قیام کربلا

نوشته‌ها

تحلیل‌ عملکرد کوفیان‌ در قیام‌ امام‌ حسین‌ (علیه السلام)

اشاره:

شهر کوفه‌  از سال‌ ۳۶ هجری‌ که‌ امام‌ علی‌ (ع) به‌ آن‌ نقل‌ مکان‌ کرد، مرکز اصلی‌ نهضت‌ها، الهامات‌، امیدها و بعضی‌ اوقات‌ کوشش‌های‌ هماهنگ‌شیعیان‌ شد. در داخل‌ و اطراف‌ کوفه‌، بسیاری‌ از حوادث‌ آشفته‌ که‌ تاریخ‌ صدر تشیع‌ رامی‌سازد، واقع‌ گردید. حوادثی‌ نظیر تجهیز قوای‌ امام‌ علی‌ (ع) برای‌ جنگ‌های‌ جمل‌ وصفین‌، قیام‌ حجربن‌ عدی‌ و قیام‌ امام‌ حسین‌، از جمله‌ آنان‌ است‌. در کنار آن‌ ها، کوفه‌ جایگاه‌ موانع‌، نا امیدی‌ها، محرومیت‌ها و حتی‌ خیانت‌ وشکست‌ آرزوهای‌ شیعیان‌ از طرف‌ کسانی‌ بود که‌ نمی‌توانستند خاندان‌ علوی‌ (ع) را درفرمان‌ روایی‌ جامعه‌ اسلامی‌ ببینند. بررسی‌ اوضاع‌ اجتماعی‌ و خاص‌ حاکم‌ بر آن‌، علل‌عدم‌ موفقیت‌ ظاهری‌ امام‌ حسین‌ (ع) را روشن‌ می‌کند.

مهم‌ ترین‌ حادثه‌ای‌ که‌ در تاریخ‌ تشیع‌ ارتباط‌ مستقیمی‌ با کوفه‌ دارد، قیام‌ کربلااست‌. کوفیان‌ جزو دعوت‌ کنندگان‌ امام‌ حسین‌ (ع) بودند و از طرف‌ دیگر لشکری‌ که‌امویان‌ در روز عاشورا برای‌ کشتن‌ امام‌ (ع) بسیج‌ کردند، همه‌ از آنان‌ بود.
این‌ مقاله‌ در پی‌ پاسخ‌ به‌ این‌ عمل‌کرد متضاد کوفیان‌ در برخورد با قیام‌ کربلااست‌. در این‌ مقاله‌ برای‌ مردم‌ شناسی‌ کوفه‌ در زمان‌ قیام‌ کربلا، پیشینه‌ کوفه‌، بافت‌جمعیتی‌ از نظر نژادی‌ و عقیدتی‌، روحیه‌ کوفیان‌ و نقش‌ اشراف‌ و رؤسای‌ قبایل‌، بررسی‌ وتحلیل‌ شده‌ است‌.
آن‌ چه‌ در زمان‌ قیام‌ امام‌ حسین‌ (ع) در کوفه‌ اتفاق‌ افتاد، جدای‌ از پیشینه‌ شهر وعمل‌کرد قبلی‌ کوفیان‌ نیست‌ و بدون‌ بررسی‌ پیشینه‌ کوفه‌، محقق‌ نمی‌تواند، تحلیل‌جامعی‌ از مردم‌شناسی‌ کوفیان‌ در قیام‌ امام‌ حسین‌ (ع) به‌ دست‌ آورد.

کوفه‌ از تأسیس‌ تا قیام‌ کربلا

کوفه‌ را سعد بن‌ ابی‌ وقاص‌ در سال‌ هفدهم‌ برای‌ جای‌ دادن‌ لشکریان‌ ساخت‌. درآغاز کار غرض‌ از ساختن‌ آن‌، فراهم‌ کردن‌ جایی‌ برای‌ سکونت‌ سربازان‌ بود، اما دیری‌نگذشت‌ که‌ گروهی‌ از اصحاب‌ پیامبر (ص) و دیگر مردم‌ بدان‌ شهر روی‌ آوردند. هرچه‌دامنه‌ فتح‌ در شرق‌ گسترش‌ می‌یافت‌، دسته‌های‌ بیشتری‌ از مردم‌ سرزمین‌های‌ فتح‌شده‌، به‌ کوفه‌ می‌آمدند.
امام‌ علی‌ (ع) پس‌ از غلبه‌ بر پیمان‌ شکنان‌ جمل‌، از بصره‌ به‌ کوفه‌ رفت‌ و آن‌ شهررا مرکز خلافت‌ خویش‌ کرد و تا پایان‌ عمر به‌ مدینه‌ بازنگشت‌. برخی‌ از عواملی‌ که‌ موجب‌شد، امیرمؤمنان‌ علی‌ (ع) کوفه‌ را مرکز خلافت‌ برگزیند، عبارتند از:
۱ـ حضور بسیاری‌ از اصحاب‌ رسول‌ الله‌ (ص) در این‌ شهر که‌ در هیچ‌ یک‌ ازشهرهای‌ دیگر به‌ این‌ تعداد نبودند. در جنگ‌ صفین‌ دو هزار و شش‌ صدتن‌ از صحابه‌مقیم‌ کوفه‌، همراه‌ امام‌(ع) بودند.
۲ـ موقعیت‌ خاص‌ نظامی‌ این‌ شهر، در برابر شام‌ و سرکشی‌ معاویه‌.
۳ـ حضور نام‌آورترین‌ قبایل‌ و شخصیت‌های‌ مسلمان‌ از شهرهای‌ حجاز، یمن‌ ودیگر شهرها در کوفه‌.
۴ـ بی‌ توجهی‌ و عدم‌ علاقه‌ مردم‌ دیگر شهرها به‌ اهل‌بیت‌ (ع) .
۵ـ از نظر جغرافیایی‌، در قلب‌ جهام‌ اسلام‌ آن‌ روزگار جای‌ داشت‌ و بر ایران‌، حجاز،مصر و جزیره‌ مسلط‌ بود.
از زمان‌ ورود امام‌ علی‌ (ع) به‌ کوفه‌، این‌ شهر اهمیتی‌ خاص‌ یافت‌. کوفه‌ تا زمان‌شهادت‌ امیرمؤمنان‌ (ع) به‌ سال‌ چهلم‌ هجری‌، مرکز تحولات‌ نظامی‌، سیاسی‌ واجتماعی‌ جهان‌ اسلام‌ بود. سرکشی‌ کوفیان‌ از رویارویی‌ با لشکریان‌ معاویه‌، غارت‌های‌ضحاک‌ بن‌ قیس‌، نعمان‌ بن‌ بشیر، سفیان‌ بن‌ عوف‌ غامدی‌ از جمله‌ وقایعی‌ است‌ که‌ به‌کوفه‌ و کوفیان‌ مربوط‌ می‌شود.
بعد از شهادت‌ امام‌ علی‌ (ع) ، کوفیان‌ با امام‌ حسن‌ (ع) بیعت‌ کردند. سستی‌ مردم‌کوفه‌ در برابر ترفندهای‌ بنی‌ امیه‌ از عواملی‌ بود که‌ امام‌ حسن‌ (ع) مجبور به‌ صلح‌ بامعاویه‌ شد پس‌ از آن‌ که‌ امام‌ حسن‌ (ع) ، صلح‌ کرد و کوفه‌ را ترک‌ کرد، خاطر معاویه‌ ازدرگیری‌ با سپاهی‌ منظم‌ در عراق‌ آسوده‌ شد. در این‌ دوران‌ معاویه‌، تا آن‌ جا که‌ توانست‌ ازآزار کوفیان‌ دریغ‌ نکرد. بسیاری‌ از مردم‌ دین‌ دار را با مکر و حیله‌ و دادن‌ امان‌ به‌ دام‌انداخت‌ و سپس‌ بر خلاف‌ مسلمانی‌، دستور کشتن‌ آنان‌ را داد و چه‌ بسیار تحقیرها که‌ درحضور شامیان‌ بر بزرگان‌ کوفه‌ روا نداشت‌. اندک‌ اندک‌ کوفیان‌ از تحمل‌ این‌ همه‌ ستم‌ وتحقیرها به‌ جان‌ آمدند و همین‌ که‌ معاویه‌ مرد، کوفیان‌ احساس‌ کردند، فرصتی‌ مناسب‌برای‌ اقدامی‌ تازه‌ به‌ دست‌ آمده‌ است‌. در این‌ موقعیت‌ تنها ایالتی‌ که‌ سرنگونی‌ رژیم‌ اموی‌را می‌خواست‌ و برای‌ اجرای‌ این‌ منظور عملاً دست‌ به‌ کار شد، کوفه‌ بود. نامه‌های‌ زیادی‌برای‌ امام‌ حسین‌ (ع) نوشته‌ شد و از او دعوت‌ شد که‌ به‌ طرف‌ کوفه‌ حرکت‌ کند. امام‌ براساس‌ خواست‌ مردم‌ کوفه‌ به‌ طرف‌ آن‌ شهر حرکت‌ کرد ولی‌ اکثر کوفیان‌ برخلاف‌ نامه‌هاخویشان‌، به‌ امام‌ خیانت‌ کردند و وی‌ را در مقابل‌ امویان‌ تنها گذاشتند.

ترکیب‌ جمعیت‌ کوفه‌ از نظر نژادی‌ و عقیدتی‌

الف‌) نژادی‌
ترکیب‌ جمعیتی‌ کوفه‌ در بعد نژادی‌ از دو گروه‌ بود: عنصر اوّل‌، عرب‌ها که‌ نزاری‌ ویمنی‌ بودند. ترکیب‌ عنصر عرب‌ در کوفه‌، بیشتر از هر شهر عربی‌ دیگر، پیچیده‌ بود. بادقت‌ در فهرست‌ گروه‌های‌ قبائلی‌ عرب‌ و امواج‌ متوالی‌ تازه‌ واردان‌، متوجه‌ می‌شویم‌ که‌عنصر عرب‌ در این‌ شهر فوق‌ العاده‌ در اصل‌ و زمینه‌، نامتجانس‌ بوده‌ است‌. در میان‌ خودگروه‌های‌ نزاری‌ و یمنی‌، دسته‌بندی‌های‌ گوناگون‌ وجود داشته‌ است‌؛

عنصر اساسی‌ دیگر جمعیت‌ کوفه‌، موالی‌ بود که‌ عمدتاً ایرانی‌ها بودند. عوامل‌فراوانی‌ برای‌ به‌ حساب‌ آوردن‌ این‌ جریان‌ عظیم‌ که‌ در کوفه‌ بیشتر از دیگر شهرها وجودداشتند، بود. این‌ گروه‌ از دوران‌ فتوحات‌ به‌ بعد در این‌ شهر ساکن‌ شدند. حدودچهارهزارنفر از ایرانیان‌ که‌ معروف‌ به‌ دیالمه‌ بودند در بین‌ عرب‌ها وجود داشتند که‌ از آغازتأسیس‌ کوفه‌ در این‌ شهر اقامت‌ گزیدند و بعد از آن‌، تعداد آنان‌ رو به‌ گسترش‌ نهاد.
اعراب‌ رفتاری‌ متفاوت‌ با گروه‌های‌ موالی‌ داشتند. موالی‌ ایرانی‌ از موقعیت‌ مساوی‌با شهروندان‌ عرب‌ در نظام‌ اجتماعی‌ شهری‌ برخوردار نبودند. آنان‌ را موالی‌ یا گماشتگان‌می‌خواندند؛ اصطلاحی‌ که‌ دلالت‌ بر مرتبه‌ پایین‌ پایگاه‌ اجتماعی‌ داشت‌. با وجودی‌ که‌اینان‌ در صحنه‌های‌ نظامی‌ نقش‌ فعالی‌ داشتند ـ به‌ جز زمان‌ امام‌ علی‌ (ع) ـ حقوق‌ آنان‌مورد توجه‌ نبود. برخورد دون‌ پایه‌ اشراف‌ عرب‌ با آنان‌ موجب‌ شده‌ بود که‌ نفرتی‌ بین‌ آنان‌ واشراف‌ عرب‌ به‌ وجود آید. توجه‌ امام‌ علی‌ (ع) به‌ حقوق‌ آنان‌ موجب‌ گرایش‌ آنان‌ به‌خاندان‌ علوی‌ شد. الغارات‌ می‌نویسد: «در روز جمعه‌ای‌، امام‌ علی‌ (ع) بر روی‌ منبری‌آجری‌ خطبه‌ می‌خواند، اشعث‌ بن‌ قیس‌ کندی‌ از اشراف‌ یمنی‌ به‌ نزد امام‌ آمد و گفت‌: این‌سرخ‌ رویان‌ (ایرانیان‌) جلو روی‌ تو بر ما غلبه‌ کرده‌اند و تو جلو اینان‌ را نمی‌گیری‌، سپس‌ درحالی‌ که‌ خشم‌ گین‌ شده‌ گرفته‌ بود، گفت‌: من‌ امروز نشان‌ خواهم‌ داد که‌ عرب‌ چه‌کاره‌است‌. امیرمؤمنان‌ (ع) فرمود: این‌ شکم‌ گنده‌ها خودشان‌ روزها در بستر نرم‌ استراحت‌می‌کنند، و آنان‌ (موالی‌ ایرانی‌) روزهای‌ گرم‌ برای‌ خدا فعالیت‌ می‌کنند و آن‌ گاه‌ از من‌می‌خواهند که‌ آنان‌ را طرد کنم‌ تا از ستم‌ کاران‌ باشم‌.» این‌ گونه‌ برخوردها رابطه‌ نزدیکی‌بین‌ موالی‌ کوفه‌ و اهل‌ بیت‌: ایجاد کرد. این‌ موالی‌ نقش‌ برجسته‌ای‌ در تاریخ‌ سیاسی‌،مذهبی‌ کوفه‌ به‌ خصوص‌ در نهضت‌های‌ شیعه‌ ایفا کردند.
ب‌) عقیدتی‌
ترکیب‌ جمعیتی‌ کوفه‌ در بعد عقیدتی‌ شامل‌ گروه‌های‌ خوارج‌، هواداران‌ بنی‌ امیه‌،بنی‌ تفاوت‌ها و شیعیان‌ بود.

خوارج‌ از زمان‌ رویارویی‌ صفین‌ به‌ این‌ نام‌، خوانده‌ شدند و مخالفتشان‌ را هم‌ اززمان‌ امیرمؤمنان‌ (ع) و پس‌ از آن‌ بی‌ درنگ‌ آشکار کردند. هواداران‌ بنی‌ امیه‌، معمولاً ازاشراف‌ قبایل‌ بودند. اینان‌ در ساختار قدرت‌ رسمی‌ عراق‌ واسطه‌ حاکمیت‌ بنی‌ امیه‌ وجمعیت‌ قبیله‌ای‌ بودند. آنان‌ علاقه‌مند به‌ نگه‌داری‌ و برقراری‌ موقعیت‌های‌ سیاسی‌ وامتیازات‌ و انحصارات‌ اقتصادی‌ بودند و هر موقع‌ که‌ احساس‌ می‌کردند، حمایت‌ ازاهل‌بیت‌: این‌ موقعیت‌ آنان‌ را مورد تهدید قرار می‌دهد، به‌ طرف‌ بنی‌امیه‌ متمایل‌می‌شدند. آنان‌ در بنی‌ امیه‌، تأمین‌ موقعیت‌های‌ ممتاز و منافع‌ بی‌ شمار خود را می‌دیدند.مراحل‌ شکل‌گیری‌ تشیع‌ و خوارج‌ در پیوند مخالفتشان‌ با نظم‌ قبیله‌ای‌ موجود بود.

شیعیان‌ موجود در کوفه‌ شامل‌ دو دسته‌ می‌شدند:

۱٫ برخی‌ از «نخستین‌ مهاجران‌» به‌ کوفه‌ که‌ از هواداران‌ امیرمؤمنان‌ (ع) بودند.اینان‌ نقشی‌ در حکومت‌ یا سازمان‌ قبیله‌ای‌ نداشتند؛ از این‌ جمله‌، حجر بن‌ عدی‌ کندی‌است‌ که‌ کاملاً تحت‌ الشعاع‌ اقتدار محمد بن‌ اشعث‌ کندی‌ است‌.
۲٫ «مهاجران‌ جدید» که‌ تا زمان‌ امام‌ علی‌ (ع) به‌ کوفه‌ نیامده‌ بودند.
اینان‌ به‌ امید بهبودی‌ وضعشان‌ در برابر قدرت‌ قبیله‌ای‌، مسلط‌ ایستادگی‌می‌کردند. بعضی‌ از دسته‌هایی‌ که‌ در آغاز از پر شورترین‌ حامیان‌ امیرمؤمنان‌ ظاهر شدندو بعداً حمایت‌ خود را از امام‌ حسین‌ (ع) نشان‌ دادند، از این‌ گروه‌ بودند. شیعیان‌ درصدقابل‌ توجهی‌ از کوفیان‌ را تشکیل‌ می‌دادند. ابوالفرج‌ اصفهانی‌ می‌نویسد: «وقتی‌ زیاد دربصره‌ بود، حجر و یارانش‌ در مسجد، یک‌ سوم‌ و یا نصف‌ آن‌ را اشغال‌ کرده‌ و به‌ مذمت‌ وبدگویی‌ معاویه‌ می‌پرداختند.» این‌ مسئله‌ نشان‌ از گروه‌ قدرت‌مندی‌ از شیعیان‌ در بین‌کوفیان‌ داشت‌.
این‌ شیعیان‌ به‌ دو دسته‌ تقسیم‌ می‌شدند:
یک: شیعیان‌ سیاسی‌ که‌ اکثر شیعیان‌ کوفه‌ از این‌ دسته‌ بودند. آنان‌ از امام‌علی‌(ع) وبعد از آن‌ از فرزندش‌ امام‌ حسین‌ (ع) به‌ جهت‌ ملاحظات‌ سیاسی‌ و اقتصادی‌ حمایت‌کردند. حمایت‌ آنان‌ از علویان‌ به‌ برای‌ دشمنی‌ با استیلای‌ شامیان‌ بود. در واقع‌ آنان‌ فقط‌در مسائل‌ سیاسی‌، همراهی‌ معینی‌ با اولاد علی‌ (ع) داشتند. این‌ گروه‌ از توده‌های‌ وسیع‌کوفی‌ و اکثر از قبایل‌ یمنی‌ و موالی‌ غیر عرب‌ به‌ شمار می‌آمدند که‌ ظاهراً متمایل‌ به‌آرمان‌های‌ رهبری‌ شیعیان‌ بودند، ولی‌ از مواجهه‌ با هر خطری‌ که‌ امکان‌ وقوع‌ آن‌ وجودداشت‌، پرهیز می‌کردند. هرگاه‌، امید موفقیتی‌ در یکی‌ از افراد اهل‌ بیت‌: می‌دیدند، باشور و هیجان‌ در اطراف‌ او جمع‌ می‌شدند و زمانی‌ که‌ امیدهای‌ موفقیت‌ رو به‌ زوال‌می‌گذاشت‌، او را رها می‌کردند. آنان‌ فاقد شجاعت‌ و شهامت‌ لازم‌ یا ثبات‌ قدم‌ در مرحله‌امتحان‌ بودند. این‌ دسته‌ در حوادث‌ زمان‌ امام‌ علی‌ (ع) ، صلح‌ امام‌ حسن‌ (ع) ، قضیه‌مسلم‌ بن‌ عقیل‌ و امام‌ حسین‌ (ع) چون‌ قدرت‌ سیاسی‌، نظامی‌ بنی‌ امیه‌ را برتر احساس‌کردند، از اطراف‌ اهل‌بیت‌: پراکنده‌ و بعضاً دسته‌ دسته‌ به‌ سوی‌ بنی‌ امیه‌ فرار کردند.
دو: شیعیان‌ اعتقادی‌؛ یعنی‌ آنان‌ که‌ به‌ امامت‌ امام‌ علی‌ (ع) و فرزندانش‌ از طریق‌نص‌ قائل‌ بودند و امامت‌ و رهبری‌ مسلمانان‌ را بعد از پیامبر(ص) از طریق‌ وحی‌ الهی‌ وخاندان‌ پیامبر(ص) می‌دانستند. اینان‌ خود را تسلیم‌ وجود مقدس‌ امام‌ علی‌ (ع) وفرزندان‌ معصوم‌ او کرده‌ بودند. این‌ گروه‌ نسبت‌ به‌ دسته‌ اول‌ کمتر بودند. به‌ فرموده‌ امام‌باقر (ع) در میان‌ یاران‌ امام‌علی‌(ع) و بیعت‌ کنندگان‌ کمتر از پنجاه‌ نفر معرفت‌ حقیقی‌نسبت‌ به‌ او و مقام‌ امامت‌ او داشتند.
این‌ گروه‌ کم‌ شمار با ارادتی‌ خالصانه‌، برای‌ گسترش‌ تشیع‌ در کوفه‌ بسیار کوشیدند.کوفیان‌ گرچه‌ با خیانت‌ به‌ امام‌ حسین‌ (ع) ، ننگی‌ ابدی‌ برای‌ خویش‌ خریدند، اما توجه‌امام‌ حسین‌ (ع) به‌ کوفه‌ در بین‌ ایالات‌ مختلف‌ اسلامی‌ نشان‌ دهنده‌ آن‌ است‌ که‌ ارادت‌مندان‌ راستین‌ اهل‌بیت‌: تنها در کوفه‌ بوده‌اند، چنان‌ که‌ شهیدان‌ رکاب‌ آن‌ حضرت‌ درکربلا، شماری‌ چشم‌گیر کوفی‌ بودند.
کوفیانی‌ که‌ از امام‌ حسین‌ (ع) بعد از مرگ‌ معاویه‌ بن‌ ابی‌ سفیان‌ برای‌ رفتن‌ به‌شهرشان‌ دعوت‌ کردند، تنها از شیعیان‌ اعتقادی‌ و راستین‌ نبودند، بلکه‌ از همه‌ گروه‌هایی‌که‌ نام‌ بردیم‌، بودند. اکثر دعوت‌ کنندگان‌ با توجه‌ به‌ بافت‌ جمعیتی‌ اعتقادی‌ شهر ازگروه‌های‌ غیر شیعی‌ اعتقادی‌ بودند. تصویری‌ که‌ از مردم‌ و اوضاع‌ کوفه‌ در آستانه‌ خلافت‌یزید می‌توان‌ به‌ دست‌ آورد، آن‌ است‌ که‌ چون‌ برای‌ مردم‌ کوفه‌ از جهت‌ ملاحظات‌سیاسی‌، اقتصادی‌ و مذهبی‌، حکومت‌ بنی‌ امیه‌ و شخص‌ یزید تحمل‌ نکردنی‌ بود، با مرگ‌معاویه‌ بن‌ ابی‌ سفیان‌ و روی‌ کار آمدن‌ یزید شروع‌ به‌ مخالفت‌ کردند. آغاز این‌ مخالفت‌ ازجانب‌ شیعیان‌ کوفه‌ بود. به‌ دنبال‌ مخالفت‌ شیعیان‌، دسته‌جات‌ دیگر کوفیان‌ هم‌ که‌جانشین‌ مناسبی‌ برای‌ یزید نداشتند، بر اثر جو عمومی‌ِ به‌ وجود آمده‌، امام‌ حسین‌ (ع) رابرگزیدند و همراه‌ هواداران‌ شیعی‌ِ حسین‌ بن‌ علی‌ (ع) شدند. در کنار اظهار علاقه‌ شیعیان‌به‌ آمدن‌ امام‌(ع) به‌ کوفه‌، کسانی‌ که‌ موقعیت‌ خود را در خطر می‌دیدند، تحت‌ تأثیر روش‌دیگر مردم‌، اظهار حمایت‌ از حسین‌ بن‌ علی‌ (ع) کردند. جوی‌ به‌ جهت‌ خلا سیاسی‌، پس‌از مرگ‌ معاویه‌، در کوفه‌ ایجاد شده‌ بود که‌ بنی‌ امیه‌ نیز نتوانستند جای‌ آن‌ را پرکنند.
در واقع‌، همه‌ کسانی‌ که‌ امام‌ (ع) را به‌ کوفه‌ دعوت‌ کردند و آن‌ دوازده‌ یا هیجده‌هزار نفری‌ که‌ با فرستاده‌اش‌، مسلم‌ بن‌ عقیل‌، بیعت‌ کردند، احساس‌ مذهبی‌ نداشتند،بلکه‌ به‌ دلایل‌ سیاسی‌، هوادار خاندان‌ رسول‌ الله‌ (ص) شده‌ بودند، این‌ نکته‌ در درک‌ روحیه‌مردم‌ کوفه‌ در برخورد با قیام‌ کربلا، حتماً باید مورد نظر قرار گیرد. کوفیان‌ صدها نامه‌ به‌امضاهای‌ گروهی‌ به‌ سوی‌ حسین‌ بن‌ علی‌ (ع) فرستادند و وقتی‌ که‌ مسلم‌ بن‌ عقیل‌ به‌کوفه‌ رسید، در اطراف‌ او گرد آمدند، ولی‌ این‌ اقدام‌ برای‌ اکثر آنان‌ بیان‌ آرزوهایشان‌ یعنی‌سقوط‌ استیلای‌ شامیان‌ بر کوفیان‌ معنا می‌داد. اهدافی‌ که‌ به‌ نظر آنان‌ در آن‌ موقعیت‌زمانی‌، دسترسی‌ به‌ ا´ن‌ فقط‌ از طریق‌ امام‌ حسین‌ (ع) ممکن‌ بود.
این‌ وضعیت‌ با وجود حاکم‌ سهل‌گیری‌، مثل‌ نعمان‌ بن‌ بشیر گسترش‌ یافت‌.مردم‌ بر اثر عدم‌ شدت‌ عمل‌ حاکم‌ کوفه‌ و جو ایجاد شده‌، به‌ راحتی‌ اظهار هواداری‌ از امام‌کردند. عوض‌ شدن‌ حاکم‌ و جای‌گزین‌ شدن‌ عبیدالله‌ بن‌ زیاد که‌ مردم‌ کوفه‌ و روحیات‌آنان‌ را خوب‌ می‌شناخت‌ و به‌ سیاست‌ ماهرانه‌ و مکارانه‌اش‌ معروف‌ بود، اوضاع‌ را به‌ کلی‌تغییر داد. اتخاذ اقدامات‌ شدید و افراطی‌، ابن‌ زیاد، به‌ منظور سرکوبی‌ نهضت‌ کوفیان‌،بسیاری‌ از آنان‌ را به‌ هراس‌ افکند و کسانی‌ که‌ زود و عجولانه‌ تصمیم‌گیری‌ می‌کردند، خودرا از ناحیه‌ ابن‌ زیاد، در معرض‌ خطر دیدند. بر اثر تهدید وی‌ مبنی‌ بر آمدن‌ قریب‌ الوقوع‌ ازشام‌ افرادی‌ که‌ روی‌ ملاحظات‌ سیاسی‌، اقتصادی‌ و نه‌ اعتقادی‌، از امام‌ دعوت‌ کرده‌بودند، خود را به‌ کلی‌ باختند و عقب‌ نشینی‌ کردند، ویژگی‌ عدم‌ قاطعیت‌ کوفیان‌ بر افکارسیاسی‌شان‌ چیره‌ شد. از این‌ رو، آنان‌ خود را به‌ واقعیت‌ موجود تسلیم‌ کردند و حاضرنشدند، خود را به‌ مخاطره‌ بیندازند.
اشراف‌ قبیله‌ای‌ که‌ اکنون‌ اطمینان‌ به‌ حکومت اموی‌ کوفه‌ داشتند و تثبیت‌ امویان‌را آشکار می‌دیدند، به‌ حمایت‌ از امویان‌ پرداختند. ابن‌ زیاد برای‌ سرکوبی‌ قیام‌ از آنان‌ سودجست‌ و آنان‌ را نزد قبایل‌ خود فرستاد تا مردم‌ را از اطراف‌ مسلم‌ پراکنده‌ کنند. این‌بزرگان‌ به‌ میان‌ مردم‌ رفتند و آنان‌ را پراکنده‌ کردند، بسیاری‌ از مردم‌ که‌ مخالفت‌ با رؤسای‌قبایل‌ را چندان‌ به‌ مصلحت‌ نمی‌دیدند، از اطراف‌ مسلم‌ پراکنده‌ شدند. وقتی‌ که‌ مسلم‌ به‌قصر ابن‌ زیاد حمله‌ کرد، همین‌ اشراف‌ با تهدید و تطمیع‌، یاران‌ او را به‌ حداقل‌ رساندند وقدرت‌ خود را بر مهار مردم‌ خویش‌ نشان‌ دادند.
در مقابل‌ آنانی‌ که‌ به‌ حسین‌ بن‌ علی‌ (ع) پشت‌ کردند، گروه‌ کوچکی‌ از کوفیان‌بودند که‌ از نهضت‌ نواده‌ پیامبر(ص) خالصانه‌ و با احساسات‌ عمیق‌ مذهبی‌ حمایت‌می‌کردند. این‌ گروه‌، به‌ مجردی‌ که‌ خبر ورود امام‌ (ع) را به‌ کربلا شنیدند، بر رغم‌ وجودهمه‌ موانع‌، به‌ هر طریقی‌ ترتیب‌ رساندن‌ خود را به‌ کربلا دادند. آنان‌ جان‌ خود را درمقابل‌ امام‌ حسین‌ (ع) و یا هرکس‌ از اعضای‌ خاندان‌ آسیب‌ دیده‌ او نهادند. عده‌ای‌ از این‌دسته‌ به‌ جهت‌ دستگیر شدن‌ و یا راه‌ بندان‌ و مراقبت‌ شدید جاده‌ها، نتوانستند در کربلاحضور یابند.

ویژگی‌های‌ روحی‌ و خلقیات‌ کوفیان‌

آن‌ چه‌ که‌ مردم‌ این‌ شهر در برخورد با قیام‌ امام‌ حسین‌ (ع) از خود نشان‌ دادند،برگرفته‌ از خلقیات‌ و ویژگی‌های‌ روانی‌ آنان‌ بوده‌ است‌. بدون‌ بررسی‌ و شناخت‌ روحیات‌کوفیان‌، نمی‌توان‌ علل‌ این‌ گونه‌ عکس‌ العمل‌ آنان‌ را متوجه‌ شد.
آنان‌ مردمی‌ پر احساس‌ و گرم‌ بودند تا موقعی‌ که‌ خطر پیش‌ نمی‌آمد، جسور به‌ نظرمی‌آمدند، زبان‌ و عمل‌ ظاهرشان‌ دو تا بود و اعتماد به‌ نفس‌ آنان‌ کار مشکلی‌ بود.ظاهرشان‌ خوب‌ و دل‌ فریب‌ اما دل‌های‌ آنان‌ آلوده‌ و پر از نیرنگ‌ بود. تاریخ‌ به‌ خوبی‌ شاهداین‌ مطلب‌ است‌.
مردم‌ این‌ شهر در مقاطع‌ مختلف‌، مواضع‌ متفاوتی‌ داشتند. ترکیب‌ قبایلی‌ شهر براین‌ تغییر مواضع‌ سریع‌، مؤثر بود. حساسیت‌های‌ قبیله‌ای‌ آنان‌ را گرفتار روحی‌ تندخویانه‌کرده‌ بود، به‌ طوری‌ که‌ با دیدن‌ حادثه‌ای‌، مقطعی‌ تصمیم‌ می‌گرفتند. این‌ تصمیمات‌عمدتاً در جهت‌ منافع‌ قبیله‌ای‌ آنان‌ بود و سبب‌ عدم‌ یک‌پارچگی‌ کوفیان‌ می‌شد، چیزی‌که‌ بنی‌ امیه‌ بارها از آن‌ بهره‌ گرفتند.
روحیه‌ ترس‌ و وحشت‌ از دشمن‌ و خود باختن‌ در مقابل‌ نیروی‌ مخالف‌ ازویژگی‌های‌ دیگر آنان‌ بود. این‌ مسئله‌، همیشه‌ در شکست‌ها و مغلوب‌ شدن‌ها اثر مهمی‌داشته‌ است‌.
دست‌ خوش‌ احساسات‌ تند شدن‌، پذیرش‌ تحریک‌ آنی‌، عاقبت‌ نیندیشی‌، اخذتصمیم‌ سریع‌ و پشیمانی‌ از تصمیم‌ گرفته‌ شده‌، تذبذب‌، نظام‌ ناپذیری‌، دنیا طلبی‌،تناقض‌ در رفتار، فریب‌ کاری‌، تمرد بر والیان‌ از مختصات‌ کوفیان‌ است‌. بسیاری‌ ازنامه‌هایی‌ که‌ به‌ امام‌ حسین‌ (ع) نوشته‌ شد، برخاسته‌ از همین‌ ویژگی‌های‌ روانی‌ بود.
آنچه‌ به‌ گوش‌ این‌ مردم‌ کمتر فرو می‌رفت‌، سخنی‌ بود که‌ از واقع‌بینی‌ و خیرخواهی‌برمی‌خاست‌ و آنچه‌ را که‌ به‌ گوش‌ جان‌ می‌خریدند، گفتاری‌ بود که‌ عاطفه‌ و احساس‌ راتحریک‌ کند.
از پایان‌ خلافت‌ عثمان‌ تا موقعی‌ که‌ مرکز خلافت‌ به‌ بغداد منتقل‌ شد و حتی‌ بعد ازآن‌، کوفه‌ آرام‌ ننشست‌. هرگاه‌ حاکمی‌ ستم‌کار و با اقتدار بر سر آنان‌ بود، در خانه‌هامی‌خزیدند و هرگاه‌ ضعف‌ حکومت‌ بر آنان‌ آشکار می‌گشت‌ به‌ دسته‌بندی‌ و توطئه‌ وسرانجام‌ قیام‌ و شورش‌ برمی‌خاستند. کوفه‌ فقط‌ زمانی‌ آرام‌ می‌گرفت‌ که‌ افرادی‌؛ چون‌،زیاد یا پسرش‌ عبیدالله‌ یا حجاج‌ بن‌ یوسف‌ ثقفی‌ بر آن‌ حکومت‌ می‌کردند، که‌ با سیاست‌خشن‌ و وحشتناک‌ خود نفسهایشان‌ را در سینه‌ خفه‌ می‌کردند. بدین‌ گونه‌ فقط‌ استبدادموجب‌ فروکش‌ کردن‌ تنش‌های‌ سیاسی‌ این‌ شهر بود و این‌ ویژگی‌ را در قیام‌ کربلا به‌روشنی‌ و وضوح‌ می‌بینیم‌، تا وقتی‌ نعمان‌ بن‌ بشیر حاکم‌ سهل‌گیر بر کوفه‌ حکومت‌می‌کرد، کوفیان‌ در سر، هوای‌ شورش‌ بر بنی‌ امیه‌ داشتند. ولی‌ وقتی‌ عبیدالله‌ بن‌ زیاد برآنان‌ وارد شد، اکثر کوفیان‌ از نهضت‌ کنار کشیدند. تعبیرات‌ امیرمؤمنان‌(ع) نسبت‌ به‌روحیات‌ کوفیان‌، بسیار گویای‌ واقعیت‌ آنان‌ است‌. امام‌ علی‌ (ع) در قالب‌ خطبه‌ای‌،دوگانگی‌ شخصیت‌ کوفیان‌ و تذبذب‌ آنان‌ را، میان‌ حقیقت‌ و ایمان‌ و نفاق‌ و دورنگی‌،ترسیم‌ می‌کند. محتوای‌ این‌ خطبه‌ چهره‌ جامعه‌ کوفه‌ را می‌نمایاند. در نگاه‌ امام‌ (ع)کوفیان‌ به‌ خواری‌ تن‌ در داده‌ بودند و خواری‌ ایشان‌ را دوایی‌ نبود:
«ای‌ مردمی‌ که‌ به‌ تن‌ فراهمید و در خواهش‌ها مخالف‌ همید. سخنانتان‌ تیز،چنان‌ که‌ سنگ‌ خاره‌ را گدازد و کردارتان‌ کند، چنان‌ که‌ دشمن‌ را درباره‌ شما به‌ طمع‌اندازد…»
در خطبه‌ای‌ دیگر امیرمؤمنان‌ روحیات‌ کوفیان‌ را تشبیه‌ به‌ زن‌ حامله‌ای‌ می‌کند که‌پس‌ از تحمل‌ درد و رنج‌ دوران‌ حمل‌ در نهایت‌، بچه‌ خود را سقط‌ می‌کند. و بار دیگر آنان‌را به‌ شتران‌ بی‌ سرپرستی‌ تشبیه‌ می‌کند که‌ هرگاه‌ از یک‌ سو گرد هم‌ آیند از سوی‌ دیگرپراکنده‌ می‌شوند.
این‌ روحیه‌، طبیعتاً نمی‌توانست‌ یک‌ والی‌ و زمام‌ دار آرام‌ و اصلاح‌ طلب‌، آن‌ هم‌پای‌بند به‌ راه‌های‌ منطقی‌ و انسانی‌ را تحمل‌ کند؛ از این‌ روست‌ که‌ امام‌ علی‌ (ع) در اواخرکار، هرچه‌ به‌ این‌ مردم‌، اصرار می‌کند تا علیه‌ شام‌ متحد شوند، آنان‌ حتی‌ برای‌ دفاع‌ ازخود عراق‌ نیز تلاشی‌ نمی‌کنند. آن‌ وقت‌ است‌ که‌ زبان‌ ملامت‌ امام‌ علی‌ (ع) به‌ روی‌ آنان‌گشوده‌ می‌شود:
«ای‌ گروهی‌ که‌ وقتی‌ دستوری‌ می‌دهم‌، اطاعت‌ نکرده‌ و وقتی‌ دعوت‌ می‌کنم‌اجابت‌ نمی‌کنید. شما را به‌ خدا قسم‌ آیا دینی‌ نیست‌ که‌ شما را وحدت‌ بخشد؟ آیا جمعیتی‌نیست‌ که‌ شما را به‌ خدا تحریک‌ کند؟ آیا تعجب‌ نیست‌ که‌ معاویه‌، ستم‌گران‌ فرومایه‌ رابدون‌ پول‌ فرا می‌خواند و او را متابعت‌ می‌کنند و من‌ شما را دعوت‌ می‌کنم‌، در حالی‌ که‌باقی‌ مانده‌ اسلام‌ هستید، اما نسبت‌ به‌ هیچ‌ کدام‌ از دستورهای‌ رضایت‌ بخش‌ من‌ تن‌ درنمی‌دهید و علیه‌ هیچ‌ فرمان‌ مورد خشم‌ من‌ فراهم‌ نمی‌آیید.»
تذبذب‌ کوفیان‌ در قیام‌ کربلا بعد از تسلط‌ عبیدالله‌ بن‌ زیاد بر اوضاع‌ کوفه‌ آشکارگردید. این‌ روحیه‌ موجب‌ گردید که‌ اشراف‌ کوفه‌ را در همکاری‌ پنهانی‌ با بنی‌ امیه‌ و نادیده‌گرفتن‌ عصبیت‌های‌ پیشین‌ تشویق‌ کند. در واقع‌ آن‌ تذبذب‌ و این‌ خیانت‌ را برای‌ سلطه‌همه‌ جانبه‌ یزید بر کوفه‌، تعامل‌ کارسازی‌ یافتند؛ یعنی‌، تسلط‌ مردی‌ که‌ کوفیان‌ تا دیروز ازسر غیرت‌ و حمیت‌ و گاه‌ ایمان‌ و عتقاد، او را دشمن‌ خویش‌ می‌شمردند.
بلای‌ تسلط‌ ابن‌ زیاد، حاصل‌ تذبذب‌ و سستی‌ اراده‌های‌ کوفیان‌ بود. این‌ روحیه‌آنان‌ موجب‌ گردید که‌ همه‌ شمشیرها از کوفه‌ بر ضد امام‌ حسین‌ (ع) به‌ حرکت‌ در آید، درحالی‌ که‌ رضای‌ خود مردم‌ در این‌ کار نبود. کلام‌ فرزدق‌ به‌ امام‌ حسین‌ (ع) گویای‌ این‌روحیه‌ کوفیان‌ است‌: «قلوبهم‌ معک‌ و سیوفهم‌ علیک‌» و «دل‌های‌ آنان‌ با توست‌، ولی‌شمشیرهایشان‌ بر ضد توست‌.» و یا گفتار دیگرش‌ «أنت‌ أحب‌ الناس‌ الی‌ الناس‌ و القضاءفی‌ السماء والسیوف‌ مع‌ بنی‌ امیه‌»؛ تو محبوب‌ترین‌ مردم‌ در نزد مردم‌ هستی‌، اما قضا درآسمان‌ است‌ و شمشیرها در کنار بنی‌امیه‌.» در توضیح‌ این‌ جمله‌ به‌ گفتار مجمع‌ بن‌عبدالله‌ العائذی‌، یکی‌ از کوفیانی‌ که‌ به‌ امام‌ ملحق‌ شد، می‌توان‌ استناد کرد که‌ گفت‌:اشراف‌ همگی‌ بر ضد تو هستند، اما بقیه‌ مردم‌ قلوبشان‌ با توست‌، هرچند فردا روی‌ توشمشیر خواهند کشید.

نقش‌ رئیسان‌ و اشراف‌ قبایل‌ کوفه‌

کوفه‌ در آغاز، برای‌ استقرار لشکریان‌ مسلمان‌ و مأمور فتوحات‌ در قلمرو ایران‌ساسانی‌ تأسیس‌ شد، لذا از همان‌ آغاز شمار بسیاری‌ از قبایل‌ گوناگون‌ شمالی‌ و جنوبی‌ درکوفه‌ ساکن‌ شدند. مهاجرت‌ قبایل‌ از شهرهای‌ مختلف‌، از دوران‌ عمر آغاز شد بر خلاف‌دیگر شهرها که‌ دارای‌ ترکیبی‌ تقریباً یک‌ دست‌ بود، کوفه‌ تنوع‌ جمعیتی‌ و قبیله‌ای‌ داشت‌.
نخستین‌ تقسیم‌بندی‌ مردم‌ کوفه‌ به‌ دو گروه‌ کلی‌، نزاری‌ (عرب‌ شمالی‌) و یمنی‌(عرب‌ جنوبی‌) بود. سوی‌ شرق‌ مسجد که‌ مرغوب‌تر بود، یمنی‌ها، و سوی‌ غرب‌ آن‌نزاری‌ها ساکن‌ شدند.
در دوران‌ عمر، کوفه‌ به‌ هفت‌ قبیله‌ یا هفت‌ بخش‌ نظامی‌ تقسیم‌ شد که‌ محل‌تجمع‌ و بسیج‌ نیروهای‌ نظامی‌ و رسیدگی‌ به‌ حقوق‌ و غنیمت‌های‌ جنگی‌ بود. این‌گروه‌بندی‌ مدت‌ نوزده‌سال‌ ادامه‌ داشت‌، تا زمانی‌ که‌ امیرمؤمنان‌ (ع) در سال‌ ۳۶ هجری‌به‌ کوفه‌ آمد و تغییرات‌ دیگری‌ در آن‌ داد. امام‌ علی‌ (ع) در حالی‌ که‌ گروه‌ها را در همان‌هفت‌ گروه‌ نگاه‌ داشت‌، تغییراتی‌ ژرف‌ در ترکیب‌ و صورت‌ خارجی‌ آنان‌ پدید آورد. آخرین‌تغییر در اداره‌ کوفه‌، چهارده‌ سال‌ بعد، وقتی‌ که‌ زیاد بن‌ ابیه‌، به‌ عنوان‌ والی‌ در سال‌ ۵۰ به‌کوفه‌ آمد، ایجاد شد. نظام‌ قبیله‌ای‌ که‌ زیاد در کوفه‌ پایه‌گذاری‌ کرده‌ بود، در زمان‌ قیام‌امام‌حسین‌ (ع) بود. تغییر شکل‌ در تقسیم‌بندی‌ قبیله‌ها، متناسب‌ با مصالحی‌ بود که‌حکام‌ در نظر می‌گرفتند. با توجه‌ به‌ ماهیت‌ قبیله‌ای‌ کوفه‌، در بسیاری‌ از موارد، قدرت‌رئیسان‌ قبایل‌ بیش‌ از قدرت‌ حاکمان‌ شهر بود و همین‌ موجب‌ می‌شد که‌ اغلب‌ حکام‌ملاحظه‌ رئیسان‌ و بزرگان‌ قبایل‌ را بکنند.
در حوادث‌ قبل‌ از قیام‌ کربلا، مثل‌ جنگ‌ صفین‌، صلح‌ امام‌ حسن‌ (ع) و قیام‌حجربن‌ عدی‌ رهبران‌ قبایل‌ نقش‌ مهمی‌ ایفا کردند. رهبران‌ قبیله‌ای‌ در کوفه‌ در دوران‌حاکمیت‌ امام‌ علی‌ (ع) چون‌ علاقه‌مند به‌ نگه‌داری‌ و برقراری‌ موقعیت‌های‌ سیاسی‌ وامتیازات‌ انحصاری‌، اقتصادی‌ بودند و با پیروزی‌ و موفقیت‌ امام‌ (ع) موقعیت‌ آنان‌ در خطرجدی‌ قرار می‌گرفت‌، نسبت‌ به‌ امام‌ علی‌ (ع) بی‌ تفاوت‌ و به‌ سوی‌ معاویه‌ متمایل‌ شدند،زیرا در معاویه‌ تأمین‌ موقعیت‌های‌ ممتاز و منافع‌ بی‌ شمار خود را می‌دیدند. در عین‌ حال‌،این‌ رهبران‌، مردد بودند که‌ آشکارا خود را به‌ معاویه‌ تسلیم‌ کنند و موقعیت‌ جنگ‌ و ستیزخود را از دست‌ بدهند. به‌ همین‌ واسطه‌ بود که‌ به‌ صورت‌ ظاهر، در زمره‌ لشکریان‌امیرمؤمنان‌ (ع) باقی‌ ماندند، در حالی‌ که‌ بر معاویه‌ فشار می‌آوردند تا امتیازاتشان‌ راتضمین‌ کند. آنان‌ چنین‌ وانمود می‌کردند که‌ از هواداران‌ و حامیان‌ شیعی‌ هستند.
همین‌ رهبران‌ قبیله‌ای‌ و طایفه‌ای‌ در دوران‌ کناره‌گیری‌ امام‌ حسن‌ (ع) ، وقتی‌ که‌معاویه‌ بر کوفه‌ استیلا یافت‌، به‌ خدمت‌ گزاری‌ در ساخت‌ قدرت‌ ایالت‌، میانجی‌ شدند.اشراف‌ قبیله‌ای‌ در کوفه‌، در دوران‌ معاویه‌ که‌ رویکرد گسترده‌ای‌ به‌ نظام‌ قبیله‌ای‌ داشت‌،موقعیت‌ مهمی‌ در بین‌ مردم‌ خود به‌ دست‌ آوردند.
در قیام‌ حجر بن‌ عدی‌، رهبران‌ قبیله‌ای‌ که‌ بعضی‌ نیز از دوستان‌ قدیمی‌ حجر به‌حساب‌ می‌آمدند، بین‌ او و حاکم‌ کوفه‌، زیاد بن‌ ابیه‌ میانجی‌ شدند . زیاد که‌ نفوذ رهبران‌قبایل‌ را می‌دانست‌، برای‌ پایان‌ دادن‌ به‌ قیام‌ حجر بن‌ عدی‌ به‌ تطمیع‌ و تهدید اشراف‌ ورهبران‌ قبایل‌ به‌ خصوص‌ یمنی‌ها پرداخت‌ و خطاب‌ به‌ آنان‌ گفت‌: اگر از حمایت‌ حجردست‌ بر ندارید، نیروهای‌ شامی‌ را برای‌ سرکوبی‌ کامل‌ همگی‌ شما فرا می‌خوانم‌. آنان‌هم‌چنین‌ تهدید شدند که‌ اگر حجر را تسلیم‌ نکنند به‌ مرگ‌ محکوم‌ خواهند شد واموالشان‌ مصادره‌ خواهد شد. در نهایت‌ زیاد به‌ یاری‌ اشراف‌ قبیله‌ای‌ یاران‌ حجر راپراکنده‌ کرد.
نقش‌ دو گانه‌ و خیانت‌ آمیز کوفیان‌ در قیام‌ امام‌ حسین‌ (ع) ، ارتباط‌ تنگاتنگی‌ باعمل‌کرد اشراف‌ و رهبران‌ قبایل‌ دارد. در این‌ حادثه‌، منافع‌ شخصی‌ رهبران‌ قبیله‌ای‌ موردبهره‌برداری‌ امویان‌ قرار گرفت‌ و آنان‌ را وادار کردند که‌ علیه‌ اصول‌ مذهبی‌ و ارزش‌های‌دینی‌ خود قیام‌ کنند. بنی‌ امیه‌ هم‌ چنین‌ در این‌ حادثه‌ از رقابت‌های‌ قبیله‌ای‌ به‌ نفع‌ خودسود جست‌.
ابن‌ زیاد برای‌ سرکوبی‌ قیام‌ مسلم‌ بن‌ عقیل‌ از نفوذ رئیسان‌ قبایل‌ و اشرافی‌ که‌خواهان‌ وضع‌ موجود خود بودند و در نتیجه‌ به‌ راحتی‌ در برابر تهدید و تطمیع‌ حکام‌سرفرود می‌آوردند، بهره‌ گرفت‌. فرهنگ‌ قبیله‌ای‌ حاکم‌ بر جامعه‌ کوفه‌، به‌ گونه‌ای‌ بود که‌عموم‌ مردم‌، ناچار پیرو اشراف‌ و رئیسان‌ قبایل‌ خود بودند، تعصب‌ و رقابت‌ قبیله‌ای‌ نیز براین‌ امر دامن‌ می‌زد ، به‌ تبلیغات‌ وسیعی‌ انجامید که‌ در پراکندگی‌ مردم‌ از اطراف‌ مسلم‌نقش‌ مهمی‌ داشت‌. عدم‌ هم‌کاری‌ سران‌ قبایل‌ با مسلم‌ و حتی‌ مخالفت‌ آنان‌ با ایشان‌حاکی‌ از درک‌ آنان‌ نسبت‌ به‌ مصلحت‌هایی‌ بود که‌ با منافع‌ قبیله‌ای‌ سازگاری‌ بیشتری‌داشت‌.
عبدالله‌ بن‌ حازم‌ ازدی‌ در مورد نقش‌ رئیسان‌ قبایل‌، در پراکنده‌ ساختن‌ همراهان‌مسلم‌ می‌گوید: «سران‌ قبایل‌ از بالا بر ما ظاهر شدند، کثیر بن‌ شهاب‌ قبل‌ از همه‌ آغازسخن‌ کرد و گفت‌: ای‌ مردم‌ نزد افراد خودتان‌ روید و به‌ کار شر شتاب‌ نیاورید که‌ خویشتن‌را در معرض‌ کشته‌ شدن‌ قرار می‌دهید. سپاهیان‌ یزید در راهند و فرا می‌رسند، امیر قرارنهاده‌ که‌ اگر امشب‌ به‌ جنگ‌ اصرار ورزید و شبان‌گاه‌ نروید، باقی‌ ماندگان‌ شما را از عطامحروم‌ دارد و جنگیانتان‌ را بی‌ مقرری‌ در نبردگاه‌های‌ شام‌ پراکنده‌ سازد، سالم‌ را به‌ جای‌بیمار بگیرد و حاضر را به‌ جای‌ غایب‌ تا کسی‌ از عصیان‌ گران‌ باقی‌ نماند، مگر این‌ که‌سزای‌ کار خویش‌ را دیده‌ باشد.»
اشرافی‌ که‌ ابن‌ زیاد برای‌ سرکوبی‌ قیام‌ مسلم‌ از آنان‌ سود جست‌ و آنان‌ را نزد قبایل‌خود فرستاد، تا مردم‌ را از کنار مسلم‌ دور کنند؛ عبارت‌ بودند از: کثیر بن‌ شهاب‌ حارثی‌،محمد بن‌ اشعث‌ بن‌ قیس‌ کندی‌، قعقاع‌ بن‌ شور ذهلی‌، شبث‌ بن‌ ربعی‌ تمیمی‌، حجاربن‌ابجر عجلی‌ و شمر بن‌ ذی‌ الجوشن‌ عامری‌. این‌ اشراف‌ به‌ میان‌ مردم‌ رفتند و مردم‌ راپراکنده‌ کردند.
با هم‌دستی‌ اشراف‌، مردم‌ از اطراف‌ مسلم‌ پراکنده‌ می‌شدند. مردان‌ و زنان‌ دست‌فرزندان‌ و برادران‌ خود را گرفته‌ و آنان‌ را با خود می‌بردند، تا جایی‌ که‌ چون‌ مسلم‌ نمازمغرب‌ خواند، تنها سی‌ نفر همراه‌ وی‌ ماندند و هنوز از مسجد خارج‌ نشده‌ بود که‌ عده‌همراهانش‌ به‌ کمتر از ده‌ نفر رسید و چون‌ از مسجد بیرون‌ آمد، هیچ‌ کس‌ با وی‌ نبود.
در حادثه‌ کربلا هم‌، اشراف‌ یمن‌ و نزاری‌ کوفه‌ برای‌ کشتن‌ امام‌ حسین‌ (ع) بسیج‌شدند. عبیدالله‌ بن‌ زیاد ضمن‌ اعلان‌ حکومت‌ نظامی‌ در کوفه‌ از اشراف‌ و سران‌ کوفه‌؛همچون‌ کثیر بن‌ شهاب‌ حارثی‌، محمد بن‌ اشعث‌ کندی‌، قعقاع‌ بن‌ سوید منقری‌ و اسماءبن‌ خارجه‌ فزاری‌ برای‌ بسیج‌ مردم‌ و حرکت‌ آنان‌ به‌ طرف‌ کربلا استفاده‌ کرد.
فرماندهی‌ سپاه‌ انبوهی‌ که‌ ابن‌ زیاد برای‌ جنگ‌ با امام‌ حسین‌ بسیج‌ کرد، به‌ عهده‌جمعی‌ از اشراف‌ و سران‌ قبایل‌ بود. هرکدام‌ از اینان‌ چندین‌ هزار نیرو تحت‌ فرمان‌داشتند.
این‌ فرماندهان‌ از همان‌ دعوت‌ کنندگان‌ پیمان‌ شکنی‌ بودند که‌ از روی‌ خدعه‌ ومکر، از امام‌ حسین‌ (ع) برای‌ آمدن‌ به‌ کوفه‌ دعوت‌ نمودند و اکنون‌ در صف‌ مقابل‌ امام‌،برای‌ جنگ‌ با ایشان‌ فرمانده‌ سپاه‌ بودند. در روز عاشورا به‌ سید الشهدا(ع) به‌ دروغ‌ پاسخ‌دادند که‌ «ما نامه‌ ننوشتیم‌…» امام‌ (ع) درباره‌ آنان‌ فرمود: «آنان‌ از روی‌ خدعه‌ و مکر به‌قصد نزدیکی‌ به‌ یزید نامه‌ برای‌ من‌ نوشتند.»

وابستگی‌ کوفیان‌ به‌ مقرری‌ و عطا

برقراری‌ مقرری‌ و عطا به‌ خصوص‌ در زمان‌ امویان‌ که‌ بیت‌ المال‌، به‌ صورت‌ یک‌صندوق‌ خانوادگی‌ در آمده‌ بود و خلیفه‌ به‌ میل‌ و رغبت‌ خویش‌، آن‌ را خرج‌ می‌کرد،وسیله‌ای‌ برای‌ جلب‌ بیعت‌ و رضایت‌ مردم‌ بود، هم‌چنان‌ که‌ قطع‌ آن‌ نیز یکی‌ از راه‌های‌ارعاب‌ و عقوبت‌ افرادی‌ به‌ شمار می‌رفت‌ که‌ می‌خواستند از فرمان‌ خلیفه‌ یا عمال‌ اوسرپیچی‌ کنند. به‌ طور قطع‌ افراد نیازمند و یا کسانی‌ که‌ مایل‌ بودند از این‌ درآمد بی‌ دردسراستفاده‌ کنند و یا مقرری‌ خود را بالا ببرند، کم‌ نبودند. مقرری‌ و عطا، بهترین‌ وسیله‌ای‌ بودکه‌ امویان‌ با آن‌ می‌توانستند به‌ این‌ نقاط‌ ضعف‌ افراد دست‌ یابند و موجبات‌ استحکام‌دولت‌ خود و انقیاد مردم‌ را فراهم‌ نمایند. معاویه‌ بن‌ ابی‌ سفیان‌، ابتدا عطای‌ قبایل‌ یمنی‌را بسیار کرد، ولی‌ هنگامی‌ که‌ از نفوذ آنان‌ بیم‌ناک‌ شد، برای‌ ایجاد موازنه‌، قبایل‌ قیسی‌رقیب‌ را هم‌ با آنان‌ در عطا مساوی‌ گرداند. زیاد بن‌ ابیه‌ وقتی‌ که‌ به‌ ولایت‌ بصره‌ منصوب‌شد برای‌ استحکام‌ موقعیت‌ خود، عطای‌ اهالی‌ را بیفزود، ولی‌ پس‌ از پا برجا شدن‌حکومتش‌، هنگامی‌ که‌ مورد تعرض‌ خوارج‌ قرار گرفت‌ و دید مردم‌ در صدد مقابله‌ با آنان‌نیستند، آنان‌ را به‌ قطع‌ عطا تهدید کرد. در نامه‌هایی‌ هم‌ که‌ کوفیان‌ به‌ امام‌ حسین‌ (ع)می‌نوشتند، همه‌ شکایت‌ می‌کردند که‌ یزید بن‌ معاویه‌ عطا را فقط‌ به‌ ثروت‌ مندان‌ واطرافیان‌ خود می‌دهد.
وابستگی‌ مردم‌ کوفه‌ به‌ مقرری‌ ها و بخشش‌ های‌ مالی‌ می‌توانست‌، بخشی‌ ازآنان‌ را در همراهی‌ با قیام‌ امام‌ حسین‌ مردد کند. ابن‌ زیاد برای‌ جلوگیری‌ از پیوستن‌کوفیان‌ به‌ مسلم‌ به‌ آنان‌ وعده‌ افزایش‌ مقرری‌ و عطا را می‌داد. او از رئیسان‌ قبایل‌ خواست‌که‌ از بالا بر مردم‌ نمودار شوند و به‌ اطاعت‌ کنندگان‌، وعده‌ افزایش‌ (عطایا) را بدهند.عبدالله‌ بن‌ حازم‌ می‌گوید که‌ ابن‌ زیاد برای‌ متفرق‌ کردن‌ افراد از اطراف‌ مسلم‌ به‌ سران‌قبایل‌ گفت‌، به‌ مردم‌ بگویید اگر امشب‌ پراکنده‌ نشوید و به‌ جنگ‌ اصرار ورزید، باقی‌ماندگان‌ شما را از عطا و مقرری‌ محروم‌ می‌دارم‌.
ابن‌ زیاد، برای‌ بسیج‌ کوفیان‌ به‌ جنگ‌ با امام‌ حسین‌ (ع) باز از وابستگی‌ مردم‌ به‌مقرری‌، استفاده‌ کرد. او در سخن‌ رانی‌ خود در مسجد کوفه‌، به‌ مردم‌ وعده‌ افزایش‌ مقرری‌را، در صورت‌ پیوستن‌ به‌ لشکریان‌ برای‌ کشتن‌ امام‌ حسین‌ (ع) ، داد.
وابستگی‌ کوفیان‌ به‌ مقرری‌ و عطایای‌ حکومت‌، موجب‌ شد که‌ آنان‌ در خدمت‌اهداف‌ عبیدالله‌ بن‌ زیاد قرار گیرند و شریک‌ هولناک‌ واقعه‌ کربلا شوند.
در روز عاشورا، کوفیان‌ در مقابل‌ پرسش‌ امام‌ حسین‌ (ع) که‌ چرا قصد جنگ‌ وکشتن‌ او را دارید، مسئله‌ ترس‌ از قطع‌ عطایا و مقرری‌ را مطرح‌ کردند. امام‌ (ع) به‌ آنان‌فرمود: «یا هولاء! اسمعوا یرحمکم‌ الله‌، مالنا و لکم‌، ما هذا بکم‌ یا أهل‌ الکوفه‌؟؛ ای‌مردمان‌! بشنوید، چه‌ چیز بین‌ ما و شماست‌. شما را ای‌ اهل‌ کوفه‌ چه‌ شده‌ است‌؟» کوفیان‌پاسخ‌ دادند: ما در مورد «عطا» می‌ترسیم‌. امام‌ حسین‌ (ع) پاسخ‌ داد: «ما عندالله‌ من‌العطاء خیر لکم‌»؛ «آنچه‌ در نزد خداست‌، برای‌ شما بهتر است‌» اما کسی‌ به‌ سخن‌امام‌(ع) توجه‌ نکرد.

نتیجه‌

خیانت‌ کوفیان‌ در برخورد با قیام‌ امام‌ حسین‌ (ع) ، نیازمند شناسایی‌ جامعه‌ کوفه‌ اززمان‌ شکل‌گیری‌ این‌ شهر است‌.
چون‌ شهر کوفه‌ تنوع‌ قبیله‌ای‌ داشته‌، رقابت‌ بین‌ قبایل‌ مسئله‌ای‌ بوده‌ که‌ مورداستفاده‌ بنی‌ امیه‌ در مواقع‌ مختلف‌ قرار گرفته‌ است‌. در قیام‌ امام‌ حسین‌(ع) این‌ مسئله‌،مورد استفاده‌ ابن‌ زیاد که‌ آشنایی‌ کامل‌ نسبت‌ به‌ جامعه‌ کوفی‌ داشت‌، قرار گرفت‌.
گرچه‌ در این‌ شهر برخی‌ از قبایل‌ به‌ تشیع‌ شهرت‌ داشتند، امّا نمی‌توان‌ تشیع‌ آنان‌را به‌ مفهوم‌ تشیع‌ اعتقادی‌ ارزیابی‌ کرد. در حادثه‌ کربلا فقط‌ افراد معدودی‌ وفادار به‌ امام‌حسین‌ (ع) باقی‌ ماندند. این‌ معدود افراد، کسانی‌ جز شیعیان‌ اعتقادی‌ نبودند.
در این‌ جا، استبداد ابن‌ زیاد را هم‌ می‌باید مد نظر داشت‌، به‌ صورتی‌ که‌ اگر یکی‌ ازرئیسان‌ قبایل‌ هم‌ مخالفتی‌ می‌کرد، افراد قبیله‌اش‌ جرئت‌ حمایت‌ از او را نداشتند. این‌وضع‌ کوفه‌، اوضاع‌ جدیدی‌ را به‌ وجود آورد که‌ اکثر کوفیان‌ یا در کنار ابن‌ زیاد قرار گرفتند یابرای‌ این‌ که‌ در صف‌ قاتلان‌ امام‌ حسین‌ (ع) قرار نگیرند، مخفی‌ شدند و یا فرار کردند.
روحیات‌ خاص‌ کوفیان‌ که‌ برگرفته‌ از نظام‌ قبیله‌ای‌ و بافت‌ شهر کوفه‌ بود، آنان‌ راانسان‌هایی‌ غیر پای‌ بند به‌ تصمیمات‌ خود، زود رنج‌، عجول‌، مذبذب‌ بار آورده‌ بود. تذبذب‌کوفیان‌ موجب‌ گردید، بعد از آن‌ که‌ عبیدالله‌ بن‌ زیاد بر اوضاع‌ مسلط‌ شد، آنان‌ تغییر روش‌دهند. این‌ روحیه‌، اشراف‌ کوفه‌ را در همکاری‌ پنهانی‌ با بنی‌ امیه‌ و نادیده‌ گرفتن‌عصبیت‌های‌ پیشین‌ تشویق‌ کرد.
اشرافیت‌ قبیله‌ای‌ در کوفه‌ که‌ رویکرد گسترده‌ای‌ به‌ نظام‌ قبیله‌ای‌ داشت‌، موقعیت‌مهمی‌ در بین‌ مردم‌ خود به‌ دست‌ آورده‌ بود. از این‌ موقعیت‌، ابن‌ زیاد در جریان‌ قیام‌ امام‌حسین‌ (ع) برای‌ پراکندن‌ مردم‌ از اطراف‌ مسلم‌ بن‌ عقیل‌، استفاده‌ کرد. اشراف‌ که‌خواهان‌ وضع‌ موجود بودند، به‌ راحتی‌ در برابر تطمیع‌ و تهدید ابن‌زیاد، سر فرود آوردند.
وابستگی‌ مردم‌ کوفه‌ به‌ عطا و مقرری‌ و بخشش‌های‌ بنی‌ امیه‌، آنان‌ را در یاری‌امام‌ حسین‌ (ع) مردد کرد. آنان‌ برای‌ حفظ‌ مقرری‌ خود، درخواست‌ یاری‌ امام‌ حسین‌ (ع)را در روز عاشورا رد کردند.

پی نوشت:

۱ـ ابن‌ ابی‌ الحدید، عزالدین‌: شرح‌ نهج‌ البلاغه‌، تحقیق‌ ابوالفضل‌ ابراهیم‌، قاهره‌،دارالاحیاء الکتب‌ العربیه‌، ۱۳۸۷ ق‌.
۲ـ ابن‌ الاثیر، عزالدین‌ ابوالحسن‌: الکامل‌ فی‌ التاریخ‌، تصحیح‌ علی‌ شیری‌، بیروت‌،داراحیاء التراث‌ العربی‌، ۱۹۸۹ م‌.
۳ـ ابن‌ اعثم‌ الکوفی‌، ابو محمد احمد: الفتوح‌، بیروت‌، دارالکتب‌ العلمیه‌، ۱۴۰۶ق‌.
۴ـ ابن‌ سعد، محمد: ترجمه‌ الامام‌ الحسین‌ (طبقات‌ الکبری‌)، تحقیق‌ السید عبدالعزیزالطباطبائی‌، قم‌، مؤسسه‌ آل‌ البیت‌، ۱۴۱۵ ق‌.
۵ـ ابن‌ سعد، محمد: طبقات‌ الکبری‌، بیروت‌، دار بیروت‌، ۱۴۰۵ ق‌.
۶ـ ابن‌ شهر آشوب‌، محمد بن‌ علی‌: مناقب‌ آل‌ ابی‌ طالب‌، بیروت‌، دارالاضواء، ]بی‌ تا[.
۷ـ ابن‌ عساکر: ترجمه‌ الامام‌ الحسین‌ (ع) من‌ تاریخ‌ دمشق‌، تحقیق‌ محمد باقرالمحمودی‌، بیروت‌.
۸ـ ابن‌ قتیبه‌ الدینوری‌، ابو محمد عبدالله‌ بن‌ مسلم‌: الامامه‌ والسیاسه‌، قم‌، منشورات‌الشریف‌ الرضی‌، ۱۳۶۳٫
۹ـ ابوالفرج‌ الاصفهانی‌، علی‌ بن‌ الحسین‌: الاغانی‌، بیروت‌، داراحیاء التراث‌العربی‌،۱۹۹۴م‌.
۱۰ـ ابوالفرج‌ الاصفهانی‌، علی‌ بن‌ الحسین‌: الاغانی‌، قاهره‌، دارالکتب‌، ۱۹۳۰ م‌.
۱۱ـ ابوالفرج‌ الاصفهانی‌، علی‌ بن‌ الحسین‌: مقاتل‌ الطالبیین‌، تصحیح‌ السید احمدالصقر، بیروت‌، مؤسسه‌ الاعلمی‌ للمطبوعات‌، ۱۹۹۸ م‌.
۱۲ـ البلاذری‌، احمد بن‌ یحیی‌، فتوح‌ البلدان‌، تصحیح‌ رضوان‌ محمد رضوان‌، بیروت‌،دارالکتب‌ العلمیه‌، ۱۳۹۸ ق‌.
۱۳ـ البلاذری‌، احمد بن‌ یحیی‌: انساب‌ الاشراف‌، تصحیح‌ محمد باقر المحمودی‌، بیروت‌،دارالتعارف‌ للمطبوعات‌، ج‌ ۳، ۱۳۹۷ ق‌.
۱۴ـ البلاذری‌، احمد بن‌ یحیی‌، انساب‌ الاشراف‌، تصحیح‌ احسان‌ عباس‌، بیروت‌، دارالنشر شتانیر، ج‌ ۴، ۱۴۰۰ ق‌.
۱۵ـ بکری‌ اندلسی‌، ابوعبید عبدالله‌: معجم‌ ما استعجم‌ من‌ اسماء البلاد والمواضع‌، بیروت‌،عالم‌ الکتب‌، ۱۴۰۳ ق‌.
۱۶ـ ثقفی‌ کوفی‌، ابواسحاق‌ ابراهیم‌ بن‌ محمد: الغارات‌، تصحیح‌ میر جلال‌ الدین‌ حسینی‌ارموی‌، تهران‌، انجمن‌ آثار ملی‌، ۱۳۵۴٫
۱۷ـ جعفری‌، سید حسین‌ محمد: تشیع‌ در مسیر تاریخ‌، ترجمه‌ سید محمد تقی‌ آیت‌اللهی‌، تهران‌، دفتر نشر فرهنگ‌ اسلامی‌، ۱۳۷۳٫
۱۸ـ الدینوری‌، ابوحنیفه‌ احمد بن‌ داود: اخبار الطوال‌، تحقیق‌ عبدالمنعم‌ عامر، قم‌،منشورات‌ الشریف‌ الرضی‌، ۱۳۷۰٫
۱۹ـ الطبری‌، محمدبن‌ جریر: تاریخ‌ الطبری‌، بیروت‌، مؤسسه‌ الاعلمی‌ للمطبوعات‌،]بی‌تا[.
۲۰ـ الطوسی‌، ابوجعفر محمد بن‌ حسن‌: رجال‌، تحقیق‌ محمد صادق‌ بحر العلوم‌، نجف‌،المطبعه‌ الحیدریه‌، ۱۳۸۱ ق‌.
۲۱ـ الطوسی‌، ابوجعفر محمد بن‌ حسن‌: اختیار معرفه‌ الرجال‌ المعروف‌ برجال‌ الکشی‌،تصحیح‌ حسن‌ المصطفوی‌، مشهد، دانشگاه‌ مشهد، ۱۳۴۸٫
۲۲ـ قمی‌، شیخ‌ عباس‌: سفینه‌ البحار، تهران‌، انتشارات‌ فراهانی‌، ]بی‌ تا[.
۲۳ـ المسعودی‌، ابوالحسن‌: مروج‌ الذهب‌، بیروت‌، دارالاندلس‌، ۱۹۶۶ م‌.
۲۴ـ مفید. محمد بن‌ النعمان‌: الارشاد: ترجمه‌ و شرح‌ سیدهاشم‌ رسولی‌ محلاتی‌، تهران‌،انتشارات‌ علمیه‌ الاسلامیه‌، ]بی‌ تا[.
۲۵ـ و لهاوزن‌، جولیوس‌: تاریخ‌ الدوله‌ العربیه‌ من‌ ظهور اسلام‌ الی‌ نهایه‌ الدوله‌ الامویه‌، نقله‌الی‌ العربیه‌ عبدالهادی‌ ابوریده‌ و حسین‌ مؤنس‌، ۱۹۵۸ م‌.
۲۶ـ یاقوت‌ حموی‌، ابوعبدالله‌ شهاب‌ الدین‌: معجم‌ البلدان‌، بیروت‌، داراحیاء التراث‌العربی‌، ۱۳۹۹ ق‌.
۲۷ـ الیعقوبی‌، احمد بن‌ واضح‌: تاریخ‌ الیعقوب‌، بیروت‌، دار صادر، ]بی‌ تا[.

منبع: دکتر محمد علی‌ چلونگر؛پیشوای‌ خیرخواهان‌

 

برداشت دنیا گرایانه از قیام عاشورا

اشاره:

از زمانى که واقعه جانگذار عاشورا روى داده است تا به امروز، اندیشمندان بسیارى از جهان اسلام، درباره انگیزه ها و چرایى این قیام، سخن ها گفته اند و نوشته ها نوشته اند. اما در این میان، برخى با توجه به گرایش ها و وابستگى هایى که به حاکمان معاصر خویش داشته اند، به برداشت هاى تحریف آلود و وارونه از قیام کربلا، دست یازیده اند که یکى از آن ها «نگاه دنیاگرایانه به نهضت عاشورا» است. این نوشتار در ابتدا به معرفى و نقد این دیدگاه پرداخته و در ادامه به اهداف قیام عاشورا از دیدگاه رهبر قیام پرداخته است.

یکى از دیدگاه هاى مهم اهل سنّت درباره فلسفه قیام عاشورا، برداشت دنیاگرایانه از نهضت اباعبداللّه(علیه السلام)است. این برداشت حتى از همان آغاز نهضت در برخوردهایى که امام(علیه السلام) با برخى از بزرگان و افراد سرشناس در مدینه و مکه داشتند، به روشنى نمایان است. آنان به این گمان که حسین بن على(علیه السلام) براى دست یابى به ریاست و حکومت دنیوى قیام کرده، اما در ارزیابى خود براى دست یافتن به چنین هدفى، دچار اشتباه شده است، حرکت حضرت را تخطئه کرده و در لباس خیرخواهى، کوشش مى کردند امام(علیه السلام)را به هرشکل ممکن، از این سفر بازدارند؛ چرا که مى دانستند این حرکت به شکست نظامى منجر خواهد شد و دست یابى به حکومت، خیالى بیش نیست. عبدالله بن عمر با چنین نگاهى چندین بار کوشید تا حضرت را از هدف خود منصرف سازد.۱

چنین اندیشه اى، محدود به عصر امام حسین(علیه السلام)نبود، بلکه در قرون بعدى نیز، برخى ازمورّخان واندیشمندان اهل سنّت ضمن تأیید و پذیرش و ترویج تفکر یادشده، به ارائه تفسیر سطحى و دنیاگرایانه از انگیزه قیام اباعبدالله(علیه السلام)و در نتیجه، ارائه چهره اى منحرف و دگرگون از نهضت کربلا پرداختند. این گروه در اثر چنین نگاهى، که برخاسته از محاسبات بشرى است، بر این باورند که نهضت امام(علیه السلام) یک حرکت ابتدایى و نسنجیده در شرایط نامناسب زمانى صورت گرفته است؛ چون حسین(علیه السلام) آن چنان که باید در ارزیابى قدرت حکومت و سنجش توان و جایگاه خویش دقت لازم نکرد.

از این رو، بر اقدام امام(علیه السلام) خرده گرفته، آن را موجب تفرقه بین مسلمانان و خلاف مصالح جامعه اسلامى پنداشتند. در این زمینه، برخى از آنان تا آن جا پیش رفته اند که حرکت امام را براى خود و اسلام و مسلمانان تا روز قیامت زیان بار دانسته اند. این نوشتار در ابتدا، به معرفى و نقد نمونه هایى از این اظهارنظرها مى پردازد و در ادامه، با استناد به خطبه ها، نامه ها، وصیت نامه و دیگر بیانات امام حسین(علیه السلام)، که در مقاطع و مکان هاى مختلف این واقعه نوشته یا ایراد فرموده اند، به فلسفه و اهداف قیام کربلا، از دیدگاه آن حضرت، اشاره مى نماید.

الف) قاضى ابوبکربن عربى اندلسى مالکى(م ۵۴۳ ه..)مؤلف کتاب « العواصم من القواصم »ضمن آن که معتقد است امام حسین(علیه السلام)با قیام خود وحدت امت اسلامى را به هم زد و مردم به حکم فرمایش پیامبر(صلى الله علیه وآله)که فرمود:

«هرکس بخواهد امت متحد اسلام را به تفرقه بکشاند، باید کشته شود، هرکس که مى خواهد باشد» او را کشتند، هرچند او فرزند پیامبر(صلى الله علیه وآله)بود. بنابراین، حسین موافق شریعت جدش کشته شد! . در این باره مى گوید:

«اگر حسین بن على، که بزرگ این امت و پسر بزرگ این امت و شریف ترین شخص و پسر شریف ترین شخص امت بود، در خانه خود مى نشست یا به زراعت یا دامدارى مى پرداخت، مقرون به صلاح و صرفه بود. و اگر مردم از او درخواست قیام به حق مى کردند، از آنان نمى پذیرفت و توجه به هشدار رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى کرد، که از انگیزش فتنه بیم داده بود، و به خاطر مى آورد که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)از صلح حسن بن على(علیه السلام)ستایش کرده و اگر او تنها به این نکته توجه مى کرد که حسن بن على(علیه السلام) با آن همه نیروى نظامى خود حکومت و خلافت را از دست داد، چگونه او مى تواند به کمک اوباش و اراذل کوفه خلافت را به چنگ آورد؛ چنین حادثه تأسف بارى هرگز رخ نمى داد.»۲

ب) ابن تیمیه(م ۷۲۸ ه..) نظریه جواز خروج حسین بن على(علیه السلام)بر یزید را باطل مى داند. وى بر این باور است که مفسده چنین خروجى از مصلحتش بیش تر بوده و در خروج و قیام حسین هیچ گونه مصلحت دنیایى و دینى وجود نداشته است؛ چرا که حسین(علیه السلام)آنچه را که از کسب خیر و دفع شر در نتیجه قیامش به دنبال آن بود، به دست نیاورد و حتى با قیام و کشته شدنش خوبى کاهش یافت و بدى فزونى گرفت، بلکه قتل حسین از کارهایى بود که فتنه هاى زیادى را دامن زد.۳

وى در جاى دیگر، در بحث مقایسه اى میان قتل عثمان و شهادت امام حسین(علیه السلام) مى نویسد:

«بى تردید اجر و ثواب عثمان نزد خدا بیش تر و گناه قتلش بیش تر از گناه کشتن کسى است که حاکم و زمامدار مسلمانان نبوده، اما براى دستیابى به حکومت خروج کرده است؛ چرا که عثمان از خود صبر پیشه کرد و براى حفظ جان خویش با قاتلانش نجنگید!…»۴

ج) ابن کثیر(م ۷۷۴ ه..) درکتابالبدایه و النهایهدر فصلى با عنوان «قصه الحسین بن على و سبب خروجه باهله من مکه الى العراق فى طلب الاماره و کیفیه مقتله»۵ به جریان قیام کربلا پرداخته است. وى در عنوان یاد شده، هدف نهضت امام حسین(علیه السلام) را طلب حکومت و دستیابى به قدرت (طلب الاماره) بیان نموده و با این سخن، به این قیام ماهیتى سیاسى، دنیوى داده است.

د) ابن خلدون(م ۸۰۸ ه..) دیدگاه خویش را درباره قیام امام حسین(علیه السلام)چنین بیان مى کند:

«… حسین دید که قیام بر ضد یزید به سبب فسق وى واجب و ضرورى است، به ویژه بر کسى که توانایى چنین قیامى را داشته باشد. او گمان کرد خود به سبب شایستگى و داشتن شوکت و نیرومندى، بر این امر تواناست. اما درباره شایستگى، هم چنان که گمان کرد درست بود و بلکه بیش از آن هم لیاقت داشت، اما درباره شوکت اشتباه کرد!»۶

ه..) شیخ محمد طنطاوى مصرى(م ۱۲۷۷ ه..) درباره نهضت امام حسین(علیه السلام)مى نگارد:

«حسین بن على(علیه السلام) از روى خوش گمانى به کسانى که گرد او جمع شده بودند و شدیداً او را براى قیام و قبضه کردن خلافت تحریک مى کردند، اطمینان پیدا کرد. از این رو، قیام کرد، اما از طرفى قدرت و شوکت بنى امیه و شدت عمل دستگاه حاکم را به حساب نیاورد و از طرف دیگر، فریب کارى مردم عراق را که در گذشته پدر و برادرش را فریب داده بودند، از نظر دور داشت!»۷

و) عبدالوهاب نجار(م ۱۳۶۰ ه..ق) استاد دانشگاه الازهر مصر نیز درباره قیام اباعبدالله(علیه السلام) نظرى شبیه دیدگاه طنطاوى دارد. وى مى نویسد: «ظلم است که گفته شود، یزید حسین بن على را اجباراً به سوى عراق فرستاد؛ زیرا حسین با اختیار خود به عراق رفت. او به دو سبب فریب خورد: یکى آن که، خیال کرد عراقیان که دعوتش کردند او را یارى خواهند داد و دیگر آن که، تصور کرد خویشاوندى با رسول خدا(صلى الله علیه وآله)چنان مقام اجتماعى به او داده است که مى تواند در این مبارزه پیروز شود.»۸

ز) محب الدین خطیب مصرى(م ۱۳۸۹ ه..) در حواشى خود بر کتابالعواصم من القواصمابن عربى، پس از بیان نظر و کوشش هاى برخى از کسانى که مى خواستند امام حسین(علیه السلام) را از سفر به عراق منصرف کنند، مى نویسد:

«این همه کوششى که افراد خیرخواه براى ممانعت از سفر حسین بن على به کوفه کردند، بى نتیجه ماند. سفرى که براى خود و اسلام و امت اسلامى تا امروز و تا روز قیامت نامیمون و زیان آور بوده و تمام این زیان ها به سبب جنایتى بود که شیعیانش مرتکب شدند؛ زیرا آنان بودند که از روى نادانى و غرور و حس فتنه انگیزى و ایجاد شر و اختلاف، حسین بن على را براى قیام و سفر به عراق برانگیختند!»۹

نقد و بررسى

این ها نمونه هایى از نگاه دنیاگرایانه برخى از مورّخان و اندیشمندان اهل سنت درباره فلسفه قیام عاشوراست. این نگرش از چند جهت قابل خدشه و نقد است:

اول این که، این گروه مسأله تجاوز حاکمان یزیدى و بیعت خواهى اجبارى آنان از حضرت را از نظر دور داشته و توجه نداشته اند که عاملان یزید در هر فرصتى که پیش مى آمد در پى قتل آن بزرگوار بودند؛ چه زمانى که حضرت در مدینه بودند و به سبب عدم پذیرش بیعت اجبارى، مجبور به کوچ شبانه و مخفیانه از مدینه شدند و چه در ایام اقامت در مکه که به سبب احتمال ترور شدن، نتوانستند اعمال حج را به پایان برسانند و به سرعت از مکه خارج شدند. و این تهدید جانى هنگام خروج حضرت از مکه که مورد تعقیب نظامیان مسلح حکومت قرار گرفتند و نیز زمانى که سپاهیان عبیدالله بن زیاد تحت فرماندهى حُرّ براى محاصره و جلب امام(علیه السلام) آمدند و از حرکت ایشان به سوى کوفه یا بازگشت حضرت به حجاز ممانعت به عمل آوردند، همچنان ادامه داشت. سرانجام نیز على رغم میل باطنى امام(علیه السلام)وى را در بیابانى خشک و بى پناهگاه فرود آوردند. چنان که روز عاشورا هم هر چه حضرت براى جلوگیرى از برخورد نظامى تلاش کردند، سودى نبخشید و سرانجام با آن تهاجم وحشیانه به امام(علیه السلام) و اهل بیت(علیهم السلام)و اصحاب حضرتش، آن فاجعه و تراژدى تاریخ را آفریدند.

بنابراین، این دسته از مورّخان و صاحب نظران اهل سنت چون تهاجم حاکمان یزیدى را به حساب نیاورده اند یا نخواسته اند به حساب بیاورند، در درک و تحلیل انگیزه و ماهیت قیام آن حضرت دچار اشتباه شده و نتوانسته یا نخواسته اند تشخیص دهند که عامل اصلى این فاجعه، حکومت متجاوز و زیاده خواه یزید بوده است، نه حسین بن على(علیه السلام).

دوم این که، از نگاه این نویسندگان، اساس قیام حسین بن على(علیه السلام)براى به دست گرفتن حکومت بود و شکست آن هم مستند به سه چیز:

۱. اشتباه در ارزیابى نیروى کوفیان و میزان مساعدت آنان؛ ۲. عدم توجه به عمق دشمنى بنى امیه با بنى هاشم؛ ۳. غفلت از توان نظامى و قدرت تشکیلاتى سپاه یزید.

روشن است چنین برداشتى از نهضت عاشورا، ریشه در نگاه دنیاگرایانه به قیام عاشورا دارد. این گروه با چنین نگاهى، چون به بررسى گزاره هاى تاریخى درباره این نهضت پرداخته و به این نتیجه رسیده اند که اوضاع و شرایط براى قیام حسین بن على(علیه السلام)مناسب نبوده است، زبان به اعتراض گشوده، گاهى مردم کوفه را مقصر قلمداد نموده اند که به امام(علیه السلام) وعده هاى فریبنده دادند و به آن عمل نکردند و زمانى حرکت حسین(علیه السلام)را اشتباه پنداشته اند که از یک سو، به وعده هاى پوچ کوفیان، با آن سوابق خیانت پیشگى و بىوفایى که داشتند، اعتماد کرد و از سوى دیگر، توان بالا و قدرت سهمگین سپاه یزید را نادیده گرفت.

روح این منطق و چنین اندیشه اى آن است که قدرت مادى، که تجسم امکانات و قواى زمینى است و با جسم انسان سروکار دارد، اصل به حساب آورده شده، اما احساس وظیفه و تکلیف و دغدغه مصلحت دین، فرع و حتى نادیده انگاشته شده است. از این رو، در مقوله نهضت کربلا چون امکانات و قواى مادى امام(علیه السلام)را اندک مى بینند و هدف حضرت را نیز دستیابى به قدرت و حکومت مى پندارند، حرکت حضرت را، حرکتى نسنجیده و عجولانه قلمداد نموده و بر این باورند که در صورتى قیام حضرت معقول بود که وى نیروى نظامى کافى و امکانات مادى فراوان در اختیار داشت! غافل از آن که، امام(علیه السلام) از قدرت مادى و نظامى بنى امیه کاملا آگاه بود و قساوت قلب و سوابق دشمنى این خاندان را با دودمان رسالت از یاد نبرده بود و سابقه بىوفایى مردم کوفه هم زبان زد همه بود. هم چنان که حضرت نه تنها آرا و نظریات بزرگان و ناصحان را نیز رد نمى کرد، بلکه گاهى حتى به صراحت نظر آنان را تأیید مى نمود؛ چون مى دانست آنان به خاطر علاقه و محبتى که نسبت به وى دارند، او را از سفر به عراق که زندگى و مصالح دنیوى وى را به خطر مى انداخت، بازمى دارند. اما حسین بن على(علیه السلام) مصلحت دین و جامعه اسلامى را بر مصالح دنیوى خویش ترجیح داد و مسؤولیت حفظ دین نزد وى بسیار خطیر بود، از این رو، نمى توانست براى حفظ مصالح دنیوى خود، اهل بیت(علیهم السلام)و یارانش، از مصالح دینى و اخروى چشم پوشى کند. به همین سبب بود که نهضت حضرت از این بُعد مورد تحسین همگان قرار گرفت.۱۰ بنابراین، برداشت دنیایى از نهضت عاشورا، با تفکر حسینى، که اصل را حتى با وجود خطر جانى انجام تکلیف مى داند، ناسازگارى و تفاوت ماهوى دارد.

سوم این که، چگونه مى توان پذیرفت که امام حسین(علیه السلام)براى طلب دنیا و ریاست طلبى قیام کرد، در حالى که آن بزرگوار طبق آیه شریفه«اِنّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً»(احزاب: ۳۳)؛ همانا خداوند مى خواهد از شما خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله)پلیدى را ببرد و به شما پاکى کامل ارزانى دارد؛ مانند جد، پدر، مادر و برادرش، مبرّا از هرگونه پلیدى است. آیه یاد شده، که بنا به اعتقاد شیعه و روایات بسیار متعدد اهل سنت درباره پیامبر(صلى الله علیه وآله)، على(علیه السلام)، فاطمه(علیها السلام)، حسن و حسینعلیهما السلام نازل شده است، بهترین دلیل بر عصمت این پنج تن از هرگونه پلیدى است که از مهم ترین آن ها دنیادوستى و ریاست طلبى است. افزون بر این، اگر انگیزه حضرت از قیام مسلحانه، دستیابى به حکومت چند روزه این دنیا بود، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) امر به یارى او نمى کردند، در حالى که روایاتى حتى از طرق اهل سنت وارد شده است که پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمان به یارى حضرت داده است. از جملهانس بن حارثنقل مى کند که پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود:«اِنَّ ابْنِى هذا یَعنِى الحُسَیْنَ یُقْتَلُ بِاَرْض مِنَ الْعِراقِ فَمَنْ اَدْرَکَهُ مِنْکُمْ فَلْیَنْصُرْهُ»۱۱؛ همانا فرزند من حسین(علیه السلام) در زمینى از عراق کشته مى شود. پس هرکس از شما او را درک کرد، باید او را یارى کند.

چهارم این که، خطبه ها، نامه ها و سخنان امام(علیه السلام)در زمان نهضت و حتى پیش از آغاز آن در اواخر عمر معاویه، درباره انگیزه قیام و فعالیت هاى حضرت، چنین دیدگاهى را به روشنى مردود دانسته است. گویا امام حسین(علیه السلام)فضاى تبلیغاتى پس از شهادتِ خویش را مى دید که چگونه جنایت کاران اموى و قلم به مزدهاى آنان و حتى نسل هاى بعد، که تأمین و تضمین نان و آبشان در گرو تأیید و ترویج چنین افکار و برداشت هایى وارونه از نهضت عاشورا بوده است، این حادثه و اهداف آن را تحریف مى کنند. از این رو، امام(علیه السلام) در سخنرانى هشداردهنده و نصیحت آمیز خود در سال هاى آخر حکومت معاویه در مکه و در جمع نخبگان و دانشمندان سایر شهرهاى اسلامى، انگیزه هاى ریاست طلبانه و دنیاخواهانه از اقدامات و فعالیت هاى خویش علیه نظام حاکم اموى را این گونه رد مى کنند:

«خدایا! تو مى دانى آنچه از طرف ما انجام گرفته (از اقدامات و مبارزات بر ضد دستگاه حاکم) به سبب سبقت جویى در فرمانروایى و افزون خواهى در دستیابى به متاع ناچیز دنیا نبوده است.»۱۲

همچنین حضرت در وصیت نامه خود به برادرش محمدبن حنفیه در مدینه (پیش از ترک این شهر) این اتهام را چنین ردّ مى کنند: «من از روى سرمستى و گستاخى و تبه کارى و ستم گرى از مدینه خارج نشدم.»۱۳

بنابراین، با وجود چنین تصریحات و روشن گویى هایى از جانب خود حضرت درباره فلسفه حرکت خویش، چگونه مى توان ادعاهاى غیرمستدل و سست دیدگاه مزبور را پذیرفت و نهضت امام(علیه السلام) را تخطئه کرد و زیر سؤال برد؟!

فلسفه و اهداف قیام عاشورا از دیدگاه امام حسین(علیه السلام)

از آنچه درباره دیدگاه و نگرش دنیاگرایانه به قیام امام حسین(علیه السلام) و نقد و بررسى آن گفته شد، روشن مى شود که این نظریه نه تنها در ارائه تفسیرى روشن و جامع از انگیزه قیام امام حسین(علیه السلام) توفیقى نداشته است، بلکه تصویرى وارونه و نامناسب با شأن رهبر قیام از نهضت کربلا ارائه داده است.

یکى از عوامل مهم و شاخص این عدم توفیق را باید در عدم شناخت کافى نسبت به شخصیت رهبر این قیام و ماهیت پیچیده حرکت وى دانست. بنابراین، پژوهشگر تاریخ عاشورا اگر بخواهد به ماهیت و جوهره قیام عاشورا تا حد زیادى پى ببرد، مى بایست در گام نخست به شخصیت و مقام امام حسین(علیه السلام) شناخت کافى پیدا کند و سپس با مطالعه و تعمق لازم در بیانات و گفتار حضرت، که در مقاطع مختلف قیام و حتى پیش از آغاز آن درباره انگیزه حرکت خویش بیان کرده است، به فلسفه و ماهیت قیام آن حضرت پى ببرد.

اکنون با این مقدمه، سخنان، خطبه ها، نامه ها و وصیت نامه امام(علیه السلام)، که درباره انگیزه قیام خویش به ترتیب زمانى ایراد نموده یا نوشته اند، مورد مطالعه و بررسى قرار مى دهیم و سپس، با استخراج فهرستوار اهداف قیام، به تفسیر و تحلیل آن ها خواهیم پرداخت:

۱. امام حسین(علیه السلام) در سال هاى آخر عمر معاویه، براى زیارت خانه خدا، عازم مکه شدند. حضرت در مکه در جمع گروهى از علما و نخبگان سایر مناطق اسلامى با ایراد خطبه اى شورانگیز و کوبنده ضمن یادآورى وظیفه سنگین و تکلیف خطیر علما و بزرگان شهرها در برابر پاسدارى از کیان دین و اعتقادات مسلمانان و پیامدهاى سکوت در برابر جنایات امویان، از خاموشى آنان در برابر سیاست هاى دین ستیزانه حاکمان اموى انتقاد کرده و هرگونه همراهى و سازش با آنان را گناه نابخشودنى دانستند. حضرت در پایان سخنان خود، هدف از اقدامات و فعالیت هاى خود علیه نظام ستمگر حاکم را، که چند سال بعد در قالب یک نهضت خود را نشان داد، چنین اعلام فرمودند: «اَللّهُمَّ اِنَّکَ تَعْلَمُ انَّهُ لَمْ یَکُنْ ما کان مِنّا تَنافُساً فى سُلطان، و لا التماساً من فُضول الحُطام، ولکن لِنُرِىَ (لِنَرُدَّ) المَعالمَ من دینک، و نُظهِر الاصلاحَ فى بلادک، ویَأْمَنَ المظلومونَ من عِبادک، و یُعمَلَ بِفَرائِضِکَ و سُنَنِک و اَحکامِکَ»۱۴؛ خدایا تو مى دانى آنچه از طرف ما انجام گرفته است (از سخنان و اقدامات علیه حاکمان اموى) به خاطر سبقت جویى در فرمان روایى و افزون خواهى در متاع ناچیز دنیا نبوده است، بلکه براى این است که نشانه هاى دینت را (به مردم) نشان دهیم (برپاکنیم) و اصلاح در شهرهایت را آشکار کنیم. مى خواهیم بندگان ستمدیده ات در امان باشند و به دستورات و سنن و احکامت عمل شود.

از این جملات مى توان چهار هدف را براى اقدامات و فعالیت هاى امام حسین(علیه السلام) که در عصر حاکمیت یزید جزو اهداف قیام حضرت به شمار مى رفت، استخراج کرد:

الف) احیاى مظاهر و نشانه هاى اسلام اصیل و ناب محمدى(صلى الله علیه وآله)؛

ب) اصلاح و بهبودى در وضع شهروندان؛

ج) مبارزه با ستمگران اموى جهت تأمین امنیت براى مردم ستمدیده؛

د) فراهم ساختن بسترى مناسب براى عمل به احکام و واجبات الهى.

۲. امام حسین(علیه السلام) در وصیت نامه اى که هنگام خروج از مدینه و در زمان وداع با برادرش محمدبن حنفیه براى وى نوشت، هدف از این حرکت خود را چنین بازگو کرد:«انِّى لَمْ اَخْرُجْ اَشِراً وَ لا بَطِراً و لا مُفْسِداً وَ لا ظالِماً، و اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاصلاحِ فِى اُمهِ جَدِّى محمد(صلى الله علیه وآله) اُریدُ اَنْ آمُرَ بِالْمَعْروفِ و اَنْهى عَنِ المُنْکَرِ و اَسیرَبِسیره جَدِّى محمد(صلى الله علیه وآله) و اَبى عَلىِّ بنِ اَبِى طالِب(علیه السلام)»۱۵؛ من از روى سرمستى و گستاخى و تبه کارى و ستم گرى از مدینه خارج نشدم، بلکه براى طلب اصلاح در امت جدم خارج شده ام. مى خواهم امر به معروف و نهى از منکر کنم و به سیره جدم و پدرم على بن ابى طالب عمل کنم.

و در جاى دیگر مى فرماید:«اَلّلهُمَّ اِنِّى اُحِبُّ الْمَعْرُوفَ و اَکْرَهُ (اُنْکِرُ) الْمُنْکَرَ»۱۶؛ خدایا من به معروف اشتیاق و از منکر تنفر دارم.

حضرت در این وصیت نامه اهداف ذیل را از قیام خویش تعقیب مى کند:

الف) طلب اصلاح در امور امت پیامبر(صلى الله علیه وآله)؛

ب) امر به معروف؛

ج) نهى از منکر؛

د) عمل به سیره رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و امیرالمؤمنین(علیه السلام).

۳. امام(علیه السلام) در نامه اى که در زمان اقامت خویش در مکه در پاسخ به نامه هاى اشراف و بزرگان کوفه، که از حضرت براى آمدن به کوفه دعوت به عمل آورده بودند، نوشتند، فلسفه قیام را چنین بیان فرمودند:«فَلَعَمْرِى مَا الاِمامُ الاّ الحاکِمُ بِالکِتابِ، القائِمُ بِالقِسْطِ، الدائِنُ بِدینِ الحَقِّ، الحابِسُ نَفْسَهُ عَلَى ذاتِ اللهِ»۱۷؛ به جانم سوگند، پیشوا کسى است که به کتاب خدا حکم کند، عدل و داد را محقق سازد، متدین و ملتزم به دین حق باشد، خود را وقف خدا کند.

امام(علیه السلام) در این نامه، هدف از قیام را (مبارزه و جهاد بر ضد حکومت ستمگر بنى امیه تا براندازى آن و تلاش در جهت) برپایى حکومتى مى داند که رهبر و پیشواى آن، صفات و امتیازات ذیل را داشته باشد:

الف) به کتاب خدا حکم کند.

ب) عدالت را در جامعه حاکم کند.

ج) متدین و معتقد به دین خدا باشد.

د) خود را وقف خدا و اهداف الهى کند.

۴. حسین بن على(علیه السلام) در نامه اى که ضمن آن از بزرگان بصره دعوت به هم یارى و همراهى کرده است، علت و هدف از نهضت خویش را چنین بیان مى کند:«اَنَا اَدْعُوکُمْ اِلى کِتابِ اللهِ وَ سُنَّهِ نَبِیِّهِ فَاِنَّ الْسُنَّهَ قَدْ اُمیتَتْ وَ اِنَّ الْبِدْعَهَ قَدْ اُحْیِیَتْ»۱۸؛ من شما را به کتاب خدا و سنت پیامبرش مى خوانم. همانا سنت (پیامبر(صلى الله علیه وآله)) از بین رفته، و بدعت زنده شده است.

و در جواب عبدالله بن مُطیع مى فرماید:«اِنَّ اَهْلَ الْکُوفَهِ کَتَبُوا اِلَىَّ یَسْأَلُونَنَی اَنْ اَقدمَ عَلَیْهِمْ لِما رَجَوْا مِنْ اِحْیاءِ مَعالِمِ الْحَقِّ وَ اِماتَهِ الْبِدَعِ.»۱۹؛ کوفیان به من نامه نوشته و از من خواسته اند به نزدشان بروم، چون امیدوارند (که با قیام مسلحانه) نشانه هاى حق احیا و بدعت ها نابود شود.

از مجموع نامه و پاسخ حضرت، این اهداف را مى توان براى نهضت عاشورا استفاده کرد:

الف) دعوت و عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر(صلى الله علیه وآله)؛

ب) احیاى سنت پیامبر(صلى الله علیه وآله) که از بین رفته است، وبرپایى مظاهر حق و حقیقت؛

ج) از بین بردن بدعت ها (که جایگزین احکام خدا و سنت پیامبر(صلى الله علیه وآله)شده است.)

۵. ابا عبدالله(علیه السلام) در خطبه اى که پس از برخورد باحرّبن یزید ریاحىدر منزل بَیْضَه ایراد فرمودند، انگیزه قیام خود را با استناد به فرمایش رسول خدا(صلى الله علیه وآله) چنین بیان کردند:«اَیُّهَا الناس! اِنَّ رَسُولَ اللهِ(صلى الله علیه وآله) قالَ: مَنْ رَأى سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلا لِحُرُمِ الله، ناکِثاً لِعَهْدِالله، مُخالِفاً لِسُنهِ رَسُولِ اللهِ(صلى الله علیه وآله)، یَعْمَلُ فِى عِبادِاللهِ بِالِاثْمِ وَ الْعُدْوانِ، فَلَمْ یُغَیِّر عَلَیْهِ بِفِعْل وَ لاقَوْل، کانَ حَقَّاً عَلَى اللهِ اَنْ یُدْخِلَهُ مُدْخَلَهُ. اَلا وَ اِنَّ هؤلاءِ قَدْ لَزِمُوا طاعَهَ الْشَیْطانِ وَ تَرَکُوا طاعَهَ الْرحْمنِ وَ اَظْهَرُوا الْفَسادَ وَ عَطَّلُوا الْحُدُودَ وَ اسْتَأثَرُوا بِالْفَىْءِ وَ اَحَلُّوا حَرامَ اللهِ وَ حَرَّمُوا حَلالَهُ وَ اَنَا اَحَقُّ مَنْ غَیَّرَ»۲۰؛ اى مردم! رسول خدا(صلى الله علیه وآله)فرمودند: کسى که فرمانرواى ستمگرى را ببیند که حرام خدا را حلال کرده و پیمان الهى را شکسته و با سنت رسول خدا مخالفت ورزیده، در میان بندگان خدا با گناه و تجاوزگرى رفتار مى کند، ولى در برابر او با کردار و گفتار خود برنخیزد، حق خداست که او را در جایگاه (پست و عذاب آور) آن ستمگر قرار دهد. هان (اى مردم) بدانید که این ها تن به فرمانبرى از شیطان داده و اطاعت از فرمان الهى را رها کرده و فساد را نمایان ساخته و حدود خدا را تعطیل نموده اند، درآمدهاى عمومى (بیت المال) مسلمین را به خود اختصاص داده اند و حرام خدا را حلال و حلالش را حرام کرده اند و من شایسته ترین فرد براى تغییر دادن (سرنوشت و امور مسلمانان) هستم.

از این خطبه یا نامه، هدف از قیام سیدالشهدا(علیه السلام) را، مبارزه با افرادى که ویژگى هاى زیر را دارا هستند، مى توان دانست:

الف) فرمانبرى از خدا را رها کرده و به اطاعت از شیطان رو آورده اند؛

ب) فساد را (در زمین) آشکار کرده اند؛

ج) حدود الهى را تعطیل کرده اند؛

د) بیت المال را به خود اختصاص داده اند؛

ه) حرام خدا را حلال و حلال الهى را حرام کرده اند.

۶. پیشواى سوم در منزل «ذوحُسُم» در توجیه حرکت خویش چنین فرمودند:«اَلا تَرَوْنَ اَنَّ الْحَقَّ لایُعْمَلُ بِهِ وَ اَنَّ الْباطِلَ لایُتَناهى عَنْهُ لِیَرْغَبِ الْمُؤمِنُ فِى لِقاءِ اللهِ مُحِقِّاً فَاِنِّى لاَ اَرَى الْمَوْتَ اِلّا شَهادَه وَ لا الْحَیاهَ مَعَ الظالِمینَ اِلاّ بَرَماً»۲۱؛ آیا نمى بینید که به حق عمل نمى شود و از باطل باز داشته نمى شود؟ (در چنین شرایطى) باید مؤمن خواهان دیدار خدا باشد. من چنین مرگى را جز شهادت، و زندگى با ظالمان را جز ننگ و خوارى نمى بینم.

از این خطبه این اهداف را مى توان استفاده کرد:

الف) ترویج حق و عمل به آن

ب) نهى از ترویج باطل و بازداشتن از عمل به آن

نتیجه گیرى و تحلیلى پیرامون اهداف و فلسفه قیام امام حسین(علیه السلام)

آنچه آورده شد، مجموع سخنان، خطبه ها و نامه ها و وصیت نامه امام حسین(علیه السلام)درباره اهداف و انگیزه هاى قیام عاشوراست، که در مقاطع مختلف این حادثه نوشته یا ایراد فرموده اند. با اندکى دقت در اهداف استخراج شده از این بیانات، مى توان تمام این اهداف را در یک هدف جامع و کلى، یعنى «امر به معروف و نهى از منکر» خلاصه کرد. توضیح مطلب آن که: اگر حضرت علت حرکت خویش را مبارزه با امورى همچون شیطان محورى در عبادت و ترک خدامحورى در اطاعت، رواج بدعت ها، مخالفت با حلال و حرام الهى، نابودى سنت پیامبر(صلى الله علیه وآله)، ظلم، فساد، بى عدالتى و ناامنى در جامعه اسلامى، تعطیلى حدود الهى، در انحصار گرفتن بیت المال مسلمانان و … مى دانند، تمام این امور حاکى از شیوع و فراوانى امرى به نام «مُنْکَر» در جامعه اسلامى است، که حضرت خود را موظف به نهى از آن مى داند. و نیز اگر اباعبدالله(علیه السلام)جامعه اسلامى را به امورى از قبیل عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر(صلى الله علیه وآله)، احیاى مظاهر حق، اصلاح امور امت و بهبودى وضع آنان و مسائلى از این قبیل، فرا مى خواند، این مسأله نشانگر آن است که امرى به نام «معروف» در جامعه از بین رفته یا دست کم در حال نابودى است. بنابراین، در یک کلام مى توان گفت: هدف از قیام امام حسین(علیه السلام)«امر به معروف و نهى از منکر» و احیاى این فریضه بزرگ الهى است. از این رو، اگر حضرت از بیعت با حکومت یزید امتناع مى کند به این دلیل است که بیعت با چنین حکومتى مساوى با ترویج منکر و مبارزه با معروف است و سرباز زدن از بیعت، نهى از منکر و ترویج معروف است.

پى‏ نوشت‏:

۱. ابومحمد احمد بن اعثم الکوفى،الفتوح، تحقیق على شیرى، بیروت، دارالاضوا، ۱۴۱۱ ه..، ج ۵، ص ۲۳.۲۵ / ابوالمؤید موفق بن احمد المکى (اخطب خوارزم)،مقتل الحسین(علیه السلام)، تحقیق: محمد السماوى، قم، دارالانوار الهدى، ۱۴۱۸، ج ۱، ص ۲۷۸.۲۷۹ / ابوالقاسم على بن الحسین بن هبه اللّه (ابن عساکر)،ترجمه الامام الحسین من تاریخ دمشق، تحقیق: محمدباقر محمودى، بیروت، مؤسسه المحمودى، ۱۳۹۸، ص ۲۰۱.

۲. ابوبکر بن العربى،العواصم من القواصم، تحقیق و تعلیق: محب الدین الخطیب، قاهره، المکتبه السلفیه، بى تا، ص ۲۳۲.۲۳۳.

۳. ابوالعباس تقى الدین احمد بن عبدالحلیم (الشهیر بابن تیمیه الحرانى الدمشقى الحنبلى)،منهاج السنه، قاهره، مکتبه الجمهوریه، بى تا، ج ۲، ص ۲۴۱.۲۴۲.

۴. همان، ج ۲، ص ۲۴۰.

۵. ابوالفداء اسماعیل بن کثیر الدمشقى،البدایه و النهایه، تحقیق و تعلیق: مکتب تحقیق التراث، بیروت، مؤسسه التاریخ العربى، بى تا، ج ۸، ص ۱۶۰.

۶. عبدالرحمن بن محمد بن خلدون،تاریخ ابن خلدون(المقدمه)، بیروت، دارالمکتبه، ۱۴۱۳، ج ۱، ص ۲۲۸.

۷. مجلهرساله الاسلام، قاهره، س ۱۱، ش ۱، ص ۸۵.

۸. عزالدین ابوالحسن على بن ابى الکرم الشیبانى،الکامل فى التاریخ، تحقیق: ابوالفدا، عبدالله القاضى، چ دوم، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵، ج ۳، پاورقى، صفحه۴۴۶.

۹. ابن عربى، همان، پاورقى صفحه ۲۳۱.

۱۰. ابوالفلاح عبدالحى بن احمد بن محمد الحنبلى الدمشقى،شذرات الذهب، تحقیق: عبدالقادر الارناؤوط و محمود الارناؤوط، دمشق، دار ابن کثیر، ۱۴۰۶، ج ۱، ص ۲۷۷.

۱۱. محب الدین احمد بن عبدالله الطبرى،ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى، قاهره، مکتبه القدسى، ۱۳۵۶، ص ۱۴۶.

۱۲. ابومحمد حسن بن على بن الحسین بن شعبه الحرانى،تحف العقول عن آل الرسول(صلى الله علیه وآله)، تصحیح: على اکبر غفارى، تهران، انتشارات اسلامیه، ۱۳۸۴، ص ۲۴۳.

۱۳. ابن اعثم، همان، ج ۵، ص ۲۱ / خوارزمى، همان، ج ۱، ص ۲۷۳ / محمدباقر مجلسى،بحارالانوار، چ دوم، بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۳، ج ۴۴، ص ۳۲۹.

۱۴. ابن شعبه حرانى،تحف العقول، ص ۱۷۲ / محمدباقر مجلسى، همان، ج ۹۷، ص ۷۹.

۱۵. ابن اعثم کوفى،الفتوح، ج ۵، ص ۲۱ / خوارزمى،مقتل الحسین، ج ۱، ص ۲۷۳ / محمدباقر مجلسى، همان، ج ۴۴، ص ۳۲۹.۳۳۰. و نزدیک به این تعابیر: ابوجعفر محمدبن على بن شهرآشوب،مناقب آل ابى طالب، تحقیق: یوسف محمد البقاعى، چ دوم، بیروت، دارالاضواء، ۱۴۱۲، ج ۴، ص ۹۷. البته در نقل یاد شده امام(علیه السلام) اولا این جملات را در پاسخ ابن عباس مى فرمایند نه در جواب ابن حنفیه و ثانیاً حضرت به صورت پاسخ شفاهى مى فرمایند نه در قالب وصیت نامه. هم چنین در نقل ابن اعثم و به پیروى او خوارزمى، بعد از تعبیر «سیره ابن على بن ابى طالب» این عبارت اضافه شده است: «و سیره الخلفاء الراشدین المهدیین» که به نظر مى رسد بعدها جاعلین تعبیر یادشده را به فرمایش امام(علیه السلام) افزوده اند، چرا که به اعتقاد برخى از محققان، «راشدین» اصطلاحى است که استعمال آن بعد از عصر بنى امیه رایج شده است و هیچ نصى که دلالت کند بر وجود چنین اصطلاحى پیش از زمان یاد شده، وارد نشده است. نکته دیگر آن که مراد از این واژه، افرادى هستند که بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله) پى در پى و بدون فاصله به خلافت رسیده اند که از جمله این افراد امام على(علیه السلام) نیز مى باشد. از این رو، دیگر معنا ندارد که «راشدین» عطف بر اسم امام(علیه السلام) شود. بنابراین، چنین قراینى دلالت مى کند که بعدها این جمله به فرمایش امام(علیه السلام)اضافه شده است. در این باره: ر.ک: سید مرتضى عسگرى،معالم المدرستین،چ دوم، تهران، مؤسسه البعثه، ۱۴۰۸، ج ۳، ص ۵۰.

۱۶. ابن اعثم، همان،ج۵،ص۱۹/ خوارزمى، همان، ج ۱، ص ۲۷۰.

۱۷. ابوعبدالله محمدبن محمد بن النعمان (شیخ مفید)،الارشاد، تحقیق مؤسسه آل البیت(علیهم السلام)، قم، مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث، ۱۴۱۳، ج ۲، ص ۳۹ / طبرى،تاریخ الامم و الملوک، ج ۴، ص ۲۶۲ / محمدباقر مجلسى،بحارالانوار، ج ۴۴، ابن اعثم، همان، ج ۵، ص ۳۱ / خوارزمى، همان، ج ۱، ص ۲۸۴.

۱۸. طبرى، همان، ج ۴، ص ۲۶۶.

۱۹. ابوحنیفه احمد بن داود الدینورى،الاخبار الطوال، تحقیق عبدالمنعم عام، قاهره، دار احیاء الکتب العربیه، ۱۹۶۰، ص ۲۴۶.

۲۰. طبرى، همان، ج ۴، ص ۳۰۴.۳۰۵ / احمدبن یحیى جابرالبلاذرى،انساب الاشراف، تحقیق: سهیل زکّار و ریاض زرکلى، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۷، ج ۳، ص ۳۸۱. وى خطبه یادشده را از عبارت «ان هؤلاء…» نقل کرده است. هم چنین ابن اعثم و خوارزمى این خطبه را با اندکى تفاوت در عبارات، در قالب نامه اى که حضرت خطاب به اشراف و بزرگان کوفه نوشته اند، آورده اند: ابن اعثم، همان، ج ۵، ص ۸۱.۸۲ / خوارزمى، همان، ج ۱، ص ۳۳۵ / محمدباقر مجلسى، همان، ج ۴۴، ص ۳۸۱.

۲۱. طبرى، همان، ج ۴، ص ۳۰۵ / خوارزمى، همان، ج ۲، ص ۷ (با اندک تفاوتى در عبارات؛ در این مأخذ به جاى کلمه «شهاده» تعبیر «سعاده» آمده است.)

منبع: ماهنامه معرفت ،‌شماره  ۶۵

محمد بن حنفیه و قیام کربلا

چکیده

محمد بن حنفیه از شخصیت های علوی است که ابهامات و اشکالاتی در تاریخ زندگی وی به چشم می خورد . از جمله، علت شرکت نکردن او در قیام کربلا و عدم همراهی او با امام حسین (علیه السلام).

علما و رجال شناسان شیعه برای روشن ساختن این ابهام و در مقام دفاع از محمد بن حنفیه دلایلی را مطرح کرده اند . به اعتقاد اینان عدم شرکت ابن حنفیه از سر نافرمانی و مخالفت با امام (علیه السلام) نبوده و او در عدم همراهی با امام (علیه السلام) دلایل موجهی داشته است; از جمله:

1 . بیماری محمدبن حنفیه در موقع حرکت امام (علیه السلام) از مدینه و مکه .

2 . مامور بودن محمدبن حنفیه از جانب امام (علیه السلام) برای ماندن در مدینه .

3 . مکلف نشدن محمدبن حنفیه از جانب امام حسین (علیه السلام) به شرکت در قیام و همراهی با آن حضرت .

دلایل مذکور مورد نقد و بررسی قرار گرفته و از نظر مؤلف گرچه محمدبن حنفیه از طرف امام به شرکت در قیام مکلف نشده، ولی عدم شرکت او در قیام امام شاید تخلف محسوب شده و وی به درجه ی «فتح » نایل نشده است .

واژه های کلیدی: قیام کربلا، محمدبن حنفیه، امام حسین (علیه السلام).

محمد بن حنفیه و مخالفت امام حسین (علیه السلام) با بیعت با یزید

یزید بن معاویه پس از به قدرت رسیدن، در نخستین اقدام، از حاکمش در مدینه، ولید بن عتبه، خواست تا از مردم مدینه برای خلافت بیعت بگیرد و برای این کار از امام حسین (علیه السلام) شروع کند . تمام تلاش یزید این بود که از چند تن از مخالفان بیعت گرفته شود . (1)

به دلیل کثرت حضور امویان در مدینه، امام حسین (علیه السلام) این شهر را ناامن دید و تصمیم بر ترک مدینه گرفت . محمد بن حنفیه موقعی که از قصد امام (علیه السلام) آگاه شد به گفت وگو با امام (علیه السلام) پرداخت . براساس برخی نقل ها، وی از امام حسین (علیه السلام) خواست تا می تواند در بیعت با یزید کوتاهی کند و در این فرصت نمایندگانی به شهرهای مختلف بفرستد، اگر توفیقی به دست آورد، اقدام کند; در غیر این صورت با ماندن در مدینه مشکلی برای او پیش نخواهد آمد (ابن اعثم، ج 5، ص 22). طبری می نویسد:

محمد بن حنفیه به امام (علیه السلام) گفت:

ای برادر; نزد من از همه محبوب تری، هیچ فردی را پند نمی توانم بدهم که از تو شایسته تر باشد . تا می توانی از شخص یزید بن معاویه و شهرها دوری کن; آن وقت اشخاصی را نزد مردم ارسال کن و آنان را به طرف خود دعوت کن; اگر با تو بیعت کردند، سپاس خداوند گویم، ولی اگر با فرد دیگری بیعت کردند، خداوند به این علت، دین و عقل را نکاهد و از جوانمردی و فضیلت تو کم نمی شود . خوف آن دارم که به یکی از بلاد و نزد جمعی از مردم بروی که در بین خویش در مورد تو اختلاف کنند، دسته ای از آنها با تو باشند و دسته ای دیگر علیه تو باشند و با هم جنگ کنند و هدف نخستین نیزه ها شوی و خون فردی را که پدر و مادرش از همه ی اشخاص برترند بیهوده بریزند (الطبری، ج 4، ص 253).

امام حسین (علیه السلام) در پاسخ او فرمود:

من اگر در جهان هیچ ملجا و پناهی پیدا نکنم، هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد، که رسول اکرم (ص) بر آل ابی سفیان نفرین کرده و گفته است: اللهم لاتبارک فی یزید (ابن اعثم، همان، ص 23).

محمد بن حنفیه چون تصمیم امام به خروج از مدینه را دید، به امام پیشنهاد کرد که به مکه رود تا در آن جا ببیند کار مردم به کجا خواهد کشید .

امام (علیه السلام) فرمود که او هم همین فکر را دارد . پس از آن وصیتی برای برادرش نوشت و هدف اصلی قیام خود را در آن یاد کرد:

انی لم اخرج اشرا ولابطرا ولامفسدا ولاظالما وانما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی ارید ان آمر بالمعروف وانهی عن المنکر واسیر بسیرة جدی وسیرة ابی علی بن ابی طالب .(همان جا و ابن شهر آشوب، ص 89).

بنا به نقل ابوحنیفه دینوری، تمامی اهل بیت امام حسین (علیه السلام) همراه وی از مدینه خارج شدند و تنها کسی که بر جای ماند، محمد بن حنفیه بود (الدینوری، ص 203). طبق برخی نقل ها چون امام حسین (علیه السلام) در محمد بن حنفیه تمایلی به همراهی ندید از وی خواست بماند و اخبار مدینه را به او برساند (ابن اعثم، ص 23).

از اخبار دیگر برمی آید که در زمان اقامت امام حسین (علیه السلام) در مکه، وی نیز به آن جا آمده و بار دیگر برادر را از رفتن به عراق نهی کرده بود، (2) وی در مکه با رفتن امام به کوفه مخالفت کرد و حتی به فرزندانش اجازه ی همراهی با امام حسین (علیه السلام) را نداد (ابن سعد، ص 61).

سید بن طاووس به روایت از امام صادق (علیه السلام) می نویسد:

محمد بن حنفیه در شبی که صبح آن امام حسین (علیه السلام) می خواست از مکه خارج شود به نزد برادر آمد و او را از رفتن به این سفر نهی کرد و عذر و مکر و پیمان شکنی کوفیان را متذکر شد و گفت: «برادر جان شما می دانید که مردم کوفه با پدر و برادرت مکر کردند و من خوف آن دارم که با تو نیز همان کنند; اگر صلاح بدانی در مکه باقی بمان چون تو عزیزترین و ارجمندترین افراد امت هستی .» امام در جواب فرمود: «خوف دارم که یزید بن معاویه به طور ناگهانی مرا در حرم خداوند به قتل برساند و موجب هتک حرمت این خانه شوم » . محمد بن حنفیه گفت: «اگر از این امر خوف داری، به سوی یمن یا بیابانی حرکت کن; زیرا تو در یمن محترم خواهی بود و هیچ کس به تو دست رسی نخواهد داشت . امام فرمود: «در آنچه که گفتی، فکر می کنم » .

سحرگاه که امام حرکت کرد و این خبر به محمد بن حنفیه رسید، او به نزد امام (علیه السلام) آمد; مهار ناقه ای را که امام بر آن سوار بود گرفت و گفت: برادرم آیا به من قول ندادی که در پیشنهادم فکر کنی؟ امام فرمود: بلی . گفت: پس چرا در رفتن شتاب نمودی؟ فرمود: بعد از آن که رفتی رسول الله (ص) به نزد من آمد و فرمود: «ای حسین حرکت کن که خداوند می خواهد تو را کشته ببیند .»

محمد بن حنفیه گفت: «انا لله وانا الیه راجعون . اکنون که با این حالت خارج می شوی چرا این زنان را با خود می بری؟»

امام فرمود: «رسول الله به من فرمود: خداوند می خواهد آنان را اسیر ببیند .» (ابن طاووس، ص 127- 130).

دلایل عدم شرکت محمد بن حنفیه در قیام کربلا و نقد آن

بعضی از دانشمندان و علمای شیعی دلایلی را در مقام دفاع از محمد بن حنفیه و توجیه عدم همراهی او با امام حسین (علیه السلام) مطرح کرده اند که می توان آنها را به چهار دسته تقسیم نمود:

1 . بیماری او در موقع قیام کربلا .

2 . ماموریت داشتن از امام برای ماندن در مدینه .

3 . از قبل مشخص بود که جزء شهدای کربلا نیست; چون نام او در لوح محفوظ جزء اصحاب امام حسین (علیه السلام) نبود .

4 . مکلف نشدن به همراهی از جانب امام حسین (علیه السلام).

1 . بیماری محمد بن حنفیه

از دلایلی که علامه حلی برای عدم حضور محمد بن حنفیه در کربلا در جواب مهنابن سنان آورده است، بیماری محمد در موقع خروج امام (علیه السلام) از مدینه است . او می گوید:

واما تخلفه عن نصرة الحسین (علیه السلام) فقد نقل انه کان مریضا (بحارالانوار، ج 42، ص 110). بعضی بیماری او را چشم درد ذکر کرده اند (المقرم، ص 135).

ناسخ التواریخ می نویسد:

محمد بن حنفیه از آن روزی که کاروان امام حسین (علیه السلام) از مدینه خارج می شد رنجور بود (سپهر، ص 274).

از معاصرین هم بعضی مدعی بیماری محمد بن حنفیه در موقع حرکت امام حسین (علیه السلام) به طرف کوفه هستند . نویسنده ی نهج االدموع بدون بیان منابع و مآخذ می نویسد:

محمد بن حنفیه در اثر این که زرهی را زیادی با دست پاره کرده و به دور افکنده بود، شخصی او را چشم زد و فورا به درد دست مبتلا گردید و تا آخر عمر مبتلا بود (قرنی گلپایگانی، ص 259).

نقد دلیل اول

نکته ی شایان توجه این است که بیماری محمد بن حنفیه را اکثر منابع متاخر شیعی بیان کرده اند; اما در هیچ کدام از این کتب به منابع متقدم ارجاع نداده اند . از منابع اولیه به دست نمی آید که محمد در موقع حرکت امام (علیه السلام) بیمار بوده باشد . اگر او بیمار بود این منابع به این مسئله اشاره می کردند، حال آن که در هیچ یک از روایات مربوط به گفت وگوی محمد بن حنفیه وامام حسین (علیه السلام) اشاره ای به بیماری وی نشده است . در روایتی هم که امام (علیه السلام) او را به ماندن در مدینه مختار می کند، اشاره ای به بیماری او نمی کند; در حالی که به نظر می رسد که اگر محمد بن حنفیه بیمار بود، امام (علیه السلام) حتما اشاره ای به بیماری او می کرد .

بعضی از منابع از رفتن محمد بن حنفیه به شام در زمان یزید بن معاویه سخن گفته اند; (البلاذری، ج 3، ص 276 و بحارالانوار، ج 45، ص 325) ولی اشاره ای به بیماری وی نکرده اند . اگر او بیمار بود، چگونه می توانست این مسیر طولانی را بپیماید؟

بعضی از منابع، زمان بیماری او را موقع ورود بازماندگان اهل بیت (علیه السلام) به مدینه بیان کرده اند .

مامقانی ضمن نقل بیماری محمد بن حنفیه متذکر می شود که وی در زمان حرکت امام حسین (علیه السلام) بیمار نبوده و اگر هم بیماری ای وجود داشته، مربوط به بعد از شهادت امام (علیه السلام) و بازگشت اهل بیت (علیه السلام) به مدینه است . او مدعی است این مطلب از تاریخ روشن است (مامقانی، ص 112).

مطلب دیگری که به نظر می رسد این است که اگر محمد به علت بیماری از همراهی با امام معذور بود، چرا فرزندانش را از این کار بازداشت (ابن سعد، ص 61). او اگر به نحوه ی برخورد امام (علیه السلام) با یزید کاملا اعتقاد داشت، نمی بایست مانع همراهی فرزندانش می شد .

2 . ماموریت داشتن محمد بن حنفیه برای ماندن در مدینه

عده ای در بررسی علل عدم همراهی محمد بن حنفیه، مامور بودن وی به باقی ماندن در مدینه از طرف امام حسین (علیه السلام) را مطرح می کنند .

ابن اعثم کوفی نقل می کند:

امام (علیه السلام) موقعی که می خواست از مدینه خارج شود و محمد بن حنفیه نتوانست وی را متقاعد به ماندن در مدینه کند، به محمد بن حنفیه گفت: اما انت یا اخی فلاعلیک ان تقیم بالمدینه فتکون لی عینا علیهم ولاتخف علی شیئا من اورهم; (ابن اعثم، همان، ص 23) اگر تو در مدینه مقام خواهی کرد سهل باشد، تو را هیچ رنجی نرسانند; اما باید که پیوسته از احوال و اقوام ایشان با خبر باشی و علی التواتر آنچه حادث می شود اعلام دهی و از کار یزید و اصحاب او بر من هیچ پوشیده نداری (ابن اعثم، ترجمه مستوفی، ص 833).

علامه مجلسی می نویسد:

امام (علیه السلام) در موقع خروج به برادرش گفت: اکنون عازم مکه ی معظمه گشته و مهیای این سفر شده ام و برادر و فرزندان و برادران و شیعیان خود را با خود می برم و اگر تو خواهی در مدینه بمان و از جانب من جاسوس برایشان باش و آنچه سانح شود به من بنویس (جلاء العیون، ص 598).

عده ای این گفتار امام حسین (علیه السلام) را حمل بر ماموریت محمد بن حنفیه کرده اند و معتقدند که او از طرف امام (علیه السلام) موظف به ماندن در مدینه شده است . منهاج الدموع می نویسد:

حضرت سیدالشهدا وصیت های خود را به برادرش محمد حنفیه کرد و او را امر به توقف در مدینه نمود که اوضاع مدینه را به او اطلاع دهد» .(قرنی گلپایگانی، ص 258- 259). نویسنده ی ماهیت قیام مختار هم با استناد به این روایت می خواهد علت عدم همراهی را به ماموریت داشتن محمد بن حنفیه از جانب امام (علیه السلام) ارتباط دهد . او می نویسد:

با توجه به این روایت، قضیه حل است; زیرا محمد به فرمان امام (علیه السلام) در مدینه ماند و همراه امام حرکت نکرد (رضوی اردکانی، ص 170).

نقد دلیل دوم

از فحوای گفت وگوی امام (علیه السلام) با محمد به دست نمی آید که منظور امام واگذاری ماموریتی خاص به محمد بوده باشد که عدم همراهی او را بتوان به آن مسئله ارتباط داد . اساسا امام (علیه السلام) نه در مدینه و نه در مکه، کسی از خاندان و اصحابش را مکلف به همراهی نکرد . امام (علیه السلام) چون بی رغبتی محمد بن حنفیه را در همراهی با خود دید، برای این که برایش تعیین تکلیف نکرده باشد و او را در تصمیم گیری، مختار گذاشته باشد به او فرمود که اگر می خواهی در مدینه بمان و اخبار و گزارش ها را برای من بنویس . در واقع اگر محمد همانند برادران دیگرش قصد همراهی امام را داشت، امام (علیه السلام) از این مسئله استقبال می کرد و بعید بود که باز هم به او پیشنهاد ماندن در مدینه را بدهد . امام یاری و همراهی هیچ فردی از اهل بیت و اصحابش را رد نکرد; هم چنان که در مقابل، هیچ کدام از آنان را مکلف به این کار نکرد .

3. نام محمد بن حنفیه در لوح محفوظ جزو اصحاب امام حسین (علیه السلام) نبوده است.

بعضی از نویسندگان معتقدند که از قبل، اسامی شهدای کربلا در لوح محفوظ مشخص بوده است و باید همان افراد معین و مشخص که با امام حسین (علیه السلام) در دهم محرم 61 ه . شهید شده اند، با امام (علیه السلام) همراهی می کردند . خداوند این تعداد معین را تعیین فرمود و هرکسی صلاحیت و لیاقت آن را نداشته است . مامقانی در تنقیح المقال می نویسد:

جواب و پاسخ صحیح (در علت عدم همراهی محمد بن حنفیه) این است که بگوییم یارانی که در کنار امام حسین (علیه السلام) به فیض شهادت نایل شدند، این ها اشخاصی معین بودند و تعداد آنان هفتاد و دوتن بود که خداوند در تقدیر خود آنان را به شرافت و موهبت مخصوص مفتخر فرمود و این براساس مصالح تکوینی و اراده ی حق بوده است که دیگران به این مرتبه موفق نشدند; گرچه ممکن است بعضی از افرادی که به یاری امام نیامدند، خیلی هم عظیم الشان باشند و از بعضی اصحاب حضرتش، مقام بالاتری داشته باشند; البته غیر از مقام شهادتی که آنان بدان نایل شدند و به رتبه ای دست یافتند که دیگران به آن نرسیدند (ج 2، ص 388).

مستند این افراد در ارائه ی این دلیل، گفتار ابن عباس و محمد بن حنفیه است . وقتی ابن عباس به خاطر ترک یاری امام حسین (علیه السلام) مورد سرزنش واقع شد گفت:

ان اصحاب الحسین لم منقصوا رجلا ولم یزید وارجلا نعرفهم باسمائهم من قبل شهودهم (ابن شهر آشوب، ص 388; القمی، ج 2، ص 388) ; اصحاب امام حسین فردی از آنان کم یا زیاد نشدند . آنان را ما با اسم قبل از شهادتشان می شناختیم . محمد بن حنفیه هم می گوید:

ان اصحابه عندنا لمکتوبون باسمائهم واسماء آبائهم; اصحاب امام حسین (علیه السلام) در نزد ما با اسامی خود و پدرانشان مشخص بود (همانجا).

نقد دلیل سوم

در بررسی و نقد این دیدگاه ابتدا باید به این مطلب اشاره کنیم که از مسائلی که در بعد تاریخی قیام کربلا سهم بسزایی دارد، مسئله ی آگاهی امام حسین (علیه السلام) از شهادت خویش و یارانش پیش از وقوع آن است . روایات بسیاری وجود دارد که در آنها رسول الله (ص) و امام علی (علیه السلام) از شهادت امام حسین (علیه السلام) و اصحابش خبر داده اند . (3) در این روایات به صراحت یا کنایه و اشاره، وقوع حادثه ی کربلا را قبل از تحقق آن خبر داده اند .

نکته ی مهم در طرح این بحث این است که آیا عنصر آگاهی پیشین در مقام تکلیف تعهدآور است و فرد را از عمل به وظیفه ی طبیعی باز می دارد؟

پیامبر (ص) و ائمه (علیه السلام) در زندگی سیاسی از عنصر آگاهی پیشین استفاده نمی کردند و استفاده از عنصر آگاهی پیشین فقط در مقام اثبات نبوت و امامت بوده است و در بقیه ی موارد رفتار پیامبر (ص) و ائمه (علیه السلام) مطابق ارزیابی موجود بود (جعفریان، ص 203).

امام حسین (علیه السلام) نیز در حادثه ی کربلا با وجود آگاهی از شهادت خویش، در حیات سیاسی خود از آن استفاده نکرد و با ارزیابی اوضاع، براساس تکلیف اقدام نمود . این مسئله برای اصحاب و دیگران هم وجود داشت و آنان موظف بودند براساس وظیفه و تکلیف خویش عمل کنند .

در بین دلایل عدم همراهی محمد بن حنفیه، این دلیل بیش تر در معرض نقد است . این توجیه تاریخی، بهانه ای شرعی و عقلی برای عدم همراهی عده ای در سفر به کربلاست; چون برای رجال شناسان و صاحب نظران شیعی، مثل صاحب تنقیح المقال، مشکل بود بپذیرند که محمد بن حنفیه، شیعه ی امامی عادل متقی، در مورد همراهی با حرکت خونین امام حسین (علیه السلام) محافظه کاری کرده است و در مقام توضیح علت به این دلیل روی آورده اند .

این دلیل شاید تا حدودی مشابه عقیده به جبر است که عده ای در مقام توجیه جنایت خود در کربلا به آن تمسک نموده اند . وقتی ابن مطیع به عمر بن سعد اعتراض نمود که چرا به خاطر حکومت ری امام (علیه السلام) را به شهادت رساند . وی گفت:

قتل حسین (علیه السلام) در تقدیر از آسمان بود و چاره ای نداشتم (ابن سعد، ج 5، ص 148).

لازمه ی پذیرش این دلیل تطهیر تمام کسانی است که امام را یاری نکرده اند; چون آنان که امام را یاری نکرده اند از روز ازل نام آنان در لوح محفوظ جزء اصحاب امام نبوده است .

4 . عدم مکلف شدن محمد بن حنفیه به همراهی از جانب امام (علیه السلام)

صاحب تنقیح المقال معتقد است که چون امام حسین (علیه السلام) در مدینه یا مکه فردی را مکلف به همراهی نکرده، لذا محمد بن حنفیه در عدم همراهی با امام (علیه السلام) مرتکب عملی نشده است که عدالتش را زیر سؤال ببرد . او می نویسد: امام حسین (علیه السلام) هنگامی که از حجاز به طرف عراق حرکت کرد، خود می دانست که به فیض شهادت خواهد رسید، ولی به ظاهر، به قصد جنگ و نبرد مسلحانه حرکت نکرد، تا بر همه ی مکلفین واجب نشود که به عنوان جهاد، با او همراه شوند; بلکه براساس وظیفه ی خود، یعنی به دست گرفتن رهبری ظاهری و پیشوایی مردم، که حضرتش را دعوت کرده بودند، حرکت کرد . در این صورت بر دیگران واجب نیست که با او هم سفر شوند و اگر کسی هم همراهی نکند، گناهی را مرتکب نشده است . آری گناهکار فردی است که در قیام کربلا و محاصره ی امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا حضور داشته و با آن که از امام تخلف کرده، به یاری حضرتش نشتافته است .

اما کسانی که در حجاز بودند و از همان اول با امام نیامدند، از ابتدا مکلف به حرکت و همراهی با امام نبودند و عدم همراهی آنان تخلف و موجب فسق و گناه آنان نیست . مامقانی پس از بیان این مقدمات می گوید:

بنابراین، تعدا%