قیام عاشورا

نوشته‌ها

اصلاحات حسینى در پرتو کلام وحى%

اشاره:

اصلاحات, اصلاح طلبى, مصلح و واژگانى از این قبیل از رایج ترین اصطلاحات قرآنى است. این کلمات و مشابه آن که بارها در کلام وحى به کار گرفته شده (۱) بیشتر در مقابل فساد و مفسد استعمال مى شود. از منظر کتاب آسمانى قرآن, انبیإ الهى به عنوان طلایه داران اصلاحات معرفى شده و آنان با تحمل رسالت سنگین نبوت, تمام هستى خود را در راه مبارزه با فسادهاى اخلاقى, اجتماعى, سیاسى و فرهنگى به کار گرفته اند. در این مقاله اصلاحات حسینی در پرتو کلام وحی مورد توجه قرار گرفته است.

از آنجایى که امام حسین(ع) از سویى به عنوان جانشین نبوت و گنجینه دار کلام وحى در تمام حرکات و رفتار و گفتار به عنوان الگوى کاملى براى امت محسوب مى شود که باید آنان از رفتار آن امام(ع) سرمشق بگیرند, هم چنان که خودش فرمود: «فلکم فى اسوه؛(۲) قیام من سرمشق شماست.» و از سویى نیز قیام جاویدان خویش را با شعار اصلاح طلبى و مبارزه با فسادهاى گوناگون عصر اعلام نموده و در تبیین حرکت خویش مى فرماید: «انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى؛(۳) من براى اصلاح در میان امت اسلام به پا خاسته ام» و هم چنین آن حضرت در پایان سخنرانى معروف خویش در سرزمین منى اصلاح واقعى را در جامعه اسلامى خواستار شده و معناى روشنى از اصلاحات به دست داده و فرمود: «اللهم انک تعلم انه لم یکن ما کان منا تنافسا فى سلطان و لا التماسا من فضول الحطام ولکن لنرى المعالم من دینک و نظهر الاصلاح فى بلادک و یإمن المظلومون من عبادک و یعمل بفرائضک و سننک و احکامک؛(۴) خدایا! همانا تو مى دانى آن چه از ما سرزده (حرکت و مبارزه) به عنوان رقابت در به دست آوردن قدرت سیاسى و یا به دست آوردن ثروت و نعمت هاى دنیوى نبوده است, بلکه ما مى خواهیم اصول و ارزش هاى دین تو را در جامعه حاکم کرده و در شهرهاى تو اصلاحات نماییم براى بندگان ستم زده ات امنیت به وجود آورده و زمینه عمل به فرامین و احکام تو را فراهم نماییم.»

با توجه به نکات فوق در این نوشتار سعى شده تا اهداف اصلاح طلبانه امام حسین(ع) در حماسه عاشورا براساس مبانى وحیانى آن بررسى و در حد گنجایش مقام به برخى از مقاصد قرآنى آن حضرت پرداخته شود. به امید آن که با پیروى از آن اسوه راستین اصلاحات بتوانیم به صلاح و مصلحت واقعى خویش در دنیا و آخرت دست یابیم.

اولین گام اصلاحات

در مکتب امام حسین(ع) آغازین قدم هاى اصلاح با خودسازى مصلحان برداشته مى شود. اصلاح طلبان حسینى با الهام از پیام وحى, اولین گام هاى اصلاحى را در تربیت نفس خویش برداشته و اصلاح اخلاق و رفتار خویش را زیربناى اصلاحات حقیقى مى دانند. آنان این پیام آسمانى رسولان الهى را سرلوحه حرکات خویش قرار داده و هر صبح و شام آن را زمزمه مى کنند که: «ما ارید ان اخالفکم الى ما انهاکم عنه ان ارید الا الاصلاح ما استطعت؛(۵) من هرگز نمى خواهم چیزى را که شما را از آن باز دارم خودم مرتکب شوم, که رفتار و گفتارم با هم مخالف باشند, و تا حد توانایى مى خواهم به سوى اصلاح قدم بردارم».

بنابراین اگر در مراحل نخست حرکت هاى اصلاح طلبانه, مدعیان اصلاحات در اندیشه پاکسازى وجود خود از آلودگى هاى دنیوى و اندیشه هاى فسادانگیز نباشند چطور آنان خواهند توانست در سطح اجتماع که از هر طرف عوامل شیطانى براى گسترش فساد و تباهى و بى بند و بارى تلاش مى کنند, قدم هاى مثبت بردارند, آیا کسانى که در کشور وجود خود به سوى اصلاحات حرکت نمى کنند مى توانند در پهناى اجتماع مدیریت رشد و ترقى و مقابله با انحرافات را به عهده بگیرند. بلى هم چنان که گفته اند:
                                       ذات نایافته از هستى بخش            کى تواند که شود هستى بخش
از دیدگاه قرآن رهبران جنبش اصلاحات لازم است که از پاکیزه ترین و خوش سابقه ترین انسان هاى اجتماع باشند آنان گذشته از این که در خودسازى و تهذیب نفس از افراد پیش قدم در جامعه هستند. در نزد افکار عمومى نیز باید از نظر فضائل اخلاقى و مدیریت اجتماعى به عنوان فردى مورد اعتماد به شمار آیند.
خداوند متعال از قول قوم صالح نقل مى کند که: «قالوا یا صالح قد کنت فینا مرجوا قبل هـذا؛(۶) اى صالح تو پیش از آن که ادعاى نبوت خود را مطرح کنى در میان ما فردى مورد اعتماد و مایه امیدوارى بودى».

حضرت سیدالشهدا(ع) هنگامى که نداى اصلاح در جامعه سرداد و مردم را براى مبارزه با انحرافات و تباهى در جامعه فراخواند از نظر دوست و دشمن فردى خود ساخته و مورد اعتماد و اطمینان بود تا جایى که معاویه بن ابى سفیان به فرزندش یزید گفته بود: «حسین احب الناس الى الناس؛(۷) حسین بن على(ع) محبوب ترین چهره جامعه مسلمانان مى باشد».
به هر حال اگر امام حسین(ع) از اصلاح و تغییرات اجتماعى و سیاسى سخن مى گفت, در حالى بود که در سیره عملى آن بزرگوار خودسازى, توجه به نماز, اخلاص, رضا, توکل به معبود یکتا, عرفان و معنویت, ایثار و صبر و استقامت جایگاه ویژه اى داشت.

اهداف قیام عاشورا

حرکت هاى اجتماعى که براى اصلاح جامعه و دگرگون کردن اوضاع نابسامان آن صورت مى گیرد باید براساس نقشه اى حساب شده و اهداف خاصى ـ که در آن نیازهاى مردم و جامعه منظور شده باشد ـ طراحى و اعلام شود. این اهداف که بازگو کننده اندیشه ها و دغدغه هاى رهبران نهضت مى باشد لازم است به صورت شفاف و با زبان عموم مردم و به صورت گسترده در جامعه اعلام و به مردم تفهیم شود. چرا که در غیر این صورت حرکتى کور و ناموفق خواهد بود.
حضرت اباعبدالله(ع) اهداف متعالى قیام خود را در قالب پیام هاى مختلف ـ که برگرفته از کلام وحى و سیره و سنت پیامبر اکرم(ص) بود ـ در فرصت هاى مناسب به صورت روشن و شفاف بارها اعلام کرده و بر آن پافشارى مى نمود.

در این جا برخى از این اهداف والا و حیاتى را مى خوانیم:

۱. برقرارى قسط و عدالت

از دیدگاه بلند حضرت حسین(ع) کسى لیاقت و شایستگى زمامدارى بر مسلمانان را داراست که رفتار و گفتار و حرکاتش در جهت اجراى قانون حق و گسترش عدالت باشد. آن حضرت مى فرماید: «فلعمرى ما الامام الا العامل بالکتاب و القائم بالقسط, الدائن بدین الحق, الحابس نفسه على ذات الله؛(۸) به جان خودم سوگند! فردى شایستگى زمامدارى بر مسلمانان را ندارد مگر این که قانون خدا را محترم شمرده و به آن عمل کند, براى گسترش عدالت قیام کرده و متدین به دین حق باشد و جان خود را در راه خدا گرو بگذارد».

حضرت سیدالشهدا(ع) این مرام خود را به همه اعلان کرده و توسط دوستان و یارانش همه جا به آن اشاره مى کرد. حضرت مسلم بن عقیل سفیر باکفایت آن گرامى در دارالاماره کوفه ضمن اشاره به فلسفه نهضت حضرت حسین(ع), خطاب به عبیدالله بن زیاد در مورد احترام به قانون الهى و ایجاد عدل و داد در جامعه سخن گفته و فرمود: «فإتینا لنإمر بالعدل و ندعوا الى حکم الکتاب؛(۹) آمده ایم[ تا مردم و حاکمان را] به سوى عدالت و قانون خدا دعوت کنیم».
برقرارى عدالت اجتماعى و عملى کردن احکام خداوند همان چیزى است که پیامبران الهى براى آن مبعوث شده اند و در قرآن کریم خداوند متعال بارها به آن تإکید مى نماید و مى فرماید: «ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنها کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم به عدالت قیام کنند.»(۱۰)

از منظر بینش قرآنى در اصلاحات اجتماعى و سیاسى یکى از مهم ترین انگیزه ها باید همان گسترش عدالت باشد چرا که اگر به این موضوع حیاتى بى توجهى شود و زورمداران, ثروتمندان و حکمرانان براى تکیه بر اریکه قدرت, نفع خود را در سلطه طلبى انحصارگرایى و از میان بردن قسط و عدل ببینند, یقینا به گواهى تاریخ و تجربه و براساس سنت الهى جامعه را در آستانه بحران و فروپاشى قرار خواهند داد و اراده خداوند بر این تعلق گرفته که در صورت رواج ظلم و ستم و بى عدالتى ارکان چنین جامعه را متزلزل و نابود گرداند.

اگر این هدف متعالى از منظر اصلاح طلبان نادیده انگاشته شود و منافع شخصى و گروهى بر ایجاد عدالت در میان مردم ترجیح داده شود تدریجا روحیه ناامیدى, نگرانى در میان مردم اوج گرفته و با توسعه یافتن فسادهاى اقتصادى, سیاسى و اجتماعى, منافع مردم از میان رفته و قانون الهى فراموش خواهد شد. بدین جهت اصلاح طلبان راستین این پیام آسمانى را ـ که قیام اباعبدالله(ع) نیز در پرتو آن صورت گرفت ـ همیشه نصب العین خود قرار مى دهند که: عدالت پیشه کنید که خداوند عدالت طلبان را دوست دارد.(۱۱)

۲. بازگرداندن عزت مسلمانان

توجه به عزت و خودباورى در سیره حماسى امام حسین(ع) یکى دیگر از مقاصد متعالى آن حضرت است. از زمانى که پیامبر گرامى اسلام رحلت کرده بود عزت مسلمانان ـ که در پرتو اطاعت از رسول اکرم(ص) به وجود آمده بود ـ هر روز تضعیف شده و تدریجا از میان آنان رخت بربسته بود تا آنجایى که در زمان معاویه مردم به عنوان بردگانى حلقه به گوش, در زیر فرمان حاکمان خودسر اموى به سر مى بردند. آنان بدون این که از خود حرکتى نشان دهند و در مورد احقاق حقوقى که اسلام برایشان به ارمغان آورده بود قدمى بردارند حق حیات خود را در اطاعت از زمامداران مستبد مى دانستند. امام حسین(ع) در خطبه آتشین و روشنگرانه خود در سرزمین منى به این حقیقت تاریخى اشاره کرده و مى فرماید: «فالارض لهم شاغره و ایدیهم فیها مبسوطه و الناس لهم خول لایدفعون ید لامس, فمن بین جبار عنید و ذى سطوه على الضعفه شدید مطاع لایعرف المبدىء المعید؛(۱۲) زمین در تسلط آنان (حاکمان بنى امیه) است و دستشان (براى هر تجاوز و جنایتى) از هر جهت باز است. مردم بردگان آنان به شمار مىآیند آن گونه که هر دستى که بر سرشان کوبیده شود قدرت دفاع ندارند. گروهى از این جباران کینه توز بر بینوایان چیره گشته و گروهى دیگر نیز فرمانروایانى هستند که نه خدا را مى شناسند و نه روز معاد را باور دارند.

آن حضرت براى جبران حقارت مسلمانان و بر گرداندن عزت واقعى به آنان قیام نمود و به عنوان الگو و اسوه عزتمندان حقیقى, نداى هیهات منا الذله را سر داده و به ملت هاى تحقیر شده جهان, راه به دست آوردن عزت و افتخار را آموخت که عزت حقیقى فقط در سایه توجه به خدا و در پرتو عمل به قانون الهى است و این همان پیام آسمانى قرآن است که «فان العزه لله جمیعا؛(۱۳) عزت و کرامت منحصرا براى خداست».

انسان هاى وارسته که هیچ گاه حقارت ها و حرکت هاى ذلت آور افراد پست و فرومایه را نمى توانند تحمل کنند و ارزش هاى انسانى و کرامت خود را به هیچ قیمتى حاضر نمى شوند فدا کنند به پیام عزت بخش حسینى لبیک گفته و در قیام عاشورا شرکت جستند. آنان اصلاح طلبان آزاده اى بودند که از رواج گناه, نابود شدن ارزش هاى الهى, شایع شدن برخى عقاید و خیال هاى باطل و ناهنجارىهاى فراوان جامعه به ستوه آمده بودند و از تحقیر و خدشه دار شدن کرامت مسلمانان رنج مى کشیدند و در دل هاى خود آرزوى رهبرى شایسته و لایق را انتظار مى کشیدند. حضرت سیدالشهدإ (ع) با یارى آن عده به ظاهر اندک, پیام عاشورایى خود را در بلنداى تاریخ منتشر کرده و بازگرداندن عزت و افتخار به مسلمانان را سرلوحه قیام خود قرار داد.

۳. مبارزه با ستم و ستمگران

خداوند متعال در آیات متعددى از ارتباط با ستمگران و حکمرانان مستکبر نهى کرده و در مورد عواقب ذلت بار آن هشدار داده است. از جمله در سوره هود مى فرماید: «ولا ترکنوا الى الذین ظلموا فتمسکم النار وما لکم من دون الله من اولیإ ثم لا تنصرون؛ بر ستمگران اعتماد نکنید[ و به آنان تمایل نداشته باشید] که این عمل موجب مى شود آتش شما را فراگیرد و در آن حال, هیچ ولى و سرپرستى جز خدا نخواهید داشت و یارى نخواهید شد».

اما گروهى بدون توجه به عواقب وخیم آن و على رغم هشدارهاى مکرر قرآن به این عمل ننگین و ذلت آور مبادرت مى ورزند این افراد فرومایه براى چند روز زندگى زودگذر دنیوى و به خاطر رفاه و آسایش چند روزه خود به طاغوت ها و ستمگران روى آورده و در مقابل ظلم و ستم آنان نه تنها از خود عکس العمل نشان نمى دهند بلکه با سکوت و گاهى لبخند رضایتآمیز خود عملا در مقام تإیید زورگویان ستم پیشه برمىآیند. معمولا این افراد کم مایه و پست همت براى کسب قدرت, سرمایه, ریاست هاى ظاهرى, حفظ موقعیت و جایگاه خود به این خوارى دنیا و آخرت تن مى دهند.

امام حسین(ع) براى مقابله با این عده رفاه طلب به پا خاسته و یکى از علل قیام خود را مقابله با مستکبران و طاغوتیان شمرده و عالمان و خردمندان و عقلاى جامعه را از نزدیک شدن و ارتباط با آنان برحذر مى دارد و از قول رسول خدا(ص) مى فرماید: «من رإى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله ناکثا لعهدالله مخالفا لسنه رسول الله یعمل فى عبادالله بالاثم والعدوان فلم یغیر علیه بفعل و لا قول کان حقا على الله إن یدخله مدخله؛(۱۴) هر کس ببیند زمامدار ستم پیشه اى به حقوق الهى و احکام دین بى اعتنایى کرده و حرام خدا را حلال مى شمارد, پیمان خدا را مى شکند و با روش رسول خدا(ص) مخالفت مى ورزد و با بندگان خدا براساس گناه رفتار کرده و دشمنى مى نماید و با این حال براى تغییر و اصلاح روش چنین حاکم ستمگرى در گفتار و کردار اقدام نکند خداوند متعال حق دارد که او را به همان جایى برد که آن فرمانرواى ستم پیشه را خواهد برد.

آن حضرت در ادامه سخنانش که در مقابل لشکر حر بن یزید ریاحى ایراد مى کرد به ضرورت تغییر وضع موجود و اصلاحات اشاره کرده و فرمود: اى مردم! آگاه باشید که این حاکمان ستمگر, به اطاعت شیطان تن داده و از بندگى خدا سر باز زده و فساد را ظاهر ساخته و رواج داده اند, حدود الهى و مجازات دینى را تعطیل کرده و بیت المال را به خود اختصاص داده اند, آنان حرام خدا را حلال و حلال او را حرام کرده اند و من از هر کسى در اقدام به تغییر وضع موجود شایسته ترم.(۱۵)

۴. دفاع از حقوق محرومان

توجه به حقوق و زندگى طبقات پائین جامعه و رسیدگى به نیازمندان و فقرا از جمله مصادیق اصلاحات اجتماعى در دیدگاه وحیانى کلام الهى به شمار مىآید. از منظر آیات قرآن یکى از مهم ترین وظایف حاکمیت در جامعه اسلامى, تلاش براى رفع فقر و محرومیت است. زیرا گسترش فقر و همسان نبودن مخارج زندگى با درآمدهاى آن, زمینه رستگارى و سعادت را از میان برده و محرومان را در آستانه سقوط و فسادهاى مختلف قرار مى دهد. به همین جهت رسول گرامى اسلام فرمود: «کاد الفقر إن یکون کفرا؛(۱۶) فقر و ندارى به کفر نزدیکتر است.»

از دیدگاه فرهنگ قرآنى یکى از مهم ترین وظایف حاکمان در حکومت اسلامى تلاش براى رفع فقر و محرومیت و از بین بردن زمینه ها و عوامل فقر است. از میان رفتن خلاقیت ها و استعدادهاى درونى, اضطراب روح و ناآرامى وجدان انسانى, از دست رفتن موقعیت ها و فرصت هاى اجتماعى, رشد ارتباطات ناسالم میان افراد, افسردگى, پرخاشگرى, افزایش جرم و جنایت و انواع ناهنجارىهاى شخصیتى, از جمله ره آورد محرومیت و فقر در جامعه مى باشد. به این جهت خداوند متعال رسیدگى به طبقات پایین جامعه را در ضمن آیات متعددى در رإس اصلاحات اجتماعى قلمداد نموده و در مورد یتیمان که بخشى از محرومان جامعه را تشکیل مى دهند, مى فرماید: «ویسالونک عن الیتامى قل اصلاح لهم خیر وان تخالطوهم فاخوانکم والله یعلم المفسد من المصلح؛(۱۷) از تو درباره یتیمان سوال مى کنند بگو اصلاح کار آنان بهتر است و اگر زندگى خود را با زندگى آنان بیامیزید آنها برادران شما هستند,[ شما با آنان همانند برادران و خواهران دینى رفتار کنید] خداوند متعال البته که مفسدان را از مصلحان باز مى شناسد».

اساسا در بینش قرآنى محرومان و طبقات پایین جامعه بیشترین مشکلات را در حرکت هاى مختلف سیاسى و اجتماعى تحمل کرده و بار سنگین زحمات را به دوش مى کشند و آنانند که باید مورد تقدیر و تکریم مسوولان جامعه قرار بگیرند و در مقابل, مرفهین و متمولان بى درد و کوردلان حوادث سخت و بحران هاى جامعه در حاشیه امن قرار داشته و در هنگام چیدن میوه نهضت هاى اصلاحى خود را از همه پیش قدم تر مى پندارند.
خداوند متعال مى فرماید: «واذآ انزلت سوره ان آمنوا بالله وجاهدوا مع رسوله استاذنک اولوا الطول منهم؛(۱۸) هرگاه سوره اى نازل شود که به ایمان به خدا و جهاد در راه دین دستور دهد ثروتمندان توانا از حضور تو تقاضا مى کنند که ما را از جهاد معاف بدار».
در سیره امام حسین(ع) نیز فقرزدایى و یارى به محرومان جایگاه ویژه اى دارد, آن گرامى این شیوه قرآنى را در رفتار و گفتار خویش عملى ساخته و درسآموز دیگران در عرصه زندگى شد. احادیث و روایات فراوانى درباره آن حضرت وجود دارد که حکایت از دستگیرى از ضعفاى جامعه و توجه خاص به طبقات محروم دارد. امام حسین(ع) حتى در روزهاى بحرانى زندگى خویش در سفر کربلا از این خصلت انسانى خویش صرف نظر نکرد. یارى به یک خانواده نیازمند مسیحى, کمک به على بن طعان محاربى, و مصادره کاروان تجارتى حکومت و تقسیم آن بین نیازمندان از جمله اقدامات آن حضرت در راستاى فقرزدایى در جامعه مى باشد.

آن حضرت در سخنان کوبنده خویش به نخبگان و عقلاى جامعه و افراد صاحب نفوذ نهیب زده و به آنان در مورد کوتاهى در حق محرومان جامعه شدیدا هشدار داده و فرمود: «فاما حق الضعفإ فضیعتم و اما حقکم بزعمکم فطلبتم؛(۱۹) حق ضعیفان و بینوایان را پایمال نموده و آن چه را که حق خودتان مى پنداشتید مطالبه کردید».
در اندیشه امام حسین(ع) بدترین صفات زمامداران و مسئولین جامعه بى مهرى به قشر محروم جامعه است هم چنان که فرمود: بدترین صفات حاکمان, ترس از دشمنان, بى رحمى و قساوت در حق ضعیفان و محرومان و خوددارى از بخشش در هنگام عطا مى باشد.(۲۰)
حضرت مهدى(ع) در مورد خصلت یتیم پرورى و فقیرنوازى حضرت اباعبدالله(ع) مى فرماید: «اى جد بزرگوار! تو بهار یتیمان, پناهگاه مردم, مایه سربلندى اسلام, کانون احکام الهى و هم پیمان بخشش و احسان بودى».(۲۱)

آفات اصلاحات

در نهضت هاى اصلاحى گاهى افراد فرصت طلب و سودجو به بهانه اصلاح امور وارد جامعه شده و در دستگاه هاى مختلف رخنه کرده و شعارها و ادعاهاى عموم پسند مطرح مى کنند.
اگر چهره واقعى آنان افشا شود مردم به مفاسد فسادانگیز و نقشه هاى نفاقآمیز آنان پى خواهند برد. خداوند متعال ضمن گوشزد کردن خطر این گروه هاى فرصت طلب و موج سوار, مى فرماید: «واذا قیل لهم لا تفسدوا فى الارض قالوا انما نحن مصلحون الا انهم هم المفسدون ولـکن لا یشعرون؛(۲۲) هرگاه به این عده گفته شود: در جامعه فساد نکنید, مى گویند: همانا اصلاح طلب هستیم, آگاه باش آنان اهل فسادند ولى نمى فهمند.» براى همین در کنار حرکت هاى انقلابى اصلاح طلبانه, عده اى با آگاهى یا ناآگاهى به دنبال توطئه و فساد علیه اهل ایمان برمىآیند و کار باطل و افسادگرایانه خود را اصلاح طلبى مى نامند. اینان تلاش مى کنند قیام هاى الهى و کوشش هاى اهل حق را باطل جلوه داده و مقابله آن را حق خود بدانند.

این دنیاپرستان اهریمن صفت, مردم عادى را اغفال نموده و حقایق را واژگون جلوه مى دهند و در حقیقت آنان مهمترین موانع در راه اصلاحات راستین و خطرناکترین سد در مقابل اجراى فرامین الهى هستند. در نهضت عاشورا نیز این قبیل افراد از اهل باطل سرکوبى قیام حضرت اباعبدالله(ع) را به عنوان مبارزه با فساد و تباهى و هرج و مرج قلمداد کرده و حرکت عاشورایى خود را در جهت فساد جامعه دانسته و با تبلیغات وسیع خود مردم را بر علیه خاندان پیامبر(ص) شورانیده بودند. آرى یزید خود را حق جلوه داده و از کتاب خدا براى حقانیت حکومت فاسد خویش دلیل اقامه مى کرد او با توسل به آیه «قل اللهم مالک الملک…»(۲۳) نتیجه مى گرفت که خداوند طبق این آیه مرا عزیز کرده و حسین بن على(ع) را خوار نمود. پس من بهتر از او هستم.

هم چنین عوامل وى زمانى که از دستگیرى امام حسین(ع) در مکه مإیوس شدند تهمت فساد و تبهکارى و اقدام بر علیه امنیت اجتماعى به حضرت سیدالشهدا(ع) زده و گفتند: آیا از خدا نمى ترسى که از جماعت مسلمانان خارج شده و در میان امت اسلام تفرقه ایجاد مى کنى؟(۲۴) و ابن زیاد همین سخن را در مواجهه با حضرت مسلم بن عقیل بر زبان آورد.(۲۵)
آنان قیام معنوى امام حسین(ع) را به عنوان تفرقه و شکستن وحدت مسلمین نامیده و خود را انسان هاى مصلحت اندیش مى پنداشتند که در جهت صلاح جامعه قدم برمى دارند.

پى نوشت:

۱ـ از جمله به آیات انفال, ۱, نسإ ۱۵۳, شعرإ۱۵۲, اعراف ۱۵۶, اعراف ۱۷۰, قصص ۱۹ و…
۲ـ تاریخ طبرى, ج۴, ص۳۰۴.
۳ـ سخنان حسین بن على(ع), ص۲۸.
۴ـ تحف العقول, ص۲۳۹.
۵ـ هود, ۸۸.
۶ـ هود, ۶۲.
۷ـ تهذیب ابن عساکر, ج۴, ص۳۲۷.
۸ـ ارشاد مفید, ج۲, ص۳۹.
۹ـ تاریخ طبرى, ج۴, ص۲۸۲.
۱۰ـ حدید,۲۵.
۱۱ـ حجرات, ۹.
۱۲ـ تحف العقول, ص۱۶۸.
۱۳ـ نسإ, ۱۳۹.
۱۴ـ تاریخ طبرى, ج۴, ص۲۶۶.
۱۵ـ همان.
۱۶ـ الکافى, ج۲, ص۳۰۷.
۱۷ـ بقره, ۲۲۰.
۱۸ـ توبه, ۸۶.
۱۹ـ تحف العقول, ص۲۳۸.
۲۰ـ العوالم, الامام الحسین(ع), ص۶۲.
۲۱ـ زیارت ناحیه مقدسه, ص۴۰.
۲۲ـ بقره, ۱۱ و ۱۲.
۲۳ـ آل عمران, ۲۶.
۲۴ـ تاریخ طبرى, ج۴, ص۲۸۹.
۲۵ـ ارشاد مفید, ص۱۹۶.

منبع: ماهنامه پاسدار اسلام ، شماره ۲۵۶

 عبدالکریم پارسانیا ‌

اهداف و زمینه های قیام عاشورا در کلام امام حسین (علیه السلام)

اشاره:

قیام امام حسین(علیه السلام) دارای ابعاد مختلفی است که در این میان زمینه ها و دلایل شکل گیری این نهضت عظیم از اهمیت ویژه ای برخوردار است.تبیین علت های قیام عاشورا همواره الهام بخش مسلمانان و به ویژه شیعیان در اعصار متمادی بوده است. برای بررسی دلایل قیام حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) بایستی ویژگی های دوره امامت آن حضرت مورد توجه قرار گیرد،آنچه مسلم است دوران امامت حسین بن علی(علیه السلام) را می توان به دو بخش دوره حاکمیت معاویه و حکومت یزید تقسیم کرد.

 

“در حقیقت در زمان امام حسین(علیه السلام)انحراف از اصول و موازین اسلام که پس از رحلت رسول خدا(ص) آغاز و در زمان عثمان خلیفه سوم گسترش یافته بود به اوج خود رسید.در این دوره معاویه که سالها به عنوان استاندار در منطقه شام حکومت کرده و موقعیت خود را کاملا تثبیت نموده بود،به نام خلیفه مسلمین سرنوشت و مقدرات کشور اسلامی را در دست گرفته و حزب اموی را بر امت اسلام مسلط ساخته بود.”۱

چرا سید الشهدا(علیه السلام)در دوره معاویه قیام نکرد؟

امام حسین(علیه السلام) اگر در زمان معاویه قیام می کرد،معاویه می توانست از پیمان صلحی که با امام حسن(علیه السلام) امضا کرده بود،برای متهم ساختن امام حسین(علیه السلام)بهره برداری کند،زیرا همه مردم می دانستند که امام حسن و امام حسین(علیه السلام) متعهد شده اند تا زمانیکه معاویه زنده است سکوت کنند.البته لازم به یادآوری است که امام حسین(علیه السلام) معاهده با معاویه را پیمانی لازم الوفاء نمی دانست،زیرا این عهدنامه تحت فشار و اجبار و در شرایطی صورت گرفته بود که بحث و گفتگو فایده ای نداشت،به علاوه معاویه خود آن را نقض کرده بود و محترم نمی شمرد.اما با وضعیت آنروز جامعه اسلامی اگر امام حسین(علیه السلام)علیه معاویه قیام مسلحانه می کرد،معاویه می توانست از آن به عنوان یک شورش غیر موجه و برخلاف مفاد پیمان سوء استفاده کند.۲

عامل دیگری که مانع قیام حضرت در زمان معاویه بود،ظاهرسازیهای این خلیفه اموی است.اگرچه معاویه عملا اسلام را تحریف کرده بود،اما این مطلب را به خوبی درک می کرد که چون به نام دین و خلافت اسلامی حکومت می کند،باید به اعمال خود رنگ دینی داده و مردم را فریب بدهد.

با این حال امام حسین(علیه السلام) به رغم موانعی که ذکر شد در دوره حکومت معاویه نیز چندین بار به صورت علنی در برابر رفتارهای این حاکم جائر بنی امیه ایستاد و مبارزه کرد.معاویه در اواخر عمر خود می کوشید تا با بیعت گرفتن از بزرگانی همچون حسین بن علی(علیه السلام) و ابن عباس مساله ولیعهدی یزید را تثبیت کند،وی در دیداری که با امام حسین(علیه السلام) در مدینه داشت این مساله را مطرح کرد که حضرت در سخنانی به شدت با آن مخالفت کرده و با برشمردن خصوصیات زشت یزید، وی را فاقد صلاحیت حکومت می داند.

از دیگر اقدامات حضرت در برابر معاویه،سخنرانی افشاگرانه در مراسم حج است. در این خطبه که یک یا دو سال پیش از مرگ معاویه و در حضور بزرگانی از صحابه و تابعین ایراد شده است،امام(علیه السلام) اینچنین در برابر معاویه موضع می گیرد:

“…دیدید که این مرد زورگو و ستمگر(معاویه)با ما و شیعیان ما چه کرد؟من در اینجا مطالبی را با شما در میان می گذارم،اگر درست بود آنرا تصدیق و اگر دروغ بود تکذیب کنید.سخنان مرابشنوید و گفتار مرا بنویسید،وقتی که به شهرها و میان قبایل خود برگشتید با افراد مود اطمینان و اعتماد در میان بگذارید و آنان را به رهبری ما دعوت کنید،زیرا می ترسم این موضوع(رهبری امت توسط اهل بیت)به دست فراموشی سپرده شود و حق نابود و مغلوب گردد”۳

سخنانی که حضرت در این خطبه مطرح می کند اگر چه در زمان معاویه است اما در حقیقت می تواند موضع امام (علیه السلام) را در برابر حاکم اموی مشخص کند، زیرا حضرت صریحا حکومت را حق خود و اهل بیت ذکر می کند.

اقدام دیگر امام(علیه السلام)در دوره معاویه ضبط اموال کاروان بیت المالی بود که از یمن به سوی شام حرکت می کرد.حضرت اموال ضبط شده بیت المال را میان مستمندان تقسیم کرد و در نامه ای به معاویه از سیاست های وی به شدت انتقاد کرد.

به هرحال دوران معاویه به پایان می رسد و با روی کارآمدن یزید وضع تغییر می کند.قیام و نهضت عظیم امام حسین(علیه السلام)در دوره ای آغاز می شود که یزید به حکومت رسیده و با ارایه چهره ای زشت ،شرایط خاصی را ایجاد کرده است.

مرحوم شیخ مفید(ره)در کتاب ارشاد وضعیت پس از مرگ معاویه را اینگونه توصیف می کند:

«پس از مرگ معاویه و پایان دوره سازشی که اجازه نمی داد امام حسین (علیه السلام)اظهار امامت نماید و پرده از روی کار ولایت خود بردارد،حسین(علیه السلام)به اندازه ای که ممکن بود اظهار دعوت کرد و هر وقتی که موقعیتی به دست می آورد حق الهی خود را برای آنها که بی خبر بودند آشکار می ساخت،تا اینکه یارانی پیدا کرد و بعد از این مردم را به جهاد در راه خدا دعوت نمود و خود را برای قتال با دشمنان حق آماده ساخت….»۴

فساد علنی دستگاه حکومت یزید

یزید که جوانی ناپخته،شهوتران و هوسباز و بیخرد و خوشگذران و فاقد هرگونه صلاحیتی برای اداره امور مسلمین بود،پس از اینکه به قدرت رسید به صورت علنی تظاهر به فسق و فجور می کرد و مقدسات و احکام اسلامی را به راحتی زیرپا می گذاشت.به قدرت رسیدن یزید زمینه را برای قیام امام حسین(علیه السلام)فراهم کرد و جای هیچ گونه تردید را باقی نگذاشت.

برای روشن شدن دلایل و علل قیام امام حسین(علیه السلام)می توان به بیانات و تقریرات آن حضرت در مقاطع مختلف رجوع کرد.

امتناع از بیعت با خلیفه فاسق

یزید در نامه ای به ولید بن عتبه فرماندار مدینه از او می خواهد که از امام حسین(علیه السلام)برای وی بیعت بگیرد و در غیر اینصورت سر از بدن حسین(علیه السلام) جدا کند.حضرت در پاسخ به خواسته ولید اینگونه با وی سخن می گوید:

«انا اهل بیت النبوه و….و یزید رجل فاسق شارب الخمر،قاتل النفس المحرمه،معلن بالفسق لیس له هذه المنزله و مثلی لا یبایع مثله و…؛

ما از خاندان نبوت و رسالتیم، خاندانی که خانه آنها محل رفت و آمد فرشتگان است و خداوند به خاطر ما همه چیز را آغاز کرد و همه چیز را پایان می بخشد. اما یزید، مردی فاسق و شرابخوار و قاتل است و آشکارا جنایت و گناه می کند و مثل من با مثل او بیعت نخواهد کرد.» ۵

امام حسین (علیه السلام) در جای دیگر هنگامیکه مروان از حضرت می خواهد تا با یزید بیعت کند، در پاسخ به وی می فرماید:

«انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام اذقد بلیت الامه براع مثل یزید و لقد سمعت جدی رسول الله (ص) یقول: الخلافه محرمه علی آل ابی سفیان؛ دیگر باید بر اسلام سلام داد (و باید با آن وداع کرد) زیرا امت دچار زمامداری همانند یزید گردیده است! و من از جدم رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمود: خلافت بر خاندان ابوسفیان حرام است»۶

امام معصوم شایسته رهبری جامعه

در همین راستا حضرت در مراحل مختلف سفر خود علاوه بر اینکه به ظلم و ستم بنی امیه اشاره می کند، رهبری جامعه را شایسته اهل بیت(علیه السلام) می داند، حضرت در مواجهه با سپاه حر در نزدیکی کربلا پس از اقامه نماز عصر خطبه ای به این مضمون می خواند:

«ای مردم اگر از خدا می هراسید و حق را برای صاحب حق می دانید کاری کنید که هرچه بهتر و بیشتر خشنودی خدا را بدست آورید و ما آل محمد (ص) شایسته تریم بر امر ولایت (مردم) از عده ای که مدعی امامت و ولایت بر شما هستند، زیرا آنان جز ستم و دشمنی کار دیگری با شما نمی کنند و اگر از امامت ما بر خود کراهت دارید و حق ما را نشناخته و اکنون رأیتان بر خلاف اظهار نامه ها و فرستادگانتان می باشد من از تصمیم خود منصرف می شوم.» ۷

البته در اینجا به نظر می رسد منظور حضرت از انصراف، به واقع منصرف شدن از حرکت به سوی کوفه است و نمی توان اینگونه برداشت کرد که امام (علیه السلام) از تصمیم خود بر قیام علیه حکومت فاسد یزید منصرف شده است،زیرا سخنان حضرت درباره لزوم امر به معروف و نهی از منکر و پرداختن به حق، گواهی بر این مدعاست.

امام حسین (علیه السلام) در کربلا نیز حقانیت خود و باطل بودن دشمنان را در سخنانی تصریح می کند، آنجا که خطاب به سپاه ابن زیاد می فرماید:

«چه شده علیه من قیام کرده و دشمنان مرا یاری می نمایید؟ سوگند به خدا اگر مرا بکشید، حجت خدا را کشته اید و بدانید در میان جابلقا و جابرسا (در روایت آمده خداوند این دو شهر را در شرق و غرب عالم خلق نموده است) به جز من پسر پیغمبری که حجت خدا بر خلقش باشد، وجود ندارد.»۸

ایستادگی در برابر ظالم

حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام در منزلی به نام بیضه خطاب به اصحاب خود و سپاهیان حر،انگیزه قیام خود را لزوم مقابله با حکومت ظالم و جائر می داند و اظهار می دارد:

«ایها الناس، ان رسول الله (ص) قال : من رأی سلطاناً جائراً مستحلاً لحرم الله، ناکثا لعهد الله، مخالفاً لسنه رسول الله (ص)، یعمل فی عباد الله بالاثم و العدوان، فلم یعیر (یغیر) علیه بفعل و لا قول کان حقاً علی الله ان یدخله مدخله…. ألا و انّ هؤلاء قد لزوموا طاعه الشیطان و ترکوا طاعه الرحمن و اظهروا الفساد و عطلو الحدود و استاثروا بالفیء و أحلو حرام الله و حرموا حلاله و انا احق من غیر.؛ ای مردم! رسول خدا (ص) فرمود: هرکس (مسلمانی) سلطان ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال شمرده و عهد خدا را می شکند، خلاف سنت رسول خدا رفتار میکند و در میان بندگان خدا به گناه و ستم عمل می کند، ولی او (شخص مسلمان) سکوت اختیار کند و نه از راه کردار و نه از راه گفتار او(سلطان ستمگر) را سرطنش نکند و در مقام انکار و عیب گویی بر نیاید، بر خداوند است که او (مسلمان سکوت اختیار کرده) را به کیفر و سزای همان ستمگر (آتش جهنم) محکوم کند. آگاه باشید که این طائفه ستمگر و حکام جائر بنی امیه، پیوسته از شیطان پیروی نموده و طاعت او را بر خو لازم دانستند و اطاعت رحمان را ترک گفتند و زشتی و فساد را ظاهر نمودند و حدود خدا را تعطیل کردند و غنائم و فیء را که متعلق به همه مسلمین است اختصاص به خود دادند و حرام خدا را حلال شمردند و حلال خدا را حرام شمردند. و من از غیر خودم سزاوار ترم (به جلوگیری از این امور و نهی کردن از آنها و زمام امور مسلمانان را به دست گرفتن، تا به احکام قرآن و سنت رسول الله عمل شود)» ۹

نکته مهم خطبه فوق این مطلب است که حضرت علاوه بر نهی نمودن و بر حذر داشتن مردم از سکوت در برابر ظلم و ستم (که محور اصلی خطبه است) برای چندمین بار در سخنان خود به فساد و تباهی حکومت بنی امیه و حق امام (علیه السلام) بر حاکمیت و ولایت مسلمین تأکید دارد و در حقیقت سه دلیل مهم از مجموع دلایل قیام عاشورا در این خطبه تشریح شده است.

امام(علیه السلام) از ابتدای حرکت از مکه به سوی کوفه همراهان و اصحاب خود را برای جانفشانی آماده ساخته بود، حضرت در سخنرانی مشهوری که پیش از خروج از مکه ایراد می نماید، حاضران را از عزم خود مبنی بر ایستادگی مقابل ظلم تا پای جان باخبر می سازد، امام حسین (علیه السلام) می فرماید:

«.…..خطّ الموت علی ولد آدم مخط القلاده علی جید الفتاه و ما أولهنی الی اشتیاق أسلا فی اشتیاق یعقوب الی یوسف ….. من کان باذلاً فینا مهجته و موطناً علی لقاء الله نفسه فلیرحل معنا فانی راحل مصبحاً ان شاء الله؛ مرگ همچون گردن بند بر گردن دختران جوان کشیده و بسته شده است و من به دیدار نیاکان خود مشتاقم ، آن چنان اشتیاقی که یعقوب به دیدار یوسف داشت. از قبل برای من قتلگاهی انتخاب شده که باید به آنجا برسم. گویا می بینم بند بند بدنم را گرگ های بیابان بین نواویس و کربلا از هم جدا می کنند و شکم های گرسنه خود را سیر و انبان های خالی خود را پر می نمایند. از آنچه با قلم تقدیر و سرنوشت نوشته شده است، گریزی نیست. ما خاندان رسالت به آنچه موجب رضا و خشنودی حق است راضی هستیم. و در برابر امتحانات و بلاهای او شکیبا و صابریم و خدا پاداش صابرین را به صورت کامل به ما عنایت خواهد کرد. هرگز پاره های تن رسول خدا از او جدا نمی گردد، بلکه در بهشت برین و حظیره القدس گرداگرد او جمع می شوند، و چشم رسول به دیدار آنها روشن می شود و وعده او بوسیله خاندانش تحقق می پذیرد. حال هر یک از شما که آماده جانباری و فدا کردن خون خویش در راه ما است و خود را برای دیدار خداوند آماده کرده است با ما همسفر شود که من ان شاء الله صبحگاهان حرکت خواهم کرد.»۱۰

ذلت وفرمانبرداری فرومایگان ممنوع

حضرت در روز عاشورا نیز مسأله ایستادگی در برابر ظالم را بدین شکل بیان می دارد: «آگاه باشید زنازاده پسر زنازاده مرا بین دو کار مخیر گردانید: شمشیر کشیدن یا خواری چشیدن، و دور باد که به ذلت تن دهیم که خدا و رسولش و مؤمنان بر ما نمی پسندند، و دامن های پاک و پاکیزه و سرهای پرحمّیت و جان های والایی که فرمانبرداری فرومایگان را بر کشته شدن با افتخار ترجیح ندهند. بدانید که من با این خانواده ام با این که تعداد کمی هستند و یاوری ندارم با شما می جنگم» ۱۱

و باز هم حضرت پس از شهادت جمعی از یاران خود در میدان جهاد می فرماید:«…خشم الهی بر امتی که برای کشتن فرزند پیامبر خود متحد و هماهنگ شدند، شدت گرفته است. سوگند به خدا خواسته آنان را نخواهم پذیرفت تا آن هنگام که به خون خویشتن خضاب کنم و با این حال خدای خود را ملاقات نمایم.» ۱۲

رجزهای امام(علیه السلام) در هنگام نبرد نیز گویای همین مطلب است، حضرت در این جایگاه نیز ذلت در برابر ظالمان را بر نمی تابد آنچنانکه فریاد می زند:

«القتل اولی من رکوب العار. کشته شدن از زندگی با ننگ و عار بهتر است.»۱۳

اصلاح امور امت اسلام

یکی از مهمترین مستنداتی که می توان در بررسی اهداف قیام حسین (علیه السلام) به آن مراجعه نمود وصیتنامه حضرت است. در روایت آمده که امام (علیه السلام) هنگامیکه می خواستند از مدینه منوره به سوی مکه حرکت کنند، وصیت نامه ای نوشته و آن را به خاتم خود ممهور نمودند و سپس آن را به برادر خود محمد بن حنفیه تسلیم کردند، وصیت نامه مذکور چنین است:

«بسم الله الرحمن الرحیم، هذا ما أوصی به الحسین بن علی بن ابی طالب الی اخیه محمد المعروف بابن الحنفیه:… انی لم أخرج أشراً و لابطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی محمد صلی الله علیه و آله، أرید أن آمربالمعروف و أنهی عن المنکر و أسیر بسیره جدی و سیره أبی علی بن ابی طالب علیه السلام. … ؛ این وصیت حسین بن علی بن ابی طالب است به برادرش محمد بن حنفیه:…… من خروج (قیام) نکردم از برای هوسرانی و نه از برای استکبار و خود خواهی و سرکشی، و نه از برای فساد و خرابی و نه از برای ظلم و ستم و بیدادگری! بلکه خروج (قیام) من برای اصلاح امت جدم محمد (ص) می باشد. من می خواهم امر به معروف و نهی از منکر نمایم و به سیره و سنت جدم و آئین و روش پدرم علی بن ابی طالب رفتار کنم. پس هر که مرا بپذیرد و قبول کند پس خداوند سزاوار تر است به حق و هر که مرا در این امر رد کند، پس من صبر و شکیبایی پیشه می گیرم تا آنکه خداوند میان من و میان این جماعت حکم به حق فرماید:..»۱۴

آنچنانکه می بینیم حضرت در این وصیت نامه هدف خود را از قیام علیه بنی امیه امر به معروف و نهی از منکر و پیروی از سیره پیامبر و علی (علیه السلام) عنوان می دارد، ضمن اینکه اصلاح امور امت اسلامی نیز نخستین مبحثی است که توسط حضرت در این وصیت نامه مطرح شده است. به نظر می رسد می توان گفت اصلاح امور مسلمانان محور اصلی وصیت نامه امام(علیه السلام) است، زیرا می توان امر به معروف، نهی از منکر و عمل به سیره پیامبر و امیر المومنین را نیز در گرو اصلاح جامعه دانست.

احیای سنت نبوی و از بین بردن بدعت ها

پس از پیامبر اسلام (ص) بدعت های بسیاری وارد جامعه اسلامی شد و در مقابل بخش قابل توجهی از سنن نبوی به دست فراموشی سپرده شد.

امام حسین (علیه السلام) علاوه بر اینکه در وصیت نامه خود بر مسأله عمل به سنت پیامبر و علی (علیه السلام) تأکید دارد، محو و نابودی بدعت های ایجاد شده را نیز امری ضروری می داند، آنجا که پس از ورود به مکه نامه ای به سران قبائل بصره فرستاد و طی آن چنین نوشت:

«…. اینک پیک خود را با این نامه به سوی شما می فرستم، شما را به کتاب خدا و سنت پیامبر دعوت می کنم، زیرا در شرایطی قرار گرفته ایم که سنت پیامبر به کلی از بین رفته و بدعت ها زنده شده است، اگر سخن مرا بشنوید، شما را به راه راست هدایت خواهم کرد.» ۱۵

احیای احکام الهی و یاری ستمدیدگان

از دیگر خطبه های چند بعدی امام حسین (علیه السلام) در این خصوص، خطبه ای است که در لمعات الحسین علامه طهرانی (ره) از تحف العقول نقل می کند. حضرت در این خطبه علاوه بر اصلاح جامعه (که به آن پرداخته شد) و احیای سنت پیامبر (ص) چند دلیل دیگر را نیز برای قیام خود ذکر می کند.

در این خطبه چنین آمده است:

«اللهم انک تعلم أنه لم یکن ما کان منا تنافساً فی سلطان….. و لکن لنری المعالم من دینک و نظهر الاصلاح فی بلادک و یأمن المظلومون من عبادک و یعمل بفرائضک و سنتک و احکامک…؛ بار پرودگارا تو می دانی که آنچه از ما تحققق یافته ( از میل به قیام و اقدام و امر به معروف و نهی از منکر و نصرت مظلومان وسرکوبی ظالمان) به جهت میل و رغبت رسیدن به سلطنت و قدرت مفاخرت انگیز و مبارات آمیز نبوده است. و نه از جهت درخواست زیادیهای اموال و حطام دنیا، بلکه به علت آنست که نشانه ها و علامت های دین تو را ببینم و در بلاد و شهرهای تو صلاح و اصلاح ظاهر سازیم ،تا اینکه ستمدیدگان از بندگانت در امن و امان بسر برند و به واجبات تو و سنت ها و احکام تو رفتار گردد. پس هان ای مردم! اگر شما ما را یاری ندهید و از در انصاف با ما در نیایید،؛ این حاکمان جائر و ستمکار بر شما چیره می گردند و قوای خود را علیه شما بکار می بندند و در خاموش شدن نور پیغمبرتان می کوشند….»۱۶

گرایش به حق

امام(علیه السلام) پس از مواجهه با سپاهیان حر، خطبه ای در میان اصحاب خود ایراد می کند که اهمیت بسیاری دارد. حضرت می فرماید:

«انه قد نزل بنا من الامر ما قد ترون… الا ترون الی الحق لا یعمل به و الی الباطل لا یتناهی عنه… فانی لا اری الموت الا سعاده و الحیاه مع الظالمین الا برماً ؛ ای یاران من! می بینید که چگونه بلا و شدت بر ما وارد گردیده. همانا راه و رسم روزگار وارونه شد و صورت کریه و زشت آن پدیدار گردید، و از نیکویی و معروف چیزی مگر بسیار ناچیز و فریبنده بر جای نمانده است و بر این برگشتگی خود ادامه داد، زیستن در این روزگار سخت ناگوار است. آیا نمی بینید که کسی به حق عمل نمی کند و برای باطل انتهایی نیست؟ در چنین وضعی یک مرد خدا باید طالب مرگ باشد و بدون تردید لقای پروردگار خود را آرزو کند و من در این شرایط مرگ را جز سعادت و زندگی با ستمگران و ناپاکان را جز ذلت و ننگ نمی بینم»۱۷

همانگونه که مشاهده می کنیم حضرت در این سخنرانی عمل نکردن به حق و پیشتازی باطل را سخت و ناگوار می داند. علاوه بر این همچون دیگر خطب حضرت،در اینجا نیز مسایل دیگری مورد اشاره قرار گرفته که مقاومت در برابر ستمکاران تا جای ممکن (که همان مرگ است) در رأس قرار دارد.

در پایان می توان گفت خطابه ها، تقریرات و روایات نقل شده از امام حسین (علیه السلام) در رابطه با قیام عاشورا به اندازه ای است که می تواند زمینه ها و انگیزه های این حرکت عظیم را روشن کند، گو اینکه ممکن است بسیاری دیگر از سخنان حضرت به دلیل شرایط خاص آن دوره به دست ما نرسیده باشد.

زمینه ها و اهداف قیام عاشورا در کلام امام حسین (علیه السلام) محورهای متعددی همچون لزوم مقابله با ظالمان، احیای سنت پیامبر (ص)و ائمه (علیه السلام)، امر به معروف و نهی از منکر، اصلاح امور مسلمین، عمل به حق، فساد دستگاه حکومتی و شخص یزید بن معاویه را در بر می گیرد. امام (علیه السلام) در برخی خطبه ها چندین دلیل و انگیزه را مطرح می سازد و در برخی روایات نیز محور قیام را بر مسأله ای خاص استوار می سازد.

مسأله مهم دیگری که می توان به آن پرداخت،‌مقوله دعوت مردم کوفه از امام حسین (علیه السلام) است. در تاریخ آمده که اهل کوفه پس از اینکه از بیعت نکردن امام با یزید و خروج آن حضرت از مدینه مطلع شدند نامه ها و پیک های خود را به سوی مکه روانه ساختند، ضمن اینکه حضرت پیش از دریافت دعوت نامه های کوفیان حرکت انقلابی خود را با امتناع از بیعت و عزیمت به سوی مکه آغاز نمودند و علاوه بر آن وصیت نامه امام حسین (علیه السلام) که حاوی مباحث مهمی از دلایل قیام ایشان است پیش از دعوت کوفیان نوشته شده است. بنابراین عامل دعوت اهل کوفه اهمیت کمی داشته و استاد شهید مطهری نیز در حماسه حسینی بر این مسأله تأکید دارد. ۱۸

حضرت همچنین هنگام حرکت به سمت مکه، که خبری از نامه های کوفیان نبود، آیه ای از سوره قصص را تلاوت می کند که می تواند از آغاز حرکتی انقلابی خبر دهد. حضرت این آیه را تلاوت می کند:

«فخرج منها خائفاً یترقب قال رب نجنی من القوم الظالمین؛ موسی از شهر خارج شد در حالی که ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه ای، عرض کرد پروردگارا مرا از این قوم ظالم رهایی بخش.»۱۹

شرایط دوران امامت حضرت سید الشهدا(علیه السلام) به شکلی بود که تمامی زمینه های لازم برای قیامی اینچنین مهیا بود و حضرت نیز توانست از این شرایط بهترین استفاده و نفع را برای اسلام به ارمغان بیاورد. آنگونه که پس از قیام عاشورا، نهضت های متعددی شکل گرفت و دیری نپایید که حکومت بنی امیه نابود شد.

مسأله مهم دیگری که در این میان مطرح است و می تواند مورد توجه قرار گیرد، این است که حضرت چندین مرتبه در سخنان خود به حق امام معصوم در اداره جامعه اشاره می کند و خود را شایسته تر از هر کس بر رهبری امت اسلام می داند، به واقع باید گفت شکل گیری حکومت اسلامی با رهبری امام معصوم (علیه السلام) می توانست زمینه ساز بهره مندی بیشتر جامعه اسلامی از نتایج این قیام باشد،علیرغم اینکه پیامدها و دستاوردهای این نهضت خونین در تاریخ اسلام بی نظیر است.

پى نوشت‌:

۱.سیمای پیشوایان در آیینه تاریخ، مهدی پیشوایی، مؤسسه انتشارات دارالعلم، ص ۴۱

۲.همان ص ۴۳ و ص۴۴

۳.همان ص۴۶ . تحف العقول، ص ۲۳۷.۲۳۹، چاپ دفتر انتشارات جامعه مدرسین، قم

۴.الارشاد، شیخ مفید، ترجمه محمد باقر ساعدی خراسانی، انتشارات اسلامیه، ص۳۷۲

۵.لهوف، سید ابن طاووس، ترجمه علیرضا رجایی تهرانی، انتشارات نبوغ ص۴۲

۶.همان ص۴۴

۷.الارشاد،ص۴۲۸

۸.همان، ص۳۶۹

۹.لمعات الحسین (علیه السلام)، علامه سید محمد حسین حسینی طهرانی‌،انتشارات علامه طباطبایی، مشهد مقدس، ص۵۴ و نفس المهموم، محدث قمی (ره)، ص۱۱۵

۱۰.لهوف،ص۸۸

۱۱.همان، ص۱۳۵

۱۲.همان، ص۱۳۹

۱۳.همان، ص ۱۶۱

۱۴.لمعات الحسین، ص۱۶، نفس المهموم ،محدث قمی، ص ۴۵،‌مقتل الحسین خوارزمی ج۱ ، ص۱۸۸

۱۵.سیمای پیشوایان در آیینه تاریخ ص۵۵، مقتل الحسین، ابو مخنف، تحقیق حسن غفاری، قم، ص۱۷

۱۶.لمعات الحسین ص۱۳، تحف العقول، ص۲۳۹

۱۷.لهوف، ص۱۰۸، نفس المهموم، محدث قمی ص۱۱۶

۱۸.رجوع کنید به حماسه حسینی، استاد شهید مطهری، جلد سوم

۱۹.سوره قصص، آیه ۲۱، الارشاد ص۳۷۷

منبع:پایگاه خبرگزاری قرآن”ایکنا”

تشیع بصره در قرون نخستین

منابع تاریخی بصره را شهری سنی و طرفدار عثمان معرفی کرده اند، در حالی که بصره قدیم فی الجمله شیعه عثمان بوده نه بالجمله.

استعمال واژه شیعه علی(علیه السلام) در مقابل شیعه عثمان در محاورات مردم بصره و… گویای این مدعا است که شیعیان از آغاز در حیات سیاسی ـ مذهبی شهر تإثیر گذار بوده اند; از این رو باید پیشینه تشیع بصره را همگام با تولد شهر دانست، هر چند این گروه از جمله اقلیت های مذهبی شهر به شمار می آمدند. در قرن پنجم، تفکر شیعی در این شهر بسط و گسترش یافت و مذهب غالب شهر شد. مقاله حاضر به ارائه شواهدی در اثبات وجود تشیع در بصره در قرون نخستین می پردازد.
شیعه به معنای پیرو است که در ادبیات اسلامی بر پیروان علی(علیه السلام) و محبان آن حضرت اطلاق می شود، البته این واژه در قرون نخستین بر کسانی که به تقدم علی بن ابی طالب(علیه السلام) بر عثمان باور داشتند یا قائل به افضلیت علی(علیه السلام) بر خلفا بودند یا اطاعت و پیروی تام از ائمه می کردند نیز اطلاق می شد و گاه افرادی را شیعه می خواندند که جنبه لاهوتی به ائمه می دادند. مقاله حاضر در جستجوی شواهد و قرائنی است که نشان از وجود تشیع در بصره در قرن های اولیه اسلام (تا سال ۴۰۰ ق) دارد. مورخین عموما این شهر را عثمانی می دانند اما شواهد و قرائن فراوانی نشان می دهد که در سده های نخست قمری شیعیانی در این شهر سکونت داشته اند. به نظر نگارنده، حکم به عثمانی مذهب بودن عموم ساکنان بصره می تواند ناشی از تإثیر عثمانی ها بر تاریخ نگاری باشد(۲) چون می توان گفت آغاز و رشد شیعه امامی در بین قبائل عراق از نواحی بصره و کوفه و حله بوده است. در هر حال در بین قبایل مختلف گرایش به شیعه وجود داشته و عده زیادی از اهالی شهر دوستدار اهل بیت بوده اند. بصره امروز هم از جمله شهرهای شیعه نشین عراق می باشد، هر چند اقلیت های مذهبی دیگری نیز در این شهر زندگی می کنند; به هر حال درباره مذهب این شهر دو فرضیه قابل طرح و بررسی است:
۱٫ در قرون نخستین این شهر عثمانی مذهب بوده و با امامت علی بن ابی طالب(علیه السلام) مخالفت می کرد.(۳) اصمعی معتقد است ((البصره کلها عثمانیه)).(۴) حماد بن ابی سلیمان نیز معتقد است این شهر عثمانی بوده است، او می گوید ((بصره قطعه ای از شام است که در میان ما فرود آمده است)).(۵) ماسینیون می گوید ((بصره موطن اهل جماعت بود)).(۶) حسین جعفری می گوید ((در بصره به طور کلی جو ضد تشیع حاکم بود)).(۷) شارل پلا معتقد است تا زمان مرگ عثمان در بصره شیعه ای وجود نداشت.
۲٫ با وجود حاکمیت حاکمان عثمانی این شهر نیز چون شهرهای دیگر شیعه داشته است.

مقاله حاضر قصد ندارد وجود عثمانی مذهبان را در بصره نفی کند، بلکه همگام با مورخین معتقد است مذهب غالب در بصره عثمانی گری بوده است، اما در پی آن است با غبار روبی از فرضیه دوم بدون نظر به گونه های مختلف تشیع شواهد و قرائنی را ارائه نماید که از وجود تشیع در این شهر حکایت دارد.

پیشینه تحقیق

درباره این موضوع (تشیع بصره) کمتر کند و کاو شده و مطالبی هم که در منابع تاریخی آمده پراکنده و گاه مختصر است، البته کتاب هایی مستقل به این بحث پرداخته اند که شمارشان از انگشتان دست تجاوز نمی کند، از جمله:
شارل پلا صفحاتی از کتاب الجاحظ فی البصره و بغداد و سامرإ را به این مهم اختصاص داده است; کتاب پلا را دکتر ابراهیم الکیلانی به عربی ترجمه کرده و در سال ۱۴۰۶ق در بصره به زیور چاپ آراست. نوشتار دوم کتاب مختصر البصره فی نصره الامام الحسین(علیه السلام) است که نزار منصوری تإلیف کرده است. منصوری در کتاب خود، نیم نگاهی به تشیع بصره و نقش آن ها در قیام عاشورا و خونخواهی سالار شهیدان دارد. این کتاب نیز در سال ۱۴۲۱ق در قم به چاپ رسید. گفتنی است در بعضی منابع سخن از کتبی به میان آمده که از تشیع بصره بحث کرده اند که متإسفانه به دلایل مختلفی در دسترس ما نیستند.

سابقه تاریخی شهر بصره قبل از اسلام

قبل از اسلام به آن منطقه الیصیر می گفتند. در زمان کلدانیان این شهر دارای نام هایی چون; تدمر و تروم و ترون بود. این نام ها برگرفته از زبان آرامی هاست که کلدانیان بر این شهر نهادند.(۸) در عهد کورش، عجم به قصد نابودی دولت کلدانی به عراق حمله برد و با تصرف شهرهای عراق دولت کلدانی حاکم بر عراق فرو پاشید. عجم بعد از تسلط بر عراق نام جدید ((هستاباد اردشیر)) را بر این شهر نهاد. بعد از حمله عجم به عراق به دلیل نبود دولتی مستقل و تاخت و تاز فارس ها و دولت روم، خرابی کامل بر شهر استیلا یافت; از این رو نام این شهر را الموتکفه نهادند.

بصره بعد از اسلام
تاریخ تإسیس

در تاریخ تإسیس این شهر اختلاف نظر وجود دارد. عده ای بر این باورند بصره در سال چهاردهم قمری به دستور عمر و به وسیله عتبه بن غزوان ساخته شد.(۹) گروه دیگری قائلند بصره در سال پانزدهم هجری قمری ساخته شد. در نظر عده ای از مورخان، این شهر در سال شانزدهم هجری قمری تإسیس شد.(۱۰) برخی منابع گزارش از احداث بصره در سال هفدهم هجری قمری می دهند.(۱۱) گروهی معتقدند بصره شش ماه قبل از کوفه تإسیس شد،(۱۲) نیز گفته اند کوفه در سال هفدهم یا هجدهم هجری قمری تإسیس شد.
نتیجه این که در بین منابع تاریخی، اجماع و اتفاقی درباره تإسیس این شهر وجود ندارد، اما می توان گفت این شهر بین سال های چهاردهم تا هجدهم بنا شده است.

بصره قدیم (تا قرن چهارم قمری)

این عنوان در جغرافیای عراق بر بصره از زمان تإسیس تا اواخر قرن چهارم اطلاق می شود. مراد از آن شهری است که در سال شانزدهم هجری قمری به دستور عمر و به وسیله عتبه بن غزوان ساخته شد که بر اساس آمار ارائه شده از سوی امویان حدود سی و پنج هزار نفر در آن زندگی می کردند. بر پایه همین گزارش بافت جمعیتی شهر قدیم بصره عبارت بود از مسیحیانی که حدود شش هزار نفر بودند و فارس ها که آن ها نیز حدود شش هزار نفر از جمعیت شهر را تشکیل می دادند، بقیه جمعیت بصره قدیم متشکل از اعرابی بود که عده کثیری از آن ها عثمانی مذهب بودند، هر چند عده قلیلی از شیعه مذهبان و نژاد ترک نیز در بافت جمعیتی بصره وجود داشته اند.
بصره شناسان معتقدند روستای الزبیر کنونی نشانه ای از بصره قدیم است. این شهر به دلایل مختلفی چون حمله تاتار و مغول … و اعراب بادیه نشین و آتش سوزی ها(۱۳) و امراض و بیماری هایی چون طاعون و… کاملا از بین رفته است. از شهر قدیم بصره آثاری چون مسجد علی(علیه السلام) و قبر طلحه و زبیر و ابن سیرین و حسن بصری باقی مانده است.(۱۴)

بصره جدید (از قرن چهارم به بعد)

از قرن چهار قمری به بعد مراد از شهر بصره در جغرافیای عراق شهری است که در دوره ((شیخ عبدالسلام عباسی)) که به ((آل باش اعیان العباسی))مشهور بوده است تإسیس شد. این شهر در هفت مایلی شرق بصره قدیم در حوالی ابله باستانی بنیاد نهاده شد. مورخین بنای بصره امروزی را در سال ۳۷۵ق می دانند که در آغاز بصیره (بصره کوچک) نامیده می شد. این شهر کم کم توسعه یافت و به شهر بزرگی تبدیل شد که امروزه به بصره مشهور شده است.(۱۵)

بافت جمعیتی شهر (بصره قدیم)

جمعیت بصره از پنج قبیله مهم تشکیل می شد که عبارتند از:
۱٫ بکر بن وائل که در مرکز و بخش شرقی بصره و در دو محل البطنیه و الزابوقه زندگی می کردند.
۲٫ قبیله عبدالقیس، که در شرق و شمال در محلی در نزدیکی البورت سکونت داشتند وعده کثیری از آن ها شیعه بودند.
۳٫ بنی تمیم، که در غرب و جنوب غربی این شهر و در منطقه ای از مربد تا جامع زندگی می کردند.
۴٫ قبیله ازد، که در شمال غربی و در منطقه حدان و هداد زندگی می کردند.
۵٫ اهل العالیه، که افراد آن متشکل از قبائل بنی قیس و قریش و کنانه و بجیله و خثعم و مزینه و اسد بودند که در بخش مرکزی شهر و در بین الجامع و البطنیه زندگی می کردند.(۱۶)
ماسینیون معتقد است تمام افراد قبیله بکر و عبدالقیس شیعه بودند، اما اکثر طوائف تمیم ضد تشیع بودند به جز طائفه ای از بنی سعد که متمایل به تشیع بودند; در دیدگاه وی به جز موالی از طائفه بنی اسد همه آن ها ضد تشیع بودند.

شواهد تاریخی وجود تشیع در بصره
نشانه های وجود تشیع در نیمه اول قرن نخست

ادله قاطعی در نیمه اول قرن اول قمری بر تشیع بصره وجود ندارد، ولی بعضی از شواهد نشان از ظهور و بروز گرایش به تشیع است. زمان عثمان در وقت جمع آوری قرآن و یکی کردن نسخ آن بعضی از شیعیان کوفه و بصره بر عثمان خرده گرفتند که چرا نسخه قرآن عثمانی با نسخه ای که به خط علی است تفاوت دارد.(۱۷) این اعتراض و توجه به قرآن امیرمومنان(علیه السلام) می تواند علامتی بر وجود علویان (در مقابل عثمانیان) در بصره باشد.
مورخان نقل می کنند در سال ۳۵ق مالک بن حارث نخعی و مالک اشتر با دویست نفر از اهالی کوفه و حکیم بن جبله عبدی با صد نفر از اهل بصره و عبدالرحمن بن عدیس بلوی با سیصد نفر از مصر برای اعتراض به عملکرد عثمان و حکام او به طرف مدینه حرکت کردند و در محلی به نام ذی خشب مستقر شدند;(۱۸) در نهایت این حرکت به قتل عثمان انجامید. نتیجه این که شرکت صد نفر از اهالی بصره در این اعتراض و محاصره خانه عثمان و قتل وی می تواند نشانه ای از وجود تشیع در این شهر باشد.
وقتی عثمان از ورود شورشیان به ذی خشب آگاه می شود علی(علیه السلام) را به نزد آن ها می فرستد و شورشیان با وساطت حضرت منصرف می شوند و به بلاد خویش برمی گردند. پذیرش وساطت علی(علیه السلام) از سوی شورشیان موید تمایل آن ها به علی و تشیع است.(۱۹)
مورخان می نویسند زمانی که عایشه آهنگ بصره نمود دعوتنامه ای برای قبیله بنی سعد فرستاد و آن ها را به همکاری و شرکت در جنگ جمل دعوت نمود، اما قبیله بنی سعد از یاری عایشه خودداری کردند و به منطقه الحلجا که در دو فرسخی بصره بود کوچیدند. مهم تر این که احنف بن قیس نامه ای به این مضمون برای علی(علیه السلام) نوشت: یا امیرالمومنین قبیله ما آماده یاری رساندن به شما هستند، اگر اجازه دهی با صد سوار به سوی شما آییم و اگر اجازه ندهی ما (بنی سعد) وارد معرکه جمل نمی شویم. در نهایت آن ها به دستور علی(علیه السلام) در جنگ شرکت نکردند، زیرا علی(علیه السلام) به آن ها گفت: مصلحت در این است که شما در جنگ شرکت نکنید.(۲۰) برخورد بنی سعد با عایشه و ارسال نامه به علی(علیه السلام) نشان از وجود شیعه در این شهر دارد، در حالی که خیلی از قبایل بصره به عایشه پیوستند و خلیفه زمان خویش را تنها گذاشتند. این عکس العمل بنی سعد را اگر به حب تعبیر نکنیم نشان از این واقعیت است که از علی(علیه السلام) بغض نداشته اند.
از جمله شواهد تشیع بصره تا واقعه جمل (۳۶یا ۳۵ق) گزارش ابوعمر است، مبنی بر این که وقتی طلحه و زبیر به بصره نزدیک شدند عثمان بن حنیف با استعداد هفتصد نفر که عمدتا از قبیله ربیعه بودند سپاهی تشکیل داد و حکیم بن جبله العبدی و بکر بن وائل را به فرماندهی انتخاب کرد و به سوی آن ها گسیل داشت. این لشکر در الزابوقه با سپاه عایشه برخورد کردند. بین دو جبهه جنگی سخت شعله ور شد. معروف است در آن معرکه حکیم بن جبله می گفت: اللهم اشهد، اللهم اشهد. او می گفت در جنگ با طلحه و زبیر هیچ شک و تردیدی ندارم، هر کس در ستیز با این دو مردد است برگردد.(۲۱) بر اساس این گزارش شیعیانی قبل از جنگ جمل در بصره زندگی می کردند و از نماینده علی(علیه السلام) نیز اطاعت می کردند.
نشانه دیگر پیروی بصری ها از علی(علیه السلام) روایاتی می باشد که حاکی از وجود تصوری کلی از واژه دین علی در مقابل واژه دین عثمان است، از جمله این روایات داستان اسارت عمرو بن یثربی ضبی است. گفته شده که در جنگ جمل یکی از یاران عایشه به نام عمرو بن یثربی ضبی اسیر سپاهیان علی(علیه السلام) شد. او سه نفر از مردان جنگجوی علی(علیه السلام) را به شهادت رسانده بود. وی هنگام اسارت شعری به این مضمون سرود که من بر دین عثمانی هستم. علی(علیه السلام) دستور قتل او را صادر نمود. وقتی از علت حکم پرسیدند. حضرت علی(علیه السلام) فرمود: او می گوید سه نفر از پیروان دین علی را کشته است.
عبدالوهاب الخیرو در این زمینه می گوید: بعد از سقیفه علی(علیه السلام) یاران و پیروانی در بصره داشت که بعد از قتل عثمان و بیعت مهاجر و انصار با علی(علیه السلام) به شیعه علی(علیه السلام) مشهور شدند.(۲۲) شارل پلا هم می گوید: قبل از مرگ عثمان عده ای از قبیله بکر بن وائل و الزط وسیابجه و بنی عبدالقیس در صف یاران و انصار علی(علیه السلام) بودند که بعد از جنگ جمل با علی(علیه السلام) بیعت کردند.(۲۳)
گفته می شود بعد از شکست مصر، عمرو بن حمق ، حجر بن عدی، حبه بن جوین عرنی بجلی، حارث بن اعور همدانی و عبدالله بن سبإ همدانی نزد علی(علیه السلام) آمدند و نظرش را درباره ابوبکر و عمر و… پرسیدند. علی(علیه السلام) جوابیه ای برای آن ها نوشت. در بخشی از جوابیه آمده است… شنیدم آن ها به مکه رفتند و با سپاهی که یک یک آن ها با من بیعت کرده بودند آهنگ بصره کردند، این دو بر نماینده من و نگهبانان بیت المال تعرض کردند و بر مردم شهری که همه در بیعت من بوده اند تاختند… آن ها به شیعیان من هجوم آوردند و شیعیان مرا زیر شکنجه و حبس و تبعید قرار دادند و عده ای از آن ها را به شهادت رساندند… ;(۲۴) لفظ شیعه در کلام حضرت می تواند نشانی از تشیع در بصره باشد.
در جنگ جمل عده ای مإمور پی کردن شتر عایشه شدند، از جمله عدی بن حاتم الطائی، ابوظریف، مالک اشتر، عمار بن یاسر، المثنی بن مخرمه العبدی. به نظر بلاذری مثنی ابن مخرمه از شیعیان بصره بوده است.(۲۵) همچنین گفته می شود رزمنده ای که به دستور علی(علیه السلام) با شمشیرش پای شتر عایشه را قطع کرد اعین بن ناحیه تمیمی دارمی بود، وی از شیعیان بصره و از طایفه شاعر مشهور بصری فرزدق بوده است و هم اکنون قبر وی در بصره زیارتگاه شیعیان است.(۲۶)

شیعیان بصره و جنگ صفین

شرکت شیعیان بصره در پیکار صفین خود نشانی از وجود تشیع در این شهر است.(۲۷) بنابه نقل مجلسی(ره) وقتی علی(علیه السلام) از بصره به سوی کوفه حرکت کرد عده ای از بزرگان بصره، چون احنف بن قیس و جاریه بن قدامه و حارث بن زید و زید بن جبله و اعین بن ضبیعه با عده زیادی از اشراف بنی تمیم همراه علی(علیه السلام) بودند; به گزارش وی احنف بن قیس خطاب به علی(علیه السلام) گفت: ای امیرالمومنین اگر بنی سعد در جنگ جمل شما را یاری نکردند با دشمن شما نیز همراه نبودند… ای امیرالمومنین بستگان ما در بصره زندگی می کنند، اگر ما را به سوی آن ها بفرستی عده زیادی از آن ها همگام با ما به یاری تو خواهند پرداخت و کوتاهی گذشته را جبران خواهند کرد. همو می افزاید وقتی سخن احنف به پایان رسید علی(علیه السلام) به احنف بن قیس فرمود: نامه ای برای قوم خود بنویس و آن ها را به قیام علیه معاویه دعوت کن. او نیز به دستور امیرالمومنین(علیه السلام) عمل نمود و فردی به نام حارث نامه احنف را به بستگان بصری وی رساند. گفته می شود وقتی نامه احنف به بستگانش رسید اکثر اهالی بصره به قصد یاری علی(علیه السلام) به کوفه آمدند.(۲۸) علاوه بر نامه احنف بن قیس، نامه علی(علیه السلام) به ابن عباس (فرماندار بصره) شاهد گویایی بر وجود تشیع در بصره قبل از جریان صفین است; بنا به گزارش اسکافی وقتی علی(علیه السلام) مصمم بر جنگ با ناکثین شد نامه ای به فرماندار شیعی بصره (عبدالله بن عباس) نوشت واز او خواست فردی را جانشین خود نماید و به حضرت ملحق شود تا با هم به جنگ معاویه بروند. این نامه بیانگر وجود حکومت شیعی در بصره است و نشان از وجود شیعیان در این شهر دارد، چون فرد شیعی باید به جای ابن عباس معرفی شود تا نماینده علی(علیه السلام) در بصره شود. همچنین گزارش می شود در صفین مضریان از کوفه و بصره در میانه و قلب لشکر علی(علیه السلام) می جنگیدند و احنف بن قیس فرماندهی تمیمیان بصره را به عهده داشت. حضین بن منذر فرمانده بکریان و جاریه بن قدامه سعدی فرمانده بنی رباب و اعین بن ضبیعه فرماندهی بنی حنظله بصره را به عهده داشتند. اسکافی در ادامه گزارش می گوید خالد بن معمر فرماندهی زهل بصره و حریث بن جابر حنفی فرماندهی لهازم بصره و عمروبن حنظله فرمانده عبد قیس بصره و حارث بن نوفل هاشمی فرماندهی قریش بصره و قبیصه بن شداد هلالی فرماندهی بنی قیس بصره را به عهده داشتند. علامه مجلسی هم از شرکت قبیله ربیعه در جنگ صفین خبر می دهد. وی از بسیاری بزرگان چون خالد بن العمر الذهلی، علی بن بکر بن وائل، عمرو بن مرجوم العبدی از عبدالقیس، صبره بن شیبان الازدی(۲۹) و شریک بن الاعور الحارثی از اهل العالیه وا حنف بن قیس و…(۳۰) نام می برد.
هاشم عثمان از ((الهدایه الکبری)) نوشته ابن حمدان خصیبی نقل می کند: وقتی جنگ بین علی(علیه السلام) و معاویه به پایان رسید علی(علیه السلام) دستور داد تا اهالی عراقین (کوفه و بصره) دست از جنگ بردارند، علی(علیه السلام) به رزمندگان خطاب کرد ((…انکم معاشر شیعتنا طالبتمونا بالمراجعه عن قتال معاویه والهدنه)). گفته شده وقتی پیام علی(علیه السلام) به رزمندگان رسید حدود سه هزار نفر رزمنده شیعی ـ که همه آن ها اهل کوفه و بصره بودند ـ دست از جنگ کشیدند و در نزد امیرالمومنین اجتماع کردند.(۳۱)

شیعیان بصره و امام حسن(علیه السلام)

صلح امام حسن(علیه السلام) و بازتاب آن نیز از وجود شیعیان در بصره خبر می دهد. سلیمان بن صرد بعد از صلح امام حسن(علیه السلام)، خدمت امام رسید و گفت: صلح شما باعث تعجب ما شد، چرا که چهل هزار جنگجو از اهل کوفه و جمعی از شیعیان بصره با تو بودند.(۳۲) استعمال لفظ شیعه در این گفتگو دال بر وجود شیعیانی در بصره است.
گفتگوی عمرو بن عاص با معاویه بن ابوسفیان شاهد دیگری بر وجود تشیع در بصره است; علامه مجلسی نقل می کند در زمان امام حسن(علیه السلام) احنف بن قیس و صعصعه بن صوحان به نمایندگی از مردم بصره نزد معاویه رفتند، عمروعاص به معاویه گفت: این دو نفر از شیعیان علی(علیه السلام) هستند و علی را در جنگ جمل و صفین یاری کردند.(۳۳)
در نقل دیگری آمده است مغیره تصمیم داشت با لشکری بر خوارج بتازد، فردی از یاران وی گفت: افراد این لشکر را از شیعیان انتخاب کن. او با استعداد حدود سه هزار نفر که همه از شیعیان بصره بودند به جنگ خوارج رفت.(۳۴) به بیان ((مادلونگ)) وقتی بصریان ماجرای صلح امام حسن(علیه السلام) را شنیدند و از رفتار معاویه در کوفه آگاه شدند خلافت معاویه را نپذیرفتند و دست به قیام و انقلاب زدند.
از سوی دیگر ابن قتیبه گزارش می دهد بعد از صلح امام حسن(علیه السلام) عده قلیلی از شیعیان شهرهای مدینه و مکه و یمن و بصره صلح را نپذیرفتند و نزد محمدبن حنفیه رفتند و با او دست بیعت دادند و زکات مال خود را به او می پرداختند، وی نیز برای شهرهای مختلف نماینده تعیین کرد; از این رو شیعیان شهرهای مذکور نظام اموی را تحمل نکردند و علیه آنان دست به قیام زدند.(۳۵) شیعیان بصره مرتبا از اطاعت امویان سرباز زدند تا این که در سال ۴۵ق زیاد بن ابیه والی بصره شد و کشتار فجیعی بین شیعیان به راه انداخت و مجددا بصره را به حکومت امویان برگردانید. (۳۶) آنچه ذکر شد اگرچه ادله قاطعی بر وجود تشیع در بصره نیست، اما می تواند نشانه ای از آن باشد.

شیعیان بصره و امام حسین(علیه السلام)

هر چند در زمان قیام سالار شهیدان حاکمان بصره راه های خروجی شهر را به شدت تحت کنترل قرار دادند و از خروج بصریان ممانعت می کردند،(۳۷) اما منابع تاریخی بیان از آن دارند که هوشیاری و بیداری تشیع از دوره امامت امام حسن(علیه السلام) تا دوره ولایت و امامت امام حسین(علیه السلام) همچنان ادامه یافت و عده کثیری از شیعیان بصره در واقعه طف به یاری سالار شهیدان شتافتند. گفته شد وقتی کوفیان سالار شهیدان را به کوفه دعوت کردند حضرت در روز ترویه سال ۶۰ق رهسپار عراق شد، در حالی که عده ای از اهالی مکه و حجاز و جمعی از اهالی بصره سالار شهیدان را همراهی می کردند.(۳۸) بصری هایی که حضرت را همراهی می کردند در مکه به او ملحق شدند که یزید بن بثیط و فرزندان عبدالله و… از آن جمله اند.
در تاریخ آمده، سالار شهیدان نامه ای خطاب به بزرگان شیعه بصره نوشت و آن ها را به اطاعت و یاری خود دعوت کرد، رجال و بزرگانی چون مالک بن مسمع البکری، احنف بن قیس، منذر بن الجارود و… مخاطب نامه بوده اند. وقتی نامه امام حسین(علیه السلام) به اهالی بصره رسید یزید بن مسعود عده ای از قبایل مختلف را ـ که از بنی تمیم و بنی حنظله و بنی سعد… و بنی عامر بودند ـ جمع نمود و نامه سالار شهیدان را برای آن ها قرائت کرد و سپس برای آن ها سخن گفت.
وی ضمن سخنانی معاویه و حسین(علیه السلام) را معرفی کرد و مردم را به یاری حسین(علیه السلام) تشویق نمود. بنابر نقل مورخان، اهالی بصره دعوت سالار شهیدان را پذیرفتند و یزید بن مسعود طی نامه ای ـ که حجاج بن بدر السعدی آن را خدمت امام برد ـ خبر قبول ولایت سالار شهیدان از جانب بصری ها را به امام رساند.(۳۹) ما برای جلوه بهتر بحث به مطالبی چند اشاره می نمائیم:

شهدای شیعی بصره در واقعه کربلا

  1. ادهم بن امیه العبدی البصری، او از جمله صحابیانی بود که در مکه به سالار شهیدان پیوست.(۴۰)
  2. حجاج بن بدر التمیمی السعدی البصری.(۴۱)
  1. سیف بن مالک العبدی البصری.(۴۲)
  2. سالم مولی عامربن مسلم البصری العبدی.(۴۳)
  3. عامربن مسلم بن حسان بن شریح العبدی البصری.(۴۴)
  4. عبدالله بن یزید بن ثبیط العبدی البصری.(۴۵)
  5. الهفهاف بن المهند الراسبی البصری.(۴۶)
  6. یزیدبن ثبیط العبدی بن عبدالقیس البصری.(۴۷)

راویان شیعی بصره و امام حسین(علیه السلام)

بصره از جمله شهرهای مهم عراق و عدل کوفه بود. در این شهر راویان شیعی فراوانی به سماع و نقل حدیث مشغول بودند; در این قسمت به نام چند راوی شیعی که از امام حسین(علیه السلام) نقل حدیث نمودند اشاره می شود:
ابان بن العیاش، الاحنف بن قیس بن معاویه، ظالم بن عمرو بن سفیان بن جندل،(۴۸) عبدالله بن حکیم بن جبله العبدی البصری،(۴۹) قیس بن الهیثم،(۵۰) ماریه بنت منفذ العبدی بن عبدالقیس البصری،(۵۱) المثنی بن مخرمه العبدی البصری،(۵۲) مسعود بن عمرو ابوقیس الازدی البصری،(۵۳) نضره الازدیه البصریه،(۵۴) یزید بن مسعود ابوخالد النهشلی البصری.(۵۵)

بازتاب شهادت سالار شهیدان در بصره

مورخان و مقاتل نویسان می نویسند زمانی که سالار شهیدان رهسپار کربلا شد نامه ای به سران بصره نوشت.(۵۶) وقتی نامه سالار شهیدان به بصره رسید عبیدالله مردم را از یاری سالار شهیدان منع کرد و دستور داد تا مرزبانان راه های خروجی شهر را با دقت کنترل کنند و از خروج شیعیان جلوگیری نمایند; از این رو اکثر شیعیان بصره توفیق یاری حسین(علیه السلام) را نیافتند.(۵۷) بعد از شهادت سالار شهیدان کوفیان پشیمان شدند و در صدد خونخواهی حسین(علیه السلام) برآمدند. کوفیان قبل از هر اقدامی، نامه دعوتی برای شیعیان بصره نوشتند تا بصریها نیز در خونخواهی حسین(علیه السلام) شیعیان کوفه را یاری کنند. نامه کوفیان به دست ((المثنی بن مخرمه العبدی)) از قبیله بنی تمیم رسید. المثنی جوابیه ای خطاب به سلیمان بن صرد خزاعی نوشت و در آن جوابیه گفت: نامه شما را خواندیم و با فکر شما (خونخواهی حسین) موافقیم. به نقل طبری بعد از مدت بسیار کوتاهی، المثنی بن مخرمه با سیصد نفر از اهالی بصره برای خونخواهی حسین(علیه السلام) راهی کوفه شد;(۵۸) نتیجه این که در زمان شهادت سالار شهیدان و بعد از آن شیعیانی در بصره بودند.
هر چند این عده به دلایلی در واقعه کربلا حضور فعالی نداشتند، اما در خونخواهی سالار شهیدان ایفای نقش کردند. به گزارش ((الکساندر آدامون)) شیعیان بصره بعد از مرگ یزید از فرصت استفاده کردند و به قیام و انقلاب دست زدند. در این قیام حدود ده هزار مسلح شرکت داشتند. این لشکر به قصد انتقام از عبیدالله بن زیاد به سوی شام حرکت کرد. ثمره این قیام فرار عبیدالله از بصره بود. گفته می شود مروان بن حکم با فرستادن لشکری انقلاب بصریها را سرکوب کرد.(۵۹)

جلوه های شیعی بصره در قرون اولیه اسلام

قیام های شیعی بصره

وقوع قیام های شیعی در بصره خود نشانی از وجود تشیع در سده های نخست در این شهر است; با توجه به این که در ضمن مباحث به قیام های به وجود آمده در قرن نخست اشاره می شود در این قسمت به قیام های به وجود آمده از قرن دوم قمری به بعد اشاره می کنیم:

۱٫ قیام زید بن علی بن الحسین در کوفه

از جمله شواهد تاریخی تشیع در بصره، شرکت شیعیان بصره در قیام زید بن علی بن الحسین است. به گزارش مورخان از جمله قیام های علوی که نیمه اول قرن دوم قمری در کوفه به وقوع پیوست قیام زید بن علی بن الحسین بود که ماهیتی شیعی و ضد اموی داشت. وقتی زید تصمیم به قیام گرفت یاران شیعی کوفی وی به او گفتند: صدهزار نفر از شیعیان کوفه و بصره و خراسان با تو بیعت و از تو حمایت می کنند. به گزارش ابومخنف فقط پانزده هزار نفر از رزمندگان زید کوفی بوده اند و بخش عمده نیروی رزمی زید را شیعیانی از مدائن و بصره و واسط و موصل و خراسان و جرجان تشکیل می دادند.(۶۰)
موید کلام فوق سخن عبدالله فیاض است که می گوید: در قرن اول و دوم قمری در مناطق شرقی سرزمین های اسلامی تشیع به فرقه زیدیه گرایش داشته اند. از این رو وقتی قیام زید بن علی در کوفه ظهور می کند عده زیادی از شیعیان بلاد دیگر به او ملحق می شوند که در بین آنان شیعیانی از بصره نیز وجود داشته اند.(۶۱)

۲٫ قیام ابراهیم بن عبدالله

از جمله قیام های شیعی که در نیمه قرن دوم در بصره به وقوع پیوست قیام ابراهیم بن عبدالله بود. این قیام را محافل زیدی و تشیع معتزلی کوفه و بصره پشتیبانی کردند. موید سخن فوق این است که در دیوان ابراهیم نام عده کثیری از اهالی بصره ثبت شده است. گفته شده ابراهیم در سال ۱۴۵ق به بصره رسید، اما چنین به نظر می رسد که وی بعد از انجام حج در سال ۱۴۲ق در بصره اقامت داشت و در طی اقامتش در بصره، کاتب ابراهیم که از قبیله بنی عبدالقیس بود نامه ای برای وی نوشت. وی در این نامه به تبیین جایگاه وی در بصره پرداخت و خطاب به او نوشت: تو در بصره از جایگاه بلندی بهره مندی ، عده زیادی از انصار با تو همراه هستند و خوارج نیز به یاری تو همت گماشتند. وی با تکیه بر این دو عامل قیام کرد. به هر حال حرکت وی از وسیع ترین حرکت های شیعی بصره بود که با تکیه بر تعلقات شیعی به وقوع پیوست. در مراحل اولیه نهضت عده ای از رجال بصری چون بشیر الرحال واعمش سلیمان بن مهران و عباد بن منصور القاضی و المفضل بن محمد و… با او بیعت کردند و در جنگ، با وی همراه بودند. منابع تاریخی جریان قیام را این گونه حکایت می کنند:
وقتی نفس زکیه در سال ۱۴۵ در مدینه دست به قیام زد برادرش ابراهیم بن عبدالله در بصره مستقر شد، چرا که عمده اهالی این شهر شیعه بودند. وی در سال ۱۴۵ق اقدام به قیام و انقلاب نمود. گفته می شود علویون که حدود چهارده هزار نفر آن ها از بصره بودند نقش تعیین کننده ای در قیام وی ایفا نمودند. بعد از شکست نفس زکیه منصور تصمیم گرفت با ابراهیم بجنگد، از این رو لشکری را به فرماندهی عیسی بن موسی به جنگ وی فرستاد. دو لشکر در باخمری با هم روبه رو شدند که با شکست ابراهیم و شهادت وی جنگ به پایان رسید.(۶۲) مسلم بن قتیبه الباهلی و محمدبن سلیمان پس از ابراهیم به ترتیب فرماندار بصره شدند. محمد بن سلیمان بیش از سه هزار خانه و صد هزار نخل خرما را که متعلق به شیعیان بود از بین برد و پنج نفر از برجستگان شیعه را در بصره به دار آویخت. دعبل خزائی قصیده بلندی در رثای محمد بن سلیمان دارد.(۶۳) گفتنی است در قیام ابراهیم بیست هزار جنگجوی بصری به شهادت رسیدند. (۶۴)

۳٫ قیام های دیگر

از قیام های شیعی بصره می توان به قیام ابن طباطبا استناد کرد که مدتی در بصره حکومت شیعی برقرار کرد. قیام صاحب زنج در سال ۲۵۵ق که ادعای تشیع داشت یکی دیگر از نشانه های وجود تشیع در بصره است.
نشانه های تشیع در میراث فرهنگی بصره

فرهیختگان شیعی بصره

وجود رجال شیعی در بصره گواه دیگری بر وجود تشیع در این شهر است، در صفحاتی که پیش روی شماست به تعدادی از رجال فرهیخته شیعی این شهر اشاره می کنیم:

۱٫ إبوالاسود الدوئلی

وی در طبقه اول راویان حدیث بصره قرار دارد که علاوه بر حدیث، شعر و حکمت نیز می دانست.(۶۵) او از جمله ثقات و تابعینی بود که از علی(علیه السلام) و ابوذر و ابن عباس… نقل روایت نموده است. او از بزرگان سادات شیعی و از طایفه قریش بصره بود که در محبت به علی(علیه السلام) زبانزد عموم بوده است. در جنگ جمل و صفین همگام با علی(علیه السلام) جنگید و در زمان حکومت ابن عباس بر بصره کاتب وی و قاضی شهر بود(۶۶) و بعد از ابن عباس نماینده علی(علیه السلام) در بصره شد. او بعد از شهادت علی(علیه السلام) از مردم برای امام حسن مجتبی(علیه السلام) بیعت گرفت و هنگام دعوت مردم به بیعت با امام مجتبی(علیه السلام) می گفت: او از سوی پدر به وصایت و امامت رسیده است. گفته شده وی از اصحاب امیرالمومنین علی(علیه السلام) و امام حسن و امام حسین و امام سجاد(علیه السلام) بوده است و در سال ۶۹ق از دنیا رفت.

۲٫ الخلیل بن احمد الفراهیدی

گفته شده که وی در سال صد قمری متولد شد و در سال ۱۷۵ در بصره درگذشت. مورخین درباره نحوه تفکر و مذهب وی اختلاف نظر دارند. عده ای بر این نظرند که وی پیرو تفکر خوارج بوده است، گروهی دیگر بر این عقیده اند که وی اباضی مذهب بوده و دیدگاه دیگری حکایت از تشیع وی دارد. مخزومی که در شناخت خلیل و ارائه نظرهای وی تلاش گسترده ای کرده می گوید: وی از جمله خوارج و اباضی مذهب بود، اما بعدا تحت تإثیر استاد خود ایوب سختیانی از اباضی گری عدول کرد و به مذهب اهل سنت روی آورد; وی پس از مدت کوتاهی مجددا به اباضی گری برگشت و در نهایت از اباضی گری به تشیع روی آورد و با تفکر شیعی بدرود حیات گفت. اعتقاد خلیل به ((امر بین امرین)) شاهدی بر تشیع وی است. سخن وی به شاگردانش بر تشیع وی صحت می نهد. گفته شده که یکی از شاگردان وی از او پرسید: چرا علی(علیه السلام) امام الکل فی الکل است. وی جواب داد: چون مجموعه هستی به علی(علیه السلام) محتاج اند، در حالی که علی نیازمند به چیزی نیست. در سوال دیگری از وی پرسیدند که چرا مردم از ابوبکر پیروی می کنند، در حالی که علی(علیه السلام) افضل از اوست، وی جواب داد: بهر نوره نورهم وغلب ظهوره ظهورهم والناس إمیل بإمثالهم.(۶۷)
همچنین گزارش می شود که از وی درباره فضائل علی(علیه السلام) سوال شد، وی جواب داد: در حق کسی که دوست دارانش از ترس دشمن و دشمنانش از روی حسد و بغض فضائل وی را کتمان می کنند چه بگویم، همین قدر بگویم که فضائل وی مغرب و مشرق عالم را مسخر کرده است.
همچنین از خلیل نقل شد بهترین مشوق انسان در طلب علم سخن علی(علیه السلام) است که می گوید: قدر کل إمر ما یحسن.
گفتنی است که روضات الجنات می گوید: او هم عصر با امام صادق(علیه السلام) و از جمله اصحاب وی بوده است. محسن امین نیز گزارش می دهد که وی امام باقر(علیه السلام) را درک کرده است.(۶۸)

۳٫ فرزدق شاعر ابو فراس همام بن غالب التمیمی الدارمی

وی در سال نوزدهم قمری در بصره متولد شد. اجداد او از فصحای عرب بودند. وی شیعه مذهب بود، اما در زمان بنی امیه تشیع خود را کتمان می کرد و در عهد هشام که مراحل پایانی حیات خود را می گذراند عقیده خود را اظهار نمود و به اتهام شیعه گری به دستور هشام زندانی شد. به گزارش منتهی المقال وی از اصحاب علی بن الحسین(علیه السلام) بوده است. قصیده میمیه وی در مدح امام سجاد(علیه السلام) مشهور است(۶۹) و گفتگوی وی با امام حسین(علیه السلام) نیز بیانگر محبت وی به اهل بیت(علیه السلام) است. وی در سن نود سالگی در بصره به دیار معبود شتافت.

۴٫ سید حمیری، اسماعیل بن محمد بن یزید بن ربیعه المعروف بالسید الحمیری

وی در سال ۱۰۵ق در عمان متولد شد و زندگی خود را در بصره گذراند و در سال ۱۷۳در بغداد درگذشت. وی از اصحاب امام صادق(علیه السلام) بود و امام کاظم(علیه السلام) را نیز درک نموده است. او در اوائل زندگی خود از جمله خوارج بوده است، اما با گذشت زمان به مذهب کیسانیه گرایش یافت و بعد از آن مذهب شیعه امامی را برگزید. گفته می شود که پدر و مادر وی پیرو فرقه اباضیه بودند و در خانه محقری در محله بنی ضبه بصره زندگی می کردند. احمد کمال زکی می گوید: وجود شاعر شیعی بزرگی چون سید حمیری در بصره سبب افتخار علویان بصری بوده است.(۷۰) او در مدح اهل بیت(علیه السلام) سروده های فراوانی دارد، قصیده بائیه یا مذهبه وی که حاوی ۱۱۷ بیت و در مدح اهل بیت(علیه السلام) است زبانزد اهل ادب است. این قصیده از اهمیت ویژه ای برخوردار بود، از اینرو سید مرتضی علم الهدی، محمد باقر مجلسی و نورالله شوشتری و سید محمد مسدد شرحی بر آن نگاشتند.

۵٫ ابان، بکر بن محمد بن حبیب بن بقیه ابو عثمان المازنی

وی از قبیله مازن بنی شیبان است و در علم نحو و لغت تبحر داشت و زندگی را در بصره سپری نمود و از علمای امامیه بصره به شمار می آمد. عده زیادی از رجالیون وی را از جمله ثقات شمرده اند. گفته شده که وی قائل به ارجإ بود. علمای علم رجال درباره تولد وی سکوت اختیار نموده اند و در سال وفات وی نیز اختلاف دارند. چنین گزارش شده که وی در سال ۲۴۷ تا ۲۴۹ق درگذشت، در حالی که به گزارش ((روضات)) ابوعبدالله عبدون مدعی بود که به خط ابوسعید السکری دیده است که ابوعثمان در سال ۲۸۴ق به رحمت خدا رفت و ((معجم الادبإ)) می گوید که وی در سال ۲۳۰ق دعوت حق را اجابت کرد.(۷۱)
کمال زکی گزارش می دهد بکربن محمد خود شیعی مذهب بود، در قبیله ای شیعی زندگی می کرد، اما در نزد دشمنان شیعه خود را مخالف شیعه خصوصا شیعیان کوفه معرفی می کرد.(۷۲)

۶٫ محمد بن احمد بن عبیدالله الکاتب

وی معروف به ((المفجع)) و ((مضراب اللبن)) می باشد که شاعری شیعی و اهل بصره بوده است. او قصیده ای در مدح علی(علیه السلام) دارد که به ((قصیده الاشباه)) معروف است. در علت نام گذاری قصیده آمده است که روزی رسول خدا(ص) با اصحاب خود نشسته بود، در آن انجمن رسول خدا(ص) فرمود: اگر می خواهید در علم آدم و همت نوح و اخلاق ابراهیم و مناجات موسی و سنت عیسی و صبر محمد(ص) خلاصه شوید به کسی که الان وارد انجمن می شود بنگرید. لحظاتی از کلام رسول الله(ص) نگذشته بود که علی(علیه السلام) وارد مجلس شد. مفجع هم چکیده این نقل را در قصیده خود به نظم درآورده است، لذا قصیده خود را به ((الاشباه)) نامیده. گفته شده که وی قبل از سال ۳۳۰ق به رحمت خدا شتافت. به نظر حاجی خلیفه وی در سال ۳۲۰ق درگذشت.(۷۳)

۷٫ ابواسماعیل ابان بن ابی عیاش البصری التابعی

وی مقیم بصره بود و در ولای قبیله عبدالقیس زندگی می کرد. او از زمره تابعین بود، او مردی زاهد و پارسا بود و از انس بن مالک صحابی رسول خدا(ص) احادیثی نقل نمود و با حسن بصری نشست و برخاست داشت. وقتی متولیان دولت بر شیعه گری وی آگاه شدند و فهمیدند که وی حامل اسناد دست اول نهضت اسلام نبوی است او را منزوی و متروک الحدیثش کردند; از آن به بعد وی را به صفاتی چون مسکوت عنه و منکر الحدیث و ضعیف و… موصوف کردند و به کذب در حدیث متهم نمودند.
علاوه بر رجال یاد شده بزرگانی چون جعفر بن سلیمان، علی بن زید، عماره بن جوین، نوح بن قیس، ابو صفره ظالم بن سواق، ابوالعینإ ابو عبدالله محمد بن القاسم بن خلاد الاهوازی البصری، ابوالقاسم نصر بن احمد بن نصر البصری، علی بن زید بن جدعان الاعمی ابوالحسن القرشی البصری، شعبه بن الحجاج بن الورد العتکی ابوبسطام البصری، عباد بن عبدالصمد ابومعمر البصری، عوف بن ابی جمیله ابوسهل الاعرابی البصری (م ۵۸ـ م۱۴۷ق)، نوح بن ریاح الازدی الحدانی، (… ـ م ۱۸۳ق)، الجلودی ابو احمد عبدالعزیز بن یحیی بن احمد بن عیسی الجلودی البصری، احمد بن علی بن العباس بن نوح السیرافی، محمد بن هذیل بن عبدالله شیعی (معروف به ابوهذیل علاف) (۱۳۵ـ م۲۲۵ق) و عامر بن عبدالله بن حسین بن علی الهاشمی البصری(۲۱۷ـ م۲۷۸ق) و انس بن مالک بن النضر، خادم رسول خدا (م۹۲ق) و عبدالله بن الجارود رئیس قبیله عبدالقیس و محمد بن سیرین(۷۴) و عمر بن اذینه(۷۵) و ابومحمد الحسن علی بن محمد بن هارون و ابوالحسن علی بن اسماعیل بن شعیب بن میثم التمار ـ که امامی مذهب بود ـ در بصره زندگی می کردند.
باید اذعان کرد جمع کثیری از علمای شیعه در سده های نخست قمری در بصره زندگی می کردند، به نحوی که در سال ۲۱۰ق وقتی خلیفه عباسی به عامل خود در بصره دستور داد که آمار علمای مدرسه بصره و مولفات مهم آن ها را برای وی اعلام دارد. او به خلیفه عباسی نوشت که هفتصد استاد و مدرس و مجتهد مشغول تدریس هستند که اکثر آن ها شیعه هستند و یازده هزار محصل مشغول تعلیم و تحصیل می باشند که اکثر آن ها نیز شیعه هستند، همچنین جمع کثیری از روات و اصحاب ائمه اطهار(علیه السلام) از بصره برخاسته اند، چنان که شیخ طوسی در ((رجال)) و ((الفهرست)) خود به بعضی از آن ها اشاره کرده است. شیخ محمد علی اردبیلی حائری جمعی از ثقات بصره را در ((جامع الرواه)) ضبط نموده است و در اکثر کتب رجالی نام آن ها ثبت است.(۷۶)

فرق شیعی بصره

گفتنی است عقیلیه از جمله فرقه های شیعی بصره است. این فرقه حدود هزار خانوار بودند که خود را منسوب به علی(علیه السلام) می دانستند.(۷۷) ناووسیه از جمله فرقه های شیعی بصره در سده های اول است; اینان منسوب به عجلان بن ناووس هستند و ایشان را ((صارمه)) نیز گفته اند. در نظر شارل پلا زیدیه که منسوب به زید بن علی هستند از بصره نشإت گرفتند. (۷۸) به دلیل وجود بستر مناسب در بصره، ابراهیم بن عبدالله که یکی از رهبران فرقه زیدیه است محل قیام خود را این شهر قرار می دهد و عده زیادی از اهالی بصره با او همراه می شوند، به نحوی که در دیوان وی نام عده زیادی از بصریها ثبت شده است. موید سخن پلا گزارش اصفهانی است که می گوید: ان الشیعه لما لقوا زیدا فقالوا له إین تخرج عنا… و معک مائه إلف سیف من إهل الکوفه والبصره والخراسان و… .(۷۹)
همچنین نصیریه فرقه دیگر شیعی است که محمد بن نصیر النمری البصری در این شهر بوجود آورده است. در عصر حاضر این فرقه در سواحل شمالی لبنان و الجزیره و انطاکیه و اسکندرونه (که از استانهای ترکیه می باشد) و استانبول و بلغارستان و امریکای جنوبی خصوصا در برزیل مشغول به فعالیت هستند و از جمله غالیان در حق علی(علیه السلام) می باشند.

فرق شیعی بصره در قرن چهارم

به روایت مقدسی در قرن چهارم بیشتر اهل بصره قدری، شیعی، معتزلی و حنبلی بودند. مقریزی سخن مقدسی را تإیید نموده می گوید: مذهب رافضی در بلاد مغرب، شام، دیار بکر، کوفه، بصره، بغداد و جمیع عراق و بلاد خراسان و ماورإالنهر همچنین حجاز، یمن و بحرین منتشر شده بود.(۸۰) نتیجه این که در قرن چهارم عده ای از ساکنان بصره شیعی مذهب بوده اند، ولی به سبب سیطره عثمانیان در فشار بودند. به نظر خوارزمی در قرن چهارم قمری عراق محل پویایی شیعه بود. مرکز تشیع عراق کوفه بود و عقاید شیعه از کوفه به بصره راه یافت و بصره نیز شیعی مذهب شد.

اسماعیلیان و بصره

با تحقیق در زندگانی حمیدالدین کرمانی، ردپایی از وی را در عراق خصوصا بصره می یابیم که خود نشان از وجود اسماعیلیان در بصره در دهه های آخر سده چهارم و دو دهه اول قرن پنجم قمری است. وی برجسته ترین داعی فاطمی است که در دوران خلافت حاکم در شرق فعالیت داشت. کرمانی نویسنده ای ایرانی بود که احتمالا در کرمان زاده شد و بعدها نیز تماس خود را با اسماعیلیان آن خطه حفظ کرد. وی بیشتر زندگی خود را در عراق سپری کرد و به خصوص در بغداد و بصره فعالیت داشت، از این رو ملقب به حجه العراقین بود. در تاریخ وفات وی اختلاف است، اما می توان گفت که او بعد از سال ۴۱۱ق در بصره وفات یافت.
کتاب ((المجالس البصریه)) و ((المجالس بغدادیه و البصریه)) در حقیقت مجموعه ای از مباحث تإویلی وی است که در بصره و بغداد ارائه شد. وجود کرمانی نشان از وجود اسماعیلیان در بصره دارد.

رسائل اخوان الصفا

در حدود نیمه قرن چهارم یک مکتب فلسفی مهم در بصره رونق گرفت که ((اخوان الصفا)) نامیده می شد. اینان فقط یک گروه فلسفی نبودند، بلکه یک جماعت سیاسی ـ دینی بودند. دانشمندانی که درباره مجموعه رسائل اخوان الصفا تحقیق نموده اند معتقدند اخوان که نویسنده مجموعه رسائل هستند دارای تمایلات شیعی بودند و برخلاف مشی پنهانی و سری خود تشیع خویش را هرگز پنهان نمی کردند، بلکه بارها بر آن تإکید نمودند. آن ها خاندان پیامبر(ص) را گنجینه دانش خدا و وارثان دانش پیامبران می شمارند.(۸۱) در تفکر آنان محبت به پیامبر(ص) و اهل بیت(علیه السلام) او و نیز ولایت علی بن ابی طالب(علیه السلام) بهترین وصی پیامبر(ص) سبب اتحاد بین برادران بوده است. (۸۲) همچنین آن ها ولایت و خلافت بزرگ را شایسته پیامبر(ص) و ولایت ویژه را شایسته اهل بیت(علیه السلام) می شمارند و از این راه اهل بیت(علیه السلام) را بر همگان برتری می دهند.(۸۳) در مواضع دیگری آن ها به خلفای اموی و عباسی انتقاد می کنند.(۸۴) عده ای معتقدند آن ها از جمله شیعیانی بودند که تمایل به فرقه اسماعیلیه داشتند وعده ای آن ها را معتزلی می دانند.
مصطفی غالب معتقد است آن ها اسماعیلی بودند(۸۵) و مادلونگ تصریح می کند که اخوان از فرقه قرامطه بودند. اما ((فواد معصوم)) از صدور حکم قطعی درباره مذهب اخوان امتناع می کند، گرچه دلایلی بر شیعی ـ معتزلی بودن آن ها ارائه می دهد. با توجه به مجموع نظرهایی که درباره این گروه سری مطرح شد می توان گفت آن ها لااقل شیعه به معنای محب بودند، از این رو وجود آن ها در بصره می تواند نشانی از وجود تشیع در سده چهارم قمری در این شهر باشد.

آرامگاه های شیعی بصره تا قرن پنجم قمری

در بصره جمعی از علما و امامزاده ها و اصحاب ائمه و برجستگان شیعه به خاک سپرده شده اند که مدفن آنان از زیارتگاه های شیعیان است که به بعضی از آن ها اشاره می کنیم: آرامگاه ابوعبید الله احمد بن عیسی بن زین العابدین علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب (۱۵۷ـ۲۴۷ق) از افاضل و فقهای شیعه که در بصره فوت نمود و در حفه بنی کلیب به خاک سپرده شد; بقعه طاهر بن محمد بن القاسم بن حمزه بن الحسین بن عبید الله ابن عباس بن امیرالمومنین علی(علیه السلام) که در عصر المعتمد به شهادت رسید; بقعه طاهر بن احمد بن القاسم بن محمد البطحانی بن القاسم بن حسن مثنی بن امام حسن مجتبی(علیه السلام); بقعه ابوالحسن علی بن محمد إبی الطیب بن محمد بن عمر بن امیرالمومنین علی(علیه السلام); بقعه حضرت جعفر بن اسحاق امام موسی الکاظم(علیه السلام); بقعه ابوعبیدالله محمد بن علی بن حمزه بن الحسن بن عبیدالله بن العباس بن امیرالمومنین علی(علیه السلام); بقعه یوسف بن المنتصر بن المختار بن الناصر بن الهادی یحیی بن القاسم الرسی بن ابراهیم طباطبا بن اسماعیل بن ابراهیم الغمر بن الحسن المثنی ابن امام الحسن المجتبی(علیه السلام); بقعه طاهر بن القاسم بن محمد بن القاسم بن الحسن بن زید بن امام الحسن المجتبی(علیه السلام) که به دست صاحب الزنج به شهادت رسید; بقعه الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبدالمطلب; بقعه اعین بن ضیعه بن ناجیه تمیمی دارمی، وی پسر برادر صعصعه بن ناجیه جد شاعر معروف فرزدق است، و از ملازمین و اصحاب امیرالمومنین علی(علیه السلام) بود، امام(علیه السلام) در جنگ جمل به وی دستور داد پاهای شتری را که عایشه بر آن سوار بود قطع کند. وی در سال ۳۸ق به شهادت رسید.

علاوه بر آنچه گذشت عده ای از صحابه پیامبر(ص) و تابعین در بصره مدفون هستند، از جمله آن ها:

  1. حکم بن جبله عبدی و سه برادر و سیصد نفر از یارانش که اکثر آن ها از قبیله عبدالقیس و بکر بن وائل بودند.
  2. زید بن صوحان عبدی
  3. ظالم بن سرادق ازدی
  4. هند بن ابی هاله تمیمی پسرخوانده پیامبر(ص)
  5. ابومجد احنف بن قیس تمیمی.

متشیعان معتزلی بصره

خاستگاه اعتزال شهر بصره بوده است و در زمان بشر بن معتمر(م۲۱۰ق)(۸۶) این تفکر به بغداد کشانده شد. صدور این تفکر به بغداد در حقیقت با نوعی تحول همراه بود و نوع خاصی از اعتزال که علوی الرإی بود شکل گرفت.(۸۷) بشر بن معتمر که عامل انتقال این تفکر از بصره به بغداد بود از نظر سیاسی جانبدار علویان بود، لذا سال ها در زندان هارون الرشید به سر برده است. با استقرار تفکر اعتزال در بغداد، یک تقسیم بندی ابتدائی درباره معتزله شکل گرفت که به مکتب اعتزال بصره و مکتب اعتزال بغداد معروف شد. تفاوت این دو مکتب به شرح زیر بود که مکتب اعتزال بصره (قدما) معتقد به فضل ابوبکر بر علی(علیه السلام) بود و ترتیب خلفای چهارگانه را ترتیب فضل آنان بر یکدیگر می دانستند، اما مکتب اعتزالی بغداد معتقد به فضل و برتری علی(علیه السلام) بر ابوبکر بودند.
ابن ابی الحدید درباره گرایش معتزله بصره و بغداد در زمینه تفضیل می نویسد: قدمای بصریها همچون عمرو بن عبید، نظام، جاحظ، ثمامه ابن اشرس، هشام بن عمرو فوطی و دیگران بر این باورند که ابوبکر افضل بر علی(علیه السلام) بود و ترتیب خلفای چهارگانه ترتیب فضل آنان بر یکدیگر می باشد، اما معتزله بغداد همگی از قدیم وجدید همچون بشر بن معتمر، عیسی بن صبیح، جعفر بن مشیر، ابوجعفر اسکافی، خیاط، ابوالقاسم بلخی و شاگردان وی علی(علیه السلام) را برتر از ابوبکر می دانستند.(۸۸) همو می گوید: اما بصریهای دیگر (متإخرین) قائل به تفضیل بودند که ابوعبدالله حسین بن علی بصری و قاضی عبدالجبار و… از جمله آن ها می باشند. ابن متویه درباره قاضی عبدالجبار می گوید: او در آغاز از جمله متوقفین بوده است و بعدا قائل به تفصیل شده است.
در نظر ابن ابی الحدید بسیاری از معتزله قائل به توقف هستند که واصل، ابوهذیل، ابوهاشم جبائی، شیخ ابوحسین محمد بن علی بن طیب بصری از جمله آنان هستند، هر چند اینان علی(علیه السلام) را بر عثمان ترجیح داده اند.(۸۹) خلاصه این که با انتقال تفکر اعتزال از بصره به بغداد و شکوفایی معتزله بغداد، معتزله بصره برای مدتی هر چند کوتاه رشد چندانی نداشت، اما دیری نپایید که با ظهور ابوعلی جبائی و فرزندش ابوهاشم و شاگردش قاضی عبدالجبار مکتب بصره مجددا پویا شد. تجدید حیات مکتب بصره در این عصر همراه با تغییراتی بوده است که عمده ترین تغییر، تإثیر پذیری معتزله از شیعه بوده است.
دقت در نوشته های قاضی عبدالجبار در طبقات المعتزله نشان از آن دارد که معتزله بصره مشی معتزله بغداد را در وارد کردن اهل بیت(علیه السلام) در اعتزال پذیرفته اند. وی در بیان طبقات معتزله از صحابه شروع می کند: اول امیرالمومنین علی(علیه السلام) را متذکر می شود سپس نام خلفا و برخی صحابه را با عنوان رضوان الله علیه می آورد،(۹۰) سپس از حسنین(علیه السلام) و محمد بن علی سخن به میان می آورد; در طبقه سوم از ابوهاشم فرزند محمد بن حنفیه سخن می گوید و وی را استاد واصل معرفی می کند، سپس از امام سجاد(علیه السلام) و برخی دیگر از علویان نام می برد و در بخشی از مباحث از قیام شیعی ابراهیم بن عبدالله ستایش می کند و تصریح به حضور معتزله در آن دارد، طبری و ابن اثیر می گویند محافل زیدی و تشیع معتزلی کوفه و بصره از قیام ابراهیم بن عبدالله پشتیبانی کرده اند.(۹۱)
در شرح اصول خمسه که تعلیقه ای بر کتاب قاضی است در مواردی به کلمات امیرمومنان(علیه السلام) که موید عقیده تنزیه است استناد شده که نشان از حضور علائم شیعی در معتزله حتی از نوع بصری آن است. خلاصه مطلب این که ما معتقدیم:
الف) معتزله بصره، عموما و معتزله متإخر این شهر خصوصا تحت تإثیر تشیع قرار داشت;
ب) به دلیل اثرپذیری معتزله از شیعه، بزرگان و متفکران معتزلی متإخر این شهر در مباحث مختلفی چون فقه، کلام، … نقطه نظرهای مشترکی با شیعه داشتند.
ما برای تبیین و توضیح بیشتر مدعای خود به نحو مختصر به معرفی دیدگاه شیعی چند تن از شیعیان معتزلی بصره می پردازیم:
۱. ابوالهذیل، محمدبن الهذیل بن عبدالله بن مکحول ابوالهذیل العلاف البصری (م۲۳۵ق). او از عالمان به نام زمان خود بود و در طبقه ششم از معتزله قرار داشت. از نشانه های تشیع وی این که احمد بن ابی داود بر جنازه او نماز میت اقامه کرد و در نماز پنج تکبیر گفت. وقتی از ابی داود سوال شد چرا در نماز پنج تکبیر گفتی گفت: ابوهذیل متشیع بود، لذا به نحو شیعیان بر جنازه وی اقامه نماز نمودم (ان إبا هذیل کان یتشیع لبنی هاشم فصلیت علیه صلاتهم).(۹۲)
گفتنی است که در عصری که ابوهذیل می زیست شیعه به کسی اطلاق می شد که علی را بر عثمان ترجیح می داد.
۲٫ ابو اسحاق ابراهیم بن سیار بن هانی معروف به نظام (م. اوائل سده سوم قمری).
او از جمله معتزلیان متشیع بصره است. وی در عین تعلق به جریان کلامی و عقلانی اعتزال (اهل سنت بودن) به آرا و نظریات شیعی نیز نظر داشت. وی معتقد بود حجیت و اعتبار در شرع تابع قول و رإی امام معصوم است(انما الحجه فی قول الامام المعصوم).(۹۳) ((سامی النشار)) نیز معتقد است که وی قائل به حجیت قول معصوم بوده است. کلام صبحی نیز موید دیگری بر مطالب فوق است، او می گوید: ثم قول آخر منسوب الی النظام، انه یسری الحجه فی الاحکام بعد القرآن والحدیث هو إن توجد من امام معصوم، وان صح ذلک عنه فالنظام قد تبنی تماما موقف الشیعه الامامیه و تإثر فی ذلک بمتکلمهم الاکبر هشام بن الحکم.
شهرستانی نقل می کند که وی درباره امامت علی(علیه السلام) دیدگاه شیعیان را دارد، او رإی نظام را این گونه ارائه می دهد: ((و قد نص النبی(ص) علی علی رضی الله عنه فی مواضع وإظهر اظهارا لم یشتبه علی الجماعه الا ان عمر کتم ذلک و هو الذی تولی بیعه إبی بکر یوم السقیفه)).(۹۴) در صورت صحت این انتصاب وی در امامت با امامیه متفق بوده است. علاوه بر شواهد فوق صبحی می گوید: نظام معتقد بود که تقدم مفضول بر افضل در امامت جایز نیست (وان الامامه لا یصح إن تصرف عن الافضل الی المفضول). (۹۵) صبحی می گوید: این رإی از آرای ناب شیعی وی می باشد.
از جمله آرای شیعی وی رد قیاس است، وی معتقد است که قیاس را نمی توان از ابزار استنباط احکام شرعی دانست، در حالی که معتزله بصره در موارد شک و فقد نص از کتاب و سنت، قیاس را حجت می دانستند; صبحی می گوید: ((و شذ النظام من بین المعتزله فی انکار القیاس و یقول عبد البر، ما علمت إحد من البصریین ولا غیرهم ممن له نباهه سبق ابراهیم النظام الی القول بنفی القیاس)). شهرستانی دیدگاه نظام را درباره قیاس این گونه نقل می کند: ((و کذلک القیاس فی الاحکام الشرعیه لا یجوز إن یکون حجه)).(۹۶)
۳٫ ابو علی جبائی(م۲۳۵ـ م۳۰۳). او شاگرد ابو یعقوب شحام و از جمله معتزلیان بصره است که تحت تإثیر تشیع قرار داشت.گفته شده است او وقتی این سخن رسول خدا(ص) را شنید که حضرت فرمود ((إنا حرب لمن حاربکم وإنا سلم لمن سالمکم)) (حضرت دوستی با اهل بیت را دوستی با خود و جنگ با آنان را جنگ با خود دانسته است) نواصب را به دلیل بی توجهی به این خبر مورد نکوهش قرار داد و گفت: دوستی نواصب با معاویه کاملا معارض با این کلام رسول خدا(ص) در شإن علی و حسن و حسین(علیه السلام) و فاطمه(س) است.
همو خواستار اتحاد بین معتزله و شیعه بود. و تنها موضوع اختلافی میان آنان را امامت می دانست.(۹۷) گفتنی است درباره مکتب او و مسإله تفضیل اختلاف است. ابن مرتضی معتقد است شیعه (روافض) به دلیل عدم شناخت از مذهب ابوعلی است که او را متهم به نصب کرده اند. او کتاب عباد بن سلیمان را که در تفضیل ابوبکر بود رد کرد، اما کتاب ((المعیار والموازنه)) اسکافی را که در اثبات فضل امام علی(علیه السلام) بر ابوبکر بود رد نکرد.
ابن ابی الحدید معتقد است وی ابتدائا از جمله متوقفین بود و در بسیاری از نوشته های خود می گفت اگر خبر طیر صحیح باشد علی(علیه السلام) افضل است(ان صح خبر الطائر فعلی إفضل) اما در اواخر عمر و آخرین نظریه پردازیهای خود قائل به تفضیل علی(علیه السلام) شد; همو می افزاید: عبدالجبار به صورت شفاهی از ابوهاشم نقل کرده است که پدرش در آخر عمر رإی خود را دائر بر تفضیل امام علی(علیه السلام) اظهار کرد.(۹۸)
۴٫ ابوعبدالله الحسین ابن علی بصری(م۳۶۷ق). او از جمله معتزلیان متشیع بصره است. وی استاد قاضی عبدالجبار معتزلی بود. ابن ابی الحدید می گوید: او از جمله غالیان بوده و کتابی در این باب دارد. ابن مرتضی می گوید: وی گرایش زیادی به علی(علیه السلام) داشت. کان یمیل الی علی(علیه السلام) میلا عظیما و…إحسن فیه غایه الاحسان.(۹۹)
عبدالجبار می گوید: او قائل به تفضیل علی(علیه السلام) بر همه خلفا بود، لذا ملقب به ((المفضل)) شد (إما شیخنا إبو عبد الله البصری فقد قال: ان إفضل الناس بعد رسول الله(ص) علی بن إبی طالب(علیه السلام)ثم إبوبکر، ثم عمر، ثم عثمان، ولهذا کان یلقب بالمفضل).(۱۰۰)
ابن شهر آشوب می گوید: وی کتابی در تفضیل علی(علیه السلام) بر دیگران داشت; همو می گوید: این کتاب ((الدرجات)) نام داشت. صاحب ((مناقب)) نیز این سخن را تإیید می کند، وی از کتاب الدرجات نقل می کند که بغدادیها و اکثر معتزله بصره قائل به برتری علی(علیه السلام) بعد از رسول(ص) هستند و این قول ابوعبدالله بصری نیز است. به نظر می رسد مراد ابن ابی الحدید که می گوید ((وصنف فیه کتابا مفردا)) همین کتاب الدرجات باشد.
۵٫ قاضی عبدالجبار، قاضی القضاه ابوالحسن عبدالجبار بن احمد بن عبدالله الهمدانی الاسد آبادی (م۴۱۵ق). وی بزرگترین نماینده اعتزال بصری در اواخر قرن چهارم و اوائل قرن پنجم قمری بود. او شاگرد ابوعبدالله بصری بوده است. او ابتدائا در تفضیل یکی از چهار نفر متوقف بود، اما زمانی که کتاب شرح اصول خمسه را نوشت قطع به برتری علی(علیه السلام) پیدا کرد. در شرح اصول خمسه آمده است: و قد کان قاضی القضاه یتوقف فی الافضل من هولإ الاربعه کالشیخین الی إن شرح هذا الکتاب (شرح اصول خمسه) فقطع علی إن إفضل الصحابه إمیرالمومنین علی(علیه السلام).
شاگردان وی نیز عمدتا از تشیع تإثیرپذیر بودند، صبحی ضمن معرفی تعدادی از شاگردان وی می گوید: بسیاری از آنان شیعه و به ویژه زیدی مذهب بودند.

خاتمه

درونمایه نوشتار حاضر این است که منابع تاریخی عنایتی به پردازش تاریخ تشیع بصره نداشتند. این منابع به دلائل عدیده چون وجود حکومت های عثمانی و تسخیر تریبون های تبلیغاتی به وسیله آن ها از بدو حیات سیاسی مذهبی این شهر، بصره را شهری سنی مذهب و عثمانی معرفی کرده اند، در حالی که مقاله حاضر این دیدگاه را به نحو مطلق نپذیرفته و معتقد است بصره قدیم فی الجمله گرایش به عثمانی مذهبان داشت نه بالجمله ، چرا که از زمان تإسیس شهر، پیروانی از علی(علیه السلام) در آن می زیسته اند که به پیرو ((دین علی)) مشهور بودند. این واژه که دارای معنای سیاسی خاصی بود در جنگ جمل تشخص یافت. از سوی دیگر در زمان عثمان واژه شیعه علی(علیه السلام) در مقابل شیعه عثمان در محاورات مردم بصره وارد شده و در پیکار صفین به عنوان یک واژه سیاسی در نبرد به کار برده شد. ثمره درس آموزی در مدرسه تاریخ این است که شیعیان از آغاز در حیات سیاسی مذهبی شهر تإثیرگذار بودند و هرگاه زمینه و بستر مناسبی برای ایجاد حرکت و نهضتی فراهم می شد اقدام به نهضت و انقلاب می کردند، از این رو باید پیشینه تشیع شهر را از آغاز تإسیس شهر جستجو کرد، چرا که قدمت تشیع بصره همگام با تولد شهر است.
در کلامی مختصر، نوشتار حاضر معتقد است بصره قدیم کلا عثمانی مذهب نبوده، بلکه مذاهب دیگری چون تشیع نیز در بافت سیاسی ـ مذهبی آن وجود داشته و در زمان های متعدد و حوادث و وقایعی چون واقعه جمل و صفین و طف و… جلوه گر می شده است. این فرقه در بصره قدیم (تا قرن چهارم) از جمله اقلیت های مذهبی شهر به شمار می آمد، آدام متز با عبارت ((فلیس بها من شیعتنا الا القلیل)) معتقد است حتی در قرن سوم قمری در بصره عده قلیلی شیعه وجود داشتند و هیچ گاه از صحنه سیاسی ـ مذهبی شهر محو و نابود نشدند و با فرا رسیدن قرن پنجم هجری قمری و فراهم شدن زمینه های گسترش تفکر شیعی در بصره تشیع در این شهر رو به رشد و بالندگی نهاد، به نحوی که بعدها به عنوان مذهب غالب این شهر جلوه گر شد; از این روست که بصره امروزی از جمله شهرهای شیعه نشین عراق به شمار می آید.

پی نوشت ها:
۱٫ پژوهشگر مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب.
۲٫ ابی بکر خوارزمی، رسائل خوارزمی; تصحیح نسیب وهیبه الخازن، ص ۱۷۲ ـ ;۱۷۱ شارل پلا، الجاحظ فی البصره و البغداد و السامرا، ترجمه ابراهیم الکیلانی،ص۲۵۵٫
۳٫ ابی جعفر محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج۴، ص;۱۴۶ ابن قتیبه الدینوری، عیون الاخبار، تحقیق محمد الاسکندری، ج۱، ص ;۲۳۷ احمد صدر حاج سیدجوادی و کامران فانی و بهإ الدین خرمشاهی، دائره المعارف تشیع، ج۳، ص;۳۶۲ آدام متز، الحضاره الاسلامی فی القرن الرابع، ج۱، ص۷٫
۴٫ ابی عمر احمدبن محمدبن عبدربه، العقد الفرید، ج۳، ص ۳۰۸٫
۵٫ جابر بن زید الازدی، الطبقات الکبری، ج۶، ص ;۳۳۳ رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، ج۲، ص ۳۵۹٫
۶٫ لوئیس ماسینیون، خطط الکوفه و شرح خریطها، ترجمه محمد تقی المصبعی، ص ۵۷٫
۷٫ سید حسین محمد جعفری، تشیع در مسیر تاریخ، ترجمه محمد تقی آیت اللهی، ص۲۹۳٫
۸٫ احمد صدر حاج سید جوادی، کامران فانی، بهإ الدین خرمشاهی، همان، ج۳، ص۲۶۲٫
۹٫ ابی جعفر محمد بن جریر طبری، همان، ج۳، ص۸۹، آثار البلاد و اخبار العباد ،ص ;۳۰۶ مجمل التواریخ و القصص ص ;۵۱۲ رسول جعفریان، تاریخ خلفا از رحلت پیامبر (ص) تا اول امویان، ج۲، ص۱۱۴٫
۱۰٫ حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسی اسلام، ج۱، ص;۴۷۶ رسول جعفریان، همان ۳۲۶٫
۱۱٫ ترجمه التنبیه و الاشراف، ص۳۴۰٫
۱۲٫ حسین رجبی،کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی، ص۹۹٫
۱۳٫ احمد صدر حاج سیدجوادی، کامران فانی، بهإ الدین خرمشاهی،همان،ج۳، ۲۶۳٫
۱۴٫ گروهی، دائره المعارف الاسلامیه، ج۷، ص۳۰۳٫
۱۵٫ احمد صدر حاج سید جوادی و…، همان، ج۳، ص۲۶۳٫
۱۶٫ شارل پلا، همان، صص ۶۸ ـ ۵۷ ـ ;۵۶ معجم قبائل عرب، ج۱، ص۱۷٫
۱۷٫ محمد هادی معرفت، التمهید فی علوم القرآن، ج۱، ص۲۲۷، به بعد; محمود رامیار، تاریخ قرآن، ص۴۸۸ رژی بلاشر، در آستانه قرآن، ترجمه محمود رامیار، ص۸۱٫
۱۸٫ ابی جعفر محمد بن جریر الطبری، همان، ج۳، ص۴۰۲ ـ ۴۰۸،; زندگانی علی (علیه السلام)، ص ۳۲۵٫
۱۹٫ مسعودی، ترجمه مروج الذهب،ج۱، ص۷۰۰، ۷۰۱٫
۲۰٫ ابی جعفر محمد بن جریر الطبری، همان، ج۳، ص ;۵۱۱ ویلفرد مادلونگ، جانشینی حضرت محمد (ص) ص ;۲۳۲ نزار المنصوری البصره فی نصره الامام الحسین، ص۲۴٫
۲۱٫ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص ;۳۱۸ مادلونگ، همان،ص۲۲٫
۲۲٫ عبدالوهاب الخیرو، اداره العراق فی صدر الاسلام، ص۳۷٫
۲۳٫ شارل پلا، همان، ص۲۶۶٫
۲۴٫ ابن هلال ثقفی، الغارات، ترجمه عبدالحمید آیتی، ص;۱۰۹ مادلونگ، همان ص۳۷۱٫
۲۵٫ احمد جابر البلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص ۷۹ ـ ۸۵٫
۲۶٫ احمد صدر حاج سید جوادی و…، همان، ج۳، ص۲۶۵٫
۲۷٫ احمد بن جابر البلاذری، همان، ج۳، ص ۷۹ ـ ;۸۵ نصر بن مزاحم، پیکار صفین، ترجمه پرویز اتابکی، ص۲٫
۲۸٫ محمد باقر المجلسی، بحار الانوار، ج۳۲، ص;۳۰۶ نزار المنصوری، همان، ص;۲۷ ویلفرد مالونگ، همان، ص ۳۲۵ .
۲۹٫ محمد باقر المجلسی، همان، ج۳۲، ص۱۲۰٫
۳۰٫ احمد بن جابر البلاذری، همان، ج۳، ص ۷۹ .
۳۱٫ هاشم عثمان، العلویون بین الاسطوره و الحقیقه، ص ۳۰۵٫
۳۲٫ ابن قتیبه الدینوری، الامامه و السیاسه، ج۱، ص;۱۶۱ علامه مجلسی، همان، ج۴۴، ص;۴۵ احمد جابر البلاذری، همان، ج۳، ص ۲۹۰ ـ ۲۹۱٫
۳۳٫ علامه مجلسی، همان، ج۴۴، ص ۱۲۳٫
۳۴٫ عبد الله فیاض، تاریخ الامامیه و اسلافهم من الشیعه، ص;۵۱ ابی جعفرمحمدبن جریرطبری، همان،ج۴،ص۱۴۶٫
۳۵٫ ابن قتیبه الدینوری، همان، ج۲، ص;۱۳۱ عبدالله بن عیسی اسماعیل بصری، تاریخ المدینه البصره، تحقیق فاخر حبر معطر، ص;۲۷ عبدالامیر الشامی، تاریخ الفرقه الزیدیه، ص۷۵٫
۳۶٫ ابن اعثم کوفی، الفتوح، ص۷۷۲٫
۳۷٫ ابی جعفر محمد بن جریر طبری، ج۴، ص;۲۶۵ ابن اثیر، همان، ج۲، ص ۵۳۸٫
۳۸٫ نزار المنصوری، همان، ص;۴۱ علامه مجلسی، همان، ج۴۴، ص۳۶۴٫
۳۹٫ ابی جعفر محمد بن جریر طبری، همان، ج۴، ص;۲۶۳ عبدالله بن عیسی اسماعیل بصری، همان، ص;۲۸ ابن اثیر، همان، ج۲، ص;۵۳۵ شارل پلا، همان، ص۲۶۵٫
۴۰٫ عبد الله مامقانی، تنقیح المقال، ج۲، ص;۱۰۶ نزار المنصوری، همان، ص۳۹٫
۴۱٫ محسن الامین، اعیان الشیعه، ج۴، ص;۵۶۴ نزار المنصوری، همان، ص۳۹٫
۴۲٫ علامه مجلسی، همان، ج۱۰۱، ص;۳۰۴ عبد الله مامقانی، همان، ج۲، ص;۱۱۷ نزار المنصوری، همان، ص۳۹٫
۴۳٫ ابی جعفر محمدبن الحسن الطوسی، رجال، ص۷۷، رقم ;۱۶ علامه مجلسی، همان، ج۲۲، ص۱۸۴، ج۴، ص۶۴ و ص۷۲٫
۴۴٫ ابی جعفر محمدبن الحسن الطوسی، همان، ص۷۷، رقم ;۱۶ علی بن داود الحلی، رجال، ص۲۵۲ رقم ;۲۵ محمدبن جریر طبری، ج۵، ص۳۵۴٫
۴۵٫ ابی جعفر محمدبن الحسن الطوسی، همان، ص۸۳، رقم ;۳۶۰ ابن حجر العسقلانی، تهذیب التهذیب، ج۱، ص۹۷٫
۴۶٫ ابن حبان التمیمی ثقات ابن حبان، ج۴، ص;۵۵ محسن الامین، اعیان الشیعه، ج۳، ص۲۲۷٫
۴۷٫ ابی جعفر محمدبن الحسن الطوسی، همان ، ص۴۶، رقم ;۱ ابن حبان التمیمی،همان، ج۴، ص;۴۰۰ نزار المنصوری، همان، ص۴۶٫
۴۸٫ نزار المنصوری، همان، ص۴۶٫
۴۹٫ ابن حبان، همان، ج۴، ص۴۰۰٫
۵۰٫ نزار المنصوری، همان، ص;۳۷ابی جعفر محمد بن جریر طبری، ج۵، ص۳۵۷٫
۵۱٫ ابی جعفر محمد بن جریر طبری، همان، ج۵، ص۳۵۷٫
۵۲٫ ابی جعفر محمد بن جریر طبری، همان، ج۵، ص;۵۵۸ علامه مجلسی، همان، ج۴۵، ص۳۵۴ ـ ;۳۶۲ نزار المنصوری، همان، ص۴۸٫
۵۳٫ ابی جعفر محمد بن جریر طبری، همان، ج۵، ص۵۶۰٫
۵۴٫ جواد شبر، ادب الطف، ج۱، ص;۱۰۳ نزار المنصوری، همان، ص۵۰٫
۵۵٫ جواد شبر، همان، ج۱، ص۲۶۷٫
۵۶٫ ابی جعفر محمد بن جریر طبری، همان،ج۴، ص;۲۶۵ ابن اثیر، همان، ج۲، ص;۵۳۸ ابن طاووس، لهوف، ص;۳۸ محسن الامین، همان، ج۱، ص;۵۹۰ لوط بن یحیی الازدی، وقعه الطف، ص;۱۰۳ سید حسین محمد جعفری، همان، ص۲۱۲٫
۵۷٫ ابی جعفر محمد بن جریر طبری، همان،ج۲، ص;۵۳۶ نزار المنصوری، همان، ص;۳۶ سید حسین محمد جعفری، همان، ص۲۳۵٫
۵۸٫ ابی جعفر محمد بن جریر طبری، همان، ج۲، ص۵۳۶٫
۵۹٫ الکساندر آداموف، ولایه البصره فی ما فیها و حاضرها، ج۲، ص;۱۵ عبد الله بن عیسی بن اسماعیل بصری، همان، ص۳۶٫
۶۰٫ احمد یحیی بن جابر الازدی، همان، ج۲، ص;۲۳۷ رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، ص;۱۶۸ ابی الفرج الاصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۱۳۲ ـ ;۱۳۴ محمد حسین رجبی، کوفه و نقش آن در قرون نخستین اسلامی، ص۳۹۷٫
۶۱٫ عبد الله فیاض، همان، ص ;۶۳ ابی الفرج الاصفهانی، همان، ص۱۲۸ ـ ۱۳۱٫
۶۲٫ ابی جعفر محمد بن جریر طبری، همان، ج۴، ص۳۱۸ ـ ۳۰۵ ـ ۳۱۹ ـ ۳۲۷ و ;۳۱۰ شارل پلا،همان، ص۲۶۹، عبدالامیر الشامی، همان، ص۱۴۹٫
۶۳٫ مسعودی، مروج الذهب، ج۱، ص۳۰۰٫
۶۴٫ احمد صدر حاج سید جوادی و… ج۳، ص۲۶۴٫
۶۵٫ کارل بروکلمان، تاریخ الادب العربی، ج۱، ص;۱۷۲ گروهی، موسوعه البصره الحضاریه، ص۴۹٫
۶۶٫ افتدی، ریاض العلمإ، ج۳، ص۲۴٫
۶۷٫ محمد باقر الموسوی، روضات الجنات، ج۳، ص;۳۰۰ قاضی نور اله شوشتری، مجالس المومنین، ص;۵۵۴ محسن الامین، همان، ج۶، ص۳۳۰٫
۶۸٫ محمد باقر الموسوی، همان، ج۳، ص۳۰۰،
۶۹٫ احمد الاسکندری و مصطفی غیاثی، الوسیط فی ادب العربی و تاریخه، ص;۱۷۱ محمد باقر الموسوی، همان، ج۶، ص;۶ عبدالجلیل، تاریخ ادبیات عرب، ص۷۲ و ص۲۱۷٫
۷۰٫ احمد کمال زکی، الحیاه الادبیه فی البصره، ص۴۶۹٫
۷۱٫ محمد باقر الموسوی، همان، ج۲، ص;۱۳۴ محسن الامین، همان، مجلد۳، ص;۵۹۵ علامه حلی، رجال علامه، ص۱۰۶، باب رابع; عبد الله الرومی الحمومی، معجم الادبإ، مجلد۲، ص۳۴۰ به بعد.
۷۲٫ احمد کمال زکی، همان، ص۷۹٫
۷۳٫ مصطفی بن عبدالله القسطنطینی،کشف الظنون، مجلد۶، ص۳۳
۷۴٫ عبد الواحد ذنون طه، العراق فی عهد الحجاج بن یوسف، ص۷۷٫
۷۵٫ سلیم بن قیس، تاریخ سیاسی صدر اسلام، ترجمه محمود افتخار زاده، ص ۳۸ ـ ۲۵٫
۷۶٫ احمد صدر حاج سید جوادی و… ج۳، ص۲۶۵٫
۷۷٫ الناشی الاکبر، مسائل الامامه، ص۴۲ ـ ;۴۰ محمد جواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامی، ;۳۳۵ قاضی نور الله شوشتری، همان، ص۱۴۳٫
۷۸٫ شارل پلا، همان، ص ۲۷ ـ ۲۷۳ ـ ;۲۷۴ اسماعیل الاشعری، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین ج۱،ص ۹۷ ـ ۹۰ ـ ۷۴ ـ ;۶۸ عبدالکریم شهرستانی، صص ۱۶۶ ـ ۱۷۴ ـ ۱۷۶ ـ ۱۷۸٫
۷۹٫ عبد الله فیاض، همان، ص۶۳٫
۸۰٫ تقی الدین احمد بن علی المریزی، المواعظ و الاعتبار، ج۲، ص۳۵۸٫
۸۱٫ مجموعه رسائل اخوان الصفا و خلان الوفإ، ج۴، صص ۱۸۶ ـ ۱۹۵ ـ ۳۷۵ ـ ۳۷۶٫
۸۲٫ همان.
۸۳٫ همان.
۸۴٫ زیر نظر کاظم موسوی بجنوردی، دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج۷، ص۲۵٫
۸۵٫ مصطفی غالب، اخوان الصفا، ص۲۰ ـ ۲۵ ـ ۲۸ ـ ۲۹٫
۸۶٫ رسول جعفریان، مناسبات فکری معتزله و شیعه، ص۵۱٫
۸۷٫ رسول جعفریان، همان، ص۶۳
۸۸٫ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۱، ص ۷ ـ ۹٫
۸۹٫ احمد بن عبدالجبار، شرح اصول الخمسه، ص۷۶۷٫
۹۰٫ ابوالقاسم بلخی و الحاکم الجشمی و قاضی عبدالجبار، فضل الاعتزال و طبقات المعتزله، ص۲۱۴٫
۹۱٫ ابن اثیر، همان، ج۳، صص۵۸۵ ـ ;۵۸۶ ابی جعفر محمد بن جریر طبری، همان، ج۶، ص۲۵۱ ـ۲۵۰
۹۲٫ ابوالقاسم بلخی و الحاکم الجشمی و قاضی عبدالجبار، همان، ص۲۵۴٫
۹۳٫ عبدالکریم شهرستانی، همان، ج۱، ص۵۷٫
۹۴٫ همان.
۹۵٫ احمد محمود صبحی، فی علم الکلام، ج۱، ص۲۱۹٫
۹۶٫ عبدالکریم شهرستانی، همان، ج۱، ص۵۷٫
۹۷٫ ابوالقاسم بلخی و الحاکم الجشمی و قاضی عبدالجبار، همان، ص۱۹۲٫
۹۸٫ ابن ابی الحدید، همان، ج۱، ص ۷ ـ ۸ ; ر.ک:تاریخ تشیع، ص۴۲۲ ـ ۴۲۳٫
۹۹٫ منصور الیمانی، المنیه و الامل فی شرح الملل و النحل، ص۱۹۰٫
۱۰۰٫ احمد بن عبدالجبار،همان، ص۷۶۷٫
منابع:
ـ آداموف، الکساندر، ولایه البصره فی ماضیها وحاضرها، ترجمه هاشم صالح التکریتی، چاپ اول (بغداد، ۱۴۰۲ق).
ـ آل چلپی، عبد الهادی، العراق قدیما وحدیثا (بیروت، ۱۳۹۸ق).
ـ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، چاپ اول (بیروت، دار احیإ التراث العربی، ۱۴۰۸ق).
ـ ابن الغملاس، ولاه البصره (بغداد، دار منشورات البصری، ۱۹۶۲م).
ـ ابن النعمان، محمد (شیخ مفید)، الارشاد، ترجمه هاشم رسولی محلاتی (تهران، انتشارات علمیه اسلامی، ۱۳۴۶ش).
ـ الازدی، جابربن زید، الطبقات الکبری (بیروت، دار بیروت للطباعه والنشر، ۱۴۰۵ق).
ـ الازدی، لوط بن سعید، وقعه الطف، تحقیق هادی یوسفی غروی (قم، انتشارات جامعه مدرسین، ۱۳۶۷ش).
ـ الاسکافی، ابی جعفر، المعیار والموازنه، تحقیق محمد باقر المحمودی، چاپ دوم (عربستان، مرکز فیصل للبحوث والدراسات الاسلامی، ۱۴۰۸ق).
ـ الاسکندری، احمد و مصطفی، غنائی، الوسیط فی الادب العربی و تاریخه (مصر، چاپ مکتبه المعارف، ۱۳۵۰ش).
ـ افندی اصفهانی، عبدالله، ریاض العلمإ وحیاض الفضلإ (قم، چاپ قیام، ۱۴۰۱ق).
ـ الامینی، احمد، الغدیر، چاپ دوم (تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۶۶ش).
ـ البغدادی، طاهربن محمد، الفرق بین الفرق، تحقیق محمد محی الدین عبدالحمید (بیروت، المکتبه المصریه للطباعه والنشر، ۱۴۱۹ق).
ـ البلاذری، احمدبن جابر، انساب الاشراف، تحقیق سید باقر محمودی، چاپ اول (بیروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات، ۱۳۹۴ق).
ـ البلخی، ابوالقاسم والجشمی الحاکم وقاضی عبدالجبار، فضل الاعتزال وطبقات المعتزله (تونس، الدار التونسیه للنشر، ۱۹۷۴م).
ـ بیضون، ابراهیم، ملامح التیارات السیاسی فی القرن الاول الهجری، چاپ اول (بیروت، دار النهضه العربیه، ۱۹۷۹م).
ـ پلا، شارل، الجاحظ فی البصره، ترجمه ابراهیم الکیلانی، چاپ اول (دمشق، دارالفکر للطباعه والنشر، ۱۴۰۶ق).
ـ تبریزی، محمدعلی مدرس، ریحانه الادب، چاپ چهارم (تهران، کتابفروشی خیام، ۱۳۷۴ق).
ـ التمیمی السبتی، محمد حبان، ثقات ابن حبان، تحقیق محمد عبدالسعدخان، چاپ اول (هند، دائره المعارف العثمانیه، ۱۳۹۳م).
ـ تهرانی، آقابزرگ، طبقات اعلام الشیعه، چاپ دوم (مشهد، دارالمرتضی، ۱۴۰۴ق).
ـ جعفریان، رسول، مناسبات فرهنگی معتزله و شیعه، چاپ اول (قم، مرکز نشر سازمان تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۲ش).
ـ الحسینی ارموی، جلال الدین، تعلیقات نقض (تهران، چاپخانه رز، ۱۳۵۸ش).
ـ الحسینی، جمال الدین احمدبن علی، عمده الطالب (لبنان، مکتبه الحیاه، بی تا).

ـ حسینی، محمدعلی، فی ظلال التشیع، چاپ اول (کویت، مکتبه الالفین، ۱۴۰۳ق).
ـ الحموی، یاقوت، معجم البلدان (بیروت، دار احیإ التراث العربی، ۱۳۹۹ق).
ـ حنبلی، ابی الفلاح، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب (قاهره، مکتبه القدسی، ۱۳۵۰ق).
ـ حیدراسد، الامام الصادق والمذاهب الاربعه، چاپ دوم (تهران، مکتبه الصدر، ۱۴۱۱ق).
ـ الخوئی، ابوالقاسم، معجم الرجال الحدیث، چاپ چهارم (قم، مرکز نشر آثار الشیعه، ۱۴۱۰ق).
ـ خوارزمی، ابی بکر، رسائل خوارزمی، تصحیح نسیب وهیبه الخازن (بیروت، دار مکتبه الحیاه، ۱۹۷۰م).
ـ خیاط، محمدبن عثمان، الانتصار (قاهره، مکتبه الثقافه الدینیه، بی تا).
ـ الخیرو، عبدالوهاب، اداره العراق صدر الاسلام (بغداد، ۱۳۴۶ق).
ـ الخیون، رشید، معتزله البصره و بغداد، چاپ اول (لندن، دارالحکمه، ۱۹۹۷م).
ـ دفتری، فرهاد، تاریخ وعقاید اسماعیلیه، ترجمه فریدون بدره ای، چاپ اول (بی جا، پژوهش فروزان، ۱۳۷۹ش).
ـ الدینوری، ابن قتیبه، الامامه والسیاسه، به اهتمام محمد محمود الرافعی (چاپ قاهره، ۱۳۲۲ق).
ـ ـــــــــــــــــــــــــــ ، عیون الاخبار، تحقیق محمد الاسکندری، چاپ دوم (بیروت، دار الکتاب العربی، ۱۴۱۶ق).
ـ ذنون طه، عبدالواحد، العراق فی عهد الحجاج بن یوسف الثقفی (عراق، مکتبه بسام، بی تا).
ـ رامیار، محمود، تاریخ قرآن، چاپ سوم (تهران، موسسه انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۹ش).
ـ رجبی، محمدحسین، کوفه ونقش آن در قرون نخستین اسلامی، چاپ اول (تهران، انتشارات دانشگاه امام حسین(علیه السلام)، ۱۳۷۸ش).
ـ الرهیمی، عبدالحلیم، تاریخ الحرکه الاسلامیه فی العراق، چاپ اول (بیروت، دار العالمیه للطباعه والنشر والتوزیع، ۱۹۸۵م).
ـ السماوی، محمدبن طاهر، ابصار العین فی انصار الحسین (قم، مکتبه البصیرتی، بی تا).
ـ السید طه الشیخلی محمد روف، البصره القدیمه وضواحیها، (بغداد، بی نا، ۱۳۹۲م).

ـ شاکر مصطفی، المدن فی الاسلام حتی العصر العثمانی (بی جا، ذات السلاسل، ۱۴۰۸ق).
ـ شبرجواد، ادب اللطف، چاپ اول (بیروت، دارالمرتضی، ۱۴۰۹ق).
ـ شبرحسن، شذرات السیاسیه من حیاه الائمه، چاپ اول (تهران، بی نا، ۱۴۱۸ق).
ـ شوشتری، قاضی نورالله، مجالس المومنین (تهران، کتابفروشی اسلامیه، ۱۳۷۵ش).
ـ الشهرستانی، محمدبن عبدالکریم، الملل والنحل (بیروت، دار المعرفه، ۱۴۰۲م).

ـ الشیبی کامل، مصطفی، تشیع و تصوف، ترجمه علیرضا ذکائی قراگزلو، چاپ اول (تهران، موسسه انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۹ش).
ـ الصفدی، صلاح الدین، الوافی بالوفیات، تحقیق سراندرانکه (بی جا، دارالنشر، ۱۴۰۲ق).
ـ صدر حاج سید جوادی، احمد و فانی، کامران و خرمشاهی، بهإالدین، دائره المعارف تشیع، چاپ سوم (تهران،انتشارات شهید سعید نفیسی).
ـ الضبی الاسدی، سیف بن عمر، الفتنه ووقعه الجمل، چاپ دوم (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۰ش).
ـ الطباطبائی، ابراهیم بن عبدالله، العراق بین الماضی والحاضر والمستقبل، ترجمه هاشم صالح التکریتی، چاپ اول (بغداد، ۱۴۰۲ق).
ـ طبری، محمدبن جریر، تاریخ الامم والملوک (تاریخ طبری)، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم (تهران، دار سویدان، ۱۳۸۷ق).
ـ ظاهری، ابن حزم، الفصل فی الملل والاهوإ والنحل، تحقیق محمد ابراهیم نصر و عبدالرحمن عمیر، چاپ دوم (بیروت، دارالحیل، ۱۴۱۶ق).
ـ عباسی، عبد القاهر باش اعیان، البصره فی إدوارها التاریخیه (بغداد، ۱۳۸۱ق).

ـ عبدالجبار، احمد(قاضی عبدالجبار)، طبقات معتزله (تونس، الدار التونسیه للنشر، بی تا).
ـ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ، شرح اصول خمسه، چاپ دوم (بی جا، مکتبه وهبه، ۱۴۰۸ق).
ـ العکبری، ابی عبدالله محمد(شیخ مفید)، الجمل او النصره فی حرب البصره، چاپ دوم (قم، مکتبه الداوری، بی تا).
ـ العمری، علی بن ابی الغنائم، المجدی فی انساب الطالبیین، تحقیق الشیخ احمد المهدوی، چاپ اول (قم، مکتبه آیه الله العظمی المرعشی النجفی، ۱۴۰۹ق).
ـ عیسی بن اسماعیل بصری عبدالله، تاریخ المدینه البصره، تحقیق فاخر حبر معطر (بصره، ۱۴۰۶ق).
ـ غالب مصطفی، اخوان الصفا (بیروت، دار ومکتبه الهلال، ۱۹۸۹م).
ـ ـــــــــــــــــــــ ، اعلام اسماعیلیه (بیروت، منشورات دارالیقظه العربیه، ۱۹۶۴م).
ـ فیاض عبدالله، تاریخ الامامیه واسلافهم من الشیعه، چاپ سوم (بیروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات، ۱۴۰۶ق).
ـ قبادیانی، ناصرخسرو، سفرنامه، به کوشش نادر وزین پور، چاپ چهارم (تهران، بی نا، ۱۳۵۸ش).
ـ القزار، محمدصالح داود، الحیاه السیاسیه فی العراق فی العصر العباسی الاخیر (بغداد، بی نا، ۱۳۹۱ق).
ـ القزوینی، امیرمحمد، الشیعه الامامیه ونشإه العلوم الاسلامیه، چاپ اول (قم، الشریف الرضی، ۱۴۱۳ق).
ـ القسطنطینی، مصطفی بن عبدالله، کشف الظنون عن اسامی الکتب والفنون، چاپ پنجم (بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۲ق).
ـ کمونه حسینی، عبدالرزاق، آرامگاه های خاندان پاک پیامبر(ص) و بزرگان، ترجمه عبدالعلی صاحبی، چاپ دوم (مشهد، آستان قدس، ۱۳۷۵ش).
ـ کوفی، ابن اعثم، الفتوح، تصحیح غلامرضا طباطبائی، (تهران، بی نا، ۱۳۷۲ش).
ـ گروهی، دائره المعارف الاسلامیه، چاپ اول (تهران، مرکز دائره المعارف اسلامی، ۱۳۵۹ش).
ـ مادلونگ، ویلفرد، جانشینی حضرت محمد(ص)، ترجمه گروهی، چاپ اول (مشهد، بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس، ۱۳۷۷ش).
ـ ماسینیون، لوئیس، خطط الکوفه وشرح خریطها، ترجمه محمدتقی المصبعی، چاپ اول (نجف، مطبعه العربیه الحدیثه، ۱۳۹۹ق).
ـ ــــــــــــــــــــــــــــ ، قوس زندگی منصور حلاج، ترجمه روان فرهادی، چاپ سوم (تهران، انتشارات منوچهری، بی تا).
ـ مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال (نجف، دار الحبل، ۱۳۵۳ق).
ـ المبارک، عبدالحسین، من مشاهیر اعلام البصره (بغداد، بی نا، بی تا).
ـ متز، آدام، الحضاره الاسلامیه فی القرن الرابع الهجری، ترجمه محمد الهادی ابوزید (بیروت، دارالکتب العربی، ۱۳۷۸ق).
ـ المخزومی، مهدی، الخلیل بن احمد الفراهیدی اعماله ومنهجه (بغداد، مطبعه الزهرإ، ۱۹۶۰م).
ـ ـــــــــــــــــــــــــــــ ، الفراهیدی عبقری من البصره، چاپ اول (بغداد، بی نا، ۱۹۷۲م).
ـ مزاحم، نصر، کتاب صفین، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، چاپ دوم (قاهره، موسسه العربیه الحدیثه، ۱۳۸۲ق).
ـ مستوفی، حمدالله، نزهه القلوب، تصحیح کالیسترنج، چاپ اول (تهران، دنیای کتاب، ۱۳۶۲ش).
ـ مسعودی ابوالحسن، مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ سوم (تهران، نشر انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵ش).
ـ معرفت، محمدهادی، التمهید فی علوم القرآن، چاپ سوم (قم، نشر اسلامی، ۱۴۱۶ق).
ـ معصوم فواد، اخوان الصفا، چاپ اول (سوریه، دارالهدی للثقافه والنشر، ۱۹۹۸م).
ـ مغنیه، محمدجواد، الشیعه والحاکمون، چاپ پنجم (بیروت، دارمکتبه الهلال للطباعه والنشر، ۱۹۷۱م).
ـ مقدسی، ابوعبدالله محمد، احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم، چاپ دوم (لندن، بی نا، ۱۹۰۶م).
ـ منصوری، نزار، البصره فی نصره الامام الحسین(علیه السلام)، چاپ اول (قم، المطبعه القلم، ۱۴۲۱ق).
ـ مونس، حسین، اطلس تاریخ اسلام، ترجمه آذرتاش آذرنوش، چاپ اول (تهران، سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح، ۱۳۵۷ش).
ـ ناجی، عبدالجبار، اسهامات المورخی البصره فی الکتاب التاریخیه، چاپ اول (بغداد، دار الشعون الثقافه العامه (آفاق عربیه)، ۱۹۹۰م).
ـ النجاشی، احمدبن علی، رجال، تحقیق سید موسی الشبیری الزنجانی (قم، جامعه مدرسین، ۱۴۰۷ق).
ـ الیمانی، منصور، المنیه والامل فی شرح الملل والنحل، تحقیق محمد جواد مشکور (بی جا، موسسه الکتاب الثقافیه، بی تا).

منبع :مصطفی سلطانی فصلنامه ی تاریخ اسلام؛شماره ی ۱۱

 
 

حكومت و سياست در سيره امام حسين (عليه السلام)

نقطه بارز در زندگى حضرت امام حسين (علیه السلام) آفرينش حادثه ى كربلا است . اين حادثه بدون شك يكى از عوامل تعيين كننده و مهمترين عامل تشكيل شيعه در تاريخ است . مبانى فكرى شيعه بويژه اساسى ترين آن كه مسئله ى امامت است، پس از حادثه ى كربلا بيشتر جان گرفت، و خط سير فكرى و سياسى اميرالمؤمنين (علیه السلام ) كه عبارت بود از دين محورى ومبارزه با انحرافات و همچنين دست يابى به سلطه ى سياسى و اداره ى بلاد پهناور اسلامى از نو زنده شد.

هر چند امام حسين (علیه السلام) در حادثه ى كربلا، شكست نظامى خورد و نيروى رزمى خود را از دست داد، و مصايب بالاتر از آن را متحمل گرديد، اما بايد اين قضيه بدور از جنبه هاى غيبى و معنوى آن، و صرف نظر از علم گسترده ى امام به وقايع و پيشگويى هايى كه پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) از وقوع حادثه ى كربلا كرده بود، مورد ارزيابى قرار بگيرد و به اين سؤال پاسخ داده شود كه چرا آن حضرت به جانب عراق حركت كرد و در نتيجه خود و نيروهايش را از دست داد؟ چه اشكال داشت كه كار به كار يزيد نمى داشت و آرام و بى درد سر در مدينه مى ماند؟

بايد گفت تاريخ سياست چه كسى را به ياد دارد كه او در فعاليت هاى سياسى خود با هيچ مانعى برنخورده باشد و هيچ خسارتى را متحمل نشده باشد، و بدون كوچكترين مانعى و با قاطعيت تمام به آرمان هاى سياسى خود رسيده باشد؟ كسانى كه براى دست يابى به قدرت و حاكميت سياسى و يا هر هدف مثبت يا منفى ديگر فعاليت مى كنند، چاره ى نيست كه هميشه در معرض خطراتى از قبيل : ترور، حبس، تبعيد و … قرار بگيرند، هر چند سياستمدار پخته و موفق هم باشند. اين تصور، كه حركت سياسى تنها موقعى صحيح و جايز است كه نيل به هدف قطعى و مسلم باشد، و احتمال هيچ گونه شكست و ناكامى در آن راه نداشته باشد، يك تصور ايده آليستى است، و چنين فكرى نشانه ى سادگى بينش سياسى او است، زيرا واقعيات تاريخ هرگز چنين تصورى را تجويز نكرده، و هر كه به كار سياسى اقدام مى كند با احتمالات سروكار دارد.

در اين جا نيز نبايد چنين تصور واهى داشته باشيم كه امام مى بايست به پيروزى اين سفر قطع مى داشت و كمترين احتمال شكست بخود راه نمى داد. با توجه به اين امر كه محور تفكر سياسى امام (علیه السلام) اين بود كه به هيچ وجه نمى توانست با يزيد و حاكميت او موافقتى داشته باشد هر چند كه مخالفت، به شهادت او منجر شود. چنان كه پدر بزرگوارش على (علیه السلام) در حاكميت خود معاويه را به عنوان والى شامات نپذيرفت و در اين راه پافشارى كرد تا آن كه شد آن چه شد.

زيرا در صورت سازش على (علیه السلام) با معاويه، ديگر على (علیه السلام)، على نبود؛ چون براى مردم چنين مفهوم مى گرديد كه دعوا، دعواى شخصى بخاطر رياست و مقام است، نه بخاطر آرمان و مكتب . بدينسان امام حسين (علیه السلام) اگر در برابر يزيد، بى تفاوت مى ماند، ديگر حسينى باقى نمى ماند. نكتهء ديگر هم اين است كه امام (علیه السلام) در صورت عدم بيعت، هر چند اگر قيام هم نمى كرد، يزيد او را مى كشت .

چنان كه امام حسين (علیه السلام) اين سخن را در مسافرت خود بارها گفته است، و شواهد تاريخى نيز آن را تاييد مى كند و از نظر مقتضيات سياسى معمول آن روز، يزيد هرگز اجازه نمى داد كه شخصى چون حسين با او بيعت نكرده و آرام به زندگى خود ادامه دهد، زيرا يزيد كاملاً مى شناخت كه حسين (علیه السلام) كسى نيست كه كارى به كار او نداشته و غير مسئولانه به زندگى عادى خود بپردازد، بنابراين چرا امام (علیه السلام) در پى چاره اى نباشد كه در صورت امكان، انقلابى عليه يزيد راه انداخته، و جامعه ى اسلامى را چنگال خونين آل اميه نجات دهد؟

حالا كه بايد حركت اعتراض آميزى از خود نشان دهد، چه نقطه ى را پايگاه سياسى و نظامى خود قرار دهد؟ مكه، مدينه، يمن و كوفه از مراكز عمده ى تجمع شيعى است، اما مكه و مدينه و يمن بستر مناسب براى مقاومت دفاع در برابر يزيد نبود، و آمادگى دفاع از حسين (علیه السلام) و جلوگيرى از كشته شدن وى را نداشتند. و تنها نقطه ى كه بيشتر احتمال مقاومت و دفاع در آن وجود داشت، همان كوفه بود درست است كه كوفه، سوابقى كه بتوان به آن اطمينان كرد نداشت .

اما بى تابى كوفه براى تشريف فرمايى امام به آن جا، و سرازير شدن سيل نامه هاى اشراف و سران و مردم عادى به سوى امام و قول به مقاومت در برابر بنى اميه، و پشتيبانى از آن حضرت اين ضعف را از ميان مى برد، و هر چند مردم كوفه بر اصرار خود داير برحمايت از امام مى افزودند، درصد احتمال پيروزى امام (علیه السلام) در مقابل دستگاه يزيد افزوده مى شد، ولى احتمال خطر و شكست هم بود.

حالا اگر امام اين راه را انتخاب نمى كرد، چه مى كرد؟ آيا يزيد كسى بود كه در صورت عدم بيعت امام (علیه السلام) به زنده ماندن وى راضى مى شد؟ آيا امام كسى بود كه با يزيد بيعت كرده و در مقابل جريان هاى ضد اسلام و كفر آميز حاكم بر كشورهاى اسلامى، تنها به صورت يك تماشاگر بى تفاوت و شخصيت غير مسئولى كه فقط به جان خود و زندگى و منافع خود مى انديشد، زندگى مى كرد؟

اگر امام به كوفه نمى رفت و در همان مكه و جاهاى ديگر هدف سوء قصد قرار مى گرفت و به شهادت مى رسيد، نمى گفتند چرا امام (علیه السلام) در مقابل آن همه نامه هاى كوفى ها و اصرار آنان در رابطه به دعوت از او، بى اعتنايى كرد و به آن جا نرفت، تا در پناه شمشير زن هاى مردم كوفه از خطر ترور درامان مى ماند، و پيروزمندانه به اهداف سياسى خود نايل مى شد؟

اما از نظر تاريخى، گفته شده كه چهل هزار نفر بعد از آن كه هلاكت معاويه، و مخالفت امام حسين (علیه السلام) از بيعت با يزيد را شنيدند، براى آن حضرت نامه نوشتند بدين مضمون :

بسم الله الرحمن الرحيم

درود بر تو بعد سپاس خدا را كه دشمن غدارت را نابود كرد، كسى كه به زور بر امت مسلط شده و دارايى ها را غصب كرد، و بدون رضايت مردم بر مردم حكومت كرد، خوبان را كشت و بدان را باقى گذارد، و بيت المال را سرمايه ى شخصى و خانوادگى اش درست كرد، خداوند او را چون قوم ثمود از رحمتش دور كرد . ما امام و قيم امر نداريم، بيا به كوفه، شايد خداوند بوسيله ى تو، ما را بر محور حق گرد آورد، و اينك نعمان بن بشير والى كوفه در دارالاماره است، ما از او اطاعت نكرده و در هيچ جمعه و عيدى با او نماز نمى خوانيم، اگر بشنويم بطرف كوفه مى آيى، او را از كوفه بيرون كرده و به شام مى رسانيم >. بعد از دو روز قاصد ديگرى فرستادند كه حاصل صد و پنجاه نامه ى دعوت بود، امام به اين نامه ها وقعى نگذاشت و پاسخى نداد، بعد از آن در يك روز ششصد نامه به آن حضرت رسيد و بدين سان نامه هاى متواتر رسيد تا به دوازده هزار نامه بالغ گرديد. نامه ى ديگرى نوشتند:

بسم الله الرحمن الرحيم

از طرف شيعيان و مؤمنين مردم كوفه براى امام حسين (علیه السلام) و بعد، اماما! هر چه سريعتر تشريف بياوريد كه مردم انتظار قدوم شما را دارند، و جز به شما به كسى رأى نمى دهند، تعجيل كن، تعجيل كن، تعجيل والسلام.

تا آن كه قيس ابن مصهر و عبدالله ابن وال به نمايندگى از مردم كوفه براى دعوت شفاهى از امام (علیه السلام) و مذاكره پيرامون آن در مكه حضور آن حضرت رسيدند بار ديگر هانى ابن هانى از آگاهان كوفه در مكه از امام ديدار بعمل آورد، و از آمادگى اشراف و مردم كوفه اطمينان داد.

آيا امام (علیه السلام) مى توانست با اين همه دعوت نامه هاى كتبى و شفاهى بى توجهى نشان دهد؟ و چه مجوز شرعى و سياسى وجود داشت كه امام با اين همه الحاح و اصرار و اعلام آمادگى، پاسخ مثبت ندهد؟ آنان كه در هيچ جمعه و عيدى دور نعمان ابن بشير والى كوفه جمع نمى شدند و از او فرمان نمى بردند و يك ارتش مجهزى براى امام بودند، اگر امام اجابت آن ها را نمى كرد، قضاوت تاريخ چگونه بود؟ و آيا هر سياستمدار ديگرى كه خواهان تغيير اوضاع سياسى باشد، و چنين نيروى آماده اى در اختيار داشته باشد، دست به اقدام نمى زند؟

آيا صحيح بود امام (علیه السلام) در پاسخ مى فرمود: به شما اعتماد و اطمينان ندارم ؟ و با اين اصرار و الحاح و مخالفت علنى از والى كوفه و آمادگى براى هرگونه مقابله آيا مى توان گفت كه آنان از اول قصد خيانت و بى وفايى را داشته اند؟ امام آخرين درجه ى دقت و احتياط را بكار برد، و براى كسب اطمينان بيشتر مسلم ابن عقيل را فرستاد و بدو خطاب كرد كه : و ان رأيت الناس مجتمعين على بيعتى فعجل لى بالخبر حتى اعمل على حسب ذلك؛ اگر ديدى مردم يك پارچه بيعت مى كنند، بسرعت گزارش بده و خبر آن را به من برسان تا براساس آن عمل نمايم.

گزارش مسلم مثبت بود و نوشته بود بيش از بيست هزار نفر به تو بيعت كرده اند بيدرنگ حركت كن . نامه هاى مردم كوفه و اظهارات نمايندگان آن ها، و گزارش مسلم از اوضاع كوفه، همگى نشان مى داد كه در آن جا مقاومت و مبارزه ى سرسختانه، عليه سلطه ى اموى در حال شكل گرفتن است و نمى شود گفت مردم قصد خيانت و بى وفايى را دارند، زيرا اين قضاوت بسيار عجولانه بود، از ين رو امام براى تغيير اوضاع كوفه، تأخير در رفتن را صواب نمى ديد، و اگر حركت نمى كرد در برابر تاريخ چه جوابى داشت ؟

امام در طول راه با كاروانى از يمن برخورد كرد كه بطرف شام حركت مى كرد و هدايايى براى يزيد مى برد، امام (علیه السلام) كاروان را توقيف و هدايا را مصادره كرد، و از افراد آن نيز دعوت كرد كه تا در صورت تمايل همراه او به عراق بيايند، و در غير اين صورت باز گردند و اين هم نشان مى دهد كه امام براى ايجاد يك تحول سياسى مصمم بوده است .

آن حضرت وقتى كه خبر شهادت مسلم را شنيدظ، هر چند از اعتماد و خوشبينى آن حضرت نسبت به مردم كوفه كاسته شد، ولى هنوز احتمال نيل به پيروزى در كوفه صددرصد از بين نرفته بود، زيرا وقتى كه با ياران مشاوره كرد، آن ها گفتند شما مانند مسلم نيستيد، اگر مردم كوفه شما را ببينند شايد به سوى شما بيايند، و با توجه به نامه هاى كوفه اين احتمال بعيد نبود.

اما وقتى امام (علیه السلام) پيام شفاهى مسلم را داير بر انصراف از كوفه توسط عمر سعد شنيد، تصميم به بازگشت گرفت ولى حر از بازگشت آن حضرت ممانعت نمود. از آن به بعد امام (علیه السلام) همواره در ديدارهاى خود با فرماندهان سپاه دشمن و فرستادگان آن ها و حتى خطاب به مردم كوفه تصميم به بازگشت خود را تكرار مى كرد و مى فرمود: «يا ايها الناس اذا كرهتمونى فدعونى انصرف عنكم الى مأمن الارض»؛ اى مردم اگر مرا خوش نداريد، مرا واگذاريد تا از نزد شما به سوى امن ترين مكان يعنى مكه بروم.

ببينيم خود امام مسئله را چگونه توجيه كرد، و شواهد تاريخى اين مطلب را چگونه نشان مى دهد؟ امام حسين (علیه السلام) در موارد متعددى فرموده است كه يزيد و عمالش اجازه ى ادامه زندگى براى آن حضرت در مكه را نداده و به هر صورت او را به قتل مى رساند:

1- در جواب اعتراض ابن عباس فرمود: لان اقتل خارجاً من شبرين احب الى من اقتل خارجاً من شبر؛ اگر به فاصله ى دورتر از دو وجب كشته شوم، بهتر است كه به فاصله ى يك وجب كشته شوم.

2- در جواب اعتراض ديگرى فرمود: ان القوى لا يتركونى … فلا يزالون حتى ابايع و انى كاره فيقتلونى؛ اين قوم پيوسته از من بيعت مى خواهند و من چنين نخواهم كرد، در نتيجه مرا مى كشند.

3 – و درجواب اعتراض ديگرى نيز فرمود: لو كنت فى حجرهامة من هوام الارض، لا ستخرجونى و يقتلوننى؛ اگر در سوراخ حشرهء از حشرات زمين باشم، مرا بيرون كرده و به قتل مى رسانند .

4- در مورد ديگر كه سبب عجله ى آن حضرت را پرسيدند، فرمود: لو لم اعجل لاخذت؛ اگر عجله نكنم دستگيرم مى كنند.

اين برداشت امام (علیه السلام) از مسئله بود، و يقين داشت كه در صورت بيعت او را مى كشند، حال وقتى كه قرار شد حضرت از مكه بيرون رود، در كدامين نقطه ى از نقاط كشور اسلامى بايد كوچ نمايد تا در امان بماند؟ در مدت اقامت امام در مكه نامه هاى كه از كوفه به آن حضرت رسيد آن قدر زياد و با قاطعيتى نوشته شده بود كه بعدها بصورت دليل عمده ى امام براى سفر به عراق درآمده بود و آن حضرت در موارد بسيارى كه از علت سفر به عراق سؤال مى شد، در جواب نامه هاى مردم كوفه را مطرح مى كرد.

بالاخره قيام عاشورا، سرفصلى بود براى نهضت هايى كه بعد از آن عليه حكام ظالم بوقوع پيوست، عينيت شيعه را شفاف تر كرد، و به امتى كه حيات فكرى، سياسى و شخصيت اسلامى خود را از دست مى داد، حيات تازه و شخصيت نو آفريد، و چهره هاى تزوير و كفرهاى پنهان را كه در نقاب دين ظاهر شده بودند، بر ملا و افشاء نمود.

چنان كه حكام ظالم براى دوام حاكميت و استحكام پايه هاى حكومت خود، مسئله ى جبر را پيش كش مى كرد، و لزوم حفظ جماعت و اطاعت از ائمه و حرمت نقض بيعت را دستاويز اساسى خود قرار مى دادند، و با بكارگيرى اين مفاهيم، بشكل تحريف شده ى آن، مردم را وادار به پذيرش حكومت خود مى كردند، چه آن كه حفظ جماعت، اطاعت از حاكميت و التزام به بيعت، حاوى مفاهيم اساسى دينى، سياسى و اسلامى است كه از نظر عقل نيز، دوام جامعه و حفظ نظام اجتماعى از تزلزل بر اين سه اصل استوار است .

اما امام (علیه السلام) با قيام خود ثابت كرد كه اطاعت از هر نظامى، و فرمان بردن از هر امامى لازم نيست، و اعتراض و مقاومت عليه حكومت هاى جائر، مسرف، فاسق و منحرف از دين را نبايد بحساب تفرقه افكنى و اغتشاش و مايه ى بهم خوردن جماعت گرفت، زيرا آن حضرت از زبان جدش پيامبر (صلی الله علیه و آله) روايت كرد كه : «كسى كه پادشاهى ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال مى داند، و عهد خدا را مى شكند، مال خدا را بخود اختصاص مى دهد و حدود خداوندى را محترم نمى شمارد، بر او واجب است كه قيام نمايد و با سكوت و بى تفاوتى خود بر چنين نظامى مهر تاييد نزند و بدانيد كه يزيد چنين كسى است ».

و ما الامام الا القائم بالقسط و… امام و زمامدار امت كسى است كه عدالت خواه باشد، و كتاب خدا را بداند و همه ى سعى و تلاشش براى خدا باشد، و يزيد چنين كسى نيست، پس براندازى حكومت چنين كسانى يك وظيفه ى الهى است .

نتيجهء روشن قيام عاشورا و درسى كه بايد از آن گرفت، پيوند ناگسستنى دين و سياست و مداخلهء قاطع دين مداران در سرنوشت سياسى جامعه و حركت دادن جامعه به سمت و سوى سياست دينى و الهى است .

نویسنده: رسول جعفريان

منبع:

حيات فكرى و سياسى امامان شیعه : جعفريان، رسول، ج 1 ص 116 چاپ اول، قم، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامى، 1371.

زنان در نهضت سید الشهدا (ع)

 اشاره:

بدون شک، از حماسى ترین و ماندنى ترین نقشهایى که در قیام جاودانه حضرت سیدالشهدا(ع) رقم زده شد، صحنه هایى بود که بانوان ارجمند و شجاع و مجاهد، در این عرصه آفریدند. پیشتر نیز یک بار در این باره نوشته ایم. و اینک آنچه به مناسبت ایام بزرگداشت نهضت خونین کربلا و تحکیم پیوند با این حرکت سرنوشت ساز،

تنها پناه مسلم(ع) در کوفه

در بررسى قیام عاشورا به ترتیب تقدم زمانى، وقایع سخن را از داستان تلخ تنهایى ناگهانى مسلم بن عقیل(ع) در شهرى که ساعتى قبل پر از یاران او بود آغاز مى کنیم.

با ورود مسلم به کوفه با عنوان نماینده امام(ع)، بسیارى از مردم شهر با او بیعت کردند که برخى رقم را تا چهل هزار ذکر کرده اند.(۱) اما آمدن ابن زیاد با آن شهرت ظلم و جنایت به کوفه به عنوان والى، مسیر جریانات را به کلى عوض کرد تا آنجا که تهدیدها و تطمیع ها و دسیسه هاى او باعث شد که از چهار هزار نفرى که به همراه مسلم قصر را محاصره کرده بودند تا نماز مغرب جز سى نفر باقى نماند و پس از نماز حتى یک نفر هم با او نبود. هنگام نماز عشا منادیان ابن زیاد در شهر جار زدند که هر که براى نماز عشا به مسجد نیاید خونش هدر است و این شد که مسجدى که چهل هزار جمعیت را در خود جا مى داد از مردم پر شده و نماز عشا به امامت ابن زیاد برگزار شد. در این موقعیت، در شهرى که از بیم جان و هراس مال و فرزند در نیم روز از محاصره قصر ابن زیاد به نماز جماعت پشت سر او تغییر جهت مى دهد، در میان مردان بى وفایى که ناگهان این طور مسلم(ع) را تنها مى گذارند و از یاد مى برند تنها یک زن است که حرمت ولایت را پاس داشته و مردانه و بدون هراس از دشمن خونریز و غدار نماینده امام خویش را در خانه پناه مى دهد و این زن رشید مومن (طوعه) است. نکته قابل توجه اینکه (طوعه) سالیان متمادى کنیز اشعث بن قیس از معروفترین منافقین عهد حضرت على(ع)، بوده است و در محیط نفاق و مخالفت با خاندان ولایت زیسته است. از سوى دیگر، فرزندش بلال که در همان زمان با او در آن خانه زندگى مى کند از یاران ابن زیاد است اما این واقعیات هیچ کدام در قلب پاک او که مسیر هدایت ولایت را یافته است تإثیرى نمى کند و او در آن شرایط بحرانى و حساس مسلم(ع) را به خانه مى پذیرد و مخفى مى کند. هنگامى هم که پسرش بلال خیانت مى کند و محل اختفاى مسلم(ع) را به مإمورین نشان مى دهد طوعه به حمایت از مسلم(ع) برمى خیزد. وقتى مإمورین را مى بیند که از پشت، قصد حمله دارند او را خبر مى کند

آیا ما شایستگى خدمت نداریم؟!

اگر باز با همان ترتیب وقایع زمانى با عاشورا جلو بیاییم، به مرحله آمادگى براى شرکت در واقعه جانسوز کربلا مى رسیم. در این مرحله است که زنانى که از شور عشق به ولایت و حقیقت لبریزند حماسه مىآفرینند. زنانى که باید به خاطر طبیعت لطیف زنانگى و عواطف خانوادگى شان، خود و خانواده خود را از این معرکه خونین و مصیبتهایى که در پیش است جدا کنند و بگریزند به خاطر عمق اعتقاد و عشقشان به ولایت نه تنها شوهران و فرزندانشان را به ماندن در کنار امام(ع) مى خوانند که خود نیز مى مانند تا شاید تسلى بخش خاندان مصیبت دیده امام(ع) باشند.

هنگامى که امام حسین(ع) به اصحاب خود اذن برگشت دادند فرمودند: هر که عیالش همراه او است همین امشب او را به مإمن امنى برساند که فردا من کشته خواهم شد و عیالات من به اسیرى مى روند. پس از این صحبتهاى امام(ع) بود که على بن مظهر(ع) یکى از اصحاب امام(ع) به خیمه خود رفت تا سخن امام(ع) را بازگو کند. اما همسرش از شنیدن سخنان امام گریست وگفت: اى على! در باره من انصاف ندارى. تو خود مى خواهى داخل بهشت شوى و من بروم. على به خدمت امام(ع) برگشت و گفت که همسرم حاضر نیست که من او را به مإمن امنى برسانم. هنوز امام(ع) جوابى نگفته بودند که صداى آن زن بلند شد که: یا بن الزهرإ! إ لسنا قابلا لخدمه بناتک و اخواتک؟(۳) اى فرزند زهرا(س)، آیا ما قابلیت این را که به دخترانت و خواهران خدمت کنیم را نداریم؟ این جمله مخلصانه و صادقانه این زن بود که سبب شد تا حضرت اجازه دهند زنانى

(قمر)، خورشیدى که درخشید

از زنان دیگرى که در این راستا مى توان از آنان نام برد، همسر عبدالله بن عمیر کلبى و همسر زبیر هستند.

هنگامى که عبدالله بن عمیر کلبى تصمیم خود را بر پیوستن به امام(ع) با همسرش قمر در میان گذاشت همسرش گفت: چه فکر خوبى کردى. خدا ترا هدایت کند، مرا هم همراه خویش ببر.(۴) و آنگاه هر دو از کوفه به سوى کربلا رهسپار شدند.

در روز عاشورا، وقتى شمر بن ذى الجوشن به سمت چپ لشگر امام(ع) حمله کرد عبدالله به دفاع از سپاه پرداخت و ۱۹ سوار و دوازده پیاده را کشت. ولى در همین هنگام فردى از لشگر دشمن به او حمله کرد و دست راست او را قطع کرد و دیگرى پایش را.

قمر همسر او که از دور صحنه را تماشا مى کرد عمود خیمه را کنده و همین طور که این جملات را به عبدالله مى گفت به لشگر دشمن حمله کرد:

فداک ابى و امى قاتل دون الطیبین ذریه محمد: پدر و مادرم به فدایت، در راه خاندان پاک پیامبر(ص) به نبرد ادامه بده.

عبدالله به او امر کرد که بازگردد. قمر گفت:

رهایت نمى کنم تا من نیز کشته شوم. آن گاه امام(ع) خود به او فرمودند:

(جزیتم من اهل بیت خیرا; ارجعى رحمک الله الى النسإ فاجلسنى معهن) خداوند به شما جزاى خیر بدهد. خداوند تو را رحمت کند به سوى زنان بازگرد و با آنان باش. سپس دشمن، ناجوانمردانه عبدالله را به شهادت رساند. قمر بر سر جنازه همسر آمد و در حالى که خونها راازچهره اش پاک مى کردگفت:

(هنیئا لک الجنه. اسئل الله الذى رزقک الجنه ان یصحبنى معک) بهشت بر تو گوارا باد. از خداوند مى خواهم تا مرا با تو در بهشت همنشین گرداند.

شمر که شاهد ماجرا بود به غلامش دستور داد که سرش را با عمود بکوب و بدین گونه

مادرم مرا فرستاده است

نمونه دیگر از این گروه، همسر مسلم بن عوسجه مى باشد. مسلم، از بهترین شیعیان کوفه بود و نقش فعالى در تهییج اهل کوفه براى یارى امام(ع) و مسلم بن عقیل(ع) ایفا نمود. با شنیدن خبر نزدیک شدن کاروان امام(ع) به کوفه، با وجود مإمورین فراوانى که ابن زیاد براى کنترل راه هاى کوفه گمارده بود تا مانع پیوستن افراد به امام(ع) شود مسلم(ع) فورا از کوفه خارج شده و به سوى آن حضرت مى شتابد.

همسرش نیز درنگ را جایز ندانسته و به همراه فرزندش خلف، همراه او به امام(ع) و خاندانشان مى پیوندد.

این بانوى بزرگوار، پس از آنکه ناظر شهادت دردناک همسرش مى شود شهادت یک عزیز را در راه مولا باز هم ناچیز مى داند و چون خود نمى تواند جان نثار ولى خدا کند فرزندش را به مسلخ عشق مى فرستد. او مى داند که براى مادر نظاره شهادت فرزند دردآورتر از دادن جان خویش است. او مى داند که در این راه هر چه بیشتر از علقه هاى خویش بگذرد رسم ولایت را بهتر به جا آورده است. لذا، رو به فرزند خود خلف مى کند و مى گوید:

(یا بنى! اختر نصره ابن بنت النبى(ص) على سلامه نفسک و ان اخترت سلامتک لن ارضى عنک). فرزندم برخیز و فرزند دختر پیامبر را یارى کن و یارى او را بر سلامت خویش ترجیح ده و بدان که اگر سلامت خویش را بر نصرت او گزینى، هرگز از تو راضى نخواهم شد.

خلف برخاسته و از امام(ع) اجازه نبرد مى گیرد آن حضرت مى فرمایند: اگر به جنگ با دشمن روى و کشته شوى مادرت در بیابانها تنها و غریب مى ماند.

خلف پاسخ مى دهد که: مادرم خود مرا به رزم با دشمنانت فرستاده است. آن گاه حضرت اجازه مى فرمایند. حماسه این مادر در همین جا تمام نمى شود بلکه براى آنکه مبادا سختى جنگ روحیه فرزند را تضعیف کند پشت سر او که رو به میدان حرکت مى کند فریاد مى زند:

فرزندم! بشارت باد تو را به آب گواراى کوثر که به زودى خواهى نوشید. خلف، پس از کشتن چندین تن به شهادت مى رسد. دشمن، سر او را جدا کرده و به سوى مادر پرتاب مى کند و مادر با روحى بزرگ که پیداست از چشمه ولایت جرعه نوشیده است رو به سر جداشده مى کند و مى گوید: چه نیکو عمل کردى اى مایه خرمى دل و اى روشنى دیدگان من!

شریک رنج اهل بیت(ع)

یکى از زنان دیگرى که در قیام امام حسین(ع) به پشتیبانى مولا و خاندان او مى شتابد تا شریک رنج اهل بیت حضرت باشد، کبشه است.

کبشه، مادر سلیمان، نماینده امام حسین(ع) در بصره بود که مإموریت داشت تا پیام آن حضرت را به ۷ تن از بزرگان شیعه در بصره برساند. ولى ابن زیاد به نحوى او را پیدا مى کند و کشته و به دار مىآویزد. مادر سلیمان، على رغم داغ تازه اى که بر دلش دارد خود را به کربلا مى رساند و پس از عاشورا در زمره اسرإ، همسفر خاندان امامت مى گردد.(۵)

مادرم، آیا راضى شدى؟

کربلا، تجلى گاه همه ایمانها و عشقها و خلوصهاى نهفته است. آنها که با امام آمده اند و با امام مانده اند زن و مردشان ایمان و صبر و خلوص مجسم اند. آن که مى تواند جان ببخشد مى ماند که جانش را به معامله بگذارد. آن که فرزند دارد فرزندش را و آن که هیچ مى آید که تنها همراه اهل خیمه ها بر مصیبتها گریه کند و همدردشان باشد.

وقتى گروهى از اصحاب شهید شدند مادر وهب بن حباب رو به او کرد و گفت:

(قم یا بنى و انصر ابن بنت رسول الله)، فرزندم، برخیز و پسر دختر پیامبر را یارى کن.

جواب فرزند چنین مادرى واضح است که چه بود: مادرم، چنین خواهم کرد و در این راه کوتاهى نمى نمایم. آن گاه به سوى میدان به راه افتاد. پس از مدتى جنگ به نزد مادر بازگشت و گفت: مادرم آیا از من راضى شدى؟

و مادر بى آنکه به عاطفه مادرى اش اجازه غلبه بر عشق به ولى خدا را بدهد پاسخ داد:

(مارضیت او تقتل بین یدى ابن بنت رسول الله)، هرگز از تو راضى نخواهم شد تا آنکه در پیش قدوم مبارک امام(ع) به شهادت برسى.

همسر وهب که سخت به او علاقه مند بود تاب نیاورده و گفت: ترا به خدا مرا داغدار نساز.

مادر وهب از خوف آنکه مبادا کلام زن اراده فرزندش را سست نماید گفت:

(لا تسمع قولها و ارجع فقاتل بین یدى ابن بنت رسول الله لیکون غدا شفیعک عند ربک) فرزندم به شکوه همسرت گوش مسپار.

بازگرد و در حمایت از امام، جان خود را فدا کن تا فرداى قیامت نزد پروردگارت شفیع تو گردد.

فریاد مادر، آخرین علقه هاى دنیوى را از دل فرزند قطع مى کند و او باز مى گردد و آن قدر مى جنگد تا دشمن دو دستش را قطع مى کند. اینجاست که همسرش نیز نام خود را جزو حماسه سازان عاشورا ثبت مى کند و عاطفه همسرى خود را در پیشگاه عشق به ولایت قربانى مى نماید و فریاد مى زند:

(فداک ابى و امى قاتل دون الطیبین حرم رسول الله)، وهب، پدر و مادرم فدایت باد.

براى حمایت از پاکان حرم رسول خدا بجنگ.

وهب به او مى گوید که به خیمه ها باز گردد ولى او پاسخ مى دهد که باز نمى گردم تا در کنار تو، من هم کشته شوم. امام که صحنه را چنین مى بینند مى فرمایند:

(جزیتم من اهل بیت خیرا ارجعى الى النسإ رحمک الله). خداوند، به شما پاداش نیکو بدهد. رحمت خدا بر تو باد به سوى زنان بازگرد.

همسر وهب پس از فرمایش حضرت بازمى گردد و وهب کشته مى شود. مادر وهب که شهادت فرزند را از دور نظاره گر است عمود خیمه را کنده و به سوى دشمن حمله مى کند.

سر فرزند به سوى دشمن

نمونه دیگر، (بحریه) مادر عمرو بن جناده است که او نیز پس از شهادت جناده خود، پسرش عمرو را که تنها ۱۱ سال سن داشت امر به رفتن به میدان و حمایت از امام مى کند.

وقتى پس از شهادت او، دشمن سرش را به سوى مادر پرتاب مى کند بحریه این سر بریده خونآلود را به سینه مى چسباند و بى هیچ شکوه و ناله و شیونى که سزاوار آن لحظه است تنها مى گوید: آفرین بر تو پسرم! اى شادى قلبم و اى نور دیدگانم! بعد، آن چنان این سر را به فشار به سوى سینه مردى از سپاه دشمن پرتاب مى کند که او در دم مى میرد. آن گاه باز از پاى ننشسته عمود خیمه را مى کند و در حالى که این رجز را مى خواند به سوى دشمن حمله مى برد: (انى عجوز سیدى ضعیفه) خاویه بالیه نحیفه اضربکم بضربه عنیفه دون بنى الفاطمه الشریفه من زنى، ضعیف و لاغر و ناتوانم که در حمایت از فرزند فاطمه با شما مى جنگم.

بعد همین طور با رجزخوانى با همان عمود خیمه دو مرد از سپاه دشمن را به قتل رسانید.

تا اینکه امام(ع) خود مانع شده به او دستور بازگشت به خیمه ها را دادند.

توجه به بیتهایى که این زن هنگام مبارزه مى خواند خود بهترین گواه عظمت او است.

او که همسر عزیز خویش را در راه مولا فدا نموده، خود اسماعیلش را تا مذبح بدرقه مى کند تا قربانى امام کند و بعد در این ابیاتى که پس از شهادت دو فرزندش مى خواند، حتى نامى از قربانیان به زبان نمىآورد. بلکه با خلوصى که تنها مى تواند نتیجه علقه کامل به ولایت باشد تنها نام فرزندان فاطمه(س) بر زبان او جارى است. حرفى از انتقام خون عزیزانش در این شعر نیست. آنچه هست حمایت از فرزند فاطمه(س) است.

نمونه دیگرى از این مادران مخلص، حسنیه از کنیزان امام حسین(ع) است که شاهد شهادت فرزندش، منسجح در کربلا است.

آشیانه عصمت

بعد از این نام و یاد کوتاهى که از زنان و مادران اصحاب امام در کربلا آوردیم به صاحبان اصلى عزا، به داغدارترین گروه که خود اهل بیت و خاندان بنى هاشم باشند مى رسیم. خاندانى که در قربانى کردن عزیزان در راه امام نیز گوى سبقت را از دیگران ربودند. امام رضا(ع) فرمودند:

(ان کنت باکیا لشى فابک للحسین بن على بن ابى طالب فانه ذبح کما یذبح الکبش و قتل معه من اهل بیته ثمانیه عشر رجلا ما لهم فى الارض شبیهون). اگر براى کسى گریه مى کنى براى حسین بن على(ع) گریه کن. چرا که او را همانند گوسفندى که سر مى برند کشتند و همراه او هجده مرد از خاندانش را که در زمین احدى در شرافت شبیه آنان نبود به قتل رساندند.

روشن است که افراد هر چه وارسته تر و بزرگوارترند مطمئنا علقه ها و علاقه هاى خانواده به آنان قویتر است و رنج شهادت آنان، عظیمتر. صبر، بر شهادت جوان محبوبى چون على اکبر(ع) که کوه طاقت حسین(ع) را فرو مى ریزد و حتى او را به ناله وا مى دارد که گوید:

بعد از تو خاک بر سر دنیا، صبر معمولى بر کشته شدن یک عزیز نیست. صبر بر شهادت عزیزترین عزیزان است و به همان نسبت سنگین تر و دشوارتر. آنچه عمه ها و خواهران او در خیمه ها باید تحمل کنند یک مصیبت معمولى نیست. مصیبتى است که حسین(ع) یعنى آن صبر مجسم را از حال برده است:

غریبان را دل از بهر تو خون است دل خویشان نمى دانم که چون است چرا که او کسى است که امام مى گوید: (هر گاه دلتنگ وجود پیامبر(ص) مى گشتیم به چهره او مى نگریستیم.) سکینه، دختر امام حسین(ع) شاهد شهادت همسر عقدکرده اش عبدالله بن حسن و نیز شهادت پدر و دو برادر و شش عمو و سه عموزاده مى باشد. سکینه، آن کسى است که امام حسین(ع) در وصف او مى فرمایند:

(سکینه مستغرقه فى الله) فاطمه بنت الحسن نیز نظاره گر شهادت سه برادر، هفت عمو، دو عموزاده، و ناظر بیمارى شدید همسر خویش، امام سجاد(ع) و رنج عطش شدید و گرسنگى و آزار فرزند کوچکش امام باقر(ع) مى باشد. فاطمه بنت الحسن در فضیلت به گونه اى است که امام صادق(ع) در وصف او مى فرمایند:

(کانت صدیقه لم تدرک فى آل الحسن امرإه مثلها): او زن صدیقه اى بود که در خاندان امام حسن زنى چون او یافت نمى شد.

ام کلثوم، دختر حضرت على و فاطمه(سلام الله علیهما) زن دیگرى است که ناظر شهادت هفت برادر و پنج برادرزاده مى باشد.

صبر آنان در عاشورا، هر چند بسیار باشکوه است ولى تحمل آزار وحشیانه دشمن در اسارت و شکوه اعتراض این خاندان به رفتار جابرانه دشمن و جهل و خموشى مرگبار امت، خود حماسه اى دیگر است که بدان خواهیم پرداخت.

جفا خواهد بود اگر نامى از اسمإ و ام البنین در این میان برده نشود. آنان هر چند در کربلا حضور نداشتند، ولى حمایت باشکوه آنان از قیام امام(ع) خود عظمتى دارد.

اسماء دختر عقیل، در ماجراى قیام امام حسین(ع) چهار برادر (مسلم، جعفر، عبدالرحمن، عبدالله و سه برادرزاده اش (محمد و عبدالله فرزندان مسلم بن عقیل و محمد فرزند ابى اسعد بن عقیل) به شهادت مى رسند و او مقاوم و نستوه اشعارى سروده با کلام حماسى خود بیدارگر امت مى گردد. ام البنین زنى است که شجاعت را از پدران خود به ارث برده و به همین جهت حضرت على(ع) زمانى که قصد ازدواج با شیرزنى دارند تا بتواند در ایفاى نقش مادرى خود، مردانى شجاع بپرورد، با او ازدواج مى نمایند. خداوند به او چهار فرزند عطا مى نماید که هنگام حرکت امام حسین(ع) به سوى کوفه، هر چهار پسر خود را براى حمایت از آن حضرت به همراه ایشان مى فرستد.

این چهار برادر، جان خود را در طبق اخلاص نهاده و در حمایت از امام(ع) به شهادت مى رسند و در یک بعدازظهر، ام البنین لایق مقام پرافتخار مادر چهار شهید مى گردد.

در عظمت ولایت مدارى او همین بس که وقتى خبر شهادت فرزندانش را به او مى دهند بدن تإخیر مى پرسد: برایم بگویید که امام و مولایم حسین چگونه است و وقتى که از شهادت امام حسین(ع) باخبر مى گردد ضجه مى زند که:

اولادى و من تحت الخضرإ کلهم فدإ لابى عبدالله الحسین(ع) فرزندان من و همه آدمیان، قربان امام(ع) باد.(۶) در نهایت در وصف زینب کبرا هر چه گفته شود ناچیز است. او که کوچکترین مصیبتش در بعدازظهر عاشورا، شهادت دو فرزندش عون و محمد مى باشد. شهادت هفت برادر که جانسوزترین آن، شهادت امام حسین(ع) مى باشد و نیز شهادت پنج برادرزاده که سخت ترین آن، شهادت على اکبر(ع) بوده فقط بخشى از مصایب عظیم وارد بر این شیرزن مى باشد. زینب(س) که تمام زندگیش تکرار رویت شهادت است از طفولیت با مشاهده شهادت مادر با این فرهنگ آشنا گردیده، چندى نمى گذرد محاسن غرقه به خون پدر یاد شهادت را در ذهن او بیدار مى سازد. با گذر چند سال پاره هاى جگر بیرون ریخته از دهان برادر، مظلومیت این خاندان را دوباره عیان مى سازد و اکنون زینب(س) با کوله بارى از رنج شهادت عزیزان، مسوولیت عظیم پیام رسانى فرهنگ عاشورا را بر عهده دارد. چرا که (کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا) و او است که باید به امت بیاموزد که در عاشوراهاى مکرر زمان، زنان و مردان هر یک چه مسوولیتى بر عهده دارند. لذا، به میزانى که یاد عاشورا در دل مردم زنده گردید رشیدمردانى چون اصحاب امام حسین(ع) و شیرزنانى چون خاندان آن حضرت بیشتر جلوه نمودند. بهترین تجلى گاه چنین امرى را در جریان انقلاب اسلامى ایران یافتیم. آنجا که ملت معتقد به جان و مال در طبق اخلاص نهادند لذا توان سرنگونى طاغوت ۲۵۰۰ ساله را یافتند.

امام خمینى در کلام منور خویش این تلاش را پاس داشته مى فرماید: بانوان ایران در این نهضت پیشقدم بودند و مثل بانوان صدر اسلام بودند.(۷) و نیز با توجه به نقش زنان در پیروزى بر جهان کفر در جنگ تحمیلى هشت ساله فرمودند: به تمامى خواهران و برادرانى که در محیط جنگ به زندگى دلاورانه خود ادامه مى دهید و از کشته شدن به دست دشمنان خدا در راه خدا ترسى ندارید و با چنگ و دندان از میهن عزیزتان براى رضاى خدا دفاع مى کنید و موجب دلگرمى رزمندگان اسلام مى شوید و همه چیز خود را در طبق اخلاص قرار داده اید و با فداکاری هاى مکرر، صحنه هاى شجاعت و شهامت را در تاریخ سراسر مبارزات بى امانتان ثبت نموده و مى نمایید و با درس فداکارى و رشادت به مستضعفین جهان مى آموزید که وعده خدا بر حکومت پابرهنگان جهان حق است، به شما که با مبارزات خویش روى ابرقدرتها را سیاه کردید درود

پى ‏نوشت‏:

۱ـ برخى نیز این رقم را ۱۸ یا ۲۸ یا ۳۰ هزار نفر ذکر کرده اند.

۲ـ اعلام النسإ، ص۴۹۳٫

۳ـ انقلاب مقدس حسین(ع)، ص۱۵۳٫

۴ـ نفس المهموم، ص۱۳۲، ص۸۹۸، ص۵۹۹ و اعلام النسإ، ص۱۴۵٫

۵ـ اعلام النسإ، ص۶۰۲٫

۶ـ اعلام النسإ، المومنات، ص۴۹۶ و ۴۹۷٫

۷ـ سخنان امام خمینى در دیدار با بانوان عضو مکتب الزهرا(س) و گروهى از برادران پاسدار در تاریخ ۲۸ / ۳ / ۵۸٫

۸ـ سخنان امام خمینى خطاب به ملت ایران در تاریخ ۲ / ۱۱ / ۵۹٫

منبع :ماهنامه پیام زن ـ شماره ۷۴ ـ اردیبهشت ۷۷

کربلا شکست یا پیروزى (۱)

اشاره:

درباره قیام عاشورا و نهضت حسینى، نوشته هاى فراوانى وجود دارد و تحقیق ها و تحلیل هاى مختلفى را مى توان یافت که هر کدام شیوه هاى خاصى را دارند. در سالهاى اخیر نوشته ها و اندیشه ها رو به تحلیل واقعه و اندیشه هاى قیام شده و اینکه واقعه، چه تاثیرى بر جامعه اسلامى داشته است؟! و هدف از این نهضت و واقعه چه بوده؟! و چه انگیزه هاى براى این قیام بوده است؟!
وچه چیزى باعث شده واقعه کربلا یک جریان ماندگار باشد؟! و الگوى براى تمام قیام ها بوده است ؟ از حسین (علیه السلام) مى توان دریا؛ دریا سخن گفت و در کلام حسین مى توان، آسمان ؛ آسمان باورهاى مقدسى یافت که باورهاى ما امروز بخش اندکى از آن بیکرانه پر شکوه است. فرهنگ حسین(علیه السلام) ترجمان فرهنگ عمومى و علوى است و اصلاح هرچیزى که رنگ فساد به خود گرفته است.

یک عمر مى توان سخن از زلف یار گفت             در بند آن مباش که مضمون نمانده است .

بهترین ثمره از این بحث ها وتحلیل ها معرفت است که چه شیرین است این عطیه الهى، که بر بندگان شایسته خود عطا کرده است و بر سرسفره آسمانى که مالامال از معرفت و عشق است در کنار امام معرفت ها حسین بن على مهمان کرده است. پس باید معرفت و شناخت را نسبت به این امام افزایش دهیم و سعى کنیم درس های عملى این امام را در زندگى خود به کار بگیریم. این تحقیق به هدف تحلیل مختصر بعضى امور مربوط به موضوع و روشن کردن دوطرف قضیه (واقعه) و آثار قیام چه در زمان بنى امیه و بنى عباس و چه دوران کنونى و اهداف دنبال مى نماید.

حال سوالى که مطرح است این است که برسى این قیام چه سودى دارد؛ زمانى که نه حاکمان، بنى امیه هستند و نه بنى عباس و نه ما از آنها هستیم و نه حاکمان آنها بر ما حکومت مى کنند؛ امروز نیز انواع گوناگون جنگها و مبارزه ها هست و کسى که این جمله را گفت (کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا)

بى جهت نگفته است جریانات تاریخى هر روز تکرار مى شود درست است تاکتیک ها و روش ها فرق مى کند اما جنگ حق و باطل همیشه هست! افرادى که به اسم دین و به اسم اسلام قصد به ریشه کن کردن اسلام دارند؛که در هر دورى با عنوانى مجاهد یا انقلابى و عنوان هاى دیگر؛ باید این وقایع مورد تحلیل واقع شود تا متوجه شویم در چنین شرایطى چگونه عمل کنیم حوادث تاریخى هرروز به شکلى تکرار مى شود. امروز من و شما در صحنه هستیم که یک طرف صحنه حسین بن على ها( علیه السلام) و طرف دیگر یزیدها قرار گرفته است.

تعجب نکنید حق و باطل همیشه مقابل همدیگر هستند که دق دقه دین دارند وکسانى قصد براندازى دین دارند مگر مى شود براى براندازى دین از دین استفاده کرد؟!

امروز براى من و شما عاشورایى است و انقلاب اسلامى یکى ازثمرهاى پربرکت است و این مجال کم است براى روشن کردن تاثیر قیام کربلا بر انقلاب اسلامى.

سوال مهم این است که مادر کدام صف ایستاده ایم کوفى در صف عبیدله و یا سپاه حسین علیه السلام) ان شاء الله این مقاله براى باعث اندکى تأمل بیشتر باشد براینکه ما کجاى این راه پرخطر ایستاده ایم و چه خوب سروده که:

طریق عشق بسى خطرناک است                نعوذبالله اگر ره به مقصد نبرى

و ما بر این باور هستیم قیام حسین (علیه السلام) الگو براى تمام قیام ها و جریانهاى انقلابى است و درسهاى عملى فراوانى دارد که انشاء الله در تمام مراحل زندگى مورد استفاده واقع شود. ان شاء الله.

بررسى شخصیت یزید و امام حسین (علیه السلام)

براى اینکه نسبت به واقعه چشم اندازى داشته باشیم و پیش زمینه داشته باشیم از افراد دخیل قیام و اینکه قهرمانان شکست و یا پیروزى واقعى است؟ باید با دو لشکر آشنا شویم و بدانیم از چه خاندانى بوده اند و چرا دست به اقدامى اینچنین زده اند: ابتدا از خاندان یزید شروع مى کنیم.

۱) آیین ابوسفیان (جد یزید):

بیشتر اعراب جاهلیت قبل از بعثت بت مى پرستیدند تا به وسیله پرستش بت به خدا نزدیک، شوند [ما نَعبُدهم اِلا لیُقَربونا الى لله زُلفی]با اینکه بت مى پرستیدند به خدا معتقد بودند ولى ابوسفیان در آن زمان زندیقى بود و به چیزى عقیده نداشت. معریزى نقل، مى کند: ابوسفیان در پناه منافقین بود و در زمان جاهلیت زندیق بود.

۲) دشمنی ابوسفیان با پیامبر

ابوسفیان در هرم دشمنان اسلام بود که چند نمونه ذکر مى کنیم: ابوسفیان نزد ابوطالب آمد و گفت: برادر زاده تو خدایان ما را سبّ مى کند یا جلوى او را بگیر یا او را مى کشیم.

از جمله دشمنى او در جلسه (دارالندوه) براى کشدن رسول الله و جمع شدن جوانان از هر طائف براى قتل رسول الله و دیگر دشمنى وى مى توان اشاره نمود در جنگ اُحُد چهل پیمانه طلا خرج کرد که هر پیمانه ۴۲ مثقال طلا داشت و در جنگ شرکت کرد و ۷۰ نفر را کشت که از جمله شهدا، حمزه بن عبدالمطلب است.
ابوسفیان بعد از کشته شدن حمزه با سر نیزه به حنجر او مى زد و مى گفت: بچش اى کسى که عاق شدى و پاى خود را به قبر حمزه مى زد و مى گفت: اى اباعماره ببین امروز به دست ما افتاده و به دست فرزندانم آن امرى که مى جنگیدى و با آن بازى مى کنند [منظور خلافت بوده است].

او در بسیارى از مواردى دشمنى خود را با پیامبر ابراز کرد.

۳) اسلام ابوسفیان

ابوسفیان در جواب عموى پیامبر (عباس) که آیا دقت آن نشده او رسول خدا است گفت: این امر بر من ثابت نشده است و زمانى که او را تهدید بر مرگ کردند و وى اجبار ایمان آورد.

۴) اوصاف ابوسفیان

از اوصاف او مى توان به انکار معاد اشاره کرد طبرى در کتاب تاریخ خود ابوسفیان در زمان خلافت عثمانى آمد و گفت: اى بنى عبدالمناف خلافت را مثل توپ به هم پاس بدهید که من بهشت و دوزخ نمى بینم.

۵) لعن پیامبر

در ۷ مورد است که پیامبر اکرم (ص) ابوسفیان را مورد لعن قرار داده است که کسى نمى تواند آن را انکار کند:

۱٫ روزى که پیامبر از مکه به سوى طائف مى رفت تا قبیله ثقیف را به اسلام دعوت کند، ابوسفیان او را ؟ نمود و ضمن تکذیب پیامبر وعده انتقام به او داد در این زمان پیامبر او را لعن کرد.

۲٫ واقعه که منجر به جنگ بدر شد قافله تجارى که به شام مى رفت مسلمانان جلوى قافله را گرفتند و ابوسفیان جز را که شنید مانع از به غنیمت گرفتن مسلمین شد همین امر باعث شد پیامبر او را لعن کند و همین واقعه جز به جنگ بدر شد.

۳٫ ابوسفیان در جنگ بدر پایین کوه و رسول اکرم بالاى کوه که ابوسفیان مى گفت (زنده باد هُبَل) که پیامبر جلوى مسلمین ۱۰ بار او را مورد لعن قرار داد.

۴٫ در موارد دیگر روزى بود که با احزاب قبیله عظفان و یهود به مدینه یورش بردند در این هنگام پیامبر او را مورد لعن قرار داد.

۵٫ روز شتر قرمز

۶٫ روزى عده اى در عقبه به کمین نشسته بودند تا شتر پیامبر را رم دهند آنان ۱۲ نفر بودند که یکى از آنها ابوسفیان بود که حضرت آن را مورد لعن و نفرین قرار داد.

۷٫ روزى که ابوسفیان با عده اى از قریش نزد رسول اکرم آمدند و آن حضرت را از آمدن به مسجد الحرام بازداشتند آن روز حدییه بود که او را پیامبر لعن کرد.

۶) معاویه پدر یزید

۱٫ (معاویه قبل از اسلام): همراه پدرش ابوسفیان در جنگ ها شرکت داشت و تا پایان فتح مکه، بر شرک خود باقى ماند و اگر فتح مکه نبود بر شرک خود می باقى ماند و لذا از روى رغبت بلکه از روى ترس اسلام آورد.

۲٫ (معاویه دشمنى با اسلام): بنى امیه با بیش از یک قرن به نام اسلام حکومت کردند و بیشترین قدرت خود را براى نابودى اسلام و دور کردن میراث نبوت از دسترس جامعه اسلامى به کار گرفتند و با قومى راسخ سعى بر نابودى مظاهر اسلامى داشت. ذبیربن بکار مى نویسد: مُطرف فرزند مغیره بن شعبه مى گوید: من و پدرم در عصر خلافت معاویه به شام رفته بودیم هر روز پدرم به دیدن معاویه مى رفت و برگشت از او مدح مى کرد.

یک شب از خوردن شام خوددارى کرد و در خود فرو رفت پرسیدم: چه اتفاقى افتاده است؟! گفت: امروز تود خبث ترین شخص آمده ام! گفتم: براى چه؟گفت امروز جلسه خالى از اغیار بود به او گفتم خوب است به آرزوى خود رسیدى وقت آن شده با بنى هاشم مهربان باشى

و صله رحم کنى و نام نیکى از خود به جاى بگذارى. معاویه گفت: هیهات! هیهات! اصلاً امکان ندارد. باید هر روز روزى ۵ بار نام این مرد هاشمى ذکر شود بر مأذنه هاى مساجد و به بزرگى یاد کنند به خدا سوگند آرام نخواهم نشست تا این نام را دفن کنم.

۳٫ (معاویه و گناهان کبیره): او از هیچ گناهى اباى نداشت و علناً در بین مردم و با تجرى و جرأت تمام کارهاى خلاف را انجام مى داد.

۱- شرب خمر معاویه:احمدبن حمبل از طریق عبدالله بن بریده نقل کرد و گفت: من و پدرم بر معاویه وارد شدیم اما ما را بر فرشى، نشانید و بعد طعامى را تناول نمودیم پس شراب آورند، معاویه نوشید و پدرم را دعوت به نوشیدن کرد پدرم گفت: از زمانى که پیامبر حرام کرد نیاشامیدم. در حالى که پیامبر گفت: نوشیدن شراب مثل عبادت کننده بت مى ماند.

۲- معاویه و ربا خوارى:ظرف طلا را با آب ان مى فروخت و جزء وزنش حساب مى کرد پیامبر را خوار و ربا دهنده را لعن کرده است و طبق حدیث از اعمالى است که لعن بر آن مترتب است.

۳- بدعت در نماز عیدین:« زمان هیچ یک از خلفا نماز عیدین اذان نداشت ولى در زمان معاویه بدعت صورت گرفت و اذان ذکر شد.

۴- معاویه و اتمام نماز در سفر:معاویه هر جا که مى خواست نماز را کامل مى خواند و هر جا که مى خواست به قصد مى خواند و حکم خدا را به استهزاء گرفته بود.

۵- ترک حدالهى:چند نفر دزد را نزد معاویه آوردند ۹ نفر را دستشان را قطع کردو یکى را به خواست مادرش از او درگذشت و از حکم خدا که [السارق و السارقه فأقطعو ایدیها] سرباز زد.

۶- معاویه و پوشیدن لباس حرام:

مقدام به معاویه گفت: آیا نمى دانى رسول اکرم حریر را حرام کرده است؟ گفت آرى و آیا نمى دانى پوشیدن و سوار شدن بر حرام گوشت حرام است؟ گفت: آرى … مقدام گفت: به خداسوگند تمام این ها را در خانه تو دیدم. معاویه گفت:مى دانم از دست تو نجات نمى یابم.

۷- معاویه تلبیه را فقط به جهت مخالفت با حضرت على (علیه السلام) ترک کرد.

از جمله اوصاف او به صورت شمارشى مى توان نماز جمعه را در روز چهارشنبه و صبح بین دو خواهر که حکم به جواز داده است و دیگر امور.

۸- جنایات معاویه در اواخر حکومت حضرت على (علیه السلام):

۱٫ به شهادت رساندن کمیل بن زیاد- حجر بن عدى

۲٫ بعیت گرفتن براى یزید خلاف پیمان با امام حسن (علیه السلام)

۳٫ تلاش معاویه بر سبّ و لعن حضرت على (علیه السلام)

۴٫ او با روش قتل یاران حضرت تا بنى هاشم را نابود کند.

۹- اهداف معاویه براى نابودى بنى هاشم:

۱٫ جلوگیرى از فضائل و نشر آن بر مردم

۲٫ ایجاد لعن و سب حضرت على (علیه السلام)

حضرت در سوم شعبان سال چهارم هجرت به دنیا آمد. در تمام مدت کودکى اش در کنار جدش بود هیچ گاه حتى در وقت نماز از او جدا نمى شد. احادیث زیادى بر فضیلت این دو برادر آمده است: (الحسن و الحسین سیدى شباب اهل الجنه) در موارد کثیرى این احادیث را نقل کردند تا از شدت علاقه خود را به این دو فرزند زهرا را به مردم بفهماند و فرمود: ]هما ریحانى من الدنیا[.

در کتاب «اخبار الدول و آثار الاوّل» آمده است، هنگامى که حسین (علیه السلام)متولد شد و پیامبر از این قضیه مطلّع شد؛ حضرت به خانه زهرا آمدند؛ و او را در برگرفتند در گوش راست او اذان و در گوش چپ آن حضرت اقامه گفتند؛ و جبرئیل نازل شد وگفت او را چنین بنامید همان گونه که براى حسن این گونه شد.

۲) عبادت امام:از زمخثری در کتاب ربیع الابرار نقل مى کند: حسین بن على را مشغول طواف دیدم که به طرف مقام اسماعیل مى رفت و نماز به جا مى آورد صورت بر مقام نهاد و فرمود: عبیدک بفنائک سائل بفنائک

این جمله را مکرر ذکر کرد بعد از مقام بیرون آمد گذرش به سائل افتاد که مشغول خوردن تکه نانى بود حضرت در کنار او نشست و گفت اگر صدقه نبود از آن مى خوردم و آن را دعوت به خانه اش کرد و به او لباس و غذا داد. از عبدا.. بن البر نقل مى کنند: حسین (علیه السلام)مردى فاضل و دین دار بود نماز و روزه و حج زیاد انجام مى داد.

عبدالله بن عبید عمیر نقل مى کند: حضرت ۲۵ بار حج را پیاده انجام داد در حالى که اسبان نجیب همراه او بودند.

۳) حلم امام:از آن حضرت نقل مى کنند: اگر کسى در گوش من دشنام بدهد و در گوش دیگرى عذرخواهى کند از او قبول مى کنم چون پدرم على بن ابى طالب از جدم رسول لله شنیدند: [ لا یَرِو الحوفر من لم یقبل العُذر مِن مُحق و مبطل] وارد حوض کوثر نمى شود کسى که عذر پذیر نباشد چه حق داشته باشد چه نه.

۴) شخصیت امام حسین (علیه السلام)از دیدگاه اهل سنت:از ابن سیرین نقل مى کنند: آسمان بعد از شهادت یحیى بن زکریا برکى جز حسین بن على(علیه السلام) نگریست و هنگامى که کشته شد آسمان سیاه شد و تا ۷ شبانه روز مثل لخته خون مى ماند آسمان.

ابن حجر اسقلانی نقل مى کنند: حسین بن على ابى طالب هاشمى، ابوعبدالله، مدنى، نوه رسول لله و دسته گل او از دنیا و یکى از دو بزرگواران اهل بهشت است.

شجاعت امام:حضرت در جنگ جمل و صفین حضور داشتند حضرت در گرفتن آب از دست شامیان دست داشت. امام پس از آن فرمودند: [اول فتح ببرکه الحسین]. امام کاملاً از اوضاع سیاسی در زمان برادرشان آگاه بود. ایشان دعوت مردم عراق را حتى بعد از شهادت برادرشان قبول نکردند و فرمودند: تا معاویه زنده است دست به اقدامى نباید زد؛ ۱۰ سال حکومت معاویه را تحمل کردند و این موضوع سیاسى و نکته مهم است که کمتر کسى متوجه آن است و دلیلش آن است که اکثراً امام حسین (علیه السلام)را به حرکت انقلابى وى مى شناسند.

شهادت امام:سیوطى در تاریخ الخلفا ص۱۶۰ نقل مى کند: شهادت و قتل او در روز عاشورا بود در آن روز آسمان تا ۶ ماه بعد از شهادتش سرخ شد و در آن روز خورشید گرفت و هیچ سنگى در بیت المقدس جابه جا نمى شد مگر اینکه زیر آن خون جارى مى شد.

در فضائل و کرامات این خاندان مطالب کثیرى است، که در این مقاله مجال آن نیست و در حد وسع مقاله توضیح داده شد.

شکست و پیروزى

بعد از بررسى شخصیت دوطرف واقعه و بررسى خاندان موضوع اصلى را بحث مى کنیم که شکست و پیروزى از آن کدام طرف است براى اینکه بدانیم شکست یا پیروزى براى کدام است، باید شکست را برسى کنیم و علامات آن و اینکه شکست واقعى چیست را کنکاش کنیم و بعد پیروزى را به همین شکل برسى کنیم. رهبر کبیر انقلاب مى فرمایند: ]شهادت سید الشهدا(علیه السلام) به اسلام هیچ لطمه وارد نیاورد. اسلام را جلو برد اگر نبرد شهادت ایشان معاویه و پسرش اسلام را جور دیگر جلوه مى دادند. به اسم خلیفه رسول لله به اسم مسجد و اقامه نماز جمعه و امام جماعت بودن.

اسم، اسم خلافت رسول لله و حکومت، حکومت اسلام بود، لکن محتوا بر خلاف؛ نه حکومت بر حسب محتوا بود، و نه حاکم، حاکم اسلامى سید الشهدا (سلام الله علیها) نقشى که اینها داشتند براى برگرداندن اسلام به جاهلیت و نمایش دادن اسلام به اینکه نظیر همان چیزهاى سابق است، آن را باطل کرد، سید الشهدا خودش را براى اسلام به کشتن داد. شهادت ظاهرى و شهادت اهل حق به نفع اسلام است.[

حال باید برسى کنیم حکومت اسلامى نبوى و معیارهاى که باید دارا باشد و حاکمانى که براى حکم رانى و حفظ اسلام حکومت مى کنند آیا صلاحیت حکومت را دارند؟ آیا مجاز به انجام چه کارهایى هستند؟ ان شاءلله در زیل بحث به برسى آن اهتمام مى ورزیم. حال برسى عنوان شکست و انواع شکست:

۱) شکست علمى:بعضى ازبزرگان نقل مى کنند«در برابر فقه شیعه از امام حسین حدیثى نقل نشده است و بعضى مى گویند: فقط یک حدیث نقل شده است» اگر هر یک از این دو مطلب، حقیقت داشته باشد: علت این است پس از وفات حضرت امام مجتبى(علیه السلام)به علت اختناق شدیدى که پیش آورده بود، امام حسین(علیه السلام) طبعا از صحنه سیاست کنار گذاشته و مراجعات مردم به آن حضرت کم بود و پس از مرگ معاویه نیز بلافاصله به امام تهاجم شد ومنجر به قیام مى گشت و شهید شدند.

اما اگر شهید نمى شدند، خلافت اسلامى را به نفع خود باز مى گرداند و در این صورت مثل دوران خلافت حضرت على (علیه السلام)خطبه ها و نامه ها به وجود مى آمد و براى عزل و نصب فرمان صادر مى نمود و به هر مناسبتى حقایق قرآن و اسلام پرده بر مى داشتند و شاگردان فراوانى در تغییر حدیث فقیه تربیت مینمود و جهان را پر از قرآن و حدیث مى نمود. همین نهج البلاغه در دوران خلافت حضرت على (علیه السلام)در خطبه ها و نامه ها جمع شده. این جزء آثار محدود حضرت است.

اگر حضرت امام حسین (علیه السلام)نیز مثل پدر بزرگوارشان حکومت را به دست مى گرفتند حداقل ۱۰ سال حکومت مى کردند و از ایشان آثار با برکتى به جا مى ماند به صورت خطبه یا نامه یا فرمان یا عزل مى ماند و در اختیار مردم قرار مى گرفت. ولى افسوس که ایشان را به شمشیر استبداد شهید کردند. حال اگر فقه شیعه خالى از احادیث ایشان است یکى از جنایات یزید است.

در زیارت امام حسین (علیه السلام)در روز عرفه است: {وأصبح کتاب لله بغقدک مهجوراً} با کشته شدن تو فرزند پیغمبر قرآن کریم متروک شد.حال که با کشته شدن فرزند رسول خدا قرآن کریم متروک شد اخبار اهل بیت به طور شدیدترى متروک خواهد شد.

۲) شکست منطق:ابا عبدالله وقتى به میدان آمد  [فکر کنید] عصر عاشورا است. ظهر هنوز عده ى از اصحاب بودند که نماز هم خواندند از صبح تا عصر تلاش کرده و بدن شهدا را خودش به خیمه شهدا گذاشته، خودش به بالین یارانش آمده و اهل بیعتش را تسلّى مى دادند، گذشته از همه اینها داغ هایى که دیده است و آخرین کسى که به میدان آمد خودش است.

عنوان: شکست و پیروزى

خیال کردند در این چنین شرایطى مى توانند با امام حسین(علیه السلام)مبارزه کنند، هر کسى جلو آمد به او مهلت نداد. عمر بن سعد فریاد زد و گفت:[مادرتان به عزایتان بنشیند. به مبارزه چه کسى رفته اید؟ [هذا ابن قتال العرب] این پسر کشنده عرب است او پسر على بن ابى طالب است. ولله نفس ابیه جنبیه؛ به خدا، روح پدر على در کالبد اوست. به جنگ او نروید] آیا این علامت شکست نیست سى هزارنفر جنگ تن به تن کردند با یک مرد تنهاى غریب، آن هم مصیبت دیده، زحمت کشیده نه در برابر شمشیر ابا عبدالله شکست خوردند در برابر منطق سید الشهدا (علیه السلام)شکست خوردند.

۳) شکست دشمن در برابر منطق امام حسین (ع):

ما اگر مبارزه حسین بن على (علیه السلام)با یزید و ابن زیاد از جنبه نظامى، یعنى از نظر ظاهرى و صورى در نظر بگیریم. امام حسین (علیه السلام) شکست خوردند و آن ها پیروز شدند. اما اگر ماهیت قضیه را در نظر بگیریم، فکرى و اعتقادى است، یعنى حکومت یزید سمبل جریانى بود که مى خواست فکر اسلامى را از بین ببرد و امام حسین (علیه السلام) براى احیا تفکر اسلامى جنگید. در این جا مى باید ببینیم امام حسین (علیه السلام) به مقصود خود رسید یا نه؟ آیا توانست یک فکر را در دنیا زنده کند یا نه؟

مى بینیم که توانست. هزار و سیصد سال است که این نهضت هر سال یک پیروزى جدید به دست مى آورد. هر سال عاشورا، عاشوراست. معنى کل یوم عاشورا این است که هر روز به نام امام حسین (علیه السلام)با ظلم و باطل مبارزه شود و حق و عدالت احیا شود. این یک پیروزى است. پیروزى بالاتر از این چیست؟!

یزیدیها و ابن زیادها مى روند، ولى حسین ها و عباس ها و زینب ها باقى مى مانند، البته به عنوان یک ایده نو به عنوان یک شخص، بلکه به عنوان یک صاحب اختیار و حاکم بر جامعه خویش. آرى آنها مى میرند اما اینها زنده جاوید باقى مى مانند.

۴) شکست روحى دشمن:

شما یک این چنین فضائل انسانیت در غیر حادثه کربلا نشان دهید، تا به جاى کربلا آن را نشان دهیم. پس باید این چنین حادثه اى را زنده نگهداریم. حادثه اى که یک جمعیت ۷۲ نفرى از نظر روحى یک جمعیت سى هزار نفرى را شکست دادند. چطور شکست دادند. اولاً چون اینها در اقلیت بودند و کشته شدن آنها قطعى بود یک نفر اینها ملحق به دشمن نشد، اما از این سى هزار نفر به اینها ملحق شدند از جمله آنها سردار حربن یزید ریاحى و ۳۰ نفر این دلیل بر این است که از نظر روحى اینها بردند و آن ها باختند.

عمربن سعد در کربلا کارهاى کرده است که دلیل بر شکست روحى خودش است. لشکر عمر بن سعد در کربلا از جنگ تن به تن پرهیز داشت [اول حاضر شدند] و طبق معمول که در آن دوره ها بوده است؛ قبل از اینکه جنگ مغلوبه شد و جنگ تن به تن نوعى زورآزمایى بوده است. یک نفر از این طرف مى رود یک طرف از آن طرف مى آید. چند نفر که با اصحاب امام حسین(علیه السلام)مبارزه کردند آن قدر با آنها نیروى روحى دادند که عمربن سعد دستور داد جنگ تن به تن نکنند.

ادامه دارد…..

پی نوشت:

۱- صائب تبریزی، دیوان شعر

۲- آذرخش کربلا، محمدتقی مصباح، قم، انتشارات موسسه امام خمینی (رحمه الله) ۱۳۸۵٫

۳- احیاناً این متن حدیث نیست و منبع خاصی ندارد

۴- حافظ

۵- آذرخش کربلا، محمدتقی مصباح یزدی ، قم انتشارات موسسه امام خمینی (ره)، ۱۳۸۵٫

۶- سوره مبارکه زمر، آیه ۳

۷- تاریخ طبری، محمدبن جریر، ج۲٫

۸- بتی که در زمان جاهلیت پرستیده می شد

۹- منظور جنگ جمل می باشد

۱۰- منظور پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) است.

۱۱- شرح ابن ابی الحدید، ج۲ ص ۱۷۶، ج۵ ص۱۲۹٫

۱۲- سوره مبارک مائده، آیه۳۸٫

۱۳- واقعه عاشورا و پاسخ به شبهات، علی اصغر رضوانیف،قم مسجد مقدس جمکران، اسوه ۱۳۸۳، کل مطالب شخصیتی از کتاب ایشان است.

۱۴- به نقل کتاب واقعه عاشورا پاسخ به شبهات. علی اصغر رضوانی، ص۱۰۷، چاپ، انتشارات مسجد جمکران.

۱۵- همان، ص۳۹۳

۱۶- تاریخ ابن عساکر، ج۴، ص۳۳۹٫

۱۷- تذهیب التذبیب، ج۲، ص۲۹۹٫

۱۸- سخنرانی امام خمینی در جمع پاسداران ارومیه، صحیفه نور، جلد۱ ص۴۸۳٫ به نقل از سی دی سفینه النجاه، کتب فارسی.

۱۹- حماسه حسینی، شهید مطهری، جلد۱، ص۸۲٫

۲۰- طهارت روح، شهید مرتضی مطهری.

۲۱- حق و باطل، شهید مرتضی مطهری، ص۴۴٫

۲۲- حماسه حسینی، شهید مرتضی مطهری، ج۱ ص۸۲٫