قمر بنی هاشم

نوشته‌ها

اسوه‌هاى تربیتى و اخلاقى در نهضت‏ حسینى

ایرانیان همچون دیگر ملت‌ها، دین اسلام را به این دلیل پذیرفتند که دینی آسمانی است و فرامین آن خدایی و پیام آن با پیام فطرت، سازگار است. در این مکتب است که ارزش‌هایی نظیر شهادت و جهاد، معنی می‌دهد و شهید، قداست و عظمت خاصی می‌یابد و شهادت به کام مجاهد، شیرین‌تر از عسل می‌گردد؛ و به کوشش‌کنندگان راه حق، مژده هدایت داده می‌شود: «الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا»[۱] و مظاهر این مکتب ارج می‌یابند و شایسته‌ترین خوی‌های آسمانی: ایثار، بیداردلی، ثبات بر طریق حق، فداکاری، مروت، وظیفه‌شناسی تجلی می‌نماید.

نظر به این که در این مقال سخن از اسوه‌های تربیتی و اخلاقی است، نخست تربیت و اخلاق را به اجمال تعریف می‌کنیم سپس به معرفی مظاهر و نمونه‌های تربیت و اخلاق در نهضت حسینی می‌پردازیم:

تربیت عبارت است از پرورش و تقویت استعدادهای مثبت و کاهش استعدادهای منفی و ایجاد هماهنگی لازم بین آنها.

«اخلاق، جایگزینی عادت‌های شایسته به جای ناشایسته است؛ عادت‌هایی که شرع مقدس اسلام جزئیات آن را مشخص کرده است»[۲] اخلاق، بخشی از حکمت عملی است که در حوزه فرهنگ اسلامی عبارت از این است که امور مربوط به خود و خانواده و جامعه و سیاست، برنامه‌ریزی شود و چنین اخلاقی را کتاب و سنت می‌سازد و در رفتار بزرگان تبلور پیدا می‌کند.»[۳]

در زندگی امامان، شواهد بسیاری داریم که آنان در عین حال که تعالیم انسان دوستانه را یاد می‌دادند «خود نیز در مقاطع مختلف: در گرمای ظهر و سرمای سخت نیمه‌شب، دست به عمل زده در هر مقیاس که ممکن بوده است، خوراک و وسیله زندگی برای بینوایان حمل می‌کرده‌اند.»[۴] و پیروان خود را عملا تعلیم می‌داده‌اند. خاندان ولایت و یاران باوفای حسین(علیه السلام) در قضیه کربلا نیز همان طور که در رعایت آداب و دستورات اخلاقی و انجام امور شایسته مظاهر اخلاق بودند و در تدبیر و سیاست و اجرای احکام عبادی و تربیتی نیز بهترین سرمشق به شمار می‌آمدند. آنان به جهانیان آموختند که فرامین قرآنی تنها برای گفتن و نوشتن و شنیدن نیست بلکه برای اجرا و عمل است.»[۵] آنان در صحنه پیکار حضور یافتند و با آفریدن حماسه‌ای عظیم، تعهد خود را به انجام رسانیدند.

نهضت عاشورا هنگامی آغاز شد که مردم کوفه از ناروایی‌ها، نامردمی‌ها و خودسری‌های دستگاه بنی‌امیه به ستوه آمده بودند و حمایت خود را با هزاران نامه اعلام داشتند. امام با این که بی‌وفایی و سست عنصری مردم عصر خلافت پدر و امامت برادر خود را تجربه کرده بود، اما «وی برای تعلیم امت جدش رسول الله و اتمام حجت و حاکمیت فرمان الهی امر به معروف و نهی از منکر، دعوت آنان را پذیرفت و مسلم بن عقیل را با نامه‌ای روانه کوفه کرد.»[۶]

مسلم سفیر امام حسین(علیه السلام)

مسلم مؤمنی است که در قبال مولایش برای خود تعهداتی قایل است و ماموریت خود را یک تکلیف شرعی تلقی می‌کند و آن را با عشق می‌پذیرد و روانه کوفه می‌شود به محض ورود، شیعیان دسته دسته با وی بیعت کردند. مسلم، مسلمانی پرهیزکار و پاکدل بود که به حقیقت برای این نام برازندگی داشت؛ آن چنان معتقد بود که رعایت مقررات دین و سیره پیغمبر را از هر چیز مهمتر می‌شمرد و در دینداری او همین بس که چون پیغمبر ترور ناگهانی را نهی کرده بود، وی بهترین فرصت را برای قتل ابن زیاد از دست داد و از نهانخانه شریک بن اعور بیرون نیامد تا حرمت این حکم را زیر پا ننهاده باشد و «نخواست که به خاطر سلامت خود و پیروزی در ماموریتی که به عهده داشت، حکمی از احکام دین را نقض کند.»[۷]

وی با این حرکت ثبات بر طریق حق و پایبند بودن به سنت پیغمبر و احکام دین و مردود بودن ترور را به پیروان حسین(علیه السلام) تعلیم داد.

مسلم پس از مرگ «شریک» به خانه «هانی» رفت. هانی مردی سرشناس، محترم و معتقد به حقانیت راه و رسم حسین(علیه السلام) بود وقتی ابن زیاد از ورود مسلم به خانه «هانی» آگاهی یافت، «هانی» را احضار کرد و به او گفت تا مسلم را تسلیم نکنی، رها نخواهی شد. تسلیم کردن مسلم برای شیخی سرشناس و محترم غیرممکن بود. وی هرگز نمی‌توانست مهمان خود را به دشمن تسلیم کند. «پس از گفتگوهای بسیار… ابن زیاد عصبانی شد و با عصا، چهره هانی را زخمی کرد. خبر به قبیله مذحج رسید آنان قصر را محاصره کردند. ابن زیاد بسیار ترسید به شریح قاضی گفت برو «هانی» را ببین که زنده است و به مردم بگو. شریح او را خون آلوده دید و برگشت و گفت وی زنده است. با شهادت ناقض قاضی دین به دنیا فروخته، فرصتی دیگر از دست هواداران مسلم و هانی رفت.»[۸]

هانی یک مؤمن واقعی بود و به هیچ قیمتی حاضر نبود تغییر جهت دهد، و ابن زیاد پس از نجات از مهلکه برای دستگیری مسلم نیرو فرستاد.

دلاوری‌ها و کظم غیظ مسلم

«مسلم در خانه «طوعه» بود؛ وی در چنین شرایطی وظیفه داشت که نخست صاحب‌خانه را از گزند مهاجمان برهاند لذا با شمشیر کشیده تاخت و آنان را از خانه «طوعه» بیرون ریخت و پس از دلاوری‌های زیاد… [با تامین دادن محمد اشعث] دست از مقاومت برداشت. «مسلم را به قصر آوردند… ابن زیاد برای این که احساسات حاضران را بر ضد مسلم برانگیزد گفت: مسلم، مگر تو نبودی که در مدینه شراب خوردی؟ جناب مسلم با خونسردی گفت: پسر زیاد، من شراب بخورم؟! سزاوارتر از من به شرابخواری کسی است که از نوشیدن خون مسلمانان و کشتن بی‌گناهان و دستگیری و شکنجه آزاد مردان به صرف تهمت و گمان باکی ندارد… وی پس از این که در برابر هر تهمتی و بی‌شرمیی پاسخی مستدل می‌شنود و شکست می‌خورد همچون جاهلان سفاهت آغاز می‌کند…»[۹] و دستور قتل وی را می‌دهد. مسلم در آن لحظه به اجرای سنت وصیت می‌پردازد و عملا آن را به پیروان حسین(علیه السلام) تعلیم می‌دهد.

وصیت‌نامه مسلم

وصیت در اسلام، امری مستحب و مقبول است و برای وصی، پاداش اخروی منظور شده و پذیرفتن وصایت نیز ستوده شده است. مسلم مقید است که این سنت را به جای آورد. وقتی حاضران در مجلس را از تصمیم خود باخبر ساخت، «از میان آن همه نامردم احدی وصیت او را بر عهده نگرفت، مسلم ناچار به انتخاب پرداخت، عمر سعد را مخاطب ساخت و گفت: ما و تو خویشاوندیم بیا وصیت مرا بشنو. وی امتناع کرد اما به اشاره پسر زیاد پذیرفت… مسلم نخست درباره وام خود وصیت کرد و گفت هفتصد درهم در کوفه مقروضم، آنچه دارم بفروش و بپرداز. دوم تن مرا در گوشه‌ای به خاک بسپار، سوم این که به حسین(علیه السلام) نامه بنویس که به کوفه نیاید.»[۱۰] وصی امین است و موظف است آنچه به وی سپرده می‌شود، بی‌کم و کاست بر طبق وصیت‌نامه عمل کند؛ اما عمرسعد خیانت کرد همه آنچه شنیده بود با ابن زیاد در میان گذاشت و با این کار دنائت، خباثت و سستی ایمان خود را بیشتر از پیش آشکار کرد.

مسلم پس از این که تعهدات خود را با اعمال و رفتار و گفتار به پایان برد، پذیرای شهادت گردید، و به دستور ابن زیاد کشته شد. «ابن زیاد پس از اجرای حکم به قاتل وی گفت: وقتی او را برای کشتن می‌بردید چه می‌گفت، پاسخ داد: مسلم در آن هنگام «تکبیر و تسبیح و تهلیل می‌گفت و استغفار می‌کرد»[۱۱] ضمن ایفای نقش، صفات برجسته‌ای از مسلم به ظهور رسید که هر کدام در جای خود برای پیروان حسین(علیه السلام) درسی آموزنده می‌باشد از آن جمله است: حفظ حرمت حکمی از احکام دین، حمیت، دلاوری، فرونشاندن خشم، پایداری، وفای به عهد و ذکر حضرت باری تعالی.

بازتاب شهادت مسلم

خبر مرگ مسلم پس از اعلام حمایت اهل کوفه، برای امام حسین(علیه السلام) بسیار گران آمد و اشک بر دیدگانش حلقه زد؛ اما بی‌درنگ هدف خود را دنبال کرد، جمله‌ای گفت که نشان داد، مقصود بالاتر از این است: «من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا»[۱۲] «بعضی از مؤمنین به پیمان خودشان با خدا وفا کردند و در راه حق شهید شدند و بعضی دیگر انتظار می‌کشند که کی نوبت جانبازی آنها برسد.

ولی مسلم وظیفه خودش را انجام داد. نوبت ما است»[۱۳] حسین(علیه السلام) در عصری است که انحراف، ضعف ایمان، فساد و ناامیدی مردم را فراگرفته و شمار وفاداران به امام اندک و پارسایان گوشه‌گیرند. «وی به عنوان یک رهبر مسؤول می‌بیند، اگر خاموش بماند، تمام اسلام به صورت یک «دین دولتی» درمی‌آید… نه می‌تواند خاموش بنشیند که مسئولیت جنگیدن با ظلم را دارد… حسین برای این که در اندام مرده این نسل، خون تازه حیات و جهاد تزریق کند، جز مردن و انتخاب مرگ سرخ خویش، سلاحی و چاره‌ای ندارد و برای جهاد جز «بودن خویش» هیچ ندارد؛ آن را برمی‌گیرد و به سمت قتلگاه خویش می‌آید.»[۱۴]

آری امام در قبال امت و میراث جدش، تعهد دارد و نمی‌تواند کعبه را در تسخیر بنی‌امیه ببیند و بی‌عدالتی، پلیدی و قساوت دستگاه جابر را تحمل کند. «در چنین شرایطی [از انجام اعمال حج خودداری می‌کند] یعنی من اعتراض دارم… وی عدم رضایت خویش را به این وسیله و به این شکل اعلام می‌کند. یعنی حجی که گرداننده‌اش یزید باشد، برای مسلمین فایده‌ای ندارد [این که امام کعبه را ترک کند] و بعد بگوید من برای رضای خدا رو به جهاد می‌کنم… یک دنیا معنی داشت. کار کوچکی نبود، ارزش تبلیغاتی داشت، اسلوب، روش و مِتُد کار در این جا به اوج می‌رسد. سفری را در پیش می‌گیرد که همه عقلا… آن را ناموفق پیش‌بینی می‌کنند».[۱۵] آنان که تنها به مصالح خویش می‌اندیشند و هر امری را با میزان‌های مادی می‌سنجند، سفر حضرت را بدون نتیجه می‌پنداشتند و به بهانه خیرخواهی و دلسوزی برای انصراف وی از رفتن به عراق تلاش می‌کردند و نزدیکان نیز به صورت‌های مختلف اظهار نگرانی می‌کردند.

وعده و وعیدهای حاکم مکه و پیشنهاد امان‌نامه نیز هیچ گونه تاثیری بر جای نمی‌گذارد و کار به جایی می‌رسد که حاکم می‌نویسد: «از خدا می‌خواهم از تفرقه‌افکنی بپرهیزی، چه بیم دارم کشته شوی… امام پاسخ می‌دهد: کسی که به پیروی از دستورات حق و فرستاده اوست و به نیکی و نیکوکاری مقید است، با خدا و پیغمبر خدا مخالف نیست و بهترین امان هم امان خداست.»[۱۶] سرانجام امام حرکتی را آغاز می‌کند که از انگیزه‌های درونی بسیار توانایی منشا گرفته و با معیارهای مادی قابل محاسبه نیست.

«در عین حال حسین(علیه السلام) نظر دوستاران و خیرخواهان را تصدیق می‌کند. می‌گوید: خودم می‌دانم. ایشان می‌گویند: پس چرا اهل بیت را با خودت می‌بری؟ می‌گوید: آنها را باید ببرم… در واقع امام یک عده مبلغ را بعد از شهادتش با دست و نیروی خود دشمن تا قلب حکومت دشمن(شام) فرستاد؛ این خودش، تاکتیکی عجیب و کاری فوق‌العاده است. همه برای این است که صداها بیشتر به جهان آن روز برسد، بیشتر ابعاد تاریخ و ابعاد زمان را بشکافد.»[۱۷] و فساد و پلیدی و انحراف‌های اخلاقی یزیدیان را برملا سازد و چهره کریه آنان را آشکار کند. «آری حرکت حسین(علیه السلام) از حجاز و رفتنش به سوی عراق، جنبش نیرومندی بود که از انگیزه‌های درونی بسیار توانایی منبعث می‌شد.»[۱۸]

وصیت‌نامه اباعبدالله الحسین(علیه السلام)

امام حسین(علیه السلام) در خطبه‌هایی به پایمال شدن قوانین الهی و پیدایی مفاسد اجتماعی تصریح می‌کند و اصلاح امت جد بزرگوار و تحقق فریضه الهی امر به معروف و نهی از منکر را در جامعه می‌خواهد. «وی در وصیت‌نامه‌ای به محمد بن حنفیه می‌نویسد: «انی ما خرجت اشرا و لابطرا و لامفسدا و لاظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی ارید ان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر» در بین راه هر چه خبرهای مایوس کننده‌تر از کوفه می‌رسید، خطبه‌ای داغتر از خطبه قبلی می‌خواند… از آن جمله است: آیا نمی‌بینید قوانین الهی پایمال می‌شود؟ آیا نمی‌بینید این همه مفاسد پیدا شده و احدی نهی نمی‌کند و احدی هم بازنمی گردد؟ در چنین شرایطی یک نفر مؤمن باید از جان خود بگذرد و لقای پروردگار را در نظر بگیرد»[۱۹] امام زندگی با ستمگران را مایه ملامت و مردن را شهادت در راه حق می‌بیند و سکوت در برابر حاکم جابر را گناهی نابخشودنی می‌شمارد… و برای جلوگیری از نقض و جابجایی احکام الهی و حفظ حرمت خون مسلمانان خود را سزاوارتر از دیگر افراد می‌شناسد و «می گوید: «و انا احق من غیری» و من از تمام افراد دیگر برای این که دستور جدم را عملی سازم، شایسته‌ترم. وقتی انسان حسین(علیه السلام) را با این صفات و خصایص می‌شناسد، می‌بیند حق است و سزاوار است که نام او زنده بماند.»[۲۰] و این که هر انسان آزاده‌ای، حسین(علیه السلام) را دوست می‌دارد به خاطر این است که وی خود را در راه حق و عدالت و اجتماع انسانی فدا کرد.

جلوه‌هایی از حقیقت اسلام

رفتار امام در هر زمینه، بیانگر ارزش‌هایی نظیر: انسانیت، جوانمردی، شفقت و محبت بود لذا وقتی از دور متوجه حرکت نیروی مهاجم می‌شود، با این که از موقعیت و فرصت مناسبی برخوردار است به روش پدر بزرگوار خود علی(علیه السلام) در صفین علیه آنان حرکتی انجام نمی‌دهد و در مسیر انسان دوستی و جوانمردی و محبت تا آن جا پیش می‌رود که تشنگی سپاهیان مزاحم را تحمل نمی‌کند در سیراب کردن افراد و روش سیراب شدن اسبان مراقبت می‌نماید.

«در کربلا در نهایت شدت‌ها و فشارها نیز مراقب است که ابتدای به جنگ نکند»[۲۱] چنان که به هنگام مواجهه با «حر» در پاسخ یکی از همراهان که به وی پیشنهاد می‌کند برای از میان بردن این مانع، وقت مناسبی است می‌گوید: «وظیفه من در حال حاضر جنگ نیست.»[۲۲] اندرز و خیرخواهی یاران امام در دل غافل سپاهیان کوفه سودی نمی‌بخشد و آنان به زشتی کار خود واقف نمی‌گردند و شب عاشورا فرا می‌رسد.

شب عاشورا

در شب عاشورا بعد از اتمام حجتها، آنان که در راه حق و اعتلای کلمه توحید و احکام قرآن یکدل و یک جهت شدند، ماندند و وفاداری خود را اعلام کردند و چنین گفتند: «ما هرگز از تو جدا نخواهیم شد، ما هرگز از راه حق که تو پیشوای آن هستی روی برنخواهیم تافت و تا رمقی در تن داریم، از حریم تو دفاع خواهیم کرد»[۲۳] آری آنان کسانی بودند که حقانیت راه حسین(علیه السلام) را از صمیم جان دریافته بودند و برای وصول به محبوب، دقیقه شماری می‌کردند.

«آنان هم شجاع بودند و هم مؤمن، هم نظامی بودند و هم عابد… دستی به اوراق قرآن داشتند و دستی به دسته شمشیر.»[۲۴] حسین(علیه السلام) وقتی آنان را از نتیجه ظاهری جنگ، یعنی کشته شدن باخبر ساخت، همگی غرق در شادی شدند و خدا را سپاس گفتند و پاسخی سزاوار که بیانگر شوق و شور و عشق به شهادت بود، به امام خود دادند «تا آنجا که جوان سیزده ساله امام حسن مجتبی(علیه السلام) می‌گوید: شهادت برای من از عسل شیرین‌تر است.»[۲۵]

شب عجیبی بود وقتی هدف برای جمعی دردمند، معتقد و مخلص روشن است و ثمره تلاش‌ها و از خود گذشتگی‌ها امیدوارکننده، صفا و صمیمیت و عشق را به ارمغان می‌آورد و حال نیازمندی افزایش می‌یابد و راز و نیاز به درگاه بی‌نیاز رنگی و حالی و هوایی دیگر به خود می‌گیرد.

روز عاشورا

آنان با چنین روحیه‌ای شب را به صبح رسانیدند. سرانجام صبح عاشورا فرا رسید. خیرخواهی‌ها و دلسوزی‌های امام در دل ناپاک کوفیان مؤثر واقع نشد. یزیدیان آماده جنگ گردیدند و سپاه اسلام برای دفاع مجهز شد. دستور قرآن در چنین موردی در درجه اول صلح است و دعوت به این امر شایسته. «اما اگر یکی از آن دو دسته، ستمکاری را پیش گرفت، با او بجنگید تا به حکم خدا گردن بنهد.

بدین ترتیب امام و یاران او، بیش از هر مسلمان دیگر، خود را مکلف به پیروی از قرآن می‌دانستند… از جمله کسانی که در این راه از خیرخواهی کوتاهی نکرد، «زهیر بن قین» بود که سپاه کوفه را مخاطب ساخت و گفت: مردم! خیرخواهی حق هر مسلمانی بر مسلمان دیگر است تا کار به شمشیر نکشیده است ما با یکدیگر برادریم و یک دین داریم… در غیر این صورت، دیگر رشته پیوندی میان ما نخواهد بود.

[حسین(علیه السلام) با خطبه‌هایی که ایراد فرمود، برای رستگاری اسیران هوی و هوس و فریب‌خوردگان تا جایی که می‌توانست تلاش کرد و برای آنان به جز آزادی، خیر و عزت و سعادت نمی‌خواست.] وی به آنها گفت که این آخرین فرصتی است که برای انتخاب زندگی آزاد به آنها داده می‌شود… اگر به این عزت پشت پا زنند، به دنبال آن زندگی پر از خواری و مذلت در انتظار ایشان است.»[۲۶]

امام در یکی از خطبه‌ها، مردم را از سویی به تحمل شنیدن سخنان طرف مقابل و تامل و دقت فرا می‌خواند و از سوی دیگر، آنان را به هنگام قضاوت به پرهیز از شتابزدگی و نگهداری جانب عدل و انصاف دعوت می‌کند و به این وسیله بالاترین درجه دلسوزی و انسان دوستی خود را به نمایش می‌گذارد.

خطبه‌های امام حسین(علیه السلام)

خطبه در اسلام جایگاه ویژه‌ای دارد. خطبه، بهترین راه نشر احکام دیانت و اخلاقیات است. حسین(علیه السلام) در روز عاشورا خطبه‌های آتشینی ایراد فرمود. «این خطبه‌ها، سندهایی گرانبهاست. سندهایی که بیش از آن که نشان‌دهنده روح آزادگی و شرف و پرهیزکاری باشد، نمایانگر نقطه اوج شفقت و دلسوزی بر مردم گمراه و تلاش انسانی برای نجات چنین مردم است.

حسین(علیه السلام) در یکی از خطبه‌ها می‌گوید: مردم شتاب مکنید سخن مرا بشنوید. من خیر شما را می‌خواهم… اگر سخن مرا شنیدید و انصاف دادید و دیدید من راست می‌گویم. این جنگ از میان برخواهد خاست… و الا زیان آن دامنگیر شما خواهد شد. می‌دانید من کیستم؟… مگر من پسر دختر پیغمبر شما نیستم؟ مگر پدر من وصی و پسرعموی پیغمبر و نخستین مسلمان نیست؟…

اگر گمان می‌کنید من دروغ می‌گویم هنوز از اصحاب محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) چند تن زنده‌اند می‌توانید از آنها بپرسید: جابر بن عبدالله انصاری، ابوسعید خدری… آنها به شما خواهند گفت که آنچه می‌گویم درست است… در خطبه دیگر، امام حسین(علیه السلام) می‌گوید: مردم من خیرخواه شما هستم من برای تفرقه‌افکنی نیامده‌ام همه مرا می‌شناسید، می‌دانید که دروغگو نیستم… در اینجا بود که فتنه‌جویان و جنگ‌طلبان ترسیدند مبادا این سخن سراسر خیرخواهی در دل سنگ مردم کارگر افتد و آنان بدانچه می‌خواهند دست نخواهند یافت… سرانجام آنچه باید روی دهد آغاز گردید.»[۲۷]

حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) اگر به اصل و نسب خود و برشمردن تعدادی از اصحاب جد بزرگوارش می‌پردازد و به عنوان گواهانی بر صداقت سخنان خود یاد می‌کند و هدف خود را از سفر بازمی‌گوید به این دلیل است که فریبکاران برای عملی ساختن نیات پلید خود افکار عمومی را منحرف کرده حقیقت را وارونه جلوه می‌دادند و ایراد چنین خطبه‌هایی علاوه بر بیدار کردن وجدان‌های خفته، در القای خصلت‌ها و ارزش‌های والای انسانی ضرورت داشت.

از خصلت‌های حسینی آنچه در روز عاشورا بیشتر جلوه‌گر است، آرامش و پایداری حسین(علیه السلام) است، از رفتار امام با مسائل و شرایط می‌توان دریافت که وی «آینده روشن و آثار نورانی نهضت خود را به چشم می‌بیند.»[۲۸] با توجه به آنچه یاد شد، سخنان محبت‌آمیز حسین(علیه السلام) نشانگر آن است که وی علاقه‌ای به جنگ نداشت و تا آن جا که توانست کوشید به فریب‌خوردگان تفهیم کند که طریق ناصوابی برگزیده‌اند و پایان مطلوبی در انتظار آنان نیست.

امرا برای جلوگیری از شورش سپاهیان و ضعف روحیه آنان، فرمان حمله می‌دهند «از این لحظه، همراهان امام(علیه السلام) نام «سپاهی» گرفتند و حملات وی عنوان «جهاد» یافت.»[۲۹]

روحیه اصحاب حسین(علیه السلام)

شهادت برای یاران حسین(علیه السلام)، مفهوم ویژه‌ای داشت. انگیزه آنان رسیدن به آزادی و کمال و حفظ ارزشها و باورها و نفی زندگی ذلت بار بود لذا آن را بدون چشمداشتی از سر اخلاص و اعتقاد و رغبت برگزیدند و از فرط اشتیاق «خودشان را قبل از حضرت و بنی‌هاشم به شهادت رساندند… آنان در هیچ جا در مقام عذر و توجیه برنیامدند.»[۳۰] و با بصیرت کامل، به حکم وظیفه در تعظیم حق از خود گذشتند و درس فداکاری و ظلم‌ستیزی به بشر آموختند، این ارزش‌های انسانی از جمله منش‌هایی است که در کربلا به نمایش گذاشته شد.

اصحاب حسین در گیرودار نبرد، روحیه‌ای بسیار قوی داشتند. «آنان با این که می‌توانستند با برداشتن یک قدم یا نگفتن یک سخن برهند؛ اما مرگ را ترجیح دادند. برای سنجش اخلاق قائد آنان، همین بس که امام را در میان خود نگریستند و او را آماده دریافت شهادت در راه خدا و برای دعوت یافتند.»[۳۱]

از جمله این یاران «عابس بن ابی شبیب شاکری و ابوثمامه صیداوی… و جابر بن عروه غفاری بودند. ابوثمامه شیرمردی است که دخول وقت نماز ظهر را به امام یادآور شد و دعای خیر حضرت: «خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد» بدرقه راهش شد آنان در بحبوحه جنگ نیز به برگزاری نماز اول وقت مقید بودند و جابر بن عروه غفاری، پیرمرد سالخورده‌ای است که در جنگ «بدر» و «صفین» شرکت داشت. محضر مبارک پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را درک کرده بود. کمر را با عمامه و ابروهای آویخته خود را با دستمالی بست و به دشمن حمله‌ور شد و شربت گوارای شهادت نوشید و به نگاه و کلام محبت‌آمیز «شکر الله سعیک یا شیخ» امام خود سرافراز گردید. دیگری، عمرو بن جناده انصاری فرزند شهید جناده بن کعب انصاری بود که مادر، وی را با سخنان «پسرم از کنار مادر برخیز به میدان برو و در برابر چشمان پسر پیغمبر بجنگ» به جنگ با کفار تشویق کرد. جوان در حالی که دهانش به عبارت: «پیشوای من حسین(علیه السلام) است. این بهترین پیشواست… معطر شده بود جنگید تا به درجه رفیع شهادت رسید.

رشادت‌های دیگر یاران امام و بنی‌هاشم فرزندان علی و عقیل و امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام) و مسلم و عبدالله جعفر… و دلاوری‌های عباس بن علی(علیه السلام) نیز همین گونه بود.»[۳۲] این شیرمردان با بصیرت و اطمینان کامل قدم به صحنه نبرد گذاشتند و چنان شجاعانه جنگیدند و جان خود را در راه حق نثار کردند «که ایمان به آنان آفرین گفت.»[۳۳] در آن روز خونین، از سپاه امام به جز حضرت سجاد(علیه السلام) و طفل شیرخوارش، کسی زنده نماند.

امام، علی اصغر(علیه السلام) را با خود به صحنه نبرد برد و او را نیز فدا کرد و «بدین طریق، عواطف جهانیان را بیداری بخشید و فهماند که در این قوم، نه تنها دیانت نیست، از انسانیت هم بویی نبرده‌اند.»[۳۴]

ارزش‌های اخلاقی در حادثه کربلا

حادثه کربلا یک صحنه نمایش اخلاق اسلامی است که به اختصار به توضیح ارزش‌هایی نظیر مروت، ایثار و فداکاری که برجستگی بیشتری دارند می‌پردازیم.

مروت

حسین(علیه السلام) با دشمنان به شیوه پدرش علی(علیه السلام) رفتار می‌کرد. سیراب کردن آنان به هنگام تشنگی و پرهیز از ترور و غافلگیری، نمونه‌های روشنی از مروت است.

حسین(علیه السلام) نیز با این که از فسق و فجور و خباثت شمر بن ذی الجوشن، و اهانت وی به حریم ولایت آگاه است، پیشنهاد حمله ناگهانی سپاه خود را رد می‌کند و می‌گوید: «ما هرگز شروع به جنگ نمی‌کنیم و لو به نفع ما باشد.»[۳۵]

ایثار

ایثار، عاطقه‌ای است اخلاقی، انسانی و اسلامی که در حادثه کربلا به اوج خود رسید. از خودگذشتگی ابوالفضل العباس(علیه السلام) در ننوشیدن آب، تجسمی از ایثار بود. وی پس از دفع مزاحمان به شریعه فرات رسید، هنگامی که مشک را از آب پر کرد با این که خود نیز تشنه بود به یاد تشنگی مولایش از نوشیدن آب منصرف شد. آن را ریخت و آنچه بر دلش گذشت، بر زبان جاری کرد(رجز خواند) و چنین گفت «عباس! حسین(علیه السلام) در خیمه تشنه است و تو می‌خواهی آب گوارا بنوشی! به خدا قسم… رسم برادری، رسم امام داشتن، رسم وفاداری چنین نیست. ابوالفضل، مظهر وفا بود. نمونه دیگر عمر بن قروی انصاری بود که خود را به هنگام نماز در برابر پیکان‌های کفار سپر اباعبدالله(علیه السلام) قرار داد و از پا درآمد… وی در عین حال، تردید داشت که وظیفه‌اش را انجام داده و به عهدش وفا کرده است.»[۳۶]

مساوات

اصحاب حسین(علیه السلام) ترکیبی از آزادگان و بردگان آزاد شده بود و شیوه رفتار امام هم نسبت به نقش‌آفرینان و ایثارگران یکسان بود. رنگ، قومیت، موقعیت و نژاد آنان در نظر و قضاوت وی تاثیری نداشت و مساوات حاکم بود چنان که دو نفر از عده معدودی که امام خود را به بالین آنان رسانید برده آزاد شده بودند.

«جون» یکی از آنها بود که وقتی به شهادت رسید، امام خود را به بالین وی رسانید و حشر او را با «ابرار» که مقامی برتر از متقین است از خدا درخواست کرد «خدایا در آن جهان او را با «ابرار» محشور کن. دیگر، مردی رومی است که وقتی از اسب بر زمین افتاد اباعبدالله(علیه السلام) خون را از جلو چشمانش پاک کرد و صورتش را بر صورت وی گذاشت. این صورت بر صورت نهادن منحصر به همین غلام و فرزندش علی اکبر بود «فوضع خده علی خده… متبسم الی ربه…». صحنه خونین کربلا متضمن پیام‌های اخلاقی، اجتماعی، توحیدی، اعتقادی، عرفانی، اندرزی و پرخاشگری است که با جانبازی‌های کم‌سال‌ترین(طفل شیرخوار اباعبدالله علیه السلام) تا کهنسالترین مرد(جابر بن عروه غفاری) و زن(زوجه عبدالله بن عمر کلبی) تجسم پیدا کرد و هر یک عهده‌دار نقشی بودند.»[۳۷]

در آن روز، هیچ کدام از اصحاب حسین(علیه السلام)، در برابر دشمن، ضعفی از خود نشان ندادند، فرار نکردند و به سپاه دشمن نپیوستند.

انتخاب انقلابی حر

بر عکس نیروی جاذبه، ایمان و شیوه رفتار امام در امر به معروف عملی سبب شد که «حر» را که نامزد امارت بود وادار به توبه کرد و در زمره «التائبون العابدون الحامدون السائحون الراکعون الساجدون الآمرون بالمعروف و الناهون عن المنکر»[۳۸] قرار گرفت [و در بروز حال توبه و توجه تام به خدا و اولیای او و قطع علاقه دنیوی عاقبت به خیر شد و سرمشق دیگران گردید وی پس از توبه با اجازه امام در مقابل مردم ایستاد و گفت: شما همان کسانی هستید که وسیله نامه به وی وعده یاری دادید، پیمان‌شکنی آنان را زشت و ننگین شمرد و پس از اتمام حجت‌ها جنگید تا به شهادت رسید و این چنین مورد تفقد حضرت اباعبدالله(علیه السلام) واقع شد] «و نعم الحر حر بنی ریاح» «این حر ریاحی چه حر خوبی است.»[۳۹]

قدردانی و ارج نهادن به عمل شایسته مؤمنی که برای حاکمیت فرمان اساسی «امر به معروف و نهی از منکر» تا پای جان می‌ایستد، خودش امر به معروف است و موجب می‌گردد که دیگران نیز به انجام امور شایسته راغب گردند. از جمله کسانی که حسین(علیه السلام) خود را به بالین آنان رسانید، ابوالفضل العباس بود وی یادگار شجاعت امیرالمؤمنین(علیه السلام) است و مورد علاقه شدید ابی عبدالله(علیه السلام) که عبارت‌های عباس‌جانم، بنفسی انت(ای جان من به قربان تو) نشانگر درجه محبت اوست.

عباس(علیه السلام) در آن هنگام که سرگرم پیکار است؛ برادر به حال انتظار ایستاده است که ناگهان فریاد مردانه ابالفضل را شنید. خود را به بالین او رسانید از دیدن پیکر قطعه قطعه شده عباس و کشتار بی‌رحمانه یزیدیان به قدری منقلب گردید که «چهره حسین(علیه السلام) شکسته شد  (بان الانکسار فی وجه الحسین) از میان کسانی که حسین خود را به بالینشان رسانید هیچ کدام وضعی دلخراش‌تر و جانسوزتر از ابالفضل العباس(علیه السلام) نداشت.»[۴۰]

هنگامی که فرزندان و اصحاب امام وظیفه خود را انجام دادند و دعوت حق را پاسخ گفتند و به درجه والای شهادت رسیدند. امام در حالی که ارواح پاک آنان را مورد خطاب قرار داد، پیروزی معنوی سپاه اسلام را به آنان نوید داد و نفرت و انزجار دایمی جهانیان را یادآور گردید: «ای ارواح پاک! برخیزید، ستمگران و ناکسان را بنگرید که چگونه در عین غلبه، متلاشی و مغلوب گشته‌اند و برای همیشه شکست خورده‌اند و برای ابد منفور گشته‌اند.»[۴۱]

ظاهرا از اصحاب و فرزندان امام به جز حضرت سجاد(علیه السلام) که در بیماری به سر می‌برد، کسی باقی نماند لذا خود حسین(علیه السلام) آماده رفتن به قربانگاه شد «حضرت اباعبدالله(علیه السلام) در دقیقه‌های آخر زندگانی خود آنان را از چنین پایانی بیم داد: «به خدا اگر مرا کشتید به جان یکدیگر می‌افتید و خون یکدیگر را می‌ریزید اما خدا به این کیفر بر شما بسنده نخواهد کرد، عذابی سخت برای شما آماده خواهد ساخت.»[۴۲]

امام به خاطر پاسداری از حریم مقدس اسلام و ارزش‌های گرانبهای آن در هیچ شرایطی جزع و بی‌تابی نکرد و تسلیم قدرت‌طلبان و زورگویان جائر نشد و کشته شدن و اسارت خاندان را به جان خرید و به عهد خود وفا کرد و شهادت را عاشقانه پذیرا شد و به سوی محبوب شتافت. حسین(علیه السلام) با شهادت خود از یک سو راه مبارزه با بیدادگری، فساد و ناجوانمردی … را نشان داد و از سوی دیگر با خصلت‌های عالیه انسانی راه وصول به کمال و تقرب به حق را آموخت و پرچم حقانیت و عظمت تشیع را به خواهرش زینب کبری(علیهاالسلام) سپرد.

بانوی کربلا زینب کبری(علیهاالسلام)

زینب(علیهاالسلام)، کاروان‌سالار است. وی نمونه اعلا و الگوی تمام عیاری از چگونگی حرکت انسان به سوی کمال است و پس از برادر، مسئولیت ادامه نهضت پرخروش حسین را بر عهده دارد، پرستاری از حجت خدا، امام زین العابدین(علیه السلام) نیز با اوست. هنگامی که اهل بیت را در بدترین و نامناسب‌ترین شرایط به کوفه می‌آورند در مدخل کوفه، زینب(علیهاالسلام) دختر با فضیلت علی و فاطمه می‌درخشد.

وی در حالی که شجاعت و عفت و پاکی زنانگی درهم آمیخته بود، ضمن القای خطابه‌ای برای اهل کوفه، تلخکامی و غم و اندوه دایمی را می‌طلبد(نفرین می‌کند) و آنان را متوجه این واقعیت می‌کند که چگونه تحت تاثیر نفس پرفریب قرار گرفتند و بازیچه امیال جنایتکاری شدند و ننگ کشتن فرزند پیغمبر را بر دوش کشیدند و برای همیشه به عذاب الهی گرفتار شدند. زینب(علیهاالسلام) خطابه خود را بدین گونه آغاز می‌کند: «هرگز اشک‌های شما نایستد و شیونتان آرام نگیرد… ننگ کشتن نواده خاتم پیغمبران و سالار فرستادگان را چگونه می‌توانید بشویید؟»[۴۳]

آری اسرای دودمان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با تبلیغات سوء عمال یزید، به عنوان خارجی به کوفه وارد شدند اما «آنها هرگز به صورت یک جمعیت شکست خورده درنیامدند و دنبال همان هدف حسینی بودند.»[۴۴]

زینب(علیهاالسلام) بانوی خردمند بنی‌هاشم با تکیه به نیروی معنوی و عظمت روحی‌اش، ترسی به خود راه نداد و با کمال شجاعت، کوفیان عهدشکن و ابن زیاد پلید بی‌رحم سرکش و یزید مقتدر مستبد تبهکار را رسوا کرد.

رسالت امام سجاد(علیه السلام)

امام زین العابدین(علیه السلام) در نابسامان‌ترین دوره امامت ائمه اطهار(علیهم السلام) می‌زیست. پس از واقعه عاشورا و آغاز خلافتش همراه اسرا به اسیری برده شد.

در مدخل کوفه، زینب(علیهاالسلام) خطبه‌ای ایراد فرمود که به بیداری و آگاهی اهل کوفه و کارگزاران یزید انجامید و موجب تاثر، سرافکندگی و پشیمانی آنان گردید و زمینه درخشش امام چهارم(علیه السلام) را در مسجد شام فراهم ساخت. وی در حضور یزید بن معاویه با سخنرانی خود درباره تصحیح فرهنگ سیاسی جامعه و تبیین اسلام و رهبر اسلامی و پیشوای قرآنی، موضع خود را تشریح کرد.

امام در مدت سی و چهار سال امامت خود، مسائل مختلف مربوط به جامعه را در قالب صحیفه سجادیه نشر داد و خاطرات عاشورا را زنده کرد. امام از موضع حق، حراست نمود و در مراقبت بر جریان‌های داخلی جامعه اسلامی همت گماشت و به پرورش فرزندی که پس از وی به امر خدا امام خواهد بود توجه داشت و «از تربیت فرزند دیگر خویش زید بن علی بن الحسین(علیه السلام) که به عنوان پرچمدار انقلاب خونین دیگر زیر نظر امام خود باید بپاخیزند تا تبلور عاشورا کاستن نگیرد، غافل نبود.»[۴۵]

حادثه عاشورا و نهضت امام حسین(علیه السلام)، بسان خورشیدی سرچشمه فیض‌بخشی در عرصه‌ها و سطوح مختلف برای آزادگان به ویژه شیعیان گردید؛ خون «مطهر حسین(علیه السلام) و یارانش بر زمین ریخت، اما از آن خون، درخت آزادی و آزادگی رویید… و این نهضت، سرچشمه صدها نهضت دیگر شد که در تاریخ اسلام پدید آمد مانند نهضت توابین، مختار ثقفی، زید بن حسن، شهدای فخ… و تا هم اکنون نیز هر نهضتی که علیه ستم و تباهی و روش‌های بیدارگرانه در دنیای اسلام و شیعه پامی‌گیرد.»[۴۶] و نهضتی که از سال ۴۲ به لطف و عنایات حق و زعامت حضرت آیت العظمی امام خمینی(قدس سره) پی ریزی شد و در سال ۱۳۵۷ به انقلاب شکوهمند اسلامی پیوند خورد و هم اکنون حلاوت ثمرات آن را به جان می‌چشیم نیز از برکات نهضت عاشورای حسینی است. بر ما است که از سیدالشهدا(علیه السلام) و اصحاب باوفایش الگو گیریم و در حفظ و حراست ارزش‌های معنوی و منش‌های آسمانی و حقایق بسیاری که در عاشورا درخشیدند بکوشیم و این راه را به پایان برسانیم.

پی‌نوشت‌ها و مآخذ

[۱] . بقره /۱۳۲؛

[۲] . عبدالکریم عثمان، روانشناسی از دیدگاه غزالی، ترجمه و نگارش محمدباقر حجتی، تهران، نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۱، ص ۳۳۰؛

[۳] . محمدرضا حکیمی، دانش مسلمین، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، بی‌تا، ص ۳۳۲؛

[۴] . محمدرضا حکیمی، شرف الدین، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۰، ص ۱۶۳؛

[۵] . همان، ص ۱۶۳؛

[۶] . سید جعفر شهیدی، پس از پنجاه سال، پژوهشی تازه پیرامون قیام حسین(علیه السلام)، تهران، امیرکبیر، ۱۳۵۸، ص ۱۴۹؛

[۷] . همان، ص ۱۳۶؛

[۸] . همان، ص ۱۴۰-۱۴۱؛

[۹] . همان، ص ۱۴۶؛

[۱۰] . همان، ص ۱۴۶؛

[۱۱] . ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجواهر، ج ۲، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص ۴۷، ۶۴؛

[۱۲] . احزاب /۲۳؛

[۱۳] . مرتضی مطهری، حماسه حسینی، ج ۱، تهران، انتشارات صدرا، بی‌تا، ص ۱۷۸؛

[۱۴] . علی شریعتی، شهادت، تهران، انتشارات حسینیه ارشاد، ۱۳۵۰، ص ۴۰، ۴۱، ۴۲، ۶۰؛

[۱۵] . سیدجعفر شهیدی، پس از پنجاه سال، صص ۱۴۹، ۱۵۰؛

[۱۶] . حماسه حسینی، ج ۱، ص ۲۳۸؛

[۱۷] . همان، ص ۲۳۸؛

[۱۸] . عباس محمود عقاد، ابوالشهدا الامام حسین(علیه السلام)، ترجمه کاظم معزی، تهران، نشر کتابفروشی علمیه اسلامیه، بی‌تا، ص ۱۳۸؛

[۱۹] . حماسه حسینی، ج ۲، صص ۱۲۲،۱۲۳، ۱۳۴؛

[۲۰] . همان، صص ۱۳۴ و ۱۳۵؛

[۲۱] . حماسه حسینی، ج ۱، صص ۲۳۸ و۲۳۹؛

[۲۲] . پس از پنجاه سال، ص ۱۷۲؛

[۲۳] . علامه محمدحسین طباطبائی، شیعه در اسلام، قم، مطبوعاتی دارالتبلیغ،۱۳۴۶، ص ۱۳۵؛

[۲۴] . محمدرضا حکیمی، بعثت، غدیر، عاشورا، مهدی، تهران، نشر فرهنگ اسلامی، بی‌تا، ص ۱۵۱؛

[۲۵] . حماسه حسینی، ج ۲، ص ۲۴۷؛

[۲۶] . پس از پنجاه سال…،صص ۱۷۲ و۱۷۳؛

[۲۷] . همان، ص ۱۷۳؛

[۲۸] . همان، ص ۱۸۱؛

[۲۹] . رجبعلی مظلومی، رهبر آزادگان، تهران، واحد تحقیقات اسلامی بنیاد بعثت، ۱۳۶۲، ص ۴۱؛

[۳۰] . حماسه حسینی، ج ۳، ص ۱۵۹؛

[۳۱] . ابوالشهدا الامام حسین(علیه السلام)، ص ۱۳۸؛

[۳۲] . بعثت، غدیر، عاشورا، مهدی، ص ۱۵۵ تا ۱۶۱؛

[۳۳] . همان، ص ۱۵۱؛

[۳۴] . رجبعلی مظلومی، رهبر آزادگان، ص ۴۲؛

[۳۵] . حماسه حسینی، ج ۲، ص ۲۶۲؛

[۳۶] . همان، ص ۲۶۱ تا ص ۲۶۷؛

[۳۷] . همان، ص ۲۶۸؛

[۳۸] . توبه/۱۱۲؛

[۳۹] . همان، ص ۱۱۲ تا۱۱۶؛

[۴۰] . همان، ص ۱۱۸؛

[۴۱] . محمدباقر محقق، قرآن و امام حسین، تهران، انتشارات بعثت، ۶۴، ص ۹۴؛

[۴۲] . پس از پنجاه سال،…، ص ۱۸۲؛

[۴۳] . حماسه حسینی، ج ۲، ص ۲۹۲؛

[۴۴] . بنت الشاطی، بانوی کربلا، ترجمه سیدرضا صدر، تهران، نشر چاپ جدید، ص ۶۱، ص ۱۶۷؛

[۴۵] . ابوالشهدا الامام حسین، ص ۲۲۲؛

[۴۶] . بعثت، غدیر ،عاشورا، مهدی، ص ۱۶۲؛

سید حسن مدرسی؛ بنیاد پژوهش‌های اسلامی

منبع مقاله: فصلنامه مشکوه؛ شماره ۶۰؛

ماه بنى هاشم و فخر عَدنان

دکتر احمد بهشتي

علامه بارع شيخ حسين دخيل مى گويد: در اواخر عهد عثمانى پس از زيارت عبر امام حسين به حرم عباس مشرف شدم. هوا گرم و ظهر نزديک بود. هيچکس در آن ساعت گرمى کوره آفتاب، در بارگاه قدس باب الحوائج درماندگان حضور نداشت. تنها يکى از خدام مقابل در ايستاده بود. او مردى شصت ساله بود و حرم را مراقبت مى کرد. من زيارت نامه را خواندم سپس نماز ظهر و عصر را گزاردم. آنگاه کنار قبر مطهر نزد سر نشستم در افکار خود غرق شدم. فکر مى کردم که عباس به برکت ايثار و فداکارى چه مقام والايى دارد در اين وقت زنى که از سر تا محجوبه بود نظرم را جلب کرد . آثار جلال و عظمت از وجود اين بانو آشکار بود و نوجوان 16 ساله اى او را همراهى مى کرد و معلوم بود که از اشراف کرد است اين دو قبررا طواف کردند سپس مرد بلند قامتى که چهره اى سفيد مايل به سرخى داشت و بعضى از موهاى ريشش سفيد شده بود وارد حرم شد. او لباس زيباى کردى به تن داشت و هيچيک از آداب زيارت را به جاى نياورد. بلکه پشت به قبر مطهر کرد و به تماشاى شمشيرها و خنجرها و ديگر سلاح هايى که آويزان پرداخت.

من از کار او در شگفت ماندم و ندانستم که چه مذهبى دارد. باورم اين بود که به همان زن و نوجوان مربوط است. فکر مى کردم که عباس عجب صبرى دارد! اما ناگهان ديدم اين مرد از زمين بلند شد و به اطراف ضريح گردانده شد. من غرق در حيرت شده بودم. زن و نوجوان خد را به ديوار چسبانده بودند. زن مى گفت: اباالفضل ، دخيل:

در اين وقت خادمى که مقابل در ايستاده بود وارد شد و با ديدن اين صحنه هولناک به سراغ خادم ديگرى رفت و به اتفاق وارد حرم شدند آنها طنابى برگرفتند و در حاليکه آن مرد برگرد ضريح چرخانده مى شد، به گردنش انداختند و او را نگاه داشتند سپس او را از حرم خارج کردند به زن نيز دستور داند که آنها را همراهى کند. از آنجا روانه حرم مطهر امام حسين شدند. کم کم مردم نيز که از اوضاع مطلع شدند اجتماع کردند. در حرم مطهر امام حسين او را به ضريح على اکبر بستند و او که سخت کوفته و آشفته شده بود به خواب رفت. حدود چهار ساعت طول کشيد تا از خواب بيدار شد و در حالى که آثار رعب و هراس در چهره اش نمايان بود. گفت:

اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمد عبده ورسوله الله و ان اميرالمؤمنين على بن ابيطالب خليفة رسول الله بلافصل و ان الخليفة من بعده ولده الحسن و ثم آخوه الحسين ثم على بن الحسين …

و بدين ترتيب به يگانگى خدا و رسالت پيامبر اکرم و امامت امير المؤمنين و يازده فرزند معصومش شهادت داد.

از او پرسيدند: ماجرا چه بود؟ گفت: پيامبر اکرم را ديدم به من فرمود: اعتراف به ايمان کن، و گرنه عباس تو را هلاک مى کند. اکنون من به حقانيت آنها شهادت مى دهم و از غير آنها برانت مى جويم.

از او پرسيدند که در حرم عباس چه ديدي؟ گفت: مردى بلند قامت مرا گرفت و گفت: اى سگ تا کنون گرفتار گمراهى بوده اى او با عصاى خويش مرا مى زد و من نمى توانستم خودم را نجات بدهم.

سپس ماجراى آن را از خود او پرسيدند او خودش را از شيعيان بغداد و مرد از سنيان سليمانيه و ساکن بغداد معرفى کرد. زن مى گفت: اين مرد در مذهب خود متدين است و مرتکب گناه و معصيت نمى شود. او دوست خصال حميده و دشمن اوصاف ذميمه است. او تاجر دخانيات است. برادرانم نيز به همين شغل سرگرم اند و با او معامله دارند و در اين اواخر دوست ليره عثمانى بدهکار او شدند. تصميم گرفتند خانه خود را به او بدهند و تا از اين گرفتارى بدهى راحت شوند و از بغداد بروند . وقتى تصميم خود را با او در ميان گذاشتند ناراحت شد و قبوض بدهى برادرانم را پاره کرد و آنها را سوزاند و آمادگى خود را را براى هر نوع کمکى به برادرانم اعلام کرد. او مايل بود که با من ازدواج کند. برادرانم به من پيشنهاد ازدواج با او را دادند و من قبول کردم . پس از ازدواج از او خواستم که مرا براى زيارت به کاظمين ببرد. او نپذيرفت و اين کار را از خرافات و اوهام دانست . هنگامى که آثار حمد بر من ظاهر شد از او خواستم که نذر زيارت تا خداوند به ما فرزندى صالحى به بدهد. او قبول کرد اما هنگامى که فرزند ما به دنيا آمد از وفاى به نذر خوددارى کرد تا اينکه فرزند مان بالغ شد . اوتصميم گرفت که به فرزندمان زن بدهد ولى من قبول نکردم و گفتم: تا به نذر خود وفا نکنى نمى پذيرم . او را با کراهت قبول کرد و ما براى زيارت جوادين ع به سامرا رفتيم. در آنجا دعا کرديم که خداوند هدايتش کند. اما او همچنان مسخره مى کرد . از آنجا که نيز توسل جستم و شکوه کردم . اما فرجى نشد. سرانجام به کربلا آمديم به او گفتم: ابتدابه زيارت عباس مى رويم. اگر عباس ـ که باب الحوائج است ـ کرامتى نکند، به زيارت برادرش مى رويم و نزد پدرش امير المونين نخواهيم رفت و به بغدا مى رويم . در حرم اباالفضل شکوه کردم و تصميم خودم را معروض داشتم. آنجا بود که گره مشکل گشوده شد و خدا شوهرم را هدايت کرد.

در کتاب اعلام الناس فى فضائل العباس

تأليف زاکى تقى سيد سعيد بن سيد ابراهيم بهبهانى چنين آمده است : در اوائل ذيقعده 1351 هجرى ازدواج کردم . يک هفته از عروسى گذشته بود که دچار زکام شدم و تب شديد مرا بيمار و بسترى کرد. پزشکان نجف از معالجه من مأيوس شدند. چند ماهى گذشت و من روز به روز رنجورتر و ناتوان تر مى شدم. اوايل جمادى الاولى به کوفه رفتيم و تا ماه رجب در آنجا ماندم و همچنان در کوره آتش تب مى سوختم. ديگر قدرت ايستادن نداشتم. مرا به نجف آوردند چند پزشک متخصص از بغداد آمدند و مرا معاينه کردند و اعلام کردند که بيش از يک ماه ديگر زنده نخواهم ماند. ماه محرم فرا رسيد و پدرم براى نوحه خوانى در تکيه ها به قريه قاسم بن موسى الکاظم رفت و مادرم با گريه شبانه روزى مراقبت و پرستارى من مى کرد. شب هفتم محرم مرد بزرگوارى در خواب ديدم پرسيد که پدرم کجا رفته است ؟ گفتم: به قريه قاسم. گفت: پس چه کسى روز پنجشنبه در روضه هفتگى ما روضه خوانى کند؟ آن شب، شب پنجشنبه بود او به من گفت: فردا تو به جاى پدرت به خانه ما بيا و روضه بخوان. سپس بيرون رفت و چند لحظه بعد بازگشت و گفت: پسرم براى وفاى به نذرى به کربلا رفته تا در آنجا مجلس روضه برگزار کنند تو هم فردا به کربلا برو در آن مجلس شرکت و کن و روضه عباس بخوان او از نزد من رفت. و من از خواب بيدار شدم . مادرم بالاى سر من نشسته بود و گريه مى کرد بار ديگر به خواب رفتم باز او را در خواب ديدم به من گفت: به تو گفتم که فرزندم به کربلا رفته و تو هم بايد به کربلا بروى سپس از نزد من رفت و من از خواب بيدار شدم . بار ديگر به خواب رفتم و او را در عالم رويا ديدم که با تندى و شدت از من مى خواست که هر چه زودتر به کربلا بروم من ترسيدم و از خواب بيدار شدم. و خوابم را از اول تا آخر براى مادرم بازگو کردم و به او گفتم که اين مرد بزرگوار عباس است . صبح فردا تصميم گرفتم که به زيارت قبر عباس بروم ولى هيچکس موافق نبود زيرا ميدانستند از شدت ضعف و توان نشستن روى صندلى اتوموبيل را ندارم من تا روز دوازدهم محرم صبر کردم . مادرم اسرار کرد تا به کربلا برويم بعضى از خويشاندان پيشنهاد کردند که مرا در تابوتى بگذارند . اين پيشنهاد پذيرفته شد و ما همان روز مرا به حرم عباس رساندند. من در کنار ضريح خوابيدم و به خواب رفتم شب سيزدهم محرم همان مرد به خواب من آمد . و گفت :چرا دير آمده اى فرزندم در انتظار تو بود تو نيامدى فردا روز دفن عباس است برخيز و بخوان. سپس غايب شد . و بار ديگر ظاهر شد . دستور داد که بخوانم باز هم غايب شد و بار ديگر ظاهر شد و دست بر شانه چپم گذاشت و گفت خواب تا کى برخيز براى من نوحه خوانى کن. من که از هيبت او در شگفت مانده بودم برخاستم. ولى افتادم و از هوش رفتم. همه حاضران اين صحنه را تماشا مى کردند. هنگامى که به هوش آمدم خيس عرق شدم. آثار صحت و سلامت در بدنم آشکار شد . پنج ساعت از شب سيزدهم محرم گذشته بود که من بهبود ى کامل يافتم . مردم با تکبير و تحليل اطراف من جمع شدند . لباس هايم را پاره کردند و شرطه مرا از حرم بيرون آورد و در صحن مطهر تا صبح ماندم . اول طلوع فجر به نماز برخاستم . و نماز را با تن سالم و پر نشاط در حرم مطهر انجام دادم و سپس مصيبت عباس پرداختم . آغاز مصيبت به قصيده سيد رازى قزوينى دهر با اين مطلب :

اباالفضل يا من أسس الفضل والا با ابالفضل على أن تکون أبا

اى ابالفضل اى بنيان گذار فضل و بزرگوارى ، اى کسى که فضل و بزرگوارى تنها تو را پدر خود دانست.

پس از ذکر مصيبت به خانه يکى از اقوام رفتم .و از سلامت کامل برخوردار شدم . خداوند به من فرزندانى داد که آنها را فاضل عبدالله و حسن و محمد و فاطمه و ام البنين ناميدم. جالب اينجاست که همان شب سيزدهم سيد مهدى اعرجى که مداح اهل بيت بود در خواب مى بيند که وارد حرم ابالفضل شده و مرا مشغول مرثيه خوانى مى بيند.

گرفتار بيمارى دردناک سل بودم و عباس مرا شفا داد . من در ميان مردم قدر و مزلت دارم. زيرا آزاده شده ابوالفضلم اينه از ماجرا مطلع شود به خانه ما مى آيد .

بسيارى از شعراء و ادباء درباره اين کرامت کريمانه عباس اشعارى زيبا و دلنشين سرودند و به بارگاه او عرض اخلاص و ادب کردند.

هر يکى از نخبگان آل صاحب جواهر نقل مى کند که مرد پرهيزگارى از کشاورزان گرفتار درد پا مى شود و سه سال طول مى کشد. در ايام عاشوارء به حسينيه مى روز ودر مراسم عزادارى شرکت مى کند. حاضران پس از مراسم روضه به سينه زنى پرداختند . مرد بيمار کنارمنبر مى نشست و از اينکه نمى توانست برخيزد و سينه زنى کند رنج مى برد.

در يکى از روزها حاضران با کمال تعجب مشاهده کردند که مرد بيمار ايستاده و مشغول سينه زنى است . او مى گفت: من شفا يافته عباسم. مرا عباس شفا بخشيده است.

مردم اطرافش جمع شدند و لباسهايش را دريدند و به عنوان تيمن و تبرک براى خود ذخيره کردند.

او مى گويد :

هنگامى مردم برخاستند و به سينه زنى پرداختند مرا خواب گرفت . درعالم رؤيا مردى بلند قامت ديدم که بر اسبى سفيد سوار بود. او مرا صدا زد و گفت: چرا براى عباس سينه زنى نمى کني؟ گفتم: نمى توانم برخيزم. گفت: برخيز وبراى عباس سينه زنى کن . گفتم دستم را بگير تا برخيزم . گفت:

من دست ندارم .گفتم چگونه برخيزم؟ گفت: رکاب اسب مرا بگير و برخيز . رکاب اسبش را گرفتم و برخاستم. ولى ديگر او را نديدم .اکنون احساس مى کنم که پاهايم سالم شده و هيچ دردى ندارم.

آنچه از کرامات عباس در اينجا آمده است قطره اى است از دريايى بيکران . اينها تجربه هايى است شخصى و در درونى . آنها که اين کرامات را ديده اند به مقام علم اليقين رسيده اند . پرتو عنايات عباس دل هاى نوميده را روشن کرده و تن هاى بيمار را شفا داده است و گره هاى کور را گشوده است و مردم سرگردان را به راه راست آورده است.

پرچمدارى

پرچم پارچه اى بود که بر نيزه يا عصا مى بستند و به آن لواء و رايت و علم مى گفتند. نقل شده که در ماه رمضان سال اول هجرت پيامبر پرچم سفيدى را فراهم کرد و به دست حمزه داد.

برخى گفته اند :نخستين پرچم در شوال همان سال برافراشته شد. به گفته تاج العروس : پرچمى که به نيزه بسته شود رايت نام دارد در غير اين صورت لواء ناميده مى شود . پرچم بزرگ را بند وعقاب گويند. اصطلاح عقاب را در عرب از روميان گرفته اند.

پرچمهاى رومى بسيار بزرگ بود به طورى که پرچمهاى کوچک بسيار در زير آن جاى مى گرفت.

در عصر جاهليت پرچم عقاب سياه بود . گويا پرچم پيامبر اکرم نيز به همين رنگ بوده است برخى گفته اند : پرچم هاى عرب سفيد بوده اما پرچم پيامبر اکرم در جنگها به رنگ هاى مختلف بوده است. در جنگ بدر هم پرچم حمزه سرخ و پرچم امير المؤمنين زرد بود . اما در جنگ احد لواء و رايت هر دو سفيد بودند در عين الورد پرچم ابلق بود.

در جنگهاى اسلامى پرچم به دست امير المؤمنين بود . او تنها در تبوک حضور نداشت .آنجا هم جنگى اتفاق نيفتاد و گرنه پيامبر خدا على را به همراه خود مى برد.

در جنگ حنين کار مسلمانان دشوارتر شد . و بسيارى از مسلمانان فرار کردند . و خداوند ملامتشان کرد. اما عظمت و شجاعت پرچمدار پيامبر در آنجا نيز آشکار شد و سپاه متلاشى شده اسلام انسجام يافت و به پيروزى رسيد .

اين پرچم به مدت 25 سال بر زمين گذاشته شد و صاحب آن در کنج خانه نشست سرانجام در جنگ جمل به اهتراز در آمد و در اين جنگ امام على پرچم را به دست فرزندش محمد حنفيه داد . وفرمود مبادا که پرچم را به زمين بيفتد.

اکنون مى توانيم به خوبى مقام عباس را درک کنيم . اگر او ارداه استوار و قوى و محکم نداشت، هرگز به پرچمدارى حسين نائل نمى شد. افرادى وجود داشتند که مى توانستند پرچمدار حسين شوند . امام حسين انتخاب صلح کرد. او را شايسته تر براى اين کار ديد.

اگر شير ناچيز بود او را به شير تشبيه مى کردم وى که شير از حيوانات است و او انسانى کامل.

بهترين تشبيه اين است که او را به على تشبيه کنيم . او صولت علوى داشت. او محنت هاى بسيار ديد اما سست نشد و آرام نگرفت. تشنگى و زخم و ناله اطفال او را به ضعف و سستى و فرار نکشانيد و همواره پرچم را برافراشته کرد . او ثابت کرد که همچون پدرش على مجموعه صفات متضاد است . او بر دشمنان حق خشمگين و بر دوستان حق رئوف و رحيم و مهربان بود.

شخصيت والاى او را به پرچمداريش به تحمل محنت ها و به ايثار و فداکارى به گذشت و بزرگوارى به تقوى و پرهيزگارى و به همه فضائل و کمالات بايد شناخت. درود فروان بر روح پاک و بر عزم قوى و اراده استوارش.

محدث قمى مى نويسد:

( چون شب عاشورا به پايان رسيد و سپيده روز دهم محرم دميد حضرت سيد الشهدا به اقامه نماز کرد پس از آن به تبعيه صفوف لشکر خود پرداخت و به روايتى فرمود که تمام شما ها در اين روز کشته خواهيد شد و جز على بن حسين ع کسى زنده نخواهد ماند و مجموع لشکر آن حضرت سى و دو سوار و چهل تن پياده بودند و به روايتى که از جانب امام محمد باقر ع وارد شده چهل وپنج نفر سوار و صد پياده بودند و سبط بن الجوزى در تذکره نيز همين عدد را اختيار کرده و مجموع لشکر پسر سعد شش هزار تن و موافق بعضى مقاتل بيست هزار و بيست و دو هزار به روايتى سى هزار نفر وارد شده است و کلمات ارباب سيرو مقاتل در عدد سپاه آن حضرت و عسکر عمر سعد اختلاف بسيار دارد . پس حضرت صفوف لشکر را به اين طراز آراست: زهر بن قين را در ميمنه بازداشت و حبيب بن مظاهر را در ميسره اصحاب خود گماشت ورايت جنگ را با برادرش عباس عطا فرمود…)

( حضرت عباس که اکبر اولاد ام البنين و پسر چهارم اميرامؤمنين بود و کنيتش ابوالفضل و ملقب به سقاء و صاحب لواى امام حسين بود چنان جمال دل آرا و طلعتى زيبا داشت که او را ماه بنى هاشم مى گفتند)

هنگامى که باد پرچم اباالفضل به اهتراز در مى آمد دلهاى دشمنان از شدت ترس به طپش مى افتاد و اندمشان مى لرزيد.

پرچمدارى براى او افتخار نيست اين پرچم است که بايد به وجود او بر زمين و زمان فخر و مباهات کند.

قسما بصارمه الصقيل و راننى فى غير صاعقه السمالا اقسم

سوگند به شمشير براق و صيقليش که من در غير صاعقه آسمان سوگند ياد نمى کنم.

اگر پدرش على مدافع جان پيامبر بود او نيز مدافع دختر زاده پيامبر است .

بندگان خالص خدا برمظلوميت عباس گريستند و از فضائل و کمالات آن حضرت درس آموختند.

جسدش را امام دفن کند

يکى از ويژگيهاى عباس اين است که هيچکس جز مقام والاى امامت شايسته دفن پيکر پاکش نبود.

هنگامى که امام سجاد به دفن شهدا آمد به افراد طايفه بنى الاسد اجازه داد که او را در دفن کردن کمک کنند . اما در موقع دفن جسد پدرش و عمويش از آنها کمک نخواست و فرمود (ان معى من يعينني) با من کسى است که مرا کمک مى کند .

اما درمورد عباس مسأله مهم است که جسد مطهر عباس را جز انسانهاى مطهر نبايد مس کنند. کسانى که به مقام قرب الهى نرسيده اند لايق نيستند که بر پيکر پاک و مقربان درگاه خدا دست بزنند. يا چشم بياندازند.

آيا از اين روايات مى توان الهام گرفت که پيامبر و امير المؤمين و امام مجتبى و فرشتگان را مشاهده مى کرد که حضرت سجاد را به هنگام دفن پيکر هاى پاک امام حسين و ابالفضل کمک کرده اند؟

جمله ان معى من يعيننى بر حضور چه کسانى براى کمک دلالت دارد؟ آيا کمک دهنگان غيراز فرشتگان و اسالف پاک امام سجاد کسان ديگرى بودند؟

عباس از همان سابقان درخيرات است اما نه از پيشينيان بلکه از پسينيان يعنى از امت پيامبر آخر زمان.

تقرب به امام حسين و تقدم بر ديگران

ارکب بنفسى انت يا اخى حتى تلقا هم و تسألهم عما جائهم

برادرم جانم به قربانت سوار شو و آنها را ديدار کن و از آنها بپرس براى چه آمده اند؟

عباس به همراه 20 تن که حبيب و زهير در ميان آنها بودند،به استقبال سپاه دشمن شتافتند و راه را بر آنها بستند و از علت تهاجم آنها جويا شدند. آنها گفتند: امى دستور داده که تسليم شويد يا کشته شويد.در زيارت جامعه کبيره در پاره امامان معصوم آمده است که بکم فتح الله و بکم يختم خداوند به شما آغاز و به شما ختم کرده است.

امام حسين يکى از همانهايى است که خداوند همه چيز را به آنها آغاز و خاتمه بخشيد. چنين شخصيت والايى بهتراز همه مى دانند که عباس کيست و چيست؟

براى اثبات قرب و منزلت عباس در محضر امام شواهد و دلائل کم نيست. روز عاشورا امام مشغول سخنرانى بود. در اين موقع صداى ناله و شيون زنان و کودکان به گوشش رسيد. براى اينکه مبادا دشمن زبان به شماتت گشايد و غيرت والاى امام جريحه دار شود. عباس مأمور کرد که نزد زنان و کودکان برود و آنها را ساکت کند.

شبى که سالار شهيدان در ميان دو لشگر با عمر سعد به مذاکره نشست تنها اجازه داد که که عباس و على اکبر با او باشند. عمر نيز تأسى جست و پسر و غلامش را اجازه حضور داد. حسين مى خواست که عمر را به ياد سخنان پيامبر بياندازد و او را متوجه حق و حقيقت کند.

اين شايستگى و لياقت ويژه عباس است که بايد همنشين بهترى و شايسته ترين بندگان خدا باشد.

روز عاشورا هم با حضور عباس در برابر جبه دشمن همه ايمان دربرابر همه شرک ظاهر شد . پور حيدر و وارث پدر است مردى که امام حسين او را بازوى تواناى خويش مى داند.

دستاهاى بريده عباس وسيله شکوه زهرا ع و شفاعت مصائب حضرت صديقه بى شمار و سنگين است . او در عرصه محشر حاضر مى شود و شکوه مظلوميت هاى نور ديدگانش را به پيشگاه خداوند مى برد.

اما او دستهاى بريده ابالفضل را بر همه مظالم تقدم مى دارد و آنها را سند بزرگترين ظلمهاى بشر معرفى مى کند.

زهراء مرضيه دستهاى بريده را ذخيره کرده تا در روز قيامت وسيله شفاعت گناهکاران امت يعنى آنهايى که لياقت شفاعت دارند قرار دهد و بدينوسيله مردم درمانده اى که در هول و هراسند نجات دهد و آنها را مشمول الطاف بيکران الهى سازد .

جا دارد که ما هم با ششمين پيشواى جهان تشيع هم صدايش و به محضر والاى عباس که مظهر اين همه فضائل و کمالات است و در ميان صلحاء و شهداء و صديقين چنين عزت و عظمت و کرامتى کسب کرده ـ عرض کنيم:

لعن الله من جهل حقک واستخف بحرمتاک

خداوند لعنت کند کسى را که به حق جاهل شد و حرمت تو را خوار و خفيف ساخت.

اين دعا از معصوم است. معصوم گزاف نمى گويد حکيمانه است. تقاضايش در خور مقام والاى عباس است مى شود که امام عالى ترين مقام را که هيچ بيعت کنننده اى به آن نمى رسد و هيچ اطاعت کننده اى از مطيعان ولات امر آن ندارد براى عباس تقاضا کند و حال آنکه عباس را پايين تر باشد.

بدون شک ايمان و اخلاص مراتبى دارد هر کسى آگاهى و اعتقاد و تفکر و خضوعش مرتبه اى دارد عمل به مراتب ارزش عمل به نيت است عمل کيفيت مى خواهد نه کميت.

امام صادق در زيارت عباس فرمود:( و رفع ذکرک مى ) خداوند ياد تو را در عليين بالا برده است.

امام صادق فرمود:

همان مقرب والا مقامى است که عباس را ميزان جزا و در حتميت قضاء فوق همه انسانهاى تالى ائمه ع مى نگرد.

يکى از فضائل بزرگ و بيمانند عباس اين بود که برادران مادرى و پدرى خود را قبل از خود به جنگ فرستاد تا صحنه مرگ آنها را به چشم خود بنگرد و روح صافى خود را در کوره مصيبت صافى تر سازد ديگر از آنا همسر و فرزند اند و براى ايثار و فداکارى آماده تر بودند. سخنى که به نقل ارشاد مفيد به برادرانش عبدالله و جعفر و عثمان کرد چنين بود:

تقدموا حتى اراکم قد نصحتم الله و لرسوله فانه لاولو لکم

به پيش تازيد تا خلوص شما را در راه خدا و رسولش بنگرد زيرا شما را فرزندى نيست .

مقصود عباس اين بود که برادران را راهنمايى کند و اشتياق آنها را به سوى هدف و احد سوق دهد و آنها را به نيت خالص و صبر و پايدارى و ايثار و فداکارى رهنمون گردد.

امام صادق فرمود به حماد کوفى : که شنيده ام که مردم در نيمه ماه شعبان به زيارت قبر امام حسين و عزادارى و مداحى مى کنند گفت : همين طور است و فرمود:

الحمدالله الذى جعل فى يفدالنيا و يمد حفا و ويرثى لنا و جعل فى عدونا من يقح ما يضنعون

ستايش خداى را که در شيعيان ما کسانى قرار دارد که به سوى ما کوچ مى کنند ما را مدح و مرثيه مى کنند و در دشمنان ما کسانى قرار داد که کار آنها را تقبيح مى کنند.

اکنون دست تحريفگران و کتمان کنندگان زبانزد خاص و عام شده است.

ستاره اى بدرخشيد و ماه مجلس شد

دل رميده ما را انيس و مونس شد

ابوالفضل العَبّاس (عليه السلام)

خاندان حضرت عباس (ع):
در سال 26 هجري قمري، حضرت عباس (ع) پايه عرصه گيتي نهاد. مادر گراميش فاطمه، دخت حزام بن خالد بن ربيعه بن عامر كلبي و كنيه اش (ام البنين) بود.
چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود، كه اميرالمومنين از برادرش عقيل، كه به اصل و نسب قبايل آگاه بود، درخواست كرد زني را از دودماني شجاع براي او خواستگاري كند و عقيل، فاطمه كلابيه (ام البنين) را براي آن حضرت خواستگاري كرد و ازدواج صورت گرفت.
اميرالمومنين (ع) از اين بانوي گرامي، صاحب چهار پسر به نامهاي عباس، عثمان، جعفر و عبدالله شد.
عباس (ع) ازبرادران ديگرش بزرگتر بود و هر چهار برادر به امام خويش، حسين (ع) وفادار بودند و در روز عاشورا در راه آن امام جان خود را نثار كردند.
ارادت قلبي ام البنين (س) به خاندان پيامبر (ص) آنقدر بود كه امام حسين (ع) را از فرزندان خود بيشتر دوست مي داشت؛ بطوري كه وقتي به اين بانوي گرامي خبر شهادت چهار فرزندش را دادند فرمود: مرا از حال حسين (ع) باخبر سازيد و چون خبر شهادت امام حسين (ع) به او داده شد، فرمود رگهاي قلبم گسسته شد، اولادم و هر چه زير اين آسمان كبود است، فداي امام حسين (ع).
دوران كودكي حضرت ابوالفضل العباس (ع):
در روزهاى كودكى عباس، پدر گرانقدرش چون آيينه معرفت، ايمان، دانايى و كمال در مقابل او قرار داشت و گفتار الهى و رفتار آسمانى اش بر وى تاثير مى نهاد. او از دانش و بينش على(ع) بهره مى برد. حضرت در باره تكامل و پويايى فرزندش فرمود: ان ولدى العباس زق العلم زقا؛ همانا فرزندم عباس در كودكى علم آموخت و به سان نوزاد كبوتر، كه از مادرش آب و غذا مى گيرد، از من معارف فرا گرفت.
در آغازين روزهايى كه الفاظ بر زبان وى جارى شد، امام(ع) به فرزندش فرمود: بگو يك. عباس گفت: يك حضرت ادامه داد: بگو دو عباس خوددارى كرد و گفت: شرم مى كنم با زبانى كه خدا را به يگانگى خوانده  ام، دو بگويم.
پرورش در آغوش امامت و دامان عصمت، شالوده  اى پاك و مبارك براى ايام نوجوانى و جوانى عباس فراهم كرد تا در آينده نخل بلند قامت استقامت و سنگربان حماسه و مردانگى باشد. گاه كه على(ع) با نگاه بصيرت  آميز خود آينده عباس را نظاره مى كرد، با لبختدى رضايت  آميز، سرشك غم از ديدگان جارى مى كرد و چون همسر مهربانش از علت گريه مى پرسيد، مى فرمود: دستان عباس در راه يارى حسين(ع) قطع خواهد شد.
آنگاه از مقام و عظمت پور دلبندش نزد خداوند چنين خبر مى داد: پروردگار متعال دو بال به او خواهد داد تا به سان عمويش جعفر بن  ابى طالب در بهشت پرواز كند. محبت پدرى گاه على(ع) را بر آن مى داشت تا پاره پيكرش را ببوسد ، ببويد و با آداب و اخلاق اسلامى آشنا سازد. از اينرو لحظه اى عباس را از خود دور نمى ساخت. فرزند پاكدل على(ع) در مدت 14 سال و چهل و هفت روز، كه با پدر زيست، هميشه در حرب و محراب و غربت و وطن در كنار او حضور داشت.
در ايام دشوار خلافت، لحظه  اى از وى جدا نشد و آنگاه كه در سال 37 هجرى قمرى جنگ صفين پيش آمد، با آن كه حدود دوازده سال داشت، حماسه اى جاويد آفريد.
مقام علمي حضرت عباس (ع):
حضرت عباس (ع) در خانه اي زاده شد كه جايگاه دانش و حكمت بود. آن جناب از محضر اميرمومنان (ع) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) كسب فيض كردند و از مقام والاي علمي برخوردار شدند.
لذا از خاندان عصمت (ع) در مورد حضرت عباس (ع) نقل شده است كه فرموده اند: زق العلم زقا، يعني همان طور كه پرنده به جوجه خود مستقيماً غذا مي دهد، اهل بيت (ع) نيز مستقيماً به آن حضرت علوم و اسرار را آموختند.
علامه محقق، شيخ عبدالله ممقاني، در كتاب نفيس تنقيح المقال، در مورد مقام علمي و معنوي ايشان گفته است: آن جناب از فرزندان فقيه و دانشمندان ائمه (ع) و شخصيتي عادل، مورد اعتماد، با تقوا و پاك بود.
مقام حضرت عباس (ع) نزد ائمه (ع):
اگر بخواهيم مقام و منزلت حضرت عباس (ع) را از ديدگاه امامان معصوم (ع) دريابيم، كافي است به سخنان آن بزرگوار درباره حضرت عباس (ع) توجه كنيم.
در شب عاشورا، وقتي دشمن در مقابل كاروان امام حسين (ع) حاضر شد و درراس آنها عمربن سعد شروع به داد و فرياد كرد، امام حسين (ع) به حضرت عباس (ع) فرمود:‌ برادر جان، جانم به فدايت، سوار مركب شو و نزد اين قوم برو و از ايشان سوال كن كه به چه منظور آمده اند و چه مي خواهند.
در اين ماجرا دو نكته مهم وجود دارد يكي آنكه امام به حضرت عباس مي فرمايد: من فدايت شوم. اين عبارت دلالت بر عظمت شخصيت عباس (ع) دارد، زيرا امام معصوم العياذ بالله سخني بي مورد و گزاف نمي گويد و نكته دوم آنكه، حضرت به عنوان نماينده خود عباس (ع) را به اردوي دشمن مي فرستد.
روز عاشورا هنگامي كه حضرت عباس (ع) از ا سب بر روي زمين افتاد، امام حسين (ع) فرمودند:‌(الان انكسر ظهري و قلت حياتي) يعني (اكنون پشتم شكست و چاره ام كم شد). اين جمله بيانگر اهميت حضرت عباس (ع) ونقش او در پشتيباني از امام حسين (ع) است.
امام زمان (ع)، در قسمتي از زيارتنامه اي كه براي شهداي كربلا ايراد كردند، حضرت عباس (ع) را چنين مورد خطاب قرار مي دهند: السلام علي ابي الفضل العباس بن اميرالمومنين المواسي اخاه بنفسه، الاخذ لغده من امسه، الفادي له،‌الوافي الساعي اليه بمائه، المقطوعه يداه لعن الله قاتله يزيد بن الرقاد الجهني و حكيم بن طفيل الطائي.
امام زين العابدين (ع) به عبيدالله بن عباس بن علي بن ابي طالب (ع) نظر افكند و اشكش جاري شد. سپس فرمود:‌هيچ روزي بر رسول خدا (ع) سخت تر ازروز جنگ احد نبود، زيرا در آن روز عموي پيامبر، شير خدا و رسولش حمزه بن عبدالمطلب كشته شد و بعد از آن روز بر پيامبر هيچ روزي سخت از روز جنگ موته نبود، زيرا در آن روز پسر عموي پيامبر جعفر بن ابي طالب كشته شد سپس امام زين العابدين (ع) فرمود: هيچ روزي همچون روز مصيبت حضرت امام حسين (ع) نيست كه سي هزار تن در مقابل امام حسين (ع) ايستادند و مي پنداشتند، كه از امت اسلام هستند و هر يك از آنها مي خواستند از طريق ريختن خون امام حسين (ع) به نزد پروردگار مي انداخت و ايشان را موعظه مي فرمود و كار را تا آنجا كشاندند كه آن حضرت را از روي ظلم وجور و دشمني به شهادت رساندند.
آنگاه امام زين العابدين (ع) فرمود:‌ خداوند حضرت عباس (ع) را رحمت كند كه به حق ايثار كرد و امتحان شد و جان خود را فداي برادرش كرد تا آنكه دو دستش قطع شد. لذا خداوند عزوجل در عوض،‌ دو بال به او عطا كرد تا همراه ملائكه در بهشت پرواز كند، همان طور كه به جعفر بن ابي طالب (ع) هم دو بال عطا فرمود و به تحقيق، حضرت عباس (ع) نزد پروردگار مقام و منزلتي دارد كه روز قيامت همه شهدا به آن مقام و منزلت غبطه مي خورند.
ايثار و جانبازي، راز و رمز تعالي حضرت عباس (ع):
با توجه به رواياتي كه در شان حضرت عباس (ع) از ائمه عليهم السلام رسيده و در آن به ايثار و فداكاري در راه امام خويش تصريح شده است، به روشني، فضيلت و مقام آن بزرگوار آشكار مي شود. حضرت عباس (ع) فرزند كسي است كه آيه ( و من الناس يشري نفسه ابتغاء مرضات الله, بقره-207) در شانس نازل شد و از سلاله دودماني است كه اسوه ايثار و از خودگذشتگي بودند و سوره هل اتي، در شان ايثار ايشان نازل شده است.
فداكاري، ايثار و جانبازي در اسلام و مكتب اهل بيت عليهم السلام از جايگاه ويژه اي برخوردار است؛ به طوري كه اميرمومنان در جايي ايثار را برترين فضيلت اخلاقي مي داند.
در جايي ديگر، علي (ع) ايثار را بالاترين عبادت معرفي مي نمايد و در روايتي ديگر غايت و هدف تمام مكارم اخلاقي را ايثار و از خودگذشتگي مي داند.
علي (ع) در قسمتي از نامه خود به حارث همداني مي فرمايد: بدان كه برترين مومنان كسي است كه در گذشتن از جان و خانواده و مال خويش از ديگر مومنان برتر باشد.
حال در اينجا اين سوال مطرح مي شود كه، مگر ساير شهيدان از جان خود نگذشتند، پس چه چيزي حضرت عباس را از ساير شهيدان متمايز مي سازد؟
جواب اين است كه معرفت حضرت عباس (ع) از همه شهيدان والاتر و اطاعتش از امام خويش، كاملتر بود. براساس ديدگاه اسلام و مكتب اهل بيت (ع) آنچه اعمال نيك را از يكديگر متمايز مي سازد و ارزش اعمال را متفاوت مي كند، همان معرفت و بينش و نيت شخص است و كلام پيامبر اسلام (ص) كه فرمود:
(ضربه علي يوم الخندق افضل من عباده الثقلين) شايد ناظر به اين معنا باشد.
در ضمن رواياتي كه در مورد ثواب و عقاب عمل به صورتهاي گوناگون و متفاوت نقل شده، به اين دليل است كه ثواب يا عذاب يك عمل معين، با توجه به معرفت و نيت عامل آن متفاوت مي شود. به عنوان مثال، ثواب زيارت امام رضا (ع) در روايتهاي معتبر به صور متفاوت نقل شده است و در بعضي روايات تصريح شده كه اين تفاوت ثواب، به دليل تفاوت در معرفت اشخاص است.
آري حضرت عباس (ع) با كمال معرفت در راه دين و امام خويش جانبازي نمود و مراحل كمال و تعالي را طي كرد.
القاب تابناك حضرت ابوالفضل العباس (ع)
1. قمر بنى هاشم
بهره  مندى بسيار عباس از جمال و جلال و سيماى سپيد و زيبا و سيرت سبز و نورانى، زمينه  ساز اين لقب است.
2. باب الحوائج
كريمى از دودمان كريمان كه چون حاجتمندى سوى او روى كند، خواسته  هايش را برآورده مى سازد.
3. طيار
بيانگر مقام و عظمت  حضرت عباس(ع) در فضاى عالم قدس و بهشت جاودان است.
4. الشهيد
شهادت، كه نشان نمايان ابوالفضل(ع) است و در چهره حيات او درخشندگى بسيار دارد، زمينه  ساز اين لقب است.
5.سقا
دلاورى عباس در صحنه هاى حيرت  آور آب رسانى به تشنگان، سبب اين لقب شد.
6. عبد صالح
لقبى كه حضرت صادق(ع) در زيارت عموى گرانقدرش بدان اشاره دارد:
السلام عليك ايها العبد الصالح.? سلام بر تو، اى بنده صالح خدا.
7. سپه سالار
صاحب لواء يا سپه سالار لقب بزرگترين شخصيت نظامى است و عباس در روز عاشورا اين لقب را از آن خود ساخت.
8. پرچمدار و علمدار
يادآور دلاوى و حفظ لشكر در برابر دشمن است. علمدارى عباس(ع) اين لقب را برايش به ارمغان آورد.
9. ابوقربه (صاحب مشك)، عميد (ياور دين خدا)، سفير (نماينده حجت  خدا)، صابر (شكيبا)، محتسب (به حساب خدا گذارنده تلاشها)، مواسى (جانباز و مدافع حق)، مستعجل (تلاشگرى مهربان در برآوردن حاجات ديگران) و … از ديگر لقبهاى ابوالفضل است.
عباس بن على«ع»
فرزند امير المؤمنين،برادر سيد الشهدا،فرمانده و پرچمدار سپاه امام حسين«ع»در روز عاشورا .عباس در لغت،به معناى شير بيشه،شيرى كه شيران از او بگريزند است.(1)مادرش«فاطمه كلابيه»بود كه بعدها با كنيه«ام البنين»شهرت يافت.على«ع»پس ازشهادت فاطمه زهرا با ام البنين ازدواج كرد.عباس،ثمره اين ازدواج بود.ولادتش را در(2)شعبان سال 26 هجرى در مدينه نوشته اند و بزرگترين فرزند ام البنين بود و اين چهارفرزند رشيد،همه در كربلا در ركاب امام حسين«ع»به شهادت رسيدند.وقتى امير المؤمنين شهيد شد،عباس چهارده ساله بود و در كربلا 34 سال داشت.كنيه اش «ابو الفضل»و«ابو فاضل»بود و از معروفترين لقبهايش،قمر بنى هاشم،سقاء،صاحب لواء الحسين،علمدار،ابو القربه،عبد صالح،باب الحوايج و…است.
عباس با لبابه،دختر عبيد الله بن عباس(پسر عموى پدرش)ازدواج كرد و از اين ازدواج،دو پسر به نامهاى عبيد الله و فضل يافت.بعضى دو پسر ديگر براى او به نامهاى محمد و قاسم ذكر كرده اند.
آن حضرت،قامتى رشيد،چهره اى زيبا و شجاعتى كم نظير داشت و به خاطر سيماى جذابش او را«قمر بنى هاشم»مى گفتند.در حادثه كربلا،سمت پرچمدارى سپاه حسين«ع»و سقايى خيمه هاى اطفال و اهل بيت امام را داشت و در ركاب برادر،غير از تهيه آب،نگهبانى خيمه ها و امور مربوط به آسايش و امنيت خاندان حسين«ع»نير بر عهده او بود و تا زنده بود،دودمان امامت،آسايش و امنيت داشتند(3).
روز عاشورا،سه برادر ديگر عباس پيش از او به شهادت رسيدند.وقتى علمدار كربلا از امام حسين«ع»اذن ميدان طلبيد حضرت از او خواست كه براى كودكان تشنه و خيمه هاى بى آب،آب تهيه كند.ابو الفضل«ع»به فرات رفت و مشك آب را پر كرد و در بازگشت به خيمه ها با سپاه دشمن كه فرات را در محاصره داشتند درگير شد و دستهايش قطع گرديد و به شهادت رسيد.البته پيش از آن نيز چندين نوبت.همركاب با سيد الشهدا به ميدان رفته و با سپاه يزيد جنگيده بود .عباس،مظهر ايثار و وفادارى و گذشت بود.وقتى وارد فرات شد،با آنكه تشنه بود،اما بخاطر تشنگى برادرش حسين«ع»آب نخورد و خطاب به خويش چنين گفت:
يا نفس من بعد الحسين هونى
و بعده لا كنت ان تكونى
هذا الحسين وارد المنون
و تشربين بارد المعين
تالله ما هذا فعال دينى

و سوگند ياد كرد كه آب ننوشد.(4) وقتى دست راستش قطع شد،اين رجز را مى خواند :
و الله ان قطعتموا يمينى
انى احامى ابدا عن دينى
و عن امام صادق اليقين
نجل النبى الطاهر الأمين

و چون دست چپش قطع شد،چنين گفت:
يا نفس لا تخشى من الكفار
و ابشرى برحمة الجبار
مع النبى السيد المختار
قد قطعوا ببغيهم يسارى
فاصلهم يا رب حر النار
شهادت عباس،براى امام حسين بسيار ناگوار و شكننده بود.جمله پر سوز امام،وقتى كه به بالين عباس رسيد،اين بود:«الآن انكسر ظهرى و قلت حيلتى و شمت بى عدوى».(5) و پيكرش،كنار«نهر علقمه»ماند و سيد الشهدا به سوى خيمه آمد و شهادت او را به اهل بيت خبر داد.هنگام دفن شهداى كربلا نيز،در همان محل دفن شد.از اين رو امروز حرم ابا الفضل«ع»با حرم سيد الشهدا فاصله دارد.
مقام والاى عباس بن على«ع»بسيار است.تعابير بلندى كه در زيارتنامه اوست،گوياى آن است .اين زيارت كه از قول حضرت صادق«ع»روايت شده،از جمله چنين دارد:
«السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لأمير المؤمنين و الحسن و الحسين …
اشهد الله انك مضيت على ما مضى به البدريون و المجاهدون فى سبيل الله المناصحون فى جهاد اعدائه المبالغون فى نصرة اوليائه الذابون عن أحبائه…»(6) كه تأييد و تأكيدى بر مقام عبوديت و صلاح و طاعت او و نيز تداوم خط مجاهدان بدر و مبارزان با دشمن و ياوران اولياء خدا و مدافعان از دوستان خداست.امام سجاد«ع»نيز سيماى درخشان عباس بن على را اينگونه ترسيم فرموده است:«رحم الله عمى العباس فلقد آثر و ابلى و فدا اخاه بنفسه حتى قطعت يداه فابدله الله عز و جل بهما جناحين يطير بهما مع الملائكة فى الجنة كما جعل جعفر بن ابى طالب.و ان للعباس عند الله تبارك و تعالى منزلة يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة»(7).كه در آن نيز مقام ايثار،گذشت،فداكارى،جانبازى،قطع شدن دستانش و يافتن بال پرواز در بهشت،همبال با جعفر طيار و فرشتگان مطرح است و اينكه:عمويم عباس،نزد خداى متعال،مقامى دارد كه روز قيامت،همه شهيدان به آن غبطه مى خورند و رشك مى برند.
عباس يعنى تا شهادت يكه تازى                  عباس يعنى عشق،يعنى پاكبازى
عباس يعنى با شهيدان همنوازى                    عباس يعنى يك نيستان تكنوازى
عباس يعنى رنگ سرخ پرچم عشق         يعنى مسير سبز پر پيچ و خم عشق
جوشيدن بحر وفا،معناى عباس             لب تشنه رفتن تا خدا،معناى عباس(8)

در زيارت ناحيه مقدسه نيز از زبان حضرت مهدى«ع»به او اينگونه سلام داده شده است:«السلام على ابى الفضل العباس بن امير المؤمنين،المواسى اخاه بنفسه،الآخذ لغده من امسه،الفادى له،الواقى الساعى اليه بمائه،المقطوعة يداه…»(9).
كربلا كعبه عشق است و من اندر احرام               شد در اين قبله عشاق،دو تا تقصيرم
دست من خورد به آبى كه نصيب تو نشد              چشم من داد از آن آب روان تصويرم
بايد اين ديده و اين دست دهم قربانى               تا كه تكميل شود حج من و تقديرم(10)

پى نوشتها
1ـ لغت نامه دهخدا.
2ـ      اليوم نامت اعين بك لم تنم        و تسهدت اخرى فعز منامها
3ـ بحار الانوار،ج 45،ص .41
4ـ معالى السبطين،ج 1،ص 446.مقتل خوارزمى،ج 2،ص .30
5ـ مفاتيح الجنان،ص .435
6ـ سفينة البحار،ج 2،ص .155
7ـ خليل شفيعى.
8ـ بحار الأنوار،ج 45،ص .66
9ـ اى اشكها بريزيد،حسان،ص 210.درباره زندگى عباس بن على عليه السلام.ر.ك:«العباس بن على»،باقر شريف القرشى،214 صفحه،دار الكتاب الاسلامى.
10ـ انصار الحسين،ص 105،تنقيح المقال،مامقانى،ج 2،ص .133
منبع:جواد محدثى ؛فرهنگ عاشورا صفحه 293