قضاوت

نوشته‌ها

قضاوت های حضرت علی (ع)۱

اشاره:

علی بن ابی‌طالب بن عبدالمطلب بن‌ هاشم بن عبدمناف بن قصی بن کلاب، هاشمی قرشی، امام اول تمام شیعیان و خلیفه چهارم از خلفای راشدین از نظر اهل سنت است. پدر امام علی (علیه‌السّلام)، ابوطالب مردی سخاوتمند، عدالت‌مدار، مورد احترام قبایل عرب، عمو و حامی پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم) و از شخصیت‌های بزرگ قریش بود. او پس از سال‌ها حمایت از رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلّم)، در سال دهم بعثت، با ایمان از دنیا رفت. مادرش، فاطمه بنت اسد بن‌هاشم بن عبد مناف است. برادران وی طالب، عقیل، جعفر و خواهرانش هند یا‌ ام‌هانی، جمانه، ریطه یا‌ ام طالب و اسماء بودند.

۱- تفرقه بین گواهان و کشف جرم

دخترى بى گناه به نزد عمر آورده به زناى او گواهى دادند، و اینکه سرگذشت وى :
« در کودکى پدر و مادر را از دست داده مردى از او سرپرستى مى کرد، آن مرد مکرر به سفر مى رفت ، دختر بزرگ شده و به مرتبه زناشوئى رسید، همسر آن مرد مى ترسید شوهرش دختر را به عقد خود درآورد، از این رو حیله اى کرد و عده اى از زنان همسایه را به منزل خود فراخواند تا او را بگیرند و خود با انگشت ، بکارتش را برداشت .
شوهرش از سفر بازگشت ، زن به او گفت :« دخترک مرتکب فحشاء شده ، و زنان همسایه را که در ماجرایش شرکت داشتند جهت گواهى حاضر ساخت». مرد قصه را نزد عمر برد و مطرح نمود، عمر حکم نکرد و گفت :« برخیزید نزد على بن ابیطالب برویم . آنان برخاسته و همه با هم به محضر امیرالمومنین (علیه السلام) شرفیاب شدند و داستان را براى آن حضرت بیان داشتند.
امیرالمومنین( علیه السلام) به آن زن رو کرد و فرمود:« آیا بر ادعایت گواه دارى ؟»
گفت : « آرى ، بعضى از زنان همسایه شاهد من هستند، و آنان را حاضر ساخت ». آنگاه حضرت شمشیر را از غلاف بیرون کشید و در جلو خود قرار داد و فرمود: « تمام زنها را در حجره هایى جداگانه داخل کنند، و آنگاه زن آن مرد را فراخوانده بازجوئى کاملى از او به عمل آورد ولى او همچنان بر ادعاى خود ثابت بود، پس او را به اتاق سابقش برگرداند و یکى از گواهان را احضار کرد و خود، روى دو زانو نشست و به وى فرمود:« مرا مى شناسى ؟ من على بن ابیطالب هستم و این شمشیر را مى بینى شمشیر من است و زن آن مرد، بازگشت به حق نمود و او را امان دادم ، اکنون اگر راستش را نگویى تو را خواهم کشت .
زن بر خود لرزید و به عمر گفت :« اى خلیفه ! مرا امان ده ، الان حقیقت حال را مى گویم ».
امیرالمومنین (علیه السلام) به وى فرمود:« پس بگو».
زن گفت :« به خدا سوگند حقیقت ماجرا از این قرار است : چون زن آن مرد، زیبایى و جمال دختر را دید، ترسید شو هرش با او ازدواج نماید از این جهت ما را به منزل خود فراخواند و مقدارى شراب به او خورانید و ما او را گرفتیم و خود با انگشت بکارتش را برداشت ». در این موقع امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: « الله اکبر! من اولین کسى بودم پس از حضرت دانیال که بین شهود تفرقه انداخته از این راه حقیقت را کشف کردم »، و سپس بر تمام زنانى که تهمت به ناحق زده بودند حد افتراء جارى کرد، و زن را وادار نمود تا دیه بکارت دختر چهارصد درهم را به او بپردازد و دستور داد آن مرد، زن جنایتکار خود را طلاق گفته همان دختر را به همسرى بگیرد و آن حضرت (علیه السلام ) مهرش را از مال خود مرحمت فرمود.
پس از اتمام و فیصله قضیه ، عمر گفت : « یا اباالحسن ! قصه حضرت دانیال را براى ما بیان فرمایید».
امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود:«دانیال کودکى یتیم بود که پیرزنى از بنى اسرائیل عهده دار مخارج و احتیاجات او شده بود، و پادشاه آن وقت دو قاضى مخصوص داشت که آنها دوستى داشتند که او نیز نزد پادشاه مراوده مى نمود وى زنى داشت زیبا و خوش اندام ، روزى پادشاه براى انجام ماموریتى به مردى امین و درستکار محتاج گردید، قضیه را با آن دو قاضى در میان گذاشت و به آنان گفت : « مردى را که شایسته انجام این کار باشد پیدا کنید، آن دو قاضى همان دوست خود را به شاه معرفى نموده او را به حضورش آوردند، پادشاه آن مرد را براى انجام آن ماموریت موظف ساخت . آن شخص ‍ آماده سفر شد ولى پیوسته سفارش همسر خود را به آن قاضى نموده تا به او رسیدگى کنند. مرد به سفر رفت و آن دو قاضى به خانه دوست خود رفت و آمد مى کردند، و از برخورد زیاد با زن به او دلبسته شده تقاضاى خود را با وى در میان گذاشتند ولى با امتناع شدید آن زن مواجه شدند تا اینکه عاقبت به او گفتند: « اگر تسلیم نشوى تو را نزد پادشاه رسوا مى کنیم تا تو را سنگسار کند».
زن گفت : «هر چه مى خواهید بکنید».
آن دو قاضى تصمیم خود را عملى نموده نزد پادشاه بر زناى او گواهى دادند، پادشاه از شنیدن این خبر بسى اندوهگین گردید و از آن زن در شگفت شد و به آن دو قاضى گفت :« گواهى شما پذیرفته است ولى در این کار شتاب نکنید و پس ‍ از سه روز وى را سنگسار نمایید!»
در این سه روز منادى به دستور شاه در شهر ندا داد که : «اى مردم ! براى کشتن آن زن عابده که زنا داده حاضر شوید و آن دو قاضى هم بر آن گواهى داده اند».
مردم از شنیدن این خبر حرفها مى زدند، پادشاه به وزیر خود گفت :« آیا نمى توانى در این باره چاره بیندیشى ؟» گفت : « نه تا این که روز سوم ، وزیر براى تفریح از خانه بیرون شد، اتفاقا در بین راهش به کودکانى برهنه که سرگرم بازى بودند برخورد نموده به تماشاى آنان پرداخت ، و دانیال که کودکى خردسال میان آنان با ایشان بازى مى کرد، وزیر او را نمى شناخت . دانیال در صورت ظاهر به عنوان بازى ، ولى در حقیقت براى نمایاندن به وزیر، کودکان را در اطراف خود گرد آورد و به آنان گفت : «من پادشاه و دیگرى زن عابده ، و آن دو کودک نیز دو قاضى گواه باشند. و آنگاه مقدارى خاک جمع نمود و شمشیرى از نى به دست گرفت و به سایر کودکان گفت :« دست هر یک از این دو شاهد را بگیرید و در فلان مکان ببرید، و سپس یکى از آن دو را فراخوانده ، به او گفت : «حقیقت مطلب را بگو وگرنه تو را خواهم کشت ». (وزیر این جریانات را مرتب مى دید و مى شنید). آن شاهد گفت : «گواهى مى دهم که آن زن زنا داده است ».
دانیال گفت : «در چه وقت» ؟
گفت : «در فلان روز».
دانیال گفت : «این یکى را دور کنید. و دیگرى را بیاورید»، پس او را به جاى اولش برگردانده و دیگرى را آوردند.
دانیال به او گفت :« گواهى تو چیست» ؟
گفت :«گواهى مى دهم که آن زن زنا داده است» .
-« در چه وقت»؟
-«در فلان روز».
«با چه کسى» ؟
«با فلان ، پسر فلان» .
«در کجا»؟
«در فلان جا.»
و او برخلاف اولى گواهى داد. در این وقت دانیال فرمود:« الله اکبر! گواهى دروغ دادند. و آنگاه به یکى از کودکان دستور داد میان مردم ندا دهد که آن دو قاضى به زن پاکدامن تهمت زده اند و اینک براى اعدامشان حاضر شوید».
وزیر، تمام این ماجرا را شاهد و ناظر بود، پس بلادرنگ به نزد پادشاه آمد وآنچه را که دیده بود گفت .
پادشاه آن دو قاضى را احضار نموده به همان ترتیب از آنان بازجویى به عمل آورده و گواهیشان مختلف بود، پادشاه فرمان داد بین مردم ندا دهند که آن زن برى و پاکدامن است و آن دو قاضى به وى تهمت زده اند و سپس دستور داد آنان را دار زدند.
و نظیر همین خبر را کلینى (ره ) در کافى چنین نقل کرده : «در زمان خلافت امیرالمومنین (علیه السلام ) دو نفر با هم عقد برادرى بستند؛ یکى از آنان قبل از دیگرى از دنیا رحلت کرد و به دوست خود وصیت کرد که از یگانه دخترش نگهدارى کند، آن مرد دختر دوست خود را به خانه برد و از او مراقبت کامل مى نمود و مانند یکى از فرزندان خودش او را گرامى مى داشت ، اتفاقا براى آن مرد مسافرتى پیش آمده و به سفر رفت . و سفارش دختر را به همسر خود نمود. مرد سالیان درازى سفر ماند و در این مدت دختر بزرگ شده و بسیار زیبا بود، و آن مرد هم پیوسته در نامه هایش سفارش دختر را مى نمود، همسر مرد چون جمال و زیبایى دختر را دید ترسید که شوهرش از سفر برگشته با او ازدواج نماید از این جهت نیرنگى کرد و زنانى چند را به خانه خود فراخواند و آنان دختر را گرفته و خود با انگشت ، بکارتش را برداشت .
مرد از سفر برگشت و به منزل رسید، سپس دختر را به نزد خود فراخواند، ولى دختر در اثر جنایتى که آن زن بر او وارد ساخته بود از حضور به نزد مرد شرم مى کرد و چون مرد زیاد اصرار نمود زنش به او گفت : او را به حال خود بگذار که مرتکب گناهى بزرگ شده و بدین سبب خجالت مى کشد نزد تو بیاید؛ و به دخترک نسبت زنا داد.
مرد از شنیدن این خبر سخت ناراحت شده و با قیافه اى خشمناک به نزد دختر آمده به شدت او را سرزنش نمود و به وى گفت : «واى بر تو! آیا فراموش کردى آن محبتها و مهربانیهاى مرا؟! به خدا سوگند من تو را مانند خواهر و فرزند خود مى دانستم و تو نیز اگر خود را دختر من مى دانستى ، پس ‍ چرا مرتکب چنین کار خلافى شدى »؟
دختر گفت : «به خدا سوگند من هرگز زنایى نداده ام و همسرت به من تهمت مى زند و ماجراى زن را براى مرد بازگو کرد. مرد دست دختر و زن خود را گرفته به طرف خانه امیرالمومنین (علیه السلام) روانه گردید و ماجرا را براى آن حضرت (علیه السلام ) بیان داشت و زن نیز به جنایتى که مرتکب شده بود اعتراف کرد. اتفاقا امام حسن علیه السلام در محضر پدر بزرگوار خود نشسته بود، امیرالمومنین به او فرمود: بین آنان داورى کن !
آن حضرت (علیه السلام) گفت :« سزاى زن دوتاست ؛ یکى حد افتراء براى تهمتش و دیگرى دیه بکارت دختر».
امیرالمومنین( علیه السلام) فرمود: «درست گفتى…

علامه تستری

منبع: سایت تبیان

سیره قضایى حضرت مهدى (عج)

اشاره:

با بررسى و دقت در روایات حکومت جهانى امام مهدى(ع) در زمینه پیشرفت مسایل اقتصادى، فرهنگى و… در مى‏یابیم که با کاسته شدن از جرم و جنایت و با پیش‏رفت علوم و فنون دستگاه قضایى آخرین معصوم الهى از توانایى و قدرت فراوانى برخوردار است. این نوشتار جلوه‏اى از سیره قضایى آخرین حجت الهى را بیان مى‏کند. در این مقاله تلاش شده است؛ ترسیم چشم‏انداز آن حکومت، چراغى فراروى امروز افروخته گردد.

مقدمه

۱ـ براى مبارزه با فساد و تجاوز و ستم از یک سو، لازم است پایه‏هاى ایمان و اخلاق تقویت شود و از سوى دیگر، یک سیستم صحیح و نیرومند قضایى با هشیارى کامل و احاطه وسیع به وجود آید.

مسلّما پیشرفت کامل صنایع، وسایلى را در اختیار بشر مى‏گذارد که با آن به خوبى مى‏توان در مورد لزوم، حرکات همه مردم را تحت کنترل قرار داد و هر حرکت ناموزون و نابجایى را که به فساد و تجاوز منتهى مى‏شود، زیر نظر گرفت. علائم و آثارى را که مجرمان در محلّ جرم باقى مى‏گذارند مى‏توان شناسایى و از آن‏ها عکسبردارى کرد، صداى آن‏ها را ضبط نمود و آن‏ها را به خوبى تجزیه و تحلیل کرد. قرار گرفتن چنین ابزار پیشرفته‏اى در اختیار یک حکومت صالح، عامل مؤثرترى براى پیش‏گیرى از فساد و ستم است؛ به گونه‏اى که مى‏توان در صورت وقوع جرم یا تضییع حقى، حق را به صاحب آن رساند.

شکّى نیست که در عصر آن مصلح بزرگ جهان، آموزش‏هاى اخلاقى با وسایل ارتباط جمعى بسیار پیشرفته، آن چنان گسترش مى‏یابد که اکثریت مردم جهان را براى یک زندگى صحیح انسانى و آمیخته با پاکى و عدالت اجتماعى آماده مى‏سازد.

ولى از آن جا که انسان آزاد آفریده شده و در تصمیم‏ها و اعمال خویش از اصل جبر پیروى نمى‏کند، خواه ناخواه افرادى ـ هر چند انگشت شمار ـ در هر اجتماع صالحى ممکن است پیدا شوند که از آزادى خود سوء استفاده کنند و از آن براى وصول به مقاصد شوم خود بهره گیرند. به همین دلیل جامعه باید به یک دستگاه قضایى سالم و کاملاً آگاه و مسلّط مجهّز باشد تا حقوق مردم به آن‏ها برگردانده شود و ستمگر به جزاى خود برسد.

۲ـ با دقت در جرائم و جنایات و مفاسد اجتماعى راه‏هاى پیش‏گیرى از آن‏ها، روشن مى‏شود که: اولاً، با اجراى عدالت اجتماعى و تقسیم عادلانه ثروت، ریشه بسیارى از مفاسد اجتماعى که از کشمکش بر سراندوختن ثروت و استثمار طبقات ضعیف، حیله و تزویر و انواع تقلّب‏ها، دروغ، خیانت و جنایت براى در آمد بیشتر سرچشمه مى‏گیرد، برچیده مى‏شود. مفاسدى که شاید رقم بیشترى از فساد و ظلم در هر جامعه‏اى را تشکیل مى‏دهد. این

مفاسد به عنوان سرچشمه و ریشه بسیارى از جرایم و جنایات مطرحند که با از میان رفتن ریشه اصلى، شاخ و برگ‏ها خود به خود مى‏خشکند.

ثانیا: آموزش و تربیت صحیح اثر عمیقى در بهبود مبارزه با فساد و تجاوز و انحرافات اجتماعى و اخلاقى دارد؛ یکى از علل مهمّ توسعه فساد در جوامع کنونى این است که نه تنها از وسایل ارتباط جمعى براى آموزش صحیح استفاده نمى‏شود، بلکه بیش‏تر آن‏ها در خدمت کثیف‏ترین و زشت‏ترین برنامه‏هاى استعمارى فاسد قرار دارد. برنامه‏هایى که شب و روز از طریق ارایه فیلم‏هاى بدآموز و داستان‏ها و برنامه‏هاى گمراه کننده و حتّى اخبار دروغ و نادرستى که در خدمت مصالح استعمار جهانى است، به ظلم، تبعیض و فساد خدمت مى‏کنند.

البته این موارد نیز از جهتى ریشه اقتصادى دارد و براى تحذیر مغزها و به ابتذال کشاندن مفاهیم سازنده و نابود کردن نیروهاى فعّال و بیدار هر جامعه، براى بهره‏گیرى بیشتر غول‏هاى استعمار اقتصادى حرکت مى‏کند، بدون آن که با مانع مهمّى روبرو شوند. هرگاه این وضع دگرگون شود، به طور قطع در مدت کوتاهى قسمت مهمّى از مفاسد اجتماعى از بین خواهد رفت. این کار تنها از یک حکومت صالح و سالم جهانى بر مى‏آید. حکومتى که در مسیر منافع توده‏هاى جهان ـ و نه استثمارگران ـ براى ساختن جهانى آباد و آزاد و مملوّ از صلح و عدالت و ایمان حرکت مى‏کند.

ثالثا: وجود یک دستگاه قضایى بیدار و آگاه با ابراز مراقبت دقیق که نه مجرمان بتوانند از چنگ آن فرار کنند و نه ستمگران از عدالت سر باز زنند، نیز عامل مؤثرى در کاهش میزان فساد، گناه و سرپیچى از قانون است.

اگر این سه جنبه دست به دست هم دهند، تأثیر آن فوق‏العاده زیاد خواهد بود.

از مجموع احادیث مربوط به دوران حکومت مهدى(عج) استفاده مى‏شود که او از تمام این سه عامل بازدارنده، در عصر انقلابش بهره مى‏گیرد؛ به گونه‏اى که ضرب المثل معروفى که مى‏گوید: «زمانى فرا مى‏رسد که گرگ و میش در کنار هم آب مى‏خورند» تحقق مى‏یابد.

مسلّما گرگ‏هاى بیابان تغییر ماهیت نمى‏دهند و لزومى هم ندارد که چنین شود، میش‏ها هم از حالت کنونى در نمى‏آیند، بلکه این جمله اشاره دارد به برقرارى عدالت در جهان و تغییر روش گرگ صفتان خونخوار. که در سازش با حکومت‏هاى جبّار، قرن‏ها به خوردن خون قشرهاى مستضعف جامعه انسانى مشغول بودند.(۱)

۳ـ آگاهى به روش داورى و سیره قضایى امام محمّدمهدى(عج) تنها با بررسى روایات وارده در این باب میسر است؛ چرا که عقل را در این نوع مسایل راهى نیست تا با بررسى عقلانى به حقیقت آن آگاه شویم. بنابراین، در این مقاله نخست روایات مربوطه را (تا جایى که به آن‏ها دست یافته‏ایم) ذکر نموده و سپس با دقت و کاوش در آن‏ها به شیوه قضایى امام(ع) آگاهى پیدا مى‏کنیم:

روایات

روایات وارده در رابطه با روش داورى آن حضرت و امور مربوطه به داورى بسیار است که ما به بخشى از آن‏ها اشاره مى‏کنیم:

۱ـ قالَ الصّادِق(ع):

اذا قامَ القائِمُ حَکَمَ بِالعَدلَ وَارتَفَعَ فى اَیامِهِ الجَورُ وَاَمَنَت بِهِ السُّبُلُ وَاَخرَجَتِ الأَرضُ بَرَکاتِها وَرَدَّ کُلَّ حَقٍّ اِلى اَهلِهِ… وَحَکَمَ بَینَ النّاسِ بِحُکمِ داوُد وَحُکْمِ مُحَمَّدٍ…(۲)

وقتى که قائم قیام کند، داورى را بر اساس عدالت قرار مى‏دهد و ظلم و جور در دوران او برچیده مى‏شود و جاده‏ها در پرتو وجودش امن و امان مى‏گردد و زمین برکاتش را خارج مى‏سازد و حق هر کس را به او بر مى‏گرداند، و در بین مردم همانند داود و محمد(ص) داورى مى‏کند…

۲ـ جابر از امام باقر(ع) نقل مى‏کند که فرمود:

اِنَّما سُمِّىَ المَهدِىُّ لاِءنَّهُ یهدى اِلى اَمرٍ خَفىٍّ حَتّى اَنَّهُ یبعَثُ اِلى رَجُلٍ لایعلَمُ النّاسُ لَهُ ذَنبٌ فَیقتُلُهُ حَتّى اَنَّ اَحَدَکُمْ یتَکَلَّمَ فى بَیتِهِ فَیخافُ اَنْ یشهَدَ عَلَیه الجدارُ(۳)

حضرت امامِ عصر، به این جهت مهدى نامیده شده است که به امور مخفى و پنهان هدایت مى‏شود، تا جایى که گاه به سراغ مردى مى‏فرستد (و او را) به قتل مى‏رساند که مردم او را بى‏گناه مى‏دانند، (زیرا از گناه پنهانى او همانند قتل نفس که موجب قصاص است، آگاه مى‏باشد تا آن جا که بعضى‏ها هنگامى که در خانه خود سخن مى‏گویند، مى‏ترسند دیوار بر ضد آن‏ها شهادت دهد (و از کارهاى خلاف و توطئه آنان امام را با خبر سازد).

۳ـ قالَ ابوعَبدِاللّه(ع):

اِنَّهُ اِذا تَناهَتِ الأمُورُ اِلى صاحِبِ هَذَا الامر رَفَعَ اللّه تَبارَکَ و تَعالى لَهُ کُلَّ مُنْخَفَضٍ مِنَ الأَرضِ وَخَفَّضَ لَهُ کُلَّ مُرتَفَعٍ حَتّى تَکُونَ الدُّنیا عِندَهُ بِمَنزِلَهِ راحَتِهِ فَاَیکُمْ لَو کانَتْ فى راحَتِهِ شَعرَهٌ لَمْ یبصُرها(۴)

وقتى کارها به صاحب اصلى ولایت رسید خداوند بزرگ هر نقطه فرورفته‏اى از زمین را براى او مرتفع و هر نقطه مرتفعى را پایین مى‏آورد؛ آن چنان که تمام دنیا نزد او همانند کف دستش خواهد بود. کدام یک از شما اگر در کف دستش مویى باشد آن را نمى‏بیند؟

۴ـ امام صادق و امام کاظم۸ فرمودند:

لَوْقَد قامَ القائمُ لَحَکَمَ بِثَلاثٍ لَم یحکُمْ بِها اَحَدٌ قَبلَهُ: یقتُلُ الشَّیخَ الزّانى وَیقتُلُ مانِعَ الزَّکاتِ وَیوَرِّثُ الأَخُ اَخاهُ فِى الأَظِلَّهِ(۵)

هرگاه قائم قیام کند، سه حکم خواهد کرد که احدى پیش از او نکرده است و آن‏ها عبارتند از:

پیر زناکار و مانع الزکات را مى‏کشد و به برادرانى که در عالم اشباه و ارواح (عالم ذر) برادر بودند (نه برادر صلبى) ارث مى‏دهد.

۵ـ در روایات بسیارى وارد شده است که امام مهدى ذریه‏ها و نواده‏هاى قاتلان سیدالشهداء را به خاطر رضایت به کار پدران مى‏کشد. امام صادق(ع) مى‏فرماید: «اِذا خَرَجَ القائِمُ قَتَلَ ذرارى قَتَلَهِ الحُسین(ع) بِفِعالِ آبائِها…»(۶)

۶ـ یکى از کارهاى آن حضرت اجراى حدود بر مردگان است؛ یعنى حکم حضرت این است که اگر کسى حدى بر عهده داشت و حد اجرا نشده بود، در هنگام ظهور و رجعت آنان، حد را جارى مى‏کند، چنان که درباره حُمیراء چنین مى‏کند به خاطر افترایى که به امّ ابراهیم زوجه صالحه رسول خدا(ص) زده بود. امام باقر فرمود:

اَما لَو قامَ قائِمُنا لَقَدْ رُدَّت اِلیهِ الحُمیراء حَتّى یجَلِّد الحَدّ وَحَتّى ینتَقِمَ لاِنتیه مُحَمَّدٍ فاطِمَه(س)، مِنها، قُلتُ: جُعِلتُ فَداک وَلِمَ یجَلِّدُها الحَدَّ؟ قالَ: لِفریتَها عَلى اُمِّ ابراهیم، قُلتُ: فکیفَ اَخَّرَهُ اللّه لِلقائِمِ(ع)؟ فقالَ لَهُ اِنَّ اللّه تبارک و تعالى بَعَثَ مُحمّدً(ص) رَحمَهً وَبَعَثَ القائِمَ نِقمَهً.(۷)

آگاه باشید اگر قائم ما قیام کند، حمیراء براى او برگردانده خواهد شد تا اینکه او را تازیانه حد زند و براى فاطمه دختر پیامبر از او انتقام بگیرد. راوى مى‏گوید عرض کردم فداى تو شوم، تازیانه حد براى چه؟ فرمود: براى افترایى که بر مادر ابراهیم فرزند پیامبر زد. گفتم: پس چرا حد او تا قیام قائم به تأخیر افتاده است؟ فرمود: براى این که خداوند محمّد را رحمت فرستاده و قائم را نقمت.

۷ـ عَن اَبان قالَ: سَمِعتُ اَبا عَبدِاللّه(ع) یقُولُ:

لایذهَبُ الدُّنیا حَتّى یخرُجَ رَجُلٌ مِنّى یحکُمُ بِحُکومَهِ آلِ داوُد لایسأَلُ عَن بَینهٍ، یعطى کُلَّ نَفسٍ حُکمَها.(۸)

ابان مى‏گوید: از امام صادق(ع) شنیدم که مى‏فرمود: دنیا به پایان نمى‏رسد تا این که مردى از تبار من قیام کند و در حکومت خود به حکم آل داود حکم نماید. از کسى مطالبه بینه و شاهد نکند و هر کسى را به حکم واقعى او محکوم نماید.

۸ـ امام صادق(ع) فرمود:

اِذا قامَ قائمٌ آلِ محمّدٍ حَکَمَ بِحکمِ داوُد وَسُلَیمان لایسئَلُ النّاسَ بَینهً.(۹)

وقتى قائم آل محمد قیام کند به حکم داود و سلیمان حکم مى‏کند و از مردم گواه نمى‏خواهد.

۹ـ قالَ اَبوعَبدِاللّه(ع):

اِذا قامَ القائمُ(ع) لم یقُم بَینَ یدیهِ اَحَدٌ مِن خَلْقِ الرَّحمنِ اِلاّ عَرَفَهُ صالِحُ هُوَ اَمْ طالِحٌ؟ اَلا وَفیه آیهٌ لِلمُتوَسّمینَ وَهِىَ السَّبیلُ المُقیمُ.(۱۰)

هرگاه قائم قیام کند احدى از خلق خدا در پیش او نایستد مگر این که آن حضرت، او را بشناسد که صالح است یا طالح، آگاه باشید که در شأن او است آیه «اِنَّ فى ذالِک لاَیاتٍ للمتوسّمینَ».

و در حدیث دیگر فرمود:

لَو قامَ قائمُنا اَعطاهُ اللّهُ السّیماءَ فَیأمَرَ بِالکافِرِ فَیؤخَذُ بِنواصیهِمْ وَاَقدامِهِم ثُمَّ یخبِطُ بِالسَّیفِ خبطا.(۱۱)

چون قائم ما قیام کند، خداوند علم سیما به او عطا کند، پس امر مى‏کند بر کافر، پس موهاى پیشانیشان را مى‏گیرند و به پاهاى ایشان مى‏چسبند و مى‏کشانند به سوى شمشیر و شمشیر را در میان ایشان مى‏نهد.

۱۰ـ در حدیثى امام صادق(ع) فرمود:

اِنَّ قائِمَنا اِذا قامَ مَدَّاللّهُ لِشیعَتِنا فى اَسماعِهِم وَابصارِهِم حَتّى لایکُونَ بَینَهُم وَبینَ القائِمِ بَریدٌ یکَلِّمُهُم فَیسمَعُونَ وَینظُرونَ اِلَیهِ وَهُوَ فى مکانِهِ.(۱۲)

هنگامى که قائم ما قیام کند خداوند آن چنان گوش و چشم شیعیان ما را تقویت مى‏کند که میان آن‏ها و قائم (رهبر و پیشوایشان) نامه‏رسان نخواهد بود. با آن‏ها سخن مى‏گوید سخنش را مى‏شنوند و او را مى‏بینند؛ در حالى که او در مکان خویش است (و آن‏ها در نقاط دیگر دنیا).

یعنى وسایل انتقال صدا و تصویر، به طور همگانى و آسان در اختیار همه پیروان او قرار دارد؛ آن چنان که در عصر حکومت او اداره پست چیز زایدى محسوب مى‏گردد. بنابراین، همه برنامه‏ها با سیستم «شهود و حضور» اجراء مى‏شود؛ در چنین حالتى هیچ امرى از حاکم آن زمان مخفى نخواهد بود هر چند براى دیگران مخفى باشد. امام به طور طبیعى (با قطع نظر از علم غیب) بر همه چیز آگاه است و همانند داود و سلیمان، بر اساس علمش داورى مى‏نماید.

۱۱ـ عَن اَبى عبدِاللّه(ع) قالَ:

اِذا قامَ قائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ حَکَمَ بَینَ النّاسِ بِحُکمِ داوُد لایحتاجُ اِلى بَینَهٍ، یلهِمُهُ اللّهُ تَعالى فَیحکُمُ بِعِلمِهِ وَیخبِرُ کُلَّ قَومٍ بِما استَبطَنوهُ، وَیعرِفَ وَلِیهُ مِنْ عَدُوّهِ بِالتِّوَسّمِ، قالَ اللّهُ سُبحانَه اِنّ فى ذالِکَ لاَیاتٍ لِلمُتَوَسّمینَ وَاِنَّها لِسَبیلٍ مُقیمٍ.(۱۳)

امام صادق(ع) فرمود:

هرگاه قائم آل محمد قیام کند، میان مردم به حکم داود حکم مى‏کند و در حکمش نیاز به بینه و گواه ندارد. خداوند بزرگ به او الهام مى‏کند، پس به علم خود حکم مى‏کند.

و هر قومى را به آن چه پنهان کرده‏اند آگاه مى‏کند. دوست خود را از دشمن با توسّم مى‏شناسد (یعنى بافر است و نگاه از سیما تشخیص مى‏دهد). این است که خداى سبحان فرمود: «اِنّ فى ذالِکَ لاَیاتٍ للمُتَوَسِّمینَ».

۱۲ـ عَن اِبنِ تَغلِب قالَ: قالَ لى اَبوعَبدِاللّه(ع):

دَمانِ فِى الأِسلامِ حَلالٌ مِنَ اللّه لایقضى فیهما اَحَدٌ حَتّى یبعَثَ اللّهُ قائِمنا اهلَ البیتِ، فَاِذا بَعَثَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ قائمنا اَهلَ البیتٍ حَکَمَ فیهما بِحُکمِ اللّهِ لایریدُ عَلَیهِما بَینَهٌ: الزّانِى المُحصِن یرجُمُهُ وَمانِعُ الزّکاتِ یضرِبُ عُنُقَه.(۱۴)

ابان بن تغلب گفت: امام صادق(ع) براى من چنین فرمود: دو خون است که در اسلام از خداوند حلال شناخته شده است، ولکن هیچ کس در آن دو خون حکم نکند، تا این که خداى عزیز و بزرگ قائم اهلبیت را بر انگیزاند، پس او به دستور خدا در [باره] آن دو، حکم کند و دراین رابطه از کسى بینه و گواه نطلبد (یعنى به علم خود عمل کند) زنا کننده محض را سنگسار کند و مانع زکات را گردن زند.

۱۳ـ قالَ اَبُوجَعفَر(ع):

یقُومُ القائِمُ بِأَمرٍ جَدیدٍ، وَکِتابٍ جَدیدٍ، وَقَضاءٍ جَدیدٍ.(۱۵)

امام باقر(ع) فرمود: قائم امام مهدى قیام مى‏کند به امر جدید و کتاب جدید و داورى جدید که بر عرب بسیار سختگیر است.

۱۴ـ عَنْ اَبى جعَفَر(ع) قالَ:

یقضِى القائِمُ بِقَضایا ینکِرُها بَعَضُ اَصحابِهِ مِمَّن قَدْ ضَرَبَ قُدّامَهُ بِالسَّیفِ وَهُوَ قَضاءُ آدَمَ(ع) فَیقَدِّمُهُمْ فَیضرِبُ اَعناقَهُمْ، ثُمَّ یقضِى الثّانِیهَ فَینکِرُها قَوْمٌ آخَروُنَ مِمَّنْ قَدْ ضَرَبَ قُدامَهُ بِالسَّیفِ وَهُوَ قَضاءُ داوُد(ع)فَیقَدِّمُهُمْ فیضربُ اَعناقَهُمْ ثُمَّ یقضِى الثّالِثَهَ فَینکِرُها قَومٌ آخَروُنَ مِمَّن قَدْ ضَرَبَ قُدّامَهُ بِالسَّیفِ وَهُوَ قَضاءُ اِبراهیم فَیقَدِّمُهُمْ فَیضرِبُ اَعناقَهُم، ثُمَّ یقضى الرّابِعَهَ وَهُوَ قَضاءُ مُحمَّدٍ(ص) فَلا ینکِرُها اَحَدٌ عَلَیه.(۱۶)

امام باقر(ع) فرمود:

قائم به گونه‏اى قضاوت مى‏کند که بعضى از اصحاب او همان‏هایى که در جلو او شمشیر زده‏اند، آن قضاوت‏ها را نادرست مى‏شمارند و مورد انکار قرار مى‏دهند. و آن قضاوت آدم(ع) است؛ پس گردن آنان را مى‏زند. باز در مرتبه دیگر قضاوت مى‏کند به قضاوت‏هایى که آن را جمع دیگر از کسانى که در جلو حضرت شمشیر زده‏اند انکار مى‏کنند و آن را منکر مى‏شمارند، و آن قضاوت داود(ع) است؛ پس گردن ایشان را هم مى‏زند.

بار سوم به قضایاى دیگرى به سبک و روش ابراهیم(ع) قضاوت مى‏کند؛ این بار نیز جمعى دیگر از کسانى که در جلو او شمشیر زده‏اند (آن را) نادرست (و خلاف شرع) مى‏شمارند و بر وى انکار مى‏کنند، پس گردن ایشان را نیز مى‏زند.

بار چهارم به قضاوت‏هاى محمد(ص) قضاوت مى‏کند، هیچ کس بر وى انکار نمى‏کند.

۱۵ـ در حدیثى از امام صادق(ع) مى‏خوانیم:

اِذا قامَ القائِمُ بَعَثَ فى اَقالیمِ الأَرضِ فى کُلّ اِقلیمٍ رَجُلاً یقُولُ عَهدَکَ فى کَفِّکَ فَاِذا وَرَدَ عَلَیکَ مالا تَفهَمُهُ وَلاتَعرِفُ القَضاءَ فیهِ، فَانظُر اِلى کَفِّکَ وَاعمَل بِما فیها.(۱۷)

هرگاه قائم قیام کند، در هر اقلیمى از اقالیم زمین مردى را بفرستد و بگوید عهد تو در کف دست تو است، هرگاه بر تو وارد شود [کسى و تو] چیزى را نفهمى و قضاوت آن را ندانى، به کف [دست] خود نظر کن و به آن چه در وى است عمل نما.

۱۶ـ قالَ الباقِرُ(ع): …ثُمَّ یرجِعُ اِلَى الکُوفَه فَیبْعَثُ الثَلاثَ مِأهَ وَالبَضْعَهَ عَشَرَ رَجُلاً اِلَى الأفاقِ کُلِّها فَیمْسَحُ بَینَ اَکتافِهِم وَعَلى صُدوُرِهِم فَلا یتَعایونَ فى قَضاءٍ…(۱۸)

امام باقر(ع) فرمود: پس از آن که امام(ع) به کوفه بازگشت و در آن جا مستقر شد، بیش از سیصد و ده نفر را به اطراف عالم (براى حکمروانى و اجراى احکام الهى) مى‏فرستد و در هنگام فرستادنِ آن‏ها، شانه‏ها و سینه‏هاى آن‏ها را با دست مبارک مسح مى‏کند.

پس آنان در هیچ حکمى و قضایى عاجز نمى‏مانند (قضا و داورى در هر امر مشکلى براى آنان آسان خواهد بود).

۱۷ـ عَن اَبى جَعفَر(ع) قالَ فى حَدیثٍ:

… فَاِنَّما سُمِّىَ المَهدىُّ لاِءَنَّهُ یهدى بِاَمرٍ خَفِىٍّ یستَخرِجُ التَّوراهَ وَسایرَ کُتُب اللّهِ مِنْ غارٍ بِأنطاکیه فَیحکُمُ بین اَهلِ التَّوراتِ بِالتَّوراتِ، وَبین اَهلُ الأنجیلٍ بِالأِنجیلِ، وَبَینَ اَهلِ الزَّبُورِ بِالزَّبُورِ، وَبَینَ اَهلِ الفُرقانِ بِالفُرقانِ…(۱۹)

در حدیثى از امام باقر(ع) مى‏خوانیم که فرمود: علت نام‏گذارى او (امام دوازدهم) به مهدى، این است که خدا او را به امور مخفى هدایت کرده است. از جمله این که تورات و دیگر کتاب‏هاى آسمانى را از غارى در انطاکیه خارج مى‏سازد و میان پیروان تورات به تورات و پیروان انجیل به انجیل و پیروان زبور به زبور و پیروان قرآن به قرآن، قضاوت و داورى مى‏کند.

۱۸ـ عَنِ الصّادِقِ(ع) قالَ:

… اَما وَاللّهِ لَیدخِلَنَّ عَلَیهِمْ عَدْلَهُ جَوفَ بُیوتِهِمَ کَما یدخُلُ الحَرُّ وَالقَرُّ.(۲۰)

آگاه باشید، قسم به خدا مهدى عدالت را وارد خانه‏ها مى‏کند؛ هم‏چنان‏که سرما و گرما وارد خانه‏ها مى‏شود (یعنى دادگرى او همه جا را فرا مى‏گیرد)

بررسى

از کنکاش در روایات بالا مطالب ذیل به دست مى‏آید:

۱ـ عدالت از اصول مهم و از تعالیم اساسى و اهداف بزرگ اسلام است. تعالیمى که قرآن مجید و احادیث معتبر، با تأکید و صراحت همکاران به اجراى آن در تمام زمینه‏هاى زندگى به آن مأمور متعهد ساخته است. پیامبران الهى همگان در مأموریت آسمانى خود، خواهان برپا داشتن عدل در بین تمام انسان‏هاى جهان بوده‏اند و مى‏خواستند مردم را به گونه‏اى تربیت کنند که آنان خود قسط و عدل را بپا دارند، ولى هیچ یک از انبیا و اولیاى الهى در این مأموریت خطیر، به طور کامل موفق نبودند.

تنها کسى که مى‏تواند با موفقیت تمام عدالت را برقرار کند، امام مهدى(ع) است؛ تا جایى که جمله «یملأ اللّهُ الأَرضَ قِسطا وَعَدلاً» براى تأکید این حقیقت در بسیارى از روایات آمده است. در احادیث فوق نیز، با صراحت به فراگیر شدن عدل در عصر ظهور اشاره شده است.

اجراى عدالت در زمان آن حضرت منحصر به روابط اجتماعى منحصر نیست؛ بلکه اصول عدالت در تمام زمینه‏هاى کلى و جزیى به طور شگفت آورى اجرا مى‏شود. در حدیث آمده است که وقتى مهدى بیاید نه تنها جوامع بشرى و آبادى‏ها، بلکه همه زمین را پر از عدل و داد نماید؛ تا جایى که قطره‏اى آب، از چشمه‏سارى به هدر نرود و میوه‏اى از درختى به ستم یا اسراف چیده نشود. او همه مکان‏ها و همه زمان‏ها را پر از عدالت کند؛ آبادى‏ها، هامون‏ها، دشت‏ها، درّه‏ها، جنگل‏ها، کوهساران، بامدادان و غروب‏ها و… را.(۲۱) و چنان که در حدیث ۱۸ اشاره شد، عدل و داد همانند سرما و گرما وارد خانه‏ها مى‏شود؛ یعنى همان‏گونه که گرما و سرما خود به خود، وارد خانه‏ها مى‏شود و همه جاى آن را پر مى‏کند و روى همه چیز اثر مى‏گذارد، امام مهدى نیز دادگرى و عدل خویش را، این چنین به درون زندگى‏ها مى‏برد و نفوذ مى‏دهد و مى‏گستراند. همه چیز در عدل و داد فرو مى‏رود و جوهر عدل و داد مى‏پذیرد.

مى‏گویند در حکومت حضرت مهدى سخن‏گویان نخستین مرحله دولت او در مکه فریاد مى‏زنند: «هر کس نماز فریضه خود را در کنار حجرالأسود و محل طواف خوانده است و مى‏خواهد نافله بخواند، به کنارى رود و آن کس که مى‏خواهد نماز واجب خود را بخواند، بیاید و بخواند تا حق کسى ضایع نشود.(۲۲) یعنى تا این حد حقوق مردم مراعات مى‏شود. بنابراین، در داورى و حکومت او به اندازه سوزنى به کسى ستم نمى‏شود و هر کس به حق خود مى‏رسد.

۲ـ طبق حدیث شماره ۱، ۷، ۸، ۱۱ و ۱۴ امام مهدى(عج) هم بر اساس حکم داود و سلیمان حکم مى‏کند (یعنى بر اساس علم خود قضاوت مى‏کند و از مدّعى بنیه و از منکر سوگند مطالبه نمى‏کند) و هم بر اساس حکم محمد(ص) که بر اساس بنیه و قسم است، داورى مى‏کند؛ یعنى او هم به قواعد دادرسى اسلامى هم‏چون اقرار، گواهى گواهان و سوگند منکر و هم از روش‏هاى روانى و علمى براى کشف مجرمان اصلى بهره مى‏برد.

۳ـ بر اساس حدیث شماره ۲ و ۳، در عصر ظهور، با پیشرفت علوم، فناورى و تکنیک و صنعت، وسایل کشف جرم آن قدر کامل مى‏شود که کمتر مجرمى مى‏تواند ردپایى که با آن شناخته شود از خود به جا نگذارد. به دلیل مراقبت شدیدى که در عصر حکومت او اعمال مى‏شود، مجرمان در خانه خود نیز در امان نیستند؛ چرا که ممکن است با وسایل پیشرفته تحت کنترل باشند. حتى ممکن است امواج صوتى آن‏ها از پشت دیوار قابل کنترل باشند.

این خود اشاره دیگرى به گستردگى ابعاد مبارزه با فساد در عصر حکومت او است و نیز معلوم مى‏شود که لازم نیست امام در تمام موارد قضا، نه علم غیب خود استفاده کند، بلکه در بسیارى از موارد داورى حضرت بر اساس علمى است که از راه‏هاى عادى آن عصر به دست آمده است.

بدیهى است بدون چنین سلطه اطلاعاتى بر تمام جهان، تشکیل حکومت واحد جهانى و برقرارى صلح و امنیت و عدالت، به طور همه جانبه دور از دست‏رس نخواهد بود. چنان‏که از حدیث شماره ۳ استفاده مى‏شود؛ در عصر حکومت امام مهدى(عج) یک سیستم نیرومند و مجهز براى انتقال تصویرها به وجود مى‏آید که شاید تصور آن هم براى ما مشکل باشد.

با کمک این فناورى جهان براى او مثل کف دست خواهد بود؛ نه موانع مرتفع و نه گودى زمین‏ها، هیچ کدام مانع از دیدن موجودات روى زمین نخواهد شد. معلوم است کسى که چنین امکاناتى در اختیار دارد، براى داورى خود به اقرار یا گواهى گواهان یا سوگند منکر نیاز نخواهد داشت.

۴ـ امام صرفا با نگاه به چهره افراد، مجرم را از غیر مجرم و صالح را از طالح و دوست را از دشمن مى‏شناسد؛ زیرا خداوند علم سیما به او عطا فرمود، حدیث شماره ۹ و حدیث ذیل آن و حدیث شماره ۱۱، گواه درستى این مطلب است. روشن است کسى که با نگاه، شخص را مى‏شناسد، قطعا در داورى خود به بینه و سوگند نیاز نخواهد داشت.

۵ـ طبق حدیث‏هاى شماره ۳ و ۱۰، در عصر حکومت او همه چیز براى شیعیان روشن است، چه رسد براى خود آن حضرت؛ به همین دلیل قُضات منصوب آن حضرت هم، بیشتر به علم خود عمل مى‏کنند.

۶ـ طبق حدیث‏هاى شماره ۴ و ۵، حضرت حکم قتل کسانى را صادر مى‏کند که پیش از او هیچ قاضى نتوانست چنین حکمى بدهد؛ یعنى داورى ویژه‏اى است که تنها آن حضرت انجام مى‏دهد و طبق حدیث شماره ۱۱ حکم حضرت بر اساس الهام و وحى الهى است.(۲۳)

۷ـ از جمله داورى‏هاى آن حضرت، حکم به حدّ مردگانى است که در زمان زندگانى حدى بر گردنشان بوده ولى اجر نشده است. حدیث شماره ۶ دلیل این مدعا است.

۸ـ حضرت در دوران حکومت خود براى تمام ایالت‏ها حاکم و قاضى نصب مى‏کند و هنگام فرستادن قاضى دست محبت خود را به شانه و سینه او مى‏کشد و مى‏فرماید: هرگاه در امر قضا درمانده شدى و حکم آن براى تو روشن نبود، به کف دست خود نگاه کن؛ زیرا همه آن چه که در باره قضا نیاز دارى، در آن وجود دارد؛ به همین دلیل قاضى‏هاى منصوب حضرت در هیچ واقعه‏اى درمانده نمى‏شوند و بیشتر مسایل را مى‏دانند.

آنان بر اساس علم خود داورى مى‏کنند، البته از گواهى گواهان سوگند منکران هم که شیوه؛ دادرسى در اسلام است، بهره مى‏گیرند، ولى هرجا از این طریق به نتیجه نرسیدند، به کف دست خود نگاه مى‏کنند و مطلب روشن مى‏شود. (حدیث شماره ۱۵ و ۱۶)

۹ـ بر اساس حدیث شماره ۱۷، حضرت درباره هر قومى طبق آیین و کتاب آن قوم حکم مى‏کند؛ بر یهود طبق تورات، بر نصارا بر اساس انجیل، بر اهل زبور طبق زبور، و بر مسلمانان بر اساس قرآن حکم مى‏کند.

۱۰ـ چون شیوه قضا و داورى آن امام همام بر خلاف شیوه دیگر حکّام و قضاوت جهان است، در حدیث شماره ۱۳، آمده است که حضرت با کتاب جدید و قضاء جدید مى‏آید.

۱۱ـ طبق حدیث‏هاى شماره ۴ و ۱۲ حضرت مانع الزکات را به قتل مى‏رساند؛ از آن جا که زکات از ضروریات دین است اگر کسى منکر آن شود و یا مانع پرداخت آن شود، چنین کسى مرتد مى‏شود و حکم مرتد فطرى قتل است. هرچند قبل از ظهور، چنین حدّى اجرا نمى‏شد، ولى آن حضرت در عصر خود حد مرتد فطرى را جارى مى‏کند و او را به قتل مى‏رساند.

۱۲ـ طبق حدیث شماره ۵، حضرت مهدى نوادگان قاتلان حضرت سید الشهداء را به قتل مى‏رساند؛ وقتى از امام رضا(ع) سؤال مى‏شود، چگونه به خاطر جرم آبا و اجداد، فرزندان را مى‏کشند، حضرت در پاسخ مى‏فرماید: «آنان به اعمال پدرانشان راضى هستند و هر کسى به فعل قومى راضى باشد، از آن‏ها و محکوم به حکم آن‏ها است.(۲۴) البته این حکم نیز مخصوص آن حضرت است وگرنه امروزه نمى‏شود به حرف رضایت به عمل خلاف دیگرى، آن شخص را حد زد.

خداوند ظهور آن حجه‏اللّه و ولى اللّه اعظم را در دوران زندگى ما مقرر فرما !

و ما را جزو سربازان فداکار و شهداى در رکاب او قرار ده؛

و اعمال ما را مورد رضا و پسند آن امام همام قرار ده،

و در فرج او که فرج همه بندگانت مى‏باشد، تعجیل فرما !

پى نوشت:

۱. مکارم، ناصر، مهدى انقلابى بزرگ، قم انتشارات مطبوعاتى هدف، ۱۳۵۶.

۲. مجلسى، محمدباقر. بحارالأنوار، ج ۵۲، ص ۳۳۸.

۳. همان، ص ۳۹۰، حدیث ۲۱۲.

۴. همان، ص ۳۲۸، حدیث ۴۶.

۵. همان، ص ۳۰۹، حدیث ۲.

۶. همان، ص ۳۱۳، به نقل از علل الشرایع و عیون اخبار الرضا.

۷. علل‏الشرایع، ج ۲، ص ۲۶۷، بحار، ج ۵۲، ص ۳۱۴.

۸. بحار، ج ۵۲، ص ۳۲۰.

۹. بصائرالدرجات، بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۲۰.

۱۰. بحار، ج ۵۲، ص ۳۲۵ به نقل از کمال الدین صدوق.

۱۱. همان، ص ۳۲۱.

۱۲. روضه کافى، ص ۲۴۱، منتخب الاثر، ص ۴۸۳، بحار، ج ۵۲، ص ۳۳۶.

۱۳. ارشاد مفید، ص ۳۴۵، بحار، ج ۵۲، ص ۳۳۹.

۱۴. کافى، ج ۳، ص ۵۰۳، من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۵، محاسن برقى، ص ۸۷، معجم‏احادیث الامام المهدى(عج)، ج ۴، ص ۶۹، بحار، ج ۵۲، ص ۳۷۱.

۱۵. بحار، ج ۵۲، ص ۳۵۴، حدیث ۱۱۴.

۱۶. بحار، ج ۵۲، ص ۳۸۹ حدیث ۲۰۷، اثبات الهدى، ج ۳، ص ۵۸۵، معجم‏احادیث الامام المهدى(عج)، ج ۳، ص ۳۰۹، حدیث ۸۴۸.

۱۷. معجم‏احادیث الامام المهدى(ع)، ج ۵، حدیث ۱۴۵۳، ص ۲۹.

۱۸. بحارالانوار، ج ۵۲، حدیث ۹۱، ص ۳۴۵.

۱۹. معجم‏احادیث الامام المهدى، ج ۳، ص ۳۲۲، حدیث ۸۶۶، بحار، ج ۵۱، ص ۲۹، حدیث ۲۰، غیبت نعمانى، ص ۱۵۷.

۲۰. بحار، ج ۵۲، ص ۳۶۲، حدیث ۱۳۱.

۲۱. بعثت، غدیر، عاشورا و مهدى، مقدمه خورشید مغرب، ص ۳۶.

۲۲. کافى، ج ۴، ص ۴۲۷؛ خورشید مغرب، ص ۳۳.

۲۳. البته وحى، از نوع وحى نبوت نیست، بلکه از نوع وحى به مادر موسى است.

۲۴. بحارالأنوار، ج ۵۲، ص ۳۱۳ به نقل از عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۲۷۳ و علل‏الشرایع، ج ۱، ص ۲۱۹.

منبع :انتظار ، زمستان ۱۳۸۲، شماره ۱۰

اهداف بعثت انبیاء از دیدگاه قرآن

 بعثت انبیاء داری اهدافی است که به آنها اشاره می شود:

هدایت تشریعی مردم

اصولا مسأله نبوت در قرآن کریم از آغاز خلقت بشر مطرح بوده است و زندگی انسان در این دنیا بر اساس هدایت تشریعی بنا شده است. قبول این مطلب با توجه به هدف آفرینش انسان در این جهان، روشن است. وقتی دانستیم علت این که انسان در عالم ماده بوجود آمده این است که مسیر اختیاری داشته باشد و سرنوشت خویش را به اختیار خود رقم بزند طبعا می بایست از طرف خدا راهی به او نشان داده شود و این راه هم دو جهت داشته باشد: یکی جهت کمال و دیگری جهت نقص، یکی منتهی به سعادت و دومی منتهی به شقاوت، تا با انتخاب آزاد خویش یکی را برگزیند.

آیاتی داریم که از همان وقتی که حضرت آدم به زمین هبوط فرمود به ایشان وحی شد که وقتی هدایتی از طرف خدا به سوی شما آمد باید آنرا بپذیرید، اگر پذیرفتید و عمل کردید به سعادت خواهید رسید و اگر مخالفت نمودید به شقاوت:

« قلنا اهبطوا منها جمیعا فاما یأتینکم منی هدی… (۱) »

گفتیم که از بهشت بیرون آیید در صورتی که از سوی من هدایتی بسوی شما آمد.در این صورت دو حالت دارید یا متابعت می کنید و به سعادت می رسید و یا مخالفت می کنید و به شقاوت :

« فمن تبع هدای فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون*و الذین کفروا و کذبوا بایاتنا اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون »

یعنی از همان آغاز آفریده شدن آدم در زمین (یا سکونت ایشان) این مطلب برایشان روشن شد که شما دو راه در پیش خواهید داشت و از طرف خدا راهنمایی خواهید شد.

مشابه آن آیه:« قال اهبطا منها جمیعا »

(خطاب به آدم و حوا) هر دو از بهشت خارج شوید و در زمین فرود آیید.

شاید هم خطاب به حضرت آدم و ابلیس باشد چون بعد فرماید:

« بعضکم لبعض عدو فاما یأتینکم منی هدی فمن اتبع هدای فلا یضل و لا یشقی (۲) »

«یا بنی آدم اما یأتینکم رسل منکم یقصون علیکم آیاتی فمن اتقی و اصلح فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون و الذین کذبوا بایاتنا و استکبروا عنها اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون» (۳)

«ای فرزندان آدم، هرگاه پیامبرانی از خود شما بیایند و آیات مرا بر شما بخوانند، کسانی که پرهیزگاری کنند و به صلاح آیند بیمی بر آنها نیست و خود غمگین نمی شوند.و آنها که آیات ما را به دروغ نسبت داده و از آن سر بر تافته اند اهل جهنمند و جاودانه در آن خواهند بود.»

خطاب کلی به همه آدمیزادگان دارد.ذکر این آیه از این جهت است که توهم نشود که این خطاب مخصوص آدم و حوا و یا ابلیس بود و ربطی به سایر انسانها ندارد.اینجا خطاب به بنی آدم است.

در سوره بقره داشت که: «فمن تبع» در سوره طه و نور: «فمن اتبع» در اینجا مصداقش را بیان می کند: «فمن اتقی و اصلح»

بنابراین مسأله هدایت تشریعی بوسیله وحی و نبوت چیزی است که در تقدیر آفرینش بوده و سکونت انسان در روی زمین بدون آن امکان نداشته است؛ چون خلاف حکمت الهی است.

بر این اساس خدا برای هر جمعیتی و هر امتی، پیامبری فرستاد. « و إن من أمه إلا خلا فیها نذیر » (۴) حال آیا معنایش این است که در هر شهری، در هر جایی که چند تا از آدمیزادگان بودند باید پیامبر باشد یا در هر زمانی می بایست یک پیغمبری باشد که سلسله انبیاء از نظر زمان به هم اتصال داشته باشد و یا بصورت دیگری است؟

قرآن در این زمینه تصریحی ندارد، فقط یک تعبیر امت دارد.کلمه «امت» در قرآن معنای وسیعی دارد، بعضی تصور کرده اند که مساوی است با جامعه به معنای علمی اش، ولی اینطور نیست .امت در قرآن علاوه بر اینکه گاهی بر شخص اطلاق شده و گاهی هم به معنای زمان بکار رفته است در مواردی که بر گروهی از انسانها اطلاق شده قدر مشترک موارد استعمالش همین «گروه» است؛ مثلا همه انبیا را یک امت حساب می کند: « ان امتکم امه واحده» با اینکه همه آنان از نظر زمانی و مکانی و نیز روابط اقتصادی و سیاسی، اشتراکی نداشتند.

به هر حال امت در قرآن به معنای گروه است (۵).حال منظور از اینکه هر امتی یک پیامبر دارد چیست؟

دقیقا ما نمی توانیم معنایش را معین کنیم.آنچه می توان گفت این است که هر گروهی از انسانها که جدای از انسانهای دیگر باشند و روابطشان بگونه ای نباشد که معلومات اینها به آنها منتقل شود. طبعا هر کدامشان احتیاج به راهنمای جداگانه ای خواهند داشت. اما اگر میلیونها انسان در طول دهها قرن، روابطشان آنچنان باشد که معلوماتشان به هم منتقل شود، اگر کتابی برای آنها نازل شد و در میانشان باقی باشد، همه اینها امت واحده حساب می شوند. در این آیه هم که می فرماید:« و ان من امه الا خلا فیها نذیر (۶) ؛هیچ امتی نیست مگر اینکه پیامبری داشته است.»، ظاهرا همین معنی اراده شده است.

اما اینکه ما همه پیامبرانی را که مبعوث شده اند، نمی شناسیم، ضرری نمی زند. در بعضی روایات آمده که ۱۲۴ هزار پیامبر بوده اند حالا روایاتش از نظر سند اعتبار دارد یا نه کاری نداریم. به هر حال، تعداد زیادی از پیامبران مبعوث شده اند و در قرآن نام حدود ۲۵ نفر از انبیا ذکر شده است و بقیه آنها شناخته شده نیستند و حتی اسم آنها را هم نمی دانیم . اجمالا طبق این آیه شریفه سوره فاطر، می دانیم که هر امتی (به معنای مذکور) یک پیامبری داشته است.

طبق برهانی که برای لزوم نبوت آوردیم و عرض کردیم که مورد تأیید قرآن است، ضرورت نبوت و ضمنا هدف انبیا معلوم می شود. از این راه اثبات کردیم که چون انسان می بایست راه سعادت و شقاوت را آزادانه برگزیند باید نسبت به هر دو راه شناخت داشته باشد و عقل انسان و سایر مشاعرش برای تشخیص صواب و خطا کافی نیست. پس راه دیگری که ما اسمش را وحی می گذاریم باید باشد و گرنه انسان نمیتواند راه حق را تشخیص دهد. طبعا مسؤول هم نخواهد بود. و چون خدا انسان را آفریده که مسؤول باشد، یعنی انتخاب کند تا به نتایج اعمالش برسد، باید راهی برای شناخت قرار داده باشد. پس اولین هدفی که طبق این برهان بدست می آید این است که انسانها راه صواب و خطا را بشناسند تا هرکدام هر راهی را برمیگزینند آگاهانه باشد به دیگر سخن، حجت بر ایشان تمام باشد. در این زمینه آیاتی در قرآن کریم هست که این معنی را تأیید بلکه تصریح می کند از جمله: «رسلا مبشرین و منذرین لئلا یکون للناس علی الله حجه بعد الرسل و کان الله عزیزا حکیما (۷) ؛ما پیامبرانی مژده دهنده و بیم دهنده فرستادیم تا مردم را بر خدا حجتی نباشد و خدا پیروزمند و حکیم است.»

مخصوصا با ذیل آیه که می فرماید: «و کان الله عزیزا حکیما» روشن می شود که اتمام حجت لازمه حکمت الهی است. و این همان تقریبی است که ما در استدلال عرض کردیم که حکمت الهی اقتضا می کند که راه نبوت برای بشر باز باشد.

مشابه این آیه: (البته این آیاتی که عرض می کنم بعضی خطاب به یک قوم خاصی است یا احیانا خطاب به اهل کتاب است و یا به مشرکین مکه، ولی مضمون یکی است)

« أن تقولوا انما انزل الکتاب علی طائفتین من قبلنا و إن کنا عن دراستهم لغافلین أو تقولوا لو انا انزل علینا الکتاب لکنا اهدی منهم … (۸) »

«ما پیامبر را همراه با کتاب فرستادیم تا نگویید که تنها بر دو طایفه ای که پیش از ما بودند کتاب نازل شده و ما از آموختن آنها غافل بوده ایم. یا نگویید که اگر بر ما نیز کتاب نازل می شد، بهتر از آنان به راه هدایت می رفتیم.»

اگر ما برای شما پیغمبر نفرستاده بودیم شما می توانستید بگویید خدا برای یهود پیامبر فرستاده و آنها راه حق را شناختند منتهی بسیاری از آنها گمراه شدند. نصاری هم همین طور، اگر خدا برای ما پیامبر فرستاده بود، بیشتر از راه حق تبعیت می کردیم. از این روی برای شما هم پیامبر فرستادیم تا شما هم آزمایش شوید.

جالب است که درجای دیگری قرآن می فرماید که قبل از بعثت پیامبر اسلام (ص) قسم خورده بودند که اگر خدا برای ما پیامبری بفرستد از او تبعیت می کنیم و مهتدی تر از اقوام دیگر خواهیم بود: « و اقسموا بالله جهد ایمانهم … (۹) » معلوم می شوند که اولا معتقد به الله بوده اند و قسمهای غلاظ و شدادی هم خورده بودند :«اقسموا بالله جهد ایمانهم.»

با نهایت جدیت قسم خورده بودند که:« لئن جائهم نذیر لیکونن أهدی من إحدی الامم؛اگر پیامبری بسوی آنها بیاید از سایر امم مهتدی تر خواهند بود:«فلما جائهم نذیر ما زادهم الا نفورا؛وقتی خدا پیامبر را فرستاد، به جای اینکه از او تبعیت کنند و حمایتش کنند بیشتر رمیدند.»

پس معلوم می شود یکی از اهداف بعثت انبیا اتمام حجت بر مردم بوده است. آیه دیگر خطاب به اهل کتاب:

« یا اهل الکتاب قد جائکم رسولنا یبین لکم علی فتره من الرسل ان تقولوا ما جائنا من بشیر و لا نذیر فقد جاءکم بشیر و نذیر و الله علی کل شی قدیر (۱۰) ؛ای اهل کتاب فرستاده ما در دورانی که پیامبرانی نبودند مبعوث شد تا حق را بر شما آشکار کند و نگویید که مژده دهنده و بیم دهنده ای بر ما مبعوث نشده است. اینک آن مژده دهنده و بیم دهنده آمده است و خدا بر هر چیز تواناست.»

البته اهل کتاب خود را تابع پیامبری می دانستند، ولی انتظار داشتند پیامبر دیگری بیاید . شاید هم بر اساس وحیی بود که قبلا به انبیا شده بود که بشارت وجود پیامبر خاتم به آنها داده شده بود:

«و برسول یأتی من بعدی اسمه احمد (۱۱) ؛و به پیامبری که بعد از من می آید و نامش احمد است بشارتتان می دهم.»

بهر حال اینها انتظار داشتند که پیامبری بیاید، برای اینکه مبادا شما بهانه ای داشته باشید و بگویید چون پیامبری نیامد ما گمراه شدیم در اثر اینکه مثلا کتاب تحریف شده بود، تعالیم انبیا سابق در دست ما باقی نبود، احتیاج به پیامبیر دیگری بود و یا چون وعده داده شده بود ما انتظار داشتیم و وقتی نیامد برای ما شک حاصل شده بود، برای اینکه این حرفها را نگویید: «فقد جائکم بشیر و نذیر»

آیه دیگر:«و لو انا اهلکناهم بعذاب من قبله لقالوا ربنا لولا ارسلت الینا رسولا فنتبع ایاتک من قبل ان نذل و نخزی (۱۱) ؛ اگر پیش از آمدن پیامبری عذابشان می کردیم، می گفتند: ای پروردگار ما، چرا رسولی بر ما نفرستادی تا پیش از آنکه به خواری و رسوایی افتیم، از آیات تو پیروی کنیم؟»

خدا مردم را برای این آفریده بود که با اختیارشان یا راه خوب را انتخاب کنند یا بد را و اگر راه بد را انتخاب کردند می بایست به نتیجه اعمالشان برسند. پس برای کسانی که راه خطا را بر می گزینند ناچار عذاب محقق خواهد شد. اما اگر ما این عذاب را بر آنها نازل می کردیم، قبل از اینکه به سوی آنها پیامبری می فرستادیم آنها می توانستند بگویند ما راه خوب و بد را نمی دانستیم. چرا پیامبری نفرستادی تا ما را هدایت کند. یا غفلت کرده بودیم، چرا کسی را نفرستادی که ما را از غفلت در آورند؟ پس ارسال رسل برای جلوگیری از این بهانه هاست. آیه دیگر:

«… و ما کنا معذبین حتی نبعث رسولا (۱۳) ؛ ما هیچ مردمی را عذاب نمی کنیم تا آنگاه که پیامبری برایشان بفرستیم.»

این آیات مؤید این است که یکی از اهداف نبوت، دست کم، اتمام حجت و قطع عذر است.

تعلیم مردم

آیاتی دیگر داریم که پیامبر مبعوث می شود تا به مردم چیزهایی را بیاموزد که نمی دانند، آن هم تقریبا همین مفاد را دارد. یعنی آنچه را خود مردم می دانند که خوب است، باید عمل کنند. هرچند پیامبری مبعوث نشود و لذا حتی مستضعفینی که دعوت پیامبران را درک نکرده اند آنها هم به اندازه عقل خودشان مسؤولند علت اصلی نبوت این است که چیزهایی که مردم نمی دانند و خودشان نمی توانند بفهمند به آنها یاد دهند: « و یعلمکم ما لم تکونوا تعلمون (۱۴) » ، « و علمک ما لم تکن تعلم (۱۵) » ، آنها هم تقریبا مؤید همین مضمون است.

اصلاح تحریفها

از بعضی آیات نکات دیگری هم استفاده می شود که شاید نسبت به همه انبیا عمومیت نداشته باشد. بد نیست قبل از ورود در مطلب، توضیحی مقدمتا عرض کنم:

فرض کنید خدای متعال پیامبری فرستاده و مردمی را به راه حق هدایت کرده است، بعد در اثر مرور زمان و یا عوامل مختلف دیگر، دعوت آن پیامبر تحریف شده و همان چیزی که وسیله هدایت مردم بود اکنون باعث گمراهی آنان شده است. ما در زمان خودمان این نمونه ها را فراوان می بینیم. انجیلی که از طرف خدا به حضرت عیسی (ع) نازل شده بود امروز هیچ جزئی از آن در دست نیست. شاید در همه کتابخانه های دنیا یک نسخه از انجیل اصلی پیدا نشود، آنچه در دست است نوشته کسانی است که به نام شاگردان حضرت عیسی (ع) نامیده شده اند. که انتساب این اناجیل به آنها هم قطعی نیست. لحن این اناجیل چند گانه مثل کتاب تاریخ است؛ فلان روزی حضرت عیسی آمد در میان شاگردانش و چنین گفت و آنها سؤال کردند و او جواب داد و …. پیداست که این کتابی نیست که به حضرت عیسی نازل شده است. در همین کتاب مطالبی هست که هم مخالف عقل است و هم مخالف آنچه جمیع شرایع آسمانی بر آن اتفاق داشته اند. هم شرک در آن هست و هم احکام مورد اتفاق کتابهای آسمانی در آنها تحریف شده است. پس این امر چیزی است واقع شدنی، «ادل دلیل علی امکان الشی ء وقوعه» بنابراین ممکن است خدا پیامبری را بفرستد و راه حق را هم به مردم نشان دهد و کتابی بر او نازل کند بعد کتاب تحریف شود . در چنین وضعی باز حکم مردمی را دارند که پیامبر ندارند و کتابی ندارند. احتیاج هست که پیامبری بیاید و دست کم آن جهات تحریف شده را ترمیم کند. حال شرایع جدیدی هم بیاید یا نه مسأله دیگری است. ولی خود اینکه مردم را از انحراف خارج کند و حق را بدست آنها بدهد این یک عامل جدیدی است.

رفع اختلافات دینی

بعضی آیات اشاره به این مطلب دارد که علماء اهل کتاب مطالبی را پنهان کرده بودند و به مردم نمی گفتند، اختلافاتی بود که خود علماء اهل کتاب بخاطر منافع خودشان ایجاد کرده بودند اینها موجب می شد که خدا پیامبری بفرستد تا اختلافات را رفع کند و حق را به مردم نشان دهد:

« یا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین لکم کثیرا مما کنتم تخفون من الکتاب و یعفوا عن کثیر (۱۶) »

«ای اهل کتاب، پیامبر ما نزد شما آمد تا بسیاری از (محتویات) کتاب خدا را که پنهان می داشتید برایتان بیان کند و از بسیاری (از خطاهای شما) در گذرد»

شما بسیاری از مطالب کتاب آسمانی را اخفاء کرده بودید. معلوم است که در بین آنان، علمایی بودند که می دانستند و به مردم نمی گفتند. البته آیات دیگری هم هست که دلالت می کند بر اینکه چیزهایی را خودشان می نوشتند و می گفتند اینها از طرف خداست: « فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عندالله (۱۷) » یا « یحرفون الکلم عن مواضعه (۱۸) » این کار بسیاری از علماء اهل کتاب بود که چنین می کردند. قرآن می فرماید: پیامبر آمد تا حقایقی را که اخفا کرده بودید آشکار کند.

آیه دیگر:«کان الناس امه واحده فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه و ما اختلف فیه الا الذین اوتوه من بعد ما جائتهم البینات بینهم فهدی الله الذین آمنوا لما اختلفوا فیه من الحق باذنه و الله یهدی من یشاء الی صراط مستقیم (۱۹) ؛ مردم، یک امت بودند پس خدا پیامبران بشارت دهنده و ترساننده را بفرستاد، و بر آنها کتاب به حق نازل کرد تا آن کتاب در آنچه مردم اختلاف دارند میانشان حکم کند، ولی جز کسانی که کتاب بر آنها نازل شده و حجتهای آشکار گشته بود از روی حسدی که نسبت به هم می ورزیدند هم اختلاف نکردند. و خدا مؤمنان را به اراده خود در آن حقیقتی که اختلاف می کردند راه نمود، خدا هر کس را که بخواهد به راه راست هدایت می کند.»

این آیه شریفه جای بحث زیادی دارد. نکته هایی هست که ابتدا مبهم است و جای آن دارد که در اطرافش بحث شود. از جمله: «کان الناس امه واحده» اشاره می فرماید به یک عصری و دوره ای که مردم امت واحدی بودند. در اینجا جای این سؤال هست که «امت واحد» یعنی چه؟ آیا از لحاظ اعتقاد واحد بودند و یا از لحاظ دیگری مثلا از لحاظ مکان و یا کسانی بودند که زندگی و ساده یکنواخت داشتند، اگر منظور وحدت در اعتقاد است آیا بر حق بودند یا اعتقاد باطل داشتند؟

مرحوم علامه طباطبایی رضوان الله علیه از این جمله استظهار کرده اند (به قرینه جمله بعد) که منظور این است که مردم یک زندگی ساده و یکنواختی داشتند، در همان اوایل سکونت حضرت آدم بر روی زمین افراد معدودی از انسانها بودند که فرزندانی داشتند و ساده می زیستند و مسائل اجتماعی پیچیده ای که موجب اختلاف شود نبود و اگر هم بود اختلاف فردی بود. بهرحال ایشان چنین استظهار کرده اند. ولی احتمال دارد منظور این باشد که همه از لحاظ اعتقادی دارای عقیده واحد حق بودند. یعنی زمانی بر بشر گذشت که همه موحد بودند و دستورات انبیا و پیامبرشان را که حضرت آدم در میان آنها بود عمل می کردند. حال اگر کسانی هم عصیان می کردند این در هر امتی هست. اما در مسلک نبود. یک مسلک توحیدی بود که حضرت آدم برای بشر آورده بود و مسلک و مذهب جامعه، همان بود. بعد این دوره گذشت، مذاهب مختلفی بوجود آمد، مذاهب شرک آلود. بعد از اینکه اختلافات مذهبی پدید آمد و حق در جامعه مجهول ماند، احتیاج پیدا شد که پیامبران دیگری مبعوث شوند. خود حضرت آدم نبی بود ولی مدتی گذشت مثلا هزار سال آنوقت هم هزار سال چیزی نبود در روایت هست که عمر حضرت آدم حدود نهصد سال بوده است، یک نسل گذشت و مردم دینشان هم دین حضرت آدم بود. پس از این مثلا در هزاره دوم وقتی حضرت آدم از دنیا رفت اختلافاتی در مردم پدید آمد و مذاهب شرک آلودی بوجود آمد، « فبعث الله النبیین » خدا به حضرت آدم اکتفا نکرد، و شروع کرد به ارسال انبیاء: « ارسلنا رسلنا تتری » پشت سر هم خدا پیامبران را فرستاد تا اختلافاتی که در بین مردم پیش آمده بود رفع شود: « فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحق » شاید از این آیه بتوان استفاده کرد که حضرت آدم کتاب نداشته و به صورت شفاهی دعوت می فرموده است و کتاب مدونی در بین مردم نبوده است. بعد از این دوره که اختلافات در بین مردم پدید آمد خدا انبیاء را فرستاد و کتاب بر آنها نازل کرد، یعنی یک متن وحی که در بین مردم محفوظ ماند «فرق است بین اینکه به حضرت آدم (ع) الهام شود که به مردم بگو مثلا بروید حج (چون در نهج البلاغه هست که حج از اول خلقت حضرت آدم بوده) مردم هم چون می دانستند حضرت آدم (ع) پیامبر است و به او وحی می شود عمل می کردند ولی بعد از اینکه اختلافات پدید آمد احتیاج به یک متنی پدید آمد که در بین مردم باشد، یا نوشته و یا غیر نوشته، و عبارتش محفوظ باشد. کتاب را چرا نازل کردیم؟ : « لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه » در موارد اختلاف ایشان حاکم باشد و اختلافشان را رفع کند.

« و ما اختلف فیه الا الذین اوتوه » غیر از اختلاف در میان مردم در خود کتاب هم اختلافاتی بوجود آمد. چه کسانی اختلاف کردند؟ کسانی عمدا کتاب را تحریف می کردند. «بغیا بینهم» از روی ستم و سرکشی در دین خدا اختلاف ایجاد می کردند. طبعا بخاطر منافع خودشان.

« فهدی الله الذین امنوا لما اختلفوا فیه من الحق باذنه …؛آن کسانی که ایمان آورده بودند خدا به اذن خودش آنها را هدایت کرد.« و الله یهدی من یشاء الی صراط مستقیم .»

منظور از استشهاد به این آیه این است که وقتی در دین الهی اختلافی به وجود آمد، وجود اختلاف، موجب می شود که پیامبر دیگری مبعوث شود تا اختلافات را رفع کند. اختلافاتی که در اثر گذشت زمان یک پیغمبری و عدم حضور او در میان امت پدید می آید. هر چند از روی بغی بود. و کسانی عمدا این کار را می کردند ولی خدا پیامبر دیگری را مبعوث می کرد تفضلا تا نسلهای آینده گمراه نشوند.

حکمتها و مصالح دیگری نیز برای وجود انبیا از قرآن کریم استفاده می شود چنانکه از راه عقل نیز می توان به پاره ای از آنها پی برد. و اینک بعضی از حکمتهایی که از قرآن کریم استفاده می شود:

قضاوت

چنانکه از خود قرآن استفاده می شود یکی از منافع وجود انبیاء این بود که غیر از آنکه اصل حکم را به مردم می رساندند، آن حکم را تطبیق بر موارد می کردند، و در مورد مشاجراتی که بین مردم پدید می آمد قضاوت می کردند. (حالا آیا همه انبیاء چنین بوده اند یا بعضی؟) حضرت داوود (ع) از کسانی بود که رسما از طرف خدا برای قضاوت بین مردم تعیین شد: ظاهرا اختصاص به بعضی از انبیا داشته است « یا داوود انا جعلناک خلیفه فی الارض فاحکم بین الناس بالحق » (۲۰). در مورد پیامبر اسلام (ص) هم می فرماید:«انا انزلنا الیک الکتاب بالحق لتحکم بین الناس بما اراک الله و لا تکن للخائنین خصیما (۲۱)؛ما این کتاب را به راستی بر تو نازل کردیم تا بدان سان که خدا به تو آموخته است میان مردم داوری کنی و به نفع خائنان به مخاصمت بر مخیز»

روشن است که منظور از این حکومت و داوری، قضاوت بین مردم در مورد مشاجرات است.

حکومت

بعضی انبیاء مقامی بالاتر از قضاوت هم داشته اند. یعنی رسما رئیس حکومت و جامعه بوده اند و مردم می بایست از آنها اطاعت کنند آیه ای هست که بطور کلی می فرماید: «ما هر پیامبری را برای مردم فرستادیم برای این بود که مردم از او اطاعت کنند» . بنابراین هر پیامبری هر چه ادعا کند که از طرف خداست و لازم است اعمال کند، مردم باید بپذیرند. وقتی فرمود من از طرف خدا برای قضاوت تعیین شده ام، مردم باید قبول کنند. اگر فرمود من به عنوان حاکم جمعیت تعیین شده ام در شؤون سیاسی و تدبیر امور اجتماع باید از من اطاعت کنید مردم باید قبول کنند. بطور کلی هر پیامبری بر هر جمعیتی مبعوث می شود (در صورتی که پیامبری او ثابت شده باشد) هر ادعایی از طرف خدا بکند مردم باید بپذیرند:

« و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله (۲۲) ؛ هیچ پیامبری را نفرستادیم جز آنکه دیگران به امر خدا، مطیع فرمان او شوند»

اگر بنا باشد مردم خودشان تشخیص دهند که کدام حرفش از طرف خداست و کدام حرف از طرف خودش و احیانا احتمال بدهند که بعضی جاها دروغ می گوید، این نقض غرض می شود و به او اعتمادی نمی ماند پس ناچار وقتی نبوت او ثابت شد، باید بدون قید و شرط اطاعت شود. مگر بگوید از ناحیه خودم این حرف را می زنم ولی اگر ادعا کرد که از طرف خدا منصبی دارد، مردم باید بپذیرند.

البته در بعضی موارد هست که بعضی پیامبران خودشان متصدی حکومت نشدند، بلکه از طرف خدا حکومت دیگری را تایید کردند، چنانکه گروهی از بنی اسرائیل آمدند نزد پیامبرشان که در روایت اسم آن پیامبر «صموئیل» ذکر شده است گفتند: «ابعث لنا ملکا نقاتل فی سبیل الله (۲۳)؛ برای ما پادشاهی تعیین کن تا در راه خدا بجنگیم»

پیداست که خود صموئیل ملک نبوده است و گر نه مردم به او نمی گفتند از خدا بخواه که ملکی برای ما بفرستد. پس هر پیامبری این طور نبوده که از طرف خدا حکومت داشته باشد. ولی قدر متیقن، پیامبر اسلام (ص) چنین بوده اند. از انبیاء سابق هم کسانی بوده اند که حکومت داشته اند مثل حضرت سلیمان، قرآن صریحا می فرماید: ملک را به او عطا کردیم. در مورد پیامبر اسلام (ص) هم ادله زیادی داریم: « النبی اولی بالمومنین » و نیز موارد دیگری که حالا در مقام بحث آن نیستیم.

بنابراین یکی از اهداف ثانوی از نبوت که در بعضی نبوت ها تحقق می یابد این است که حکومت حقه ای در روی زمین پیاده شود و مردم در زیر چتر آن حکومت حق، هم دنیا و هم آخرتشان اصلاح شود.

از جمله اهداف سیاسی که برای رسالت انبیاء در نظر گرفت یکی در مورد حضرت موسی (ع) است که وقتی آمد بسوی فرعون و او را دعوت به پرستش خدا کرد ضمنا فرمود: « فارسل معی بنی اسرائیل » این یکی از اهدافش بود که در همان مذاکره اولی با فرعون مطرح کرد: من رسول خدا هستم به سوی تو. « فارسل معی بنی اسرائیل » ، این یک کار اجتماعی و سیاسی است که مردمی را از سیطره ظالمانه حاکمی خارج کند و به سرزمین دیگری ببرد تا آزادانه زندگی کنند و این جزء هدف رسالت حضرت موسی (ص) بود و از آیات قرآنی کاملا روشن است از جمله : «و قال موسی یا فرعون انی رسول من رب العالمین حقیق علی ان لا اقول علی الله الا الحق قد جئتکم ببینه من ربکم فارسل معی بنی اسرائیل (۲۴) ؛ موسی گفت: ای فرعون، من پیامبری از جانب پروردگار عالمیانم، شایسته است که درباره خدا جز به راستی سخن نگویم. من همراه با معجزه ای از جانب پروردگارتان آمده ام. بنی اسرائیل را با من بفرست»

تذکر دادن

از جمله نکته هایی که از قرآن کریم استفاده می شود که از فواید نبوت بلکه از اهداف نبوت است این است که مردم با اینکه چیزهایی را می توانند درک کنند و یا بصورت مبهم و نیمه آگاهانه درک کرده اند احتیاج به تذکر دهنده ای دارند که آن درک نیمه آگاهانه آنها کامل شود و به تعبیر قرآن کریم از غفلت خارج شوند و به ذکر و آگاهی برسند. تعبیراتی که در قرآن، در مورد خود قرآن و بسیاری از کتابهای آسمانی دیگری بعنوان: «ذکر، ذکری، تذکره، مذکر» و امثال اینها شده است ناظر به این جهت است.

ذکر، یادآوری است یعنی چیزی را انسان می داند اما فراموش و یا غفلت کرده است و به عبارتی نیمه آگاهانه شده است. و طبعا علم وقتی در انتخاب اثر دارد که مورد توجه باشد. ممکن است جوامعی در اثر عوامل مختلفی به حالی بیفتند که این غفلت عمومیت پیدا کند. جو جامعه طوری می شود که اصلا این مسائل برایشان مطرح نشود، راهی هم برای اینها از خود مردم نیست . در اینجا نیز کار انبیاء این است که مردم را از غفلت درآورند. در آن جمله معروف از نهج البلاغه هست که:

«لیستأدوهم میثاق فطرته و یذکروهم منسی نعمته (۲۵) »

خداشناسی و خدا پرستی امری است فطری، اما مغفول عنه واقع می شود. بسیاری از چیزها را عقل مردم درک می کند اما این عقل زیر خروارها خاک و سنگ هواهای نفسانی مدفون می شود است، کار پیامبران این است که این عقلهای مدفون شده را برانگیزانند: «و یحتجوا علیهم بالتبلیغ، و یثیروا لهم دفائن العقول» و این مسأله ای است که ما روی آن تکیه داشتیم، یعنی مسأله احتجاج بر مردم بواسطه تبلیغ رسالت الهی.

پس تذکر و بیرون آوردن مردم از غفلت و توجه دادن به آنچه فطرتا درک می کنند و یا با عقل خویش می شناسند یکی از وظایف انبیاء و از فوایدی است که بر وجود انبیاء مترتب می شود .

انذار و تبشیر

و بالاخره نکته دیگری که از آیات کریمه درک می شود این است که گاهی انسان چیزی را می داند و حتی ممکن است توجه هم داشته باشد اما انگیزه عمل ندارد در این صورت باید در انسان انگیزه ای پدید آید تا او را به حرکت آورد. انبیاء به عنوان «منذر و مبشر» این کار را انجام می دهند. انگیزه ها را در مردم به وجود می آورند، گرایشات خفته را بیدار می کنند . هر انسانی از عذاب می ترسد و حتی احتمالش ولو ضعیف هم باشد باید مؤثر باشد ولی عملا در مردم چنین تأثیری دیده نمی شود، اما وقتی پیامبر بیاید و عذابهای اخروی را توضیح دهد، نعمتهای بهشتی را برشمارد با انذار و تبشیر گرایشها را به فعلیت، و عملها را به آگاهی می رساند. چون قبلا گفته ایم در روح انسان دو دستگاه کار می کند: یکی دستگاه بینش و دیگری گرایش. پیغمبران بوسیله انذار و تبشیر و با بیاناتی که نسبت به نعمتهای الهی و عذابهای او دارند گرایشهای انسان را تحریک می کنند.

اگر آیات قرآن را بررسی کنید، می بینید که بخش عظیمی از آیات چه از قول پیامبر اکرم (ص) و چه از قول انبیاء سلف (ع) در خصوص انذار و تبشیر است، یعنی در بیان نعمتهای آخرتی و بیان عذابهاست. این مسائل در قرآن بقدری مهم است که اصلا پیامبر را به عنوان «نذیر» می نامد:

« و ان من امه الا خلا فیها نذیر (۲۶)؛ و هیچ ملتی نیست مگر آنکه در میانشان بیم دهنده ای بوده است»

این بارزترین صفت پیغمبر است و ضرورتش هم کاملا احساس می شود، زیرا کسی باید در جامعه باشد تا مردم را متوجه خطرات آینده بکند. و بالاخره در این آیاتی که خواندیم دیدید که وصف مبشر و منذر مرتب تکرار می شد: رسلا مبشرین و منذرین…، فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین. در مورد اوصاف پیغمبر اکرم (ص) هم در خود قرآن در چند مورد «بشیر» و «نذیر» آمده است. پس این هم یکی از اهداف نبوت است.

مبارزه با ظلم و فساد

از جمله اهدافی که از آیات کریمه استفاده می شود مبارزه عملی با ظلمها و فسادهایی بود که در زمان خودشان رایج بوده است. آنطور که از قرآن کریم استفاده می شود هر یک از اقوامی که برایشان پیامبری مبعوث می شد، فساد یا فسادهای خاصی در میان آنها رواج داشت، هر چند همه انبیاء یک هدف اساسی داشتند که بلا استثناء در سرلوحه دعوتشان بوده و آن دعوت به پرستش خدای یگانه است:

«و لقد بعثنا فی کل امه رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت (۲۷)؛ در میان هر ملتی پیامبری مبعوث کردیم، که خدا را بپرستید و از طاغوت دوری جویید»

ولی در کنار این هدف اساسی که عنوان کلی آن پرستش خدا و انقیاد در مقابل اوامر و نواهی الهی است، هر پیامبری بر مفسده رایج در زمان خودش بیشتر تکیه می کرده است، مثلا هر جا داستان حضرت شعیب (ع) ذکر می شود مسأله «وزنوا بالقسطاس المستقیم (۲۸) »« و لا تبخسوا الناس اشیاءهم (۲۹) » کنارش ذکر می شود. یا حضرت لوط وقتی مبعوث شد فساد خاصی در زمان ایشان شایع شده بود که حضرت با آن شروع به مبارزه کرد. نمونه ها در قرآن کریم فراوان است این نشانه این است که یکی از اهداف انبیاء مبارزه عملی با فساد زمان خویش بوده است.

توجه دادن مردم به توحید و معاد

در ابتدای این بحث، برهانی راجع به ضرورت نبوت اقامه کردیم بر این اساس که انسان برای تکامل اختیاری آفریده شده است و در این جهان با اعمال نیک و بد خویش سعادت یا شقاوت آخرتش را تحصیل می کند، پس باید از رابطه افعال خود با نتایج اخروی آنها آگاه باشد تا بتواند آزادانه انتخاب کند، و یا به تعبیر دیگر، لازم است بداند چه کاری خوب است و باید انجام دهد و چه کاری بد است و نباید انجام دهد. و چون عقل انسان برای کشف این روابط بطور دقیق مفید نیست حکمت الهی اقتضا می کند که راه دیگری برای تحصیل این علم در دسترس بشر قرار دهد، که آن راه همان راه وحی و نبوت است.

در بحث بعدی گفتیم این مطلب از آیات کریمه قرآن هم استفاده می شود که اگر خدا پیامران را نمی فرستاد حجت بر مردم تمام نبود و عرض کردیم که تفصیل این مطلب همین است که عقل انسانها برای برشناختن خیر و شرشان کافی نبود و می توانستند بگویند که ما نمی دانستیم چه کاری باید انجام دهیم و چه کاری نباید انجام دهیم.

نکته ای دیگر در ضمن بحث روشن شد که می توانیم بر اساس این نکته حجت دیگری برای «ضرورت نبوت» اقامه کنیم و آن این بود که: گاهی انسان حتی در مواردی که عقلش هم برای درک مسائل کافی است در اثر عواملی غافل می شود، مثلا عقل انسان برای اثبات وجود خدا و برای توحید کافی است ولی گاهی شرایط اجتماعی طوری است که کارآیی خودش را از دست می دهد . یعنی جو اجتماعی خاصی بوجود می آید که انسان از این حقیقت غافل می شود و عقلش را در راه اینکه آیا توحید حق است یا نه بکار نمی گیرد. این واقعیتی است که کم و بیش قابل پذیرفتن است. فرض کنید بچه ای در خانواده ای متولد شده که از روزی که چشم باز کرده پدر و مادرش را بت پرست یافته است وقتی وارد محیط مدرسه شده آنجا هم تعالیم شرک آمیزی به او القاء می شود، طبعا هر مکتبی هم شباهتی را به صورت دلیل برای حقانیت خودش اقامه می کند . ذهن بچه با این شبهات خو گرفته، جو اجتماعی هم کمک کرده و اصلا بحثی از توحید و خداپرستی هم به گوشش نخورده است، در چنین شرایط و اوضاعی خیلی طبیعی است که چنین فردی مشرک بار بیاید و اصلا این مسأله هم به ذهنش نیاید که آیا این راه صحیح است یا باطل؟ و همین طور در مورد معاد، گفتیم عقل انسان فی الجمله برای اثبات معاد کافی است ولی اگر فردی در محیطی بود که اصلا اسمی از حیات آخرت به گوشش نخورده و توجهی به این مطلب پیدا نکرده است و آنچه دیده و شنیده و خوانده همه مربوط به زندگی دنیا و لذایذ آن و یا رفتارهای عقلایی که می بایست در دنیا برای تنظیم امور معاش و تنظیم امور اجتماعی انجام داد، بوده است. پیداست که چنین فردی خود به خود به فکر عالم آخرت نمی افتد و یا اگر به فکر بیتفد ممکن است آنقدر شباهت به او القاء کنند که نتواند باور کند. پس حتی در مواردی که عقل انسان فی حد نفسه می تواند برهان اقامه کند و حقیقت را بیابد، گاهی شرایط طوری می شود که عقل این کارآیی را ندارد. و می دانیم که این دو مسأله یعنی توحید و معاد (ایمان بالله و بالیوم الاخر) از مهمترین مسائل ادیان است و اگر این دو برای کسی حل نشود بطور کلی راهی برای سعادت آخرت نخواهد داشت و در چنین مسائلی می بینیم که گاهی شرایط اجتماعی بگونه ای است که انسان از آنها غافل می شود.

بنابراین خدایی که انسان را برای سعادت آخرت آفریده است سعادتی که در گرو ایمان بالله و بالیوم الاخر است و می داند که برای انسانها شرایطی پیش می آید که از این مسائل بکلی غافل می شوند حکمت او اقتضا می کند که در چنین شرایطی مصلحینی، معلمینی، مذکرینی بفرستد که مردم را متوجه مطلبی کند که فطرتشان به آن شهادت می دهد و عقلشان به آن مطلب دلالت می کند ولو غافل شده اند.

آن جمله ای که در کلام امیر المؤمنین (ع) بود: «یذکروهم منسی نعمته»«و یثیروا لهم دفائن العقول» ممکن است ناظر به چنین مطلبی باشد، یعنی گاهی انسانها عقلشان در زیر حجابهای هوی، شبهات و جو اجتماعی مدفون می شود و دیگر کارآیی ندارد. وجود و عدم چنین عقلی چندان فرقی ندارد، با اینکه عقل دارند ولی نور افشانی نمی کند. این واقعیت هم مستلزم این است که خدا بر اساس حکمت متعالیه خود پیمبرانی را مبعوث فرماید تا مردم را از این حال غفلت در آورند. مسأله را برای مردم طرح کند که توحیدی هم در کار هست، شما به عقل خودتان مراجعه کنید و در این باره بیندیشید. و یا اگر مردم شبهاتی دارند شبهات آنها را رفع کنند. پس از این راه هم ما می توانیم برهانی برای ضرورت نبوت اقامه کنیم. این برهان فرقش با برهان اول این است که در آن برهان تکیه روی این بود که مطالبی را انسان می بایست بداند و نمی تواند بداند ولی در اینجا تکیه روی این است که مردم باید به مطالبی توجه داشته باشند که از آنها غافل هستند

وقتی آیات کریمه قرآن را مطالعه می کنیم، می بینیم که در خصوص هدف بعثت انبیاء روی این دو موضوع تکیه شده که ما پیامبران را فرستادیم تا مردم را دعوت به توحید کنند با اینکه خود توحید از راه عقل ثابت می شود و قرآن هم برهان عقلی برای توحید اقامه می کند ولی می فرماید هدف از بعثت انبیاء این بود که مردم را به توحید دعوت کنند.و یا در جایی می فرماید هدف از بعثت انبیاء این است که مردم را متوجه به معاد کنند.

آیاتی در این زمینه هست که بعضی از آنها اشاره می کنیم:

«و لقد بعثنا فی کل امه رسولا ان اعبدو الله و اجتنبوا الطاغوت (۳۰)؛درمیان هر ملتی پیامبری مبعوث کردیم، که خدا را پرستید و از طاغوت دوری جویید»

«و ما ارسلنا من قبلک من رسول الا نوحی الیه انه لا اله الا انا فاعبدون (۳۱)؛ قبل از تو هیچ پیامبری نفرستادیم مگر اینکه به او وحی کردیم که من تنها «اله» هستم . باید فقط مرا پرستش کنید»

این آیات به روشنی می رساند که دعوت مردم به پرستش الله از وظایف مهم انبیاء بوده است قرآن کریم در موارد زیادی داستان انبیاء را ذکر فرموده و در سر لوحه دعوت همه انبیاء، همین مسأله توحید را ذکر کرده است که فقط خدای یگانه را پرستش کنید « ما لکم من اله غیره » تبیین این مطلب همان است که عرض کردم که با اینکه توحید فطری است و عقل هم دلالت می کند، در عین حال در اثر شرایط خاص اجتماعی مورد غفلت قرار می گیرد و از این جهت ضرورت دارد که انبیاء مبعوث شوند تا این امر مورد غفلت را به یاد مردم بیاورند.

در مورد معاد هم آیاتی داریم از جمله:

« یلقی الروح من امره علی من یشاء من عباده لینذر یوم التلاق (۳۲)؛ خدا روح را بر هر پیامبری که بخواهد نازل می کند تا اینکه آن پیامبر مردم را از روز قیامت انذار کند»

توجه دادن به قیامت و خطرهایی که ممکن است برای انسان در عالم ابدی پیش بیاید یکی از اهداف پیامبران است.

پی نوشتها:

  1. بقره/۳۸ .۳۹
  2. طه/ .۱۲۳
  3. اعراف/۳۵ .۳۶
  4. فاطر/ .۲۴
  5. برای اطلاع بیشتر ر. ک: جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن
  6. فاطر/ .۲۴
  7. نساء/ .۱۶۵
  8. انعام/۱۵۶ .۱۵۷

۹٫فاطر/ .۴۲

  1. مائده/ .۱۹
  2. صف/ .۶
  3. طه/ .۱۳۴
  4. اسراء/ .۱۵
  5. بقره/ .۱۵۱
  6. نساء/ .۱۱۳

۱۶٫مائده/ .۱۵

  1. بقره/ .۷۹
  2. نساء/ .۴۶
  3. بقره/ .۲۱۳
  4. ص/ .۳۸
  5. نساء/ .۱۰۵
  6. نساء/ .۶۴
  7. بقره/ .۲۴۶
  8. اعراف/۱۰۴ .۱۰۵
  9. نهج البلاغه، خطبه اول.
  10. فاطر/ .۲۴
  11. نحل/ .۳۶
  12. اسراء/ .۳۵
  13. اعراف/ .۸۵
  14. نحل/ .۳۶
  15. انبیاء/ .۲۵
  16. مؤمن/ .۱۵

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه (معارف قرآن مصباح یزدی)

 

عزاداری و مراسم مذهبی شیعه در مساجد بر خلاف تعالیم قرآن

شبهه

برخی این شبهه را القا می کنند که بنا بر ايه 18 سوره جن مساجد اختصاص به خداوند دارد و شيعه بر خلاف این آیه مراسم مذهبی و عزاداری محرم را در مساجد انجام می دهد.

پاسخ

در پاسخ این شبهه بحث را در آیه شریفه متمرکز می کنیم:

در سوره جن آمده که: «وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً ؛ و اينكه مساجد از آن خداست، پس هيچ كس را با خدا نخوانيد! »[1] در این بحث اول باید مراد از مساجد در آیه شریفه روشن شود تا بعد به پاسخ شبهه پرداخته شود:

فخر رازی در تفسیر کبیر می گوید در اینکه مراد از مساجد در این آیه شریفه چیست بین مفسرین اختلاف وجود دارد: اکثریت می گویند که مراد از آن جاهایی است که برای نماز و ذکر خدا بنا می شوند که بنا بر این قول مساجد کنایس و بیع(معبدهای یهود و نصاری) را شامل می شود. قول دوم این است که مراد از آن تمام سطح زمین است به دلیل اینکه پیامبر (ص) فرمود: « جعلت لي الأرض مسجداً» پس گویا خداوند می فرماید که تمام زمین را  برای خودش خلق کرده پس بر روی زمین برای غیر خالق آن سجده نکنید. قول سوم می گوید که مراد از مساجد نماز ها است بنابراین مساجد در این قول جمع مسجَد(به فتح جیم) می باشد ومسجَد به معنای سجود است. پس معنای آیه این می شود که سجده ها فقط برای خداست و برای غیر خدا سجده نکنید. قول چهارم اینست که مراد از مساجد در این آیه اعضای بدن انسان است که در هنگام سجده بر زمین قرار می گیرند و آن هفت موضع می باشد که عبارت اند از دو انگشت پا، دو زانو، کف دو دست و پیشانی. گوینده این قول سعید بن جبیر است که ابن الانباری نیز آن را اختیار کرده است و در تعلیل آن می گوید این اعضایی که سجده بر آنها می شود از برای خدای متعال خلق شده و نباید هیچ عاقلی برای غیر خدا بر آنها سجده کند. پس بنا بر این قول مراد از مساجد در آیه شریفه مواضع سجود است. قول پنجم  که از عطا و ابن عباس نقل شده مراد از مساجد مکه و تمام مساجدی که در آن است می باشد.[2]

علامه طباطبایی نیز به این اختلاف اشاره نموده و می گوید بعضی گفته اند که مراد از مساجد در این آیه کعبه  و بعضی گفته اند که مسجدالحرام است و برخی دیگر گفته اند که مراد از آن مسجد الاقصی است. اشکالی که بر این سه قول وارد است این است که کلمه «مساجد» جمع است و بر یک مسجد و دو مسجد منطبق نمی شود. بعضى  ديگر گفته ‏اند: همه حرم است. اين قول هم سخن بدون دليل است. بعضى  گفته ‏اند: همه سطح زمين است، چون رسول خدا (ص) فرمود: « همه زمين را براى من مسجد و طهور كردند»، اين حديث هم به بيش از اين دلالت ندارد كه امت اسلام مى‏ توانند در هر نقطه از زمين نماز بخوانند، به خلاف آنچه از كيش يهود و نصارى مشهور است كه نمازشان تنها بايد در كنيسه و كليسا واقع شود. این حديث تنها جواز را مى‏ رساند، اما اينكه همه زمين را مسجد بخواند تا هر جا كلمه مساجد گفته شد شامل قطعه قطعه‏ هاى سطح زمين گردد چنين دلالتى ندارد. بعضى  هم گفته‏ اند: مراد از آن نمازها است كه جز براى خدا خوانده نمى‏ شود، اين نيز سخن گفتن بدون دليل است.

از امام جواد (ع) روايت شده كه مراد از مساجد اعضاى هفت گانه بدن آدمى است كه در هنگام سجده بايد روى زمين قرار گيرد و عبارتند از: پيشانى، دو كف دست، دو سر زانو و دو سر انگشتان بزرگ پا.

با توجه اين حديث آنچه به نظر مناسب‏ تر است اين است که مراد از «المساجد لله» مواضع هفت گانه سجده است که از اعضای بدن انسان به شمار می‌آیند و این مواضع هفت گانه سجود تشريعا به خدا اختصاص دارد ؛ نه اينكه غير از اين هفت عضو از بدن انسان ملك خدا نيست. بلکه همه بدن انسان ملك تكوينى خدا هست و اين هفت عضو تشريعا هم از آن خداست.

مراد از «دعاء» كه فرموده «پس غير خدا را نخوانيد» نيز همان سجده است، چون روشن‏ ترين مظاهر و مصاديق عبادت و يا خصوص نماز همان سجده است. و اصلا نماز به خاطر سجده است، كه عبادت ناميده مى ‏شود.

با توجه با اینکه جمله «أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ» به منزله تعليل براى جمله بعد است كه مى‏ فرمايد:«پس با خدا احدى را نپرستيد و نخوانيد»، در حقيقت تقدير آيه چنين است: «لا تدعوا مع اللَّه احدا غيره لان المساجد للَّه؛ یعنی با خدا احدى غير او را مخوانيد، براى اينكه مساجد تنها مال او است». همچنان به دلیل اینکه مراد از« دعا» عبادت و پرستش است، در جاى ديگر هم عبادت را دعا و دعا را عبادت خوانده و فرموده:«وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ؛ پروردگارتان گفته كه مرا بخوانيد تا دعايتان را استجابت كنم، چون كسانى كه از عبادت من استكبار مى ‏ورزند، به زودى در كمال خوارى داخل جهنم خواهند شد»[3]. پس معناى آيه اين است كه: بگو به من وحى شده كه چند نفر جنى چنين و چنان كردند، و نيز به من وحى شده كه اعضاى سجده مختص به خداى تعالى است، پس سجده را تنها براى خدا انجام دهید، و اين اعضا را در سجده براى او بكار بنديد- و يا او را تنها با اين اعضا عبادت كنيد- و سجده مكنيد و يا عبادت مكنيد غير او را.[4]

بعد از این اقوالی که بیان شد با جمع شدن دو مطلب این کارهای شیعیان در معرض شبهه و اشکال قرار می گیرند:

  • مراد از مساجد در آیه شریفه مکان هایی باشد که برای عبادت خدا و نماز گذاردن ساخته می شوند.
  • این کارهای شیعیان مصداق عبادت غیر خدا باشد.

اما قول صحیح اینست که مراد از مساجد در آیه شریفه همان مواضع هفتگانه انسان است که در هنگام سجده بر زمین قرار می گیرند و این مواضع فقط برای خداوند است که باید بر زمین قرار گرفته و به این ترتیب خداوند مورد عبادت قرار بگیرد و عبادت برای غیر خدا که در قالب سجده و تماس این مواضع بر زمین تحقق پیدا می کند حرام و موجب شرک است. اگر مراد از مساجد در آیه مکان هایی خاصی باشد که برای نماز گذاردن بنا می شوند، مفاد آیه این خواهد شد که در مساجد غیر خدا را عبادت نکنید اما در غیر مساجد اشکالی ندارد واین مفاد را هیچ ملسمانی قبول ندارد. پس آنچه که در همه ­ مکانها و همه زمانها حرام و از طرف خداوند ممنوع شده سجده کردن و عبادت برای غیر خدا است.

به فرض اینکه مراد از مساجد همین مساجد معروف باشد، این کارهای شیعیان عبادت غیر خدا به حساب نمی آیند تا بر آنان اشکال وارد گردد و اگر این مراسمی که در شبهه ذکر شده مصداق عبادت بودند در غیر مسجد هم انجام آنها حرام است چون حرمت عبادت غیر خدا، جا و مکانی خاصی را بر نمی تابد؛ بلکه در همه جا حرام است. پس برخی از این مراسمی که در قالب دعا و توسل و امثال اینها انجام می شوند از مصادیق عبادت خدا به شمار می آیند و نیز سخنرانی ها و مجالس عزا  و امثال اینها نیز برای خدا است به دلیل اینکه در این مراسم مردم به عقاید و احکام دین رهنمون شده و به وسیله آنها ارشاد و هدایت گردیده و از واقعیات و حوادث تاریخی اسلام باخبر می شوند و از نظر شرعی که قرآن و احادیث نبوی باشد انجام این کارها نه تنها در مساجد هیچ منعی ندارند بلکه از امور پسندیده به شمار می آیند. چنانچه که در صدر اسلام حتی فرماندهی امور جنگی و قضاوت در مساجد انجام می گرفت که امروز متاسفانه در مساجد اثری از این کارها دیده نمی شود.

به هر حال این کارهای شیعیان در مساجد برای تبلیغ دین و ترویج اسلام و تحکیم عقاید مردم است. و انجام آنها در مساجد هیچ منع شرعی و عقلی ندارد. و از عبادت غیر خدا هم به شمار نمی آیند.

پی نوشت ها:

[1] . جن/ 18.

[2] . فخر الدين محمد بن عمر التميمي الرازي الشافعي، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج30 ص 143، دار الكتب العلمية – بيروت – 1421هـ – 2000م، الطبعة: الأولى

[3] . مؤمن/ 60.

[4] .طباطبایی، محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن(ترجمه موسوی همدانی)، ج20ص7877

نویسنده: حمید رفیعی

گوشه ای از عظمت و فضایل كمتر گفته شده امیرالمؤمنین علیه السلام

سراسر عمر پر بركت امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ سرشار از فضائل و مناقب است. تولد او در كعبه، تربیت او به دست پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ ایمان آوردن وی به پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در اولین روزهای بعثت، كمك و یاری ایشان به آن حضرت، خوابیدن در جایگاه آن حضرت در شب هجرت، ازدواج با دختر آن بزرگوار، شركت مؤثر در جنگ های پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ با مشركان و… همه و همه تنها گوشه ای از عظمت و بزرگواری علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ می باشند. علم بی پایان علی ـ علیه السلام ـ عبادت های طاقت فرسا و خالصانه ایشان، كار و كوشش خستگی ناپذیر وی، كمك به نیازمندان و بیچارگان نیز می تواند بخشی از ابعاد وجودی آن حضرت را نشان دهد. به قول شاعر: كتاب فضل تو را آب بحر كافی نیست ـ كه تركنم سرانگشت و صفحه بشمارم.
با این همه به نظر می رسد كه در رابطه با قضاوت های امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ كمتر سخن گفته می شود. لذا به چند نمونه از قضاوت های آن بزرگوار اشاره می شود:

  1. جلوگیری از  قصاص دفعه دوم : مردی، مرتكب قتل مردی دیگر شد. برادر مقتول، قاتل را نزد خلیفه دوم (عمر) برد. عمر به وی دستور داد قاتل را بكشد. برادر مقتول، قاتل را به قدری زد كه یقین كرد او را كشته شده است. اولیای قاتل، او را برداشته و به خانه بردند و چون رمقی در بدن داشت، به معالجه اش پرداختند و پس از مدتی حالش خوب شد. برادر مقتول چون او را (قاتل) دید، دوباره او را گرفت و گفت: تو قاتل برادر من هستی باید تو را بكشم. مرد فریاد بر آورد تو یك بار مرا كشته ای و حقی بر من نداری.

مجدداً نزاع را به نزد عمر بردند. وی دستور داد قاتل را بكشند، ولی نزاع ادامه یافت تا این كه به نزد حضرت علی ـ علیه السلام ـ رفته و از او داوری خواستند. علی ـ علیه السلام ـ به قاتل فرمود: شتاب مكن و خود آن حضرت به نزد عمر رفت و به وی فرمود: حكمی كه درباره آنان گفته ای صحیح نیست. عمر گفت: پس حكم شان چیست؟ علی ـ علیه السلام ـ فرمود: ابتدا قاتل، شكنجه هایی را كه برادر مقتول بر او وارد ساخته از او قصاص می گیرد و آنگاه برادر مقتول می تواند او را بكشد. برادر مقتول با خود فكری كرد كه در این صورت جانش در خطر است، پس، از كشتن او صرف نظر كرد.[1]

  1. رفع قصاص از قاتل: مردی را در خرابه ای دیدند كه كاردی خون آلود در دست داشت و در همان نزدیكی نیز كشته ای بود كه در خون خود می غلتید. مرد را دستگیر كرده و نزد حضرت امیر ـ علیه السلام ـ بردند.آن حضرت فرمود: چه می گویی؟ متهم گفت: من آن مردم را كشته ام.

علی ـ علیه السلام ـ طبق اقرارش دستور داد از او قصاص بگیرند. ناگهان، مردی شتابزده نزد آن حضرت آمده و گفت: من آن شخص را كشته ام. امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ به مرد اول فرمود: چطور شد علیه خودت اقرار كردی؟

متهم: زیرا توانایی انكار نداشتم، بدان جهت كه افرادی مرا در خرابه ای با كاردی خون آلود بر بالین كشته ای دیده بودند و بیم آن داشتم كه اگر اقرار نكنم، مرا بزنند. حقیقت مطالب این است كه من در نزدیكی آن خرابه گوسفندی را ذبح كرده، پس در حالی كه كارد خون آلودی در دست داشتم، به منظور قضای حاجت، داخل خرابه شدم، ناگهان كشته ای را دیدم كه در خون خود می غلتید، بالین او رفته حیرت زده به او نگاه می كردم، كه ناگهان این گروه وارد خرابه شده، مرا به آن حال دیده و دستگیرم نمودند.

امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ به حاضران فرمود: این را به نزد فرزندم حسن ببرید و از او حكم مسأله را بپرسید، حضرت امام حسن ـ علیه السلام ـ در پاسخ آنان فرمود: به امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ بگویید: اگر چه این مرد، مسلمانی را كشته، ولی جان دیگری را از مرگ نجات داده است و خداوند می فرماید: …وَمَنْ أَحْیاهَا فَكأَنَّمَا أَحْیا النَّاسَ جَمِیعًا….[2]

بنابراین هر دو آزاد می شوند و خون بهای مقتول از بیت المال پرداخت می گردد.[3]

لازم به ذكر است كه امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ از این جهت این مسأله را به فرزندش امام حسن ـ علیه السلام ـ ارجاع دادند كه می خواستند به مردم بفهمانند كه امام بعدی، آن بزرگوار می باشند و الاّ خودشان می توانستند همان حكم فرزند شان را جاری سازند. بدون این كه نیازی به ارجاع به وی باشد.

منبع: نرم افرار پاسخ 2 مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات.

[1] . کلینی، محمد بن یعقوب، فروع الکافی، بیروت، دارالاضواء، چاپ اول، 1405ق، ج7، ص360. شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، بیروت، دارالتعارف، چاپ اول، 1401ق، ج4، ص128 و 129. شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، بیروت، دارالاضواء، چاپ دوم، 1406ق، ج4، ص128 و 129. شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، بیروت، دارالاضواء، چاپ دوم، 1406ق، ج10، ص278، شوشتری، شیخ محمد تقی، قضاوت های امیر المؤمنین علی (ع) ترجمه موسوی جزایری، سید علی محمد، قم، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ چهارم، 1379ش، ص268 و 269.

[2] . مائده : 32.

[3] . فروع کافی، همان، ج7، ص289 و 290. تهذیب الاحکام، همان، ج10، ص173 و 174. قضاوت های امیر المؤمنین علی علیه السلام، همان، ص269 و 670.

امام صادق عليه السلام در انديشه مقام معظم رهبری

محمد خردمند

در دوران مبارزه با رژيم ستم شاهى و در زمانى كه رهبرى جامعه؛ مهمترين مسإله نهضت اسلامى بود ؛ رهبر معظم انقلاب اسلامى حضرت آيت الله خامنه اى( دامت بركاته ) چند سخنرانى درباره تحليل زندگانى امام ششم (عليه السلام) ايراد كرد كه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى ؛ تحت عنوان ( پيشواى صادق(عليه السلام) ) توسط انتشارات سيد جمال و با همكارى واحد ايدئولوژى روزنامه جمهورى اسلامى تنظيم و منتشر گرديد.

تاريخ دقيق انجام سخنرانى معلوم نيست وليكن بين سالهاى 45 ـ 50 شمسى بوده است.

كتاب ( پيشواى صادق(عليه السلام) ) دربين سالهاى 58 تا 60 شمسى منتشر شده است. درهر حال؛ محتواى كتاب هرچند مختصر است ـ 111 صفحه ـ اما يكى ازبهترين تحليل هاى سياسى درباره عملكرد امام صادق(عليه السلام) شمرده مى شود. مباحث اين اثر و زين؛ با رعايت امانت و براساس ترتيب و نظم كتاب به طور خلاصه عبارت از چند نكته ذيل است:

1- دو قضاوت درباره امام صادق(عليه السلام) دربين مردم وجود دارد كه هردو محل تإمل است.

قضاوت اول حمايت آميز است:

آن امام بزرگ؛ فرصتى طلايى براى تعليم و تربيت به دست آورد و چنان غرق در نشر علم و دين شد كه نتوانست به فريضه امر به معروف و نهى از منكر عمل كند و ناچار شد در مقابل حكام ظلم و جور به مدح و ستايش و تملق بپردازد!

قضاوت دوم اعتراض آميز است:

او در زمانى كه ظلم و جنايت از در و ديوار مى باريد، ره عافيت در پيش گرفت واز رسالت انسانى يك رهبر غفلت ورزيد و به درس و بحث دل خوش كرد! در حالى كه شيعيانش گرفتار تعقيب و زندان و شكنجه و تبعيد و قتل و غارت بودند!

2- هيچ يك از آن دو قضاوت؛ پايه و مايه استوار و صحيحى ندارد. هردو قضاوت براساس چند روايت مجعول شكل گرفته است كه دقت در محتواى آن ؛ ساختگى بودن آن را آشكار مى سازد، زيرا ساحت رفيع امامت بسى پاك تر و والاتر ازآن است كه آلوده به تملق و ستايش بى جا؛ آن هم نسبت به طاغوت ها و ستمگران گردد. علاوه برآن كه برخى از اين روايات، اساسا سند ندارد.

3- در برخى از روايات مذكور كه سندى براى آن ذكر شده ، راوى شخصى است به نام ربيع حاجب. ربيع كيست ؟ ربيع آجودان مخصوص منصور خليفه عباسى ـ و به تعبير آن روز حاجب اوـ بود. او نزديك ترين و مورد اعتمادترين شخص در دستگاه منصور

بود و در سال 153 هجرى به مقام وزارت نيز رسيد و تا آخر زندگى منصور (سال 158 هجرى) در پست وزارت باقى ماند. شگفت آور است كه عاقلى؛ سخن نزديك ترين يار خليفه را درباره ذلت و تضرع دشمن خليفه، بى هيچ تحقيق و جستجويى بپذيرد!

4- قضاوت دوم (قضاوت اعتراض آميز) سخنى است شبيه داورى هاى شرق شناسان كه غالبا آلوده به غرض يا برخاسته از جهل وبى خبرى است ومبتنى بربينش مادى والحادى مانند قضاوت خاورشناس يهودى؛ فيليپ حتى درباره صلح امام حسن(عليه السلام) و قضاوت خاورشناس ماركسيست؛ پطروشفسكى بعثت رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله) .

5- نظريه وداورى صحيح درباره امام صادق(عليه السلام) وساير امامان عليهم السلام ، قضاوت سومى است كه با تحقيق درمنابع و مآخذ و دقت در آن به دست مىآيد و آن اين است: امامان شيعه ، همانند خود پيامبر(صلّي الله عليه وآله) هدفى جز اين نداشتند كه نظام عادلانه اسلامى را با همان ويژگى ها و اهدافى كه قرآن روشن كرده ايجاد كنند و يا استمرار بخشند. زيرا امامت ؛ تداوم نبوت است. براين اساس، برنامه عمومى امامان عليهم السلام دو بخش اساسى و انفكاك ناپذير داشت:

الف) تبيين ايدئولوژى اسلام.

ب) تإمين قدرت اجرايى و اجتماعى.

6- امامت از نظر تاريخى چهار دوره را پيمود:

الف) سكوت.

ب ) قدرت.

ج ) شهادت.

د ) جهادى ديگر.

دوره اول از رحلت رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله) شروع شد و با آغاز حكومت اميرالمومنين(عليه السلام) پايان يافت.

دوره دوم؛ دوره حكومت امام على(عليه السلام) و امام مجتبى(عليه السلام) است. دوره سوم عبارت از بيست سال ميانه صلح امام حسن(عليه السلام) ( سال 41 هجرى) و شهادت امام حسين(عليه السلام) ( سال 61 هجرى) است. دوره چهارم ؛ بعد از شهادت سيدالشهداء(عليه السلام) تا دو قرن بعد و آغاز غيبت است.

7- امام اميرالمومنين على(عليه السلام) در دوره اول كه بيست وپنج سال به طول انجاميد، براى حفظ اسلام و جلوگيرى از اختلاف دست به قيام مسلحانه نزد و در برابر غاصبان حكومت سكوت كرد و بلكه از روى كمال علاقه و دلسوزى نسبت به اسلام و جامعه اسلامى ؛ آنان را يارى كرد و در مسأل سياسى ، نظامى و غيره راهنمايى نمود ؛ چنانچه اين مطلب از نهج البلاغه و كتب تاريخ استفاده مى شود.

8- در دوره دوم؛ هرچند بسيار كوتاه بود. ـ حدود پنج سال ـ اما يك حكومت صد در صد اسلامى ارأه و حاكم گرديد و عدالت استقرار يافت و ارزشهاى جاهلى رخت بربست.

9- در دوره سوم، تلاش براى بازگرداندن قدرت به خاندان پيامبر(صلّي الله عليه وآله) در فرصت مناسب، شروع شد وشيعه؛ عملا به كار نيمه مخفى اهتمام ورزيد.

10- دوره چهارم؛ ادامه دوره سوم و با همان روش و البته به صورت برنامه دراز مدت بود. اين دوره، هرچند پيروزىها و سكست هايى درمراحل مختلف داشت اما در زمينه كار ايدئولوژيك، به پيروزى قطعى رسيد. براى آشنايى با زندگى امام صادق(عليه السلام) بايد اين دوره را بيشتر بررسى كنيم.

11- در دوره چهارم ؛ امامان شيعه عليهم السلام تلاشى مستمر داشتند تا با فعاليت ايدئولوژيك و مبارزه با تحريف ، زمينه احياى حكومت اسلامى و حضور قرآن و سنت را در جامعه فراهم آورند و اين انقلابى بزرگ و اساسى بود، شبيه انقلابى كه رسول الله(صلّي الله عليه وآله)

در جامعه جاهلى پديد آورد و شايد از آن هم مشكل تر؛ زيرا تجديد يك انقلاب، گاه از ايجاد آن دشوارتر است.

12- در آغاز دوره چهارم، وضعيت شيعه بنابر روايت امام صادق(عليه السلام) چنين بود:

(ارتد الناس بعدالحسين(عليه السلام) الا ثلثه ابوخالد الكابلى و يحيى بن ام الطويل و جبيربن معطم ثم ان الناس لحقوا وكثروا و كان يحيى بن ام الطويل يدخل مسجد رسول الله(صلّي الله عليه وآله) و يقول: كفرنابكم و بدا بيننا و بينكم العداوه و البغضإ.) پس ازشهادت امام حسين(عليه السلام) همه منحرف شدند جزسه نفر: ابوخالد كابلى، يحيى بن ام طويل وجبيربن معطم. بعدها ديگران محلق شدند وشيعيان زياد گرديدند. يحيى بن ام طويل به مسجد پيامبر(صلّي الله عليه وآله) در مدينه وارد مى شد وخطاب به مردم مى گفت: ما به شما كافريم و ميان ما و شما خصومت و كينه است.

13- امام سجاد(عليه السلام) نمى توانست به صراحت خود را مستحق خلافت وحكومت اعلام كند. زيرا درآن صورت، خليفه مقتدرى چون عبدالملك بن مروان آن حضرت را پيش از آنكه موفق به انجام رسالتش شود به شهادت مى رساند وتشكيلات نوپاى شيعه ويران مى گرديد.

14- البته درموارد نادرى امام سجاد(عليه السلام) موضع حقيقى خود را در برابر حاكمان جور آشكار ساخت. اما آنچنان كه خود را روياروى آنان قرار دهد، بلكه تنها براى ثبت درتاريخ؛ مانند نامه اى كه امام(عليه السلام) براى يكى از رجال دينى وابسته به حكومت بنى اميه به نام محمدبن شهاب زهرى نوشته اند. نامه روشنگر امام زين العابدين(عليه السلام)در تحف العقول ذكر شده است.

15- امام سجاد(عليه السلام) مى فرمود: درهمه حجاز، دوستداران و علاقمندان ما به بيست نفر نمى رسد. هرچند آن حضرت فعاليتى آرام و مخفى داشت اما گاه گاه خود و يارانش مورد آزار و اذيت حكومت وقت قرار مى گرفتند و خود آن بزرگوار حداقل يك مرتبه با وضعى تإثرانگيز و بسته به غل و زنجير تحت نظر مإموران بسياراز مدينه به شام برده شد و بارها مورد تعرض و شكنجه قرار گرفت و سرانجام در سال 95 هجرى به وسيله وليدبن عبدالملك خليفه اموى به شهادت رسيد.

16- امام باقر(عليه السلام) در مراسم حج به حاجيان اشاره كرد و به يار رازدارش ، فضيل بن يسار گفت: در جاهليت نيز بدين گونه مى گرديدند! فرمان آن است كه به سوى ما كوچ كنند و پيوستگى و دوستى خود را به ما بگويند و يارى خويش را برما عرضه كنند. قرآن از قول ابراهيم(عليه السلام) مى گويد:

(بارالها!) دلهايى از مردم را مشتاق ايشان كن!

17- يكى از ياران نزديك امام باقر(عليه السلام)به نام جابر جعفى به دستور آن حضرت، كوفى بودن خود را كتمان مى كند و وانمود مى كند كه از مردم مدينه است و نيز به فرمان آن بزرگوار، خود را به ديوانگى زد و حاكم كوفه كه اين وضع را مشاهده كرد گفت: خدا را شكر كه از قتل او معافم ساخت!

18- امام باقر(عليه السلام)در برابر حاكم اموى (هشام بن عبدالملك) خطاب به مردم كرد و فرمود:

(ايهاالناس! اين تذهبون؟ و اين يرادبكم؟ بناهدى الله اولكم و بنا يختم آخركم ، فان كان لكم ملك معجل فان لنا ملكا موجل و ليس بعد ملكنا ا ملك، لانا اهل العاقبه يقول الله عزوجل و العاقبه للمتقين) به كجا مى رويد؟ اى مردم! و چه سرانجامى براى شما درنظر گرفته اند؟ به وسيله ما بود كه خدا گذشتگان شما را هدايت كرد و به واسطه ما است كه خدا مهر پايان بر كار شما مى زند.اگر شما را دولتى مستعجل است، ما را دولتى پاينده خواهد بود وپس از دولت ما كسى را دولتى نخواهد بود. چون ما اهل عاقبتيم كه خدا فرمود عاقبت براى اهل تقواست.

19- ابوحمزه ثمالى گويد: از امام باقر(عليه السلام) شنيدم كه مى گفت: خدا براى اين امر ( تشكيل حكومت علوى) سال 70 را معين كرده بود. چون حسين(عليه السلام) كشته شد خدا بر خاكيان خشم گرفت. پس آن را تا سال 140 به تإخير افكند… ما اين موعد را براى شما (شيعيان) گفتيم و شما آن را افشا كرديد. پس خدا ديگر موعدى را معين نكرد. ابوحمزه اين سخن را براى امام صادق (عليه السلام) بيان كرد. آن حضرت فرمود: آرى، اين چنين بود.

20- امام باقر(عليه السلام) به فرزندش امام صادق (عليه السلام) دستور داد كه بعد از شهادت ؛ بخشى از دارأى آن حضرت حضرت (800 درهم) را در مدت ده سال، صرف عزادارى و گريستن برايشان در صحراى منى و در موسم حج بنمايد.

21– خطوط اصلى زندگى امام صادق(عليه السلام) چنين است:

1- تبليغ و تبيين مسإله امامت شيعى.

2- بيان و تبليغ احكام دين و تفسير قرآن به روش اهل بيت عليهم السلام

3- ايجاد تشكيلات سياسى ـ ايدئولوژيك به صورت مخفى.

4- هدايت پنهانى جنبش هاى نظامى علويان.

5- فعاليت سياسى به صورت بيان توصيه ها، گفتارها ونگارش نامه ها و ذكر شعرهايى خاص.

22- آميختگى سه مفهوم (رهبرى سياسى) و (آموزش دينى) و (تهذيب روحى) در امامت؛ ناشى از آن است كه اسلام در اصل؛ اين سه جنبه را از يكديگر تفكيك نكرده و به عنوان برنامه اى چند بعدى بر انسان عرضه كرده است و به اين جهت شيعه عقيده دارد كه امام بايد از جانب خدا تعيين شود.

23- كميت؛ شاعر نامدار و بسيار هنرمند و يكى از معروف ترين چهره هاى شيعى و شهيد گرايشهاى تند علوى؛ در يكى از چندين قصيده معروف خود درتوصيف أمه اهل بيت عليهم السلام ،آنان را سياستمدارانى مى داند كه برخلاف حاكمان مسلط زمان سرپرستى و زمامدارى انسانها را با چوپانى گوسفندان و چارپايان، يكسان نمى سازند.

24- سخن اصلى امام صادق(عليه السلام) مانند ديگرامامان شيعه، عبارت ازامامت بود وبراىاثبات اين واقعيت تاريخى، قاطعترين مدرك، روايات فراوانى است كه در آن؛ امام صادق(عليه السلام) ادعاى امامت را به روشنى و صراحت بيان كرده است.

25- مردى ازاهل كوفه به خراسان رفت ومردم را به ولايت جعفربن محمد(عليه السلام)دعوت كرد. جمعى پاسخ مثبت گفتند واطاعت كردند و گروهى سرباز زدند و منكر شدند و فرقه اى احتياط كردند و دست نگه داشتند … يكى از احتياط كنندگان به مدينه و ملاقات امام صادق(عليه السلام) رفت. آن حضرت با لحنى اعتراض آميز فرمود: اگر تو اهل ورع واحتياط بودى چرا در فلان مكان كه فلان عمل هوس بازانه و شهوانى را انجام مى دادى احتياط نكردى؟!

26- فقه جعفرى در برابر فقه رسمى آن روزگار، فقط يك اختلاف عقيده ساده نبود، بلكه دو مفهوم انتقادآميز نيز داشت:

نخست آنكه اثبات مى كرد دستگاه حكومت از آگاهى دينى بى بهره است و نمى تواند امور فكرى مردم را اداره كند و ديگر آنكه نشان مى داد تحريف هاى بسيارى در فقه رسمى براى جلب نظر حكام جور نفوذ كرده است و نيز امام صادق(عليه السلام) با تفسير قرآن به روشى غير از روش عالمان دربارى، عملا به معاوضه با حكومت برخاست و تمام تشكيلات مذهبى و فقاهت رسمى را تخطئه كرد.

27- وجود تعابيرى چون (باب)، (وكيل)، (صاحب سر)، (مستودع سر) در روايات امام صادق(عليه السلام) و نيز در تاريخ، نشان مى دهد كه آن حضرت تشكيلاتى سياسى ، ايدئولوژيك را به صورت پنهانى هدايت مى كرد. مثلا محمد بن سنان(باب) امام صادق (عليه السلام) و زراره و بريد و محمدبن مسلم و ابوبصير، (مستودع سر) آن حضرت و معلى بن خنيس، وكيل آن بزرگوار بود.

منبع :ماهنامه کوثر ؛شماره 40

کار و تلاش در سیره امام علی «علیه السلام»

حضرت موسی «علیه السلام» چوپانی کرد.

حضرت عیسی «علیه السلام» طبابت می‌کرد، حضرت داوود «علیه السلام» زره می‌ ساخت و حضرت محمد «صلی الله علیه و آله» به چوپانی و تجارت می‌

پرداخت. پیامبر اسلام «صلی الله علیه و آله» آنگاه که ویژگی‏‌‌های انسان مومن را برای حضرت علی «علیه السلام» توصیف می‌کند، با اشاره به وصف پرکاری می‌فرماید: «ای علی! پرکاری از صفات مومن است». همچنین آن حضرت می‌فرماید:

«دوست دارم که شخص برای تامین مخارج خود، از حرارت آفتاب آزار ببیند».

کار و تلاش در سیره امام علی «علیه السلام»

درآمد

کار، جوهر آدمی است. با کارکردن، استعدادها و ظرفیت های وجودی انسان شکوفا می شود.

تمدن های عظیم بشری نیز با همه تنوع و تفاوتشان، حاصل کار و تلاش بی امان و خستگی ناپذیر آدمیان است.

بنابراین، کار را می توان از دو جنبه بررسی کرد: نخست، از جنبه شخصی و تأثیرهایی که بر روان و جسم فرد می گذارد و دیگر، از جنبه اجتماعی و اثرپذیری متقابل فرد و جامعه.

کار ممکن است تأثیر مثبت یا منفی بر جسم و جان انسان بگذارد و می تواند به فرد منزلت اجتماعی ببخشد و توازن را میان فرد انسانی و جامعه برقرار سازد.

اگر چه تنها کار و فعالیت جسمی مصداق انحصاری کار نیست و در مواردی کار فکری و طرح و برنامه و… نیز کار قلمداد شده و یا مهم تر از کار جسمانی به شمار می رود.

ارزش کار در اسلام

اگر چه مفهوم کار کردن و ساختن، در نهاد و فطرت آدمی ریشه دارد، و مورد توصیه عقل است، ولی با این حال، خداوند و انبیا و اولیای الهی برای تأکید بیشتر و غفلت زدایی از وجود انسان ها، پیوسته انسان ها را به کار و کوشش فرا خوانده و تشویق کرده اند.

از همین روست که قرآن می فرماید: «آدمی را جز حاصل کارش بهره ای نیست».

بر اساس آنچه در قرآن، عهدین و کتاب های تاریخی آمده است، بیشتر پیامبران به کارهایی چون: کشاورزی، زره سازی، نجاری و تجارت و… اشتغال داشته اند. حضرت ابراهیم و اسماعیل «علیهم السلام» به دست خویش، خانه کعبه را بنا نهادند.

حضرت نوح «علیه السلام» کشتی ساخت. حضرت موسی «علیه السلام» چوپانی کرد.

حضرت عیسی «علیه السلام» طبابت می کرد، حضرت داوود «علیه السلام» زره می ساخت و حضرت محمد «صلی الله علیه و آله» به چوپانی و تجارت می پرداخت.

پیامبر اسلام «صلی الله علیه و آله» آنگاه که ویژگی های انسان مؤمن را برای حضرت علی «علیه السلام» توصیف می کند، با اشاره به وصف پرکاری می فرماید: «ای علی! پرکاری از صفات مؤمن است». همچنین آن حضرت می فرماید: «دوست دارم که شخص برای تأمین مخارج خود، از حرارت آفتاب آزار ببیند».

امروزه جامعه شناسان نیز به اهمیت و ارزش کار توجه کرده و هر یک به نوعی آن رامورد تأیید و تأکید قرار داده اند.

زیاده روی در کار

باید توجه داشت که اسلام نمی خواهد انسان چنان غرق کار شود که زمینه های روحی، روانی، اخلاقی و اجتماعی خود را به فراموشی بسپارد.

البته در اسلام بر فضیلت کار به خاطر آن گونه که پروتستانیسم می گوید، هیچ گونه تأکیدی وجود ندارد.

در اسلام، کار در پرتو نیازهای انسان و ضرورت برقراری تعادل و آرامش در زندگی فردی و اجتماعی افراد یک فضیلت تلقی می شود.

وظیفه کار کردن جهت تأمین نیازهای فرد و نیازهای خانواده همواره کنترل شده و با تأکید قرآن بر گذرا بودن زندگی و هشدار دادن نسبت به خطر حرص و آز و طمع کاری و اهمیت اجتناب ورزیدن از ثروت اندوزی، از افراط در آن جلوگیری شده است».

در سیره امام علی «علیه السلام»، همان گونه که دانش و بینش و تقوا، ایمان، شجاعت، شهامت، مدیریت، دادگری، اخلاص و مدارا جایگاه خاصی دارند، کار و تلاش نیز از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

علی «علیه السلام» کار کردن را از لوازم زهد و پرهیزکاری می شمارد. یکی از پژوهشگران در این مورد می نویسد:

«… در عبادت، اخلاص بسیار نشان می داد و در کار حلال و حرام، دقتی به سرحد وسواس داشت و اگر هم گاه تهی دست نبود، باز از چیزی که آن را تفنن و تجمل می شمرد، اجتناب می کرد.

حشمت خلافت، او را از تسلیم به حکم شرع مانع نمی شد.»

از دیدگاه امام علی «علیه السلام»، کار اگر مرزها و حدود ارزش های انسانی و الهی را محترم بشمارد، نه تنها مباح، بلکه لازم و نوعی عبادت است.

و در این حالت است که کارگر، محبوب خدا خواهد بود.

ایشان می فرماید: «همانا خداوند، اهل حرفه و پیشه امانت دار را دوست دارد».

ایشان در مرحله اسوه سازی از حیث کار و تلاش می فرماید: اگر بخواهی، می توانی، داوود که درود خدا بر او باد دارنده نی ها و خواننده بهشتیان را دیگر الگوی خویش سازی، کسی که با هنر دستان خویش از لیف خرما زنبیل می بافت و از هم نشینان خود می پرسید: فروش اینها را کدامتان بر عهده می گیرید؟ و آنگاه از بهای دسترنج خویش، به خوردن قرصی نان جوین بسنده می کرد.

جنبه های روان شناختی کار

امام درباره جنبه روان شناختی کار فرموده است: از دست دادن فرصت ها موجب غصه و افسردگی است.

آنکه از کار و تلاش کوتاهی ورزد، به اندوه و غم دچار می آید.

آن حضرت به عنوان اسوه و الگوی عملی، هیچ گاه فرصت ها را از دست نمی داد و به بهترین صورت ممکن، از اوقات عمر گران بهایش در راه رضایت الهی بهره می گرفت.

در این باره آمده است که هرگاه از کار جهاد فارغ می شد و آسوده خاطر می گشت، به آموزش مردم و قضاوت در میان آنان مشغول می شد.

هرگاه از این کار هم فارغ می شد، در باغی که داشت، سرگرم کار می شد و در همان حال، به یاد خداو در حال ذکر بود.

بنابراین، امام علی «علیه السلام» کار را جوهر ایمان می شمرد و بر اصالت کار تأکید فراوان داشت.

ایشان کار را در جهات متفاوت در زندگی شغلی خویش به کار می بست و در مشاغل گوناگون حضور فعال داشت.

کار فرهنگی در سیره امام علی «علیه السلام»

علی «علیه السلام» در عرصه فرهنگی و آموزش و پرورش، عالمی توانا و معلمی ارجمند بود.

در مورد گستره دانش آن حضرت آمده است: «علی بن ابی طالب «علیه السلام» بسیار هوشمند و زرنگ بود و به دانش اندوزی حرصی بی پایان داشت.

همواره از کودکی تا هنگام مرگ پیامبر، شب و روز ملازم وی بود. او از نظر عمل و فضل در اوج کمال بشری قرار داشت.

بالضروره معلوم است که شاگردی چنین، با این مایه سماجت و پشتکار آن هم در محضر چنان معلمی، شاگردی خواهد بود در غایت کمال و نهایت فضل…»

حضرتش بارها درباره زکات علم که همانا نشر آن است، فرموده است: «پیش از آنکه مرا از دست بدهید، از من بپرسید».

علی «علیه السلام» در دوران خانه نشینی نیز همواره پشتیبان و مرجع فکری، دینی و فرهنگی و سیاسی جامعه و حکومت بود.

به شهادت اسناد تاریخی، امام علی «علیه السلام» هم عالمی تمام عیار بود و هم بنیان گذار برخی علوم اسلامی و هم معلمی دل سوز و دانا که این همه از ژرف نگری و فضیلت والای علمی ایشان بر می خاست.

قضاوت، پیشه پارسایان

یکی دیگر از شغل هایی که امام علی «علیه السلام» تصدی آن را بر عهده داشت، قضاوت بود.

در اسلام، قضاوت از مشکل ترین و حساس ترین مشاغل است.

صاحب این شغل علاوه بر پارسایی باید از دانش وسیعی برخوردار باشد.

پیامبر گرامی اسلام «صلی الله علیه و آله» قضاوت را برازنده علی «علیه السلام» می دانست و می فرمود:

«بهترین و داناترین و ماهرترین شما در امر قضاوت، علی «علیه السلام» است».

علی «علیه السلام» با دانش و تقوای خویش، در زمان پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله» خلفا و هنگام خلافت خود، به قضاوت های حقوقی میان مردم می پرداخت.

شخصیت قضایی حضرت، همواره مورد توجّه مردم، تاریخ نگاران و اندیشمندان بوده است و در این باره کتاب های زیادی نوشته شده است.

از دیگر مسئولیت های حضرت، رایزنی بود.

او هم با دیگران به مشورت می نشست و هم در رایزنی ها از دانش و بینش خود به دیگران کمک می رساند.

«گسترش اسلام و حفظ کیان مسلمانان، هدف بزرگ امام علی «علیه السلام» بود. از این رو، گر چه وی خود را وصیّ منصوص پیامبر «صلی الله علیه و آله» می دانست و شایستگی و برتری او بر دیگران محرز بود، هر وقت گره ای در کار خلافت می افتاد، با فکر نافذ و نظر بلند خود، آن را می گشود.

به این جهت می بینیم که امام علی «علیه السلام» در دوران خلیفه دوم نیز مشاور و گره گشای بسیاری از مشکلات سیاسی، علمی و اجتماعی او بود».

حضرت علی «علیه السلام» در این زمینه می فرمود: آن کس که خودرأی باشد، به ورطه هلاک خواهد افتاد و آنکه با بزرگان به رایزنی پردازد، در خردورزی های ایشان مشارکت کرده و بهره برده است… هیچ پشتیبانی، اطمینان بخش تر از رایزنی نیست.

رزمندگی و فرماندهی نظامی

حضرت، رزمنده و فرمانده نظامی نیز بود.

به گواهی تاریخ، امام علی «علیه السلام» در بیشتر غزوه ها و سریه های زمان پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله» نقش فعال داشت و یکی از فرماندهان و طراحان نظامی لشکر اسلام بود.

هیچ گاه در جنگ ها پشت به دشمن نکرد و زره وی، پشت نداشت.

در بیشتر جنگ ها به عنوان رزمنده و فرمانده ای موفق، شجاع و باهوش شرکت می کرد و در جنگ های اساسی چون بدر و اُحُد و خندق و خیبر و… نقش تعیین کننده داشت. در جنگ احد، با فداکاری آن حضرت، ندای «لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار» جبرئیل در گوش زمان پیچید و جاودانه شد. در جنگ خندق نیز عبادت جن و انس هم سنگ ضربت حضرت علی «علیه السلام» قرار گرفت.

فعالیت های اقتصادی و کشاورزی

امام علی «علیه السلام» در کنار کارهایی چون تعلیم و تعلم، قضاوت و حضور در میدان جنگ، به کارهای اقتصادی نیز اهمیت می داد و یک کشاورز نمونه بود. در احیای زمین ها می کوشید و دیگران را نیز به کاشتن بذرها و درخت ها تشویق می کرد.

در روایتی آمده است مردی در نزد حضرت علی «علیه السلام» یک «وَسَق» خرما دید، پرسید: مقصود از گردآوری این همه هسته خرما چیست؟ فرمود: همه آنها به اذن الهی درخت خرما خواهند شد.

راوی می گوید که امام آن هسته ها را کاشت و نخلستانی پدید آمد و آن را وقف کرد.

همچنین در زمینه حفر قنات و استخراج آب که در سرزمین سوزان عربستان حکم کیمیا را داشت، بسیار فعال بود.

هم اکنون در راه مدینه به مکه، منطقه ای به نام «آبار علی» است که آن حضرت در آنجا چاه زده بود.

امام صادق «علیه السلام» می فرماید: پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله» زمینی از انفال را در اختیار علی «علیه السلام» گذاشت.

او در آنجا قناتی حفر کرد که آب همچون گردن شتر فواره می زد. فردی به آن حضرت به جهت توفیق این خدمت بشارت داد. حضرت فرمود: این قنات وقف زائران خانه خدا و رهگذرانی است که از اینجا می گذرند.

کسی حق فروش آب آن را ندارد و فرزندانم هرگز آن را به میراث نمی برند.

کلام آخر

حضرت علی «علیه السلام» با تشویق افراد جامعه به کار و تلاش می فرماید: هرگز شما را به عملی دعوت نکردم مگر اینکه خود در آن کار پیش قدم بوده ام.

ایشان به کارهای رایج آن زمان می پرداخت و با اینکه مسئولیت های سنگین تری همچون حکومت جامعه اسلامی را به عهده داشت، در زمینه کشورداری، عدالت اجتماعی، قانون گرایی، زهد و تقوا و دین داری، سرآمد خاص و عام بود.

در زمینه فعالیت های اقتصادی نیز یادگارهای ارزنده ای از خود به خاطره تاریخ به ودیعه نهاده است.

امید که ره پویان وارسته و رهبران شایسته ای جهت پیروی از ایده ها، آرمان ها و تلاش های حضرتش باشیم.

پی نوشت ها:
1. سوره نجم(53) آیه 39.
2. مصطفی دلشاد تهرانی، اخلاق کاری در سیره نبی «صلی الله علیه و آله»، ص 20.
3. سید احمد موثقی، اخلاق کار اسلامی.
4. عبدالحسین زرین کوب، تاریخ ایران بعد از اسلام.
5. اخلاق کاری در سیره نبی.
6. عبدالمجید، معادیخواه، فرهنگ آفتاب، ج 8، ص 4204.
7. همان، ص 4201.
8. نهج البلاغه، صبحی صالح، کلمات قصار، ش 118.
9. اخلاق کاری در سیره نبی، ص 13.
10. علامه حلی، کشف الیقین فی فضائل امیر المؤمنین «علیه السلام»، تحقیق: حسین درگاهی، صص 43 و 44.
11. همان.
12. همان، صص 57 و 58.
13. جعفر سبحانی، فروغ ولایت، ص 283.
14. فرهنگ آفتاب، ج 8، صص 4178 و 4179.
15. فروغ ولایت، ص 296.

16. همان.

منبع :شمیم یاس؛ آذر 1386، شماره 57، صفحه 2

سید حسین اسحاقی