قریش

نوشته‌ها

احقیت و اولویت على (علیه السلام) به خلافت با توجه به قرابت و نسب

اشاره:

پس از وفات رسول اکرم (ص) سعد بن عباده انصارى مدعى خلافت شد و گروهى از افراد قبیله اش دور او را گرفتند، سعد و اتباع وى محل سقیفه را براى این کار انتخاب کرده بودند، تا آنکه ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح آمدند و مردم را از توجه به سعدبن ابى عباده بازداشتند و از حاضرین براى ابوبکر بیعت گرفتند، در این مجمع سخنانى میان مهاجران و انصار رد و بدل شد و عوامل مختلفى در تعیین سرنوشت نهائى این جلسه تأثیر داشت. یکى از به اصطلاح برگ هاى برنده اى که مهاجران و طرفداران ابوبکر مورد استفاده قرار دادند این بود که پیغمبر اکرم (ص) از قریش است و ما از طائفه پیغمبریم.

ابن ابى الحدید در ذیل شرح خطبه ۶۷ مى گوید: عمر به انصار گفت: ” عرب هرگز به امارت و حکومت شما راضى نمى شود زیرا پیغمبر از قبیله شما نیست، ولى عرب قطعاً از اینکه مردى از فامیل پیغمبر (ص) حکومت کند، امتناع نخواهد کرد… کیست که بتواند با ما در مورد حکومت و میراث محمدى معارضه کند و حال آنکه ما نزدیکان و خویشاوندان او هستیم “.

و باز چنانکه مى دانیم على (ع) در حین این ماجراها مشغول وظائف شخصى خود در مورد جنازه پیغمبر (ص) بود. پس از پایان این جریان على (ع) از افرادى که در آن مجمع حضور داشتند استدلال هاى طرفین را پرسید و استدلال هر دو طرف را انتقاد کرد و رد کرد. سخنان على (ع) در اینجا همانها است که سید رضى آنها را در خطبه ۶۷ آورده است.

على (ع) پرسید، انصار چه مى گفتند؟

– گفتند: حکم فرمائى از ما و حکم فرماى دیگرى از شما باشد.

– چرا شما بر رد نظریه آنها به سفارشهاى پیغمبر اکرم درباره آنها استدلال نکردید که فرمود: با نیکان انصار نیکى کنید و از بدان آنان درگذرید؟!

– اینها چه جور دلیل مى شود؟

– اگر بنا بود حکومت با آنان باشد، سفارش درباره آنان معنى نداشت، اینکه به دیگران درباره آنان سفارش شده است دلیل است که حکومت با غیر آنان است.

– خوب! قریش چه مى گفتند؟

استدلال قریش این بود که آنها شاخه اى از درختى هستند که پیغمبر اکرم (ص) نیز شاخه دیگر از آن درخت است.

– «احتجوا بالشجره و اضاعوا الثمره» با انتساب خود به شجره وجود پیغمبر (ص) براى صلاحیت خود استدلال کردند اما میوه را ضایع ساختند. یعنى اگر شجره نسبت معتبر است، دیگران شاخه اى از آن درخت مى باشند که پیغمبر یکى از آن شاخه هاى آن است اما اهل بیت پیغمبر میوه آن شاخه اند.

در خطبه ۱۶۰ و دیگر، از قبیل نص و لیاقت و افضلیت گذشته، اگر همان قرابت و نسب را که مورد استناد دیگران است، ملاک قرار دهیم، باز من از مدعیان خلافت اولایم.

 منبع :استاد مطهرى ،سیرى در نهج البلاغه ۱۵۱-۱۴۶

پیامبر(صلی الله علیه و آله) در خانه، سازگاری، مهربانی، مدیریت

اشاره:

امروز بیش از هر زمان، پیروی از آن «الگوی کامل» و تأسی به آن «اسوه حسنه» بر امت آن حضرت ضروری است، تا نه تنها با قلم و تألیف و مقالات از ساحت نورانی پیامبر اعظم(ص) دفاع شود، بلکه مؤثرترین دفاع و رساترین تبلیغ، با «زبان عمل» صورت پذیرد برخی از همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله) با آن حضرت ناسازگاری داشته اند و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) این ناسازگاری ها را با سازگاری و مدیریت کنترل می کرده اند. در اینجا به نمونه هایی از ناسازگاریها با استناد به روایت و تاریخ اشاره می شود:

نمونه اول

روایت ابن عباس از طلاق حفصه

ابن عباس می گوید: «بسیار حریص بودم از عمر بپرسم آیه «ان تتوبا الی اللّه فقد صغت قلوبکما؛۱ اگر شما دو زن توبه کنید بهتر است، زیرا دلهایتان از حق بازگشته است.» در باره کدام زنان نازل شده است. تا اینکه عمر برای سفر حج حرکت کرد و من با او حج کردم. در مسیر کاملاً به خدمت او مشغول بودم. روزی او از راه به کناری رفت و من همراه او رفتم و برای دستشویی رفتن او آفتابه بردم و سپس برای وضو گرفتن، آب بر دستش ریختم [تا بسیار با او صمیمی شوم و وی نیز پاسخ سؤالم را بگوید].

سپس گفتم: کدام زنان از همسران پیامبر در آیه «ان تتوبا الی اللّه فقد صغت قلوبکما۲» اراده شده اند؟ گفت: بسیار عجب است (که تو نمی دانی!) مراد عایشه و حفصه است.

سپس گفت: ما گروه قریش بر زنانمان غالب بودیم. هنگامی که به مدینه آمدیم، گروهی را یافتیم که زنانشان بر آنان غالب بودند. زنان ما نیز شروع کردند از آنان یاد بگیرند و تسلیم محض نباشند. روزی به همسرم خشم گرفتم، ولی باز او حرف خود را تکرار کرد. تکرار او را ناپسند شمردم. همسرم گفت: چرا این کار مرا زشت می شماری؟ به خدا سوگند! همسران پیامبر حرفها و خواسته های خود را تکرار می کنند و با او صبح تا شام قهر می کنند. گفتم: هر کس چنین کند، زیانکار و خسارت بار است.

عمر افزود: منزل من در منطقه «عوالی» بود و همسایه ام مردی از انصار بود. به طور مرتب روزی او و روزی من بر پیامبر وارد می شدیم، تا از وحی و غیره آگاه شویم. در آن روزها منتظر قبیله غسّان بودیم که با ما جنگ کند. روزی همسایه در خانه را زد و من خارج شدم. گفت: اتفاق مهمی افتاده است. گفتم: قبیله غسّان آمده اند؟ گفت: مهمتر از آن. پیامبر اکرم همسرانش را طلاق داده است! پیش خود گفتم: حفصه زیان کرد و خسارت دید. به نظرم می رسید که چنین اتفاقی بیفتد. پس از نماز صبح آماده شدم و بر حفصه داخل شدم. دیدم می گرید، گفتم: پیامبر طلاقتان داده است؟ گفت: نمی دانم. او اکنون در مشربه ام ابراهیم نشسته است. حرکت کردم. پیش غلام سیاه آمدم و گفتم برای من اجازه ورود بگیر. غلام برگشت و گفت: پیامبر سکوت کرد و اجازه نداد. به مسجد آمدم. ناگهان افرادی را اطراف خود دیدم که می گریند. بین آنان نشستم. باز به سراغ غلام رفتم. اذن خواستم و او برگشت و گفت: پیامبر سکوت کرد و چیزی نفرمود. برگشتم. ناگهان غلام مرا خواند و گفت: وارد شو، اجازه داد. وارد شدم و حضرت را دیدم که بر حصیری دراز کشیده است و اثر آن بر صورتش وجود دارد.

گفتم: ای پیامبر! زنانت را طلاق داده ای؟ فرمود: نه. گفتم: اللّه اکبر! کاش می دیدی ما گروه قریش را که بر زنان غالب بودیم. هنگامی که به مدینه آمدیم، گروهی را دیدیم که زنانشان بر آنان غلبه دارند و زنان ما از آنان یاد گرفتند. روزی بر همسرم غضب کردم، ناگهان او را دیدم که کار خود را تکرار می کند. آن را زشت شمردم. گفت: چرا زشت می شماری و …

بر حفصه وارد شدم و گفتم: آیا شما روی حرف رسول اللّه حرف می زنید و با او صبح تا شب قهر می کنید؟ گفت: بله. گفتم: هر کس چنین کند، در زیان و خسران است. آیا از اینکه پیامبر بر شما خشم بگیرد و به خاطر او خدا بر شما خشم بگیرد، در امانید؟

در این هنگام پیامبر(صلی الله علیه و آله) تبسم کرد.

باز به حفصه گفتم: روی حرف پیامبر حرف نزن و از او چیزی نخواه و هر چه می خواهی، از من بخواه و اگر دیدی همسر دیگر او بهتر از تو است و در نزد رسول اللّه محبوبتر است، حسادت و غیرت زنانگی تو را فرا نگیرد.

باز رسول اللّه (صلی الله علیه و آله) تبسم کرد.

گفتم: ادامه دهم؟ فرمود: بله. سرم را بلند

غیرتهای زنانگی یکی از مشکلاتی بود که وجود داشته و عُمَر دخترش را از آن بر حذر می داشت.

کردم. در خانه غیر از سه پوست دباغی شده چیزی نیافتم. گفتم: ای پیامبر! از خداوند بخواه بر امت تو گشایشی قرار دهد؛ همان طور که بر فارس و رومی . که غیر خدا را عبادت می کنند . گشایش قرار داده است.

پیامبر درست و مستقیم نشست و فرمود: آیا در شک هستی ای ابن خطاب؟! آنان گروهی هستند که خداوند لذایذشان را در همین زندگی دنیا قرار داده است.»۲

از این داستان چند نکته فهمیده می شود:

  1. سلوک عُمَر به گونه ای بوده است که ابن عباس جرأت سؤال از او را نداشته است.
  2. ابن عباس زیرک بوده و می خواسته این واقعه را . که به زیان حفصه است . از زبان عُمَر بشنود.
  3. مردان مکه با زنان خود با خشونت رفتار می کردند.
  4. مردم مدینه برای زنان آزادی بیشتری قایل بودند و زنان روی حرف مردان می توانستند حرف بزنند.
  5. زنان رسول اللّه (صلی الله علیه و آله) روی حرف او حرف می زدند و رو در روی او می ایستادند و گاه با او قهر می کردند.
  6. گاه مسأله مهمی پیش می آمد که باعث می شد پیامبر با همسران خویش یا برخی از آنان قهر کند و از آنان کناره بگیرد. و این حادثه ای بود که نه تنها حفصه را به گریه انداخته و عمر را ناراحت کرده، بلکه غبار حزن و اندوه را بر دیگران نیز افکنده و اشک آنان را جاری ساخته بود.
  7. غیرتهای زنانگی یکی از مشکلاتی بود که وجود داشته و عُمَر دخترش را از آن بر حذر می داشت.
  8. قهر کردن پیامبر اکرم با همسرانش از حوادث بسیار مهم بوده، به طوری که حمله قبیله غسّان در مقابل آن ناچیز بوده است.
  9. وضع زندگی پیامبر اکرم بسیار ساده بود و بر حصیری می نشست.

. شأن نزولهایی که در ذیل آیات ۱ . ۴ سوره تحریم بیان شد، برای ابن عباس معلوم بوده و چون شأن نزولها نقص بزرگی برای همسران پیامبر به حساب می آمد، ابن عباس خواست از زبان عُمر که دخترش در آن توطئه شرکت داشت، نام توطئه گران را بشنود.

 نمونه دوم:

نزاع حفصه با پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)

ابن عباس نقل می کند: «روزی رسول اللّه با حفصه نشسته بود. بین آنان نزاعی رخ داد. پیامبر اکرم به او فرمود: آیا می خواهی بین من و بین خودت شخصی را حاکم قرار دهی؟ گفت: بله.

پیامبر به دنبال عمر فرستاد. وقتی عُمر بر آنان وارد شد، پیامبر به حفصه گفت: سخن بگو.

حفصه گفت: ای پیامبر! تو بگو، ولی حق را بگو. عُمر دستش را بلند کرد و به صورت دخترش زد و دوباره دست بلند کرد و به صورت او زد.

پیامبر اکرم فرمود: ای عمر! دست نگهدار.

عمر خطاب به دخترش گفت: ای دشمن خدا! پیامبر، غیر از حق نمی گوید. سوگند به کسی که او را مبعوث ساخته است، اگر مجلس او نبود و او مرا منع نمی کرد، آن قدر تو را می زدم، تا بمیری!

پیامبر از آنجا برخاست و به غرفه ای رفت و در آنجا یک ماه ماند و در این مدت به هیچ یک از همسرانش نزدیک نشد و در آن غرفه صبحانه و شام می خورد. آن گاه خداوند آیات ۲۸ . ۳۱ سوره احزاب را نازل کرد.۳

نمونه سوم:

عایشه و شکستن ظرف غذا

روزی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در خانه عایشه بود، که خادم صفیه ظرف غذایی را برای پیامبر آورد. عایشه محکم بر دست خادم زد و کاسه افتاد و دو نیم شد و غذا بر زمین ریخت. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) تکه های ظرف را کنار هم گذاشت و طعام را جمع آوری کرد و در ظرف ریخت و فرمود: کلوا، غارتْ امّکم؛ بخورید، مادرتان غیرتش به جوش آمده است. و خادم را نگه داشت تا هنگامی که از خودش فارغ شد. آن گاه کاسه سالمی از خانه عایشه به جای کاسه شکسته شده به خادم داد و کاسه شکسته شده را نگه داشت.۴

این قصه با عبارتهای مختلف در سنن بیهقی، بخاری، مسند احمد حنبل آمده است و نشان می دهد

اولاً: این داستان پس از نزول سوره احزاب و پس از جنگ خندق واقع شده است، چون در سوره احزاب زنان پیامبر(صلی الله علیه و آله) مادران مؤمنان دانسته شده اند. و بر طبق روایتی که صفیه تهیه کننده غذا باشد، حادثه پس از جنگ خیبر واقع شده است، زیرا صفیه پس از این جنگ همسر پیامبر شد.

ثانیا: پیامبر به جای عصبانی شدن و نشان دادن عکس العملی تند، با گفتن جمله «غارت امکم»، خشم خود را فرو نشاند. این قسمت را بعدا به طور مشروح توضیح می دهیم.

ثالثا: پیامبر برای پایان دادن مسأله و ناراحت نشدن همسر دیگر و جبران خسارت وارده و نیز مجازات شکننده کاسه، کاسه ای را از خانه عایشه به خادم داد، تا به صفیه بدهد.

نمونه چهارم:

برخورد حفصه با زنی که خود را به پیامبر بخشید

در کتاب کافی از امام باقر(ع) نقل شده است: «زنی از انصار نزد رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) آمد و عرض کرد: یا رسول اللّه ! زن هیچ گاه به خواستگاری مرد نمی رود، ولی من زنی بی شوهر و فرزند هستم. آیا نیازی به من

چون شأن نزولها نقص بزرگی برای همسران پیامبر به

حساب می آمد، ابن عباس خواست از زبان عُمر که دخترش در آن توطئه شرکت داشت، نام توطئه گران را بشنود.

داری؟ اگر نیازی هست، من خودم را به تو بخشیدم؛ اگر قبول کنی.

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: خیر است و برایش دعا کرد و سپس فرمود: ای خواهر انصاری! خداوند از ناحیه پیامبرش به شما جزای خیر دهد. مردان شما مرا یاری می کنند و زنان شما به من رغبت دارند و متمایلند.

حفصه به آن زن گفت: چقدر بی حیایی! پیامبر اکرم فرمود: ای حفصه! بس کن. او بهتر از تو است! او به رسول خدا متمایل شده و رغبت پیدا کرده است، ولی تو او را سرزنش و از وی عیبجویی می کنی؟! سپس پیامبر به زن گفت: خداوند تو را رحمت کند! برگرد. خداوند به خاطر رغبتت به من برای تو بهشت را واجب کرد و به زودی فرمان من به تو می رسد.

آن گاه خداوند این آیه را نازل کرد: و اگر زن مؤمنی خودش را به پیامبر ببخشد، پیامبر می تواند با او ازدواج کند. این حکم ویژه تو است و ربطی به سایر مؤمنان ندارد.۵ بنابراین خداوند، تنها برای او حلال شدن زنان از راه هبه را قرار داد.۶

نمونه پنجم:

برخورد عایشه با زنی که خود را به پیامبر بخشید

در مجمع البیان آمده است: هنگامی که زن، خود را به پیامبر اکرم هبه کرد، عایشه گفت: زنان را چه شده است که خود را بدون مهریه می بخشند؟! آن گاه آیه فوق نازل شد.

عایشه به پیامبر گفت: خداوند تنها به میل و خواسته تو زود می رسد!

پیامبر فرمود: تو نیز اگر خداوند را اطاعت کنی، خداوند میل و خواسته ات را زود برآورده می کند.۷ عایشه کم کم اعتراض خود را متوجه خدا کرده و به عبارت بهتر: از کار خدا ایراد می گیرد و اظهار شگفتی می کند، که چرا خداوند هماهنگ با خواست پیامبر عمل می کند و هر چه را او بخواهد، خدا نیز می خواهد!

نمونه ها در این باب بسیار است و در هر موردی چندین خبر وجود دارد، که برای طولانی نشدن کلام از ذکر آنها خودداری

می شود. اکنون نمونه دیگری نقل می شود، تا روشن شود این امور گاه به خارج از خانه نیز کشیده می شد و مزاحم کارهای اساسی پیامبر(صلی الله علیه و آله) نظیر تبلیغ و تبیین دین می شد.

 نمونه ششم:

مزاحمت عایشه با خلوت پیامبر و امام علی(ع)

در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید از قول ابی مخنف آمده است:

«عایشه نزد ام سلمه آمد تا او را برای خروج جهت خونخواهی عثمان فریب دهد؛ لذا به او گفت: تو اولین همسر رسول اللّه هستی که هجرت کرده ای. تو بزرگ مادران مؤمنان هستی و رسول اللّه قسمت شب خوابگی همسران را از خانه تو شروع می کرد و جبرئیل بیشتر فرود آمدنش در منزل تو بود. ام سلمه گفت: برای چه این حرفها را می زنی؟ عایشه گفت: عبداللّه به من خبر داده است که مردم، عثمان را توبه داده اند و پس از توبه او را در ماه حرام و در حال روزه کشته اند و من بر خروج به سوی بصره تصمیم گرفته ام و طلحه و زبیر بامنند. تو نیز با ما خارج شو. شاید خداوند به واسطه و به دست ما این مسأله را اصلاح کند.

ام سلمه گفت: تو دیروز علیه عثمان تحریک می کردی و بدترین کلمات را در باره او به کار می بردی و نزد تو نامی غیر از «نَعْثَل» نداشت [نَعْثَل پیرمردی مصری . یهودی بود که دارای ریشی بلند بود، و چون عثمان نیز ریش بلندی داشت، عایشه او را نَعْثَل خطاب می کرد] و منزلت علی بن ابی طالب را نزد رسول اللّه می دانی، آیا می خواهی برخی آن امور را به یادت بیاورم؟

عایشه گفت: بله.

آیا به یاد می آوری روزی که رسول اللّه در مسیری می رفت و ما با او بودیم، تا وقتی که در نقطه قُدَید فرود آمد و با علی(ع) خلوت و با او نجوا کرد و به طول انجامید و تو خواستی بر آنان هجوم بری و من تو را نهی کردم و تو گوش ندادی و به آنان هجوم آوردی و به سرعت گریان برگشتی، گفتم: چه شد؟ گفتی: بر آنان در حالی که نجوا می کردند، هجوم آوردم و به علی گفتم: من از رسول اللّه در هر نه روز یک روز سهم دارم. آیا روز مرا برای من

وا نمی گذاری؟ رسول اللّه روی به من کرد و با صورتی برافروخته و غضبناک گفت: برگرد. به خدا سوگند! هر کس . چه از اهل بیت من و یا از سایر مردم . کینه علی را به دل داشته باشد، از ایمان خارج است، و تو پشیمان و سرشکسته برگشتی؟!

عایشه گفت: بله یاد می آورم.

ام سلمه گفت: و باز به یادت بیاورم که من و تو با رسول اللّه (صلی الله علیه و آله) بودیم. تو سرش را می شستی و من او را با روغن خوبی که خوشش می آمد، تدهین می کردم و او فرمود: ای کاش می دانستم همراه شتر گنهکار کدام یک از شما است که سگهای حَوْأَبْ به سوی او پارس می کنند! او از راه راست منحرف است. من از تدهین دست کشیدم و گفتم: به خدا و رسول از آن واقعه پناه می برم. سپس دست بر پشت تو زد و گفت: مواظب باش تو آن شخص نباشی؟! …

عایشه گفت: بله به یاد می آورم.»۸

قبل از بررسی کلام ابن ابی الحدید، نکته ای را که در مقدمه بیان شد، یادآوری می کنیم و آن اینکه: گاه شخصی با هدف و قصدی خاص کاری را انجام می دهد، ولی چون زمینه ای برای بروز آن حالت ایجاد نمی شود، علت و انگیزه آن کار و حادثه برای دیگران مخفی می ماند.

جلوگیری عایشه از نشستن حضرت علی(ع) در کنار پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ایجاد مزاحمت با نجوای آنان از همین گونه است. اگر جنگ جمل و دعوت عایشه از ام سلمه پیش نمی آمد و ام سلمه پرده از کارهای عایشه برنمی داشت، درون وی که از سابق کینه علی(ع) را در دل داشت، بر کسی روشن نمی شد. چه بسا حوادث زیاد دیگری نیز در زندگی خصوصی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) رخ داده که زمینه ای برای بیان و نقل آنها در تاریخ پیش نیامده است. بنابراین نباید تصور شود مشکلات درونی زندگی پیامبر منحصر به نمونه هایی است که در اینجا ذکر می شود و یا تصور شود تمامی آن مشکلات را از لابه لای کتابها می توان فهمید، زیرا عایشه با کینه ای که از حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س) به دل داشت، کارهایی را که در طول یک دهه به عنوان همسر پیامبر انجام داد، مسلما بسیار بیش از اینها بوده است.

بررسی:

  1. نکته مهمی که از کلام ابن ابی الحدید در باره بحث ما روشن می شود، این است که عایشه می خواست از نجوای پیامبر اکرم و حضرت علی جلوگیری کند و شاید گمان می کرد پیامبر اکرم فقط برای زن داری آمده و اکنون که روز عایشه است، پیامبر(صلی الله علیه و آله) باید کارهای رسالتی خود را تعطیل کند و فقط در کنار او قرار گیرد.
  2. از این خبر روشن می شود از راههای گوناگون بر عایشه اتمام حجت شده بود، تا بداند سفرش به سوی بصره و خروجش علیه علی(ع) معصیت و کینه او را به دل گرفتن خروج از ایمان است.

عایشه توانست فتوای قتل خلیفه سوم، عثمان را صادر کند و به دنبال آن مردم عثمان را بکشند و اجازه ندهند در

قبرستان مسلمانان دفن شود.

  1. عایشه توانست فتوای قتل خلیفه سوم، عثمان را صادر کند و به دنبال آن مردم عثمان را بکشند و اجازه ندهند در قبرستان مسلمانان دفن شود. او فورا چهره عوض کرده و عثمان را تائب و مظلوم جلوه داد و خود را خونخواه عثمان دانست و لشکر عظیمی را که بتواند مقابل حکومت امام علی(ع) بایستد، به راه انداخت و رهبری لشکر از مکه تا بصره و هجوم بر شهر بصره و رهبری جنگ تا آخرین لحظات را به عهده گرفت. اینها، همه ثابت می کند عایشه شخصیت پیچیده ای داشت.

مهم است بدانیم پیامبر اکرم چطور در خانه توانسته است عایشه را کنترل کند و با توجه به نقشه های متعدد و رنگارنگ وی، طوری عمل کند که همه همسران از دست حضرت راضی باشند و او نتواند بیت رسالت را به دلخواه خود بگرداند. در صفحات آینده به نمونه هایی از کارهای ماهرانه او و در کنار آن، راههایی که پیامبر طی کرد تا مشکلی پیش نیاید، برمی خوریم.

 نمونه هفتم:

تجسس از حالات زناشویی پیامبر

ابوبکر و عمر نزد ام سلمه همسر رسول اللّه آمدند و به او گفتند: ای ام سلمه! تو قبل از پیامبر همسر مرد دیگری بودی. در حالت تنهایی و امور مخفی خانوادگی چه فرقی بین رسول اللّه و آن مرد است؟

گفت: او نیز مانند سایر رجال است.

آنان از نزد ام سلمه خارج شدند. پیامبر در حالی که منتظر بود از آسمان امری نازل گردد، وارد شد. ام سلمه قضیه را برایش گفت. پیامبر غضبناک شد، به گونه ای که عرق از صورت و بین چشمهایش سرازیر شد و در حالی که عبایش به زمین می کشید، از خانه خارج شد و بر منبر نشست. انصار فورا با اسلحه حاضر

با اینهمه ناسازگاری، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) طوری برخورد کرد که توانست همسران خود را تا آخرین روزهای حیات، کنار خود نگه دارد و همه آنان از احتمال طلاق ناراحت باشند و گریه کنند و وقتی بین طلاق و بقا با زندگی ساده مخیّر شوند، همه به اتفاق ماندن نزد پیامبر اکرم را قبول کنند.

شدند و ایشان دستور داد لشکر آماده شود و پس از حمد و ثنای الهی گفت: چرا گروههایی اسرار مرا دنبال می کنند و از حال تنهایی من سؤال می کنند؛ در حالی که . به خدا سوگند! . از نظر حسب از همه شما باکرامت تر هستم و از نظر ولادت، نطفه ام از همه پاکتر است و خیرخواه ترین شما هستم! هر کس از شما در باره پدرش سؤال کند، خبر می دهم.

انصار گفتند: یا رسول اللّه ! از ما، درگذر! خداوند از تو درگذرد!۹

نکته ها:

  1. چون پیامبر اکرم، تنها از خدیجه دارای فرزند بود و از زنان متعددی که بعد از خدیجه گرفت، فرزندی به وجود نیامد، و نسبت دادن نقص به حفصه و عایشه و سایر زنان سخت بود، آنان به دنبال راهی می گشتند که عیبها را به پیامبر نسبت دهند و او را ناقص قلمداد کنند و می خواستند ام سلمه . که از زنان مؤمن و مورد اعتماد بود . در این راه با آنان همگام شود. این توطئه با فرزنددار شدن پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از ماریه قبطیه خنثی شد.
  2. نوعا زنان نازا نسبت به زنی که دارای فرزند است، احساس حسادت می کنند؛ همان طور که عایشه می گوید: ما غِرْتُ علی امراه لرسول اللّه کما غِرْتُ علی خدیجه لکثره ذکر رسول اللّه ایاها؛۱۰ برای هیچ زنی از زنان پیامبر غیرت به خرج ندادم آن مقدار که برای خدیجه به خرج دادم؛ از بس که پیامبر او را یاد می کرد و مدح می نمود.

البته او در اینجا نقطه ضعف خود را صریح بیان نکرده و فرزنددار بودن خدیجه و عشق رسول اللّه به فاطمه را، بیان نکرده است، ولی در ماجرای ماریه و انتساب ابراهیم . فرزند وی . به شخصی غیر از رسول اکرم اوج حقد خود را نشان داده است.

  1. اساسا تحقیق و تفحص در امور زناشویی دیگران ناپسند است و پیامبر اکرم بسیار باغیرت بود و نمی گذاشت به هیچ روی کسی از امور داخلی خانه حضرت، آگاه شود.
  2. از این روایت برمی آید عایشه برای توجیه نازایی خود، دنبال چاره ای می گشت و چون تنها دختر باکره ای بود که پیامبر با وی ازدواج کرد و شوهری قبل از پیامبر نداشت، احتمالاً می خواست نازایی خود را به پیامبر(صلی الله علیه و آله) نسبت داد. شاید حفصه چنین فکری می کرد و این فکر و نظر به گوش دیگران رسیده بود که ابوبکر و عمر به فکر تحقیق افتادند؛ تا اگر چنین است، نقص و عیب را از دختران خود پاک کنند. حتی عایشه در این راه آن قدر جرأت به خرج داد که ابراهیم فرزند رسول اللّه (صلی الله علیه و آله) را که در مدینه متولد شده بود، به دیگری نسبت داد و گفت: او فرزند جریح است! معاذ اللّه !

البته اهل سنت این ادعا و توطئه را قبول ندارند و داستان و اتهام به ماریه فقط در کتب شیعه است. این شأن نزول اگرچه در کتب شیعه در ذیل آیه شش حجرات آمده است، ولی در کتب اهل سنت نیز یافت می شود؛ مثلاً ابن ابی الحدید در آنجا که کینه های عایشه علیه حضرت علی را برمی شمارد، یکی از آنها، کشف همین مسأله از سوی حضرت علی و مبرا بودن ماریه از فساد است.۱۱

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، از قول استاد خود چنین نقل می کند:

«پیامبر(صلی الله علیه و آله) علی را به خود نزدیک کرد، به طوری که او آمد و بین پیامبر و عایشه نشست، در حالی که آن دو کنار هم بودند. عایشه فریاد زد: برای نشیمنگاهت جایگاهی غیر از ران من پیدا نکردی؟! … فاطمه دارای اولاد زیادی شد؛ هم پسر و هم دختر، ولی عایشه اصلاً فرزنددار نشد و پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرزندان فاطمه را به جای فرزند خویش می دانست و می فرمود: پسر من! پسر من چکار کرد؟ مزاحم ادرار کردن پسرم نشوید، بگذارید تمام کند . در حالی که او در دامان حضرت بود و بر حضرت ادرار می کرد. چه گمان می کنید راجع به همسری که از شوهر خود فرزند نداشته باشد و آن شوهر بچه های دختر خود را

به فرزندی انتخاب کند و آنان را اکرام نماید؟! آیا دوست او و فرزندان و شوهرش می شود، یا دشمن آنان؟».۱۲

این کلام از شیخ ابی یعقوب، یوسف بن اسماعیل لمعانی . که سنّی معتدلی و استاد ابن ابی الحدید است . دلالت می کند عایشه از بی فرزند بودن خود بسیار رنج می برده است.

اگرچه همه نمونه های ذکر شده، متواتر و یا خبر همراه با قرائن نیست و همه آنها مورد اتفاق فرقه های مسلمانان نیست، ولی از مجموع آنها این نکته به طور یقین ثابت می شود که زندگی خانوادگی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از ناحیه برخی همسران حضرت، مواجه با مسایلی ناراحت کننده بوده است.

تک تک حوادث اگرچه به طور متواتر نقل نشده، تا یقین آور باشد، ولی همه این حوادث اجمالاً وجود روحیه ناسازگاری و پرخاشگری را در بیت رسالت بیان می کند.

تا اینجا کاری به عوامل این حوادث نداشتیم و در صدد بررسی ریشه اشکالات نبودیم. در این قسمت، مهم آن بود که نمونه هایی از ناسازگاری های زنان پیامبر را بیان کنیم، ولی در ضمن می فهمیم که با اینهمه ناسازگاری، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) طوری برخورد کرد که توانست همسران خود را تا آخرین روزهای حیات، کنار خود نگه دارد و همه آنان از احتمال طلاق ناراحت باشند و گریه کنند و وقتی بین طلاق و بقا با زندگی ساده مخیّر شوند، همه به اتفاق ماندن نزد پیامبر اکرم را قبول کنند.

اما پیامبر چگونه عمل می کرد؟ چه سیاستهایی را به کار می برد که این قدر همگان را به خود جلب می کرد؟ این مسأله ای است که در بحث های بعدی پی می گیریم.

پی نوشت:

۱ . تحریم (۶۶)، آیه ۴٫

۲ . احزاب (۳۳)، آیه ۵۰٫

۳ . مجمع البیان، ذیل آیات سوره احزاب.

۴ . همان.

۵ . المیزان، ذیل سوره تحریم، ج۱۹، ص۳۳۹ . ۳۴۰، به نقل از جوامع روایی اهل سنت.

۶ . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۶، ص۲۱۷٫

۷ . کافی، ج۵، ص۵۶۵، روایت ۴۱٫

۸ . صحیح بخاری، ج۶، ص۱۹۳٫

۹ . سنن بیهقی، ج۶، ص۹۶٫

۱۰ . المیزان، ج۱۶، ص۳۴۲؛ کافی، ج۵، ص۵۶۸٫

۱۱ . مجمع البیان، ج۷ و ۸، ص۳۶۵، ذیل آیه ۵۱ سوره احزاب.

۱۲ . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ۹/۱۹۵٫

منابع:

  1. المیزان,ج۱۹,ص۳۴۰-۳۳۹
  2. سنن بیهقی,ج۶,ص۹۶
  3. المیزان,ج۱۶,ص۳۴۲
  4. کافی,ج۵,ص۵۶۸
  5. مجمع البیان,ج۷،۸,ص۳۶۵
  6. شرح نهج البلاغه,ابن ابی الحدید,ج۶,ص۲۱۷
  7. کافی,ج۵,ص۵۶۵
  8. صحیح بخاری,ج۶,ص۱۹۳
  9. شرح نهج البلاغه,ابن ابی الحدید,ج۹,ص۱۹۵

منبع :پیام زن شماره ۹۴،دى ماه ۱۳۷۸

 احمد عابدینى

 

 

ریشه های امامت دوازده امام در متون اهل سنت

اشاره:

 یکی از پایه های مذهب شیعه اعتقاد به امامت دوازده امام است و به همین دلیل به اسم دوازده امامی نیز معروف است برخی ممکن است بر شیعیان خرده بگیرند که تفکر دوازده امامی بودن در دین اسلام ریشه ای ندارد بلکه این شیعیان هستند که آن را بر اسلام تحمیل می کنند. اما با مراجعه کتابهای اهل سنت این توهم از بین رفته و این شیعیان نیستند که امامت دوازده امام را از خود ساخته اند بلکه کسانی که این آموزه را انکار می کنند از اسلام دور افتاده و چشم بر حقیقت فرو بسته اند.

 

در متون معتبر اهل‌سنت احادیثی وجود دارد که امامت دوازده امام را به صورت عام منصوص می‌کند. از میان این احادیث حدیثی که در آن به دوازده امیر و خلیفه تصریح شده، هر نوع تردید را در منصوص بودن امامت دوازده امام از بین می برد؛ زیرا پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله و سلم) جانشینان خاصی را به ارادۀ خداوند متعال برای هدایت بشر تا روز واپسین که ایمان به آنان مایه کمال و سعادت اخروی است به امتش معرفی نموده است. در کتاب های شیعه این روایات که بعضی از آنها متضمن اسامی شریف آنان است به صورت بسیار گسترده وجود دارد. در کتاب‌های اهل‌سنت این گونه احادیث تحت عنوان دوازده خلیفه، دوازده امیر و امثال این عناوین نقل گردیده است. ما در اینجا مت روایات ذکر نکرده بلکه مضمون آنها را با ذکر آدرس بیان می کنیم. این روایات اهل سنت را از حیث مضمون می‌توانیم به سه دسته تقسیم کنیم:

۱٫ دسته اول روایاتی است که در آنها عنوان دوازده خلیفه ذکر شده‌است. این دسته از روایات به صورت مکرر در مسند احمد، صحیح مسلم و سنن ابی داود بیان گردیده و مضمون همۀ آنها چنین است که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله و سلم) فرمود: اسلام پیوسته با دوازده خلیفه که همۀ آنان از قریش اند عزیز خواهد بود.[۱]

۲٫ دسته دوم روایاتی است که عنوان دوازده امیر در آنها ذکر شده‌است. این حدیث با تعبیرات مختلفی در کتاب‌های اهل‌سنت آمده است و مضمون آن چنین است که پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله و سلم) فرمود: پیوسته این دین بر کسی که آنرا دشمن دارد غالب است و هیچ مخالف و مفارقی به آن ضرر نمی‌زند تا اینکه دوازده امیر از امت من را پشت سر بگذرانند که همگی آنان از قریش اند، یا کار مردم پیوسته بگذرد تا اینکه دروازده امیر بر آنان حکومت کنند که همۀ آنها از قریش‌اند.[۲]

۳٫ دسته سوم روایاتی است که پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله و سلم) تعداد خلفاء بعد از خود را مساوی با تعداد نقباء بنی اسرائیل بیان کرده‌است. از عبدالله بن مسعود روایت شده‌است که ما از پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله و سلم) پرسیدیم خلفاء بعد از تو چند نفراند. رسول الله (صلی‌الله علیه و آله و سلم) فرمود: دوازده نفر به تعداد نقباء بنی اسرائیل هستند. و نیز نقل شده که فرمود: همانا تعداد خلفاء بعد از من به تعداد نقباء موسی علیه السلام است. در مجمع الزوائد ج ۵، صفحۀ ۱۹۰، به صورت مستقل یک باب به نام «خلفاء‌ اثنی‌عشر» به این مسئله اختصاص داده شده‌است.[۳]

از آنچه بیان شد این نتیجه به دست می آید که امامت دوازده امام بعد از پیامبر گرامی اسلام (صلی‌الله علیه و آله و سلم) یک امر مسلم و قطعی است و  می توان گفت که یکی از ارکان دین اسلام به شمار می آید.

پی نوشت:

[۱] . أحمد بن حنبل أبو عبدالله الشیبانی، مسند الإمام أحمد بن حنبل، ج۵صص۹۰، ۹۳، ۹۸ و ۱۰۰،  مصر،  مؤسسۀ قرطبۀ؛ صحیح مسلم، ج۳ ص۱۴۵۲ ؛ سلیمان بن الأشعث أبو داود السجستانی الأزدی، سنن ابی داود، ج۴ص۱۰۶، دار الفکر [بی‌جا] تحقیق: محمد محیی الدین عبد الحمید.

[۲] . مسند احمد، ج ۵ صص ۸۷، ۹۰، ۹۲، ۹۴، ۹۵، ۹۸، ۱۰۱؛ محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، صحیح بخاری(الجامع الصحیح المختصر) ج۶ص۲۶۴۰؛ ،بیروت، دار ابن کثیر  الیمامۀ، چ۳،  ۱۴۰۷ق / ۱۹۸۷م.، تحقیق: د. مصطفى دیب البغا؛ محمد بن عیسى أبو عیسى الترمذی السلمی الجامع الصحیح سنن الترمذی، ج۴ص۵۰۱، حدیث ۲۲۲۳، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، [بی‌تا] تحقیق: أحمد محمد شاکر ودیگران؛ سلیمان بن أحمد بن أیوب أبو القاسم الطبرانی، المعجم الکبیر، ج۲ ص۱۹۶- ۱۹۷، الموصل، مکتبۀ الزهراء، چ۲، ۱۴۰۴ق/ ۱۹۸۳م، تحقیق: حمدی بن عبدالمجید السلفی.

[۳]. مسند احمد، ج۱ص۳۹۸؛ محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاکم النیسابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج۴ص۵۴۶؛ بیروت، دار الکتب العلمیۀ چ۱،  ۱۴۱۱ق/۱۹۹۰م، تحقیق: مصطفى عبد القادر عطا؛ علی بن ابی بکر هیثمی، مجمع الزوائد ومنبع الفوائدج۵ص۱۹۰، قاهره، دار الریان للتراث، بیروت، ‏دار الکتاب العربی، ۱۴۰۷؛ محمد عبد الرحمن بن عبد الرحیم المبارکفوری أبو العلا، تحفۀ الأحوذی بشرح جامع الترمذی، ج۶ص۳۹۴،  بیروت، دار الکتب العلمیۀ[بی‌تا] ؛ علاء الدین علی المتقی بن حسام الدین الهندی، کنز العمال فی سنن الأقوال والأفعال، ج۱۲ص۱۶ و ج۶ص۳۶، بیروت، دار الکتب العلمیۀ، چ۱، ۱۴۱۹ق/۱۹۹۸م، تحقیق: محمود عمر الدمیاطی؛ و…

نویسنده: حمیدالله رفیعی

شورای سقیفه ریشه و اساس مذهب اهل‌سنت

اختلاف و چندگانگی مذاهب اسلامی از اختلاف در مسئله امامت ناشی شده است. از طرف دیگر اساس  مذهب حق باید بر قرآن و احادیث نبوی مبتنی باشد. اگر مذهبی از مذاهب اسلامی هیچ استنادی به قرآن و احادیث نبوی نداشته باشد، نمی توان اتصال آن را با خدا و پیامبر گرامی اسلام ثابت کرد. بنابراین هر مذهبی که چنین وضعیتی داشته باشد ریشه آن در خارج از آموزه های قرآن و احادیث نبوی است و پیروی از آن هیچ الزام عقلی و شرعی ندارد بلکه شباهت به گروه های سیاسی ملت های مختلف خواهد داشت.

در این راستا مذهب اهل‌سنت در مسئلۀ امامت و اصل وجود خود کمترین استنادی به آیات قرآن کریم و احادیث و سفارشات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نداشته؛ بلکه  نسبت به این مبانی و منابع اصیل دینی غفلت ورزیده و در مقابل عمل انجام شده‌ای که توسط خلفای صدر اسلام به وقوع پیوسته، قرار گرفته و اصولی را در مسئلۀ امامت و خلافت مطابق با این حوادث و وقایع تدوین نموده و به آن معتقد شده‌اند.

اساس عقیده اهل‌سنت درباره امامت و خلافت را شورای سقیفه رقم زده است که هیچ ارتباطی به قرآن و احادیث نبوی ندارد و در یا شورا اولین امام مسلمین بعد از پیامبر اسلام انتخاب و تعیین گردید. بنابراین امامت در اهل سنت پس از انتخاب ابوبکر به عنوان امام و خلیفه مسلمین پید آمده است. عایشه همسر رسول خدا (صلی الله علیه وآله و سلم) داستان خلیفه شدن ابوبکر را که در صحیح بخاری نقل گردیده چنین بیان می‌کند: «زمانی که رسول خدا رحلت کردند، ابوبکر در مدینه حضور نداشت و عمر برخاست و به مردم گفت: به خدا قسم رسول خدا نمرده است؛ تا اینکه ابوبکر آمد و فوت پیامبر را تایید کرد و به مردم توصیه‌هایی انجام داد. در این هنگام خبر رسید که عده‌ای در سقیفۀ بنی‌ساعده اطراف سعد بن عباده جمع شده و می‌گویند از ما (انصار) یک امیر و از شما (قریش) یک امیر باشد. سپس ابوبکر و عمر و ابو عبیده جراح به سوی آنان رفتند. در ابتداء عمر برای آنان ایراد سخن نمود و سپس ابوبکر او را ساکت کرده و خود به سخن گفتن آغاز کرد و در ضمن سخنان خود خطاب به انصار گفت ما امیران هستیم و شما وزیران، ولی حباب بن منذر گفت نه، به خدا قسم یک امیر از ما و یک امیر از شما باشد. ولی ابوبکر گفت نه خیر امیران ما هستیم و شما وزیران هستید و آنان (قریش) وسط عرب و از نظر نژاد عرب‌تراند. سپس خود با عمر بیعت کرد؛ ولی عمر گفت ما با تو بیعت می‌کنیم و تو آقای ما و بهترین ما و دوست داشتنی ترین ما نزد رسول خدا هستی و عمر دست ابوبکر را گرفت و با او بیعت کرد و سپس دیگران با او بیعت کردند. یکی از میان جمع گفت که با این کار سعد را کشتید، عمر گفت خدا او را بکشد».[۱]

این تمام چیزی است که اساس و بنیاد امامت را در مذهب اهل‌سنت تشکیل می‌دهد. ملاحظه می‌شود که در این جلسه و شورای تعیین امامت و خلافت نه به هیچ حدیثی از رسول خدا‌ (صلی الله علیه وآله و سلم) استناد شده‌است و نه به آیه‌ای از قرآن کریم؛ بلکه به صراحت تمام، مسئله عربیت و حسب و نسب معیار و ملاک خلافت قرار داده شده‌است.

پس از این مطالب سوالات زیر متوجه اهل سنت می شود:

۱٫ اهل سنت با چه وسیله ای می تواند اساس مذهب خود را به خدا و پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله و سلم) وصل کنند؟

۲٫ آیا سقیفه بنی ساعده پدید آور مذهب اهل سنت نیست؟ که اگر این درست باشد که درست هم هست، پس این مذهب در آموزه های قرآن و احادیث نبوی هیچ ریشه ای ندارد. بنابراین آیا این مذهب از خارج آموزه های اسلامی که همان سقیفه باشد بر اسلام تحمیل نشده است؟

پی نوشت ها:

۱٫ محمد بن اسماعیل بخاری،صحیح بخاری، ج۳، ص۱۳۴۱،دار ابن کثیر الیمامه، چ۳، ۱۴۰۷ق

نویسنده: حمید رفیعی.

سفیر پیامبر به روم.

چکیده:

رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) از طرف خداوند متعال مامور بود که سران کشورهای بزرگ آن زمان را به دین مبین اسلام دعوت کند. در آیات قرآن دعوت آن حضرت به اسلام دعوتی جهانی مطرح شده است. در حدیثی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز به این امر اشاره شده است. آن حضرت می‌فرماید:«ان الله بعثنی رحمه و کافه»[۱]«خداوند مرا به عنوان رحمت برای تمامی بشریت فرستاده است».زمان اعزام سفیران در این که پیامبر(صلی الله علیه و آله) سال ششم هجری سفرای خویش را به مناطق مختلف اعزام کرده یا سال هفتم، در منابع اختلاف است.

سال اعزام سفیران

آنچه از منابع مختلف به دست می‌آید؛ اینکه اعزام سفرای پیامبر(صلی الله علیه و آله) در اواخر سال ششم و یا اوایل سال هفتم هجری بوده است.[۲]دحیه کلبی و نامه پیامبر(صلی الله علیه و آله)سفیر اعزامی پیامبر(صلی الله علیه و آله) به سوی قیصر روم “دحیه بن خلیفه کلبی” از بزرگان صحابه و از قبیله خزرج بوده است.[۳] دحیه از جمله کسانی بود که در تمام جنگ‌های پس از بدر همراه پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود و تا زمان حکومت “معاویه بن ابی سفیان” زنده بود.[۴] در روایتی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) است که «شبیه‌ترین کس به جبرئیل دحیه کلبی است.»[۵]متن نامه پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) به قیصر[۶] روم«از محمد رسول‌خدا به سوی هرقل بزرگ روم. درود بر آنکه پیرو هدایت باشد؛ اما بعد اسلام بیاور تا به سلامت بمانی و پاداش تو را دوباره بدهند و اگر رو بگردانی گناه کشاورزان[۷] برگردن توست.[۸] سپس پیامبر آیه ۶۴ سوره آل‌عمران را در پایان‌نامه ذکر کرد.[۹]«یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون.»[۱۰]«بگو ای اهل کتاب بیایید به سخنی که میان ما و شما مشترک است بپیوندیم که جز خدای یکتا را نپرستیم و چیزی را با او شریک قرار ندهیم و برخی را به جای خدا به ربوبیت تعظیم نکنیم. پس اگر از حق روی گرداندند، بگویید، شما گواه باشید که ما تسلیم فرمان خداوندیم.»در این که آیا دحیه کلبی مامور بوده شخصا نامه آن حضرت را به قیصر روم برساند یا مامور بوده که نامه را به حاکم بصری بدهد و او نامه را به قیصر برساند، در منابع اختلاف است. “ابن‌سعد” می‌نویسد: «پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای قیصر نامه‌ای فرستاد و او را به اسلام دعوت کرد، نامه را همراه دحیه کلبی گسیل داشتند و به او فرمان دادند نامه را به امیر بصری بسپارد تا او به قیصر بدهد. “امیر بصری” نامه پیامبر(صلی الله علیه و آله) را به “هرقل” داد.»[۱۱] سپس به نقل از “واقدی” می‌نویسد: «دحیه کلبی امیر بصری را در محرم سال هفتم هجری در «حمص»[۱۲] ملاقات کرد و نامه پیامبر(صلی الله علیه و آله) را به او داد.»[۱۳] برخی از منابع به این واسطه اشاره‌ای نکرده‌اند. “مقدسی” می‌نویسد: «دحیه کلبی وقتی به سوی هرقل رفت متوجه شد او در حمص است و قصد دارد به منظور شکرگزاری از پیروزی بر ایران، همان پیروزی که خداوند وعده آن را داده بود (و هم من بعد غلبهم سیغلبون فی بضع سنین …[۱۴])، پیاده به سوی بیت‌المقدس بیاید.[۱۵]به نظر می‌رسد این دو قول قابل جمع باشد، به این معنا که دحیه کلبی ابتدا به نزد امیر بصری (که دست نشانده رومیان بوده ) می‌رود. سپس امیر بصری شخصی را مامور می‌کند که فرستاده پیامبر(صلی الله علیه و آله) را به همراه نامه‌اش به نزد قیصر ببرد. “طبری” می‌نویسد: «فرستاده امیر بصری نزد هرقل آمد و یکی از عربان را همراه آورد و گفت: ای پادشاه این مرد از عربان است که از حادثه عجیبی که در دبار وی رخ داده سخن دارد. در این باب از او پرسش کن. قیصر به مترجم خویش گفت: از این عرب بپرس حادثه‌ای که در دیار وی بوده چیست؟ عرب گفت: در میان ما مردی ظهور کرده و مدعی پیامبری است. جمعی پیرو او شده‌اند و جمعی مخالفت کرده‌اند و در میان‌شان جنگها رخ داده است…».[۱۶]عکس العمل قیصردر منابع عکس العمل‌های متفاوت و تقریبا مشابهی از قیصر در این خصوص نقل شده است»[۱۷] مقریزی به نقل از دحیه کلبی می‌نویسد: «پیامبر(صلی الله علیه و آله) مرا با نامه‌ای به نزد قیصر روم فرستاد … من نامه را به دست او دادم چون در نامه پس از نام خدا نوشته شده بود: از محمد رسول‌خدا(صلی الله علیه و آله) به قیصر صاحب روم، پسر برادر قیصر به او گفت: این نامه را نخوان چرا که فرستنده نامه، آن را با نام خویش آغاز کرده و نوشته «صاحب» روم، نه نوشنه ملک روم. (قیصر توجهی نکرد) نامه خوانده شد. سپس قیصر به اطرافیان دستور داد، پراکنده شوند و مرا به نزد خویش خواند. من سوالاتش را جواب دادم. سپس به دنبال اسقف فرستاد. اسقف، صاحب امر آنها (در مسائل مذهبی) بود. وقتی اسقف نامه را خواند، گفت: به خدا قسم او کسی است که عیسی(ع) و موسی(ع) بشارت او را به ما داده‌اند. همان کسی است که منتظرش بودیم. قیصر گفت: بنابراین رای شما چیست؟ او گفت: من درستی او را تصدیق می‌کنم و تابع او هستم. قیصر گفت: من هم می‌دانم که او این چنین است؛ ولی نمی‌توانم این کار را انجام دهم (مسلمان شوم، یا اعلام کنم که مسلمان شده‌ام)؛ اگر این کار را انجام دهم، حکومتم از دست می‌رود و رومیان مرا می‌کشند.»[۱۸]در برخی از روایات آمده است: هرقل در خصوص پیامبر(صلی الله علیه و آله) از “ابوسفیان” (که پس از صلح حدیبیه به همراه گروهی به منظور تجارت به شام رفته بود)، سوالاتی پرسیده است. ابوسفیان خود می‌گوید: پس از صلح حدیبیه ما به شام برای تجارت رفتیم و این در زمانی بود که قیصر پس از پیروزی بر ایران به سوی «بیت‌المقدس» می‌آمد که در آنجا نماز شکر بخواند تا به «ایلیا»[۱۹] (بیت‌المقدس) رسید…»[۲۰] و در نقلی دیگر می‌گوید: ما در غزه بودیم که فردی آمد و به ما گفت: شما از قوم این مرد هستید که در حجاز است؟ گفتیم: آری. گفت: با من پیش شاه آیید …» [۲۱] «ابوسفیان و همراهان طبق دستور هرقل که می‌خواست از امر رسول‌خدا(ٌص) آگاه شود، نزد او حاضر شدند. هرقل از آنها خواست تا در خصوص مردی که در مکه ادعای نبوت کرده، اطلاع دهند. آنها گفتند: او ساحر و کذاب است و پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیست. هرقل گفت: چه کسی از شما به او عالم‌تر و از جهت خویشی به او نزدیک‌تر است؟ ابوسفیان را به او معرفی کردند … هرقل از او خواست پیامبر(صلی الله علیه و آله) را معرفی کند. ابوسفیان همان سخن را تکرار کرد. هرقل گفت: من نمی‌خواهم او را دشنام دهی. به من بگو نسب او در میان شما چگونه است؟ ابوسفیان گفت: او از قبیله قریش است. گفت عقل و رای او چگونه است؟ ابوسفیان گفت: ما هرگز در عقل او عیبی ندیده‌ایم. هرقل پرسید: آیا او حلاف (کسی که زیاد قسم می‌خورد) کذاب است و در امرش دیگران را فریب داده است؟ ابوسفیان گفت نه به خدا قسم این گونه نبوده است. هرقل گفت: آیا اگر عهدی ببندد غدر (فریب کاری) می‌کند؟ گفت: نه …»[۲۲] “طبری” در روایتی و به نقل از ابوسفیان می‌نویسد: «هرقل از من پرسید: … آیا در خاندان او قبلا کسی چنین سخنانی گفته است؟ گفتم: نه… پیروان او چه کسانی هستند؟ گفتم: ضعیفان و مستمندان و جوانان و … آیا کسی از پیروانش از او جدا شده است؟ گفتم: نه … »[۲۳] ابوسفیان که یکی از سر سخت‌ترین دشمنان پیامبر(صلی الله علیه و آله) و مسلمانان بوده است، به نظر می‌رسد در این ملاقات نتوانسته دروغ بگوید؛ چرا که هرقل به همراهان وی گفت: اگر دروغ گفت: او را تکذیب کنید. ابوسفیان نیز خود می‌گوید: اگر نمی‌ترسیدم که یارانم مرا تکذیب کنند، دروغ می‌گفتم.[۲۴]”ابن‌سعد” می‌نویسد: «هرقل بزرگان روم را جمع کرد و به آنها گفت: ای رومیان نامه احمد به نزد من آمد. به خدا قسم او همان کسی است که ما منتطرش بودیم و در کتاب‌هایمان نام او را می‌بینیم، علاماتش را می‌شناسیم، زمانش را می‌دانیم؛ پس اسلام بیاورید و از او تبعیت کنید. …. رومیان ناراحت شدند و خواستند از نزد او خارج شوند، هرقل از آنها ترسید و دستور داد برگردند، سپس گفت: ای رومیان من می‌خواستم با این سخنان صلابت شما را در دین خویش بسنجم، خوشبختانه همان چیزی که از شما انتظار می‌رفت، رخ داد. رومیان هم سجده کردند و رفتند.»[۲۵]به نظر می‌رسد، هرقل در باطن به پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) ایمان آورده بود و مسلمان شده بود؛ اما از ترس رومیان و به جهت دلبستگی به حکومت نمی‌خواست، حکومت خویش را از دست دهد. “طبری” به نقل از ابن اسحاق می‌نویسد: «هرقل به دحیه کلبی گفت: به خدا می‌دانم که رفیق تو پیامبر(صلی الله علیه و آله) مرسل است و همان است که منتظر او هستیم و در کتاب‌های خویش می‌یابیم؛ ولی از رومیان بر جان خویش بیم دارم و گرنه پیرو او می‌شدم».[۲۶]در همین نقل آمده است: هرقل به دحیه دستور داد، نزد اسقفی به نام «ضغاطر» برود و نظر او را جویا شود. دحیه همین کار را کرد و او را به اسلام دعوت کرد. ضغاطر گفت: به خدا رفیق تو پیامبر(صلی الله علیه و آله) مرسل است و ما او را به این صفت می‌شناسیم و نام او را در کتاب‌های خویش می‌یابیم، …. سپس به کلیسا و نزد رومیان رفت و گفت: ای گروه رومیان نامه‌ای از احمد آمده که ما را به سوی خدای عزوجل می‌خواند، من شهادت می‌دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و احمد بنده و فرستاده اوست. رومیان همگی بر او تاختند و او را آنقدر زدند که جان داد.[۲۷] هرقل در نامه‌ای که توسط دحیه آن را برای پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرستاد، به عکس‌العمل خویش در قبال نامه حضرت اشاره کرده است.در این نامه آمده است: «به احمد رسول‌خدا(صلی الله علیه و آله)، کسی که عیسی(ع) بشارت او را داده است … شهادت می‌دهم که تو رسول خدایی … من مردم روم را دعوت کردم که ایمان آورند؛ اما آنها نپذیرفتند. اگر اطاعت می‌کردند، برای آنها بهتر بود. من دوست داشتم، نزد شما بودم، پس به شما خدمت می‌کردم و پاهای شما را می‌شستم»[۲۸] رسول‌خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: تا زمانی که نامه من نزد آنهاست ملکشان باقی خواهد ماند.[۲۹] در برخی از منابع آمده است، هرقل وقت خروج از شام به سوی «قسطنطنیه» رومیان را جمع کرد و در خصوص مسایل پیش آمده سه پیشنهاد را مطرح کرد.۱- پیروی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)۲- دادن جزیه به پیامبر(صلی الله علیه و آله)۳- مصالحه با پیامبر(صلی الله علیه و آله) و واگذاری سرزمین سوریه به مسلمانان؛ اما رومیان هیچ یک از این پیشنهادات را نپذیرفتند.[۳۰]

فهرست منابع :

[۱].ابن هشام، السیره النبویه، بی جا، مکتبه محمد علی صبیح و اولاده، ۱۳۸۳، ج۴، ص ۱۰۲۶٫[۲]. همان، ج۲، ص ۶۰۶ و ابن سعد، محمد؛ الطبقات الکبری، بیروت دار الکتب العلمیه، اول، ج۱، ص۱۹۸و طبری، محمدبن جریر؛ تاریخ الامم و الملکوک، بیروت، دارالتراث، چاپ دوم، ۱۳۸۱، ج۲، ص ۶۴۴ و خلیفه بن خیاط، تاریخ خلیفه، بیروت، دارکتب العلمیه، ۱۴۱۵، چاپ اول، ص۳۵ و بلاذری، احمد بن یحیی؛ انساب الاشراف، مصر، دار المعارف، ۱۹۹۵، ج۱،ص۵۳۱ و مسعودی، علی بن حسین؛ التبیه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵، ص۲۳۵٫[۳]. ابن عبدالبر، الاستیعاب، علی محمد البجاوی (تحقیق ) بیروت، دارالجبل، اول، ۱۴۱۲، ج۲ ،ص۴۶۱٫[۴]. ابن سعد، محمد؛ الطبقات الکبری، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، تهران، فرهنگ و اندیشه، ۱۳۷۴، ج ۴، ص ۲۲۸٫[۵]. همان، ج۴ ص ۲۲۷ و ابن عبدالبر، پیشین، ج۳، ص۱۰۶۷ و واقدی، محمد بن عمر؛ المغازی، بیروت موسسه الاعلمی، سوم، ۱۴۰۹،ج۱،ص۷۸٫[۶]. قیصر همان هرقل ملک روم بوده است. طبری، پیشین، ج۲،ص۶۴۶٫[۷]. شاید علت اینکه پیامبر کشاورزان را مطرح کرده، این باشد که شغل بیشتر جامعه رومی کشاورزی بوده است.[۸]. طبری، پیشین، ج۲، ص ۶۴۴٫[۹]. یعقوبی، ابن واضح، تاریخ الیعقوبی، قم، موسسه نشر فرهنگ اهل بیت(ع)، بی تا، ج۲، ص ۷۷٫[۱۰]. قران کریم، سوره آل عمران، آیه ۶۴٫[۱۱]. ابن‌سعد،پیشین ،ص ۲۲۷٫[۱۲]. شهری بین دمشق و حلب. حموی، یاقوت؛ معجم البلدان، بیروت، دار صادر، ۱۹۹۵، دوم، ج۲، ص ۳۰۲٫[۱۳]. ابن سعد، پیشین، ص ۲۲۷ – ۲۲۸٫[۱۴]. قران کریم، سوره روم، آیات ابتدایی.[۱۵]. مقدسی، مطهر بن طاهر؛ البدء والتاریخ،بی جا، مکتبه الثقافه الدینیه، بی تا، ج۴، ص ۲۲۹٫[۱۶]. طبری، پیشین، ج ۲، ص ۶۴۶-۶۴۷٫[۱۷]. یعقوبی، پیشین، ج۲، ص۷۷-۷۸٫[۱۸]. مقریزی، احمد بن علی؛ امتاع الاسماع، بیروت، دار الکتب العلمیه، اول،۱۴۲۰، ج۳، ص۳۶۶-۳۶۷٫[۱۹]. ایلیا همان بیت المقدس است. مقدسی، احسن التقاسیم، ترجمه علی نقی منزوی، تهران شرکت مولفان و مترجمان، اول ۱۳۶۱، ج۱، ص ۴۳٫[۲۰]. طبری، پیشین، ج۲، ص ۶۴۶ و ابن کثیر، پیشین، ج۴، ص۲۶۲٫[۲۱]. طبری، پیشین، ج۲، ص۶۴۷٫[۲۲]. بیهقی، احمد بن حسین؛ دلائل النبوه، تهران، علمی وفرهنگی، ۱۳۶۱، ج ۴، ص ۳۸۴- ۳۸۵٫[۲۳]. طبری، پیشین، ج۲، ص۶۴۸٫[۲۴]. ذهبی، ص ۵۰۲٫ ابو سفیان می‌گوید من سالار قوم بودم و خوش نداشتم دروغ بگویم که دیگران بعدا مرا دروغگو بخوانند. طبری، پیشین، ص ۶۴۷٫[۲۵]. ابن سعد، پیشین، ج۱،ص۱۹۹ و بیهقی، احمدبن حسین؛ دلائل النبوه، عبدالمعطی قلعجی (تحقیق) بیروت، دارالکتب العلمیه،اول، ۱۴۰۵ و سبل الهدی، ج،۱۱، ص۳۴۵٫[۲۶]. طبری، پیشین، ج۲، ص۶۵۰٫[۲۷]. همان و ابن اثیر، عز الدین؛ اسد الغابه، بیروت، دار الفکر، ۱۴۰۹، ج۲،ص۴۳۸٫[۲۸]. یعقوبی، پیشین، ج ۱،ص ۷۸-۷۷٫[۲۹]. همان.[۳۰]. دمشقی، پیشین، ج۴، ص۲۶۷ -۲۶۸٫

منبع: پژوهشکده باقرالعلوم

ربیع السرور

ماه ربیع الاول، سومین ماه تاریخ هجری قمری و از ماه های معروف و سرنوشت ساز تاریخ اسلام است.

 حوادث و رویدادهای مهمی در این ماه به وقوع پیوست که سرنوشت بشریت را دگرگون ساخت، بدین جهت از جایگاه مهم و ویژه ای برخوردار است و مسلمانان عالم همیشه آن را با دیدگاه خاصی می نگرند.

 گرچه ربیع الاول بسان سایر ماه های سال توأم با حوادث تلخ و شیرین و رویدادهای تأسف بار و سرورآفرین است، ولیکن با وجود چند رویداد حزن انگیز، در نزد شیعیان، اما به خاطر وقایع شادی آفرین از ایام مسرت بخش و دلنواز محسوب می گردد.

 بدین منظور در این مقال تنها به چند رویداد خاطره انگیز و شادی آفرین در صدر اسلام و تاریخ پرافتخار تشیع اشاره می کنیم و آن ها عبارت اند از:

 ۱ – میلاد فرخنده پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم)؛

 ۲- ازدواج حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) با حضرت خدیجه(علیها السلام)؛

 ۳- هجرت سرنوشت ساز رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)؛

 ۴- نزول آیه جان نثاری در شأن امام علی(علیه السلام)؛

 ۵- میلاد مسعود امام جعفر صادق(علیه السلام).

 میلاد فرخنده پیامبر اسلام، حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)

 (۱۷ ربیع الاول نخستین سال عام الفیل – ۵۳ سال پیش از هجرت -)

 حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)، آخرین پیامبر الهی در ۱۷ ربیع الاول از پدری به نام عبدالله بن عبدالمطلب و مادری به نام آمنه بنت وهب دیده به جهان گشود و با انوار رخسار و جمال منوّرش، جهان تیره و تاریک؛ به ویژه عربستان را روشن گردانید.

 پدرش عبدالله پیش از تولدش به همراه سایر بازرگانان قریش، جهت سفری تجاری عازم شام گردید و در بازگشت از شام، در یثرب (مدینه منوّره) بیمار شد و در همان جا درگذشت و به دیدار نوزاد خویش توفیقی نیافت.

 وفات عبدالله، دو ماه و به روایتی هفت ماه پیش از تولد فرزندش حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) بود.

 آمنه که به تقوا، عفت و پاکیزگی در میان بانوان قریش معروف بود، پس از تولد نور دیده اش چندان در این دنیای فانی زندگی نکرد. وی دو سال و چهار ماه و به روایتی شش سال پس از میلاد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، در بازگشت از یثرب، در مکانی به نام «ابوا» بدرود حیات گفت و در همان مکان مدفون شد.

 رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پس از تولد، در کفالت جدش عبدالمطلب – بزرگ و سید قریش مکه – قرار گرفت. عبدالمطلب ابتدا جهت شیر دادن آن حضرت را به «ثویبه» (آزاد شده ابولهب) سپرد، ولی پس از مدتی وی را به «حلیمه دختر عبدالله بن حارث سعدیه» واگذار کرد.

 حلیمه، در ظاهر اگرچه دایه وی بود، ولی در حقیقت به مدت پنج سال از او مراقبت و در حقّش مادری کرد.

 پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) از دوران کودکی دارای دو نام بود: یکی «محمد» (که جد بزرگوارش برای وی برگزید) و دیگری «احمد» (که مادر ارجمندش آن را انتخاب کرده بود).

 از امام صادق(علیه السلام) روایت شد که ابلیس، پس از رانده شدن از رحمت الهی، می توانست به هفت آسمان رفت و آمد کند و خبرهای آسمانی را گوش دهد، تا این که حضرت عیسی(علیه السلام) دیده به جهان گشود، از آن پس، ابلیس از سه آسمان فوقانی ممنوع شد و تنها در چهار آسمان پایین تر، رفت و آمد می کرد. ولی چون حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) به دنیا آمد، ابلیس از تمام آسمان ها رانده شد و رفت و آمدش ممنوع گردید و غیر از او، تمامی شیاطین نیز با تیرهای شهاب از آسمان رانده شدند.

 هم چنین روایت شده است که هنگام ولادت فرخنده حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) چند مسئله اتفاق افتاد: ایوان کسرا شکاف برداشت و چند کنگره آن فرو ریخت، آتش آتشکده بزرگ فارس خاموش شد، دریاچه ساوه خشک گردید، بت های مکه سرنگون شدند، نوری از وجود آن حضرت به سوی آسمان بلند شد که شعاع آن فرسنگ ها را روشن کرد، انوشیروان (پادشاه ساسانی ایران) و مؤبدان بزرگ دربار وی، خواب های وحشتناکی دیدند آن حضرت ختنه شده و ناف بریده به دنیا آمد و پس از استقرار در زمین گفت: «الله اکبر و الحمد لله کثیراً، سبحان الله بکرهً و اصیلاً»

 گفتنی است که تاریخ نگاران و سیره نویسان شیعه و اهل سنت، با این که در سال و ماه تولد آن حضرت، اتفاق نظر داشته و می گویند که آن حضرت در اول عام الفیل، برابر با سال ۵۷۰ میلادی و در ماه ربیع الاول دیده به جهان گشود، ولی درباره روز تولد اختلاف نظر دارند. شیعیان، معتقدند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در روز جمعه، مصادف با ۱۷ ربیع الاول به دنیا آمد و اهل سنت می گویند که تولد وی روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول بوده است.(۱)

 در نظام جمهوری اسلامی ایران، به خاطر احترام به دیدگاه علمای شیعه و اهل سنت و جهت ایجاد وحدت و هم دلی میان تمام مسلمانان جهان، از ۱۲ تا ۱۷ ربیع الاول، هفته وحدت اعلام گردیده و مسلمانان عالم این هفته را گرامی می دارند.

 اما این که سال تولد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را عام الفیل می نامند، بدین جهت است که دو ماه و هفده روز پیش از تولد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، یعنی در نخستین روز محرم سال ۵۷۰ میلادی، فیل سواران «ابرهه» به مکه هجوم آورده و قصد نابودی کعبه و مسجدالحرام را نمودند، ولی با معجزه شگفت الهی سرکوب شدند.

 ماجرای این واقعه عظیم از این قرار بود که ابرهه بن صباح یکی از جنگ جویان حبشی که با پشتیبانی های بی دریغ نجاشی حبشه و قیصر روم بر یمن استیلا یافته و درصدد ترویج و تبلیغ مسیحیت در یمن و تمامی شبه جزیره عربستان برآمده بود، کعبه را مانع هدف های خویش می دید. بدین جهت، برای تخریب آن و وادار کردن عرب های حجاز به مسیحیت، به مکه هجوم آورد و سپاهیان بی نزاکت وی در حالی که سوار بر فیل بودند، به سوی خانه خدا کعبه یورش بردند، ولی هنوز پای آنان به مسجدالحرام نرسیده بود که فوجی از پرندگان، از سمت دریا پدیدار شده و آنان را از آسمان سنگ باران کردند. در اندک مدتی تمامی سپاهیان وی به وضع فجیعی کشته شدند و تنها تعداد اندکی از آنان با زخم های جانکاه، عقب نشینی کرده و به سوی یمن فرار نمودند.(۲)

 قرآن کریم به داستان ابرهه و فیل سواران حبشی اشاره کرد و سوره ویژه ای را به نام الفیل نازل فرمود.

 ماجرای اصحاب فیل، یکی از بزرگ ترین رویدادهای عصر جاهلیت در عربستان بود، بدین لحاظ مبدأ تاریخ عرب ها قرار گرفت و تا پیش از تعیین تاریخ هجری قمری، از این تاریخ استفاده می نمودند.

 ازدواج حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) با حضرت خدیجه(علیها السلام)

 (۱۰ ربیع الاول سال ۲۵ عام الفیل – ۲۸ سال پیش از هجرت -)

 حضرت خدیجه، دختر خویلد بن اسد، پیش از ازدواج با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در آغاز با عتیق بن عائذ ازدواج کرد و از او دارای فرزندی به نام جاریه شد. پس از مرگ عتیق، با ابوهاله بن منذر اسدی ازدواج نمود و از او نیز دارای فرزندی به نام هند بن ابی هاله شد. پس از مرگ ابوهاله، خدیجه بنت خویلد از دارایی های خویش و دارایی های شوهران گذشته اش، اقدام به سرمایه گذاری تجاری و اقتصادی کرد. لذا دارایی های خود را به مضاربه داد و ثروت زیادی به دست آورد و از توانگران و ثروتمندان معروف عرب شد. آن چنان که نقل شد، تعداد هشتاد هزار شتر، کالاهای بازرگانی کاروان های او را جا به جا می کردند.

 بزرگان قریش و ثروتمندان عرب، تمایل زیادی به ازدواج با وی نمودند. از جمله عقبه بن ابی معیط، ابوجهل، و ابوسفیان از وی خواستگاری نمودند، ولی همه آنان را رد کرد و دست رد به سینه شان زد و هیچ تمایلی به ازدواج دیگر از خود نشان نداد. اما از روزی که حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) با پیشنهاد عمویش حضرت ابوطالب (علیه السلام) حاضر شد که با خدیجه بنت خویلد پیمانی بسته و از مقداری از دارایی های وی به شرط مضاربه تجارت کند، قضایا دگرگون شد و خدیجه برای ادامه زندگی خویش، راه دیگری برگزید. حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) با دارایی خدیجه و به همراه دو تن از غلامان وی، اقدام به سفر بازرگانی به سرزمین شام نمود و در این سفر، خریدو فروش خوبی به عمل آورد و سود فراوانی به دست آورد و همه آن ها را پس از بازگشت به مکه، تحویل خدیجه نمود و تنها به سهم خویش قناعت کرد.

 خدیجه، که از امانت داری امین قریش و صفا و صمیمیت وی به وجد آمده و خوش رفتاری و خوش اخلاقی وی را از دو غلام خویش شنیده بود، مبهوت رفتار و کردار حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) گردید و عشق وی را در قلب خویش زنده کرد. از آن سو، حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) به سنینی رسیده بود که می بایست ازدواج می کرد. عمویش «حضرت ابوطالب(علیه السلام)» و همسر عمویش حضرت فاطمه بنت اسد(علیها السلام) در پی یافتن همسری شایسته برای او بودند.

 خدیجه (علیها السلام) که از تصمیم آنها باخبر شده بود نفیسه دختر علیه را به نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرستاد و عشق و علاقه خویش نسبت به آن حضرت و آمادگی ازدواج با وی را ابراز نمود. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با عمویش ابوطالب(علیه السلام) در این باره مشورت کرد و همگی از آن استقبال کردند.

 بدین منظور، ابوطالب(علیه السلام) به همراه تعدادی از بزرگان بنی هاشم به نزد خویلد بن اسد و به روایتی نزد ورقه بن نوفل عموی خدیجه رفت و خدیجه را برای حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) خواستگاری کردند.

 درخواست آنان از سوی خدیجه و عمویش پذیرفته شد وعقد نکاح آن دو جاری شد و مهریه خدیجه، چهارصد دینار تعیین گردید که خود وی، آن را ضامن شد. بدین ترتیب در دهم ربیع الاول سال ۲۵ عام الفیل (۲۸ سال پیش از هجرت) ازدواج آن دو بزرگوار برگزار شد.

 خدیجه به هنگام ازدواج با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)، چهل ساله بود و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، بیست وپنج ساله.

 خدیجه کبرا در خانه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دارای شش فرزند شد که عبارتند از: قاسم، عبدالله، رقیه، زینب، ام کلثوم و فاطمه زهرا (سلام الله علیهم اجمعین) که تمام آنها، جز فاطمه زهرا (علیها السلام) پیش ازبعثت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به دنیا آمده بودند و تنها فاطمه(علیها السلام) پس از بعثت به دنیا آمد و خیر کثیری برای عالمیان شد.(۳)

 هجرت سرنوشت ساز رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از مکه به مدینه منوّره

 (اوّل ربیع الاوّل نخستین سال هجری قمری)

 پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)، سیزده سال در مکه معظمه، مردم را به یکتا پرستی و دین مبین اسلام دعوت کرد و در این راه، سختی های فراوانی متحمل گردید و اهالی مکه، به ویژه قریش، (که طائفه بزرگ و سرآمد طایفه های دیگر بود و خود پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز به همین طایفه نسبت داشت) با آن حضرت و یارانش به مخالفت و دشمنی پرداخته و با شدیدترین وجه ممکن، آنان را آزار و شکنجه دادند. پی آمد چنین سخت گیری هایی، سه سال محاصره پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و آل عبدالمطلب در شعب ابی طالب، دوبار مهاجرت مسلمانان به حبشه و کشته شدن چندین تن از یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و شکنجه توان فرسای گروهی از آنان به دست قریشیان مشرک بود.

 اهالی مکه پس از درگذشت حضرت خدیجه(علیها السلام) و حضرت ابوطالب(علیه السلام)، بر دشمنی خویش افزودند و حتی قصد جان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را نمودند. از سوی دیگر تعدادی از اهالی یثرب در همان سال های غربت و تنهایی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در ایام حج با وی و اهداف بلند دینش آشنا شده و پس از بازگشت به یثرب، به تبلیغ آن پرداختند. مردم یثرب، رفته رفته به اسلام علاقه نشان داده و در مراسم سال بعد، تعداد زیادی به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) رسیدند و به دست مبارک وی، مسلمان شده و با آن حضرت پیمان بستند. امّا در مراسم حجّ سال سیزدهم بعثت، گروهی از حاجیان یثربی که تعدادشان هفتاد و سه مرد و زن بود، در اواسط ایام تشریق و در محل عقبه در سرزمین منی، ایمان آورده، و با آن حضرت پیمان بستند، تا از وی و یارانش همانند خانواده و طایفه خویش پشتیبانی کنند.(۴)

 پس از گذشت ایام حج و بازگشت اهالی یثرب به سرزمین خویش، مهاجرت مسلمانان مکه به سوی یثرب آغاز گردید. آنان به دستور پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به دور از چشم مشرکان قریش به صورت فردی و گروهی عازم یثرب شدند. به طوری که در مکه معظمه، جز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و تعدادی اندک از یارانش و گروهی از زنان و مردان کهن سال و از کار افتاده، کسی باقی نماند. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بیش از هر زمان دیگر، در یکی دو ماه آخر اقامتش در مکه، احساس تنهایی و خطر می کرد. سرانجام سران قریش در واپسین روزهای ماه صفر، تصمیم به کشتن پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) گرفتند.

 آنان در «دارالنّدوه» که مجلس شورای اعیان و اشراف آنان بود، جلسه ای برگزار کرده و پس از تبادل نظر و گفت وگوهای زیاد، به کشتن پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از سوی نمایندگان تمام طوایف قریش رأی دادند و شب اوّل ربیع الاوّل را برای این کار برگزیدند.

 شب موعود فرا رسید، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای فریب مشرکان، حضرت علی(علیه السلام) را به جای خویش در بسترش خوابانید و خود، از خانه خارج و با ابوبکر از مکه گریخت و در غار «ثور» که در جنوب مکه و در نقطه مقابل مدینه قرار داشت، پناه گرفت.

 مشرکان، پس از هجوم به خانه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و مشاهده علی بن ابی طالب(علیه السلام) در رختخواب آن حضرت، خشمناک تر شده و به تعقیب آن حضرت پرداختند و برای پیدا کردن وی، صد شتر جایزه تعیین نمودند، ولی هرچه تلاش کردند، به وی دست نیافتند.

 آن حضرت پس از سه شب پنهان ماندن در غار ثور، در شب چهارم ربیع الاول به سوی مدینه هجرت کرد و در دوازدهم همین ماه وارد مدینه شد و مورد استقبال باشکوه اهالی مدینه قرار گرفت.(۵)

 درباره تاریخ هجرت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، حدیثی از ذریه پاکش حضرت امام علی بن الحسین(علیه السلام) نقل می کنیم:

 مرحوم کلینی(ره) در کتاب شریف «الکافی» از ابن محبوب، از هشام بن سالم، از ابی حمزه، و او از سعد بن مسیب روایت کرد: از امام علی بن الحسین(علیه السلام) پرسیدم: روزی که علی بن ابی طالب(علیه السلام) مسلمان شد، چند ساله بود؟

 آیا وی هیچ گاه مبتلا به کفر و شرک شده بود؟ امام فرمود: هنگامی که خداوند سبحان، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را به نبوت برانگیخت، علی(علیه السلام) ده ساله بود و در آن زمان، کفر و شرکی نداشت و در لحظه نخست، به خدا و پیامبرش ایمان آورد و بر تمامی مردم در ایمان به خداو رسولش و نماز خواندن با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به مدت سه سال پیشی گرفت. وی نخستین کسی بود که با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نماز می خواند و نماز مسلمانان در آن زمان در هر وقت، دو رکعت بود.

 البته این نماز تا آخرین روزهای حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در مکه معظمه به همین مقدار بود و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، علی(علیه السلام) را جانشین خویش در اموری که از عهده دیگران بیرون بود، قرار می داد و بیرون رفتن پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و تمامی کسانی که با وی بودند، از نخستین روز ربیع الاول سال سیزدهم بعثت که مصادف با روز پنج شنبه بود، آغاز گردید و دوازدهم ربیع الاول به هنگام ظهر وارد سرزمین مدینه شدند. آن حضرت، در آغاز در روستای «قبا» فرود آمد و دو رکعت نماز ظهر و دو رکعت نماز عصر به جا آورد. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم چنان نماز پنجگانه خویش را دو رکعت، دو رکعت می خواند و در خانه عمرو بن عوف به مدت ده روز اقامت گزید و منتظر رسیدن علی(علیه السلام) و سایر مهاجران مکه ماند.

 علی علیه السلام پس از چندی از مکه به قبا رسید و در خانه عمرو بن عوف به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پیوست. از آن پس، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تصمیم گرفت به سوی یثرب حرکت کند. روز جمعه هنگام طلوع خورشید، در محله بنی سالم بن عوف فرود آمد و برای آنان نقشه مسجدی را پی ریزی کرد و قبله آن را تعیین نمود و دو رکعت نماز جمعه به جای آورد و برای نمازگزاران، دو خطبه خواند. سپس همان روز به سوی یثرب روان شد و در این هنگام، علی(علیه السلام) همراه وی بود. آن حضرت سوار بر شتر بود و به هر قبیله ای از اهالی یثرب که می رسید، آنان تقاضا می کردند که آن حضرت در محله آنان فرود آید. استقبال شایانی از آن حضرت به عمل آوردند و آن حضرت به آنان فرمود: مهار شتر را رها کنید و او مأمور است.

 شتر، هم چنان به پیش می رفت تا به مکانی رسید که هم اکنون مسجدالنبی (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن است. در آن جا شتر زانو زد و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)پیاده شد. ابوایوب انصاری که در آن نزدیکی خانه داشت، اسباب و اثاث آن حضرت را به خانه خود برد و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) همراه با حضرت علی(علیه السلام) وارد خانه وی شدند، تا این که مسجدالرسول(صلی الله علیه و آله و سلم) ساخته شد و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای خویش و علی خانه ای ساخت و از آن پس به خانه های خود رفتند.

 سعید بن مسیب، به امام زین العابدین(علیه السلام) عرض کرد: فدایت گردم هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به سوی مدینه می آمد، ابوبکر همراه وی بود، از کجا از وی جدا شد؟ امام فرمود: هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از مکه به قبا آمد، ابوبکر همراه وی بود. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در قبا به انتظار علی(علیه السلام) نشست. ابوبکر به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: برخیز با هم به مدینه برویم، زیرا اهالی آن از دیدن تو خوشحال می شوند. آنان منتظر ورود تو به این شهرند. پس به سوی آنان رویم و در این جا به انتظار علی(علیه السلام) توقف مکن، زیرا گمان نمی کنم که علی(علیه السلام) تا یک ماه دیگر به تو رسد. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در پاسخش فرمود: هرگز از جایم حرکت نمی کنم تا پسر عمو و برادرم در نزد پروردگار متعال و دوستداشتنی ترین فرد خاندانم، همان کسی که با در خطر گذاشتن جانش مرا از دست مشرکان رهایی داد، به من بپیوندد.

 امام زین العابدین(علیه السلام) فرمود: در این هنگام، ابوبکر به خشم آمد و ناراحت گردید و حسادت علی(علیه السلام) بر وی عارض گردید و این نخستین دشمنی وی نسبت به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره علی(علیه السلام) بود و نخستین سرپیچی وی از فرمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم).

 ابوبکر هنگامی که اصرار پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در باقی ماندن در محله قبا تا رسیدن حضرت علی(علیه السلام) را مشاهده کرد، از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) جدا گردید و خود به سوی مدینه رفت. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز در آن جا توقف کرد تا حضرت علی(علیه السلام) به همراه سایر خاندان نبوی، از جمله حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) به او پیوستند و به اتفاق هم به سوی مدینه حرکت نمودند.(۶)

 از این حدیث شریف و احادیث دیگر به دست می آید که هجرت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از مکه معظمه، از شب پنج شنبه، نخستین شب ربیع الاول آغاز گردید و پس از سه شب پنهان ماندن در غار ثور، در شب چهارم ربیع الاول به سوی یثرب حرکت کردند و در روز دوشنبه، دوازدهم همین ماه به روستای قبا (که در دو فرسنگی یثرب قرار داشت) وارد شدند و پس از چند روز توقف در این محل (و به روایت امام زین العابدین(علیه السلام) به مدت ده روز توقف در قبا) و با رسیدن حضرت علی(علیه السلام) در روز جمعه ۲۳ ربیع الاول وارد شهر یثرب گردید و این شهر از آن پس، به مدینهالرسول(صلی الله علیه و آله و سلم) شهرت یافت.

 ولی برخی از مورّخان اهل سنّت، ورود حضرت علی(علیه السلام) را پانزدهم ربیع الاوّل ذکر کرده اند.

 نزول آیه «جان نثاری» در شأن امام علی بن ابی طالب(علیه السلام)

 (اول ربیع الاول نخستین سال هجری قمری)

 نخستین شب ربیع الاول، مصادف با شب پنج شنبه، رویداد عظیمی در جهان بشریت، به ویژه در عالم اسلام به جود آمد و به «لیله المبیت» معروف گردید.

 ماجرای تاریخی آن را در صفحات پیش بیان کردیم و در این جا تنها به بحث قرآنی آن می پردازیم:

 خداوند متعال برای تحسین و تقدیر از کارکرد امیرمؤمنان، علی بن ابی طالب(علیه السلام) که در شب هجرت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) خطر را به جان خویش خرید و برای فریب مشرکان قریش در بستر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آرمید، تا آن حضرت به راحتی از خانه خود و از شهر مکه بگریزد، آیه ای بر پیامبرش نازل کرد و جان نثاری، فداکاری، تعهد و ایمان حضرت علی(علیه السلام) را ستود:

 «وَمِنَ النَّاسِ مَن یشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ»(۷)؛ برخی از مردم (با ایمان و فداکار هم چون علی(علیه السلام) در لیله المبیت، به هنگام خفتن در جایگاه پیامبر«ص») جان خود را در برابر خشنودی خدا می فروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است.

 تمامی مفسّران شیعه و اکثر مفسران اهل سنت، معتقدند که شأن نزول این آیه، فداکاری حضرت علی(علیه السلام) در لیله المبیت و در بیان فضیلت و مقام آن حضرت است.

 صاحب تفسیر شریف «مجمع البیان» می گوید: این آیه در میان راه مکه و مدینه، به هنگام هجرت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر آن حضرت نازل گردید.(۸)

 هم چنین این مفسّر گرانقدر روایت می کند: هنگامی که حضرت علی(علیه السلام) در بستر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خوابید تا پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از دسیسه مشرکان بگریزد، جبرئیل در بالای سر حضرت علی(علیه السلام) و میکائیل در پایین پاهایش قرار گرفته (و او را محافظت می نمودند) و جبرئیل به آن حضرت، می گفت: آفرین و خوشا به افرادی مانند تو، ای پسر ابی طالب! که خداوند متعال در میان فرشتگانش به تو مباهات می کند و به تو می نازد.(۹)

 این آیه، همان طوری که مؤمنان و خداجویان عالم را خشنود و به رسیدن مقام رضایتمندی پروردگارشان از آنان، امیدوار و دل گرم می گرداند، به همان سان، منافقان و دشمنان اهل بیت(علیه السلام) را ناراحت و ناامید می کند.

 به عنوان نمونه، روایت شده که معاویه بن ابی سفیان، دشمن سرسخت خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، چنان از این فضیلت ناراحت بود که «سمره بن جندب» را با چهار صد هزار درهم تطمیع کرد که آن را با جعل یک حدیث دروغین، درباره «عبدالرحمن بن ملجم مرادی» (قاتل امام علی«ع») تفسیر کند و آن منافق نیز همین کار را انجام داد، ولی همان طوری که انتظار می رفت، حتی یک نفر، حدیث وی را نپذیرفته و بهایی برای حدیث جعلی وی قائل نشدند.(۱۰)

 آری، فداکاری حضرت علی(علیه السلام) در آن شب بزرگ، موجب رهایی وجود شریف رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از کید و کین مشرکان و هجرت سرنوشت ساز آن حضرت از مکه به مدینه و حیات مجدّد دین مبین اسلام شد و این فضیلتی است که پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، تنها شایسته وجود نازنین امیرمؤمنان می باشد. ما نیز با جبرئیل امین هم نوا شده و به آن حضرت عرض می کنیم: بَخٍّ بَخٍّ مِنْ مثلک یابن ابی طالب، یباهی الله بک الملائکه.

 میلاد مسعود امام جعفر صادق(علیه السلام)

 (۱۷ ربیع الاول سال ۸۳ هجری قمری)

 روز جمعه، هنگام طلوع فجر (به روایتی در روز دوشنبه) هفدهم ربیع الاول سال ۸۳ قمری از امام محمد باقر(علیه السلام) فرزندی دیده به جهان گشود و عالم انسانی را با انوار طیبه خویش تابناک نمود. او را به نام عموی نیاکانش جعفر طیار(علیه السلام)، «جعفر» نام نهادند. حضرت جعفر بن محمد(علیه السلام) دارای یک کنیه معروف به نام «ابوعبدالله» و دو کنیه غیر معروف به نام های ابو اسماعیل و ابوموسی بود. هم چنان، آن حضرت دارای القابی چند بود که معروف ترین آن ها عبارت است از: صادق، صابر، طاهر و فاضل.(۱۱)

 شیعیان و محبّان اهل بیت(علیه السلام) وی را به صادق آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) می شناسند، زیرا آن حضرت، هرگز سخنی جز راست و درست، چیزی نفرمود.

 بنا به روایتی، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در حیات خویش، تولد امام جعفر صادق(علیه السلام) را پیش بینی و پیش گویی و لقب «صادق» را برای وی برگزید. امام زین العابدین(علیه السلام)، جد بزرگوار امام جعفر صادق(علیه السلام) فرمود: پدرم از پدرش و او از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرد که آن حضرت فرمود: هنگامی که فرزندم جعفر بن محمد بن علی بن حسین(علیه السلام)به دنیا آمد، وی را «صادق» بنامید، زیرا فرزندی از نسل پنجم او، نیز نامش جعفر است و به دروغ ادعای امامت و پیشوایی می نماید و در نزد خدای سبحان به «جعفر کذّاب» و افتراکننده به خدا، معروف شده است.

 آن گاه امام زین العابدین (علیه السلام) گریست و فرمود: گویا، جعفر کذّاب را می بینم که خلیفه غاصب و ستم گر عصر خویش را برمی انگیزاند تا از امام غایب (حضرت مهدی«ع») تفحّص کرده و از وی جست وجو به عمل آورد.(۱۲)

 مادر گرامی امام جعفر صادق(علیه السلام)، فاطمه، معروف به «اُمّ فروه» از زنان نیکوسرشت، نیکوکار و نیکورفتار عصر خویش بود. این بانوی باتقوا و متدین، از جهت فضیلت و منقبت، سرآمد زنان روزگار خود به شمار می آمد وامام صادق(علیه السلام) در شأن و مقام وی فرمود: مادرم از زنانی بود که ایمان داشت، تقوا پیشه کرده و نیکوکاری می نمود و خدا، نیکوکاران را دوست دارد.(۱۳)

 اُمّ فروه، دختر «قاسم بن محمد بن ابی بکر» و از خاندان معروف صدر اسلام است. پدرش قاسم بن محمد، از فقهای هفت گانه معروف مدینه و از معتمدان و دوستان امام زین العابدین (علیه السلام) بود و پدر بزرگش «محمد بن ابی بکر» از یاران فداکار امام علی بن ابی طالب(علیه السلام) و از مخالفان سرسخت عثمان بن عفان بود و در راه وفاداری به مولا و مرادش حضرت علی(علیه السلام)، در مصر مورد هجوم سپاهیان معاویه بن ابی سفیان قرار گفت و به طرز فجیعی به شهادت رسید.

 بدین گونه امام جعفر صادق(علیه السلام) هم از سوی پدر و هم از سوی مادر به شهیدان بزرگ و سرافراز اسلام اتصال پیدا می کند.

 امام جعفر صادق(علیه السلام) مدت دوازده سال، حیات بابرکت جدّ گرامی اش امام زین العابدین(علیه السلام) را درک کرد و از مکتب تربیتی و علمی وی بهره وافر یافت.

 هم چنین، آن حضرت مدت ۳۲ سال از وجود شریف پدرش امام محمد باقر (علیه السلام) برخوردار بود و در تمام رویدادهای مهم در کنار پدر ارجمندش قرار داشت. مدت امامت امام جعفر صادق(علیه السلام) ۳۳ سال و ده ماه (از ذی حجه سال ۱۱۴ تا ۲۵ شوال سال ۱۴۸ قمری) بود و در ایام زندگی بابرکت خویش با خلاف غاصبانه چند تن از خلفای اموی و دو تن از خلفای عباسی به شرح ذیل معاصر بود:

 ۱ – عبدالملک بن مروان (۸۶ – ۶۵ ق)؛

 ۲ – ولید بن عبدالملک (۹۹ – ۸۶ ق)؛

 ۳ – سلیمان بن عبدالملک (۹۹ – ۹۶ق)؛

 ۴ – عمر بن عبدالعزیز (۱۰۱ – ۹۹ ق)؛

 ۵ – یزید بن عبدالملک (۱۰۵ -۱-۱ ق)؛

 ۶ – هشام بن عبدالمک (۱۲۵ – ۱۰۵ق)؛

 ۷ – ولید بن یزید (۱۲۶ – ۱۲۵ ق)؛

 ۸ – یزید بن ولید (۱۲۶ – ۱۲۶ ق)؛

 ۹ – مروان بن محمد (۱۳۲ – ۱۲۶ ق)؛

 ۱۰ – ابوالعباس سفاح (۱۳۶ – ۱۳۲ق)؛

 ۱۱ – منصور دوانیقی (۱۵۸ – ۱۳۶ ق).

 گفتنی است که نُه نفر اول از طایفه بنی امیه و دو نفر آخر از خاندان بنی عباس بودند و آن حضرت از هر دو طایفه، سختی ها و بی مهری های فراوانی دید، اما چون آن امام بزرگوار در انتهای دوران خلافت ستم کارانه امویان و در آغاز خلافت فریب کارانه عباسیان می زیست، فرصت مناسبی به دست آورد تا در زمان انتقال خلافت از یک طایفه غاصب به طایفه غاصب دیگر و سرگرم شدن آنان به یکدیگر، مکتب اهل بیت(علیه السلام) را به مسلمانان بشناساند و زمینه ترویج و تبلیغ این مکتب را مهیا سازد و از این راه، بیشترین بهره را نصیب اسلام و مسلمانان نماید.

 آن حضرت با تشکیل حوزه علمیه و تعلیم شاگردانی مبرز چون: هشام، زراره و محمد بن مسلم، تحوّل شگرفی در جهان اسلام و مذهب شیعه پدید آورد و جهانیان را با اسلام ناب محمدی(صلی الله علیه و آله و سلم) و مکتب حیات بخش اهل بیت(علیه السلام) آشنا ساخت. به همین جهت، وی را پایه گذار مذهب «امامیه» دانسته و شیعیان امامی اثنی عشری را شیعه جعفری می گویند. سرانجام این امام همام، در سن ۶۵ سالگی به وسیله زهری که منصور دوانیقی، به واسطه عوامل و مزدوران خود در مدینه، به آن حضرت خورانید، مسموم شد و به خاطر شدت زهر، به شهادت رسید.

 تاریخ شهادت وی، ۲۵ شوال سال ۱۴۸ قمری می باشد.

 پی نوشت ها:

 ۱) نک: فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم)، ص ۵۷؛ منتهی الآمال، ج ۱، ص ۱۳؛ المبعث والمغازی، ص ۳۴؛ الامتاع، ص ۳؛ تاریخ الیعقوبی، ج ۲، ص ۵؛ بحارالانوار، ج ۱۵، ص ۲۴۸؛ تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۳۸۳؛ تاریخ دمشق، ج ۳، ص ۷۰، ۷۲و ۷۵٫

 ۲) نک: تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۶۳؛ بحارالانوار، ج ۶۵، ص ۲۳۲؛ روز شمار تاریخ اسلام، (ماه محرم)، ص ۴۵٫

 ۳) نک: العامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۳۹؛ فرازهایی از تاریخ اسلام، ص ۷۷؛ منتهی الآمال، ج ۱، ص ۴۵٫

 ۴) تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۳۹۲٫

 ۵) نک: مسار الشیعه، ص ۲۷؛ تاریخ ابن خلدون، ج ۱، ص ۳۹۶؛ فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم)، ص ۱۹۱؛ زندگانی چهارده معصوم(علیه السلام) ترجمه اعلام الوری، ص ۸۸؛ الارشاد، ص ۴۵؛ تاریخ دمشق، ج ۱، ص ۳۷ و ۴۷؛ تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۳۹۴؛ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۱۰۱٫

 ۶) الکافی، ج ۸، ص ۳۳۸، حدیث ۵۳۶٫

 ۷) سوره بقره، آیه ۲۰۷٫

 ۸) مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج ۲ – ۱، ص ۵۳۵؛ تفسیر نمونه، ج ۲، ص ۴۷٫

 ۹) مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج ۲ – ۱، ص ۵۳۵؛ تفسیر نمونه، ج ۲، ص ۴۶؛ تاریخ الیعقوبی، ج ۱، ص ۳۵۸٫

 ۱۰) تفسیر نمونه، ج ۲، ص ۴۸٫

 ۱۱) تاج الموالید (از مجموعه نفیس)، ص ۴۳؛ الارشاد، ص ۵۲۵، و کشف الغمه، ج ۲، ص ۳۶۹٫

 ۱۲) منتهی الآمال، ج ۲، ص ۱۲۱٫

 ۱۳) همان.

منبع : سید تقی واردی؛نشریه پاسدار اسلام ،اردیبهشت ماه ۱۳۸۲،شماره ۲۵۷٫

دوازده امام در منابع اهل سنّت(۱)

 پیشگفتار

بحث و گفتگو بر سر مسئله خلافت و جانشینی رسول گرامی اسلام، در شمار مباحثی است که از نخستین ساعات درگذشت نبیّ مکرّم اسلام در میان مسلمانان مطرح بوده و در طی چهارده قرن که از درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) می گذرد، همواره مطمع نظر متکلمان و مورخان و سایر دانشمندان فریقین بوده است. از آن تاریخ تاکنون، چه توسط دانشمندان مسلمان و چه توسط نویسندگان سایر ادیان و ملل، هزاران کتاب و رساله و مقاله در این باره به رشته تحریر در آمده است. بدینسان این موضوع، همواره به عنوان موضوعی زنده و مهم، نقش تعیین کننده ای در اعتقاد و عمل امت اسلامی ایفا نموده است.
گرچه در روزهای نخست درگذشت نبی اکرم(صلی الله علیه و آله) به دلیل فضای خشن و آشفته ای که توسط جناح حاکم بر جامعه نوپای اسلامی سایه گسترده بود، و نیز به دلیل وجود سپاه جرّاری از جاعلان حدیث و وجود علل و عوامل دیگر، شرایط به گونه ای بودکه تشخیص حق از میان آن همه گرد و غبار برخاسته از جَوَلان باطل، آن هم برای مردم مسلمانی که به تازگی از بندهای جهل رهیده و به وادی توحید قدم نهاده بودند، چندان کار ساده ای نبود.
اکنون که تا حدودی آن گرد و غبارها فرو نشسته و علوم مختلف اسلامی و بخصوص علم حدیث، مدوّن گشته و با پیشرفت ابزار چاپ و نشر، زمینه های نشر و گسترش علوم، پیش از پیش فراهم شده و دست یابی به منابع گوناگونِ مذاهب مختلف اسلامی آسان گشته است، بهتر می توان در این زمینه به بحث و گفتگو پرداخت و به داوری نشست.
مخالفان اهل بیت(علیهم السلام) از همان روزهای نخست برنامه های وسیعی سامان دادند تا بتوانند با سر پوش نهادن بر حقایق، از انتقال آثار حقانیت اهل بیت(علیهم السلام) به نسلهای بعد جلوگیری کنند. برای نیل به این هدف، برنامه های وسیعی سامان دادند که گرفتن بیعت از همه مسلمانان و ممانعت از کتابت احادیث رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، و به دنبال آن ایجاد سپاه قهاری از جاعلان حدیث، و فضیلت تراشی برای این و آن، از آن جمله بود.
سیاست جناح حاکم و طرفدارانشان در این راستا هرگز متوقف نشد، بلکه آن مقدار از اسناد و مدارکی که می توانست افشاکننده اقدامات نادرست آنان باشد، و از سده های نخستینِ اسلامی سالم مانده بود، در سده های بعد توسط حافظان و کاتبان حدیث و… که اکثریت آنان را پیروان سیاست «ثقیفه» تشکیل می دادند مورد تعرض و دست اندازی قرار گرفت. رسالت اینان در ادامه آن خط سیر، این بود که کار ناتمام پیشینیان خویش را کامل کنند؛ لذا کوشیدند تا آثار اندکِ برجای مانده از گذشته را که می توانست به عنوان اسنادی علیه دست اندرکاران ثقیفه به کار رود، از راههای گوناگون نابود سازند. لکن علی رغم آن همه تلاش هنوز اسناد و مدارک فراوانی در گوشه وکنار کتابها و منابع تاریخ و تفسیر و حدیث آنان می توان یافت که استفاده صحیح از آن می تواند ما را در جهت آشکار ساختن چهره حقیقت بخوبی یاری دهد.
در این نوشته در پی آنیم، تا ببینیم درباره امامان و جانشینان دوازده گانه پیامبر(صلی الله علیه و آله) در آثار و منابع اهل سنت چه شواهد و آثاری برجای مانده و به چه کار می آید. در این نوشتار محور بحث ما را آن دسته از احادیث رسول خدا(صلی الله علیه و آله) تشکیل می دهد، که آن حضرت در آنها به عدد جانشینان خود اشاره نموده، و آنان را دوازده تن اعلام داشته اند.

احادیث مورد نظر در منابع اهل سنت
احادیثی که درباره جانشینان پیامبر(صلی الله علیه و آله) وارد شده و عدد خلفای بعد از رسول خدا را دوازده تن معرفی می کند، چه از نظر تعداد و چه از حیث محتوا از کثرت و تنوع فراوانی برخوردار است، به گونه ای که بحث مبسوط درباره آنها در این مجال نمی گنجد.
در این فرصت تنها بحث کوتاه و فشرده ای در این باره ارائه می دهیم، بنابراین ناچاریم در هر بخشی از بحث به ذکر نمونه هایی اکتفا کنیم.
اکنون نظری به منابع اهل سنت افکنده و به بررسی و نقد احادیث مورد نظر می پردازیم:

۱ حافظ ابو عبدالله بخاری در کتاب صحیح خود از طریق جابر بن سمره از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند که فرمود:
یکون اثنی عشر امیراً،فقال کلمه لم اسمعها فقال ابی انه قال: کلهم من قریش؛۱
[پس از من] دوازده امیر خواهند بود. سپس پیامبر سخنی فرمود که آن را نشنیدم. پدرم گفت: رسول خدا فرمود: همه آنان از قریش اند.

۲ مسلم نیز در صحیح خود از طریق جابربن سمره از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
لایزال الاسلام عزیزا الی اثنی عشر خلیفه، کلهم من قریش.۲

۳ ترمذی در سنن خود از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
یکون من بعدی اثنا عشر امیراً، کلهم من قریش.۳

۴ حافظ ابی داود سجستانی در سنن خود از جابربن سمره نقل می کند که گفت: از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیدم می فرمود:
لایزال هذا الدین قائماً حتی یکون علیکم اثنا عشر خلیفه کلهم تجتمع علیه الامه. فسمعت کلاماً من النبی(صلی الله علیه و آله) لم افهمه، قلت لاَبی ما یقول؟ قال: کلهم من قریش.۴

۵ احمد حنبل نیز در مسند از طریق جابربن سمره از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
یکون لهذه الامه اثنا عشر خلیفه.۵

۶ حاکم نیشابوری در مستدرک از عون بن ابی جحیفه از پدرش از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
لایزال امر امتی صالحاً حتی یمضی اثنا عشر خلیفه، کلهم من قریش.۶

۷ سیوطی از طریق جابربن سمره از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
لایزال هذا الامر عزیزاً یُنصرون علی من ناواهم علیه، اثنا عشر خلیفه، کلهم من قریش.۷

۸ خطیب بغدادی از طریق جابربن سمره از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
یکون بعدی اثنا عشر امیراً، کلهم من قریش.۸

۹ طبرانی از طریق جابربن سمره از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
لایزال هذا الدین عزیزاً منیعاً الی اثنا عشر خلیفه، کلهم من قریش.۹

۱۰ ابو نعیم از طریق جابر از رسول خدا نقل می کند:
یکون من بعدی اثنا عشر خلیفه، کلهم من قریش.۱۰

۱۱ صاحب التاج از طریق جابر از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
لایزال الاسلام عزیزاً الی اثنی عشر خلیفه، کلهم من قریش.۱۱

۱۲ بیهقی از طریق جابر از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
لایزال هذا الدین قائماً حتی یکون علیکم اثنا عشر خلیفه کلهم تجتمع علیهم الامه، کلهم من قریش.۱۲

۱۳ متقی هندی از طریق انس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
لن یزال هذا الدین قائماً الی اثنی عشر من قریش، فاذا هلکوا ماجت الارض باهلها.۱۳

۱۴ نیز در منتخب کنزل العمال از طریق ابن مسعود از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل شده است:
یکون لهذه الامه اثنا عشر قیّماً لایفرهم من خذلهم، کلهم من قریش.۱۴

۱۵ حنفی قندوزی از طریق جابربن سمره از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
بعدی اثنا عشر خلیفه، کلهم من بنی هاشم.۱۵
نیز از جابرنقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
انا سید النبیین، وعلیّ سید الوصیین، وان اوصیائی بعدی اثنا عشر، اولهم علیّ وآخرهم القائم المهدی.۱۶
احادیث یاد شده در منابع اهل سنت به صورت گسترده ای انعکاس یافته و مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفته است.

سابقه تاریخی بحث
درباره این سلسله از احادیث رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از همان سده های نخست هجری همواره گفتگوهایی میان عالمان فریقین، بلکه در میان عالمان اهل سنت نیز وجود داشته است. در سده های بعد نیز حافظان و مفسران حدیث وقتی به این گونه احادیث بر می خورده اند، هرکسی به نوعی در این باره، به چاره جویی پرداخته و تلاش کرده است تا برای حل و فصل آنها توجیه مناسبی ارائه کند.
نخستین اقدامات چاره اندیشانه در این رابطه به عصر صحابه باز می گردد، باید دانست که حساسیت دانشمندان اهل سنت در مورد این مسئله کاملاً بجا و قابل درک است. این بحث یکی از مباحثِ حیاتیِ امت اسلامی است؛ چرا که پیروان محمد(صلی الله علیه و آله) در طی این بحث است که می خواهند جانشینان رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) را بشناسند و مقتدای خود قرار دهند.
بنابراین، اگر دانشمندان اهل سنت در این باره پاسخ قابل قبولی ارائه ندهند، شالوده باورهای آنان در موردمسئله خلافت فرو خواهد ریخت، در عین حال دانشمندان اهل سنت در حلّ این مشکل کاری از پیش نبرده و به موفقیتی دست نیافته اند. اکنون بر آنیم تا تعدادی از این اظهار نظرهای چاره اندیشانه را ذکر نموده و سپس به ارزیابی آن بپردازیم.

اظهارات چاره اندیشانه دانشمندان اهل سنت درباره این احادیث
در بررسیِ نظرات دانشمندان اهل سنت نیز بنا بر اختصار است، و تنها به ذکر چند نمونه از این اظهار نظرها اکتفا می کنیم. پس به گذشته باز می گردیم و بحث را از عصر صحابه آغاز می کنیم.

۱ عبداللّه بن عمر
از عبدالله بن عمر نقل شده که روزی درباره خلافت اسلامی سخن می گفت، او در همین رابطه به بحث خلفای دوازده گانه بعد از رسول خدا پرداخت که چنانکه در روایت آمده، همگیِ آنان از قریش اند.
وی سپس خلفای دوازده گانه رسول گرامی اسلام را به این ترتیب نام می برد:
۱ ابوبکر؛
۲ عمر؛
۳ عثمان؛
۴ معاویه؛
۵ یزید؛
۶ سفاح؛
۷ منصور؛
۸ جابر؛
۹ امین؛
۱۰ سلام؛
۱۱ مهدی؛
۱۲ امیرالعصب؛۱۷
و می افزاید که همه آنها صالح اند و نظیرشان یافت نمی شود!

در صورت حدیث عبداللّه عمر، نکاتی قابل ذکر است:

الف نخست اینکه ایشان، معاویه و یزید و منصور را ازجانشینان پیغمبر دانسته، امّا از امیرالمؤمنین علی(ع)، پسر عم، داماد و برادر رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سخنی به میان نیاورده است، در حالی که تمام امت اسلامی، آن حضرت را خلیفه و جانشین پیامبر می دانند. شیعیان آن حضرت را خلیفه بلا فصل پیامبر می دانند واهل سنت نیز ایشان را گرچه در مراتب بعد جانشین پیامبر می دانند امّا گویا عبدالله عمر از اجتماع امت اسلامی کناره گیری کرده و نظر آنان را نمی پذیرد. شواهد و قرائنی نیز در زندگی او یافت می شود که بیانگر این واقعیت است؛ مثلاً اینکه او از سر خصومتی که با امیرالمؤمنین(ع) داشت، با آن حضرت بیعت نکرد و از بیان فضایل وی نیز خود داری نمود. ولی در عوض با یزیدبن معاویه بیعت کرد و رهبری او را به عنوان خلیفه پیغمبر(صلی الله علیه و آله) پذیرفت!
براستی چه شباهتی میان اعتقاد و عملِ یزید با پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) وجود داشته که عبدالله عمر او را به عنوان جانشین پیغمبر خدا می پذیرد، ولی امیرالمؤمنین(ع) را به عنوان جانشین آن حضرت نمی پذیرد؟

ب چنانکه می دانیم، پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) پرچم دار عدالت و ارزشهای الهی و انسانی و نمونه کامل ایمان و تقواست، و یزید مظهر فساد و ظلم و نمونه مجسّم همه رذائل انسانی است و چنین فردی نمی تواند جانشین پیغمبر خدا باشد؟ معاویه و منصور و… نیز چنین اند و دست کمی از یزید ندارند بلکه از او بدترند.

ج ایشان، «جابر» و «سلام» و «امیرالعصب» را از جانشینان پیامبر معرفی نموده است. اینک این سؤال مطرح است که:
اینان کیانند؟ اصل و نسبشان چیست؟ آیا جزء خلفای اموی اند یا عباسی؟ در چه عصر می زیسته اند؟ تاریخ زندگی آنان را کدام یک از مورخان به رشته تحریر در آورده است؟ در چه تاریخی به حکومت دست یافته و در چه نقطه ای از جهان، سمت جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را عهده دار بوده اند؟ از عملکردشان در آن دوران چه اطلاعاتی در دست است؟ و آیا اصولاً چنین افرادی وجود خارجی داشته اند یا اینکه وجودشان از نوع وجود ذهنی و آن هم تنها در ذهن عبدالله عمر بوده است؟

د چنانکه می دانیم، خلافت از زمان یزیدبن معاویه در سال ۶۴ هجری تا زمان «سفاح» در سال ۱۳۲ هجری قطع می شود، و امت اسلامی در طول این مدت مهمل و بدون سرپرست باقی می ماند. لابد به نظر عبدالله عمر، مردم مسلمانی که در طول این شصت و هشت سال می زیسته اند نیاز به رهبر نداشته اند! در حالی که خود او از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند که:
من مات بغیر امام مات میته جاهلیه.۱۸
بدین ترتیب آیا مرگ کسانی که در طول این مدت مرده اند. از نوع مرگ جاهلیت نخواهد بود؟
نیز ابن حزم است که می گوید:
برای مسلمان روانیست که دو شب را بدون آنکه بیعت امامی بر عهده اش باشد سپری گرداند.۱۹

ه از اینها که بگذریم، منصور ستمگر چه شخصیتِ برجسته ای دارد که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به خلافتش نسبت به مسلمانان تصریح نماید؟ نیز چرا عمربن عبدالعزیز که بهترین خلیفه اموی بوده به جای یزید معرفی نشده است؟ و چرا شرابخواری چون یزید و معاویه باید لباس خلافت اسلامی را بپوشند، ولی عمربن عبدالعزیز ومعاویه بن یزید که چهل روز لباس خلافت را پوشید و سپس کند و دور انداخت حق ندارند آن را بپوشند و مورد تصریح قرار گیرند؟ در صورتی که بسیاری از ائمه حدیث، چنانکه در تاریخ ابن کثیر۲۰ و تاریخ الخلفاء۲۱ سیوطی آمده، تصریح به خلافت و عدالتِ عمربن عبدالعزیز کرده و او را از خلفای راشدین دانسته اند.

و متن حدیث گواه صادقی بر ساختگی بودن آن است، زیرا خلیفه ای که بشارت آمدنش داده می شود، اگر چون معاویه پسر هند باشد و یا چون «جابر» و «سلام» و «امیرالعصب» وجود خارجی نداشته باشند معلوم است که چنین خبری ساختگی و دروغ است.
گذشته بر این، وقتی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «خلفای پس از من دوازده نفرند»، به طور قطع به افراد مشخصّی نظر داشته است؛ چرا که در غیر این صورت چه تفاوت می کندکه عدد آنان دوازده تن باشد یا بیشتر و کمتر.
از این گذشته، پیامبر(صلی الله علیه و آله) فصیح ترین مرد عرب است و مشکل است باور کنیم که فصیح ترین فرد روزگار خود۲۲ و یا همه روزگاران، سخنی بگوید که در مخاطبانش ایجاد سؤال کند، ولی این گوینده فصیح، آنان را برای همیشه در انتظار نگهدارد و به سؤالاتشان پاسخ ندهد! نیز نمی توان باور کرد که این گوینده فصیح و معصوم که ریزترین مسائل مورد نیاز جامعه اسلامی را به صراحت بیان نموده، در مورد چنین مسئله مهم و سرنوشت سازی، سخن را مجمل بیان کند و تفسیر و تعیین مصادیق آن را به عالمان دربار سلاطین اموی وعباسی و… واگذار کند، تا آنان براساس تمایلات نفسانی خود به تفسیر سخن پیامبر بپردازند و هر کسی را که خواستند انتخاب کنند و به عنوان جانشینان رسول خدا معرفی نمایند، و هرکسی را نخواستند یا سیاست روز اقتضا نکرد رد کنند، گرچه مورد توجه خاص رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) باشد؟
گذشته بر این، صحابه و یاران رسول خدا(صلی الله علیه و آله) که درباره ریزترین مسائل از آن حضرت سؤال می کردند، وقتی مسئله ای چنین مهم را از پیامبر گرامی نشنیدند چرا از رسول(صلی الله علیه و آله) خدا درباره جانشینان آن حضرت سؤال نکردند؟ بخصوص که آنان با همه وجود، این حقیقت را لمس کرده بودند که عزت مسلمانان، مرهون رهبریِ شایسته پیامبر است.
به طور قطع صحابه بارها در این باره از پیامبر(صلی الله علیه و آله) سؤال کرده اند اما مصالحِ سیاسی و اجتماعیِ حافظان حدیث یا به تعبیر بهتر، مصالح و منافع حکام اموی و عباسی اقتضا نکرده تا این بخش از فرمایشات نبی مکرّم اسلام را در آثار خود ذکر کنند.
سیوطی به نقل از «احمد» و «بزاز» از «ابن مسعود» چنین نقل می کند:
از پیامبر(صلی الله علیه و آله) در مورد عدد خلفایی که بر این امت حکومت می کنند سؤال شد، حضرت فرمود: دوازده نفرند به عدد نقبای بنی اسرائیل.۲۳
نیز دانشمند دیگر اهل سنت، حنفی قندوزی از طریق ابن عباس حدیثی را نقل می کند که براساس آن از رسول خدا درباره جانشینان وی سؤال شده و حضرت در پاسخ از تک تک آنان نام برده اند که اول آنان علی(ع) و آخرشان مهدی است.۲۴

ز خلفای دوازده گانه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ادامه دهنده خط رسالت و رهبران امت اسلامی اند، و امت اسلامی اختصاص به مردم مسلمانی که در عصر خلفای راشدین و سلاطین اموی و اوایل دوران شاهان عباسی می زیسته اند ندارد، بلکه مردم مسلمانی که در سده های بعد زندگی کرده و می کنند نیز از امت محمد(صلی الله علیه و آله) به حساب می آیند. بنابراین معقول نیست که افرادی خواسته باشند خلفای دوازده گانه پیامبر را به آن عصر اختصاص دهند.
احادیث متعددی نیز وجود دارد که این معنا را تأیید می کند. مانند آنچه احمد حنبل در مسند از رسول خدا نقل کرده که فرمود: «یکون لهذه الامه اثنا عشر خلیفه»۲۵، که نشان می دهد خلفای دوازده گانه، به زمان و مردم خاصی اختصاص نداشته، بلکه متعلق به تمام امت اسلامی، درهمه اعصار و قرون است.
در این باره احادیثِ متعدد دیگری نیز هست که مواردی از آن خواهد آمد.

ح در متن حدیث نیز بنابر نقل «ابوداود سجستانی» به جمله کلهم تجتمع علیه الامه بر می خوریم که توجیهات دانشمندان اهل سنت را درباره این حدیث نفی می کند، از این جمله استفاده می شود که یکی از ویژگیهای جانشینان دوازده گانه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) این است که همه امت درباره آنان وحدت نظر داشته و آنها را به جانشینیِ پیامبر پذیرفته اند، در حالی که می دانیم خلفای اهل سنت، نه در عصر خود و نه در عصرهای بعد، هیچ گاه مورد قبول همه امت اسلامی نبوده اند، چرا که اولاً: در عصر خود حاکمان اموی و عباسی هزاران انسان بی گناه از میان شخصیتهای برجسته اسلامی بسر می برده اند و هزاران نفر دیگر نیز توسط آنان به قتل رسیده اند. آنچه این افراد را به چنین سرنوشتی دچار ساخته بود، مخالفت آنان با حکومت آن حکام بود. همچنین امامان شیعه که همگی آنان از اهل بیت و فرزندان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) هستند، به دست همین خلفا به شهادت رسیده اند. و شهادت آنان نیز به این دلیل بود که نه تنها حکام اموی و عباسی را قبول نداشتند، بلکه همواره با آنان در حال مبارزه بودند.
گذشته بر این، مسئله بیعت و انتخاب آزادانه مردم برای هیچ یک از حاکمان اموی و عباسی تحقق نیافته است، چرا که خلافت در میان آنان موروثی بوده است. در این صورت، بیعت مردم امری صوری و ظاهری بیش نبوده است.
ثانیاً: این مسئله در میان اهل سنت نیز مورد اختلاف است؛ زیرا توجیهات آنان متناقض بوده و هرکس در این باره، چیزی گفته و نظر جدا از نظر دیگری ارائه نموده است. این اختلاف آرا نشان می دهد که جانشینان دوازده گانه پیامبر(صلی الله علیه و آله) کسانی نیستند که دانشمندان اهل سنت معرفی کرده اند وگرنه باید مورد اتفاق امت می بودند.

۲ جلال الدین سیوطی
شخصیت دیگری که در این زمینه اظهار نظر نموده است، دانشمند بزرگ اهل سنت جلال الدین سیوطی است. وی در کتاب تاریخ الخلفاء می گوید:
هشت تن از خلفای دوازده گانه پیامبر عبارتند از:ابوبکر، عمر، عثمان، علی، حسن بن علی، معاویه، عبدالله بن زبیر و عمربن عبدالعزیز.
وی آنگاه احتمال داده است که دو نفر دیگر از خلفای دوازده گانه، المهتدی و الظاهر از سلاطین بنی عباسی باشند، چون این دو نفر به عقیده سیوطی افراد عادلی بوده اند.
او می افزاید:
و اما دو نفر دیگر باقی مانده اند که باید به انتظار آنان بنشینیم: یکی از آن دو، «مهدی» است که از اهل بیت محمّد است.
و از نفر دوم نام نمی برد. بنابراین، سیوطی با همه تلاشها تنها توانسته است به گمان خود یازده تن از خلفا را مشخص نماید و در میان سلاطین اموی و عباسی نتوانسته است فرد دیگری پیدا کند که به نظر او شایستگی های لازم را برای تصدّی خلافت اسلامی دارا باشد و از شرطی که او برای خلافت ذکر می کند، یعنی عدالت برخوردار باشد.
بگذریم از اینکه شماری از اشکالاتی که به عبدالله بن عمر وارد بود، بر سیوطی نیز وارد است و افزودن بر آنها اشکالات دیگری نیز بر او وارد است، از جمله اینکه در مورد المهتدی و الظاهر مشخص نمی کند که کدام یک خلیفه نهم و کدام یک خلیفه دهم است، و تازه این دو تن را هم براساس احتمال برگزیده است، نه به طور قطع و یقین. نیز در مورد حضرت مهدی(ع) روشن نمی سازد که مهدی یازدهمین خلیفه رسول خدا است یا دوازدهمین خلیفه، این امر نشانه آن است که خود سیوطی نیز به این اقدام خود اعتقاد ندارد، بلکه صرفاً می خواهد احادیث وارد شده در مورد خلفای دوازده گانه را توجیه کند وگرنه تردید در چنین مسئله مهمی معنا ندارد.۲۶

۳ ابن حجر
شیخ الاسلام ابن حجر عسقلانی نیز در شرح صحیح بخاری ۲۷ در بحث از حدیث جابر بن سمره که نبی اکرم(صلی الله علیه و آله) براساس آن جانشینان خود را دوازده نفر اعلام نموده اند،۲۸ در صدد چاره جویی بر آمده تا راه حلی برای این مشکل ارائه دهد، وی که علاقه فراوانی به خاندان اموی دارد، کوشیده است تا شمار خلفای دوازده گانه پیامبر را از میان سلاطین این خاندان انتخاب وتکمیل کند. وی برخلاف عبدالله بن عمر و جلال الدین سیوطی، هیچ سهمی از خلافت پیامبر را به دودمان بنی عباس اخصاص نداده و تمام آن را ملک مطلق بنی امیه می داند.
وی نخست نظر قاضی عیاض را نقل نموده که خلفای دوازده گانه را این گونه معرفی می کند:

۱ ابوبکر؛
۲ عمر؛
۳ عثمان؛
۴ علی(ع)؛
۵ معاویه؛
۶ یزید؛
۷ عبدالملک بن مروان؛
۸ ولیدبن عبدالملک؛
۹ سلیمان بن عبدالملک؛
۱۰ یزیدبن عبدالملک؛
۱۱ هشام بن عبدالملک؛
۱۲ ولید بن یزید بن عبدالملک.

ابن حجر سپس، سخن قاضی عیاض را تحسین نموده و آن را برسایر احتمالات ترجیح می دهد چنانکه پیش از این گفتیم سیوطی عدالت را برای خلیفه اسلامی و جانشین پیامبر(صلی الله علیه و آله) شرط می دانست و به همین دلیل اکثر قریب به اتفاق سلاطین اموی و عباسی را که به نظر او فاقد این شرط بودند از شمار جانشینان پیامبر حذف نمود، و این در حالی بود که وی برای کامل نمودن عدد خلفای رسول خدا با کمبود مواجه بود. او حاضر شد عدد خلفای دوازده گانه را ناتمام باقی گذارد، ولی از سلاطین ستمگر اموی کسی را انتخاب نکند.
ولی قضیه در مورد «ابن حجر» کاملاً بر عکس است و گویی او نه تنها عدالت را شرط نمی داند، بلکه به دنبال کسانی می گردد که از شرط عدالت برخوردار نباشند! چنان که دیدیم ابن حجر نخست در صدد آن است تا شمار خلفای دوازده گانه را از میان پادشاهان اموی انتخاب کند، و ثانیاً اصرار دارد تا خلفای را از میان انسانهای ستمگر برگزیند و به همین دلیل با توجه به اینکه بسیاری از دانشمندان اهل سنت عمر بن عبدالعزیز را عادل دانسته، و حتی او را جزء خلفای راشدین به حساب آورده اند، ولی ابن حجر به دلیل اعتقاد و روحیه خاصی که دارد او را نیز از خلافت محروم کرده است. به نظر می رسد این اقدام ابن حجر، هیچ دلیلی نمی تواند داشته باشد جز اینکه عمر بن عبدالعزیز به عقیده دانشمندان اهل سنت فرد عادلی بوده است!.
با اینکه حکومت عمر بن عبدالعزیز در فاصله خلافت دو تن از فرزندان عبدالملک بن مروان، یعنی سلیمان و یزید قرار گرفته، ابن حجر سلیمان و یزید را جزء جانشینان پیامبر می داند، ولی عمر بن عبدالعزیز را که در میان این دو نفر به حکومت رسیده و حکومت او به گواهی تمامی دانشمندان اهل سنت از آن دو بهتر بوده به عنوان خلیفه پیامبر نمی پذیرد.

۴ سفیان ثوری
او نیز که از دانشمندان برجسته اهل سنت است، واژه «خلافت» را تنها بر پنج نفر قابل اطلاق می داند و از سلاطین اموی و عباسی، به جز عمربن عبدالعزیز، کس دیگری را شایسته چنین مقامی نمی داند. او می گوید:
خلفا پنج نفرند: ابوبکر، عمر، عثمان، علی(ع)، و عمربن عبدالعزیز.۲۹
سفیان ثوری گرچه کوشیده است تا نیروهای ناشایست را از صحنه خلافت اسلامی کنار زند ولی راه حلی که ارائه می دهد مشکل خلفای دوازده گانه را حل نمی کند؛ چرا که او درباره هفت نفر باقی مانده حرفی برای گفتن ندارد.

۵ ابن کثیر
وی در البدایه والنهایه پس از نقل حدیث جابربن سمره (لایزال هذا الامر عزیزاً حتی یکون اثنا عشر خلیفه کلهم من قریش)، می گوید:
چهار نفر از این دوازده نفر عبارتند از: ابوبکر، عمر، عثمان، علی، و عمر بن عبدالعزیز نیز از آن جمله است. برخی از بنی عباس نیز از آنها هستند.
وی اضافه می کند:
مقصود این نیست که این دوازده تن بر نظم و ترتیب خاص، (و از قوم و تیره مخصوص) باشند، بلکه مقصود این است که دوازده امام و خلیفه وجود پیدا کنند؛ مقصود ائمه دوازده گانه شیعیان که اولشان علی و آخرشان [مهدی] منتظر است نیز نیستند؛ چون در میان اینان جز علی(ع) و فرزندش حسن، کسی بر امت حکومت نداشته است.۳۰
درباره سخن ابن کثیر نکاتی به نظر می رسد که خلاصه آن چنین است:

الف نخست اینکه او از برشمردن نام خلفا درمانده و تنها به ذکر نام پنج تن از آنان اکتفا کرده است. وقتی که دانشمندی چون ابن کثیر قادر به بر شمردن نام خلفا نیست، وظیفه مردم عادی چیست و آنان چونه خلفای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را بشناسند؟

ب وی علاقه فراوانی به دودمان اموی دارد، اما به نظر می رسد اطلاعات گسترده تاریخیِ او از عملکرد نادرست اعضای خانواده اموی، موجب گشته است تا جز عمر بن عبدالعزیز از کس دیگری از حاکمان اموی به عنوان جانشین رسول خدا(صلی الله علیه و آله) یاد نکند.

ج او حسن بن علی(ع) را به عنوان یکی از جانشینان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) معرفی نکرده است. حسن بن علی(ع) هم از صحابه است و هم از اهل بیت. تمامی دانشمندان اهل سنت صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را عادل می دانند، و نیز می دانیم که اهل بیت رسول به گواهی قرآن کریم از هرگونه رجس و پلیدی پاک و منزه اند. از این گذشته، احادیث فراوانی از رسول خدا در فضیلت حسن بن علی(ع) رسیده که جز درباره اهل بیت درباره احدی چنان فضایلی نقل نشده است.
پس معلوم نیست چرا ابن کثیر از حسن بن علی(ع) نام نمی برد ولی از عمر بن عبدالعزیز نام می برد. اگر ملاکِ خلافت از نظر ابن کثیر، دست یافتن به حکومت ظاهری باشد، چنین امری در مورد حسن بن علی(ع) تحقق یافته است، و اگر ملاک، فضیلت باشد، باز او واجد همه فضایل است.

د وی می گوید: «لازم نیست خلفای دوازده گانه رسول خدا از نسق وخانواده واحدی باشند» ولی برای این سخن خود دلیلی ذکر نمی کند. وقتی رجال یک خانواده هر یک در عصر خود با فضیلت ترین باشد، آیا می توان به بهانه اینکه خلفای دوازده گانه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نباید بر نَسَق واحدی باشند، خلافت را از او دریغ نمود؟ و فرد نالایقی را بجای او برگزید؟!

ه وی می گوید: «خلفای دوازده گانه ای که شیعه بدانها معتقد است نیز مقصود نیست» ، چون به عقیده او از امامان شیعه جز دو تن، یعنی علی(ع) و فرزندش حسن(ع)، کسی به حکومت دست نیافته است.
در پاسخ می گوییم: اولاً: مگر هر کسی با هر شرایطی که به حکومت دست یافت، جانشین رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است؟ و اگر چنین است، پس چرا ابن کثیر، معاویه و یزید و سایر حکام اموی و عباسی را به عنوان جانشین رسول خدا معرفی نکرده است؟ چون همه اینان به حکومت ظاهری دست یافتند. ثانیاً: حسن بن علی(ع) هم از امامان شیعه بود و هم از اهل بیت رسول(صلی الله علیه و آله) و هم به خلافت و حکومت دست یافته بود، پس چرا ابن کثیر ایشان را در شمار خلفای پیامبر(صلی الله علیه و آله) نام نبرده است؟ مگر در عمر بن عبدالعزیز چه امتیازی وجود داشته که ابن کثیر از او به عنوان خلیفه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نام می برد، ولی از فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نام نمی برد؟
ابن کثیر، برای مشروعیت خلافت همین پنج نفر نیز هیچ دلیلی از صاحب شریعت ذکر نکرده است، و به عبارت دیگر، جز بر خلافت امیرالمؤمنین(ع)، بر خلافت سایر افراد یاد شده دلیلی وجود نداشته تا ابن کثیر از آن یاد کند.

و سفینه حدیث صحیحی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کندکه فرمود:
دوران خلافت در امت من سی سال است و پس از آن پادشاهی است.۳۱
چنانکه می دانیم حکومت عمربن عبدالعزیز پس از مدت یاد شده و در سال ۹۹ هجری تحقق یافته است. ۳۲ بنابراین عمربن عبدالعزیز را نیز نمی توان جزء خلفا دانست، بلکه او نیز در زمره پادشاهان اموی قرار دارد.
سعیدبن جمهان که روایت فوق را از سفینه نقل کرده است می گوید:
سفینه به من گفت: دوران خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را حساب کن و دوران خلافت علی(ع) را بر آن بیفزا؛ آن را سی سال خواهی یافت. سعید می گوید: به سفینه گفتم: بنی امیه گمان می کنند که خلافت در میان آنها است. سفینه گفت: دروغ می گویند پسران زنِ چشم کبود، بلکه آنان از پادشاهانند، آن هم از بدترینِ پادشاهان.
می بینیم که آرای تعدادی از صحابه و تنی چند از دانشمندان اهل سنت درباره خلفای دوازده گانه پیامبر، چقدر با هم متفاوت است، تا آنجا که عبدالله بن عمر، معاویه و یزید را انسانهایی صالح و جانشین رسول خدا می دانند، امّا «سفینه» که او نیز از صحابه است، معاویه و یزید و دیگر حکام اموی را جزء بدترینِ پادشاهان به حساب می آورد.
اکنون می گوییم وظیفه توده های مردم اهل سنت و آنان که می خواهند از این دانشمندان پیروی کنند چیست؟ از رأی کدام یک از این دانشمندان پیروی کنند؛ کسانی که نظراتشان با یکدیگر متفاوت و در مواردی متناقض است؟
و همچنین از کجا اطمینان پیدا کنند که آنچه پیروی کرده اند درست بوده و وظیفه خود را به انجام رسانده اند؟
چنان که دیدیم در تمامیِ روایاتی که در این باب وارد شده، لفظ قریش دیده می شود. به نظر می رسد آنچه موجب سر در گمیِ دانشمندان اهل سنت شده، برداشت نادرستی است که از واژه قریش دادند، و در این برداشت کوشیده اند تا لفظ «قریش» را که در احادیث آمده است، به بنی امیه اختصاص دهند.
شواهد موجود نشان می دهد که دانشمندان اهل سنت براساس چنین تفکر و برداشتی اقدام به تعیین جانشینان پیامبر نموده و در این اقدام، تنها به خاندان ضد اسلامیِ اموی و سپس عباسی، چشم دوخته اند، به گونه ای که گویی بنی هاشم اصلاً از قریش نیست، در حالی که اصل قریشی بودن بنی هاشم بر کسی پوشیده نیست.

قرینه های بحث
افزون بر آنچه تاکنون گفته شد، قراین و شواهد فراوانی وجود دارد که نشان می دهد جانشینان دوازده گانه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) کسانی نیستند که دانشمندان اهل سنت معرفی کرده اند، بلکه خلفای پیامبر(صلی الله علیه و آله) همان امامان اهل بیت اند(ع) که تشیع با هوشمندی و زکاوت، آنان را دریافته و افتخار پیروی از آن رهبران بزرگ الهی را به خود اختصاص داده است. به نمونه هایی از این قراین اشاره می کنیم.

قرینه اول: خلافت جانشینان دوازده گانه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به زمان معینی اختصاص ندارد.
گفتیم که شواهد فراوانی وجود دارد که نشان می دهد، جانشینان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از نظر زمانی به دوره خاصی مثلاً بعد از درگذشت پیامبر گرامی تا سال ۱۳۲ هجری، (چنانکه جمع کثیری از دانشمندان اهل سنت چنین پنداشته اند)، اختصاص ندارد، بلکه همواره در میان امّت محمد(صلی الله علیه و آله) یکی از اینان وجود داشته و دارد تا دنیا به پایان رسد، و در تمامی اعصار و قرون هرگز زمین خالی از حجّت نبوده و امت محمد(صلی الله علیه و آله) بدون هادی و راهبر نخواهد بود. پس اختصاص دوران خلافتِ خلفای رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) به دوره ای خاص، از مطالب نادرستی است که هم احادیث وارد شده در این باب و هم دلایل عقلی آن را مردود می شمارد، زیرا همان طور که گفتیم، اینان رهبران امت اسلامی اند، و امت اسلامی اختصاص به مردم مسلمان سده های اول و دوم هجری ندارد، در حالی که لازمه آرای دانشمندان اهل سنت در مورد جانشینان دوازده گانه رسول خدا این است که امت محمد(صلی الله علیه و آله) از حدود سال ۱۳۲ هجری به بعد بدون رهبر و سرپرست باقی بمانند. این حقیقتی است که آن را در روایات متعدی می توان مشاهده نمود.
در ادامه همین بحث نمونه هایی از این گونه احادیث خواهد آمد.

قرینه دوم: عزّت و سربلندیِ اسلام وامدار وجود خلفای دوازده گانه است.
در بررسی روایاتی که خلفای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را دوازده تن معرفی می کند، به مفاهیم مهمی بر می خوریم که با توجیهات دانشمندان اهل سنت به هیچ وجه سازگاری ندارد. این سلسله از روایات تنها بر دیدگاه تشیع در مورد جانشینان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) قابل تطبیق است. از جمله، در پاره ای از روایات، عزت و ارجمندی اسلام، وامدار وجود خلفای دوازده گانه قرار داده شده است:
لایزال الاسلام عزیزاً الی اثنی عشر خلیفه.۳۳
در پاره ای دیگر از روایات، استواریِ دین وامدار وجود خلفای دوازده گانه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دانسته شده است:
لایزال الدین قائماً حتی یکون اثنا عشر خلیفه.۳۴
در شماری از روایات این باب، امر خلافت اسلامی در طی دوران خلافت خلفای دوازده گانه، صالح و قائم به قسط و عدل معرفی شده و چنانکه می دانیم و پس از این نیز خواهد آمد اکثر کسانی که اهل سنت آنان را به عنوان خلفای رسول خدا معرفی کرده اند، افراد فاسد و ستمگری بوده اند:
لایزال امر امتی صالحاً حتی یمضی اثنا عشر خلیفه. ۳۵
در تعدادی از روایات نیز از عزت خلافت سخن به میان آمده است، وچنانکه می دانیم حکومت حاکمان اموی و عباسی با ستم و حق کشی آمیخته است و چنین حکومتی به طور طبیعی عزیز نخواهد بود!
لایزال هذا الامر عزیزاً حتی یکون اثنا عشرخلیفه کلهم من قریش.۳۶
حال اگر چنانکه دانشمندان اهل سنت گفته اند، بپذیریم که خلفای دوازده گانه تا حدود سال ۱۳۲ هجری یا اندکی پس از آن، خلافت کرده و دوران خلافت هر دوازده نفرشان پایان یافته است چنانکه از عبدالله بن عمر، و قاضی عیاض و ابن حجر و… نقل شده در این صورت لازمه چنین اعتقادی براساس مفاد احادیث فوق، این سخن فاسد خواهد بود که پس از اتمام دوران خلافت دوازد نفر معرفی شده، دین محمد(صلی الله علیه و آله)،دوام و قوام و عزت خویش را از دست داده است؛ سپس باید بپذیریم که دوران خلافت خلفای دوازده گانه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هنوز پایان نیافته است و استمرار دارد. قبول این نظر با توجیهات عبدالله بن عمر و دانشمندان اهل سنت که می گفتند دوران خلافت خلفای دوازده گانه رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) در اوایل سده دوم هجری پایان یافته، ناسازگار است.

قرینه سوم: آخرین جانشین رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مهدی(عج) است.
سومین قرینه این بحث، احادیثی است که در برخی از آنها به اشاره و در برخی دیگر بصراحت از حضرت مهدی(عج) به عنوان آخرین خلیفه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) یاد شده است که شمار زیادی از این گونه احادیث را در منابع اهل سنت می توان یافت. این احادیث نیز گویای این حقیقت است که دوران خلافت خلفای رسول خدا(صلی الله علیه و آله) هنوز پایان نپذیرفته است. به عنوان نمونه:
الف ابی داود در سنن خود از علی(ع) از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند که فرمود:
لو لم یبق من الدهر الا یوم لبعث اللّه رجلاً من اهل بیتی یملاها عدلاً کما ملئت جوراً.۳۷
این حدیث دلالت دارد بر اینکه در آخر الزمان مردی از اهل بیت پیامبر بر انگیخته خواهد شد، و نیز دلالت می کند بر اینکه او به حکومت و خلافت خواهد رسید؛چرا که خالی کردن جهان از ظلم و جور و پر کردن آن از قسط و عدل، تنها در سایه حکومت مقتدر و فراگیر امکان پذیر است.
ب نیز ابو داود در حدیث دیگری از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
لو لم یبق من الدنیا الا یوم لطولّ اللّه ذلک الیوم حتی یبعث فیه رجلاً من اهل بیتی، یواطئ اسمه اسمی، واسم ابیه اسم ابی، یملأ الارض قسطاً وعدلاً کما ملئت ظلماً وجوراً.۳۸
مفهوم حدیث پیشین با صراحت بیشتری از این حدیث استفاده می شود.
نیز، از جمله حتی یبعث فیه رجلاً …، که در هر دو حدیث پیشین آمده بود، استفاده می شود که بر انگیختن چنین فردی، از سوی خداوند صورت می پذیرد، نه از سوی مردم. این مطلب تأییدی است بر دیدگاه تشیع در مسئله تعیین امام و جانشین رسول خدا(صلی الله علیه و آله) که باید از سوی خداوند انجام گیرد نه توسط مردم. همچنین جمله لو لم یبق من الدنیا در این حدیث بر حتمیّت وقوع چنین اتفاقی دلالت دارد.
ج ابن ماجه نیز در سنن خود در این باره احادیث متعددی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل کرده؛ از جمله این حدیث:
… فاذا رأیتموه فبایعوه ولو حبواً علی الثلج. فانه خلیفه الله المهدی.۳۹
رسول گرامی در این حدیث دستور داده اند که هرگاه مهدی(ع) را دیدید با او بیعت کنید، اگر چه این بیعت با دشواریهایی همراه باشد، چرا که مهدی خلیفه خداست.
د نیز ابن ماجه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
یخرج ناس من المشرق فیوطّئون للمهدی، یعنی سلطانه؛۴۰
مردمی از مشرق سر بر می آورند و زمینه های حکومت مهدی(ع) را فراهم می سازند.
ه ترمذی در سنن خود از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
لانذهب الدین حتی یملک العرب رجل من اهل بیتی یواطئ اسمه اسمی؛۴۱
دنیا به پایان نخواهد رسید، مگر آنکه مردی از اهل بیت من برعرب حکومت کند که نامش همانند نام من است.
در دو حدیث فوق به مسئله حکومت آن حضرت در آخر الزمان تصریح شده است.
و مسلم در صحیح خود از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چنین نقل می کند:
یکون فی آخر امتی خلیفه یحثی المال حثیاً لایعدّه عدداً؛۴۲
در پایان امتم خلیفه ای خواهد بود که اموال رامی بخشد بدون آنکه آن را به حساب و شماره در آورد.
راوی می گوید: از ابی نضره و ابی العلاء پرسیدم به نظر شما این خلیفه عمر بن عبدالعزیز نیست؟ گفتند: نه.
ز مسلم در حدیث دیگری از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
من خلفائکم خلیفه یحثوا المال حثیاً لایعده عدداً.۴۳
در این حدیث تصرح شده است که خلیفه آخر الزمان که سخاوتمندانه، و در عین حال، عادلانه، به بذل و بخشش اموال می پردازد، یکی از خلفاست. بنابراین، وی یکی از مصادیق خلفای دوازده گانه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است، و چنانکه اشاره شد دوران خلافت او نه در قرن اول و دوم هجری، بلکه در آخر الزمان خواهد بود. از همین جا می توان نتیجه گرفت که مهدی(عج) دوازدهمین جانشین رسول خداست. بی گمان افرادی مانند سیوطی۴۴ که حضرت مهدی(عج) را خلیفه منتظر و از جانشینان رسول خدا به شمار آورده اند، تحت تأثیر احادیثی، از ایندست بوده اند.
ح علی(ع) از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
المهدی منا یُختم الدین به کما فتح بنا.۴۵
نتیجه آنکه دوران خلافت خلفای رسولخدا(صلی الله علیه و آله)، چنانکه دانشمندان اهل سنت پنداشته اند، در اوایل قرن دوم هجری پایان نیافته، بلکه آن گونه که در احادیث نبوی آمده، پایان آن باخلافت حضرت مهدی(ع) و در آخر الزمان خواهد بود. همچنین، این حقیقت روشن می شود که توجیهات دانشمندان اهل سنت در مورد خلفا، در تباین آشکار با احادیث رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) است.

قرینه چهارم: تعبیر دیگری از حدیث جابربن سمره
فراز پایانی حدیث جابربن سمره به دو صورت نقل شده است. جمع کثیری از دانشمندان اهل سنت، فراز پایانی حدیث را این گونه نقل کرده اند که رسول خدا فرمود: کلهم من قریش. گرچه مفهوم این تعبیر گسترده تر از معنای مورد نظر ما است، ولی مقصود ما حاصل است؛ چرا که بنی هاشم در میان قریش از هر جهت دارای ویژگیهای منحصر به فرد است: برجسته ترین شخصیتهای اسلام مانند رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) و امام علی بن ابی طالب(ع) از بنی هاشم اند؛ نخستین حامیان اسلام و پیامبر و مروّجان توحید از بنی هاشم اند؛ اسلام با ایثارو فداکاری و حمایت بی دریغ آنان توانست موانع را از سر راه خود بردارد و به پیروزی دست یابد.
بنابراین، خداوندی که آنان را شایسته یافت تا پرچم پرافتخار نبوت را به دست با کفایت آنان بسپارد، نیز این شایستگی را در آنان دیده است که آنان را پرچم دار امامت و ولایت گرداند.
اما دانشمند اهل سنت، قندوزی حنفی در ینابیع الموده،۴۶ تعبیر رساتر و روشن تری از حدیث مذکور را از طریق عبدالملک بن عمیر از جابربن سمره از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل کرده است. در این تعبیر به جای جمله کلهم من قریش جمله کلهم من بنی هاشم آمده است، که برمعنای مورد نظر دلالت صریح دارد.

مقصود از قریش بنی هاشم است
در میان اهل فن رسم بر این بوده است که«عام» را به مورد خاص محدود می سازند. در این مورد نیز لفظ قریش عام است و بنی هاشم خاص، و با اجرای قانون عام و خاص، عام به مورد خاص یعنی بنی هاشم اختصاص پیدا می کند؛ چرا که بنی هاشم یکی از تیره های قریش است. احادیثی که پیش از این ذکر کردیم نیز قرینه چنین تخصیصی است.
«حنفی قندوزی» پس از نقل حدیث با تعبیر دوم می گوید:
برخی محققان گفته اند: با دقّت در احادیثی که دلالت می کند بر اینکه خلفای بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله) دوازده نفرند، معلوم می شود که مراد رسول خدا از این احادیث، امامان دوازده گانه ای است که از اهل بیت خود آن حضرت اند. حمل حدیث بر خلفای راشدین ممکن نیست؛ چون کمتر از دوازده نفرند. نیز حمل این حدیث بر پادشاهان اموی ممکن نیست، چون اولاً: عددشان بیش از دوازده نفراست.
ثانیا: آنان، افرادی ظالم اند و ظلم فاحشی درزندگی آنها به چشم می خورد، جز عمر بن عبدالعزیز.
ثالثاً: اینان از بنی هاشم نیستند، در حالی که پیامبر(صلی الله علیه و آله) درآن حدیث (در روایت عبدالملک از جابر) فرموده اند که تمامی آنان از بنی هاشم اند.
همچنین حمل حدیث بر سلاطین بنی عباس ممکن نیست، چرا که اولاً: شمار آنان بیش از دوازده نفر است و ثانیاً: اینان پای بندی چندانی از خود به احکام اسلامی نشان نداده اند. پس بناچار باید این حدیث را بر ائمه دوازده گانه ای که از اهل بیت پیامبراند حمل کنیم زیرا اینان آگاه ترین و دانشمندترین افراد زمانه خویش بودند و از نظر رفعت مقام، ورع و پرهیزکاری، حَسبَ ونَسَب از همه اهل زمانه خود برتر بودند. از همه مهمتر اینکه علوم خود را از جدشان پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) به ارث برده بودند. اهل علم و تحقیق کشف و شهود اینان را این گونه معرفی کرده اند. مؤیّد این مطلب که مقصود پیامبر از ائمه دوازده گانه، امامان اهل بیت (ع) اند روایات فراوانی است که در این باب وارد شده است و از آن جمله است حدیث ثقلین.۴۷

چرا جابر سخن پیامبر را نشنید؟
مسئله نشنیدن سخنِ پیامبر از سوی جابر، تقریباً در تمام احادیث یاد شده آمده است. شاید برای کسانی که این احادیث را می خوانند این سؤال پیش آید که چرا فردی مانند جابر که با اشتیاق تمام، جان به سخن هدایت گر پیامبر(صلی الله علیه و آله) سپرده بود، از شنیدن سخن پیامبر محروم ماند و ادامه سخن آن حضرت را نشنید؟با جستجو در منابع اهل سنت، سرانجام سرنخی در مسند احمل حنبل بدست آمد. پیش از سخن احمد بن حنبل، به نقل سخنی از «حنفی قندوزی» می پردازیم. او در کتاب ینابیع الموده می گوید:
پیامبر وقتی می خواستند فراز آخر روایت کلهم من بنی هاشم را بیان نمایند، صدای خود را پایین آوردند، چرا که بنی امیه و گروه دیگری از منافقان که در آن جمع حضور داشتند، خلافت بنی هاشم را دوست نداشتند.۴۸
این سخن «حنفی قندوزی» را به عنوان علّت نشنیدن سخن پیامبر توسط جابر، نه قابل قبول است و نه ردّ، گرچه چنین اقدامی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) آن هم درمورد مسئله ای با این اهمیت، بسیار بعید است.
«احمد حنبل» سخن دیگری دارد، او به نقل از «جابر بن سمره» می گوید:
پیامبر در عرفات (یا منی) در حال ایراد خطبه بودند و من از پیامبر شنیدم که می فرمود:
لن یزال هذا الامر عزیزاً ظاهراً حتی یملک اثنا عشر کلهم. ثم لغط۴۹ القوم وتکلموا فلم افهم قوله بعد کلّهم، فقلت لابی یا ابتاه مابعد کلهم؟ قال: کلهم من قریش؛۵۰
امر خلافت همواره عزیز و آشکار است تا اینکه همه دوازده نفر حکومت کنند. سپس مردم همهمه کردند و به سخن گفتن پرداختند، در نتیجه سخن پیامبر را بعد از کلمه کلّهم نفهمیدم. از پدرم پرسیدم: رسول خدا بعد از این کلمه چه فرمود؟ پدرم گفت: آن حضرت فرمود: همه آن دوازده نفر از قریش اند.
اقدام این گروه، خبر از یک توطئه پنهان می داد، و آن اینکه مجموعه عوامل نفاق که مخالف خلافت علی بن ابی طالب(ع) واهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) بودند، هرگاه می دیدند که رسول گرامی اسلام می خواهد درباره مسئله خلافت آنان با مردم به گفتگو بپردازد. محفل را بر هم می زدند.

قرینه پنجم: حدیث ثقلین
پنجمین قرینه این بحث، حدیثِ متواتر ثقلین است که مورد قبول همه امت اسلامی است. این حدیث درآثار و منابع اهل سنت از طرق مختلف و با تعابیر گوناگونی از رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) نقل شده است. به نمونه هایی از نقلهای مختلف این حدیث اشاره می کنیم:

۱ امام احمد حنبل، از طریق ابی سعید خدری از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند که فرمود:
انی تارک فیکم الثقلین احدهما اکبر من الآخر، کتاب اللّه حبل ممدود من السماء الی الارض وعترتی اهل بیتی وانهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض.۵۱

۲ دارمی در سنن خود از طریق زیدبن ارقم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
انی تارک فیکم الثقلین، اولهما کتاب الله، فیه الهدی والنور، فتمسکوا بکتاب اللّه وخذوا به، فحث علیه ورغب فیه. ثم قال: واهل بیتی اذکرکم اللّه فی اهل بیتی، ثلاث مرات.۵۲

۳ حاکم نیشابوری نیز از طریق زیدبن ارقم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله واهل بیتی، وانهما لن یتفرقا حتی یردا علیّ الحوض.۵۳

۴ منادی در فیض القدیر از طریق زیدبن ثابت از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
انی تارک فیکم خلیفتین، کتاب الله حبل ممدود ما بین السماء والارض، وعترتی اهل بیتی وانهما لن یتفرقا حتی یردا علیّ الحوض.۵۴

۵ ترمذی در سنن خود از طریق زیدبن ارقم نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
انی تارک فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا بعدی، احدهما اعظم من الآخر، کتاب اللّه حبل ممدود من السماء الی الارض، وعترتی اهل بیتی، ولن یتفرقا حتی یردا علی الحوض، فانظروا کیف تخلفونی فیهما.۵۵

۶ مسلم بن حجاج نیشابوری در صحیح خود از زیدبن ارقم نقل می کند که گفت:
رسول خدا در غدیرخم برای ما خطبه خواند، پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: امّا بعد، الا ایها الناس! فانما انا بشر یوشک ان یأتی رسول ربی فاجیب وانا تارک فیکم ثقلین؛ اوّلهما کتاب اللّه، فیه الهدی والنور، فخذوا بکتاب الله، واستمسکوا به، فحثّ علی کتاب اللّه ورغّب فیه. ثم قال: واهل بیتی اذکّرکم الله فی اهلبیتی. اذکّرکم الله فی اهلبیتی. اذکّرکم اللّه فی اهلبیتی.۵۶

درسی که از حدیث ثقلین می آموزیم:

الف: نخست اینکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) این حدیث مهم را در مقام و صیت بیان نموده اند، و به نظر آن حضرت، اهمیت این موضوع در حدی است که لازم دانسته اند به عنوان مهمترین وصیتِ خود به امت درباره کتاب خدا و عترت طاهره، شعارش کنند.

ب به کار رفتن واژه «ثقلین» در حدیث، نشان دهنده آن است که این دو ثقل ارزشمند وگرانبهاست؛ به قدری که سفارش ویژه رسول گرامی را می طلبیده است.

ج تعبیر وانهما لن یفترقا بیانگر آن است که در جامعه اسلامی کتاب خدا و اهل بیت رسول(صلی الله علیه و آله)، با هم بوده و از یکدیگر جدا نخواهند شد و این همراهی از عصر رسالت آغاز شده و تا هنگام ورود بر پیامبر گرامی در حوض کوثر ادامه خواهد یافت. نیز از جمله فوق می آموزیم که اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله)، همواره در راه قرآن و هدایت و سعادت قرار دارند؛ چرا که اگر دچار لغزش گردند، به معنای جدا شدن قرآن از آنان خواهد بود.
همچنین از جمله وانهما لن یفترقا استفاده می شود که از اهل بیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در همه اعصار همواره کسی وجود خواهد داشت که همراه قرآن باشد، چون خلاف آن، به معنای جدایی اهل بیت(علیهم السلام) از قرآن است. این حقیقتی است که گروهی از دانشمندان اهل سنت نیز به آن اعتراف نموده اند.۵۷

د در برخی از نقلهای حدیث، به جای واژه «ثقلین» لفظ «خلیفتین» بکار رفته است که تعبیر بسیار گویایی است. این تعبیر به صراحت اعلام می کند که جانشینان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در میان امت، قرآن و عترت است.

ه در تعبیر دیگری از حدیث مورد نظر، آمده است. انی تارک فیکم ان تمسکتم به لن تضلوا بعدی. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با جمله شرطیه ان تمسکتم به به ما می آموزد که پیمودن راه هدایت، تنها در پرتو تمسک و توسل به قرآن و عترت میسر است و بس.
اینک آیا منصفانه است که با وجود آنکه اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) که به گواهیِ رسول خدا همتای کتاب خدایند، کسانی بخواهند افرادی همچون معاویه و یزید و… را جانشین رسول خدا بدانند؟ آیا این امر بی حرمتی به مقام شامخ پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) واهل بیت آن حضرت نیست؟ براستی چقدر تفاوت است میان اهل بیت پیامبر که همواره با قرآنند و قرآن با آنهاست، و بین آن کلام اموی، عبدالملک بن مروان که وقتی به حکومت رسید، قرآن را به کناری نهاد و گفت: هذا آخر العهد بک، و بدینسان برای همیشه با قرآن خداحافظی نمود!۵۸

قرینه ششم: حدیث سفینه نوح
این حدیث در جوامع روایی اهل سنت با تعابیر مختلفی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل شده است که نمونه هایی از آن را ذکر می کنیم:

۱ انس بن مالک از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند که فرمود:
انما مثلی ومثل اهل بیتی کسفینه نوح، من رکبها نجا ومن تخلف عنها غرق.۵۹

۲ ابی ذر از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
انما مثل اهل بیتی فیکم کمثل سفینه نوح، من رکبها نجا ومن تخلف عنها هلک.۶۰

۳ نیز، ابوذر از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
مثل اهل بیتی فیکم کمثل نوح، فمن قوم نوح من رکب فیها نجا، ومن تخلف عنها هلک، ومثل باب حطّه فی بنی اسرائیل.۶۱

۴ ابن عباس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
مثل اهل بیتی مثل سفینه نوح، من رکب فیها نجا، ومن تخلف عنها غرق.۶۲

رسول گرامی در یک تشبیه گویا، داستان امت اسلامی و اهل بیت خویش را به داستان نوح پیامبر و مردم عصر او تشبیه نموده اند. این تشبیه، به خوبی جایگاه اهل بیت(علیهم السلام) را در رهبری امت اسلامی روشن می سازد. مفهوم این سخن رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن است که همچنانکه در داستان نوح، تنها کسانی نجات یافتند که از فرمان آن پیامبر بزرگ پیروی نموده و بر کشتی نوح سوار شدند، هدایت یافتگانِ امت محمد(صلی الله علیه و آله) نیز تنها کسانی هستند که به کشتیِ نجات امت،یعنی اهل بیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در آیند. اما آنانکه خود را از اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) بی نیاز دانسته و دست خود را بسوی دیگران دراز کرده اند، بدون شک خود را به ورطه نابودی افکنده و هلاک ساخته اند.
مسلّم است که حاکمان اموی و عباسی نه تنها از اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) پیروی نکردند، بلکه با آنان از درِ ستیز در آمدند و یکی را پس از دیگری به شهادت رساندند. کسانی که خود از هدایت بهره ای نبرده اند، چگونه می توانند هادی دیگران باشند؟

قرینه هفتم: اهل بیت(علیهم السلام)
یکی از شواهدی که نشان می دهد، مقصود پیامبر از خلفای دوازده گانه اهل بیت است فضایل بی شماری است که از زبان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) درباره امامان اهل بیت(علیهم السلام) رسیده است. تدبر در این احادیث تا حدودی ما را به مقام و منزلت اهل بیت(علیهم السلام) آشنا می سازد و موجب می شود تا دریابیم کسانی که نه تنها برای آنان فضیلتی نقل نشده، بلکه رسول گرامی اسلام در مواضع متعدد به نکوهش آنان پرداخته صلاحیّت خلافت ندارند. این احادیث را می توان به چند دسته تقسیم نمود: دسته ای از احادیث به فضایل علی(ع) اختصاص دارد. بخشی از احادیث درباره فضایل حسنین(ع) است و دسته ای از آنها درباره فضایل همه اهل بیت(علیهم السلام) است. به نمونه هایی از این احادیث اشاره می کنیم.

الف فضائل علی(ع)

۱ زیدبن ارقم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند که فرمود:
من کنت مولاه فعلی مولاه.۶۳

۲ ترمذی از عمران بن حصین از رسول خدا نقل می کند که فرمود:
… ان علیاً منی وانا منه، وهو ولی کل مؤمن من بعدی.۶۴

۳ سعد بن ابی وقاص می گوید: از پیامبر شنیدم که به علی(ع) می فرمود:
اما ترضی ان تکون منی بمنزله هارون من موسی الا انه لانبوه بعدی.۶۵

۴ بریده از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
علی بن ابی طالب مولی من کنت مولاه و علی بن ابی طالب مولی کل مؤمن ومؤمنه، وهو ولیّکم بعدی.۶۶

۵ زیدبن ارقم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
من احب ان یحیا حیاتی ویموت موتی ویسکن جنه الخلد الذی وعدنی ربی عزوجل غَرَسَ قضبانها بیده، فلیتَوَلَّ علی بن ابن طالب، فانه لن یخرجکم من هدی ولن یدخلکم فی ضلاله.۶۷

۶ براءبن عاذب از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
علی منی بمنزله رأسی من بدنی.۶۸

۷ انس بن مالک از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند که فرمود:
مَن سید العرب: قالوا: انت یا رسول الله، فقال: انا سیّد وَلَد آدم، وعلیّ سیّد العرب.۶۹

۸ ابی مریم ثقفی می گوید: از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیدم که به علی(ع) می فرمود:
یا علی طوبی لمن احبّک وصدق فیک، وویل لمن ابغضک وکذب فیک.۷۰

۹ ام سلمه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
لایحب علیاً منافق، ولا یبغضه مومن.۷۱

۱۰ ابوسعید خدری می گوید:
انا کنا لنعرف المنافقین ببغضهم علی بن ابی طالب.۷۲

۱۱ ابی رافع می گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به علی(ع) فرمود:
من احبّه فقد احبنی، ومن احبّنی فقد احبّه الله، ومن ابغضه فقد ابغضنی ومن ابغضنی فقد ابغض الله عزوجلّ.۷۳

۱۲ زیدین ارقم از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
اول مَن اسلم علی(ع).۷۴

۱۳ ابن عباس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به نقل می کند:
اول من صلّی علیّ.۷۵

۱۴ ام سلمه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند که فرمود:
علی مع الحق والحق مع علی، ولن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض یوم القیامه.۷۶

۱۵ نیز ام سلمه می گوید: از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیدم که می فرمود:
علی مع القران والقران مع علیّ، لایفترقان حتی یردا علیّ الحوض.۷۷

۱۶ ابوسخیله از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
علی اول من آمن بی، واول من یصافحنی یوم القیامه، وهو الصدیق الاکبر، وهو الفاروق، یفرق بین الحق والباطل.۷۸
ابن عساکر این حدیث را از طریق سلمان و ابوذر و ابن عباس نیز نقل کرده است.۷۹

۱۷ ابن مسعود از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند که فرمود:
النظر الی علیّ عباده .۸۰

۱۸ جابر می گوید: رسول خدا به علی(ع) فرمود:
من آذاک فقد آذانی، ومن آذانی فقد اذی الله.۸۱

۱۹ ام سلمه از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند که فرمود:
من سبّ علیاً فقد سبّنی.۸۲

۲۰ ابی رافع می گوید: به محضر رسول خدا شرفیاب شدم، حضرت دست مرا گرفت و فرمود:
یا ابا رافع، سیکون بعدی قوم یقاتلون علیاً، حق علی الله تعالی جهادهم، فمن لم یستطع جهادهم بیده فبلسانه، فمن لم یستطع بلسانه فبقلبه، لیس وراء ذالک شیئی.۸۳

۲۱ ابی سعید خدری می گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به علی(ع) فرمود:
انک تقاتل علی تأویل القرآن کما قاتلت علی تنزیله.۸۴

ب فضایل حسنین(ع):

۱ ابن مسعود از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند که فرمود:
الحسن والحسین سیّد شباب اهل الجنه.۸۵

۲ انس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
ان الحسن والحسین هما ریحانتای من الدنیا.۸۶

۳ یعلی بن مره از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
حسین منی وانا من حسین.۸۷

۴ ابو هریره از رسول خدا نقل می کند:
من احبهما فقد احبّنی ومن ابغضهما فقد ابغضنی.۸۸

ج فضایل اهل بیت(علیهم السلام):

۱ سعد بن ابی وقاص می گوید: وقتی آیه مباهله (ندع ابنائنا وابنائکم…) نازل شد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) علی و فاطمه و حسن و حسین را دعا نمود و فرمود: «خدایا! اینها اهل بیت منند».۸۹

۲ ام سلمه می گوید: آیه انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت… در خانه من نازل شد، وقتی این آیه نازل شد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به دنبال علی و فاطمه و حسن و حسین فرستاد و سپس فرمود: هؤلاء اهل بیتی؛ اینها اهل بیت منند.۹۰

۳ سلمه بن اکوع از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
النجوم جعلت اماناً لاهل السماء، وان اهل بیتی امان لأمّتی.۹۱

۴ زیدبن ثابت از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
اهل بیتی اماناً لاهل الارض فاذا ذهبوا ذهب اهل الارض.۹۲

۵ ابن عباس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
النجوم امان لاهل الارض من الفَرق، واهل بیتی امان لامتی من الاختلاف، فاذا خالفتها قبیله من العرب، اختلفوا فصاروا حزب ابلیس.۹۳

۶ علی(ع) از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
یا علی ان الاسلام عریان لباسه التقوی … واساس الاسلام حبّی وحبّ اهل بیتی.۹۴

۷ ابی سعید خدری از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
والذی نفسی بیده لایبغضنا اهل البیت احه الا ادخله اللّه النار.۹۵

۸ انس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل می کند:
نحن اهل بیت لایقاس بنا احد.۹۶

۹ ابو نعیم از ابن عباس نقل می کند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:
من سره ان یحیا حیاتی، ویموت مماتی، ویسکن جنه عدن غَرَسها ربی، فلیوال علیاً من بعدی،ولیوال ولیه، ولیقتد بالائمه من بعدی، فانهم عترتی خلقوا من طینتی، رزقوا فهماً وعلماً. وویل للمکذبین بفضلهم من امتی، القاطعین فیهم صلتی، لاانا لهم الله شفاعتی.۹۷

۱۰ ابو هریره می گوید:
نظر النبی(صلی الله علیه و آله) الی علی وفاطمه والحسن والحسین فقال: انا حرب لمن حاربکم وسلم لمن سالمکم.۹۸

پس از درگذشت رسول خدا، در تمامیِ این موارد نه تنها به توصیه ها و سفارشهای آن حضرت درباره اهل بیت(علیهم السلام) عمل نشد، بلکه بر ضد آن عمل شد.
از آغاز حکومت معاویه و حتی پیش از آن بر سر منابر و در خطبه های نمازهای جمعه و عید، به اهل بیت رسول خدا ناسزا می گفتند. این بدعت زشت چهل سال ادامه داشت، تا آنکه عمر بن عبدالعزیز، لعن ودشنام اهل بیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را در منابر و مجامع عمومی منع نمود. این اقدامات، توسط حکام اموی صورت می گرفت؛ یعنی کسانی که گروهی آنان را به عنوان جانشینان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) معرفی کرده اند.
ان شاء اللّه در نوبت بعد به قرینه های دیگری، اشاره خواهیم کرد.

۱ .صحیح البخاری، کتاب الاحکام، باب ۵۱؛ البدایه والنهایه، ابن کثیر، مکتبه المعارف، ج۱، ص۱۵۳؛ مسند احمد بن حنبل، دارالفکر، ج۵، ص۹۰، ۹۳، ۹۵؛ دلائل النبوه، بیهقی، دارالکتب العلمیه، ج۶، ص۵۶۹؛ معجم الکبیر، طبرانی،چاپ عراق، ج۲، ص۲۷۷
۲ . صحیح مسلم، کتاب الاماره، باب ۱، حدیث ۷؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۹۰، ۱۰۰، ۱۰۶؛ کنز العمال، متقی هندی، موسسه الرساله، ج۱۲، ص۳۲؛ فتح الباری، ابن حجر عسقلانی، دارالمعرفه، ج۱۳، ص۲۱۱؛ مشکاه المصابیح، محمد عمری تبریزی، المکتب الاسلامی، حدیث ۵۹۷۴
۳ . سنن الترمذی، کتاب فتن، باب ۴۶، حدیث ۱؛ معجم الکبیر، ج۲، ص۲۱۴؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۹۹؛ کنزل العمال، ج۱۲، ص۲۴؛ سلسله الاحادیث الصحیحه، محمد ناصرالدین البانی، المکتب الاسلامی، شماره ۱۰۷۵
۴ . سنن ابن داود، کتاب المهدی، حدیث۱؛ تاریخ الخلفاء، سیوطی، دارالقلم، ص۱۸؛ دلائل النبوه، ج۶، ص۵۲۰؛ فتح الباری، ج۱۳، ص۲۱۲
۵ . مسند احمدبن حنبل، ج۵، ص۱۰۶؛ کنز العمال، ج۱۲، ص۳۳
۶ . المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، دارالکتاب، ج۳، ص۶۱۸
۷ . تاریخ الخلفاء، سیوطی، انتشارات رضی، ص۱۰
۸ . تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، دارالکتب العلمیه، ج۱۴، ص۳۵۳ و ج۶، ص۲۶۳؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۹۲؛ التاریخ الکبیر، محمد بخاری جعفی، دارالفکر، ج۱، ص۴۴۶
۹ . معجم الکبیر، داراحیاء التراث، ج۲، ص۱۹۵؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۹۹؛ کنزل العمال، ج۱۲، ص۳۲؛ صحیح مسلم، کتاب الاماره، باب ۱، حدیث۹
۱۰ . حلیه الاولیاء، ابونعیم، دارالکتب العلمیه، ج۴، ص۳۳۳؛ معجم الکبیر، چاپ عراق، ج۲، ص۲۱۶؛ کنزل العمال، ج۱۲، ص۳۳
۱۱ .التاج الجامع للاصول فی احادیث الرسول(صلی الله علیه و آله)، منصور علی ناصف، چاپ استانبول، ج۳، ص۳۹؛ صحیح مسلم، کتاب الاماره، باب۱، حدیث ۷؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۹۰؛ فتح الباری، ج۱۳، ص۲۱۲
۱۲ . دلائل النبواه ،ج۶، ص۵۲۰؛ فتح الباری، ج۱۳، ص۲۱۲
۱۳ . کنزالعمال، ج۱۲، ص۳۴
۱۴ . منتخب کنزالعمال در حاشیه مسند احمد بن حنبل، دارالفکر، ج۵، ص۳۱۲
۱۵ . ینابیع الموده، حنفی قندوزی، انتشارات رضی، ج۲، ص۵۳۳
۱۶ . همان، ص۵۳۴
۱۷ . تاریخ الخلفاء، ص۲۱۰
۱۸ . مسند ابی داوود، طیاسی، درالمعرفه، ص۲۵۹
۱۹ . المعلی، ابن حزم، درالآفاق، ج۹، ص۳۵۹
۲۰ . تاریخ ابن کثیر، مکتبه المعارف، ج۶، ص۱۹۸
۲۱ . تاریخ الخلفاء، ص۱۲
۲۲ . تهذیب تاریخ دمشق الکبیر لابن عساکر، داراحیاء التراث العربی، ج۲، ص۱۳۱
۲۳ . تاریخ الخلفاء، ص۱۰
۲۴ . ینابیع الموده، ج۲، ص۵۲۹
۲۵ . مسند احمدبن حنبل، ج۵، ص۱۰۶
۲۶ . رجوع شود به: تاریخ الخلفاء، ص ۱۰ ۱۲
۲۷ . فتح الباری، ج۱۳، ص۲۱۴
۲۸ . صحیح البخاری، دارالجیل، ج۹، ص۱۰۱
۲۹ . سنن ابی داوود، ج۴، کتاب السنّه، باب ۷
۳۰ . البدایه والنهایه، ج۱، ص۱۵۳
۳۱ . سنن الترمذی، کتاب الفتن، باب ۴۸؛ التاج الجامع للاصول، ج۳، ص۴۰؛ کنزالعمال، ج۶، ص۸۷؛ تاریخ الخلفاء، دارالقلم، ص۱۷ با تصریح به صحت حدیث.
۳۲ . تاریخ الخلفاء، ص۲۶۱
۳۳ . صحیح مسلم، کتاب الاماره، باب ۱، شماره۷؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۹۰، ۱۰۰، ۱۰۶؛ کنزل العمال، حدیث ۳۳۸۵۱؛ فتح الباری، ج۱۳، ص۲۱۱؛ معجم الکبیر، چاپ عراق، ج۲، ص۲۱۴
۳۴ . معجم الکبیر، چاپ عراق، ج۲، ص۲۱۸؛ صحیح مسلم، کتاب الاماره، باب ۱، شماره ۱۰؛ کنز العمال، حدیث ۳۳۸۵۵؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵،ص۸۶؛ دلائل النبوه، ج۶، ص۳۲۴؛ البدایه والنهایه، ج۶، ص۲۲۰؛ سنن ابی داوود، کتاب المهدی.
۳۵٫ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۶۱۸؛ مجمع الزوائد و منبع الفرائد، هیثمی، چاپ قدسی، ج۵، ص۱۹۰؛ کنز العمال، حدیث ۳۳۸۴۹؛ فتح الباری، ج۱۳، ص۲۱۱؛ تاریخ الکبیر، ج۸،ص۴۱۱؛ اتحاف الساده المتقین، زبیدی، دارالفکر، ج۷، ص۴۸۹؛ معجم الکبیر، ج۲، ص۲۱۶ و ۲۳۶
۳۶ . البدایه والنهایه، ج۱، ص۱۵۳؛ تاریخ الخلفاء، ص۱۰
۳۷ . سنن ابی داوود، ج۴، کتاب المهدی؛ الحاوی للفتاوی، سیوطی، دارالکتاب العربی، ج۲، ص۲۱۵؛ کنزالعمال، حیث ۳۸۶۵
۳۸ . سنن ابی داوود، ج۴، کتاب المهدی، ص۱۰۶؛ معجم الکبیر، ج۱۰، ص۱۶۶؛ کنز العمال، حدیث ۳۸۶۷۶؛ الحاوی للفتاوی، ج۲، ص۲۱۵؛مسند احمد بن حنبل، ج۱، ص۹۹؛ درّالمنثور، سیوطی، چاپ اسلامیه، ج۶، ص۵۸؛ سنن ابن ماجه، ج۲، کتاب الفتن، باب ۳۴
۳۹ . سنن ابن ماجه، ج۲، کتاب الفتن، باب ۳۴
۴۰ . همان.
۴۱ . سنن الترمذی، کتاب الفتن، باب ۵۲؛ مسند احمد بن حنبل، ج۱، ص۳۷۷، ۴۳۰؛ حلیه الاولیاء، ابونعیم، ج۵، ص۷۵؛ کنز العمال، حدیث ۳۸۶۵۵
۴۲ . صحیح مسلم، کتاب الفتن، حدیث ۶۸، ۶۹؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۴، ص۴۵۴؛ کنز العمال، حدیث ۳۸۶۵۹
۴۳ . صحیح مسلم، کتاب الفتن، حدیث ۶۸
۴۴ . تاریخ الخلفاء، ص۱۲
۴۵ . کشف الخلفاء و مزیل الالباس، عجلونی، مؤسسه الرساله، ج۲، ص۳۸۰
۴۶ . ینابیع الموده، ج۲، ص۵۳۳
۴۷ . همان، ص۵۳۵
۴۸ . همان
۴۹ . لغط: جار و جنجال و سر و صدای به هم آمیخته و نامفهوم.
۵۰ . مسند احمدبن حنبل، ج۵، ص۹۹؛ معجم الکبیر، داراحیاء التراث، ج۲، ص۱۹۶
۵۱ . مسن احمدبن حنبل، ج۳، ص۱۴ و ج۴، ص۳۷۱؛ مجع الزوائد، ج۹، ص۲۵۷؛ اتحاف الساده المتقین، ج۱۰، ص۵۰۲، ۵۰۶؛ تهذیب تاریخ دمشق، ج۵، ص۴۳۹؛ کتاب الامالی، یحیی شجری، عالم الکتب، ج۱، ص۱۴۳، ۱۴۹، ۱۵۴
۵۲ . سنن الدارمی، دارالفکر، ج۲، ص۴۳۲؛ السنن الکبری، بیهقی، دارالمعرفه، ج۲، ص۱۴۸ و ج۷، ص۳۰ و ج۱۰، ص۱۱۴؛ صحیح ابن خزیمه، المکتب الاسلامی، شماره ۲۳۵۷
۵۳ . المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۴۸، با تصریح به صحت حدیث؛ مسند احمد بن حنبل، ج۳، ص۱۷ معجم الصغیر، طبرانی، دارالفکر، ج۱، ص۱۳۱؛ مشکل الآثار، طحاوی، دارالنظام، ج۴، ص۳۶۸، ۳۶۹؛ معجم الکبیر، چاپ عراق، ج۵، ص۱۹۰، ۲۰۵
۵۴ . فیض القدیر، مناوی، دارالفکر، ج۳، ص۱۴، با تصریح به صحت حدیث؛ مسند احمد بن حنبل، ج۵، ص۱۸۲، ۱۸۹؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۶۲؛ درّالمنثور، ج۲، ص۶۰
۵۵ . سنن الترمذی، چاپ سلفیه، ج۵، ص۳۲۹؛ کنزالعمال، ج۱، ص۱۷۳؛ درّالمنثور، ج۲، ص۶۰؛ الشفا بتعریف حقوق المصطفی، قاضی عیاض، چاپ فارابی، ج۲، ص۱۰۵؛ مشکاه المصابیح، عمری تبریزی، المکتب الاسلامی، حدیث ۶۱۴۴؛ اتحاف الساده المتقین، ج۱۰، ص۵۰۷
۵۶ . صحیح مسلم، کتاب فضایل صحابه، حدیث ۳۶؛ کنزالعمال، حدیث ۳۷۶۲۰؛ السنن الصغیر، بیهقی، دارالکتب العلمیه، ج۲، ص۲۱۲؛ معجم الکبیر، ج۵، ص۱۸۳
۵۷ . فیض القدیر، ج۳، ص۱۵
۵۸ . تاریخ الخلفاء، ص۲۴۳
۵۹ . درّالمنثور، ج۳، ص۳۳۴؛ تاریخ بغداد، ج۱۲، ص۹۱؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۲، ص۳۴۳، با تصریح به صحت حدیث.
۶۰ . معجم الکبیر، ج۳، ص۴۵؛ کنزالعمال، ج۱۲، ص۹۸
۶۱ . کنز العمال، ج۱۲، ص۹۸؛ معجم الکبیر، ج۳، ص۴۶
۶۲ . معجم الکبیر، ج۱۲، ص۲۷؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۲۶۹؛ حلیه الاولیاء، ج۴، ص۳۰۶ و نیز نک: مجمع الزوائد، ج۹، ص۲۶۵
۶۳ . سنن الترمذی، ج۵، ص۲۹۷؛ مسند احمد بن حنبل، ج۱، ص۸۴، ۱۱۸، ۱۱۹؛ معجم الکبیر، چاپ عراق، ج۳، ص۱۹۹؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۱۰؛ حلیه الاولیاء، ج۴، ص۲۳
۶۴ . سنن الترمذی، ج۵، ص۲۹۶؛ سنن ابن ماجه، حدیث۱۱۹، مسند احمد بن حنبل، ج۴، ص۱۶۴ و ۱۶۵؛ معجم الکبیر، چاپ عراق، ج۴، ص۱۹ و ۲۰؛ کنز العمال، ج۱۳، ص۱۴۲
۶۵ . صحیح البخاری، کتاب فضائل صحابه، باب مناقب علی(ع)؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۳۰۲؛ تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، دمشق، دارالفکر، ج۱۷، ص۳۴۷؛ تاریخ الخلفاء، ص۱۶۸
۶۶ . تاریخ مدینه دمشق، ج۱۷، ص۳۴۸
۶۷ . مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۳۷
۶۸ . تاریخ بغداد، ج۷، ص۱۲؛ کنز العمال، ج۱۱، ص۶۰۳، حدیث ۳۲۹۱۴
۶۹ . مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۵۲
۷۰ . همان، ص۱۷۹
۷۱ . سنن الترمذی، ج۵، ص۲۹۸؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۸۱
۷۲ . تاریخ الخلفاء، ص۱۷۰؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۲۹۸
۷۳ . مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۷۷؛ تاریخ الخلفاء، ص۱۷۳
۷۴ . سنن الترمذی، ج۵، ص۳۰۶
۷۵ . همان، ج۵، ص۳۰۵
۷۶ . تاریخ بغداد، ج۱۴، ص۳۲۱؛ مجمع الزوائد، ج۷، ص۲۳۵؛ کنزالعمال، ج۱۱، ص۶۰۳
۷۷ . معجم الاوسط، طبرانی، ج۵، ص۴۵۵؛ کنز العمال، حدیث ۳۲۹۱۲؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۸۳
۷۸ و ۷۹ . تاریخ مدینه دمشق، ج۱۷، ص۳۰۶ و ۳۰۷
۸۰ . تاریخ الخلفاء، ص۱۷۲؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۵۷
۸۱ . تاریخ مدینه دمشق، ج۱۷، ص۳۵۲؛ تاریخ الخلفاء، ص۱۷۳؛ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۲۲، با تصریح به صحت حدیث؛ التاریخ الکبیر، ج۶، ص۳۰۷؛ دلائل النبوه، ج۵، ص۳۹۵
۸۲ . مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۷۵؛ تاریخ الخلفاء، ص۱۷۳
۸۳ . همان، ص۱۸۲
۸۴ . تاریخ الخلفاء، ص۱۷۳
۸۵ . کنز العمال، ج۱۲، ص۱۱۲؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۳۲۱؛ معجم الکبیر، ج۳، ص۳۵؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۲۸۴
۸۶ . سنن الترمذی، ج۵، ص۳۲۲؛ کنزالعمال، ج۱۲، ص۱۱۳
۸۷ . معجم الکبیر، داراحیاء التراث، ج۳، ص۳۲؛ سنن الترمذی، ج۵، ص۳۲۴
۸۸ . مجمع الزوائد، ج۹، ص۲۸۶
۸۹ . سنن الترمذی، ج۵، ص۳۰۲، با تصریح به صحت حدیث.
۹۰ . المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۴۶، با تصریح به صحت حدیث؛ تاریخ مدینه دمشق، ج۱۷، ص۳۰۰؛ السنن الکبری، ج۲، ص۲۱۴
۹۱ . مجمع الزوائد، ج۹، ص۲۷۷؛ معجم الکبیر، داراحیاء التراث، ص۲۲؛ کنز العمال، ج۱۲، ص۱۰۱
۹۲ . فیض القدیر، ج۳، ص۱۵
۹۳ . المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۴۹، با تصریح به صحت حدیث؛ کنزالعمال، ج۱۲، ص۱۰۲
۹۴ . کنز العمال، ج۱۲، ص۱۰۵
۹۵ . المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۵۰، با تصریح به صحت حدیث. بنگرید روایت ابن عباس را در: همان، ج۳، ص۱۴۹، با تصریح به صحت حدیث؛ کنزالعمال، ج۱۲، ص۴۲
۹۶٫ کنزالعمال، ج۱۲، ص۱۰۴
۹۷ . حلیه الاولیاء، ج۱، ص۸۶؛ کنزالعمال، ج۱۲، ص۱۰۶
۹۸ . المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۴۹، با تصریح به صحت حدیث؛ مسند احمد بن حنبل، ج۲، ص۴۲۲؛ معجم الکبیر، چاپ عراق، ج۳، ص۳۱؛ تهذیب تاریخ دمشق الکبیر لابن عساکر، ج۴، ص۱۳۹؛ تاریخ بغداد، ج۷، ص۱۳۷؛ درّ المنثور، ج۵، ص۱۹۹

منبع : فصلنامه علوم حدیث، شماره ۶ , زینلی، غلام حسین

آیه تبلیغ دلیل بر امامت امام علی- علیه السلام-

 [ خلاصه: یکی دلایلی که بر امامت بلا فصل امام علی – علیه اسلام اقامه شده آیه تبلیغ است. این آیه با توضیحاتی که دربارة آن وجو دارد به صراحت این مدعا را ثابت می کند. امری که عدم تبلیغ آن به مسلمانان از سوی پیامبر گرامی اسلام – صلی الله علیه و آله و سلم- رسالت آن حضرت را زیر سوال می‌برد جز امامتی کسی که به او دستور ابلاغ آن داده شده چیزی دیگری نمی تواند باشد].

آیه تبلیغ عبارت است از: «يَأَيهُّا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ  وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يهَدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِين‏»؛[1]«اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده‌است، كاملًا (به مردم) برسان! و اگر نكنى، رسالت او را انجام نداده‏اى! خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم، نگاه مى‏دارد و خداوند، جمعيّت كافران (لجوج) را هدايت نمى‏كند».

در این آیه شریفه خداوند به رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم- دستور اکید فرموده که پیغام تازه‌ای به بشر ابلاغ کند و نیز به حضرت وعده داده که او را از خطراتی که ممکن است در این ابلاغ متوجه او شود نگهداری می‌کند.

سياق آيه شریفه ارتباط آن را با آیات قبل و بعد از خود که در باره یهود و نصاری است، منتفی گردانیده و از این‌رو این آیه با آیات قبل و بعد خود سازگار نيست و اين ناسازگارى دليل بر اينست كه اين آيه جايش اينجا نيست، وجه ناسازگارى آن اينست كه از جمله«وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» بر مى‏ آيد، حكمى كه اين آيه در صدد بيان آنست و رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله و سلم-  مامور به تبليغ آن شده، امر مهمى است كه در تبليغ آن بيم خطر هست يا بر جان رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله و سلم- و يا بر پيشرفت دينش، و اوضاع و احوال يهود و نصاراى آن روز طورى نبوده كه از ناحيه آنان خطرى متوجه رسول اللَّه- صی الله علیه و آله و سلم- بشود تا مجوز اين باشد كه رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله و سلم- دست از كار تبليغ خود بكشد، و يا براى مدتى آن را به تعويق بيندازد و حاجت به اين بيافتد كه خدا به رسول خود- در صورتى كه پيغام تازه را به آنان برساند- وعده حفظ و حراست از خطر دشمنش را بدهد. افزون بر اين، اگر مراد از «ناس» یهود بود و اين خطر از اهل كتاب به آن جناب متوجه بوده، جا داشت اين سوره در اوايل هجرت نازل می‌شد، زيرا در اوايل هجرت كه رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله و سلم-  در شهر غربت و در بين عد‌ه‌ای معدودى از مسلمين آن شهر به سر مى‏برد، از چهار طرفش يهوديان او را محصور كرده بودند، آن هم يهوديانى كه با حدّت و شدّت هر چه بيشتر به مبارزه عليه رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله و سلم- برخاسته و صحنه ‏هاى خونينى نظير خيبر و امثال آن را به راه انداختند، در حالی که نزول اين سوره در اواخر عمر شريف آن حضرت اتفاق افتاده كه همۀ اهل كتاب به علت قدرت و عظمت مسلمين در گوشه‏اى غنوده ‏اند، پس به طور روشن معلوم شد كه آيه مورد بحث هيچگونه ارتباطى با اهل كتاب ندارد. همچنین در سالهای اول بعثت که رسول اللَّه- صلی الله علیه و اله و سلم- مامور تبلیغ تکالیف بس خطرناكى شد، از قبیل دعوت كفار قريش و آن عرب متعصب به توحيد خالص و ترك بت‏پرستى و امثال اینها، این تهدید و وعده‌ای که در بارۀ ابلاغ این پیغام جدید به رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم- داده شده، در آن روز به حضرت نداد، در حالی که  مشركين عرب بسيار خشن‏تر و خونريزتر و خطرناكتر از اهل كتاب بودند، پس معلوم مى‏شود پيغام تازه، خطرناكترين موضوعی است كه رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله و سلم- به تازگى مامور تبليغ آن شده‌است. اين معنا كه روشن شد، پس آيه شريفه از يك امر مهمى سخن می‌گوید. و آن امر هر چه هست امرى است كه رسول اللَّه- صلی الله علیه وآله و سلم- از تبليغ آن مى‏ ترسد، و در دل بنا دارد آن را تا يك روز مناسبى تاخير بيندازد، چه اگر ترس آن جناب و تاخيرش در بين نبود حاجتى به اين تهديد كه بفرمايد:«وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» نبود.[2]

از طرف دیگر اين خطر، خطر جانى براى شخص آن جناب نيست؛ زيرا آیات متعددی از این حقیقت سخن گفته است که پیامبر اسلام- صلی الله علیه وآله و سلم- از اينكه جان شريف خود را در راه رضاى خدا قربان كند دريغ نداشت.[3] پس ممكن است آن خطر را، خطر اضمحلال و از بين رفتن دين دانست، به اين بيان كه بيم آن مى‏رفت اگر پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم- عمل تبليغ آن پيغام را در غير موقع انجام دهد او را متهم سازند، و جنجال راه بيندازد و در نتيجه دين خدا و دعوت او فاسد و بى نتيجه شود، و اين گونه اجتهادات و مصلحت‏ انديشى‏ها براى آن حضرت جايز بوده است و اسم اين مصلحت ‏انديشى را نبايد ترس از جان گذاشت.[4]

از جانب دیگر مراد از «مااُنزِل» در این آیۀ شریفه نمی‌تواند مجموع دین باشد و این احتمال با جملۀ «وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» سازگار نيست؛ زيرا در اول بعثت هنوز دين تبليغ نشده تا در تبليغ اين امر مهم بيم از بين رفتن دين و هدر رفتن زحمات پيامبر وجود داشته باشد. افزون بر آن اگر مراد از«ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» اصل دين يا اصل و فرع آن باشد آيه لغو و بیهوده می‌گردد؛ زيرا معناى آيه اين مى ‏شود: هان اى رسول! ابلاغ كن دين را؛ زيرا اگر ابلاغ نكنى دين را ابلاغ نكرده‏اى دين را. پس نه تنها نمى‏شود مقصود از« ما أُنْزِلَ» را مجموع دين در اوايل بعثت دانست، بلكه در هيچ زمانى به اين معنا نمى‏توان گرفت، و در هر دو صورت اشكال از جهت لغو بودن جمله «إِنْ لَمْ تَفْعَلْ» پیش می‌آید و اين اشكال منحصر به يك زمان نيست. افزون بر اينكه اگر مراد از رسالت، مجموع و يا اصول دين بود، ممكن نبود تاريخ نزول آيه جز در اول بعثت باشد. پس از بیان این مطالب این نتیجه به دست می‌آید آن چيزى را كه به تازگى به رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله و سلم-‏ نازل شده و فشار و تاكيد همراه دارد، به‌ هيچ تقدير و فرضى نمى‏ توان آن را عبارت از اصل دين و يا مجموع آن گرفت، ناگزير بايد آن را به معناى بعضى از دين و حكمى از احكام آن دانست، و آيه را بدين صورت معنا كرد: اين حكمى كه از ناحيه پروردگارت بتو نازل شده تبليغ كن، كه اگر اين يكى را تبليغ نكنى مثل اينست كه از تبليغ مجموع دين كوتاهى كرده باشى، و لازمۀ اين معنا اينست كه مقصود از«ما أُنْزِلَ» آن حكم تازه و مقصود از«رسالت» مجموع دين باشد. پس مراد اين است كه اين حكم را تبليغ كن و گرنه اصل دين و يا مجموع آن را تبليغ نكرده‏اى، و اين يك معناى صحيح و معقولى است.[5]

 در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه اين چه تكليفى است كه لازمه تبليغ نكردن آن به تنهايى اين است كه اصل دين و مجموع آن تبليغ نشده باشد؟ جاى ترديد نيست كه اين حكم حكمى است كه حائز كمال اهميت است به حدى كه جا دارد رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله و سلم- از مخالفت مردم با آن انديشناك باشد و خداوند هم با وعده خود وى را دلگرم و مطمئن سازد، حكمى است كه اهميت آن به حدی است كه تبليغ نشدنش تبليغ نشدن همه احكام دين است، و اهمال در آن اهمال در همه آنها است، حكمى است كه دين با نبود آن جسدى است بدون روح كه نه دوامى دارد و نه حس و حركت و خاصيتى. اين تكليف به حدی مهم بوده که رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله و سلم- در ابلاغ آن از ناحيه مسلمين انديشناك بوده است نه از ناحيه كفار و مشركين‏ و اين مطلب به خوبى از آيه استفاده مى‏شود. آيه كشف مى‏كند آن حكم، حكمى است كه مايه تماميت دين و استقرار آنست، حكمى است كه انتظار مى‏رود مردم عليه آن قيام كنند، و در نتيجه ورق را برگردانيده و آنچه را كه رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله و سلم- از بنيان دين بنا كرده منهدم و متلاشى سازند، و نيز كشف مى‏كند از اينكه رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله و سلم- از آن انديشناك بوده، و لذا در انتظار فرصتى مناسب و محيطى آرام، امروز و فردا مى‏كرده كه بتواند مطلب را به عموم مسلمين ابلاغ كند و مسلمين هم آن را بپذيرند. در چنين موقعى اين آيه نازل شده‌است، و دستور فورى و اكيد به تبليغ آن حكم را داده است.

بايد دانست كه اين انتظار از ناحيه مشركين و بت‏پرستان عرب و ساير كفار نمى‏رفته، بلكه از ناحيه مسلمين بوده زيرا دگرگون ساختن اوضاع و خنثى كردن زحمات رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم- وقتى از ناحيه كفار متصور است كه دعوت اسلامى منتشر نشده باشد، اما پس از انتشار دین اسلام اگر انقلابى فرض شود جز به دست مسلمين تصور ندارد. كارشكنى‏ها و صحنه‌سازيهايى كه از طرف كفار تصور دارد همان افترائاتى است كه قرآن كريم از اول بعثت تا كنون از آنان نقل كرده است.[6] مجتمع آن روز مسلمين مخلوط بوده از يك عده مردان صالح و مسلمانان حقيقى و يك عده قابل ملاحظه از منافقين كه به ظاهر در سلك مسلمين درآمده بودند، و يك عده هم از مردمان بيمار دل و ساده لوح كه هر حرفى را از هر كسى باور مى‏كردند و قرآن كريم هم بر اين چند جور مردم آن روز اشاره صريح دارد.[7] بنابراين ممكن بوده كه تبليغ بعضى از احكام، مردم را به اين توهم گرفتار كند که (العياذ باللَّه) رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله و سلم- اين حكم را از پيش خود و به نفع خود تشريع كرده، و از تشريع اين حكم سودى عايد آن جناب مى‏شود، اين توهم باعث اين مى‏شود كه مردم به اين فكر بيافتند كه نكند اين شخص پادشاهى باشد كه براى موفقيت خود خويشتن را پيامبر قلمداد كرده، و اين احكام هم كه به اسم دين مقرر نموده همان قوانينى باشد كه در هر مملكت و حكومتى به انحاى مختلف اجراء مى‏گردد.[8] پس علت نگرانی پیامبر اسلام این بوده که در آيه شريفه رسول اللَّه- صی الله علیه و آله و سلم- مامور به تبليغ حكمى شده كه تبليغ و اجراى آن مردم را به اين شبهه دچار مى‏كند كه نكند رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله و سلم- اين حرف را به نفع خود مى‏زند، چون جاى چنين توهمى بوده كه رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله و سلم- از اظهار آن انديشناك بوده است. از همين جهت بوده كه خداوند امر اكيد فرمود كه بدون هيچ ترسى آن را تبليغ كند، و او را وعده داد كه اگر مخالفين در صدد مخالفت بر آيند آنها را هدايت نكند، و اين مطلب رواياتى را كه هم از طرق عامه و هم از طرق اماميه وارد شده‌است تاييد مى‏ كند، چون مضمون آن روايات اينست كه آيه شريفه در باره ولايت على- علیه السلام- نازل شده، و خداوند رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله وسلم-  را مامور به تبليغ آن نموده، و آن جناب از اين عمل بيمناك بوده كه مبادا مردم خيال كنند وى از پيش خود پسر عم خود را جانشين خود قرار داده است، و به همين ملاحظه انجام آن امر را به انتظار موقع مناسب تاخير انداخت تا اينكه اين آيه نازل شد، ناچار در غدير خم آن را عملى كرد و در آنجا فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه» يعنى هر كه من مولاى اويم، اين- على بن ابى طالب- نيز مولاى اوست.[9]

گذشته از متون شیعی در برخی تفاسیر اهل‌سنت نیز به شأن نزول این آیه شریفه در مورد امام علی-علیه السلام- اشاره شده‌است.

در الدرالمنثور در ذیل این آیه شریفه از رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم- نقل شده که فرمود: «خداوند مرا مبعوث به رسالتی نسبت به امری کرد که در دفع مکرها از ناحیه دیگران عاجز مانده بودم و می‌ترسیدم که مردم مرا در این رسالتم تکذیب کند. در این هنگام خداوند این آیه را نازل فرمود. همچنین حدیث دیگری را از مجاهد نقل کرده هنگامی که آیه « بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ» نازل گردید رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم- عرض کرد خدایا من تنها هستم چگونه می‌توانم مردم را بر آن جمع کنم؟ سپس نازل شد که«وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ». در ادامه از ابو سعید خدری نقل کرده که این آیه شریفه بر رسول خدا_ صلی الله علیه وآله و سلم- در روز غدیر خم دربارۀ علی بن ابی طالب نازل گردید. و از ابن مسعود روایت شده که ما در زمان رسول خدا- صلی الله علیه وآله و سلم- آیه شریفه را اینگونه قرائت می کردیم: «يَأَيهُّا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ(ان علیا مولی المؤمنین) وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ».[10]

واژگان کلیدی: آیه تبلیغ، رسالت، کفار، مسلمین، بعثت، بت‌پرستان، یهود، نصاری، عرب، کوتاهی، مجموع.

محقق: حمیدالله رفیعی

[1] . المائده،67.

[2] . رک: محمد حسین طباطبایی، المیزان فی تفسیرالقرآن، ج6، ص42-43. قم، دفتر نشر اسلامي، [بي‌تا].

[3] . رک: الاحزاب، 39 و آل عمران، 175و 173.

[4] . المیزان فی تفسیرالقرآن، ج6ص44.

[5] . رک: همان، ص46.

[6] . رک: الدخان، 9؛ النحل، 103؛ الطور، 30؛ الذاريات، 52؛ الاسراء، 47؛ الفرقان، 5؛ المدثر، 24.

[7] . رک: آیات100ت 102سوره توبه.

[8] . رک: المیزان فی تفسیر القرآن، ج6ص46-47.

[9] . رک: المیزان فی تفسیرالقرآن ج6ص 48.

[10]. جلال الدین عبد الرحمن سیوطی، الدر المنثور، ج3ص117، بیروت، دار الفکر، 1993م.؛ محمد بن علي بن محمد الشوكانی، فتح القدير الجامع بين فني الروايۀ والدرايۀ من علم التفسير، ج2ص60 ، بیروت، دار الفكر،[بی‌تا].

حمزه سیدالشهدا علیه السلام

به مناسبت پانزدهم شوال؛ هزار و چهارصد و بیست و سومین سالگرد شهادت حمزه سیدالشهدا

اشاره:

تاریخ گهربار اسلام مرهون خون­های پاک و ارزشمندی است که نثار این شجره­ی طیبه گردیده است؛ شهدای گرانقدری که از آغاز ظهور اسلام تا کنون، از جنگ بدر، احد و احزاب تا شهیدان راه فضیلت عصر حاضر گوهر وجودی خویش را با اندیشه­ ی ناب محمدی صیقل داده­اند.

پرارزش­ترین فرازهای تاریخ، صفحاتی است که از زندگانی این مردان بزرگ بحث می­کند، مردان بزرگی که تاریخشان نیز بزرگ و با عظمت است و شاهکاران خلقت و تاریخ ­اند، خصوصاً افرادی که در سال­های اولیه رسالت نبی­ّ مکرّم اسلام9 در کنار آن بزرگوار بوده و بدون واسطه از سرچشمه زلال وحی سیراب گردیدند. در میان این گوهران آفرینش نام حمزه سیدالشهدا درخشندگی دیگری دارد. عموی غیور رسول خدا9 که هم­چون سدی محکم و استوار در برابر امواج توفنده و سیل­آسای مشرکین ایستاد و چون شیری شرزه روباه صفتان را به خواری و زبونی واداشت، تا آن­جا که ملقب به اسدالله شد و درجه والای سیدالشهد را از آن خود نمود.

حضرت حمزه فرزند عبدالمطلب­ ابن هاشم­ ابن عبد مناف ­ابن قصی…[1] و هاله بنت اهیب ­ابن عبد مناف ­ابن زهرةابن کلاب… که دختر عموی آمنه بنت وهب مادر گرامی رسول خدا9 می­باشد.[2]

عبدالمطلب از کسانی بود که به سنت ابراهیمی پای­بند بود و فرزندانش را از ظلم و ستم و امور پست دنیا نهی و به صفات نیک تشویق می­کرد.[3]

حضرت حمزه بسیاری از صفات پسندیده را از عبدالمطلب به ارث برد، چون؛ خوش­خلقی، ایمان راسخ، هوش و درایت، شجاعت، وفای به عهد، توکل و اطمینان به خداوند و این در حالی است که جامعه جاهلی آن زمان مملو از فساد، بت­پرستی، میگساری، رباخواری، آدم­کشی و دیگر رسوم جاهلی بود.

البته تاریخ در معرفی حضرت حمزه بسیار کوتاهی نموده و نمونه­های زیادی از صفات اخلاقی ایشان در دست نیست، امّا به بعض آن­چه در گزارش­های تاریخی آمده است، اشاره می­کنیم:

شجاعت؛ از خصلت­های مشهور حمزه که در جریان اعلام اسلام و همچنین جنگ­های صدر اسلام به نمایش گذاشته شد و ابن­هشام از او به عنوان با عزت­ترین و با صلابت­ترین جوانمرد قریش نام می­برد.[4]

ایمان؛ در گزارش ابن­هشام آمده که حضرت حمزه پس از بازگشت از شکار به طواف خانه کعبه می­رفت و آن­گاه به کار دیگری می­پرداخت. این خبر روح دینی او را آشکار نموده و تعهد او نسبت به پیوندی که با خداوند داشت را متذکر می­شود.[5]

حمایت و پشتیبانی از رسول خدا9 در مقاطع مختلف نشان­دهنده­ی ایمان وی نسبت به پیامبر9 و اهداف او می­باشد.

به هنگام آزار ابوجهل، و همچنین فشارهای قریش در شعب ابی­طالب، در ماجرای بیعت عقبه و هجرت پس از آن، جنگ­های صدر اسلام همه و همه نمونه­هایی از پشتیبانی حمزه از رسول خدا9 است. اصالت و ریشه­دار بودن خانواده، محیط سالم خانوادگی، زندگی با شرافت نفس، اثرات مثبت تربیتی بر روح و روان حمزه گذاشته و از او فردی شریف و بزرگوار، و پشتیبانی با ایمان و عاشقی صدیق و فداکار در راه اسلام و اهداف عالیه ساخته بود.

اظهار اسلام حضرت حمزه1

نسبت به زمان تشرف حمزة ­ابن عبدالمطلب به اسلام تاریخ نگاران دچار اختلاف شده­اند، گروهی اسلام او را در سال دوم بعثت[6] و عده­ای سال ششم[7] آن ذکر کرده­اند. ابن­اسحاق می­گوید:

روزی ابوجهل در کنار کوه صفا رسول خدا9 را دید و او را آزرد و سخنان ناخوشایندی به وی روا داشت و دین او را نکوهید و رسالتش را تضعیف نمود، و رسول خدا9 هیچ سخنی به او نگفت. یکی از کنیزان عبدالله ­ابن جدعان که در بالای کوه صفا بود ماجرا را شنید و زمانی که حمزه از صید برگشت، ـ او هر روز برای شکار به بیرون از شهر مکه می­رفت و چون از شکار بر می­گشت به خانه­اش نمی­رفت تا این­که به طواف خانه خدا رفته و بعد از آن در کنار محافل قریش می­ایستاد و با آن­ها گفت و گو می­کرد ـ کنیز گفت: ای ابوعماره کاش آن­چه را ساعتی پیش از این، پسر برادرت از ابی الحکم ­ابن هشام دید، مشاهده می­کردی، ابوجهل به او دشنام گفت و سخنانی ناروا نثارش کرد.

حمزه پس از شنیدن این سخنان خشمگین شد و در مسجد الحرام به سوی ابوجهل رفت که در میان مردم نشسته بود. او بالای سر ابوجهل ایستاد و کمان خود را محکم بر سر او کوفت و او را مجروح نمود. در این هنگام فردی از قبیله بنی مخزوم به یاری ابوجهل برخاسته و به حمزه گفت: تو مردی هستی که از دین خارج گشته­ای.

حمزه گفت: چه چیز مانع من می­شود از او ﴿در دفاع از او؟﴾ در صورتی که برایم روشن شده ﴿که او بر حق است﴾ و من شهادت می­دهم که محمد رسول خداست و آن­چه می­گوید حق است. به خدا قسم از او جدا نمی­شوم. اگر راست می­گویید مرا بازدارید. و این حادثه باعث شد تا حمزه اسلام خویش را برملا سازد.

در ادامه ابن اسحاق می­گوید: زمانی که حمزه اسلام خود را آشکار کرد، قریش دریافت که رسول خدا9 عزت پیدا کرده و قوی شده است. آن­گاه از او دست برداشتند. [8]

و سپس شعری از حمزه نقل می­کند به این مضمون:

سپاس گویم خداوندی را که قلبم را به سوی دین ناب اسلام هدایت کرد.

دینی که از سوی پروردگار عزیز آمده، پروردگاری که نسبت به بندگان آگاه و مهربان است. هرگاه پیام­های او برای ما خوانده شود، اشک چشم خردمند استوار فرو ریزد.

آن پیام­هایی که حضرت محمد9 از مسیر هدایت خود با آیات روشن قرآن آورده است.[9]

سید شرف­الدین و علامه جعفر مرتضی از علمای معاصر در باب اسلام حمزه سخنانی گفته­اند که نشان دهنده­ی ایمان مبتنی بر شناخت و معرفت حمزه قبل از اعلان اسلامش می­باشد. علامه جعفر مرتضی اسلام حمزه را مبتنی بر معرفت او می­داند، برخلاف ابن­اسحاق که در گزارش خود قصد دارد علت اسلام حمزه را خشم و غضب او به هنگام دفاع از رسول خدا9 معرفی کند.

و حال آن که جمله­ی حمزه که فرمود: چه چیز مانع من می­شود، در صورتی که برای من روشن شده و من شهادت می­دهم که او رسول خداست و آن­چه که می­گوید حق است. بیان­گر شناخت و معرفی او از رسول خدا9 و دین اسلام می­باشد و اگر فقط حمایت جاهلی بود، باید می­گفت او برادرزاده­ی من است و در هر صورت من از او حمایت خواهم کرد.

سخن او به هنگام اعلام اسلامش[10] اعتراف رسمی او به اسلام و اعلام آمادگی و حمایت از رسول خدا9 است. تا جایی که فشارهای قریش با این تأیید بر پیامبر تخفیف می­یابد. و این سیاستی بود که حضرت ابوطالب بدان معتقد بود که اقربای نزدیک رسول خدا9 مادامی که با کتمان اسلامشان می­توانستند به رسول خدا خدمت کنند و در حفظ و حراست او بکوشند، می­بایست ایمان خود را کتمان می­کردند. اما وقتی اظهار اسلام فردی باعث تقویت اسلام و تشویق دیگران به مسلمان شدن می­گردید، لزوم کتمان و پوشاندن ایمان از میان می­رفت و حضرت حمزه نیز در یک مقطع اسلام خود را کتمان نمود و به هنگام فراهم شدن زمینه و احتیاج اسلام و مسلمین به فردی چون وی ایمان خود را آشکار نمود و سد محکمی در برابر آزار مشرکین بر علیه مسلمانان شد.[11]

نقش حمزه در مقاطع تاریخ

پس از آن­که حمزه سیدالشهدا اعلان اسلام نمود، همچون سربازی فداکار در عرصه­های مختلف، در مکه و مدینه کنار پیامبر اکرم9 قرار گرفت.

علامه جعفر مرتضی می­گوید: اسلام حمزه مرحله جدیدی بود که در محاسبات قریش نیامده بود، چرا که او معیارها را به کلی دگرگون کرد، بازوی قریش را از توان انداخت و بر وحشت آن­ها افزود، تا آن­جا که طغیان آن­ها فروکش کرد.[12]

اکنون به جلوه­های ویژه­ای از حضور حمزه سیدالشهدا در کنار رسول خدا9 اشاره می­کنیم:

حمزه در خانه أرقم

هنگامی که پیامبر9 دعوت خود را آغاز نمود، عده­ای به ندای اسلام لبیک گفتند، اما در اثر مخالفت مشرکان قریش، نتوانستند آزادانه زندگی کنند و به اعمال عبادی خود بپردازند. پیامبر9 همراه عده­ای از تازه مسلمان­ها برای حفظ جان خود، حدود یک ماه در خانه أرقم ­ابن ابی أرقم که در بالای کوه صفا قرار داشت مخفی شدند.[13] روزی صدای کوبیدن در به گوش رسید. یکی از مسلمان­ها برخاست و از شکاف در نگاه کرد و با وحشت به حضور پیامبر بازگشت و گفت: کوبنده­ی در، عمرابن خطاب است که شمشیر نیز بر کمر دارد. در این میان، حمزه به مرد مسلمان گفت: به او اجازه ورود بده اگر با هدف پاک و نیک به سوی ما آمده، با آغوش باز از او استقبال می­کنیم و اگر قصد بدی دارد او را با شمشیر خودش می­کشیم.[14] پس از ورود عمر معلوم شد که او برای پذیرش اسلام آمده است.

گزارش فوق نشان دهنده­ حضور حمزه در کنار رسول خدا9 از همان سال­های اولیه بعثت می­باشد. در آن مقطع حساس عده­ی مسلمان­ها کم بوده و نیروی دفاعی مناسبی در برخورد با قریش نداشتند. در چنین شرایطی حمزه با شجاعت کامل در صف مؤمنان قرار ­گرفت و کلامش به هنگام باز کردن در نشان دهنده­ی صلابت و شجاعت او می­باشد.

تعرض مشرکین

امام صادق7 می­فرماید: پیامبر در مسجدالحرام بود و لباس­های تمیزی در برداشت، مشرکین شکمبه شتری را بر او افکندند و لباس­هایش را آلوده کردند، پیامبر از این عمل بسیار ناراحت شد، آن بزرگوار نزد ابوطالب آمد و فرمود: ای عمو! حسب مرا در میان خود چگونه می­بینی؟ ابوطالب پرسید: مگر چه شده ­ای برادرزاده؟ پس رسول خدا9 او را از ماجرا مطلع نمود. ابوطالب، حمزه را فرا خواند و خودش هم شمشیر برگرفت و به حمزه گفت: شکمبه را بردار. سپس همراه پیامبر به سوی قریش رفتند تا نزد آن قوم رسیدند. آن­ها دور کعبه ایستاده بودند. آن­گاه ابوطالب به حمزه گفت: شکمبه را بر سبیل همه بمال. او نیز آن­چه ابوطالب خواسته بود، به انجام رسانید. سپس ابوطالب متوجه رسول خدا9 گردید و گفت: ای فرزند برادر، این است حسب تو در میان م.[15]

بر همین اساس حضور حضرت حمزه را در مقاطعی از تاریخ صدر اسلام چون شعب­ابی طالب،[16] پیمان عقبه ثانی،[17] هجرت،[18] عقد اخوت[19] و … در کنار رسول خدا9 و نقش حساس آن بزرگوار را همچون سربازی نستوه و گوش به فرمان می­توان مطالعه نمود.

اقدامات نظامی حضرت حمزه سیدالشهد

رسول خدا9 پس از هجرت، اقدام به پایه­گذاری و تشکیل سپاه نیرومند و با صلابت کرد، ارتشی که در دوران رسالت حضرت در هشتاد و دو نبرد گوناگون، شرکت نمود و با پیروزی­های درخشان خود، موانع تشکیل حکومت اسلامی را از سر راه برداشت.

حضور حمزه سیدالشهدا در تهاجمات آغازین این نبردها بیانگر شجاعت بیش از حد او و پشتیبانی و حمایتش از اسلام و پیامبر اکرم می­باشد. حمزه سیدالشهدا به عنوان اولین پرچمدار اسلام شناخته شد. از آن­رو که پرچم نقش ویژه و اساسی در جنگ­های عرب داشت، بر پا بودن آن نشان پایداری و اقتدار سپاه به حساب می­آمد و سرنگونی آن متلاشی شدن سپاه و اضمحلال آن را تفسیر می­کرد، و پرچمداران از شجاع­ترین افراد انتخاب می­شدند. حمزه نیز که از شجاع­ترین افراد عرب محسوب می­شد، توسط پیامبر9 به عنوان پرچمدار انتخاب می­شد.

سریه حمزة ­ابن عبدالمطلب اولین حرکت نظامی سپاه اسلام است.[20]

این سریه در ماه رمضان سال اول هجرت اتفاق افتاد. نیروی اعزامی از مدینه به سمت سواحل دریای سرخ روانه شد. تعداد افراد این سریه عبارت از سی مرد مهاجر با پرچمی سفید رنگ در دست حمزه بود. گروه مقابل به سرپرستی ابوجهل ابن­هشام کاروانی از قریش بود که با کالاهای تجاری از شام بر می­گشت و سیصد مرد آن­ها را مشایعت می­کرد.

دو کاروان، در سیف البحر از نواحی عیص به هم رسیدند و آماده نبرد شدند، ولی با میانجی­گری مردی به نام مجدی ­ابن عمرو جهنی که با هر دو گروه هم پیمان بود برخورد نظامی پیش نیامد و به شهرهای خود بازگشتند.

غزوه بنی قینقاع

با خبر پیمان شکنی قبیله یهودی بنی قینقاع در شوال سال دوم هجرت، پیامبر لشکری از مهاجر و انصار را به سمت آنان فرستاد که پرچمدار آن حمزة ­ابن عبدالمطلب بود. مسلمان­ها پانزده روز آن­ها را محاصره کردند تا تسلیم شوند. به واسطه عبدالله ­ابن ابیّ، پیمان دوباره­ای با پیامبر بستند که از مدینه خارج شده و اقدامی بر علیه مسلمان­ها انجام ندهند.[21]

جنگ بدر

یکی دیگر از افتخارات حمزه سیدالشهدا حضور در جنگ بدر بود.[22]

عبدالرحمان ­ابن عوف گوید: در بدر من پس از فرار مشرکین مشغول جمع­آوری غنایم بودم، ناگاه چشمم به امیة ­ابن خلف و پسرش که از مشرکین بودند افتاد، مرا صدا زدند و کمک خواستند. او از من پرسید: امروز مردی در میان شما بود که با پر شترمرغ برخود نشانی زده بود[23] او کیست؟ گفتم: حمزة ­ابن عبدالمطلب. گفت: او امروز کارهای زیادی علیه ما کرد. او بود که صفوف ما را در هم شکست و به خاک سیاهمان نشانید.[24]

حضرت علی7 نیز به رزم بی امان حمزه اشاره می­فرماید: در رویارویی با شخصی از مشرکین من در موضع پایینی از او قرار داشتم، موضع خود را تغییر دادم. او گفت: گریختی؟ گفتم: به زودی پابرجا خواهم بود. شمشیری به او زدم، ولی چون زره بر تن داشت اثر نکرد. ناگهان برق شمشیری را دیدم که از پشت سر فرود آمد و کاسه سر دشمن را همراه کلاهخودش برد. و در همین حال کسی می­گفت من پسر عبدالمطلبم! چون برگشتم عمویم حمزﺓابن عبدالمطلب را دیدم.[25]

جنگ بدر با فداکاری این دو بزرگوار و به نفع مسلمان­ها پایان یافت. و این نخستین ضربه اسلام بر پیکره­ی شرک بود.

این پیروزی، مشرکین و منافقین مدینه را به وحشت انداخت. واقدی گوید: هیچ منافق و یهودی در مدینه نبود، جز آن­که در برابر حادثه بدر سر فرود آورد.[26]

جنگ احد

آخرین غزوه­ای که حمزه سیدالشهدا در آن جنگید و به شهادتش انجامید؛ غزوه احد بود. پس از آگاهی پیامبر و مسلمان­ها از لشکرکشی مشرکین و موضع­گیری در منطقه احد جنگ سختی میان آن­­ها به پا شد. پرچمداران قریش که همگی از بنی عبدالدار بودند، اوّلین نفرشان به دست حضرت علی7 کشته شد، از این صحنه همه مسلمان­ها خوشحال شدند و پیامبر صدا به تکبیر بلند فرمود و مسلمان­ها نیز تکبیر گفتند.[27]

پرچمدار بعدی به دست حمزه کشته شد. حمزه در حال برگشتن از میدان می­گفت: من پسر ساقی حاجیانم.[28]

پرچمداران قریش که هفت یا نه نفر بودند، کشته شدند و قریش پا به فرار گذاشت.[29]

مسلمان­ها به میدان جنگ آمده و مشغول جمع­آوری غنایم شدند. منظره­ی جمع­آوری غنایم سربازان سپاه اسلام را که بر بالای کوه عینین بودند به پایین کشید ـ در حالی که پیامبر بر خالی نشدن این منطقه تأکید فراوان داشت ـ سرپیچی از دستور پیامبر9 دشمن را در بهره­برداری از فرصت پیش آمده کمک نمود و ­آن­ها از پشت به سپاه اسلام حمله کردند. خالد ­ابن ولید فرمانده میمنه سپاه کفر از غفلت مسلمان­ها استفاده کرد و با تهاجم، جنگ را به نفع مشرکین خاتمه داد و بدین گونه مسلمان­ها در جنگ شکست خوردند. [30] و به جز افراد معدود ثابت قدم، بقیه پا به فرار گذاشتند.

از ثابت قدمان در جنگ باید به حضرت علی7 و حمزه سیدالشهدا اشاره کرد.

حمزه سیدالشهدا آن­چنان سخت با دشمن می­جنگید که مورد تعجب صفوان ­ابن امیه مشرک قرار گرفت. صفوان پرسید: او کیست که این­گونه می­جنگد؟ پاسخ دادند: حمزﺓ ­ابن عبدالمطلب. گفت: تا به امروز ندیده بودم که مردی چنین بر خویشان خود بتازد.[31]

روح سلحشور و اعتقاد عمیق حمزه نسبت به دین و تکالیف آن به گاه جهاد در راه خدا و حمایت از رسول او مداهنه و سهل­انگاری را جایز نمی­دانست، بلکه چون شیر غران بر لشگر دشمن هجوم می­برد و آن­ها را به وحشت و تعجب وا می­داشت.

شهادت در راه خد

قاتل حمزه، فردی به نام وحشی بود. دختر حارث ـ و به نقلی هند ـ و همسر ابوسفیان خطاب به غلام وحشی گفت: پدر من در بدر کشته شده، اگر بتوانی یکی ازاین سه نفر؛ محمدابن عبدالله، حمزﺓ ­ابن عبدالمطلب، علی ­ابن ابی­طالب را به قتل برسانی، آزاد خواهی شد. وحشی گفت: دست­یابی به رسول خدا ممکن نیست چرا که اصحابش او را تنها نمی­گذارند. حمزه نیز اگر در خواب باشد، جرأت بیدار کردنش را ندارم، ولی در مورد علی امید موفقیت دارم.[32]

وحشی از روز جنگ احد می­گوید: در جست و جوی علی بودم، او را مردی آزموده و دوراندیش دیدم که همه­ی اطرافش را مواظب است. با خود گفتم: او کسی نیست که من در جستجویش باشم. ناگهان متوجه حمزه شدم که به سوی لشگر حمله می­کرد. در جنگ با سباع ­ابن عبدالعزی با یک ضربه سرش را از تن جدا کرد.[33] چشم حمزه کم نور بود و گرد و خاک چهره­اش را پوشانده بود، از موقعیت استفاده کردم، و او نیز متوجه من شد ولی پایش لغزید و من حربه­ی خود را به طرفش پرتاب کردم، نیزه به تهیگاه او خورد و او را نقش زمین کرد. مسلمان­ها اطرافش را گرفتند، او را صدا می­زدند، ای اباعماره! ولی او جواب نمی­داد. بعد از آن­که او را رها کرده و به دنبال جنگ رفتند، خوشحال به سویش رفتم و مصیبت هند را به یاد آوردم، ابتدا شکم او را دریدم و سپس جگرش را بیرون آوردم و آن را پیش هند دختر عتبه بردم و گفتم: اگر قاتل پدرت را کشته باشم به من چه خواهی داد؟ گفت: همه­ی جامه­های گران­بها و زر و زیورم را. گفتم: این جگر حمزه است. آن را به دندان گرفت، ولی نتوانست ببلعد و از دهانش بیرون ریخت.[34]

صاحب طبقات گوید: در پی این خبر پیامبر فرمود: خداوند آتش را بر حمزه حرام کرده است و چون هند فردی پلید و گنه­کار است و بدن او را آتش دوزخ فرا خواهد گرفت. به امر پروردگار جگر حمزه سیدالشهدا در دهان او سنگ شد و نتوانست ببلعد تا مبادا قسمتی از بدن مبارک حمزه در بدن مشرک قرار گیرد.[35]

وحشی می­گوید: هند از من خواست که جسد حمزه را به او نشان بدهم. آن­گاه دستور داد گوش­ها و بینی حمزه را ببرم. سپس از آن­ها برای خود دست­بند و گوشواره درست کرد و جگر حمزه را با خود به مکه برد. سپس از مثله کردن بدن حمزه، هند بالای صخره­ای رفت و با صدای بلند اشعاری خواند که نشان­گر خوشحالی او از این ماجرا بود.[36]

پیامبر نیز بالای سر حمزه آمد و فرمود: در هیچ جا خشمگین­تر از این­جا نبوده­ام. صفیه خواهر حمزه­ی سیدالشهدا کنار بدن برادر نشست و شروع به گریستن کرد. پیامبر9 نیز در این مصیبت گریه می­کرد و می­فرمود: هرگز مصیبتی به بزرگی مصیبت تو به من نرسیده است.[37]

آن­گاه فرمود: مژده دهید که هم­اکنون جبرئیل به من خبر داد که در آسمان­های هفت­گانه نوشته­اند که حمزه شیرخدا و شیر رسول خداست.[38]

مرحوم مجلسی در بحارالانوار از شیخ طوسی نقل می­کند: پس از آن­که ندای لاسیف إلا ذوالفقار و … در فضا پیچید، صدای دیگری نیز به گوش رسید که می­گفت: هرگاه خواستید بر کشته­ای گریه کنید، بر وفادار برادر وفادار ﴿یعنی حمزه برادر ابوطالب﴾ گریه کنید.[39]

لقبی را که پیامبر9 از سوی خداوند به حمزه سیدالشهدا داد از بزرگ­ترین افتخارات ثبت شده در تاریخ است. آری پاداش شجاعت و جوانمردی حمزه رسیدن به مقام اسداللهی بود، لقبی که تنها به او اختصاص پیدا کرد؛ شیرخدا و شیر رسول خدا.

پس از پایان جنگ، رسول خدا9 مشغول نماز و دفن شهدا شد. پیامبر9 پس از خواندن نماز بر حمزه در کنار آن بزرگوار شروع به گریه کرد، در حالی که می­فرمود: ای عموجان، ای حمزه، ای شیرخدا و شیر رسول خدا، ای انجام دهنده کارهای خیر و ای برطرف کننده سختی­ها و مشکلات و ای حمایت کننده از رسول خدا.

پیامبر9 حمزه را در هر نمازی که بر شهدا می­خواند شریک می­نمود، به گونه­ای که نمازهای اقامه شده بر عمویش، به هفتاد و دو نماز یا بیشتر رسید.[40]

پیامبر در کنار شهدا آرزو کرد ای کاش با شهیدان احد به شهادت می­رسید.

پس از دفن شهدا رسول خدا9 با اصحاب به مدینه بازگشتند. از خانه­های مدینه صدای ناله و شیون بلند بود. ناگهان حضرت شروع به گریه کرد، اطرافیان علت گریه­ی حضرت را پرسیدند، پیامبر9 فرمود: عمویم حمزه گریه کننده­ای ندارد. [41] پس از آن بزرگان انصار به نزد زنان مدینه رفتند و از آن­ها خواستند تا به خانه­ی رسول خدا رفته و بر عموی پیامبر گریه کنند. زمانی که پیامبر9 گریه زنان را بر حمزه شنید، از مسجد خارج شد و بر آن­ها رحمت فرستاد.[42] زنان مدینه پس از آن ماجرا هر وقت می­خواستند بر شهدای خود گریه کنند، اول بر حمزه می­گریستند و بعد بر شهدای خود اشک می­ریختند.[43]

حمزه سیدالشهدا در دامنه­ی کوه احد و در کنار شهدای دیگر به خاک سپرده شد و قبر او زیارتگاه بزرگان دین چون رسول خدا9، فاطمه زهرا3 و ائمه اطهار: گردید.

حضرت فاطمه3 دختر گرامی رسول خدا9 هر دو سه روز یک بار به زیارت قبر عمویش حمزه و شهدای احد می­آمد و در کنار آن­ها دعا می­کرد.[44]

ضریحی بر آن قبر مطهر ساخته شد که در اطراف آن اشعاری اشاره به عظمت و شخصیت آن بزرگوار داشت.

صد افسوس که با سلطه­ ی وهابیان و روی کار آمدن سعودی­ها در حجاز نه تنها خانه و حرم شریف حضرت حمزه، بلکه حرم­های دیگر شخصیت­های بزرگ اسلام نیز منهدم گردید.

پی­نوشت:

[1]. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 21 ـ 9.

[2]. محمد ­ابن سعد، طبقات الکبری، ج 2، ص 46.

[3]. حلبی شافعی، سیره حلبیه، ج 1، ص 7.

[4]. سیره ابن هشام، ج 1، ص 328.

[5] . همان.

[6] . طبقات ابن­سعد، ج 2، ص 46.

[7]. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 1، ص 423.

[8] . ابن اسحاق، سیره، ص 171.

[9]. همان، ص 173.

[10]. در جمله­ای که ابن هشام از حمزه به هنگام اعلان اسلامش ذکر می­کند نقل است که فرمود: فأنا علی دینه اقول ما یقول؛ من بر دین اویم و همان را می­گویم که او می­گوید. بیانگر ایمان حمزه قبل از اعلان اسلام او می­باشد. زیرا او اقرار می­کند که من بر دین اویم و این جمله­ای اخباری است نه انشایی، و خبر از ایمانی می­دهد که قبلاً در قلب حمزه رسوخ کرده است و الاّ باید می­گفت أنا أسلمت و …

[11]. صدرالدین شرف­الدین، هاشم و امیه فی الجاهلیة، ص 172.

[12]. ترجمه الصحیح من سیرة النبی، ج 2، ص 124.

[13]. سیرة الحلبیه، ج 1، ص 283.

[14]. سیره ابن هشام، ج 1، ص 370.

[15]. اصول کافی، ج 2، ص 340.

[16]. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 31 و طبرسی، اعلام الوری، ص 49.

[17]. سیره ابن هشام، ج 2، ص 83 ـ 77 و طبرسی، اعلام الوری، ص 61 .

[18]. سیره ابن هشام، ج 2، ص 123 و تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 42.

[19]. سیره ابن هشام، ج 2، ص 150 و طبقات الکبری، ج 2، ص 46.

[20] . مغازی، ج 1، ص 9 و سیره ابن هشام، ج 2، ص 245.

[21]. مغازی، ج 1، ص 178 و ابن هشام، ج 3، ص 50 .

[22]. سیره ابن هشام، ج 2، ص 277.

[23]. حمزه در جنگ بدر با پر شترمرغی که بر کلاهخودش بود، مشخص می­شد.

[24]. همان، ص 284.

[25]. واقدی، مغازی، ج 1، ص 93.

[26]. همان، ص 121.

[27]. همان، ص 225.

[28]. همان، ص 227.

[29] . همان، ص 229.

[30]. همان.

[31] . همان، ص 290.

[32]. همان، ص 285.

[33]. سیره ابن هشام، ج 3، ص 76.

[34]. طبری، ذخائر العقبی، ص 183.

[35]. طبقات الکبری، ج 2، ص 49.

[36]. سیره ابن هشام، ج 3، ص 96.

[37]. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 47.

[38]. سیره ابن هشام، ج 3، ص 102 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 4، ص 381.

[39]. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 20، ص 72.

[40]. سیره ابن هشام، ج 2، ص 98 و طبری، ذخائر العقبی، ص 181.

[41]. طبری، ذخائر العقبی، ص 184.

[42]. مغازی ج 1، ص 317.

[43]. همان.

[44]. طبقات الکبری، ج 2، ص 54 .

منبع :نامه جامعه – آبان 1384، شماره 14 – حمزه سیدالشهدا7

وضعیت شیعه از نظر امام باقر (ع)

 

اشاره:

 روایت مفصلى از امام باقر (ع) درباره تحلیل اوضاع سیاسى شیعه و فشار خلفا از آغاز تا زمان آن حضرت نقل شده که به منظور روشن شدن دیدگاههاى امام در این زمینه به نقل آن می‌ پردازیم:

 

 

ما اهل بیت، از ستم قریش و صف‌بندى آنان در مقابلمان چه‌ها کشیدیم و شیعیان و دوستان ما از مردم چه‌ها کشیدند. زمانى که رسول خدا (ص) رحلت کرد، اعلان فرمود که ما به مردم از خودشان اولى تریم. اما قریش با کمک یکدیگر این امر را از محور آن خارج کردند. آنان براى رسیدن به حکومت با حق و اولویت ما به حکومت استدلال کردند، ولى حق ما را تصاحب نمودند. آنگاه حکومت در میان قریش دست به دست گردید تا این که دوباره به ما اهل بیت بازگردید. ولى مردم بیعت ما را شکستند و علیه ما جنگ بپا کردند، بطورى که امیرالمؤمنین (ع) تا هنگامى که به درجه رفیع شهادت نائل آمد، در فراز و نشیب (تند باد حوادث) قرار گرفته بود و سپس با فرزندش امام حسن (ع) بیعت کرده و وعده وفادارى به او دادند، اما به او نیز خیانت ورزیدند و پس از آن، ما بطور مداوم مورد تحقیر و قهر و ستم قرار گرفتیم و از شهر و خانه‌مان رانده و از حقوقمان محروم شدیم و مورد قتل و تهدید قرار گرفتیم، به طورى که امنیت جانى از خود و پیروان ما بطور کل سلب شد و دروغگویان و منکران حق به خاطر دروغ و انکارشان زمینه را مساعد و در سراسر کشور اسلامى به وسیله دروغ و انکارشان به سردمداران جور و ستم و قضاوت و کاردانان آنها تقرب جسته و شروع به روسات احادیث دروغ و انتشار آن نمودند. آنها از زبان ما چیزهایى روایت کردند که نه از زبان ما جارى شده بود و نه به محتواى آنها عمل نموده بودیم، با این کار می‌خواستند ما را میان مردم منفور کرده و تخم عداوت و کینه ما را در دل آنان بکارند. این سیاستى بود که پس از وفات امام حسن (ع) در زمان معاویه با شدت هر چه بیشتر دنبال می‌شد. به دنبال این تبلیغات مسموم بود که همه جا به کشتار شیعیان پرداخته و با کوچکترین سوء ظنى، دستها و پاهاى آنها را می‌بریدند. کسانى که به دوستى و پیروى از ما معروف بودند راهى زندانها شدند، اموالشان به غارت رفت و خانه‌هاشان ویران شد. این رویه تا روزگار عبیدالله بن زیاد روز به روز به شدت خود می‌افزود تا آن که حجاج بن یوسف در کوفه روى کار آمد. او با انواع شکنجه‌ها به کشتار شیعیان پرداخت و آنان را با هر سوء ظن و هر اتهامى دستگیر می‌کرد. عرصه بر پیروان ما چنان تنگ شد و کار به جایى رسید که اگر کسى را با صفت «زندیق» یا «کافر» وصف می‌کردند برایش بهتر از آن بود که او را «شیعه» امیرالمؤمنین (ع) بخوانند، تا جایى که کسانى که به خیر و صلاح معروف بودند و شاید هم واقعا اشخاص پرهیزگار و راستگویى بودند، احادیث شگفت انگیزى در زمینه برترى برخى از حکام گذشته روایت کردند، چیزهایى که نه خدا چیزى از آنها آفریده بود و نه چیزى از آنها به وقوع پیوسته بود. راویان بعدى حقانیت این مطالب را باور داشتند، زیرا این نوع مطالب به کسانى نسبت داده شده بود که به کذب و کم تقوایى معروف نبودند.[۱]

این روایت، تحلیل امام باقر (ع) از وضع سیاسى آن دوران را بیان کرده و سختگیریهاى خلفاى اموى نسبت به شیعیان را که بیشتر آنها در عراق زندگى می‌کردند تشریح کرده است.[۱] .

پی نوشت:

۱. شرح نهج‌البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱۱، ص ۴۴؛ الامام الصادق (ع)، ابوزهره: صص ۱۱۲ـ ۱۱۱.

منبع :سایت اندیشه قم

ماجراى صلح حدیبیه

در سال ششم هجرت، ماه «ذى القعده» پیغمبر اکرم(ص) به قصد عمره، به سوى «مکّه» حرکت کرد، و همه مسلمانان را تشویق به شرکت در این سفر نمود، گروهى خوددارى کردند، ولى جمع کثیرى از «مهاجران»، «انصار» و «اعراب بادیه نشین»، در خدمتش عازم «مکّه» شدند.

این جمعیت، که در حدود یک هزار و چهارصد نفر بودند، همگى لباس احرام بر تن داشتند، و جز شمشیر، که اسلحه مسافران محسوب مى شد، هیچ سلاح جنگى با خود بر نداشتند.

هنگامى که به «عسفان» در نزدیکى «مکّه» رسید، با خبر شد که «قریش» تصمیم گرفته از ورود او به «مکّه» جلوگیرى نماید، پیامبر(ص) به «حدیبیه» رسید («حدیبیه» روستائى است در بیست کیلومترى «مکّه»، که به مناسبت چاه، و یا درختى که در آنجا بوده، به این نام، نامیده مى شد،) حضرت فرمود: همین جا توقف کنید، عرض کردند: در اینجا آبى وجود ندارد، پیامبر(ص) از طریق اعجاز، از چاهى که در آنجا بود، آب براى یارانش فراهم ساخت.

در اینجا سفیرانى میان «قریش» و پیامبر(ص) رفت و آمد کردند، تا مشکل به نحوى حل شود، سرانجام «عروه ابن مسعود ثقفى» که مرد هوشیارى بود، از سوى «قریش» خدمت پیامبر(ص) آمد، پیامبر(ص) به او فرمود: من به قصد جنگ نیامده ام و تنها هدفم زیارت خانه خدا است، ضمناً «عروه» در این ملاقات، منظره وضو گرفتن پیامبر(ص) را که اصحاب اجازه نمى دادند، قطره اى از آب وضوى او به روى زمین بیفتد، مشاهده کرد، هنگام بازگشت به «قریش» گفت: من به دربار «کسرى» و «قیصر» و «نجاشى» رفته ام، هرگز زمامدارى در میان قومش را به عظمت «محمّد»(ص) در میان یارانش ندیدم، اگر تصور کنید که آنها دست از «محمّد»(ص) بردارند، اشتباه بزرگى است، شما با چنین افراد ایثارگرى روبرو هستید، تصمیمتان را بگیرید.

پیامبر(ص) به «عمر» پیشنهاد فرمود به «مکّه» رود، و اشراف «قریش» را از هدف این سفر، آگاه سازد، «عمر» گفت: «قریش» با من عداوت شدیدى دارد، من از آنها بیمناکم، بهتر این است: «عثمان» به این کار مبادرت ورزد، «عثمان» به سوى «مکّه» رفت، چیزى نگذشت که در میان مسلمانان شایع شد، او را کشته اند، در اینجا پیامبر(ص)تصمیم بر شدت عمل گرفت، و در زیر درختى که در آنجا بود، با یارانش تجدید بیعت کرد، که به نام «بیعت رضوان» معروف شد، با آنان عهد بست که تا آخرین نفس، مقاومت کنند، ولى، چیزى نگذشت که «عثمان» سالم بازگشت، و به دنبال او «قریش»، «سهیل بن عمرو» را براى مصالحه خدمت پیامبر(ص) فرستادند، و تأکید کردند که امسال، به هیچ وجه ورود او به «مکّه» ممکن نیست.

بعد از گفتگوهاى زیاد، پیمان صلحى منعقد شد که، یکى از موادش همین بود: مسلمانان آن سال را از عمره چشم بپوشند، و سال آینده به «مکّه» بیایند، مشروط بر این که بیش از سه روز نمانند، و سلاحى جز سلاح مسافر، با خود نیاورند، و مواد متعدد دیگرى دائر بر امنیت جانى و مالى مسلمانانى که از «مدینه» وارد «مکّه» مى شوند، همچنین ۱۰ سال متارکه جنگ میان مسلمین و مشرکین، و آزادى مسلمانان «مکّه» در انجام فرائض مذهبى، در آن گنجانیده شد.

این پیمان، در حقیقت یک پیمان عدم تعرضِ همه جانبه بود، که به جنگ هاى مداوم و مکرر بین مسلمانان و مشرکان موقتاً پایان مى داد.

«متن پیمان صلح» از این قرار بود که پیامبر(ص) به «على»(علیه السلام) دستور داد بنویس: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیْم».

«سهیل بن عمرو» که نماینده مشرکان بود، گفت: من با چنین جمله اى آشنا نیستم، بنویس «بِسْمِکَ اللّهُمَّ»!

پیامبر(ص) فرمود بنویس: «بِسْمِکَ اللّهُمَّ».

آن گاه فرمود: بنویس: «این چیزى است که «محمّد» رسول اللّه(ص) با «سهیل بن عمرو» مصالحه کرده».

«سهیل» گفت: ما اگر تو را «رسول اللّه» مى دانستیم، با تو جنگ نمى کردیم، تنها اسم خودت، و اسم پدرت را بنویس.

پیغمبر(ص) فرمود مانعى ندارد، بنویس: «این چیزى است که «محمّد بن عبداللّه» با «سهیل بن عمرو»، صلح کرده، که ده سال متارکه جنگ شود تا مردم امنیت خود را بازیابند».

علاوه بر این: «هر کس از «قریش» بدون اجازه ولیّش نزد «محمّد» بیاید (و مسلمان شود) او را بازگردانند، و هر کس از آنها که با «محمّد» هستند نزد «قریش» بازگردد، بازگرداندن او لازم نیست»!.

«همه قبائل آزادند، هر کس مى خواهد، در پیمان «محمّد» وارد شود، و هر کس مى خواهد در پیمان «قریش»».

طرفین متعهدند: نسبت به یکدیگر خیانت نکنند (و جان و مال یکدیگر را محترم بشمارند).

از این گذشته، «محمّد» امسال، باز مى گردد، وارد «مکّه» نمى شود، اما سال آینده قریش به مدت سه روز از «مکّه» بیرون مى روند تا یارانش به زیارت بیایند، اما بیش از سه روز توقف نکنند (مراسم عمره را انجام دهند و بازگردند)، به شرط این که جز اسلحه مسافر، یعنى شمشیر، آن هم در غلاف، سلاح دیگرى به همراه نداشته باشند.

بر این پیمان صلح، گروهى از مسلمانان و مشرکان گواهى داده، و کاتب عهدنامه «على بن ابیطالب»(علیه السلام) بود.

مرحوم «علامه مجلسى» در «بحار الانوار»، بعضى مواد دیگر این صلح نامه را نیز نقل کرده، از جمله این که:

«اسلام در «مکّه» باید آشکار باشد، و کسى را مجبور در انتخاب مذهب نکنند، و اذیت و آزارى به مسلمانان نرسانند».

این مضمون در تعبیر سابق نیز اجمالاً وجود داشت.

در اینجا پیامبر(ص) دستور داد، شترهاى قربانى را که به همراه آورده بودند، در همانجا قربانى کنند، سرهاى خود را بتراشند، و از احرام خارج گردند.

اما این امر، براى جمعى از مسلمانان سخت ناگوار بود؛ چرا که بیرون آمدن از احرام، بدون انجام مناسک عمره، در نظر آنها امکان پذیر نبود، ولى، پیغمبر(ص)شخصاً پیشگام شد، شتران قربانى را، نحر فرمود، و از احرام بیرون آمد، و به مسلمانان تفهیم نمود که این استثنائى است در قانون احرام و قربانى، که از سوى خداوند قرار داده شده است.

مسلمین، هنگامى که چنین دیدند، تسلیم شدند، و دستور پیامبر(ص) دقیقاً اجرا شد، و از همانجا آهنگ «مدینه» کردند، اما کوهى از غم و اندوه بر قلب آنها سنگینى مى نمود؛ چرا که در ظاهر قضیه، مجموع این مسافرت، یک ناکامى و شکست بود، ولى خبر نداشتند که در پشت داستان «صلح حدیبیه»، چه پیروزى هائى براى مسلمانان و آینده اسلام، نهفته است، و در همین هنگام بود، که سوره «فتح» نازل شد، و بشارتِ فتح عظیمى را به پیامبر گرامى اسلام(ص)داد.(۱)

۱٫ تفسیر نمونه، جلد ۲۲، صفحه ۲۰٫