قران

نوشته‌ها

عبدالوهاب قاسمی

اشاره:

یکی از نواحی استان زرخیز و خوش آب و هوای مازندران، شهرستان سوادکوه می باشد. این شهر در دره ای واقع در البرز مرکزی، با وسعت ۲۴۴۱ کیلومتر مربع، واقع شده است. از شمال با قائم شهر، از جنوب با فیروزکوه، از مشرق با منطقه جنگلی دودانگه ساری و از مغرب با بخش بندپی از توابع بابل هم مرز می باشد.(۱) نقاط کوهستانی، عبور رودخانه تالاب از آن و نیز جنگل های سر سبز، بر صفای این دیار افزوده است؛ امّا آنچه بدان طراوت معنوی می بخشد، امامزادگان، مساجد و مراکز دینی و علمی است که جان انسان های تشنه معرفت و دیانت را، عطرآگین می سازد.
ولادت و دوران کودکی

عزیز اللّه قاسمی از جمله ساکنین آبادی لیورک بود. وی با خطابه و وعظ به تبلیغ دین می پرداخت. او که با زنی پاکدامن به نام بانو «بی بی جانی»ازدواج کرده بود، از خداوند می خواست محصول این پیوند، نخست از لحاظ بدنی سالم بوده و آنگاه راه او را ادامه دهد و در کسوت روحانیت به عنوان سرباز امام زمان(عج)، حقایق مسلم فرهنگ قرآن و عترت را برای مردم بازگوید. خداوند نیز دعایش را اجابت فرمود و در اوایل پاییز سال ۱۳۱۲ (نوزدهم مهر)، هنگامی که خزان می پژمرد، غنچه ای از بهار در این خانواده شکفت و پدر به شکرانه این شهد شیرین زندگی، نامِ عبدالوهاب را برایش برگزید.(۲) عزیز اللّه چون به رخسار نورسیده اش نظر افکند و چشمانش به جمال این طفل نورسته روشنایی یافت، از پیشگاه پروردگارش خواست تا عبدالوهاب، باقیات الصالحاتی برای وی باشد و در سلک مبلغان دینی قرار گیرد.
این کودک نوخاسته در پوتو تربیت پدری رئوف و متدین و نیز پرورش های عاطفی و اخلاقی مادری پاک طینت و مشفق، دوران نوباوگی را با طراوت معنوی پشت سر نهاد و از همان نخستین دوران زندگی با نغمه های آسمانی، قرآن و دعا انس یافت. وی با حضور در مجالس تجلیل از مقام اهل بیت (ع) روان خویش را با زمزم جوشان و مصفای این خاندان شستشو می داد و علاقه به ارزش ها و باورهای دینی با وجودش عجین می گشت. او به اقتضای محیط خانوادگی در همان سنین کودکی خواندن، نوشتن و قرائت قرآن را فرا گرفت و پس از این مقدمات به تحصیلات دوران ابتدایی پرداخت. وی پس از اینکه این مقطع را با موفقیت سپری ساخت، بر حسب ذوق ذاتی، شوق فطری و تأکیدهای مداوم پدرش، به آموختن علوم دینی روی آورد.

در حوزه علمیه بابل و تهران

در سوادکوه، مرکزی که بتواند نیازهای علمی و فکری این نوجوان را برطرف کند، وجود نداشت؛ به همین جهت برای فراگیری علوم اسلامی، زادگاه خویش را ترک کرد و در شهرستان بابل اقامت گزید؛ زیرا عده ای از ویژگی های این حوزه برایش سخن گفته بودند. به ویژه عزیز اللّه (پدرش) که برای او تعریف کرده بود: مدارس علمی بابل همواره به دلیل حضور فقها و علمایی نام آور و اساتیدی خبره، یکی از مراکز مهم علوم دینی در مازندران و شمال کشور به شمار می آید و کثیری از اهل فضل و روحانیون، موجب گسترش این بازار دانش گشته اند.
برای این طلبه مشتاق معارف نقل می کردند: زمانی بیش از ده محفل درس خارج فقه و اصول و سایر رشته های علوم اسلامی، در عرض هم در بابل دایر بوده است.(۳) وی به دلیل وجود این محسنات و نیز علایق درونی خود، اقامت در بابل را بر سکونت در مولد و موطن خویش ترجیح داد و با تحمل سختی های اقامت در جایی دور از خانواده و توأم با مشکلات فراوان، در این شهر به مدت سه سال به فراگیری علوم دینی پرداخت.(۴) عبدالوهاب برای ادامه تحصیل به تهران مهاجرت کرد. او در مدارس خازن الملک و حاج ابوالحسن معمار باشی از محضر علما و اساتیدی عالی قدر بهره ها برد.(۵) اما روح و ذهن عطشناک او گویی با این جرعه ها سیراب نمی گردد و به دنبال چشمه ای است تا بتواند نیازش را برطرف سازد.

در مشهد مقدس

حجه الاسلام عبدالوهاب قاسمی در سال ۱۳۳۴ ش. به قصد اقامت درجوار بارگاه مقدس حضرت علی بن موسی الرضا (ع) و بهره گیری از بارقه معنوی آن امام همام و نیز استفاده از محضر استادان حوزه علمیه مشهد، تهران را ترک کرد. وی نزد حاج شیخ کاظم دامغانی (ره) . مدرس سطوح عالیه (رسائل، مکاسب و کفایه) . که به فضل و تقوا اشتهار داشت، دوره سطح را به پایان برد.(۶) او با استعداد، هوش سرشار و تلاش مداوم و پر ثمر خود، این لیاقت را به دست آورد که در زمره شاگردان آیت اللّه حاج شیخ هاشم قزوینی(۷) در آید. این عالم متفکر، فقیه زاهد، مربی گرانقدر و مدرّس فقه و اصول یعنی مرحوم قزوینی (۱۲۷۰ . ۱۳۳۹ش.) از جمله دانشورانی است که محضر سید موسی زر آبادی را در قزوین و نیز محضر میرزا مهدی اصفهانی را در مشهد درک نموده است. وی که نمونه برجسته یک عالم دینی بود، به عنوان انسانی پرهیزکار، خردمند، متعهد و هوشیار، ضمن آموزش دروس خارج در سطح عالی، به شاگردانی چون شهید قاسمی شجاعت، شهامت و استقامت در برابر ستم را تعلیم می داد و آنان را از ارتجاع گرایی بر حذر می داشت.(۸)
در سال ۱۳۷۳ ق. آیت اللّه حاج سید محمد هادی میلانی . از شاگران آیت اللّه نائینی، کمپانی و حاج آقا حسین قمی . که در کربلا به تدریس و اقامه جماعت اشتغال داشت، به قصد زیارت به مشهد مقدس آمد، او به درخواست جمعی از روحانیون در این شهر اقامت گزید و به تدریس مشغول شد و از آن تاریخ بر رونق، اعتبار و شکوفایی این حوزه افزود.(۹) مرحوم قاسمی، حوزه درس این مرجع تقلید و عالم طراز اول شیعه را که در شبستان غربی مسجد جامع گوهرشاد تشکیل می شد، مغتنم شمرد و با استعداد درخشان و مجاهدت پیگیر خود، به برکت این حوزه غنی، تا مرز اجتهاد پیش رفت.(۱۰) او پس از آن برای تبلیغ امور دینی و نشر فرهنگ اسلامی، مقدس ترین و مهم ترین سنگر دین، یعنی امامت مسجد را پذیرفت و با منبر وعظ، سخنرانی ها، تشکیل جلسات اصول عقاید و بحث های اخلاقی و تفسیری، به وظیفه خطیر خود جامه عمل پوشاند.

در میدان مبارزه

قاسمی از آغاز نهضت اسلامی ایران، به رهبری امام خمینی (ره) در خدمت این قیام مقدس قرار گرفت. او تمام خطرات و دشواری های خط مقدم مبارزه را در نهایت شهامت به جان خرید؛ و با کمال شجاعت و قاطعیت از نیروهای محوری ستیزنده با دستگاه ستم به حساب می آمد. این سخنور و خطیب توانا در هنر وعظ و نصیحت، سبکی ویژه داشت و در سال ۱۳۴۲ ش. با اوج گیری مبارزات امت مسلمان به رهبری امام خمینی (ره) ، در شهر مقدس مشهد یکپارچه به صورت فریاد نهضت در آمد و در چنگال دژخیمان رژیم شاه گرفتار و زندانی شد و برای نخستین بار در سیاه چال های طاغوت به مدت ۱۴ روز محبوس شد. وی در زندان سخت ترین شکنجه ها، از جمله کیسه های بزرگ شن بر روی سینه اش را تحمل کرد؛(۱۱) اما دست از مبارزه بر نداشت. پس از این دوران مشقت زا و طاقت فرسا، با آن که سی سال از عمر قاسمی گذشته بود، رژیم شاه او را به عنوان سرباز به پادگان برد؛ اما در آنجا یک افسر پزشک ایشان را به دلیل عارضه چشمی از ادامه خدمت سربازی معاف کرد و به او نصیحت کرد تا بر جان و سلامتی خود رحم کرده، از خط مبارزه کناره بگیرد؛ اما حجه الاسلام و المسلمین قاسمی در همان دومین روز آزادی، آن همه زجر، شکنجه، تهدید و ارعاب را نادیده انگاشت و کوبنده تر و با فریادی رساتر و خروشی افزون تر کار مبارزه را پی گرفت و با افشاگری های خود، مردم را نسبت به فجایعی که بر جامعه می گذشت، روشن ساخت. او طی بیاناتی پرهیجان امت مسلمان را در جریان ستم گری ها و پلیدی های حکومت وقت قرار می داد، آنان را به قیام علیه رژیم حاکم دعوت می کرد. وی با سخنرانی های دشمن براندازش، خواب راحت را از چشمان رژیم سفاک ربوده بود.(۱۲)
قاسمی در سال ۱۳۴۴ ش. به دعوت جمعی از مؤمنین و تصویب و تأکید علمای بزرگ وقت (رضوان اللّه علیه) در شهر ساری رحل اقامت افکند و با صراحتی تمام و شجاعتی کم نظیر، خط نهضت اسلامی را در مرکز استان مازندران باز گشود و برای برانداختن حکومت جور و استقرار نظام عدل اسلامی آن گونه که مقتضی بود، آخرین توان خویش را به کار برد و در این راه چندین بار دستگیر و روانه زندان شد. او بارها طعم شکنجه دهشتناک کمیته شهربانی تهران را چشید؛ ولی هر بار پس از آزادی مصمم تر، پر تلاش تر و خروشان تر از گذشته، به کار مبارزه ادامه می داد. سخنان افشاگرانه و آمیخته به صراحت و صداقت وی، در میان مردم مازندران، آن چنان جاذبه ای پدید آورد که حوزه مغناطیس وی اکثر افراد جامعه را به سوی خود می کشانید. به همین دلیل او به عنوان چهره ای شاخص و درخشان برای سازماندهی به مبارزات مردمی در این خطّه، خوش درخشید. مردم مسلمان و حق شناس شهرستان ساری نیز هرگز آن خطابه های آتشین، انقلابی، رشد دهنده و سازنده او را فراموش نخواهند کرد و هنوز طنین سخنان دلنشین وی، گوش مساجد، تکایا، حسینیه ها، محافل مذهبی و فضای شهر ساری را می نوازد.(۱۳)
در سال ۱۳۵۶ ش. قاسمی به جرم مخالفت های صریح و علنی با رژیم شاه، به زندان افتاد؛ ولی این بار هم در سلول انفرادی طاغوت زیر شکنجه های موحش دم برنیاورد. لذا پس از آزادی، مأموران ساواک خواستند با توطئه قبلی ایشان را در سفر مکه ترور کنند؛ اما موفق نشدند و توطئه آنها با شکست مواجه شد.(۱۴) آخرین دستگیری آن شهید بعد از سخنرانی افشاگرانه وی، در تابستان سال ۱۳۵۷ ش. (هفدهم رمضان ۱۳۹۹ ق.) رخ داد که بسیاری از کتب ارزشمند و نوارهای سخنرانی او و دیگران، مورد دستبرد عوامل ساواک قرار گرفت و مفقود شد.(۱۵)

نامه نورانی

شهید قاسمی در سراسر لحظات زندگی خود از حریم مقدس اعتقادات حمایت کرد و در این راه دشواری ها و صدمات زیادی را به جان خرید. در واقع او از امکانات شخصی که برایش فراهم بود، اعراض کرد، تا بتواند وظیفه خطیر خود را به نحو احسن و مطلوب به انجام برساند. هر کجا مشاهده می کرد یا می شنید که نسبت به مقدسات دینی اهانت و اسائه ادب شده است، می خروشید و با قلم و بیان خویش علاوه بر آنکه بانیان این رذالت ها را مورد هجوم فکری و فرهنگی خود قرار می داد، حقایق دینی و اعتقادی را نیز بر ایشان تشریح می کرد. وی در نامه ای که در تاریخ ۲۸ آبان ۱۳۴۳، خطاب به مدیر روزنامه پست تهران (محمد علی مسعودی) می نویسد، با قلمی شیوا و نثری پخته و عباراتی مختصر اما پرمحتوا، به تشریح رسالت پیامبران پرداخته و می گوید:
«پیامبران برای تشریح مطالب عقلی و فطری و… توجه دادن افکار به وظایف و مقررات الهی و آسمانی که به نام مقررات دینی و قوانین مذهبی است و بیان حدود و میزان آنها، مبعوث گشته اند، تا از این راه افکار عالی انسان ها را به ذات مقدس پروردگار جان و جهان آفرین، رهبری و ارشاد کنند. آنان در تصفیه نفوس و تزکیه ارواح و تنویر افکار و عقول، مردانه دامن همت به کمر زده و از هیچ قدرتی جز قدرت الهی پروا و هراس نداشته و جز از خداوند بزرگ مدد و نصرت نطلبیده و سستی و پژمردگی به خود راه نداده اند. آن بزرگواران هدف مقدس و عالی و پاکشان، گرفتن دست گم گشتگان صحرای جهالت و سرگردانان وادی حیرت و ضلالت و هدایت و به راه آوردن آنان و رساندن به سعادت و شرف و فضیلت است. آری؛ آنها می خواستند فردفرد انسان چون سلمان فارسی ایرانی و مقداد و کمیل و مالک اشتر و ابوذر غفاری شده، تا هیکل فضیلت و جرثومه شرف و سعادت گردند. آنان مبارزه کردند تا پیکر هوا و هوس له و نرم شده و کاخ غوایت و ضلالت واژگون گشته و بنای خدعه و مکر مکاران که خار راه انسانند، منهدم و پاشیده گردد.»(۱۶)
آن شهید در ادامه این نامه نورانی، پس از تشریح مجاهدت های پیامبران، این پرچمداران توحید و ایمان، به وظیفه سترگ آنان که به امامان شیعه تفویض شد، اشاره می کند و می نویسد:
«… تا [ امامان ] هم چون آنان (پیامبران) بکوشند و اساس و بنیان سعادت و سیادت بشر را حفظ و حراست کنند. بعد از پیغمبر گرامی اسلام، علم و ایمان و اسلام، به دوش هر یک از اوصیای باوفای آن حضرت افتاده، تا به دست با کفایت حضرت مهدی موعود (عج) دوازدهمین وصی و خلیفه به حق آن بزرگوار، رسیده؛ لکن طبق مصالح، به امر و فرمان مقدس حضرت حق، خود از انظار غائب و پنهان گشته و پرچم عدل و ایمان را، نواب با عُرضه و صالح وی به دوش کشیده اند؛ و پروردگار حکیم، عده ای از بندگان پاک طینت خود را انتخاب فرموده و منصب نیابت عامه از آن حضرت را، به آن رادمردان عنایت می کند. آنان به عقیده مسلمین جهان، خاصه شیعیان، دانشمندان اسلامی و فقهای شیعه می باشند. آری امام عصر . ارواحنا فداه . از نظرها ناپیداست؛ اما پیدا و هویداست و شیعه در انتظار روزی است که آن متصرف فی کل ظاهر گشته و دنیای فساد و طغیان و ظلم و جور را مبدل به صلاح و آرامش و عدالت و بینش کرده و جلوی زیاده روی های مفسدین و هوس بازی های هوس بازان را گرفته، ظالمان را به جایش (سرجای خودشان) بنشاند.»(۱۷)
در ادامه این نوشتار، شهید قاسمی از هتاکی آن روزنامه نگار به ساحت مقدس حضرت امام خمینی (ره) ، سخت انتقاد می کند. این بخش از نوشته او می خروشد و پرهیجان می توفد. گویا روح و ذهنش از این حرکت وقیح، در تلاطم و اضطراب قرار گرفته است:
«… من هر چه فکر کردم و به خود رنج دادم، نتوانستم قلبم و روحم و فکرم را قانع کنم، که یک نفر روزنامه نگاری که به ظاهر مدعی اسلام است و از تمام مزایای اسلامی برخوردار است، به یک شخصیت بارز و مرجع عالی قدر و رهبر مجاهد و رشید جهان شیعه که اسم مقدس و نام گرامش انسان را می لرزاند، آن جور هتاکی کند، که از یک مجنون و مالی خولیائی متوقع نبوده و انتظار نرود. راستی بشر این قدر جسور و بی وجدان!؟ این قدر بی عاطفه و بی انصاف!؟ این قدر بی شرف و دور از انسانیت!؟ که به خاطر پول و دیناری که باید خرج مستراح منزل و شکم شود، عفّت قلم و زبان را از دست داده و خوشایندگو و چاپلوس گشته، و از هیچ چیز حتی وجدانش خجالت نکشد. اُف بر تو ای بی ادب! اُف بر تو ای فاقد شرف!… در انتظار روزی باش که خدا از تبه کاران و سیه رویان انتقام شدید گرفته و گوشمالی سخت می دهد. خیال کردی با این کلمات پوچ که خودت هم به مضامین آنها معتقد نیستی، از مرتبه رفیعه حضرت آیت اللّه العظمی خمینی کاهیدی؟ شب پره گر وصل آفتاب نخواهد؛ رونق بازار آفتاب نکاهد. آیت اللّه خمینی (ره) که هیچ گاه از انجام وظایف باز نایستاده و از عهده مسؤولیت سنگینی بخوبی برآمده و او و بقیه بزرگان روحانی، در راه دین و جهاد با مشرکین، از مرگ استقبال می کنند و هیچ متأثر نیستند؛ اما تو و اربابان بی عاطفه ات، منتظر روز سختی باشید و برای خود مفرّی تهیه کنید…»(۱۸)

خلق و خوی

شهید قاسمی در دوران نسبتاً کوتاه زندگی اش، درس استقامت، ایمان و وارستگی را به خوبی آموخت و توانست آن را به دیگران هم تعلیم دهد.(۱۹) آن شهید از همان دوران جوانی و تحت تربیت خانوادگی و نیز محیط پاک حوزه علمیه، به این واقعیت دست یافت که برای غلبه بر کشش های درونی، که آدمی را به سوی خودخواهی سوق می دهد، باید نیرویی قوی را در کانون دل ایجاد کرد،تا با تکیه بر آن، امکان تعدیل این امیال فراهم آید؛ این نیروی عظیم باطنی هم چیزی جز تقوا و ایمان نیست. به همین دلیل ایشان با عبادت، راز و نیاز با خداوند و اعمال صالح، توانست چنین فروغی را در ژرفنای جان خویش روشن سازد و به برکت آن تار و پود وجودش را از گزند هوس های درونی و تحریکات شیطانی، حفظ کند. این نهال ایمان به تدریج در ذهن و دل شهید قاسمی بالندگی یافت و با فروغ و حرارت خورشید دیانت، به رشد و شکوفایی خود ادامه داد و سرانجام شاخسار فضایل اخلاقی را آفرید و عطر میوه های عمل صالح را به سرپنجه این صفات و ملکات در مشام من و شما نشاند؛ یعنی همان خصوصیات و ویژگی هایی که این شهید را نزد مردم محبوب ساخت و موجب آن گردید تا کلام و پیامش، بر ذهن و روان آدمیان اثر بگذارد و آنان را برای مقابله با طاغوت زمان و نیز جهالت ها و ظلمت ها، مهیا سازد.
این شجره طیبه ایمان و پرهیزگاری بودکه به شهید قاسمی آن چنان قدرت روحی را عطا کرد. قدرتی که باعث شود از دستگاه موحش ساواک و شکنجه های فراوان و سخت آنها نهراسد و در دفاع از حق مصمم تر گردد و با شهامتی وصف ناپذیر در این راه مقدس گام نهد و در برابر مشکلات و مصائب صبر پیشه ساخته و تلخی ها را بر خود و خانواده هموار کند. با اعراض از مظاهر دنیوی و قناعت پیشگی، به ساده زیستی و پرهیز از تشریفات روی آورد و به حداقل امکانات زندگی اکتفا نماید. حسن گفتار و بیانات آتشین او نیز، از صداقت، پاکی، فضل و تقوایش حکایت داشت و کلماتی که بر زبان می آورد، جرعه های آب حیاتی بود که از قله بلند ایمان و دیانت جاری می شد.(۲۰)

نفرت از نفاق

شهید قاسمی در دوران زندگانی پربارش، خود را به صداقت، صراحت و صفای نفس آراست. بدیهی است چنین آئینه ای که زنگارهای نفسانی را از خود پیراسته، از چهره های نفاق و دوگانه سیمایان نفرت داشته باشد. وی منافقان را انسان هایی دور از خلق می دانست که دم از مردمی بودن می زند و آن زمان که رزمندگان فداکار اسلام، در جبهه ها حماسه می آفریدند، این ورشکستگان سیاسی به حرکت های ضد اسلامی و مخالف امت متدین دست می آلودند. از این جهت آن شهید منافقان خلق را به استکبار وابسته می دانست و معتقد بود شواهد بسیار بر این وابستگی وجود دارد؛ ولی حتی خودشان هم نمی خواهند این واقعیت را باور کنند. ایشان در یک صد و سی و هفتمین جلسه علنی مجلس شورای اسلامی، در تاریخ ۶ اردیبهشت ۱۳۶۰، از جنایت گروهک های مزبور در ساری، قائم شهر و سوادکوه پرده برداشت و کشتار وحشیانه، هتاکی ها و ضرب و شتم اینان را نسبت به مردمان این سامان برملا کرد. وی به عنوان نمونه حادثه ای را چنین تعریف می کرد که:
«شب جمعه ای در خیابان سنگ تراشان وقتی تعدادی از برادران زیر چادری نهج البلاغه می خوانند و کتب و نشریات مذهبی می فروشند، [منافقان ] به آنان حمله می کنند؛ چادرشان را به آتش می کشند و تمام کتب مذهبی، از جمله قرآن، نهج البلاغه و کتب ادعیه را می سوزانند. بعد به افراد حاضر در آنجا یورش برده و آنها را مورد اذیت و آزار قرار می دهند.»
آن شهید ملایمت و خونسردی در مقابل این گروه منحط را روا نمی دانست و فریاد می زد: «چرا باید اینها بیایند، گوش دختر مسلمان را ببرند و دست اندرکاران سکوت کنند؟» وی می فرمود: «هرگز نمی توانم باور بکنم که اینها دست به جنایت ضد انسانی نزنند و متأسّفم که مقامات اجرایی با همه قوت، ضعف نشان می دهند. خونسردی تا این حد روا نیست. وقتی اسلام دستور می دهد در برابر حمله یک دزد اگر آدمی به عنوان دفاع کشته شود، شهید است؛ چطور می شود مسلمان با این همه، دفاع نکند و ساکت باشد!؟» وی در خاتمه از مردم خوب خطه شمال این گونه سخن می گفت: «شاید فکر می کردند شمال و خصوصاً سوادکوه از پرتشنج ترین منطقه ایران خواهد بود و بحمد اللّه از نظر سیاسی آرامترین منطقه بود و نجیب ترین، عطوف ترین مردم، آدم های مولد و فعال، مسلمان، معتقد، صادق و وفادار به امام، این جور باید مورد حمله و ضرب و شتم قرار گیرند، که در خانه آرامشی ندارند و جرأت ندارند برای تأمین احتیاجات بیرون بروند.»(۲۱)

در جوار رحمت حق

شهید قاسمی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به عضویت شورای همبستگی در حج . که مرکب از اقشار مختلف مردم بود.. در آمد و پس از تشکیل کمیته انقلاب اسلامی، حدود یک سال نیز به عنوان معاونت در کمیته مرکزی شهرستان ساری مشغول خدمت بود. او برای تداوم انقلاب به ارشاد و سازندگی مردم می پرداخت و در سال ۱۳۵۹ ش. از سوی مردم حق شناس ساری به نمایندگی در مجلس شورای اسلامی انتخاب شد و در این سنگر با تمام جدیت، نظام جمهوری اسلامی را که تحت لوای ولایت فقیه است، یاری می داد و تمامی امکاناتش را به کار می گرفت و همه کوشش و آرزویش این بود تا هر چه زودتر، اصول قرآنی در جامعه استقرار یابد. ایشان پس از یک سال خدمت گزاری به امت مسلمان در سمت مزبور، در تاریخ هفتم تیرماه ۱۳۶۰ ش. در کربلای سرچشمه، در کنار شهید مظلوم دکتر بهشتی (ره) و دیگر یارانش، به دست دشمنان خلق خدا (منافقان) به دیدار حق شتافت و در جوار رحمتش آسود. بدن مطهّرش بنا به وصیت وی در شهرستان قم و در قبرستان شیخان، به خاک سپرده شد. (۲۲)
آن شهید طبق وصیتی که از وی باقی است، داماد خویش، سید رسول میریان را وصی شرعی و قانونی خود قرار داد و از او خواست تا طبق حکم الهی و قانون متقن و محکم اسلامی، رفتار کند. در خصوص ازدواج دخترانش، در حد شأنشان همانند خواهر خود از کل اموال وی بدون آن که از سهمیه آنان چیزی کسر شود، مبالغی بردارند. او کتابهایش را از این برنامه جدا کرد و وصیت کرد تا آنها را به هر یک از فرزندانش که توفیق کسوت لباس مقدس روحانیت داشته اند، واگذارند.(۲۳)
از شهید قاسمی پنج فرزند پسر به نام های: محمد باقر (متولد ۱۳۴۴ ش)؛ صادق (متولد ۱۳۴۵ ش)؛ محمد (متولد ۱۳۴۷ ش)؛ رضا (متولد۱۳۵۱ ش) و عباس (متولد ۱۳۵۲ ش) و نیز سه فرزند دختر به نام های: رباب (متولد ۱۳۴۰ ش)؛ صدیقه (۱۳۴۹ش)؛ و اعظم به یادگار مانده است.(۲۴)
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

پی نوشت:
۱ . جغرافیای کامل ایران، گروهی از نویسندگان، تهران، وزارت آموزش و پرورش، چاپ اول، زمستان ۱۳۶۶، ج ۲، ص ۱۱۴۳٫
۲ . شهید حاج عبدالوهاب قاسمی، پرونده موجود در بنیاد شهید قم.
۳ . نک: آشنایی با فرزانگان بابل در سه قرن اخیر، عبدالرحمن باقرزاده، ناشر مؤلف، اول، ۱۳۷۷، ص ۹٫
۴ . یادنامه شهدای مجلس شورای اسلامی، ص ۸۲٫
۵ . پیشتازان شهادت در انقلاب سوم، ص ۱٫
۶ . شهدای روحانیت شیعه در یکصد سال اخیر، علی ربانی خلخالی، قم مکتبه الحسین ۱۴۰۲ قمری، ج اول، ص ۵۴۶٫
۷ . در مأخذ فوق، نام این شخصیت، آیت اللّه حاج شیخ مجتبی قزوینی ثبت شده است که اشتباه می باشد.
۸ . درباره این شخصیت نک: مکتب تفکیک، محمد رضا حکیمی، ص ۲۳۴ . ۲۳۰٫
۹ . «گزارشی از سابقه تاریخی و اوضاع کنونی حوزه علمیه مشهد» حضرت آیت اللّه سید علی خامنه ای،مشهد کنگره جهانی حضرت رضا (ع) ، تیر ۱۳۶۵ ص ۲۹ و ۲۸٫
۱۰ . «یادنامه شهدای هفتم تیر»، روزنامه جمهوری اسلامی، ۷ تیرماه ۱۳۶۲، ص ۱۱٫
۱۱ . سیمای ساری، «ساحل صداقت»، ص ۱۲۱، مرتضی بذرافشان، تهران، مرکز چاپ و نشر، سازمان تبلیغات اسلامی، زمستان ۱۳۷۴، ص ۱۰۳٫
۱۲ . پیشتازان شهادت در انقلاب سوم، ص ۸۴٫
۱۳ . یادنامه شهدای مجلس شورای اسلامی، روابط عمومی مجلس شورای اسلامی، تهران، مرداد ۱۳۶۰، ص ۸۴٫
۱۴ . در کتاب سیمای ساری این دستگیری به عنوان آخرین دوران حبس شهید قاسمی ثبت شده است که گویا صحت ندارد.
۱۵ . شهدای روحانیت شیعه در یکصد ساله اخیر، ج اول، ص ۵۴۶٫
۱۶ تا ۱۸ . نامه شهید قاسمی که در آبان ۱۳۴۳ خطاب به مدیر روزنامه پست تهران نوشته است، موجود در پرونده آن شهید در بنیاد شهید قم (مخطوط).
۱۹ . سیمای ساری، «ساحل صداقت»، ص ۱۰۳٫
۲۰ . با الهام از کتاب پیشتازان شهادت در انقلاب سوم، ص ۱۳۸٫
۲۱ . شمع ها از گرمی مجلس حکایت می کنند، سخنرانی نمایندگان شهید مجلس شورای اسلامی، تهران، ستاد برگزاری مراسم هفتم تیر، تیر ۱۳۶۱، ص ۳۲۴ و ۳۲۳٫
۲۲ . یادنامه شهدای مجلس شورای اسلامی، ص ۸۴؛ «یادنامه شهدای هفتم تیر»، روزنامه جمهوری اسلامی، ۷ تیر ۱۳۶۲، ص ۱۱٫
۲۳ . وصیت نامه آن شهید، (مخطوط).
۲۴ . با استناد به پرونده ایشان، موجود در بنیاد شهید قم.
منبع: غلامرضا گلی زواره

یوسف بن احمد (صاحب حدائق)

اشاره:

تولد قریه «ماحوز» بحرین در سال ۱۱۰۷ ق، میزبان نوزادی مبارک بود. شیخ احمد غرق در شادی بود. خداوند فرزندی به او هدیه کرد و پدر او را «یوسف» نامید. یوسف در دامان خاندان دانش و پارسایی تربیت یافت پدر و پدر بزرگش از اندیشوران پاک سرشت ماحوز بودند. پدر بزرگش در کنار تحصیل به صید مروارید در اقیانوس نیز می‌پرداخت و از این راه زندگی خود را می‌گذراند.

[۱] تحصیل یوسف دوران کودکی را در آغوش پر مهر خانواده سپری کرد و با کمک جدش شیخ ابراهیم با خواندن ونوشتن آشنا شد و مهر قرآن و نماز را در قلب جای داد. پدر که مجتهدی آگاه به علوم عقلی، ریاضی و حدیث بود به تألیف و تدریس عالی ترین سطح فقه و اصول اشتغال داشت، فرزند را با علوم اسلامی آشنا ساخت یوسف با تمام توان به یادگیری علوم حوزوی پرداخت و سرمایه گرانبهای نوجوانی و جوانی را در این راه به کار بست. تندباد حوادث تلخ می‌رفت تا کانون گرم خانواده را برهم زند. شیخ احمد به ناچار به «قطیف» کوچ کرد. هجوم وحشانه خوارج به شیعیان بحرین و کشتار آنان، بسیاری از مردم را به هجرت مجبور کرد. پس از آن یوسف در قریه «شاخور» قطیف که نزدیک بحرین بود، ادامه تحصیل داد.

گردباد نیزه‌ها شاخور را درنوردید و رگبارشان بر قلب شیعیان نشست. سال ۱۱۳۱ ق. بود که ناصبی‌ها و خوارج، بار دیگر به کشتار شیعیان پرداختند. شیخ احمد دو ماه بیشتر تاب غصه‌ها را نیاورد و سرانجام بیماری او را به خاک سپرد. یوسف ۲۴ بهار بیش ندیده بود، اما باید بار سنگین سرپرستی خانواده را بر دوش می‌کشید. نخلستان کوچکشان در بحرین، تنها سرمایه آنها بود.

 یوسف با کار در نخلستان خرج خانواده را تهیه می‌کرد و در کنار آن به تحصیل ادامه می‌داد. دو سال گذشت. یوسف به خوبی توانست از عهده سرپرستی برادران و مادرش برآید او استقامت را از نخلهای ایستاده فرا گرفت. از مشکلات نهراسید و بار سنگین اداره زندگی نتوانست قامتش را خم کند. آزادی بحرین از چنگال اشغالگران یوسف را به کوچ فرا خواند. یوسف شش سال در بحرین، در درس شیخ احمد بن عبدالله بلادی شرکت کرد و از خرمن دانش استاد خوشه‌ها چید. کار و درس را با هم عجین ساخت. عرق می‌ریخت و خرج خانه را تهیه می‌کرد. با تن رنجور و خسته با کتاب انس می‌گرفت. پس از زیارت خانه خدا و انجام مراسم حج تصمیم گرفت به قطیف برگردد تا در درس شیخ حسین ماحوزی شرکت کند. دوسال در قطیف ماند و «تهذیب» شیخ طوسی را نزد استاد فرا گرفت. اما باز هم سایه غم بر آسمان اندیشه‌اش پدیدار شد. فقر او را به بحرین کوچانید. اینک برادرانش بزرگ شده بودند و می‌توانستند خانواده را سرپرستی نمایند. بنابراین دل ازمهر خانواده کند و آهنگ سفر نمود. شوق یادگیری او را به شیراز کشاند. او در شیراز، در کنار تحصیل مراحل عالی دروس حوزوی، درس های پایین‌تر را به دانش‌پژوهان می‌آموخت. یک سال نیز در حوزه علمیه کرمان به تدریس پرداخت و سپس به شیراز برگشت.

[۲] جلوه جاودانه اینک چهل سال ازعمرش می‌گذشت. او امام جمعه شیراز بود. هر آدینه در مسجد جامع با مردم نماز می‌گذارد و آنها را با فرهنگ اسلامی آشنا می‌ساخت. مادرو برادرانش را به شیراز دعوت کرد تا در کنار هم زندگی کنند. شیراز چهارده سال میزبان او بود. وی در کنار تدریس و تبلیغ به کشاورزی نیز مشغول بود. همراه برادرانش بیل می‌زد و در تلاش برای کسب غذای حلال از هیچ سختی نهراسید. مجتهد جوان روز به روز بر آوازه علم و تقوایش افزوده می‌شد. مردم به او احترام بسیاری می‌گذاشتند. سرانجام خوشیها به پایان رسید. نعیم دان خان در سال ۱۱۵۶ ق. به شیراز حمله کرد و زن و مرد، کوچک و بزرگ را از دم تیغ گذراند. شیخ یوسف به ناچار خانواده‌اش را به بحرین باز گرداند و خودش به «فسا» رفت. هشت سال در فسا ماند. در آنجا ازدواج کرد و به تدریس و کشاورزی پرداخت. فسا آرام و ساکت بود. فرصت را غنیمت شمرد و دست به کاری بزرگ زد. کتاب «الحدائق الناضره فی احکام العتره الطاهره» محصول سالها تلاش اوست. این کتاب دربرگیرنده یک دوره فقه شیعه است. این کتاب تاکنون راهگشای مجهتدان در بدست آوردن احکام شرعی بوده است و هماره مراجع تقلید شیعه در کرسی تدریس، از آن استفاده می‌جویند.

کتاب «حدائق» موجب شد تا پس از آن، شیخ یوسف به نام صاحب حدائق مشهور شود. نعیم دان خان، حاکم اشغالگر شیراز در سال ۱۱۶۴ ق. فسا را نیز اشغال کرد.مردم به بیابانها گریختند. صاحب حدائق به «اصطهبانات» رفت. بسیاری از کتابهای نفیس و یادداش های کتاب حدائق او در فسا از بین رفت. صاحب حدائق مدتی کوتاه در اصطهبانات ماند پس از آن به مشهد و قم سفر کرد و پس از زیارت حرم امام رضا ـ علیه السّلام ـ و حضرت معصومه ـ سلام الله علیه ـ به بهبهان رفت و یک ماه در آنجا رحل اقامت افکند. بهبهانیها به گرمی از او پذیرایی کردند.

حوزه علمیه بهبهان در آن سالها بسیار فعال بود و به عنوان یکی از مراکز اخباری‌گری شناخته می‌شد. علمای نیک اندیش بهبهان مردم را به استفاده از علم و اخلاق صاحب حدایق تشویق نمودند. سیل پرسش های شرعی به سوی او سرازیر شد و او به آنها پاسخ گفت. مجموعه پاسخهای صاحب حدایق در رساله‌ای به نام «اجوبه المسائل البهبهانیّه» گردآوری شد. حوزه علمیه کربلاکانون اخباری گری وحوزه علمیه نجف در برابر آن، مهد «اصولیون» و «اجتهادیون» بود. صاحب حدایق که بینش اخباری‌گری ملایمی داشت، به کربلا رفت و در آنجا به تدریس پرداخت.[۳] آیینه ایثار آیه الله محمد باقر بن محمد اکمل اصفهانی، معروف به «وحید بهبهانی» در سال ۱۱۵۹ ق. به کربلا رفت و به مبارزه علمی با اخباری‌گری پرداخت. «چند روزی به درس صاحب حدائق حاضر شد. روی در صحن مطهر ایستاد و در جمع عالمان اظهار داشت: من حجت خدا بر شما هستم. اگر شیخ یوسف بحرانی (صاحب حدایق) چند روزی کرسی درس خود را در اختیار من قرار دهد، حجتم را بیان خواهم داشت. چون این خبر به شیخ یوسف بحرانی رسید، پیشنهاد وحید بهبهانی را پذیرفت، سه روز وحید بهبهانی به درس ادامه داد، که در نتیجه آن، دو سوم شاگردان شیخ یوسف بحرانی از اخباری‌گری روی گردان شده به شیوه اجتهاد واصول روی آوردند» «مرحوم محدث قمی در کتاب فوائد الرضویه از قول صاحب تکمله، نقل کرده است که مسؤول حرم شریف حضرت سیدالشهداء ـ علیه السّلام ـ گفته است: مشغول خدمت درحرم بودم که شب فرا رسید و خبر تعطیل شدن حرم اعلام شد.

. وحید بهبهانی و شیخ یوسف بحرانی را دیدم که درحال قدم زدن، مشغول بحث علمی بوده، از رواق خارج شدند و در صحن به بحث خود ادامه دادند تا اینکه صحن خالی شد و می‌خواستم درهای صحن را ببندم. آن دو بزرگوار از صحن خارج شده، در پشت صحن به مباحثه ادامه دادند. من درها را بستم و به منزل رفتم. قبل از طلوع فجر، برای باز کردن درهای صحن بازگشتم. با کمال تعجب دیدم که آنها هنوز مشغول بحث هستند. بهت زده، آنان را می‌نگریستم که چه اندازه برای مسائل علمی ارزش و اهمیت قائل‌اند. در این هنگام صدای اذان بلند شد و آن دو، به اقامه نماز ایستادند». وحید بهبهانی در کانون اخباری گری بحران ایجاد کرد. بهترین شاگردان صاحب حدائق از اخباری گری دست برداشته، در درس وحید بهبهانی شرکت کردند. صاحب حدائق که مرجع تقلید و مدرس بزرگ حوزه علمیه کربلا بود، از این شکست علمی ناراحت نشد، بلکه به خاطر آشنایی بیشتر با مبانی «اصولیون» خوشحال هم بود. استعمار هماره در طول تاریخ به وسیله مذهب به جنگ مذهب رفت. ساختن مذهبها، ایجاد اختلاف، پخش شایعه، و دامن زدن به بحثهای علمی جنجال برانگیز از شگردهای دشمنان اسلام بود. دشمنان اسلام قرنها جنگ بین شیعه و سنی را گرم نگه‌داشته، بدین وسیله بر کشورهای مسلمان سیطره یافتند. در اختلافهای علمی بین عالمان شیعه نیز، هماره مترصد فرصتی بودند تا از این راه به وحدت شیعیان ضربه بزنند. اما مراجع تقلید شیعه با تیزبینی نقشه‌های آنان را خنثی می‌کردند و گاه، دشمن به موفقیتهایی دست می‌یافت. جدال بین دو شیوه اخباری‌گری و اجتهاد، فرصت طلایی برای استعمار بود.

برخورد نادرست پیشوای اخباری‌گری، ملا محمد امین استرآبادی و برخوردهای غیر منطقی هواداران او در توهین به اجتهادیون، آسمان اندیشه‌ها را کدر ساخته بود. ولی صاحب حدایق با خویشتن داری به موقع و زیرک بینی فوق العاده‌اش توانست جلوی حوادث ناگوار را بگیرد. او نظریه علامه مجلسی را در اخباری‌گری می‌پذیرد و از جمود و تنگ نظری اخباری‌های متعصب انتقاد می‌کند. او از پرخاش های تند برخی از اندیشمندان نسبت به یکدیگر، بسیار آزرده خاطر بود و توهین را شایسته بحثهای علمی نمی‌دانست و هتاکی به فقها را فرو ریختن استوانه‌های دین می‌دانست. علمای شیعه هماره در طول تاریخ آزاد اندیش بودند. هرگز ذهنها را در حصار تکبر محبوس نکردند و به دنبال یافتن بهترین روش فهم دین بودند. آنگاه که به اشتباه خود پی می‌بردند، بی‌مهابا به خطای خود اعتراف می‌کردند. صاحب حدایق نیز در زمره این آزاد اندیشان است که در مقدمه حدایق می‌نویسد: من قبلاً از روش اخباری دفاع می‌کردم. اما بعد از تأمل زیاد و بحثهای فراوان با بعضی مجتهدان اصولی، به نقصان آن پی بردم و دیگر از آن دفاع نمی‌کنم. وظیفه همه است که در یک صف، در خدمت اسلام قرار بگیریم و اختلافات جزئی را که به اسلام ضربه می‌زند، کنار بگذاریم.

[۴] شاگردان صاحب حدائق در طول سالیان دراز تدریس، شاگردان بسیاری تربیت نمود. برخی از شاگردان ممتاز او عبارتند از:

۱. میراز ابوالقاسم گیلانی، معروف به میرزای قمی که کتاب «قوانین الاصول» او از شاه کارهای علم اصول است.

۲. سید مهدی طباطبایی، معروف به بحرالعلوم.

۳. ملا مهدی نراقی، نویسنده «جامع السعادات

« ۴. سید علی طباطبایی، معروف به صاحب ریاض، نویسنده «ریاض المسائل»

۵. ابوعلی حائری، نویسنده «منتهی المقال فی علم الرجال».

[۵] آثار ماندگار صاحب حدایق در رشته‌های گوناگون علوم اسلامی مهارت داشت و آثار بسیار گران بهایی از خود به یادگار گذاشت. نثر زیبای او گویای ذهن لطیف و روح شاعرانه‌اش می‌باشد. آثارش عبارتند از:

۱. اجوبه المسائل البحرانیّه.

۲. اجوبه المسائل البهبهانیّه.

۳. اجوبه المسائل الشیرازیّه.

۴. اجوبه السمائل الکازرونیّه.

۵. الاربعون حدیثا فی فضائل امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ ؛ که ازکتب اهل سنت گردآوری شده است.

۶. الاسلام و الایمان و انه اقرار باللسان و اعتقاد بالجنان و عمل بالارکان.

۷. اعلام القاصدین الی مناهج اصول الدین.

۸. انیس الخاطر یا انیس المسافر یا «جلیس الحاضر و انیس المسافر» یا «انیس المسافر و جلیس الخواطر» در بمبئی چاپ شد.

۹. تدارک المدارک فی ماهو غافل عنه و تارک، حاشیه بر «مدارک الاحکام

« ۱۰. الجمع بین فاطمتین یا «الصوارم القاصمه فی الجمع بین فاطمیتین

« ۱۱. حاشیه بر «شرح شمسیه قطب الدین رازی

« ۱۲. الحدائق الناضره فی احکام العتره الطاهره؛ در ۲۵ جلد چاپ شده است.

۱۳. الدرر النجفیه فی الملتقات الیوسفیه؛ در تهران چاپ سنگی شد.

۱۴. سلاسل الحدید فی تقیید لابن ابی الحدید.

۱۵. الشهاب الثاقب فی بیان معنی الناصب و ما یترتب علیه من المطالب.

۱۶. لؤلؤه البحرین فی الاجازه لقرتی العین.

۱۷. معراج النبیه فی شرح من لا یحضره الفقیه.

۱۸. النفحات الملکوتیه فی الرد علی الصوفیه.

۱۹. کشکول بحرانی؛ که در ۳ جلد چاپ شده است.

وی درباره انگیزه نگارش این کتاب می‌نویسد: «علت اینکه من اقدام به نوشتن چنین کتابی کردم این است: عقل سلیم می‌داند که انسان در دنیا در درون غم ها و تاریکی‌هاست و این امور در خیلی از موارد زندگی را تلخ و اذهان را پریشان می‌کند و انسان را از ادامه راه در رسیدن به اهداف عالی باز می‌دارد. در این موارد بر انسان لازم است که روح خسته خود را با نکته‌های شادی آفرین و فرح بخش شاداب کند. چون همان طور که بدن انسان بعد از کار و تلاش، محتاج به استراحت است، روح خسته نیز نیازمند آسایش است. ۲۰. الخطب؛ که مجموعه سخنرانی های او در شیراز است.[۶] وفات صاحب حدایق، زندگیش وحدت آفرین بود و مرگش نیز. او وصیت کرد که وحید بهبهانی بر جنازه‌اش نماز بگزارد. با این که اختلاف نظر بین آنها، برای همگان روشن بود، اما برای حفظ وحدت و پرهیز از اختلافات او را برای اقامه نماز انتخاب کرد. سرانجام صاحب حدایق در ۷۹ سالگی، در ربیع الاول ۱۱۸۶ ق. دار فانی را وداع گفت. وحید بهبهانی بر جنازه او نماز گذارد. آنگاه در حرم مطهر امام حسین ـ علیه السّلام ـ به خاک سپرده شد.[۷]

پی نوشت:

[۱] . لؤلؤه البحرین، شیخ یوسف بحرانی، ص ۴۴۲. [۲] . همان، ص ۴۴۳، ۴۴۴. [۳] . همان، ص ۴۴۵؛ مقدمه الفاخره، ص ۱۹۱، ۱۹۴.

[۴] . وحید بهبهانی، علی دوانی، ص ۱۲۳، ۱۲۴؛ حدائق الناضره، شیخ یوسف بحرانی، ج ۱، ص ۱۶۷. [۵] . مقدمه الفاخره، ص ۲۳۵، ۲۳۶. [۶] . مقدمه الفاخره، ص ۲۸۰، ۳۰۱. [۷] . وحید بهبهانی، ص ۱۲۴.

منبع: مجتبی سپاهی

ابراهیم سلیمان بیاضى عاملى(ره)

اشاره:

آیه اللّه شیخ ابراهیم سلیمان بیاضى عاملى، یکى از علماى جبل عامل به شمار بود. فقید سعید در ۲۳ محرم الحرام ۱۳۲۸هـ.ق (۱۹۱۰م) در شهر بیاض ـ از شهرهاى جبل عامل در جنوب لبنان ـ به دنیا آمد. پس از دوران کودکى، نزد پدرش شیخ على، قرآن و ادبیات را فرا گرفت و پس از آن، در ۱۳۴۰هـ.ق به نجف اشرف مهاجرت کرد و سطوح را فرا گرفت.

اساتید

شیخ ابراهیم کرباسى

سید حسین حمامى

شیخ محمدرضا کاشف الغطاء

شیخ غلامعلى قمى

میرزاى نائینى

سید محسن حکیم

فعالیت ها

در سال ۱۳۷۰هـ.ق، از سوى آیهاللّه حکیم براى تصدى منصب قضاوت به کشور کویت مهاجرت کرد و مدت ۱۱سال در آنجا ماند. در سال ۱۳۸۱هـ.ق، به زادگاهش بازگشت و به تألیف، تدریس، وعظ و ارشاد و اقامه جماعت پرداخت و موفق شد در آن شهر حوزه علمیه (امام الحجه) و کتابخانه عمومى ـ با ده هزار جلد کتاب ـ بنیاد گذارد.

او ادیبى قوى دست و شاعرى زبردست بود که اشعار بسیار در مواضع مختلف سروده است، و نمونه عالى یک عالم و فقیه خدمت گذار مردم و کوشا در حلّ مشکلات و اصلاح امور ایشان به شمار مى رفت.

تالیفات

۱. الاوزان والمقادیر

۲. حرمه حلق اللحیه

۳. المسائل الستینیه

۴. جبل عامل

وفات

آن عالم بزرگوار، در ۹۷سالگى در روز دوشنبه ۸ صفر ۱۴۲۵هـ.ق در زادگاهش بدرود حیات گفت و پیکر پاکش پس از انتقال به نجف اشرف  در روز چهارشنبه ۱۰صفر، به خاک سپرده شد .

منبع:آینه پژوهش ،  شماره  ۸۶ ، خرداد – تیر۸۳ 

سید محمّد باقر حسینی استرآبادى (ره)

اشاره:

میر  محمد باقر استرآبادى (معلم ثالث) مشهور به میرداماد در نیمه دوم قرن دهم هجرى پا به عرصه حیات گذاشت. هر چند درباره سال تولد او، اطلاعات کافى در دست نیست؛ ولى کتاب نخبه المقال فى اسماء الرجال، تولد وى را سال ۹۶۹ ق. ذکر کرده است. از آن جا که پدرش، داماد شیخ على بن عبدالعالى کرکى (معروف به محقق ثانى) بود، به میرداماد معروف شد که بعدا این لقب به میر محمد باقر نیز داده شد.

تحصیلات

میر محمد باقر سال هاى کودکى را پشت سر نهاد و به جرگه دانش پژوهان پیوست. او در  نخستین فرصت، به سمت توس هجرت کرد و در پرتو آستان قدس رضوی، به فراگیرى دانش پرداخت و علوم دینى را نزد سید على فرزند ابى الحسن موسوى عاملى و دیگر اساتید آن دیار آموخت. هم چنین علوم فلسفه و ریاضیات را در دوران حضورش در توس آموخت. میر محمد باقر سپس راه قزوین پیش گرفت. قزوین در آن زمان، پایتخت دولت صفویه بود و دانشمندان زیادى در آن شهر مشغول تحقیق و تدریس بودند؛ وى نیز به تدریس علوم دینى پرداخت. در سال ۹۸۸ ق. دوباره به خراسان آمد و تا سال ۹۹۳ ق. در آن دیار ماندگار شد و سپس به کاشان مهاجرت کرد.

اساتید

۱. شیخ عبدالعالى بن على بن عبدالعالى کرکى،(دایى میر محمد باقر).

۲. شیخ عزالدین حسین بن عبدالصمد عاملى (پدر شیخ بهایى)

۳. سید نورالدین على بن الحسین موسوى عاملی

۴. على بن ابى الحسن عاملى.

۵. تاج الدین حسین صاعد بن شمس الدین توسى.

۶. میر فخر الدین محمد حسینى سماک استرآبادى وى مهمترین استاد میرداماد در علوم عقلیه بود.

مقام علمى

میرداماد از علماى برجسته قرن یازدهم و از بزرگان فلاسفه و حکماى اسلامى بود. اسکندر بیگ منشى ـ که معاصر میرداماد بود ـ در کتاب تاریخ عالم آراى عباسی، او را چنین وصف مى کند: در علوم معقول و منقول، سرآمد روزگار خود و جامع کمالات صورى و معنوی، کاشف دقائق انفسى و آفاقى بود. در اکثر علوم حکمیه و فنون غریبه و ریاضى و فقه و تفسیر و حدیث، درجه علیا یافته و فقهاى عصر فتاواى شرعیه را به تصحیح آن جناب معتبر مى شمارند.

شاگردان

۱. صدرالدین محمد شیرازى معروف به ملا صدرا

۲. حکیم ملا عبدالرزاق لاهیجى

۳. ملا محسن فیض کاشانى

۴. حکیم قطب الدین لاهیجى

۵. سید احمد علوى عاملى.

۶. ملا خلیل قزوینى

۷. على نقى کمره ای، شاعر

۸. نظام الدین امیر احمد بن زین العابدین عاملى.

۹. محمد تقى بن ابى الحسن حسینى استر آبادى.

۱۰. عبدالغفار بن محمد بن یحیى گیلانى.

۱۱.  امیر فضل الله استرآبادى.

۱۲. دوست على بن محمد.

۱۳. عادل بن مراد اردستانى.

۱۴. شمس الدین محمد گیلانى (شمساى گیلانى).

۱۵. میرزا شاهرخ بیگار.

۱۶. محمد حسین حلبى.

۱۷. عبدالمطلب بن یحیى طالقانى.

۱۸. ابوالفتح گیلانى.

۱۹. میر منصور گیلانى.

۲۰. شیخ عبدالله سمنانى.

۲۱. محمد حسن زلالى خوانسارى.

۲۲. شیخ محمد گنابادى.

۲۳. حسین بن محمد بن محمود حسینى آملى (سلطان العلما).

صفات اخلاقى

حکیم فرزانه در حکمت علمى و اخلاقى فردی، ممتاز بود و به همراهى حکمت نظرى با تهذیب اخلاق، تأکید داشت و حکمت بدون تهذیب را باعث گمراهى و ضلالت مى دانست. او به دستور ها و فرایض دینى به عنوان آداب سیر و سلوک بسیار اهمیت مى داد. به قرآن علاقه اى بسیار عمیق داشت؛ به طورى که هر شب نصف قرآن را تلاوت مى کرد. آن اندازه مى خوابید که براى پرداختن به کارهایش تجدید قوا کرده باشد و غذا به اندازه اى مى خورد که توان تحقیق و کارهاى دیگرش را داشته باشد. اغلب اوقات، به ذکر خدا و تزکیه نفس مشغول بود و شب ها در حال تهجد. اهمیت زیادى به اداى نوافل مى داد و هیچ یک از نوافل را ترک نمى کرد و این وضع را از سن بلوغ تا زمان وفات ادامه داد.

تألیفات

۱. قبسات

۲. الایقاضات

۳. صراط المستقیم

۴. الافق المبین

۵. الحبل المتین

۶. جذوات

۷. تقویم الایمان

۸. شارح النجاه

۹.الرواشح السماویه فى شرح الحادیث الامامیه

۱۰. رساله اى در تولى و تبری

۱۱. خلسه الملکوتیه

۱۲. الجمع و التوفیق بین رایى الحکیمین

۱۳. رساله فى حدیث العالم ذاتا و قدمه زماناً

۱۴. اللوامع الربانیه فى رد شبه النصرانیه

۱۵. رساله فى تحقیق مفهوم الوجود

۱۶. رساله فى المنطق.

۱۷. السبع الشداد؛ درباره چند علم

۱۸. سدره المنتقی، در تفسیر قرآن (حمد، جمعه و منافقون).

۱۹. رساله فى خلق الاعمال.

۲۰. نبراس الضیاء؛ در معنى بداء

۲۱. عیون المسائل

۲۲. تفسیر قرآن

۲۳. شرح استبصار

وفات

در سال ۱۰۴۰ ق. شاه صفى جهت زیارت عتبات عالیات عازم عراق شد؛ وى از میرداماد خواست که در این سفر، همراه او باشد. میرداماد که عاشق اهل بیت بود و نمى توانست به راحتى از کنار این پیشنهاد بگذرد، قبول کرد. در بین راه، دانشور کهن سال شیعه، سخت مریض شد و مسیر کربلا به نجف دار فانى را وداع گفت. پیکر پاکش را به نجف اشرف منتقل و در جوار قبر امیر مومنان على ـ علیه السلام ـ دفن کردند.

سید محمّد سعادت مصطفوى‏(ره)

اشاره:

فقیه جلیل القدر، حضرت آیت الله حاج سید محمّد سعادت مصطفوى، نجل مرحوم آیت الله سید مصطفى قاینى، به سال ۱۳۲۵ قمرى در شهر قاین به دنیا آمد. برخى از مقدمات دروس حوزوى را در حوزه علمیه آن دیار فرا گرفت و آنگاه در حالى که هنوز به پانزده سال نرسیده بود. به همراه یکى از دوستانش پیاده راه مشهد را پیش گرفت و در مدرسه «ابدالیه» کنار مضجع مطهر ثامن الحجج سکنى گزید.

اساتید

در مشهد ادبیات را از محضر ادیب بلندآوازه خراسان، میرزا عبدالجواد ادیب (ادیب اوّل) نیشابورى فرا گرفت و در سطح، اصول و فقه را از محضر آیت الله حاج شیخ حسن برسى و آیت الله سرابى، زانوى تعلم زد. در علوم عقلى از محضر خاتم الحکما آقابزرگ حکیم بهره ‏مند شد و در جایگاه شاگردان ویژه وى قرار گرفت.

یک دوره خارج اصول را در محضر فرزند ارشد و برومند آخوند خراسانى(رضوان الله علیه) آیت الله حاج میرزا محمّد خراسانى، و یک دوره خارج اصول را در حوزه درسى آیت الله میرزا مهدى اصفهانى به پایان برد، و در همان روزگار خود به تدریس سطوح اشتغال ورزید که از مدرسان والاى حوزه به شمار مى‏ رفت.

مهاجرت به نجف

وى در ۲۷ سالگى براى تکمیل، تعمیق و تعلیم یافته ‏ها راهى حوزه نجف اشرف شد تا در آستانه ولایت، از محضر استادان و فقیهان و عالمان بلند آوازه آن دیار ارجمند بهره گیرد.

در نجف اشرف، در حوزه درسى آیات عظام، سید ابوالحسن اصفهانى، میرزا حسین نائینى، ضیاء الدین عراقى (رضوان الله علیه ) حضور یافت و پس از وصول به جایگاه بلند اجتهاد و اخذ گواهى اجتهاد از بزرگان یاد شده به قاین برگشت.

بازگشت به وطن

حضرت آیت الله مصطفوى آن روزگار را در قاین  ۱۲۸  – که همزمان بود با حاکمیت ستم گسترانه و دین ستیزانه رضاخان – به سختى گذراند و در اوج خفقان رضاخانى از هیچ تلاشى در هدایت مردم دریغ نورزید. در دوره رضاخان مدرسه علمیه قاین تخریب شده بود و موقوفات آن را خاندان علم به تصرف درآورده بودند.

خدمات

آیت الله مصطفوى پس از رضاخان براى احیاى حوزه و بازپس گرفتن موقوفات به پاخاست. و پنجه در پنجه گرگهاى خاندان عَلَم افکند و پس از تلاش بسیار و پایمردى فراوان موقوفات را از چنگ آنان درآورد و مدرسه را احیا کرد و با تعیین اساتید شایسته و تدریس – که خود در آن مدرسه به عهده گرفته بود – رونق و شکوه از دست رفته حوزه را بدان بازگردانید. قدرت گرفتن دوباره خاندان عَلَم و کین ورزی هاى فراوان آنها، سختی ها و دشوارى هایى در راه هدایت و تعلیم آن مرد بزرگ الهى به وجود آورد که باعث شد تا وى به سال ۱۳۲۶ راهى تهران شود و حوزه ابلاغ حق را در این دیار بگستراند. استاد، مدرسه رضائیه را احیا کرد و در آن مرکز، فقه، اصول و علوم عقلى را سالها تدریس کرد و براى مردم معارف قرآنى و حقایق علومى را از قرآن و نهج‏ البلاغه باز گفت

تالیفات

یک دوره فقه استدلالى و معاملات، عقود و ایقاعات و دو رساله تحقیقى در قاعده لاضرر به رشته تحریر در آورد.

وفات

آن بزرگوار پس از بیش از نیم قرن تلاش در راه احیاى حق، تدریس و تعلیم، درروز یکشنبه ۲۴ / ۷ / ۱۳۷۳ نداى حق را لبیک و به دیار باقى شتافت .

محمّد بن مسعود عیاشى سمرقندى (ره)

اشاره:

محمد بن مسعود عیاشی سمرقندی صاحب تفسیر معروف قرآن، و از بزرگان فقهاى شیعه است. او مردی جامع بوده و در رشته‌هاى فقه، ادب، حدیث و تفسیر متبحر بوده است. از تاریخ تولد، زادگاه عیاشی چیزی در تاریخ ثبت نگردیده و فقط از وی به نام سمرقندی، عراقی و کوفی نام برده‌اند. رجالیون بزرگ شیعی و سنی، مانند: ابن ندیم، شیخ طوسی، نجاشی، ابن شهر آشوب، علامه حلی، ابن داود، مامقانی، اردبیلی، مدرسی، محدث قمی، علامه آقا بزرگ تهرانی و سید حسن صدر وی را اهل سمرقند می‌دانند.[۱] سمرقند یکی از مناطق ماوراءالنهر است. [۲]

پدر محمد بن مسعود بن محمد بن عیاش از خاندان ثروتمند و سرشناس و خوشنام و خیر سمرقند بود. سیصد هزار دینار پول رایج آن روز از جمله ما ترک وی بود که عیاشی همه آن‌ها را در راه نشر علم و ادب و ترویج فرهنگ اهل بیت علیهم‌السلام به مصرف رساند.[۳]
لقب‌ها

القاب و اوصاف محمد بن مسعود سمرقندی در کتابهای رجالی به این ترتیب است: فقیه؛ جلیل القدر؛ عالم زاهد؛ واسع الاخبار؛ بصیر بالروایه؛ مضطلع؛ ثقه؛ صدوق؛ عین من عیون؛ نبیل؛ ادیب؛ فهیم؛ افضل اهل المشرق علماً؛ اوجد دهره و زمانه فی شقّه؛ غزاره العلم؛ مفسر؛ محدث؛ اکابر؛ وحید؛ مورخ؛ منجم؛ شاعر؛ طبیب؛ شیخ؛ اصحاب؛ رجال من کبار الاصحاب.[۴]
زندگی نامه
تحصیل

عیاشى در آغاز با توجه به محیط نشو و نماى خود که حدود سمرقند و بخارا بوده و اکثر ساکنان آن دیار از فقه اهل سنت پیروى مى‌کردند، پیرو مکتب فقهى اهل سنت بود، ولى در اثر مطالعه و ممارست در کتابهاى شیعه، توفیق نصیب او گردید و مکتب پر فیض فقه جعفرى را پذیرفت. او بیشتر تحصیلات خویش را در حوزه‌های کهن آن روز جهان اسلام، چون: کوفه، بغداد و قم گذرانید.[۵]

عیاشی با ثقه‌الاسلام کلینی و محمد بن بابویه معاصر بود. استادان عیاشی:

محمد بن مسعود عیاشی سمرقندی از محضر نام‌آورترین ستارگان عصر خود در حوزه‌های دین‌پژوهی کوفه، بغداد، قم و سمرقند کسب دانش نمود. اینک نام‌های استادان وی را برمی‌شمریم:

اسحاق بن محمد بصری، از شاگردان امام حسن عسکری علیه السلام
ابراهیم بن محمد بن فارس، از شاگردان امام عسکری علیه السلام
احمد بن منصور خزاعی
احمد بن عبدالله علوی
ابوالعباس بن عبدالله بن سهل بغدادی
ابو عبدالله شاذان قزوینی
ابوعلی محمد بن احمد بن حماد مرورودی.[۶]
حسین بن عبدالله قمی
حمودیه بن نصر[۷]
حسین بن اشکیب سمرقندی، فقیه امامی مذهب در بلخ و سمرقند
جعفر بن ایوب سمرقندی، معروف به ابن تاجر
جبرئیل بن احمد فاریابی
علی بن فضال
عبدالله بن محمد بن خالد طیالسی
علی بن عبدالله بن مروان
علی بن محمد بن نصیر کشی از سمرقند است.
علی بن محمد بن فروزان قمی
علی بن علی خزاعی
علی بن قیس قومسی (سمنانی)
عبدالله بن خَلَفْ
علی بن محمد بن عیسی
عبدالله بن میمون
علی بن حسین
عبدالله بن حمدویه بیهقی (سبزواری)، از شاگردان امام عسکری علیه السلام
فضل بن شاذان نیشابوری
سلیمان بن جعفر
محمد بن یزدان رازی (اهل ری)
قاسم بن هشام لؤلؤ، از شاگردان امام حسن عسکری علیه السلام
محمد بن احمد نهدی
محمد بن عیسی بن عبید یقطینی
محمد بن احمد بن نُعیم، معروف به ابوعبدالله شاذانی
محمد بن ابراهیم بن محمد بن فارس
نصر بن صباح ابوالقاسم بلخی
یوسف بن سخت بصری، از یاران امام حسن عسکری علیه‌السلام[۸]

تأسیس دارالعلوم

محمد بن مسعود عیاشی سمرقندی پس از رسیدن به قله‌های دانش و بازگشت از حوزه‌های دین‌پژوهی مهم جهان اسلام، منزل مسکونی که از پدر به او ارث رسیده بود، را به دارالعلوم و یا دارالحدیث تبدیل نمود.

نجاشی می‌نویسد: «ابوعبدالله حسین بن عبدالله غضائری گفت: از قاضی ابوالحسن علی بن محمّد شنیدم که ابوجعفر زاهدی روایت کرد که محمد بن مسعود سمرقندی پس از مرگ پدرش، تمام میراث او از جمله ۳۰۰۰۰۰ دینار پول رایج را برای جمع‌آوری حدیث و تربیت طلاب به مصرف رساند. منزل وی مانند مسجدی می‌ماند که مملو از جمعیت طلاب بود. گروهی نسخه‌برداری می‌کردند، جمعی مقابله می‌نمودند. بخشی قرائت می‌نمودند و بعضی هم حاشیه می‌نوشتند».[۹]

برخی محمد بن مسعود را از مجددان فرهنگ ناب اسلام می‌دانند. علامه سید محمدحسین طباطبایی می‌فرماید: «…او در تجدید حیات علمی شیعه سعی بلیغ مبذول داشت و خانه‌اش محل تجمع رجال علم و فرهنگ و طالبان فضیلت، همچون مدرسه‌ای مملو از محصلین و محققین و نویسندگان و مقابله‌کنندگان نسخه‌ها و نسخه‌برداران بود. چنان که گفته‌اند: هر چه داشت در راه نشر دانش به مصرف رساند…».[۱۰]
کرسی تدریس

عیاشی چون خورشید، شعاعش بر سرزمین بی‌جان و یخ‌زده جامعه‌ آن روز ماوراءالنهر تابیدن گرفت و حوزه‌های بسته و عقیم آن سامان را متحول ساخت. او توانست فقه پویا و سیال اهل بیت عصمت علیهم‌السلام را بازگو نماید و ستارگانی را حول محور خویش گرد آورد. او از نخستین دانشورانی است که فرهنگ علوی را در آن نواحی به عنوان یک مذهب و تفکر عمیق علمی مطرح نمود.

شیخ طوسی می‌نویسد: «محمد بن مسعود بن عیاشی مجلسی برای خواص (اهل فضل) و محفلی درسی برای عامه (مردم) برقرار کرده بود».[۱۱]
شاگردان عیاشی

اینک نام‌ برخی از شاگردان وی را ذکر می‌کنیم:

ابوعمر محمد بن عمر بن عبدالعزیز کشی (متوفی: ‌۳۴۰ هـ.ق)؛ کشی از بزرگترین کارشناسان علم رجال است و کتاب «رجال» او جزو معتبرترین کتاب‌های رجالی است که هنوز مورد استفاده فقیهان و پژوهشگران است.
ابونصر احمد بن یحیی
ابوجعفر بن ابی عوف نجاری
ابونصر بن یحیی فقیه
ابوطالب مظفر بن جعفر بن محمد علوی
ابوالحسن قزوینی
ابوبکر قناتی (قنادی)
ابوعلی وارثی
ابونصر خلقانی
ابوعبدالله بقال
احمد بن عیسی بن جعفر علوی
احمد بن یعقوب سنائی
احمد بن صفار
ابراهیم حُبُوبی
اسماعیل بن محمد اسکافی
احمد بن یحیی، معروف به ابانصر
جعفر بن محمد بن مسعود عیاشی سمرقندی (فرزند عیاشی)
جعفر بن ابی جعفر سمرقندی
جعفر بن ابوالقاسم
جعفر بن محمد شاشی (چاچی)
حیدر بن محمد سمرقندی امامی
حسین بن نعیم سمرقندی
حسن غزال کنتجی
حسین کرمانی
حمدویه بن نصر
حیدر بن محمد بن نعیم سمرقندی
زید بن احمد خلقی
سعد صفار
عبدالله بن صیدلانی
یزدکی و…[۱۲]

تألیفات

عیاشى در علم طب، نجوم، قیافه و فقه بیش از ۲۰۰ جلد کتاب دارد که در الفهرست ابن ندیم بیش از ۱۵۰ جلد از آنها ذکر شده است.

عیاشی توانست در زمینه‌های فقه، حدیث، قرآن، کلام، ادیان، امامت، رجال، ادعیه، تقیه، اخلاق، جهاد، اعجاز، محبت، بهشت و جهنم، سیره، تاریخ، حقوق، آداب، پوشاک، هیئت، نجوم، طب، عروض و قافیه، زجر، استخاره، صنعت خواب و تفأل، ۲۰۸ کتاب تألیف نماید. کتاب معروفی که از او به یادگار مانده است کتاب التفسیر است. تفسیر او بر اساس اخبار و احادیث ائمه اطهار علیهم السلام تنظیم شده است. و بیشتر شبیه تفسیر فرات و تفسیر على بن ابراهیم مى‌باشد.

از جمله تألیفات وى مى‌توان به این کتاب‌ها اشاره کرد:

کتاب التفسیر
المعاریض
کتاب الشعر
الأنبیاء و الأولیاء
سیره أبی بکر
سیره عمر
سیره عثمان
مکه و الحرام
الصلوه
الطهاره
مختصر الصلوه
مختصر الحیض
الجنائز
مختصر الجنائز
المناسک
العالم و المتعلم
الدعوات
الزکاه
الأشربه
حد الشار الأضاحى

کتاب‌های عیاشی به سرعت در کتابخانه‌های مهم و حوزه‌های معروف جهان اسلام، در معرض دید و مطالعه طالبان علم قرار گرفت. کتاب‌های وی برای اولین بار، در سال ۳۵۶ هـ.ق به بغداد راه یافت.

نجاشی می‌نویسد: «علی بن محمد بن عبدالله ابوالحسن قزوینی قاضی، چهره درخشان از علمای ماست و در حدیث ثقه است. در سال ۳۵۶ هـ.ق وارد بغداد شد و قسمتی از کتب عیاشی را با خود داشت و او نخستین کسی است که کتب عیاشی را وارد بغداد نمود و آن‌ها را از ابوجعفر احمد بن عیسی علوی زاهد از عیاشی روایت می‌کرد که او راست کتاب ملح الاخبار که حسین بن عبیدالله (غضائری) آن را از وی روایت می‌کند».[۱۳]

شیخ طوسی می‌نویسد: «جعفر بن محمد بن مسعود عیاشی (فرزند عیاشی)، فاضل و راوی بود و جمیع آثار پدر را روایت نمود. ابوالفضل شیبانی از او روایت کرده است».[۱۴]
عیاشی از منظر دیگران

محمّد ابونضر العیاشی هو بن مسعود بن عیّاشی. عدلٌ، صدوقٌ و من العمی رَجَع طق، صح، منفق، بصیر مضطلع.[۱۵]

۱. نجاشی (۳۷۲ـ۴۶۲ هـ.ق): «محمد بن مسعود عیاشی در آغاز جوانی پیرو مذهب عامه بود و از محضر بزرگان آنان حدیث شنید. پس از بررسی و تحقیق به مذهب امامیه پیوست و از محضر ستارگانی چون: علی بن الحسن بن فضال و عبدالله بن محمد بن خالد طیالسی و شماری از بزرگان کوفه، بغداد و قم کسب دانش نمود».[۱۶]

۲. ابن ندیم (متوفی: ۳۷۷ هـ.ق): «محمّد بن مسعود عیاشی… از فقیهان امامیه بود که در غزارت علم، یگانه دوران خود به شمار می‌رفت و کتاب‌هایش در نواحی خراسان اهمیت بسیار داشت. جنید بن نعیم معروف به ابواحمد، تصنیفات او را در پایان نامه‌ای که به ابوالحسن علی بن محمد علوی نوشته، ذکر نموده است».[۱۷]

۳. شیخ طوسی (۳۸۵ـ۴۶۰ هـ.ق): «محمد بن مسعود بن محمد بن عیاشی، سمرقندی مکنی به ابوالنظر در میان دانشمندان مشرق (خراسان و ماوراءالنهر) از لحاظ علم و فضل و ادب و فهم و بزرگواری از همه علمای زمان خود فزونی داشته است. بیش از دویست تصنیف دارد».[۱۸]

۴. ابن شهر آشوب مازندرانی (متوفی: ۵۸۸ هـ.ق): «محمد بن مسعود عیاشی اهل سمرقند است. گفته‌اند او از طایفه بنی تمیم است. او از نظر فضل و خرد، در مشرق زمین یگانه بوده و بیش از ۲۰ جلد کتاب نوشته است، از جمله: کتاب التفسیر، العالم والمتعلم، الدعوات، التقیه، الاجوبه المسکته و تجوید القرآن».[۱۹]

۵. علی بن داود حلی (۶۴۷ـ۷۰۷ هـ.ق): «محمد بن مسعود بن محمد بن عیاش سَلَمی سمرقندی، معروف به عیاشی ثقه‌ای راستگو و چهره‌ای درخشان از چهره‌های سرشناس این طایفه (شیعه) و از بزرگان آن‌ها است».[۲۰]

۶. مامقانی (متوفی: ۱۳۵۱ هـ.ق): «محمد بن مسعود از فقیهان شیعه امامیه و از پرتلاش‌ترین عالمان معاصر و از چشمه‌های خروشان علم بوده است که آثار وی در خراسان از مقام و شهرت والایی برخوردار بود».[۲۱]

۷. اردبیلی (متوفی ۱۱۰۱ هـ.ق): «محمد بن مسعود بن عیاش سلمی سمرقندی، معروف به عیاشی از قبیله بنی تمیمی، شخصیت جلیل القدر، واسع الاخبار، بصیر به روایت و محل وثوق و اعتماد بود. در میان ستارگان امامی، چشم بینا و شیخ کبیر معروف بود».[۲۲]

۸. مدرس تبریزی (۱۲۹۶ـ۱۳۷۳ هـ.ق): «محمد بن مسعود بن محمد بن عیاش، عراقی، کوفی، سمرقندی، تمیمی مکنی به ابونضر معروف به عیاشی، شیخ، رجل، عالم، فاضل، ادیب، مفسر، محدث، صدوق و ثقه از اعیان علمای فرقه حقه و اکابر فقهای اثنی عشریه عهد کلینی… در علم و فضل و فهم و ادب و تبحر و تنوع علمی وحید زمان خود… و با اصول روایت بصیر، در طب و نجوم و قیافه و رؤیا هر یک از ابواب فقهیه زیاده بر دویست کتاب تألیف داده…».[۲۳]

۹. سید حسن صدر (۱۲۷۲ـ۱۲۹۱ هـ.ق): «عیاشی محمد بن مسعود بزرگی از بزرگان اصحاب ماست که در کثرت تصانیف و تألیف شهرت بسزایی دارد و از کتاب‌هایی که در زمینه سیره و تاریخ دارد، کتاب «مکه» و «حرم» و… می‌باشد. او در ردیف ثقه الاسلام کلینی و علمای قرن سوم هجری نام برده شده است».[۲۴]

۱۰. محدث قمی (۱۲۹۴ـ۱۳۱۶ هـ.ق): «او یکی از بزرگان اصحاب ماست که در نوجوانی بصیرت یافت و به مذهب و فقه امامیه رو آورد و از شاگردان علی بن حسین بن علی بن فضال و جمعی دیگر از مشایخ کوفه، بغداد و قم می‌باشد. در راه علم و حدیث آنچه از پدر ارث برده بود، انفاق نمود…».[۲۵]

۱۱. آقا بزرگ تهرانی (متوفی: ۱۳۴۷): محمد بن مسعود بن محمد عیاشی، ملقب به ابونضر سلمی سمرقندی، معروف به عیاشی، دارای ۲۰۰ تألیف است و از اصحاب ما چون: علی بن حسین بن علی بن فضال… حدیث شنیده است».[۲۶]

۱۲. علامه طباطبایی (متوفی: ۱۳۵۸): «…محمد بن مسعود از علمایی است که در اواخر قرن سوم می‌زیسته‌اند. تمامی دانشمندانی که بعد از وی آمده‌اند، عیاشی را به جلالت قدر، علو منزلت و سعه فضل ستوده‌اند. علمای رجال او را به عنوان ثقه، عین، صدوق و راستگوی در حدیث خود شناسانده‌اند… در انواع رشته‌های مختلف علمی همچون: فقه و حدیث و طب و نجوم و قیافه و غیره مهارت یافت…».[۲۷]

۱۳. استاد مطهری (۱۲۹۸ـ۱۳۶۰): «یکی دیگر از فقهای به نام و معروف آن زمان که معاصر با علی بن بابویه قمی است (۳۲۹ هـ.ق) بلکه او اندکی تقدم زمانی دارد عیاشی سمرقندی صاحب تفسیر معروف است. او مرد جامع بوده است. اگرچه شهرتش به تفسیر است، او را از فقهاء شمرده‌اند…».[۲۸]
تفسیر عیاشی

در تفسیر عیاشى، همچون دیگر آثار امامیه این دوره، جنبه روایى غالب است. از این تفسیر تنها نیمی، یعنی از سوره حمد تا پایان سوره کهف موجود است و نیمی دیگر مفقود شده است.

علامه سید محمدحسین طباطبایی در مقدمه تفسیر عیاشی که با تحقیق و تصحیح و تعلیق حجت الاسلام سید هاشم رسولی محلاتی در دو جلد به قطع وزیری (جلد اول در ۴۳۰ صفحه و جلد دوم در ۳۶۸ صفحه) برای نخستین بار در سال ۱۳۸۰ هـ.ق در چاپخانه علمیه قم چاپ و نشر گردیده است، می‌نویسد: «یکی از بهترین تفسیرهای که از علمای پیشین ما بر جا مانده، کتاب تفسیر منسوب به شیخ ما عیاشی رحمه الله علیه و آن کتاب ارزشمندی است…».

در بخش دیگری از این مقدمه آمده است: «تا حال که یازده قرن از نگارش این تفسیر سپری می‌گردد، احدی از فحول و بزرگان بر این تفسیر خرده نگرفته و همه او را ستوده‌اند».

مجموع احادیث این تفسیر ۱۶۹۳ حدیث است.
وفات

زرکلى، صاحب الأعلام تاریخ وفات عیاشی را ۳۲۰ هجرى دانسته است. به احتمال قوی، او در جوار تربت سردار شهید خراسان، حضرت قثم بن عباس (پسرعموی حضرت محمد صلی الله علیه و آله) به خاک سپرده شد.
پی نوشت:

فهرست ابن ندیم، ص ۳۶۱؛ نجاشی، ص ۲۴۷ و جامع الروات، ج ۲، ص ۱۹۲.
۲. البلدان، ص ۵۹-۷۰.
۳. فهرست ابن ندیم، ص ۳۶۱؛ رجال نجاشی، ص ۲۴۷؛ رجال طوسی، ص ۱۳۶ و معالم العلما، ص ۲۹.
۴. رجوع شود به منابع رجالی مذکور در همین مقاله.
۵. بهجه الآمال، ج ۶، ص ۶۳۰؛ ریحانه الادب، ج ۴، ص ۲۲۱ و رجال نجاشی، ص ۲۴۷.
۶. مرو رود هم اکنون دو قسمت شده است یکی مرو کبری که جزو کشور ترکمنستان است و دیگری، مرو صغری است که جزو قلمرو افغانستان، در همسایگی خراسان و شهرستان سرخس واقع شده است.
۷. رجال نجاشی، ص ۲۴۷.
۸. رجال نجاشی، ص ۲۴۷؛ جامع الرجال، ص ۵۸؛ فوائد رضویه، ص ۶۹۲؛ رجال کشی، ص ۳۱۸.
۹. رجال نجاشی، ص۲۴۷.
۱۰.مفاخر اسلام، ج ۲، ص ۳۲۳.
۱۱. فهرست شیخ، ص ۱۳۶.
۱۲. رجال طوسی، ص ۳۳۹ـ۴۹۸؛ فهرست شیخ، ص ۶۴؛ تنقیح المقال، ج ۱، ص ۸۹۹.
۱۳. مفاخر اسلام، ج ۲، ص ۳۲۹.
۱۴. رجال طوسی، ص ۴۵۹.
۱۵. بهجه الآمال، ج ۶، ص ۶۳۰؛ ریحانه الادب، ج ۴، ص ۲۲۱.
۱۶. رجال نجاشی، ص ۲۴۷.
۱۷. فهرست ابن ندیم، ص ۳۶۱.
۱۸. مفاخر اسلام، ج ۲، ص ۳۱۲.
۱۹. معالم العلماء، ص ۹۹.
۲۰. کتاب الرجال، ص ۱۸۴.
۲۱. تنقیح المقال، ج ۳، ص ۱۸۳.
۲۲. جامع الروات، ج ۲،‌ ص ۱۹۲.
۲۳. ریحانه الادب، ج ۴، ص ۲۲۰.
۲۴. تأسیس الشیعه، ص ۳۳۲.
۲۵. الکنی والالقاب، ص ۴۴۹.
۲۶. الذریعه الی تصانیف الشیعه، ج ۴، ص ۲۹۵.
۲۷. تفسیر عیاشی، با تصحیح و مقدمه رسول محلاتی، چ ۱۳۸۰.

۲۸. آشنایی با علوم اسلامی، ص ۷۸.

 

تقدم‌ شیعه‌ در تدوین‌ اخبار

محقّق‌ عظیم‌ و فقیه‌ خبیر عالم‌ عصر أخیر سیدحسن‌ صَدْر در کتاب‌ «تأسیس‌ الشّیعه‌ لعلوم‌ الإسلام‌» می‌فرماید: شیعه‌ اوّلین‌ گروهی‌ بودند که‌ به‌ جمع‌ آثار و اخبار نبوی‌ و سنّت‌ محمّدی‌ در عصر خلفاء نبیّ مختار(علیه‌ و علیه الصّلوه‌ والسّلام‌) پرداختند و در این‌ امر تقدّم‌ داشتند.

ایشان‌ در امر کتابت‌ و تصنیف‌ به‌ امامشان‌ حضرت‌ امیرالمومنین‌ (علیه السّلام) اقتدا کردند چون‌ آن‌ حضرت‌ در عصر رسول‌ خدا (صلی‌الله علیه و آله) تصنیف‌ نمود.

شیخ‌ ابوالعبّاس‌ نجاشی‌ در ترجمۀ محمّد بن‌ عُذافِر می‌گوید:[۱] به‌ ما خبر داد محمّد ابن‌ جعفر و گفت‌: به‌ ما خبر داد احمد بن‌ محمّد بن‌ سعید، از محمّد بن‌ احمد بن‌ حسن‌، از عَبّاد بن‌ ثابت‌، از ] أبو مریم‌ [ عبدالغفّار بن‌ قاسم‌ از عذافر صَیرفی‌ که‌ گفت‌:

من‌ با حَکَم‌ بن‌ عُتَیبَه‌ نزد ابوجعفر محمّد بن‌ علیّ الباقر (علیه‌السلام) بودیم‌ و او شروع‌ کرد از حضرت‌ سوال‌ نمودن‌. و حضرت‌ پیوسته‌ از او ناخوشایند بودند [و حضرت‌ به‌ او احترام‌ می‌گذاردند]. پس‌ در مسأله‌ای‌ با همدگر اختلاف‌ نمودند. در این‌ حال‌ حضرت‌ ابوجعفر گفتند: یَا بُنَیَّ قُمْ فَأَخْرِجْ کِتَابَ عَلِیٍّ! «ای‌ نور دیده‌، پسرم‌ برخیز و کتاب‌ علی‌ را بیرون‌ بیاور!» فَأَخْرَجَ کِتَاباً مُدْرَجاً ] مَدْرُوجاً [ عَظِیماً فَفَتَحَهُ وَ جَعَلَ یَنْظُرُ حَتَّی‌ أخْرَجَ الْمَسْألَهَ. فَقَالَ أبُوجَعْفَرٍ: هَذَا خَطُّ عَلِیٍّ ] علیه السّلام [ وَ إمْلاءُ رَسولِ اللهِ (صلی‌الله علیه و آله) .

«پسر حضرت‌ باقر (ظاهراً حضرت‌ صادق‌) برخاست‌ و کتاب‌ پیچیده‌ شدۀ بزرگی‌ را بیرون‌ آورد. و حضرت‌ آن‌ را گشودند و شروع‌ کردند به‌ نظر کردن‌ در آن‌ تا آنکه‌ آن‌ مسأله‌ را بیرون‌ کشیدند. و سپس‌ حضرت‌ امام‌ باقر فرمودند: این‌ است‌ خطّ علی‌ ] علیه السّلام [ و املاء رسول‌ خدا (صلی‌الله علیه و آله) .»

وَ أقْبَلَ عَلَی‌ الْحَکَمِ وَ قَالَ: یَا أبَا مُحَمَّدٍ! اذْهَبْ أنْتَ وَ سَلمَهُ وَ الْمِقْدَادُ ] أبُوالْمِقْدَامِ [ حَیْثُ شِئْتُمْ یَمِیناً وَ شِمَالاً، فَوَاللهِ لَاتَجِدُونَ الْعِلْمَ أوْثَقَ مِنْهُ عِنْدَ قَوْمٍ کَانَ یَنْزِلُ عَلَیْهِمْ جِبْرائیلُ ] علیه السّلام [ .الحدیث‌ . [۲]

«و سپس‌ روی‌ به‌ حَکَم‌ نمودند و گفتند: ای‌ أبو محمّد! تو با سَلمه‌ و با مقداد ] أبوالمِقدام‌ [ هر کجا که‌ می‌خواهید به‌ راست‌ و به‌ چپ‌ گردش‌ کنید! سوگند به‌ خدا که‌ علم‌ را موثَّق‌تر و مطمئن‌تر از این‌ که‌ در خاندان‌ قومی‌ که‌ جبرائیل‌ بر آنها فرود می‌آمده‌ است‌ می‌باشد نخواهید یافت‌!»

و روایات‌ از اهل‌ بیت‌ دربارۀ این‌ کتاب‌ (جامعه‌) فوق‌ حدّ إحصاء است‌، بسیاری‌ از آنها را محمّد بن‌ حسن‌ صفّار در کتاب‌ «بَصائر الدّرجات‌» تخریج‌ نموده‌ است‌.

کتاب‌ «بصائر الدّرجات‌» از اصول‌ قدیمه‌ می‌باشد که‌ در زمان‌ بُخاری‌ صاحب‌ کتاب‌ «صحیح‌» موجود بوده‌ است‌ و در کشور ایران‌ به‌ طبع‌ رسیده‌ است‌. [۳]و همچنین‌ در علّت‌ تقدّم‌ شیعه‌ در کتابت‌ حدیث‌، و تأخّر اهل‌ سنّت‌ ذکر می‌کند که‌: این‌ فقط‌ منوط‌ به‌ تأسّی‌ شیعه‌ از امامشان‌ امیرالمومنین‌ علیه السّلام بود که‌ از بدو اسلام‌ نزد پیامبر دست‌ به‌ کتابت‌ زد، و تأسّی‌ عامّه‌ از امامشان‌ عمر بن‌ خطّاب‌ بود که‌ امّت‌ را از تدوین‌ سنّت‌ منع‌ نمود. او مطلبی‌ تحت‌ عنوان‌ «تنبیه‌» آورده‌ است‌:

تنبیهٌ: در کتاب‌ خودم‌: «نهایه‌الدّرایه‌ فی‌ علم‌ درایه‌ الحدیث‌» وجه‌ تأخّر برادران‌ اهل‌ سنّت‌ را در تدوین‌ و جمع‌ حدیث‌ ذکر نموده‌ام‌. و حاصلش‌ همان‌ است‌ که‌ ابن‌صلاح‌ در مقدمه‌، و مسلم‌ در اول‌ صحیحش‌، و ابن‌ حَجَر در مقدّمه‌ «فتح‌ الباری‌» ذکر کرده‌اند؛ و آن‌ بدین‌ گونه‌ است‌ که‌:

پیشینیان‌ و سَلَف‌ در کتابت‌ حدیث‌ اختلاف‌ کرده‌اند؛ جماعتی‌ آن‌ را روانداشتند؛ و از ایشان‌ است‌ عمر بن‌ خطّاب‌ و عبد الله‌ بن‌ مسعود، و ابو سعید خُدْری‌ با جمعی‌ دیگر از صحابه‌ و تابعین‌. و جماعتی‌ دیگر مانند امیرالمومنین‌ علی‌ بن‌ ابیطالب‌ و فرزندش‌ حسن‌ و أنَس‌ و عبدالله‌ بن‌ عَمرو بن‌ العاص‌ مباح‌ و جائز دانستند؛ و سپس‌ اهل‌ عصر دوم‌ همگی‌ اتفاق‌ و اجماع‌ بر جواز کتابت‌ و تدوین‌ سنّت‌ نمودند. تا آخر کلامشان‌ در این‌ موضوع‌.

بنابراین‌ گفتار، شیعه‌ تقدّم‌ دارند چون‌ همان‌ طور که‌ دانستی‌: امامشان‌ آن‌ را مباح‌ می‌دانست‌، و خود تدوین‌ و جمع‌ حدیث‌ نمود. شیعه‌ هم‌ به‌ پیروی‌ از وی‌ جمع‌ و تدوین‌ حدیث‌ کردند. و اهل‌ سنّت‌ از تدوین‌ حدیث‌ عقب‌ افتادند چون‌ عُمَر با جمعی‌ دیگر آن‌ را حرام‌ شمردند.

و علی هذا هر یک‌ از تدوین‌کنندگان‌ حدیث‌ و ترک‌ کنندگان‌ آن‌ مصیبند به‌ اندازۀ پیروی‌ از امامشان‌. و خداوند تقدّم‌ شیعه‌ را در این‌ علم‌ مقدّر کرد هم چنانکه‌ تقدّمشان‌ را در تدوین‌ سایر علوم‌ اسلامیّه‌ مقدّر فرمود. فَاغْتَنِمْ. [۴]و عالم‌ خبیر و آگاه‌ از برادران‌ اهل‌ سنّت‌ ما در عصر اخیر: شیخ‌ محمود أبوریّه‌ مصری‌ در کتاب‌ تحقیقی‌ و مبتکرانۀ خود به‌ نام‌ «شَیْخُ الْمَضِیره‌ أبُوهُرَیْره‌ دَوْسی‌» در تحت‌ عنوان‌ مَارَوَاهُ عَلِیٌّ چنین‌ آورده‌ است‌:

علی‌ اوّلین‌ کسی‌ است‌ که‌ اسلام‌ آورد و در دامان‌ پیغمبر پرورش‌ یافت‌ و قبل‌ از بعثت‌ در تحت‌ کنف‌ او زندگی‌ نمود، و بازوانش‌ در دامن‌ وی‌ استحکام‌ یافت‌، و پیوسته‌ با او بود در سفر و حضر، و أبداً از وی‌ مفارقت‌ ننمود تا پیامبر به‌ رفیق‌ أعلی‌ انتقال‌ پیدا کرد.

و اوست‌ پسر عموی‌ او، و شوهر دختر او: فاطمه‌ الزَّهراء. در تمام‌ غزوات‌ و مشاهد حضور داشت‌ غیر از غزوۀ تبوک‌، چرا که‌ رسول‌ خدا او را به‌ جانشینی‌ خود بر شهر مدینه‌ و اهل‌ مدینه‌ نصب‌ فرمود:

فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللهِ! أتُخَلِّفُنِی‌ فِی‌ النِّسَاءِ وَالصِّبْیَانِ؟!

فَقَالَ رَسُولُ اللهِ: أمَا تَرْضَی‌ أنْ تَکُونَ مِنِّی‌ بِمَنْزِلَهِ هَرُونَ مِنْ مُوسَی‌ إلَّا أنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدی‌.

«و علی‌ به‌ رسول‌ الله‌ گفت‌: ای‌ رسول‌ خدا! آیا تو مرا در مدینه‌ با زنان‌ و بچگان‌ باقی‌ می‌گذاری‌؟!

رسول‌ خدا فرمود:

آیا راضی‌ نیستی‌ که‌ منزلۀ تو نسبت‌ به‌ من‌ مانند منزلۀ هارون‌ با موسی‌ باشد، بجز آنکه‌ پس‌ از من‌ پیامبری‌ نخواهد بود؟!»

این‌ روایت‌ را شیخین‌ و ابن‌ سَعْد[۵] تخریج‌ نموده‌اند.

و اگر علی‌ (رضى الله عنه) که‌ مردی‌ با فهم‌ و باهوش‌ و با درایت‌ و با حافظه‌ بود و ربیب‌ و دست‌ پروردۀ پیغمبر بود، هر روز از آن حضرت‌ فقط‌ یک‌ حدیث‌ می‌شنید ـ در حالی‌ که‌ می‌دانیم‌ با پیامبر بیش‌ از ثُلْثِ قرن‌ با موفّقیّت‌ و رُشد گذرانید ـ، تحقیقاً مقدار روایاتی‌ که‌ باید روایت‌ کند از دوازده‌ هزار حدیث‌ بیشتر می‌شد.

این‌ در صورتی‌ است‌ که‌ هر روز فقط‌ یک‌ روایت‌ حدیث‌ نماید، پس‌ بر خاطر تو چه‌ خواهد گذشت‌ اگر وی‌ تمام‌ احادیثی‌ را که‌ از پیامبر شنیده‌ است‌ روایت‌ نموده‌ باشد؟!

و از برای‌ علی‌ حقّ در روایت‌ کردن‌ بود، و احدی‌ را توان‌ آن‌ نیست‌ که‌ در این‌ موضوع‌ مجادله‌ نماید؛ و البته‌ نباید فراموش‌ کنی‌ که‌ معذلک‌ کلّه‌ علی‌ اهل‌ خواندن‌ و نوشتن‌ هم‌ بود و قرآن‌ را نیز حفظ‌ می‌نمود.

و این‌ امامی‌ که‌ احدی‌ از صحابه‌ را در علم‌ یارای‌ مشابهت‌ با او نبود (ببینید کار به‌ کجا کشیده‌ است‌ که‌) به‌ روایت‌ سیوطی‌ فقط‌ ۵۸۹ حدیث‌ به‌ او اسناد داده‌اند. و ابن‌حَزْم‌ می‌گوید: حدیث‌ صحیح‌ از او روایت‌ نشده‌ است‌ مگر پنجاه‌ حدیث‌؛ و بُخاری‌ و مسلم‌ از او روایت‌ نکرده‌اند مگر بیست‌ حدیث‌. [۶]

. این‌ روایت‌ را در «رجال‌ نجاشی‌» (طبع‌ انتشارات‌ جامعۀ مدرّسین‌ قم‌، ص‌ ۳۶۰) تحت‌ رقم‌ ۹۶۶ آورده‌ است‌، مگر آنکه‌ در چند مورد با نسخۀ «تأسیس‌ الشّیعه‌» اختلاف‌ دارد که‌ در هر مورد داخل‌ قلاّ ب‌ تذکّر داده‌ می‌شود . (م‌)

پى نوشت:

[۱]. این‌ حدیث‌ را مستشار عبدالحلیم‌ جندی‌ در کتاب‌ «امام‌ جعفر صادق‌» ص‌ ۲۰۱ ذکر نموده‌ است‌.

[۲]. «تأسیس‌ الشّیعه‌ لعلوم‌ الاسلام‌» ص‌ ۲۷۹، در فصل‌ ۸: علم‌ الحدیث‌، تقدّم‌ الشّیعه‌ فی‌ تأسیس‌ علوم‌ الحدیث‌.

 [۳]. «تأسیس‌ الشّیعه‌ لعلوم‌ الاسلام‌» ص۲۱۸‌، در فصل‌ ۸: علم‌ الحدیث‌، تقدّم‌ الشّیعه‌ فی‌ تأسیس‌ علوم‌ الحدیث‌.

[۴]. «طبقات‌» ج‌ ۲، ص‌ ۱۵.[ تعلیقه‌ [

[۵]. «شیخ‌ المضیره‌» طبع‌ دوم‌ ص‌ ۱۱۳. و در تعلیقه‌ گوید: این‌ است‌ آنچه‌ در بخاری‌ و مسلم‌ آمده‌ است‌ و اما مقدار احادیثی‌ که‌ شیعه‌ از او روایت‌ می‌کنند نمی‌دانیم‌ «و لکلِّ قومٍ سنّهٌ و إمامُها.»

 [۶]. «سفینه‌ البحار» ج‌ ۲، ص‌ ۱۵ مادّۀ ص‌ ح‌ ف‌.

منبع :علامه طهرانى ، امام شناسی، ج چهاردهم ،ص ۲۱۷-۲۲۰

اهل بیت و امامت

اشاره:

گرامى‏ ترین مردم نزد خدا پرهیزکارترین آنهاست،منافاتى ندارد.توضیح این که برترى دادن خداوند به این خاندان کاشف از فضیلت آنان و شایستگى ایشان براى چنین برتر شمردن است و هم این که آنان در بالاترین درجات تقوایند.و بحق اعمالشان با این نتیجه گیرى هماهنگى دارد،و شها د تهاى پیامبر در مورد آنان این شایستگى را آشکار مى‏ کند. در تاریخ نبوت وجود بندگان عالیقدر در میان خاندان پیامبر مطلب تازه‏اى نبوده است.قرآن ما را آگاه مى‏ سازد که نبوتهاى پیشین در همین راستا حرکت کرده ‏اند،آن جا که خداوند،خاندان ابراهیم و خاندان عمران را برگزید و آنان را بر جهانیان برترى بخشید،و آنگاه که خداوند،هارون را در رسالت برادرش موسى شریک ساخت و خداوند دعاى زکریا را مستجاب کرد و به او،جانشینى مرحمت فرمود تا وارث او و وارث خاندان یعقوب باشد.

على بن ابى طالب و همسرش فاطمه زهرا و فرزندانش حسن و حسین (علیه السلام) اعضاى این خاندان گرامى هستند.

آنچه در این مورد،شایسته اعتماد است،همان احادیثى است که از پیامبر خدا روایت شده است و در آنها ذکر«آل محمد»یا«اهل بیت او»و یا«عترت او»آمده است.در این جا مقصود از همه این عبارات یک چیز است.روایت هاى صریحى را که از پیامبر (ص) در این باره نقل شده است مى ‏توان به دو دسته تقسیم کرد:

(۱) احادیثى که در بردارنده اوصاف این خانواده گرامى است،و ما به وسیله آن اوصاف مى ‏توانیم از کلمه«آل محمد»خروج افرادى را که داراى آن اوصاف نیستند،و هم ورود کسانى را که متصف به آن اوصافند،در آن مفهوم بشناسیم.

(۲) احادیثى که متضمن گواهیى است که بروشنى دلالت دارند بر این که اشخاص معینى در زمره«آل محمد»یا«اهل بیت محمد»و یا«عترت او»یند.

احادیث بیانگر اوصاف‏[اهل البیت‏]

از جمله روایت هاى صریح نبوى که بیانگر اوصاف است،احادیث ذیل است:

از جابر بن عبد الله نقل شده است که رسول خدا فرمود:«اى مردم!من در میان شما،چیزهایى را بر جاى گذاشتم،اگر آنها را بپذیرید،هرگز گمراه نخواهید شد:کتاب خدا،و عترتم،خاندانم» (۱) .و از زید بن ارقم است که رسول خدا فرمود:«براستى که در میان شما چیزهایى بر جاى گذاشتم که اگر بدانها چنگ زنید،هرگز بعد از من گمراه نخواهید شد:کتاب خدا.رشته کشیده شده میان آسمان و زمین .و عترتم،خاندانم؛و آن دو هرگز از هم جدا نمى‏ شوند تا کنار حوض‏[کوثر]به سوى من باز گردند.پس مواظب باشید،بعد از من‏ چگونه درباره آن دو جاى مرا خواهید گرفت» (۲) .

و از زید بن ثابت است که پیامبر خدا گفت:«من پس از خود در میان شما دو جانشین مى‏گذارم :کتاب خدا.رشته امتداد یافته بین آسمان و زمین (یا ما بین آسمان تا زمین) .و عترتم،اهل بیتم و آن دو هرگز جدا نگردند تا کنار حوض‏[کوثر]به سوى من باز گردند» (۳) .

و از زید بن ارقم است که رسول خدا در روز غدیر خم فرمود:«گویا من‏[به لقاء الله‏]دعوت شدم و اجابت کردم‏[کنایه از این که:پس از رحلتم از دنیا]در میان شما دو شئ گرانقدر گذاشت ه‏ام.یکى از آنها بزرگتر از دیگرى است:کتاب خداى بزرگ و عترتم.پس مواظب باشید که چگونه نسبت به آنها جاى مرا پر خواهید کرد،چه آنها هرگز از یکدیگر جدا نشوند تا کنار حوض‏[کوثر]بر من باز گردند.»و بعد فرمود:«براستى که خداى بزرگ صاحب اختیار من است،و من صاحب اختیار هر مؤمنى هستم.»آن گاه دست على را گرفت و گفت:«هر که را من صاحب اختیارم،این‏[على‏]صاحب اختیار اوست.پروردگارا دوست بدار هر کس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر آن کس را که با او دشمنى کند» (۴) .

البته این احادیث و بسیارى از احادیث مشابه آنها دلالت دارند بر این که اهل بیت پیامبر منحصر به کسانى هستند که به فراوانى از صفات زیر برخوردارند:

(۱) آنان عترت پیامبرند،و عترت مرد،نزدیکترین خویشاوندان او از گذشتگان و باقى ماندگان خاندان و نسل اوست.و به این ترتیب از محدوده اهل بیت پیامبر،زنان و یاران پیامبر و اصحاب غیر هاشمى خارج مى‏ شوند (۵) .

(۲) آنان در بالاترین درجات تقوا و شایستگى ‏اند،زیرا که ایشان از قرآن جدایى ناپذیرند،در صورتى که ناپرهیزکاران در جهت خلاف قرآنند.و از آن رو هاشمیان گناهکار که از خدا نافرمانى مى‏ کنند و هم به طریق اولى گناهکاران غیر هاشمى از شمار اینان خارج مى‏ شوند.

(۳) آنان در بالاترین درجات از بینش دینى و داناترین مردم به زبان قرآنى ‏اند هاشمیانى که نادانند و از بینش دینى محدودى برخوردارند هر چند شرف خویشاوندى پیامبر (ص) را دارند.از فرزندان معنوى او نیستند،زیرا شخص نادان و آن که بینش محدودى دارد دانسته یا ندانسته  در معرض مخالفت با قرآن است.و هیچ گونه ضمانتى براى موافقت در گفتار و رفتار او با قرآن وجود ندارد.تبعیت مردم از مثل او و پیروى او. گاهی منجر به مخالفت با کتاب خدا خواهد شد.

(۴) موافقت بعضى از خاندان پیامبر با بعضى ضرورى است تا بتوانند با قرآن متفق شوند،چه،به یقین یک طرف از آن دو گروه که آموزش هاى آنها با هم متناقض است،بر خطایند.زیرا که دو گروه بر حق،با یکدیگر تضادى ندارند.و چه بسا که همگى بر خطایند،زیرا خطا همان طورى که بار است،تناقض دارد،ممکن است با خطاى دیگر هم متناقض باشد.حال اگر تعلیمات گروهى از دانشمندان با هم در تناقض باشند،امکان ندارد که همه آنان موافق با قرآن باشند!

(۵) معرفت دینى آنان یقینى است.و بدان جهت،همه مجتهدان هاشمى،اصحاب،تابعین و دیگران.از دایره اهل بیت پیامبر به لحاظ معنى و حقیقت خارج مى‏شوند.سر مطلب این است که معرفت یک مجتهد در بیشتر موارد غیر یقینى و بلکه ظنى است.

ما بر آنیم که معرفت اهل بیت پیامبر (ص) باید یقینى باشد،زیرا مجتهدى که به گمان خود برترین احتمالها را مى‏ پذیرد،گاهى ناخودآگاه نظر او با قرآن مخالفت دارد!

تا وقتى که معرفت یک مجتهد بر اساس ظن باشد،نه پیش او ضمانتى براى موافقت با قرآن وجود دارد و نه نزد پیروانش.و از آن روست که مى‏ بینیم مجتهدان بایکدیگر اختلاف نظر دارند و در آرایشان تناقض وجود دارد.

احادیثى که گذشت بوضوح دلالت دارند بر این که معرفت دینى خاندان پیامبر،معرفتى است یقینى نه اجتهادى،و گرنه مى‏بایست در اکثر اوقات از قرآن جدا مى ‏بودند.به همین دلیل مجتهدى،چون ابن عباس.با وجود علو مقام و این که پسر عموى پیامبر است.از محدوده اهل بیت پیامبر.به حسب معنا.خارج است،تا چه رسد به دیگر اصحاب که از بستگان پیامبر نبوده‏ اند و به مقامى چون مقام ابن عباس نایل نشده ‏اند.پس هیچ یک از مجتهدان هر چند براى اجتهاد خالصانه خود. چه به حق رسیده باشند و یا خطا کنند داراى پاداش و اجرند،از خاندان پیامبر بر طبق روایات صریح قبلى.نیستند.

چگونه همه دانستنی هاى آنان یقینى است؟

گاهى این پرسش براى خواننده پیش مى ‏آید که؛چگونه ممکن است براى اعضاى خاندان پیامبر در تمام آیات قرآن و جمیع احکام شرعى و سنت هاى نبوى،معرفت یقینى حاصل شود؟

پاسخ این است که،دستیابى آنان بر معرفت یقینى به طور قطع امکان دارد.البته براى پیامبر این امکان بوده است که به شاگرد زیرک و برجسته‏ اى چون على بن ابى‏طالب تمام مفاهیم آیات قرآن و تمامى آنچه را که به بینش اسلامى مربوط است و همه قوانین اسلامى را که تعدادشان از چند هزار تجاوز نمى‏کند. تعلیم دهد.بدیهى است که على به دو پسرش حسن و حسین تمام آنچه را که پیامبر به او آموخته است،تعلیم مى‏ دهد.بدین گونه،براى ما امکان این تصور پیدا مى‏ شود که على و دو فرزندش بر معرفت یقینى کامل رسیده ‏اند.

البته این فرض.به طور قطع.با واقع،مطابقت دارد،چه على از کودکى تا روز وفات پیامبر با او بود؛نیز او شاگردى امین و مراقب بود،پیوسته در جلسات عمومى پیامبر حاضر مى‏ شد و در خلوتهاى ویژه او نیز با وى همراه بود.و او در آشکار و نهان در راه خدابیدار دل و صمیمى بود.و فرزندانش حسن و حسین سالهاى دراز با وى زندگى کردند،و آن دو نیز،همانند نیا و پدر خود راستانى پاک بودند.آنچه را مى دانستند به برترین فرزندان پیامبر و على،تعلیم دادند.

چگونه گروهى را مشخص کنیم؟

گاهى خواننده مى ‏پرسد:با توجه به این که دو گروه از دانشمندان وجود دارند که هر دو انتساب به پیامبر دارند و از طرفى اعضاى هر یک از دو گروه با خودشان متفقند و با اعضاى گروه دیگر اختلاف نظر دارند،چگونه براى ما امکان دارد که تشخیص دهیم کدام یک از دو گروه،همان عترتى است که پیامبر به پیروى از آن ارشاد کرده است؟

اما خواننده خود. در صورت پیشامد چنین اشتباهى  مى‏تواند رفع شبهه کند،به این ترتیب که یک بار دیگر به حدیث زید بن ارقمکه بیشتر گذشت باز گردد و آن را بخواند.همان حدیثى که حاکم در جزء سوم از صحیح خود«المستدرک»آورده است،آن که به نام یکى از اعضاى عترت تصریح مى ‏فرماید و او امام على است.

پس گروه حقى که با این فرد برجسته هماهنگ است،همان عترت است.و گروهى که مخالف اوست از عترت نیست،هر چند که همه افراد آن به پیامبر خدا انتساب داشته باشند.

صرف نظر از آنچه گفته شد این شبهه یا شبه ه‏هاى همانند آن.موقعى که به این احادیث بیانگر اوصاف.احادیث تسمیه را نیز بیفزاییم،به تمامى از بین مى روند.

احادیث تسمیه

از جمله احادیثى که از اعضاى خانواده پیامبر به نام،یاد کرده،احادیث ذیل است:مسلم در صحیح خود از سعد بن ابى وقاص روایت کرده است که او گفت:«…و هنگامى که این آیه نازل شد:پس بگو:بیایید تا فرزندانمان و فرزندانتان،زنانمان و زنانتان…را بخوانیم…،پیامبر خدا،على،فاطمه،حسن و حسین را طلبید،پس فرمود:بار خدایا اینان خاندان منند» (۶) .

ترمذى در صحیح خود از عمر بن ابى سلمه روایت کرده است که او گفت:«این آیه در خانه ام سلمه بر پیامبر (ص) نازل شد:«اراده خداوند تعلق گرفته است تا از شما .خاندان پیامبر (ص) اپاکى را دور کند،و شما را به طور کامل پاک دارد.».پس پیامبر،فاطمه،حسن و حسین را طلبید،و آنان را با کسا پوشانید و على را نیز که پشت سرش بود با عبایى پوشاند،سپس فرمود:بار خدایا اینان اهل بیت منند پس،پلیدى را از آنان بزداى و آنان را به طور کامل پاک بدار.ام سلمه گفت:یا رسول الله آیا من هم با آنان هستم؟فرمود:تو بر جایگاه خود هستى و روى به سوى خیر و سعادت دارى.».ترمذى گوید:و در همین باب از ام سلمه،معقل بن یسار،ابى الحمراء و انس بن مالک،روایت شده است (۷) .

امام احمد در مسند خود از ام سلمه همسر پیامبر (ص) روایت کرده است که او گفت:«این آیه در خانه من نازل گردید:خداوند اراده فرموده است تا از شما خانواده پلیدى را دور سازد و شما را به طور کامل پاک دارد،و در آن خانه،فاطمه،على،حسن و حسین بودند،پس پیامبر آنان را با عبایى که روى خود داشت پوشانید،سپس گفت: (بار خدایا) اینان خاندان منند،پس از آنان پلیدى را دور کن و آنان را کاملا پاک گردان.» (۸) .

و مسلم از عایشه همسر پیامبر روایت کرده است که او گفت:پیامبر خدا بیرون آمد در حالى که عبایى بافته از موى سیاه بر دوش او بود،پس حسن آمد،او را داخل عبا کرد،بعد حسین آمد،او را نیز داخل کرد،و بعد فاطمه آمد،او را هم به زیر عبا جاى داد،سپس على آمد و او را هم با عبا پوشاند،آن گاه فرمود:«خداوند اراده فرموده است تا از شما خانواده پلیدى را دور سازد و شما را کاملا پاک گرداند» (۹) .

در در المنثور سیوطى (در تفسیر قرآن) به دو روایت زیر برمى‏ خوریم:

ابو الحمراء (از اصحاب پیامبر) مى‏ گوید:مدت هشت ماه در مدینه مراقب پیامبر بودم هیچ گاه براى نماز بیرون نیامد،مگر اینکه اول به در خانه على مى‏ آمد،دستش را دو طرف در قرار مى ‏داد و مى ‏گفت:«نماز!نماز!خداوند اراده کرده است فقط از شما خانواده پلیدى را دور کند و شما را به تمام پاک دارد» (۱۰) .

و از ابن عباس است که گفت:نه ماه پیامبر خدا را مى ‏دیدیم که هر روز موقع نماز در خانه على بن ابى طالب مى‏ آمد و مى ‏گفت:«درود و رحمت خدا بر شما خانواده،خداوند اراده کرده است تا از شما خانواده پلیدى را دور سازد و شما را کاملا پاک دارد» (۱۱) .

و انس بن مالک روایت کرده است که پیامبر خدا شش ماه به طور مداوم آن جمله را مى‏ گفت (۱۲) .

البته این احادیث بوضوح دلالت دارد که هر یک از این چهار تن فردى از افراد خاندان پیامبرند،هم چنان که عضویت هر شخص دیگرى را.از کسانى که در زمان پیامبر در قید حیات بودند،چه از هاشمیان و یا از زنان پیامبر. منتفى مى‏ داند.این قول پیامبر (ص) :بار خدایا اینان خاندان منند،دلالت روشنى دارد بر این که عضویت خاندان پیامبر در دوران زندگانى آن بزرگوار منحصر بر آن چهار تن بوده است.بنابراین،همه افراد دیگر. حتى عمویش عباس،جعفر بن ابى طالب و سایر افراد حاضر در زمان بیان این مطلب از دایره عترت مورد نظر خارجند،هر چند که همگى از خویشان نزدیک او بودند.

با این همه،این انحصار همه بنى هاشم را که پس از وفات آن حضرت،به دنیا آمده‏ انداز جرگه اهل بیت خارج نمى‏ کند.آنچه در احادیث نوع اول آمده است دلالت دارد بر این که اعضایى از خانواده و عترت او.پس از حیات او در ضمن چند قرن به وجودخواهند آمد.پیامبر در آن احادیث به صراحت گفته است که قرآن و اهل بیتش از یکدیگر جدا نشوند تا در کنار حوض کوثر بر او باز گردند.

اما چگونه عضویت افرادى را که پس از پیامبر به دنیا مى ‏آیند،بشناسیم،این مطلبى است که به اعضاى هم عصر آن حضرت مربوط مى‏ شود و این که کدام یک از اینان را مى ‏توان خلف آن حضرت نامید و اگر خلف او بود از اعضاى عترت او نیز هست.مردم خود گواه شایستگى و علو مقام او در تقوا و درستى و علم و حکمت اویند،و خلف آن حضرت در زمان او همان کسى است که وى را خلیفه خود مى‏نامد.

اکنون که مقام اهل بیت را در اسلام و نیز اعضاى خاندان محترمى را که در زمان پیامبر بودند،شناختیم سزاوار است که در صفحه‏ هاى آینده از شاخص ‏ترین فرد این خانواده سخن بگوییم .آن فرد،امام على (علیه السلام) پسر عموى پیامبر است که پیامبر او را به بالاترین مراتب بزرگداشت،گرامى داشته است.

پى‏ نوشت:

۱. ترمذى در صحیح خود ج ۵ ص ۳۲۸ آورده است.شماره حدیث ۳۸۷۴ است.

۲. ترمذى در صحیح خود ج ۵ ص ۳۲۹ روایت کرده است شماره حدیث .۳۸۷۶

۳. امام احمد در جزء پنجم از مسند خود ص ۱۸۱ آورده است.البته از دو طریق صحیح روایت کرده است.

۴. حاکم در صحیح خود«مستدرک»ج ۳ ص ۱۰۹ آن حدیث را آورده است.

۵. در«فاکهه البستان»آمده است:عترت.به کسرع.فرزندان و نسل او و همچنین نزدیکترین وابستگان او،از گذشتگان و غیر آنها مى‏باشند.

۶. ج ۱۵ ص ۱۷۶٫البته ترمذى،حاکم و بیهقى نیز آن را نقل کرده‏اند.

۷. ج ۵ ص ۳۲۸ (شماره حدیث ۳۸۷۵) .

۸. ج ۶ ص ۲۹۲ سید تقى حکیم در کتاب«اصول فقه»مقارن ص ۱۵۵.۱۵۶ به نقل از کتاب در المنثور سیوطى ج ۵ ص ۱۹۸ آورده است که حاکم و بیهقى این حدیث را روایت کرده‏اند.

۹. صحیح مسلم ج ۱۵ ص ۱۹۲. .۱۹۵

۱۰ و ۱۱. ج ۵ ص ۱۹۸ (الفقه المقارن از حکیم ص ۱۵۵) .

۱۲. احمد در مسند خود ج ۳ ص ۲۸۶ آن را نقل کرده است.

امیرالمؤمنین اسوه وحدت صفحه ۵۶

بار امانت

اشاره:

آیات متشابه قرآن همواره محل بحث و طرح دیدگاه هاى مختلف مفسّران بوده اند و برگزیدن یک رأى مستلزم کنکاش و بررسى در آراء گوناگون تفسیرى است. در این نوشتار، به بررسى نظرات متفاوت و بعضاً متضاد برخى مفسّران پیرامون آیه ۷۲ سوره احزاب که به آیه  امانت  مشهور است، پرداخته شده. برخى از مباحثى که در این مقاله مطرح شده اند، عبارتند از: معناى عرضه امانت، حقیقت امانت، منظور از حمل امانت، حامل حقیقى امانت، علت امتناع آسمان ها و زمین و کوه ها از پذیرفتن امانت و مفهوم آیه از لحاظ مدح یا ذم بودن.

این آیه با آیات دیگر قرآن همچون آیه  فطرت  (فطرت اللّه الّتى فطرَ الناس علیها) (روم: ۳۰)

آیه  اخذ میثاق  (و اذ اَخذ ربُّکَ من بنى آدم)(اعراف: ۱۶۲)،

آیه  تعلیم اسماء  (و علّم آدم الاسماءَ کلَّها…) (بقره: ۳۱)

و آیه  خلافت  (و اِذ قالَ ربُّکَ للملائکهِ انّى جاعلٌ فى الارضِ خلیفهً)(بقره: ۳۰)

ارتباط مفهومى و تنگاتنگى دارد.

مقدّمه

(انّا عرَضنا الامانهَ عَلَى السّمواتِ و الارضِ و الجبالِ فابینَ ان یَحملنها و اشفق مِنها و حَملَها الانسانُ انّه کانَ ظلوماً جهولا لِیُعذِّبَ اللّهُ المنافقین و المنافقاتِ و المشرکینَ و المشرکاتِ و یتوبَ اللّه على المؤمنینَ و المؤمناتِ و کانَ اللّه غفوراً رحیما)(احزاب: ۷۲ و ۷۳)

ما امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردیم، پس، از برداشتن آن سرباز زدند و از آن هراسیدند و انسان آن را برداشت. به راستى، او بسیار ستمگر و نادان است. تا خداوند مردان منافق و زنان منافق و مردان مشرک و زنان مشرک را عذاب کند و از مردان باایمان و زنان با ایمان درگذرد و خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است.

آدم صفى که بدیع فطرت بود و نسیج ارادت، چون دید که آسمان و زمین بار امانت برنداشتند، مردانه درآمد و بار امانت برداشت، گفت: ایشان به عظیمى بار نگریستند از آن سر وازدند، و ما به کریمى نهنده امانت نگریستیم، و بار امانتِ کریمان به همّت کشند، نه به قوّت. ۱

آیه مذکور یکى از آیات عرفانى قرآن کریم و از غرر آیات الهى است که به آیه  امانت  مشهور است. اما در عین حال، اجمال آن باعث پدید آمدن برخى ابهامات و به دنبال آن، طرح برخى دیدگاه ها از جانب مفسّران گردید. و از این رو، آن را از آیات متشابه قرآن کریم دانسته اند.۲

در این نوشتار، به برخى از مهم ترین مباحث پیرامون آیه مزبور، به اختصار اشاره مى شود:

۱. منظور از  عرضه

 عرضه  در لغت، به معناى ارائه و آشکار ساختن آمده است:  عَرَضتُ له الشىء، اىْ اظهرته له، عرض الشىء علیه: اراهُ ایّاه. ۳بیشتر مفسّران عرضه در این آیه را به همین معنا دانسته اند و به همین معنا در آیات دیگر نیز آمده است، نظیر آیه (وَ عَرضنا جهنَم یومئذ لِلکافرینَ عَرضا) (کهف: ۱۰۰) و آیه (و عَلَّمَ آدمَ الاسماءَ کلَّها ثُمَّ عَرضَهم على الملائِکهِ.)(بقره: ۳۱)

اما برخى مفسّران . همچون ابومسلم .  عرضن  را به معناى عارضنا و قابلنا دانسته اند، یعنى امانت را  مقابله  کردیم. (بعداً خواهد آمد منظور از  مقابله  چیست.)۴

۲. منظور از عرضه بر آسمان ها و زمین و کوه ها

در پاسخ به این سؤال که منظور از عرضه بر آسمان ها و زمین و کوه ها چه بوده، اقوال متفاوت و جالبى از سوى مفسّران مطرح گردیده است:

الف. برخى گفته اند:  عرضه  به معناى مجازى آن مى باشد و آیه تنها یک تمثیل و فرض و به نوعى بیان حال است. و منظور آیه این است که اگر عرضه مى کردیم و شعور داشتند . به خاطر عظمت امانت و سختى حمل آن . نمى پذیرفتند و هراسان مى شدند. پس بر خلاف آنچه از ظاهر آیه استفاده مى شود، مخاطبه اى میان خداوند و جمادات نبوده است.۵

ب. برخى دیگر  عرضن  را به معناى عارضنا گرفته اند، یعنى نوعى مقابله و مقایسه بین آسمان ها و زمین و کوه ها با امانت مى باشد و منظور آیه این است که در این سنجش و سبک و سنگین کردن، معلوم مى شود که امانت سنگین تر از آسمان ها و زمین و کوه هاست و این ها توان حمل آن را ندارند. (این قول را به ابومسلم نسبت داده اند.)۶

مرحوم علّامه طباطبائى نیز کلامى نزدیک به این قول دارد. ایشان مى فرماید: مراد از  عرضه  مقایسه این امانت با وضع آسمان ها و زمین است.۷

ج. برخى دیگر . همچون ابوعلى جبّائى . گفته اند: عرضه به معناى حقیقى آن مى باشد و منظور این است که امانت بر اهل آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه شد و تنها انسان آن را پذیرفت و برداشت.۸

د. بیشتر مفسّرانى که داراى ذوق و مشرب عرفانى هستند، معتقدند:  عرضه  به معناى حقیقى آن مراد است و چون در دیدگاه قرآن، همه هستى داراى شعور است، بدین روى، مخاطبه بین خداوند و موجودات عالم هیچ بُعدى ندارد. این آیه نیز حاکى از نوعى مخاطبه حقیقى میان خداوند و آسمان و زمین مى باشد، البته به لسان متناسب با آن ها.

محى الدین عربى مى گوید:  گفتوگوى خدا با موجودات صامت نزد عامّه از علماى رسوم، حدیث حال است و از این رو، اینان آیاتى نظیر (انّا عرضَنا الامانَه…)را تأویل مى کنند و مى گویند:

اباء در اینجا بیان حال است، اما نزد اهل کشف صامتى وجود ندارد و همه هستى، اعم از جماد و نبات و حیوان، سخن خداوند را به اذن او در عالم حس و نه عالم خیال مى شنوند. ۹

باید گفت: قرآن کریم براى همه هستى حیات و شعور و ادراک قایل است. در قرآن، سخن از تحمید و تسبیح و تسلیم و سجود همه موجودات است و در این آیه نیز هم صدر آن دلالت بر نوعى مخاطبه میان خداوند و آسمان و زمین دارد و هم ذیل آیه که سخن از اباء و اشفاق از حمل امانت دلیلى بر شعور موجودات عالم و تأییدى براى قول اخیر است.

۳. منظور از امانت

بحث محورى و مهم در تفسیر این آیه، تبیین حقیقت امانت است. مفسّران شیعه و سنّى در بیان ماهیت امانت، احتمالات زیادى بیان کرده اند که برخى از آن ها از روایات اهل بیت(علیه  السلام)اخذ شده است. در اینجا، به چند قول و دیدگاه اشاره مى شود:

الف. مراد، اوامر و نواهى الهى مى باشد. این قول را به ابوالعالیه نسبت داده اند.۱۰ ابن عباس و مجاهد نیز امانت را احکام و واجبات مى دانند.۱۱

ب. مقصود، اعضاى بدن مى باشد.۱۲

ج. منظور همان امانت هاى مردم است. در تهذیب، از امام صادق(علیه السلام) روایتى نقل شده است که در زمینه عدم غش در معامله به این آیه استدلال شده است.۱۳ در نهج البلاغه نیز پس از بیان اهمیت امانت و امانت دارى، به این آیه استشهاد شده است.۱۴امین الاسلام طبرسى این قول را به صخّاک و سدّى نسبت مى دهد.۱۵

د. منظور از امانت  نماز  است. در روایتى آمده است که هنگامى وقت نماز مى رسید، رنگ امیرالمؤمنین(علیه السلام) تغییر مى کرد و لرزه بر اندام حضرت مى افتاد. از او سؤال مى شد: چه شده است؟ امام مى فرمود: وقت نماز است، وقت اداى امانتى است که خدا بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کرد و آن ها نپذیرفتند.۱۶

ه.. مقصود عقل، اختیار یا تکلیف مى باشد. در تفسیر نمونه این موارد به عنوان اقوالى ذکر شده و البته به قایل آن اشاره اى نشده است.۱۷ در روایاتى از اهل بیت(علیه السلام)آمده است که وقتى خداوند امانت را بر آسمان ها و زمین عرضه کرد، گفتند: پروردگارا، ما از ابتداى خلقت مسخر و تحت فرمان بوده ایم، اما نمى توانیم فریضه اى را قبول کنیم. ما آن را بدون ثواب و عقاب مى پذیریم، اما نمى توانیم در مقابل ثواب و عقاب حمل کنیم.۱۸

و. خلافت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)

 در برخى روایات، که ذیل این آیه و در تفسیر آن آمد، اشاره شده است که منظور از امانت همان  خلافت غصب شده  مى باشد (که توضیح آن خواهد آمد.)۱۹

ز. امانت همان  ولایت اهل بیت(علیه السلام)  مى باشد. در برخى از روایات، تصریح شده است که  الامانهُ هى الولایهُ  و در برخى روایات دیگر نیز امانت را ولایت على(علیه السلام) ذکر نموده اند۲۰ که شاید منظور بیان مصداق هاى اتم و اکمل آن باشد و اولین نفر از این امّت، که به آن ولایت رسید، امیرالمؤمنین(علیه السلام)بود و ایشان فتح باب کرد.۲۱

ح. امین الاسلام طبرسى امانت را  معرفت خد  و  دلایل یکسانى پروردگار  مى داند.۲۲ صاحب المیزان نیز یکى از اقوال را در بیان حقیقت امانت قول  لا اله الاّ اللّه  ذکر مى کند.۲۳

ط. امانت همان  ولایت الهیه  مى باشد.علامه طباطبائى پس از بیان پنج احتمال در معناى امانت و ردّ آن ها مى فرماید:  مى ماند احتمال ششم و آن این است که مراد از امانت مزبور کمالى باشد که از ناحیه تلبّس و داشتن اعتقادات حق و نیز تلبّس به اعمال صالح و سلوک طریقه کمال حاصل مى شود به اینکه از حضیض ماده به اوج اخلاق ارتقا پیدا کند و خداوند، انسان حامل آن امانت را براى خود خالص کند و این است آن احتمالى که مى تواند مراد از امانت باشد، چون در این کمال، هیچ موجودى نه آسمان و نه زمین و نه غیر آن دو شریک انسان نیست. از سویى دیگر، چنین کسى تنها خدا متولّى امور اوست و جز ولایت الهى هیچ موجودى از آسمان و زمین در امور او دخالت ندارد… پس مراد از امانت عبارت شد از ولایت الهى. ۲۴

ى. محى الدین عربى امانت را  نیابت از خداوند در بندگان  و همان مقام  خلافت الهى  مى داند:

انّا عرضَنا الامانهَ على السّموات… و اىُّ لَمانه اعظم مِن النیابهِ عنِ الخلقِ فى عبادهِ فلا یَصرفَهم الاّ بالحقِ فلا بُدّ مِن الحضورِ الدائِم و مِن مراقبه التصریف…؟ ۲۵

ک. امانت  نور محمد و آل محمد(صلى الله علیه وآله)َ  مى باشد.۲۶ شاید مأخذ این قول حدیثى باشد که از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که فرمود:  خداوند ارواح محمّد و على و فاطمه و حسن و حسین و ائمّه بعد از یشان(علیه  السلام) را بر آسمان ها عرضه کرد. پس نور آن ها آسمان ها را پوشانده پس خداوند فرمود:  … اینان حجّت من در میان مخلوقات هستتند… ۲۷

ل. امانت  شهادت امام حسین(علیه السلام)  مى باشد.۲۸

این ها مجموعه اى از اقوال و احتمالات هستند که در مورد حقیقت امانت ذکر شده اند. البته اقوال و وجوه دیگرى نیز ذکر شده اند که ذکر آن ها ضرورى نمى نماید.۲۹

در یک جمع بندى، مى توان گفت: از مفاد آیه استفاده مى شود که  امانت  عطیه اى گران بها و گوهرى نورانى از خزانه الهى بوده است که تنها انسان مفطور به فطرت الهى به مدد این فطرت نورانى، توان حمل آن را دارد و پذیرفتن این امانت مستلزم خروج از تقیّدات و وصول به فناء فى الله و بقاء بالله است و حفظ آن از دست حسودان و سارقان بسیار مشکل است. از این رو، خداوند کسانى که مشتاقانه آن را برمى دارند با جنود خویش محافظت خواهد کرد.

با این بیان، امانت  عقل  نیست، چرا که ملائکه نیز از آن برخوردارند،  تکلیف و اختیار  هم نیست، چرا که انس و جن در آن مشترکند. ولایت  اهل بیت  و  خلافت امیرالمؤمنین(علیه السلام)  بیان مصداق اکمل آن است.  نماز  و  اوامر و نواهى الهى  و  امانت دارى  از لوازم شکوفا شدن این استعداد است.  معرفت به خدا و  توحید  و  نیابت از حق  از ثمرات آن امانت هستند که همان رسیدن به مقام ولایت الهى مى باشد. و  شهادت و ایثار امام حسین(علیه السلام)  زیباترین صحنه براى تجلّى این حقیقت و نمایش بهترین امانت دارى است.

۴. امانت بر چه کسانى عرضه شد؟

برخى از مفسّران گفته اند: در لفظ آیه، مضاف خذف شده است و باید کلمه  اهل  را به عنوان مضاف در تقدیر بگیریم :

 انّا عرضنا الامانهَ على (اهلِ )السمواتِ و الارضِ و الجبالِ.  پس امانت بر اهل آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه شد که منظور از اهل آسمان ها همان  فرشتگان  و منظور از اهل زمین و کوه ها،  انسان ها و اجنّه  مى باشند و علت انحصار در این سه گروه، آن است که عرضه امانت و امانت دارى مستلزم شعور و ادراک است و تنها این موجودات داراى درک و شعور هستند.۳۰

اما عده اى از مفسّران بر این اساس که براى همه هستى شعور قایلند، معتقدند: امانت بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه شده است. و البته این قول با منطوق آیه نیز هماهنگ است و نیازى به تقدیر محذوف و تأویل آیه نیست.۳۱

در روایتى از امیرمؤمنان(علیه السلام) نقل شده است که خداوند امانت را بر طیور عرضه کرد که مؤیّد این قول مى باشد.۳۲

۵. علت امتناع آسمان ها و زمین از حمل امانت

از ظاهر آیه استفاده مى شود که آسمان و زمین به خاطر نوعى هراس، از پذیرفتن امانت سرباز زدند. در برخى روایات هم آمده است: هنگامى بر آن ها عرضه شد، گفتند: پروردگارا، امانت را بدون ثواب و عقاب حمل مى کنیم، اما در مقابل ثواب و عقاب حمل نمى کنیم. در نهج البلاغه هم آمده است که آن ها امانت را نپذیرفتند، چون از عقوبت آن ترسیدند و به عقل آن ها چیزى رسید که به عقل انسان، که ضعیف تر از آن هاست، نرسید: چون انسان ظلوم و جهول بود.۳۳

بیشتر مفسّران بخصوص کسانى که آیه را نوعى تمثیل و مجاز مى دانند، علت نپذیرفتن امانت را همان  عدم استعداد و توان در حمل آن  ذکر کرده اند.به نظر مى رسد جمع بین این دو قول امکان دارد، یعنى آسمان و زمین و دیگر موجودات به عدم استعداد خود در حمل امانت آگاهى داشتند و از حمل آن سرباز زدند.

۶. منظور از حمل امانت

در معناى  حمل امانت  معانى متفاوت و بعضاً متضادى ذکر شده اند. امین الاسلام طبرسى منظور از  حمل امانت  را  قبول آن  مى داند۳۴ علّامه طباطبائى در المیزان حمل امانت را کنایه از وجود استعداد و توان براى اداى آن مى شمارد.۳۵ اما در مقابل، برخى از مفسّران قول زجاج و ابوعلى جبائى را برگزیده اند که حمل امانت را به معناى  تضییع و خیانت در آن  مى دانند،  حمَلَها اى لا یؤداه ۳۶ انسان تا وقتى امانت را ادا نکند، حامل آن است، و وقتى آن را به صاحبش بازگرداند، دیگر حامل آن نخواهد بود. پس منظور آیه این است که انسان امانت را اداء نکرد. از این رو، بلافاصله، فرمود: (انّه کانَ ظلوماً جَهولا.)۳۷

۷. چه کسى حامل امانت است؟

از ابن عباس نقل شده است که فرشتگان نیز حامل امانت الهى هستند.۳۸ اما صرف نظر از این دیدگاه بیشتر مفسّران تنها حامل امانت را انسان مى دانند، بخصوص با توجه به آیه بعدى که هدف از عرضه امانت را تمییز مشرک و منافق از مؤمن و به دنبال آن، عذاب مشرکان و منافقان و بخشش و عفو مؤمنان ذکر مى کند و ناگفته پیداست که فرشتگان متّصف به شرک و نفاق نمى شوند.

اما کدام انسان حامل امانت مى باشد؟ ظاهر آیه حاکى از پذیرش امانت از طرف همه انسان هاست و استثنایى ذکر نشده، بخصوص که در ذیل آیه آمده است:  انّه کانَ ظلوماً جَهولا.  پس انسان هاى ظلوم و جهول نیز حامل امانت هستند، هرچند آن را تضییع مى کنند. احتمال دیگرى ذکر شده است که این آیه نظیر آیات (انّ الانسانَ لَفى خُسر) (عصر: ۲) و (اِنَّ الانسانَ لِربّهِ لکنودٌ) (عادیات: ۶) شامل گروهى از انسان ها مى باشد و منظور از حاملان امانت همان انسان هاى ظلوم و جهول هستند.۳۹روایاتى نیز در تفسیر این آیه، امانت را  خلافت پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله)  ذکر مى کنند و انسان را همان غاصب خلافت ابوالشرور المنافق۴۰ ذکر مى نمایند. در توضیح این روایات، مى توان گفت: منظور آن است که خلافت و حکومت از آثار و ثمرات حمل امانت است که همان ولایت الهیه مى باشد. از این رو، تنها انسانى که حامل ولایت الهى است، مى تواند متصدى این منصب باشد.

احتمال سومى هم ذکر شد که صحیح ترین احتمال است و آن اینکه همان گونه که در آیه (انّى جاعلٌ فى الارضِ خلیفهٌ) تنها انسانِ حامل جمیع اسماء الهى به مقام خلافت کامل مى رسد، در اینجا نیز تنها انبیا و اوصیا و نیکان از افراد بشر حامل امانت الهى هستند و در حفظ آن کوشایند. مؤیّد این قول روایتى است از امیرمؤمنان(علیه السلام) که در مقام احتجاج با یک کافر فرمودند:  این امانت در انبیاء(علیه السلام) و اوصیاى ایشان قرار داده شده است، چرا که خداوند ایشان را امین خود در خلایق و حجت خود در زمین قرار داده است و تنها کسى که از هر رجسى پاک باشد، مى تواند آن را حمل کند. ۴۱

در برخى از اقوال نیز انسان را  آدم(علیه السلام) ،  امیرالمؤمنین(علیه السلام)  یا  امام حسین(علیه السلام)  ذکر کرده اند.۴۲ که همان گونه که اشاره شد، این ها مصداق اتم و اکمل آیه هستند.

۸. مدح یا ذم؟

آیه درصدد مدح انسان است یا ذم او؟ از مجموع از آنچه ذکر شد، معلوم مى شود که سه دیدگاه متفاوت وجود دارند:

الف. در دیدگاه برخى مفسّران آیه درصدد مدح انسان و بیان عظمت و کرامت اوست و مقام (و لقَد کرَّمنا بنى آدم)(اسراء: ۷۰) را بیان مى کند و به ویژگى ممتاز ایشان بر سایر موجودات اشاره مى کند. در این دیدگاه، حتى ظلوم و جهول هم مدح انسان است. انسان ظلوم است، چرا که همه حدود و تقیّدات را پاره مى کند و به مقام اطلاق مى رسد، و جهول است، چرا که از هرچه غیر خداست غافل مى باشد و به مقام فنا رسیده است.۴۳

ب. دیدگاه بعضى آن است که آیه در واقع، مدح گروهى از انسان ها و ذمّ گروهى دیگر است. انسان حامل امانت گاهى امین است و گاهى ظلوم و جهول و خائن. همان گونه که (انَّ الانسانَ لفى خُسر) (عصر: ۲) داراى استثناست: (اِلاَ الّذین آمَنوا و عَمِلوا الصّالحاتِ) (عصر: ۲) و همان گونه که انسان  هلوع  است (الاّ المصلین) (معارج ۱۹ و ۲۰) در اینجا نیز انسان حامل امانت خدا و ممدوح است، مگر انسان هاى ظلوم و جهول.۴۴ مؤیّد این قول آیه بعدى است که هدف از عرضه امانت را تمیز انسان مؤمن از منافق و مشرک مى داند.

ج. برخى از مفسّران نیز آیه را به طور کلى در ذمّ انسان مى دانند و هدف آن را بیان جرئت او بر گناه و نفاق و شرک او به عنوان خصوصیت منحصر به فرد او مى شمارند. این مفسّران حمل امانت را به معناى  خیانت و تضییع  مى دانند.۴۵

۹. علت ذکر آسمان ها و زمین و کوه ها در آیه نکته پایانى اینکه چرا خداوند فرمود: امانت را بر کوه ها و آسمان ها و زمین عرضه کردیم و نپذیرفتند، چرا نفرمود بر فرشتگان عرضه کردیم؟ مگر امانت امرى معنوى نیست؟

پاسخ آن است که خداوند در قرآن، با انسان ها با لسان محسوس سخن مى گوید، آنجا که مى خواهد عظمت قرآن را بیان کند مى فرماید: (لو اَنزَلنا هذا القرآن على جبل لرأیتَه خاشعاً متصدّعاً مِن خشیهِ اللّه) (حشر: ۲) و یا مى فرماید: (فلمّا تجلّى ربُّه لِلجبِل جعله دکّاً.) (اعراف: ۱۴۳) یعنى کوه که نماد مقاومت است، توان حمل ندارد و آنجا که مى خواهد وسعت و عظمت را نشان دهد، از زمین و آسمان نام مى برد: (وجنّه عرضُها السمواتُ و الارضُ.)(آل عمران: ۱۳۳)

در این آیه نیز مى فهماند که امانت را کوه ها تحمّل نکردند و زمین و آسمان در خود جاى ندادند، اما قلب مؤمن حامل این امانت شد که  القلب یحمل ما لا یحمل البدن  و مصداق بارز آن این بود که قول ثقیل را بر قلب پیامبر نازل نمود.

کوتاه سخن آنکه این حدیث قدسى معروف تفسیر این آیه است:  لا یسعنى ارضى ولا سمائى ولکن یَسعُنى قلبُ عبدِىَ المؤمن. ۴۶

گفت پیغمبر که حق فرموده استمن نگنجم هیچ در بالا و پست

در زمین و آسمان و عرش نیزمن نگنجم این یقین دان، اى عزیز

در دل مؤمن بگنجم، اى عجب!گر مرا جوئى در آن دل ها طلب.۴۷

علّامه طباطبائى پس از بیان اینکه منظور از اباى از حمل همان عدم وجود استعداد و صلاحیت در آسمان و زمین و جبال بر حمل امانت مى باشد، مى فرماید:  فالسمواتُ و الجبالُ على ما فیها مِن العظمهِ و الشدهِ و القوّهِ فاقدهٌ لِاستعداد حصولها فیها. ۴۸پس ذکر کوه ها و آسمان ها براى بیان عظمت و سنگینى این امانت است که نمونه هایى از آن در آیات قبل ذکر گردید. در دعاى  کمیل  نیز براى بیان شدت عذاب هاى آخرت مى فرماید:  لا تَقومُ لَها السمواتُ و الارضُ.

۱۰. هدف از عرضه امانت

مطلب اساسى و آموزنده اى که باید از این آیه استفاده کرد این است که هدف از عرضه امانت چیست؟ خداوند از عرضه امانت بر آسمان ها و زمین و حمل این امانت توسط انسان چه غایت و حکمتى را مورد نظر قرار داده است؟

آنچه ابتدا از مفهوم  امانت  فهمیده مى شود و برخى از مفسّران هم ذکر کرده اند، این است که  امانت  . هر چه باشد. چیزى است که خداوند انسان را امین بر آن قرار داده تا او را حفظ کند و سپس سالم به خداوند برگرداند، همان گونه که در وجود او به ودیعه نهاده بود، یعنى این گوهر، که همان استعداد براى رسیدن به کمال مطلق و بهره مندى مقام ولایت و خلافت الهى است، امانتى است در وجود انسان و انسان مکلّف است آن را حفظ کند.

اما براى درک بهتر هدف و غایت عرضه امانت، آیه ۷۳ سوره احزاب راهگشاست. بیشتر مفسّران این آیه را به عنوان تکمله اى براى آیه  امانت  دانسته اند. در این آیه، خداوند غایت و هدف عرضه امانت را چنین بیان فرموده است: (لِیُعذّب اللّه المنافقین و المنافقاتِ والمشرکینَ و المشرکاتِ و یتوبَ اللّهُ على المؤمنین و المؤمنات و کانَ اللّهُ غفوراً رحیماً)، تا خدا مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک را عذاب کند و توبه مردان و زنان باایمان را بپذیرد و خدا همواره آمرزنده و مهربان است.

بیشتر مفسّران لام در  لیعذّب  را لام غایت گرفته اند، یعنى نتیجه و سرانجام عرضه امانت این شد که گروهى منافق و مشرک شدند و اینان کسانى هستند که در امانت خیانت کردند و آن را ضایع نمودند و در نتیجه، به عذاب الهى گرفتار شدند، و گروهى که امانت را حفظ کردند همان مؤمنان هستند که مورد مغفرت و رحمت خدا قرار گرفته اند.

برخى از مفسّران لام را لام علت دانسته اند، اما از آن حیث که نتیجه است، مثل:  ضربتهُ للتأدیب  که تأدیب نتیجه ضرب است. پس معناى آیه این مى شود که هدف از عرضه امانت این بود که انسان ها آزموده شوند و گروهى که خیانت مى کنند عذاب گردند و گروهى که امانت دار هستند، مورد مغفرت قرار گیرند.

پس علت یا نتیجه عرضه امانت این بود که خداوند میان انسان هاى خبیث و انسان هاى طیّب تمایز ایجاد کند و این معنا در بسیارى از آیات قرآن بیان شده است، نظیر دو آیه ۵ و ۶ سوره  تین  که همین معنا را بیان مى کنند: (لقَد خلقنَا الانسانَ فى اَحسنِ تقویم ثُمَّ رددناهُ اَسفَل سافلینَ الاّ الّذین آمَنوا وَ عَمِلوا الصّالحاتِ.)۴۹

۱۱. حمل امانت در ادبیات عرفانى

مسئله حمل امانت به سبب در برداشتن حقایق ناب عرفانى مورد توجه عارفان صاحب ذوق قرار گرفته است.

این عارفان شوریده به مدد لطف و جاذبه اى که حضرت واهب العطایا به آن ها ارزانى داشته و آنان را کیمیاگر سخن قرار داده است، معانى بلند قرآنى را در لباس کلمات موزون و آهنگین مى آرایند.

طراوت و تازگى معانى نیز مزید بر علت شده، به این کلمات جاذبه و دلستانى خاصى عطا مى کند  و چه بسا سماع بیتى یا نثرى از این طراز، شوریده گرفتار عشق را بى جان کرده و طایر روحش را از قفس تن پرانده است.  از علامه طباطبائى نقل شده است:  وقتى مریدى از عارف کاملى استجازت خواست که در حضورش بیتى که غنى از معرفت بود با آهنگى مناسب خوانده شود، آن عارف بزرگوار پاسخ دادند که در این صورت، با استماع آن خواهم جان سپرد، ولى به خواسته آن ها احترام نهاد و اجازه داد که بخوانند. چون خوانده شد، طایر روحش به کنگره عرش طیران نمود و با عرشیان هم داستان گردید. ۵۰

و اینک نمونه هایى از این لطیفه نهانى در شعر و نثر عارفان شوریده: با حافظ آغاز کنیم :

آسمان بار امانت نتوانست کشیدقرعه فال به نام من دیوانه زدند.

در جایى دیگر مى گوید:

بار غم او عرض به هر کس که نمودم عاجز شد و این قرعه به نامم زسر افتاد.

گویى امانت همان غم عشق بوده است که بسیارى انسان ها هرچند در ازل آن را حمل کردند و پذیرفتند، اما باز از اداى آن سرباز زدند و باز این قرعه به نام گروهى اندک از انسان ها افتاده است.

خواجه عبدالله انصارى در مقام تضرّع و انابه به درگاه خداوند چنین عذر مى آورد که:

الهى اگر نه امانت را امینم، آن زمان که امانت مى نهادى دانستى که چنینم.۵۱

صاحب تفسیر عرفانى کشف الاسرار در ذیل این آیه، حق سخن را ادا کرده است که بخشى از آن ذکر مى شود: ربّ العزّ آدم را فرمود:… اى آدم، امانت دین و طاعت بر آسمان و زمین و کوه عرضه کردم و طاقت پذیرفتن آن نداشتند، تو آن را بردارى و بپذیرى؟… آدم به خدمت و طاعت بندهوار درآمد و گفت: بین اذنى و عاتقى برداشتم، میان گوش و دوش خویش.

رب العالمین فرمود: اکنون که برداشتى، تو را در آن معونت و قوّت دهم…

مشتى خاک و گل در وجود آورد و به آتش محبت بسوخت. پس او را بر بساط انبساط جاى داد، آنگه امانت بر عالم صورت عرضه داد. آسمان ها و کوه ها و زمین سر وا زدند.

آدم مردانه درآمد و دست پیش کرد، گفتند: بر تو عرضه نمى کنند، تو چرا در مى گیرى؟ گفت: زیرا که سوخته منم، سوخته را جز در گرفتن روى نیست.

لاجرم چون آدم بار برداشت، خطاب آمد که (و حَمَلناهم فى البّرِ والبَحر)... اینجا لطیفه اى است:

آن درختى که بار او شگرف تر و بزرگ تر است و طاقت کشیدن آن ندارد، او را گفتند: بار گران از گردن خویش بر فرق زمین نِه تا عالمیان بدانند که هر کجا ضعیفى است مربّى او لطف حضرت عزّت است و این است سرّ (وَحَملناهم فِى البرِّ و البَحرِ).

اى جوان مرد، جهد آن کن که عهد اول هم بر مُهر اول نگاه دارى تا فرشتگان بر تو ثنا کنند… عادت خلق آن است که چون امانتى عزیز به نزدیک کسى نهند، مهرى بر او نهند و آن روز که باز خواهند، مهر را مطالعت کنند. اگر مُهر بر جاى بود، او را ثنا گویند. امانتى به نزدیک تو نهادند، از عهد ربوبیت (الَستُ بربّکُم) و مُهر (بلى)بر او نهادند. چون عمر به آخر رسد و تو را به منزل خاک برند، آن فرشته درآید و گوید:  مَن ربُّکَ؟  آن مطالعت است که مى کند تا مُهر روز اول بر جاى هست یا نه؟…

نبینى که ربّ العالمین از بى طاقتى کوه خبر داد که (لو اَنزَلنا هذَا القُرآنَ على جبل لرأیتَهُ خاشعاً متصدعاً…)مَلَکى را بینى که اگر جناح را بسط کند، خافقین را زیر جناح آورد، اما طاقت حمل این معنى ندارد و آن بیچاره آدمیزاد را بینى پوستى در استخوانى کشیده، بى باکوار شربت بلا در قدح ولا کشیده و در وى هیچ تغییرى نیامده، آن چراست؟ زیرا که صاحب دل است  والقلب یحمل مالا یحمل البدن… ۵۲

صاحب تحفه الفقیر، جبرئیل خرم آبادى، از صوفیان سده هشم و از شاگردان امیر سیدعلى همدانى، در اینکه چرا خداوند انسان را ظلوم و جهول خواند، لطیفه اى دارد به این صورت:

سؤال: وجودِ شرف قبول امانت، او را ظلوم و جهول چرا گفتندى؟

جواب: چون جمال عرفان در او به کمال بود دفع چشم زخم را تمیمه ظلومى و جهولى در مى بایست.

با دشمن و با دوست بَدَت مى گویمتا هیچ کَسَت دوست ندارد جز من و یحتمل که این بر سبیل توبیخ باشد مر ملائکه را که مى گفتند: (اَتَجعَلُ فیها مَن یُفسدُ فیها و یَسفکُ الدّماءَ)یعنى ظلوم و جهول خواندن انسان براى دفع چشم زخم یا نوعى کنایه و تعریض به ملائکه بوده است، و الاّ آیه همه مدح انسان است.۵۳

۱۲. خلاصه بحث

خداوند گوهرى گران بها به عنوان امانت بر آسمان ها و زمین و کوه ها و بر همه موجودات عالم ارائه کرد تا کدام یک توان حمل این امانت و حفظ آن را دارند. همه موجودات از حمل آن سرباز زده، خوفناک شدند و این به معناى عدم استعداد و توانایى حمل این امانت در آن هاست، حتى فرشتگان نیز از حمل آن در مقابل ثواب و عقاب خوفناک شدند و این مخاطبه اى است حقیقى میان خداوند و موجودات، البته به زبان متناسب با خود آن ها و نه فقط یک تمثیل و مجازگویى، چرا که در فرهنگ قرآنى، موجودات همه حامد و ساجد و مطیع و تسبیح گوى خداوندند و با زبان خود (قالتا اَتیناها طائعین)(فصلت: ۱۱) گفته اند. اما از حمل این امانت احساس عجز کردند و تنها انسان بود که استعداد و توان برداشتن این بار را داشت.

این امانت همان ولایت کلّیه الهیّه است که در سایه عبودیت خداوند براى انسان حاصل مى شود که همان مقام تجلّى اول واحدیت جمعیه است که نوع انسان توان رسیدن به این مقام را متناسب با ظرفیت خود دارد.

اما این مقام تنها نصیب انسان کامل خواهد شد. اوامر و نواهى الهى، تکلیف، عقل، امانت دارى و مواردى از این قبیل همه از لوازم شکوفایى این استعدادند. معرفت خدا و درک توحید از ثمرات این شکوفایى است و تنها انسان کامل، که حامل این امانت است، شایستگى خلافت و نیابت در میان بندگان دارد و حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) و اهل بیت(علیه  السلام) او از مصادیق اکمل این حقیقت هستند و تنها اینان شایستگى خلافت در امّت ختمى دارند. و بهترین تجلّى امانت دارى و اداى آن در شهادت امام حسین(علیه السلام)تجلّى کرد. از این رو، برخى امانت را  شهادت امام حسین(علیه السلام)  ذکر کرده اند. این امانت بر همه انسان ها عرضه شده و تنها به او این استعداد را اعطا کرده اند.

به دنبال این استعداد، انسان ها به دو گروه تقسیم مى شوند. گروهى ظلوم و جهول که خائن در امانت هستند که همان منافقان و مشرکان هستند، و گروهى امین این امانت مى باشند که همان مؤمنان هستند.

از آیه ۷۳ سوره احزاب استفاده مى شود که هدف یا نتیجه این عرضه امانت همان آزمایش انسان ها و تمییز منافقان و مشرکان از مؤمنان و به دنبال آن، شقاوت و سعادت انسان ها بر اساس اختیار و در نهایت، معذّب شدن گروه اول و مغفرت و بخشش مؤمنان است.

این آیه سراسر مدح مقام انسان است و بیان کرامت او: (و لقَد کرّمنا بنى آدم.) (اسراء: ۷۰) البته این کرامت براى نوع انسان به صورت بالقوّه و استعدادى قرار داده شده است و برخى این استعداد را شکوفا کرده، به کمال مى رسانند و برخى نیز ظلوم و جهول بوده، به اسفل سافلین سقوط مى کنند. این دو آیه ناظر به معناى دیگرى از قرآن مى باشد. آیاتى همچون (لَقد خلَقنا الانسانَ فى اَحسنِ تقویم ثُمَّ ردَدناهُ اسفلَ سافلینَ الاّ الّذینَ آمَنوا و عَمِلوا الصالحاتِ فَلَهُم اجرٌ غَیر ممنون.)(تین: ۵.۷)

پی نوشت:

۱. ابوالفضل رشیدالدین میبدى، کشف الاسرار و عده الابرار، چ پنجم، تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۱، ج ۸، ص ۱۰۲.

۲. محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، بیروت، دارالوفاء، ۱۴۰۴ ق، ج ۵۷، ص ۲۷۷.

۳. ابن منظور، لسان العرب،بیروت،داراحیاءالتراث، ج۷، ص ۱۶۷.

۴و۵. ر.ک: امین الاسلام الطبرسى، مجمع البیان، ترجمه احمد بهشتى و دیگران، تهران، فراهانى، ۱۳۶۰، ج۲۰،ص۱۸۹/ص۱۹۰.

۶. ابراهیم عاملى، تفسیرالعاملى، مشهد، ۱۳۶۳، ج ۷، ص ۱۹۸.

۷. ید محمدحسین طباطبائى، المیزان فى تفسیر القرآن، ترجمه سید محمدباقر موسوى، قم، انتشارات اسلامى، ۱۳۶۳، ج ۱۶، ص ۵۳۳.

۸. امین الاسلام طبرسى، پیشین، ج ۲۰، ص ۱۸۹.

۹. محى الدین عربى، فتوحات المکیه، بیروت، دارصادر، ج ۲، ص ۷۷.

۱۰. حسین بن احمد الخزاعى، روض الجنان و روح الجنان، مشهد، آستان قدس رضوى، ۱۳۶۶، ج ۱۱۶، ص ۲۶.

۱۱. امین الاسلام الطبرسى، پیشین، ج ۲، ص ۱۹۱.

۱۲. ناصر مکارم شیرازى و دیگران، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتاب الاسلامیه، ۱۳۶۶، ج ۱۷، ص ۴۵۱.

۱۳. شیخ طوسى، تهذیب الاعمال، چ چهارم، تهرا، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۵، ج ۶، ص ۳۵۲، حدیث ۱۲۰.

۱۴. نهج البلاغه، خطبه ۱۹۹.

۱۵. امین الاسلام الطبرسى، پیشین، ج ۲۰، ص ۱۹۰.

۱۶. ابن ابى جمهور اخسائى، عوالى اللئالى، حدیث ۶۲۱، قم، سیدالشهداء، ۱۴۰۵ ق، ج ۱، ص ۳۲۴.

۱۷. ناصر مکارم شیرازى و دیگران، پیشین، ج ۱۷، ص ۴۵۱.

۱۸. محمدباقر مجلسى، پیشین، ج ۲۳، ص ۲۷۵ و ۲۸۱.

۱۹. سیدهاشم بحرانى، تفسیر البرهان، تهران، بعثت، ۱۴۱۵ ق، ج ۴، ص ۳۴۱.

۲۰. محمدباقر مجلسى، پیشین، ج ۲۳، ص ۲۸۱.

۲۱. سید محمدحسین طباطبائى، پیشین، ج ۱۶، ص ۵۳۲.

۲۲. امین الاسلام الطبرسى، پیشین، ج ۲۰، ص ۱۸۱.

۲۳.سید محمدحسین طباطبائى، المیزان فى تفسیر القرآن، چ سوم، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۹۷ ق، (غیر مترجم)، ج ۱۶، ص ۳۷۴.

۲۴. همو، پیشین، ترجمه سید محمدباقر موسوى، ج ۱۶، ص ۵۲۵.

۲۵. ابن عربى، پیشین، ج ۴، ص ۱۸۵.

۲۶. سلطان علیشاه، بیان السعاده فى مقامات العباده، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۴۴، ج ۳، ص ۲۵۷.

۲۷. تفسیر کنزالدقائن، ج ۱۰، ص ۴۵ به نقل از: شیخ صدوق، معانى الاخبار.

۲۸. سلطان علیشاه، ج ۳، ص ۲۵۸.

۲۹. ر.ک: تفاسیر التبیان شیخ طوسى / همچنین عده الابرار ابوالفضل میبدى که اقوال نادر در آن ذکر شده اند.

۳۰. شیخ طوسى، تفسیر التبیان، چ ۱۷، قم، مکتب الاعلام الاسلامى، ۱۴۰۹ ق، ج ۸، ص ۳۶۷.

۳۱. مرحوم طبرسى ى گوید: از ابن عباس نقل شده که امانت بر خود آسمان ها و زمین عرضه شد. ر.ک: امین الاسلام الطبرسى، پیشین، ج ۴، ص ۳۷۳.

۳۲. سید هاشم بحرانى، پیشین، ج ۴، ص ۳۴۲.

۳۳. نهج البلاغه، خطبه ۱۹۹.

۳۴. امین الاسلام طبرسى، پیشین، بیروت، دار احیاء التراث العربى، ۱۳۷۹ ق، (غیر مترجم)، ج ۴، ص ۳۷۳.

۳۵. سید محمدحسین طباطبائى، پیشین، ج ۱۶، ص ۳۷۰.

۳۶. ملافتح الله کاشانى، تفسیر منهج الصادقین، چ دوم، تهران، اسلامیه، ۱۳۴۴، ج ۷، ص ۳۷۳.

۳۷. امین الدین ابوعلى طبرسى، جوامع الجامع، چ سوم، تهران، دانشگاه تهران، ۱۴۱۲ ق، ج ۳، ص ۳۳۶.

۳۸. امین الاسلام طبرسى، پیشین، ج ۴، ص ۳۷۳.

۳۹. ملا فتح الله کاشانى، پیشین، ج ۷، ص ۳۷۲.

۴۰. محمدباقر مجلسى، پیشین، ج ۲۳، ص ۲۸۰.

۴۱. احمدبن على الطبرسى، احتجاج، مشهد، مرتضى، ۱۴۰۲ ق، ج ۱، ص ۲۵۲.

۴۲و۴۳. سلطان علیشاه، پیشین، ج ۳، ص ۲۵۷.

۴۴. این دیدگاه بیشتر مفسّران است.

۴۵. امین الدین ابوعلى طبرسى، جوامع الجامع، ج ۳ ،ص ۳۳۶.

۴۶. ابن ابى جمهور اخسائى، پیشین، ج ۴، ص ۷.

۴۷. جلال الدین محمد مولوى، مثنوى معنوى، دفتر اول.

۴۸و۴۹. سید محمدحسین طباطبائى، پیشین، ج ۱۶، ص ۳۵۷.

۵۰. محمد محمدى گیلانى، اسم مستأثر، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ۱۳۷۲، ص ۱۱.

۵۱. محمدجواد شریعت، سخنان پیر هرات،  رساله دل و جان ، تهران، سپهر، ۱۳۶۱، ص ۳.

۵۲. ابوالفضل رشیدالدین میبدى، پیشین، ج ۸، ص ۱۰۱ و ۱۰۲.

۵۳. نجیب هروى، در شبستان عرفان (مجوعه رسائل)، رساله تحفه الفقیر، تهران، گفتار، ۱۳۶۹، ص ۱۲۰.

منبع: حمید نوروزى ماهنامه معرفت ، شماره ۸۳

حدیث غدیر و امامت

اشاره:

خطبه غدیر، خطبه‌ای‌ که پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در واقعه غدیر ایراد کرد و در آن علی(علیه السلام) را جانشین خود معرفی نمود. این خطبه در ۱۸ ذی‌الحجه سال ۱۰ قمری، هنگام بازگشت از حجه الوداع در غدیر خم، بعد از نزول آیه تبلیغ ایراد شد. بسیاری از عالمان شیعه و سنی این خطبه را نقل کرده‌اند. حدیث غدیر بخشی از این خطبه است که در آن، پیامبر فرموده است:«هرکس من مولای (سرپرست) اویم، علی (علیه السلام) مولای (سرپرست) اوست». این بخش از خطبه را بیش از ۱۱۰ نفر از صحابه و ۸۴ نفر از تابعین به صورت متواتر نقل کرده‌اند.

تواتر سند، و قطعى بودن دلالت‏ حدیث غدیر

استدلال با حدیث غدیر بر اصلى از اصول دین در گرو قطعى بودن حدیث از نظر سند، و دلالت است. خوشبختانه هر دو شرط در این حدیث ‏به نحو روشن متحقق مى ‏باشد، اما از نظر سند تنها از علماى اهل‏ سنت ۳۶۰ تن این حدیث را در طول چهارده قرن نقل کرده و در هرقرنى حدیث‏ حالت تواتر داشته است‏حتى گروهى درباره سند این‏ روایت کتابهاى جداگانه نوشته‏ اند، مثلا طبرى(متوفاى ۳۱۰.در کتابى‏به نام «الولایه فى‏طرق حدیث الغدیر» این حدیث را از ۷۵ طریق‏ نقل کرده است.

ابن عقده کوفى(متوفاى ۳۳۳.در رساله ولایت این حدیث را از ۱۰۵طریق نقل کرده است.

تحقیقاتى کافى که درباره حدیث غدیر از نظر سند انجام گرفته،هرنوع شک و تردید را در صدور این حدیث نفى مى‏ کند (۱. . تا آنجا که‏ غالبا شعراى عرب زبان در قصائد خود به مناسبت هائى از این حدیث‏یاد کرده ‏اند.

مهم در حدیث غدیر، قطعى بودن دلالت آن است، با توجه به قرائن‏ موجود در حدیث مى ‏توان گفت که مقصود از «مولى‏» در جمله «من‏کنت مولاه فهذا على مولاه‏» اولى به تصرف است.

نخست‏ باید توجه نمود که در قرآن و لغت عرب لفظ «مولى‏» به‏معنى اولى به کار مى‏رود چنانکه مى ‏فرماید: (فالیوم لا یوخذ منکم‏فدیه و لا من الذین کفروا و ماویکم النار هى مولاکم و بئس‏المصیر.(حدید:۱۵..

«امروز(روز رستاخیز.نه از شما ونه از افراد کافر، عوض گرفته‏ نمى ‏شود جایگاه شما آتش است و آن براى شما سزاوارتر است چه‏ سرنوشت ‏بدى است‏» .

مفسران بزرگ مى‏ گویند لفظ «مولى‏» در این آیه به معنى‏«اولى‏» است زیرا براى این افراد بر اثر اعمال ناشایست، شایسته ‏ترین جایگاه، همان آتش است.

در آیه دیگر مى‏ فرماید:(یدعوا لمن ضره اقرب من نفعه لبئس المولى و لبئس‏ العشیر.(حج:۱۳..

«بتى را مى‏ خواند که ضرر او از سودش نزدیک‏تر است چه بد ولى وچه بد مصاحبى است‏» .

در این آیه «مولى‏» به گواه آیات ماقبل که مربوط به مشرکان ‏و بت ‏پرستان است، به معنى اتخاذ ولى و سرپرست است‏به گواه این‏که بت‏پرستان اصنام خود را ولى خود اتخاذ مى‏ کرده ‏اند.

در این که «مولى‏» به معنى «اولى‏» به کار مى‏رود سخنى نیست ‏ولى اکنون باید دید مقصود از آن در حدیث غدیر نیز همین است.

قرائن فراوان نشان مى‏دهد که مقصود از آن در حدیث همان «اولى ‏به تصرف‏» است اینک برخى از این قرائن را یادآور مى‏ شویم:

۱ . رسول گرامى در آغاز حدیث فرمود: «الست اولى بکم من‏انفسکم‏» سپس به دنبال آن چنین فرمود:

«فمن کنت مولاه فهذا على مولاه‏» از این که جمله دوم را پس ازجمله نخست آورد خود گواه بر این است که مقصود او از «مولى‏»همان اولویت است که خدا و رسول آن را دارا مى ‏باشند چیزى که هست ‏ولایت الهى ذاتى است و ولایت نبى و امام موهبتى است.

۲ . پیامبر گرامى در سرآغاز خطبه خود از مردم به اعتقاد به ‏توحید و نبوت و معاد قرار گرفت‏ سپس مولویت على را یادآور شد،این گواه بر این است که این ولایت در ردیف مساله پیشین است وچیزى که مى‏ تواند در ردیف آن سه باشد، همان مقصود از آن ولایت‏ کبرى و سرپرستى جامعه باشد که دوست دارى على و یا یارى وى.

۳ . در روز غدیر آنگاه که آیه اکمال فرود آمد، پیامبر فرمود:

«الله اکبر على اکمال الدین و اتمام النعمه و رضا الرب‏ برسالتى و الولایه لعلى فى بعدى‏» در این صورت باید دید کدام‏یک ‏از معانى «مولى‏» مى ‏تواند مایه کمال دین و اتمام نعمت و درردیف رضایت ‏خدا به رسالت پیامبر قرار گیرد جز ولایت کبرى وسرپرستى على(ع.، که مفاد آن استمرار وظیفه نبوت است.

۴ . پیامبر گرامى در آغاز خطبه از رحلت و نزدیک شدن اجل‏ خود، سخن مى ‏گوید و این گواه بر این است که با نصب على مى ‏خواهداین خلا را پر کند.

گذشته از این، اگر مقصود نصب على بر مقام امامت و ولایت نبود،گردآورى این جمعیت در بیابان سوزان هیچ لزومى نداشت اگر واقعامى‏ خواست مردم را به نصرت و دوستى على(ع.دعوت کند این یک مساله پوشیده نبود تا در این بیابان سوزان هشتاد هزار نفر یا متجاوزاز آن را از محمل‏ ها و شتران پیاده کند و خطبه گسترده بخواند واز مرگ خود گزارش کند، آنگاه بگوید مردم على را دوست‏ بدارید واو را یارى کنید.

این قرائن که در خود حدیث نهفته است، گواهى مى‏دهند که مقصوداز مولى همان اولویت‏ به تصرف و سرپرستى است، نه ناصر و یاور، ویا محبوب و دوست، حسان بن ثابت ‏شاعر عهد رسالت که در خود واقعه‏ حضور داشت، از حدیث جز معناى ولایت چیزى دیگر تلقى نکرد و لذادر شعر خود گفت:

فقال له قم یا على فاننى

رضیتک من بعدى اماما و هادیا

در پایان یادآور مى‏ شویم که درمیان علماى اهل سنت افراد باانصافى اعتراف به دلالت ‏حدیث غدیربر امامت على(ع.نموده ‏اند از آن جمله «سعدالدین تفتازانى‏»(۷۱۲.۷۹۱.مى‏ گوید: در لفظ «مولى‏» که در حدیث غدیر آمده است،در آن چند احتمال وجود دارد:

۱ . آزاد کننده; ۲ . آزاد شده; ۳ . هم‏ پیمان; ۴ . پناه داده ‏شده; ۵ . پسر عمو; ۶. ناصر و یاور; ۷ . اولى به تصرف.

آنگاه یادآور مى ‏شود که از این معانى هفت گانه هیچ‏ کدام متناسب ‏با صدر حدیث نیست.

اما آن پنج معنى نخست نمى‏ تواند مقصود پیامبر باشد و اما معنى‏ ششم توضیح واضح بوده و نیاز به بیان پیامبر و گردآورى مردم‏ نداشت قهرا مقصود همان معنى هفتم است (۲. .

از آنجا که بحث ما یک بحث تفسیرى است پیرامون حدیث غدیر بادیگر احادیثى که مربوط به ولایت کبراى امیر مومنان(ع.است، سخن‏ن مى‏ گوییم و ادامه این بحث ها را به کتاب الهیات ارجاع مى‏ کنیم (۳. .

خاندان على(ع. در سرزمین مباهله

هرچند بحث ما درباره آیات مربوط به امامت ‏به پایان رسید، ولى به عنوان تکمیل آیاتى که سند فضیلت‏ خاندان رسالت است، در اینجامى‏آوریم و به تفسیر اجمالى آنها مى ‏پردازیم:

۱ . آیه مباهله

(فمن حاجک فیه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم‏نبتهل فنجعل لعنه الله على الکاذبین.(آل عمران: ۶۱..

«هرکس با تو پس از آن که آگاه شدى، به مجادله برخیزد، بگوبیایید تا بخوانیم فرزندان خود و فرزندان شما را، زنان خود وزنان شما را، و جان هاى خود و جانهاى شما را و لعنت‏ خدا بر گروه ‏دروغگو بفرستیم‏» .

مفسران مى ‏نویسند: پیامبر اسلام(ص.به موازات مکاتبه با سران‏دول جهان، و مراکز مذهبى نامه ‏اى به اسقف نجران «ابوحارثه‏»نوشت و طى آن نامه ساکنان «نجران‏» را به آئین اسلام دعوت نموداینک مضمون نامه آن حضرت:

«به نام خداى ابراهیم و اسحاق و یعقوب(این نامه‏اى است.ازمحمد پیامبر و رسول خدا به اسقف نجران خداى ابراهیم و اسحاق ویعقوب و احمد را ستایش مى‏ کنم و شماها را از پرستش بندگان به‏ پرستش خدا دعوت مى ‏نمایم، شما را دعوت مى ‏کنم که از ولایت‏ بندگان‏ خدا خارج شوید و در ولایت‏ خداوند وارد آئید، و اگر دعوت مرانپذیرفتید(لااقل.باید به حکومت اسلامى مالیات(جزیه.بپردازید(که ‏در برابر این مبلغ جزئى از جان و مال شما دفاع مى‏ کند.و در غیراین صورت به شما اعلام خطر مى‏ شود» (۴. .

و برخى از مصادر تاریخى شیعه اضافه مى‏ کند: پیامبر آیه مربوط (۵. به اهل کتاب را که در آن همگى به پرستش خداى یگانه دعوت‏ شده ‏اند، نیز نوشت.

نمایندگان پیامبر وارد نجران شده، نامه پیامبر را به‏«اسقف‏» دادند، وى نامه را با دقت هرچه تمام تر خوانده و براى‏ تصمیم شورائى مرکب از شخصیت هاى بارز مذهبى و غیر مذهبى تشکیل‏ داد، یکى از افراد طرف مشورت «شرحبیل‏» بود که به عقل و درایت‏ و کاردانى معروفیت کامل داشت، وى در پاسخ اسقف چنین اظهارنمود، اطلاعات من در مسائل مذهبى بسیار ناچیز است، بنابراین من‏حق اظهار نظر ندارم و اگر در غیر این موضوع با من وارد شورمى‏شدید، من مى توانستم راه‏ حلهائى در اختیار شما بگذارم.

ولى ناچارم مطلبى را تذکر دهم و آن این که: ما کرارا ازپیشوایان مذهبى خود شنیده‏ ایم: روزى منصب نبوت از نسل «اسحاق‏»به فرزندان «اسماعیل‏» انتقال خواهد یافت. و هیچ بعید نیست که‏«محمد» که از اولاد اسماعیل است، همان پیامبر موعود باشد.

شورى نظر داد که گروهى به عنوان «هیئتى از نجران‏» به مدینه ‏برود، تا از نزدیک با محمد(ص.تماس گرفته و دلائل نبوت او رابررسى کنند.

شصت تن از زبده‏ ترین و داناترین مردم نجران انتخاب شدند و درراس آنان سه پیشواى مذهبى بود این سه تن عبارت بودند از:

۱ . «ابوحارثه بن علقمه‏» که اسقف اعظم نجران که نماینده ‏رسمى کلیساهاى روم در حجاز بود.

۲ . «عبدالمسیح‏» رئیس هیئت و به عقل و تدبیر و کاردانى‏ معروف بود.

۳ . «ایهم‏» که فرد کهن سال و شخصیت محترم ملت نجران به‏ شمار مى ‏رفت (۶. .

هیئت نجران، طرف عصر درحالى که لباسهاى تجملى ابریشمى بر تن‏و انگشترهاى طلا بر دست و صلیبها بر گردن داشتند، وارد مسجد شده ‏به پیامبر سلام کردند، ولى وضع زننده و نامناسب آنان آنهم درمسجد، پیامبر را سخت ناراحت نمود. احساس کردند که از آنان ‏ناراحت‏ شده است، اما علت ناراحتى را ندانستند، فورا با عثمان‏بن عفان و عبدالرحمان بن عوف که سابقه آشنائى با آنان داشتند،تماس گرفتند و جریان را به آنها گفتند آنان اظهار داشتند که حل‏این گره به دست على بن ابى طالب(ع.است، آنان به امیرمومنان‏ مراجعه کردند على(ع.در پاسخ آنها چنین گفت: شما باید لباس هاى‏خود را تغییر دهید، و با وضع ساده، بدون زر و زیور به حضورحضرت بیائید. در این صورت مورد احترام و تکریم قرار خواهیدگرفت‏» .

نمایندگان نجران با لباس ساده بدون انگشتر طلا، شرفیاب محضرپیامبر شده و سلام کردند، پیامبر با احترام خاص پاسخ سلام آنان‏را داد، و برخى از هدایائى را که براى وى آورده بودند، پذیرفت.

نمایندگان پیش از آن که وارد مذاکره شوند، اظهار کردند که ‏وقت نماز آنان رسیده است، پیامبر اجازه داد که نمازهاى خود رادر مسجد مدینه درحالى که رو به مشرق ایستاده بودند، بخوانند (۷. .

سیره‏ نویس معروف «برهان الدین حلبى‏» مى‏ نویسد: پیامبر به آنان گفت من شما را به آئین توحید و پرستش خداى یگانه، و تسلیم در برابر اوامر او دعوت مى‏ کنم، سپس آیاتى چنداز قرآن براى آنان خواند.

آنان در پاسخ گفتند: اگر مقصود از اسلام ایمان به خداى یگانه ‏است، ما قبلا به او ایمان آورده و به احکام وى عمل مى ‏نمائیم.

پیامبر در پاسخ آنان گفت: اسلام علائمى دارد چگونه مى‏ گوییدخداى یگانه را پرستش مى‏کنید درصورتى که شماها صلیب را مى‏ پرستیدو از خوردن گوشت ‏خوک پرهیز نمى ‏کنید و مسیح را فرزند خدامى ‏دانید.

نمایندگان نجران گفتند: آرى او فرزند خداست زیرا مادر اومریم، بدون نزدیکى با کسى، او را به دنیا آورد، ناچار باید اوفرزند خدا باشد در این موقع فرشته وحى بر پیامبر نازل شد و این ‏آیه را آورد:

(ان مثل عیسى عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن‏فیکون.(آل عمران: ۵۹..

تولد عیسى از مادر بدون آن که کسى با او نزدیکى کند، نزد خداهم چون آدم است که او را از خاک آفرید و سپس به او فرمود: موجودباش او هم فورا موجود شد(بنابراین ولادت مسیح بدون پدر دلیل برالوهیت او نیست..

مسیحیان نجران در مقابل منطق وحى ناگزیر شدند راه مجادله درپیش گیرند و پیشنهاد مباهله داده ‏اند، در آن موقع پیک الهى نازل ‏شد پیامبر را نیز به مباهله مامور ساخت، طرفین به فیصله دادن‏ مساله از طریق مباهله آماده شدند و قرار شد فردا همگى براى ‏مباهله حاضر و آماده شوند.

وقت مباهله فرا رسید و قرار بود که مباهله در نقطه خارج ازشهر مدینه در دامنه صحرا انجام گیرد پیامبر از میان مسلمانان وبستگان زیاد فقط چهار نفر را براى مباهله برگزید و این چهار تن‏ جز على و فاطمه و حسن و حسین علیه السلام کسى دیگر نبود.

سران هیئت نمایندگى نجران با یکدیگر گفتگو مى‏ کردند و مى‏گ فتنداگر محمد با شکوه مادى به میدان مباهله وارد شود، اعتمادى به‏ادعاى او نیست، و اگر به وضع ساده همراه عزیزانش گام در صحراى‏ مباهله بگذارد، عمل او گواه بر اعتماد او به نبوت خویش است تاآنجا که عزیزان خود را به میدان مباهله آورده است، هنوز در این‏ گفتگو بودند که چهره‏ هاى معصومى براى آنان آشکار گشت همگى باهم‏ گفتند این مرد به دعوت خود اعتقاد راسخ دارد و گرنه یک فرددروغگو یا شاک عزیزان خود را در معرض بلاى آسمانى قرار نمى‏ دهد ولذا با دیدن این وضع وارد شور شدند و از مباهله منصرف گشتندقرار شد هر سال مبلغى به عنوان جزیه(مالیات سرانه.بپردازند ودر برابر آن حکومت اسلامى از مال و جان آنان دفاع کنند.

عائشه مى‏ گوید: روز مباهله پیامبر اسلام چهارتن همراهان خود رازیر چادر مشکى رنگى، وارد کرد و این آیه را تلاوت نمود: (انمایرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا.زمخشرى‏پس از بیان نکات آیه مباهله در پایان بحث مى ‏نویسد: سرگذشت‏مباهله و مفاد این آیه بزرگترین گواه بر فضیلت اصحاب کساء است‏و سندى زنده بر حقانیت آئین اسلام مى ‏باشد.

داستان مباهله بزرگترین سند فضیلت‏ براى اهل پیامبر است زیراالفاظ و مفردات آیه حاکى است که همراهان پیامبر در چه پایه‏اى‏ از فضیلت قرار داشتند، زیرا پیامبر در این آیه، علاوه بر این که‏ حسن و حسین علیه السلام را فرزندان خود، و فاطمه(س.را یگانه‏زن منتسب به خاندان خویش مى‏ خواند، از شخص على(ع.به عنوان‏«انفسنا» تعبیر مى‏کند و آن شخصیت عظیم جهان انسانى را به‏ منزله جان پیامبر مى‏ داند، فضیلتى بالاتر از این که یک شخص ازنظر معنویت و فضیلت‏به پایه ‏اى برسد که خداوند بزرگ او را به ‏منزله جان و روح پیامبر بخواند.

آیا این آیه گواه برترى امیرمومنان بر تمام مسلمانان جهان نیست؟

از روایاتى که از پیشوایان مذهبى ما وارد شده است، استفاده مى‏ شود که موضوع مباهله اختصاص به پیامبر نداشته و هر فردمسلمانى در مسائل مذهبى مى‏ تواند با مخالفان خود به مباهله ‏برخیزد و شیوه مباهله و دعاى آن در کتابهاى حدیث وارد شده براى‏اطلاع بیشتر به کتاب «نورالثقلین‏» مراجعه بفرمائید (۸. .

در رساله حضرت استاد علامه طباطبائى(ره.چنین مى‏ خوانیم:

«مباهله یکى از معجزات باقى اسلام است و هر فرد با ایمانى به ‏پیروى از نخستین پیشواى اسلام، مى‏ تواند در راه اثبات حقیقتى ازحقائق اسلام با مخالفان خود به مباهله بپردازد و از خداوند جهان‏ درخواست کند که طرف مخالف، را کیفر بدهد و محکوم سازد (۹. .

در پایان از تذکر چند نکته ‏اى ناگزیریم.

گذشته بر این که تمام مفسران و دانشمندان شیعه، موضوع مباهل ه‏را در کتابهاى خود آورده‏ اند از میان علماء و دانشمندان اهل ‏تسنن شصت نفر در کتابهاى خود پیرامون این سرگذشت‏ سخنانى‏ گفته ‏اند و نکاتى یادآور شده ‏اند که برخى را یادآور مى ‏شویم:

۱ . مسلم بن حجاج در صحیح خود که دومین صحیح از صحاح شش گانه ‏است، مى ‏نویسد:

«معاویه به سعد وقاص گفت: چرا على(ع.را سب نمى‏کنى؟ جواب‏داد: به خاطر سه خصلتى که على(ع.داشت و من آرزو مى ‏کنم که یکى ‏از آنها را دارا بودم. او پس از سخنانى مى‏ گوید: هنگامى که آیه‏ مباهله نازل گردید پیامبر على(ع.و فاطمه و حسنین علیه السلام‏ را خواست وقتى همگى جمع شدند، پیامبر گفت: «اللهم هولاءاهلى‏» آنان اهل بیت من هستند (۱۰. .

۲ . حاکم نیشابورى در مستدرک خود مى ‏گوید:

«اخبار متواتر از ابن عباس و غیره رسیده است که پیامبر دست‏ على و حسنین علیه السلام را گرفت و فاطمه(س. را پشت‏سر قرار دادو رو به هیئت نمایندگى نجران کرد و گفت: «هولاء ابنائنا وانفسنا و نسائنا فهلموا انفسکم و ابنائکم و نسائکم ثم نبتهل‏فنجعل لعنه‏الله على الکاذبین‏» .

«اینان فرزندان ما و زنان و جانهاى ما هستند شما نیزبرخیزید همانند آنها را بیاورید تا مباهله کنیم و لعنت ‏خدا رابر گروه دروغگویان بفرستیم‏» (۱۱. .

۳ . ثعلبى در تفسیر خود مى‏ نویسد:

«هنگامى که پیامبر وارد صحنه مباهله شد، حسین(ع.را درآغوش‏ داشت و دست‏ حسن(ع.را گرفته بود و دخت گرامى او فاطمه(س.پشت‏ سرپیامبر و على(ع.نیز پشت‏ سر فاطمه گام برمى‏ داشتند در این موقع‏اسقف نجران گفت: «یا معشر النصارى انى لارى وجوها لو سالواالله ان یزیل جبلا من مکانه لازاله فلا تبتهلوا فتهلکوا» .

«هم کیشان من، من چهره ‏هاى معصومى را مشاهده مى‏ کنم که اگر ازخداوند بخواهند که کوهى را از بیخ بکند، خدا دعاى آنان رامستجاب مى ‏کند، هرگز مباهله نکنید زیرا نابود مى ‏شوید» (۱۲. .

۴ . زمخشرى در کشاف پس از نقل جمله‏ هایى که از ثعلبى نقل‏ کردیم، مى‏ گوید:

«اسقف نجران افزود: به خدائى که جان من در دست او است،نابودى اهل نجران نزدیک شده است. اگر مباهله کنید لباس انسانیت‏از بدن شما کنده مى ‏شود و به صورت حیوانات مسخ شده در مى‏ آئید وصحرا براى شما کانونى از آتش خداوند که ریشه مسیحیان نجران رامى ‏کند» (۱۳. .

۵ . ابن حجر از محدث معروف دارقطنى نقل مى ‏کند که امیرمومنان ‏روز شوراى عمر، براى برترى خود بر اعضاء شورى با آیه مباهله‏ احتجاج کرد و گفت: آیا در میان شما کسى هست که پیوند خویشاوندى‏وى با پیامبر از من نزدیک‏تر باشد، او را جان و نفس خود وفرزندان او را فرزندان خود و زن او را زنان خود معرفى کند؟ همه‏ اعضاء شورى به تصدیق على برخاسته و گفتند: نه هرگز جز تو کسى‏را به این خصوصیت‏ سراغ نداریم (۱۴. .

پى‏ نوشت:

۱. به کتاب شریف «الغدیر» جلد یکم مراجعه بفرمائید.

۲. شرح مقاصد: ج‏۵، ص ۲۷۳ . ۲۷۴٫

۳. الهیات: ج‏۴، ص ۹۸ . ۱۰۸٫

۴. البدایه والنهایه: ص ۵۳ . بحارالانوار: ج‏۲۱، ص ۲۸۵٫

۵. منظور آیه «قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمه سواء بینناو بینکم…» (آل عمران: ۶۴.. بحارالانوار: ج‏۲۱، ص ۲۸۷٫

۶. یعقوبى: ج‏۲، ص ۶۶٫

۷. سیره حلبى: ج‏۳، ص ۲۳۹٫

۸. نورالثقلین: ج‏۱، ص ۲۹۲ . ۲۹۱٫

۹. در برخى از روایات اسلامى نیز به این موضوع تصریح شده است،به اصول کافى، کتاب دعا، باب مباهله،ص ۵۳۸ مراجعه فرمائید.

۱۰. صحیح مسلم: ج‏۷، ص ۱۲۰٫

۱۱. مستدرک ج‏۳، ص ۱۵۰٫

۱۲. عمده ابن بطریق، ص ۹۵٫

۱۳. کشاف: ج‏۱، ص ۱۹۳٫

۱۴. صواعق: ص ۱۵۴٫

منبع : جعفر سبحانى مکتب اسلام.سال۱۳۷۹.شماره ۲

قیامهای علویان در زمان امام رضا علیه السلام (۳)

اشاره:

ابهام نسبی در مورد تعیین امامت در دوره ی امام رضا علیه السلام ، شرایط رشد برخی از رهبران نهضت های شیعی را فراهم ساخت . از جمله این رهبران می توان به محمد بن ابراهیم معروف به«ابن طباطبا»و محمد بن جعفر معروف به «دیباج» و زید بن موسی معروف به «زید النار» و ابراهیم بن موسی بن جعفر, اشاره کرد . در این فصل بر آنیم تا چگونگی عملکرد این رهبران و قیام آنان را مورد بررسی قرار دهیم . ۱.قیام محمد بن ابراهیم معروف به ابن طباطبا (سال ۱۹۹ ق )محمد بن ابراهیم بن اسماعیل «طباطبا» بن ابراهیم بن حسن مثنی از نوادگان امام حسن علیه السلام بود . (۱۲۱)

علت قیام ابن طباطبا

چنانکه بیان شد در مورد علت قیام محمد بن ابراهیم اقوال مختلفی وجود دارد. بعضی علت قیام او را اینگونه بیان کرده اند که مامون طاهر بن حسین را از کار ولایت هائی که خود فتح کرده بود بر کنار کرده و او را به سوی جزیره و شام و بلاد مغرب فرستاد و حسن بن سهل را جانشین طاهر کرده و امر ولایات عراق را به وی واگذار کرد(۱۲۳)حسن بن سهل برادر فضل بن سهل و ایرانی بود. عرب ها از این اقدام مامون ناراحت شده و کار وی را ناپسند شمردند و از وضع پیش آمده احساس نگرانی کردند، این نگرانی و ناراحتی بیشتر از ناحیه ی مردم عراق بود زیرا در میان مردم اینگونه تصور می شد که فضل بن سهل بر مامون تسلط یافته و وی را در قصر نشانده و از دید مردم پنهان داشته و اداره ی امور را خود به دست گرفته و آنگونه که خود می پسندد کار ها را انجام می دهد . از این رو بنی هاشم و سران مردم از این اقدام مامون خشمگین شده و تسلط فضل ایرانی بر مامون را بر نتافتند . به همین جهت زبان به بدگوئی حسن بن سهل گشوده و بر او گستاخ شدند و در شهر های مختلف بر علیه او فتنه برخواست. ابن طبا طبا نیز نخستین کسی بود که در کوفه قیام کرد(۱۲۴)اصفهانی در این باره می نویسد : نصر بن شبیب مردی شیعه مذهب از اهل جزیره،(منطقه ای واقع در میان دجله و فرات در شمال عراق ) بود که در اوایل خلافت مامون در سال ۱۹۸ قمری وارد شهر مدینه شد تا از راه مدینه برای ادای مناسک حج به مکه عزیمت کند . در مدینه از نام بزرگان شیعه سؤال کرد . نام سه تن، از جمله محمد بن ابراهیم را به او گفتند . نصر با دیداری که با آن دو بزرگ داشت از آنها ناامید شد و به سراغ محمد بن ابراهیم رفت، در این ملاقات از مظالم حکام نسبت به آل علی علیه السلام سخن گفت و آن قدر از مظلومیت آل علی علیه السلام و ظلم بنی عباس گفت که محمد را به قیام بر ضد حکومت عباسی تحریک کرد . ضمن این که نصر بن شبیب به محمد قول مساعدت و یاری داد و حمایت قبیله اش از بن طباطبا را تضمین کرد. آن دو با هم قرار گذاشتند برای همکاری ، همدیگر را در جزیره ملاقات کنند . بعد از این که نصر از مکه برگشت طبق قرارشان ، محمد بن ابراهیم با عده ای از دوستان خود به جزیره رفت . نصر نیز طبق قولی که به محمد داده بود عشیره ی خود را به بیعت با ابن طباطبا فراخواند . در این میان جمعی این دعوت را پذیرفتند و جمعی نپذیرفته و مخالفت کردند،کار این دو گروه به مشاجره و در نهایت به منازعه کشید . یکی از پسر عمو های نصر نیز در این میان به نصیحت نصر پرداخته و او را از این اقدام بر علیه دستگاه خلافت بیم داد . با پیشامد های مذکور نصر از کمک به محمد بن طباطبا عذرخواهی کرد . ابن طباطبا هم که از کمک نصر بن شبیب مایوس شده بود به سمت حجاز برگشت .(۱۲۵) در راه بازگشت به حجاز، در شهر رقه ابو السرایا را ملاقات کرد(۱۲۶). ابو السرایا نیز نقش بسزائی در قیام محمد داشت . زیرا پس از مایوس شدن ابن طباطبا از نصر بن شبیب , با ابوالسرایا در کوفه متحد شد که او هم دل خوشی از حکومت بنی عباس نداشت . وی از رجال هرثمه بود که مقرریش به تاخیر افتاده بود بنا براین خشمگین شده و از سپاه هرثمه بیرون رفته بود هنگامی که از نیت ابن طباطبا مطلع شد با او بییعت کرد و مردم را به گرد وی جمع کرد .(۱۲۷)
فقر و تنگدستی مردم به خصوص علویان و ظلم و ستم هائی که از طرف حکام به مردم روا داشته می شد همه و همه در تسریع این قیام دخیل بودند. به عنوان مثال نقل شده که محمد بن ابراهیم در همان ایام که محرمانه زمینه ی نهضت خود را فراهم می ساخت ، ازکوچه ای می گذشت ناگاه پیرزنی قد خمیده با پیراهنی چرکین و فرسوده را مشاهده کرد که به دنبال حمال هایی که کیسه هائی پر از خرما به دوش کشیده بودند می رفت و دانه های خرمایی را که از دوش آن ها می افتاد بر می داشت و به دامن پیراهن خود می ریخت . این منظره وی را به تعجب واداشت . جلو رفته و از او سؤال کرد : مادر اینجا چه می کنی ؟ پیرزن جواب داد : زنی فرتوت هستم و مردی نان آور ندارم ، دختران کوچکی دارم که نمی توانند نان خودشان را تامین کنند، چون از دستشان کاری ساخته نیست. من همه روزه دنبال حمال ها می روم تا این خرماها را جمع کنم و بدین وسیله معاش خود و بچه هایم را تامین می کنم ،محمد بن ابراهیم به گریه افتاد و به شدت گریست و آنگاه گفت :« به خدا سوگند تو و امثال تو هستید که مرا از خانه بیرون می کشید تا بر ضد این دستگاه قیام کنم و سرانجام در خون خود بغلطم »(۱۲۸)

اهداف قیام

عوامل پیش گفته دست به دست هم دادند تا ابن طباطبا پرچم قیام بر دارد و مردم را به شورش در برابر حکومت وقت فراخواند . اما آیا ابن طباطبا هم مانند بعضی از رهبران قیام ها حکومت راحق خویش می دید و به دنبال قدرت و مقام بودکه پرچم مخالفت با حکومت عباسی را برداشت یا اینکه می خواست حق غصب شده ی علویان را به حق دار اصلی خود برساند و از روی دل سوزی قیام کرده بود ؟ این سؤالی است که باید برای پیدا کردن پاسخ آن به سخنان ابن طباطبا و عملکرد اودر طول قیام رجوع کنیم. یکی از شعار های ابن طباطبا شعار معروف «الرضا من آل محمد صلی الله علیه و آله » بود(۱۲۹) و ما مشاهده کردیم که چگونه عباسیان از این شعار در جلب حمایت علویان به نفع خود و بر اندازی حکومت امویان استفاده کرده و خلافت را که حق آنان نبود تصاحب کردند . از آن پس این شعار یکی از محورهای مبارزه علیه حکومت ها به شمار می رفت و طبیعی بود که ابن طباطبا هم از این شعار استفاده کند و مردم را به کسی فرا خواند که مصداق واقعی این شعار باشد. البته لازم به ذکر است که محمد پایبندی خود به این مهم را در مقام عمل هم به خوبی نشان می دهد ؛ آنجا که وصیت می کند و ابوالسرایا را به تقوا و صیانت از دین و یاری اهل بیت توصیه می کند و از او می خواهد که ولایت را به هر کس از خاندان علی علیه السلام که به قیام و انقلاب آماده است بسپارد و در ادامه می گوید در هنگام اختلاف ، مسئولیت به علی بن عبید الله سپرده شود .(۱۳۰) این وصیت نشان می دهد که ابن طباطبا شخص معینی را برای ولایت مشخص نمی کند بلکه مناسب با همین شعار که گرایش عام شیعه در آن دوره بود وصیت خود را بیان می سازد . ضمن اینکه ابن طباطبا بر این که خلیفه باید از نسل پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم ) باشد و به حکم خدا و قرآن عمل کند و سیره رسول اکرم را نادیده نگیرد (۱۳۱) , تاکید می کرد .بعد از آنکه ابن طباطبا وارد کوفه شد به منبر رفته و خطبه ای خواند و ضمن خطبه ی خود به این اهداف یاد شده اشاره کرد و در پایان هم هدف از قیام خود را امر به معروف و نهی از منکر دانست .(۱۳۲) این ادعا نیز در رفتار دیگری از ابن طباطبا به اثبات رسید . هنگامی که ابوالسرایا سپاه بغداد را شکست داده و غنائم آنها را غارت کرده بود ،ابن طباطبا وی را توبیخ کرد. وی لب به ملامت ابوالسرایا گشود وگفت: «من از کردار تو بیزارم تو نباید برمردم بغداد شبیخون می زدی تو نباید بیش ازآنچه سلاح جنگ است غنیمت می گرفتی تو باید ابتدا آنان را به جنگ بخوانی و بعد در برابرشان به پیکار اقدام کنی ».(۱۳۳)گفتار و رفتار ابن طباطبا به خوبی حاکی از این است که وی در اجرای آنچه در ابتدای دعوتش به عنوان هدف قیام معرفی کرده بود پایبند و مصمم بوده است .۲. پیوستن ابو السرایا به قیامابوالسرایا، سری بن منصور که به گفته ی خودش از بنی شیبان و از فرزندان هانی بن قبیصه بن هانی بن مسعود است ،چهار پادار بود ، مردی از بنی تمیم را کشت و اموال او را غارت کرد و به جانب شام گریخت و در شام به راهزنی مشغول شد و در ارمنستان با سی سوار به یزید بن مزید پیوست(۱۳۴) . یزید به ابوالسرایا رتبه ی فرماندهی و سالاری داد. از او در جنگ خرمیان استفاده کرد . بعد از اینکه والی ارمنستان عزل شد ،ابو سرایا به احمد بن مزید پیوست ، احمد هم او را در سمت فرماندهی مقدمه لشگر به جنگ با هرثمه فرستاد،اما هرثمه توانست با تطمیع ابوالسرایا او را به خود جلب کند. با پیوستن ابوالسرایا به هرثمه اعراب جزیره هم به وی پیوستند(۱۳۵). در این هنگام که پیروان ابوالسرایا به دو هزار نفر رسیده بود، لقب امیر گرفت(۱۳۶) بعد از کشته شدن امین و تسلط مامون ، هرثمه از مواجب ابوالسرایا کاست ومقرری پیروان او را نیزکم کرد. ابوالسرایا از این وضعیت ناراحت شد ودر فکر چاره ای افتاد. ابوالسرایا به بهانه ی حج از هرثمه اجازه ی خروج از شهر را گرفت و بدون یاران خود از آنجا خارج شد. هرثمه که از نیت واقعی ابوالسرایا خبر نداشت مالی را در اختیار او گذاشت تا صرف ادای حج کند. ابوالسرایا این مال را بین اصحاب خود تقسیم کرده و راه حجاز را در پیش گرفت و به یاران خود سفارش کرد که بعد از او ، گروه گروه و تک تک به وی ملحق شوند. یاران وی از شهر خارج شده و حدود دویست سوار به او ملحق شدند. ابوالسرایا با پیوستن یارانش قدرتمند شد و در این هنگام به محلی به نام «عین التمر » حمله کرده و
عامل آنجا را دستگیر نموده و اموال او را گرفت و بین یاران خود تقسیم کرد و به راه خود ادامه داد . در راه به عامل دیگری برخورد کرد که اموال و خراج را بر سه قاطر حمل می کرد ، مال او را نیز گرفت و به یاران خود داد. بعد از این بود که لشگر او از راه رسیدند و دسته دسته به او پیوستند(۱۳۷) هرثمه که متوجه تمرّد ابوالسرایا شده بود ، به فکر چاره ای افتاد و تصمیم گرفت سپاهی را به جنگ آشوبگران بفرستد و آنها را ساکت کند. بدین جهت سپاهی را به جنگ وی فرستاد که دراولین نبرد ،سپاه هرثمه شکست خورده و فرار کردند. بعد از اینکه ابوالسرایا موفق شد سپاه هرثمه را شکست دهد ، به قصد قلعه «دقوقا» حرکت کرد. در آنجا ابو ضرغامه عجلی با هفتصد سوار حکمرانی می کرد. در جنگی که بین آنها در گرفت ابو ضرغامه شکست خورده و گریخت و به قلعه پناه برد. بعد از مدتی از ابوالسرایا امان گرفت و قلعه را ترک کرد و تمامی اموال قلعه نصیب ابوالسرایا و سپاهیانش گردید(۱۳۸)ابوالسرایا با اموالی که به دست آورده بود توانگر شده و از دقوقا خارج گردید و به سمت« انبار» حرکت کرد. حاکم انبار در آن زمان یکی از موالیان منصور به نام ابراهیم شروی بود. ابوالسرایا با او نیز درگیر شد. در این نبرد ، ابراهیم کشته شد و اموال زیادی از انبار به دست ابوالسرایا افتاد. سری بن منصور از انبار خارج شد ولی در وقت درو محصولات دوباره به انبار برگشت و آن محصولات را نیز غارت کرد(۱۳۹) سری بن منصور که دیگر از بیابان گردی و جابجایی خسته شده بود تصمیم گرفت به شهر «رقه» رود. در راه رقه به طوق بن مالک تغلبی برخورد که در راه نبرد با قیس بود . ابوالسرایا به مدت چهار ماه بدون هیچ چشم داشتی در کنار طوق ماند و به او کمک کرد تا او بر قیس غلبه کرد(۱۴۰)ابوالسرایا بعد از کمک به طوق ، راه خود را به سمت رقه ادامه داد و در رقه ساکن شد . قبل از این گفته شد که محمد بن ابراهیم (ابن طباطبا) چگونه از کمک نصر بن شبیب نا امید شده و به سمت حجاز برمی گشت که ناگاه در شهر رقه با سپاه ابوالسرایا مواجه شد.همین ملاقات ابن طباطبا را برای قیام مصمم ترکرد . ابن خلدون می نویسد : ابو السرایا وقتی با ابن طباطبا دیدار کرد، او را به خروج دعوت کرد.(۱۴۱) ابن طبا طبا که فرصت خوبی پیدا کرده بود و برای رسیدن به اهداف خود می توانست از ابوالسرایا و سپاهش کمک بگیرد ، با او متحد شد . ابوالسرایا با ابن طباطبا بیعت کرده و سمت سرداری سپاه را از ابن طباطبا دریافت کرد . ابن طباطبا از سری بن منصور خواست که از راه آبی و با کشتی به کوفه رود . خود محمد نیز از راه خشکی به کوفه خواهد آمد تا در کوفه همدیگر را ملاقات کنند . قرار بر این شد که هر دو سپاه در روز خاصی در کوفه همدیگر را ببینند (۱۴۲)روز موعود فرا رسید و محمد بن ابراهیم به اراضی پشت کوفه آمد . هواخواهان محمد گرد او جمع شده بودند . اصفهانی در مورد کثرت جمعیت در آن روز می نویسد :«هواداران مانند ملخ بیابان در صحراهای پشت کوفه موج می زدند ».(۱۴۳)
لازم به ذکر است که همه این افراد نظامی نبودند و تجهیزات جنگی آن چنانی هم نداشتند . بلکه سلاح آنان را چوب و سنگ و کارد و آجر تشکیل می داد. مدت زیادی انتظار ابوالسرایا را کشیدند اما تاخیر ابوالسرایا بعضی از آنان را ناامید کرد و نگران شدند . حتی بعضی از آنان محمد بن طباطبا را ملامت کردند که چرا وعده ی چنین آدمی را باور کرده است . در همین گیر و دار ناگهان سپاه ابوالسرایا دیده شد و مردم در حالی که با بانگ تکبیر شادی می کردند و بشارت می دادند ، به استقبال سپاه ابوالسرایا رفتند . با اتحاد دو سپاه تصمیم بر آن شد که به کوفه روند و از مردم بیعت بگیرند . مردم کوفه که مشتاق دیدار آنان بودند مقدم آنان را گرامی داشتند و از آنان به خوبی استقبال کردند . اکنون وقت آن فرا رسیده بود که ابن طباطبا مردم را به به بیعت فراخواند . مقدسی می نویسد :«ابن طباطبا جامه ی سپید به تن کرد (۱۴۴) و به پا خواست و خطبه ای ایراد کرد و ضمن خطبه اش چنین گفت : «من شما را به سوی کتاب خدا و سنت رسول الله دعوت می کنم ، مرام ما این است که یک تن از فرزندان رسول را به خلافت برگزیینم و بر اساس قرآن کریم در سایه دولتش ایمن نشینیم ، مرام ما عمل به قرآن و امر به معروف و نهی از منکر است ».(۱۴۵)عموم مردم کوفه در منطقه ای به نام قصر الضرتین (۱۴۶) ( کاخ دو هوو ) با محمد بیعت کردند و فرمانبرداری از او را قبول کردند. با بیعت مردم کوفه، اعراب اطراف کوفه هم به آنها پیوستند(۱۴۷) وبا محمدبیعت کردند و محمد کاملا بر کوفه مستولی شد .

مرگ ناگهانی ابن طباطبا

خبر بیعت مردم کوفه با ابن طباطبا ، حسن بن سهل والی عراق را نگران کرد و والی کوفه یعنی سلیمان بن منصور را توبیخ و سرزنش کرد و سپاهی ده هزار نفره به فرماندهی زهیر بن مسیب به جنگ شورشیان فرستاد . ابوالسرایا هم برای دفاع از شهر خارج شد . دو سپاه در قریه ای به نام «شاهی » برخورد کردند . جنگ شدیدی در گرفت که در نهایت به شکست زهیر منجر شد . در این جنگ غنیمت زیادی نصیب ابوالسرایا و سپاهیانش گردید. آنها علاوه بر غنائم جنگی اموال دیگر سپاه بغداد را نیز غارت کردند . (۱۴۸)یک روز بعد از ماجرای جنگ ابوالسرایا با سپاه بغداد می گذشت ،که ناگهان ابن طباطبا از دنیا رفت . در مورد مرگ ابن طباطبا اقوال مختلفی وجود دارد . برخی از مورخین معتقدند که ابوالسرایا وی را با زهر مسموم کرده است . دلیل این امر را این گونه بیان کرده اند که وقتی سپاه زهیر بن مسیب شکست خورد، ابوالسرایا همه ی اموال سپاه او را غارت کرد. اما ابن طباطبا وی را توبیخ کرده و از تصرف در این اموال ممنوع کرد. در این امر و موارد دیگر مردم همگی مطیع ابن طباطبا بودند . بنابراین ابوالسرایا پی برد که با وجود ابن طباطبا نمی تواند کاری از پیش برد و امور از دست او خارج است . بنابراین ابو السرایا را مسموم کرد (۱۴۹)به عقیده ی اصفهانی، محمد بن ابراهیم مریض بود و به خاطر آن مرض به مرگ طبیعی از دنیا رفت . حتی وی معتقد است که ابن طباطبا در لحظات مرگ به ابوالسرایا وصیت هایی کرده که وصییت او این چنین است : «من تو را به تقوا وصییت می کنم و سفارش می کنم همیشه از دین خویش دفاع کن و اهل بیت پیامبر خویش را در حمایت خود نگاه دار. زیرا جانشان به جان تو بستگی دارد . پس از مرگ من مردم مختارند هر که را از خاندان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم شایسته دیدند به امامت خویش برگزینند ولی اگر از من در این انتخاب عقیده ای بخواهند من در میان آل امیر المومنین علی علیه السلام شما را به بیعت علی بن عبید الله دعوت می کنم زیرا من با او عشرت و آمیزش داشته ام و روش او را پسندیده ام »(۱۵۰)آری اگر این وصییت صحیح باشد و واقعا هنگام بیماری ابن طباطبا ، این سخنان از زبان وی خارج شده باشد مرگ طبیعی وی توجیه می شود . گر چه این سخن نیز قابل خدشه است و احتمال آن می رود که ابن طباطبا بعد از این که مسموم شده، اقدام به وصییت کرده باشد .به هر ترتیب ابوالسرایا می دانست که با اعلام خبر مرگ ابن طباطبا دچار مشکل خواهد شد به همین خاطر مخفیانه و شب هنگام ، جنازه ی محمد را با گروهی از زیدیه به نجف برده و در آنجا مدفون کردند .(۱۵۱)

جانشین ابن طباطبا

سری بن منصور بعد از مدتی صلاح کار را در آن دید که مردم را جمع کند و خبر مرگ رهبرشان را به آن ها برساند . وی ضمن اینکه خبر مرگ ابن طباطبا را به آنها رسانید، وصیت او را درمورد جانشینی خود ابلاغ کرد . مردم طی مشاجراتی به این نتییجه رسیدند که علی بن عبیدالله همان کسی که محمد بن ابراهیم سفارش کرده بود را به رهبری خویش برگزینند ؛ اما او از پذیرفتن این کار خودداری کرد و محمد بن جعفر بن محمد بن زید بن علی بن الحسین علیه السلام را پیشنهاد کرد . مردم نیز با این جوان که به گفته ی مورخین هنوز جوانی امرد ( جوانی که هنوزدر صورتش مویی نروییده ) بود،(۱۵۲)بیعت کردند.با این حساب ابوالسرایا خود زمام امور را بدست گرفت و تمامی عزل و نصب ها اگر چه با دستور محمد بن جعفر بن محمد بود اما در واقع با میل و صلاحدید ابوالسرایا انجام می گرفت(۱۵۳).او حتی در کوفه به نام خود سکه زد و نقش سکه ها را این آیه ی شریفه قرار داد(۱۵۴) :«اِنَّ اللهَ یُحِبُ الَذیِنَ یُقَاتِلوُنَ فیِ سَبیلِهِ صَفاً کَاَنَّهُم بُنیَانٌ مَرصُوصٌ».(۱۵۵)
محدوده ی قیام ابوالسرایا (حجاز ، یمن ، عراق ، جنوب ایران )
بدنبال بیعت مردم کوفه با محمد بن جعفربن زید، وی بی درنگ به تشکیلات کشوری پرداخت .از این روی اسماعیل بن علی بن اسماعیل حسینی را به سمت جانشینی امام در کوفه گماشت , و روح بن حجاج را، به فرمانداری بر قوای انتظامی انتخاب کرد و احمد بن سری انصاری را سمت دبیری دربار خلافت داد، و عاصم بن عامر را بر مسند قاضی القضاتی نشاند . (۱۵۶)محمد علاوه بر تشکیلات کشوری، حکام ولایتی را که تحت اختیار خود می دید بدین ترتیب تعیین کرد .
۱.ابراهیم بن موسی بن جعفر را به عنوان والی یمن برگزید .
۲.زید بن موسی بن جعفر را به سوی اهواز گسیل داشت .
۳.بصره را به عباس بن محمد بن عیسی سپرد .
۴.حسین بن حسن افطس را والی مکه کرد .
۵.واسط را نیز به جعفر بن محمد , برادرش , و حسین بن ابراهیم واگذار کرد .
۶.محمد بن سلیمان بن داود را به ولایت مدائن برگزید .
۷.فارس را به اسماعیل بن موسی بن جعفر سپرد .(۱۵۷)
از میان این افراد حسین بن حسن توانست بدون دردسر و مزاحمت زمام حکومت مکه را در دست گیرد . او موفق شد به عنوان امیر الحاج با مسلمانان در سال ۱۹۹ قمری حج گزارد .(۱۵۸) اقدامات ابن افطس در مکه، به گونه ای بود که موجبات تحیر و تعجب دیگران را فراهم می کرد . در جای خود اقدامات او را به طور مفصل بیان خواهیم کرد . حکومت یمن هم با درگیری بین سپاه ابراهیم بن موسی و والی عباسی یمن، به دست ابراهیم افتاد . در واسط نیز اوضاع همین گونه بود و با جنگ و درگیری ، علویان پیروز شده و شهر واسط به دست جعفر بن محمد و حسین بن ابراهیم افتاد(۱۵۹) اما والی بصره یعنی عباس بن محمد بن عیسی در حالی به بصره رسید که قبل از او والی اهواز یعنی زید بن موسی بن جعفر هم به آنجا رسیده بود زیرا برای رسیدن به اهواز باید از آن سامان عبور می کرد، بنا بر این هر دو والی به کمک هم بصره را تصرف کردند و مامونی والی عباسی بصره را شکست دادند . زید دستور داد محله ی بنی عباس در بصره را، آتش زدند .به همین جهت در میان مردم به «زید النار» معروف شد(۱۶۰) در صفحات بعدی قیام زید مورد بررسی خواهد گرفت . ابو السرایا برای فتح مدائن عباس طبطبی و مسیب را با گروهی به کمک محمد فرستاد. حسین بن علی معروف به ابی البط که فرماندار بنی عباس در مدائن بود ، به دفاع از حوزه ی حکومت خویش پرداخت اما پس از چند جنگ خونین سرانجام شکست خورد و ناچارشهررا در اختیار محمد قرار داد(۱۶۱) آوازه ی پیروزی و گسترش فتوحات علویان به گوش مردم شام و ایالات جزیره رسید. نامه هایی از طرف آنان به محمد بن ابراهیم رسید که حاکی ازاین بود که مردم آن دیارتصمیم دارند از محمد اطاعت کنند و انتظار رسیدن لشکر علویان را میکشند .شوق واشتیاق مردم جهت استقبال از علویان و بیعت با محمد از این نامه ها مشهود بود. آنها نوشته بودند: «نماینده ی خویش را به سوی ما بفرست تا از ما به نام تو بیعت گیرد.(۱۶۲) »

موضع عباسیان در قیام ابوالسرایا

حسن بن سهل ، وقتی دید که اتباع او در مقابل ابوالسرایا پایداری نمی کنند و سپاه ابوالسرایا یکی پس از دیگری ، شهر ها را به تصرف در می آورد، به فکر چاره ای افتاد . او که دوبار طعم شکست را از سپاه سری بن منصور چشیده بود ،به فکر انتخاب گزینه ای افتاد که تاب مقاومت دربرابر او راداشته باشد.به همین خاطر تصمیم گرفت برای دفاع از ولایات عراق ،به طاهر ذوالیمینین متوسل شود اما در این میان نامه ای ناشناس و بدون امضا به دستش رسید که وی را از این کار منصرف کرد .(۱۶۳) حسن بن سهل ناچار هرثمه بن اعین را برای دفاع از عراق برگزید . اما میان حسن بن سهل و هرثمه نیز کدورتی وجود داشت که مانع آمدن هرثمه می شد؛ زیرا قبل از حسن بن سهل، هرثمه والی بغداد بود و اکنون جای او را حسن اشغال کرده و او مجبور شده بود به سمت خراسان رود . با وجود این کدورت، هرثمه از کمک به حسن بن سهل خودداری می کرد، اما با وساطت سندی بن شاهک وصالح مصلی دار و نامه ای که از طرف منصور بن مهدی بدست هرثمه رسید ، وی قبول کرد که به کمک حسن اقدام کند . بنابراین با سپاه خود به سمت بغداد حرکت کرد(۱۶۴)با ورود هرثمه به بغداد ، حسن بن سهل دستور داد اسامی جنگجویان را به نزد او آوردند تا هر کس را می خواهد انتخاب کند . همچنین درهای خزانه بیت المال را نیز به روی اوگشود تا هرچه مال می خواهد بردارد . او با سپاهی بزرگ از بغداد خارج شده ودر «یاسریه »اردو زد.تعداد سپاه هرثمه در این هنگام به سی هزار نفر می رسید.(۱۶۵)ابوالسرایا از لشگرکشی هرثمه مطلع شد و در کنار نهر صرصر اردو زد. وقتی هرثمه و ابوالسرایا مشغول صف آرایی بودند حسن بن سهل لشکری به فرماندهی علی بن سعید به مدائن اعزام کرد که طی یک جنگ کوتاه مدائن تسخیر شد و والی علویان از آن شهر اخراج گردید . ابوالسرایا برای باز پس گیری مدائن به آنجا لشکرکشید اما نتوانست کاری از پیش برد و ناامید به سوی قصر ابن هبیره برگشت.(۱۶۶)

شکست ابوالسرایا

وقتی ابوالسرایا به قصرابن هبیره برگشت، در نزدیکی قصر با سپاه هرثمه روبرو گردید . جنگ سختی بین دو گروه اتفاق افتاد و ابوالسرایا در این جنگ مجبور به عقب نشینی شد . در چندین جنگ پیاپی و تعقیب و گریز، هرثمه به این نتیجه رسید که با جنگ نظامی نمی تواند به ابوالسرایا غلبه کند. اصفهانی می نویسد : هرثمه در این هنگام دست به حیله ای زد و میان سپاه ابوالسرایا تفرقه انداخت او در میان دو سپاه فریاد کشید «ای مردم کوفه، چرا ما و خود را به کشتن می دهید؟ مگر اختلاف ما بر سر چیست ؟ اگر شما خلیفه ی ما را قبول ندارید، اینک منصور بن مهدی در بصره است ؛ او را به خلافت برمی گزینیم و به این جنگ خاتمه می دهیم ، اگر او را هم نپسندیدید ،دست ازجنگ بکشید تا بنشینیم با هم صحبت کنیم». با این پیام مردم کوفه از جنگ دل سرد شدند و تلاش های ابوالسرایا برای وادار کردن کوفیان به جنگ ، بی نتیجه ماند . با دیدن این منظره ابوالسرایاهمراه محمد بن ابراهیم و گروهی از علویین شبانه کوفه را ترک گفت (۱۶۷) و به سمت بصره رفت. اما قبل از او علی بن ابی سعید آنجا را از تصرف علویان در آورده بود .(۱۶۸) بصره و واسط که تحت تصرف عباسیان درآمده بود،گزینه ی خوبی برای ورود ابوالسرایا نبودند. وی ناچار راه خوزستان را در پیش گرفت ، ابوالسرایا و همراهانش در مسیر خود به هر شهر که می رسیدند خراج آن شهر را دریافت می کردند و غلاتشان را می فروختند، تا اینکه به شوش رسیدند . مردم شوش ابتدا از ورود آن ها ممانعت کردند اما با صحبت های ابوالسرایا، راضی شدند که دروازه ها را به روی آنان بگشایند . سپاه ابوالسرایا وارد شوش شد و مدت چهار روز در آنجا اقامت گزید . حسن بن علی بادغیسی معروف به مامونی والی اهواز به سوی آنها آمد و پیغام داد که قصد جنگ با آنان را ندارد ولی ابوالسرایا اصرار داشت با او بجنگد .(۱۶۹) جنگ سختی میان دو سپاه در گرفت ، سپاه شوش هم از پشت سربه ابوالسرایا حمله کرد.(۱۷۰) سپاه علویان شکست خورده و از اهواز گریختند و به سمت «روستقباد»بازگشتند حماد خادم ، معروف به «کندغوش» از جای ابوالسرایا با خبر شد بر او هجوم برده و او را دستگیر کرد در حالی که محمد بن ابراهیم و ابوالشوک غلام او نیز همراه او بودند .حماد آنان را به نهروان نزد حسن بن سهل فرستاد .حسن بن سهل هم فرمان دادتا گردن ابوالسرایا را زدند و بدن او را بر پل بغداد آویختند.(۱۷۱) و محمد و ابوالشوک را نیز به خراسان نزد مامون فرستادند .(۱۷۲) حسن بن سهل ، خالد بن یزید بن مزید را به عنوان والی کوفه انتخاب کرد و بدانجا فرستاد.

دلایل شکست قیام ابو السرایا

پیش از این گفته شدکه حرکت ابوالسرایا یکی ازخطرناک ترین قیام ها در عصرعباسی به شمارمی رفت و نفوذ و گسترش قیام در مناطق مختلف، دستگاه خلافت را با مشکل روبرو می ساخت. اما این قیام علیرغم پیروزی های نسبی که داشت در نهایت با شکست روبرو شد . علل ناکامی این حرکت را می توان به شرح ذیل بیان کرد:۱. وابسته نبودن ابوالسرایا به خاندان علوی : وی با وجود اینکه برای علویان تبلیغ می کرد ، شیعیان با شتاب به تایید رهبران دیگر اقدام کردند که در پیشاپیش آنها محمد بن جعفر صادق علیه السلام (دیباج) بود . آنان اطراف او را خالی کردند،که به ضعف او منجر شد . ۲. تاثیر شبهات درباره ی گذشته ی ابوالسرایا : چنانکه گفته شد این مرد تحت امر فرمانده عباسی ، هرثمه بن اعین بود که به علت تاخیر در مقرری خویش،او را ترک کرد .۳اتصاف حرکت ابوالسرایا به خشونت و بی رحمی : این مسأله موجب خودداری بسیاری از تایید وی شد و شور و هیجان حرکتش را محدود به تضعیف کرد .۴کارهای علویان پیرو ابوالسرایا در مکه : که خشم مسلمانان را برانگیخت و به اظهار نفرت از این حرکت منجر شد . به ویژه هنگامی که ابوالسرایا پرده ی کعبه را برداشت و پرده ای دیگر به آن پوشاند که بیانگر شعارهای خصمانه علیه عباسیان بود(۱۷۳)

پیامد های قیام ابن طباطبا و ابوالسرایا

این شورش ، علی رغم این که از ده ماه تجاوز نکرد، اما بازتاب آن چنان بودکه قیام های دیگری را نیز در سرزمین های مختلف به دنبال داشت . به گونه ای که می توان،آن را مادر قیام های بعدی برشمرد . به گفته ی خالد عزام: «خطرناکی این قیام فقط از آن جهت نبود که باعث شکست پی در پی سپاه عباسی می شد؛بلکه خطرناک تر از آن ، اقدام ابوالسرایا در تعیین والی برای بعضی از سرزمین ها بود ».(۱۷۴)که نتیجه ی این امر به ضرر دستگاه خلافت بود.زیرا عملاً سرزمین های مذکور تحت نظر علویان قرار می گرفت و از سیطره ی حکومت عباسی خارج می شد . تا جایی که سرزمین های دیگری غیر از عراق هم تحت تاثیر این حرکت واقع شده و به ابوالسرایا ابراز تمایل می کردند .
به طور کلی می توان پیامدهای این قیام را، در سه بند خلاصه کرد:۱.نفوذ بسیار زیاد علویان در مناطق مختلف و از سویی هدایت و ارشاد مردم ، و نیز اعلام بیزاری از حکومت وقت عباسیان ، باعث شد که آنان در اهواز ، یمن ، واسط ، مکه و بصره نفوذی تام یابند. به گونه ای که توانستند این مناطق را تحت کنترل خود در آورده و دامنه ی نفوذ خود را روز به روز گسترش دهند ۲. افزایش طرفداران علویان ، چنان که مردم شام و جزیره به محمد بن ابراهیم نامه نوشتند که ما چشم به راه فرستاده ی تو هستیم تا تو را اطاعت کنیم .۳.مامون دریافت که نه تنها در میان فرزندان پدر بلکه در میان اعراب و علویان نیز پایگاهی ندارد و آنها از عملکرد وی خشنود نیستند ، به ویژه اینکه اعراب او را اصیل نمی دانستند . اعراب کشته شدن امین از سوی مامون را برنمی تافتند ؛ چراکه امین در بین آن ها از پایگاه متعادلی برخوردار بود و از سویی توانسته بود اطمینان و دوستی اعراب را نسبت به خود جلب کند تا جایی که حتی وزیر خود (فضل بن ربیع ) را از اعراب انتخاب کرد . (۱۷۵)

موضع امام رضا علیه السلام در قیام ابن طباطبا و ابو السرایا

در کتاب شریف عیون اخبار الرضا روایتی ذکر شده که می توان از آن روایت به موضع امام رضا علیه السلام پی برد. روایت مذکور چنین است: از محمد بن اثرم -که در زمان ابو السرایا از جانب محمد بن سلیمان علوی ، سر دسته ی نگهبانان مدینه بود- نقل شده که گفته است : « همه ی افراد خاندان ابن طباطبا و دیگر مردم از قریش به گرد او جمع شدند و با وی بیعت کردند و به او گفتند خوب است به سوی ابا الحسن پیغام بفرستی که به جمع ما درآید، زیرا دعوت ما یکی است. سلیمان به من گفت:« به سوی او برو و سلام برسان و به او بگو : افراد خاندان تو گرد هم آمده اند و دوست دارند که شما هم با آنها باشی . اگر مصلحت می دانی قدم رنجه فرما».محمد بن اثرم گفته است :« من نزد آن حضرت آمدم. او در الحمراء بود ، سلام و پیام را به او رسانیدم. آن حضرت علیه السلام فرمود:« سلام مرا به او برسان و بگو بعد از گذشت بیست روز نزد تو خواهم آمد ». راوی می گوید: «آمدم و پاسخ آن حضرت را ابلاغ نمو دم چند روزی را درنگ کردیم ، چون روز هجدهم شد ، «ورقاء » فرمانده ی جلودی وارد شد ، من از مدینه خارج و به جانب صورین فرار کردم ، در این هنگام ناگهان کسی مرا آواز داد ای اثرم ، چون روی به جانب او کردم دیدم ابوالحسن علیه السلام است و می فرماید : « بیست روز گذشت یا نه؟»(۱۷۶) از این روایت فهمیده می شود که امام علیه السلام با اصل جنبش مخالفت نداشته است ، چرا که اگر مخالف بود حتما آن را رد می کرد اما می خواست به دست اندرکاران آن این نکته را گوشزد و تاکید کند که قیامی که برای پیروزی آن هیچ گونه تضمینی وجود ندارد ، ممکن نیست در ایجاد آن مشارکت کند. زیرا برای آن حضرت علیه السلام با توجه عمیقی که به حوادث داشت ، آشکار بود که قیام هایی که ناگهان و بدون تدارک مقدمات لازم به وجود می آید، پایان آن به ناچار جز نابودی و شکست نیست. از این رو همکاری خود را با آنها به گذشت بیست روز پس از آن تاریخ موکول داشت. برای این که می دانست در خلال این مدت حرکت مخالف از جانب عباسیان آغاز و معلوم خواهد شد که تا چه حد این قیام امکان پیروزی دارد .بی شک این روش محتاطانه ی امام علیه السلام به منظور فرار از مشارکت در یک حرکت انقلابی نبوده است ، بلکه نتیجه ی طبیعی وحاصل قهری رویداد ها و قیامهائی که در امتداد حکومت عباسیان و پیش از آنها امویان ، اتفاق افتاده بود چیزی جز ناکامی نبود و امام علیه السلام نمی خواست به عملی دست بزند که بی نتیجه بماند. از این رو نمی توانیم عدم مشارکت امام علیه السلام را در این جنبش حمل کنیم بر اینکه آن حضرت علیه السلام با اصل قیام بر ضد حکومت، موافقت نداشته است.(۱۷۷)

ماهیت امامت در طول مدت قیام ابن طبا طبا و ابوالسرایا

چنانچه دیدیم ابن طبا طبا در وصیت خود به ابوالسرایا ، شخص معینی را از اهل بیت برای ولایت مشخص نمی کند ، بلکه مناسب با گرایش عام شیعه در این دوره ، شعار الرضا من آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم را در امر ولایت ملاک قرار می دهد. این مسأله به خوبی نشان می دهد که ماهیت امامت در این دوره ، چیزی غیر از آن است که شیعه ی دوازده امامی به آن اعتقاد دارد. با اندکی دقت در سیره علویان در این دوره ، چگونگی توجه آنان به مسأله ی امامت ، به خوبی روشن می گردد. پیشنهاد خاندان ابن طباطبا علوی ودیگران از قریش ، مبنی بر دعوت امام رضا علیه السلام به همکاری با آنها حاکی از همین امر است. با مطالعه ی روایتی که از شیخ صدوق در این باره نقل شد(۱۷۸)، می توان در یافت که علویان در این دوره امام رضا علیه السلام را هم سنگ خود می پنداشتند، و به عنوان امام منصوص قبول نداشتند.البته نباید ازآنچه گفته شد استنباط شودکه همه ی شیعیان در این امر هماهنگ وهم عقیده بودند. بلکه برای همه واضح است که در طول دوره های مختلف همواره کسانی بودند که به امامت منصوص ائمه معصومین علیه السلام معتقد بوده هیچ گاه از اطاعت آنان سر باز نزدند.۳.ظهور ابن افطس در مدینه ( ۲۰۰ ق )
حسین بن حسن بن علی بن حسین بن علی علیه السلام معروف به ابن افطس که پیشتر گفته شد وی از طرف محمد بن محمد و ابوالسرایا به عنوان والی مکه انتخاب شد . وی باحکم محمد ، به سوی مکه رفت ، هنگامی که مردم در منی بودند ، به آنها پیوست. در آن زمان امیرالحاج ، داود بن عیسی بن موسی هاشمی از مکه فرار کرد و حاجیان بدون امیر، به سوی عرفه رفتند. ابن افطس بدون اینکه کسی از فرزندان عباسی با ایشان باشد به سوی مزدلفه رفت . او با مردم آنجا که امام جماعت نداشتند، نماز کرد وآنگاه به سوی منی رفت و قربانی کرد و وارد مکه شد(۱۷۹) ابن افطس با ورود به مکه اقدامات خود را علنی نکرد بلکه صبر کرد تا حج گذاران از مکه خارج شدند. آنگاه در نخستین روز از محرم سال دویست هجری ، پشت مقام، بر روی فرشی نشست و دستور داد تا پوششی را که بر کعبه بود برداشتند چنانکه چیزی جز سنگ برهنه شده بر آن باقی نماند(۱۸۰).آنگاه دو جامه ی ابریشمی نازک بر آن پوشانیدند که ابو السرایا همراهشان فرستاده بود و برآن نوشته بود:«اصفر بن اصفر ، ابوالسرایا ، دعوت گر آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم این را سفارش داد برای پوششش خانه ی حرام خدای و اینکه پوشش ستمگران بنی عباس را از آن بردارند و از پوشش آنها پاک شود به سال صد و نود و نهم» پس از آن دستور داد تا پوششی را که قبلا بر کعبه بود ، میان یاران وی به ترتیب منزلتی که دارند تقسیم کنند از اقدامات دیگر ابن افطس در مکه این بود که مال های خزانه ی کعبه را برداشت. او هم چنین به خانه ی کسانی که شنیده بود ، سپرده ای از فرزندان عباس و پیروانشان در نزد آنها وجود دارد ، هجوم می برد .در صورتی که آنچه در مورد آن شخص شنیده بود راست از آب در می آمد ، وی را عقوبت می کرد و مال او را می برد ولی اگر چیزی نمی یافت او را شکنجه می داد تا نزد شاهدان اقرار کند که از سیاه پوشان و پیروان آنهاست و مجبور شود به اندازه ی توانش از مال خویش فدیه دهد . لازم به ذکر است کسی که کار شکنجه را انجام می داد ، کسی از مردم کوفه بود به نام محمد بن مسلمه که در خانه ای خاص به نزدیک حنوط فروشان جای داشت و آنجا را شکنجه خانه نام نهاده بودند.(۱۸۱) مردم از این وضعیت هراسان شده و به وحشت افتاده بودند به طوری که بسیاری از مردم به کوه ها فرار کردند(۱۸۲) ثروتمندان هم از ترس جانشان اموال خود را برداشته و فرار کردند. عقوبت آنان نیز این بود که خانه هایشان ویران شد . یاران ابن افطس چنان به جمع کردن مال و ثروت برای خویش مشغول شده بودند که حتی از طلا ی نازکی که بر سر ستون های مسجد بود نمی گذشتند با زحمت فراوان آن ر ا می تراشیدند که به مقدار یک مثقال یا کمتر از آن طلا به دست می آمد. علاوه بر آن چوب های ساج و آهن پنجره های زمزم را کندند که به بهای ناچیزی فروخته شد(۱۸۳)

عاقبت کار ابن افطس

اقدامات ابن افطس ، و یارا نش در مکه مردم را به آنها بد بین کرد و چنانکه گفته شد یکی از دلایل شکست ابو السرایا اقدامات بد یاران او بود . وقتی قیام ابو السرایا با شکست رو به رو شد و عراق که مقر قیام علویان بود از دست آنها خارج شد و به دست عباسیان افتاد ، حسین و یارانش که پایگاهی در میان مردم نداشتند به فکر چاره جویی افتادند. از این روی به نزد محمد بن جعفر علیه السلام آمدند و با او بیعت کردند(۱۸۴).
۴. قیام ابراهیم بن موسی علیه السلام (۲۰۰ق.)حرکات علویان در حجاز ویمن با مرگ ابوالسرایا به پایان نرسید ،بلکه ادامه پیدا کرد .گر چه این قیام ها مدت زیادی طول نکشید اما موجبات ناامنی در بعضی از مناطق تحت تصرف عباسیان را فراهم کرد. از جمله قیامهایی که در یمن بر ضد عباسیان ، روی داد قیام یکی دیگر از برادران امام رضا علیه السلام ، به نام ابراهیم بن موسی بود. به نقل ابن کثیر ،در آستانه ی شکست ابوالسرایا ، ابراهیم بن موسی و جمعی از مردم خاندان وی در مکه بودند . با رسیدن خبر ابوالسرایا و طالبیان عراق به ابراهیم ، وی همراه خاندان خود از مکه خارج گردید و به سمت یمن عزیمت کرد. ولایت مدار یمن در آن هنگام شخصی به نام اسحاق بن موسی عباسی بود که از جانب مامون بر آن ولایت حکم می راند . اسحاق وقتی از آمدن ابراهیم خبردار شد ، با سپاه خود از صنعا خارج شد ه ، از راه نجد بیرون رفت و به سوی خراسان حرکت کرد و یمن را برای ابراهیم خالی کرد .(۱۸۵) ابراهیم بن موسی یمن را بدون جنگ و مقاومت به چنگ آورد ؛ اما رفتار ابراهیم در شهر یمن به گونه ای بود که مردم را از خود متنفر کرد. وی وقتی وارد یمن شد ، مردم زیادی را کشت ، بسیاری را اسیر کرد و اموال زیادی از مردم گرفت به خاطر همین اعمال بود که به وی لقب جزار ( قصاب) دادند .(۱۸۶)

موضع عباسیان در قیام ابراهیم

تسلط ابراهیم در یمن دیری نپایید .حسن بن سهل ، حمدویه بن علی بن عیسی بن ماهان را با حکم امارت یمن به آن شهر اعزام کرد .سپاه ابراهیم به جنگ با حمدویه برخاست و نبردهای سختی بین دو سپاه روی داد . سرانجام سپاه ابراهیم شکست خورد ویمن را ترک کرد . ابراهیم با سپاه خود به سوی مکه رهسپار گردید . اما قبل از وی حمدویه ، یزید بن محمد مخزومی را در مکه جانشین کرده بود . وقتی یزید از آمدن ابراهیم خبردار شد دور مکه را خندق کند تا مانع ورود ابراهیم گردد . ابراهیم نیز عده ای از افراد خود را فرستاد تا از اطراف کوه ها داخل مکه شدند .با ورود آنها یزید فرار کرد ودر حین فرار دستگیر و کشته شد . بدین ترتیب ابراهیم بر مکه مسلط شد وحمدویه در یمن مستقر شد .(۱۸۷)

سیاست مأمون در برخورد با ابراهیم

قیام ابراهیم با ورود امام رضا علیه السلام به ایران مقارن گردیده بود . مامون در تلاش بود تا به هر ترتیبی شده با امام رضا علیه السلام به عنوان ولیعهد بیعت کند . بعد از آن که مامون توانست به مقصود خود دست یابد ، دستور داد حکومت یمن را به ابراهیم بن موسی واگذار کنند(۱۸۸) تا بدین وسیله از جانب وی و دیگر علویان در امان ماند ودر سایه ی سیاست شوم خود ، به حکومت ادامه دهد .خلیفه ی عباسی با این رفتار خود وانمود می کرد که علویان را دوست دارد .او باید به گونه ای عمل می کرد که در رفتارش با علویان تناقضی دیده نشود. برخورد شدید وی با محمد می توانست این تناقض را بوجود آورد ؛زیرا از یک سو مامون مجبور بود برای نجات از قیامهای علویان ،به مساله ی ولایت عهدی امام رضا علیه السلام دامن زند ونسبت به علویان اظهار تمایل نماید. از سوی دیگر می خواست حرکات علویان را به شدت سرکوب سازد .اما سیاست و زیرکی مامون باعث شد وی همان مسیر اول را برگزیند.از این روی با واگذاری ولایت یمن به ابراهیم این اندیشه را در اذهان مردم تقویت کرد که وی دوست دار علویان است. دلیل دیگری که می توان برای این اقدام مأمون ذکر کرد ، این است که خلیفه عباسی زمانی با این قیام روبرو شده بود که سخت مشغول حل مشکلات حکومت خود بود.آشفتگی اوضاع داخلی ، وی را چنان مشغول کرده بود که از سرکوب کردن قیامی که در یکی از مناطق دور دست اتفاق افتاده بود ، منصرف می کرد. از سوی دیگر قیام ابراهیم ادامه ی قیام ابن طباطبا وابوالسرایا بود که خطر آن از دیگر قیام ها بیشتر بود .بنا براین مأمون مصلحت را در مهار کردن قیام ابوالسرایا می دید(۱۸۹).به همین دلیل یمن را به ابراهیم وا گذار کرد.
۵ـ خروج زید بن موسی علیه السلام(۲۰۰ ق )از جمله کسانی که در زمان امام رضا علیه السلام دست به مخالفت با عباسیان زد ، برادر آن حضرت ، زیدبن موسی بن جعفر علیه السلام درعراق بود . همانطور که قبلاً اشاره شد زید ازجمله والیان ابوالسرایا بود که از جانب وی به امارت اهواز دست یافت .با شنیدن خبر شکست ابوالسرایا زید به بصره رفت وعامل عباسی آنجا را اخراج کرد وآن دیار را به تصرف خود در آورد وخود در آنجا مستقر شد .

اقدامات زید در بصره

هنگامی که زید در بصره استقرار یافت ، دست به اعمالی زد که باعث بدبینی مردم شد . همین رفتار زید باعث شد تا امام رضا علیه السلام نیز او را مورد ملامت و سرزنش قرار دهد .وی علاوه بر اینکه اموال عباسیان را غارت کرد ، مال و ثروت زیادی از تجار را نیز تصاحب نمود .خانه های عباسیان و طرفدارانشان را به آتش کشید .به گزارش تاریخ زید به این کار نیز اکتفا نکرد بلکه از سوزاندن خود عباسیان هم ابایی نداشت .در این باره زرکلی می نویسد : « هرگاه مرد سیاه پوشی نزد او می آوردند او را می سوزاند ».او آنقدر در این کار زیاده روی کرد که به « زیدالنار » معروف شد (۱۹۰)

سرانجام زید

قبل از این نیز به این نکته اشاره شد که از جمله دلایل شکست قیام ابوالسرایا رفتار بد طرفداران وی بود .عملکرد بد آنان باعث شد که مردم کم کم از آنها متنفر شده واطرافشان را خالی کنند. این خود، موقعیت مناسبی برای عباسیان بوجود آورد تا به تدریج شهرهای تحت امر علویان را از دست آنها خارج سازند .بدین منظور علی بن سعید ، برای سرکوبی زید به بصره آمد .انزجار مردم از زید وپراکنده شدن آنها از اطرافش از یک سو و رسیدن خبر شکست ابواسرایا وخارج شدن ولایات تحت امر علویان از دست آنها ، از سوی دیگر، باعث تخریب روحیه ی زید و سپاهش گردید ودر نهایت به شکست آنها انجامید .ابو السرایا نیز که در کوفه با شکست مواجه شده بود و از آنجا فرار کرده بود ، قصد ورود به بصره را داشت اما متوجه شد که علی بن سعید زودتر از او به آنجا رسیده و همه ی علویان را از پای در آورده است (۱۹۱)در مورد سرانجام زید ، مورخان سخنان همسانی به دست نداده اند .برخی نوشته اند: علی بن سعید به او امان داد و او را به بغداد فرستاد(۱۹۲)برخی دیگر معتقدند زید در زندان علی بن سعید بود وبعد از مدتی از زندان گریخت و درناحیه ی انبار به همراه برادر ابوالسرایا قیام کرد. گر چه در این قیام هم نتوانست موفقیتی کسب کند و دستگیر شده و به علی بن هشام تحویل داده شد .(۱۹۳) نقل دیگری از شیخ صدوق در مورد سرانجام زید وجود دارد که موافق با نظر مورخانی است که معتقد ند زید دستگیر و به بغداد فرستاده شده است . وی می نویسد : وقتی زید را نزد حسن بن سهل در بغداد آوردند ، حسن دستور دادتا گردن او را بزنند . حجاج بن خیثمه در آنجا حاضر بود ، گفت : ای امیر اگر مصلحت می دانی شتاب مکن ومرا نزدیک خود فرا خوان که نصیحتی دارم .حسن چنان کرد و جلاد از کشتن زید دست کشید . حجاج گفت: ای امیر آیا در مورد کاری که می خواهی انجام دهی دستوری از جانب امیرالمؤمنین ( مامون ) به تو رسیده است ؟ گفت: نه .حجاج گفت پس چرا پسر عم امیرالمؤمنین را بدون اینکه فرمانی از وی به تو رسیده باشد ، یا رأی او را پرسیده باشی ، به قتل می رسانی ؟ سپس داستان ابی عبدالله افطس را برای او نقل کرد که هارون او را نزد جعفر بن یحیی زندانی کرده بود و جعفر بی باکی کرد و بدون اجازه هارون او را کشت . سپس سرش را در طبقی گذاشت و همراه هدایایی به مناسبت عید نوروز برای هارون فرستاد. هارون نیز شخصی به نام مسرور را به کشتن جعفر مأمور کرد و به او گفت اگر جعفر از تو بپرسد به چه گناهی او به قتل می رسانی ، به او پاسخ بده که :خلیفه به کیفر اینکه پسر عمش ابن افطس را بی اجازه ی او کشتی ، فرمان قتل تو را صادر کرده است . سپس حجاج به حسن بن سهل گفت : آیا خود را ایمن می بینی از این که میان تو و امیرالمؤمنین حادثه ای روی دهد و او همانگونه که هارون با جعفر کرد ، کشتن این مرد را بهانه ی اعتراض بر تو قرار ندهد ؟حسن به حجاج گفت : خداوند به تو پاداش نیکو دهد .آنگاه دستور داد زید را از زیر دست جلاد بردارند و به زندان بازگردانند .او همچنان زندانی بود تا به سوی مأمون فرستاده شد .(۱۹۴)

موضع مأمون در قیام زید

تسامح و گذشت مأمون نسبت به علویانی که شورش به پا می کردند ، از او غریب به نظر نمی رسد زیرا وی برای جلب افکار عمومی به سود خود ، و کسب وجهه در میان مردم ، می کوشید از آلودن دست خود به خون علویان و تنبیه و مجازات آنان پرهیز کرده ودر ظاهر اظهار تشیع کند.گرچه این رفتار بر خلاف میل باطنی او بود .در مورد زید هم همین سیاست عملی شد .هنگامی که زید را نزد مأمون فرستادند ، خلیفه به او گفت ای زید تو در بصره خروج کردی و به جای اینکه خانه های دشمنان ما را از بنی امیه و ثقیف و عدی وباهله و آل زیاد را آتش بزنی ، خانه های عموزادگانت را سوزانیدی؟زید با خوشحالی گفت : ای امیرالمؤمنین من از هر جهت اشتباه کردم ولی اگر باز گردم از خانه های دشمنانمان آغاز می کنم . مأمون خندید واو را نزد برادرش امام رضا علیه السلام فرستاد و به آن حضرت پیغام داد که گناه او را به شما بخشیدم .امام رضا علیه السلام زید را به شدت نکوهش کرد و سپس رها کرد .(۱۹۵)

امام رضا علیه السلام و زید

هنگامی که زید را نزد امام علیه السلام آوردند ، به او فرمود : ای زید گویا فرو مایگان کوفه تو را فریب داده اند که چون خداوند رحم فاطمه سلام الله علیه راپاک و پاکیزه قرار داد ، آتش دوزخ را بر فرزندانش حرام کرده است ، این که شنیده ای خاص حسن و حسین علیه السلام است…اگر خیال می کنی تو که معصیت خدا را می کنی ، وارد بهشت می شوی و موسی بن جعفر علیه السلام که خدا را فرمانبرداری کرد نیز داخل بهشت می شود ، لازم می آید که تو در نزد خدا از موسی بن جعفر علیه السلام گرامی تر باشی . به خدا سوگند هیچ کس به ثواب های الهی دست نمی یابد مگر با فرمانبرداری از او ، وتو گمان می کنی که با نا فرمانی او بدان می رسی .زید عرض کزد ، من برادر و فرزند پدر تو هستم .امام علیه السلام فرمود : مادامی که اوامر خداوند عزّوجلّ را فرمانبردار باشی برادر من هستی(۱۹۶) چنانکه می بینیم امام علیه السلام با اعمال برادرش زید به طور قاطع مخالفت می کند ، لیکن این مخالفت به سبب اعمال غیر مشروعی است که زید مرتکب شده وبدون تمیز میان گنهکار و بی گناه ، امنیت را از جامعه سلب ، و اموال عده ای را تاراج وگروهی را در آتش سوزانیده است .به عبارت دیگر آن حضرت از قیام برادرش بر ضد حکومت ابراز ناراحتی نمی کند بلکه زید را به خاطر ارتکاب اعمال زشتش مورد ملامت قرار می دهد . اینگونه به نظر میرسد که امام علیه السلام با اصل قیام مخالف نبوده است بلکه با شیوه ی قیام موافقت نداشته است .در این باره در فصل بعدی ، بیشتر سخن خواهیم گفت .

پی نوشت:

۱۲۱ .زرکلی ، خیر الدین ، الاعلام ، دارالعلم للملایین ، بیروت ، چ ۲ ، ۱۹۸۹ م ، ج ۵ ، ص ۲۹۳ .
۱۲۲. مسکویه رازی ، ابو علی ، تجارب الامم ، دار سروش للطباعه والنشر ، تهران ، چ اول ، ۱۴۱۸ ق ، ج ۴ ، ص ۱۱۴ .
۱۲۳ .ابن کثیر ، همان ، ج ۱۰ ، ص ۲۴۴ .
۱۲۴ . ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۸۸ و نیز طبری ، همان ، ج ۱۳ ، ص ۵۶۲۹ .
۱۲۵ . اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، صص ۲۶۸ ـ ۲۷۱ .
۱۲۶ . ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۵۰ .
۱۲۷ . مسکویه رازی ، ابوعلی ، همان .
۱۲۸ . اصفهانی ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، صص ۲۷۴ و ۲۷۵ .
۱۲۹. ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۴۸ و نیز ابن کثیر ، همان ، ج ۱۰ ، ص ۲۴۴ و مسکویه رازی ، ابو علی ، همان ، ج ۴ ، ص ۱۱۴ و گردیزی ، ابو سعید ، زین الاخبار ، دنیای کتاب ، تهران ، چ اول ، ۱۳۶۳ش ،
۱۳۰ . همان ، ج ۲ ، ص ۲۹۹ .
۱۳۱ . ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۴۸ و نیز ابن جوزی ، عبدالرحمن ، المنتظم فی تاریخ الامم والملوک ، دارالکتب العلمیه ، بیروت ، چ اول ، ۱۴۱۲ ق ، ج ۱۰ ، ص ۷۳ و ذهبی ، محمد بن احمد ، همان ، ج ۱۳ ، ص ۷۰ .
۱۳۲. اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، ص ۲۷۹ .
۱۳۳.همان ، ص ۲۹۸ .
۱۳۴.ابن خلدون ، همان ، ج ۲ ، ص ۳۷۶ .
۱۳۵ . ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۴۹ .
۱۳۶ . زرکلی ، خیرالدین ، همان ، ج ۳ ، ص ۸۲ .
۱۳۷ .ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۴۹ .
۱۳۸ . همان .
۱۳۹. ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۵۰ .
۱۴۰. ابن خلدون ، همان ، ج ۲ ، ص ۳۷۶ و نیز ابن اثیر ، همان .
۱۴۱ .همان ، ص ۳۷۷ .
۱۴۲ .ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۵۰ .
۱۴۳ .اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، ص ۲۷۹ .
۱۴۴ . مقدسی ، مطهر بن طاهر ، البدا والتاریخ ، ترجمه ی محمد رضا شفیعی کدکنی ، آگه ، تهران ، چ اول ، ۱۳۷۴ ش ، ج ۲ ، ص ۹۷۱ .
۱۴۵ . اصفهانی ا، ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، ص ۲۸۰ .
۱۴۶. همان .
۱۴۷ . ابن کثیر ، همان ، ج ۱۰ ، ص ۲۴۴ .
۱۴۸ . ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۵۰ .
۱۴۹. ابن اثیر ، همان ، ج ۱۶ ، ص ۲۵۰ و نیز عکری حنبلی دمشقی ، ابن العماد ، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب ، دار ابن کثیر ، بیروت ، چ اول ، ۱۴۰۶ ق ، ج ۲ ، ص۴۷۰.
۱۵۰. اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، ص ۲۹۹ .
۱۵۱. همان ، ص ۳۰۰ .
۱۵۲. همان ، و نیز طبری ، همان ، ج ۱۳ ، ص ۵۶۳۰ .
۱۵۳ . ابن خلدون ، همان ، ج ۲ ، ص ۳۷۷ ونیز طبری ، همان .
۱۵۴.طبری ، همان ، ص ۵۶۳۱ .
۱۵۵.سوره صف ( ۶۱) ، ۴ .
۱۵۶. اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، ص ۳۰۲ .
۱۵۷. ابن خلدون ، همان ، ج ۲ ، ص ۳۷۶ .
۱۵۸. . مسعودی ، علی بن الحسین ، مروج الذهب و معادن الجوهر ، ترجمه ی ابوالقاسم پاینده ، انتشارات علمی وفرهنگی ، بی جا ، چ پنجم ، ۱۳۷۴ ش ، ج ۲ ، ص ۴۴۰ .
۱۵۹. اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، ص ۳۰۲ .
۱۶۰. همان ، صص ۳۰۳ و ۳۰۴ .
۱۶۱. همان ، ص ۳۱۰ .
۱۶۲. همان ، ص ۳۰۴ .
۱۶۳ .همان ، ص ۳۰۵ .
۱۶۴ . طبری ، همان ، ج ۱۳ ، ص ۵۶۳۱ .
۱۶۵ . اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، صص ۳۰۸ و۳۰۹ .
۱۶۶. همان ، صص ۳۱۷ و ۳۱۸ .
۱۶۷ . همان ، صص ۳۱۸ و۳۱۹ .
۱۶۸. بلاذری ، همان ، ج ۳ ،ص ۲۶۷ .
۱۶۹ . طبری ، همان ، ج ۱۳ ، ص ۵۶۳۶ .
۱۷۰. اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ج ۲ ، ص ۳۳۱ .
۱۷۱. یعقوبی ، همان ، ج ۲ ، ص ۴۶۴ .
۱۷۲.بلاذری ، همان ، ج ۳ ، ص ۲۶۸ ونیز یعقوبی ، همان ، ج ۲ ، ص ۴۶۴ .
۱۷۳. طقوش ، محمد سهیل ، همان ، ص ۱۵۱ .
۱۷۴. عزام ، خالد ، موسوعه التاریخ العصر العباسی ، دار اسامه للنشر والتوزیع ، اردن ، چ اول ، ۲۰۰۶ م ، ص ۱۳۱ .
۱۷۵. حر ، سید حسین ، امام رضا علیه السلام و ایران ، دفتر نشر معارف ، قم ، چ اول ، ۱۳۸۳ ش ، ص ۲۵۸ .
۱۷۶ . صدوق ، همان ، ج ۲ ، ص ۲۰۸ .
۱۷۷. فضل الله ، محمد جواد ، تحلیلی از زندگانی امام رضا علیه السلام ، ترجمه ی سید محمد صادق عارف ، بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس ، مشهد ، ج ۱۳ ، ۱۳۸۵ ش ، صص ۱۷۸و۱۷۹ .
۱۷۸.ر.ک به ص ۸۸ از همین تحقیق .
۱۷۹. مسعودی ، علی بن الحسین ، همان .
۱۸۰. طبری ، همان ، ج ۱۳ ، ص ۵۶۳۹ .
۱۸۱. همان ، ص ۵۶۴۰ .
۱۸۲.ابن کثیر ، همان ، ج ۱۰ ، ص ۲۴۶ .
۱۸۳. طبری ، همان و نیز مسکویه رازی ، ابو علی ، همان ، ج ۴ ، ص ۱۴۰ .
۱۸۴. . طبری ، همان .
۱۸۵. ابن کثیر ، همان ، ج ۱۰ ، ص ۲۴۶.
۱۸۶ . طبری ، همان ، ج ۱۳، ص ۵۶۳۹ و نیز مسکویه رازی ، ابو علی ، همان ، ج ۴ ، ص ۱۱۹ .
۱۸۷ . یعقوبی ، همان ، ج ۲ ، ص ۴۶۵ .
۱۸۸ . همان ، ص ۴۶۶ .
۱۸۹. مختار الیثی ، سمیره ، جهادالشیهه ، نشر بطحاء ، بی جا ، ۱۳۶۳ ش ، ص ۳۷۴.
۱۹۰ زر کلی ، همان ، ج ۳ ، ص ۶۱ .
۱۹۱. بلاذری ، همان ، ج ۳ ، ص ۲۶۷ .
۱۹۲. زرکلی ، همان .
۱۹۳. طبری ، همان ، ج ۱۳ ، ص ۵۶۴۸ .
۱۹۴. صدوق ، همان ، ج ۲ ، ص۲۳۳ .
۱۹۵. همان .
۱۹۶ . همان ، ص ۲۳۴.

ادامه دارد

امامت در قرآن و سنت

اشاره

در این مقاله به بررسی تعدادی از آیات و روایات در مورد امامت در قرآن و سنت که بین شیعه و اهل سنت اختلافاتی در این بین هست، می‌پردازیم.
با توجه دلائل متقن، راه تعیین امام منحصر در «نص» است. به این ترتیب، امام را خدا تعیین نموده و پیامبر اکرم (صلّی‌الله‌علیه‌وآله) معرفی کرده است. البته پس از اثبات نخستین امام، امامان دیگر، هم با معرفی پیامبر تعیین می‌شوند، و هم با معرفی امام پیشین. اکنون باید ببینیم نصوص امامت کدامند؟

بیان قرآنى امامت

در جلسه پیش درباره آیه «الیوم‏اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام‏دینا»(۱) بحث کردیم و عرض کردیم که قرائن داخلى آیه و هم شواهد خارجى -یعنى اخبارى که از طرق شیعه و سنى در شان نزول این آیه وارد شده است – نشان مى‏ دهد که این آیه درباره موضوع غدیرخم بوده است.چون بحث ما در آیات قرآن در این زمینه است‏یعنى آیاتى که شیعه در این باب استدلال مى‏کنند، دو سه آیه دیگررا نیز که مورد استدلال علماى شیعه هست عرض مى‏کنیم براى اینکه درست روشن بشود که سبک استدلال چیست.

یکى از آن آیات، آیه دیگرى‏است از سوره مائده و تقریبا شصت آیه بعد از این آیه.آن آیه این است: یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک وان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس (۲) .

لازم است مقدمه ‏اى را عرض بکنم تا مفاد این آیه‏ را توضیح بدهم.این مقدمه،کمکى هم به مطلبى که ‏در آیه پیش گفتیم مى ‏کند.

وضع خاص‏ آیاتى که درباره اهل بیت است

مطلبى که واقعا رمز مانند است این است که به طورکلى در قرآن آیاتى که در مورد اهل بیت پیغمبر است و مخصوصا آیاتى که لااقل از نظر ما شیعیان در مورد امیرالمؤمنین‏است، یک وضع خاصى دارد و آن اینکه در عین اینکه دلائل و قرائن بر مطلب در خود آیه وجود دارد ولى گویى یک کوششى ‏هست که این مطلب در لابلاى مطالب دیگر یا در ضمن مطلب دیگرى گفته شود و از آن گذشته شود.این جهت راآقاى محمد تقى شریعتى در کتاب خلافت و ولایت در ابتداى بحثشان نسبتا خوب بیان کرده‏ اند.البته دیگران هم این مطلب را گفته ‏اندولى در فارسى شاید اول بار بیانى باشد که ایشان ذکر کرده‏اند.رمز مطلب چیست؟ضمن پاسخ این سؤال جواب‏ کسانى هم که مى‏گویند اگر خدا مى‏ خواست که[جانشینى پیغمبر(ص)]بر على(ع)تنصیص بشود چرا اسمش در قرآن به صورت صریح نیست، داده مى‏ شود.

آیه تطهیر

مثلا آیه‏اى‏ داریم به نام آیه تطهیر: انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا (۳) .

اگر ما باشیم و همین آیه و همین قسمت، مى‏ گوییم‏ مفاد خیلى آشکارى دارد: خدا چنین اراده کرده است و مى‏ کند که از شما اهل البیت پلیدى را زایل کند، پاک و منزهتان بدارد«یطهرکم تطهیرا» شما را به نوع خاصى تطهیر و پاکیزه کند.تطهیرى که خدا ذکر مى‏ کند معلوم است که تطهیر عرفى ‏و طبى نیست که نظر به این باشد که بیماریها را از شما زایل مى‏ کند، میکروبها را از بدن شما بیرون مى‏ کند.نمى ‏خواهم بگویم‏این، مصداق تطهیر نیست، ولى مسلم تطهیرى که این آیه بیان مى‏کند، در درجه اول،از آن چیزهایى است که خود قرآن آنها را رجس مى ‏داند.رجس و رجز و اینجور چیزها در قرآن یعنى‏ هر چه که قرآن از آن نهى مى‏ کند، هر چه که گناه شمرده مى‏ شود،مى‏ خواهد گناه اعتقادى باشد یا گناه اخلاقى و یا گناه عملى.اینها رجس و پلیدى است.این‏است که مى‏ گویند مفاد این آیه، عصمت اهل بیت‏ یعنى منزه بودن آنها از هر نوع آلودگى است.

فرض کنید ما نه شیعه هستیم و نه سنى،یک مستشرق مسیحى هستیم که از دنیاى مسیحیت آمده ‏ایم و مى‏ خواهیم ببینیم کتاب مسلمین چه مى‏ خواهد بگوید.این‏ جمله را در قرآن مى‏ بینیم، بعد مى‏ رویم سراغ تاریخ و سنت و حدیث مسلمین. مى ‏بینیم نه تنها آن فرقه‏ اى که شیعه نامیده‏ مى‏ شوند و طرفدار اهل بیت هستند، بلکه آن فرقه‏ اى هم که طرفدارى بالخصوصى از اهل بیت ندارند، در معتبرترین ‏کتابهای شان هنگام بیان شان نزول آیه، آن را در وصف اهل بیت پیغمبر دانسته ‏اند و در آن جریانى که مى‏ گویند آیه در طى آن نازل شد، على(ع) هست و حضرت زهرا و حضرت امام حسن و حضرت امام حسین و خود رسول اکرم. و در احادیث اهل تسنن است که وقتى ‏این آیه نازل شد، ام سلمه(۴) که یکى از زنهاى پیغمبر است مى ‏آید خدمت‏ حضرت و مى‏ گوید: یا رسول الله!آیا من هم جزء اهل البیت ‏شمرده مى ‏شوم ‏یا نه؟مى ‏فرماید: تو به خیر هستى ولى جزء اینها نیستى.[مدارک] این[مطلب]هم‏ یکى و دو تا نیست، عرض کردم در روایات اهل تسنن زیاد است.

همین آیه را ما مى ‏بینیم که در لابلاى آیات دیگرى ‏است و قبل و بعدش همه درباره زن هاى پیغمبر است.قبلش این است: «یا نساءالنبى لستن کاحد من النساء»(۵) اى زنان پیغمبر!شمابا زنان دیگر فرق دارید(البته نمى‏ خواهد بگوید امتیاز دارید)، گناه شما دو برابر است زیرا اگر گناهى بکنید اولا آن‏ گناه را مرتکب شده‏ اید و ثانیا هتک حیثیت ‏شوهرتان را کرده‏ اید، دو گناه است، کار خیر شما هم دو برابر اجر دارد چون هرکار خیر شما دو کار است، همچنان که اینکه مى ‏گویند ثواب کار خیر سادات و گناه کار شرشان مضاعف است نه از باب این است که‏ مثلا یک گناه درباره اینها با دیگران فرق دارد، بلکه بدین جهت است که یک گناه آنها مى ‏شود دو گناه.به عنوان مثال اگر یک سید – العیاذ بالله – مشروب بخورد، غیر از اینکه‏ شراب خورده یک کار دیگر هم کرده و آن این است که چون منسوب به پیغمبر و ذریه پیغمبر است، هتکى هم از پیغمبر کرده‏ است.کسى که مى‏ بیند فرزند پیغمبر این طور علنى بر ضد پیغمبر عمل مى‏ کند، در روح او اثر خاصى پیدا مى‏ شود.

در این آیات ضمیرها همه مؤنث است: «لستن کاحدمن النساء ان اتقیتن‏» .معلوم است که مخاطب، زن هاى پیغمبرند.بعد از دو سه آیه یک مرتبه ضمیر مذکر مى‏ شود و به همین آیه ‏مى‏ رسیم: «انما یرید الله لیذهب عنکم(نه عنکن)الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» .بعد دو مرتبه ضمیر مؤنث مى‏ شود.قرآن‏ هیچ کارى را به گزاف نمى ‏کند.اولا در اینجا کلمه «اهل البیت‏» آورده و قبلا همه ‏اش نساء النبى است: «یا نساء النبى‏» .یعنى‏ عنوان نساء النبى تبدیل شد به عنوان اهل البیت پیغمبر.و ثانیا ضمیر مؤنث تبدیل شد به ضمیر مذکر.[اینها]گزاف ‏و لغو نیست، لابد چیز دیگرى است، مطلب دیگرى مى‏ خواهد بگوید غیر از آنچه که در آیات پیش بوده است.آیات قبل و بعداز این آیه، همه تکلیف و تهدید و خوف و رجاء و امر است راجع به زنان پیغمبر: «و قرن فى بیوتکن و لا تبرجن تبرج الجاهلیه‏»در خانه‏ هاى خودتان بمانید و مانند زمان جاهلیت تظاهر به زینت نکنید.همه ‏اش امر است و دستور و تهدید، و ضمناخوف و رجاء که اگر کار خوب بکنید چنین مى‏شود و اگر کار بد بکنید چنان مى ‏شود.

این آیه[یعنى آیه تطهیر]بالاتر از مدح است، مى‏ خواهد مساله‏ تنزیه آنها از گناه و معصیت را بگوید.مفاد این آیه غیر از مفاد آیات ماقبل و مابعد آن است.در اینجا مخاطب ‏اهل البیت است و در آنجا نساء النبى.در اینجا ضمیر، مذکر است و در آنجا مؤنث.ولى همین آیه‏اى که مفاد آن این همه باماقبل و مابعدش مختلف است، در وسط آن آیات گنجانده شده، مثل کسى که در بین صحبتش مطلب دیگرى را مى ‏گوید و بعد رشته‏ سخنش را ادامه مى‏ دهد.این است که در روایات ما ائمه علیه السلام خیلى تاکید دارند که آیات قرآن ممکن ‏است ابتدایش در یک مطلب باشد، وسطش در مطلب دیگر و آخرش در یک مطلب سوم.اینکه‏ در مساله تفسیر قرآن این قدر اهمیت قائل شده ‏اند براى همین است.

نه تنها روایات و ائمه ‏ما گفته ‏اند که «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس…» با ماقبل ‏و مابعدش فرق دارد و مخاطب و مضمونش غیر از آنهاست و مربوط به همان هایى است‏که آن داستان(۶) در ارتباط با آنهاست، بلکه اهل تسنن نیز همه،این مطلب را روایت کرده ‏اند.

نمونه دیگر: آیه «الیوم اکملت…» در آیه « «الیوم اکملت لکم‏دینکم‏» هم مى‏بینیم عین همین مطلب هست و بلکه در مورد این آیه عجیب ‏تر است.قبل از این آیه همه ‏اش صحبت از یک‏ مسائل خیلى فرعى و عادى است: «احلت لکم بهیمه الانعام‏»(۷) گوشت چارپایان بر شما حرام است و تذکیه چنین بکنیدو اگر مردار باشد حرام است و آنهایى را که خفه مى‏ کنید(منخنقه) حرام است و آنهایى که با شاخ زدن به یکدیگر کشته ‏مى‏ شوند گوشتشان حرام است و…یکدفعه مى ‏گوید: «الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم واخشون الیوم اکملت لکم‏دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا» .بعد دوباره مى ‏رود دنبال همان مسائلى که قبلا مى ‏گفت.اساسا این‏ جمله‏ ها به ماقبل و مابعدش نمى‏ خورد یعنى نشان مى‏ دهد که این، مطلبى است که در وسط و شکم مطلب دیگرى گنجانده‏ شده و از آن رد شده‏ اند.آیه‏اى هم که امروز مى‏ خواهیم بگوییم عین همین سرنوشت را دارد، یعنى آیه‏اى است در وسط آیات ‏دیگر که اگر آن را برداریم، رابطه آنها هیچ با همدیگر قطع نمى ‏شود کما اینکه اگر «الیوم اکملت…» را از وسط آن آیات ‏برداریم، رابطه ماقبل و مابعدش هیچ قطع نمى ‏شود.آیه‏اى است در وسط آیات دیگر به طورى که نمى‏ شود گفت دنباله ماقبل‏ یا مقدمه مابعد است، بلکه مطلب دیگرى است.در اینجا نیز قرائن خود آیه ‏و نقل هاى شیعه و سنى همه از همین مطلب حکایت مى ‏کنند،ولى این آیه را نیز قرآن در وسط مطالبى قرار داده که به آنها مربوط نیست.حال رمز این کار چیست؟ این باید یک رمزى داشته باشد.

رمز این مساله

رمزى که براى این کار هست، هم از اشاره خودآیه قرآن استفاده مى‏ شود و هم در روایات ائمه ‏ما به همین مطلب اشاره شده است و آن این است که در میان تمام دستورات‏ اسلامى هیچ دستورى نبوده است مثل امامت امیرالمؤمنین و خصوصیت‏ خاندان ‏پیغمبر که این همه کم شانس اجرا داشته باشد، به این معنا که به دلیل تعصباتى که در عمق روح مردم عرب وجود داشت،آمادگى بسیار کمى براى این مطلب به چشم مى‏ خورد.با اینکه به پیغمبر اکرم راجع به امیرالمؤمنین دستور مى‏ رسید، حضرت همیشه‏ این بیم و نگرانى را داشت که اگر بگوید، منافقینى که قرآن پیوسته از آنها نام مى ‏برد مى‏ گویندببینید! – به اصطلاح معروف – دارد براى خانواده خودش نان مى ‏پزد.

در صورتى که رسم و شیوه پیغمبر(ص)در زندگى‏ این بود که در هیچ موردى براى خودش اختصاص قائل نمى‏ شد و اخلاقش این بود و دستور اسلام هم همین بود که فوق ‏العاده‏ اجتناب داشت از اینکه میان خودش و دیگران امتیاز قائل بشود و همین جهت عامل بسیار بزرگى بود براى موفقیت پیغمبر اکرم.

این مساله[یعنى ابلاغ اینکه جانشین من على(ع)است]امرو دستور خدا بود اما پیغمبر(ص)مى‏ دانست که اگر آن را بیان کند عده ‏اى ضعیف الایمان که همیشه بوده‏ اند خواهندگفت ببینید!دارد براى خودش امتیاز درست مى‏ کند.در آیه «الیوم اکملت لکم دینکم‏» دیدیم که قبلش این بود: «الیوم یئس الذین‏کفروا من دینکم فلا تخشوهم واخشون‏» مى ‏گوید دیگر کافران امیدى به این دین ندارند یعنى آنها دیگر از اینکه از آن راهى‏ که بر علیه اسلام مبارزه مى‏ کردند بتوانند بر این دین پیروز شوند مایوسند، فهمیدند که دیگر کارشان پیش نمى‏ رود «فلاتخشوهم‏» دیگر از ناحیه کافران نگرانى نداشته باشید «واخشون‏» ولى از من بیم داشته باشید، که عرض کردم مقصوداین است که بیم داشته باشید زیرا اگر در داخلتان خراب بشوید، به حکم سنتى که من دارم که هر قومى چنانچه[در جهت فساد]تغییرکند من هم نعمت‏ خویش را از آنها سلب مى‏ کنم، [نعمت اسلام را از شما سلب مى‏ نمایم.]در اینجا «واخشون‏» کنایه‏است از اینکه از خودتان بترسید، از من بترسید از باب اینکه از خودتان بترسید، یعنى بیم از داخل است، دیگر از خارج بیمى ‏نیست.از طرفى هم مى‏دانیم که این آیه در سوره مائده است و سوره مائده آخرین سوره‏ اى است که بر پیغمبر نازل شده ‏یعنى این آیه در همان دو سه ماه آخر عمر پیغمبر در وقتى که اسلام قدرتش بسط یافته بود نازل گردیده است.

در آیه ‏اى‏ که قبلا عرض کردم نیز همین مطلب را که از داخل مسلمین بیم هست ولى از خارج‏ بیم نیست مى ‏بینیم.مى‏ گوید: یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک‏من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس‏».

اصلا ما غیر از این آیه، دیگر آیه ‏اى در قرآن نداریم ‏که بخواهد پیغمبر را[به انجام کارى]تشویق کند. مثل این است که شما مى‏ خواهید کسى را به کارى تشویق کنید، او یک ‏قدم جلو مى ‏گذارد و یک قدم عقب، بیم دارد.در این آیه پیغمبر را دعوت مى ‏کند که ابلاغ کن، از یک طرف تهدیدش‏ مى‏ کند و از طرف دیگر تشویق مى‏ نماید یعنى تسل ى‏اش مى ‏دهد.تهدیدش مى ‏کند که اگر این موضوع ابلاغ نشود تمام‏ رسالت تو بیهوده است، و تسلى‏اش مى‏ دهد که نترس!خدا تو را از این مردم نگهدارى مى‏ کند (و الله یعصمک من الناس).در آیه «الیوم‏یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم‏» فرمود دیگر از کافران نترسید.مسلما پیغمبر(ص)در درجه اول نباید از کافران‏ بترسد ولى آیه «یا ایها الرسول…» نشان مى ‏دهد که پیغمبر نگرانى دارد.پس این نگرانى از داخل مسلمین است.حالا من‏کار ندارم که آنهایى که از داخل مسلمین[پذیراى این موضوع یعنى جانشینى على(ع)نبودند]کافر باطنى بودند یا نبودند،بالاخره این موضوع به گونه‏ اى بود که آمادگى آن را نداشتند و حاضر به پذیرش آن نبودند.

شواهد تاریخى

اتفاقا جریان هاى تاریخى هم همین را حکایت مى ‏کند،یعنى جامعه‏ شناسى مسلمین را همین‏طور نشان مى‏ دهد.لهذا عمر گفت: ما که على را به خلافت انتخاب نکردیم حیطه‏على الاسلام بود یعنى براى اسلام احتیاط کردیم، زیر بارش نمى ‏رفتند، قبول نمى کردند.یا در جاى دیگر که با ابن عباس‏ صحبت مى‏ کرد به او گفت: قریش این کار را صحیح نمى‏ دید که امامت در همان خاندانى باشد که نبوت هم در همان خاندان‏ بوده، یعنى گفت نبوت که در خاندان بنى هاشم پیدا شد طبعا براى بنى هاشم امتیاز شد. قریش حساب کرد که اگرخلافت هم در این خاندان باشد همه امتیازات از آن بنى‏ هاشم مى‏ شود.از این جهت بود که قریش نسبت به این مطلب کراهت داشت.

ابن عباس هم جوابهاى خیلى پخت ه‏اى به او داد.آیاتى‏ را از قرآن در این زمینه خواند که جوابهاى بسیار پخت ه‏اى است.

بنابراین در جامعه مسلمین یک وضعى بوده است که‏به عبارتها و زبانهاى مختلف بیان شده است.قرآن به آن صورت مى‏ گوید، عمر همان را به بیان و صورت دیگرى مى ‏گوید.یامثلا مى‏ گفتند على(ع)از باب اینکه در جنگهاى اسلامى خیلى از افراد و سران عرب را کشته است و مردم عرب هم مردم کینه‏ جویى هستند و بعد از آنکه مسلمان شدند نیز کینه پدرکشى و برادرکشى آنها نسبت به على محفوظ بود، [براى‏خلافت مناسب نیست.]عده‏اى از اهل تسنن هم مى ‏خواهند همین ها را عذر درست کنند، مى ‏گویند درست است که افضلیت ‏و مقام و ارجحیت على(ع)روشن بود ولى این جهت هم بود که خیلى دشمن دار بود.

بنابراین یک نوع نگرانى در زمان پیغمبر وجودداشته است براى تمرد از این یک دستور.شاید سر اینکه قرآن این آیات را با قرائن و دلائل ذکر کرده این است که هر آدم بى ‏غرضى ‏مطلب را بفهمد ولى نخواسته مطلب را به صورتى درآورد که آنهایى که مى‏ خواهند تمرد کنند، تمردشان به صورت تمرد در مقابل ‏قرآن و اسلام درآید.کانه مى‏ خواهد بگوید: آنها که به هر حال تمرد مى‏ کنند پس تمردشان به شکلى در نیاید که‏ به معنى طرد قرآن در کمال صراحت باشد، اقلا یک پرده ‏اى بتوانند برایش درست کنند.

این است که ما مى ‏بینیم ‏آیه تطهیر را در وسط آن آیات قرار مى ‏دهد ولى هر آدم فهیم و عاقل ‏و مدبر و متدبرى مى‏ فهمد که این، چیز دیگرى است.آیه «الیوم اکملت‏» را آنطور قرارمى‏ دهد و آیه «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک‏» را این طور.

آیه «انما ولیکم الله…» آیات دیگر دراین زمینه نیز به گونه ‏اى هستند که فکر و اندیشه را برمى‏ انگیزدبراى اینکه انسان بفهمد که در اینجا چیزى هست، و بعد هم به کمک نقل هاى متواتر قضیه ثابت مى ‏شود، مثل آیه «انما ولیکم الله و رسوله و الذین امنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه و هم‏راکعون‏» (۸) .تعبیر عجیبى است: ولى امر شما خداست و پیغمبر و کسانى که ایمان آورده‏ اند، آنها که نماز را بپا مى‏ دارند و در حال رکوع زکات

مى دهند.زکات ‏دادن در حال رکوع یک کار عمومى نیست که بشود آن را به صورت یک اصل‏ کلى ذکر کرد، بلکه این مطلب نشان مى‏ دهد که اشاره به یک واقعه معین ‏است.هم تصریح نکرده است تصریحى که تمرد از آن نزد دوست و دشمن تمرد از قرآن شمرده شود، و هم تفصیح کرده است‏ یعنى ‏طورى بیان نموده که هر آدم بى‏ غرضى مى‏ فهمد که در اینجا یک چیزى هست و اشاره به یک قضیه‏ اى است. «الذین…یؤتون‏الزکوه و هم راکعون‏» (در حال رکوع زکات مى‏ دهند)یک امر معمولى نیست، یک قضیه استثنائى است که اتفاقا رخ مى‏ دهد.این ‏قضیه چه بوده است؟مى‏ بینیم همه اعم از شیعه و سنى گفته ‏اند که این آیه درباره على بن ابیطالب است.

پى نوشت ها:

۱٫مائده/۳٫

۲٫مائده/۶۷٫

۳٫احزاب/۳۳٫

۴٫او زنى است که در میان ما شیعه‏فوق‏العاده احترام دارد، بعد از خدیجه مجلل‏ترین زن پیغمبر است.در میان اهل تسنن‏هم خیلى محترم است.از نظر آنها بعد از خدیجه و عایشه، ام سلمه است.

۵٫احزاب/۳۲٫

۶٫[ظاهرا مقصود داستان مباهله است.]

۷٫مائده/۱٫

۸٫مائده/۵۵٫

منبع :استاد شهید مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد ۴، ص ۹۰۹-۹۱۷

خاتم انبیاء،خاتم اوصیاء

اشاره:

امام زمان (عج الله تعالی فرجه)، ادامه دهنده راه پیامبر (صلی الله علیه و آله ) و تحقق‌بخش اصول رسالت‌هاى الهى او است. آن حضرت، تعالیم پیامبر (صلی الله علیه و آله ) را در بخش‌هاى گوناگون زندگى، عینیت بخشیده و جامه عمل مى‌ پوشاند؛ چرا که او عصاره نبوت و احیاگر سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله ) است: و مجدّداً لما عطّل من احکام کتابک و سنن نبیک…۱

رسول اعظم (صلی الله علیه و آله ) درباره سیره آخرین وصى خود، حضرت مهدى(عج) مى‌ فرماید: یقیم الناس على ملتى و شریعتى و یدعوهم الى کتاب الله عزوجل۲؛

مردم را بر شیوه و شریعت من بر مى‌ انگیزد و آنان را به کتاب خداى عزوجل فرا مى‌ خواند.

راه و روش پیامبر (صلی الله علیه و آله )، سرلوحه برنامه‌هاى حضرت است و این تنها یادگار همه انبیا و اولیا، وارث این معارف و تعالیم، و مجرى سازش‌ناپذیر آنها است.

امام صادق(علیه السلام) فرمود:

چون مهدى قیام کند، به مسجدالحرام رود و رو به کعبه و پشت به مقام ابراهیم بایستد و دو رکعت نماز گزارد؛ آن‌گاه فریاد برآورد:

اى مردمان! منم یادگار آدم، و یادگار ابراهیم، و یادگار اسماعیل، و یادگار محمد (صلی الله علیه و آله )….۳

در سلام به امام موعود آمده است: السلام علیک یا بقیه الله فى ارضه۴؛

سلام بر تو اى ذخیره خدا در زمین!.

این تعبیر، روشنگر راه و رسالت امام موعود (عج) و وارث پیامبر (صلی الله علیه و آله ) است. او ذخیره و یادگار همه نیکان و صالحان و اولیاى الهى است که در خطى که خدا ترسیم کرده،گام بر مى‌ دارد و در سراسر زمین، خواست‌ها و آرمان‌هاى همه درس‌آموزان مَدرس وحى را تحقق مى‌ بخشد.

از این رو، شناخت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله )، پیش‌درآمد شناخت حجت است. در دعایى که امام صادق (علیه السلام) به زراره تعلیم فرموده، آمده است:

اللهم عرّفنى نفسک فانک إن لم‌تعرّفنى نفسک، لم ‌اعرف نبیک. اللهم عرّفنى نبیک فانک ان لم‌تعرفنى نبیک، لم اعرف حجّتک. اللهم عرّفنى حجتک فانک ان لم‌تعرّفنى حجتک، ضللت عن دینی.۵در این دعا، شناخت امام و حجت، در گرو شناخت رسول خدا (صلی الله علیه و آله ) معرفى شده است؛ در نتیجه، اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله ) شناخته نشود، امام و حجت، شناخته نخواهد شد، و اگر کسى حجت الهى زمان خود را نشناسد، گمراه خواهد بود.

امام صادق (علیه السلام) مى‌ فرماید:

کسى که به همه امامان اقرار کند و امام مهدى(عج) را انکار نماید، مانند کسى است که به همه انبیا اقرار کند؛ و نبوت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله ) را انکار نماید.۶

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) مى‌ فرماید:

هر کس قائم از اولاد من را در دوران غیبتش انکار کند، به مرگ جاهلیت مرده است.۷

در روایت دیگرى، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله )، حضرت مهدى(عج) را صاحب پرچم محمدى (صلی الله علیه و آله ) و دولتش را دولت احمدى معرفى مى‌ کند:

یظهر صاحب الرّایه المحمدیه و الدّوله الاحمدیه…۸

از مجموعه احادیث چنین بر مى‌ آید که سنت حضرت مهدى (عج)، همان سنت و روش پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) است. حضرت مهدى (عج) برنامه‌ها و اهداف آن حضرت را پى مى‌ گیرد و با بهره‌مندى از تعالیم محمدى، حکومت جهانى تشکیل مى‌ دهد؛ چنان‌که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) فرمود: سنته سنّتى، یقیم الناس على مِلّتى و شریعتى و یدعوهم الى کتاب الله عز و جل.۹

بجا است در سال رسول اعظم (صلی الله علیه و آله )، به تبیین برخى ویژگى‌ هاى مشترک پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) و امام مهدى(عج) بپردازیم:

۱. موعود پیامبران و کتب آسمانى گذشته

همان گونه که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) موعود پیامبران گذشته بود:

… وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ یأْتِى مِن بَعْدِى اسْمُهُ أَحْمَدُ…؛۱۰

و من (حضرت عیسى(علیه السلام) بشارت دهنده رسولى هستم که پس از من خواهدآمد و نام او احمد است.

هم‌چنین در آیه دیگرى چنین آمده است:

الَّذِینَ یتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِى الأُمِّى الَّذِى یجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِى التَّوْرَاه وَالإِنْجِیلِ …۱۱ ؛

کسانى که از پیامبر امى که او را نوشته شده در نزد آنها در تورات و انجیل مى‌ یابند، پیروى مى‌ کنند.

حضرت مهدى نیز موعود ادیان گذشته وانبیاى پیشین است. قرآن مجید به صراحت این نکته رابیان کرده است که:

وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِى الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یرِثُهَا عِبَادِى الصَّالِحُونَ؛۱۲ همانا ما در زبور پس از تورات چنین نوشتیم که زمین را بندگان صالح من به میراث خواهند برد.

۲٫ شکوفا کردن عقل وفکر مردم

امیرالمؤمنین على‌ (علیه السلام) درباره نتایج بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله ) مى‌ فرماید:

یثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ۱۳؛

براى آنان، گنجینه‌هاى خردها را استخراج کنند.

امام باقر (علیه السلام) درباره قیام حضرت مهدى(عج) مى‌ فرماید:

إِذَا قَامَ قَائِمُنَا وَضَعَ اللَّهُ یدَهُ عَلَى رُءُوس الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ کَملتْ بِهِ أَحْلَامُهُمْ۱۴؛

زمانى که قائم ما به ‌پا خیزد، خدا دستان آن حضرت را بر سر بندگان خدا مى‌ گذارد، در نتیجه عقل‌هاى مردم مجتمع شده (نیرومند مى‌ گردد) و آرزوهاى آنان به واسطه آن کامل مى‌ شود.

۳٫ یکسانى پرچم و زره

پرچم مهدى(عج) پرچم رسول الله(صلی الله علیه و آله ) و زره او، زره آن حضرت است.

امام صادق (علیه السلام) فرمود:

کانى بالقائم على نجف الکوفه و قد لبس درع رسول الله (صلی الله علیه و آله ) … فینشر رایه رسول الله۱۵؛ گویا قائم (عج) را بر بلنداى کوفه مى‌ بینم که زره رسول الله را بر تن کرده، … و پرچم آن حضرت را به اهتزاز درآورده است.

۴٫ همسانى میقات دعوت و قیام

همان‌گونه که بعثت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) در شهر مکه بوده و پایه‌هاى اصلى اسلام، آن‌جا شکل گرفته است، آغاز دعوت و قیام حضرت مهدى(عج) نیز شهر مکه خواهد بود.

حذیفه، درباره مهدى(عج) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله ) چنین روایت مى‌ کند: انه یبایع بین الرکن و المقام اسمه احمد و عبدالله و المهدی…۱۶؛ همانا او بین رکن و مقام با مردم بیعت مى‌ کند. نام او احمد، عبدالله و مهدى است.

۵٫ شناخت مردم از روى علامت ها

امیرالمؤمنین على (علیه السلام) درباره آیه انَّ فى ذلک لآیاتٍ للْمتوسِّمین فرمود:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله ) مردم را با نشانه‌هایشان مى‌ شناخت حقیقت ایمان یا کفر و… و من و امامان از نسل من، متوسمین تا روز قیامتند (یعنى حقیقت مردم را از روى نشانه‌ها مى‌ شناسند)۱۷٫

۶٫ تطهیر و پاکسازى

از اهداف پیامبران، پاک ساختن فرد و جامعه از آلودگى‌ هاى فکرى و عملى است.

خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَه تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا؛۱۸

پیامبر از مردم زکات بگیر که به وسیله آن، آنان را پاک کنى و رشد دهی.

در حدیثى قدسى درباره حضرت مهدى(عج) چنین آمده است:

و لاطهِّرنَّ الارض بِآخِرهم من أعدائى و لأملکته مشارق الارض و مغاربها؛۱۹ همانا زمین را به وسیله آخرین آنها از لوث دشمنانم پاک خواهم ساخت و او را بر مشرق و مغرب زمین فرمانروایى خواهم داد.

۷٫ پیامبر (صلی الله علیه و آله ) و مهدى(عج) از بزرگان اهل بهشت

رسول خدا(صلی الله علیه و آله ) فرمود:

نحن بنو عبد المطلب ساده أهل الجنه رسول الله و حمزه سید الشهداء و جعفر ذو الجناحین و على و فاطمه و الحسن و الحسین و المهدى(علیه السلام)؛۲۰

ما فرزندان عبدالمطلب بزرگ اهل بهشت هستیم، رسول خدا، حمزه سیدالشهداء، جعفر طیار، على، فاطمه، حسن، حسین و مهدی.

۸٫ هر دو، خاتم هستند

پیامبر(صلی الله علیه و آله ) و مهدى(عج) هر دو خاتمند، یکى خاتم الانبیا و دیگرى خاتم الاوصیا: مَّا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکُمْ وَلَکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیینَ.۲۱

رسول خدا(صلی الله علیه و آله ) فرمود:

ألا إنّ خاتم الأئمه منا القائم المهدی۲۲؛

آگاه باشید که خاتم امامان، از ما است که قائم و مهدى است.

۹٫ اجراى عدالت

از اهداف مهم رسالت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله ) و همه پیامبران، اجراى عدالت و مساوات بوده است:

لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط؛۲۳ ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنها، کتاب ]آسمانی[ و میزان نازل کردیم، تا مردم، عدالت را برپا کنند.

از اهداف اساسى قیام حضرت مهدى (عج) نیز برپایى عدالت است: فیملأها عدلاً و قسطاً کما مُلئت ظلماً و جوراً.

۱۰٫ رحمت

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله ) و اهل بیت(علیه السلام)، مظهر و تجلى رحمت گسترده الهى‌ اند:

و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین؛

و تو را نفرستادیم، مگر رحمتى براى جهانیان.۲۵

در حدیث لوح جابر، در کلام فاطمه زهرا (س)، از امام مهدى رحمه للعالمین تعبیر شده است. در زیارت آل یاسین نیز آمده است: و الغوث و الرحمه الواسعه؛ سلام بر تو اى فریاد‌رس و رحمت گسترده الهی.

۱۱٫ ظلم ستیزى

پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله ) پیش از اسلام، با عده‌اى از جوانمردان مکه، پیمان حلف الفضول را براى یارى ستمدیدگان بست، و زمانى دیگر درباره آن فرمود:

شهدته و ما احب ان لى به حمر النعم و لا یزیده الاسلام الاشده۲۶؛

من در پیمان حلف الفضول حاضر بودم و دوست ندارم که در عوض آن شتران سرخ موى به من داده شود و اسلام بر آن عهد و پیمان جز تأکید نیفزود.

حضرت مهدى(عج) نیز براى یارى ستمدیدگان تاریخ به‌پا مى‌ خیزد و زمین را پر از عدل و داد مى‌ سازد. آن‌سان که در همه عرصه‌ها، عدالت نهادینه شده و ستم، رخت بر مى‌ بندد. نهادهاى قدرت و قانون جهان، دیگر حامى ستمکاران و قدرتمندان نخواهند بود؛ دیگر با حمایت اربابان زور و زر، شیعیان جنوب لبنان قتل عام نخواهند شد، و زنان و کودکان بى‌ گناه زیر آوارهاى قانا ناله سرنخواهند داد؛ همان‌گونه که حضرت امام حسین(علیه السلام) درباره رسالت امام مى‌ فرماید: ویامن المظلومون من عبادک۲۷٫

واجعله اللهم مفزعاً لمظلوم عبادک و ناصراً لمن لایجد له ناصراً غیرک.۲۸

پى نوشت:

۱ . شیخ عباس قمى، مفاتیح‌الجنان، دعاى عهد.

۲ . شیخ صدوق، کمال‌الدین، ج۲، ص۴۱۱٫

۳ . علامه مجلسى، بحارالانوار، ج۵۱، ص۵۹٫

۴ . مفاتیح‌الجنان، زیارت آل یس.

۱ . سید بن طاووس، جمال الاسبوع، ص۳۱۴؛ کلینى، اصول کافى، ج۱، ص۲۳۷٫

۲ . کمال الدین، ج۲، باب۲۹، ح۵٫

۳ . مجلسى، بحارالانوار، ج۷، ص۲۰٫

۴ . کمال الدین، ج۱، ص۵۳۴٫

۵ . کمال الدین، ج۲، ۴۱۱٫

۱۰ . سوره صف: ۶٫

۱۱ . سوره اعراف: ۱۵۷

۱۲ . سوره انبیاء: ۱۰۵٫

۱۳ . نهج البلاغه، خطبه۱٫

۱۴ . کلینى، اصول کافى، ج۱، ص۲۵٫

۱۵ . بحارالانوار، ۵۲، ص۳۲۸٫

۱۶ . شیخ طوسى، الغیبه، ۴۵۴٫

۱۷ . بحارالانوار، ج۱۷، ص۱۴۷٫

۱۸ . سوره توبه: ۱۰۳٫

۱۹ . کمال الدین، ج۱، ص۲۵۵٫

۲۰ . شیخ صدوق، امالى، ص۴۷۵٫

۲۱ . سوره احزاب: ۴۰٫

۲۲ . بحارالأنوار، ص۳۷، ج۲۱۳٫

۲۳ . سوره حدید: ۲۵٫

۲۴ . صافى گلپایگانى، منتخب الاثر، ص۲۴۷٫

۲۵ . سوره انبیاء: ۱۰۷٫

۲۶ . ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۴، ص۱۲۰٫

۲۷ . بحارالانوار، ج۹۷، ص۷۹٫

۲۸ . مفاتیح‌الجنان، دعاى عهد.

منبع: مجتبى کلباسى

شناخت ‏حق امام حسین (علیه السلام)

اشاره:

این مقاله متن سخنرانى خطیب توانمند معاصر، مرحوم حجه الاسلام و المسلمین فلسفى است که با هدف استفاده از سبک آن واعظ شهیر از نوار پیاده و با حداقل تصرفات نگاشته شده است.

الحمد لله و الصلوه على سیدنا و نبینا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و على اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین.

امام و اهتمام به عاشورا

قال الله العظیم فى کتابه «لله العزه و لرسوله و للمؤمنین » (۱)

یکى از افتخارات بزرگ ملت ایران این است که داراى عواطف روحانى و معنوى نسبت به اهل بیت رسول اکرمند و قرن ها است که عزادارى عاشورا را احترام کرده اند. پدران و مادران و اجداد و گذشتگان شما، همگى یک چنین روزى را بسیار احترام مى کردند. پس از انقلاب اسلامى، بر این احترام افزوده شد; براى اینکه رهبر کبیر انقلاب، امام راحل سفارش کردند که مردم به عزادارى بیشتر اهمیت بدهند.

نفوذ کلام رهبر کبیر انقلاب اثرش این بود که تمام مملکت بیش از گذشته تکان خورد و مردم در مقام عزادارى، حد اعلاى تکریم و احترام را نسبت به امام حسین (علیه السلام) ابراز نمودند.

شناخت حق امام (علیه السلام)

در قضایاى امامت مطلبى وجود دارد که نکته اى معرفتى است. شما شنیده اید که در همه جا در روایات، وقتى در باب زیارت . مثلا . صحبت مى شود مى گویند:

«عارفا بحقه » (۲)

این عارفا بحقه یک معناى وسیعى دارد که من دو سه جمله از آن را مى گویم:  عارفا بحقه یعنى آدمى بداند که امام معصوم (علیه السلام) به وسیله پیامبر ، برگزیده خداست. . عارفا بحقه یعنى تمام مسائل اسلام که وحى الهى است در نزد امام (علیه السلام) است. ولى امام حسین (علیه السلام) علاوه بر همه اینها چون قضیه کربلا و حادثه عاشورایش بسیار مهم است، این عارفا بحقه باید در قضیه عاشورا شناخته شود. اغلب شما مردم مسلمان بیش و کم در منابر و مجالس و مطالعاتتان به سر قیام حسین بن على (علیه السلام) واقفید و عارف.

انگیزه قیام امام حسین (علیه السلام)

امروز به مناسبت عاشورا و به مناسبت شرایط سیاسى و براى اینکه معرفت بیشترى براى حضار محترم پیدا بشود باید این نکته را عرض کنم که شما، شناخت بیشترى به حق امام حسین (علیه السلام) در قضیه عاشورا پیدا کنید و این را به صورت سؤال عرض مى کنم از طرف همه شما. چرا امام حسین (علیه السلام) کربلا آمد؟ انگیزه امام حسین (علیه السلام) چه بود؟ و هدفى که ابى عبدالله (علیه السلام) داشت بر چه اساس بود؟ این سؤال اگر درست پاسخ داده شود، مطلب براى همه از نظر معرفت امام روشن مى شود.

مساله این بود که ابى عبدالله (علیه السلام) یک قسمت ایام امامتش در زمان معاویه بود و یک قسمت ایام امامتش در زمان یزید. معاویه به عالم اسلام خیلى صدمه زد و دوستان بزرگوار على (علیه السلام) را بسیار کشت، اما مانند پسرش سخنان جنون آمیز نمى گفت. یزید علنا در مجلس عمومى کفر خود را ظاهر کرد،  در حال مستى گفت:

«لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء و لا وحى نزل » . (۳)

گفت: بنى هاشم با مملکت بازى کردند و به نام وحى و قرآن و به نام دین مردم را سرگرم کردند، در حالى که نه وحیى نازل شده، و نه دینى هست و نه قرآنى هست و نه خدایى و نه ایمانى.

صلح امام حسن و قیام امام حسین (علیه السلام)

این طرز تفکر یزید بود. این تفکر را امام حسین (علیه السلام) نمى تواند تحمل کند و اصلا قابل تحمل نیست و لذا من دیده ام گاهى بعضى از افراد، خیلى که بخواهند مؤدب صحبت کنند، مى گویند:

چرا امام حسن (علیه السلام) در انقلاب کوتاه آمد و قیام نکرد و امام حسین (علیه السلام) قیام کرد؟ اولا امام حسن (علیه السلام) قیام کرد، ولى افراد و سربازانش آن قدر بى وفایى کردند که یک روز عده اى نامه نوشتند به معاویه که اگر به ما دستور بدهى امام حسن (علیه السلام) را کتف بسته به شما تسلیم مى کنیم(!) لذا امام حسن ناچار شد قراردادى با معاویه ببندد. آن وقت یک سؤال:

چرا امام حسین (علیه السلام) با یزید قرارداد نبست؟ نمى شد با یزید قرارداد ببندد؟ براى اینکه بدانید امام حسن و امام حسین (علیه السلام) یک جور فکر مى کردند، امام حسین (علیه السلام) در حدود ۱۰ سال پس از مرگ امام حسن (علیه السلام) امام بود و با این حال علیه معاویه لشکرکشى نکرد. معلوم مى شود که مصلحت همان بوده که امام مجتبى (علیه السلام) عمل کرده است. وقتى معاویه مرد و یزید روى کار آمد به امام حسین (علیه السلام) گفتند: بیعت کنید، گفت: هرگز! تمام تکیه گاه سخن این است. یکى از جمله هایى را که باید دقت بفرمایید در این سخنرانى، این جمله است که به محمد حنفیه فرمود: «یا اخى والله لو لم یکن فى الدنیا ملجا و لا ماوى لما بایعت یزیدبن معاویه » (۴) گفت برادر! بخدا اگر در تمام کره زمین یک متر جا که رویش بنشینم نداشته باشم من هرگز با یزید بیعت نمى کنم.

این سر قضیه است. چرا؟ چون یزید سمبل کوبیدن اسلام بود و مى خواست دین خدا را نابود کند. حالا امام حسین (علیه السلام) قیام کرد اول سخنرانى امام حسین (علیه السلام) که هنوز به کربلا نرسیده، در مقابل لشکریان حر بود. مقابل لشکر حر یعنى همان لشکر عبیدالله ایستاد و بنا کرد صحبت کردن. فرمود: «الا ان هؤلاء قد لزموا طاعه الشیطان و ترکوا طاعه الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استاثروا بالفى ء و احلوا حرام الله و حرموا حلاله و انا احق ممن غیر» (۵) گفت: مردم! سربازان عبیدالله! بفهمید. که یزید و اعوانش کمر بسته اند به اطاعت شیطان; طاعت خداء;۳چ را ترک کرده اند. فساد آورده اند. حدود خدا را معطل گذارده اند. بیت المال را به هوى و هوس قسمت کردند. حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال کرده اند و من در مملکت اسلام از همه شایسته ترم که بر ضد یزید خائن قیام کنم و ریشه فساد را از بیخ و بن برکنم.

نتیجه پیروى از امام (علیه السلام)

آن وقت، یک جمله خیلى عمیق است و آن جمله این است که مى فرماید: «و قد اتتنى کتبکم و قدمت على رسلکم ببیعتکم… فان اتممتم على بیعتکم تصیبوا رشدکم ». (۶) گفت نامه ها به من نوشتید و مرا وعده گرفتید. آمدم، اگر با وفا باشید به سعادت خواهید رسید. آن وقت سعادت چیست  ؟ سعادت همان است که الان شما در انقلاب اسلامى دارید (و انشاءالله بیش از این به آن ست خواهید یافت). آن جمله این است که به سعادت مى رسید. حضرت مى فرماید: «فانا الحسین بن على ابن فاطمه بنت رسول الله نفسى مع انفسکم و اهلى مع اهلیکم ». (۷)

 تمام همین است، مى گوید: من پسر فاطمه ام. پسر پیغمبر، اگر کمک کنید حکومت به دستم بیاید من حاکم مردمى هستم مثل حکومت پیغمبر. پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم صبح، ظهر و عصر، مغرب و عشاء مى آمد داخل مسجد و میان مردم نماز مى خواند، رئیس مملکت هم بود امیرالمؤمنین (علیه السلام) رئیس مملکت بود زانو به زانو با فقرا، ضعفاء و مستضعفین مى نشست. على دربار نداشت، وزیر دربار نداشت. خانم امیرالمؤمنین را ملکه نمى گفتند. دختر على زینب را شاهدخت نمى گفتند. على در بین مردم، به گفته یک سرباز: «على فینا کاحد منا» على مثل یکى از ما بود، برادروار مى آمد و زانو به زانو مى نشست، امام حسین (علیه السلام) مى گوید: اگر کمک کردید «نفسى مع انفسکم » من با شما هستم و اهل بیت من با اهل بیت شما ،زن و بچه من هم مثل زن و بچه شما. این حکومت اسلامى است; زینب با زنها در مسجد، امام حسین (علیه السلام) با مردها در مسجد و در جامعه; ملاقات این قدر آسان است; بعد به مردم یعنى به همان لشگر حر گفت اگر موافقت کردید به سعادت مى رسید اما اگر موافقت نکردید ; «و ان لم تفعلوا و نقضتم عهدکم و خلفتم بیعتى من اعناقکم فلعمرى ما هى منکم بنکر» . گفت اگر بیعت را شکستید و از من تخلف کردید و این کار هم از شما [ مردم کوفه ] بعید نیست، چرا؟ براى اینکه گفت: «فلعمرى ما هى منکم بنکر لقد فعلتموها بابى و اخى و ابن عمى مسلم » (۸) شما عهد على را شکستید. عهد برادرم حسن را شکستید. عهد مسلم را هم شکستید. عجیب نیست اگر عهد من را هم بشکنید. اما اگر شکستید من باز دنبال هدف خود مى روم یزید نباید بر مسلمین حکومت کند ولو به قیمت قطعه قطعه شدن من و یارانم و شیرخواره ام باشد! این هدف حسین (علیه السلام) است.

نتیجه اعراض از امام (علیه السلام)

حال، اگر آن مردم امام حسین (علیه السلام) را یارى نکردند. چه شد؟ امام حسین (علیه السلام) کشته شد، مصائب دید. بلایا دید. زن و بچه هم مصائب بسیار دیدند، اینها به قدرى قوى و توانا بودند که با تمام این مصائب تکان نخوردند یکى از مواقع و مواردى که امام حسین (علیه السلام) آتیه مردم را گفت فرمود:

«والله لا یدعونى حتى یستخرجوا هذه العلقه من جوفى » . گفت اى بى وفاها، اى بى صفاها من مى دانم که از من دست بر نمى دارید تا لخته خون قلب مرا بیرون بکشید، یعنى مرا بکشید، من مى دانم شما این کار را مى کنید: اما «فاذا فعلوا سلط الله علیهم من یذلهم حتى یکونوا اذل فرق الامم » . (۹) گفت مرا مى کشید ولى کشتن من براى شما ارزان تمام نخواهد شد. به هوش باشید که حکومت ظالمى خواهد آمد پدرى از شما در آورد و دمارى از روزگار شما بر آورد که بیچاره شوید! همین طور هم شد. آنان که حسین (علیه السلام) را یارى نکردند خودشان را کوبیدند. «حجاج بن یوسف » استاندار عبدالملک مروان ده هزار زندانى دارد.

زندانش عمارت دارد؟ نه. سقف دارد؟ نه. یک زمین بیاض. مثلا ۲۰ هزار ۲۵هزار مترى را برداشته دیوار کشیده که یک در دارد جلو زندان هم اتاق نگهبان است. به این ده هزار زندانى خبر رسید که حجاج بن یوسف مى خواهد از آنجا عبور کند. این زندانیان گفتند. آقا ما که اینجا پوسیدیم. آفتاب داغ، شب هاى سرد، اینکه زندگى نیست، یک فریادى کنیم اینها (این نتیجه قتل حسین (علیه السلام) است) آمدند پشت در و به زندانبان گفتند مى خواهیم فریاد کنیم. گفت: نخیر، ولى اینها اعتنا نکردند. حجاج رسید ده هزار جمعیت پیاپى فریاد زدند. حجاج عنان کشید: چه خبر است؟ گفتند: ده هزار زندانى زیر آفتاب دارند التماس مى کنند. حجاج جلوى در زندان رفت و گفت: در را باز کنید. در را باز کردند خوب توجه کنید، اگر انقلاب بشکند، خداى ناخواسته امریکا گروهى را بر شما مسلط مى کند که شاید از حجاج بن یوسف هم بدتر باشد، این را بهوش باشید! حجاج گفت در را باز کنید. در را باز کردند.

مى دانید چه گفت؟ یک آیه اى است در قرآن که وقتى جهنمى ها آه و ناله مى کنند فرشتگان مى گویند: «اخسئوا فیها و لاتکلمون » . اخسا یعنى چخ. ما به سگ مى گوییم چخ(دور شو) آقا در را که باز کردند حجاج همین طور که سوار بود و این زندانیان دست ها را تکان مى دادند گفت: «اخسئوا فیها ولاتکلمون » چخ، ساکت شوید و حرف نزنید. چرا؟ اگر آن روز نداى حسین (علیه السلام) را گوش کرده بودند به اینجا نمى رسیدند وقتى گفت «هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله » و اینها گوش نکردند بازى در آوردند، حالا جوابش چخ است جوابش خفه شوید توى زندان بمانید است.

پشیمانى پس از پیروزى

آیا تا به حال در تاریخ خوانده اید که یک گروه سرباز بروند جنگ بکنند. ۱۰۰هزار یا ۷۰هزار نفر بروند جنگ بکنند و فاتح بشوند و برگردند، اما بعد از ۲۴ ساعت پشیمان شوند؟! آقا ممکن است یک جنگى واقع شود و ملت بعد از ۵۰ سال پشیمان شوند، بعد از ۳۰ سال بعد از ۲۰ سال بعد از ۱۰ سال. بعد از ۲۴ ساعت (در عصر عاشورا حسین (علیه السلام) کشته شد و پیش از ظهر روز دوازدهم اهل بیت آمدند کوفه) اگر بدانید کوفیان چقدر جیغ و فریاد زدند! اگر بدانید چقدر آه و ناله کردند! روایت مى گوید و در مقاتل هم نوشته که امام سجاد (علیه السلام) خطبه خواند. گفت: اگر کسى مرا نمى شناسد، بداند که من پسر حسینم. حسین (علیه السلام) پسر فاطمه علیها السلام است. پسر على (علیه السلام) است و پسر پیغمبر صلى الله علیه و آله است. آن وقت خطبه خواند بعد از اینکه خطبه اش تمام شد، «فارتفعت اصوات الناس بالبکاء» یک مرتبه مرد و زن کوفه فریاد، گریه، شیون، اى واى بر بدبختى ما اى واى بر تیره روزى ما چرا ما نداى حسین (علیه السلام) را اجابت نکردیم؟ در بدبختى بروى ما باز شد. خود عبارت مى گوید: «یدعو بعضهم بعضا هلکتم و لاتعلمون » به هم نگاه مى کردند مى گفتند: بیچاره شدید و نمى دانید هلاک شدید و خبر ندارید. این مال کوفه.

یکى دیگر به شما بگویم. «زیدبن ارقم » یکى از محترمین بود. وقتى آمد در مجلس عبیدالله و دید که عبیدالله به سر مقدس ابى عبدالله با چوب جسارت مى کند، گفت: عبیدالله من دیدم که پیغمبر این لبها را مى بوسید. چقدر بى ادبى! عبیدالله گفت: اگر پیر نبودى و خرفت نشده بودى و دیوانه نبودى مى گفتم تو را بکشند. زیدبن ارقم محترم از جا حرکت کرد وقتى آمد داخل راهرو و سرسراى استاندارى، عده اى از مامورین و افراد لشگرى و کشورى ایستاده بودند. به اینها یک نگاهى کرد و گفت: «انتم یا معشر العرب العبید بعد الیوم » گفت: عرب ها! بعد از امروز دیگر برده اید، نوکرید، توسرى خورید، ذلیلید، بیچاره اید. این را در سرسراى استاندارى عبیدالله مى گفت که تازه سر را آورده بودند. بعد گفت که عبارتش هم خیلى جالب و جاذب است. «قتلتم ابن فاطمه و امرتم ابن مرجانه » خاک بر سرتان ملت کوفه! پسر فاطمه را کشتید و پسر زن زانیه را آوردید، استاندار کردید. این کار بود که کردید؟ شما دیگر حق حیات دارید؟ و ادامه داد: «قتلتم ابن فاطمه و امرتم ابن مرجانه! فهو یقتل اخیارکم و یستعبد شرارکم فرضیتم بالذل فبعدا لمن رضى بالذل » گفت مى دانید چه کار کردید؟ این عبیدالله بى دین را بر خودتان مسلط کردید. این خوبانتان را مى کشد. هر چه آزادیخواه با شرف و شجاع و با ایمان است مى کشد. چه کسانى را باقى مى گذارد.؟ مى گوید: «هو یقتل اخیارکم و یستعبد شرارکم » نمى گوید «یستخدم شرارکم » ، نمى گوید دولتى روى کار مى آید که اشرار را استخدام مى کند. نه، مى گوید اشرار را برده مى گیرد. یعنى یک مشت مستخدم دولت مى شوند که در دستگاه عبیدالله کور، کر، لال، نفهم، برده و بنده هر چه بگوید اطاعت کنند.

ذلت ستیزى امام و ذلت پذیرى دشمنان امام

«زید بن ارقم » مى گوید: خیال مى کنید کشتن حسین ارزان است؟! بیچاره شدید، ذلیل شدید. خوار شدید. گفت: «فرضیتم بالذل » برده یزید شدید. دیگر قدرت نفس کشیدن از شما سلب شد. آن وقت گفت: «فبعدا لمن رضى بالذل » خاک بر سر کسى که بخواهد با ذلت زندگى کند. دور باد از رحمت خدا کسى که بخواهد با ذلت زندگى کند! این روح قصه کربلاست امام حسین (علیه السلام) روز عاشورا گفت یا یزید باید برود یا من باید کشته شوم. زندگى با ذلت ارزشى ندارد. گفت: «والله لااعطیکم بیدى اعطاء الذلیل ولاافر فرار العبید» گفت: به خدا قسم من هرگز نه تن به ذلت مى دهم و نه فرار مى کنم. این فرزند امیر المؤمنین. على بن ابیطالب هم مى گفت: «المنیه ولاالدنیه » منیت یعنى مرگ. مرگ آرى اما ذلت نه، پستى نه، دنیت یعنى پستى «المنیه ولاالدنیه:» حسین هم روز عاشورا گفت: «هیهات منا الذله » .

کربلا رمز انقلاب

امام راحل مى فرمود روضه بخوانید. روضه امام حسین (علیه السلام) بخوانید. خیلى هم بخوانید، اما رمز انقلاب را هم بگوئید. رمز انقلاب در واقعه کربلاست; همان طور که گفتیم الان شما در مقابل امریکا، مثل حسین و یارانش هستید در مقابل یزید. امام حسین (علیه السلام) سوگند یاد کرد و به برادر خود فرمود: اگر جایى در زمین نداشته باشیم به قدر یک وجب، من بیعت نمى کنم. اما در پایان ذکر مصیبت بخوانم، دلتان متوجه باشد. اساس کربلا بر قضیه زنده کردن حق است.

امام حسین به کربلا نرسیده بود، سوار اسب بود، پسرش على اکبر هم سوار. آقا همین طور که مى رفت یک چرت مختصر به قدر چند دقیقه امام حسین را گرفت. پسر نگاه مى کرد چشم آقا بصورت خواب روى هم آمد. اما خیلى کوتاه دو دقیقه سه دقیقه. آقا چشمشان را باز کردند. اماء; على اکبر آثار تاثر دید گفت: آقاجان چه شد چرا حالتان تغییر کرد؟ گفت پسرم، . جوان ها مکتب دین این است گفت: پسرم، خواب دیدم که یک سوار آمد گفت: این کاروان مى رود و مرگ هم دنبال این کاروان است.

یعنى چه؟ یعنى ما به سوى مرگ مى رویم؟ خوب على اکبر جوان باید بگوید آقاجان، اگر مرگ است پس نرویم. چرا برویم؟ مى دانید چه گفت؟ گفت: «اولسنا على الحق؟» باباجان مگر ما بر حق نیستیم و راه حق نمى رویم؟ گفت: چرا پسرجان، راه ما راه خداست. راه پیغمبر است. راه قرآن است. گفت: «فاذا لانبالى بالقتل » دیگر چه باک داریم از مرگ.

خون شد دل من خوب شد این خون شدنى بود در عشق تو شد بهتر این خود شدنى بود

على اکبر آمد به آرزوى دل رسید. مى دانید کى؟ آن وقتى که گفت: «ابتا علیک منى السلام » گفت: پدر خدا حافظت. آقا ابى عبدالله با عجله آمد کنار بدن جوان; مادرهایى که شهید داده اید و اینجا هستید. پدرانى که پسر جوان شهید داده اید و در اینجا هستید، آن پدر آمد نشست بالین على اکبر «جلس على التراب » آقا روى خاک نشست «و جعل یمسح الدم عن ثنایاه » یعنى ابى عبدالله بنا کرد خون از دندان هاى على پاک کردن. خون را از دندان ها پاک کرد. چرا خون را از دندان ها پاک کرد. به نظر من این خون را که از دندان ها پاک کرد دید على زنده است. این جوان شاید بخواهد وصیتى بکند. اما یک ضربتى بر سرش خورده که تمام دهان غرق خون است و خودش هم نمى تواند خون ها را دفع کند. آقا خواست خون ها را از جلوى زبان على رد کند تا زبان على آزاد شود و وصیت کند. اما داشت خون ها را رد مى کرد «فشهق شهقه فمات » یک وقت على یک ناله زد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. آقا تمام کشته ها را خودش به خیمه مى آورد. اما بدن على را نیاورد. صدا زد جوانان بیائید بدن على را به خیمه ها ببرید. مى دانید چرا نیاورد براى اینکه بدن آن قدر قطعه قطعه و چاک چاک بود که یک نفر نمى توانست آن را از جاى بردارد. باسمک العظیم الاعظم

پى نوشت:

۱. منافقون، آیه ۸

۲. بحار الانوار، ج ۱۰۰، ص ۲۵۷، ح ۱

۳. بحار الانوار، ج ۴۵، ص ۱۷۵، ذیل حدیث ۵

۴. مقتل عوالم، ص ۵۴، خوارزمى، ج ۱، ص ۱۸۸

۵. طبرى، ج ۷، ص ۳۰۰، کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۸۰، خوارزمى:، ج ۱، ص ۲۴۳، انساب الاشراف، ج ۳، ص ۱۷۱

۶. همان

۷. همان

۸. طبرى، ج ۷، ص ۳۰۰، کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۸۰، با اندکى تفاوت در نسخه ها

۹. ارشاد، مفید، ص ۲۲۳، ابن عساکر، ص ۲۱۱، بااندکى تفاوت در نسخه ها

منبع: محمد تقى فلسفى (ره)

 

چهل حدیث نورانی از امام حسین علیه اسلام

 ۱- قال َحُسَیْنِ بن علىّ(علیه السلام):

إنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ رَغْبَهً فَتِلْکَ عِبادَهُ التُّجارِ، وَ إنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ رَهْبَهً فَتِلْکَ عِبادَهُ الْعَبْیدِ، وَ إنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ شُکْراً فَتِلْکَ عِبادَهٌ الْأحْرارِ، وَ هِیَ أفْضَلُ الْعِبادَهِ.[۱]

حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود: همانا عدّه اى خداوند متعال را به جهت طمع و آرزوى بهشت عبادت مى کنند که آن یک معامله و تجارت خواهد بود و عدّه اى دیگر از روى ترس خداوند را عبادت و ستایش مى کنند که همانند عبادت و اطاعت نوکر از ارباب باشد و طائفه اى هم به عنوان شکر و سپاس از روى معرفت، خداوند متعال را عبادت و ستایش مى نمایند; و این نوع، عبادت آزادگان است که بهترین عبادات مى باشد.

۲– قالَ(علیه السلام): إنَّ أجْوَدَ النّاسِ مَنْ أعْطى مَنْ لا یَرْجُوهُ، وَ إنَّ أعْفَى النّاسِ مَنْ عَفى عَنْ قُدْرَه، وَ إنَّ أَوْصَلَ النّاسِ مَنْ وَصَلَ مَنْ قَطَعَهُ.[۲]

فرمود: همانا سخاوتمندترین مردم آن کسى است که کمک نماید به کسى که امیدى به وى نداشته است.

و بخشنده ترین افراد آن شخصى است که ـ نسبت به ظلم دیگرى با آن که توان انتقام دارد ـ گذشت نماید.

صله رحم کننده ترین مردم و دید و بازدید کننده نسبت به خویشان، آن کسى ست که صله رحم نماید با کسى که با او قطع رابطه کرده است.

۳- قیلَ: مَا الْفَضْلُ؟ قالَ (علیه السلام): مُلْکُ اللِّسانِ، وَ بَذْلُ الاْحْسانِ، قیلَ: فَمَا النَّقْصُ؟ قالَ: التَّکَلُّفُ لِما لا یُعنیکَ.[۳]

از حضرت سؤال شد کرامت و فضیلت انسان در چیست؟

در پاسخ فرمود: کنترل و در اختیار داشتن زبان و سخاوت داشتن، سؤال شد نقص انسان در چیست؟ فرمود: خود را وا داشتن بر آنچه که مفید و سودمند نباشد.

۴- قالَ(علیه السلام): النّاسُ عَبیدُالدُّنْیا، وَ الدّینُ لَعِبٌ عَلى ألْسِنَتِهِمْ، یَحُوطُونَهُ ما دارَتْ بِهِ مَعائِشَهُمْ، فَإذا مُحِصُّوا بِالْبَلاء قَلَّ الدَّیّانُونَ.[۴]

فرمود: افراد جامعه بنده و تابع دنیا هستند و مذهب، بازیچه زبانشان گردیده است و براى إمرار معاش خود، دین را محور قرار داده اند ـ و سنگ اسلام را به سینه مى زنند ـ .

پس اگر بلائى همانند خطر ـ مقام و ریاست، جان، مال، فرزند و موقعیّت، … ـ انسان را تهدید کند، خواهى دید که دین داران واقعى کمیاب خواهند شد.

۵- قالَ(علیه السلام): إنَّ الْمُؤْمِنَ لا یُسىءُ وَ لا یَعْتَذِرُ، وَ الْمُنافِقُ کُلَّ یَوْم یُسىءُ وَ یَعْتَذِرُ.[۵]

ضمن فرمایشى فرمود: همانا شخص مؤمن خلاف و کار زشت انجام نمى دهد و عذرخواهى هم نمى کند.

ولى فرد منافق هر روز مرتکب خلاف و کارهاى زشت مى گردد و همیشه عذرخواهى مى نماید.

۶- قالَ(علیه السلام): إعْمَلْ عَمَلَ رَجُل یَعْلَمُ أنّه مأخُوذٌ بِالاْجْرامِ، مُجْزى بِالاْحْسانِ.[۶]

فرمود: کارها و أمور خود را همانند کسى تنظیم کن و انجام ده که مى داند و مطمئن است که در صورت خلاف تحت تعقیب قرار مى گیرد و مجازات خواهد شد.

و در صورتى که کارهایش صحیح باشد پاداش خواهد گرفت.

۷- قالَ(علیه السلام): عِباداللهِ! لا تَشْتَغِلُوا بِالدُّنْیا، فَإنَّ الْقَبْرَ بَیْتُ الْعَمَلِ، فَاعْمَلُوا وَ لا تَغْعُلُوا.[۷]

فرمود: اى بندگان خدا، خود را مشغول و سرگرم دنیا ـ و تجمّلات آن ـ قرار ندهید که همانا قبر، خانه اى است که تنها عمل ـ صالح ـ در آن مفید و نجات بخش مى باشد، پس مواظب باشید که غفلت نکنید.

۸- قالَ(علیه السلام): لا تَقُولَنَّ فى أخیکَ الْمُؤمِنِ إذا تَوارى عَنْکَ إلاّ مِثْلَ ماتُحِبُّ أنْ یَقُولَ فیکَ إذا تَوارَیْتَ عَنْهُ.[۸]

فرمود: سخنى ـ که ناراحت کننده باشد ـ پشت سر دوست و برادر خود مگو، مگر آن که دوست داشته باشى که همان سخن پشت سر خودت گفته شود.

۹- قالَ(علیه السلام): یا بُنَىَّ! إیّاکَ وَظُلْمَ مَنْ لایَجِدُ عَلَیْکَ ناصِراً إلاّ اللهَ.[۹]

فرمود: بپرهیز از ظلم و آزار رساندن نسبت به کسى که یاورى غیر از خداوند متعال نمى یابد.

۱۰- قالَ(علیه السلام): إنّی لا أری الْمَوْتَ إلاّ سَعادَه، وَ لاَ الْحَیاهَ مَعَ الظّالِمینَ إلاّ بَرَماً.[۱۰]

فرمود: به درستى که من از مرگ نمى هراسم و آن را جز سعادت نمى بینم; و زندگى با ستمگران و ظالمان را عار و ننگ مى شناسم.

۱۱- قالَ(علیه السلام): مَنْ لَبِسَ ثَوْباً یُشْهِرُهُ کَساهُ اللهُ یَوْمَ الْقِیامَهِ ثَوْباً مِنَ النّارِ.[۱۱]

فرمود: هرکس لباس شهرت – و انگشت نما از هر جهت – بپوشد، خداوند او را در روز قیامت لباسى از آتش مى پوشاند.

۱۲- قالَ(علیه السلام): أنَا قَتیلُ الْعَبَرَهِ، لایَذْکُرُنى مُؤْمِنٌ إلاّ اِسْتَعْبَرَ.[۱۲]

فرمود: من کشته گریه ها و اشک ها هستم، هیچ مؤمنى مرا یاد نمى کند مگر آن که عبرت گرفته و اشک هایش جارى خواهد شد.

۱۳- قالَ(علیه السلام): لَوْ شَتَمَنى رَجُلٌ فى هذِهِ الاُْذُنِ، وَ أَوْمى إلىَ الْیُمْنى، وَ اعْتَذَرَ لى فىِ الاُْخْرى لَقَبِلْتُ ذلِکَ مِنْهُ، وَ ذلِکَ أَنَّ أَمیرَ الْمُؤْمِنینَ (علیه السلام) حَدَّثَنى أَنَّهُ سَمِعَ جَدّى رَسُولَ اللهِ (صلى الله علیه وآله)یَقُولُ: لا یَرِدُ الْحَوْضَ مَنْ لَمْ یَقْبَلِ الْعُذرَ مِنْ مُحِقٍّ أَوْ مُبْطِل.[۱۳]

فرمود: چنانچه با گوش خود بشنوم که شخصى مرا دشنام مى دهد و سپس معذرت خواهى او را بفهمم، از او مى پذیرم و گذشت مى نمایم، چون که پدرم امیرالمؤمنین علىّ (علیه السلام) از جدّم رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) روایت نمود: کسى که پوزش و عذرخواهى دیگران را نپذیرد، بر حوض کوثر وارد نخواهد شد.

۱۴- قیلَ لِلْحُسَیْنِ بن علىّ(علیه السلام): مَنْ أعْظَمُ النّاسِ قَدْراً؟

قالَ: مَنْ لَمْ یُبالِ الدُّنْیا فى یَدَیْ مَنْ کانَتْ.[۱۴]

از حضرت سؤال شد: با شخصیّت ترین افراد چه کسى است؟

در جواب فرمود: آن کسى است که اهمیّت ندهد که دنیا در دست چه کسى مى باشد.

۱۵- قالَ(علیه السلام): مَنْ عَبَدَاللهَ حَقَّ عِبادَتِهِ، آتاهُ اللهُ فَوْقَ أمانیهِ وَ کِفایَتِهِ.[۱۵]

فرمود: هرکس خداوند متعال را با صداقت و خلوص، عبادت و پرستش نماید; خداى متعال او را به بهترین آرزوهایش مى رساند و امور زندگیش را تأمین مى نماید.

۱۶- قالَ(علیه السلام): احْذَرُوا کَثْرَهَ الْحَلْفِ، فِإنَّهُ یَحْلِفُ الرَّجُلُ لِعَلَل أرَبَعَ: إمّا لِمَهانَه یَجِدُها فی نَفْسِهِ، تَحُثُّهُ عَلى الضَّراعَهِ إلى تَصْدیقِ النّاسِ إیّاهُ. وَ إمّا لِعَىّ فی الْمَنْطِقِ، فَیَتَّخِذُ الاْیْمانَ حَشْواً وَصِلَهً لِکَلامِهِ. وَ إمّا لِتُهْمَه عَرَفَها مِنَ النّاسِ لَهُ، فَیَرى أَنَّهُمْ لایَقْبَلُونَ قَوْلَهُ إلاّ بِالْیَمینِ. وَ إمّا لاِرْسالِهِ لِسانَهُ مِنْ غَیْرِ تَثْبیت.[۱۶]

فرمود: خود را از قسم و سوگند برهانید که همانا انسان به جهت یکى از چهار علّت سوگند یاد مى کند: در خود احساس سستى و کمبود دارد، به طورى که مردم به او بى اعتماد شده اند، پس براى جلب توجّه مردم که او را تصدیق و تأیید کنند، سوگند مى خورد.

و یا آن که گفتارش معیوب و به دور از حقیقت است، و مى خواهد با سوگند، سخن خود را تقویت و جبران کند.

و یا در بین مردم متّهم است ـ به دروغ و بى اعتمادى ـ پس مى خواهد با سوگند و قسم خوردن جبران ضعف نماید.

و یا آن که سخنان و گفتارش متزلزل است ـ هر زمان به نوعى سخن مى گوید ـ و زبانش به سوگند عادت کرده است.

۱۷- قالَ(علیه السلام): أیُّما إثْنَیْنِ جَرى بَیْنَهُما کَلامٌ، فَطَلِبَ أَحَدُهُما رِضَى الاْخَرِ، کانَ سابِقَهُ إلىَ الْجَنّهِ.[۱۷]

فرمود: چنانچه دو نفر با یکدیگر نزاع و اختلاف نمایند و یکى از آن دو نفر، در صلح و آشتى پیشقدم شود، همان شخص سبقت گیرنده، جلوتر از دیگرى به بهشت وارد مى شود.

۱۸- قالَ(علیه السلام): وَ اعْلَمُوا إنَّ حَوائِجَ النّاسِ إلَیْکُمْ مِنْ نِعَمِ الله عَلَیْکُمْ، فَلا تَمیلُوا النِّعَمَ فَتَحَوَّلَ نَقِماً.[۱۸]

فرمود: توجّه داشته باشید که احتیاج و مراجعه مردم به شما از نعمت هاى الهى است، پس نسبت به نعمت ها روى، بر نگردانید; وگرنه به نقمت و بلا گرفتار خواهد شد.

۱۹- قالَ(علیه السلام): یَا ابْنَ آدَم! اُذْکُرْ مَصْرَعَکَ وَ مَضْجَعَکَ بَیْنَ یَدَی اللهِ، تَشْهَدُ جَوارِحُکَ عَلَیْکَ یَوْمَ تَزِلُّ فیهِ الْأقْدام.[۱۹]

فرمود: اى فرزند آدم، بیاد آور لحظات مرگ و خواب گاه خود را در قبر، همچنین بیاد آور که در پیشگاه خداوند قرار خواهى گرفت و اعضاء و جوارحت بر علیه تو شهادت خواهند داد، در آن روزى که قدم ها لرزان و لغزان مى باشد.

۲۰- قالَ(علیه السلام): مُجالَسَهُ أهْلِ الدِّناءَهِ شَرٌّ، وَ مُجالَسَهُ أهْلِ الْفِسْقِ ریبَهٌ.[۲۰]

فرمود: همنشینى با اشخاص پست و رذل سبب شرّ و بد یختى خواهد گشت; و همنشینى و مجالست با معصیت کاران موجب شکّ و بدبینى خواهد شد.

۲۱- قالَ(علیه السلام): إنَّ اللهَ خَلَقَ الدُّنْیا لِلْبَلاءِ، وَ خَلَقَ أهْلَها لِلْفَناءِ.[۲۱]

فرمود: به درستى که خداوند متعال دنیا ـ و اموال آن ـ را براى آزمایش افراد آفریده است.

و همچنین موجودات دنیا را جهت فناء ـ و انتقال از این دنیا به جهانى دیگر ـ آفریده است.

۲۲- قالَ(علیه السلام): لا یَأمَنُ یوم الْقِیامَهِ إلاّ مَنْ قَدْ خافَ اللهَ فی الدُّنْیا.[۲۲]

فرمود: کسى در روز قیامت از شدائد و أحوال آن در أمان نمى باشد، مگر آن که در دنیا از خداوند متعال ترس داشته باشد ـ و اهل گناه و معصیت نگردد ـ .

۲۳- قالَ(علیه السلام): لِکُلِّ داء دَواءٌ، وَ دَواءُ الذُّنُوبِ الإسْتِغْفارِ.[۲۳]

فرمود: براى هر غم و دردى درمان و دوائى است و جبران و درمان گناه، طلب مغفرت و آمرزش از درگاه خداوند مى باشد.

۲۴- قالَ(علیه السلام): مَنْ قَرَءَ آیَهً مِنْ کِتابِ الله عَزَّ وَ جَلَّ فى صَلاتِهِ قائِماً، یُکْتَبُ لَهُ بِکُلِّ حَرْف مِأهُ حَسَنَه.[۲۴]

فرمود: هرکس آیه اى از قرآن را در نمازش تلاوت نماید، خداوند متعال در مقابل هر حرفى از آن یکصد حسنه در نامه اعمالش ثبت مى نماید.

۲۵- قالَ(علیه السلام): سَبْعَهُ أشْیاء لَمْ تُخْلَقْ فى رَحِم: فَأوّلُها آدَمُ((علیه السلام))، ثُمَّ حَوّاء، وَ الْغُرابُ، وَ کَبْشُ إبْراهیم((علیه السلام))، وَ ناقَهُ اللهِ، وَ عَصا مُوسى ((علیه السلام))، وَ الطَّیْرُالَّذى خَلَقَهُ عیسىَبْنُ مَرْیَم (علیهما السلام).[۲۵]

ضمن جواب سؤال هاى پادشاه روم، فرمود: آن هفت موجودى که بدون خلقت در رحم مادر، آفریده شده اند، عبارتند از:

حضرت آدم (علیه السلام) و همسرش حوّاء.

و کلاغى که براى راهنمائى دفن هابیل آمد.

و گوسفندى که براى قربانى، به جاى حضرت اسماعیل(علیه السلام) آمد.

و شترى که خداوند براى پیامبرش، حضرت صالح فرستاد.

و عصاى حضرت موسى (علیه السلام).

و هفتمین موجود آن پرنده اى بود که توسّط حضرت عیسى (علیه السلام)آفریده شد.

۲۶- قالَ(علیه السلام): إنَّ اَعْمالَ هذِهِ الاُْمَّهِ ما مِنْ صَباح إلاّ و تُعْرَضُ عَلَى اللهِ تَعالى.[۲۶]

فرمود: همانا ـ نامه کردار و ـ أعمال این امّت، در هر صبحگاه بر خداوند متعال عرضه مى گردد.

۲۷- قالَ(علیه السلام): إجْتَنِبُوا الْغِشْیانَ فی اللَّیْلَهِ الَّتى تُریدُون فیها السَّفَرَ، فإنَّ مَنْ فَعَلَ ذلِکَ، ثُمَّ رُزِقَ وَلَدٌ کانَ جَوّالَهً.[۲۷]

فرمود: در آن شبى که قصد مسافرت دارید، با همسر خود زناشوئى نکنید، که چنانچه عمل زناشوئى انجام گردد و در آن زمان فرزندى منعقد شود، بسیار متحرّک و افکارش مغشوش مى باشد.

۲۸- قالَ(علیه السلام): الرّکْنُ الْیَمانی بابٌ مِنْ أبْوابِ الْجَنَّهِ، لَمْ یَمْنَعْهُ مُنْذُ فَتَحَهُ، وَ إنَّ ما بَیْنَ الرُّکْنَیْنِ ـ الأسْوَد وَ الْیَمانی ـ مَلَکٌ یُدْعى هُجَیْرٌ، یُؤَمِّنُ عَلى دُعاءِالْمُؤْمِنینَ.[۲۸]

فرمود: رُکن یَمانىِ کعبه الهى، دربى از درب هاى بهشت است و مابین رکن یمانى و حجرالأسود ملک و فرشته اى است که براى استجابت دعاى مؤمنین آمّین مى گوید.

۲۹- قالَ(علیه السلام): إنَّ الْغِنى وَ اْلِعزَّ خَرَجا یَجُولانِ، فَلَقیا التَّوَکُلَّ فَاسْتَوْطَنا.[۲۹]

فرمود: عزّت و بى نیازى ـ هر دو ـ شتاب زده به دنبال پناهگاهى مى دویدند، چون به توکّل برخورد کردند، آرامش پیدا نموده و آن را پناهگاه خود قرار دادند.

۳۰- قالَ(علیه السلام): مَنْ نَفَّسَ کُرْبَهَ مُؤْمِن، فَرَّجَ اللهُ عَنْهُ کَرْبَ الدُّنْیا وَالاْخِرَهِ.[۳۰]

فرمود: هرکس گره اى از مشکلات مؤمنى باز کند و مشکلش را برطرف نماید، خداوند متعال مشکلات دنیا و آخرت او را اصلاح مى نماید.

۳۱- قالَ(علیه السلام): مَنْ والانا فَلِجَدّى (صلى الله علیه وآله وسلم) والى، وَ مَنْ عادانا فَلِجَدّى عادى.[۳۱]

فرمود: هر که ما را دوست بدارد و پیرو ما باشد، پس دوستى و محبّتش به جهت جدّم رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم)مى باشد.

و هرکس با ما دشمن و کینه توز باشد، پس دشمنى و مخالفت او به جهت جدّم رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) خواهد بود.

۳۲- قالَ(علیه السلام): یَا ابْنَ آدَمَ! أُذْکُرْ مَصارِعَ آبائِکَ وَ أبْنائِکَ، کَیْفَ کانُوا، وَ حَیْثُ حَلّوُا، وَ کَأَنَّکَ عَنْ قَلیل قَدْ حَلَلْتَ مَحَلَّهُمْ.[۳۲]

فرمود: اى فرزند آدم، بیاد آور آن لحظاتى را که پدران و فرزندان ـ و دوستان ـ تو چگونه در چنگال مرگ قرار گرفتند، آن ها در چه وضعیّت و موقعیّتى بودند و سرانجام به کجا منتهى شدند و کجا رفتند.

و بیندیش که تو نیز همانند آن ها به ایشان خواهى پیوست ـ پس مواظب اعمال و رفتار خود باش ـ .

۳۳- قالَ(علیه السلام): یَا ابْنَ آدَمَ، إنَّما أنْتَ أیّامٌ، کُلَّما مَضى یَوْمٌ ذَهَبَ بَعْضُکَ.[۳۳]

فرمود: اى فرزند آدم، بدرستى که تو مجموعه اى از زمان ها و روزگار هستى، هر آنچه از آن بگذرد، زمانى از تو فانى و سپرى گشته است ـ بنابراین لحظات عمرت را غنیمت شمار که جبران ناپذیر است ـ .

۳۴- قالَ(علیه السلام): مَنْ حاوَلَ أمْراً بِمَعْصِیَهِ اللهِ کانَ أفْوَتُ لِما یَرْجُو وَ أسْرَعُ لِمَجیىءِ ما یَحْذَرُ.[۳۴]

فرمود: هرکس از روى نافرمانى و معصیتِ خداوند، کارى را انجام دهد، آنچه را آرزو دارد سریع تر از دست مى دهد و به آنچه هراسناک و بیمناک مى باشد مبتلا مى گردد.

۳۵- قالَ(علیه السلام): الْبُکاءُ مِنْ خَشْیَهِ الله نَجاتٌ مِنَ الّنارِ وَ قالَ: بُکاءُ الْعُیُونِ، وَ خَشْیَهُ الْقُلُوبِ مِنْ رَحْمَهِ اللهِ.[۳۵]

فرمود: گریان بودن به جهت ترس از ـ عذاب ـ خداوند، سبب نجات از آتش دوزخ خواهد بود; و فرمود: گریان بودن چشم و خشیت داشتن دل ها یکى از نشانه هاى رحمت الهى ـ براى بنده ـ است.

۳۶- قالَ(علیه السلام): لا یَکْمِلُ الْعَقْلُ إلاّ بِاتّباعِ الْحَقِّ.[۳۶]

فرمود: بینش و عقل و درک انسان تکمیل نمى گردد مگر آن که ـ أهل حقّ و صداقت باشد و ـ از حقایق، تبعیّت و پیروى کند.

۳۷- قالَ(علیه السلام): أَهْلَکَ النّاسَ إثْنانِ: خَوْفُ الْفَقْرِ، وَ طَلَبُ الْفَخْرِ.[۳۷]

فرمود: دو چیز مردم را هلاک و بیچاره گردانده است:

یکى ترس از این که مبادا در آینده فقیر و نیازمند دیگران گردند.

و دیگرى فخر کردن ـ در مسائل مختلف ـ و مباهات بر دیگران است.

۳۸- قالَ(علیه السلام): مَنْ عَرَفَ حَقَّ أَبَوَیْهِ الاْفْضَلَیْنِ مُحَمَّد وَ عَلىّ، و أطاعَهُما، قیلَ لَهُ: تَبَحْبَحْ فى أیِّ الْجِنانِ شِئْتَ.[۳۸]

فرمود: هر شخصى که حقّ والدینش محمّد (صلى الله علیه وآله وسلم) ، و علىّ (علیه السلام) را که با شرافت و با فضیلت ترین انسان ها هستند، بشناسد و ـ در تمام امور زندگى ـ از ایشان تبعیّت و اطاعت کند; در قیامت به او خطاب مى شود: هر قسمتى از بهشت را که خواستار باشى، مى توانى انتخاب کنى و در آن وارد شوى.

۳۹- قالَ(علیه السلام): مَنْ طَلَبَ رِضَى اللهِ بِسَخَطِ النّاسِ کَفاهُ الله اُمُورَ النّاسِ، وَ مَنْ طَلَبَ رِضَى النّاسِ بِسَخَطِ اللهِ وَ کَّلَهُ اللهُ إلَى النّاسِ.[۳۹]

فرمود: هرکس رضایت و خوشنودى خداوند را ـ در أمور زندگى ـ طلب نماید گرچه همه افراد از او رنجیده شوند، خداوند مهمّات و مشکلات او را کفایت خواهد نمود.

و کسى که رضایت و خوشنودى مردم را طالب گردد گرچه مورد خشم و غضب پروردگار باشد، خداوند أمور این شخص را به مردم واگذار مى کند.

۴۰- قالَ(علیه السلام): إنَّ شیعَتَنا مَنْ سَلِمَتْ قُلُوبُهُمْ مِنْ کُلِّ غِشٍّ وَ غِلّ وَ دَغَل.[۴۰]

فرمود: شیعیان و پیروان ما ـ اهل بیت عصمت و طهارت (علیه السلام) ـ آن کسانى هستند که أفکار و درون آن ها از هر گونه حیله و نیرنگ و عوام فریبى سلامت و تهى باشد

پاورقى ها:

[۱] – تحف العقول: ص ۱۷۷، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۷، ح ۵٫

[۲] – نهج الشّهاده: ص ۳۹، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۲۱، ح ۴٫

[۳] – مستدرک الوسائل: ج ۹، ص ۲۴، ح ۱۰۰۹۹ به نقل از مجموعه شهید.

[۴] – محجّه البیضاء: ج ۴، ص ۲۲۸، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۶، ح ۲٫

[۵] – تحف العقول: ص ۱۷۹، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۹، ح ۲٫

[۶] – بحارالأنوار: ج ۲، ص ۱۳۰، ح ۱۵ و ج ۷۵، ص ۱۲۷، ح ۱۰٫

[۷] – نهج الشّهاده: ص ۴۷٫

[۸] – بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۲۷، ح ۱۰٫

[۹] – وسائل الشّیعه: ج ۱۱، ص ۳۳۹، بحارالأنوار: ج ۴۶، ص ۱۵۳، ح ۱۶٫

[۱۰] – بحار الأنوار: ج ۴۴، ص ۱۹۲، ضمن ح ۴، و ص ۳۸۱، ضمن ح ۲٫

[۱۱] – کافى: ج ۶، ص ۴۴۵، ح ۴٫

[۱۲] – أمالى شیخ صدوق: ص ۱۱۸، بحارالأنوار: ج ۴۴، ص ۲۸۴، ح ۱۹٫

[۱۳] – إحقاق الحقّ: ج ۱۱، ص ۴۳۱٫

[۱۴] – تنبیه الخواطر، معروف به مجموعه ورّام: ص ۳۴۸، س ۱۱٫

[۱۵] – تنبیه الخواطر: ص ۴۲۷، س ۱۴، بحارالأنوار: ج ۶۸، ص ۱۸۳، ح ۴۴٫

[۱۶] – تنبیه الخواطر، معروف به مجموعه ورّام: ص ۴۲۹، س ۶٫

[۱۷] – محجّه البیضاء: ج ۴، ص ۲۲۸٫

[۱۸] – نهج الشّهاده: ص ۳۸٫

[۱۹] – نهج الشّهاده: ص ۵۹٫

[۲۰] – نهج الشّهاده: ص ۴۷، بحارالأنوار: ج ۷۸، ص ۱۲۲، ح ۵٫

[۲۱] – نهج الشّهاده: ص ۱۹۶٫

[۲۲] – بلاغه الحسین(علیه السلام): ص ۲۸۵، بحار الأنوار: ج ۴۴، ص ۱۹۲، ح ۵٫

[۲۳] – وسائل الشّیعه: ج ۱۶، ص ۶۵، ح ۲۰۹۹۳، کافى: ج ۲، ص ۴۳۹، ح ۸٫

[۲۴] – اصول کافى: ج ۲، ص ۶۱۱، بحارالأنوار: ج ۸۹، ص ۲۰۰، ح ۱۷٫

[۲۵] – تحف العقول: ص ۱۷۴، و بحارالأنوار: ج ۱۰، ص ۱۳۷، ح ۴٫

[۲۶] – بحارالأنوار: ج ۷۰، ص ۳۵۳، ح ۵۴، به نقل از عیون الأخبارالرّضا(علیه السلام).

[۲۷] – وسائل الشّیعه: ح ۲۰، ج ۳، ص ۲۴۳، بحارالأنوار: ج ۱۰۰، ص ۲۹۲، ح ۳۹٫

[۲۸] – مستدرک الوسائل: ج ۹، ص ۳۹۱، ج ۱، بحارالأنوار: ج ۶۹، ص ۳۵۴، ح ۱۱٫

[۲۹] – مستدرک الوسائل: ج ۱۱، ص ۲۱۸، ح ۱۵، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۲۵۷، ح ۱۰۸٫

[۳۰] – مستدرک الوسائل: ج ۱۲، ص ۴۱۶، ح ۱۳، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۲۱، ح ۴٫

[۳۱] – ینابیع المودّه: ج ۲، ص ۳۷، ح ۵۸٫

[۳۲] – نهج الشّهاده: ص ۶۰٫

[۳۳] – نهج الشّهاده: ص ۳۴۶٫

[۳۴] – اصول کافى: ج ۲، ص ۳۷۳، ح ۳، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۲۰، س ۶، وسائل الشّیعه: ج ۱۶، ص ۱۵۳، ح ۳٫

[۳۵] – نهج الشّهاده: ص ۳۷۰، مستدرک الوسائل: ج ۱۱، ص ۲۴۵، ح ۱۲۸۸۱٫

[۳۶] – نهج الشّهاده: ص ۳۵۶، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۲۷، ح ۱۱٫

[۳۷] – بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۵۴، ح ۹۶٫

[۳۸] – نهج الشّهاده: ص ۲۹۳، تفسیرالامام العسکرى (علیه السلام): ص ۳۳۰، بحار: ج ۲۳، ص ۲۶۰، ح ۸٫

[۳۹] – أمالى شیخ صدوق: ص ۱۶۷، مستدرک الوسائل: ج ۱۲، ص ۲۰۹، ح ۱۳۹۰۲٫

[۴۰] – تفسیرالإمام العسکرى(علیه السلام): ص ۳۰۹، ح ۱۵۴، بحارالأنوار: ج ۶۵، ص ۱۵۶، ح ۱۱٫

چهل حدیث امام مهدى (عج) از زبان امیرالمومنین امام على علیه السلام

 مقدمه

قال رسول اللّه صلى الله علیه و آله : مَنْ حَفِظ مِنْ اُمَّتى اَرْبَعینَ حَدیثا مِمّا یَحْتاجُونَ اِلَیْهِ مِنْ أَمْرِ دینِهِمْ بَعَثَهُ اللّهُ یَوْمَ الْقیامَهِ فَقیها عالِما. [۱]

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمودند: هر کسى از امّت من چهل حدیث در مورد مسائل دینى که مردم به آن نیاز دارند حفظ کند خداوند در روز قیامت او را فقیه و دانشمند بر انگیزد.

صرف نظر از مجموعه احتمالاتى که در معناى حفظ حدیث مطرح شده است [۲]

یکى از شیوه هاى رایج در بین علماى پیشین این بوده است که از طریق تدوین مجموعه هاى چهل حدیث در زمینه موضوعات مختلف دینى که مردم بدان نیاز داشته اند به نشر معارف دین مى پرداختند.

این کار را علما و اندیشمندان اسلامى به عنوان مرزبانان فرهنگ اسلامى با هدف حفظ و تحکیم و ترویج احکام و تعالیم دینى انجام مى دادند. البته وجود روایات زیادى که در آنها به حفظ چهل حدیث سفارش شده است انگیزه اى بوده است که اغلب علما در کنار تمام کارهاى علمى و فکرى و فرهنگى خود، به تدوین مجموعه هاى چهل حدیث اهتمام بورزند تا از این طریق هم به انجام وظیفه خود یعنى ترویج فرهنگ اسلامى پرداخته باشند و هم به ثواب و فضیلتى که در این روایات وعده داده شده است نائل آیند.

متأسفانه به مرور زمان به موازات رواج پیدا کردن شیوه هاى جدید آموزشى و تبلیغات، مسأله تدوین چهل حدیث به فراموشى سپرده شد و یا حداقل از رونقى که پیش از این داشت افتاده است.

امّا به نظر مى رسد در شرایط کنونى یعنى کم شدن فرصت مطالعه افراد در نتیجه گسترش زندگى ماشینى تألیف مجموعه هاى چهل حدیث در موضوعات مورد نیاز، هنوز از کار آیى بیشترى برخوردار مى باشد.

از آنجا که در دروه غیبت توجه به مسأله امامت و آشنایى با ابعاد مختلف معارف امام زمان علیه السلام از اهمیت بسیار مهمى برخوردار است و از طرف دیگر راه شناخت درست این موضوع مراجعه به روایات پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و ائمه اطهارعلیه السّلام است، و به پاسداشت سال امام على علیه السلام که از طرف رهبر معظم انقلاب اسلامى با هدف تبیین هر چه بیشتر معارف و رهنمودهاى آن حضرت انجام گرفته است بر آن شدیم تا از طریق بررسى مجموعه فرمایشات حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بخشى از آن روایات را که ابعاد مختلف شخصیت حضرت صاحب الزمان علیه السلام و وقایع زندگى و ویژگی هاى یاران و دوران حکومت آن حضرت را مورد اشاره قرار داده است با ترتیب مناسب به صورت یک مجموعه چهل حدیث جهت استفاده علاقمندان تهیه و منتشر سازیم. امید آن که این تلاش ناچیز در حدّ خود به ترویج فرهنگ انتظار کمک نموده باشد.

زمین خالى از حجّت نمى ماند

در جهان بینى مکتب اهل بیت علیه السّلام انسان بدون امام معصوم، و زمین خالى از حجّت بحق الهى، نخواهد ماند؛ چرا که بدون امام معصوم هدایت و کمال صحیح و شایسته انسانى میسّر نخواهد شد. بعلاوه حفظ نظام هستى به برکت وجود حجت هاى خداوند است. بر این حقیقت در جاى جاى روایات رسول اکرم صلى الله علیه و آله و ائمه اطهارعلیه السّلام به شیوه هاى مختلف تصریح شده است. منتهى گاهى زمینه و شرایط براى حضور علنى و آشکار امام علیه السلام فراهم است در نتیجه او به گونه اى که همه مردم او را مى شناسند و به او دسترسى دارند در میان آن ها زندگى مى کند، اما در شرایط خاصى به جهت وجود خطرات جانى یا مصالح دیگرى که خداوند به آنها عالم تر است مشیّت الهى اقتضاء مى نماید که امام علیه السلام پنهان از چشم مردم زندگى کند. در این باره روایات زیادى نقل شده است. جهت آشنایى بیشتر با این موضوع به ذکر دو حدیث از روایات حضرت على علیه السلام اکتفا مى شود.

– عن على علیه السلام قال: اللّهم انه لابدَّ لارضک من حجّه لک على خلقک، یهدیهم الى دینک و یعلّمهم علمک لئلا تبطل حجّتک و لا یضلّ أتباع اولیائک بعد اذ هدیتهم به اما ظاهر لیس بالمطاع او مکتتم مترقّب، ان غاب عن النّاس شخصُهُ فى حال هدایتهم فانّ علمه و آدابه فى قلوب المؤمنین مثبته، فهم بها عاملون. [۳]

بار خدایا! همواره باید در روى زمین تو حجتى براى بندگانت داشته باشى تا خلق را به دینت راهنمایى کند، و علم تو را به آنها بیاموزد تا حجّت تو تباه نشود و پیروان اولیاء تو بعد از آنکه آن ها را هدایت کرده اى دوباره گمراه نگردند. [حجت تو] یا ظاهر و آشکار خواهد بود که اطاعت او را نمى کنند و یا از دیده ها نهان خواهد بود که مردم در انتظار او به سر مى برند. اگر شخص و جسم او در حال هدایت مردم از آنان غائب باشد علم و آدابش در قلب هاى عاشقان حق پایدار است و آن ها به آن علم و آداب پایبند هستند و به آن عمل مى کنند.

– اللّهم بلى لا تخلو الارض من قائم لِلّه بحجّهٍ: امّا ظاهراً مشهوراً و امّا خائفاً مَغموراً لئلا تبطُلَ حجج اللّه و بیّناته و کم ذا و أین؟ اولئک واللّهِ الاقلّون عدداً و الاعظمون عنداللّه قدراً یحفظُ اللّه بهم حُججه و بیّناته… اولئک خلفاء اللّه فى ارضهِ و الدعاهِ الى دینهِ. [۴]

… بارخدایا آرى! زمین از امامى که قیام بر حق کند خالى نخواهد ماند. او یا آشکار و شناخته شده است یا ترسان و پنهان است تا حجت ها و دلیل هاى روشن خدا (یعنى اصول و احکام دین و تعالیم انبیاء) از بین نرود. اما اینکه ایشان چند نفرند و کجایند؟ به خدا سوگند از نظر تعداد آن ها بسیار کم هستند ولى از جهت منزلت و بلندمرتبه گى در نزد خداوند بسیار بزرگوارند. خداوند به وسیله ایشان حجّت ها و دلیل هاى روشن خود را حفظ مى کند… آنان خلفا و نمایندگان خدا در روى زمین هستند و مردم را به سوى دین و احکام و مقررات او دعوت مى کنند…

نَسَب حضرت مهدى علیه السلام

در لابلاى سخنان على بن ابیطالب علیه السلام روایات زیادى در زمینه معرفى نسب امام زمان علیه السلام به چشم مى خورد که به یک بیان مجموعه این قبیل از روایات به سه دسته تقسیم مى شوند. در بخشى از آنها او را فرزند خودشان معرفى مى کنند، در قسمتى دیگر آن حضرت را از فرزندان حضرت فاطمه علیه السّلام و بالاخره در دسته اى از روایات حضرت مهدى علیه السلام را از اولاد امام حسین علیه السلام معرفى کرده اند.

– عن ابى جعفر محمد بن على علیه السلام قال: خطب امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام بالکوفه بعد منصرفه من النهروان… فحمد اللّه و اثنى علیه و صلىّ على رسول اللّه صلى الله علیه و آله و ذکر ما انعم اللّه على نبیّه و علیه ثم قال: …و مِنْ وُلدى مهدىُّ هذِهِ الاُمّه [۵]

امام محمد باقرعلیه السلام مى فرمایند: امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام وقتى که از جنگ نهروان به کوفه برگشتند براى مردم خطبه اى خواندند… در آن خطبه نخست خدا را سپاس گفتند و درود به روان پیامبرصلى الله علیه و آله فرستادند و نعمت هایى را که خداوند به رسولش و بر خود آن حضرت عنایت کرده است یکى یکى شمردند سپس در ادامه فرمودند: از جمله نعمت هاى خداوند بر من آن است که مهدىّ این امّت از فرزندان من است.

– عن زرّبن حبیش سمع علیّاً [علیه السلام ] یقول: المهدىّ رجلٌ منّا مِنْ وُلد فاطمه. [۶]

زرّبن حبیش شنید که على بن ابیطالب علیه السلام مى فرمود: مهدى مردى از ما اهلبیت و از فرزندان حضرت فاطمه زهرا است.

– …عن على بن موسى الرضاعلیه السلام عن ابیه… عن ابیه امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام انه قال: التّاسِعُ مِنْ وُلْدِک یا حُسَیْنُ هُوَ القائِمُ بالحق… [۷]

حضرت امام رضاعلیه السلام از پدر بزرگوارش موسى بن جعفرعلیه السلام و او نیز از پدرش… او از امام حسین علیه السلام و آن حضرت از امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت خطاب به امام حسین علیه السلام فرمودند: نهمین فرزند تو اى حسین! قائم بر حقّ (مهدى علیه السلام ) است…

– عن ابن العیاش قال: حدثّنى الشیخ الثقه ابوالحسین بن عبدالصمد بن علىّ… عن نوح بن دراج عن یحیى عن الاعمش … انهم کانوا عند على بن ابیطالب علیه السلام … و اذا اقبل الحسین علیه السلام یقول: بأبى انت یا ابا ابن خیره الاماء. فقیل یا امیرالمؤمنین ما بالک؟ تقول هذا للحسن و هذا للحسین علیه السلام ؟ و من ابن خیره الاماء؟ فقال: ذاک الفقید الطرید الشرید م-ح-م-د بن الحسن بن على بن محمّد بن على بن موسى بن جعفربن محمّدبن على بن الحسین هذا و وضع یده على رأس الحسین علیه السلام. [۸]

ابن عیاش در کتاب مقتضب مى گوید: شیخ ابوالحسین بن عبدالصمد بن على از نوح بن دراج و چند نفر دیگر نقل کرد که آن ها در حضور امیرالمؤمنین علیه السلام بودند، وقتى امام حسین علیه السلام وارد شد حضرت به ایشان فرمودند: پدرم به قربان پدر فرزند بهترین کنیزها!

به آن حضرت گفته شد: یا امیرالمؤمنین علّت چیست که براى امام حسین علیه السلام این تعابیر را به کار مى برید؟ فرزند بهترین کنیزها کیست؟

حضرت على علیه السلام در جواب فرمودند: او گمشده اى است که از نزدیکان و خویشاوندان و وطن خود دور است، نام او م-ح-م-د فرزند حسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین است؛ در این هنگام دست خود را بر سر مبارک امام حسین علیه السلام نهاده فرمودند: همین حسین علیه السلام .

خاندان مهدى علیه السلام

امیرالمؤمنین علیه السلام در معرفى خاندان حضرت مهدى علیه السلام از تعابیر زیادى استفاده کرده اند و هر یک از آن ها به گوشه اى از واقعیّت دلالت دارند که در مجموع به همراه توصیفات دیگرى که از سایر ائمه علیه السّلام نقل شده است به طور کامل شخصیّت امام عصرعلیه السلام را به انسان ها مى شناسانند. به عنوان مثال در یک جا مى فرمایند: آن حضرت از قریش است. در مورد دیگر وى را از بنى هاشم معرفى مى کنند. در ضمن یکى دیگر از سخنانشان او را از عترت پیامبرصلى الله علیه و آله مى خوانند و… که هر کدام از این عبارات به بُعد خاصّى از شخصیت امام زمان علیه السلام دلالت دارند و در نتیجه این اختلاف در الفاظ و عبارات با یکدیگر منافاتى ندارند و همه آن ها اوصاف یک حقیقت نورانى را روشن مى کنند.

– عن الحسین بن على علیه السلام قال: جاء رجل الى امیرالمؤمنین علیه السلام فقال له: یا امیرالمؤمنین نبئّنا بمهدیکم هذا؟ فقال: اذا درج الدارجون و قلّ المؤمنون و ذهب المجلبون فهناک. فقال: یا امیرالمؤمنین علیک السلام ممّن الرجل؟ فقال علیه السلام : من بنى هاشم من ذروه طود العرب… [۹]

از حسین بن على علیه السلام نقل شده است که آن حضرت فرمود: شخصى خدمت على علیه السلام آمد و به آن حضرت گفت: اى امیرمؤمنان براى ما از مهدى علیه السلام سخن بگو. على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: هنگامى که رفتنى ها بروند و اهل ایمان کم شوند و آشوبگران و جنگ طلبان نابود گردند، در چنین شرایطى او ظهور خواهد کرد. آنگاه همان شخص عرضه داشت یا امیرالمؤمنین! درود و سلام بر تو باد، حضرت مهدى علیه السلام از کدام طایفه است؟ حضرت فرمودند: او از بنى هاشم است که بهترین طایفه عرب و قُلّه شرف و جوانمردى به حساب مى آید.

– …عن ابن زریر الغافقى، سمع علیاًعلیه السلام یقول هو من عتره النبى صلى الله علیه و آله [۱۰]

نقل شده است که ابن زریر غافقى شنید که على بن ابیطالب علیه السلام مى فرمایند: مهدى علیه السلام از عترت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله است.

– قال على بن ابى طالب علیه السلام : هو فتىً من قریش… [۱۱]

على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: او (حضرت مهدى علیه السلام ) از قبیله قریش… است.

نام مبارک مهدى علیه السلام

در مجموعه سخنان حضرت على علیه السلام با روش هاى مختلفى از نام مبارک امام زمان علیه السلام یاد مى شود. در یک مورد تصریح به نام آن حضرت غیر جایز دانسته شده است. در مورد دیگر از آن با اشاره سخن به میان مى آید و بالاخره در مورد دیگر به صراحت نام مخصوص بیان مى شود.

– …عن جابر بن یزید الجعفى قال: سمعت ابا جعفرعلیه السلام یقول: سأل عمر امیرالمؤمنین علیه السلام عن المهدىّ فقال: یا ابن ابى طالب اخبرنى عن المهدىّ ما اسمُهُ؟ قال علیه السلام : امّا اسمُهُ فلا، انّ حبیبى و خلیلى عَهِدَ اِلىَّ ان لا اُحدِّث باسمِهِ حتّى یبعثه اللَّه عزّوجلّ و هو ممّا استودع اللَّه عزّوجلّ رسوله فى علمه. [۱۲]

جابربن یزید جعفى مى گوید: از امام باقرعلیه السلام شنیدم که مى فرمود: روزى عمر بن خطاب به امیرالمؤمنین علیه السلام گفت: اى پسر ابوطالب! نام مهدى چیست؟ آنرا براى من بیان کن.

على علیه السلام فرمود: اسم اورا نمى گویم، چون حبیب و خلیل من )رسول اکرم صلى الله علیه و آله ( با من عهد کرده است اسم او را براى کسى بیان نکنم تا اینکه خداوند وى را مبعوث و ظاهر گرداند و این از امورى است که خداوند عزّوجلّ علم آن را نزد پیامبرش امانت و ودیعه نهاده است.

– …عن على بن ابیطالب علیه السلام قال: المهدىُّ مولِدُهُ بالمدینه من اهل بیت النبىُّ اسمُهُ اسم نبىٍّ… [۱۳]

على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: مهدى در مدینه به دنیا مى آید. او از اهل بیت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله است. و هم اسم با یکى از پیامبران است…

در یکى از اشعار منسوب به حضرت على علیه السلام در این باره آمده است:

فثم یقوم القائم الحق منکم و بالحق یاتیکم و بالحق ّ یعمل

سمىُّ نبى ّ اللّه نفسى فدائه فلا تخذلوه یا بنىّ و عجّلوا [۱۴]

سپس آن قیام کننده بر حق، از میان شما قیام خواهد کرد. او حق را خواهد آورد و به آن عمل خواهد کرد.

جانم فداى او که همنام رسول خداصلى الله علیه و آله است. اى فرزندان من! به یارى او بشتابید، مبادا او را بى یار و یاور رها سازید.

– عن على علیه السلام قال: اسم المهدىُّ محمد [۱۵]

حضرت على علیه السلام فرمود: اسم حضرت مهدى علیه السلام محمد است.

سیماى مهدى علیه السلام

به خصوصیات جسمانى و ویژگی هاى بدنى حضرت مهدى علیه السلام در بخشى از روایات حضرت على علیه السلام اشاره مى شود. در یکى از این روایات بطور کلى این ویژگی  ها بیان شده تا آنجا که مى فرماید آن حضرت در خلقت خود شبیه پیامبراکرم صلى الله علیه و آله است، اما در تعدادى دیگر از روایات به توصیف خصوصیات چهره واعضاء بدن امام زمان علیه السلام مى پردازد.

حضرت على علیه السلام در توصیف ویژگیهاى جسمى مهدى علیه السلام فرمودند:

– …فقال علیه السلام : رجلٌ اجلى الجبین، اقنى الأنف، ضخم البطن، اذیل الفخذین، ابلج الثنایا، بفخذه الیمنى شامه. [۱۶]

او مردى است که پیشانى اش گشاد و درخشان است، بینى او خوش تراش و شکمش نسبتا بزرگ و رانهایش عریض مى باشد. دندان هاى سفید و درخشان دارد، و در ران سمت راست او علامتى هست.

اوصاف مهدى علیه السلام

در دسته اى از روایات على بن ابیطالب علیه السلام به اوصاف و ویژگى هاى روحى و اخلاقى امام زمان علیه السلام پرداخته مى شود که از جمله آنهاست:

– …ثم رجع الى صفه المهدى علیه السلام فقال: اوسعکم کهفا و اکثرکم علما و اوصلکم رحما، اللهم فاجعل بیعته خروجا من الغمّه و اجمع به شمل الامه… [۱۷]

حضرت على علیه السلام در ادامه یکى از سخنانشان به تبیین صفات حضرت مهدى علیه السلام پرداخته، فرمودند: آستانه او در پناه دهى به بى پناهان از همه آستانه ها وسیع تر، و علم و دانش آن حضرت از همه زیادتر است و از همه مردم بیشتر به صله ارحام و پیوند با خویشاوندان توجه مى نماید. پروردگارا! بیعت او را پایان بخش همه اندوه ها قرار بده و تفرّق و پراکندگى امت اسلامى را به دست با کفایت آن حضرت به یگانگى مبدّل فرما…

– …عن اصبغ بن نباته قال: سمعت امیرالمؤمنین علیه السلام یقول: صاحب هذا الامر الشریدُ الطریدُ الفرید الوحید. [۱۸]

اصبغ بن نباته مى گوید: شنیدم که امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرمود: صاحب الامر (مهدى علیه السلام) کسى است که در سرزمین هاى دور دست ساکن مى شود و از میان مردم کناره مى گیرد و به تنهایى زندگى مى کند.

غیبت امام زمان علیه السلام

یکى از پیشامدهاى بسیار مهم زندگى حضرت مهدى علیه السلام واقع شدن غیبت مى باشد که در دو مرحله انجام گرفته است. اولى بنام غیبت صغرى معروف است که از سال ۲۶۰هجرى یعنى از زمان شهادت امام عسکرى علیه السلام آغاز شد و تا سال ۳۲۹هجرى ادامه داشت و از این سال به بعد دوره غیبت کبرى آغاز مى شود که تاکنون نیز ادامه دارد. در رهنمودهاى امیرالمؤمنین علیه السلام به این موضوع و وقایعى که در این دوره پیش خواهد آمد نیز اشاره شده است. در ضمن روایتى که آن را حضرت عبد العظیم حسنى؛ با سلسله سند از على بن ابیطالب علیه السلام نقل مى کند چنین وارد شده است:

– …عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال: للقائم منّا غیبه امدها طویل کانّى بالشیعه یجولون جولان النّعم فى غیبته یطلبون المرعى فلا یجدونه، ألا فمن ثبت منهم على دینه و لم یقْسُ قلْبُهُ لطول امد غیبه امامه فهو معى فى درجتى یوم القیامه. [۱۹]

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: براى قائم ما غیبتى هست که مدت آن طولانى خواهد شد. شیعیان را در این زمان مى بینم که همانند گلّه بى صاحبى که در دشت پراکنده شده باشند به دنبال چرا گاه و مرتع مى گردند ولى آن را پیدا نمى کنند ]به جستجوى آن حضرت مى پردازند ولى او را نمى یابند.[

آگاه باشید! در این دوره هر کسى از آنها )شیعیان( در دین و عقیده خود استوار و ثابت قدم بماند و قلبش به جهت طولانى شدن غیبت امامش قساوت پیدا نکند، او روز قیامت در نزد من و در جایگاهى که من هستم خواهد بود.

– … عن الاصبغ بن نباته عن امیرالمؤمنین علیه السلام انّه ذکر القائم علیه السلام فقال: أما لیَغیبَنَّ حتّى یقولَ الجاهلُ: ما للّه فى آلِ محمّدٍ حاجهٌ. [۲۰]

از اصبغ بن نباته نقل شده است که امیرالمؤمنین علیه السلام روزى حضرت قائم علیه السلام را یاد کردند و فرمودند: آگاه باشید! او غیبتى (طولانى) خواهد داشت به گونه اى که نادانان (به مصالح الهى) بگویند: خداوند را در آل محمدصلى الله علیه و آله برنامه اى نیست.یعنى افراد نادان به جهت طولانى شدن دروه غیبت از ظهور آن حضرت مأیوس و ناامید خواهند شد

علت غیبت امام زمان علیه السلام

براى غیبت امام عصرعلیه السلام علت و حکمت هاى زیادى در مجموعه روایات اهلبیت علیه السّلام ذکر شده است. در روایات امیرالمؤمنین علیه السلام حداقل به سه علت اشاره شده است؛ یعنى شناخته شدن اهل هدایت از اهل گمراهى و ضلالت، و نداشتن بیعت ظاهرى هیچیک از سلاطین، و کوتاهى و ناسپاسى و ظلم مردم به عنوان فلسفه غیبت بیان گردیده است.

– اِنّ القائم منّا اذا قام لم یکن لاحد فى عنقه بیعه فلذلک تخفى ولادته و یغیب شخصه [۲۱]

همانا قائم از ما آنگاه که قیام کند بیعت کسى در گردن او نخواهد بود و به همین خاطر است که تولد او به صورت پنهانى واقع خواهد شد و وجود او از دید و نظر مردم غایب خواهد بود.

– …فقال على علیه السلام …اما واللّه لَأقتلنَّ انا و ابناى هذان و لیبعثنّ اللّه رجلا من ولدى فى آخر الزمان یطالب بدمائنا و لیغیبنّ عنهم تمییزا لاهل الضلاله حتى یقول الجاهل ما للّه فى آل محمد من حاجه. [۲۲]

امیر مؤمنان علیه السلام در حالی که امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام حضور داشتند خطاب به مردم فرمودند: اى مردم! آگاه باشید، سوگند به خدا من و این دو فرزندم به قتل خواهیم رسید. آن گاه خداوند شخصى از فرزندان مرا در آخر الزمان ظاهر خواهد کرد تا خون ما را از ستم گران طلب کند. او از دیده مردم غایب خواهد بود تا اهل ظلالت و گمراهى از دیگران شناخته شوند و این غیبت به قدرى طولانى خواهد شد که مردمان نادان خواهند گفت: خداوند برنامه اى در آل محمدصلى الله علیه و آله ندارد.

– …ان امیرالمؤمنین علیه السلام قال عَلى منبر الکوفه…: واعلموا ان الارض لا تخلو من حجه للّه و لکن اللّه سیعمى خلقه منها بظلمهم و جورهم و اسرافهم على انفسهم [۲۳]

… مفضل بن عمر از امام صادق علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت فرمود: روزى امیرالمؤمنین علیه السلام در بالاى منبر مسجد کوفه فرمودند: …اى مردم! بدانید زمین هرگز از حجت خدا (امام معصوم) خالى نخواهد ماند. اما خداوند متعال به زودى مردم را به خاطر ظلم و ستم و همین طور اسرافى که درحق خودشان انجام مى دهند از دیدن حجت الهى محروم خواهد کرد. [یعنى مردم به جهت اعمال خودشان در آینده از دیدن امام معصوم محروم خواهند شد.

فضیلت انتظار فرج

همان طور که پیش از این اشاره شد در دوره غیبت امام زمان علیه السلام مشکلات و پیشامدهاى سختى بوقوع مى پیوندد به گونه اى که اعتقادات بسیارى از مردم در نتیجه این امور متزلزل مى شود. جهت جلوگیرى از دچار شدن به این قبیل خطرات، هشدارهاى زیادى توأم با روشن گری هاى لازم در رهنمودهاى اهلبیت علیه السّلام داده شده است که به دو نمونه از آنچه در این زمینه در مجموعه روایات على بن ابیطالب علیه السلام وارد شده است اشاره مى گردد.

– عن محمد بن مسلم عن ابى عبداللَّه علیه السلام قال: …قال على علیه السلام : …انتظروا الفرج و لا تیأسوا من روح اللَّه، فانّ احبَّ الاعمال الى اللَّه عزّوجلّ انتظار الفرج… و المنتظر لأمرنا کالمُتَشَحِّطِ بدمه فى سبیل اللَّه. [۲۴]

محمد بن مسلم از امام صادق علیه السلام نقل مى کند که آن حضرت از پدران بزرگوارش و آنها از على علیه السلام روایت کردند که على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: منتظر فرج [امام زمان علیه السلام] باشید و از عنایت و توجهات خداوند ناامید نشوید. همانا محبوب ترین کارها در نزد خداوند عزّوجلّ انتظار فرج [امام زمان علیه السلام ] است.

آنگاه در ادامه بیان فضیلت انتظار فرمودند:

کسى که منتظر امر ما (فرج امام زمان علیه السلام ) باشد، مانند رزمنده اى است که در راه خداوند به خون خود آغشته شده باشد (اجر و پاداش شهید را دارد).

– قال زیدبن صوحان العبدى: یا امیرالمؤمنین! أى الاعمال احبّ الى اللّه عزّوجلّ؟ قال علیه السلام : انتظار الفرج من اعظم الفرج. [۲۵]

زیدبن صوحان عبدى گفت: یا امیرالمؤمنین! کدامیک از اعمال در نزد پروردگار عالم محبوب تر است؟ حضرت فرمودند: انتظار فرج.

احوال مردم آخرالزمان

شاید بتوان گفت که بیشترین مطالب مربوط به معارف امام زمان علیه السلام که از زبان حضرت على علیه السلام نقل شده است به تبیین اوضاع آخرالزمان و وقایعى که در آن دوره پیش مى آید اختصاص دارد. آن حضرت ضمن تشریح آن پیشامدها چگونگى مقابله با آن ها را نیز بیان مى نمایند.

این حوادث شامل مسایل فرهنگى و اجتماعى و اخلاقى و تربیتى و طبیعى مى گردد. از آنجا که کم و بیش خیلى از این ویژگى ها در دوره ما حداقل در بعضى از عرصه ها به چشم مى خورد، جهت آشنایى بیشتر و چاره اندیشى مناسب تر به مواردى از آن ها اشاره مى شود. بدان امید که موجب تنبه و بیدارى مان شده و از طریق آشنا شدن با این امور پیشاپیش تدابیرى را اتخاذ کنیم که از عوارض منفى آن ها خود و جامعه مان را در امان نگه داریم.

– یأتى على النّاس زمان لا یُقَرَّبُ فیه الّا الماحِلُ و لا یُظَرَّفُ فیه الّا الفاجِرُ، وَ لا یُضَعَّفُ فیهِ اِلّا الْمُنْصِفُ، یَعُدّونَ الصَّدَقَه فیه غُرْما، و صِلهَ الرَّحِمَ مَنّاً، و العبادَهَ اسْتِطالَهً على النّاسِ! فَعِنْدَ ذلِکَ یکونُ السُّلْطانُ بمشوَرَهِ الاِماءِ و اماره الصبیانِ و تدبیر الخِصیان. [۲۶]

روزى خواهد آمد که در آن سخن چین ها مقرّب خواهند شد و افراد بدکار، زیرک خوانده مى شوند، افراد با انصاف را ناتوان به حساب مى آورند، صدقه و انفاقِ در راه خدا را غرامت پندارند، و صله رحم و آمد و شد با خویشاوندان را با منّت انجام مى دهند، و بندگى و اطاعت خدا را وسیله فخر فروشى براى مردم قرار مى دهند. در چنین زمانى حکومت با مشورت زنان و امارت کودکان و تدبیر خواجه گان انجام مى گیرد.

– روى اصبغ بن نباته عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال: سمعته یقول: یظهر فى آخرالزمان و اقتراب الساعه و هو شرّ الازمنه نسوه کاشفات عاریات متبرجات، من الدین خارجات، و الى الفتن مائلات، و الى الشهواتِ و اللّذّاتِ مسرعات، للمحرماتِ مستحِلّات، و فى جهنم خالدات. [۲۷]

اصبغ بن نباته مى گوید: شنیدم که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: در آخر الزمان که بدترین زمان هاست در موقعى که روز قیامت نزدیک شود زنانى ظاهر مى شوند بدون حجاب، در حالى که زینت هاى آن ها پیداست در انظار عمومى رفت و آمد مى کنند، آن ها از دین خارج مى گردند (به احکام دینى پایبند نمى باشند) و به امور فتنه انگیز وارد مى شوند و به سوى شهوات و لذت جویى ها روى مى آورند، حرام هاى خدا را حلال مى شمارند. این گونه از زنان در جهنم خواهند ماند.

– و فقهاؤهم یفتون بما یشتهونَ، و قُضاتُهُم یقولونَ مالا یَعْلمونَ و اکثُرهمْ بالزورِ یشهدونَ! من کان عنده دراهم کان موقّراً مرفُوعاً و من یعلمون انه مقلّ فهو عندهُم موضُوع [۲۸]

فقیهان آخرالزمان طبق آنچه که دلشان بخواهد فتوا مى دهند، و قاضى هایشان به چیزى که نمى دانند حکم مى کنند و بیشتر آن ها به دروغ شهادت مى دهند. کسى که پول دارد در نزد آن ها عزیز و محترم است، ولى شخصى که بى پول باشد در پیش آن ها زبون و حقیر است.

عن النزال بن سبره قال خطبنا علىّ بن ابیطالب علیه السلام فحمد اللّه و اثنى علیه، ثم قال: سلونى ایها الناس قبل ان تفقدونى ثلاثاً فقام الیه صعصعه بن صوحان، فقال: یا امیرالمؤمنین! متى یخرج الدجّال؟…فقال علیه السلام احفظ! فان علامه ذلک اذا امات الناس الصلاه، واضاعوا الامانه و استحلّوا الکذب، و اکلوا الربا، و اخذوا الرّشا، و شیّدوا البنیان و باعوا الدین بالدنیا و استعملوا السفهاء و شاوروا النساء، و قطعوا الارحام، و اتّبعوا الاهواء و استخفّوا بالدماء و کان الحلم ضعفاً، و الظلم فخراً… [۲۹]

نزال بن سمره مى گوید: على بن ابیطالب علیه السلام براى ما خطبه اى خواند و خداوند را حمد گفته و ستایش کرد، سپس فرمود: قبل از آنکه من از میان شما بروم از من سؤال کنید (این جمله را سه مرتبه تکرار کرد) در این موقع صعصعه بن صوحان از جاى خود بلند شد و گفت: یا امیرالمؤمنین! دجال در چه زمانى خروج مى کند؟

…حضرت فرمود: آنچه را مى گویم به خاطر بسپار! دجال وقتى ظهور خواهد کرد که مردم نماز را ترک کنند و امانت را ضایع سازند و دروغ گفتن را مباح شمارند و رباخوارى کنند و رشوه بگیرند و ساختمان ها را محکم سازند و دین را به دنیا بفروشند و سفیهان را به کار بگمارند و با زنان مشورت نمایند (در آن مواردى که خارج از عهده آنهاست) و صله ارحام را قطع کنند و از هوى و هوس ها پیروى کنند و خون یکدیگر را ناچیز بشمارند. حلم و بردبارى را نشانه و علامت ضعف و ناتوانى بدانند و ستم را افتخار به حساب آورند…

– عن على علیه السلام قال: یأتى على الناسِ زمان همّتُهم بطونهم، و شرفُهُم متاعهم و قبلتهم نساؤهم و دینهم دراهمهم و دنانیرهم، اولئک شرار الخلق، لا خلاق لهم عنداللّه. [۳۰]

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: براى مردم زمانى خواهد آمد که در آن زمان همّت و هدف آن ها شکمشان خواهد بود. شرف و اعتبارشان به کالا و اموالشان بستگى دارد. قبله آن ها زنانشان و دینشان درهم و دینارشان (پولشان) است. آن ها بدترین مردمند که در نزد خداوند بهره و سهمى براى آن ها نیست.

– عن على علیه السلام قال: یاتى على الناس زمان لا یتبع فیه العالم و لا یستحیى فیه من الحلیم و لا یوقّر فیه الکبیر و لا یُرحَمُ فیه الصغیر یقتل بعضهم بعضاً… [۳۱]

على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: براى مردم زمانى مى آید که در آن زمان از عالم پیروى نمى شود و از افراد صبور و با حلم حیا نمى کنند (او هر اندازه در مقابل بدى مردم حلم نشان مى دهد آن ها حیا نمى کنند) در آن دوره بزرگ را گرامى نمى دارند و به کوچک رحم نمى کنند. بعضى از مردم بعض دیگر را به قتل مى رسانند… (مردم همدیگر را بدون دلیل مى کشند)

– عن عاصم بن ضمره عن على علیه السلام انه قال: لتملانّ الارض ظلما و جوراً حتى لا یَقُولَ اَحَد اللّه الاّ مستخفیاً، ثم یاتى اللّه بقومٍ صالحین یملَؤُونها قِسطاً و عدلاً کما مُلِئَتْ ظلماً و جوراً. [۳۲]

عاصم بن ضمره از حضرت على علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت فرمودند: [در آخر الزمان] زمین پر از ظلم و ستم خواهد شد به گونه اى که حتى یک نفر لفظ اللّه را بر زبان جارى نخواهد کرد مگر در نهان، بعد از این دوره است که خداوند مردم صالحى را خواهد آورد که زمین را پر از عدل و داد کنند همان گونه که پیش از آن پر از ظلم و ستم شده است.

– ان بین یدى القائم علیه السلام سنین خدّاعه یُکَذَّبُ فیها الصادق و یصدّق فیها الکاذِبُ و یُقَرّبُ فیها الماحِلُ و ینطق فیها الرُّویَبْضَهُ قلت و ما الرُّویَبْضَهُ و ما الماحِلُ؟ قال: او ما تقرؤون القرآن قوله و هو شدیدُ المِحال قال: یُریدُ المکر، فقلتُ و ما الماحِلُ؟ قال: یرید المکّارَ. [۳۳]

حضرت على علیه السلام مى فرمایند: قبل از قیام قائم سال هاى پر خدعه و نیرنگى در پیش است، در این سال ها راستگویان دروغگو شمرده مى شوند در عوض دروغگویان راستگو شناخته مى شوند، در این سال ماحل تقرب پیدا مى کند و رویبضه در سخن گفتن پیشقدم مى گردد.

راوى مى گوید: عرض کردم ماحل و رویبضه به چه کسانى گفته مى شود؟ حضرت فرمودند: مگر در قرآن نخوانده اى که خداوند مى فرماید: و هو شدید المحال قال علیه السلام : یرید المکر فرمودند: منظور از ماحل آدم مکارى است که به وسیله مکر زیاد مردم را به خود متوجه مى کند.

تذکر: در این روایت رویبضه معنى نشده است در جاى دیگر به مناسبتى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى فرمایند:

رویبضه الرجلُ التّافِهُ ینطقُ فى امر العامّهِ

یعنى مرد حقیر و بى شخصیتى که علیرغم عدم شایستگى، در امور عامّه مردم دخالت مى کند و به جاى آن ها اظهار نظر مى نماید.

نشانه هاى ظهور مهدى علیه السلام

در روایات، براى ظهور امام زمان علیه السلام نه تنها وقت خاصى تعیین نشده بلکه از تعیین کردن وقت براى آن منع شده است. ولى در عین حال براى آن علائم و نشانه هایى ذکر شده که مردم مى توانند از طریق آن علامت ها، نزدیکى وقت ظهور را تشخیص دهند. این نشانه ها به چند قسم تقسیم مى شوند: علائم حتمى و غیر حتمى، علائم سال ظهور و علائم سالهاى دورتر، علائم اجتماعى و اخلاقى و طبیعى و… از میان مجموعه روایاتى که از حضرت على علیه السلام در این باره نقل شده است به ذکر دو مورد اکتفا مى شود:

– …عن ابى رومان، عن على علیه السلام قال: اِذا نادى منادٍ من السماء، ان الحقّ فى آل محمّدٍ فعند ذلک یظهر المهدىُّ على أَفواهِ النّاس، و یشربون ذکره فلا یکون لهم ذکرٌ غیرُهُ. [۳۴]

ابى رومان از على بن ابیطالب علیه السلام روایت کرده است که آن حضرت فرمودند: وقتى که منادى از آسمان ندا دهد که به تحقیق حق با آل محمدصلى الله علیه و آله است. در این ایام نام حضرت مهدى علیه السلام بر سر زبان ها مى افتد و جهان مالامال از نام آن حضرت مى شود به گونه اى که از غیر او ذکرى به میان نمى آید.

– عن الصادق علیه السلام عن آبائه علیهم السّلام ان علیّاعلیه السلام قال: اذا وَقَعَت النارُ فى حجازکم و جرى الماء فى نجفکم فَتَوَقَّعوا ظُهورَ قائِمکُمْ.(( اثباه الهداه، ج ۳ص )) .۵۷۸

امام صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش علیه السّلام و آنها از على بن ابیطالب علیه السلام روایت مى کنند که آن حضرت فرمودند: آنگاه که آتش در حجاز شعله ور شود و سیل در نجف جارى گردد منتظر ظهور قائم علیه السلام باشید.

یاران مهدى علیه السلام

درباره اوصاف یاران امام زمان علیه السلام و تعداد آنها و شهرهایشان و رابطه آنان با امام علیه السلام و چگونگى بیعت و تبعیّت شان از آن حضرت، روایات زیادى وارد شده است. در این زمینه از على بن ابیطالب علیه السلام چنین آمده است:

– عن حکیم بن سعد عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال: اصحاب المهدىّ شبابٌ لاکهول فیهم الّا مثل کحل العین و الملح فى الزاد و اقل الزاد الملح. [۳۵]

حکیم بن سعد از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت مى کند که آن حضرت فرمودند: یاران مهدى علیه السلام همه جوان هستند، در میان آنها پیرمرد یافت نمى شود مگر به اندازه سرمه در چشم و نمک در طعام، و همان طور که بر همگان معلوم است کمترین قسمت غذا را نمک تشکیل مى دهد.

– قال امیرالمؤمنین علیه السلام : …ثم اذا قام تجتمع الیه اصحابه على عدّه اهل بدر و اصحاب طالوت و هم ثلثمأه و ثلاثه عشر رجلا، کلّهم لیوث قد خرجوا من غاباتهم مثل زبر الحدید لو انّهم همّوا بازاله الجبال الرّواسى لازالوها عن مواضعها فهم الذین وحّدوا اللّه به حق توحیده، لهم باللیل اصوات کاصوات الثواکل خوفا من خشیه اللّه تعالى، قوّام اللیل، صوّام النهار، و کانّما ربّاهم أبٌ واحدهٌ قلوبهم مجتمعه بالمحبه و النصیحه… [۳۶]

امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرماید: …چون قیام کند جمع مى شوند به سوى او یارانش که به شماره اصحاب بدر و اصحاب طالوتند و ایشان سیصد و سیزده نفرند. همه آنها شیرانى هستند که از کمینگاه هاى خود بیرون آیند مانند پاره هاى آهن، اگر ایشان اراده کنند که کوه هاى سخت را از جا بِکَنند هر آینه آنها را از جاهاى خود مى کَنند. پس ایشانند کسانى که خدا را به وسیله مهدى بیگانگى پرستش مى کنند. براى ایشان در شبها، صداهایى مانند صداهاى زنهاى جوان مرده از ترس خدا است نماز گذارندگانند در شبها و روزه دارانند در روز، گویا یک پدر و یک مادر آنها را تربیت کرده اند. دلهاشان در دوستى کردن به همدیگر و پند دادن به یکدیگر با هم جمع و یکى است

حکومت مهدى علیه السلام

به اعتقاد شیعه، امام زمان علیه السلام از طریق تشکیل یک حکومت جهانى بر اساس تعالیم عالیه اسلام تمام نارسایى ها را از سرتاسر عالم برطرف خواهد کرد و عدل و داد را در روى زمین مستقر خواهد ساخت. در سخنان پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و هر یک از ائمه اطهارعلیه السّلام درباره ویژگى هاى حکومت حضرت مهدى علیه السلام و کارهایى که در آن دوره انجام خواهد یافت مطالب زیادى به چشم مى خورد که مجموعه آنها تصویر بسیار روشنى از یک حکومت اسلامى کامل را نشان مى دهند. در اینجا به عنوان نمونه به بعضى از روایاتى که در این زمینه از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است اشاره مى گردد:

– حدثنا عبداللّه بن مروان، …عن علىٍ علیه السلام قال: یلى المهدىُّ امرَ النّاسِ ثلاثین سنه او اربعین سنه… [۳۷]

عبداللّه بن مروان روایت کرده است که على بن ابیطالب علیه السلام فرمودند: حضرت مهدى علیه السلام سى یا چهل سال زمام امور مردم را در دست خواهند داشت.

– یعطف الهوى على الهدى اذا عطفوا الهُدى على الهوى و یَعْطِفُ الرأىَ على القرآنِ اذا عطفوا القرآنَ على الرّأىِ … فَیُریکُمْ کیف عدلُ السیرهِ، و یُحیىِ مَیِّتَ الکتابِ و السّنهِ… [۳۸]

[امام زمان علیه السلام وقتى که ظهور کند] هواهاى نفسانى را به هدایت و رستگارى برمى گرداند در آن روزگارى که مردم هدایت الهى را به متابعت هواهاى نفسانى درآورده باشند. آراء و اندیشه هاى مردم را تابع قرآن مى کند در آن روزگارى که آن ها قرآن را تابع آراء و اندیشه هاى خود کرده اند… او به شما نشان خواهد داد که عدالت در کشوردارى چگونه است. هم چنین او تعالیم فراموش شده قرآن و سنّت را زنده خواهد ساخت…

– قال امیرالمؤمنین علیه السلام : …فلا یترک عبداً مسلما الّا اشتراه واعتقه، و لا غارماً الّا قضى دینه، ولا مظلمهً لِاَحَدٍ من النّاس الّا ردّها، و لا یُقْتَلُ منهم عبدٌ الّا ادّى ثمنه… و لایُقتَلُ قتیلٌ الا قضى عنه دینهُ، و اَلْحَقَ عیالَهُ فى العطاء حتى یملأ الارض قسطا و عدلاً کما مُلِئَتْ ظلماً و جوراً و عدواناً… [۳۹]

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: …حضرت مهدى علیه السلام برده مسلمان را نخواهد واگذاشت مگر اینکه آن را خریده و آزاد خواهد ساخت و بدهکارى نخواهد ماند مگر آنکه بدهى او را پرداخت خواهد نمود. مظلمه و حقى به گردن و ذمه هر کس که باشد آن را به صاحب حق بازخواهد گرداند. کسى کشته نمى شود مگر اینکه دیه آن را خواهد پرداخت. هیچ کسى کشته نخواهد شد مگر اینکه بدهى هاى او را آن حضرت پرداخت خواهد نمود و خانواده اش را همانند سایر افراد جامعه اداره خواهد کرد تا زمین را از عدل و داد پر کند به همان صورتى که پیش از آن از ظلم و بیداد پر شده باشد…

– قال على علیه السلام : …لو قد قام قائمنا لَذَهبَتِ الشحناء من قلوب العباد و اصطلحتْ السباع و البهائم حتى تمشى المرأه بین العراق الى الشام… على رأسها زینتها لا یهیجُها سبعٌ و لا تخافه… [۴۰]

امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرماید: …آنگاه که قائم ما اهلبیت علیه السلام قیام کند کینه ها از دل ها بیرون خواهد رفت حتى حیوانات درنده و وحشى نیز با هم سازگار خواهند شد و به یکدیگر ضرر نخواهند رساند، در آن روزگار به اندازه اى امنیّت زیاد خواهد بود که یک زن در حالى که همه زینت و زیور آلاتش همراه اوست از عراق تا شام را بدون ترس و دلهره به تنهایى خواهد پیمود.

حضرت مهدى علیه السلام در قرآن

در آیات قرآن کریم به صراحت نامى از امام زمان علیه السلام به میان نیامده است، ولى از آنجا که ائمه اطهارعلیه السّلام مفسران حقیقى قرآنند در تفسیر بسیارى از آیات، آنها را به مسأله مهدویّت و معارف امام زمان علیه السلام تطبیق و تفسیر نموده اند. از جمله آیاتى که آنها را حضرت على علیه السلام مربوط به امام زمان علیه السلام دانسته اند این دو آیه است:

– عن امیرالمؤمنین علیه السلام قال: النُورُ القرآن، و النور اسمٌ من اسماء اللّه تعالى… قال اللّه تعالى فى سوره النور: اللّه نور السماواتِ و الارضِ مَثَلُ نورهِ کمشکاهٍ فیها مصباح المصباح فى زجاجه الزجاجه کانها کوکب درّىٌ… [۴۱]

فالمشکاهُ رسول اللّه صلى الله علیه و آله و المصباحُ الوصىُّ، و الاوصیاءُ علیهمُ السلامُ و الزجاجهُ فاطمهُ، و الشجره المبارکه رسول اللّه صلى الله علیه و آله و الکوکب الدُّرى القائم المنتظر الذى یملأ الارضَ عدلاً. [۴۲]

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: نور همان قرآن است. و نور اسمى از اسم هاى خداوند تبارک و تعالى نیز هست. خداوند عزّوجلّ در سوره نور مى فرمایند: خدا نور آسمان ها و زمین است، نور او همانند مشکاتى است که درآن چراغى باشد و آن چراغ در میان شیشه اى که تلألؤ آن همچون ستاره اى است درخشان و روشن از درخت مبارک زیتون…

آن گاه فرمودند: مشکات رسول خداصلى الله علیه و آله است و مصباح وصى و اوصیاء هستند، منظور از زجاجه حضرت فاطمه زهراعلیه السّلام است، و مراد از کوکب دُرّى حضرت قائم المنتظرعلیه السلام است. کسى که زمین را پر از عدل و داد مى کند.

– [قال] امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام : المستضعفون فى الارض، المذکورون فى الکتاب [۴۳] الذین یجعلهم اللّه ائمّه، نحن اهل البیت؛ یبعث اللّه مهدیّهم فیعزّهم و یذلّ عدوّهم. [۴۴]

حضرت على علیه السلام مى فرمایند: مستضعفان در زمین که در قرآن یاد شده اند و خداوند وعده داده است آنها را پیشوایان مردم قرار دهد، ما اهل بیت هستیم و خداوند، مهدى ما اهل بیت علیه السّلام را [در آخر الزمان] بر مى انگیزاند تا آنها را عزیز و دشمنانشان را خوار و ذلیل کند.

پى نوشت ها:

[۱] خصال، ج ۲ص ۵۴۱ح .۱۵

[۲] در مورد معناى حفظ حدیث نظرات زیادى ابراز شده است که از جمله آنهاست:

– به ذهن سپردن.

– محافظت و نگهبانى از احادیث تا از بین نروند خواه از طریق به ذهن سپردن یا نوشتن یا نقل کردن براى دیگران با هر وسیله ممکن…؛ به یکى از وجوه شش گانه که علماى حدیث مى گویند یعنى شنیدن از استاد، خواندن بر استاد، شنیدن از دیگرى در حال خواندن آن بر استاد، با اجازه استاد آن را نقل کردن، و… (اربعین شیخ بهایى، ص ۶۵و ۶۶)

[۳] کمال الدین، ج ۱ص ۳۰۲ح .۱۱

[۴] نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت ۱۳۹ص .۱۱۵۸

[۵] معانى الاخبار، ج ۱ص ۱۳۸باب ۲۸ح ۹ط دار الکتب الاسلامیه؛ بحارالانوار، ج ۳۵ص .۴۵

[۶] ملاحم ابن طاووس، ص ۱۷۵ح ۲۰۳ کنزالعمال، ج ۱۴ص ۵۹۱ح .۳۹۶۷۵

[۷] کمال الدین، ج ۱ص ۳۰۴ اثباهالهداه، ج ۶ص ۳۹۵

[۸] بحارالانوار، ج ۵۱ص ۱۱۰و ۱۱۱

[۹] بحارالانوار، ج ۵۱ص ۱۱۵

[۱۰] فتن ابن حماد، ۲۶۴ح ۱۰۴۳ط دار الکتب العلمیه،؛ ملاحم ابن طاووس، ص ۳۲۰ح ۴۵۹ط مؤسسه صاحب الامرعلیه السلام .

[۱۱] ملاحم ابن طاووس، ص ۱۵۵ح ۱۹۳

[۱۲] کمال الدین، ج ۲باب ۵۶ص ۶۴۸

[۱۳] عقدالدرر، ص ۶۴ عرف السیوطى، الحاوى، ج ۲ص ۷۳

[۱۴] بحارالانوار، ج ۵۱ص ۱۳۲

[۱۵] برهان المتقى، ص ۱۰۱ح .۸

[۱۶] منتخب الاثر، ص ۱۵۱ح ۳۰

[۱۷] غیبه نعمانى، ص ۲۱۲ – ۲۱۴، بحار الانوار، ج ۵۱ص ۱۱۵

[۱۸] کمال الدین، ج ۱ص ۳۰۳ اثباه الهداه، ج ۳ص ۵۷۱

[۱۹] کمال الدین، ج ۱ص ۳۰۳ح ۱۴

[۲۰] کمال الدین، ج ۱ص ۳۰۲ح  .۹

[۲۱] بحار الانوار، ج ۵۱ص ۱۰۹و ۱۱۰ح ۱

[۲۲] غیبت نعمانى، ص ۱۴۰و ۱۴۱

[۲۳] بحار الانوار، ج ۵۱ص ۱۱۲و ۱۱۳ح ۸

[۲۴] الخصال، ج ۲ص ۷۴۰حدیث اربعمأه، ط انتشارات علمیه اسلامیه.

[۲۵] بحار الانوار، ج ۵۲ص ۱۲۲

[۲۶] نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت ۹۸ص ۱۱۳۲

[۲۷] منتخب الاثر، ص ۴۲۶ح ۴ط مکتبه الصدر.

[۲۸] بشارهالاسلام، ص ۸۰ط دار الکتب الاسلامى؛ الزام الناصب، ص ۱۸۵ط مؤسسه مطبوعاتى حق بین، با کمى اختلاف، به نقل از روزگار رهایى.

[۲۹] بحارالانوار، ج ۵۲ص ۱۹۲و ۱۹۳

[۳۰] کنزالعمال، ج ۱۱ص ۱۹۲ح ۳۱۱۸۶

[۳۱] کنزالعمال، ج ۱۱ص ۱۹۲ ح ۳۱۱۸۷

[۳۲] بحارالانوار، ج ۵۱ص ۱۱۷ منتخب الاثر، ص ۴۸۴

[۳۳] غیبت نعمانى، ص ۲۷۸

[۳۴] منتخب الاثر، ص ۱۶۳و ۴۴۳ ملاحم ابن طاووس، ص ۱۲۹ح .۱۳۶

[۳۵] بحارالانوار، ج ۵۲ص ۳۳۳ح ۶۳

[۳۶] نوائب الدّهور فى علائم الظهور، ج ۲ص ۱۱۴ط کتابخانه صدوق.

[۳۷] کنزالعمال، ج ۱۴ص ۵۹۱ح ۳۹۶۴۶ منتخب الاثر، ص ۴۸۷

[۳۸] نهج البلاغه فیض الاسلام، خ ۱۳۸ص ۴۲۴و ۴۲۵

[۳۹] بحارالانوار، ج ۵۲ص ۲۲۴و ۲۲۵

[۴۰] بشاره الاسلام ص ۲۳۶

[۴۱] سوره نور، آیه ۳۵

[۴۲] معجم احادیث المهدى علیه السلام ، ج ۵ص ۲۷۴ح ۱۶۹۹

[۴۳] اشاره به آیه و نرید انّ نمنّ على الذین استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین؛ و خواستیم بر کسانى که در آن سرزمین مستضعف واقع شده بودند منت نهیم و آنان را پیشوایان [مردم] گردانیم و ایشان را وارث [زمین] کنیم. سوره قصص، آیه ۵

[۴۴] منتخب الانوار المضیئه، سید بهاء الدین على النیلى النجفى، ص ۳۰

* گرد آورى و تدوین: سید صادق سید نژاد پانزده شعبان ۱۴۲۱ ، پاییز ۱۳۷۹