قران کریم

نوشته‌ها

سید محمدرضا علوی تهرانی (ره)

اشاره:

آیت الله حاج سیدمحمدرضا علوی تهرانی در روز سه شنبه ۶ ذی القعده سال ۱۳۴۷ هجری قمری برابر با اسفند ماه ۱۳۰۵ هجری شمسی در خاندانی روحانی از اهل فضیلت و تقوی دیده به جهان گشود. پدر ایشان نامش را محمدرضا و لقبش را شمس الدین نهادند. آباء و اجداد ایشان تا ۵ قرن پیش، همگی از علماء و همات دین و روحانیین نامدار عصر خویش بودند. والد بزرگوارشان، مرحوم آیت الله سیدمحمدباقر علوی تهرانی فرزند مرحوم آیت الله سید علی علوی تهرانی فرزند مرحوم آیت الله حاج سید آقابزرگ علوی تهرانی فرزند مرحوم آیت الله العظمی سیدحیدر علوی تهرانی بوده است. والده ایشان زنی تحصیل کرده و معلمه قرآن که در خانواده ای متدین تربیت شده بود. معظم له از ۵ سالگی تحصیلات رایج آن روزگار را شروع نمود و سپس با تغییر شیوه تحصیلی موفق به اخذ مدرک کارشناسی در رشته حقوق از دانشگاه تهران می شوند.

همزمان با تحصیلات روز، مقطع سطح دروس دینی را نزد علمای بزرگ تهران طی می نمایند. ایشان در تهران در محضر اساتید نامداری ‏‏‏‏‏‏‏‏‏چون حضرات آیات عظام شاه آبادی، شعرانی، محمدتقی آملی، احمد آشتیانی، مهدی آشتیانی، سید کاظم عصار و فاضل تونی به تحصیل مشغول بودند و دروس ادبیات، منطق، اصول، فقه، هیأت، فلسفه و عرفان را نزد آن بزرگان فرا گرفتند. سپس برای تکمیل تحصیلات حوزوی خود، به شهر مقدس قم هجرت کردند. در آنجا نیز از درس اساتید و مراجع عالی قدر زمان هم چون آیات عظام بروجردی، حجت، محقق داماد، امام خمینی، گلپایگانی و علامه طباطبایی بهره مند شده و به تکمیل مبانی فقه و اصول، تفسیر، عرفان و فلسفه پرداختند. ایشان به لحاظ سعی و تلاش علمی که داشتند، به درجه اجتهاد نایل آمدند و از آیات عظام امام خمینی، خویی، حکیم، کاشف الغطاء و اصطهبانانی اجازاتی دراجتهاد اخذ نمودند. درسال ۱۳۴۵ هجری شمسی با ارتحال والد بزرگوارشان به تهران عزیمت نموده و به ترویج معارف الهی و نیز تدریس سطح و خارج علوم حوزوی و اقامه جماعت در مسجد سپه سالار قدیم واقع در بازارچه مروی پرداختند. درسال ۱۳۵۱ به امر مراجع زمان، به مسجد حضرت امیر (ع) (واقع در خیابان کارگر شمالی، مقابل پمپ بنزین) آمدند و به تبلیغ و تدریس و اقامه جماعت پرداختند. در همان سال نیز در مجاورت مسجد، مکتب حضرت امیر (ع) را بنا نهادند. معظم له در حدود ۲۴ سال به فعالیت در مسجد حضرت امیر (ع) و متعاقب آن در حسینیه معظم له پرداختند و همواره در نشر معارف اهل بیت همت گماردند.

ایشان در طول مدت بیماری خویش و در حدود ۲۰ روز قبل از آن، وقتی از بیمارستان به منزل منتقل شدند فرمودند که دوست خوبی از من دعوت کرده است تا من بروم. به ایشان اصرار شد که چه کسی از شما دعوت کرده است؟ چیزی نفرمودند. بعد از چندین مرتبه اصرار، فرمودند که میهمان حضرت امام محمدباقر (ع) هستم.

سیره اخلاقی ومعنوی

سیره معنوی مرحوم آیت الله علوی تهرانی سیره اهل علم و تقوی بود. اما آنچه در سیره ایشان بسیار جلوه می کرد، ارادت خاص ایشان به ساحت مقدس اهل بیت (ع) بود. همواره در برگزاری مجالس عزاداری اهل بیت چه در مسجد و چه در حسینیه خویش تمامی سعی و همت خود را بکار می گرفتند تا پرثمر باشد و می فرمودند مجلس هم باید مجلس قال باشد و هم حال. یعنی هم از معارف اهل بیت گفته شود و هم عزاداری و ذکر مصیبت ایشان انجام شود که البته این امر در جلسات ایشان همواره مورد توجه بود. در جلسات هفتگی صبح های جمعه که از یادگارهای ایشان است و هر هفته برقرار است زودتر از همه حاضر می شدند و در تجهیز و آماده سازی آن کمک می کردند. عصر عاشورا و بعد از اتمام مجلس عزاداری در حسینیه پیشاپیش دسته عزاداران حسینی با پای برهنه به سمت مسجد حرکت می کردند و در مصیبت حضرت سیدالشهداء (ع) اشک می ریختند و عزاداری می کردند. معظم له تأکید بسیاری بر برگزاری هرچه با شکوه تر اعیاد خصوصا عید غدیر و نیمه شعبان داشتند و آن دو را هویت و اعتقاد شیعه می دانستند. جلساتی که اکنون در حسینیه برگزار می شود با نیت پاک و خالص ایشان پایه گذاری شده است. از خداوند متعال مسألت می کنیم که روح مطهر ایشان را با ارواح طیبه اهل بیت (ع) محشور فرماید و به ما توفیق خدمت گزاری خالصانه در این مجالس را مرحمت نماید.

وفات

سرانجام در روز ۲۳ آبان ماه ۱۳۷۵هجری شمسی برابر با اول ماه رجب ۱۳۱۷ ق روز اول ماه رجب مصادف با ولادت حضرت امام محمدباقر (ع).دعوت حق را لبیک گفته و به سرای باقی شتافت. پیکر پاک ایشان پس از تشییع از حسینیه تا مسجد، به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) منتقل و در جوار ضریح آن بزرگوار به خاک سپرده شد.

محمّد على حایرى قمى‏(ره)

اشاره:

آیت الله حایرى قمى، در سال ۱۲۹۱ ق[۱] در قم زاده شد. در ایام نوجوانى خواندن و نوشتن و قرآن مجید را در مکتب‌خانه فراگرفت؛ سپس به آموختن علوم دینى روى آورد و در محضر علماى بزرگ قم، ادبیات و سطوح فقه، اصول و حدیث را به خوبى فراگرفت.
اساتید شیخ حایری قمی در قم

آیات عظام:

۱. حاج میرزا محمد ارباب قمى (۱۲۷۳-۱۳۴۱ ق)، صاحب «اربعین الحسینیه» و «تشیید البنیان».

۲. حاج سید صادق قمى (۱۲۵۳-۱۳۳۸ ق)، صاحب «کتاب الزکاه».

۳. شیخ محمدحسن نادى قمى (م: ۱۳۱۷ ق).

۴. شیخ محمدحسن وزوایى قمى (م: ۱۳۱۰ ق).

۵. شیخ محمدحسین پایین شهرى قمى (معروف به متکلم).

۶. میرزا ابوالقاسم طباطبایى قمى (م: ۱۳۳۳ ق)، برادر آیت الله العظمى حاج آقا حسین قمى.

۷. ملا على‌اکبر قمى (م: حدود ۱۳۱۴ ق).

علاقه شیخ حایری به آموختن

روح جستجوگر و اشتیاق فراوان آیت الله حایرى به آموختن، موجب شد که ایشان مسافرت هاى متعددى به مراکز علم و دانش کند. از این رو به شهرهاى تهران، نجف، سامرا و کربلا هجرت کرد و از اساتید معروف و مبرز آن سامان بهره گرفت. در این قسمت، به ترتیب در شهرهایى که ایشان رحل اقامت افکند، اشاره مى کنیم.

الف) تهران:

مرحوم آیت الله حایرى قمى، در حدود سال ۱۳۱۳ ق، رهسپار تهران شد و از محضر آیات عظام: حاج میرزا محمدحسن آشتیانى (م: ۱۳۱۹ ق) و مرحوم میرزا ابوطالب زنجانى (م: ۱۳۲۹ ق)، سطوح عالى فقه و اصول را به خوبى فراگرفت.[۲]

ب) نجف:

ایشان پس از ۵ سال اقامت در تهران، در سال ۱۳۲۸ ق، راهى نجف شد و در درس هاى اساطین حوزه علمیه نجف شرکت جست و به تقریر درس آنان پرداخت. اساتید ایشان در نجف عبارتند از آیات عظام:

۱. آخوند ملا محمدکاظم خراسانى (م ۱۳۲۹ ق)، صاحب کتاب هاى «حاشیه بر رسائل»، «کفایه الاصول» و «شرح تبصره المتعلمین».

۲. حاج آقا رضا همدانى (م ۱۳۲۲ ق)، صاحب کتاب هاى «مصباح الفقیه فى شرح شرایع الاسلام» و «حاشیه المکاسب».

۳. سید محمدکاظم طباطبایى یزدى (م ۱۳۳۷ ق)، صاحب کتاب هاى «منجزات المریض»، «صلاه الاحتیاط» و «عروه الوثقى».

۴. شیخ هادى بن محمدامین تهرانى (م ۱۳۲۱ ق)، صاحب کتاب هاى «محجه العلماء»، «تفسیر آیه النور» و «ودایع النبوه».

او در میان اساتید خود، بیشتر دلبسته آخوند خراسانى بود. لذا بیشترین استفاده را از محضر شریف وى برد و تقریرات درس اصول (قطع و ظن، برائت و استصحاب) وى را به زیبایى به رشته تحریر درآورد.[۳]

ج) سامرا:

آیت الله حایرى قمى پس از شش سال اقامت در نجف، در سال ۱۳۲۴ ق، همزمان با اوج گیرى نهضت مشروطه، رهسپار سامرا گردید تا از محضر آیت الله العظمى میرزا محمدتقى شیرازى بهره مند شود. در سامرا مورد اکرام و احترام بسیار میرزا قرار گرفت و ضمن شرکت در مجلس درس استاد، خود به تدریس سطوح پرداخت.

با شروع جنگ جهانى اول، که سامرا محل تجمع لشکر عثمانى و پادگان نظامى گردید، درس هاى حوزه تعطیل شد و میرزاى شیرازى به کربلا مهاجرت نمود. به این علت، آیت الله حایرى به کاظمین کوچ کرد و مدت ها از محضر آیت الله سید حسن صدر کاظمى (م ۱۳۵۴ ق) بهره برد؛[۴] اما پس از مدتى، بنا به دعوت استادش، به کربلا هجرت کرد.[۵]

د) کربلا:

آیت الله حایرى در سال ۱۳۳۶ ق، به کربلا هجرت کرد و از آن جا که بسیار مورد توجه و اطمینان میرزاى شیرازى بود، مرحوم میرزاى دوم، احتیاطات خویش را بدو ارجاع نمود.[۶]

پس از وفات استاد بزرگوارش در سال ۱۳۳۸ ق، در صحن حرم مطهر امام حسین علیه السلام، به جاى میرزاى شیرازى به اقامه جماعت پرداخت و به این ترتیب در حوزه هاى علمى شیعه، شهرت یافت.[۷] وى علاوه بر اقامه جماعت، به تدریس و تألیف و وعظ و ارشاد هم اشتغال داشت و از علماى بزرگ کربلا بشمار مى رفت.[۸]
بازگشت شیخ به قم

آیت الله حایرى قمى، در سال ۱۳۴۹ ق که پنجاه ساله بود، به قصد زیارت مرقد مطهر حضرت امام رضا علیه السلام، به سوى ایران حرکت کرد. در مشهد مقدس، چندى نزد مرحوم آیت الله العظمى حاج آقا حسین طباطبایى قمى میهمان بود.

مرحوم طباطبایى قمى، وى را به بازگشت به زادگاهش – که در آن زمان داراى حوزه اى باشکوه و آبرومند گردیده و از طرفى با توطئه هاى گوناگون رژیم پهلوى براى تضعیف و نابودى آن، روبرو بود. – بسیار ترغیب نمود. این عوامل باعث شد که ایشان در همان سال، به قم بازگردد و به درخواست زعیم حوزه، آیت الله العظمى حایرى یزدى، در قم ماندگار شود و به خدمات دینى بپردازد.[۹]
تدریس مرحوم آیت الله حاج شیخ محمدعلى حایرى قمى

برنامه مرحوم از همان اوان ورود به قم، این بود که شب ها به اقامه نماز در مدرسه فیضیه و پس از نماز به تدریس خارج فقه و اصول مى پرداخت.

در این زمینه سید علیرضا ریحان یزدى مى نویسد: «…معظم‌له از علماى نجف اشرفند و به تازگى به وطن اصلى خود مراجعت کرده اند. شب ها بعد از نماز، در مدرسه فیضیه، مجلس درسشان منعقد مى شود و تخصص جناب ایشان، در علم اصول است».[۱۰]

علامه تهرانى هم مى فرماید: «…وى شأن و جایگاهى بلند در حوزه داشت و طلاب به وى، علاقه فراوان و به درس و بحثش، شوق بسیار داشتند…».[۱۱] مرحوم ناصرالشریعه هم مى نویسد: «…وى از بزرگان علما و مدرسین این سرزمین بود… جماعتى زیاد به درس و نماز او حاضر مى شدند…».[۱۲]
شاگردان وی

برخى از شاگردان آن فقیه بزرگ، که در «آینه دانشوران» آمده است، عبارتند از حضرات آیات:

۱. شیخ ابراهیم ریاضى نجف آبادى.

۲. شیخ مرتضى انصارى قمى (۱۳۲۲-۱۳۹۱ ق).

۳. حاج سید سجاد علوى گرگانى (۱۳۲۲-۱۴۰۷ ق).

۴. شیخ محمد فکور یزدى.

۵. شیخ محمدباقر شریعتى اصفهانى.

۶. سید مرتضى علوى فریدنى.

۷. سید مهدى هاشمى شاهرودى.

۸. شیخ عباس صفایى حایرى قمى، فرزند معظم‌له،(۱۳۳۲-۱۳۹۹ ق).

۹. میرزا عباس مستقیم قمى.

۱۰. شیخ یحیى فاضل همدانى.

۱۱. میرزا على‌اصغر شفیعى همدانى.

۱۲. میرزا محسن ضیایى همدانى.

۱۳. شیخ محمدباقر سعیدى رانکوهى.

۱۴. شیخ عبدالرحیم تنکابنى.

۱۵. شیخ ابوالقاسم فروغى شاهرودى.

۱۶. شیخ محمد رفیعى طالقانى.

۱۷. سید حسین بحرینى.

۱۸. سید محمد ابوهاشم رشتى.

۱۹. سید شفیع واحدى رشتى.

۲۰. شیخ محمدتقى لنگرودى املشى.

۲۱. آقا محمد کاجى همدانى.

۲۲. سید محمدباقر سلطانى طباطبایى (۱۳۳۲-۱۴۱۸ ق).

تألیفات حاج شیخ محمد علی حایری قمی

آن فقیه بزرگ، به جز تدریس و تربیت شاگردان، داراى تألیفات بسیارى در فقه و اصول است که عبارتند از:

۱. «مختارات الاصول» یک دوره اصول به سبک جدید است و در دو جلد به چاپ رسیده است.[۱۳]

۲. «حاشیه برکفایه» (دو جلد و مطبوع سال ۱۳۴۴ ق). این حاشیه برآمده از درس اصول میرزاى شیرازى و آخوند خراسانى است.[۱۴]
۳. «رد بر وهابیت» (چاپ شده).[۱۵]

۴. «تقریرات درس اصول آخوند خراسانى» (اصول عملیه).[۱۶]

۵. «اجتهاد و تقلید» این کتاب همراه با «مختارات الاصول» به چاپ رسیده است.[۱۷]

۶. «تعادل و تراجیح» که همراه با«مختارات الاصول» به چاپ رسیده است.[۱۸]

۷. «رساله در بطلان ترتب».[۱۹]

۸. «کتاب الطهاره».[۲۰]

۹. «کتاب الصلاه».[۲۱]

۱۰. «کتاب الزکاه».[۲۲]

۱۱. «کتاب الخمس».[۲۳]

۱۲. «شرح استدلالى تبصره المتعلمین»؛[۲۴] که ظاهراً همان کتاب هاى فقهى بالا باشد.

۱۳. «رساله فى الرضاع» که اتمام آن، در سامرا، در سال ۱۳۲۶ ق. بوده است.[۲۵]

۱۴. «رساله فى العداله».[۲۶]

۱۵. «رساله فى الوقف».[۲۷]

۱۶. «رساله فى العصمه»: این نوشتار، پیرامون عصمت امامان بوده و آن را در ۱۳۴۳ ق، تالیف کرده است.[۲۸]

این قبیل کتاب ها باعث شد تا آن مرحوم، پس از وفات آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حایرى از سوى برخى، به عنوان مجتهد اعلم مورد توجه و عنایت قرار گیرد.[۲۹] و چشم هاى حوزه علمیه براى زعامت حوزه و مرجعیت شیعه، به سوى وى متوجه شود؛ اما افسوس که اجل بدو مهلت نداد و چندى پس از درگذشت آیت الله حایرى، او هم بدرود زندگى گفت.[۳۰]

از مرحوم آیت الله حایرى قمى، به جز تألیفات و شاگردان فراوان، آثار دیگرى هم برجاى مانده است؛ از جمله: «مسجد نو» در مقابل قبرستان شیخان کبیر قم. این مسجد که اخیراً به صورت زیبایى تجدید بنا شده است، در یکى از نقاط پر رفت و آمد، نزدیک حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها قرار گرفته و هماره آکنده از نمازگزاران مقیم و مسافر است.
ویژگى هاى شخصى ایشان

معظم له، عالمى عامل بود و مصداق کامل توقیع شریف «و اما مَن کان من الفقهاء صائناً لنفسه حافظاً لدینه مخالفاً لهواه مطیعاً لأمر مولاه فللعوام ان یقلّدوه» به شمار مى آمد. از حیث مقام علم و دانش، زهد و تقوا در مرتبه اى بلند قرار داشت[۳۱] و از ریاست و مرجعیت دورى مى جست. لذا از حاشیه بر کتاب هاى فتوایى خوددارى کرد و با این که گروهى بسیار به او روى آوردند، اما خود را در معرض تقلید مردم قرار نداد.[۳۲]

او به فرزندش مى فرمود: فرزندم! آیه اى در قرآن است که کمرشکن است و آن، آیه مبارکه «تلک الدار الآخره نجعلها للذین لایریدون علوّاً فى الارض ولافسادا والعاقبه للمتقین» مى باشد که خداوند متعال، آخرت را براى کسانى قرار داده که فکر و خیال ریاست و بزرگى را در سر نداشته باشند.
وفات شیخ محمد علی حایری قمی

آیت الله حاج شیخ محمدعلى حایرى قمى، پس از درگذشت زعیم حوزه علمیه آیت الله حاج شیخ عبدالکریم، بیش از سه سال زنده نماند و در این مدت هم، مبتلا به کسالت قلبى و بیمارى استسقاء بود تا این که در ۶۷ سالگى، در دوشنبه، ۲۲ ربیع الثانى ۱۳۵۸ ق (برابر با۱۳۱۸ ش) دارفانى را بدرود گفت.

به دنبال اعلام خبر وفاتش، تمام شهر و حوزه علمیه تعطیل شد و پیکر او به صورت باشکوهى تشییع شد. جسد مطهر آن فقیه ربانى، در مسجد بالاسر حرم حضرت معصومه سلام الله علیها، در جانب بالاى سر آیت الله حایرى، به خاک سپرده شد. مجالس بزرگداشت وى، نخست از سوى آیت الله حجت و سپس از طرف آیت الله صدر و سومین روز، از جانب آیت الله سید محمدتقى خوانسارى برگزار شد و آن گاه طبقات و اصناف دیگر ختم هاى متعدد گرفتند.[۳۳]

همان گونه که زندگى آن مرد بزرگ موجب برکت براى حوزه علمیه بود، وفاتش نیز برکاتى را فراهم آورد؛ زیرا قرار بود در همان ایام وفات ایشان از سوى رژیم طاغوتى رضاخان، از طلاب حوزه علمیه قم، امتحان گرفته شود تا به بهانه امتحان، حوزه علمیه از میان برداشته شود؛ اما با درگذشت آن مرحوم، امتحان دولت در آن سال به تأخیر افتاد و در سال هاى بعد هم، به کلى بساط امتحان برچیده شد.[۳۴]

فرزندان شیخ حایری

از آن فقیه بزرگ، فرزندانى بر جاى ماند که مشهورترین آن ها مرحوم آیت الله حاج شیخ عباس صفایى حایرى (۱۳۲۲ – یکشنبه ۴ ذى الحجه الحرام ۱۳۹۸ ق)، از علماى قم است. وى در سامرا متولد شد و تحصیلات خویش را نزد پدر بزرگوارش و آیت الله العظمى حایرى فراگرفت و پس از وفات پدرش، به جاى آن مرحوم در مسجد نو، اقامه جماعت نمود و کتاب هاى بسیار به رشته تحریر درآورد و در ضمن به تدریس فقه و اصول مشغول بود؛ از جمله کتاب هایش: ۱. تاریخ مجاهدات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله؛ ۲. تاریخ شخصیت و صفات پیغمبر صلی الله علیه و آله؛ ۳. تاریخ امیرالمومنین علیه السلام؛ ۴. تاریخ حضرت سیدالشهداء علیه السلام، در ۲ جلد.[۳۵]

از کتاب هاى غیرچاپى ایشان هم مى توان از: «حاشیه بر عروه»، «کتاب الطهاره»، «کتاب الصلاه»، «کتاب الخمس» و «اصول الفقه» نام برد. فرزند دیگر ایشان، مرحوم استاد حجه الاسلام والمسلمین حاج شیخ على صفایى حایرى بود که از شاعران و فضلاى مشهور حوزه علمیه قم بشمار مى رفت. وى نیز از شاگردان پدر بزرگوارش بود و کتاب هاى بسیارى نگاشت و طلاب فراوانى را پرورش داد. وى در ۴۸ سالگى، در ۲۹ ربیع الاول ۱۴۲۰ در راه زیارت حضرت امام رضا علیه السلام در اثر تصادف، بدرود حیات گفت.[۳۶](*)

پی نوشت:

الذریعه، ج ۶، ص ۱۸۷ و آینه دانشوران، ص ۷۸ (و یا متولد سال ۱۲۹۹ ق ر.ک: آثارالحجه، ج ۱، ص ۱۱۶ و رجال قم، ص ۱۵۳).
نقباءالبشر، ج ۴، ص ۱۳۶۹.
نقباءالبشر، ج ۴، ص ۱۳۶۹.
الذریعه، ج ۲۰، ص ۱۶۷.
آثار الحجه، ج ۱، ص ۱۱۶.
آثار الحجه، ج ۱، ص ۱۱۶.
تاریخ قم، ص ۲۸۲.
نقباءالبشر، ج ۴، ص ۱۳۶۹.
نقباءالبشر، ج ۴، ص ۱۳۶۹.
آینه دانشوران، ص ۷۹.
نقباءالبشر، ج ۴، ص ۱۳۶۹.
تاریخ قم، ص ۲۸۳.
الذریعه، ج ۲۰، ص ۱۶۷.
همان، ج ۶، ص ۱۸۸.
نقباءالبشر، ج ۴، ص ۱۳۶۸.
همان، ج ۴، ص ۱۳۶۹.
الذریعه، ج ۲۰، ص ۱۶۷.
الذریعه، ج ۲۰، ص ۱۶۷.
مع علماءالنجف، ج ۲، ص ۴۳۷.
همان، به نقل از نقباءالبشر، ج ۴، ص ۱۳۶۹.
همان، به نقل از نقباءالبشر، ج ۴، ص ۱۳۶۹.
همان، به نقل از نقباءالبشر، ج ۴، ص ۱۳۶۹.
نقباءالبشر، ج ۴، ص ۱۳۶۹.
رجال قم، ص ۱۵۳ و تاریخ قم، ص ۲۸۳.
الذریعه، ج ۱۱، ص ۱۹۲.
نقباءالبشر، ج ۴، ص ۱۳۶۹.
نقباءالبشر، ج ۴، ص ۱۳۶۹.
الذریعه، ج ۱۵، ص ۲۷۳.
گنجینه دانشمندان، ج ۱، ص ۳۳۵.
آثار الحجه، ج ۱، ص ۱۱۶.
آثار الحجه، ج ۱، ص ۱۱۶.
میراث اسلامى ایران، ج ۱۰، ص ۱۲۷.
آثار الحجه، ج ۱، ص ۱۱۶ و ۱۱۷.
آثار الحجه، ج ۱، ص ۱۱۶ و ۱۱۷.
همان، ج ۲، ص ۵۵؛ گنجینه دانشمندان، ج ۲، ص ۱۸۹؛ آینه دانشوران، ص ۲۵۳ و رجال قم، ص ۱۲۵.

مجله آینه پژوهش، ش ۵۹، ص ۱۰۳ و ۱۰۴.

(*). ر.ک: ستارگان حرم، ج ۱۰، زندگینامه مرحوم على صفایى حایرى.

فهرست منابع

(۱). آثار الحجه یا تاریخ و دائره المعارف حوزه علمیه قم، محمد شریف رازى، قم، کتابفروشى برقعى، ۱۳۳۲ ش، ج ۱، ص ۱۱۵ و ۱۱۶.

(۲). آینه دانشوران، سید علیرضا ریحان یزدى، پاورقى و اضافات: ناصر باقرى بیدهندى، قم، کتابخانه آیت اللّه مرعشى، ۱۳۷۲ ش، ص ۷۸ و ۷۹.

(۳). الاجازه الکبیره، آیت الله سید شهاب الدین مرعشى نجفى، تدوین: محمد سمامى حایرى، قم، کتابخانه آیت الله مرعشى، ص ۲۰۶.

(۴). تاریخ قم، محمدحسین ناصرالشریعه، پاورقى و اضافات: على دوانى، قم، دارالفکر، ۱۳۴۲ ش، ص ۲۸۲.

(۵). الذریعه الى تصانیف الشیعه، علامه شیخ آقا بزرگ تهرانى، بیروت، دارالاضواء، ۱۴۰۳ ق. (مجلدات مختلف).

(۶). رجال قم، سید محمد مقدس‌زاده، تهران، چاپخانه مهر ایران، ۱۳۳۵ ش، ص ۱۵۳.

(۷). گنجینه دانشمندان، محمد شریف رازى، تهران، کتابفروشى اسلامیه، ۱۳۵۲ ش، ج ۱، ص ۳۳۵.

(۸). مع علماء النجف، سید محمد غروى، بیروت، دارالثقلین، ۱۴۲۰ ق، ج ۲، ص ۴۳۷.

(۹). معجم رجال الفکر والادب فى النجف خلال الف عام. محمدهادى امینى نجفى، ج ۳، ص ۱۰۱۴.

(۱۰). معجم المؤلفین العراقیین، کودکیس عواد، ج ۳، ص ۲۱۷.

(۱۱). معجم المطبوعات النجفیه، محمدهادى امینى نجفى، ص ۱۴۵ و ۲۸۶.

(۱۲). نقباءالبشر فى القرن الرابع عشر، شیخ آقا بزرگ تهرانى، مشهد، نشر مرتضى، ۱۴۰۳ ق، ج ۴، ص ۱۳۶۸.
منابع

ناصرالدین انصارى , ستارگان حرم، جلد ۱۱

میرزا عبدالله اصفهانى افندى(ره)

اشاره:

میرزا عبدالله اصفهانی افندی، یکی از چهره‌های علمی شاخص سه دهه پایانی دولت صفویه است. وی به جهت دانش پژوهی و سفرهای فراوان در جست‌جوی کتاب، ‌همراهی با علامه مجلسی در تدوین بحار الانوار و هم چنین تألیف کتاب با ارزش «ریاض العلماء و حیاض الفضلاء» شهرت یافته است. مورخان در تاریخ ولادت میرزا عبدالله اصفهانی اختلاف نظر دارند. در مقدمه ترجمه جلد اول کتاب «ریاض العلماء و حیاض الفضلاء» تاریخ ولادت وی ۱۰۶۶ هـ.ق. نوشته شده است.

کودکی

دوران کودکی میرزا عبدالله افندی با یتیمی سپری شد. خودش در این باره می‌گوید:
«هفت ساله بودم که پدرم در گذشت و مادرم نیز زمانی که هفت ماهه بودم، از دنیا (رفته بود). پس از درگذشت پدر، برادر بزرگم آمیرزا محمد جعفر مرا تربیت کرده و مدتی نیز تحت سرپرستی دایی خودم بودم.»[۲]

پدر و خاندان

افندی در ریاض العلماء، به معرفی پدر و برخی از خویشان نزدیک خود پرداخته است. پدر او، آقا میرزا عیسی بن محمد صالح بیک بن حاج شاه ولی بیک بن حاج پیر محمد بیک بن خضر شاه اصفهانی[۳] است که در محله شیخ یوسف بنا سکونت داشت. پدرش از شاگردان خلیفه سلطان، محمد تقی مجلسی و میرزا رفیعا نائینی بود.
جدّش، محمد صالح بیک از کارگزاران شاه عباس اول بود. عمویش، محمد علی بیک ناظر بیوتات (خاصه) شاه عباس اول، شاه صفی و شاه عباس دوم بود.
افندی می‌نویسد: «پدرم به رغم داشتن مال و شهرت فراوان، اسیر جاه طلبی نشد. از وی خواسته شده بود تا منصب قضاوت و شیخ الاسلامی اصفهان را بپذیرد، ولی او قبول نکرد.» و نیز می‌افزاید: «او با دست خودش، کتاب‌های زیادی را استنساخ کرده و بسیاری از نزدیکان را به تحصیل علم واداشته؛ به طوری که مشهور بوده است … غلامی داشته که از علما شده و شرح تجریدی هم نوشته است.»
افندی: «پدرم بیش‌تر شب را به عبادت و مطالعه مشغول بود.» وی حکایات زیادی درباره دقت و حافظه و تلاش پدرش در تحصیل و جدّیتش برای مطالعه از زبان دیگران شنیده است. وی شش فرزند پسر، با مقدار زیادی اموال و زمین و خانه و اثاثیه و کتاب‌هایی که شمار آنها تا یک هزار جلد می‌رسیده، از خود بر جای گذاشته که بیش‌تر این کتاب‌ها از میان رفته است. روی بسیاری از کتاب‌های وی، آثار از مطالعه او و تصحیحات و تعلیقاتش دیده می‌شود.
افندی درباره تألیفات پدرش می‌نویسد: «آن چه از تألیفاتش کامل شده، این‌هاست: شرح کتاب الدروس شهید اول؛ رساله در کیفیت تحلیف اهل ذمه و سایر کفار؛ رساله در رؤیت هلال قبل الزوال؛ رساله در نماز جمعه؛ حواشی بر قرآن، تعلیقات بر کتب اربعه و برخی دیگر از کتاب‌های فقهی و اصولی و ادبی.»
افندی سپس درباره محله شیخ یوسف بنّا چنین می‌گوید: «محله‌ای است خارج از اصل شهر اصفهان؛ امّا متصل به آن. این شیخ یوسف بنّا از صوفیان مشهور بوده و نام اصلی او محمد بن یوسف بنّاست که خود و فرزندانش به کار بنایی اشتغال داشته‌اند و تا وقت مرگ در این محله می‌زیسته است و بقعه او تا به امروز برجای مانده و به همین جهت، محله به نام او مشهور شده؛ گرچه من زمان زندگی او را نمی‌دانم و البته پیش از دولت صفوی بوده است. یکی از اولاد این شیخ یوسف بنّا، میرزا شاه حسین اصفهانی، وزیر شاه اسماعیل صفوی است که وزیر عاقل و کامل و مدبری بوده و توسط برخی از نوکران شاه مزبور کشته شده است. خانه این وزیر نیز در همین محله، متصل به بقعه شیخ یوسف است.»[۴]
وی در جای دیگر هم از این محله یاد کرده است.[۵]
یکی دیگر از خویشان افندی، آقا میرزا عنایت الله بن آقا محمد بن محمد باقر اصفهانی است که دایی وی بود و او را با عناوین فاضل، عالم، بصیر، ناقد و از «اهل بیت الدوله و العزّ و الرفعه» یاد کرده است. وی با پدر افندی همدرس بود و در جوانی فوت کرد.[۶]
در کتاب‌ها، میرزا عبدالله افندی را به عنوان‌های میرزا، افندی، جیرانی، صاحب ریاض، تبریزی و اصفهانی یاد کرده‌اند. عنوان میرزا بدان اعتبار بود که خاندانش اهل علم و وزارت و دیگر مقامات عالی بودند. می‌توان گفت: میرزا، مخفف «امیر زاده» است؛ عنوان صاحب ریاض به اعتبار کتاب ارزنده و معروف او «ریاض العلما» عنوان تبریزی بدان جهت است که اصل او از شهر تبریز بود؛ عنوان اصفهانی بدان اعتبار است که وی در آن جا متولد شده و زیسته است؛ عنوان جیرانی بنابر آنچه در زهر الریاض آمده، به جهت انتساب وی به جیران محله ـ یکی از محلّات قدیم تبریز ـ و یا به این سبب که جدش علاقه ویژه‌ای به شکار آهو[۷] داشته است.
«افندی» تقریباً شهرت عمومی اوست که همگان او را بدین شهرت معرفی کرده‌اند … . افندی لفظ ترکی جغتایی و مغولی است و این کلمه را به فتح همزه و فتح فا و نون ساکن ضبط کرده‌اند و بعضی هم آن کلمه را با الف ممدوده، یعنی افندی گفته‌اند و لیکن مشهور همان ضبط اولی است … افندی، ترکی عثمانی است و به معنای سید و مولا و صاحب و مالک و اهل قلم و قاضی و حاکم شرع می‌باشد و کلمه احترام و تعظیم است که به جای آقا، جناب و حضرت به کار می‌برند.»
شیخ محمد علی حزین (متوفا: ۱۱۸۰ هـ.ق.) در تذکره خود، درباره علت شهرت وی به «افندی»، می‌نویسد: «آن گاه که میرزا عبدالله به بلاد روم افتاد، علمای آنجا به دانش او آگاه شدند و به قاعده خود، وی را افندی خطاب کردند و به این لقب معروف شده بود و با من الفت داشت.»[۸]

استادان

میرزا عبدالله اصفهانی بخش مهمی از درس‌های نخستین حوزوی را از برادرش فرا گرفت. از ظاهر «ریاض العلماء» پیداست که وی درس‌های مقدماتی حوزه را در اصفهان از برادرش فرا گرفته است، لیکن در «زهر الریاض» آمده است: «آن گاه که میرزا جعفر در تبریز به سر می‌برده، برادرش میرزا عبدالله بدان جا کوچ کرد و مراتب مقدماتی را از او آموخته است و در خلال این مدت، به درس دیگر اساتیدی که در مراتب مختلفی مهارت داشته بودند، حضور پیدا می‌کرده و با جدّیت تمام به اخذ علوم معموله می‌پرداخته است تا در نتیجه شایستگی، بتواند به درس‌های عالیه دیگر اساتید بزرگ و سرشناس آن عصر، حاضر بشود.»[۹]
چنان که خودش می‌گوید:
«از آن پس که مقدمات تحصیلی را فرا گرفتم، تصمیم گرفتم تا دروس بالاتر را بیاموزم. بدین منظور، حداکثر کتب اربعه حدیث (کافی، من لایحضره الفقیه، تهذیب و استبصار) و قواعد علامه حلی (ره) را از محضر استاد استفاده کرده و برخی از تهذیب شیخ طوسی و شرح اشارات و مقداری از الهیات شفا و امثال آن را از استاد فاضل رضی الله عنه و از علامه میرزا علی نواب فرزند سید جلیل خلیفه سلطان که شیخ اجازه‌اش هم بوده است و بخشی از حاشیه قدیم ملا جلال را که بر شرح تجرید نوشته و مقداری از شرح اشارات را از استاد محقق قدس الله روحه و بخشی از تهذیب و شرح مختصر الاصول و شرح اشارات و اصول کافی و دیگر کتاب‌های متداول را از استاد علامه فرا گرفته و آموختم.»[۱۰]
علامه آقا جمال الدین خوانساری (فرزند آقا حسین خوانساری، مؤلف تعلیقه مشهور بر شرح لمعه)، علامه ملا محمد بن تاج الدین حسن (مشهور به فاضل هندی، مؤلف کشف اللثام) و امیر خلیل الله تونی اصفهانی نیز از استادان او هستند.
افندی در میان استادانش، از چهار استاد خود با صفت‌های مخصوص نام می‌برد. افندی از علامه ملا محمد باقر مجلسی (ره) با «استاد استناد» تعبیر می‌کند.
در «روضات» آمده است: افندی از جمله {شاگردان و} فضلای حضرت مقدسه علامه مجلسی بوده است و از مجلسی و مدرس او دوری نمی‌کرده و خازن کتب او بوده است و خود مجلسی در عنوان نامه‌ای که افندی به او نوشته، از وی تعبیر به، «بعض الازکیاء من تلامذتنا» کرده است و از آقا حسین خوانساری (ره) تعبیر به «استاد محقق» و از ملا محمد باقر فاضل سبزواری تعبیر به «استاد فاضل» و از ملا میرزای شیروانی تعبیر به «استاد علامه» کرده است. از این که از ملا میرزا، تعبیر به استاد علامه کرده، استفاده می‌شود که پایه علمی معظم له از دیگر اساتیدش برتر و بالاتر بوده است.[۱۱]

اجازات

مشایخ اجازات و روایات افندی بسیارند. بعضی از آنها جزو استادان او می‌باشند که پیش از این، نام برده شدند. دیگر مشایخ او عبارتند از:
۱. ملا محمد صالح مازندرانی: مؤلف «شرح اصول کافی» که در نه مجلد به چاپ رسیده است.
۲. شیخ حر عاملی: مؤلف «وسایل الشیعه» و «امل الآمل».
۳. علامه ملا کمال الدین فسائی: مؤلف «شرح شافیه صرف» (داماد مجلسی اول).
۴. علامه سید محمد موسوی، مشهور به میرلوحی سبزواری اصفهانی.
۵. علامه ملا شمس الدین، مشهور به ملا شمسا کشمیری اصفهانی، (شاگرد شیخ بهایی).
۶. علامه سید میرزای جزائری نجفی: مؤلف «جوامع الکلم» در احادیث صحاح و حسان.
۷. علامه جلیل میرزا علی نوّاب، فرزند خلیفه سلطان.[۱۲]
صاحب ریاض یکی از مشایخ اجازه است. افرادی که از او اجازه گرفتند، عبارتند از:
۱. میرزا حیدر علی بن مدقق شیروانی.
۲. ملا محمد صادق، نوه علامه مجلسی.
۳. ملا محمد بن علامه ملا عبدالله تونی (مؤلف «الوافیه» در اصول).
۴. میر محمد حسین حسینی خاتون آبادی اصفهانی، نوه علامه مجلسی.
۵. شیخ محمد علی حزین.
۶. سید نور الدین جزائری.[۱۳]

آثار

۱. رساله وجوب نماز جمعه: افندی این رساله را در آغاز بلوغش، به عنوان ردّ بر رساله ملا خلیل قزوینی تألیف کرد. این رساله در اولین سفر وی به حج همراه دیگر آثارش مفقود شد.
۲. شرح فارسی بر شافیه ابن حاجب که ناتمام ماند و مفقود شد.
۳. شرح بزرگی بر شافیه ابن مالک که ناتمام ماند و مفقود شده است. وی در این شرح به یادآوری مناقشاتی که با ملای جامی داشته است، پرداخته است.
۴. شرح متوسط دیگری بر الفیه ابن مالک، وی این شرح را در اوایل بلوغش تدوین کرد که هنگام مراجعت از اولین سفر حجش، همراه با کتاب‌ها و پاره‌ای از مؤلفات و تعلیقاتش که جمعاً صد مجلد می‌شد، به انضمام اموالی که همراه داشت، مفقود شد.
۵. حواشی بر شرح مختصر الاصول و متعلقات آن، که ناتمام مانده است.
۶. حواشی بر تهذیب الحدیث که به اتمام نرسیده است.
۷. حواشی بر مختلف علامه که ناتمام مانده است.
۸. حواشی بر من لایحضره الفقیه که برخی از این حواشی به طور مجزا جمع‌آوری شده و بعضی از آنها بر حواشی کتاب باقی مانده است.
۹. حواشی بر آیات الاحکام شیخ جواد کاظمی، شاگرد شیخ بهائی.
۱۰. تعلیقاتی بر حاشیه قدیمه جلالیه.
۱۱. تفسیر فارسی سوره واقعه که در ضمن تفسیر این سوره به بخشی از اخبار وارده و مربوط به آن سوره اشاره کرده است.
۱۲. بساتین الخطباء؛ که به نام عونه الخطیب و ریاض الازهار و یا ریاحین القدس نامیده می‌شود.
این کتاب در سه مجلد تألیف شده است و مؤلف، نزدیک به هزار فقره خطبه که در نماز جمعه و اعیاد و امثال آنها قرائت می‌کرده، در آن گرد آورده است و این کتاب مشتمل بر یک مقدمه و یک خاتمه و دوازده باب که باب اول آن مشتمل بر دوازده فصل است و دیگر ابواب آن مشتمل بر فصل‌های معدودی است و در مقدمه آن به آداب خطیب و خطبه‌ای که از سوی او انشاء می‌شود، اشاره کرده است و در خاتمه آن که از ملحقات کتاب به شمار می‌آید بسیاری از خطبه‌های ارزنده رسول اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ و ائمه هدی ـ علیه السّلام ـ را متعرض شده است و در ضمن آن به نقل برخی از خطبه‌هایی که علماء انشاد کرده‌اند پرداخته است.
صاحب زهر الریاض می‌نویسد: بخشی از این خطبه‌ها را در روزگار اقامتش در اسلامبول انشا کرده و در پایان آن اشاره به نام پادشاه عثمانی کرده است و نسخه‌ای از آن کتاب در کتابخانه ما موجود است.
۱۳. روضه الشهدا؛ مشتمل بر دوازده باب است و به سه زبان عربی و فارسی و ترکی تدوین شده است
۱۴. حاشیه کتاب وافی مولی محسن فیض کاشانی.
۱۵. حاشیه الهیات شفای ابوعلی سینا که ناتمام است.
۱۶. حاشیه بر اشارات و متعلقات آن که ناتمام مانده است.
۱۷. حاشیه بر مقدمه اصولیه ملا محمد طاهر قمی.
۱۸. حاشیه بر صحیفه کامله سجادیه.
۱۹. شرح اختلافات وقوع شکل العروس از تحریر اقلیدس.
۲۰. شرح مصادرات پنجمین از تحریر الاقلیدس.
۲۱. رساله فارسی در ترسیم خطهای ساعات بر سطوح دایره‌های متداول آسمانی و نصف النهار و افق و امثال اینها.
۲۲. ثمار المجالس و نثار العرائس: به سبک کشکول شیخ بهایی (ره) نوشته شده و مشتمل بر دوازده باب است و اشعار نادره و امور عجیبه و مسأله‌های تازه و حکایات بی‌سابقه و اکثر از واژه‌های مردمی و فایده‌های دیگر و تفسیر بخشی از آیات و توضیح روایات مشکله و حل مشکلات متفرقه و امثال اینها در آن ایراد شده است.
۲۳. وثیقه النجات من ورطه الهلکات؛ خود در این باره می‌گوید: «در ضمن چندین مجلد ضخیم تدوین شده و مشتمل بر پنج قسم بوده است. اول در الهیات، دوم در نبوّات، سوم در امامیّات، چهارم در معادیّات، پنجم در فقهیّات. قسم اول آن مصدر به مقدمه‌ای است در منطق و قسم پنجم آن مصدر بر مقدمه‌ای است در اصول از قبیل معالم شیخ حسن (ره) در قسم اول با همه ملتهای کفر و ارباب دیانتهای مختلف گفتگو داریم و در این قسم دلیل‌هایی از کتاب‌های مورد اعتمادشان از قبیل تورات و انجیل و زبور و دیگر کتاب‌های آسمانی ایراد کرده‌ایم و در قسم کتاب‌های آسمانی ایراد کرده‌ایم و در قسم امامیّات با همگی ارباب مذاهب هفتاد و دو ملت (فرقه) به مباحثه نشسته‌ایم.»
۲۴. لسان الواعظین و جنان المتعظین: این کتاب در چندین مجلد تدوین شده است. خود در این باره می‌گوید: «در این کتاب به دستورهای اعمال سال و عبادات و دعاهای ارزشمند و مطالب دیگری که مناسب با آنها بوده، پرداخته‌ایم و پیش آمدهای اکثر روزهای ماه و سال را متعرض شده‌ایم.»
۲۵. الامان من النیران در تفسیر قرآن: وی درباره این کتاب می‌نویسد: «در این کتاب در ذیل آیات شریفه به حداکثر اخباری که از ائمه طاهرین ـ علیه  السّلام ـ روایت شده اشاره کرده‌ایم.»
۲۶. رساله خراجیه در احکام اراضی خراجیه.
۲۷. الاجازات یا مجموعه الاجازات یا مجمع الاجازات: در این کتاب صورت اجازات قدما و متأخران و اجازات مشایخ و اجازاتی که خود به دیگران داده، آورده شده است.
۲۸. الرساله الانفعالیه: در بیان این که آب قلیل به مجرد ملاقات با نجس یا متنجس، نجس می‌شود.
۲۹. ترجمه جاماسب نامه.
۳۰. صحیفه علویه ثانویه.
۳۱. رساله فارسی در اخصای کودکان و بردگان: و این عمل فجیع و دردناک در روزگاران گذشته در دربار پادشاهان و ثروتمندان معمول بوده است و از شخص خصی به خواجه یا اَخته یاد می‌کردند.
۳۲. تعلیقه بر شرح تجرید ملاعلی قوشجی.
۳۳. تعلیقه بر نقد الرجال میر مصطفی تفریشی.
۳۴. تعلیقه بر امل الآمل: سید عبدالله شوشتری (ره) درباره این کتاب می‌نویسد: «آن گاه که مؤلف ریاض به خانه ما میهمان بود حواشی چندی بر کتاب امل الآمل که نسخه خود ما بوده به خط خود نوشته است و هم اکنون آن کتاب با همان تعلیقات در کتابخانه ما موجود می‌باشد.»
۳۵. صحیفه ثالثه سجادیه: مشتمل بر فواید بسیاری است که در دیگر صحیفه‌های معمول وجود ندارد و دو مرتبه به چاپ رسیده است و صحیفه چاپ شده وی در حال حاضر نزد ما موجود است و در مقدمه آن اشاره‌ای به صحیفه سجادیه معروفه به سندهای دیگر کرده است و در ضمن آن از صحیفه دوم که گردآوری شده شیخ حرّ عاملی (ره) می‌باشد یاد کرده است و نیز به مطالبی که لازم می‌دانسته تذکر داده است.
۳۶. تحفه حسینیه در شرح صحیفه ادریسیه: این کتاب را به دستور سلطان حسین صفوی نوشته است.
۳۷. حاشیه بر تمهید القواعد شهید اول.
۳۸. حاشیه بر مجدی در انساب.
۳۹. حاشیه بر مشارق محقق خوانساری.
۴۰. حاشیه بر منهج المقال: ناتمام است.
۴۱. ریاض العلماء: معروف‌ترین اثر او کتاب رجال و تراجم اوست که به نام «ریاض العلما و حیاض الفضلاء» موسوم است.[۱۴]

سرانجام غم انگیز ریاض

مهمترین کتاب افندی که تنها نیمی از آن بر جای مانده، کتاب ریاض العلما است. استاد سید محمد علی روضاتی، شرحی از چگونگی بر جای ماندن نیمی از این کتاب و از میان رفتن نیم دیگر بیان کرده‌اند که نقل آن در اینجا مغتنم است. ایشان نوشته‌اند:
«علامه مرحوم میرزا عبدالله اصفهانی ـ تبریزی الاصل و معروف به افندی ـ مصنف اثر گرانقدر ریاض العلماء متولد (۱۰۶۷ هـ.ق.) تا بیست سالی پس از درگذشت استاد بزرگوارش علامه مجلسی (م ۱۱۱۰) برای تهیه مواد این اثر بی‌همتا، بارها به شهرها و قرا و قصبات گوشه و کنار ایران و برخی از ممالک دیگر سفر کرد و هر کجا نسخه‌ای از آثار علمای اسلام یافته، در کتاب خود از آن خبر داده و حتی دارنده نسخه را نیز گه گاه شناسانده است.
با افسوس بسیار، بیش از نیمی از نسخه اصل این کتاب کلان در دست نیست و آن نیم دیگر که بسی مهم‌تر بوده، در حدود دویست و پنجاه سال پیش، یعنی پس از ختم غائله مهاجمان افغان و دوران نادری، ‌به وسیله علامه زمان، مرحوم سید نصرالله شهید حائری، از بازماندگان مؤلف خریداری و با مخطوطات ارزشمند فراوان دیگر از اصفهان و ایران خارج گردیده و تا اواخر قرن دوازدهم نیز در کربلای معلی در کتابخانه آن شهید بزرگوار موجود بوده است. چه محدث فقیه نامدار مرحوم شیخ یوسف بحرانی (م ۱۱۸۶) از آن بخش ریاض در تألیف لؤلؤه البحرین و کشکول انیس المسافر بدون شناسایی نام مؤلف و نام کتاب، ‌بهره برده و نقل کرده است. ناشناس بودن کتاب، از آن روی رخ داده که میرزا عبدالله در اواخر عمر، تمامیت دارایی ازکتب و وسایل و مؤلفاتش را میان دو فرزند پسر خود ـ میرزا احمد و میرزا زین العابدین ـ تقسیم نموده و به آنان بخشیده است و از آن میان نیمی از ریاض العلماء که سهم میرزا احمد مشتمل بر حرف «ع» و دارای شرح حال خود مؤلف بود، در اصفهان بر جای ماند و آن نیم دیگر ـ که به خصوص دارای تراجم بسیار مهم حرف «م» علمای شیعه بود ـ نصیب شهید حائری شده و در آن نام مؤلف وجود نداشته است. نیمی که در اصفهان برجای ماند، مورد استفاده صاحب روضات الجنات واقع گردیده و بحمدالله تعالی تصویر کاملی از آن نیمه اصل ـ در ۵۷۹ صفحه به قطع رحلی ـ نزد این ضعیف موجود است.
باری، هیچ یک از علما و مصنفین جز مرحوم شیخ یوسف بحرانی از آن نیمه مهم ریاض العلما سخنی نگفته و نقلی ننموده‌اند و پس از وی، سرنوشت آن اوراق گرانقدر به کلی نامعلوم است، حتی در آثار و فوائد رجالی و اجازات فراوان بزرگانی که در آن ایام در عتبات عالیات می‌زیسته‌اند، مانند محقق بهبهانی (م ۱۲۰۶) و فرزند دانشمندش صاحب مقامع الفضل (م ۱۲۱۶) ـ که آن نیمه ریاض موجود در اصفهان را دیده است ـ و ملا عبدالنبی قزوینی (م ۱۲۰۰) و سید بحرالعلوم (م ۱۲۱۲) و شیخ ابوعلی حائری (م ۱۲۱۵) و امثال آنان، رحمه الله علیه به هیچ وجه سخنی و نقلی از آن اثر مجهول القدر دیده نمی‌شود، شاید باز مرحوم محدث بحرانی در کتاب فوائد رجالیه خود ـ که در ذریعه ۱۶ ۱۵۷۶ یاد شده ـ مطلبی از آن عزیز آورده است.
به هر حال، به اجمال می‌دانیم که هم کتابخانه سید شهید و هم کتابخانه‌محدث بحرانی بسان همه آکنده‌ها پراکنده گردیده و به اینجا و آنجا رفته و شاید آن اثر بی‌همتا «نیمه ریاض» که اوراقی بدون صحافی و جلد بوده، به دکه‌های عطاری و بقالی کربلای معلی منتقل و نابود شده باشد.
در واقع آنچه از ریاض مفقود شده، از حرف الف تا حرف جیم، به علاوه حرف میم بوده است.
گفتنی است که در سال ۱۴۰۱ هجری قمری مقدار باقی مانده ریاض و نیز آنچه که بحرانی در حرف لولؤه البحرین از ریاض اقتباس کرده توسط استاد سید احمد حسینی اشکوری تصحیح و در شش مجلد توسط کتابخانه آیت الله العظمی مرعشی به چاپ رسید. افزون بر آنچه از بحرانی افزوده شده، در بخش حرف الف تا جیم و نیز حرف میم، حواشی افندی بر شرح حال هایی که در امل الآمل بوده، به این چاپ افزوده شده است. پس از آن در سال ۱۴۱۵ بخش القاب آن کتاب نیز به عنوان مجلد هفتم توسط همان ناشر؛ انتشار یافت؛ هم چنان که تعلیقه افندی بر امل الآمل به طور مستقل در سال ۱۴۱۲ به چاپ رسید. بخش خطی دیگری از ریاض که درباره علمای عامه است، نیز بر جای مانده است که تاکنون به چاپ نرسیده است.»[۱۵]

نامه افندی به علامه مجلسی

افندی در نامه‌ای، از استادش در پاره‌ای از موارد کتاب بزرگ بحار الانوار انتقاد می‌کند و او را نسبت به اشکالاتی که کتابش دارد، آگاه می‌کند، متن این نامه و نحوه انتقاد و تذکر افندی نمونه بارزی از اخلاق و آدابی است که از بدو تأسیس مکتب امام صادق ـ علیه السلام ـ در بین شاگردان این مکتب حاکم بوده است.
تواضع ادبی که افندی در این نامه به خرج داده، واقعاً مثال زدنی است. ستایش استاد و ابراز عشق و ارادت به ایشان در اول نامه و عرض پوزش و عفو در آخر آن، با الفاظ و جملات زیبای ادبی، نمونه برجسته‌ای از وجود عشق و عاطفه بین شاگرد و استاد است.
علامه مجلسی نیز جهت ارج نهادن به مقام علمی افندی و هم چنین تقدیر از تذکرات ایشان، متن کامل نامه را در خاتمه مجلد بیست و پنجم (چاپ جدید) کتاب بحارالانوار آورده و از ایشان به عنوان «بعض الازکیاء من تلامذتنا» نام برده است.[۱۶]
استنساخ
در زهر الریاض آمده است: «در کتابخانه‌ها، به عده‌ای از کتاب‌ها در فنون مختلفه می‌رسیم که مؤلف ریاض آنها را از کتاب‌های مؤلفانش استنساخ کرده است. و برخی از آنها در کتابخانه ما موجود می‌باشد. از آن جمله است: تلخیص رجال شیخ که از سوی محقق حلی خلاصه شده و دیگری فهرست شیخ است که آن هم به دست محقق مغفور له تلخیص شده و کتاب عده الداعی ابن فهد حلی و امثال آنها که استنساخ شده صاحب ریاض است. از جمله نسخه برداری‌های دیگر او، استنساخ برخی از مجلدات بحارالانوار مرحوم مجلسی است.»
سید عبدالله جزائری در اجازه کبیره خود، ذیل احوال میرزا عبدالله می‌نویسد: «آن گاه که من خردسال بودم و میرزا عبدالله به خانه ما وارد شده بود متوجه بودم که پدرم و دیگر علمای بلاد ما از میرزا سؤالاتی می‌کردند و بهره‌مند می‌شدند، از جمله کتاب‌های کهنه و جزوه‌های مندرسی داشتیم که اوائل و اواخر آنها به گذشت زمان از میان رفته بود و ما نام آنها و مؤلفانش را نمی‌دانستیم، وی اسامی کتاب‌ها و مؤلفان آنها را به پدرم گوشزد کرد. و در همان اوقات اشتباهاتی که مؤلف کتاب امل الآمل در کتاب خود داشت، در حاشیه نسخه‌ای که حاضر داشتیم به خط خود می‌نوشت و من خود گاهی کتاب‌های رابرای مطالعه او می‌بردم، خرسند می‌شد و مرا به خود نزدیک می‌ساخت و برای توفیقات بیشتر من دعا می‌کرد.»[۱۷]

آثار خیریه

شیخ محمد علی حزین لاهیجی، شاگرد اجازه صاحب ریاض در تذکره خویش می‌نویسد: «از آن جمله، مولانای فاضل آمیرزا عبدالله مشهور به افندی است، که به فنون متداوله ماهر و به غایت متتبع بود و در اصفهان در جوار منزل خود مدرسه‌ای عمارت کرده و به افاده اشتغال و روزگاری مهنا داشت.»[۱۸]

وفات

تاریخ وفات افندی دقیقاً معلوم نیست. شیخ محمد علی حزین لاهیجی که معاصر با افندی بوده، در تذکره خود، درباره تاریخ وفات او گفته است: « … چندی پیش از آشوب اصفهان، رحلت کرد …».
لاهیجی تاریخ آشوب اصفهان را سال ۱۱۳۴ هـ.ق. می‌نویسد.[۱۹]
سید عبدالله جزایری (ره) در اجازه خود نوشته است: «میرزا عبدالله در عشر ثلاثین درگذشته است.»
صاحب روضات در این باره می‌نویسد:
«مرادش از عشر ثلاثین، سی سال پس از ۱۱۰۰ هجری است که نزدیک به اوائل قرن دوازدهم هجری می‌باشد، یعنی ۱۱۳۰ هجری.»[۲۰]
علامه روضاتی نوشته است: «پایان زندگی و تاریخ درگذشت این عالم بزرگوار کثیر الانوار ـ که در حدود یک هزار و یک صد و سی بود ـ بسان بسیاری از دانشوران آن زمان به درستی دانسته نیست و هم چون خاکجای او در اصفهان پنهان مانده است. هم چنان که از دو فرزند پسر او میرزا احمد و میرزا زین العابدین که پدر، کتاب‌های ملکی خود را به آن دو بخشید ـ و لابد گرفتار جور افغان و فتنه دوران شده‌اند ـ هیچ آگاهی در دست نیست.» به ظن قوی درگذشت میرزا عبدالله افندی در سال ۱۱۲۹ هجری بوده است.»
آیت الله مرعشی نیز نوشته است: «بر اساس آنچه در تعالیق الاجازه الکبیره جزائری و تذکره القبور مصلح الدین مهدوی آمده، افندی در حوالی سال ۱۱۳۰ در گذشته، امّا محل دفن وی مشخص نیست. شخص موثقی به من می‌گفت که به احتمال، قبر او در حوالی قبر فاضل هندی ـ در تخت فولاد اصفهان ـ است.[۲۱]بنا به نظر دهخدا، وی حدود ۱۱۳۰ هـ.ق. در تبریز درگذشت.[۲۲]

پی نوشت:
[۱] . ریاض العلماء، ج ۴، ص ۳۰۷.
[۲] . همان، ‌ج ۳، ص ۲۳۰ و ۲۳۱.
[۳] . در اکثر تذکره‌ها، در آخر سلسله نسب افندی، قبل از اصفهانی بودنش به تبریزی الاصل بودن حضر شاه یا خضر بیک تأکید شده است.
[۴] . ریاض العلما، ج ۴، ص ۳۰۶ – ۳۰۹.
[۵] . همان، ج ۲، ص ۲۹۵. محله یاد شده در زاویه خیابان «شریف واقفی» فعلی و خیابان «نشاط» واقع در جنوب غربی «محله قلعه طبرک» قرار داشت. جزوه تحفه فیروزیه، رسول جعفریان، ص ۱۹.
[۶] . ریاض العلماء، ج ۴، ص ۳۰۱ و ۳۰۲.
[۷] . «جیران» در زبان ترکی به معنای آهو است.
[۸] . تاریخ و سفرنامه حزین، ص ۲۰۸ و ۲۰۹.
[۹] . زهر الریاض، آیت الله مرعشی، ص ۱۱.
[۱۰] . مقدمه ترجمه ریاض العلما، ج ۱، ص ۷.
[۱۱] . همان، ص ۸.
[۱۲] . همان، ص ۸ و ۹.
[۱۳] . همان، ص ۹.
[۱۴] . ریاض العلما، مقدمه، ص ۱۱ ـ ۱۷.
[۱۵] . جزوه تحفه فیروزیه، ص ۱۵ ـ ۱۷. دهخدا می‌نویسد: «ریاض العلما در چند مجلد که دو مجلد آن به خط مؤلف در دانشکده ادبیات (تهران) موجود است.» (لغت نامه دهخدا، حرف ع، ص ۷۵).
[۱۶] . ریاض العلما، مقدمه، ص ۲۸ ـ ۳۱.
[۱۷] . همان، ص ۲۶ و ۲۷.
[۱۸] . تاریخ و سفرنامه حزین، ص ۲۰۸ و ۲۰۹.
[۱۹] . همان.
[۲۰] . ریاض العلماء، مقدمه، ج ۳، ص ۳۲.
[۲۱] . جزوه تحفه فیروزیه، ص ۸.
[۲۲] . لغت نامه دهخدا، حرف ع، ص ۷۵.
منبع :مجید محبوبی – تلخیص از کتاب گلشن ابرار، ج ۳، ص ۸۹

سیداسماعیل اصفیائى شندآبادى (ره)

اشاره:

عالم ربانى، آیت‏اللّه حاج سیداسماعیل اصفیائى شندآبادى به سال ۱۳۲۸ هجرى قمرى در روستاى  شندآباد  از توابع شهرستان  شبستر  استان آذربایجان شرقى در خانواده‏اى مؤمن و متدین دیده به جهان گشود. پدرش  میرعبداللّه  از سادات محترم و معروف و در خوبى و صفا زبانزد عام و خاص بود. ایشان پس از آن که قرآن و ادبیات فارسى را در مکتب‏ خانه هاى قدیمى شندآباد فراگرفت. سپس عازم حوزه علمیه شبستر شد و در نزد  میرزا کاظم آقا شبسترى به تکمیل علوم و فنون تا سطوح عالیه پرداخت.

مسجد و مدرسه سید حمزه‏

مجموعه مسجد و مدرسه سیدحمزه، از آثار فرهنگى اسلامى اوائل سده هشتم هجرى قمرى است که همزمان با تأسیس مدرسه و شهر علمى رشیدالدین فضل‏اللّه بوسیله  سید حمزه  که از سادات محترم و متمول دوران  اولجاتی و  بوده تاسیس و موقوفات بسیار مفصل بدانجا اختصاص داده شده بود. ولى با گذشت زمان اگرچه این مکان از سرنوشت ربع رشیدى مستثنى مانده ولى از دست چپاول عمله مولّى به نام  متولى  در امان نمانده و حجره‏ ها و مدرسه ایى مدرسه تبدیل به گورستان شده بود و مرحوم آیت‏اللّه اصفیائى با یک دهه تلاش پیگیر توانست مدرسه را از عمله مولى خارج نموده و پس از بازسازى حجره ‏ها، در حدود سال ۱۳۳۸ شمسى اولین طلاب علوم دینى را در آنجا اسکان دهد.

هجرت به قم‏

او پس از عمرى تلاش و کوشش و فعالیتهاى مذهبى و اجتماعى در تبریز و خدمت به مردم آن شهر، ترجیح داد اواخر عمرش را در کنار حرم کریمه اهل‏ بیت (ع) بگذراند و با استفاده از انفاس قدسى عارفان آن تربت پاک تزکیه نفس خویش را به اکمال برساند. با این حال از تدریس، تألیف تفسیر نیز غافل نماند و از بدو ورود به قم، با عشقى سرشار به فقه آل محمد (ص) تلاش خود را در این زمینه ‏ها دوچندان کرد و با بهره ‏گیرى از مباحثه و هم نشینى بزرگان حوزه قم، خود به حدّى از مراتب کمال رسید که مورد علاقه خاص بزرگان و عارفان واقع شد.

تفسیر آن مرحوم‏

روح و ذهن مرحوم آیت‏اللّه اصفیائى شندآبادى از معارف قرآن کریم سیراب شده بود و در مقام تفسیر قرآن نکاتى را یادآورى مى‏ کرد که شاید بعضى از آنها در هیچ تفسیرى وجود نداشت. مرحوم اصفیائى در بخش ادبى تفسیر قرآن نیز نظرهاى (به اصطلاح علماء، شم تفسیرى خاص) داشت.

سیر و سلوک آن مرحوم‏

یکى از خویشاوندان آیت ‏اللّه اصفیائى تعریف مى ‏کند که ایشان دایى خانواده ما بودند و بدین جهت نامحرمى در خانه ما براى او وجود نداشت. از این گذشته از کودکى لطف دیگرى به ما داشت و خانه ما را مثل خانه خود مى ‏دانست و هر وقت از قم به  شندآباد  مى ‏آمد، اولى به خانه ما مى‏ آمد، بعد سراغ دیگران مى ‏رفت. وقتى من از مسافرت برگشتم، نصف شب به خانه رسیدم، دیدم ایشان مثل همیشه به نماز شب ایستاده و گریه و زارى مى‏کند و با خداى خود مناجات مى‏ نماید. سعى کردم طورى داخل شوم که ایشان متوجه من نشوند و مشغول عبادت باشند، ولى ایشان متوجه شدند و مرا مورد لطف و تفقد قرار دادند. نشستیم و کمى از اینجا و آنجا صحبت کردیم. بعد ایشان فرمود: شما از مسافرت آمده‏اید، بروید استراحت کنید. خودشان دوباره برخاستند و مشغول عبادت شدند. باز با آن گریه ‏هاى جگرسوزشان به مناجات پرداختند. من هم طبق معمول رفتم و مقدمات خواب را فراهم کردم. دیدم همسرم سرزنش کنان به سراغم آمد و گفت: ایشان هم ملاّ هست تو هم ملاّئى! بابا تو هم نماز شبى، مناجاتى، چیزى!! که من خندیدم و گفتم: تو از هیچ چیز خبر ندارى! نمى‏دانى ایشان چقدر گناه کرده است! باید هم گریه کند! باید هم از خدا طلب عفو کند! امّا ما چى؟! بالاخره با این حرفها از دست خانم خلاصى یافتم. امّا صبح که بیدار شدیم و سر صبحانه حاضر شدیم، مرحوم آقاى شندآبادى لبخندى زد و گفت.  دیشب چه گفتى راستش را بگو!  گفتم:  ما که چیزى نگفتیم دوباره گفتند:  تو راست گفتى، باز هم بگو!  دیدم یکباره منقلب شد و باز در حالى که آه مى‏ کشید، فرمود:  تو راست گفتى من خیلى گناه کارم

رقت قلب‏

مرحوم اصفیائى رقیق ‏القلب و از  بکائون  زمان خود بود. وقتى به منبر مى ‏رفت در آغاز گفتارش آیه ‏اى را ذکر مى‏ کرد و گریه مى ‏نمود و همه را به گریه مى ‏انداخت. مخصوصا آیاتى را که عتاب آمیز بود با همان لحن عتاب ‏آمیز بلند قرائت مى‏کرد و حال همه را منقلب مى ‏نمود. وقتى جهت اقامه نماز در مسجد حاضر مى‏ شد، مدتى قبل از شروع نماز به نوافل مى‏ ایستاد و گریه و زاریشان مسجد را پر مى‏ کرد. آقا سید محمد فرزند گرامى‏ اش در این باره مى‏ گوید: مرحوم پدرم دائم ‏الذکر و اهل مراقبت بود و در عین حال هیچ گونه دعوى نداشت بلکه رفتار او به گونه‏ اى بود که کسى متوجه عوالم او نمى‏ شد. او با ادعیه عالیه اهل بیت (ع) انس زیادى داشت و بسیارى از آنها را از حفظ داشت و قسمتهاى مختلفى را گاهى در قنوت و سجده ذکر مى‏ نمود. به یاد دارم، روزى در منزل خلوتى از او در مورد دعاى کمیل سئوال کردم و پرسیدم، آیا هرکس مى ‏تواند دعاى کمیل را بخواند؟ ایشان جواب داد: اگر خداوند به کسى توفیق عنامت کند امر خطیرى است، مگر نمى ‏بینى مى‏ فرماید:  وینادیک بلسان اهل توحیدک و یتوسل الیک بربوبیتک  اینجا منقلب شد و مرا نیز منقلب کرد و من دیگر نتوانستم به سئوالات خودم ادامه دهم. آیت ‏اللّه اصفیائى در عرفان عملى و طى مدارج سیر و سلوک مقامى شامخ داشت و بعضى از حالات او مخصوصا ارتباط با ساحت مقدس معصومین (ع) را بى‏ مقدمه نمى‏توان ایراد نمود. او به حق یکى از صالحان بود. هنگامى که خبر رحلتش را به آیت ‏اللّه‏ العظمى آقاى اراکى(ره) دادند، فرمود:

عشق به حضرت ولى عصر(عج)

آن مرحوم گاهى زمزمه مى‏ کرد: لیت شعرى این استقرت بک‏ءالنّوى و چنان مى‏ گریست که تا مرز غشوه نزدیک مى ‏شد. او بنا به خواسته و استدلال سیدابن طاووس به مؤمنین و اهل منبر توصیه مى ‏نمود که اول دعا باید براى وجود مبارک حضرت حجت صلوات ‏اللّه علیه باشد و در این باره سخن بسیارى داشت. یکى از دوستان ایشان نقل مى‏ کرد که در حدود سال ۱۳۶۹ قمرى ایشان در حدود چهل هفته در نجف اشرف به سربرد و شبهاى چهارشنبه به مسجد سهله مشرف شد تا آنکه شبى با حالت شیدائى برگشت که زمزمه مى ‏کرد و مى‏ گریست و حال او ما را پریشان کرد، سئوال کردم چه خبر شده است؟ گفت: درد بسیار است ولى درمان نیست.

توجه به حاجات مردم‏

او هر پیشنهاد و هر حاجتى را بررسى مى‏ کرد؛ خواه این حاجت تقاضاى درس صرف میر و تصریف باشد یا رسائل و مکاسب، تقاضاى نان، دوا دکتر و یا ضمانت و قرض و رهن منزل مسکونى، اصلاح ذات‏البین یا فصل خصومت و با شرایط شاق مسافرت، نه وعده کذب مى ‏داد و نه براى رد سائل متوسل به حیل و توریه مى‏ شد. به خاطر دارم ایشان در عین حالى که در مدرسه ‏اى سطوح عالى فقه و اصول را تدریس مى‏نمود، در مدرسه دیگرى به طلبه‏اى که بنا به صلاحدید ایشان از سیوطى به صرف میر برگشته بود، صرف میر تدریس مى‏ کرد و گاهى شنیدم که به عنوان لطیفه، بدون اینکه از کسى اسم ببرد، مى‏ گفت: شخص معنونى با درشتى تمام طلبه‏ اى را عتاب مى‏ نمود که من به تو قربهً الى‏ اللّه صمدیه تدریس کردم که سیوطى را از من بخوانى نه اینکه صمدیه را من زحمت بکشم و سیوطى را از دیگرى بخوانى.

فرزندان‏

مرحوم حضرت آیت‏ اللّه اصفیائى شندآبادى چهارفرزند دختر و چهارفرزند پسر دارد؛ فرزندان پسر عبارتنداز: ۱ – سیدعبداللّه فاطمى ‏نیا وعظ شهیر و توانا و از روحانیان متعهد تهران‏ ۲ – سیدمحمد اصفیائى کارمند کتابخانه آیت‏اللّه مرعشى(ره) ۳ – سیدعلى اصفیائى طلبه و کاردار سفارت ایران در عربستان‏ ۴ – سیدمحسن اصفیائى پیشه‏ور

آثار و تالیفات‏

۱ – تحقیق و چاپ  محاسبهالنفس  سیدبن طاووس‏ ۲ – محاسبه‏النفس و پشتکار حاج میرزا جواد آقا ملکى تبریزى‏ ۳ – کشف‏الریبه شهید ثانى که این مجموعه مکرر در ایران و لبنان به چاپ رسیده است.

وفات‏

وى سرانجام پس از سالها تلاش و کوشش در جهت ترویج و تبلیغ دین و تزکیه و تهذیب نفس خویش در تاریخ ۲۶ آذر ۱۳۶۸، مطابق ۱۸ جمادى‏الاول ۱۴۱۰ هجرى قمرى قریب به نیمه شب با حالات عجیب روحى و اشتغال به مناجات الهى دار فانى را وداع گفت و در جوار اجداد طاهرین خود آرام گرفت. پیکر پاک و شریفش پس از تشییع با شکوهى با همت مردم و روحانیون در قم در مقبره علماء در باغ بهشت به خاک سپرده شد.

امام غایب و مُدعیان دروغین

اشاره:

اعتقاد به منجى آخرالزمان یکى از وجوه مشترک تمام ادیان و آیین ها ست. پیروان این ادیان معتقد اند که در زمانى نامشخص فردى از اعقاب پیامبرشان یا آن که خدا در کتاب آسمانى شان وعده داده است ظهور مى کند و دنیا را از داد و برابرى آکنده مى سازد. در کتاب مقدس، مجموعه مزامیر داوود در مزمور ۳۷ و بند ۲۹ آمده است:” نیکان، دنیا را به ارث خواهند برد و تا به ابد در آن سکونت خواهند کرد” بى گمان دین اسلام نیز از این موهبت الهى بى بهره نیست، در قرآن کریم در سوره قصص آیه ۵ آمده است:

” و ما مى خواهیم که بر کسانى که در روى زمین به زبونى کشیده شده اند، منت نهیم( و نعمت دهیم) و ایشان را پیشوا گردانیم و ایشان را وارث گردانیم”

اعتقاد به منجى آخرالزمان را مى توان از پایه هاى اساسى اندیشه و تعالیم شیعى دانست. آنچه “تشیع” را در طول زمان و در شرایط بسیار سختى که توسط “سنت” پیرامون گرفته شده بود، نجات داد و زنده نگاه داشت، همانا اندیشه و اعتقاد به ظهور مهدى آخر الزمان است. اندیشه تشیع از چندین منشا تغذیه مى کند که یکى از آنها بى گمان اعتقاد به ظهور فرزند رسول خدا مهدى(عج) است.

در این نوشتار سعى بر آن داریم تا با نگاهى اجمالى بر تاریخ ایران به بررسى ادعاهاى مهدویت بپردازیم، ولى در همین ابتدا باید متذکر شد که ادعاى مهدویت در تاریخ با ادعاهاى دیگرى نظیر نبوت و در نهایت الوهیت همراه بوده است.

نخستین مدعیان

نخستین نشانه هاى ادعاى مهدویت را مى توان در میان زیدیان یافت.

از فرق متعدد شیعه تنها چهار فرقه در ایران اهمیت خود را همچنان حفظ کردند:

۱. نصیریه که در سده هاى شش و هفت به آن دسته از غلاتى اطلاق مى شد که به على قدرت الهى یا نیمه الهى نسبت مى دادند (کلیه فرق دیگر شیعه، از جمله اسماعیلیان اینان را ملحد و کافر مى دانستند.)

۲. زیدیان

۳. اسماعیلیان

۴. امامیه  (۱)

زیدیان آن دسته از شیعیان بودند که امام پس از امام سجاد(ع) را نه امام محمد باقر، که زید بن على مى دانستند. از این رو به زیدیان شهره شدند. تمرکز این گروه از شیعیان بیشتر در ولایات شمال ایران در گیلان و دیلمان و طبرستان، در شمال افغانستان فعلى و همچنین در یمن بود. علویان طبرستان که ساداتى از خاندان حضرت رسول بودند در میانه دوره عباسیان در طبرستان قدرت را به دست گرفتند و تا عهد سامانیان بر این منطقه و یا مناطق پیرامون آن، عادلانه حکومت کردند. در طول زمان شاخه هاى متعددى در زیدیه پدید آمد که یکى از این شاخه ها جارودیه بود.” جارودیه رهبران امت اسلامى پیش از على را غاصب و کافر مى دانستند. برخى از آنان به مهدویت محمد بن على بن عمر بن على بن حسین (نواده امام زین العابدین) صاحب طالقان (در بدخشان) معتقد بودند که به امر المعتصم(۲۷. ۲۱۸) خلیفه عباسى به محبس افتاد. گروهى دیگر به مهدویت یحیى بن عمر بن یحیى بن حسین بن زید بن على (از اعقاب امام سجاد) صاحب کوفه اعتقاد داشتند که عاقبت در عهد المستعین (۵۲. ۲۴۸) کشته شد.”(۲)

امام منتظر و اعلام قیامت

اسماعیلیان گروه دیگرى از شیعیان بودند که در مصر، بخش هایى از سوریه و ایران، ابتدا در برابر خلفاى عباسى و سپس در برابر ترکان سلجوقى به قدرتى بلامنازع تبدیل شدند. اسماعیلیه ایران اگرچه نتوانستند قلمروى یکپارچه فراهم آورند ولى هسته هایى از دژهاى مستحکم در سراسر ایران آن روزگار ایجاد کردند که مى توانست خطرى بالقوه براى حکومت هاى سنى مذهب متعصب باشد. دژهاى اسماعیلیان در کوههاى البرز، در زاگرس و درارتفاعات افغانستان کنونى از قدرتى انکارناپذیر برخورداربودند.

در آن زمان بیشتر جمعیت ایران سنى مذهب بودند” در “کتاب النقص” “نصیرالدین ابوالرشید قزوینی”، که از آثار جدلى شیعه در ۵۶۰ ق است، کوششى در جهت به دست دادن جغرافیاى نحله اى ایران به عمل آمده. مولف اظهار مى کند که خراسان و ماوراء النهر و بخشى از عراق( عجم = مرکز ایران و محدود به اصفهان تهران و همدان و مشتمل بر شهرهاى اراک(سلطان آباد)،همدان، گلپایگان، اصفهان، ملایر و کرمانشاهان) در کلام حنفى و معتزلى بودند، آذربایجان تا مرزهاى آناتولى و همدان، اصفهان، ساوه و قزوین مذهب شافعى داشتند… نواحى لرستان، خوزستان، کرج(ابودلف در نزدیکى اراک)، گلپایگان، بروجرد و نهاوند پر از مشبهه یا مجسمه(اهل تجسم) بود و مازندران، قم، کاشان و آوه پیرو مذهب شیعه بودند.” (۳)

اگرچه اسماعیلیان در اعتقادات و باورها با شیعیان امامیه اختلاف داشتند ولى به خاطر برخى تشابهات در زمره گروه هاى شیعه قلمداد مى شدند، آنان نیز چون شیعیان امامیه معتقد بودند که امام از سوى امام پیشین انتخاب مى شود. ” اسماعیلیان، اسماعیل پسر امام جعفرصادق (ع) و پسر اسماعیل را امامان منصوص مى دانستند. اما تا سال هاى دراز عقیده داشتند که امامان، غایب وغیر فعال مى باشند.” (۴) ایشان امامان پس از امام جعفر صادق را گمراه مى دانستند.

گروه هاى شیعى در سده هاى نخستین اسلامى براى در امان ماندن از سخت گیرى هاى خلفاى عباسى، در حواشى قلمرو اسلامى به قدرت دست یافتند و حکومت هاى محلى اى چون ادریسیان(در افریقا) را تاسیس کردند. تلاش هاى اقلیت شیعه در نهایت در سال ۲۹۷ ثمر داد و اسماعیلیان از این تاریخ تا ۵۶۷ سلسله قدرتمندى را در مصر تشکیل دادند که اسماعیلیان سایر مناطق قلمرو اسلامى را به نوعى تحت حمایت خود داشت.” اسماعیلیان سراسر ایران، فاطمیان مصر را به عنوان امامان علوى راستین و اخلاف اسماعیل به رسمیت شناختند و در میان کلیه مسلمانان تنها آنان را به عنوان پاسداران میراث روحانى پیامبر شایسته اطاعت و فرمانبردارى دانستند. امام سرانجام با قدرت ظهور کرده بود.”(۵) ولى این وحدت چندات دوام نیاورد و دو دستگى در سال ۴۸۷ پس از درگذشت المستنصر خلیفه فاطمى رخ نمود. ” المستنصر خلیفه فاطمى مصر در سال ۴۸۷ دیده بر جهان فرو بست پسر کهتر المستنصر … با نام المستعلى به خلافت رسید. اما معروف بود که المستنصر پسر مهتر خود نزار را امام آینده تعیین کرده است. نزار به پشتیبانى گروهى از سپاهیان … سر به شورش برداشت و تنها دو سال بعد نایره شورش وى فرو نشانده شد…در داخل مصر و یمن بیشترینه اسماعیلیان … المستعلى را امام راستین شناختند اما در سوریه در میان اسماعیلیان تفرقه شدیدى بروز کرد… اما اسماعیلیان ایران نه در آن هنگام، مداخله فعالى در مصر کردند و نه هیچیک از اخلاف مستعلى را به عنوان مدعى قدرت در مصر به رسمیت شناختند.”(۶) این اختلاف حتى با مرگ نزار خاتمه نیافت چرا که شایع بود که اسماعیلیان ایران پسر خردسال نزار را در الموت نزد خود نگاه مى دارند، اگر چه این شایعه توسط هیچ یک از اسناد به دست آمده تایید نشده است ولى همین احتمال در آن زمان منشا برخى رویدادها شد که مورد بررسى ما است.

روند رو به رشد قدرت اسماعیلیان در ایران با “حسن صباح” آغاز شد و ادامه یافت. به لطف نوشته هاى “عطاملک محمد جوینی” در کتاب “تاریخ جهانگشاى جوینی” که به فتوحات مغولان در ایران مى پردازد، ما هم اینک به برخى اطلاعات موثق درباره اسماعیلیان و حسن صباح و اعقاب او دسترسى داریم. هولاکوخان مغول در سال ۶۵۲ به تخریب و برچیدن تمام قلاع اسماعیلیه مبادرت ورزید. جوینى که در رکاب وى در این فتوحات شرکت جسته بود، بیان مى کند که در ابتدا تصمیم برآن بود که کلیه کتب کتابخانه دژ الموت را در آتش بسوزانند ولى وى از خان مغول درخواست کرد که برخى از کتب را در دسترس وى قرار دهند. از اینجا است که اطلاعاتى از اسماعیلیه از خطر نابودى مى رهد. جوینى دراین باره چنین گفته است: ” آنچ مصاحف ( جمع صحف. کتاب ها) و نفایس کتاب بود بر منوال “یخرج الحى من المیت” از آن میان استخراج مى رفت، مجلدى کتاب یافت مشتمل بر احوال وقایع “حسن صباح” که ایشان آن را “سرگذشت سیدنا” خوانند. آنچ مقصود بود و مناسب لیاقت این تاریخ نقل افتاد.” (۷)

چنین است که ما از آغاز کار حسن صباح اطلاعاتى به دستى مى آوریم. دراین کتاب از قول حسن صباح نقل مى شود: ” من مذهب آباء خویش، مذهب شیعه اثناعشرى داشتم، در رى شخصى بود “امیره ضراب” نام بر مذهب باطنیان مصر و هر وقت ما را با یکدیگر مناظره مى بود و او مذهب مرا کسر مى کرد و من مسلم نمى داشتم، اما در دل من آن سخن جاى گیر بود، در اثناى آن بیمارى مخوف صعب روى نمود، با خویش اندیشه کردم که آن مذهب حق است و از غایت تعصب تصدیق آن نکردم.” (۸)

حسن صباح ازاین طریق به مذهب اسماعیلیه پیوست و مورد وثوق و اطمینان “عبدالملک عطاش” رئیس اسماعیلیان در اصفهان قرارگرفت و پس از وقایعى که در پى جانشینى مستعلى و نزار و مرگ نزار پیش آمد” در مقام برجسته ترین داعیان به عنوان حجت امام شناخته شد. اصطلاح حجت … به عنوان کسى بود که در سلسله مراتب روحانى آرمانى پس از امام قرار داشت.”(۹) بدین ترتیب پایگاه خود را به عنوان رهبر اسماعیلیان ایران تحکیم بخشید و شیوه هایى را به کار گرفت و در آموزه هاى باطنیان تغیراتى ایجاد کرد. وى خواستار آن بود که جنبشى در میان اسماعیلیان ایجاد کند و این جنبش به تغییر نگرش و تغییر در آموزه ها نیاز داشت. ” “حسن صباح” به کلى درِ تعلیم و تربیت دربست و گفت خداشناسى به عقل و نظر نیست به تعلیم امام است چه اکثر خلقِ عالم، عقلا اند و هر کس را در راه دین نظرى است، اگر در خداشناسى نظر عقل کافى بودى اهل هیچ مذهب را برغیر خود اعتراض نرسیدى و همگنان متساوى بودندى، چه همه کس به نظر عقل متدین اند، چون سبیل اعتراض و انکار مفتوح است و بعضى را به تقلید بعضى احتیاج است، این خود مذهب تعلیم است که عقل کافى نیست و امامى باید تا در هر دور، مردم به تعلیم او متعلم و متدین باشند.”(۱۰)

آموزه تعلیم و مرجعیت تنها به باطنیان اختصاص نداشت و گروه هاى دیگر شیعه به ویژه امامیه به این آموزه اعتقاد داشتند. دراین آموزه جدید حسن صباح تعلیم و مرجعیت اندکى دگرگون شد ” آن امامى راستین است که براى اثبات امامت خویش دلایل عارضى و خارجى نمى آورد، بلکه تنها وجود خود او به عنوان برآورنده نیاز و تنها آن نیاز که تعقل ما مى تواند بنمایاند حقانیت وى را تنفیذ مى کند. حسن مى گفت این امام، امام اسماعیلیان است.” (۱۱) حسن صباح از این طریق مى خواست موقعیت امام و بالنتیجه موقعیت خود را به عنوان حجت امام تحکیم بخشد و اطاعت مطلق پیروانش را در جنبش جدید همراه خود سازد. اسماعیلیان براى اثبات امامت تنها به تنفیذ امام از سوى امام پیشین و ادعاى امام اکتفا مى کردند و دلایلى چون حجت عقلى و افضلیت امام و ارائه معجزه را( که مورد قبول شیعیان امامیه است) نادیده مى گرفتند.

حسن صباح بسیار متشرع بود و در عمل به دستورات دین با نهایت دقت و سخت گیرى عمل مى کرد.” “حسن صباح” بنیاد کار و ناموس بر زهد و ورع و امرمعروف و نهى منکر نهاده بود. در مدت سى و پنج سال که در الموت ساکن بود هیچ کس در ملک او آشکارا شراب نخورد و در خم نریخت. تا به حدى که شخصى بر قلعه ناى زده بود او را بیرون کرد و دیگر بار بر قلعه راه نداد، و پسرى داشت “محمد” نام، او را به شراب خوردن متهم کردند، فرمود تا او را بکشتند و قتل هر دو پسر خویشتن را بر آن حمل مى کرد که بعد از وفات او کس را خیال نیفتد که دعوت براى ایشان کردست.” (۱۲)

“حسن صباح” در ۵۱۸ درگذشت و پس از او “بزرگ امید” و سپس” محمدبن بزرگ امید” به ترتیب هر کدام تا سال هاى ۵۳۲ و ۵۵۷ به همان شیوه حسن صباح حکومت کردند. نخستین کس در سلسله اسماعیلیان حسن پسر محمد بن بزرگ امید بود که از راه و رسم حسن صباح تخطى کرد.” ولادت “حسن” در سنه عشرین و خمس مائه (۵۲۰) بود، چون به سن بلوغ نزدیک رسید هوس تحصیل و بحث اقاویل(جمع قول) مذهب حسن صباح واسلاف خویش کرد و سخن دعوت را در آن شیوه صباحى و الزامات او نیک تتبع نمود و در تقریر آن بارع(نیکو. کسى که در فضل و دانش بر همگان برترى دارد) گشت. چون آن نوع کلمات را به مواعظ و نکت (نکته)متصوفه در آمیخته بود و از تخریجات(آموخته ها) خویش به غث و سمین(سخن عالی) درین قالب ریخته، سخن هاى خطابى و امثال آن که به نظر… عوام و مردم ناتمام اعجابى نمایند… پدرش از این شیوه عارى بود. پسرش بدین تلبیسات و تزویقات(حیله) در جنب او عالمى متفوق مى نمود از آن سبب ضلالت اهل جهالت بالا مى گرفت و عوام به متابعت او رغبت مى کرد و چون از پدرش آن مقالات شنیده بودند در گمان مى افتادند که امامى که حسن صباح وعده داده است این است.” (۱۳)

حسن بن محمد در زمان حیات پدر ادعا مى کرد که همان امام غایبى است که اسماعیلیان بدان معتقد اند. ولى پدرش که همچنان بر راه شرع و روش حسن صباح ره مى سپرد، در نزد مردم این ادعاى پسر را دروغ خواند.” محمد(بزرگ امید) چون این حال بشنید و بر ظنون مردم واقف شد… بر پسر انکار بلیغ کرد و مردم را جمع آورد و گفت این حسن پسر من است و من امام نیستم بل از دعاه امام یکى داعى ام و هر کس که این سخن مسموع و مصدق دارد کافر باشد و بى دین. برین موجب قومى را که امامت پسرش را تصدیق کرده بودند به انواع مطالبات و عقوبات مثله مى گردانید و به یک نوبت دویست و پنجاه نفس را بر الموت بکشت. … حسن نیز از تبعه این خایف گشت و از پدر هراسان شد و… بر ابطال این اقوال و اثبات و استحکام مذهب پدر مبالغت ها نمود”(۱۴) محمدبن بزرگ امید جمعى از جوانان را که گرد پسرش جمع شده بودند دستگیر و به شدت مجازات کرد و حسن از بیم، تن به اطاعت پدر داد و منتظر ماند تا مرگ پدر او را به مقصود برساند. حسن پس از مرگ پدر بر جاى او بنشست و در آموزه هاى حسن صباح تغییراتى عظیم پدید آورد”(حسن بن محمد بزرگ امید) در اوایل جلوس به جاى پدر به هر وقت رسوم شرعى و قواعد اسلامى را که از عهد حسن صباح التزام آن نمودندى مسخ و فسخ جایز مى داشت… و در رمضان سنه تسع و خمسین و خمس مائه(۵۵۹) بگفت تا در میدانى که به پاى الموت است منبرى بساختند، چنانک روى به سمت قبله داشت. بر خلاف آنچ قاعده اهل اسلام و چون هفدهم رمضان رسید اهالى ولایات خود را که در آن روزها به الموت استحضار کرده بود فرمود تا در آن میدان مجتمع شدند… او بر منبر رفت و با آن سرگشتگان روز برگشتگان به اغوا… چنان نمود که از نزدیک مقتدى … امام موهوم که مفقود غیرموجود بود در خفیه نزدیک او کس رسیده است… که امام ایشان درِ رحمت و ابواب رافت خود بر اسلامیان و بریشان نیز گشوده و ایشان را ترحم فرستاد و بندگان خاص گزیده خویش خوانده و آصار و اوزار(دستورات) و رسوم شریعت از ایشان برگرفته و ایشان را به قیامت رسانیده.” (۱۵)

منظور از قیامت در باورهاى اسماعیلیه قیامت بزرگ و آخرالزمان بود. ” این قیامت پایان یک دوره مذهبى و آغاز گسترش روحانى کمال اخلاقى نه جسمانى بود. پایان زندگى زمینى، زوال نمود ظاهرى واقعیت، دست کم آنقدر که برخوردار از معنى و مفاد دینى است، و نیز پایان شریعت زمانى فرارسید که معنى باطنى واقعیت مشهود و آشکار گشت و آنچه از آن پس مى بایست اهمیت داشته باشد صرفا حیات روحانى حالات باطنى نفس بود “(۱۶)

حسن بر سر منبر پس از اعلام قیامت خطبه بلیغى به عربى ایراد کرد که فردى آن را به فارسى ترجمه مى کرد و براى مردم مى خواند. “مضمون خطبه آن بود که حسن بن محمد بن بزرگ امید خلیفه و حجت و داعى ماست و شیعه ما در امور دینى و دنیاوى مطیع و تابع او باشند و حکم او محکم دانند و قول او قول ما شناسند و بدانند.” (۱۷)

اعلام قیامت مستلزم شرطى بود که حسن از پیش ادعا کرده بود که داراى آن است. وى ادعا داشت که نه فرزند محمد بن بزرگ امید که فرزند یکى از اعقاب نزار است که پنهانى در الموت نگاه داشته مى شد. وى ادعا مى کرد” و امروز من که حسن ام مى گویم خلیفه خداى بر روى زمین منم.”(۱۸) ولى همین اعلام قیامت وسیله اى براى قتل او شد جوینى روایت مى کند” از جمله کسانى که هنوز از خداى ترسى و دیانت رایحه اى به مشام ضمایر ایشان مى رسیده است یکى برادر زن حسن بود که او را “حسن بن نام آور” گفته اند… چنانک در تواریخ مسطور است او بر افشاى آن فضایح و اضالیل(گمراهى ها) صبر نتوانسته است کردن… روز یکشنبه ششم ربیع الاول سنه احدى و ستین و خمس مائه(۵۶۱) بر قلعه لمسر حسن مضل را به کارد زد. “(۱۹)

حسن نخستین فرد از میان اسماعیلیان ایران است که ادعا کرد که امام غایب است و ظهور کرده است. لازم به ذکر است که امام آخرالزمان از نظر اسماعیلیان نه مهدى پسر امام حسن عسگرى که یکى از اعقاب نزار بن المستنصر بود. از این رو حسن با ادعاى اینکه از اعقاب نزار است و با اعلام قیامت بر این باور تاکید داشت. پس از حسن پسرش محمدبن حسن به همان شیوه پدر ادامه داد.” پسر او( حسن) محمد… که نص امامت بروکرده بود نوزده ساله بود که به جاى پدر نشست… در اظهار بدعت که دعوت به قیامت مى خواندند و اباحت از لوازم آن مى افتاد از پدر غالى تر بود.” (۲۰) ولى او نیز در سال ۶۰۷ به زهر کشته شد. این دو، تنها امراى اسماعیلى هستند که به مرگ طبیعى نمرده، بلکه به قتل رسیده اند.

با مرگ این دو تن، داستان قیامت در میان اسماعیلیه نیز به پایان رسید. پسر محمد دوم “جلال الدین حسن” با پذیرش مذهب سنت به تقابل میان اسماعیلیه و دنیاى اهل سنت که با اعلام قیامت، شدت یافته بود، خاتمه داد.” بعد از او به حکم ولایت عهد پسرش “جلال الدین حسن” به جاى او بنشست و هم از ابتداى جلوس اظهار مسلمانى کرد و قوم و شیعت خود را به توبیخ و تشدید از الحاد منع کرد و بر التزام اسلام و اتباع رسوم شرع داشت.” (۲۱)

اعجاز صاحب الزمانى

چنانکه پیش از این آمد ادعاى مهدویت در تاریخ با ادعاهایى چون نبوت و الوهیت همراه بود. حروفیان گروهى هستند که رهبر آنان در کنار ادعاهایى چنین، باور داشت که صاحب اعجاز صاحب الزمان است. نخستین نشانه هاى ظهور و بروز این گروه در اواخر قرن هشت بود. ” بنیانگذار آن “فضل الله”( که به احتمال در آغاز به عبدالرحمن معروف بود) در سال ۷۴۰ در استرآباد متولد شد. جزئیات زندگى او حاکى از بحران هاى اوست. او فردى سید و از کودکى عارف بود و معبر خواب و رویا و نیز زائر پرشور و مفسر شریعت؛… در خلال خوابى از نور بود که ماموریتش بدو ابلاغ شد و چشمش( عین که در ضمن معنى ذات یا منشا نیز مى دهد) به نور ستاره اى که در شرق در مقاطعى از قرون طلوع مى کند، روشن شد: چیزى نگذشت (که) ابلاغیه او حالت دوگانه کشف اشیاء فرا انسانى و حجت در مسائل مادون انسانى به خود گرفت. او نخستین مریدان خود را از راه تعبیر رویا و القاى آنها به درونشان به دست آورد. وى ادعا مى کرد که مانند سایر انبیا قادر به فهمیدن زبان پرندگان است و ادعا مى کرد که گنجینه اسرار جهان اسلام است. فضل الله وقتى به میانسالى رسید به تجلى خدایى نزدیک شد و از کشف و شهود واقعى مفهوم نبوت به شان و عزت صاحب الزمانى رسید و سرانجام به مجد و شوکت الوهیت دست یافت.” (۲۲)

اساس اعتقادات و باورهاى حروفیه چنان که از نامشان مشهود است، باور به ارزش واعتبار بنیادین حروف بود.” در حروفیگرى نوع جدیدى از تأویل قرآن وجود داشت که بیشتر مادى بود تا نمادین و سمبولیک و درآن کلمه به گونه مکشوف با کتاب مقدس همبسته بود….حروفیگرى با بهره گیرى از تفسیر رازآمیز، ارزش حروف را به درجه اى رساند که دوگانگى بین ماده و صورت به طور مساوى و موازى قرار گرفت. یعنى حقیقت ماده = ارزش متعین حروف.” (۲۳)

از مهدویت تا الوهیت

تقریباً هفت دهه پیش از قدرت گیرى صفویان در ایران اوضاع نابسامانى در بخش هاى از ایران حاکم بود، از یک سو، بخش هاى شرقى ایران تحت حکومت تیموریان بود و بخش هاى غربى تحت سیطره ترکمانان ( درابتدا قراقویونلوها و سپس آق قویونلوها). در این میان مناطق مرکزى و جنوبى ایران مورد منازعه دو قدرت غربى و شرقى بود و هر از گاهى میان این قدرت ها دست به دست مى شد. این اوضاع نابسامان سیاسى سبب شکل گیرى نیروهاى افراطى اى شد که در صدد به دست آوردن قلمرو مستقلى براى خود بودند. یکى از این گروه ها مشعشعیان بودند. مشعشیان اولین گروه از شیعیان امامیه هستند که ادعاى مهدویت در میان آنان دیده شد. درباره قومیت آنان نظرات متفاوتى است، برخى نویسندگان ایرانى آنان را از اعراب مستقر در واسط مى دانند ولى نویسندگان غربى آنان را ایرانى مى نامند. در هر صورت قومیت این گروه تاثیرى بر ادعا آنان برجاى نمى گذارد.

آغاز شکل گیرى این گروه افراطى با ادعاى مهدویت محمدبن فلاح همراه بود. احمد کسروى در کتاب “تاریخ خوزستان” و سپس در کتاب” مشعشعیان مدعیان دروغین امام زمان” به دقت نحوه شکل گیرى این گروه را از آغاز آن در سال ۸۴۰ قمرى مورد بررسى قرار داده است. ” سید محمد(مشعشع) چون به هفده سالگى رسید از پدر خود سید فلاح دستور گرفت که از واسط که زادگاه و نشیمن او بوده به حله رفته در مدرسه شیخ احمدبن فهد به درس بپردازد … سید محمد سال ها در مدرسه شیخ احمد مى زیست… در این میان گاهى سیدمحمد بر زبان مى رانده که من مهدى موعودم و بیرون خواهم آمد. این سخنان چون به گوش شیخ احمد رسید به سید محمد برآشفت و او را نکوهش کرد ولى سید محمد دنبال کار خود را داشت و در مسجد آدینه کوفه یک سال به اعتکاف نشسته همیشه گریه مى نمود و چون از علت آن گریه مى پرسیدند مى گفت به آن کسانى مى گریم که به دست من کشته خواهند شد…. سید محمد به واسط بازگشته در آنجا نیز گاهى سخن از مهدیگرى رانده و به خویشان و کسان خود وعده مى داد که برخاسته سراسر جهان را خواهم گشود و شهرها و کشورها را به کسان خود تقسیم مى کرد. چون این سخن ها دوباره به شیخ احمد رسید حکم به کفر سید نموده به یکى از امیران واسط نوشت که او را بکشند. آن امیر، سید محمد را دستگیر کرده … سید قرآن درآورد، سوگند یاد کرد که من سید سنى صوفیم و از این جهت است که شیعیان با من دشمنى مى ورزند و با این سوگند دروغ جان خود را آزاد ساخت.” (۲۴)

سید محمد با این حیله از بند رست و براى فرار از کیفر خود به میان اعراب بادیه نشین گریخت و در آنجا دعوى خود را از سر گرفت و به کارهاى شگفتى دست زد واز این طریق پیروانى گرد خود جمع کرد. ” از جمله آنکه ذکرى مشتمل به نام على ساخته به پیروان خود یاد مى داد که چون چند بار مى خواندند حالى پیدا مى کردند که درون آتش رفته گزند از آتش نمى دیدند و دسته شمشیر را بر زمین تکیه داده شکم خود را به روى آن مى انداختند و شمشیر به شکم آنان فرو نمى رفت. این شگفت کارى ها مایه کار او بود و عشایر بسیارى به او بگرویدند … پیروى سید محمد را پذیرفتند و او به پشتیبانى ایشان بنیاد کار خود را گذاشت.”(۲۵)

سید محمد با این پیروان در صدد برآمد حوزه قدرتى براى خود فراهم سازد از این رو به هر جا مى تاخت و از کشته پشته مى ساخت. او مى کوشید در منطقه اى میان واسط و حویزه حکومت خود را بنیان گذارد از این رو دست به تاراج و کشتار مردم گشود. حکمران حویزه به قتل چند تن از بزرگان آن شهر دست گشوده، و این امر به نارضایتى مردم آن شهر دامن زده بود. محمد بن فلاح از این نارضایتى سود جست و بر آن شهر دست یافت.

در این زمان غرب ایران زیر نفوذ جهانشاه قراقویونلو بود و برادر او میرزا اسپند که شاخه ى نسبتاً مستقلى از آن خاندان را در بغداد تاسیس کرده بود، با دریافت این خبر راهى حویزه شد. سید محمد از در فروتنى درآمد و نامه و هدایایى براى میرزا اسپند ارسال کرد و در نتیجه حویزه را به دست آورد. در همیت اثنا از دل ادعاى مهدویت سید محمد، ادعاى خدایى پسرش مولاى على سر برداشت و مجال از پدر ربود.

” مولا على پسر او(سیدمحمد) رشته کارها را در دست گرفت، دخالت به پدر پیر خود نمى داد. سید محمد به گفته خود ناچار شده بود از او تقیه کند. چون سید محمد گفته هاى باطنیان را گرفته و پایه مهدیگرى خود را بر روى آن نهاده بود و از روى همان گفته ها امام على ابن ابیطالب را خدا مى خواند، مولا على پسرش آن سخن را گرفته مدعى بود که روان آن امام یا آن گوهر خدایى که در کالبد او بوده این زمان به کالبد این، درمانده و بدینسان دعوى خدایى مى کرد.” (۲۶)

باطنیان در این زمان به گونه اى از تناسخ روح معتقد بودند، از این رو مولاعلى با درآمیختن اندیشه هاى پدر و باطنیان، خود را بر این قیاس خدا خواند” على … براى این کار از یکى از قیاس هاى صورى خاص نهضت هاى افراطى بهره جست: مهدى، على است؛ على، خداست؛ من مهدى هستم، على هستم، من خدایم.”(۲۷)

سید محمد با ادعاى مهدویت چند هدف را دنبال مى کرد، در ابتدا این ادعا به او اجازه مى داد که رهبرى مذهبى پیروان خود را به دست گیرد، دوم اینکه مى توانست ادعاى حکومت کند و سوم و مهمتر از همه آنکه این ادعا به او اجازه مى داد که اعلام جهاد کند و هر کس را به بهانه ضدیت با مهدى قائم از دم تیغ بگذراند. محمد بن فلاح، با این ادعا، خیال سلطان کامل و دولت مذهبى را در سر مى پروراند.

این تمهید به خوبى کارگر افتاد و خوزستان در اوج قدرت قراقویونلوها همچنان در دست آل مشعشع باقى ماند و چون قراقویونلوها خود تمایلات شیعى داشتند بر آنان سخت نمى گرفتند.

بغداد تا مدت ها در اختیار میرزا اسپند بود؛ و جهانشاه پس از او، حکومت آن ناحیه را به پسر خود پیربداق سپرد. مولاعلى در سال ۸۵۸ از درگیرى میان پیربداق و پدرش جهانشاه استفاده کرد و به سمت واسط لشکر برد آنجا را گرفت و راهى نجف شد. ” در آنجا نیز کشتارها و ویرانى هاى بسیار کرده بارگاه امام على بن ابیطالب را بکند و معجر(پارچه یمانى روى ضریح) آن را بسوخت. تا شش ماه که در آن درنگ داشت کسان او بارگاه را مطبخ کردند بدین عذر که امام على خدا بود و خدا هرگز نمى میرد.” (۲۸)

مولاعلى در ۸۶۱ در کردستان به قتل رسید و راه را براى پدرش بازگذاشت. اندیشه سیدمحمد در ادعاى مهدویت بسیار سودجویانه بود و گاه که بیم خطر مى رفت ادعاى خود را تغییر مى داد. از وى نامه هایى نقل شده است که به ” امیرپیرقلی”(غلام پیربداق و حاکم بغداد) نوشته است و در آن چنین بیان مى کند” من اى امیر، مرد ناتوانم و بنده و چاکر آن امام مى باشم. نه من و نه کس دیگرى نسبتى به آن امام نداریم و والاتر از آن است که کسى از مردم این زمان با وى نسبتى پیدا کند. چیزى که هست من در زمان ناپدیدى آن امام جانشین او هستم.” (۲۹) سید محمد در ادامه نامه تصریح مى کند که امام عصر داراى چنان قدرت برترى است که دیگر نیازى به جنگ پیدا نخواهد کرد؛ و در این ضمن خود را جایگاه، پرده و حجاب و یا جانشین امام مهدى مى نامد.

سید محمد در سال۸۶۶ درگذشت و “سید محسن” پسر دیگراو تا ۹۰۵ حکومت کرد. آل مشعشع در زمان “سیدفیاض” یکى از اعقاب سید محمد به فرمان شاه صفوى گردن نهادند. گروه هاى تندرو هیچگاه یکدیگر را تحمل نمى کنند و نمى توانند به صورت مسالمت آمیز در کنار یکدیگر به سر برند. در زمان شکل گیرى قدرت صفویه، سید فیاض و سپس سید فلاح رهبران آل مشعشع از ادعاى مهدویت دست شسته و به ادعاى الوهیت روى آورده بودند. این درحالى است که پیروان شاه اسماعیل صفوى نیز اعتقاداتى مشابه آن نسبت به وى داشتند و قدرت او را الهى مى دانستند. خود شاه اسماعیل نیز نشانه هایى از افراط گرایى همچون اعمال بدعت آمیز ادعاى على یا خدا بودن و یا اکراه از انجام فرایض شرعى را بروز مى داد. از این رو نمى توانست حضور رقیبى را با چنین ادعاهاى مشابهى تحمل کند؛ لذا در” ۹۱۴ منطقه حویزه به وسیله امیرنجم، لـله بیک و بیرام بیک، فتح و طومار مشعشعیان برچیده شد.” (۳۰)

ولى اعقاب آل مشعشع بر خوزستان و در حویزه به صورت امیران دست نشانده صفویان حکومت کردند.

کلام آخر

چنانکه مى بینید در خلال سال هاى پس از حملات مغول افراطى گرایى و تمایل به مذاهبى غیر از مذهب رسمى دنیاى اسلام یعنى مذهب تسنن افزایش یافته بود. شاید بتوان دلیل آن را چنین پنداشت که در حملات مغول و با انقراض خلافت عباسى توسط هولاکو خان مغول، کارآمدى مذهب به زیر سوال رفته بود و علاوه بر این سلطه مغولان بودایى مذهب بر جهان اسلام، اختلافات گذشته را کمرنگ کرده بود و مردم ایران به ویژه به سوى نوعى اتحاد مذهبى پیش وى رفتند که رفته رفته در قامت مذهب تشیع شکل مى گرفت. گذار از جامعه اهل سنت به جامعه ى دوره صفویه که اکثریت آنها شیعه بودند، به آرامى طى نشد و در این میان گونه ها و دستجاتى افراطى چون مشعشعیان و حروفیان رخ نمودند. تشیع که در اصل باور به برترى، جانشینى و عصمت اعقاب رسول خدا دارد، دراین دوره با برخى از باورهاى غلط بازمانده از باطنیان درآمیخته بود. گروه هاى افراطى با بهره گیرى از تناسخ ارواح معتقد بودند که در باورهاى شیعه این امام عصر نیست که ظهور مى کند بلکه جانشین، پرده و یا حجاب او است و براى این باور از تناسخ روح بهره مى گرفتند. به هر صورت اوضاع اجتماعى و سیاسى در آن زمان بستر مناسب این اندیشه ها را فراهم مى کرد، ولى با آغاز حکومت صفویان، و یکپارچگى قدرت در سراسر فلات ایران و همچنین با همه گیر شدن مذهب تشیع در این مناطق مرکزى این فلات و آغاز تعلیمات رسمى دراین زمینه، رفته رفته از دامنه این انحرافات کاسته شد.

پی نوشت:

۱. جی. آ بویل. ت: حسن انوشه . تاریخ ایران از آمدن سلجوقیان تا فروپاشى دولت ایلخانان. پژوهش دانشگاه کمبریج. امیرکبیر ۱۳۸۱. ص ۲۷۷

۲. همان منبع

۳. منبع. ص۲۷۱

۴. همان منبع. ص ۴۰۰

۵. همان منبع. ص ۴۰۱

۶. همان منبع. ص ۴۱۲

۷. علاءالدین عطا ملک محمد جوینى در سال ۶۵۸ق. تصحیح: محمدبن عبدالوهاب قزوینی. تاریخ جهانگشاى جوینى . دنیاى کتاب. ۱۳۸۲. ص۱۸۶

۸. همان. ص ۱۸۸

۹. جى آ بویل. از آمدن سلجوقیان تا…. ص ۴۱۳

۱۰. جوینی. تاریخ جهانگشا. ص۱۹۶

۱۱. جى آ بویل. از آمدن سلجوقیان تا…. ص ۴۱۱

۱۲. جوینی. تاریخ جهانگشا. ص۲۱۰

۱۳. همان. صص۲۲۳ و ۲۲۲

۱۴. همان. ۲۲۴

۱۵. همان.صص ۲۲۶و۲۲۵

۱۶. جى آ بویل. از آمدن سلجوقیان تا…. ص ۴۳۲

۱۷. جوینی. تاریخ جهانگشا. ص۲۲۷

۱۸. همان منبع. ص۲۲۹

۱۹. همان منبع. ص۲۳۹

۲۰. همان منبع. ص۲۴۰

۲۱. همان منبع. ص ۲۴۳

۲۲. پژوهش از دانشگاه کمبریج. ت: دکتر یعقوب آژند. تاریخ ایران دوره تیموریان. جامی. ۱۳۸۲. صص۳۱۰و ۳۰۹

۲۳. همان منبع. صص ۳۱۱و۳۱۰

۲۴. کسروى احمد. مشعشعیان مدعیان دروغین امام زمان. انتشارات فردوس۱۳۷۸. صص۳۱ و۳۰

۲۵. همان منبع. صص۳۲و۳۱

۲۶. همان منبع. ص ۴۰

۲۷. پژوهش از دانشگاه کمبریج. تاریخ ایران دوره تیموریان. ص۳۱۴

۲۸. کسروی. مشعشعیان مدعیان دروغین…. ص۴۱

۲۹. همان منبع. ص ۴۵

۳۰. قاضى احمد غفارى قزوینی. تاریخ جهان آرا۹۷۵ ق. ص۲۷۲

۳۱. فریبا کاظم نیا

ریشه‏ هاى علوم ولوى

 

 

اشاره:

بر آنیم تا با مطرح کردن تعدادى از شخصیت ها و راویانى که اهل بیت و پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام از طریق آنان نقل روایت و درایت کرده ‏اند به این سؤال پاسخ دهیم که آیا اهل بیت علیه السلام از چنین شخصیت ها و راویان غیر معصوم کسب علم کرده ‏اند یا خیر؟

بدون شک هرکس با جوامع روایى شیعه و اهل سنت آشنا باشد، کم و بیش به این حقیقت رسیده است که در پاره اى از موارد اهل بیت علیه السلام و امام معصوم از افراد غیر معصوم به صورت مرسل، یا غیر مرسل نقل حدیث کرده‏اند. این گونه اسناد اختصاص به جوامع روایى معتبر و غیر معتبر، شیعه و سنى نداشته و در همه آنها دیده مى‏شود.افزون بر آن، افرادى چون جمال الدین معزى در «تهذیب الکمال‏»، رازى در «الجرح والتعدیل‏»، ذهبى در «سیر اعلام النبلاء» و ابن حجر در «تهذیب التهذیب‏» در شرح حال پیشوایان معصوم شیعه‏ علیه السلام، افرادى را به عنوان مشایخ روایى آنان برشمرده ‏اند.

نام تنى چند از آنان عبارت است از: هند بن ابى هاله تمیمى، عمر بن خطاب، ذکوان مولى عایشه، سعید بن مرجانه، سعید بن مسیب، عبد الله بن عباس، عمرو بن عثمان بن عفان، مروان بن حکم، مسور بن مخرمه، ابو رافع مولى رسول الله‏صلى الله علیه و آله و سلم، ابوهریره، زینب بنت ابى سلمه، صفیه بنت‏حیى، عایشه،ام سلمه، عبد الله بن عمر، ابوسعید خدرى، جابر بن عبد الله انصارى، عبدالله بن جعفر، محمد بن حنفیه،سمره بن جندب، انس بن مالک، عطاء بن یسار، یزید بن هرمز، سلمان، ابوذر، عروه بن زبیر، عطاء بن ابى رباح، قاسم بن محمد بن ابى بکر، محمد بن مسلم بن شهاب زهرى، نافع مولى ابن عمر، عبد الله بن دینار، عبید الله بن ارطاه‏و …. ()

در پاسخ به این پرسش باید گفت: اگر پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام در دوران عمر با برکت‏خود از چنین افرادى نقل روایت‏یا درایت کرده‏اند به خاطر جهاتى است که اینک به برخى از آنها اشاره مى‏ شود.

دلایل نقل معصومین علیه السلام از افراد غیر معصوم

دلیل اول. اصالت دادن به سنت پامبر صلى الله علیه و آله و سلم پس از قرآن: از آنجا که سنت، مفسر و مبین کلام خداوند و حاصل وحى الهى است و در حقیقت پشتوانه عظیم اصول اعتقادى و منبع غنى معارف اسلامى به شمار مى ‏رود، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از همان آغاز به اهمیت و نقش بنیادین سنت عنایت‏ خاصى داشته و در این راستا، هریک از امامان معصوم علیه السلام بر اهمیت و گسترش آن اهتمام فراوانى داشتند.

متاسفانه در صدر اسلام وحتى در زمان حیات پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم برخى به بهانه ‏هایى چون جلوگیرى از اختلاط قرآن با سنت و یا احتیاط در نقل سنت، تمام همت‏ خود را براى جلوگیرى از نشر سنت و از بین بردن آن به کار بردند. عبد الله بن عمر گوید: من هر آنچه را از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مى ‏شنیدم مى‏نوشتم و آن را حفظ مى‏ کردم. قریش مرا از این کار بازداشتند و گفتند: پیامبر چون ما بشرى است که حالات روانى غضب و رضایت دارد; آیا صلاح است که سخنان او را حفظ کرده و بنویسى؟ ابن عمر گوید: این مطلب را خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم عرضه داشتم، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:

«اى عبدالله! هر آنچه از من مى ‏شنوى بنویس، به خدا قسم! از من مطلبى جز حق صادر نمى ‏شود». (۲)

با رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دستور رسمى وعلنى ممنوعیت «سنت‏» وجلوگیرى از تدوین، حفظ و گسترش آن از سوى خلیفه اول صادر گردید. ذهبى به نقل از ابن ابى ملیکه مى‏ نویسد:

«خلیفه اول پس از رحلت پیامبر، مردم را جمع کرد و گفت: شما از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم حدیث نقل مى‏ کنید در حالى که با هم اختلاف‏هایى دارید و پیدا خواهید کرد و به طور مسلم بعد از شما مردم به اختلافات بزرگترى خواهند افتاد; بنابراین، از رسول خدا چیزى نقل نکنید، هر کس از شما سؤالى کند، بگویید در میان ما و شما قرآن است، حلال آن را حلال و حرام آن را حرام بشمارید». (۳)

این شیوه در زمان خلیفه دوم از شدت بیشترى برخوردار گردید و او سردمداران سیاسى را مامور جلوگیرى از رواج سنت مى ‏کرد. قرظه بن کعب صحابى مى‏ گوید:

«آنگاه که عمر ما را براى فرمانروایى عراق فرستاد، ما را پیاده تا حومه شهر مدینه (صرار) بدرقه کرد و سپس گفت: مى‏دانید چرا شما را بدرقه کردم؟ گفتیم به جهت احترام. گفت: علاوه بر آن منظورى داشتم و آن این که: شما به محلى مى‏روید که مردمش مانند زنبوران عسل در کندو و زمزمه قرآن دارند، آنان را با حدیث گفتن از رسول خدا باز دارید. برایشان حدیث نگویید من در ثواب این کار با شما شریک هستم. قرظه مى‏گوید: بعد از شنیدن این دستور سرى خلیفه، دیگر براى مردم عراق حدیث نگفتم. وقتى مردم عراق از او مى‏ خواستند که برایشان حدیث ‏بگوید او جواب مى‏داد: خلیفه، مرا از حدیث گفتن نهى کرده است‏». (۴)

خلیفه دوم قبل از مرگش چندتن از صحابه را که در نقاط مختلف اسلامى سکونت داشتند به مدینه فرا خواند و به آنان گفت: این احادیث چیست که در دنیا منتشر ساخته ‏اید!

وى، عده‏اى از صحابه (مانند: عبدالله بن مسعود، ابوذر و ابو درداء) را از نقل احادیث نهى کرد. این گروه از صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از شهر مدینه بیرون رفتند و از طرف خلیفه در این شهر محبوس ماندند و تا هنگام مرگ خلیفه تحت نظر بودند. (۵)

پس از خلیفه دوم، عثمان و دیگر حکام اموى بر اساس سیاست از قبل طراحى شده و در هر زمان با رنگى و شکلى از نشر سنت رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم جلوگیرى کردند. عبد الله بن عامر گوید: از معاویه بر بالاى منبر شنیدم که مى‏گفت: «اى مردم از احادیث رسول خدا بپرهیزید وآنها را نقل نکنید مگر آن احادیثى را که عمر اجازه داد و در زمان او نقل مى‏ شد». (۶)

در مقابل این ایده و سیاست، اهل بیت علیه السلام و پیروانشان به هر شیوه ممکن از سنت و محتواى غنى و ارزشمند آن پاسدارى کردند. آنان با تسلط بر سنت رسول خدا، بسیارى از سؤالهاى مردم را با حدیث پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم جواب مى‏دادند و نه تنها در مقابل سؤال، بلکه در مناسبت هاى گوناگون کلمات گهربار خود را مسندا و یا مرسلا از رسول گرامى اسلام نقل مى‏ کردند و در این زمینه تاکید مى ‏کردند که ما هرچه داریم از رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم است. (۷)

در پاره اى از موارد چون حدیث ‏شریف سلسله الذهب امامان معصوم علیه السلام، سلسله سند را از طریق پدران معصوم خودبه رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم رسانده و گاه از طریق دیگران به این مقصود مى ‏پرداختند و بدین وسیله سعى مى‏کردند تا احادیث پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به فراموشى سپرده نشود.

دلیل دوم. مبارزه با تبلیغات مسموم: روشن است که قرن دوم و سوم اسلامى و کمى پیش از آن، دوران بروز روایت و نقل و مذاکره حدیث ‏به شمار مى‏ رود. این حالت که تا حدودى عکس العمل ممنوعیت نقل سنت و روایت در قرن اول اسلامى به حساب مى‏ آید باعث ‏شده بود تا همگان به ویژه آنان که در مدینه بودند در این محیط قرار گرفته و آنان که صاحب درایت ‏بودند را غیر عالم و گمراه تلقى کنند.شخصیت هاى بى نظیرى چون امام باقر وامام صادق علیه السلام بر اثر تبلیغات مسموم دستگاه هاى حاکم به ویژه در کوفه و شام به جهالت وضلالت متهم مى‏ شدند; چرا که مجالس درسى خود را با نقل روایت‏ سپرى نمى‏ کردند. یحیى بن عبدالله گوید: روزى جمعى از کوفه در محضر امام صادق علیه السلام بودند; امام علیه السلام خطاب به آنان فرمود: «شگفت از این مردم که بر این باورند تمام دانش خود را از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم گرفته‏ اند و بدان عمل کرده و خود را هدایت شده مى ‏پندارند ولى ما را عالم این درگاه نمى ‏دانند. ما خاندان و فرزندان او هستیم و در خانه هاى ما وحى نازل شده و از نزد ما علم به آنان رسیده است. آیا آنان مى‏ پندارند که خود مى‏ دانند و هدایت ‏شده ‏اند ولى ما جاهل و گمراهیم؟! این محال است‏». (۸)

جامعه و محیط فرهنگى آن زمان چنین اقتضا مى‏ کرد که درایت منهاى قالب روایت، هیچ انگاشته شود و روایت هرچند بى درایت مایه کمال علم و دانش به شمار رود. این برداشت همچنان تا قرنهاى بعدى ادامه داشت و از این رو، القاب «حافظ‏» و «حاکم‏» رایج گردید.ذهبى در توجیه کم‏رنگ کردن شرح حال امام سجاد و امام باقر و امام صادق علیه السلام مى ‏نویسد:

«محمد بن على چون پدر و فرزندش جعفر، روایت زیادى نداشتند و روایات هرکدام از لحاظ کمیت قابل اعتنا نیست; بلکه آنان فقط پاسخ به سؤالات و فتاوایى از خود به یادگار گذاشته‏اند». (۹)

ازاین رو، پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام مجبور بودند تا درایات گهربار خود را در قالب روایات بیان کرده و کلمات خود را در ظاهر به راویان و امامان قبل از خود مستند سازند.

دلیل سوم. رفع اتهام از ارسال سند: از آنجا که دوران اهل بیت علیه السلام و امامان معصوم شیعه علیه السلام مواجه با حدیث گرایى ونقل اثر به ویژه در مدینه بود و از طرفى از همان آغاز قرون اسلامى فن نقد اسناد و احادیث‏به وسیله مسلمانان ابداع شده بود، هر شخصیتى خود را مقید به این شیوه مى‏دید و برآن بود تا احادیث‏ خود را به گونه‏اى مسند و متصل بیان کند.

در واقع، نقل احادیث و روایات از افراد ثقه و مورد اعتماد و منطبق با شرایط ویژه، به گونه اى که اتصال دقیق برقرار شود و به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و یا ابتداى سند برسد، از امتیازاتى است که اختصاص به مسلمانان داشته و دیگر فرهنگ ها و ملل دنیا از این نعمت محرومند.

خطیب بغدادى در کتاب «شرف اصحاب الحدیث‏» به نقل از ابوعلى جبانى مى‏ نویسد:

«خداوند سه چیز را در انحصار این امت قرار داده و دیگران پیش از آن محروم بوده‏اند، اسناد یا سند شناسى، علم انساب و نسب شناسى، علم ادبیات چون صرف و نحو و معانى‏».

از این رو، محدثان و کاتبان حدیث رنجها بر خود هموار کرده و با تحمل مشقتها از شهرى به شهر دیگر مى‏رفتند تا با شنیدن احادیث از زبان خود دانشمندان و ناقلان حدیث، این مهم را به انجام رسانند. اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و امام معصوم شیعه علیه السلام با آن‏که خود در اوج قله علمى قرار داشتند و هیچ گونه نیازى براى به کار بردن این شیوه در حقشان نبود، باز خود را در این دایره محدود، مى‏ دیدند و گاه و بى گاه به خاطر عدم رعایت این شیوه متهم به ارسال سند و یا عدم اسناد مى ‏شدند.

روزى عباد بن کثیر بصرى که از زاهدان دروغین زمان امام صادق علیه السلام بود خدمت امام صادق علیه السلام رسید در حالى که لباس غیر متعارف و به اصطلاح تزهدانه بر تن داشت. حضرت او را نصیحت کرده و گفت: پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: «هر کس لباس شهرت وغیر متعارف در دنیا بپوشد خداوند لباس ذلت و پستى در روز قیامت‏بر تن او خواهد کرد».

عباد بن کثیر، گفته حضرت را مورد شک قرار داد و از روى اتهام به این کلام نگریست. امام صادق علیه السلام فرمود:

«یا عباد تتهمنی! حدثنی آبائی عن رسول الله‏»; (۱۰) اى عباد! آیا گفته من را بدون سند مى‏ پندارى. این روایت را از طریق پدرانم از پیامبرصلى الله علیه و آله و سلم براى تو نقل کردم.

در روایت دیگرى آمده است: جابر به امام باقرعلیه السلام عرض کرد: هرگاه کلامى برایم فرمودید سند آن را بازگو کنید. حضرت درجواب فرمود: هرآنچه را من براى تو بگویم از طریق پدرانم از رسول خداصلى الله علیه و آله و سلم و جبرئیل و در نهایت از خدا نقل مى ‏کنم. (۱۱)

از این رو، پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام براى رفع این اتهام و در نهایت، رساندن پیام معارف الهى به گوش تمامى مسلمانان از هر فرقه و طایفه، کلمات خود را در بسیارى از موارد از طریق پدران معصوم خود و یا دیگران نقل مى‏ فرمودند.

البته این بدان معنا نبود که پیشوایان معصوم ‏علیه السلام با هرگونه ترفندى هرچند باطل در صدد نشر افکار خود باشند بلکه گاه براى به کار گرفتن شیوه اسناد افزون بر آن‏که خود از پدرانشان شنیده و یا به ارث برده بودند از دیگران که ائمه علیهم السلام از آنان شنیده بودند، این گونه روایات را نقل مى‏ کردند.

دلیل چهارم. معرفى الگو: در پاره‏اى از موارد، پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام از افرادى نقل روایت کرده‏اند که داراى موقعیت ویژه اى در میان مردم بوده‏ اند. افرادى چون ابوذر و سلمان که زهد و پارساییشان زبانزد خاص و عام بود از چهره‏ هایى بودند که در این زمینه مورد تکریم و تمجید همگان قرار گرفته بودند.

گرچه اهل بیت علیه السلام سرآمد واقعى ارزش هاى اسلامى بوده و هستند; اما با توجه به حساسیتى که جمع زیادى از مردم بر اثر تبلیغات مسموم و گمراه کننده، نسبت‏به آنان پیدا کرده بودند و حتى جمعى آنان را در حد عامه مردم و پایان تر از آن مى‏دانستند، چنین موقعیتى در بین توده مردم نداشتند.

در صدر اسلام آوازه زهد ابوذر و سلمان به یقین بیشتر از زهد و پارسایى اهل بیت ‏علیه السلام طنین انداز شده بود. از این رو، امامان اهل بیت علیه السلام براى تبیین حقایق ارزشى انسانى و اسلامى و تبیین معارف اخلاقى به فعل یا قول این گونه افراد وجیه المله‏اى استناد کرده و یا سلسله سند خود را از طریق آنان به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مى ‏رساندند.

بررسى روایاتى که اهل بیت علیه السلام از طریق افرادى چون ابوذر و سلمان نقل کرده‏اند این حقیقت را به خوبى آشکار مى ‏سازد. (۱۲)

دلیل پنجم. زدودن نقاب از چهره برخى از شخصیت هاى برجسته: چهره‏هاى تابناکى در طول تاریخ به خاطر حمایت از مکتب اهل بیت علیه السلام مورد بى مهرى حزب مخالف قرار گرفته و شخصیت آنها یا تحریف شده و یا کمتر نام و نشانى در متون اهل سنت از آنان دیده مى‏شود. برخى از این افراد به جرم نقل حتى یک روایت در فضیلت اهل بیت علیه السلام به انواع و اقسام تهمتها متهم شده و نامشان از ردیف اسامى راویان و عالمان حذف گشته است. مثلا «احمد بن ازهر بن منبع نیشابورى‏» که بسیارى از دانشمندان رجالى او را ستوده ‏اند از سوى «یحیى ین معین‏» رجالى بزرگ اهل سنت‏ به خاطر نقل روایت «یا علی انت‏سید فی الدنیا و سید فی الاخره‏» بایکوت گردید و یحیى ین معین او را غالى، افراطى و کافر به ولایت فقیهان وعالمان زمان دانست.

در این شرایط بود که پیشوایان معصوم شیعه ‏علیه السلام، سعى در معرفى چنین شخصیت هایى داشته و نامشان را به طور مکرر در طریق روایات ذکر مى ‏کردند.

شاید یکى از علل ذکر نام جابر بن عبدالله در طریق اسناد روایات به معصومین علیه السلام زدودن نقاب ازچهره این شخصیت عظیم و برجسته اسلامى بود و او در پرتو این معرفى توانست‏ بسیارى از حقایق اسلامى را براى دوستان ودشمنان مکتب خود بیان کند.

دلیل ششم.مقایسه و نقد آراى سران مذاهب: در اواخر ایام تابعین واوایل ایام تابعان تابعین بر اثر اختلاف نظر فقیهان جامعه اسلامى، در مسائل نظرى پدیده مذاهب به وجود آمد. این اختلاف فتوا درمسایل نظرى که به طور کلى به خاطر دور شدن از آرا و نظرات اهل بیت علیه السلام وحدیث زدگى به ویژه در عراق به وجود آمده بود مایه سردرگمى جمعى از مسلمانان گردیده بود.

از این رو، پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام با طرح نظرها و آراى فقیهان نامى دوران معاصر خود، شاگردان مکتب خود را با سستى مبانى آنان آشنا مى‏ کردند و گاه شیوه بحث و نقادى را از این طریق به آنان مى ‏آموختند. به عنوان نمونه مى‏ توان گفت در کتب اربعه شیعه به نقل از حضرات معصومین علیه السلام در حدود ۹۵ مورد اسم «ابن ابى لیلى‏» (محمد بن عبد الرحمان بن ابى لیلى انصارى ۷۴ ۱۴۸ق) و نقد آراى او دیده مى ‏شود. (۱۳)

همچنین در کتب اربعه شیعه در حدود ۳۷ مورد اسم «ابن شبرمه‏» (عبد الله بن شبرمه بن طفیل ۷۲ ۱۴۴ ق، قاضى و فقیه) و نقد آراى او توسط امامان معصوم شیعه علیه السلام دیده مى‏ شود. (۱۴)

بنابراین نقل فتوا و روایت از سران مذاهب هرگز به معناى استفاده از آنها نیست و در اکثر موارد این مطالب به نقل کشیده مى ‏شود و هیچ گونه دلالتى بر استفاده علمى اهل بیت علیه السلام از آنها ندارد. (۱۵)

دلیل هفتم. جدال احسن با مخالفان مذهب اهل بیت علیه السلام: گاهى براى تسلیم کردن طرف مقابل باید به قیاسى تمسک کرد که صغرى یا کبراى آن مورد پذیرش او باشد. هرچند مورد قبول استدلال کننده نباشد; این نوع قیاس را جدل نامند.

این شیوه از سوى اهل بیت علیه السلام براى مجاب کردن مخالفان خود گاه و بى گاه به کار گرفته مى‏شد. در مجلس بحثى که مامون براى علماى مذاهب و ادیان تشکیل داده بود و حضرت رضا علیه السلام نماینده مسلمانان به شمار مى‏ رفت; بین حضرت رضا علیه السلام و عالم مسیحى در باره الوهیت‏ یا عبودیت عیسى علیه السلام اختلاف نظر شد. عالم مسیحى براى حضرت عیسى مقام الوهیت و فوق بشرى را ادعا مى کرد. حضرت رضا علیه السلام فرمود:

عیسى همه چیزش خوب بود جز یک چیز و آن این که بر خلاف سایر پیامبران به عبادت علاقه اى نداشت. عالم مسیحى گفت: این سخن عجیب است، او از همه مردم عابدتر بود.

حضرت رضا علیه السلام با گرفتن این اعتراف ازاین شخص، فرمود: عیسى چه کسى را عبادت مى‏ کرد؟ آیا عبادت دلیل عبودیت نیست؟ و آیا عبودیت دلیل عدم الوهیت نیست؟

و به این ترتیب حضرت رضا علیه السلام با استدلال به امرى که مورد قبول طرف مقابل بود او را محکوم کرد. (۱۶) پیشوایان معصوم شیعه علیه السلام با استفاده از صنعت جدل بسیارى از مطالب حق و مقامات اهل بیت علیه السلام را براى دیگر مذاهب اسلامى تبیین مى‏ فرمودند.

اهل سنت عنوان صحابى را براى اثبات جلالت قدر و درستى افکار و کردار اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ‏کافى دانسته و به این دلیل هر نوع لغزش از آنان را بر خطاى سهوى و یا اجتهاد حمل مى کنند.

پیشوایان شیعه علیه السلام با استفاده از این مطلب نادرست ولى مورد پذیرش عامه براى اقناع مخالفان و اثبات مذهب اهل‏بیت علیه السلام برخى از اصول اساسى شیعه و معارف والاى اسلامى را از طریق صحابه و یا دیگر شخصیتهاى مورد قبول عامه نقل مى‏ کردند.

گزافه نیست اگر گفته شود اکثر قریب به اتفاق راویانى که اهل بیت علیه السلام از طریق آنان نقل روایت و درایت کرده‏اند از شخصیت هاى مورد قبول عامه بوده ‏اند.

شخصیت هایى چون عایشه، عبد الله بن عمر، ابو سعید خدرى، مالک بن انس، ابن شهاب زهرى و… که مورد پذیرش اهل سنت ‏بوده و هستند واسطه در نقل بسیارى از اصول تشیع ومکتب اهل بیت علیه السلام قرار گرفته‏ اند.

امام باقر علیه السلام از طریق سالم بن عبدالله بن عمر از پدرش گوشه ‏اى از ماجراى معراج رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم را که مایه اثبات امامت و ولایت اهل بیت علیه السلام و فضیلت و برترى امیر مؤمنان علیه السلام مى ‏باشد براى دیگران نقل مى ‏کند. (۱۷)

در خاتمه شایان ذکر است: هر یک از امامان معصوم علیه السلام از پدران معصوم خود روایات و یا درایاتى را نقل فرموده ‏اند که باید گفت این نیز یکى از راههاى کسب علوم اهل بیت علیه السلام بوده است. (۱۸)

پى ‏نوشت‏:

۱.بنگرید: تهذیب الکمال:۶/۲۲۰، ۳۹۶و ۲۰/۳۸۳و ۵/۷۵; الجرح والتعدیل: ۳/۷۳، ۲۴۹و ۶/۹۷۷و ۸/۱۱۷، ۶۲۵و ۲/۱۹۸۷; سیر اعلام النبلاء: ۴/۳۸۶، ۴۰۱و ۶/۲۵۵و ۹/۳۸۷; تهذیب التهذیب: ۲/۱۰۳، ۲۹۵، ۳۴۵و ۷/۳۰۴، ۳۸۷و ۹/۳۵۰و ۱۰/۳۹۹; کافى: ۱/۴۷۲، روایت ۱;کافى ۲/۴۹، روایت ۱و ص ۱۵۲، روایت ۱۱; کافى ۴/۳۵، روایت ۲; کافى ۵/۵۲۹، روایت ۵; کافى ۶/۲۶۹، روایت ۵; کافى ۷/۱۱۳، روایت ۳; الطبقات الکبرى لابن سعد: ۲/۱۷۷، سطر ۱۳; صحیح مسلم: ۴/۱۹۰۳، روایت ۹۶.

۲. سنن ابى داود: ۲/۱۲۴[باب فی کتاب العلم].

۳. تذکره الحفاظ:۱/۳۲.

۴. تذکره الحفاظ: ۱/۷; شرف اصحاب الحدیث، ص ۸۸.

۵. المستدرک على الصحیحین: ۱/۱۱۰; شرف اصحاب الحدیث، ص ۸۷.

۶.شرف اصحاب الحدیث، ص ۹۱.

۷. بنگرید: وسائل الشیعه: ۱۸/۵۸،باب ۸، ابواب صفات القاضی، روایت ۲۶.

۸. کافى: ۱/۳۹۸، حدیث ۱.

۹. سیر اعلام النبلاء:۴/۴۰۱.

۱۰. اختیار معرفه الرجال، ص ۳۹۲، روایت ۷۳۷.

۱۱. وسائل الشیعه: ۱۸/۶۹، روایت ۶۷.

۱۲. بنگرید کافى: ۲/۱۵۲، روایت ۱۱; ۶/۲۶۹، روایت ۵ ; امالى صدوق، ص ۲۷۵، روایت ۱۵ و ص ۴۱۱ روایت ۷.

۱۳. بنگرید: المعجم المفهرس لالفاظ احادیث الکتب الاربعه: ۱/۲۱ ۲۲.

۱۴.همان: ۱/۲۳.

۱۵. در برخى از کتب عمومى اهل سنت مطالبى نقل شده که خلاف مدعاى مذکور است. این گونه مطالب افزون بر آن که از اخبار آحاد بوده و مبتلا به ضعف سند است‏با حداقل اعتقادات مبرهن و روشن شیعه ناسازگار است.ر. ک: تاریخ دمشق لابن عساکر، [ترجمه الامام زین العابدین ] روایت ۳۲و۳۳.

۱۶.بحار الانوار:۱۰/۳۰۳.

۱۷.غیبت نعمانى، ص ۹۳و ۹۴.

۱۸. در این زمینه روایات زیادى در کتابهاى روایى شیعه دیده مى‏شود; ازجمله کتاب بصائر الدرجات، ص ۳۷۷، باب ۳.

منبع : سید محمد کاظم مدرسى کلام اسلامی-ش ۱۷

رابطه علم و عصمت معصومین

 

اشاره:

 در آیات بسیارى از قرآن کریم اخلاص عبد را به خدا نسبت داده، با اینکه بنده باید خود را براى خدایش خالص کند بدان جهت است که بنده جز موهبت‏ خداى تعالى چیزى را از ناحیه خود مالک نیست، و هر چه را که خدا به او داده باز در ملک خوداوست.پس اگر بنده، دین خود را و یا به عبارتى خود را براى خدا خالص کند، در حقیقت‏ خداوند او را جهت‏ خود خالص کرده است.

البته در این میان افرادى هستند که خداوند در خلقت ایشان امتیازى قائل شده، وایشان را با فطرتى مستقیم و خلقتى معتدل ایجاد کرده، و این عده از همان ابتداى امر با اذهانى وقاد و ادراکاتى صحیح و نفوسى طاهر و دلهایى سالم نشو و نما نموده‏اند، و با همان صفاى فطرت و سلامت نفس، و بدون اینکه عمل و مجاهدتى انجام داده باشند به نعمت اخلاص ‏رسیده ‏اند، در حالى که دیگران با جد و جهد مى بایستى در مقام تحصیلش برآیند، آن هم هر چه ‏مجاهدت کنند به آن مرتبه از اخلاص که آن عده رسیده‏ اند نمى رسند.آرى، اخلاص ایشان‏ بسیار عالى تر و رتبه آن بلندتر از آن اخلاصى است که با اکتساب بدست آید، چون آنها دلهایى پاک از لوث موانع و مزاحمات داشته ‏اند.و ظاهرا در عرف قرآن مقصود از کلمه” مخلصین” – به‏ فتح لام – هر جا که آمده باشد هم ایشان باشند.

و این عده همان انبیاء و امامان معصوم(ع)هستند، و قرآن کریم هم تصریح ‏دارد بر اینکه خداوند ایشان را”اجتباء”نموده، یعنى جهت خود جمع ‏آورى و براى حضرت خودخالص ساخته، هم چنانکه فرموده: “و اجتبیناهم و هدیناهم الى صراط مستقیم” (۱) و نیزفرموده: “هو اجتبیکم و ما جعل علیکم فى الدین من حرج” (۲).

و به ایشان از علم، آن مرحله‏ اى را داده که ملکه عاصمه است، و ایشان را از ارتکاب‏ گناهان و جرائم حفظ مى کند، و دیگر با داشتن آن ملکه صدور گناه حتى گناه صغیره از ایشان‏ محال مى شود.و فرق”عصمت”و”ملکه عدالت”همین است، با اینکه هر دوى آنها از صدورو ارتکاب گناه مانع مى شوند، از این جهت‏ با هم فرق دارند که با ملکه عصمت صدور معصیت‏ ممتنع هم مى شود، ولى با ملکه عدالت ممتنع نمى شود.

در صفحات گذشته هم گفتیم که این عده از پروردگار خود چیزهایى اطلاع دارند که‏ دیگران ندارند، و خداوند هم این معنا را تصدیق نموده و فرموده: “سبحان الله عما یصفون الاعباد الله المخلصین” (۳).

و نیز محبت الهى ایشان را وامى دارد به اینکه چیزى را جز آنچه که خدا مى خواهدنخواهند، و به کلى از نافرمانى او منصرف شوند، هم چنانکه این را نیز در قرآن تقریر نموده، و درچند جاى از آن فرموده است: “فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم‏المخلصین” (۴).

و از جمله شواهدى که دلالت مى کند بر اینکه عصمت از قبیل علم است، یکى آیه‏اى است که خطاب به پیغمبرش مى فرماید: “و لو لا فضل الله علیک و رحمته لهمت طائفه‏منهم ان یضلوک و ما یضلون الا انفسهم و ما یضرونک من شى ء و انزل الله علیک الکتاب‏و الحکمه و علمک ما لم تکن تعلم و کان فضل الله علیک عظیما” (۵) که ما تفصیل معناى آن‏را در سوره”نساء”آوردیم.

و نیز آیه‏اى است که از قول یوسف مى فرماید:

“قال رب السجن احب الى ممایدعوننى الیه و الا تصرف عنى کیدهن اصب الیهن و اکن من الجاهلین” (۶) و وجه دلالت آن‏را در تفسیرش بیان نموده ‏ایم.

از این نکته چند مطلب استفاده مى شود: اول آنکه علمى که آن را عصمت مى نامیم باسایر علوم از این جهت مغایرت دارد که این علم اثرش که همان بازدارى انسان از کار زشت ووادارى به کار نیک است، دائمى و قطعى است، و هرگز از آن تخلف ندارد، به خلاف سایرعلوم که تاثیرش در بازدارى انسان اکثرى و غیر دائمى است، هم چنانکه در قرآن کریم در باره‏آن و نیز فرموده: “ا فرایت من اتخذ الهه هویه‏و اضله الله على علم” (۸) و نیز فرموده: “فما اختلفوا الا من بعد ما جاءهم العلم بغیا بینهم” (۹).

آیه”سبحان الله عما یصفون الا عباد الله المخلصین” (۱۰) نیز بر این معنا دلالت مى کند، زیرا با اینکه مخلصین یعنى انبیاء و امامان، معارف مربوطه به اسماء و صفات خدا را براى مابیان کرده ‏اند و عقل خود ما هم مؤید این نقل هست، مع ذلک خداوند توصیف ما را صحیح ‏ندانسته و آیه مذکور خدا را از آنچه ما توصیف مى کنیم منزه نموده و توصیف مخلصین را صحیح ‏دانسته.پس معلوم مى شود که علم ایشان غیر از علم ما است هر چند از جهتى متعلق علم ایشان و ما یکى است، و آن، اسماء و صفات خداست.

دوم اینکه علم مزبور، یعنى ملکه عصمت در عین اینکه از اثرش تخلف ندارد و اثرش‏قطعى و دائمى است، در عین حال طبیعت انسانى را – که همان مختار بودن در افعال ارادى خویش است – تغییر نداده، او را مجبور و مضطر به عصمت نمى کند؟و چگونه مى تواند بکند بااینکه علم، خود یکى از مبادى اختیار است، و مجرد قوى بودن علم باعث نمى شود مگر قوى شدن اراده را.مثلا کسى که طالب سلامت است وقتى یقین کند که فلان چیز سم کشنده آنى است، هر قدر هم که یقینش قوى باشد او را مجبور به اجتناب از سم نمى کند، بلکه وادارش‏مى کند به اینکه با اختیار خود از شرب آن مایع سمى خوددارى کند.آرى، وقتى عاملى انسان رامجبور به عمل و یا ترک عملى مى کند که انسان را از یکى از دو طرف فعل و ترک بیرون نموده وامکان فعل و ترک را مبدل به امتناع یکى از آن دو بسازد.

شاهد این مدعا آیه“و اجتبیناهم و هدیناهم الى صراط مستقیم ذلک هدى الله یهدى به من یشاء من عباده و لو اشرکوا لحبط عنهم ما کانوا یعملون” (۱۱) است که دلالت مى کند براینکه شرک براى انبیاء با اینکه خداوند برگزیده و هدایتشان کرده ممکن است و اجتباء وهدایت الهى مجبور به ایمانشان نکرده.و این معنا را آیه“یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من‏ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته” (۱۲) و نیز آیاتى دیگر مى رساند.

پس معصومین به اراده و اختیار خودشان از معصیت منصرف مى شوند، و اگر انصرافشان‏را به عصمتشان نسبت دهیم مانند انصراف غیر معصومین است که به توفیق خدایى نسبت‏مى دهیم.

هم چنانکه با آن آیات و تصریح اخبارى که مى گویند انصراف معصومین از معصیت ‏به‏ خاطر تسدید روح القدس است نیز منافات ندارد، چون این نسبت عینا مانند نسبت تسدید مؤمن ‏است‏ به روح ایمان، و نسبت ضلالت و غوایت است‏به تسویلات شیطان، هم چنان که این‏ نسبت ‏ها با اختیار مؤمن و کافر منافات ندارد، آن نسبت هم با اختیار معصومین منافات ندارد.

پس چیزى از اینها، فعلى(کار)را از این جهت که فعلى است از فاعلى با اراده و اختیار ازفعل بودن خارج نمى سازید – دقت فرمایید.

بله، در این میان عده ‏اى هستند که گمان کرده‏ اند خداوند آدمى را از معصیت‏ بازمى دارد و منصرف مى کند، اما نه از راه گرفتن اختیار و اراده ‏اش، بلکه از راه معارضه با اراده او، مثل اینکه اسبابى فراهم آورد که اراده آدمى از بین برود، و یا اراده‏اى بر خلاف اراده‏اش خلق‏کند، و یا فرشته‏ اى بفرستد تا از تاثیر اراده آدمى جلوگیرى نماید و یا مجراى آن را تغییر دهد، وآن را به سوى غیر آن هدفى که طبعا انسان قصد آن را مى کند برگرداند، همانطور که یک انسان‏ قوى از اراده ضعیف و یا تاثیر آن جلوگیرى مى کند و نمى گذارد فرد ضعیف آن کارى را که برحسب طبع خود مى خواهد بکند انجام دهد.

گویا پاره ‏اى از صاحبان نظریه مزبور جبرى مسلکند، و لیکن اصلى که مشترک میان‏ همه صاحبان این نظریه است، و این نظریه و نظریه ‏هاى شبیه به آن مبتنى بر آنست، این است‏ که این طایفه معتقدند حاجت موجودات به باری تعالى تنها در پیدایش است، و اما در بقائشان بعداز آنکه موجود شدند احتیاجى به خداى سبحان ندارند، و خداى سبحان سببى است در عرض‏ سایر اسباب، با این تفاوت که چون از سایر اسباب قوى تر و قادرتر است لذا مى تواند در حال‏ بقاى موجودات هر رقم تصرفى که بخواهد بکند.یکى را منع نموده، دیگرى را آزاد بگذارد، یکى را زنده کند، آن دیگرى را بمیراند، یکى را عافیت دهد، آن دیگرى را مریض کند، به‏ یکى توسعه در رزق دهد، و دیگرى را تهی دست نماید، و هم چنین سایر تصرفات دیگر.

و از آن جمله اگر بخواهد بنده‏اى را مثلا از شر و گناه دور بدارد فرشته‏ اى مى فرستد تااو را از مقتضاى طبعش که گناه است جلوگیرى نماید، و مجراى اراده او را از شر به سوى خیرتغییر دهد.و یا اگر بخواهد بنده‏اى را به خاطر استحقاقى که دارد گمراه کند ابلیس را بر اومسلط مى سازد تا از جانب خیر به شر معطوفش نماید هر چند این تصرف ابلیس به حد جبر و اضطرار نرسد.

و این حرف به دلیل وجدان مردود است، چون ما با وجدان خود این معنا را درک‏مى کنیم که در اعمال خیر و شر هیچ سببى که با نفس ما منازعه نماید و بر ما غالب شود وجودندارد، و تنها نفس ما است که اعمالى از روى شعور و اراده‏اى ناشى از شعور، و خلاصه از شعورو اراده‏اى که قائم به آنست انجام مى دهد، پس هر سببى را که دلیل نقلى و عقلى و راى نفس‏ما اثبات مى کند – از قبیل فرشته و شیطان – سبب هایى است طولى، نه عرضى، و این خود روشن‏است.

علاوه بر اینکه، معارف قرآنى از قبیل توحید و هر معارف دیگرى که بازگشت آن به ‏توحید است همه مخالف با مبناى این نظریه است، و در خلال بحث هاى گذشته به مقدار زیادى این مطلب تشریح شد.

پى نوشت:

(۱)این پیغمبران را برگزیدیم و به راهى راست هدایتشان کردیم.سوره انعام، آیه ۸۷٫

(۲)او شما را برگزید و در این دین براى شما سختى ننهاد.سوره حج، آیه ۷۸٫

(۳)خداى یکتا از آنچه وصف مى کنند منزه است، مگر بندگان خاص خداى.سوره صافات، آیه‏۱۵۹ و ۱۶۰٫

(۴)به عزت تو قسم که همگیشان را گمراه مى کنم، مگر آنها که بندگان خاص تواند.سوره ص آیه‏۸۲ و ۸۳٫

(۵)اگر کرم خدا و رحمت او شامل تو نبود، گروهى از آنها قصد داشتند، ترا از راه حق بگردانند اماجز خودشان را گمراه نمى کنند و ضررى به تو نمى رسانند.خدا این کتاب و حکمت را به تو نازل کرد، وچیزهایى که نمى دانستى تعلیم داد و کرم خدا نسبت‏به تو بزرگ بود.سوره نساء، آیه ۱۱۳٫

(۶)گفت: پروردگارا!زندان براى من، از گناهى که مرا بدان مى خوانند خوشتر است، و اگرنیرنگشان را از من دور نکنى، مایل به ایشان مى شوم و از جهالت‏پیشگان مى گردم.سوره یوسف، آیه ۳۳٫

(۷)آن را انکار نمودند با اینکه دلهایشان بدان یقین داشت.سوره نمل، آیه ۱۴٫

(۸)هیچ دیدى کسى را که هواى خود را معبود خود گرفت، و خدا او را با داشتن علم گمراه ساخت.سوره جاثیه، آیه ۲۲٫

(۹)پس اختلاف نکردند مگر بعد از آنکه به حقانیت آن عالم شدند و از در بغى و کینه به یکدیگراختلاف نمودند.سوره جاثیه، آیه ۱۷٫

(۱۰)منزه است‏خداوند از آنچه براى او وصف مى کنند مگر بندگان خداوند آنهایى که مخلص‏هستند.سوره صافات، آیه ۱۵۹ و ۱۶۰٫

(۱۱)و آنان را برگزیده و به سوى صراط مستقیم هدایتشان کردیم، این است هدایت‏خدا که هر که رابخواهد از بندگان خود بدان هدایت مى فرماید، و اگر شرک بورزند اعمالشان بى ثمر مى شود.سوره انعام، آیه‏۸۷ و ۸۸٫

(۱۲)هان اى پیغمبر برسان آنچه که از ناحیه پروردگارت به سویت نازل شده و اگر نرسانى رسالت‏او را نرسانده‏اى.سوره مائده، آیه ۶۷٫

منبع : ترجمه تفسیر المیزان جلد ۱۱، سید محمد حسین طباطبایى .

تبیین نظام سیاسى اسلام در غدیر خم

اشاره:

تعیین جانشینی برای رهبری امت اسلامی از مهمترین و عمده ترین مسایلی بود که پیامبر اکرم در آخرین سال حیات، هنگام بازگشت از حجه الوداع، به همراهان خویش ابلاغ کرد. اگر چه این اعلام عمومی، به فرمان خداوند صورت گرفت، ولی صرف نظر از جنبه آن، می‏ توانست حاکی از دغدغه طبیعی معمار و بنیانگذار مکتب نسبت به آینده امت باشد، این اقدام یک ضرورت اجتماعی اجتناب ناپذیر بود، و از انتظارات عقلای عالم به شمار می‏ آمد و آن حضرت حتی در زمان حیات خویش از آن مهم غفلت نمی‏ ورزید. او می‏ دانست که جامعه بی سرپرست مانند رمه بی ‏چوپان که هر لحظه در معرض اختلاف، گسستگی و هجوم فرصت طلبان است.  (۱)

این بود که در زیر آفتاب سوزان بیابان تفتیده حجاز در میان جمعی از بزرگان اصحاب، کوشید تا رسالت خویش را به پایان رساند. علمای شیعه و شماری از دانشمندان اهل سنت بر این باورند که سوره مائده، بویژه آیه ۶۷، آخرین کلامی بود که بر پیامبر(ص) نازل شد.

بسیاری از علمای اسلام معتقدند که آیه مزبور در روز هجدهم ذی حجه، پس از تمام شدن اعمال حجهالوداع در غدیر خم و قبل از آنکه پیامبر علی(ع) را خلیفه خود معرفی کند، نازل شده است آنها شأن نزول این آیه را انتصاب علی(ع) به جانشینی پیامبر(ص) می‏ دانند. (۲)

و باز هنگام حرکت به سوی تبوک به علی(ع) فرمود: انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؛ نسبت تو به من مانند نسبت هارون به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نخواهد بود. پیامبر(ص) با این سخن مقام وزارت، اختصاص در دوستی، برتری بر همگان و جانشینی در زمان حیات و پس از وفاتش را برای علی(ع) ثابت کرد. زیرا قرآن کریم به تحقق همه این موارد هارون گواهی می‏ دهد. (۳)

ویژگی های علی(ع) از نگاه پیامبر(ص)

پیامبر(ص) بارها به موقعیت معنوی علی(ع)، فضایل آن حضرت، امتیازات او بر دیگران و مقام وصایت و وراثتش تأکید ورزیده است. آن بزرگوار در گفتار بلندی به دخترش فاطمه(س) می ‏فرماید :

ای فاطمه، آیا خشنود نیستی من تو را به همسری کسی درآوردم که اسلامش پیشتر از دیگران و دانشش بیشتر از همگان است؟ براستی خدای تعالی به اهل زمین توجه فرمود، از میان ایشان پدرت را برگزید و او را پیغمبر قرار داد؛ دوباره به آنها توجه فرمود، از ایشان شوهرت را برگزید و او را وصی قرار داد؛ خدای تعالی به من وحی فرمود: که تو را به ازدواج او درآورم. ای فاطمه، آیا نمی‏دانی که خداوند به خاطر بزرگداشت تو، تو را به همسری بزرگترین، بردبارترین و دانشمندترین مردان، کسی که پیش از دیگران اسلام اختیار کرد، درآورد؟ فاطمه . علیه  السلام . از این سخنان خندان و شکفته شد، پس رسول خدا . صلی الله علیه و آله و سلم . به او فرمود: ای فاطمه، براستی برای علی هشت فضیلت است که مانند آن به هیچ یک از پیشینیان و آیندگان داده نشده: او در دنیا و آخرت برادر من است و این فضیلتی است که هیچ کس دارای آن نیست؛ تو، که بانوی زنان بهشتی، همسر او هستی؛ دو نتیجه و زاده رحمت [حسن و حسین‏] که فرزندزادگان منند، فرزندان اویند؛ برادرش [جعفر بن‏ابی طالب‏] کسی است که با دو بال در بهشت آرایش شده و با فرشتگان هر کجا خواهد پرواز می‏ کند؛ علم اولین و آخرین نزد اوست؛ او نخستین کسی است که به من ایمان آورد؛ او آخرین کسی است که هنگام مرگ با من دیدار می‏کند و او وصی من و وارث همه اوصیاست.

و باز رسول خدا . صلی الله علیه و آله و سلم . به علی . علیه السلام . فرمود: یا علی، با تو مخاصمه و پیکار می‏ کنند و تو به سبب هفت خصلت و فضیلت بر دیگران پیروز می‏شوی که هیچ کس دارای آن هفت خصلت نیست: .۱ تو نخستین ایمان‏ آورندگانی؛ .۲ در پیکار و جهاد با دشمنان دین از همگان بزرگتر و برتری؛ .۳ داناترین ایشان به روزهای خدا هستی؛ .۴ در پیمان با خدا با وفاترین و پایدارترین آنهایی؛ .۵ با مردم مهربانتر از دیگرانی؛ .۶ در تقسیم بیت‏ المال به خاطر رعایت مساوات بر دیگران برتری داری؛ .۷ در فضیلت ها و مزیت ها در نزد خدا از همگان برتر و بزرگتری. (۴)

احادیثی که در باره فضایل و مناقب علی از پیامبر اکرم(ص) صادر شده به اندازه‏ای است که موضوع کتاب های بسیاری گردیده و در این مجمل نمی ‏گنجد.

به هر حال از مجموع این احادیث در مراحل مختلف چنین به دست می ‏آید:

۱ . پیامبر اکرم(ص) در نخستین روزهای بعثت، که به نص قرآن مأموریت یافت خویشان نزدیکتر خود را به دین خدا دعوت کند، صریحا به آنان فرمود: هر یک از شما که در اجابت دعوت من از دیگران پیشی گیرد، وزیر، جانشین و وصی من است.

علی(ع) از دیگران سبقت گرفت و اسلام را پذیرفت. پیامبر(ص) از او قبول فرمود و او را وزیر و جانشین خود ساخت. علی(ع) خود این رویداد را این‏گونه بازگو می‏ کند:

من از همه کوچکتر بودم، عرض کردم: من وزیر تو می‏شوم، پیغمبر دستش را به گردن من گذاشته، فرمود: این شخص برادر، وصی و جانشین من است، از او اطاعت کنید. مردم می ‏خندیدند و به ابوطالب می‏ گفتند: تو را امر کرد که از پسرت اطاعت کنی! (۵)

۲ . پیامبر اکرم(ص) مکرر تصریح فرمود: که علی(ع) در گفتار و کردار خود از خطا و گناه مصون است، هر سخنی که بگوید و هر کاری که انجام دهد با دعوت دینی مطابقت دارد و داناترین مردم به معارف و شرایع اسلام است.

راویان عامه و خاصه نقل کرده‏اند که، پیامبر(ص) فرمود: علی همیشه با حق و قرآن است و حق و قرآن همیشه با اوست و تا قیامت از هم جدا نخواهند شد. (۶)

۳ . مجاهدت ها و خدمات علی(ع) او را از دیگر صحابه همواره ممتاز گردانید، خوابیدن او در بستر پیامبر در شبانگاهان هجرت و فتوحات او در بدر، احد، خندق و خیبر زبانزد همگان بود.

۴ . در غدیر خم پیامبر(ص) علی(ع) را به ولایت عامه مردم نصب و معرفی کرد و او را مانند خود سرپرست مؤمنان قرار داد. (۷)

رحلت پیامبر و منازعات سیاسی

هر چند رحلت پیامبر و منازعات دامنه ‏دار اصحاب برای تصدی خلافت امری اسف‏ان گیز و فاجعه ‏آفرین است، اما پیامی مهم دارد و آن اینکه مسأله رهبری و حکومت از روشن‏ ترین و بدیهی ترین نیازهای جامعه اسلامی است؛ نیازی که صحابه پیامبر یکصدا برای تحقق آن قیام کردند، هیچ کس در لزوم آن تردید روا نداشت و تنها مصداق و شیوه تعیین آن مورد اختلاف واقع شد. شیعیان معتقد بودند که انتصاب علی(ع) به خلافت از سوی پیامبر، نه تنها به موجب نص صورت گرفته است، بلکه از جهت عقلی هم از پذیرش آن گریزی نیست؛ زیرا عقل نمی‏ تواند بپذیرد که رهبری در باره کوچکترین مسایل فردی و اجتماعی با پیروان خویش سخن بگوید اما مهمترین مسأله جامعه را در پرده ابهام و سکوت باقی گذارد. همچنین شیعیان ادعای تمسک به رأی اکثریت و یا اجماع امت در موضوع خلاف را بی‏وجه می‏دانند، خصوصا اگر کسی بخواهد آن را به گفتار و کردار پیامبر(ص) نیز مستند سازد؛ زیرا ارجاع به رأی اکثریت و یا واگذاری امر امت به اهل «حل و عقد» از سوی کسی که جز وحی سخن نمی ‏گوید امری شایسته به نظر نمی ‏رسد.

البته آنچه در سقیفه اتفاق افتاد، نه رأی اکثریت بود، نه انتخاب اهل حل و عقد، برای اینکه نه رأی‏گیری عمومی در کار بود و نه آنها که خلیفه تعیین کردند همه اهل حل و عقد به شمار می‏ آمدند، به ویژه آنکه بسیاری از صحابه بزرگ رسول خدا(ص) مانند ابن ‏عباس، زبیر، سلمان، ابوذر، مقداد و عمار در این انتخاب حضور نداشتند و بشدت با آن مخالف بودند. همه می دانند حتی بیعتی که انجام شد در سطحی گسترده و عمومی نبود و تنها به تنی چند از متنفذین و سران قبایل اختصاص داشت. (۸) خلیفه دوم، با آنکه خود بنیانگذار این خلافت بود، می‏ گفت: «هر کس به چنین طریقی متوسل شود شایسته بیعت نیست و هر کس چنین بیعتی کند باطل خواهد بود». (۹)

اهل سقیفه حتی به همان شیوه که خود ابداع و عمل کردند وفادار نماندند، بلکه سالیانی بعد، خلیفه اول رسما عمر را به جانشینی خود برگزید.

در پی این عمل خلیفه اول، چنین پرسشی پدید آمد: اگر تعیین جانشین امری جایز است، چرا بر پیامبر روا نبود و اگر جایز نیست، چرا خلیفه بدان دست یازید؟

نظام رهبری در مکتب اهل‏ بیت(ع) بسیاری از صحابه پیامبر با استفاده از مفاد آیاتی چون :

و جعلنا ائمه یهدون بامرنا و کانوا بایاتنا یوقنون.

و جعلنا ائمه یهدون بأمرنا لما صبروا…

و … قال انی جاعلک للناس اماما. (۱۰)

و همچنین با استناد به قول و فعل پیامبر بر این باور شدند که امام و پیشوای جامعه باید از سوی خدا و به وسیله پیامبر(ص) معرفی و معین شده، معصوم و از هر عیب و نقص خلقی و خلقی و سببی پیراسته باشد. و در خاندانی پاک و پاکدامن تولد یافته باشد. بنابر این در عرف خاص شیعیان: «امام» رهبری سیاسی، فکری، اخلاقی را در بر می ‏گیرد و اداره امور اجتماعی، راهنمایی و ارشاد فکری و آموزش دینی و تصفیه و تزکیه اخلاقی از او انتظار می‏ رود. (۱۱) چنین شخصی مسلما باید از رذایل اخلاقی وارسته، به فضایل آراسته و در دانش و بینش و بردباری و سایر صفات متعالی سرآمد همگان باشد.

«الامام المطهر من الذنوب، المبراء عن العیوب، المخصوص بالعلم، الموسوم بالحلم» (۱۲)

امام در سایه این ویژگی ها که ارشاد و هدایت امت را عهده ‏دار می ‏شود، اما روشن است که به هنجار آوردن ملت، بدون نظام و برنامه و مدیریت نیرومند، هرگز ممکن نیست. از این رو امامت را «نظام دین و دنیا» دانسته‏ اند: هشتمین پیشوای ما حضرت رضا(ع) می‏ فرماید:

ان الامام نظام الدین، عز المسلمین، غیظ المنافقین و بوار الکافرین؛ امام سبب برپایی نظام دین، خشم منافقین و نابودی کافرین است.

آرمان طرفداران مکتب اهل بیت پیامبر این بود که چنین کسی بر جامعه اسلامی حکومت کند . و آنها در سایه چنین آرمان بلندی همواره بر سلاطین فاسد و ستمگر شوریده‏اند. متفکر معروف عراقی دکتر علی الوردی در این باره می‏ نویسد:

شیعه ائمه خود را معصوم از گناه (پیراسته از فساد اخلاقی و سیاسی و اجتماعی) می‏دانند و این عقیده یعنی اصل عصمت، نتایج اجتماعی و عملی سترگی در پی داشت؛ زیرا غیر مستقیم انتقادی از ستمگری ‏هاو تباهکاری ‏های خلفا، سلاطین و قدرتمندان بود. شیعیان، که اعتقاد به عصمت دارند، با عصمت ائمه خود، گناهان بزرگ ستمکاران و فرمانروایان را مورد حمله قرار می‏ دادند و ائمه خود را به عنوان نمونه تمام‏ عیار عصمت و پاکدامنی در برابر آنان می‏ گذاشتند. تشیع، مانند هر مسلک انقلابی، ریشه فساد و تباه روزی و سیاه روزگاری جامعه را در سازمان حکومت جستجو می ‏کند و ناآگاهان و شناخت‏ نایافته ‏ها (توده غافل و ناآگاه) را مسؤول و مقصر نمی ‏شناسد. اعتقادی که شیعیان در باره امامت دارند همیشه آنها را به قیام بر ضد حکومت ها واداشته است؛ زیرا هر حکومتی در هر سیستمی؛ از نظر شیعه ستم‏کیش و بیدادگر فرمان است. شیعیان تنها حکومتی را بر حق می‏دانند و از آن رضایت دارند که امامی معصوم از آل علی آن را اداره کند. این عقیده موجب دوام و استحکام دشمنی میان شیعیان و صاحبان قدرت شده و بر این اساس بود که شیعه را گاهی به زندقه و الحاد متهم می ‏ساختند . رافضی بودن، معنی تلویحی و ضمنی آن، عبارت از رفض (رد و انکار) دین و دولت بود و دوره‏ای بر مسلمین گذشت که اگر به زندقه یا کفر یا الحاد متهم می شدند، بهتر از آن بود که به تشیع یا رفض متهم شوند و نشانه‏ های آن تا امروز بر جای مانده است. (۱۳)

بحقیقت اصل عصمت و همچنین اندیشه ضرورت تنصیص امامت و رهبری از جانب خدا و پیامبر و حصر این رهبری در خاندان علی، درفش فکری و پرچم مقاومت سیاسی و مبارزه معنوی گروههای مخالف و انقلابی جامعه علیه خلفا و صاحبان امتیازات سیاسی و اجتماعی بود. حتی بارتلس، محقق و مورخ روسی، نیز می‏ پذیرد که نهضت ها اغلب از آنجا آغاز می ‏شد که داعیان از جانب مدعیان امامت به قصد متشکل ساختن پیروان در روستاها و میان قبایل و عشایر ظاهر می‏ شدند و مخفیانه به کسانی که مورد اعتماد بودند، تلقین می‏ کردند که قدرت و حکومت امویان و یا عباسیان از شیطان است و امیرالمؤمنین واقعی از اولاد علی . علیه السلام . ظهور کرده، زمین را از قسط و عدل پر خواهند کرد، چنانکه از جور و ستم پر شده است. (۱۴)

به گزارش قاضی نعمان، در طول قرن هشتم تا نهم میلادی در اصفهان، هرات، خراسان، فارس، ری و نقاط دیگر صد و نه جنبش به رهبری فرزندان علی برپا شد و همه آنها مدعی بودند که «علم حقیقی» محمد(ص) و کلید گنج اسرار رسالت نزد آنها و مسند خلافت حق آنهاست». (۱۵)

اما باید دانست که غیبت امام معصوم هرگز به معنای تعطیل شدن نظام دینی نیست؛ زیرا اولا اجرای بسیاری از احکام اسلامی متوقف بر وجود نظام است و ثانیا حفط کیان اسلام و مسلمین بدون برخورداری از قدرت و حاکمیت دین ممکن نیست. در عصر غیبت این مسؤولیت به عهده کسی است که از نظر علم و عدالت و دیگر ملاکها از دیگران به امام معصوم(ع) نزدیکترباشد.

پی‏ نوشت:

۱. برای آگاهی بیشتر رجوع شود به کتاب «ماجرای سقیفه» نوشته محمدرضا مظفر، ترجمه سید غلامرضا سعیدی، ص .۳۹

۲. سوره مائده، آیه .۶۷

۳. برای آگاهی بیشتر رجوع شود به کتابهای «علی در قرآن و حدیث» و «تجلی امامت» تألیف سید علی‏اصغر ناظم‏زاده.

۴. ارشاد، ج ۱، ص .۳۲

۵. طبری، ج ۲، ص .۶۳

۶. غایه‏المرام، ص .۵۳۹

۷. برای آگاهی از منابع حدیث غدیر، رجوع شود به دو کتاب «عبقات‏الانوار، میرحامد حسین هندی» و «الغدیر، عبدالحسین امینی.»

۸. تاریخ یعقوبی. ج ۲، ص ۱۰۳ و ۱۰۶؛ مروج الذهب. ج ۲، ص ۳۰۷ و .۳۵۲

۹. کنزالعمال، ج ۳، ص .۲۳۲۶

۱۰. سجده، آیه ۲۴؛ انبیاء، آیه ۷۳؛ بقره، آیه .۱۲۴

۱۱. پیشوای صادق، آیت‏الله خامنه‏ای، ص ۷۰ و .۷۱

۱۲. اصول کافی، ج ۱، ص ۳۸۷؛ این حدیث در عیون الاخبار و تحف العقول نیز آمده است.

۱۳. وعاظ السلاطین، ص ۳۰۲ و .۳۰۳

۱۴. ناصرخسرو و اسماعیلیان، بارتلس، ص ۱۵۱۵ .۷۶. همان کتاب، و نیز بنگرید به کتاب حکومت اسلامی از دیدگاه نائینی، حمیدرضا مستعان، ص ۸ . .۱۰

منبع :محمدجواد صاحبی مجله کوثر شماره ۲

نظر قرآن درباره امامت

اشاره:

امامت رهبری و پیشوایی جامعه اسلامی به نصب الهی و جانشینی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در امور دینی و دنیوی است. این آموزه، از اصول مذهب شیعه و از اختلافات اعتقادی میان شیعه و اهل سنت است. اهمیت امامت نزد شیعیان باعث شده که آنان امامیه لقب گیرند. بنابر آموزه‌های شیعه، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از ابتدای دوران رسالت به معرفی خلیفه خویش و امام مسلمانان پس از وفات خود، اهتمام جدی داشت. اقدامات آن حضرت در این مسیر، از نخستین دعوت علنی، با معرفی امام علی(علیه السلام) به عنوان خلیفه و جانشینِ بعد از خود آغاز شد و تا آخرین روزهای زندگانی ایشان، در راه بازگشت از حجه الوداع در ۱۸ ذی‌الحجه در غدیر خم و همچنین لحظات آخر عمرشان که دوات و قلمی درخواست کردند ادامه یافت.

قرآن در آیات بسیارى از امامت و رهبرى مردم و انتصاب این منصب بدست خداوند سخن به میان آورده، از جمله:

وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِمات فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی قالَ لایَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ .

(به خاطر آورید) هنگامى که خداوند، ابراهیم را با وسائل گوناگونى آزمود؛ و او به خوبى از عهده این آزمایش ها بر آمد. خداوند به او فرمود: «من تو را پیشواى مردم قرار دادم»! ابراهیم عرض کرد:

«از دودمان من (نیز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود:

«پیمان من، به ستمکاران نمى رسد»!(۱)

در این آیه خداوند به ما مى فهماند که امامت، منصبى است الهى که خداوند به هر کس بخواهد آن را مى بخشد (جاعلک للناس اماما) و هم چنین نشان مى دهد که امامت پیمان الهى است که جز بندگان شایسته اش، همان ها که بدین خاطر آنان را برگزیده است دیگرى را شامل نمى شود.

و مى فرماید: (وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ) «و از آنان امامان (و پیشوایانى) قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت مى کردند؛ چون شکیبائى نمودند، و به آیات ما یقین داشتند.»(۲)

و هم چنین مى فرماید:

(وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ) «ما مى خواستیم بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روى زمین قرار دهیم!»(۳)

شاید برخى چنین پندارند که از این آیات چنین برمى آید که معناى «امامت» در آنها همان نبوت و رسالت است، و این اشتباه است؛ چرا که هر فرستاده خدا و رسولى، هم پیامبر است و هم امام، ولى هر امامى پیامبر و رسول نیست.

و بدین سان خداى سبحان در کتاب خود توضیح داده است که بندگان شایسته اش مى توانند از او درخواست کنند که آنان را به این منصب شریف، مشرف گرداند تا به هدایت مردم بپردازند و پاداشى بزرگ نصیبشان گردد.

خداوند در این باره مى فرماید:

وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّیّاتِنا قُرَّهَ أَعْیُن وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِینَ إِماماً.

«و کسانى که مى گویند: پروردگارا! از همسران و فرزندانمان مایه روشنى چشم ما قرار ده، و ما را براى پرهیزگاران پیشوا گردان»!(۴)

و در قرآن همین واژه «امامت» نیز بر فرمانروایان و حاکمان ستمگر که پیروان و ملت هایشان را به گمراهى کشانده و به سوى تباهى و عذاب دنیا و آخرت، سوق مى دهند، نیز اطلاق مى شود.

در داستان فرعون و لشکریانش، خداوند مى فرماید: و آنان =] فرعونیان [را پیشوایانى قرار دادیم که به آتش (دوزخ) دعوت مى کنند!».(۵) (۶)

پی نوشت:

 ۱.بقره، آیه ۱۲۴٫

۲.سجده، آیه ۲۴٫

۳.قصص ،آیه ۵٫

۴.فرقان، آیه ۷۴٫

۵.قصص، آیات ۴۰ـ۴۲٫

۶.همراه با راستگویان، ص ۷۳٫

دلالت آیه ی مباهله بر امامت

اشاره:

مُباهَلَه، درخواست لعن و نفرین الهی برای اثبات حقانیت است و بین دو طرفی رخ می‌دهد که هر کدام ادعای حقانیت دارند. این واژه در تاریخ اسلام به ماجرایی اشاره دارد که طی آن، پیامبر اسلام(ص) پس از مناظره با مسیحیانِ نجران و ایمان نیاوردن آنان، پیشنهاد مباهله داد و آنان پذیرفتند. با این حال مسیحیان نجران، در روز موعود از این کار خودداری کردند.

جایگاه ویژه ی روز مباهله سید بن طاووس رحمه الله در کتاب اقبال بصالح الاعمال چنین مى نگارد:
بدان که روز مباهله ی پیامبر صلى الله علیه وآله با مسیحیان نجران، بسیار عظیم الشأن بوده و از نشانه ها و کرامات بسیارى حکایت دارد.
از جمله این آیات و نشانه ها مى توان به موارد زیر اشاره کرد:
. نخستین بارى است که خداوند باب مباهله را براى این ملّت گشود تا به هنگام انکار ادلّه و براهین، به مباهله اقدام نمایند.
. نخستین روزى بوده که در آن عزّت پیامبر و شوکت و جلال خداوندى بدین شکل به اثبات رسید و اهل کتاب ضمن گردن نهادن به نبوّت و حاکمیت ایشان، به پذیرش ذلّت و پرداخت جزیه ملزم شدند.
. نخستین روزى بوده که در آن پرده هاى قدرت الاهى و نبوى، مخالفان را فرا گرفت، کسانى که معجزات پیامبر صلى الله علیه وآله را انکار مى کردند و همان کسانى که با رسول خدا با دلیل هاى عقلى و نقلى به مناظره مى پرداختند.
. نخستین روزى بوده که با انوار درخشان خداوندى حضرت محمد صلى الله علیه وآله این گونه مورد تصدیق قرار گرفت؛ چرا که فاصله ی میان دشمنان و نزدیکان پیامبر صلى الله علیه وآله بر همگان روشن شد.
. روزى بوده که در آن رسول خدا صلى الله علیه وآله مقام بلند اهل بیتش را نشان داد.
. روزى بوده که خداوند متعال به بندگانش مى فهماند که امام حسن و امام حسین علیه  السلام با وجود سن کم براى مباهله از صحابه ی پیامبر و مبارزان راه ایشان شایسته تر هستند.
. روزى بوده که خداوند متعال نشان مى دهد که فاطمه علیه السلام، دختر گرامى پیامبر براى مباهله از پیروان و افراد صاحب صلاحیت و برجسته ی وى، شایسته تر است.
. روزى بوده که خداوند متعال از این موضوع پرده برمى دارد که مولایمان على بن ابى طالب علیه السلام نفس رسول خدا صلى الله علیه وآله و از جوهره ی ذات اوست، صفات و اراده ی او صفات و اراده ی اوست و اگر چه ظاهرشان متفاوت است، اما فضایلشان از هر جهت یکى است.
. روزى بوده که نشان داده مى شود دعوت نشدگان به مباهله نسبت به آن ها که صلاحیت حضور نشر نشانه هاى خداوندى را دارند، از مقام پایین ترى برخوردارند.
. روزى بوده که در اخبار و روایات موثق و مورد اعتماد، تا پیش از اسلام روزى به مانند آن را نیافته ایم.
. روزى بوده که زبان مدعیان بند آمده و منطق صاحبان رأى، آن ها را واداشته تا اذعان و اعتراف کنند که خداوند متعال، اهل بیت پیامبر علیه السلام را از تمام بندگان و مؤمنانى که صلاحیت مباهله ندارند، برتر مى داند.
. روزى بوده که حقانیت دلیل ها و برهان هاى راستگویان اثبات گشت؛ همان کسانى که خداوند متعال در قرآن کریم امر نموده تا مردم از آنان پیروى کنند.
. روزى بوده که خداوند جلیل از عصمت همیشگى اهل بیت پیامبر علیه السلام که در مباهله شرکت کردند، پرده برمى دارد.
. روز مباهله حقانیّت نبوّت و رسالت پیامبر صلى الله علیه وآله را بهتر از جریان تحدّى و مبارزطلبى با قرآن، اثبات مى کند؛ زیرا کسانى که پیامبر صلى الله علیه وآله آن ها را به آوردن مثل قرآن به مبارزه طلبید در مقام بهتان گفتند:
(لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا)؛(۱)
اگر بخواهیم کتابى مثل همین قرآن مى آوریم.
در حالى که در روز مباهله، منکران در پى ظهور دلیل ها، برهان ها و نشانه هاى نبوّت پیامبر، به جهت عجز از مباهله با ایشان، از انکار رسالت خوددارى کردند.
. روزى بوده که خداوند متعال به واسطه ی آن، آتش جنگ را خاموش و مسلمانان را از گرفتارى و سختى پیکار و به خطر انداختن روح و جانشان نجات داد.
خداوند متعال این کار را به خاطر شرافت کسانى انجام داد که در جریان مباهله حاضر شدند و به صفات خداوندى آراسته بودند.
. به راستى گفتار، زبان، دل و قلب به ناتوانى از بیان کمالات این روز اعتراف کرده است.(۲)

آیه ی مباهله و استدلال به آن

علماى شیعه، با آیه ی مباهله و این که پیامبر در جریان نزول این آیه فقط على، فاطمه، حسن و حسین علیه السلام را فراخواندند بر امامت على علیه السلام استدلال مى کنند.

امام رضا علیه السلام و استدلال به آیه ی مباهله

شیعه، چگونگى دلالت آیه ی مباهله بر امامت على علیه السلام را از امام على بن موسى الرضا علیه السلام فرا گرفته است.
سیّد مرتضى رحمه الله مى گوید:
از شیخ مفید رحمه الله شنیدم که مى گفت:
روزى مأمون به امام رضا علیه السلام گفت: بزرگ ترین فضیلت امیر مؤمنان على علیه السلام در قرآن کدام است؟
امام رضا علیه السلام جواب داد: فضیلتى که آیه ی مباهله بر آن حکایت دارد. خداوند متعال مى فرماید:

(فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَى الْکاذِبینَ).(۳)

هر گاه بعد از علمى که به تو رسیده، کسانى با تو به محاجه و ستیز برخیزند، به آن ها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما نفوس خود را دعوت کنیم، شما هم نفوس خود را؛ آن گاه مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
در پى نزول این آیه رسول خدا صلى الله علیه وآله، حسن، حسین، فاطمه و امیرالمؤمنین علیه السلام را فراخواند. آن ها به حکم خداوند متعال در جایگاه فرزندان، زنان و نفس ایشان قرار داشتند.
مشخص است که هیچ یک از بندگان خداى سبحان برتر و شریف تر از رسول خدا صلى الله علیه وآله نیست. از همین رو مى بایست از کسى که به حکم خداوند سبحان نفس رسول خدا صلى الله علیه وآله است، احدى برتر نباشد.
مأمون گفت: مگر نه این است که خداوند «أَبناء و نِساء» را به صورت جمع بیان کرده، ولى پیامبر تنها دو پسر و دخترش را فراخوانده است. چرا احتمال نمى دهید که منظور از «نفس»، خود ایشان باشد. بنابراین، آن چه گفتید نمى تواند فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام را نشان دهد؟!
امام رضا علیه السلام در پاسخ او فرمود:
لیس بصحیح ما ذکرت . یا أمیر المؤمنین! . وذلک أنّ الداعی إنّما یکون داعیاً لغیره، کما یکون الآمر آمراً لغیره، ولا یصحّ أن یکون داعیاً لنفسه فی الحقیقه، کما لا یکون آمراً لها فی الحقیقه، وإذا لم یدعُ رسول اللّه صلّى الله علیه وآله رجلاً فی المباهله إلاّ أمیر المؤمنین علیه السلام، فقد ثبت أنّه نفسه التی عناها اللّه تعالى فی کتابه، وجعل حکمه ذلک فی تنزیله؛
اى امیرالمؤمنین! آن چه شما مى گویید درست نیست؛ چرا که دستور دهنده و دعوت کننده صرفاً به غیر از خود مى تواند دستور دهد و او را به چیزى دعوت کند و درست نیست این عمل را در مورد نفس خود انجام دهد.
با این توصیف چون رسول خدا صلى الله علیه وآله در روز مباهله از بین اصحاب، تنها امیر مؤمنان على علیه السلام را با خود همراه کرد، بنابراین، وى مقصود از نفس پیامبر صلى الله علیه وآله است که خداى متعال در قرآن از او سخن گفته و شایستگى آن بزرگوار را براى مباهله اثبات کرده است.
مأمون گفت: پاسخ قانع کننده اى بود.(۴)

شیخ مفید و استدلال به آیه ی مباهله

شیخ مفید، پس از بیان ماجراى مباهله مى گوید:
مباهله ی نجرانى ها با پیامبر صلى الله علیه وآله، نشان دهنده ی نبوّت انکارناپذیر آن حضرت و فضیلت امیر مؤمنان على علیه السلام است.
آیا نه این است که مسیحیان به نبوت پیامبر صلى الله علیه وآله اعتراف کردند و دریافتند که نباید با وى مباهله کنند؟
آن ها مى دانستند که اگر مباهله کنند، گرفتار عذاب مى شوند و پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله نیز بر پیروزى و به شکست کشاندن آن ها با ارائه ی دلیل و برهان اطمینان داشتند.
افزون بر آن، خداوند متعال با نزول آیه ی مباهله بر این که امیر مؤمنان على علیه السلام نفس رسول خدا صلى الله علیه وآله بوده و در اوج فضیلت قرار دارد و در کمال و پرهیز از گناه همانند ایشان است، تأکید ورزیده است.
خداوند متعال بر اساس این آیه، حضرت على علیه السلام، همسر و دو فرزندش را با وجود سن کم، دلیل و حجّت حقانیّت پیامبر صلى الله علیه وآله و دین ایشان قرار داد و چنین حکم نمود: حسن و حسین علیه السلام، فرزندان، و فاطمه علیه السلام مصداق زنان ایشان است که مى بایست در جریان مباهله به واسطه ی آنان حقّانیّت خود را ثابت کند؟!
در بین مسلمانان هیچ کس از چنین فضیلتى حتى از فضیلت نزدیک به آن نیز برخوردار نیست.
چنان که گفتیم، این فضیلت یکى از مناقب مختص به امیر مؤمنان على علیه السلام به شمار مى رود.(۵)

سید مرتضى و استدلال به آیه ی مباهله

شریف مرتضى رحمه الله نیز با تکیه بر همین استدلال مى گوید:
شکى نیست که آیه ی مباهله بر فضیلت و برترى دعوت شدگان به مباهله همان کسانى که به واسطه ی حضورشان حجّت بر مخالفان تمام شد، دلالت دارد؛ چرا که ممکن نیست پیامبر صلى الله علیه وآله براى تأکید بر حقانیّت خود، کسانى را به مباهله دعوت کند که در اوج فضیلت و منزلت قرار نداشته باشند.
احادیث بسیارى بر ماجراى مباهله دلالت دارند و براساس این احادیث و اتّفاق نظر حدیث شناسان و مفسّران، پیامبر خدا صلى الله علیه وآله در روز مباهله، امیر مؤمنان على، فاطمه، حسن و حسین علیه السلام را فراخواندند.
ما مى دانیم از سخن خداوند متعال (وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ)چنین برداشت نمى شود که دعوت شده به مباهله، نفس خود پیامبر صلى الله علیه وآله باشد؛ چرا که دعوت کننده، خود ایشان هستند و همان طور که شخص نمى تواند به خود امر و نهى کند، نمى تواند نفس خود را به چیزى فرابخواند؛ شخص، تنها مى تواند این عمل را در مورد دیگران انجام دهد.
پس اگر منظور خداوند متعال از (وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ) شخصى غیر از رسول خدا صلى الله علیه وآله باشد، پس این شخص، کسى جز امیر مؤمنان على علیه السلام نیست؛ زیرا کسى ادّعا نکرده که افرادى غیر از امیرالمؤمنین، همسر و دو پسرشان علیه السلام در مباهله شرکت داشته اند.(۶)

شیخ طوسى و استدلال به آیه ی مباهله

شیخ طوسى رحمه الله نیز به این آیه استدلال کرده است. وى مى گوید:
یکى از مواردى که بر فضیلت على علیه السلام اشاره دارد همین سخن خداوند متعال است که مى فرماید:

(فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ…).(۷)

بر اساس این آیه و اتّفاق نظر حدیث شناسان و مفسّران، پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله، امیر مؤمنان على، فاطمه، حسن، حسین علیه السلام را براى مباهله دعوت کرد و آن بزرگوار مى بایست تنها کسانى را فرامى خواند که در اوج فضیلت و منزلت باشند تا بتوانند حجّت را تمام بسازند.
ما مى دانیم که از سخن خداوند متعال: (وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ) چنین برداشت نمى شود که دعوت شده به مباهله نفس خود پیامبر صلى الله علیه وآله باشد؛ چرا که دعوت کننده، خود ایشان هستند و همان طور که شخص نمى تواند به خود امر و نهى کند، نمى تواند نفس خود را به چیزى فراخواند. شخص تنها مى تواند این عمل را در مورد دیگران انجام دهد.
حال اگر منظور خداوند متعال از: (وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ) شخصى غیر از رسول خدا صلى الله علیه وآله باشد، این شخص مى بایست امیر مؤمنان علیه السلام باشد؛ زیرا کسى ادّعا نکرده که افرادى غیر از امیر مؤمنان على، همسر و دو پسرشان علیه السلام در مباهله شرکت داشته اند… .(۸)
وى در مورد تفسیر این آیه مى گوید:
علماى شیعه، بر اساس دو جهت در آیه ی امیر مؤمنان على علیه السلام را بر دیگر صحابه برتر مى دانند:
۱ . واقعیت آن است که موضوع مباهله حق را از باطل جدا مى کند. پس تنها کسى باید در آن شرکت کند که نیک سیرت، مؤمن . به معناى کامل . و برترین بندگان خدا باشد.
۲ . پیامبر صلى الله علیه وآله بر اساس سخن خداوند متعال: (وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ) او را مثل خود دانسته است.(۹)

شیخ اربلى و استدلال به آیه ی مباهله

شیخ على بن عیسى اربلى رحمه الله مى گوید:
ماجراى مباهله، از فضیلت على علیه السلام و معجزه ی پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله حکایت دارد؛ چرا که مسیحیان دریافتند که در صورت اقدام به مباهله، گرفتار عذاب مى شوند. از همین رو، صلح را پذیرفتند و به مخاصمات پایان دادند.
در این جریان، خداوند متعال، از این موضوع پرده برداشت که على علیه السلام همان نفس رسول خدا صلى الله علیه وآله بوده و در اوج فضیلت قرار دارد و در کمال و پرهیز و عصمت از گناه، همانند ایشان است.
خداوند متعال هم چنین وى، همسر و دو پسرش را . با وجود سن کم . دلیل و حجّت حقانیّت پیامبر و دین ایشان قرار داد و چنین حکم نمود که حسن و حسین علیهما السلام به مثابه ی فرزندان و فاطمه علیه السلام مصداق زنان ایشان است که مى بایست در جریان مباهله به واسطه ی آنان حقانیّت خود را ثابت کند.
این فضیلتى است که تنها به ایشان مختصّ است و از بین مسلمانان کسى حتى به نزدیک آن، دست نمى یابد.(۱۰)

شیخ بیاضى و استدلال به آیه ی مباهله

شیخ بیاضى رحمه الله در این باره مى گوید:
بر اساس سخن خداوند: (وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ) حضرت على علیه السلام با پیامبر . که از همه برتر است . برابر است. از همین رو ایشان از دیگران برتر است. منظور از نفس، همانند بودن است؛ چرا که یکى بودن آن دو، ممتنع است.(۱۱)

شیخ نصیرالدین طوسى و استدلال به آیه ی مباهله

خواجه نصیرالدین طوسى رحمه الله نیز در سخنى به آیه ی مباهله استدلال مى کند و مى گوید:
با توجّه به سخن خداوند متعال (وَأَنْفُسَنا)، على علیه السلام برترین صحابه است.
علامه حلّى رحمه الله در شرح این عبارت مى نویسد:
آیه (فَقُلْ تَعالَوْا…) سومین دلیل برترى على علیه السلام بر دیگران است و تمامى مفسّران اتّفاق نظر دارند که در این آیه، کلمه «أَبناء» بر حسن و حسین علیه السلام، «نِساء» بر فاطمه علیه السلام و «أَنفُس» بر على علیه السلام اشاره دارد.
و چون نمى توان گفت که نفس هر دو یکى است؛ پس در این جا مقصود و مراد، تنها مساوى بودن است و چون بدون شک رسول خدا صلى الله علیه وآله برترین مردم است، پس مساوى آن حضرت نیز چنین خواهد بود.(۱۲)

علامه حلّى و استدلال به آیه ی مباهله

علامه حلّى رحمه الله در این زمینه مى گوید:
مفسّران اتّفاق نظر دارند که (أَبْناءَنا) به حسن و حسین علیه السلام و (وَأَنْفُسَنا) به على علیه السلام اشاره دارد.
بنابراین، خداوند متعال او را نفس حضرت محمّد صلى الله علیه وآله قرار داده است. در این جا، منظور تساوى و برابر بودن است و شخصِ برابرِ با کامل ترین انسان ها و اولى ترین آن ها به تصرّف، در واقع کامل ترین و اولى ترین به تصرّف است. پس او نیز مانند رسول خدا، کامل ترین ولایت در تصرّف را دارد.
این آیه بهترین دلیل بر بالا بودن مقام و رتبه ی مولایمان امیر مؤمنان على علیه السلام است؛ چرا که خداوند متعال او را با نفس رسول خدا صلى الله علیه وآله برابر دانسته و به او امر نموده که براى انجام مباهله آن بزرگوار را به یارى بطلبد.
کدام فضیلت از این بهتر است که خداوند به پیامبر خود امر کند براى مباهله از آن حضرت یارى بخواهد؟ و چه کسى به این مقام و مرتبه دست یافته است؟!(۱۳)
گفتنى است که دیگر عالمان بزرگ ما نیز در دوره هاى مختلف همین سخنان را بر زبان جارى کرده اند. آن ها به دو دسته دلیل بر امامت ایشان استدلال مى کنند؛ یکى دلایلى که بر این امر صراحت دارد و دیگرى دلایلى که بر افضلیّت و برترى امیرمؤمنان على علیه السلام بر دیگران دلالت دارد. چرا که افضلیّت و برترى، امامت را در پى دارد.

خلاصه ی استدلال به آیه ی مباهله

اینک مى گوییم: خلاصه ی استدلال به آیه ی مبارکه چنین است:
۱ . آیه ی مبارکه بر امامت امیر مؤمنان على علیه السلام تصریح دارد. چرا که بر اساس آن، حضرت على علیه السلام با پیامبر خدا صلى الله علیه وآله مساوى و برابر بوده و شخصِ برابرِ با کامل ترین انسان ها و اولى ترین آن ها به تصرّف، در واقع کامل ترین و اولى ترین به تصرّف است.
۲ . جریان مباهله و سخنان و اقدام پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله بر اساس آن چه در ذیل بدان اشاره مى کنیم بر برترى امیر مؤمنان على علیه السلام اشاره دارد:
نخست آن که ماجراى مباهله بیان گر آن است که پیامبر خدا صلى الله علیه وآله على، فاطمه، حسن و حسین علیه السلام را بیشتر از دیگران دوست مى داشت و دوست داشتن مستلزم برتر بودن است.

بیضاوى در معناى آیه ی مباهله مى گوید:

یعنى هر یک از ما و شما نفس خود و عزیزترین کسانش و کسانى را که بیشتر به قلبش چسبیده است به مباهله دعوت کند.(۱۴)
شهاب خفاجى در حاشیه اش بر تفسیر بیضاوى، در توضیح عبارت «کسانى را که بیشتر به قلب او چسبیده است» مى گوید: منظور دوست داشتنى ترین کسان، و نزدیک ترین آن هاست.
هم چنین در توضیح عبارت دیگر بیضاوى «در حقیقت این که پیامبر، آن ها را مقدّم داشت…» مى گوید:
یعنى این افراد از وجود خود پیامبر صلى الله علیه وآله عزیزترند. از همین روست که نفس خود را فداى آنان نموده و به دلیل اهتمام به این امر، نام آن ها را مقدّم داشته است.
البته فضل و برترى آل خدا و رسول مثل روز روشن است و به دلیل و برهان نیازى ندارد.(۱۵)
خطیب شربینى(۱۶)، شیخ سلیمان جمل(۱۷) و دیگران نیز بر همین باورند.
ملاّ على قارى مى گوید: پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله على علیه السلام را به عنوان نفس خود دانست، چون بین این دو رابطه ی خویشاوندى و برادرى وجود داشت.(۱۸)
دوم آن که پیامبر براى مباهله با خصم خود، تنها على، فاطمه، حسن و حسین علیه السلام را فراخواند و حتى هیچ یک از همسران خود، کسى از بنى هاشم و زنى از خویشان خود را… . تا چه رسد به صحابه و خویشان . دعوت نکرد.
این کار بیان گر خطیر بودن قضیه و شأن والاى آنان نسبت به دیگران در نزد خداوند است؛ زیرا که اگر در بین مسلمانان کسى مانند آن ها یافت مى شد، آوردن خصوص اینان براى این کار وجهى نداشت.
سوم دلالت این گفته ی رسول خدا صلى الله علیه وآله به اهل بیت علیه السلام هنگام حرکت به سمت مسیحیان است که فرمود:
إذا أنا دعوت فأمّنوا؛
چون من نفرین کردم شما آمین بگویید.
نیز عکس العمل اسقف مسیحیان است که مى گفت: من چهره هایى را مى بینم که اگر از خدا بخواهند کوهى را جا به جا کند، این کار را خواهد کرد. با آنان مباهله نکنید که هلاک مى شوید و تا روز قیامت هیچ مسیحى بر روى زمین نمى ماند.(۱۹)
این مسئله نشان دهنده ی نقش اهل بیت علیه السلام در اثبات نبوّت، صدق پیامبر صلى الله علیه وآله و به شکست واداشتن دشمنان و هلاک آن ها در صورت اقدام به مباهله است… .
در نتیجه اهل بیت علیه السلام در یارى دین و حمایت از رسول خدا صلى الله علیه وآله، نقش بسیار مهمّى داشته اند و شکى نیست که هر کس در جریان مباهله پیامبران داراى چنین شأن و منزلتى باشد از دیگران . که داراى چنین نقشى نیستند . برتر است.
قاسانى در این باره مى گوید:
مباهله ی پیامبران الهى بسیار اثرگذار است؛ چرا که نفوس آنان با روح القدس در ارتباط است و خداوند با این روح القدس، آن ها را کمک مى کند. روح القدس به اذن خداوند در جهان مادى صاحب تأثیر است. این تأثیرپذیرى، هم چون انفعال بدن ما در برابر حالاتى چون خشم، غم و تفکّر در احوال معشوق و دیگر تحرّکات اعضاى انسان در برابر اراده و قصدها است.
هم چنین انفعال نفوس انسانى از روح القدس، هم چون تأثیرپذیرى حواس و دیگر قواى ما از حالات روحى خودمان است.
حال اگر نفس قدسى با روح القدس ارتباط پیدا کند در این جهان چنان تأثیرى خواهد داشت که مى تواند به کمک او، هر طور بخواهد ذرّه هاى عناصر و نفوس ناقص انسانى را متأثّر سازد.
مگر مشاهده نشد که چطور نفوس مسیحیان در برابر نفس پیامبر خدا صلى الله علیه وآله اظهار خوف نمود و ضمن خوددارى از مباهله، درخواست صلح کرد و به پذیرش جزیه گردن نهاد؟(۲۰)
باید بگوییم: اهل بیت علیه السلام نیز در این تأثیرگذارى شریک رسول خدا صلى الله علیه وآله بودند. این فضیلتى است که هیچ یک از خویشاوندان و صحابه ذرّه اى از این فضیلت را کسب نکرده اند.
کوتاه سخن این که مباهله بر این نکته اشاره دارد که امیر مؤمنان على علیه السلام، بعد از پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله برترین شخص است و برتر بودن به اتّفاق همه ی مسلمانان، امامت را در پى دارد. به این اصل حتى افرادى چون ابن تیمیه نیز اعتراف کرده اند.(۲۱)
از استدلال به آیه ی مبارکه و نیز گفتار و اقدام پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله چنین مى توان نتیجه گرفت:
خداوند متعال از رسول خود خواست حضرت على علیه السلام را نفس خود به شمار آورد تا به مردم بفهماند که وى جانشین ایشان بوده و امامت کبرى و ولایت عامه را بعد از ایشان دارا مى باشد. زیرا خداوند به رسولش امر نمى کند کسى را نفس خود بداند که این مقام ها را نداشته باشد.
علاوه بر آن چه گفته شد، آیه ی مبارکه، امام حسن و امام حسین علیه السلام را فرزندان رسول خدا صلى الله علیه وآله معرفى مى کند. تعدادى از بزرگان اهل سنت نیز به این امر اذعان نموده اند.
در کتاب هاى اهل سنّت آمده است:
على علیه السلام، کاتب صلح نامه بود(۲۲) و به امر پیامبر براى جمع آورى صدقه (زکات) مسیحیان مسلمان شده و جزیه ی معتقدان به مسیحیت راهى نجران شد.(۲۳)

تقویت دلالت آیه با روایات

گفتنى است که گروهى از علماى ما، دلالت آیه ی یاد شده بر مساوى بودن حضرت على علیه السلام با پیامبر صلى الله علیه وآله را با ذکر روایاتى، تقویت مى کنند. در این جا به برخى از این روایات اشاره مى کنیم:
پیامبر خدا صلى الله علیه وآله در پاسخ بریده بن حصیب که در حضور ایشان از امیرمومنان على علیه السلام شکایت کرده بود، فرمود:
یا بریده! لا تبغض علیّاً، فإنّه منّی وأنا منه؛
بریده! از على خشمگین مشو؛ چرا که او از من و من از او هستم.
پیامبر در همان ماجرا به همه ی مسلمانان فرمود:
علی منّی وأنا من علی، وهو ولیّکم من بعدی؛(۲۴)
على از من و من از على هستم و او بعد از من ولىّ و سرپرست شماست.
در روایت دیگرى این گونه آمده است:
از پیامبر خدا صلى الله علیه وآله درباره ی بعضى از صحابه سؤال شد و حضرت پاسخ فرمود. آن گاه شخصى گفت: پس على چه؟!
پیامبر صلى الله علیه وآله فرمود:
إنّما سألتنی عن الناس ولم تسألنی عن نفسی؛(۲۵)
تو درباره ی مردم از من پرسیدى، نه درباره ی خودم.
در سخن دیگرى پیامبر خدا صلى الله علیه وآله فرمود:
خلقت أنا وعلی من نور واحدٍ؛
من و على از یک نور خلق شده ایم.
حضرتش در سخن دیگرى فرمود:
خلقت أنا وعلی من شجره واحده؛(۲۶)
من و على از یک درخت آفریده شده ایم.
آن حضرت در پاسخ جبرئیل که در جنگ احد گفت:
یا محمّد! إنّ هذه لهی المواساه؛
اى محمد! این اقدام على، را فداکارى و جانفشانى گویند.
فرمود:
یا جبرئیل! إنّه منّی وأنا منه؛
اى جبرئیل، او از من و من از او هستم.
جبرئیل گفت: و من هم از شما هستم.(۲۷)

استدلالى دیگر بر برترى امیرمومنان على علیه السلام

دلیل دیگرى که بر برترى امیرمؤمنان حضرت على علیه السلام تأکید دارد، این سخن پیامبر خدا صلى الله علیه وآله است که فرمود:
فاطمه بضعه منّی؛
فاطمه پاره تن من است.
بسیارى از بزرگان اهل سنّت، فاطمه علیه السلام را از ابوبکر و عمر برتر مى دانند؛ چرا که او پاره ی تن پیامبر است و پیامبر خدا به اتّفاق نظر همه، از ابوبکر و عمر برتر است.(۲۸)
هم چنین همه اتّفاق نظر دارند که على مرتضى علیه السلام از فاطمه ی زهراء علیه السلام برتر است؛ در نتیجه امیرمومنان حضرت على علیه السلام از آن دو افضل هستند.
از سوى دیگر، بسیارى از علماى اهل سنت اذعان نموده اند که داستان مباهله بر کمال فضیلت اهل بیت علیه السلام دلالت دارد.
براى نمونه زمخشرى مى گوید: مباهله بهترین شاهد برترى اصحاب کساء است.(۲۹)
ابن روزبهان مى گوید: شکى نیست که این آیه، بر فضیلت بسیار امیر مؤمنان على علیه السلام اشاره دارد، اما تصریح و یا دلالتى بر امامت ایشان ندارد.(۳۰)
در پاسخ به سخن ابن روزبهان باید گفت: دست کم، این آیه، بر برترى امیر مؤمنان على علیه السلام اشاره دارد. از آن جا که این فضیلت، براى دیگران وجود ندارد؛ پس او از صحابه دیگر برتر است و برترى، امامت را در پى دارد.
فخر رازى نیز به دلالت آیه ی مبارکه بر برترى على علیه السلام بر دیگر صحابه خدشه اى وارد نمى کند، بلکه با شیخ حمصى که با استدلال به این آیه، حضرت على علیه السلام را از سایر پیامبران برتر مى داند، بحث و مجادله مى کند.
نیشابورى، نیز به پیروى از فخر رازى در معناى آیه مى نویسد:
یعنى هر یک از ما و شما، فرزندان و زنان و خویش و هر کس را که به منزله نفس خود است به مباهله فراخواند.
آمدن خود پیامبر به مباهله از قرینه ذکر خود ایشان در آیه و نیز احضار و فراخوانى کسانى که عزیزتر از جان هستند، دانسته مى شود.
هم چنین آوردن کسى که به منزله ی نفس است، از این قرینه فهمیده مى شود که انسان خودش را دعوت نمى کند… .
آیه دلالت دارد که مى توان گفت: حسن و حسین علیه السلام فرزندان رسول خدا صلى الله علیه وآله هستند؛ زیرا ایشان وعده دادند که فرزندانشان را با خود مى آورد و آن دو را آوردند.
شیعه، از گذشته تاکنون با تکیه بر همین آیه على علیه السلام را از صحابه دیگر برتر مى داند؛ زیرا بر اساس آیه، نفس على علیه السلام مانند نفس محمد صلى الله علیه وآله است؛ مگر در مورد ویژگى هایى که با دلیل مشخص شود که آن ویژگى به پیامبر اختصاص دارد.
شخصى به نام محمود بن حسن حمصى که در رى ساکن بود و از متکلّمان دوازده امامى به شمار مى رفت على علیه السلام را از تمامى پیامبران به جز حضرت محمد صلى الله علیه وآله برتر مى دانست.
دلیل او این بود که منظور از «أَنفُسَنا»، خود محمد صلى الله علیه وآله نبوده، بلکه مراد شخص دیگرى است؛ چرا که انسان نفس خود را فرانمى خواند و اتّفاق نظر وجود دارد که على بن ابى طالب علیه السلام نمود و تجلّى این شخص است… .
در برابر این استدلال باید گفت: مسلمانان همه بر این باورند که حضرت محمد صلى الله علیه وآله از پیامبران دیگر برتر است. مسلمانان به اجماع و اتّفاق نظر . البته تا پیش از آمدن شیخ حمصى . باور داشته اند پیامبر از غیر پیامبر برتر است. هم چنین اجماع و اتّفاق نظر دارند که على علیه السلام پیامبر نبوده است… .
باید گفت: شکى نیست که آیه بر فضیلت اصحاب کساء دلالت دارد. از همین روست که پیامبر صلى الله علیه وآله، آنان را همراه خود کرد و در نام بردن، آن ها را بر نفس خود مقدّم نمود… .(۳۱)

پی‌نوشت‌:

۱. سوره ی انفال: آیه ی ۳۱٫
۲. الأقبال بصالح الأعمال: ۵۱۴٫
۳. سوره ی آل عمران: ۶۱٫
۴. الفصول المختاره من العیون والمحاسن: ۳۸٫
۵. الإرشاد فى معرفه حجج الله على العباد: ۱ / ۱۶۹٫
۶. الشافى فى الامامه: ۲ / ۲۵۴٫
۷. سوره ی آل عمران: آیه ی ۶۱٫
۸. تلخیص الشافى: ۳ / ۶ . ۷٫
۹. التبیان فى تفسیر القرآن: ۲ / ۴۸۵٫
۱۰. کشف الغُمَّه فى معرفه الأئمه: ۱ / ۲۳۳٫
۱۱. الصراط المستقیم الى مستحقى التقدیم: ۱ / ۲۱۰٫
۱۲. کشف المراد فى شرح تجرید الاعتقاد: ۳۰۴٫
۱۳. نهج الحق و کشف الصدق: ۱۷۷٫
۱۴. تفسیر البیضاوى چاپ شده همراه با حاشیه الشهاب: ۳ / ۲۳٫
۱۵. حاشیه الشهاب على تفسیر البیضاوى: ۳۲/۳٫
۱۶. السراج المنیر فى تفسیر القرآن: ۲۲۲/۱٫
۱۷. الجمل على الجلالین: ۱ / ۲۸۲٫
۱۸. المرقاه فى شرح المشکاه: ۵ / ۵۸۹٫
۱۹. الکشاف: ۱ / ۳۶۹، تفسیر الخازن: ۱ / ۲۴۲، السراج المنیر فى تفسیر القرآن: ۱ / ۲۲۲، تفسیر المراغى: ۳ / ۱۷۵ و منابع دیگر.
۲۰. تفسیر قاسمى: ۲ / ۸۵۷ .
۲۱. ابن تیمیه در بخش هایى از کتاب منهاج السنّه خود به این امر اذعان و اعتراف کرده است. براى مثال ر.ک: ۶ / ۴۷۵ و ۸ / ۲۲۸٫
۲۲. السنن الکبرى، بیهقى: ۱۰ / ۱۲۰ و منابع دیگر.
۲۳. شرح المواهب اللدنّیه: ۴ / ۴۳٫
۲۴. این حدیث، همان حدیث ولایت است که در جلد پانزدهم کتاب نفحات الأزهار فى خلاصه عقبات الأنوار در مورد سند و دلالت آن به تفصیل سخن گفته ایم.
۲۵. کفایه الطالب فى مناقب على بن ابى طالب علیهما السلام: ۱۵۵٫
۲۶. در جلد پنجم کتاب نفحات الأزهار فى خلاصه عقبات الأنوار در مورد سند و دلالت حدیث نور و حدیث شجره، به تفصیل سخن گفته ایم.
۲۷. مسند احمد: ۴۳۷/۴، المستدرک على الصحیحین: ۳ / ۱۱، تاریخ طبرى: ۳ / ۱۷، الکامل فى التاریخ: ۲ / ۶۳ و منابع تاریخى و حدیثى دیگر.
۲۸. فتح البارى: ۷ / ۱۳۲، فیض القدیر: ۴ / ۴۲۱، المرقاه فى شرح المشکاه: ۵ / ۳۴۸٫
۲۹. الکشّاف: ۱ / ۳۷۰٫
۳۰. ابطال الباطل . (چاپ شده به همراه احقاق الحق): ۳ / ۶۳٫
۳۱. تفسیر نیشابورى (چاپ شده در حاشیه ی تفسیر طبرى) ۳ / ۲۱۴ و ۲۱۵٫

منبع :حسینی میلانی، علی؛ (۱۳۹۰)، نگاهی به تفسیر آیه ی مباهله (پژوهشی در تفسیر و شأن نزول آیه ی مباهله)، قم: الحقایق، چاپ اول.

حدیث ثقلین و عصمت اهل بیت(علیه السلام)

اشاره:

عصمت اجتناب و دوری از گناه و نافرمانی خداوند است. اعتقاد به عصمت پیامبران و امامان از گناهان عمدی و سهوی، از آموزه‌ها و اعتقادات شیعه است. عصمت از سهو و خطا در امور روزمره زندگی این افراد، مورد اختلاف بین علما است. اعتقاد به حقانیت هر دینی و عمل بر اساس آموزه‌های آن، وابسته به اثبات عصمت پیامبر آن دین است. در مباحث درون‌دینی، عصمت پیامبران در دریافت و ابلاغ وحی، با دلیل عقلی اثبات می‌شود؛ اما عصمت در حیطه عملی زندگی آنان، بیشتر متکی به دلیل نقلی است.

از جمله امورى که به وضوح از حدیث شریف استفاده مى شود، عصمت و حجیت اقوال و افعال اهل بیت(علیه السلام)، و به تعبیر دیگر، حجیت سنّتِ اهل بیت(علیه السلام) است، که این مطلب را از چند موضع حدیث مى توان اثبات کرد:

۱ـ اقتران اهل بیت به کتاب خدا؛ آن کتابى که به نصّ قرآن هرگز در او باطل راه نخواهد داشت. پرواضح است که صدور هر مخالفتى با قرآن ـ چه از روى عمد یا سهو یا غفلت ـ افتراق و جدایى از قرآن به حساب مى آید، اگر چه عنوان معصیت بر آن صادق نباشد، همانند مخالفت هایى که با سهو یا غفلت و نسیان همراه باشد.

استاد توفیق ابوعلم، نویسنده مصرى مى گوید:

«انّ النبىّ(صلى الله علیه وآله) قرنهم بکتاب الله العزیز الّذی (لایأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه) فلا یفترق احدهما عن الآخر، ومن الطبیعى انّ صدور ایّه مخالفه لأحکام الدین تعدّ افتراقاً عن الکتاب العزیز. وقد صرّح النبىّ(صلى الله علیه وآله) بعدم افتراقهما حتى یردا علىّ الحوض، فدلالته على العصمه ظاهره جلیّه. وقد کرّر النبىّ(صلى الله علیه وآله) هذا الحدیث فی مواقف کثیره؛ لأنّه یهدف إلى صیانه الأمه والمحافظه على استقامتها و عدم انحرافها فی المجالات العقائدیه وغیرها…»؛ «پیامبر(صلى الله علیه وآله) اهل بیت خود را به کتاب عزیز خداوند مقرون ساخته است، کتابى که هرگز در او باطل نفوذ نخواهد کرد و هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد. واضح است که صدور هر نوع مخالفت با احکام دین افتراق و جدایى از قرآن محسوب مى گردد، در حالى که پیامبر(صلى الله علیه وآله)خبر از عدم جدایى این دو داده است. از همین رو، حدیث دلالتى ظاهر و آشکار بر عصمت اهل بیت دارد. و پیامبر(صلى الله علیه وآله) که این حدیث را در مواقف بسیارى ذکر کرده در پى این هدف است که امّت خود را صیانت کرده و آنان را سفارش به استقامت بر تمسک به این دو نموده، تا در امور مختلف ـ اعم از اعتقادات و فروع ـ به ضلالت و گمراهى گرفتار نشوند…».(۱)

۲ـ در روایت مسلم بن حجاج و دیگران آمده است که پیامبر قبل از سفارش به کتاب و عترت فرمود:

«إنّما أنا بشر یوشک أن یأتى رسول ربّى فأجیب». این مقدمه دلالت دارد بر این که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در صدد است تا براى بعد از خود مرجعى دینى معیّن کند، که عهده دار وظایف او تا روز قیامت گردد. مى دانیم که جانشین پیامبر(صلى الله علیه وآله)در اداىِ وظایف، همانند خود حضرت باید از عصمت برخوردار باشد.

۳ـ پیامبر(صلى الله علیه وآله) طبق حدیث مسلم، قرآن را این گونه توصیف مى کند

: در آن هدایت و نور است و آن به مثابه ریسمانى است  که هر کس به آن چنگ زند بر هدایت واقعى است و هر کس که آن را رها سازد بر ضلالت است. همین حکم براى عترتى است که مقرون به کتاب خدا و عِدل آن شده است.

۴ـ طبق روایت احمد بن حنبل، حضرت فرمود:

«لن یفترقا حتّى یردا علىّ الحوض» تعبیر به «لن» تصریح به جدا نشدن قرآن و عترت از یکدیگر تا روز قیامت دارد. و عدم افتراق کنایه از مخالفت نکردن ـ ولو سهوى ـ عترت با هیچ یک از تعلیمات قرآن است و این معنا تنها با عصمت اهل بیت(علیه السلام) تناسب دارد. و اگر قرار باشد اهل بیت خطاکار باشند، قطعاً از قرآن جدا شده اند؛ زیرا در قرآن هیچ گونه خطا و سهوى وجود ندارد.

۵ـ در برخى از روایات ثقلین، درباره قرآن مى خوانیم: «حبل ممدود من السماء الى الارض»؛ «قرآن ریسمانى کشیده شده از آسمان به سوى زمین است.» آسمان محلّ نزول رحمت است. از همین رو امر شده که دست ها را هنگام دعا به سوى آسمان بالا بریم. قرآن مانند ریسمان و حلقه وصلى بین خدا و بندگان است، هرکس به آن تمسک کند به طور حتم از سرچشمه زلال معارف الهى بهره مند شده است. عترت پیامبر(صلى الله علیه وآله)نیز این طور است. هر کس به آنان اقتدا کرده و از آنان اطاعت کند به منبع فیض و کمال مطلق رسیده و به سعادت دنیا و آخرت واصل شده است و این مستلزم عصمت اهل بیت، همانند قرآن است.

۶ـ در روایت ترمذى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل شده:

«فانظروا بم تخلّفو نى فیهما»؛ «نظر و تأمل کنید که چگونه حقّ مرا در مورد این دو جانشین مراعات خواهید کرد.» این تعبیر به تنهایى دلالت بر لزومِ اطاعت آن دو به طور مطلق دارد و لذا با عصمت سازگار است.

۷ـ در غالب روایات آمده است:

«ما إن أخذتم بهما لن تضلّوا» که با «لن» به کار رفته است؛ یعنى با تمسک به کتاب و عترت ـ که هرگز از یکدیگر جدا پذیر نیستند ـ هرگز گمراه نخواهید شد و این، تنها با عصمت سازگارى دارد؛ زیرا مخالفت با واقع نیز نوعى ضلالت و گمراهى است و هر که معصوم نباشد این احتمال در حقّ او صادق است. در نتیجه لازم مى آید که تبعیّت کننده از اهل بیت(علیه السلام) ایمن از ضلالت به طور مطلق نباشد، در حالى که این معنا مخالف با ظاهر بلکه نصّ و صریح حدیث ثقلین است.

مقصود از تمسک و اخذ به کتاب و عترت، مجرّد دوست داشتن آن دو و احسان و اکرام و احترام به آن ها و اداى حقوق واجب و مستحب آن دو نیست؛ همان گونه که از کلام برخى از اشخاص ـ که عادتشان وارونه جلوه دادن حقایق است، همانند ابن حجر مکى ـ استفاده مى شود؛ زیرا به طور حتم این معنا خلاف ظاهر بلکه نصّ روایات است.

۸ـ در برخى از روایات ثقلین مى خوانیم که پیامبر(صلى الله علیه وآله) :فرمود

«فلا تقدّموهما فتهلکوا»؛ «بر این دو پیشى نگیرید که هلاک خواهید شد.» این تعبیر نیز به نوبه خود دلالت بر عصمت کتاب و عترت دارد.(۲)

پی نوشت:

۱. اهل البیت ـ فاطمه الزهراء، ص ۷۵.

۲. على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات(۲)، ص ۳۳۰.

مباهله سند برگزیدگی

آیه مباهله یکی از جلوه های خاصّ اصحاب کساء در آیات نورانی قرآن کریم است که در این مقاله گوشه ای از این تجلّیات را با بهره گیری از احادیث معتبر و مستند پیشوایان معصوم(علیهم السلام) ثبت می کنیم.

واژه مباهله

مباهله از ریشه «بهل» می باشد و بهل در اصل به معنای رها کردن، وانهادن و ترک نمودن است.۱

«بُهلَه» و «بَهْلَه» به معنای لعنت کردن است، بَهَلَهُ: لَعَنَهُ، بَهْلَه الله: لَعنۀُ اللهِ.۲

«أبتِهال» از باب افتعال به معنای تضرّع و تلاش در دعا است.۳

«مباهَلَه» از باب مفاعله به معنای «مُلاعَنَه» یعنی: دو نفر، یا دو گروه در یک موضوع مورد اختلاف، با یکدیگر اجتماع کنند و از خدا بخواهند که لعنت خود را بر شخص یا گروه ستمگر قرار دهد.۴

نیایش گری که جز خدا همه چیز را فرو نهاده، با یک اخلاص فقط به خدا توجّه می کند، نیایش او را «ابتهال» گویند.

دو طرف متخاصم پس از مباهله، یکدیگر را یله و رها کرده در معرض لعنت خدا قرار می دهند.

شخصی که از کسی بیزاری جسته، او را مورد لعن قرار می دهد، او را وانهاده، به حال خود ترک می کند.۵

آیه مباهله

آیه ۶۱ سوره مبارک آل عمران به «آیه مباهله» معروف است، زیرا در این آیه، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)

مأموریت یافته که با نصارای نجران مباهله کند:

«پس هر که در این [باره] پس از دانشی که تو را [حاصل] آمده با تو محاجّه کند، بگو: بیایید پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و ما خویشان نزدیک و شما خویشان نزدیک خود را فرا خوانیم. سپس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.»۶

جایگاه نجران

سرزمین «نجران» در نقطه مرزی «حجاز» و «یمن» و تنها پایگاه نصارا در منطقه حجاز بود.

یک مبلّغ راستین مسیحیّت به نام عبدالله تامر اهالی نجران را به آیین مسیحیّت دعوت کرد، در طول زمان، اکثریت اهل نجران به کیش مسیحیّت درآمدند و نجران با ۷۳ دهکده تابع خود به صورت پایگاه مسیحیّت درآمد.

پادشاه ستمگر نجران آنان را به رها کردن آیین مسیحیّت و بازگشت به آیین یهود دعوت کرد، نصارای نجران از پذیرش آن امتناع کردند و در آیین خود پابرجا ماندند.

پادشاه ستم پیشه گودالی کنده در آن آتش افروخته، پایمردان در آیین مسیحیّت را در آن گودال انداخته، طعمه حریق نمود.

تعداد این افراد را یاقوت ۲۰۰۰۰ نفر ثبت کرده است.۷ از این واقعه دلخراش در قرآن کریم به عنوان «اصحاب اُخدُود»، یعنی شکنجه گران گودال آتش یاد شده است.۸

مشروح این جنایت در همه کتب تفسیری آمده است.۹

نصارای نجران در آیین خود محکم و پایدار و در معارف خود بینا و هشیار بودند، از این رهگذر نشانه های خوبی از روح انتظار پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در تاریخ حوزه نجران در صفحات تاریخ ثبت شده، که به چند نمونه از آنها اشاره می کنیم:

۱. پیش از بعثت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) یکی از اسقف های نجران به مکّه آمده، با جناب عبدالمطلب پیرامون اوصاف پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) سخن می گفت که ناگهان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نزد عبدالمطلّب آمد، آن اسقف با دیدن حضرت در سنین کودکی، او را شناخت و گفت: ایشان همان پیامبر موعود است. آنگاه درباره حفاظت و حراست از آن حضرت سفارش نمود.۱۰

۲. در آستانه بعثت آن حضرت، عروبن مسعود در یک سفر تجاری به نجران رفته بود، یک اسقف نجرانی که با او رفاقت داشت، به او گفت: زمان بعثت پیامبری در حرم شما مکّه فرا رسیده، او آخرین پیامبر از پیامبران الهی است، تا مبعوث شده به سوی خدا فرا خواند. به او ایمان بیاور.۱۱

۳. یک گروه ۲۰ نفری از نصارای نجران، قبل از هجرت در مکّه معظّمه به محضر مقدّس آن حضرت شرفیاب شده به شرف اسلام مشرّف شدند.۱۲

۴. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) هنگامی که به کسرا، قیصر و دیگر سران دول جهان نامه می نوشتند، نامه ای نیز به اسقف نجران نوشتند و آنها را به آیین اسلام دعوت کردند.۱۳

۵. هنگامی که نامه پیامبر(صلی الله علیه و آله) به اسقف رسید، اسقف آن را به شرحبیل ارائه داد، وی گفت: این از محدوده معلومات من بیرون است، من فقط می دانم که خداوند به حضرت ابراهیم(ع) وعده داده که نبوّت را در نسل حضرت اسماعیل(ع) قرار دهد و من مطمئن نیستم که این شخص همان پیامبر موعود نباشد. آنگاه دیگر بزرگان نجران و ۷۳ روستای تابع آن را گردآوردند و رایزنی کردند، قرار بر این شد که عدّه ای را به مدینه بفرستند و درباره آن حضرت تحقیق کنند.۱۴

۶. تعداد ۶۰ تن از سران نجران برای ارزیابی اوضاع مسلمانان و تحقیق درباره پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) از نجران به سوی مدینه عزیمت کردند. ۱۴ تن از اینها اشراف و رجال برجسته نجران بودند که اسامی آنها در کتب سیره و تراجم آمده است.۱۵

۷. سرپرست این هیئت، أیهم نام داشت که به سیّد معروف بود، او مردی مدیر و مدبّر بود که هیچ کاری بدون صلاحدید ایشان انجام نمی پذیرفت.

زمامدار نجران در آن زمان عبدالمسیح نام داشت که به عاقب معروف بود. اسقف اعظم آنها نیز ابوحارثـ[ بن علقمه بود که نماینده رسمی کلیساهای روم در حجاز بود.

۸. ابوحارثه برادری داشت به نام کوز که همراه او در حرکت بود، استر وی در مسیر مدینه آسیب دید، کوز گفت: دور باد.

ابوحارثه گفت: خودت دور باشی و هلاک شوی.

کوز گفت: چرا برادر جان؟

گفت: او همان پیامبری است که سال ها منتظرش بودیم.

کوز گفت: پس چرا در ایمان آوردن به او تعلّل می ورزی.

ابوحارثه گفت: نمی بینی که نصارای نجران چقدر به ما احترام می کنند، ما را عزیز می دارند و چقدر در حقّ ما فداکاری می کنند، اگر من به او ایمان بیاورم باید از همه این جاه و مقام و مال و منال بگذرم.

کوز اعترافات برادر را آویزه گوش کرده، به آن حضرت ایمان آورد و سخنان برادرش را انگیزه اسلام خود بیان می کرد.۱۶

۹. پس از استماع سخنان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) شب را مهلت گرفتند و به رایزنی پرداختند، عاقب گفت:

ای ملّت نصارا شما به خوبی می دانید که محمّد پیامبر است و از سوی خدا مبعوث شده است، هر گروهی با پیامبری مباهله کند، کوچک و بزرگشان هلاک می شود، اگر نمی خواهید از آیین خود دست بردارید، تن به جزیه بدهید.۱۷

۱۰. پس از مشاهده چهره نورانی و ملکوتی پنج تن

آل عبا(علیهم السلام)، بزرگ هیئت اعزامی نجران گفت:

ای گروه نصارا من چهره هایی را می بینم که اگر به سوی پروردگار توجّه کنند و از خدا بخواهند که کوهی را از زمین برکند، حتماً آن را می کند.

هرگز با اینها مباهله نکنید که هلاک می شوید و یک تن نصرانی تا روز قیامت در روی زمین نمی ماند، پس تن به جزیه بدهید و برگردید.

پس جزیه را پذیرفتند و مدینه را به قصد نجران ترک کردند.

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: «سوگند به خدایی که جان محمّد در دست قدرت اوست، اگر اینها مباهله می کردند خداوند اینها را به خوک و بوزینه مسخ می کرد و بر همه صحرا آتش می بارید و همه اهل نجران را از روی زمین برمی داشت.»۱۸

در حدیث بالا و ده ها حدیث دیگر به صراحت آمده است که منظور از آن چهره های نورانی وجود مقدّس پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) امیرمؤمنان(ع)، امام حسن(ع)، امام حسین(ع) و حضرت فاطمه(س) بودند.

پی نوشت ها:

منبع: روی دست آسمان، صص ۱۸۳ ۱۸۹.

۱. ابن فارس، معجم مقاییس اللغه، ج ۱، ص ۳۱۱.

۲. ابن منظور، لسان العرب، ج۱، ص ۵۲۲.

۳. خلیل، کتاب العین، مادّ\: بهل.

۴. ابن اثیر، نهایـ[، ج۱، ص ۱۶۷.

۵. راغب اصفهانی، مفردات، ص ۶۳.

۶. «فَمَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَۀُ اللهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ.»

۷. یاقوت، معجم البلدان، ج ۵، ص ۲۶۸.

۸. سوره بروج (۸۵)، آیه ۴.

۹. طبرسی، مجمع البیان، ج ۱۰، ص ۷۰۷.

۱۰. ابونعیم، دلائل النبوّه، ج ۱، ص ۱۶۵، ح ۱۰۰.

۱۱. همان، ج ۲، ص ۵۳۳، ح ۴۶۱.

۱۲. ابن اسحاق، السّیره، ص ۲۱۸.

۱۳. یعقوبی، تاریخ، ج ۲، ص ۵۶.

۱۴. ابن کثیر، التفسیر، ج ۱، ص ۳۲۴.

۱۵. ابن کثیر، البدایـه و النهایـه، ج ۵، ص ۵۶.

۱۶. ابن هشام، السّیره النبوّیـه، ج ۳، ص ۱۱۳.

۱۷. همان، ص ۱۲۵.

۱۸. ابن صباغ مالکی، الفصول المهمّه، ص ۲۵.

منبع :موعود – شهریور ماه سال ۱۳۹۱ شماره ۱۲۹ –

نبود نام امامان(ع) در قرآن

شبهه

برخی شبهه می کنند که چرا نام امامان در قران نیامده است. اگر امامت امامان شیعه امر الهی است باید خداوند در قران از آنها نام می برد تا این همه اختلاف پیش نمی آمد.

پاسخ شبهه

این شبهه  با این تصور القا شده که اگر نام امام و یا امامان در قرآن می‌آمد، اختلاف از بین می‌رفت، در حالى که این اصل کلیّت ندارد. چه بسا ذکر اسامى پیشوایان دوازده‌گانه، سبب می‌شد که آزمندان حکومت و ریاست به نسل‌کشى بپردازند تا از تولد آن امامان جلوگیرى کنند، چنانکه این مسئله درباره حضرت موسی(علیه السلام) رخ داد.

روش آموزشى قرآن بیان کلیات و اصول عمومى است، تشریح مصادیق و جزئیات غالباً بر عهده پیامبر گرامی(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌باشد. رسول‌خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نه تنها مأمور به تلاوت قرآن بود، بلکه در تبیین آن نیز مأموریت داشت، چنانکه می‌فرماید:

و أنزلنا إلیک الذکر لتبیّن للنّاس ما نزّل إلیهم و لعلّهم یتفکّرون.۱

و قرآن را بر تو فرستادیم تا آنچه براى مردم نازل شده است، براى آنها بیان کنى و آشکارسازى، شاید آنان بیندیشند.

در آیه یادشده دقت کنید، می‌فرماید:

«تبیّن» و نمی‌گوید: «لتقراً» یا «لیتلو» و این نشانه آن است که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) علاوه بر تلاوت، باید حقایق قرآنى را روشن کند.

بنابراین انتظار اینکه مصادیق و جزئیات در قرآن بیاید، همانند این است که انتظار داشته باشم همه جزئیات در قانون اساسى کشور ذکر شود. اینک برخى از روش‌هاى قرآنى را در مقام معرفى افراد بیان می‌کنیم:

۱. معرفى به نام

گاهى شرایط ایجاب می‌کند که فردى را به نام معرفى کنند، چنانکه می‌فرماید:

و مبشّراً برسولٍ یأتى من بعدى اسمه احمد۲،

(عیسى می‌گوید): من به شما مژده پیامبرى را می‌دهم که پس از من می‌آید و نامش احمد است.

در این آیه حضرت مسیح، پیامبر پس از خویش را به نام معرفى می‌کند و قرآن نیز آن را از حضرتش نقل می‌نماید.

۲. معرفى با عدد

و گاهى شرایط ایجاد می‌کند که افرادى را با عدد معرفى کند، چنانکه می‌فرماید:

و لقد أخذ الله میثاق بنی‌اسرائیل و بعثنا منهم اثنى عشر نقیباً … .۳

و خدا از فرزندان اسرائیل پیمان گرفت و از آنان دوازده سرگروه برانگیختم.

۳. معرفى با صفت

بعضى اوقات شرایط ایجاب می‌کند که فرد مورد نظر را با اوصاف معرفى کند، چنانکه پیامبر خاتم را در تورات و انجیل، با صفاتى معرفى کرده است.

الذین یتّبعون الرسول النّبیّ الأمّیّ الذى یجدونه مکتوباً عندهم فى التوراه و الإنجیل یأمرهم بالمعروف و ینهاهم عن المنکر و یحلّ لهم الطیّبات و یحرّم علیهم الخبائث و یضع عنهم إصرهم و الأغلال التى کانت علیهم… .۴

کسانى که از رسول و نبى درس ناخوانده‌اى پیروى می‌کنند که نام و خصوصیات او را در تورات و انجیل نوشته می‌یابند، که آنان را به نیکى دعوت کرده و از بدی‌ها بازشان می‌دارد، پاکی‌ها را براى آنان حلال کرده و ناپاکی‌ها را تحریم می‌نماید و آنان را امر به معروف و نهى از منکر می‌کند و بارهاى گران و زنجیرهایى که بر آنان بود، از ایشان برمی‌دارد…

با توجه به این روش، انتظار اینکه اسامى دوازده‌ امام با ذکر نام و اسامى پدر و مادر در قرآن بیاید، یک انتظار بی‌جا است؛

زیرا گاهى مصلحت در معرفى به نام است و گاهى معرفى به عدد و احیاناً معرفى با وصف.

مسائل زیادى وجود دارد که قرن‌ها مایه جنگ و جدل و خونریزى در میان مسلمانان شده است، ولى قرآن درباره آنها به طور صریح و قاطع که ریشه‌کن کننده نزاع باشد سخن نگفته است، مانند:

ـ صفات خدا عین ذات اوست یا زائد بر ذات؟

ـ حقیقت صفات خبرى مانند استوارى بر عرش چیست؟

ـ کلام خدا قدیم یا حادث است؟

ـ خلقت بر اساس جبر استوار است یا اختیار؟

این مسائل و امثال آنها هر چند از قرآن قابل استفاده است، ولى آن چنان شفاف و قاطع که نزاع را یک سره از میان بردارد، در قرآن وارد نشده است و حکمت آن در این است که قرآن مردم را به تفکّر و دقت در مفاد آیات دعوت می‌کند، بیان قاطع همه مسائل، به گونه‌اى که همه مردم را راضى سازد، بر خلاف این اصل است.

معرفى به نام، برطرف کننده اختلاف نیست

پرسش گر تصور می‌کند که اگر نام امام و یا امامان در قرآن می‌آمد، اختلاف از بین می‌رفت، در حالى که این اصل کلیّت ندارد؛ زیرا در موردى تصریح به نام شده ولى اختلاف نیز حاکم گشته است.

بنی‌اسرائیل، از پیامبر خود خواستند فرمان‌روایى براى آنان از جانب خدا تعیین کند تا تحت امر او به جهاد بپردازند و زمین‌هاى غصب‌شده خود را باز ستانند و اسیران خود را آزاد سازند. آنجا که گفتند:

إذ قالوا لنبیّ لهم ابعث لنا ملکاً نقاتل فى سبیل‌الله.۵

آنان به یکى از پیامبران خود گفتند: براى ما فرمان‌روایى معین کن تا به جنگ در راه خدا بپردازیم…

پیامبر آنان به امر الهى فرمان‌روا را به نام معرفى کرده، گفت:

إنّ الله قد بعث لکم طالوت ملکاً…۶

به راستى که خدا طالوت را به فرمان‌روایى شما برگزیده است.

با وجودى که نام فرمان‌روا به صراحت گفته شد، آنان زیر بار نرفتند و به اشکال تراشى پرداختند و گفتند:

أنّى یکون له الملک علینا و نحن أحقّ بالملک منه و لم یؤت سعهً من المال…۷

از کجا می‌تواند فرمان‌رواى ما باشد، حال آنکه ما به فرمان‌روایى از او شایسته‌تریم، و او توانمندى مالى ندارد؟…

این امر، دلالت بر آن دارد که ذکر نام براى رفع اختلاف کافى نیست، بلکه باید شرایط جامعه، آماده پذیرایى باشد.

چه بسا ذکر اسامى پیشوایان دوازده‌گانه، سبب می‌شد که آزمندان حکومت و ریاست به نسل‌کشى بپردازند تا از تولد آن امامان جلوگیرى کنند، چنانکه این مسئله درباره حضرت موسی(علیه السلام) رخ داد و به قول معروف:

صد هزاران طفل سر ببریده شد

تا کلیم‌الله موسى زنده شد

درباره حضرت مهدی(عج) هم که اشاره‌اى به نسب و خاندان ایشان شد، حساسیت‌هاى فراوانى پدید آمد و خانه حضرت عسکری(علیه السلام) مدت‌ها تحت‌نظر و مراقبت بود تا فرزندى از او به دنیا نیاید و در صورت تولد، هر چه زودتر به حیات او خاتمه دهند.

در پایان یادآور می‌شویم: همان‌طورى که گفته شد، قرآن بسان قانون اساسى می‌باشد و انتظار اینکه همه چیز در آن آورده شود، کاملاً بی‌مورد است. نماز و روزه و زکات نیز که از عالی‌ترین فرائض اسلام است به طور کلى در قرآن وارد شده و تمام جزئیات آنها از سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) گرفته شده است.

پى‏ نوشت ‏ها:

۱. سوره نحل (۱۶)، آیه ۴۴.

۲. سوره صف (۶۱)، آیه ۶.

۳. سوره مائده (۵)، آیه ۱۱.

۴. سوره اعراف (۷)، آیه ۱۵۷.

۵. سوره بقره (۲)، آیه ۲۴۶.

۶. سوره بقره (۲)، آیه ۲۴۷.

۷. همان.

منبع: آیت الله جعفر سبحانى

شبهه «دلالت آیه ولایت بر زکات واجب»

شبهه

برخى مى گویند: کلمه «زکات» در اصطلاح، بر زکات واجب اطلاق مى شود نه صدقه مستحب و از آنجا که قضیه اى که در شأن نزول آیه ذکر شده، موردش صدقه مستحب است لذا با این آیه که در آن تعبیر به «زکات» آمده منافات دارد.(۱)

پاسخ شبهه

اولا: از نظر لغویّین واژه زکات در لغت به معناى «نمو و طهارت است، و اگر آنچه را که انسان از مال خود به نیازمندان مى دهد، زکات گفته مى شود به این دلیل است که این کار مایه برکت و نمو مال و نیز پالایش نفس، و یا مایه نمو مال و پالایش نفس هر دو مى باشد.(۲) بنابر این بر هر دو نوع صدقه ـ چه واجب و چه مستحب ـ زکات اطلاق مى شود.

ثانیاً: واژه «زکات» در سوره هاى مکّى و مدنى، یا به معناى رشد و نمو است؛ مانند ( وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکاهِ فاعِلُونَ)(۳) یا به معناى صدقه مستحبى است، نه زکات واجب فقهى؛ مانند: ( وَأَقِیمُوا الصَّلاهَ وَآتُوا الزَّکاهَ وَأَقْرِضُوا اللهَ قَرْضاً حَسَناً)(۴) و آیه ( … فَسَأَکْتُبُها لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاهَ).(۵)

زکات در آیاتى نیز که موضوع زکات انبیاى گذشته را یاد آور شده، به معناى صدقه مستحبى است؛ مانند: ( وَأَوْصانِی بِالصَّلاهِ وَالزَّکاهِ ما دُمْتُ حَیّاً).(۶) و آیه: ( وَأَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَإِقامَ الصَّلاهِ وَإِیتاءَ الزَّکاهِ…)(۷)؛ زیرا اصطلاح زکات واجب فقهى در عصر نزول آیات، وجود نداشته و بعدها در میان مسلمانان رواج یافته است، و مراد از آن همان صدقه واجب است که در مدینه با این آیه تشریع شد: ( خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَهً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِمْ بِها وَصَلِّ عَلَیْهِمْ…)(۸).

پس لفظ «زکات» در قرآن کریم به معناى زکات واجب مصطلح فقهى نیامده است، بلکه به معناى رشد، نمو و صدقه مستحبى است.

افزون بر آن، اگر بپذیریم «زکات» همانند نماز در عصر نزول قرآن اصطلاح جدیدى داشته، این اصطلاح در مقابل معناى لغوى و به معناى مطلق صدقه، اعمّ از واجب و مستحب است؛ مانند واژه «صلاه» که به معناى عبادت مخصوص است که هم درباره نماز واجب به کار رفته و هم درباره نماز مستحبّى.

با این بیانات پاسخ برخى دیگر از علماى اهل سنّت نیز داده خواهد شد که مى گویند: «زکات» در آیه ولایت، زکات واجب فقهى است و حضرت على(علیه السلام) یا به دلیل فقر، مشمول زکات واجب نبوده و یا هرگز زکات واجب را تا وقت نماز به تأخیر نمى انداخته است. در نتیجه آیه نمى تواند در شأن آن حضرت نازل شده باشد. لیکن از مطالب گذشته معلوم شد که «زکات» در قرآن کریم به معناى رشد یا صدقه مستحبى و یا اعمّ از صدقه واجب و مستحب است.

و ثالثاً: واژه «زکات» بر زکات مستحب و واجب، هر دو اطلاق شده است.

قرطبى در تفسیر خود در خصوص جواب اشکال از آیه ولایت مى گوید: «از همین آیه؛ یعنى جمله ( وَیُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ) استفاده مى شود که بر صدقه مستحب نیز کلمه زکات اطلاق مى گردد؛ زیرا على(علیه السلام)انگشتر خود را در حال رکوع صدقه داد. و این نظیر آیه ( وَما آتَیْتُمْ مِنْ زَکاه تُرِیدُونَ وَجْهَ اللهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ)(۹) است… .(۱۰)

و اسماعیل قنوى در حاشیه خود بر تفسیر بیضاوى مى نویسد: «همانا صدقه مستحب نیز زکات نامیده مى شود، گرچه متبادر از زکات، صدقه واجب است؛ زیرا وجه تسمیه صدقه واجب به زکات، در مستحب نیز موجود است.»(۱۱).(۱۲)

پی نوشتها

۱ ـ تفسیر قرطبى، ج ۶، ص ۲۲۲٫

۲ ـ ترتیب کتاب العین، ج ۲، ص ۷۵۸٫

۳ ـ سوره مؤمنون، آیه ۴٫

۴ ـ سوره مزّمل، آیه ۲۰٫

۵ ـ سوره اعراف، آیه ۱۵۶٫

۶ ـ سوره مریم، آیه ۳۱٫

۷ ـ سوره انبیا، آیه ۷۳٫

۸ ـ سوره توبه، آیه ۱۰۳٫

۹ ـ سوره روم، آیه ۳۹٫

۱۰ ـ سوره روم، آیه ۳۹٫

۱۱ ـ حاشیه قنوى، ج ۶، ص ۲۴۹٫

۱۲ ـ على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۲۳۶٫

شبهه عدم حضور قلب على(علیه السلام) در نماز

شبهه

فخر رازى مى گوید:

عمل امیرالمؤمنین(علیه السلام) به اعطاى انگشتر در حال نماز به سائل، با حضور قلب در نماز سازگارى ندارد.(۱) مگر همین امیرالمؤمنین(علیه السلام) نبود که در حال نماز تیرى را از پاى او در آوردند و اصلا متوجه آن نشد؟ از طرفى دیگر انجام اعمال غیر صلاتى در نماز مبطل نماز است.

پاسخ شبهه

اوّلا: این آیه بعد از وقوع عمل نازل شده و سیاق آن سیاق مدح است؛ و لذا آیه دلالت دارد که این عمل حضرت در نماز مورد مدح و ستایش خداوند است.

ثانیاً: عمل کم در حال نماز هرگز به نماز ضررى نمى رساند، همان گونه که علماى شیعه و سنّى به آن تصریح کرده اند.

نسفى مى گوید: «آیه دلالت دارد بر این که انسان مى تواند در حال نماز صدقه دهد، و این که فعل قلیل هرگز مفسد نماز نیست.»(۲)

و نیز «اسماعیل قنوى» در حاشیه خود بر «تفسیر بیضاوى» مى نویسد: «آیه دلیل بر این است که فعل قلیل در بین نماز، هرگز موجب بطلان نماز نخواهد شد.»(۳)

ثالثاً: دستگیرى از نیازمند با اعطاى صدقه، عبادت است که در ضمن عبادتى دیگر (نماز) صورت گرفته و با آن ناسازگار نیست. آنچه که با روح نماز منافات دارد توجّه به غیر خدا است، و دستگیرى از نیازمند در راستاى عبادت او است. خداوند متعال مى فرماید: ( أَلَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اللهَ هُوَ یَقْبَلُ التَّوْبَهَ عَنْ عِبادِهِ وَیَأْخُذُ الصَّدَقاتِ وَأَنَّ اللهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ)؛(۴) «آیا ندانسته اند تنها خداوند توبه را از بندگانش مى پذیرد و صدقات را مى گیرد و به درستى که خدا توبه پذیر مهربان است.»

قرآن در این آیه تصریح مى کند که تنها خدا صدقات را اخذ مى کند… بنابر این اعطاى صدقه که در راه خدا و براى خدا و گیرنده اش هم خود خدا است، با حضور قلب در نماز هیچ گونه منافاتى ندارد.(۵)

پی نوشتها

۱ ـ تفسیر فخر رازى، ج ۱۲، ص ۳۱٫

۲ ـ تفسیر نسفى، ج ۱، ص ۲۸۹٫

۳ ـ انوار التنزیل، ج ۶، ص ۳۴۹٫

۴ ـ سوره توبه، آیه ۱۰۴٫

۵ ـ على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۲۳۵٫

امامت مورثى در شیعه

شبهه

ابوالحسن ندوى در اعتراض به شیعه مى گوید:«عقیده شیعه امامیه در مسئله امامت و خلافت با اهداف خدا و رسول او سازگارى ندارد؛ زیرا آنان به حکومت موروثى معتقدند.»(۱)

پاسخ شبهه

اوّلا: مقصود از آن که اوصیاى انبیا از ذریّه و اهل بیت آنان انتخاب مى شوند آن است که خداوند به آنان قابلیت داده تا پذیراى این مقام گردند. اگر مراد از وراثت آن است که بگوییم: صرف این که این ها اولاد پیامبرند باید امام باشند ولو قابلیت این مقام را نداشته باشند، قطعاً شیعه امامیه به این سخن معتقد نیست.

ثانیاً: اگر آن گونه که ابوالحسن ندوى مى گوید: حکومتِ موروثى، شعار حکومت هاى مادى است و انبیا الهى باید از آن منزّه باشند،(۲) پس چرا قرآن کریم حکومت وراثتى را با در نظر گرفتن قابلیت ها در انبیاى گذشته تأیید مى کند؛ به عنوان نمونه:

( أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَهَ وَآتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً)؛(۳) «یا این که نسبت به مردم [= پیامبر و خاندانش]، برآنچه خدا از فضلش به آنان بخشیده، حسد مى ورزند؟! ما به خاندان ابراهیم،(که یهود از آنها هستند نیز،) کتاب و حکمت دادیم؛ و حکومت عظیمى در اختیار آنها [= پیامبران بنى اسرائیل ]قرار دادیم».

از سوى دیگر مشاهده مى کنیم که حضرت ابراهیم(علیه السلام) امامت را براى ذریّه خود درخواست کرده است، آنجا که خداوند مى فرماید: ( وَإِذِ ابْتَلى إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمات فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ)؛(۴) «و (یاد کنید) هنگامى که پروردگار ابراهیم، او را با دستوراتى آزمود؛ و او به طور کامل از عهده آنها برآمد. خداوند به او فرمود « من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم». ابراهیم گفت: «از دودمان من (نیز امامانى قرار بده)» خداوند فرمود: « پیمان من، به ستمکاران نمى رسد (مگر آنها که شایسته اند)».

در این آیه، خداوند حکومت و امامت موروثى و نَسَبى را به طور مطلق نفى نکرده است، بلکه آن را از خصوص ستمگران از ذریّه حضرت ابراهیم(علیه السلام) سلب نموده است.

ثالثاً: ممکن است سرّ این که امامت و نبوّت و وصایت در نسل پیامبر(صلى الله علیه وآله) قرار گرفته این باشد که از جهتى نسل پیامبر(صلى الله علیه وآله) نسلى طیّب و طاهر، و خانواده او خانواده اى الهى است و از طرف دیگر پیامبر(صلى الله علیه وآله) به جهت نبوّت و کمالاتش در قلوب مردم جا گرفته و در میان آن ها از محبوبیّت خاصى برخوردار است، مردم در صورتى که کسى را دوست داشته باشند وابستگان او را نیز دوست دارند. و کسى که مورد محبّت قرار گرفت مردم درصدد اطاعت از فرامین او برخواهند آمد.

از همین رو بهترین افراد براى امامت و جانشینى و یا نبوّت، ذریّه و نسل پیامبرانند، هرچند این مقامات را ما بدون شرط ندانسته، براى آن قابلیت ها و شرط هایى را لازم مى دانیم که از جمله آن ها، عصمت و علم لدنّى و برترى در فضائل و کمالات بر سائر مردم است.(۵)

پی نوشتها

۱ ـ صورتان متضادتان، ندوى، ص ۱۲ و ۱۳٫

۲ ـ صورتان متضادتان، ندوى، ص۱۲ و ۱۳٫

۳ ـ سوره نساء، آیه ۵۴٫

۴ ـ سوره بقره، آیه ۱۲۴٫

۵ ـ على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۱۵۱٫