قرآن

نوشته‌ها

عید فطر در قرآن کریم

اشاره:

عید در لغت از ماده عود به معنى بازگشت است، و لذا به روزهایى که مشکلات از قوم و جمعیتى بر طرف می‌شود و بازگشت به پیروزی‌ها و راحتی‌هاى نخستین می‌کند عید گفته می‌شود، و در اعیاد اسلامى به مناسبت این که در پرتو اطاعت یک ماه مبارک رمضان و یا انجام فریضه حج، صفا و پاکى فطرى نخستین به روح و جان باز می‌گردد و آلودگی‌ها که بر خلاف فطرت است، از میان می‌رود، عید گفته شده است. (۱)بسیاری از آیات قرآن بر اجتماعى بودن شئون اسلامى دلالت می‌کند و صفت اجتماعى بودن در تمامى احکام و قوانین اسلامى حاکم است. شارع مقدس اسلام در مسئله جهاد، اجتماعی بودن را به طور مستقیم تشریع کرده و دستور داده حضور در جهاد و دفاع، به آن مقداری که دشمن دفع شود واجب است.

روزه و حج بر هر کسى که مستطیع و قادر به انجام آن دو باشد و عذرى نداشته باشد واجب است، اجتماعیت، در این دو واجب به طور مستقیم نیست. بلکه لازمه آن دو است، چون وقتى روزه‌دار روزه گرفت قهراً در طول رمضان در مساجد رفت و آمد خواهد کرد و در آخر در روز عید فطر، این اجتماع به حد کامل می‌رسد، و نیز وقتى مکلف به زیارت خانه خدا گردید قهراً با سایر مسلمانان یک جا جمع می‌شود، و در روز عید قربان این اجتماع به حد کامل می‌رسد. و نیز نمازهاى پنج‌گانه یومیه را بر هر مکلفى واجب کرده، و جماعت را در آن واجب نساخته، ولى این رخصت را در روز جمعه تدارک و تلافی کرده و اجتماع براى نماز جمعه را بر همه واجب ساخته است.

عید فطر در قرآن

با مراجعه به قرآن شریف آیاتى را می‌توان یافت که به طور مستقیم و با کمى دقت بر عید فطر و آداب آن توجه دارند و نشان می‌دهند که این مسئله از دید قرآن پنهان نمانده است. آن آیات عبارتنداز:

۱- آیه ۱۸۵ سوره مبارکه بقره:

در این آیه خداوند متعال ضمن معرفى ماه مبارک رمضان و نزول قرآن در آن به برخى از احکام مربوط به این ماه شریف اشاره کرده و می‌فرماید: هر یک از شما که هلال ماه رمضان را مشاهده کرد باید روزه بگیرد و کسى که در حال سفر و یا مریض بود و ماه رمضان را درک کرد در روزهاى دیگر باید، روزه فوت شده را جبران کند. در ادامه می‌فرماید: خداوند این احکام را به خاطر راحتى شما و نه به خاطر به سختى افتادنتان تشریع نموده است و این که عدد را تکمیل کنید و خدا را به خاطر هدایت بزرگ بدارید.

یریدالله بکم الیسر ولایرید بکم العسر و لتکملواالعده و لتکبروالله على ماهدئکم و لعلکم تشکرون.

ولتکموا… عطف به یرید و مبین علت غائى است. خداوند در تشریع احکام براى شما آسانى خواسته نه سخت‌گیری، تا روزه ایام معدود را به هر صورتى که بتوانید چه در ماه رمضان یا غیر آن به کمال رسانید ممکن است ولتکملوا، عطف به فعل مقدر یا فلیصمه باشد: تا از این امر «فلیصمه» (و هر امری) آنچه آسانست و بتوانید، انجام دهید و آن را تکمیل نمایید، چون امر ولتکموا بعد از امر به روزه ماه رمضان است کمال ظاهرى آن معنای اتمام می‌باشد. و کمال معنوى آن انجام با شرایط و آداب آن است تا با گذشت ایام اراده ایمانی، حاکم بر انگیزه‌ها و شهوات گردد و انسان را برتر آرد و اراده خدا ذهن را فراگیر و یاد عظمت او زنده و فعال گردد یادى که بر طریق هدایت استوار شود:

و لتکبروالله على ماهداک

و در پرتو آن، نعمت‌ها مشخص و شکرگزارى شود.

در روایات منظور از تکبیر در جمله:

 و لتکبرواالله على ما هدیکم تعظیم

 و منظور از هدایت، ولایت است.

این که هدایت به معناى ولایت باشد از باب تطبیق کلى بر مصداق است و ممکن است از قبیل همان قسم بیاناتى باشد که نامش را تاویل گذاشته‌اند، چنانکه در بعضى از روایات آمده و در معناى دو کلمه یسر و عسر فرموده‌اند: یسر ولایت و عسر مخالفت با خدا و دوستى با دشمنان خداست.

پس معناى آیه این است که تا خداوند را بزرگ بدارى و اجلالش کنى به خاطر آن هدایت و راهنمایى که براى شما در دینتان بیان کرد و به خاطر آن که به شما توفیق داد تا ماه رمضان را روزه بدارید این ماه اختصاصى شما امت مسلمان می‌باشد و امم دیگر از آن بی‌بهره‌اند.

بیشتر دانشمندان گفته‌اند که مقصود از ولتکبراالله، تکبیرهایى است که در شب عید فطر وارد شده است که این تکبیرها بعد از چهار نماز مغرب و عشاء و صبح روز عید و نماز عید فطر گفته می‌شود. در عید فطر این گونه می‌گویند:

الله‌اکبر الله‌اکبر لااله الاالله و الله‌اکبر الله‌اکبر و لله‌الحمد الحمد على ما هدانا و له الشکر على ما اولانا. (۲)

توضیح- برخى براى روز عید این تکبیرها را بعد از نماز ظهر و عصر روز عید نیز ذکر کرده‌اند. حضرت امام خمینى و آیه‌الله اراکى جزء این دسته از فقها می‌باشند مستند این حکم، روایتى است از قول امام صادق علیه‌السلام که فرمود:

در عید فطر هم تکبیر هست، عرضه داشتم تکبیر که غیر از روز قربان نیست، فرمود: چرا در عید فطر هم هست، لیکن مستحب است که در مغرب و عشاء و فجر و ظهر و عصر و دو رکعت نماز عید گفته شود. (۳)

همچنین سعید نقاش از امام صادق علیه‌السلام روایت کرده است که فرمود:

برای من در شب عید فطر تکبیر هست، اما واجب نیست بلکه مستحب است، می‌گوید، پرسیدم این تکبیر در چه وقت مستحب است؟

 فرمود در شب عید در مغرب و عشا و در نماز صبح و نماز عید آنگاه قطع می‌شود، عرضه داشتم: چگونه تکبیر بگویم؟ فرمود:

 می‌گویى الله‌اکبر، الله‌اکبر، لااله الاالله، و الله‌اکبر، الله‌اکبر و لله الحمد، الله‌اکبر على ما هدانا و منظور از کلام خدا که می‌فرماید: و لتکموا العده همین است، چون معنایش این است که نماز کامل کنید. و خدا را در برابر این که هدایتتان کرده تکبیر کنید ‌(۴) و تکبیر همین است که بگویید: الله‌اکبر، لااله الاالله، و الله‌اکبر، و لله الحمد راوى می‌گوید در روایت دیگرى آمده که تکبیر آخر را چهار بار باید گفت.

مرحوم علامه طباطبائى ضمن بیان دو روایت یاد شده در حل تعارض بین آن ‌دو می‌نویسد:

اختلاف این دو روایت که یکى تکبیر را در ظهر و عصر نیز مستحب می‌‌‌داند و دیگرى نمی‌داند ممکن است حمل شود بر مراتب استحباب، یعنى دومى مستحب باشد، و اولى مستحب‌تر، و این که فرمود: منظور از (و لتکملوا العده) اکمال نماز است شاید منظور این باشد با خواندن نماز عید، عدد روزه را تکمیل کنید و باز خود تکبیرات را بگویید. که خدا شما را هدایت کرد، و این با معنائى که ما از ظاهر جمله، ولتکبرواالله على ما هدیکم … فهمیدیم منافات ندارد، براى این که کلام امام استفاده حکم استحبابى از مورد وجوب است. (۵)

شافعی معتقد است که باید الله‌اکبر را سه بار گفت و از زمانی‌که ماه دیده می‌شود و تا زمانی‌که امام به نماز می‌ایستد این تکبیرها تکرار شود. وقتى امام بیرون آمد همراه تکبیر او باید تکبیر گفت در حالى که در عید قربان باید همین تکبیرها را پشت سر ده نماز خواند که اولین آنها نماز ظهر روز عید قربان تا ده نماز بعد از آن می‌باشد. کسانى که در شهرها هستند پشت سر ده نماز این تکبیرها را می‌گویند و کسانى که در منا می‌باشند پشت سر ۱۵نماز که اول آنها نماز ظهر عید قربان است این تکبیرها را تکرار می‌کنند. (۶)

۲- آیات ۱۴ و ۱۵ سوره مبارکه که اعلی:

در آیات مورد بحث به نجات اهل ایمان و عوامل این نجات اشاره می‌کند، نخست می‌فرماید: مسلماً رستگار می‌شود کسى که خود را تزکیه کند (قد افلح من تزکی) و نام پروردگارش را به یاد آورد و به دنبال آن نماز بخواند (و ذکر اسم ربه فصلی)

به این ترتیب عامل فلاح و رستگارى و پیروزى و نجات را سه چیز می‌شمرد: تزکیه و ذکر نام خداوند و سپس بجا آوردن نماز، در این که منظور از تزکیه چیست تفسیرهای گوناگونى ذکر کرده‌اند: نخست این که منظور پاک‌سازى روح از شرک است، به قرینه آیات قبل، و نیز به قرینه منظور پاک‌سازى دل از رذائل اخلاقى و انجام اعمال صالح است، به قرینه آیات فلاح در قرآن مجید از جمله آیات آغاز سوره مومنون که فلاح را در گرو اعمال صالح می‌شمرد، و به قرینه آیه ۹ سوره شمس که بعد از ذکر مسئله تقوا و فجور می‌فرماید: قد افلح من زکی‌ها: رستگار شد کسى که نفس خود را از فجور و اعمال زشت پاک کرد و به زینت تقوا بیاراست.

دیگر این که منظور زکات فطره در روز عید فطر است که نخست باید زکات را پرداخت و بعد نماز عید را بجا آورد.

قابل توجه این که:

 در آیات فوق نخست سخن از تزکیه و بعد ذکر پروردگار و سپس نماز است.

به گفته بعضى از مفسران مراحلى عملى مکلف سه مرحله است: نخست ازاله عقائد فاسده از قلب سپس حضور معرفهالله و صفات و اسماء او در دل و سوم اشتغال به خدمت. آیات فوق در سه جمله کوتاه اشاره به این سه مرحله کرده است.

این نکته نیز قابل توجه است که نماز را فرع بر ذکر پروردگار می‌شمرد، این به خاطر آن است که تا به یاد او نیفتد و نور ایمان در دل او پرتو افکن نشود به نماز نمی‌ایستد به علاوه نمازى ارزشمند است که توأم با ذکر او و ناشى از یاد او باشد، و این که بعضى ذکر پروردگار را تنها به معنى الله‌اکبر یا بسم‌‌الله الرحمن الرحیم که در آغاز نماز گفته می‌شود تفسیر کرده‌اند در حقیقت بیان مصداق‌هاى از آن است.

همان طور که می‌دانیم وظیفه پیغمبر تزکیه است. دل‌هاى مستمد و حق طلب و حقیقت خواه آیات را می‌شنوند، متأثر می‌شوند، می‌پذیرند و می‌گروند، و دل‌هاشان از نجاست شرک، با آب توحید پاک و پاکیزه می‌شود.

و ذکر اسم ربه فصلی- اسامى پروردگار همگى اوصاف ذات مقدسش هستند. ذکر ممکن است به زبان باشد، مثل معنى رحمن و رحیم و آثار رحمت واسعه خداوند در همه کائنات و در وجود خودمان بیندیشیم. توجه به معانى رحمت و علو و عظمت یا خالق و رازق بودن قادر متعال قهراً و قطعا خضوع و خشوع می‌آورد. برجسته‌ترین نمونه اظهار خشوع نماز است. ببینید چگونه در سه کلمه، جمیع مراحل را جمع فرموده است.

۱- پاک شدن از شرک و اخلاق رذیله به توحید و ایمان و باور داشتن اصول عقاید (تزکی).

۲- در آثار قدرت و حکمت پروردگار و نعمت‌هاى مادى و معنوى و جسمى و روحى اندیشیدن که هر ساعتى از این تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است. علاوه بر این ذکر قلبی، با زبان نیز کلمه شهادت گفتن (و ذکر اسم ربه).

۳- اظهار شکستگى و فروتنى و کوچکى در پیشگاه پروردگار نمودن و به عبادت و پرستش پرداختن (فصلی) هر کس این سه مرحله را پیمود بسر منزل فلاح و رستگارى می‌رسد و این است معنى (قد افلح من تزکی).

عده‌ای بر اساس روایات رسیده معتقدند که منظور از «تزکی» دادن زکات فطره و خواندن نماز عید است (۷)، بعضى نیز تزکیه را در اینجا به معنى دادن صدقه مالى دانسته‌اند. مهم این است که تزکیه معنى وسیعى دارد که همه این مفاهیم را در برمی‌گیرد، هم پاک‌سازی روح از آلودگى شرک و هم پاک‌سازى از اخلاق رذیله، و هم پاک‌سازى عمل از محرمات، و هر گونه ریا، و هم پاک‌سازى مال و جان به وسیله دادن زکات در راه خدا، زیرا طبق آیه اخذ من اموالهم صدقه تطهر هم تزکیهم بها: (از اموال آنها صدقه‌اى (زکات) بگیر تا آنها را به وسیله آن پاک‌سازى و تزکیه کنی) دادن زکات سبب پاکى روح و جان است. بنابراین، تمام تفسیرها ممکن است در معنى گسترده آیه جمع باشد.

چند روایت که در ذیل این روایت آمده است را مرور می‌کنیم:

 عبدالله بن مسعود گفته است که مقصود از آیه «ذکر اسم ربه فصلی» آن است که انسان زکات مال خود را بدهد و نماز را اقامه کند و بر این اساس مرتباً می‌گفت:

رحم الله امرءا تصدق ثم صلى یعنى خدا بیامرزد کسى را که صدقه بدهد و نماز بخواند. سپس آیه یاد شده را تلاوت کرد.

عده‌ای دیگر گفته‌اند منظور از صدقه همان زکات فطره است که در اول ماه شوال پرداخت می‌شود. و تکبیرهاى روز عید و نماز عید فطر را نیز شامل می‌شود. و به عبدالله بن عمر نافع می‌گفت: آیا صدقه داده‌ای؟ اگر پاسخ می‌‌داد بله صدقه داده‌ام به وى می‌گفت پس بیا به مصلى برویم و نماز بخوانیم و اگر پاسخ می‌داد: صدقه نداده‌ام به او می‌گفت صدقه بده تا به مصلى برویم و نماز بخوانیم. سپس آیه یاد شده را تلاوت می‌کرد.

ابوخالد گفت: نزد ابوالعالیه رفتم، به من گفت روز عید قبل از آن که براى نماز بروى به اینجا می‌آیی؟ پاسخ دادم: بله وقتى روز عید فرارسید به نزد ورى رفتم، از من پرسید آیا افطار کرده‌ای؟ پاسخ ‌دادم: بله پرسید آیا غسل کرده‌ای؟ گفتم: بله گفت: آیا صدقه داده‌اى گفتم بله گفت تو را به این خاطر به اینجا فرا خوانده‌ام که در ابتدا این اعمال را انجام دهى و پس از آن به مصلى بروی، آنگاه این آیه را خواند و گفت مردم مدینه هیچ صدقه‌اى را برتر از آن ندیدند که کسى به کس دیگر آب دهد. (۸)

شخصی از امام صادق علیه السلام پرسید معناى آیه قد افلح من تزکى چیست؟

فرمود:

این است که هر کس زکات فطره بدهد، رستگار میشود. پرسید معناى آیه و ذکر اسم ربه فصلی چیست؟ فرمود این است که (براى نماز عید) به سوى جبانه برود و نماز بخواند و منظور از جبانه، صحرا است. (۹)

رسول خدا صلى الله علیه و آله همواره در روزهاى عید فطر قبل از رفتن به مصلى فطره را تقسیم می‌کرد و این آیه را می‌خواند:

قد افلح من تزکى و ذکر اسم ربه فصلی. (۱۰)

آداب نماز عید

خداوند متعال در فرازى از آیه ۳۱ سوره اعراف می‌فرماید:

«خذوا زینتکم عند کل مسجد…»

یعنی هنگام رفتن به مسجد زینت‌هاى خود را بردارید. این خطاب به همه فرزندان آدم به عنوان یک قانون همیشگى که شامل اعصار قرون می‌شود که زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود داشته باشید.

این جمله می‌تواند هم اشاره به زینت‌هاى جسمانى باشد که شامل پوشیدن لباس‌هاى مرتب و پاک و تمیز و شانه زدن موها، و به کار بردن عطر و مانند آن می‌شود، و هم شامل زینت‌های معنوی، یعنى صفات انسانى و ملکات اخلاقى و پاکى نیت و اخلاص و اگر می‌بینیم در بعضى از روایات اسلامى تنها اشاره به لباس خوب یا شانه کردن موها شده و اگر می‌بینیم تنها سخن از مراسم نماز عید و نماز جمعه به میان آمده است، دلیل بر انحصار نیست بلکه هدف بیان مصداق‌هاى روشن است و هم‌چنین اگر می‌بینیم که در بعضى دیگر از روایات، زینت به معنى رهبران و پیشوایان شایسته تفسیر شده دلیل بر وسعت مفهوم آیه است که همه زینت‌هاى ظاهرى و باطنى را در بر می‌گیرد.

در کتاب المقنع گفته است:

«سنت در افطار عید قربان این است که بعد از نماز انجام شود و در عید فطر قبل از نماز. (۱۱)

از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: اگر در روز عید فطر براى رسول خدا صلی الله علیه و آله عطر می‌آوردند اول به زنان خود می‌داد.‌ (۱۲)

پى نوشت‌ها:

۱- تفسیر نمونه، ج ۵، ص۱۳۱٫

۲- تفسیر ابوالفتوح رازی، ج ۲، ص ۱۸٫

۳- مستدرک الوسائل، جلد ۶، ص ۱۳۷٫

۴- وسایل‌الشیعه، ج ۷، ص ۴۵۵/ الکافی، کلینى ج۴، ص ۱۶۶٫

۵- المیزان، علامه طباطبایی، ج۲، ص ۲۸٫

۶- تفسیر ابوالفتوح رازی، ج۲ ، ص ۶۸٫

۷- بحارالانوار، علامه مجلسی، ج ۹۳، ص ۱۰۴، ح ۳٫

۸- تفسیر ابوالفتوح رازی، ج۱۲، ص ۶۲٫

۹- من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج۱، ص ۵۰۱، ح ۱۴۷۴٫

۱۰- تفسیرالمیزان، ج۲۰، ص ۲۷۱٫

۱۱- همان ج ۶، ص ۳۳۷٫

۱۲- من لا یحضره الفقیه، ج۲، ص ۱۷۴، ح ۲۰۵۵٫

به قلم ؛ محمدناصر  حسینى علایی

منبع: خیمه ، مهر ۱۳۸۴ – شماره ۲۱

خطبه امام حسن(ع) پس از شهادت پدر(۲۲ رمضان)

چکیده

اى مردم در این شب قرآن نازل شد، و در این شب عیسى بن مریم را به آسمان بردند، و در این شب یوشع بن نون کشته شد، و در این شب پدرم امیر المؤمنین(علیه السلام)از این جهان رحلت کرد، به خدا سوگند هیچ یک از اوصیا بر پدرم در رفتن به بهشت پیشى نجسته، و نه هر کس که پس از اوست، و این گونه بود که رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) او را در هر ماموریت جنگى که مى فرستاد جبرئیل در سمت راست او و میکائیل در سمت چپ او مى جنگیدند و هیچ درهم و دینارى پس از خود به جاى نگذارد جز هفتصد درهم که از جیره بیت المال او زیاد و اضافه آمده بود و آن را جمع کرده بود تا خادمى براى خانواده خود خریدارى کند.

عموم راویان حدیث و مورخین نوشته اند شبى که امیر المؤمنین(علیه السلام)به شهادت رسید و حسنین(علیهم السلام) جنازه پدر را دفن کردند، فرداى آن شب امام مجتبى(علیه السلام) به مسجد رفت و براى مردم سخنرانى کرد، و طبق روایت امالى صدوق سخنرانى آن حضرت این گونه بود که پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

«ایها الناس فى هذه اللیله نزل القرآن، و فى هذه اللیله، رفع عیسى بن مریم، و فى هذه اللیله قتل یوشع بن نون، و فى هذه اللیله مات ابى امیر المؤمنین(علیه السلام)، و الله لا یسبق ابى احد کان قبله من الاوصیاء الى الجنه، و لا من یکون بعده، و ان کان رسول الله (صلّى اللّه علیه و آله) لیبعثه فى السریه فیقاتل جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن یساره و ما ترک صفراء و لا بیضاء الا سبعماه درهم فضلت من عطائه کان یجمعها لیشترى بها خادما لاهله »[۱]

(اى مردم در این شب قرآن نازل شد، و در این شب عیسى بن مریم را به آسمان بردند، و در این شب یوشع بن نون کشته شد، و در این شب پدرم امیر المؤمنین(علیه السلام)از این جهان رحلت کرد، به خدا سوگند هیچ یک از اوصیا بر پدرم در رفتن به بهشت پیشى نجسته، و نه هر کس که پس از اوست، و این گونه بود که رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) او را در هر ماموریت جنگى که مى فرستاد جبرئیل در سمت راست او و میکائیل در سمت چپ او مى جنگیدند و هیچ درهم و دینارى پس از خود به جاى نگذارد جز هفتصد درهم که از جیره بیت المال او زیاد و اضافه آمده بود و آن را جمع کرده بود تا خادمى براى خانواده خود خریدارى کند.)

و شیخ مفید در ارشاد سخنرانى آن حضرت را این گونه نقل کرده: «و روى ابو محنف لوط بن یحیى، قال: حدثنى اشعث بن سوار، عن ابى اسحق السبیعى و غیره، قالوا: خطب الحسن بن على(علیه السلام) فی صبیحه اللیله التى قبض فیها امیر المؤمنین (علیه السلام) فحمد الله و اثنى علیه و صلى على رسول الله(صلّى اللّه علیه و آله) ثم قال: لقد قبض فى هذه اللیله رجل لم یسبقه الاولون بعمل و لا یدرکه الآخرون بعمل لقد کان یجاهد من رسول الله فیقیه بنفسه، و کان رسول الله(صلّى اللّه علیه و آله) یوجهه برایته فیکنفه جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن شماله، و لا یرجع حتى یفتح الله على یدیه.

و لقد توفى(علیه السلام)فى اللیله التى عرج فیها بعیسى بن مریم، و فیها قبض یوشع بن نون وصى موسى(علیه اسلام) و ما خلف صفراء و لا بیضاء الا سبعماه درهم، فضلت عن عطائه اراد ان یبتاع بها خادما لاهله.

ثم خنقته العبره فبکى و بکى الناس معه.

ثم قال: انا ابن البشیر انا ابن النذیر، انا ابن الداعى الى الله باذنه، انا ابن السراج المنیر، انا من اهل بیت اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، انا من اهل بیت فرض الله مودتهم فى کتابه فقال تعالى: «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فى القربى، و من یقترف حسنه نزد له فیها حسنا»[۲] فالحسنه مودتنا اهل البیت »[۳]

(ابو محنف (به سندش) از ابى اسحق سبیعى و دیگران روایت کرده که گفتند: امام حسن(علیه السلام) در بامداد آن شبى که امیر المؤمنین (علیه السلام) در آن شب از دنیا رفت خطبه خواند، و حمد و ثناى خداى را به جاى آورد و بر رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) درود فرستاد، آنگاه فرمود:

به حقیقت در این شب مردى از دنیا رفت که پیشینیان در کردار از او پیشى نجستند، و آیندگان نیز در کردار به او نرسند، همانا با رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) جهاد کرد و با جان خویش از آن حضرت دفاع نمود، و رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) او را با پرچم خود(به جنگها) فرستاد و(جبرئیل و میکائیل) او را در میان مى گرفتند، جبرئیل از سمت راستش، و میکائیل از سمت چپ او، و باز نمى گشت تا به دست تواناى او خداوند (جنگ را) فتح کند.

 و در شبى از دنیا رفت که عیسى بن مریم در آن شب به آسمان بالا رفت، و یوشع بن نون وصى حضرت موسى(ع)در آن شب از دنیا رفت، و هیچ درهم و دینارى از خود به جاى نگذاشته جز هفتصد درهم که آن هم از بهره اش(که بیت المال داشت)زیاد آمده، و مى خواست با آن پول براى خانواده خود خادمى خریدارى کند، (این سخن را فرمود) سپس گریه گلویش را گرفت و گریست، مردم نیز با آن حضرت گریه کردند، آنگاه فرمود:

منم فرزند بشیر(مژده دهنده به بهشت، یعنى رسول خدا(صلّى اللّه علیه و آله) که از نامهاى آسمانى او بشیر است) منم فرزند نذیر(ترساننده از جهنم)منم فرزند آن کس که به اذن پروردگار مردم را به سوى او مى خواند، منم پسر چراغ تابناک(هدایت)، من از خاندانى هستم که خداى تعالى پلیدى را از ایشان دور کرده و به خوبى پاکیزه شان فرموده، من از آن خاندانى هستم که خداوند دوستى ایشان را در کتاب خویش (قرآن) فرض و واجب دانسته و فرموده است: «بگو نپرسم شما را بر آن مزدى جز دوستى در خویشاوندانم و آنکه فراهم کند نیکى را بیفزاییمش در آن نکویى را»پس نیکى در این آیه دوستى ما خاندان است.

و نظیر همین دو سخنرانى با مختصر اختلافى در بسیارى از کتابهاى اهل سنت نیز نقل شده که هر که خواهد مى تواند در ملحقات احقاق الحق بخواند.[۴]

پى نوشتها:

[۱] . امالى صدوق، ص ۱۹۲٫

[۲] . سوره شورى، آیه ۲۲٫

[۳] . ارشاد مفید، ج ۲، (مترجم)، ص ۴، و نظیر این روایت از امالى شیخ و تفسیر فرات و غیره نیز نقل شده(بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۱).

[۴] . ملحقات احقاق الحق، ج ۱۱، صص ۹۳-۱۸۲٫

منبع:  سید هاشم رسولى محلاتى؛زندگانى امام حسن مجتبى علیه السلام، ص. ۱۹۲

اختلاف قرآن و تورات در ذبیح بودن اسماعیل و اسحق(علیهم‌السلام)

اشاره:

بین مسلمانان و یهودیان در اینکه حضرت ابراهیم (علیه‌السلام)چه کسی را به دستور خدا ذبح می خواست ذبح کن اختلاف است. قرآن می‌گوید: ذبیح اسماعیل بوده در حالیکه تورات می ‌گوید اسحق ذبیح بوده (سفر پیدایش ۲۲ / ۹ ـ ۱۲)  برخی سخن تورات را ترجیح داده اند. در این نوشته ثابت شده که ذبیح حضرت اسماعیل (علیه‌السلام) بوده است.

 

از آنجا که یهودیان معتقدند که خداوند عنایت و توجه خاص به آنها دارد و نژاد آنها را برتر از همه نژادها آفریده است،[۱] سعی دارند که تمام خوبیها و ارزشها را به خود نسبت دهند، چون آنها از نسل اسحاق فرزند ابراهیم (علیه‌السلام)  می‌باشند ادعا دارند که ذبیح، اسحاق، پدر آنها بوده نه اسماعیل فرزند دیگر ابراهیم. تا جایی که دست به تحریف کتاب مقدس خود تورات زده‌اند و جریان ذبح را که مربوط به حضرت اسماعیل می‌باشد تحریف نموده و اسحاق را به عنوان ذبیح معرفی کرده و در چندین آیه در تورات، بر این مطلب تأکید نموده‌اند.[۲] تا بتواند واقعیت را مخفی نموده و مسأله را برعکس جلوه دهند، تا جایی که وقتی به حضرت اسماعیل می‌رسند طوری این پیغمبر بزرگوار را وصف می‌کنند و درباره آن چیزهایی می‌گویند که قطعاً نسبت به عادی‌ترین افراد مردم، هم تحقیر و توهین شمرده می‌شود. مثلاً او را مردی وحشی و ناسازگار با مردم و مطرود از پدر و مادر معرفی کرده‌اند که از کمالات انسانی جز مهارت در تیراندازی چیزی کسب نکرده است.[۳]

گرچه یهودیان سعی نموده‌اند که امتیاز ذبیح بودن را به اسحاق نسبت دهند ولکن از آنجا که بر تمام واقعیت‌ نمی‌توان سرپوش نهاد و از دیده‌ها پنهان نمود، در این واقعه نیز دلیلی محکم و متقن در خود تورات در مسأله ذبیح وجود دارد که می‌رساند ذبیح حضرت اسماعیل بوده نه حضرت اسحاق که یهودیان اصرار به آن دارند.

در تورات در داستان ذبیح فرزند ابراهیم چنین آمده است: «در آنگاه فرشته خداوند او را از آسمان ندا کرد گفت: که ای ابراهیم،‌ ای ابراهیم و او گفت اینک حاضرم، پس فرشته گفت:‌که دست خود را به پسر دراز مکن و به او چیزی مکن زیرا که حال می‌دانم که از خدا می‌ترسی چونکه یگانه پسر خود را از من دریغ نداشتی.»[۴]

بدیهی است که «یگانه پسر» بر حضرت اسماعیل تطبیق می‌کند نه بر اسحاق، زیرا حضرت اسحاق تا حضرت ابراهیم زنده بود هیچ زمانی بی‌برادر نبوده است تا گفته شود «یگانه پسر» پس این عبارت که در تورات آمده است: «یگانه پسر خویش را از من دریغ نداشتی» درباره حضرت اسحاق نمی‌تواند صادق باشد، بلکه بی‌تردید بر حضرت اسماعیل صادق است.

توضیح بیشتر اینکه: حضرت اسماعیل طبق نقل تورات قبل از اسحاق به دنیا آمده و در حدود ۱۴ سال از او بزرگتر می‌باشد. در تورات آمده است که: «و ابرام وقتی هاجر اسماعیل را برای او زائیده بود او هشتاد و شش ساله بود»[۵] و «ابراهیم در حینی که پسرش اسحاق از برایش زائیده بود صد ساله بود»[۶] از مقایسه تاریخ تولد حضرت اسماعیل و حضرت اسحاق بدست می‌آید که حضرت اسماعیل چهارده سال قبل از تولد حضرت اسحاق بدنیا آمده است. و تا حضرت ابراهیم در قید حیات بوده، هر دو برادر زنده بوده‌اند. حضرت ابراهیم وقتی از دنیا می‌رود، هر دو برادر یعنی اسماعیل و اسحاق با هم او را در «کشت‌زار عفرون» دفن می‌کنند.[۷]

بنابراین حضرت اسحاق هیچ‌گاه «یگانه پسر» ابراهیم (علیه‌السلام)  نبوده است تا خداوند به خاطر ذبح او ابراهیم را امتحان نماید و مصداق «یگانه فرزند» طبق دلایل و شواهد موجود در تورات حضرت اسماعیل است و تنها بر او صادق می‌باشد.

علاوه بر این انجیل برنابا، یهود را به خاطر اشتباه‌‌شان که اسحاق را ذبیح معرفی نموده ملامت کرده و می‌گوید: «خداوند به ابراهیم سخن گفت و فرمود: «اسماعیل اولین را بگیر و از این کوه بالا برده او را به عنوان قربانی و پیشکش ذبح کن و اگر ذبیح ابراهیم اسحاق بود تورات او را یگانه و اولین فرزند ابراهیم نمی‌خواند».[۸]

و همچنین از قرآن کریم به خوبی استفاده می‌شود که ذبیح ابراهیم، فرزندش اسماعیل بوده نه اسحاق، برای اینکه بعد از ذکر داستان شکستن بتها و در آتش افکندن ابراهیم و بیرون آمدنش به سلامت، ابراهیم از خداوند درخواست فرزند صالح می‌کند و دعای او مستجاب می‌شود و خداوند به او فرزند بردبار و صبور عطا می‌کند. و طبق فرموده قرآن همین فرزند ذبیح ابراهیم (علیه‌السلام)  است که در این وقت اصلاً اسحاق بدنیا نیامده بود. و بعد از جریان ذبح خداوند می‌فرماید: «ما او را به اسحاق، پیامبری از شایستگان بشارت دادیم».[۹]

روایات وارد شده از ائمه اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ همه تصریح دارند بر اینکه ذبیح اسماعیل بوده نه اسحاق،[۱۰] در روایتی آمده است که شخصی از امام صادق (علیه‌السلام)  پرسید ذبیح چه کسی بوده است؟ فرمود اسماعیل بوده، برای اینکه خدای تعالی داستان تولد اسحاق را در کتاب مجیدش بعد از داستان ذبح نقل کرده است.[۱۱]

با توجه به آنچه ذکر شد ثابت می‌گردد که تورات، انجیل، قرآن و روایات اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ همه متفق‌اند که ذبیح حضرت اسماعیل بوده نه اسحاق فرزند دیگر ابراهیم که او اصلاً بعد از جریان ذبح پا به عرصه وجود نهاده است. و آنچه در تورات آمده و بر ذبیح بودن اسحاق اصرار شده، تحریفاتی است که یهود به جهت خودخواهی و برتری‌طلبی خویش بر دیگر اقوام و ملت‌ها بوجود آورده‌‌اند تا این امتیار را نیز به خود نسبت دهند.

 پی نوشت:

[۱]  . مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۹۴ ق، ج ۱، ص۳۵۵.

[۲]  . سفر پیدایش، ج۲۲، ص۹ ـ ۱۲.

[۳]  . طباطبائی، محمدحسین، ترجمه تفسیر المیزان، تهران، مرکز فرهنگی رجا، بی تا، ج۷، ص۳۴۹.

[۴]  . سفر پیدایش، ج۲۲، ص۱۳.

[۵]  . سفر پیدایش، ج۱۶، ص۱۶.

[۶]  . سفر پیدایش، ج۲۲، ص۶.

[۷]  . سفر پیدایش، ج۲۳، ص۱۰.

[۸]  . انجیل برنابا، ۴۴ : ۱۱ ـ ۱۲.

[۹]  . صافات/۱ ـ ۱۲.

[۱۰] . طبرسی، تفسیر مجمع‌البیان، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، اول، ۱۴۱۵، ج۸، ص۳۲۶.

[۱۱] . صدوق، ابوجعفر محمد بن علی، من لایحضره الفقیه، قم، جامعه مدرسین، دوم، ۱۴۰۴ ق، ج۲، ص۲۳.

شباهت ها و تفاوت های توصیف پیامبران در قرآن و تورات

اشاره:

توصیفاتی که در قرآن کریم برای انبیاء به کار رفته است با توصیفاتی که تورات از پیامبران دارد،کاملا متفاوت است قرآن کریم پیامبران را بنده ای کامل و فرمانبر الهی و به دور از گناه  و خواسته های نفسانی معرفی می‌کند و از آنان به بزرگی و عظمت یاد می نماید و با الفاظی که بیان گر عظمت، بندگی خداپرستی آنان است، آن ها را توصیف می نماید. در این نوشته به صورت بسیار مختصر به این تفاوت اشاره شده است.

در قرآن پیامبران با اوصاف زیر شده اند:

عبد و بنده خداوند، هدایت شده، رسول و فرستاده خداوند، بنده صالح و شایسته، مخلصین و بابصیرت، شاکر خداوند، مشمول سلام و برکات خداوند، برگزیده، مطیع و فرمانبر دستورات الهی، دارای علم و حکمت، مشمول منت پروردگار، خلیفه خدا در روی زمین، موحد و یکتاپرست، دلسوز مردم،[۱]

امّا توراتی که در دست یهودیان می‌باشد، همان کتابی که از جانب خداوند بر حضرت موسی (علیه‌السلام) نازل شده است، نمی باشد و لذا در «سفر پیدایش و بقیه اسفار پنج گانه» این کتاب به پیامبران الهی نسبت های ناروائی داده است و صدور هر گونه کار قبیح و زشت را از انبیاء جایز دانسته است که هیچ گونه سازگاری با ساحت انبیاء ندارد که به عنوان نمونه عبارت هایی از این کتاب ذکر می‌شود:

۱. درباره حضرت نوح (علیه‌السلام) بر خلاف قرآن که او را بنده شاکر خداوند، برگزیده و رسول، هدایت شده، مشمول سلام و برکات خداوند معرفی می کند، آمده است که وی فردی شرابخوار بوده و در اثر نوشیدن شراب مست و بی هوش می شده . در سفر پیدایش باب ۹ فقره ۲۱ آورده است که «روزی نوح شراب زیاد نوشید، در حالت مستی در خیمه اش برهنه خوابید پسرش سام متوجه شد و آن را پوشانید».[۲]

۲. درباره حضرت موسی (علیه‌السلام) که در قرآن کریم از او و قومش در آیات متعددی یاد کرده و او را فرستاده، برگزیده، هدایت شده معرفی کرده است، در تورات آمده است که او به دنبال فرار از دستور خداوند است و از خداوند می‌خواهد که کسی دیگری را به جای او بفرستد مثلا او گفته است «خداوندا تمنا می‌کنم کسی دیگری را به جای من بفرست پس خداوند بر موسی خشمگین شد…»[۳]

۳. حضرت هارون (علیه‌السلام) که از نظر قرآن، رسول و فرستاده خدا، مشمول سلام و برکات خداوند، وزیر و جانشین حضرت موسی (علیه‌السلام) و تصدیق کننده او است، در تورات قضیه گوساله پرستی و پرستش آن و قربانی کردن برای آن را به او نسبت داده و او را گمراه کننده بنی اسرائیل در غیاب حضرت موسی (علیه‌السلام) می داند: «هارون بدیشان گفت گوشواره های طلا که در گوش زنان و پسران و دختران شماست نزد من آورید و از آن گوساله­ی ریخته شده ای ساخت.[۴]

۴. حضرت لوط (علیه‌السلام) از نظر قرآن، پیامبر و فرستاده خداوند، مطیع و فرمانبر دستورات الهی، دارای حکمت و علم و دانش است. تورات او را شخصی که به او شراب خورانیده شد و با دخترانش همبستر شد معرفی کرده است و می گوید…« لوط با دو دختر خود در کوه ساکن شد… دختر بزرگ به کوچک گفت پدر کاملا پیر شده و مردی بر روی زمین نیست که به حسب عادت جهان به ما در آید تا پدر خود را شراب بنوشانیم و با او همبستر شویم… پس در همان شب پدر خود را شراب نوشانیدند و دختر بزرگ آمده با پدر خویش همخواب شد…. پس هر دو دختر لوط، از وی حامله شدند».[۵]

۵. در مورد حضرت داود (علیه‌السلام) که قرآن او را فرستاده خدا و هدایت شده دارای علم و دانش و حکمت بنده‌ی خدا، خلیفه خدا در روی زمین، کُشنده­ی جالوت، و مورد تفضل و عنایت خداوند، قادر بر فهم زبان پرندگان معرفی می‌کند، تورات او را شخصی هوا پرست و زناکار با زن شوهر دار معرفی می‌کند و می‌گوید «… در وقت عصر که داود از بسترش برخاسته بر پشت بام خانه گردش کرد و از پشت بام زنی را دید که خود را شستشو می‌کند و آن بسیار نیکو منظر بود پس داوود فرستاده، درباره زن استفسار نمود… داوود با او همبستر شد… و آن زن حامله شد…»[۶]

۶. حضرت سلیمان (علیه‌السلام) که قرآن او را فردی موحد و بنده خدا، هدایت شده، دارای حکمت و علم، قادر بر تسخیر جن و باد می داند، تورات به او نسبت بت پرستی می دهد و او را به عنوان شخصی که در آخر عمر به خاطر زنان و نداشتن ایمان کافی منحرف شد و به بت پرستی روی آورد و مورد خشم خداوند واقع شد. در کتاب اول پادشاهان می‌گوید: «و سلیمان پادشاه سوای دختر فرعون، زنان غریب بسیاری را از موأبیان، عمونیان و ادومیان و صدوقیان دوست می‌داشت و از امت هائی که خداوند درباره ایشان بنی اسرائیل را فرموده بود که شما به ایشان در نیائید… مبادا دل شما را به پیروی خدایان خود مایل گردانند و سلیمان با اینها به محبت ملحق شد و در وقت پیری سلیمان واقع شد که زنانش دل او را به پیروی خدایان غریب مایل ساختند و دل او مثل دل پدرش داود با یهوه خدایش کامل نبود… پس خشم خداوند بر سلیمان افروخته شد…»[۷]

آنچه مسلم است و حکمت الهی اقتضا می‌کند این است که باید پیامبران از لحاظ جسم، خلق و خوی و کمالات اخلاقی کامل ترین و از نظر دانش و شرافت، صداقت، برترین و از نظر عقل و درایت و هوشمندی با هوش ترین و از نظر رذائل اخلاقی و عیوب جسمانی نفرت زا مصون ترین افراد عصر و زمان خود باشند زیرا در غیر این صورت دستور پیروی از آنها از جانب خداوند بی مورد خواهد بود که با حکمت الهی سازگار نیست و نمی‌توانند انسان را به کمال برسانند و آن را از ضلالت و گمراهی نجات دهند لذا آنچه که در کتابی به اسم تورات در مورد انبیاء آمده صحت ندارد و معلوم می‌شود این تورات موجود نمی‌تواند کتاب آسمانی و وحی الهی باشد بلکه ساخته و پرداخته دست بشر است.

پی نوشت:

[۱]. قرآن کریم: ص،۳۸، انعام،۶، نساء،۱۶۳، آل عمران،۸۴، انبیاء،۷۲، اسراء،۳، هود، ۴۸، آل عمران،۲۳، عنکبوت،۱۴، نوح،۷۱، هود،۳۶، انعام،۸۴، صافات،۳۷، عنکبوت،۲۶، انبیاء،۲۱و۴۸، مومنون،۴۵، یونس،۷۵، صافات،۱۲۰ و ۱۱۴، قصص،۳۴، فرقان،۳۰، طه،۳۰، اعراف،۱۴۲، طه،۹۰، نمل،۱۵و۲۷، ص،۱۷ و۳۰ و ۲۶، بقره،۲۱، سبأ،۱۰، اعراف،۱۶۴، صافات،۱۱۴، غافر،۵۳.

[۲]. سفر پیدایش باب ۹ فقره ۲۱ به نقل از فصلنامه اندیشه نوین دینی سال ۶، بهار ۸۹، شماره ۲۰، دانشگاه معارف، ص۳۷.

[۳]. کتاب مقدس ترجمه قدیم با حروف چینی جدید، انتشارات ایلام، سال نشر ، ۲۰۰۲م، سفر خروج باب ۴، فقرات ۸ ـ ۱۴.

[۴]. همان، باب ۳۲، فقرات ۱ تا ۶.

[۵]. همان، سفر پیدایش فقرات ۲۸ ـ ۳۹، باب ۱۸.

[۶]. همان، کتاب دوم سموئیل باب ۱۱، فقرات ۲ ـ ۲۵.

[۷]. کتاب مقدس و ترجمه قدیم، انتشارات ایلام، کتاب اول پادشاهان باب ۱۱ فقرات ۶ ـ ۱.

کلمه بودن حضرت مسیح در قرآن و انجیل

اشاره

از حضرت مسیح (علیه‌السلام)هم در قرآن کریم و هم در انجیلی که در دست مسیحیان است، با «کلمه» تعبیر شده است. این تعبیردر ظاهر هیچ تفاوتی با هم ندارد.در قرآن در آیه ۴۵ سوره آل عمران می‌فرماید:«إِذْ قالَتِ الْمَلائِکَهُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اللَّهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَهٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسیحُ عیسَى ابْنُ مَرْیَم»‏ «او کلمه است». در انجیل نیز می‌گوید: کلمه خدا بود و کلمه جسم گردید و در میان ما ساکن شد (یوحنا۱/۱۴). در این نوشته به معنای کلمه پرداخته شده و سپس بیان گردیده که حضرت مسیح چگنه کلمه خدا است.

 

جای شک نیست که هم در انجیل و هم در قرآن حضرت عیسی (علیه‌السلام)  تعبیر به «کلمه»‌ شده است، و لکن باید دید که آیا مقصود از «کلمه» که در قرآن آمده با آنچه در انجیل ذکر شده یکیست؟ یا با هم تفاوت اساسی و جوهری دارند؟ آنگاه می‎توان گفت که قرآن مطالب انجیل را در این مورد پذیرفته است یا خیر؟

«کلمه» به حسب لغت بر لفظ واحدی که دلالت بر معنا کند و همچنین بر جمله اعم از اینکه تام باشد یا نباشد ـ اطلاق می‌شود و در اصطلاح قرآن عبارت از چیزی است که اراده الهی به آن ظاهر می‌شود. و منظور از آن نوعی خلق است[۱] و مقصود از «کلمه» در آیه ۴۵ سوره آل‌عمران که بر حضرت عیسی (علیه‌السلام)  اطلاق شده همان تولد فوق‌العاده او می‌باشد و یا به خاطر اینست که قبل از تولد خداوند بشارت او را به مادرش داده بود و نیز ممکن است علّت این تعبیر این باشد که «کلمه» در اصطلاح قرآن به معنای مخلوق به کار می‌رود. مانند «بگو اگر دریاها مرکب شوند تا کلمات پروردگار مرا بنویسند آنها تمام می‌شوند، پیش از آنکه کلمات پروردگار من تمام شود، هر چند دریاها را بر آنها بیفزایم»[۲] در این آیه منظور از «کلمات خدا» همان مخلوقات او است از آنجا که مسیح (علیه‌السلام)  یکی از مخلوقات بزرگ خداوند است اطلاق «کلمه» ‌بر او شده است و همچنین در آیات دیگر صریحاً حضرت عیسی (علیه‌السلام)  را فرزند مریم معرفی می‌کند.[۳] تا پاسخی به مدعیان الوهیت عیسی (علیه‌السلام)  باشد. زیرا کسی که از مادر متولد می‌شود و مشمول تغییرات و تحولات جهانی ماده است چگونه می‌تواند خدا باشد. بدیهی است که خداوند از تمام تغییرات و دگرگونی‌ها برکنار است.

در انجیل یوحنا[۴] «کلمه» بر مسیح به گونه‌ای دیگر اطلاق شده و به معنایی آمده است که مخالف و متضاد با معنایی که در قرآن آمده می‌باشد. و به هیچ صورت مورد تأیید قرآن نمی‌تواند باشد. در انجیل آمده است: کلمه پیش خدا بود ـ کلمه خدا بود ـ کلمه جسم شد. معنای این جمله چنین می‌شود که: مسیح خدا بود ـ و خدا جسم شد. بدیهی است که چنین اعتقادی با اصول و مبانی اسلامی که برگرفته از قرآن می‌باشد در تضاد و تناقض است. و همچنین با مطالب دیگر انجیل نیز سازگاری ندارد. زیرا طبق نقل «رابرت هیوم» در حدود هفتاد مورد در چهار انجیل تکرار شده که مسیح فرزند بشر بود و شاید عیسی می‌خواست بدین صورت رابطه خویش را با ابناء بشر و اینکه او خود یکی از افراد بشر یا انسان ایده‌آل احساس می‌نمود مورد تأکید قرار دهد.»[۵]

پس این ادعا که قرآن مطالب انجیل را در مورد عیسی (علیه‌السلام)  که می‌گوید «کلمه» خدا بود، کلمه جسم گردید ـ ناشی از عدم دقت در محتوای آیه قرآن می‌باشد. و صرف تعبیر قرآن از مسیح به «کلمه»‌ دلیل بر قبول داشتن گفتار انجیل در این مورد نمی‌تواند باشد. قرآن می‌گوید: مسیح مخلوق و بنده خدا است. در حالی که انجیل می‌گوید: مسیح خدا است و خدا جسم گردید. و صرف تشابه در تعبیر دلیل بر تائید محتوای انجیل در مورد مسیح توسط قرآن نمی‌تواند باشد.

صد هزاران این چنین اشباه بین
هر دو صورت‌گر بهم ماند رواست
ساحران موسی از ستیزه را
زین عصا تا آن عصا فرقی است ژرف
  فرق‌شان هفتاد ساله راه بین
آب تلخ و آب شرین را صفاست
برگرفته چون عصای او عصا
زین عمل تا آن عمل راهی شگرف[۶]

علاوه بر این قرآن کلام خدا است که از دخل و تصرّف دیگران مصون و محفوظ مانده و دست تحریف به آن نرسیده است، لذا هیچگونه تعارض و یا تضاد در محتوای آن به چشم نمی‌خورد و اگر از مسیح به «کلمه»‌ تعبیر شده و ممکن است برای کسانی دارای ابهام باشد در آیه بعد به صراحت می‌گوید: «مثل عیسی در نزد خدا همچون آدم است که او را از خاک آفرید و سپس به او فرمود: موجود باشد و او هم موجود شد.»[۷] و هرگونه شبهه‌ی الوهیت در مورد عیسی مسیح را منتفی می‌سازد.

و از آنجا که اناجیل کلام مستقیم خدا نیست و بعد از عروج حضرت مسیح (علیه‌السلام) دیگران آنها را نوشته و لذا بعضاً‌ با هم در تعارض و تضاداند، از اینرو مطلبی که در انجیل یوحناء راجع به مسیح آمده و او را خدا دانسته است در انجیل‌های دیگر چنین چیزی وجود ندارد. شاید برداشت نویسنده انجیل یوحنا راجع به مسیح چنین بوده که ذکر کرده است. یا دست تحریف به آن رسیده و به شکل موجود درآورده‌اند.

سؤال اساسی اینست که چگونه پیروان دین مسیح بر انجیل یوحنا که می‌گوید: کلمه پیش خدا بود ـ کلمه خدا بود ـ کلمه جسم شد ـ اعتقاد و باور دارند در حالی که این گفتار با مطالب دیگر انجیل که می‌گوید: حضرت مسیح توسط یهودیان به صلیب کشیده شد و به قتل رسید تعارض آشکار دارد.

در انجیل متی آمده است که «عیسی بار دیگر فریاد بلندی کشید و جان سپرد.»[۸]

خدایی که انجیل معرفی می‌کند از مخلوقاتش عاجزتر است تا جای که او را به قتل می‌رساند و دفن می‌کند!! اما مسیح که در قرآن از او یاد شد غیر از مسیح است که در انجیل معرفی شده است که گاهی پسر خدا خوانده شده[۹] و گاهی خدا.[۱۰]

در نتیجه مطالبی که در انجیل یوحنا راجع به مسیح آمده قطعاً مورد تأئید قرآن و اسلام نمی‌باشد. و اگر کسی چنین فکر کند از عدم دقت و آشنائی او از منابع اسلامی حکایت می‌کند.

پی نوشت:

[۱] . طباطبائی، سیدمحمد حسین، تفسیر المیزان، ج ۲، ص ۴۴۷، ج ۳، ص ۳۴۰ مرکز نشر فرهنگی رجاء بی‌تا.

[۲] . سوره کهف، آیه ۱۰۹٫

[۳] . سوره بقره، آیه ۸۷ـ۲۵۳ و سوره نساء،آیه ۱۷۱٫

[۴] . یوحنا، ج ۱، ۱۴٫

[۵] . رابرت هیوم، ادیان زنده جهان، ص ۳۴۳، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، اول ۱۳۶۵ ش.

[۶] . ملای رومی، جلال‌الدین، مثنوی معنوی،‌ص ۱۶، تهران، هرمس ۱۳۸۲ ش.

[۷] . سوره آل‌عمران، آیه ۵۹٫

[۸] . انجیل شریف، ترجمه فارسی، جدید ص ۹۷ تهران، انجمن کتاب مقدس ایران. بی‌تا.

[۹] . سوره توبه، آیه ۳۰٫

[۱۰] . یوحنا، ج ۱، ص ۴٫

یهود از دیدگاه قرآن و تاریخ

اشاره:

یهودیان (به عبری:  گروهی قومی مذهبی نشأت گرفته از بنی‌اسرائیل، یا عبرانیان خاور نزدیک باستان است.[قومیت، ملت و دین یهود شدیداً با یکدیگر در پیوندند و یهودیت آیین سنتی ملت یهود است، که عمل به مناسک آن از حالت شدید تا عدم عمل متغیر است. پیروان یهودیت چه نو کیشان و چه افرادی که از نژاد یهود هستند یهودی خطاب می‌شوند. این مقاله با عنوان (الیهود فى القرآن و التاریخ)، به قلم شیخ نجم الدین طبسى، در مجله الرشد لبنان، در رمضان ۱۴۱۳ ه’ .ق به چاپ رسیده است. 

یهود در قرآن

۱ ـ دشمنى با مومنین:

(لتجدن اشد الناس عداوه للذین امنوا الیهود والذین اشرکوا)(۱)؛ به طور مسلم (اى پیامبر) دشمن ترین مردم نسبت به مومنان را، یهود و مشرکان خواهى یافت.

۲ ـ اذیت و آزار مومنین:

(لتبلون فى اموالکم و انفسکم و لتسمعن من الذین اوتوا الکتاب من قبلکم و من الذین اشرکوا إذى کثیرا و ان تصبروا وتتقوا فان ذلک من عزم الامور.)(۲)؛ به یقین (همه شما) در اموال و جان هاى خود، آزمایش مى شوید و از کسانى که پیش از شما به آن ها کتاب (آسمانى) داده شده است (یهودیان) و (همچنین) از مشرکان سخنان آزار دهنده فراوان خواهید شنید و اگر استقامت کنید و تقوا پیشه سازید (شایسته تراست؛ زیرا) این از کارهاى مهم و قابل اطمینان است.

۳ ـ عقیده یهود نسبت به خودشان:

(و قالت الیهود و النصارى نحن ابنإ الله و احبائه)(۳)؛ یهود و نصارى گفتند: ما فرزندان خدا و دوستان (خاص) او هستیم.

۴ ـ عقیده یهود نسبت به خداوند:

(و قالت الیهود یدالله مغلوله غلت ایدیهم و لعنوا بما قالوا بل یداه مبسوطتان)(۴)؛ و یهود گفتند: (دست خدا (با زنجیر) بسته است.) دستهایشان بسته باد! به خاطر این سخن، از رحمت (الهى) دور شوند! بلکه هردو دست (قدرت) او، گشاده است.

۵ ـ طغیان و سرکشى یهود:

(و قضینا الى بنى اسرائیل فى الکتاب لتفسدن فى الارض مرتین و لتعلن علوا کبیرا، فاذا جإ وعد اولهما بعثنا علیکم عبادا لنا اولى بإس شدید فجاسوا خلل الدیار، وکان وعدا مفعولا)(۵)؛ ما به بنى اسرائیل در کتاب (تورات) اعلام کردیم که دوبار در زمین فساد خواهید کرد و برترى جویى بزرگى خواهید نمود. هنگامى که نخستین وعده فرا رسد، گروهى ازبندگان پیکار جوى خود را بر ضد شما بر مى انگیزیم (تا شما را سخت درهم کوبند، حتى براى به دست آوردن مجرمان) خانه ها را جستجو مى کنند و این وعده اى است قطعى.

۶ ـ قساوت و سنگدلى:

(ثم قست قلوبکم من بعد ذلک فهى کالحجاره او اشد قسوه)(۶)؛ سپس دل هاى شما (خطاب به یهود) بعد از این واقعه سخت شد، همچون سنگ یا سخت تر.

۷ ـ ایمان نداشتن به نبوت:

(واذ قلتم یا موسى لن نومن لک حتى نرى الله جهره فإخذتکم الصاعقه و انتم تنظرون)(۷)؛ و (نیز به یاد آورید) هنگامى را که گفتید: (اى موسى! ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد مگر این که خدا را آشکار ببینیم.) پس صاعقه شما را گرفت؛ در حالى که تماشا مى کردید.

۸ ـ کفران نعمت:

(و اذ قلتم یا موسى لن نصبر على طعام واحد فادع لنا ربک یخرج لنا مما تنبت الارض من بقلها وقثآئها و فومها و عدسها و بصلها)(۸)؛ و (نیز اى یهود به خاطر بیاورید) زمانى را که گفتید: (اى موسى! هرگز حاضرنیستیم به یک نوع غذا اکتفا کنیم. از خداى خود بخواه که از آنچه زمین مى رویاند؛ از سبزیجات، خیار، سیر، عدس و پیازش براى ما فراهم سازد.)

۹ ـ کشتار انبیإ:

(و ضربت علیهم الذله و المسکنه و باوا بغضب من الله، ذلک بإنهم کانوا یکفرون بایت الله و یقتلون النبیین بغیرالحق ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون)(۹)؛ و مهر ذلت و نیاز بر پیشانى آن ها زده شد و باز گرفتار خشم خدایى شدند؛ چون آنان نسبت به آیات الهى، کفر مى ورزیدند و پیامبران را به ناحق مى کشتند. این ها به خاطر آن بود که گناهکار و متجاوز بودند.

۱۰ ـ انداختن نارسایى ها ومشکلات به گردن رهبرى:

(و ان تصبهم سیئه یطیروا بموسى و من معه)(۱۰)؛ وقتى که بدى (و بلا) به آن ها مى رسید، مى گفتند: (از سوى موسى و کسان اوست.)

۱۱ ـ فراموش کردن خدمات دیگران:

(و اذقال موسى لقومه واذکروا نعمه الله علیکم اذا انجاکم من آل فرعون یسومونکم سوءالعذاب و یذبحون ابنائکم و یستحیون نسائکم و فى ذلکم بلإ من ربکم عظیم)(۱۱)؛ و (به خاطر بیاور) هنگامى را که موسى به قومش گفت: (نعمت خدا برخود را به یاد داشته باشید، زمانى که شما را از (چنگال) آل فرعون رهایى بخشید. همانا که شما را به بدترین وجهى عذاب مى کردند، پسرانتان را سرمى بریدند و زنانتان را (براى خدمتکارى) زنده مى گذاشتند؛ و در این، آزمایش بزرگى از طرف پروردگارتان براى شما بود.)

۱۲ ـ اذیت و آزار پیشوا و رهبرى:

(و اذقال موسى لقومه لم توذوننى و قد تعلمون انى رسول الله الیکم.)(۱۲)؛ و (به یادآوردید) هنگامى را که موسى به قومش گفت: (اى قوم من! چرا مرا آزار مى دهید، با این که مى دانید من فرستاده خدا به سوى شما هستم؟!)

۱۳ ـ عهد شکنى:

(فبما نقضهم میثاقهم لعنیهم و جعلنا قلوبهم قاسیه)(۱۳)؛ (بنى اسرائیل را) به خاطر پیمان شکنى، از رحمت خویش دور ساختیم و دل هاى آنان را سخت و سنگین نمودیم.

۱۴ ـ تحریف کلام خداوند:

(یحرفون الکلم عن مواضعه)(۱۴)؛ سخنان (خدا) را از موضعش تحریف مى کنند.

۱۵ ـ تفرقه افکنى بین مومنین:

(والذین اتخذوا مسجدا ضرارا و کفرا و تفریقا بین المومنین)(۱۵)؛ (گروه دیگر از آن ها) کسانى هستند که مسجدى ساختند براى زیان رساندن (به مسلمانان) و (تقویت) کفر، و تفرقه افکنى میان مومنان.

۱۶ ـ پناه دادن به عناصر ضد الهى:

(وارصادا لمن حارب الله و رسوله من قبل)(۱۶)؛ و (مسجد ضرار) کمین گاهى بوده براى کسى که از پیش، با خدا و پیامبرش مبارزه کرده بود.

۱۷ ـ آواره کردن شهروندان:

(یقولون لئن رجعنا الى المدینه لیخرجن الاعز منهاالاذل)(۱۷)؛ مى گویند: (اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان، ذلیلان را بیرون مى کنند.)

۱۸ ـ سیاست محاصره اقتصادى:

(هم الذین یقولون لاتنفقوا على من عند رسول الله حتى ینفضوا)(۱۸)؛ آن ها کسانى هستند که مى گویند: (به افرادى که نزد رسول خدا هستند، انفاق نکنید تا پراکنده شوند.)

۱۹ ـ عدم خرسندى از مسلمانان مگر با پیروى از یهود:

(لن ترضى عنک الیهود و لا النصارى حتى تتبع ملتهم قل ان هدى الله هو الهدى)(۱۹)؛ هرگز یهود و نصارى از تو راضى نخواهند شد، تا (به طور کامل، تسلیم خواسته هاى آن ها شوى و) از آیین (تحریف یافته) آنان، پیروى کنى. بگو (اى پیامبر) (هدایت الهى، تنهاهدایت است.)

یهود در تاریخ اسلام

۱ ـ سیاست یهود در برابر اسلام:

الف ـ شایعه پراکنى براى تضعیف روحیه مسلمانان؛ که در جنگ بدر اتفاق افتاد.

ب ـ تعدى به نوامیس مسلمانان؛ مردى از طایفه (بنى قین قاع) به یک زن مسلمان تعدى کرد.

ج ـ توطئه ترور رهبرى؛ بنى نضیر قصد ترور پیامبراکرم(ص) را داشت که در این توطئه شوم ناکام ماند.

د ـ تحریک هم کیشان و بسیج آن ها براى رو در رویى با اسلام و مسلمانان؛ که در جنگ بدراتفاق افتاد.

ح ـ ایجاد تفرقه بین نیروهاى مسلح؛ که در جریان بنى مصطلق رخ داد و پیامبر(ص) با هوشیارى تمام و یک سیاست دقیق، توطئه آنان را خنثى کرد.

و ـ ایجاد پایگاه هاى جاسوسى براى کنترل مسلمانان و ارسال اطلاعات به دشمنان، جهت ضربه وارد کردن به اسلام و مسلمانان؛ که در ساختن مسجد ضرار تجلى نمود.

۲ ـ سیاست اسلام در برابر یهود:

الف ـ گرفتن عهد و پیمان از یهودیان برعدم دخالت در امور مسلمانان و پرهیز از هرگونه توطئه علیه اسلام و مسلمانان.

ب ـ اعدام شخصیت هاى سیاسى و عناصر فعال آنان، همانند: ابن الاشرف، ابورافع و عصمإ بنت مروان.

۳ ـ مواضع قاطع حکومت اسلامى در برابر یهود:

الف ـ تبعید یهود از پایتخت، پیامبراکرم(ص) دستور تبعید قبیله بنى قینقاع را از مدینه صادر کرد.

ب ـ مصادره اموال و تبعید؛ پیامبر(ص) دستور مصادره اموال و سپس تبعید بنى نضیر را صادر کرد.

ج ـ مصادره اموال و اعدام جنگجویان یهودى و اسارت بقیه آن ها؛ که براى بنى قریضه بعد از جنگ خندق به وقوع پیوست.

د ـ تعقیب آنان و سلب آرامش از یهودیان خیبر.

ه’ ـ تبعید یهود از تمام بلاد اسلامى؛ پیامبراکرم(ص) در روزهاى آخر عمر شریفشان به آن وصیت و سفارش اکید نمود.(۲۰)

۴ ـ نمونه هایى از آزار یهود:

الف ـ امام صادق(ع) فرمود: پیامبر اسلام(ص) در روز خیبر مسموم گردید. آن قطعه گوشتى که در آن زهر ریخته بودند، به سخن آمد و گفت: (یارسول الله! من زهرآلود هستم). پیامبر(ص) به هنگام رحلت فرمود: آن قطعه گوشتى که در خیبر مسموم بود و به من خورانیدند، امروز مرا از پاى در آورد و هیچ پیامبر و وصى پیامبر نیست مگر آن که شهید مى شود.

ب ـ امام صادق(ع) فرمود: (آن زن یهودى ذراع گوسفند را مسموم و کباب کرد و براى پیامبراکرم(ص) فرستاد. چون پیامبر(ص) از آن میل کرد، آن زهر در وجود شریفشان اثر گذاشت تا این که به رحلت ایشان منتهى شد.)(۲۱)

۵ ـ برخورد قاطع على ابن ابى طالب(ع) با یهود:

امام على(ع) فرمود:

(پیامبراکرم(ص) مرا فراخواند و به سوى سنگرهایشان (مواضع کفار) فرستاد. پس احدى از آنان به جنگ من نمى شتافت مگر آن که او را به خاک مذلت مى نشاندم و کسى در برابر من مقاومت نمى کرد مگر آن که او را خرد مى کردم. سپس همانند شیرى که بر طعمه خود حمله ور شود، برآنان حمله ور شدم و آن ها را به عقب نشینى و پذیرش شکست سختى وادار ساختم؛ به گونه اى که تا عمق شهرشان عقب نشینى کردند. پس درب خیبر را از جاکندم و یکه وتنها بر آن ها یورش بردم و هرکس از جنگ جویان به مقابله با من بر مى خواست، او را از پا در مىآوردم و باقى آنان را به اسارت مى گرفتم، تابالاخره شهر را به تنهایى آزاد کردم و احدى یار و یاور نداشتم. جز خداى واحد.)

هنگامى که اسراى بنى قریضه را آوردند آن ها را در خانه هاى بنى النجار زندانى کردند. پس پیامبراکرم(ص) بیرون آمد و به همراهى مسلمین، خندق هایى را حفر کردند. سپس به امیرالمومنین(ع) دستور داد که یک یک آنان را به سزاى کارخویش برساند. در بین اسرإ، حى بن احطب و کعب بن اسد (که دو نفر از سران یهود بودند.) وجود داشتند. یهودیان به کعب گفتند: (به نظر تو پیامبر با ما چه خواهد کرد؟) کعب گفت: (متإسفم که موقعیت را درک نمى کنید. آیا نمى بینید که هرکس را فراخواندند، دیگر باز نمى گردد. به خدا سوگند! قتل است و مرگ!) سپس حى بن احطب را آوردند، درحالى که دو دستش بسته بود.

چون نگاهش به پیامبر(ص) افتاد، با تمام وقاحت گفت: (هرگز خودم را برعداوت و دشمنى با تو ملامت نکردم، لیکن چه کنم که خدا ما را مخذول و ذلیل کرد.) پس او را نزد على بن ابى طالب(ع) آوردند.

وحى بن احطب رو به على(ع) کرد و گفت: (قتله شریفه بید شریف)؛ به دست یک انسان شریف، مرگ با شرافتى مى نوشم.

امام على(ع) فرمود: (بلکه بهترین مردم، بدترین مردم را به قتل مى رساند. واى برکسى که خوبان و شرافتمندان او را به خاک مذلت و قتل برسانند و خوشا به حال کسى که اراذل و کفار او را بکشند.)(۲۲)

۶ ـ موضع حضرت مهدى(ع) دربرابر یهود:

ظاهر بعضى از روایات این است که حضرت مهدى(ع)، یهودیان را از کوفه (که در آن روز مقر حکومت اسلامى مى باشد.) اخراج و تبعید مى کند. طبق روایات دیگرى، آن حضرت اسلام را بر آن ها عرضه مى کند و چنانچه نپذیرفتند، آن ها را به قتل مى رساند. طبق بعضى از روایات، حضرت مهدى(ع) با آنان به مناظره مى پردازد.(۲۳)

شاید این سه سیاست (تبعید، عرضه اسلام و مناظره) مربوط به زمان هاى خاص و موقعیت هاى مخصوص باشد و گرنه طبق روایات کثیرى، سیاست قاطع و روشن امام(ع) با آنان، همان برخورد نظامى و قلع و قمع نمودن این غدد سرطانى مى باشد. امام کاظم(ع) در ذیل آیه شریفه (و له اسلم من فى السموات والارض)؛ فرمود: (آیه راجع به حضرت مهدى(ع) مى باشد. آن حضرت به هنگام ظهور، یهودیان و نصارا و کفار را در شرق و غرب زمین جمع مى کند و اسلام را برآنان عرضه مى دارد؛ اگر پذیرفتند، نماز و سایر واجبات را بر آنان واجب مى گرداند و در غیر این صورت، آنان را به قتل مى رساند.)(۲۴)

فروپاشى حکومت یهود در بیت المقدس

طبق روایتى، پیامبراکرم(ص) سخن از دجال به میان آوردند. یکى از حاضران پرسید: یا رسول الله! در آن روز مسلمانان کجا هستند؟ حضرت فرمود: در بیت المقدس مرد صالحى مىآید و نماز صبح را به جماعت مى خواند، پس عیسى از آسمان به زمین فرود مىآید و پشت سر این مرد صالح (امام زمان) نماز مى خواند. سپس درگیرى با یهود خواهد داشت؛ به گونه اى که یهود متلاشى و پراکنده و پشت درختان و سنگ ها مخفى مى شوند و مسلمانان به تعقیب آنان مى پردازند. مخفیگاه ها به سخن در مىآیند و به رزمندگان مسلمان خطاب مى کنند: (این یک یهودى است که پشت سر من مخفى شده است. پس بیا و او را نابود کن. )(۲۵)

پى نوشت :

۱ ـ سوره مائده، آیه ۸۲٫ ۲ ـ سوره آل عمران، آیه ۱۸۶٫ ۳ ـ سوره مائده، آیه ۱۸٫ ۴ ـ همان، آیه ۶۴٫ ۵ ـ سوره اسرإ، آیات ۴ و ۵٫ ۶ ـ سوره بقره، آیه ۷۴٫ ۷ ـ همان، آیه ۵۵٫ ۸ ـ همان، آیه ۶۱٫ ۹ ـ همان. ۱۰ ـ سوره اعراف، آیه ۱۳۱٫ ۱۱ ـ سوره ابراهیم، آیه ۶٫ ۱۲ ـ سوره صف، آیه ۵٫ ۱۳ ـ سوره مائده، آیه ۱۳٫ ۱۴ ـ همان. ۱۵ ـ سوره توبه، آیه ۱۰۷٫ ۱۶ ـ همان. ۱۷ ـ سوره منافقون، آیه ۸٫ ۱۸ ـ همان، آیه ۷٫ ۱۹ ـ سوره بقره، آیه ۱۲۰٫ ۲۰ ـ مسنداحمد، ج ۱، ص ۲۵۲٫ ۲۱ ـ بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۱۵۶٫ ۲۲ ـ همان، ص ۳۶۴ و ۲۷٫ ۲۳ ـ ر.ک: معجم الاحادیث الامام مهدى (عج)، ج ۱٫ ۲۴ ـ تفسیرعیاشى، ج ۱، ص ۱۸۴٫ ۲۵ ـ فتن ابن حماد، ص ۱۰۱٫ منبع :کوثر؛شماره  ۴۵

جایگاه صحابه از دیدگاه قرآن و عترت

اشاره:

در مورد سنّت و سیره پیامبر گرامى اسلام(ص. اختلافى بین امّت اسلام نیست و شیعه و اهل سنّت بالاتفاق سنّت حضرت را به عنوان مصدرى از مصادر استنباط احکام خداوند در کنار قرآن مى‏شناسند. لیکن در دو مورد بین شیعه و اهل سنّت اختلاف است: سیره اهل بیت(ع. و سیره صحابه.

۱ـ سیره اهل بیت

اهل سنّت ارزش شایسته و در خور شأنى براى سیره اهل‏بیت(ع. قائل نیستند، ضمن آن که بسیارى از آنان تکریم فوق‏العاده براى امامان قائلند، اما سنّت و سیره اهل بیت(ع. را به عنوان مصدر و مرجع نمى‏شناسند. در مقاله گذشته اثبات کردیم که پیروان اسلام باید مرجعیت علمى و فقهى اهل بیت(ع. را بپذیرند و همان ارج و ارزشى که براى سنّت پیامبر(ص. قائلند، براى سیره اهل بیت(ع. قائل باشند.

۲ـ سیره صحابه

اهل سنّت براى صحابه و سیره آنان قداستى ویژه قائلند و همان عصمتى که ما براى پیامبر و امامان قائلیم براى صحابه ثابت دانسته و سنت و سیره آنان را به عنوان مصدرى از مصادر استنباط مى‏شناسند.

بحث جایگاه صحابه، شأن و منزلت آنان، تکریم منزلت خوبان آنان و نقد عملکرد نادرست بدان صحابه، بحثى است دراز دامن. از اتهاماتى که سالیانى طولانى است شیعه را به آن متهم مى‏کنند این است که شیعه همه صحابه را تکفیر مى‏کند و جز براى معدودى از آنان ارج و منزلتى قائل نیست.

نویسنده مزدور کتاب «الوشیعه» ـ که جز هتّاکى و اهانت به پیروان مکتب اهل بیت سخنى ندارد و از سوى عالمان بزرگ شیعه همانند مرحوم شرف الدین سید محسن امین جبل عاملى، نقدهاى عالمانه و افشاگرانه بر آن نوشته شده ولى مع‏الأسف همچنان این کتاب در ایام حج توسط وهابیان سعودى در بین مسلمین در تیراژ وسیعى منتشر مى‏شود ـ گوید:

«کتب الشیعه تکفّر عامه الصحابه کافّه لم ینج من التکفیر سوى قلیل منهم لاتزید عدّتهم على سبعه؛ کتاب هاى شیعه تمامى صحابه جز معدودى از آنها را که عددشان به هفت نفر نمى‏رسد، تکفیر مى‏کنند.»۱

این اتهام، آن قدر واهى است که اگر کسى نگاهى هر چند گذرا به کتاب‏هاى شیعه بیفکند به بى‏اساس بودن آن پى مى‏برد.

نظریه شیعه در باب صحابه معتدل‏ترین دیدگاه است؛ شیعه مى‏گوید: صحابه نیز همانند تمامى امّت، خوب و بد دارند، بر خوبان آنان درود مى‏فرستیم و آنان را الگوى فضایل مى‏دانیم و با بدان آنها همان رفتار و منشى را داریم که قرآن کریم و پیامبر اکرم(ص. و صحابه خوب آن حضرت داشتند. هرگز در بینش صحابه این نبود که همنشینى با پیامبر(ص. ملاقات و رؤیت حضرت، انسان را از لغزش بیمه مى‏کند. براین اساس به صراحت علیه مجرمان و مفسدان از اصحاب شهادت مى‏دادند و خواستار اجراى حدود الهى در مورد آنان مى‏شدند.۲ اینک براى آن که بحث به طور منظم پى گیرى شده و به همراه خواننده محترم به نتیجه برسیم این مسأله را در چند محور پى مى‏گیریم:

۱ـ صحابى کیست؟

۲ـ صحابه از دیدگاه قرآن.

۳ـ صحابه از دیدگاه پیامبر(ص. و امامان(ع..

۴ـ ارزش حقوقى سیره صحابه.

۱ـ صحابى کیست؟

معناى لغوى صحابه عبارت است از کسى که همنشین و ملازم کسى است و عرفا به کسى اطلاق مى‏شود که مدتى طولانى با دیگرى معاشرت و ملازمت داشته باشد.۳ اما در اصطلاح، تعاریف گوناگونى براى صحابى شده است. برخى گفته‏اند: صحابى کسى است که همنشین با پیامبر بوده و حضرت را هرچند در یک لحظه از روز دیده باشد.۴

گروهى دیگر گفته‏اند: صحابى کسى است که در حال اسلام حضرت را دیده باشد و در حال اسلام نیز از دنیا برود.۵

بعضى دیگر گفته‏اند: صحابى کسى است که یک سال تمام با پیامبر بوده یا لااقل در یک جنگ با آن حضرت همراه بوده باشد.۶

اینها برخى از تعریف‏هایى است که براى صحابى گفته شده، به نظر مى‏رسد که صحابه همان معناى لغوى است و صاحبان این تعریف هر کدام به سلیقه خود آن را به

گونه‏اى تفسیر کرده‏اند، به هر حال با توجه به این اختلافاتى که در تعریف صحابى هست اگر قرار باشد «صحابی» موضوع حکمى قرار گیرد باید قدر متیقّن را گرفت و نمى‏توان آن را براى همه جارى دانست و در اخذ به قدر متیقّن باید تمام قیود را یک جا جمع کرد.

از اتهاماتى که سالیانى طولانى است شیعه را به آن متهم مى‏کنند این است که شیعه همه صحابه را تکفیر مى‏کند و جز براى معدودى از آنان ارج و منزلتى قائل نیست.

۲ـ صحابه از دیدگاه قرآن کریم

قرآن کریم صحابه پیامبر را همانند همه مسلمانان در تمامى ادوار به دو گروه خوب و بد تقسیم مى‏کند؛ خوبان را مى‏ستاید و بدان را نکوهش مى‏کند. از بیعت کنندگان در لحظه بحرانى ماجراى حدیبیه تجلیل مى‏کند،۷ از یاران حضرت که در جمع خود نسبت به یکدیگر مهربانند، در برابر دشمن خشن و شدیدند، پیوسته در حال رکوع و سجودند، سیماى آنها نشانه سجده در پیشگاه خداوند را دارد ستایش مى‏کند،۸ پیشتازان ایمان و جهاد را تکریم مى‏کند۹ و… .

از طرفى در ده‏ها آیه قرآن منافقان مورد نکوهش قرار مى‏گیرند. منافقان در متنِ اصحاب پیامبر بودند و خود را آن‏چنان مسلمان جلوه داده بودند و به اصطلاح مؤمن جا زده بودند که قرآن کریم به پیامبر(ص. مى‏گوید: حتّى تو هم با علم عادى (نه با علم غیب و وحی. نمى‏توانى آنها را بشناسی!: «… و من اهل المدینه مردوا على النفاق لاتعلمهم نحن نعلمهم…؛۱۰

و از اهل مدینه گروهى سخت پاى‏بند نفاق‏اند که آنها را نمى‏شناسى ما آنها را مى‏شناسیم…»

واژه «مردوا» از ماده «مَرْد» به معناى طغیان، سرکشى و بیگانگى مطلق مى‏باشد و در اصل به معناى برهنگى و تجرّد آمده و به همین جهت به پسرانى که هنوز در صورتشان مو نروییده است «امرد» مى‏گویند، «شجره مرداء» یعنى درختى که هیچ برگ ندارد. «مارد» به معناى شخص سرکش است که به کلّى از اطاعت فرمان خارج شده است.۱۱

از این تعبیر استفاده مى‏شود که این گروه از منافقان چنان بر کار خود مسلّط بودند که مى‏توانستند خود را در صف مسلمانان راستین جا بزنند بدون این که کسى متوجه آنها بشود.! آیا مى‏توان اینان را دربست تنزیه کرد و سیره آنان را مصدرى در کنار سیره رسول الله(ص. دید؟! در بین صحابه بودند کسانى که توطئه مسجد ضرار را تدارک دیدند!۱۲، بودند کسانى که به آزار رسول الله مى‏پرداختند.۱۳

بودند کسانى که روزى کبوتر حرم بودند و وقتى به مال و منال رسیدند با دین و مسجد خداحافظى کردند.۱۴

بودند کسانى که تهمت ناروا به همسر پاک دامن رسول الله «ماریه قبطیه» زدند و آیات فراوانى در نکوهش آنان نازل شد.۱۵

نظریه شیعه در باب صحابه معتدل‏ترین دیدگاه است؛ شیعه مى‏گوید: صحابه نیز همانند تمامى امّت، خوب و بد دارند، بر خوبان آنان درود مى‏فرستیم و آنان را الگوى فضایل مى‏دانیم و با بدان آنها همان رفتار و منشى را داریم که قرآن کریم و پیامبر اکرم(ص. و صحابه خوب آن حضرت داشتند.

بودند کسانى که در جنگ‏هاى احد، احزاب، تبوک و… هر طور مى‏توانستند و در قدرتشان بود براى جلوگیرى از پیروزى مسلمین کارشکنى و توطئه مى‏کردند.

بودند کسانى که در جریان فتح مکّه براى دشمنان زخم خورده اسلام جاسوسى کردند.۱۶

بودند کسانى که خداوند، مُهر «فاسق» بر پیشانى آنها زد و…۱۷

آیا به راستى مى‏توان اینان را تقدیس کرد؟ دیدگاه قرآن این است که این ارزش‏ها است که تعیین کننده است نه انتساب‏ها.! و صحابه از این قانون کلّى مستثنا نیستند.

۳ـ صحابه از دیدگاه پیامبر(ص. و امامان (ع.

طبعا دیدگاه پیامبر(ص. و امامان در مورد صحابه، غیر از دیدگاه قرآن نیست، چرا که آنان مفسر قرآن‏اند و خود، قرآن ناطق. پیامبر اکرم(ص. تجلیل شایسته‏اى از خوبان صحابه داشته و کلمات فراوانى در شأن و منزلت و منقبت آنان فرموده است: از سلمان، مقداد، ابوذر، عمّار و… تجلیل‏هاى فراوانى کرده است، و از طرفى نگرانى خود را از «ارتداد اکثریت امت» بعد از خود و «افتراق امت» بارها و بارها ابراز نموده است.۱۸ در یک کلمه، پیامبر(ص. نگران «ارتجاع امّت» بود؛ همان که در قرآن نیز آمده است: «…أفان مات أو قُتل انقلبتم على اعقابکم و من ینقلب على عقبیه فلن یضرّ الله شیئا؛۱۹ آیا اگر او بمیرد یا کشته شود شما به عقب برمى‏گردید؟ و هر کس به عقب بازگردد هرگز ضررى به خدا نمى‏زند.»

در روایات فراوانی، پیامبر تصریح کرده است که افتراق بین امت حضرت موسى(ع. و عیسى(ع. بعد از این دو پیامبر تحقق یافت بعد از من نیز این افتراق تحقق مى‏یابد ولى بدانید که تنها یک فرقه بر حق، و باقى باطلند!۲۰ سخن این است آیا اینان که بعد از پیامبر مرتد شدند و از آرمان بلند پیامبر(ص. با کنار زدن وصى حقّ؛ على(ع. دورشدند ـ گرچه ارتداد به معناى بازگشت به بت‏پرستى صریح، تحقق نیافت ـ از اصحاب پیامبر محسوب نمى‏شدند. به گفته برخى از نویسندگان، پیامبر(ص. به هنگام وفات صد و چهارده هزار صحابى داشته است.۲۱ سخن این است آیا «افتراق»، «ارتداد» بیرون از این جمع بود؟! بى‏تردید نه، پس چگونه مى‏توان سیره و روش اینان را به عنوان یک منبع استنباط احکام خداوند در کنار کتاب خدا و سنت پیامبر(ص. گذارد؟! پیامبرى که

به گواهى ده‏ها روایت دلى خون از این ارتداد داشت. ابن اثیر جزرى ده حدیث از صحیح بخارى و مسلم در کتابش آورده۲۲ که در این جا یکى از آنها را مى‏آوریم:

پیامبر(ص. فرمود: «یرد علیّ یوم القیامه رهط من اصحابى فیحلوون عن الحوض فاقول یا ربّ اصحابى فیقول انه لاعلم لک ما احدثوا بعدک انهم ارتدّوا على ادبارهم القهقری؛ گروهى از یارانم بر من وارد مى‏شوند ولى از حوض کوثر منع مى‏شوند، من به خداوند عرض مى‏کنم که آنان یاران منند، خطاب مى‏رسد تو نمى‏دانى آنان پس از تو چه بدعت‏هایى گذاردند؛ آنان به دوران جاهلیت برگشتند.»۲۳

امام على(ع. نیز در نهج البلاغه گاه ذکر خیر و تحلیلى از خوبان صحابه دارد، گاه از فداکارى بى‏نظیر آنها در جبهه جنگ مى‏فرماید: نبرد فرزند با پدر، با برادر، با اقوام و بستگان نزدیک بود اما همه این حوادث بر پایمردى و استقامت یاران وفادار پیامبر مى‏افزود: «فلقد کنّا مع رسول الله (ص. و ان القتل لیدور على الآباء والابناء والقرابات فما نزداد على کل مصیبه و شده الاّ ایمانا… .»۲۴

گاه شب زنده دارى‏ها و عشق به خداوند را در میان اصحاب پیامبر ترسیم مى‏کند: شب تا به صبح در حال سجده و قیام و عبادت بودند گاه پیشانى و گاه گونه‏ها را در پیشگاه خداوند به خاک مى‏گذاردند، از وحشت قیامت همچون شعله‏هاى آتش لرزان بودند، پیشانى آنها از سجده‏هاى طولانى پینه بسته بود و هنگامى که نام خدا برده مى‏شد آن چنان چشمشان اشکبار مى‏شد که گریبان آنها تر مى‏گردید و همچون بید که از شدّت تندباد بلرزد مى‏لرزیدند!۲۵

این سیماى ملکوتى خوبان اصحاب رسول الله(ص. است.

باز على(ع. در هنگام تنهایى، سوگمندانه از یاران خوب رسول الله(ص. یاد مى‏کند که: «أین أخوانى الّذین رکّبوا الطّریق و مضوا على الحق؟؛ کجایند برادران من آنان که راه را طى کرده و عمرشان را در مسیر حق گذراندند؟»

«أیْنَ عمّار؟ أیْنَ ابن التیهان؟ أیْنَ ذو الشهادتین؟ و أیْنَ نُظَراؤُهُمْ؛ کجاست عمّار؟ کجاست ابن تیهان؟ کجاست ذوالشهادتین؟ کجایند همانند اینها… .»

پیداست این سخن را امام على(ع. با دلى پردرد، در زمان حکومت خود و بعد از جنگ صفّین ایراد کرده است. از عمار یاد مى‏کند، او که افتخار این را دارد که اولین خانواده شهید در اسلام منسوب به اویند: سمیّه، یاسر، عبدالله، مادر، پدر، برادر عمار از شهداى آغاز بعثت‏اند۲۶ و او خود شهید سرفراز جنگ صفّین است؛ همو که پیامبر در موردش فرمود: «عمار بر حق است و حق با عمّار.»۲۷

از «مالک بن تیهان» یاد مى‏کند او که از پیشگامان اسلام و از نقیبان بیعت عقبه بود با این که ثروت فراوان داشت همه را فداى على(ع. کرد و در جنگ صفّین به شهادت رسید و به برادر شهیدش «عتیک بن تیهان» که در جنگ احد به شهادت رسیده بود ملحق شد.۲۸

از «خزیمه بن ثابت» (ذى الشهادتین. یاد مى‏کند شهید وفادار جنگ صفّین، ابن ابى لیلى گوید: در صفّین بودم مردى را دیدم با ریش سفید و عمامه بر سر و لثام بر چهره فقط انتهاى ریش او دیده مى‏شد، سخت مى‏جنگید، گفتم: اى شیخ با مسلمانان مى‏جنگی؟ لثام از چهره برداشت و گفت: بلى من خزیمه‏ام از پیامبر خدا شنیدم که فرمود: «با همه کسانى که با على مى‏جنگند بجنگ!»۲۹

در نهج البلاغه آمده است که امام على(ع. پس از یادِ این شهیدان، دست بر محاسن خود گذاشت و مدتى طولانى گریه

کسى که سیرى هرچند گذرا در نهج البلاغه کند مى‏یابد که نظر امام على(ع. نه تنها تنزیه صحابه نبوده بلکه در موارد زیادى به نکوهش از عملکرد نادرست بسیارى از آنان پرداخته است. دیگر امامان نیز در مورد صحابه همین برداشت را داشته، پیوسته بر معیارها تکیه کرده‏اند: خوبان را مورد مهر و لطف خود و بَدان از آنها را مورد نکوهش قرار داده‏اند.

کرد و سپس فرمود:

«أوِّهْ على اخوانى الّذین تَلَوا القرآنَ فاحکموه و تدبّروا الفَرْضَ فأقاموه، أحیوا السنه و أماتوا البدعه دعوا للجهاد فأجابوا و وثقوا بالقائد فاتّبعوه؛۳۰ آه بر برادرانم! همان‏ها که قرآن را تلاوت مى‏کردند و به کار مى‏بستند، در فرایض دقت مى‏کردند و آن را به پا مى‏داشتند، سنت‏ها را زنده و بدعت‏ها را مى‏میراندند، دعوت به جهاد را مى‏پذیرفتند و به رهبر خود اطمینان داشتند و صمیمانه از او پیروى مى‏کردند.»

این یک جنبه دیدگاه نهج البلاغه در مورد خوبان از صحابه است، از سوى دیگر در ده‏ها مورد از نهج البلاغه، مولا به طور عام آنان که در مسأله خلافت و امامت، تلاش انحرافى و یا سکوت کردند مورد نکوهش قرار مى‏دهد، خود را مظلوم مى‏داند و از حق خود محروم مى‏بیند:

«فوالله ما زلت مدفوعا عن حقّى مستأثرا علیّ منذ قبض الله نبیّه حتى یوم الناس هذا؛۳۱ به خدا سوگند از هنگام رحلت

پیامبر تا هم اکنون از حق خویش محروم مانده‏ام و دیگران را به ناحق بر من مقدم داشته‏اند.»

سخن این است آیا این جز گِلِه از صحابه، چیز دیگرى است، چه کسانى زمینه‏ساز این همه مظلومیت شدند؟ چه کسانى سبب شدند که على(ع. از حقّ مسلم خود محروم شود؟ و خلاصه چه کسانى على(ع. را تنهاى تنها گذاشتند تا آن جا که خود دردمندانه مى‏گوید: «فنظرت فاذا لیس لى مُعین إلاّ أهل بیتى فضننت بهم عن الموت…؛۳۲ پس نگاه کردم دیدم براى گرفتن حق خود یاورى جز خاندان خویش ندارم به مرگ آنان راضى نشدم!»

و در مواردى از نهج البلاغه به اسم یا وصفِ صریح‏تر از اسم، برخى از چهره‏هاى سرشناس از صحابه را مورد نکوهش قرار مى‏دهد که صریح‏ترین خطبه‏ها در این زمینه خطبه شقشقیه است.۳۳ کسى که سیرى هرچند گذرا در نهج البلاغه کند مى‏یابد که نظر امام على(ع. نه تنها تنزیه صحابه نبوده بلکه در موارد زیادى به نکوهش از عملکرد نادرست بسیارى از آنان پرداخته است. دیگر امامان نیز در مورد صحابه همین برداشت را داشته، پیوسته بر معیارها تکیه کرده‏اند: خوبان را مورد مهر و لطف خود و بَدان از آنها را مورد نکوهش قرار داده‏اند، در دعاى چهارم صحیفه سجادیه حضرت امام سجاد(ع. خوبان از صحابه را با تکیه بر معیارها و ارزش‏ها مى‏ستاید و مى‏فرماید: «أللهمّ و أصحاب محمّد خاصّه الّذین أحسنوا الصحابه والّذین ابلوا البلاء الحسن فى نصره و کانفوه و أسرعوا إلى وفادته و سابقوا إلى دعوته واستجابوا له حیث اسمعهم حجّه رسالاته؛ خداوندا، درود فرست بر اصحاب پیامبر(ص. آنان که حق صحبت و همنشینى با پیامبر(ص. را ادا کردند و در یاریِ او نیک کوشیدند و او را مدد کردند و به سوى او شتافتند و به دعوت او پیشى گرفتند و چون براهین نبوت خود را به آنان رساند، پذیرفتند.»

«و فارقوا الأزواج والأولاد فى اظهار کلمته و قاتلوا الاباء والأبناء فى تثبیت نبوّته و انتصروا به؛ و از زن و فرزند جدا گشتند تا سخن او آشکار گشت و براى استوار کردن دین او با پدر و پسر جنگیدند و به برکت پیامبر پیروز شدند.»

«و من کانوا منطوین على محبّته یرجون تجاره لن تبور فى مودّته؛ و آنان که دوستى پیامبر(ص. را در دل داشتند و تنها از این کار بهره اخروى و تجارت فاسد نشدنى را مدّ نظر داشتند.»

«والّذین هجرتهم العشائر إذا تعلّقوا بعروته و انتفت منهم القرابات إذ سکنوا فى ظلّ قرابته؛ آنان که به جرم ایمانشان به پیامبر(ص. خویشاوندانشان از آنها بیگانه گشتند و به خاطر نزدیکى با پیامبر، نزدیکان از آنها دور شدند.»

«فلاتنس لهم أللهم ما ترکوا لک و فیک و أرضهم من رضوانک و بما حاشوا الخلق علیک و کانوا مع رسولک دعاه لک إلیک؛ پس خداوندا، آنچه را که براى تو و در راه تو رها کردند از عنایت دور مدار، به خشنودى خود آنها را شاد کن که مردم را بر پرستش تو متّفق ساختند و با پیامبرت مردم را به سوى تو خواندند… .»

این خلاصه‏اى بود از دیدگاه پیامبر و امامان در مورد صحابه.

۴ـ ارزش حقوقى سیره صحابه

با توجه به آنچه گفته شد، ثابت شد که هرگز نمى‏توان «سیره صحابه» را به عنوان مصدرى از مصادر استنباط احکام خداوند در کنار کتاب و سیره رسول خدا(ص. قرار داد. هرچند بعضى از اهل سنت تا ۴۶ دلیل! بر آن اقامه کرده‏اند و ابن قیم در اعلام الموقفین ۲۲ دلیل را ذکر کرده است!۳۴ ولى در هیچ یک از این ادلّه قداست مطلق صحابه نیست! اینها آیات و روایاتى که دلالت بر ارزش‏هاى والاى برخى از صحابه مى‏کند دلیلى بر تنزیه مطلق صحابه گرفته‏اند در حالى که ما هم منکر این ارزش‏ها در برخى از آنها نیستیم ولى مى‏گوییم این به معناى اثبات عصمت حتى براى خوبان و تنزیه براى مطلق صحابه نیست و به اصطلاح دلیل شما اخص از مدعاست وانگهى تمام آیات و روایاتى که به نکوهش برخى یا اکثر صحابه مى‏پردازد خود شاهدى بر نقد نظریه فوق است. علاوه اگر واقعا «سیره صحابه» جایگاه حقوقى مورد نظر اهل سنت را داشت باید در آیات و در سنت و سیره پیامبر(ص. بیان مى‏شد، و حدود و ثغور آن مشخص مى‏شد آن چنان که در مورد سیره پیامبر(ص. و معصومین بیان شده است.

نتیجه آن که تنزیه همه صحابه و استناد به نظریات آنان مبناى صحیحى نداشته و هرگز نمى‏تواند در کنار کتاب خدا و سنت پیامبر(ص. و معصومین قرار گیرد و این نظریه‏اى است که بعد از دوره صحابه پیدا شده، حتى خود صحابه چنین نظرى در مورد خود نداشته و خود را انسانى همانند دیگران جایز الخطا مى‏دیدند.

به یارى خداوند در مقاله آینده درباره «سیر و سلوک و بندگى در سیره اهل بیت(ع.» بحث مى‏کنیم.

پی نوشت:

۱ . موسى جارالله، الوشیعه، (مطبعه الکیلانی. ص۱۱۰٫

۲ . اجوبه مسائل جار الله، (چاپ مجمع جهانى اهل بیت(ع.. ص۲۵٫

۳ . مفردات راغب اصفهانى، ماده صحب.

 ۴ و ۵ و ۶ . آراء علماء المسلمین فى التقیه و الصحابه و صیانه، القرآن الکریم، ص۱۰۰٫

 ۷ . فتح (۴۸. آیه۱۸٫

 ۸ . همان، آیه۲۹٫

 ۹ . توبه(۹. آیه۱۰۰٫

۱۰ . همان، آیه۱۰۱٫

 ۱۱ . التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج۱۱، ص۷۱٫

۱۲ . توبه (۹. آیه۱۰۷ و ۱۰۸٫

 ۱۳ . همان، آیه۶۱٫

۱۴ . همان، آیه۷۵ و ۷۶٫

۱۵ . نور (۲۴. آیه۱۱ ـ ۳۶ در این زمینه رجوع کنید به: علامه سید جعفر مرتضى عاملى، حدیث الافک.

۱۶ . تفسیر مجمع البیان، ج۹، ص۴۰۴، ذیل آیات اول سوره ممتحنه.

۱۷ . حجرات (۴۹. آیه۶٫

 ۱۸ . المیزان، ج۳، ص۳۷۹ و ۳۸۰ (چاپ بیروت..

۱۹ . آل عمران (۳. آیه۱۴۴٫

۲۰ . المیزان، ج۳، ص۳۷۹ و ۳۸۰٫

۲۱ . فتح البارى، ج۷، ص۴٫

۲۲ . جامع الاصول، ج۱۱، ص۱۲۰ نیز مراجعه کنید به: اجوبه مسائل جار الله، ص۱۱ ـ ص۱۳٫

 ۲۳ . صحیح بخارى، ج۷، ص۲۰۸٫

۲۴ . نهج البلاغه (نسخه معجم، صبحى صالح و…. خطبه۱۲۲ نیز بنگرید به: خطبه۵۶٫

 ۲۵ . نهج البلاغه، خطبه ۹۷٫

 ۲۶ . شهداء الاسلام فى عصر الرساله، ص۱۸ و ص۱۹٫

 ۲۷ . احقاق الحق، ج۴، ص۱۷۳ و ج۸، ص۴۴۳، ج۱۶، ص۴۴۱٫

۲۸ . محمد هادى امینى، اعلام نهج البلاغه، ص۱۲٫

 ۲۹ . همان، ص۱۲٫

۳۰ . نهج البلاغه، خطبه۱۸۲٫

 ۳۱ . همان، خطبه۶٫

 ۳۲ . همان، خطبه۲۶٫

۳۳ . ر.ک: مصادر نهج البلاغه، ج۱، ص۳۰۹٫

۳۴ . در مقاله «حجیه سنه الصحابی» مجله الفکر الاسلامى، سال چهارم، شماره۱۳ و ۱۴ به نقد این ۲۲ دلیل پرداخته شده است.

منبع: پاسدار اسلام ، شماره ۱۸۱

 سید احمد خاتمى

کتاب عهدین قرآن و علم: اصالت قرآن و تاریخ تدوین آن

اشاره:

در میان کتب مبتنى بر وحى‌، قرآن به دلیل اصالت غیر قابل بحثش جایى مخصوص به خود دارد. و از این بابت با عهد عتیق و عهد جدید قابل مقایسه‌نمى‌باشد. در جایى دیگر به دخل و تصرفات و دستکارى‌هایى که در عهدین به عمل آمده است‌، اشاره کرده‌ام‌. اما دخل و تصرف بشرى در قرآن راهى ندارد.زیرا به شرحى که مى‌آید، تدوین قطعى آن در زمان شخص و پیغمبر اسلام (ص‌) صورت گرفته است‌.

برخى از معتقدان مرتباً این مطلب را عنوان مى‌کنند که فرق میان قرآن و عهدین . به اعتبار اصالت . اساساً به تاریخ تدوین آنها مربوط مى‌شود. این فضلادر بیان خود متوجه اوضاع و احوال تدوین متون یهودى . مسیحى عهدین از طرفى و قرآن از طرف دیگر، نمى‌باشند و به اوضاع و احوال نزول قرآن بر پیغمبراسلام نیز، اصلاً عنایت نمى‌نمایند. از این رو فقط متذکر مى‌شوند که امکان انتقال بدون دخل و تصرف یک متن مدون در قرن هفتم میلادى بیشتر از امکان‌بى دخل و تصرف متنى است که پانزده قرن قبل از آن تدوین شده است‌. البته این نکته گیرى به جاى خود درست است‌، اما به قدر کفایت نمى‌تواند مبین‌مساله اصالت و عدم اصالت متون مورد نظر ما باشد .این نکته‌گیرى قادر است براى تغییر و تصرف قرار گرفته باشد.

آنچه سبب عدم صحت و علت وجود تناقض (در عهد عتیق است‌)، تعدد مولفان یک روایت واحدstyle=”mso.spacerun: yes”> یک سلسله تجدید نظر متوالى در بعضى از کتب آن (قبل ازمیلاد مسیح‌) است‌.

در مورد عهد جدید (اناجیل‌) نیز هیچکس نمى‌تواند بگوید این مجموعه حاوى گزارش‌هاى درست و مبتنى بر امانت از قول عیسى (ع‌) مى‌باشند، و افعال وى‌را مطابق با واقع روایت مى‌کنند. در فصل پیش دیدیم که تحریرات متوالى متون نیز در این عدم اصالت دخیل اند مضافاً اینکه مولفان انجیل‌ها خودشاهدعینى زندگى عیسى نبوده‌اند.

قرآن کتاب مبتنى بر وحى اسلام و احادیث سخنان پیامبر (ص‌) و سنت شامل گفتار و رفتار آن حضرت مى‌باشد. از زمان حیات پیغمبر(ص‌) توجه به حدیث‌زیاد بود ولى مجموعه‌هاى مدون بعد از رحلت آن حضرت تدوین شد. در این تدوین احتمالاً افراد بشر از خطا مصون نمانده‌اند، اما پس از جمع کردن احادیث‌،مجموعه‌هاى تدوینى در بوته نقدهاى سخت علماى مسلمان قرار گرفته‌اند و هیمن امر عملاً باعث شده است که مدارک و اسناد تدوین شده پس از وفات‌پیغمبر(ص‌)، هر قدر بیشتر مورد نقد قرار گرفته باشند، از اعتبار بیشترى برخوردار باشند .بارى اصالت مجموعه‌هاى مذکور، نظیر متون اناجیل متفاوت است وخلاصه همانطور که هیچ یک از اناجیل در زمان عیسى‌(ع‌) به رشته تحریر در نیامده‌اند، هیچکدام از مجموعه‌هاى حدیث هم در زمان پیغمبر(ص‌) قطعیت‌نیافته‌اند.

اما قرآن وضع و موقع دیگرى دارد. به تدریج که آیات قرآن بر پیغمبر نازل مى‌شده‌، توسط خود وى و اصحابش به حافظه سپرده و مرتباً خوانده مى‌شده و نیزتوسط کاتبان وحى تحریر مى‌گردیده است‌. بنابراین از همان آغاز وحى‌، قرآن این دو عنصر ضامن اصالت را واجد بوده است‌، حال آنکه اناجیل فاقد آنهایند.جریان حفظ و تحریر قرآن‌، تا پایان حیات پیغمبر ادامه داشته است‌. در دوره‌اى که همه مردم قادر به کتابت نبوده ولى مى‌توانسته‌اند مطالب را در حافظه نگه‌دارند حفظ قرآن و تلاوت مداوم آن موجب شده است که امکان بازرسى‌ها و بازبینى‌هاى متعدد وجود داشته باشد، و همین امتیاز نیز به هنگام تدوین نهایى‌قرآن مورد استفاده قرار گرفته است‌.

وحى بر پیغمبر در طى دوره‌اى بیش از بیست و سه سال ادامه داشته است‌. وحى با نخستین آیات سوره ۹۶ (العلق‌) آغاز شده و سپس سه سال قطع گردیده] بااینکه مشهور است مساله انقطاع و فطرت وحى مورد قبول همگانى نیست‌ [ و پس از تجدید اصالت قرآن تا زمان وفات پیغمبر (در سال ۶۳۲ میلادى‌) به‌مدت بیست سال‌، دوام یافته است‌.

نخستین وحى چنین است (۱)

بسم الله الرحمن الرحیم

اقرا باسم ربک الذى خلق‌.

بخوان‌، به نام پروردگارت‌، پروردگارى که بیافرید.

خلق الانسان من علق‌.

انسان را از آنچه بند مى‌شود و آویزان مى‌گردد ایجاد کرد و بیافرید.

اقراو ربک الاکرم‌.

بخوان و آن پروردگار پر کرامت و بخشنده است‌.

الذى علم بالقلم‌.

کسى است که نوشتن با قلم را بیاموخت‌.

علم الانسان ما لم یعلم‌.

آدمى را به آنچه نمى‌دانست دانا ساخت‌. (۲)

استاد حمیدالله‌، در ترجمه فرانسوى خود از قرآن مى‌نویسد که یکى از نکات اساسى اولین وحى «ستایش قلم به عنوان وسیله معرفت و آگاهى بشرى است‌»همین امر مى‌تواند «مبین هم و غم پیغمبر(ص‌) براى حفظ قرآن از طریق کتابت‌» باشد.

این نکته مسلم است که حتى قبل از آنکه پیغمبر(ص‌) مکه را به قصد مدینه ترک کند، یعنى خیلى قبل از آنکه هجرت اتفاق بیفتد، قسمتهاى نازل شده‌قرآن‌، به کتابت در آمدند و تثبیت گردیدند. قرآن نیز خود بدین معنى اشارت دارد و چون پیغمبر(ص‌) و اصحاب وى به تلاوت قرآن از حفظ استمرار داشته‌اند،بنابراین مى‌توان گفت که قرآن‌، مساله کتابت آیات را به عنوان یادآورى واقعیت موجود مطرح مى‌سازد. چهار سوره مکى به تحریر قرآن در مکه اشاره‌مى‌نماید.

کلا انهاتذکره

باز ایست‌، همانا آن آیات یادآورى و پند است‌.

فمن شاذکره‌

پس آنکس که خواهد یادگیرد و یاد دارد.

فى صحف مکرمه

(آن قرآن‌) در نوشته‌ها و نامه‌ها و کراسه‌هاى گرامى داشته است‌.

مرفوعه مطهره

بلند مرتبه والا و پاکیزه گشته است‌.

بایدى سفره

به دستهاى نویسندگان و سفیران

کرام برره (۳)

بزرگوار نیکوکار

یوسف على در تفسیر خود (چاپ ۱۹۳۴) مى‌نویسد که به هنگام نزول این آیات چهل و دو و یا چهل و پنج سوره دیگر (از ۱۱۴ سوره‌) در دست مسلمانان مکه‌بوده است‌.

بل هو قرآن مجید. فى لوح محفوظ (۴)

بلکه قرآنى ارجمند و گرامى است‌، در لوح محفوظ

***

انه القرآن کریم .فى کتاب مکنون (۵)

به راستى این قرآنى ارجمند و گرامى است‌، در نامه‌اى و نوشته‌اى که با دقت نگهدارى مى‌شود.

وقالوا اساطیر الاولین اکتتبها فهى تملى علیه بکره واصیلا. (۶)

و گویند داستان‌هاى گذشتگان است که آنها را نویسانیده و آن را با مداد و شام بدو املاء مى‌کنند.

در آیه اخیر، اشاره به اتهاماتى مى‌شود که دشمنان پیغمبر(ص‌) به وى وارد مى‌آورده‌اند و او را فریبکار مى‌خوانده و شایع مى‌کرده‌اند که بر پیغمبر(ص‌)، تاریخ‌قدما و اساطیر الاولین را املاء مى‌کنند و وى آنها را مى‌نویسد یا مى‌نویساند (معنى کلمه مورد بحث است ولى باید به خطر داشت که پیغمبر(ص‌) خط نداشته‌است‌) به هر حال اشاره آیه به ضبط کتبى قرآن است و بنابراین حتى دشمنان پیغمبر(ص‌) نیز به اصرار در ثبت و ضبط قرآن از طرف وى توجه دارند.

یکى از سوره‌هاى مدنى نیز به اوراقى اشاره مى‌کند که فرامین الهى برآنها مکتوبند.

رسول من الله یتلو صحفا مطهره‌. فیها کتب قیمه (۷)

پیغمبرى از سوى خداوند است که صحیفه‌ها و نامه‌هاى پاک داشته از دروغ و غلط را مى‌خواند. در آن نامه‌ها نوشته‌ها راست و استوار و پابرجا است‌.

بدین ترتیب مى‌بینیم که خود قرآن به ضبط کتبى‌اش در زمان حیات پیغمبر(ص‌) اسلام اشاره مى‌کند. مى‌دانیم که در اطراف پیغمبر(ص‌) چند کاتب . ازجمله زیدبن ثابت . وجود داشته‌اند.

استاد حمیدالله در ترجمه فرانسوى خود از قرآن (چاپ ۱۹۷۱) چگونگى ضبط قرآن را در زمان پیامبر(ص‌) تا به هنگام وفات ایشان شرح مى‌دهد و مى‌نویسد:

«منابع مختلف در این باب متفق القولند که هر وقت قسمتى از قرآن بر پیغمبر(ص‌) نازل مى‌شد، وى یکى از اصحاب باسواد خود را فرا مى‌خواند و این قسمت‌را به وى املاء مى‌کرد، و فى المجلس نیز جاى دقیق آن را در مجموعه‌اى که تا آن زمان نازل شده بود تعیین مى‌نمود، روایات تصریح دارند که پس از آنکه‌پیغمبر(ص‌) آیات قرآنى را املاء مى‌کرد، از کاتب مى‌خواست آیات املاء شده را مجدداً براى وى باز بخواند، تا اگر اشتباهى در کتابت آیه رخ داده است‌،تصحیح کند. روایت معروف دیگرى مى‌گوید که‌: جبرئیل هر سال در ماه مبارک رمضان کلیه قسمت‌هاى قرآن را که تا آن زمان نازل شده بود، در برابرپیغمبر(ص‌) تلاوت مى‌کرد و در ماه رمضانى که مقدم بر وفات وى بود، دوبار قرآن را تلاوت کرد. مى‌دانیم که از زمان پیغمبر مسلمانان عادت داشتند که در ماه‌رمضان علاوه بر نمازهاى پنجگانه‌، در ضمن نمازهاى مستحبى خود، تمامى قرآن را تلاوت نمایند، بسیارى از منابع مى‌گویند که به هنگام آخرین جمع‌آورى و تدوین قرآن‌، زید کاتب پیغمبر حاضر بوده است‌. در منابع دیگر نام شخصیت‌هاى دیگر از هم متذکر مى‌شوند.»

در ثبت و ضبط اولیه قرآن‌، از وسائل مختلف از قبیل پوست‌، چرم‌، لوح چوبى‌، استخوان کتف شتر، لوح سنگى و.. استفاده مى‌شده است‌. در عین حال پیغمبر به‌مومنان توصیه و تاکید مى‌کرده است که قرآن را از حفظ کنند، و مسلمانان نیز با تمام یا قسمتى از قرآن را براى تلاوت در نماز حفظ کرده بودند، بدینسان بودکه حافظان قرآن پیدا شدند، اینان که قرآن را از برداشتند، به انتشار آن مى‌پرداختند. نتیجه با ارزش و اهمیت دو روش نگهدارى متن به وسیله کتابت وحافظه‌، در تدوین نهایى قرآن ظاهر گردید.

اندکى پس از وفات پیغمبر (۶۳۲ میلادى‌) ابوبکر، از زیدبن ثابت‌، کاتب وحى خواست که نسخه‌اى از قرآن تهیه کند و زید چنین کرد. به ابتکار عمر، زید به‌ملاحظه کلیه مدارکى پرداخت که در مدینه گرد آمده بود (گواهى حافظان قرآن و رونوشت آیاتى که در دست اشخاص مختلف بود) غرض از اینکار آن بود که‌در نقل و انتقال آیات از هر گونه اشتباه و خطائى پرهیز گردد. بدین ترتیب یک نسخه کامل و بدون اشتباه از قرآن فراهم آمد.

به قول منابع موجود، عمر در سال ۶۳۴ میلادى‌، قرآن را در یک جلد (مصحف‌) تنظیم کرد، و آن را نزد خود نگاهداشت و به هنگام مرگ خویش آن را به دخترخود حفصه سپرد.

عثمان‌، هیاتى را مامور ساخت که به مقابله و مقایسه مدارک مختلف بپردازند و درباره متنى که ابوبکر و عمر تنظیم کرده بودند و در اختیار حفصه قرار داشت‌تحقیق کنند. این هیات‌، مسلمانان حافظ قرآن را نیز براى این کار دعوت کرد. کار انتقاد درباره اصالت متن با دقت فراوان به انجام رسید. هم آهنگى درگواهى‌ها براى کوچک‌ترین نکته‌اى که ممکن بود در معرض بحث قرار گیرد ضرور تشخیص داده شد. بدینسان متنى فراهم آمد که در آن نظم و ترتیب‌سوره‌ها به صورتى است که پیغمبر تلاوت کامل قرآن در آخرین ماه رمضان از آن پیروى کرده است‌.

چرا ابوبکر و عمر و خصوصاً عثمان به گردآورى و مقایسه آیات قرآن پرداخته‌اند؟

علت این امر ساده و روشن است‌. در دهه‌هاى اول پس از وفات پیغمبر، اسلام با سرعتى فراوان روبه توسعه و گسترش نهاد و در میان خلق‌ها و مردمانى انتشاریافت که زبانشان عربى نبود. بنابراین باید احتیاطات لازم به عمل مى‌آمد تا متن قرآن دست نخورده و بدون دخل و تصرف بماند و به همان صورت‌ابتدایى‌اش در همه جا منتشر گردد.

عثمان نسخى از متن کامل قرآن به مراکز مختلف اسلامى فرستاد (۸) صرف نظر از چند غلط املائى‌، که ناشى از رونویسى است‌، کلیه نسخى که در حال‌حاضر، از ایام قدیم باقى مانده‌، یکسان اند. قسمتهایى از قرآن نیز که در اروپا موجود است‌، داراى همین خصوصیت اند (در کتابخانه ملى پاریس قطعاتى ازقرآن هست که به نظر کارشناسان متعلق به قرن هشتم و نهم میلادى یعنى قرن دوم و سوم هجرى است‌.) نسخ متعدد قدیمى‌، جز در برخى از جزئیات قابل‌اغماض . که به هیچ وجه در معناى متن تغییرى نمى‌دهند . با یکدیگر موافق و هم آهنگند. گهگاه زمینه متن طورى است که ممکن است یک کلمه را به‌چند صورت قرائت کرد. علت این امر نیز آن است که خط قدیم ساده‌تر از خط کنونى بوده است (۹)

قرآن داراى صدو چهارده سوره است‌، که به ترتیب به دنبال هم قرار گرفته و صرف نظر از بعضى استثناآت‌، طول سور به طور نزولى کم مى‌شود. بنابراین درقرآنى که در دست ماست‌، گاه شمارى مربوط به نزول آیات رعایت نگردیده است اما تاریخ نزول بسیارى از آیات معلوم است‌. تعداد زیادى از حکایات وقصص در چند جاى متن قرآن آمده و برخى از مطالب تکرار شده‌اند. غالباً یک قسمت از قرآن به جزئیات روایتى مى‌پردازد که کلیاتش در جاى دیگر آمدهاست‌. مانند بسیارى دیگر از موضوعات مورد بحث در قرآن‌، آیاتى هم که با علم امروز مى‌توانند مربوط باشند، در سراسر قرآن پراکنده‌اند.

پى نوشت‌:

۱. این سخنان محمد (ص‌) را دگرگون ساخت‌. در صفحات آینده به تفسیر این آیات مى‌پردازیم و خصوصاً این نکته را توضیح خواهیم داد که پیغمبر به‌هنگام این خطاب نه قادر به خواندن بوده و نه نوشتن مى‌دانسته است‌.

۲. علق‌: ۵.۱

۳. عبس‌: ۱۶.۱۱

۴. بروج‌: ۲۲.۲۱

۵. واقعه‌: ۷۸.۷۷

۶. فرقان‌: ۵

۷. بینه‌: ۳.۲

۸. به نظر استاد حمیدالله‌، در حال حاضر نسخى از قرآن در تاشکند و اسلامبول موجود است که به عثمان نسبت داده مى‌شود.

۹. مثلاً عدم وجود نقطه بر روى حروف‌، سبب شده است که یک فعل متعددى یا لازم و در بعضى موارد، به صورت مذکر یا مونث قرائت شود. لکن در اغلب‌موارد، این امر در قرائت متن تاثیر نمى‌گذارد، زیرا مجموعه متن‌، معنى اصلى و وضع واقعى کلمه را روشن مى‌کند.

مترجم : حسن حبیبى

منبع : پایگاه رصد

نظر بارتلمى سنت هیلر درباره قرآن+

اشاره:

قرآن شاهکار بى مانند زبان عرب است و باید اعترف کرد که جمال صورى آن با عظمت معنویش برابر است، قوت الفاظ و انسجام کلمات و تازگى افکار در این سبک نگارش نو ظهور چنان جلوه گر است که قبل از آنکه عقول مسخّر معانى آن شوند دلها تسلیم آن مى گردند، این شیوه بارز و بخصوص محمد (ص) است که مستمعین را مجذوب کلام معجز نشان خود مى نمود،پیامبر اسلام درمیان انبیاء دیگر به این صفت ممتاز است و مى توان گفت که هیچ کسى در هیچ عصرى نتوانسته بود این همه نفوذ در کلام خود داشته باشد.

قرآن با سبک خاص خویش،داراى مباحث مختلف و فوائد متعدد است: هم سرود مذهبى است هم ستایش ایزدى و هم متضمن اصول و قواعد و قوانین مدنى وجزایى است، هم بشیر و نذیر است و هم پند آموز و اندرز گوى، هم مؤمنین را به صراط مستقیم هدایت مى کند وهم قصه و داستان و امثال و حکم بیان مى کند.

قرآن بهترین و زیباترین اثرِ لسان عرب است و در بین متون مذاهب ملل و نحل عالم، مانند ندارد، در توصیف اهمیت این کتاب همین قدر کافى است که اعراب با وجود نفاق و عناد و لجاج زیاد که در سرشت آن قوم است و با وصف این که هنرى به غیر از فصاحت و بلاغت و سخن سنجى نداشتند، در پیش قرآن زانو بر زمین زده آن را کلام الهى دانسته و به ذیل ولاى آن دست زدند، اعراب مسیحى با وجود تعصب شدید اعترف مى کنند که این کتاب مستطاب چه تأثیر بى پایان در دل شنوندگان دارد. اگر ترجمه شود، قسمت اعظم ملاحت کلام وقدرت و تأثیر خاص آن از بین مى رود و آهنگ موزون آن به سردى مى گراید،مع ذلک دور نماى آن شعله جاودانى از خلال ابرهاى تیره ترجمه تابان و فروزان است.

منبع:

۱- تاریخ ترجمه قرآن در جهان ص ۶۶ به نقل از صفحه ۱۸۷ کتاب محمد و قرآن از بارتلى سنت هیلر.
۲- همان ص ۶۷ به نقل از ص ۱۸۸.
۳- همان

 

قرآن در اندیشه اندیشمندان و مشاهیر جهان در گفت‌و‌گو با یک پژوهشگر

اشاره:

دکتر «احمد‌على افتخارى»، از پژوهشگران حوزه علوم قرآنى و حدیث درباره قرآن در اندیشه مشاهیر جهان مصاحبه ای انجام داده است. وى در مصاحبه اول با اشاره به این‌که قرآن کریم کتابى جهانى و جاوید است که متضمن تعالیم آخرین آئین و شریعت الهى براى هدایت بشر است، به گفته‌هاى «یوهان ولفگانگ گوته»، شاعر و نویسنده مشهور آلمانى، دکتر «موریس» فرانسوى، علامه طباطبایى (ره) فیلسوف و مفسر بزرگ معاصر، «جلال‌الدین سیوطى»، دکتر «طه حسین»، نویسنده و سخنور مصرى و «شبلى شمیل»، مسیحى عرب و متفکر معاصر درباره قرآن پرداخت.

دکتر افتخارى در دومین بخش این گفت‌و‌گو به اندیشه‌هاى «مصطفى صادق‌رافعى»، «بارتلمى سنت هیلر»، خاورشناس فرانسوى، «ادموند برک»، پدر محافظه‌کارى و سیاستمدار بزرگ انگلیسى، «لومانس»، دانشمند آمریکایى، «پرلامس»، کشیش نامى مسیحى، «دیوید جویت»، اخترشناس دانشگاه هاوایى آمریکا، «سنالیسى»، «ادوارد لوهارت»، «فردیو» پروفسور ایتالیایى، دکتر «گوستاولبون» مستشرق مشهور فرانسوى، «گازیمرسگى»، «تئودور نولد» دانشمند و خاورشناس مشهور آلمانى، «ژول لابوم»، خاورشناس فرانسوى و «سدیو» دانشمند و مستشرق فرانسوى در مورد جایگاه و اهمیت قرآن پرداخت. اکنون قسمت سوم این مصاحبه از خاطرتان مى گذرد.

قسمت قبلى مصاحبه را این‌جا بخوانید:

وى گفت: «لئو تولستوى»، نویسنده برجسته، افسانه‌اى و مشهور روسى در مورد اهمیت قرآن کریم گفته است: «هر کس بخواهد به سادگى و بى پیرایگى اسلام پى ببرد. باید قرآن را مورد مطالعه قرار دهد، در آن‌جا قوانین و تعلیماتى بر مبناى حقایق روشن و آشکار صادر و به طور ساده براى عموم بیان شده است، در این کتاب آیات فراوانى است که به‌ خوبى بر مقام اعلاى اسلام و پاکى روح و روان آورنده آن گواهى مى دهد.»

وى افزود: همچنین تولستوى مردم را به خواندن قرآن ترغیب کرده و خطاب به آن‌ها گفته: «هر کسى بخواهد سادگى پیام الهى، بى‌پیرایگى اسلام، عظمت کلام و طراوت سخن را دریابد، قرآن بخواند.»

نویسنده کتاب «حماسه عاشورا؛ انقلاب حضرت مهدى (عج) و حکومت در عصر غیبت» به افکار دانشمند و خاورشناس بزرگ انگلیسى «کوسین دپرسوال» در مورد قرآن اشاره کرد و گفت: «دپرسوال» مى گوید: «مسئله وحى درباره قرآن از امورى است که بیش از حد، پر اشکال شمرده مى‏شود؛ زیرا که اهل جستجو و تحقیق هنوز راه حلى پسندیده براى آن نیافته‏اند و عقل در این‌جا سرگشته و حیران است که چگونه ممکن است این آیات از مردى درس نخوانده و بى سواد بیان نماید. مردم شرق عموما اعتراف دارند که قرآن آیاتى است که فکر بنى نوع بشر از آوردن، به مانند آن از حیث لفظ و معنى عاجز و ناتوان خواهد بود و آن آیاتى است که وقتى «عقبه بن ربیعه» شنید، در زیبائى و مجال آن حیران گردید و آن‌گاه که جعفر بن ابى‌طالب برخى از این آیات را براى نجاشى، پادشاه حبشه خواند اشک از چشمان او سرازیر شد!»

وى افزود: همچنین «دپرسوال» در جاى دیگرى گفته است: «زیبایى و حیرت قرآن مثال‌زدنى است.»

این محقق قرآنى بار دیگر به «لومانس»، دانشمند امریکایى اشاره کرد و گفت: لومانس در جاى دیگرى گفته است: «اولین شراره زیبا و با‌طراوت که نور از قرآن کریم مى باراد، عبارت بسم‌الله الرحمن‌الرحی” است که دنیایى از معنا است.»

این محقق قرآنى به «وات ویلیام مونت‌گمرى» اسلام‌شناس معاصر انگلیسى و استاد بازنشسته مطالعات عربى و اسلامى دانشگاه ادینبورگ، اشاره کرد و اظهار کرد: مونت‌گمرى در مورد اهمیت قرآن گفته است: «قرآن وقتى تلاوت مى‏شود گویى از قلب بیرون مى‏آید و سپس به قلب نفوذ مى‏ کند.»

نویسنده کتاب «زن از دیدگاه‌ ملت‌ها، ادیان و بزرگان» در ادامه سخنانش به دیدگاه دانشمند فرانسوى «ربوا» درباره قرآن پرداخت و گفت: به زعم «ربوا»، «قرآن منطق و زیبایى دارد، به زور به کسى تحمیل نمى‏شود، بلکه لطیف است و در مقام اقناع به نیروى منطق مجهز است.»

دکتر افتخارى در ادامه سخنانش به مشهورترین دانشمند معاصر، «آلبرت انیشتین» فیزیکدان آلمانى و برنده جایزه نوبل اشاره کرد و گفت: انیشتین در مورد قرآن گفته است: «قرآن کتاب جبر یا هندسه یا حساب نیست، بلکه مجموعه‏اى از قوانین است که بشر را به راه راست، راهى که بزرگ‏ترین فلاسفه دنیا از تعریف و تعیین آن عاجزند، هدایت مى‏ کنند.»

نویسنده کتاب «زن از دیدگاه‌ ملت‌ها، ادیان و بزرگان» تأکید کرد: دانشمند انگلیسى «سرویلیام موئیس» در مورد اهمیت قرآن گفته است: «قرآن کریم آکنده از دلایل منطقى، علمى، قضایى، حقوقى، مدنى و مهم‏تر از همه لطافت است که در کتب آسمانى بى‌نظیر است.»

وى در ادامه سخنان به دانشمند ایتالیایى «مایکل آنجلو» پرداخت و گفت: وى گفته «آشنایى من با تعایم حیات‌بخش و معارف درخشان اسلام و قرآن، بینش جدید و عمیقى در من ایجاد کرد و طرز فکرم را درباره جهان آفرینش و فلسفه وجود به کلى دگرگون ساخت و احساس کردم که تعلیمات اسلام برخلاف تعالیم مسیحیت انسان را موجودى شریف و با شخصیت مى شناسد نه موجودى کثیف و ذاتا آلوده، مسلمانان به حکم کتاب آسمانى خود قرآن پیامبر والامقام خود را انسانى مانند انسان‌هاى دیگر مى دانند که خداوند او را براى تبلیغ و رسالت و راهنمایى انسان‌ها برگزیده است در این کتاب دستور و نحوه بهره گیرى از لذایذ این دنیا و حیات آن، به طرزى جالب و خردمندانه بیان شده است.»

وى افزود: دانشمند و مستشرق فرانسوى «سدیو» نیز معتقد بود «در قرآن که اوج زیبایى سخن‏ها است، چیزى از مقررات اجتماعى فروگذارى نشده است.»

این محقق علوم قرآنى به محقق و مورخ برجسته امریکایى «ویل دورانت» پرداخت و گفت: دورانت در مورد اهمیت قرآن گفته «در قرآن قانون و اخلاق و بسیارى از اصول و مبانى یکسان آمده است. در قرآن اگر از دین صحبت مى ‏کند، از دنیا چشم نمى‏ پوشد.»

وى افزود: همچنین دورانت در جاى دیگرى گفته است: «در قرآن، قانون و اخلاق یکى است، رفتار دینى در قرآن، شامل رفتار دنیوى نیز هست و همه امور از جانب خدا و به طریق وحى آمده است. قرآن شامل مقرات در خصوص ادب، تندرستى، ازدواج، طلاق، رفتار با فرزند و حیوان، تجارت، سیاست، ربا، دین ، امور زراعت، مجازات جنگ و صلح است … مدت چهارده قرن، قرآن در حافظه اطفال مسلمان محفوظ مانده، خاطرشان را تحریک کرده، اخلاقشان را فرم داده و قریحه صدها میلیون مرد را صیقلى کرده است.»

نویسنده کتاب «زن از دیدگاه‌ ملت‌ها، ادیان و بزرگان» گفت: خاورشناس مشهور آلمانى «ژوزف هوردوویچ» در مورد اهمیت و جایگاه قرآن گفته است: «قرآن عامل بسیار شگرفى در بالا بردن فکر مسلمانان بود و باعث ‏شد آنان به تحقیقات علمى و پدید آوردن اندیشه پیش از ما غربیان حرکت کنند.»

دکتر افتخارى گفت: قرآن حقیقتى است براى حقیقت‌جویانى مانند «راکستون»، ادیب اسکاتلندى که در این‌باره مى گوید: «سالیان دراز در جست‌و‌جوى حقیقت ‏بودم، آن‌را در اسلام و قرآن یافتم.»

وى در پایان سخنانش تأکید کرد: «سر ویلیام» انگلیسى در مورد قرآن کریم گفته است: قرآن محمد (ص) کتابى است پر از دلایل روشن و منطقى و مسائل بى شمار علمى و قوانین حقوقى و قضایى و دستورات عالیه براى حفظ حیات مدنى و اجتماعى که با عبارات ساده و در عین حال محکم و منظم آمده و خواننده را مجذوب خود مى نماید. از همان آغاز رسالت پیامبر بسیارى از معاندین و ملحدین چون ولید و ابوسفیان و … بر فضائل بى شمار قرآن معترف شدند و تاکنون نیز همه صاحبنظران و اندیشمندان آزاده جهان اعترافاتى این گونه را از خود به یادگار مى گذارند؛ زیرا قرآن در حدوث و بقا خود از حق جدا نشده و به حق نازل گشته است.»

منبع :خبرگزارى قرآنى ایران (ایکنا)

على «صالح المؤمنین‏» است

اشاره:

امام علی (ع)  «صالح المؤمنین‏» است جایى که ولایت ‏به خدا نسبت داده مى شود چه کسى پس از «الله‏» ولایت بر مؤمنین را دار است؟ همه تفسیر این آیه را مى‏ دانید و تمام مفسران بزرگ آن را مخصوص على نقل کرده ‏اند که مقصود از «الذین آمنوا» که در آیه ولایت آمده، على است، زیرا تنها او بود که در حال نماز، به سائلى صدقه داد و خداوند آیه ولایت را درباره‏ اش نازل کرد ولى در جاى دیگر نیز خداوند مى‏ فرماید: «فان الله هو مولاه و جبریل و صالح المؤمنین‏» پس خداوند و جبرئیل و آن رادمرد شایسته از مؤمنان، ولى است.

در این جا نیز پیش از مفسران شیعه، مفسران اهل سنت، غرض از صالح المؤمنین را در این آیه «على‏» دانسته‏ اند و از رسول الله نقل مى کنند که فرمود:«و صالح المؤمنین، على بن ابى‏طالب‏» و نه تنها سیوطى در «در المنثور»ش، که صاحب «کنزل العمال‏» در صفحه ۲۳۷ از جلد اول کتابش همین مطلب را نقل کرده‏ اند. و ابن حجر در «صواعق‏»ش و هیثمى در «مجمع الزواید»ش نیز به تفصیل و با بیان بیش‏ترى نقل کرده ‏اند. و على «انفاق کننده است در پنهانى و آشکار». ابن عباس در ذیل آیه شریفه «الذین ینفقون اموالهم باللیل والنهار سرا و علانیه‏» نقل کرده که این آیه درباره على نازل شده، زیرا على چهار درهم داشت، یک درهم را شبانه و درهمى را روزانه و یک درهم را آشکارا و درهمى را مخفیانه، در راه خدا انفاق کرد. (اسد الغابه ابن اثیر ج ۴ ص ۲۵)

زمخشرى در «کشاف‏»، سیوطى در «الدر المنثور»، هیثمى در «مجمع الزواید» و ابن حجر در «صواعق المحرقه‏» و ده‏ها مفسر و دانشمند همین را ذکر کرده ‏اند. و على «خیر البریه‏» است. او بهترین مخلوقات و برترین آفریدگان آفریدگار متعال است. او والاتر و شریف‏تر و افضل همه انسان‏هاى روى زمین است. و پس از على بهترین مردم، پیروانش هستند. من این را نمى‏ گویم که مفسران اهل سنت مى‏ گویند، پس چرا خود جز، پیروان على نمى‏ شوند و چرا خود شیعه «خیر البریه‏» نمى ‏شوند و چرا از او فاصله مى‏ گیرند. على «رحمت ‏خدا» است. و چه شیرین است‏ سخن حق که مى ‏فرماید: «قل بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا هو خیر ما یجمعون، بگو به فضل خدا و به رحمتش امیداور باشند و این سان خرسند شوند که این بهتر است از آنچه جمع مى ‏کنند.»

ابن عباس مى ‏گوید: «مقصود از«فضل الله»، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) و مقصود از «رحمته‏» على (علیه السلام) است و على «اهل ذکر» است. پس هرچه را نفهمیدیم باید از پیشگاه على و آل على سؤال کنیم و باید از علوم آنان بهره ببریم تا پاسخ سؤال‏هایمان را دریابیم. جابر جعفى نقل مى ‏کند که وقتى آیه «فاسالوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون‏» نازل شد، على (علیه السلام )فرمود: « نحن اهل الذکر، ما اهل ذکریم‏». (تفسیر طبرى، ج ۱۷، ص ۵)

على «رحمت‏ خدا» است. و چه شیرین ست‏ سخن حق که مى‏ فرماید: «قل بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا هو خیر ما یجمعون، بگو به فضل خدا و به ورحمتش امیداور باشند و این سان خرسند شوند که این بهتر است از آنچه جمع مى‏ کنند.» ابن عباس مى‏ گوید: مقصود از فضل الله، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) و مقصود از «رحمته‏» على (علیه السلام) است. (تاریخ بغدادى، ج ۵، ص ۱۵) امام علی (ع) و على «صدیق‏» است. هر جا سخن از رسول خدا است، پس از او به نحوى به على اشاره شده است. در سوره زمر مى ‏فرماید: «و الذى جاء بالصدق و صدق به اولئک هم المتقون، و آن کسى که صدق و راستى را آورد و کسى که او را تصدیق نمود، آنان تقوا پیشگانند.»

و در اینجا رسول خدا است که دلیل راستین از سوى پروردگارش آورده و پیام خدایش را به مردم ابلاغ کرده و کسى که از ساعت نخست، او را تصدیق کرد و به او ایمان آورد و در تمام مراحل دعوت همراه او و پشتیبان او بود، على بود. آنچه در اینجا فهرست‏ وار یادآور مى ‏شویم، کمتر از یک هزارم فضایل آن حضرت است که تنها در برخى از کتابهاى اهل سنت دیده شده و اگر کسى بخواهد همه فضایل حضرت را از زبان حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم)، به تنهایى یادآور شود، مثنوى هفتاد من مى‏ شود. به خدا هرگاه ناله‏ هاى على را مى ‏خوانم، بیش از حادثه شهادتش دلتنگ و گریان مى ‏شوم; گو اینکه شهادت على مایه آسایش و آرامش او بود که از دست این نااهلان راحت ‏شود و به وست‏ بپیوندد. چه او آن قدر به مرگ علاقه‏ مند است که از کودک بر پستان مادر افزونتر. این سان على جهان را با قلبى پر از خون وداع مى‏ کند و در شب قدر، رستگارانه به خداى کعبه مى‏ پپوندد.                                                                                                                                  منبع:  بخش سیره و عترت تبیان         

اعترافات اندیشمندان غربى درباره قرآن

اشاره:

در اینکه قرآن کریم کتاب آسمانی و وحیانی است خود قرآن بر آن دلالت روشن دارد. قرآن کرین معجزه نبوت پیامبر اسلام است که همگان را به تحدی دعوت نموده و هیچ کسی نتوانسته حتی یک آیه مثل قرآن بیاورد. به هر حال در این نوشته اعترافات برخی از دانشمندان غربی درباره قرآن منعکس شده است.

 

 

۱. فیلیپ.ک.حتى، دانشمند معاصر و استاد دانشگاه پرینستون آمریکا که درباره تاریخ عرب تحقیقات ارزنده‌اى کرده و چندین کتاب در این زمینه نگاشته است، در یکى از کتب خود به نام تاریخ عرب مینویسد: قرآن از تمام معجزات، بزرگتر است و اگر سراسر اهل عالم جمع شوند، بیتردید از آوردن مثل آن عاجز خواهند ماند.[۱]

۲. ارنست رنان، نویسنده، مورخ و متفکر بزرگ فرانسوى که علاوه بر بسیارى از فعالیت‌هاى علمى و تاریخى، تألیفاتى در خصوص زبان‌هاى سامى دارد. میگوید: در کتابخانه شخصى من هزاران جلد کتاب سیاسى، اجتماعى، ادبى و غیره وجود دارد که همه آنها را بیشتر از یکبار مطالعه نکرده‌ام و چه بسا کتاب‌هایى که فقط زینت کتابخانه من میباشند ولى یک جلد کتاب است که همیشه مونس من است و هر وقت خسته میشوم و میخواهم درهایى از معانى و کمال بر روى من باز شود آن را مطالعه میکنم و از مطالعه زیاد آن خسته و ملول نمیشوم. این کتاب، قرآن کتاب آسمانى است.[۲]

۳. دکتر گرینیه، خاورشناس و پژوهشگر فرانسوى که تلاش‌ها و تحقیقات فراوانى در زمینه علوم اسلامى و قرآن دارد میگوید:

من آیات قرآن را که به علوم پزشکى و بهداشتى و طبیعى ارتباط داشت دنبال کردم و از کودکى آنها را فراگرفتم و کاملاً به آن آگاه بودم. بنابراین دریافتم که این آیات از هر نظر با معارف و علوم جهانى منطبق است… . هرکس دست‌اندرکار هنر یا علم باشد و آیات قرآن را با هنر و علمى که آموخته است به همان صورت که من مقایسه کردم مقایسه کند بدون تردید به اسلام خواهد گروید، البته اگر صاحب عقلى سلیم و بیغرض باشد.[۳]

۴. هربرت جرج ونو، نویسنده انگلیسى، وقتى یکى از مجله‌هاى اروپا عقیده و رأى او را درباره بزرگترین کتابى که از آغاز تاریخ بشر تاکنون بیشتر از سایر کتب در دنیا تأثیر گذارد و مهمتر از همه به شمار آمده است، پرسید او در جواب نام چند کتاب را برد و در پایان آن چنین نگاشت: اما کتاب چهارم که مهمترین کتاب دنیاست قرآن است،‌ زیرا تأثیرى که این کتاب آسمانى در دنیا بر جاى نهاده نظیر آن را هیچ کتابى نداشته است.[۴]

۵. تنورد، خاورشناس و محقق و اندیشمند آلمانى که در زمینه مسائل قرآنى و اسلامى تحقیقات زیادى داشته است، میگوید: قرآن با نیروى برهان خود شنونده را مجذوب و شیفته خود میسازد و قلوب را تسخیر میکند. همین قرآن بود که ملت وحشى عرب را معلم جهانیان کرد.[۵]

۶. گوته شاعر و نویسنده بزرگ آلمانى که در زمینه اسلام و قرآن کریم و مضامین آن مطالعاتى داشته است، میگوید: ما اول، از قرآن رویگردان بودیم، ولى طولى نکشید که این کتاب توجه ما را به خود جلب نمود و به حیرت درآورد و بالاخره مجبور شدیم اصول و قواعد آن را بزرگ بشماریم و در مطابقت الفاظ با معانى بکوشیم. مرام و مقصد این کتاب بیاندازه قوى و محکم و مبانى آن بلند است و از این نظر ما را بیشتر به اهمیت و علو مقام خود جذب مینماید. با این وصف به زودى بزرگترین تأثیر خود را در تمام جهان نموده، نتیجه مهمى از خود به جا خواهد گذاشت و باز میگوید:

به زودى این کتاب توصیف ناپذیر‌( قرآن)، عالم را به خود جلب نموده و تأثیر عمیقى در دانش جهان نهد و در نتیجه جهانمدار گردد.[۶]

۷. راکستون، خاورشناس و محقق اسکاتلندى که در زمینه مسائل قرآنى مطالعاتى داشته است، مینویسد: سالیان درازى در جستجوى حقیقت بودم تا اینکه حقیقت را در اسلام یافتم. پس قرآن مقدس را دیدم و شروع به خواندن آن کردم. او بود که تمام سؤالات مرا جواب گفت. قرآن ابهت و ترس در انسان ایجاد میکند و با این روش ثابت میکند که هر چه میفرماید راست است.[۷]

۸. بانو واگلیرى، خاورشناس، دانشمند ایتالیایى و پرفسور ادبیات عرب و استاد تاریخ تمدن اسلام در دانشگاه ناپل ایتالیا که فعالیت‌ها و تحقیقات فراوانى در زمینه دین مبین اسلام و مفاهیم و مضامین قرآن کریم داشته است، میگوید: با اینکه قرآن در سراسر جهان اسلام بارها خوانده میشود، خواندن آن با این همه تکرار در پیروانش ایجاد خستگى نمیکند بلکه به عکس در ضمن خواندن مکرر هر روز عزیزتر میشود. در خواندن یا شنیدن قرآن در ذهن خواننده یا شنونده حس تعظیم و تکریم برمیانگیزد. متن قرآن در طول اعصار و قرون تاریخ نزول آن تا امروز به همان صورت باقى مانده و تا وقتى که خدا بخواهد و تا جهان ادامه داشته باشد باقى خواهد ماند.[۸]

۹. دکتر گوستاولوبون، عالم فرانسوى و استاد متتبع علوم و آثار شرقى در تاریخ اسلامى میگوید:

قرآن که کتاب آسمانى مسلمین است تنها منحصر به تعالیم و دستورهاى مذهبى نیست بلکه دستورهاى سیاسى و اجتماعى مسلمانان نیز در آن درج شده است. تعلیمات اخلاقى قرآن به مراتب بالاتر از تعلیمات اخلاقى انجیل است.[۹]

۱۰. آلوارو ماچوردوم کومینز، شاعر، نویسنده، روزنامه نگار و محقق اسپانیایى میگوید:

عده‌اى از من خواستند بعضى از سوره‌هاى قرآن را برایشان ترجمه کنم، من هم سوره کوتاهى را انتخاب نمودم سوره توحید را که از یگانگى خداوند میگوید. این سوره و موسیقى آن آنچنان زیبا بود که براى من شاعر بسیار مهم بود. همچنین سوره فاتحه‌الکتاب را که درباره جهانى بودن خداوند است ترجمه کردم. به این ترتیب بود که جهانى بودن و یگانگى خداوند مرا به این نتیجه رساند که این دین مردمیترین و منطقیترین دین براى از بین بردن ناآرامیها و مشکلات امروزى است.[۱۰]

۱۱. بانو ستان رانى تنس هلندى میگوید:

محتواى این کتاب آسمانى کاملاً با عقل و خرد و فطرت بشرى مطابقت دارد و از مطالب زننده و خلاف عقل به کلى پاک است. قرآن درباره زنان، قضاوتى عادلانه دارد و برخلاف بعضى از مرام‌ها و ادیان که جنس زن را تا به سر حد بردگى تنزل داده‌اند و ارزشى براى او قائل نیستند، وى را از مزایا و حقوق انسانى برخوردار ساخته و مقام شامخى براى او منظور داشته است.[۱۱]

۱۲. نولدکه، دانشمند و خاورشناس مشهور آلمانى که در زبان سامى و لغات شرقى تخصص یافته و شهرت کسب کرده است و مهمترین اثر او تاریخ قرآن است که بعد از تألیف آن به دریافت جایزه آکادمى فرانسه نائل شد. مینویسد: قرآن با منطق علمى و روش اطمینان‌بخش و قانع‌کننده‌اى که دارد دل‌هاى شنوندگان خود را به سوى خویش توجه داده و آنها را طرف خطاب قرار میدهد. همواره بر دل‌هاى کسانى که از دور با آن مخالفت میورزند تسلط یافته و آنها را به خود میپیوندد. فضیلت قرآن با داشتن سادگى و بلاغت خاص خود به اوج کمال رسیده است. این کتاب توانست از مردمى وحشى و بیتربیت،‌ ملتى متمدن ایجاد کند که تعلیم و تربیت دنیاى خویش را بر عهده گرفتند.[۱۲]

۱۳. پرنس ژاپنى بورگیز، مورخ و تاریخ نویس ایتالیایى که پیرامون مسائل تاریخى، تحقیقات زیادى داشته است مینویسد: مسلمین همین که در پیروى قرآن و خواندن آن و عمل به قوانین و احکامش سستى نشان دادند، نیروى سعادت و فرشته سیادت نیز با این بی اعتنایى از آنها دور شد و آن همه عزت و قدرت و خرسندى و عظمت از افق حیات آنها رخت بربست و به جایش اهریمن اسارت و بندگى جانشین شد. دشمنان از این فرصت استفاده کردند و بر آنها تاختند و حلقه‌وار چون میکرب‌هاى اجتماع آنها را در میان گرفتند و آنها را به روزگار کنونى اسیر و مقید ساختند. آرى این همه بدبختیها و تیره‌روزیهاى مسلمین از مراعات نکردن قوانین قرآن بوده. در این امر بزرگ هیچ گناهى متوجه اسلام (قرآن) نیست. آیا حقیقتاً چه ایرادى را میشود بر آیین پاک گرفت.[۱۳]

۱۴. بانو دکتر لورا واکیسا واگلیرى، پرفسور ادبیات عرب و استاد تاریخ تمدن اسلام در دانشگاه ناپل ایتالیا رساله‌اى به نام پیشرفت سریع تعالیم اسلام نوشته که در قسمتى از آن چنین آمده است:

در این کتاب(قرآن) گنجینه‌هایى از دانش را میبینیم که مافوق استعداد و ظرفیت باهوش‌ترین اشخاص و بزرگترین فیلسوفان و قویترین رجال سیاسى است.[۱۴]

بانو واگلیرى، دانشمند و محقق ایتالیایى که در زمینه قرآن کریم نیز مطالعاتى داشته است مینویسد:

کتاب آسمانى اسلام، نمونه‌اى از اعجاز است. قرآن، کتابى است که نمیتوان از آن تقلید کرد. نمونه سبک و اسلوب قرآن در ادبیات عرب سابقه ندارد. تأثیرى که سبک قرآن در روح انسان ایجاد میکند ناشى از امتیازات و برتریهاى آن میباشد. چطور ممکن است این قرآن کار محمد(ص) باشد و حال آنکه معتقدیم محمد(ص) یک مرد عرب و درس نخوانده بود. ما در این قرآن ذخایر و اندوخته‌هایى از علوم میبینیم که مافوق استعداد و ظرفیت باهوش‌ترین و متفکرترین اشخاص است و … قویترین سیاست باید در مقابل قرآن زانوى ناتوانى به زمین بزند.[۱۵]

۱۵. کارلتون اس گون دانشمند معروف آنتروپولوژى (انسان شناسى)، استاد دانشگاه ایالت پنسیلوانیا آمریکایى در کتاب خود به نام کاروان مینویسد: بلاغت یکى از مزایاى عظیم قرآن است. قرآن هنگامى که درست تلاوت شود چه شنونده به لغت عرب آشنایى داشته باشد و آن را بفهمد یا آشنایى نداشته و آن را نفهمد، تأثیر شدید و عمیقى در او گذاشته و در ذهنش جاگیر میشود. این مزیت بلاغتى قرآن ترجمه‌شدنى نیست.[۱۶]

۱۶. گیبون، میگوید: از اقیانوس اطلس تا کنار رود گنگ، قرآن نه فقط قانون فقهى شناخته شده است، بلکه قانون اساسى، شامل رویه قضایى و نظامات مدنى، جزایى و حاوى قوانینى است که تمام عملیات و امور مالى بشر را اداره میکند و همه این امور که به موجب احکام ثابت و لایتغیرى انجام میشود ناشى از اراده خدا است و به عبارت دیگر، قرآن دستور عمومى و قانون اساسى مسلمانان است. دستورى است شامل مجموعه قوانین دینى و اجتماعى و مدنى و تجارى و نظامى و قضایى و جنایى و جزایى. همین مجموعه قوانین از تکالیف زندگى روزانه تا تشریفات دینى از تزکیه نفس، تا حفظ بدن و بهداشت و از حقوق عمومى تا حقوق فردى و از منافع فردى تا منافع عمومى و از اخلاقیات تا جنایات و از عذاب تا مکافات این جهان و جهان آینده همه را در بر دارد.[۱۷]

۱۷. ویل دورانت در تاریخ تمدن میگوید: پیدایش تمدن اسلام از حوادث بزرگ تاریخ است. اسلام طى پنج قرن، از سال ۸۱ تا ۵۷۹ هجرى، از نظر نیرو و نظم و بسط قلمرو و اخلاق نیک و تکامل سطح زندگانى و قوانین منصفانه انسانى و ادبیات و تحقیق علمى و علوم و طب و فلسفه پیشاهنگ جهان بود.[۱۸]

پی نوشت

[۱]. محمدى اهوازى، مصطفى، چهل داستان از عظمت قرآن کریم، ص ۱۰۹.

[۲]. همان.

[۳]. همان، ص ۱۱۰.

[۴]. http://nasl-e-evom.persianblog.com

[۵]. محمدى اهوازى، مصطفى، چهل داستان از عظمت قرآن کریم، ص ۱۱۱

[۶]. همان، ص ۱۱۹

[۷]. http:// nasl-e-sevom.persianblog.com.

[۸]. محمدى اهوازى، مصطفى، چهل داستان از عظمت قرآن کریم، ص ۱۲۶.

[۹]. همان، ص ۱۱۷.

[۱۰]. همان، ص ۱۲۰.

[۱۱]. همان، ص ۱۲۱.

[۱۲]. همان، ص ۱۲۴.

[۱۳]. همان، ص ۱۲۵.

[۱۴]. همان، ص ۱۲۶.

[۱۵]. همان.

[۱۶]. همان، صص۱۰۹-۱۲۷.

[۱۷]. جان دیون پورت، عذر تقصیر به پیشگاه محمد(ص)، مترجم: سعیدى سید غلامرضا، ص ۹۱، دارالتبلیغ اسلامى.

[۱۸]. http://nasl-e-sevom. Persianblog.com.

منبع :معارف ، مهر ۱۳۸۵، شماره ۳۹

آمنه شاهنده

خدیجه (س) در قرآن

اشاره:

خَدیجَه دختر خُوَیلِد (درگذشت ۱۰ بعثت)، مشهور به خدیجه کبری(س) و ام المؤمنین، نخستین همسر پیامبر اکرم(ص) و مادر حضرت زهرا(س). خدیجه(س) قبل از بعثت با حضرت محمد(ص) ازدواج کرد و اولین زنی است که به وی ایمان آورد. خدیجه همه ثروت خود را در راه نشر اسلام به کار گرفت. پیامبر(ص) به احترام خدیجه، در طول حیات او همسری دیگر برنگزید و پس از درگذشت وی همواره از او با نیکی یاد می‌کرد. پیامبر از خدیجه دو پسر به نام‌های قاسم و عبدالله و چهار دختر به نام‌های زینب، رقیه، ام کلثوم و فاطمه (س) داشت. بنابراین همه فرزندان پیامبر اسلام(ص) به جز ابراهیم، از خدیجه(س) بودند.

در این مقاله به آیاتی از قرآن پرداخته می شود که از نگاه احادیث و مفسران در باره حضرت نازل شده و یا در ارتباط با ایشان می باشند .

خدیجه پاک و برگزیده…

و اذ قالت الملائکه یا مریم ان الله اصطفیک و طهرک و اصطفیک علی نساء العالمین
آنسان که ملائکه گفتند : ای مریم خداوند شما را پاک گردانید و برگزید و نیز بر تمام زنان جهان هستی برتری داد (سوره آل عمران آیه ۴۲)
مخاطب قرآن در این برتری کمال و پاکی حضرت مریم صلوات الله علیها می باشد لکن با توجه به اینکه مفسرانی چون قرطبی طبرسی ابن کثیر و آلوسی بغدادی در ذیل تفسیر این آیه با استناد به کلامی از رسول الله صلی الله علیه و آله که فرمودند : فضلت خدیجه علی نساء امتی کما فضلت مریم علی نساء العالمین یعنی خدیجه بر زنان امتم برتری یافت همانگونه که مریم بر زنان جهان برتری داشت و نیز در کلام دیگری که حضرت علی علیه السلام فرمودند که از رسول الله صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمودند : خیر نسائها مریم بنت عمران و خدیجه بنت خویلد (تفسیر ابن کثیر ج ۱ ص ۳۲۳ ) یعنی بهترین زنان مریم دختر عمران و خدیجه دختر خویلد هستند گویای این واقعیت است که مصداق دیگر این آیه حضرت خدیجه صلوات الله علیها نیز می باشند
بر استواری این ادعا احادیثی است که مفسران در ذیل تفسیر این آیه گزارش کرده اند و در آنها نام مبارک این بانوی کم نظیر جهان هستی بیان شده است چنانچه قرطبی می نویسد : ظاهر قرآن و احادیث اقتضا می کند که حضرت مریم از تمام زنان برتر و پس از آن فاطمه و سپس خدیجه و بعد آسیه باشد تفسیر جامع الاحکام ج ۴ ص ۵۹ این سخن مفهوم کلامی است که از رسول الله علیه و آله گزارش شده است بنگرید خدیجه در سنت را
امید آنکه با انس و ارتباط و توسل به حضرت خدیجه صلوات الله علیها این واقعیت در باور ما مسلمانان جای گیرد.

نقش حضرت خدیجه در بی نیازی رسول الله از نظر مالی و…

ووجدک عائلا” فاغنی
و تو را فقیر الی الله یافت و سپس بی نیاز کرد سوره ضحی آیه ۸
درتفسیر فرات کوفی با استناد به کلامی از ابن عباس خدیجه را عامل غنای رسول الله دانسته است .عن ابن عباس رضی الله عنه : ووجدک ضالا” عن النبوه “فهدی” الی النبوه “ووجدک عائلا” فاغنی” بخدیجه.تفسیر فرات کوفی حدیث ۷۳۰
اگرچه برخی از مفسران (زمخشری در کشاف ج ۴/۷۶۸ و علامه طباطبائی در المیزان ج ۲۰/۳۱۱ ) بی نیازی را اقتصادی دانسته اند لکن کلی بودن آیه و کلام امام رضا (علیه السّلام) (در تفسیر صافی ج ۴/۳۴۲ و کنز الدقایق ج ۱۴/۳۲۱) که فرمودند : خداوند با مستجاب نمودن دعای حضرت ایشان را بی نیاز نمودند .می توان خدیجه (سلام الله علیها) را عاملی بشری انسانی و مادی برای فراهم نمودن بستربی نیاز معنوی و مادی حضرت دانست .
و بر استواری این نتیجه کلام قرطبی است در تفسیر این آیه که می نویسد:
شما را بواسطه خدیجه رضی الله عنها بی نیاز نمود. (تفسیر الجامع الاحکام ج ۲۰/۷۲)

تأملی بر عالم خلق و عالم امر از نگاه قرآن

اشاره:

در علم الهی، موجود را از جهات مختلف، به اقسام گوناگون تقسیم کردهاند: واجب و ممکن، جوهر و عرض و… یکی از این تقسیمات، تقسیم به مجرد و مادی است. موجود مادی آن است که پذیرای حرکت، تغییر و تحول باشد. موجود مجرد یعنی «بی نیاز ماده» حرکت، و تغییر و تحول نمیپذیرد. موجود مادی به زمان و مکان بسته است. موجود مجرد از زمان و مکان آزاد و از میدان اثر این دو عامل محدودکننده بیرون است.

به مجموع موجودات مجرد، عالم امر میگویند. در عالم امر، هر موجود، به صرف اراده و امر الهی محقق میشود بیآنکه منتظر آماده شدن زمینه مادی؛ و فرا رسیدن زمان یا بی مانع شدن مکان شود.

در تحقق هر موجود امکان ذاتی معتبر است و آنچه بالذات ممتنع و هستیناپذیر باشد، خواه مجرد و خواه مادی، خدا به هستیاش فرمان ندهد، ولی امکان ذاتی همیشه همراه ذات است و زمان و مکان در او دخالت ندارد.

در مقابل عالم امر، عالم خلق است. به عالم مادیات عالم خلق گفتهاند. در این عالم تحقق هر موجود علاوه بر امکان ذاتی، منوط به امکان استعدادی، یعنی پذیرش ماده و مساعد بودن شرایط و آماده بودن زمینه است.

اینجا نیز تحقق هر موجود، به اراده و فرمان خدا است ولی تا زمینه برای پیدایش یک موجود مادی آماده نشود شرایط لازم جمع، و موانع برطرف نگردد؛ خدا هستی او را اراده نکند، و به تحقق او فرمان ندهد.

یکی از آیات قرآن که در آن آغاز آفرینش جهان به طور خلاصه آمده، آیه ۵۴ سوره اعراف است:

ان ربکم الله الذی خلقالسموات والارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش یغشی اللیل النهار یطلبه حثیثاً والشمس والقمر والنجوم مسخرات بامره الا له الخلق والامر تبارک الله رب العالمین: خدای شما (همان) خداوند (بزرگ که او را خدای خدایان میپندارید) است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید سپس بر تخت قرار گرفت، روز را به (پرده) شب که همواره (یا شتابان) در پی او است میپوشاند، خورشید و ماه و ستارگان به فرمان اویند، آگاه باشید آفرینش (جهان) و فرمان (یا فرمانروایی جهان) از او است. جاوید باد خداوند، خدای جهانیان.

در این آیه در جمله «الا له الخلق والامر» لازم یا بهتر است که مراد از خلق چیزی و مراد از امر چیزی دگر باشد.

دستهای از مفسرین برای تأمین این نظر در معنی جمله مزبور چنین گفتهاند: «عالم خلق یعنی عالم ماده و عالم امر یعنی عالم مجردات هر دو از او است». برای نمونه عبارت فیض در تفسیر صافی را نقل میکنیم: الا له الخلق: عالم الاجسام والامر: عالم ارواح، ص۱۹۳٫

دو آیه دیگر

انتخاب این نظر، در آیه مزبور از سوره اعراف، سبب شده که مفسرین کلمه «امر» را در بسیاری از آیات دیگر به معنی «عالم امر» بگیرند. از جمله آیه ۸۵ سوره اسراءِ: و یسئلونک عنالروح قل الروح من امر ربی و ما او تبتم من العلم الا قلیلا.

درباره روح از تو سوال میکنند بگو روح از امر خدای من است و به شما جز کمی از دانش داده نشده.

در معنی جمله: قل الروح من امر ربی گفتهاند یعنی روح از عالم امر است.

در معنی بسیاری از آیات دیگر نیز این نظر را دخالت دادهاند از جمله آیه ۸۲ سوره یس، انما امره اذا اراد شیئاً ان یقول له کن فیکون. هرگاه چیزی را اراده کند فرمان او همین است که بگوید باش و خواهد بود.

در این آیه گفتهاند مقصود اشاره به فوریترین نمونههای ایجاد یعنی ابداع موجودات مجرد در عالم امر است که به محض آنکه خدا فرمان داد: باش. فوراً موجود میشود. اما در عالم خلق و تکوین موجودات مادی تا محیط برای پیدایش موجودی آماده نشود، نمیشود به او گفت: باش.

بیاساس بودن تطبیق

من در مباحث فلسفی اسلامی به آیه سوره اعراف با همان معنی که برای خلق و امر گفته شد برخورده بودم.

آیه سوره اسراءِ را نیز به همین معنی که «روح از عالم امر است» میپنداشتم. در این معنی برای این دو آیه تزلزلی به خاطرم نمیرسید.

ولی منحصر دانستن مفاد آیه سوره یس در موجودات عالم امر، چیزی نبود که هیچوقت توانسته باشم آنرا بیتزلزل بپذیرم. در اثناء اشتغال به خواندن کتب فلسفه اسلامی به اینگونه معانی دلناچسب برای آیات قرآن مکرر برخوردم. شاید همین برخوردهای متناوب بود که مدتی مرا بر آن داشت تا در فهم معنی این آیات تجدیدنظر کنم.

اکنون چند سال است درباره آن قسمت از آیات قرآن که به مسائل مابعدالطبیعه، الهیات به معنی اعم و الهیات به معنی اخص و مباحث تابع این دو، ارتباط دارد تحقیق میکنم.

روش کار این است که نخست آیات مربوط به هر موضوع را گرد آورم و بعد مطلب را تا آنجا که از خود آیات و مقایسه مضامین آنها با یکدیگر، قطعنظر از آراءِ مفسرین و عقاید و مذاهب دیگران، استفاده میشود به دست آورم و بعد بررسی آراء مفسران، محدثان، متکلمان، فلاسفه و عرفا یا سایر اهلنظر در معنی آیات بپردازم تا در هر موضوع آنچه میتوان به حساب قرآن گذارد و مستند و متکی به آن دانست از آنچه به سوابق ذهنی ناشی از عوامل دیگر از قبیل حدیث، آراءِ مفسرین، کلام، فلسفه و عرفان یا امور دیگر مربوط و ناشی از تأویل یا تفسیر یا دستکم تطبیق آیات قرآن بر مطالب خارج از قرآن و معانی محکم او است، جدا شود.

بسیار ناپسند و نابجا است اگر مطلب مربوط به مسائل الهی را به استناد فلان دلیل و فلان دلیل دیگر، مطلبی درست و قابل اعتماد یافتیم، در قرآن بگردیم و با هزار زحمت آیهای که با صد فوت و فنّ بشود بر آن تطبیق کرد بیابیم و بر آن تطبیق کنیم و بعد هنگام بحث در آن مطلب همان آیه را یکی از دلایل بلکه سره دلایل خود قرار دهیم و این معنی خودساخته را به حساب قرآن بگذاریم و مستند به آن بدانیم.

آیا گذشته را بر همین اساس بررسی میکردم تحقیق در آیات مزبور با توجه به ۷۵ آیه دیگر از آیات مشتمل بر کلمه امر و مشتقات دیگر این ماده که کموبیش با این بحث مرتبط است و آیات بسیار دیگر که در مباحث توحید جمعآوری شده و با اساس مطلب ارتباط دارد نشان داد که اصطلاح عالم امر بلکه اصول نظریه عالم امر را به آن معنی که در زبان برخی از متکلمان و فلاسفه و عرفا آمده و خلاصه آن در آغاز این نوشته گذشت، نمیتوان مستند به قرآن دانست.

مقصود از امر در آیات گذشته

کلمه امر و مشتقات دیگر این ماده در قرآن کریم بسیار و تا آنجا که «المعجم المفهرس» استخراج کرده در ۲۴۸ مورد به کار رفته است.

از بررسی کلیه موارد استعمال این ماده در قرآن، به دست میآید که لفظ «امر» در قرآن در دو معنی اصلی به کار رفته: یکی فرمان، از قبیل آیه ۷۷ اعراف «فعقروا الناقه وعتوا عن امر ربهم و قالوا یا صالح ائتنا بما تعدنا ان کنت من المرسلین»: «شتر “صالح” را پی کردند و کشتند و از فرمان خدایشان سر بتافتند و گفتند ای صالح اگر راستی از پیغمبرانی بر ما بیار آنچه ما را از آن میترسانی».

دیگر معنی کلی و وسیعی در حدود معنی کلمه «شأن» که بر معانی (در مقابل ذوات) و حالت اشیاء، نسبت و ارتباط میان آنها، کار، نظام کار و نظایر اینها گفته میشود. در آیه ۸۳ نساءِ «واذاجائهم امر من الامن او الخوف اذاعوا به…» هرگاه خبری از آرامش و امنیت یابیم و هراس به آنها رسد منتشر میکنند بیآنکه در صحت و سقم آن تحقیق کنند، امر در این آیه بر خبر اطلاق شده که مناسب با معنی دوم است.

در زبان عربی امر به معنی اول «فرمان» به «اوامر» و به معنی دوم «شأن» به «امور» جمع بسته میشود.

در آیه سوره اعراف کلمه امر در دو جمله پیدرپی به کار رفته، والشمس والقمر والنجوم مسخرات بامره الاله الخق والامر.

در جمله اول «مسخرات بامره» امر به معنی فرمان است و در آن بحث و تردیدی ندیدهام. در جمله دوم معنی آن چیست؟

مختصر توجه به خود آیه معنی آن را روشن میکند. قسمت اول آیه میگوید آفرینش آسمانها و زمین کار خدا است، خدا پس از آفرینش بر تخت قرار گرفت. تا چه کند؟ فرض کنید پادشاهی از اینسو و از آنسو بتازد و برای خود مملکتی فراهم سازد پس از آنکه مملکت فراهم شد بر تخت مینشیند. تا چه کند؟ روشن است. تا بر مملکت خویش فرمانروایی کند، تا سررشته همه کارها را به دست گیرد و به تنظیم امور مملکت بپردازد. خدا جهان را آفرید بعد بر تخت قرار گرفت تا چه کند؟ یغشی اللیل النهار یطلبه حثیثا، نظام استوار و بیخلل شب و روز را (که از اساسیترین عوامل زندگی بشر و تأمین نیازمندیهای گوناگون او است؛ و در تعدیل گرمای سطح کره، روئیدن گیاه و به طور کلی ریشه موجودات زنده، تنظیم ساعات کار و استراحت؛ امکان مطالعه درباره موجودات آسمانی و… تأثیر بسزا دارد) برقرار سازد. مگر این نظام مربوط به خورشید و ماه و ستارگان نیست؟ چرا. ولی خورشید و ماه و ستارگان همه حلقهبهگوش فرمان اویند.

نتیجه اینکه آفرینش جهان و فرمانروایی بر جهان هر دو از خدا است نه هیچ چیز به خودی خود پیدا شده و نه هیچ کار بیفرمان او واقع میشود. والا و جاوید باد خدا، خدای جهانیان.

یکبار دیگر آیه را بخوانید: ان ربکم الله الذی خلق السموات والارض فی سته ایام ثم استوی علیالعرش یغشی اللیل النهار یطلبه حثیثا والشمس والقمر والنجوم مسخرات بامره الاله الخلق و الامر تبارک الله ربالعالمین:

به معنی آیه طبق آنچه گفتیم توجه کنید. ببینید جملهها چقدر به هم مربوط و پیوسته است. آفرینش جهان کار اختصاصی خدا است و جهان پس از آفرینش باز هم در دست قدرت و حکمت خدا و تحت فرمان نافذ او است، نظام شب و روز که آنقدر به آن اهمیت میدهید به دست او است خورشید و ماه و ستارگان که یک دسته آنها را ادارهکننده جهان و پدیدآورنده نظام شب و روز میدانند هیچ یک از خود اراده و استقلال ندارند و همه مسخر فرمان اویند، نه تنها خورشید و ماه و ستارگان بلکه همه موجودات عالم مسخر فرمان او هستند؛ حتی کشتی در دریا به فرمان او میرود (… والفلک تجری بامره… حج (و از زمینهای مساعد و آماده گیاه به اراده او میروید (والبلد الطیب یخرج نباته باذن ربه…۵۸ اعراف)

اکنون نظریه عالم خلق، عالم ماده، عالمی که فرمان کنفیکون در آن صورت نگیرد و به صرف اینکه به چیزی بگویند باش محقق نمیشود و عالم امر (عالم مجردات که عالم نفوذ فرمان «کنفیکون» است) را بر آیه مورد بحث عرضه کنید، ببینید نه تنها این نظریه را نمیتوان مستند به این آیه دانست، بلکه قابل تطبیق بر مضمون آیه هم نیست. زیرا خلق و امر در آیه دو معنی دارد، آفرینش و فرمان یا فرمانروایی، ولی هر دو مربوط به همه عالم است نه اینکه یکی مربوط به مادیات و دیگری مربوط به مجردات باشد.

همانطور که گفته شد توجه به جملههای دیگر خود این آیه مطلب را روشن میکند با این حال، مناسب است به آیات دیگری که در باره همین مضمون است نیز توجهی شود.

ان ربکم الله الذی خلق السموات والارض فی سته ایام ثم استوی علیالعرش یدبر الامر ما من شفیع الامن بعد اذنه ذلکم الله ربکم فاعبدوه افلا تذکرون:

خدای شما (همان) خداوند (بزرگ که او را خدای خدایان میپندارید) است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید سپس بر تخت قرار گرفت تا کار «جهان؛ یا فرمانروایی بر جهان» را اداره کند، هیچ واسطهای نیست «که وساطت کند» مگر پس از اجازه او این است خداوند خدای شما، پس او را بپرستید آیا به یاد «این حقایق فطری» نمیافتید.

الله الذی رفعالسموات بعیر عمد ترونها ثم استوی علی العرش و سخر الشمس و القمر کل یجری لاجل مسمی یدبر الامر یفصل الایات لعلکم بلقاء ربکم توقنون

خداوند است که آسمانها را بیستونی که ببینید برافراشت سپس بر تخت قرار گرفت، خورشید و ماه را زیر فرمان گرفت هریک تا وقت معینی در حرکتاند، کار (یا فرمان جهان) را اداره میکند؛ آیات را به تفصیل میگوید باشد که شما به دیدار خدایتان «روز قیامت» یقین پیدا کنید.

در آیه ۴ و ۵ سجده، الله الذی خلق السموات والارض و ما بینهما فی سته ایام ثم استوی علی العرش ما لکم من دونه من ولی ولا شفیع افلا تتذکرون یدبر الامر من السماء الی الارض.

خداوند است که آسمانها و زمین و آنچه میان آنها است در شش روز آفرید سپس بر تخت قرار گرفت، جز او نه صاحباختیاری دارید نه واسطهای (نه کسی دارید که از خود اختیاری داشته باشد و برای شما کاری انجام دهد و نه کسی که میان شما و خدا به میل خود وساطت کند و حاجت شما را برآورد) آیا به یاد (این حقایق فطری) نمیافتید. کار «یا فرمان جهان» را از آسمان به زمین اداره میکند…

اینها آیاتی است که در آنها از خلق و امر هر دو سخن رفته است. علاوه بر اینها آیات ۳۱ یونس، ۱۲۳ هود و ۱۲ نحل نیز درباره خصوص امر است و معنی امر را به خوبی روشن میکند.

چرا در آیات قرآن به این مطلب این اندازه عنایت شده است

در قرآن معمولاً به مطالبی که اسلام در آغاز دعوت بیشتر با آن روبرو بود عنایت بیشتری دیده میشود. گذشته از یهود و نصاری، عقائد مردمی که در محیط نشو اسلام زندگی میکردند بیشتر از آراء صابئین سرچشمه میگرفت.

مسعودی در مروجالذهب، ج۲، ص۱۲۶ فصلی به نقل آراء و عقائد دینی اعراب اختصاص داده است. از آنچه او نقل کرده و آنچه از مآخذ دیگر، بخصوص خود قرآن استنباط میشود اعراب عموماً خلق جهان را کار خدا میدانستهاند و به خدای خالق معتقد بودهاند ولی در این باره که پس از آفرینش کار جهان چگونه است و امور عالم را کی اداره میکند عقاید گوناگون داشتهاند.

یک دسته میگفتهاند: خدای، جهان را آنچنان که خواست آفرید و بعد کار جهان و جهانیان را به خود آنها واگذاشت بیآنکه دیگر در کارهای بزرگ یا کوچک عالم دخالتی داشته باشد. بنا بر این پرستش او و دعای بدرگاه او برای رسیدن به حاجتها لغو و بیهوده است.

با فرض این مطلب دیگر برای نبوت و معاد و تکلیف و ثواب و عقاب نیز جایی نمیماند. اگر خدا در کار جهان هیچ دخالت ندارد دیگر پیغمبر فرستادن و تکلیف معین کردن، و ثواب و عقابش کجا است؟

دسته دیگر بر آن بودهاند که خدا جهان را آفرید و تدبیر و اداره امور آن را به عهده خود آنها نگذاشت بلکه به دست فرشتگان، ارباب انواع، خورشید و ماه و ستارگان، یا ارواحی که در این کراتند، ارواح پاک بندگان خاص و مقرب یا… سپرد تا به میل خود در عالم هرچه خواهند بکنند. به همین جهت بندگان باید حل مشکلات خویش را از این مدیران تامالاختیار عالم بخواهند و کاری به کار خود خداوند نداشته باشند، آنها را بپرستند تا از آنها خشنود شوند و گره از کارشان بگشایند رو به تماثیل و مجسمههایی که از آنها ساختهاند بایستند و مراسم پرستش و راز و نیاز به جا آورند، به پای آنها نذورات و قربانیها بریزند مبادا به خشم آیند و بر آدمیان غضب کنند و…

دسته دیگر میگفتند خدا جهان را آفرید و سررشته کار جهان را خود به دست گرفت ولی نه اینکه خود به کوچک و بزرگ کار جهان بپردازد. بلکه چون پادشاهی بزرگ برای اداره امور مملکت پهناور خویش کارگزارانی به کمک گرفت تا در اداره امور عالم؛ به او کمک کنند و یار و یاور او باشند.

همانطور که مردم عادی برای عرض مطالب و مقاصد خود به پادشاهان بزرگ دسترسی ندارند آدمیان نیز به خود خدا دسترسی ندارند تا هر تقاضایی دارند از خود او بخواهند. باید به این کارگزاران و یاوران خدا پناه برند و کاری کنند که این مأموران با آنان بر سر لطف باشند، در موقع لزوم تقاضاهای آنان را به عرض خدا برسانند و میان آنان و خدا وساطت و شفاعت کنند. باید بر آستان این وسائط سر بندگی سایند تا به خدا نزدیکشان سازند و حاجاتشان را برآورند.

این عقاید را بنگرید. قرآن در آیات بسیار اعلام کرد که این اعتقادات به کلی واهی و بیاساس است و در آیاتی که نقل شد و آیات بسیار دیگر مقرر داشت که:

۱ ــ خدا جهان را آفرید؛ با پیدایش جهان به فرمانفرمایی او بر این ملک پهناور حاجت افتاد. پس خود بر تخت فرماندهی و اداره کلیه امور عالم قرار گرفت. آن هم به این صورت که همه کارها؛ کوچک یا بزرگ به فرمان او انجام شود و هیچ عاملی از خود کمترین استقلالی نداشته باشد.

۲ ــ فرشتگان و خورشید و ماه و ستارگان و کلیه موجودات دیگر جهان همه تحت فرمان اویند. کمترین حرکت خود آنها به اجازه و فرمان اوست، از خود کمترین قدرت و استقلالی ندارند و به میل خود هیچ کار نتوانند کرد، نه بر کسی خشم گیرند و نه با کسی بر سر مهر آیند و نه…

۳ ــ این موجودات اعوان و انصار و همکاران و شرکاء «حتی شرکاء بسیار ضعیف» خدا در اداره امور جهان نیستند خدا چون فرمانروایان دیگر نیست که به یار و یاور نیاز داشته باشد، اینها کارگران صددرصد مطیع او و خود جزئی از این نظام عالی آفرینشاند.

۴ ــ خدا از هر چیز به بندگانش نزدیکتر و از همه موجودات دیگر به راز و نیاز آنها آگاهتر است. دعای آنها را خود میشنود، دیگر چه حاجت که کسی مطالب بندگان را به عرض او رساند در دستگاه او واسطه و شفیعی که بتواند به میل خود میان او و بندگان وساطت و شفاعت کند وجود ندارد تا بر بندگان لازم شود که سر بر آستان واسطه سایند و او را پرستش کنند، برای او نذر و قربانی برند به کمک او به خدا نزدیک شوند.

آیا هیچ عاقل واسطهای را که از خود ذرهای اختیار ندارد و در هر مورد جز با اذن و اراده صاحب اصلی قدرت نتواند وساطت کند، میپرستد؟

اداره کار جهان بدینگونه است، نه جز از خدا چیزی میتوان خواست و نه جز او را میتوان پرستید؛ چون خلق و امر، هر دو از او است و در کار این جهان جز او موثری نیست.

آیه سوره یس

این آیه دنباله آیات مربوط به معاد جسمانی است «او لم یر الانسان انا خلقناه من نطفه فاذا هو خصیم مبین و ضرب لنا مثلا و نسی خلقه قال من یحیی العظام و هی رمیم: قل یحییها الذی انشأها اول مره و هو بکل خلق علیم، الذی جعل لکم من الشجر الاخضر ناراً فاذا انتم منه توقدون. او لیس الذی خلق السموات والارض بقادر علی ان یخلق مثلهم بلی و هو الخلاق العلیم انما امره اذا اراد شیئاً ان یقول له کن فیکون. فسبحان الذی بیده ملکوت کل شیء و الیه ترجعون».

مگر انسان ندید ما او را از نطفهای آفریدیم که حال دشمنی آشکار شده (مایه) خلقت خود را فراموش کرده، و برای ما مثل زد و گفت: کی این استخوانهای پوسیده را زنده میکند؟ بگو هم او زنده میکند که آنها را اول بار آفرید و به هر آفرنیش دانا است. آنکه از درخت سبز برایتان آتش ساخت و اکنون از آن برمیافروزید. آیا آنکه آسمانها و زمین را آفریده بر این توانا نیست که «دوباره» شبیه آنها بیافریند؟ آری و او است آفریدگار دانا. آنگاه که چیزی را اراده کند فرمانش همین است که بگوید باش و خواهد بود. پاک باد آنکه پادشاهی هر چیز به دست او است و به او بازگردانده میشوید.

خوب بنگرید، همه مطلب درباره خلق و برای رفع شبهه معاد جسمانی است. آیه انما امره نیز برای این است که بگوید:

برپا ساختن صحنه قیامت و معاد جسمانی که اینقدر مستبعد به نظر شما میرسد برای خدا کاری بس سهل و آسان است. مایه آن برای خدا همین است که بگوید باش.

عین این مطلب با عباراتی مشابه در موارد بسیار آمده که اغلب در حوادث همین عالم طبیعت است.

نمونه آن آیه ۴۷ آلعمران در داستان مریم علیهاالسلام «قالت رب انی یکون لی ولد ولم یمسنی بشر قال کذلک الله یخلق ما یشاء اذا قضی امراً فانما یقول له کن فیکون».

مریم گفت خداوندا از کجا برای من فرزندی به وجود خواهد آمد کسی که با من نزدیک نشده، گفت خدا هرچه بخواهد اینگونه آفریند هر کار که مقدر کند فقط به او میگوید باش و خواهد بود چنانکه در داستان ابراهیم «وقلنا یا نارکونی برداً و سلاماً علی ابراهیم» ۶۹ انبیاء گفتیم: «ای آتش بر ابراهیم سرد و بیآزار باش. آتش مادی به محض این فرمان سرد و بیآزار شد» با این وضعیت آیا میشود «کن فیکون» را منحصر به عالم «امر» به معنایی که در مقابل عالم «خلق» قرار گیرد دانست «حتی به فرض آنکه عالم امر فوق عالم خلق و مدبر او باشد.»

آیه سوره اسراءِ

از تو درباره روح سوال میکنند بگو روح از «امر» خداوند من است و از دانش جز «سهم» کمی به شما داده نشده.

جمله «قل الروح من امر ربی»، در پاسخ سوالکنندگان به چه منظور گفته شد؟ به منظور اینکه واقعاً به سوال آنها پاسخ روشن دهد و مجهولی را معلوم کند یا به منظور اینکه بگوید سوال آنان بیمورد است چون از چیزی سوال کردند که مانند بسیاری از چیزهای دیگر حقیقتش را جز خدا نداند و آگاهی بر حقیقت آن جز برای او میسر نباشد، دانش بشر هرقدر وسعت یابد باز در برابر مجهولاتی به مراتب افزونتر از آنچه دانسته قرار دارد، «و جز بهرهای اندک از علم به او داده نشده» پس چه بهتر که نیروی خود را در راه آگاهی بر اموری به کار اندازد که امکان دارد بر آنها دست یابد و از پرداختن به اموری که بیرون از دسترس تفکر و تعقل و اصولاً درک و تصور او قرار داده شده خودداری کند. در این امور سهم او همین اندازه است که به راهنمایی بینش فطری خود بداند چنین موجوداتی در عالم هست، همچنانکه میداند آفریدگار آنها هست بیآنکه بتواند از حقیقت آنها آگاه شود.

جمله آخر آیه «و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا»، به شما جز بهره کمی از علم داده نشده با وجه دوم سازگارتر به نظر میرسد. بنابراین معنی جمله «قل الروح من امر ربی» این میشود که بگو: روح از امور مربوط به خدای من است که آگاهی بر آن را از اختصاصات خویش قرار داده و معلوماتی که در دسترس بشر قرار داده اندکی بیش نیست. جمله آخر بنا بر وجه اول نیز معنی مناسبی دارد.

در وجه اول معنی آیه این میشود: بگو روح از امر خدای من است و (ای یهودیان که با این سوالات خود درصدد آنید که پیغمبر ما را بیازمائید و گفتههای او را با آنچه در کتب خود دیدهاید بسنجید) بدانید جز کمی از علم در دسترس شما قرار داده نشده است، ولی تناسب جملههای آیه در وجه دوم بیشتر است.

بنا بر وجه اول معنی جمله «روح از امر خدای من است» چیست؟ روح از کار و صنع خدای است؟ یا روح از فرمان خدای من است؟ یا روح از عالم امر است؟ هیچیک از این معانی به روشنی از خود آیه فهمیده نمیشود.

منظور از روح چیست؟ روح آدمی، روح به معنی روحالامین و روحالقدس. روح به معنی وحی، روح به معنی قرآن، روح به معنی عیسی بنمریم «روحاللّه» در قرآن روح در آیات مختلف بر این امور اطلاق شده و معلوم نیست سوالکنندگان از کدامیک از اینها سوال کردهاند؛ در زبان عموم شاید همان معنی روح آدمی متعارف بوده ولی اگر یهود، یا مشرکین تحت تأثیر القاءِ یهود، این سوال را کرده باشند نسبت به آنها همه یا برخی از معانی دیگر نیز متعارف است.

با این ترتیب آیا میتوان به استناد این آیه اصطلاح «عالم امر» یا اصول نظریه خلق و امر را مستند به قرآن دانست؟ نه.

عواملی که این تطبیق بیاساس را به وجود آورد یا تقویت کرد

سیر در کتب تفسیر و مقایسه تفاسیری که تحت تأثیر افکار کلامی یا فلسفی یا عرفانی نوشته شده؛ با تفاسیری که از تأثیر این افکار به دور بوده نشان میدهد که تطبیق جمله «الا له الخلق والامر» بر نظریه خلق و امر از یک بحث کلامی سرچشمه گرفته است.

در همان اوایل پیدایش فن کلام به دنباله بحث در ذات و صفات خدا؛ این بحث پیش آمد که کلام خدا قدیم است یا حادث.

قرنها این مسأله میدان تاخت و تاز بسیاری از متفکران جدالپیشه دوران برجسته تمدن و فرهنگ اسلامی بود. حدوث و قدوم مخلوق بودن یا نبودن به صورت یک مسئله اساسی و معرف دو طرز فکر کلامی معتزلی و اشعری درآمد. هریک از این دو نظریه که بر پایه نظریههای بسیار دیگر قرار داشت طرفداران سرسخت و ستیزهجویی پیدا کرد. چه محفلها و مجلسهای بزرگ که با حضور رجال دین و سیاست تشکیل میشد و به جدالهای شدید و خصومتآمیز صاحبنظران متخالف میگذشت.

در این جدالها شفاهی یا قلمی طرفین میکوشیدند تا برای به کرسی نشاندن نظریه خود از هر وسیله که به دستشان میرسید استفاده کنند. قدرتهای فکری برای به دست آوردن ابزارهای نو و دلایل تازه به کار میافتاد.

در این تلاش که صرفاً برای به دست آوردن دلائل تازه انجام میشد روح حقطلبی بسیار ضعیف بود. ستیزهجویی و جدال اندیشه آدمی را هر قدر هم قوی و تند هوش و پر معلومات باشد از راه راست منحرف میکند و او را در درک مسائل عقلی و فهم عبارتهای نقلی سخت به بیراهه میبرد.

در یک چنین طوفان فکری به بحث درباره آیات الهی پرداختند. در این بحثها همّت آنان بیشتر یا به طور کلی متوجه این بود که برای آراء و نظریات قبلی خود دلائل و قرائنی بیابند و برای شرکت در پیکار فکری عصر خود سلاح تازهای به دست آورند.

در هر آیه کمترین مناسبت لفظی با نظریات خود میدیدند درصدد برمیآمدند آنرا چنان معنی کنند و چنان بپرورانند که بر نظر آنان منطبق شود، دیگر دربند سازگار بودن این معنی با قبل و بعد آیه یا آیات دیگری که در قرآن در همان زمینه هست، نبودند. چهبسا افکار به یک جمله از یک آیه متوجه میگشت و حتی مناسبت با جملهای دیگر همین آیه نیز رعایت نمیشد.

معنی تازه دهان به دهان میگشت و از سلف به خلف میرسید و چهبسا که در نسلهای بعد به صورت معنی منحصربفرد آیه تلقی میشد.

در جمله «الا له الخلق والامر» از آیه سوره اعراف همین حادثه رخ داد. در همان قرنهای اول آنها که کلام خدا را مخلوق نمیدانستند به این جمله اینطور استدلال کردند: که از مقابله خلق و امر چنین استفاده میشود که کلام خدا مخلوق نیست چون «خلق» حادث است؛ پس «امر» که در مقابل او است باید قدیم باشد و مخلوق نباشد پس امر «فرمان» که کلام خدا است قدیم است و مخلوق نیست.

این نوع تفکر در معنی این جمله با آنچه در فلسفه درباره مادی و مجرد گفته میشد درآمیخت و به دنبال آن آیه سوره یس «انما امره…» بر طرز ابداع مجردات تطبیق شد و دو تعبیر «عالم خلق» و «عالم امر» جانشین «عالم ماده» و «عالم تجرد» گردید بعد اصل مطلب یعنی استدلال به آیه برای اثبات مخلوق نبودن کلام به یک سو رفت و این نظر که امر در این آیه باید خود مخلوق نباشد به این نتیجه منتهی شد که «خلق و امر» عالم خلق و عالم امر است و حتی کسانی که کلام را حادث و مخلوق میدانستند نیز آنرا پذیرفتند.

منبع :  نشریه گلستان قرآن  ،شماره ۱۳۲

آیت الله شهید دکتر محمد بهشتی

سنت الهی، تعمیم در قرآن و نمود آن در نهضت عاشورا ‏

اشاره:

سنت تعمیم بدین معنا است که اگر آدمی خشنود از کردار گروهی باشد، در عملشان شریک خواهد بود و به کسانی ملحق می‏شود که دوستدارشان است چنان که خشم و نارضایتی، انسان را از کسانی که دوست ندارد و از عملشان ناراضی است، جدا می‏کند.قرآن کریم و روایات معصومین(ع) نیز برآن دلالت می‏کنند لذا علت تعمیم،خشنودی یا ناخشنودی به خاطر حب و بغض می‏باشد.

در این راستا، با توجه به مفهومی که قرآن از کلمه امت ارائه می‏دهد و آن را مقوله‏ای کیفی می‏داند،دستاوردها و عملکرد نیک و بد امت نیز تمامی افراد امت را در بر می‏گیرد حتی آنان که در این کار نقشی نداشته‏اند اما به جهت رضایت،شریک آثار عمل امت‏اند به خلاف نتایج عملکرد افراد که ویژه خودشان می‏باشد . نویسنده ضمن تبیین مطالب فوق سنت تعمیم را فراگیر بر دنیا و آخرت و خیر و شر دانسته، در ادامه به برخی روش‏ها و موارد این سنت الهی در زندگی مردم همچون تعمیم در مسؤولیت و کیفر، تعمیم حجت، تعمیم در ثواب و پاداش پرداخته و تعمیم نفرین و بیزاری و یکی از این مصادیق بر شمرده که در نصوص به جا مانده از اهل بیت (ع) در زیارت امام حسین (ع) نیز به روشنی شاهد این تعمیم هستیم . نویسنده در پایان نتیجه می‏گیرد عاشورا خط معیار دو جبهه حق و باطل در طول تاریخ و در هر جامعه‏ای است، موضع‏گیری در این دو جبهه به دوستی یابیزاری است و حسین (ع) جدا کننده این دو جبهه خواهد بود . پیشگفتار «لقد سمع الله قول الذین قالوا ان الله فقیر و نحن اغنیاء سنکتب ما قالوا و قتلهم الانبیاء بغیر حق و نقول ذوقوا عذاب الحریق ذلک بما قدمت ایدیکم و ان الله لیس بظلام للعبید الذین قالوا ان الله عهد الینا الا نؤمن لرسول حتی یاتینا بقربان تاکله النار قل قد جاءکم رسل من قبلی بالبینات و بالذی قلتم فلم قتلتموهم ان کنتم صادقین; (۱) خداوند سخن آنان را که گفتند: «خدا فقیر است و ما بی نیازیم‏» ، شنید . به زودی آنچه را گفتند خواهیم نوشت، همچنین کشتن بناحق پیامبران را می‏نویسیم و به آنان می‏گوییم: «بچشید عذاب سوزان را!» این به سبب و نتیجه کاری است که دستهای شما از پیش فرستاده و خدا به بندگان ستم نمی‏کند . آنان کسانی هستند که گفتند: خدا از ما پیمان گرفته که به پیامبری ایمان نیاوریم مگر این‏که یک قربانی بیاورد که آتش [صاعقه آسمانی] آن را بسوزاند! بگو: پیامبرانی پیش از من برایتان آمدند و دلایل روشن و آنچه را گفتید آوردند، پس چرا آنان را کشتید اگر راست می‏گویید؟!» شأن نزول آیات سعید بن جبیر در شان نزول این آیات گفته است: وقتی این آیه نازل شد: «من ذا الذی یقرض الله قرضا حسنا فیضاعفه له اضعافا کثیره … ; (۲) کیست که به خدا قرض‏الحسنه بدهد تا آن را برای او چند برابر کند …» یهودیان گفتند: ای محمد! پروردگارت فقیر و نیازمند شد و از بندگانش قرض خواست! پس خدا آیات فوق را فرو فرستاد! دلالت آیات بر سنت تعمیم آیات مزبور یهودیان معاصر رسول الله (ص) را به دو سبب محکوم و سرزنش می‏کند; ۱ . این‏که گفتند: خدا فقیر و نیازمند است و ما ثروتمند و بی‏نیازیم . ۲ . بناحق پیامبران را کشتند . خداوند گفته یهودیان را شنید و به آنان هشدار داد سخن نادرست و یاوه‏ای را که گفته‏اند، در نامه عملشان بنویسد و بدین سبب، نیز به خاطر کشتن بناحق پیامبران آنان را محکوم و عذاب کند: «به زودی آنچه را گفتند خواهیم نوشت، همچنین کشتن بنا حق پیامبران را می‏نویسیم .» خداوند عذاب سوزناک را به یهودیان خواهد چشاند، زیرا سخن نادرستی گفتند و بناحق پیامبران را کشتند: «و به آنان می‏گوییم: بچشید عذاب سوزان را .» آیه کریمه تاکید دارد یهودیان معاصر رسول خدا (ص) سزاوار عقوبت‏با عذاب سوزانند، زیرا مرتکب گناه و معصیت‏شدند و خداوند به بندگان ستم نمی‏کند و تصریح می‏نماید که این (عذاب) نتیجه کاری است که دستهای شما از پیش فرستاده است . آیه کریمه در ادامه نقل می‏کند که از رسول خدا خواستند یک قربانی بیاورد که صاعقه آسمانی آن را بخورد، تا به رسالتش ایمان بیاورند . زیرا خداوند از آنان پیمان گرفته است که تا چنین آیتی نبینند، ایمان نیاورند . بعد در رد ادعا و وعده دروغین آنان بر ایمان آوردن، می‏گوید که پیامبران پیش از رسول خدا با دلایل روشن آمدند، حتی با این آیتی که آنان تقاضا دارند، اما به‏رغم تمامی اینها، ایمان نیاورند و بر لجاجت و عناد خود اصرار ورزیدند و پیامبران را بناحق کشتند . شکی نیست که مخاطبان این آیات، یهودیان معاصر رسول خدایند و تمامی ضمایر به آنان بر می‏گردد . آنان بودند که گفتند: خدا نیازمند است و ما بی نیاز; آنان گفتند: خدا از ما پیمان گرفته است . نگاهی گذرا به آیات، بر این حقیقت تاکید دارد . خدای متعال آنان را محکوم کرده و به عذاب سوزان نویدشان می‏دهد، آن هم به خاطر این‏که پدرانشان با کشتن بناحق پیامبران بنی‏اسرائیل، مرتکب جرم شدند . گرچه با نظر سطحی و گذرا به تاریخ و جامعه می‏فهمیم، یهودیان معاصر پیامبر نقشی در این کار نداشتند، اما آیات کریمه به صراحت آنان را محکوم کرده و سزاوار عقوبت دانسته است . خدای متعال یهودیان را محکوم نموده و به سبب آنچه کردند و آنچه نکردند، عذابشان می‏کند . یهودیان معاصر فقط از پیامبر خواستند یک قربانی بیاورد که صاعقه آسمانی آن را بسوزاند . آنان نه انبیا را کشتند و نه معاصر قاتلان و مقتولان بودند، پس چرا آیه کریمه به کاری که نکردند – کشتن پیامبران – و نقشی که نداشتند، دلیل می‏آورد؟! پاسخ این پرسش، سنت «تعمیم‏» و فراشمولی است . خدای متعال مسئولیت و نقش پدران در کشتن انبیا را به فرزندان تعمیم و گسترش داده، چنان که عقوبت پدران به سبب جرمی که مرتکب شدند را شامل فرزندان دانسته است و دلیلی را که بر ضد پدران آورده، برای فرزندان هم بازگو کرده است . «تعمیم‏» سنتی فراگیر و شامل است و همین سنت الهی، دلیل محکومیت‏یهود و عقوبت‏شان است . معنای تعمیم در آیه آن است که خدای متعال فرزندان را شریک مسئولیت و جرم و کیفر پدران دانسته، دلیل تعمیم را شامل هر دو می‏داند . علت تعمیم خشنودی و ناخشنودی خشنودی یا ناخشنودی به خاطر حب و بغض است . اگر آدمی راضی و خشنود از کردار گروهی باشد، در عملشان شریک است، چه خیر باشد و چه شر; اگرکردار شر باشد، کیفر و مجازات خواهد شد و اگر عمل خیر باشد، به او ثواب و پاداش می‏دهند . اگر انسان بر گروهی (به سبب عملکردشان) خشم گیرد، از آنان بیزاری و تبری جسته است . خشنودی و رضایت، آدمی را به کسانی ملحق می‏کند که دوستدارشان است و از کارکردشان راضی است، چنان که خشم و نارضایتی، انسان را از کسانی که دوست ندارد و از عملشان ناراضی است، جدا می‏کند . پس رضایت‏یا عدم رضایت، عامل وصل و فصل (پیوند و جدایی) است، و از آن رو که یهودیان معاصر پیامبر، از کرده پدران و کشتن پیامبران راضی بودند، خدای متعال، آنان را در برابر جرم پدران مسئول دانست و بدین سبب محکوم کرد و وعید کیفرشان داد و «تعمیم‏» را دلیلی بر ضدشان دانست، به رغم آن که هم‏عصر پیامبران نبوده، آنان را ندیدند و نقشی در کشتن‏شان نداشتند . از ابی‏عبدالله امام صادق (ع) در باره همین آیات روایت است: «میان آن قاتلان و این درخواست کنندگان از پیامبر، پانصد سال فاصله بود، اما خداوند از آن رو که راضی به کرده پدرانشان بودند، آنان را نیز قاتل دانست .» (۳) محمد بن ارقط می‏گوید: خدمت ابوعبدالله امام صادق (ع) رسیدم . فرمود: به کوفه می‏روی؟ عرض کردم: بلی . فرمود: قاتلان حسین را میان مردم کوفه دیده‏ای؟ پاسخ دادم: فدایت‏شوم! [از آن زمان خیلی گذشته و من] کسی را بدین عنوان نمی‏شناسم! فرمود: «فاذن انت لا تری القاتل الا من قتل او من ولی القتل؟ الم تسمع الی قول الله: «قد جاءکم رسل من قبلی بالبینات و بالذی قلتم، فلم قتلتموهم ان کنتم صادقین .» فای رسول قتل الذین کان محمد (ص) بین اظهرهم؟ و لم یکن بینه و بین عیسی (ع) رسول . انما رضوا قتل اولئک، فسموا قاتلین; پنداشته‏ای قاتل فقط کسی است که کشته است و بدان مبادرت کرده است؟ آیا نشنیده‏ای خداوند می‏فرماید: «پیامبرانی پیش از من برایتان آمدند و دلایل روشن و آنچه را گفتید آوردند، پس چرا آنان را کشتید اگر راست می‏گویید؟!» کدامین پیامبر را در زمان محمد (ص) کشتند، در حالی که میان وی و عیسی (ع) پیامبری نبود؟ مقصود آن است که از کشتن پیامبران راضی بودند، از این رو جزء قاتلان به‏شمار آمدند .» (۴) شراکت‏به رضایت گفتیم اگر کسی از کرده خیر یا شر شخصی راضی و خشنود باشد، شریک عمل او به شمار می‏آید، چه خود نیز این کار را انجام دهد یا انجام ندهد، چنان که شریک و مسئول پیامدها و نتایج آن عمل، یعنی ثواب یا کیفر هم است . سیدرضی در نهج‏البلاغه از امیرمؤمنان روایت می‏کند: «ایها الناس، انما یجمع الناس الرضا و السخط، و انما عقر ناقه ثمود رجل واحد، فعمهم الله بالعذاب، لما عموه بالرضا; قال سبحانه: «فعقروها، فاصبحوا نادمین‏» . فما کان الا ان خارت ارضهم بالخسفه خوار السکه المحماه فی الارض الخواره; ای مردم! خشنودی و خشم از چیزی، همگان را در پیامد آن شریک می‏سازد، چنان که ماده شتر ثمود را یک نفر پی کرد، اما خدا همه را عذاب کرد، زیرا همگی آن کار را پسندیدند و خدای سبحان فرمود: «ماده شتر را پی کردند و سرانجام پشیمان شدند .» دیری نپایید که زمینشان صدا کرد و فرو رفت چنان که آهن تفتیده در زمین سست فرو می‏رود .» (۵) نیز فرمود: «الراضی بفعل قوم کالداخل فیه معهم . و علی کل داخل فی باطل اثمان: اثم العمل به، و الرضا به‏» . (۶) امام در این فرمایش، جرم را به دو سبب می‏داند: عمل و رضایت‏به گناه و سنت تعمیم فقط باطل و گناه را در بر نمی‏گیرد، بلکه حق و ثواب را نیز شامل می‏شود . مشارکت تاریخی در برخی زیارت‏های ماثور جامعه آمده که ما شریک دوستداران و یاران و رزمندگانی هستیم که همراه شما امامان به جنگ با ناکثین و قاسطین و مارقین پرداختند . این سخن، غریب است و جز کسانی که سنت الهی «تعمیم‏» را می‏فهمند، آن را درک نمی‏کنند . در زیارت جامعه ائمه اهل بیت (ع) آمده است: شهادت می‏دهیم که شریک دوستان و یاران پیشگام‏تان بودیم در ریختن خون ناکثین و قاسطین و مارقین و نیز قاتلان ابی‏عبدالله، سرور جوانان بهشتی . این عمل را با نیت و همدلی و حسرت بر فرصتی که از کف رفت، انجام دادیم . رضایت و نارضایتی باب گسترده‏ای در بینش اسلام دارد و از همین باب ما شریک حضرت ابراهیم (ع) – پیشگام دعوت به یگانه پرستی – در شکستن بتها و پایداری در برابر طاغوت زمان – نمرود – هستیم . همچنین شریک موسی (ع) و عیسی (ع) در تبلیغ یکتاپرستی و سرنگون کردن طاغوتهای آن عصر می‏باشیم، چنان که در جنگ و غزوات رسول خدا (ص) شریک بوده‏ایم و شریک صالحان و اولیا و رهبران توحید و مبلغان هدایتیم . نیز شریک ذاکران و تسبیح‏گویان خدای متعال در طول تاریخ برای دعوت به سوی خدا و نصیحت و ارشاد بندگان خداییم . ما شریک در ذکر و تسبیح و دردها و غمهای آنان هستیم . نیز اگر خون ستمگران را ریختند یا در این راه خونشان ریخته شد پایه‏های ظلم و شرک را نابود کردند و رکن توحید و عدل را پی ریختند . رضایت و نارضایتی باب وسیعی در بینش و معرفت است که بیان آن از حوصله این بحث‏بیرون است . به طریق‏های بسیار وایت‏شده است: «المرء مع من احب; (۷) آدمی با محبوبش قرین است .» کردار امت و فرد شاید برای نخستین‏بار در تاریخ فرهنگ، قرآن فهم جدیدی از «امت‏» ارائه داده باشد . بنا بر این فهم نو، امت‏به معنای تجمع کمی و عددی نیست‏بلکه مقوله‏ای کیفی است . از این رو امت‏برابر با مجموعه افراد نیست، چنان که کردار امت و تاثیر آن مساوی با مجموع کردار، آثار و توان افراد نیست . امت، مقوله‏ای کیفی است . خوانده‏ایم «یدالله‏» بر سر جماعت و با آن است، در اینجا هم «یدالله‏» امری غیر از مجموعه کمی توان افراد است . در معنای امت، تفاوتی بین امت مؤمن و غیر مؤمن نیست . در قرآن، امت، احکام و آثاری غیر از احکام و آثار مجموع افراد دارد . امت واحده، در زمان و مکان نمی‏گنجد یا تعدد مکان و زمان، امت واحد را جدا نمی‏کند . قرآن از امت‏خجسته و مبارکی به عنوان «ملت ابراهیم‏» یاد می‏کند: «و من احسن دینا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن واتبع مله ابراهیم حنیفا» . (۸) قرآن ابراهیم را نخستین پدر امت می‏داند: «مله ابیکم ابراهیم هو سماکم المسلمین‏» . (۹) در باره امت واحد که فراتر از زمان و مکان است، می‏فرماید: «ان هذه امتکم امه واحده و انا ربکم‏» . (۱۰) نیز می‏فرماید: «ان هذه امتکم امه واحده و انا ربکم فاعبدون .» (۱۱) بنابر آنچه گفتیم، قرآن فعل و کردار امت را غیر از فعل و عمل فرد می‏داند . دستاوردها و عملکرد نیک و بد امت، تمامی افراد امت را در بر می‏گیرد، حتی آنان که در این کار کرد نقشی نداشته‏اند، اما چون رضایت داشته‏اند، شریک آثار عمل امتند، ولی نتایج عملکرد افراد، ویژه خودشان بوده، دیگران را در بر نمی‏گیرد . موارد ذیل از اعمال امت هستند: شعائر (مراسم)، عرف (سنت)،کارهای گروهی و نیز آنچه مردم بپذیرند و از آن پشتیبانی کنند . آثار و پیامد این کارها تمامی افراد را در بر می‏گیرد، چه کسانی که در خیر و شر نقش و شرکت داشته یا نداشته باشند . اعمال افراد، رفتارهایی است که از اشخاص سر می‏زند و به شکل محسوس، نقش و تاثیری بر ساختار اجتماعی، چه در دنیا و چه آخرت ندارد . آیه ذیل در مورد این گونه اعمال است: «و ان لیس للانسان الا ما سعی، و ان سعیه سوف یری، ثم یجزاه الجزاء الاوفی‏» . (۱۲) خداوند در مورد عملکرد امت که تمامی افراد را در بر می‏گیرد فرمود: «تلک امه قد خلت لها ما کسبت، و لکم ماکسبتم و لا تسالون عما کانوا یفعلون‏» . (۱۳) هر امتی مسئول خیر و شر خویش است و از امتی دیگر باز خواست نمی‏کنند، چنان که فعل امت‏به همه افراد نسبت داده می‏شود نه فقط به انجام‏دهندگان، پیامد کردار امت نیز خاص انجام دهندگان نیست، بلکه همگان را فرا می‏گیرد، البته اگر بدین کار راضی باشند . (۱۴) خیر و شری که حاصل کردار امت و گروه است، تمامی – چه عمل کننده و چه غیر او – را در بر می‏گیرد (البته اگر بدان راضی باشند) و این سنتی فراگیر در دنیا و آخرت است . این سنت است که مردمان را از نقاط مختلف کره خاکی و در فاصله زمان‏های بسیار طولانی از تاریخ گرد می‏آورد یا می‏پراکند; پیوند می‏زند یا جدا می‏کند; و اگر به کرده‏ای رضایت‏یا عدم رضایت، دوستی یا دشمنی داشته باشند، از آنان امت واحدی به وجود می‏آورد . حتی گاه خانه و خانواده‏ای را به دو امت و جبهه ناهمخوان می‏برد; از آن رو که معیار دوستی و دشمنی، و خشنودی و ناخشنودی آنان گوناگون است، با هم یکجا جمع نخواهند شد . این سنت افراد را به هم پیوند می‏دهد، نه زبان، اقلیم، زمان یا نسب‏ها را; چنان که برادر را از برادر همخانه و هم‏خانواده جدا می‏کند . در اعمال امت، آدمی از آن که نمی‏شناسد و با او در یک خانه یا یک مکان زندگی نمی‏کند یا همزمان و همزبان وی نیست و از یک رگ و ریشه نمی‏باشند، پیامد نیک یا بد کردار را کسب می‏کند، چون بدان کردار خشنود یا از آن ناخشنود است . اما در اعمال فردی، گاه از یک خانه و خانواده، فردی خوشبخت و دیگری بدبخت است; به یکی وعده بهشت داده می‏شود و دیگری به سبب ورود و خلود در جهنم، شقاوتمند می‏گردد، زیرا محک رضا و خشمشان متفاوت است . موارد تعمیم سنت تعمیم، سنتی عام و فراگیر است و دنیا و آخرت و خیر و شر را در بر می‏گیرد، چنان که موارد و مصداقها و راه و روشهای سنت تعمیم در زندگانی مردم بسیار است . در ادامه برخی روشها و موارد این سنت الهی در زندگانی مردم را با بهره‏گیری از نصوص اسلامی (کتاب و سنت) بر می‏شمریم: ۱ . تعمیم در مسئولیت و کیفر اگر گروهی مرتکب جرمی شدند و دیگران بدان رضایت داشتند، مسئولیت و مجازات شامل آنان نیز خواهد شد . بدین مطلب در آغاز بحث، در تفسیر آیات آل‏عمران اشاره کردیم و دریافتیم خداوند فرزندان را به جرم پدران محکوم کرده، عقوبت می‏کند و می‏فرماید: عذاب سوزان را بچشید! نیز فرمایش امیرمؤمنان در نهج البلاغه را خواندیم که: ناقه ثمود را یک نفر کشت، اما خدا همه را عذاب کرد، زیرا بدین کار راضی بودند . خدای سبحان فرمود: «ماده شتر را پی کردند و همگی پشیمان شدند .» کثرت شمار راضی‏شوندگان، تغییری در سنت الهی و تعمیم مسئولیت و کیفر نمی‏دهد . هر قدر هم نفرات زیاد باشند، مجازات خواهند شد و مسئول خواهند بود، چون بدین کار ناروا راضی بوده‏اند . ابو سعید خدری روایت می‏کند: «و جد قتیل علی عهد محمد رسول الله (ص) فخرج مغضبا، فحمدالله و اثنی علیه، ثم قال یقتل رجل من المسلمین، لا یدری من قتله، و الذی نفسی بیده لو ان اهل السماوات و الارض اجتمعوا علی قتل مؤمن او رضوا به لادخلهم الله فی النار; (۱۵) در زمان رسول خدا (ص) کشته‏ای را یافتند . پیامبر در حالی که خشمگین بود، خطبه خواند و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: از مسلمانان مردی کشته شده، قاتل وی معلوم نیست . سوگند به آن که جانم در دست اوست! اگر اهل آسمان و زمین برای کشتن مؤمنی گرد آیند یا بدین کار راضی باشند، خداوند آنان را داخل آتش خواهد کرد .» ! سلیمان بن خالد از امام صادق (ع) روایت کرده: «لو ان اهل السماوات و الارض لم یحبوا ان یکونوا شهدوا مع رسول الله (ص) لکانوا من اهل النار; (۱۶) اگر همه اهل آسمان و زمین همراهی با رسول‏الله (ص) را دوست نداشته باشند نیز، داخل در آتش خواهند شد .» دوری مکان، این سنت الهی را تغییر نخواهد داد . اگر کسی بناحق دیگری را در شرق بکشد و کسی که درغرب است، بدین کار راضی باشد، سزاوار آتش است . از رسول خدا (ص) روایت است: «لو ان رجلا قتل بالمشرق و آخر رضی به فی المغرب کان کمن قتله و شرک فی دمه; (۱۷) اگر کسی در مشرق کشته شود و شخصی در مغرب بدان راضی باشد، مانند قاتل بوده، شریک در جرم است .» گستره خشنودی و رضایت گسترده بوده، فراتر از زمان و مکان است و بیش از آن که انسان تصور کند، مردم را در بر می‏گیرد . روایت‏شده: «ان الراضین بقتل الحسین شرکاء قتله . الا و ان قتلته و اعوانهم و اشیاعهم و المقتدین بهم براء من دین الله; (۱۸) کسانی که راضی به کشتن حسین بودند، شریک جرم‏اند . بدانید قاتلان و یاران و پیروان و دنباله‏روان آنان از دین خدا دورند .» نیز روایت است: «ان القائم (عج) یقتل ذراری قتله الحسین (ع) لرضاهم بذلک; (۱۹) امام زمان (عج) فرزندان و نسل قاتلان امام‏حسین را می‏کشد زیرا آنان به عمل پدرانشان راضی هستند .» ۲ . تعمیم حجت در آغاز بحث‏خواندیم خداوند یهودیان معاصر رسول الله را با عمل پدرانشان مرتبط دانست و چون از رسول خدا خواستند یک قربانی بیاورد که صاعقه آسمانی آن را بسوزاند تا ایمان آورند، کار پدران را حجتی علیه آنان آورد و از پیامبرانی نام برد که پیش از رسول خدا با دلایل روشن و این‏گونه قربانی آمدند، اما یهودیان آنان را کشتند و ایمان نیاوردند [یعنی به همان دلیل که پدران ایمان نیاوردند و عذاب شدند، شما نیز ایمان نمی‏آوردید و عذاب خواهید شد، و این تعمیم دلیل است ]. . در آیه ۹۱ بقره، قرآن برای یهودیان معاصر رسول خدا چنین دلیل می‏آورد: وقتی به آنان گفته می‏شود که به آنچه خدا بر پیامبرش فرستاده، ایمان آورند، می‏گویند: به آیاتی ایمان می‏آوریم که بر ما نازل شده است و به آنچه خدا بر رسولش فرو فرستاده، کفر می‏ورزند . پس از این خداوند به پیامبر می‏فرماید علیه آنان این گونه احتجاج کن: «قل فلم تقتلون انبیاء الله من قبل ان کنتم مؤمنین‏» چگونه می‏توان ادعای آنان را پذیرفت که به آنچه برایشان نازل شده، ایمان دارند، اما پیامبرانی را که برایشان فرستاده شده‏اند، می‏کشند؟! قرآن علیه فرزندان همان حجتی را می‏آورد که بدان باپدران به بحث و جدل می‏پرداخت . آیات یاد شده چنین است: «و اذا قیل لهم آمنوا بما انزل الله قالوا نؤمن بما انزل علینا و یکفرون بما وراءه و هو الحق مصدقا لما معهم قل فلم تقتلون انبیاء الله من قبل ان کنتم مؤمنین; (۲۰) هنگامی که به آنان گفته شود به آنچه خدا نازل کرده، ایمان بیاورید می‏گویند: به آیاتی که بر ما نازل شده، ایمان می‏آوریم! و به غیر آن کافر می‏شوند، در حالی که حق است و آیاتی را که بر آنها نازل شده، تصدیق می‏کند . بگو: اگر راست می‏گویید و به آیاتی که بر شما نازل شده ایمان دارید، چرا پیامبران خدا را پیش از این، به قتل، می‏رساندید؟!» ۳ . تعمیم در ثواب و پاداش چنان که سنت تعمیم، مسئولیت‏آفرین و عذاب‏آور بود، پاداش و ثواب را نیز برای کنندگان کار و راضی شوندگان فراگیر می‏کند . این سنت، دری از رحمت‏خدا بر بندگان است تا آنان را شریک ثواب اعمال و جهاد صالحان کند; نیز ثواب دعوت به یکتاپرستی و قیام و رکوع در پیشگاه خدا و ذکر و تسبیح و عمل شایسته، شامل حالشان شود . سنت تعمیم در فرهنگ اسلامی یقینی است . محدث قمی در کتاب ارزشمند «نفس المهموم‏» به سند صحیح از ریان بن شبیب روایت می‏کند: «دخلت علی ابی‏الحسن الرضا (ع) فی اول یوم من محرم . فقال: یابن شبیب، اصائم انت؟ فقلت: لا . فقال: ان هذا الیوم هو الیوم الذی دعا فیه زکریا ربه عز و جل; فقال: رب هب لی من لدنک ذریه طیبه انک سمیع الدعاء . فاستجاب الله له . و امر الملائکه فنادت زکریا و هو قائم یصلی فی المحراب: «ان الله یبشرک بیحیی‏» . فمن صام هذا الیوم، ثم دعا الله عزو جل، استجاب الله له کما استجاب لزکریا . ثم قال: یابن شبیب، ان المحرم هو الشهر الذی کان اهل الجاهلیه فیما مضی یحرمون فیه الظلم و القتال لحرمته . فما عرفت هذه الامه حرمه شهرها، و لا حرمه نبیها (ص) . فقد قتلوا فی هذا الشهر ذریته و سبوا نساءه، و انتهبوا ثقله، فلا غفر الله لهم ذلک ابدا . یابن شبیب، ان کنت‏باکیا لشی‏ء فابک للحسین بن علی ابن ابی‏طالب (ع)، فانه ذبح کما یذبح الکبش، و قتل معه من اهل بیته ثمانیه عشر رجلا ما لهم شبیهون فی الارض … . یابن شبیب، ان سرک ان تلقی الله عز و جل و لا ذنب علیک فزر الحسین (ع) . یابن شبیب، ان سرک ان تسکن الغرف المبنیه فی الجنه مع النبی (ص) فالعن قتله الحسین (ع) . یابن شبیب، ان سرک ان یکون لک من الثواب مثل لمن استشهد مع الحسین (ع) فقل متی ما ذکرته: «یا لیتنی کنت معهم فافوز فوزا عظیما» . یابن شبیب، ان سرک ان تکون معنا فی الدرجات العلی فی الجنان فاحزن لحزننا و افرح لفرحنا و علیک بولایتنا، فلو ان رجلا تولی حجرا لحشره الله تعالی معه یوم القیامه; (۲۱) در نخستین روز ماه محرم خدمت ابوالحسن الرضا (ع) رسیدم . فرمود: روزه‏ای؟ عرض کردم: نه! فرمود: مثل امروز زکریا از پروردگار درخواست کرد: خدایا! به من فرزند پاکی عطا فرما، که تو شنونده دعایی! و خداوند خواسته‏اش را برآورد و به فرشتگان فرمان داد به زکریا که در محراب نماز می‏گذارد، بگویند: خداوند به یحیی تو را بشارت می‏دهد . هر که روز نخست محرم را روزه بدارد و خدا را بخواند، دعایش برآورده خواهد شد، چنان که دعای زکریا برآورده شد . مردمان زمان جاهلیت، ظلم و جنگ را در محرم حرام می‏دانستند، چون برای این ماه حرمت و عظمت قائل بودند اما این امت‏حرمت این ماه وعظمت پیامبر را نشناختند و در این ماه فرزندان رسول خدا را کشتند و زنان‏شان را به اسارت بردند و اموالشان را تاراج کردند . خدا از این کارشان در نگذرد! ای فرزند شبیب! اگر می‏خواهی بگریی، برای حسین بن علی بن ابی‏طالب (ع) گریه کن که چون گوسفند سر بریده شد و هیجده تن از اهل بیتش را به همراه وی کشتند که مثل و مانندی روی زمین نداشتند . ای فرزند شبیب! اگر خوشحال می‏شوی ثواب کسانی را داشته باشی که همراه حسین کشته شدند، هر وقت‏یاد او افتادی بگو: «یا لیتنی کنت معهم فافوز فوزا عظیما .» ای شبیب! اگر مسرور می‏شوی که با ما، در درجات عالی بهشت‏باشی، در غم ما غمناک باش و به هنگام شادیمان شاد باش و ولایت و محبت ما را داشته باش، زیرا اگر کسی سنگی را دوست داشته باشد، خدای متعال روز قیامت، او را با آن سنگ محشور می‏کند .» چنان که در کتاب «بشاره المصطفی‏» از عطیه کوفی چنین نقل می‏کند: همراه جابر بن عبدالله انصاری – رحمه الله علیه – برای زیارت قبر حسین بن علی بن ابی‏طالب رفتم . وقتی به کربلا رسیدیم، جابر نزدیک رود فرات غسل کرد، بعد جامه‏ای را لنگ خود کرده و جامه دیگر را بر دوش افکند، آن گاه کیسه‏ای را که در آن دانه خوشبوی سعد بود، باز کرد و بر سرو روی خود پاشید . سپس به سوی قبر رفت و گامی بر می‏داشت ذکر خدا می‏گفت تا نزدیک قبر رسید و به من گفت: دستم را بر قبر بگذار! دستش را بر قبر گذاشتم که ناگهان بی‏هوش روی قبر افتاد . مقداری آب بر سر و رویش پاشیدم تا به هوش آمد و سه بار گفت: یا حسین! و افزود: «آیا دوست، پاسخ دوست‏خود را نمی‏دهد؟ اما چگونه می‏توانی جواب دهی و حال آن که رگهای گردنت‏بر شانه‏ات آویخته شده، سرت از بدن جدا شده است . شهادت می‏دهم که فرزند بهترین پیامبر و زاده امیرمؤمنان هستی . تو فرزند کسی هستی که با تقوا، هم‏قسم بود و سرچشمه هدایت و خامس اصحاب کسا و پسر سید نقیبان و اشرافی، چنان که زاده فاطمه سیده زنهایی، و چرا چنین نباشی و حال آن که دست [با کفایت] سیدالمرسلین تو را پرورش داده، در دامن پارسایان پرورش یافته، از پستان ایمان شیر خورده‏ای و نافت را با اسلام بریده‏اند . تو در حیات و ممات پاک بودی . دلهای مؤمنان به سبب فراق تو خوش نیست و در نیکویی‏ات شکی ندارد . سلام و رضوان خدا بر تو باد! شهادت می‏دهم بر ایمان و بر آنچه برادرت یحیی بن زکریا بود، هستی .» سپس جابر چشم خود را دور قبر گرداند و گفت: «درود بر شما ای کسانی که با حسین بودید و کنار او ایستادید! گواهی می‏دهم که نماز را به پا داشتید و زکات دادید و امر به معروف و نهی از منکر کردید و با ملحدان جهاد کردید و خدا را پرستیدید تا آن که به یقین رسیدید . سوگند به خدایی که محمد را بحق بر انگیخت که ما در جهاد و آنچه انجام دادید شریکیم .» ! به جابر گفتم: «چگونه چنین است و حال آن که در وادی کربلا نبودیم و بر فراز کوهی نرفتیم و شمشیر نزدیم اما میان بدن و سر این شهدا جدایی افتاده و فرزندانشان یتیم شده و زنانشان بیوه شده‏اند؟!» جابر پاسخ داد: ای عطیه! از حبیبم رسول خدا شنیدم که فرمود: «هر که مردمانی را دوست‏بدارد با آنها محشور می‏شود و هر که به کرده گروهی راضی باشد، در عملشان شریک است .» سوگند به خدایی که بحق محمد را به پیامبری بر انگیخت، نیت من و دوستم انجام همان کاری است که حسین و اصحابش کردند . سپس جابر گفت: مرا به طرف خانه‏های کوفه ببرید! چون مقداری راه رفتیم، به من گفت: «ای عطیه! آیا به تو سفارشی بکنم؟ گمان ندارم پس از این سفر باشم و تو را باز ببینم . وصیت من این است: با دشمن آل‏محمد تا وقتی که بغض ایشان را دارد، دشمن باش، گرچه روزه‏دار و نمازگزار باشد، و با دوستدار آل‏محمد (ص) رفق و مدارا داشته باش زیرا گرچه یک قدمشان به سبب گناهان بسیار بلرزد اما قدم دیگرشان به محبت آل‏محمد استوار و ثابت‏خواهد ماند . همانا جایگاه دوستدار آنان بهشت است و دشمنشان در آتش جای دارد .» (۲۲) ۴ . تعمیم در نسبت دادن عمل خداوند جرم پدران (کشتن پیامبران) را به فرزندان یهودی معاصر پیامبر نسبت می‏دهد . بنابراین فرزندان در برابر جرم پدران مسئولند و بدان مجازات می‏شوند . خداوند کار پدران را مستقیما به فرزندان نسبت می‏دهد: «قل: فلم قتلتموهم ان کنتم صادقین . (۲۳) » و در خطابی دیگر به یهودیان هم‏عصر پیامبر تاکید دارد: «قل: فلم تقتلون انبیاء الله من قبل ان کنتم مؤمنین .» (۲۴) آیه ‏ای که خطاب به یهودیان زمان پیامبر است، تصریح دارد: «ذلک بما قدمت ایدیکم و ان الله لیس بظلام للعبید .» بی‏شک مخاطب این آیه یهودیان هم‏عصر رسول خدا می‏باشد . ۵ . تعمیم در شهود و حضور سنت الهی تعمیم، از مسئولیت و کیفر، ثواب و نسبت فراتر رفته، شهود و حضور را نیز در بر می‏گیرد و به غائبان می‏گوید شما شاهد و حاضر بودید . گرچه به ظاهر آنان به هنگام عمل، حضور نداشته، صدها سال فاصله داشتند و یا مسافت طولانی، میانشان بود . شاهد و حاضر بودن بالاترین مراتب تعمیم است . سید رضی در نهج البلاغه می‏گوید: «لما اظفر الله تعالی امیرالمؤمنین (ع) باصحاب الجمل قال له بعض اصحابه: وددت ان اخی فلانا کان شاهدا لیری ما نصرک الله به علی اعداک . فقال (ع) اهوی اخیک معنا؟ قال: نعم . قال: فقد شهدنا . و لقد شهدنا فی عسکرنا هذا اقوام فی اصلاب الرجال و ارحام النساء، سیرعف الزمان بهم، و یقوی بهم الایمان; (۲۵) هنگامی که خداوند امیرمؤمنان (ع) را در جنگ جمل پیروز کرد، یکی از یارانش عرض کرد: دوست داشتم برادرم فلانی شاهد و حاضر بود و می‏دید چگونه خدا شما را بر دشمنان پیروز کرد! فرمود: برادرت دوست داشت‏با ما باشد؟ عرض کرد: آری . فرمود: در این صورت شاهد و حاضر بود . در این جنگ مردمانی شاهد و حاضرند که در صلب مردان و زهدان زنانند و زمانه بواسطه آنان جلو می‏افتد و ایمان از آنها توان و قوت می‏گیرد .» در جنگ نهروان، پس از آن که فتنه خوارج پایان گرفت و جنگ فروکش کرد، یکی از یاران حضرت آرزو کرد کاش برادرش در جنگ حاضر می‏بود . امام فرمود: «لقد شهدنا فی هذا الموقف اناس لم یخلق الله آباءهم; (۲۶) در این نبرد کسانی حاضر بودند که هنوز خداوند پدرانشان را هم نیافریده است!» . سید حمیری – رحمه الله علیه – بینش عمیق تاریخی سنت تعمیم را نمایانده، پسینیان را با پیشینیان (خلف را به سلف) مرتبط ساخته، کار تاریخی پدران را به فرزندان تعمیم داده است . وی در اشعاری که همگی آگاهی و معرفت است می‏گوید: انی ادین بمادان الوصی به یوم الربیضه من قتل المحلینا و بالذی دان یوم النهر دنت‏به و صافحت کفه کفی ب (صفینا) تلک الدماء جمیعا رب فی عنقی و مثلها معها آمین آمینا; (۲۷) قتل آنان که خونشان توسط امیرمؤمنان ریخته شد در جنگ جمل مورد تایید من است، نیز خونهایی که در جنگ صفین و نهروان ریخته شد . پروردگارا! ثواب آن خونهای ریخته و دیگر موارد برای من هم باشد . آمین ثم آمین .» از ابوجعفر ثانی، امام جواد (ع) روایت است: «من شهد امرا فکرهه کان کمن غاب عنه و من غاب عن امر فرضیه کان کمن شهده; (۲۸) آن که در کاری باشد و آن را خوش نداشته باشد، مانند کسی است که آن را انجام نداده، و آن که از امری غایب باشد (اما آرزو کند کاش حاضر می‏بود) مانند حاضران است .» رضایت‏به عملی، شخص غایبی را که قرنها دور است، حاضر می‏داند و نارضایتی از آن، حاضر و شاهد را غایب می‏شمرد . امام رضا (ع) فرمود: «من غاب عن امر فرضی به کان کمن شهده و انساه; (۲۹) آن که در کاری غایب باشد، اما بدان راضی باشد، مانند شاهد حاضری است که کار را فراموش کرده است .» ۶ . تعمیم در دستاوردها و سنن الهی، در جامعه و تاریخ طاعت و عصیان الهی، آثار و نتایجی در زندگی اجتماعی مردمان دارد . خداوند می‏فرماید: «و لو ان اهل القری آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض و لکن کذبوا فاخذناهم بما کانوا یکسبون‏» . (۳۰) نیز می‏فرماید: «کداب آل فرعون و الذین من قبلهم کفروا بآیات الله فاخذهم الله بذنوبهم ان الله قوی شدید العقاب، ذلک بان الله لم یک مغیرا نعمه انعمها علی قوم حتی یغیروا ما بانفسهم و ان الله سمیع علیم‏» . (۳۱) همچنین می‏فرماید: «قد خلت من قبلکم سنن فسیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبه المکذبین‏» . (۳۲) این نتایج و آثار به موجب سنن خداوند (که حتمی است و به فرمان خدا واقع می‏شود) در زندگی مردم نقش دارد و فقط کنندگان کار و حاضران را در بر نمی‏گیرد، بلکه شامل غایبان نیز می‏شود، اگر بدان خشنود یا ناخشنود باشند . به آیات مبارکه ۶۱ بقره و ۱۱۲ آل عمران بنگرید . خداوند کیفرهایی را که دامنگیر یهود شد، از آن رو که جرم بسیار کردند و پیامبران را کشتند، بیان نموده است . کیفر آنان ذلت و خواری و خشم خدا بود که در حیات سیاسی و اقتصادی بدان گرفتار شدند، زیرا سنت الهی بر خوار و خفیف کردن عصیانگران و متمردان است . خدا بدین سنت فرزندان یهود را به سبب جرم پدران کیفر داد و عقوبت الهی در دنیا همگان را فرا گرفت . به آیات مورد اشاره توجه کنید: «و ضربت علیهم الذله و المسکنه و باءوا بغضب من الله ذلک بانهم کانوا یکفرون بآیات الله و یقتلون النبیین بغیر الحق ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون; (۳۳) بر یهود خواری و مذلت مقدر گردید و به خشم خدا دوباره گرفتار شدند، چون به آیات خدا کافر گشتند و پیامبران را بناحق کشتند و راه نافرمانی و ستمگری پیش گرفتند .» «ضربت علیهم الذله اینما ثقفوا الا بحبل من الله و حبل من الناس و باءوا بغضب من الله و ضربت علیهم المسکنه ذلک بانهم کانوا یکفرون بآیات الله و یقتلون الانبیاء بغیر حق ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون; (۳۴) آنان محکوم به ذلت و خواری‏اند به هر کجا که متوسل شوند مگر به دین خدا و عهد مسلمانان در آیند . آنان پیوسته اسیر بدبختی و ذلت‏شدند، از آن رو که به آیات خدا کافر شده و پیامبران را به ناحق کشتند، نافرمانی و ستمگری، کار همیشه آنها بود!» بدون تردید کیفر (که سنت الهی است) ویژه یهودیانی نیست که دست‏به قتل پیامبران زدند بلکه نسل آنان (هر کجا که باشند) به دلیل تعمیم جزء مصادیق عذاب شوندگانند . ۷ . تعمیم در نتایج و سنن الهی در وجود انسان سنتهای الهی در دو زمینه محقق می‏شود: جامعه و تاریخ، فرد . پیشتر سنت تعمیم در زمینه جامعه و تاریخ را بر شمردیم، اینک سنت تعمیم که در بردارنده سنتهای الهی در مورد فرد و بشر است، بازگو می‏شود . سوره بقره از عناد بنی‏اسرائیل، کفران نعمتهای الهی، لجاجت، تشکیک در آیات خداوند، کشتن پیامبران، عصیان و تمرد سخن گفته است . پس از این، سنت الهی را بازگو می‏کند که به سبب انکار و کفران و عصیان دچار عقوبت و کیفر شدند: «ثم قست قلوبکم من بعد ذلک فهی کالحجاره او اشد قسوه; (۳۵) پس با این همه سخت‏دل گشتید و دلهایتان چون سنگ یا سخت‏تر از آن شد!» . بی‏تردید این سنگدلی که خداوند از آن توصیف به «چون سنگ یا سخت‏تر از آن‏» کرده، نتیجه جرمها، انکارها و معاصی است و قرآن چنین تعبیر می‏کند: «پس از این …» یعنی نتیجه گناهان سنگدلی بود! شکی نیست مخاطبان این آیه، به دلیل ضمیر خطاب در آیه کریمه (قست قلوبکم) و سیاق آیات سوره بقره، یهودیانی‏اند که در زمان پیامبر می‏زیستند . ۸ . تعمیم نفرین و بیزاری از شمار مصادیق تعمیم، لعن و برائت از قاتلان، مجرمان و کسانی است که به کرده آنان راضی باشند . در نصوص به جا مانده از اهل بیت در زیارت امام حسین (ع) به روشنی و صراحت این تعمیم را شاهدیم . در نص زیارت وارث می‏خوانیم: «لعن الله امه قتلک و لعن الله امه ظلمتک و لعن الله امه سمعت‏بذلک فرضیت‏به; خدا لعن کند آنان را که تو را کشتند و نفرین باد بر امتی که به تو ستم کرد و آنان که شنیدند و بدین کرده راضی بودند!» این، نص عجیبی است و آدمی را به تامل و اندیشه وا می‏دارد . لعن و برائت‏شامل سه گروه است: قاتلان، آنان که با پشتیبانی و کمک، کار قاتلان را تایید کردند، سوم: آنان که بدین کار راضی بودند . نفرین و بیزاری جستن، اعلام جدایی و بریدن کامل است . نمی‏توان لعن و نفرین کرد مگر آن که آخرین رشته دوستی و محبت میان امت‏ببرد . اگر این رشته‏ها، یکی پس از دیگری برید، آن گاه هر گروهی از امت، از دیگری جدا و منفصل می‏شود . اگر گروهی مورد رحمت‏خدا و «مرحوم‏» باشد، ناگزیر دیگری مورد خشم خدا و «ملعون‏» است، و این، خط فاصل و جدا کننده گروه‏ها است . خدای متعال مسلمانان را با رشته دوستی و محبت، به هم پیوند زده، فرموده است: «و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء بعض; (۳۶) مؤمنان یار و یاور همدیگرند .» محبت قوی‏ترین پیوند متمدنانه در تاریخ بشر است و هر که در گستره دوستی مؤمنان درآید، سزاوار است‏خانواده بزرگ و گسترده مؤمنان،بدو یاری و سلامت رسانند و او مصون باشد؛ یعنی جان و عرض (کرامت و بزرگواری) و مالش محفوظ بماند . در فرمایش رسول خدا (ص) در مسجد خیف (در منا) و در آخرین حجی که گزارد، حرمت جان و مال و آبروی مؤمنان چنین تبیین شد: «یا ایها الناس، اسمعوا ما اقول لکم و اعقلوه فانی لا ادری لعلی لا القاکم فی هذا الموقف بعد عامنا هذا . ثم قال: ای یوم اعظم حرمه؟ قالوا: هذا الیوم . قال: فای شهر اعظم حرمه؟ قالوا: هذا الشهر . قال: فای بلد اعظم حرمه؟ قالوا: هذا البلد . قال: فان دماءکم و اموالکم علیکم حرام کحرمه یومکم هذا، فی شهرکم هذا، فی بلدکم هذا، الی یوم تلقونه . فیسالکم عن اعمالکم . الا هل بلغت؟ قالوا: نعم . قال: اللهم اشهد! الا من کانت عنده امانه فلیؤدها الی من ائتمنه علیها فانه لا یحل دم امری‏ء مسلم و لا ماله الا بطیبه نفسه و لا تظلموا انفسکم و لا ترجعوا بعدی کفار; (۳۷) ای مردم! آنچه را به شما می‏گویم بشنوید و در آن بیندیشید، زیرا مطمئن نیستم سال بعد شما را اینجا ببینم . کدام روز حرمتش بیشتر است؟ گفتند: امروز [دهم ذی حجه] . پرسید: حرمت کدام ماه بیشتر است؟ گفتند: همین ماه [ذی حجه] . پرسید: کدام شهر حرمت افزونتری دارد؟ گفتند: همین شهر [مکه] . فرمود: خون و مال شما بر همدیگر حرام است و مانند امروز و این ماه و این شهر حرمت دارد تا روزی که پروردگارتان را ملاقات کنید و از شما بپرسد چه کردید! آیا پیام الهی را به شما رساندم؟ گفتند: آری . گفت: خدایا! شاهد باش! هر که نزد او امانتی است، به صاحبش برگرداند . به کسی که به او امانت داده است . ریختن خون مسلمان روا نیست و نمی‏توان مال او را گرفت مگر رضایت داشته باشد . و به خودتان ستم نکنید و پس از من کافر نگردید!» . از رسول خدا روایت است: «المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده; (۳۸) مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبانش در امان باشند .» میان روابط متمدنانه موجود، رابطه‏ای قوی‏تر و محکم‏تر و در عین حال، لطیف‏تر از دوستی و محبت نمی‏شناسیم . هر که به خدا و پیامبر شهادت و گواهی دهد، در گستره دوستی مؤمنان است و جان و مال و عرض او توسط مسلمانان حفظ شده، مصونیت دارد، اما اگر میان مؤمنان، این رشته بگسلد، هر کدام امتی جداگانه به شمار خواهند آمد . خدا بیامرزد «زهیربن قین‏» را که بدین حقیقت آگاه بود و به سپاهیان بنی‏امیه، روز عاشورا گفت: «ای کوفیان! از عذاب خدا بترسید! مسلمان حق دارد برادر مسلمانش را نصیحت کند و ما اکنون برادر و بر یک دینیم، مگر آن که شمشیر [و جنگ] بینمان افتد . در این صورت مصونیتی [در جان و مال] نبوده، هر یک امتی جداگانه خواهیم بود .» (۳۹) این مطلب آگاهی دقیقی از حقایق بزرگ دینی است . اگر مصونیت میان گروه‏های مسلمان از بین رفته، میانشان جنگ و قتل اتفاق افتد و یکی بر دیگر ستم کند، هر یک امتی به شمار آمده، یکی مرحوم و دیگری ملعون است . نفرین ‏شدگان در زیارت وارث سه گروه در زیارت وارث نفرین شده بودند: قاتلان، تایید کنندگان و خشنود شوندگان . متن زیارت چنین است: «لعن الله امه قتلتکم، و لعن الله امه ظلمتکم، و لعن الله امه سمعت‏بذلک فرضیت‏به; خدا لعنت کند امتی که شما را کشت و امتی که بر شما ستم کرد و امتی که این مطلب را دانست و بدان راضی شد .» گروه نخست محدود به حاضران در کربلا، در محرم ۶۱هجری است . گروه دوم گسترده‏تر از دسته اول، و شامل کسانی است که پشتیبانی کردند و کار قاتلان را تایید نمودند و به امام ستم کردند; چه در عاشورای ۶۱ هجری، در کربلا حاضر باشند، چه در این تاریخ، در کربلا نباشند . دسته سوم، از این دو گروه فراتر رفته، طول تاریخ را شامل می‏شود و حلقات و رشته‏های آن تا به امروز که هستیم و زندگی می‏کنیم، به هم مرتبط است . شگفت است که گروه سوم مانند نخستین و دومین دسته، سزاوار لعن و عذاب و برائت است . اگر امام حسین (ع) از کسی یاری می‏خواست و وی اجابت نمی‏کرد، امام به او توصیه می‏کرد دور شود تا یاری‏خواهی‏اش را نشنود . وی فرمود: «من سمع و اعیتنا فلم یعنا، کان حقا علی الله ان یکبه علی منخره فی النار; هر که ندای ما را بشنود و ما را یاری نکند، خداوند حق دارد او را با صورت در آتش اندازد .» بینش تاریخی تعمیم و فراشمولی و ربط حاضران با گذشتگان و نسلها با هم‏دیگر، به صورت روشن و با گفته‏هایی تاثیرگذار، در زیارت عاشورا بازتاب دارد . در ادامه برخی از این نصوص را نقل می‏کنیم: «لعن الله امه اسست اساس الظلم و الجور علیکم اهل البیت . و لعن الله امه دفعتکم عن مقامکم و ازالتکم عن مراتبکم التی رتبکم الله فیها و لعن الله الممهدین لهم بالتمکین من قتالکم . برئت الی الله و الیکم منهم و من اشیاعهم و اتباعهم و اولیائهم . انی سلم لمن سالمکم، و حرب لمن حاربکم الی یوم القیامه; خدای لعن کند امتی که اساس ظلم و جور بر شما اهل بیت را پی ریخت . نفرین خدا بر امتی باد که شما را از جایگاه و مقامتان (خلافت) را ند و مرتبه‏ای را که خدا برایتان مقرر داشته بود، گرفت . خدا لعنت کند مردمی را که از امرای ظلم و جور برای جنگ با شما اطاعت کردند . برای رضایت‏خدا و شما، از آن ظالمان و پیروان و دوستانشان بیزاری می‏جویم و من تا روز قیامت، در صلحم با هر که با شما در صلح است و در جنگ و نبردم با هر که با شما در جنگ است .» عاشورا محک ولایت و برائت زندگی میدان مبارزه است و کشمکش ستون فقرات تاریخ است . بهتر از این نمی‏توان تاریخ را تعریف کرد . تاریخ جز مبارزه و نبرد نیست و هر چه جز این می‏باشد، در حاشیه تاریخ است، نه در صلب و متن آن . مقصود از مبارزه، تضاد طبقاتی نیست (چنان که مارکس می‏گوید) یا هماوردی نظامی و یا رقابت اقتصادی و سیاسی، بلکه منظور، نبرد میان توحید و شرک و جنگ میان حق و باطل است . این نبرد جوهر و ستون فقرات تاریخ است و هر مبارزه دیگر، در حاشیه و کنار تاریخ بوده، از دل تاریخ نیست . ابراهیم (ع) با امامت و رهبری خویش، در تاریخ این نبرد را آغاز کرد و پیامبران، رسولان و بندگان شایسته و صالح آن را ادامه دادند . این نبرد است که ساحت‏حیات را تقسیم می‏کند و همگان، با درجات و مراتب مختلف، میان دو جبهه نبرد [حق و باطل] هستند . گاه جنبه‏ها و طرف‏های درگیر، در هم شده، خط و خطوط آمیخته می‏شود، آن چنان که شناخت‏حق و باطل در جبهه نبرد سخت و مشکل می‏گردد و آن که می‏خواهد جانب حق را بگیرد، می‏بایست‏شناخت دقیق داشته باشد و برای تشخیص حق از باطل، آگاهی و بصیرت یابد . در این فضای مه‏آلود و مشوش، انسان نمی‏تواند موضع درستی بگیرد مگر آن که آگاهی و معرفت داشته باشد . عامل مهم آگاهی، تقوا و پارسایی است: «اتقوا الله و یعلمکم الله; (۴۰) از خدا بترسید تا شما را تعلیم و آگاهی دهد .» «یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله یؤتکم کفلین من رحمته و یجعل لکم نورا تمشون به; (۴۱) ای کسانی که ایمان آورده‏اید! از خدا بترسید و به پیامبرش ایمان بیاورید تا شما را از رحمت‏خود دو نصیب دهد و شما را نوری عطا کند که در روشنایی آن، راه بجویید .» عاشورا عامل دقیقی برای تشخیص حق و باطل است هر چند حق و باطل به هم آمیخته شود . کاش می‏دانستیم چه سر و حکمتی خدای متعال در این روز شگفت قرار داده است! عاشورای ۶۱ هجری عاملی اساسی برای تقسیم مردم در دوجبهه مشخص بود; جبهه حسینی و جبهه ضد حسینی . جبهه نخست در طول تاریخ با پیامبران و رسولان و مردمان صالح بوده، جبهه دوم در برابر دعوت پیامبران ایستاده و با مجرمان و مفسدان بوده است . از آن رو که حسین (ع) وارث پیامبران و رسولان است، دعوت او در امتداد و دنباله دعوت انبیاست و یزید چون وارث طاغیان تاریخ و وارث طغیانگری و سرشت آنان است، از سردمداران طاغوت و از خیل سپاه آنان به شمار می‏آید . جبهه حق و باطل در طول تاریخ امتداد داشته، هر یک تاریخ را با رنگ و بوی خود آراسته‏اند . هر جبهه که یگانه‏پرستی و ارزشها را به ارث برده، با حق بوده، از موضع‏گیری امام خشنود است و کرده بنی‏امیه در عاشورا را نمی‏پسندد، با حسین و در خط پیامبران و رسولان است . اما آن که در پی میراث بنی‏امیه و استکبار بوده، از مرز الهی و احکام خدا بیرون رفته، در برابر سبیل الله ایستاده و در عاشورا بر حسین خشم گرفته، برضد وی بوده، در خط طاغیان و مستکبران تاریخ است . عاشورا خط معیار این دو جبهه در طول تاریخ و در هر جامعه‏ای است . عاشورا تاریخ و جامعه را به قطب متضاد حق و باطل تقسیم می‏کند . گرچه تمامی درگیری‏های میان حق و باطل می‏تواند این دو را در طول تاریخ و در هر جامعه‏ای، از هم جدا و مشخص سازد، اما خداوند از بین رخدادهای بسیار به عاشورا چنین ویژگی عظیم و روشنی بخشیده است . موضع‏گیری در این دو جبهه، به دوستی یا بیزاری است . دوستی نشانه جبهه نخست و دشمنی نشانه دسته دوم است و حسین حد فاصل و جداکننده میان جبهه حق و باطل است: «انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم و ولی لمن والاکم و عدو لمن عاداکم .» گستره این دو جبهه در طول تاریخ و جوامع گسترش یافته، پهناورترین گستره در حیات آدمی است و خشنودی یا ناخشنودی آن را رنگ دوستی یا دشمنی، ولایت‏یا عداوت زده است . دوستی یا دشمنی، به عمل است دوستی و دشمنی بدان معنا نیست که آدمی فقط در دل دوست‏بدارد یا دشمن باشد و اقبال و ادبار قلبی داشته باشد بلکه به معنای تمام کلمه، موضع‏گیری عملی است . شاید درست‏ترین سخن برای تعبیر از موضع‏گیری عملی، جمله تاثیرگذار و رسایی است که در زیارت عاشورا به چشم می‏خورد: «با دوستانتان، در صلح و سلامتم و با دشمنانتان، در جنگ و نبرد . دوستدار علاقه‏مندان شمایم و از خصمتان بیزارم .» گستره صلح یا جنگ با دوستان یا دشمنان حسین (ع) فقط عاشورا نیست‏بلکه در هر تاریخ و جامعه‏ای است [کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا] و عامل گسترش، رضا یا سخط است . از زیارت عاشورا پی به این بینش ژرف در مورد تاریخ و جامعه می‏بریم: «لعن الله امه قتلتکم و لعن الله الممهدین لهم بالتمکین .» این دو گروه در گستره پهناوری از جامعه وجود داشته، زیارت وارث گروه سوم را نیز مشمول لعن و برائت می‏داند: «لعنت‏خدا بر امتی باد که این ستم را شنیدند و بدان راضی بودند!» . پس از این گستردگی و شمول، در هر تاریخ و جامعه‏ای، صلح و جنگ، دوستی و دشمنی جریان دارد و عاشورا نقطه برخورد دو جبهه حق و باطل، توحید و شرک است که در طول تاریخ با هم نبرد داشته‏اند و انتساب و انگ هر جبهه را داشتن، به عمل و رضایت است . رضایت‏مندی سطحی و عمقی آنچه از تاثیر رضایتمندی گفتیم، در صورتی است که راستی باشد، اما آرزوها و خواسته‏های دروغین و دوستی سطحی، آدمی را به دایره ولایت وارد نکرده، او را از برائت‏بیرون نمی‏برد . رضایت‏یا نارضایتی جز با عمل و عزم، درست نخواهد بود . اگر خشنودی یا ناخشنودی، تهی از عزم و عمل باشد، ارزشی ندارد . فرزدق شاعر – رحمه الله علیه – بدین حقیقت آگاه بود و وقتی امام از وی از حال اهالی عراق پرسید، پاسخ درست داد و عرض کرد: دلهایشان با توست و شمشیرهایشان بر توست! این واقعه پس از آن بود که امام در ذی‏حجه سال شصت هجری، حجاز را به سوی عراق ترک کرد . اگر دلها جدای از شمشیرها و همراه حسین (ع) بود، اما شمشیرها در خدمت‏بنی‏امیه و اراده و حکومتشان بود، آنان که فقط به دل، حسین را دوست دارند، بیرون از گروه دشمنان خدا و جزء اولیاء الله نیستند . دوستی سطحی و ضعیفی که مردمان عراق از امام در دل داشتند، آنان را از جبهه بنی‏امیه بیرون نیاورد و داخل در جبهه حسینی نکرد . نمی‏توانیم دوستی را این گونه، ضعیف و سطحی پی‏ریزی کرده، اثر رضا و سخط، حب و بغض در تاریخ و جوامع را به حرف و دل [نه به عمل] بدانیم، بلکه می‏بایست کسانی را دوست‏بداریم که به راستی رضایت و ولایت اولیاء الله را داشتند و صادقانه بر اعداءالله خشم و بغض ورزیدند . از خدای متعال درخواست داریم روزیمان کند که به عمل و کردار اولیائش راضی بوده، آنان را دوست‏بداریم و بر دشمنانش خشم گرفته، آنان را دشمن بداریم و در رضا و سخط، حب وبغض خود صادق باشیم .

پی ‏نوشت:

۱) آل عمران، ۱۸۱ – ۱۸۳ . ۲) بقره، ۲۴۵ . ۳) تفسیر البرهان، ج‏۱، ص‏۳۲۸، چ اسماعیلیان . ۴) همان . ۵) نهج البلاغه، خ‏۲۰۱ . ۶) همان، حکمت‏۱۵۴ . ۷) میزان الحکمه، ج‏۲، ص‏۲۱۴ – ۲۱۵ . [چنان که شنیده‏ایم: «من احب شیئا حشره الله معه .»] ۸) النساء، ۱۲۵ . ۹) الحج، ۷۸ . ۱۰) مؤمنون، ۵۲ . ۱۱) الانبیاء، ۹۲ . ۱۲) النجم، ۴۱ – ۳۹ . ۱۳) بقره، ۱۴۱ . ۱۴) این سنت، با سنت تاریخی و اجتماعی دیگری که آیه ۲۵ انفال بیان می‏کند، متفاوت است آن آیه می‏فرماید: از فتنه‏ای بپرهیزید که تنها به ستمکاران شما نمی‏رسد، بلکه همه را فرا خواهد گرفت .» این سنت ویژه دنیاست، نه آخرت گرچه راضی‏ها و ناراضی‏ها را در بر می‏گیرد و شامل خیر و شر است، مثلا اگر مردمی مؤمن باران طلب کنند و خدا بر ایشان باران فرستد، خیر دنیوی همه را در بر خواهد گرفت، حتی آنان که مؤمن نباشند و دین و آیین دیگری داشته باشند و در رضایت و نارضایتی با اینان همراه نباشند . نیز اگر گروهی آتش فتنه در جامعه بر افروزند، شر آن همه را فرا خواهد گرفت، حتی کسانی که با فتنه‏گران در رضایت و نارضایتی همراه نباشند . اما آثار این سنت، فقط در دنیاست نه در آخرت، در حالی که سنت تعمیم – که از آن سخن می‏گوییم – در دنیا و آخرت، همگان را اگر در رضا و نارضایی شریک باشند در بر می‏گیرد و کسانی را که در رضا و نارضایی با آنان همراه نیستند، شامل نمی‏شود . ۱۵) بحارالانوار، ج‏۱۰۴، ص‏۳۸۴ . ۱۶) همان، ج‏۷۱، ص‏۲۶۲، ح‏۶ . ۱۷) همان، ج‏۱۰۴، ص‏۳۸۴; روضه الواعظین، ص‏۴۶۱ . ۱۸) بحارالانوار، ج‏۸، ص‏۳۱۱، ح‏۷۹ . ۱۹) همان، ج‏۵۲، ص‏۳۱۳ . ۲۰) بقره، ۹۱ ۲۱) نفس المهموم، ص‏۳۶، تحقیق رضا استادی; امالی صدوق، ص‏۷۹ . ۲۲) بحارالانوار، ج‏۶۸، ص‏۱۳۰، ح‏۶۲ و ج‏۱۰۱، ص‏۱۹۵، ح‏۳۱; بشاره المصطفی، ص‏۷۴، چ‏۱۳۸۳ه . ۲۳) آل عمران، ۱۸۴ . ۲۴) البقره، ۹۱ . ۲۵) نهج‏البلاغه، خطبه ۱۲ . ۲۶) بحارالانوار، ج‏۷۱، ص‏۲۶۲، ح‏۵ و ۶ . ۲۷) اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج‏۳، ص‏۴۱۶ . ۲۸) تحف العقول، ص‏۱۰۰; بحارالانوار، ج‏۱۰۰، ص‏۸۱، ح‏۳۸ . ۲۹) بحارالانوار، ج‏۱۱، ص‏۳۲۰; ج‏۵، ص‏۲۸۳ .

۳۰) اعراف، ۹۶ .

۳۱) انفال، ۵۲ – ۵۳ .

۳۲) آل عمران، ۱۳۷ .

۳۳) بقره، ۶۱ .

۳۴) آل عمران، ۱۱۲ .

۳۵) بقره، ۷۴ .

۳۶) بقره، ۷۱ .

۳۷) کافی، ج‏۷، ص‏۲۷۳ .

۳۸) همان، ج‏۲، ص‏۲۳۵ .

۳۹) تاریخ طبری، ج‏۶، ص‏۲۴۳ .

۴۰) بقره، ۲۸۲ .

۴۱) الحدید، ۲۸ .

منبع: فصلنامه حکومت اسلامی

محمدمهدی آصفی ‏‏

پرتوى از سیره نبوى صلى‏ الله ‏علیه‏ و‏ آله‏ و سلم در آینه آیات قرآن

اشاره:

او ستوده راستگو، محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم است. جذبه‏هاى وجودى‏اش جان‏ها را شیفتگى، دیدگان را روشنایى، و ملت‏ها را حیات معقول و جاودانه مى‏بخشد. بویژه آن که خاتمیّت رسالت، او را در مرتبتى والا و جمالى غیر قابل وصف قرار داده که یک جا فیض رسالت و چشمه‏سارهاى نبوّت را بر انسان و جهان جارى ساخته است. حدیث زیبایى‏هاى محمدى، زمانى دل‏انگیزتر مى شود که آینه آن، وحى الهى باشد و آفاق زندگى و سیره عملى آن بزرگوار در میان گلواژه‏هاى قرآن جستجو شود. در این نوشتار، سیماى رسول خدا را در پرتو کلمات الهى به تماشا مى‏نشینیم و آیات حُسن یار را از زبان دلدار مى‏شنویم.

بشارت به میلاد

مژده وجودش از پیش، به بشریّت داده شده بود. کتاب‏هاى آسمانى زبور، تورات و انجیل او را با نشانه و علامت‏هاى روشن مشخص نموده‏اند. قرآن کریم مى‏فرماید:

«الّذین یتّبعون الرّسول النبىّ الاُمّىّ الّذى یجدونه مکتوباً عندهم فى‏التوریه و الانجیل یأمرهم بالمعروف و ینهیهم عن المنکر و یُحِلّ لهم الطیّبات و یحرّم علیهم الخبائث و یَضَعُ عنهم اِصْرَهم والاَغلال الّتى کانت علیهِم»۱

همان‏ها که از فرستاده «خدا» پیامبر امّى، پیروى مى‏کنند؛ پیامبرى که صفاتش را در تورات و انجیلى که نزدشان است، مى‏یابند. او آن‏ها را به معروف دستور مى‏دهد و از منکر باز مى‏دارد، اشیاء پاکیزه را براى آن‏ها حلال مى‏شمارد و ناپاکى‏ها را تحریم مى‏کند و بارهاى سنگین و زنجیرهاى گران را از دوش و گردنشان برمى‏دارد.

و در آیه دیگر مى‏فرماید:

«و اذ قال عیسى ابن مریم یا بنى‏اسرائیل انّى رسول اللّه الیکم مصدّقاً لما بین یدىّ من التوریه و مبشّراً برسولٍ یأتى من بعدى اسمُهُ احمد فلمّا جاء هم بالبیّنات قالوا هذا سحرٌ مبین»۲

و به یاد آورید هنگامى را که عیسى ابن مریم گفت: اى بنى‏اسرائیل! من فرستاده خدا به سوى شما هستم، در حالى که تصدیق کننده کتابى که قبل از من فرستاده شده «تورات» مى‏باشم، و بشارت دهنده به رسولى که بعد از من مى‏آید و نام او «احمد» است. هنگامى که او با معجزات و دلایل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: این، سحرى آشکار است.

حتى اوصاف پیروان خاتم پیامبران و ویژگى‏هاى آنان، با تمثیل در تورات و انجیل بیان شده و مى‏فرماید:

«محمدٌ رسول اللّه والّذین معه اشدّاء على‏الکفّار رحماء بینهم تریهم رکّعاً سجّداً یبتغون فضلاً من اللّه و رضواناً سیماهم فى وجوههم من اثر السجود ذلک مثلهم فى‏التوریه و مثلهم فى‏الانجیل کزرعٍ اخرج شَطْاَهُ فازره فاستغلَظَ فاسْتَوى على سُوقه یُعجبُ والزرّاع لیغیظ بهم الکفّار»۳

محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرستاده خداست و کسانى که با او هستند در برابر کفّار، سرسخت و شدید و در میان خود، مهربانند. پیوسته آن‏ها را در حال رکوع و سجود مى‏بینى در حالى که همواره فضل خدا و رضاى او را مى‏طلبند. نشانه آن‏ها در صورتشان از اثر سجده نمایان است. این مَثَل آنان در تورات و انجیل همانند زراعتى است که جوانه برآورده سپس به تقویت آن پرداخته تا محکم شده و برپاى ایستاده است و به قدرى نموّ و رشد کرده که زارعان را به شگفتى وا مى‏دارد. این براى آن است که کافران را به خشم آورد.

عالم آل محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، امام رضا علیه‏السلام در یکى از مناظراتى که با دانشمندان مسیحى و یهودى داشت، مستندات آن را چنین برمى‏شمارد:

اى نصرانى! آیا مى‏دانى که عیسى علیه‏السلام در انجیل فرمود: من به سوى پروردگار شما و پروردگار خود خواهم رفت و بارقلیطا (محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ) مى‏آید و او است که به حقانیّت من گواهى دهد، چنان چه من از براى او. و اوست که تفسیر کند از براى شما هرچیزى را و اوست کسى که رسوایى‏هاى امت‏ها را روشن سازد و همان که ستون کفر را درهم شکند.

و خطاب به رأس الجالوت ـ از دانشمندان یهود ـ فرمود: هل تنکر ان التوریه تقول لکم: قدجاء النّور من جبل طور سیناء و اضاء لنا من جبل ساعیر، و استَعلَنَ علینا من جبل فاران؛ آیا انکار مى‏کنى که در تورات است: «آمد نورى از کوه طور سینا و روشنى داد ما را از کوه ساعیر و عیان و آشکار گردید بر ما از کوه فاران»؟

رأس الجالوت گفت: این کلمات را مى‏شناسم ولى تفسیر آن را نمى‏دانم.

حضرت فرمود: منظور از آمدن نور از کوه طور سینا، وحى حق تعالى است که بر موسى علیه‏السلام نازل شده و منظور از روشنى دادن از کوه ساعیر، کوهى است که در آن بر عیسى علیه‏السلام وحى شد در آن زمان که بر بالاى آن کوه قرار داشت، و مقصود از آشکار شدن نور از کوه فاران، کوهى است در [حوالى [مکه که بین آن و مکه معظمه یک روز راه است.

و نیز فرمود: داوود در زبور آورده است: «پروردگارا! مبعوث گردان کسى را که برپا دارد سنّت را پس از محو شدن آثار نبوّت و فرسودگى دین.» آیا غیر از محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم پیامبرى را مى‏شناسى که این چنین باشد؟

رأس الجالوت گفت: مى‏تواند عیسى علیه‏السلام باشد. حضرت فرمود: آیا نمى‏دانى که حضرت عیسى علیه‏السلام مخالفت سنّت ننمود بلکه موافق با سنّت تورات بود تا آن که حق تعالى او را به آسمان بالا برد؟!۴

روشنى نام حضرت محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در کتاب‏هاى آسمانى به حدّى بوده است که قرآن کریم مى‏فرماید: «یعرفونه کما یعرفون ابناء هم»۵؛ او را همانند فرزندان خود مى‏شناسند.

و از طریق همین نشانه‏ها بود که عدّه‏اى به آن حضرت ایمان آورده و حتى قبل از بعثت، او را مى‏شناختند و آینده آن حضرت را گوشزد مى‏نمودند. که به عنوان نمونه، دو مورد را ذکر مى‏کنیم:

الف ـ ایمان سلمان

طبرى در سرگذشت اسلام آوردن سلمان فارسى مى‏نویسد: پس از آشنایى سلمان با یکى از علماى نصرانى، او به سلمان مى‏گوید: در همین ایام در میان ملت عرب پیامبرى ظهور خواهد کرد که از تمام انبیا برتر است. عالم مزبور اضافه مى‏کند: من پیر شده‏ام؛ خیال نمى‏کنم او را درک نمایم. امّا تو جوانى، امیدوارم او را درک کنى ولى این را نیز بدان که این پیامبر نشانه‏هایى دارد از جمله، نشانه خاصّى برشانه اوست؛ او صدقه نمى‏گیرد. سلمان عالم نصرانى را در بیابان گم کرد. دو مرد عرب از قبیله بنى کلب رسیدند. سلمان را اسیر کرده و بر شتر سوار نموده به مدینه آوردند و او را فروختند. سلمان و غلام دیگر ارباب به نوبت، روزها گلّه او را به چرا مى‏بردند. سلمان در این مدت مبلغى پول جمع آورى کرد و انتظار بعثت پیامبر اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را مى‏کشید. در یکى از روزها که مشغول چرانیدن گلّه بود، رفیقش رسید و گفت: خبردارى امروز شخصى وارد مدینه شده و تصوّر مى‏کند پیامبر و فرستاده

این همان پیامبر موعود است که کتاب‏هاى آسمانى از رسالت جهانى و حکومت او خبر داده‏اند. نشانه هایى که من در کتاب‏ها خوانده‏ام، بر او منطبق است.

خداست؟ سلمان به رفیقش گفت: تو این جا باش تا من باز گردم. سلمان وارد شهر شد. در جلسه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم حضور پیدا کرد. اطراف پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم مى‏چرخید و منتظر بود پیراهن پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم کنار برود و نشانه مخصوص را در شانه او مشاهده کند. پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم متوجه خواسته او شد. لباس را کنار زد. سلمان نشانه مزبور یعنى اوّلین نشانه را یافت. سپس به بازار رفت و گوسفند و مقدارى نان خرید و خدمت پیامبر آورد. پیامبر فرمود: چیست؟ سلمان پاسخ داد: صدقه است. فرمود: من به آن‏ها احتیاج ندارم، به مسلمانان فقیر ده تا مصرف کنند. سلمان بار دیگر به بازار رفت، مقدارى گوشت و نان خرید و خدمت رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم آورد. پیامبر پرسید: این چیست؟ سلمان پاسخ داد: هدیه است. فرمود: بنشین. پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و تمام حضّار از آن هدیه خوردند. مطلب بر سلمان آشکار گشت. زیرا هرسه نشانه خود را یافته بود و بدین ترتیب، اسلام را برگزید.۶

ب ـ جریان بُحَیْرا

راهبى به نام بحیرا در سرزمین بُصرى زندگى مى‏کرد. پیامبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم که در سنّ دوازده سالگى به شام مسافرت نمود، به این سرزمین مى‏رسد. جذبه سیماى ملکوتى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم راهب را تحت تأثیر قرار مى‏دهد. با نگاه نافذ خویش به آن حضرت خیره مى‏شود. به رازى بزرگ دست مى‏یابد و مى‏گوید: این، کودکِ کیست؟ ابوطالب گفت: او برادرزاده من است. پرسید: پدرش چه شد؟ پاسخ داد: هنوز به دنیا نیامده بود که پدرش وفات نمود. بحیرا گفت: این، همان پیامبر موعود است که کتاب‏هاى آسمانى از رسالت جهانى و حکومت او خبر داده‏اند. نشانه هایى که من در کتاب‏ها خوانده‏ام، بر او منطبق است. این، همان پیامبرى است که من نام او و پدر و فامیل او را درکتاب‏هاى دینى خوانده‏ام. بر شما لازم است او را از چشم یهودیان دور نگه دارید. زیرا اگر آنان بفهمند، او را خواهند کشت.۷

فراق پدر

غروب غم‏انگیز عبداللّه ـ پدر بزرگوارش ـ هاله‏اى از اندوه بر چهره‏اش ترسیم‏نموده است. قرآن کریم مى‏فرماید: «الم یجدک یتیماً فَاوى»۸ راستى چه‏حکمتى است که مى‏بایست خاتم پیامبران صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم با فراق پدر، روزهاى زندگى را استمرار بخشد و از دیدگان پرمهر پدر و فروغ چهره شاداب او، محروم شود؟ در این زمینه، دو جهت مى‏توان براى آن برشمرد:

الف ـ درد آشنایى

رسیدن به مقام خاتمیّت، تجربه‏اى از سختى‏ها و مشکلات را طلب مى‏کند. او که مى‏خواهد براى همیشه تاریخ پاسدار حقوق انسانى و پیام‏آور عدالت اجتماعى باشد، باید خود به صورت ملموس آن را تجربه کند تا دامن پرمهرش بتواند عواطف و احساسات والاى انسانى را متجلّى کند. قرآن کریم پس از یادآورى یتیمى و فقر و نیازهاى معنوى پیامبر، مى‏فرماید: «فامّا الیتیمَ فلاتَقْهَرْ و امّاالسّائل فلا تَنْهَْر و امّا بنعمه ربّک فحدّث»۹؛ پس چون خود این چنین بوده‏اى، یتیم را از خود مران و سؤال کننده را ردّ نکن و نعمت‏هاى پروردگارت را بازگو کن.

در آغاز ورود پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به مدینه، هنگامى که هریک از طوایف مى‏خواستند که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم افتخار میزبانى را به آن‏ها بدهد، پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: از پیشروى مرکب جلوگیرى نکنید؛ هرکجا که زانو بزند، من همان جا پیاده خواهم شد. ناگهان چشمان منتظر و مشتاق ـ که لحظه‏هاى حرکت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را با شور و شوقى وصف‏ناپذیر همراهى مى‏کردند ـ مشاهده نمودند که ناقه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در سرزمین وسیعى که در ملکیت دو طفل یتیم به نام‏هاى سهل و سهیل بود، زانو زد.۱۰ همان جایگاهى که بعدها مسجدالنبى نام گرفت تا باردیگر نقش آفرینى یتیم را در تحوّلات عظیم تاریخى به ظهور رسانده و جلوه‏اى زیبا از انس روحى و عشق پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به یتیم را در تاریخ رقم زند.

ب ـ آمادگى روحى

وحى الهى سرّى است عظیم که هرکس را توان تحمّل آن نبوده و نیست. قرآن کریم مى‏فرماید: «اللّه اعلم حیث یجعل رسالته»۱۱؛ خدا آگاه‏تر است که رسالت خویش را در کدام مکان قرار دهد. و از وحى الهى به عنوان گفتار سنگین یاد مى‏کند و مى‏فرماید: «انّا سنُلقى علیک قولاً ثقیلاً»۱۲

از سویى دیگر، تبلیغ این رسالت و وحى الهى نیازمند استقامت و پایدارى است. چنان که خداوند مى‏فرماید: «فاستقم کما اُمِرتَ و من تاب معک»۱۳؛ به آنچه دستور داده شده‏اى، استقامت کن و همچنین کسانى که با تو به سوى خدا آمده‏اند. آن هم در مقابله با حیله‏هاى انسان‏هاى فاسدى که قرآن کریم در باره آنان مى‏فرماید: «و عنداللّه مکرهم و ان کان مکرهم لتزول منه الجبال»۱۴؛ همه مکرهاى آن‏ها نزد خدا آشکار است هرچند مکرشان چنان باشد که کوه‏ها را از جا برکند.

بدین جهت است که باید از اوّل با مشکلات همراه شده تا بتواند نقش عظیم الهى خویش را ایفا نموده و راه گشایش و پیروزى را در دل سختى‏ها و ناملایمات بگشاید.

پیامبر اُمّى

تقدیر الهى بر این قرار گرفت که پیامبر خاتم فردى درس نخوانده باشد تا خود، سندى محکم بر اعجاز قرآن محسوب شود.

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت    به غمزه مسأله‏آموز صد مدرّس شد

و این مسأله‏اى است که قرآن کریم از آن به صراحت یاد مى‏کند و مى‏فرماید: «و کذلک اوحینا الیک روحاً من امرنا ما کنت تدرى ماالکتاب و لاالایمان و لکن جعلناه نوراً نهدى به من نشاء من عبادنا»۱۵؛ برتو نیز روحى را به فرمان خود وحى کردیم. تو پیش از این نمى‏دانستى کتاب و ایمان چیست ولى ما آن را نورى قرار دادیم که به وسیله آن هرکسى از بندگان خویش را بخواهیم، هدایت مى‏کنیم. و در جاى دیگر از آن حضرت با صفت امّى یاد مى‏کند و مى‏فرماید: «الذین یتّبعون الرّسول النّبىّ الامّىّ.» در آیه دیگر نیز مى‏فرماید: «فامنوا باللّه و رسوله النّبىّ الامّى»۱۶

راغب مى‏نویسد: «الاُمّىّ هوالّذى لایکتب ولایقرأ من کتاب؛ امّى به کسى مى‏گویند که: نمى‏نویسد و نوشته‏اى نمى‏خواند.» دشمنان اسلام که مى‏دیدند این حقیقت در زندگى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم خود گواه بر آسمانى بودن قرآن است، گفتند که آن را از فردى عجمى تعلیم مى‏گیرد. قرآن در پاسخ آنان مى‏فرماید: «ولقد نعلم انّهم یقولون انّما یُعلّمه بشر، لسان الّذى یُلحدون الیه اَعْجمىٌّ و هذا لسانٌ عربىٌّ مبین»۱۷؛ ما مى‏دانیم که آن‏ها مى‏گویند: این آیات را انسانى به او تعلیم مى‏دهد. در حالى که زبان کسى که این‏ها را به او نسبت مى‏دهند، عجمى است ولى این «قرآن» به زبان عربى رسا است.

بعثت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم

حضرت ابراهیم علیه‏السلام از خداى خویش خواست تا پیامبرى را از میان آن‏ها مبعوث کند. قرآن کریم مى‏فرماید: به یاد آورید هنگامى را که ابراهیم و اسماعیل پایه‏هاى خانه «کعبه» را بالا مى‏بردند و مى‏گفتند: پروردگارا! از ما بپذیر که تو شنوا و دانایى… پروردگارا! در میان آن‏ها پیامبرى از خودشان برانگیز تا آیات تو را بر آنان بخواند و آن‏ها را کتاب و حکمت بیاموزد و پاکیزه کند، زیرا تو توانا و حکیمى.۱۸

سرانجام زمان استجابت دعاى ابراهیم علیه‏السلام فرارسید. چنان که از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نقل شده که فرمود: من، استجابت دعاى ابراهیم علیه‏السلام هستم.۱۹

کوه حرا آماده ظهور شکوهمندترین تحوّل تاریخى است. محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در حال عبادت و بندگى و غرق توجّه تام به معبود یکتا بود که فرشته وحى، جبرئیل امین بر او نازل شد و سوره علق را بر او خواند: «اقرأ باسم ربّک الّذى خلق» همه چیز به نام و یاد خدا آمده است تا بشر را رهنمون به توحید نماید و تمامى اعمال و حرکات انسان‏ها را به سمت و سوى خدایى سوق دهد. خواندن و دانش باید رنگ خدایى بگیرد؛ نماز و زندگى و مردن نیز باید در راه خدا باشد: «قل انّ صلاتى و نُسُکى و محیاى و مماتى للّه ربّ العالمین»۲۰

قرآنش به نام خدا، سوره‏هاى آن به نام خدا و پیامبرش دعوت کننده به سوى خدا.

چنان که قرآن مى‏فرماید: «انّا ارسلناک شاهداً و مبشّراً ونذیراً، داعیاً الى اللّه باذنه و سراجاً منیراً»۲۱

او مى‏بایست بشریت را به سوى هدف آفرینش خویش که عبودیت و بندگى است، رهنمون سازد که فرمود:

«و ما خلقتُ الجنّ و الانس الاّ لیعبدون»۲۲ و این، جز در سایه یاد و نام یکتا آفریننده هستى میسّر نخواهد شد. «اقرأ و ربّک الاکرم، الّذى علّم بالقلم، علّم الانسان مالم یعلم»۲۳

این آیات، بیانگر استوارى و استحکام پیام الهى و وحى قرآنى است. او از مردم دانش و خواندن مى‏خواهد و مى‏داند که هرچه بشریّت به سوى فرهیختگى و کمال علمى گام بردارد، جلوه‏هاى زیباى وحى قرآن را بهتر درک مى‏کند.

اوّلین تجلّى وحى الهى، روح بزرگ او را بى‏تاب نموده است. از حرا پایین مى‏آید، احساس مى‏کند که همه موجودات با او همنوایى دارند و او را به رسالت سلام مى‏دهند. به خانه برمى‏گردد.

به خدیجه مى‏گوید: «دثّرینى؛ مرا بپوشان.» بار دیگر آیات وحى روح پاکش را نوازش مى‏دهد و او را به قیام و انذار دعوت مى‏کند و مى‏فرماید: «یا ایّها المدّثّر، قم فانذر، و ربّک فکبّر، و ثیابک فطهّر»؛ اى جامه خواب به خود پیچیده! برخیز و انذار کن و پروردگارت را بزرگ شمار و لباست را پاک ساز. و براى این که او را آماده این رسالت بزرگ نماید و او را هرچه بیشتر مستغرق در عظمت خداى هستى بخش قرار دهد، مى‏فرماید: «یا ایّها المزّمّل، قم اللّیل الاّ قلیلاً، نصفه اَوِ انقُص منه قلیلاً او زِد علیه و رتّل القرآن ترتیلاً، انّا سنُلقى علیک قولاً ثقیلاً»۲۴

اى جامه به خود پیچیده! شب را جز کمى به پا خیز، نیمى از شب را یا اندکى از آن را کم کن یا بر نصف آن بیفزا. و قرآن را با دقّت و تأمّل بخوان چرا که به زودى سخنى سنگین به تو القا خواهیم کرد.

اینک محمد آماده است تا جمال خداى را بنماید و رسالت خویش را اظهار کند. به دستور الهى که فرموده است: «واَنذر عشیرتک الاقربین»۲۵ باید از خویشان و اقوام خود شروع کند. از آنان دعوت مى‏کند و پیام خویش را با آنان در میان مى‏گذارد. اما عمویش ابولهب از همه بیشتر سرسختى نشان مى‏دهد و با عناد، مجلس را ترک مى‏کند. به این مقدار بسنده نمى‏کند، بعدها به همراه همسرش به صورتى گسترده‏تر وارد عمل مى‏شود. قرآن کریم او را براى همیشه خوار مى‏سازد تا همه کافران و عنودان، سرنوشت خویش را دریابند، و مى‏فرماید: «تبّت یدا ابى لهب و تبّ، ما اغنى عنه ماله و ما کسب، سیصلى ناراً ذات لهب، و امرأته حمّاله‏الحطب، فى‏جیدها حبلٌ من مسد.»

به نقل مرحوم مجلسى، پس از دعوت خویشاوندان براى مدتى وحى منقطع مى‏شود.۲۶

کافران آن حضرت را مورد شماتت قرار مى‏دهند که: پروردگارش او را رها کرده و دشمن داشته. هرچه زمان مى‏گذرد، شوق پیامبر به ملاقات جبرئیل شدیدتر مى‏شود که ناگهان جبرئیل نازل مى‏شود و سوره «والضّحى» را برایش مى‏خواند: «سوگند به روز در آن هنگام که آفتاب برآید و قسم به شب در آن هنگام که آرام گیرد، خداوند هرگز تو را وانگذاشته و مورد خشم قرار نداده است. و مسلّماً آخرت براى تو از دنیا بهتر است و به زودى پروردگارت آن قدر به تو عطا خواهد کرد که خوشنود شوى». سه سال مى‏گذرد، دستور مى‏رسد که دعوت عمومى خویش را آغاز کند: «فاصدع بما تُؤمر»؛۲۷ آنچه را مأموریّت دارى آشکارا بیان کن.

بدین جهت برکوه صفا، روى سنگ بلندى قرار گرفت و فرمود:

اى مردم! هرگاه من به شما گزارش دهم که پشت این کوه دشمنان شما قصد جان و مال شما را دارند، آیا قبول مى‏کنید؟ همگى گفتند: آرى! ما در زندگى از تو دروغى نشنیده‏ایم. پس از آن، فرمود: اى گروه قریش! خود را از آتش نجات دهید؛ من براى شما در پیشگاه خدا نمى‏توانم کارى انجام دهم. من شما را از عذاب دردناک مى‏ترسانم. موقعیت من همان موقعیّت دیدبانى است که دشمن را از نقطه‏اى دور مى‏بیند و فوراً به سوى قوم خویش شتافته و با شعار «یا صباحاه» آنان را از این پیشامد باخبر مى‏سازد.۲۸

اینک سال‏هاى سختى را در پیش دارد؛ توطئه‏هاى سنگین، شکنجه‏هاى دوستان، استهزاء و تمسخر و محاصره اقتصادى از آن جمله است. سیزده سال در مکه مى‏ماند؛ دیگر این شهر جاى ماندن نیست، باید هجرت کند و اهداف الهى خویش را در مدینه پى‏گیرى کند. بویژه آن که از سوى آن شهر دعوت شده است و سران آن با حضرتش بیعت کرده‏اند. شبانه حرکت مى‏کند اما نگاه حسرت بارش به مسجدالحرام و شهر ابراهیم علیه‏السلام او را بسیار متأثّر مى‏سازد. پیک وحى نازل مى‏شود و او را به بازگشت، مژده مى‏دهد و مى‏فرماید: «انّ الّذى فَرَضَ علیک القرآن لرادّک الى معاد»۲۹؛ آن کس که بر تو قرآن و تبلیغ آن را واجب ساخت، تو را به جایگاهت باز خواهد گرداند.

پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در حالى هجرت مى‏کند که با معراجى شگفت و عظمتى غیر قابل وصف زیباترین و کامل‏ترین درس‏هاى آفرینش الهى را دیده و ملائک را در حسرت افق والاى پرواز خویش متحیّر ساخته است.

بار دیگر از ملک پرّان شوم     

آنچه اندر وهم ناید آن شوم

ده سال در مدینه ماند. جنگ‏هاى بدر، احد، احزاب و تبوک را پشت سرگذاشت. مکه فتح شد. قدرت‏هاى عنود در سیطره حکومت اسلامى قرار گرفتند و اسلام بر سرتاسر جزیره‏العرب حاکم شد. دین را براى مردم کامل ساخت و با کلام الهى «الیوم اکملتُ لکم دینکم»۳۰ آن را اعلام داشت. سوره «نصر» و در نامى دیگر، «تودیع» نازل مى‏شود؛ دستور مى‏دهد که تسبیح و حمد ۱الهى پیشه سازد و آمرزش الهى را وجهه همت خود قرار دهد. و مى‏فرماید: «اذا جاء نصراللّه والفتح، و رایت الناس یدخلون فى دین اللّه افواجاً، فسبّح بحمد ربّک و استغفره انّه کان توّاباً»

پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم احساس مى‏کند که این دستور، خبر رحلت و سفر به عالم آخرت است. لذا این ذکر را بسیار تکرار مى‏کند:

«سبحانک الّلهمّ و بحمدک، الّلهمّ اغفرلى انّک انت التّوّاب الرّحیم؛۳۱ بار خدایا! منزّهى؛ تو را سپاس مى‏گویم. خدایا! بیامرز مرا که تو توبه‏پذیر مهربانى.»

سرانجام خورشید وجودش به سوى ملأ اعلى پرکشید و دل‏هاى مشتاقان و شیفتگان خویش را در محاق غم فرو برد؛ در حالى که قرآن و عترت را به عنوان دو یادگار گران بهاى خویش باقى گذارد تا آن هنگام که با ظهور دولت حضرت بقیه‏اللّه(عجّ) دین اسلام در تمامى گیتى گسترش یافته و تشنگان حقیقت و پویندگان راه وصال، در جهانى پر از عدل و داد به سوى کمال انسانى و چشمه سارهاى فضیلت و ایمان گام بردارند.

به امید آن روز

پى‏نوشت‏:

۱. اعراف / ۱۵۷.

۲. صف / ۶.

۳. فتح / ۲۹.

۴. بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۳۰۵ و ۳۰۸.

۵. بقره / ۱۴۶.

۶. تفسیر نمونه، ج ۱، ص ۲۸۶ و ۲۸۷ به نقل از تفسیر طبرى.

۷. تفسیر طبرى، ج ۱، ص ۳۳ و ۳۴ و سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۱۸۰ ـ ۱۸۳

۸ و ۹. والضّحى، آیات ۶، ۹ و ۱۱.

۱۰. بحارالانوار، ج ۱۹، ص ۱۰۸.

۱۱. انعام / ۱۲۴.

۱۲. مزّمّل / ۵.

۱۳. هود، / ۱۱۲.

۱۴. ابراهیم / ۴۶.

۱۵. شورى / ۵۲.

۱۶. اعراف / ۱۵۷ و ۱۵۸.

۱۷. نحل / ۱۰۳.

۱۸. بقره / ۱۲۹.

۱۹. ر.ک: مجمع البیان، ج ۲ـ۱، ذیل آیه.

۲۰. انعام/ ۱۶۲.

۲۱. احزاب/ ۴۵ و ۴۶.

۲۲. ذاریات / ۵۶.

۲۳. مدّثر، آیات ۱ـ۴.

۲۴. مزّمّل، آیات ۱ـ۵.

۲۵. شعراء / ۲۱۴.

۲۶. بحارالانوار، ج ۱۸، ص ۱۹۷.

۲۷. حجر/ ۹۴.

۲۸. فروغ ابدیت، ج ۱، ص ۲۱۷، به نقل از سیره حلبى، ج ۱، ص ۳۲۱.

۲۹. قصص / ۸۵.

۳۰. مائده/ ۳.

۳۱. ر.ک: مجمع البیان، ج ۱۰ـ۹، ذیل سوره۱ نصر.

منبع:فرهنگ کوثر،شماره ۵۰