فقیهان

نوشته‌ها

سیّد ابوتراب موسوى خوانسارى(ره)

اشاره:

فقیه و مدرس بزرگ حوزه ها، سید ابوتراب عبدالعلى موسوى خوانسارى، ۱۷ رجب (۱۲۷۱ هـ . ق.) در شهر خوانسار دیده به جهان گشود.[۱] پدرش آیه الله سید ابوالقاسم جعفر خوانسارى، از عالمان و فقیهان معروف نجف اشرف و خوانسار بود. وى تحصیلات علوم مقدماتى حوزه را در زادگاهش به پایان رساند و سپس به نجف اشرف مهاجرت کرد و در درس خارج فقه و اصول شیخ محمدحسن (صاحب جواهر)، شیخ مرتضى انصارى، شیخ محسن خنفر، شیخ نوح نجفى و شیخ قاسم محیى الدین نجفى، حاضر شد و بعد از سال ها تحصیل و پژوهش در علوم اسلامى، به درجه بلند اجتهاد نایل آمد.

کتاب هاى «المکاسب»، «البیع» و «اعمال ماه رمضان» به دو زبان فارسى و عربى از آثار ارزشمند اوست، که نشان مهارت و احاطه او بر مبانى، ادلّه، نظرات، تراجم و رجال است.

سید ابوالقاسم، شعبان (۱۲۸۰هـ . ق.) در حالى که فرزندش سید ابوتراب، ۹ سال بیش نداشت، در خوانسار دار فانى را وداع گفت.[۲]

جدّش، آیه الله سید محمدمهدى خوانسارى، سال (۱۱۸۲ هـ . ق.) متولد شد. تحصیلات خود را در زادگاه خود، خوانسار و نیز نجف اشرف تا درجه اجتهاد ادامه داد. وى از دانشمندان بزرگ به شمار مى آمد و در علم رجال و امتیاز بین راویان مشترک، تبحرى ویژه داشت و نیز در شعر، ادبیات و ریاضیات هم داراى تخصص کامل بود. او سال (۱۲۴۶ هـ .ق.) وفات یافت. از آثار به جا مانده از او «حواشى بر قسم و نشوز»، «شرح لمعه»، «شرح تبصره علاّمه»، «شرح مبادى الاصول»، «علم حساب»، «شرح سیوطى» و «رساله عدیمه النظیر فى احوال ابى بصیر» است.[۳]

جدّ دومش سید حسن خوانسارى (متولد ۱۱۳۸ هـ . ق.) است. وى تحصیلات علوم حوزوى را در زادگاهش خوانسار، نزد پدرش آیه الله سید حسین و جدّش سید میر ابوالقاسم جعفر نویسنده کتاب «مناهج المعارف»، و درنجف اشرف نزد استادان آن شهر، به ویژه شیخ یوسف بحرانى نویسنده حدائق، تا حد اجتهاد دنبال کرد. اثر به جا مانده از او «صیغ العقود» است.[۴]

جدّ اعلایش سید حسین خوانسارى (متوفاى ۱۱۹۱ هـ . ق.) از پژوهشگران بزرگ علوم دینى بود. وى تحصیلات علوم اسلامى را نزد پدرش سید ابوالقاسم جعفر، معروف به میر، نویسنده مناهج المعارف، تا حدّ اجتهاد ادامه داد و از پدر و محمدصادق ـ فرزند ملا محمد سراب ـ اجازه اجتهاد و روایت دریافت نمود.

آیه الله سید حسین خوانسارى، جدّ مشترک سید ابوتراب خوانسارى و سید محمدمهدى اصفهانى کاظمى نویسنده «احسن الودیعه» است که جدّ سوم سید ابوتراب و جد چهارم سید محمدمهدى اصفهانى خواهد بود.[۵]

سید ابوتراب، منتسب به سادات موسوى و اولین کسى است که از این خاندان به سبب فضاى خاص اصفهان، براى نشر علم و دین در قرن هفتم و هشتم، به این شهر هجرت کرد. سید محب الله موسوى، جد هفتم سید ابوتراب نیز در قرن هشتم هجرى از مدینه به اصفهان آمد و در آن شهر اقامت گزید.

تحصیلات

کودکى سید ابوتراب در خوانسار، در پناه پدرى پیر و مهربان سپرى شد. استعداد ذاتى، هوشِ سرشار و علاقه فراوان به دانش طلبى، به خوبى در او نمایان بود. این ویژگى، پدر را بر آن داشت تا تربیت علمى و اخلاقى او را، خود به عهده گیرد بنابراین خواندن، نوشتن و قرائت قرآن کریم را به او یاد داد، به طورى که هنوز ۹ سال او تمام نشده بود که به دو زبان فارسى و عربى به خوبى تکلم مى کرد.

با وفات پدر، جناب سید محمدعلى ـ فرزند محمدصادق موسوى خوانسارى، ـ [۶] ادامه تعلیم و تربیت سید ابوتراب را به عهده گرفت. او با کمک دیگر استادان خوانسار، تا سال (۱۲۸۶هـ .ق.)[۷]، ادبیات فارسى، عربى و دیگر دانش هاى مقدماتى حوزه را به وى آموخت. سید ابوتراب از اخلاق، رفتار و انوار علوم او، تأثیر فراوان پذیرفت. وى بهره مندى خود از دانش هایى چون اصول، فقه و حدیث را مرهون وى مى دانست و بارها از او به بزرگى یاد مى کرد.

سید ابوتراب تا سال (۱۲۹۰ هـ .ق.) در شهر خوانسار ماندگار شد و سپس در سال ۱۲۹۱هـ .ق. براى تکمیل یافته هاى خود وارد اصفهان شد. وى نزد استادان آن شهر به مدت ۴ سال، به یادگیرى فقه، اصول، تفسیر، رجال، ریاضیات و دیگر علوم پرداخت. او در سال ۱۲۹۵ هـ .ق.[۸] به نجف اشرف هجرت و در محضر آیات عظام حاضر شد و بهره هاى کافى برد. این عالم فرهیخته بعد از سال ها تحصیل به مقام بلند اجتهاد نائل و از فقیهان و مدرسان بزرگ آن مکان مقدس گردید.[۹]

شرح حال نویسان از جایگاه علمى وى بسیار تمجید و تجلیل کرده اند و گفته اند:

سید ابوتراب موسوى خوانسارى، عالمى است عامل، محققى است دقیق، فقیهى است اصولى، محدثى است رجالى. او جامع علوم عقلى و نقلى و حتى دانش هاى ریاضى، هندسه، جغرافیا، و امثال آن بوده است. ژرف نگرى و تبحر وى در مطالب مشکل فقهى، اصولى، فلسفى، تفسیرى و کلامى از ویژگى هاى اوست.

او احاطه کافى و گسترده اى بر مبانى، نظرات صاحب نظران، جزئیات و فروع مسائل آن دانش ها و نیز مذاهب چهارگانه فقهى اهل سنت و مبانى آنان دارد.[۱۰]

استادان و مشایخ

سید ابوتراب موسوى خوانسارى، محضر استادان بسیارى را درک کرد و از خرمن وجودى آنان، خوشه هاى علم و کمال چید که به ذکر اسامى پربرکتشان مى پردازیم.

در خوانسار

۱. پدرش، سید ابوالقاسم جعفر (متوفاى ۱۲۸۰ هـ .ق.).

۲. سید محمدعلى خوانسارى (متوفاى ۱۲۸۶ هـ .ق.) نویسنده «حاشیه المکاسب»، «صراط المستقیم فى اصول الفقه و اصول آل ابراهیم».

سید ابوتراب بعد از وفات پدرش، علوم مقدماتى حوزه، مثل ادبیات و قسمتى از اصول، فقه و حدیث را نزد سید محمدعلى خوانسارى خواند.[۱۱]

در اصفهان

۱. شیخ محمدباقر اصفهانى (متوفاى ۱۳۰۱هـ .ق.).

۲. سید محمدهاشم موسوى خوانسارى (متوفاى ۱۳۱۸ هـ .ق.) نویسنده مبانى الاصول.

خوانسارى به مدت ۴ سال بین سال هاى (۱۲۹۵ ـ ۱۲۹۱ هـ .ق.) نزد آن دو عالم بزرگوار به تحصیل فقه و اصول پرداخت.[۱۲]

در نجف اشرف

۱. سید محمدباقر خوانسارى (متوفاى ۱۳۱۳ هـ .ق) نویسنده روضات الجنات.

۲. سید حسین تبریزى کوهکمرى (متوفاى ۱۲۹۹ هـ .ق).

سید حسین کوه کمرى فرزند سید محمد کوهکمرى معروف به سید حسین ترک، در روستاى کوه کمر، از نواحى تبریز متولد شد. مقدمات علوم اسلامى را در تبریز به پایان رساند و بعد از آن به کربلا مشرف شد. وى قسمتى از علوم دینى را نزد آیات عظام: شریف العلماى مازندرانى، سیّد محمدحسین اصفهانى صاحب فصول و سید ابراهیم قزوینى صاحب ضوابط، فراگرفت و سپس به نجف اشرف هجرت کرد. خوانسارى در حوزه نجف نزد استادان و فقیهان بزرگى چون شیخ محمدحسن صاحب جواهر و شیخ مرتضى انصارى حاضر شد. وى تحصیلات خود را ادامه دادو به درجه اجتهاد رسید و سپس به تدریس روى آورد و شاگردان بسیارى را تربیت کرد. از جمله شاگردانش مى توان این عالمان بزرگ را برشمرد: شیخ حسن فرزند شیخ عبدالله مامقانى، مولى احمد شبسترى، شیخ محمد شرابیانى، میرزا موسى تبریزى و سید ابوتراب خوانسارى.

آن عالم فرزانه در ۲۳ رجب (۱۲۹۹ هـ .ق.) در نجف اشرف دار فانى را وداع گفت و در مقبره خانوادگى خود، به خاک سپرده شد.[۱۳]

۳. شیخ ابراهیم خویى (متوفاى ۱۳۲۵هـ .ق.) نویسنده «شرح نهج البلاغه»، «شرح الاربعین حدیثاً»، «ملخص المقال فى تحقیق الاحوال الرجال».[۱۴]

۴. شیخ محمدحسین کاظمى (متوفاى ۱۳۰۸ هـ .ق.) نویسنده «هدایه الانام فى شرح شرایع الاسلام».

۵. میرزا حبیب الله رشتى (متوفاى ۱۳۱۲ هـ .ق.)[۱۵]

۶. سید محمد (متوفاى ۱۳۰۹ هـ .ق.)، فرزند سید محمدصادق، فرزند سید محمدمهدى، نویسنده رساله «عدیمه النظیر فى احوال ابى بصیر».

۷. شیخ عبدالله اصفهانى (متوفاى ۱۳۰۰ هـ .ق.).[۱۶]

۸. میرزا محمد تهرانى عسکرى.

۹. مولى لطف الله مازندرانى (متوفاى ۱۳۱۳ هـ .ق.).[۱۷]

مولى لطف الله مازندرانى از عالمان و فقیهان بزرگ نجف اشرف و در علم و تقوا زبانزد و بسیار مورد احترام عوام و خواص شهر بود. از شاگردان بارز او، سید حسن از نوادگان علامه قزوینى (متوفاى ۱۳۲۵ هـ .ق.)، شیخ جواد فرزند شیخ على مبارک (متوفاى ۱۳۱۱ هـ .ق.) و سید حسن صدر کاظمى (متوفاى ۱۳۵۴ هـ .ق.) هستند. آیه الله مازندرانى علاوه بر تدریس، به تألیف کتاب نیز اشتغال داشت، از جمله آثار او «شرح قواعد علامه حلى» و «حاشیه بر القوانین فى علم الاصول» است. وى در سال ۱۳۱۳ هـ .ق. در نجف اشرف از دنیا رفت و در صحن حرم مطهر حضرت امیرمؤمنان على(علیه السلام) به خاک سپرده شد.[۱۸]

شاگردان و راویان

سید ابوتراب خوانسارى از همان روزهاى نخستین ورود به حوزه علمیه نجف اشرف، علاوه بر تحصیلات، به تدریس علوم حوزوى، به ویژه فقه و اصول پرداخت که حدود ۵۰ سال ادامه داشت. شیوه تدریس در کنار تحصیل، علاوه بر تشویق او به پژوهش دقیق تر در مسائل علمى، از او استادى کامل در تدریس دانش هاى مختلف ساخت. او در تحلیل مبانى و آراى صاحب نظران فقه، اصول، کلام و تفسیر و نیز در تطبیق فقه جعفرى با مذاهب چهارگانه اهل سنت، مهارت بسیارى داشت. وى مسائل و مطالب پیچیده علمى را با بیانى شیوا به شاگردان القا مى کرد. سادگى بیان، در عین عمیق بودن مطالب، از ویژگى هاى تدریس اوست. شاگرد بارزش سیّد محمدمهدى اصفهانى در این باره مى گوید:

هر وقت در مجلس درس او حاضر مى شدم و در مورد مسائل پیچیده علوم و مطالب مشکل علمى از او سؤال مى کردم، در جواب، مثل چشمه مى جوشید (و به خوبى به جواب مى پرداخت). او را ملاقات نکردم، مگر آن که از او استفاده علمى مى کردم. اگر کسى در مورد مسئله علمى از او سؤال مى کرد طورى جواب مى داد که گویى به تفسیر و تأویل صحیح تمام مطالب، فروعات و جزئیات آن آگاهى کامل دارد و در جداسازى نظرات صحیح از غیر صحیح، احاطه کامل داشت.[۱۹]

به هر حال در آن چند دهه اى که به تدریس علوم اسلامى اشتغال داشت، صدها شاگرد بارز از محضر او بهره هاى فراوان برده اند و مفتخر به دریافت اجازه اجتهاد و یا روایت شده اند و با این حال در کتاب هاى تراجم به تعدادى معدود از آنان اشاره شده است از جمله:

۱. سید محمدحسین، فرزند سید محمد خوانسارى.

۲. سید محمدحسن، فرزند سید محمد خوانسارى.

۳. محمدابراهیم.

۴. سید ریحان الله، فرزند سید جعفر کشفى دارابى (متوفاى ۱۳۲۸ هـ .ق.)

۵. شیخ محمدرضا زنجانى کاظمى.

۶. سید ابوالقاسم ریاضى، فرزند سید محمود.

۷. شیخ فضل الله، فرزند ابوالقاسم خویى.

۸. سید ناصر، فرزند سید هاشم موسوى أحسایى.

۹. سید محمدمهدى اصفهانى کاظمى. (متوفاى ۱۳۹۱ هـ .ق.) نویسنده «احسن الودیعه».

۱۰. شیخ آقابزرگ تهرانى، نویسنده «الذریعه الى تصانیف الشیعه».

۱۱. سید محمدرضا تبریزى.[۲۰]

۱۲. شیخ عبدالحسین رشتى (متوفاى ۱۳۷۳هـ .ق.).

شیخ عبدالحسین فرزند شیخ عیسى رشتى گیلانى در سال ۱۲۹۲ هـ .ق. به دنیا آمد. وى تحصیلات علوم دینى را درکربلا و نجف تا مرتبه اجتهاد نزد استادان و مدرسان بزرگ آن حوزه ها به ویژه آیات عظام ملا محمدکاظم آخوند خراسانى، شیخ فتح الله شیخ الشریعه اصفهانى و سید محمدکاظم طباطبایى یزدى، ادامه داد. او در علوم مختلف منطق، فلسفه، فقه و کلام صاحب رأى و در تدریس آن ها به ویژه علم اصول، داراى احاطه و مهارت ویژه اى بود. از آثار ارزشمند او «شرح کفایه الاصول»، «کتابُ القضا»، «کتابُ الرهن»، «کتاب الوقف و المواریث»، «کشف الاشتباه و الاطوار فى تفسیر آیات القرآن الکریم.»[۲۱]

۱۳. محمدجواد کاظمى (متوفاى ۱۳۲۸هـ .ق.). شیخ محمدجواد فرزند شیخ محمدحسین کاظمى از دانشمندان و فقیهان بزرگ کاظمین و نجف بود که به خاطر نبوغ فراوان به درجه اجتهاد رسید. او از شاگردان شیخ محمدحسن آل یاسین در کاظمیه و شیخ زین العابدین مازندرانى، ملا لطف الله مازندرانى، شیخ عبدالله مازندرانى و سید ابوتراب خوانسارى در نجف اشرف بود و از آیه الله سید ابوتراب خوانسارى، اجازه روایت گرفت. از آثار او «شرح رساله بغیه الخاص و العام» از آثار پدرش شیخ محمدحسین کاظمى است.[۲۲]

۱۴. سید شهاب الدین محمدحسین، فرزند سید محمود نجفى.[۲۳]

۱۵. شیخ محمدطاهر ابوخمسین (متوفاى ۱۳۴۲ هـ .ق.).[۲۴]

شیخ محمدطاهر فرزند شیخ محمدحسین هَجَرى أحسائى هفوفى در شهر «الهفوف» بحرین متولد شد. وى مقدمات علوم دینى را در زادگاهش به پایان رساند، سپس براى کسب معارف و مدارج عالى علوم حوزوى به نجف اشرف هجرت کرد و نزد استادان و مدرسان ماهر آن مکان مقدس به ویژه میرزاحسین خلیلى تهرانى و سید ابوتراب خوانسارى تحصیلات عالى خود را تا مرتبه بلند اجتهاد ادامه داد و از بسیارى از آنان مفتخر به کسب اجازه نامه روایت و اجتهاد شد. سید ابوتراب خوانسارى در اجازه اجتهاد به او، از مقام و جایگاه علمى و معنوى او تجلیل و تکریم مى کند و مى گوید:

او پیشواى فقیهان پژوهشگر، از بهترین دانشمندان اهل دقت، استنباط کننده فروع فقهى از اصول آن ها و از مجتهدان مورد اعتماد است.[۲۵]

۱۶. شیخ موسى هَجَرى أحسائى (متوفاى ۱۳۵۳ هـ .ق.).

سید ابوتراب خوانسارى در ۱۸ جمادى الثانیه (۱۳۲۲ هـ .ق.) به او اجازه روایت داد و ضمن تجلیل از مقام علمى او، به اجتهاد او تصریح نمود.[۲۶]

۱۷. سید مهدى غریفى (متوفاى ۱۳۴۳ هـ .ق.)

وى نویسنده کتاب هاى،   الانصاف فى علم الحدیث»، «هدایه المضل فى الامامه» و «عین الفطره فى الرّد على من غالى فى العتره» است. سید ابوتراب خوانسارى در سال ۱۳۴۱ هـ .ق. به او اجازه روایت داد.[۲۷]

۱۸. سید ناصر أحسائى (متوفاى ۱۳۵۸ هـ .ق).[۲۸]

۱۹. شیخ عبدالرسول، فرزند شیخ شریف.

شیخ عبدالرسول (متولد ۱۳۰۱ هـ .ق.) از نوادگان صاحب جواهر و از شاگردان ملا کاظم آخوند خراسانى، سید محمدکاظم طباطبایى یزدى، محمدحسین نایینى و سید ابوتراب خوانسارى است.[۲۹]

۲۰. سید محمد کوه کمرى (متوفاى ۱۳۷۲ هـ .ق.)

سید محمد کوه کمرى معروف به حجت کوهکمرى، از شاگردان شیخ عبدالله مامقانى، نویسنده «تنقیح المقال»، محمدحسین نائینى نویسنده «فوائد الاصول» و سید ابوتراب خوانسارى است. از آثار او: «الاستصحاب»، «تنقیح المطالب المهمه فى عمل الصور المجسمه»، «لوامع الانوار الغرویه فى مرسلات الاثار النبویه» است.[۳۰]

۲۱. سید احمد تسترى (متوفاى ۱۳۸۴ هـ .ق.)

وى نویسنده «اجازات المشایخ و مجازات الشوانح» است.[۳۱]

۲۲. سید محمدصادق بحرالعلوم (متوفاى ۱۳۹۹ هـ .ق.)، نویسنده «سلاسل الروایات و طرق الاجازات»، «السلاسل الذهبیه»، و «الدرالبهیه فى تراجم علماء الامامیه من القرن الحادى عشر الى الرابع عشر».[۳۲]

۲۳. شیخ على دامغانى (متوفاى ۱۳۶۲ هـ .ق.)[۳۳]

۲۴. میرزا احمد تهرانى (متوفاى ۱۳۷۱ هـ .ق.)، نویسنده «الفوائد العسکریه» و «مستدرک بحارالانوار».[۳۴]

۲۵. شیخ محمدعلى اردوبادى (متوفاى ۱۳۸۰ هـ .ق.) نویسنده «الانوار الساطعه فى تسمیه حجه الله القاطعه» و «تاریخ علماى آذربایجان».[۳۵]

۲۶. سید محسن حکیم (متوفاى ۱۳۹۰ هـ .ق.) نویسنده «مستمسک العروه الوثقى».[۳۶]

۲۷. میرزا ابوالحسن شعرانى (متوفاى ۱۳۹۳ هـ .ق.) نویسنده «حاشیه وافى» و «شرح تجرید».[۳۷]

۲۸. شیخ ذبیح الله محلاتى (متوفاى ۱۴۰۵ هـ .ق.)، نویسنده تاریخ سامرا. او در کتاب اختران تابناک مى نویسد:

در نجف اشرف، علم رجال را در مسجد زرگرها نزد او (سید ابوتراب خوانسارى) مى خواندم.

۲۹. شیخ مرتضى مظاهرى، نویسنده کتاب «مقبس الیاقوت فى فضل السکوت».

۳۰. سید احمد صفایى خوانسارى (متوفاى ۱۳۵۹ هـ .ق.) نویسنده «کشف الحجب عن الاسفار الکتب».

۳۱. سید محمدرضا قاضى طباطبایى تبریزى نویسنده «تنقیح الاصول».

۳۲. شیخ عبدالله، فرزند ملا حبیب الله لنگرودى.

۳۳. سید جمال الدین گلپایگانى (متوفاى ۱۳۷۷ هـ .ق.).

۳۴. سید على مدد قائینى (متوفاى ۱۳۸۴ هـ .ق.)[۳۸]

اخلاق و برنامه هاى معنوى

سید ابوتراب خوانسارى، داراى اخلاق نیکو و کمالات نفسانى بود. در عین بزرگى، هیبت و اقتدارى که از چهره ملکوتى او نمایان بود، کمال تواضع در برابر مؤمنین داشت. از هر گونه تکبر، بزرگ نمایى و خودستایى در گفتار و نوشته هایش پرهیز داشت. هیچ مالدارى را به خاطر مالش و صاحب مقامى را به علت مقامش، اکرام و احترام نکرد همان طور که فقیرى را به خاطر فقرش سبک نشمرد. چهره باز و اخلاق خوش او، همه را مجذوب خود کرده بود.

به بیشتر اعمال مستحبى مثل، روزه، به ویژه در روزهاى ولادت و شهادت معصومین(علیه السلام)، نماز، توسل و دعاها مثل دعاى ام داود و دعاى سمات، عمل مى کرد. شب زنده دارى و نماز شب او ترک نشد و گاه در مسجد سهله و کوفه به اعتکاف مى پرداخت.[۳۹] در مسجد کوفه و سهله بود که بارها افتخار تشرف به محضر حضرت بقیه الله الاعظم نصیب او شد.[۴۰]

هدیه اى از امام زمان (عج)

آیه الله سید محمدمهدى اصفهانى مى گوید: عالم ربانى سید ابوتراب موسوى خوانسارى به من گفت: روزى در حرم حضرت امیر على(علیه السلام)بعد از نماز صبح با جماعتى از مؤمنین به توسل مولایمان، حجت خدا در زمین (عج) پرداختیم. بعد از پایان یافتن توسل و دعا، از آن حضرت (عج) (در دلم)، «ساعتى مخصوص» درخواست کردم که نمونه آن در نجف نباشد (و نیاز به کوک مدام نداشته باشد تا به کمک آن بتوانم به طور منظم به برنامه هاى شخصى، عبادى و تدریس بپردازم). از حرم حضرت امیر، همراه با جماعت به قصد منازل خود خارج شدیم بعد از خداحافظى از دوستان به منزل آمدم. همین که خواستم در اتاق بنشینم، خدمتکار منزلم، نزدم آمد و ساعتى با همان ویژگى هایى که من در حرم مطهر حضرت امیر، از امام زمان (عج) خواسته بودم، به من داد. گفتم: این ساعت مال کیست؟ تا آن را از او خریدارى کنم؟ گفت: این ساعت را مردى چند لحظه پیش به در منزل آورد و گفت: آن را به مولایت سید ابوتراب بده و بگو: آن را همان کسى فرستاده که تو از او در حرم جدت امیرالمؤمنین(علیه السلام) آن را خواسته بودى. این «ساعت» سال ها است که نزد من است و به خاطر ویژگى که دارد، نه خراب مى شود و نه از حرکت باز مى ماند. سید محمدمهدى اصفهانى در ادامه مى گوید: بعد از وفات آیه الله سید ابوتراب، هر چه جست و جو کردیم، از آن ساعت، اثرى ندیدیم.[۴۱]

تألیفات

آیه الله خوانسارى، علاوه بر تدریس و پرورش فقیهان و دانشمندان بزرگ، به تألیف نیز اشتغال داشت. او آثار متعدد و متنوعى در زمینه هاى مختلف اصول، فقه، تفسیر، کلام، رجال و حدیث از خود به یادگار گذاشت که بالغ بر ده ها کتاب و مقاله است. مایه تأسف است که جز تعداد اندکى از آثار ارزشمند او، بقیه آثارش هنوز به زیور چاپ آراسته نشده اند و بیشتر آن ها به صورت خطى به حال خود مانده اند. اینک فهرست آثار به جا مانده از آن عالم فرزانه ارائه مى شود، شاید که مشمول همت بلند مسئولان فرهنگى شده، احیا گردند و جامعه علمى و فرهنگى از برکات آن ها بهره مند شوند.

اولین اثر

سید ابوتراب خوانسارى در سالى[۴۲]وارد نجف اشرف شد که بیشترین عنایت از ناحیه مقدس حرم حضرت امیر على(علیه السلام) به خواص و عوام به طور آشکار متجلى شده بود. وى با برخوردارى از طبعى لطیف و ذوقى سرشار، آن معجزات و عنایات را به صورت بسیار زیبایى به نظم درآورد. این قصیده بلند، مشتمل بر ۷۳ بیت است.[۴۳] در آخر آن ابیات، نام قصیده که سال سرودن آن را هم مى رساند، آورده شده است و آن: «عام الخوارق من صنوطه» است. یعنى سال معجزات از پسر عموى طه (پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)).[۴۴]

آثار فقهى

۱) سبیل الرشاد فى شرح نجاه العباد

این اثر در نوع خود کم نظیر است زیرا به دنبال هر مسأله اى که در این کتاب آمده، همه ادله مربوط به آن نیز ذکر گردیده است و دربردارنده تمام آرا و نظرها و جمیع فروعات هر موضوع مطرح شده است. تألیف کتاب صوم و ارث را در سال هاى (۱۳۰۳ و ۱۳۰۴ هـ .ق.) به پایان رسید. این دو کتاب در سال ۱۳۲۲ هـ .ق. در تهران با چاپ سنگى و با قطع رحلى به جامعه علمى عرضه شده است.

۲) المناسک الحج

۳) المسائل البحرانیه

این اثر که در قالب پرسش و پاسخ نگارش یافته، جواب به سؤالاتى است که مردم بحرین از عالمان خود نموده اند و در دو بخش، در یک مجلد آمده است بخش اول سؤال هایى است که جناب على بن حسن بحرانى و بخش دوم توسط حسین بن على بحرانى از بحرین جمع آورى و به نجف اشرف ارسال داشته است.

۴) المسائل الکاظمیه

این اثر جواب به پرسش هایى است که شیخ مهدى جرموقى (متوفاى ۱۳۳۹ هـ .ق.) از بصره براى سید ابوتراب خوانسارى ارسال کرده است. و طراح سؤال ها تنها خود شیخ جرموقى است.

۵) الاحکام الوضعیه

۶) المؤونه المستثناه فى الخمس فى مصرف سهم الامام

۷) من طاف خارجاً عن المطاف الشرعى

۸) التحقیق فى بعض مسائل الحج

۹) سلامه المرصاد فى حواشى نجاه العباد

۱۰) تعلیقه على نجاه العباد

۱۱) تعلیقه على نخبه الکلباسى

۱۲) المسائل الخوانساریه

۱۳) بغیه الفحول فى حکم المهر اذا مات احد الزوجین قبل الدخول

۱۴) هدایا المشاهد

۱۵) التحقیق فى هدم المشاهد

۱۶) السؤال و الجواب

۱۷) حکم الصلوه الجمعه فى زمن الغیبه

۱۸) رساله عملیه

۱۹) حاشیه على کتاب الخمس جواهر الکلام

۲۰) مصرف سهم امام در زمان غیبت

۲۱) التحقیق فى مسائل الرضاع

۲۲) الفقه الاستدلالى

۲۳) عقد اللئالى و الیواقیت فى تحصیل محل المحاذات للمواقیت

۲۴) التنبیه على ما اخطاً بعض المتفقهه، نقد آرا و نظرات فقهى سید محمدکاظم طباطبایى یزدى.

۲۵) التحقیق فى بیان شرط الربا فى القرض

آثار اصولى

۱) اصاله العدم

۲) التحقیق فى الفرق بین الواجب المطلق و المشروط

۳) التحقیق فى الدوران بین الاقل و الاکثر

۴) اصول الفقه، یک دوره اصول فقه استدلالى.

۵) قصد السبیل فى اصول الفقه.

۶) التحقیق فى حجیت اصول المثبته

۷) التحقیق فى اثبات انّ الاصل فى المتعارضین فى الادله الاماره و الاصول، ماذا؟

۸) التحقیق فى کلام فاضل التونى فى اصل المثبت

۹) حاشیه على رسائل الشیخ

۱۰) التحقیق فى الاصل السببى و المسببى

۱۱) تعیین المرجع بعد تساقطه

۱۲) التحقیق فى اثبات المرجع بعد التساقط الاصلین المسببین

آثار کلامى

۱) النجوم الزاهرات فى اثبات امامه الائمه الهداه

۲) صراط المستقیم

۳) مصباح الصالحین فى اصول الدین

آثار قرآنى

۱) البیان فى تفسیر القرآن

۲) لب الالباب فى تفسیر احکام الکتاب

آثار رجالى

۱) الحواشى على رجال ابى على

۲) الفوائد الرجالیه

از دیگر آثار او

الدرر فى شرح التجرید

الصراح فى الاحادیث الحسان و الصحاح

در این کتاب، هر روایت حسن یا صحیحى که به آن عمل شده و یا فقیهان بنابر آن فتوا داده اند آورده شده است. کتابى است مفید براى مجتهدان که در ذیل هر روایت، میزان دلالت آن نیز بررسى شده است. این اثر ارزشمند، در دو جلد بزرگ که حجم وسائل الشیعه حر عاملى را دارد، در نجف اشرف به چاپ رسیده است.

آیه الله سید ابوتراب خوانسارى، آثار متعدد دیگرى در موضوعات مختلف علوم دینى با قلم روان خود پدید آورده است که هنوز پاک نویس و یا به مرحله چاپ نرسیده است و اطلاع خاصى از آن ها در دسترس نیست.[۴۵]

۳ روز قبل از وفات سید ابوتراب

آیه الله سید محمدمهدى اصفهانى مى گوید:

یکى از بستگان من در کاظمین نزدم آمد و از من درخواست تعبیر خوابى که دیده بود کرد و گفت: من در خواب دیده ام که به زیارت حرم مطهر کاظمین(علیهما السلام) مى روم، همین که وارد صحن شدم متوجه شدم که یکى از مناره هاى بزرگ حرم بر زمین افتاده است.

همین که خواب او را شنیدم، فهمیدم که یکى از بزرگان دین از اولاد امام موسى کاظم(علیه السلام) به زودى وفات خواهد کرد و عالم اسلام را در سوگ خود فرو خواهد برد. من از تعبیر خواب سر باز زدم و گفتم: چند روزى صبر کن که تعبیر آن را خواهى شنید. سه روز از این ماجرا گذشت. پست چى، تلگرافى را از نجف اشرف به من داد، که در آن خبر ناگوار رحلت عالم ربانى آیه الله سید ابوتراب در آن بود. و در این جا بود که به آن شخص گفتم: این خبر، همان تعبیر خواب توست.[۴۶]

حادثه اى عجیب و خبرى ناگوار

نیم روز گرم و تابستانى نهم جمادى الاول سال (۱۳۴۶ هـ .ق.) بود و آسمان نجف عارى از هر گونه ابر. ناگاه ابرى تیره و متراکم، سایه غم آلود خود را بر آن شهر انداخت. مردم بهت زده، با تعجب این حادثه غیر عادى را به یکدیگر نشان مى دادند. در این وقت، ندا دهنده اى در شهر اعلام کرد:

مرجع عالى قدر، عالم ربانى حضرت آیه الله العظمى سید ابوتراب موسوى خوانسارى به لقاى رحمت الاهى پیوست.

باران شدیدى سطح شهر را فرا گرفت. مردم کسب و کار خود را تعطیل نموده و همراه با عالمان و خواص، رو به سوى منزل آن مرحوم رهسپار شدند و در عزاى او اشک ماتم ریختند.

پیکر پاک آیه الله خوانسارى، بعد از اقامه نماز به وسیله آیه الله سید ابوالحسن اصفهانى (متوفاى ۱۳۶۵ هـ .ق.)، بر روى دوش مقلدان و دوستداران روحانیت، به سوى قبرستان وادى السلام، تشییع شده، به خاک سپرده شد.[۴۷]

از مرحوم آیه الله خوانسارى، فرزند پسرى به جا نماند. او داراى سه فرزند پسر به نام هاى سید محمدعلى، سید محمدمهدى و سید محمدحسین بود و آنان سال ها قبل از وفات پدرشان، به رحمت الاهى پیوستند.[۴۸]

یادش گرامى و نامش بلند باد.

پی نوشت:

[۱]. اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۳۰۹ نقباءالبشر، ج ۱، ص۲۷ معارف الرجال، ج ۳، ص ۳۱۰ احسن الودیعه، ج ۲، ص ۱۰ و مناهج المعارف، ص ۱۸۷.
[۲]. مصفى المقال، ص ۲۴ و ص ۱۰۸ احسن الودیعه، ج۲، ص ۵۰ و مناهج المعارف، ص ۱۸۵.
[۳]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۵۰ الکرام البرره، ج ۱، ص۳۲۳ و چهل مقاله، ص ۵۴۵.
[۴]. مناهج المعارف، ص ۱۸۲.
[۵]. سید محمدمهدى اصفهانىسید ابوترابسید محمدسید ابوالقاسم
سیدمحمدصادق سیدمحمدمهدىسید زین العابدین سید حسن سید ابوالقاسم جعفرـ سید حسین، سید میر ابوالقاسم جعفر، سید حسین، قاسم، محب الله، قاسم، مهدى، زین العابدین، ابراهیم، کریم الدین، رکن الدین، زین العابدین، سید صالح قصیر، محمد، محمدمحمود، حسین، حسن، احمد، ابراهیم، عیسى، حسن، یحیى، ابراهیم، حسن، عبدالله فرزند امام موسى کاظم(ع). (المسلسلات، ج ۲، ص ۱۶۴ احسن الودیعه، ج ۲، ص ۳.)
[۶]. پسر عمه سید ابوتراب خوانسارى.
[۷]. سال وفات سید محمدعلى فرزند محمدصادق خوانسارى.
[۸]. شیخ آقا بزرگ تهرانى، سال ورود سید ابوتراب خوانسارى به نجف اشرف را سال (۱۲۹۹ هـ . ق.) مى داند. و حال آن که سید ابوتراب در آن شهر، مدت ۵ سال نزد آیهالله سید حسین تبریزى کوهکمرى (متوفاى ۱۲۹۹ هـ . ق.) به فراگیرى مراحل عالى فقه و اصول پرداخت و حتى درس آن استاد بزرگ را تقریر مى کرد. بنابراین سال ورود وى به نجف، نمى تواند سال ۱۲۹۹ باشد که سال وفات استادش آیهالله کوهکمرى است.
ر.ک: نقباءالبشر، ج ۱، ص ۲۷.
[۹]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۱۱ نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷ و چهل مقاله، ص ۵۴۶.
[۱۰]. معجم القبور، ج ۱، ص ۲۲ معجم رجال الفکر، ص ۱۷۲ نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷ ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۸۸ مناهج المعارف، ص ۱۸۵.
[۱۱]. نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۸ و چهل مقاله، ص ۵۴۶.
[۱۲]. نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷.
[۱۳]. معارف الرجال، ج ۱، ص ۲۶۲ ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۸۸ و احسن الودیعه، ج ۲، ص ۱۵.
[۱۴]. معارف الرجال، ج ۱، ص ۳۶.
[۱۵]. نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۸.
[۱۶]. مناهج المعارف، ص ۱۸۷.
[۱۷]. نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷ و احسن الودیعه، ج ۲، ص ۲۴ ـ ص ۱۵.
[۱۸]. معارف الرجال، ج ۲، ص ۱۷۰.
[۱۹]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۵.
[۲۰]. همان، ج ۲، ص ۲۸ ـ ۲۴ المسلسلات، ج۲، ص ۱۶۵ و ص ۷۷.
[۲۱]. معارف الرجال، ج ۲، ص ۴۹.
[۲۲]. همان، ص ۲۲۱.
[۲۳]. همان، ص ۲۲۹.
[۲۴]. همان، ص ۲۰۶.
[۲۵]. همان.
[۲۶]. همان، ج ۳، ص ۷۳.
[۲۷]. همان، ص ۱۵۳ و المسلسلات، ج ۲، ص ۲۷.
[۲۸]. معارف الرجال، ج ۳، ص ۱۸۳.
[۲۹]. ماضى النجف، ج ۲، ص ۱۱۷.
[۳۰]. المسلسلات، ج ۲، ص ۴۲۷.
[۳۱]. همان، ص ۳۹۶.
[۳۲]. همان، ص ۲۵۹.
[۳۳]. همان، ص ۲۴۱.
[۳۴]. همان، ص ۵۲.
[۳۵]. همان، ص ۴۰.
[۳۶]. چهل مقاله، ص ۵۴۷.
[۳۷]. همان.
[۳۸]. همان، ص ۵۴۸ و ۵۴۹.
[۳۹]. ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۸۸ احسن الودیعه، ج ۲، ص ۷.
[۴۰]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۹. (تفصیل جریان تشرف، ذکر نشده است).
[۴۱]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۹.
[۴۲]. سال ۱۲۹۵ هـ . ق.
[۴۳]. برگردان فارسى این قصیده در قم چاپ شده است.
[۴۴]. نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷.
[۴۵]. معجم مؤلفى الشیعه، ص ۱۶۳ چهل مقاله، ص ۵۵۰ نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۷ معجم رجال الفکر، ص ۱۷۲ احسن الودیعه، ج ۲، ص ۱۱ ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۸۸ معارف الرجال، ج ۳، ص ۳۱۰ معجم القبور، ج ۱، ص ۲۲ مناهج المعارف، ص ۱۸۸.
[۴۶]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۴۸.
[۴۷]. معارف الرجال، ج ۳، ص ۳۱۱ ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۸۹ نقباء البشر، ج ۱، ص ۲۸ و احسن الودیعه، ج ۲، ص ۴۲.
[۴۸]. احسن الودیعه، ج ۲، ص ۴۹
منبع: على کرجى؛کتاب گلشن ابرار جلد۴

سید اسماعیل صدر(ره)

اشاره:

سید اسماعیل صدر در سال ۱۲۵۸ هـ . ق در اصفهان دیده به دنیا گشود. هنوز شش بهار از زندگى سید اسماعیل نگذشته بود که اندوه از دست دادن پدر، وى را غمگین و ماتم زده ساخت. برادر بزرگترش، سید محمد علی، ‌معروف به «آقا مجتهد» سرپرستی و تربیت او را به عهده گرفت و در این راه از هیچ تلاشى مضایقه نکرد. سید اسماعیل از همان کودکى شروع به تحصیل کرد و صرف، نحو، بیان، منطق و مقدارى از فقه و اصول فقه را از برادرش آموخت. او ۱۴ ساله بود که برادرش مهربانش را که حق بزرگى بر گردنش داشت، از دست داد. سید اسماعیل پس از آن، در درس پسر خاله‌اش، شیخ محمد باقر فرزند شیخ محمد تقى اصفهانى (نویسنده کتاب هدایه المسترشدین) شرکت کرد و از شاگردان خاص وى گردید.

مهاجرت به نجف

شیخ محمد باقر اصفهانی، استاد سید اسماعیل در سال ۱۲۸۱ هـ . ق. براى انجام مراسم حج رهسپار مکه گردید. سید اسماعیل صدر نیز بار سفر بست و اموال و دارایی‌های خود را به برادرانش سپرد و به نجف اشرف مهاجرت کرد تا در درس شیخ مرتضى انصارى شرکت کند، امّا پس از ورود به نجف شهر را ماتم زده یافت و مشاهده نمود که در مساجد و محافل مختلف، مراسم ترحیم و عزادارى براى فوت شیخ انصارى برپاست. وى که از این حادثه بسیار ناراحت شده بود، پس از شرکت در مراسم، در درس شیخ راضى بن شیخ محمد شرکت کرد و در زمره شاگردان وى در آمد. وى هم چنین در درس شیخ مهدى آل کاشف الغطاء و میرزا محمد حسن شیرازى شرکت می‌کرد.[۱]

مهاجرت به سامرّاء

وقتی زمزمه‌هاى مهاجرت میرزا محمد حسن شیرازى به سامرا شنیده شد، سید اسماعیل نیز خود را آماده کرد و در رکاب میرزای بزرگ، به سامرا رفت و در کلاس درس او شرکت کرد.
در سال ۱۳۰۷ هـ . ق. که سید اسماعیل در سامرا به سر می‌برد، شیخ موسى آل شراره، عالم بزرگ جبل عامل «لبنان» از دنیا رفت و مردم آن منطقه از سید اسماعیل صدر دعوت کردند که به آن جا برود و سرپرستى امور آنان را عهده‌دار گردد، امّا سید اسماعیل صدر این پیشنهاد را نپذیرفت و هم چنان در محضر میرزا محمد حسن شیرازى باقى ماند.
میرزا محمد حسن شیرازى در سال‌هاى پیرى به علت مسئولیت سنگین مرجعیت و رهبرى جهان شیعه، از تدریس علوم حوزوى ناتوان مانده بود. او به سه تن از شاگردان بارزو برجسته خود: ‌سید اسماعیل صدر، میرزا محمد تقى شیرازى و محمد اصفهانى فشارکی، دستور داد تا به تدریس بپردازند. سید اسماعیل صدر حدود ۱۰ سال پیش از رحلت میرزا محمد حسن شیرازی، به تدریس اشتغال داشت.

مهاجرت به کربلا

دو سال از رحلت میرزا محمد حسن شیرازى گذشته بود که سید اسماعیل صدر همراه پسر عمویش، سید حسن صدر به سبب موقعیت علمى مناسبى که در کربلا فراهم آمده بود، به حوزه علمیه کربلا راه یافت و کانون درس حوزوى کربلا را گرمتر ساخت. وى تا اواخر عمرش در کربلا، ‌به تدریس مشغول بود.[۲]

استادان

سید اسماعیل صدر از محضر عالمان بسیاری استفاده نمود که به شرح حال تعدادى از آنان اشاره می‌شود:
۱. سید محمد علی، معروف به آقا مجتهد:

وى برادر بزرگتر و اولین استاد سید اسماعیل است، در سال ۱۲۵۰ هـ . ق. به دنیا آمد. او نوه دخترى شیخ جعفر کاشف الغطاء است. او تألیفاتى نیز دارد و در ۱۲ سالگی، ‌کتاب البلاغ المبین فى احکام الصبیان و المجانین را نگارش نمود. برخى اجتهاد وى را در سنین نوجوانى تأیید کردند. حاج میرزا حسن، امام جمعه اصفهان هنگامى که سید محمد على ۷ ساله بود، به او گفت: «آقا مجتهد است». بدین سان، سید محمد على به «آقا مجتهد» معروف شد. استعداد و طبع شعر داشت و اشعارى به زبان فارسى نیز می‌سرود.
سید محمد على در ۳۰ سالگى دار فانى را وداع گفت و در کنار قبر پدرش، به خاک سپرده شد. سید بهاء الدین و سید محمد جواد پسران او هستند.[۳]
۲. شیخ محمد باقر اصفهانی، فرزند شیخ محمد تقى اصفهانى (نویسنده کتاب هدایه المسترشدین): وى در سال ۱۲۳۵ هـ . ق. در اصفهان به دنیا آمد. او پس از تکمیل مقدمات در محضر عالمان اصفهان، ادامه تحصیل داد. پدر خود را در سال‌هاى نخست جوانی از دست داد. مادرش که دختر شیخ جعفر کاشف الغطاء بود، عهده‌دار تربیت وى گردید. شیخ محمد باقر براى ادامه تحصیل به نجف رفت و فقه و اصول را در محضر دائی‌اش، شیخ حسن کاشف الغطاء (نویسنده کتاب انوار الفقاهه)، شیخ محمد حسن نجفى (نویسنده کتاب جواهر الکلام) و شیخ مرتضى انصارى فرا گرفت و به درجه اجتهاد نائل آمد.
بازگشت او به اصفهان با فوت سید اسدالله بن سید محمد باقر اصفهانی، از عالمان سرشناس اصفهان (متوفا: ۱۲۹۰ هـ . ق) و برخی از فقیهان اصفهان، ‌مقارن بود. لذا زعامت و کرسى تدریس و فتوا به وى منحصر گشت. او حدود شرعى و قصاص را اجرا می‌کرد و در مسجد شاه اصفهان نماز جماعت می‌خواند.
سید اسماعیل صدر، سید کاظم طباطبایى و شیخ الشریعه اصفهانى از مشهورترین شاگردان او هستند. وى تألیفاتى نیز از خود به جاى گذاشت، که برخى از آنها عبارتند از:
الف. رساله‌اى در حجیت ظنّ طریقی، که با حاشیه پدرش بر کتاب معالم به چاپ رسیده است.
ب. لبّ الاصول.
ج. لبّ الفقه.
وی در سال ۱۳۰۱ هـ . ق. به نجف برگشت و در همان جا فوت کرد. نوه‌اش در کتاب «حلى الدهر العاطل فى من ادرکته من الافاضل» به شرح حال وى پرداخته است.[۴]
۳. شیخ راضى بن محمد، معروف به فقیه عراق: وى فقه را نزد دائی‌هایش، شیخ على و شیخ حسن (فرزندان شیخ جعفر کاشف الغطاء) فرا گرفت.
شیخ راضى علاقه وافرى به شیخ حسن داشت، ‌به طورى که بیشتر تحصیلاتش را نزد وى فراگرفت.
شیخ راضى مدتى در درس شیخ محمد حسن نجفی (نویسنده جواهر الکلام) شرکت می‌کرد.
کتابی در زمینه فقه نگاشت که ناپدید گشت و باعث تأسف اهل علم و فضل گردید. وى نزدیک به ۷ سال در روستاى «حسکه» سکونت داشت، تا این که در سال ۱۲۶۶ هـ . ق به اصرار علماى عراق، به نجف بازگشت.
آخوند خراسانی، سید اسماعیل صدر، شیخ فضل الله نورى و سید محمد کاظم طباطبایى یزدى از شاگردان او بودند.
شیخ راضى در آخر شعبان سال ۱۲۹۰ هـ . ق. ۹ سال بعد از فوت شیخ مرتضى انصاری، در نجف اشرف در گذشت.[۵]
۴. شیخ مهدى آل کاشف الغطاء، فرزند شیخ على کاشف الغطاء و نوه شیخ جعفر کاشف الغطاء: وى در سال ۱۲۲۶ هـ . ق. در نجف به دنیا آمد و تحصیلات خود را در همان جا به پایان رساند. شیخ مرتضى انصارى احترام فوق العاده‌اى براى او قائل بود؛ تا جایى که در بیشتر امور شرعى و عمومی، او را بر دیگران مقدم می‌داشت. وى پس از رحلت شیخ انصاری، مرکز حلّ و فصل امور گردید و عده زیادى از مسلمانان قفقاز، تهران، اصفهان، تبریز و عراق از وى تقلید کردند.
وی ادیب، شاعر و سخنورى توانا بود. عده‌اى از شاگردان او عبارتند از: شیخ حسن مامقانی، سید اسماعیل صدر، شیخ فضل الله نورى و عبدالله مازندرانی.
الخیارات در شرح بحث خیارات کتاب شرایع، کتاب البیع و رساله‌اى در باب روزه از آثار اوست. وى دو مدرسه علمیه براى طلاب علوم دینى در نجف و کربلا ساخت و آرامگاه جدّش، شیخ جعفر کاشف الغطاء را تعمیر کرد. وی در شب سه شنبه ۲۴ صفر سال ۱۲۸۹ هـ . ق. در نجف اشرف رحلت نمود.[۶]
۵. میرزا محمد حسن شیرازی: میرزاى شیرازی نیازى به معرفى ندارد.

مرجعیت

گروهی از مردم بعد از وفات میرزاى مجدد محمد تقى شیرازى (متوفا: ۱۳۳۸ هـ . ق.) نزد سید اسماعیل صدر آمدند و از وى تقاضا کردند رساله عملیه خود را در اختیار همگان قرار دهد و مرجعیت تقلید را بپذیرد، امّا او این پیشنهاد را نپذیرفت و تنها رساله عملیه‌اش را براى مشتاقان منتشر ساخت. عده زیادى در ایران، عراق و دیگر کشورهاى اسلامى از وى تقلید می‌کردند.[۷]

منادی وحدت

یکى از عوامل شکست مسلمانان در مقابل دشمنان بیگانه، نداشتن وحدت کلمه و اتحاد است. عدم رعایت این اصل مهم در صحنه زندگى اجتماعى مسلمانان، باعث عدم اعتماد به یکدیگر و شکست آنان در مقابل دشمن می‌گردد.
عالمان بیدار و آگاه شیعه همواره بر وحدت مسلمانان در مقابل بیگانگان و متجاوزان اصرار داشتند و خود منادى این حرکت عظیم بودند.
دولت‌های غربی‌ که به دنبال تجزیه و تصرف کشورهاى اسلامى بودند، شروع به تهاجمات فرهنگی، سیاسى و نظامى علیه دولت عثمانى کردند. اگر چه دولت عثمانى یک حکومت ایده‌آل اسلامى نبود، امّا حفظ آن در مقابل کفار مهاجم، در آن مقط حساس زمانی، از ضروریات محسوب می‌شد.
تصمیم گیرى درست و به موقع عالمان دینی می‌توانست مسیر این جنگ را تغییر دهد. به همین منظور، حاج آقا نور الله اصفهانى که یکى از چهره‌هاى سرشناس مبارزه با بیگانگان بود، همراه سید اسماعیل صدر، آخوند خراسانی، شیخ الشریعه اصفهانى و شیخ عبدالله مازندرانی، طی اعلامیه‌اى خطوط سیاسى ـ فکرى وحدت اسلامى را تبیین و ترسیم نمودند. متن اعلامیه به شرح زیر است:
«چون دیدیم که اختلاف فرقه‌های پنج گانه مسلمین، اختلافاتى که مربوط به اصول دیانت نیست، موجب انحطاط دول اسلام و استیلاء اجانب شده، به جهت حفظ کلمه جامع دینیه و دفاع از شریعت محمدیه، فتاواى مجتهدین عظام که رؤساى شیعه جعفریه هستند با مجتهدین اهل سنت، اتفاق نموده بر وجوب تمسک به حبل اسلام. چنان که خداوند عزوجل در آیه شریفه فرموده«واعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرّقوا» و اتفاق شد بر وجوب اتحاد تمام مسلمین در حفظ بیضه اسلام و نگهداری جمیع مملکت‌هاى اسلامى از عثمانى و ایرانى از تشبثات دول بیگانه و حمله‌هاى سلطنت‌هاى صلیبیه.متحد شد رأى ما جمیعاً براى حفظ حوزه اسلامیه بر این که تمام قوت و نفوذ خود را بر این خصوص مبذول داریم.»[۸]

تألیفات

از سید اسماعیل صدر آثار بسیارى به یادگار نمانده است. تنها رساله علمیه وى که حاشیه‌ای برکتاب «انیس التجار»، نوشته ملا مهدى نراقى است و در زمینه احکام بازرگان نگارش یافته، به چاپ رسیده است.

هجرت

سید اسماعیل صدر در سال ۱۲۸۱ هـ . ق. به مکه مشرف شد و اعمال پر فضیلت حج را به جاى آورد. او پس از بازگشت به نجف، مریض شد و برای رفع کسالت، به اصفهان سفر کرد. وى در اصفهان، به مناسبت‌هاى مختلف، منبر می‌رفت و با استعدادى که در این زمینه داشت، مردم را ارشاد و راهنمایى می‌کرد و روز به روز بر محبوبیتش افزوده می‌شد. او در سال ۱۲۹۴ هـ . ق. تصمیم گرفت از اصفهان عزیمت کند و به نجف بازگردد. وى در سال ۱۳۰۰ هـ . ق. به خراسان سفر کرد و مرقد منوّر امام هشتم شیعیان را از نزدیک زیارت کرد.[۹]

عالمی فرهیخته

وی در علوم عقلى و نقلی، اطلاعات بسیاری داشت و در مسائل علمی، دقت نظر زیادى به خرج می‌داد. او در فتواهاى خود، بسیار احتیاط می‌کرد و همه جوانب را می‌سنجید. وى به مباحثه دو نفره یا چند نفره علاقه‌اى وافر داشت و دیگران را نیز به این کار توصیه می‌کرد و می‌گفت: «استفاده من از این مباحثه‌ کم‌تر از استادان نیست؛ زیرا این قسم مباحثه، هم درس خواندن است و هم درس دادن و بحث کردن».[۱۰]

شاگردان

۱. شیخ عبدالحسین کرخی،‌معروف به «کاظمی» و «آل یاسین»
۲. میرزا محمد حسین نائینی.
۳. سید ابوالقاسم دهکردی.
۴. محمد هادى بیرجندی معروف به «هادوی».
۵. شیخ موسى بن محمد جعفر کرمانشاهی.
۶. محمد حسین طبسی.
۷. غلام حسین مرندى حائری.
۸. میرزا على نجل.
۹. سید على سیستانی، پدر بزرگ حضرت آیت الله سید على سیستانی.
۱۰. سید حسین بن سید ابراهیم فشارکى اصفهانی.
۱۱. سید محمدرضا پشت مشهدى کاشانی.
۱۲. شیخ محمد على ابن شیخ عباس هروى (هراتی) خراسانی.[۱۱]

اجازه نقل روایت

عده‌ای از عالمان دینى از وى اجازه نقل حدیث داشتند که عبارتند از:

۱. سید محمود مرعشى

وی در سال ۱۲۶۰ هـ . ق. در نجف اشرف به دنیا آمد.
وی علاوه بر این که فقیهى اصولى بود، در علم رجال نیز متخصص به شمار می‌آمد و در نسب شناسى سادات، تبحر فراوان داشت و کتاب‌هاى زیادى از شجره نامه سادات علوى در اختیارش بود. وى در علم یونانى نیز سررشته داشت. از صفات اخلاقى او می‌توان به خوش رویى و وقار اشاره کرد. این عالم فرزانه در سال ۱۳۳۸ هـ . ق. در نجف اشرف به لقاء الله پیوست. از وى دو فرزند به یادگار ماند:

۱. سید مرتضى که در علم روایت مهارت داشت.

۲. آیت الله سید شهاب الدین مرعشى نجفى که یکى از مراجع معاصر بود.[۱۲]

۲. محمد باقر بیرجندى

وى شاگرد میرزا حبیب الله رشتی، میرزاى شیرازى و میرزا حسین نورى بود. وى از مشایخ روایت آیت الله مرعشى نجفى نیز می‌باشد. از فتواهاى اوست:
الف. وجوب عینى نماز جمعه.
ب. وجوب بقاء بر تقلید میت اعلم.
القاء المکائد فى اصلاح المفاسد، انوار المعرفه (در علم کلام)، بدایه المعرفه (اصول فقه) و رساله‌اى در ردّ فرقه‌هاى صوفیه، خصوصاً فرقه گنابادیه، از آثار اوست.
وی در دوازدهم ذى حجه سال ۱۳۵۲ هـ . ق. در ۷۷ سالگى در بیرجند وفات یافت.[۱۳]
۳. آیت الله شیخ محمد على شاه آبادی، استاد اخلاق امام خمینى (ره(
۴. میرزا ابوطالب موسوى شیرازی، نویسنده کتاب اسرار العقائد.
۵. احمد شاهرودی.
۶. محمد حسین بن محمد خلیل امامى شیرازى (متوفا: ۱۳۲۹ هـ . ق).[۱۴]

وفات

سید اسماعیل صدر در اواخر عمرش به کاظمین مهاجرت کرد. وى در ۸۰ یا ۸۱ سالگى در روز سه شنبه ۱۲ جمادى الاولى سال ۱۳۳۸ هـ . ق. چشم از دنیا فروبست و به ملکوت اعلى پیوست.
تاریخ دقیق وفات این عالم بزرگ مشخص نیست. بنابر نقل کتاب ریحانه الادب، تاریخ وفات وى سال ۱۳۳۷ هـ . ق. است و بنابر نقل اعیان الشیعه، تاریخ وفات وى سال ۱۳۳۹ هـ . ق. می‌باشد.
جمعیت بسیارى در تشییع جنازه آیت الله سید اسماعیل صدر شرکت کردند. بدن مطهر وى را در اتاقى که در پایین رواق مطهر حرم کاظمین قرار داشت، به خاک سپردند.پس از وفات این عالم متقى در بلاد اسلامى مراسم ترحیم برگزار شد.[۱۵]

پی نوشت:

[۱] . معارف الرجال، ‌محمد حرزالدین، ج ۱، ص ۱۱۵.
[۲] . معارف الرجال، ج ۱، ص ۱۱۵ و اعیان الشیعه، ج ۳، ص ۴۰۴.
[۳] . دائره المعارف تشیع، ج ۲، ص ۲۲۴.
[۴] . همان، ج ۲، ص ۲۲۳ و معارف الرجال، ج ۱، ص ۹۴.
[۵] . معارف الرجال، ج ۱، ص ۳۰۸ ـ ۳۱۳.
[۶] . همان، ج ۳، ص ۹۶ ـ ۱۰۰.
[۷] . معارف الرجال، ج ۱، ص ۱۱۵ و اعیان الشیعه، ج ۳، ص ۴۰۴.
[۸] . حاج آقا نور الله اصفهانی، موسى نجفی، ص ۴۲.
[۹] . معارف الرجال، ج ۱، ص ۱۱۵ و گلشن ابرار، ج ۱،‌ص ۲۹۲.
[۱۰] . ریحانه الادب، ج ۳، ص ۴۲۱.
[۱۱] . معارف الرجال، ج ۱، ص ۱۱۷.
[۱۲] . همان، ج ۲، ص ۳۹۶ ـ ۲۹۸.
[۱۳] . ریحانه الادب، ج ۱، ص ۳۰۴.
[۱۴] . گلشن ابرار، ج ۲، ص ۶۰۲ و اعیان الشیعه، ج ۳، ص ۴۰۴.
[۱۵] . معارف الرجال، ج ۱، ص ۱۱۷؛ اعیان الشیعه، ج ۳، ص ۴۰۳ و ریحانه الادب، ج ۳، ص ۴۲۲ و ۴۲۳.

منبع: مهدی احمدى

سید هبه الدین شهرستانى(ره)

اشاره:

سید حسین عابد از تبار آسمانیان بود. نیاکانش از محسن صراف تا زید، فرزند گرانقدر امام علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ همه در شمار نیکان جای داشتند.[۱] او با این پیشینه سپید دل به مهر خاندانی بست که از پشتوانه‎های افسانه‎ای بهره می‎بردند. دودمان شهرستانی در مناطق کربلا، نجف، کاظمین، کرمانشاه بر، همدان و اصفهان پراکنده بودند[۲] و از پارسایان نیک اختر به شمار می‎آمدند. ستارگان فروزان این خاندان، که ریشه در آسمان عصمت اهل بیت ـ علیه السلام ـ داشتند، یکی پس از دیگری جهان را از پرتو اکسیری دانش و ایمان سرشار ساخته بودند. اینک مریم[۳] دختر دانشور و نیک نهاد دودمان مقدس شهرستانی به همسری سید حسین بن سید محسن صراف در می‎آمد تا مقدمات میلاد یکی از بزرگترین بیدارگران خاور زخم خورده فراهم آید.

رؤیای صادق

اندک اندک رجب ۱۳۰۱ ق. فرا رسید. در بامداد سه شنبه بیست و چهارم این ماه میرزا علی شهرستانی، دانشور ارجمند سامرا، به خانه سید حسین عابد شتافته، وی را از رازی سترگ آگاه ساخت. سخن میرزا علی کوتاه و روشن بود:
دیشب طنین مهر آمیز آوایی، سکوت سنگین رؤیایم را شکست و گفت: فردا نوزاد مریم پای به گیتی می‎دهد او را محمد علی بخوانید و هبه الدین لقب نهید.[۴]
نیمروز فرزند مریم چشم به جهان گشود[۵] و بر درستی رؤیای دوشین میرزا علی گواهی داد.

آغاز راه

سید حسین، که عابد شهرت داشت، دانشوری پارسا و پژوهشگری توانا بود. پژوهشگری که بیشتر وقتش را در تحقیق مسایل معنوی می‎گذراند. کتاب هایی مانند الفتوحات الغیبیه فی الختوم و الاحراز و الادعیه و دموع الشمعه فی ادعیه لیله الجمعه، که از آن بزرگ مرد بر جای مانده، نشانگر دانش، بینش و کردار عارف بیدار دل سامراست.[۶]
همسرش مریم نیز در گروه دانشوران جای داشت و در ریاضیات، تاریخ، ادبیات و شعر سرآمد بانوان روزگار بود.[۷]
بی‎تردید تعیین نخستین روزهای آموزش برای فرزندی، که از چنین پدر و مادری بهره می‎برد دشوار است. ولی می‎توان گفت که آموزش رسمی هبه الدین از ده سالگی آغاز شد. فرزند پیر پارسای سامرا در مدتی کوتاه، صرف، نحو، معانی، بیان، بدیع، حدیث، درایه، رجال، فقه و اصول سطح متوسط، تاریخ، هیئت، حساب و هندسه را در کربلا به پایان رسانده[۸]، می‎رفت تا در سایه عنایت های پروردگار بر قله‎های بلند دانش و معنویت فراز آید که نیمه ذیقعده ۱۳۱۹ ق. فرا رسید و عارف روشن بین سامرا در ۷۳ سالگی چشم از جهان فرو بست.[۹]

آیه روشن

اندکی پس از تدفین پیکر سید حسین در حریم امام کاظم ـ علیه السلام  [۱۰] دانشمند برجسته نجف، سید مرتضی کشمیری، که با عارف از دست رفته آشنایی دیرین داشت، در کربلا به دیدار سید محمد علی شتافته، ضمن تسلیت مرگ پدر، از وی خواست برای ادامه تحصیل رهسپار حریم امیر مؤمنان ـ علیه السلام   شود. ولی فرزند مریم نمی‎توانست بدین پیشنهاد پاسخ مثبت دهد. مخارج فراوان کوچیدن، شیوه نامعلوم زندگی در آن دیار و از سوی دیگر هوای بهره‎گیری از محضر بزرگان آن سامان وی را در تردید افکنده بود. سید کشمیری با مشاهده دودلی فرزند سید حسین گفت: شایسته است به کتاب خداوند روی آوریم. آن گاه قرآن گرفته، با آفریدگار به رایزنی پرداخت. کلام الهی چنین آشکار بود که نه تنها هبه الدین، بلکه میهمانش را نیز در شگفتی فرو برد:
«وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ آیَهً وَ آوَیْناهُما إِلى رَبْوَهٍ ذاتِ قَرارٍ وَ مَعِینٍ»[۱۱]
پسر مریم و مادرش را دو نشانه خویش گردانیدیم و آنها را در فرازی دارای آرامش و آب گوارا پناه دادیم.
فرزند بانوی پاک نهاد شهرستانی با شنیدن پیام روشن پروردگار، همه تردیدها را کنار نهاده، در ۲۱ شعبان ۱۳۲۰ ق. رهسپار نجف شد.[۱۲]

سفر سبز

هبه الدین در حریم پاک امیر مؤمنان  علیه السلام   از فقیهان نامور شیعه شیخ محمد کاظم خراسانی، سید کاظم یزدی و شریعت اصفهانی فیض برد[۱۳] و در شمار مجتهدان شیعه جای گرفت. او که بیش از هر چیز به بیداری مسلمانان می‎اندیشید با شیخ محمد عبده، مفتی مصر، سید محمد رضا دانشور شهره جهان اسلام و صاحب مجله «النهار» و گردانندگان مجلات «المقتطف» و «الهلال» ارتباط برقرار ساخته،[۱۴] میان مراکز فرهنگی شیعه و سنّی در عراق، مصر و سوریه پیوندی ناگسستنی پدید آورد و با انتشار مقاله‎ها، شعرها و گزارش های روشنگر در مجلات جهان عرب هدف بلند بیداری و اتحاد مسلمانان را دنبال کرد. در این روزگار فریاد مشروطه خواهی در ایران بالا گرفت. فقیه بیدار سامرا به حمایت از این جنبش برخاسته، با شرکت در محافل آزادی خواهان، آنها را در گزینش شیوه‎های درست مبارزه یاری داد.[۱۵]
در ۱۳۲۸ ق. تلاش های خستگی ناپذیر دانشور مصلح جهان اسلام به بار نشست و نخستین شماره ماهنامه دینی، فلسفی و علمی «العلم» انتشار یافت.[۱۶] این ماهنامه دو سال منتشر شد[۱۷] ولی خبر پیوستن گروهی از مسلمانان بحرین به آیین ترسایان هبه الدین را اندوهگین ساخته، سمت بحرین روانه کرد.[۱۸] بدین ترتیب دفتر مجله العلم برای همیشه بسته شد.[۱۹]
فقیه دردمند سامرا با افتتاح دو مدرسه اسلامی به نام ها «اصلاح» و «اسلام»، یک ساختمان ویژه برای ارشاد ناآگاهان و سخنرانی ها و نشست های علمی فراوان سرانجام جمع ترسایان بحرین را پراکنده ساخته، مؤمنان آن سامان را قدرتی تازه بخشید.[۲۰]
آن گاه راه هندوستان پیش گرفت تا پس از گفتگوهای سازنده با دین باوران هند و تشکیل انجمن های مذهبی، رهسپار ژاپن شود؛ ولی دیدار با سید جلال الدین مؤید الاسلام حسین کاشانی، نویسنده روزنامه حبل المتین، در کلکته مسیرش را دگرگون ساخت.[۲۱]
مؤید الاسلام در آن سالهای بحرانی، که شمارش معکوس جنگ نخست جهانی آغاز شده بود، سفر به ژاپن را سودمند نمی‎دانست. بنابراین هبه الدین راه یمن پیش گرفته، از آن جا به حجاز شتافت و سرانجام پس از اصلاحات در آن سرزمین ها به نجف بازگشت.[۲۲] او بر آن بود در هر شهر و دیار انجمن مذهبی سازمان داده، آنها را با انجمن مرکزیِ نجف به یکدیگر پیوند دهد تا به هنگام نیاز نیروهای پاکدل شتابان وارد عمل شده از مرزهای اعتقادی دین پاسداری کنند. ولی دریغ که آتش نبرد جهانی همه کشته‎هایش را خاکستر ساخت.[۲۳]

سال های جهاد

در سال ۱۳۳۲ ق. جنگ نخست جهانی آغاز شد و غرش توپ ها آینده را در ابهام فرو برد. شیخ الاسلام استانبول، به عنوان رهبر معنوی مسلمانان و برترین مقام دینی دولت عثمانی ضمن صدور اطلاعیه‎ای مردم را به جهاد و مقاومت در برابر فرانسه، بریتانیا و روسیه فرا خواند.[۲۴]
هر چند این فتوا در بیست و سوم محرم ۱۳۳۳ ق. درهمه مساجد بغداد خوانده شد ولی دانشمندان دینی دست پرورده عثمانیان نه تنها آن را تأیید نکردند، بلکه با ارسال پیامهای محرمانه دولت بریتانیا را مورد حمایت و تشویق قرار دادند. دولت عثمانی در تنگنایی تاریک گرفتار آمده بود. کسانی که در سایه سلطان استانبول باغها، ثروتها و عنوانهای مذهبی گرد آورده بودند، یکباره پدر خوانده ترک خویش از یاد برده، پیک دوستی سمت بریتانیا گسیل می‎کردند. البته مقام های رسمی مذهبی در این موضع گیری تنها نبودند، بلکه نمایندگان عراق در پارلمان عثمانی و عراقیان پرورش یافته در مدرسه ای نظامی استانبول نیز از سلطان عثمانی روی گردانده، برای خدمت به ملکه بریتانیا به رقابت پرداختند.[۲۵]
در چنین شرایطی شیعیان، که همواره شهروندانی درجه دوم و سزاوار اهانت به شمار می‎آمدند، به پیروی از فقیهان نجف احساس مسؤولیت کرده، سرنوشت خویش را با سرنوش دولت سست بنیاد عثمانی پیوند زدند.[۲۶] سید هبه الدین همراه روحانیان بزرگ چون شیخ الشریعه اصفهانی میرزا مهدی بن ملا کاظم خراسانی و سید مصطفی کاشانی رایت مقدس بارگاه علی ـ علیه السلام   برداشته، در میان شعارهای پیوسته مردم سمت جبهه روان شد. آنها شب را در کوفه به سر برده، بامداد همراه سید محمد فرزند حضرت سید کاظم یزدی و سوارانی که بدانان پیوسته بودند، ادامه مسیر دادند.[۲۷]
انبوه مجاهدان در ۲۱ محرم ۱۳۳۴ به بغداد رسیدند. بغداد در آن سال نقطه اوج همایش های وحدت بود.و عصر جمعه، بیست و پنجم محرم، حضرت آیه الله العظمی شیخ الشریعه اصفهانی همراه سید هبه الدین و دیگر دانشورانِ عازم جبهه به دیدار اندیشمندان اهل سنت در اعظمیه شتافتند و در محفلی سراسر یگانگی، روشنی و دوستی شرکت جستند. هبه الدین که نمی‎توانست بدین مقدار، در وحدت شیعه و سنّی، بسنده کند، در راستای نزدیکی فزونترِ نیروهای فرهنگی مسلمان، دو روز بعد در یک شنبه بیست و هفتم محرم از دفتر نشریه صدی الاسلام بازدید کرد و تلاش دست اندرکاران آن نشریه را ستود.[۲۸]
سپاه ارداتمندان اهل بیت ـ علیه السلام ـ سرانجام به جبهه رسید و در نبرد با نیروهای بریتانیان دلاورانه شرکت جست. توجه به یکی از تلگراف های فقیه سامرا از جبهه کوت می‎تواند نشانه روشن شجاعت و تلاش آن بزرگ مرد در تقویت روحیه مردم و رزمندگان باشد:
«ففی ثالث شباط بالعلم الحیدری الشریف مع الوفد العلمی النجفی زرنا معسکر الاسلام المحیط بالکوت فشرکنا من صمیم القلب شجاعه عسکرنا الابطال و مفاداتهم فی استرجاع اراضینا المغصوبه و بهم قائدهم الغیور المبطل الجسور نادره الایام حضره خلیل بک القائد العام و معا نقول الله الهیئه العسکریه لم تکن حتی الیوم فی العراق بهذا الانتقام و الترتیب مستحضره للقوی التمنعیه حسب القانون الالهی و اعدوا لهم ما استطعتم من قوه فالمنتظر سرعه محو الاعداء بعون الله تعالی.»[۲۹]
در سوم شباط با پرچم شریف علی ـ علیه السلام  ، همراه گروهی از دانشوران نجف لشکرگاه سپاه اسلام در جبهه کوت را زیارت کردیم. از صمیم قلب شجاعت سپاهیان دلیر و فداکاریهای آنان را در باز پس گیری سرزمینهای غصب شده، سپاس گفتم، در حالی که فرمانده دلاور و بی‎باکشان، مرد کمیاب روزگار، فرمانده کل حضرت خلیل بک نیز در میان آنها بود. ما همه بر این باوریم که سپاه ما تاکنون هرگز در عراق چنین نظم و ترتیب نداشته، این گونه به حکم قانون الهی «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّهٍ» آماده دفاع نبوده است. انتظار می‎رود دشمنان، به یاری پروردگاره به سرعت نابود شوند.

فهرست طلایی

در سال ۱۳۳۹ ق. سرانجام سیاست های نوین بریتانیا به بازنشست و نیروهای اشغالگر هراسان از نفرت فزاینده مردم به حاشیه ناپیدای صحنه پناه برده، فرمانروایی متن را به ملک فیصل سپردند.[۳۰] فیصل که برای به دست آوردن اعتماد مردم چاره‎ای جز گماردن برخی از خوشنامان در دستگاه اداره کشور نمی‎دید، پست وزارت معارف را به فقیه بیدار سامرا پیشنهاد کرد.
هر چند سید هبه الدین پذیرش این پیشنهاد را نمی‎پسندید و آن را فرصتی برای بهره‎گیری از نام نیک مبارزان راه آزادی می‎دانست ولی پافشاری فراوان آشنایان در استفاده از فرصتی، که شاید دیگر هیچ تکرار نمی‎شد، وی به پذیرش واداشت.[۳۱] او در این مقام نخست مستشاران بریتانیایی و استادان خارجی را از کار برکنار کرد، مدرسه‎های ابتدایی و متوسطه بنیاد نهاد، عشایر را از مدارس سیار برخوردار ساخت، مدرسه صنایع بغداد را از انگلیسیان باز پس گرفت و برای نخستین بار در تاریخ آموزش و پرورش نوین کشورهای اسلامی مسأله تربیت دینی دانش آموزان و استادان را مورد تأکید قرار داد.[۳۲]
پیروزیهای فقیه سامرا در اصلاح نظام آموزشی عراق استعمارگران را در نگرانی فرو برد. بنابراین چنان عرصه را بر وی تنگ ساختند که ناگزیر در بیستم ذیحجه ۱۳۴۰ ق. استعفا داد.[۳۳]
مدتی بعد دیوان عالی تمییز احکام براساس مذهب جعفری شکل گرفت و مسؤولیت آن به سید هبه الدین سپرده شد. هر چند دانشور بزرگ سامرا پس از تجربه وزارت معارف، شرکت در کارهای اجرایی را شایسته نمی‎دانست، ولی دیگر بار به اصرار برخی از فقیهان شیعه مسؤولیت پذیرفت.[۳۴] تلاش در سازماندهیِ دادگاه های شرعی و پیوند آنها با دیوان عالی، گزینش داوران شایسته، تبیین احکام و تنظیم قوانین لازم در شیوه دادرسی بخشی از اقدامات فقیه بیدار سامرا در این مقام به شمار می‎رود.[۳۵]

سال های بیماری

در ۱۳۴۲ همزمان پذیرش مسؤولیت دیوان عالی تمییز، بیماری چشم هبه الدین را در رنج فرو برد. بیماری دشواری که با جراحی سال ۱۳۴۵ اندکی بهبود یافت[۳۶] ولی هرگز ریشه کن نشد؛ حتی سفر ۱۳۴۹ به سوریه و بهره گیری از تخصص پزشکان آن سامان نیز دستاوردی جز رنج فزونتر در پی نداشت.[۳۷] البته بیماری هرگز به معنای پایان کوشش های معمول و گوشه گیری فقیه بیدار عراق نبود. آن بزرگ مرد در سال ۱۳۵۳ برای شرکت در انتخابات مجلس شورای ملی از دیوان عالی تمییز احکام جعفری کناره گرفت و به عنوان نماینده استان بغداد رهسپار مجلس شد. مجلسی که بیش از چند ماه دوام نیاورد و سرانجام در ذی حجه همان سال منحل شد.[۳۸]
انحلال مجلس برای سید هبه الدین فرصتی طلایی بود. او هر چند از درد چشم و کاهش شدید بینایی رنج می‎برد، ولی می‎توانست دیگر بار به پژوهش های ژرف خویش پردازد. بنابراین در صحن شریف امام کاظم ـ علیه السلام کتابخانه‎ای با عنوان «مکتبه الجوادین العامه» بنیاد نهاد،ؤ جایگاهی برای پذیرش میهمانان در آن پدید آورد تا ضمن دیدار با مردم و اندیشمندان، آنها را با دردهای جامعه آشنا سازد. البته آن فقیه بیدار بدین مقدار بسنده نکرده، همه روزه به انبوه نامه‎های رسیده، پاسخ می‎گفت و مخاطبانش را با مسؤولیتهایشان آشنا می‎ساخت.[۳۹]
سرانجام تیرگی بر دیدگان مصلح بزرگ جهان اسلام سایه افکند و آن دانشور فرزانه را در نابینایی فرو برد. البته از دست دادن بینایی هرگز وی را از تحقیق و نگارش باز نداشت. هر روز کتابهای مورد نیاز را برایش می‎خواندند و آن بزرگ مرد به عادت معمول مقاله یا کتاب می‎نوشت.[۴۰] او همواره می‎گفت: پروردگار لطف کرده هر روز می‎توانم به اعانت دست چهل صفحه بنویسم.[۴۱]

وفات

اندک اندک بیماری بر پیکر مصلح کهن سال سامرا پنجه افکند و اندیشه والایش در ناتوانی فرو رفت، به گونه‎ای که دیگر حتی دوستانش را نیز به خاطر نمی‎آورد. این امر بر آشنایان نزدیکش گران آمد، بنابراین زیارتش را محدود ساختند،[۴۲] برای نخستین بار پس از ۸۵ سال هبه الدین با خاموشی پیوند خورد. سکوتی که چیزی جز آرامش پیش از توفان نبود. سرانجام گرد باد مرگ وزیدن گرفت و در شب دوشنبه بیست و ششم شوال ۱۳۸۶ ق.[۴۳] ریشه‎های یکی از کهن سال‎ترین درختان حوزه‎های علمیه را از خاکهای مادیت برون آورده، به جهان ناپیدای جاودانگی برد.
از آن بزرگ مرد، که در حریم پاک امام کاظم ـ علیه السلام   به خاک سپرده شد،[۴۴] بیش از ۱۰۹ کتاب و رساله به یادگار مانده است.
المحیط فی تفسیر القرآن، فیض الباری یا اصلاح منظومه سبزواری، الهیئه و الاسلام، الشریعه و الطبیعه، الدلائل و المسائل، اتوت و الملکوت و نور الناظر فی علم الرایا و المناظر بخشی کوچک از گنجینه بزرگ آثار آن دانشور سخت کوش شمرده ن: ۲۶۳۳ م می‎شود.

پی نوشت:

[۱] . هبه الدین شهرستانی، سید محمد مهدی علوی، ص ۵ـ۴٫
[۲] . اسلام و هیئت، هبه الدین شهرستانی،‌ترجمه اسماعیل فردوس فراهانی، ص ۵۳٫
[۳] . هبه الدین شهرستانی، ص ۷٫
[۴] . اسلام و هیئت،ص ۵۲٫
[۵] . هبه الدین شهرستانی، ص ۷ـ۶٫
[۶] . نقباء البشر فی القرن الرابع عشر، آقا بزرگ تهرانی، ج ۳، ص ۶۴ـ۶۳۹٫
[۷] . هبه الدین شهرستانی، ص ۷ـ۶٫
[۸] . اسلام و هیئت، ص ۵۵٫
[۹] . هبه الدین شهرستانی، ص ۸ـ۷٫
[۱۰] . هبه الدین شهرستانی، ص ۸ـ۷٫
[۱۱] . سوره مؤمنون، آیه ۵۰٫
[۱۲] . هبه الدین شهرستانی، ص ۸ـ۷٫
[۱۳] . اسلام و هیئت، ص ۵۵٫
[۱۴] . هبه الدین شهرستانی، ص ۱۱ـ۱۰٫
[۱۵] . ثوره النجف علی الانگلیز، حسن الاسدی، ص ۶۲٫
[۱۶] . هبه الدین شهرستانی، ص ۱۱٫
[۱۷] . هبه الدین شهرستانی، ص ۱۱٫
[۱۸] . هبه الدین شهرستانی، ص ۱۱٫
[۱۹] . هبه الدین شهرستانی، ص ۱۱٫
[۲۰] . هبه الدین شهرستانی، ص ۱۱٫
[۲۱] . هبه الدین شهرستانی، ص ۱۱٫
[۲۲] . هبه الدین شهرستانی، ص ۲۲٫
[۲۳] . اسلام و هیئت، ص ۵۵٫
[۲۴] . الشیعه و الحکومه القومیه فی العراق، حسن العلوی، ص ۷۳ـ۶۲٫
[۲۵] . الشیعه و الحکومه القومیه فی العراق، حسن العلوی، ص ۷۳ـ۶۲٫
[۲۶] . الشیعه و الحکومه القومیه فی العراق، حسن العلوی، ص ۷۳ـ۶۲٫
[۲۷] . لمعات اجتماعیه من تاریخ العراق الحدیث، علی الوردی، ج ۴، ص ۲۴۲ـ۲۳۶٫
[۲۸] . لمعات اجتماعیه من تاریخ العراق الحدیث، علی الوردی، ج ۴، ص ۲۴۲ـ۲۳۶٫
[۲۹] . لمعات اجتماعیه من تاریخ العراق الحدیث، علی الوردی، ج ۴، ص ۲۴۲ـ۲۳۶٫
[۳۰] . از تکریت تا کوت، جودیت میلرو لوری میل روا، حسن تقی زاده میلانی، ص ۹۶٫
[۳۱] . هبه الدین شهرستانی، ص ۱۴٫
[۳۲] . اسلام و هیئت، ص ۶۰ـ۵۹٫
[۳۳] . هبه الدین شهرستانی، ص ۲۰ـ۱۹٫
[۳۴] . اسلام و هیئت، ص ۵۸٫
[۳۵] . اسلام و هیئت، ص ۵۸٫
[۳۶] . همان کتاب، ص ۶۱ـ۶۰٫
[۳۷] . اسلام و هیئت، ص ۶۱ـ۶۰٫
[۳۸] . اسلام و هیئت، ص ۶۱ـ۶۰٫
[۳۹] . نقباء البشر فی القرن الرابع عشر، ج ۴، ص ۱۴۱۶٫
[۴۰] . ریحانه الادب، علی مدرس تبریزی، ج ۶، ص ۳۵۱٫
[۴۱] . اسلام و هیئت، ص ۶۱٫
[۴۲] . نقباء البشر، ج ۴، ص ۱۴۱۷ـ۱۴۱۶٫
[۴۳] . نقباء البشر، ج ۴، ص ۱۴۱۷ـ۱۴۱۶٫
[۴۴] . نقباء البشر، ج ۴، ص ۱۴۱۷ـ۱۴۱۶٫

عبدالجواد فلاطورى

اشاره:

دانشوران بزرگ همواره در هال ه‏اى از غربت به سربرده‏اند و بر بلنداى قله تنهایى جاى گرفته، در افق اعلاى دانش سخاوتمندانه بر انسان‏ها تابیده ‏اند. به همین سبب خورشید وجودشان ناشناخته مانده است و هنگامى پژوهشگران به مقام و منزلت آنان پى‏برده ‏اند که خاکیان را بدرود گفته و به ملکوت اعلى پیوسته ‏اند. این نوشتار نگاهى است به زندگى مردى از همین قبیله؛ که به تنهایى در غربت (خارج کشور. تمام توان خود را در طریق احیاى دین مقدس اسلام و به ویژه معرفى تشیّع علوى مبذول داشت و به عنوان رسالت گزار غریب، در جهت خشنودى پروردگارش کوشید.

طلوع سپیده‏

سوم فروردین ۱۳۰۴ ش. در محله‏ ى بیدآباد اصفهان، در خانه‏اى ساده که با نور آیات الاهى منوّر و با عطر عترت پیامبر(ص. معطر بود، نوزادى چشم به جهان گشود که بهار خجسته را نوید داد و پیوندى میان صبح و ساحل سعادت را پدید آورد. این مولود فرخنده را «عبدالجواد» نام نهادند و ستون زندگى اش را با اذان و اقامه برپا داشتند تا بعدها ادامه دهنده راه نیاى گرانقدرش حکیم الاهى مرحوم آخوند ملا اسماعیل اصفهانى باشد.[۱] عبدالجواد تا ۱۵ سالگى در دامن پرمهر مادر و آغوش پرعطوفت پدر بالید و نهال وجودش شکل گرفت. دوران دبستان را در مدرسه اقدسیه و مدرسه ایران در شهر اصفهان گذرانید و در سال ۱۳۲۲ ه’ .ش. دوره متوسطه را در هنرستان صنعتى اصفهان به پایان برد.[۲]

آیه تربیت‏

سرو سرفراز زاینده رود، از روزهاى نخستین حیاتش، با سرچشمه زلال نور و زندگى آشنا شد و در حالى که پانزدهمین بهار زندگى را پشت سر مى‏ گذاشت،[۳] در جِرگَه حوزویان درآمد تا با بهره ‏گیرى از فضاى معنوى این پایگاه پاک، راه سعادت پیش گیرد و عطش‏ آموختن را با قرائت برگ‏ها از دفتر فضیلت مشعل داران مکتب توحید فرونشاند.

در تهران‏

فلاطورى پس از دانش اندوزى در شهر گنبدهاى فیروزه‏اى در سال ۱۳۲۳، با هدف تکمیل اندوخته‏ هاى علمى، همراه خانواده‏اش به تهران شتافت و در مدرسه مروى از دانشورانى فرهیخته چون حاج شیخ محمدتقى قمشه ‏اى و آیهاللَّه حاج شیخ محمدتقى شاه آبادى بهره ‏مند گردید.[۴]

در جوار آفتاب‏

نابغه اصفهان در سال ۱۳۲۶ براى ادامه تحصیل در جوار هشتمین آفتاب فروزان آسمان ولایت، حضرت على بن موسى الرضا(ع. پناه برد؛ از دریاى دانش ستارگان حریم رضوى بهره ‏مند شد؛ در شمار دانشجویان این فرهیختگان قرار گرفت و به جمع حجره نشینان مدرسه حاج حسن (واقع در بالاخیابان. مشهد مقدس شد؛ فلاطورى که در مشهد با شهرت «حکیمى» (نام خانوادگى عمو و عموزادگانش. شناخته مى‏ شد، پیوست.[۵]

در آن دیار از محضر فقیهان فرزانه‏اى چون شیخ محمدتقى ادیب نیشابورى (ادیب ثانى.، میرزا احمد مدرس یزدى، شیخ کاظم دامغانى، شیخ هاشم قزوینى، شیخ هادى کدکنى، شیخ مجتبى قزوینى، حجهالاسلام مُمَجَّد،[۶] حاج محمدرضا کلباسى و حاج شیخ‏ محمد رضا ترابى خراسانى، بهره برد.[۷] دانشجوى کوشاى اصفهان به زودى در شمار دانشوران جاى گرفت و نزد مراجع از اعتبارى‏ بایسته برخوردار شد. او در سال ۱۳۲۹ در سنّ ۲۴ سالگى، پس از مباحثه ‏هاى علمى با فقید برزگوار حاج شیخ محمدرضا کلباسى پیرامون کتاب «جواهر الکلام» بدون در خواست شخصى از محضر وى، به اخذ اجازه روایت و گواهى اجتهاد نائل گردید.[۸]

دوباره در تهران

فلاطورى در سال ۱۳۳۰ ش. به تهران بازگشت و در مدرسه مجد از محضر این فقیهان نامور شیعه فیض  برد:

۱. شیخ محمدتقى آملى؛

۲. آیهاللَّه آمیرزا احمد آشتیانى؛

۳.علامه سید محمد حسین طباطبایى؛

۴.آیهاللَّه میرزا مهدى آشتیانى؛

۵.آیهاللَّه شیخ محمدرضا کلباسى‏[۹]

۶. آیهاللَّه  شیخ محمد عرفانى خویى؛[۱۰]

هم‏ مباحثه فلاطورى‏

آقاى دکتر محمدجعفر جعفرى لنگرودى استاد و رئیس سابق دانشکده حقوق و نویسنده دایرهالمعارف علوم اسلامى، هم‏ مباحثه فلاطورى بود.[۱۱]

هجرت به غربت

فلاطورى پس از اتمام رشته معقول در دانشکده الهیات تهران در سال ۱۳۳۳ پس از ۱۵ سال تحصیل علوم حوزوى براى ادامه ‏ى تحصیل در رشته‏ ى فلسفه و علوم انسانى به کشور آلمان هجرت کرد. در آن جا رشته‏ هاى فلسفه، روان‏شناسى، علوم تربیتى، علوم اجتماعى و تطبیق ادیان را به پایان رساند و با نگارش رساله‏ اى در باره ‏ى اخلاق عملى کانت، به اخذ درجه‏ى دکترا نائل آمد. او در این دوران زبان لاتین و یونانى را نیز فراگرفت؛ پس از تألیف مقالات و رساله‏ هاى گوناگون به نوشتن رساله‏ ى استادى پیرامون «دگرگونى بنیادى فلسفه ‏ى یونانى در اثر طرز اندیشه اسلامى» همت گمارد و بعد از به دست آوردن درجه ‏ى استادى به تدریس پرداخت. فلاطورى قبل از انقلاب با مساعدت دوستانش آکادمى علمى اسلامى در شهر کلن آلمان را بنیاد نهاد تا در گستره‏ى تحقیق و تدوین و عرضه‏ ى اسلام به زبان فکرى اروپا به فعالیت پردازد.[۱۲]

پروفسور فلاطورى، ضمن تدریس در دانشگاه کلن، در راستاى گسترش اسلام و پیام انقلاب شکوه منداسلامى ایران کنگره ‏ها و کنفرانس ‏هاى متعدد در کشورهاى مختلف اروپایى برگزار کرد. اکنون در مؤسسه‏ ى اطلاع رسانى پارسا، سایتى مخصوص در باره‏ى زندگى، آثار مکتوب و کنفرانس ‏هاى زنده یاد پروفسور فلاطورى موجود است.

مرحوم پروفسور فلاطورى در باره‏ى فعالیت هایش در غربت چنین گفته است:

از سال ۱۳۴۴ ش. با پشتیبانى مقامات مسؤول دانشگاه، مرکز تحقیقات علوم و عقاید شیعى اعم از فقهى، اصولى، کلامى، رجالى، فلسفى، تاریخى، ادبى و غیره در مؤسسه ‏ى که قبل از آن حتى یک کتاب شیعى هم در آن وجود نداشت، جمع آورى نموده است. از سال ۱۳۴۷ ش. که این جانب توفیق گزارش این امر را با «بیان اهمیّت تحقیق علوم و عقاید شیعى براى اسلام‏ شناسى» در کنگره‏ى خاورشناسان آلمان در شهر ورتسبورگ حاصل نمودم، تاکنون توجه خاصى به این امر پدیدار گشته است. کم‏ترین نشانه ‏ى آن این است که در این مدت بیش از ده نوشته (کتاب و مقاله. هم از طرف خود سمینار کلن (از آقاى پروفسور اروین گرف – رئیس سمینار و… این جانب. و هم در ارتباط با این سیمنار انتشار یافته است و قریب ده کتاب و مقاله دیگر نیز در دست تألیف است.[۱۳]

از منظر متفکران

میرزا مهدى آشتیانى (۱۳۰۶ – ۱۳۷۲ ق.. مشهور به فیلسوف شرق، چنین نگاشته است:

«. فاضل کامل و صاحب نظر استوار رأى… عبدالجواد حکیمى فلاطورى… ژرفاى مطالب حکمت و عرفان را فراگرفت. او اینک به درجه‏ى شامخى از این علوم و معارف رسیده است، صلاحیت تدریس کتاب هایى را داراست که در این رشته ‏ها فراهم شده است. با این همه نزد دانش پژوهان و طالبان حقایق ناشناخته و مجهول القدر است، پس لازم دیدم از تلاش ‏هاى او تشکر کنم و تمام طالب علمان و دانشجویان را سفارش کنم تا از او، سرچشمه ‏هاى دانش الهى و معارف ربّانى و اصول حکمت و عرفان را فرا گیرند.»[۱۴]

علاّمه سید محمد حسین طباطبایى، صاحب تفسیر المیزان، فلاطورى را در مباحث فلسفى، صاحب کنجکاوى ‏هاى حکیمانه و انتقادات محققانه معرفى مى ‏کند و از نظر اندیشه‏ ى عمیق و تفکرات علمى بلند، وى را مایه ‏ى افتخار ایران مى ‏شمارد.[۱۵]

آقاى دکتر احمد مهدوى دامغانى فلاطورى را چنین مى‏ ستاید:

«آقاى فلاطورى متوجّه فلسفه و حکمت متعالیه شدند و الحمد اللَّه ایشان هم در رشته ‏ى خودشان به کمال رسیدند و از مفاخر مملکت ما هستند و از پرچم داران به حق در فلسفه‏ ى اسلامى هستند…»[۱۶]

استاد محمدرضا حکیمى در باره‏ى شخصیت مرحوم فلاطورى مى‏ نویسد:

«پروفسور فلاطورى، پس از سال‏ ها کوشش و تحملّ تلخى ها و سختى‏ ها و دست یافتن به اعتبار علمى در کشورى مانند آلمان، به آن خدمت درخشان توفیق یافت و همین پاداش او را بس… و آیا تصور مى‏ کنید اگر خدمات گران ارجى را که فلاطورى براى انجام دادن آن‏ها آماده گشت و انجام داد، قرار بود با برنامه ریزى‏ها و هزینه گذارى ‏ها و اعزام‏هاى متعارف انجام یابد، چقدر زمان مى‏ برد و چه اندازه «نیرو» مى‏ خواست و چه مبلغ هزینه مى ‏طلبید؟[۱۷]

… حقّ فلاطورى در ترویج دین اسلام و مذهب تشیّع در اروپا، و تصحیح مطالب مربوط به اسلام و تشیّع در کتاب‏هاى درس چندین کشور اروپایى و تأسیس کتابخانه ‏ى مهم و معتبر «مآخذ شناخت تشیّع در دانشگاه کلن آلمان و توجه دادن صاحب نظران و جویندگان معارف اسلامى به این معارف، بس سنگین است و در خورشناخت و تجلیل»[۱۸]

از ویژگى‏ هاى دیگر پروفسور فلاطورى حرّیت علمى او بود؛ ویژگى‏ اى که در خور تکریم بسیار است و یک تجربه‏ ى پنجاه سال ه‏اى علمى و عمیق و مستقل اندیشانه را در تفکّر و شناخت نشان مى ‏دهد. در یکى از سفرهایش به ایران، پس از انقلاب، به او گفتم:

شما بیایید به ایران و در دانشگاه‏ ها فلسفه تدریس کنید. در پاسخ بى‏ درنگ گفت:

«من اگر بیایم قرآن تدریس مى ‏کنم، نهج البلاغه تدریس مى‏ کنم… .» و این سخن علمى ‏ترین سخن است در جاى خود و از عقلانیّتى مستقل و نیرومند پرده بر مى‏ دارد؛ و بسیار جالب توجه و قابل تأمل است و خود یک اصل است در سازندگى عقلى و صیرورت شناختى. اگر انسانى بى‏خبر از اضافه ‏هاى تفکّر بشرى و مکتب‏ هاى گوناگون فلسفى این سخن را بگوید، چه بسا مهم تلقّى نشود؛ لیکن اکنون استادى مسلّم در فلسفه و عرفان اسلامى و شرقى و متبحّر در فلسفه‏ ى غربى، به ویژه فلسفه ‏ى کانت (۱۷۲۴ – ۱۸۰۴ م.. آن هم پس از ۳۰ سال زندگى در محیط هاى علمى اروپایى و نشست و برخاست و بحث و گفت و گو با ده‏ها دانشمند فلسفه و آکادمیسین و متفکّران گوناگون و خواندن ده‏ها کتاب و مقاله و کند و کاو در ابعاد معرفت و سلوک آن مردم، در سطوحى چند و رسیدن به مقام پروفسورى دردانشگاه ‏هاى آلمان با اعتبار علمى، چنین مى‏ گوید: و این همان استقلال در اندیشه و استغنا در معرفت و رهیدن از مرعوب شدن فکرى و مغلوب شدن تشخیصى و از نتایج تشجیع کننده‏ ى مبانى تفکیکى خراسان است و مى ‏نمایاند که متفکر در عین توجّه به فلسفه‏ هاى عقلانى و برهانى، در قلمرو صیرورت متعالى علمى و عملى انسان و جامعه ‏هاى انسانى، در برابر هیچ چیز مرعوب نگشته است و هیچ فروغى او را از رسیدن به سرچشمه ‏ى خورشید باز نداشته است و این چگونگى مى تواند براى هر دانشمند و هر متفکّر مستقل اندیش سرمشق باشد.[۱۹]

علامه حکیمى در فراز دیگرى درباره‏ى مرحوم فلاطورى مى‏ نویسد:

«این اسلام شناس مجاهد و پرشور که در جهاد فرهنگى و عظیم شناساندن صحیح اسلام در اروپا فعالیّتى بسزا کرده، از جهاد سیاسى و مبارزات ضد استعمارى نیز غافل نبود. او با توجه به اهمیّت این گونه مبارزات، براى آگاه سازى مردم و دل دادن به ملت و معرفى هرچه بیشتر دشمنان دین و کشور و شِگِردهاى گوناگون استعمارگران، به سوى «عروه الوثقى» (کتاب سیدجمال الدین اسدآبادى. رفت و در صدد بر آمد تا این کتاب انقلابى و ضد استعمارى را در ضمن چند رساله (جزوه. ترجمه و تفسیر کند و در دسترس ملت قرار دهد. شماره‏ى نخست این رساله با نام «تشکیل جبه ه‏ى آزاد» (جنبش سیاسى – نهضت دینى. در سال ۱۳۷۱ ه’.ق. منتشر شد… در این رساله با قلمى پرشور و حماسى به معرفى سیّد و اهداف و مجاهدات او و ارزش هاى «عروه الوثقى» و اهمیت ظهور سیّد جمال الدین در تاریخ شرق و اسلام مى‏ پردازد و افتخار «حسینى» بودن او را نیز به یادها مى ‏آورد… در جهان، دانشمند بسیار است، انسان‏هاى آگاه نیز هستند، مجاهد هم یافت مى ‏شود؛ لیکن «دانشمند آگاه مجاهد» اندک است؛ و اگر به «مجاهد» قید ارزشى آن را بیفزاییم و بگوییم: «مجاهد راه حق» (و به تعبیر قرآن کریم: «فى سبیل اللَّه»، دایره‏ى فراگیرى آن محدودتر مى‏ شود و شماره دک‏تر.

بر این اوصاف دو قید دیگر بیفزایید، یعنى، «اخلاص» و «غربت» تا برسیم به ترسیمى از سیماى پروفسور فلاطورى… که این اوصاف در او پدید آمد. دانشمندى آگاه و مجاهد در راه حق و فضیلت، مخلص و تنها در دیار غربت؛ غربتى در غرب و غروب… . فلاطورى،[۲۰] یعنى سال‏ها در جست و جوى دانش کوشیدن و از مردان بزرگ دین و
معرفت آموختن و «معارف ثابته» را شناختن و نسبت به شناساندن آن‏ها احساس تکلیف کرد.»

هدف از هجرت به اروپا

استاد فلاطورى با هدف کشف حقیقت به اروپا شتافت. این هجرت برایش بسیار سازنده بود. البته او گمشده‏ اش را در غرب نیافت، ولى با مشاهده‏ ى تنگدستى متفکران آن دیار، به زودى حقیقت را شناخت. استاد خود هدف و رهاورد معنوى این هجرت بزرگ را چنین بیان کرده است. «من اصلاً براى همین به اروپا رفتم و به دنبال حقیقت مى ‏گشتم و مى‏ دیدم فلسفه ‏ى ملاصدرا مرا قانع نمى‏ کند، باز اشکالاتى دارد؛ دیدم آنها بیچاره ‏تر از ما هستند. بهترین منبع و مرجع براى معرفى خدا خود «قرآن کریم» است. ما جورى گرفتار تصوّرات خودمان شده ‏ایم که وراى آن را نمى ‏توانیم تصوّر کنیم. من هرچه که پیش مى‏ روم بیشتر به معنویّت قرآن مى ‏رسم. من اگر در اروپا تبلیغ اسلام مى‏ کنم و بحمداللَّه مقبول افتاده است؛ ولى در این امر یک ذرّه از اندیشه عقلى را در تبیین اسلام نمى ‏آورم. خود قرآن بهترین بیان کننده ‏ى اسلام است. دورى ما از قرآن اسفبار است. تا چندى قبل هرکس در حوزه‏ ى تفسیر قرآن مى‏ گفت، مى ‏گفتند بى ‏سواد است. عالم کسى بود که فقه و اصول درس بدهد… به هرحال ما باید این نقدها را بکنیم تا بتوانیم راه دیگرى پیدا کنیم.[۲۱] … و آن راه (ادع الى سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم باللتّى هى احسن. است.»

اقدامات بین المللى‏

شمارى از کارهاى جاودان و مؤثر پروفسور فلاطورى که ارزش بین المللى دارد، عبارت است از:

۱. تأسیس مرکز تحقیقات شیعه در کنار دانشگاه کلن و گنجاندن متون اسلام ‏شناسى در دروس خود براى دانشجویان دانشگاه‏ هاى آلمان.

وى هزاران جلد کتاب از منابع مرجع و معتبر شیعى را به هزینه شخصى گرد آورد و به یارى دوستان کتاب شناس ایرانى، عرب و آلمانى‏ اش فهرست نویسى کرده، براى پژوهشگران جهان قابل استفاده ساخت. این اقدام فرهنگى – پژوهشى فلاطورى در جهان اسلام بى نظیر مى ‏نماید.

۲. تأسیس آکادمى علوم اسلامى‏

همت بلند و آینده نگرى فلاطورى او را بر آن داشت تا در آن سوى مرزها به جهاد فرهنگى دست یازد. وى در سال ۱۳۵۵ش. از آلمان به ایران آمد و جهت تحوّل بنیادین در
مسلمانان جهان با دوستانش به رایزنى پرداخت. رهاورد این تلاش‏ ها تأسیس آکادمى علوم اسلامى بود که با استقبال و حمایت‏ هاى مالى دوستانش رو به رو شد و مرحوم فلاطورى پشتیبانى علمى و برنامه ‏هاى کاربردى آن را به عهده گرفت.

آرى، اسلام مرز نمى ‏شناسد و شکست برایش معنا ندارد. ابرقدرت‏ها نیز از همین خصلت مسلمانان مى‏ ترسند. فلاطورى در حال برنامه ریزى بلند مدت براى این آکادمى بود که انقلاب شکوهمند اسلامى ایران در میان بهت و حیرت جهانیان پیروز شد. این پیروزى، پیروزى فرهنگ اسلام بود نه تشکیلات سیاسى و یا سلاح نظامى مسلمانان از این رو، با مقاومت جهانى ابر قدرت‏ها و تحمیل نبردى هشت ساله رو به رو شد.

پروفسور فلاطورى، پس از فروکش شدن شعله‏ هاى جنگ تحمیلى هشت ساله صدّام، براى دوستانش در ایران چنین نوشت:

اکنون که به یارى خداوند تبارک و تعالى، آتش جنگ خاموش و امکان تشکیل جلسه مجمع عمومى اعضاى مؤسس (آکادمى علوم اسلامى. ممکن گشته است…، از حضرت عالى به عنوان عضو مؤسس براى شرکت در جلسه مورد نظر دعوت مى ‏نمایم…  این جلسه مهم در سال ۱۳۶۷ ش. در محل آکادمى در کلن آلمان تشکیل شد و مجمع عمومى، پس از دو هفته بحث پرشور در مورد مسائل فرهنگى و مالى و ادارى، تصمیم گرفت آکادمى را ابقا کند و به پروفسور فلاطورى اجازه دهد، در جهت اجراى برنامه پیشنهادى خویش در خصوص کتب درسى، گام بردارد.

اهداف آکادمى علوم اسلامى‏

فرهنگستان علوم اسلامى، دستاورد اندیشه بنیادین فلاطورى بود که در سال ۱۹۵۵ میلادى نخستین بحث خود را در خصوص ادیان صاحب کتاب (اسلام، مسیحیت و یهود. و رابطه آنان با خدا و با یکدیگر ارائه داد. آگاهى بر این اعتقاد بود که منازعات پیروان این ادیان از منظر خداى متعال بى‏ معنا است. از این رو، پروژه گفت و گوى ادیان ابراهیمى را در اکتبر ۱۹۷۸ م. با انتشار اطلاعیه ‏ى زیر در مطبوعات، مطرح کرد:

با تماس فزاینده میان شرق و غرب فرهنگ اسلامى و دنیاى جدید غرب مشکلات و سوء تفاهم ‏هایى را با خود به همراه داشته است. آکادمى علوم اسلامى، با پژوهش در باره‏ى روابط متقابل با فرهنگ و تاریخ فکرى مغرب زمین، هدف خود را این قرار داده است که از این مواجهه به عنوان فرصتى براى گفت و گوى دو جانبه بهره ‏بردارى کند. این مؤسسه روش‏ هاو لوازم کمکى را جست و جو مى‏ کند تا مانع از خود بیگانگى کامل انسان‏هایى شود که با این فرهنگ پرورش یافته‏ اند و هم چنین از تأثیرات منفى حاصل از این از خود بیگانگى در جامعه ‏اى که این انسان‏ها در آن زندگى مى‏ کنند پیشگیرى به عمل آورد. این مؤسسه همت خود را بر گفت و گوى واقعى با مسیحیان، یهودیان و سایر ادیان جهانى قرار مى ‏دهد. آکادمى علوم اسلامى نخستین مؤسسه‏ اى از این نوع است که از جانب مسلمانان به طور مستقل تأسیس و به لحاظ مالى تأمین مى ‏شود.[۲۲]

آثار علمى‏

مرحوم پروفسور فلاطورى براى ایجاد مباحثه و تفاهم و همفکرى میان پیروان ادیان مختلف و نیز مذاهب اسلامى، مى‏ کوشید. وى با داشتن شناخت ژرف و گسترده از جهان پیچیده‏ى نوین و مطالعه‏ ى زبان اقوام و ملل و نحل مختلف با همتى بلند و تفاهم مرز بین قومیت‏ هاو ملیت ‏ها را شکست و تا آن جا که مى ‏توانست در جهت ایجاد مفاهمه کوشید. شمارى از آثار او عبارت است از:

۱. کتاب دوجلدى «اسلام در دیالوگ» حاوى مجموعه مقالات پروفسور فلاطورى که در سال ۱۹۷۹ م. منتشر شد. این اثر تاکنون پنج نوبت تجدید چاپ شده است.[۲۳]

۲. «فهرست بخش کوچکى از کتاب‏هاى آکادمى اسلامى» که در سال ۱۳۶۷ ش. انتشار یافت.

۳.«فهرست کامل کتاب ‏هاى آکادمى اسلامى» که در سال ۱۳۷۴ ش. در ۶ جلد منتشر شد.[۲۴]

۴. پروژه‏ى اصلاح کتب درسى آلمان در ۶ مجلد.

تصحیح کتب درسى مدارس آلمان و سپس دیگر کشورهاى اروپایى، ازکارهاى بنیادین و مهمى بود که این دانشور بزرگوار در آکادمى علمى – اسلامى کلن به ثمر رساند. وى این کار سترگ را با کمک استادان، خاورشناسان اروپایى و مؤلفان کتاب‏ها انجام داد و توانست پس از سال‏ ها پشتکار، مسافرت، سخنرانى و بحث. این آثار را از مطالب نادرست پیراسته سازد؛ کاستى ‏هاشان را اصلاح کند و آن‏ها مرجعى مطمئن براى نویسندگان کتاب‏هاى درسى آلمان و دیگر کشورهاى اروپایى در آورد.

محتواى این کتاب ‏ها چنین است:

الف. خدا و الاهیات؛

ب. حضرت محمد(ص.؛

ج. قرآن عظیم؛

د. اعمال مذهبى؛

ه’.رابطه‏ ى ادیان یهودى، مسیحى و اسلام؛

و. تاریخ؛

ز. موقعیت کنونى اسلام در جهان و در کشور آلمان فدرال؛

استاد فلاطورى پس از اتمام پروژه‏ى اصلاح کتب درسى، در گزارشى به هیأت مدیره‏ى آکادمى در ایران، چنین مى ‏نویسد:

برادران عزیز! خوشوقت از آنم که در این لحظه به یارى خداوند مى ‏توانم بشارت به ثمر رسیدن پروژه‏ى اصلاح کتب درسى مدارس آلمان غربى را در مورد آموزش و عرضه‏ ى اسلام به دانش ‏آموزان دبستانى، دبیرستانى و مدارس حرفه‏ اى به حضورتان عرض کنم: آکادمى موفق شده است، پس از ماه ‏ها تلاش و تحمل مرارت، این کتب را در سلسله انتشارات معتبرترین و رسمى‏ ترین انستیتوى بین المللى تحقیق کتب درسى منتشره ساخته، به آن‏ها رسمیت ببخشد.[۲۵]

وى پس از رسیدن به این موفقیت بزرگ در آلمان، در جهت گسترش این طرح در سراسر اروپا گام برداشت؛ سمپوزیوم‏ هایى در کلن تشکیل داد و در چهارمین سمپوزیوم بین المللى آکادمى علمى – اسلامى شهر کلن در سال ۱۹۹۱ م. که در سالن اجتماعات آکادمى برگزار شد، از نمایندگان آکادمى چهارده کشور اروپایى دعوت به عمل آورد.

دکتر فلاطورى، پس از پایان این سمپوزیوم سه روزه، در گزارشى چنین مى ‏نویسد:

مهمتر از همه این که طبق گزراش ‏هاى پروژه اروپایى ما به شوراى اروپا در استراسبورگ معرفى شد و بسیار مورد استقبال قرار گرفت… این جریانات وضع پروژه ما را بدون تردید یک وضع رسمى اروپایى بخشید و در این موفقیت که ما در آستانه‏ ى اتحاد ملل اروپا قرارگرفته‏ ایم، این پروژه مى ‏تواند نقش اساسى داشته به یارى خداوند به اسلام در اروپا و جهه نوینى ببخشد.[۲۶]

اسلام شناس دانشگاه «اکستر» آقاى پروفسور عزیز العظمه در سال ۱۹۹۳ م. در خصوص فعالیت ‏هاى فلاطورى در زمینه‏ ى تصحیح کتب درسى اروپایى‏ ها، چنین نوشت:

سه مورد تحریف در اسلام از طرف غربیان به وجود آمده که لطمه ‏ى شدیدى به اسلام زده است:

۱. قبل از اصلاح‏ طلبى قرن ۱۶، اسلام به عنوان دین متعصب و مظهر بدى به صورت کاریکاتور در آمد.

۲. در طول عصر روشن گرى (رنسانس. قرن ۱۸ به صورت مذهبى بیگانه و نسبتاً مضحک ارائه شد.

۳. در دوران معاصر به عنوان ایمانى که نسبت به آن بیم و هراس وجود دارد و متصور گردید.

و آقاى پروفسور فلاطورى (این حکیم برجسته. در این عصر توانست حقایق اسلامى را در کتب درسى کشورى غربى و بیگانه با اسلام و مسلمین وارد کند.[۲۷]

آرى، مجاهد نستوه فلاطورى توانست با عزمى راسخ و همتى سترگ طبق برنامه ‏اى زمان بندى شده تا سال ۱۹۹۴ م. کتاب‏هاى درسى ۱۷ کشور اروپایى را از پیش داورى‏ هاى مغرضان بزداید و اسلام ناب، چهره مسلمانان واقعى و قرآن (قانون و منشور بین المللى. و پیام‏ آور رحمت و اسوه کامل بشریّت را چنان که – هست – معرفى کند.[۲۸]

تأسیس دانشکده علوم اسلامى در اروپا

یکىاز آرمان‏ هاى والاى پروفسور فلاطورى، در جهت آموزش صحیح اسلام به مسلمانان جهان و غیر مسلمانان مشتاق، شناخت حقیقتى اسلام تأسیس دانشکده ‏ى علوم اسلامى در اروپا بود.

وى، پس از رایزنى‏ هاى مداوم، نتوانست نظر صاحب نظران و سرمایه گذاران مؤمن ایران را جلب کند و تصمیم گرفت در این برنامه از همکارى دانشگاه الازهر مصر بهره گیرد. به تدریج، با نگارش و تصویب اساسنامه و آیین نامه ‏ى این دانشکده، مقدمات تأسیس آن فراهم آمد؛ ولى این همکارى، با درگذشت نا به هنگام دانشمند بزرگ و دوستدار انقلاب اسلامى شیخ محمد غزالى که از دوستان نزدیک و صمیمى پروفسور فلاطورى بود و نیز درگذشت شیخ الازهر (شیخ جادالحق. به فاصله یک ماه بعد از غزالى، ناتمام ماند. البته فرزند حوزه و دانشگاه حکیم فلاطورى نومید نشد و هم چنان مصمم و نستوه براى به ثمر رساندن این طرح مهم گام برداشت. در پرتو تلاش ‏هاى وى، آکادمى به هامبورگ منتقل شد و مقدمات تأسیس دانشکده و دیگر امور به انجام رسید؛ ولى دریغ متفکر فرهیخته عبدالجواد حکیمى فلاطورى در سنّ ۷۱ سالگى خاکیان را بدرود گفت و اجراى این طرح ‏ها ناتمام ماند.[۲۹]

مقالات و سخنرانى ‏ها

از دیگر آثار جاودان پروفسور فلاطورى مجموعه‏ ى مصاحبه‏ ها، سخنرانى‏ ها و مقالات است که عناوین آن‏ها چنین است:

الف. براى عرضه به غرب چه داریم، با کدام شیوه؟ (مصاحبه در حضور جمعى از فرهیختگان دانشگاه.[۳۰]

ب. رابطه‏ى دین و فلسفه (مصاحبه با مجله‏ى دانشگاه انقلاب.[۳۱]

ج. ضرورت تبادل و کلید تفاهم فرهنگ‏ ها (مقاله ‏اى در خصوص برخورد با غرب و دیگر فرهنگ.[۳۲]

د. دو اندیشه‏ ى شرق و غرب (مقاله.[۳۳]

ه’.. موانع بنیادین گفت و گو میان اسلام و مسیحیّت (مقاله.[۳۴]

و. فارابى و تبادل فرهنگ‏ ها(مقاله.[۳۵]

ز. اسلام در مدارس آلمان (سخنرانى.[۳۶]

ح. روش تحقیق عقاید و علوم شیعى (سخنرانى در کنگره‏ى شیخ طوسى در مشهد در سال ۱۳۴۸.[۳۷]

ط. تحوّل بنیادین فلسفه یونان در پرتو اندیشه اسلامى (سخنرانى.[۳۸]

ى. اندیشه فلسفى بیرونى براساس اصل تکامل تدریجى (سخنرانى.[۳۹]

ک. روش ابتکارى مرحوم مهندس بازرگان در پژوهش‏هاى قرآنى(سخنرانى.[۴۰]

ل. مجموعه‏ ى مباحثات با علامه طباطبایى در باره‏ى حرکت جوهرى‏[۴۱]

م. مبانى فکرى انسانى و اجتماعى در نهج البلاغه (مقاله.[۴۲]

نهج البلاغه و پروفسور فلاطورى‏

نوشته‏ هاى استاد عبدالجواد فلاطورى در خصوص مبانى فکرى، انسانى و اجتماعى نهج البلاغه بسیار با ارزش مى‏ نماید. او مى ‏نویسد:

«سخنان مولاعلى(ع. از آغاز تا به امروز منبع الهامات و سرچشمه اشاراتى براى صاحبان ذوق و معرفت و ارباب علم و دانش، در زمینه‏ هاى مختلف علم و عمل، بوده و هست. عرفا، حکما، زهّاد، متکلّمان، فقها و حُکّام با ایمان و متعهد همه و همه از پیروان تشیّع و خواه از برادران و خواهران اهل تسنن، از این منبع لایزال استمداد جسته و مى‏ جویند. سخن ما در باره مبانى فکرى، انسانى و اجتماعى نهج البلاغه از دیدگاهى غیر از دیدگاه سنتى است. از دیدگاه پرسش‏ ها و مشکلاتى است که دنیاى امروز و جوامع بشرى عصر حاضر مطرح کرده و مى‏ کند. اهمیّت کلام مولا به عنوان منبع و مرجع سخن از دو لحاظ است:

یکى این که سخنان مولا سخنان انتزاعى ناشى از قیاسات منطقى – علمى که از اندیشه و تفکر در گوشه‏ ى عزلت یا پشت میز تحریر باشد به گونه‏ى که شیوه فیلسوفان و یا عبادت متفکران بوده و هست، نیست. بلکه فرمایش ‏هاى آن بزرگوار از متن زندگى برخاسته و نتیجه یک برخورد زنده و مشخص با انسان‏ها، آن هم در دوره‏اى پر از تلاطم و بحران، است؛ یعنى در دوره آزمایش انسان‏هایى که تحت تربیت قرآن و سنّت خود ساخته بودند و یا در طریق خودسازى قدم مى‏ زدند و یا لااقل خود را این گونه وانمود مى‏ کردند و در عین حال در برابر حق و باطل، در جست و جوى راه نجات از حیرت و سرگردانى بودند.»[۴۳]

ویژگى سخنان مولا

استاد فلاطورى نهج البلاغه را شرح قرآن کریم مى‏ داند و مى ‏نویسد:

قسمت اعظم نهج البلاغه از انسان گفت و گو مى‏ کند؛ از انسانى که منبع تضادها و تناقضات است؛ یعنى از آن انسانى که محکوم دو قطب متضاد «ایمان» و «خدا» و «شیطان» بوده و مسؤول ساختن سرنوشت خویش در حرکت به این سو یا آن سو است؛ انسانى ثابت و پابرجا و یا انسانى متلّون و مغیّر…. مولا على(ع. با این پدیده ‏ها برخورد مى‏ کند و در این برخوردها چون شمع مى‏ سازد؛ ولى خوداز غصه و درد و رنج مى‏ سوزد. خود مى‏ سوزد تا سوختنش چراغ هدایت دیگران گردد. آرى، سخنان مولا شارح کلام اللَّه است و شارح قرآن و دقایق اسرار آن و از این رو، روشن نمودن مبانى فکرى، انسانى و اجتماعى نهج البلاغه در حقیقت روشن نمودن این پدیده ‏ها از دید وحى محمدى(ص. است.[۴۴]

آل احمد و فلاطورى‏

جلال آل احمد با استاد بسیار صمیمى بود و دغدغه ‏هایش را با وى در میان مى‏ گذاشت. او در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۴۲، به فلاطورى مى‏ نویسد:

حضرت فلاطورى، عذرهاى فراوان از این که تا به حال نرسیده‏ام از آن محبت‏ ها تشکر کنم… دلم مى‏ خواست بدانم آن «مسجد هامبورک» تمام شده یانه؟ لابد خبر دارید که آن کتاب ماه، همان در غیاب ما توقیف شد.[۴۵] ولایت ماجورى است که اگر دست به عصا و پا به راه رفتى که رفتى و گرنه قلمت را خرد مى ‏کنند. قلم پایت را. البته و همین که ما هنوز زنده‏ایم خودش یک دنیا شکر دارد.[۴۶]

جلال در نام ه‏اى دیگر، در تاریخ ۱۸ فروردین ۱۳۴۳، به مرحوم فلاطورى چنین نوشت:

حضرت آقاى فلاطورى،…. و اما کاروزارت جلیله‏ى حقیر هم چنان آق معلم است. حقیر تا دو روز دیگر مى‏ رود سفر حج. کار دیگرى که در این ولایت نمى‏ شود کرد، جز غنیمت دانستن کوچک‏ترین فرصتى که براى احساس آزادى مى‏ دهند؛ و من همیشه از هر فرصتى استفاده کرده‏ ام… فعلاً در رکاب اعاظم رجال دهاتى‏ ها که از ورِدلِ گاو و گوسفنده اشان راهى شده‏ اند براى احکام حج. فقیر هم راهى شده است. خوبه! جلال‏[۴۷]

دکتر سید محمدمهدى جعفرى‏ با استناد به فرازى از خطبه شقشقیه على(ع. در نهج البلاغه، مى‏ گوید:

به نگرش من، همان آتشى که در سینه سید جمال الدین و اقبال لاهورى و دکتر شریعتى شعله‏ور بود و آنان را دمى آرام نمى گذاشت؛ و همان پیمانى که به گفته‏ ى
امیرالمؤمنین(ع. «خدا از دانشمندان پیمان گرفته است که لحظه‏ اى در برابر پرخورى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان آرام نگیرند» در سینه فلاطورى فروزان بود و مى‏ خواست پیمان خدایى را به سر رساند.[۴۸]

استاد فلاطورى، به عنوان اسلام شناس و متخصص در فلسفه و کلام قدیم و جدید و تاریخ اسلام و تاریخ جهان بالاتر از همه داراى شناخت ژرف و گسترده از جهان پیچیده‏ى نوین و دانستن زبان اقوام و ملل و نحل مختلف، همّت مردانه خود را بر آن نهاد که اسلام مظلوم در اروپا و تشیّع مظلوم‏تر در جهان و به ویژه در جهان اسلام را – چنان که هست و حقیقت دارد – به جهانیان بشناساند نه آن چنان که قلم دشمن مغرض و دوست نادان نگاشته است.

دکتر مهدى محقق نیز درباره‏ى این استاد گرانقدر مى‏ گوید: همان رنج و تعب خود را در راه علم که در مدرسه حاج حسن (تهران. متحمل مى‏ شد به هامبورک منتقل کرد.[۴۹]

آرى، فلاطورى با تحمل رنج‏ هاى فراوان در راه کسب دانش ‏هاى قدیم و جدید در ایران و آلمان و تحصیل و تدریس در ایران، موفق به احراز کرسى استادى در دانشگاه کلن آلمان شد؛ اما نه براى استفاده از عنوان برجسته‏ ى «پروفسورى»،

نه براى بهره‏مندى از حقوق کلان مادى، نه براى تکیه زدن بر کرسى استادى بلکه براى معرفى مکتبِ والاى اسلام و معرفى چهره‏ى واقعى دین به دانشورانى که در دیگرکشورها، به ویژه کشورهاى اروپایى، تشنه‏ ى معرفت زلال دینى ‏اند – در این مسیر گام نهاد و تا واپسین روزهاى زندگى‏ اش به کوشش ادامه داد.

دى ماه سوگ‏

قلب فلاطورى این دانشور وارسته ایران زمین، پس از ۷۱ سال عمر با برکت، از تپش ایستاد. او به خدا پیوست و جسمش با خاموشى و سکون پیوند خورد. آرى، سرانجام گرد باد مرگ، وزیدن گرفت و در روز یکشنبه نهم دى ماه ۱۳۷۵ ریشه‏ هاى یکى از کهن سال‏ ترین درختان حوزه ‏هاى عملیه و دانشگاه ‏ها را از خاک‏ هاى مادیت بیرون آورده، با خود به جهان ناپیداى جاودانگى برد و دوستداران دانش و حکمت را به سوگ نشاند.

پیکر پاک پروفسور عبدالجواد حکیمى فلاطورى طى مراسمى از آلمان به ایران منتقل شد و از مقابل دانشگاه اصفهان بر دست‏ هاى مؤمنان مشتاق اصفهانى تشییع و در بیست و یکم دىماه ۱۳۷۵ در جوار تربت پاک شهیدان اصفهان[۵۰] در تکیه‏ى فاضل اصفهانى‏ (هندى. به خاک سپرده شد. و بدین گونه شعله‏ هاى بیدارى اسلامى و فریادگر جهاد فرهنگى در عرصه‏ ى بین المللى به خاموشى گرایید و حماسه‏ ى فلاطورى در این دنیاى خاکى پایان یافت. روانش شاد و راهش جاودانه باد

پی نوشت:

[۱] ملا اسماعیل اصفهانى استاد حاج ملاهادى سبزوارى بوده است.

[۲] ضرورت تبادل و کلید مفاهم فرهنگ‏ها، انتشارات دانشگاه اصفهان، ۱۳۷۷، ص ۷.

[۳] میراث ماندگار، مؤسسه کیهان، ۱۳۶۹، ضرورت تبادل فرهنگ ‏ها، دانشگاه اصفهان، ص ۷.

[۴] ضرورت تبادل و کلید تفاهم فرهنگ‏ها، ص ۷.

[۵] همان.

[۶] سپیده باوران، محمدرضا حکیمى، ۱۳۷۹، ص ۱۲۳.

[۷] ضرورت تبادل و کلید تفاهم فرهنگ‏ها، ص ۸.

[۸] همان، ص ۹.

[۹] میراث ماندگار، ص ۲۶.

[۱۰] فلاطورى در مدرسه سپهسالار قدیم نزد این استاد مغنى را آموخت؛ تاریخ فرهنگ معاصر، ج ۲۱-۲۲، ص ۴۳۷.

[۱۱] همان، ص ۴۳۸.

[۱۲] همان، ص ۲۶.

[۱۳] یادنامه علامه امینى، ص ۴۴۵ و ۴۴۶.

[۱۴] میراث ماندگار، ج ۱، ص ۲۶.

[۱۵] راهنماى کتاب، سال پنجم، شماره ۶، سال ۱۳۴۱، ص ۴۸۸.

[۱۶] میراث فرهنگى، سال اول، شماره ۶، شهریور ۱۳۶۳.

[۱۷] سپیده‏باوران، ص ۱۴۴.

[۱۸] همان، ص ۱۴۶.

[۱۹] همان، ص ۱۴۵ و ۱۴۶.

[۲۰] سپیده باوران، ص ۱۵۴ و ۱۵۵.

[۲۱] مجله دانشگاه انقلاب، شماره ۹۸ و ۹۹، تابستان و پاییز ۱۳۷۲.

[۲۲] ضرورت تبادل و کلید تفاهم فرهنگ‏ها، ص ۱۱.

[۲۳] همان، ص ۱۲.

[۲۴] همان، ص ۱۵.

[۲۵] همان، ص ۱۶ و ۱۷.

[۲۶] همان.

[۲۷] اسلام گرایى و تجدد، ص ۷۸.

[۲۸] ضرورت تبادل و کلید تفاهم فرهنگ‏ها، ص ۱۸.

[۲۹] همان، ص ۱۸.

[۳۰] میراث ماندگار، مؤسسه کیهان، تهران، ۱۳۶۹، ص ۲۵ – ۴۲.

[۳۱] مجله دانشگاه انقلاب، ش ۹۸ و ۹۹، ۱۳۷۲، ص ۳۹ – ۵۳.

[۳۲] ضرورت تبادل و کلید فرهنگ‏ ها، ص ۶۳ – ۶۸.

[۳۳] نشریه گروه تحقیقاتى دانشکده‏ى اللهیات و معارف اسلامى دانشگاه تهران، ش ۳۵، ص ۱۵۱-۱۲۷.

[۳۴] نامه فرهنگ، سال دوم، ش ۴.

[۳۵] همان، سال چهارم، ش ۲ و ۳، سال ۱۳۷۳.

[۳۶] کیهان فرهنگى، سال سوم، ش ۳، ص ۳۰-۲۸.

[۳۷] هزاره شیخ طوسى، به اهتمام على دوانى.

[۳۸] یادنامه علامه طباطبایى، ش ۲، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگ، تهران ۱۳۶۳.

[۳۹] یادنامه بیرونى، سال ۱۳۵۳، ص ۵۱۱ – ۵۲۰.

[۴۰] مجله کیان، ش ۲۸.

[۴۱] یادنامه علامه طباطبایى، سال ۱۳۶۳، ص ۲۱۷.

[۴۲] فصلنامه‏ى پژوهشى و اطلاع رسانى نهج البلاغه، سال اول، ش ۳ و ۲، زمستان ۸۰ و بهار ۸۱، ص ۱۰۰ و ۱۱۶.

[۴۳] فصلنامه پژوهشى نهج البلاغه، ش ۲ و ۳، سال اول، ص ۱۰۰.

[۴۴] همان، ص ۱۰۱.

[۴۵] مجله‏ اى که زیر نظر جلال آل احمد چاپ مى‏شد و به سبب چاپ بخشى از «کتاب غربزدگى» توقیف گردید.

[۴۶] نامه‏ هاى جلال آل احمد، ج ۱، ص ۹۷ و ۹۸.

[۴۷] همان، ص ۱۰۳ و ۱۰۴.

[۴۸] تاریخ و فرهنگ معاصر، سال ۶، شماره ۱ و ۲، ص ۴۶۸.

[۴۹] روزنامه اطلاعات، ۲۴ / ۱۰ / ۱۳۷۵.

منبع : سردار فرهنگ‏ سید عباس رفیعى‏ پور علویجه‏

علامه سید محمدباقر شفتى(ره)

اشاره:

سید محمد نقى از نوادگان امام موسى بن جعفر(ع) بود و راهنمایى دین باوران روستاى چرزه[۱] را بر عهده داشت خانه گلین این کشاورز نیک نهاد در ۱۱۷۵ ق.[۲] با تولد نوزادى، که محمد باقر نام گرفت، در نور و شادمانى فرو رفت.[۳] محمد باقر اندک اندک بالید و توانست درس زندگى و کمال از پدر فراگیرد، بهره ‏گیرى از محضر پدر سال ها به درازا کشید و حتى پس از هجرت ۱۱۸۲ ق. نیز ادامه یافت. در این سال سید محمد نقى همراه خانواده‏اش رهسپار شفت شد،  او در این شهر از محضر دانشوران بهره گرفته.

هجرت‏

در غروب یکى از روزهاى سال ۱۱۹۲ ق. فرزند تهى ‏دست چرزه به سید على طباطبایى جاى رفت. زندگى در حریم سالار شهیدان یک سال به درازا کشید. محمد باقر در این مدت از پژوهش هاى پرارزش محقق برجسته شیعه حضرت وحید بهبهانى بهره برد و از حمایتهاى پیدا و پنهان استاد گرانقدرش سید على طباطبایى برخوردار شد. آن گوهر شناس گرانمایه بزودى ارج شاگردى که با کفش هاى پاره در درس حضور مى ‏یافت باز شناخت و کسى را مأمور ساخت تا هر روز دو گرده نان براى ظهر و شام سید شفتى آماده سازد.[۵] ۱۱۹۳ه’.ق. سال دومین هجرت علمى دانش پژوه تهیدست شفت بود. او راه نجف پیش گرفت و خود را به امواج خروشان دریاى بى ‏پایان علوم، حضرت سید مهدى طباطبایى بروجردى، سپرد، دانشور پارساى نجف با نگاه نافذ خویش مروارید یگانه چرزه را بازشناخت و باران عنایتش را بر سر وى فرو بارید.[۶] البته سید محمد باقر تنها به درس آن مرجع پرهیزگار بسنده نکرد و از اندوخته ‏هاى گرانقدر دیگر دانشوران آن سامان نیز بهره برد. بزرگانى که بى‏ تردید باید حضرت شیخ جعفر کاشف الغطاء را در شمار آنان جاى داد.

ارمغان نجف‏

نجف جز معنویت و دانش ارمغان دیگرى نیز به سید بخشید. ارمغان گرانب هایى که تا پایان عمر در کنار سید باقى ماند. این هدیه پرارج محمد ابراهیم کلباسى بود. دانشجوى سخت کوش چرزه در محفل درس علامه‏ بحرالعلوم با این دانش پژوه پرهیزگار آشنا شد. و او را رازدار گنجینه اسرار خویش ساخت.[۷] هر چند تاریخ از ثبت گفتگوها و آمد و شدهاى این دوستان صمیمى خوددارى کرده است اما تنها خاطره بازمانده از آن روزها مى‏ تواند نشان دهنده زندگى سید دانشجویان شفت در نجف باشد: روزى محمد ابراهیم به حجره سید محمد باقر شتافت و با جانگدازترین تصویر سالهاى دانش اندوزى‏اش روبه‏رو شد. کتابها نیمه باز در کف اتاق پراکنده بود، کوزه آب گوشه ‏اى بر زمین غلتیده، دوست گرانقدرش چون‏مردگان بر حصیر کهنه فرو افتاده مى‏ نمود. محمد ابراهیم، که از شرایط زندگى سید محمد باقر آگاه بود، نیک دریافت که جوانى چون وى جز به سبب گرسنگى چنین ناتوان و زمین‏ گیر نمى ‏شود. پس به بازار شتافته، غذایى مناسب فرا هم آورد و دوست عزیزش را از چنگال مرگ رهایى بخشید.[۸] زندگى در نجف تا ۱۲۰۴ه’.ق. ادامه یافت[۹] در این سال بیمارى سید را فرا گرفت و روانه بغداد ساخت. او چهار ماه در بغداد زیست.[۱۰] در این مدت از درد رهایى یافت، کتاب نفیس “الحلیهاللامعه” را به رشته نگارش کشید[۱۱] و سرانجام براى بهره ‏گیرى از محضر دانشور برجسته سید محسن اعرجى (ره) سپار کاظمین شد.[۱۲] جاذبه کاظمیه و استاد شهره‏اش گوهر چرزه را یک سال در آن دیار ماندگار ساخت. سپس بار سفر بست و در حدود ۱۲۰۵ه’.ق. راه ایران پیش گرفت.

محفل کامروایان‏

قم و حلقه درس محقق وارسته حاج میرزا ابوالقاسم بن ملا محمد گیلانى نخستین منزلگاه سید پرهیزگاران شفت بود. او پس از مدتى توقف و بهره ‏گیرى از محضر محقق قمى راه کاشان پیش گرفت، از محفل استاد نامور آن سامان حضرت ملا مهدى نراقى کامیاب شد و سرانجام در حدود ۱۲۱۶ه’.ق. ره سپار اصفهان گردید.[۱۳]

در آسمان اصفهان‏

سید محمد باقر بزودى دریافت که محفل درسش سرپرست مدرسه را آزرده خاطر کرده است بنابراین به مدرسه دیگر کوچید و بساط تدریس و تحقیق گسترد.[۱۴]

نیلوفران آسمانى‏

در سایه کوشش هاى وى فقیهان فراوان بالیدند و در آسمان دانش و ایمان به نور افشانى پرداختند، عالمانى چون:

۱ . شیخ محمد مهدى بن حاج محمد ابراهیم کلباسى

۲ . میرزا ابوالقاسم بن حاج سید مهدى کاشانى (متوفى: ۱۲۸۱ه’.ق).

۳ . حاج محمد جعفر آباده‏اى‏

۴ . محمد شفیع جاپلقى (متوفى: ۱۲۸۰ه’.ق).

۵ . صفر على لاهیجى‏

۶ . ملاصالح برغانى قزوینى

‏ ۷ . ملاجعفر نظرآبادى

‏ ۸ . محمد تنکابنى

‏ ۹ . سید محمد باقر خوانسارى

‏ ۱۰ . سید على طباطبایى زواره‏اى (علوی جه‏اى) و ده‏ها شاگرد دیگر[۱۵]

آثار جاودان‏

هر چند نگارش فهرست شصت عنوانى آثار ستاره تابناک چرزه از حوصله این نوشتار بیرون، ولى اشاره ‏اى گذرا به نام تعدادى از آنهإ؛ سودمند مى ‏نماید:

۱. تحفه اابرارالمستنبط (الملتقط) من آثار الائمه الاطهار

۲ .الزهرهالبارقه فى احوال‏المجاز والحقیقه‏

۳ . شرح تهذیب الاصول علامه حلى‏

۴ . مطالع الانوار فى شرح شرایع الاسلام‏

۵ . رساله‏اى در مشتق‏

۶ . رساله‏اى در احکام شک و سهو در نماز

۷ . رساله‏اى در عدم جواز بقا بر تقلید مجتهد میت‏

۸ . حواشى بر فروع کافى‏

۹ . جوابات‏المسائل‏

نخستین اعدام‏

ستاره تابناک چرزه علاوه بر کارهاى علمى به امر به معروف و نهى از منکر نیز بسیار پاى‏بند بود. این پاى‏بندى او را به ارشاد اوباش، درگیرى با آنها و سرانجام زندان کشاند. ساکنان مدرسه خبر دستگیرى مجتهد تازه وارد را به امام جمعه رساندند و او با گسیل نماینده‏اى فقیه غریب سپاهان را از بند رهایى بخشید.[۱۶] البته زندان هرگز فقیه شفت را پشیمان و اندیشناک نساخت. او به چیزى جز وظیفه نمى اندیشید و همه پیامدهاى انجام دادن تکلیف را با آغوش باز مى‏ پذیرفت. بنابراین چون از بند دولتیان رهایى یافت به کردار پیشین ادامه داده، این بار با شنیدن اعتراف مکرر کارگر نانوایى به گناهى که کیفرش مرگ بود بى‏ هیچ هراسى وى را به قتل رساند و در برابر مسؤولان امنیتى شهر گفت: این مرد سه بار به گناهى که کیفرش مرگ است اعتراف کرد بنابراین قتلش واجب شد و من خود آن را اجرا کردم. مقام هاى انتظامى از یک سو با خشم بستگان مقتول و از سوى دیگر با ادعاى اجتهاد و انجام وظیفه قاتل روبرو شدند پس ناگزیر به فقیه گران‏پایه شهر سید محمد کربلایى مراجعه کرده، پرسیدند: آیا سید محمد باقر مجتهد است؟ پاسخ سید محمد کربلایى ستاره شفت را از بند دوباره رهایى بخشید و جایگاه راستین علمى‏اش را بر همگان شناساند. پاسخ روشن و کوتاه بود: از من درباره اجتهاد او نپرسید بلکه از وى بپرسید سید محمد مجتهد است یا نه؟[۱۷]

پاداش آسمانى‏

هر چند روزگار دانشور پارساى چرزه به دشوارى مى‏ گذشت و تهیدستى حتى لحظه‏اى او را رها نمى‏ساخت ولى او کسى نبود که تسلیم شود و براى دست‏یابى به دنیا و نعمتهاى آن در سایه ستمگران پایتخت جاى گیرد. بنابراین پیشنهاد شاه را رد کرد. از پذیرش امامت مسجد نوبنیاد شاه سرباز زد و زیستن در حجره کوچک و تاریک سپاهان را از خانه مجلل و مقام رسمى تهران برتر شمرد.[۱۸] ناگفته پیداست که پرهیزگارى و دنیاگریزى ستاره چرزه از دید پروردگار پنهان نماند و خداوند خود از گنج هاى پایان ناپذیر غیبى ایثار سید را پاداش داد. سرانجام مردم قدر گوهر یگانه شفت را باز شناختند و امامت مسجد حاج طالب را به وى سپردند. اندکى بعد ساکنان بیدآباد او را به مسجد میرزا باقر دعوت کردند تا اقامه جماعت و ارشاد مردم را بر عهده گیرد.[۱۹] آنگاه روزهاى تهیدستى به پایان رسید و سید فقیهان توانست خانه‏اى در محله “قبله دعا” خریدارى کند. فقیه آسمان تبار سپاهان گشوده شدن درهاى ثروت و نعمت به روى خویش را هرگز ثمره شایستگى‏ هاى خود نمى‏دانست بلکه فروتنانه آن را به نگاه هاى سپاس‏آمیز و دعاهاى ناشنیدنى سگى رنجور نسبت مى ‏داد. او پیوسته مى‏ گفت: روزى وامى ستاندم و براى خرید غذا رهسپار بازار شدم. پس از فراهم کردن جگر، که ارزان‏ترین کالاى قصابى بود، سمت خانه باز مى‏ گشتم که زوزه سگانى خرد مرا از حرکت بازداشت. سگى ناتوان و رنجور در گوشه خرابه افتاده بود و سگانى خرد لبها را بر پستان خشک مادر مى‏ سودند. اندوه بر روانم پنجه افکند. بى اختیار جگر را نزدشان نهادم. حیوانات گرسنه بر جگر یورش بردند و آن را خوردند. پس از پایان جگر، مادرِ نحیف سر به آسمان بلند کرد. از آن پس درهاى ثروت بر من گشاده شد. و دارایى‏ ام پیوسته فزونى یافت.[۲۰]

حجه الاسلام‏

همگام با تحولات اقتصادى، زندگىِ سیاسى.اجتماعى سید نیز دستخوش دگرگونی هاى بسیار شد. پرهیزگارى، پاى فشارى در اجراى احکام ‏الهى و همراهى پیوسته بزرگانى چون حاج محمد ابراهیم کلباسى و ملاعلى نورى اعتبار اجتماعى ستاره نامور حوزه سپاهان را فزونى بخشید و او را به حجهالاسلام شهره ساخت. حاجى کلباسى با آنکه خود مجتهدى بلند آوازه بود همواره سید را گرامى مى‏داشت، هرگز پیشتر از وى راه نمى‏ رفت و پیوسته مردم را به پیروى از فقیه شفتى فرا مى‏خواند. او بر فراز منبر وعظ مى‏ گفت: اگر رسول خدا (ص) زندگى خاکى داشت و مى‏ خواست کسى را به فرماندارى و داورى شرعى سپاهان گسیل دارد، بى ‏تردید آن فرد سید حجهالاسلام بود.[۲۱] این گفتار از مجتهد پارسایى که همگان وى را تندیس تقوا مى‏ شمردند سید را پیش از پیش شهره ساخته، بر موقعیت اجتماعى و توان سیاسى اقتصادى‏ اش افزود. اینک او مى ‏توانست با خاطرى آسوده رسالت آسمانى‏ اش را به انجام رساند و آیین وحى را در همه منطقه حاکم سازد. در چنین شرایط فتحعلى شاه به اصفهان گام نهاد و سید که دیدار با وى را نمى ‏پسندید سرانجام با کوشش آشنایان به امید کاستن از ستم هاى دربار به دیدارش شتافت. او در این ملاقات دردهاى مردم را به گوش شاه رسانده، وى را به برداشتن مشکلات جامعه فرا خواند. شاه در پایان گفت: از من براى خود چیزى بخواه! سید پاسخ داد: نیازى ندارم. ولى فتحعلى خان بر خواسته‏ اش پاى فشرد و گفتارش را چند بار تکرار کرد. سرانجام سید فرمود: اینک که در این باره پافشارى مى‏ کنید تقاضا دارم فرمان دهید نقاره خانه را موقوف سازند. شاه خاموش مانده، در شگفتى فرو رفت و پس از خروج به امین ‏الدوله گفت: عجب سیدى است، از من مى‏ خواهد نقاره خانه را که نشانه سلطنت است، موقوف سازم.[۲۲]

سید سپید دست‏

مجبوبیت، قدرت و نفوذ سید روز به روز فزون‏تر مى‏ شد او که هنوز طعم تلخ تهیدستى را فراموش نکرده بود دهش پیشه کرد تا هیچ کس از نادارى رنج نبرد. بخشندگى آن بزرگمرد چنان بود که هرگز کسى را به سبب کردار یا باورى خاص از دریاى گشاده دستى ‏اش محروم نمى ‏ساخت. بازرگانان، کشاورزان، کارگران، شیعیان و سنیان همه از محبت و بخشش بى‏ پایانش بهره‏ مند مى‏شدند. روزى به یکى از راهبران مذهبى برادران اهل سنت کردستان دوهزار تومان هدیه داد.[۲۳] روزى دیگر، که مصادف با عید غدیر بود، بر منبر فراز آمد انبوه کیسه ‏هاى طلا و نقره را در برابرش قرار داد، تهیدستان را فرمود کنار یکى از درهاى مسجد گرد آیند و یک یک وارد شده، بهره خویش برگیرند و از در دیگر بیرون روند. بدین ترتیب در حدود یک ساعت همه کیسه‏ ها تهى شد و هیجده هزار تومان زر و سیم به پابرهنگان رسید.[۲۴] علاوه بر این سرور فقیهان شیعه در حوادث طبیعى مانند سیل، زلزله و بیماریهاى همه‏ گیر پیشقدم مى ‏شد و مردم را از باران عنایتهاى خویش برخوردار مى‏ساخت. کمک هاى مالى وى در وباى اصفهان، یزد، شیراز و نیز وبا و طاعون گیلان چشمگیر و برون از انتظار دولتیان مى‏ نمود.[۲۵] او همچنین یک مغازه نانوایى و یک قصابى در شهر داشت و حدود هزار نفر از بینوایان اصفهان را حواله داده بود تا روزانه از سهمیه ‏هاى رایگان نان و گوشت برخوردار شوند.[۲۶] دهشهاى آن رادمرد فرزانه به اندازه‏اى بود که گروهى آن را نوعى جسارت و بى ‏باکى در مصرف وجوه شرعى شمرده، وى را به احتیاط فرا مى‏ خواندند. البته سید با همه فروتنى ‏اش در مقابل توانگران مغرور، کردارى ویژه داشت. گاه فرماندار شهر بر او وارد شده، سلام مى ‏کرد و مى‏ ایستاد. سید در نهایت بى‏ توجهى به کار خویش پرداخته، پس از ساعتى به او مى ‏نگریست و اجازه نشستن مى ‏داد.

سفرِ سبز

سید در سال ۱۲۳۱ یا ۱۲۳۲ه’.ق. همراه گروهى از دانشوران و دین باوران مشتاق از راه دریا رهسپار حجاز شد.[۲۷] گشاده دستى و مناظره‏ هاى پیروز مندانه وى با دانشمندان مذاهب گوناگون علماى حجاز را سخت تحت تأثیر قرار داد به گونه‏اى که وى را بزرگ شمردند و میخ هایى که او براى مشخص ساختن حدود طواف بر زمین کوفته بود، بى‏ هیچ تردیدى پذیرفتند. او هم چنین توفیق یافت[۲۸] فدک را از کارگزاران دولت عثمانى باز ستاند و به سادات حریم خاک نبوى‏(ص) سپارد.[۲۹]

داور هوشمند

در سایه تلاش هاى آن مرجع بزرگ ستمدیدگان پناهگاهى مطمئن یافتند و ستمگران در تنگنا قرار گرفتند. هر چند شرح همه کوشش هاى آن فقیه پارسا در هیچ کتابى به رشته نگارش کشیده نشده است، ولى مطالب محدود باقى مانده درباره داوری هاى وى مى‏تواند از موقعیت، هوشمندى و خبرگى‏اش در هدایت جامعه پرده بر دارد: زمانى مردى حضور سید فقیهان شیعه رسید و با سندى که به مهر علامه مجلسى، محقق خوانسارى، آقا جمال خوانسارى و دیگر بزرگان در گذشته شیعه آراسته بود، خود را مالک یکى از روستاها خوانده، صاحبان فعلى‏اش را غاصب شمرد. سید مدتى در سند نگریست در درستى مهر بزرگان هیچ تردیدى نبود ولى چگونه مى‏شد صاحبان فعلى را غاصب خواند در حالى که آنان زمینهاى یاد شده را از پدرانشان به ارث برده بودند و کهن سالان منطقه مالکیت پدران و پدر بزرگان آنها را تأیید مى‏ کردند. مرجع پاک‏رأى اصفهان در تحقیق هاى خویش بدین نتیجه رسید که سند ساختگى است ولى دلیل بر این مطلب نداشت. رسیدگى به پرونده ماه ها به درازا کشید. سرانجام سید راهى مطمئن براى پایان درگیرى یافت. او جمعى از کشیشان ارامنه را نزد خویش خوانده سند را به آنها نمایاند و گفت: گویا در گوشه کاغذ تاریخ ساخت آن نگاشته مى‏ شود، آن را بخوانید. کشیشان، که با خط بیگانگان آشنا بودند، آن را خواندند. سید با محاسبه و تبدیل دقیق تاریخ میلادى به هجرى دریافت که کاغذ سالها پس از وفات بزرگان مذکور ساخته شده است. پس سند را پاره کرد و به سود صاحبان واکعى روستا حکم داد.[۳۰] سید در روزگار مرجعیت خویش به پرونده‏ هاى بسیار رسیدگى کرد و در اجراى حدودالهى کوشید. او قاتلان را قصاص مى‏ کرد، مجرمان را فرمان قتل مى ‏داد، حد مى‏زد، تعزیر مى ‏کرد و دست دزدان را مى‏ برید. یکى از شاگردان آن فقیه وارسته در این باره چنین نوشته است: سید حدود هفتاد نفر را به تیغ سپرد. روزى گنهکارى را فرمان قتل داد هیچ کس اجراى آن را به عهده نگرفت؛ سرانجام استاد برخاسته، مجرم را ضربتى زد ولى کارى نبود گنهکار از جاى برخاست. سید در این لحظه وى را گردن زد. آنگاه بر پیکرش نماز گزارد و حالش دگرگون شده، غش کرد.[۳۱] هر چند در سایه تلاشهاى سرور فقیهان ایران سپاهانیان از آرامش و امنیتى بى‏نظیر بهره‏مند شده بودند ولى دربار این را نمى‏ پسندید. براى فتحعلى خان مشاهده فقیهى که بى‏ توجه به مقام هاى رسمى احکام ‏الهى را اجرا مى‏ کرد و پیله اى تنومند ثروت افسانه‏اى‏اش را از هند برایش مى ‏آوردند، بسیار دشوار بود.[۳۲] بنابراین در سفر به سپاهان نزد سید شتافته، گفت: شما خود حکم مى ‏دهید و خود اجرا مى‏ کنید، پس من در مملکت چه کاره‏ام؟ همواره رسم بر آن بود که مجتهدان حکم مى ‏دادند و اجرایش را به دولتیان وا مى‏ نهادند. فقیه پاکدل اصفهان پاسخ داد: در انجام حدود الهى هیچ درنگى روا نیست. نمى ‏توان حکم خداوند را به تأخیر انداخت تا به شما برسد.[۳۳]

بیمار عشق‏

سرور فقیهان سپاهان را باید مظهر صفات متضاد دانست او که به آسانى سر از پیکر غارتگران و متجاوزان جدا مى ‏کرد، در تنهایى پیوسته مناجات خمسهعشر را زمزمه مى‏ کرد و مى‏ گریست.[۳۴] روزى کنیز یکى از بزرگان شهر از ستم ارباب گریخته به خانه سید پناهنده شد چون مدت اقامت او در خانه فقیه فرزانه شهر به درازا کشید، سید وى را نزد اربابش روانه ساخت و سفارش کرد که رفتارى پسندیده پیشه کند. وقتى کنیز به خانه بازگشت ارباب پرسید: خانه سید چگونه بود؟ زن پاسخ داد: سید شبانگاهان دیوانه مى‏ شد و روز فرزانه مى ‏نمود. مرد پرسید: چگونه؟ کنیز پاسخ داد: چون پاسى از شب مى ‏گذشت در کتابخانه ‏اش چون دیوانگان بر سر مى ‏کوبید و مى‏ گریست. دعاى فراوان مى‏ خواند و نماز بسیار مى‏ گزارد و چون بامداد فرا مى‏ رسید عبا بر دوش مى ‏افکند و چون فرزانگان مى‏ نشست.[۳۵] گریه فراوان عارف شیفته شفت سرانجام دیدگانش را مجروح ساخت و او را در بستر بیمارى فرو افکند. پزشکان شهر داروهاى گوناگون را آزمودند ولى هر بار ناکام‏تر از پیش به زانو در آمدند. آنها پس از ماه ها آزمون و خطا بدین نتیجه رسیدند که میان بیمارى و گریه پیوسته سید پیوندى تنگاتنگ است. بنابراین وى را از گریه باز داشتند، گفتند: گریه بر شما حرام است زیرا موجب پیشرفت بیمارى مى‏ شود.[۳۶]

بنیادالهى‏

۱۲۴۵ه’.ق. سال درخشش روز افزون آفتاب مرجعیت سید بود. آن فقیه نیک نهاد بیش از هشت هزار متر زمین براى پى افکندن یکى از بزرگترین مساجد جهان آماده کرد[۳۷] و کلنگ بنیادى ‏الهى را به زمین زد. عظمت نقشه سید چنان بود که درباریان قاجار آن را فراتر از توان مالى مرجع شیعه مى ‏انگاشتند. شاه با چنین اندیشه ‏اى پیشنهاد کرد در ساختن مسجد شریک شود. ولى سید از پذیرش پیشنهاد سرباز زد. شاه گفت: شما توان به فرجام رساندن چنین بنیاد پرشکوهى را ندارید. سید فرمود: دست من در خزانه آفریدگار گیتى است.[۳۸] بدین ترتیب شاه قاجار از شرکت در بنیاد مسجد بازماند.[۳۹]

نیرنگ دربار

روزى سلطان به حجه الاسلام گفت: بر آن شدیم تا از مالیات روستاها و زمین هاى شما چشم پوشیم. سید پرسید: این مبلغ را از مالیات منطقه اصفهان کم مى ‏کنید یا خیر؟ شاه پاسخ داد: مالیات منطقه ثابت است. مبلغى که باید شما پرداخت کنید از دیگر کشاورزان گرفته مى ‏شود. مرجع بیدار شیعه با هوشیارى ویژه خویش از نقشه پلید دربار براى فشار فزون‏تر به مردم و پراکنده ساختن آنان از حریم فقاهت آگاهى یافت و فرمود: این ستمى آشکار است من هرگز نمى‏ پذیرم که مالیات زمینه ایم را دیگر مردم بپردازند.[۴۰]

خواسته شاه‏

۱۲۵۰ه’.ق. براى فقیه برجسته سپاهان سالى دشوار شمرده مى‏ شد. شاه، که نقشه‏ هاى خویش در از میان بردن نفوذ مرجعیت را ناکام یافته بود، بر آن شد تا سید فقیهان ایران را زیر فشار قرار دهد. بنابراین در سفر به اصفهان نزد سید شتافته، خواستار در اختیار گرفتن بخشى از اموال مرجعیت شد. دانشور گرانقدر کشور مشکلات حوزه و مرجعیت را باز گفت و از اجابت خواسته شاه سرباز زد. شاه، که تصمیمش را گرفته بود، گفتار خویش را تکرار کرد و بر آن پاى فشرد. ولى سید هم چنان از پرداخت مبلغ هنگفت درخواستى شاه سرباز زد سرانجام شاه روزى خاص را بر زبان راند و گفت: در روز مقرر مأمورانى براى دریافت گسیل خواهم داشت. در روز موعود هنگامى که سید وضو مى‏ گرفت و آماده رفتن به مسجد مى‏ شد مأمورانى به خانه ‏اش شتافتند و خواستار پول شدند. مرجع شیعه دست به دعا برداشته، گفت: پروردگارا، فتحعلى را با من چه کار است، خود دفع شرّ او فرما! سید پس از این دعا به مسجد رفت. مأموران به انتظار نشستند تا فقیه شهر از نماز بازگشت. آنگاه دیگر بار خواسته خویش را بر زبان راندند. عارف روشن روان سپاهان فرمود: آنچه مى خواستید فرستادم، به اردوگاه روید تا دریابید. مأموران به اردوى شاهى شتافتند و با خبر هلاکت فتحعلى خان روبرو شدند.[۴۱]

موسى بن جعفر (ع)

پس از فتح على خان محمد شاه بر تخت نشست. او همه دشمنان و رقیبانش را از میان برداشت و توانست فرمانرواى سراسر کشور شود. بست نشینى عبداللَّه خان امین‏الدوله، که از یاران حسینعلى میرزا و مخالفان محمد شاه به شمار مى ‏آمد، ناتوانى دربار در نفوذ به حریم مرجعیت و دستگیرى امیالدوله و سرانجام گریختن او از چنگ مأموران آتش دشمنى با مرجع سپاهان و حریم امنش را در دل محمد شاه شعله‏ور ساخت.[۴۲] این آتش با قتل میرزا ابوالقاسم فراهانى در ۱۲۵۲ه’.ق. و روى کار آمدن حاج میرزا آغاسى، که با صوفیان پیوندى تنگاتنگ داشت، فزونى یافت. او روحانیت را دشمن مى‏ داشت و در راستاى دست یابى به هدف پلید خویش خبرهاى نادرست فراوان پخش کرده، به سازماندهى نیروهاى مخالف فقاهت پرداخت. این حقایق تلخ در کنار رشد صوفیه و گسترش روز افزون فعالیت هاى آنان سرانجام حاج محمد ابراهیم کلباسى را رهسپار تهران ساخت. آن مجتهد وارسته که بارها براى شرکت در مراسم شادباش جلوس به دربار فرا خوانده شده بود. به بهانه اجابت خواسته پایتخت نشینان گام در راه نهاد تا شاه را از منکر صوفى پرورى باز دارد. او در دیدار با محمد شاه وى را از دشمنى با روحانیت باز داشت و گفت: مبادا حضرت موسى بن جعفر (ع) از شما رنجیده خاطر شود. شاه با شگفتى گفت: من به معصومان: اخلاص بى ‏پایان دارم. حاجى کلباسى فرمود: در باور من تاکنون هیچ فقیهى چون سیدالطائفه . سرور قبیله شیعه . پاى به گیتى ننهاده است. او امروز چون نیاى ارجمندش حضرت موسى بن جعفر(ع) است…. کسى که سید حجهالاسلام را بیازارد حضرت موسى بن جعفر(ع) را آزرده است و هر که با او دشمنى ورزد، با آن حضرت دشمنى ورزیده است.[۴۳]

نامه اهریمن‏

در ربیع‏الثانى ۱۲۵۳ه’.ق. محمد خان بار سفر بست و براى گوشمالى فرماندار افغانستان ره سپار آن دیار شد. او در پاییز همان سال به هرات رسید و شهر را به محاصره درآورد.[۴۴] وزیر مختار بریتانیا، که از نفوذ فراوان سید آگاه بود، ضمن نام ه‏اى از فقیه سپاهان خواست در این مهم مداخله کرده، نیروهاى ایران را از ادامه درگیرى باز دارد. مرجع شیعه، که از هدف استعمارگران آگاهى داشت، از اقدام هاى پایتخت نشینان پشتیبانى کرد و به فریبکاران بیگانه نشان داد که هرگز مصالح ملت و اسلام را نادیده نمى گیرد.[۴۵]

واپسین توطئه‏

در این سال شورش مردم اصفهان علیه کارگزاران دربار خشم محمد شاه را برانگیخت بنابراین چون از سفر هرات بازگشت راه مرکز کشور پیش گرفت تا انقلابگران را گوشمالى دهد و از سید فقیهان شیعه انتقام گیرد. در اندیشه او هیچ‏کس جز سید توان سازماندهى چنین شورشى را نداشت. پس باید یک بار براى همیشه با وى درگیر مى‏ شد و کاخ افسانه‏اى قدرت و ثروتش را درهم مى‏ کوبید.[۴۶] ولى پروردگار نقش ه‏اى دیگر تدبیر کرده بود. در سایه عنایات ربانى سید از خطر رهایى یافته، بر شوکت و قدرتش افزوده شد و شاه بى‏ هیچ دستاورد چشمگیرى به پایتخت بازگشت.[۴۷] البته بازگشت شاه هرگز به معناى پایان توطئه علیه سید فقیهان شیعه نبود. تلاش هاى درباریان براى فرو پاشى توان اجتماعى.سیاسى در قالبى نوین ادامه یافت. این شکل چیزى جز ترور و حذف فیزیکى مرجع بیدار سپاهان نبود. زهرآگین ساختن ظرف هاى غذاى آن مجتهد گرانمایه و گسیل چهار مزدور براى تیراندازى به سید در نیمه شب نقشه ‏هایى بود که به دقت اجرا شد ولى به لطف ‏الهى ناکام ماند.[۴۸]

دعایى که اجابت شد

در ۱۲۵۷ه’.ق. پناهنده شدن فقیه بزرگوار حضرت محمد تقى بن ابى طالب یزدى به حریم مرجعیت شیعه دیگر بار خشم شاه را برانگیخت. او که هرگز نمى ‏توانست نقطه‏ اى از کشور را برون از نفوذ و حاکمیت خویش بیابد با هدف دستگیرى محمد تقى یزدى که به سبب گفتار کفرستیزانه‏اش تحت تعقیب بود، راه اصفهان پیش گرفت. در این سفر مأموران به حریم سید یورش بوده، دانشور آزاده یزدى را به بند کشیدند و به تهران گسیل داشتند.[۴۹] البته شاه بدین امر بسنده نکرد و براى فروپاشى همیشگى آن حریم امن به بهانه‏ هاى گوناگون بر ثروت مرجع شیعیان، که چیزى جز اموال مسلمانان نبود، چنگ انداخت و دین باوران را با زیانى سنگین روبرو ساخت.[۵۰] کردار زشت شاه چنان قلب مرجعیت شیعه را آزرده ساخت که چون خان قاجار همراه موکب ویژه همایونى براى دیدار و گفتگو با وى به محله بیدآباد روى آورد، اندوهناک شد. صداى طبلها و شیپورهاى مزدوران سلطنت قلب مهربانش را فشرد. دست به آسمان بلند کرد و ملتمسانه گفت: پروردگارا، ذلت فزون‏تر بر فرزندان زهرا روا مدار![۵۱] خداوند دعاى بنده نیکوکارش را اجابت کرد. با آغاز سال ۱۲۶۰ه’.ق. بیمارى بر پیکر پیر فرزانه سپاهان پنجه افکند و در یکى از روزهاى ربیع الثانى، پس از نماز ظهر، روان پاکش سمت محفل سبز کامروایان سپید دست پر کشید.[۵۲] ملا على اکبر خوانسارى پیکر آن راهبر فرزانه را در خانه‏اش غسل داد، فرزند برومندش سید اسداللَّه بر وى نماز گزارد و تندیس پارسایى را در آرامگاهى که خود آماده کرده بود، به خاک سپرد.[۵۳] فرزندان فقیه پاک‏رأى اصفهان عبارتند از: اسداللَّه، ابوالقاسم، جعفر، زین‏العابدین، عبداللَّه، محمد على، مؤمن، محمد مهدى، هاشم، گوهر سلطان، زینب بیگم و خواهر گرانقدرش.

پی نوشت:

۱] . روستایى در ناحیه طارم علیا که آن را از آبادیهاى منطقه زنجان شمرده‏اند و در پنجاه کیلومترى این شهر واقع است. فاصله این آبادى تا شفت که در جنوب غربى رشت واقع شده، شصت کیلومتر است.

[۲] . الکرام‏البرره، آقا بزرگ تهرانى، ج‏۱، ص‏۱۹۳.

[۳] . معارف‏الرجال فى تراجم‏العلماء والادباء، محمد حرزالدین، ج‏۲، ص‏۱۹۵.

[۴] . اختران تابناک، ذبیح اللَّه محلاتى، ج‏۱، ص‏۳۹۴.

[۵] . قصص‏العلماء، محمد تنکابنى، ص‏۱۴۰.

[۶] . همان.

[۷] . ‏ همان.

[۸] . همان.

[۹] . . اعیان الشیعه، محسن امین، ج‏۹، ص‏۱۸۸.

[۱۰] . قصص‏العلماء، ص‏۱۳۶. [۱۱] . اعیان‏الشیعه، ج ۹، ص ۱۸۸.

[۱۲] . روضات‏الجنات فى احوال‏العلماء والسادات، محمد باقر موسوى خوانسارى، ج‏۲، ص‏۱۰۰.

[۱۳] . همان، ص‏۱۰۲.

[۱۴] . قصص‏العلماء، ص ۱۴۳ و ۱۴۴.

[۱۵] . ر.ک: همان، ص‏۷۱ . ۹۱، ۱۳۶ . ۱۸۳؛ تذکرهالقبور، عبدالکریم جزى، ص‏۳۱ . ۱۵۹؛ لباب الالقاب فى‏القاب الاطیاب، حبیب‏اللَّه شریف کاشانى، ص‏۷۸؛ احسن الودیعه، محمد مهدى موسوى، ص‏۲۹ . ۳۸.

[۱۶] . قصص‏العلماء، ص‏۱۴۳ و ۱۴۴.

[۱۷] . بیان‏المفاخر، مصلح‏الدین مهدوى، ج ۱، ص ۱۱۴.

[۱۸] . قصص‏العلماء، ص‏۱۴۰.

[۱۹] . بیان المفاخر، همان.

[۲۰] . قصص‏العلماء، ص‏۱۴۰.

[۲۱] . همان، ص‏۱۱۹.

[۲۲] . همان، ص‏۱۴۳.

[۲۳] . تاریخ اصفهان، حسن خان شیخ جابرى انصارى، چاپ سنگى، ص‏۹۷.

[۲۴] . قصص‏العلماء، ص‏۱۴۹.

[۲۵] . همان .

[۲۶] . همان.

[۲۷] . روضات‏الجنات، ج‏۲، ص‏۱۰۲.

[۲۸] . تاریخ اصفهان، ص‏۹۷.

[۲۹] . قصص‏العلماء، ص‏۱۴۴ و ۱۴۵.

[۳۰] . همان، ص‏۱۳۹ و ۱۴۰.

[۳۱] . همان، ص‏۱۴۵.

[۳۲] . همان، ص‏۱۴۲.

[۳۳] . تاریخ اصفهان و رى و همه جهان، حسن خان شیخ جابر انصارى، ص‏۲۴۹.

[۳۴] . قصص‏العلماء، ص‏۱۳۸.

[۳۵] . همان، ص‏۱۳۷.

[۳۶] . همان.

[۳۷] . ‏اصفهان، لطف اللَّه هنر، ص‏۲۶۳.

[۳۸] . قصص‏العلماء، ص ۱۴۹.

[۳۹] . این مسجد هم اکنون به نام «مسجد سیّد» اصفهان شهرت دارد.

[۴۰] . همان، ص ۱۴۱ و ۱۴۲.

[۴۱] . بیان‏المفاخر، ص ۱۴۹ و ۱۵۰.

[۴۲] . ناسخ‏التواریخ، لسان‏الملک محمد تقى کاشانى، ج‏۲، ص‏۲۱۹.

[۴۳] . بیان‏المفاخر، ص‏۱۷۹.

[۴۴] . تاریخ ایران زمین از روزگار باستان تا انقراض قاجاریه، جواد مشکور، ص‏۳۴۱.

[۴۵] . همان، ص ۱۳۹ و ۱۴۰.

[۴۶] . تاریخ اصفهان و رى و همه جهان، ص‏۲۵۶ و ۲۵۷.

[۴۷] . ‏قصص‏العلماء، ص‏۱۴۴ و ۱۴۵.

[۴۸] . همان، ص‏۱۶۷ و ۱۶۸.

[۴۹] . همان.

[۵۰] . همان.

[۵۱] . همان.

[۵۲] . همان، ص‏۱۶۸.

[۵۳] . همان.

صدرالدین رضوى قمى (ره)

اشاره:

سید صدر الدین رضوى قمّى (قامت تقوى‏) از فقیهان و دانشوران برجسته قرن یازدهم و دوازدهم ه ق است. او در سال ۱۰۹۵ ه . ق در یک خانواده اصیل پا به عرصه وجود نهاد ، نامش را صدر الدین نهادند. شاید زمانى که پدر این نام را براى مولود مبارکش برمى گزید، نمى ‏دانست آینده درخشانى در انتظار اوست و فرزند کوچکش یکى از مشعل داران حوزه فقاهت و تقوى‏ و معرفت خواهد شد. پدرش ، محمد باقر رضوى است، از شرح حال او در  کتاب‏هاى تراجم مطلبى به دست نیامد .

البته مرحوم خوانسارى در  روضات الجنات و مرحوم شیخ عباس قمى در فواید الرضویّه  دو نفر از علما را به نام محمد باقر رضوى قمى یا حسینى نجفى، یاد آورى مى ‏کنند و آنها را از بزرگان علم کلام مى‏ شمارند، و این سوال مطرح مى ‏شود که آیا یکى از آنها پدر بزرگوار شخصیت مورد نظر ما هست یا نه؟ با اینکه نمى‏توان نظر قاطعانه ‏اى ابراز کرد، اما برخى از قرائن گویاى این مطلب است که مرحوم محمد باقر  فرزند محمد ابراهیم فرزند محمد باقر رضوى قمى همدانى پدر ایشان است. بر اساس این احتمال درسال ۱۱۱۸ ه . ق از دنیا رفته است. از زادگاه سید صدرالدین هم نشانى در دست نیست و اینکه آیا ایشان واقعاً اهل قم بود یا چون مدّتى در آن شهر اقامت داشت، به قمى معروف شد. همان طور که خیلى از علماى ما که اهل قم نبودند به دلیل حضور و اقامت در این شهر، مشهور به قمى بودند.

خاندان

از خاندان سید صدرالدین اطلاع دقیقى در دست نیست ؛ گر چه بعضى از نویسندگان، عده ‏اى از علمای شیعه را جزو این خاندان جلیل به حساب مى ‏آورند، همانند: محمد مهدى، فرزند میرزا محمد باقر حسینى مشهدى که گفته‏ اند او جد سادات همدان است. هم چنین محمد باقر رضوى قمى که او را قمى الاصل، متولد و ساکن همدان دانسته ‏اند. سید صدر برادرى به نام سید ابراهیم رضوى ساکن در همدان داشت که از محققان و بزرگان علم و  صاحب تألیف بود و سید عبدالله جزائرى نام او را در کتاب اجازه مى‏ آورد. وى همان کسى بود که سید صدر از قم به همدان رفت و مهمانش شد. سید ابراهیم رضوى بعد از رحلت برادرش، سید صدر الدین، از همدان به کرمانشاه رفت و تا مدتى آنجا ساکن شد؛ اما اینکه در کجا و چه زمانى رحلت نمود، مشخص نیست.

سید صدرالدین در منظر بزرگان

دانشمندان در کتاب‏هاى تراجم خود از سید صدرالدین به نیکى یاد کرده‏ اند. مستندترین شرح‏هاى او به دست یکى از بهترین رجال شناسان قرن ۱۲ هجرى قمرى سید عبدالله موسوى جزایرى به رشته تحریر در آمده است. او سید عبدالله که با جناب سید صدر ملاقات کرده است، مقام و منزلت او را با دقت فراوان نقل مى‏ کند و مى‏ نویسد: سید صدر عالمى بزرگوار، اهل کلام و داراى حَسَب و نسب والایى است. او در نجف اشرف اقامت داشت و بزرگترین و برجسته‏ ترین دانشمندى بود که در عراق دیدم. بهره وجودى او بیشتر از همه بزرگان روزگارش بود و در حکمت و فلسفه و روایت و فقه از همه جامع ‏تر به نظر مى‏ رسید. حکمت را از حکیمان اصفهان فرا گرفت، در نجف  از چنان عظمت و نفوذ کلام برخوردار شد که وقتى شیعیان از سراسر جهانِ به زیارت مرقد مطهر امیرالمومنین حضرت على (ع) مشرف مى‏شدند، به خدمت اونیز مى‏ رفتند و ضمن ملاقات، مسائل شرعیه مورد نیازشان را مى‏ پرسیدند.

مرحوم سید عبدالله موسوى جزایرى درباره سید صدرالدین کلامى گفته یا مطلبى نوشته‏ است، همانند حاجى نورى و خوانسارى و شیخ عباس قمى و آقا بزرگ تهرانى و سید محسن امین و… این موضوع هر چند ما را از مطرح کردن آن سخنان بى نیاز مى ‏کند ؛ ولى چون بعضى دیگر از دانشوران محقق شرح حال سید صدرالدین را با تفصیل بیشترى آورده‏ اند، ناچار به یادآورى برخى از آنها هستیم.

مرحوم خوانساری صاحب روضات الجنات مى‏ نویسد: سید صدر الدین از محققان و عالمان بزرگ عصر خود به شمار مى ‏آمد و در مراتب فضل و دقت بى نظیر بود. او ابتدا در حوزه اصفهان نزد جمعى از دانشورا ن برجسته درس خواند و به مراحلى از کمال علمى نائل شد. از حوزه اصفهان براى ارشاد و تبلیغ احکام دین و تربیت طلاب، به شهر قم روانه شد.

مرحوم شیروانى از متفکرترین دانشمندان روزگار خود بود. وى که در شیروان به دنیا آمد، ساکن اصفهان شد و در این شهر مورد توجه همه دانشجویان بود. علامه شیروانى ابتدا در نجف مشغول تحصیل و تدریس بود، تا آنکه شاه سلیمان صفوى او را به اصفهان دعوت کرد ؛ وى درخواست شاه سلیمان را پذیرفت و با حضور خود به حوزه اصفهان شکوه و جلوه خاصّى بخشید، ضمناً او داماد مرحوم ملا تقى مجلسى بود.

شاگردان

در منابع گوناگون مطالعه شد،به شاگردان سید صدر اشاره‏ اى شده بود و تنها عالمى که به عنوان شاگرد سید مطرح است، آیت حق و الگوى تقوى و تواضع ؛ وحید بهبهانى است که به حق ستاره پر فروغ آسمان علم و فضل و اندیشه است ؛ زیرا او مؤسّس علم اصول است، آن هم در زمانى که نزدیک بود بر اثر رونق گرفتن بازار اخباریگرى، علم اصول فقه از میان حوزه علمى شیعه از بین برود. بر اثر تلاش‏ هاى بى وقفه این اصولى متفکّر پایه ‏هاى علم اصول بر براهین قاطع استوار شد و نه تنها علم اصول به این وسیله از نابود شدن نجات یافت ؛ بلکه مشرب و مسلک اخبارى‏ها از هم فرو ریخت. اگر سید صدر را شاگردى جز وحید بهبهانى نبود، باید گفت زهى فخر و مباهات که چنین استادى چنین شاگردى را تربیت کرد.

تالیفات

تألیفاتى چند براى سید صدر ذکر کرده ‏اند همانند: حاشیه بر مختلف علّامه حلّى و کتاب طهارت ؛ اما مشهورترین و معتبرترین کتابى که از او به یادگار ماند، شرح بر شرح وافیه در علم اصول فقه است. کتابى که مرحوم شیخ مرتضى انصارى بارها در رسائل از آن نام مى‏ برد و آراء سید صدر را مطرح مى ‏کند. هر گاه نظرش موافق نظریه سید نباشد، آن نظریه را مورد نقد و بررسى قرار مى‏ دهد. شیخ انصارى تقریباً در ۱۲ موضع از کتاب رسائل خود به نظریه‏ هاى سید پرداخته است.

وفات

سید صدر الدین رضوی در سال ۱۱۶۰ ه . ق در سن شصت و پنج سالگى، روحش از عالم خاکى پرواز کرد و به ملکوت اعلى پیوست.

حسین نجفی اهری بیرق بردباری (ره)

اشاره:

حسین آقا نجفی اهری به سال ۱۲۸۲ ه . ق در خانواده ای پارسا وبا تقوا و ساده و بی آلایش در شهرستان اهر استان آذربایجان شرقی دیده به جهان گشود. پدر بزرگوارش، فتح الله، مادرارجمندش، زهراء، هر دو عاشقان و شیفتگان اهل بیت عصمت وطهارت(علیه السلام) بودند و در کمال صفا و پاکی زندگی می کردند. آقا نجفی اهری از اوان کودکی به تحصیل علم، عشق و علاقه وافری داشت و این اشتیاق در سیمای نورانی و معصوم گونه اش نمایان بود.

در سن ده سالگی به همت والدین ارجمندش موفق به شروع تحصیل در زادگاه خود اهر شد و به مدت دوازده سال در محضر«آیت الله میرزا عبد الغنی مجتهد اهری » و «ملا جواد اهری »زانو زد و به تحصیل علوم مقدماتی و کتاب های درسی متداول طلبه های آن زمان (نصاب، گلستان، صرف و نحو، منطق، معانی وبیان، اصول و فقه) پرداخت. در سن بیست و دو سالگی برای تکمیل دروس سطح به حوزه علمیه تبریز وارد شد و به مدت نه سال تاسال ۱۳۱۳ ه . ق از محضر بزرگان حوزه تبریز کسب فیض کرد. که متاسفانه از اساتید وی در حوزه تبریز اطلاعی در دست نیست!

حوزه علمیه اهر

حوزه علمیه اهر، در کنار دیگر مراکز علمی حوزوی شهرهای اسلامی،پاسدار حریم ثقلین بود، در نشر معارف حقه از سابقه ای درخشان وافتخارآمیز برخوردار است و علمایی مانند: میرزا عبد الغنی مجتهد اهری، حاج شیخ حسین نجفی اهری، حاج شیخ احمد اهری، حاج سید جعفر بنی هاشمی اهری، حاج شیخ حسین برقی اهری و… دردامانش پرورش یافته اند. بناهای فرهنگی، تاریخی و آثار به جای مانده (از جمله بقعه شیخ شهاب الدین محمود اهری، قطب العارفین، قرن هفتم هجری) از قدمت و عمق اعتقادی، فرهنگی این خطه از میهن اسلامی حکایت می کند و کتابها، اسناد و منقولات این قدمت را به قرن ششم ه . ق باز می گرداند. در نتیجه این پیشینه درخشان، امروز شاهد حضور مردم در حمایت از فرامین اسلام هستیم.

گفتنی است که حوزه علمیه اهر در طول زمان ها دستخوش تحولات گوناگونی بود. تا جایی که بعضی از مدارس این حوزه در زمان رژیم ستم شاهی با زیر پاگذاشتن شرایط وقف و وقفنامه و در جهت اهداف ضد اسلامی آن رژیم مبنی بر تضعیف حوزه های علمیه، به تصرف اداره فرهنگ رژیم منحوس در آمده بود. برای نمونه مدرسه علمیه شمس (امام صادق(ع)) را می توان نام برد که به مدرسه دولتی تبدیل شد و اقدامهای عالمان و طلبه های شهر در جهت تخلیه مدرسه و تبدیل آن به حوزه علمیه به جایی نرسید و تنها بعد ازتشریف فرمایی آقا نجفی اهری، به حوزه علمیه تبدیل شد.

مدارس علمیه اهر

۱. مدرسه علمیه امام صادق (ع): که در سابق با نام «شمس »معروف بود به سال ۱۳۰۷ ه . ش به همت میرزا حسن، وزیر قراجه داغی، بنا شد و بعد از انقلاب بنای قدیم مدرسه با طرح جدید، درسه طبقه، تجدید بنا گردید و این مدرسه، تنها حوزه رایج اهراست و بیش از پنجاه نفر طلبه در آن مشغول تحصیل هستند.

۲. مدرسه علمیه مسجد جامع: این مدرسه در حدود یک سال بعد ازفرار فرقه بهائیت در سال ۲۴ یا ۲۵ ه . ش، بعد از غصب مدرسه شمس توسط طاغوت، به همت «حاج میر جواد باغبانی » در حیاطمسجد جامع با اموال آقای میر صالح که بی وارث بود، بنا شد. درحال حاضر از آنجا استفاده نمی شود و صورت مخروبه به خود گرفته است.

۳. بقعه شیخ شهاب الدین محمود اهری (قطب العارفین قرن هفتم هجری): حضرت شیخ شهاب الدین در این مکان خانقاهی ترتیب داد وبه تربیت علماء و عرفاء پرداخت. این خانقاه در زبان محلی بنام «فبت سرا» معروف و در زمان حیات شیخ از تشکیلات درسی و رونق علمی خاصی برخوردار بود و عالمان و عارفان بزرگی مانند: شیخ جمال الدین تبریزی، بابا فرج وایقانی، باله بنیسی و… در این دارالعلم به تحصیل کمالات نفسانی و فقه مشغول بودند. بنای فعلی بقعه در زمان صفویه (شاه عباس اول) بر روی مرقد شیخ شهاب الدین محمود اهری بنا شده است.

ازدواج و فرزندان

مرحوم آقا نجفی اهری، قبل از عزیمت به نجف، در زادگاه خود بادختر مرحوم ملا تقی، فرزند ملاعلی اصغر رواسجانی به نام «فضه خانم » ازدواج کرد. ثمره ازدواجشان تنها دخترش (رباب) بود که او را به عقد حاج سید عباس گرگری، از فضلای آذری نجف، درآورد.

آقا نجفی از رباب صاحب شش نوه (۴ دختر و ۲ پسر) شد. تمامی نوه های دختری هم اکنون در قید حیات اند. به ترتیب، همسران حاج آقابخارایی در مشهد، حاج آقا نجومی در کرمانشاه، حاج آقا دهدشتی در آبادان و مرحوم کاتب الغروی (خطاط کاشیکاری های حرم امام علی (ع) و امام حسین (ع)) در نجف، هستند و دو نوه پسرش، حاج سیدمحمد حسن گرگری (مقیم اهر) و مرحوم حاج سید محمد علی گرگری(ساکن نجف) می باشند.

رؤیایی صادق

معظم له بعد از فرا گرفتن دروس سطح به صورت کامل و شایسته درسن سی و یک سالگی (۱۳۱۳ ه . ق) برای رسیدن به مقامات عالی علمی و اجتهاد به حوزه کهن و هزار ساله نجف مشرف شد و به محافل علمی و جلسات درسی برخی از بزرگان راه یافت. آیت الله العظمی نجفی اهری خود درباره سفر به نجف اشرف می گفت: «در اهرمنزل کرده و منتظر بودم تا زمینه عزیمت به نجف اشرف فراهم گردد. تقریبا اواسط مهرماه بود. یک شب در عالم رؤیا دیدم که در حرم مطهر ابا عبد الله الحسین (ع) و در ایوان طلا هستم. بادقت به یکی از ستونهای ایوان طلا چشم دوخته بودم و سعی می کردم تا از این ستون به پشت بام حرم بروم، ناگهان از خواب بیدارشدم. نزدیکیهای صبح بود، وضو ساخته و خود را برای دخول به صبح آماده نمودم، و از خداوند متعال خواستم که این خواب را برایم مبارک گرداند. هنوز اذان صبح نگفته بود که کوبه در منزلمان به صدا در آمد. به پشت در آمده، با نگرانی در را گشوده و پدربزرگوارم را مشاهده نمودم. علت تشریف فرمائیش را به این صبح زودی سئوال نمودم. (پدرش آن زمان در روستای «رواسجان » زندگی می کرد.) در جواب فرمودند: امروز آقای حسن اهری (پدر دکتر قاسم خان) به مکه مشرف اند.

زمینه را فراهم دیده و از پدرم خواستم، تا از ایشان بخواهدساعاتی سفرشان را به تاخیر اندازد تا من هم همراه آنان به نجف مشرف شوم. برای خداحافظی از مادر و سایر بستگان به روستای رواسجان رفتم که عمویم هم برای همراهیم و تشرف آماده گردید.

به همراه افراد فوق الذکر حرکت نمودیم و بعد از طی منزلها اول وارد کربلای معلی گشتیم. وقتی وارد حرم ابا عبد الله الحسین (ع)شدیم، ناگهان چشمم به ستونی افتاد که آن را در خواب دیده بودم و درست همان ستون بود. به عمویم گفتم: من اینجا را دیده ام وبعد همگی به زیارت نجف مشرف شدیم و آقای حسن اهری بعد اززیارت حضرت امیر (ع) جهت تشرف به مکه آماده شدند و من و عمویم از آنان جدا گشتیم و من، بعد از اجازه اقامت و تحصیل در حوزه نجف از آقا سید محمد کاظم طباطبائی یزدی (صاحب عروه الوثقی)،به عمویم گفتم که من ماندنی شدم و دیگر برنمی گردم و چون خانواده ام را همراهم نبرده بودم،… نامه ای به پدرم نوشتم اگرامکان داشت، همسر و دخترم را به نجف بفرستد و پدرم با همت والای خود آنها را به نجف فرستاد.

حوزه علمیه نجف در زمان حیات آقا نجفی اهری

حوزه کهن و هزار ساله نجف به سال ۴۸۸ ه . ق به همت شیخ الطائفه ابو جعفر محمد بن حسن طوسی، از بزرگترین عالمان وفقیهان شیعه تاسیس گردید. همزمان با سالهای عزیمت آقا نجفی اهری به نجف، در سال ۱۳۱۳ ه .ق، وظیفه پاسداری و حراست ازمیراث گران بهای شیعه به دست آیت الله العظمی سید محمد کاظم طباطبائی یزدی رسیده بود که به حق فقه شیعی را رونق بخشید وکتاب گرانسنگی به نام «عروه الوثقی » را به رشته تحریر درآورد. و سالهاست که فقهای عظیم الشان به آن حاشیه یا تعلیقه می زنند. آنگاه محقق بزرگ و اصولی زبر دست، آیت الله العظمی شیخ محمد کاظم خراسانی، معروف به «آخوند» طلوع کرد و رشته اصول فقه را چنان بارور ساخت که از زمان تالیف کتاب علمی وتحقیقی معظم له به نام «کفایه الاصول » هیچ عالم و فقیهی ازمطالعه و تحقیق آن بی نیاز نیست. در حقیقت این دو بزرگوارنهضت علمی شیخ اعظم انصاری را که به وسیله میرزای شیرازی آبیاری شده بود، به تکامل رساندند. همزمان با این دو بزرگوارو بعد از آنان شخصیتهای بزرگی مانند: سید ابو الحسن اصفهانی،شیخ الشریعه اصفهانی و صد فقیه برجسته و استاد مبرز در حوزه نجف قدم به میدان گذاشتند و به برکت دانش گسترده شان روز به روز بر رونق این حوزه کهن افزودند و آن را در دو بخش «فقاهت و سیاست » فعال و پویا ساختند. آقا نجفی اهری در چنین حوزه ای به تحصیل پرداخت و از جلسات درس و افکار بلند دانشمندان و فقیهانی بهره گرفت. شمار زیاد مشایخ عالی واساتید والا مقام معظم له خود نشان گر موقعیت مهم، پویا و باعظمت حوزه های آن روزگار است.

اساتید

۱. مرحوم ملا جواد اهری (استاد مقدمات حاج شیخ در اهر)

۲. حضرت آیت الله شیخ عبد الغنی مجتهد اهری (استاد آقا نجفی در اهر) فقیه بارع، زبردست، عالم بزرگوار، ادیب جلیل و شاعرمجید، از اعاظم فقهای قرن ۱۳ و ۱۴ ه . ق در اهر دیده به جهان گشود. دوران کودکی و جوانی را به کسب علوم در زادگاهش گذراندمدتی به تبریز رفت و در آنجا ساکن شد. در تبریز از جمله عالمان طراز اول و مراجع امور شرعی بود و با حضور او شهر عالم خیز تبریز شکوه، عظمت و شرافت دو چندان یافت. حاج شیخ بعد ازمدتی به تهران عزیمت کرد و اثر ارزنده اش در فقه به نام «درر اللئالی » را در نهایت زیبایی و مهارت، به سبک سید بحرالعلوم، منظوم کرد و به طبع رسانید. به اعتراف آگاهان در این علم کسی را به غیر از میرزا عبد الغنی بعد از سید بحر العلوم یارای آفریدن چنین اثر عظیمی نبود. وی جامع علوم فقه، اصول،حدیث، تفسیر و ادبیات بود و در سال ۱۳۰۶ ه . ق در زادگاهش اهر در گذشت.

۳. حضرت آیت الله العظمی حاج سید محمد کاظم بن عبد العظیم طباطبائی یزدی (صاحب کتاب شریف عروه الوثقی) وی از استوانه های معارف و فقه جعفری و از مفاخر و مراجع بزرگ تقلید بود. دربیست و هشت رجب (۱۲۴۷ ه . ق) در کسنو یزد متولد و ۲۸ رجب(۱۳۳۷ ه . ق) در گذشت.

۴. حضرت آیت الله العظمی شیخ محمد کاظم بن ملا حسین خراسانی(آخوند صاحب کفایه الاصول) به سال ۱۲۵۵ ه . ق در مشهدالرضا(ع) متولد و به سال ۱۳۲۹ ه . ق در بیست ذی الحجه در نجف الاشرف درگذشت.

۵. حضرت آیت الله العظمی سید ابو الحسن اصفهانی;از مراجع بزرگ و دور اندیش و استاد بسیاری از فقهای نیم قرن گذشته بود. به سال ۱۲۸۴ ه . ق متولد و در سال ۱۳۶۵ه . ق در گذشت. کتاب «وسیله النجاه » او از مشهورترین کتب فقهی، بعد از عروه الوثقی است.

از دیگر اساتید آقا نجفی اهری می توان; آقا شیخ محمد حسین نائینی (متوفی ۱۳۵۵ ه . ق)و آقا شیخ عبد الکریم ممقانی را نام برد.

اجازات اجتهادی و روایتی

مرحوم آقا نجفی اهری بعد از تکمیل تحصیلات عالیه، موفق به کسب اجازه اجتهاد و نقل روایات از آیات و بزرگانی مانند سید محمدکاظم طباطبائی یزدی، شیخ محمد حسین نائینی، سید ابو الحسن اصفهانی، شیخ عبد الکریم ممقانی شد که گویای موقعیت ممتاز علمی آن فقیه فرزانه و توجه اساتید معظم له به ایشان است. هم چنین ارجاع مسائلی از ناحیه آیت الله العظمی بروجردی به وی، گویای عنایت ایشان و فضل معظم له بود، به عنوان نمونه به دو حکایت اشاره می کنیم:

۱. در زمان آقا نجفی اهری عده ای از ثروتمندان اهر جهت پرداخت بدهی های شرعی اموالشان، قبل از تشرف به حج، خدمت آقای بروجردی می رسند. قبل از هر چیز، آقا از آنان می پرسد: از کدام منطقه ایران آمده اید؟ آنها در پاسخ می گویند: از ارسباران (اهر). آقا از گرفتن خمس خودداری کرده، می فرمایید تا زمانی که آقا نجفی اهری در اهرهستند، من اقدام به چنین کاری نمی کنم. برگردید و خدمت آقا شیخ حسین برسید.

۲. مساله دیگر این که در زمان حیات آقا نجفی اهری، شهرداری اهر با غصب قبرستانی که هنوز مورد استفاده اموات مومنین بود،حمامی بنا کرد، اما آقا نجفی به علت غصبی بودن، اجازه غسل درآن حمام را نمی داد. مردم (انجمن شهر) از آیت الله العظمی بروجردی برای تعیین تکلیف استفتا کردند و ایشان از جواب خودداری کرد و به آقا نجفی ارجاع داد و سرانجام حمام به خاطراجازه ندادن آقا برای غسل و استحمام از بین رفت و به مخروبه تبدیل شد. بعد از رحلت آقا نجفی رژیم طاغوت مدرسه ای را به نام(ناموس) در آنجا ساخت که این مدرسه بعد از انقلاب به نام شهیدبزرگوار رجائی تغییر نام یافت و هم اینک به خاطر فرسودگی،ساختمان جدید مجتمع آموزشی شهید رجائی در آنجا بنا می شود.

تدریس، شاگردان و تالیف

مرحوم آقا نجفی اهری در دوران پر برکت عمر شریف خود به مدت ده سال در حوزه نجف اشرف در مسجد هندی ها و مقبره صاحب عروه الوثقی بر کرسی تدریس تکیه زد و کتابهایی مانند قوانین الاصول میرزای قمی، فرائد الاصول و مکاسب شیخ انصاری را به شاگردانش از کشورهای هندوستان، پاکستان، افغانستان و ایران تدریس فرمود.

از شاگردان وی می توان حضرات آیات و حجج اسلام: شیخ عبد العلی آخوندی اهری، مرحوم حاج سید صادق آل محمد اهری(اولین امام جمعه اهر بعد از انقلاب)، حاج میرزا یراله دهقان،حاج آقا بخارایی، حاج آقا نجومی و حاج آقا دهدشتی را نام برد.

آقا نجفی اهری در کنار تعلیم و تربیت، کتاب هایی را نیز تالیف کرد. فهرست کتاب های وی عبارت است از: ۱. «حدیقه الاحباب » کتابی وزین و شامل ادعیه، روایات،کرامات، نصایح و مناقب خاندان عصمت و طهارت است و به تعبیرمولف «کشکولی است جمع آوری شده از کتب معتبره.» در تاریخ(۱۳۵۸ ه . ق) در نجف چاپ و به تقریظ مرجع بزرگ شیعه آقا سیدابو الحسن اصفهانی مزین شد. متن تقریظ چنین است: «بسم الله الرحمن الرحیم: الحق و الانصاف کتاب نفیسی است،مشتمل بر اخبار شریفه و مطالب نفیسه و حکایات ظریفه. البته اخوان مومنین در طبع و نشر آن ساعی باشند. «لله در مؤلفه »جناب علم الاعلام ثقه الاسلام آقای آقاشیخ حسین مجتهد اهری دامت افاضاته ابو الحسن الموسوی الاصفهانی »

۲. «شجره طوبی » همانند حدیقه است.

۳. «رساله عملیه به نام (سدره المنتهی فی دین المصطفی)» درسال (۱۳۶۶ ه . ق) در تبریز به چاپ رسید.

از حاج شیخ شش کتاب چاپ نشده نیز به یادگار ماند که عبارت است از: ۱ و ۲. «شرح رسائل و مکاسب شیخ انصاری » ۳. «مناسک حج » ۴. «اربع مائه (از فرموده های امام صادق (ع)» ۵. «رد بهائیگری » ۶. «آیا قرآن قابل ایراد است؟»

آقا نجفی اهری دست خط خیلی خوبی هم داشت و بخشی از نسخه کتاب «ریاض العلماء و حیاض الفضلاء» تالیف; میرزا عبد الله بن عیسی افندی اصفهانی (قرن ۱۲) به دست خط اوست. در این باره حکایتی خواندنی به این صورت نقل کرده اند: آیت الله العظمی مرعشی نجفی می خواست در نجف اشرف این کتاب را از یک زن دست فروش خریداری کند اما انگلیسی ها هم مشتری آن بودند و تا سقف ۴۰۰ دینار برای خرید پیشنهاد کردند اما زن حاضر شد کتاب راتنها در برابر ۲۰۰ دینار به آقا نجفی مرعشی بفروشد. ایشان هم با فروختن اسباب و اثاث و حتی لباس های نوی خود کتاب راخریداری کرد. بعدها آقا مرعشی بر اثر تهدید و اجبار رژیم عراق حاضر شد آن را به انگلیسی ها بفروشد; اما قبل از فروش به کمک جمعی از رفقایش آن را استنساخ کرد که مرحوم آقا نجفی اهری یکی از آنها بود. و قسمتی از کتاب توسط ایشان نسخه برداری شد والان موجود است.

در فهرست «نسخه های خطی » کتابخانه آقای مرعشی; چنین آورده شده است: «توسط آقا شیخ حسین نجفی اهری عناوین و نشانیهای شنگرف تصحیح شده است.»

مراجعت به اهر

آقا نجفی اهری که همواره با مشکلات ناشی از فقر، دست و پنجه نرم می کرد. نقل کرده اند گاه برای خرید حداقل مواد غذایی مجبوربه فروش کتاب هایش می شد. پس از سی و شش سال تحصیل و تفقه دردین و رسیدن به جایگاه رفیع اجتهاد و کسب اجازات علمی، فقهی در سن شصت و هفت سالگی به سال (۱۳۴۹ ه . ق) برای هدایت مردم به دیار خویش بازگشت تا مصداق آیه نفر گردد. معظم له ازآغاز ورود به منطقه ارسباران (اهر) مرجعیت دینی یافت و درکنار اقامه نمازهای جماعت ظهر و عصر در مسجد امام خمینی (سفیدسابق) و مغرب و عشا در مسجد شیخ عماد، مدرسه علوم دینی شمس(امام صادق(ع)) را که به تصرف رژیم منحوس پهلوی درآمده بود،بازپس گرفت و به تربیت شاگردان مکتب امام صادق (ع) پرداختند.

حاج شیخ علاوه بر بازسازی مدرسه، باقیات و صالحاتی هم چون مرمت و بازسازی مسجد امام خمینی (ره) و احداث یک باب «غسالخانه »در نزدیکی گلزار شهدای اهر از خود به یادگار گذاشت.

اخلاق و سیره

اخلاق پسندیده و فضائل انسانی و صفات پسندیده آقا نجفی اهری زبانزد خاص و عام بود. معظم له به تواضع، حلم، بردباری، عفو وگذشت، سعه صدر، مدارا و خوش برخوردی، احترام به کوچک و بزرگ،احساس مسؤولیت، همیاری و دستگیری از فقرا و محرومان ودیگرصفات کریمه، معروف بود. در خانه اش همواره به روی مراجعین بازبود و هر کس به حضورش می رسید، بی بهره باز نمی گشت. محفل اومجلس انس با قرآن و حدیث بود. نه کسی از دیدار او دلتنگ می شدو نه او از کثرت سئوال و جواب ابراز خستگی می کرد. هر چند ازاو می خواستند، مطلب را تکرار می کرد. عشق و علاقه بی اندازه ای به اهل بیت عصمت و طهارت خاصه حضرت سید الشهدا و عزاداری او داشت. به عنوان نمونه به حکایتی از سجایای پسندیده اش اشاره می کنیم: می گویند در زمان حیات معظم له، فردی شراب خوار و لاابالی دراهر که به شرارت و شرب خمر معروف بود، روزی به قصد اهانت به آقا نجفی اهری سر راه او قرار گرفت و به ایشان فحش و ناسزاداد. اطرافیان معظم له خواستند مانع جسارت او شوند; اما آقااجازه نداد و به راه خود ادامه داد. فردای آن روز آقا به مغازه همان فرد رفت و بعد از سلام و احوال پرسی گفت: دیروز مثل این که عصبانی بودید، اگر قرضی یا مشکلی دارید، من در خدمتتان هستم. آن فرد لاابالی که انتظار چنین رافت و عطوفتی را نداشت،متاثر شد و به پای آقا افتاد وانگاه از کار زشت خود عذرخواهی کرد.

مبارزات

در مورد زندگی مبارزاتی آقا نجفی اهری می توان به همراهی و هم آوایی وی با بزرگان نجف، در نهضت مشروطیت، که به رهبری روحانیان آغاز گردید، و به حمایت همه جانبه معظم له از حضرت امام خمینی (ره) در اوائل شکل گیری نهضت، اشاره کرد. معظم له انس و الفت و علاقه زیادی به حضرت امام (ره) داشت، از نزدیک با ایشان در ارتباط بود و از حرکتهای حضرت امام (ره) قاطعانه پشتیبانی می کرد. در سال ۱۳۴۳ ه . ش بود که حضرت امام سخنرانی تاریخی و افشاگرانه خود نسبت به جنایات رژیم سفاک پهلوی و قرارداد ننگین کاپیتولاسیون را ایرادفرمود و به دستگیری و بازداشت امام انجامید، مرحوم آقا نجفی اهری، شبانه اعلامیه ای صادر فرمود و ضمن محکوم کردن دستگیری حضرت امام، مردم را دعوت به قیام کرد و مهاجرت خود را به تهران به اطلاع عموم رساند.

اعلامیه های حاج شیخ شبانه در کوچه و بازار نصب شد و صبح آن روزشور و غوغای عجیبی بین مردم راه افتاد. آقا نجفی اهری درمقابل صفوف به هم فشرده مردم تا دروازه شهر اهر حرکت کرد و ازآنجا با بدرقه مردم به همراهی آیت الله سید جعفر بنی هاشمی اهری جهت اعتراض به بازداشت حضرت امام (ره)، به تهران عزیمت کرد و به مجمع بزرگ روحانیان طراز اول ایران (حضرات آیات عظام: گلپایگانی، مرعشی نجفی، میلانی، پسندیده (اخوی امام)،شهیدین صدوقی و دستغیب و…) که در باغ ملک تشکیل شده بود،پیوست. آنان مدت پانزده شبانه روز مشغول برنامه ریزی جهت آزادی حضرت امام بودند و اعلامیه های کوبنده ای در همین زمینه صادر می کردند. متن این اعلامیه ها با امضاء نزدیک به پنجاه نفراز بزرگان در بعضی از اسناد و کتب به ثبت رسیده است. همه روزه نماز جماعت به امامت آقا نجفی اهری برگزار می گردید تااینکه یک شب به طور ناگهانی برق منطقه خاموش شد و در تاریکی چهار جیپ ارتشی وارد باغ شدند و آقا نجفی اهری را دستگیر و به ساواک انتقال دادند. پس از بازجوئی های انجام شده، معظم له راچشم بسته به تبریز فرستادند و بالاخره پافشاری روحانیان و مردم موجب آزادی حضرت امام (ره) شد و امام بعد از آزادی طی تلگراف جداگانه ای از آقا نجفی اهری تشکر و قدردانی کرد. که متاسفانه بر اثر سهل انگاری وراث این سند هم مانند سایر اسناد از بین رفته یا مفقود شده است.

رحلت

حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ حسین نجفی اهری سرانجام بعد ازصد و چهار سال عمر با برکت و صرف آن در جلب رضای خالق متعال وخدمت برای اعتلای اسلام و مسلمین در (۲۳ بهمن ۱۳۴۵ ش) ندای «ارجعی » معبود را لبیک گفت و سبک بال به سوی ملکوت حق وروضه رضوان الهی پر کشید. پیکر مطهر حاج شیخ بعد از تشییع باعظمت بی سابقه ای در اهر، جهت دفن، به عش آل محمد قم انتقال یافت و با حضور حضرات مراجع و علمای اعلام و جمعی از مردم شریف شهرهای اهر، تبریز، تهران و قم از مسجد امام حسن عسکری (ع) به سوی حرم کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه (س) تشییع شد و بعداز اقامه نماز بر پیکر مطهر آن عالم عامل در مقبره ابو حسین درکنار یاران سفر کرده اش: آیت الله شیخ احمد اهری و آیت الله سید کاظم کوه کمری اهری به خاک سپرده شد.فسلام علیه یوم ولد و یوم مات و یوم یبعث حیا.

منبع :فرهنگ کوثر . آبان ۱۳۷۸، شماره ۳۲

سید محمّد سعادت مصطفوى‏(ره)

اشاره:

فقیه جلیل القدر، حضرت آیت الله حاج سید محمّد سعادت مصطفوى، نجل مرحوم آیت الله سید مصطفى قاینى، به سال ۱۳۲۵ قمرى در شهر قاین به دنیا آمد. برخى از مقدمات دروس حوزوى را در حوزه علمیه آن دیار فرا گرفت و آنگاه در حالى که هنوز به پانزده سال نرسیده بود. به همراه یکى از دوستانش پیاده راه مشهد را پیش گرفت و در مدرسه «ابدالیه» کنار مضجع مطهر ثامن الحجج سکنى گزید.

اساتید

در مشهد ادبیات را از محضر ادیب بلندآوازه خراسان، میرزا عبدالجواد ادیب (ادیب اوّل) نیشابورى فرا گرفت و در سطح، اصول و فقه را از محضر آیت الله حاج شیخ حسن برسى و آیت الله سرابى، زانوى تعلم زد. در علوم عقلى از محضر خاتم الحکما آقابزرگ حکیم بهره ‏مند شد و در جایگاه شاگردان ویژه وى قرار گرفت.

یک دوره خارج اصول را در محضر فرزند ارشد و برومند آخوند خراسانى(رضوان الله علیه) آیت الله حاج میرزا محمّد خراسانى، و یک دوره خارج اصول را در حوزه درسى آیت الله میرزا مهدى اصفهانى به پایان برد، و در همان روزگار خود به تدریس سطوح اشتغال ورزید که از مدرسان والاى حوزه به شمار مى‏ رفت.

مهاجرت به نجف

وى در ۲۷ سالگى براى تکمیل، تعمیق و تعلیم یافته ‏ها راهى حوزه نجف اشرف شد تا در آستانه ولایت، از محضر استادان و فقیهان و عالمان بلند آوازه آن دیار ارجمند بهره گیرد.

در نجف اشرف، در حوزه درسى آیات عظام، سید ابوالحسن اصفهانى، میرزا حسین نائینى، ضیاء الدین عراقى (رضوان الله علیه ) حضور یافت و پس از وصول به جایگاه بلند اجتهاد و اخذ گواهى اجتهاد از بزرگان یاد شده به قاین برگشت.

بازگشت به وطن

حضرت آیت الله مصطفوى آن روزگار را در قاین  ۱۲۸  – که همزمان بود با حاکمیت ستم گسترانه و دین ستیزانه رضاخان – به سختى گذراند و در اوج خفقان رضاخانى از هیچ تلاشى در هدایت مردم دریغ نورزید. در دوره رضاخان مدرسه علمیه قاین تخریب شده بود و موقوفات آن را خاندان علم به تصرف درآورده بودند.

خدمات

آیت الله مصطفوى پس از رضاخان براى احیاى حوزه و بازپس گرفتن موقوفات به پاخاست. و پنجه در پنجه گرگهاى خاندان عَلَم افکند و پس از تلاش بسیار و پایمردى فراوان موقوفات را از چنگ آنان درآورد و مدرسه را احیا کرد و با تعیین اساتید شایسته و تدریس – که خود در آن مدرسه به عهده گرفته بود – رونق و شکوه از دست رفته حوزه را بدان بازگردانید. قدرت گرفتن دوباره خاندان عَلَم و کین ورزی هاى فراوان آنها، سختی ها و دشوارى هایى در راه هدایت و تعلیم آن مرد بزرگ الهى به وجود آورد که باعث شد تا وى به سال ۱۳۲۶ راهى تهران شود و حوزه ابلاغ حق را در این دیار بگستراند. استاد، مدرسه رضائیه را احیا کرد و در آن مرکز، فقه، اصول و علوم عقلى را سالها تدریس کرد و براى مردم معارف قرآنى و حقایق علومى را از قرآن و نهج‏ البلاغه باز گفت

تالیفات

یک دوره فقه استدلالى و معاملات، عقود و ایقاعات و دو رساله تحقیقى در قاعده لاضرر به رشته تحریر در آورد.

وفات

آن بزرگوار پس از بیش از نیم قرن تلاش در راه احیاى حق، تدریس و تعلیم، درروز یکشنبه ۲۴ / ۷ / ۱۳۷۳ نداى حق را لبیک و به دیار باقى شتافت .

گرایش ایرانیان به تشیع در عصر ایلخانان

اشاره:

قرن هفتم هجری میدان بزرگی برای آزمایش علمای شیعه گردید; چرا که رخدادهای ناگهانی و بزرگی در آن به وقوع پیوست که تصور آن مشکل بود. مهم ترین آن ها سقوط خلافت عباسی بود. در این میدان، علمایی همچون خواجه نصیرالدین طوسی، سید بن طاووس و علامه حلی اقدامات مؤثری انجام دادند که رشد و گسترش چشم گیر شیعه را موجب شد. اما از سویی دیگر، همکاری شیعیان با حاکمان کافر (مغولان) مطرح گردید که روند بسترسازی گرایش به تشیع و نفوذ قدرت بعضی از علمای شیعه این نسبت را قطعی جلوه داد. این مقاله ابتدا به دلایل و نحوه هم راهی خواجه نصیرالدین طوسی با مغولان و رد نسبت دخالت در سقوط بغداد پرداخته و سپس به سیر نفوذ علامه حلی در ایلخانان و علت گرایش آنان به اسلام توجه نموده است.

یکی از دشوارترین موضوعات تاریخ اسلام بررسی اوضاع شیعیان است; زیرا حب و بغض متعصبانه و یک سونگری نسبت به شیعیان بیش تر تاریخ نگاران را تحت تاثیر قرار داده و کم تر تاریخ نگاری است که تعصبات مذهبی را به گونه ای در بیان حوادث، دخالت نداده باشد.

از سوی دیگر بیش تر حاکمان سرزمین های اسلامی بر مذهب اهل سنت بوده و برای دفاع از مذهب خود، برای نویسندگان محدودیت هایی قرار می داده اند، اگرچه تعداد انگشت شماری از تاریخ نگاران به گونه ای به ذکر واقعیات می پرداخته اند، ولی در هر صورت، در اثر این سیاست، بسیاری از حقایق پوشیده مانده است. بنابر این شایسته است پژوهشگر تاریخ تشیع به مطالب ارائه شده با حساسیت و دید انتقادی بنگرد و با شناخت شرایط اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی از یک سو و شناخت انگیزه نویسندگان از سوی دیگر، بر روند تاریخ نگاری اشراف یابد تا به قدر امکان به واقعیت دست یابد.

این مقال به بررسی نقش چند تن از دانشمندان شیعه و بررسی بعضی اتهام های ذکر شده در مورد آن ها پرداخته، اما درصدد نبوده است فعالیت ها و اقدامات همه شیعیان را درست قلمداد کند و آن ها را بر اساس شرع توجیه کند و به جانب داری از یک گروه بپردازد، بلکه در پی آن است، بر اساس اسناد و مدارک و با شناخت اوضاع آن روز، عملکرد این افراد را مورد بررسی قرار دهد. از جمله مشکلات علم تاریخ آن است که یک حادثه با تمام خصوصیات خود، تکرارپذیر نیست تا بتوان همانند علوم تجربی، قواعدی را در آن حوادث معیار قرار داد و بر آن اساس، به نقد و بررسی عملکرد افراد و گروه ها در حوادث مشابه پرداخت ; چرا که عوامل اثرگذار و شرایط پنهان و پیدا در هر حادثه قابل تعیین و تحدید نمی باشد.

بنابراین در هر حادثه و پدیده، باید بررسی مستقلی روی اسناد و مدارک و شرایط حاکم بر آن دوره صورت گیرد و بر آن اساس تحلیل شود.

علما و میزان نقش آنان در سیاست

پیش از ورود به بحث اصلی، در مورد دخالت علما در سیاست، توجه به چند نکته مناسب است:

نخست. در هر جامعه ای با توجه به گرایش های مردم، یک گروه و صنف نقش ویژه ای دارند که می توانند جامعه را به حرکت واداشته یا از حرکت در مسیری باز دارند. در جامعه دینی، علما و روحانیان جایگاه ویژه ای دارند.

از سوی دیگر، همه دانشمندان مذهبی در یک جایگاه قرار ندارند، بلکه درجات تقوا، دانش و صلاحیت های فردی و اجتماعی آن ها با هم تفاوت دارد که با توجه به این شایستگی ها، هر کدام مقام و رتبه ای خاص پیدا خواهند کرد و حتی در بعضی مراحل، به حدی ارتقا می کنند که علمای دیگر را نیز مجذوب خویش می سازند; همانند شیخ مفید، شیخ طوسی، علامه حلی و خواجه نصیر طوسی.

دوم. در هر زمان و مکانی شرایط خاصی حاکم است و هرحادثه در ظرف زمانی و مکانی خاص خود اتفاق می افتد. نوع شرایط در تصمیم گیری علمای شیعه مؤثر است.

بنابراین، اگر عالمی در زمان ایلخانان وارد عرصه سیاست و اجتماع گردید، نباید چنین پنداشت که در زمان تیموریان و یا صفویه نیز می بایست چنین باشد یا نباشد.

بدین روی، برای درک درست هر حادثه و تحلیل واقع بینانه، باید پژوهشگر بر شرایط اجتماعی و سیاسی حاکم بر هر دوره احاطه داشته باشد.

سوم. شناخت روحیه ها و سلیقه ها در تصمیم گیری و در نتیجه، عملکرد عالمان دین از دیگر معیارهای برداشت واقع بینانه و منصفانه ازحوادث است. به عنوان نمونه ابن میثم بحرانی، نویسنده شرح نهج البلاغه و از فیلسوفان بزرگ که در فقه و حدیث و ادب مهارت داشت، در زمان ایلخانان ابتدا واردمسائل سیاسی نشد، ولی پس از اصرار علمای عراق به حله و بغداد آمد و وارد مسائل سیاسی گردید وتازمان عزل عطاملک جوینی براین روش بودوپس از آن به بحرین بازگشت و از سیاست کناره گیری کرد.

پس این گونه نیست که بتوان در شرایط مساوی، از همه انتظار یک روش و سلوک رادرمسائل مختلف داشت; چرا که روحیه ها و سلیقه های افراد باهم فرق دارد ; برخی ذوق مسائل سیاسی دارند و برخی ذوق مسائل فرهنگی،اقتصادی،هنری و مانند آن.

چهارم. علاوه بر این که علمای دین به مذاهب مختلفی گرایش داشته اند، به دسته های گوناگونی نیز تقسیم شده بودند که هر دسته در پی ترویج مذهب خویش بود. علمای هر مذهب نیز گرایش های مختلفی داشتند و هر کدام گرایش دیگری را بر خطا می دانست; مانند فیلسوفان، صوفیان، فقیهان و دیگران.

از این گذشته، هر کس در گرایش های سیاسی خود، مواجه با تهمت درباری بودن و دنیاگرایی نیز بود. البته بعضی به علم و دانش و سیر و سلوک معنوی می پرداختند و دخالت در مسائل سیاسی را دور از شان روحانی می دانستند. اگر چه برخی دنیاگرایی و درباری بودن را در جهت جلب منافع مادی و مقام قرار داده بودند. ولی همین برداشت در میان علما و مردم سبب می شد که عده ای برای حفظ خود از تهمت، از مسائل سیاسی دوری گزینند، به ویژه آن که دخالت در مسائل سیاسی خطرات جانی نیز در پی داشت و بیم آن می رفت که در دربار، مورد اتهام سوء استفاده مالی قرار بگیرند و در نتیجه خشم سلطان به قتل برسند. این قبیل مسائل در دوران مغول بسیار رایج بود.

با توجه به این مسائل، چگونه ممکن بود دانشمندی در مسائل سیاسی دخالت کند و خطرات و مسائل جانبی آن را نپذیرد؟ با توجه به نکات گفته شده، می توان گفت: چنین نیست که اگر عالمی درمسائل سیاسی و اجتماعی عصر خویش دخالت نکرد، مقصرباشد ومابر چه اساسی می توانیم تحلیل های منفی داشته باشیم؟

نقش عالمان شیعی ایلخانانی در سیاست

در زمان ایلخانان، عالمان شیعی بسیاری به لحاظ احساس وظیفه، وارد میدان سیاست شدند و در جهت گسترش و رونق مذهب تشیع، فعالیت های چشم گیری انجام دادند و نه تنها از تهمت ها و دیگر خطاها نه راسیدند، بلکه گرایش ایلخانان و مردم را به شیعه موجب شدند.

البته باید متذکر شد که در ایران، فقط علمای شیعه اثرگذار نبودند، بلکه گروه هایی همچون فرمان روایان شیعی و صوفیان دوستدار اهل بیت علیه السلام و عیاران نیز نقش ویژه ای داشتند. صوفیان و عیاران به دلیل نفوذی که بین مردم در عصر حکومت ایلخانان به دست آورده بودند، تاثیر بسزایی داشتند; چون مردم با سلطه مغول و غارت و جنایت آن ها مواجه شده بودند و هرج و مرج حاکم در اوضاع سیاسی سبب هرج و مرج اقتصادی و امنیتی و فرهنگی نیز شده بود و مردم به دنبال پناهگاهی بودند که آن ها را از این مصیبت ها و رنج ها حفظ کند.

بنابر این، خانقاه های متعددی در هر کوی و برزن گسترش یافت و نه تنها مردم، بلکه وزیران و ایلخانان نیز به امور عارفانه گرایش پیدا کردند، تا آن جا که حتی مغولان نیز به اموری این چنین علاقه مند شدند و دستور دادند خانقاه هایی در بغداد، همدان، تبریزوسلطانیه ساخته شودومسؤول رسیدگی نیز برای آن ها تعیین کردند. (۱)

صوفیان آن عصر حضور سیاسی و اجتماعی نیز داشتند و با محبت اهل بیت علیه السلام زمینه ترویج دوستی خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله را رواج دادند و این همان چیزی بود که شیعه خواستار آن بود. این گرایش های عارفانه و صوفیانه، حتی در میان علمای شیعه نیز تاثیر گذاشته بود; چنان که در میان خاندان طاووس در شهر حله مشهود بود. (۲) این سرآغازی برای پیوند تشیع و تصوف به شکل گسترده تری گردید که گاهی حالت افراط نیز به خود می گرفت. در هر صورت، دوستی با خاندان پیامبرعلیه السلام در میان مردم رواج چشم گیری پیدا کرد و زمینه رسمی شدن تشیع در دوره صفویه از این جا شروع شد و کلید موفقیت در بسترسازی گرایش به شیعه، دوستی همه گروه ها وحتی اهل سنت به خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله است، مگر عده ای که ناصبی بودند. از میان گروه های مختلف، که تاثیرات زیادی بر جای گذاشتند، تاثیر دانشمندان شیعی بسیار حایز اهمیت است که با نوشتن کتاب ها و برقراری مجالس مناظره و بحث و غلبه بر مذاهب دیگر، با قدرت استدلال گرایش به تشیع را استحکام و قدرت بخشیدند.

قرن هفتم هجری بستر مهمی برای رخدادهای ناگهانی و بس بزرگ بود که توجه مردم آن روزگار را به خود جلب کرد. یورش مغول در این قرن نه تنها سرزمین های اسلامی، بلکه سرزمین های دیگر از جمله اروپا و چین را نیز به بحران کشانید و مهم ترین پیامد آن، سقوط خوارزمشاهیان و اسماعیلیان و خلافت عباسی (سقوط بغداد) بود. این موضوع تاثیرات ژرفی در سرزمین های اسلامی بر جای گذاشت و ایران و عراق را از تحت سیطره خلافت بیرون آورد و حاکمانی غیر مسلمان بر آن حاکمیت یافتند.

خواجه نصیرالدین طوسی و نقش وی در حکومت ایلخانان

در این بین همکاری شیعیان با مغول مطرح است; چرا که از سویی علما و دانشمندان شیعی در فرمان روایی ایشان نفوذ یافتند و روند حوادث به گونه ای گردید که برخی از ایلخانان به تشیع گرایش پیدا کردند و افزون بر این، در پی تسامح ایلخانان، رشد چشمگیر تصوف و گرایش رو به رشد تشیع را می توان در میان مردم مشاهده کرد. همچنین هم راهی خواجه نصیرالدین با هولاکوخان پس از سقوط قلعه الموت توسط مغولان، برای فتح بغداد از یک سو و ناراحتی ابن علقمی، وزیر شیعه مذهب خلیفه، نسبت به غارت محله کرخ، که شیعه نشین بود، از سوی دیگر و نیز ذهنیت اهل سنت بر این که شیعه درصدد ضربه زدن به خلافت عباسی می باشد، زمینه اتهام به شیعه را فراهم کرد تا عامل اصلی و مهم شکست خلیفه عباسی را همکاری شیعیان، به خصوص خواجه نصیرالدین و ابن علقمی، بدانند. مقام مهم و ممتازی که خواجه نصیر پس از فتح بغداد نزد ایلخانان کسب کرد، این مساله را بیش از پیش قطعی جلوه داد. در این میان، برخی از تاریخ نگاران نیز این موضوع را همانند یک مساله بدیهی به رشته تحریر درآورده، بر ضد شیعیان و خواجه نصیر جملاتی ناشایست به کار بردند. اما تاسف بارتر آن که بعضی از نویسندگان معاصر به صرف وجود چند نقل در این باره، این نسبت را قطعی قلمداد کرده، (۳) بر اساس آن به تحلیل حوادث پرداخته اند.

این نوشتار سعی دارد در حد امکان، در یک بررسی آماری، از منابع موجود، این موضوع را روشن و مشخص کند. برای این کار، ۳۲ منبع مورد بررسی قرار گرفت، اما تکیه بر ۱۸ منبع بوده که دارای دو شرط هستند:

الف. از منابع مهم دوره ایلخانان می باشند;

ب. نویسنده تا سال ۷۵۰ ه. ق در حیات بوده; یعنی دوران ایلخانان را درک کرده باشد.

جدول ذیل که دربردارنده کتب مورد بررسی است، نشان می دهد که از نظر نگارندگان آن ها، دخالت خواجه نصیرالدین در این باره تا چه حد بوده است. در این جدول،

(+) نشانه دخالت داشتن خواجه نصیرالدین است; یعنی این منبع دخالت خواجه را قبول دارد;

(×) نشانه اعتقادبه عدم دخالت اوست;

(.) نشانه دفاع و رد دخالت خواجه نصیر است.

(.) به معنای ذکر نشدن این حادثه می باشد یا این که نویسنده در این باره چیزی ذکر نکرده است.

در بعضی موارد، به همراه علامت ها، توضیحی نیز آمده است.

شماره کتاب . نویسنده سال وفات دخالت خواجه نصیرالدین در سقوط خلافت عباسی

۱ الکامل . ابن اثیر ۶۳۰ ه. ق .

۲ سیرت جلال الدین منکبرنی . نسوی ۶۳۹ ه. ق .

۳ جهانگشا . جوینی ۶۸۱ ه. ق ×

۴ تاریخ مختصر الدول . ابن العبری ۶۸۵ ه. ق ×

۵ طبقات ناصری . منهاج سراج ۶۸۶ ه. ق ×

۶ مختصر التاریخ . ابن کازرونی ۶۹۷ ه. ق ×

۷ مفرج الکروب . ابن واصل ۶۹۷ ه. ق .

۸ الفخری . ابن طقطقی ۷۰۹ ه. ق ×

۹ جامع التاریخ . رشید الدین فضل الله ۷۱۸ ه. ق + بر اساس نجوم نظر داده است

۱۰ الحوادث الجامعه . ابن فؤطی ۷۲۳ ه. ق ×

۱۱ تجارب السلف . نخجوانی بعداز۷۲۴ه. ق ×

۱۲ تاریخ بناکتی . بناکتی ۷۳۰ ه. ق ×

۱۳ تاریخ وصاف . وصاف الحضره بعداز۷۲۸ه.ق + بر اساس نجوم نظر داده است

۱۴ المختصر فی اخبار البشر . ابوالفداء ۷۳۲ ه. ق ×

۱۵ مجمع الانساب . شبانکاره ای بعداز۷۳۸ه.ق ×

۱۶ سیر اعلام النبلاء . ذهبی ۷۴۸ ه. ق .

۱۷ تاریخ ابن الوردی . ابن الوردی ۷۴۹ ه. ق ×

۱۸ تاریخ گزیده . مستوفی ۷۵۰ ه. ق ×

۱۹ فوات الوفیات . ابن شاکر ۷۶۴ ه. ق ×

۲۰ مرآه الجنان . یافعی ۷۶۸ ه. ق ×

۲۱ طبقات الشافعیه . سبکی ۷۷۱ ه. ق +

۲۲ البدایه والنهایه . ابن کثیر ۷۷۴ ه. ق .

۲۳ الوافی بالوفیات . صفدی ۷۹۷ ه. ق ×

۲۴ العسجد المسبوک . غسانی ۸۰۳ ه. ق ×

۲۵ تاریخ ابن خلدون . ابن خلدون ۸۰۸ ه. ق ×

۲۶ السلوک لمعرفه دول الملوک . مقریزی ۸۴۵ ه. ق ×

۲۷ النجوم الزاهره . اتابکی ۸۷۴ ه. ق ×

۲۸ روضه الصفا . میرخواند ۹۰۳ ه. ق + بر اساس نجوم نظر داده است

۲۹ تاریخ الخلفاء . سیوطی ۹۱۱ ه. ق ×

۳۰ حبیب السیر . خواندمیر ۹۴۱ ه. ق + درصد انهدام خلافت بود

۳۱ تاریخ الخمیس . دیاربکری ۹۶۶ ه. ق ×

۳۲ شذرات الذهب . ابن عماد ۱۰۸۹ه.ق +

همان گونه که در جدول آمده، سه منبع الکامل، سیرت جلال الدین منکبرنی و مفرج الکروب، حوادث سال های فتح بغداد را نیاورده اند. به همین دلیل، از این بحث خارجند. بنابر این، ۱۵ منبع در بحث فتح بغداد مورد نظر می باشند. از میان این ها ۱۳ منبع چیزی در مورد دخالت خواجه متذکر نشده اند و ظاهرا فقط دو منبع دخالت داشتن او را قبول کرده اند: جامع التواریخ و تاریخ وصاف. بنابر این، در منابع نزدیک به حادثه این موضوع آمده است.

ولی مساله قابل ذکر این که هر دو منبع مزبور نقل کرده اند که از خواجه در مورد فتح بغداد بر اساس قواعد هیئت و نجوم سؤال کردند، و خواجه پاسخ داد که طبق قواعد نجوم، این فتح امکان پذیر است و مشکلی ندارد. اما چنین سخنی وجود ندارد که خواجه آن ها را تحریک کرده باشد.

در جامع التواریخ، حتی دخالت خواجه در قتل خلیفه را متذکر شده، که تنها منبع از منابع ۳۲گانه است که چنین نسبتی را به خواجه می دهد. (۴) ولی اگر در عبارات کتاب دقت کنیم، متوجه خواهیم شد که خواجه در صدد قتل خلیفه و تحریک به این کار نبوده، بلکه در پاسخ سؤال هولاکو در مورد فتح بغداد، خواجه در آغاز، متوهم شده که شاید این سؤال ایلخان برای آزمایش اوست. بنابر این، پاسخ می دهد که اگر بغداد فتح شود، ایلخان جانشین خلیفه می شود.

پیش از این نیز حسام الدین در مشورت خان مغول، درباره کشته شدن خلیفه گفته بود: «که مبارک نباشد قصد خاندان خلافت کردن و لشکربه بغداد کشیدن. چه غایت وقت هر پادشاه که قصد بغداد و عباسیان کرد، از ملک و عمر تمتع نیافت. اگر پادشاه سخن نشنود و آن جا رود، شش فساد ظاهر گردد.» (۵)

در بین مغولان نیز چنین اعتقاداتی وجود داشت. به همین دلیل، معتقد بودند باید از ریختن خون خان یا وابستگان او به زمین خودداری کرد. آن ها خائن از خانواده خان را به گونه ای می کشتند که خون او بر زمین ریخته نشود تا دچار عذاب و مصیبت نگردند.

بنابر این، هولاکو احتیاط کرد و پس از این که با خواجه نصیرالدین مشورت نمود و نظر او مخالف نظر حسام الدین از کار درآمد، هولاکو آن ها را به حضورطلبید تا با هم بحث کنند.

خواجه در پاسخ حسام الدین گفت: چند خلیفه از عباسیان کشته شده و هیچ اتفاقی نیفتاده است; مانند محمد امین و متوکل. پس دلیلی برای این سخن تو وجود ندارد و بلکه واقعیت گذشته خلاف نظر تو را می رساند. در نهایت، هولاکو به سخن خواجه نصیر اعتقاد پیدا کرد و دلیل او را پسندید. (۶)

از میان منابع ۳۲گانه، چهار منبع دیگر نیز دخالت خواجه نصیر را ذکر کرده اند که عبارتند: روضه الصفاء; حبیب السیر; شذرات الذهب; و طبقات الشافعیه. این منابع پس از دوره مغول نوشته شده و نویسندگان آن ها شاهد این حوادث نبوده اند سه منبع اول مربوط به دو قرن دهم و یازدهم هجری می باشد و منبع چهارم مربوط به اواخر قرن هشتم. پس این منابع یا بدون دلیل و مدرک . بر اساس حدس خود و آنچه مشهور بوده . چیزی نوشته اند که نمی تواند معتبر باشد و یا دلیل و مدرکی داشته اندکه دراین صورت، می بایست در کتب قدیمی و معاصر حوادث ذکر شده باشد، اما چنین چیزی یافت نشد.

مساله دیگر این که نویسنده طبقات الشافعیه (سبکی) تعصب شدید ضد شیعی داشته; چرا که از پیروان ابن تیمیه بوده که از روی بغض و تعصب، نسبت هایی ناروا و دور از شان به خواجه داده است. (۷) در این باره مدرکی نیز ارائه نداده است. بنابر این، نقل این کتاب ها نمی تواند گویای حقیقت باشد.

دلایل عدم دخالت خواجه نصیرالدین در سرنگونی خلافت عباسی

در خصوص دخالت خواجه در سقوط بغداد چند نکته قابل ذکر است:

۱٫ خواجه در آغاز هم راهی با مغولان، نزد ایلخانان نفوذ و قدرتی نداشت تا بتواند آن ها را در حمله به بغداد تحریک کند، بلکه پس از مدتی که در میان آن ها حضور یافت، توانست نظر آن ها را به خویش جلب کند و به تدریج نفوذ فوق العاده ای در دربار آنان به دست آورد. از این رو، بعضی با این فرض که خواجه نفوذ زیادی داشته است، می خواهند نقش او را در این باره اثبات کنند، در حالی که اگر او پیش از فتح بغداد نفوذ و اقتداری داشت، می توانست نزد آنان جایگاهی داشته باشد.

۲٫ خواجه یکی از کسانی بود که هم راه مغولان در حمله به بغداد شرکت داشت. بسیاری از افراد دیگر که مذهب تسنن داشته اند نیز آن ها را هم راهی می کردند. پس چگونه است که فقط حضور خواجه و نقش او را چشمگیر می دانند، ولی از دیگران صحبتی نیست؟ افرادی مانند ابن عمران سنی مذهب که با مغولان تبانی کرد و نیاز آن ها را به مواد غذایی تامین نمود و مغولان با کمک او توانستند محاصره بغداد را ادامه دهند و پس از فتح بغداد نیز حاکم آن جا گردید، از این جمله اند. (۸)

۳٫ خواجه نمی توانسته است با قصد و خواسته مغولان مخالفت کند; چون نه تنها کاری از پیش نمی برده، بلکه به احتمال قوی جان خویش را از دست می داده است.

۴٫ خواجه می دانسته است که ایلخانان سرانجام خلیفه و افراد صاحب نفوذ دولت عباسی را از بین خواهد برد; چرا که مغولان افراد صاحب نفوذی را که برایشان خطرساز بود، از بین می بردند. آن ها با سرکرده اسماعیلیان چنین کردند، با وجود آن که در آغاز، او را نیک می داشتند; وقتی او در راه آسیای مرکزی بود و به دیدار خان اصلی مغول می رفت . یا در حال بازگشت بود . او را به قتل رساندند. بدیهی است خلیفه عباسی، که نفوذ و قدرت بیش تری نسبت به سرکرده اسماعیلیان داشت و ممکن بود در آینده، برای آن ها خطرساز باشد و به فکر تجدید حیات خلافت عباسی بیفتد، احتمال کشتن او توسط ایلخانان زیادتر بود.

بر این اساس، خواجه برای حفظ آبرو و جان و مال مسلمانان می بایست در دربار ایلخانان نفوذ پیدا می کرد و با زیرکی، درصدد حفظ کیان اسلام و مسلمانان و فرهنگ آن برمی آمد و این مهم تر از حفظ یک خلیفه بود.

۵٫ از میان منابع ۳۲گانه، فقط یک منبع . یعنی حبیب السیر . تصریح کرده که خواجه قصد از بین بردن خلافت را داشته و بدین روی با مغولان همکاری داشته است (۹) این در حالی است که این کتاب در قرن دهم هجری نوشته شده و در منابع پیشین، چیزی به این عنوان نیامده است. این موضوع ساختگی بودن این مطلب را تایید می کند.

۶٫ فقط یک منبع (البدایه والنهایه) دخالت خواجه نصیرالدین را در این موضوع رد کرده و تصریح نموده است که مردم گمان می کنند او در این رخداد نقشی داشته است، ولی به نظر نگارنده اش، چنین حرکتی از شخصی عاقل و فاضل سر نمی زند. (۱۰) ابن کثیر نویسنده البدایه والنهایه در سال ۷۷۴ ه. ق از دنیا رفته است و در این بررسی، جزو منابع ۱۸گانه به حساب نمی آید; جزو منابع پس از سال ۷۵۰ ه. ق به شمار می رود.

نکته ای که در این منبع بر آن تاکید شده این است که مردمی که گمان بر دخالت خواجه در موضوع مورد نظر داشته اند بیش ترشان از اهل سنت بوده اند. به نظر می رسد با تبلیغ در میان مردم، چنین القا شده بود، که خواجه عامل اصلی سقوط بغداد و خلافت عباسی است. علاوه بر این چنین می نماید که در میان منابع، چیزی در این باره وجود نداشته که ابن کثیر گفته است «مردم چنین گمان می کنند»، وگرنه می گفت که بعضی از نویسندگان چنین می پندارند.

۷٫ اگر خواجه نصیر قصد ضربه زدن به اهل سنت را داشت پس از این که در دربار هولاکو قدرت و نفوذ قابل توجهی پیدا کرد، می بایست بر ضد آن ها اقداماتی انجام می داد، در حالی که نه تنها بر ضد اهل سنت اقدامی انجام نداد; بلکه همان گونه که به علمای شیعه توجه می نمود و در سر و سامان دادن امور مربوط به آن ها و موقوفات شیعه و مراکز علمی تلاش می نمود، به علمای سنی و مراکز علمی آن ها نیز توجه می کرد; زیرا هدف او تقویت دانشمندان و مراکز علمی جهان اسلام بود تا بتواند در مقابل موج ناگهانی مغول، فرهنگ و ارزش های اسلامی را زنده نگه دارد. برای این منظور، او تعصب را کنار گذاشت و فقط به فکر تقویت جایگاه مسلمانان و علمای آن ها بود.

۸٫ در هر صورت، خواجه مانند هر انسانی دارای احساسات و عواطف بود و همانند هر انسانی به مذهب خویش علاقمند بود. بنابر این، اگر کسی یا گروهی بر ضد مذهب او اقدام و فعالیتی می کردند، او خود را موظف به دفاع می دید. خلافت عباسی نیز در آن زمان بر ضد شیعیان اقداماتی کرده بود که نمونه آن غارت محله کرخ بغداد بود که فجایع بسیاری برای شیعه دربر داشت. با این حال، آیا برانگیخته شدن احساسات یک نفر شیعه خلاف انتظار است؟

بنابراین، می توان نتیجه گرفت که اگرچه خواجه در حمله مغول به بغداد نقشی نداشت، ولی ممکن است از سقوط بغداد خرسند شده باشد که این یک احساس درونی است و ربطی به تحریک ندارد. در هر صورت، به نظر می رسد خواجه نصیرالدین طوسی در سقوط بغداد و تحریک مغول هیچ نقشی نداشته و فقط بر اساس قواعد نجوم و هیئت، بنابر خواسته خان مغول اظهار نظر نموده است.

خواجه نصیر الدین و دوران زندگانی وی

خواجه نصیرالدین طوسی اهل خراسان بود. در زمان حمله مغول به ایران، مردم شمال ایران از خوف مغولان به اطراف پراکنده و سرگردان شدند و به جاهای امن پناه بردند. در این زمان، خواجه وارد دستگاه اسماعیلیان گردید . خواه با اراده خود و یا به اجبار . و در قلعه های محکم و غیر قابل نفوذ آن ها به تحصیل و مطالعه پرداخت. ظاهرا افکار فلسفی او در این دوران نزد آن ها شکل گرفت. قریب سه دهه از زندگی خویش را با این وضع گذراند تا این که گردباد آسیای مرکزی، که توسط چنگیزخان وارد ایران شده بود، به سراغ اسماعیلیان آمد. در آغاز، آنان به دلیل برخورداری از استحکامات بسیار محکم، مقاومت کردند، ولی دیری نپایید که این مقاومت در برابر طوفان سهمگین مغول شکسته شد و قلعه های آن ها یکی پس از دیگری به دست مغول افتاد و خورشاه با صلاحدید خواجه طوسی و دیگران تسلیم هولاکو گردید. از این زمان، خواجه وارد دوران جدیدی می گردید و می بایست با مغولان هم راهی کند. دوره زندگی او هم راه اسماعیلیان در مطالعه و تحقیقات علمی سپری گردید و تا حدی از اجتماع و مردم فاصله داشت، ولی در فصل جدید (۶۷۲ . ۶۵۴ ه. ق)، که قریب ۱۸ سال به طول انجامید، با درایت و زیرکی خاصی، هم به دربار ایلخانان نفوذ پیدا کرد و هم خود را از دخالت در امور مالی دربار برکنار داشت تا گرفتار مشکلات احتمالی معمول در دربار حاکمان نگردد. یکی از عوامل موفقیت او نیز همین مساله بود; چرا که نتوانستند او را با اتهام در زمینه مسائل مالی، از چشم ایلخانان بیندازند.

از دیگر سو، او در میان مردم و علمای مذاهب مختلف، قدرت و نفوذ فوق العاده ای به دست آورد. دلیل نفوذ او زیرکی و باهوشی اش در برخورد با حاکمان و صاحب منصبان و علم و دانش وی و آشنایی با رشته های گوناگون علمی و زبان و فرهنگ و دین مردم ایران بود.

او به درخواست هولاکو، رساله ای در چگونگی آداب سلطنت و حکم رانی نوشت و بنیان حکومت را دو چیز . قلم و شمشیر برشمرد و شاید این موضوع سرآغازی بود که ایلخانان از عالمان و دانشمندان ایرانی . اسلامی در حکومت بر قلمرو ایران بهره گیرند. شاید بتوان ادعا کرد که فعالیت های خواجه نصیر زمینه را برای خاندان جوینی و دیگر ایرانیان و دانشمندان آماده ساخت تا بتوانند در دستگاه مغولان وارد شوند و در حفظ فرهنگ و تمدن اسلامی و ایرانی گام بردارند.

مهم ترین اقدامات خواجه نصیرالدین در دوران وزارت

اگر چه او مشاور (۱۱) و وزیر بانفوذی در دربار ایلخانان گردید و کارها و اقدامات اداری و درباری زیر نظر و با اطلاع وی انجام می گرفت، ولی از کار اصلی خود، که توجه به علم و دانش بود، غفلت نورزید و از این فرصت، کمال استفاده را برد و اقدامات بسیار مهمی را نیز انجام داد که اجمال آن چنین است:

الف. نظم دادن به فعالیت های علمی . فرهنگی دانشمندان اسلامی: با حمله مغول در اوایل قرن هفتم هجری و ناامن شدن برخی از شهرهای ایران همچون خراسان، نیشابور، ری و قم، مراکز علمی و فرهنگی در این منطقه با رکود روبه رو شد و دانشمندان و علما به مناطق دیگر هجرت کردند و یا به گوشه و کنار و مکان های امن پناه بردند و عده ای نیز قربانی این طوفان سهمگین مغول شده، جان خویش بر کف نهادند.

پس از روی کار آمدن هولاکو و استقرار حکومت ایلخانان در ایران، خواجه نصیر، که مقام مهمی به دست آورده بود، از فرصت پیش آمده بهره برد و با تلاش فراوان، علما و دانشمندان اسلامی را گرد آورد (۱۲) و فعالیت های علمی و فرهنگی آن ها را هماهنگ ساخت و به همه آنان، از هر مذهبی که بودند، توجه کرد و هیچ حب و بغض و تعصبی از خود نشان نداد; او به احیای تمدن اسلامی می اندیشید واین جز با هم دلی و هم یاری امکان پذیرنبود.

برای این کار، او ۱۱۰ درآمد اوقاف سراسر مملکت را به رصدخانه ای در مراغه اختصاص داد و آن جا، مرکز علمی بسیار بزرگی گردید. در کنار آن نیز کتاب خانه ای بزرگ با کتاب های متعدد، که از گوشه و کنار مناطق گوناگون به ویژه بغداد فراهم کرده بود، ایجاد کرد و برای هر گرایشی و رشته علمی، مکانی جداگانه و حقوق و مقرری مخصوص به خود در نظر گرفت (۱۳) تا هزینه روزمره زندگی دانشمندان فراهم باشد و با فکری آزاد به پژوهش در مسائل علمی بپردازند; رشته هایی مانند فلسفه، پزشکی، فقه، حدیث، نجوم، ریاضیات و هنر در این مکان علمی رواج داشت. اگر چه اکنون اثر خاصی از رصدخانه باقی نمانده است، ولی راهکار و تلاش او می تواند برای دانشمندان امروزی درس آموز باشد.

ب. زنده کردن اوقاف: در فاصله چهل ساله درگیری آغازین مغول تا استقرار حاکمیت ایلخانان، مراکز وقفی به حال خود رها شده بود یا توجه چندانی به آن ها نمی شد. در نتیجه، از بازدهی افتاده بودند و درآمد چندانی نداشتند. در زمان خلافت عباسی، املاک وقفی شیعیان در دست حاکمیت و اهل سنت قرار داشت و هیچ اقدامی در جهت برگرداندن آن ها صورت نگرفت تا این که خواجه در زمان هولاکو، این املاک را به شیعیان برگرداند که کمک بسیار خوبی در جهت تقویت شیعه گردید.

ج . زنده نگه داشتن فرهنگ ایرانی: او با نفوذ و قدرتی که در دربار ایلخانان کسب کرده بود، از دیوانیان و صاحب منصبان ایرانی هم چون خاندان جوینی به خوبی حمایت کرد. اگر کمک متقابل دیوانیان و روحانیان نبود، بعید به نظر می رسید که آنان بتوانند در برابر مغولان نتیجه مطلوبی به دست آورند.

دیوانیان با نفوذ در دربار مغولان، فرهنگ و دین ایرانیان را در میان آن ها رواج دادند تا زمینه گرایش ایلخانان را به اسلام و تشیع فراهم کنند. معمولا قوم غالب فرهنگ خویش را در جامعه حاکم می کنند، ولی در این مورد، با درایت علما و فرمان روایان شیعی و مسلمان، فرهنگ مغولی نتوانست غالب گردد.

د . میدان دادن به شیعیان: پیش از فتح بغداد، که حاکمیت در دست اهل سنت بود، شیعیان مجبور بودند تا حدی با تقیه و فعالیت های پنهانی، زندگی کنند، اما در زمان ایلخانان، وضعیت بسیار فرق کرد; چرا که در آغاز، ایلخانان تفاوتی میان اهل سنت و شیعیان قایل نبودند وهدف خان مغول، حفظ حاکمیت و اطاعت مردم و فراهم کردن منابع و درآمدها بود و نسبت به دین و مذهب رعایای خود و یا حتی کارگزاران و وزیران، حساسیتی نشان نمی دادند. در این زمان بود که علمای شیعه فرصت فعالیت آشکار و علنی پیدا کردند و با نفوذی که خواجه داشت، زمینه اقدامات آن ها کاملا فراهم گردید.

بدین روی در زمان ایلخانان فقط مساله مخالفت با حکومت و قدرت مطرح بود، در حالی که در زمان خلافت عباسی، هم مخالفت با حکومت و هم تفاوت مذهب از عوامل برخورد حاکمان با شیعه به حساب می آمد.

علاوه بر این خواجه تعصب مذهبی نداشت و به هیچ وجه، نمی خواست از قدرت خویش در راه سرکوبی اهل سنت استفاده کند یا فقط به توسعه و پیشرفت مذهب خویش بیندیشد. او همان گونه که به علمای شیعه و شیعیان اهمیت می داد، به علمای اهل سنت و سنی ها نیز اهمیت می داد و به هر دو به یک چشم می نگریست. وی کمک زیادی به علمای اهل سنت کرد و در جهت اتحاد مسلمانان نقش ویژه ای ایفا نمود. او با روش معتدل و منصفانه خویش در جهت تقویت مسلمانان و علمای آن ها و فرهنگ ایرانی بسیار کوشید و در میان علمای دیگر مذاهب جایگاه ویژه ای به دست آورد.

از این رو به نظر می رسد که پس از ورود مغولان به ایران، در میان مسلمانان و برای هم دلی و هم نوایی و یا دست کم تحمل یکدیگر رویکردی جدید به وجود آمد. یکی از دلایل این مساله آن بود که حاکمان، کافر و غیر ایرانی بودند و این سبب وحدت مسلمانان گردید و موجب شد تا مشکلات و اختلافات را تا حدی کنار بگذارند.

اما پس از آن که خواجه از دنیا رفت و گرایش به اسلام در میان ایلخانان پدید آمد، تعصبات مذهبی غیر معقول رونق گرفت. همچنین در زمان علامه حلی این رقابت غیر معقول و توطئه آمیز کاهش یافت (که در ادامه خواهد آمد.)

سید بن طاووس و اقدامات او در عصر ایلخانان

یکی از بزرگان دیگر شیعه که نقش مهمی در توجه مغولان به شیعه داشت، سید رضی الدین علی بن طاووس است. او در عصر خلافت عباسی در امور سیاسی دخالت نمی کرد، با این که بارها منصب و مقام هایی همچون وزارت و نقابت طالبی ها به او پیشنهاد گردیده بود، ولی او زیر بار نرفت و اشتغال به این امور را سبب هلاکت می دانست. (۱۴)

روزی خلیفه به او گفت: آیا سید رضی و سید مرتضی را ظالم می دانی که در این امور وارد شدند یا معذور می دانی؟ سید بن طاووس پاسخ داد: ایشان در زمان آل بویه و ملوک شیعه بودند و آنچه می خواستند از رضای خداوند ممکن و مهیا بود. (۱۵) او در زمان عباسیان وارد مسائل سیاسی نشد; چون مجبور بود که با آن ها هم راهی کند. ولی در زمان حمله مغول، که خطری بزرگ مردم مسلمان را تهدید می کرد، سید چند بار از خلیفه عباسی درخواست کرد که نزد مغول رود تا صلح صورت گیرد و گفت: من با لباس روحانی می روم و خود را فرستاده شما نمی دانم که بگویید در شان ما نیست که یک هیات ساده و بدون تشریفات بفرستیم، اما خلیفه به درخواست درباریان، این خواسته سید را نپذیرفت.

سید پس از سقوط خلافت عباسی،منصب نقابت بغداد را عهده دار شد. او خود می گوید که در این منصب، توانستم چندین نفر را از مرگ نجات بخشم که این افتخاری است برای من و آن را فراموش نمی کنم. (۱۶)

او همچنین می گوید: من با مباحثه و مناظره توانستم چند نفر از علمای اهل سنت و زیدیه را شیعه گردانم. (۱۷) یکی از اقدامات مؤثر ایشان این بود که هولاکو پس از فتح بغداد و در حالی که همه مقاومت ها درهم شکسته بود، علما و دانشمندان مذاهب مختلف را در «مستنصریه » بغداد جمع کرد و در آن مجلس سؤال حساس و مهمی مطرح کرد; گفت: «آیا به نظر شما، حاکم عادل کافر بهتر است یا حاکم مسلمان ظالم و ستمکار؟» چه کسی جرات مخالفت و پاسخ دادن داشت؟ در حالی که همه سکوت کرده بودند و در پاسخ حیران بودند، سیدبن طاووس که یکی ازبرزگان و دانشمندان شیعه بود، برخاست و گفت: «به نظر ما، حاکم عادل کافر بهتر است.» همه علما رای و نظر سید را پذیرفتند و آن را بر قلم آوردند. (۱۸) این پاسخ در نظر هولاکو خوشایند آمد و سبب توجه او به شیعه و علمای شیعه گردید. بنابراین، باید گفت: اقدامات سید بن طاووس در کنار فعالیت های خواجه نصیر توانست نزد ایلخانان مؤثر افتد و زمینه نفوذ و قدرت شیعه را فراهم آورد.

علامه حلی و نقش او در دوران ایلخانان

شخصیت بزرگ دیگری که در این دوران پرمخاطره توانست گام های بزرگی برای تقویت شیعه و بسترسازی گرایش به تشیع بردارد، علامه بزرگوار حسن بن یوسف حلی از شاگردان ممتاز خواجه نصیر است که در علوم عقلی و نقلی مهارت داشت.

علامه با علمای نامدار و بزرگی همانند قاضی بیضاوی، قاضی عضدالدین ایجی و نظام الدین مراغه ای و دیگر افراد از اهل سنت به مباحثه و مناظره پرداخت و در بحث پیروز گردید. این نشان از نبوغ و مقام علمی والای او دارد. در این باره بیضاوی در نامه ای خطاب به علامه چنین می نگارد: «ای مولای ما، که خداوند فضل تو را دوام بخشد، تو پیشوای مجتهدان در علم اصول هستی.» (۱۹)

این در حالی است که بیضاوی در سال ۶۸۵ هق. وفات یافته و علامه حلی در این زمان قریب ۳۹ سال دارد. بیضاوی از بزرگان اهل سنت بود و این سخن وی رفعت مقام علمی علامه را می رساند.

در زمینه نگارش نیز علامه کتاب نیز کتاب های زیادی (دست کم ۱۰۰ کتاب) در رشته های گوناگون نوشته است که این موضوع علم و مهارت او را در نوشتن می رساند. او دو کتاب خود . یکی نهج الحق و کشف الصدق و دیگری منهاج الکرامه فی اثبات الامامه . را به سلطان محمد الجایتو تقدیم کرد که در اثبات امامت و تشیع نوشته است.

نقش علامه حلی در تشیع سلطان محمد الجایتو

در مورد نقش علما، به خصوص علامه حلی در شیعه شدن مغولان و سلطان محمد الجایتو، مطالب زیادی گفته شده که جای بررسی دقیق تری را سزاوار است. بنابراین، در این جا، تنها به علل گرایش این سلطان مغولی پرداخته می شود تا میزان تاثیر علمای شیعه مشخص شود:

سلطان محمد الجایتو پس از سلطان غازان خان به عنوان ایلخان انتخاب شد، در حالی که مسلمان بود و مذهب حنفی داشت. (۲۰) او در آغاز مسیحی بود و به دست جبلها غسل تعمید یافته و با جاثلیق دوست صمیمی بود. (۲۱)

پس ازبه قدرت رسیدن درحالی که حنفی بود نام خدابنده را بر خود نهاد و سعی در اتمام کارهای نیمه تمام غازان داشت.

خواجه رشید الدین فضل الله شافعی مذهب، در دربار او صاحب نفوذ بود، ولی به لحاظ مذهب ایلخان، رفت و آمد حنفیان به دربار توسعه یافته بود و این برای خواجه رشید الدین ناخوشایند می نمود. روحانیان حنفی، که در دربار نفوذ پیدا کردند، به مذاهب دیگر مجال نمی دادند و حتی به آن ها لعن و طعن نیز داشتند. (۲۲)

خواجه رشیدالدین به ایلخان پیشنهاد داد که نظام الدین عبدالملک مراغه ای شافعی را قاضی القضات مملکت نماید. (۲۳) در این زمان بود که رقابت شدیدی بین حنفی ها و شافعی ها درگرفت. در این میان، شیعیان نیز بیکار نماندند و افرادی مانند خواجه سعد الدین ساوجی و سید تاج الدین آوجی و امیرطرمطاز مغولی، که شیعه بودند، در جهت نشر فرهنگ تشیع فعالیت می نمودند.

با روی کار آمدن نظام الدین مراغه ای، سلطان به شافعی ها گرایش پیدا کرد و شافعی شد. روزی پسر صدرابخارا، که حنفی بود، در نماز جمعه شرکت کرد و در حضور سلطان، بین او و نظام الدین بحث درگرفت و الفاظ رکیک و تندی بین آن ها رد و بدل گردید که سبب رنجش سلطان و مغولان گردید و نسبت به دین اسلام تردید پیدا کردند و حتی امیران مغولی می گفتند: این چه کاری بود که کردیم و دین آبا و اجدادی خود را رها ساختیم.

پس از چند ماه که حالت تردید و دودلی وجود داشت، نظام الدین به آذربایجان مسافرت کرد و سلطان نیز به بغداد رفت. در این جا بود که با علمای شیعه برخورد کرد و او را به زیارت قبور ائمه علیه السلام واداشتد و علمای بزرگی همچون علامه حلی و خواجه اصیل الدین پسر خواجه نصیرالدین طوسی به خدمت ایلخانان رسیدند. (۲۴) و با گفت وگوهایی که در این جلسه صورت رفت سلطان به تشیع متمایل گردید و علامه در آن جا، دو کتاب خویش را به سلطان تقدیم کرد.

سلطان محمد الجایتو پس از شیعه شدن، دستور اجرای اموری را داد که در ایران بی سابقه بود و اولین ظهور رسمی تشیع در ایران به شمار می رود. آن امور عبارت است از:

۱٫ تغییر خطبه به روش ائمه که بدون ذکر خلفا باشد; (۲۵)

۲٫ ضرب سکه به نام ائمه علیه السلام;

میرخواند می گوید: «چون عقیده سلطان محمد خدابنده بر محبت اهل بیت نبی و ولی منطوی بود، فرمان داد تا بر وجوه دنانیر لفظ «علی ولی الله » را در ردیف کلمه «لا اله الا الله » «محمد رسول الله »صلی الله علیه وآله گردانیدند و اسامی ائمه را در مسکوکات نقش کردند.» (۲۶)

۳٫ داخل کردن «حی علی خیر العمل » در اذان، اگر چه بعضی از شهرها مانند قزوین با آن مخالفت کردند;

۴٫ دایر کردن مدارس سیار که مناظره های زیادی در آن ها صورت می گرفت و علامه حلی نیز در آن ها تدریس می کرد. (۲۷)

عوامل گرایش سلطان محمد الجایتو به تشیع:

این عوامل را به اجمال چنین می توان بیان کرد:

۱٫ علما و صاحب منصبان شیعی: علمایی همچون علامه حلی و ملاحسن کاشی و سید تاج الدین آوجی که منطقی مستدل و قوی داشتند و صاحب منصبانی همچون خواجه سعدالدین وزیر و امیرطرمطاز، که حضوری قوی و جدی داشتند، مکمل یکدیگر بودند و کمک متقابل آن ها سبب نفوذ یکدیگر شد و در نتیجه، شیعه در دربار ایلخان توسعه چشم گیری یافت. به نظر می رسد که این مهم ترین عامل بود; چرا که اهل سنت موجود در دربار به دلیل ضعف در بحث و مناظره، به توطئه و حیله روی آوردند و با این کار، افراد مذکور را به قتل رسانده یا منزوی ساختند.

۲٫ مناظره های خصومت آمیز اهل سنت: (۲۸) این گونه مناظرات (که نمونه ای از آن اشاره شد) می توانست در گرایش سلطان به تشیع مؤثر باشد; چرا که ضعف اهل سنت و قوت علمای شیعه او را به تشیع رهنمون ساخت.

۳٫سلطنت موروثی: نقل است که پس از مردد شدن سلطان در اثر مناظره ناپسند بین پسر صدرابخارا و نظام الدین مراغه ای، امیر طرمطاز که شیعه بود، با شگردی خاص، تشیع را در نظر سلطان جلوه گر ساخت، ولی سلطان ترسید و گفت: به من می گویی: رافضی شوم؟ اما زمانی که موضوع سلطنت موروثی را که شبیه آن در مذهب تشیع وجود دارد، مطرح کرد سلطان مجذوب آن شد (۲۹) و حساسیت او نسبت به رافضی، برطرف شد. با تلاش علمای شیعه، به ویژه علامه حلی، سلطان به شیعه علاقه مند گردید و در نهایت، شیعه شد و مذهب شیعه را مذهب رسمی کشور اعلام کرد که با مخالفت عده زیادی از اهل سنت مواجه شد.

۴٫ حکم طلاق: بعضی مطرح کرده اند که سلطان محمد الجایتو به دلیلی زن خود را سه طلاقه کرد، ولی از این کار خویش پشیمان شد و درصدد برآمد که به گونه ای این مساله را حل کند. برای این کار از فقهای دربار خود سؤال کرد. همه فتوا دادند که رجوع ممکن نیست، مگر این که کسی با زن تو ازدواج کند، سپس اگر طلاق داد، می توانی با او ازدواج کنی. این مساله برای سلطان گران آمد. ولی یکی از شیعیان به سلطان گفت که مذهب شیعه رجوع به زن را حلال می داند. سلطان دستور داد تا علامه حلی را به دربار آوردند و این مساله را حل کرد و در اثر این، سلطان شیعه شد.

اولین اشکال این نقل آن است که در کتاب ها و منابع اصیل ذکر نشده و فقط بعضی از منابع متاخر آن را ذکر کرده اند (۳۰) و اگر کسی با نقل این داستان قصد تبلیغ تشیع را داشته باشد، باید گفت که نه تنها تبلیغ نکرده، بلکه شیعه شدن سلطان و بسیاری دیگر را از روی هوای نفس دانسته و نقش علما را کم رنگ کرده است. دیگر این که سلطان مغولی چگونه به زبان عربی آشنایی کامل داشته است تا بتواند صیغه عربی طلاق را با حضو دو شاهد ادا نماید؟ و آیا سلطان این قدر به احکام اسلامی آشنایی داشت که پس از ناراحتی، فورا زن خویش را سه طلاقه کند؟ علاوه بر این، آیا سلطان تا این اندازه متشرع بوده که نمی خواسته است بر خلاف حکم اسلام عمل نماید، در حالی که بسیاری کارهای بدتر از آن از جمله قتل و جنایت در دربار او صورت می گرفته است.

بنابر این، به نظر می رسد که این مساله ساختگی است و در هر صورت، نمی توان این عامل را پذیرفت.

۵٫ فتح گیلان: مردم منطقه گیلان به تشیع زیدی گرایش داشتند و علویان و سادات بسیاری در آن جا حکومت کرده بودند. و به لحاظ وجود کوه های بسیار بلند این منطقه تا سال ۷۰۶ ه. ق به تصرف ایلخانان درنیامده بود و در این سال به دستور سلطان الجایتو لشکری آن جا را فتح کرد. از سوی دیگر، مرکز حکومت ایلخانان . یعنی سلطانیه . در بین راه گیلان و مناطق دیگر وجود داشت و بنابر این، رفت و آمدها از این منطقه می توانست تا اندازه ای تاثیرگذار باشد.

۶٫ استقلال از خلافت سنی مصر: برخی که این موضوع را عاملی برای تشیع سلطان مغول ذکر کرده اند منظورشان این است که اگر سلطان سنی می بود، خلافت او فرع بر خلافت مصر می گردید و چون سلطان مغول نمی توانست زیردست یک غیر مغولی باشد، شیعه گردید.

اما این نمی تواند عاملی برای تشیع او محسوب گردد; چون سلطان الجایتو ابتدا سنی مذهب بود و بعد شیعه شد. اگر این معیار در نظر او وجود داشت، در آغاز سنی نمی گردید.

بنابر این، عامل اصلی گرایش سلطان الجایتو به تشیع، تلاش علما و صاحب منصبان شیعی است که در میان آن ها علامه حلی نقش برجسته ای داشت.

علامه در حدود سال ۷۰۹ ه.ق. در حوزه های علمی حله و بغداد به تدریس و نگارش کتاب و کارهای علمی می پرداخت و در فعالیت های سیاسی . اجتماعی خاصی وارد نشده بود. اما پس از شیعه شدن سلطان محمد الجایتو، به درخواست سلطان، مدرسه ای از کرباس درست کردند که همیشه همراه سلطان بود. در این مدرسه سیار، علامه حلی و علمای مذاهب دیگر مجالس مباحث و مناظره و تدریس برقرار می کردند و در این میدان، علمای شیعه، به ویژه علامه حلی، با اقتدار به ترویج و نشر فرهنگ تشیع می پرداختند.

علما و بزرگان اهل سنت تحمل چنین وضعی را نداشتند که سلطان شیعه بوده و شیعیان در دربار نفوذ فراوان داشته باشند و از گرایش مردم به تشیع هراسناک بودند، اما قدرت مقابله علمی را هم نداشتند. از این رو، از در توطئه و فشارهای پنهانی وارد شدند و با تهمت، عده ای را به قتل رساندند و سلطان را از حضور آن ها بیمناک کردند و در نهایت، علامه حلی در تنگنا و مورد بی مهری قرار گرفت و چاره ای جز بازگشت به حله نیافت و در این مرحله، از فعالیت های سیاسی و اجتماعی کناره گیری کرد. (۳۱)

یکی از مسائلی که در مورد علامه حلی باید ذکر کرد، مخالفت شدید ابن تیمیه با ایشان است. او شخصی بود که افکار جدیدی ارائه داد و بسیاری از علما، حتی علمای اهل سنت، او را تکفیر کردند و مدتی به همین سبب زندانی بود. زمانی که علامه حلی کتاب منهاج الکرامه را در اثبات امامت حضرت علی علیه السلام نوشت، ابن تیمیه بسیار خشمگین شد و کتابی به نام منهاج السنه رادررد برآن نگاشت وجسارت بسیاری بر علامه روا داشت. (۳۲) علامه در جواب گفت: اگر ابن تیمیه می دانست که من چه می گویم، به وی جواب می دادم. (۳۳)

کوتاه سخن

شیعیان با پشت سر گذاشتن دوران های متفاوتی، روز به روز بر قدرت و تجربه خویش افزودند. در قرن هفتم هجری، گردباد بزرگی سرزمین های اسلامی را درنوردید و می رفت که فرهنگ و دین مسلمانان را با خطر نابودی مواجه کند ; چرا که این قوم با رفتاری جنایت آمیز و بی رحمانه به هر شهر و دیاری می تاختند و آن را غارت می کردند. در این حال، با همت گروه ها و اصنافی از مردم، این سیل بنیان کن رام شد و نه تنها خسارت ها جبران گردید، بلکه زمینه ای برای تقویت و بسترسازی گرایش مردم به تشیع فراهم گردید و برای مدتی کوتاه مذهب تشیع در ایران رسمی گردید و مقدمه ای برای دوران صفویه شد تا ایرانیان آمادگی پذیرش آن را داشته باشند.

پی نوشت:

۱. منوچهر مرتضوی، پیشین، ص ۳۱۳

۲. کامل مصطفی الشیبی، تشیع و تصوف تا آغاز سده ۱۲ هجری، ترجمه علیرضا ذکاوتی قراگزلو، چاپ دوم، تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۴، ص ۱۰۴

۳. شیرین بیانی، دین و دولت در ایران عهد مغول، چاپ دوم، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۰، ج ۱، ص ۳۰۵; وی می گوید: دست تشیع از آستین

مغول بیرون آمد و کار را یکسره کرد.

۴ الی ۶. رشیدالدین فضل الله همدانی، جامع التواریخ (۴ جلدی)، تصحیح محمد و مصطفی موسوی، تهران، نشر البرز، ۱۳۷۳، ج ۲، ص ۱۰۰۶

۷. رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، ج ۲، ص ۶۰۶، به نقل از: منهاج السنه، ج ۲، ص ۱۹۹٫

۸. خواندمیر، تاریخ حبیب السیر، زیر نظر محمد دبیرسیاقی،چ سوم،تهران،خیام،۱۳۶۲،ج ۳،ص ۹۶

۹. همان، ج ۲، ص ۳۳۸ و ج ۳، ص ۱۰۶

۱۰. ابن کثیر، البدایه والنهایه، (۱۴ جلدی; فهارس)، ج ۱۳، ص ۲۶۷

۱۱. شیرین بیانی، پیشین، ج ۱، ص ۳۴۰

۱۲. همان، ج ۱، ص ۳۵۰ به نقل از: ابن فؤطی، مجمع الآداب، قسم اول، ص ۴۵۸ و قسم سوم، ص ۲۶۹

۱۳. ابن کثیر، پیشین، ج ۱۳، ص ۲۱۵ / رسول جعفریان، پیشین، ج ۲، ص ۶۲۰ / ابن فؤطی، حوادث الجامعه، ص ۳۸۲

۱۴. سید بن طاووس، کشف المحجه وثمره المهجه یا راهنمای سعادت، ترجمه محمد باقر شهیدی گلپایگانی، تهران، سعدی، ۱۳۴۱، فصل ۱۲۸، ۱۲۶، ۱۲۵

۱۵. همان، فصل ۱۲۵

۱۶و۱۷.علی دوانی،مفاخراسلام،(۸جلدی)،تهران،امیرکبیر،۱۳۶۴،ج ۴،ص ۶۸

۱۸. محمد بن علی ابن طقطقی، تاریخ الفخری، ترجمه محمد وحید گلپایگانی، چاپ دوم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۰، ص ۱۹

۱۹. علی دوانی، پیشین، ج ۴، ص ۲۵۳

۲۰. ابوالقاسم عبدالله بن محمد القاشانی، تاریخ الجایتو، به اهتمام مهین همبلی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۸، ص ۹۶

۲۱. بی. نن، رشیدوو، سقوط بغداد، ترجمه اسدالله آزاد،مشهد، آستان قدس، ۱۳۶۸; ص ۱۹۰

۲۲. شیرین بیانی، پیشین، ج ۲، ص ۴۸۱

۲۳ الی ۲۵. القاشانی، پیشین، ص ۹۶ / ص ۹۹ و ۱۰۰

۲۶. میرخواند،تاریخ روضه الصفا، تهران چاپخانه پیروز، ۱۳۸۸، ج ۵، ص ۴۲۶

۲۷. شیرین بیانی، پیشین، ج ۲، ص ۶۰۵

۲۸. منوچهرمرتضوی، مسائل عصرایلخانان،چ دوم،تبریز،آگاه،۱۳۷۰،ص ۲۳۸

۲۹. القاشانی، پیشین، ص ۹۹

۳۰. محمدعلی مدرس، ریحانه الادب در شرح احوال و آثار علما و عرفا و …، چاپ سوم، تهران کتابفروشی خیام، ۱۳۶۹، ج ۴ ص ۱۶۹ / یوسف کرکوش الحلی، تاریخ الحله، چاپ اول، قم، منشورات شریف رضی، ۱۴۱۳، ج ۱، ص ۸۷

۳۱. صلاح الدین خلیل بن ایبک صفدی، الوافی بالوفیات، بی جا، دارالنشر فرانزشنایز، ۱۴۱۱ ق. ج ۱۳، ص ۸۵

۳۲. علی دوانی، پیشین، ج ۴، ص ۲۶۶

۳۳. همان، به نقل از عسقلانی، لسان المیزان، ج ۲، ص ۳۱۷

منبع : فصلنامه معرفت، شماره ۴۰ , بارانی، محمد رضا

جایگاه امر به معروف ونهی از منکر در اسلام

جایگاه امر به معروف و نهی از منکر در آیات قرآن

در مورد اهمیت و جایگاه امر به معروف و نهی از منکر آیات زیادی هست که در اینجا نمونه‌هایی از آنها آورده می‌شود:

«کُنْتُمْ خَیرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ».[۱]

شما بهترین امتی بودید که پدید آمدید (از این رو که) امر به معروف و نهی از منکر می‌کنید و به خدا ایمان دارید.

در این آیه از امت اسلام به عنوان بهترین امت یاد شده، چون این دو وظیفه را انجام می‌دهند. در این آیه این دو فریضه از فرایض الهی و در ردیف ایمان به خدا قرار گرفته‌اند.

۲ – «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ ینْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یقِیمُونَ الصَّلاهَ وَ یؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ یطِیعُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِکَ سَیرْحَمُهُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیم».[۲]

مردان و زنان با ایمان، ولیّ و یار همدیگرند، یکدیگر را امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند و نماز را برپا می‌دارند و زکات را می‌پردازند و خدا و رسولش را اطاعت می‌نمایند. خداوند بزودی آنان را مورد رحمت خویش قرار خواهد داد، خداوند توانا و حکیم است.

در این آیه قیام به انجام وظیفه امر به معروف و نهی از منکر از اوصاف لازم مؤمنان شمرده شده و افزون بر آن چنین اقدامی را  از شئون ولایت بعضی از مومنین نسبت به بعض دیگر قرار داده است.

۳ –   «الَّذینَ إِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاهَ وَ آتَوُا الزَّکاهَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلَّهِ عاقِبَهُ الْأُمُور»[۳]

کسانی که هر گاه در زمین به آنها قدرت بخشیدیم نماز را بر پا می دارند و زکات را ادا می کنند و امر به معروف و نهی از منکر می نمایند، و پایان همه کارها از آن خدا است.

این آیه افزون بر این که در مدینه و در اواخر هجرت پیامبر| است، در مورد یاران خدا که در آیه قبل وعده یاری به آنان داده شده این ویژگی ها را نیز بیان نموده است. و اشاره دارد که چنین افرادی هر گز پس از پیروزی، روش خود کامگان و جباران را فرا روی خود قرار نداده و به عیش و نوش، و لهو و لعب نمی پردازند، و در غرور و سر مستی فرو نمی روند، بلکه این پیروزی را نردبان ترقی برای ساختن خویش و جامعه قرار می دهند، و در این راستا نخست به رابطه با خالق که مظهر آن نماز است پرداخته و سپس پیوند با مردم را از راه زکات پی گرفته، آنگاه به دو فریضه «امر به معروف و نهی از منکر»  پرداخته و آن ها را  به کار می گیرند.

بنا بر این آیه یاد شده درس بزرگی برای امت فداکار ایران است که پس از پیروزی انقلاب اسلامی هر چه بیشتر و بهتر  این دو فریضه مهم را جامه عمل بپوشانند.

جایگاه امر به معروف و نهی از منکر در سخنان پیامبر اسلام (ص)

در سخنان رسول گرامی اسلام |رهنمود های  گوناگونی پیرامون این دو فریضه و اهمیت آن  آمده است که یک نمونه آن از این قرار است:

«قَالَ النَّبِی ص: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَیبْغِضُ الْمُؤْمِنَ الضَّعِیفَ الَّذِی لَا دِینَ لَهُ فقیل له: و ما المؤمن الذی لا دین له؟ قال: الذی لاینهی عن المنکر»[۴]  ،پیغمبر فرمودند: خدا بدش می آید و مبغوض می‌دارد مؤمن ضعیفی را که دین نداشته باشد. یکی از اصحاب عرض کرد آن مؤمنی که دین ندارد،چه کسی است؟ فرمود: آن کسی که وظیفه امر به معروف و نهی از منکر را انجام نمی‌دهد.

اسلام به واسطه امر به معروف و نهی از منکر یک مراقبت همگانی و وظیفه نظارت بر همه را بر عهده همه قرار داده است. از این رو، یک مسلمان نمی‌تواند فقط خودش خوب باشد و کاری به دیگران نداشته باشد. باید به وسیله امر به معروف دیگران را هم  وادار به کار خوب بکند و به وسیله نهی از منکر آنان را از کارهای زشت باز دارد، هر فردی نسبت به همه مسئولیت دارد، نسبت به اجتماعش خانواده‌اش، زیر دستانش، بالادستانش،خلاصه به مقداری که قدرت دارد،‌ مسئولیت نظارت دارد که اگر این مسئولیت را انجام داد،وظیفه دینی‌اش را انجام داده و مسلمان درستی است و الا اسلامش ناقص است. یک فرد نمی‌تواند بگوید من خودم نماز می‌خوانم،حالا دیگران بی‌نماز هستند باشند،پدر بگوید من خودم نماز می‌خوانم،اما اگر پسرم بی‌نماز باشد کاری ندارم، برادرم، خانواده‌ام دیگران بی‌نماز باشند ربطی به من ندارد، اسلام این را نمی‌پذیرد،اسلام می‌گوید: خودت نماز بخوان و مسئولیت داری دیگران را هم نماز خوان کنی، «کلّکم راع و کلّکم مسئول عن رعیته» ،همه نسبت به یکدیگر مسئولیت دارید، حتی سرباز نسبت به فرماندهش مسولیت دارد، آحاد رعیت نسبت به رئیس و نسبت به کل حکومت مسئولیت دارند، اسلام چنین وضعی را خواسته است. ما این همه دستور امر به معروف و نهی از منکر داریم، و از واجبات مسلم اسلام هم هست،اما چه طور شده که ما اینجور شدیم؟!، قاعدتا اگر این وظیفه انجام می‌گرفت در میان ما فساد نبود، یا خیلی کم بود. در جامعه اسلامی باید همه خوب باشند، اما متأسفانه این واجب از بین ما رخت بربسته، اصلاً احساس مسئولیت در برابر گناهان نمی‌کنیم، اگر کسی را ببینیم ظلم می‌کند، فعل حرامی را مرتکب می‌شود،ما به راحتی رد می‌شویم و فکر نمی‌کنیم که ما هم مسئولیم، می‌گوییم او گناه می‌کند،ما را با او داخل یک قبر نمی‌گذارند. این تفکر،غلط و غیر اسلامی است. اگر انسان گناهی را می‌بیند اگر امر به معروف و نهی از منکر نکند، وظیفه‌اش را انجام ندهد، در قیامت مسئول است، فردی که فقط همه واجباتش را انجام می‌دهد،محرمات را ترک می‌کند آدم مقدس خوبی است، در منزل عبادت می‌کند، اما کاری ندارد نه نسبت به خانواده‌اش، و نه نسبت به دیگران، او فکر می‌کند خیلی آدم خوبی است و انتظار دارد همین که از دنیا رفت فوری ملائکه‌ها به استقبال او آمده و به بهشت ببرند. اما این طور نیست، این شخص گرچه این کارها را کرده و انجام وظیفه کرده ولی وظایف بالاتر را ترک کرده و آن امر به معروف و نهی از منکر است.

سؤال این است چه طور شد که امر به معروف و نهی از منکر را از ما گرفتند؟!

مادامی که مسلمانان در صدر اسلام مقید به انجام این وظیفه بودند، وضعشان هم خیلی خوب بود. در زمان پیغمبر مراقبت  آنان نسبت به اجرای امر به معروف و نهی از منکر خوب بود و بعد از آن حضرت نیز تا وقتی که این کار انجام می‌گرفت وضع مردم خوب بود، اما از وقتی که این دو ارزش و تکلیف مهم را از مسلمان‌ها گرفتند و مسلمانان را نسبت به این ارزش‌های اسلامی و دو فریضه مهم بی‌تفاوت کردند و هر کسی گفت: به من چه، کاری از من ساخته نیست، من چه بگویم و چگونه بگویم؟! اوضاع بد شد و این جای تأسف بسیار است.

در روایتی امام محمد باقر (ع) گویا از این وضع ما خبر می‌دهد، می‌فرماید: «زمانی بیاید که مردم به نماز و روزه و عبادت رو می‌آورند، اما بزرگترین وظایف را که بالاترین وظایف نیز هست ترک می‌کنند. گویا اصلا آنها را واجب نمی‌دانند. «لا یوجبون امراً بمعروف و لا نهیاً عن منکر». اصلا واجبش نمی­دانند. اقبالشان به همان عبادات خودشان است و فکر می­کنند که همه اسلام همان است و دیگر مسئولیتی ندارند. آخر روایت می­فرماید: ‌این­ها نماز و روزه را به جای می­آورند، برای اینکه به دنیای آنها ضرر نمی­زند اگر نماز و روزه هم به دنیای آن­ها ضرر می زد آنها را نیز ترک می کردند».[۵]

به هر حال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، امر به معروف و نهی از منکر جایگاه اصلی خودش را پیدا نکرد، حتی بعد از انقلاب هم، گرچه موج انقلاب تا اندازه‌ای مردم را به سوی معروف ها کشید و منکرها نیز تا حدی ترک شد، ولی امر به معروف جای خودش را پیدا نکرد.

من در سمیناری در رابطه با امر به معروف صحبت می‌کردم،نامه‌هایی را به من دادند. در یکی از نامه‌ها به من نوشته بودند که این امر به معروف و نهی از منکر تازه واجب شده یا سابق هم بوده است؟ اگر سابق هم بوده، پس چرا شما نگفتید؟ من دیدم جوابی ندارم، چه بگویم؟!

معلوم است که ماغفلت کرده‌ایم. امید است که گذشته‌ها را جبران کنیم و به تعبیر مقام معظم رهبری این سنت حسنه را احیا کنیم.

نگرانی پیامبر برای امر به معروف و نهی از منکر

  در احوال رسول اکرم ص نوشته‌اند در سال آخر عمر، مخصوصا بعد از مراجعت از حجه الوداع، رفتارش به گونه ای بود که گویا احساس می‌کرد مرگش نزدیک شده است. آثار نگرانی در چهره‌اش مشاهده می‌شد،گاهی به قبرستان بقیع می‌رفت و به مردگان سلام می داد. ناراحتی آن حضرت نه از ترس مرگ بود و نه از مفارقت زن و فرزند، بلکه نگران آینده امت اسلام بود. او مدت ۲۳ سال در راه ترویج و گسترش اسلام تلاش کرد تا همه، احکام و قوانین قرآن و اسلام پیاده شود و امتی نیرومند برپا گردد و روز به روز با اراده تر شود، بر جهان کفر غلبه کند و جهان را نورانی نماید و تا قیامت هم چنان باقی بماند و جهان را از مفاسد اخلاقی پاک سازد. برای بقا و ترقی اسلام در حجه الوداع در اجتماع پرشکوه مردم دو امانت بزرگ را به مردم سپرد: یکی کتاب خدا، دیگری عترت و فرمود: اگر به این دو تمسک جویید هرگز گمراه نمی‌شوید.

سومین چیزی که می‌توانست به دوام و بالندگی اسلام کمک کند امر به معروف و نهی از منکر بود که یکی از احکام ضروری اسلام است و در چند جای قرآن  بدان توصیه شده و خود رسول الله ص نیز بارها بر آن تاکید نموده بود،اما بیم آن را داشت مسلمانان به بهانه‌های مختلف آن را ترک نمایند و چنین اسلامی به تدریج از درون تهی خواهد شد و چون پیامبر چنین امری را پیش بینی می کرد،  از آینده امت نگران بود. بدین حدیث توجه کنید:

«قَالَ النَّبِی | کَیفَ بِکُمْ إِذَا فَسَدَتْ نِسَاؤُکُمْ وَ فَسَقَ شَبَابُکُمْ وَ لَمْ تَأْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ لَمْ تَنْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ؟ فَقِیلَ لَهُ: وَ یکُونُ ذَلِکَ یا رَسُولَ اللَّهِ؟ فَقَالَ نَعَمْ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ کَیفَ بِکُمْ إِذَا أَمَرْتُمْ بِالْمُنْکَرِ وَ نَهَیتُمْ عَنِ الْمَعْرُوفِ؟ فَقِیلَ لَهُ: یا رَسُولَ اللَّهِ وَ یکُونُ ذَلِکَ؟ قَالَ نَعَمْ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ، کَیفَ بِکُمْ إِذَا رَأَیتُمُ الْمَعْرُوفَ مُنْکَراً وَ الْمُنْکَرَ مَعْرُوفاً.»[۶]

پیامبر اکرم ص  فرمود: چگونه خواهید بود زمانی که زنان شما فاسد شوند و جوانان فسق و فجور انجام دهند و شما امر به معروف و نهی از منکر نکنید؟ گفته شد: آیا این رخ خواهد داد ای رسول خدا؟! فرمود: بله و بدتر از این هم وقوع پیدا خواهد کرد. چگونه خواهید بود هنگامی که امر به منکر کنید و از معروف نهی نمایید؟ باز به حضرت گفته شد: ای رسول خدا! این طور هم خواهد شد؟ پیامبر فرمود: بله و بدتر از این هم خواهد شد،‌ چگونه خواهید بود وقتی که شما معروف را منکر حساب کنید و منکر را معروف به حساب آورید؟

پیامبر گرامی اسلام در مدت ۲۳ ساله بعثت در جزیره العرب کار بسیار عظیمی را انجام داد:

  1. با شرک و بت پرستی مبارزه کرد. شرک و بت پرستی را از جزیره العرب ریشه کن ساخت، و توحید را جایگزین نمود.
  2. با تفرقه مبارزه کرد و از مجموعه مردم پراکنده امت واحدی را به وجود آورد.
  3. بر طبق ضوابط و معیارهای اسلامی و ارزش‌های دینی حکومت اسلامی را تاسیس کرد و پایه‌های آن را استوار ساخت.

۴٫برای بقا و امتداد اسلام، در حجه الوداع دو امر مهم یعنی قرآن و عترت را معرفی کرد و فرمود: اگر بدانها تمسک جویید هر گز گمراه نمی‌شوید.

  1. برای دفاع از ارزشهای اسلامی و مبارزه با مفاسد اخلاقی که کیان امت اسلامی را مورد تهدید قرار می‌دهد، امر به معروف و نهی از منکر را به عنوان یک وظیفه همگانی برعهده مردم نهاد و ترک آن را یکی از آفت‌های امت به شمار آورد.

اما در اوخر عمر احساس می‌کرد که امکان دارد مردم نسبت به  انجام این مسئولیت بزرگ کوتاهی کنند. لذا دستور بسیار مهم و موکد برای امت صادر کرد.

از این رو، ما نیز نسبت به پاسداری از ارزش های انقلاب اسلامی که دست آورد خون هزاران شهید و فداکاری هزاران جانباز و آزاده است، باید احساس وظیفه نموده و با احیای هر بیشتر دو فریضه مهم امر به معروف و نهی از منکر آن ها را بیمه نماییم.

جایگاه امر به معروف و نهی از منکر در سخنان اهل بیت (ع)

امیرالمومنین علی بن ابی طالب (ع) در نهج البلاغه می‌فرماید: «و ما اعمال البرّ کلّها و الجهاد فی سبیل الله عند الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر الّا کنفثه فی بحر لجّی».[۷] همه کارهای نیک، (مانند: نماز و روزه) و حتی جهاد نزد امر به معروف و نهی از منکر نیستند مگر به منزله قطره  آب دهانی که انسان در یک دریای بزرگ بیاندازد.

این روایت به خوبی اهمیت این دو فریضه بزرگ را  می‌رساند.

۱٫حدیث دیگر از حضرت امام محمد باقر (ع) است – که حدیثی طولانی است و در کتاب کافی و وسایل و سایر کتب ذکر شده است- فرازهایی  از آن چنین است : ِ «إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْکَرِ سَبِیلُ الْأَنْبِیاءِ وَ مِنْهَاجُ الصُّلَحَاءِ فَرِیضَهٌ عَظِیمَهٌ بِهَا تُقَامُ الْفَرَائِضُ وَ تَأْمَنُ الْمَذَاهِبُ وَ تَحِلُّ الْمَکَاسِبُ وَ تُرَدُّ الْمَظَالِمُ وَ تُعْمَرُ الْأَرْضُ وَ ینْتَصَفُ مِنَ الْأَعْدَاءِ وَ یسْتَقِیمُ الْأَمْرُ..».[۸]

امر به معروف و نهی از منکر همان راه انبیا است. مگر انبیا چه کار می‌کردند، غیر این که مردم را دعوت به کارهای خوب می‌کردند و از کارهای بد باز می‌داشتند؟ کار انبیا دعوت به خوبی و جلوگیری از بدی‌ها بوده است،

«و منهاج الصلحاء» امر به معروف و نهی از منکر  روش صلحا و مصلحان و نیکوکاران است که مردم را به خوبی دعوت کنند.

«فَرِیضَهٌ عَظِیمَهٌ بِهَا تُقَامُ الْفَرَائِضُ» فریضه و واجب بسیار بزرگی است که به وسیله آن سایر واجبات هم اقامه می‌شوند یعنی به وسیله این موضوع امر و نهی، مردم نمازخوان می‌شوند، روزه گیر می‌شوند حج انجام می‌دهند، زکات و خمس می‌پردازند،کارهای خیر می‌کنند و جلوی کارهای زشت گرفته می‌شود.

«و تأمن المذاهب»، راه‌ها به وسیله امر به معروف و نهی از منکر  امن می‌شود، اگر بخواهند در کشوری امنیت برقرار بشود راه‌ها امن بشود، سرقت کمتر بشود، و مردم به راحتی زندگی کنند، و خودشان،‌ فرزندانشان،‌ خانواده‌شان همه در امان باشند این کارها به وسیله امر به معروف و نهی از منکر سامان می یابد.

«و تحلّ المکاسب»،به وسیله امر به معروف و نهی از منکر   کسب‌ها حلال می‌شود، برای اینکه بعضی از مردم به طور طبیعی میل دارند که گران فروشی بکنند،در جمع مال مقید به ضوابط اسلامی نباشند، اگر مردم امر به معروف و نهی از منکر  بکنند، می‌توانند جلوی گران فروشی ، ستم، اجحاف، رباخواری را بگیرند. به این وسیله می‌توانند،کسب‌ها را حلال کنند.

‌»و تردّ  المظالم»، به واسطه امر به معروف و نهی از منکر   مظالم رد می‌شود،یعنی حقوق افراد گرفته می‌شود و به صاحبانش داده می‌شود، البته بیان خواهیم کرد که چه قسمتش می تواند کار ما باشد،چه قسمتی از آن به عهده دولت و دیگران است.

«و تعمر الارض» زمین هم به واسطه امر به معروف و نهی از منکر  آباد می‌شود.

«و ینتصف من الاعداء» جلوی ظلم و تعدی دشمنان نیز به وسیله امر به معروف و نهی از منکر  گرفته می‌شود.

«و یستقیم الامر»،کارها راست و درست و رو به راه می‌شود. امر در لسان روایات معمولا به حکومت اطلاق می‌شود. حالا، یا امر حکومت به وسیله امر به معروف و نهی از منکر  درست می‌شود و یا اینکه امور مردم به طور کلی به واسطه    آن درست می‌شود.

یکی از آرزوهای بزرگ ما این است که روزی فرا برسد که همگان به اهمیت و جایگاه این دو فریضه بزرگ پی برده وبه طور جدی به آنها بپردازند و این کار کردهای ارزشمند در میان جامعه مشاهده گردد و کارها از این مسیر سر وسامان یابد.

امام حسین (ع) و امر به معروف و نهی از منکر

حادثه کربلا و قیام خونین امام حسین (ع) یکی از مهم ترین یا مهم ترین حوادث تاریخ اسلام است. در این حادثه مهم امام حسین فرزند عزیز پیامبر اسلام ص  با سپاه اندکش که از هفتاد و دو نفر تجاوز نمی‌کرد در برابر سپاه انبوه یزید که خود را خلیفه پیامبر می‌دانست قیام کرد و آن قدر مقاومت کرد که خود و یاران و خویشان و حتی طفل شیرخوارش به شهادت رسیدند. هدف امام حسین (ع) در این قیام خونین چه بود؟ آیا کشته شد و خود را فدا کرد تا مردم برایش عزاداری کنند و مشمول شفاعت واقع شوند، آنگاه گناهانشان آمرزیده شود و به بهشت بروند؟ یا هدف عالی تری داشت؟ برای شناخت هدف آن حضرت بهتر است به سخنان خود آن حضرت مراجعه کنیم. امام حسین (ع) هنگام خروج از مدینه با خط خودش وصیتنامه‌ای نوشت و به برادرش محمد بن حنفیه سپرد. در فرازی از آن چنین آمده است : «و انّی لم اخرج اشراً و لابطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امّه جدی، ‌ارید ان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیره جدی و ابی علی بن ابی طالب.»[۹]

یعنی من به قصد عیاشی یا به قصد فساد و فتنه و تفرقه بین امت یا ظلم و ستم به دیگران از مدینه خارج نمی شوم،بلکه هدفم در این سفر انجام اصلاحاتی در امت جدم رسول خدا می باشد. می‌خواهم با امر به معروف و نهی از منکر سیره و رفتار جدم رسول خدا و پدرم علی بن ابی طالب را احیا و عملی سازم.

یعنی من خروج نکردم در حالی که در پی شرارت و فساد و سرمستی و ظلم باشم. همانا من برای اصلاح امت جدم خروج کردم. هدف من این است که امر به معروف و نهی از منکر کنم و سیره و روش جدم و پدرم علی بن ابی طالب (ع) را عملی سازم.

امام حسین (ع) در این وصیت نامه، اصلاح امت را به عنوان هدف خود معرفی می‌کند،معلوم می‌شود بعد از وفات پیامبر سال ۱۱ هجری تا سال ۶۱ هجری که زمان حادثه کربلا است، انحرافاتی در امت اسلام به وجود آمده بود که نیاز به اصلاح داشت.‌ در مسائل عقیدتی، اخلاقی، اجتماعی، فقهی و حکومتی که بر خلاف خواسته پیامبر و دین راستین اسلام بوده، در چنین شرایطی امام حسین وظیفه خود دانست که در برابر انحرافات و بدعت‌ها قیام کند و این عمل را به وسیله احیای امر به معروف و نهی از منکر در تمام مراحل آن انجام دهد. امام حسین (ع) می‌دید انحرافات و بدعتها در بین امت رواج یافته و مردم آگاه و علمای امت هم در برابرآن سکوت کرده و اعتراض نمی‌کنند و امر به معروف و نهی از منکر تعطیل شده است. در چنین وضعی امام حسین (ع) احساس وظیفه کرد و پیش خود گفت:‌ من در برابر این انحرافات قیام می‌کنم اگر توانستم حکومت طاغوتی یزید را سرنگون کنم، انحرافات و مفاسد را اصلاح می‌کنم، و اگر هم نتوانستم وظیفه‌ام را انجام داده ام و به جهانیان اعلام می‌کنم که من پسر پیامبر هستم حکومت یزید را قبول ندارم و به مردم مسلمان نیز نشان می‌دهم که در جایی که اسلام در خطر است مسلمانان وظیفه دارند در برابر آن قیام کنند گرچه کشته شوند.

جایگاه امر به معروف و نهی از منکر در سخن عالمان و فقیهان

اگر به سخنان عالمان و بزرگان دینی بنگریم در می یابیم که  اهمیت و ارزش امر به معروف و نهی از منکر در جامعه و نقش آن در جلوگیری از مفاسد اخلاقی و اجتماعی و سیاسی و .. یک موضوع جدی است. اصل وجوب امر به معروف و نهی از منکر مورد تردید نیست. علما همه اتفاق نظر دارند که امر به معروف و نهی از منکر از واجبات اسلام هستند.

اکنون به سخنان برخی از آنان اشاره می کنیم:

مرحوم صاحب جواهر می‌فرماید: علمای اسلام بر وجوب امر به معروف و نهی از منکر اجماع کرده‌اند.[۱۰] امام راحل (قدس سره) می‌فرماید: وجوب امر به معروف و نهی از منکر از ضروریات دین اسلام است که اگر کسی با توجه به لوازم آن انکار کند مسلمان نیست.[۱۱]

سه  نکته در این مقام قابل توجه است: نخست این که  جمعی از فقیهان نامدار مانند: شیخ طوسی، شهید اول، و شهید ثانی وجوب این دو مهم را عقلی دانسته  و گفته اند: آن چه در آیات و روایات پیرامون امر به معروف و نهی از منکر آمده جنبه تاکید بر حکم عقل را دارد، اگر کسی این نظر را نپذیرد، وجوب آن ها از دیدگاه  شرعی قابل انکار نیست .

دیگر این که آیا امر به معروف و نهی از منکر  واجب عینی است (یعنی بر هر فرد مکلفی واجب است آن را انجام دهد) یا واجب کفایی؟ ( یعنی اگر بعضی آن را انجام دهند (تکلیف) از دیگران ساقط می گردد) این جا نیز تفاوت نظر وجود دارد، جمعی از بزرگان فقها آن دو را از واجبات کفایی دانسته اند.

مرحوم امام بزرگوار (ره) فرموده است: اقوی این است که هر کدام از آن دو واجب کفایی است پس اگر کسی این واجب را انجام داد از بقیه کفایت می‌کند و اگر چنین نشد و کسی اقدام نکرد همه افراد با وجود شرایط، واجب را ترک کرده‌اند و مسئولند، سپس اضافه می‌فرماید: اگر اقامه واجبی یا ریشه کن کردن منکری متوقف باشد بر اینکه گروهی به پا خیزند و امر و نهی کنند، در این صورت وجوب امر و نهی با قیام بعضی که اثرگذار نیستند، ساقط نمی‌شود و واجب است گروهی به اندازه کافی با هم قیام کنند و امر و نهی نمایند تا اثر گذارد و آن واجب اقامه گردد، یا آن منکر ریشه کن شود. [۱۲]

سوم این که  واجبات اسلام همه در یک رتبه نیستند،بلکه مختلف اند. در آیین  اسلام امر به معروف و نهی از منکر از جایگاه ویژه ای برخوردار است .  از باب نمونه در اسلام،‌ جواب سلام واجب است،‌ بعضی از علما جواب کتابت و نامه را هم واجب می دانند. به هر حال این از واجبات است،اما از طرف دیگر،نماز و روزه هم هست، جهاد هم از واجبات اسلام است،امر به معروف و نهی از منکر در ردیف کدام یک از این‌هاست؟ معلوم است این‌ها در یک رتبه نیستند. آیا مانند جواب سلام و شبیه آن است، یا این که رتبه‌اش بالاتر است؟ دانشمندان اسلامی از بعض آیات و احادیث استفاده کرده اند که امر به معروف و نهی از منکر از بزرگترین و مهم‌ترین واجبات اسلام است. از همه احکام اسلامی بالاتر است و وجوب و اهمیتش مورد تاکید بیشتر است حتی در بعضی روایات است که امر به معروف و نهی از منکر دو فریضه بزرگی اند که به وسیله آن ها سایر واجبات هم انجام می‌گیرد و به واسطه امر به معروف و نهی از منکر است که مردم نمازخوان و روزه گیر می‌شوند،به وسیله این‌هاست که جلوی ظلم و ستم گرفته می‌شود و حتی به وسیله همین‌هاست که مردم به جهاد می‌روند اگر مردم به جهاد می‌روند برای این است که امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند یا رهبرشان امر می‌کند که به جهاد بروند و آنان هم می‌روند، و دیگران هم تایید می‌کنند و هماهنگ می‌شوند، به هر حال این دو مهم از واجباتی اند که واجبات دیگر به وسیله آنها، تحقق پیدا می‌کنند.

 پی نوشت ها:

[۱]- آل عمران، آیه ۱۱۰٫

[۲]- توبه، آیه ۷۱٫

[۳]- حج، آیه ۷۱٫

[۴]- کافی،‌ج۵، ص۵۹،‌ح۱۵٫

[۵]- تهذیب­الاحکام، ج۶،‌ص۱۸۰،‌ح ۲۱٫

[۶]- تحف العقول،‌ ص۹۹٫

[۷]- نهج­البلاغه، حکمت ۳۷۴٫

[۸]- کافی،‌ج ۵، ص۵۵، ح۱٫

[۹]- کلمات الامام الحسین،‌ص۲۹۱٫

[۱۰]- جواهرالکلام،  ج ۲۱، ص ۳۵۸٫

[۱۱]- تحریرالوسیله.

 [۱۲]- تحریرالوسیله، ج۱، ص ۴۶۴٫

منبع: پایگاه اطلاع رسانی آیت الله ابراهیم امینی.

شیخ موسى شراره(ره)

اشاره:

فقیه معظم حضرت مستطاب آیت الله شیخ موسى شراره عاملى، یکى از فقیهان و ادیبان ودانشمندان مشهور لبنان، به شمار مى ‏رفت.وىدر ۱۵ محرم الحرام ۱۳۲۶ ق، در نجف اشرف، در بیت علم و تقوا و فضیلت زاده شد. پدرش حجت الاسلام شیخ عبدالکریم شراره (۱۲۹۷-۱۳۳۲ ق)، از شاگردان آیات عظام: آخوندخراسانى، سید محمد کاظم یزدى و شیخ الشریعه اصفهانى و جدش آیت الله علامه شیخ موسى شراره (۱۲۶۷-۱۳۰۴ ق) از شاگردان: حاج ملا على کنى، شیخ محمد حسین کاظمى، شیخ محمدطه نجف و آخوند خراسانى و ملا حسین قلى همدانى و صاحب کتاب‏هایى در فقه، اصول، کلام و شعر و از پیشوایان بزرگ شیعه در جبل عامل بوده است.

تحصیلات

اودر چهار سالگى (۱۳۳۰ ق) به همراه پدرش به «بنت جبیل» – یکى از مناطق جبل عامل -بازگشت و پس از درگذشت پدر بزرگوارش در ۱۳۳۲ ق، تحت تربیت مادرش به تحصیل علوم دینى روى آورد و قرائت قرآن، تجوید و ادبیات عرب را در همان جا فرا گرفت.

اساتید

سپس در سال ۱۳۴۵ ق به نجف اشرف مهاجرت کرد وبا تلاش و کوشش بسیار همراه با شریک بحث شعلامه بزرگوار شیخ محمد جواد مغنیه در درس منطق برادرش: علامه شیخ محسن شراره(۱۳۱۹-۱۳۶۵ ق) و درس مطول شیخ محمد على قبلان و شیخ محمد على صندوق، شرکت جست وفرائد الاصول و کفایه الاصول را نیز نزد آیت الله سید حسین حمامى و شیخ عبدالکریم مغنیه و سطح فقه (شرح لمعه، شرایع و مکاسب) را نزد حضرات آیات: شیخ عبدالرسول جواهرى، شیخ محمد حسین کربلایى و سید محمد حسین کشمیرى فرا گرفت. آنگاه به درس خارج فقه و اصول آیات عظام: سید جمال الدین گلپایگانى، سید ابوالقاسم خویى، سیدحسین حمامى و شیخ عبدالرسول جواهرى حاضر شد و سالیان بسیار از مجلس فیض آنان بهره‏ ور شد و در عالم علم به مقام والایى دست یافت و از اساتیدش موفق به کسب اجازات متعدد اجتهاد گردید. وى به مدت هشت ماه به وکالت از سوى آیت الله العظمى سید ابوالحسن اصفهانى به حمزه شرقى رفت و به تبلیغ دین پرداخت.

خدمات دینى

سپس در سال ۱۳۶۰ ق به تقاضاى آیت الله شیخ حبیب آل ابراهیم عاملى به لبنان باز گشت ودر منطقه «هرمل» به تعظیم شعایر دینى (اقامه جمعه و جماعت، تدریس، تربیت شاگردان،تالیف کتب و تاسیس مدارس، مساجد و حسینیه ‏ها) پرداخت.وى از کسانى بود که براى ترویج دین رنج سفر را بر خویش هموار مى‏ کرد و در روستاهاو کوه پایه ‏هاى «هرمل» به ارشاد مردمان مى پرداخت. او در این سال‏ها به اجراى عقودو ایقاعات و فصل خصومات و رفع دعاوى پرداخت و از بام تا شام به کار گره گشایى و حل مشکلات شیعیان اشتغال داشت. بنیاد یازده مسجد، چهار حسینیه و دبیرستان «الامامعلى» – علیه السلام – که به آموزش دروس جدید به جوانان شیعه مى‏ پرداخت (بسیار جالب توجه است که یک عالم شیعى در پنجاه سال پیش براى نجات نسل جوان از افکار ضد دین به تاسیس مدارس جدید دست مى ‏زند) از جمله اقدامات اوست. وى به حرکت حزب الله و اعضاى آن بسیار احترام مى‏ نهاد و جوانان را به شرکت در جهاد ضد صهیونیستى تشویق و ترغیب مى‏ نمود.وى هر روز ورزش مى‏ کرد و اوراد و اذکارى داشت که بر انجام روزانه آن‏ها اصرارداشت.سراسر زندگى ‏اش زهد و قناعت، تواضع و فروتنى و تقواى الهى بود و از سر تواضع،اجازات اجتهادش را به کسى نشان نمى‏ داد.

تالیفات

از جمله تالیفات وى – به غیر از دیوان شعرش – که ویژگى ممتاز «آل شراره» شعر و ادب است – این‏هاست:
۱٫ شرح منظومه اصول فقه (سروده جدش آیت الله شیخ موسى شراره)
۲٫ شرح منظومه ارث (سروده همو)
۳٫ رساله در قضا و غیبت
۴٫ تقریرات درس فقه آیت الله سید جمال الدین گلپایگانى

وفات

آن عالم بزرگوار در روز دوشنبه ۲۵ ربیع الاول ۱۴۱۹ ق (۲۹ تیر ماه ۱۳۷۷ ش) پس از  با برکت، در اثر بیمارى بدرود حیات گفت. با اعلام خبر وفات وى، منطقه«بقاع» و جنوب لبنان در ماتمى سخت فرو رفت و پرچم ‏هاى سیاه در همه جا برافراشته شد. پیکر پاکش پس از تشییعى باشکوه در «مدرسه الامام على» – در هرمل – به خاک سپرده شد و مجالس یادبودش تا مدت‏ها ادامه یافت و مقالات و اشعار بسیار در رثاى وى سروده شد.