فقها

نوشته‌ها

عبدالوهاب قاسمی

اشاره:

یکی از نواحی استان زرخیز و خوش آب و هوای مازندران، شهرستان سوادکوه می باشد. این شهر در دره ای واقع در البرز مرکزی، با وسعت ۲۴۴۱ کیلومتر مربع، واقع شده است. از شمال با قائم شهر، از جنوب با فیروزکوه، از مشرق با منطقه جنگلی دودانگه ساری و از مغرب با بخش بندپی از توابع بابل هم مرز می باشد.(۱) نقاط کوهستانی، عبور رودخانه تالاب از آن و نیز جنگل های سر سبز، بر صفای این دیار افزوده است؛ امّا آنچه بدان طراوت معنوی می بخشد، امامزادگان، مساجد و مراکز دینی و علمی است که جان انسان های تشنه معرفت و دیانت را، عطرآگین می سازد.
ولادت و دوران کودکی

عزیز اللّه قاسمی از جمله ساکنین آبادی لیورک بود. وی با خطابه و وعظ به تبلیغ دین می پرداخت. او که با زنی پاکدامن به نام بانو «بی بی جانی»ازدواج کرده بود، از خداوند می خواست محصول این پیوند، نخست از لحاظ بدنی سالم بوده و آنگاه راه او را ادامه دهد و در کسوت روحانیت به عنوان سرباز امام زمان(عج)، حقایق مسلم فرهنگ قرآن و عترت را برای مردم بازگوید. خداوند نیز دعایش را اجابت فرمود و در اوایل پاییز سال ۱۳۱۲ (نوزدهم مهر)، هنگامی که خزان می پژمرد، غنچه ای از بهار در این خانواده شکفت و پدر به شکرانه این شهد شیرین زندگی، نامِ عبدالوهاب را برایش برگزید.(۲) عزیز اللّه چون به رخسار نورسیده اش نظر افکند و چشمانش به جمال این طفل نورسته روشنایی یافت، از پیشگاه پروردگارش خواست تا عبدالوهاب، باقیات الصالحاتی برای وی باشد و در سلک مبلغان دینی قرار گیرد.
این کودک نوخاسته در پوتو تربیت پدری رئوف و متدین و نیز پرورش های عاطفی و اخلاقی مادری پاک طینت و مشفق، دوران نوباوگی را با طراوت معنوی پشت سر نهاد و از همان نخستین دوران زندگی با نغمه های آسمانی، قرآن و دعا انس یافت. وی با حضور در مجالس تجلیل از مقام اهل بیت (ع) روان خویش را با زمزم جوشان و مصفای این خاندان شستشو می داد و علاقه به ارزش ها و باورهای دینی با وجودش عجین می گشت. او به اقتضای محیط خانوادگی در همان سنین کودکی خواندن، نوشتن و قرائت قرآن را فرا گرفت و پس از این مقدمات به تحصیلات دوران ابتدایی پرداخت. وی پس از اینکه این مقطع را با موفقیت سپری ساخت، بر حسب ذوق ذاتی، شوق فطری و تأکیدهای مداوم پدرش، به آموختن علوم دینی روی آورد.

در حوزه علمیه بابل و تهران

در سوادکوه، مرکزی که بتواند نیازهای علمی و فکری این نوجوان را برطرف کند، وجود نداشت؛ به همین جهت برای فراگیری علوم اسلامی، زادگاه خویش را ترک کرد و در شهرستان بابل اقامت گزید؛ زیرا عده ای از ویژگی های این حوزه برایش سخن گفته بودند. به ویژه عزیز اللّه (پدرش) که برای او تعریف کرده بود: مدارس علمی بابل همواره به دلیل حضور فقها و علمایی نام آور و اساتیدی خبره، یکی از مراکز مهم علوم دینی در مازندران و شمال کشور به شمار می آید و کثیری از اهل فضل و روحانیون، موجب گسترش این بازار دانش گشته اند.
برای این طلبه مشتاق معارف نقل می کردند: زمانی بیش از ده محفل درس خارج فقه و اصول و سایر رشته های علوم اسلامی، در عرض هم در بابل دایر بوده است.(۳) وی به دلیل وجود این محسنات و نیز علایق درونی خود، اقامت در بابل را بر سکونت در مولد و موطن خویش ترجیح داد و با تحمل سختی های اقامت در جایی دور از خانواده و توأم با مشکلات فراوان، در این شهر به مدت سه سال به فراگیری علوم دینی پرداخت.(۴) عبدالوهاب برای ادامه تحصیل به تهران مهاجرت کرد. او در مدارس خازن الملک و حاج ابوالحسن معمار باشی از محضر علما و اساتیدی عالی قدر بهره ها برد.(۵) اما روح و ذهن عطشناک او گویی با این جرعه ها سیراب نمی گردد و به دنبال چشمه ای است تا بتواند نیازش را برطرف سازد.

در مشهد مقدس

حجه الاسلام عبدالوهاب قاسمی در سال ۱۳۳۴ ش. به قصد اقامت درجوار بارگاه مقدس حضرت علی بن موسی الرضا (ع) و بهره گیری از بارقه معنوی آن امام همام و نیز استفاده از محضر استادان حوزه علمیه مشهد، تهران را ترک کرد. وی نزد حاج شیخ کاظم دامغانی (ره) . مدرس سطوح عالیه (رسائل، مکاسب و کفایه) . که به فضل و تقوا اشتهار داشت، دوره سطح را به پایان برد.(۶) او با استعداد، هوش سرشار و تلاش مداوم و پر ثمر خود، این لیاقت را به دست آورد که در زمره شاگردان آیت اللّه حاج شیخ هاشم قزوینی(۷) در آید. این عالم متفکر، فقیه زاهد، مربی گرانقدر و مدرّس فقه و اصول یعنی مرحوم قزوینی (۱۲۷۰ . ۱۳۳۹ش.) از جمله دانشورانی است که محضر سید موسی زر آبادی را در قزوین و نیز محضر میرزا مهدی اصفهانی را در مشهد درک نموده است. وی که نمونه برجسته یک عالم دینی بود، به عنوان انسانی پرهیزکار، خردمند، متعهد و هوشیار، ضمن آموزش دروس خارج در سطح عالی، به شاگردانی چون شهید قاسمی شجاعت، شهامت و استقامت در برابر ستم را تعلیم می داد و آنان را از ارتجاع گرایی بر حذر می داشت.(۸)
در سال ۱۳۷۳ ق. آیت اللّه حاج سید محمد هادی میلانی . از شاگران آیت اللّه نائینی، کمپانی و حاج آقا حسین قمی . که در کربلا به تدریس و اقامه جماعت اشتغال داشت، به قصد زیارت به مشهد مقدس آمد، او به درخواست جمعی از روحانیون در این شهر اقامت گزید و به تدریس مشغول شد و از آن تاریخ بر رونق، اعتبار و شکوفایی این حوزه افزود.(۹) مرحوم قاسمی، حوزه درس این مرجع تقلید و عالم طراز اول شیعه را که در شبستان غربی مسجد جامع گوهرشاد تشکیل می شد، مغتنم شمرد و با استعداد درخشان و مجاهدت پیگیر خود، به برکت این حوزه غنی، تا مرز اجتهاد پیش رفت.(۱۰) او پس از آن برای تبلیغ امور دینی و نشر فرهنگ اسلامی، مقدس ترین و مهم ترین سنگر دین، یعنی امامت مسجد را پذیرفت و با منبر وعظ، سخنرانی ها، تشکیل جلسات اصول عقاید و بحث های اخلاقی و تفسیری، به وظیفه خطیر خود جامه عمل پوشاند.

در میدان مبارزه

قاسمی از آغاز نهضت اسلامی ایران، به رهبری امام خمینی (ره) در خدمت این قیام مقدس قرار گرفت. او تمام خطرات و دشواری های خط مقدم مبارزه را در نهایت شهامت به جان خرید؛ و با کمال شجاعت و قاطعیت از نیروهای محوری ستیزنده با دستگاه ستم به حساب می آمد. این سخنور و خطیب توانا در هنر وعظ و نصیحت، سبکی ویژه داشت و در سال ۱۳۴۲ ش. با اوج گیری مبارزات امت مسلمان به رهبری امام خمینی (ره) ، در شهر مقدس مشهد یکپارچه به صورت فریاد نهضت در آمد و در چنگال دژخیمان رژیم شاه گرفتار و زندانی شد و برای نخستین بار در سیاه چال های طاغوت به مدت ۱۴ روز محبوس شد. وی در زندان سخت ترین شکنجه ها، از جمله کیسه های بزرگ شن بر روی سینه اش را تحمل کرد؛(۱۱) اما دست از مبارزه بر نداشت. پس از این دوران مشقت زا و طاقت فرسا، با آن که سی سال از عمر قاسمی گذشته بود، رژیم شاه او را به عنوان سرباز به پادگان برد؛ اما در آنجا یک افسر پزشک ایشان را به دلیل عارضه چشمی از ادامه خدمت سربازی معاف کرد و به او نصیحت کرد تا بر جان و سلامتی خود رحم کرده، از خط مبارزه کناره بگیرد؛ اما حجه الاسلام و المسلمین قاسمی در همان دومین روز آزادی، آن همه زجر، شکنجه، تهدید و ارعاب را نادیده انگاشت و کوبنده تر و با فریادی رساتر و خروشی افزون تر کار مبارزه را پی گرفت و با افشاگری های خود، مردم را نسبت به فجایعی که بر جامعه می گذشت، روشن ساخت. او طی بیاناتی پرهیجان امت مسلمان را در جریان ستم گری ها و پلیدی های حکومت وقت قرار می داد، آنان را به قیام علیه رژیم حاکم دعوت می کرد. وی با سخنرانی های دشمن براندازش، خواب راحت را از چشمان رژیم سفاک ربوده بود.(۱۲)
قاسمی در سال ۱۳۴۴ ش. به دعوت جمعی از مؤمنین و تصویب و تأکید علمای بزرگ وقت (رضوان اللّه علیه) در شهر ساری رحل اقامت افکند و با صراحتی تمام و شجاعتی کم نظیر، خط نهضت اسلامی را در مرکز استان مازندران باز گشود و برای برانداختن حکومت جور و استقرار نظام عدل اسلامی آن گونه که مقتضی بود، آخرین توان خویش را به کار برد و در این راه چندین بار دستگیر و روانه زندان شد. او بارها طعم شکنجه دهشتناک کمیته شهربانی تهران را چشید؛ ولی هر بار پس از آزادی مصمم تر، پر تلاش تر و خروشان تر از گذشته، به کار مبارزه ادامه می داد. سخنان افشاگرانه و آمیخته به صراحت و صداقت وی، در میان مردم مازندران، آن چنان جاذبه ای پدید آورد که حوزه مغناطیس وی اکثر افراد جامعه را به سوی خود می کشانید. به همین دلیل او به عنوان چهره ای شاخص و درخشان برای سازماندهی به مبارزات مردمی در این خطّه، خوش درخشید. مردم مسلمان و حق شناس شهرستان ساری نیز هرگز آن خطابه های آتشین، انقلابی، رشد دهنده و سازنده او را فراموش نخواهند کرد و هنوز طنین سخنان دلنشین وی، گوش مساجد، تکایا، حسینیه ها، محافل مذهبی و فضای شهر ساری را می نوازد.(۱۳)
در سال ۱۳۵۶ ش. قاسمی به جرم مخالفت های صریح و علنی با رژیم شاه، به زندان افتاد؛ ولی این بار هم در سلول انفرادی طاغوت زیر شکنجه های موحش دم برنیاورد. لذا پس از آزادی، مأموران ساواک خواستند با توطئه قبلی ایشان را در سفر مکه ترور کنند؛ اما موفق نشدند و توطئه آنها با شکست مواجه شد.(۱۴) آخرین دستگیری آن شهید بعد از سخنرانی افشاگرانه وی، در تابستان سال ۱۳۵۷ ش. (هفدهم رمضان ۱۳۹۹ ق.) رخ داد که بسیاری از کتب ارزشمند و نوارهای سخنرانی او و دیگران، مورد دستبرد عوامل ساواک قرار گرفت و مفقود شد.(۱۵)

نامه نورانی

شهید قاسمی در سراسر لحظات زندگی خود از حریم مقدس اعتقادات حمایت کرد و در این راه دشواری ها و صدمات زیادی را به جان خرید. در واقع او از امکانات شخصی که برایش فراهم بود، اعراض کرد، تا بتواند وظیفه خطیر خود را به نحو احسن و مطلوب به انجام برساند. هر کجا مشاهده می کرد یا می شنید که نسبت به مقدسات دینی اهانت و اسائه ادب شده است، می خروشید و با قلم و بیان خویش علاوه بر آنکه بانیان این رذالت ها را مورد هجوم فکری و فرهنگی خود قرار می داد، حقایق دینی و اعتقادی را نیز بر ایشان تشریح می کرد. وی در نامه ای که در تاریخ ۲۸ آبان ۱۳۴۳، خطاب به مدیر روزنامه پست تهران (محمد علی مسعودی) می نویسد، با قلمی شیوا و نثری پخته و عباراتی مختصر اما پرمحتوا، به تشریح رسالت پیامبران پرداخته و می گوید:
«پیامبران برای تشریح مطالب عقلی و فطری و… توجه دادن افکار به وظایف و مقررات الهی و آسمانی که به نام مقررات دینی و قوانین مذهبی است و بیان حدود و میزان آنها، مبعوث گشته اند، تا از این راه افکار عالی انسان ها را به ذات مقدس پروردگار جان و جهان آفرین، رهبری و ارشاد کنند. آنان در تصفیه نفوس و تزکیه ارواح و تنویر افکار و عقول، مردانه دامن همت به کمر زده و از هیچ قدرتی جز قدرت الهی پروا و هراس نداشته و جز از خداوند بزرگ مدد و نصرت نطلبیده و سستی و پژمردگی به خود راه نداده اند. آن بزرگواران هدف مقدس و عالی و پاکشان، گرفتن دست گم گشتگان صحرای جهالت و سرگردانان وادی حیرت و ضلالت و هدایت و به راه آوردن آنان و رساندن به سعادت و شرف و فضیلت است. آری؛ آنها می خواستند فردفرد انسان چون سلمان فارسی ایرانی و مقداد و کمیل و مالک اشتر و ابوذر غفاری شده، تا هیکل فضیلت و جرثومه شرف و سعادت گردند. آنان مبارزه کردند تا پیکر هوا و هوس له و نرم شده و کاخ غوایت و ضلالت واژگون گشته و بنای خدعه و مکر مکاران که خار راه انسانند، منهدم و پاشیده گردد.»(۱۶)
آن شهید در ادامه این نامه نورانی، پس از تشریح مجاهدت های پیامبران، این پرچمداران توحید و ایمان، به وظیفه سترگ آنان که به امامان شیعه تفویض شد، اشاره می کند و می نویسد:
«… تا [ امامان ] هم چون آنان (پیامبران) بکوشند و اساس و بنیان سعادت و سیادت بشر را حفظ و حراست کنند. بعد از پیغمبر گرامی اسلام، علم و ایمان و اسلام، به دوش هر یک از اوصیای باوفای آن حضرت افتاده، تا به دست با کفایت حضرت مهدی موعود (عج) دوازدهمین وصی و خلیفه به حق آن بزرگوار، رسیده؛ لکن طبق مصالح، به امر و فرمان مقدس حضرت حق، خود از انظار غائب و پنهان گشته و پرچم عدل و ایمان را، نواب با عُرضه و صالح وی به دوش کشیده اند؛ و پروردگار حکیم، عده ای از بندگان پاک طینت خود را انتخاب فرموده و منصب نیابت عامه از آن حضرت را، به آن رادمردان عنایت می کند. آنان به عقیده مسلمین جهان، خاصه شیعیان، دانشمندان اسلامی و فقهای شیعه می باشند. آری امام عصر . ارواحنا فداه . از نظرها ناپیداست؛ اما پیدا و هویداست و شیعه در انتظار روزی است که آن متصرف فی کل ظاهر گشته و دنیای فساد و طغیان و ظلم و جور را مبدل به صلاح و آرامش و عدالت و بینش کرده و جلوی زیاده روی های مفسدین و هوس بازی های هوس بازان را گرفته، ظالمان را به جایش (سرجای خودشان) بنشاند.»(۱۷)
در ادامه این نوشتار، شهید قاسمی از هتاکی آن روزنامه نگار به ساحت مقدس حضرت امام خمینی (ره) ، سخت انتقاد می کند. این بخش از نوشته او می خروشد و پرهیجان می توفد. گویا روح و ذهنش از این حرکت وقیح، در تلاطم و اضطراب قرار گرفته است:
«… من هر چه فکر کردم و به خود رنج دادم، نتوانستم قلبم و روحم و فکرم را قانع کنم، که یک نفر روزنامه نگاری که به ظاهر مدعی اسلام است و از تمام مزایای اسلامی برخوردار است، به یک شخصیت بارز و مرجع عالی قدر و رهبر مجاهد و رشید جهان شیعه که اسم مقدس و نام گرامش انسان را می لرزاند، آن جور هتاکی کند، که از یک مجنون و مالی خولیائی متوقع نبوده و انتظار نرود. راستی بشر این قدر جسور و بی وجدان!؟ این قدر بی عاطفه و بی انصاف!؟ این قدر بی شرف و دور از انسانیت!؟ که به خاطر پول و دیناری که باید خرج مستراح منزل و شکم شود، عفّت قلم و زبان را از دست داده و خوشایندگو و چاپلوس گشته، و از هیچ چیز حتی وجدانش خجالت نکشد. اُف بر تو ای بی ادب! اُف بر تو ای فاقد شرف!… در انتظار روزی باش که خدا از تبه کاران و سیه رویان انتقام شدید گرفته و گوشمالی سخت می دهد. خیال کردی با این کلمات پوچ که خودت هم به مضامین آنها معتقد نیستی، از مرتبه رفیعه حضرت آیت اللّه العظمی خمینی کاهیدی؟ شب پره گر وصل آفتاب نخواهد؛ رونق بازار آفتاب نکاهد. آیت اللّه خمینی (ره) که هیچ گاه از انجام وظایف باز نایستاده و از عهده مسؤولیت سنگینی بخوبی برآمده و او و بقیه بزرگان روحانی، در راه دین و جهاد با مشرکین، از مرگ استقبال می کنند و هیچ متأثر نیستند؛ اما تو و اربابان بی عاطفه ات، منتظر روز سختی باشید و برای خود مفرّی تهیه کنید…»(۱۸)

خلق و خوی

شهید قاسمی در دوران نسبتاً کوتاه زندگی اش، درس استقامت، ایمان و وارستگی را به خوبی آموخت و توانست آن را به دیگران هم تعلیم دهد.(۱۹) آن شهید از همان دوران جوانی و تحت تربیت خانوادگی و نیز محیط پاک حوزه علمیه، به این واقعیت دست یافت که برای غلبه بر کشش های درونی، که آدمی را به سوی خودخواهی سوق می دهد، باید نیرویی قوی را در کانون دل ایجاد کرد،تا با تکیه بر آن، امکان تعدیل این امیال فراهم آید؛ این نیروی عظیم باطنی هم چیزی جز تقوا و ایمان نیست. به همین دلیل ایشان با عبادت، راز و نیاز با خداوند و اعمال صالح، توانست چنین فروغی را در ژرفنای جان خویش روشن سازد و به برکت آن تار و پود وجودش را از گزند هوس های درونی و تحریکات شیطانی، حفظ کند. این نهال ایمان به تدریج در ذهن و دل شهید قاسمی بالندگی یافت و با فروغ و حرارت خورشید دیانت، به رشد و شکوفایی خود ادامه داد و سرانجام شاخسار فضایل اخلاقی را آفرید و عطر میوه های عمل صالح را به سرپنجه این صفات و ملکات در مشام من و شما نشاند؛ یعنی همان خصوصیات و ویژگی هایی که این شهید را نزد مردم محبوب ساخت و موجب آن گردید تا کلام و پیامش، بر ذهن و روان آدمیان اثر بگذارد و آنان را برای مقابله با طاغوت زمان و نیز جهالت ها و ظلمت ها، مهیا سازد.
این شجره طیبه ایمان و پرهیزگاری بودکه به شهید قاسمی آن چنان قدرت روحی را عطا کرد. قدرتی که باعث شود از دستگاه موحش ساواک و شکنجه های فراوان و سخت آنها نهراسد و در دفاع از حق مصمم تر گردد و با شهامتی وصف ناپذیر در این راه مقدس گام نهد و در برابر مشکلات و مصائب صبر پیشه ساخته و تلخی ها را بر خود و خانواده هموار کند. با اعراض از مظاهر دنیوی و قناعت پیشگی، به ساده زیستی و پرهیز از تشریفات روی آورد و به حداقل امکانات زندگی اکتفا نماید. حسن گفتار و بیانات آتشین او نیز، از صداقت، پاکی، فضل و تقوایش حکایت داشت و کلماتی که بر زبان می آورد، جرعه های آب حیاتی بود که از قله بلند ایمان و دیانت جاری می شد.(۲۰)

نفرت از نفاق

شهید قاسمی در دوران زندگانی پربارش، خود را به صداقت، صراحت و صفای نفس آراست. بدیهی است چنین آئینه ای که زنگارهای نفسانی را از خود پیراسته، از چهره های نفاق و دوگانه سیمایان نفرت داشته باشد. وی منافقان را انسان هایی دور از خلق می دانست که دم از مردمی بودن می زند و آن زمان که رزمندگان فداکار اسلام، در جبهه ها حماسه می آفریدند، این ورشکستگان سیاسی به حرکت های ضد اسلامی و مخالف امت متدین دست می آلودند. از این جهت آن شهید منافقان خلق را به استکبار وابسته می دانست و معتقد بود شواهد بسیار بر این وابستگی وجود دارد؛ ولی حتی خودشان هم نمی خواهند این واقعیت را باور کنند. ایشان در یک صد و سی و هفتمین جلسه علنی مجلس شورای اسلامی، در تاریخ ۶ اردیبهشت ۱۳۶۰، از جنایت گروهک های مزبور در ساری، قائم شهر و سوادکوه پرده برداشت و کشتار وحشیانه، هتاکی ها و ضرب و شتم اینان را نسبت به مردمان این سامان برملا کرد. وی به عنوان نمونه حادثه ای را چنین تعریف می کرد که:
«شب جمعه ای در خیابان سنگ تراشان وقتی تعدادی از برادران زیر چادری نهج البلاغه می خوانند و کتب و نشریات مذهبی می فروشند، [منافقان ] به آنان حمله می کنند؛ چادرشان را به آتش می کشند و تمام کتب مذهبی، از جمله قرآن، نهج البلاغه و کتب ادعیه را می سوزانند. بعد به افراد حاضر در آنجا یورش برده و آنها را مورد اذیت و آزار قرار می دهند.»
آن شهید ملایمت و خونسردی در مقابل این گروه منحط را روا نمی دانست و فریاد می زد: «چرا باید اینها بیایند، گوش دختر مسلمان را ببرند و دست اندرکاران سکوت کنند؟» وی می فرمود: «هرگز نمی توانم باور بکنم که اینها دست به جنایت ضد انسانی نزنند و متأسّفم که مقامات اجرایی با همه قوت، ضعف نشان می دهند. خونسردی تا این حد روا نیست. وقتی اسلام دستور می دهد در برابر حمله یک دزد اگر آدمی به عنوان دفاع کشته شود، شهید است؛ چطور می شود مسلمان با این همه، دفاع نکند و ساکت باشد!؟» وی در خاتمه از مردم خوب خطه شمال این گونه سخن می گفت: «شاید فکر می کردند شمال و خصوصاً سوادکوه از پرتشنج ترین منطقه ایران خواهد بود و بحمد اللّه از نظر سیاسی آرامترین منطقه بود و نجیب ترین، عطوف ترین مردم، آدم های مولد و فعال، مسلمان، معتقد، صادق و وفادار به امام، این جور باید مورد حمله و ضرب و شتم قرار گیرند، که در خانه آرامشی ندارند و جرأت ندارند برای تأمین احتیاجات بیرون بروند.»(۲۱)

در جوار رحمت حق

شهید قاسمی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به عضویت شورای همبستگی در حج . که مرکب از اقشار مختلف مردم بود.. در آمد و پس از تشکیل کمیته انقلاب اسلامی، حدود یک سال نیز به عنوان معاونت در کمیته مرکزی شهرستان ساری مشغول خدمت بود. او برای تداوم انقلاب به ارشاد و سازندگی مردم می پرداخت و در سال ۱۳۵۹ ش. از سوی مردم حق شناس ساری به نمایندگی در مجلس شورای اسلامی انتخاب شد و در این سنگر با تمام جدیت، نظام جمهوری اسلامی را که تحت لوای ولایت فقیه است، یاری می داد و تمامی امکاناتش را به کار می گرفت و همه کوشش و آرزویش این بود تا هر چه زودتر، اصول قرآنی در جامعه استقرار یابد. ایشان پس از یک سال خدمت گزاری به امت مسلمان در سمت مزبور، در تاریخ هفتم تیرماه ۱۳۶۰ ش. در کربلای سرچشمه، در کنار شهید مظلوم دکتر بهشتی (ره) و دیگر یارانش، به دست دشمنان خلق خدا (منافقان) به دیدار حق شتافت و در جوار رحمتش آسود. بدن مطهّرش بنا به وصیت وی در شهرستان قم و در قبرستان شیخان، به خاک سپرده شد. (۲۲)
آن شهید طبق وصیتی که از وی باقی است، داماد خویش، سید رسول میریان را وصی شرعی و قانونی خود قرار داد و از او خواست تا طبق حکم الهی و قانون متقن و محکم اسلامی، رفتار کند. در خصوص ازدواج دخترانش، در حد شأنشان همانند خواهر خود از کل اموال وی بدون آن که از سهمیه آنان چیزی کسر شود، مبالغی بردارند. او کتابهایش را از این برنامه جدا کرد و وصیت کرد تا آنها را به هر یک از فرزندانش که توفیق کسوت لباس مقدس روحانیت داشته اند، واگذارند.(۲۳)
از شهید قاسمی پنج فرزند پسر به نام های: محمد باقر (متولد ۱۳۴۴ ش)؛ صادق (متولد ۱۳۴۵ ش)؛ محمد (متولد ۱۳۴۷ ش)؛ رضا (متولد۱۳۵۱ ش) و عباس (متولد ۱۳۵۲ ش) و نیز سه فرزند دختر به نام های: رباب (متولد ۱۳۴۰ ش)؛ صدیقه (۱۳۴۹ش)؛ و اعظم به یادگار مانده است.(۲۴)
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

پی نوشت:
۱ . جغرافیای کامل ایران، گروهی از نویسندگان، تهران، وزارت آموزش و پرورش، چاپ اول، زمستان ۱۳۶۶، ج ۲، ص ۱۱۴۳٫
۲ . شهید حاج عبدالوهاب قاسمی، پرونده موجود در بنیاد شهید قم.
۳ . نک: آشنایی با فرزانگان بابل در سه قرن اخیر، عبدالرحمن باقرزاده، ناشر مؤلف، اول، ۱۳۷۷، ص ۹٫
۴ . یادنامه شهدای مجلس شورای اسلامی، ص ۸۲٫
۵ . پیشتازان شهادت در انقلاب سوم، ص ۱٫
۶ . شهدای روحانیت شیعه در یکصد سال اخیر، علی ربانی خلخالی، قم مکتبه الحسین ۱۴۰۲ قمری، ج اول، ص ۵۴۶٫
۷ . در مأخذ فوق، نام این شخصیت، آیت اللّه حاج شیخ مجتبی قزوینی ثبت شده است که اشتباه می باشد.
۸ . درباره این شخصیت نک: مکتب تفکیک، محمد رضا حکیمی، ص ۲۳۴ . ۲۳۰٫
۹ . «گزارشی از سابقه تاریخی و اوضاع کنونی حوزه علمیه مشهد» حضرت آیت اللّه سید علی خامنه ای،مشهد کنگره جهانی حضرت رضا (ع) ، تیر ۱۳۶۵ ص ۲۹ و ۲۸٫
۱۰ . «یادنامه شهدای هفتم تیر»، روزنامه جمهوری اسلامی، ۷ تیرماه ۱۳۶۲، ص ۱۱٫
۱۱ . سیمای ساری، «ساحل صداقت»، ص ۱۲۱، مرتضی بذرافشان، تهران، مرکز چاپ و نشر، سازمان تبلیغات اسلامی، زمستان ۱۳۷۴، ص ۱۰۳٫
۱۲ . پیشتازان شهادت در انقلاب سوم، ص ۸۴٫
۱۳ . یادنامه شهدای مجلس شورای اسلامی، روابط عمومی مجلس شورای اسلامی، تهران، مرداد ۱۳۶۰، ص ۸۴٫
۱۴ . در کتاب سیمای ساری این دستگیری به عنوان آخرین دوران حبس شهید قاسمی ثبت شده است که گویا صحت ندارد.
۱۵ . شهدای روحانیت شیعه در یکصد ساله اخیر، ج اول، ص ۵۴۶٫
۱۶ تا ۱۸ . نامه شهید قاسمی که در آبان ۱۳۴۳ خطاب به مدیر روزنامه پست تهران نوشته است، موجود در پرونده آن شهید در بنیاد شهید قم (مخطوط).
۱۹ . سیمای ساری، «ساحل صداقت»، ص ۱۰۳٫
۲۰ . با الهام از کتاب پیشتازان شهادت در انقلاب سوم، ص ۱۳۸٫
۲۱ . شمع ها از گرمی مجلس حکایت می کنند، سخنرانی نمایندگان شهید مجلس شورای اسلامی، تهران، ستاد برگزاری مراسم هفتم تیر، تیر ۱۳۶۱، ص ۳۲۴ و ۳۲۳٫
۲۲ . یادنامه شهدای مجلس شورای اسلامی، ص ۸۴؛ «یادنامه شهدای هفتم تیر»، روزنامه جمهوری اسلامی، ۷ تیر ۱۳۶۲، ص ۱۱٫
۲۳ . وصیت نامه آن شهید، (مخطوط).
۲۴ . با استناد به پرونده ایشان، موجود در بنیاد شهید قم.
منبع: غلامرضا گلی زواره

عماد الدین طبرى (ره)

اشاره:

وى ابو جعفر، محمد بن ابى القاسم طبرى، معروف به عماد الدین طبرى و از علماى قرن ششم هجرى ‏است‎ عماد الدین طبرى فرزندى از خاندان علم و اجتهاد است. پدر او ابو القاسم، محمد بن على از فقهاى ‏بزرگوار شیعه بوده و جد او نیز از بزرگان شیعه به شمار مى ‏رفته و عماد الدین در دامان چنین پدرانى ‏تربیت یافته است‎ ‎  علاوه بر محمد بن ابى القاسم طبرى کسانى دیگر نیز به عماد الدین طبرى معروف هستند اما فرد مورد ‏نظر ما از علماى قرن ششم هجرى است‎.‎

‎ تحصیلات

با توجه به گسترش علوم در حوزه علمیه نجف اشرف در آن دوران و ذوق و استعداد فراوان و تشویق‏ هاى ‏پدر بزرگوارش، در نجف از محضر بسیارى از بزرگان کسب فیض نمود تا به بالاترین درجات فضل و ‏اجتهاد رسید و پرتو افشانى خود را براى تربیت شاگردانى متعهد و متعبد آغاز نمود‎.‎

عماد الدین در این راه تلاش فراوان کرد و نتیجه آن را در تألیفات و شاگردان او به خوبى مى‏ توان دید‎  در اینجا ابتدا اشاره‏اى به گستردگى اساتید و شاگردان او داریم، سپس تألیفات او را نظرى سریع مى ‏افکنیم‎.‎

‎ اساتید

عماد الدین طبرى از محضر بزرگان فراوانى استفاده نموده که از آن جمله‏ اند‎:‎

‏۱‏‎ . ‎ابو على طوسى فرزند فقیه شیخ طوسى علیه الرحمه

‏۲‏‎ . ‎ابو عبد الله محمد بن شهریار

۳‏‎ . ‎شیخ ابو البقاء ابراهیم بن حسین بصرى

‏۴‏‎ . ‎عالم بزرگوار، شمس الدین حسن بن حسین، معروف به حسکا

‏۵‏‎ . ‎ابو غالب، سعید بن محمد ثقفى

‏۶‏‎ . ‎پدر بزرگوارش ابو القاسم على بن محمد

‎شاگردان

همان گونه که اشاره شد عماد الدین طبرى داراى شاگردان فراوانى بوده که از ایشان است‎:‎

‏۱‏‎ . ‎عالم بزرگوار سعید بن هبه الله راوندى، معروف به قطب الدین راوندى

‏۲‏‎ . ‎شمس الدین یحیى بن حسن، ابن بطریق حلى

‏۳‏‎ . ‎سید ابو الفضائل، رضا حسینى که سمت نقابت هم داشته است‎.‎

‏۴‏‎ . ‎ابو الفضل، شاذان بن جبرئیل قمى

‏۵‏‎ . ‎عالم بزرگوار، محمد بن جعفر مشهدى مؤلف کتاب معروف مزار

‏۶‏‎ . ‎شیخ حسین بن محمد سوراوى که استاد سید ابن طاووس محسوب مى‏ گردد و‎…‎

‎ تألیفات

عماد الدین طبرى و درجات علمى او را از اساتید و شاگردان او به خوبى مى ‏توان شناخت هم چنین براى ‏درک میزان تعبد و التزام او به پیروى از خاندان عصمت و طهارت علیه السلام مى‏ توان تألیفات او را ‏بررسى کرد چرا که تألیفات هر کس تراوشات فکر و عقاید اوست‎.‎

گرچه عماد الدین تألیفات فراوانى داشته که در بعضى منابع اشاره‏اى اجمالى به آنها شده، اما آنچه به دست ‏ما رسیده عبارتند از‎:‎

‏۱‏‎ . ‎بشاره المصطفى صلى‏ الله ‏علیه‏ وآله لشیعه المرتضى علیه‏ السلام

این کتاب مشهورترین کتاب طبرى است و در آن مباحثى بسیار ارزشمند از روایات پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ وآله ‏آمده و افضلیت و احقیت شیعه را از زبان پیامبر اسلام صلى‏ الله‏ علیه ‏وآله اثبات کرده است‎.‎

طبرى کتاب خود را در ۱۷ جزء تنظیم کرده اما آنچه هم اکنون از کتاب موجود است تنها تا پایان جزء ۱۰ ‏است و بقیه کتاب در حوادث تاریخ از بین رفته است‎.‎

‏۲‏‎ . ‎الزهد و التقوى، که تاریخ تألیف آن قبل از بشاره المصطفى است و در بشاره المصطفى به آن ارجاع ‏داده است‎.‎

‏۳‏‎ . ‎شرح مسائل الذریعه از سید مرتضى علم الهدى م ۴۳۶ هجرى‏

‏۴‏‎ . ‎الفرج فی الأوقات و المخرج بالبینات

محمد بن ادریس حلى

اشاره:

او در سـال ۵۴۳ هـجـرى در مرکز حله قدم به عرصه حیات نهاد, تولد او در یک خانواده روحانى و معنوى صورت گرفته است. او از محضر ابن زهره فقیه نامدار کسب علم نموده است . او داراى تألـیـفـات متعددى است کـتـاب نـفـیـس و مـعـروف او در فـقـه به نام (سرائر) است , تلخیص تفسیر تبیان شیخ طوسى و التعلیقات حواشى و ایرادات بر تفسیر التبیان و کتاب (الودیعه) از معروف ترین تألیفات او مى باشد.

گفتار بزرگان :

عـلامه نورى در فائده سوم از خاتمه مستدرک مى نویسد : ابو عبداللّه محمد بن احمد بن ادریس عـجـلـى حـلـى , عالم بزرگوار و معروفى است که بزرگان فقها در اجازات خود به عظمت مقام علمى , فهم و دقت او اعتراف کرده اند و او را ستوده اند. ابـن داود در رجـال خـود مى گوید: وى پیشواى فقهاى حله , در علوم متقن و داراى تصنیفات بسیار است. فقیه بزرگ , شهید اول (قدس سره ) در اجازه خود او را با این عبارات : شیخ ‌امام , علا مه شیخ العلما و رئیس المذهب ستوده است. مـحـقـق دوم نیز در اجازه قاضى صفى الدین مى نویسد : روایت مى کنم تمام تصنیفات و روایات شـیـخ امام سعید محقق , حبر العلما, فخر المله و الحق و الدین ,ابى عبداللّه محمد بن ادریس حلى را. شیخ حر عاملى در کتاب (امل الامل) مى نویسد : دانشمندان متأخر ما, ابن ادریس را بسیار ستوده اند و کتاب (سرائر) او را با آنچه در آخر آن از کتاب و اصول متقدمین نقل کـرده است , مورد اعتماد قرار داده اند علامه حلى و سایر علما, احوال او را در کتب استدلالى خود نوشته و اکثرا آن را پذیرفته اند. شیخ یوسف بحرانى که از علماى معتدل اخبارى است , در (لؤلؤه البحرین ) مى نویسد : وى فـقـیـه و اصولى خالص و مجتهد صرف بود, او نخستین کسى است که باب نکوهش از شیخ طـوسـى (ره ) را بـه روى دیگران گشود, و گرنه قبل از وى دانشمندانى که در عصر شیخ بودند, غـالبا به روش شیخ عمل مى کردند, تا آنکه نوبت به او رسید, آن گاه محقق اول (مؤلف شرایع ), و عـلا مـه حلى در موارد بسیارى به نکوهش وى (ابن ادریس ) پرداختند, او و آرا و اقوالش را به باد انـتـقـاد و طعنه گرفتند ولى حقیقت امر این است که فضل و بزرگوارى او در میان شیعه منکر نـدارد. شهید سعید, قاضى نوراللّه شوشترى در کتاب نفیس (مجالس المؤمنین ) می نویسد : در اشتعال فهم و بلند پروازى , از فخرالدین رازى بیش , و در علم فقه و نکته پردازى از محمد بن ادریـس شافعى در پیش است , کتاب (سرائر) که از جمله مصنفات شریفه اوست , در دقت فهم و کـثـرت علم او دلیلى ظاهر و برهانى باهر است او را بر تصنیفات شیخ اجل ابوجعفر طوسى ابحاث بسیار است و در اکثر مسائل فقهى او خلافى یا اعتراضى یا استدراکى است.

دوران:

شهر حـله که بین کوفه و بغداد واقع است , از سرزمین هاى رحمت خیز و برکت آفرین است که تا کنون علما و فقهاى نامدار و خدمتگزار دین تحویل جامعه اسلامى داده است و چندین چهره سـرشـناس و معروف از فقها ما منسوب به آن منطقه هستند که روزگارى مرکز علمى و تدریس شیعیان بوده است. عـلا مـه حـلـى در آسـمـان عـلم و فضیلت , و در میان انبوه فقهاى نامدار شیعه ,هم چون یک ماه مى درخشد و آراى فقهى , اصولى و منطقى او در کتابهاى علمى از بر جستگى خاص برخوردار است او یـکـى از اسـتوانه هاى محکم و پایدارى است که در حساس ترین مراحل فکرى و اجتماعى شیعه درخشیده و اطراف خود را منور ساخته است . او قـطـب دایـره تحقیق و فضیلت , ستاره درخشان فقه و فقاهت و یکى دیگر از فرزانگان شهر حله است شهرى که به دستور امیر سیف الدوله صدقه بن منصور مزیدى اسدى از امرا دولت دیالمه در سـال ۴۹۵ هـ. ق, بـناگذارى و پى ریزى شده است, این شهر از روز نخست بر اساس تشیع پایه گذارى شده و از آن منطقه عـلما و بزرگان متعددى برخاسته اند که شرح حال برخى از آنان گذشته است. ابو حمزه ثـمـالـى از اصبغ بن نباته روایت کرده است که می گوید : به هنگام عبور امیرالمؤمنین على (علیه الـسلام ) به طرف صفین , همراه او بودم که روى تپه اى قرار گرفت سپس به نیزارى که میان بابل (عـراق ) و آن تـپه قرار گرفته بود اشاره نمود و فرمود : شهرى و چه زیبا شهرى ! عرض کردم سـرور مـن , بـه شهرى اشاره مى کنید, آیا در اینجا شهرى بوده است که آثارش از بین رفته است ؟ فـرمود: نه بلکه شهرى به وجود خواهد آمد که به آن (حله سیفیه ) خواهند گفت در آن شهر اقوام نـیـکـوکـارى زنـدگـى خواهند کرد اگر یکى از آنان سهم خود را به خداوند نذر کند, وفا به آن مى نماید.

وفات :

در لـؤلؤه البحرین از رساله مشهور کفعمى که درباره وفات دانشمندان نوشته است , نقل مى کند کـه گـفته است : ابن ادریس فرموده :من در سال ۵۵۸ بالغ گشتم , سپس از صالح فرزند وى نقل مـى کـنـد که گفت :پدرم محمد بن ادریس روز جمعه هیجدهم ماه شوال سال ۵۹۸ هـ.ق وقت ظهر از دنیا رفت است.

علامه میرزا زین العابدین مازندرانی (ره)

اشاره:

مرحوم میرزا زین العابدین از اهالی بار فروش مازندران یکی از مراجع و علمای عظام شیعه در اواخر قرن سیزدهم هجری است. مازندرانی مجتهدی جامع و فقیه ی کامل، متبحر در علم فقه و اصول و تفسیر و حدیث و علم رجال بود. آغاز شباب در مازندران از درس سعید العلما استفاده می کرد و سپس عازم عتبات عالیات گردید و سالها از کرسی درس شریف العلما و صاحب ضوابط و صاحب جواهر بهره مند بود و خود به مقام استادی رسید.

فعالیت ها

مازندرانی پس از فوت صاحب جواهر هنگامی که شیخ انصاری در رأس حوزه نجف قرار داشت، به موازات او حوزه چندین ساله کربلا را سرپرستی و اداره می نمود و از کرسی درس او اعلام متعددی به مقام اجتهاد رسیدند.

نظر بزرگان

محدث قمی در فواید می نویسد: مازندرانی یکی از فقها و مراجع بزرگ شیعیان عراق و افغانستان و بلاد هند و ایران بود. مدرس تبریزی در ریحانه الادب از مقام علمی و مراتب تقوی و فضائل نفسانی تجلیل  می کند.

تالیفات

ذخیره المعاد

زینه العباد

رسائلی در عبادات

مناسک حج

وفات

او عمری طولانی و پربرکت یافت و سرانجام در سال ۱۳۰۹ در کربلای معلا وفات نمود. پس از فوت این بزرگ عالم ربانی، آیات عظام، حجج بزرگ اسلام مرحوم حاج شیخ محمد حسین و حاج میرزا علی مازندرانی وارث علوم پدر گردیدند.

سید شمس الدین، فِخار بن مَعَدّ موسوى (ره)

اشاره:

سید شمس الدین، فِخار بن مَعَدّ موسوى، از علماى بزرگوار قرن ششم و هفتم هجرى و از بزرگان شهر حله ‏است، شهرى که در قرون متمادى مهد علم و عالمان بوده است‎.‎ او از فرزندان ابراهیم مجاب، نوه امام کاظم علیه ‏السلام است. نسب وى با ده واسطه به امام هفتم شیعیان، ‏حضرت موسى بن جعفر علیه السلام مى ‏رسد‎

 ‎شخصیت علمى

فخار بن معد با هم‏ شاگردى خود، ابن نما، دو شاگرد ممتاز ابن ادریس مى ‏باشند و نگهبان و حافظ مکتب ‏فقهى او و ادامه دهنده آن به شمار مى ‏روند‎.‎ ابن ادریس اولین کسى بود که پس از یک قرن در مقابل فتاواى شیخ طوسى ایستاد و با دیده تحقیق و نقد به ‏آنها نظر افکند ؛ چرا که قبل از او به خاطر عظمت مقام شیخ طوسى، هیچ یک از فقها به خود اجازه مخالفت ‏با شیخ را نمى ‏داد و فتاواى او نوعى تقدیس پیدا کرده بود‎.‎ فخار بن معد نیز، که در مکتب ابن ادریس پرورش یافته بود، راه استاد را ادامه داد و مکتب استاد را به ‏نهایت درجه شکوفایى رساند و در این مورد دنباله رو استاد خویش بود‎.‎ سید فخار نه تنها فقیه و اصولى بود بلکه شاعر و ادیبى بزرگ و مورخى توانا نیز به شمار مى ‏رفت و در ‏شمار علماى نسّابه قلمداد مى‏ شود‎

 ‎خاندان

خاندان ابن معد نیز مانند بسیارى از بزرگان حله، سراسر مجد و عظمت و افتخار است‎.‎ پدر او از بزرگان و شخصیت‏هاى برجسته زمان خویش به شمار مى ‏رفت و سید فخار در ابتدا افتخار ‏شاگردى محضر پدر را داشت‎.‎ سید دو برادر داشت، یکى احمد بن معد که مردى پرهیزکار و با تقوا و شاعر بود و دیگر محمد بن معد که ‏مانند برادر خویش از فقهاى امامیه و علماى حله قلمداد مى‏ شد‎.‎ فرزند او عبد الحمید بن فخار بن معد نیز از فضلا و محدثین شیعه بوده و کتابى نیز از او نقل شده است‎.‎ على بن عبد الحمید هم که نوه سید فخار است از جمله فقها و نامداران عصر خویش بوده و کتاب ارزشمند ‏‏الأنوار المضیئه در شرح زندگانى و فضائل امام عصر حجه بن الحسن عجل الله تعالى فرجه الشریف از ‏او به یادگار مانده است که یکى از منابع و مآخذ بحار الانوار هم مى‏ باشد‎

 ‎اساتید

سید فخار بن معد که در مهد علم و دانش پرورش یافته بود به اساتید آن دیار اکتفا نکرد و براى کسب دانش ‏به کربلا، نجف، کوفه و بغداد نیز مهاجرت نمود و از اساتید آن شهرها نیز بهره ‏ها برگرفت‎.‎ در کتب رجال بیش از ۲۰ نفر از بزرگان نام برده شده که سید از آنان اجازه نقل حدیث گرفته، از جمله‏‎:‎ ‏۱‏‎ – ‎پدر بزرگوارش معد بن فخار موسوى ‏۲‏‎ – ‎ابن ادریس حلى م ۵۹۸ هجرى‏ ‏۳‏‎ – ‎شاذان بن جبرئیل قمى ‏۴‏‎ – ‎ابو منصور، حسن بن معیه علوى ‏۵‏‎ – ‎یحیى بن حسن بن بطریق حلى صاحب کتاب العمده‎ ‏۶‏‎ – ‎ابن سکون حلى ‏۷‏‎ – ‎سید قریش بن مهنّا ‏۸‏‎ – ‎محمد بن على بن شهر آشوب مازندرانى نویسنده کتاب المناقب

‎ شاگردان

در دامان این عالم بزرگوار علما و فقهاى بزرگى پرورش یافته ‏اند که هر یک چون خورشیدى در آسمان بى ‏انتهاى علم و اجتهاد مى‏ درخشند از جمله ‎:‎ ‏۱‏‎ – ‎فرزندش سید عبد الحمید بن فخار ‏۲‏‎ – ‎محقق حلى، صاحب کتاب شرایع الإسلام‎‎ ‏۳‏‎ – ‎شیخ سدید الدین حلى، پدر علامه حلى ‏۴‏‎ – ‎سید رضى الدین، على بن طاووس ‏۵‏‎ – ‎سید جمال الدین، احمد بن طاووس ‏۶‏‎ – ‎شیخ یحیى بن احمد حلى، پسر عموى محقق حلى

 تألیفات

آنچه از کتب و نوشته‏ هاى فخار بن معد به دست آمده عبارتند از‎:‎ ‏۱‏‎ – ‎الحجه على الذاهب إلى تکفیر أبی طالب، یا إیمان أبی طالب علیه ‏السلام ‏۲‏‎ – ‎الروضه فی الفضائل و المعجزات ‏۳‏‎ – ‎المقباس فی فضائل بنی العباس

‎ وفات

این عالم بزرگوار که بزرگترین افتخارش خدمت به خاندان و عترت پیامبر اکرم صلى‏ الله‏ علیه‏ وآله بود و ‏عمر خویش را در این راه صرف نمود، در سال ۶۳۰ هجرى و در شب هفدهم ماه مبارک رمضان به سوى ‏معبود شتافت و به مهمانى دائمى خداوند نائل شد. پیکر مطهر او را در کربلاى معلاّ و در جوار بارگاه سید ‏الشهداء علیه‏ السلام به خاک سپردند‎.‎

سید نصرالله مستنبط(ره)

اشاره:

سید نصراللَّه فرزند مستنبط تبریزى از علماء برجسته و فقهاء و مدرسین بحق و شایسته معاصر نجف اشرف بودند. معظم  له در سال ۱۳۲۷ قمرى در تبریز متولد شده و در بیت سیادت و سعادت پرورش یافته و پس از خواندن مقدمات و ادبیات و قسمتى از سطوح به قم آمده و تتمه سطوح را از مدرسین حوزه تکمیل و به درس خارج مرحوم آیت اللَّه حجت و آیت اللَّه العظمى حایرى شرکت و استفاده نمود.

ایشان به نجف اشرف کرده و به درس مرحوم آیت اللَّه غروى اصفهانى و آقا ضیاءالدین عراقى و بالاخص آیت اللَّه العظمى اصفهانى شرکت و استفاده کامل نموده تا به مدارج عالیه اجتهاد و استادى رسیده و خود تشکیل درس خارج فقه و اصول داده و جمع کثیرى از افاضل محصلین به درسش شرکت و استفاده نموده و پس از فوت برادرش مرحوم آیت اللَّه حاج سید احمد مستنبط در اول صبحها در قسمت بالا سر امیرالمؤمنین على علیه  الصلوه والسلام اقامه جماعت نموده تا ساعت ده روز یکشنبه هجدهم ربیع الاول ۱۴۰۶ قمرى که در سن حدود هشتاد سالگى به مرگ مرموزى از دنیا رفته و به اجداد گرامش پیوسته است.

داراى تألیفات علمى مى باشند که ذیلا مى نگارم:

۱. اجتهاد و تقلید

۲. قاعده تجاوز و فراغ

۳. لباس مشکوک

۴. التقیه

۵. العداله

۶. معارف الاسلام در اصول

۷. رساله در من ادرک

نگارنده گوید: مرحوم مستنبط گذشته از مقام علمى داراى مقامات معنوى بودند، زیرا در رشته معنویت از شاگردان برجسته مرحوم جمال السالکین و قدوه العارفین عالم ربانى مرحوم حاج سید على  آقا قاضى طباطبائى تبریزى استاد اخلاق و مربى نفوس مستعده حوزه علمیه نجف بودند. و در این رشته مرحوم مستنبط گذشته از جنبه هاى علمى کار کرده و ریاضت کشیده بودند و حقیر دو قصه از ایشان که معرف و گویای معنویت و معرفت ایشانست را مى نگارم:

۱.در سال ۱۳۶۱ قمرى مشرف به نجف اشرف شدم از اول ورودم به قدرى مورد عنایت و ضیافت مخصوص مولایم حضرت على علیه السلام قرار گرفتم که اگر تمام ذرات وجودم زبان شود نمى تواند شکر و سپاس آن مراحم را بگذارد. زیرا در اولین روز تشرفم خدمتشان عرضه داشتم: وفدت علیک بغیر زاد پس وسائل ماندن و مخارج یک سال اقامتم را یک جا عنایت فرمود و چون این لطف و مرحمت را دیدم دیگر هرچه مى خواستم و نیاز داشتم عرض مى کردم و محبت مى فرمودند. یک شب از حضرتش استاد علمى و اخلاقى تقاضا کردم. پس به حجره مدرسه آمدم و حجره من در سر راه نبود بلکه در گوشه و زاویه طبقه فوقانى قرار داشت و کسى از جلوى آن عبور نمى کرد مگر آنکه مرا مى خواست.

پس در حجره خویش مشغول مطالعه مکاسب بودم، ناگاه دیدم سید بزرگوارى در حجره پائین پاى من نشسته است فورا از جا برخاسته و با خودم گفتم بى ادب فقه اهل بیت علیه السلام را مطالعه مى کنى و در برابرشان پاى خود را دراز مى کنى؟ پس خواستم از آقا عذرخواهى کنم دیدم نیستند بسیار وحشت زده شده و از حجره بیرون دویدم که این آقا چه شده است؟

من نه آمدن او را دیدم و نه رفتن او را ملتفت شدم چطور از نظرم ناپدید شد. پس در حالیکه سراپا غرق عرق شده بودم و موى بدنم برخاسته بود به بام مدرسه که اشراف به حرم مولایم امیر مومنان علیه الصلوه والسلام داشت رفتم و به او متوسل شدم تا حالم عادى شد و به حجره آمدم و خوابیدم و فرداى آن شب که به درس مرحوم آیت اللَّه اصفهانى حاضر مى شدم رفتم و پس از پایان درس به یکى از افاضل گفتم من استادى مى خواهم که از او استفاده علمى و عملى و اخلاقى کنم. فورا فرمود آن سیدى که مى رود مناسب با خواسته تو است و به سیدى که به سوى صحن مطهر مى رفت اشاره کرد. من به سوى او به سرعت رفتم و در مقابل مقبره شیخنا الانصارى قدس اللَّه سره که ایستاده و فاتحه مى خواند به او رسیدم و وقتى جلو رفتم دیدم آن سیدى است که دیشب در حجره من آمده بود. سلام کردم و خواسته خود را به او گفتم فرمود ساعت هشت صبح فردا بیا مسجد هندى دو نفر دیگر هستند اگر بیان مرا پسندیدى ادامه بده. پس ساعت موعود رفتم و آمدند و شروع به بحث و تحریر و تقریر درس مرحوم سید اصفهانى را کردند، مسرور شدم و ادامه دادم و ایشان همین بزرگوار آقاى مستنبط مترجم عزیزم بودند و اما آن دو نفر از فضلاء و اوتاد حوزه نجف بودند.

۲. روزى طرف صبح (بین الطلوعین) در سمت بالا سر محل نماز صبحشان که مشغول خواندن زیارت جامعه کبیره بودند مى بینند آقاى عربى در جلوى ایشان محاذى بالا سر مشغول نمازند و قرائتى مى خوانند که تاکنون از هیچ کس چنین قرائتى نشنیده بوده مجذوب حال و قرائت و تجوید او مى شود تا به قنوت مى رسد مى شنود که در قنوتش مى خواند… اللهم ان معویه بن ابى سفیان آذى علیا فالعن معاویه لعنا وبیلا و عذبه عذابا الیما (یا قریب به این مضمون)

فرمود پس خواستم از او سوال کنم که این دعا و قنوت در جائى آمده یا از خود اوست و او انشاء فرموده پس با اینکه در دسترس من بود، بلند شدم که بعد از نماز او بپرسم دیدم نیست هر چند به این طرف و آن طرف نگریستم او را ندیدم. دانستم مولایم عجل اللَّه فرجه الشریف بوده است. آرى از چنین سید بزرگوار و فقیه جامع و عالم عاملى بعید نیست که بارعه به فیض لقاء و زیارت مولایمان رسیده باشد منتهى مکتوم داشته، زیرا به گفته معروف:

هر که را اسرار حق آموختند                     مهر کردند و دهانش دوختند

یادی از مرحوم آیت الله بافقی

مگر مرحوم شیخ ما حاج شیخ محمدتقى شهید بافقى نبود که به کرات و مرات برایش تشرف حاصل شده بود ولى ابراز نمى کرد تا بعد از فوتش افراد مختلف داستانهائى از او نقل کردند. مانند این داستان که عالم جلیل آقاى علوى فریدونى داماد بزرگ آیت اللَّه العظمى گلپایگانى برایم حکایت کرد که یکى از اصناف بازار قم به نام آقاى پاینده که ورشکسته شده بود چهل شب جمعه به مسجد جمکران قم مى رود براى اصلاح کارش. شب چهلم سیدى را در مسجد زیارت مى کند که به او مى فرماید در راه که به قم برمى گردى حاج شیخ محمدتقى بافقى را مى بینى که مشغول جمع کردن سنگهاى میان راه است به او سلام مى رسانى و مى گوئى آقا گفت: قدرى از آن پولها که پیش تو است به تو بدهد.

آقاى پاینده گوید آمدم، دیدم حاج شیخ مشغول جمع کردن سنگها از میان راه است سلام کردم و پیام را دادم فورا گفت: آقا سلام به من فرستاد و شروع کرد به گریستن و زار زدن و اشک ریختن و آن وقت متوجه شدم که آن آقا که بود آقاى عالم بود و من به فیض زیارتش رسیدم ولى غافل بودم و او را نشناختم. پس دیدم آقاى بافقى از گریه خلاص نمى شود گفتم پیامى هم به شما دادند. فورا توجه کرده فرمود چه فرمودند گفتم فرمودند از آن پولها که نزد تو است قدرى به من بدهید، دیدم فورا از جیب خود کیسه اى درآورد که در آن حدود سى یا چهل تومان پول نقره آن روز بود و از آن چند تومانى به من داد پس خداحافظى کرده آمدم و به برکت آن پول خسارت و ضرر و قروضى که به واسطه خشک شدن زراعتم به من رسیده بود جبران و ادا گردید و از ورشکستگى بیرون آمده و کارهایم اصلاح شد.

آرى ایمان نگارنده چنین است که شاعر گوید:

بذره گر نظر لطف آنجناب کند                             به آسمان رود و کار آفتاب کند

سلام من الرحمن نحو جنابه                             فان سلامى لا یلیق ببابه

آیت اللَّه مستنبط رحمه اللَّه فقط داراى یک دختر بودند که او را به آیت اللَّه زاده گلپایگانى حاج سید جواد فرزند بزرگ آیت اللَّه العظمى حاج سید محمدرضا گلپایگانى تزویج کردند و فرزند ذکور و پسر نداشتند و نسل و عقب آن مرحوم از این دختر مى باشد. حاج سید جواد از آقازادگان محترم و فضلاء مکرم حوزه علمیه قم مى باشند که در بیت علم و مرجعیت به دنیا آمده و پرورش یافته و پس از خواندن دروس جدید به فراگرفتن علوم دینى و خواندن ادبیات پرداخته و بعد از تکمیل صرف و نحو و منطق به خواندن سطوح فقه و اصول نزد اساتید و مدرسین حوزه علمیه مشغول شده و بعدا مهاجرت به نجف اشرف نموده و بقیه سطوح مکاسب و کفایه را در آنجا از مدرسین بزرگ فراگرفته سپس به درس خارج فقه و اصول آیت اللَّه العظمى خوئى و پدر همسرش آیت اللَّه مستنبط حاضر و استفاده نموده و بعد از رحلت ناگهانى برادرش مرحوم حاج سیدمهدى متوفى شوال ۱۳۵۷ شمسى براى رسیدگى به کارها و مسئولیتهاى آن مرحوم در قم مستقر و تا حال به خدمات روحى و اجتماعى اشتغال دارند.

منبع:گنجینه دانشمندان

سید جواد عاملى غروى(ره)

اشاره:

یکى دیگر از فقهاى نامدار شیعه ،علامه فقه و فقاهت، آیه اللّه سید جواد بن سید محمد حسنى حسینى عاملى غروى ،از بزرگان فقه و فقاهت قرن سیزدهم و ازتلامذه آیه اللّه بحرالعلوم و علا مه وحید بهبهانى مى باشد. او که یکى از افاضل شاگردان این دو فقیه بزرگ است ،در سال ۱۱۶۰ ه ق درآبادى شقرا جبل ع.امل متولد شده و در هم انجا رشد و پرورش یافت ،سپس به روزگار مرجعیت علا مه بهبهانى به کربلا رهسپار گشت و نزد آقاى سید على صاحب ریاض به فراگرفتن علوم اشتغال ورزید در سایه تلاش و جدیت بلیغى که داشت ،توانست در اندک مدتى به بالاترین مدارج علمى نایل آید.
او در محضر جمعى از بزرگان کسب فیض و علم نموده است که اسامى چندتن از آنان برده مى شود:

اساتید

۱ . علامه وحید بهبهانى .
۲ . آیه اللّه سید مهدى بحر العلوم .
۳ . آیه اللّه سید على صاحب ریاض .
۴ . آیه اللّه شیخ جعفر کاشف الغطا.

شاگردان

در مکتب فقهى او شاگردانى تلمذ نموده و به مقام شامخ علمى و فقهى نائل آمده اند که هر کدام از استوانه هاى فقاهت به شمار مى آیند که اسامى چند تن از آنان ذکر مى شود:.
۱ . آیه اللّه شیخ محمد حسن صاحب جواهر الکلام که از او اجازه روایتى نیزدارد.
۲ . آیه اللّه سید صدر الدین عاملى .
۳ . آیه اللّه شیخ جواد،معروف به ملا کتاب .
۴ . آیه اللّه آقا على هزار جریبى .
۵ . آیه اللّه شیخ محسن اعسم .
و دیگر اساطین فقه و فقاهت که در کتابهاى تراجم و رجال ،به تفصیل مذکورهستند.

تالیفات

علامه میرزا محمد على مدرس ،طبق شیوه مرضیه و عادت حسنه اى که درکتاب مستطاب ریحانه الادب پیش گرفته اند،به بازگویى آثار و تالیفات اومى پردازند و تعدادى از آثار گران قیمت او را به ترتیب زیر مى آورند:.
۱ . م.ف.تاح الکرامه فى شرح قواعد الاحکام علا مه حلى (ره ) (۱۰ جلد قطور)گویند میرزاى قمى ف.راوان ب.ه آن م.راجعه داشت هشت جلد این کتاب با مباشرت علا مه سید محسن جبل عاملى در س.ال ۱۳۳۲ ه ق در مصر به چاپ رسیده است ،ولى متاسفانه عارى از هجوم اغلاط فراوان مطبعى نیست .
۲ . ارجوزه اى در خمس .
۳ . ارجوزه اى در رضاع .
۴ . ارجوزه اى در زکات .
۵ . رساله اى در اصل برائت .
۶ . حاشیه بر تهذیب الاصول علا مه .
۷ . حاشیه بر روضه شهید ثانى .
۸ . حاشیه بر مدارک الاحکام .
۹ . حاشیه بر شرح طهارت وافى .
۱۰ . شرح وافیه در اصول .
۱۱ . تجوید قرآن کریم ۱ .

احترام استاد

او در آغاز کتاب مفتاح الکرامه در مورد علت اقدام به این تالیف بزرگ وپرمشقت این چنین مى نگارد:
م.ن دس.ت.ور آقا و استادم را،اوئى که پس از خداوند سبحان و اولیاى بزرگوارش (سلام خدا بر آن.ان ب.اد) پناهگاه و تکیه گاه زندگى من بوده است ،امتثال نمودم و اوعبارت از پیشواى بزرگ ،ع.لا مه مقدس ،اقیانوس بزرگ ( علم و معرفت ) آیه اللّه شیخ ‌جعفر (کاشف الغطا) است که خداوند متعال مرا فداى او سازد و بقاى او را بر سرمؤمنین مستدام بدارد.
او ک.ه خ.داون.د ع.م.رش را در کنف حراست و عنایت خاص خویش نگهدارد،به من امر فرمودند: دوس.ت دارم ک.ه تو کتاب قواعد الاحکام امام علا مه (حلى ) (خداوندمقام شریفش را بالا برد) را م.حور بحث انتخاب کنى و به آن اعتماد ورزى در هرمساله اى که آرا اصحاب اختلاف پیدا نموده اس.ت ،دقیقا اقوال آنان را مورد تامل قراردهى علاوه بر اقوال ،شهرت و اجماع آنان را نیز به دست آورى م.ن.اب.ع و ک.ت.اب.هایى که این اقوال از آنها نقل شده است ،باز بیاورى اگر به دلیلى برخورد داش.تى که آنان ذکرنکرده اند،پس همراه متن ،آن دلیل را نیز ذکر نمایى ،به هنگام اختلاف اخبار واح.ادی.ث ،ب.ه ص.ورت موجز آرا و نظریات اهل سنت را نیز بیان نمایى تا نفع آن کامل ،و موقعیت کتاب بزرگ گردد چون کتاب المختلف علا مه که مخصوص این برنامه است ،هر چند پرسود و پرفایده است ،ولى جاى اکثر اقوال و آرا در آن خالى است .
پس من امر شریف استاد را امتثال نمودم و امیدوارم که او با دعاى مقبول خویش مرا یارى دهد امر خودم را به خدا تفویض کردم و بر او توکل بسته و هرقدرت و نیرو از سوى اوست۲ .

حادثه دلخراش حمله وهابى ها:

مرحوم سید جواد عاملى در پایان جلد هفتم مفتاح الکرامه که اواخر باب وکالت قواعد است ،داستانى را از وحشى گریه اى وهابیون عهد نخست نقل مى کند که بازگویى آن مى تواند از اعمال وه.اب.ی.ون نفتى امروز نیز پرده بردارد و نیات این حزب سیاسى در ماسک اسلام را فاش و روشن سازد:
خدا را سپاس مى گویم ،آن چنان که او اهل و شایسته آن است و درود وصلوات خود را تقدیم بهترین مخلوقات او،محمد و اولاد معصومین (ع ) او مى نمایم خداوند متعال با فضل و کرم خود به برکت محمد و آل او بر این بنده منت نهاد وتوفیق اتمام این بخش از مفتاح الکرامه را عنایت فرمود هم اکنون نیمه شب نهم از ماه مبارک رمضان سال ۱۲۲۵ هجرى است و این کتاب به دست مصنف آن ،ک.وچ.ک ت.رین و ذلیل ترین بندگان خدا،محمد جواد حسینى حسنى موسوى عاملى ،که خ.داون.دس.ب.ح.ان با لطف و فضل و رحمت خویش ،با او معامله و رفتار نماید پایان پذیرفت ،ولى ت.ش.وی.ش خ.اط.ر و اض.طراب احوال حاکم بر زندگى ما است ،چون اعراب وحشى ،از جمله ،آن اف.رادى ک.ه ق.ائل ب.ه م.ق.اله وهابى خارجى هستند،نجف اشرف و زیارتگاه حسین (ع) را احاطه ن.م.وده اند،راه را بسته اند و زائرین حسینى را قتل و غارت نموده اند پس از آنکه شیعیان از زیارت ن.ی.م.ه شعبان برمى گشتند،تعداد کثیرى از آنان را کشته اند و اغلب آن زائرین از ایرانیان هستند گاهى گفته مى شود تعداد کشته ها ۱۵۰نفر مى باشد،و گاهى گفته مى شود کم تر برخى دیگر از زوار ع.رب در ح.ل.ه م.ان.ده ان.د وت.عدادى به نجف اشرف رسیده اند برخى در حله به روزه دارى پ.رداخ.ته اند و برخى به حسکه رفته اند،و ما هم اکنون مثل اینکه در محاصره قرار گرفته ایم وهابیون هنوزبرنگشته اند صفوف آنان از کوفه تا حرم حسین (ع ) به مسافت دو فرسخ یا بیشتراست .
قبیله خزعل تسلیم شده اند،ولى قبیله هاى بعیج و جشم در حال مقاتله وکارزار ه.ستند حاکم بغداد کنار رفته و حاکم دیگرى جاى او را گرفته است و آنان باهم مقاتله و کارزار دارند اخبار آنان نیز ما را مغموم ساخته است چون راهها بسته است ،به همین جهت در این اطراف وهابیها بر اقامت بیشتر طمع دوخته اند حول وقوه از سوى خداوند بزرگ است درود بر پیامبر خدا و اولاد و اطهار او،و خداوندمتعال از علماى ما خوشنود و راضى باشد و آنان را در بالاترین جایگاه و با نعمت بهشتى محشور فرماید ۳ .

وفات

او پس از یک عمر رنج و کوشش در راه علم و فقاهت ،در سال ۱۲۲۶ ه ق ،درسن ۶۶ سالگى در نجف اشرف وفات نمود و در صحن مولاى متقیان مدفون گشت

پی نوشت:

۱. ریحانه الادب ،ج ۳ ،ص ۳۹۶ . ۳۹۷ .
۲.مفتاح الکرامه ،ج ۱ ،ص ۱ ،چاپ مصر که به اهتمام آقاى سید محسن جبل عاملى چاپ شده است .

۳. مفتاح الکرامه ،ج ۷ ،ص ۶۵۳ ،چاپ مصر .

۴. تفسیر بیشتر شرح زندگى او در ریحانه الادب ،و کتاب وحید بهبهانى نوشته فاضل نامى ع.ل.ى دوانى ،ص ۲۱۶ . روضات الجنات ،ج ۲ ،ص ۲۱۶ . الکرام البرره ،حاج آقا بزرگ تهرانى ،ج ۱ ،ص ۲۸۷ تا ۲۸۹ آمده است .
منبع :فقهاى نامدار شیعه . عقیقى بخشایشی

تقلید و شخصیت گرایی مانع گرایش به دین

اشاره:

یکی از آسیب ها و آفت ها که به دین و دین داری وارد می گردد، تقلید و شخصیت زدگی، یعنی پیروی کور کورانه و تبعیت ناآگاهانه از فرد، گروه و اندیشه ای، بدون دلیل و برهان است. این موضوع سبب می شود که مانعی بزرگ و حجابی عظیم در راه گرایش به دین و خداپرستی ایجاد شود و نگذارد که آدمی به اندیشه و تعقل بپردازد و راه صحیح را برگزیند. این نوشته در این موضوع مطالبی را ارائه داده است.

مفهوم تقلید

تقلید از ماده قلد و به معنای تابیدن طناب است و قلاده را از این جهت قلاده گویند که رشته تابیده است که در گردن می نهند و قلائد جمع قلاده که در قرآن آمده است به معنای چهار پایانی است که برای قربانی در مراسم حج چیزی به گردنشان می آویختند تا شناخته شوند.پیروی از دیگران را از این نظر تقلید می نامند که مقلد سخن، فکر و عقیده مقلد را همچون قلاده ای بر گردن خویش می نهد و یا مسئولیت را همچون قلاده ای بر گردن کسی می نهد که از او پیروی می کند.

سریان تقلید در زندگی

مسئله تقلید آن چنان در زندگی و حیات انسان ها سریان دارد که چیزی شبیه مسائل غریزی شده است و حتی در برخی از حیوانات نیز به تجربه و آزمایش ثابت شده است(۱.زندگی آدمی، پیوسته با تقلید و پیروی همراه است.

اگر تقلید به صورت پیروی افراد ناآگاه از افراد متخصص باشد، عاملی برای حرکت تکاملی جامعه و از لوازم رشد، هدایت، آموزش و تربیت خواهد بود.دانش ها، آداب و رسوم سازنده و مسائل تربیتی و انسانی، از این طریق از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته است.

کودکان تقریبا معلومات خود را از همین طریق به دست می آورند و گسترش صنایع، حرفه ها و هنرها به همین وسیله است و اگر روح تقلید مثبت و سازنده نبود، این حرکت تکاملی وجود نداشت.

ولی همان گونه که آب زلال مایه حیات است، اگر آلوده شود، مایه بروز بیماری و یا مرگ می شود؛ تقلید هم اگر به صورت تقلید کور کورانه و تقلید جاهل از جاهل در آید، موجب گسترش فساد، انتقال اخلاق زشت و انحرافات فکری و انواع خرافات و انتقال آن از نسلی به نسل دیگر می گردد.

ستایش و نکوهش تقلید

پیداست که پیروی ناآگاه از آگاه، عامی از فقیه و رجوع غیر متخصص به متخصص و اطاعت از فرد صاحب نظر،نکوهیده به حساب نمی آید.اطاعت بیمار از پزشک متخصص و رجوع شاگرد و دانشجو به استاد برای استفاده از دانش و تخصص وی، به هیچ وجه تقلید مذموم نیست؛ بلکه ممدوح و پسندیده است.

یک مهندس ساختمان در صورتی که بیمار شود، به پزشک مراجعه می کند و اگر آن پزشک بخواهد ساختمانی بسازد، از این مهندس دستور می گیرد؛ یعنی هر کدام در یک رشته مجتهد و در رشته ای دیگر مقلد هستند و این، یک اصل عقلایی است که همیشه در میان انسان ها بوده و هست.

با این وجود، تقلید تا آن جا می تواند به عنوان عامل رشد برای انسان مطرح گردد که به خودباختگی حیات انسان منجر نشود؛ یعنی تا انجا انسان پیش نرود که زندگی و حیاتش را نیز تقلیدی سازد و به بیماری شخصیت زدگی و پیروی کور کورانه مبتلا شود و بدون بررسی دقیق اعمال و رفتار فرد یا گروهی، آنها را تا حد پرستش مورد پذیرش قرار دهد؛ به طوری که فکرش را از تلاش و تکاپو باز دارد و در یک چهار چوب خشک و بی روح به نام پیروی از بزرگان و تقلید از گذشتگان به بند کشد تا آن جا که در ریزترین مسائل زندگی، تصمیم گیری مشکل باشد و از فکر کردن در عرصه زندگی طفره رود.

فرانسیس بیکن (۱۶۰۵م.) که در روشن کردن روش تحقیقی علمی، از منفکران به نام است، می نویسد:

در سال ۱۳۴۲ میلادی، در یکی از حوزه های علمی، بین شاگردان حاضر در آن حوزه، جدالی درباره دندان های اسب در گرفت.در این جدال که سیزده روز طول کشید، شاگردان بارها به گفته ها و نوشته های پیشینیان خودمراجعه کردند؛ ولی مشکل آنها لاینحل باقی ماند و در هیچ یک از گفته ها و آثار گذشتگان نتوانستند به تعداد دندان های اسب پی ببرند.بلاخره در روز چهاردهم، یکی از شاگردان جوان و تازه کار با پیشنهادی که کرد چنان دیگران را بر انگیخت که بر سر وی ریختند و پس از تنبیه او را از حوزه خود بیرون انداختند و مدعی شدند که شیطان در جسم او حلول کرده است. بالاخره چون نتوانستند برای این مسئله جوابی پیدا کنند فتوی دادند که چون از پیشینیان قولی یا نوشته ای ندارند، این مشکل لاینحل باقی می ماند…(۲.

به هر حال، پیروی از دیگران، خواه از افراد زنده و یا از گذشتگان و خواه پیروی از یک فرد یا گروه، از چهار صورت خارج نیست:

۱.تقلید جاهل از عالم.۲.تقلید عالم از عالم.۳.تقلید عالم از جاهل.۴.تقلید جاهل از جاهل.

روشن است که از این چهار قسم، تنها قسم اول تقلید ممدوح و منطقی است و سه قسم دیگر از انواع تقلید مذموم است.

آسیب تقلید برای دین و دین داری

دین مردمان را به تفکر و اندیشه ورزی و به بصیرت و بینایی می خواند و از این طریق، آنان را هدایت می کند.اگر تقلید مذموم بر دین و دین داری حاکم شود، دین داری اهل ایمان – که باید مبتنی بر پیروی آگاهانه باشد – به شدت آسیب می بیند و زمینه انحرافات گوناگون فراهم می شود.یکی از آن انحرافات این است که انسان ها با اطاعت مخلوق، به معصیت خالق کشانده می شوند؛ در حالی که این کار جایز نمی باشد امام علی (علیه السلام) می فرماید:

«لاطاعه لمخلوق فی معصیه الخالق(۳)؛ اطاعت مخلوق در معصیت خالق، روا نیست.»

بسیاری از مصیبت هایی که در طول تاریخ بر اسلام و مسلمانان رفته است، به سبب فرهنگ تقلید کورکورانه و پیروی ناآگاهانه بوده است.امام علی (علیه السلام) درباره پیروان معاویه و مصیبت هایی که از جانب آنان پیش آمد می فرماید:

«اناس من اهل الشام العمی القلوب الصم الاسماع الکمه البصار الذین یبلسون الحق بالباطل و یطیون المخلوق فی معصیه الخلق(۴)؛مردمی کور دل که گوش هایشان در شنیدن سخن حق ناشنواست و دیده هایشان در دیدن آن نابینا.کسانی که حق را از راه باطل می جویند و با اطاعت مخلوق راه معصیت خالق را می پویند.»

تقلید ویران گر مردمان را چنان تنزل می دهد که هر سخن بیهوده را می پذیرند و به هر ناروا و باطلی می گروند و چون حاکمانشان به گناه فرمان دهند کورکورانه پیروی می کنند.نمونه های تقلید کورکورانه از رهبران فاسد را می توان در دوران معاویه مشاهده کرد.در این باره آمده است: اطاعت مردم شام از معاویه به آن حد رسیده بود که وقتی خواست به سوی صفین حرکت کند، به خاطر تنگی وقت نماز جمعه را برای مردم روز چهار شنبه اقامه کرد،! بی آن که کسی اعتراض کند و ایراد بگیرد(۵.

مسعودی می نویسد: پس از ختم صفین، یکی از کوفیان سوار بر جمل (شتر نر) خود به دمشق رفت.یکی از مردم دمشق با او نزاع کرد که این ناقه (شتر ماده) از من است و تو در صفین آن را از من گرفته ای. دعوا و نزاع را نزد معاویه بردند مرد دمشقی پنجاه شاهد آورد که همگی شهادت دادند این ماده شتر از آن اوست.معاویه دستور داد تا شتر را به مرد دمشقی تسلیم کنند.مرد کوفی به معاویه گفت: خدا تو را به صلاح رهبری کند؛ این شتر نر است؛ نه ماده.معاویه گفت: این حکمی است که داده شده و پایان یافته است.پس از آن که مردمان پراکنده شدند، پنهانی کسی را فرستاد و کوفی را احظار کرد و قیمت شتر را از او پرسید و دو برابر آن را به او داد و به او نیکی کرد و سپس به او گفت: «ابلغ علیا انی اقتله بمائه الف ما فیهم من یفرق بین الناقه و الجمل(۶)؛ به علی بگو! من با صد هزار نفر که شتر ماده را از نر تشخیص نمی دهند، با او جنگ خواهم کرد.»

کار اطاعت و تسلیم شامیان در قبال معاویه بدان جا رسیده بود که در اثنای جنگ صفین، عقل خود را تسلیم او کردند و گفتار عمرو بن عاص را که می گفت: چون علی عمار بن یاسر را به جنگ آورده، پس علی قاتل اوست پذیرفتند و پس از آن کار تقلید و تسلیم آنان چنان بالا گرفت که لعن علی (علیه السلام) را رسم کردند و سال ها این سیره زشت را پیروی نمودند و مصداق این آیه شدند: «اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله(۷)؛ به جای پیروی از خدا دانشمندان یهود و راهبان را ارباب خویش بر گرفتند »  امام باقر (علیه السلام) در توضیح آیه می فرماید: «و الله ما صلوا لهم و لا صاموا و لکن اطاعوهم فی معصیه الله(۸)؛ به خدا سوگند! که آنان برای ایشان نماز نگزارند و روزه نگرفتند؛ بلکه ایشان را در معصیت خدا فرمان بردند.»

احبار و رهبان مردم را به بندگی خویش دعوت نکردند و اگر هم می کردند، ایشان نمی پذیرفتند؛ اما مردم رابه نافرمانی خدا کشیدند و آنان هم پذیرا شدند و از رهبران خود اطاعت کردند.عالمان و پیشوایان، حلال را حرام و حرام را حلال کردند و مردم هم از ایشان پیروی کردند و ناخود آگاه آنان را به جای خدا، معبود خویش گرفتند(۹.

تقلید کور کورانه، هویتی برای انسان باقی نمی گذارد و چنین انسانی تن به هر کاری می دهد و هر ناروایی را مرتکب می شود.پیروی جاهل از عالم و تقلید از خاندان دانش نیز باید با بینش، فهم عمیق و بصیرت باشد؛ زیرا در غیر این صورت، انسان ها در قالب پیروانی فاقد بنیادهای فکری در خواهند آمد و در رویارویی با اندک شبهه ای، دچار عوارض مخربی برای دین و دین داری خود می شوند.اینان فاقد توان پاسداری و حفظ دین می باشند و دین و ایمان خویش را نیز به درستی نمی توانند پاس دارند و در نتیجه، سبب گریز عده ای از دین و عدم گرایش به آن خواهند شد.

امام علی (علیه السلام) کسانی را که دین را بدون فهم و بصیرت فرا می گیرند، مذمت نموده آنان را به چهار پایان چرنده تشبیه می کند که از دایره انسانیت بیرون هستند(۱۰.

پیروی و تقلیدی که شکل سرسپردگی بیابد، مفسده های فراوانی در پی دارد و جز تباهی زندگی این دنیا و آن سرا، چیزی به دنبال نخواهد داشت.منطق دین اجازه نمی دهد که مردمان، رهبران و پیشوایان خود را چشم و گوش بسته دنبال کنند.خداوند در مقام نکوهش پیروی کورکورانه، عوام یهود را نمونه آورده، می فرماید: «و منهم امیون لا یعلمون الکتاب الا امانی و ان هم الا یظنون(۱۱)؛ و برخی از آنان (یعنی عوام جهودان) که خواندن و نوشتن نتوانند، از کتاب (تورات) ندانند؛ مگر آرزوهای بیهوده (سازگار با هوس ها و خواهش های دلشان) و تنها گمان هایی در سر می پرورند.»

این آیه در مقام مذمت عوام بی سوادی یهود است که از علما و پیشوایان دین خود پیروی و تقلید می کردند.

در این باره مردی به امام صادق (علیه السلام) عرض می کند: عوام یهود از کتاب همان را می دانستند که از علمای خود شنیده بودند و راهی نداشتند جز این که هر چه می شنوند، بپذیرند.پس چرا قرآن آنان را در این پیروی سرزنش کرده است؟آیا عوام یهود، مانند عوام ما نیستند که از علمای خویش پیروی کرده اند؟ حضرت فرمود:

عوام یهود دیده بودند که عالمانشان آشکارا دروغ می گویند، حرام می خورند، رشوه می گیرند و احکام الهی را به خاطر شفاعت ها و سازشکاری ها تغییر می دهند و به حکم شناخت های فطری خود می دانستند که هر کس چنین اعمالی انجام دهد، فاسق است و نباید قول او را پیروی کرد و نباید قول خدا و پیامبران را از زبان او گرفت. چون عوام یهود از این اشخاص پیروی کردند، خداوند مذمتشان کرده که نباید گفته آنان را بپذیرد و عمل کنند.این مردم باید در کار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نظر می کردند؛ زیرا دلیل های راستی او واضح تر از آن بود که پوشیده ماند و مشهورتر از آن بود که برای آنان واضح نشود.

در ادامه، امام (علیه السلام) می فرماید:

«و کذلک عوام امتنا اذا عرفوا من فقائهم الفسق الظاهر و العصبیه الشدیده و التکالب علی حطام الدنیا و حرامها و اهلاک من یتعصبون علیه و ان کان لاصلاح امره مستحقا و بالترفرف بالبر و الاحسان علی من تعصبوا له و ان کان للاذلال و الاهانه مستحقا.فمن قلد من عوامنا مثل هولاء الفقهاء فهم مثل الیهود الذین ذمهم الله بالتقلید لفسقه فقهائهم(۱۲)

عوام ما نیز اگر از علمای خود فسق آشکار و تعصب ناروا و توجه به دنیا و امور حرام مشاهده کنند و بینند آنان چون به زیان کسی تعصب ورزند، از میانش می برند و او را از هستی می اندازند؛ گرچه سزاوار آن باشد که کارش اصلاح شود و چون به سود کسی سر تعصب آیند به وی نیکی و دست گیری می کنند؛ گرچه سزاوار خواری واهانت باشد و (با وجود آن) باز هم به تقلید از آنان ادامه دهند؛ آنا نیز همچون قوم یهودند که خداوند ایشان را به سبب تقلید کردن از فقیهان فاسق، مذمت کرده است.»

پیداست که تقلید ممدوح و مشروع، سرسپردن و چشم بستن نیست؛ چشم باز کردن و مراقب بودن است وگرنه، شرکت در جرم به شمار می رود.بعضی از مردم می پندارند که تاثیر گناه در افراد یکسان نیست؛ در مردم عادی، گناه تاثیر دارد و آنها را از تقوا و عدالت ساقط می کند؛ ولی در طبقه علما تاثیری ندارد.در صورتی که اسلام برای احدی مصونیت قائل نیست؛ حتی برای شخص پیامبر.خدا خطاب به پیامبر می فرماید:«قل انی اخاف ان عصیت ربی عذاب یوم عظیم(۱۳)؛ ای پیغمبر! بگوخود من نیز اگر معصیت کنم، از عذاب روز بزرگ بیمناکم.»

در آیه ای دیگر آمده است: «لئن اشرکت لیحبطن عملک(۱۴)؛اگر نوعی شرک در کار تو وارد شود، عملت تباه خواهد شد.»

داستان موسی و عبد صالح در این زمینه درس آموز است.یک نکته بزرگ که از این داستان استفاده می شود، این است که تابع و پیرو، تا آن جا تسلیم متبوع و پیشواست که اصول و مبادی و قانون پایدار بماند و گرنه انسان نمی تواند سکوت کند.هرچند در این داستان، علمی که عبد صالح کرد، از نظر خود او – که افق وسیع تری را می دید – بر خلاف اصول نبود و نقص کار موسی در این بود که به راز کار آگاه نبود.مادامی که از نظر او عملی بر خلاف اصول و قانون الهی می نمود، ایمان به او اجازه نمی داد که سکوت کند.بعضی گفته اند: اگر تا قیامت عمل عبد صالح تکرار می شد، موسی از اعتراض و انتقاد باز نمی ایستاد؛ مگر آن که به رمز آگاه می شد(۱۵.

در ادامه حدیث، حضرت می فرماید: «فاما من کان من الفقهاء صائنا لنفسه، حافظا لدینه، مخالفا علی هواه، مطیعا لامر مولاه، فللعوام ان یقلدوه(۱۶) ؛ هر کدام از فقها که بتواند خودنگه دار باشد (خواسته های شیطانی او را منحرف نسازد.دین خدا را حفظ کند، مخالف هواهای نفسانی و مطیع امر الهی باشد، مردم از همچو کسی می توانند تقلید کنند.»

البته این نکته واضح است که مخالفت یک عالم روحانی با هوای نفس فرق دارد با مخالفت یک نفر از عوام؛ زیرا هوای نفس هر کسی در امور معینی است.هوای نفس جوان یک چیز است و هوای نفس یک پیر یک چیز دیگر.هر کس در هر مقام و هر درجه و هر طبقه و هر سنی که هست، یک نوع هوای نفس دارد.مقیاس هواپرستی یک عالم روحانی، این نیست که ببنیم مثلا شراب می خورد یا نمی خورد قمار نمی کند نماز و روزه را ترک می کند یا نمی کند؛ مقیاس هواپرستی او در جاه و مقام و میل به دست بوسی و شهرت و محبوبیت و علاقه به این که مردم دنبال سرش حرکت کنند و در صرف بیت المال در راه آقایی خود باز گذاشتن دست کسان و خویشان و مخصوصا آقازادگان گرامی در بیت المال و امثال اینهاست(۱۷.

بعد امام (علیه السلام)فرمود: «و ذلک لایکون الا بعض فقهاء الشیعه لا جمیعهم؛ کسانی که دارای این فضایل و ملکات عالیه باشد، بعضی از فقهای شیعه هستند؛ نه همه آنها.

پی نوشت:

۱. چند گوسفند را در یک ردیف پشت سر هم نگه داشته، مانعی – مانند چوب – بر سر راه گوسفند اول قرار دادند؛ هنگام حرکت، گوسفند اول به محض رسیدن به مانع از روی آن پرید.گوسفند دوم و سوم و چهارم نیز به همین ترتیب پریدند و سپس مانع بر داشته شد؛ ولی گوسفند بعدی به تقلید از قبلی ها، وقتی به آن رسیدند، پریدند؛ بی آن که مانعی در راه عبور آنها وجود داشته باشد.

۲. نرمان.ل.مان.اصول روانشناسی، ج ۱، ص ۵.

۳. نهج البلاغه، حکمت ۱۶۵.

۴. همان، نامه ۳۳، ص ۳۰۸.

۵. مسعودی، مروج الذهب، ج ۳، ص ۳۲.

۶. همان، ص ۳۱.

۷. توبه (۹) آیه ۳۶.

۸. وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص ۹۶.

۹. اصول کافی، ج ۲، ص ۳۹۸؛ امام صادق (علیه السلام) می فرماید: اما و الله مادعوهم الی غباده انفسهم و لودعوهم الی عباده انفیهم لما اجابوهم؛ و لکن احلوا لهم حراما و حرموا علیهم حلالا، فعبدوهم من حیث لا یشعرون.

۱۰. نهج البلاغه، حکمت ۱۴۷، ص ۳۸۸.

۱۱. بقره (۲) آیه ۷۸.

۱۲. بحار الانوار، ج ۲، ص ۸۷ – ۸۸؛ تفسیر صافی، ج ۱، ص ۱۰۵.

۱۳. انعام (۶) آیه ۱۵؛ زمر (۳۹) آیه ۱۳.

۱۴. زمر (۳۹) آیه ۶۵.

۱۵. مرتضی مطهری، ده گفتار، ص ۱۱۴.

۱۶. بحار الانوار، ج ۲، ص ۸۸؛ تفسیر صافی، ج ۱، ص ۱۰۶؛ وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص ۹۵.

۱۷. ده گفتار، ص ۱۱۴.

پیشینه پرداخت خمس به فقها، در عصر غیبت

 تصور برخی افراد بر این است که پرداخت خمس تنها در عصر ائمه (ع) واجب بوده و حال این که پس از غیبت امام عصر (عج)، دادن آن به فقیه جامع الشرایط، مورد قبول فقهای برزگ شیعه است.

برای تأیید این مطلب، نظر بعضی از متقدمین فقها مانند شیخ مفید، سید مرتضی، شیخ طوسی و همچنین مرحوم صاحب جواهر در این مورد بیان می شود. شایان ذکر است که سه شخصیت بزرگ شیعی؛ یعنی شیخ مفید، سید مرتضی و شیخ طوسی در اوائل غیبت کبری زندگی می کردند که به علت حضور امامان معصوم (ع) در میان جامعۀ شیعه، هنوز برخی از مسائل مربوط به فقیه و جایگاه فقاهت به خوبی در فرهنگ شیعی تبیین نشده بود، «اگر چه فعالیت های علمی و عملی این سه شخصیت بزرگ، سهم زیادی در تبیین این جایگاه داشت»، ولی با وجود این، پرداخت خمس به فقها، امر رایجی بوده است.

اما نظرات علما: مرحوم شیخ مفید در باب «الخمس و الغنائم» کتاب «المقنعه»[۱] می نویسند: پرداخت خمس در هر فایده ای واجب است؛ زیرا خداوند در قرآن آن را واجب کرده است.[۲] بنابراین با توجه به این که مرحوم شیخ مفید وجوب خمس را محدود به دوران حضور امام (ع) نکرده است می توان نتیجه گرفت که وی در زمان غیبت نیز، پرداخت خمس را واجب می داند. لذا فقها، وجوب خمس در زمان غیبت را به ایشان نسبت داده اند.[۳]

مرحوم سید مرتضی در کتاب «الانتصار» می فرمایند: « خمس در همۀ فواید و کسب ها و معادن و گوهرهایی که از دریا استخراج شود و گنج و سود کسب، اگر بیشتر از خرج سالانه باشد، واجب است.»[۴] ایشان نیز وجوب خمس فواید مذکور را، مقید به زمان حضور نکرده اند.

مرحوم شیخ طوسی نیز در چندین کتاب خود بحث وجوب خمس را بدون این که مقید به زمان حضور امام (ع) کنند، آورده اند[۵]، پس این بدین معنا است که ایشان قائل به وجوب پرداخت خمس در زمان غیبت هستند، از طرفی برخی از کتاب های فقهی نیز نظریۀ عدم اسقاط خمس در زمان غیبت را به ایشان نسبت داده اند.[۶]

مرحوم صاحب جواهر نیز در این بارۀ می فرمایند: «واجب است سهم و حصۀ امام (ع) در زمان غیبت به کسی که دارای شرایط فتوا است، داده شود.»[۷]

لازم به ذکر است که: وجوب پرداخت خمس در زمان غیبت امام عصر (عج) یکی از مسائل مورد اتفاق فقهاء شیعه است.[۸]

پی نوشتها:

[۱]. مقنعه از سرى کتاب هاى قدماى شیعه است که الفاظ آن از روایات ائمه معصومین (ع) اخذ شده و علماء و فقها به عبارت ها و فتاواى آن، به دید روایت و حدیث مى‏نگرند. شیخ طوسى مجموعه‏اى گران بها به نام «تهذیب الأحکام» را به عنوان شرح بر این کتاب نوشته که این شرح یکى از منابع بزرگ فقه شیعه و یکى از کتب اربعه مورد اعتماد فقها و دانشمندان شیعه در طول تاریخ است.

[۲]. انفال، ۴۱، ایشان آیه را نیز در متن کتاب آورده است. نک: شیخ مفید،محمد بن محمد، المقنعه، ص ۲۷۶، کنگره جهانى هزاره شیخ مفید.

[۳]. نک : فاضل آبی، حسن، کشف الرموز فی شرح مختصر النافع، ج ‏۱، ص ۲۷۲، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم‏، قم،۱۴۱۷٫

.[۴] شریف مرتضى موسوى، على بن حسین، الانتصار فی انفرادات الإمامیه، محقق / مصحح: گروه پژوهش دفتر انتشارات اسلام، ص ۲۲۵، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، چاپ اول، قم- ایران، ۱۴۱۵ ه ق.

.[۵] شیخ طوسی، محمد بن حسن، خلاف، ج ‏۲، ص ۱۱۶، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم‏، قم، ۱۴۰۷؛ شیخ طوسی، محمد بن حسن،تهذیب الأحکام، ج ‏۴، ص ۱۲۱،  دار الکتب الإسلامیه، تهران، ۱۴۰۷؛ شیخ طوسی، محمد بن حسن، المبسوط فی فقه الإمامیه، ج ‏۱، ص ۲۳۷،  المکتبه المرتضویه لإحیاء الآثار الجعفریه، تهران،۱۳۸۷٫

.[۶] علامه حلی، حسن بن یوسف، تذکره الفقهاء (ط-الحدیثه)، ج ‏۵، ص ۴۴۵، مؤسسه آل البیت(ع)، قم، بی تا.

.[۷] نجفى، محمد حسن، جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، محقق / مصحح: شیخ عباس قوچان، ج ‏۱۶، ص ۱۷۷، دار إحیاء التراث العربی، چاپ هفتم، بیروت- لبنان.

.[۸] صاحب کشف الرموز می گوید: « قول به اسقاط خمس در زمان غیبت قولی بدون قائل است و من کسی را که (در واقع) قائل به این فتوا باشد نمی شناسم.» نک: الفاضل الآبی، الحسن بن أبی طالب الیوسفی‏، کشف الرموز فی شرح مختصر النافع، ج ‏۱، ص ۲۷۲، محقق / مصحح: شیخ على‏پناه اشتهاردى- آقا حسین یزدی، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، چاپ سوم،  ۱۴۱۷ ه ق.

منبع: اسلام پدیا.

عصر سلجوقی و سیاست های فرهنگی شیعه

بنیاد پژوهش های اسلامی، گروه تراجم و انساب

بدون تردید یکی از مقاطع حساس تاریخ شیعه امامی، پیدایش دولت سلجوقیان و افول قدرت شیعی آل بویه بود. مطالعه این بخش از تاریخ تحولات سیاسی و فرهنگی شیعه می تواند دستاوردهای ارزشمندی در راستای کشف و فهم دینامیسم حاکم بر تاریخ شیعه امامی داشته باشد. به این منظور لازم است ابتدا نگاهی به اوضاع سیاسی این دوره به ویژه در بغداد که کانون اصلی این برخورد بود، داشته باشیم.

از همان ابتدای بنای بغداد در دو سوی شرق و غرب دجله، شیعیان در محله کرخ(1) و اهل سنت در محله های باب البصره، باب العشیر و باب القلائین در غرب دجله ساکن شدند(2).

در آغاز امر، غرب دجله مرکز سیاسی شهر بود، ولی به علت گسترش تشیع در آنجا، عباسیان به تدریج مرکز سیاسی شهر را به شرق دجله منتقل کردند. در این راستا، مکتفی، خلیفه عباسی، قصر تاج را در باب الشاطئیه در رصافه و مسجد جامعی را در رحبه ایجاد کرد(3) و سایر خلفا نیز کار وی را ادامه دادند، ولی کرخ همچنان محله مهمی بود و قاضی القضاة و سایر دستگاه های اداری شهر در آنجا بودند(4).

کرخ بزرگ ترین و مهم ترین پایگاه تشیع در عراق و سراسر قلمرو خلافت عباسی بود و شیعیان اعتبار خاصی برای آن قائل بودند. آرامگاه امام موسی کاظم علیه السلام ، که پیش از شهادت در آنجا زندانی بود(5)، و آرامگاه امام محمّد بن علی علیه السلام ، امام نهم، در آن محله قرار داشت. مسجد براثا که به اعتقاد شیعیان، امام علی علیه السلام در آنجا نماز به جای آورده بود و شیعیان احترام زیادی برای آن قایل بودند نیز در آن محله بود. همین عوامل و نزدیکی آن محله به سایر مقابر ائمه باعث تراکم شیعیان در آن نقطه می شد.

هر چه قدرت و جمعیت شیعیان بیشتر می شد، نزاع آنها با محله های اهل سنت افزایش می یافت. در اوایل قرن چهارم که دستگاه خلافت عباسی به نهایت ضعف خود رسیده بود، این نزاعها اوج گرفت و بارها کرخ به آتش کشیده شد.

در سال 326 ق دوباره حنبلیان به محله کرخ حمله بردند و مسجد براثا را خراب کردند. این نزاع لطمه های زیادی به محله کرخ وارد می کرد. هنگامی که کرخ با این مشکلات دست و پنجه نرم می کرد، ناگهان به ظاهر گشایشی حاصل شد و آل بویه شیعی مذهب وارد بغداد شدند (334ق) و مهار دستگاه خلافت عباسی را در دست گرفتند. در نگاه اول انتظار می رفت که کرخ در سایه یک دولت همکیش روزگار آرام و پر رونقی را آغاز کند، ولی برعکس، به دلایل متعدد که مهم ترین آنها مذهب بود، بیشترین آتش سوزیها در کرخ در این دوره رخ داد.

آل بویه شیعی مذهب در ابتدا قصد داشتند بساط خلافت عباسی را برچینند و علویان را به قدرت برسانند، ولی از بیم شکست از این کار خودداری کردند(6). با وجود این، آل بویه در آغاز امر آزادی مذهبی را برای شیعیان به ارمغان آوردند. در اولین سال ورود آنها، شیعیان با آزادی تمام به زیارت قبر امام حسین علیه السلام رفتند و چادرهای زیادی در محله باب الطاق برافراشتند.

اهل سنت این اقدام شیعیان را نمی توانستند تحمل کنند، ولی از ترس فرمانروایان آل بویه دست به هیچ کاری نمی زدند؛ امّا چیزی نگذشت که جسارت یافتند و دوباره به نزاع با شیعیان پرداختند که یکی از دلایل آن ظهور طغرل سلجوقی (429-455ق) بود. اولین تماس بین خلیفه بغداد و طغرل، نشانی از ضعف دیلمیان و گرایش خلیفه به سوی قدرتی نوظهور داشت. طغرل کم کم به صورت خطری برای دیلمیان به صحنه آمد. در سال 419 ترکان علیه جلال الدوله ابوطاهر شورش کردند و او را در خانه اش محاصره کردند. در این اختلافات شیعیان کرخ نیز از مصادره اموال و آزار ترکان در امان نبودند و قادر، خلیفه عباسی، گاهی حکم جهاد علیه شیعیان را نیز صادر می کرد.

در سال های 423-426 نابسامانی تمام عراق به ویژه بغداد را فرا گرفته بود، تا اینکه در 427 سپاهیان بغداد، علیه جلال الدوله دیلمی شورش کردند و او ناشناس و پیاده به خانه نقیب علویان سید مرتضی در کرخ رفت و بعد به تکریت فرار کرد و سپاهیان خانه اش را غارت کردند(7).

با ظهور طغرل خلیفه، قائم، قاضی القضات علی بن محمّد بن حبیب ماوردی، فقیه شافعی را در 435 به رسالت نزد طغرل فرستاد. در آن زمان هنوز جلال الدوله دیلمی زنده بود. رسالت ماوردی این بود که از طغرل بخواهد میان دو حاکم دیلمی، جلال الدوله و ابوکالیجار، که در نزاع بودند، میانجی گری کند. ماوردی به بغداد بازگشت و پذیرش فرمان از طرف طغرل را به خلیفه تقدیم کرد(8). جلال الدوله سیادت خود را به تدریج از دست داد و با مرگ وی در 435ق دولت وی به پایان رسید.

پس از مرگ جلال الدوله لشکریان با فرزند ارشد وی، ملک عزیز ابو منصور که در واسط بود، بیعت کردند، ولی چون او در آمدن به بغداد تأخیر کرد، ابو کالیجار فرزند سلطان الدوله (435-440ق) خود را به بغداد رساند.

کالیجار در 439 نامه ای به طغرل فرستاد و به او پیشنهاد مذاکره صلح کرد. درخواست او مورد پذیرش طغرل قرار گرفت و فرمان منع تهاجم به قلمرو او را صادر کرد(9). ابو کالیجار به دلیل سستی اوضاع در بغداد به شیراز رفت و پسرش ملک رحیم را در بغداد، قائم مقام خود کرد(10). او پس از مدتی از شیراز به کرمان رفت و در 440ق در آن شهر درگذشت.

ملک رحیم به حضور خلیفه قائم (422-467ق) رسید و زمام امور را در دست گرفت. یک سال پس از به سلطنت رسیدن ملک رحیم در سال 441ق در شب عاشورا به شیعیان کرخ اعلام گردید که از نوحه خوانی و عزاداری برای رفع درگیری و فتنه خودداری کنند، ولی شیعیان در حین عزاداری با سنیان باب البصره درگیر شدند و اهل کرخ به دور آن دیوار بنا کردند. این تشنج ها در عید فطر همان سال نیز ادامه یافت. در سال 442 مردم بغداد اعم از سنی و شیعه تصمیم گرفتند به زیارت مرقد امام حسین علیه السلام و امام علی علیه السلام بروند و این امر اتفاق افتاد(11). ولی شیرینی این اتحاد دیری نپایید و در صفر 443 شیعیان برجهایی برپا داشتند و با طلا جمله محمّد و علی خیرالبشر را نوشتند. سنیان نیز منکر آن شده، این عبارت را مغایر مبانی اسلام دانستند(12). درگیری پیش آمد و در آن یکی از رجال عباسی به قتل رسید. اهل سنت جسد وی را در جوار قبر امام احمد بن حنبل دفن و در مراجعت، بقعه مطهر امام موسی کاظم علیه السلام را ویران کردند و ضریح آن حضرت و ضریح آرامگاه امام جواد علیه السلام و قبر آل بویه را به آتش کشیدند. در این آتش سوزی حتّی قبر جعفر بن منصور، امین و مادرش زبیده و دیگر قبور نیز سوخت. شیعیان نیز قبور برخی از مشایخ اهل سنت را به آتش کشیدند. آنان به سوی قبر احمد بن حنبل هجوم بردند، ولی تقیب شیعیان آنان را از این کار باز داشت(13). در سال 444 نیز به دلیل ذکر «حیّ علی خیر العمل» و نوشتن جمله «محمّد و علیّ خیر البشر» سنیان به کرخ حمله کردند و گروه بسیاری از مردم هلاک شدند و کرخ در آتش سوخت. در ذی حجه همین سال بار دیگر درگیری خونین پیش آمد(14).

در همین ایام است که دو رساله نیز در حقوق عمومی، به عنوان احکام السلطانیه تألیف شد. مقصود نویسندگان این دو رساله، ماوردی شافعی و ابن فراء حنبلی، فراهم کردن حمایت اعتقادی برای حاکمیت دوباره مذاهب اهل سنت بود(15).

در چنین اوضاعی بود که سعد بن ابی شواک (م 444ق) با سپاهی از طرف طغرل به حلوان رسید. خبر ورود این سپاه به حلوان، مردم بغداد را به وحشت انداخت و سپاه ملک رحیم، آخرین امیر آل بویه در مقابل آنان کاری از پیش نبرد(16). طغرل نیز، که در همدان بود، با آگاهی از اوضاع آشفته بغداد اعلام کرد که قصد حج و اصلاح راه مکه و سپس تصرف مصر را دارد. وی پس از رسیدن به حلوان فرستاده ای نزد خلیفه اعزام کرد و در اظهار اطاعت و بندگی راه مبالغه پیش گرفت و به ترکان بغداد نیز پیام داد و آنان را به بذل و بخشش های خویش نوید داد. با وجود این، ترکان نارضایتی خویش را از نزدیک شدن طغرل به خلیفه اعلام داشتند، ولی خلیفه به دسیسه و توطئه پرداخت. چون وی قبلاً خواهان انقراض آل بویه بود، این کار را به دست طغرل امکان پذیر می دید.

ملک رحیم، حاکم دیلمی بغداد نیز که خویش را در خطر می دید، رأی وی را در مورد طغرل پذیرفت. سرانجام پس از مذاکرات و صلاح اندیشی قرار شد خطبه به نام طغرل خوانده شود و خلیفه در این امر پیش قدم شد. ابن مسلمه (رئیس الرؤسا) با گروهی از قضات، نقبا، اشراف و امرای سپاه ملک رحیم به پیشواز شتافتند. ملک رحیم از جانب خلیفه، نمایندگی داشت که به طغرل تعهد بسپارد که در بغداد اقدامی خصمانه بر ضد او و لشکریانش صورت نخواهد گرفت؛ امّا خلیفه و ملک رحیم نتوانستند به تعهد خویش عمل کنند؛ زیرا ورود سلجوقیان به بغداد، سبب خشم مردم گردید و علیه آنان شورش کردند.

طغرل در سال 447 ق بدون روبه رو شدن با مقاومتی وارد بغداد شد و کنترل خلافت را به دست گرفت. القائم بامراللّه دستور داد تا بر منابر بغداد به نام طغرل بیک خطبه خواندند و نام او را بر سکه ها نقش کردند و او را لقب السلطان رکن الدوله(17) ملک المشرق و المغرب بیک داد.

طغرل نجات بخش خلیفه از فشار قدرتهای شیعی آل بویه، آل مزید و فاطمیان شمرده می شد. پس از استقرار طغرل، شیعیان کرخ ناامید از دولت شیعی همکیش خود، اکنون خود را با یک حاکم سنّی متعصب روبه رو می دیدند. عدم اعتماد و ناامیدی از دولت همکیش باعث شد نه تنها هیچ گونه مخالفتی با طغرل نکنند، بلکه زمانی که اکثر مردم بغداد به رهبری ملک رحیم بر سپاهیان طغرل شوریدند و تعداد زیادی از آنها را کشتند، اهالی کرخ برای نزدیک کردنِ خود به طغرل از او حمایت کردند و سپاهیان او را در محله خود جای دادند و از آنها محافظت کردند. طغرل پس از سرکوب شورشیان از اهالی کرخ سپاس گزاری کرد و تعدادی از سپاهیان خود را برای حمایت از آن محله در برابر هجوم احتمالی سنیان به آنجا اعزام کرد. یکی دیگر از اقدامات طغرل که به مذاق شیعیان کرخ بسیار خوشایند بود، مصادره اموال ترکان، دشمنان خونی شیعیان بود.

طغرل فرمان دستگیری ملک رحیم و تمام طرفدارانش را صادر کرد و نام وی در سال 447ق از خطبه حذف گردید. گر چه خلیفه، ملک رحیم را بی تقصیر معرفی کرد، ولی سودی نبخشید؛ زیرا طغرل او را به جنوب جبال و بعدها به قلعه «تبرک» ری فرستاد. ملک رحیم به سال 450 در زندان در گذشت(18).

در چنین شرایط ویژه تاریخی که حکومت شیعی برچیده می شد و حکومتی غیر شیعی به قدرت می رسید و خودبه خود چالش های دینی و فرهنگی پیش بینی نشده ای را به دنبال داشت، رفتارشناسی و سلوک اجتماعی و سیاسی شیعیان قابل مطالعه است. و ما در پی چند عنوان مهم به این رفتارشناسی می پردازیم:

1 عدم مشارکت در قیام ارسلان بساسیری

یکی از حوادث بسیار مهم اواخر حکومت آل بویه و اوایل تسلط دولت سلجوقی بر عراق، قیام ارسلان بساسیری است. ارسلان از قبایل کُرد شبان کاره فارس بود و هنگامی که دیلمیان برای گردآوری سپاه، به فسای فارس رفته بودند، به آنان پیوست و به بغداد رفت. بساسیری در بغداد با ابراز لیاقت و به همراه توسعه و نفوذ آل بویه، به مناصب بالا ارتقا یافت. بنابراین، کردانی که به خدمت عضدالدوله پیوستند، همان کسانی بودند که بعدها به اشتباه و یا مسامحه، ترک خوانده شدند و بساسیری نیز به خطا ترک خوانده شده است(19). بساسیری، خدمات خویش را در دربار بهاءالدوله به عنوان غلام مخصوص وی آغاز کرد و با ابراز لیاقت توانست تا فرمانداری بخش غربی بغداد نیز ارتقا یابد. این مقام را جلال الدوله در سال 425 به او سپرد تا هرج و مرج بخش غربی بغداد را که نمایندگان سلطان، توان جلوگیری از آن را نداشتند، پایان بخشد. از آن زمان بساسیری کوشید تا نفوذ خویش را در حکومت افزایش دهد و این هدف، از راه اعمال قدرت بر رؤسای قبایلِ اطراف بغداد، امکان پذیر شد. او به همین جهت مورد اعتماد مشاوران خلیفه نیز قرار گرفت(20).

کار بساسیری کم کم بالا گرفت و بر تمام عراق مسلط شد و شهرت یافت تا آنجا که بر منابر عراق به نام وی خطبه می خواندند و خلیفه بدون اجازه وی به کاری دست نمی زد. در این دوره، از ملک رحیم، آخرین امیر بویه، جز نامی باقی نمانده بود(21)، ولی این وضع ادامه نیافت؛ زیرا بساسیری بر ضد خلیفه طغیان کرد. مورخان قیام او را به گونه های متفاوت گزارش کرده اند و هر کس بر اساس دیدگاه سیاسی و مذهبی خویش به آن پرداخته است، ولی در هیچ جا از مشارکت و همدمی شیعه امامی با بساسیری سخنی به میان نیامده است. این امر نشانگر قدرت هاضمه سیاسی شیعه و پیروی آنها از نقیبان با کفایت بود. ادامه سرنوشت بساسیری و عدم تعادل سیاسی و تندروی و تکیه او بر قدرت فاطمیان مصر نشان می دهد که عامل اصلی نپیوستن شیعیان امامیه به وی چه چیزهایی بوده است.

وقتی طغرل در 447 وارد بغداد شد، بساسیری به رحبه گریخت و در آنجا گروهی از ترکان به او ملحق شدند. وی با مستنصر، خلیفه فاطمیِ مصر مکاتبه کرد. مستنصر، اموال فراوانی برای وی فرستاد و به «ینال» برادر طغرل نامه نوشت و مقام برادرش را به او وعده داد. ینال نیز قیام کرد و طغرل با او سرگرم نبرد شد(22). فرمانده کل قوا ابن مسلمه که سنیِ حنبلی بود، فرصتی به دست آورد تا از بساسیری انتقام بگیرد، ولی بساسیری با لشکری که گرد آورده بود به بغداد رفت و بر ابن مسلمه دست یافت و او را به دار آویخت(23).

بساسیری سپس خلیفه قائم را نیز دستگیر کرد و به زندان انداخت. در این زمان بود که خلیفه نامه ای به طغرل نوشت که «زینهار اسلام را دریاب و در دفع این ملاعین بشتاب».

طغرل جوابی مختصر به این شرح نوشت: «ما متعاقب با لشکری بی حد خواهیم آمد، خلیفه باید که فارغ البال و مطمئن الحال باشد»(24).

در این اوان، داعیان فاطمی توانسته بودند در دل و اندیشه ابراهیم ینال، برادر جوان و ناتنی دلیر طغرل نیز رخنه کنند و او را به اطاعت امام فاطمی متمایل سازند. ابراهیم ینال پس از آنکه طغرل، برادر مهتر را با قدرت شمشیر خود به بغداد آورد، بر ضد طغرل برخاست و برادر را ناچار کرد که بغداد را به خلیفه و وزیر خود، عمید الملک کندری واگذارد و او را در سرزمین های غربی ایران دنبال کند. این خلأ موقت سیاسی نظامی، به ارسلان بساسیری فرصت داد که به یاری برخی از امرای شیعه گرای عرب، به بغداد حمله کند و خلیفه و کندری را از کار برکنار سازد و خطبه خلافت را به نام مستنصر فاطمی ایراد نماید و شعار فاطمیان را با ذکر «حیّ علی خیر العمل» در اذان، آشکار سازد(25). او به ضرب سکه هایی مبادرت کرد که یک طرف آن نام مستنصر خلیفه فاطمی و طرف دیگر جمله «لا اله الاّ اللّه وحده لا شریک له، محمّد رسول اللّه ، علیّ ولیّ اللّه » نقش شده بود(26).

این حرکتِ بساسیری که در فاصله سالهای 447-451 صورت گرفت، مخالفان شیعه را در عراق به اهمیت وجود خطر آگاه ساخت و در برافکندن آن کوشید، ولی فاطمیان در مصر، به واسطه پریشانی های مالی، سیاسی و اجتماعیِ ناشی از قحطی و طاعون و جنگهای داخلی در مصر، از درک اهمیت امر این جریان غافل ماندند و از کمک جدی به او دریغ ورزیدند. در نتیجه، طغرل پس از غلبه بر برادر، در سال 448 ق به بغداد بازگشت و بساسیری در سال 451 در جنگ کشته شد(27) و قدرت نوظهور وی در بغداد خیلی زود به پایان رسید.

این بار خلیفه و اهل سنت، به ویژه حنبلیان، از حضور طغرل در بغداد رضایت خاطر داشتند، در صورتی که شیعیان نگران و دلتنگ بودند. نگرانی شیعیان بی دلیل نبود؛ آنها می بایست تاوان حرکت عقیم و بی ثمر بساسیری را می پرداختند. این بود که با روی کار آمدن سلجوقیان، وضع زندگی سیاسی و فرهنگی شیعیان بغداد یک باره دگرگون شد. آزار و اذیت و قتل و کشتار آنان دوباره آغاز گردید و مراسم عزاداری حسینی منع شد. شیعیان ناگزیر برای حفظ جان و مکتب خویش دوباره به تقیه روی آوردند.

ذهبی در العبر می نویسد: پس از تسلط طغرل بر بغداد و کشته شدن بساسیری، اهل کرخ خوار شدند و اموال آنان مورد غارت قرار گرفت(28). در نتیجه این تحول و جابه جایی قدرت، موقعیت سیاسی و فرهنگی شیعیان به دوران پیش از آل بویه بازگشت و مذاهب اربعه به ویژه مذهب حنبلی در بغداد به اوج قدرت خویش رسید. این وضع دوران دیگری از خلافت عباسیان و زندگی سیاسی و فرهنگی شیعیان است که تا سقوط بغداد در 656 به دست هلاکوخان مغول ادامه یافت.

2 اصرار بر مواضع اصولی و

استحکام کانون های قدرت

بدون شک، سه عامل در تجدید قدرت خلیفه و قدرت یابی مذاهب اربعه، که از 334ق با تسلط دیلمیان در بغداد در مقابله با مذاهب شیعه رو به ضعف نهاده بودند، نقش داشت:

1 ضعف پادشاهان دیلمی در اواخر حکومت آنان که خلیفه از این ضعف، بهره برداری می کرد و خود را به سان اسلاف خویش، به عنوان حاکم روحانی و امیر مؤمنان در اذهان مردم وانمود می کرد.

2 مخالفت بساسیری و قیام او علیه دستگاه خلافت عباسی و حمایت از فرقه اسماعیلی. این اقدام نه تنها امرا و بزرگان عرب و حامیان مذاهب اربعه را به وحشت انداخت و آنان را در پشتِ سر خلیفه قرار داد، بلکه شیعیان بغداد را نیز از حمایت جدی وی باز داشت.

3 ظهور طغرل در صحنه سیاست و حمایت وی از خلیفه و نهایتا از ایدئولوژی مذاهب اهل سنت و مبارزه علیه شیعیانی بود که بیش از صد سال، رویاروی سنی مذهبان قرار داشتند.

در میان این سه عامل، عامل سوم؛ یعنی حمایت طغرل از خلافت، نقش بسیار مهم و حساسی در این تجدید حیات سیاسی و مذهبی به عهده داشت. بنابراین، خلافت عباسی و مذهب تسنن که با غلبه امرای شیعی مذهب آل بویه بر بغداد به سستی گراییده بود، با ورود ترکانِ تازه مسلمان و سنی مذهب سلجوقی، بار دیگر حیاتی تازه یافت و خلیفه بغداد موفق شد از نو تسلط روحانی خویش را بر ممالکی که از عهد صفاریان و دیلمیان از دست داده بود، برقرار سازد.

در چنین شرایطی پیشوایان شیعه ضمن حفظ بی طرفی، از مواضع اصولی خود عدول نکردند و این امر سبب شد تا خانه شیخ طوسی که در رمضان سال 385ق در شهر طوس دیده به جهان گشود و در سال 408ق در 23 سالگی به شهر بغداد هجرت کرده و در محضر بزرگانی چون شیخ مفید (م413ق) و نیز سید مرتضی علم الهدی (م436ق) درس خوانده بود و مدت 11 سال پیشوایی شیعه در بغداد را به عهده داشت در کرخ بسوخت(29) و خود وی به نجف مهاجرت کرد(30) و با این هجرت یکی از مهم ترین پایگاه های علمی و فرهنگی شیعه را در هزاره گذشته پایه گذاری کرد. این حرکتهای اصولی موجب شد تا روی کار آمدن سلجوقیان نه تنها اسباب تضعیف شیعیان را فراهم نسازد، بلکه چنان که عبدالجلیل قزوینی در کتاب النقض می نویسد: «در ری و آبه و قم و کاشان و ولایت طبرستان و مازندران همه رافضی اند»(31)، شیعه مدام گسترش یافت. در کتاب النقض آمده است: اگر به آذربایجان شیعه زبون باشند و تیغ و حکم به دست شافعی مذهبان باشد، در مازندران شافعیان زبون باشند، و تیغ و قلم به دست شیعیان باشد(32). این امر نشان می دهد که برکناری بویهیان نه تنها تأثیری در گرایش ساکنان طبرستان به مکتب شیعه نداشته است، بلکه چنان که از مطالعه این قبیل منابع به دست می آید، شیعه به آینده امید داشته است.

در این دوره قم دربست در اختیار شیعیان بود. در قم منبرها، مناره ها، کرسی های علمی، کتابخانه ها و مدرسه های زیادی دایر بود. مدرسه اثیرالملک، مدرسه شهید سعید عزالدین مرتضی، مدرسه سید امام زین الدین، مدرسه ظهیر عبدالعزیز و مدرسه شمس الدین مرتضی، از مدارس این دوره بود. در کنار این مدارس و کتابخانه ها حرم حضرت فاطمه مثل نگین می درخشید. شعرا، فقها، ادبا، متکلمان و زهّاد زیادی در این شهر می زیستند(33).

در عهد مرتضای قم علمای فریقین هر آدینه به سلام وی می رفتند و از وی عطا می ستاندند و سلطان سلجوقی در وقت انزوایش به سرای او رفت و نظام الملک هر سال به خانه وی می رفت و در عهد سید شمس الدین رئیس شیعه(34) در همه محافل و مجامع سال های دراز کسی بالاتر از او نمی نشست(35).

به نوشته مؤلف کتاب النقض، قاضی ابو ابراهیم پنجاه سال در قم، به مذهب اهل بیت حکم راند و فتوا نوشت و پس از وی در زمان تحریر کتاب النقض بیست سال بود که سید زین الدین اسیره شرفشاه حاکم قم بوده است(36).

کاشان نیز یکی دیگر از شهرهای مهم شیعی دوره سلجوقی شد و مساجد و مدارس فراوانی بنا گردیده علمای زیادی در آن به فعالیت مشغول بودند. مدرسه های صفویه، مجدیه، شرفیه و عزیزیه از مدارس فعال این دوره بودند و سید امام ضیاءالدین ابوالرضا و فقها و قضات و زهاد زیادی بجز او در کاشان بودند(37).

در شهر آبه مساجد و مدارس و مراسم دینی بسیار پرشکوه دایر بود. مردم در عید غدیر و عید فطر و مراسم عاشورا شرکت مجدانه ای داشتند. مدرسه های عزالملکی و عرب شاهی دایر بودند و سید ابو عبداللّه و سید ابوالفتح حسینی در شمار علمای شیعی این شهر در اوایل قرن ششم بودند(38).

شیعه در ری در نیمه اول قرن ششم دارای مدارس مختلف بود؛ از جمله مدرسه بزرگ سید تاج الدین محمّد کیسکی، مدرسه شمس الاسلام حسکا بابویه، مدرسه سید زاهد ابوالفتوح، مدرسه فقیه علی جاسبی در کوی اصفهانیان، مدرسه خواجه عبدالجبار مفید، مدرسه کوی فیروز، خانقاه امیر اقبالی، مدرسه خواجه امام رشید و مدرسه شیخ حیدر مکی که بیشتر این مدارس با همدمی سلاطین سلجوقی و به مدد نواب آنها ساخته شدند و عبدالجلیل قزوینی رازی در اثبات رسمیت و موقعیت قابل قبول شیعه در عصر خود به این قضیه اشاره می کند(39).

نزاع میان فرقه های حنفی و شافعی در ری در قرن ششم به عنوان یکی از دلایل پیشرفت شیعه در این منطقه شمرده می شد. در این عصر مراسم سوگواری عاشورا در ری برگزار می شد و مراقد علویان مورد احترام حنفیان و شافعیان ری بود و منقبت خوانی میان شیعیان رواج داشت. تعداد دانشوران شیعه در دوره سلاجقه در شهر ری بسیار زیاد بود.

کتاب الفهرست منتجب الدین چگونگی حضور فرهنگی تشیع در شهر ری را در قرن ششم نشان می دهد. از خواندن این کتاب می توان پی برد که اندیشمندان شیعی بسیار برجسته ای در این دوره در شهر ری زندگی می کرده اند و هر از چند گاهی میان آنان و علمای سنی مناظره هایی صورت می گرفت و گاهی این مناظره ها در حضور سلاطین سلجوقی برگزار می شد(40). کتاب مناظره علمای بغداد نوشته ابن عطیه که اخیرا علی لواسانی(41) آن را به چاپ رسانده است، خلاصه ای است از مناظره و بحث میان علمای شیعه و سنی در محضر جلال الدین ملک شاه سلجوقی و وزیر کاردانش خواجه نظام الملک طوسی که به اهتمام مقاتل ابن عطیه داماد خواجه تدوین شده است.

بنا به تصریح عبدالجلیل رازی، در سده ششم چهار مذهب شافعی، حنفی، شیعه امامیه و شیعه زیدیه در ری رواج کامل داشته و هر کدام دارای مراکز فرهنگی و مذهبی و دانشمندان بلندپایه ای در این شهر بودند. این سده مصادف با ظهور و رواج اسماعیلیه و پیروان آنها در ایران است. گر چه حاکمیت سلجوقی، حامی قطعی تسنن بوده است، امّا کارآیی شیعیان در امور دبیری، به رغم فشارهای زیاد، نه تنها موجب خاموشی تشیع نشد، بلکه رشد و گسترش آن را نیز به همراه آورد. وزارت تنی چند از شیعیان در حکومتهای عباسیان و سلجوقیان، مانند هبة اللّه محمّد بن علی، وزیر المستظهر (487-512ه ق) سعد الملک آوجی، وزیر محمّد بن ملک شاه و شرف الدین انوشیروان خالد کاشانی، وزیر المسترشد و محمود بن ملک شاه گواه بارزی بر این مدعاست(42).

صاحب کتاب بعض فضائح الروافض، از بزرگ ترین مخالفان شیعه در ری، قدرت شیعه را در آن زمان چنین توصیف می کند:

«در هیچ روزگاری این قوت نداشتند که اکنون، چه دلیر شده اند! و به همه دهان سخن می گویند. هیچ سرایی نیست از ترکان، که در او ده پانزده رافضی نیستند، و در دیوانها هم دبیران ایشانند، و اکنون بعینه همچنان است که در عهد مقتدر خلیفه بود»(43).

همو در باب قدرت شیعه در عهد مقتدر خلیفه (عهد آل بویه) می نویسد:

«استیلای روافض در عهد مقتدر خلیفه بود، از سنه خمس و ثلاث مائه تا سنه ثلاث و عشرین و ثلاث مائه که مقتدر را بکشتند»(44).

عبدالجلیل قزوینی رازی در کتاب النقض از ارتباط خواجه نظام الملک با برخی از بزرگان شیعه در ری حکایت ها دارد و می نویسد در هر دو هفته نظام الملک از ری به دوریست می رفت و از خواجه جعفر که شیعه بود سماع اخبار می کرد و خواجه حسن پدر بوتراب دوریستی با نظام الملک حق خدمت و صحبت داشت و شعری در مدح خواجه نظام الملک گفته است(45). و صاحب راحه الصدور از این می نالد که دبیران رافضی یا اشعری بر سر کار باشند. او می نویسد:

«کدام فساد از این بدتر است که دبیری رافضی یا اشعری در رأس امور باشند و قلم در املاک مسلمانان کنند.»(46)

نفوذ این دبیران و جایگاه اداریشان موجب می شد تا سرهنگان و نیروهای اجرایی دولت از آنها پیروی کنند و مردم از آنها بر خود بیمناک بودند. در کتاب بعض فضائح الروافض نویسنده مدعی شده است که در عهد سلطان محمّد ملک شاه، خداوندان رافضی به علمای سنی رشوت می دادند(47).

امیر مجد الملک ابوالفضل اسعد بن محمّد بن موسی زاوستانی در عهد سلطان طغرل شیعه و محترم بود و باروی شهر ری و قم و مسجد عتیق قم و قبه فاطمه معصومه علیه السلام را او ساخت(48).

او مادر سلطان برکیارق را به نکاح خواست و بر لشکرها فرمانده شد، امرا بر او حسد بردند و در غوغای لشکر کشته شد(49). برادرش اثیر الملک ابو المجد سعد بن موسی بعد از قتل برادرش تا در قید حیات بود محترم بود و او را رئیس العرافتین می خواندند و پس از مرگ، پیکرش را از خاک قم به مشهد منتقل کردند و در آنجا دفن شد(50).

آثار خیرات مجد الملک تا عصر عبدالجلیل قزوینی رازی در مکه و مدینه و در مشاهد ائمه علوی و سادات فاطمی باقی بود.

عبدالجلیل از فخر الدین شمس الاسلام الحسن رئیس شیعه نقل می کند: مجد الملک به رغم اینکه شیعه بود با اهل سنت به خوبی رفتار می کرد و عدالت را نسبت به همه اجرا می نمود و شیعه را بر مکاتب اهل سنت مقدم نمی داشت(51). قبر مجد الملک در کربلا و متصل به قبر امام حسین علیه السلام است(52).

عبدالجلیل رازی در دفاع از جایگاه شیعه نزد سلاطین سلجوقی یادآور می شود، اینکه نسبت به شیعیان فتنه هایی پیش آمده به دلیل سعایت دشمنان شیعه نزد سلاطین بوده است، درست همانند سعایت هایی که از فرقه های دیگر شده و ستم هایی را در پی داشته است. رازی چند نمونه را یادآور می شود؛ از جمله در عهد ملوک دیالمه برای علمای مجبره و در اصفهان در عهد محمودی با مشبهه و در همدان در عهد سلطان مسعود و اینها هیچ کدام دلیل بطلان یک مذهب نمی باشد(53).

به رغم گرایش امرای سلجوقی به مذهب تسنن، همواره علویان مورد احترام آنان بوده و به عمارت مرقد امام رضا علیه السلام که نماد تشیع شمرده می شد، توجّه داشته اند. در دوره سلجوقی، ابوطاهر قمی، وزیر سلطان سنجر، برای نخستین بار بنای مفصلی برای مرقد امام رضا علیه السلام ساخت.

3 رویکرد به عقل

شیعه امامیه در عصر سلاجقه خود به دو دسته تقسیم می شدند؛ اصولی و اِخباری. مدار کار شیعه اصولی اجتهاد و بهره گیری از عقل، و مدار کار شیعه اِخباری خبر و پرهیز از اجتهاد بود(54). مرکز اخباری ها قم و مرکز اصولی ها بغداد بود. به وجود آمدن رویدادهای بی کران سیاسی و فرهنگی و تقابل ها، تعارض ها و تنش ها همه نشانگر این نکته بود که بدون تمسک به عقل و اجتهاد نمی توان از عهده آن همه نیازهای رو به افزایش و مقتضیات برآمد. این بود که مکتب سنت گرایی قم که از سال 132ق آغاز می شد، در این دوره از میان رفت و مکتب اصولی به وسیله شیخ مفید و شاگرد او سید مرتضی و نیز شاگرد سید مرتضی، شیخ طوسی، به قدرت رسید. نخستین رهبر این مکتب، به گونه ای آشکار در برابر شیخ صدوق رهبر برجسته مکتب قم و استاد خود قرار گرفت. شاگرد شیخ مفید یعنی شریف مرتضی علم الهدی اصرار می ورزید که عقل به تنهایی و بی یاری وحی باید بنیادهای دین را کشف کند. او بیش از شیخ مفید به دانشمندان قم حمله می کرد و جز ابن بابویه بقیه آنها را جبری و مشبّهی می دانست و هر چند از آرای فقهی او کمتر کسی پیروی نمود، ولی نظریه های کلامی ایشان تا آغاز روزگار مغول سیطره داشت؛ امّا مکتب شیخ طایفه طوسی حاصل ترکیب عناصر قوام بخش مکتب متکلمان و اهل حدیث بود. او به آراء فقهی دانشوران قم نزدیک شد، ولی در کلام همچنان پیرو نظریه عقل گرایی سید مرتضی بود.

4 اعلان برائت از اندیشه های

افراطی ملاحده و قرامطه

در کنار این چالش درونی، شیعه با انواع دسیسه ها روبه رو بود. منتقدان شیعه امامی در دوره سلجوقی کوشش می کردند تا با اشاره به تشابه هایی که میان ملاحده و شیعه در برخی از اعمال و باورها وجود داشت آنها را طرد کنند، ولی علمای شیعه با دقت و فراست زیاد می کوشیدند تفاوت شیعه امامی با قرامطه و باطنیه را برای مردم و زمامداران آشکار سازند(55). عبدالجلیل قزوینی می نویسد: مخالفان شیعه رافضی و ملحد را یکی وانمود می کردند و رافضی را دهلیز ملحدی می خواندند(56).

یکی از اشکالات کتاب بعض فضائح الروافض خلط میان آراء غُلات، اخباریه و حشویه با آرای اصولی شیعه اثنی عشریه بوده است و سید مرتضای قمی وقتی این کتاب را دیده بود گفته بود(57): عبدالجلیل قزوینی لازم است در جواب این کتاب، بر وجه حق کتابی بنویسد که کس نتواند آن را انکار کند(58).

نسخه ای از کتاب بعض فضائح الروافض را نزد امیر سید رئیس کبیر جمال الدین علی بن شمس الدین حسینی که ریاست شیعه را به عهده داشت بردند. او آن را خواند و آن را پیش برادر برزگ عبدالجلیل قزوینی رازی، اوحد الدین حسین که مفتی و پیر طایفه شیعه بود فرستاد و او نیز به مطالعه آن پرداخت و آن را از برادر خود پوشیده می داشت، تا مبادا در جواب آن تعجیل صورت گیرد(59).

شیخ عبدالجلیل رازی در سال 556ق کتاب بعض فضائح الروافض را مطالعه کرد و به نقض آن پرداخت و تألیف آن را قبل از حدود سال 556ق خاتمه داد(60).

5 بالا بردن ظرفیت علمی و

تقویت هاضمه فرهنگی

به رغم روش های منفی امرا و علمای اهل سنت نسبت به شیعیان، به نقل صاحب کتاب النقض، شیعیان عادت داشتند که در مجلس مخالفان خود حضور می یافتند و از صحبت سخنرانان گوناگون بهره می بردند و عبدالجلیل قزوینی رازی دلیل آن را استماع قول، و انتخاب احسن می داند. آنها حضور می یافتند تا با آراء و عقاید موافقان و مخالفان خود از مذاهب مختلف دیگر آشنا شود(61). آنها حتّی در راه تقریب فرقه ها و مذاهب اسلامی گام های بلندی برداشتند.

این روش های منطقی و مسالمت جویانه علمای شیعه، اسباب اقتدار معنوی آنها و نیز تحکیم موقعیتشان را نزد سلاطین سلجوقی به رغم همه مخالفت هایی که با آنها صورت می گرفت، فراهم ساخت.

پی نوشت ها:

1 خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج 1، ص 81.

2 یاقوت حموی، معجم البلدان، دار بیروت للطباعة و النشر، 1408ق، ج 4، ص 448.

3 ابن طقطقی، تاریخ فخری، ترجمه محمّد وحید گلپایگانی، چاپ دوم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص 353.

4 مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص 368.

5 ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص 269.

6 ابن خلدون، العبر، ج 2، ص 653-652.

7 شمس الدین محمّد ذهبی، العبر فی خبر من غبر، ج 3، ص 161، 164؛ ابن اثیر، الکامل، ج 8، ص 219.

8 ابن اثیر، الکامل، ج 8، ص 266.

9 همان، ج 8، ص 276.

10 حمد اللّه مستوفی، تاریخ گزیده، به اهتمام دکتر عبد الحسین نوایی، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1364ش، ص 424.

11 ابن جوزی، المنتظم، ج 8، ص 142-141.

12 ابوالفداء ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج 12، ص 62.

13 ابن جوزی، المنتظم، ج 8، ص 150 و 348.

14 همان، ج 8، ص 154.

15 جوئل کرمر، احیای فرهنگی عهد آل بویه، ترجمه محمّد سعید حنایی کاشانی، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1375ش، ص 106 و 107، 121.

16 ابن اثیر، الکامل، ج 9، ص 310-309.

17 تاریخ ایران کمبریج، ج 5، ص 52.

18 ابن جوزی، المنتظم، ج 8، ص 165.

19 ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 30، ص 20.

20 ابن اثیر، الکامل، ج 8، ص 212 و ج 9، ص 282 و 289.

21 ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 30، ص 20.

22 ابن جوزی، المنتظم، ج 8، ص 163.

23 ابن طقطقی، تاریخ فخری، ص 398.

24 سیف الدین عقیلی، آثار الوزراء، تصحیح و تحقیق میر جلال الدین ارموی، ص 25.

25 ابن جوزی، المنتظم، ج 8، ص 196.

26 همان.

27 ابن اثیر، الکامل، ج 9، ص 343-342.

28 ذهبی، العبر فی خبر من غیر، ج 3، ص 225-224.

29 ابن اثیر، الکامل، ج 6، ص 198.

30 ابن جوزی، المنتظم، ج 8، ص 173.

31 عبدالجلیل قزوینی رازی، کتاب النقض، تصحیح سید جلال الدین محدّث ارموی، تهران، انجمن آثار ملّی، 1358ش، ص 494.

32 همان.

33 همان، ص 195-194.

34 همان، ص 399.

35 همان.

36 همان، ص 459.

37 همان، ص 198.

38 همان، ص 199.

39 همان، ص 36-35.

40 رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، ج 2، ص 481.

41 ابن عطیه، مناظره علمای بغداد، تهران، شبر، 1380، ص 240.

42 رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، ج 1، ص 385.

43 قزوینی رازی، کتاب النقض، ص 53.

44 همان، ص 54.

45 همان، ص 145.

46 راحة الصدور، ص 32.

47 قزوینی رازی، کتاب النقض، ص 113.

48 همان، ص 219.

49 همان، ص 120.

50 همان، ص 121.

51 همان، ص 83.

52 همان، ص 84.

53 همان، ص 41.

54 طبرسی، مجمع البیان، ج 1، ص 77.

55 بنگرید به: قزوینی رازی، کتاب النقض، ص 434-424.

56 همان، ص 109.

57 همان، ص 3.

58 همان، ص 6-5.

59 همان، ص 3.

60 بنگرید به: مقدمه محدث ارموی / بیست و دو.

61 قزوینی رازی، کتاب النقض، ص 105.

منبع : فصلنامه معرفت، شماره 40 , بارانی، محمد رضا

ضرورت حکومت یا ولایت فقها در عصر غیبت

دلایل عقلی و نقلی، گواه نیاز جامعهء بشری به حکومتی است که آمورش را راه برد؛ کیانش را حفظ کند آن را از عوامل فساد و زوال باز دارد در جهت مصالح آن برنامه ریزی کند زورمند را از تجاوز به حقوق ناتوان نگه دارد، ستمگران را از آن دور کند عدالت را در آن حاکم و راه ها را ایمن و همگان را در برابر قانون یکسان سازد.
بی گمان برای انسان، حالتی رنج بارتر از هرج و مرج نیست و دین اسلام، که کامل ترین ادیان و دارای پیشرفته ترین قوانین و سازمان ها است، هیچ یک از امور معنوی یا مادی زندگانی انسان را رهانکرده است و برای هر مسئله ای حکمی معین ساخته است.مهم ترین مسئلهء زندگی اجتماعی، ضرورت وجود حکومت است که اجرای بسیاری از احکام اسلام بدان وابسته است. لذا این شریعت مبین بدان اهتمامی خاص داشته و برای پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) ولایت مطلق قائل شده است:
«النبی اولی بالمومنین من انفسهم1 پیامبر به مومنان از جان های خودشان سزاوارتراست.»
طبق این ولایت، حکومت عدل اسلامی به رهبری صاحب مقام رسالت و نبوت(صلی الله علیه و آله) برپاگشت، سپس خداوند دین خود را با ولایت امیرالمومنین و فرزندان پاکش، امامان دوازده گانه(ع)، کامل نمود و بر ولایت، به ویژه ولایت امیرالمومنین(ع)، تاکید کرد و آن را قرین ولایت خدا و رسول قرارداد:
«انما ولیکم الله و رسوله والذین آمنواالذین یقیمون الصلاه و یوتون الزکاه و هم راکعون2 جز این نیست که ولی شما خدا است و رسول او و مومنان که نمازمی خوانند و در حال رکوع انفاق می کنند.»
هم چنین به رسول خود فرمان داد تا آن را در روز غدیرخم و در برابر انبوه مسلمانان اعلام کند:
«یا ایهاالرسول بلغ ماانزل الیک من ربک فان لم تفعل فمابلغت رسالته والله یعصمک من الناس ان الله لایهدیالقوم الکافرین3 ای رسول، آن چه رااز پروردگارت بر تو نازل شده است، به مردم برسان،که اگر چنین نکنی، امر رسالت را ادا نکرده ای و خداوند تو را از مردم حفظ می کند. خداوند مردم کافر را هدایت نمی کند.»
هم چنین هنگامی که با ابلاغ ولایت امیرالمومنین از سوی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دین کامل گشت، خداوند متعال فرمود:
«الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا 4 امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما پسندیدم.»

نص بر امامت و حکومت امامان دوازده گانه

نصوص متواتری از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل شده است که بر امامت و حکومت و ولایت امامان دوازده گانه از فرزندان حضرت ختمی مرتبت (صلی الله علیه و آله) تصریح می کند. این احادیث که مضمون آنها امامت دوازده تن از خاندان پیامبر و فرزندان فاطمه (ع) است و به وسیلهء محدثان بزرگ شیعه و سنی نقل شده و در صحاح، مسانید و سنن آنان آمده است، تنها بر مذهب امامیه که معتقد به امامت دوازده تن از عترت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) هستند منطبق است.
علاوه بر این روایات، خداوند پیروی از آنان را بر مومنان واجب دانسته است:
«یا ایهاالذین آمنوا اطیعواالله و اطیعوا الرسول واولی الامرمنکم 5 ای کسانی که ایمان آورده اید، از خدا و رسول و اولی الامر خود اطاعت کنید.»
بدین ترتیب اطاعت از آنان هم سنگ اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله) معرفی شده است و این خصوصیت تنها دربارهء کسانی قابل تصور است که چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) معصوم باشند یعنی تنها مصداق اولی الامر، همان گونه که امامیه معتقدند، امامان معصوم هستند. بنابراین اولی الامر را جز به امامان معصوم هر که و با هر مقامی باشد حتی فقیه نمی توان تفسیر کرد.
این است مقتضای بنیاد و حکومت خداوند متعال و معنای اسمای حسنای او و حاکمیت توحیدی اش. پس کسی را بر دیگری سلطه ای و حکومتی نیست، مگر آن که خداوند بدو چنین منزلتی بخشیده باشد. لذا حاکم، آمر و ناهی، سلطان و قاضی، خدا است و همهء این شئون از لطف، رحمانیت، رحیمیت، عدل، حکمت و علم او سرچشمه می گیرد، که او است رحمان، رحیم، لطیف، عادل، حکیم، عالم و علیم.
مرحوم علامهء حلی، دلایلی بر لزوم جعل حکومت از سوی خدا و نصب امام برای آنان آورده و آنها را به هزار دلیل رسانده است. پس هر حکومتی که مشروعیتش از حکومت الهی کسب نشده باشد، باطل و ناسره است.
بنابراین بر همهء مکلفان واجب است که از حکومت الهی که در هر زمان و مکان در وجود امام معصوم جلوه گر است اطاعت کنند. مولای ما امیرالمومنین (ع) می فرماید:
«اللهم بلی، لاتخلوا الارض من قائم لله بحجه اما ظاهرا مشهورا او خائفا مغمورا لئلا تبطل حجج الله و بیناته 6 البته هرگز زمین از حجت خدا که گاه آشکار و شناخته و گاه نهان است، تهی نمی ماند، تا حجت ها و دلایل خدا تباه نشود.»

ضرورت ولایت و حکومت فقها در زمان غیبت

بی شک نیاز مردم به حکومتی که ادارهء امورشان را به عهده بگیرد، همیشگی و همه جایی است و اختصاص به زمان و مکان خاصی ندارد و در این جهت میان عصر حضور امام با عصر غیبت تفاوتی نیست و همان گونه که مردمان روزگار معصومان، در شهرهایی که ائمه حضور نداشتند، از طریق وکلا و سفرای آنان با ایشان در ارتباط بودند، در روزگار غیبت نیز مردم نیازمند کسی هستند که از طریق امام و به نیابت از ایشان عهده دار امورشان گردد. بنابراین همان گونه که خداوند با نصب امام، حجت را بر خلق تمام کرد، بر امام نیز، که از رسول خداوند ولایت بر مومنین دارد و امام خلق به شمار می رود، واجب است که در عصر غیبت خود، کسی را برای تامین مصالح آنان تعیین کند و اجازه ندهد که مصالحشان در معرض تباهی و امورشان در آستانهء نابودی قرار گیرد.
از این رو حضرت ولی عصر ارواحناله الفداء در عصر غیبت صغرا یا قصرای خود، برخی از بزرگان شیعه را از جمله نواب اربعه رضوان الله تعالی علیهم که نزد همگان به نیابت و سفارت خاص نامور بودند، به نیابت خود برگزید.

دلیل ولایت و حکومت فقها در عصرغیبت

پس در عصر غیبت کبرا یا طولی، که به فرمودهء رسول خدا(صلی الله علیه و آله) زمانش طولانی است، به طریق اولی امام باید مصالح شیعیان خود را رعایت کند و هر آن چه را که مایهء تباهی کارشان می شود، از آنان دور کند و این کار از طریق نصب سرپرست امورشان که حافظ شئون سیاسی – اجتماعی آنان و قوانین دین و دنیایشان باشد، ممکن است.
به اجماع و اتفاق امت، این سرپرستی که نیابت عامه نام دارد، تنها از آن فقهای عادل است. بنابراین فقها، صلاحیت دخالت در امور مسلمانان را طبق آن چه مصلحت اقتضا می کند دارند و هر تصمیمی که در مورد مسائل مسلمانان و ادارهء آنان بگیرند و قانونی که تشریع کنند، و هر حکومتی که تحت نظر آنان و با صلاح دید آنان شکل بگیرد، ناشی از ولایت امام(ع) و تحت مسئولیت ایشان خواهدبود. لذا احیای سنت، دفع بدعت، حفظ شریعت و سرپرستی امت به عهدهء آنان است. پس رهبری، زیبنده شان است و آنان جانشینان امام و قائم مقام او در شئون حکومتی و امینان او بر حلال و حرام هستند. اگر چنین نبود، دین مندرس و آثار شریعت مبین تباه می شد.هر کس نیک تامل کند، در می یابد که اشراف فقها بر امور، به اضافهء جایگاه معنوی و موقعیت روحانی آنان در دل ها، قویترین سبب بقای تشیع و حفظ آثار معصومان (ع) تا روزگار ما بوده است.
این ولایت که برخی شئون آن چنین است، همان حکومت مشروع حقی است که از روزگار خاتم انبیا(صلی الله علیه و آله) هرگز منقطع نشده و تا زمانی که تکلیف باقی است، هم چنان استمرار خواهد داشت و در تحقق این حکومت، میان آن که ولی امر در هر آن چه خداوند در حوزهء حکومتش، یعنی دنیا و مافیها قرار داده کاملا مبسوط الید باشد و یا تنها در بخشی از آن اختیار داشته باشد و یا هیچ اختیاری نداشته باشد و یا آن که در برابر دیدگان حاضر و یا از چشم ها غایب باشد، تفاوتی وجود ندارد.
پس حکومت مشروع، با این اعتبار شکل می گیرد و منعقد می شود و فقهای عادل در عصر غیبت حاکمان شرع و سرپرستان امور به شمار می روند و این است معنای گفتار امام(ع) در توقیع شریف که:
پس آنان حجت من برشمایند و من حجت خدا هستم.
این، همان حکومت مشروعی است که بر مکلفان واجب است که از آن اطاعت کنند و زیر بیرق آن گردآیند، گرچه در سرزمین دیگری جز دارالاسلام به سر می برند. پس مومنان اگر چه در دارالکفر باشند و یا آن که سرزمین مسلمانان تحت سلطهء نامشروعی باشد، بر آنان واجب است که از این حکومت مشروع که امام آن را در عصر غیبت به دست فقها سپرده است، تبعیت کنند.
ناگفته نماند که طبق این مبنا ولایت فقها در عصر غیبت، مانند ولایت حکام و نواب منصوب از سوی شخص امام در عصر حضور است و احکام سلطانی که از سوی حاکمان شرعی صادر می شود، واجب است برای اجرای احکام شرعی و ترجیح برخی بر برخی دیگر به هنگام تزاحم، حقوق و احکامی باشد. پس با استناد به این احکام نمی توان از احکام شرعی مطلقا دست کشید، بلکه با آن می توان از حکم مهم برای دست یافتن به حکم مهم تر طبق تشخیص حاکم به لزوم ترک حق یا جهتی برای حفظ حق یا جهتی مهم تر، دست کشید.
در هر حال، سخن دربارهء احکام سلطانی نیست، بلکه بحث در مناصب ولایی است که فقیه از آن برای صدور احکام سلطانی، کسب صلاحیت می کند.
هم چنین ناگفته نماند که برای اثبات ولایت فقها در عصر غیبت به پاره ای احادیث استناد شده که در کتاب القضای جوامع روایی گردآمده است و مرحوم فاضل نراقی برخی از آنها را در عائدهء پنجاه و چهارم «عوائدالایام» آورده است. لیکن استدلال به بیشتر آنها قابل مناقشه و تامل است و شاید قوی ترین آنها از نظر دلالت، توقیع رفیعی است که شیخ صدوق در«اکمال الدین» به این شرح نقل کرده است: محمد بن محمد بن عصام کلینی (رض) برای ما حدیث کرد که محمد بن یعقوب کلینی از اسحاق بن یعقوب برای ما گفت که:از محمدبن عثمان عمری(رض) خواستم تا نامه ای را که در آن مسائلی را که بر من دشوار گشته بود، طرح کرده بودم، به امام برساند. پس توقیع شریف به خط مولایمان صاحب الزمان(ع) به دستم رسید و در آن فرموده بود:
و اما دربارهء حوادث رخ داده، به راویان حدیث ما رجوع کنید، که آنان حجت من برشمایند و من حجت خدا بر ایشانم و در آخر توقیع آمده بود :
ای اسحاق بن یعقوب، درود بر تو و هر آن که پیرو هدایت باشد.7
علامهء طوسی، شیخ بزرگوار ما رضوان الله علیه آن را در کتاب الغیبه روایت و چنین نقل کرده است:
جماعتی از جعفربن محمدبن قولویه،ابی غالا زراری و دیگران برایم از محمد بن یعقوب کلینی ازاسحاق بن یعقوب نقل کرده اند که گفت : از محمد بن عثمان عمری رحمه_ الله علیه خواستم تا نامه ای را که در آن مسائلی را که بر من دشوار شده بود، نوشته بودم، به امام برساند. پس توقیعی به خط مولایمان صاحب الزمان(ع) به دستم رسید و در آن فرموده بود:
و اما دربارهء حوادث رخ داده، به راویان حدیث ما رجوع کنید، که آنان حجت من بر شمایند و من حجت خدا(بر ایشان ) هستم.
تا آن جا که فرمود:
ای اسحاق بن یعقوب، درود بر تو و هر آن که پیرو هدایت باشد.8

درنگی در توقیع صادره از ناحیه مقدسه

از آن چه این توقیع مبارک بدان اشاره دارد – همان گونه که مرحوم اردبیلی درجامع الرواه از استرآبادی نقل کرده است منزلت والای اسحاق بن یعقوب آشکار می شود و چه بسا همان طور که عالمان رجال استظهار کرده اند، اسحاق، برادر محمدبن یعقوب کلینی نیز باشد. در هر صورت به دلیل نیامدن نام و یاد او در کتاب های رجالی، با توجه به اعتماد کسی چون کلینی به او به ویژه در مورد این توقیع شریف که شامل مطالا بسیار مهم از حضرت است و هم چنین اعتماد کسانی چون صدوق و شیخ الطائفه رضوان الله تعالی علیهما بر او نمی توان در سند این حدیث خدشه کرد. جدا بعید است که کلینی کسی چون او را که از معاصرین خودش است نشناسد و این گونه از او نقل کند که به حضرت امام زمان (ع) نامه می نویسد و چنین مسائلی که جز خواص و بزرگان شیعه از آن پرسش نمی کنند، بپرسد و پاسخ حضرت (ع) به خط شریف خود ایشان به دستش برسد. بنابراین کلینی چنین کسی را به وثاقت و اهلیت برای این گونه مکاتبات می شناسد و در نتیجه صحت سند این توقیع، جای هیچ شکی ندارد.
نحوهء دلالت این توقیع نیز بحث انگیز است و به اشکال گوناگون می تواند مقصود را برساند. گاه به تعبیرو اما دربارهء حوادث رخ دادهاستدلال می کنند و می گویند که مقصود، احکام وقایع نیست، زیرا پرسش گری چون اسحاق بن یعقوب که از پرسش هایش برمیآید که مردی است اهل بصیرت و معرفت، می داند که دربارهء احکام باید از راویان آنها بپرسد. پس ناگزیر مقصود، حوادثی است که دربارهء آنها به سلطان و ولی امر و حاکم شرع رجوع می شود و این گونه وقایع است که نیازمند رجوع به کسی است که حجت امام و در این گونه مسائل مرجع و ملجا همگان باشد.
گاه نیز به تعبیر پس آنان حجت من بر شمایند و من حجت خدا هستم این گونه استدلال می شود: همان طور که امام، حجت خدا بر مردم است و حضرت حق با وجود او در همهء امور با آنان احتجاج می کند و با بودنش دیگر برای مردم حجتی بر خدا نیست، راویان حدیث حضرت(ع) نیز حجت امام بر مردم اند و با بودنشان مردم در هیچ موردی حجتی بر امام ندارند.
حاصل آن که، همان طور که به مقتضای حکمت و قاعدهء لطف، بر خداوندحکیم جل اسمه نصب امام و حجت و والی بر بندگان واجب است، بر امام و والی نیز واجب است که در مکان ها و زمان هایی که حضور ندارد و از آن غایب است، جانشینی برای خود معین و منصوب کند.خداوند متعال این نکته را در نقل داستان حضرت موسی علی نبینا و علیه السلام این گونه تایید می فرماید:
«و واعدنا موسی ثلاثین لیله واتممناها بعشر فتم میقات ربه اربعین لیله و قال موسی لاخیه هارون اخلفنی فی قومی واصلح ولا تتبع سبیل المفسدین»9 سی شب با موسی وعده نهادیم و ده شب دیگر بر آن افزودیم تا وعده پروردگارش چهل شب کامل شد. و موسی به برادرش هارون گفت: درمیان قوم من جانشین من باش واصلاح کن و از راه مفسدان پیروی مکن.
این نکته موید آن است که بر خداوند روا نیست که مردم را بی حاکم و والی رها کند.

حوزهء اختیارات و صلاحیت ولایت فقها

در این صورت، شکی نیست که امام، فقها را حاکم و سرپرست مردم قرارداده است، زیرا به اتفاق و اجماع ثابت است که جز آنان کسی بر مردم ولایت ندارد و توقیع شریف و آن چه به معنای آن است، نیز همین نوع ولایت را انشا می کند. بنابراین آنان دارای همان مناصب ولایی هستند که در عرف و شرع از شئون والی به شمار می رود.
از جملهء اختیارات فقها در عصر غیبت، اختیارات امام در مورد خمس و میراث بلا وارث است. از این رو فقهای جامع الشرایط به حکم منصب ولایی که از امام(ع) به دست آورده اند، می توانند در این اموال تصرف کنند و آن را برای حفظ کیان اسلام، دفاع از حریم دین و آن چه موجب شوکت و عزت شرع مبین و تقویت جماعت مسلمین می شود مانند تاسیس حوزه های علمیه، کمک به طلاب علوم دینی، که وجودشان مانع از بین رفتن آثار دین است، آشنا کردن مردم با حلال و حرام، گسترش دعوت به اسلام، ساختن مساجد و مدارس، چاپ و نشر کتاب های اسلامی، ایجاد موسسات خیریه، تاسیس بنیادهای اقتصادی و تربیتی به گونه ای که آنان را از صنعت و تکنولوژی کفار بی نیاز کند و از ضعف بنیهء اقتصادی و سیاسی بازشان دارد، خرج کنند. هم چنین آنان می توانند این اموال را در جهت کمک به ناتوانان و هر موردی که اگر امام حاضر بود، در آن هزینه می کرد، برای اعلای کلمهء توحید و با رعایت اهم و مهم، هزینه کنند.
اگر گفته شود که سهم مبارک امام و میراث بلا وارث، ملک شخصی امام (ع) به شمار می رود و در عصر غیبت مشمول حکم اموال شخص غایب است و باید در صورت امکان آن را برایش حفظ کرد وگرنه بر آن که این اموال در دستش است واجب است که از سوی او صدقه بدهد، پاسخ می دهیم که:
اولا: در صورتی باید اموال مجهول المالک را از سوی او صدقه داد، که نتوان به او رساند و ندانیم که به صرف کردن آن در مورد دیگر راضی است. لیکن در جایی که از رضایت او با خبر باشیم، صرف کردن آن در موارد خاص بی اشکال است.
ثانیا: ظاهرا سهم مبارک امام، از آن رو برای امام وضع شده است، تا شئون ولایتش تقویت گردد و آن را در اجرای وظایف ولایی خود خرج کند. لذا لازمهء جعل ولایت برای فقها آن است که بر این سهم نیز ولایت داشته باشند، زیرا ولایت آنان جز بدان استوار نمی گردد.
به تعبیر دیگر، سهم مبارک، از آن کسی است که به اذن شارع دارای منصب ولایت است.
حال در زمان حضور، شخص امام (ع) است و در عصر غیبت، فقهای عادل منصوب به ولایت از سوی امام هستند.
از آن چه گفتیم، حکم سهم سادات بزرگوار زادالله فی شرفهم نیز آشکارمی گردد.
گرچه مورد مصرف این سهم، سادات نیازمند هستند، لیکن به مقتضای مناسبت حکم وموضوع و آن چه از پاره ای اخبار برمیآید،امام(ع) و یا جانشین او نیز بر این سهم ولایت دارند. بنابراین، امام آن را می گیرد و میان اصناف نیازمند تقسیم می کند و طبق آن چه در اخبار آمده است هر چه اضافهآمد از آن امام(ع) است و اگر کم تر از نیاز سادات مستحق بود، امام آن را از اموال دیگر تکمیل می کند. ثقه الاسلام کلینی قدس سره از امام کاظم(ع) نقل می کند که ایشان فرمود:
«الخمس فی خمسه اشیاء[… الی ان قال]: و نصف الخمس الباقی بین اهل بیته، فسهم لیتاماهم و سهم لمساکینهم وسهم لابناء سبیلهم، یقسم بینهم علی الکتاب والسنه ما یستغنون به فی سنتهم، فان فضل عنهم شیء فهو للوالی وان عجز او نقص عن استغنائهم کان علی الوالی ان ینفق من عنده بقدر ما یستغنون» 10
خمس به پنج چیز تعلق می گیرد[ … :تا آن که فرمود]: و نصف باقی ماندهء خمس اختصاص به اهل بیت دارد، پس سهمی از آن یتیمان ایشان است و سهمی از آن مسکینان ایشان و سهمی برای در راه ماندگان ایشان، که طبق کتاب و سنت به اندازه ای که طی یک سال بی نیازشان کند میانشان تقسیم می شود. پس اگر چیزی اضافه آمد از آن والی است و اگر کم آمد و یا از بی نیاز ساختنشان کم آمد، بر عهدهء والی است که از آن چه نزدش است، به اندازه ای که بی نیازشان سازد، انفاق کند.
بنابراین بر آن که می خواهد خود، سهم سادات را به ایشان بدهد، واجب است که از حاکم شرع اجازه بگیرد و اگر خواستار دادن آن به فقیه است، احوط آن است که او را وکیل در رساندن آن به سادات مستحق کند. هم چنین برای فقیهی که سهم سادات را دریافت می کند، احوط آن است که از آن که خمس بر او واجب شده وکالت بگیرد که آن را به سادات مستحق برساند.
این بحث، مسائل و فروعی دارد که فرصت پرداختن به آنها در این مختصر نیست. از خداوند متعال توفیق پرداختن به امور مرضی حضرتش و عصمت از خطا را خواستاریم.


پی نوشت ها:

این بحث در عین اختصار، به اصل ضرورت دینی و لزوم ولایت فقها بر ارکان سیاسی جامعه پرداخته و مبنای فقهی آن را بیان داشته است. نویسندهء بزرگوار آن که از فقهای مبرز به شمار می رود، با احتراز از بحث های حاشیه ای و با طرح صلا موضوع، به گونه ای روش مند و با استناد به مبانی فقهی این مسئله، لزوم حکومت و ولایت فقها در عصر غیبت را به اثبات رسانده و روشن ساخته اند که ولی فقیه جامع الشرایط از همهء اختیارات امام معصوم (ع) در عرصهء حکمرانی برخوردار است.
این بحث در سال 1414ق هجری به زبان عربی نوشته شده و با عنوان و مشخصات زیر منتشر شده است: ضروره وجودالحکومه اوولایه الفقهاء فی عصر الغیبه، قم، دارالقرآن الکریم، 1415 ق، 15 ص.

1.احزاب(33) آیهء 6.
2.مائده(5) آیهء 55.
3.همان، آیهء 67.
4.همان، آیهء 3.
5.نساء(4) آیهء 59.
6.نهج البلاغه، حکمت 147.
7.کمال الدین، ج2، ص483و 485، باب 45، حدیث4.
8.کتاب الغیبه، حدیث247، ص290و 293.
9.اعراف(7)، آیهء 142.
10.الکافی.ج،ص539.

منبع : فصلنامه حکومت اسلامی، شماره 4 ، آیت الله لطف الله صافی / ترجمهء سید حسن اسلامی
 

صلوات بر آل محمد(صلى الله علیه وآله)

 درباره کیفیت صلوات بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) در روایات بى شمارى که از طرق اهل سنت و اهل بیت(علیه السلام) رسیده، صریحاً آمده است: «آل محمّد» را به هنگام صلوات بر «محمّد» بیفزایید.

در «درّ المنثور» از «صحیح بخارى» و «مسلم» و «ابو داود» و «ترمذى» و «نسائى» و «ابن ماجه» و «ابن مردویه» و روات دیگرى از «کعب بن عجره» نقل شده که: مردى خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله) عرض کرد: أَمَّا السَّلامُ عَلَیْکَ فَقَدْ عَلِمْنَا فَکَیْفَ الصَّلاهُ عَلَیْکَ: «سلام بر تو را ما مى دانیم چگونه است، اما صلات بر شما باید چگونه باشد»؟

پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود بگو: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ عَلى آلِ مُحَمَّد کَمَا صَلَّیْتَ عَلَى آلِ إِبْرَاهِیمَ إِنَّکَ حَمِیْدٌ مَجِیدٌ، اللَّهُمَّ بارِکَ عَلى مُحَمَّد وَ عَلى آلِ مُحَمَّد کَمَا بارَکْتَ عَلى آلِ إِبْرَاهِیمَ إِنَّکَ حَمِیْدٌ مَجِیدٌ».

ایشان علاوه بر حدیث فوق، هیجده حدیث دیگر نقل کرده، که در همگى تصریح شده: «آل محمّد» را باید به هنگام صلوات ذکر کرد.

این احادیث را از کتب معروف و مشهور اهل سنت از گروهى از صحابه از جمله «ابن عباس» و «طلحه» و «ابو سعید خدرى» و «ابو هریره» و «ابو مسعود انصارى» و «بریده» و «ابن مسعود» و «کعب بن عجره» و امیرمؤمنان على(علیه السلام)نقل کرده است.

در «صحیح بخارى» که معروفترین منابع حدیث برادران اهل سنت است روایات متعددى در این زمینه نقل شده که علاقمندان به توضیح بیشتر، مى توانند به متن خود کتاب مراجعه کنند.

در «صحیح مسلم» نیز دو روایت در این زمینه آمده است.

عجب این که: در همین کتاب، با این که در این دو حدیث چند بار «محمّد و آل محمّد» با هم ذکر شده، باز عنوانى را که براى باب انتخاب کرده: «بابُ الصَّلاهِ عَلَى النَّبِىّ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ» (بدون ذکر آل) است!!

این نکته نیز قابل توجه است که در بعضى از روایات اهل سنت و بسیارى از روایات شیعه، حتى کلمه «على» میان «محمّد» و «آل محمّد» جدائى نمى افکند بلکه کیفیت صلاه به این صورت است: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد».

این بحث را با حدیث دیگرى، از پیغمبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) پایان مى دهیم:

«ابن حجر» در «صواعق» چنین نقل مى کند: پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: لاتُصَلُّوا عَلَىَّ الصَّلاهَ الْبَتْراءِ فَقالُوا وَ مَا الصَّلاهُ الْبَتْراءُ؟ قالَ تَقُولُونَ: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد، وَ تُمْسِکُونَ، بَلْ قُولُوا اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد:

«هرگز بر من صلوات ناقص نفرستید! عرض کردند: صلوات ناقص چیست؟ فرمود: این که فقط بگوئید: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد» و ادامه ندهید، بلکه بگوئید: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد».

و به خاطر همین روایات است که: جمعى از فقهاى بزرگ اهل سنت اضافه «آل محمّد» را بر نام آن حضرت در تشهد نماز واجب مى شمرند.(۱)

۱٫ تفسیر نمونه، جلد ۱۷، صفحه ۴۴۶٫