فضل

نوشته‌ها

کیفیت پذیرش ولایت عهدی از سوی امام رضا(ع)

 سید محسن امین

شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا (علیه السلام) به سند خود در حدیثى روایت کرده است: چون امام رضا (علیه السلام) به مرو آمد، مامون به آن حضرت پیشنهاد کرد که امارت و خلافت را بپذیرد. اما آن حضرت امتناع کرد و در این باره گفت‏گوهاى بسیار درگرفت که حدود دو ماه طول کشید. و در تمام این مدت امام رضا (علیه السلام) از پذیرش آن پیشنهاد سرباز می‏زد.

شیخ مفید در تتمه گفتار گذشته خود می‏گوید: آنگاه مامون کسی را به نزد آن حضرت فرستاد که من می‏خواهم از خلافت کناره کنم و آن را به شما واگذارم. نظر شما در این باره چیست؟امام رضا (علیه السلام) با این پیشنهاد مخالفت کرد و گفت: پناه می‏دهم تو را به خدا اى امیر مؤمنان از این سخن و از این که کسى آن را بشنود. پس مامون بار دیگر یادداشتى به آن امام داد که: حال که از پذیرش آنچه بر شما پیشنهاد می‏شود امتناع می‏کنى پس باید ولایت عهدى مرا بپذیری. امام (علیه السلام) به سختى از این کار امتناع کرد. مامون آن حضرت را خصوصى پیش خود خواند و در خلوت که جز فضل بن سهل و آن دو کسى دیگر حضور نداشت‏ به آن حضرت گفت: من در نظر دارم کار فرمانروایى مسلمانان را به عهده شما واگذارم و از گردن خود آن را باز کنم. امام رضا (علیه السلام) پاسخ داد: از خداى بترس اى امیر مؤمنان که نیرو و توان چنین کارى ندارم. مامون گفت: پس تو را ولى عهد می‏کنم. امام فرمود: اى امیر مؤمنان!مرا از این کار معاف کن. مامون سخنى گفت که از آن بوى تهدید می‏آمد و ضمن آن به امام (علیه السلام) گفت: عمر بن خطاب خلافت را به طور مشورت در میان شش تن قرار داد که یکى از آنان جد تو امیر مومنان على بن ابى طالب بود و درباره کسى که با آن شش نفر راه خطا بپوید شرط کرد که گردنش را بزنند. و شما ناگزیر باید آنچه من خواسته‏ام بپذیرى و من گریزى از آن ندارم. امام رضا (علیه السلام) به وى گفت: من خواسته تو را مبنى بر ولى عهد کردن خودم می‏پذیرم بدان شرط که نه امر کنم و نه نهی، نه فتوا دهم و نه داورى کنم. نه کسى را منصوب و نه کسى را معزول گردانم و هیچ چیزى را که برپاست تغییر ندهم. مامون همه این شرایط را پذیرفت.

سپس مفید گوید: شریف ابو محمد حسن بن محمد از جدش از موسى بن سلمه نقل کرده است که گفت: من و محمد بن جعفر در خراسان بودیم. در آنجا شنیدم روزى ذو الریاستین بیرون آمد و گفت: شگفتا!امر شگفتى دیدم. از من بپرسید که چه دیده‏ام؟گفتند: خدایت نکو گرداند چه دیدی؟گفت: مامون به على بن موسى الرضا می‏گفت: من در نظر دارم کار مسلمانان و خلافت را بر عهده تو نهم و آنچه در گردن من است‏برداشته به گردن شما اندازم، ولى دیدم که على بن موسى می‏گفت: اى امیر مؤمنان من تاب و توان چنین کارى را ندارم. من هرگز هیچ خلافتى را بی‏ارزش‏تر از این خلافت ندیدم که مامون شانه از زیر آن تهى می‏کرد و به على بن موسى واگذارش می‏کرد و او هم از پذیرفتن آن خوددارى می‏کرد و به مامون بازش می‏گرداند.

شیخ مفید در ادامه گفتارش می‏نویسد: گروهى از سیره نویسان و وقایع نگاران زمان خلفا روایت کرده ‏اند: چون مامون تصمیم گرفت ولی‏عهدى خود را به حضرت رضا (علیه السلام) واگذارد، فضل بن سهل را فراخواند و او را از تصمیم خود آگاه کرد و به او دستور داد با برادرش حسن بن سهل به حضور او بیایند. فضل پیش برادرش حسن رفت و هر دو نزد مامون رفتند. حسن بازتابهاى این تصمیم را در نظر مامون بزرگ جلوه داد و او را از پیامدهاى بیرون شدن خلافت از اهلش آگاه کرد. مامون گفت: من با خدا پیمان بسته ‏ام که چنانچه بر برادرم امین پیروز شدم، خلافت را به برترین کس از خاندان ابو طالب واگذارم و هیچ کس را برتر از این مرد بر روى زمین ندیده ‏ام. چون حسن و فضل عزم مامون را بر اجراى چنین تصمیمى محکم و استوار یافتند از مخالفت‏ با او دست کشیدند. آنگاه مامون آن دو نفر را به نزد حضرت رضا (علیه السلام) فرستاد تا ولى عهدى را به آن حضرت واگذارند آن دو به نزد امام رضا (علیه السلام) آمدند و ماجرا را عرض کردند اما آن حضرت از پذیرفتن این پیشنهاد سرباز زد. حسن و فضل همچنان بر این پیشنهاد پاى می‏ فشردند تا این که بالاخره امام پاسخ مثبت داد و آن دو به نزد مامون بازگشتند و موافقت امام رضا (علیه السلام) را با ولایت عهدى به اطلاع وى رساندند. مامون از این بابت‏ خوشحال شد.

ابو الفرج اصفهانى نیز در تتمه کلام سابق خود همین مطلب را عینا نقل کرده جز آن که افزوده است: پس مامون فضل و حسن را به نزد علی بن موسى روانه کرد. آن دو پیشنهاد مامون را بر آن امام عرضه داشتند اما آن حضرت از پذیرش آن خوددارى می‏کرد. آن دو همچنان اصرار می‏کردند و امام امتناع می‏کرد تا آن که یکى از آن دو گفت: اگر بپذیرى که هیچ، و گرنه ما کار تو را می‏سازیم و بناى تهدید گذاردند. سپس یکى از آنان گفت: به خدا سوگند مامون مرا امر کرد که اگر با خواست ما مخالفت کنی گردنت را بزنم.

شیخ مفید می‏نویسد: مامون در روز پنج‏شنبه مجلسى برای خواص از یاران و نزدیکان خود تشکیل داد. فضل بن سهل از آن مجلس بیرون آمد و به همه اعلام کرد که مامون تصمیم گرفته ولی‏عهدى خود را به على بن موسى واگذار کند و او را رضا نامیده است و دستور داد لباس سبز بپوشند و همگى براى پنج‏شنبه آینده براى بیعت‏با امام رضا (علیه السلام) به مجلس مامون حاضر شوند و به اندازه حقوق یک سال خود از مامون بگیرند. چون روز پنج‏شنبه فرا رسید طبقات مختلف مردم از امیران و حاجبان و قاضیان و دیگر مردمان لباس سبز بر تن کرده به جانب قصر مامون روان شدند. مامون نشست و براى حضرت رضا (علیه السلام) دو تشک و پشتى بزرگ گذاردند به طورى که به پشتى و تشک مامون متصل می‏شد. حضرت را با لباس سبز بر آن نشاندند بر سر آن حضرت عمامه‏اى بود و شمشیرى نیز داشت. آنگاه مامون فرزندش عباس را فرمان داد که به عنوان نخستین کس با امام رضا (علیه السلام) بیعت کند. حضرت دست‏خود را بالا گرفت‏به گونه‏اى که پشت دست‏به طرف خود آن حضرت و کف آن به روى مردم بود. مامون گفت: دست‏خود را براى بیعت‏باز کن. امام (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (ص) این گونه بیعت می‏کرد. پس مردم با آن حضرت بیعت کردند و کیسه‏ هاى پول را در میان نهادند و سخنوران و شاعران برخاسته اشعارى درباره فضل رضا (علیه السلام) و آنچه مامون در حق آن حضرت انجام داده بود، سخنها گفتند و شعرها سرودند. پس ابو عباد (یکى از وزراى مامون و نویسنده نامه‏هاى محرمانه دربار او) عباس بن مامون را فرا خواند. عباس برخاست و نزد پدرش رفت و دست او را بوسید. مامون به وى امر کرد که بنشیند. سپس محمد بن جعفر را صدا کردند. فضل بن سهل گفت: برخیز. محمد بن جعفر برخاست تا به نزدیک مامون رفت و همانجا ایستاد و دست مامون را نبوسید به او گفته شد: برو جلو و جایزه‏ات را بگیر. مامون نیز وى را صدا کرد و گفت: اى ابو جعفر به جای خویش برگرد. او نیز بازگشت. سپس ابو عباد یکایک علویان و عباسیان را صدا می‏زد و آنان پیش می‏آمدند و جایزه خود را دریافت می‏کردند. تا آن که مالهای بخششى تمام شد. سپس مامون به امام رضا (علیه السلام) عرض کرد. براى مردم خطبه‏اى بخوان و با ایشان سخنى بگوی. امام رضا (علیه السلام) به خطبه ایستاد و خداى را حمد کرد و او را ستود سپس فرمود: همانا از براى ما بر شما حقى است‏به واسطه رسول خدا (ص) و از شما نیز به واسطه آن حضرت بر ما حقى است. چنانچه شما حق ما را دادید مراعات حق شما نیز بر ما واجب است – در آن مجلس به جز این سخن از آن حضرت سخن دیگرى نقل نشده است.

شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا و امالى از حسین بن احمد بیهقى از محمد بن یحیى صولى از حسن بن جهم از پدرش روایت کرده است که گفت: مامون بر فراز منبر آمد تا با على بن موسى الرضا (علیه السلام) بیعت کند پس گفت: اى مردم!بیعت‏با على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسین بن علی بن ابى طالب براى شما محقق شده است‏به خدا سوگند اگر این نامها بر کران و لالان خوانده شوند به اذن خداوند عز و جل شفا می‏یابند.

طبری می‏نویسد: مامون، على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابى طالب را ولى عهد مسلمانان و خلیفه آنان پس از خویش قرار داد و وى را رضای آل محمد (ص) نامید و به لشکرش دستور داد جامه سیاه را از تن به‏در کنند و به جاى آن جامه سبز بپوشند و این خبر را به همه کشور اطلاع داد. این ماجرا در روز سه شنبه دوم ماه رمضان سال ۲۰۱ به وقوع پیوست.

صدوق در عیون اخبار الرضا از بیهقى از ابو بکر صولى از ابوذر کوان از ابراهیم بن عباس صولى نقل کرده است که گفت: بیعت‏با امام رضا (علیه السلام) در پنجم ماه رمضان سال ۲۰۱ انجام پذیرفت.

شیخ مفید و ابو الفرج اصفهانى نوشته‏ اند: مامون فرمان داد سکه ‏ها را به نام آن حضرت ضرب کردند و بر آنها نام رضا (علیه السلام) بزنند و اسحاق بن موسى را امر کرد که با دختر عمویش اسحاق بن جعفر ازدواج کند و دستور داد در آن سال اسحاق بن موسى با مردم به حج‏برود و در هر شهرى به ولایت عهدی حضرت رضا (علیه السلام) خطبه خواندند. ابو الفرج گوید: احمد بن محمد بن سعید برایم چنین روایت کرد و شیخ مفید گوید: احمد بن محمد بن سعید از یحیى بن حسن علوى نقل کرده است که گفت که: از عبد الحمید بن سعید شنیدم که در این سال بر منبر رسول خدا (ص) در مدینه خطبه می‏خواند. پس در دعا براى آن حضرت گفت: خدایا!نکو گردان کار ولى عهد مسلمانان على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابی طالب علیهم السلام را.

سته اباءهم ما هم افضل من یشرب صوب الغمام (۱)

و از جمله شاعرانى که بر آن حضرت درآمد دعبل بن على خزاعی، رحمه الله بود و چون بر آن حضرت وارد شد گفت: من قصیده‏اى گفته و با خود پیمان بسته‏ام که پیش از آن که آن را براى شما بخوانم براى کسى دیگر نخوانم. امام به او دستور داد بنشیند و چون مجلسش خلوت شد به وى فرمود: شعرت را بخوان. دعبل قصیده خود را به مطلع زیر خواند:

مدارس آیات خلت من تلاوه          و منزل وحى مقفر العرصات (۲)

و قصیده را به آخر رساند چون از خواندن قصیده‏اش فراغ یافت امام برخاست و به اتاقش رفت، سپس خادمى را فرستاد و به وسیله او پارچه‏اى از خز براى دعبل فرستاد که ششصد دینار در آن بود و به آن خادم فرمود: به دعبل بگو در سفر خود از این پول خرج کن و عذر ما را بپذیر. دعبل به آن خادم گفت: به خدا سوگند من نه پول می‏خواهم و نه براى پول اینجا آمده‏ام ولى بگو یکى از جامه‏هایش را به من بدهد.

امام رضا (علیه السلام) پولها را دوباره به دعبل بازگردانید و به او گفت: این پولها را بگیر و جبه‏اى از جامه‏هاى خود را بدو داد. دعبل از خانه آن حضرت برون آمد تا به قم رسید، چون مردم قم آن جبه را نزد او بدیدند خواستند آن را به هزار دینار از وى بخرند اما او نداد و گفت: به خدا یک تکه آن را به هزار دینار هم نخواهم فروخت. سپس از قم بیرون شد. گروهى وى را تعقیب کرده راه را بر وى بند آوردند و آن جبه را گرفتند. دعبل دوباره به قم برگشت و درباره بازپس گرفتن آن جبه با ایشان سخن گفت. اما آنان پاسخ دادند: ما این جبه را به تو نخواهیم داد ولى اگر بخواهى این هزار دینار را به تو می‏دهیم. دعبل گفت: پاره‏اى از آن جبه را نیز بدهید. پس آنان هزار دینار و تکه‏اى از آن جبه به وی دادند.

بنا به نقل ابن شهر آشوب در مناقب عبد الله بن معتز گفت:

و اعطاکم المامون حق خلافه              لنا حقها لکنه جاد بالدنیا (۳)

فمات الرضا من بعد ما قد علمتم         و لاذت بنا من بعده مره اخرى (۴)

صورت عهدنامه‏اى که مامون به خط خود ولایت عهدى امام رضا (علیه السلام) را در آن نوشت:

مامون به خط و انشاى خویش عهدنامه ولایت عهدى امام رضا (علیه السلام) را نوشت و بر آن نیز شاهد گرفت امام رضا (علیه السلام) نیز به خط شریف خود بر این عهدنامه نگاشت و این عهدنامه را عموم مورخان یاد کرده‏اند. على بن عیسى اربلى در کشف الغمه می‏نویسد: در سال ۶۷۰ یکى از خویشانم از مشهد شریف آن حضرت بدینجا آمد و با وى عهدنامه‏اى بود که مامون به خط خویش آن را نوشته بود. در پشت این عهدنامه خط امام (علیه السلام) بود. پس جای قلمهاى وى را بوسیدم و چشمم را در بوستان کلامش گردش دادم و دیدن این عهدنامه را از الطاف و نعمتهاى الهى پنداشتم و اینک آن را حرف به حرف نقل می‏کنم آنچه به خط مامون در این عهدنامه نوشته شد، چنین است:

«بسم الله الرحمن الرحیم. این نامه‏اى است که عبدالله بن هارون رشید، امیر مؤمنان، آن را به ولى عهد خود على بن موسى بن جعفر نگاشته است. اما بعد همانا خداوند عز و جل دین اسلام را برگزید و از میان بندگان خود پیغمبرانى برگزید که به سوى او هدایتگر و رهنما باشند و هر پیغمبر پیشین به آمدن پیامبر پس از خود نوید داده و هر پیامبر بعدی پیامبر پیش از خود را تصدیق کرده است. تا این که دوره نبوت پس از مدتى فترت و کهنه شدن علوم و قطع گردیدن وحى و نزدیک شدن قیامت‏به محمد (ص) خاتمه یافت.

پس خداوند به وجود او سلسله پیغمبران را پایان داد و او را بر آنان شاهد و گواه امین گرفت و کتاب عزیز خود را بر او نازل فرمود چنان کتابى که از پیش رو و پشت‏سر باطل را بدان راه نیست و تنزیلى است از جانب خداوند حکیم و ستوده (۵) که در آنچه حلال و حرام کرده و بیم و امید داده و بر حذر داشته و ترسانیده و امر و نهى کرده هرگز تصور باطلى نمی‏رود تا حجتى رسا بر مردم بوده باشد و هر کس که راه گمراهى و هلاکت‏سپارد از روى بینه و دلیل و آن کس که به نور هدایت زندگى جاویدان یافته از روى بینه و دلیل باشد، و یقینا خداوند شنواى داناست (۶).

پس پیامبر (ص) ، پیغام خدا را به مردم رسانید و آنان را به وسیله آموختن حکمت و دادن پند و اندرز و مجادله نیکو به سوى خدا فراخواند و سپس به جهاد و سخت گیرى با دشمنان دین مامور شد تا این که خدا او را نزد خود برد و آنچه در نزدش بود براى وی برگزید.

چون دوران نبوت پایان یافت و خدا وحى و رسالت را به محمد(ص) خاتمه داد و قوام دین و نظام امر مسلمانان را به خلافت و اتمام و عزت آن قرار داد و قیام به حق خداى تعالى در طاعتى است که به وسیله آن واجبات و حدود خدا و شرایع اسلام و سنتهاى آن برپا شود و جنگ و ستیز با دشمنان دین انجام گردد. بنابراین بر خلفاست که درباره آنچه خداوند آنان را حافظ و نگهبان دین و بندگانش قرار داده است‏خدا را فرمان برند و بر مسلمانان است که از خلفا پیروى کرده آنان را در مورد اقامه حق خدا و بسط عدل و امنیت راهها و حفظ خونها و اصلاح در میان مردم و اتحادشان از راه دوستى کمک و یارى کنند. و اگر بر خلاف این دستور عمل کنند، رشته اتحاد مسلمانان سست و لرزان و اختلاف خود و جامعه‏شان آشکار و شکست دین و تسلط دشمنانشان ظاهر و تفرقه کلمه و زیان دنیا و آخرت حاصل می‏شود.

پس بر کسى که خداوند او را در زمین خود خلافت داده و بر خلق خویش امین کرده ست‏سزاوار است که خود را در راه کوشش براى خدا به زحمت اندازد و آنچه مورد رضایت و طاعت اوست مقدم شمارد و خود را آماده انجام کارهایى کند که با احکام خدا و مسئولیتى که در نزد او دارد سازگار باشد و در آنچه خدا به عهده او گذارده به حق و عدالت‏حکم کند همان گونه که خداوند عز و جل به داوود می‏فرماید:

ای داوود ما تو را در روى زمین خلیفه قرار دادیم پس میان مردم به حق حکم کن و از هواى نفس پیروى مکن که تو را از طریق خدا گمراهت‏سازد و کسانى که از راه خدا گمراه می‏شوند براى آنان عذاب سختى است زیرا که روز حساب را فراموش کرده‏اند (۷).

و نیز خداوند عز و جل فرمود: پس سوگند به پروردگارت هر آینه تمام مردم را از آنچه انجام می‏دهند بازخواست‏ خواهیم کرد (۸).

و نیز در خبر است که عمر بن خطاب گفت: اگر در کرانه فرات بره‏اى تباه گردد می‏ترسم که خداوند مرا از آن مؤاخذه کند و سوگند به خدا که هر کس در مورد مسئولیت فردی‏یى که بین خود و خداى خود دارد در معرض امر بزرگ و خطر عظیمى قرار گرفته پس چگونه است‏حال کسى که مسئولیت اجتماعى را به عهده دارد؟در این امر اعتماد بر خدا و پناهگاه و رغبت‏به سوى اوست که توفیق عصمت و نگهدارى کرامت فرماید و به چیزى هدایت کند که در آن ثبوت حجت است و به خشنودى و رحمت‏خدا رستگارى فراهم آید. و در میان امت آن که از همه بیناتر و براى خدا در دین و بندگان او خیرخواهتر از خلایقش در روى زمین است‏خلیفه‏اى است که به اطاعت از کتاب او و سنت رسولش عمل کند و با تمام کوشش، فکر و نظرش را درباره کسى که ولى عهدى او را بر عهده می‏گیرد به کار برد و کسى را به رهبرى مسلمانان برگزیند که بعد از خود آنها را اداره کند و با الفت جمعشان کند و پراکندگیشان را به هم آورد و خونشان را محترم شمارد و با اذن خدا تفرقه و اختلاف آنها را امن و آرامش دهد و آنان را از فساد و تباهى و ضدیت میان یکدیگر نگه دارد و وسوسه و نیرنگ شیطان را از آنان دفع کند. زیرا خداوند پس از خلافت مقام ولى عهدى را متمم و مکمل امر اسلام و موجب عزت و صلاح مسلمانان قرار داده است و بر خلفاى خود در استوار داشت آن الهام فرموده که کسى را براى این کار انتخاب کنند که سبب زیادى نعمت و مشمول عافیت‏شود. و خداوند مکر و حیله اهل شقاق و دشمنى و کوشش تفرقه‏اندازان و فتنه جویان را درهم شکند. از موقعى که خلافت‏به امیر مؤمنان رسیده است تلخى طعم آن را چشیده و از سنگینى بار خلافت و تکالیف سخت آن آگاه شده و وظیفه مشکلى را که خلیفه در مورد اطاعت‏خدا و مراقبت دین باید انجام دهد، دانسته است. از این رو همواره در مورد آنچه که موجب سرفرازى دین و ریشه کن کردن مشرکان و صلاح امت و نشر عدالت و اقامه کتاب و سنت است، جسم خود را به زحمت انداخته و چشمش را بیدار نگهداشته و بسیار اندیشه کرده است. اندیشه در این مسئله او را از آرامش و راحت و از آسایش و خوشى بازداشته است زیرا بدانچه خداوند از آن سوال خواهد کرد آگاه است و دوست دارد که به هنگام دیدار خدا، در امر دین و امور بندگانش خیرخواه بوده باشد و براى ولى عهدى کسى را برگزیند که حال امت را مراعات کند و در فضل و دین و پارسایى و علم از دیگران برتر باشد و در قیام به امر خدا و اداى حق او بیشتر از دیگران به وى امید بسته شود.

از این رو براى رسیدن به این مقصود شب و روز به پیشگاه خدا مناجات کرد و از او استخاره کرد که در انتخاب ولى عهد کسى را به او الهام فرماید که خشنودى و طاعت‏خدا در آن باشد و در طلب این مقصود، در افراد خاندان خود از فرزندان عبد الله بن عباس و على بن ابی طالب دقت نظر کرد و در احوال مشهورترین آنان از لحاظ علم و مذهب و شخصیت‏بسیار بررسى کرد، تا آن که به رفتار و کردار همگی آگاه شد و آنچه درباره آنان شنیده بود به مرحله آزمایش درآورد و خصوصیات و احوال آنها را مکشوف داشت و پس از طلب خیر از خدا و بجاى آوردن کوشش فراوان در انجام فرمایشهاى الهى و اداى حق او درباره بندگان و شهرهایش و تحقیق در افراد آن دو خاندان، کسى را که براى احراز این مقام انتخاب کرد على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابی طالب است. زیرا که فضل والا و دانش سودمند و پاکدامنى ظاهر و زهد بی‏شائبه و بی‏اعتنایى او به دنیا و تسلیم بودن مردم را درباره وى از همه بهتر و بالاتر دید و براى او آشکار شد که همگى زبانها در فضیلت او متفق و سخن مردم درباره‏اش متحد است و چون همیشه به فضیلت از زمان کودکى و جوانى و پیری آشنا و آگاه بود لذا پیمان ولى عهدى و خلافت پس از خود را با اعتماد به خدا، به نام او بست و خدا نیک می‏داند که این کار را براى از خود گذشتگى در راه خدا و دین و از نظر اسلام و مسلمانان و طلب سلامت و ثبوت حق و نجات و رهایى در روزى که مردم در آن روز در پیشگاه پروردگار عالمیان به‏پا خیزند، انجام داد. اکنون امیر مؤمنان فرزندان و خاندان و خواص خود و فرماندهان و خدمتکارانش را دعوت می‏کند که ضمن اظهار سرور و شادمانى در امر بیعت پیشدستى کنند و بدانند که امیر مؤمنان طاعت‏خدا را بر هواى نفس درباره فرزند و اقوام و نزدیکان خویش مقدم شمرد و او را ملقب به رضا کرد. زیرا که او مورد پسند و رضاى امیر مؤمنان است. پس اى خاندان امیر مؤمنان و کسانى که از فرماندهان و نظامیان و عموم مسلمانان در شهر هستید به نام خدا و برکاتش و به حسن قضاى او درباره دین و بندگانش براى امیر مؤمنان و براى على بن موسى الرضا پس از او بیعت کنید. چنان بیعتى که دستهاى شما باز و سینه‏ هایتان گشاده باشد و بدانید که امیر مؤمنان این کار را براى اطاعت امر خدا و براى خیر خود شما انجام داد و خدا را سپاسگزار باشید که مرا بدین امر ملهم کرد و آن در اثر حرص و اصرارى بود که مرا به رشد و صلاح شما بود و امیدوار باشید که این کار در جمع الفت و حفظ خونها و رفع پراکندگى و محکم کردن مرزها و قوت دین و سرکوبى دشمنان و استقامت امور شما موثر است و فایده آن به شما بازمی‏گردد و بشتابید به سوى طاعت‏ خدا و فرمان امیر مومنان که اگر بشتابید موجب امنیت و آسایش است و خدا را در این امر سپاس گزارید که اگر خدا خواهد بهره آن را خواهید دید».

این نامه را عبد الله مامون در روز دوشنبه هفتم ماه رمضان سال ۲۰۱، به دست‏ خود نگاشت.

آنچه پشت عهدنامه به خط امام رضا (علیه السلام) نگاشته شده است:

«بسم الله الرحمن الرحیم. ستایش و سپاس خداى راست که آنچه خواهد به انجام رساند. زیرا نه فرمانش را چیزى بازگرداند و نه قضایش را مانعى باشد. به خیانت دیدگان آگاه و اسرار نهفته در سینه‏ها را می‏داند، و درود خدا بر پیامبرش محمد پایان بخش رسولان و بر اولاد پاک و پاکیزه او باد.

من، على بن موسى بن جعفر، می‏گویم: همانا امیر مومنان که خدا او را در استوارى کارها کمک کند و به راه رستگارى و هدایت توفیقش دهد آنچه را دیگران از حق ما نشناخته بودند بازشناخت. رشته رحم و خویشاوندى را که از هم گسیخته شده بود به هم پیوست و دلهایى را که بیمناک شده بودند ایمنى بخشید. بل آنها را پس از آن که تلف شده بودند جان بخشید و از فقر و نیاز مستغنى کرد و تمام این کارها را به منظور خشنودى پروردگار جهانیان انجام داد و پاداشى از غیر او نخواست که خداوند شاکران را به زودى جزا دهد و پاداش نکوکاران را تباه نکند. او ولایت عهد و امارت کبراى خود را به من واگذار کرد که چنانچه بعد از او زنده بمانم عهده‏دار آن گردم پس هر کس گرهى را که خداوند به بستن آن فرمان داده بگشاید و رشته‏اى را که خداوند پیوست آن را دوست دارد از هم بگسلد حرمت‏حریم خدا را مباح شمرده و حلال او را حرام کرده است. زیرا با این کار امام را حقیر کرده و پرده اسلام را از هم دریده است.

رفتار گذشتگان نیز بدین گونه بوده است. آنان بر لغزشها صبر کردند و به صدمات و آسیبهاى ناشى از آن اعتراض نکردند زیرا از پراکندگى کار دین و از بهم خوردن رشته اتحاد مسلمانان می‏ترسیدند و این ترس بدان جهت‏بود که مردم به زمان جاهلیت نزدیک بودند و منافقان هم انتظار می‏کشیدند تا راهى براى ایجاد فتنه باز کنند من خدا را بر خود شاهد گرفتم که اگر مرا زمامدار امور مسلمانان کرد و امر خلافت را به گردن من نهاد در میان مسلمانان مخصوصا فرزندان عباس چنان رفتار کنم که به اطاعت‏ خدا و پیامبرش مطابق باشد. هیچ خون محترمى را نریزم و مال و ناموس کسی را مباح نکنم، مگر این که حدود الهى ریختن آن را جایز شمرده و واجبات دین آن را مباح کرده باشد. تا حد توانایى و امکان در انتخاب افراد کاردان و لایق بکوشم و بدین گفتار بر خویشتن عهد و پیمان محکم بستم که در نزدش درباره انجام آن مسئول خواهم بود که او فرماید: به پیمان وفا کنید که سبت‏به انجام آن مسئول هستید. و اگر از خود چیز تازه‏اى به احکام الهى افزودم و یا آنها را تغییر و تبدیل کردم، مستوجب سرزنش و سزاوار مجازات و عقوبت‏ خواهم بود. و پناه می‏برم به خداوند از خشم او و با میل و رغبت‏به سوى او رو می‏کنم که توفیق طاعتم دهد و میان من و نافرمانیش حایل گردد و به من و مسلمانان عافیت عنایت فرماید. و من نمی‏دانم که به من و شما چه خواهد شد. حکم و فرمانى نیست مگر براى خداوند او به حق داورى می‏کند و بهترین جداکنندگان است. لکن من براى امتثال امر امیر مؤمنان این کار را بر عهده گرفتم و خشنودى او را برگزیدم. خداوند من و او را نگاهدارى کناد. خدا را در این نوشته بر خود گواه گرفتم و خدا به عنوان شاهد و گواه بس است.

این نامه را در حضور امیر مؤمنان که خدا عمر او را دراز گرداناد و فضل بن سهل و سهل بن فضل و یحیى بن اکثم و عبد الله بن طاهر و ثمامه بن اشرس و بشر بن معتمر و حماد بن نعمان، در ماه رمضان سال ۲۰۱ به خط خود نوشتم. »

گواهان طرف راست

یحیی بن اکثم در پشت و روى این مکتوب گواهى داده و از خدا خواسته است که امیر مؤمنان و همه مسلمانان خجستگى این عهد و میثاق را دریابند. عبد الله بن طاهر بن حسین به خط خویش در تاریخى که در این عهدنامه مشخص است گواهى خود را بر آن نوشته است. حماد بن نعمان نیز پشت و روى این عهدنامه را گواهى کرده است و بشر بن معتمر نیز در همان تاریخ مانند همین گواهى را داده است.

پی‏ نوشت‏ها:

۱ – این شش تن پدران آن حضرت (امام رضا (علیه السلام) ) هستند و برترین کسانی‏اند که از آب باران نوشیده‏اند.

۲ – مدرسه‏هاى آیات قرآنى از تلاوت خالی مانده و خانه وحی، بیابانى تهى از سکنه شده است.

۳ – مامون حق خلافت را به شما عطا کرد. حق خلافت از آن ما بود لکن مامون در دنیا سخاوت به خرج داد.

۴ – پس رضا بعد از آنچه که شما به خوبى می‏دانید مرد و خلافت پس از وى یک بار دیگر در پناه ما آمد.

۵ – فصلت / ۴۲: لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه تنزیل من حکیم حمید.

۶ – انفال / ۴۲: لیهلک من هلک عن بینه و یحیى من حى عن بینه و ان الله لسمیع علیم.

۷ – ص / ۲۶: یا داود انا جعلناک خلیفه فى الارض فاحکم بین الناس بالحق و لا تتبع الهوى فیضلک عن سبیل الله ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب.

۸ – حجر / ۹۳ – ۹۲: فو ربک لنسئلنهم اجمعین عما کانوا یعملون.

سیّد عبدالهادى شیرازى(ره)

اشاره:

فقیه فروتن على غلامى‏ تولد سیّد عبدالهادى شیرازى، فرزند آیهاللَّه سیّد اسماعیل شیرازى در سال ۱۳۰۵ ه’.ق. در شهر سامرا، در عراق دیده به جهان گشود. در همین سال پدرش درگذشت. سرپرستى او را آیهاللَّه العظمى میرزا محمّدحسن شیرازى (میرزاى بزرگ) که پسر عموى پدرش بود، بر عهده گرفت. اما هنوز هفت بهار از زندگانى وى نگذشته بود، که میرزاى شیرازى، در سال ۱۳۱۲ ه’.ق. جهان فانى را وداع گفت و به دیار باقى شتافت.

خاندان‏

آیهاللَّه سیّد اسماعیل حسینى شیرازى پدر آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى در سال ۱۲۵۸ ه’.ق. در شهر شیراز متولد گردید. او تحصیلات خود را از ابتدا تا آخر از محضر درس پرفیض پسر عمویش آیهاللَّه میرزا محمّدحسن شیرازى (میرزاى بزرگ) فراگرفت. در ضمن، وى دایى فرزندان میرزاى شیرازى و یار و مشاور خاص معظم له بود. آیهاللَّه سیّد اسماعیل حسینى درس و بحث خصوصى نیز با میرزاى شیرازى داشت که علاوه بر ایشان گروهى از خواص نیز در آن شرکت مى‏ کردند. نامبرده مدارج کمال را پیمود و به مکارم علمى و اخلاقى آراسته گردید و در جمع شاگردان میرزاى بزرگ شیرازى چنان درخشید و بالید که شایستگى جانشینى پس از او را یافت. لکن پیک مرگ مهلتش نداد و در زمان حیات میرزاى شیرازى در تاریخ دهم شعبان ۱۳۰۵ ه’ ق. در شهر کاظمین درگذشت و پیکر پاکش به نجف اشرف انتقال داده شد و در کنار بارگاه ملکوتى امیرالمؤمنین على(ع) – که خواهرش همسر میرزاى شیرازى نیز در آنجا دفن است – به خاک سپرده شد.[۱] آیهاللَّه سیّد اسماعیل شیرازى به دو زبان فارسى و عربى اشعارى زیبا و جالب در مدح ائمه(ع) سروده است.[۲] وى داراى دو فرزند پسر بود، یکى سیّد عبدالحسین که ساکن تهران بود و در سال ۱۳۶۵ ق. در نجف از دنیا رفت و دیگرى سیّد عبدالهادى که این نوشته به نام او است. سیّد عبدالحسین شیرازى‏ برادر بزرگ سیّد عبدالهادى از علماى فاضل تهران و فردى نیکو، پاک سرشت، خدا ترس و بزرگوار بود. او در سال ۱۳۶۵ ه’ . ق. که به قصد زیارت امیرالمؤمنین(ع) به نجف اشرف رفته بود؛ همانجا درگذشت و در مقبره میرزاى شیرازى به خاک سپرده شد.[۳]

آیهاللَّه سیّد مهدى حسینى شیرازى‏

وى پسر عموى آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى بود. او در سال ۱۳۰۴ ه’ . ق. در شهر کربلا متولد گردید، بعدها به سامرا مهاجرت کرد و پس از مدتى دوباره به کربلا بازگشت. وى در انقلاب عراق (سال‏هاى جنگ بین الملل اول) که رهبر انقلاب عراق آیهاللَّه میرزا محمّدتقى شیرازى بود شرکت نموده و علیه توطئه‏ هاى پیر استعمار انگلیس مبارزه و جهاد کرد، مدتى در کاظمین و نجف بود. و بعد به درخواست استادش آیهاللَّه حاج آقا حسین قمى به کربلا رفت و پس از درگذشت آیهاللَّه قمى به تدریس خارج فقه و اصول را اقدام نمود و در صحن شریف امام حسین(ع) نیز اقامه جماعت مى‏ نمود. وى در تاریخ ۲۸ شعبان ۱۳۸۰ ه’ . ق. در ۷۶ سالگى چشم از جهان فروبست.[۴] عالمان بزرگى مثل‏ سیّد حسن شیرازى (شهید)، سیّد محمّد و سیّد محمّدصادق شیرازى فرزندان وى هستند. آیهاللَّه میرزا على آقا شیرازى‏ وى فرزند میرزا محمّدحسن شیرازى (میرزاى بزرگ) عالمى بسیار وارسته و فقیه ى گرانمایه بود. او در سال ۱۲۷۸ ه’ . ق. در نجف اشرف متولد شد. اساتید وى پدر بزرگوارش و آیات عظام: سیّد اسماعیل صدر، سیّد محمّد شفیع کازرونى، شیخ عبدالنبى نورى و میرزا محمّدتقى شیرازى بودند. او در ۱۸ ربیع الاول ۱۳۵۵ درگذشت و در مقبره پدرش مدفون گردید.[۵]

تحصیلات

آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى، در شهر سامرّا تحصیلات مقدماتى خویش را در محضر برخى از فضلاى این حوزه آغاز کرد. پس از آن سطح، فقه و اصول را در محضر دو تن از عالمان فرزانه، میرزا على آقا (فرزند میرزاى شیرازى) و میرزا محمّدتقى شیرازى به پایان برد. آنگاه به سال ۱۳۲۶ ه’.ق. رهسپار نجف اشرف گردید و در جوار بارگاه ملکوتى امام على(ع) درس فقه و اصول را از محضر بزرگانى چون شیخ محمّدکاظم خراسانى و شیخ‏الشریعه اصفهانى، بهره ‏مند گردید. فلسفه و حکمت را در خدمت حکیم الهى، محمّدباقر اصتهباناتى شیرازى و درس اخلاق را از شیخ آقا رضا تبریزى آموخت.

استادان‏

اساتیدى که آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى از محضر آنان بهره‏مند گردیده عبارت‏اند از: ۱ – آیهاللَّه میرزا على آقا فرزند میرزا محمّدحسن شیرازى (نجف ۱۲۸۷ ق) ۲ – آیهاللَّه میرزا محمّدتقى شیرازى پیشواى انقلاب عراق‏ ۳ – آیهاللَّه آخوند شیخ محمّدکاظم خراسانى، صاحب «کفایهالاصول» (مشهد ۱۲۵۵ – نجف ۱۳۲۹ ه’ .ق) ۴ – آیهاللَّه ملا فتح‏اللَّه معروف به شیخ‏الشریعه اصفهانى (اصفهان – نجف ۱۳۳۹ ه’ .ق) ۵ – آیهاللَّه میرزا محمّدباقر اصتهباناتى شیرازى (…شهادت: شیراز ۱۳۲۶ در انقلاب مشروطیت)[۶]

اجازه روایى

وى از بزرگانى چون شیخ ‏الشریعه اصفهانى سیّد مهدى آل حیدر کاظمى، سیّد على آقا شیرازى، مولا على یزدى نجفى و حاج شیخ عبّاس قمى و غیر اینان اجازه نقل روایت داشت. آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى در سال ۱۳۳۰ ه’.ق. از نجف اشرف به زادگاه خویش شهر سامرا بازگشت و از آن پس همواره فقط در درس آیهاللَّه سیّد على آقا فرزند میرزاى بزرگ شیرازى، شرکت مى‏ کرد. تا زمانى که استاد دیگرش آیهاللَّه میرزا محمّدتقى شیرازى رهبر انقلاب عراق در رابطه با انقلاب ضد انگلیسى عراق به کربلا مهاجرت نمود، او نیز بنا به تشخیص وظیفه و براى انجام مسئولیت اسلامى و اجتماعى با وى همراه شد و به کربلا رفت. وى در سال ۱۳۳۷ ه’.ق. از کربلا به نجف اشرف رفت و تا پایان عمر تنها در درس آیهاللَّه شیخ‏ الشریعه شرکت مى‏ کرد و به درس دیگرى حاضر نمى ‏شد. تا این که آخرین استادش در سال ۱۳۳۹ ه’.ق. رحلت کرد. و ایشان از آن پس خود تدریس طلاب حوزه نجف را به عهده گرفت و بسیارى از طلاب و فضلاى حوزه علمیه نجف را از محضر پرفیض خویش بهره‏مند ساخت.

دانش و کمالات‏

آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى این فقیه گرانقدر از نظر بعد علمى و ادبى در زمان خود داراى شخصیت برجسته و شاخصى بود چنانکه شیخ آقا بزرگ درباره‏اش مى ‏نویسد: او از استوانه‏ هاى استوار فقه و فردى است که بزرگان و دانشمندان نسبت به دانش و فضل و کمالات وى اعتراف داشته و اهل فضل و دانش، او را به خاطر درس و بحث‏ هاى عالمانه و پربارش مى ‏شناسند. وى در زمره عالمان این زمان و از پیشوایان تحقیق و صاحب نظر مى‏ باشد. او در علم لغت، منطق، تاریخ، حکمت، تفسیر، رجال، حدیث، فقه و اصول متخصص گردید. وى در تمامى دانش ‏هایى که بر شمردیم، فردى قوى، عمیق، خوش ذوق و بلیغ بود. شعر را به دو زبان فارسى و عربى به خوبى مى‏سرود. صاحب «الذریعه» در ادامه مى‏ نویسد: وى در تسلط بر دانش فقه و اصول به بالاترین سطح علمى رسیده بود. و در میان طلاب و فضلا به فردى متبحر و محقّق معروف بود. در محضر درسش گروه زیادى از طلاب و بزرگان حوزه نجف شرکت مى ‏کردند و از خرمن دانش وى بهره مى ‏جستند. به گونه‏ اى که شمارى از بزرگان حوزه نجف، دست پرورده حوزه درس او مى‏ باشند. وى بیش از سى سال از عمر خویش تدریس نمود و در شمار مدرّسان مشهور نجف قرار داشت، هیچ کس از عرب و عجم چه در عراق و چه در ایران و جاى دیگر نیست که آوازه بلند دانش و تقواى او را نشنیده باشد. آقا بزرگ تهرانى در باره علت پیشرفت علمى و معنوى سیّد عبدالهادى مى‏ نویسد: یکى از عوامل، دارا بودن هوش و استعداد ذاتى و فطرى است که وى از آن بهره‏مند بود. عامل دیگر سرزمین و مرکز علمى شهر سامرا بود که محیطى عالم پرور و رشد دهنده شخصیت محصل بود چنانکه شخصیت‏ هاى علمى بزرگى در دامان خود پرورش داد و عامل سوم مسأله وراثت است و مى‏ دانیم که خاندان او از بزرگان و اهل دانش و کمال بوده ‏اند. اینها عوامل و جهاتى بود که زمینه مساعدى را فراهم ساخته بود تا وى بدین‏سان رشد نموده، بالنده گردد و او را بدین جایگاه بلندمرتبه از دانش و فضل و کمال برساند.[۷]

ویژگى ‏هاى اخلاقى‏

ویژگى دیگرى که آیهاللَّه سیّد عبداللَّه الهادى شیرازى بدان آراسته بود و بدین لحاظ در جایگاه بلند مرتبه‏ اى قرار گرفت، بُعد خدا ترسى و پاکى روح و تقواى وى بود. تقوایى که از همان اوان جوانى بدان شناخته مى ‏شد، تقوا و پاکى و ورعى که از آباء و اجداد خویش به ارث برده بود. وى در زمره پرواپیشگان خدا ترسى است که بدین لحاظ و به جهت فروتنى و اخلاص و دورى از ریا و تکبر و بى ‏اعتنایى و روى گردانى از زر و زیور دنیا ضرب المثل اند. او از بندگان صالح، عابد و زاهدى است که جز درد دین، دردى نداشته و غمى جز غم حساب و کتاب روز بازپسین خود نداشته است. او نفس خویش را از پلیدى‏ ها و آلودگى‏ هاى این جهان مادى پیراسته، علم و عمل را با هم جمع نموده و به رستگارى و سعادت جاودان رسیده است. وى عالمى بلند مرتبه در اخلاق و تهذیب نفس است و نظر به مقام شامخ علمى و تدیّن و تقوایى که داشت در نظر مردم بسیار گرامى و مورد احترام بود و دل‏هاى مردم بدو روى مى‏آورد و او را در دل و جان، عزیز و محترم مى‏ شمردند.[۸] در این باره از شاگرد فرزانه‏اش علاّمه محمّدتقى‏ جعفرى(ره) مى ‏خوانیم: «در فقه، مدت هفت سال من خدمت آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى بودم و در جلسه حاشیه بر عروه ایشان حضور داشتم که بسیار از نظر فقه ى پربرکت بود. یکى از عالى ‏ترین ایام زندگانى من، همین مدت هفت سال است که خدمت ایشان بودم. مرحوم آقا سیّد عبدالهادى، مرد علم و عمل و براستى تجسّمى از معرفت و تقوا بود»[۹] …من بارها دیدم که ایشان موقع نماز خواندن مى‏ لرزید»[۱۰] آیهاللَّه فیّاض: «آیهاللَّه سیّد عبدالهادى … مردى بسیار متین، بزرگوار، سنگین و رعایت کننده آداب بود. از جهت اخلاقى ممتاز بود، مواظب بود که در محضر و مجلسش حرف لغو و کلام نابجا گفته نشود. واِلّا ناراحت مى‏ شد، با وقار بود. هر کس که خدمت ایشان مى‏ نشست هم کسب علم مى‏ کرد و هم کسب اخلاق. در تقوى کامل بود.»[۱۱] زهد و بى‏اعتنایى این مرد بزرگ نسبت به مال و منال دنیا تا جایى بود که با آن موقعیت بزرگ اجتماعى که داشت تا چند سال پیش از وفاتش هنوز در خانه استیجارى زندگى مى‏کرد چنانکه نوشته‏ اند: «میرزا عبدالهادى شیرازى یکى از علماى طراز اول و مراجع بزرگ شیعه است که پس از آیهاللَّه بروجردى مرجعیت عامّه داشت… نماز جماعت‏[ایشان‏] از روحانیت خاصى برخوردار بود. سه چهار سال قبل از وفاتش خانه‏اى در (..) براى ایشان خریدارى کردند زیرا تا این تاریخ در خانه استیجارى زندگى مى‏ کرد…[۱۲]

گریزان از مقام‏

مردان حق و حقیقت و عالمان ربانى هرگز به دنبال مقام‏ هاى دنیوى نبوده و هیچ‏ گاه فریفته ریاست ‏هاى ظاهرى و مادى و اسم و عنوان نمى‏ گردند. حتى آنان ریاست دینى و پیشوائى مسلمین را نیز خوش نداشته، با اکراه و تنها براى انجام وظیفه آن را مى ‏پذیرند. و آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى یکى از این عالمان ربانى بود. همه کسانى که او را مى ‏شناختند درباره آن بزرگمرد اتفاق نظر دارند. شاگرد بلند آوازه وى علاّمه محمّدتقى جعفرى مى‏ گوید: «مرحوم آقا سیّد عبدالهادى شیرازى نیز مردى بود که هر چه به او نزدیکتر مى‏ شدم، علاقه‏ام به او بیشتر مى‏ شد. من ندیدم کسى را که این مقدار مقام دنبال او بدود ولى او از آن گریزان باشد. مرحوم شیرازى واقعاً این گونه بود.[۱۳]

روشن بینى و درک زمان‏

موضوع تخصصى شدن رشته‏ هاى علوم حوزوى در حوزه‏ هاى علمیه، دیر زمانى نیست که مطرح شده است و به آن به عنوان یک ضرورت نگاه مى‏ شود و کمتر کسى پیدا مى‏ شود که با این مسأله به مخالفت برخیزد؛ اما در پنجاه سال پیش، آن هم در حوزه علمیه نجف اشرف به ندرت پیدا مى‏ شدند کسانى که موافق این موضع بوده، مگر این که از فکرى باز و ضمیرى روشن و درک و موقعیت‏ شناسى خاصى برخوردار باشند. یکى از اینان مرحوم سیّدعبدالهادى شیرازى بود که علاّمه جعفرى در این باره مى‏ گوید: «خدا رحمت کند مرحوم آیهاللَّه آقا سیّد عبدالهادى شیرازى، بسیار مرد روشنى بود. آن زمان در نجف، من خدمت ایشان مسأله تخصصى شدن ابواب فقه را عرض کردم. ایشان فرمود: درست است باید دنبال مطلب را گرفت و تعقیب کرد . من خدمت ایشان عرض کردم امر دایر است بین این که شخصى در تمام ابواب فقه مجتهد شود، اما در این اجتهاد فقط به روایت هاى دم دستى اکتفا کند و بین این که در یک بخش مثلاً مکاسب با اراضى؟ مجتهد شود اما پیرامون آن کاملاً فحص کند و نگذارد چیزى باقى بماند کدامیک از این دو اقرب به واقع است؟ ایشان فرمود: مسلّم این دومى.[۱۴]

مرجعیت‏

آیهاللَّه سیّد عبدالهادى در مسجد شیخ انصارى در نجف که محل تجمع بزرگان از اهل فضل و تقوا بود، نماز جماعت اقامه مى‏ کرد و چون در سال ۱۳۶۵ ه’.ق. مرجع تقلید شیعیان آیهاللَّه سیّد ابوالحسن اصفهانى به رحمت ایزدى پیوست و مرجعیت پس از وى را آیهاللَّه حاج آقا حسین قمى در سال ۱۳۶۶ ه’ ق. عهده ‏دار گردید، برخى از خواص علماى حوزه نجف، آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى را جهت تصدى این امر شایسته‏ تر دانسته و از ایشان مى ‏خواستند، این منصب دینى و مهم را به عهده بگیرند. لکن وى همواره از پذیرفتن آن خوددارى نموده و از به دوش‏گرفتن چنین مسئولیت خطیرى شانه خالى مى‏ کرد ولى سرانجام با درخواست‏ هاى مکرر علما و مردم عراق و ایران و جاهاى دیگر، وى با اکراه، این مسئولیت بزرگ را پذیرفت و رساله ایشان منتشر گردید. و کم کم دایره مرجعیت او گسترده شد. لیکن این سیّد وارسته و مهذب کسى نبود که از این مقام و شهرت مرجعیت خشنود باشد همان گونه که شخصاً گه‏گاهى در خلوت، ناراحتى و عدم رضایت خویش را براى من و برخى دیگر اظهار مى‏ داشت.[۱۵]

فتواى ضد کمونیسم‏

مؤلف کتاب «مراقد المعارف» مى‏ نویسد: وى از مراجع تقلید و علماى مجاهدى بود که مخالف حکومت و سلطه جابرانه حزب کمونیست عراق بود. در آن زمان (سال ۱۳۷۸ ق) سران و حاکمان عراق به قدرى نسبت به مردم عراق ستم و جنایت مى‏ کردند که نه هولاکو خان مغول در بغداد، این اندازه مرتکب جنایت شده بود و نه صهیونیست‏ها در دیریاسین! حاکم ستم پیشه عراق در آن زمان عبدالکریم قاسم حتى دست به تحریف قرآن مى ‏زد و آیات قرآن را کم و زیاد مى‏کرد، این بود که آیهاللَّه سیّد محسن حکیم و آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى فتوا به کفر حزب کمونیست عراق دادند. فتواى آیهاللَّه شیرازى، در تاریخ هشتم شوال ۱۳۷۹ ق. صادر شد و متن آن این بود: «الشیوعیه ضلال و الحاد فلایجوز الإنتماء الیها». کمونیسم، گمراهى و بى دینى است و جایز نیست کسى بدان منسوب باشد.[۱۶]

فرزندان‏

از آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى چهار فرزند به یادگار مانده: دو پسر و دو دختر. پسران وى یکى به نام سیّد محمّدعلى و دیگرى به نام سیّد محمّدابراهیم است دو داماد وى عبارتند از: برادران سیّد مهدى و سیّد کاظم مرعشى فرزندان سیّد محمّدرضا مرعشى رفسنجانى که در ضمن نوه‏هاى سیّد اسداللَّه شیرازى برادر میرزاى بزرگ محسوب مى‏گردند.[۱۷] آیهاللَّه اشمى رفسنجانى که در اوایل تحصیل در قم چند سالى در منزل برادران مرعشى (در نزدیکى منزل امام خمینى) اقامت داشت درباره آنان مى‏ گوید: «… امروز از آیات قم و مشهد هستند و آن روزها از فضلاى نامى حوزه بودند و مورد توجه طلاب و مراجع، برادر سومشان هم به نام جعفر آقا بود که به فلج دچار بود. مادرشان هم خانمى سالخورده بود از نوه ‏هاى مرحوم آیهاللَّه شیرازى بزرگ».[۱۸]

برخى شاگردان‏

علاّمه محمّدتقى جعفرى تبریزى(ره) (۱۳۰۴ – ۱۳۷۷ش) وى مدت هفت سال در نجف اشرف از محضر آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى کسب فیض نمود.[۱۹] آیهاللَّه شیخ محمّدرضا مظفر (۱۳۲۲ – ۱۳۸۳ه’.ق. نجف اشرف) فقیه گرانمایه و عالم روشن بین آیهاللَّه شیخ محمّدرضا مظفر از عالمان وارسته، روشن، آگاه، زمان شناس، کوشا در راه نشر اسلام، از نویسندگان خوش فکر، صاحب قلم و پر کار در حوزه علمیه نجف اشرف بود. او داراى آثار علمى ‏اى چند در فقه و اصول است.[۲۰] آیهاللَّه شیخ محمود یوسفى غروى. وى از یاران امام خمینى و در نجف اشرف در بیرونى منزل امام پاسخگوى مسائل شرعى مراجعین بود. او با شهید آقا مصطفى بسیار مأنوس بود و در کارهاى علمى (تحقیقات فقهى و اصولى) ایشان را یارى مى‏ داد. وى به خاطر اسلام و طرفدارى از امام وانقلاب اسلامى و مخالفت حزب بعث عراق و رنج بسیار کشید و زحمات فراوانى متحمل گردید، فرزند ایشان «شیخ محمّدجواد» را بعثى ‏ها زیر شکنجه به شهادت رساندند و پسر دیگر او را نیز دستگیر نموده و طبق گفته آیهاللَّه یوسفى در مصاحبه ‏اى که در سال ۱۳۷۰ داشتند گفتند مدت ده سال است که از او خبرى ندارم.[۲۱] آیهاللَّه حاج شیخ ابوالحسن شیرازى فقیه و عالم فرزانه در سال ۱۳۲۶ ه’ .ق در روستاى «لایزنگان» داراب در استان فارس دیده به جهان گشود. وى در ۱۶ سالگى تحصیلات حورزوى خود را در شهر داراب آغاز کرده و براى ادامه تحصیل به اصطهبان و شیراز رفت. در سال ۱۳۴۵ ه’.ق. در شیراز مدت چند سال سطوح عالیه را در خدمت آقایان سیّد عبداللَّه و سیّد نورالدین حسینى شیرازى و… فراگرفت. در سال ۱۳۴۹ ه’.ق. به مشهد مقدس رفت و از محضر آقایان میرزا مهدى اصفهانى، آقا بزرگ حکیم و میرزا مهدى شهیدى خوشه چین علوم فقه، اصول، تفسیر و حکمت گردید. آنگاه در سال ۱۳۵۴ ه’ .ق رهسپار نجف اشرف گشت و از محضر بزرگانى چون شیخ محمّدکاظم شیرازى، سیّد عبدالهادى شیرازى، شیخ محمّدحسین غروى اصفهانى، سیّد ابوالحسن اصفهانى و آقا ضیاءالدین عراقى بهره ‏هاى فراوان برد و خود نیز به تدریس سطوح عالیه و خارج فقه پرداخت. معظم له پس از اقامت چند ساله در نجف اشرف و کسب فیوضات عالیه به مشهد مقدس بازگشت و در جوار حرم ملکوتى امام هشتم(ع) تا آخر عمر باقى ماند. وى در جریان انقلاب اسلامى از یاران امام و از مبارزان علیه رژیم بود و پس از پیروزى انقلاب به سمت امامت جمعه شهر مقدس مشهد و نمایندگى مجلس خبرگان رهبرى و خبرگان قانون اساسى برگزیده شد. او در تاریخ ۱۷ مرداد ۱۳۷۹ ش (۶ جمادى الاول ۱۴۲۱ ه’ .ق) درگذشت. آیهاللَّه محمّدتقى بهجت بر پیکرش نماز خواند و در دارالزهد حرم رضوى(ع) به خاک سپرده شد.[۲۲]

آثار علمى‏

آثار علمى که از آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى به یادگار مانده بیشتر در موضوع فقه و اصول بوده و عبارت‏اند از: ۱٫ «دارالسلام» (در فروع اسلام و احکام، داراى هزار فرع از فروع اسلامى)، ۲٫ «رساله فى اللباس المشکوک»، ۳٫ «کتاب الصّوم» ۴٫ «کتاب الزّکوه» ۵٫ «کتاب النّجاسات و المطهّرات» ۶٫ «الاستصحاب»، ۷٫ «اجتماع‏الامر و النّهى»، ۸٫ «الحواله»، ۹٫ «الرضاع» و رساله‏هایى که به زبان فارسى و عربى و تقریرات در مباحث فقه و اصول.

نابینایى‏

آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى در سال ۱۳۶۹ه’.ق. بر اثر بیمارى از هر دو چشم نابینا گردید. و مردم شهر نجف بدین جهت در ناراحتى و اندوه فرو رفتند. همه طبقات، بویژه طلاب و روحانیون که از آن پس از درس و بحث ایشان محروم شدند. چون معالجات در عراق نتیجه ‏اى در پى‏ نداشت، آیهاللَّه شیرازى را به تهران آوردند. گروهى از فضلاى نجف نیز جهت احترام در خدمت ایشان بودند. مردم مسلمان شهرهاى عراق و ایران که در مسیر وى قرار داشتند، مشتاقانه به دیدار مرجع تقلید خود شتافته، به گرمى از او استقبال نموده و از دیدار آیهاللَّه شیرازى اشک شوق مى ‏ریختند؛ ولى در عین حال از این عارضه ‏اى که براى معظم له پیش آمده بود بسیار متأثر و اندوهگین بودند. وى در بیمارستان فیروز آبادى تهران مدتى به معالجه چشمان خود ادامه داد. معروف‏ترین چشم پزشکان به معالجه ایشان پرداختند. لکن معالجه سودبخش واقع نشد و وى بینایى خود را بدست نیاورد. ولى با همین حال به زیارت حضرت رضا(ع) و حضرت معصومه(ع) مشرف گردید و با علما و بزرگان دو حوزه مشهد و قم بخصوص با آیهاللَّه العظمى بروجردى دیدار داشت. سپس به نجف بازگشت و در عین حال به درس و بحث و امامت جماعت خویش ادامه داد. حتى جواب استفتائات را نیز مى‏ دادند. به این صورت که استفتائات را براى ایشان مى‏ خواندند و وى شخصاً جواب آن را بیان مى‏ فرمود. آیهاللَّه شیرازى براى بار دوم جهت معالجه چشم خود به ایران آمدند که با تأسف باز هم نتیجه ‏اى حاصل نشد و مأیوسانه به نجف بازگشتند. این شخصیت عالی قدر باز هم چنان به اندازه توان خویش به مسؤلیت ‏هاى شرعى خود و خدمت به اسلام و مسلمین ادامه داد. خانه وى محل رفت و آمد مردم و علما و طلاب بود. هرگاه مرجعى از مراجع تقلید از دنیا مى ‏رفت مقلدین آن مرجع به وى رجوع مى‏ نمودند. تا اینکه در سال ۱۳۸۰ ه’.ق. که بزرگترین مرجع تقلید شیعیان جهان آیهاللَّه العظمى بروجردى رحلت نمود، بسیارى از مقلدین وى به صف مقلدین آیهاللَّه شیرازى پیوستند و بدین سان دایره مرجعیت ایشان بسیار توسعه پیدا کرد. اما این گسترش دامنه مرجعیت با عارضه نابینائى چشم باعث ناراحتى و آلام روحى وى گردید به گونه ‏اى که بارها از ترس خدا و مسؤلیت سنگینى که بر دوش داشت اشک مى‏ ریخت و ناله مى‏ کرد.[۲۳]

یک خاطره‏

درباره دیدار آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى با آیهاللَّه بروجردى(ره) آیهاللَّه آقاى اسماعیل ملایرى خاطره‏اى دارد که نشان گر کمال فروتنى و محبت این دو بزرگوار نسبت به یکدیگر بوده و الگوى خوبى براى طلاب و عالمان دینى است و آن خاطره را ایشان چنین باز مى ‏گوید: «خاطره دیگر که شاهد بودم این که آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى به قم آمده بودند (ایشان براى معالجه به ایران آمده بودند و بناى ایشان آن بود که بى سر و صدا و بدون دید و باز دید بگذارنند) خواستند که به دیدار آیهللَّه بروجردى بروند (با آن که مرحوم آیهاللَّه بروجردى به خاطر عدم اطلاع از آمدن ایشان، به دیدن ایشان نیامده بودند) در بین راه، به آقاى آیهاللَّه سیّد على یثربى، فرمودند: از این جا تا منزل آقاى بروجردى چقدر راه است؟ جواب داد. بعد ایشان فرمودند: پیاده برویم تا فضیلت ببریم! وقتى به خدمت آیهاللَّه بروجردى رسیدیم و از پله که بالا رفتیم، دیدم ایشان عصبانى هستند از این که چرا اطلاع نداده‏ایم که آیهاللَّه سیّد عبدالهادى به قم تشریف آورده ‏اند. در بین صحبت ها، آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى فرمودند: «من به آقاى شیخ نصراللَّه خلخالى گفته‏ ام که: براى برکت سفره ما، نان آقاى بروجردى را براى ما بیاورید.» با آن که ایشان بعد از آیهاللَّه سیّد ابوالحسن، مرجع تام بودند. بعد از اتمام مکالمات، دیدیم که به زحمت، مرحوم آقاى بروجردى بلند شدند و جلوتر از ما حرکت کردند و رفتند کفش حاج سیّد عبدالهادى را جفت کردند.»[۲۴]

یک کرامت‏

شیخ محمّد شریف رازى مؤلف «گنجینه دانشمندان» مى‏ نویسد: نگارنده گوید گر چه آن بزرگوار در سال ۱۳۶۹ق. مبتلا به عارضه چشم گردید و… نابینا شد ولى به واسطه صفا و معنویت و تقواى عجیبى که داشت، داراى بصیرت باطنى بود و کرامتى از وى مشاهده گردیده از جمله، مهم این نگارنده بود که براى اصلاح آن، عریضه ‏اى خدمت ولى اللَّه اعظم حضرت حجه بن الحسن صاحب الزمان (روحى له الفداه و عجل اللَّه فرجه الشریف) نوشتم، حواله به آن مرحوم فرمود، و به دست وى کفایت گردید».[۲۵]

ارتحال ملکوتى‏

علاّمه محمّدتقى جعفرى مى ‏گوید: «یک روز خدمت آقا سیّد عبدالهادى شیرازى رفتم، دیدم در بستر بیمارى قرار گرفته و از شدت درد و ناراحتى ناله مى‏ کند. عرض کردم: آقا! چیزى نیست ان شاء اللَّه هر چه زودتر بهبود یافته و سلامتى خویش را به دست مى ‏آورید، ایشان با یک حالت خاص فرمودند: جان عزم رحیل کرد گفتم که مرو گفتا چه کنم، خانه فرود مى ‏آید.[۲۶] آرى، وقتى مدت اقامت در این دنیاى فانى به پایان رسد و پیمانه عمر انسان لبریز گردد، چاره‏اى از تسلیم مرگ شدن و رفتن به جهان ابدى نیست. آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى (اعلى اللَّه مقامه) در عصر روز جمعه دهم ماه صفر ۱۳۸۲ق. در کوفه بر اثر بیمارى تب که یک روز پیش از آن بدان مبتلا گردیده بود، چشم از جهان فروبست و به رحمت ایزدى پیوست. همین که خبر درگذشت این مرد بزرگ و مرجع تقلید در شب شنبه به نجف اشرف رسید، مردم مؤمن این شهر به طرف کوفه هجوم برده در حالى که پیشاپیش آنان، روحانیون و طلاب در حرکت بودند، و از این ماتم بزرگ به سر و سینه مى‏ زدند. پس از رسیدن به کوفه پیکر پاک وى را در آب فرات غسل داده، جنازه را شب تا صبح در مسجد (یونس پیامبر) گذارده و در صبح شنبه دسته‏ جات عزادارى از کوفه و نجف و کربلا به راه افتاد. ابتدا پیکر مطهر او را به مسجد کوفه بردند که در آنجا علماى بزرگ و مراجع تقلید اجتماع کرده بودند، بعد جنازه را در حرم حضرت مسلم بن عقیل(ع) طواف داده سپس آن را روى دست تا نجف اشرف آورده و در مقبره میرزاى بزرگ به خاک سپردند[۲۷] به مناسبت درگذشت آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى مجله «مکتب اسلام» در چهل سال پیش چنین نوشت: هنوز سایه شومى که ابرهاى غم و اندوه بر اثر فقدان بزرگ پیشواى جهان تشیّع حضرت آیهاللَّه بروجردى بر دلها افکنده بود کنار نرفته بود، هنوز قلبها در آتش آن ضایعه بزرگ و اسف‏ان گیز مى‏ سوخت، هنوز اشک ها نخشکیده و جراحات دلها التیام نیافته بود که بار دیگر جهان تشیّع با از دست دادن یکى از شخصیت اى بزرگ روحانى و علمى خود در هاله‏اى از غم و اندوه فرو رفت. فوت ناگهانى آیهاللَّه شیرازى که عصر جمعه دهم صفر (۲۲ تیر ماه) در کوفه و نجف اشرف انتشار یافت و تا صبح شنبه در سراسر ممالک اسلامى منعکس گردید، تأسف عمیقى در عموم طبقات مسلمانان و شیعیان بجاى گذارد و جامعه تشیّع را غرق ماتم و عزا ساخت. در بسیارى از نقاط تعطیل عمومى شد و در تمام شهرستانها مخصوصاً در قم و نجف اشرف مراسم سوگوارى و یاد بود آن عالم عالیقدر بر پا گردید و میلیونها نفر در این مراسم شرکت کردند و مراتب تجلیل و احترام را نسبت به مقام شامخ آن بزرگ ابراز داشتند. آیهاللَّه شیرازى به حق از افتخارات عالم تشیّع و از علماى بزرگ حوزه علمیه نجف اشرف بود و افتخارات بزرگى براى جهان اسلام کسب نمود. این دانشمند بزرگ، نمونه‏اى از فضائل جدش على(ع) بود، مردى با تقوى، بردبار، متواضع، پرحوصله، بى اعتنا به مظاهر مادى، بلند همت و مؤدب و دلسوز بود. عمرى را به پاکى در کنار قبر امیر مؤمنان(ع) در راه نشر علم و فضیلت گذراند و شاگردان برجسته ‏اى تربیت نمود ه و به عالم اسلام تحویل داد و در نزدیکى همان تربت پاک مولاى متقیان(ع) از جهان چشم بربست و در کنار آن به خاک سپرده شد.»[۲۸]

معاصر

آیهاللَّه سیّد عبدالهادى شیرازى معاصر آیهاللَّه میرزا حبیب‏اللَّه مدرّس عسکرى اشتهاردى (متولد ۱۳۱۰ و متوفّاى ۱۳۷۳ ه’ .ق) مطابق با ۱۳۳۲ ه’ .ش بوده است.[۲۹] زندگی نامه میرزا حبیب‏اللَّه در کتاب ستارگان حرم، ج ۷، ص ۱۲۴ تا ۱۵۵ آمده است.

پی نوشت:

[۱] نقباء البشر، ج ۱، ص ۱۵۶ و ۱۵۷، شعراء الغرى، ج ۱، ص ۳۱۸ و گنجینه دانشمندان، ج ۵، ص ۴۲۴، شرح زندگانى میرزاى شیرازى، ص ۹۶٫

[۲] علاّمه امینى(ره) اشعارى از وى در الغدیر، ج ۶، ص ۳۱ – ۲۹ آورده است.

[۳] نقباء البشر، ج ۳، ص ۱۰۳۲، ۱۰۳۳٫

[۴] گنجینه دانشمندان، ج ۵، ص ۴۵۱ و ۴۵۲، معارف الرجال، ج ۳، ص ۱۶۶ تا ۱۷۰٫

[۵] گنجینه دانشمندان، ج ۵، ص ۴۳۴٫

[۶] شرح زندگانى میرزاى شیرازى، ص ۹۸و ۱۴۶، دایرهالمعارف تشیّع، ج ۱، ریحانه الأدب، ج ۳و ۲۰۷، اعیان الشیعه، ج ۹، ص ۱۸۷، شهیدان راه فضیلت، ص ۵۱۴، گنجینه دانشمندان، ج ۳، ص ۱۲۰٫

[۷] نقباء البشر، ج ۳، ص ۱۲۵۰ تا ۱۲۵۵٫

[۸] همان.

[۹] مجله حوزه، ش ۱۹، ص ۲۰٫

[۱۰] جاودان اندیشه، ص ۱۳۲٫

[۱۱] همان، ص ۱۳۲٫

[۱۲] همان، ص ۱۳۵٫

[۱۳] غواص اقیانوس اندیشه، ص ۴۱٫، مجله حوزه، ش ۱۹، ص ۲۵٫

[۱۴] مجله حوزه، ض ۱۹، ص ۳۷٫

[۱۵] همان، ج ۳، ص ۱۲۵۳٫

[۱۶] معارف الرجال، ج ۲، ص ۷۷٫

[۱۷] نقباء البشر، ج ۳، ص ۱۲۵۵، ج ۲، ص ۷۴۲، ۷۴۳، گنجینه دانشمندان، ج ۵، ص ۴۳۳٫

[۱۸] هاشمى رفسنجانى، دوران مبارزه، ص ۶۴٫

[۱۹] براى آگاهى بیشتر از زندگانى این متفکر بزرگ اسلامى به کتابهاى زیر مراجعه شود: ۱ – غواص اقیانوس اندیشه، غلام‏رضا گلى زواره‏ ۲ – تکاپوگر اندیشه ‏ها، عبداللَّه نصرى

[۲۰] جهت اطلاع بیشتر از زندگانى وى به کتاب «گلشن ابرار» ج ۲ ص ۶۸ مراجعه کنید.

[۲۱] مجله حوزه، ش ۴۸، ص ۵۱٫

[۲۲] آینه پژوهش، ش ۶۳، ص ۱۱۷، مجله حوزه، ش ۱۷، ص ۲۰٫

[۲۳] همان، ج ۳، ص ۱۲۵۴، گنجینه دانشمندان، ج ۵، ص ۴۳۲ و ۴۳۳٫

[۲۴] چشم و چراغ مرجعیت، ص ۲۸۱٫

[۲۵] گنجینه دانشمندان، ج ۵، ص ۴۳۲٫

[۲۶] غواص اقیانوس اندیشه، ص ۶۷ و ۶۸٫

[۲۷] معارف الرجال، ج ۲، ص ۷۷ تا ۸۰٫

[۲۸] مکتب اسلام، شماره هفتم، (شماره مسلسل ۴۳)، ص ۳۱ و ۳۲، مرداد ۱۳۴۱٫

[۲۹] طبقات اعلام الشیعه، ج ۱، ص ۳۵٫