فضایل

نوشته‌ها

فضایل و ویژگی های حضرت زینب (سلام الله علیها)

اشاره:

زینب (علیهاالسلام) دختر على و زهرا (علیهماالسلام) در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم یا ششم هجرت در مدینه منوره دیده به جهان گشود، در پنج ‏سالگى مادر خود را از دست داد و ازهمان دوران طفولیت ‏با مصیبت آشنا گردید. در دوران عمر با برکت ‏خویش، مشکلات و رنج‏هاى زیادى را متحمل شد، از شهادت پدر و مادر گرفته تا شهادت برادران و فرزندان، و حوادث تلخى چون اسارت و… را تحمل کرد. این سختى‏ ها از او فردى صبور و بردبار ساخته بود. (۱)

او را ام کلثوم کبرى، و صدیقه صغرى مى ‏نامیدند. از القاب آن حضرت، محدثه، عالمه و فهیمه بود. او زنى عابده، زاهده، عارفه، خطیبه و عفیفه بود. نسب نبوى، تربیت علوى، و لطف خداوندى از او فردى با خصوصیات و صفات برجسته ساخته بود، طورى که او را «عقیله بنى هاشم‏» مى ‏گفتند. با پسرعموى خود«عبدالله بن جعفر» ازدواج کرد و ثمره این ازدواج فرزندانى بود که دو تن از آن‏ها (محمد و عون) در کربلا، در رکاب ابا عبدالله الحسین(علیه السلام) شربت ‏شهادت نو شیدند. (۲)

آن بانوى بزرگوار سرانجام در پانزدهم رجب سال ۶۲ هجرت، با کوله بارى از اندوه و غم و محنت و رنج دار فانى را وداع گفت. در این مقاله برآنیم که گوشه هایى از مناقب و فضائل آن حضرت را بررسى و بیان نماییم.
زینت پدر

معمولا پدر و مادر نام فرزند را انتخاب مى‏ کنند، ولى در جریان ولادت حضرت زینب (علیهاالسلام) والدین او این کار را به پیامبر اسلام جد بزرگوار آن بانو، واگذار نمودند.

پیامبر (صلى الله علیه وآله) که در سفر بود، بعد از بازگشت از سفر، به محض شنیدن خبر تولد، سراسیمه به خانه على (علیه السلام) رفت، نوزاد را در بغل گرفت و بوسید، آن گاه نام زینب (زین + اب) را که به معناى «زینت پدر» است‏ براى این دختر انتخاب نمود. (۳)
علم الهى

مهمترین امتیاز انسان نسبت ‏به سایر موجودات – حتى ملائکه – دانش و بینش اوست. « وعلم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم على الملائکه فقال انبئونى باسماء هؤلاء ان کنتم صادقین. قالوا سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم‏.»(۴) ؛« سپس علم اسماء[علم اسرار آفرینش و نامگذارى موجودات] را همگى به آدم آموخت. بعد آن‏ها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى ‏گویید، اسامى این‏ها را به من خبر دهید.» عرض کردند: «تو منزهى. ما چیزى جز آن چه به ما تعلیم داده‏اى نمى‏ دانیم؛ تو دانا و حکیمى.»

و برترین علم‏ها، علمى است که مستقیما از ذات الهى به شخصى افاضه شود، یعنى داراى علم «لدنى‏» باشد. خداوند متعال در مورد حضرت خضر (علیه السلام) مى ‏فرماید:« وعلمناه من لدنا علما.» (۵) ؛«علم فراوانى از نزد خود به او آموخته بودیم.»

زینب (علیهاالسلام) به شهادت امام سجاد (علیه السلام) داراى چنین علمى است، آن جا که به عمه‏ اش خطاب کرد و فرمود:« انت عالمه غیر معلمه وفهمه غیر مفهمه (۶)؛ تو بی آنکه آموزگاری داشته باشی؛ عالم و دانشمند هستی.»
عبادت و بندگى

زینب (علیهاالسلام) به خوبى از قرآن آموخته بود، که هدف از آفرینش و خلقت انسان رسیدن به قله کمال بندگى است. «ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون‏» (۷) ؛ «من جن و انس را نیافریدم جز براى این که عبادت کنند.»

او عبادت‏ها و نماز شب‏هاى پدر و مادر را از نزدیک دیده بود. او در کربلا شاهد بود که برادرش امام حسین (علیه السلام)در شب عاشورا به عباس فرمود:«ارجع الیهم واستمهلهم هذه المشیه الى غد لقد نصلى لربنا اللیله وندعوه و نستغفره فهو یعلم انى احب الصلوه له وتلاوه کتابه وکثره الدعاء والاستغفار (۸) ؛ به سوى آنان باز گرد و این شب را تا فردا مهلت‏ بگیر تا بتوانیم امشب را به نماز و دعا و استغفار در پیشگاه خدایمان مشغول شویم. خدا خود مى‏ داند که من نماز، قرائت قرآن، زیاد دعا کردن و استغفار را دوست دارم .» در این جملات صحبت از اداى تکلیف نیست، بلکه سخن از عشق به عبادت و نماز است.

شب خیز که عاشقان به شب راز کنند

گرد در بـــام دوســـت پــرواز کنند

هر جـــا که درى بـود به شــب در بندند

الا در دوست را که شب باز کنند

حضرت زینب (علیهاالسلام) نیز ازعاشقان عبادت و شب زنده داران عاشق بود، و هیچ مصیبتى او را از عبادت باز نداشت. امام سجاد (علیه السلام) فرمود:« ان عمتى زینب کانت تؤدى صلواتها، من قیام الفرائض والنوافل عند مسیرنا من الکوفه الى الشام وفى بعض منازل کانت تصلى من جلوس لشده الجوع والضعف (۹)؛ عمه ‏ام زینب در مسیر کوفه تا شام همه نمازهاى واجب و مستحب را اقامه مى نمود و در بعضى منازل از شدت گرسنگى و ضعف، نشسته نماز می گزارد.»

امام حسین (علیه السلام) که خود معصوم و واسطه فیض الهى است هنگام وداع به خواهر عابده ‏اش مى ‏فرماید:« یا اختاه لا تنسینى فى نافله اللیل (۱۰)؛ خواهر جان! مرا در نماز شب فراموش مکن!» این نشان از آن دارد که این خواهر، به قله رفیع بندگى و پرستش راه یافته و به حکمت و هدف آفرینش دست ‏یازیده است.

عفت و پاکدامنى

عفت و پاکدامنى، برازنده‏ ترین زینت زنان، و گران قیمت‏ ترین گوهر براى آنان است. زینب (علیهاالسلام) درس عفت را به خوبى در مکتب پدر آموخت، آن جا که فرمود:«ما المجاهد الشهید فى سبیل الله باعظم اجراً ممن قدر فعف یکاد العفیف ان یکون ملکا من الملائکه(۱۱)؛ مجاهد شهید در راه خدا، اجرش بیشتر از کسى نیست که قدرت دارد اما عفت مى ‏ورزد،- یعنی قدرت انجام گناه را دارد ولی از آن دوری می کند- نزدیک است که انسان عفیف فرشته ‏اى از فرشتگان باشد.»

یحیى مازنى روایت کرده است :

«مدتها در مدینه در خدمت حضرت على (ع) به سر بردم و خانه ام نزدیک خانه زینب (س) دختر امیرالمؤ منین (ع) بود. به خدا سوگند هیچ گاه چشمم به او نیفتاده صدایى از او به گوشم نرسید.

به هنگامى که مى خواست به زیارت جد بزرگوارش رسول خدا (ص) برود، شبانه از خانه بیرون مى رفت ، در حالى که حسن (ع) در سمت راست او و حسین (ع) در سمت چپ او و امیرالمؤمنین (ع) پیش رویش راه مى رفتند.

هنگامى که به قبر شریف رسول خدا (ص) نزدیک مى شد، حضرت على (ع) جلو مى رفت و نور چراغ را کم مى کرد. یک بار امام حسن (ع) از پدر بزرگوارش درباره این کار سؤال کرد، حضرت فرمود: « مى ترسم کسى به خواهرت زینب نگاه کند.»

زینب کبرى عفت ‏خویش را حتى در سخت‏ ترین شرایط به نمایش گذاشت. او در دوران اسارت و در حرکت از کربلا تا شام سخت ‏بر عفت ‏خویش پاى مى ‏فشرد. مورخین نوشته ‏اند: « وهى تستر وجهها بکفها، لان قناعها قد اخذ منها (۱۲)؛ او صورت خود را با دستش مى ‏پوشاند چون رو سریش از او گرفته شده بود.»

شاعر عرب به همین قضیه اشاره کرده و مى‏ گوید:

ورثت زینب من امها

کل الذى جرى علیها وصار

زادت ابنه على امها

تهدى من دارها الى شر دار

تستر بالیمنى وجهها فان

اعوزها الستر تمد الیسار

« زینب تمامى آن چه را بر مادر گذشت به ارث برد، منتهى دختر سهم اضافه ‏اى برداشت که از خانه‏ اش به بد ترین خانه حرکت کرد (به اسارت رفت).

صورت را[در اسارت] با دست راست مى ‏پوشاند و اگر نیاز می شد،از دست چپ هم بهره مى ‏برد. »

و آن بانوى بزرگوار بود که براى پاسدارى از مرزهاى حیا و عفاف بر سر یزید فریاد مى‏ آورد که « امن العدل یا ابن الطلقاء تحذیرک حرائرک و امائک و سوقک بنات رسول الله سبایا؟ قد هتکت ‏ستورهن و ابدیت وجوههن (۱۳)؛ اى پسر آزاد شده ‏هاى[جدمان پیامبراسلام] آیا این از عدالت است که زنان و کنیزکان خویش را پشت پرده نشانى، و دختران رسول خدا (صلى الله علیه وآله) را به صورت اسیر به این سو و آن سو بکشانى؟ نقاب آنان را دریدى و صورت‏هاى آنان را آشکار ساختى.»
ولایت مدارى

قرآن بدون هیچ قید و شرطى در کنار اطاعت مطلق از خداوند، دستور به اطاعت از پیامبر (صلى الله علیه وآله) و صاحبان امر، یعنى، ائمه اطهار(علیهم السلام) مى ‏دهد.« اطیعواالله واطیعواالرسول واولى الامرمنکم‏» (۱۴)؛ «از خداوند و رسول و اولی الامر اطاعت کنید.»

زینب (علیهاالسلام) که حضور هفت معصوم (۱۵) را درک کرده، در تمامى ابعاد ولایت مدارى (معرفت امام، تسلیم بى چون و چرا بودن، معرفى و شناساندن ولایت، فداکارى در راه آن و) … سر آمد است. او با چشمان خود مشاهده کرده بود که چگونه مادرش خود را سپر بلاى امام خویش قرار داد و خطاب به ولى خود گفت:« روحى لروحک الفداء ونفسى لنفسک الوقاء (۱۶)؛[اى ابالحسن] روحم فداى روح تو و جانم سپر بلاى جان تو باد.» و سرانجام جان خویش را در راه حمایت از على (علیه السلام) فدا نمود و شهیده راه ولایت گردید. زینب (علیهاالسلام) به خوبى درس ولایت مدارى را از مادر فرا گرفت و آن را به زیبایى در کربلا به عرصه ظهور رساند.

از یک سو در جهت معرفى و شناساندن ولایت، از طریق نفى اتهامات و یادآورى حقوق فراموش شده اهل بیت تلاش کرد. از جمله در خطبه شهر کوفه فرمود:« وانى ترحضون قتل سلیل خاتم النبوه ومعدن الرساله وسید شباب اهل الجنه (۱۷)؛ لکه ننگ کشتن فرزند آخرین پیامبر و سرچشمه رسالت و آقاى جوانان بهشت را چگونه خواهید شست؟»

و همچنین در مجلس ابن زیاد (۱۸)، شهر شام، و مجلس یزید، ولایت و امامت را به خوبى معرفى نمود.

از سوى دیگر سر تا پا تسلیم امامت ‏بود؛ چه در دوران امام حسین( علیه السلام) و چه در دوران امام سجاد (علیه السلام) حتى در لحظه اى که خیمه گاه را آتش زدند، یعنى در آغاز امامت امام سجاد (علیه السلام) نزد آن حضرت آمد و عرض کرد:«اى یادگار گذشتگان … خیمه ها را آتش زدند ما چه کنیم؟ فرمود:«علیکن بالفرار؛ فرار کنید.» (۱۹)

از این مهمتر در چند مورد، زینب (علیهاالسلام) از جان امام سجاد (علیه السلام) دفاع کرد و تا پاى جان از او حمایت نمود.

الف- در روز عاشورا؛ هنگامى که امام حسین (علیه السلام) براى اتمام حجت، درخواست ‏یارى نمود، فرزند بیمارش امام زین العابدین (علیه السلام) روانه میدان شد. زینب با سرعت ‏حرکت کرد تا او را از رفتن به میدان نبرد باز دارد، امام حسین (علیه السلام) به خواهرش فرمود: «او را باز گردان، اگر او کشته شود نسل پیامبر در روى زمین قطع مى ‏گردد.» (۲۰)

ب- بعد از عاشورا در لحظه هجوم دشمنان به خیمه ها شمر تصمیم گرفت امام سجاد (علیه السلام) را به شهادت برساند، ولى زینب (علیهاالسلام) فریاد زد: « تا من زنده هستم نمى ‏گذارم جان زین العابدین در خطر افتد. اگر مى ‏خواهید او را بکشید، اول مرا بکشید، دشمن با دیدن این وضع، از قتل امام (علیه السلام) صرف نظر کرد. (۲۱)

ج- زمانى که ابن زیاد فرمان قتل امام سجاد (علیه السلام) را صادر کرد، زینب (علیهاالسلام) آن حضرت را در آغوش کشید و با خشم فریاد زد: «اى پسر زیاد! خون ریزى بس است. دست از کشتن خاندان ما بردار. و ادامه داد:« والله لا افارقه فان قتلته فاقتلنى معه؛ به خدا قسم هرگز او را رها نخواهم کرد؛ اگر مى ‏خواهى او را بکشى مرا نیز با او بکش.»

ابن زیاد به زینب نگریست و گفت:« شگفتا از این پیوند خویشاوندى، که دوست دارد من او را با على بن الحسین بکشم. او را واگذارید.»

البته ابن زیاد کوچکتر از آن است که بفهمد این حمایت فقط به خاطر خویشاوندى نیست، بلکه به خاطر دفاع از ولایت و امامت است. اگر فقط مساله فامیلى و خویشاوندى بود، باید زینب (علیهاالسلام) جان فرزندان خویش را حفظ و آن‏ها را به میدان جنگ اعزام نمى  ‏کرد.

آنکـــه قلبـــش از بلا سـرشار بود

دخت زهرا زینب غمخوار بود

او ولایت را به دوشش مى ‏کشیـد

چـون امـام عصر او بیمار بود

بــا طنیــن خطبــه ‏هاى حیــدرى

ســخــت او رسواگر کفار بود

روحیه بخشى

در مسافرت‏ها و نیز در حوادث تلخ، آن چه بیش از هر چیز براى انسان لازم است، روحیه و دلگرمى است. اگر انسان براى انجام کارهاى مهم و حساس روحیه نداشته باشد، آن کار با موفقیت انجام نشده و به نتیجه نخواهد رسید و چه بسا با شکست نیز مواجه شود. یکى از بارزترین اوصاف زینب (علیهاالسلام) روحیه بخشى اوست. او بعد از شهادت مادر، روحیه بخش پدر و برادران بود، در شهادت برادرش امام حسن (علیه السلام) نقش مهمى را براى تسلاى بازماندگان ایفا کرد. پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) و در طول دوران اسارت، این صفت نیکوى زینب بیشتر ظهور کرد. او پیوسته یاور غمدیدگان و پناه اسیران بود، از گودى قتلگاه تا کوچه‏ هاى تنگ و تاریک کوفه، از مجلس ابن زیاد تا ستمکده یزید، در همه جا فرشته نجات اسرا بود.

نه تنها زینب از دین یاورى کرد

به همت کاروان را رهبرى کرد

بــه دوران اســارت با یتیــمــان

نوازشـ‏ها به مهــر مــادرى کرد

او حتى تسلى بخش دل امام سجاد (علیه السلام) بود، آن جا که مى ‏گفت:«لا یجزعنک ما ترى، فوالله ان ذلک لعهد من رسول الله الى جدک وابیک وعمک (۲۲)؛ [اى پسر برادر!] آن چه مى‏ بینى (شهادت پدر) تو را بى تاب نسازد. به خدا سوگند! این عهد رسول خدا با جد، پدر و عمویت است.»
صبر

یکى از بارزترین اوصاف انسان‏هاى کامل، صبر و بردبارى در فراز و نشیب‏ هاى روزگار و تلخى ‏هاى دوران است. قرآن کریم در آیات متعددى به صابران بشارت داده (۲۳) و پاداش‏هاى فراوان آن‏ها را یادآورى نموده است. زینب (علیهاالسلام) از این جهت در اوج کمال قرار دارد. در زیارتنامه آن حضرت مى‏ خوانیم:« لقد عجبت من صبرک ملائکه السماء؛ ملائکه آسمان از صبر تو به شگفت آمدند.» مخصوصا در ماجراى کربلا آن چنان صبر و رضا و تسلیم از خود نشان داد، که صبر از روى او خجل است.

خــدا در مکتـب صبـر على پرداخت زینب را

بــــــراى کربـــــــلا با شیــــــر زهرا ســــاخت زینب را

بســان لیله القدرى که مخفى ماند قدر او

کسى غیر از حسین بن على نشناخت زینب را …

سلام بر تو اى کسى که صبر شد حقیر تو

نــــدیـــده بـــعـــد فاطــمــه جـــهـــان زنــى نـظیر تو

در مجلس ابن زیاد؛ آن گاه که آن ملعون با نیش زبانش نمک به زخم زینب مى ‏پاشد و براى آزردن او مى‏ گوید:«کیف رایت صنع الله باخیک واهل بیتک (۲۴)؛ کار خدا را با برادر و خانواده ‏ات چگونه یافتى؟» او در واقع با تعریض مى ‏خواهد بگوید که دیدى خدا چه بلایى به سرتان آورد؟ زینب (علیهاالسلام) در پاسخ درنگ نمى‏ کند، با آرامشى که از صبر و رضاى قلبى او حکایت داشت فرمود:« ما رایت الا جمیلا(۲۵) جز زیبایى ندیدم.» ابن زیاد از پاسخ یک زن اسیر در شگفت مى‏ ماند، و ا ز این همه صبر و استقامت و تسلیم او در مقابل مصیبت‏ها متعجب مى‏ شود و قدرت محاجه را از دست مى ‏دهد.

اى زینبى که محنت عالم کشیـده‏ اى

غیر از بلا و درد به عالم چه دیده‏ اى؟

یارب زنى و این همه استوارى و علو

چــون زینــب صبــور مگــر آفریـده‏ اى؟
ایثار

یکى دیگر از صفات حسنه انسان‏هاى برتر، مقدم داشتن دیگران بر خود است. امام على (علیه السلام) فرمود: « الایثار اعلى الایمان(۲۶)؛ ایثار، بالاترین درجه ایمان است.» و فرمود:« الایثار اعلى الاحسان(۲۷)؛ ایثار برترین احسان است.»

زینب مجلله دراین صفت نیز گوى سبقت را از دیگران ربوده است. او براى حفظ جان دیگران، خطر را به جان مى‏ خرد و در تمام صحنه‏ ها، دیگران را بر خود مقدم مى ‏دارد.

او در ماجراى کربلا حتى از سهمیه آب خویش استفاده نمى ‏کرد و آن را نیز به کودکان مى‏ داد. در بین راه کوفه و شام، با این که خود گرسنه و تشنه بود، ایثار را به بند کشیده و آن را شرمنده ساخت. امام زین العابدین ۰علیه السلام)مى‏ فرماید:« انها کانت تقسم ما یصیبها من الطعام على الاطفال لان القوم کانوا یدفعون لکل واحد منا رغیفاً من الخبز فى الیوم واللیله (۲۸)؛ عمه ‏ام زینب[در مدت اسارت]، غذایى را که به عنوان سهمیه و جیره مى ‏دادند، بین بچه‏ ها تقسیم مى‏ کرد، چون در هر شبانه روز به هر یک از ما یک قرص نان مى‏ دادند.»

او سختى‏ ها و تازیانه‏ ها را به جان خود مى ‏خرید و نمى ‏گذاشت‏ بر بازوى کودکان اصابت کند.

براى حفظ جان کودکانت در بر دشمن

به پیش تازیانه بازوى خود را سپر کردم
شجاعت و شهامت

از صفات بارز پروا پیشگان این است که خدا در نظر آنان بزرگ و غیر او در نظرشان کوچک، حقیر و فاقد اثر مى‏ باشد. امام على (علیه السلام) مى‏ فرماید:«عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعینهم (۲۹)؛ خالق در جان آنان بزرگ است، پس غیر او در چشمشان کوچک مى‏ باشد.»

سّر شجاعت اولیاى الهى نیز در همین است. زینب که خود چنین دیدى دارد، و در خانواده شجاع تربیت ‏شده است، از شجاعت ‏حیدرى بهره ‏مند است. او به « لبوه الهاشمیه (۳۰)؛ شیر زن هاشمى‏» لقب گرفته است و چون مردان بر سر دشمن فریاد مى ‏زند، توبیخشان مى‏ کند، تحقیرشان مى ‏کند، و از کسى هراسى به دل ندارد. او از برق شمشیر خون چکان آدمکشان واهمه ندارد، در آن روز فراموش نشدنى، در میان آن همه شمشیر و آن همه کشته فریاد مى‏ زند که آیا در میان شما یک مسلمان نیست؟ در مجلس ابن زیاد، بدون توجه به قدرت ظاهرى او گوشه‏ اى مى‏ نشیند و با بى اعتنایى به سؤالات او تحقیرش مى ‏کند، او را «فاسق‏» و«فاجر» معرفى مى ‏کند و مى ‏گوید:

«الحمدلله الذى اکرمنا بنبیه محمد (صلى الله علیه وآله) وطهرنا من الرجس تطهیراً وانما یفتضح الفاسق ویکذب الفاجر وهو غیرنا (۳۱)؛ سپاس خداى را که ما را با نبوت حضرت محمد (صلى الله علیه وآله) گرامى داشت، و از پلیدى ‏ها پاک نمود. همانا فقط فاسق رسوا مى‏ شود، و بدکار دروغ مى‏ گوید، و او غیر ما مى ‏باشد.»

و همچنین در مقابل یزید و دهن کجى ‏ها و بد زبانى ‏هاى او، شجاعت ‏حیدرى را به نمایش گذارده، چنین مى ‏گوید: «لئن جرت على الدواهى مخاطبتک انى لاستصغر قدرک واستعظم تقریعک واستکبر توبیخک (۳۲)؛ اگر فشارهاى روزگار مرا به سخن گفتن با تو واداشته[بدان که] قدر و ارزش تو در نزد من ناچیز است، ولیکن سرزنش تو را بزرگ شمرده و توبیخ کردن تو را بزرگ مى ‏دانم.»

صداى زنده على به صوت دلپذیر تو

اسیر شام بودى و یزید شد اسیر تو

فصاحت و بلاغت

هر خطیبى بخواهد فصیح و بلیغ سخن بگوید، علاوه بر استعداد ذاتى، باید بارها تمرین عملى انجام دهد، همچنین در حین خطابه لازم است از نظر روانى و جسمانى کاملا آماده باشد تا بتواند خطبه‏ اى فصیح و بلیغ ادا کند. و مستمعین باید با او هماهنگ باشند والا یاراى سخن گفتن نخواهد داشت تا چه رسد به این که فصیح و بلیغ بگوید.

زینب بدون آن که دوره دیده و یا تمرین خطابه کرده باشد و در حال تشنگى، گرسنگى، خستگى اسارت، و از نظر روانى داغ دار، آواره و تحقیر شده با کسانى سخن مى‏ گوید که نه تنها با او هماهنگ نیستند بلکه حتى سنگ و خاکروبه بر سر او ریخت ه‏اند، با این حال صداى زینب بلند مى‏ شود که:« اى مردم کوفه! اى نیرنگ بازان و بى وفایان . . .» سخنان زینب (علیهاالسلام) چنان بود که وجدان خفته مردم را بیدار کرد و صداى گریه از زن و مرد و پیر و جوان و خردسال بلند شد.

خزیم اسدى مى ‏گوید: متوجه زینب شدم، به خدا سوگند زنى را که سر تا پا شرم و حیا باشد، سخنران ‏تر از او ندیدم، گویى زینب از زبان على (علیه السلام )سخن مى‏ گفت.

و همو مى ‏گوید: « پیر مردى را در کنار خود دیدم که بر اثر گریه محاسنش غرق اشک شده بود و مى‏ گفت: پدر و مادرم فداى شما باد، پیرمردان شما بهترین پیرمردها، جوانان شما برترین جوان‏ها و زنان شما نیکوترین زنان هستند. نسل شما بهترین نسلى است که نه خوار مى‏ گردد و نه شکست مى ‏پذیرد. (۳۳)

شیخ جعفر نقدى (ره ) مى نویسد:

« مى گویم : و این حذلم بن کثیر (راوى این خبر) از فصحاء و سخنوران و نیکو گفتاران عرب است که که از فصاحت و زبان آورى و نیکو گفتارى و از بلاغت و رسایى سخن و مطابق اقتضاى مقام و مناسب حال مخاطب سخن گفتن زینب تعجب نموده و به شگفت آمده ، و از براعت و برترى فضل و کمال و علم و دانش و شجاعت ادبیه و دلاورى پسندیده آن مخدره ، حیرت و سرگردانى او را فرا گرفته ، به طورى که نتواسته او را (به کسى ) تشبیه و مانند نماید، مگر به پدرش سید و مهتر هر بلیغ و فصیحى .

پس (از این رو) گفته : « کانها تفرع عن لسان امیرالمؤ منین » ؛ یعنى گویا علیا حضرت زینب (س) (سخنانش را در کوفه ) از زبان امیرالمؤ منین (ع) قصد و آهنگ مى نمود، و هر که درباره کربلا و در احوال و سرگذشت هاى حسین (ع) کتابى نوشته ، این خطبه و سخنرانى را نقل نموده است .

و جاحظ در کتاب خود « البیان و التبیین » آن را از خزیمه الاسدى روایت نموده که خزیمه گفته : «زنان کوفه را در آن روز دیدم به پا ایستاده (برکشته شدگان در کربلا) ندبه و زارى و شیون مى نمودند، در حالى که گریبان ها (شان را) مى دریدند.
جود و سخاوت زینب (س)

روزى میهمانى براى امیرالمؤ منین (ع) رسید. آن حضرت به خانه آمده و فرمود:«اى فاطمه ، آیا طعامى براى میهمان خدمت شما مى باشد؟» عرض کرد:« فقط قرض نانى موجود است که آن هم سهم دخترم زینب مى باشد.»

زینب (س) بیدار بود، عرض کرد:« اى مادر، نان مرا براى میهمان ببرید، من صبر مى کنم .» طفلى که در آن وقت ، که چهار یا پنج سال بیشتر نداشته این جود و کرم او باشد، دیگر چگونه کسى مى تواند به عظمت آن بانوى عظمى پى ببرد؟

زنى که هستى خود را در راه خدا بذل بنماید، و فرزندان از جان عزیزتر خود را در راه خداوند متعال انفاق بنماید و از آنها بگذرد بایستى در نهایت جود بوده باشد.
نبوغ و استعداد حضرت زینب (س)

در تاریخ آمده که روزى امیرمؤ منان (ع) در میان دو فرزند خردسالش عباس و زینب نشسته بود که رو به عباس نموده فرمود:« قل واحد» بگو یک .

عباس آن را گفت .

سپس فرمود:« قل اثنان» بگو دو.

عباس در پاسخ گفت : «استحیى ان اقول باللسان الذى قلت واحد، اثنان » ؛ شرم دارم با زبانى که یکى گفته ام ، دو بگویم .

آن گاه امیرمؤ منان (ع) چشمان عباس (ع) را بوسه زد؛ چرا که کلام این فرزند خردسال اشاره به وحدانیت خداى تعالى و توحید او مى کرد.

سپس رو به زینب (س) کرد، ولى زینب منتظر سؤ ال پدر نمانده ، خود سؤ الى مطرح کرد و گفت : «پدر! ما را دوست دارى ؟»

امیرمؤ منان (ع) فرمود:« آرى دخترم ، فرزندان پاره هاى قلب ما هستند.»

زینب (س) با این مقدمه ، وارد سؤ ال اصلى شد و پرسید: « پدر! دو محبت – محبت خدا و محبت اولاد – در قلب مؤ من جا نمى گیرد. پس اگر باید دوست داشته باشى ، شفقت و مهربانى را نثار ما کن و محبت خالص را تقدیم خداوند.»

على (ع) که این درک ، و شناخت و استعداد را در این دختر و پسر خردسالش مشاهده نمود، بر علاقه اش نسبت به آنان افزوده شد. زینب (س) به دلیل همین نبوغ و استعداد و دیگر کمالاتى که در وجودش بود، از احترام ویژه خانواده پدر برخوردار شد.
صدیقه صغرى

مرحوم علامه مامقانى (ره ) در مجلد سوم کتاب شریف «تنقیح المقال» درباره سیدتنا زینب الکبرى (س) مى نویسد:

«درباره سیدتنا زینب الکبرى مى گویم : زینب و چیست زینب و چه چیز تو را دانا گردانید-و از کجا درک نموده و دریافتى- که -شرافت و بزرگى و فضیلت و برترى- زینب چیست ؟ -پس به طور اختصاص آن هم یک از هزار هزار آن است که – زینب عقیله یعنى خاتون بزرگوار و گرامى فرزندان هاشم (ابن عبد مناف پدر جد رسول خدا) است ، و محققا صفات حمیده و خوى هاى پسندیده را دارا بود که پس از مادرش ، صدیقه کبرى (س) کسى دارا نبوده است ، تا این که حق و سزاوار است گفته شود:

« او است صدیقه صغرى ، زینب را در حجاب و پوشش و عفت و پاکدامنى (از دیگران ) زیادت و افزونى است (و آن این است ) که تن او را در زمان پدرش (امیرالمؤ منین ) و دو برادرش (امام حسن و امام حسین ) کسى از مردان ندید تا روز « طف » -کربلا، و این که زمین کربلا را طف مى نامند، براى آن است که طف زمینى بلند و جانب و کنار را گویند، و زمین کربلا کنار فرات است – و زینب (س) در صبر و شیکبایى-از مصایب و اندوه هاى بزرگ- و ثبات و پایدارى و قیام و ایستادگى -در آشکار ساختن حق و درستى – و قوت و نیروى ایمان و گرویدن -به عقاید و احکام دین مقدس ‍ اسلام – و تقوا و پرهیزکارى و اطاعت و فرمانبرى-از آنچه خداى تعالى فرموده- وحیده و یگانه بود -که پس از مادرش علیا حضرت فاطمه (س) در دنیا چنین خاتونى که داراى این صفات حمیده و خوى هاى پسندیده بى مانند باشد، سراغ ندارم.»

زینب (س) در فصاحت و آشکارا سخن گفتن و زبان آورى و در بلاغت و رسایى سخن و سخن گفتن مطابق اقتضاى مقام و مناسب حال ، گویى از زبان (پدر بزرگوارش ) امیرالمؤ منین (ع) قصد و آهنگ مى نمود، چنان که پوشیده نیست بر کسى که در خطبه و سخنرانى او -در مجلس ابن زیاد در کوفه ، و مجلس یزید در شام – از روى تحقیق و درستى فکر نموده و بیندیشد، و اگر ما -علما و بیان کننده اصول و فروع دین مقدس اسلام- بگوییم : زینب (س) مانند امام (ع) داراى مقام عصمت بوده -از گناه بازداشته شده و هیچ گونه گناهى نکرده با این که قدرت و توانایى بر آن داشته و معنى عصمت نزد ما امامیه همین است-کسى را نمى رسد که (گفتار ما را) انکار کند و نپذیرد.

اگر به احوال و سرگذشت هاى او در طف و کربلا و پس از کربلا -در کوفه و شام – آشنا باشد، چگونه چنین نباشد؟ و اگر چنین نبود هر آینه امام حسین (ع) مقدار و پاره اى از بار سنگین امامت و پیشوایى را روزگارى که امام سجاد(ع) بیمار بود بر او حمل و واگذار نمى نمود، و پاره اى از وصایا و سفارشهاى خود را به او وصیت نمى کرد و امام سجاد (ع) او را در بیان احکام و آنچه که از آثار و نشانه هاى ولایت و امامت است . نایبه به نیابت خاصه و جانشین خود نمى گرداند.
مفسر قرآن

فاضل گرامى سید نورالدین جزایرى در کتاب خود « خصایص ‍ الزینبیه » چنین نقل مى کند:

« روزگارى که امیرالمؤ منین (ع) در کوفه بود، زینب (س) در خانه اش مجلسى داشت که براى زنها قرآن تفسیر و معنى آن را آشکار مى کرد. روزى « کهیعص» را تفسیر مى نمود که ناگاه امیرالمؤ منین (ع) به خانه او آمد و فرمود: «اى نور و روشنى دو چشمانم ! شنیدم براى زن ها« کهیعص» را تفسیر مى نمایى ؟

زینب (س) گفت :« آرى .» امیرالمؤ منین (ع) فرمود:« این رمز و نشانه اى است براى مصیبت و اندوهى که به شما عترت و فرزندان رسول خدا(ص) روى مى آورد. پس از آن مصایب و اندوه ها را شرح داد و آشکار ساخت . پس آن گاه زینب گریه کرد، گریه با صدا – صلوات الله علیها.
گفتن مسائل شرعى

شیخ صدوق ، محمد بن بابویه (ره ) مى گوید:«حضرت زینب (س) نیابت خاصى از طرف امام حسین (ع) داشت و مردم در مسائل حلال و حرام به او مراجعه کرده از او مى پرسیدند، تا اینکه حضرت سجاد (ع) بهبود یافت .»

شیخ طبرسى (ره ) گوید:« حضرت زینب (س) روایات بسیارى را از قول مادرش حضرت زهرا (س) روایت کرده است .»

از عماد المحدثین روایت شده است که : «حضرت زینب (س) از مادر و پدر و برادرانش و از ام سلمه و ام هانى و دیگر زنان روایت مى کرد و از جمله کسانى که از او روایت کرده اند، ابن عباس و على بن الحسین (ع) و عبدالله بن جعفر و فاطمه صغرى دختر امام حسین (ع) و دیگرانند.»

همچنین ابوالفرج گوید: «زینب بانویى عقیله که ابن عباس سخنان حضرت زهرا(س) را در مورد فدک از قول او نقل کرده و مى گوید: عقیله ما، زینب دختر على (ع) به من گفت .»

از ظاهر فرمایش فاضل دربندى و دیگر عالمان چنین به دست مى آید که حضرت زینب کبرى (س) علم منایا و بلایا (خوابها و حوادث آینده ) را همچون بسیارى از یاران حضرت على (ع)، مانند میثم تمار و رشید هجرى و برخى دیگر مى دانسته و بلکه در ضمن اسرارى که بیان کرده ، به طور قطع و مسلم آن حضرت را از مریم دختر عمران و آسیه دختر مزاحم و دیگر زنان با فضیلت برتر دانسته است .

وى در ضمن فرمایش حضرت سجاد (ع) که به آن حضرت فرموده بود: « اى عمه تو بحمدالله دانشمند بدون آموزگار و فهمیده بدون آموزنده هستى .» ، گوید:« این فرمایش خود دلیل و حجت بر آن است که زینب دختر حضرت امیرالمؤ منین (ع) محدثه بوده یعنى به او الهام مى شده است و عمل او از علم لدنى و آثار باطنى مى باشد.»
آینه تمام نماى مقام رسالت و امامت

محمد غالب شافعى ، یکى از نویسندگان مصرى گفته است :

« یکى از بزرگترین زنان اهل بیت از نظر حسب و نسب و از بهترین بانوان طاهر، که داراى روحى بزرگ و مقام تقوا و آیینه تمام نماى مقام رسالت و ولایت بوده ، حضرت سیده زینب ، دختر على بن ابى طالب ( کرم الله وجهه) است که به نحو کامل او را تربیت کرده بودند و از پستان علم و دانش خاندان نبوت سیراب گشته بود، به حدى که در فصاحت و بلاغت یکى از آیات بزرگ الهى گردید و در حلم و کرم و بینایى و بصیرت در تدبیر کارها در میان خاندان بنى هاشم و بلکه عرب مشهور شد و میان جمال و جلال و سیرت و صورت و اخلاق و فضیلت جمع کرده بود.

آنچه خوبان همگى داشتند، او به تنهایى دارا بود. شبها در حال عبادت بود و روزها را روزه داشت و به تقوا و پرهیزکارى معروف بود… ))
ایراد خطبه در کودکى

از عجایب اینکه زینب (س) در حدود شش سالگى ، خطبه غرا و طولانى مادرش حضرت زهرا (س) را که در مسجد النبى ، پیرامون فدک و رهبرى امام على (ع) ایراد کرد، حفظ نموده بود، براى آیندگان روایت مى کرد، با اینکه آن خطبه هم مشروح و طولانى است و هم واژه ها و جمله هاى دشوار و پر معنى و بسیار در سطح بالا دارد و این از عجایب روزگار است و دیگران آن خطبه را از زینب (س) نقل نموده اند.
تلاوت قرآن

روایت شده :« که روزى زینب (س) آیات قرآن را تلاوت مى کرد، حضرت على (ع) نزد او آمد، ضمن پرسشهایى ، با اشاره و کنایه ، گوشه هایى از مصایب زینب (س) را که در آینده رخ مى داده ، به آگاهى او رسانید.»

زینب (س) عرض کرد: « من قبلا این حوادث را که برایم رخ مى دهد، از مادرم شنیده بودم ».
شباهت زینب (س) به خدیجه

جالب اینکه شباهت حضرت زینب (س) به حضرت خدیجه (س) از امیرمؤ منان على (ع) نیز نقل شده است ، چنان که در روایت آمده است :

« وقتى که اشعث بن قیس از حضرت زینب (س) خواستگارى کرد، حضرت على (ع) بسیار دگرگون و خشمگین شد، و با تندى به اشعث فرمود:

«این جراءت را از کجا پیدا کرده اى که زینب (س) را از من خواستگارى مى کنى ؟! زینب (س) شبیه خدیجه (س)، پروریده دامان عصمت است ، شیر از دامان عصمت خورده ، تو لیاقت همتایى از او را ندارى ، سوگند به خداوندى که جان على در دست او است ، اگر بار دیگر این موضوع را تکرار کنى ، با شمشیر جوابت را مى دهم ، تو کجا که با یادگار حضرت زهرا (س) همسر و هم سخن شوى ؟! »

همچنین از پاره اى روایت فهمیده مى شود که به خاطر شباهتى که حضرت زینب (س) به خاله پیامبر (ص) به نام ام کلثوم داشت ، پیامبر(ص) کنیه او را (( ام کلثوم )) گذاشت .
شباهت زینب (س) به پدر بزرگوار خود

مرحوم سید نورالدین جزایرى (ره ) در مورد شباهت حضرت زینب (س) به پدر بزرگوار خود چنین نوشته است :

« غالبا کلیه پسر شباهت به پدر، و دختر شباهت به مادر پیدا مى کند، به جز حضرت فاطمه زهرا(س):

«کانت مشیتها مشیه ابیها رسول الله و منطقها کمنطقه» . و نیز حضرت زینب (س) که«منطقها کمنطق ابیها امیرالمؤ منین علیه السلام » بود.
نسبت مردانگى به حضرت زینب (س)

روایت شیخ بزرگوار صدوق را در کتاب « اکمال الدین» و شیخ طوسى را در کتاب « غیبت » مورد مطالعه قرار دهید! این دو تن به صورت مسند از احمد بن ابراهیم روایت مى کنند که گفت :

«در سال ۲۸۲ بر حکیمه دختر حضرت جواد الائمه امام محمد تقى (ع) وارد شدم و از پس پرده با او صحبت کرده از دین و آیین او پرسیدم و او نام امام خود را برده گفت : «فلانى پسر حسن». به او عرض کردم :« فدایت شوم ، آیا آن حضرت را به چشم خود دیده اید یا اینکه از روى اخبار و آثار مى گویید؟» گفت :

«از روى روایتى که از حضرت عسکرى (ع) به مادرش نوشته شده است .» گفتم :« آن مولود کجاست ؟» گفت : « پنهان است .» گفتم :« پس شیعه چه کنند و نزد چه کسى مشکلات خویش را بازگو نمایند؟»

گفت : « به جده ، مادر حضرت عسکرى .» گفتم :« آیا به کسى اقتدا کنم که زنى وصایت او را بر عهده دارد؟» گفت : « به حسین بن على (ع) اقتدا کن که در ظاهر به خواهرش زینب (س) وصیت کرد و هر گونه دانشى که از حضرت سجاد (ع) بروز مى کرد، به حضرت زینب (س) نسبت داده مى شد تا بدین گونه جان حضرت سجاد (ع) محفوظ بماند…»
زینب ، چشمه علم لدنى

در مقام علم و یقین ، چنان که علم امام لدنى است ، نه کتابى و تحصیلى رشته علمى که خداى عالم به قلب خاتم الانبیاء و دودمانش انداخت که در قرآن مى فرماید:« از نزد خود به او علم دادیم » به على (ع) و حسن و حسین داد به زینب هم عنایت فرمود.

مجلله زینب (س) از همان ابتدایى که خداوند او را آفرید، روح لطیفش را چشمه علمى از همان علم لدنى قرار داد. اینها کوچک و بزرگ ندارند.

منبع :سایت جامع فرهنگی مذهبی آوینی

پى‏ نوشت‏:

۱- شیخ ذبیح الله محلاتى، ریاحین الشریعه، (تهران، دارالکتب الاسلامیه) ج‏۳، ص‏۴۶٫

۲- همان، ج‏۳، ص‏۲۱۰٫

۳- همان، ج‏۳، ص‏۳۹٫

۴- بقره/۳۱- ۳۲٫

۵- کهف/۶۵٫

۶- شیخ عباس قمى، منتهى الآمال،(تهران، علمیه اسلامیه، چاپ قدیم،۱۳۳۱ ه . ش) ج‏۱، ص‏۲۹۸٫

۷- ذاریات/۵۶٫

۸- محمد بن جریرطبرى، تاریخ طبرى، ج‏۶، ص‏۲۳۸٫

۹- ریاحین الشریعه، ج‏۳، ص‏۶۲٫

۱۰- همان، ص ۶۱- ۶۲٫

۱۱- نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت ۴۶۶٫

۱۲- جزائرى، الخصائص الزینبیه، ص‏۳۴۵٫

۱۳- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار،(بیروت، داراحیاء التراث العربى)، ج‏۴۵، ص‏۱۳۴٫

۱۴- نساء/۵۹٫

۱۵- پیامبراکرم صلى الله علیه و آله، على علیه السلام، فاطمه علیهاالسلام، امام حسن علیه السلام، امام حسین علیه السلام، امام سجاد علیه السلام و امام باقر علیه السلام .

۱۶- الکوکب الدرى، ج‏۱، ص‏۱۹۶٫

۱۷- بحارالانوار، ج‏۴۵، صص‏۱۱۰- ۱۱۱٫

۱۸- همان، ج‏۴۵، ص‏۱۳۳٫

۱۹- همان، ج‏۴۵، ص‏۵۸، ومعالى السبطین، ج‏۲، ص‏۸۸ .

۲۰- بحارالانوار، ج‏۴۵، ص‏۴۶٫

۲۱- همان، ج‏۴۵، ص‏۶۱ .

۲۲- همان، ج‏۴۵، ص‏۱۷۹٫

۲۳- مثل بقره/۱۵۵ و . . .

۲۴- بحارالانوار، ج‏۴۵، صص‏۱۱۵- ۱۱۶٫

۲۵- همان، ص‏۱۱۶٫

۲۶- میزان الحکمه، ج‏۱، ص‏۴٫

۲۷- همان.

۲۸- ریاحین الشریعه، ج‏۳، ص‏۶۲٫

۲۹- نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ۱۸۲٫

۳۰- زیارت نامه حضرت زینب علیهاالسلام .

۳۱- بحارالانوار، ج‏۴۵، صص‏۱۵۴- ‏۱۱۵٫

۳۲- همان، ص‏۱۳۴٫

۳۳- همان، ج‏۴۵، صص‏ ۱۰۸ و۱۱۰ .

فلسفه اخلاق

 

اشاره:

درباره اخلاق، علوم گوناگونى پدید آمده است که هر کدام به جنبه خاصى در باره آن مى‌پردازد؛ مثل علم اخلاق، اخلاق وصفى، فلسفه اخلاق و …فلسفه اخلاق به مبادى تصورى و تصدیقى علم اخلاق مى‌پردازد و مى‌توان مباحث آن را به شکل ذیل تنظیم کرد:

 

۱. مبادى تصویرى همچون مفاد باید و نباید، حسن و قبح، مسؤولیت، ارزش، الزام.

۲. مبادى تصدیقى همچون ماهیت قضایاى اخلاقى، مدرک قضایاى اخلاقى، معیارهاى قضایاى اخلاقى، کلیت قضایاى اخلاقى، رابطه باید و هست.

۳. نظام اخلاق اسلام و مبانى آن

بایسته‌هاى فلسفه اسلامى عبارتند از: ارائه نظام اخلاقى با همه تفاصیل، استخراج یک فلسفه اخلاق از آیات و روایات، بیان نتایج دور و نزدیک نظام اخلاقى اسلام.

در باب اخلاق، علوم گوناگونى پدید آمده است که هر کدام به جنبه خاصى در باب آن مى‌پردازند. علوم مذکور عبارتند از:

۱. علم اخلاق؛

۲. اخلاق وصفی؛

۳. تعلیم و تربیت؛

۴. فلسفه علم اخلاق؛

۵. فلسفه اخلاق.

علم اخلاق به صفات و افعال خوب و بد و آثار و نتایج آن‌ها مى‌پردازد. صفات اخلاقى کدامند؟ چه آثار و فوایدى دارند؟ چه صفاتى را باید کسب کرد. از چه صفاتى باید به‌ دور بود.

حاصل آن که شناخت خوب و بد افعال و صفات، آثار آن‌ها و شیوه آراستگى به صفات افعال خوب و پرهیز از افعال و صفات بد، محتواى علم اخلاق است (نراقی: ۱۳۸۳: ج۱، ص۴-۹).

اخلاق وصفى به اخلاق مکاتب، اقوام، ملل و اشخاص مى‌پردازد؛ مثل اخلاقیات اسلام، مسیحیت، اخلاق سرخپوستان، سیاه پوستان، اخلاق هیتلر، اخلاق گاندى وامثال آن. تعلیم و تربیت به شیوه کسب فضایل و دفع رذایل مى‌پردازد و سیر و سلوک عرفانى را مى‌توان در آن جاى داد. فلسفه علم اخلاق به رئوس ثمانیه “علم اخلاق” مى‌پردازد؛ یعنى به تعریف علم اخلاق، موضوع و مسائل. روش و هدف و ضرورت و بزرگان و تحولات آن. در واقع این علم، علم درجه دوم است، علمى در باب علمى دیگر است.

فلسفه اخلاق علمى است که به مبادى تصورى و تصدیقى و معیارهاى کلى خوب و بد در اخلاق مى‌پردازد.

توضیح آن‌که، سوال‌هایى در باب اخلاق مطرح است که در هیچ یک از علوم مربوط به اخلاق (علم اخلاق، اخلاق وصفى، تعلیم و تربیت. فلسفه علم اخلاق بررسى نمى‌شوند که عبارتند از:

۱. مفاد باید و نباید اخلاقى چیست؟

۲. مفاد حسن و قبح چیست؟

۳. مفاد مسؤولیت، ارزش، وظیفه الزام چیست؟

۴. مفاهیمى همچون عدالت، ظلم، خوب و بد و خیر آیا بدیهى هستند یا نیازمند به تعریف؟

۵. قضایاى اخلاقى اخبارى هستند یا انشایی؟

۶. اگر انشایى هستند، انشاى محض هستند یا انشاى مبتنى بر واقع؟

۷. اگر اخبارى هستند، چه نوع اخبارى هستند؟

۸. آیا عقل مدرک اخلاق، عقلى غیر از عقل نظرى است؟

۹. آیا باید و نباید‌هاى اخلاقى و هست و نیست رابطه دارند؟

۱۰. معیار و ملاک خوب و بد اخلاق کدام است؟

۱۱. قضایاى کلى اخلاق بدیهى هستند یا نظری؟

۱۲. قضایاى اخلاقى فطرى هستند یا اکتسابی؟

فلسفه اخلاق علمى است که به این سوال‌ها پاسخ مى‌دهد و مى‌توان گفت فلسفه اخلاق به مبادى تصور و تصدیقى اخلاقى مى‌پردازد و مبادى تصدیقى اصل و مبادى تصورى مقدمات آن‌ها را فراهم مى‌کند.

در فلسفه وکلام اسلامى و علم اصول و علم اخلاق مى‌توان به صورت پراکنده، مباحث مذکور را دنبال کرد؛ ولى مباحث مذکور بعد ازعلامه طباطبایى و شهید مطهرى و به‌وسیله این دو فیلسوف بزرگ انسجام یافت کرد و هم اکنون با مباحث فراوانى در این باب مواجه هستیم که ریشه اکثر آن‌ها یا عین آن‌ها در کلمات حتى فارابى و ابن سینا یافت مى‌شود.

عقل علمى و نظرى و مباحث مربوط به حسن و قبح و نیز سعادت و شقاوت نفس انسانى در کلمات فارابى و ابن سینا، ملاصدرا و دیگر فیلسوفان و مباحث حسن و قبح عقلى و شرعى در مباحث متکلمان و نیز مفاد باید و نباید و حسن و قبح و بحث در باب مصالح و مفاسد در اصول و معیارهاى کلى و جزئى خوب و بد در اخلاق اسلامى، همه گویاى وجود این مباحث در فرهنگ و اندیشه اسلامى اندیشه‌وران مسلمان است و انسجام آن‌ها به‌وسیله علامه طباطبایى و شهید مطهرى و دیگر بزرگان تأکید بر آن و کتاب‌هاى فراوانى که هم اکنون در این باب به‌وسیله محققان مسلمان به نگارش درآمده، ظهور و بروز این حقیقت است. با توجه به کتاب‌هاى مختلف در این باب شاید بتوان مباحث فلسفه اخلاق اسلامى را به این صورت عنوان کرد:

۱. مفاد باید و نباید و حسن و قبح

۲. مفاد وظیفه، الزام، تکلیف، مسؤولیت، ارزش

۳. عقل عملى و نظرى و ادراکات آن‌ها

۴. اخبار یا انشانى بودن قضایاى اخلاقى

۵. کلیت قواعد اخلاقى

۶. معیارهاى کلى خوب و بد و حسن و قبح ؟

۷. رابطه باید و هست در فلسفه اخلاقى اسلامى

۸. مبانى براى نظام اخلاقى اسلام

مى‌توان مباحث مذکور را در عناوین کلى‌تر جاى‌ داد که عبارتند از:

۱. مبادى تصورى

۱ـ۱. مفاد باید و نباید؛

۱ـ۲. مفاد حسن و قبح؛

۱ـ۳. مفاد مسؤولیت، ارزش،وظیفه، الزام و . . . ؛

۱ـ۴. انشایى یا اخبارى بودن قضایاى اخلاقی.

۲. مبادى تصدیقى و معیارها

۲ـ۱. نوع قضایاى اخلاقی؛

۲ـ۲. مدرک قضایاى اخلاقى چیست؟

۲ـ۳. معیار قضایاى اخلاقی؛

۲ـ۴. کلیت قضایاى اخلاقی؛

۲ـ۵. رابطه باید و هست.

۳. نظام اخلاق اسلام ( مبادى و نتانج)

۳ـ۱. مبانى فلسفی؛

۳ـ۲. مبادى کلامى ؛

۳ـ۳. نتایج این مبانی؛

۳ـ۴. غایت و مطلوب نهایى در اخلاق اسلامی.

توصیح اختصارى مباحث مذکور و نحوه ارتباط آن‌ها با همدیگر چنین است:

الف) در بحث مفاد باید و نباید نظریات گوناگونى مطرح مى‌شود که عبارتند از:

۱. باید و نباید‌ها، صورت مجازى حسن و قبح هستند. عقل باید و نباید ندارد، بلکه این که گفته مى‌شود “عقل مى‌گوید باید از شرع اطاعت کرد” یا “عقل مى‌گوید از ظلم باید پرهیز کرد”، همه مسامحه است و معناى آن این است که عقل فاعل این امور را مدح یا ذم مى‌کند و در واقع مفاد آن‌ها این است که “اطاعت از شرع حسن است” و‌”ظم قبیح است” (محقق اصفحانى، بى‌تا، ج۲، ص۳).

۲. مفاد باید و نباید، ضرورت ادعایى است؛ ضرورتى که از ضرورت تکوینى بین علت و معلول گرفته شده است.

توضیح: رابطه بین انسان و افعال او به دلیل اختیار، رابطه امکانى است، یعنى صدور فعل از انسان ضرورت ندارد. از طرف دیگر انسان براى رسیدن به پاره‌اى از اهداف و غایات خود باید افعال خاصى را انجام دهد؛ به‌طور مثال، براى تأمین نیاز بدن و سیر شدن باید غذا بخورد؛ پس ضرورت دارد رابطه امکانى بین انسان و افعال اختیارى او از حالت امکانى به حالت ضرورت تبدیل شود تا انسان فعل را انجام دهد. اینجا است که انسان به یک جعل و قرار داد دست مى‌زند؛ یعنى رابطه بین خود و افعال خود را که رابطه امکانى است، با جعل و ضرورت به رابطه ضرور تبدیل مى‌کند و جعل یک ضرورت مى‌کند و به تعبیر دیگر رابطه امکانى بین خود و فعل خود را (مثل غذا خوردن) مجازاً مصداق رابطه ضرور قرار مى‌دهد؛ چنان‌که “انسان شجاع” را که مصداق واقعى انسان است، به طور مجازى، مصداق شیر قرار مى‌دهد؛

پس “باید به عدالت رفتار کرد”، مساوى است با” ضرورت دارد عمل به عدالت”؛ آن‌هم یک “ضرورت جعلى و قراردادى و مجازی” و این کار مجازى و قراردادى باید صورت بگیرد تا انسان به اهداف و غایات مطلوب خود برسد.

روشن است که لازمه این مبنا این است که قضایاى اخلاق را انشائى بدانیم نه اخباری؛ ولى نه انشاى محض و بدون ملاک واقعی؛ بلکه انشاى مبتنى بر واقع؛ زیرا این انشاى و جعل و قرار داد بر اساس رابطه حقیقى بین افعال و نتایج آن صورت مى‌گیرد؛ به‌طور مثال، از آن‌جا که بین “غذا خوردن” و “سیر شدن و رفع نیازمندى‌هاى بدن” رابطه على و معلولى وجود دارد، انسان براى این‌که غذا بخورد تا سیر شود، بین خود و فعل غذا خوردن رابطه ضرور جعل مى‌کند.

۳. نظریه ضرورت بالغیر: مفاد “باید و نباید” ضرورت بالغیر است. فاعل مختار با اراده و خواست خود به فعلى که تا قبل از این خواست و اراده ممکن بود، وجوب و ضرورت مى‌بخشد و این ضرورت و وجوب بالغیر است: وقتى مى‌گوید “باید این کار را انجام داد”، در واقع یعنى “تحقیق این فعل مورد اراده باست”. این ضرورت، ضرورت تحقق و واقعى است که از ناحیه انسان و اراده او به فعل تعلق مى‌گیرد (حائرى، ۱۳۶۱: ص۱۰۲-۱۰۴).

۴. نظریه الزامات نفسانی: مفاد “باید و نباید” ضروت و الزام است؛ ولى نه ضرورت اعتبارى و نه ضرورت بالغیر؛ بلکه ضرورت و لزومى که انسان درون خود به علم حضورى مى‌یابد. باید و نباید‌هاى اخلاقى بیانگر این الزام‌هاى نفسانى و درونى هستند و به‌طور مثال، “باید به عدالت رفتار کرد”، بیانگر الزام درونى انسانى به عدالت است، پس باید و نباید‌ها حاکى از الزام‌هاى درون نفس هستند (لاریجانى، بى‌تا، ص۶۴ و۶۵).

۵. نظریه ضروت بالقیاس: مفاید “باید و نباید” ضرورت بالقیاس الى الغیر است؛ همچون ضرورتى بین غذا خوردن و سیر شدن که علت و معلول هستند و بین هر علت و معلولى ضرورت بالقیاس الى الغیر برقرار است؛ یعنى بالقیاس به معلول علت ضرورى الوجود و بالقیاس به وجود علت، معلول ضرورت وجود دارد؛ پس باید به عدالت رفتار کرد، بیانگر این است که بالقیاس به رسیدن به کمال مطلوب عدالت ضرورت دارد یا “باید مجرم را مجازات کرد”، بیانگر این جمله است که “بالقیاس به امنیت اجتماعى مجازات مجرم ضرورت دارد” (مصباح، ۱۳۶۶: ج۱، ص۱۸۰).

در این نظریه، ضرورت جعل نمى‌شود بلکه کشف مى‌شود و فهم باید و نباید‌ها فهم واقعیت‌ها است .

۶. نظر ضرورت بالقیاس و بالغیر: مفاد باید و نبایدها‌ ضرورت بالقیاس است؛ ولى ضرورتى که از ضرورت بالقیاس دیگر استنتاج شده است. توضیح: بین فعل و نتیجه آن رابطه علّى و معلولى برقرار است؛ ولى فعل دو حیث دارد: حیث فى نفسه و حیث صدور از فاعل، و رابطه علّى بین فعل (با حیث فى نفسه) و نتیجه باعث رابطه علّى بین فعل از حیث صدور از فاعل و نتیجه مى‌شود و این ضرورت بالقیاس دوم مفاد باید و نباید است؛ به‌طور مثال مى‌توان گفت:

غذا خوردن باعث سیر شدن است ( تامین نیازمندى‌هاى بدن)

تامین نیازمندى‌هاى بدن مطلوب انسان است

غذاخوردن باعث به‌دست آمدن مطلوب انسان است.

پس اگر کسى به دنبال مطلوب خود است، باید غذا بخورد. “باید غذا بخورد” که در نتیجه قرار دارد، غیر از مقدمه‌اى است که عبارت است از”غذا خوردن موجب سیر شدن است”؛ بلکه قضیه‌اى است که از آن قضیه و قضایاى دیگر استنتاج شده است؛ پس بر خلاف نظریه شماره ۵ که مفاد باید و نباید را ضرورت بالقیاس بین فعل و نتیجه مى‌دانست، در این نظریه مفاد باید و نباید ضرورت بالقیاسى است که از آن مقدمه استنتاج شده و به همین دلیل بالقیاس و بالغیر است (معلمى، ۱۳۸۵: ص۲۲۳-۲۲۵).

ب) در بخش حسن و قبح نیز نظریات مطرح عبارتند از:

۱. ملائمت و منافرت با طبع یا قوه عاقله و قوه مدرکه یا کمال مطلوب.

۲. نقصان و کمال: به‌طور مثال، “عدل حسن است” یعنى “عدل کمال یا باعث کمال است” (مظفر، ۱۴۰۵ق: ج۱، ص۲۰۳).

۳. صحت مدح و ذمّ یا ثواب و عقاب و یا موجب مدح، و ذمّ یا عقاب و ثواب: به‌طور مثال “عدل حسن است” این معنا را دارد که “عدل سبب ثواب ‌مى‌شود و فاعل آن سزاوار مدح است” (محقق اصفحانى، همان: ص ۱۲۵؛ مظفز، همان: ص۲۰۲).

۴. تناسب و عدم تناسب اجزا یا تناسب وعدم تناسب با کمال مطلوب: به‌طور مثال “عدل حسن است”، یعنى متناسب الاجزا یا متناسب با کمال مطلوب انسان است. (طباطبایى، ۱۹۷۳م: ج۵، ص۹ و۱۰؛ مطهرى، ۱۳۶۷: ص۲۷- ۳۸).

۵. حسن و قبح مفاهیمى بدیهى هستند و معادل مفهومى ندارند و مفاهیم بیان شده در نظریات قبل یا ملاک حسن و قبح یا نتیجه و آثار آن است و مشکل معیار و حقیقت قضایاى اخلاقى را مى‌توان با مفاد باید و نباید‌ها مرتفع کرد و به کاوش از زاویه حسن و قبح نیازى نیست (فارابى، ۱۴۰۷ق: ص۶۳ و۶۴؛ جاهمو، ۱۳۷۶ش: ص۳۲ و ۳۳؛ همو، ۱۴۰۵ق: ص۸۹).

ج) نظریات در باب عقل عملى و نظرى

در باب عقل نظرى و عملى سه نظریه کلى وجود دارد:

عقل نظرى مدرک کلیات مربوط به غیر افعال اختیارى وعقل عملى مدرک امور کلى مربوط به فعل اختیارى انسان (معلمى، همان: ص ۲۳۳ و۲۳۴).

عقل نظرى مدرک کلیات (مربوط به فعل اختیارى و غیر آن) و عقل عملى مدرک امور جزئى و مربوط به افعال اختیارى (ابن سینا، ۱۴۰۳: ج۲، ص۳۵۲ و ۳۵۳؛ همو، بى‌تا: ص۸۷ و ۸۸)

عقل نظرى مدرک ( کلى و جزئى و افعال و غیر افعال) و عقل عملى محرک است (بهمنیر،۱۳۴۹ش: ص ۷۸۹- ۷۹۰؛ نراقى، همان: ص۵۷).

در باب نظریه اول نیز دو دیدگاه مطرح مى‌شود:

۱. عقل عملى و نظرى دو قوه مستقل هستند؛

۲. یک قوه است با دو نوع ادراک.

و نیز تقسیم مهم‌تر در این دیدگاه وجود دارد که بسیار سرنوشت ساز است آن این‌که :

۱. ادراکات عقل عملى و نظرى تفاوت ماهوى ندارد( فارابى، محقق طوسى، استاد مصباح)؛

۲. اداراکات عقل عملى و نظرى تفاوت ماهوى دارند( استاد علامه و شهید مطهری).

مرحوم علامه و شهید مطهرى به دلیل نظریه اعتباریات در باب مفاد باید و نباید در بحث ادارکات عقل عملى و نظرى معتقدند که ادراکات عقل نظرى اخبارى و در باب هست و نیست است و ادراکات عقل عملى انشایى و در باب باید و نباید است؛ پس ادراکات عقل عملى از ادراکات عقل نظرى قابل استنتاج منطقى نیستند؛ بلکه بر آن‌ها مبتنى‌ هستند؛ ولى بر اساس نظریه استاد مصباح و نظریه ضرورت بالقیاس و بالغیر، ادراکات عقل عملى و نظرى ماهیت واحدى دارند و هر دو اخبارى و گزارشگر از واقع هستند و ادارکات عقلى عملى قابل استنتاج از ادراکات عقل نظرى هستند.نکته قابل توجه این است که در دو دیدگاه مذکور، باید و نبایدهاى اخلاقى ناظر به واقع و مبتنى بر واقع هستند و هر دو در فلسفه اخلاق جزء نظریات واقع گرا هستند.

د) کلیت قواعد اخلاقى

بحث دیگرى که اهمیت ویژه‌اى در فلسفه اخلاق دارد، کلیت قواعد اخلاقى است بدین معنا که قواعد اخلاقى به مکان و زمان و گروه خاصى از مردم اختصاص ندارند؛ بلکه عام و داراى شمول هستند و این کلیت با شرایط داشتن افعال و صفات اخلاقى براى اتصاف به حسن و قبح منافات ندارد.اندیشه‌وران مسلمان، نیازهاى ثابت و متغیر، نیازهاى انسانى انسان، من علوى و سفلى (اخلاق مقتضاى من علوى انسان است) و مصالح و مفاسد مرتب بر افعال و رابطه علّى بین افعال و نتایج را دلایل و شواهد بر کلیت اخلاق قلمداد مى‌کنند.

هـ) رابطه باید و هست

چنان‌که گذشت، یکى از مباحث در فلسفه اخلاق، اخبارى یا انشایى ‌بودن قضایاى اخلاقى و به تبع آن واقع نمایى یا ناظر به واقع بودن آن‌ها است و نباید تصور شود هر کسى که گزاره‌هاى اخلاقى را انشایى مى‌داند، هرگونه رابطه بین اخلاق و واقع را نفى مى‌کند؛ بلکه انشا در باب اخلاق دو گونه تصور دارد:

۱. انشاى محص؛

۲. انشاى مبتنى بر واقع.

انشاى محص همچون اشاعره در اندیشه‌وران مسلمان و حس گرایى و جامعه گرایى در غرب که انشاى‌هاى اخلاقى یا به امر حضرت حق باز مى‌گردند و هیچ ملاک واقعى و نفس الامرى ندارد و یا به احساسات و علایق اشخاص یا به آداب و سنن اجتماعى ارجاع داده مى‌شود (ر.ک: معلمى، همان).انشاى ‌مبتنى بر واقع را مى‌توان به اکثر اصولیان مسلمان و علامه طباطبایى و شهید مطهرى نسبت داد؛ یعنى گر چه قضایا از سنخ انشا هستند و گزارشى از واقع ندارند، انشاهاى لغو و بى فایده و بدون ملاک نیستند؛ بلکه جعل و قراردادهایى بر اساس رابطه علّى بین افعال و نتایج آن‌ها هستند (ر.ک: همان).

و) نظام اخلاقى اسلام

در اندیشه متفکران اسلامى، نظام اخلاقى اسلام دو گونه تصویر شده است:

۱. در اندیشه اشاعره؛

۲. در اندیشه شیعه و متعزله.

در اندیشه اشاعره نظام اخلاقى به اراده، تشریع صرف حضرت حق باز مى‌گردد و در این نظام هیچ رابطه علّى و معلولى بین افعال و نتایج ملاحظه نشده است؛ بلکه صرفآً اراده حضرت حق که ما نمى‌دانیم بر چه اساسى است، این نظام را ایجاد کرده است.

نکته قابل توجه این است که دو گونه مى‌توان اراده الاهى را در نظام اخلاقى موثر و عامل اصلى قلمداد کرد:

۱. به‌صورت کاشف از نظام اخلاقى صحیح؛

۲. به‌صورت جاعل نظام اخلاقى مشروع.

شیعه و متعزله اراده الاهى و اخلاق دینى را کاشف نظام اخلاقى صحیح مى‌دانند و معتقدند که عقل به تنهایى فقط کلیات اخلاق را کشف مى‌کند وادارک روابط پیچده بین افعال و صفات و نتایج از توانایى عقل بیرون است و انسان به وحى نیاز دارد؛ ولى اشاعره اراده الاهى را جاعل نظام اخلاقى مى‌دانند؛ به گونه‌اى که اگر خداوند کذب را خوب و صدق را بد قلمداد، مى‌کرد همان نظام اخلاقى صحیح بود؛ از این رو در تفکر شیعه و معتزله مى‌توان نظام معقولى را براى اخلاق در کلیات ارائه داد و با مباحث دین آن را به صورت تفضیلى ارائه کرد و همین مباحث مطرح در فلسفه اخلاق از یک طرف و مباحث مربوط به خداشناسى نفس فلسفى از طرف دیگر، پاره‌اى از مبانى کلامى،پایه‌هاى فکرى آن نظام خواهند شد؛ به‌طور مثال، امور ذیل در تشکیل یک نوع نظام اخلاقى مى‌تواند موثر باشد:

۱. بین وجود افعال اختیارى انسان و وجود نتایج حاصله از آن‌ها رابطه علّى و معلولى بر قرار است؛

۲. به دلیل بند اول، بین ایجاد افعال و نتایج نیز همین رابطه علّى برقرار است؛

۳. پس ضرورتى بالقیاس بین وجود افعال و نتانج وجود دارد؛

۴. و ضرورتى بالقیاس نیز بین ایجاد افعال و نتایج استنتاج مى‌شود؛

۵. به دلیل بند ۴ بین باید و نباید‌هاى اخلاقى و واقعیات رابطه وجود دارد؛

۶. به دلیل بند۵، قواعد اخلاقى از واقعیت‌ها قابل استنتاج هستند؛

۷. نفس انسانى به دلیل حرکت جوهرى قابل اشتداد و تکامل است؛

۸. افعال و صفات نفسانى در تکامل نفس نقش موثرى دارند؛

۹. هر فعلى به کمال انسانى نمى‌انجامد بلکه افعال خاصى این ویژگى را دارند.

۱۰. نظام اخلاقى مطلوب نظامى است که در آن،انسان به کمالات لایق خود که قرب الاهى و اتصاف به صفات و اسما الاهى است برسد.

ز) ارزش اخلاق

از مباحث مهم در اخلاق، بحث در باب ارزش اخلاقى است؛ یعنى پرداختن به این نکته که اولاً ارزش در اخلاق به چه معنا است و ثانیاً ملاک ارزش چیست؛ در بخش مفاد، بدیهى خواندن آن و نیافتن معادل مفهومى یک نظریه است.

و در بخش ملاک، مطلوبیت، کمال، محبوب بودن، سودمندى و آثار مترتب، زیبایى، … درجایگاه ملاک مطلق ارزش و هماهنگى با فطرت الاهى، هماهنگى با من برتر (من علوی) سازگارى و همانگى با عاطفه بشرى، تجلى اسما و صفات الاهى در انسان وعبودیت و بندگى،‌به صورت معیار براى ارزش اخلاقى مطرح است.

بین دو مطلب در ارزش اخلاقى باید فرق گذاشت:

۱. چرا مردم اخلاق را با ارزش مى‌دانند (علت یابی)؛

۲. به چه دلیل و ملاک اخلاق و اخلاقیات ارزشمند هستند (دلیل یابى و توجیه منطقی).

ضرورت و هدف فلسفه اخلاق اسلامى

با توجه به نگاهى کلى به اهم مباحث فلسفه اخلاق اسلامى، ضرورت آن به خوبى روشن مى‌شود؛ به خصوص اگر از شبهات، مکاتب متضاد در فلسفه اخلاق غرب مطلع باشیم که در بعضى از مکاتب همچون مکتب قدرت گرایى نیچه اخلاق ویران و در بعضى دیگر بدون ملاک و مبنایى معقول مى‌شود “همچون حس گرایی”. و از این رو ارائه یک نظام اخلاقى معقول و قابل دفاع عقلانى اهمیت ویژه‌اى دارد.

از طرف دیگر، در قرآن و سنت بر حکمت باید و نباید‌هاى دینى و اخلاقى تأکید (ر.ک: معلمی: ۱۳۸۴) و در مواردى فلسفه و حکمت احکام الاهى بیان شده و همین نکته مؤید آن است که قرآن و سنت نیز بر معقول و مقبول کردن باید و نبایدهاى دینى تأکید فراوانى دارند؛ زیرا با این روند، پذیرش آن آسان‌تر خواهد بود.

هدف فلسفه اخلاق نیز با این توضیح روشن مى‌شود؛ یعنى معقول سازى نظام اخلاق دینى که نظام حق، ومطابق با فطرت الاهى انسان است.

دیدگاه‌هاى گوناگون در فلسفه اخلاق اسلامی( تضاد یا تعاضد؟)

نکته مهم در فلسفه اخلاقى اسلامى این است که نظریات مختلف در فلسفه اخلاق اسلامى تضاد صدرصد ندارند (البته به جز دیدگاه اشاعره که اساساً عقلى نیست) و نظریه فیلسوفان و اندیشه‌وران مسلمان در باب اخلاق ودر بخش کلیت و رابطه هست و نیست و نظام اخلاقى اختلاف ندارند؛ بلکه در باب مفاد باید و نباید و ادراکات عقل عملى و نظرى و رابطه باید و نباید ها و واقع، اختلافاهایى وجود دارد که به بحث کلیت و اصل رابطه بین باید و نباید‌ها و واقع و نظام اخلاقى ضربه نمى‌زند؛ زیرا چنان‌که گذشت، در نظریه اعتباریات علامه طباطبایى نیز اخلاق و گزاره‌هاى اخلاقى ناظر به واقع هستند.

فلسفه اخلاق همچون علم در فرهنگ اسلامى

فلسفه اخلاقى ابتدا در غرب به صورت علم، و به دنبال آن در فرهنگ اسلامى نیز مطرح شد؛ ولى مباحث آن بدون عنوان فلسفه اخلاق، بلکه تحت عنوان حسن و قبح عقلى و استلزام‌هاى عقلى در علم کلام و علم اصول مورد بحث قرار گرفت تا این‌که از زمان مرحوم علامه طباطبایى به بعد کم کم به سمت علم مستقل حرکت کرد تا این‌که نخستین کسى که بعد از وى تحت این عنوان کتابى به نگارش درآورد، استاد شهید مطهرى بود و در پى آن، استاد مصباح و استاد سبحانى و به‌دنبال آن کتاب‌هاى دیگرى به نگارش درآمد و هم اکنون با حجم فراوانى از کتاب‌ها و مقالات در این باب روبه‌رو هستیم.

رابطه فلسفه اخلاقى با علوم دیگر

فلسفه اخلاق در پاره‌اى از مبانى خود به فلسفه نیازمند است و با آن رابطه دارد؛ همچون بحث عقل عملى و نظرى، ادراکات این دو عقل، ضرورت بالقیاس و بالغیر یا ضرورت ادعایى و امثال آن و در مواردى به مبانى کلام و اصول نیازمند است یا با مباحث این دو علم ارتباط دارد و در ایجاد نظام اخلاقى وصحیح و جامع به تفسیر و حدیث نیازمند است. در بخش نفس و تکامل نفس و میزان تاثیر اعمال و نیات و صفات در تکامل به مباحث فلسفى نفس و مباحث انسانى کامل در عرفان نیاز دارد یا با آن در ارتباط است.

نقد مکاتب گوناگون در فلسفه اخلاق غرب

یکى از بخش‌هاى مهم کتاب‌هاى فلسفه اخلاق اسلامى، بحث نقد مکاتب غربى در این باب است؛ نقد مکاتبى همچون مکتب لذت گرایى، قدرت گرایى، حس گرایى، هدایت گرایى،‌عاطفه گرایى، وجدان گرایى، سود گرایى، مکتب سعادت و کمال، وجدان‌گرایى، تکامل گرایى، و امثال آن. روشن است که در این مکاتب، جهات مثبت و منفى وجود دارد و صفات مثبت پاره‌اى از مکاتب همچون سعادت و کمال، وجدان گرایى، عاطفه گرایى، قابل انکار فیلسوفان و اندیشه‌وران مسلمان نیست.

بایسته‌هاى فلسفه اخلاق اسلامى

به نظر مى‌رسد در فلسفه اخلاق اسلامى چند کار مهم باید صورت بگیرد تا این علم در مسیر رشد و تکامل قرار گیرد:

۱. ارائه نظام اخلاقى با همه تفاصیل و جزئیات؛

۲. استخراج فلسفه اخلاق از آیات و روایات یا دست‌کم ارائه مبانى معقول و ارائه شواهد قرآنى و روایى براى آن؛

۳. ارائه نتایج و لوازم دور و نزدیک هر یک از مبانى مذکور در فلسفه اخلاق اسلامی؛

۴. ارائه دقیق روابط کلى و جزیى بین فلسفه اخلاق و معرفت شناسى، فلسفه، کلام؛ تفسیر و حدیث و علم النفس فلسفى و روان‌شناسى و علوم دیگر مربوط به اخلاق.

منابع و مآخذ:

۱. مصباح یزدى, محمدتقى, فلسفه اخلاق/ ۴۶.

۱.ابن سینا، اشارات، دفتر نشر کتاب، دوم، ۱۴۰۳، ج ۲،.

۲.ابن سینا، الرسائل (الحدود)، قم، انتشارات بیدار، بى‌تا.

۳.آخوند خراسانى، حاشیه بر فرائد الاحصول، تهران، موسسه الطبع و النشر التابقه لوزاره الثقافه و الارشاد الاسلامى، اول، ۱۴۱۰ ق.

۴.ادواردز پل، فلسفه اخلاق، انشا الله رحمتى، تهران، انتشارزات تبیان، ۱۳۷۸.

۵.بهمنیار، التحصیل، تصحیح و تعلیق مرتضى مطهرى، تهران، انتشارات دانشکده الاهیات و معارف اسلامى دانشگاه تهران، ۱۳۴۹ ش.

۶.حائرى سید مهدى، کاوش‌هاى عقل عملى، تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ۱۳۶۱ش.

۷.طباطبایى سید محمدحسین، اصول فلسفه و روش رئالیسم، قم، مرکز بررسى‌هاى اسلامى، ۱۳۵۶.

۸.طباطبایى سید محمدحسین، المیزان، قم، موسسه مطبوعاتى اسماعیلیان، سوم، ۳۳۹ش. ۱۹۷۳م ، ج ۵.

۹.طباطبایى سید محمدحسین، بررسى‌هاى اسلامى، به کوشش هادى خسروشاهى، قم، مرکز انتشارات دارالتبلیغ، ۱۳۹۶ ش.

۱۰.طوسى، نقد المحصل، تهران، دانشگاه تهران و مک گیل، ۱۳۵۹ ش.

۱۱.فارابى، التنبیه على سبیل السعاده، تحقیق جعفر آل یس، بیروت، دارالمناط، ۱۴۰۷ ق، ۱۹۸۷ م.

۱۲.فارابى، السیاسه المدینه، ترجمه و شرح حسن ملکشاهى، تهران، سروش، اول، ۱۳۷۶.

۱۳.فارابى، الفصول المنتزعه، تحقیق فوزى نجّار، تهران، انتشارات الزهرا ƒ، اول، ۱۴۰۵ق.

۱۴.فرانکنا ویلیلم، فلسفه اخلاق، هادى صادقى، قم، موسسه فرهنگى طه، اول، ۱۳۷۶.

۱۵.لاریجانى صادق، جزوه درسى، تربیت مدرس، قم، بى‌تا.

۱۶.محقق اصفهانى، نهایه الدرایه، انتشارات مهدوى، اصفهان، بى‌تا، ج۲.

۱۷.مصباح محمدتقى، آموزش فلسفه، تهران، سازمان تبلیغات اسلامى، معاونت فرهنگى، دوم، ۱۳۶۶ش، ج۱.

۱۸.مطهرى مرتضى، اسلام و مقتضیات زمان، تهران، انتشارات صدرا، چهارم، ۱۳۶۸ش.

۱۹مطهرى مرتضى، تعلیم و تربیت، تهران، انتشارات الزهرا ƒ، ۱۳۶۲ش.

۲۰.مطهرى مرتضى، فلسفه اخلاق، تهران، انتشارات اطلاعات، ۱۳۶۷ش.

۲۱.مطهرى مرتضى، مجموعه آثار، تهران، انتشارات صدرا، دوم، ۱۳۷۲، ج۷

۲۲.مطهرى مرتضى، مجموعه آثار، تهران، انتشارات صدرا، سوم، ۱۳۷۲، ج۱

۲۳.مطهرى مرتضى، نقدى و بر مارکسیم، تهران، انتشارات صدرا، اول، ۱۴۰۴ ق.

۲۴.مظفر محمد رضا، اصول الفقه، نشر دانش اسلامى، ۱۴۰۵ ق، ج۱

۲۵.معلمى حسن، رابطه هست‌ها و بایدها، تهران، کانون اندیشه جوان، سوم، ۱۳۸۴.

۲۶.معلمى حسن، مبانى اخلاق، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامى، اول، ۱۳۸۰

۲۷.نراقى ملامحمدمهدى، قم، جامع‌السعادات، موسسه مطبوعاتى اسماعیلیان، سوم، ۱۳۸۳ق.

منبع: فصلنامه قبسات ،‌ شماره ۳۹

حسن معلمى

دیدگاه شیعه امامیه پیرامون علم غیب امام

اشاره:

علم غیب، گونه‌ای آگاهی که در حالت طبیعی برای انسان دست‌یافتنی نیست و خداوند، برخی انسان‌ها را از آن بهره‌مند می‌کند. بنابر آموزه‌های شیعی، آگاهی از غیب، مخصوص خداوند است؛ ولی او بنابر مصالحی، برخی انسان‌ها را از آن بهره‌مند می‌کند. با این حال، برخی علوم غیبی مانند علم به ذات خداوند، مخصوص خود اوست و کسی را توان رسیدن به آن نیست. بر اساس آموزه‌های دینی، پیامبران ( یا دست‌کم برخی از آنها)، از جمله پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)، امامان شیعه و برخی از انسان‌های صالح از علم غیب برخوردارند. مقدار و گستره این علم در افراد مختلف، متفاوت است و بیشترین میزان آن مخصوص پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و جانشینان اوست.

در توضیح این مطلب مى گوییم: غیب در مقابل شهود، بر چیزى اطلاق مى شود که با حواس ظاهرى قابل درک نیست. قیامت، برزخ، ملائکه، جنّ و … عوالمى هستند که با حواسّ ظاهرى انسان قابل درک نیستند، از این رو داخل در عالَم غیب شمرده شده اند. غیب را مى توان به دو بخش تقسیم کرد: غیب مطلق و غیب نسبى. غیب مطلق غیبى است که به هیچ نحو و در هیچ زمان و مکان قابل ادراک نیست، مثل ذات الهى که غیب الغیوب است، به خلاف غیب نسبى که با شرایطى خاص براى افرادى ویژه قابل ادراک به غیر حواس ظاهرى است. و تنها کسى که به عالَم غیب و شهادت به طور کامل احاطه دارد، خداوند است. در قرآن کریم آمده: (قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ اِلاَّ اللّه )؛(۱) « [اى رسول ما] بگو که در آسمان ها و زمین جز خدا کسى از علم غیب آگاه نیست» که دلالت مى کند بر اینکه علم غیب مخصوص خدا است.

در مقابل آیات دیگرى وجود دارد که علم به غیب را براى غیر خدا نیز اثبات مى کند از جمله، خداوند در سوره جن :مى فرماید ( عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلى غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول …)؛(۲)«او داناى غیب است و هیچ کس به عالم غیب او آگاه نیست جز پیامبرى را که از او خشنود باشد….»

از استثناى این آیه استفاده مى شود که خداوند متعال ذاتاً و اصالتاً عالم به غیب است ولى بر پیامبرى که مرضىّ اوست، علم غیب افاضه مى کند. و از آنجا که لازم است هرچه براى رسول صلاحیت دارد، امام نیز آن را دارا باشد چون هر دو شریعت را بیان مى کنند، پس امام هم مشمول این عنایت الهى خواهد بود.

لذا در قرآن اشاره به انواع اطلاعات غیبى براى انبیا و اولیاء کرده و مى فرماید: ( ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحیهِ إِلَیْکَ)؛(۳) «آن، از خبرهاى غیبى است که به تو وحى نمودیم.» و از قول حضرت عیسى(علیه السلام)مى فرماید: ( وَأُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فی بُیُوتِکُمْ)؛(۴) «و به شما خبر مى دهم که در خانه هایتان چه مى خورید و چه مى اندوزید.»

بنابراین در جمع بین این دو دسته از آیات مى توان گفت: آیاتى که ظهور در اختصاص علم غیب به خداوند دارد، علم غیب به نحو اصالت و استقلال است. وآیاتى که علم غیب را بر غیر خداوند ثابت مى کند به نحو تبعیّت و به اذن خداوند است.

با همین بیان مى توانیم از آیاتى که ظهور در انکار علم غیب از پیامبر دارد، جواب دهیم؛ زیرا انکار این آیات به نحو استقلال بوده نه آن که به طور مطلق، آن را از پیامبر نفى کنند.(۵)

پی نوشت:

۱ . سوره نمل، آیه ۶۵٫

۲ . سوره جن، آیات ۲۶ و ۲۷٫

۳ . سوره آل عمران، آیه ۴۴٫

۴ . سوره آل عمران، آیه ۴۹٫

۵ . على اصغر رضوانى، امام شناسى و پاسخ به شبهات (۱)، ص ۱۳۵٫

تبیین نظام سیاسى اسلام در غدیر خم

اشاره:

تعیین جانشینی برای رهبری امت اسلامی از مهمترین و عمده ترین مسایلی بود که پیامبر اکرم در آخرین سال حیات، هنگام بازگشت از حجه الوداع، به همراهان خویش ابلاغ کرد. اگر چه این اعلام عمومی، به فرمان خداوند صورت گرفت، ولی صرف نظر از جنبه آن، می‏ توانست حاکی از دغدغه طبیعی معمار و بنیانگذار مکتب نسبت به آینده امت باشد، این اقدام یک ضرورت اجتماعی اجتناب ناپذیر بود، و از انتظارات عقلای عالم به شمار می‏ آمد و آن حضرت حتی در زمان حیات خویش از آن مهم غفلت نمی‏ ورزید. او می‏ دانست که جامعه بی سرپرست مانند رمه بی ‏چوپان که هر لحظه در معرض اختلاف، گسستگی و هجوم فرصت طلبان است.  (۱)

این بود که در زیر آفتاب سوزان بیابان تفتیده حجاز در میان جمعی از بزرگان اصحاب، کوشید تا رسالت خویش را به پایان رساند. علمای شیعه و شماری از دانشمندان اهل سنت بر این باورند که سوره مائده، بویژه آیه ۶۷، آخرین کلامی بود که بر پیامبر(ص) نازل شد.

بسیاری از علمای اسلام معتقدند که آیه مزبور در روز هجدهم ذی حجه، پس از تمام شدن اعمال حجهالوداع در غدیر خم و قبل از آنکه پیامبر علی(ع) را خلیفه خود معرفی کند، نازل شده است آنها شأن نزول این آیه را انتصاب علی(ع) به جانشینی پیامبر(ص) می‏ دانند. (۲)

و باز هنگام حرکت به سوی تبوک به علی(ع) فرمود: انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی؛ نسبت تو به من مانند نسبت هارون به موسی است، جز اینکه پس از من پیامبری نخواهد بود. پیامبر(ص) با این سخن مقام وزارت، اختصاص در دوستی، برتری بر همگان و جانشینی در زمان حیات و پس از وفاتش را برای علی(ع) ثابت کرد. زیرا قرآن کریم به تحقق همه این موارد هارون گواهی می‏ دهد. (۳)

ویژگی های علی(ع) از نگاه پیامبر(ص)

پیامبر(ص) بارها به موقعیت معنوی علی(ع)، فضایل آن حضرت، امتیازات او بر دیگران و مقام وصایت و وراثتش تأکید ورزیده است. آن بزرگوار در گفتار بلندی به دخترش فاطمه(س) می ‏فرماید :

ای فاطمه، آیا خشنود نیستی من تو را به همسری کسی درآوردم که اسلامش پیشتر از دیگران و دانشش بیشتر از همگان است؟ براستی خدای تعالی به اهل زمین توجه فرمود، از میان ایشان پدرت را برگزید و او را پیغمبر قرار داد؛ دوباره به آنها توجه فرمود، از ایشان شوهرت را برگزید و او را وصی قرار داد؛ خدای تعالی به من وحی فرمود: که تو را به ازدواج او درآورم. ای فاطمه، آیا نمی‏دانی که خداوند به خاطر بزرگداشت تو، تو را به همسری بزرگترین، بردبارترین و دانشمندترین مردان، کسی که پیش از دیگران اسلام اختیار کرد، درآورد؟ فاطمه . علیه  السلام . از این سخنان خندان و شکفته شد، پس رسول خدا . صلی الله علیه و آله و سلم . به او فرمود: ای فاطمه، براستی برای علی هشت فضیلت است که مانند آن به هیچ یک از پیشینیان و آیندگان داده نشده: او در دنیا و آخرت برادر من است و این فضیلتی است که هیچ کس دارای آن نیست؛ تو، که بانوی زنان بهشتی، همسر او هستی؛ دو نتیجه و زاده رحمت [حسن و حسین‏] که فرزندزادگان منند، فرزندان اویند؛ برادرش [جعفر بن‏ابی طالب‏] کسی است که با دو بال در بهشت آرایش شده و با فرشتگان هر کجا خواهد پرواز می‏ کند؛ علم اولین و آخرین نزد اوست؛ او نخستین کسی است که به من ایمان آورد؛ او آخرین کسی است که هنگام مرگ با من دیدار می‏کند و او وصی من و وارث همه اوصیاست.

و باز رسول خدا . صلی الله علیه و آله و سلم . به علی . علیه السلام . فرمود: یا علی، با تو مخاصمه و پیکار می‏ کنند و تو به سبب هفت خصلت و فضیلت بر دیگران پیروز می‏شوی که هیچ کس دارای آن هفت خصلت نیست: .۱ تو نخستین ایمان‏ آورندگانی؛ .۲ در پیکار و جهاد با دشمنان دین از همگان بزرگتر و برتری؛ .۳ داناترین ایشان به روزهای خدا هستی؛ .۴ در پیمان با خدا با وفاترین و پایدارترین آنهایی؛ .۵ با مردم مهربانتر از دیگرانی؛ .۶ در تقسیم بیت‏ المال به خاطر رعایت مساوات بر دیگران برتری داری؛ .۷ در فضیلت ها و مزیت ها در نزد خدا از همگان برتر و بزرگتری. (۴)

احادیثی که در باره فضایل و مناقب علی از پیامبر اکرم(ص) صادر شده به اندازه‏ای است که موضوع کتاب های بسیاری گردیده و در این مجمل نمی ‏گنجد.

به هر حال از مجموع این احادیث در مراحل مختلف چنین به دست می ‏آید:

۱ . پیامبر اکرم(ص) در نخستین روزهای بعثت، که به نص قرآن مأموریت یافت خویشان نزدیکتر خود را به دین خدا دعوت کند، صریحا به آنان فرمود: هر یک از شما که در اجابت دعوت من از دیگران پیشی گیرد، وزیر، جانشین و وصی من است.

علی(ع) از دیگران سبقت گرفت و اسلام را پذیرفت. پیامبر(ص) از او قبول فرمود و او را وزیر و جانشین خود ساخت. علی(ع) خود این رویداد را این‏گونه بازگو می‏ کند:

من از همه کوچکتر بودم، عرض کردم: من وزیر تو می‏شوم، پیغمبر دستش را به گردن من گذاشته، فرمود: این شخص برادر، وصی و جانشین من است، از او اطاعت کنید. مردم می ‏خندیدند و به ابوطالب می‏ گفتند: تو را امر کرد که از پسرت اطاعت کنی! (۵)

۲ . پیامبر اکرم(ص) مکرر تصریح فرمود: که علی(ع) در گفتار و کردار خود از خطا و گناه مصون است، هر سخنی که بگوید و هر کاری که انجام دهد با دعوت دینی مطابقت دارد و داناترین مردم به معارف و شرایع اسلام است.

راویان عامه و خاصه نقل کرده‏اند که، پیامبر(ص) فرمود: علی همیشه با حق و قرآن است و حق و قرآن همیشه با اوست و تا قیامت از هم جدا نخواهند شد. (۶)

۳ . مجاهدت ها و خدمات علی(ع) او را از دیگر صحابه همواره ممتاز گردانید، خوابیدن او در بستر پیامبر در شبانگاهان هجرت و فتوحات او در بدر، احد، خندق و خیبر زبانزد همگان بود.

۴ . در غدیر خم پیامبر(ص) علی(ع) را به ولایت عامه مردم نصب و معرفی کرد و او را مانند خود سرپرست مؤمنان قرار داد. (۷)

رحلت پیامبر و منازعات سیاسی

هر چند رحلت پیامبر و منازعات دامنه ‏دار اصحاب برای تصدی خلافت امری اسف‏ان گیز و فاجعه ‏آفرین است، اما پیامی مهم دارد و آن اینکه مسأله رهبری و حکومت از روشن‏ ترین و بدیهی ترین نیازهای جامعه اسلامی است؛ نیازی که صحابه پیامبر یکصدا برای تحقق آن قیام کردند، هیچ کس در لزوم آن تردید روا نداشت و تنها مصداق و شیوه تعیین آن مورد اختلاف واقع شد. شیعیان معتقد بودند که انتصاب علی(ع) به خلافت از سوی پیامبر، نه تنها به موجب نص صورت گرفته است، بلکه از جهت عقلی هم از پذیرش آن گریزی نیست؛ زیرا عقل نمی‏ تواند بپذیرد که رهبری در باره کوچکترین مسایل فردی و اجتماعی با پیروان خویش سخن بگوید اما مهمترین مسأله جامعه را در پرده ابهام و سکوت باقی گذارد. همچنین شیعیان ادعای تمسک به رأی اکثریت و یا اجماع امت در موضوع خلاف را بی‏وجه می‏دانند، خصوصا اگر کسی بخواهد آن را به گفتار و کردار پیامبر(ص) نیز مستند سازد؛ زیرا ارجاع به رأی اکثریت و یا واگذاری امر امت به اهل «حل و عقد» از سوی کسی که جز وحی سخن نمی ‏گوید امری شایسته به نظر نمی ‏رسد.

البته آنچه در سقیفه اتفاق افتاد، نه رأی اکثریت بود، نه انتخاب اهل حل و عقد، برای اینکه نه رأی‏گیری عمومی در کار بود و نه آنها که خلیفه تعیین کردند همه اهل حل و عقد به شمار می‏ آمدند، به ویژه آنکه بسیاری از صحابه بزرگ رسول خدا(ص) مانند ابن ‏عباس، زبیر، سلمان، ابوذر، مقداد و عمار در این انتخاب حضور نداشتند و بشدت با آن مخالف بودند. همه می دانند حتی بیعتی که انجام شد در سطحی گسترده و عمومی نبود و تنها به تنی چند از متنفذین و سران قبایل اختصاص داشت. (۸) خلیفه دوم، با آنکه خود بنیانگذار این خلافت بود، می‏ گفت: «هر کس به چنین طریقی متوسل شود شایسته بیعت نیست و هر کس چنین بیعتی کند باطل خواهد بود». (۹)

اهل سقیفه حتی به همان شیوه که خود ابداع و عمل کردند وفادار نماندند، بلکه سالیانی بعد، خلیفه اول رسما عمر را به جانشینی خود برگزید.

در پی این عمل خلیفه اول، چنین پرسشی پدید آمد: اگر تعیین جانشین امری جایز است، چرا بر پیامبر روا نبود و اگر جایز نیست، چرا خلیفه بدان دست یازید؟

نظام رهبری در مکتب اهل‏ بیت(ع) بسیاری از صحابه پیامبر با استفاده از مفاد آیاتی چون :

و جعلنا ائمه یهدون بامرنا و کانوا بایاتنا یوقنون.

و جعلنا ائمه یهدون بأمرنا لما صبروا…

و … قال انی جاعلک للناس اماما. (۱۰)

و همچنین با استناد به قول و فعل پیامبر بر این باور شدند که امام و پیشوای جامعه باید از سوی خدا و به وسیله پیامبر(ص) معرفی و معین شده، معصوم و از هر عیب و نقص خلقی و خلقی و سببی پیراسته باشد. و در خاندانی پاک و پاکدامن تولد یافته باشد. بنابر این در عرف خاص شیعیان: «امام» رهبری سیاسی، فکری، اخلاقی را در بر می ‏گیرد و اداره امور اجتماعی، راهنمایی و ارشاد فکری و آموزش دینی و تصفیه و تزکیه اخلاقی از او انتظار می‏ رود. (۱۱) چنین شخصی مسلما باید از رذایل اخلاقی وارسته، به فضایل آراسته و در دانش و بینش و بردباری و سایر صفات متعالی سرآمد همگان باشد.

«الامام المطهر من الذنوب، المبراء عن العیوب، المخصوص بالعلم، الموسوم بالحلم» (۱۲)

امام در سایه این ویژگی ها که ارشاد و هدایت امت را عهده ‏دار می ‏شود، اما روشن است که به هنجار آوردن ملت، بدون نظام و برنامه و مدیریت نیرومند، هرگز ممکن نیست. از این رو امامت را «نظام دین و دنیا» دانسته‏ اند: هشتمین پیشوای ما حضرت رضا(ع) می‏ فرماید:

ان الامام نظام الدین، عز المسلمین، غیظ المنافقین و بوار الکافرین؛ امام سبب برپایی نظام دین، خشم منافقین و نابودی کافرین است.

آرمان طرفداران مکتب اهل بیت پیامبر این بود که چنین کسی بر جامعه اسلامی حکومت کند . و آنها در سایه چنین آرمان بلندی همواره بر سلاطین فاسد و ستمگر شوریده‏اند. متفکر معروف عراقی دکتر علی الوردی در این باره می‏ نویسد:

شیعه ائمه خود را معصوم از گناه (پیراسته از فساد اخلاقی و سیاسی و اجتماعی) می‏دانند و این عقیده یعنی اصل عصمت، نتایج اجتماعی و عملی سترگی در پی داشت؛ زیرا غیر مستقیم انتقادی از ستمگری ‏هاو تباهکاری ‏های خلفا، سلاطین و قدرتمندان بود. شیعیان، که اعتقاد به عصمت دارند، با عصمت ائمه خود، گناهان بزرگ ستمکاران و فرمانروایان را مورد حمله قرار می‏ دادند و ائمه خود را به عنوان نمونه تمام‏ عیار عصمت و پاکدامنی در برابر آنان می‏ گذاشتند. تشیع، مانند هر مسلک انقلابی، ریشه فساد و تباه روزی و سیاه روزگاری جامعه را در سازمان حکومت جستجو می ‏کند و ناآگاهان و شناخت‏ نایافته ‏ها (توده غافل و ناآگاه) را مسؤول و مقصر نمی ‏شناسد. اعتقادی که شیعیان در باره امامت دارند همیشه آنها را به قیام بر ضد حکومت ها واداشته است؛ زیرا هر حکومتی در هر سیستمی؛ از نظر شیعه ستم‏کیش و بیدادگر فرمان است. شیعیان تنها حکومتی را بر حق می‏دانند و از آن رضایت دارند که امامی معصوم از آل علی آن را اداره کند. این عقیده موجب دوام و استحکام دشمنی میان شیعیان و صاحبان قدرت شده و بر این اساس بود که شیعه را گاهی به زندقه و الحاد متهم می ‏ساختند . رافضی بودن، معنی تلویحی و ضمنی آن، عبارت از رفض (رد و انکار) دین و دولت بود و دوره‏ای بر مسلمین گذشت که اگر به زندقه یا کفر یا الحاد متهم می شدند، بهتر از آن بود که به تشیع یا رفض متهم شوند و نشانه‏ های آن تا امروز بر جای مانده است. (۱۳)

بحقیقت اصل عصمت و همچنین اندیشه ضرورت تنصیص امامت و رهبری از جانب خدا و پیامبر و حصر این رهبری در خاندان علی، درفش فکری و پرچم مقاومت سیاسی و مبارزه معنوی گروههای مخالف و انقلابی جامعه علیه خلفا و صاحبان امتیازات سیاسی و اجتماعی بود. حتی بارتلس، محقق و مورخ روسی، نیز می‏ پذیرد که نهضت ها اغلب از آنجا آغاز می ‏شد که داعیان از جانب مدعیان امامت به قصد متشکل ساختن پیروان در روستاها و میان قبایل و عشایر ظاهر می‏ شدند و مخفیانه به کسانی که مورد اعتماد بودند، تلقین می‏ کردند که قدرت و حکومت امویان و یا عباسیان از شیطان است و امیرالمؤمنین واقعی از اولاد علی . علیه السلام . ظهور کرده، زمین را از قسط و عدل پر خواهند کرد، چنانکه از جور و ستم پر شده است. (۱۴)

به گزارش قاضی نعمان، در طول قرن هشتم تا نهم میلادی در اصفهان، هرات، خراسان، فارس، ری و نقاط دیگر صد و نه جنبش به رهبری فرزندان علی برپا شد و همه آنها مدعی بودند که «علم حقیقی» محمد(ص) و کلید گنج اسرار رسالت نزد آنها و مسند خلافت حق آنهاست». (۱۵)

اما باید دانست که غیبت امام معصوم هرگز به معنای تعطیل شدن نظام دینی نیست؛ زیرا اولا اجرای بسیاری از احکام اسلامی متوقف بر وجود نظام است و ثانیا حفط کیان اسلام و مسلمین بدون برخورداری از قدرت و حاکمیت دین ممکن نیست. در عصر غیبت این مسؤولیت به عهده کسی است که از نظر علم و عدالت و دیگر ملاکها از دیگران به امام معصوم(ع) نزدیکترباشد.

پی‏ نوشت:

۱. برای آگاهی بیشتر رجوع شود به کتاب «ماجرای سقیفه» نوشته محمدرضا مظفر، ترجمه سید غلامرضا سعیدی، ص .۳۹

۲. سوره مائده، آیه .۶۷

۳. برای آگاهی بیشتر رجوع شود به کتابهای «علی در قرآن و حدیث» و «تجلی امامت» تألیف سید علی‏اصغر ناظم‏زاده.

۴. ارشاد، ج ۱، ص .۳۲

۵. طبری، ج ۲، ص .۶۳

۶. غایه‏المرام، ص .۵۳۹

۷. برای آگاهی از منابع حدیث غدیر، رجوع شود به دو کتاب «عبقات‏الانوار، میرحامد حسین هندی» و «الغدیر، عبدالحسین امینی.»

۸. تاریخ یعقوبی. ج ۲، ص ۱۰۳ و ۱۰۶؛ مروج الذهب. ج ۲، ص ۳۰۷ و .۳۵۲

۹. کنزالعمال، ج ۳، ص .۲۳۲۶

۱۰. سجده، آیه ۲۴؛ انبیاء، آیه ۷۳؛ بقره، آیه .۱۲۴

۱۱. پیشوای صادق، آیت‏الله خامنه‏ای، ص ۷۰ و .۷۱

۱۲. اصول کافی، ج ۱، ص ۳۸۷؛ این حدیث در عیون الاخبار و تحف العقول نیز آمده است.

۱۳. وعاظ السلاطین، ص ۳۰۲ و .۳۰۳

۱۴. ناصرخسرو و اسماعیلیان، بارتلس، ص ۱۵۱۵ .۷۶. همان کتاب، و نیز بنگرید به کتاب حکومت اسلامی از دیدگاه نائینی، حمیدرضا مستعان، ص ۸ . .۱۰

منبع :محمدجواد صاحبی مجله کوثر شماره ۲

نقش معاشران و دوستان در فضائل و رذایل اخلاقی

اشاره:

موضوعی که تأثیر عمیق آن به تجربه ثابت شده و همه علماى اخلاق و تعلیم و تربیت اتّفاق نظر دارند، مسئله معاشرت و دوستى است. غالباً دوستان و معاشران ناباب و آلوده سبب آلودگى افراد پاک شده اند؛ عکس آن نیز صادق است، زیرا بسیارى از افراد پاک و قوىّ الاراده توانسته اند بعضى از معاشران ناباب را به پاکى و تقوا دعوت کنند. با این اشاره به قرآن بازمى گردیم و اشاراتى را که قرآن به این مسئله دارد با هم مى شنویم:

  1. وَمَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ- وَانَّهُمْ لَیَصُدُّوْنَهُمْ عَنِ السَّبیلِ وَیَحْسَبُونَ انَّهُمْ مُهْتَدُونَ- حَتَّى اذا جاءَنا قالَ یالَیْتَ بَیْنى وَبَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ الْقَرینُ.[۱]
  2. قالَ قائِلٌ مِّنْهُمْ انّى کانَ لى قَرینٌ- یَقُولُ اءِنَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقینَ- اءِذامِتْنا وَکُنَّا تُراباً وَعِظاماً أَءِنَّالَمَدینُون- قالَ هَلْ انْتُمْ مُطَّلِعُونَ- فَاطَّلَعَ فَرَاهُ فى  سَواءِ الْجَحیمَ- قالَ تَاللَّهِ انْ کِدْتَّ لَتُرْدینِ- وَلَوْلا نِعْمَهُ رَبّى  لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرینَ.[۲]
  3. وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى یَدَیْهِ یَقُوْلُ یالَیْتَنِى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبیلًا- یا وَیْلَتى لَیْتَنى  لَمْ اتَّخِذْ فُلاناً خَلیلًا- لَقَدْ اضَلَّنى  عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ اذْجآءَنى  وَکانَ الشَّیطانُ لِلْانْسانِ خَذُوْلًا.[۳]

ترجمه:

  1. و هرکس از یاد خدا روى گردان شود شیطان را به سراغ او مى فرستیم پس همواره قرین اوست- و آنها [شیاطین ] این گروه را از یاد خدا بازمى دارند در حالى که گمان مى کنند هدایت یافتگان حقیقى آنها هستند!- تا زمانى که (در قیامت) نزد ما حاضر شود مى گوید: اى کاش میان من و تو فاصله مشرق و مغرب بود؛ چه بد همنشینى بودى!
  2. کسى از آنها مى گوید: «من همنشینى داشتم- که پیوسته مى گفت آیا (به راستى) تو این سخن را باور کرده اى- که وقتى ما مردیم و به خاک و استخوان مبدّل شدیم، (بار دیگر) زنده مى شویم و جزا داده خواهیم شد؟!- (سپس) مى گوید آیا شما مى توانید از او خبرى بگیرید؟- اینجاست که نگاهى مى کند، ناگهان او را در میان دوزخ مى بیند- مى گوید: به خدا سوگند نزدیک بود مرا (نیز) به هلاکت بکشانى!- و اگر نعمت پروردگارم نبود، من نیز از احضارشدگان (در دوزخ) بودم!
  3. و (به خاطر آور) روزى را که ستمکار دست خود را (از شدّت حسرت) به دندان مى گزد و مى گوید: «اى کاش با رسول (خدا) راهى برگزیده بودم!- اى واى بر من، کاش فلان (شخص گمراه) را دوست خود انتخاب نکرده بودم!- او مرا از یادآورى (حق) گمراه ساخت بعد ازآن که (یاد حق) به سراغ من آمده بود!» و شیطان همیشه خوارکننده انسان بوده است!

تفسیر و جمع بندى

نخستین آیات که در بالا آمد گرچه درباره همنشینى شیطان با غافلان از یاد خداست، ولى تأثیر همنشین بد در اخلاقیّات و در سرنوشت هر انسانى روشن مى سازد.

نخست مى فرماید: «هرکس از یاد خدا روى گردان شود شیطان را بر او مسلّط مى سازیم که همواره قرین و همنشین او باشد! «وَمَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ»[۴]

سپس نقش این قرین سوء (همنشین بد) را چنین بیان مى کند که آنها، یعنى شیاطین، راه هدایت و حرکت به سوى خداوند را به روى آنها مى بندد و آنها را از رسیدن به این هدف مقدّس بازمى دارد و غم انگیزتر، این که در عین گمراهى گمان مى کنند که هدایت یافته اند! «وَانَّهُمْ لَیَصُدُّوْنَهُمَ عَنِ السَّبیلِ وَیَحْسَبُونَ انَّهُمْ مُهْتَدُونَ»!

سپس به نتیجه آن پرداخته و مى گوید: روز قیامت که همه در محضر الهى حاضر مى شوند و پرده ها کنار مى رود و حقایق فاش مى شود، این انسان گمراه خطاب به دوست اغواگر شیطانش کرده، مى گوید اى کاش فاصله میان من و تو فاصله مشرق و مغرب بود، چه همنشین بدى هستى! «حَتَّى اذا جاءَنا قالَ یالَیْتَ بَیْنى  وَبَیْنَکَ بُعْدَ الْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ الْقَرینُ»

از این تعبیرات بخوبى استفاده مى شود که همنشین بد مى تواند انسان را بکلّى از راه خدا منحرف سازد؛ پایه هاى اخلاق را بر روى او ویران کند و واقعیّتها را چنان دگرگون نشان دهد که انسان در عین گمراهى خود را در زمره هدایت یافتگان ببیند؛ و به یقین در چنین حالى هدایت و بازگشت به صراط مستقیم غیرممکن است؛ و زمانى بیدار مى شود و به هوش مى آید که راه برگشت بکلّى بسته شده؛ حتّى از تعبیر آیه استفاده مى شود که این همنشینان بد در آن زندگى ابدى نیز با او هستند و چه دردآور است که انسان کسى را که مایه بدبختى او شده همیشه در برابر خود ببیند و به او گفته شود بیهوده آرزوى جدا شدن از او را مکن شما با هم سرنوشت مشترکى دارید! «وَلَنْ یَنْفَعَکُمُ الْیَوْمَ اذْ ظَلَمْتُمْ انَّکُمْ فِى الْعَذابِ مُشْتَرِکُونَ».[۵]

شبیه آیات فوق، آیه ۲۵ سوره فصّلت مى باشد که مى گوید: «وَقَیَّضْنا لَهُمْ قُرَنآءَ فَزَیَّنُوْا لَهُمْ ما بَیْنَ ایْدیهِمْ وَما خَلْفَهُمْ وَحَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فى امَمٍ قَدْخَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَالْانْسِ انَّهُمْ کانُوا خاسِرینَ؛ ما براى آنها همنشینانى (زشت سیرت) قرار دادیم که زشتیها را از پیش رو و پشت سر آنها در نظرشان جلوه دادند؛ و فرمان الهى درباره آنان تحقّق یافت و به سرنوشت اقوام گمراهى از جنّ و انس که قبل از آنها بودند گرفتار شدند؛ آنها مسلّماً زیانکار بودند!»

در بخش دوم از این آیات، از کسانى سخن مى گوید که همنشین بدى داشتند که پیوسته در گمراهى آنها مى کوشیدند ولى آنها به لطف و رحمت الهى و با تلاش و کوشش توانسته اند خود را از چنگال وسوسه آنها رهائى بخشند در حالى که تا لب پرتگاه پیش رفته بودند؛ در اینجا نیز سخن از تأثیر فوق العاده همنشین بد در شکل گیرى عقائد و اخلاق انسان است ولى در عین حال چنان نیست که انسان مجبور باشد و نتواند با تلاش و کوشش، خویشتن را نجات دهد؛ مى فرماید: «در روز قیامت بعضى از بهشتیان به بعضى دیگر مى گوید من در دنیا همنشینى داشتم که پیوسته به من مى گفت آیا به راستى تو این سخن را باور کرده اى که وقتى ما مردیم و خاک شدیم و استخوان پوسیده شدیم، بار دیگر زنده مى شویم و به جزاى اعمال خود مى رسیم (ولى من به فضل الهى تسلیم وسوسه هاى او نشدم و در ایمان خود ثابت قدم ماندم!) «فَاقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى  بَعْضٍ یَتَسآءَلُونَ- قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ انّى  کانَ لى  قَرینٌ- یَقُولُ ءَانَّکَ لَمِنَ الْمُصَدِّقینَ- ءَاذامِتْنا وَکُنَّا تُراباً وَعِظاماً ءَانَّالَمَدینُون» [۶]

در این هنگام او به فکر همنشین نااهل قدیمى خود مى افتد و به جستجو برمى خیزد و از همان اوج بهشت نگاهى به سوى دوزخ مى افکند و ناگهان او را در وسط جهنّم مى بیند «فَاطَّلَعَ فَرَاهُ فى  سَوآءِ الْحَجیمِ»

به او مى گوید به خدا سوگند نزدیک بود مرا نیز به هلاکت بکشانى و همچون خودت بدبخت کنى و اگر لطف الهى و نعمت پروردگارم شامل حال من نبود من نیز امروز در آتش دوزخ احضار مى شدم  «قالَ تَاللَّهِ انْ کِدْتَّ لَتُرْدینِ وَلَوْلا نِعْمَتُ رَبّى  لَکُنْتُ مِنَ الْمُحْضَرینَ».

مجموع این آیات بخوبى نشان مى دهد که همنشین بد، انسان را تا لب پرتگاه دوزخ مى برد و اگر ایمان قوى و تقوا و لطف پروردگار نباشد در آن پرتگاه سقوط مى کند!

در سومین بخش از آیات مورد بحث، سخن از تأسّف و تأثّر عمیق ستمگران در قیامت است که از انتخاب دوستان ناباب تأسّف مى خورند؛ چرا که عامل اصلى بدبختى خود را در رفاقت با آنان مى بینند؛ مى فرماید: «و (به خاطر آور) روزى را که ظالم دست خویش را از (شدّت حسرت) به دندان مى گزد و مى گوید: اى کاش (با رسول خدا) راهى برگزیده بودم! اى واى بر من! کاش فلان (شخص گمراه) را دوست خود انتخاب نکرده بودم! او مرا از یادآورى (حق) گمراه ساخت بعد ازآن که (یاد حق) به سراغ من آمده بود! و شیطان همیشه خوارکننده انسان بوده است! «وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى  یَدَیْهِ یَقُولُ یالَیْتَنى  اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبیلًا- یا وَیْلَتى  لَیْتَنى  لَمْ اتَّخِذْ فُلاناً خَلیلًا- لَقَدْ اضَلَّنى  عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ اذْجآءَنى  وَکانَ الشَّیْطانُ لِلْانْسانِ خَذُوْلًا».

به این ترتیب، ستمگران در قیامت، نخست از ترک رابطه با پیامبر شدیداً اظهار تأسّف مى کنند، و سپس از ایجاد رابطه با افراد آلوده و فاسد؛ و بعد با صراحت، عامل اصلى گمراهى خود را همین دوستان منحرف و آلوده معرّفى مى کنند! و حتّى تأثیر آنها را بالاتر از تأثیر پیامهاى الهى (البتّه در بیمار دلان) مى شمرند؛ و از تعبیر آخرین آیه، استفاده مى شود که دوستان بد جزء لشکر شیطانند؛ و یا به تعبیر دیگر، از شیاطین انس محسوب مى شوند.

قابل توجّه این که، در این آیات تأسّف این گروه را با جمله  «یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى  یَدَیْهِ ؛ ظالم هر دو دست خود را به دندان در آن روز مى گزد» بیان فرموده؛ و این آخرین مرحله تأسّف است؛ و این در موارد ضعیف تر، انسان انگشت خود را به دندان مى گیرد و در مرحله بالاتر، پشت دست را به دندان مى گزد و در مراحل شدید هر دو دست خود را یکى بعد از دیگرى به دندان مى گزد؛ و در حقیقت این یک نوع انتقام گیرى از خویشتن است که چرا کوتاهى کردم و با دست خود وسائل بدبختى خویش را فراهم کردم!

آنچه از آیات فوق و بعضى از آیات دیگر قرآن بخوبى استفاده مى شود این است که دوستان و معاشران و همنشینان در سعادت و شقاوت انسان تأثیر فوق العاده اى دارند؛ نه تنها اخلاق و رفتار افراد را تحت تأثیر قرار مى دهند، که در شکل گیرى عقائد آنها مؤثّرند؛ اینجاست که یک استاد اخلاق باید همواره با دقّت تمام افراد تحت تربیت خود را از این نظر مورد توجّه قرار دهد؛ مخصوصاً در عصر و زمان ما که نشر وسائل فساد از طریق دوستان ناباب به صورت وحشتناکى در آمده و یکى از سرچشمه هاى اصلى انواع انحرافات را تشکیل مى دهد.

نقش معاشران در روایات اسلامى

در این زمینه احادیث بسیار گویایى از پیغمبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) و ائمه معصومین (علیهم‌السلام) به ما رسیده است.

در حدیثى از پیغمبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) تا آنجا به این مسئله اهمّیّت داده شده که مى فرماید:

«انسان بر همان دینى است که دوست و رفیقش از آن پیروى مى کند؛ الْمَرءُ عَلى دینِ خَلیلِهِ وَقَرینِهِ»[۷]

همین معنى را امام صادق (علیه‌السلام) با استفاده از کلام پیامبر به گونه دیگرى بیان کرده است؛ مى فرماید: «لاتَصْحَبُوا اهْلَ الْبِدَعِ وَلاتُجالِسُوهُمْ فَتَصِیرُوْا عِنْدَ النَّاسِ کَواحِدٍ مِنْهُمْ قالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی‌الله علیه و آله): الْمَرْءُ عَلى  دینِ خَلیلِهِ وَقَرینِهِ؛ با بدعتگذاران رفاقت نکنید و با آنها همنشین نشوید که نزد مردم همچون یکى از آنها خواهید بود! رسول خدا فرمود: انسان پیرو دین دوست و رفیقش مى باشد!»[۸]

همین معنى در حدیث دیگرى از امام علىّ بن ابى طالب (علیه‌السلام) به صورت تأثیر متقابل بیان شده است؛ مى فرماید: «مُجالَسَهُ الْاخْیارِ تَلْحَقُ الْاشْرارَ بِالْاخْیارِ وَمُجالَسَهُ الْابْرارِ لِلْفُجَّارِ تَلْحَقُ الْابْرارَ بِالْفُجَّارِ؛ همنشینى با خوبان، بدان را به خوبان ملحق مى کند؛ و همنشینى نیکان با بدان، نیکان را به بدان ملحق مى سازد!» و در ذیل این حدیث جمله پرمعنى دیگرى آمده، مى فرماید: «فَمَنْ اشْتَبَهَ عَلَیْکُمْ امْرُهُ وَلَمْ تَعْرِفُوْا دینَهُ فَانْظُرُوا الى  خُلَطائِهِ؛ کسى که وضع او بر شما مبهم باشد، و از دین او آگاه نباشید، نگاه به دوستان و همنشینانش کنید (اگر همنشین با دوستان خداست او را از مؤمنان بدانید؛ و اگر با دشمنان حق است، او را از بدان بدانید!)[۹]

در بعضى از روایات این معنى با تشبیه روشنى بیان شده مى فرماید: «صُحْبَهَ الْاشَرارِ تَکْسِبُ الشَّرَّ کَالرِّیْحِ اذا مَرَتْ بِالنَّتِنِ حَمَلَتْ نَتِناً؛ همنشینى با بدان موجب بدى مى گردد؛ همچون بادى که از جایگاه متعفّن و آلوده مى گذرد؛ بوى بد را با خود مى برد.[۱۰]»

از تعبیرات بالا بخوبى استفاده مى شود همان گونه که معاشرت با بدان زمینه هاى بدى را فراهم مى سازد، معاشرت با نیکان نور هدایت و فضائل اخلاقى را در دل انسان مى افروزد.

در حدیثى از امیر مؤمنان مى خوانیم: «عَمارَهُ الْقُلُوبِ فى  مُعاشَرَهِ ذَوِى الْعُقُولِ؛ آبادى دلها در معاشرت با صاحبان عقل و خرد است!»[۱۱]

و در تعبیر دیگرى از همان حضرت آمده است: «مُعاشَرَهُ ذَوِى الْفَضائِلِ حَیاهُ الْقُلُوبِ؛ همنشینى با ارباب فضیلت، مایه حیات دلها است!»[۱۲]

تأثیر مجالست و همنشینى و روحیّات دوستان در انسان به اندازه اى است که در حدیثى از حضرت سلیمان (علیه‌السلام) مى خوانیم: «لاتَحْکُمُوْا عَلى  رَجُلٍ بِشَى ءٍ حَتَّى تَنْظُرُوا الى  مَنْ یُصاحِبُ فَانَّما یُعْرَفُ الرَّجُلُ بِاشْکالِهِ وَاقْرانِهِ؛ وَیُنْسَبُ الى  اصْحابِهِ وَاخْدانِهِ؛ درباره کسى قضاوت نکنید تا نگاه کنید با چه کسى همنشین است؛ چرا که انسان را به وسیله دوستان و هم نشین هایش مى توان شناخت؛ و او نسبتى با اصحاب و یارانش دارد.»[۱۳]

در حدیث جالبى از لقمان حکیم در باب نصایحى که به فرزندش مى کرد، مى خوانیم:

«یابُنَىَّ صاحِبِ الْعُلَماءَ، وَاقْرِبْ مِنْهُمْ، وَجالِسْهُمْ وَزُرْهُمْ فى  بُیُوتِهِمْ، فَلَعَلَّکَ تَشْبَهُهُمْ فَتَکُونَ مَعَهُمْ؛ فرزندم با دانشمندان دوستى کن! و به آنها نزدیک باش! و همنشینى کن! و به زیارت آنها در خانه هایشان برو! باشد که شبیه آنها شوى، و با آنها (در دنیا و آخرت) باشى!»[۱۴]

کوتاه سخن این که، در احادیث اسلامى، تعبیرات فراوان پرمعنایى درزمینه تأثیر و تأثّر دوستان از یکدیگر و شباهت اخلاقى آنها با هم، مى خوانیم که اگر تمام آنها گِردآورى شود، بحث مشروحى را تشکیل مى دهد.

براى حسن ختام، این سخن را با حدیث کوتاه و پرمعنایى از على (علیه‌السلام) پایان مى دهیم؛ امام در وصایایش به فرزندش امام حسن مجتبى  (علیه‌السلام) فرمود:

«قارِنْ اهْلَ الْخَیْرِ، تَکُنْ مِنْهُمْ، وَبایِنْ اهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمُ؛ با نیکان قرین و همنشین باش تا از آنها شوى! و از بدان جدایى اختیار کن تا (از بدیها) جدا شوى!»[۱۵]

تأثیر معاشرت در تحلیلهاى منطقى

مى گویند: بهترین دلیل بر امکان چیزى وقوع آن است؛ در موضوع مورد بحث، مشاهده نمونه هاى عینى که معاشرت با بدان سرچشمه انواع انحرافات اخلاقى مى شود، و معاشرت با نیکان در پاکسازى روح و جان انسان اثر مى گذارد، بهترین دلیل براى بحث مورد نظر است.

این تشبیه قدیمى، که اخلاق زشت و بد همانند بیماریهاى واگیردار است، که بسرعت به نزدیکان و همنشینان سرایت مى کند، تشبیه صحیح گویایى است، مخصوصاً در مواردى که براثر کمى سنّ و سال یا کمى معلومات و یا سستى ایمان و اعتقاد مذهبى، زمینه هاى روحى براى پذیرش اخلاق دیگران آماده است، معاشرت این گونه افراد با افراد آلوده سمّ مهلک و کشنده اى است.

بسیار دیده شده است که سرنوشت افراد خوب و بد، براثر معاشرتها بکلّى دگرگون شده، و مسیر زندگانى آنها تغییر یافته است؛ و این امر دلائل مختلفى از نظر روانى دارد:

  1. از جمله مسائلى که روانکاوان در مطالعات خود به آن رسیده اند وجود روح محاکات در انسانها است؛ یعنى، افراد، آگاهانه یا ناآگاه، آنچه را در دوستان و نزدیکان خود مى بینند، حکایت مى کنند؛ افراد شاد بطور ناآگاه شادى در اطرافیان خود مى پاشند و «افسرده دل افسرده کند انجمنى را».

افراد مأیوس، دوستان خود را مأیوس، و افراد بدبین، همنشینان خود را بدبین بار مى آورند، و همین امر سبب مى شود که دوستان با سرعت در یکدیگر تأثیر بگذارند.

  1. مشاهده بدى و زشتى و تکرار آن، از قبح آن مى کاهد و کم کم به صورت یک امر عادى در مى آید؛ و مى دانیم یکى از عوامل مؤثّر در ترک گناه و زشتیها، احساس قبح آن است.
  2. تأثیر تلقین در انسانها غیر قابل انکار است؛ و دوستان بد همنشینان خود را معمولًا زیر بمباران تلقینات مى گیرند و همین امر سبب مى شود که گاه بدترین اعمال در نظر آنان، تزیین یابد و حسّ تشخیص را بکلّى دگرگون سازد.
  3. معاشرت با بدان، حسّ بدبینى را در انسان، تشدید مى کند و سبب مى شود که نسبت به همه کس بدبین باشد، و این بدبینى یکى از عوامل سقوط در پرتگاه گناه و فساد اخلاق است. در حدیثى از امیر مؤمنان على (علیه‌السلام) مى خوانیم: «مُجالَسَه الْاشْرارِ تُورِثُ سُوءَ الظَّنِّ بِالْاخْیارِ؛ همنشینى با بدان موجب بدبینى به نیکان مى شود.»[۱۶]

حتّى  در حدیثى، معاشرت با بدان سبب مرگ دلها شمرده شده، پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در این حدیث مى فرماید: «ارْبَعٌ یُمِتْنَ الْقَلْبَ … وَمُجالَسَهُ الْمَوْتى؛ فَقیلَ لَهُ یا رَسُولَ اللَّهِ وَمَا الْمَوْتى؟ قالَ (صلی‌الله علیه و آله): کُلُ غَنِىٍّ مُسْرِفٍ؛ چهار چیز است که قلب انسان را مى میراند … از جمله همنشینى مردگان است، عرض شد: منظور از مردگان کیست اى رسول خدا! فرمود: هر ثروتمند اسرافکارى است.»[۱۷]

روشنى این موضوع، یعنى سرایت حسن و قبح اخلاقى از دوستان به یکدیگر سبب شده که شعرا و ادبا، نیز در اشعار خود هرکدام به نوعى درباره این مطلب دادِ سخن بدهند.

در یک جا مى خوانیم:

کم نشین با بدان که صحبت بد گرچه پاکى، تو را پلید کند
آفتاب ار چه روشن است آن را پاره اى ابر ناپدید کند

در جاى دیگر آمده است:

با بدان کم نشین که بد مانى خوپذیر است نفس انسانى

و نیز گفته اند:

صحبت نیک را ز دست مده که و مِه به شود ز صحبت به

اشعار در این زمینه بسیار فراوان است و این بحث را با شعر معروفى از سعدى که با تکرار هرگز کهنه نشده است پایان مى دهیم:

گِلى خوشبوى در حمام روزى رسید از دست محبوبى به دستم
بدو گفتم که مشکى یا عبیرى که از بوى دل آویز تو مستم
بگفتا من گِلى ناچیز بودم و لیکن مدّتى با گُل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد وگرنه من همان خاکم که هستم

[۱۸]

پی نوشت:

[۱] . سوره زخرف، آیات ۳۶ و ۳۷ و ۳۸.

[۲] . سوره صافّات، آیات ۵۱ تا ۵۷.

[۳] . سوره فرقان، آیات ۲۷ و ۲۸ و ۲۹.

[۴] . براى نقیض از مادّه قیض معانى مختلفى نقل کرده‏اند؛ بعضى آن را به معنى تسبیب و بعضى به معنى تقدیر و برکندن و بعضى مانند راغب به معنى مسلّط ساختن مى‏دانند چرا که قیض به معنى پوست سفیدى است که روى تخم مرغ را گرفته( و آن را احاطه کرده است).

[۵] . سوره زخرف، آیه ۳۹.

[۶] . سوره صافّات، آیات ۵۰ تا ۵۳.

[۷] . اصول کافى، جلد ۲، ص ۳۷۵« باب مجالسه اهل المعاصى، حدیث ۳».

[۸] . همان مدرک

[۹] . کتاب صفات الشّیعه صدوق( طبق نقل بحار، ج ۷۱، ص ۱۹۷).

[۱۰] . غرر الحکم

[۱۱] غرر الحکم

[۱۲] غرر الحکم

[۱۳] . بحار الانوار، ج ۷۱، صفحه ۱۸۸.

[۱۴] . همان مدرک، ص ۱۸۹.

[۱۵] . نهج البلاغه، وصیّت على (علیه‌السلام) به امام حسن (علیه‌السلام)( نامه ۳۱).

[۱۶] . صفات الشّیعه صدوق، طبق نقل بحار، ج ۷۱، صفحه ۱۹۷.

[۱۷] . خصال( مطابق نقل بحار، ج ۷۱، ص ۱۹۵).

[۱۸]. برگرفته از:  مکارم شیرازى، ناصر، اخلاق در قرآن(مکارم شیرازى)، ج۱، ص۱۵۵-۱۶۴، مدرسه الإمام علی بن أبی طالب ((علیه‌السلام)) – ایران – قم، چاپ: ۴، ۱۳۸۵ ه.ش.

مشتبه شدن صفات رذیله به صفات حسنه‏

اشاره:

از امورى که دانستن آن قبل از شروع در تفصیل اخلاق و معالجات آنها لازم است، آن است که بدانى بسیار اتفاق مى افتد که از بعضى مردمان صفات و افعالى چند به ظهور مى آید که در ظاهر نیک است و صاحب آنها از ارباب اخلاق حسنه متصور مى شود و حال آنکه چنین نیست.پس باید فرق میان فضایل صفات و آنچه شبیه به آنهاست و حقیقتا از فضایل نیست دانسته شود، تا بر غافل مشتبه نشود و بر گمراهى نیفتد و هر کسى عیوب نفس خود را بشناسد تا فریب نخورد، و خود را صاحب اخلاق جمیله نشمرد و از تحصیل معالى [۱] اخلاق باز نماند.

صفت «حکمت» که یکی از فضایل است و عبارت است از علم به حقایق موجودات به نحوى که هستند، و لازمه آن علم الیقین و اطمینان نفس و ثبات خاطر  است، با محض فرا گرفتن بعضى از مسائل به عنوان تقلید اشتباه نشود؛ زیرا علمی که از این طریق به دست می آید موجب وثوق و اطمینان نفس نبوده پس نمی تواند حکمت باشد و صاحب آن را حکیم نمى نامند، به دلیل اینکه حقیقت حکمت، از اعتقاد جازم و تصدیق قطعى منفک نمى شود و یقین چنین شخصى مانند طفلى است که خود را شبیه به مردان کند، و سخنان ایشان را گوید. یا مثل حیوانى است که بعضى سخنان آدمى را آموخته باشد و حکایت کند، یا بعضى افعال انسان را تعلیم گرفته باشد و به جا آورد.

امّا «عفت» که عبارت است از قوه شهویه در فرمان و اطاعت عقل و همه تصرفات آن موافق و مطابق امر و نهى قوه عاقله بوده باشد و آنچه متضمن مصلحت معاش و معاد باشد بر آن اقدام نماید و هر چه موجب مفسده باشد از آن دورى کند و کناره جوید و هرگز مقتضاى صوابدید عقل را مخالفت نکند و باعث بر این، فرمانبردارى و اطاعت هم نباشد، مگر کمال نفس و بزرگى ذات او، یا تحصیل سعادت دنیا و آخرت. و غرض او فریب مردم یا محافظت آبروى خود نباشد، و ترس «شحنه» و سلطان او را بر این نداشته باشد.

بسیارى از کسان اند که ترک دنیا را هم به جهت دنیا نموده اند، و بعضى لذات دنیویه را برای رسیدن به لذّات بالاتر نموده اند. پس چنین اشخاص، صاحب فضیلت عفت نیستند. همچنین اند آن کسانى که از راه اضطرار و الجاء، یا به سبب بى آلتى، و بى قوتى، یا به جهت اینکه از بسیارى از آنها متنفر شده اند، یا به جهت تشویش حدوث بعضى مرضها و ناخوشیها، یا از بیم اطلاع مردمان و خوف ملامت ایشان ترک لذت مى کنند. پس چنین کسان را نیز عفیف نتوان گفت. و بسیارى از اشخاص هستند که بعضى لذات را ترک مى کنند و از آنها  پیروی نمى کنند به جهت آنکه آنها را نفهمیده اند، و به لذت آنها نرسیده اند. همچنان که در میان بسیارى از بادیه نشینان و اهالى کوهستان مشاهده مى شود، و این نیز صفت عفت نیست. بلکه صاحب عفت کسى است که: با وجود صحت قوى و قوّت آنها، و دانستن کیفیات لذات و مهیا بودن اسباب و آلات، و عدم تشویش از آفات و مرض، و بى آنکه مانعى از خارج بوده باشد، در استیفاى لذات دنیویه پا از جاده اطاعت شرع و عقل بیرون نگذارند.

امّا صفت «شجاعت» که عبارت است از اینکه  قوه غضبیه، منقاد و مطیع عقل باشد، تا آنچه را که عقل امر به اقدام آن نماید اقدام کند، و آنچه را نهى کند از آن حذر نماید. داعى و باعث در این صفت،  باید غیر از تحصیل کمال و سعادت نباشد. پس کسى که خود را در امور هولناک اندازد، و بى باک و تنها بر لشکر سهمناک تازد، و پروا از زدن و خوردن و کشته شدن و بى دست و پاگشتن نکند به جهت تحصیل جاه و مال، یا به شوق وصال معشوقه صاحب جمال، یا از خوف امیر و سردار و بیم پادشاه ذو الاقتدار، یا به جهت مفاخرت بر امثال و اقران، یا مشهور شدن در میان مردمان، چنین شخصى را شجاع نتوان گفت، و او را از ملکه شجاعت نصیبى  نباشد، بلکه منشأ صدور این امور از او، یا شهوت است یا جبن.

پس هر که بیشتر خود را به جهت یکى از این امور به مهالک مى اندازد او جبان تر و حریص تر، و از فضیلت شجاعت دورتر است. و همچنین اند کسانى که از راه تعصب طایفه و خویشان و قبیله و نزدیکان، داخل در امور مهلکه مى شوند.

و بسا باشد که کسى بسیار در مهالک داخل شده، و در آن غلبه کرده تا اینکه بیم و ترس او زایل شده، و بنابر عادت احتراز نمى کند و همیشه خود را غالب مى داند، چنین شخصى نیز شجاع نیست، بلکه طبیعت او به جهت عادت بجز غلبه را در نظر ندارد، و تصور مغلوبیت را نمى نماید. و از این قبیل است: حمله حیوانات درنده و رو آوردن ایشان به یکدیگر یا به غیر جنس خود از انسان یا حیوان بدون عجز و بیم، و روشن است که ایشان را قوه عاقله نیست تا غضب در فرمانشان باشد، و حملات ایشان از ملکه شجاعت باشد، بلکه طبیعت ایشان بر این «مجبول»[۲] است.

و بالجمله شجاع واقعى کسى است که  افعال او به مقتضاى عقل باشد و به اشاره عقل صادر شود، و باعث دنیوى در آن نباشد. بسا باشد که عقل در بعضى مواضع حکم به حذر مى کند، پس فرار از آن، منافاتى با شجاعت ندارد، و از این جهت است که گفته اند: نترسیدن از صاعقه هاى قویه و زلزله هاى شدیده نشانه جنون است نه شجاعت، و بى سبب رو آوردن به جانوران درنده یا سباع گزنده،[۳] نیست مگر از حماقت.

و باید دانست که: در نزد شجاع حقیقى محافظت ننگ و نام، بالاتر از زندگى چند روزه ایام است، و چنین کسى مرگ و هلاکت را بر خود پسندد و رسوائى و عار را بر خود روا ندارد.

آرى! مردان، ساغر بلا و مصیبت را لا أبالی وار مى نوشند، و جامع عار و بدنامى را نمى پوشند، فضیحت اهل و حرم را دیدن، و از شرف و بزرگى نیندیشیدن به جهت دو روزه حیات، از مردانگى نیست، بلکه در پاس زندگانى بى ثبات از سر ناموس و آبرو گذشتن دیوانگى است. شجاعان نامدار مردن با نام نیک را مردانگى مى دانند، و «ابطال»[۴] روزگار ذکر جمیل را حیات ابد مى شمارند. و از این جهت بود که شیر مردان میدان دین و حفظ شریعت، از خنجر تیز و شمشیر خون ریز روى نگردانیدند، و به این سبب بود که یکه تازان معرکه مذهب و آئین در حمایت ملت و گرز گران و تیغ برّان را بر فرق خود پسندیدند.

بلى، کسى که بقاى نام نیک را در صفحه روزگار، و پاداش اعمال را در دار قرار، و سر آمدن عمر ناپایدار دانست، البته باقى را بر فانى اختیار مى کند، پس در حمایت دین و شریعت سینه خود را سپر مى کند، و از تیغ ملامت ابناى روزگار حذر نمى کند، و مى داند که به آئین مردان شیر دل در راه دین در خون تپیدن، و به سعادت ابد رسیدن، از دو روزى ذلیل و خوار در دنیا ماندن و عاقبت مردن، و از مرتبه شهادت دور ماندن، بسى بهتر و بالاتر است. و از این جهت شیر بیشه شجاعت، و شاه سریر ولایت، به اصحاب خود فرمودند که:

«ایها النّاس انّکم ان لم تقتلوا تموتوا و الّذى نفس ابن ابى طالب بیده لالف ضربه بالسّیف على الرّأس أهون من میته على الفراش» یعنى: «اى مردمان! به درستى که شما اگر کشته نشوید خواهید مرد، قسم به خدائى که جان پسر ابو طالب در دست اوست، که هزار ضربت شمشیر بر سر، آسانتر و گواراتر است از اینکه آدمى در بسترش بمیرد».[۵] بارى، هر عملى که از صاحب مرتبه شجاعت سر مى زند، در هر وقتى که بوده باشد موافق طریقه عقل و مناسب وقت است، نه او را از کشیدن بار مصائب و فتن، «کلالى»[۶] و ضعفى، و نه از چشیدن زهر «نوائب»[۷] و محن، المى و ملالى است. نه در دلش از حوادث زمان اضطرابى و حیرتى، و نه در خاطرش از آفات جهان تشویش و دهشتى است. آنچه بر دیگران گران است، در پیش او سهل و آسان است و آنچه بر مردمان سخت و دشوار است، در نزد او نرم و هموار است. اگر غضب کند از فرمان عقل بیرون نمى رود و اگر انتقام کشد پا از جاده شرع بیرون نمى نهد.

اما ملکه «عدالت»که عبارت است از انقیاد و اطاعت قوه عملیه از براى قوه عاقله، به نوعى که هیچ عملى از آدمى سر نزند مگر به فرموده عقل. و این در وقتى حاصل مى شود که ملکه در نفس آدمى به هم رسد که جمیع افعال بر نهج اعتدال از او صادر شود، بى آنکه او را در آن غرضى یا مطلب دنیوى باشد.

پس کسى که عدالت را بر خود ببندد، و به مشقت خود را عادل وانمود نماید، و از راه ریا اعمال خود را شبیه به اعمال عدول کند، و مطلب او تسخیر دلهاى مردمان، یا تحصیل مال ایشان، یا رسیدن به منصب و جاه، و یا تقرب به وزیر و شاه باشد، عادل نباشد.

همچنین است حال در جمیع صفات فاضله، که در تحت این چهار صفت مندرج اند به تفصیلى که مذکور خواهد شد. مثلا «سخاوت»، عبارت است از: ملکه بخشش و عطاى اموال بر مستحقین بدون قصد و غرضى. پس بذل مال به جهت تحصیل مالى بیشتر از آن، یا به سبب دفع ضررى از خود یا به قصد حصول مناصب دنیه، یا وصول به لذات حیوانیه، یا به جهت شهرت و نام و مفاخرت بر انام، سخاوت نیست. همچنین بخشش به غیر اهل استحقاق، و اسراف در انفاق را سخاوت نگویند. کسى که مسرف باشد جاهل است به رتبه مال و نمى داند که به وسیله مال، محافظت اهل و عیال، و تحصیل مرتبه کمال میسر مى شود، و ثروت را دخل بسیار است در ترویج احکام شریعت، و نشر فضایل و حکمت. و از این جهت است که در صحیفه سلیمانیه وارد است که:

«ان الحکمه مع الثروه یقظان و مع الفقر نائم» یعنى: «علم و حکمت با مال و ثروت حکم کسى را دارد که بیدار باشد، و با فقر و تهى دستى در خواب است».

و بسا باشد که سبب و منشأ اسراف، جهل به اشکال تحصیل مال حلال است. اغلب کسانى که بدون زحمت تحصیل، به مالى رسیده اند، از میراث یا مثل آن چنین اند؛ زیرا که زحمت تحصیل حلال را ندیده اند و ندانسته اند که راه مداخل حلال و مشاغل طیبه بسیار کم است و بزرگان را از ارتکاب هر شغلى مشکل است. از این جهت است که نصیب آزادگان از دنیا در نهایت قلّت است و ایشان همیشه از بخت خود در شکایت اند، به خلاف دیگران که چون در تحصیل مال بى پروایند، نه در فکر حلال و حرام اند، و نه تشویشى از عذاب و وبال دارند، از هر جا که رسد بگیرند و به هر جا که رسد صرف کنند. بعضى از حکما گفته اند که: «تحصیل مال مثل این است که سنگ را به قلّه کوه بالابرى، و خرج آن مثل این است که از آنجا رها کنى».[۸]

پی نوشت:

[۱] . معالى جمع« معلاه» به معناى شرف و رفعت است.

[۲] آفریده شده.

[۳] ظاهرا باید« جانوران گزنده، یا سباع درنده» باشد.

[۴] جمع« بطل»، یعنى قهرمانان.

[۵] ارشاد شیخ مفید، ط بیروت، ص ۱۲۷٫( با اندک تفاوتى).

[۶] خستگى، ماندگى.

[۷] جمع نائبه یعنى حادثه، پیش آمد.

[۸] برگرفته توسط حمید رفیعی از: نراقى، احمد بن محمدمهدى، معراج السعاده، ص۵۶-۵۹، هجرت – ایران – قم، چاپ: ۶، ۱۳۷۸ ش.

پرتوى از زندگانى امام حسن (علیه السلام)

اشاره:

نخستین مظهر و نشانه‌ى کوثر که بر دامان پاک فاطمه‌ى اطهر (س. پا به عرصه‌ى گیتى نهاد امام حسن علیه السلام بود. نشانه‌اى از تجلى مقدس‌ترین پدیده‌اى که از خجسته‌ترین پیوند برین انسانى، نصیب حضرت محمد صلى الله علیه و آله، على مرتضى علیه السلام و فاطمه زهرا (س. گردید. همان لؤلؤى که از برزخ دو اقیانوس نبوت و امامت به ظهور پیوست و معجزه‌ى بزرگ «مرج البحرین یلتقیان، بینهما برزخ لا یبغیان، یخرج منهما اللؤلوء والمرجان‌» (۱. را تجسم بخشید و کلام خدا در کلمه‌ى وجود چنین ظاهر شد.

از نیایى الهام گیر و پدرى پیشوا، وارثى برخاکیان و جلوه‌اى برافلاکیان پدید آمد با وراثتى ابراهیمى، مقصدى محمدى، منهجى علوى، زهره‌اى زهرایى که عصاى فرعون کوب موسى را در دست صلح آفرین عیسوى داشت و تندیس زنده‌ى اخلاق قرآن بود و رایت جاودانگى اسلامى را در زندگى توام با مجاهده و شکیبایى تضمین کرد و بقاع امن و ایمان را به ابدیت در بقیع شهادت بر افراشت و مکتبش از خاک گرم مدینه به همه سوى جهان جهت یافت و با همه‌ى مظلومیتش در برابر سیاهى و تباهى جبهه گرفت و به حقیقت اصالت بخشید و مشعلدار گمراهان و زعیم ره یافتگان گردید.

حضرتش در بقیع بى بقعه؛ در جوار جده‌ى پدریش فاطمه بنت اسد، برادر زاده نازنینش امام سجاد علیه‌السلام و مضجع امام باقر و امام صادق علیهما السلام آرمیده است. (۲.

تولد و کودکى

فرزند گرامى رسول الله و نخستین نوه‌ى او در مقدس‌ترین ماه‌هاى سال قمرى یعنى پانزدهم (۳. رمضان سال سوم هجرت چشم به جهان گشود.

امام مجتبى علیه السلام در دامان حضرت زهرا (س. بزرگ شد. او از همان دوران کودکى از نبوغ سرشارى برخوردار بود وى با حافظه‌ى نیرومندش، آیاتى را که بر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نازل می‌شد، می‌شنید و همه را حفظ می‌کرد و وقتى به خانه می‌رفت براى مادرش می‌خواند و حضرت فاطمه (س. آن آیات و سخنان رسول الله صلى الله علیه و آله را براى حضرت على علیه السلام نقل می‌کرد و على علیه السلام به شگفتى می‌پرسید: این آیات را چگونه شنیده است؟ و زهراى مرضیه می‌فرمود: از حسن علیه السلام شنیده‌ام. (۴.

به داستانى در این مورد توجه کنید: «روزى على علیه السلام پنهان از دیدگان فرزندش به انتظار نشست، تا ببیند فرزندش چگونه آیات را بر مادرش تلاوت می‌کند.

امام حسن علیه السلام به خانه آمد و خواست آیات قرآن را براى مادرش بخواند ولى زبانش به لکنت افتاد و از گفتار باز ماند و چون مادرش علت را پرسید، گفت: مادر جان! گویا شخصیت بزرگى در این خانه است که شکوه وجودش، مرا از سخن گفتن باز می‌دارد». (۵.

درس اخلاق

از امام مجتبى علیه السلام خواستند که سخنى و مطلبى درباره‌ى اخلاق نیکوى پیامبر صلى الله علیه و آله بگوید. او فرمود: هر کس نیازى به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله می‌برد حاجتش رد نمی‌شد و هرچه در توان داشت براى رفع نیاز مردم به کار می‌برد و شنیدم پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود: هر کس نماز صبح را بگذارد، آن نماز بین او و آتش دوزخ دیوارى ایجاد می‌کند. (۶.

امام حسن علیه السلام از منظر رسول الله صلى الله علیه و آله

حضرت ختمى مرتبت صلى الله علیه و آله فضایل و امتیازات فرزندش امام حسن مجتبى علیه السلام را بین مسلمانان تبلیغ می‌کرد و از ارتباط او با مقام نبوت و علاقه‌ حقیقى که به وى داشت همه‌جا سخن می‌گفت.

آنچه از زبان پیامبر صلى الله علیه و آله در مورد حضرت مجتبى علیه السلام بیان شده است چنین است:

«هر کس می‌خواهد آقاى جوانان بهشت را ببیند به حسن علیه السلام نگاه کند». (۷.

«حسن گل خوشبویى است که من از دنیا برگرفته‌ام‌». (۸.

روزى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به منبر رفت و امام حسن علیه السلام را در کنارش نشانید و نگاهى به مردم کرد و نظرى به امام حسن علیه السلام انداخت و فرمود: «این فرزند من است و خداوند اراده کرده که به برکت و جود او بین مسلمانان صلح را برقرار سازد». (۹.

یکى از یاران رسول الله صلى الله علیه و آله می‌گوید: پیغمبر صلى الله علیه و آله را دیدم که امام حسن علیه السلام را بر دوش می‌کشید و می‌فرمود: «خدایا من حسن را دوست دارم، تو هم دوستش بدار». (۱۰.

روزى پیامبر معظم اسلام صلى الله علیه و آله امام حسین علیه السلام را بر دوش گرفته بود، مردى گفت: اى پسر بر مرکب خوبى سوار شده‌ای. پیامبر فرمود: «او هم سوار خوبى است ». (۱۱.

شبى پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله نماز عشأ می‌خواند و سجده‌اى طولانى به جا آورد. پس از پایان نماز، دلیل را از حضرتش پرسیدند، فرمود: پسرم حسن، بر پشتم نشسته بود و ناراحت بودم که پیاده‌اش کنم. (۱۲.

انس بن مالک نقل می‌کند که: رسول الله صلى الله علیه و آله درباره‌ى امام حسن علیه السلام به من فرمود: اى انس! حسن فرزند و میوه‌ى دل من است، اگر کسى او را اذیت کند، مرا اذیت کرده و هر کس مرا بیازارد، خدا را اذیت کرده است. (۱۳.

زینب دختر ابو رافع می‌گوید: حضرت زهرا (س. در هنگام بیمارى رسول الله صلى الله علیه و آله هر دو فرزندش را نزد پیامبر صلى الله علیه و آله آورد و فرمود: اینان فرزندان شما هستند. اکنون ارثى به آنان بدهید. حضرت فرمود: «شرف و مجد و سیادتم را به حسن علیه السلام دادم و شجاعت وجود خویش را به حسین علیه السلام بخشیدم‌». (۱۴.

اسوه‌ى بزرگوارى

امام حسن علیه السلام در طول زندگى پر برکتش همواره در راه هدایت و ارشاد مردم گام بر می‌داشت و شیوه‌ى برخوردش با عموم مردم – حتى دشمنان – چنان جالب و زیبا بود که همه را به خود جذب می‌کرد.

مورخین نوشته‌اند «روزى امام مجتبى علیه السلام سواره از راهى می‌گذشت. مردى شامى بر سر راه آن حضرت آمد و ناسزا گفت. وقتى که فحش‌هایش تمام شد، امام علیه السلام رو به او کرده و سلامش کرد! آنگاه خندید و گفت: اى مرد! فکر می‌کنم در این جا غریب هستی… اگر از ما چیزى بخواهى، به تو عطا خواهیم کرد. اگر گرسنه‌اى سیرت می‌کنیم، اگر برهنه‌اى می‌پوشانیمت، اگر نیازى دارى، بی‌نیازت می‌کنیم، اگر از جایى رانده شده‌اى پناهت می‌دهیم، اگر حاجتى خواسته باشى برآورده می‌کنیم، هم‌اینک بیا و مهمان ما باش. تا وقتى که این‌جا هستى مهمان مایی…

مرد شامى که این همه دل‌جویى و محبت را از امام مشاهده کرد به گریه افتاد و گفت: «شهادت می‌دهم که تو خلیفه‌ى خدا روى زمین هستى و خداوند بهتر می‌داند که مقام خلافت و رسالت را در کجا قرار دهد. من پیش از این، دشمنى تو و پدرت را به سختى در دل داشتم. اما اکنون تو را محبوب‌ترین خلق خدا می‌دانم.

آن مرد، از آن پس، از دوستان و پیروان امام علیه السلام به شمار آمد و تا هنگامى که در مدینه بود، همچنان مهمان آن بزرگوار بود. (۱۵.

اُسوه‌ ایثارگرى

یکى دیگر از صفات برجسته‌ى امام مجتبى علیه السلام انفاق و بخشش بی‌سابقه‌ى اوست.

تاریخ نگاران نوشته‌اند: امام حسن علیه السلام دوبار تمام ثروت خود را در راه خدا خرج کرد و سه بار دارایی‌اش را به دو نصف کرده، نیمى را براى خود گذاشت و نصف دیگر را در راه خدا انفاق کرد. (۱۶.

امام حسن علیه السلام ملجأ درماندگان، آرام بخش دل‌هاى دردمندان و امید تهیدستان بود، هیچ گاه نشد که فقیرى به حضور آن بزرگوار برسد و دست خالى برگردد. در همین مورد نقل کرده‌اند: مردى به حضور امام حسن علیه السلام آمد و اظهار فقر و حاجت کرد. امام حسن علیه السلام دستور داد تا پنجاه هزار درهم، به اضافه‌ى پانصد دینار به او بدهند. مرد سائل حمالى را صدا زد که پول‌هایش را برایش ببرد. امام مجتبى علیه السلام پوستین خود را هم به آن مرد داد و فرمود: این را هم به جاى کرایه به آن مرد بده. (۱۷.

امام حسن مجتبى علیه السلام بعد از پدر

پس از آن که حضرت على علیه السلام در محراب عبادت خون خویش را به پاى درخت توحید نثار کرد امام مجتبى غمگین در سوگ اسوه‌ى صبر و بردبارى، برفراز منبر رفت و بعد از حمد و سپاس خداوند در فرازى از سخنانش فرمود:

… لقد قبض فى هذه اللیله رجل لم یسبقه الاولون بعمل و لا یدرکه الاخرون بعمل… (۱۸.

«شب گذشته مردى از این جهان در گذشت که هیچ یک از پیشینیان  در انجام وظیفه و اعمال شایسته بر او سبقت نگرفتند و از آیندگان نیز کسى را یاراى پا به پایى او نیست…

و سپس فرمود:

على علیه السلام در شبى رخت از جهان بست که در آن شب عیساى مسیح به آسمان عروج کرد، یوشع بن نون جانشین موساى پیامبر نیز در آن شب درگذشت.

پدرم در حالتى دنیا را ترک کرد که هیچ سیم و زر و اندوخته‌اى نداشت. مگر تنها هفتصد درهم که از هدایاى مردم به جا مانده بود که قصد داشت با آن خدمتکارى بگیرد. در اینجا، امام گریست و مردم نیز همصدا با حضرت مجتبى علیه السلام گریستند.

سپس ادامه داد: من پسر بشیرم، من پسر نذیرم، من از خانواده‌اى هستم که خداوند دوستى آنان را در کتاب خویش (قرآن. واجب کرده است آن جا که می‌فرماید:

«قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فى القربى و من یقترف حسنه نزد له فیها حسنا..». (۱۹. بگو من هیچ پاداشى از شما بر رسالتم در خواست نمی‌کنم جز دوست داشتن نزدیکانم [ اهل بیتم] و هر کس کار نیکى انجام دهد، بر نیکی‌اش می‌افزاییم‌».

بر این اساس دوستى ما – خاندان – همان حسنه و خوبى است که خداوند بدان اشاره کرده است. سپس بر جاى خود نشست.

در این هنگام «عبدالله بن عباس‌» برخاست و به مردم گفت: این فرزند پیامبر شما و جانشین امام على علیه السلام است، اکنون او رهبر و امام شماست. بیایید و با او بیعت نمایید!

مردم گروه گروه به سوى حضرت مجتبى علیه السلام روى آوردند و بیعت کردند. سپس امام علیه السلام خطبه‌اى بیان فرمود که در آن بر لزوم اطاعت از خدا و پیامبر و اولى الامر تاکید شده بود و مردم را از پیروى شیطان برحذر داشت و اهمیت ایمان و عمل خیر را یادآور گردید (۲۰..

امام مجتبى علیه السلام در سال چهلم هجرت و در سن ۳۷ سالگى با مردم بیعت کرد و با آن‌ها شرط کرد که: با هر که من صلح کنم شما هم صلح کنید، با هر که من جنگ کنم شما هم جنگ کنید و آن‌ها قبول کردند (۲۱..

در ضمن امام علیه السلام نامه‌اى به معاویه نوشت و او را دعوت به بیعت کرد و متذکر شد که اگر در امر اداره‌ى جامعه اخلال کند و جاسوس بگمارد با قاطعیت برخورد خواهد کرد و در مورد دستگیرى و اعدام دو جاسوس وى به او هشدار داد (۲۲..

معاویه در پاسخ امام نوشت: … من از تو سابقه بیشترى دارم، پس بهتر آن که تو پیرو من باشی. من نیز قول می‌دهم که خلافت مسلمانان، پس از من با تو باشد و هر چه بیت المال عراق است در اختیار تو خواهم گذارد… (۲۳.

و چنین بود که معاویه از پذیرش حق امتناع ورزید و نه تنها از بیعت ‌با امام حسن علیه السلام خوددارى کرد، بلکه عملا به طرح توطئه علیه حضرت پرداخت و با خدعه و فریب و تطمیع، افرادى را برانگیخت تا نسبت به قتل امام علیه السلام اقدام نمایند و سرانجام این امام مظلوم در بیت خودش به دست همسرش «جعده‌» زهر خورانده شد و به جاى این که نوشى براى مولى باشد نیشى شد که جگر امام مجتبى علیه السلام را پاره کرد.

امام حسن علیه السلام با دسیسه معاویه مسموم گردید… (۲۴. و پس از چهل روز در روز بیست و هشتم ماه صفر سال پنجاهم هجرى به شهادت رسید و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد. چونان خورشیدى در دل زمین (۲۵..

پى نوشت:

۱. الرحمن، ۱۹، ۲۰ و ۲۲٫

۲. با استفاده از مقدمه‌ى مترجم کتاب زندگانى امام حسن علیه السلام تالیف باقر شریف القرشی.

۳. تاریخ خلفأ، ص ۷۳، سیوطى – دائره المعارف بستانى واژه‌ى حسن.

۴. ترجمه‌ى زندگانى امام حسن، ص‌۵۹، باقر شریف القرشی.

۵. همان، ص‌۶۰٫

۶. اسد الغابه، ج‌۲ ص‌۱۸۵٫

۷. البدایه والنهایه، ج‌۸٫

۸. الاستیعاب، ج‌۲٫

۹. مسند احمد حنبل، ج‌۵ ص‌۴۴٫

۱۰. البدایه والنهایه، ج‌۸٫

۱۱. صواعق المحرقه، ص‌۲۸۰- حلیه اولیأ، ص‌۲۲۶٫

۱۲. الاصابه، ج‌۲٫

۱۳. کنز العمال، ج‌۶ ص‌۲۲۲، متقى هندی.

۱۴. ترجمه‌ى اعلام الورى ص‌۳۰۴، طبرسی.

۱۵. ستارگان درخشان، ص‌۴۲، محمد جواد نجفی.

۱۶. تاریخ یعقوبى، ج‌۲ ص‌۲۱۵- اسد الغابه، ج‌۲ ص‌۱۳، تذکره سبط بن جوزى، ص‌۱۹۶٫

۱۷. ستارگان درخشان، ص‌۴۶٫

۱۸. ارشاد مفید، ص‌۳۴۸- جلأ العیون مجلسى، ص‌۳۷۸، تهران، انتشارات اسلامى، چاپ ۱۳۵۳٫

۱۹. شورى / ۲۳٫

۲۰. زندگانى چهارده معصوم علیه السلام، ص‌۵۴۳، عماد زاده.

۲۱. جلأ العیون، ص‌۳۷۸٫

۲۲. ارشاد مفید، ص‌۳۵۰٫

۲۳. نهج البلاغه، شرح ابن ابى الحدید، ج‌۱۶، ص‌۳۵٫

۲۴. پیشواى دوم، ص‌۲۸٫

۲۵. آفتابى در هزاران آیینه، ص‌۱۱۹،

سید عباس رفیعى پور

چیستی رشد معنوی

انسان در زندگی دارای دو گونه رشد جسمی و رشد معنوی است . مراحل رشد جسمی ملموس تر و با چشم مادی قابل مشاهده است. مراحل رشد معنوی را گام های نا ملموس و تدریجی تشکیل می دهد که در یک سیر آرام و مستمر بشر را به سویی از عالم معنا که ممکن است خوب یا بد باشد ، سوق می دهد.  ممکن است عالم معنا از طرف هر مشربی به گونه ای تفسیر شود.

 اما آنچه که در علم اخلاق اسلامی مورد توجه است  در رشد معنوی منظور از معنا فضایل اخلاقی است که انسان آنها با علم و عمل به مرور زمان کسب می کند تا او را به خداوند نزدیک کند. بنابراین هدف از رشد معنوی این است که انسان خودش را به خداوند نزدیک کرده و از کمالات انسانی برخوردار شود. در برابر رشد معنوی انحطاط معنوی قرار می گیرد که مراد از آن این است انسان فاقد ارزش های انسانی شده و فاصله اش از خداوند بیشتر می شود.

انسان در اين عالم دنيا دو چيز لازم دارد يكى وسائلى كه موجب حفظ بدن و قواى حيوانى و رشد جسمانى و توليد و تناسل از خوراك و لباس و ازدواج و مسكن و غير اينها و خداوند تمام وسائل اين زندگانى را از خلقت عالم علوى و سفلى و آنچه احتياج بشر است مهيّا فرموده لكن تمام اينها مقدمه است براى امر دوّم كه حفظ روح ملكوتى و قواى عقلانى و رشد معنوى‏ و تكميل نفسانى كه موجب قرب بمقام ربوبى و نيل بسعادت اخروى و فوز به زندگی ابدى و نجات از مهالك دائمى است و خداوند وسائل آن را هم فراهم فرموده از ارسال رسل و انزال كتب و جعل احكام و اعطاء عقل و غير اينها. اگر انسان فقط متوجه قسمت اول باشد و به مقدمه كه منظور نظر نبوده اصالة و غافل از قسمت دوم باشد گرفتار متع غرور شده است و خداوند فرموده است:«وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُور»[1] یعنی زندگى دنيا چيزى جز متاع فريب نيست‏. اما اگر متوجه قسمت دوم شود و اين وسائل دنيوى را معبر و مقدمه براى آن مقصود اصلى قرار دهد اين فوز و رستگارى است.[2]

رشد معنوى‏ از تحصيل كمالات علمى و عملى ايمانى و اخلاقى در استعداد و قابليت انسان، چه بسا که  از ملائكه هم بالا ميزند و پرواز بعالم قدس مي كند.[3]

رشد معنوی انسان در گرو عمل اوست. هر انسانى پرتوى از وجود او است، و هر قدر عمل گسترش يابد، وجود انسان در حقيقت توسعه يافته است.به تعبير ديگر، با توجه به آیه «مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ؛[4]  كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى‏ كنند، همانند بذرى هستند كه هفت خوشه بروياند؛ كه در هر خوشه، يكصد دانه باشد؛ و خداوند آن را براى هر كس بخواهد (و شايستگى داشته باشد)، دو يا چند برابر مى‏ كند؛ و خدا (از نظر قدرت و رحمت،) وسيع، و (به همه چيز) داناست».

قرآن عمل انسان را از وجود او جدا نمى‏ داند و هر دو را اشكال مختلفى از يك حقيقت مى ‏شمرد، بنا بر اين،  آیه اشاره به این دارد که انسان هاى نيكوكار در پرتو نيكى ‏هايشان نمو و رشد معنوى‏ پيدا مى‏ كنند و اين افراد هم چون بذرهاى پر ثمرى هستند كه به هر طرف ريشه و شاخه مى‏ گستراند و همه جا را زير بال و پر خود مى‏ گيرد. در این آیه رشد معنوی انسان که در اثر انفاق در راه خدا  تحقق پیدا می کند به خوشه های گندم تشبیه شده است که یک دانه گندم چندین خوش داده که در هر خوشه آن صد دانه گندم است. و ما معتقديم كه انسان انفاق كننده در پرتو عملش رشد فوق العاده معنوى و اجتماعى پيدا مى‏كند.[5]

 پس رشد معنوی در حقیقت به خدا رسیدن و تقرب به خداوند و به رنگ خدا در آمدن است که موجب رستگاری ابدی انسان می گردد و او را از مهلکه های دنیوی و اخروی نجات می دهد.

پی نوشت ها:

[1] . حدید، 20.

[2] . طيب سيد عبد الحسين‏، اطيب البيان في تفسير القرآن، ج‏3 ص 451. تهران، انتشارات اسلام، چ2، 1378ش.

[3] . اطيب البيان في تفسير القرآن، ج‏13،  ص 212

[4] . بقره، 261.

[5] . ناصر مکارم شیرازی، تفسير نمونه، ج‏2، ص314 ، تهران، دار الكتب الإسلامية، چ1، 1374ش.

برخی از فضایل و سجایای اختصاصی علی علی السلام

 [خلاصه: علم، شجاعت، عدالت، فصاحت و بلاغت امام علی- علیه السلام- از فضایلی است که اختصاص به آن حضرت دارند که نه در میان صحابه کسی از آنها برخوردار بوده و نه هیچ کسی دیگری بعد از آنان لیاقت داشتن این فضایل را داشته است].

با قطع نظر از آنچه که پیامبر گرامی اسلام- صلی الله علیه  وآله و سلم-  در بارۀ امام علی- علیه السلام – فرموده و به آن حضرت جایگاه خاصی در میان صحابه اعطا فرموده اند،سجایا و فضایلی در آن حضرت وجود داشته که هیچ یکی از اصحاب از آنها برخوردار نبوده اند. در اینجا به چند نمونه از این فضایل اشاره می‌شود:   

  1. علم علی

از فضایل امیرالمؤمنین- علیه السلام- علم آن حضرت در حوزه‌های مختلف است. علم الهی که اشرف علوم است از کلام او اقتباس و به او منتهی شده و از او آغاز گردیده است. فرقه‌های اسلامی مانند معتزله، اشاعره، امامیه و زیدیه هرکدام عقاید خود شان را در مسئله توحید به او نسبت می دهند. او اساس علم فقه است و تمام فقهاء در اسلام از او استفاده کرده و از عیال او به شمار می‌آیند، گذشته از سایر فقهاء و مذاهب اسلامی حتی عمر بن خطاب و عبدالله بن عباس فقه را از علی- علیه السلام- فرا گرفته‌اند. فرا گیری ابن‌عباس روشن است اما دربارۀ عمر بن خطاب همه می‌دانند که در حل بیشتر مسائلی که بر او و دیگر صحابه اشکال می‌شد به امام علی رجوع می‌کرد، در حدی که بارها گفت: «لولا علی لهلک عمر» و نیز می‌گفت: «لا بقيت لمعضلة ليس لها أبو الحسن» و این سخن نیز از عمر نقل شده که «لا يفتين أحد في المسجد و علي حاضر».[1]

 هنگامی که عمر بن خطاب زن باردار را محکوم به رجم کرد علی به او گفت: «أما سمعت رسول الله يقول رفع القلم عن ثلاث…» عمر گفت: «لولا علی هلک عمر». همچنین از ابوسعید نقل شده هرگاه عمر از علی سؤالی می‌کرد و علی پاسخش را می‌داد، عمر می‌گفت: «أعوذ بالله أن أعيش في قوم ليس فيهم أبو الحسن وفي رواية لا أبقاني الله بعدك يا علي» یعنی پناه می‌برم به خدا که در میان قومی زندگی کنم ابوالحسن در آن نباشد و در روایتی آمده که خدا مرا بعد از تو باقی نگذارد یا علی. [2]

 به گفتة عضدالدین ایجی این سخن علی که گفت: «اگر متکایی برایم گذاشته شود و سپس بر آن بنیشینم همانا بین اهل تورات به تورات آنان و بین اهل انجیل به انجیل آنها و بین اهل زبور به زبور شان و بین اهل فرقان به فرقان آنان قضاوت خواهم کرد، حکایت از احاطه علم او بر این کتابها دارد نه اینکه حکم با کتابهای منسوخ جایز باشد.[3]

همچنان همۀ مردم می‌دانند که علم نحو و عربی را او ابداع کرد و اصول آن را بر ابوالأسود دؤلی املا فرمود. از جملۀ آنها این است که کلمه را به اسم و فعل و حرف و به معرفه و نکره و اِعراب را به رفع، نصب، جر و جزم تقسیم کرد. این کار او نزدیک است که به معجزه ملحق شود؛ زیرا نیروی فکری بشر به این حصر احاطه ندارد.[4]

  1. عدالت علی علیه السلام

 یکی دیگر از فضایل امام علی- علیه السلام- عدالت اوست که عدالت جویان را به سوی خود جذب کرده و حاکمان را به تحیر واداشته است. عدالت او در ابعاد فردی و اجتماعی منحصر به فرد بوده که جورج جرداق مسیحی را واداشته تا کتابی به نام«الامام علی صوت العدالة الانسانیة» بنویسد. عدالت امام علی- علیه السلام- در زمان حکومتش در ابعاد مالی، سیاسی، اجتماعی و حقوقی به نهایت درجه تبلور پیدا کرد و بسیاری از سیاست‌مداران، عدالت او را برنتابیده، از او فاصله گرفته و در نهایت پرچم دشمنی را بر علیه او بلند کردند. حتی برخی از سران جامعه که با علی- علیه السلام- بیعت کرده بودند به علت عدالت علی پیمان و بیعتها را شکستند و پرچمهای مخالفت را برپا کردند.[5]

امام علی- علیه السلام- ‌در کلام 215 نهج البلاغه مطالبی مبنی بر تبری خود از ظلم بیان فرموده که حکایت از فرط عدالت او دارد. او با سوگند به لفظ جلاله چنین می‌گوید: «وَ اللَّهِ لَأَنْ أَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً وَ أُجَرَّ فِي الْأَغْلَالِ مُصَفَّداً أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ وَ غَاصِباً لِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْحُطَامِ ….؛ سوگند بخدا اگر شب را بر روى خارهاى «سعدان» بيدار بسر برم و يا در غلها و زنجيرها بسته و كشيده شوم، برايم محبوبتر است از اينكه خدا و رسولش را روز قيامت در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم كرده، و چيزى از اموال دنيا را غصب نموده باشم. چگونه به كسى ستم روا دارم، آنهم براى جسمى كه تار و پودش به سرعت بسوى كهنگى پيش مى‏رود (و از هم مى‏پاشد) و مدتهاى طولانى در ميان خاكها مى‏ماند». امام علی- علیه السلام-  در ادامه این سخنان باز به خدا سوگند یاد کرده که برادرش عقیل فقیر شده بود و از او درخواست کرد که از بیت المال به او کمک کند؛ ولی علی با نزدیک کردن آهن گداخته به سوی بدن برادر او را مورد عبرت قرار داد تا موجب نشود علی دینش را به او بفروشد. علی- علیه السلام-  بعد از موعظه و نصیحت به برادرش می‌گوید:«وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا-  عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ-  وَ إِنَّ دُنْيَاكُمْ عِنْدِي لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِي فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا-  مَا لِعَلِيٍّ وَ لِنَعِيمٍ يَفْنَى وَ لَذَّةٍ لَا تَبْقَى-  نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ وَ قُبْحِ الزَّلَلِ وَ بِهِ نَسْتَعِين‏؛ یعنی به خدا سوگند اگر اقليمهاى هفتگانه با آنچه در زير آسمانها است را به من دهند كه خداوند را با گرفتن پوست جوى از دهان مورچه‏اى نافرمانى كنم هرگز نخواهم كرد، اين دنياى شما از برك جويده‏اى كه در دهان ملخى باشد، نزد من خوارتر و بى‏ارزشتر است. «على» را با نعمتهاى فناپذير و لذتهاى نابود شدنى دنيا چه كار. پناه می بریم به خدا از به خواب رفتن عقل و لغزشهاى قبيح و از او يارى مى‏جوئيم».

به همین دلیل جبران خليل جبران كه يك متفكّر مسيحى امروزى است گفته است: «قتل علىّ فى محراب عبادته لشدّة عدله؛ على- علیه السلام- در محراب عبادتش به علّت شدّت عدالتش كشته شد».[6]

  1. شجاعت علی علیه السلام

 فضیلت مهم دیگر امام علی- علیه السلام-  شجاعت اوست که زبانزد عام و خاص است. شجاعت او در حدی بود که یاد هر کسی قبل از او را به فراموشی می‌سپارد و  اسم هر کسی را که پس از او می‌آید محو می‌کند. مقامات او در جنگها مشهور است که تا روز قیامت به آنها مثل زده می‌شود. او شجاعی بود که هیچگاه فرار نکرد و از هیچ چیزی نترسید و با هیچ کسی مبارزه نکرد مگر اینکه او را کشت و ضربه ای نزد که نیازی به ضربه دوم داشته باشد. هنگامی که عمرو بن عبدود به دست علی کشته شد خواهرش در مرگ او مرثیه‌ای خواند:

         لو كان قاتل عمرو غير قاتله            بكيته أبدا ما دمت في الأبد

         لكن قاتله من لا نظير له            و كان يدعى أبوه بيضة البلد

یعنی اگر عمرو را غیر علی کشته بود تا زمانی که جان در تن دارم می‌گریستم، لکن قاتل او کسی است که مانندی برایش نیست و پدرش او را بیضةالبلد خوانده است.[7]

ابن حجر عسقلانی باور برخی را مبنی بر اینکه علی- علیه السلام- در سقیفه حق خود را بر اساس تقیه نگرفته است تخطئه کرده، می‌گوید که نسبت دادن تقیه به علی با داشتن شجاعت عظمایی که او داشت قابل پذیرش نیست.[8]

نووی سخنان پیامبر گرامی اسلام را در جنگ خیبر که فرمود: «لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَدًا رَجُلًا يُفْتَحُ على يَدَيْهِ يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ الله…»[9]معجزۀ فعلی و قولی رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم-  دانسته است. معجزۀ فعلی اش این است که با آب دهنش در جا چشم علی را شفا داد و معجزۀ قولی اش این است که فرمود خیبر با دست علی فتح خواهد شد که چنین شد و این سخن پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم- در ضمن بیان فضایل علی رضی الله عنه بیان شجاعت و حسن رعایت علی از دستور پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم- است و بیان این است که او خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند.[10] یعنی دیگرانی که از ترس نتوانستند در برابر دشمن بایستند و از آنان شکست خوردند، علی در میان صحابه تنها کسی بود که پیامبر خدا- صلی الله علیه و آله و سلم- شجاعت او را با این پیشگویی بیان کرده و او هم با شجاعت خود دشمن را شکست داد و خیبر را فتح کرد.

  1. فصاحت و بلاغت علی علیه السلام

 یکی دیگر از فضایل امام علی- علیه السلام-  فصاحت و بلاغت اوست. امير المؤمنين سرچشمه و آبشخور فصاحت و منشأ و مولد بلاغت است و راز اين دو  در كلام او آشكار گرديده و قواعدش را از كلام او اقتباس كرده‌اند. هر گوينده يا سخنورى بدو اقتدا كند و هر واعظ بليغى در سخن خود از او يارى جويد. على- علیه السلام-  گوى سبقت از همگان در ربوده و آنان هر چند كوشيده‌اند به او نرسيده‌اند. على- علیه السلام-  پيش افتاده بود و آنان واپس مانده بودند؛ زيرا  در كلام على- علیه السلام- جلوه‌اى است از كلام الهى و بويى است از سخن رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله و سلم-. از كلام فصيح و بليغ گذشتگان اندكى به ما رسيده است ولى امير المؤمنين دريايى است بی‌كرانه كه هيچ سخنورى را ياراى برابرى با او نيست و مجموعه اى است از فضايل كه كسى را ياراى همسرى با او نباشد.[11] این بلاغت و فصاحت امام علی- علیه السلام-  در خطبه‌ها، نامه‌ها، رساله‌ها حکمتها و موعظه‌های نهج‌البلاغه اعجاب هر خواننده‌ای را بر می‌انگیزد.

زهد، تقوی، عبادت، سخاوت، حلم، فداکاری، و سایر فضایل انسانی برای آن حضرت در دعاها، متون حدیثی و تاریخی نقل شده است که توجه هر خواننده را به خود جلب می‌کند و این مقاله گنجایش ذکر همۀ آنها را ندارد.

نویسندۀ مواقف فضایلی زیادی را بری امام علی – علیه السلام- ‌بر می‌شمارد و در آخر می‌گوید که این فضایل دلالت بر افضلیت علی ندارند. او می‌گوید اینکه او اعلم صحابه بود به دلیل نهایت ذکاوت و حرص به  تعلّم و ملازم بودنش با محمد- صلی الله علیه و آله و سلم-  در کودکی  و بزرگی، و اینکه عمر را از رجم زن حامله نهی کرد و عمر گفت «لولا علی لهلک عمر» و یا اینکه علی گفت «لو کسرت لی الوسادة…»  و اینکه در خطبه‌های علی از اسرار توحید، عدل، نبوت، قضا و قدر ذکر شده که در کلام سایر صحابه از این امور دیده نمی‌شود، اینکه همۀ فرقه‌های اسلامی در اصول و فروع خود را منتسب به او کرده و متصوفه هم علم تصفیه را از او گرفته و ابن عباس شاگرد او بوده است و در فقه و فصاحت در درجه نهایی قرار داشته است، اینکه علم نحو از او پدیدار شده و ابو الأسود دؤلی را به تدوین آن امر کرده، اینکه او در جوانمردی، اخلاق، زهد، کرم در حدی بود که با نیازمندی خود مسکین و یتیم و اسیر را اطعام می‌کرد و اینکه در شجاعت همتایی نداشت و پهلوانان را در جنگها از پای در می‌آورد و اینکه پیامبر اسلام- صلی الله علیه و اله و سلم- در روز احزاب گفت «لضربة علي خير من عبادة الثقلين» و نیز وقایع متواتر او در جنگ خیبر، حسن خلق و خوشرویی، قرابت او با پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم- و همسری اش با دختر پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم-   و پسرداشتن مانند حسن و حسین که سید جوانان اهل بهشت هستند و همین طور اولاد اولاد او که مردم در فضل آنان نسبت به عالمین اتفاق دارند، همگی دلیل بر فضیلت علی است نه دلیل بر افضلیت او. افضلیت کسی چیزی نیست که یقین به آن حاصل شود و باید آن را به خدا واگذار کرد. اما سلف گفته اند که افضل مردم ابوبکر و پس از او عمر و سپس عثمان و سپس علی است. ما باید بر آنان اعتماد داشته باشیم و از آنان متابعت کنیم.[12]

در پاسخ این سخن گفته می‌شود هرچند افضلیت کسی با داشتن فضایلی که دیگران از آنها بهره ای ندارند ثابت می‌شود؛ امّا در عین حال با چشم پوشی از این حقیقت و اینکه ما در صدد شناخت افضل صحابه نباشیم؛ ولی این قدر مسلم است که علی از فضایلی برخوردارد بوده که سایر صحابه آنها را نداشته اند؛ حالا اسم آن را هر چه می‌خواهید بگذارید. ثانیا سلف با کدام و چه ملاکی چنین حکمی کرده و از کجا برای آنان یقین پیدا شده که مراتب افضلیت را چنین رتبه بندی کرده‌اند و چرا آن را به خدا واگذار نکرده اند؟ آیا این رتبه بندی از آنچه که در امر خلافت واقع شده ناشی نشده است؟ به این معنا که چون ابوبکر خلیفۀ اول شد و عمر خلیفۀ دوم و عثمان خلیفۀ سوم و امام علی خلیفۀ چهارم، پس با چشم پوشی از واقعیت، افضلیت هم باید از ابوبکر تا علی رتبه بندی شود!

واژگان کلیدی: علی، پیامبر، علم؛ شجاعت، فصاعت، عدالت، صحابه، ابن ابی الحدید، نهج البلاغه.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

[1]. عزالدين ابو حامد ابن ابى الحديد، شرح ‏نهج ‏البلاغة(ابن‏أبي‏الحديد)، ج 1، ص17- 18. قم، كتابخانه ‏عمومى‏ آيةالله‏ مرعشى‏ نجفى، چ1، 1337.‏ مصحح: محمدابوالفضل‏ ابراهيم‏.

[2] . فیض القدیر، ج4،ص357. عبدالرؤوف مناوی، فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج4، ص357، مصر، المكتبة التجارية الكبرى، چ1،  1356ق.

[3] . عضدالدین عبدالرحمن بن احمد ایجی، المواقف، ج3، ص636. بیروت، دار الجيل ، چ1، 1417ق/ 1997م، تحقيق: عبد الرحمن عميرة.

[4] . شرح‏نهج‏البلاغة(ابن‏أبي‏الحديد)، ج1، ص20.

[5] . ناصر مکارم شیرازی،  پيام‏ امام‏ شرح‏ تازه ‏وجامعى‏ برنهج ‏البلاغه، ‏ج 1، ص409، تهران، دارالکتب الاسلامیة، چ1، 1375ش.

[6] . محمد تقی جعفری، ترجمه‏ وتفسيرنهج‏ البلاغه‏، ج 1، ص179، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چ7، 1376ش،

[7] . شرح‏ نهج ‏البلاغة(ابن ‏أبي ‏الحديد)، ج1، ص21.

[8] . احمد بن علی بن حجر عسقلانی، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج5، ص362، دار المعرفة – بيروت، دارالمعرفة، بی‌تا،تحقيق: محب الدين الخطيب.

[9] .  محمد بن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، ج3، ص1096،  بیروت، دار ابن كثير , اليمامة ،چ3، 1407ق/ 1987م، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا.

[10] . ابو زکریا یحیی بن شرف نووی، شرح النووی علی صحیح مسلم، ج15، ص177بیروت، دار إحياء التراث العربي چ2، 1392ق.

[11] . نهج البلاغة ( فارسي )، خطب الإمام علي ( ع )، ص21-23، ( مترجم : عبد المحمد آيتي)،چ2، 1377ش، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی.

[12]. المواقف، ج3، ص627-629.

فضایل اهل بیت در صحيح بخاري

 (خلاصه: کتاب صحیح بخاری معتبرترین کتاب اهل سنت پس از قرآن کریم است که به جمع آوری روایات در ابواب مختلف پرداخته است. يكى از بخشهاى «صحيح بخارى»، بخش مربوط به فضائل صحابه است. بخارى در اين بخش رواياتى را كه درباره‏ى صحابه رسيده، جمع‏آورى كرده‏ است. از جمله‏ كسانى كه او در اين بخش به ذكر فضايل‌شان پرداخته است حضرت على (ع) امام حسن و امام حسين (عليهما السلام) و حضرت زهرا(س) می باشد).

در صحيح بخاري در بخش مربوط به مناقب امام على (ع)، هفت روايت ذكر شده‏است كه سه روايت به روشنى بر فضل و مقام والاى آن حضرت نزد خداو پيامبرش دلالت دارد.

در بخش مربوط به مناقب امام حسن و امام حسين (ع) مجموعاً هشت روايت نقل شده است. از بين اين روايات دو روايت بر محبت پيامبر اكرم(ص) نسبت به ايشان و دو روايت هم بر شبيه بودن امام حسن(ع) به پيامبر اكرم(ص) دلالت دارد.بخارى درباره مناقب حضرت زهرا(س) تنها يك روايت نقل كرده‏است.

الف: فضایل حضرت علی علیه السلام

بخاری در باب مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام این احادیث  را ذکر می کند: [1]

1.پیامبر اکرم (ص) به امام علی علیه السلام فرمود:

«انت منّی و اَنَا منّک«    تو از من هستی و من از تو هستم

2.عمر گفته است که وقتی رسول خدا (ص) رحلت کردند از علی علیه السلام راضی بودند.

3.پیامبر (ص) در جنگ خیبر در فضیلت علی علیه السلام فرمود:«لا عطینَّ الرایه غداً رجلاً یفتح الله علی یدیه» فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که خداوند به دستان او پیروز می شود.

4.پیامبر اکرم(ص) به امام علی علیه السلام فرمودند:

«أما ترضی أن تکون منی بمنزله هارون من موسی» آیا راضی نیستی که تو برای من به منزله هارون برای موسی (ع) باشی.

محمد بن اسماعیل بخاری در ابواب دیگر صحیح بخاری درباره فضیلت امیر المومنیین علیه السلام احادیثی را نقل کرده است

  1. دشمنی با علی، دشمنی با خدا

ابوذر می‌گوید آیه«هذان خصمان اختصموا فی ربّهم»[2]؛ اینها دو دشمن بودند که در راه خدا با هم عداوت و دشمنی می نمودند»، دربارة سه نفر مؤمن خالص و سه نفر کافر ازگروه قریش نازل گردید که این شش تن در جبهه مقابل با هم مبارزه می کردند: علی، حمزه و عبیدة بن حارث در جبهة توحید، شیبه، عتبه و ولید در جبهة شرک و بت پرستی.

بارقیس از امیرمؤمنان نقل می کند که آیة فوق دربارة ما نازل گردیده است.[3]

  1. نماز امیرمؤمنان علیه السلام

مطرف بن عبدالله می گوید؛ عمران بن حصین در بصره در پشت سر امیر المؤمنین نماز خواند، آنگاه به من گفت: «مطرف! این مرد نمازی را به یاد ما آورد که با پیامبر اکرم می خواندیم، زیرا رسول خدا هم در هر رکوع و سجده و نشست و برخاست تکبیر می‌گفت»[4].

  1. ابوتراب؛ لقب اهدایی پیامبر

ابوحازم می‌گوید: مردی نزد سهل بن سعد آمد و گفت: فلان شخص (امیر مدینه) نزد منبر پیامبر به علی بد می‌گوید. سهل گفت: چه می گوید؟ گفت: از او به ابو تراب یاد می‌کند، ابو حازم می‌گوید سهل خندید و گفت: به خدا سوگند این نام و کنیه را به علی نداد مگر خود رسول خدا و علی این نام را بیش از نام های دیگرش دوست می‌داشت.[5]

به طوری که در متن این حدیث آمده، لقب ابو تراب یکی ار افتخارات امیرمؤمنان است و بیش از تمام القاب و نام های دیگر مورد علاقة آن حضرت بوده است و چون این افتخار برای دشمنان قابل انکار نبود، دست تحریف به آن برده و از حقیقتش منحرف ساخته اند.

  1. علی؛ آشناترین مردم به قضاوت

بخاری در صحیح خود از ابن عباس نقل می‌کند که عمر بن خطاب می گفت: «آشناترین ما به قضاوت علی بن ابی طالب است».[6]

  1. علی دوست‌دار خدا و رسول، و ایشان دوست دار علی

سهل بن سعد می‌گوید:«رسول خدا(ص) در جنگ خیبر فرمود: فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که فتح و پیروزی با دست وی نصیب ما گردد؛ او خدا و رسولش را دوست می دارد؛ خدا و رسولش هم او را دوست می دارند. سهل می‌گوید آن شب لشکریان را خواب نبرد زیرا هر یک انتظار داشت که پرچم به دست او داده شود. رسول خدا(ص) فرمود: علی کجاست، گفتند: چشمش درد می کند، رسول خدا از آب دهانش به چشم او زد و بر وی دعا نمود چشم علی در اثر آب دهان و دعای پیغمبر بهبودی یافت؛ گویی که سابقة مرض نداشته است. آنگاه رسول خدا پرچم را به دست او داد. علی عرض کرد یا رسول الله با آنان بجنگم تا (در ایمان و عمل) مثل ما گردند؟ پیامبر فرمود: به سوی آنان حرکت کن و به اسلام دعوتشان بنما و برنامه های ما را بر آنها روشن کن، زیرا به خدا سوگند اگر خداوند تنها یک نفر را به وسیله تو هدایت کند برایت بهتر است از شتران سرخ موی است».[7]

  1. علی نسبت به پیامبر به منزلة هارون نسبت به موسی

مصعب بن سعد از پدرش نقل می‌کند که، رسول خدا(ع) می خواست به جنگ تبوک حرکت کند، امیرمؤمنان را در مدینه جانشین خود قرار داد، علی عرض کرد: «یا رسول الله مرا در میان زنان و کودکان می گذاری» (و از شرکت نمودن در جنگ محرومم می‌سازی). رسول خدا فرمود:«آیا راضی نیستی که تو نسبت به من به منزلة هارون باشی نسبت به موسی جز اینکه تو پیغمبر نیستی، زیرا پس از من پیامبری وجود ندارد».[8]

در این حدیث که مورد اتفاق بین شیعه و سنی است، رسول خدا خلافت و جانشینی علی را با تشبیه کردن آن حضرت به هارون تثبیت کرده و تنها موضوع نبوت را استثنا نموده است. زیرا این تشبیه تمام مقام ها و مراتب را که هارون دارا بود از جمله مقام وزارت[9] ،اخوت و برادری[10] ،خلافت ومعاونت[11] را برای امیرمؤمنان(ع) اثبات می نماید.

ب ) فضایل فاطمه سلام الله علیها

  1. پيامبر اكرم (ص) فرمود: «فاطمه سيد نساء اهل الجنة».[12] یعنی فاطمه سید زنان بهشتی است.
  2. پيامبر اكرم (ص) در باره فاطمه زهرا سلام الله علیها فرمودند: «فاطمة بضعة مني فمن اغضبها فقد اغضبني»[13]؛ یعنی فاطمه پاره تن من است هر كس او را غضبناك كند مرا غضبناك كرده است.

ج) فضایل امام حسن وامام حسین علیهما السلام

  ابن نعیم نقل مى‌كند كه نزد عبداللّه بن عمر نشسته بودیم , مردى پیش آمد و از حكم خون پشه سؤال كرد كه اگر در لباس نمازگزار باشد نمازش صحیح است یا خیر؟ .عبداللّه پرسید: از كجا مى آیى و اهل كدام منطقه اى؟ .گفت: اهل عراق هستم .عـبـداللّه گـفت : این مرد را بنگرید كه از خون پشه مى پرسد, حال آن كه اینان پسر رسول خدا را كشتند وسكوت كردند از رسول خدا (ص ) شنیدم كه مى فرمود: حسن و حسین دو ریحانه من در این دنیا هستند.[14]

جمع بندی: از ميان روايات فراواني كه راجع به فضايل اهل بيت عليهم السلام وجود دارد، بخاري به نقل روايات بسيار اندكي بسنده كرده است . بعد از بررسی کتاب صحیح بخاری این نکته به روشنی اثبات می‌شود که بخاری سعی در کتمان فضایل اهل بیت علیهم السلام داشته است. به دلیل اینکه حاکم نیشابوری درکتاب مستدرک علی الصحیین[15]  فضایل بیشتری را نقل می‌کند ومی گوید این حدیث بر اساس شروط بخاری صحیح است. ولی با این حال اینطور نیست که از لابلای کتاب صحیح بخاری نتوان درمورد فضایل اهل بیت علیه السلام حدیثی را پیدا کرد بلکه او در مواردی به نقل فضایل ومناقب اهل بیت پرداخته است که در پاسخ سوال به آنها اشاره شد

 

منبع: نرم افزار پاسخ مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم.

[1] . محمد بن اسماعیل بخاری، صحيح بخاري،ج 4. ص 207و208 ، دار احياء، التراث العربي، بيروت،  .باب مناقب علی بن ابی طالب علیه السلام

[2] . سوره حج، آیه19

[3] .   محمد بن اسماعیل بخاری، صحيح، بخاري ، دار احياء، التراث العربي،   بيروت ج5, باب قتل ابی جهل.

[4] . همان ، ج1، کتاب الصلاه، باب إتمام التکبیر فی الرکوع.

[5] . همان، ج4، کتاب باب مناقب علی بن ابی طالب.

[6] . صحيح، بخاري، ج6، کتاب التفسیر، تفسیر «ما ننسخ من آیة…» ح 4211.

[7]. همان ، ج4، کتاب الجهاد و السیر، باب ما قبل فی لواء البنب، ح 2812.

[8]. همان ، ج4، کتاب فضائل الصحابه، باب غزوه تبوک، ح4154.

[9]  . سورة طه (20)، آیة 30

[10] . سورة اعراف (7)، آیة 142.

[11]. سورة طه (20)، آیة 36

[12] . صحيح، بخاري، ج4، ص219

[13] . همان

[14]  . صحيح، بخاري،  ج 5. ص 33.

[15] . حاکم نیشابوری بعد از نقل حدیث از زید بن ارقم آن را تصحیح نموده و تصریح کرده که این حدیث شرایط صحّت نزد شیخین را دارد .حاكم نيشابوري، ابو عبدالله، المستدرك علي الصحيحين، ج3، ص109.

کلیاتی دربارۀ فضایل امام علی علیه السلام

 [خلاصه: در میان صحابه رسول گرامی اسلام- صلی الله علیه و اله و سلم- فضایلی که برای امام علی – علیه السلام ثابت است بی نظیر می باشند. فضایل آن حضرت به صورت گسترده در کتابهای مختلف تاریخی و حدیثی نقل شده است که از سوی هیچ کسی قابل انکار نیست.]

مسئله فضیلت اصحاب پیامبر اسلام_ صلی الله علیه و آله و سلم- در اندیشۀ اسلامی یکی از مسائل مهم است. علت اینکه احترام اصحاب رسول گرامی اسلام_ صلی الله علیه و آله و سلم- بر همگان واجب است، فضایلی است که در آنان وجود داشته است. مهمترین و شامل ترین فضیلت اصحاب باوفای آن حضرت صحابی بودن آنان است. یعنی آنان این فضیلت را با درک پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم- و شنیدن سخنان آن حضرت و عمل به دستورات و جنگیدن در رکاب او، کسب کرده و برای آن مشقات و سختی‌ها را تا پای جان تحمل کرده اند. در این میان فضایل امام علی – علیه السلام- در میان صحابه گرامی رسول خدا- صلی الله علیه و آاله و سلم-  در ابعاد مختلف جلوه های فوق العاده دارد که   فروغ آن چشمها را خیره کرده و افکار را به سوی خود جلب نموده و در حوزه رسیدن به کمالات انسانی سرلوحۀ کمال دوستان می باشد. افزون بر آن برخی از فضایل تشریعی آن حضرت بار اعتقادی داشته و محک برای ایمانداری قرار داده شده است.  از این‌رو مسلمانان صدر اسلام و به ویژه نویسندگان کتابهای تاریخ و متون حدیثی نسبت به این موضوع بی تفاوت نبوده و تا حد امکان فضایلی را که از سوی پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم-  به آن حضرت نسبت داده شده منعکس کرده‌اند.

ابن ابی الحدید یکی از علمای معروف اهل‌سنت می‌گوید: فضائل امام علی- علیه اسلام- در حدّی از عظمت و جلالت و نیز انتشار و اشتهار رسیده که نیازی به بیان ندارد. فضایل او مانند روشنی روز است که از هیچ بیننده‌ای پنهان نیست؛ حتی دشمنانش به فضل او اقرار دارند و انکار مناقب او برای آنان امکان‌پذیر نیست. بنی‌امیه که بر شرق و غرب عالم حکومت داشت و با هر حیله‌ای در خاموش کردن نور او تلاش کردند و مردم را بر جعل معایب و مثالب برای او تشویق می‌کردند و او را در منابر مورد لعن قرار داده و مدح کنندگان او را در معرض تهدید، حبس و کشتن قرار می‌دادند و آنان را از نقل احادیثی که متضمن فضیلت او بود منع می‌کردند و حتی مردم را از بردن نام او بر زبان می‌ترساندند؛ ولی این کارهای آنان هیچ اثری نداشت جز اینکه اسم او بالاتر می‌رفت و مانند مُشکی بود که هر چه پوشانده شود عطر خوش آن منتشر می‌گردد. فضائل او مانند خورشید است که قابل استتار نیست… پس او رئیس و چشمۀ فضائل است».[1] از امام شافعى نیز نقل شده است كه مى‏گويد: «در شگفتم از مردى كه دشمنانش فضايل او را از روى حسد كتمان كردند و دوستانش از ترس، ولى با اين حال شرق و غرب جهان را پر كرده است».[2]

فضایل امام علی- علیه السلام- چیزی نبوده که دیگران برای او ساخته و بافته باشد؛ بلکه سخنان دیگران گنجایش بیان فضایل او را ندارد. فضایل او در زمان زندگی و تعامل او با مردم به گونه‌ای خود را نشان می‌داده که زبانها از وصف آنها ناتوان بوده‌اند. امیرالمؤمنین علی- علیه السلام-  آنگونه که در متون تاریخی و حدیثی و حتی از سینه‌ها به سینه‌ها نقل شده مستجمع فضایلی است که در ابعاد علم، عبادت، شجاعت، عدالت، بلاغت و جنگهای آن حضرت تبلور پیدا کرده که هیچ یکی از صحابه از این فضایل برخوردار نبوده‌است. به همین علت دانشمندان شیعه و سنی در فضایل امیرالمؤمنین علی- علیه السلام- کتابهایی نوشته‌اند. گذشته از صدها عنوان کتاب دربارۀ فضایل امام علی- علیه السلام- که از طرف نویسندگان شیعه نوشته شده، کتابهای خصایص نسائی، تألیف احمد بن شعیب نسائی(نویسنده یکی از صحاح سته اهل‌سنت)؛ مناقب خوارزمی، تألیف ابوالموید محمد بکری حنفی؛ مناقب ابن مغازلی تألیف ابوالحسن علی بن محمد جُلابی؛ جواهر المطالب فی مناقب الامام علی تألیف محمد بن احمد دمشقی شافعی؛ مناقب امام علی- علیه السلام-، تألیف عبدالحق دهلوی؛ مناقب حضرت امام علی- علیه السلام- در شبه قاره هند، تألیف شاهد چوهدری به وسیله عالمان اهل‌سنت نگاشته شده و در جهان اسلام برای خود جایگاهی خاصی دارند.

فضایل علی- علیه السلام- چیزی نیست که به این سادگی مورد انکار قرار گیرد یا کسی بتواند ثابت کند که دیگران از فضایل بیشتری نسبت به آن حضرت برخوردار هستند. ابن حجر هیثمی درکتاب «الصواعق المحرقه» که بر علیه شیعه امامیه نوشته به صراحت می‌گوید فضایل علی بسیار زیاد، بزرگ و مشهور است که حتی احمد بن حنبل  گفته است دربارۀ هیچ کسی به اندازۀ فضایل علی نیامده است. اسماعیل، نسائی و ابو علی نیشابوری گفته‌اند که با سندهای حسن در حق احدی از صحابه بیشتر از آنچه که دربارۀ علی امده، وارد نشده است. این در حالی است که طائفه‌ای از بنی امیه به تنقیص و سب علی در منابر مشغول بودند و خوارج نیز با آنان موافقت کرده بلکه او را تکفیر کردند اما اهل‌سنت در انتشار فضایل او همت گماشته تا نصیحتی برای امت و پیروزی برای حق باشد.[3]

ابن حجر افزون بر آنچه که در کنار فضایل ابوبکر فضایل علی را ذکر کرده، به طور جداگانه به نقل چهل حدیثی که آنها را از غرر فضائل علی شمرده، اکتفاء کرده است. او از حدیثی منزلت شروع می‌کند وچهل حدیث را یکی یکی ذکر کرده و به حدیث دریافت کنیه ابوتراب از رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم- پایان می‌دهد.[4]

از آنچه بیان گردید روشن می‌شود که از حیث کمیت فضایل هیچ یکی از صحابه با فضایل علی-علیه السلام- برابری نمی‌کند. اما از نظر کیفیت نیز احادیثی که در فضایل علی- السلام- نقل شده برترین فضایلی است که از طرف پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم- به علی اختصاص پیدا کرده‌اند. توضیح و اثبات این مطلب را به مقاله دیگری موکول می کنیم.

واژگان کلیدی: فضایل، امام علی، صحابه، ابن حجر، ابن ابی الحدید، معاویه.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

[1] .عزالدين ابو حامد ابن ابى الحديد، شرح‏نهج‏البلاغة(ابن‏ابى‏الحديد)، ج1، ص16-17، قم، كتابخانه‏عمومى‏آيةالله‏مرعشى‏نجفى، چ1، 1337.‏ مصحح: محمدابوالفضل‏ابراهيم‏.

[2] . ناصر مکارم شیرازی، پيام‏امام‏شرح‏تازه‏وجامعى‏برنهج‏البلاغه‏ج1، ص313، تهران، دارالكتب‏الاسلامية، چ1، 1375ش

[3] . ابوالعباس احمد بن محمد ابن حجر هیثمی، الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة، ج2، ص353،  بیروت، مؤسسة الرسالة، چ1، 1417ق/ 1997م، تحقيق: عبد الرحمن بن عبد الله التركي – كامل محمد الخراط.

[4] . رک: الصواعق المحرقه، ج2، ص353- 367.

شیعه و فضایل علی(ع)

 شبهه

شيعيان در بيان فضائل علي بن ابي طالب (ع) غلو نموده اند و هيچگونه دليل عقلي و نقلي بر آن ندارند. و جايگاه علي(ع) مانند ساير صحابه بود.

پاسخ شبهه

فضائل و مناقب امير المؤمنين علي بن ابي طالب(ع) آنچنان معروف و مشهور است كه حتي جماعت زيادي از علما و دانشمندان اهل تسنن در اين باره كتابهاي مستقل نوشته اند.(1)

ما در اينجا به بعضي از احاديثي كه در كتب معتبر اهل سنت درباره فضائل آن حضرت آمده است بسنده مي كنيم.

1ـ بخاري در صحيح خود در موارد متعدده به فضائل آن حضرت تصريح كرده است.

الف) در ضمن يك حديث مفصل و طولاني كه پيرامون داستان «عمرة القضاء» نقل كرده است در آخر حديث دارد كه پيامبر اسلام (ص) به علي بن ابي طالب فرمود: تو از مني و من از تو!(2)

ب) در جاي ديگر بخاري به اسناد خود از سهل بن سعد نقل مي كند كه رسول خدا (ص) در روز خيبر فرمود: فردا اين پرچم را به مردي مي دهم كه خداوند به وسيله او در خيبر را فتح مي كند، او خدا و رسول خدا را دوست مي دارد، و خدا و رسول خدا هم او را دوست مي دارند، مردم، در آن شب با همديگر به بحث و گفتگو پرداختند كه آن شخص كيست؟ مردم هنگام صبح خدمت پيامبر اسلام (ص) آمدند و هر كس اميدوار بود كه آن حضرت پرچم فتح و پيروزي را به او بدهد، آنگاه پيامبر اسلام (ص) فرمود: علي بن ابي طالب كجا است؟ عرض كردند: علي مبتلا به درد چشم شديد شده و از آن رنج مي برد، پيامبر (ص) فرمود: او را پيش من بياوريد، در آن هنگام علي(ع) آمد و پيامبر (ص) آب دهان خود را به چشمان او كشيد و براي او دعا كرد، در نتيجه درد چشم علي(ع) بهبودي يافت، سپس پرچم را به علي داد و خيبر فتح شد.(3)

ج) باز در صحيح بخاري در جاي ديگر آمده است كه پيامبر اسلام (ص) به علي (ع) فرمود:آيا راضي نيستي كه نسبت به من، همانند هارون نسبت به موسي باشي؟(4)

همين حديث را به صورت كامل در جاي ديگر نقل كرده است و از مصعب بن سعد از پدرش نقل مي كند كه رسول خدا (ص) به سوي تبوك حركت كرد و علي (ع) را به جاي خود قرار داد. علي (ع) عرض كرد: آيا مرا در ميان كودكان و زنان مي گذاري؟ پيامبر (ص) فرمود: آيا راضي نيستي كه نسبت به من همانند هارون نسبت به موسي باشي جز اينكه پيامبري بعد از من نخواهد بود.(5)
جالب اينكه مسلم در صحيح خود نقل مي كند كه معاوية به سعد بن ابي و قاص گفت: به چه دليل (علي بن ابي طالب) را سب نمي كني؟ سعد پاسخ داد من هنگامي كه سه مطلب (مهم) را كه پيامبر (ص) درباره علي (ع) گفته است ياد مي كنم او را ناسزا نمي گويم و اگر يكي از آنها را من داشتم بهتر از آن بود كه مالك شترهاي (زياد) سرخ مو باشم: سعد سپس حديث منزلت و حديث رايت (پرچم) و آيه مباهله را در مقام فضيلت علي(ع) به رخ معاويه مي كشد و مي گويد خداوند به پيامبر دستور داد: «بگو بيائيد ما فرزندان خود را دعوت مي كنيم شما هم فرزندان خود را» پيامبر (ص) علي و فاطمة و حسن و حسين را فرا خواند وگفت: بارالها اينها اهل (بيت) من مي باشند(6).

ابن اثير يكي از دانشمندان معروف اهل سنت در يكي از تأليفات خود بنام «اسدالغابة» به اسناد خود از انس بن مالك نقل مي كند كه براي پيامبر اسلام (ص) مرغ بريان آورده بودند، گفت بارالها بهترين مخلوقات خود را برسان تا با من از اين مرغ بخورد. ابو بكر آمد او را رد كرد (و اجازه نداد)، بعد عثمان آمد او را هم رد كرد، پس علي (ع) آمد به او اجازه داد.(7)

ابن حجر عسقلاني در كتاب خود نقل مي كند پيامبر اسلام (ص) به علي (ع) (اشاره كرد و) فرمود: اين وصي من و گنيجينه اسرار من مي باشد و بهترين انسانها بعد از من است.(8)

يكي از دانشمندان شافعي كه درباره مناقب علي بن ابي طالب (ع) كتاب مستقل نوشته است با نقل يك حديث از اين كتاب كلام را به پايان مي رسانيم. او باسناد خود از ابوذر غفاري نقل مي كند كه پيامبر (ص) فرمود: هر كس بعد از من درباره خلافت علي عداوت و دشمني كند كافر مي باشد و با خدا و رسول او مبارزه كرده است و هر كس در علي شك و ترديد كند كافر است.(9) بنا براين شيعه همان فضائلي رادر مورد علي مي گويد كه اهل سنت دركتاب هاي خود نقل كرده اند.

منبع: نرم افزار پاسخ 2 مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات.

پاورقی:

  1. مانند مناقب علي بن ابي طالب تأليف ابن مغازلي، أنس المطالب في مناقب امام علي بن ابي طالب، تأليف محمد بن محمد شافعي، مناقب علي (ع) تأليف احمد بن حنبل، مناقب مرتضوي تأليف مير محمد صالح حسين حنفي مشهور به مشكين قلم، مناقب علي (ع) تأليف ثعلبي مفسر معروف شافعي، مناقب علي (ع) تأليف محب الدين طبري شافعي صاحب كتاب ذخائر العقبي، مناقب علي (ع) تأليف خواجه محمد پارسا، الخصائص تأليف احمد بن شعيب نساني صاحب سنن معروف، فضائل علي (ع) تأليف جلال الدين عبدالرحمن السيوطي شافعي، فضائل علي (ع) تأليف علامه عيدوس علوي شاخص، فضائل علي (ع) تأليف حاكم نيشابوري شافعي صاحب كتاب المستدرك علي الصحيحين، فضائل علي (ع) تأليف ابو محمد محمد بن علي بن اسماعيل حنفي و دهها كتاب ديگر.
    2. بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح البخاري، بيروت، چاپ دار الجبل، ج5، ص180، باب عمرء القضاء.
  2. همان، ج5، ص171، باب غزوة.
  3. همان، ج5، ص24.
  4. همان، ج6، ص3.
  5. مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، مصر: ميدان الازهر، مطبعه محمد علي صبيح و اولاده، ج7، ص120- 121.
  6. ابن اثير، اسد الغابة في معرفة الصحابة، تهران، چاپ مكتبة اسلامية، 1366ش، ص30.
  7. ابن حجر، تهذيب التهذيب، حيدر آباد دكن- هند، چاپ اول، 1325ه‍، ج3، ص106.
  8. ابو الحسن علي بن محمد بن محمد الواسطي الشافعي، مناقب علي بن ابي طالب، تهران، مطبعه اسلاميه، چاپ دوم، 1402، ص46.

بررسی فضایل حضرت علی (ع) و مساله امامت (حدیث غدیر خم)

چکیده:

در سال مولای متقیان حضرت علی علیه السلام و در این نوشتار، به بررسی فضایل و نقش تاریخی امام علی علیه السلام در دوران صدر اسلام و بخصوص مساله امامت از منظر سه منبع معتبر تاریخ اسلام (سیره ابن هشام، تاریخ طبری و تاریخ ابن اثیر) می پردازیم . این فضایل و نقش تاریخی حضرت، در سه مرحله زمانی (از کودکی امام تا بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله، از دوران بعثت تا هجرت پیامبر و از دوران هجرت تا رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله) مورد پژوهش و تطبیق قرار گرفته است .

نتیجه بررسی حاضر، دستیابی به پاسخ این سؤال است که آیا مورخان مذکور همه حقایق مربوط به علی علیه السلام را نوشته اند یا نه؟ و اگر نتوانسته اند، چرا؟ به احتمال قریب به یقین محدودیتهای سیاسی – عقیدتی، مورخان منابع مذکور را، از ذکر بعضی حقایق تاریخ اسلام باز داشته است .

کلیدواژه ها:

امامت، علی بن ابی طالب علیه السلام، فضایل علی علیه السلام، کتب تاریخ، سیره

در کتب تاریخ اسلام، ماجرای خشکسالی و سختی و تنگدستی ناشی از آن در قبیله قریش ذکر شده (1) و آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و عمویش عباس تصمیم گرفتند به خاطر کمک به ابوطالب، دو تن از فرزندان وی را نزد خود آورده از آنها نگهداری کنند؛ پس پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام، و عباس و جعفر را انتخاب کرد . حضرت علی علیه السلام تا زمان بعثت، در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله بود . بعضی از مورخان، این امر را از الطاف الهی بر حضرت علی علیه السلام شمرده اند . (2)

علی علیه السلام در سایه همنشینی و همنفسی با پیامبر صلی الله علیه و آله و تحت توجهات و تعالیم ایشان ، دوران رشد و بالندگی خود را با کسب فضایل معنوی و اخلاقی از سیره نبوی طی کرد . این امر پس از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز ادامه داشت ؛ لذا ایشان به عنوان اولین مرد مسلمان، پشت سر پیامبر به نماز ایستاد و در تمام مراحل نبوت، یک لحظه از یاری و پشتیبانی رسول خدا سستی و غفلت نکرد . تاریخ اسلام سرشار از فداکاریها و شجاعتها و دلاوریهای آن حضرت است . تمامی این فضایل و نیز کسب مقام دامادی پیامبر صلی الله علیه و آله که حاکی از علاقه و محبت ایشان بود، بدون شک حسادت برخی را برانگیخت؛ اینان تا زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله، جرات علنی کردن دشمنی و حسد خود را نداشتند؛ اما پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله، دشمنی های پنهان، آشکار و علنی گشت . حوادث تاسف انگیز تاریخ اسلام پس از رحلت نبی اکرم صلی الله علیه و آله از جمله مساله جانشینی و خلافت رسول خدا و خانه نشین کردن بیست و پنج ساله حضرت علی علیه السلام ، گواه این مطلب است؛ لذا کتمان حقایق و فضایل حضرت علی علیه السلام از سوی مخالفان و معاندان وی، امری طبیعی و بدیهی بود . در این میان، تلاش مورخان با انصاف و بدون غرض، در ثبت فضایل و ذکر روایات در خصوص ایشان، قابل تقدیر است . هرچند که فشار سیاسی حکومتهای وقت، مانع از ذکر تمامی حقایق می شد .

فضایل علی علیه السلام از دوران کودکی تا بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله

در این مرحله از تاریخ زندگانی علی علیه السلام، آنچه را که مورخان اسلامی در کتب سیره ابن هشام، تاریخ طبری و تاریخ ابن اثیر به عنوان فضیلتی برای علی بن ابی طالب علیه السلام آورده اند، ذکر مسلمان شدن وی به عنوان اولین ایمان آورنده به آیین محمدی علیه السلام است که به تفکیک مورد بررسی قرار می گیرد:

1- علی علیه السلام نخستین مرد ایمان آورنده به پیامبر صلی الله علیه و آله

ابن هشام ابتدا از اسلام حضرت خدیجه یاد کرده است، (3) سپس مساله نزول نماز و پس از آن، از اسلام امام علی علیه السلام سخن گفته است . (4)

طبری در خصوص اسلام آوردن علی علیه السلام آورده است: بعضی ها گفته اند نخستین مردی که به پیامبر خدا ایمان آورد، علی بن ابی طالب بود؛ از ابن عباس روایت کرده اند که اول کسی که با پیامبر نماز کرد علی بود و از جابر نیز روایت کرده اند که پیامبر به روز دوشنبه مبعوث شد و علی به روز سه شنبه نماز کرد . ابوحمزه گوید: از زیدبن ارقم شنیدم که گفت اول کسی که به پیامبر خدا علیه السلام ایمان آورد، علی بن ابی طالب بود . (5) طبری سپس روایتهای مختلفی را از کلبی، ابن اسحاق و دیگران در مورد اسلام آوردن علی علیه السلام، پس از خدیجه آورده است . (6)

ابن اثیر این موضوع را چنین روایت کرده است: «دانشوران درباره نخستین کسی که به اسلام گرایید، اختلاف دارند؛ گرچه همداستان هستندکه خدیجه نخستین آفریدگان خدا بود که به اسلام گروید . برخی گفتند: نخستین مردی که اسلام آورد، علی بن ابی طالب بود . ابن اثیر در ادامه روایت، گزارشی از حضرت علی علیه السلام ذکر کرده که ابن هشام و طبری به آن اشاره ای نکرده اند . در این گزارش علی علیه السلام فرموده است: من بنده خدا و برادر پیامبر او هستم و پس از من هرکه خود را چنین خواند، دروغگو و دروغ پرداز باشد . هفت سال پیش از سایر مردمان، آغاز به نماز خواندن با پیامبر خدا کردم . (7) » ابن اثیر در ادامه به تقلید از شیوه طبری، به ذکر سایر روایتها در این خصوص پرداخته است .

2- نماز گزاردن حضرت علی علیه السلام با پیامبر در دره های مکه

ابن هشام در این روایت از حضور علی علیه السلام در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان تنها همراه در خواندن نماز، در دره های مکه، سخن می گوید . یکبار ابوطالب آن دو را دیده و از آیین جدیدشان می پرسد . علی علیه السلام دین اسلام را شرح می دهد و از وی می خواهد که آن را بپذیرد . ابوطالب اظهار می دارد که نمی تواند از دین پدرانش جدا شود، با این حال اطمینان می دهد اقدامی که او را ناراحت کند، از وی سر نخواهد زد . در ادامه، ابن هشام روایتی دیگر آورده است که در خاتمه آن ابوطالب به علی علیه السلام می گوید: پسرم، پیامبر خدا تو را جز به راستی و درستی و خیر نمی خواند، همواره با او باش . (8)

طبری در این مورد، مطلبی را ذکر نکرده است، اما ابن اثیر مانند ابن هشام، ماجرای نماز خواندن علی علیه السلام با پیامبر صلی الله علیه و آله را در دره های مکه و ماجرای دیدار ابوطالب و سخن آنان را آورده است . (9)

از نمونه حذفهای محافظه کارانه در سیره ابن هشام، حادثه جالبی است که در بخش اندکی از سیره ابن اسحاق که در دست است، وجود دارد و طبری و ابن اثیر نیز آن را از ابن اسحاق و دیگران آورده اند . این روایت چنین است که غفیف بن قیس کندی می گوید: در عصر جاهلیت به مکه آمده بودم و می خواستم برای خانواده ام عطر و لباس بخرم؛ در مکه به دیدار عباس بن عبدالمطلب که تاجر بود، رفتم . محل ملاقات ما، همان محل اجتماع معمول مردم مکه، یعنی مسجدالحرام بود . ما در جایی نشسته بودیم که می توانستیم کعبه را مشاهده کنیم . هنگامی که آفتاب بالا آمد و روز به نیمه رسید، جوانی به صحن مسجد الحرام آمد، بعد از اینکه به آسمان نگریست، رو به سوی کعبه ایستاد، اندکی بعد نوجوانی به مسجد آمد و در جانب راست آن جوان ایستاد و با فاصله کمی، زنی آمد و در پشت سر آن دو ایستاد . آن جوان خم شد و رکوع کرد، نوجوان و زن هم رکوع کردند . آن جوان سر برداشت و به سجده رفت و آن دو نیز سر برداشته سجده کردند . من گفتم: عباس! امری بزرگ است . عباس گفت: آری امری بزرگ است ! آیا می دانی این جوان کیست ؟ گفتم: نه ! گفت: او محمد بن عبدالله برادرزاده من است . آیا می دانی این نوجوان کیست؟ او علی برادرزاده من است . آیا می دانی این زن کیست؟ او خدیجه بنت خویلد، زوجه آن جوان است . برادرزاده ام به ما خبر داده است که پروردگار او – خدای آسمانها و زمین – به این دین که وی بدان عمل می کند، امر کرده است . به خدا سوگند در تمام روی زمین ، جز این سه تن هیچ کس بر این دین نیست . (10) با بررسی این روایتها در کتب سیره و تاریخ، پیشگامی حضرت علی علیه السلام در ایمان به رسول خدا به عنوان اولین مرد مسلمان محرز است و جای هیچ شک و تردیدی نمی گذارد .

فضایل علی علیه السلام از دوران بعثت تا هجرت رسول صلی الله علیه و آله

1- حدیث یوم الدار:

ابن هشام این روایت مشهور را از سیره ابن اسحاق حذف کرده و در کتاب خود نیاورده است . (11) خلاصه روایت که در متون دیگر از جمله طبری و ابن اثیر، از ابن اسحاق نقل شده، چنین است: بعد از نزول آیه مبارکه «و انذر عشیرتک الاقربین » ، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، علی علیه السلام را که در آن زمان 15 سال بیشتر نداشت، خواست و به او گفت که طعامی آماده سازد و عموم خویشاوندان را که شامل همه فرزندان عبدالمطلب ، یعنی عموها و عموزاده ها و عمه زاده های پیامبر بودند، دعوت کند . تعداد آنان از چهل نفر تجاوز نمی کرد چون برای بار سوم آنها را جمع کرد و غذا صرف شد، پیامبر صلی الله علیه و آله در جمع آنها سخن گفت و فرمود: هیچ کس از برای کسان خود، چیزی بهتر از آنچه من برای شما آورده ام، نیاورده است . من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام . خدایم به من فرمان داده که شما را به سوی او بخوانم . کدام یک از شما یاور و پشتیبان من خواهد بود تا برادر و وصی و جانشین من در میان شما باشد . سکوت بر مجلس حاکم شد و هیچ کس جواب مثبت نداد . تنها علی علیه السلام که از همه کوچکتر بود، از جای برخاست و پشتیبانی خود را اعلام کرد؛ و چون پیامبر سه بار این سخن را فرمود و هر سه بار علی علیه السلام برخاست، دست بر گردن او گذاشت و فرمود: این برادر من، وصی من و خلیفه من در میان شماست؛ سخن او را بشنوید و فرمان او را ببرید . (12)

ذکر این حدیث، بیانگر فضیلتی دیگر برای علی علیه السلام است که از همان ابتدای بعثت، آمادگی خود را برای هرگونه فداکاری در راه حمایت از رسول خدا اعلام می کند .

2- ماجرای لیلة المبیت

ابن هشام در ابتدای خبر هجرت، به این مطلب اشاره دارد که همه اصحاب، هجرت کردند و هرکس ماند، گرفتار حبس یا فتنه شد؛ مگر علی بن ابی طالب و ابوبکر . (13) سپس ماجرای خوابیدن حضرت علی علیه السلام را در رختخواب رسول خدا صلی الله علیه و آله در شب هجرت ایشان به مدینه و پوشیدن جامه سبز خضری – که به دستور پیامبر برای محفوظ ماندن علی علیه السلام از آسیب دشمنان بود – را آورده است . سپس، از هجوم کفار قریش در صبحگاه به بستر پیامبر صلی الله علیه و آله و دیدن علی به جای ایشان، سخن گفته است . (14)

طبری در کتابش، ماجرای خوابیدن علی علیه السلام در بستر پیامبر صلی الله علیه و آله را بطور مشروح ذکر کرده است . (15) ابن اثیر نیز، ضمن ذکر ماجرای لیلة المبیت، در خاتمه افزوده که کفار قریش، هنگامی که علی را به جای پیامبر صلی الله علیه و آله در بستر یافتند، او را زدند و به سوی مسجد الحرام بردند و ساعتی او را نگه داشتند، سپس رهایش کردند . (16)

هرچند هر سه مورخ مسلمان از تحلیل این واقعه و بیان فداکاری حضرت علی علیه السلام در آن شب سرباز زده اند، اما ذکر کامل این روایت در سه منبع مورد استناد تحقیق، اهمیت اقدام علی علیه السلام در شب هجرت را به عنوان یکی از فضایل خاص برای آن حضرت تصریح می کند . در امالی مفید از امام چهارم علیه السلام روایت شده که آیه: «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤف بالعباد» ، (17) در شان علی علیه السلام در ماجرای لیلة المبیت نازل شده است . (18)

3- انجام وظیفه حضرت علی علیه السلام در مکه قبل از هجرت:

از دیگر فضایل حضرت علی علیه السلام پس از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه، ادای امانتها به صاحبانشان در مکه بود که رسول خدا این وظیفه خطیر را به آن حضرت واگذار کرد . (19) ابن هشام پس از ذکر این مساله چنین آورده است که علی بن ابی طالب سه شبانه روز در مکه ماند و پس از ادای امانتها به رسول خدا صلی الله علیه و آله ملحق و همراه او بر کلثوم بن هدم وارد شد . (20) وی بیش از این مطلبی نیاورده و به همسفران علی علیه السلام در این سفر اشاره ای نکرده است .

طبری و ابن اثیر نیز دستور پیامبر صلی الله علیه و آله را برای بازگرداندن امانتهای مردم آورده اند (21)؛ اما مانند ابن هشام از سایر افرادی که همسفر علی علیه السلام در هجرت به مدینه بودند، نام نبرده اند؛ در حالی که روایت شده، یکی از دلایل توقف پیامبر صلی الله علیه و آله در محله قبا، ورود علی علیه السلام و آوردن فرزند رسول خدا همراه خود بوده است . آن حضرت، زمانی که مشغول باز گرداندن امانتهای مردم از سوی رسول صلی الله علیه و آله خدا بود، نامه ای از ایشان دریافت کرد که به همراه فواطم (فاطمه علیها السلام ، فاطمه بنت اسد – مادر آن حضرت – و فاطمه دختر زبیربن عبدالمطلب)، ام ایمن و فرزندش ایمن و جمعی از ضعفای مکه به مدینه هجرت کند . (22) سپردن اهل بیت به علی علیه السلام، نشان دهنده اعتماد و اطمینان کامل پیامبر صلی الله علیه و آله به حضرت و آگاهی از انجام ماموریت توسط ایشان است که متاسفانه ابن هشام، طبری و ابن اثیر از ثبت آن دریغ ورزیده اند؛ اما ابن اثیر در ادامه ماجرای هجرت علی علیه السلام به مدینه آورده است: علی بن ابی طالب چون به مدینه رسید، هر دو پای وی شکافته شده بود . پیامبر صلی الله علیه و آله علی را خواست و چون به او گفتند نمی تواند راه برود، به نزد وی آمد، او را در آغوش فشرد و از روی مهربانی بر وی گریست و چون پاهای متورمش را دید، از آب دهان خود بر پاهای علی علیه السلام گذارد و پس از آن، حضرت تا روز کشته شدن از درد پا گله نکرد . (23) این روایت، گوشه ای دیگر از محبت پیامبر صلی الله علیه و آله را به علی علیه السلام آشکار می سازد؛ این محبت تنها جنبه شخصی و خانوادگی نداشت، بلکه از این رو بود که او فردی نمونه و با فضیلت بود و خدا او را دوست داشت .

فضایل علی علیه السلام از دوران هجرت تا رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله

1- پیمان برادری میان پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام:

یکی از افتخارات ویژه حضرت علیه السلام، انتخاب وی از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله، علی به عنوان برادر خویش در جریان مؤاخات (پیمان برادری) پس از هجرت به مدینه است . ابن هشام ضمن ذکر رخداد مؤاخات میان مهاجر و انصار، از قول ابن اسحاق، خبر عقد برادری میان پیامبر و علی علیه السلام را آورده است . (24) در مورد این شان علی علیه السلام، در تاریخ طبری و به تبع آن ابن اثیر، روایتی ذکر نشده و آنها این امر مهم را مسکوت گذاشته اند .

2- علی علیه السلام در مقام دامادی پیامبر صلی الله علیه و آله:

در تاریخ یعقوبی آمده است: وقتی علی بن ابی طالب، فاطمه علیها السلام دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله را به سوی مدینه آورد، هنوز با او ازدواج نکرده بود و دو ماه پس از هجرت، رسول خدا فاطمه علیها السلام را به او تزویج کرد . (25)

مسلم است که حضرت فاطمه علیها السلام خواستگاران بسیاری داشت ابوبکر و عمر نیز چون خواست خود را با پیامبر صلی الله علیه و آله در میان نهادند، رسول خدا گفت که منتظر قضاء الهی است . (26) هنگامی که حضرت علی علیه السلام فاطمه را از پیامبر صلی الله علیه و آله خواستگاری کرد، رسول خدا پذیرفت و چون عده ای لب به اعتراض گشودند، فرمود: «ما انا زوجته و لکن الله زوجه » ، من فاطمه را به علی تزویج نکردم، بلکه خدا او را تزویج کرد . (27)

مساله ازدواج فاطمه علیها السلام با علی علیه السلام امری مهم است؛ به طوری که وقت عاص بن وائل سهمی، به طعنه، پیامبر صلی الله علیه و آله را ابتر و منقطع از نسل خواند، خداوند سوره کوثر را در شان و مرتبت فاطمه زهرا علیها السلام نازل کرد؛ ابن اسحاق این مطلب را بدون ذکر نام فاطمه علیها السلام آورده است (28)؛ بنابراین جای تعجب است که چرا مورخانی چون ابن هشام، طبری و ابن اثیر – که به بسیاری از جزئیات زندگانی پیامبر صلی الله علیه و آله پرداخته اند این مطلب را مسکوت گذاشته اند؟ !

3- حضور علی علیه السلام در جنگهای عصر رسول صلی الله علیه و آله:

براساس شواهد و مدارک تاریخی، حضرت علی علیه السلام در غزوات و سریه های صدر اسلام، نقش مؤثر و سرنوشت سازی داشته است . با بررسی اجمالی جنگها در عصر رسول اکرم صلی الله علیه و آله، 26 غزوه رخ داد و 35 تا 48 سریه و ماموریت جنگی و شناسایی انجام گرفت (29). به نقل اکثر مورخان اعم از شیعه و سنی، علی علیه السلام در همه غزوات جز «تبوک » شرکت داشت (30) ، و به عنوان دومین شخصیت نظامی پس از رسول صلی الله علیه و آله ایفای نقش کرده است .

در این قسمت ، به بررسی نقش تاریخ حضرت علی علیه السلام در جنگهای صدر اسلام، از دیدگاه ابن هشام، طبری و ابن اثیر می پردازیم .

1- 3- جنگ بدر:

در جنگهای صدر اسلام، پرچمدار، نقش مهم و خطیری داشت و پرچمدار بودن از فضایل اصحاب به شمار می آمد . در جنگهای عصر رسول صلی الله علیه و آله ، علی علیه السلام به خاطر شجاعت خود، معمولا پرچمدار سپاه اسلام بود . برخی از راویان سعی کرده اند این فضیلت را نادیده بگیرند . ابن اسحاق درباره پرچم سپاه اسلام در جنگ بدر می نویسد: دو پرچم سیاه در جلوی سپاهیان رسول خدا صلی الله علیه و آله بود؛ یکی با نام «عقاب » در دست علی (31) و دیگری در دست یکی از انصار (32). ابن اسحاق همچنین کشته شدن ولیدبن عتبه را در جنگ تن به تن با حضرت علی علیه السلام ذکر کرده، (33) سپس فهرست جنگجویان قریش را که در جنگ بدر به دست علی علیه السلام کشته شدند ، آورده است . (34) وی این مطلب را نیز آورده که علی علیه السلام با زبیر، سعد وقاص و عده ای دیگر برای گرفتن خبر از حرکت قریشیان به سوی مدینه ، سر چاه بدر رفتند و دو نفر را دستگیر کردند . (35) این امر حاکی از آن است که حضرت علی علیه السلام به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله ، مسؤول کسب اطلاعات از مواضع دشمن بوده است .

طبری نیز درباره نقش حضرت علی علیه السلام در جنگ بدر، به همان مواردی که ابن هشام از ابن اسحاق، درباره پرچمداری، کشتن ولید و مساله خبرگیری از حرکت دشمن و رفتن به سر چاه بدر آورده، اشاره کرده است . (36) اما ابن اثیر، در این مورد مطلبی را ذکر نکرده است .

2- 3- جنگ احد:

ابن هشام روایت کاملی را در مورد حضور حضرت علی علیه السلام در جنگ احد ذکر کرده و آورده است: وقتی جنگ در احد شدت گرفت، پیامبر صلی الله علیه و آله زیر پرچم انصار نشست و برای علی بن ابی طالب پیغام فرستاد که پرچم را پیش ببرد . در این هنگام ابو سعد بن ابی طلحه که پرچمدار مشرکان بود، علی علیه السلام را به مبارزه طلبید . آن دو به نبرد پرداختند و اندکی بعد، ابی طلحه با ضربه علی مجروح شد . حضرت برای کشتن به او نزدیک نشد؛ وقتی علت را پرسیدند، فرمود: عورتش را برهنه کرد، لذا از وی گذشتم و دانستم که خدا او را خواهد کشت . (37) همچنین آورده که رسول خدا صلی الله علیه و آله در احد، در حفره ای که دشمن کنده بود، افتاد . علی علیه السلام اورا یاری کرد ودستش را گرفت ؛ «فاخذ علی بن ابی طالب بید رسول الله » (38). در پایان جنگ احد نیز پیامبر صلی الله علیه و آله، علی علیه السلام را برای آگاهی از جهت حرکت لشکر قریش و مقاصد آنها فرستاد که علی علیه السلام فرمود: من در پی آنها رفتم و دیدم که قصد مکه را دارند . (39) ابن هشام می نویسد: برخی از آگاهان به من خبر دادند که ابن ابی نجیح گفت: روز احد منادی ندا می داد: «لا سیف الا ذوالفقار و لا فتی الا علی » (40)

طبری نیز جریان نبرد تن به تن حضرت علی علیه السلام با پرچمدار مشرکان ابو طلحه – را آورده (41) و از حملات مکرر حضرت علی علیه السلام در صحنه جنگ احد می نویسد و اینکه جبرئیل گفت: ای پیامبر خدا! از خود گذشتگی این است و پیامبر گفت: او از من است و من از اویم . جبرئیل گفت: من نیز از شمایم . گوید در این وقت بانگی برآمد که شمشیری جز ذوالفقار و جوانمردی جز علی نیست . (42)

طبری آورده: وقت مصعب بن عمیر در جنگ احد کشته شد، پیامبر پرچم را به دست علی علیه السلام داد؛ (43) و در جریان زخمی شدن پیامبرو شایعه کشته شدن ایشان، ازجمله همراهان وی که پیامبر را به سمت دره احد بردند تا ازدست دشمنان قریش مصون ماند، علی بن ابی طالب بود . (44) او همچنین فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله را، در خبرگیری از حرکت دشمنان، توسط علی علیه السلام روایت کرده است . (45)

ابن اثیر در تاریخ کامل، ماجرای چگونگی حضور علی علیه السلام در جنگ احد، دلاوری وی در کشتار مشرکان قریش، ندای جبرئیل در تقدیر شجاعت علی علیه السلام در حین جنگ ، پرچمداری علی علیه السلام پس از مصعب بن عمیر در احد، رسیدگی به پیامبر صلی الله علیه و آله در جریان زخمی شدن و وظیفه تعقیب دشمنان و گزارش دادن از حرکت آن لشکر به سمت مکه را بطور کامل و شبیه آنچه که طبری آورده، روایت کرده است . (46)

3- 3- غزوه بنی نضیر:

در السیرة النبویه، ابن اسحاق خبر حرکت رسول خدا به سوی بنی نضیر را آورده و افزوده است که همراهان ایشان از صحابه، ابوبکر، عمر و علی علیه السلام بودند . (47) او از پرچمداری علی علیه السلام در این جنگ مطلبی نیاورده است؛ اما طبری و ابن اثیر روایت کرده اند که پیامبر وقتی می خواست برای جنگ به سوی بنی نضیر برود، عبدالله بن ام مکتوم را به جانشینی خویش در مدینه گذاشت و پرچم را به دست علی بن ابی طالب داد . (48)

4- 3- جنگ خندق (احزاب):

ابن هشام، روایت ابن اسحاق در عبور کردن عمر وبن عبدود از گوشه خندق و مبارزه طلبی او را آورده که در پاسخ به او، حضرت علی علیه السلام اعلام آمادگی کرد و در این نبرد، عبدود – جنگاور مشهور عرب – به دست علی علیه السلام کشته شد . سپس چهار بیت شعر منسوب به علی بن ابی طالب را آورده و افزوده است که بیشتر آشنایان شعر، در نسبت دادن این اشعار به علی علیه السلام تردید کرده اند . (49)

طبری و به تاسی از او، ابن اثیر نیز روایت حضور مؤثر علی در جنگ خندق و ماجرای مبارزه طلبی عبدود و نبرد تن به تن آن دو را بطور کامل آورده اند که سرانجام در این مبارزه، عبدود به دست علی علیه السلام کشته شد . (50)

از آنجا که جنگ خندق (احزاب)، از جمله جنگهای مهم و طراحی شده از سوی جمعی از مشرکان علیه مسلمانان مدینه بود و طولانی و فرسایشی شدن آن برای هر دو گروه – کفار و مسلمانان – ملال آور شده بود؛ حضور علی علیه السلام و رشادتهای وی در کشتن سران جنگجوی مشرکان، بخصوص عبدود، تاثیر بسزایی در تقویت روحیه مسلمانان داشت و سرآغازی برای کشتار سایر مشرکان و درنتیجه شکست و بازگشت آنان به سوی مکه شد . به همین دلیل این ضربه سرنوشت ساز علی علیه السلام در جنگ خندق، برتر از عبادت جن و انس شهرت یافت، که از جمله فضیلتهای منتسب به علی بن ابی طالب است . خداوند در سوره احزاب، به برخی از رویدادهای جنگ و نیز روحیات مسلمانان و مشرکان اشاره کرده است .

5- 3- غزوه بنی قریظه:

در مورد حضور علی علیه السلام در غزوه بنی قریظه، یک روایت از ابن اسحاق آورده شده که گفت: رسول خدا، علی بن ابی طالب را با پرچم خود به سوی بنی قریظه فرستاد . علی علیه السلام تا نزدیک قلعه دشمن رفت و سخن زشتی از آنان درباره پیامبر صلی الله علیه و آله شنید؛ بازگشت و وقتی به رسول خدا رسید گفت: هرگز نباید از این خبیثان درگذری! رسول خدا فرمود: چرا، آیا درباره من چیز بدی از آنها شنیدی؟ گفت: آری! حضرت فرمود: اگر مرا می دیدند، چیزی نمی گفتند . (51) در روایت دیگری ابن هشام می نویسد: برخی از موثقان اهل علم برایم نقل کردند که علی بین ابی طالب، درحالی که مسلمانان، قلعه بنی قریظه را در حصار داشتند، فریاد می زد: «یا کتیبة الایمان » ، آنگاه خود با زبیر قدم پیش نهاد و گفت: به خدا سوگند یا مانند حمزه ربت شهادت می چشم یا قلعه شان را می گشایم . پس بنی قریظه گفتند: ای محمد، ما حکمیت سعدبن معاذ را می پذیریم . (52)

6- 3- علی علیه السلام کاتب پیامبر صلی الله علیه و آله در جریان صلح حدیبیه:

در السیرة النبویه، ابن اسحاق از زهری، در مساله نوشتن متن صلحنامه حدیبیه، از علی علیه السلام نام برده است و به دنبال آن مطلب دیگری درباره او نیاورده است . سپس از شاهدان صلحنامه یاد کرده که علی بن ابی طالب نیز در شمار آنان است؛ با این قید: «و کان هو کاتب الصحیفه » . (53)

طبری نیز مساله کتابت صلحنامه حدیبیه را توسط علی علیه السلام به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله آورده و قید کرده است که وی از شاهدان صلحنامه بود (54)؛ اما ابن اثیر تنها نوشتن متن صلحنامه از سوی علی علیه السلام را روایت کرده و از مورد دوم سخنی نیاورده است . (55)

7- 3- غزوه خیبر:

در السیرة النبویه، ابن اسحاق خبر حرکت پیامبر صلی الله علیه و آله را به سوی خیبر آورده، اما چیزی درباره پرچمدار سپاه ننوشته است؛ ولی ابن هشام در این باره می افزاید: «و دفع الرایة الی علی بن ابی طالب رضی الله عنه و کانت بیضاء» . (56)

ابن اسحاق خبر فرستادن ابوبکر و عمر را برای فتح قلعه خیبر آورده است که آنان هریک رفتند و برگشتند اما آنجا را فتح نکردند، تا آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «فردا پرچم را به دست مردی می دهم که خدا و پیامبرش را دوست دارد و خدا و پیامبرش نیز او را دوست دارند و خدا به دست او قلعه ها را فتح می کند .» سپس خبر فتح خیبر و استفاده از آن را به عنوان سپر، توسط علی علیه السلام آورده است . (57) طبری و ابن اثیر جریان فتح خیبر به دست علی علیه السلام را بطور کامل روایت کرده و نوشته اند که پس از عدم موفقیت ابوبکر و عمر در فتح قلعه یهودیان خیبر، پیامبر فرمود: فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که خدا و پیامبرش او را دوست دارند و او نیز خدا و پیامبر را دوست دارد . همچنین به چشم درد علی علیه السلام و بهبود آن به دست پیامبر صلی الله علیه و آله اشاره کرده اند که پس از مبارزه با مرحب یهودی و هلاکت او، قلعه را فتح کرد . (58) ابن اثیر علاوه بر طبری، از ابو رافع نقل کرده که چون خدا قلعه را به دست علی علیه السلام گشود، حضرت در قلعه را فروافکند؛ ما که هشت نفر بودیم کوشیدیم آن را از یک سو به سوی دیگر برگردانیم، اما نتوانستیم . (59)

اخبار این مورخان در خصوص دلاوری و شجاعت علی علیه السلام در عرصه پیکار با یهودیان خیبر، بخصوص نقل جمله معروف پیامبر صلی الله علیه و آله در شان علی علیه السلام در فتح قلعه، بیان فضیلتی دیگر از حضرت علی علیه السلام در تاریخ اسلام است .

8- 3- سریه ذات السلاسل:

ابن هشام در مورد این سریه آورده است: رسول خدا خبر یافت که گروهی از قضاعه، قصد غارت اموال مسلمانان را دارند؛ «عمروبن عاص » را فراخواند و پرچم سیاهی به وی داد و 300 مرد از بزرگان مهاجر و انصار را با او روانه ساخت؛ او وقتی نزدیک دشمن رسید و از تعداد آنان آگاه شد، از پیامبر صلی الله علیه و آله کمک خواست . رسول خدا، «ابو عبیده جراح » را با 200 مرد فرستاد و برای وی لوایی بست و بزرگان مهاجر و انصار، از جمله ابوبکر و عمر را همراه وی روانه کرد و به او گفت که به عمرو ملحق شوند و با هم باشند و اختلاف نکنند . سرانجام آنان با جمعی از مشرکان برخورد کرده و آنها را شکست دادند و شخصی را فرستادند تا گزارش آن سریه و بازگشت مسلمانان را به پیامبر صلی الله علیه و آله بدهد . (60) طبری نیز مطلب را مانند ابن هشام نقل کرده است . (61) اما بنا بر بعضی از ماخذ شیعی، کار با اعزام عمروبن عاص به انجام نرسید و مقصود حاصل نگشت؛ بلکه پس از مامور شدن علی علیه السلام، دشمن از پای درآمد و خاطر رسول خدا و سایر مسلمانان آسوده شد؛ مطلب مهم در خصوص این سریه، نازل شدن سوره «عادیات » در شان علی علیه السلام است . (62)

طبرسی در مجمع البیان آورده: بعضی گفته اند سوره عادیات وقتی نازل شد که رسول خدا، علی علیه السلام را به جنگ ذات السلاسل فرستاد و علی علیه السلام لشکر دشمن را شکست داد و این بعد از چند نوبت اعزام افراد با لشکر به سوی دشمن بود که نتوانستند کاری صورت دهند و به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بازگشتند. در حدیثی طولانی از امام صادق علیه السلام وایت شده است که از این جهت جنگ مزبور ذات السلاسل خوانده شد که علی علیه السلام مشرکان را شکست فاحشی داد، عده ای را کشت و اسیران را در طناب به هم بست که گویی در غل و زنجیرند . وقتی این سوره نازل شد، رسول خدا از خانه به میان مردم آمد، نماز صبح را خواند و همین سوره را در نماز تلاوت کرد . بعد از آن که نمازش تمام شد، اصحاب گفتند: ما این سوره را نشنیده بودیم؛ رسول صلی الله علیه و آله فرمود: بله! علی بر دشمنانش ظفر یافت ، خدای تعالی این سوره را فرستاد و جبرئیل امشب با آمدن آن، فتح علی علیه السلام را به من مژده داد؛ چند روز بعد، علی علیه السلام با غنایم و اسیران رسید . (63)

9- 3- نقش علی علیه السلام در فتح مکه:

در جریان فتح مکه، علی علیه السلام از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله ماموریت یافت که جاسوس قریش – زنی به نام ساره – را که قصد خبررسانی از حرکت سپاهیان اسلام را داشت، دستگیر کند . ابن اسحاق این مطلب را به نقل از سایر راویان آورده است ؛ همچنین درباره ورود مسلمانان به مکه در زمان فتح آن و شعار سعدبن عباده یاد کرده که می گفت: «الیوم یوم الملحمة » . شخصی از این سخن آشفته شد و از تمایل انصار به ایجاد درگیری با مکیان، به پیامبر صلی الله علیه و آله شکایت کرد؛ در نتیجه پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: به نزد سعد برو، پرچم را از او بگیر و وارد مکه شو . (64)

طبری و ابن اثیر، خبر مربوط به دستگیری جاسوس قریش را توسط علی علیه السلام ، ذکر کرده و نیز از فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله در واگذاری پرچم سپاه را از دست سعد به علی علیه السلام آورده اند . (65)

براساس این روایات، نقش مؤثر حضرت علی علیه السلام، در دستگیری جاسوس کفار و نیز پرچمداری و دعوت مردم به الفت و رحمت، در لبیک به پیام رسول خدا در فتح بدون خونریزی مکه، تصریح شده است .

10- 3- بت شکنی علی علیه السلام در نبرد با قبیله طی:

از جمله اقدامهای پیامبر صلی الله علیه و آله پس از فتح مکه، پاکسازی خانه کعبه و سایر مراکز از وجود مظاهر شرک و بتها بود . حضرت علی علیه السلام نیز در این اقدام انقلابی شرکت داشت و از سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله برای انهدام بعضی بتها ماموریت یافت . ابن هشام در این مورد آورده است: بعضی از اهل علم روایت کرده اند که پیامبر صلی الله علیه و آله، علی بن ابی طالب را برای انهدام بت فلس فرستاد که دو شمشیر به نامهای مخذم و رسوب بر آن بسته شده بود؛ علی علیه السلام آنها را برداشته به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آورد . (66)

ابن اثیر در روایت کاملی آورده است: در ماه ربیع الاول از سال نهم هجری، پیامبر صلی الله علیه و آله علی بن ابی طالب را برای نبرد، به سوی قبیله طی روانه کرد و به وی فرمان داد که «فلس » را درهم شکند . او به سوی طی رفت، به آنها حمله کرد، غنیمت و اسیرانی گرفت و بت را منهدم ساخت و دو شمشیر مخذم و رسوب را که حارث بن ابی شمر به آن بت پیشکش کرده و بر آن آویزان کرده بود، گرفت و به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آورد؛ دختر حاتم را نیز به اسیری گرفت و به مدینه آورد که پیامبر او را آزاد کرد . (67)

11- 3- نبرد حنین:

پس از فتح مکه، هنوز قبایلی چون هوازن و ثقیف بودند که در مقابل دعوت اسلام مقاومت کرده و جنگ حنین را به راه انداختند . مسلمانان که در این زمان تعدادشان افزایش یافته بود، مغرور شده در همان آغاز جنگ از مشرکان شکست خوردند و متواری شدند؛ اما برخی از صحابه ایستادگی کرده سبب بازگشت مسلمانان و تقویت روحیه آنان شدند و سرانجام پیروزی را نصیب لشگریان اسلام کردند؛ از جمله این افراد حضرت علی علیه السلام بود .

طبق گفته ابن اسحاق، از جمله کسانی که در حنین ایستادگی کردند و فرار ننمودند، از مهاجران، ابوبکر و عمر، و از اهل بیت، پیامبر صلی الله علیه و آله، علی علیه السلام و عباس بودند . (68) همچنین آورده است: در حنین، پرچمدار مشرکان بر شتر خود کر و فری داشت، ناگاه علی بن ابی طالب به سوی او رفت . مردی از انصار هم قصد وی کرد . علی شتر را از پشت سر زد و انصاری به آن مرد حمله ور شد و پایش را قطع کرد و او از روی شتر افتاد . (69)

4- حدیث منزلت:

در مورد عدم حضور علی علیه السلام در غزوه تبوک و ماجرای آن، ابن اسحاق آورده است: رسول خدا در سفر تبوک ، علی بن ابی طالب را میان اهل خویش گذاشت؛ منافقان گفتند: برای خلاص از دست او ، وی را همراه نبوده است ! در این وقت علی علیه السلام سلاح بر گرفته در جرف به رسول خدا رسید و آنچه را که منافقان گفته بودند، به عرض آن حضرت رسانید . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: دروغ می گویند، من بخاطر آنچه در پشت گذاشته ام تو را در اینجا نگه داشتم؛ برگرد و به جای من میان اهل من و خودت بمان . آیا راضی نیستی که نسبت به من مانند هارون به موسی باشی، جز آن که پیامبری بعد از من نمی آید . (70) در این وقت علی علیه السلام به مدینه بازگشت و رسول خدا به سفر ادامه داد . این خبر را طبری و ابن اثیر بطور کامل آورده اند و به حدیث معروف رسول صلی الله علیه و آله در مورد علی علیه السلام اشاره کرده اند . (71) این حدیث، پس از حدیث یوم الدار، از مهمترین احادیث در بیان شان علی علیه السلام است که به حدیث منزلت شهرت یافته و راویان زیادی آن را در کتب خویش ذکر نموده اند . (72) باید به این نکته توجه داشت که آنچه در کتب مزبور بدان اشاره نشده، آن است که خروج علی علیه السلام از مدینه در پی گفتار منافقان، به خاطر باور این شایعات نبود؛ چرا که وی بیشترین و عمیقترین شناخت را از پیامبر داشت و صدور چنین سخنی را از سوی رسول خدا محال می دانست؛ بلکه خروج او از مدینه، بهانه و فرصتی برای اتمام حجت با مسلمانان بود؛ حقانیت مقام وی نیز، در حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله آشکار است .

5- حضور علی علیه السلام در روز مباهله:

از وقایع مهم تاریخ اسلام در سال دهم هجری ، ماجرای مباهله پیامبر صلی الله علیه و آله با مسیحیان نجران است . رؤسای قوم ترسا که در پذیرش آیین جدید مقاومت کرده حقانیت آن را زیر سؤال می بردند، به دستور خداوند (73) و از سوی رسول خدا دعوت به ملاعنه یا نفرین کردن بریکدیگر شدند . در این مراسم، پیامبر صلی الله علیه و آله به همراه علی، فاطمه، حسن و حسین بیرون آمد . وقتی مسیحیان آنها را دیدند گفتند: اینها همان چهره هایی هستند که اگر خدا را سوگند دهند که همه کوههای جهان را از جای برکند، خدا چنان کند . بنابراین دست از مباهله برداشتند و به شرط پرداخت جزیه، با مسلمانان از در صلح و دوستی درآمدند . (74) از این واقعه مهم که حضرت علی علیه السلام نیز به عنوان اهل بیت پیامبر در آن شرکت داشت، در سیره ابن هشام مطلبی ذکر نشده است، اما ابن اثیر خبر را بطور کامل آورده است . (75)

6- شان نزول آیاتی درباره علی علیه السلام:

در مورد منزلت حضرت علی علیه السلام، همین بس که آیات متعددی از قرآن کریم در شان آن حضرت نازل شده است که در اینجا به برخی از مهمترین آنها اشاره می کنیم .

یکی از آیات مهم در مقام علی علیه السلام، مربوط به ماجرای لیلة المبیت است . فداکاری علی علیه السلام در شب هجرت رسول صلی الله علیه و آله، آن قدر خالصانه و پر اهمیت بود که مورد ستایش حق تعالی نیز واقع شد و این آیه نازل گشت: «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤوف بالعباد» . (76)

همچنین آیه: «الذین ینفقون اموالهم باللیل و النهار سرا و علانیة فلهم اجرهم عند ربهم و لاخوف علیهم و لا هم یحزنون .» (77) در مجمع البیان، ذیل آیه مذکور آمده است: از ابن عباس در سبب نزول این آیه روایت شده، علی بن ابی طالب علیه السلام چهاردرهم داشت؛ یکی را در شب، دیگری را در روز، سومی را مخفیانه و چهارمی را آشکارا صدقه داد و این آیه در شان آن حضرت نازل شد . طبرسی گوید: این معنی از امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام نیز روایت شده است . (78)

در تفسیر المیزان آمده، افراد مختلفی در تفسیر آیه: «و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیماو اسیرا» ، (79) از ابن عباس روایت کرده اند: این آیه در شان علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام نازل شده است و در روایتی از ابن عباس آمده: حسنین علیهما السلام بیمار شدند و علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام برای بهبودی آنها سه روز، روزه نذر کردند . وقتی حال کودکان بهبود یافت، آنها به ادای نذر پرداختند . اما هر شب سائلی به در خانه آنها آمد و خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله افطار خود را به او دادند . این ماجرا در سه شب متوالی تکرار شد تا اینکه علی علیه السلام در صبح روز چهارم، به نزد پیامبر رفت و رسول خدا با دیدن حالت ضعف در کودکان و گودی چشم فاطمه علیها السلام ناراحت شد؛ در همین حال جبرئیل نازل گشت و گفت: این سوره را بگیر، خدا تو را به داشتن چنین اهل بیتی تهنیت می گوید . آنگاه آیات را قرائت کرد . (80)

از دیگر آیات مهم در منزلت علی علیه السلام، آیه «انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا لذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکوه و هم راکعون » (81) است . امامیه معتقدند این آیه در تنصیص ولایت و خلافت آن حضرت است؛ زیرا تنها او انگشتر خود را در حال رکوع به سائل داد . (82)

علاوه بر شان نزول آیات فوق که به عنوان نمونه ذکر شد، سوره «عادیات » نیز در منزلت علی علیه السلام نازل شده که بشارت پیروزی حضرت در نبرد ذات السلاسل بود و در قسمت جنگهای صدر اسلام به آن اشاره شد . در این موارد، مطلبی در سیره ابن هشام، تاریخ طبری و تاریخ ابن اثیر نیامده است .

7- حجة الوداع و حدیث غدیر خم:

ابن هشام که اخبار حجة الوداع را از شروع سفر تا پایان مناسک در دوازده روایت دنبال کرده است (83) ، در روایت سیزدهم بدون پرداختن به کیفیت مراجعت پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه، فقط با عبارت «ثم قفل رسول الله » ، به برگشت اشاره ای کرده و آنگاه از اقامت آن حضرت در بقیه ذی الحجه و صفر در مدینه و اعزام اسامة بن زید برای جنگ با رومیان سخن به میان آورده است؛ (84) و هیچ اشاره ای به حدیث غدیر و مساله امامت و جانشینی علی علیه السلام نکرده است .

طبری و ابن اثیر هم اخبار حجة الوداع را مختصر نوشته اند و از مساله جانشینی و وصایت پیامبر در مورد علی علیه السلام و حدیث معروف غدیرخم هیچ سخنی نگفته اند . (85) به این ترتیب این سؤال به ذهن متبادر می شود که این منابع، به رغم پرداختن به سیره و زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله – که در بعضی موارد حتی کوچکترین جزئیات زندگی آن حضرت را به تفضیل ذکر کرده اند – چگونه روزهای زیادی از عمر پیغمبر را – که هر دقیقه و ثانیه آن، با قول، فعل و یا تقریر آن حضرت می توانست مبین حکم جدید و دستور العمل تازه ای باشد – نادیده انگاشته اند و بدون اشاره به حادثه مهمی چون غدیر خم و مساله جانشینی پس از رسول خدا، به قسمت دیگر پرداخته اند؟ !

ما مسلمانان معتقدیم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در هیچ شرایطی، جامعه و مردم را از داشتن امام بی نیاز نمی دید، حتی اگر تعداد آنها اندک و احتمال بروز شکاف و اختلاف، ضعیف بود . رسولی که از بیم اختلاف سه نفر در سفر ماموریت ، به آنها دستور می دهد تا یک نفر را به عنوان امیر و رئیس خود انتخاب کنند، چگونه ممکن است امت بزرگ اسلام را پس از خود، بدون تعیین سرپرست و زمامدار که در حل و فصل مشکلات مرجع باشد، رها کند و در سلکی منظم در نیاورد ؟ ! در حالی که نص صریح ایشان در واگذاری وصایت و خلافت مسلمانان به علی علیه السلام در حدیث غدیر، نشان از اهمیت مساله رهبری و پیشوایی مردم دارد . (86) رهبری امت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله آنقدر مهم بود که خداوند جبرئیل را نزد محمد صلی الله علیه و آله فرستاد، آن حضرت در زمان حیات خویش برای ولایت علی علیه السلام از مردم، شاهد و گواه بگیرد و پیش از وفات خود، وی را امیرالمؤمنین بنامد و نه نفر از اصحاب مشهور و یاران خود را به عنوان شاهد فرا خواند . (87) همچنین در بازگشت از حج، در غدیرخم به پیامبرش فرمود: «یا ایها الرسول، بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته . . .» (88) پس از ابلاغ خلافت و امامت علی علیه السلام توسط رسول خدا، آیه «الیوم اکملت لکم دینکم . . .» (89) نیز بر پیامبر نازل شد که نزول این آیه، به منزله تبریک و شادباش بود و اینکه حضرت با اعلام ولایت، کمال دین را اعلام کرد، همچنین تاکید بر این نکته بود که اگر رسول صلی الله علیه و آله نص ولایت را بر مردم ابلاغ نمی کرد، دین اسلام به کمال نمی رسید .

نتیجه

حاصل بررسی دقیق و مستند روایتهای نقل شده در سه متن معتبر تاریخی – سیره ابن هشام ، تاریخ طبری و تاریخ ابن اثیر در مورد فضایل مربوط به حضرت علی علیه السلام و مساله امامت (حدیث غدیر) و پاسخ به سؤالهای اصلی تحقیق این است: در مرحله تولد علی علیه السلام تا بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله ، مهمترین روایت در منزلت علی علیه السلام ، اسلام آوردن وی به عنوان اولین مرد مسلمان بود که هرسه مورخ به آن اشاره کرده و روایتهای مختلفی پیرامون آن آورده اند . ابن اثیر علاوه بر دیگران، به سخنی از خود علی علیه السلام در مسلمان شدن و سبقت وی در ایمان آوردن، استناد جسته است . در مورد نماز گزاردن علی علیه السلام با پیامبر صلی الله علیه و آله در دره های مکه در دوران بعثت، طبری مطلبی نیاورده، ولی ابن هشام و ابن اثیر مختصری ذکر کرده اند .

در مرحله پس از بعثت تا هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله ، یکی از مهمترین روایتها در مقام علی علیه السلام ، حدیث یوم الدار در جریان انذار خویشاوندان از سوی رسول صلی الله علیه و آله است که ابن هشام آن را از سیره ابن اسحاق حذف کرده و در کتاب خود نیاورده است ، لیکن طبری و ابن اثیر آن را به نقل از ابن اسحاق آورده اند . بسیاری از مورخان و محدثان و عالمان بزرگ اسلامی بر صحت حدیث یوم الدار اتفاق نظر داشته آن را نخستین نص پیامبر صلی الله علیه و آله بر جانشینی علی علیه السلام ذکر کرده اند . (90) از دیگر روایات در مقام علی علیه السلام، ماجرای لیلة المبیت است که هر سه مورخ آن را بطور کامل ذکر کرده اند، اما اشاره ای به شان نزول آیه ای در اهمیت این اقدام علی علیه السلام نکرده اند . مطلب مهم در مقطع زمانی پس از هجرت رسول از مکه به مدینه سفارش و دستور پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام، در بازگرداندن امانتهای مسلمانان و آوردن «فواطم » به مدینه است . ابن هشام، طبری و ابن اثیر به قسم اول آن اشاره کرده اند، لیکن از همسفران علی علیه السلام ذکری به میان نیاورده اند .

در مرحله پس از هجرت تا رحلت رسول صلی الله علیه و آله؛ ماجرای مؤاخات یا پیمان برادری میان پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام حائز اهمیت است که ابن هشام ضمن ذکر مؤاخات میان مهاجران و انصار، از قول ابن اسحاق این خبر را آورده ، لیکن طبری و ابن اثیر آن را ذکر نکرده اند .

بنا بر اسناد معتبر تاریخی، دو ماه پس از ورود علی علیه السلام به مدینه، وی با فاطمه علیها السلام تنها فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله ازدواج می کند که ابن هشام ، طبری و ابن اثیر در این مورد، مطلبی را نیاورده اند؛ در حالی که مقام دامادی رسول خدا، مقام و فضیلتی درخور توجه بوده است . درباره حضور سرنوشت ساز علی علیه السلام در اکثر جنگهای صدر اسلام، مورخان مورد نظر، روایتهای متعددی آورده اند که در برخی متون، مختصر و در برخی دیگر کاملتر است . هرسه مورخ در غزوه تبوک ، به حدیث منزلت اشاره کرده اند؛ و خبر جریان مباهله را تنها ابن اثیر آورده است .

آنچه درباره نبرد ذات السلاسل آورده اند و به نقش علی علیه السلام در آن سریه اشاره ای نکرده اند، مورد قبول علمای امامیه نیست . براساس متون معتبر تاریخی شیعه ، حضرت علی علیه السلام تنها کسی است که موفق به شکست دشمنان در آن نبرد شد و اهمیت اقدام وی ، بقدری است که جبرئیل از سوی خداوند، سوره «عادیات » را در شان علی علیه السلام نازل کرد .

مورخان مورد نظر، درباره آیات متعددی که در مقاطع مختلف دوران رسالت در مورد علی علیه السلام نازل شده، اشاره ای نکرده اند . مهمترین روایتی که هر سه مورخ درباره آن سکوت کرده و هیچ اشاره ای بدان نکرده اند، حدیث غدیر و مساله وصایت و جانشینی علی علیه السلام در ماجرای حجة الوداع است .

با توجه به تواتر این حدیث در منابع اهل سنت و شیعه ، نمی توان این احتمال را مطرح کرد که وقوع چنین حادثه ای به ثبوت نرسیده است ؛ بلکه احتمال قریب به یقین آن است که محدودیتهای سیاسی یا عقیدتی ، آنها را از ذکر بعضی از وقایع و حقایق تاریخ اسلام بازداشته است . تمامی این مورخان که در زمان عباسیان می زیستند، بطور طبیعی نمی توانستند و یا مصلحت روزگار ایجاب نمی کرد که اخباری را که پایه حکومت عباسیان را متزلزل می ساخت یا آنها اینطور تصور می کردند و می توانست دستاویزی محکم برای مخالفان باشد، در آثار خود بیاورند . نتیجه ارزیابی این آثار، ما را وادار می کند تا در مقابل این گونه مورخان که برخی بنیانگذار تاریخ نویسی در اسلام هستند، احتیاط علمی خود را از دست ندهیم .

منابع:

– الاحتجاج: ابو منصور احمدبن علی طبرسی، تعلیق سید محمد باقر موسوی خراسانی ، بیروت ، مؤسسة الاعلمی ، 1410 ه . ، چاپ سوم

– الارشاد: محمدبن نعمان مفید، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی ، انتشارات علمیه اسلامیه ، ج 1و 2

– اصول کافی: یعقوب بن اسحاق کلینی ، ترجمه و شرح سید هاشم رسولی محلاتی، انتشارات چهارده معصوم علیهم السلام

– امالی: محمدبن نعمان مفید، ترجمه حسین استادولی ، مشهد ، بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1364

– امامت و رهبری: مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، 1364 ، چاپ اول

– انساب الاشراف: احمدبن یحیی بلاذری ، تحقیق سید محمد باقر محمودی ، مصر ، دارالمعارف ، 1959 م ، بیروت ، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1974 ، چاپ اول

– بحار الانوار: محمدباقر مجلسی ، بیروت ، مؤسسة الوفاء ، 1403 ه ، ج 19

– تاریخ الطبری (الرسل و الملوک): محمدبن جریر طبری ، بیروت ، مؤسسة عزالدین، 1407 ه ، چاپ دوم

– تاریخ طبری: محمدبن جریر طبری ، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران ، انتشارات اساطیر، بی تا

– تاریخ کامل بزرگ اسلام و ایران: عزالدین ابن اثیر ، ترجمه سید حسین روحانی ، انتشارات اساطیر، 1370 ه ، چاپ اول

– تاریخ الیعقوبی: ابن واضح یعقوبی ، للطباعة و النشر دار بیروت ، بی تا

– تفسیر المیزان: محمد حسین طباطبایی ، بنیاد علمی و فرهنگی علامه طباطبایی ، 1370 ، چاپ پنجم

– السیرة النبویه: عبدالملک بن هشام ، بیروت ، دار احیاء التراث العربی ، 1413ه ، 4 جلدی

– شرح نهج البلاغه: ابن ابی الحدید ، ترجمه و تحقیق محمد مهدوی دامغانی ، تهران ، نشر نی ، بی تا

– صحیح مسلم: ابوالحسن مسلم بن حجاج قشیری نیشابوری ، تحقیق موسی شاهین لاشین و احمد عمر هاشم ، بیروت ، مؤسسة عزالدین ، 1407 ه

– الطبقات الکبری: محمدبن سعد، لبنان، دار بیروت، 1405 ه . ق

– الغدیر: عبدالحسین امینی، ترجمه اکبر ثبوت و محمد شریف رازی، تهران، نشر کتابخانه بزرگ اسلامی، 1363

– الکامل فی التاریخ: عزالدین ابن اثیر، بیروت، مؤسسة التاریخ العربی، 1414 ه . ق، چاپ چهارم

پی نوشت ها:

1) السیرة النبویة، ابن هشام ، ج 1، ص 246 ؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 2 ، ص 873

2) الکامل فی التاریخ ، ج 2 ، ص 873

3) السیرة النبویة، ج 1، ص 240

4) همان منبع ، ص 245

5) تاریخ طبری ، ج 3 ، ص 867

6) همان منبع، ص 858- 861

7) الکامل، ج 2 ، ص 871- 875

8) السیرة النبویة، ج 1 ، ص 246- 247

9) الکامل فی التاریخ ، ج 2 ، ص 873

10) البته راوی، دوران قبل از اسلام آوردن خود را می گوید .

11) ابن هشام تنها به ذکر آیه انذار بسنده کرده است (ج 1، ص 262)

12) تاریخ طبری ، ج 2، ص 865- 867 ؛ الکامل، ج 2، ص 877- 879

13) السیرة النبویة، ج 2 ، ص 480

14) همان منبع، ص 481- 482

15) تاریخ طبری، ج 3 ، ص 911- 913

16) الکامل، ج 2ص 928

17) بقره، 207

18) تفسیر المیزان، محمد حسین طباطبایی، ج 2، ص 135

19) بنگرید به: السیرة النبویة، ج 2 ، ص 485

20) همان منبع، ج 2 ، ص 493

21) تاریخ طبری، ج 3، ص 916 و 919 ؛ الکامل، ج 2 ، ص 928و 932

22) بحارالانوار، محمد باقر مجلسی، ج 19، ص 65

23) الکامل ، ج 2 ، ص 932

24) السیرة النبویة، ج 2، ص 505 . . . (ثم اخذ بید علی بن ابی طالب . فقال : هذا اخی . فکان رسول الله (ص)، سید المرسلین و امام المتقین و رسول رب العالمین الذی لیس له خطیر و لا نظیر من العباد و علی بن ابی طالب رضی الله عنه، اخوین .)

25) تاریخ یعقوبی ، ابن واضع، ج 2، ص 41

26) الطبقات الکبری، محمد بن سعد، ج 8 ، ص 11

27) تاریخ یعقوبی، ج 2 ، ص 41

28) السیرة النبویة، ج 2، ص 393

29) صحیح مسلم، ج 4، ص 93- 95؛ الکامل، ج 1، ص 652

30) انساب الاشراف، احمدبن یحیی بلاذری، ج 2، ص 94- 96 ؛ طبقات الکبری، ج 3، ص 24 ؛ الکامل، ج 1، ص 652- 653

31) صحیح مسلم، مسلم بن حجاج قشیری نیشابوری، ج 4، ص 93- 95؛ الکامل، ج 1، ص 652

32) السیرة النبویة ، ج 2 ، ص 613

33) همان منبع ، ص 625

34) همان منبع ، ص 708- 713

35) همان منبع، ص 616

36) تاریخ الطبری، ج 3 ، ص 949، 954 و 956

37) السیرة النبویة، ج 2 ، ص 77 و 78

38) همان منبع ، ص 85

39) السیرة النبویة، ص 100

40) همان منبع ، ص 106

41) تاریخ الطبری ، ج 3، ص 1022

42) همان منبع ، ص 1026

43) همان منبع، ص 1028

44) همان منبع ، ص 1029

45) همان منبع ، ص 1036

46) الکامل، ج 3، ص 986- 995

47) السیرة النبویة، ج 3 ، ص 200

48) تاریخ الطبری، ج 3، ص 1058؛ الکامل، ج 3، ص 1011

49) السیرة النبویة، ج 3 ، ص 235 و 236

50) تاریخ الطبری ، ج 3 ، ص 1075؛ الکامل، ج 3، ص 1020

51) السیرة النبویة، ج 3 ، ص 245

52) همان منبع، ص 251

53) همان منبع ، ص 331 و 333

54) تاریخ الطبری ، ج 3 ، ص 1123- 1124

55) الکامل ، ج 3 ، ص 1048

56) السیرة النبویة، ابن هشام ، ج 3 ، ص 342

57) همان منبع ، ص 349- 350

58) تاریخ الطبری، ج 3، ص 1146- 1147 ؛ الکامل، ج 3، ص 1069- 1070

59) الکامل ، ج 3 ، ص 1070

60) السیرة النبویة ، ج 4 ، ص 272- 273

61) تاریخ الطبری، ج 3 ، ص 1143

62) الارشاد، محمدبن نعمان مفید، ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی، ص 51

63) تفسیر المیزان، ج 20، ص 800- 801

64) السیرة النبویة، ج 4 ، ص 40- 41 و 49

65) بنگرید به : تاریخ الطبری، ج 3 ، ص 1177، 1178 و 1186 ؛ الکامل ، ج 3 ، ص 1096 و 1101

66) السیرة النبویة، ج 1 ، ص 87

67) الکامل ، ج 3 ، ص 1150- 1151

68) السیرة النبویة، ج 4 ، ص 85

69) همان منبع، ص 88

70) همان منبع، ص 163 (افلا ترضی یا علی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی ، الا انه لا نبی بعدی)

71) تاریخ الطبری، ج 4 ، ص 1234؛ الکامل ، ج 3، ص 1140

72) الغدیر، عبدالحسین امینی، ترجمه اکبر ثبوت و محمد شریف رازی، ج 5، ص 334 و ج 14، ص 14 صحیح مسلم ، ج 5 ، ص 22، حدیث 2404

73) آل عمران ، 61

74) طبقات الکبری، ج 1 ، ص 357- 358 ؛ تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 82- 83

75) الکامل ، ج 3 ، ص 1163

76) بقره 207

77) بقره، 274

78) تفسیرالمیزان، ج 2، ص 135

79) دهر، 8

80) تفسیر المیزان ، ج 20 ، ص 364- 365

81) مائده ، 55

82) تفسیر المیزان، ج 6، ص 6

83) السیرة النبویة، ج 4 ، ص 248- 253

84) همان منبع، ص 252

85) امامت و رهبری، مرتضی مطهری، ص 211

86) من کنت مولاه فهذا علی مولاه . . .» بنگرید به: المسند حنبل، ج 2، ص 57 ، احادیث 641، 95، 961، 964 و 1310؛ الاحتجاج ، طبرسی، ج 1، ص 60؛ اصول کافی، کلینی، ج 3، ص 43؛ یعقوبی، ج 2، ص 112

87) امالی، محمد بن نعمان مفید، ص 29

88) مائده ، 67

89) مائده، 3

90) بنگرید به : تاریخ الطبری، ج 1 ، ص 478 ؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 3 ، ص 263 ؛ الاحتجاج، ج 1 ، ص 59

منبع : فصلنامه ندای صادق، شماره 20 , معینی نیا، مریم

 

پرتوی از سیره و سیمای امام هادی (علیه السلام)

اسم آن بزرگوار علی و کنیه مشهور ایشان ابوالحسن الثالث و ابن الرضا است و لقب مشهور آن بزرگوار نقی وهادی است. عمر شریف آن بزرگوار چهل سال بود در دوم رجب المرجب سال ۲۱۴ از هجرت متولد شد و سال ۲۵۴ سوم رجب المرجب به دست معتز عباسی لعنه الله مسموم و شهیدگردید.

مدت امامت آن بزرگوار سی و سه سال است، چون هفت ساله بود که حضرت جواد از دنیا رفت و امامت به ایشان منتقل شد.

سیزده سال در مدینه بود که به امر متوکل عباسی وی را جبراً به بغداد بردند و بیست سال جبراً در بغداد بود تا این که مسموم و شهید شد. این مدت سال را گاهی در زندان با شکنجه، و گاهی زندان عادی و گاهی آزاد ولی زیر نظر شدید بود و بالاخره بیست سال با مشقت و ظلم بنی عباس زندگی کرد. حضرت هادی علیه السلام با کسی زندگی کرد که امیرالمؤمنین(علیه السلام) در نهج البلاغه او را شقی ترین خلفای عباس شمرده است.

حضرت هادی با کسی بود که نه فقط حضرت را زندان می کرد و در مقابلش قبر می کند و در زندان تاریک او را نگاه می داشت، بلکه آب به قبر ابی عبدالله الحسین(علیه السلام) بست و آنجا را شیار کرد و قبر حسین (علیه السلام) را خراب نمود، و هر که به زیارت حسین می رفت دست او را قطع می کرد. راستی باید گفت متوکل عباسی از شقی ترین خلفای بنی عباس است.

حضرت هادی ناظر کارهای او بود و جز صبر چاره ای نداشت. بارها دستور داد که نصف شب به خانه حضرت هادی بریزند و آنچه در خانه است ببرند یکی از قضایای عجیب این است که شبی به خانهٔ حضرت ریختند و یک کیسه پول که مهر مادر متوکل روی آن زده شده بود پیدا کردند. بعداً معلوم شد که متوکل مریض بوده و مادرش آن کیسه پول را نذر امام هادی هدیه نموده است. متوکل کرامتها و معجزه ها از حضرت می دید ولی تنبّه برای او پیدا نمی شد تا بالاخره به واسطه توهینی که به حضرت نمود از دنیا رفت.

متوکّل چون فتح بن خاقان را به وزارت خود منصوب کرد، امر نمود که همهٔ بزرگان در رکاب او و فتح بن خاقان پیاده راه روند. راوی می گوید: «حضرت هادی را دیدم که در آن هوای گرم پیاده می رود. به ایشان گفتم: نباید شما را به چنین کاری وادارند. حضرت فرمودند: اینها قصدشان از این کار استخفاف من است ولی نمی دانند که من از ناقهٔ صالح کمتر نیستم.»

می گوید این جمله را نزد بزرگی گفتم، او گفت متوکل بیش از سه روز زنده نیست، زیرا خداوند دربارهٔ قوم صالح می فرماید: چون ناقه را پی کردند بیش از سه روز زندگی نکردند. سه روز تمام نشده بود که منتصر عباسی پسر متوکل با چند نفر از غلامان خود وارد جلسهٔ متوکل شدند و فتح بن خاقان را با متوکل پاره پاره کردند.

فضایل امام هادی (علیه السلام)

از نظر نسب پدری دارد چون جواد و خانواده ای چون اهل بیت و مادری که خود حضرت هادی درباره اش فرموده است:

عارفهٔ بحقّی وهی من اهل الجنّهٔ ما یقربها شیطان مرید ولا ینالها کید جبّار عنید وهی مطلوبهٔ بعین الله الّتی لاتنام ولا تتخّلف امّهات الصّدّیقین والصّالحین.

مادر من عارف به حق من است، او از اهل بهشت است. زیرا کسی که عارف به حق من باشد و او را شناخته باشد، باید چندین درجهٔ ایمان را دارا باشد. باید مخلص باشد تا شیطان نتواند بر او نفوذ کند. باید مقام لقاء الله داشته باشد تا در حفظ خداوند باشد. باید صدیقه باشد تا مادر صدیق باشد.

از نظر حسب و فضایل و علم آن بهتر است از زبان خود حضرت نقل کنیم. یحیی ابن اکثم از حضرت هادی از معنای این آیهٔ شریفه: ولو انّ مافی الارض من شجرهٔ اقلام و البحر یمدّه من سبعهٔ ابحر مانفدت کلمات الله. یعنی: » اگر آنچه در زمین است قلم شود و دریا مرکب شود و هفت مرتبه دریا بوجود آید نقطه کلمات خداوند تمام شدنی نیست.« پرسید که مراد از کلمات الله چیست؟ حضرت هادی فرمودند: نحن کلمات الله الّتی لا تدرک فضائلنا ولا تستقصی.

ماییم کلمات خداوندی که فضایل آنان درک شدنی و تمام شدنی نیست.

کتاب فضایل تو را بحر کافی نیست که ترکنی سر انگشت و صفحه بشماری

نوفلی می گوید از امام هادی شنیدم که فرمود: اسم اعظم خداوند متعال هفتاد و سه حرف است که یک حرف از آن هفتاد و سه حرف پیش آصف بن برخیا بود. و توانست تخت بلقیس را در کمتر از یک چشم به هم زدن از یمن به شام آورد و ما هفتاد و دو حرف از آن حروف را می دانیم و یک حرف از آن هفتاد و سه حرف نزد پروردگار عالم به ذخیره نهاده شده است. معجزات و کرامات امام هادی فراوان است و مورخین آنها را ضبط کرده اند از باب نمونه به یکی از آنها اشاره می کنیم:

زنی به نام زینب کبری ادعا کرد که من زینب دختر علی بن ابی طالب هستم.او را نزد متوکل آوردند متوکل حضرت هادی را احضار نمود که او را مجاب کند. حضرت فرمود دروغ می گوید، زیرا اگر او راست بگوید با ید درندگان گوشت او را نخورند، برای اینکه گوشت اولاد فاطمه ـ البته اولاد بدون واسطه فاطمه ـ بر درندگان حرام است. متوکل که دنبال بهانه ای برای نابودی حضرت هادی می گشت از حضرت خواست که خود آن بزرگوار نزد درندگان و شیرهایی که خود متوکل نگهداری می کرد برود حضرت قبول نمود و رفت و شیران با کمال تواضع اطراف آن بزرگوار را گرفتند و حضرت آنانرا نوازش می کرد. چون حضرت از نزد شیران به سلامت آمد آن زن به دروغ خود اقرار نمود و خواستند او را پیش شیران بیندازند که مادر متوکل شفیع او شد.

روایاتی از حضرت هادی (علیه السلام)

روایاتی که روات عالی قدر ما از امام هادی نقل نموده اند فراوان است. ما به یک روایت از آن بزرگوار که جنبهٔ سازندگی فراوان دارد اشاره می کنیم. از آن بزرگوار روایت شده که فرموده اند: من یتّق الله یتّقی ومن یطع الله یطاع. هر که از خدا بترسد و تقوا پیشهٔ خود کند همه از او می ترسند و از او حساب می برند. و هر که اطاعت خداوند کند همه از او اطاعت می کنند

این جمله، جمله ای است که به تجربه اثبات شده است. علاوه بر اینکه آیات و روایات فراوانی آنرا تأیید می کند. خداوند متعال می فرماید: انّ الّذین آمنوا و عملوا لصّالحات سیجعل لهم الرّحمن ودّا.[1]

همانا کسانی که ایمان به خدا دارند و کار شایسته می کنند پروردگار عالم قطعاً محبّت آنان را در دلها می ریزدـ همه مطیع آنها می شوند، بر دلها حکومت می کنند.

امام صادق می فرماید: من اصلح بینه و بین الله اصلح الله دنیاه و آخرته.

«هر که میان خود و خدای خود را اصلاح کند، پروردگار عالم، دنیا و آخرت او را اصلاح خواهد کرد.» امام دوم می فرماید: من اراد عزّا بلا عشیرهٔ و هیبهٔ بلا سلطنهٔ فلیخرج من ذلّ معصیهٔ الله الّی عزّ طاعته.

«هر که بدون اینکه عشیره و طایفه داشته باشد عزت و شخصیت و ابهّت در میان مردم بخواهد، بدون اینکه قدرت و سلطه ای داشته باشد، باید از ذلت معصیت به در آید و لباس عزت اطاعت خداوند بپوشد.»

رسول گرامی (صلی الله علیه و آله) می فرماید: من خاف من الله خاف عنه کلّ شیء ومن لم یخف من الله خاف عن کل شیء.

«هر که از خدا بترسد همه از او می ترسند و هرکه از خدا نترسد از همه چیز می ترسد.» مورخین از خود حضرت هادی (علیه السلام) مطالبی نقل می کنند که فرمایش آن بزرگوار را تأیید می کند، و برای برخی از آنها را اینجا می آوریم.

۱ـ یک نفر شیعه وحشت زده خدمت امام هادی آمد و گفت که یکی از سرکردگان متوکل نگین انگشتری نزد او آورده است که از آن انگشتری بسازم و این نگین نزد من شکست و دو نیمه شد، و می دانم که او مرا می کشد. حضرت فرمودند: امید است که خداوند اصلاح کند. فردا سرد کردهٔ متوکل کسی را فرستاد که میان زنها نزاع است اگر می شود آن نگین را دونصف کن و دو انگشتری بساز او پول فراوانی گرفت و از نگین شکسته دو انگشتری ساخت.

این سه معنای فرمایش امام هادی (علیه السلام) : ومن یطع الله یطاع یعنی: »پیوند با خدا، پیوند با اهل بیت و توسل به اهل بیت قطعاً همهٔ کارها را اصلاح می کند.

۲ـ منصوری شیعه بود ولی در دربار متوکل عباسی سمتی داشت و به علت شیعه گری مطرود متوکل شد. منصوری می گوید: » فقر و فلاکت به من روی آورد. به امام هادی از حال خود شکایت نمودم و گفتم به جزم شیعه گری مطرود شده ام. حضرت امام هادی فرمودند امید است که اصلاح شود ان شاء الله.

چون شب شد متوکل چند نفر را دنبال من فرستاد. در بن راه فتح بن خاقان را دیدم که منتظر من است و معلوم شد که متوکل دربارهٔ من امر مؤکد نموده است. چون متوکل مرا دید از من عذر خواهی نمود و پاداش فراوانی به من داد و سمتی که داشتم به من واگذار نمود. بعداً خدمت امام هادی رسیدم تشکر نمودم و عرضه داشتم آیا شما نزد متوکل وساطت مرا نمودید؟ فرمودند: خداوند می داند که پناهی ندارم جز او، در مهمات به کسی روی نمی آوریم جز به او، در سختی ها و بلاها اعتمادی نداریم جز او و پروردگار عالم ما را نیز عادت داده است که چون از او بخواهیم عنایت کند. اگر کسی اطاعت خدا کند و از معصیت او دوری جوید و توسّل به اهل بیت داشته باشد، خداوند در سختیها به فریاد او می رسد و حق تعالی او را محروم نخواهدکرد.

۳ـ رسم متوکل این بود که هر وقت امام هادی وارد می شد فوق العاده به او احترام می کرد حتی دستور داده بودکه همه در مقابل او متواضع باشند. سعایت کنندگان و حسودان به او گفتندکه تو به دست خودت خلافت را از میان می بری تا اینکه متوکل فرمان داد که کسی به حضرت احترام نکند. حضرت وارد شد و به او احترام گذاردند و استقبال کردند وقتی حضرت رفتند همه از خود می پرسیدند چه شد؟ همه از یکدیگر می پرسیدند چرا بلند شدی و چرا استقبال نمودی؟!

۴ـ کاتب معتز می گوید: «شبی پیش متوکل رفتم و او را غضبناک دیدم. او به چند نفر از غلامان ترک خود امر کرد که حضرت هادی را بیاورند و مرتب زیر لب می گفت او را می کشم، بدن او را می سوزانم. ناگهان حضرت هادی با کمال شهامت و وقار وارد شد. متوکل تا چشمش به حضرت افتاد بلند شد استقبال کرد، تواضع کرد، با گفتن یا بن رسول الله، یا بن عم، و یا ابالحسن، به آن حضرت احترام کرد، صورت حضرت را بوسید و پهلوی خود نشاند وپرسید این وقت شب کجا بوده اید؟ حضرت فرمودند تو دنبال من فرستاده ای! گفت: دروغ گفته اند. آنگاه به ما گفت که ایشان را مشایعت کنید و ما با احترام حضرت هادی را به خانه رساندیم.»

۵ـ علی بن جعفر یکی از وکلای حضرت می گوید: «متوکل مرا زندانی کرد و به من خبر دادند که قصد کشتن تو را دارد. من خدمت امام هادی پیام دادم که من به جرم دوستی و نیابتی که از شما داشتم در شرف مرگ هستم، لطفی دربارهٔ من بفرمایید حضرت فرمود شب جمعه درباره ات دعا می کنم. صبح جمعه متوکل را تب شدیدی گرفت به طوری که از خود مأیوس شد. امر کرد زندانیان را من جمله علی بن جعفر را آزاد کنند.»

این گونه قضایا دربارهٔ اهل بیت و من جمله امام هادی (علیه السلام) فراوان است که ما باید از آنها پند بگیریم.

در خاتمه باید متذکر شویم که امام هادی (علیه السلام) اصحاب فراوانی دارند که بسیاری از آنها فخر شیعه هستند و از جملهٔ آنها حضرت عبدالعظیم حسنی است که در شهر ری مدفون است. او از اعاظم روات است و حضرت هادی به او خیلی احترام می گذاردند. او کسی است که ایمان را خدمت حضرت هادی به این صورت عرضه داشت: »خدا یکی است و شبیه برای او فرض نمی شود، جسم نیست بلکه خالق جسم است. همه چیز را خلق نموده است و همه چیز به دست او است و او مالک آنها است. محمد (صلی الله علیه و آله) پیامبر است و او آخر پیامبران است که پیامبری بعد از او نخواهد آمد و دین او پایان همه ادیان است، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب وصّی پیامبر است و بعد از امیرالمؤمنین، حسن و حسین و علی بن حسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد وحسن بن علی و بعد از او فرزندش که غایب می شود و روزی ظاهر می شود و جهان را انبوه از عدل می کند بعد از آنکه ظلم انبوه باشد.

«عبدالعظیم گفت: » اقرار دارم و می گویم دوست شما دوست خدا و دشمن شما دشمن خدا است. اطاعت شما اطاعت خدا و مخالفت شما مخالفت خدا است. به معراج و سؤال در قبر و بهشت وجهنم و صراط و میزان اعتقاد دارم و همهٔ آنها حق است و می دانم که قیامت آمدنی است. و بر واجبات الهی که نماز، روزه، زکات، حج، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر است اقرار دارم.« حضرت فرمودند: »ای ابوالقاسم این دین پسندیده است، خداوند را بر آن ثابت بدارد.»

چیزی که باید متذکر شوم این است که عبدالعظیم رحمه الله دین اعتقادی را عرضه داشت و ما باید به اصول دین و فروع آن اعتقاد داشته باشیم ولی تنها اعتقاد نمی تواند موجب نجات باشد. دینی موجب نجات است که توأم با عمل باشد. از این جهت حضرت هادی (علیه السلام) ایمان را چنین فرموده اند. ابودعامه می گوید: » به عیادت حضرت هادی رفتم آن بزرگوار فرمودند: چون به عیادت من آمدی بر من حقی پیدا کرده ای، برای ادای حقت روایتی از پدرم که از پدرانش و از امیرالمؤمنین و او از رسول اکرم علیه السلام نقل کرده است می گویم:

قال رسول الله الایمان ما وقّدته القلوب وصدقته الاعمال.

ایمان چیزی است که در دل جایگزین شده است و اعمال، گفتار و کردار آن را تصدیق می کند. از این جهت در قرآن شریف و روایات اهل بیت فراوان دیده می شود که از افرادی که مرد عمل نیستند سلب ایمان شده است و از جملهٔ آن آیات این سوره است:

ارایت الّذی یکذّب بالدّین فذلک الّذی یدعّ الیتیم ولا یحضّ علی طعام المسکین فویل للمصلّین الّذینهم عن صلوتهم ساهون والّذینهم یرائون و یمنعون الماعون.[2]

 «آیا کسی را که دین را تکذیب می کند، او کسی است یتیم را بی اعتنا و مسکین را بی بهره می گذارد وای به کسی که سهل انگاری در نماز است و آنان که متظاهر و ریا کارند و آنان که می توانند حوایج دیگران را برآورند و بر نمی آورند.»

می بینیم که در این سورهٔ مبارکه از چهار دسته سلب ایمان شده است. بنابر این اعتقاد بدون عمل کاربردی ندارد چنانچه عمل بدون اعتقاد هم جز مشقت بر خود، چیز دیگری در بر نخواهد داشت.

این نکته را که حضرت هادی توجّه به آن داده اند خوب توجه کنیم. اعتقاد گاهی به واسطهٔ برهان وعلم پیدا می شود، نظیر اعتقاد غالب مردم که یا عالم به اصول دین از راه تقلید و یا عالم از راه برهان اند. این گونه اعتقادات گر چه خوب است، به این معنی که آنان را در زمرهٔ مسلمانان قرار می دهد، ولی معمولاً نیروی کنترل کننده نمی تواند باشد. ایمانی می تواند انسان را نجات دهد و او را از مهلکه ها حفظ کند که حک شده باشد، و به گفتهٔ امام هادی (علیه السلام) الایمان ما وقّدته القلوب وصدقته الاعمال.این گونه ایمان از برهان و علم پیدا نمی شود بلکه عنایت خاص خداوندی می خواهد و باید پروردگار عالم ما را به این گونه ایمان هدایت کند، و هدایت خداوند منوط به لیاقت ما است.

ایمان قلبی از راه عمل، اتیان به واجبات و ترک گناه پیدا می شود.

قرآن شریف در آیات فراوانی به این نکته توجه می دهد.

قدجائکم من الله نور وکتاب مبین یهدی به الله من اتّبع رضوانه سبل السّلام. ویخرجهم من الظّلمات الی النّور باذنه ویهدیهم الی صراط مستقیم.[3]

از طرف خداوند نور و کتاب روشن آمد، پروردگار عالم با این کتاب، افرادی را که متابعت به خشنودی خدا کرده باشند هدایت می کند، و آنانرا از ظلمتها به نور می برد وبه راه راست راهنمایی می کند.

می بینیم که در این آیه تصریح شده است که عنایت خاص خود مختص به متقین است. و آن عنایت خاص است که به آن ایصال الی المطلوب می گویند که می تواند بشر را به سعادت برساند، والا صرف نشان دادن راه و اعتقاد به آن کاربردی ندارد و نیروی کنترل کننده نیست از خداوند متعال چنین ایمانی می خواهیم و به حق امام هادی (علیه السلام) او را قسم می دهیم، آمین یا رب العالمین.

منبع: شبکه اینترنتی آفتاب.

[1] . مریم، 96.

[2] . سوره مبارکه ماعون

[3] . مائده، قسمتی از آیه ۱۵ و آیه ۱۶.

بررسی روایات فضایل حضرت علی (ع) در صحاح سته

چکیده

در این مقاله، برخی از روایاتی که در شأن حضرت علی(ع) در صحاح سته آمده مورد مطالعه و بررسی قرار می گیرد و روایتی که از طرف ابن جوزی مورد شبهه و نقد قرار گرفته است با استفاده از منابع اهل سنت مورد تأمل واقع می شود.

صحاح سته، آن چنان روایات فضائل حضرت علی(ع) را نقل می نماید که دریایی از فضائل حضرت علی(ع) در آن نهفته است و احتیاج به غواص ماهری دارد که از این دریا بهره لازم را ببرد.

این مقاله در چند عنوان، روایات فضائل حضرت علی(ع) را تقسیم و تبیین می کند و به تحلیل آنها می پردازد.

واژه های کلیدی

حضرت علی(ع)، فضایل، صحاح سته، اهل سنت.

گفتار اول معیار شناخت مؤمن و منافق، امام علی(ع)

چنان که در عالم محسوسات و مشاهدات هر کسی با توجه به افکار و عقاید خویش برای رفتار و گفتارش معیار و میزانی دارد و به عبارت دیگر برای سنجش و بینش درستی و نادرستی اشیا معیاری باید باشد تا با توجه به آن صدق و کذب افکار، محاسبات، اعمال و گفتار و…

معلوم گردد، همچنین در عالم معنویات نیز وجود معیاری برای سنجش افکار و اعمال بشر ضروری است تا بشر بتواند با مقایسه حرکات و سکنات خویش با آن معیار، بدون داشتن هراسی در مسیر تکاملی اش به هدف نهایی خود برسد.

وجود این گونه معیارها و الگوها مقتضی فطرت انسان هم می باشد.

انسان بالطبع در پی الگو می گردد تا خویش را در قالب آن الگو ببیند و به هدف تصور شده برسد.

قرآن کریم هم به این سخن ارشاد می کند که: «لقد کان لکم فی رسول اللّه أسوة حسنة؛

[1] در زندگی وجود رسول گرامی برای شما الگو و معیار است.»

رمز موفقیت و پیروزی بشر در زندگی فردی و اجتماعی، با توجه به هدف خلقت او، جز تسلیم و اطاعت مطلق از رسول گرامی نیست.

پس زندگی رسول گرامی، اسوه حسنه برای رسیدن به کمال نهایی بشر در زندگی خویش و اسوه حسنه برای شناخت فرد به عنوان مسلمان است.

اما پس از حیات با برکت آن حضرت آیا این سلسله و زنجیره منقطع می گردد؟در مقابل اسلام کفر و شرک بود و شناختش هم چندان مشکل نبود.

اما در میان مسلمانان و امت اسلامی نمی توانیم بگوییم که زندگی همه همانند و زیست و پرورش و تنزل و تصاعد و تکامل و موفقیت و پیروزی همه هم یکسان است.

حال چگونه باید مسلمانان واقعی و حقیقی را از شر و گزند شرک و نفاق حفظ کنیم تا زندگی یک انسان مسلمان سالم و محفوظ بماند و اسلام ناب محمدی به تمام معنای کلمه ناب بماند؟

ممکن است برای شناخت مؤمن و منافق و ایمان و نفاق راههایی هم باشد.

اما این هم از مسلّمات و دور از انکار است که رسول گرامی با عناوین و القاب مختلفی کسی را به عنوان معیار و ترازو برای این امر مهم معرفی کرده است و آن ذات امیرالمؤمنین است.

وقتی به کتب معتبر اهل سنت از جمله کتب شش گانه اهل سنت که به عنوان «صحاح سته» معروف است و کتب معتبر دیگر نگاه می کنیم، احادیثی به چشم ما می خورد که حکایت از این می کند که رسول گرامی که خودش برای اسلام و مسلمین اسوه حسنه بود، حضرت علی(ع) را به عنوان معیار و ترازو معرفی نموده است.

اگر در پی شناخت بیماری مهلک و مسری نفاق و پذیرفتن اسلام ناب و رساندن و رسیدن به هدف نهایی خود به صورت ناب و خالص هستیم، باید راهی و معیاری را برویم و برگزینیم که رسول اعظم اسلام که در هدایت و ابلاغ غرض و نفعی جز رسیدن بشر به کمال نهایی ندارد، معرفی کرده باشد و آن شخص حضرت علی(ع) است.

کتب شش گانه اهل سنت

هفت روایت در این کتب آمده است؛ از جمله در صحیح مسلم یک روایت، سنن نسائی دو روایت، جامع ترمذی سه روایت، و سنن ابن ماجه یک روایت.

به طور کلی از این روایات چهار عنوان استفاده می شود که در ضمن به روایات هم اشاره می کنیم.

الف. مرا جز مؤمن دوست و جز منافق دشمن نمی دارد.

1. «حدثنا ابوبکربن ابی شبیه ناوکیع و ابومعاویه عن الاعمش و حدثنا یحیی بن یحیی و اللفظ له ـ اخبرنا ابومعاویه عن الاعمش عن عدی بن ثابت عن زر قال: قال علی(ع) والذی خلق الحبة و برا النسمة انه لعهد النبی (الامی) الی ان لا یحبنی الا مؤمن و لایبغضنی الا منافق.»[2]

ب. ای علی، تو را جز مؤمن دوست و جز منافق دشمن نمی دارد.

2. «اخبرنا یوسف بن عیسی… عن زر قال:

قال علی(ع) انه لعهد النبی الامی الی انه لایحبک الا مؤمن و لا یبغضک الا منافق.»[3]

این معنا با ادات حصر و استثنای بعد از نفی آورده شده که بیشترین تأکید را می رساند.

حدیث انسانها را به دو قسمت تقسیم نموده و برای شناخت نفاق از ایمان و برعکس در زندگی انسان، حضرت علی(ع) را معیار معرفی کرده است.

مؤمن واقعی حضرت علی(ع) را دوست می دارد و منافق واقعی حضرت علی(ع) را نه فقط دوست ندارد، بلکه دشمنی دارد.

ج. حضرت علی(ع) را منافق دوست و مؤمن دشمن نمی دارد.

3. «حدثنا واصل بن عبدالاعلی بن محمد بن فضیل عن عبدالرحمن ابی النصر عن المساور الحمیری، من امه قالت: دخلت ام سلمة فسمعتها تقول: کان رسول الله یقول: «لایحب علیاً منافق ولایبغضه مؤمن.»[4]

از حدیث استفاده می شود که گفتار رسول خدا(ص) استمرار داشته و همواره می فرموده که منافق محب حضرت علی(ع) و مؤمن مبغض حضرت علی(ع) نمی شود.

د. ما گروه انصار منافقین را به بغض حضرت علی(ع) می شناسیم.

4. «حدثنا قتیبة بن جعفر بن سلیمان بن ابی هارون العبدی عن ابی سعید الخدری، قال: ان کنا لنعرف المنافقین نحن معشر الانصار لبغضهم علی بن ابی طالب(ع).»[5]

گفتار دوم باقی بودن دشمن امام علی(ع)

رسول خدا(ص) در حیات خود مکرراً فرموده است که حضرت علی(ع) با حق است و هر که در مقابل علی بایستد بر باطل خواهد بود و از گروه یاغی خواهد شد، چنان که در مورد عمار یاسر چنین فرموده است.

عمار یاسر یکی از باوفاترین اصحاب نبی گرامی و حضرت علی(ع) بوده و از اول پذیرش اسلام در راه اسلام مصائب و مشکلات بی شماری را تحمل کرده است.

او به خانواده ای تعلق دارد که اولین شهید را در راه اسلام تقدیم کرده است.

عمار از سابقین در اسلام است و در راه اسلام والدین خود را از دست داد. وی بعد از رحلت نبی گرامی، علی(ع) را به عنوان جانشین بر حق آن حضرت قبول کرد و از مخلصین و پیروان آن حضرت بود تا اینکه در زمان خلافت علی(ع) سه جنگ با گروه یاغی به نام جمل، صفین و نهروان پیش آمد.

یکی از ادله نبوت پیامبر خدا(ص) به اعتراف دانشمندان اهل سنت، خبر کشته شدن عمار توسط گروه یاغی می باشد که در زمان حیات مبارکش فرموده بود.

رسول گرامی به عمار فرموده بود: ای عمار، اگر دیدی که مردم راهی را انتخاب کرده اند و می روند و علی(ع) راه دیگری را، راه علی(ع) را بگیر که حتماً به سعادت و بهشت می رساند.

به اعتراف بزرگان اهل سنت، بدون تردید در این جنگها، عمار با حضرت علی(ع) و در رکاب آن حضرت بوده و علیه گروه باغی که علیه خلیفه وقت قیام کرده بودند می جنگید و بالاخره در جنگ صفین توسط معاویه و لشکرش به شهادت رسیده است.

به اعتراف بزرگان اهل سنت، عمار توسط گروه معاویه کشته شده است و حضرت علی(ع) در این جنگها مصیب و بر حق بوده است.

پس می توان گفت که عمار بنابر خبر غیبی رسول خدا(ص) توسط گروه یاغی کشته شد.

آن حضرت فرموده بود: تو را گروهی که یاغی هستند خواهند کشت، در حالی که تو با حق هستی و حق با توست.

ای عمار، وقتی دیدی که علی(ع) راهی را اختیار کرده و می رود و مردم راه دیگری را، تو با علی(ع) باش و مسیرت را با علی(ع) پیش گیر و مردم را رها ساز.

علی(ع) هرگز تو را به گمراهی نمی برد و از هدایت خارج نمی کند.

ای عمار، هرکسی دنبال تلواری رود که به آن علی(ع) را کمک کند، روز قیامت خداوند حمائلی از دُر را به گردنش آویزان می کند و هر کسی دنبال تلواری رود که بر ضد علی(ع) کار گیرد، در روز قیامت خداوند حمائلی را از آتش به گردنش آویزان می کند.[6]

اعتراف دانشمندان اهل سنت به کشته شدن عمار توسط معاویه و لشکرش و همچنین اعتراف آنها به اینکه علی(ع) بر حق بوده، ما را به این نتیجه می رساند که معیار شناخت درست از نادرست و حق از باطل، علی(ع) است نه غیر، و هرکه با علی(ع) بجنگد و در مقابل او قد علم کند، بنابر حدیث رسول گرامی اسلام(ص) یاغی است.

صحاح سته

در صحاح هفت حدیث آمده است که حکایت از این می کند که طرف مقابل علی(ع) بر حق نیست.

دلیل آن نیز خبر غیبی رسول خدا(ص) از کشته شدن عمار توسط گروه یاغی است.

دو حدیث در صحیح بخاری، چهار حدیث در صحیح مسلم و یک حدیث در سنن ترمذی آمده است: حدثنا مسدد قال حدثنا عبدالعزیزبن مختار قال:

حدثنا عن عکرمة قال لی ابن عباس ولابنه علی… فقال ابوسعید کلنا نحمل لبنه لبنه وکان عمار یحمل لبنتین لبنتین فراه النبی(ص) فنفض التراب عنه (فمر به النبی(ص) ومسح عن راسه الغبار) ویقول ویح عمار، تقتله الفئة الباغیة عمار یدعوهم الی الجنه ویدعونه الی النار قال: یقول عمار: اعوذ بالله من الفتن[7]

از عکرمه نقل شده که می گوید ابن عباس برای من و پسر خود تعریف می کرد که آنها پیش ابوسعید بودند از او شنیدند که می گفت: در ساخت مسجد نبی ما هرکدام یک خشت برمی داشتیم، اما عمار دوتا دوتا برمی داشت.

وقتی رسول خدا او را دید، خاک را از او تکاند و فرمود: وای، او را گروهی یاغی خواهد کشت، در حالی که عمار آنها را به سوی جنت می خواند و آنها او را به سوی جهنم می خوانند.

چنان که از احادیث وارد در صحاح سته واضح گردید، رسول خدا(ص) به عمار فرموده بود: تو با حق یعنی با علی(ع) باش، ولو دیگران راه دیگری روند.

اما تو به دامن علی(ع) متمسک باش، علی(ع) تو را به سعادت خواهد رساند.

و ای عمار، بر تو بشارت باد که گروهی یاغی قاتل تو خواهد بود و تو با علی(ع) خواهی بود.

به اعتراف دانشمندان اهل سنت، عمار در جنگ صفین در رکاب علی(ع) می جنگید و توسط معاویه و همراهانش کشته شد.

چنین مطلبی در منابع دیگر اهل سنت هم آمده است، از جمله: سیرة النبی،[8] مسند ابی داود الطبالی،[9] المصنف،[10] المعیار و الموازنة،[11] الانساب الاشرف،[12] الطبقات الکبری،[13] مسند ابی جعد،[14] المصنف،[15] مسند ابن راهویه،[16] مسند احمد[17].

آرای دانشمندان اهل سنت و شرح آن

1. مناوی در فیض الغدیر آورده است: گروهی که قاتل عمار می باشد گروه باغی و خارج از اطاعت امام حق و به قول طبرانی گروهی است که از حق خارج است و آن گروه، گروه معاویه است.[18]

وی در جلد ششم چنین اظهار می کند: القاضی در شرح المصابیح گفته: مراد از این گروه معاویه و لشکر اوست و این حدیث صریح در باغی بودن معاویه و قومش است که آنها عمار را در واقعه صفین کشتند و همانا حق با علی(ع) بوده است. و این حدیث از اخبار غیب نبی اکرم(ص) اسلام است.

عمار آنها را به سوی جنت می خواند یعنی به سبب جنت که اطاعت امام حق می باشد، ولی آنها عمار را به آتش و جهنم می خواندند و آن عصیان و مقاتله در مقابل امام حق می باشد.

و همگی گفته اند که این اتفاق در واقعه صفین افتاده است.

عمار «داعی الی الحق» بود و آنها «داعی الی النار» بودند و بالاخره هم عمار را کشتند و این خبر یکی از معجزات نبی و یکی از نشانه های نبوت حضرت است.

او از قرطبی نقل کرده است: این حدیث «اثبت الاحادیث» و واضح ترین آنهاست.

لذا وقتی معاویه قدرت انکار این حدیث را نداشت (برای فرار) گفت: بی شک عمار را کسانی کشته اند که او را همراه خویش به میدان آورده اند.

علی(ع) چنین جواب داد: اگر این طور است، پس بگوییم که قاتل حمزه، رسول خداست!

او از امام عبدالقاهر جرجانی نقل کرده است: فقهای حجاز و عراق از فرق گوناگون، مانند مالک، شافعی، ابوحنیفه، اوزاعی و جمهور متکلمین و مسلمین اجماع کرده اند که علی(ع) در آن قتال با اهل صفین بر حق بوده، چنان که در جمل نیز مصیب بوده است و کسانی که قاتل عمارند ظالم اند با این حال به خاطر باغی بودنشان کافر نیستند.

باز به نقل از امام ابوکمنصور می گوید: بزرگان اجماع دارند بر اینکه در جنگ و قتال با اهل جمل، طلحه و زبیر و عایشه در بصره و همچنین اهل صفین، معاویه و لشکرش، علی(ع) مصیب بوده است.

وی از سیوطی کلامی را آورده است که گفته حدیث عمار متواتر است.[19]

2. حاکم نیشابوری : این حدیث صحیح است به شرط شیخین، اما آنان این حدیث را با سیاقی که من آوردم نیاوردند.[20]

3. ابن حجر در فتح الباری گفته است: مراد از «الدعا الی الجنة» یعنی عمار آنها را به سبب جنت دعوت می کرد که آن طاعت امام وقت است.

عمار آنها را به اطاعت علی(ع) دعوت می کرد و علی(ع) واجب الاطاعة بوده است، ولی آنها عمار را به خلافش دعوت می کردند.

با این حال ابن حجر جمله ای می آورد که عجیب است.

وی می گوید: اگرچه آنها عمار را برخلاف می خوانند، ولی با این حال معذورند که قضیه را تأویل کنند.[21]

مطلبی که مبارک فوری در این زمینه آورده قابل توجه است: «چگونه ممکن است درباره کسانی که با معاویه بودند بگوییم که آنها عمار را به سوی نار دعوت می کردند و حال آنکه بزرگانی از صحابه هم بودند.»

وی در جواب گفته است: آنها به گمانشان دعوت به جنت می کردند و مجتهد بودند، لذا ملامتی در اتباع از گمان و ظن ندارند.[22]

4. کتانی: ازکسانی که تصریح به تواتر این حدیث کرده، سیوطی در خصائص الکبری است.

به قول ابن عبد البر اخبار در این زمینه متواتر است و این حدیث از اصح احادیث است.

ابن دحیه هم گفته است: در صحت حدیث هیچ طعنی وجود ندارد.[23]

5. در حاشیه سیر اعلام النبلا چنین آمده است این حدیث متواتر است و صحیح،[24] و همچنین در جایی دیگر گفته است:

اسناد حدیث صحیح است.[25]

6. نووی: علما گفته اند که این حدیث حجت است و ظاهر است در اینکه حضرت علی(ع) مصیب بوده و گروه دیگر باغی بودند.

لکن آنها اجتهاد کردند، پس بر آنها گناهی نیست.

و این یکی از معجزات نبی بوده که فرموده بود: عمار را طائفه ای باغی خواهد کشت.[26]

7. هیثمی: حدیث را طبرانی در المعجم الاوسط آورده و اسنادش از ابی سعید حسن است.

وی در جایی دیگر گوید: این روایت را بزار آورده و رجالش رجال صحیح است.

در جایی دیگر نیز از عبدالله بن الحرث آورده و گفته طبری هم آن را آورده و رجالش ثقات می باشند.[27]

8. جمال الدین زیعلی: در این شکی نیست که عمار با علی(ع) بوده و او را اصحاب معاویه کشتند.

چنان که امام الحرمین گفت علی(ع) امام بر حقی بود و ولایتش ولایت حقی بود و مقاتلینش بغات بودند.

اگرچه آنها خطا کرده اند اما قصد خیر آنها مقتضی حسن ظن به آنهاست.

علما نیز اجماع کرده اند بر مصیب بودن علی(ع) در قتال اهل جمل مانند طلحه و زبیر و عایشه و همراهانش و همچنین اهل صفین که معاویه و لشکر او باشد.[28]

9. بلاذری: این حدیث را با مسانید آورده اند… و تمام آنها نزد الطیرانی و غیره موجود می باشد و غالب طرق صحیحه یا حسنه است.

و این حدیث نشانی از علائم نبوت حضرت محمد(ص) دارد و برای علی(ع) و عمار فضیلتی است و نیز رد بر نواصبی است که گمان می کردند علی(ع) در جنگهای خود مصیب نیست.[29]

10. مالکی: عمار گروه معاویه را به اطاعت ولی الامر که سبب دخول جنت است می خواند، اما اهل شام به تفرقه دعوت می کرد که سبب دخول نار است.[30]

11. ابن کثیر: این حدیث از ادله نبوت است، چنان که حضرت کشته شدن عمار را توسط گروه باغیه خبر داده بود.

عمار را اهل شام در واقعه صفین به قتل رساندند، در حالی که با علی(ع) بود.

علی(ع) نسبت به امر ولایت احق از معاویه بوده و از گفتن بغات به آنها کفر آنها لازم نمی آید، زیرا اگرچه آنها در نفس الامر و واقع باغی بودند، ولی مجتهد بودند و هر مجتهدی مصیب نیست، بلکه اگر مصیب باشد دو اجر داده می شود و الا یک اجر.[31]

12. جصاص: این حدیث به طریق تواتر مقبول است و به همین خاطر معاویه نتوانست آن را انکار کند.

همچنین به اعتراف علمای حدیث، این روایت یکی از علائم نبوت می باشد که جز عالم الغیب آن را نمی دانست.[32]

نقدی بر آرای دانشمندان

1. در صحیحین حداقل نُه حدیث آمده که مضمون آنها چنین است:

رسول خدا(ص) فرموده است: هر که علی(ع) را اطاعت کند، مرا اطاعت نموده است و عصیان او عصیان من است و اطاعت و عصیان من، اطاعت و عصیان خداست.[33]

2. در آیات قرآن مجید ظن را در مقابل علم نکوهش کرده و آن را گناه دانسته و اتباع از آن را نهی کرده است.[34]

3. به اعتراف دانشمندان و بزرگان اهل سنت گروه معاویه خطا و عصیان کرده اند، زیرا از اطاعت امام حق و مصیب در جنگ سرپیچی نموده اند.

به اعتراف آنها، این گروه به عنوان باغی در مقابل ولایت حقه قد علم کرده اند.

آیا با این حال دفاع از آنها چه دلیلی می تواند داشته باشد؟ اگر به عنوان صحابه آنها را مصیب بدانیم و بگوییم که گناهی ندارند، بلکه یک اجر هم به آنان داده می شود، باید گفت:

بنابراین حقی نداریم که هیچ کسی را چه در زمان پیامبر(ص) چه بعد از آن گناهکار محسوب کنیم و او را ملامت نماییم.

حتی باید کسانی را که در قتل عثمان دست داشتند هم تبرئه کنیم و اگر چنین کنیم آن وقت قیام و اقدام برای خون خواهی عثمان به عنوان خلیفه مظلوم از طرف بزرگان صحابه یا جرم است و یا بیهوده.

حتی طبق همان قاعده در اینجا هم باید بگوییم که اینها هم بنابر اجتهادشان خطایی نکرده اند و حداقل مستحق یک اجرند.

همچنین هر کس در مقابل پیامبر، خلیفه اول و دوم و بر خلاف مسیر آنها قدمی برداشته باشد، نباید او را سرزنش کنیم، بلکه باید بگوییم که در مقابل نص اجتهاد کرده و اگر اجتهادش خطا هم باشد اجر واحد به او داده می شود.

نتیجه این مطلب چنین می شود که قد علم کردن بر اساس وهم و گمان و ظن، به اعتقاد اجتهاد کردن در مقابل امام و خلیفه وقت و ولایت و فتنه فقط گناهی در پی نمی آورد بلکه اجر واحد هم دارد! اگر اجتهاد ملاک باشد، آن هم بر اساس گمان، آن وقت نص خلافت، اطاعت و ولایت یا بی اثر خواهد شد یا حداقل اثر را دارد و به عنوان اصطلاحی نمایشی به چشم خواهد خورد.

اگر به اعتراف دانشمندان علی(ع) بر حق باشد و اطاعت علی(ع) سبب دخول جنت باشد و کشته شدن عمار به وسیله گروه باغی را قبول داشته باشیم، آیا باز هم طرف مقابل را که طبق نص صریح رسول گرامی «داعی الی النار» بوده اند و با امیرالمؤمنین(ع) مخالفت می کردند، می توانیم مستحق اجر و خالی از ملامت و گناه بدانیم و به عنوان مجتهد بودن به آنها هیچ نگوییم؟ و اگر به قول و اعتراف دانشمندان اهل سنت، علمای حجاز و عراق مالک و شافعی و…

معترف به بغات بودن آنها هستند، یعنی وقتی که تشخیص موضوع و مصداق کردند، دیگر توقف در اجرای احکام بغات و توجیه و تأویل چرا؟

به قول دانشمندان در جنگ جمل هم حضرت مصیب بود و مخالفان او باغی بودند.

علی(ع)، عمار و امام حسن را گسیل کردند تا مردم را آگاه و جمع کنند.

آن وقت عمار این مطلب را اعلان کرد: ای کوفیون، اگرچه عایشه زن نبی گرامی در دنیا و آخرت است، لکن خداوند می خواهد شما را بیازماید که عایشه را اطاعت می کنید یا او را.

در اینجا هم مسلمانان بین دو گروه تقسیم شده اند: مطیع عایشه و مطیع او.

حال مراد از «او» چه کسی است؟

بعضی از دانشمندان مرجع آن را علی(ع) قرار داده اند.

[35] اما اگر مرجع ضمیر « ولکن الله ابتلاکم لتتبعوه او ایاها» خدا باشد، چنان که در ج7، فتح الباری، ص83 آمده، اشاره به قول خداوند « وقرن فی بیوتکن» و دستور ماندن در منزل و عدم خروج و قیام بر امام حق و وقت دارد. در هر صورت، مطلب از دو حال خارج نیست:

یا مرجعش خداست یا علی(ع).

ولی روشن است که طرف مقابل عایشه است.

اما اگر مرجع ضمیر خدا باشد واضح است که می خواهد بگوید: ای مردم کوفه، خداوند می خواهد شما را امتحان کند که پیرو و مطیع خدا هستید یا عایشه.

از این واضح می شود که اطاعت عایشه در طول اطاعت خدا نیست، قسیم اطاعت خداست نه قسم آن و مصداق اطاعت خدا.

اطاعت خدا هم جز از راه اطاعت علی(ع) که به اعتراف دانشمندان اهل سنت امام بر حق و اطاعتش واجب بوده میسر نیست و در واقع اطاعت علی(ع) در طول و مصداق اطاعت خداست.

چنان که در احادیث گذشته هم اشاره شدکه اطاعت امیر، اطاعت رسول و اطاعت آن حضرت اطاعت خداست.

خوانندگان گرامی برای احادیثی که در آنها اطاعت امیر واجب دانسته شده، می توانند به منابع مربوط مراجعه کنند.[36]

گفتار سوم: معیار صلح و ثبات، امام علی(ع)

یکی از اهداف بعثت انبیا و ارسال کتب، اجرای قسط و عدالت در جامعه بشری است.

در ابعاد گوناگون زندگی بشر، باید روح عدالت حاکم باشد لذا اسلام انسان را به عدالت دعوت می کند و از آنچه مخالف و ضد آن است پرهیز می دهد.

آنچه مورد نظر ماست این است که یکی از موارد نهی شده در مقابل قیام و اجرای عدالت بر روی زمین، فساد، قتال، جنگ و جدال می باشد.

اسلام مسلمانان را از جنگ و قتال بی جا بر حذر داشته است، به ویژه اگر جنگ در برابر خدا و رسول خدا باشد.

این دیگر پستی و رذیلت انسان را می رساند که در برابر خدا و رسول خدا بایستد و به عنوان محارب با خدا و رسول شناخته شود.

قرآن کریم طی آیاتی این گونه افراد را مذمت کرده است که برای نمونه به دو آیه اشاره می کنیم: إنّما جزاء الّذین یحاربون اللّه ورسوله ویسعون فی الأرض فسادا أن یقتّلوا أو یصلّبوا أو تقطّع أیدیهم وأرجلهم مّن خلاف أو ینفوا من الأرض ذلک لهم خزی فی الدّنیا ولهم فی الآخرة عذاب عظیم؛

[37] کیفر آنها که با خدا و پیامبرش به جنگ برمی خیزند و اقدام به فساد در روی زمین می کنند فقط این است که اعدام شوند یا به دار آویخته شوند یا دست و پای آنها به عکس یکدیگر بریده شود و یا از سرزمین خود تبعید گردند، این برای آنها در دنیاست و در آخرت مجازات عظیمی دارند.

من قتل نفسا بغیر نفس أو فساد فی الأرض فکأنّما قتل النّاس جمیعا؛

[38] هر کس انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد چنان است که گویی همه انسانها را کشته است.

آنچه از این آیات فهمیده می شود این است که محاربه با خدا و رسول چقدر عذاب و سنگینی در دنیا و آخرت دارد.

در مقام تعیین مصداق و فرد نیز مفسر بزرگ و مبیّن قرآن کریم، رسول(ص) « ما ینطق عن الهوی» در احادیث بیان فرموده است که در چه صورتی انسان محارب با خدا و رسولش می شود.

رسول گرامی خط قرمزی را نشان می دهد که تجاوز از آن مصداق محاربه با خداست.

رسول گرامی علی(ع) و اهل بیت(ع) را با عناوین مختلفی معیار صلح و آرامش قرار داده و حرب و سلم، اطاعت و عصیان و حب و بغض آنها را خط قرمز قرار داده است.

یعنی حب و بغض، سلم و حرب، اطاعت و عصیان علی(ع) و اهل بیت(ع)، متوجه رسول(ص) و پس از آن متوجه خداوند است.

لذا اگر بخواهیم از محاربه با خدا دور باشیم و مستحق عذابهای سخت در دنیا و آخرت نگردیم، باید به فرمایش رسول عمل کنیم و در زندگی علی(ع) و اهل بیت(ع) را اسوه قرار دهیم تا مشمول رحمت الهی باشیم.

یکی از عنوانهایی که علی و اهل بیت(ع) را معیار قرار داده است، عنوان سلم و حرب با آنهاست.

خود این عنوان نیز به صورتهایی مختلفی در کتب آمده است: «انا حرب لمن حاربکم و… وانا حرب لمن حاربت و… انا حرب لمن حارب اهل الخیمة و… .»

اما آنچه از میان آنها مورد نظر است عنوانی است که در سنن ترمذی و سنن ابن ماجه آمده است.

دو حدیث در سنن ترمذی و سنن ابن ماجه آمده است که رسول گرامی اسلام(ص) سلم و حرب با اهل بیت(ع) را سلم و حرب با خویش معرفی کرده و برای انسانهای آینده تا قیام قیامت، برای شناخت حرب با خدا و رسولش و همچنین سلم و مسالمت با خدا و رسولش، اهل بیت(ع) را معیار و میزان قرار داده است.

1. حدثنا سلیمان بن عبدالجبار البغدادی حدثنا سباط بن نصر الهدائی عن السدی عن صحیح مولی ام سلمه عن زید بن ارقم: ان الرسول(ص) قال لعلی(ع) وفاطمة والحسن والحسین(ع): «انا حرب لمن حاربکم وسلم لمن سالمکم.»[39]

در این خطاب رسول خدا(ص) به اهل بیت(ع)، جالب است که کلمه را به صورت مصدر، یعنی به جای محارب، حرب آورده و این یک نوع مبالغه است و بنابر قول بعضی تجسم و مجسم بودن را می رساند؛ چنان که می گوید:

زید عدل، یعنی زید نه فقط عادل بلکه مجسمه عدالت است.

در اینجا هم رسول گرامی فرمودند: هرکه با اهل بیتم محاربه داشته باشد، من هم با تمام وجودم با او در حال محاربه هستم.

حضرت در مورد سلم و دوستی نیز همین معنا را فرموده است.

شبهه و پاسخ

یکی از شبهات ابن جوزی این است که می گوید: حدیث محاربه رسول با دشمن اهل بیت(ع) صحیح نمی باشد، چون در سلسله سندش تلمیدبن سلیمان قرار گرفته است که رافضی بود و عثمان را شتم می کرد.

احمد و یحیی درباره اش چنین گفته اند: کذاب بوده و از لفظ «کذاباً» استفاده می شود که مرادش از جمله «لایصح هذا الحدیث» موضوع بودنش است.

حدیث به خاطر راوی مذکور، از صلاحیت می افتد و اصلاً صحت ندارد.[40]

ابن جوزی سلسله حدیث را چنین آورده: عن القراض، عن احمدبن علی محمد بن الحسین القطان عبدالباقی بن قانع، احمدبن علی الخزاز، احمدبن حاتم، تلمید بن سلیمان، ابی الجحاف، ابی حازم عن ابی هریره… قال رسول الله(ص):

«انا حرب لمن حاربکم و سلم لمن سالمکم».

پاسخ

حدیث حداقل از سه طریق ثابت است: یکی از طریق زیدبن ارقم و دیگری ابوهریره و سومی از طریق ابی سعید الخدری.

راوی مورد اشکال ابن جوزی در سلسله سند ابوهریره است، چنان که د ر بالا مشاهده شد.

اما راوی مذکور در سلسله سند دیگر طرق قرار نگرفته است و اتفاقاً در سنن ترمذی و سنن ابن ماجه در هر دو جا حدیث از طریق زید بن ارقم منتقل شده است که سلسله سند را قبلاً متذکر شده ایم.

بنابراین بر فرض مورد اشکال قرار گرفتن راوی مورد نظر، ضرری به مدعا نمی رسد.

لذا اگر سند حدیث تلمید بن سلیمان از طریق ابوهریره مورد اشکال قرار گیرد، متن که با داشتن قرائن و شواهد دیگر از بین نمی رود. یکی از شواهد، روایت دیگر و عنوانهای دیگر است که در این زمینه آمده است، چنان که در کتاب سیر اعلام النبلاء از قول الحاکم چنین آمده است:

«تلمیدبن سلیمان» اگر چه ضعیف می باشد، ولی باقی رجال ثقه اند و برای این حدیث حاکم، شاهدی از طریق حدیث زیدبن ارقم آورده است.

[41] و در مورد حدیث محاربه که مورد نظر ماست در کتاب جواهر المطالب آمده است:

«این حدیث از اثبت الآثار الواردة عن رسول الله(ص)  است و جماعتی آن را ذکر کردند.»[42]

طریق سوم از طریق ابوسعید الخدری آمده است: احمدبن محمد بن سعیدبن عبدالرحمن الهرانی، یعسوب بن یوسف الضبی، نصربن مزاحم، عبدالله بن مسلم الملائی، داودبن ابوعوف الحجاف، عطسه العوفی، ابی سعید الخدری… .[43]

اخبرنا ابوبکر الحارثی، ابوالشیخ، عیسی بن محمد الوسقندی، الفضل بن یوسف القصیانی الکوفی ابراهیم بن حبیب الرمانی، عبدالله بن مسلم املائی… ابی سعید الخدری قال:

رسول گرامی، بعد از ازدواج فاطمه(س)چهل روز صبحها به در خانه علی(ع) می آمد و سلام می کرد: ای اهل بیت(ع)، سلام و رحمت خدا بر شما باد و آیه تطهیر را تلاوت می کرد و می گفت:

«انا حرب لمن حاربکم وسلم لمن سالمکم… .»

[44] همچنین روایتی داریم که مشتمل بر راوی متهم نیست.[45]

تحقیق رجال حدیث سنن ترمذی و سنن ابن ماجه

1. سلیمان بن عبدالجبار البغدادی: ابوعبدالرحمن از حجاج بن شاعر شنیده است: در مدح و ذکر او بسیار سخن می گفت.

وقتی درباره اش پرسید گفت: صدوق.

[46] ابن حبان او را در ثقات آورده است.

[47] ابن ابی حاتم گفت:

پدرم از او کتابت می کرد.

وقتی درباره اش پرسید گفت: صدوق است و پدرم همان جمله حجاج بن شاعر را گفت.

[48] حافظ بن حجر گفته است: صدوق است.[49]

2. علی بن قادم: در مورد او الحافظ احمد عبدالله الاجلی گوید: ثقه است.

[50] در الجرح و التعدیل گفته محله الصدوق.

[51] ا بن حبان او را ثقه گرفته است.

[52] ابوحاتم گوید:

محله الصدوق.

[53] ابن قانع گوید:

کوفی صالح.[54] ساجی[55] او را صدوق، ا بن خلفون ثقه[56] و حافظ بن حجر او را صدوق[57] دانسته اند.

3. اسباط بن نصر:

وقتی از ابانعیم درباره اش پرسیده شد گفت: «لا بأس به.»

[58] یحیی بن معین او را ثقه،[59] بخاری صدوق،[60] ا بن حبان: ثقه، مره ثقه دانسته اند و موسی بن هارون گفته است:

لم یکن به بأس.[61]

4. اسماعیل بن عبدالرحمن بن ابی کریمه:

یحیی بن سعید القطان گفته است: «لا بأس به»، من از کسی نشنیدم که او را جز خیر ذکر کند و کسی او را ترک نکرده است. [62]

احمد بن حنبل گفته است: «مقارب الحدیث صالح وثقه»،

[63] العجلی[64] و ابن حیان او را ثقه،[65] و الحافظ، صدوق[66] دانسته اند و قال الشیخ:

«و هو عندی مستقیم الحدیث صدوق لاباس به.»[67]

5. صبیح مولی ام سلمه: ابن حیان او را ثقه دانسته است.[68]

6. زید بن ارقم: واضح است که او را از بزرگان صحابه می دانند.

راویان روایت ابن ماجه

1. الحسن بن علی الخلال: یعقوب بن شیبه او را ثقه ثبت، ابوداود «عالماً بالرجال»، نسائی ثقه، خطیب ابوبکر ثقه و حافظ، ابن حیان ثقه، ترمذی حافظ[69] و ابن حجر ثقه و حافظ دانسته اند.[70]

2. علی بن منذر بن زید: ابن حاتم او را صدوق ثقه دانسته است.

ابوابن حاتم گفته است: محله الصدق.

نسائی او را ثقه، و نیز ابن حیان ثقه دانسته اند. دارالقطنی گفته است: لا بأس به.[71]

3. مالک بن اسماعیل بن درهم: ابن معین به احمد گوید: اگر تو را خوشحال می کند که از کسی بنویسی که در دلم هیچ از او نباشد از او بنویس.

باز ابن معین گوید: در کوفه کسی از او متقن تر وجود ندارد و او «اجود کتاباً» از ابن نعیم می باشد.

یعقوب بن شبیه او را ثقه و صحیح الکتاب و از عابدین داند.

صرحی، ابن نمیر، ابوحاتم، ابوداود، نسائی، ابن حیان، عثمان بن ابی شیبه، معاویه بن صالح و العجلی او را ثقه و صالح دانسته اند.

[72] اگر چه ابن جوزی تلمیدبن سلیمان را مورد حمله قرار داده بود و از قول دیگران، کذاب توصیف کرده بود، ولی در مقابل کسانی را هم داریم که خلافش را می گویند:

در مورد او احمد بن حنبل گوید: لا بأس به.

[73] در جایی دیگر گفت: شیعه است، ولی نسبت به او بأسی ندیدم.[74]

بنابراین می توان گفت: کسانی که در مقابل علی(ع) بودند، باغی و محارب با علی(ع) و در نتیجه محارب با خدا و رسول(ص) هستند و در نتیجه نهایی مستحق آنچه آیه متضمن آن است خواهند شد.

به قول حسکانی «با توجه به آیه محاربه، در واقع طلحه و زبیر بسیاری از مسلمین را گمراه کردند و باب بغی بر خلیفه وقت را باز کردند.»

[75] با این حال آیا آنها مستحق یک اجر خواهند بود!! اگر چنین است آیه و حدیث بدون تحقق مصداق در تاریخ باقی خواهد ماند.

گفتار چهارم: خروج دشمنان امام علی(ع) از دین، مانند خروج تیر از کمان

یکی از معیارهای حقانیت علی(ع) این است که رسول خدا(ص) در ضمن احادیثی فرموده بود که هر که به علی(ع) پشت و علیه او قیام کند، علاوه بر بغی از دین خارج می گردد، چنان که تیر از کمان خارج می شود.

تاریخ نیز عملاً و مصداقاً تحقق آن را در صورت گروه خوارج نشان داد و طبق خبر غیبی رسول خدا، گروه خوارج علیه علی(ع) قیام می کنند و بالاخره به دست علی(ع) کشته می شوند.

در مورد خوارج عناوین مختلفی از روایات مربوط در کتب شش گانه اهل سنت اخذ شده است که راجع به هرکدام آنها به ترتیب بحث خواهد شد.

صحاح سته

روایاتی که به طور مفصّل یا مختصر درباره گروه خوارج پرداخته و در کتب سته آمده 61روایت است.

در صحیح بخاری 14روایت و در صحیح مسلم 24روایت و در سنن ابی داود 8روایت، در جامع ترمذی 1روایت و در سنن ابن ماجه 10روایت آمده است.

مثلاً:

عن ابی سعید الخدری قال: بیننا النبی یقسم جاء عبدالله بن ذی الخویصرة التمیمی فقال، اعدل یا رسول الله فقال (ویحک) من یعدل اذا لم اعدل؟ قال عمر الخطاب یا رسول الله ائذن لی فاضرب عنقه قال دعه قال له اصحابا یحقر احدکم صلاته مع صلاتهم و صیامه مع صیامهم یمرقون فی الدین کما یمرق السهم من الرمیة… آیتهم رجل احدی یدیه مثل ثدی المراة… یخرجون علی خیر فرقة من الناس، قال ابوسعید: اشهد سمعت من النبی و اشهد ان علیا قتلهم وانا معهم، جی بالرجل علی النعت الذی نعته النبی.[76]

ابوسعید می گوید: پیامبر در میان ما تقسیم خمس می کرد.

ناگهان مردی به نام عبدالله التمیمی سر رسید و به اعتراض گفت:

یا رسول الله، با عدالت رفتار کنید.

حضرت فرمودند: اگر من با عدالت رفتار نکنم پس چه کسی خواهد کرد.

عمر از رسول خدا اجازه کشتن او را خواست.

اما رسول الله فرمودند: رهایش کن.

(خواست عمر عملی نشد.

چون که نگاه رسول خدا نگاه عمیق و دوراندیش بود، در تصمیم گیری عجله نداشت و جوانب را در نظر می گرفت.)

او اصحابی دارد… آنها از دین خارج می شوند چنان که تیر از کمان.

نشانی آنها این است که در میان آنها مردی خواهد بود که یک دستش مانند پستان زن می ماند.

آنها بر بهترین فرقه خروج خواهند کرد.

اباسعید گفت: شهادت می دهم که از رسول گرامی این را شنیدم و شهادت می دهم که علی(ع) آنها را کشت و من همراهش بودم و مردی را آوردند که مشتمل بر صفاتی بود که رسول گرامی فرموده بود.[77]

در توصیف و معرفی کسانی که علیه امام وقت قیام کنند باید گفت: آنها کسانی هستند که قرآن از حلقوم آنها به قلب نمی رسد.

نماز، روزه، قرآن را قلباً قبول ندارند. ظاهراً در لباس اسلام هستند، اما قلباً و روحاً مسلمان نیستند.

فقط حق را می گویند اما به آن عمل نمی کنند و به خاطر قیام علیه امام وقت از دین خارج می شوند و… .

اگرچه افرادی که دارای چنین صفاتی بودند، در مقطعی از تاریخ به عنوان خوارج محقق شدند و با علی(ع) جنگیدند، اما این به این معنا نیست که دیگر چنین گروهی منقرض شده اند.

امکان دارد که چنین کسانی همواره باشند و ضروری نیست که به صورت فیزیکی با علی(ع) بجنگند و مصداق آن قرار گیرند، بلکه هر کس در هر زمان و مکان با افکار و عقاید و سیره و اهداف علی(ع) هم بجنگد و از آن منحرف گردد، مصداق چنین گروهی است.

نتیجه قیام علیه امام، خروج از دین است، چنان که خوارج مصداق بارز آن بودند. اینان آن چنان از دین خارج می گردند که دیگر برگشتی ممکن نیست.

در عبارتی از حدیث آمده است: «یخرجون من الدین کما یخرج السهم من الرمیة ثم لایعودون فیه، لایرجعون حتی یرتد علی فوقه قد کانوا مسلمین فصاروا کفاراً و هم شر الخلق و الخلیقة هم کلاب النار هم الخوارج و… .»

جهاد با خوارج

اسلام در عین حال که مدعی صلح و عدالت و امن است، دستور قتل چنین گروهی را می دهد، زیرا اصل اسلام که امامت و خلافت الهی است زیر سؤال می رود.

امامت یعنی اسلام مجسم و اسلام زنده.

رسول خدا(ص) فرمود: چنین افرادی را هر کجا یافتید به قتل برسانید، چنان که در منابع گذشته می توان به این مطلب رجوع کرد.

ثواب و تشویق جهاد با خوارج

اسلام علاوه بر دستور به قتل رساندن آنها، تشویق به آن هم می کند.

اگر چه پشت هر دستوری و وجوبی مصلحتی و ثوابی هست، اما احتیاج به گفتن و نشان دادن آن نیست.

با این حال رسول خدا(ص) ثواب را می فرماید و تشویق هم می کند چنان که می فرماید: لویعلم الجیش الذین یصیبونهم ما قضی لهم علی لسان نبیهم لاتکلوا عن العمل…

لولا ان تبطروا لحدثتکم بما وعد الله الذین یقتلونهم علی لسان محمد(ص)، لولا ان تبطروا لنباتکم ما وعد الله الذین… قتلهم اجر لمن قتلهم یوم القیامة… طوبی لمن قتلهم و قتلوه.

از این عبارات معلوم می شود که اگر سپاه و لشکر ثوابی را که خداوند برای مجاهدان در نظر گرفته است می دانستند، به خاطر شدت فرح و خوشحالی از عمل و حرکت باز می ماندند.

ثواب آنها را خداوند وعده داده و وعده خدا تخلف ناپذیر است.

توصیف مجاهدان

رسول خدا(ص) فرمودند: یقتلهم اقرب الطائفتین من الحق، یقتلهم ادنی الطائفتین الی الحق، اولی الطائفتین بالحق، من قاتلهم کان اولی بالله منهم، خیر قتیل من قتلوا، طوبی لمن قتلهم و قتلوه.

و در مقابل آنها، «شر قتلی قتلوا تحت ظل السماء» آمده است.

قاتل آنها نسبت به خدا و حق نزدیک ترین و اولی ترین و سزاوارترین خواهد بود.

اگر کسی چنین گروهی را به قتل برساند، بهترین قتل را بر روی زمین انجام داده است و هر که به دست اولی الطائفتین و اقرب الطائفتین کشته شود، بدترین مقتول روی زمین خواهد بود و هرکه به دست آنها کشته شود بهترین مقتول روی زمین خواهد بود.

چنان که گفته شد، گروهی که دارای چنین صفاتی بودند، در تاریخ به گروه خوارج مشهورند.

از اینجا معلوم می شود که مصداق اولی الطائفتین و اقرب الطائفتین من الحق، معاویه…

و همراهانش نیست، بلکه علی(ع) است.

پس علی(ع) کسی است که به حق و خدا نزدیک تر است.

بهترین قاتل، علی(ع) است و بهترین مقتول، همراهان علی(ع) و بدترین مقتول، مقتولان به دست علی(ع)اند.

قاتل چنین افرادی چه کسانی هستند؟

در مرحله اول نبی گرامی خودش را قاتل آنها معرفی می کند.

در موارد متعدد آمده که فرموده: «لئن ادرکتم لاقتلنهم قتل عاد، لئن ادرکتم لاقتلنهم قتل ثمود.»

و چنین چیزی تعجب ندارد، زیرا با توجه به ثواب فوق العاده ای که برای قاتلین در نظر گرفته شده بود، اگر رسول خدا(ص) هم در قید حیات بودند چنین می کردند.

ولی پس از سی سال، نفس رسول خدا تمنای آن حضرت را برآورده می سازد و آنها را به کیفر کردار خود می رساند.

در عباراتی هم آمده است که: «ان علیا قتلهم (یا) اشهد انی کنت مع علی(ع) حین قاتلهم، اشهد ان علی بن ابی طالب قاتلهم وانا معه ـ فلما قتلهم علی بن ابی طالب… .»

شرح

به این گروه برای این خوارج گفته می شود که بر طائفه ای از مسلمین خروج کرده اند یا به خاطر خروج از طریق جماعت مسلمین، به این نام نامیده شده اند و یا به خاطر قول رسول خدا(ص) چنین نامیده شدند، زیرا آن حضرت فرموده بود:

«یخرج من ضئضی هذا…»

چنان که در شرح مسلم اشاره به این مطلب شده است.

[78] قاضی عیاض گفته است: مراد از دین در اینجا اطاعت است.

بنابراین، آنان از دین خارج می شوند یعنی آنها از طاعت امام الحق خارج می شوند.

[79] ولی کلمه «عن الاسلام» این مطلب را رد می کند و همان دین را می رساند، چنان که در فتح الباری چنین آمده است.

[80] در اینجا صاحب تحفة الاحوذی چنین اظهار می کند اگر مراد از آن اطاعت باشد، در این صورت دلیلی نخواهد داشت.

[81] درباره خوارج که می گفتند «یقولون من قول خیر البریة» یعنی ظاهرا آنها قول «لاحکم الا لله» را گفتند، ولی این سخن از حلقوم آنها تجاوز نمی کرد.

[82] سخن پیامبر که فرمود:

«لئن ادرکتهم لاقتلنهم قتل عاد وثمود»

، تشویق به قتال آنها هم شده است و از طرفی فضیلت برای علی(ع) هم در قتل آنها ثابت شده است.

[83] عبارت «شر الخلق والخلیقة» باز دلیلی برای قاتلین تکفیر خوارج خواهد بود.

[84] القاضی می گوید: علما اجماع کرده اند بر اینکه خوارج و اتباعشان وقتی بر امام خروج کند قتل آنها واجب می باشد.

[85] و قوله «لایجاوز حناجرهم»

دو احتمال دارد: 1. قلب آنها درک نمی کند و نفعی از تلاوت نمی برند.

2. تلاوت آنها در درگاه الهی به مقام اصابت و اجابت نمی رسد و قبول نمی شودچون فقط زبانی است، نه از روی اعتقاد قلبی.[86]

تکفیر خوارج

بعد از اتفاق بر بغی و فسق و وجوب قتل خوارج و بر حق نبودن آنها، این سؤال مطرح می شود که بالاخره آنها کافر هستند یا نه.

در مورد این مطلب هر کسی ممکن است نظری داشته باشد.

نمی توانیم بگوییم که در میان اهل سنت کفر آنها یا عدم کفر آنها اتفاقی است.

این یک مسئله قابل تأمل اصولی و کلامی است.

چنان که سیوطی در شرح نسائی چنین آورده است: «اختلف الامة فی تکفیر الخوارج و کادت المساله تکون اشد اشکالا عند المتکلمین… .»[87]

اکثر اصولیان اهل سنت می گویند: خوارج فاسق اند و حکم اسلام بر آنها به خاطر شهادتین و مواظب بودن بر ارکان اسلام جاری می شود.

فسق آنها هم به سبب تکفیر مسلمین است.

آنها مسلمین را کافر می شمردند و با تأویل فاسد، ریختن خون مسلمانان و اموال آنان را هم مباح می دانستند.

خطابی می گوید: علمای مسلمین اجماع کرده اند که خوارج با وجود ضلالت و گمراهی شان فرقه ای از فرق مسلمان اند.

لذا نکاح و اکل ذبائح آنها جائز است و آنها مادامی که مستمسک اصل اسلام می باشند کافر نیستند.

[88] نووی هم نظرش عدم کفر آنهاست، چنان که گوید: «وان الصحیح عدم تکفیرهم… .»[89]

قول مقابل کفر خوارج است.

قوانینی وجود دارد مبنی بر اینکه گروه خوارج کافر هستند.

در روایت سعیدبن مسروق قید «عن الاسلام» آمده و این قید ردی است بر قول کسانی که مراد از دین را اطاعت گرفته بودند.

دین و اسلام مکمل و متمم همدیگرند و مراد از دین همان دین اسلام خواهد شد، چنان که الکافی چنین گفته بود و برای استشهاد آیه قرآن هم آورده بود.

[90] در تعبیر «هم شر الخلق و الخلیقة»

نیز دلالتی بر کفر آنها وجود دارد.

القاضی ابوبکربن العربی در شرح ترمذی می گوید: صحیح این است که آنها کافر هستند به خاطر قول پیامبر(ص): «یمرقون من الاسلام»

و قول دیگر: «لاقتلنهم قتل عاد وقتل ثمود.»

این دو قوم به خاطر کفرشان هلاک شدند. دلیل دیگر کفر آنان هم قول دیگر حضرت است:

«وهم شر الخلق والخلیقة.» کسی جز کفار با این اوصاف توصیف نمی شود.

پس اینها کافر هستند.

دیگر اینکه طبق قول رسول خدا(ص)، خوارج «ابغض الخلق الی الله»اند و دیگر اینکه خوارج هر کسی را که مخالف عقایدشان بود تکفیر می کردند و آنها را «خالدین فی النار» می دانستند. پس خود اینها مستحق چنین اسمی هستند.

از ائمه متأخرین شیخ تقی الدین به این مطلب معتقد شده است و استدلال او این بوده که خوارج، بزرگان صحابه را تکفیر می کردند و این تکفیر متضمن تکذیب نبی بود، چون نبی گرامی خبر شهادت و جنت به بزرگان صحابه داده بود، ولی خوارج آنان را کافر و جهنمی می دانستند.

پس خود خوارج کافر هستند.[91]

ابن هبیره گفته است: قتل خوارج اولی از قتل مشرکین است و حفظ رأس مال اولی از طلب ربح است.

[92] از بیان او معلوم می شود که خوارج از مشرکان هم پست ترند.

قرطبی می گوید: مؤید قول به تکفیر همان تمثیل مذکور در روایت ابی سعید است که خوارج مانند تیر از اسلام و دین خارج شده اند.

او در جای دیگر گفته است: قول به تکفیر، اظهر الحدیث می باشد.

[93] در سنن ابن ماجه به صراحت آمده است که:   «قد کان هولاء مسلمین فصاروا کفاراً.»

[94] عظیم آبادی در عون المعبود گفته است: «واما المارقة انما کانت من الفرق الباطلة لا منهما

(الطائفتین).»[95]

علاوه بر اینها روایاتی در سنن نسائی آمده است که مضمون آنها این است که سب مسلم باعث فسق سب کننده می گردد، ولی قتل مسلمانان باعث کفر قاتل می شود، با این حساب گروه خوارج هم فاسق اند، و هم کافر.

[96] پس در یک کلام، هر که در هر زمان و مکان در مقابل امام زمانش، علم بغی و قیام در دست بگیرد و از دستور او سرپیچی کند، هر چند ممکن است از نظر لباس ظاهری ملبس به اسلام باشد، اما قلباً و روحاً از دایره اسلام بیرون رفته و حتی بدتر از کفار و کلاب النار می شود.

گفتار پنجم: انحراف از ولایت امام علی(ع) باعث سقوط در ارتداد احادیثی در کتب اهل سنت یافت می شود که از نظر سند و متن غیر قابل انکار است که حتی بر آن ادعای تواتر هم شده و به عنوان حدیث حوض متفق علیه است. مضمون احادیث این است که در روز قیامت عده ای را به سوی جهنم می برند.

آنان از دیدن رسول گرامی خجالت زده می شوند، اما رسول خدا با دیدن آنها به درگاه خداوند می فرماید: خدایا اینها اصحاب من هستند.

جوابی که از طرف خدا داده می شود چنین است: «لاعلم لک بما احدثوا بعدک، لاتدری ما عملوا بعدک، لم یزالوا یحال بینی وبینهم، سحقا سحقا سحقا لمن بدل بعدی، لاذودن عن حوضی رجالا، اذا رایتهم ورفعوا الی اختلجوا دونی، ولکن اخشی علیکم الدنیا ان تتنافسوا فیها وتتلوا.»

صحاح سته

تقریباً 60 حدیث در کتب شش گانه اهل سنت آمده است از این تعداد در بخاری 31حدیث، در مسلم 23حدیث، در ترمذی 3حدیث، در نسائی 1حدیث، و در ابن ماجه 2حدیث آمده است.

ارتداد استمراری

از احادیث استفاده می شود که بعد از وفات پیامبر اکرم(ص) گروهی از اصحاب از مسیر حق برگشتند و این برگشت ثابت ماند.

به تعبیر احادیث: «انهم لایزالون مرتدین علی اعقایهم» و «ما برحوا بعدک یرجعون» یا «ما زالوا یرجعون علی اعقابهم».

آنها به مسیری که برگشتند ماندنی شدند و دیگر برگشت دومی نداشت.

مسیری که اصحاب از آن برگشتند مسیر حق بوده و چنین ارتدادی قابل مذمت و نکوهش بود و سبب دوری از حوض و رضایت خدا و رسول خدا گشت.

در چهره این اصحاب با وفای رسول خدا(ص) عار و داغی پاک نشدنی باقی ماند.

این حداقل می رساند که نمی توان گفت: هر که مصداق صحابه پیدا کند، پس دیگر بعید است کار خلاف از او سر زند.

احداث و تغییرات بعد از وفات مقام نبوت

از احادیث برمی آید که اصحاب رسول خدا بعد از وفات حضرت کارهایی را احداث کرده اند و در اموری تبدیلی انجام داده اند که حق احداث و تبدیل در چنین اموری را نداشتند.

این گونه احداث و تبدیل در امور اسلام از اصحاب بعید بود.

لذا خداوند با خطاب مخصوص رسول خدا را قانع می کند: ای رسول من، تو نمی دانی، تو علم و خبر نداری که اصحاب تو بعد از وفات تو، چیزهایی را احداث کرده اند که نباید می کردند.

به خاطر کارهایی که آنان در دنیا بعد از وفات رسول خدا انجام داده اند، علاوه بر فاصله گرفتن از رسول خدا، از حوض کوثر طرد می شوند در تغییراتی آمده است که رسول گرامی با دست مبارکش آنها را دور می کند و تشبیهی که آمده می رساند که آنها را مانند شتر ضال (گمراه) از حوض دور می سازد.

خوف نبی از رقابت و رغبت اصحاب در امور دنیا

یکی از اهداف مهم بعثت انبیا به ویژه نبی گرامی این بوده که مردم را از عبادت و بندگی دیگران در بیاورد و زیر پرچم توحید جمع کند.

توحید را در مقابل شرک قرار دادن و شرک را از بین بردن، یکی از اهداف انبیا بوده است.

به همین خاطر در قرآن و سنت، مشرک قابل مذمت و شرک گناه نابخشودنی است.

شرک به تعبیر قرآن ظلم بزرگ است و باعث حبط اعمال و دخول در نار، دوری از درگاه رب العزه می گردد.

با این حساب اگر بگوییم که رسول گرامی نسبت به امت خویش از شرک آنها نگران باشد مایه تعجب نیست.

اما در احادیث چیزی یافت می شود که نگرانی رسول خدا نسبت به آن بسیار بیشتر از شرک است.

آن حضرت به اصحاب فرمود: از اینکه بعد از من مشرک شوید خوف ندارم.

لکن نسبت به رغبت و رقابت اصحاب در امور دنیا بیمناکم و از اینکه در امور دنیا کشت و کشتار راه بیندازید و مانند انسانهای گذشته هلاک شوید.

تعبیری که آورده شده این است: «انی لست اخشی علیکم ولکن اخشی علیکم ان تبسط علیکم الدنیا ان تتنافسوا فیها وتقتتلو کما هلک من قبلکم.»

یا به تعبیر دیگر: «فوالله لا افقر اخشی ولکن اخشی علیکم ان تبسط علیکم الدنیا… فتنافسوها وتهلکم کما اهلکتهم.»

مرتدین بعد از وفات نبی(ص)

آنچه مسلّم است این است که بعد از وفات رسول خدا، برخی از اصحاب رسول خدا مرتد شده اند و به خاطر احداث و تبدیل در دین به جایی رسیده اند که مصداق مرتدین قرار گرفته اند و در نتیجه از شرب آب کوثر محروم و از حوض کوثر طرد می شوند و به طرف نار برده می شوند.

احادیث با لحن شدید از این گروه مذمت کرده است باید دید اینان چه کسانی هستند.

به طور اختصار می شود گفت که سه قول درباره آن گفته شده است: 1. کسانی که در خلافت ابوبکر مانع زکات شدند و در نتیجه به دستور ابوبکر کشته شدند،

2. منافقین، 3.

اصحاب المعاصی و الکبائر و البدع.

و به قول امام حافظ ابوعمر و ابن عبدالبر: «کل من احدث فی الدین من المطرودین عن الحوض کالخوارج والروافض وسائر اصحاب الاهواء وکذلک الظلمه المسرفرون فی الجور والمعلنون با الکبائر… .»[97]

بررسی و نتیجه گیری

مانعین زکات در خلافت ابوبکر را نمی توان مصداق این احادیث قرار داد، زیرا اولاً: اینها پایبند به صوم و صلات و مقر به شهادتین بودند و در واقع منکر خلافت ابی بکر بودند؛ لذا امتناع از پرداخت زکات به ابوبکر داشتند، نه اینکه منع زکات را حلال و روا بدانند.

لذا می بینیم که بنوخفیف زکات را بین فقرا و قوم خود تقسیم کردند.

ثانیاً: آنچه متبادر از تعبیر احداث است، انجام دادن فعلی است نه ترک فعل.

ثالثاً: جملاتی در احادیث آمده که دلالت بر استمرار مدت مرتدین می کند که به آن اشاره شده است.

این گونه جملات بر منکرین زکات به ابوبکر صدق نمی کند، زیرا این مسئله بیش از سه ماه طول نکشید و بعد از مدت کوتاهی آنها به دستور ابوبکر کشته شدند.

رابعاً: اینکه یکی از شرایط صحابه، خروج از دنیا با حالت ایمان است، در حالی که این گروه به خاطر قتل ابوبکر از دنیا مرتد خارج شده اند.

خامساً: ظاهر لفظ «اصحابی اصحابی» کسانی هستند که معروف و شناخته شده نزد رسول الله باشند و به خاطر ارتداد از صحابیت خارج نشده باشند.

مراد از آن هم عدم انجام معاصی نیست، زیرا وقتی انسان معصوم نباشد، در زندگی انفرادی و اجتماعی، ممکن است گناه کوچک و بزرگ از او سر بزند و این اگر تا حد ارتداد و کفر و شرک نرسد عندالله قابل عفو خواهد بود.

پس مراد از آن چیست و چه کسانی هستند؟

از احادیث ارتداد آنچه به طور قدر متقن متبادر و قابل توجه است این است که مجموعه ای از اصحاب نبی(ص) که رسول آنها را می شناخت و آنها هم رسول را می شناختند و به عبارت دیگر، چهره های معروفی داشتند، اینان بعد از رسول گرامی در دین چیزهایی را احداث کردند که از طرف خداوند نه نازل شده بود نه از دین بود و در اموری تبدیلی ایجاد نمودند.

به همین خاطر یعنی به خاطر انجام دادن چیزهایی از جانب خودشان و به خاطر تبدیل و تغییراتی در امور دین به عقب برگشتند و از مسیرحق منحرف شدند.

آنان در روز قیامت از حوض طرد و از شرب آب کوثر ممنوع می شوند و به عذاب گرفتار می آیند.

باید دید که بعد از وفات نبی گرامی اصحاب نبی چه کارهایی کرده اند.

بر کسی پوشیده نیست که بعد از وفات نبی(ص) و در جریان سیاسی راه خلفای ثلاثه و راه علی(ع) جدا می شود.

برخی با برنامه ریزی قبلی علی(ع) را کنار می گذارند و مسیری را که به دست رسول خدا تعیین نشده بود می گیرند و آن را ادامه می دهند.

اگر قاضی و داور ادله باشد نه تعصب و اغراض و دواعی دیگر، خلافت علی(ع) بعد از رسول خدا برای همه مسلّم بود.

در این صورت متخلف از آن مصداق «لاتدری ما احدثوا بعدک» خواهد شد.

اکنون فقط چند نکته را متذکر می شویم.

1. در کتاب الموطأ حدیثی آمده است که مضمونش این است: رسول خدا به شهدای اُحد گفت: بر اینها من شاهد هستم و شهادت می دهم، آن وقت ابوبکر گفت:

یا رسول الله! آیا ما برادران آنها نیستیم، ما هم مثل آنها اسلام آوردیم و مثل آنها جهاد کرده ایم.

حضرت فرمود: بله، لکن خبر ندارم که بعد از من چه چیزهایی را به وجود می آوری.

با شنیدن این پیشگویی ابوبکر گریه کرد و بعد گفت: ائنا لکائنون بعدک؟

[98] آیا بعد از شما ما چنین خواهیم شد؟ این حدیث را در کنار احادیث ارتداد و تعبیرات آن مانند

«هل تدری ما احدثوا بعدک، لاتدری ما احدثوا بعدک، لاتعلم بما عملا بعدک و…»

بگذاریم، نتیجه چه خواهد شد؟

2. در حدیثی آمده است: «تغدر بک بعدی الامة»؛

یا علی، امت بعد از من با تو غدر می کنند و تو بر ملت و دین من زندگی خواهی کرد و بر سنتم کشته خواهی شد.

هر کس تو را دوست بدارد دوست من است و هر کس تو را دشمن بدارد مرا هم دشمن داشته و ریش تو با خضاب سرخ خواهد شد.[99]

3. احادیثی با عنوانهای: «من مات ولم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة» «من نزع یده من الطاعة… مات میتة جاهلیة»

و… در کتبی مانند مسند الطیالسی[100]، مسند احمد،[101] صحیح بخاری،[102] صحیح مسلم[103]و سنن نسائی[104] یافت می شود.

مضمون این احادیث انسان را ملزم به التزام به یک امام و یک مطاع می کند و در غیر این صورت موت او مانند موت به شرک و کفر است.

اگر چنین است، کسانی که بعد از رسول خدا راه دیگری رفتند و از لحاظ افکار و عقاید، گفتار و کردار با علی(ع) به جنگ برخاستند و علم مخالفت و دشمنی را بلند کردند، موت آنها چگونه خواهد بود؟

درکنار همین احادیث احادیثی دیگر هم یافت می شود.

از جمله: «من مات یبغضک مات میتة جاهلیة» «من ابغک اماته الله میتة جاهلیة» «من مات وهو یبغضک یا علی مات میتة جاهلیة.»[105]

4. احادیثی با عنوان: «ستکون بعدی فتنة فاذا کان ذلک فالزموا علی بن ابی طالب…»

علی بن ابی طالب را به عنوان راه نجات و نجات دهنده معرفی می کند[106] همچنین حدیث معروف سفینه اهل بیت(ع) را به عنوان کشتی نجات نشان داده است.

5. در کنار این احادیث و عناوین، در جای خود ثابت شده که مودت علی به عنوان اهل بیت واجب است.

علی(ع) شامل آیه تطهیر است. محبت به علی واجب و بغض علی منهی عنه است.

علی «احب الخلائق عندالله» است.

علی معیار حقیقت و حق است.

به اعتراف دانشمندان اهل سنت، در قضیه قتل عمار و خوارج، علی بر حق و حقیقت و نیز

«اولی و ادنی الطائفتین بالحق الی الحق» بوده است.

روایتی از ابن عباس در شواهد التنزیل آمده است: قال: «(من یتولی الله) یعنی یحب الله (ورسوله) یعنی محمداً (والذین آمنوا) یعنی ویحب علی بن ابی طالب (فان حزب الله هم الغالبون) یعنی شیعة الله و شیعة محمد و علی هم الغالبون علی جمیع العباد الظاهرون علی المخالفین لهم.»

شیعه مساوی با شیعه خدا و رسولش هستند که بر عباد مخالف پیروزند.

پی نوشتها:
1. احزاب: 21.
2. مسلم بن حجاج سجستانی، صحیح مسلم، کتاب الایمان، باب الدلیل علی ان جب انصار و علی…، ح239، ص692؛ عبدالرحمن احمدبن شعیب نسائی، سنن نسائی، کتب الایمان، علامة الایمان، ش ح5021، ص2411؛ قزوینی، امام حافظ ابی عبدالله محمدبن یزید الربعی ابن ماجه، سنن ابن ماجه، تصحیح و ترتیب، شیخ صالح بن عبدالعزیزبن محمدبن ابراهیم آل الشیخ، الریاض، دارالسلام، چ3، 1421، السنة فضائل اصحاب، فضل علی (ع)، ح114، ص2492.
3. محمدبن عیسی ترمذی، جامع ترمذی، المناقب، باب مناقب علی (ع)، ح3726، ص2036.
4. سنائی، امام حافظ ابی عبدالرحمن احمدبن شعیب، سنن سنائی، کتاب الایمان، علامة الایمان، ج5025، ص2411.
5. محمدبن عیسی ترمذی، سنن ترمذی، المناقب، علی (ع)، ح3717، ص2035.
6. الخطیب البغدادی، ابی بکر احمدبن علی، تاریخ بغدادی، تحقیق مصطفی عبدالقادر عطاء، بیروت، ج13، ص188؛ خوارزمی، موفق بن احمد، المناقب، قم، موسسة النشر الاسلامی وابسته به جامعة مدرسین حوزة علمیة قم، ص105؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج24، ص472.
7. بخاری، امام ابوعبدالله محمدبن اسماعیل، صحیح بخاری،تصحیح و ترتیب شیخ صالح بن عبدالعزیزبن ابراهیم آل الشیخ، الریاض، دارالسلام، چ 3، 1421ق، کتاب الصلاة، باب تعاون فی بناء المسجد، ش ح447، ص38؛ همان، کتاب الجهاد، باب مسح الغبار عن الرأس فی سبیل الله، ح 2812، ص226؛ نیشابوری، امام ابوالحسین مسلم بن حجاج بن مسلم، صحیح مسلم، کتاب الفتن، باب تقوم السعة حتی یمر الرجل لغیر الرجل، ح7320ـ7324، ص1183؛ محمدبن عیسی ترمذی، سنن ترمذی، المناقب، باب مناقب عماربن یاسر، ش ح3800، ص2042.
8. ابن هشام، الحمیری، ج2، ص344.
9. طیالسی، ابن ابی داوود، مسند ابی داوود، بیروت، دارالحدیث، ص84، 90، 223، 288، 293.
10. ابن همام صنعانی، عبدالرزاق، المصنف، تحقیق، حبیب الرحمن الاعظمی، ج11، ص24.
11. اسکافی معتزلی، ابو جعفر محمدبن عبدالله، المعیار والموازنة، تحقیق شیخ محمدباقر محمودی، ص96ـ223.
12. بلاذری، احمدبن یحیی ابن جابر، تحقیق، شیخ محمودباقر محمودی، بیروت، ص312ـ317.
13. محمدبن سعد، ج1، ص241، ج3، ص248ـ251، 252ـ254 و 259.
14. جوهری، علی بن جعدبن عبید، مسند ابن جعد، تحقیق ابی القاسم عبدالله بن محمد بغوی، بیروت، ص182ـ226.
15. کوفی، ابن ابی شیبه، المصنف، تحقیق سیعد محمد اللحام، بی جا، دارالفکر، چ1، 1409، ج8، ص723ـ728.
16. اسحاق بن ابراهیم بن مخلد الحنظلی المزوزی، ج4، ص111ـ146
17. ابن حنبل، امام احمد، مسند احمد، بیروت، دار صادر، بی چا، بی تا، ج2، ص161ـ164ـ206؛ ج3، ص22ـ91؛ ج4، ص197ـ199؛ ج5، ص306؛ ج6، ص289ـ300ـ311ـ315.
18. مناوی، محمد عبدالرئوف، فیض القدیر شرح الجامعة الصغیر، تحقیق احمد عبدالسلام، بیروت، ج4، ص474.
19. همان، ج6، ص474.
20. محمدبن محمدبن محمد حاکم نشابوری، المستدرک، ج2، ص149؛ ج3، ص156.
21. عسقلانی، احمدبن علی بن حجر، فتح الباری شرح صحیح بخاری، بیروت، دارالمعرفة، چ2، بی تا، ج1، ص451.
22. مبارکفوری، ابی العلاء محمد عبدالرحمن ابن عبدالرحیم، تحفة الاحوذی فی شرح سنن ترمذی، بیروت، ج10، ص204.
23. همان، ج12، ص479.
24. کتانی، محمد بن جعفر، نظم المتناثر فی الحدیث، تحقیق شرف حجازی، مصر، دارالکتب السلفیة، چ3، ص197.
25. حافظ شمس الدین دهبی، سیر اعلام النبلاء، ج4، ص171.
26. نووی دمشقی، یحیی بن شرف، صحیح مسلم بشرح النووی، بیروت، دارالکتاب العربی، 1407، ج18، ص40.
27. هیثمی، نورالدین علی بن ابی بکر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بیروت، دارالکتب العلمیة، بی جا، 1408، ج9، ص296.
28. زیعلی، جمال الدین، نصب الرایة لاحادیث الهدایة، تحقیق عبدالفتاح، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج5، ص47.
29. احمدبن یحیی بن جابر البلاذری، انساب الاشراف، ص312.
30. مالکی، حسن بن فرحان، نحو انقاذ التاریخ الاسلامی، بی جا، مؤسسة الیمامة الصحیفة، ص142.
31. ابن کثیر قرشی دمشقی، ابوالفداء اسماعیل، السیرة النبویة، تحقیق مصطفی عبدالواحد، بیروت، دارالمعرفه، ج2، ص308.
32. رازی جصاص، ابی بکر احمدبن علی، احکام القرآن، بیروت، دارالکتب العلمیة، ج3، ص532.
33. ابوعبدالله محمدبن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، کتاب الجهاد، باب یقاتل من وراء امام، ح2957، ص238؛ مسلم بن حجاج سجستانی، صحیح مسلم، کتاب الامارة باب وجوب طاعة الامراء، ج4747، ص1007؛ همان، ح4748 تا 4752، ص1008؛ ح4753، ص1008.
34. یونس: 36 (…إنّ الظّنّ لا یغنی من الحقّ شیئا)؛ حجرات: 12 (یا ایهاالذین آمنوا اجتنبوا کثیراً من الظن)؛ نجم: 23و28 (و ان یتبعون الا الظن ما تهوی الانفس، و ما لهم به من علی ان یتبعون الا الظن) و (و ان الظن لا یغنی من الحق شیئاً)؛ یونس: 36 (وما یتّبع أکثرهم إلاّ ظنّا…).
35. ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، ج7، ص83.
36. ابوعبدالرحمن محمدبن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، کتاب الفتن، ح7100، ص592.
37. مائده: 33.
38. مائده: 32.
39. محمدبن عیسی ترمذی، سنن ترمذی، جامع ترمذی، المناقب باب ماجاء فی فضل فاطمة بنت محمد(ص)، ح3870، ص2048؛ ابوعبدالله محمدبن یزید قزوینی، سنن ابن ماجه، السنة، فضائل الحسن والحسین(ع)، ص2486.
40. ابن جوزی، ابوالفرج عبدالرحمن، العلل المتناهیة فی احادیث الواهیة، بیروت، دارالکتب العلمیة، چ1، ج1، ص268، ح431.
41. ذهبی، الحافظ شمس الدین محمدبن احمد، سیر اعلام النبلاء، تحقیق شعیب الارنووط، بیروت، ج2، ص122.
42. دمشقی شافعی، محمدبن احمد، جواهرالمطالب فی مناقب الامام علی(ع)، قم، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة، ج1، ص173.
43. عمربن شاهین، فضائل سیدة النساء، ص29.
44. حاکم حسکانی، عبیدالله بن احمد، شواهدالتنزیل، تحقیق شیخ محمدباقر محمودی، ج2، ص44.
45. ر.ک: به منابع: ابن ابی الشیبه الکوفی، ج7، ص512؛ امام احمدبن حنبل، ج2، ص442؛ سلیمان بن احمدبن ایوب لخمی طیرانی، المعجم الصغیر، ج2، ص3؛ همان، المعجم الاوسط، ج3، ص179، همان، المعجم الکبیر، ج3، ص40؛ علاء الدین علی بن بلبان الفارسی، ج15، ص434.
46. الرازی، شیخ الاسلام، الجرح و التعدیل، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1371، ج4، ص130.
47. تمیمی بستی، محمدبن حبان احمد ابی حاتم، کتاب الثقات، حیدرآباد دکن، مؤسسة الکتب الثقافیة، ج8، ص289.
48. عسقلانی، احمدبن علی بن حجر، تهذیب التهذیب، بی جا، دارالفکر، چ1، 1404، ج4، ص179.
49. همان، تقریب التهذیب، ج1، ص388.
50. عجلی، احمدبن عبدالله ، معرفة الثقات، مدینة المنورة، مکتبة الدار، چ1، 1405، ج2، ص157.
51. شیخ الاسلام الرازی، الجرح والتعدیل، ج6، ص201.
52. ابن حبان، الثقات، ج7، ص214.
53. ذهبی، میزان الاعتدال، ج3، ص150.
54. همان.
55. همان.
56. ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج7، ص327.
57. همان، تهذیب التهذیب، ج1، ص701.
58. شیخ الاسلام الرازی. الجرح والتعدیل، ج2، ص332.
59. همان.
60. ابن حجر عسقلانی، همان، ج1، ص96.
61. ابن حجر عسقلانی، همان، ج1، ص275.
62. شیخ الاسلام الرازی، الجرح والتعدیل، ج1، ص184 و عمربن شاهین، تاریخ اسماء الثقات، ص27.
63. همان.
64. حافظ احمدبن عبدالله العجلی، معرفة الثقات، ج2، ص157.
65. ابن حبان، کتاب الثقات، ج4، ص20.
66. ابن حجر عسقلانی، تقریب التهذیب، ج1، ص96.
67. عبدالله بن عدی، الکامل فی ضعفاء الرجال، ج1، ص27.
68. ابن حبان، الثقات، ج4، ص382.
69. ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج2، ص262.
70. همان، تقریب التهذیب، ج1، ص207.
71. همان. ج7، ص337.
72. همان، ج1، ص3و4.
73. حافظ احمدبن عبدالله، العجلی، معرفةالثقات، ج1، ص257.
74. ذهبی، الحافظ شمس الدین محمدبن احمد، میزان الاعتدال، بیروت، دارمعرفة، چ1، 1382ش، ج1، ص358؛ یوسف بن المبرد، هجرالدم، ص31.
75. عبیدالله بن احمد معروف حاکم حسکانی، شواهدالتنزیل، ج2، ص27.
76. ابوعبدالله محمدبن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، کتاب استنابة المرتدین باب من ترک قتال الخوارج للتالف، ح6923، ص578.
77. ابوعبدالله محمدبن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، کتاب احادیث الانبیاء باب قوله تعالی «و الی عاد اخاهم هودأ»، ح3244، ص270؛ همان، المناقب، باب علامات النبوة فی الاسلام، ح3610، ص293؛ همان، فضائل القرآن، باب اثم من رای بقرائة القرآن، 5057و5058، ص438؛ همان، کتاب المغازی، باب بعث علی بن ابی طالب و خالدبن ولید، ح4351، ص356؛ همان، کتاب التفسیر باب قول «والمؤلفة قلوبهم فی الرقاب»، ح4667، ص386؛ همان، کتاب الادب، باب ماجاء فی قول الرجل ویلک، ح6163، ص530؛ همان، کتاب استنابة المرتدین، باب قتل الخوارج الملحدین، ح6930ـ6934، ص578، همان، کتاب التوحید، باب قوله تعالی «تعرج الملائکة والروح الیه»، ح7432، 618؛ مسلم بن حجاج سجستانی، صحیح مسلم، کتاب الزکاة ذکر الخوارج و صفاتهم، ح2449تا2372، ص846ـ847، ابو داود، سنن ابی داود، کتاب السنة باب فی قتال الخوارج، ح4763تا4770، ص1573؛ ابی داوود سلیمان بن اشعث سجستانی، سنن ابی داوود، کتاب السنة باب فی قتال الخوارج، ح4763، ص1573؛ محمدبن عیس ترمذی، سنن ترمذی، باب ماجاء فی صفات المارقه، ج2188؛ ابوعبدالرحمن احمدبن شعیب نسائی، سنن نسائی، کتاب الزکاة، باب المؤلفة القلوبهم، ح2579، ص2254؛ همان، کتاب المحاربة باب من شهر سیفه ثم وضع فی الناس، ح4106، ص2356؛ همان، ح4107ـ4108، ص2356، ابواب الفتن، باب ماجاء فی صفة المارقة، ح2188، ص1872؛ ابوعبدالله محمدبن یزیدابن ماجه قزوینی، سنن ابن ماجه، کتاب السنة، باب ذکر الخوارج، ح167تا176، ص2487.
78. نووی، صحیح مسلم بشرح النووی، ج7، ص159.
79. سیوطی، جلال الدین عبدالرحمن، شرح سنن نسائی، تحقیق حمدی عبدالمجید سلفی، قاهره، مکتبة ابنتیمیة، ج7، ص119، مبارکفوری، تحفة الأحوذی، شرح سنن ترمذی، ج6، ص354.
80. نووی، شرح صحیح مسلم بشرح النووی، ج7، ص159.
81. مبارکفوری، تحفة الأحوذی، ج6، ص354.
82. همان.
83. عبدالرحمن جلال الدین سیوطی، شرح سنن نسائی، ج7، ص119.
84. نووی، شرح مسلم، ج7، ص159.
85. همان، ج7، ص159.
86. ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، شرح صحیح بخاری، ج6، ص455؛ صحیح مسلم بشرح النووی، ج7، ص159.
87. عبدالرحمن جلال الدین سیوطی، شرح سنن نسائی، ج7، ص119.
88. ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، شرح صحیح بخاری، ج2، ص266.
89. یحیی الدین نووی، شرح مسلم، ج7، ص165.
90. ابن حجر عسقلانی، فتح الباری، شرح صحیح بخاری، ج8، ص55.
91. همان، ج12، ص266.
92. همان، ج12، ص268.
93. همان.
94. ابوعبدالله محمدبن یزید ابن ماجه، کتاب السنة، باب ذکر الخوارج، ج176، ص2487.
95. عظیم آبادی، محمد شمس الدین حق، عون المعبود و شرح سنن ابی داوود، بیروت، دارالکتب العلمیة، چ2، ج12، ص276.
96. عبدالرحمن احمدبن شعیب نسائی، سنن نسائی، کتاب المحاربة، باب قتال المسلم، ح4109تا4118، ص2356.
97. نووی، شرح صحیح مسلم بشرح النووی، ج3، ص137.
98. امام انس بن مالک، کتاب الموطا، ج2، ص462، ابن الحدید معتزلی، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاء الکتب العربیة، ج15، ص38.
99. ابوعبدالله محدبن اسماعیل بخاری، التاریخ الکبیر، ج2، ص174، محمدبن محمد حاکم نشابوری، المستدرک، ج3، ص140، گوید: این حدیث صحیح است؛ ابی باکر احمدبن علی خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج11، ص216؛ ابن عساکر، علی بن حسن ابن هبة الله بن عبدالله، تاریخ مدینة دمشق، تحقیق علی شیری، بی جا، دارالفکر، ج42، ص427ـ428؛ حافظ شمس الدین ذهبی، تذکرة الحفاظ، ج3، ص995؛ همان، میزان الاعتدال، ج1، ص371؛ ابوالفداء اسماعیل بن کثیر دمشقی، البدایة و النهایة، ج6، ص244؛ متقی هندی، کنزالعمال، ج11، ص297، ح31562ـ32997.
100. طیالسی، ابن ابی داوود، سنن ابی داود، ص259.
101. امام احمدبن حنبل، ج1، ص297ـ310؛ ج2، ص70ـ154؛ ج3، ص445ـ446؛ ج4، ص96.
102. ابوعبدالله محمدبن اسماعیل بخاری، کتاب الفتن، ح7053ـ7054، ص589؛ ح7143، ص595.
103. مسلم بن حجاج سجستانی، ح4786ـ4793، ص1010.
104. عبدالرحمن احمدبن شعیب نسائی، ح4119، ص2357.
105. احمدبن علی بن مثنی تمیمی، مسند ابی یعلی، الموصلی. ج1، ص403؛ طبرانی، سلیمان بن احمدبن ایوب، المعجم الاوسط، تحقیق ابراهیم حسینی، بی جا، دارالحرمین، ج8، ص40؛ همان، المعجم الکبیر، ج12، ص321؛ موفق بن احمدبن محمد مکی خوارزمی، المناقب، ص105؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج42، ص405.
106. موفق بن احمد مکی خوارزمی، المناقب، ص105؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج42، ص450؛ ابن الاثیر، اسد الغابة، ج5، ص287؛ حافظ شمس الدین ذهبی، میزان الاعتدال، ج2، ص2؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابة، ج7، ص294؛ همان، لسان المیزان، ج2، ص414؛ متقی هندی، کنزالعمال، ج11، ح32964، ص612.

پدید آورنده : شبیر فصیحی ، صفحه 29