فضائل اخلاقی

نوشته‌ها

نقش حضرت زینب کبری (علیه سلام) در احیای تشیّع

اشاره:

زینب (۵ یا ۶ق- ۶۲ق) دختر امام علی(علیه السلام) و حضرت زهرا(سلام الله علیها). بر اساس روایات متعدد، نام‌گذاری حضرت زینب (سلام الله علیها)، توسط پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) صورت گرفت. او به هنگام حضور امیرالمؤمنین(علیه السلام) در کوفه به زنان تفسیر قرآن آموزش می‌داد. زینب همسر عبدالله بن جعفر بود و در واقعه کربلا در کنار برادرش امام حسین(علیه السلام) حضور داشت. امام حسین(علیه السلام) هنگام وداع در روز عاشورا از حضرت زینب خواست او را در نماز شبش دعا کند. با پایان یافتن جنگ، زینب و دیگر بازماندگان کاروان امام(علیه السلام) به اسارت درآمدند و به کوفه و از آنجا به شام برده شدند.

بسم الله الرّحمن الرّحیم؛«رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِّن لِّسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی»

امام حسین «سلام الله علیه» برای احیای اسلام و تشیّع قیام کردند. طبق گواهی تاریخ، پس از شهادت ایشان، طولی نکشید که ریشۀ بنی امیّه خشکید و اسلام عزیز باقی ماند. از این جهت، تردیدی وجود ندارد که بقای اسلام و احیای تشیّع مرهون شهادت امام حسین «سلام الله علیه» است. امّا باید توجه داشت که پس از شهادت امام حسین «سلام الله علیه»، نوبت به امام سجّاد «سلام الله علیه»، حضرت زینب «سلام الله علیه » و اهل بیت امام رسید که با اسارت خود، موج شهادت و وقایع جانسوز کربلا را سراسری کنند. در واقع، اگر قضیۀ اسارت رخ نمی داد، موج کربلا در جهان منتشر نمی شد. پس از اسارت نیز موج شهادت، با عزاداری عالم گیر شد. در واقع، حرکت حسینی، ابتدا با اسارت و سپس با عزاداری شیعیان، جاودان و سراسری شد و همیشه باقی خواهد ماند. از این رو می توان گفت: شهادت، اسارت و عزاداری در یک راستا هستند. در این جلسه لازم است با توجه به نقش مهم و محوری حضرت زینب «سلام الله علیه » در جریان اسارت و حقّی که آن بانوی نمونه به تشیّع دارند، قدری راجع به شخصیّت ایشان صحبت کنیم.

 حضرت زینب «علیه  السلام»، قافله سالار اسرای کربلا

حضرت زینب «سلام الله علیه» با تلاش و فداکاری فراوان، سفر اسارت را بسیار خوب اداره کرده، به ثمر رسانیدند. از این جهت، تشیّع، مرهون زحمات آن بانوی بزرگوار است.

البته در این میان نباید از نقش اساسی امام سجّاد «سلام الله علیه» در بقای تشیّع غافل شد؛ چراکه آن حضرت در مدّت سی و چهار سال بعد از شهادت امام حسین «سلام الله علیه»، برای احیا و پرورش حرکت حسینی تلاش کردند و در آن دوران، تشیّع را در بین مردم جا انداختند و باعث شدند که شجرۀ طیبۀ قرآن، به بار بنشیند. امّا در روز عاشورا مصلحت تشیّع در بیماری امام سجاد «سلام الله علیه» بود؛ زیرا بیماری، مانع شهادت ایشان و عامل باقی ماندن امامت شد.

به هر حال، حضرت زینب «سلام الله علیه» در دوران اسارت، قافله سالار کاروان اسرا بودند و زیر نظر ولایت امام سجاد «سلام الله علیه»، اهداف اسارت را دنبال کردند. در حقیقت، اگر زینب نبود، نتایج متعالی از اسارت به دست نمی آمد و اهداف اصلی قیام امام حسین «سلام الله علیه» محقّق نمی شد.

 شایستگی حضرت زینب «علیه السلام» برای به ثمر نشاندن قیام عاشورا

قافله سالاری کاروان اهل بیت «سلام الله علیه» و به ثمر نشاندن خون شهدای مظلوم کربلا، لیاقت خاصّی می طلبید که حضرت زینب «سلام الله علیه» از آن لیاقت برخوردار بود. در حقیقت، حضرت زینب برای پیروزی در وظیفۀ خطیر و عظیمی که بر عهده داشت و نیز برای نتیجه گیری از شهادت و اسارت، نیازمند برخورداری از فضائل نیکوی اخلاقی و صفات حسنه اخلاقی بود. به عبارت دیگر، قافله سالار اسرای کربلا باید به صفاتی همچون صبر، گذشت، وفا، اخلاص، ایثار و از جمله شجاعت، متصّف باشد و زینب مظلومه چنین بود. ایشان، قضیۀ کربلا و وظایف خویش را در دوران طفولیّت، از مادر گرامی خویش حضرت زهرا «سلام الله علیه» آموخته بود. مثلاً طبق آنچه در برخی مقاتل آمده است، حضرت زهرا «سلام الله علیه» پیراهنی که با دست مبارک خود، رشته و بافته و دوخته بودند، به زینب دادند که وقت وداع، به برادر بدهد و از طرف مادر، زیر گلوی او را نیز ببوسد. امیرالمؤمنین «سلام الله علیه» نیز دختر خویش را از واقعۀ کربلا آگاه ساخته بودند. پس، حضرت زینب «سلام الله علیه» از کودکی برای این حرکت سرنوشت ساز تربیت شده و برای سربلندی در این می دان، آماده شده بود و با اطلاع قبلی و با بصیرت کامل به کربلا آمده، خالصانه برادر خویش را همراهی کرد.

شرح فضائل اخلاقی حضرت زینب «سلام الله علیه» و کاربرد آن فضائل در ثمر بخشی حرکت ایشان، در این جلسه نمی گنجد، از این جهت در ادامه، به طور مختصر به برخی از صفات نیکوی آن بانوی فداکار اشاره می شود و تفصیل بحث را به فرصت دیگری واگذار می کنیم.

 تبلور مراتب شجاعت در شخصیّت حضرت زینب «علیه السلام»

شجاعت، سه مرتبه یا سه معنا دارد؛ مرتبۀ اوّل شجاعت، نترسیدن از دیگران به خصوص نترسیدن از افراد زورگو و قدرتمند است. مرتبۀ دوّم شجاعت که بالا تر از معنای اوّل است، تسلّط بر هوی و هوس و نفس امّاره است. امّا بالا تر از این دو مرتبه، معنای سوّم شجاعت است؛ به این معنا که انسان در جزر و مدّ روزگار خودش را نبازد. زینب مظلومه «سلام الله علیه» از هر سه مرتبۀ شجاعت، در حدّ اعلای آن برخوردار بودند.

 عزّت و اقتدار حضرت زینب «علیه السلام»

مرتبه اوّل شجاعت، به خوبی در شخصیّت حضرت زینب «سلام الله علیه» ظهور و بروز داشت؛ به گونه ای که در دوران اسارت و پس از آن، هیچ گاه از افراد زورگویی چون ابن زیاد و حتی یزید نترسید و در برابر سخنان ناحق و بی منطق آنان با عزّت و اقتدار تمام و با قاطعیّت ایستادگی کرد.

در مجلس ابن زیاد، وقتی اسرا وارد مجلس شدند، حضرت زینب «سلام الله علیه» در گوشه ای از قصر نشستند که در دید نامحرم نباشند. ابن زیاد رو به سوی ایشان کرد و گفت: دیدی خدا با شما چه کرد؟ حضرت زینب «سلام الله علیه» برخاست و با شدّت فراوان فرمود:

 «مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا هَؤُلَاءِ قَوْمٌ کَتَبَ اللَّهُ عَلَیْهِمُ الْقَتْلَ فَبَرَزُوا إِلَی مَضَاجِعِهِمْ وَ سَیَجْمَعُ اللَّهُ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُمْ فَتُحَاجُّ وَ تُخَاصَمُ فَانْظُرْ لِمَنِ الْفَلْجُ یَوْمَئِذٍ ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ یَا ابْنَ مَرْجَانَه»[۱]

ایشان به بیان ساده فرمود: تو نمی فهمی! ما در این مسافرت، چیزی جز خوبی ندیدیم. اگر شهادت برادرم و اسارت ما و صحنه های توهین آمیز توست، به جز خوبی چیزی نیست، زیرا شهادت و اسارت، سرنوشت ما بود و ریشۀ شما را خواهد سوزاند. تشیّع برای همیشه احیاء خواهد شد، امّا تو به زودی خواهی مرد. پس، منتظر باش ببین چه کسی رسوا می شود؟ مادرت به عزایت بنشیند!

ابن زیاد از این کلمات شجاعانۀ حضرت زینب «سلام الله علیه» به اندازه ای عصبانی شد که دستور قتل حضرت زینب را داد، امّا مشیّت الهی اقتضا نکرد و نیّت شوم او عملی نشد.

در مجلس یزید هم حضرت زینب «سلام الله علیه» با شجاعت تمام، خطبۀ بسیار کوبنده ای خواند. آن جلسه به عنوان جشن پیروزی ترتیب داده شده بود، امّا سخنان قاطع حضرت زینب «سلام الله علیه و امام سجّاد «سلام الله علیه» یزید را رسوا کرد و پیروزی ظاهری او را به شکستی مفتضحانه مبدّل ساخت.

حضرت زینب «سلام الله علیه» در مجلس یزید، در ابتدای سخنان خود بعد از حمد الهی، خطاب به یزید فرمود: تو فکر می کنی که خداوند ما را ذلیل و تو را عزیز کرده است؟ هرگز چنین نیست؛ زیرا خدا به تو مهلت داده است که هرچه می خواهی ظلم کنی تا عذاب خود را زیاد کنی. پس، صبر کن و عاقبت خود را ببین. سپس آیۀ شریفۀ «وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ، و البته نباید کسانی که کافر شده اند تصور کنند اینکه به ایشان مهلت می دهیم برای آنان نیکوست ما فقط به ایشان مهلت می دهیم تا بر گناه [خود] بیفزایند و [آنگاه] عذابی خفت آور خواهند داشت»[۲] را قرائت کرد. در بخش دیگری از خطبه نیز می فرماید: ای یزید! تو دشمن پیامبری. تو و کسانی که تو را بر حکومت نشاندند، به زودی خواهید فهمید که ظالمان چه جایگاه بدی دارند. هرچند مجبورم با تو سخن بگویم، امّا تو در نزد من خوار و کوچکی![۳]

رسوایی و ترس یزید، در اثر قاطعیّت حضرت زینب و امام سجاد «علیه السلام»

خطبه های کوبنده و رفتار شجاعانه و همراه با قاطعیّت حضرت زینب و امام سجّاد «سلام الله علیه» در شام، چنان تأثیرگذار بود که بنی امیّه را رسوا و افتضاح کرد. حتی یزید که در ابتدا ادعای فراوانی در حقانیّت خود داشت، در نهایت و پس از آنکه رسوایی او آشکار شد، به ظاهر اظهار پشیمانی کرد و همۀ تقصیر ها را به گردن ابن زیاد انداخت. سپس، بر خلاف توصیۀ برخی اطرافیان، نه تنها اسیران را نکشت، بلکه دستور داد آنان را به همراه تعدادی محافظ به مدینه ببرند و مراعات حالشان را بکنند؛ زیرا فهمید که بیش از این نباید بی آبرو شود. هنگام عزیمت کاروان نیز به امام سجّاد «سلام الله علیه» گفت: خدا لعنت کند پسر مرجانه را، اگر من با پدرت روبرو شده بودم، نمی گذاشتم او را بکشند. بعد گفت: تو وقتی به مدینه رسیدی، هر درخواستی داشتی، نامه بنویس تا اجابت کنم.[۴]

 حضرت زینب «علیه السلام»، مظهر وظیفه شناسی

برخورداری از شجاعت، حتی در مرتبۀ اوّل آن، این توان را به انسان می دهد که پس از تشخیص وظیفه، به آن وظیفه عمل نماید و هراسی از موانع انجام وظیفه نداشته باشد. حضرت زینب «سلام الله علیه» چنین بود؛ یعنی شناخت وظیفه و عمل به وظیفه در سیرۀ ایشان، به خصوص در مدّت اسارت به خوبی مشهود بود. به عنوان مثال، وقتی وظیفۀ ایشان اقتضا می کرد که سخنرانی کند و با خطبه خواندن، به افشاگری بنی امیّه بپردازد، به خوبی به وظیفۀ خود عمل می کرد و از هیچ کس ترس و واهمه نداشت. خطبه های حضرت زینب «سلام الله علیه» در بازار کوفه، مجلس ابن زیاد، بازار شام و مجلس یزید بسیار عالی و کوبنده بود و در تاریخ ثبت شده است. ایشان چنان خطبه می خواند که به تعبیر راوی، گویا امیرالمؤمنین «سلام الله علیه» خطبه می خواند. با شروع خطبۀ ایشان، همه ناگهان ساکت می شدند و سخنان آن بانوی بزرگوار را می شنیدند.[۵] حتی در همان روزهای اوّل اسارت، در کوفه، نزدیک بود مردم با اطلاع از حقایق و با افشاگری حضرت زینب، بر علیه بنی امیّه قیام کنند، امّا چون شورش آنان در آن موقعیّت، منجر به سرکوب می شد و نتیجۀ مطلوب، یعنی انتشار سراسری موج کربلا را در بر نداشت، امام سجّاد «سلام الله علیه» مانع آن شدند و فرمودند:

 «یَا عَمَّهِ اسْکُتِی… أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَهٌ غَیْرُ مُعَلَّمَهٍ فَهِمَهٌ غَیْرُ مُفَهَّمَهٍ»[۶]

عمّه جان صبر کن؛ شما عالم و زن فهمیده ای هستید که بدون معلّم به این درجه رسیده اید. حضرت زینب «سلام الله علیه» نیز بر حسب وظیفه شناسی سکوت اختیار کرد.

تقوای حضرت زینب «علیه السلام»

مرتبۀ دوّم شجاعت، یعنی غلبه بر هوای نفس نیز در شخصیّت حضرت زینب «سلام الله علیه» تجلّی بارزی داشت. پیامبر اکرم «صلّی الله علیه وآله وسلّم» می فرمایند: شجاع ترین مردم کسی است که متّقی باشد:

«أَشْجَعُ النَّاسِ مَنْ غَلَبَ هَوَاه »[۷]

به تعبیر آن نبیّ گرامی، شجاع ترین مردم کسی است که بر نفس خود مسلّط باشد؛ به همۀ واجبات مخصوصاً به نماز اهمیّت دهد و در عمل به مستحبّات به خصوص نماز شب، انس با قرآن و خدمت به خلق خدا کوشا باشد و از گناهان و حتّی مکروهات اجتناب ورزد. چنین کسی با مداومت بر عبادت، به مقام عبودیّت نائل خواهد شد.

حضرت زینب «سلام الله علیه» به مقام عبودیّت رسیده بود و چنان در آن مقام پیش رفته بود که امام حسین «سلام الله علیه» هنگام خداحافظی، از او خواستند که در نماز شب های خود، به آن حضرت دعا کند. حضرت زینب «سلام الله علیه»، با ریاضت های دینی به مقام عبودیّت رسیده بود و در آن مقام، از نماز لذّت می برد؛ زیرا بهترین لذت در مقام عبودیت، نماز، به خصوص نماز شب است. به تعبیر قرآن، نماز شب انسان را به مقام محمود می رساند؛[۸] مقامی که حضرت زینب «سلام الله علیه» از آن برخوردار بود.

اهتمام حضرت زینب «علیه السلام» به نماز شب

نماز شب حضرت زینب «سلام الله علیه» هیچ گاه، حتّی در این مسافرت و در شام عاشورا، ترک نشد. شام عاشورا، برای حضرت زینب «سلام الله علیه» شب سختی بود؛ ایشان علاوه بر مصیبت از دست دادن شش برادر، دچار لشکری درنده خو شده بود و سرپرستی عیال و اهل حرم را نیز بر عهده داشت. امّا همین زینب «سلام الله علیه»، بعد از نماز مغرب و عشا، با کمک امّ کلثوم خیمۀ نیم سوخته ای را علم کردند، امام سجاد «سلام الله علیه» را در آن خیمه آوردند و به دنبال جمع کردن بچّه ها از بیابان رفتند؛ بالاخره تا نیمه های شب، همۀ زنان و کودکان را جمع کردند و سپس کسی را فرستادند و از عمر سعد، مشک آبی گرفتند و بچه ها را سیراب کردند. وقتی از سر و سامان دادن امور کودکان و زنان فارغ شدند، نزد امام سجاد «سلام الله علیه» آمدند و نشسته، نماز شب خواندند. امام سجاد «سلام الله علیه» که از شدّت بیماری قادر به نشستن نبودند، خوابیده نماز شب می خواندند و پس از نماز، به حضرت زینب «سلام الله علیه» فرمودند: عمه جان! ندیده بودم که نماز شب را نشسته بخوانید!

همۀ این وقایع برای ما پیام دارد؛ امام سجاد «سلام الله علیه» از نماز شب عمّۀ خود در آن شرایط بحرانی تعجب نکردند، بلکه فرمودند: چرا نماز شب را نشسته خواندید؟ حضرت زینب «سلام الله علیه» نیز پاسخ داد: می خواستم بایستم، اما زانو هایم تاب و توان ایستادن نداشت. دو شب پس از عاشورا کاروان اسرا در نیمه های شب، به پشت دروازۀ کوفه رسید. طبق برنامۀ قبلی، آن ها را نگه داشتند تا فردا با حضور مردم و هم زمان با جشن پیروزی، وارد کوفه شوند. زینب مظلومه «سلام الله علی » در آن موقعیّت و در پشت دروازۀ کوفه نیز نماز شب خواند. در خرابۀ شام و در طول مسیر مسافرت هم نماز شب حضرت زینب «سلام الله علیه» ترک نشد.

 امنیّت دل و آرامش درونی حضرت زینب «علیه السلام»

انسان در سایۀ تقوا، به امنیّت دل و آرامش درونی دست می یابد. قرآن شریف در سورۀ انعام، با طرح یک سؤال و ارائۀ پاسخ روشن آن، نکتۀ دقیقی را به بشریّت می آموزد. ابتدا می پرسد: چه کسی استحقاق دارد که امنیت دل پیدا کند؟ سپس پاسخ می دهد: کسی که ایمان را زیربنا و تقوا را روبنای ساختمان دین خود قرار دهد. به تعبیر دیگر، کسی که با اعتقاد راسخ، تقیّد به ظواهر شرع دارد؛ یعنی به انجام واجبات و مستحبّات اهمیّت می دهد و از محرّمات و مکروهات اجتناب می ورزد، به آرامش درون، امنیّت دل و اطمینان قلبی خواهد رسید و هدایت الهی نصیب او می گردد:

 «فَأَیُّ الْفَریقَیْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ، الَّذینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ، پس اگر می دانید کدام یک از [ما] دو دسته به ایمنی سزاوارتر است، کسانی که ایمان آورده و ایمان خود را به شرک نیالوده اند آنان راست ایمنی و ایشان راه یافتگانند»[۹]

حضرت زینب «سلام الله علیه از مصادیق این آیۀ شریفه به شمار می رود. ایشان با ایمان قوی و تقوای مثال زدنی، مشمول هدایت خاصّ الهی بود و از این جهت، در آن بحران سخت، پیروز میدان شد.

 ضرورت استقامت در جزر و مدّ روزگار

والا ترین مرتبه از مراتب شجاعت، آن است که انسان در جزر و مدّ روزگار خودش را نبازد و در رویارویی با پیروزی های بزرگ یا هنگام رخ دادن مصیبت و بلا و در مواجهه با بحران، شخصیّت خود را حفظ کند و صبر و استقامت داشته باشد.

طبق روایتی از رسول خدا «صلّی الله علیه وآله وسلّم»، دنیا مانند دریایی متلاطم و عمیق است و مخلوقات بسیاری در آن غرق می شوند: «الدُّنْیَا بَحْرٌ عَمِیقٌ قَدْ غَرِقَ فِیهَا خَلْق کَثِیرٌ»[۱۰]

امیرالمؤمنین «سلام الله علیه» نیز در بیان ویژگی های دنیا، آن را خانه ای پیچیده شده در بلا و مصیبت توصیف می فرمایند: «دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَهٌ»[۱۱]

 اساساً خاصیّت دنیا این است که روزی طبق مراد و خواستۀ انسان است و روزی هم بر خلاف میل او خواهد چرخید. امیرالمؤمنین «سلام الله علیه» در نامه ای به ابن عباس می نویسند: «وَ اعْلَمْ بِأَنَّ الدَّهْرَ یَوْمَانِ یَوْمٌ لَکَ وَ یَوْمٌ عَلَیْکَ»[۱۲]

بنابراین دنیا برای همه جزر و مدّ و بالا و پایین دارد و همه باید طعم سختی و آسانی را بچشند. باید توجه داشت که جزر و مدّ دریای زندگی در بسیاری از موارد، امتحان بندگان است؛ زیرا اساساً نوع بشر حتماً امتحان می شود: «أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ، وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبینَ، آیا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم رها می شوند و مورد آزمایش قرار نمی گیرند و به یقین کسانی را که پیش از اینان بودند آزمودیم تا خدا آنان را که راست گفته اند معلوم دارد و دروغگویان را [نیز] معلوم دارد »[۱۳]

در این می ان، انسان شجاع کسی است که در دریای موّاج و متلاطم دنیا، خویشتن را نبازد و خود را حفظ کند؛ اما متأسفانه بسیاری از انسان ها چنین نیستند. قرآن کریم، انسان را ناشکیبا و کم طاقت توصیف می کند و می فرماید: هرگاه شر و صدمه ای به انسان برسد و در موضع سختی و بلا واقع شود، بی تاب می شود و عجز و لابه می کند و اگر خیری نصیب او گردد و در رفاه باشد، بخل می ورزد:

 «إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً، إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً، وَ إِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً، إِلاَّ الْمُصَلِّین، به راستی که انسان سخت آزمند [و بی تاب] خلق شده است، چون صدمه ای به او رسد عجز و لابه کند، و چون خیری به او رسد بخل ورزد»[۱۴]

نوع انسان سبک سر است، یعنی در جزر و مدّ روزگار مثل پَر کاهی، خودش را به حرکت موج ها سپرده و به هر سویی پرتاب می شود؛ مگر کسی که جداً به مقام عبودیت رسیده باشد، مگر کسی که جداً مانند حضرت زینب «سلام الله علیه» از نماز شب استفاده کرده باشد. امتحان الهی برای همه، اعمّ از پیر و جوان و زن و مرد، به شکل های گوناگون وجود دارد. اگر انسان در امتحان خود را نبازد و استقامت کند، پیروز می شود و می توان گفت: شجاع است. البته لطف و امداد الهی و هدایت خداوند نیز برای پیروزی در امتحان، لازم است. انسان باید همّت و تلاش خود را ضمیمۀ عنایت پروردگار کند تا موفق شود.

 استقامت حضرت زینب «علیه السلام»

حضرت زینب «سلام الله علیه» از مرتبۀ سوّم شجاعت نیز به خوبی برخوردار بود. به خصوص در دورۀ اسارت که برای ایشان یک دریای پر تلاطم و موّاج بود، به اعتراف دوست و دشمن، از عهدۀ وظیفه و مسئولیت خود برآمد و هجوم مصائب و بلایا او را منزوی و منفعل نکرد. مثلاً در شام عاشورا پس از دیدن داغ شش برادر و دو فرزند و تحمّل مصائب فراوان، وظیفۀ حضرت زینب «سلام الله علیه» آن بود که گریه نکند و با صلابت و استواری، زنان و کودکان را که در بیابان متفرّق شده بودند، جمع کرده، از آنان محافظت نماید. ایشان در آن شرایط سخت و حتی با مشاهدۀ صحنه ای که در آن دوتن از بچّه ها دست به گردن یکدیگر، از فرط تشنگی از دنیا رفته بودند، مانند یک شیرمرد به خوبی ایفای نقش کرد.

خطبه های حضرت زینب «سلام الله علیه» و سخنرانی افشاگرانۀ ایشان در کوفه و شام، در حالی که چند روزی از عاشورا نمی گذشت، ناشی از استقامت و استواری آن حضرت بود.

 حیا، عفّت و غیرت حضرت زینب «علیه السلام»

آنچه به خصوص در زمان حاضر توجه جدی می طلبد، این است که خاندان وحی، از ابتدای مسافرت تا رسیدن به کربلا و پس از آن در دوران اسارت، هیچ گاه در حفظ حجاب خود کوتاهی نکردند و همواره پوشش مورد نظر اسلام را مراعات کردند. آنان در رعایت حیا نیز بسیار کوشا بودند و حتی در شرایط بحرانی اجازه ندادند، نامحرم به آن ها خیره شود و خود نیز باحیا و با وقار بودند. زینب «سلام الله علیه» در این زمینه نیز قافله سالار بود و همواره با غیرت خاصّی از حجاب، حیا و عفّت زنان کاروان مراقبت می کرد. در مجلس یزید که قبلاً به برخی خصوصیّات آن اشاره شد، وقتی حضرت زینب «سلام الله علیه» احساس کرد که زنان و دختران اهل بیت در معرض دید افراد نامحرم قرار دارند، با تندی فرمود:

 «أَ مِنَ الْعَدْلِ یَا ابْنَ الطُّلَقَاءِ تَخْدِیرُکَ حَرَائِرَکَ وَ إِمَاءَکَ وَ سَوْقُکَ بَنَاتِ رَسُولِ اللَّهِ سَبَایَا قَدْ هَتَکْتَ سُتُورَهُنَّ وَ أَبْدَیْتَ وُجُوهَهُنَّ تَحْدُو بِهِنَّ الْأَعْدَاءُ مِنْ بَلَدٍ إِلَی بَلَدٍ»[۱۵]

ای فرزند رهاشدگان[۱۶]، آیا این از عدالت است که تو زنان و کنیزان خود را در امنیّت و پشت پرده بنشانی و دختران پیامبر خدا را در بند اسارت و در برابر دید دشمنان، در این شهر و آن شهر بگردانی؟

در روز یازدهم محرم هم وقتی افراد لشکر دشمن برای سوار کردن زنان و کودکان و بردن آن ها به کوفه آمدند، حضرت زینب «سلام الله علیه» به آن ها تشر زد و اجازه نداد نزدیک زنان و دختران شوند. سپس، گرچه مشقّت داشت، امّا برای رعایت حیا و عفّت، خود ایشان با کمک امّ کلثوم، زنان و کودکان را سوار بر مرکب کردند. افزون بر این، برای تحریک عواطف و بیدار شدن کوفیان، نحوۀ قرار گرفتن آن ها در مرکب را طوری طراحی و برنامه ریزی کردند که هر کودک یتیم در دامن یکی از زنان بنشیند.

 حضرت زینب «علیه السلام»، سرمشق زندگی

نتیجۀ عملی و اخلاقی بحث امشب این است که همه باید با مطالعۀ سیرۀ اهل بیت «سلام الله علیه» آن بزرگواران را سرمشق خود قرار دهند.

نهضت امام حسین «سلام الله علیه» درس های اخلاقی فراوانی دارد و شیعیان باید علاوه بر عزاداری، به نکات درس آموز نهضت حسینی توجه و عمل نمایند. عاشورا، فضائلی همچون، صبر، ایثار، شجاعت و شهادت طلبی را به بشریّت می آموزد. به خصوص دقّت در سیرۀ امام حسین «سلام الله علیه» و حضرت زینب «سلام الله علیه» و پیروی از آن بزرگواران سازندگی اخلاقی و معنوی دارد و راه انسان را در سلوک معنوی هموار می سازد.

امام حسین «سلام الله علیه» به خاطر دین خدا، از همه چیز خود، حتّی از بچۀ شیرخوار خود گذشت، جوانان عزیز باید با الگوگیری از ایشان، به خاطر دین خدا، دست کم از هوی و هوس خود بگذرند و گناه نکنند؛ از دروغ، غیبت، تهمت و شایعه بپرهیزند و با اجتناب از حق النّاس و آزار و اذیّت مردم، به واجبات مخصوصاً نماز اهمیّت بدهند و در خدمت به خلق خدا کوشا باشند.

همه باید حضرت زینب «سلام الله علیه» را سرمشق خود قرار دهند و با رعایت تقوا و مداومت بر عبادت، به مقام عبودیت برسند. اهتمام حضرت زینب به نماز شب، باید الگوی جوانان باشد تا موفق شوند.

شجاعت شگفت آور حضرت زینب «سلام الله علیه» باید در زندگی شیعیان جاری شود و همه در شناخت وظیفه و عمل به وظیفه از هم دیگر سبقت بگیرند.

پی نوشت:

[۱] .بحار الانوار، ج ۴۵، ص ۱۱۶

[۲] آل عمران / ۱۷۸

[۳] بحار الأنوار، ج ۴۵؛ ص۱۳۴

[۴] الإرشاد للمفید، ج ۲، ص ۱۲۲

[۵] اللهوف، ص ۱۴۶

[۶] الاحتجاج، ج ۲، ص ۳۰۵

[۷] امالی الصدوق، ص ۲۱

[۸] اسراء، ۷۹

[۹] انعام، ۸۱ و ۸۲

[۱۰] تفسیر الامام العسکری (علیه السلام)، ص۴۳۱

[۱۱] نهج البلاغه، ص۳۴۸

[۱۲] نهج البلاغه؛ ص۴۶۲

[۱۳] العنکبوت / ۳-۲

[۱۴] المعارج / ۲۲-۱۹

[۱۵] الاحتجاج، ج ۲، ص ۳۰۸

[۱۶] اشاره به فتح مکّه و بخشیده شدن ابوسفیان و معاویه توسط پیامبر «ص»

منبع : پایگاه ۵۹۸ , آیت الله مظاهری؛ حسین

چگونگى تأثیر «عمل» در «اخلاق» در روایات اسلامى‏

 اشاره:

یکی از مباحث بسیار مهم علم اخلاق، تأثیر متقابل عمل و اخلاق و رابطه این دو با یکدیگر است. درست است که اعمال انسان از اخلاق او سرچشمه می گیرد به طوری که اعمال و رفتارهای انسان ثمره خلق و خوی درونی اوست؛ ولی از سوی دیگر، اعمال انسان نیز به نوبه خود به اخلاق او شکل می دهد؛ یعنی، تکرار یک عمل خوب یا بد، تدریجا تبدیل به یک حالت درونی می شود، خواه فضیلت باشد یا رذیلت؛ به همین دلیل، یکی از راههای مؤثر برای تهذیب نفوس، تهذیب اعمال استرابطه عمل و اخلاق، در روایات اسلامى به وضوح دیده مى شود.

  1. در حدیثى از امام باقر (علیه‌السلام) مى خوانیم که فرمود: «ما مِنْ عَبْدٍ الَّا وَ فى قَلْبِهِ نُکْتَهٌ بَیْضاء فَاذا اذْنَبَ ذَنْباً خَرَجَ فِى النُّکْتَهِ نُکْتَهٌ سَوْداءٌ فَانْ تابَ ذَهَبَ ذلِکَ السَّوادُ، وَ انْ تَمادَى فِى الذُّنُوبِ زادَ ذلِکَ السَّوادُ حتَّى یُغَطِّى الْبَیاضَ، فَاذا غَطَّى الْبَیاضَ لَمْ یَرْجِعْ صاحِبُهُ الى  خَیْرٍ ابَداً، وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عزَّوَجَلَّ: کَلَّا بَلْ رانَ عَلَى  قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ؛ هیچ بنده اى نیست مگر این که در قلب او نقطه روشنى است (که حقایق را با آن درک مى کند و او را به سوى سعادت و فضیلت فرامى خواند) هنگامى که گناهى مرتکب مى شود، در آن  نقطه روشن، نقطه سیاهى پیدا مى شود؛ اگر توبه کند، آن نقطه سیاه برطرف مى گردد؛ و اگر به گناهان خویش ادامه دهد، پیوسته آن سیاهى رو به فزونى مى رود تا تمام نقطه روشن را بپوشاند؛ هنگامى که نقطه روشن پوشیده شد، آن شخص هرگز به سوى خیر و نیکى بر نمى گردد؛ و این همان است که خداوند عزّ و جل فرموده: چنین نیست که آنها مى پندارند، بلکه اعمالشان همچون زنگارى بر دلهایشان نشسته است!»[۱]

این روایت بخوبى نشان مى دهد که تراکم گناهان، سبب پیدایش رذائل و دور ماندن از فضائل است، تا آنجا که روح بکلّى تاریک مى شود و پلهاى پشت سر ویران مى گردد، و راه بازگشت وجود نخواهد داشت!

  1. در وصیّت نامه معروف امیر مؤمنان على (علیه‌السلام) به فرزند رشیدش امام حسن (علیه‌السلام) مى خوانیم: «انَّ الْخَیْرَ عاده؛ نیکى عادت است!»[۲]

همین مضمون در کنز العمّال از پیغمبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نقل شده است که فرمود: «الْخَیْرُ عادَهٌ وَ الشَّرُّ لَجاجَهٌ؛ نیکى عادت است و شر لجاجت است!»[۳]

باز همین معنى به شکل دیگرى در سخنان امام سجّاد علىّ بن الحسین (علیه‌السلام) دیده مى شود، فرمود: «احِبُّ لِمَنْ عَوَّدَ مِنْکُمْ نَفْسَهُ عادَهً مِنَ الْخَیْرِ انْ یَدُومَ عَلَیْها؛ دوست دارم کسى که از شما عادت نیکى را پذیرفته است آن را پیوسته ادامه دهد!»[۴]

از این روایات مى توان استفاده کرد که تکرار عمل اعم از نیک و بد سبب مى شود که حالتى در نفس به عنوان عادت به نیکى یا بدى پیدا شود؛ یا به تعبیر دیگر، خلق و خوى خاصّى از آن شکل گیرد و همان خلق و خوى در آینده مبدأ اعمال مشابه مى شود؛ در نتیجه، هم اعمال نیک و بد، در ایجاد اخلاق نیک و بد اثر مى گذارد و هم اخلاق نیک و بد در ایجاد اعمال نیک و بد مؤثّر است (تأثیر متقابل).

  1. در حدیث دیگرى از امیر مؤمنان على (علیه‌السلام) در همان وصیّت نامه معروف امام حسن (علیه‌السلام) مى خوانیم: «وَ عَوِّدْ نَفْسَکَ التَّصَبُّرَ عَلَى الْمَکْروُهِ، وَ نِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُّرُ فِى الْحَقِّ؛ خود را به شکیبایى در برابر ناملایمات عادت ده! و چه نیک است شکیبایى در طریق حق!»[۵]

در اینجا نیز به روشنى رابطه «عادت» که زاییده تکرار عمل است با خلق و خوى شکیبایى و صبر دیده مى شود.

  1. در بسیارى از روایات توبه آمده است که باید در توبه از گناه، تعجیل کرد و از «تسویف» یعنى به عقب انداختن آن پرهیز نمود (مبادا آثار گناه در دل بماند و با گذشت زمان تبدیل به یک خلق و خو شود؛ در حدیثى از امام جواد (علیه‌السلام) مى خوانیم: «تأخیرُ التَّوبَهِ اغْتِرارٌ، وَ طُولُ التَّسْوِیفِ حَیْرَهٌ … وَ الاصْرارُ عَلَى الذَّنبِ امْنٌ لِمَکْرِ اللَّهِ؛ تأخیر توبه موجب غرور و غفلت، و امروز و فردا کردن سبب حیرت، و اصرار بر گناه موجب بى اعتنایى به مجازات الهى است.»[۶]

تعبیر جالب دیگرى در حدیث نبوى که درزمینه توبه وارد شده است، دیده مى شود، مى فرماید: «مَنْ تاب، تابَ اللَّهُ عَلَیهِ وَ امِرَتْ جَوارِحُهُ انْ تَسْتُرَ عَلَیهِ، وَ بِقاعُ الارْضِ انْ تَکتُمَ عَلَیهِ وَ انْسِیَتِ الْحَفَظَهُ ما کانَتْ تَکْتُبُ عَلَیْهِ؛ کسى که توبه کند و به سوى خدا بازگردد، خداوند به سوى او بازمى گردد؛ و به اعضاء و جوارح او دستور داده مى شود که گناه را مکتوم دارند و به نقاط مختلف زمین (که برآن گناه کرده) نیز همین دستور داده مى شود، و فرشتگان نویسنده اعمال، آنچه را نوشته بودند به فراموشى مى سپرند.»[۷]

این تعبیر نشان مى دهد که توبه، آثار گناه را مى شوید و صفا و قداست اخلاقى نخستین را با مى گرداند.

همین معنى بطور آشکارتر در حدیث علوى آمده است، مى فرماید: «التَّوبَهُ تُطَهِّرُ القُلُوبَ وَ تَغْسِلُ الذُّنُوبَ؛ توبه قلبها را پاک مى کند و گناهان را مى شوید!»[۸]

این تعبیر نیز بخوبى نشان مى دهد که گناه آثارى بر قلب مى گذارد که تدریجاً به صورت خلق و خوى باطنى در مى آید و توبه این آثار را مى شوید و اجازه نمى دهد تشکیل خلق و خوى دهد.

تعبیر به «طهور» بودن «توبه» در روایات متعدّد دیگر نیز آمده است که همه حاکى از رابطه گناه و تشکیل حالات زشت درونى است.[۹]

در مناجاتهاى پانزده گانه معروف و بسیار پرمعناى امام علىّ بن الحسین (علیه‌السلام)، در مناجات اوّل که مناجات توبه کنندگان است، چنین آمده است: «وَاماتَ قَلْبِى عَظِیمُ جِنایَتى فَاحْیِهِ بِتَوْبَهٍ مِنْکَ یا امَلى  وَ بُغْیَتى؛ خداوندا! جنایت بزرگ من موجب مرگ قلبم شده و از تو مى خواهم که با توبه آن را زنده کنى اى امید و آرزوى من!»[۱۰]

آرى! گناه روح و جان انسان را آلوده تر مى کند و براثر تکرار چنان مى شود که گویى مرده است؛ و توبه موجب حیات دل و نشاط جان مى شود!

بنابراین، پویندگان راه فضیلت و سیر و سلوک الى اللّه، براى تحکیم پایه هاى فضائل اخلاقى باید دقیقاً مراقب آثار مثبت و منفى اعمال نیک و بد در روح و جان خود باشند و بدانند هیچ عملى نیست مگر این که در دل وجان اثر مى گذارد؛ اگر اعمال پاک و نیک است، روح را به رنگ خود در مى آورد و اگر زشت و آلوده و ناپاک است، آلودگى را به درون روح و جان و اخلاق مى کشاند.[۱۱]

پی نوشت:

[۱] . اصول کافى، جلد ۲، صفحه ۲۷۳، حدیث ۲۰.

[۲] . بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحه ۲۳۲.

[۳] . کنز العمّال، حدیث ۲۸۷۲۲.

[۴] . بحار الانوار، جلد ۴۶، صفحه ۹۹.

[۵] . نهج البلاغه، نامه ۳۱.

[۶] . بحار، جلد ۶، صفحه ۳۰.

[۷] . کنز العمّال، حدیث ۱۰، صفحه ۷۹.

[۸] . غرر الحکم، شماره ۳۸۳۷.

[۹] . بحار، جلد ۶۹، صفحه ۱۲۱ و جلد ۹۱، صفحه ۱۳۳.

[۱۰] . بحار، جلد ۹۱، صفحه ۱۴۲.

[۱۱] . برگرفته از: مکارم شیرازى، ناصر، اخلاق در قرآن(مکارم شیرازى)، ج۱، ص۲۰۴-۲۰۷، مدرسه الإمام علی بن أبی طالب ((علیه‌السلام)) – ایران – قم، چاپ: ۴، ۱۳۸۵ش.

فضائل اخلاقی امام کاظم (علیه‌السلام)

اشاره:

منابع اخلاق منحصر در عقل، فطرت و شریعت الهی است. بدون شریعت الهی فطرت و عقل انسان پاسخگوی همه نیازهای اخلاق نیست. امامانی اهل بیت که از سوی خداوند پاک و معصوم خلق شده اند و آیه تطهیر در شأن آنان نازل گردیده جامع همه فضایل اخلاقی است. در این مقاله به گوشه ای از فضایل اخلاقی امام کاظم(علیه‌السلام) اشاره شده است.

 

زهد و عبادت :

آن حضرت به گواهی تاریخ عابدترین مردم زمان خویش بود، لحظه ای از ذکر خداوند تعالی غافل نبود و روز و شب به قیام و رکوع و سجود می پرداخت، خصوصا در زمانی که در زندان عباسیان اسیر بود، آنقدر عبادت می کرد که قدمهای مبارکش ورم می نمود و در مقام شکر الهی می فرمود: خداوندا من از تو برای عبادت فراغتی می خواستم، حمد و سپاس شایسته توست که این فراغت را برایم فراهم نمودی! این عبادت عاشقانه و خالصانه آنچنان از سر خلوص و صفا بود که حتّی زندانبانها را به گریه و خضوع وامی داشت و بعضا آنها را نادم و توبه کار می کرد، همین عبادت خالصانه و عابدانه به آن حضرت قدرت تحمّل می بخشید و نماز در قلب سیاهچالهای جبّاران عباسی تنها مونس و همدم آن بزرگوار بود.

بخشش و کرم بی نظیر :

امام کاظم (علیه‌السلام) در صله رحم و رسیدگی و تفقّد به فقراء شهره آفاق بود، کیسه های ۳۰۰ دیناری آن حضرت که آن را به مناسبتهای مختلف به دوست و آشنا و یا به بیگانه و خصم می بخشید زبانزد خاص و عام بود، امام (علیه‌السلام) به وسیله همین بخششها قلبهای منکران و معاندان را نیز بسوی خود مایل می نمود و آنها با دیدن اخلاق کریمانه و سخاوت بی مانند آن حضرت شیفته و مطیع آن حضرت می گشتند.

علم و دانش امام (علیه‌السلام)

دانش آن حضرت از سرچشمه زلال وحی و از دانش جدّ بزرگوارشان رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) و امیر مؤمنان علی (علیه‌السلام) نشأت می گرفت، این نوع از دانش به جهت ارتباط با مرکز علم و دانش عالم وجود، کاملا منطبق بر حقیقت و واقعیّت هستی است و عین حقّ و حقیقت می باشد.

دانش امام از جانب خداست و هیچ چیز در آسمانها و زمین از محدوده علم الهی خارج نیست و این دانش از همان ابتدای کودکی به امام افاضه می شود.

صفای روحی و معرفت الهی در امام به اوج خود رسیده و به اذن الهی دنیا و سراسر عالم وجود تماما تحت سلطه ایشانست، همان طور که گفتیم این علم در مورد امام کاظم (علیه‌السلام) به علّت وجود شرایط خاصّ زمانی، ظهور و بروز بیشتری یافته و مردم از علوم غیبی آن حضرت بهره بیشتری برده اند.

شجاعت و پایداری امام (علیه‌السلام)

امام کاظم (علیه‌السلام) با همان قدرت و اراده بزرگی که پیامبران و سایر ائمه علیهم السلام از آن برخوردار بودند، رسالت انبیاء را به عهده گرفته و با تمام مظاهر طغیان و استکبار و فساد، با اتّکا بر پروردگار جهانیان به مقابله برخاست و شجاعانه در برابر همه فشارها و آزارهای بنی عباس مقاومت ورزید.

به عنوان نمونه، روزی فضل بن ربیع وزیر هارون به نزد آن حضرت آمد و با گستاخی گفت: (ای ابو ابراهیم، برای مجازات آماده باش!).

امام (علیه‌السلام) در نهایت آرامش و طمأنینه فرمود: آیا مالک دنیا و آخرت پشتیبان من نیست؟ ان شاء اللَّه امروز نمی توانید به من آسیبی برسانید! همچنین روزی امام کاظم (علیه‌السلام) در مجلس هارون حاضر بود، هارون برای آنکه به پندار خود امام را محکوم کند، با گستاخی گفت: چرا شما اولاد علی اعتقاد دارید که از ما فرزندان عباس برترید؟ در حالی که ما هر دو از فرزندان هاشم و از یک شجره هستیم؟

امام (علیه‌السلام) فرمود: چون ما از شما به پیامبر خدا نزدیکتریم.

هارون گفت: چگونه؟ امام (علیه‌السلام) فرمود: چون پدر ما ابو طالب با پدر رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) از یک پدر و مادرند، ولی عباس پدر شما تنها از سوی پدر نسبت دارد.

هارون گفت: وقتی رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) از دنیا رفت، پدر شما ابو طالب از دنیا رفته بود، ولی پدر ما عباس زنده بود و معلوم است که تا عمو زنده باشد به پسر عمو که شما هستید ارثی نمی رسد.

امام (علیه‌السلام) فرمود: تا وقتی که فرزند باشد به عمو ارث نمی رسد، پس وقتی فاطمه زهرا (س) مادر ما زنده بود، عباس که پدر شماست ارث نمی برد.

هارون که در برهان شکست خورده بود این بار گفت: چرا به مردم اجازه می دهید شما را فرزند رسول اللَّه بخوانند، در صورتی که شما فرزندان علی هستید و هر کس به پدر نسبت داده می شود، امّا پیامبر جدّ مادری شماست.

امام (علیه‌السلام) با آرامش و لبخند فرمود: اگر پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) زنده شود و از دختر شما خواستگاری کند، آیا حاضرید دختر خود را به او بدهید؟

هارون گفت: البته با کمال افتخار.

امام (علیه‌السلام) فرمود: امّا من نمی توانم دخترم را به پیامبر بدهم، هارون گفت: چرا؟

امام (علیه‌السلام) فرمود: چون او پدر من است گر چه از طرف مادر باشد، ولی پدر تو نیست، پس من می توانم خود و فرزندانم را فرزند رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) بدانم.

این بار هارون شرمنده و خجل شد و برای آنکه حفظ ظاهر کند، از امام خواست هر تقاضایی دارند مطرح کنند تا هارون به انجام رساند، امام (علیه‌السلام) فرمود: من از شما چیزی نمی خواهم، شما بگذارید ما آزاد باشیم و به کار خود مشغول شویم.

بردباری و کظم غیظ

امام کاظم (علیه‌السلام) در بردباری و حلم زبانزد مردم بود، روزی امام مشغول وضو گرفتن بود، کنیزی که ظرف آب را برای امام نگهداشته بود، دچار لغزش شد و ظرف آب بر سر امام اصابت کرد و امام را مجروح نمود، کنیز از ترس به لرزه افتاد، امّا با موقعیّت شناسی گفت: (و الکاظمین الغیظ) امام (علیه‌السلام) فرمود: خشم خود را فرو بردم، کنیز گفت: (و العافین عن الناس)، امام (علیه‌السلام) فرمود: از تقصیر تو گذشتم، کنیز گفت: «و اللَّه یحب المحسنین» امام (علیه‌السلام) فرمود: تو را در راه خدا آزاد کردم!

شهادت امام (علیه السلام)

گفتیم که امام کاظم (علیه‌السلام) به دستور هارون الرشید سالها در زندانهای گوناگون زندانی بود و هر چند گاهی هارون از زندانبان امام می خواست تا او را شهید کنند، امّا آنها پس از مدّتی تحت تأثیر روحانیّت و قداست امام قرار می گرفتند و نمی توانستند نقشه های هارون را عملی کنند، لذا هارون مجبور می شد، زندان امام را تعویض کند.

سرانجام هارون زندانبانی امام را به مردی سنگدل و زنازاده به نام سندی بن شاهک سپرد و با تطمیع و وعده های گوناگون آن مرد شقی قبول کرد، امام (علیه‌السلام) را به شهادت برساند، به همین منظور غذای امام کاظم (علیه‌السلام) را مسموم کرد و امام در نهایت مظلومیّت در کنج زندان دعوت حقّ را لبیک گفت.

هارون الرشید کوشید تا با گواهان دروغین مرگ امام را در زندان مرگی طبیعی جلوه دهد، بنا بر این فقها و چهره های سرشناس بغداد را بر جنازه امام حاضر کرد تا گواهی دهند اثری از شکنجه بر پیکر آن حضرت نیست و مرگ امام مرگی طبیعی بوده است، آنها نیز از بیم جان به دروغ گواهی دادند، سپس ندا در دادند، که: این جنازه موسی بن جعفر امام رافضیان است که آنها ادّعا می کردند او نمی میرد! آنگاه کوشیدند تا امام را مخفیانه و بدون تشریفات به خاک بسپارند، امّا مردم که کم کم از وقوع این جنایت آگاه شده بودند، شورشی پدید آوردند و هارون ناگزیر شد حضرت را طیّ مراسمی رسمی به خاک بسپارند و خود به صف عزاداران پیوست و در مراسم دفن امام شرکت جست، سرانجام پیکر پاک آن اسوه حقّ در میان اندوه و شیون مردم در کاظمین (نزدیک بغداد) به خاک سپرده شد، سلام خدا و ملائکه الهی و انبیاء و اولیاء حقّ و همه مؤمنان راستین بر او باد.

بخشی از کلام گهربار امام (علیه السلام)

با خواسته نفست مخالفت کن، زیرا پیوسته در منظر پروردگار هستی.

– کمال انسان در خردمندی است.

– بهترین شما کسی است که اخلاقش بهتر از سایرین باشد.

– هر کس به خدا توکّل کند، خداوند او را از هر شرّ و بدی حفظ می کند.

– در دین خدا تفقّه بیابید که فهم در دین کلید هر بصیرت و کمال عبادت و نردبان عروج به مدارج بلند و مراتب گرانقدر در دنیا و دین است و برتری فقیه و عالم، بر عابد مانند برتری خورشید بر ستاره هاست و کسی که فهم در دین نداشته باشد، خداوند هیچ عملی را از او نمی پسندد.

– کمک به ناتوانان از بهترین صدقه هاست.

– هر گاه مردم گناهان جدیدی مرتکب شوند که سابقه نداشته، خداوند هم بلاهای جدیدی بر آنها نازل می کند که قبلا گمانش را نمی کردند.

– مبادا در صرف مال در راه خدا بخل بورزید که در این صورت دو برابر آن را در راه نافرمانی خدا خرج خواهید کرد.

منبع:

قصص الانبیاء آیت الله سید نعمت الله جزایری(مرکز اطلاع رسانی غدیر)

نکویى فروتنى (تواضع) و نکوهش تکبر.

اشاره:

خداوند متعال در آیه سى و نهم سوره بنى اسرائیل (الاسراء) فرموده است «و بر زمین از روى ناز و تکبر راه مرو، همانا که تو زمین را رخنه نخواهى کرد و به بلندى کوهها نخواهى رسید.» و در آیه هشتاد و سوم سوره قصص فرموده است: «این است سراى آخرت که قرار مى‏دهیم آن را براى آنان که برترى و تباهى در زمین را نمى‏خواهند.» و در آیه هیجدهم سوره لقمان فرموده است: «و مگردان به تکبر رویت را براى مردمان و راه مرو بر زمین با ناز و تکبر. بدرستى که خداوند دوست نمى‏دارد هر متکبر خرامنده را.»

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است، سه چیز اصول کفر است: حرص، استکبار و حسد[۱].

همان حضرت فرموده است، ابلیس که نفرین خدا بر او باد به یاران خود گفت، اگر بتوانید سه خصلت را در آدمى بوجود آورید، به اعمال دیگر او اهمیتى نمى‏دهم، که هر چه کند پذیرفته نیست، و آن سه خصلت این است که: کارهاى خوب خود را بسیار پندارد و گناه خود را فراموش کند و خودبین شود.

امام باقر (علیه السّلام) فرموده است، سه چیز، شکننده پشت آدمى است، بسیار پنداشتن کار نیک، فراموش کردن گناه و شیفتگى به اندیشه خود[۲].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: بدبخت‏ترین مردم پادشاهانند و منفورترین و زبون‏ترین اشخاص کسى است که مردم را خوار و زبون بشمرد[۳].

حسن بن جهم از حضرت رضا (علیه السّلام) پرسید حد تواضع چیست؟ فرمود: به مردم همان گونه احترام بگذارى که انتظار دارى با تو همان گونه رفتار کنند. حسن مى‏گوید، به ایشان گفتم: فدایت گردم، دوست دارم بدانم من در نظر شما چگونه‏ام؟ فرمود: بنگر که من در نظرت چگونه‏ام‏[۴].

پیامبر فرموده‏اند: خداوند به داود (علیه السّلام) وحى فرمود که اى داود! همان گونه که آفتاب از هر کس که در آن بنشیند کم نمى‏آید، رحمت من هم آنچنان است که گنجایش هر کس را که در آن درآید دارد و همچنان که سستى و سبکى به کسى که مرتکب آن نشود زیانى نمى‏رساند، سستى‏کنندگان و سرکشان باید بدانند از فتنه محفوظ نیستند و همانا نزدیک‏ترین مردم در روز قیامت به من، متواضعان هستند و دورترین ایشان متکبرانند[۵].

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است، هیچ بزرگى و حسبى چون فروتنى نیست و هیچ تنهایى وحشتناکتر از خودپسندى و به خود شیفتگى نیست و در شگفتم‏

از متکبر که دیروز نطفه بوده و فردا مردارى بوى ناک است‏[۶].

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است، متکبران به صورت و شکل مورچه مبعوث و محشور مى‏شوند و مردم تا هنگام فراغت از حساب آنان را لگد مال مى‏کنند[۷].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: در آسمان دو فرشته‏اند که بر بندگان گماشته‏اند. هر کس سرکشى کند، مقامش را فرو مى‏آورند و او را پست مى‏کنند[۸].

امام باقر (علیه السّلام) فرموده است، در جهنم کوهى است بنام صعود و در آن کوه دره‏یى است بنام سقر (سعر) و در آن چاهى است بنام هیهب (هیمب، برهوت)، هر گاه روپوش آن چاه بر کنار مى‏رود، دوزخیان از شدت گرماى آن فریاد برمى‏آورند، جایگاه سرکشان در آن چاه است‏[۹].

هم ایشان فرموده است، پیامبر (صلّى الله علیه و آله) مردى از بنى تمیم را نصیحت فرمودند و به او گفتند: از اینکه دامن ازار و پیراهنت بر زمین کشیده شود (بسیار بلند باشد) پرهیز کن که از بالیدن است و خداوند متعال به خود بالیدن را دوست نمى‏دارد.

بشیر نبال مى‏گوید:[۱۰] در مسجد حضور امام باقر بودیم، مرد سیاه پوستى عبور کرد که با تبختر راه مى‏رفت. امام باقر فرمودند: این مرد سرکشى است. گفتم: نه، گدا و مستمند است. فرمود: نه، که سرکش است.

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است، امام سجاد (علیه السّلام) چنان آرام و با وقار حرکت مى‏کرد که گویى بر سرش مرغى نشسته است و به طرف چپ و راست منحرف نمى‏شد[۱۱].

پیامبر فرموده‏اند: هیچ بنده‏یى نیست مگر آنکه فرشته‏یى بر او گماشته است که چون براى خداوند تواضع کند، او را بر مى‏کشد و چون تکبر کند، خداوندش او را پست مى‏کند[۱۲].

همان حضرت فرموده‏اند: هر کس در دلش به اندازه قسمتى از دانه خردل کبر باشد، به بهشت وارد نمى‏شود[۱۳].

و فرموده‏اند: آن کسى که جامه خود را از تکبر به زمین کشد، خداوند روز قیامت به او نظر نمى‏فرماید[۱۴].

و فرموده‏اند: اساس تواضع، این است که هر کس را ببینى، تقدم بر سلام کنى و پاسخ آن کس را که بر تو سلام مى‏دهد، بدهى و اینکه هر جاى مجلس که جاى بود، بنشینى و خوش نداشته باشى که ستایش شوى و پاک دانستن و نیکو دانستن خود را دوست نداشته باشى.

شاعر چنین سروده است:

«اى متکبر که به کبر خود برترى مى‏جویى، تو که سرانجام در خاک خواهى بود، کبر چیست؟ اى قوم! این خانه غرور با باطل خود شما را مفریبد. کوشش کنید، که همگان مسافرید و آیا آدمى که نمى‏داند چه هنگام مرگ فرا مى‏رسد و از مرگ در امان نیست، غفلت مى‏ورزد؟» دیگرى سروده است «فرض کن که همه زمین را مالک شوى و بندگان براى تو فروتنى کنند تازه چه خواهد بود؟ مگر سرانجام به گور نمى‏روى و این یکى و آن یکى بر تو خاک نمى‏ریزد؟» و گفته شده است «به خدا توکل کردم و غیر از خدا به کس امید نبستم و روزى از مردم نیست بلکه روزى از جانب خداوند است.» و دیگرى گفته است: «به آن کسى که به خود شیفته بود و مى‏گفت کسى مثل من روى به تراجع نمى‏نهد، گفتم: اى کسى که به بیرون شدن از دنیا هر لحظه‏یى نزدیک هستى، چرا تواضع نمى‏کنى؟»

پی نوشت:

[۱] . در خصال، صفحات ۱۱۵ و ۱۲۹، جلد اول، همراه با ترجمه آقاى کمره‏یى آمده است. م.

[۲] . در خصال، صفحات ۱۱۵ و ۱۲۹، جلد اول، همراه با ترجمه آقاى کمره‏یى آمده است. م.

[۳] . از همین کتاب در صفحه ۲۲۶ مشکاه الانوار طبرسى هم نقل شده است. م.

[۴] . عیون اخبار الرضا، ص ۵۰، ج ۲، و امالى صدوق، ص ۱۴۵ و به نقل از آن در بحار الانوار، ص ۱۱۸، ج ۷۵، چاپ جدید، آمده است. م.

[۵] . الجواهر السنیه فی الاحادیث القدسیه، شیخ حر عاملى، ص ۹۳٫ م.

[۶] . ضمن کلمات قصار و حکمت آمیز آن حضرت در صفحات ۱۱۳۵ و ۱۱۲۹ نهج- البلاغه، چاپ آقاى فیض الاسلام، آمده است. م.

[۷] . اصول کافى، ص ۳۱۰، ج ۲، ذیل شماره ۱۱ و محجه البیضاى فیض، ص ۲۱۶، ج ۶٫ م.

[۸] . اصول کافى، ص ۱۲۲، ج ۲، و به نقل از آن در بحار الانوار، ص ۱۲۶، ج ۷۵، آمده است. م.

[۹] . در مستدرک حاکم نیشابورى، ص ۵۹۷، ج ۴ هم، نظیر این از پیامبر( صلّى الله علیه و آله) آمده است. م.

[۱۰] . از راویان ستایش شده و مورد اعتماد است. رک. به: رجال ابن داود حلى، ص ۵۶٫ م.

[۱۱] . محاسن برقى، ص ۱۲۵، چاپ ایران، و به نقل از آن در بحار الانوار، ص ۷۰، ج ۴۶، چاپ جدید، آمده است. م.

[۱۲] . در اصول کافى، ص ۳۱۲، ج ۲، نظیر این روایت آمده است. م.

[۱۳] . در محجه البیضاء، ص ۲۱۶، ج ۶، از اصول کافى، ص ۳۰۹، ج ۲، آمده است. م.

[۱۴] . در صفحه ۲۱۸ همان مأخذ به دو صورت از کافى کلینى رضوان الله علیه و از مصابیح بغوى، ص ۱۱۹، ج ۲، نقل شده است. م.

نمونه هایی از اخلاق پیامبر (صلی الله علیه و آله).

چکیده:

در سیره عملی پیامبر (صلی الله علیه و آله) صدها نمونه از اخلاق نیک و زیبا وجوددارد که هر کدام نشانگر قطره ای از اقیانوس عظیم حسن خلق آن حضرت است، همان گونه که خداوند با تعبیر «و انک لعلی خلق عظیم; و همانا تو اخلاق عظیم و برجسته ای داری » به این مطلب اشاره فرموده است که در این نوشتار با توجه به آیات و روایات نمونه های را به طور مختصر و فشرده ذکر می نمایم. البته در باره اخلاق پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کتاب های مفصلی و مبسوطی نگار شده که به تمام زوایای آن پرداخته شده است.

اخلاق پیامبر

– عدی بن حاتم می گوید: «هنگامی که خواهرم سفانه به اسارت سپاه اسلام درآمد و من به سوی شام گریختم، پس از مدتی خواهرم با کمال وقار و متانت به شام آمد و مرا در مورد این که گریخته ام و او را تنها گذاشتم سرزنش کرد، عذرخواهی کردم، پس از چند روزی از او که بانویی خردمند و هوشیار بود، پرسیدم:«این مرد (پیامبر اسلام) را چگونه دیدی؟» گفت: «سوگند به خدا او را رادمردی شکوهمند یافتم، سزاوار است که به اوبپیوندی که در این صورت به جهانی از عزت و عظمت پیوسته ای ». با خود گفتم به راستی که نظریه صحیح همین است، به عنوان پذیرش اسلام، به مدینه سفر کردم، پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مسجد بود، در آن جا به محضرش رسیدم، سلام کردم، جواب سلامم را داد و پرسید:کیستی؟ عرض کردم عدی بن حاتم هستم، آن حضرت برخاست و مرا به سوی خانه اش برد، در مسیر راه با این که مرا به خانه می برد،بانویی سالخورده و مستضعف با او دیدار کرد، اظهار نیاز نمود،پیامبر (صلی الله علیه و آله) به مدتی طولانی در آنجا توقف کرد و آن بانو را درمورد تامین نیازهایش راهنمایی فرمود. با خود گفتم:«سوگند به خدا این شخص پادشاه نیست.» سپس از آن جا گذشتیم وبه خانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وارد شدم، پیامبر (صلی الله علیه و آله) از من استقبال وپذیرایی گرمی نمود، زیراندازی که از لیف خرما بود، نزدم آوردو به من فرمود: بر روی آن بنشین. گفتم: بلکه شما بر آن بنشینید. فرمود: نه، شما بر آن بنشین، خود آن حضرت بر روی زمین نشست، با خود گفتم: این نیز نشانه دیگر که آن حضرت،پادشاه نیست. سپس مطلبی از دینم را که راز پوشیده بود بیان فرمود، دریافتم که او بر رازها آگاهی دارد، و فهمیدم که پیامبر مرسل می باشد، بیانات و پیشگوییها و مهربانی هایش مراشیفته اش کرده و همانجا مسلمان شدم
۲- در جنگ خیبر که با حضور شخص پیامبر (صلی الله علیه و آله) در سال هفتم هجرت رخ داد، پس از پیروزی سپاه اسلام بر سپاه کفر، جمعی از یهودیان به اسارت سپاه اسلام درآمدند، یکی از اسیران، صفیه دختر حی بن اخطب (دانشمند سرشناس یهود) بود.بلال حبشی، صفیه را به همراه زنی دیگر به اسارت گرفت و آن ها رابه حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله) آورد، ولی هنگام آوردن آن ها اصول اخلاقی رارعایت نکرد، و آن ها را از کنار جنازه های کشته شدگان یهود حرکت داد، صفیه وقتی که پیکرهای پاره پاره یهودیان را دید بسیارناراحت شد و صورتش را خراشید، و خاک بر سر خود ریخت، و سخت گریه کرد. هنگامی که بلال آنها را نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) آورد،پیامبر (صلی الله علیه و آله) از صفیه پرسید: «چرا صورتت را خراشیده ای و این گونه خاک آلود و افسرده هستی؟! » صفیه ماجرای عبورش از کنارجنازه ها را بیان کرد، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) از رفتار غیر انسانی و خلاف اخلاق اسلامی بلال حبشی ناراحت شده و بلال را سرزنش کرده و فرمود:«ا نزعت منک الرحمه یا بلال حیث تمر بامراتین علی قتلی رجالهما; ای بلال! آیا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رخت بربسته که آن ها را از کنار کشته شدگانشان عبور می دهی؟! چرابی رحمی کردی؟» جالب این که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) برای جبران رنج ها و ناراحتی های صفیه، با او ازدواج کرد، سپس او را آزاد، و بار دیگر باپیش نهاد صفیه با او ازدواج نمود و به این ترتیب، ناراحتی های اورا به طور کلی از قلبش زدود.
۳- مهربانی و اخلاق نیکوی پیامبر (صلی الله علیه و آله) در حدی بود که امام صادق (ع)فرمود:روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نماز ظهر را با جماعت خواند، مردم بسیاری به او اقتدا کردند، ولی آن ها ناگاه دیدند آن حضرت بر خلاف معمول دو رکعت آخر نماز را با شتاب تمام کرد (مردم از خودمی پرسیدند، به راستی چه حادثه مهمی رخ داده که پیامبر (صلی الله علیه و آله)نمازش را با شتاب تمام کرد؟!) پس از نماز از پیامبر (صلی الله علیه و آله)پرسیدند: «مگر چه شده؟ که شما این گونه نماز را (با حذف مستحبات) به پایان بردی؟» پیامبر (صلی الله علیه و آله) در پاسخ فرمود:«اما سمعتم صراخ الصبی; آیا شما صدای گریه کودک رانشنیدید؟» معلوم شد که کودکی در چند قدمی محل نمازگزاران گریه می کرده، و کسی نبود که او را آرام کند، صدای گریه او دل مهربان پیامبر (صلی الله علیه و آله) را به درد آورد، از این رو نماز را با شتاب تمام کرد، تا کودک را از آن وضع بیرون آورده، و نوازش نماید.
این ها چند نمونه از سلوک اخلاقی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بود، که هرکدام چون آیینه ای شفاف ما را به تماشای جمال زیبای اخلاق نیک آن حضرت دعوت می کند، و یکی از راز و رمزهای مهم پیشرفت اسلام در صدر اسلام را که بسیار چشمگیر بود، به ما نشان می دهد. در فرازی از گفتار حضرت علی (ع) در شان اخلاق پیامبر (صلی الله علیه و آله) چنین آمده:«رفتار پیامبر (صلی الله علیه و آله) با همنشینانش چنین بود که دائما خوش رو،خندان، نرم و ملایم بود، هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان،عیبجو و مدیحه گر نبود، هیچ کس از او مایوس نمی شد، و هر کس به در خانه او می آمد، نومید باز نمی گشت، سه چیز را از خود دورکرده بود; مجادله در سخن، پرگویی، و دخالت در کاری که به اومربوط نبود، او کسی را مذمت نمی کرد، و از لغزش های پنهانی مردم جستجو نمی نمود، جز در مواردی که ثواب الهی دارد سخن نمی گفت،در موقع سخن گفتن به قدری گفتارش نفوذ داشت که همه سکوت نموده و سراپا گوش می شدند…. »
نمونه ای اخلاق نبوی
یکی از عوامل گسترش و حفظ اسلام، حسن خلق و روش مهرآمیز پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله) بود. از همین رو افراد در برابر خلق عظیم رسول الله(صلی الله علیه و آله) آن­چنان عوض می­شدند که تعصبات و عادات چندین ساله­ی جاهلیت را کنار گذاشته و در مسیر هدایت قرار می­گرفتند.
روزی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و یارانش در جوار یکی از کوه­های مدینه نشسته بودند. امام حسن۷ نیز در آغوش پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود. در این هنگام مردی بیابانگرد به سوی حضرت آمد و با لحنی تند و زننده خطاب کرد: ای محمد! آن­گاه که تو را ندیده بودم از تو … و اکنون که دیدمت … بیشتر شد. اصحاب از این سخن به خشم آمدند و قصد تنبیه او را داشتند. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با اشاره دست آنان را بازداشت و صبورانه لبخند زد و فرمود: آرام باشید.
مرد بیابانگرد از پیامبر(صلی الله علیه و آله) خواست تا بر پیامبری خود دلیل و برهان بیاورد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: اگر دوست داری یکی از اعضای پیکرم تو را از دلیلم خبر دهد.، مرد بیابانگرد قبول کرد. پیامبر(صلی الله علیه و آله) از امام حسن۷ خواست تا سخن بگوید. بیابانگرد از روی تمسخر خندید و گفت: خودش نمی­تواند دلیل بیاورد، بچه­ای را به پا داشته تا سخن بگوید.، پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود: آنچه را که تو می­خواهی او می­داند؛ دراین هنگام امام حسن۷ رو به مرد بیابانگرد نمود و ماجرای سفر او را مو به مو برایش شرح داد و به او خبر داد که چگونه او و قومش برای قتل پیامبر توطئه کردند و او برای پیدا کردن پیامبر(صلی الله علیه و آله) و عملی کردن توطئه چه رنج­هایی را در راه تحمل کرده است. مرد بیابانگرد که اسرار خود را از زبان کودکی خردسال می­شنید، سخت تعجب کرد و گفت: این خود دلیلی است بر حقانیت محمد و آسمانی بودن پیامبری او، سپس اندکی تأمّل کرد و راه حق را برگزید و آیاتی از قرآن را نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرا گرفت. سپس به سوی قوم خود رفت و پس از مدتی با گروهی از افراد قبیله خود خدمت پیامبر آمد. آنان نیز به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ایمان آوردند و مسلمان شدند. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۳)
رفتار پیامبر با کودکان
با کودک، کودکانه باید رفتار کرد
کودک به دلیل نزدیک بودن به مبدأ فطرت و داشتن ذهن و دلی پاک و بی آلایش، زمینه بسیار مناسبی را برای تربیت پذیری دارد. او هدیه ای است الهی که با سرشت ساده و زلال خویش پا به جهان هستی گذاشته و از هر گونه زشتی و ناپاکی به دور است و این، والدین و مربیان کودک هستند که با تربیت نادرست خویش، مسیر فطرت پاک و الهی او را منحرف می سازند. بنابراین، در برخورد باکودک باید ویژگی های ذاتی او را در نظر گرفت. مهربانی، نوازش و انس با کودک، نقش مهمی در تربیت و شکوفایی استعدادهای نهفته او دارند. رسول خدا صلی الله علیه و آله همواره از روی محبت و تواضع، با بچه ها رفتار می کرد. ایشان به استعدادهای فطری آنها توجه داشت و از رنجش و ناراحتی شان سخت آرزده خاطر می شد. در هم نشینی با کودکان، خود را همسان آنان می پنداشت و با آنها سرگرم بازی می شد و به دیگران نیز سفارش می کرد: «مَن کانَ عِنْدَهُ صَبِیٌّ فَلْیَتَصابَّ لَهُ؛ کسی که نزد او کودکی است، باید کودکانه رفتار کند».
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله ، حسنین علیهماالسلام را بر دوش خود سوار می کرد و به آنها می فرمود: «خوب مرکبی دارید و شما هم خوب سوارکارانی هستید.» آن حضرت حتی در حضور جمع، خود را هم پایه کودکان قرار می داد و با آنان انس می گرفت. همچنین به یاران خود می فرمود: «با کودکان مأنوس شوید و آنان را در آغوش بگیرید.» کودکانی نیز که رسول خدا صلی الله علیه و آله ، آنان را به دوش می گرفت، به این امر افتخار می کردند.
رعایت حال کودکان حتی در نماز
گاهی خردسالان هنگام نماز خواندن والدینشان، از طولانی شدن نماز آنها، به سبب گرسنگی یا تنهایی، بی تابی می کنند. در این شرایط، پدر و مادر با به کارگیری سیره پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیت معصوم علیهم السلام باید بکوشند تا هیچ گاه از یاد خدا غافل نمانند و در ادای فریضه سستی نورزند. در کنار آن، برای اینکه به خواسته ها و نیازهای کودک نیز اهمیت دهند بهتر است تا حد امکان، نمازشان را کوتاه تر بخوانند.
پیامبر گرامی اسلام، نماز ظهر را با مردم به جماعت برگزار و دو رکعت آخر آن را به سرعت تمام کرد. پس از نماز، مردم گفتند: «یا رسول اللّه ! آیا در نماز حادثه ای رخ داد؟» حضرت فرمود: «چرا می پرسید؟» گفتند: «دو رکعت آخر نماز را با سرعت خواندید.» فرمود: «مگر صدای گریه و فریاد کودک را نشنیدید؟»
از امام حسن صلی الله علیه و آله یا جابربن عبداللّه نقل شده است که نماز را در محضر رسول اللّه صلی الله علیه و آله خواندم. همین که آن حضرت سلام داد، به ما فرمود: «صبر کنید، کوزه ای با مقداری حلواست.» آن گاه برای تقسیم آن از جا بلند شد و به هر کس مقداری حلوا می داد تا اینکه به من رسید. من کودک بودم. آن حضرت انگشتی حلوا به من خوراند، سپس فرمود: «باز هم بدهم؟» گفتم: آری! آن حضرت انگشتی دیگر به خاطر خردسال بودنم به من خوراند.
چنین رفتارهای ناب مذهبی سبب می شود بذرهای ایمان از همان طفولیت در دل فرزندان کاشته شود و خاطراتی شیرین و زیبا از این دوران به یاد داشته باشند.
شاد کردن کودکان
یکی از آموزه های مهم اسلام، مهرورزی و نشاط بخشی به کودکان است. بازی کردن پدر و مادر با کودک، خریدن پوشاک زیبا و مناسب، قصه گفتن هنگام خواب یا دادن هدیه، فرزند را شاد و خوشحال می سازد.
روزی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله برای نماز به مسجد می رفت. در راه، گروهی از کودکان انصار بازی می کردند که تا آن حضرت را دیدند، دور او جمع شدند و به دامن او آویختند به گمان اینکه چون آن حضرت همواره حسن و حسین علیهماالسلام را بر دوش خود می گرفت، این بار آنها را نیز به دوش بگیرد. پیامبر از یک سو نمی خواست آنها را برنجاند و از سویی دیگر مردم در مسجد منتظرش بودند و می خواست خود را به مسجد برساند. در این حال، بلال حبشی از مسجد بیرون آمد و به جست وجوی پیامبر پرداخت. پس از مدتی، آن حضرت را کنار گروهی از کودکان یافت و جریان را فهمید. خواست کودکان را تنبیه کند، ولی پیامبر او را از این کار نهی کرد و فرمود: «تنگ شدن وقت نماز، برای من بهتر از رنجاندن کودکان است.» آن گاه به بلال فرمود: «به خانه برو و آنچه از گردو یا خرما یافتی، بیاور تا خود را از این کودکان بازخرید کنم.» بلال رفت و پس از جست وجو، هشت دانه گردو یافت و آن را به حضور پیامبر آورد. پیامبر آنها را میان کودکان تقسیم کرد و بدین گونه کودکان راضی شدند آن حضرت را آزاد کنند.
رعایت مساوات میان فرزندان
از وظایف بسیار مهم پدران و مادران آن است که بکوشند همواره بر اساس عدالت و مساوات میان فرزندان خود رفتار کنند و هیچ گاه در محبت و توجه کردن به فرزندان، پسر را بر دختر یا فرزندی را بر فرزندان دیگر مقدّم ندارند. پیامبر گرامی اسلام می فرماید: «از خدا بترسید و میان فرزندانتان با عدالت رفتار کنید همان گونه که دوست دارید آنان به شما نیکی کنند».
تنها نقطه امید و مایه شادی و آرامش کودک، محبت و حمایت پدر و مادر است. هیچ کارب به اندازه محبت والدین، کودک را آسوده خاطر و آرام نمی کند و هیچ مصیبتی مانند دور شدن از محبت والدین، روح و روان او را آزرده و پریشان نمی سازد. به همین دلیل، حسادت کودک به فرزند تازه متولد شده خانواده تعجب آور نیست؛ زیرا می پندارد از بخشی از مهربانی ها و مراقبت هایی که تاکنون متعلق به او بوده است، محروم خواهد شد.
والدینی که در ابراز علاقه و محبت به کودکانشان، عدالت را رعایت نمی کنند و هر از گاهی، یکی را بر دیگری ترجیح می دهند، در واقع، آنها را تحقیر و به شخصیت آنان اهانت می کنند و به کودک این گونه القا می کنند که تو شایستگی احترام و محبت را نداری. گفته اند روزی پیامبر گرامی اسلام، مردی را دید که دو فرزند خود را به همراه داشت. مرد یکی از فرزندانش را بوسید و دیگری را نبوسید. رسول خدا صلی الله علیه و آله به مرد فرمود: «چرا میان دو فرزندت، عدالت و برابری را رعایت نکردی؟»
تفاوت گذاشتن میان کودکان، روح آنها را خسته و ناتوان می کند و به بیماری های روانی دچار می سازد. گاهی نیز کودک را به انتقام جویی از برادر، خواهر یا والدین خود برمی انگیزد و او را فردی کینه توز بار می آورد.
بازی کردن با کودکان
یکی از راه های ابراز محبت والدین به فرزند، تهیه کردن وسایل بازی و سرگرمیِ مناسب سن اوست. همچنین هرگاه کودک از والدین بخواهد که با او بازی کنند، پدر و مادر باید به این درخواست او پاسخ مثبت دهند، ولی شیوه اداره بازی را بر عهده کودک بگذارند و خواسته های خود را بر او تحمیل نکنند. بازی افزون بر اینکه نشاط و شادابی را به کودک هدیه می کند، به رشد استعدادهای نهفته او نیز می انجامد. پیامبر گرامی اسلام و اهل بیت علیهم السلام با تأکید بسیار بر این موضوع، خود در بازی فرزندانشان، شرکت و به نظارت بر بازی آنها، آنان را بر این امر تشویق می کردند.
روزی امام حسین علیه السلام در کوچه سرگرم بازی بود. پیامبر نیز به همراه یارانش از خانه خارج شدند. وقتی چشم پیامبر به امام حسین علیه السلام افتاد، به طرف او رفت و دستانش را گشود تا او را در آغوش بگیرد. امام حسین علیه السلام خنده کنان به این طرف و آن طرف می گریخت. پیامبر نیز خندان دنبال او می دوید تا اینکه سرانجام او را گرفت. پس دست زیر چانه اش گذاشت و او را بوسید.
یکی از نزدیکان پیامبر نقل می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله گاهی زبان خود را برای حسین علیه السلام که کودک بود، از دهان بیرون می آورد. کودک با مشاهده این کار پدربزرگ خود، غرق در خنده و شادی می شد. مردی که این کار پیامبر را می دید، با تعجب گفت: به خدا سوگند! پسرم مرد گشته و ازدواج کرده است، ولی تا حالا من او را نبوسیده ام. پیامبر که از سنگدلی مرد شگفت زده شده بود، فرمود: «هر کس لطف و مهربانی نشان ندهد، به او نیز مهر و محبت نمی شود.»
کودکی، بهترین دوران یادگیری
آگاهی های دینی اگر درست و متناسب با نیازها و شرایط روحی کودک در اختیارش قرار بگیرد، نقش مهمی در سرنوشت او خواهد داشت؛ زیرا اساس زندگی آدمی را بینش و اعتقادات او تشکیل می دهد و اگر مبتنی بر آموزه های محکم دینی باشد، زندگی او رنگ و بوی الهی می یابد.
پیامبر گرامی اسلام می فرماید: «محفوظات طفل نورس همچون نقشی است که روی سنگ حک شده باشد، ولی محفوظات مرد بزرگ سال مانند نوشتن بر روی آب است.» روزی پیامبر با دیدن تعدادی از کودکان فرمود: «وای بر فرزندان آخرالزمان از روش ناپسند پدرانشان!» گفتند: یا رسول اللّه ، از پدران مشرک شان؟ فرمود: «نه! از پدران مسلمانشان که چیزی از احکام دین را به آنان نمی آموزند و اگر فرزندان بخواهند خود درصدد آموزش مسائل دینی برآیند، آنان را از این کار بازمی دارند و تنها به این دل خوشند که فرزندانشان بهره ناچیزی از دنیا به دست آورند. من از این قبیل پدران بیزارم و آنان نیز از من بیزارند.»
منبع:

hawzah.net

سیره اخلاقی رسول گرامی اسلام.

 چکیده:

قـرآن کـریـم ، هـدف بـعـثـت را، تـزکـیـه و تـهـذیـب روح ، و تـرویـج و نـهـادیـنه سازی فضائل انسانی در جان آدمی معرفی کرده است و در آیات متعددی تزکیه و پرورش را بر تـعـلیـم و آمـوزش ‍ مـقـدم شـمـرده اسـت . از سوی دیگر خداوند پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) را در میان انـبـیـای الهـی بـه صـفـت خـلق نـیـکـو و عظیم ستوده است . و پـیـامـبـر اسـلام نـیـز بـه صـراحـت هـدف بـعـثـت مـبـارکـش را تـکـمـیـل و تـمـیـم اخلاق و فضائل انسانی اعلام نمود و به پیروانش ایـن گـونـه سـفـارش کـرد کـه «اخـلاق پسندیده برای شما لازم است و خداوند برای همین اصل مرا مبعوث فرموده است.

اخلاق پیامبر

گـرچـه سخن گفتن و نوشتن درباره صفات اخلاقی پیامبر کاری است بس دشوار، آن چنان که :

یک دهان خواهم به پهنای فلک

تـا بـگـویـم وصـف آن رشـگ مـلک

ولی مـاءیـوس هـم نـبـایـد بـود و بـه اندازه توان خود برای معالجه دردهای مزمن روحی و اخلاقی جامعه از گنجینه عظیم کمالات و فضایل اخلاقی پیامبر باید استفاده کرد.

آب دریا را اگر نتوان کشید

هم به قدر تشنگی باید چشید

اکنون برگه هایی از کتاب قطور و گرانسنگ صفات و رفتارهای گوناگون و پسندیده اخـلاقـی دوران زنـدگی پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) را با یکدیگر می خوانیم تا ضمن پی بردن بـه گـوشـه هایی از فضایل و کمالات پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) با پیروی و بهره گیری از رفتارهای آن بزرگوار راه رسیدن به خوشبختی را هموار سازیم .لی

  1. ساده زیستی

رهبر بزرگ جهان اسلام از نظر امکانات مادی و زندگی همطراز طبقات پایین جامعه آن روز زنـدگـی می کرد و از تنوع طلبی و تجمل گرایی پرهیز داشت . حضرت علی (علیه السلام) زهد و پارسایی و ساده زیستی پیامبر را چنین توصیف می فرماید:«پیامبر از دنیا چندان نخورد کـه دهـان را پـر کند و به دنیا به گوشه چشم نگریست ، دو پهلویش از تمام مردم فرو رفـتـه تـر و شـکـمـش از هـمـه خـالی تـر بـود…. پـیـامـبـر بـا دل از دنـیـا روی گـردانـد و یـادش را از جـان خـود ریـشـه کـن کرد و همواره دوست داشت تا جـاذبـه هـای دنـیـا از دیـدگـانـش پـنـهان ماند. و از آن لباس ‍ زیبایی تهیه نکند. و آن را قـرارگـاه دائمـی خـود نـکـند.»

«پیامبر دنیا را کوچک شمرد و در چشم دیگران آن را ناچیز جلوه داد. آن را خوار می شمرد و در نـزد دیـگران خوار و بی مقدار معرفی فرمود؛ و می دانست که خداوند برای احترام به ارزش او دنیا را از او دور ساخت و آن را برای ناچیز بودنش به دیگران بخشید. پیامبر از جان و دل به دنیا پشت کرد و یاد آن را در دلش میراند. دوست می داشت که زینت های دنیا از چـشـم او دور نـگـهـداشـته شود تا از آن لباس فاخری تهیه نسازد یا اقامت در آن را آرزو نکند.

  1. مهرورزی

بـرجـسـتـه تـریـن شـاخـصه سیره اخلاقی پیامبر رحمت ، عطوفت و محبت ایشان است محبت و صـمـیمیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) به قدری گسترده بود که نزدیک ترین افراد خانواده ، اصحاب و یاران و حتی اسیران دشمن و گناهکاران تحت الشعاع پر مهر و صمیمیت و مهربانی پیامبر قـرار مـی گـرفـتـنـد، قـرآن رمـز مـوفـقـیـت رهـبـری و پـیـامـبـری رسـول اعـظـم (صلی الله علیه و آله) را هـمـیـن صـمـیـمـیـت ، مـهـربـانـی و عـطـوفـت او مـی دانـد. آن حـضـرت پـیوسته جویای حـال اصـحـاب خـود بـود، اگـر سـه روز یـکـی از آنـان را نـمـی دیـد احـوال او را مـی پرسید، اگر در مسافرت بود در حقش دعا می کرد، اگر حضور داشت به دیـدارش مـی شـتـافـت و اگـر در بـستر بیماری قرار داشت به عیادتش می رفت .

دیگر جلوه مهربانی پیامبر رفتار صمیمانه ایشان در برابر کودکان بود که جداگانه بـه آن خـواهـیـم پـرداخت . کودکانی را که برای دعا یا نامگذاری خدمت حضرت می آوردند، بـرخـی اوقـات طـفـل در دامـن پـیـامـبـر بول می کرد اطرافیان با لحن عتاب آلود به کودک فـریـاد مـی زدنـد امـا پـیـامـبـر آن هـا را از ایـن کـار مـنـع مـی کـرد و مـی گـفـت بـگـذاریـد طـفـل آزاد بـاشـد. هـنگامی که مراسم دعا یا نام گذاری به پایان می رسید پیامبر لباس خود را تطهیر می کرد.

نـمـونـه ای دیـگـر از جـلوه هـای مـهـربـانـی پیامبر، رفتار هدایتگرانه و صمیمانه او با اسـیـران جـنـگـی اسـت . در یـکـی از سـریـه هـا، رئیـس اهل یمامه را اسیر کرده و نزد حضرت آوردند. حضرت هر روز برای او غذا می فرستاد و او را بـه اسـلام دعـوت مـی کرد. روزی به او فرمود: من تو را در انتخاب کردن یکی از سه چیز مخیر می کنم : اول آن که تو را بکشم . در جواب گفت اگر چنین کنی بدان که شخصیت بزرگی را به قتل رسانده ای . فرمود: دوم آن که مالی را عوض خود فدیه بدهی و آزاد شـوی . گـفـت قـیـمـت مـن گـران اسـت و قـوم مـن بـایـد مـبـلغ زیـادی را بـرای آزادی مـن تـحـمـل کنند. آنگاه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: راه سوم آن است که بر تو منت گذارم و آزادت کـنـم . گفت اگر چنین کنی مرا فردی سپاسگزار خواهی یافت . پیامبر دستور داد او را آزاد کـردنـد. وی پـس از ایـمـان آوردن گـفـت : قـسـم به خدا، هنگامی که تو را دیدم دانستم که پـیـامـبـر هستی و هیچ کس را در جهان بیشتر از تو دشمن نداشتم و اکنون تو محبوب ترین افـراد نـزد مـن هـستی .

  1. معاشرت عمومی

پـیـامـبـر اکرم (صلی الله علیه و آله) هر گاه به مجلسی وارد می شد در نزدیک ترین جای خالی می نشست جلسات او با اصحاب بی آلایش و حلقه وار بود به گونه ای که اگر کسی از بیرون وارد مـی شـد پـیامبر را نمی شناخت ، اجازه نمی داد کسی پیش پایش بایستد، هرگز پای خـود را پـیـش اصـحـاب دراز نـمـی کـرد وقـتـی در حـضـور فـردی مـی نـشـسـت تـا قـبـل از رفـتـن او لبـاس و زیـنـت خـود را از تـن خـارج نـمـی کـرد. بـا غنی و فقیر یکسان مصافحه می کرد و دست خود را نمی کشید تا طرف دست خود را بکشد. هنگامی که مردم این مـوضـوع را فـهـمیدند وقتی با آن حضرت مصافحه می کردند، به فوری دست خود را از دسـت آن حضرت می کشیدند. هر گاه بر مرکبی سوار می شد دیگری را هم سوار می کرد. در جـمـع اصـحـاب و یـاران مـتـنـاسـب با موضوعات مطروحه سخن می گفت . یکی از یاران پـیـامـبـر می گوید چون با رسول خدا(صلی الله علیه و آله) می نشستیم ، اگر از آخرت سخن می گفتیم او نیز با ما راجع به آن صحبت می فرمود و اگر راجع به دنیا و یا خوردنی و آشامیدنی ها بـحث می شد درباره همان موضوع با ما گفتگو می کرد. به اصحاب خود می فرمود بدی هـای یـکـدیـگـر را پـیـش مـن بـازگـویـی نکنید. زیرا من دوست دارم با دلی آرام و خالی از کـدورت نـزد شما بیایم . و هر گاه از مجلسی بر می خاست می فرمود: سُبْحانَکَاللهُمِ وِ بـِحَمدِکَ اَشهَدُ اَن لا اِله اِلا انت اَستَغفُرکَ وَ اَتوبُ اِلَیک .

  1. آراستگی ظاهری

بـارزتـرین صفت پسندیده پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)، آراستگی ظاهری و نظافت او بود. حضرت نـه تـنـهـا بـرای خـانـواده بـلکـه بـرای اصـحـاب و مـردم نـیـز خـود را مـی آراسـت . قبل از بیرون آمدن از منزل به آینه یا آب نگاه می کرد و موی سر را شانه می زد. روزهای جـمـعه ناخن و موی شارب را کوتاه می کرد و یک لباس مخصوص روز جمعه داشت . بیشتر لباس های حضرت سفید بود، البته لباس سبز را هم دوست داشت . می فرمود: زنده های خـود را سـفـیـد بـپوشانید و مرده های خود را با آن دفن کنید. از از پوشیدن چیزی که رنگ سیاه داشته باشد کراهت داشت مگر عمامه ، کفش و عبا.

هـزیـنـه عـطـریـات او بـیـشـتـر از خـوراکـش بـود بـهترین عطر نزد او مشک بود، یک ظرف مخصوص عطر داشت و پس از هر وضو بلافاصله خود را معطر می ساخت ، هر گاه از محلی عبور می کرد عابرین از بوی عطرش به وجود و حضور مبارکش پی می بردند.

  1. سخن گفتن

پـیـامـبـر گـرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) اکثر اوقات ساکت بود، هیچ گاه سخن دیگری را قطع نمی کـرد و جـز در مواقع ضرورت سخن نمی گفت . هر گاه اراده سخن می کرد با حالت تبسم لب هـا را بـه آرامـی بـرای سـخـن گـفـتـن بـاز مـی کـرد. گفتارش فصیح و شیرین بود، مـطـالبـش کـوتـاه و کـلمـاتش به یکدیگر پیوستگی داشت ، مطالبش را برای تفهیم به مـخاطب شمرده بیان می کرد تا شنونده آن را به خوبی به حافظه بسپارد. هیچ گاه به جـای سـخـن گـفتن با چشم و ابرو به کسی یا چیزی اشاره نمی کرد و هر گاه در برابر مخاطب قرار داشت ، به گوشه چشم به او نگاه نمی کرد، خطبه هایش همیشه کوتاه بود و هـیـچ گـاه مـطـلب بـیـهـوده ای بـیـان نـکـرد. جـز بـرای اجـازه ورود بـه مـنـزل اشـخـاص یـا صـدا زدن فـرد خـاصـی کلام خود را تکرار نمی کرد.

  1. مزاح و خنده رویی

پـیـامبر همواره خوش رو بود و بدون این که بخندد تبسمی بر لب داشت ، حضرت برای خشنود ساختن با بیان مطالب حق و پرهیز از بیهوده گویی یا مطالب خلاف واقع ، همراه بـا عـفـت کـلام و بـدون اسـتـهـزاء، تـمـسخر یا تحقیر به منظور شادمانی و مسرور ساختن اصحاب شوخی می کرد و انگیزه حضرت این بود تا اصحاب و یارانش مقهور جذبه معنوی ، عظمت و بزرگی الهی دینی او نگردند و بتوانند به راحتی با او ماءنوس شوند و حاجت های خود را بیان نمایند؛ همچنان که امام صادق (علیه السلام) به یکی از یاران خود سفارش کرد که بـه پـیـروی از سـیره پیامبر با برادران دینی خود مزاح نمایند. روزی خـادم رسـول خـدا بـرای شـتـران هـمـسـر او آواز حـُدی می خواند تا شتران با سرعت حرکت کنند. پـیـامـبـر با واژه لطیف و زیبا به غلام فرمود «با شیشه ها مدارا کن »؛ یعنی مراقب باش چون زنان لطیف و ضعیف هستند ممکن است بر اثر سرعت حرکت شتر بترسند و بیفتند و آسیب بـبـیـنـنـد. و نـیـز یـک روزی بـه کـودکـی فـرمـود: ای صـاحـب دو گـوش ، فـرامـوش ‍ مـکن .

  1. ادب سفره و طعام

پـیـامـبـر هـمـچون سایر افراد و غلامان و خادمان در کنار سفره می نشست و بر خلاف سیره مـتـکـبـران و پـادشـاهـان هـنگام تناول طعام به هیچ چیزی تکیه نمی زد، بلکه روی زمین یا فـرش ‍ مـی نـشـسـت . هـر گـونـه طـعـامـی کـه خـدا حـلال کـرده بـود تـناول می فرمود: به هیچ غذایی دست رد نمی زد و مدح و تعریف بی جهت هم از غذاها نمی کـرد. هـمـواره بـا اهـل بـیـت و خـدمـتـگـزار مـنـزل خـود غـذا مـیـل مـی کرد. هر گاه میهمان برای حضرت می آمد و یا بردگان او را دعوت می کردند، با آن هـا غـذا مـیـل مـی فـرمـود و پـس از تـناول انگشتان خود را تمیز می کرد. هرگز بر اثر پرخوری و یا سیری شکم آروغ نزد.

  1. انجام کارهای شخصی

با این که در منزل حضرت ، همسران ، و گاه خدمتکاران حاضر بودند کارهای شخصی خود را بـه هـیـچ فـردی واگـذار نـمـی کـرد. کـفـش و لبـاسش را با دست خویش وصله می کرد گـوسـفـنـدان را مـی دوشـید، درب خانه را خود باز می کرد، مایحتاج خانه اش را از بازار تـهـیـه مـی کـرد و خـود بـه سـوی خـانـه حمل می نمود و آب وضوی شبش را خود تهیه می کرد.

  1. جلوه ای از نظم

سـراسـر زنـدگـی پـیامبر بر نظم و انضباط استوار بود و یکی از جلوه های نظم او این بـود که اثاث و اشیاء و حیوانات خود را به اسم خاصی نام گذاشته بود. اسم پرچمش «عـقاب » و شمشیرش که در جنگ ها همراهش بود «ذوالفقار» و دیگر شمشیرهایش «مخذوم »، «رسوب » و «قضیب » بود، کمانش «کتوم » و جعبه تیرش «کافور» نام داشت .

نـاقـه آن حـضـرت «عـضـباء»، استرش «دلدل » و الاغش «یعفور» و گوسفندی که از آن شیر می آشامید «عنیه » نام داشت .

  1. همیاری و تعاون

پیامبر اسلام هم مسلمانان را به همکاری و همیاری سفارش می کرد، هم خود در کارهای عمومی شـرکـت مـی جـسـت . هنگامی که پیشنهاد پیامبر، مبنی بر ساختن مسجد النبی مورد تاءیید و قـبـول هـمـگـان قـرار گـرفت ، پیامبر نیز مانند برخی دیگر از مسلمانان سنگ ها را برای ساختمان سازی حمل می کرد. در جنگ خندق نیز پس از سازماندهی لشکر برای حفر خندق ، خود نیز کلنگی را گرفت و در قسمتی به حفر خندق مـشـغـول شـد و حـضـرت عـلی نـیـز خـاک هـا را بـه بـیـرون انتقال می داد.

در یـکی از مسافرت های دسته جمعی ، برای پختن غذا هر کسی ماءموریت یافت تا بخشی از کـار تـهـیـه غـذا را انجام دهد. پیامبر نیز به سوی صحرا رفت تا خار و خاشاک برای آتش مهیا کند. هنگامی که اصحاب خواستند مانع شوند فرمود: خداوند دوست ندارد بنده اش را در مـیـان یـارانـش بـا وضـعـی بـبـیـنـد کـه بـرای خـود نـسـبـت بـه دیـگـران امـتـیـازی قائل شده باشد.

  1. انفاق و سخاوت

پـیـامـبـر اعـظـم (صلی الله علیه و آله) سخی ترین مردم بود. هرگز در هم و دینار نزد او نمی ماند، اگر چیزی پیش آن حضرت زیاد می آمد تا آن را به کسی یا مستحقی نمی رساند به خانه نمی رفـت ، هـر چـه از ایـشـان مـی خـواسـتـنـد عـطـا مـی کـرد. یـکـی از هـمـسـران پـیـامـبـر مـی گـویـد رسـول خـدا هـرگـز سـه روز پـی در پـی سـیـر نـبـود تا این که از دنیا رفت و اگر می خواستیم ، می توانستیم گرسنه نباشیم اما ایثار می کردیم .

  1. حلم

کنترل خشم و بردباری در برابر رویدادها و حوادث چه در عرصه اجتماعی و چه در محیط خـانـواده از جـمـله ویـژگی های اخلاقی پیامبر بود. انس بن مالک خادم حضرت می گوید: بـرای افـطـار و سـحـری رسـول خـدا(صلی الله علیه و آله) شیر فراهم می کردم . یک شب پیامبر دیر به خانه آمد من فکر می کردم آن حضرت به مهمانی رفته و افطار کرده است ، شیر را خوردم . چـیـزی نـگـذشـت کـه آن حضرت آمد و مشخص شد که افطار نکرده است ، وقتی حضرت از جـریـان اطـلاع یـافـت ، اصلا مطلبی بیان نکرد و با خوشرویی و گرسنگی شب را به روز آورد و روزه گـرفـت .

  1. عفو و گذشت

رسـول خـدا بـه عـنـوان مـظـهـر انـسـان کـامـل ، بـالاتـریـن مـصـداق فـضـائل و کرامت های انسانی است . یکی از نمونه های «خلق عظیم » پیامبر عفو و گذشت او بـود کـه شـامـل هـمـه انسان ها اعم از مومنان و مخالفان بود. آنچنان رئوف بود که هیچ گـاه در فـکـر انـتقامجویی حتی از دشمنان و معاندان نبود. از این رو در تاریخ زندگانی مـبـارکـش از هـیـچ فـردی انـتقام نگرفت . هنگام فتح مکه وقتی پرچم در دست سعد بن عباده قرار داشت و اشعار انتقامجویی را سر می داد، حضرت علی علیه السلام را ماءمور کرد تا پـرچـم را از دسـت سـعـد بگیرد و ندای عفو و رحمت را برای اهالی مکه بلند کند. آنگاه تمام کسانی را که او را آزار و اذیت کرده و یا دشنام داده بـودنـد و یـا حـتـی در صـدد کـشـتـنـش بـرآمـده بـودنـد بـخـشـیـد. حـتـی وحـشـی ، قـاتـل حـمـزه سیدالشهدا که قبلا دستور قتل او را صادر کرده بود، وقتی اسلام آورد و در نـزد پـیامبر چگونگی به شهادت رساندن حمزه را تشریح کرد به او فرمود، بر خیز و برو و روی خود را از من

پـنـهـان کـن !

در کـارزار احـد کـه دنـدانـش را بـا سنگ شکستند و چهره مبارکش زخمی و خون آلود شد، این حـادثـه بـر اصـحـاب و یـاران حـضـرت بسیار سخت و گران آمد لذا درخواست نمودند تا حـضرت کفار و دشمنان را نفرین کند، اما رسول اعظم فرمود: من برای لعن و نفرین مبعوث نشده ام ، بلکه من پیامبر رحمت هستم ، آن گاه دست به دعا برداشت و فرمود: خدایا قوم مرا هـدایـت کـن زیـرا آن هـا نـادان هـستند.

  1. رفتار با کودکان

رسـول گـرامـی اسـلام در نـهـایـت سادگی و مهربانی با کودکان خواه فرزندان خود یا اطـفـال دیـگـران مـحـبـت مـخـصـوصـی داشـت . از ایـن رو دربـاره حـضـرت نـوشـته اند که : «وَالتَّلَطُّفُ بـِالصِّبـیـانِ مـِن عادَهِ الرَّسولِ» یعنی مهربانی درباره کودکان راه و رسم پـیـامـبـر بـود. و ایـن رفـتـار پـیـامـبـر در ایـجـاد عوامل شخصیت در کودکان تاءثیر فراوانی داشت که چند نمونه آن را بیان می نماییم .

احـتـرام : روزی امـام حـسـن و امـام حـسین در سنین کودکی بر پیامبر وارد شدند ؛ حضرت به احـتـرام آنـان از جـا بـرخـاسـت و به انتظار ایستاد. چون کودکان در راه رفتن ضعیف بودند پیامبر به سوی آنان رفت و هر دو را بر دوش خود سوار کرد.

هـدیـه : نـقـل شـده اسـت کـه گـردنـبـنـدی از طـلا بـرای حـضـرت رسـول هـدیـه آورده بـودنـد، حـضـرت گـردنـبند را به همسرانش نشان داد و پرسید آن را چـگـونـه مـی بـیـنید؟ گفتند ما تا کنون بهتر و نیکوتر از این را ندیده ایم ! در این هنگام «اَمـامـه » دخـتـر ابـی العـاص کـه کـودکـی بـود و در گـوشـه مـنـزل بـازی مـی کـرد بـه سـوی حـضـرت آمـد، حـضـرت رسـول گـردنـبـنـد را در گـردن وی قـرار داد و از نـزد هـمـسـرانـش بیرون رفت .

بوسیدن و نوازش : بوسه و نوازش نهال محبت و علاقه را در وجود فرزند زنده می سازد و فـرزنـد هـم از عـلاقـه پـدر و مـادر نـسـبـت بـه خـود آگـاه مـی شـود. یـکـی از عـادات رسـول خـدا نـسـبـت بـه کـودکـان بـوسـیـدن و نـوازش آنـان بـوده اسـت . مـردی نـزد رسـول خـدا(صلی الله علیه و آله) آمـد و گفت من تا کنون هرگز کودکی را نبوسیده ام . وقتی که از حضور پـیـامـبـر بـیـرون رفـت ، پـیـامـبـر فـرمـود ایـن مـرد بـه نـظـر مـن اهل آتش است . جالب این است که احترام پیامبر نسبت بـه فـرزنـدان خـود یا دیگران بیشتر در حضور جمع و عموم مردم انجام می شد. از این رو بسیاری از اصحاب نوازش و محبت و بوسیدن امام حسن و امام حسین را بارها از سوی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) مشاهده کرده اند.

زمخشری گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) امام حسن (علیه السلام) را که کودک بود در بر گرفت و بوسید، سـپـس او را روی زانـوی خـود نـهاد، آنگاه امام حسین (علیه السلام) را در بر گرفت و بوسید و روی زانـوی چـپ خـود نـشـانـیـد.

پـیـامبر به فرزندان شهیدان همانند فرزندان خود محبت می ورزید. روزی یکی از کودکان از پـیامبر پرسید که پدرم چگونه شهید شد؟ آن حضرت فرمود او در راه خدا به شهادت رسـیـد، درود و رحمت خداوند بر او باد. کودک گریست ، پیامبر دست بر سر کودک کشید و سـوار مـرکـب خود کرد و به او فرمود: آیا دوست نداری که من جای پدرت باشم ؟

  1. رفتار با جوانان

هـنـگـامـی کـه رسـول اعـظم (صلی الله علیه و آله) دعوت خود را در مکه آشکارا آغاز کرد، جوانان با صفای بـاطـن و لطـافـت روحـشـان اولیـن کـسـانـی بودند که به ندای روحبخش آن حضرت لبیک گـفـتـند. رفتار و سیره اخلاقی و سخنان هدایتگر پیامبر برای همه طبقات مؤ ثر بود، اما در جوانان که به ملکوت نزدیک تراند تاءثیر عمیقی به وجود آورده بود.

هنگامی که مصعب بن عمیر نماینده مخصوص پیامبر برای آموزش قرآن و نشر معارف دینی بـه مـدیـنـه آمـد، در مـنـزل اسـعـد بـن زراره سـکـونـت یـافـت . وی روزهـا بـه مـحـل تـجمع قبایل خزرج می رفت و آنان را به دین اسلام دعوت می کرد، و جوانان بیش از بزرگسالان دعوت او را می پذیرفتند.

عـلاوه بـر حـضرت علی (علیه السلام) که صفات و فضایل منحصر به فرد داشت ، سعد بن مالک ، جـعـفـر بـن ابـیـطـالب ، عـمـر بـن حـزم ، مـصـعـب بـن عـمـیـر، عـتـاب بـن اسـیـد، مـعـاذ بـن جبل ، اسامه بن زید، جوانانی دلاور، برومند، و پرشوری بودند که در مکتب سیره اخلاقی و مـدیـریـتـی پـیـامـبـر تـربـیت یافته بودند و پیامبر هر کدام را برای مسئولیت های مهم برگزید و این جوانان در عرصه مدیریت اجتماعی و فرماندهی نظامی لیاقت و شایستگی هـای خـاصـی داشـتـنـد وهـرکـدام کـارنامه درخشانی از خدمتگزاری بر جای گذاشتند و نزد پیامبر دارای جایگاه و احترام خاصی بودند.

نـکـتـه مـهـم دیـگـر، نـوع رفتار دقیق و جالب پیامبر با جوانانی است که به سوی گناه سوق داده شده بودند. از نظر روان شناسی جوانان ، این رفتار درسی برای بزرگان و والدیـن مـحـسـوب مـی شـود کـه یـک نـمـونـه را یـاد آور می شویم . امام باقر(علیه السلام) فرمود: فـضـل بن عباس که جوانی خوش سیما بود در روز عید قربان در کنار پیامبر(صلی الله علیه و آله) سوار شـده بـود. در ایـن هـنـگام زن زیبارویی از قبیله خثعم همراه برادرش برای پرسیدن احکام شـرعـی نـزد رسـول خـدا(صلی الله علیه و آله) آمـد. بـرادر آن زن مـسـائل دیـنـی را مـی پـرسـیـد و فـضـل بـن عـبـاس بـه آن زن نـگـاه مـی کـرد. رسـول خـدا، چـانـه فضل را گرفت و صورت او را از سوی آن زن برگردانید تا به او نـگـاه نـکـنـد. هـنـگـامـی کـه رسـول خـدا(صلی الله علیه و آله) از پـاسـخ دادن بـه مـسائل آن مرد عرب فارغ شد، شانه فضل بن عباس را گرفت و به او فرمود: «آیا نمی دانـی کـه روزگـار می گذرد؟ اگر کسی چشم و زبان خود را حفظ کند، خداوند پاداش حج قـبـول شـده را در نـامـه عـمل او ثبت خواهد کرد!» ایـن بـرخورد پیامبر با یک جوان خلافکار بهترین الگو برای مسلمانان است تا با تـوجـه بـه روحـیـات و خصوصیات و لطافت روحی و اخلاقی جوانان برای جلوگیری از گناهان آنان و ناهنجاری های اجتماعی به شیوه دقیق صحیح و مؤ ثر امر به معروف و نهی از منکر نمایند.

  1. عبادت و دعا و تهجد

پـیـامـبر اعظم با تمام اشتیاق انتظار وقت نماز را می کشید و مراقب آن بود، چون وقت نماز می رسید به مؤ ذنش می فرمود ای بلال مرا راحت کن ! یکی از همسران حضرت می گوید ما با او سخن می گفتیم ، همین که موقع نماز می شد، او را حالتی دست می داد که گویی نه او ما را

می شناسد و نه ما او را می شناسیم و هیچ کاری را بر آن مقدم نمی داشت .

هر گاه به نماز می ایستاد، از خوف خدا رنگ چهره اش تغییر می کرد و صدای سوزناک از او بـه گـوش مـی رسـیـد، و آنچنان اشک می ریخت که جای سجده اش خیس می شد و آن قدر گریه می کرد که برخی اوقات بی هوش می شد، دو برابر نمازهای واجب نماز مستحبی مـی خـوانـد و نـیـز دو برابر روزه های واجب روزه مستحبی می گرفت . مـاه شـعـبـان ، ایـام البـیـض هـر مـاه و پـنـج شـنـبـه دهـه اول ، چـهـارشنبه دهه دوم و پنج شنبه دهه سوم هر ماه را روزه می گرفت ، با خرمای تازه یـا خشک و یا کشمش افطار می کرد و در دهه آخر ماه رمضان رختخواب خود را جمع می کرد و در مـسجد معتکف می شد. در ماه رمضان اسیران را آزاد می کرد و به سائلین هدایایی عطا می فـرمود.

پیامبر در تمام ایام سال و ساعات روز و مناسبت های مختلف به خواندن ادعیه مداومت داشت . در شـدایـد و آسـایـش ، جـنـگ و صلح ، ذکر خدا و دعا و التجاء به درگاه الهی را مد نظر داشـت بـرای اعـمـال واجـب ، مـسـتـحـبـی یـا مـباح و هنگام پرهیز از مکروهات و محرمات دعاهای مخصوص را قرائت می کرد.

هـنـگـام دعا خواندن دست ها را به سوی آسمان بلند می کرد و چون فقیری که غذا طلب می کـنـد، بـه گونه ای تضرع و زاری می کرد، که نزدیک بود عبای حضرت از دوش او بر زمین افتد.

نتیجه گیری

آنـچـه مـرور کردیم بخشی از گنجینه عظیم فضایل انسانی و قطره ای از دریای بیکران اخـلاق نـبوی بود، پیامبر توسط هدایت های خاص و عام الهی تربیت یافت به گونه ای که خود فرمود: «اَدَّبنی رَبّی وَ اَحْسنَ تَاءْدیبی » خـدایـم مـرا ادب آمـوخـت و چـه نـیـکـو مـرا ادب آموخته است . از این رو خداوند در قرآن کریم رسـول گـرامـی را در طـول تاریخ تا پایان خلقت ، بزرگترین سرمشق بشریت معرفی کـرده اسـت . زیرا شـخـصـیـت پـیـامـبـر(صلی الله علیه و آله) نـمـونـه ای بـرای یـک روزگـار، یـک نـسـل ، یـک مـلت ، یـک مـذهـب و یـک مـکـان خـاص نـمـی بـاشـد، بـلکـه یـک سمبل جهانی و همیشگی برای تمام مردم در همه زمان هاست .

حسن ختام را به سفارش امام صادق علیه السلام مزین می کنیم که فرمود:

اِنَ اللّهَ خـَصَ رَسـولَه بـِمـَکـارِمِ الاخـلاقِ وَ امـتَحِنوا اَنفُسَکُم فَان کانَت فیکُم فاحَمدو اللّه وَارغـَبوا اِلَیهِ فی الزیادَهِ مِنها. خـدای تـعالی رسول خود را به صفات پسندیده اختصاص داد، پس شما خود را بیازمایید: هـر گـاه ایـن صـفـات نـیـک پـیـامـبـری در شـمـا بود، خدای را سپاس گویید و در تقویت و افزایش آن صفات بکوشید.

شایسته است سیاست های مدیریت فرهنگی سپاه بیشتر به گسترش اخلاق اسلامی و اخلاق نـبـوی در کـارکـنـان گـرایـش پـیـدا کـنـد تـا سـپـاهـیـان مـظـهـر کـامل سرباز اسلام و جمهوری اسلامی باشند. یکی از راه های گسترش و ترویج اخلاق ، اسـتـمـرار و تکرار مباحث اخلاقی برای رسوخ در جان افراد است تا بتوانند با ممارست و تـذکـرهـای مـداوم روح خـود را بـه زیبایی های فضایل آراسته نمایند و در این راه از هیچ کوششی فرو گذار ننمایند. ان شاء اللّه .

 

شخصیت پیامبر اعظم (ص) از منظر نهج البلاغه

چکیده:

هیچ کس مثل امام علی علیه السلام رسول گرامی اسلامی  صلی الله علیه و آله و سلم را نمی شناست زیرا امام افزون بر علم بیکرانی که در همه امور داشته است همیشه با رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بوده اخلاق ورفتار ایشان را ملاحظه می نموده است از اینرو در این نوشتار برخی از سخنان امام علیه السلام را که در باره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است بیان می شود تا شخصیت اخلاقی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بهتر شناخته شود.

 

سخان امام علی علیه السلام

امام علی(ع) درباره دودمان پاک نبی گرامی اسلام (ص) بیاناتی دارد و از آن جمله می فرماید:

فاستودعهم فی افضل مستودع و اقرهم فی خیر مستقر، تناسختهم کرائم الاصلاب الی مطهرات الارحام. کلما مضی منهم سلف قام منهم بدین الله خلف حتی افضت کرامه الله سبحانه و تعالی الی محمد(ص) فاخرجه من افضل المعاون منبتا و اعز الارومات مغرساً من الشجره التی صدح منها انبیاءه و انتجب منها امناءه. عترته خیر العتر و اسرته خیر الاسر و شجرته خیر الشجر[۴]

خداوند نطفه پاک پیامبران را در بهترین جایگاه به ودیعت نهاد و در بهترین مکانها آنها را مستقر ساخت، صلب کریم پدران آنان را به رَحِم پاک مادران منتقل نمود. هرگاه یکی از آنان بدرود حیات می گفت، دیگری بعد از او برای پیشبرد دین خدا به پای خاست. تا اینکه این منصب بزرگ نبوت از جانب خداوند ـ سبحانه و تعالی ـ به محمد(ص) رسید. او را از بهترین اصلها و مکانها که با ارزش ترین روییدنیها از آن به دست می آید استخراج کرد و نهال وجود او را در اصیل ترین و عزیزترین سرزمینها غرس کرد و شاخه های هستی او را از همان درختی که پیامبران را از آن آفرید به وجود آورد. از همان شجره ای که امینان درگاه خود را از آن برگزید. فرزندانش بهترین فرزندان اند و خاندانش بهترین خاندان و دودمانش بهترین دودمان ند.

منصب نبوت که مقام وساطت میان خداوند و بندگان اوست باید دارای ویژگی و خصوصیات والا باشد تا امر وصایت و هدایت الهی به خوبی محقق گردد. نقص و عیب در دودمان مانع از تأثیرپذیری از تعالیم الهی می شود. خواجه(ره) در بحث لزوم عصمت می گوید:

و یحب فی النبی العصمه لیحصل الوثوق فیحصل الغرض و عدم السهو و کلما ینفرعنه من دنائه الاباء و عهر الامهات.[۵]

پیامبر باید معصوم باشد تا سخنان او قابل اعتماد بوده و از این رهگذر هدایت مردم که همانا غرض از ارسال رسل بود حاصل گردد و پیامبر نباید دچار سهو گردد و نباید صفاتی که باعث نفرت مردم می گردد از قبیل پستی پدران و ناپاکی مادران داشته باشد.

این نظر مورد تأیید شارح قوشجی اشعری نیز قرار گرفته[۶] و دیگر متکلمان اسلامی از جمله فاضل مقداد بر این نکته تأکید دارند.[۷]

ذیل آیه کریمه «لقد جاءکم رسول من انفسکم»[۸] از نبی گرامی اسلام (ص) نقل شده است:

نسباً و صهراً و حسباً لیس فی آبائی من لدن آدم سفاح و کلنا بنکاح[۹]

از جهت نسبی و سببی و حسبی در میان پدران من از حضرت آدم(ع) هرگز ناپاک دامنی نبوده و تمام دودمان ما از راه نکاح مشروع بوده است.

بر پاکی مادران و اجداد مادری آن حضرت (ص) نیز تصریح شده است؛ از جمله:

کتب للنبی علیه الصلاه والسلام خمسمأه ام فما وجدت فیهن سفاها و لاشیئاً مما کان من امر الجاهلیه[۱۰]

برای نبی گرامی اسلام که بر او درود و سلام خدا، باد پانصد مادر نوشته شده که هرگز در میان آنان ناپاک دامنی و آنچه در زمان جاهلیت رواج داشته پیدا نکردم.

تربیت مخصوص نبی گرامی اسلام (ص)

امام علی(ع) درباره تربیت ویژه نبی گرامی اسلام از دوران کودکی می فرماید:

لقد قرن الله به صلی الله علیه و آله من لدن ان کان عظیماً اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره[۱۱]

از همان زمان که رسول خدا (ص) را از شیر گرفتند، خداوند بزرگ ترین فرشته از فرشتگان خویش را مأمور ساخت تا شب و روز وی را به راههای بزرگواری و درستی و اخلاق نیکو سوق دهد.

اما مراد از «اعظم ملک» را می توان از سخنان امام صادق(ع) به دست آورد. حضرت ذیل آیه کریمه «و کذلک اوحینا الیک روحاً من امرنا»[۱۲] می فرماید:

خلق والله اعظم من جبرئیل و میکائیل و قد کان مع رسول الله۶ یخبره و یسدده و هو مع الأئمه یخبرهم و یسددهم[۱۳]

به خدا سوگند، مخلوقی است بزرگ تر از جبرئیل و میکائیل و او همواره با رسول خدا (ص) بود و او را آگاه ساخت و راهنمایی می نمود. او با امامان هست و آنها را آگاه می سازد و راهنمایی می نماید.

از امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(ع) نقل شده که فرمود:

سمعت رسول الله یقول: ما هممت بشیء مما کان اهل الجاهلیه یعملون به غیر مرتین کل ذلک یحول الله بینی و بین ما ارید من ذلک[۱۴]

از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: هیچ گاه نخواستم کارهای رایج در زمان جاهلیت را انجام دهم مگر دو بار که در هر بار خداوند میان من و آنچه می خواستم حائلی قرار داد.

و امام صادق(ع) در باره تربیت ویژه نبی گرامی اسلام می فرماید:

ان الله ادب محمداً (ص) فاحسن تأدیبه[۱۵]

خداوند محمد(ص) را ادب نمود و چه خوب او را تربیت کرد.

بعثت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)

در عظمت بعثت همین بس که خداوند متعال می فرماید:

لقد الله علی المومنین اذ بعث فیهم رسولا ۶من انفسهم یتلو علیهم آیاته یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین[۱۶]

خداوند بر اهل ایمان منت نهاد که رسولی از خود آنها در میان آنان برانگیخت که بر آنها آیات خدا را تلاوت کند و نفوس آنها را از نقص و آلایش پاک گرداند و به آنها احکام شریعت و حقایق حکمت را بیاموزد، هر چند قبل از آن در گمراهی آشکار بودند.

همان گونه که در این آیه کریمه برای تبیین عظمت بعثت نبی گرامی اسلام به شرایط مردم در عصر بعثت توجه داده شده، در سخنان امام علی(ع) در نهج البلاغه نیز وضعیت جهان در عصر بعثت مورد عنایت قرار گرفته است.

جهان در عصر بعثت

الف) وضعیت جهان از نظر دینی و اعتقادی

امام(ع) در ترسیم وضعیت دینی جهان درعصر بعثت در موارد متعددی از تعبیر قرآنی «فترت» از آیه کریمه «یا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین لکم علی فتره من الرسل»[۱۷] استفاده نموده اند و از جمله می فرمایند:

ارسله علی حین فتره من الرسل و طول هجعه من الامم قد درست منار الهدی و ظهرت اعلام الردی[۱۸]

هنگامی خداوند رسالت را برعهده پیامبر اکرم (ص) گذارد که مدتها از بعثت پیامبران پیشین گذشته بود و ملتها در خواب غفلت فرو رفته بودند.

راغب در معنای فترت می گوید: فتور آرامش پس از تندی و ملایمت پس از شدت و سستی بعد از توان و قدرت است. خدای تعالی می فرماید: ای اهل کتاب، رسول ما آمد تا در روزگاری که پیامبری نبود برای شما دین را بیان کند؛ یعنی مدت زمانی که (پس از حضرت عیسی) هنوز پیامبر خدا (ص) نیامده بود.[۱۹]

ابن اثیر می گوید: فترت فاصله زمانی بین دو رسول است؛ آن زمانی که رسالت در آن قطع شده است، مانند فاصله بین عیسی و محمد(ص).[۲۰]

امام علی(ع) در ترسیم عقاید مردم درآن عصر می فرماید:

و اهل الارض (الارضین) یومئذ ملل متفرقه و اهواء متشتته و طریق (طوائف) متشتته بین مشبه لله بخلقه او ملحه فی اسمه او مشیر الی غیره[۲۱]

در عصر بعثت مردم دارای مذاهب پراکنده و خواسته های گوناگون و جمعیتهای متشتت بودند. گروهی خدا را به مخلوقاتش تشبیه کردند و عده ای در اسمای او تصرف نمودند و جمعی هم معبودهای دیگری غیر از خدای یگانه داشتند.

سه طایفه ای که امام (ع) بیان نمودند با آیات کریمه قرآن نیز تطابق دارد:

گروه اول: «مشبه لله بخلقه». آنان کسانی بودند که صفات مخلوقات را برای خداوند ثابت می دانستند. قرآن کریم می فرماید:

و قالت الیهود عزیر ابن الله و قالت النصاری المسیح بن الله ذلک بافواهم یضاهئون قول الذین کفروا من قبل قاتلهم الله انی یوفکون[۲۲]

یهود گفتند عزیر پسر خداست و نصارا گفتند مسیح پسر خداست. این سخنی است که آنها با زبان خود می گویند. این سخن کافران پیش از آنها نیز هست. خدا آنان را بکشد؛ چگونه از حق منحرف شده اند و به خدا دروغ می بندند.

گروه دوم: «او ملحد فی اسمه». مجلسی در شرح این عبارت می گوید: «اسمی که شایسته مقام خداوند نیست را بر او اطلاق می کنند و به او نسبت می دهند و یا اسم خداوند را بر دیگران اطلاق می کنند.»[۲۳]

گروه سوم: «او مشیر الی غیره» یعنی کسانی که غیر خداوند را در امور مؤثر و مستقل در تأثیر می دانستند، مانند دهریه که طبیعت و حرکات فلکی را مؤثر می دانستند و یا ثنویه که برای عالم دو مبدأ قائل بودند و یا بت پرستان که برای بتهای خود تأثیر قائل بودند.

امام(ع) درباره رواج بت پرستی در میان مردم عرب می فرماید: «و انتم معشر العرب علی شر دین و شردار والاصنام فیکم منصوبه»[۲۴] و در جای دیگر می فرماید: «والاصنام معبوده.» [۲۵]

تاریخ نویس معروف عرب، کلبی، که در سال ۲۰۶ هجری وفات یافته می نویسد:

کعبه در حقیقت بت خانه خدایان اعراب جاهلی بود و هر قبیله ای در آنجا بتی داشت و بالغ بر ۳۶۰ بت به اشکال گوناگون در این خانه بود. حتی نصارا هم در آنجا بر روی ستونها و دیوارها صورت مریم و عیسی و تصویر فرشتگان و داستان ابراهیم را ترسیم کرده بودند.[۲۶]

امام(ع) در ترسیم وضعیت دین شبه جزیره عرب در آن روزگاران می فرماید:

ان الله بعث محمداً (ص) و لیس احد من العرب یقرأ کتابا ولا یدعی نبوه[۲۷]

خداوند هنگامی محمد(ص) رابه نبوت مبعوث ساخت که هیج کس از عرب کتب آسمانی نداشت و ادعای نبوت نمی نمود

و در جای دیگر می فرماید:

و لیس احد من العرب یقرأ کتاباً و لا یدعی نبوه و لا وحیاً[۲۸]

جهل و گمراهی مردم شبه جزیره عرب و سرتاسر دنیا را فرا گرفته بود در ایران باستان ثنویت و شرک فراگیر بود. در روم باستان تا پیش از مسیحیت، دین رسمی بت پرستی بود و مسیحی شدن روم به معنای خضوع بت پرستی در برابر خداپرستی نبود، بلکه مسحیت تسلیم بت پرستی و مسیحی بت پرست شده بود و در سایر نقاط جهان، اعتقادات شرک آلود و خرافی بر مردم حاکم بود.[۲۹]

ب) وضعیت اجتماعی در عصر بعثت

امام (ع) در ترسیم زندگی و معیشت سخت آن دوران می فرمایند:

و انتم معشر العرب علی شر دین و شردار منیخون بین حجاره خشن و حیات صم تشربون الکدر و تأکلون الجشب[۳۰]

خداوند رسول خدا را فرستاد، در حالی که شما جمعیت عرب بدترین آیین را داشتید و در بدترین سرزمینها و میان سنگهای خشن و مارهای خطرناک زندگی می کردید و آبهای آلوده می نوشیدید و غذاهای ناگوار می خوردید.

شارح بحرانی می نویسد: از عربی پرسیدند: شما از چه حیواناتی در بیابان برای خوراک استفاده می کنید؟ وی در پاسخ گفت: ما هر موجودی را که روی زمین حرکت می کند می خوریم مگر ام جبین (به خاطر تلخ بودن مادّه سمی در سر این حیوان) را.[۳۱]

امام (ع) درباره رواج قتل و خونریزی بین مردم می فرمایند:

تسفکون دماء کم و تقطعون ارحامکم[۳۲]

پیوسته خون یکدیگر را می ریختند و پیوند خویشاوندی را قطع می نمودید.

و در بیان بی نظمی و هرج و مرج اجتماعی در عصر بعثت می فرماید:

ارسله علی حین فتره من الرسل و طول هجعه من الامم و انتشار من الامور و تلظ من الحروب، والدنیا کاسفه النور ظاهره الغرور علی حین اصفرا و ایاس من ثمرها و اغورار من ورقها و من مائها قد درست منار الهدی و ظهرت اعلام الردی فهی متجهعمه فی وجه طالبها ثمرها الفتنه و طعامها الجیفه و شعارها الخوف و دثارها السیف[۳۳]

هنگامی خداوند رسالت را بر عهده پیامبر اکرم (ص) گذارد که مدتها از بعثت پیامبران پیشین گذشته بود و ملتها در خواب عمیقی فرو رفته بودند. فتنه و فساد جهان را فرا گرفته بود و کارهای خلاف در میان مردم منتشر بود و آتش جنگها زبانه می کشید. دنیا بی نور و پر از مکر و فریب گشته بود. برگهای درخت زندگی به زردگی گراییده و امید باروری آن قطع شده بود و آب حیات زندگی به زمین فرو رفته بود. مناره های هدایت به کهنگی گراییده و پرچمهای هلاکت و بدبختی آشکار شده بود. دنیا با قیافه ای زشت و کریه به اهلش می نگریست و با چهره ای عبوس با طالبانش روبه رو بود. میوه درخت دنیا فتنه بود و طعامش مردار. در درون وحشت و اضطراب و در برون شمشیر حکومت می کرد.

در خارج از عربستان هم شرایط اجتماعی بهتر از شبه جزیره نبود و دو امپراتوری بزرگ ایران و روم از دیر زمان در ستیزه و جنگ بودند و نظم اجتماعی مبتنی بر تبعیض و فساد بر آنها حاکم بود.[۳۴]

بشارت به ظهور نبی گرامی اسلام (ص)

پس از پایان دوران تاریک و جاهلیت و غلبه یأس و نومیدی، توجه به این نکته ضروری است که با تمام این شرایط سخت و رقت بار، بارقه امیدی در اعماق جان بندگان صالح خدا درخشش داشت و آن امید به آمدن نبی خاتم۶ بود. امام(ع) در این باره می فرمایند:

الی ان بعث الله سبحانه محمداً رسول الله ۶لا نجاز عدته و انتمام نبوته مأخوذاً علی النبیین میثاقه، مشهوره سماته[۳۵]

تا اینکه خداوند محمد رسول الله۶ را برای وفای به عهد خویش و کامل کردن نبوتش مبعوث ساخت و این در حالی بود که از همه پیامبران درباره او پیمان گرفته شده و نشانه هایش مشهور بود.

از امام علی(ع) ذیل آیه ۸۱ سوره آل عمران روایت شده است که:

ان الله اخذ المیثاق علی الانبیاء قبل نبینا یخبروا اممهم بمبعثه و نعته و یبشروهم به و یأمرهم بتصدیقه.[۳۶]

خداوند از پیامبران بیش از پیامبر خود عهد گرفته است که به پیروان خود بشارت آمدنش را بدهند و صفات و مشخصاتش را بیان کنند و آنان را به تصدیقش امر نمایند.

اهداف و فوائد بعثت در بعد اعتقادی و دینی

امام علی(ع) یکی از فوائد بعثت را هدایت و راهنمایی مردم می شمارد:

و اشهد ان محمداً عبده و رسوله ارسله بالدین المشهور والعلم المأثور والکتاب المسطور و النور الساطع و الضیاء اللامع والامر الصادع، ازاحه للشبهات و احتجاجاً للبینات و تحذیرا بالآیات و تخویفاً بالمثلات[۳۷]

گواهی می دهم که محمد(ص) بنده و فرستاده اوست، وی را با دینی آشکار و با نشانه و آیینی راستین و کتابی نوشته شده و نوری درخشان و روشنایی تابنده و امری آشکار و بی پرده فرستاد تا شبهات را از بین برد و با دلایل روشن استدلال کند و به وسیله آیات الهی مردم را از مخالفت خدا بر حذر دارد و از کیفر گناهان بترساند.

و در این باره می فرماید:

ارسله بوجوب الحجج و ظهور الفلج و ایضاح المنهج، فبلغ الرساله صادعاًبها و حمل علی المحجه دالاعلیهاو اقام اعلام الاهتداء و منار الضیاء، و جعهل امراس الاسلام ومتینه و عری الایمان وثیقه[۳۸]

پیامبر اکرم (ص) را با برهانهایی روشن و پیروزی بر کفر و شرک و آشکار نمودن راه راست گسیل داشت و پیامبر نیز رسالت حق را آشکارا ابلاغ نمود و انسانها را به جاده حق رهنمون شد. پرچمهای هدایت را برافراشت و نشانه های روشن را برقرار ساخت. رشته های اسلام را محکم و دستگیره های ایمان را استوار گردانید.

امام(ع) تأثیر عمیق هدایتها و تربیتهای نبی گرامی اسلام را این گونه ترسیم می فرماید:

و لقد کنا مع رسولالله (ص) نقتل آباءنا و ابناءنا و اخواننا و اعمانما ما یزدنا ذلک الا ایماناً و تسلیما و مضیا علی اللقم و صبراً علی مضض الالم و جداً فی جهاد العدو و لقد کان الرجل منا والآخر من عدونا یتصاولان تصاول الفحلین یتخالسان انفسهما ایهما یسقی صاحبه کأس المنون فمره لنا من عدونا و مره لعدونا منا فلما رأی الله صدقنا انزل بعدونا الکبت و انزل علینا النصر حتی استقر الاسلام ملقیا جرانه و متبوئا اوطائه[۳۹]

ما در رکاب پیامبر خدا (ص) برای پیشبرد اهداف آن حضرت از هیچ چیز باک نداشتیم. حتی حاضر بودیم پدران و فرزندان و برادران و عموهای خویش را در این راه نابود کنیم و این پیکار بر تسلیم و ایمان ما می افزود و ما را در جاده وسیع حق و صبر و بردباری و در برابر ناراحتیها و جهاد و کوشش پی گیر با دشمن ثابت قدم تر می ساخت. گاهی یک نفر از ما و دیگری از دشمنان ما همانند دو قهرمان با یکدیگر نبرد می کردند و هر کدام می خواست کار دیگری را تمام کند تا کدام یک جام مرگ را به دیگری بنوشاند. گاهی ما بر دشمنان پیروز می شدیم و زمانی دشمن برما. اما هنگامی که خداوند راستی و اخلاص را در ما دید، خواری و ذلت را بر دشمنان ما نازل کرد و نصرت و پیروزی را به ما عنایت فرمود تا آنجا که اسلام بر زمینها گسترده شد و سرزمینهای پهناوری برای خویش برگزید.

اهداف و فوائد بعثت در بعد اجتماعی

یکی از فواید بعثت نبی گرامی اسلام (ص) ایجاد روحیه اخوت و برادری است، آن هم در جامعه ای که دشمنی و کینه توزی و ستیزه جویی را طبع ثانویه خود قرار داده بود. امام(ع) در بیان این فائده می فرماید:

قد صرفت نحوه افئده الابرار و ثنبت الیه ازمه الابصار دفن الله به الضغائن و اطفأبه الثوائر الف به اخواناً و فرق به اقراناً اعزبه الذله و اذل به العزه[۴۰]

دلهای نیکوکاران، شیفته پیامبر اکرم (ص) گشت و چشمهای حق جویان به سوی او متوجه شد و به برکت وجودش کینه ها را مدفون ساخت و آتش دشمنیها را فرو نشاند. افراد دور افتاده را به واسطه او به هم نزدیک ساخت و نزدیکانی که در ایمان و هدف هم آهنگ نبودند از هم دور نمود. ذلیلان محروم در پرتو وجود او عزت یافتند و عزیزان خودخواه ذلیل شدند.

یکی دیگر از فوائد بعثت و آثار آن بهبود زندگی و معیشت مردم بود. امام(ع) در این باره می فرماید:

فانظرو الی مواقع نعم الله علیهم حیث بعث الیهم رسولاً فعقد طاعتهم و جمع علی دعوته الفتهم کیف نشرت النعمه علیهم جناح کرامتها و اسالت لهم جداول نعیمها و التفت المله بهم فی عوائد برکتها فاصبحوا فی نعمها غرقین و فی خضره عیشها فکهین قد تربعت الامور بهم فی ضل سلطان قاهر و آوتهم الحال الی کنف عز غالب و تعطفت الامور علیهم فی ذری ملک ثابت فهم حکام علی العالمین و ملوک فی اطراف الارضین یملکون الامور علی من کان یملکها علیهم و یمضون الاحکام فی من کان یمضیها فیهم لا تغمز لهم قناه و لا تقرع لهم صفاه[۴۱]

به نعمتهایی که خداوند هنگام بعثت پیامبر اکرم (ص) به آنان ارزانی داشت بنگرید که آنان را مطیع و فرمانبردار شریعت او گردانید و در پرتو شریعت او با هم مهربانشان ساخت. بنگرید که چگونه نعمت و آسایش پروبال کرامت و بزرگواری خود را بر آنها گستراند و نهرهای مواهب خود را به سوی آنان جاری نمود و آیین حق با تمام برکاتش آنها را فراگرفت. پس در میان نعمت ها غرق گشتند و در زندگی خرّم و شادمان شدند. امور آنان در سایه قدرت کامل استوار گردید و سامان یافت و در سایه عزتی پیروز قرار گرفتند و حکومتی ثابت و پایدار نصیبشان گردید. پس آنان حاکم و زمامدار جهانیان شدند و سلاطین روی زمین گشتند و مالک و فرمانروای کسانی شدند که قبلاً بر آنها حکومت می کردند و قوانین و احکام را درباره کسانی به اجرا گذاردند که قبلاً درباره خودشان اجرا می نمودند. کسی قدرت درهم شکستن نیروی آنان را نداشت و احدی خیال مبارزه با آنان را در سر نمی پروراند.

تسلط مردمی که پیش از بعثت ضعیف ترین مردم بودند بر سایر امتها و کشورگشایی آن را ادیب الممالک فراهانی این گونه ترسیم نماید:

ماییم که از پادشان باج گرفتیـم زآن پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم

وز پیکرشان دیبه و دیــباج گرفتیـم ماییـم کــــه از دریا امـواج گرفتیم

در چین و ختن ولوله از هیبت ما بود در مصر عدن غلغله از شوکت ما بود

در اندلس و روم عیان قدرت مـا بود وز ناحیه غـرب به افریقیه راندیم

دریای شمالی را بر شرق نشـاندیم وز بحـــر جنوبی به فلک گرد نشاندیم[۴۲]

پیامبر اکرم (ص) اسوه حسنه

امام علی(ع) درباره لزوم پیروی و تأسی به نبی گرامی اسلام (ص) در نهج البلاغه تأکیدات فراوانی دارند و از جمله می فرمایند:

و لقد کان فی رسول الله۶کاف لک فی الاسوه… فتأس بنبیک الاطیب الاطهر۶ فان فیه اسوه لمن تأسی و عزاه لمن تعزی واحب العباد الی الله المتأسی بنبیه والمقتص لأثره[۴۳]

و حقیقتاً مقتدا قرار دادن رسول اکرم (ص) برای تو کافی است. از پیامبری که پاکیزه ترین و پاک ترین مردم است پیروی کن، زیرا راه و رسمش سرمشق و الگویی است برای هر کس تأسی جوید و انتسابی است عالی برای هر کس که بخواهد منتسب گردد، و محبوب ترین بندگان خداوند کسی است که از پیامبرش سرمشق گیرد و قدم جای قدم او گذارد.

پیامبر (ص) ملاک ارزشها

امام علی(ع) شیوه زندگی آن نیّر اعظم را به عنوان ملاک ارزشها معرفی می نماید:

و لقد کان فی رسولالله (ص) کاف لک فی الاسوه و دلیل لک علی ذم الدنیا و عیبها و کثره مخازیها و مساویها؛ اذ قبضت عنه اطرافها و طئت لغیره اکنافها و فطم عن رضاعها و زوی عن زخارفها… و لقد کان فی رسولالله (ص)مایدک علی مساوی الدنیا و عیوبها اذجاع فیها مع خاصته و زویت عنه زخارفها مع عظیم زلفته فلینظر ناظر بعقله اکرم الله محمداً بذلک ام اهانه فان قال: أهانه فقد کذب والله العظیم بالافک العظیم و ان قال: اکرم فلیعلم أن الله اهان غیره حیث بسط الدنیا و زواها عن اقراب الناس منه[۴۴]

کافی است که پیامبر خدا (ص) را سرمشق خود قرار دهی و او سرمشق توست در بی ارزش بودن دنیا و رسواییها و بدیهایش، زیرا دنیا از او گرفته شد اما برای دیگران مهیا گردید. از نوشیدن شیر دنیا وی را جدا ساختند و از زخارف و زیباییهای آن برکنار داشتند… در زندگی رسول خدا (ص) اموری است که تو را بر عیوب دنیا واقف می سازد، زیرا او و نزدیکانش در دنیا گرسنه بودند و با اینکه منزلت و مقامی عظیم در پیشگاه خداوند داشت، زینتهای دنیا را از او دریغ داشت. بنابراین، هر کس با عقل خویش باید بنگرد که آیا خداوند این کار پیامبرش را گرامی داشته یا به او اهانت کرده است. اگر کسی بگوید به او اهانت کرده به خدا سوگند این دروغ محض است و اگر بگوید او را گرامی داشته باید بداند خداوند دیگران را که زینتهای دنیا به آنها داده گرامی نداشته است، زیرا دنیا را برای آنها گسترده و از مقرب ترین افراد به خودش دریغ داشته است.

صفات نبی گرامی اسلام (ص)

در نهج البلاغه صفات و ویژگیهای نبی گرامی اسلام و فضائل و مناقب آن رسول گرامی مورد توجه فراوان قرار گرفته است. برای نمونه به چند مورد اشاره می گردد.

  1. امانت داری

ان الله بعث محمد(ص) نذیراً للعالمین و امیناً علی التنزیل[۴۵]

خداوند محمد(ص) را به رسالت مبعوث ساخت که جهانیان را بیم دهد و امین آیات کتاب وی باشد.

در جای دیگر می فرماید:

حتی اوری قبسا لقابس و انار علما لحابس فهو امینک المأمون[۴۶]

تا اینکه خداوند پیامبرش را فرستاد و شعله ای برای آنها که می خواهند روشن گردند برافروخت و چراغی پر فروغ بر سر راه گم شدگان وادی ضلالت و گمراهی قرار داد. خداوندا، پس او امین و مورد اعتماد توست.

  1. استقامت و پایداری

پایداری و استقامت در راه هداف و آرمان مقدس رسالت الهی، از صفات بارز نبی گرامی اسلام (ص) است که در نهج البلاغه در مواضع متعدد مورد توجه امام(ع) قرار گرفته است. آن حضرت از جمله می فرمایند:

ارسله داعیا الی الحق و شاهداً علی الخلق فبلغ رسالات ربه غیر وان و لا مقصر و جاهد فی الله اعداءه غیر واهن و لا معذر امام من اتقی و بصر من اهتدی[۴۷]

خداوند پیامبر اسلام (ص) را فرستاد تا به سوی حق دعوت نماید و گواه اعمال خلق باشد. او بدون سستی و کوتاهی رسالت پروردگارش را رسانید و در راه خدا با دشمنانش بدون عذر نبرد کرد. پیشوای پرهیزکاران و روشنی بخش چشم هدایت شدگان.

امام(ع) در ضمن تعلیم درود فرستادن بر نبی گرامی اسلام (ص) می فرماید:

اجعل شرائف صلواتک و نوامی برکاتک علی محمد عبدک و رسولک الخاتم لما سبق والفاتح لما انغلق والمعلن بالحق والدافع جیشات الاباطیل و الدامغ. صولات الاضالیل، کما حمل فا ضطلع قائماً بامرک مستوفزاً فی مرضاتک غیر ناکل من قدم و لا واه فی عزم واعیاً لوحیک حافظاً لعهدک ماضیاً علی نفاذ امرک حتی اوری قبس القابس و اضاء الطریق للخابط و هدیت به القلوب بعد خوضات الفتن والاثام و اقام بموضحات الاعلام و نیرات الاحکام[۴۸]

خداوندا، گرامی ترین درودها و افزون ترین برکات خود را بر محمد(ص) بنده و فرستاده ات قرار ده. همان فرستاده ای که ختم کننده وحی و رسالت بود و بازکننده راه بسته سعادت بشری و آشکار کننده دین حق به وسیله حق و برهان و بازدارنده جنب و جوشهای باطل و شکننده و از میان برنده هجومهای گمراهان. همان گونه که سنگینی بار رسالت بر عهده او قرار داده شد با تمام قدرت به انجام آن پرداخت و به فرمانت قیام کرد و به سرعت در راه رضا و خشنودی ات گام برداشت و حتی یک قدم هم عقب گرد نکرد و اراده محکمش سست نشد. وحی و رسالت تو را به خوبی دریافت و پیمان رسالتت را حافظ و نگهدار بود. آن چنان در اجرای فرمانت کوشش کرد که شعله فروزان حق را آشکار و راه را برای جاهلان و گمراهان روشن ساخت و دلهایی که در فتنه و گناه فرو رفته بودند به واسطه او هدایت گردیدند. پرچمهای حق را برافراشت و احکام زنده اسلام را برپا نمود.

  1. شجاعت و فداکاری

امام(ع) در این باره می فرماید:

کنا اذا احمر البأس اتقینا برسولالله (ص) فلم یکن احد منا اقرب الی العدو منه[۴۹]

هرگاه جنگ شعله ور و سخت می شد ما به رسول خدا پناه می بردیم و در آن هنگام هیچ یک از ما به دشمن نزدیک تر از او نبود.

و در جای دیگر می فرماید:

و کان رسول الله ۶اذا احمر البأس و احجم الناس قدم اهل بیته، فوقی بهم اصحابه حر السیوف و الاسنه فقتل عبیده بن الحارث یوم بدر و قتل حمزه یوم احد و قتل جعفر یوم موته و اراد من لو شئت ذکرت اسمه مثل الذی ارادوا من الشهاده و لکن آجالهم عجلت و منیته اجلت[۵۰]

هرگاه آتش جنگ شعله می کشید و حمله شدید دشمن باعث عقب نشینی سپاه می شد، پیامبر خدا (ص) اهل بیت خود را پیشاپیش لشکر قرار می داد تا اصحابش از آتش شمشیر و نیزه مصون بمانند. لذا پسر عموی پیامبر عبیده بن حارث روز بدر و حمزه عموی پیامبر روز احد و جعفر پسرعموی آن حضرت روز جنگ موته کشته و شهید شدند و کسانی هم بودند که اگر می خواستم نامشان را می بردم که دوست داشتند همانند آنان شهادت نصیبشان گردد اما مقدور بود زنده بمانند و مرگشان به تأخیر افتد.

  1. رسول رحمت

یکی از اوصاف مهم نبی مکرم اسلام (ص) آن است که رسول رحمت الهی است. قرآن کریم می فرماید: «و ما ارسلناک الارحمه للعالمین».[۵۱]

امام باقر(ع) از امیرالمؤمنین(ع) چنین روایت فرموده است:

کان فی الارض امانان من عذاب الله و قد رفع احدهما فدونکم الآخر فتمسکوا به اما الامان الذی رفع فهو رسولالله (ص) و اما الامان الباقی فالاستغفار قال الله تعالی: و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون[۵۲]

در زمین دو امان و وسیله نجات از عذاب الهی بود که یکی از آنها برداشته شد، دومی را دریابید و به آن چنگ زنید. اما امانی که برداشته شد رسول خدا (ص) بود و امانی که باقی مانده استغفار است. خداوند تعالی می فرماید: خداوند آنها را عذاب نمی کند تا تو در میان آنها هستی و خداوند آنها را عذاب نمی کند در حالی که استغفار می کنند.

از روایت امام باقر(ع) وجه امان و رحمت بودن پیامبر (ص) معلوم گردید. اما بنابر آیه کریمه قرآن او «رحمه للعالمین» است و جهتش آن است که آنچه را موجب سعادت ابدی مردم است برای آنها آورده و این حتی برای کفار و مشرکان نیز رحمت محسوب می گردد، زیرا به مثابه سفره ای است از طعام گسترده ولی بعضی از مردم از غذاهای آن استفاده نمی کنند.[۵۳]

  1. برترین پیامبران

حضرت در این باره می فرماید:

ارسله بالضیاء و قدمه فی الاصطفاء[۵۴]

او را با نور و روشنایی فرستاد و از میان مخلوقاتش برگزید و بر همه مقدم داشت.

و در جای دیگر می فرماید:

و اشهد ان محمد عبده و رسول المجتبی من خلائقه[۵۵]

و گواهی می دهم که محمد(ص) بنده و فرستاده برگزیده خداوند از میان مخلوقات اوست.

  1. خاتم پیامبران

حضرت در این باره می فرماید:

الی ان بعث الله سبحانه محمداً ۶لانجاز عدته و اتمام نبوته[۵۶]

تا اینکه خداوند سبحان برای وفای به عهد خود و کامل گردانیدن نبوت محمد(ص) را به عنوان فرستاده خویش مبعوث ساخت.

و نیز می فرماید: «و رسولک الخاتم لما سبق؛[۵۷] همان پیامبری که تمام کننده سلسله پیامبران و شرایع آسمانی بود.» و در جای دیگر تصریح به این وصف می فرماید:

ایها الناس خذوها عن خاتم النبیین۶: انه یموت من مات منا و لیس بمیت و یبلی من یبلی منا و لیس ببال[۵۸]

ای مردم، این حقیقت را از خاتم النبیین بیاموزید که هر کس از ما می میرد در حقیقت نمرده و آن کس که جسدش کهنه می شود در حقیقت کهنه نشده است.

و هنگام وداع با پیامبر اعظم (ص)، آن گاه که آن حضرت را غسل می داد، عرضه داشت:

بابی انت و امی لقد انقطع بموتک مالم ینقطع بموت غیرک من النبوه والأنباء و اخبار السما،[۵۹]

پدرم و مادرم فدایت ای پیامبر خدا، با مرگ تو چیزی قطع شد که با مرگ دیگران قطع نشد و آن نبوت و اطلاع رسانی از عالم غیب و اخبار آسمانی بود.

پی نوشتها:

  1. احزاب: ۲۱٫
  2. نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲٫
  3. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۷، ص۱۷۴، چاپ دارالاحیاء الکتب العربیه، بیروت.
  4. نهج البلاغه، خطبه ۹۴٫
  5. کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ص۳۴۹ با تعلیقه حسن زاده، چاپ اول، دفتر انتشارات اسلامی.
  6. شرح تجرید العقاید، ص۳۵۹، انتشارات شریف رضی، قم.
  7. اللوامع الالهیه، ص۳۱۱٫
  8. توبه: ۱۲۸٫
  9. الشفاء بتعریف حقوق المصطفی، ج۱، ص۲۴و۷۷و سایر مصادر از جمله الوفاء باحوال المصطفی، ص۷۲و۷۵؛ دلائل النبوه، ج۱، ص۱۴۷، باب ذکر شرف اصل رسول الله و نسبه؛ بحارالانوار، ج۱۵، ص۱۱۷و۱۱۹٫
  10. طبقات الکبری، ج۱، ص۶۰، دارصادر، بیروت.
  11. نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲٫
  12. شوری: ۵۲٫
  13. اصول کافی، ج۱، ص۲۷۳؛ بحارالانوار، ج۸، ص۲۵۴٫
  14. تاریخ طبری، ج۲، ص۳۴؛ سیره حلبی، ج۱، ص۱۲۲، باب ما حفظه فی صغره؛ دلائل النبوه، ج۲، ص۳۰، باب ما جاء فی حفظ الله تعالی رسوله فی شبیبته من اقذار الجاهلیه و معائبها.
  15. تهذیب الاحکام، ج۹، ص۲۷۹؛ بحارالانوار، ج۱۶، ص۲۱۰؛ ر.ک، جامع الصغیر، ج۱، ص۱۵؛ کنزالعمال، ج۱۱، ص۴۰۶٫
  16. آل عمران: ۱۶۴٫
  17. مائده: ۱۹٫
  18. نهج البلاغه، خطبه۸۹ و در خطبه ۱۵۸ همین عبارت به اضافه «انتقاض من المبرم» آمده است.
  19. مفردات راغب، ماده ف ت ر.
  20. النهایه فی غریب الحدیث والاثر، ماده فتر.
  21. نهج البلاغه، خطبه اول.
  22. توبه: ۳۰ و آیات دیگری نظیر سوره انعام آیه ۱۰۰ و سوره نحل آیه ۵۷٫
  23. بحارالانوار، ج۱۸، ص۲۱۷٫
  24. نهج البلاغه، خطبه ۲۶٫
  25. همان، خطبه ۱۲۹٫
  26. کتاب الاصنام، ص۲۰۶٫
  27. نهج البلاغه، خطبه ۳۳٫
  28. همان، خطبه ۱۰۴٫
  29. ر.ک. کتاب جهان درعصر بعثت.
  30. نهج البلاغه، خطبه ۲۶٫
  31. شرح نهج البلاغه، ابن میثم بحرانی، ج۲، ص۲۴٫
  32. نهج البلاغه، خطبه ۲۶،
  33. همان، خطبه ۸۹٫
  34. ر.ک، فروغ ابدیت، ج۱، ص۷۳؛ جهان در عصر بعثت، ص۵۳٫
  35. نهج البلاغه، خطبه اول.
  36. مجمع البیان، ج۲، ص۴۸۶؛ ر.ک، الدرالمنثور، ج۲، ص۴۷٫
  37. نهج البلاغه، خطبه ۲٫
  38. همان، خطبه ۱۸۵٫
  39. همان، خطبه۵۶؛ نظیر این کلام شریف، خطبه ۱۲۲٫
  40. همان، خطبه۹۶٫
  41. همان، خطبه ۱۹۲٫
  42. از صبا تا نیما، ج۱، ص۱۴۰
  43. نهج البلاغه، خطبه۱۶۰٫
  44. همان.
  45. همان، خطبه۲۶٫
  46. همان، خطبه ۱۰۶٫
  47. همان، خطبه ۱۱۶
  48. همان، خطبه۷۲٫
  49. همان، غریب کلمه۹٫
  50. همان، نامه۹٫
  51. انبیاء: ۱۰۷٫
  52. نهج البلاغه، حکمت۸۸٫
  53. ر.ک. تفسیر مجمع ا لبیان، ج۴، ص۶۷٫
  54. نهج البلاغه، خطبه۲۱۳٫
  55. همان، خطبه۱۷۸٫
  56. همان، خطبه اول.
  57. همان، خطبه۷۲٫
  58. همان، خطبه۷۸٫
  59. همان، خطبه۲۳۵٫

 

پیامبر اسلام (ص) از دیدگاه امام صادق(علیه السلام).

چکیده:

در طول تاریخ بشریت کم تر انسانى وجود دارد که مانند پیامبر اسلام تمام خصوصیات زندگى اش به طور واضح و روشن بیان و ثبت شده باشد.

خداوند متعال در قرآن کریم ـ کتابى که خود حافظ اوست(۱) و بدون هیچ تغییرى تا قیامت باقى است ـ با زیباترین عبارات و کامل ترین بیانات, آن حضرت را معرفى نموده و با عالى ترین صفات ستوده است.خداوند متعال مى فرماید: (انک لعلى خلق عظیم); (۲) اى پیامبر! تو بر اخلاقى عظیم استوار هستى.

نیز مى فرماید: (محمد رسول الله و الذین معه اشداو على الکفار رحمإ بینهم. ) (۳) محمد( صلی الله علیه و آله و سلم) فرستاده خداست و کسانى که با او هستند در برابر کفار سر سخت و در میان خود مهربانند.

محققان، تاریخ نویسان و دانشمندان در ابعاد گوناگون زندگى حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) سخن گفته اند. اما ائمه (علیهم السلام) با نگاهى ژرف و دقیق سیماى آن شخصیت بى نظیر و دریکتاى عالم خلقت را به تماشا نشسته, به معرفى زندگى, مبارزات و آموزه هاى آن حضرت پرداختند. دراین نوشتار برآنیم تا گوشه هایى از زندگى و شخصیت حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) رااز نگاه امام صادق( علیه السلام ) به تماشا بنشینیم.

تولد نور

امام صادق(علیه السلام) به نقل از سلمان فارسى فرمود: پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداوند متعال مرا از درخشندگى نور خودش آفرید (۴)

نیز امام صادق(علیه السلام) فرمود: خداوند متعال خطاب به رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: (اى محمد! قبل از این که آسمان ها, زمین, عرش و دریا را خلق کنم. نور تو و على را آفریدم…)(۵)

ثقه الاسلام کلینى(ره ) مى نویسد: امام صادق(علیه السلام) فرمود: (هنگام ولادت حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فاطمه بنت اسد نزد آمنه( مادر گرامى پیامبر) بود. یکى از آن دوبه دیگرى گفت: آیا مى بینى آنچه را من مى بینم؟

دیگرى گفت: چه مى بینى؟

او گفت: این نور ساطع که ما بین مشرق و مغرب را فرا گرفته است!

در همین حال, ابوطالب(علیه السلام) وارد شد و به آن ها گفت: چرا در شگفتید؟ فاطمه بنت اسد ماجرا را به او گفت.

ابوطالب به او گفت: مى خواهى بشارتى به تو بدهم؟

او گفت: آرى.

ابو طالب گفت: از تو فرزندى به وجود خواهد آمد که وصى این نوزاد خواهد بود (۶)

نامهاى پیامبر

کلبى, از نسب شناسان بزرگ عرب مى گوید: امام صادق(علیه السلام) از من پرسید: در قرآن چند نام از نام هاى پیامبر خاتم(ص) ذکر شده است؟

گفتم: دو یا سه نام.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: ده نام از نام هاى پیامبر اکرم در قرآن آمده است: محمد , احمد ,عبدالله , طه , یس , نون , مزمل, مدثر, رسول و ذکر.

سپس آن حضرت براى هر اسمى آیه اى تلاوت فرمود. نیز فرمود: (ذکر) یکى از نام هاى محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) است وما (اهل بیت) (اهل ذکر) هستیم. کلبى! هر چه مى خواهى از ما سوال کن. کلبى مى گوید: (از ابهت صادق آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) به خدا سوگند! تمام قرآن را فراموش کردم و یک حرف به یادم نیامد تا سوال کنم. (۷)

برخى چهارصد نام و لقب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که در قرآن آمده است, را بر شمرده اند. (۸)

عظمت نام محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)

جلوه نام محمد(صلی الله علیه و آله و سلم ) براى امام صادق( علیه السلام) به گونه اى بود که هر گاه نام مبارک حضرت محمد( صلی الله علیه و آله و سلم ) به میان مى آمد،عظمت و کمال رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم ) چنان در وى تإثیر مى گذاشت، که رنگ چهره اش گاهى سبز و گاهى زرد مى شد به طورى که آن حضرت در آن حال, براى دوستان نیز نا آشنا مى نمود.(۹) امام صادق(علیه السلام) گاهى بعد از شنیدن نام پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مى فرمود: جانم به فدایش.

اباهارون مى گوید: روزى به حضور امام صادق(علیه السلام) شرفیاب شدم. آن حضرت فرمود: اباهارون! چند روزى است که تو را ندیده ام.

عرض کردم: خداوند متعال به من پسرى عطا فرمود.

آن حضرت فرمود: خدا او را براى تو مبارک گرداند چه نامى براى او انتخاب کرده اى؟

گفتم: او را محمد نامیده ام.

امام صادق( علیه السلام) تا نام محمد را شنید( به احترام آن حضرت) صورت مبارکش رابه طرف زمین خم کرد ,نزدیک بود گونه هاى مبارکش به زمین بخورد. آن حضرت زیرلب گفت: محمد, محمد, محمد. سپس فرمود: جان خودم، فرزندانم، پدرم و جمیع اهل زمین فداى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) باد! و باز فرمود او را دشنام مده! کتک نزن! بدى به او نرسان! بدان! در روى زمین خانه اى نیست که در آن نام محمد وجود داشته باشد، مگر این که آن خانه در تمام ایام مبارک خواهد بود. (۱۰)

زندگینامه حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم),پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم),ویژگیهای حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)

امام صادق (ع) فرمود: خدا هیچ مخلوقى را بهتر از محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) نیافرید

سیماى محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)

امام جعفر صادق( علیه السلام ) فرمود: امام حسن( علیه السلام ) از دائی اش (هند بن ابى هاله) (۱۱) که در توصیف چهره پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مهارت داشت, در خواست نمود تا سیماى دل آراى خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله و سلم) را براى وى توصیف نماید.

هند بن ابى هاله در پاسخ گفت: ( رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در دیده ها با عظمت مى نمود, در سینه ها مهابتش وجود داشت . قامتش رسا ,مویش نه پیچیده ونه افتاده , رنگش سفید و روشن , پیشانیش گشاده , ابروانش پرمو وکمانى و ازهم گشاده , در وسط بینى برآمدگى داشت. ریشش انبوه, سیاهى چشمش شدید, گونه هایش نرم و کم گوشت.

دندان هایش باریک و اندامش معتدل بود. آن حضرت هنگام راه رفتن با وقار حرکت مى کرد. وقتى به چیزى توجه مى کرد به طور عمیق به آن مى نگریست. به مردم خیره نمى شد, به هر کس مى رسید سلام مى کرد, همواره هادى و راهنماى مردم بود. براى از دست دادن امور دنیایى خشمگین نمى شد. براى خدا چنان غضب مى نمود که کسى او را نمى شناخت. اکثر خندیدن آن حضرت تبسم بود.

برترین مردم نزد وى کسى بود که, بیشتر مواسات و احسان و یارى مردم نماید…) (۱۲)

اوصاف پیامبر در تورات و انجیل

خداوند متعال در وصف پیامبر(ص) فرمود: (الذین ءاتینهم الکتب یعرفونه کما یعرفون ابنإهم و ان فریقا منهم لیکتمون الحق و هم یعلمون) (۱۴) کسانى که کتاب آسمانى به آنان دادیم, او را همچون فرزندان خود مى شناسند; (ولى) جمعى از آنان, حق را آگاهانه کتمان مى کنند.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: (یعرفونه کما یعرفون ابنائهم) زیرا خداوند متعال در تورات و انجیل و زبور , حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم), مبعث, مهاجرت, و اصحابش را چنین توصیف نمود:(محمد رسول الله و الذین معه اشداء على الکفار رحماءبینهم…) محمد ( صلی الله علیه و آله و سلم ) فرستاده خداست ؛ و کسانی که با او هستند دربرابر کفار سرسخت و شدید و در میان خود مهربانند. پیوسته آنها را در حال رکوع و سجود مى بینى , در حالى که همواره فضل خدا و رضاى او را طلبند. نشانه آن ها در صورتشان از اثر سجده نمایان است. این, توصیف آنان در تورات و توصیف آنان در انجیل است… .(۱۵)

امام صادق(علیه السلام) فرمود: این, صفت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و اصحابش در تورات و انجیل است. زمانى که خداوند پیامبر خاتم(ص) را به رسالت مبعوث نمود اهل کتاب ( یهود و نصارى) او را شناختند اما نسبت به او کفر ورزیدند, همان گونه که خداوند متعال فرمود:( فلما جاءهم ما عرجوا کفروا به) (۱۶) هنگامى که این پیامبر نزد آن ها آمد که (از قبل) او را شناخته بودند, به اوکافر شدند. (۱۷)

خداوند متعال در قرآن کریم در وصف پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مى فرماید: ( و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین) (۱۸) ما تو را جز براى رحمت جهانیان نفرستادیم. و در جای دیگر نیز مى فرماید:اشدإ على الکفار رحماء بینهم…) در برابر کفار سرسخت و شدید و در میان خود مهربانند. این دو چگونه با هم جمع مى شوند؟

توجه به این آیه براى طرفدارى اندیشه تسامح و تساهل ضرورى است. آیا ممکن است کامل ترین انسان که با کامل ترین کتاب آسمانى براى هدایت تمام جهانیان مبعوث گردیده است در مقابل دشمنان دین هیچ عکس العملى جز مهربانى نداشته باشد؟! براى اداره جامعه دینى و بقاى آن باید در مقابل دشمنان دین ایستاد شدت عمل نسبت به کافران ومبارزه با آن ها براى از بین بردن موانع هدایت عین رحمت است.

برترین مخلوق

حسین بن عبدالله مى گوید: به امام صادق(علیه السلام) عرض کردم: آیا رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) سرور فرزندان آدم بود؟

آن حضرت فرمود: قسم به خدا، او سرور همه مخلوقات خداوند بود. خدا هیچ مخلوقى را بهتر از محمد(ص) نیافرید. (۱۹)

امام صادق(علیه السلام) در حدیث دیگرى فرمود: چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را به معراج بردند جبرئیل تا مکانى با وى همراه بود واز آن به بعد او راهمراهى نمى کرد. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: جبرئیل در چنین حالى مرا تنها مى گذارى؟! جبرئیل گفت : تو برو . سوگند به خدا در جایى قدم گذاشته اى که هیچ بشرى قدم نگذاشته و بیش از تو بشرى به آن جا راه نیافته است.(۲۰)

معمر بن راشد مى گوید: از امام صادق(علیه السلام) شنیدم که فرمود: یک نفر یهودى خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و به دقت او را نگریست.

پیامبر اکرم(ص) فرمود: اى یهودى! چه حاجتى دارى؟ یهودى گفت: آیا تو برترى یا موسى بن عمران; آن پیامبرى که خدا با او تکلم کرد و تورات و انجیل را بر او نازل نمود و به وسیله عصایش دریا را براى او شکافت و به وسیله ابر بر او سایه افکند؟

پیامبر(ص) فرمود: خوش آیند نیست که بنده خود ستایى کند ولکن (در جوابت) مى گویم که حضرت آدم( علیه السلام) وقتى خواست از خطاى خود توبه کند, گفت:

(اللهم انى اسالک بحق محمد و آل محمد لما غفرت لى) خدایا! به حق محمد و آل محمد از تو مى خواهم که مرا عفو نمایى. خداوند نیز توبه اش را پذیرفت. حضرت نوح(علیه السلام) وقتى از غرق شدن در دریا ترسید گفت: ( اللهم انى اسالک بحق محمد و آل محمد لما انجیتنى من الغرق) ; خدایا به حق محمد و آل محمد از تو در خواست مى کنم. مرا ازغرق شدن نجات بدهى. خداوند نیز او را نجات داد.

حضرت ابراهیم(علیه السلام) در داخل آتش گفت: (اللهم انى اسالک بحق محمد وآل محمد لما انجیتنى منها); خدایا! به حق محمد وآل محمد از تومى خواهم که مرا از آتش نجات دهى. خداوند نیز آتش را براى او سرد و گوارا نمود. حضرت موسى(علیه السلام) وقتى عصایش را به زمین انداخت و در خود احساس ترس نمود گفت: (اللهم انى اسالک بحق محمد و آل محمد لما امنتنى); خدایا! به حق محمد و آل محمد از تو در خواست مى نمایم که مرا ایمن گردانى. خداوند متعال به او فرمود:(لاتخف انک انت الاعلى) (۲۱) نترس. مسلما تو برترى.

اى یهودى, اگر موسى(علیه السلام) امروز حضور داشت و مرا درک مى کرد و به من و نبوت من ایمان نمى آورد. ایمان و نبوتش هیچ نفعى به حال او نداشت. اى یهودى! از ذریه من شخصى ظهور خواهد کرد به نام مهدى( علیه السلام) که زمان خروجش عیسى بن مریم براى یارى او فرود مى آید و پشت سر او نماز مى خواند. (۲۲)

پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم),ویژگیهای حضرت محمد(ص),حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)

پیامبر(ص) فرمود: دنیا خانه کسى است که خانه (واقعى) ندارد

سیاستمدارى پیامبر(ص)

درعرف جهانی امروز( سیاست ) را به معنای نیرنگ و دروغ برای کسب قدرت و سلطه بر مردم تعریف می کنند، اما (سیاست) در لغت به معناى (اداره کردن امور مملکت و حکومت کردن است). خداوند متعال پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) جانشینان بر حق او ائمه معصومین (علیهم السلام) را از بهترین سیاستمداران شمرده است در زیارت جامعه , در وصف ائمه (علیهم السلام) که پرورش یافتگان مکتب نبوتند, آمده است: (وساسه العباد).

فضیل بن یسار مى گوید: از امام صادق(علیه السلام) شنیدم که به بعضى از اصحاب قیس ماصر فرمود: خداوند ـ عزوجل ـ پیغمبرش را تربیت کرد و نیکو تربیت فرمود. چون تربیت او را تکمیل نمود, فرمود: ( انک لعلى خلق عظیم); تو بر اخلاق عظیمى استوارى. سپس امر دین و امت را به او واگذار نمود تا سیاست و اداره بندگانش را به عهده بگیرد, سپس فرمود: (ما اتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا) (۲۳) آنچه را رسول خدا براى شما آورد، بگیرید،( و اجرا کنید) و از آنچه نهى کرد، خود دارى نمایید.

رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) استوار، موفق و موید به روح القدس بود و نسبت به سیاست و تدبیر خلق هیچ گونه لغزش و خطایى نداشت و به آداب خدا تربیت شده بود،… .

زهد و وارستگى

حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) هرگز نسبت به دنیا و لذایذ زودگذر آن میلى نشان نداد و به آن توجهى نکرد. آن حضرت براى هدایت مردم و رساندن آن ها به سعادت دنیا و آخرت وارد عرصه سیاست شد.

امام صادق(علیه السلام) مى فرماید: روزى رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در حالى که محزون بود، از منزل خارج شد فرشته اى بر او نازل شد، در حالى که کلید گنج هاى زمین را به همراه داشت. فرشته گفت: اى محمد(ص) این کلیدهاى گنج هاى زمین است. پروردگارت مى فرماید: این کلیدها را بگیر و درگنج هاى زمین را باز کن وآنچه مى خواهى ازآن استفاده نما. بدون این که نزد من ذره اى ازآن ها کم شود.

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: دنیا خانه کسى است که خانه (واقعى) ندارد. کسانى دور آن جمع مى شوند که عقل ندارند.

فرشته گفت: به آن خدایى که تو رابه حق مبعوث نمود! وقتى در آسمان چهارم کلیدها را تحویل مى گرفتم , همین سخن را از فرشته دیگرى شنیدم.

ابن سنان مى گوید: امام صادق(علیه السلام) فرمود: مردى نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آمد، در حالى که آن حضرت روى حصیرى نشسته بود که زبرى آن بر بدن آن حضرت اثر گذاشته بود و بربالشى از لیف خرما تکیه نموده بود که برگونه هاى گلگونه اش نفوذ کرده بود.آن مرد درحالى که جاهاى اثر کرده را مسح مى نمود گفت: کسرى و قیصر (پادشاهان ایران و روم) هرگز چنین راضى نمى شوند و بر حریر و دیبا مى خوابند و تو ( که سرور مخلوقات خدایى) بر این حصیر!

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: به خدا من از آن ها برتر و گرامى تر هستم. من کجا و دنیا کجا! مثال زودگذر بودن دنیا مثال شخصى است که بر درختى سایه دار عبور مى کند،لحظه هایى از سایه درخت استفاده مى کند و وقتى سایه تمام شد از آن جا کوچ مى کند و درخت را رها مى کند.

هیچ زمینه اى از زندگى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیست مگر این که امام صادق(علیه السلام) در آن زمینه سخنانى با ارزش دارد. به عنوان حسن ختام به ذکر خطبه اى از آن حضرت در توصیف پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اکتفا مى کنیم.

خطبه امام صادق (علیه السلام) در وصف حضرت محمد ( صلی الله علیه و آله و سلم )

بردبارى، وقار و مهربانى خدا سبب شد تا گناهان بزرگ و کارهاى زشت مردم مانع نشود که دوست ترین و شریف ترین پیغمبرانش  یعنى محمد بن عبدالله(ص) را براى مردم بر گزیند.

محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم) در حریم عزت تولد یافت، در خاندان شرافت اقامت گزید، حسب و نسبش آلوده نگشت، صفاتش را دانشمندان بیان کردند و حکمیان در وصفش اندیشه نمودند، او پاکدامنى بى نظیر، هاشمى نسبى بى مانند و بى مانندى از اهل مکه بود.

حیا صفت او بود و سخاوت طبیعتش، بر متانت ها و اخلاق نبوت سرشته شده بود. اوصاف خویشتن دارى هاى رسالت بر او مهر شده بود تا آن گاه که مقدرات و قضا و قدر الهى عمر اورا به پایان رسانید و حکم حتمى پروردگار او را به سرانجامش منتهى ساخت.

هر امتى، امت پس از خود را به آمدنش مژده داد. نسل به نسل از حضرت آدم تا پدر بزرگوارش، عبدالله، هر پدرى او را به پدر دیگر تحویل داد اصل و نسبش به ناپاکى آمیخته نشد و ولادت او با ازدواج نا مشروع پلید نگشت. ولادتش در بهترین طایفه، گرامى ترین نواده (بنى هاشم)، شریف ترین قبیله (فاطمه مخزومیه) و محفوظترین شکم باردار (آمنه دختر وهب) و امانت دارترین دامن بود.

خدا او را برگزید ،پسندید و انتخاب کرد سپس کلیدهاى دانش و سر چشمه هاى حکمت را به او داد. او را مبعوث نمود تا رحمت بر بندگان و بهار جهانیان باشد. خداوند کتابى را بر او نازل کرد، که بیان و توضیح هر چیزى در آن است و آن را به لغت عربى، بدون هیچ انحرافى قرار داد به امید این که مردم پرهیزکار شوند. آن را براى مردم بیان کرد و معارف آن را روشن ساخت و با آن دینش را آشکار ساخت و واجباتى را لازم شمرد و حدودى را براى مردم وضع نمود وبیان کرد.

آن ها را براى مردم آشکار نمود و آن ها را آگاه ساخت. آن حضرت در آن امور راهنمایى به سوى نجات و نشانه هاى هدایت به سوى خدا مى باشد. رسول خدا(ص) رسالتش را تبلیغ کرد مإموریتش را آشکار ساخت بارهاى سنگین نبوت را که به عهده گرفته بود به منزل رسانید و به خاطر پرورگارش صبر کرد و در راهش جهاد نمود. با برنامه ها و انگیزه هایى که براى مردم پى ریزى نمود و مناره هایى که نشانه هاى آن را بر افراشت براى امتش خیر خواهى کرد و آن ها را به سوى نجات و رستگارى فرا خواند و به یاد خدا تشویق وبه راه هدایت دلالت کرد تا مردم پس از او گمراه نشوند. آن حضرت نسبت به مردم دلسوز و مهربان بود.

پی نوشت ها

(۱) حجر, آیه ۹٫ (انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون)…(۲) قلم, آیه ۴٫٫٫٫(۳) فتح, آیه ۲۹٫٫٫٫

(۴) مصباح الشریعه, ترجمه زین العابدین کاظمى, ص ۱۲۶٫(خلقنى الله من صفوه نوره. ..)

(۵) جلإ العیون. ص ۱۱٫٫٫٫(۶) همان, ص ۳۶٫٫٫٫(۷) بحار الانوار, ج ۱۶, ص۱۰۱٫٫٫٫(۸) مناقب, ج ۱, ص ۱۵۰٫

(۹) سفینه البحار, ج ۱, ص ۴۳۳٫٫٫٫(۱۰) بحار الانوار, ج ۱۷, ص ۳۰,…(۱۱) هند بن ابى هاله, فرزند حضرت خدیجه(س) از شوهر قبلى اش بود که در خانه پیامبر اسلام رشد و نمو نمود.

(۱۲) بحار الانوار, ج ۱۶, ص ۱۴۸ ـ ۱۴۷٫

(۱۳) کلیات سعدى, فصل طیبات, ص ۵۳۳ ـ ۵۳۲٫٫٫٫(۱۴) بقره, آیه ۱۴۶٫٫٫٫(۱۵) فتح, آیه ۲۹٫٫٫٫

(۱۶) بقره, آیه ۸۹٫٫٫٫(۱۷) تفسیر نور الثقلین, ج ۱, ص ۱۳۸ و ج ۵, ص ۷۷٫٫٫٫(۱۸) انبیإ, آیه ۱۰۷٫

(۱۹) اصول کافى, ترجمه سید جواد مصطفوى, ج ۲, ص ۳۲۵٫٫٫٫(۲۰) همان, ص ۳۲۱٫٫٫٫(۲۱) طه, آیه ۶۸٫٫٫٫(۲۲) بحار الانوار, ج ۱۶, ص ۳۶۶٫ به نقل از جامع الاخبار, ص ۸ ـ ۹٫

(۲۳) حشر, آیه ۷٫

اصول مسائل اخلاقى در فلسفه یونان

با یک نگاه اجمالى به اصول مسائل اخلاقى در مکتبهاى غیر اسلامی می پردازیم.

گروهى از فلاسفه قدیم که از بنیانگذاران علم اخلاق محسوب مى شوند، براى اخلاق اصول چهارگانه قائل بودند؛ و به تعبیر دیگر، فضائل اخلاقى را در چهار اصل خلاصه کرده اند:

  1. حکمت
  2. عفّت
  3. شجاعت
  4. عدالت

و گاه خداپرستى را هم به آن ضمیمه کرده و آن را به پنج اصل رسانده اند.

بنیانگذار این مکتب را «سقراط» مى توان شمرد؛ او معتقد بود:

«نیکوکارى (و اخلاق) بسته به تشخیص نیک و بد (یعنى  دانائى ) است، و فضیلت بطور مطلق جز دانش و حکمت چیزى نیست؛ امّا دانش چون در مورد ترس و بى باکى، یعنى آگاهى بر این که ازچه چیز باید ترسید، و ازچه چیز باید نترسید ملاحظه شود، «شجاعت» است، و هرگاه درباره تمنّاهاى نفسانى به کار رود «عفّت» خوانده مى شود، و هرگاه علم به قواعدى که حاکم بر روابط مردم نسبت به یکدیگر است منظور گردد «عدالت» است، و اگر وظائف انسان نسبت به خالق در نظر گرفته شود «دیندارى و خداپرستى» است. این فضائل پنجگانه، یعنى حکمت، شجاعت، عفّت، عدالت و خداپرستى، اصول نخستینِ اخلاق سقراطى است.»[۱]

بسیارى از دانشمندان اسلام که درباره علم اخلاق کتاب نوشته یا بحثهایى داشته اند، این اصول چهارگانه یا پنجگانه را پذیرفته و دقّتهاى بیشترى روى آن به عمل آورده، و پایه هاى محکمترى براى آن چیده اند، و آن را مبناى نگرشهاى اخلاقى خود در همه زمینه ها قرار داده اند.

آنها در نگرش تازه خود به این اصول مى گویند:

نفس و روح انسان داراى سه قوّه است:

  1. قوّه «ادراک» و تشخیص حقایق
  2. جاذبه یا نیروى جلب منافع و به تعبیر دیگر «شهوت» (البتّه نه شهوت جنسى فقط، بلکه هرگونه خواسته اى به معنى وسیع کلمه).
  3. نیروى دافعه و به تعبیر دیگر «غضب».

سپس اعتدال هریک از سه قوّه را یکى از فضائل اخلاقى دانسته اند که به ترتیب «حکمت» و «عفّت» و «شجاعت» نامیده اند.

سپس افزوده اند: هرگاه نیروى شهوت و غضب در اختیار قوّه ادراک و تمیز نیک و بد قرار گیرد، «عدالت» حاصل مى شود که اصل چهارم است.

به تعبیر دیگر، تعادل هریک از قواى سه گانه مزبور به تنهائى فضیلتى است که حکمت و عفّت و شجاعت نام دارد، و ترکیب آنها با یکدیگر، یعنى تبعیّت شهوت و غضب از نیروى ادراک، فضیلت دیگرى محسوب مى شود که عدالت نام دارد؛ چرا که بسیار مى شود، انسان، شجاعت که حدّ اعتدال نیروى غضب است دارد ولى آن را بجا مصرف نمى کند (مثل اینکه آن را در جنگهاى بیهوده و بى هدف به کار مى گیرد، در اینجا شجاعت وجود دارد ولى عدالت نیست، امّا اگر این صفت فضیلت (شجاعت) در راه یک هدف  عالى و عقلانى به کار گرفته شود، یعنى با حکمت آمیخته گردد، عدالت به وجود مى آید.

به این ترتیب، این گروه از دانشمندان اسلام، تمام فضائل و صفات برجسته انسانى را زیر پوشش یکى از این چهار اصل قرار داده اند، و عقیده دارند فضیلتى نیست جز این که تحت یکى از این چهار عنوان جاى مى گیرد؛ و بعکس، رذائل همواره در طرف افراط و تفریط یکى از این چهار فضیلت است.

براى توضیح بیشتر درباره این مکتب اخلاقى به کتاب  «احیاء العلوم» و «محجّه البیضاء» و سایر کتب معروف اخلاقى مراجعه شود.[۲]

نقد و بررسى

تقسیم فضائل به چهار شاخه اصلى که در تحلیل بالا آمده برخلاف آنچه در ابتدا به نظر مى رسد، ریشه اسلامى مسلّمى ندارد؛ بلکه نتیجه تحلیلهایى است که دانشمندان اسلام از کلمات حکماى یونان گرفته و آن را تکمیل کرده اند، هرچند در بعضى از روایات مرسله اشاره اى به آن دیده مى شود.

در روایتى که به على علیه السلام نسبت داده شده است چنین مى خوانیم:

«الْفَضائِلُ ارْبَعَهُ اجْناسٍ: احَدُها الْحِکْمَهُ وَقِوامُها فِى الْفِکْرَهِ، وَالثَّانى  الْعِفَّهُ وَقِوامُها فِى الشَّهْوَهِ، وَالثَّالِثُ الْقُوَّهُ وَقِوامُها فِى الْغَضَبِ، وَالرَّابِعُ الْعَدْلُ وَقِوامُهُ فى اعْتِدالِ قُوى  النَّفْسِ؛ فضائل چهار نوع است: یکى از آنها حکمت است که ریشه آن در تفکّر مى باشد، دومى عفّت است که اساس آن شهوت است، سومى قوّت است و اساس آن در غضب است، و چهارمى عدالت است و ریشه آن در اعتدال قواى نفسانیّه مى باشد.»[۳]

این حدیث گرچه هماهنگى کامل با تقسیمات چهارگانه علماى اخلاق ندارد، ولى نزدیک به آن مى باشد؛ و همان گونه که در بالا آمد حدیث، مرسل است و از نظر سند خالى از اشکال نیست.

به هر حال، آنچه به علماى اخلاق یا حکماى یونان در این تقسیم چهارگانه ایراد مى شود، جهات زیر است:

  1. پاره اى از ملکات اخلاقى را- که به یقین جزء فضائل است- به زحمت مى توان در این چهار اصل جاى داد؛ مثلًا، «حسن ظن یا خوشبینى» یکى از فضائل است و نقطه مقابل آن «بدبینى و بدگمانى و سوءظن» است، اگر بنا باشد در شاخه هاى بالا جا بگیرد، باید در شاخه حکمت واقع شود، در حالى که حسن ظن را نمى توان جزء حکمت شمرد؛ زیرا خوشبینى و حسن ظن با تشخیص صحیح نسبت به واقعیّات «دوتا است» بلکه گاه به روشنى از آن جدا مى شود، به این معنى که قرائن ظنّى بر صدور گناه و خطا از کسى آشکار باشد ولى به حسن ظن و خوشبینى آنها را نادیده مى گیرد.

همچنین صبر در برابر مصائب و شکر در مقابل نعمتها، بى شک از فضائل است؛ در حالى که نه مى توان آنها را در قوّه تشخیص و ادراک جاى داد، و نه در مسئله جذب منافع یا دفع مضار، بخصوص اگر شخص صابر و شاکر براى ارزش ذاتى این صفات پایبند به آن باشد، نه براى منافعى که در آینده از آنها عاید مى شود.

و نیز شاید کم نباشد صفات دیگرى که جزء فضائل است و به زحمت مى توان آنها را در آن شاخه هاى چهارگانه قرار داد.

  1. «حکمت» را جزء اصول فضائل اخلاقى و افراط و تفریط در آن را جزء رذائل اخلاقى شمرده اند، در حالى که حکمت، بازگشت به تشخیص واقعیّتها مى کند و اخلاق مربوط به عواطف و غرائز و ملکات نفس است نه ادراکات عقل، و لذا هرگز در مورد افراد خوش فکر تعبیر به حسن اخلاق نمى شود.

اخلاق مى تواند ابزارى براى عقل بوده باشد ولى عقل و درک خوب جزء اخلاق نیست؛ یا به تعبیر دیگر، عقل و قوّه ادراک راهنماى عواطف و غرائز انسان است، و به آنها شکل مى دهد و اخلاق کیفیّتهایى است که بر این غرائز و امیال عارض مى گردد.

  1. اصرار بر این که همیشه فضائل اخلاقى، حدّ وسط در میان افراط و تفریط است نیز صحیح به نظر نمى رسد، هرچند غالباً چنین است، زیرا مواردى پیدا مى کنیم که افراطى براى آن وجود ندارد؛ مثلًا، قوّه عقلیّه هرچه بیشتر باشد بهتر است، و افراطى براى آن تصوّر نمى شود؛ و این که «جربزه» را افراط در قوّه عقلیّه گرفته اند صحیح نیست، زیرا «جربزه» از کثرت فهم و هوش ناشى نمى شود، بلکه نوعى کج روى و انحراف و اشتباه در مسائل به خاطر عجله در قضاوت یا مانند آن است.

پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله از نظر قدرت عقل و فکر به قدرى بالا بود که از ایشان تعبیر به عقل کل مى شود، آیا این برخلاف فضیلت است!

درست است که عقل و هوش فراوان گاه سبب درد و رنجهایى مى شود که افراد بى خبر و غافل و ناآگاه از آن آسوده اند ولى به هر حال جزء فضائل محسوب مى شود.

همچنین «عدالت» را جزء فضائل اخلاقى شمردند و افراط و تفریط آن را «ظلم» و انظلام (پذیرش ظلم) مى دانند در حالى که قبول ظلم و تن در دادن به آن هرگز افراط در عدالت نیست، و از مقوله دیگرى محسوب مى شود.

بنابراین، مسئله حدّ وسط بودن صفات فضیلت در برابر افراط و تفریطهاى صفات رذیلت گرچه در غالب موارد قابل قبول است، امّا هرگز نمى توان آن را یک حکم عام شمرد، و آن را به عنوان یک اصل اساسى در بحثهاى اخلاقى پذیرفت.

نتیجه: اصول چهارگانه اى که قدماء براى اخلاق شمرده اند و در واقع تکمیلى است بر آنچه فلاسفه یونان قدیم داشته اند، نمى تواند به عنوان یک الگوى جامع براى تقسیم صفات اخلاقى شمرده شود، هرچند نسبت به بسیارى از مسائل اخلاقى صادق است.[۴]

 

 

[۱] . سیر حکمت در اروپا، ج ۱، ص ۱۸( با کمى تلخیص).

[۲] . المحجّه البیضاء، جلد ۵، ص ۹۶ و ۹۷٫

[۳] . بحار الانوار، جلد ۷۵، ص ۸۱، حدیث ۶۸٫

[۴]. برگرفته از :  مکارم شیرازى، ناصر، اخلاق در قرآن(مکارم شیرازى)، ج۱، ص۹۹-۱۰۳، مدرسه الإمام علی بن أبی طالب (علیه السلام) – ایران – قم، چاپ: ۴، ۱۳۸۵ ه.ش.

حسن خلق و بردبارى و فرو خوردن خشم‏.

اشاره:

خداوند متعال در آیه یک صد و پنجاه و چهارم سوره آل عمران فرموده است «پس به رحمتى از خدا نرمى مى کنى بر ایشان و اگر بدخوى و سخت دل مى بودى از گرد تو پراکنده مى شدند.» و در آیه چهارم سوره قلم فرموده است «و بدرستى که همانا تو بر خلق عظیمى.» پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده اند: خوش خلقى نیمى از دین است و به آن حضرت گفته شد، بهترین چیزى که به انسان مسلمان عطا شده است چیست؟ فرمودند: خلق نیکو.

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است، نیکوترین نیکویى ها خلق خوش است.

ام سلمه به پیامبر گفت: پدر و مادرم فدایت باد! زنى که دو شوهر داشته و هر دو مرده اند و به بهشت رفته اند، او کدامیک را برگزیند؟ فرمودند: اى ام سلمه! خوش خلق تر آن دو را انتخاب کن و آن را که براى خانواده خود بهتر بوده است. اى ام سلمه! خوش خلقى، خیر دنیا و آخرت را در ربوده است [۱].

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) به پسران خود فرمود: از ستیزه جویى با مردان پرهیز کنید که آنان بر دو گروهند، یا زیرکى که براى شما مکر و چاره اندیشى مى کند یا نادانى که شتابان در صدد مقابله برمى آید. سخن چون نر و پاسخ چون ماده است و و چون دو زوج با یک دیگر درآمیزند چاره یى از نتیجه و فرزند نیست.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده اند: شما هرگز با اموال خود نمى توانید به همه مردم عطا کنید، آنان را با اخلاق پسندیده خود فرا گیرید[۲].

و فرموده اند: برترین مردم از لحاظ ایمان، نیک خلق ترین ایشانند و نکوکارترین مردم، خیرخواه ترین ایشان نسبت به مردمند و گزینه تر مردم آن کسى است که مردم از او سود برند[۳].

امام صادق فرموده است، خداوند متعال به داود (علیه السّلام) وحى فرمود که با مردم معاشرت کن و اخلاق آنان را مراعات و از کردارهاى زشت ایشان دورى کن تا روز قیامت به آنچه از من مى خواهى برسى [۴].

همان حضرت فرموده است، هر کس بدخوى باشد، خویش را شکنجه داده است [۵].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده اند: مردى را در خواب دیدم که به زانو درآمده و میان او و رحمت خدا پرده قرار گرفته است. حسن خلق او آمد و دستش را گرفت و به رحمت خدا درآورد[۶].

همان حضرت فرموده اند: جبریل روح الامین، از سوى پروردگار جهانیان پیش من آمد و گفت، اى محمد! بر تو باد به نیک خلقى که خیر دنیا و آخرت را در ربوده است. و همانا شبیه ترین شما به من، خوش خوى ترین شماست.

امام صادق فرموده است: چند اسیر را پیش پیامبر آوردند. دستور فرمودند گردن همه شان جز یکى را بزنند. آن مرد گفت: پدر و مادرم فداى تو باد! چگونه فقط مرا از میان ایشان آزاد کردى؟ فرمودند: جبریل به من خبر داد که در تو پنج خصلت است که خداوند و پیامبرش آن را دوست دارند، نسبت به همسرت غیرتمندى، با سخاوت و خوش خویى و راست گفتارى و شجاعت دارى. چون آن مرد این سخنان را شنید، مسلمان شد و اسلامى پسندیده داشت و در یکى از جنگها، همراه رسول خدا به سختى جنگ کرد و به شهادت رسید[۷].

مردى به امام صادق (علیه السّلام) گفت: از مکارم اخلاق به من خبر بده. فرمود: عفو و گذشت از هر کس که به تو ستم کرده است و پیوستن به کسى که از تو بریده است و بخشیدن به کسى که تو را محروم کرده است و گفتن حق هر چند به زیان تو باشد.

و نیز فرموده است، بر شما باد به رعایت مکارم اخلاقى که خداوند آن را دوست مى دارد و بر شما باد به حسن خلق که صاحب خود را به درجه کسى که نمازگزار و روزه گیر بوده است، مى رساند[۸].

و همان حضرت فرموده است، هر کس مى خواهد خداوند او را به رحمت خویش درآورد و در بهشت خود مسکن دهد، خلق خویش را نیکو کند و انصاف دهد و بر یتیم رحمت آورد و ضعیف را یارى دهد و براى خداوند که او را آفریده است تواضع کند.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده اند: نزدیک ترین شما در فرداى قیامت به من و سزاوارترین شما به شفاعت، راستگوتر و امانت دارتر و خوش خوى تر و نزدیک تر شما به مردم است [۹].

امیر المؤمنین فرموده است، گشاده رویى، دام و سبب صید دوستى است و بردبارى گور عیب هاست و صلح دوستى و مسالمت، پوشش معایب است و هیچ چیزى براى تقرب، چون خوش خویى نیست [۱۰].

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است، چون به حضور پیامبر (صلّى الله علیه و آله) آمدند و گفتند سعد بن- معاذ درگذشت، از جاى برخاستند و یاران ایشان هم از جاى برخاستند، و دستور فرمودند جنازه سعد بن معاذ را غسل دادند و خود کنار چهار چوب در خانه ایستادند و چون غسل و کفن و حنوط او تمام شد و سریر نهادند، رسول خدا بدون ردا و پاى برهنه از پى تابوتش راه افتادند. گاه سمت راست و گاه سمت چپ آن را مى گرفتند تا کنار قبر آوردند و آنگاه خود وارد گور شدند و جنازه را در لحد نهادند و خشت چیدند و مرتب مى فرمودند به من سنگ و گل بدهید تا میان خشت ها را پر کنم و چون از آن کار فارغ شدند و روى خشت ها خاک ریختند و با زمین هموار فرمودند، خطاب به مردم گفتند: من مى دانم که این گور هم کهنه مى شود و ویران مى گردد، ولى خداوند دوست دارد که هر کس کارى مى کند آن را محکم و استوار انجام دهد، همین که خاک بر روى گور هموار شد، مادر سعد گفت: درخت طوبى براى تو است. (خوشا به  حالت باد!) پیامبر فرمودند: اى مادر سعد! چنین تکلیفى بطور قطع بر پروردگار خود تعیین مکن که همانا سعد را، فشار گور، فشارى سخت داد. گوید، پیامبر (صلّى الله علیه و آله) همراه مردم بازگشتند و ایشان گفتند: اى رسول خدا! چنان دیدیم که نسبت به سعد به آن گونه رفتار کردید که نسبت به هیچ کس رفتار نمى فرمودید. در پى جنازه اش بدون ردا و کفش حرکت کردید. فرمودند: فرشتگان بدون ردا و کفش بودند، من هم از آنان پیروى کرد پرسیدند: چرا گاهى سمت راست و گاهى سمت چپ سریر را بر دوش مى گرفتید؟ فرمودند: دست من در دست جبریل بود، هر کجا را که او مى گرفت، من هم مى گرفت گفتند: چرا شخصا در غسل او نظارت فرمودید و بر جنازه اش نماز گزاردید و او را زیر لحد پنهان کردید و سپس فرمودید، همانا سعد را فشارى رسید؟ فرمودند: آرى، این به آن جهت بود که سعد با همسر خویش بدخوى بود[۱۱].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده اند: هیچ چیزى را در ترازوى عمل سنگین تر از خوش خویى نیست و فرموده اند بر شما باد به خوش خویى که خوش خوى در هر صورت به بهشت است و از ترش خویى بر حذر باشید که به هر حال در جهنم است و آن حضرت همواره مى فرمود: پروردگارا آفرینش مرا نیکو آفریدى، خدایا اخلاق مرا هم پسندیده و خوش فرماى [۱۲].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده اند: دو مرد که با هم ایمان آورده و هجرت کرده اند، وارد بهشت مى شوند ولى درجه یکى بر دیگرى به بلندى ثریاست. دیگرى مى گوید:

پروردگارا! چرا او را بر من برترى دادى؟ مى فرماید: زیرا از تو خوش خوى تر بود.

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) چنین سروده است:

«کسى که از پاسخ فرو مایگان پرهیز کند، آبرویش مصون است و هر کس با مردان مدارا کند، راه صواب رفته است. هر کس مردان بزرگ را هیبت بدارد، هیبتش را مى دارند و هر کس آنان را خوار و زبون کند، بزرگ نخواهد شد.»[۱۳]

و این ابیات را هم مکرر مى خواند:

«اگر به دانش نیازمند باشم، گاهى به نادانى نیازمندتر مرا براى بردبارى اسبى است که به بردبارى لگام زده شده است. هر کس راستى مرا بخواهد، من راست و با صداقتم و کسى که کژى مرا بخواهد من کژ خواهم بود و اگر بعضى از مردم بگویند در او سماجت (زشتى) است، همانا که راست گفته اند، ولى زبونى از نادانى بدتر است.»[۱۴] و سروده شده است «پروردگارا! امروز بر بردبارى من بیفزاى که من بردبارى را چنان مى بینم که هیچ کس از آن پشیمان نیست و بردبار هرگز بر آن پشیمانى نمى خورد.» و هم گفته شده است «هیچ چیزى را چون بردبارى براى دوست خود شایسته نمى بینم و هیچ خویى براى مرد بدتر از نادانى نیست.» دیگرى چنین سروده است «اگر احوال شخص کریم دگرگون شود، خلق او همواره شریف خواهد بود. از همنشینى فرومایه پرهیز کن که زشتى را آشکار مى کند و خوبى را پوشیده مى دارد.»

فصل: در فرو خوردن خشم

خداوند متعال در آیه یک صد و سى سوره آل عمران فرموده است: «و فروخورندگان خشم و عفوکنندگان از مردم» و در آیه شصت و چهارم سوره فرقان فرموده است: «و بندگان خداى بخشنده، آنان که بر زمین آرام راه مى روند و چون نادانان ایشان را مورد خطاب قرار دهند، گویند سلا»، و در آیه سى و ششم سوره شورى فرموده است: «و هر گاه که خشم گیرند، خود عفو مى کنند.» امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: خشم کلید هر بدى و شرى است [۱۵]. همان حضرت فرموده است، حواریون به عیسى (علیه السّلام) گفتند: اى معلم خیر! به ما بیاموز که چه چیزى از همه شدیدتر است؟ فرمود: خشم خداوند. گفتند: با چه چیزى از خشم خدا پرهیز کنیم و از آن در امان بمانیم؟ فرمود: به اینکه خشم مگیرید. پرسیدند: سرچشمه خشم از کجاست؟ فرمود: از کبر و جبروت و کوچک شمردن مردم [۱۶].

پیامب (صلّى الله علیه و آله) فرموده اند: اى على! بر هر کس تنگ خلقى چیره شود، آسایش از او رخت مى بندد[۱۷].

امام صادق فرموده است: پیامبر (صلّى الله علیه و آله) از کنار قومى گذشتند که مشغول بلند کردن سنگى بودند. پرسیدند: این کار براى چیست؟ گفتند: براى اینکه نیرومندتر خود را بشناسیم، فرمودند: آیا به شما بگویم نیرومندترین شما کیست؟ گفتند: آرى، فرمودند: نیرومندترین شما کسى است که چون خشنود شد، خشنودى او، او را به گناه نکشاند و کار یاوه انجام ندهد و چون خشم گیرد، خشمش او را از حق بیرون نبرد. و چون قدرت یافت، مرتکب کارى که بر حق نیست نشود[۱۸].

و همان حضرت فرموده است، عاقل ترین مردم، آن کسى است که با مردم بیشتر مدارا کند و دور اندیش ترین مردم، کسى است که بیشتر خشم خود را فرو خورد.

روایت شده است که کنیزکى از امام سجاد (علیه السّلام) در حال ریختن آب بر دست ایشان بود و امام براى وضو گرفتن آماده مى شد. آفتابه از دست کنیزک افتاد و بر چهره آن حضرت برخورد کرد و آن را درید. امام سجاد (علیه السّلام) سر خود را به طرف کنیزک بلند کرد. کنیز گفت: خداوند عز و جل مى فرماید: «فروخورندگان خشم»، فرمود: خشم خود را فرو خورد گفت: «و عفوکنندگان از مردم»، فرمود: خدایت عفو فرماید. گفت:

«و خداى احسان کنندگان را دوست مى دارد.» فرمود: برو که تو آزادى [۱۹].

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است، مردى از یاران امیر المؤمنین على (علیه السّلام) از زنان خود شکایت کرد. امام (علیه السّلام) از جا برخاست و چنین فرمود: اى مردم! در هر حال از زنان اطاعت مکنید و آنان را بر اموال امین قرار مدهید و نگذارید عهده دار کارهاى عیال باشند، که اگر آنها آزاد گذاشته شوند، آزادند و ممکن است به مهلکه ها درافتند و

کار را شتابان به تباهى کشند. ما آنان را چنان یافته ایم که به هنگام میل به چیزى شکیبایى ندارند. غرور و به خود شیفتگى همیشه با آنان است، هر چند سالخورده و ناتوان شوند. هر گاه از چیزى اندک منع شوند، نسبت به چیز بسیار هم سپاسگزارى نمى کنند. خیر را فراموش مى کنند و شر را به خاطر مى دارند. سخن یاوه و بهتان مى گویند و در سرکشى پافشارى دارند و شکار شیطان مى شوند، ولى در هر حال با آنان مدارا کنید و نیکو سخن بگویید، شاید کارها را پسندیده انجام دهند.

امام صادق فرموده است، هر کس به هنگام رغبت به چیزى و روى گرداندن از چیزى (یا هنگام بیم و امید) و به هنگام شهوت و غضب، خویشتندار باشد، خداوند پیکرش را بر آتش دوزخ حرام مى فرماید[۲۰].

روایت شده است که در حضور امام باقر (علیه السّلام) سخن از خشم رفت، فرمود:

ممکن است گاهى مرد چنان خشم بگیرد که هرگز خشنود نگردد و به همین سبب به دوزخ درافتد. هر مردى چون خشمگین مى شود بنشیند که این نشستن پلیدى شیطان (خشم) را از او دور مى کند و اگر نشسته است برخیزد و هر مردى که بر رحم و خویشاوند خود خشم مى گیرد، برخیزد و به او نزدیک شود و دست به بدن او بکشد که چون رحم دست بر رحم کشد، آرام مى گیرد[۲۱].

امام صادق فرموده است، سه گروه نزدیک ترین خلق به خدا در روز قیامتند تا آنکه از حساب آسوده شوند، نخست کسى که در حال خشم، قدرتش او را وادار به ستم نسبت به زیر دستان نکند، و کسى که میان دو کس حرکت کند (قضاوت کند) و به اندازه دانه جوى یکى را بر دیگرى ترجیح ندهد و کسى که در مورد سود و زیان خود حق را بگوید[۲۲].

پیامبر فرموده اند: هر کس در حالى که قدرت بر اجراى خشم دارد، خشم خود را فرو خورد، خداوند متعال او را روز قیامت در حضور همگان فرا مى خواند تا هر حورى را که مى خواهد براى خود برگزیند. و فرموده اند هر کس در حال مداراى با مردم درگذرد، شهید درگذشته است [۲۳].

و فرموده اند: مداراى با مردم، صدقه است.

و فرموده اند: نیرومندى به کشتى گرفتن و بر زمین زدن پهلوان نیست. نیرومند کسى است که به هنگام خشم خویشتندار باشد[۲۴].

مردى به ابو ذر گفت: تو همانى که فلان تو را از این شهر تبعید کرده است.

اگر خیرى در تو مى بود او تو را تبعید نمى کرد. ابو ذر فرمود: اى برادر! پیش روى من گردنه یى سخت است، اگر از آن گردنه نجات یابم، این سخن تو براى من زیانى ندارد و اگر از آن نجات پیدا نکنم، بدتر از آنم که مى گویى.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده اند: همانا خداوند متعال، شخص با آزرم بردبار با عفت بى نیاز را دوست مى دارد و از شخص بد زبان فحش دهنده که با اصرار از مردم چیزى مى خواهد، نفرت دارد[۲۵].

و چنین سروده شده است «از سخنان خشم برانگیز خوددارى و مدارا کن و بردبارى کن که بردبارى به من شبیه تر است. من پاسخ گویى را رها مى کنم تا به آنچه دوست ندارم پاسخم ندهند.» و سروده شده است «هیچ چیز براى فرومایه، بهتر از پاسخ دادن و بگو مگو کردن نیست. سکوت و پاسخ ندادن به فرومایه، بر او دشوارتر از دشنام دادن است.»

پی نوشت:

[۱] . این هر سه مورد را ابو الفضل على طبرسى، نوه طبرسى بزرگ هم در مشکاه الانوار فی غرر الاخبار، ص ۲۲۳، چاپ ۱۳۸۵ ق. قم، آورده است.

[۲] . در اصول کافى، ص ۱۰۳، ج ۲، با اضافاتى، و در نهایه ابن اثیر، ص ۱۸۵، ج ۵، عینا آمده است.

[۳] . در اصول کافى، ص ۱۵۶، ج ۳، همراه با ترجمه آقاى دکتر جواد مصطفوى با اندک اختلافى آمده است.

[۴] . بخشى از آن در نهایه ابن اثیر، ص ۳۲۵، ج ۲، آمده است.

[۵] . در تحف العقول، ص ۲۷۰، چاپ ۱۳۹۴ ق. ق

[۶] . فضائل الاشهر الثلاثه، صدوق، ص ۱۱۳٫

[۷] . در خصال صدوق، ص ۲۵۵، ج ۱، به نقل از حضرت باقر آمده است.

[۸] . به نقل از تحف العقول، ضمن سخنان رسول خدا( صلّى الله علیه و آله) در بحار الانوار، ص ۱۴۸، ج ۷۷، چاپ جدید، آمده است.

[۹] . با اندک تفاوتى، از همان منبع در همان جلد بحار الانوار، ص ۱۵۰، آمده است.

[۱۰] . در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ص ۹۷، ج ۱۸، چاپ محمد ابو الفضل ابراهیم، با اندک اختلافى آمده است.

[۱۱] . براى اطلاع بیشتر در این مورد در منابع بسیار کهن، رک. به: صفحات ۱ تا ۱۳ بخش دوم جلد سوم طبقات ابن سعد و ترجمه آن به قلم این بنده.

[۱۲] . در مشکاه الانوار طبرسى، ص ۲۲۳ هم آمده است.

[۱۳] . این دو بیت در کتاب من الشعر المنسوب الى الامام الوصى على بن ابى طالب، ص ۱۹، جمع و شرح عبد العزیز سید الاهل، بیروت، ۱۳۹۳ قمرى، آمده است.

[۱۴] . این ابیات در صفحه ۲۹ دیوان منسوب به حضرت على همراه با ترجمه آقاى محمد جواد نجفى، چاپ ادبیه تهران، آمده است.

[۱۵] . با ذکر سلسله سند در اصول کافى، ص ۴۱۲، ج ۳، همراه با ترجمه آقاى دکتر جواد مصطفوى آمده است.

[۱۶] . به نقل از حضرت رضا( علیه السّلام) در مشکاه الانوار طبرسى، ص ۲۱۹، هم آمده است.

[۱۷] . به نقل از مکارم الاخلاق طبرسى، ص ۵۰۰، در بحار الانوار، ص ۴۸، ج ۷۷، چاپ جدید، هم آمده است.

[۱۸] . در مشکاه الانوار طبرسى، صفحات ۲۱۸ و ۲۴۷، چاپ قم، ۱۳۸۵ قمرى، هم آمده است.

[۱۹] . در مشکاه الانوار طبرسى، صفحات ۲۱۸ و ۲۴۷، چاپ قم، ۱۳۸۵ قمرى، هم آمده است.

[۲۰] . در ارشاد شیخ مفید، ص ۲۴۱، چاپ ۱۳۷۷ قمرى، تهران، با ذکر سلسله اسناد آمده است.

[۲۱] . اصول کافى، ص ۴۱۲، ج ۳، دومین روایت باب غضب.

[۲۲] . خصال، ص ۱۱۰، ج ۱، همراه با ترجمه آقاى کمره یى آمده است.

[۲۳] . در مشکاه الانوار، ص ۲۱۸ هم، آمده است.

[۲۴] . به نقل از تحف العقول در بحار الانوار، ص ۱۵۱، ج ۷۷، چاپ جدید، آمده است.

[۲۵] . بخش اول این روایت در اصول کافى، ص ۱۷۴، ج ۳، همراه با ترجمه آقاى دکتر جواد مصطفوى آمده است.

اخلاق و نسبیّت

افعال اخلاقی

آیا اخلاق خوب و بد و رذائل و فضائل جنبه مطلق دارد؛ یعنى، مثلًا شجاعت و فداکارى و تسلّط بر نفس در هر زمان و هر مکان بدون استثنا خوب است، یا خوبى و بدى این صفات نسبى است، در پاره اى از جوامع و بعضى از زمانها و مکانها خوب در حالى که در جامعه یا زمان و مکان دیگر، بد است؟

آنها که اخلاق را نسبى مى دانند دو گروهند:

گروه اوّل  کسانى هستند که نسبیّت را در تمام هستى قائل هستند؛ هنگامى که وجود و عدم نسبى باشد، اخلاق مشمول نسبیّت خواهد بود.

گروه دوم  کسانى هستند که کارى به رابطه مسائل مربوط به وجود و اخلاق ندارند، بلکه معتقدند معیار شناخت اخلاق خوب و بد، پذیرش و عدم پذیرش جامعه است.

بنابراین، ممکن است صفتى مانند شجاعت در جامعه اى مقبول و در جامعه و زمان و مکان دیگرى غیر مقبول باشد، در آن جامعه اى که مقبول است جزو فضائل اخلاقى محسوب مى شود و در جامعه اى که غیر مقبول است جز و رذائل اخلاقى است.

این گروه، حسن و قبح افعال اخلاقى را نیز تابعى از شاخص قبول و ردّ جامعه مى شمرند و اعتقادى به حسن و قبح ذاتى افعال ندارند.

همان گونه که در بحث گذشته گفتیم، مسائل اخلاقى بستگى به معیارهاى سنجش زائیده از جهان بینى ها دارد؛ آنها که اصل و اساس را، جامعه- آن هم در شکل مادّى اش- مى بینند، چاره اى جز قبول نسبیّت در اخلاق ندارند؛ زیرا جامعه بشرى دائماً در تغییر و تحوّل است و شکل مادّى آن پیوسته دگرگون مى شود؛ بنابراین، چه جاى تعجّب که این گروه مرجع تشخیص اخلاق خوب و بد را افکار عمومى جامعه و قبول و ردّ آن بدانند.

نتیجه چنین تفکّرى ناگفته پیداست؛ زیرا سبب مى شود که اصول اخلاقى به جاى این که پیشرو جوامع بشرى و اصلاح کننده مفاسد آنها باشد، دنباله رو و هماهنگ با هر وضع و شرائطى گردد.

از نظر این گروه کشتن دختران و زنده به گور کردن آنها در جامعه جاهلیّت عرب، یک امر اخلاقى بوده چرا که جامعه آن روز آن را پذیرفته بود، همچنین غارتگرى که از افتخارات عرب جاهلى بود و پسران را به خاطر این گرامى مى داشتند که وقتى بزرگ شدند سلاح به دست مى گیرند و در صفوف غارتگران فعّالیّت مى کنند نیز یک امر اخلاقى محسوب مى شود و البتّه همجنس گرائى در جوامعى که غرق این بدبختیها هستند از نظر آنها اعمال اخلاقى محسوب مى شود!

عواقب مرگبار و خطراتى که این گونه مکتبها براى جوامع بشرى به وجود مى آورد بر هیچ عاقلى پوشیده نیست.

ولى در اسلام که معیار اخلاقى و ارزش فضائل و رذائل از سوى خدا تعیین مى شود و ذات پاک او ثابت و لا یتغیّر است، ارزشهاى اخلاقى ثابت و لا یتغیّر خواهد بود و افراد و جوامع انسانى باید از آن الگو بگیرند و تابع آن باشند نه این که اخلاق تابع خواست آنها باشد!

خداپرستان حتّى  فطرت انسانى و وجدان اخلاقى را اگر آلوده نگردد ثابت مى دانند؛ و آن را پرتوى از فروغ ذات پروردگار مى شمرند و به همین دلیل اخلاقیّات متّکى بر وجدان، یا به تعبیر دیگر، حسن و قبح عقلى (منظور عقل عملى است نه عقل نظرى) را نیز ثابت مى شمرند.

اسلام نسبى بودن اخلاق را نفى مى کند

در آیات متعدّدى از قرآن مجید، خوب و بد یا «خبیث و طیّب» را بطور مطلق مطرح کرده و وضع جوامع بشرى را در این امر بى اثر مى شمرد؛ در آیه ۱۰۰ سوره مائده مى خوانیم: «قُلْ لایَسْتَوِى الْخَبیثُ وَالطَّیِّبُ وَلَوْ اعْجَبَکَ کَثْرَهُ الْخَبیْثِ؛ بگو (هیچ گاه) ناپاک و پاک مساوى نیستند هرچند فزونى ناپاکها تو را به شگفتى اندازد!»

و در آیه ۱۵۷ سوره اعراف در توصیفى از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله مى خوانیم: «وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ؛ پیامبر، طیّبات را براى آنها حلال و خبائث را حرام مى کند.»

در آیه ۲۴۳ سوره بقره مى فرماید: «انَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَلکِنَّ اکْثَرَ النَّاسِ لایَشْکُرُونَ؛ خداوند نسبت به بندگان خود احسان مى کند ولى اکثر مردم شکر او را به جا نمى آورند!»

در آیه ۱۰۳ سوره یوسف مى فرماید: «وَما اکْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنینَ؛ و بیشتر مردم هرچند اصرار داشته باشى ایمان نمى آورند!»

در این آیات ایمان و پاکیزگى و شکر به عنوان یک ارزش محسوب شده هرچند اکثریّت مردم با آن مخالف باشند؛ و بى ایمانى و ناپاکى و کفران، یک ضدّ ارزش به حساب آمده هرچند از سوى اکثریّت پذیرفته شود.

امیر مؤمنان على علیه السلام نیز کراراً در خطبه هاى  «نهج البلاغه» بر این معنى تأکید کرده است که پذیرش و عدم پذیرش خو یا عملى از سوى اکثریّت هرگز معیار فضیلت و رذیلت و حسن و قبح و ارزش و ضدّ ارزش نیست.

در یک جا مى فرماید: «ایُّهَا النَّاسُ لاتَسَتْوحِشُوا فى  طَرِیْقِ الْهُدى  لِقِلَّهِ اهْلِهِ فَانَّ النَّاسَ قَدْ اجْتَمَعُوا عَلى  مائِدَهٍ شِبَعُها قَصِیرٌ وَجُوعُها طَوِیْلٌ؛ اى مردم! در طریق هدایت از کمى نفرات وحشت نکنید؛ زیرا مردم گرد سفره اى جمع شده اند که سیرى آن کوتاه و گرسنگى اش طولانى است!»[۱]

و در جاى دیگر مى فرماید: «حَقٌّ وَباطِلٌ، وَلِکُلٍ أَهْلٌ؛ فَلَئِنْ أَمِرَ الْباطِلُ لَقَدیماً فَعَلَ، وَلَئِنْ قَلَّ الْحَقُّ فَلَرُبَّما وَلَعَلَّ؛ حق و باطلى داریم، و براى هرکدام طرفدارانى است؛ اگر باطل حکومت کند، جاى تعجّب نیست، از دیر زمانى چنین بوده؛ و اگر پیروان حق کم باشند، چه بسا افزوده گردند (و پیروز شوند)!»[۲]

اینها همه نسبیّت در مسائل اخلاقى را نفى مى کند و پذیرش یا عدم پذیرش از سوى اکثریّت جامعه را معیار ارزشهاى اخلاقى و اعمال نیک نمى شمرد.

در قرآن و روایات معصومین علیهم السلام شواهد فراوانى بر این مسئله است که اگر گردآورى شود، کتاب مستقلّى را تشکیل مى دهد.

سؤال

در اینجا سؤالى مطرح است و آن این که: در تعلیمات شریعتهاى آسمانى- به ویژه اسلام- نیز نسبیّت احیاناً پذیرفته شده است؛ در مثل، اسلام دروغ را یک ضدّ ارزش و عمل غیر اخلاقى مى شمرد در حالى که دروغ براى اصلاح میان مردم یا در مقام مشورت، ارزش و عمل اخلاقى محسوب مى شود؛ و مانند این مسئله در تعلیمات اسلامى کم نیست، و این نوعى پذیرش نسبیّت در اخلاق و حسن و قبح است.

پاسخ

این سؤال مهمّى است، ولى پاسخ زنده اى دارد و آن این که نسبى بودن اخلاق یا حسن و قبح مطلبى است، و وجود استثناها در مباحث مختلف، مطلبى دیگر.

به تعبیر دیگر، در بحث نسبیّت هیچ اصل ثابتى وجود ندارد، دروغ نه خوب است و نه بد، همچنین احسان و ظلم، نیکى و بدى آنها هنگامى روشن مى شود که از سوى اکثریّت جامعه به عنوان یک ارزش پذیرفته یا نفى شود.

ولى در اسلام و تعلیمات آسمانى، دروغ یا ظلم و ستم و نیز بخل و کینه و حسد ضدّ ارزش است؛ خواه از سوى اکثریّت مردم ارزش محسوب شود یا نه؛ و بعکس، احسان و عدالت و راستى و امانت ارزشهاى والائى هستند خواه از سوى جامعه اى پذیرفته شوند یا نه.

این یک اصل ثابت است ولى مانعى ندارد که در گوشه و کنار آن گاهى استثنائى وجود داشته باشد. اصل همان گونه که از نامش پیدا است اساس و ریشه چیزى را تشکیل مى دهد و استثنائات به منزله بعضى از شاخ و برگهاى اضافى است؛ بنابراین، هرگز نباید وجود پاره اى از استثنائات را که در هر قاعده کلّى یافت مى شود دلیل بر نسبیّت گرفت؛ و اگر به تفاوت این دو بخوبى توجّه کنیم جلو بسیارى از اشتباهات گرفته خواهد شد.

این نکته نیز در خور توجّه است که گاه مى شود موضوعات با گذشت زمان دگرگون مى گردد و احکام که تابع موضوعات است نیز عوض مى شود؛ این مطلب را هرگز نباید دلیل بر مسئله نسبیّت گرفت.

توضیح این که: هر حکم، موضوعى مخصوص به خود دارد؛ مثلًا، شکافتن بدن دیگرى و ایراد جرح برآن یک جنایت است، و قابل قصاص و تعقیب، ولى گاه این موضوع عوض مى شود، چاقو به دست جرّاحى مى افتد که براى نجات جان بیمار، شکم او را پاره مى کند، تا غدّه خطرناکى را در بیاورد، یا قلب او را مى شکافد تا دریچه و رگهاى قلب را اصلاح کند، در اینجا موضوع عوض مى شود و دیگر جنایت نیست. و طبیب جرّاح شکافنده قلب و شکم، در خور ستایش و جایزه است.

هیچ کس نباید این گونه دگرگونى احکام را که به خاطر دگرگونى موضوعات پیدا مى شود، دلیل بر نسبیت بگیرد. نسبیّت آن است که موضوع بدون دگرگونى ماهوى و موضوعى، نسبت به اشخاص یا زمانهاى متفاوت احکام متفاوتى پیدا کند.

احکام شرع نیز همین گونه است، شراب حرام و نجس است، امّا ممکن است با گذشت چند روزى و یا با اضافه مادّه اى به آن، تبدیل به سرکه پاک و حلال گردد.

هیچ کس نمى تواند اینها را به حساب نسبیّت بگذارد. نسبیّت آن است که شراب را مثلًا در جوامعى که علاقه به شراب دارند حلال بدانیم و در جوامعى که علاقه ندارند حرام بدانیم بى این که تغییر در ماهیّت شراب ایجاد شود.

در مسائل اخلاقى نیز گاه به موضوعاتى برخورد مى کنیم که در یک شکل فضیلت است و با دگرگونى تبدیل به رذیلت مى شود؛ نترسیدن در حدّ اعتدال شجاعت است و فضیلت، ولى اگر از حد بگذرد، تهوّر و بى باکى و رذیلت است. و همچنین در موارد مشابه آن. یا این که دروغ در آنجا که معمولًا منشأ مفاسد و تضعیف اعتماد عمومى است، حرام و رذیله است؛ و آنجا که به منظور اصلاح ذات البین باشد، حلال و فضیلت است.

ممکن است کسانى نام این دگرگونى موضوعات را نسبیّت بگذارند، نزاعى با آنها در مسئله نامگذارى نداریم، و چنین نزاعى را نزاع لفظى مى شمریم زیرا این گونه موارد از قبیل تغییر موضوع و ماهیّت چیزى است، و اگر منظور بعضى از طرفداران نسبیّت این باشد، مشکلى نیست؛ مشکل آن است که شاخص فضیلت و رذیلت و حسن و قبح اخلاقى را پسندیدن اکثریّت جامعه بدانیم.

از مجموع آنچه گفته شد نتیجه مى گیریم که مسئله نسبیّت در اخلاق از دیدگاه اسلام و قرآن و منطق عقل مردود است و در واقع طرح مسئله نسبیّت در مباحث اخلاقى مساوى با نفى اخلاق است، چرا که طبق نظریّه نسبیّت اخلاقى، هر رذیله اى در جامعه فراگیر شود فضیلت است؛ و هر بیمارى اخلاقى فراگیر، صحّت و سلامت محسوب مى شود و اخلاق به جاى این که وسیله اى براى سالم سازى اجتماع گردد، عاملى براى توسعه فساد خواهد شد.[۳]

پی نوشتها

[۱]. نهج البلاغه، خطبه ۲۰۱٫

[۲] . نهج البلاغه خطبه ۱۶٫

[۳]. برگرفته از :  مکارم شیرازى، ناصر، اخلاق در قرآن(مکارم شیرازى)، ج۱، ص۶۶-۷۱، مدرسه الإمام علی بن أبی طالب (علیه السلام) – ایران – قم، چاپ: ۴، ۱۳۸۵ ه.ش.

سخا و بخشش و نکوهش بخل (زفتى).

 

اشاره:

واژه سخاوت از ریشه سَخا گرفته شده است. وقتی گفته می‌شود سَخا النارَ به این معنی است که خاکستر آتش را از آتش پاک کنند تا بهتر بسوزد و روشن شود؛ همان‌ طور که آتش اطراف خود را روشن کرده خانه را گرم نگه می‌دارد سخاوت نیز موجب روشنائی و گرم کردن جامعه و کانون خانواده‌ها و زمینه‌سازی برای بهره‌مندی بینوایان است. جود و سخاوت از هنجارهای اخلاقی است که دین اسلام بسیار بر آن تأکید نموده است.

خداوند متعال در آیه دویست و هفتاد و پنجم سوره دوم (بقره) فرموده است «کسانى که اموال خود را شب و روز و پوشیده و آشکار انفاق مى‏کنند، پاداش آنان براى ایشان نزد پروردگارشان است و بیمى بر ایشان نیست و آنان اندوهگین نمى‏شوند.» این آیه، در شأن على بن ابى طالب (علیه السّلام) نازل شده است، که چهار درهم داشت، درهمى در شب و درهمى در روز و درهمى پوشیده و درهمى را آشکارا صدقه داد[۱].

و خداوند در آیه هفدهم سوره شصت و چهارم (تغابن) فرموده است «و هر کس از بخل نفس خویش خوددارى کند، همانا که آنان رستگارانند.» پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: دو خصلت در قلب مؤمن فراهم نمى‏شود، بخل (زفتى) و بد خلقى‏[۲].

و فرموده است، هرگز در دل بنده‏یى ایمان و بخل با یک دیگر جمع نمى‏شوند[۳].

به امام صادق (علیه السّلام) گفته شد، چه خصلتى براى مرد از همه چیزى نکوتر است؟

فرمود: وقارى که آمیخته با هیبت و بیم نباشد و بخشندگى، بدون اینکه در مقابل آن جبران بخواهد و سرگرمى به غیر از کالاى دنیایى‏[۴].

همان حضرت فرموده است، گزیدگان و نیکان شما، بخشندگان شمایند و بدان شما، بخیلان شمایند و از کارهاى پسندیده، نیکى کردن به برادران است و کوشش و قدم برداشتن براى رفع نیازهاى آنان و این کار موجب به خاک مالیده شدن بینى شیطان و رهایى از دوزخ و وارد شدن به بهشت است. آنگاه به جمیل‏[۵] فرمود: اى جمیل! این‏

خبر را به اصحاب گزیده و رو سپید خود بگو. جمیل مى‏گوید، گفتم: قربانت گردم یاران گزینه من چه کسانند؟ فرمود: کسانى که نسبت به برادران دینى خود در سختى و راحتى نکوکارند. جمیل سپس خود در این مورد توضیح داده و گفته است: این کار براى توانگران آسان است و خداوند آنانى را که نیازمندند و در عین حال، دیگران را بر خود برمى‏گزینند، ستوده و فرموده است، هر کس بخل نفس خویش را نگهدارى کند، رستگار است.

امام باقر (علیه السّلام) فرموده است، با چهار کس نزدیک مشو و برادرى مکن، احمق و بخیل و جبان و دروغگو. که احمق هر چند مى‏خواهد به تو سود رساند، ولى زیان مى‏زند. بخیل از تو مى‏گیرد و چیزى به تو نمى‏دهد. جبان از تو و از پدر و مادر خود مى‏گریزد. دروغگو هم بر فرض که گاهى راست بگوید، او را نمى‏توان تصدیق کرد[۶].

همان حضرت فرموده است، چند اسیر را به حضور پیامبر آوردند، دستور فرمودند همه آنان جز یک تن را اعدام کنند. آن مرد گفت: اى رسول خدا! چگونه مرا از میان ایشان آزاد فرمودید؟ فرمودند: جبریل از سوى خداوند به من خبر داد که در تو پنج خصلت است که خدا و رسول خدا آن را دوست دارند، غیرت نسبت به همسر و سخا و خوش خلقى و شجاعت و راست گفتارى. آن مرد چون این سخن را شنید، مسلمان و داراى اسلام پسندیده شد و در جنگى همراه پیامبر (صلّى الله علیه و آله) چنان جنگ و پایدارى کرد که شهید شد[۷].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: سخاوتمندتر مردم کسى است که زکات مالش را بپردازد و پر ارزش‏ترین مردم در این جهان، آن کس است که براى این جهان ارزشى قائل نباشد. (دنیا در نظرش مهم و ارزشمند نباشد.) و از همه مردم کم آسایش‏تر، بخیل است و بخیل‏تر مردم آن کس است که از پرداخت آنچه خدا بر او واجب فرموده است، بخل بورزد[۸].

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است، سروران این جهان، سخاوتمندان و سروران آن جهان پرهیزگارانند[۹].

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است، شگفت مى‏کنم از کسى که دنیا به او روى آورد و بخل بورزد و از کسى که دنیا به او پشت کرده باشد و بخل بورزد. زیرا انفاق با اقبال دنیا زیانى نمى‏رساند و امساک با ادبار دنیا نفعى براى او ندارد[۱۰].

و فرموده است، خداوند متعال، آیین اسلام را براى شما برگزیده است. با سخا و خوش خلقى نسبت به آن اداى وظیفه کنید.

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است، زفتى و تنگ چشمى و ننگ و ترس، کاستى است. بخشنده باش ولى مسرف مباش. میانه‏رو باش و سختگیر مباش. از بخشیدن اندک آزرم مکن، زیرا محروم کردن از آن کمتر است. و فرموده است، شگفت مى‏کنم از بخیل که نسبت به فقر که از آن گریزان است، شتاب مى‏کند و توانگرى‏یى را که جستجو مى‏کند، از دست مى‏دهد. در دنیا چون مستمندان زندگى مى‏کند و در آخرت چون توانگران با او محاسبه مى‏شود. بخل، گرد آورنده همه بدى‏هاست و لگامى است که با آن به سوى هر بدى کشیده مى‏شود[۱۱].

روایت شده است که امیر المؤمنین (علیه السّلام) دو اسیر را به حضور پیامبر (صلّى الله علیه و آله) آورد.

دستور فرمودند اعدام شوند. گردن یکى از ایشان زده شد و چون خواستند گردن دومى را بزنند، جبریل (علیه السّلام) فرود آمد و گفت: اى محمد! خدایت سلام مى‏رساند و مى‏فرماید او را مکش که میان قوم خود خوش خلق و سخاوتمند است. مرد یهودى همچنان که منتظر اعدام شدن نشسته بود، از پیامبر پرسید، این فرستاده خداى تو است که براى تو خبر مى‏آورد؟ فرمود: آرى، گفت: سوگند به خدا که هرگز درهمى اندوخته نکردم و به برادران خود دادم و هرگز از جنگ روى گردان نشدم و چهره ترش نکردم. اکنون هم گواهى مى‏دهم که خدایى جز پروردگار یگانه نیست و تو که محمدى، رسول خدایى، پیامبر فرمودند: این از کسانى است که حسن خلق و سخاوتش او را به بهشت کشاند[۱۲].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: شخص سخاوتمند به خدا و بهشت و مردم نزدیک و از دوزخ دور است و بخیل از خدا و بهشت و مردم دور و به دوزخ نزدیک است‏[۱۳].

همان حضرت فرموده‏اند: بخشش، درختى است در بهشت که شاخه‏هاى آن در دنیاست. هر کس به شاخه‏یى از شاخه‏هاى آن چنگ زند، همان شاخه او را به بهشت مى‏کشاند و بخل هم درختى است در دوزخ که شاخه‏هاى آن در دنیاست، هر کس به شاخه‏یى از آن بیاویزد، همان شاخه او را به دوزخ مى‏برد[۱۴].

امام سجاد (علیه السّلام) فرموده است، سروران این جهان سخاوتمندان، و سروران آن جهان، پرهیزگارانند.

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: اى على! بخشنده باش که خداوند هر بخشنده را دوست دارد و هر کس براى حاجتى پیش تو مى‏آید آن را برآور که بر فرض او شایسته نباشد، تو شایسته برآوردن حاجت اویى‏[۱۵].

شاعر چنین سروده است، «اى نگاه دارنده مال! چه اندازه بخل مى‏ورزى و از خداوند طمع آن را دارى که جاودانه با مال خود باشى، آیا هیچ مرده‏یى با خود مالى برده است؟ آیا نمى‏بینى که آن را براى دیگرى جمع مى‏کند.» دیگرى گفته است «بخل آدمى، عیب او را میان مردم آشکار مى‏کند و سخاى او همه عیبهایش را از مردم مى‏پوشاند. بر خود جامه بخشش بپوش که من مى‏بینم سخاوت، پوشش همه عیبهاست.» دیگرى گفته است: «مى‏بینم که آرزو مى‏کنى تو را ستایش کنند و خداوند این را به شخص بخیل روزى نمى‏فرماید. چگونه ممکن است شخص شکمباره که بسیار منت مى‏نهد و اندک مى‏بخشد، سرورى کند؟».

و سروده شده است «هنگامى که دنیا به تو روى آورده است، هرگز بخل مورز که در آن حال، بخشش و زیاده روى در آن، چیزى از آن نمى‏کاهد و اگر دنیا پشت کند، در آن صورت شایسته‏تر است که آن را ببخشى، زیرا دنیا پایدار نیست و شکر و سپاس بخشش، باز مى‏ماند.».

و نیز سروده شده است:

«چون عیبها و آفت‏ها جمع شود، بخل، بدترین آنهاست و بدتر از بخل، وعده دادن‏هاى نادرست و طول دادن در برآوردن آن است.

در وعده‏یى که دروغ باشد، خیرى نیست و نیز در گفتارى که کردار مخالف آن باشد، خیرى وجود ندارد.»

پی نوشت:

[۱] . این شأن نزول در منابع اهل سنت هم آمده است. از جمله، رجوع کنید به تفسیر کشاف زمخشرى، ص ۳۹۸، ج ۱، چاپ انتشارات آفتاب، تهران، بدون تاریخ، و به اسباب النزول واحدى، ص ۶۴٫ م.

[۲] . به نقل از ترمذى، ص ۱۴۱، ج ۸، در احیاء علوم الدین غزالى، ص ۱۷۹۰، چاپ دار الشعب قاهره، آمده است. م.

[۳] . در محجه البیضاء، ص ۷۴، ج ۶، آمده و منبع آن مستدرک حاکم ذکر شده است. م.

[۴] . در مشکاه الانوار طبرسى، ص ۲۳۱ هم از همین کتاب روضه الواعظین آمده است. م.

[۵] . ظاهرا مقصود جمیل بن دراج یا جمیل بن صالح اسدى است که هر دو از راویان مورد اعتمادند. شرح حالشان در رجال نجاشى، ص ۹۲، چاپ قم، آمده است. م.

[۶] . در خصال، صفحات ۲۲۶ و ۲۵۵، جلد اول، چاپ ۱۳۵۴ شمسى، تهران، آمده است. م.

[۷] . در خصال، صفحات ۲۲۶ و ۲۵۵، جلد اول، چاپ ۱۳۵۴ شمسى، تهران، آمده است. م.

[۸] . در مشکاه الانوار طبرسى، صفحات ۲۳۱ و ۲۳۲ هم، به نقل از همین کتاب روضه الواعظین آمده است. م.

[۹] . در مشکاه الانوار طبرسى، صفحات ۲۳۱ و ۲۳۲ هم، به نقل از همین کتاب روضه الواعظین آمده است. م.

[۱۰] . در مشکاه الانوار طبرسى، صفحات ۲۳۱ و ۲۳۲ هم، به نقل از همین کتاب روضه الواعظین آمده است. م.

[۱۱] . این کلمات قصار، ذیل شماره‏هاى ۳، ۳۴، ۶۴، ۱۲۱ و ۴۷۰ نهج البلاغه، چاپ آقاى فیض الاسلام، آمده است. م.

[۱۲] . در مشکاه الانوار طبرسى، ص ۲۳۲ هم آمده است. م.

[۱۳] . در سنن ترمذى، ص ۱۴۰، ج ۸، و احیاء علوم الدین غزالى، ص ۱۷۷۸، آمده است. م.

[۱۴] . در احیاء علوم الدین، ص ۱۷۷۶، آمده است. م.

[۱۵] . در مشکاه الانوار طبرسى، ص ۲۳۲ هم آمده است. م.

تعریف فضائل اخلاقي و چگونگی گسترش آنها در جامعه

 اخلاق در لغت به معني صفت نفساني يا هيأت راسخهاي است كه انسان در اثر آن حالتِ نفساني، بدون فكر، اعمال، رفتار و گفتارهايي را انجام ميدهد. اين معناي لغوي، اخلاق را به فاضله و رذيله تقسيم ميكند. گزارههاي اخلاقي از حُسن و قبح، بايد و نبايد و صفات خوب و بد اعمال و رفتار آدمي، سخن ميگويند. بنابراين اخلاق عبارت است از صورت دروني و باطني انسان. اگر اخلاق آدمي، خداپسند، خوب و داراي صفات حسنه باشد، چهره و باطن انسان زيبا و خدايي خواهد شد و اگر داراي صفات رذيله، باشد، باطن فرد، زشت و حيواني خواهد شد.(1)

همچنين به اخلاقيات خوبي كه موجب سعادت انسان مي شود فضائل اخلاقي گفته مي شود.
خداوند در درون انسان چهار قوه، نهاده است: 1) قوه عاقله 2) قوه شهوت 3) قوه غضب 4) وهم و خيال
انسان با حيوان در سه قوهي اخير مشترك است. اگر انسان بتواند با راهنمايي عقل و دين، سه قوهي اخير را مهار، كنترل و تعديل نمايد، به سعادت و تكامل ميرسد و داراي فضايل و كمالات اخلاقي و انساني ميشود. در صورت عدم كنترل و تعديل، روبه افراط و تفريط كشيده ميشود و باعث هلاكت خواهد شد. اساس صفات و فضايل اخلاقي عبارتند از: حكمت، عفّت، شجاعت و عدالت. در صورت عدم كنترل غرايز و قواي فوق، صفات رذيله زير شكل ميگيرد: جهل، بيبندوباري يا سركوبي شهوت، ترس، ظلم كردن و ظلم پذير شدن. هر كدام از اين صفات، منشأ بسياري از صفات رذيله ديگر ميشود.
در يك تقسيم ديگر اخلاق به دو شاخه تقسيم ميشود: 1) اخلاق فردي 2) اخلاق اجتماعياخلاق فردي، صفاتي است كه در رابطهي انسان با خود و خداوند مطرح ميشود: اخلاق فردي حسنه و اخلاق فردي رذيله.
اخلاق فردي حسنه: توجه به خداوند، صبر، رضا، توكل، شكر، خوف، رجا، قناعت، خضوع، خشوع، اخلاص و …
اخلاق فردي رذيله: بيتابي، غفلت، ناسپاسي، نااميدي، غرور، عجب و ريا … .
اخلاق اجتماعي: صفاتي كه در رابطهي فرد با اجتماع حاصل ميشود.
صفات پسنديدهي آن: سخاوت، وفاي به عهد، تواضع، عدالت، محبت، صداقت، راستي، گذشت و ايثار، خيرخواهي و… .
صفات ناپسند آن: حسادت، بخل، ظلم، كينه، خيانت، غضب و…
راههاي كسب فضايل فردي:
1. انسان بايد به طور جدي تصميم بگيرد كه خود را اصلاح كند.
2. رسيدن به اين باور كه ميتوان در برابر وسوسههاي نفساني و شيطاني مقاومت كرد.
3. مبارزه و رياضت (مشارطه، مراجثه، محاسبه، معاقبه)
4. با تكرار و تدين، به تدريج ميتوان روح را تربيت كرد و فضايل را كسب نمود.(2)
راههاي نهادينه كردن اخلاق و فضائل اخلاقي در فرد و جامعه:1. معرفت و آگاهي بخشي به فرد و جامعه نسبت به فضايل و رذايل و بيان آثار و نتايج آنها با توجه به آيات و روايات و سيرهي معصومين.
2. استفاده مصوب و بهينه از رسانه هاي ديداري، شنيداري و نوشتاري (راديو، تلويزيون، سمينار، تاتر، مجلات و روزنامه ها، كتب)
3. معرفي الگوهاي برتر اخلاقي و ايجاد الگوهاي رفتاري در بين اقشار مختلف جامعه.
4. عدم برخورد سليقهاي و شخصي و برخورد كريمانه و بزرگوارانهي مبلغان اخلاق در جامعه.
5. مبارزه مستقيم و غير مستقيم با مظاهر فساد، ظلم و بيعدالتي در جامعه.


پاورقی:

1. جزايري، سيدمحمد علي، دروس اخلاق اسلامي، ، مركز مطالعات وپژوهشهاي فرهنگي حوزه علميه، 82، ص مقدمه
2. رمضاني،رضا، اخلاق و عرفان، ، مركز مطالعات وپژوهشهاي فرهنگي حوزه علميه، چاپ اول، سال 83، ص 37.

راه های بدست آوردن اخلاق پسندیده

اخلاق نيك كمندي است كه ديگران را در دام محبت اسير مي كند و كيست كه از برخورد شايسته، خوشش نيايد و جذب چنين انساني نشود. از امام صادق ـ عليه السلام ـ پرسيدند: حد و مرز اخلاق نيك چيست؟ فرمود: آن است كه اخلاقت را نرم كني، كلامت را پاكيزه سازي و با چهره اي باز و گشاده با برادران ديني ات رو به رو شوي.(1)

اخلاق نيكو و پسنديده در 3 بخش مهم متجلي است. كه عبارتند از: «خوش رويي» و «خوش گويي» و «خوش خويي.»

خوش رويي: در مواجهه دو نفر با يكديگر و پيش از هر سخن و عمل، دو صورت با هم رو به رو مي شود. مواجهه دو انسان با هم و كيفيت اين رويارويي چهره ها، نقش عمده در نحوه گفتار و رفتار دارد و رمز گشايش قفل دلهاست. برخورد با چهره باز با ديگران، آنان را آماده تر مي سازد تا دل به دوستي با شما بسپارند. خنده رويي و بشاش بودن، ديگران را دل و جرأت مي بخشد تا بي هيچ هراس و نگراني با شما باب آشنايي را باز كنند و سفره دلشان را پيش شما بگشايند. هنرمند كسي است كه بتواند غبار غم را از خاطره ها بزدايد. به قول حافظ شيرازي:

سمن بويان، غبار غم چو بنشينند، بنشانند **** پري رويان قرار از دل چو بستيزند، بستانند

خوش گويي: يكي ديگر از شاخه هاي اخلاق نيك كه رابطه ها را استوارتر و پيوندها را صميمي تر مي سازد، گفتار دلپذير و شادي بخش است. كسي كه گفتار مؤدبانه داشته باشد ديگران نيز با او مؤدبانه سخن خواهند گفت وگرنه… «كلوخ انداز را پاداش سنگ است.»

در كلام مولا علي ـ عليه السلام ـ است كه مي فرمايند: اجملوا في الخطاب تسمعوا جميل الجواب. زيبا خطاب كنيد تا جواب زيبا بشنويد: كيفيت برخورد ما با انسان هاي ديگر همان نتيجه را به ما بر مي گرداند. ادب، ادب مي آورد و توهين و فحش، بدزباني و اهانت طرف مقابل را در پي خواهد داشت.

خوش خويي: از رموز موفقيت حضرت رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در دعوت و رسالت خويش، اخلاق نيكو و بر خورد شايسته و جذاب با مردم بود.

اخلاق نيك آن حضرت، امتياز بارز ايشان بود كه با همين اخلاق نيك دلها را جذب مي كرد، دشمنان را دوست مي ساخت، كينه را به مهرباني بدل مي كرد و به همين سبب مدال «انّك لعلي خلق عظيم» را از خداي عظيم دريافت كرد.(2)

رفتار پيامبر ـ صلي الله عليه وآله وسلم ـ با همنشينان چنين بود، دائما خوش رو و خندان و سهل الخلق و ملايم، هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان و عيب جو و مديحه گر نبود. هيچ كس از او مأيوس نمي شد و هر كس به در خانه او مي آمد نوميد باز نمي گشت.(3)

وقتي محبت خود را به ديگران ببخشيد، در حوادث صبور و شكيبا باشيد، خشم خود را فرو خورده، خويشتن داري كنيد، بدي را با خوبي پاسخ دهيد و از خشونت و عصبانيت و بدزباني و تحقير و توهين و تكبر به دور باشيد، داراي اخلاق پسنديده هستيد. در معاشرت مسلمانان با هم، بايد همدلي بيش از وحدت فيزيكي حاكم باشد تا به انس و الفتهاي پايدار و رابطه هاي دروني بينجامد. با سلام و مصافحه و اخلاق نيك و چهره باز و لبخند محبت زا و غم زدا و برخورد نيك اين مهم تأمين مي شود.

ميزان اسلامي بودن اخلاق هر فرد مسلمان را بايد در نحوه معاشرتش با ديگران جستجو كرد. به تعبير امام صادق ـ عليه السلام ـ: «پس از عمل به واجبات الهي، محبوب ترين كارها نزد خداوند آن است كه انسان اخلاقي سازگار با مردم داشته و اهل مدارا باشد».

آري گفتار و رفتار ما آئينه شخصيت ماست پس بكوشيم هر چه روشن تر و شفاف تر باشد.(4)

براي آراسته شدن به فضايل اخلاقي و داشتن اخلاقي خوب و پسنديده راهكارهاي زير مفيد مي باشند:

  1. اراده: اراده نقش اساسي براي رسيدن به اخلاقي خوب ايفا مي كند، زيرا انسان با اراده واختيار خود است كه مي تواند در جهت سعادت يا شقاوت گام بردارد. او با اراده و شايستگي، آراسته شدن به هر فضيلت اخلاقي را نصيب خود خواهد كرد. عالمان اخلاقي اراده را اولين قدم در سير و سلوك اخلاقي دانسته اند. تا فرد نخواهد و اراده نكند و در اين امر جدي نباشد راه به جايي نخواهد برد.(5)
  2. استمرار: جلب فضايل اخلاقي بايد آنقدر ادامه يابد كه به صورت ملكه در آيد، زيرا تكرار، علم خاصي در انسان به وجود مي آورد كه در صفحه و جان آدمي نقش مي بندد و هم چنين تكرار در ترك رذايل سبب مي شود كه زشتي آن كاملا نمايان شود و تنفر به آن هميشه باقي بماند.(6)
  3. آسيب زدايي: قبل از ورود هر آفت و رذيله اي در فضاي جان آدمي، بايد از آن جلوگيري شود و چنان چه به شكلي وارد فضاي جان شد قبل از آن كه به صورت غدّه سرطاني در آيد، بايد آن را به هر شكلي، ممكن از فضاي جان بيرون كرد تا توان حركت به سمت جلب فضيلت هاي اخلاقي سست و كند نگردد.(7)
  4. راه ديگر براي به دست آوردن اخلاق حسنه اين است كه انسان خود را وادار به انجام كارهائي كند كه ثمره و نتيجه آن اخلاق نيكو است. مثلا متكبر رخت تواضع پوشد و آن قدر اين كار را ادامه دهد تا به صورت خلق و خوي درآيد و خلق اولي خود را از دست بدهد و از انجام اين كارها لذت ببرد.

اين اعمال به مرور زمان رو به ازدياد نهاده تا اينكه در نفس انسان ثابت شوند و اين همان چيزي است كه پيامبران الهي به خاطرش از خدا عمر طولاني مي خواستند.

به عبارت ديگر مي توان گفت: خلق و خوي نيكو در بعضي به صورت طبيعت و سرشت و در بعضي ديگر به صورت قصد و نيت تعبير شده.

راوي مي پرسد كدام يك از اين دو برتر است؟ حضرت مي فرمايد: كسي كه خلق نيكو به صورت طبيعت در او باشد، آفرينشش اين گونه است براي حركت در مسير ديگر يا روشي غير از آن قدرت ندارد ولي كسي كه خلق نيكو به صورت قصد و نيت در او باشد براي انجام عبادت و اطاعت خدا بايد صبر بسيار داشته باشد. بنابراين، اين قسم دوم افضل و برتر است.(8)

فهرست منابع

  1. اقتباس از جواد محدثي، اخلاق معاشرت. ص50، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، 1380.
  2. همان، ص39، 40، 41، 42. 43، 44، 45، 46، 47، 48.
  3. آيت الله مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، ج24، ص386.
  4. اقتباس، محدثي، جواد اخلاق معاشرت، ص39 الي 48.
  5. رمضاني، رضا. اخلاق و عرفان، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه قم. ص32 الي 42.
  6. همان.
  7. همان.
  8. مرحوم شير، سيد عبدالله، اخلاق،ترجمه كتاب اخلاق، ص37.
  9.  منبع : پاسخ 2.

حرص و قناعت‏

اشاره‏

فراموش نكرده‏ايم كه در حديثى از امام علىّ بن الحسين عليه السلام، نخستين سرچشمه گناه و معصيت پروردگار تكبّر ذكر شده بود كه گناه بزرگ ابليس بود و به خاطر آن به فرمان خدا پشت كرد و از كافران شد؛ سپس حرص به عنوان دوّمين سرچشمه گناه و ترك اولى از ناحيه آدم و حوّا معرّفى شده بود و بعد از اين دو، حسد بود كه سرچشمه گناه بزرگ فرزند آدم (قابيل) گرديد و برادرش هابيل را به قتل رسانيد.[1]

نه تنها در داستان آدم كه در طول تاريخ انبيا و مبارزات آنان با اقوام منحرف، آثار منفى رذيله حرص به خوبى نمايان است، در تاريخ گذشته و امروز اقوام مختلف دنيا نيز مشاهده مى‏كنيم كه حرص و فزون‏طلبى، سرچشمه انواع جنايات و جنگها و خونريزى‏ها، قتل و غارت‏ها و پشت كردن به اصول انسانى و فضايل اخلاقى است.

نقطه مقابل آن قناعت است كه سبب آرامش، عدالت، صلح و صفا و برادرى و اخوّت است.

با توجّه به ترتيبى كه براى ذكر فضايل اخلاقى و صفات نكوهيده برگزيده‏ايم (ترتيبى‏

كه از حالات انبيا و پيامبران پيشين از آدم تا خاتم در قرآن مجيد آمده است) دوّمين صفت از صفات رذيله را حرص و فزون‏طلبى اختيار كرديم كه در داستان آدم عليه السلام و سرگذشت شعيب و داوود عليه السلام و به طور كلّى يهود و همچنين در سرگذشت مشركان عرب و مسلمانان ضعيف الايمان در عصر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز ديده مى‏شود.

با اين اشاره به قرآن برمى‏گرديم و آيات مختلف آن را از اين ديدگاه مورد توجّه قرار مى‏دهيم:

1- فَوَسْوَسَ الَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ ادُلُّكَ عَلىَ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لَايَبْلَى* فَاكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَ طَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ عَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏ (سوره طه، آيه 120 و 121)

2- وَ الَى مَدْيَنَ اخَاهُمْ شُعَيْباً قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُمْ مِنْ الَهٍ غَيْرُهُ قَدْ جَائَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَاوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزَانَ وَ لَاتَبْخَسُوا النَّاسَ اشْيَائَهُمْ وَ لَاتُفْسِدُوا فِى الْارْضِ بَعْدَ اصْلَاحِهَا ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ انْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ‏ (سوره اعراف، آيه 85)

3- انَّ هَذَا اخِى لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِىَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ اكْفِلْنِيهَا وَ عَزَّنِى فِى الْخِطَابِ* قَالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤآلِ نَعْجَتِكَ الَى نِعَاجِهِ وَ انَّ كَثِيراً مِنَ الْخُلَطَآءِ لَيَبْغِى بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ الَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ قَلِيلٌ مَا هُمْ وَ ظَنَّ دَاوُدُ انَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رَاكِعاً وَ انَابَ‏ (سوره ص، 34 و 33)

4- وَ لَتَجِدَنَّهُمْ احْرَصَ النَّاسِ عَلَى حَيَاةٍ وَ مِنَ الَّذِينَ اشْرَكُوا يَوَدُّ احَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ الْفَ سَنَةٍ وَ مَا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذَابِ انْ يُعَمَّرَ وَاللَّهُ بَصِيرُ بِمَا يَعْمَلُونَ‏ (سوره بقره، آيه 96)

5- انَّ الْانْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً* اذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً* وَ اذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً (سوره معارج، آيه 21 تا 19)

6- وَ اذَا رَأَوْا تِجَارَةً اوْ لَهْواً انْفَضُّوا الَيْهَا وَ تَرَكُوكَ قَائِماً قُلْ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجَارَةِ وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ‏ (سوره جمعه، آيه 11)

7- وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ* الَّذِى جَمَعَ مَالًا وَ عَدَّدَهُ* يَحْسَبُ انَّ مَالَهُ اخْلَدَهُ‏ (سوره همزه، آيات 3 تا 1)

ترجمه‏

1- ولى شيطان او را وسوسه كرد و گفت: «اى آدم! آيا مى‏خواهى تو را به درخت زندگى جاويد و مُلكى بى زوال راهنمايى كنم؟!»- سرانجام هر دو از آن خوردند (و لباس بهشتيشان فرو ريخت) و عورتشان آشكار گشت و براى پوشاندن خود از برگهاى (درختان) بهشتى جامه دوختند! (آرى) آدم پروردگارش را نافرمانى كرد و از پاداش او محروم شد!

2- و به سوى مدين، برادرشان شعيب را (فرستاديم)؛ گفت: «اى قوم من! خدا را بپرستيد كه جز او معبودى نداريد! دليل روشنى از طرف پروردگارتان براى شما آمده است، بنابراين، حقّ پيمانه و وزن را ادا كنيد! و از اموال مردم چيزى نكاهيد و در روى زمين بعد از آنكه (در پرتو ايمان و دعوت انبيا) اصلاح شده است، فساد نكنيد! اين براى شما بهتر است اگر با ايمان هستيد!».

3- اين برادر من است او نود و نه ميش دارد و من يكى بيش ندارم، امّا او اصرار مى‏كند كه اين يكى را هم به من واگذار و در سخن بر من غلبه كرده است- (داوود) گفت مسلّماً او با درخواست يك ميش تو براى افزودن آن به ميشهايش بر تو ستم نموده و بسيارى از شريكان (و دوستان) به يكديگر ستم مى‏كنند مگر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده‏اند امّا عده آنان كم است داوود دانست كه ما او را (با اين ماجرا) آزموده‏ايم از اين رو از پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه كرد.

4- و آنها را حريص‏ترين مردم- حتّى حريص‏تر از مشركان- بر زندگى (اين دنيا و اندوختن ثروت) خواهى يافت، (تا آنجا) كه هر يك از آنها آرزو دارد هزار سال عمر به او داده شود! در حالى كه اين عمر طولانى، او را از كيفر (الهى) باز نخواهد داشت و خداوند به اعمال آنها بيناست.

5- به يقين انسان حريص و كم طاقت آفريده شده است- هنگامى كه بدى به او رسد بى‏تابى مى‏كند- و هنگامى كه خوبى به او رسد مانع ديگران مى‏شود (و بخل مى‏ورزد).

6- هنگامى كه آنها تجارت يا سرگرمى و لهوى را ببينند پراكنده مى‏شوند و به سوى آن مى‏روند و تو را ايستاده به حال خود رها مى‏كنند؛ بگو: آنچه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت‏

اخلاق در قرآن، ج‏2، ص: 84

است و خداوند بهترين روزى دهندگان است.

7- واى بر هر عيب جوى مسخره كننده‏اى!- همان كس كه مال فراوانى جمع آورى و شماره كرده (بى آنكه حساب مشروع و نامشروع آن كند)!- او گمان مى‏كند كه اموالش او را جاودانه مى‏سازد!

تفسير و جمع‏بندى حرص، آفت بزرگ خوشبختى‏

نخستين آيه‏ از آيات فوق مربوط به داستان آدم و همسرش حوّا و مبارزه با شيطان است، مطابق آيات قرآن، خدا آدم را در بهشت جاى داد و از نزديك شدن به شجره ممنوعه نهى فرمود و از تسليم شدن در برابر وسوسه‏هاى شيطان برحذر داشت، ولى سرانجام وسوسه‏هاى شيطان كار خود را كرد و آدم مرتكب ترك اولى شد و از درخت ممنوعه خورد و زندگى بهشتى را از دست داد و در ميان انبوه مشكلات اين دنيا گرفتار شد.

آيات بالا اشاره به اين نكته كرده مى‏فرمايد: «شيطان او را وسوسه كرد و گفت: اى آدم آيا مى‏خواهى تو را به درخت عمر جاويدان و ملك فناناپذير راهنمايى كنم؟ (در واقع شيطان شجره ممنوعه را درختى معرّفى كرد كه هر كس از آن بخورد عمر جاودان مى‏يابد و به صورت فناناپذير مى‏تواند در ناز و نعمت زندگى كند) سرانجام هر دو (يعنى آدم و حوّا) از آن خوردند (و لباس بهشتيشان فروريخت) و عورتشان آشكار شد و ناچار از برگهاى بهشتى براى پوشاندن خود جامه دوختند و آدم نافرمانى پروردگارش كرد و از پادش او محروم شد!».

(فَوَسْوَسَ الَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ ادُلُّكَ عَلَى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لَايَبْلَى* فَاكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَ طَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ عَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى‏)

چه انگيزه‏اى سبب شد كه آدم عليه السلام به وسوسه‏هاى شيطان تن در دهد و به وعده‏هاى او اعتماد كند و فرمان صريح الهى را در باره شجره ممنوعه به فراموشى بسپارد؟! آيا جز اين است كه حرص و فزون‏طلبى، حجابى در برابر چشمان او شد؟!

به اين ترتيب مى‏بينيم بعد از مسئله تكبّر و استكبار كه در آغاز خلقت سبب عصيان شيطان گرديد و بدترين پايه فساد در جهان نهاده شد، مسئله حرص و طمع و عشق به مواهب مادّى، عامل ديگرى براى افزايش ناراحتى‏هاى نسل انسان گشت و به همين دليل اصول كفر سه چيز شمرده شده، «تكبّر» كه سبب انحراف شيطان گشت و «حرص» كه سبب اغواى آدم شد و «حسد» كه سبب قتل هابيل به وسيله برادرش گشت.

درست است كه نهى آدم عليه السلام يك نهى تحريمى نبود و مخالفت با آن گناه مطلق محسوب نمى‏شد، بلكه‏ «ترك اولى» بود و يا به تعبير ديگر نوعى نهى ارشادى بود، همانند نهى طبيب نسبت به بيمار به هنگام دستور جهت پرهيز از غذاهاى نامناسب، ولى به هر حال از آدم عليه السلام انتظار ترك اولى نيز نمى‏رفت، ولى صفت حرص و طمع هر چند به صورت كم رنگ در وجود آدم عليه السلام لانه كرده بود و سبب اين خطاى بزرگ شد، خطايى كه او و نسلش را در اين جهان به زحمت افكند و اين خود روشن‏ترين هشدار قرآن درباره حرص و فزون‏طلبى است.

در دوّمين آيه‏ اشاره به داستان قوم شعيب عليه السلام مى‏كند كه حرص و فزون‏طلبى آنها را به مخالفت با اين پيامبر بزرگ و انكار تعليمات آسمانى او واداشت، مى‏فرمايد: «و به سوى مدين برادرشان شعيب عليه السلام را (فرستاديم) گفت: اى قوم من! خدا را بپرستيد كه جز او معبودى نداريد، دليل روشنى از طرف پروردگارتان براى شما آمده است بنابراين حقّ پيمانه و وزن را ادا كنيد و از اموال مردم چيزى نكاهيد و در روى زمين بعد از آنكه (در پرتو ايمان و دعوت انبيا) اصلاح شده است فساد نكنيد. اين براى شما بهتر است اگر با ايمان هستيد»، (وَ الَى مَدْيَنَ اخَاهُمْ شُعَيْباً قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُمْ مِنْ الَهٍ غَيْرُهُ قَدْ جَائَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَاوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزَانَ وَ لَاتَبْخَسُوا النَّاسَ اشْيَائَهُمْ وَ لَاتُفْسِدُوا فِى الْارْضِ بَعْدَ اصْلَاحِهَا ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ انْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ).

مطابق اين آيه انحراف قوم شعيب عليه السلام نخست شرك و بت‏پرستى و سپس كم‏فروشى و ضايع كردن حقوق مردم و در مجموع فساد در زمين بود، آنها به قدرى حريص بر دنيا

بودند كه با صراحت به پيامبرشان شعيب گفتند اى شعيب! آيا نمازت به تو دستور مى‏دهد كه آنچه را پدرانمان مى‏پرستيدند ترك كنيم يا آنچه را مى‏خواهيم در اموالمان انجام ندهيم؟ (قَالُوا يَا شُعَيْبُ اصَلَاتُكَ تَأْمُرُكَ انْ نَتْرُكَ مَا يَعْبُدُ آبَائُنَا اوْ انْ نَفْعَلَ فِى امْوَالِنَا مَا نَشَاءُ …)[2]

اين در حالى بود كه كم‏فروشى و غصب حقوق مردم نه تنها سبب فزونى اموال آنها نمى‏شد، بلكه همان‏طور كه قرآن اشاره كرده است، به فساد جامعه آنها منجر مى‏گشت، اعتماد عمومى از ميان مى‏رفت و اموال را به كاستى مى‏گذاشت، بنابراين حرص و فزون‏طلبى آنها نتيجه معكوس مى‏داد.

در سوّمين‏ بخش از آيات، اشاره به داستانى مربوط به زمان داوود عليه السلام شده است كه يكى از چهره‏هاى زشت و نفرت‏انگيز حرص را منعكس مى‏كند، خلاصه داستان چنين است كه: دو برادر به عنوان شكايت نزد داوود عليه السلام آمدند يكى از آنها گفت: «اين برادر من نود و نُه ميش دارد و من تنها يكى دارم، امّا او اصرار مى‏كند كه اين يكى را نيز به من واگذار و در سخن بر من غلبه كرده است (آيا اين انصاف است كه صاحب نود و نُه گوسفند مخصوصاً اگر برادر باشد به تنها گوسفند برادرش چشم دوخته باشد)»، (انَّ هَذَا اخِى لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِىَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ اكْفِلْنِيهَا وَ عَزَّنِى فِى الْخِطَابِ).[3]

« (هنگامى كه داوود عليه السلام اين سخن را شنيد ناراحت شد و) گفت: مسلّماً او با درخواست يك ميش تو براى افزودن به ميشهايش بر تو ستم كرده است»، (قَالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤآلِ نَعْجَتِكَ الَى نِعَاجِهِ …).[4]

« (تنها تو نيستى كه گرفتار اين ستم شده‏اى) بسيارى از دوستان (حريص و خودخواه و خودمحور) به يكديگر

و در ذيل آيه مى‏خوانيم: «داوود عليه السلام گمان كرد: ما او را (با اين ماجرا) آزموده‏ايم، از پروردگارش طلب آمرزش كرد و به سجده افتاد و توبه نمود؛ (وَ ظَنَّ دَاوُدُ انَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رَاكِعاً وَ انَابَ)[5]

در اينكه آزمون داوود عليه السلام در اين ماجرا چه بوده است گفتگو است، در تورات محرَّف آن را مربوط به مسئله چشم داشت داوود عليه السلام به همسر يكى از فرماندهان لشكرش به نام «اوريّاى حِتّى» كه زن بسيار زيبايى بود و داوود عليه السلام مايل بود اوريّا او را رها كند تا آزاد باشد و بتواند به همسرى داوود عليه السلام در آيد با اينكه خود داوود عليه السلام همسران متعدّدى داشت مى‏داند در حالى كه مى‏دانيم اين داستان يك داستان خرافى است كه هرگز با قداست انبياى الهى تناسب ندارد بلكه انسانهايى كه در يك سطح اخلاقى معمولى قرار داشته باشند مرتكب چنين كارهاى زشتى نمى‏شوند.

مشهور در ميان مفسّران اسلامى اين است كه آزمايش داوود عليه السلام مربوط به قضاوت او بود چرا كه او در قضاوت عجله كرد و پيش از آنكه طرف مقابل دعوا سخنان خود را بگويد به داورى برخاست، هر چند داورى او به حق بود، خداوند اين ترك اولى را شايسته ندانست و او را مؤاخذه فرمود، او هم از خطاى خود هر چند يك ترك اولى بيش نبود توبه كرد.

به هر حال آنچه مقصود ما در اينجاست اين است كه هنگامى كه حرص بر انسان غلبه كند حتّى نسبت به برادر ضعيف و ناتوان خود مرتكب ظلم فاحش مى‏شود كه هر انسان با وجدانى آن را نكوهش مى‏كند.

آرى حرص بر مال دنيا حدّ و مرزى نمى‏شناسد و انسان را به بدترين ظلم و ستمها وادار مى‏كند.

در چهارمين‏ بخش از اين آيات، اشاره به حرص يهود شده و مورد نكوهش شديد قرار گرفته‏اند مى‏فرمايد:

«آنها را حريص‏ترين مردم بر زندگى دنيا مى‏يابى حتّى حريص‏تر از مشركان»، (وَ لَتَجِدَنَّهُمْ احْرَصَ النَّاسِ عَلَى حَيَاةٍ وَ مِنَ الَّذِينَ اشْرَكُوا).

حريص در اندوختن اموال و ثروتها، حريص در قبضه كردن دنيا و حريص در انحصارطلبى و عجب اينكه آنها از مشركان كه پايبند به هيچ دين و آيين آسمانى نبودند نيز حريص‏تر بودند، در حالى كه تعليمات آيين آسمانى مى‏بايست آنها را از اين كار بازمى‏داشت، ولى آنها آن‏قدر حريص بودند كه بر افراد بى دين نيز پيشى مى‏گرفتند.

«آنها چنان علاقه به دنيا داشتند كه هر كدام آرزو مى‏كردند هزار سال عمر كنند»، (يَوَدُّ احَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ الْفَ سَنَةٍ).

براى گردآورى ثروت بيشتر، يا به خاطر ترس از مجازات الهى كه به جهت ستم‏هايى كه در جمع آورى ثروتهاى حرام يا خونريزى بى گناهان مرتكب شده بودند، آرزوى چنين عمر طولانى مى‏كردند.

قابل توجّه اينكه امروز نيز همان خوى زشت حرص شديد در آنان ديده مى‏شود، بلكه شديدتر و گسترده‏تر از گذشته! تاريخ معاصر گواهى مى‏دهد كه آنها براى افزودن به حجم ثروتهاى كلان خويش از هيچ جنايتى ابا ندارند، جنگهاى خونين به راه مى‏اندازند، خونهاى بى گناهان را مى‏ريزند، آتش فتنه و فساد بر پا مى‏كنند، همسايگان را به جان هم مى‏اندازند و براى فروش اسلحه بيشتر و موادّ مخدّر و ثروت‏اندوزى بيشتر هر كارى از دستشان ساخته باشد انجام مى‏دهند و براى تحكيم پايه‏هاى قدرت خود پنجه بر وسايل ارتباط جمعى دنيا افكنده و از هيچ دروغ و تهمتى نسبت به ديگران ابا ندارند.

اگر كسى بخواهد آثار شوم و مرگبار حرص و دنيا پرستى را ببيند، بايد اعمال اين قوم و ملّت را بنگرد!

تعبير به‏ حياة به صورت نكره، در آيه مورد بحث، گويا اشاره به اين حقيقت است كه آنها فقط مى‏خواهند زنده بمانند، لذّت ببرند، امّا كدام حيات و زندگى، حيات انسانى؟ يا حيات حيوانات؟ يا درندگان بيابان؟ هر چه باشد براى آنها تفاوتى ندارد.

به گفته بعضى از مفسّران اين آيه تنها سخن از يهود نمى‏گويد، بلكه هشدارى است به‏

همه افراد كه در عاقبت حرص و دنيا پرستى بينديشند مبادا در همان گردابهايى كه قوم يهود افتادند گرفتار شوند.

در آيات قرآن و روايات اسلامى آمده است كه يهود، بسيارى از پيامبران را كشتند، تنها به دليل اينكه آنها را مخالف منافع نامشروعشان مى‏ديدند و نيز بسيارى از آيات الهى را به همين جهت تحريف كردند و اينها همه از پيامدهاى حرص آنها بود.

در پنجمين‏ آيه اشاره به حرص و كم طاقتى انسان به طور كلّى كرده، مى‏فرمايد:

«انسان حريص و كم طاقت آفريده شده، هنگامى كه شرّى به او رسد بى تابى مى‏كند و هنگامى كه خيرى به او رسد بخل مى‏ورزد و از ديگران دريغ مى‏دارد»، (انَّ الْانْسَانَ خُلِقَ هَلُوعاً* اذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً* وَ اذَا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً).

مفسّران و ارباب لغت براى‏ «هلوع» معانى زيادى گفته‏اند كه بسيارى از آنها نزديك به هم يا لازم و ملزوم يكديگر است، از جمله در لسان العرب چهار معنى براى آن ذكر كرده: حرص، جزع و كم صبرى، يا بدترين نوع جزع و در مجمع البيان نيز آن را به معنى شخص‏ «ضجور» يعنى بى قرار و بى حوصله، «شحيح» يعنى بخيل و «جزوع» يعنى بى تابى كننده و «شديد الحرص» ذكر كرده است.

نويسنده محترم التحقيق معتقد است كه ريشه اصلى اين مادّه تمايل به بهره‏گيرى از نعمت‏ها و لذّت‏هاست امّا جزع و حرص و كم صبرى، همه از آثار همين ريشه نخستين است.[6]

از مجموع سخنانى كه گفته شد چنين به نظر مى‏رسد كه اين واژه به سه نكته منفى اخلاقى اشاره مى‏كند، حرص، بى تابى و بخل.

در واقع تفسيرى كه بعد از «هلوع» در دو آيه بالا آمده است مفهوم واقعى اين واژه را روشن مى‏سازد و هر سه مفهوم را در بر مى‏گيرد؛ زيرا «جزوع» از ماده‏ «جزع» به معنى بى تابى كردن، و «منوع» از مادّه‏ «منع» به معنى بخل و حرص است.

به هر حال آيات فوق در مقام مذمّت است و افراد حريص و بخيل و جزوع را نكوهش مى‏كند.

مى‏توان گفت‏ «حرص» است كه سرچشمه‏ «بخل» مى‏شود، چرا كه حريص مى‏خواهد همه چيز را براى خود حفظ كند، همچنين حرص است كه گاه سبب جزع و بى تابى مى‏شود، چرا كه حريص هر گاه بعضى امكانات خود را از دست دهد پريشان حال و مشوّش مى‏شود و بى تابى مى‏كند.

آيه مى‏گويد انسان با اين صفات آفريده شده است، امّا اينكه چطور انسان با اين نقايص آفريده شده در حالى كه مى‏دانيم خداوند حكيم، انسان را براى سعادت آفريده و ممكن نيست چنين نقايصى را كه بزرگترين مانع راه سعادت بشر است بر سر راه او قرار دهد.

بعضى در پاسخ اين سؤال گفته‏اند: اين صفات مربوط به انسانهايى است كه فاقد ايمان باشند اگر طبيعت آدمى با ايمان همراه گردد، كانونى از صبر و حوصله و سخاوت خواهد شد، ولى هنگامى كه با ايمان وداع گويد طبيعى است كه در برابر كمترين ناملايمات بى‏تابى مى‏كند، زيرا تكيه‏گاه محكمى ندارد كه بر آن اعتماد كند و با توكّل بر او به جنگ با مشكلات برخيزد و نيز حريص و بخيل مى‏شود، چرا كه به لطف خداوندى كه كليد خزانه‏هاى غيب به دست اوست و سرچشمه همه نعمتها و بركات است اميدوار نيست.

شاهد اين تفسير آيات بعد از آن است كه نمازگزاران با ايمان را از آن استثنا مى‏كند.

اين احتمال نيز وجود دارد كه آيات فوق مانند بسيارى ديگر از آيات قرآنى كه انسان را «ظلوم» و «جهول» (احزاب، 72) و «بؤوس» و «كفور» (هود، 9) و «طغيانگر به هنگام وفور نعمتها» (علق، 6) شمرده، اشاره به دو بُعد وجود انسان داشته باشد كه در قوس صعودى آن قدر بالا مى‏رود كه به‏ اعلى علّيين‏ مى‏رسد و در قوس نزولى آن قدر پايين مى‏آيد كه به‏ اسفل السّافلين‏ كشيده مى‏شود.

مرحوم‏ «علّامه طباطبايى» در «الميزان» نظر ديگرى در اين زمينه دارد و مى‏گويد:

حرص (و هلوع بودن) كه ذاتى انسان است و از شاخه‏هاى حبّ ذات مى‏باشد، در اصل از

رذايل نكوهيده نيست، چرا كه حبّ ذات كه اين صفات از آن برمى‏خيزد وسيله منحصر به فردى است كه انسان را به سوى سعادت و تكامل دعوت مى‏كند، اين صفات هنگامى مذموم و نكوهيده است كه انسان با تدبير صحيح آنها را در آنچه شايسته است به كار نگيرد و در واقع مانند ساير صفات نفسانى است كه اگر در حدّ اعتدال باشد فضيلت است و اگر به جانب افراط و تفريط منحرف شود نكوهيده و رذيلت است.

به هر حال آيات فوق نشان مى‏دهد كه قرآن انسانها را به سوى ايمان و نماز و نيايش و انفاق در راه او دعوت مى‏كند تا آتش حرص و بخل و جزع را در درون او فرو بنشاند.

در ششمين‏ آيه سخن از ماجرايى در عصر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است و آن اينكه در يكى از سالها كه مردم مدينه گرفتار خشكسالى و گرسنگى و افزايش قيمت اجناس بودند، كاروانى از شام وارد مدينه شد كه با خود موادّ غذايى حمل مى‏كرد ورود اين كاروان درست همزمان با روز جمعه و خطبه‏هاى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در نماز جمعه بود.

در آن زمان معمول بود كه براى اعلام ورود كاروان طبل مى‏زدند و آلات موسيقى ديگر را مى‏نواختند، اين امر سبب شد كه مردم به سرعت خود را به بازار برسانند، گروهى از تازه مسلمانان كه در مسجد براى نماز اجتماع كرده بودند خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله را رها كرده و براى تأمين نياز خود به سوى بازار شتافتند، در حالى كه اين كار ضرورتى نداشت، بعد از نماز نيز مى‏توانستند به بازار روند و از اجناس كاروان بهره بگيرند، تنها دوازده مرد و يك زن در مسجد باقى ماندند، آيات فوق نازل شد و حريصانى را كه نماز جمعه را براى به دست آوردن مال دنيا رها كرده بودند سخت مذمّت كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر اين گروه اندك نيز مى‏رفتند از آسمان سنگ بر مردم مى‏باريد.[7]

از لحن آيه فوق استفاده مى‏شود كه انگيزه هجوم به بازار، مسئله تأمين نيازهاى اصلى زندگى نبود بلكه بعضى از سر هوس‏بازى به سراغ ساز و آوازها رفتند و بعضى هم براى ثروت اندوزى به سراغ تجارت.

به هر حال قرآن در بيان اين ماجرا مى‏گويد: «هنگامى كه تجارت يا سرگرمى لهوى را ديدند (از گرد تو) پراكنده شدند و به سوى آن رفتند و تو را در حالى كه (براى خواندن خطبه‏ها) ايستاده بودى رها كردند»، (وَ اذَا رَأَوْا تِجَارَةً اوْ لَهْواً انْفَضُّوا الَيْهَا وَ تَرَكُوكَ قَائِماً).

سپس در ذيل آيه مى‏فرمايد: «بگو آنچه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت است و خداوند بهترين روزى دهندگان است»، (قُلْ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجَارَةِ وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ).

ممكن است در ميان آن گروهى كه نماز و ذكر خدا و پيامبرش را رها كرده، به سوى بازار دويدند، افرادى بوده‏اند كه واقعاً براى نيازهاى ضرورى خود دست به چنين كارى زدند (هر چند آنها هم وقت كافى براى تهيّه نياز خود داشتند، ولى تعبير بالا به خوبى نشان مى‏دهد كه گروهى از حريصان به قصد اينكه اجناس را بخرند و گران‏تر بفروشند و ثروتى بيندوزند و گروهى براى مشاهده صحنه‏هاى هوس آلود، به سوى كاروان كشيده شدند و خود را از سعادت نماز در محضر بزرگترين پيامبر الهى صلى الله عليه و آله محروم ساختند.

در هفتمين و آخرين آيات‏ مورد بحث سخن از عيبجويان استهزا كننده‏اى است كه به خاطر مال و ثروت، مغرور شده‏اند و به خود اجازه مى‏دهند مؤمنان راستين تهيدست را به سخريّه كشند، مى‏فرمايد:

«واى بر هر عيبجوى مسخره كننده‏اى، همان كس كه اموال ناچيزى گردآورى كرده و شماره مى‏كند (و به دقّت مراقب حفظ آن است، بى آنكه حساب حلال و حرام آن را داشته باشد) و گمان مى‏كند كه اموالش سبب جاودانگى اوست (نه مرگى به سراغ او مى‏آيد، نه حادثه‏اى كه سبب زوال مال و ثروت او شود!)»، (وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ* الَّذِى جَمَعَ مَالًا وَ عَدَّدَهُ* يَحْسَبُ انَّ مَالَهُ اخْلَدَهُ).

جمله‏ «عَدَّده» كه ناظر به شمارش كردن اموال از سوى اين دنياپرستان است، اشاره به حرص و ولع شديد آنهاست كه هر قدر بر اموالشان افزوده مى‏شود باز طالب بيشترند، به همين دليل پيوسته آنها را شمارش مى‏كنند.

جمله‏ الَّذِى جَمَعَ مَالًا وَ عَدَّدَهُ‏ در واقع به منزله علّت براى‏ «همز» و «لمز» و عيبجويى كردن آنهاست، يعنى ثروت سرشار دنيا آنها را چنان مست و مغرور ساخته كه افراد تهيدست با ايمان را به باد سخريّه و استهزاء مى‏گيرند و گمان مى‏كنند نه تنها اين ثروتها جاودانى است، بلكه به آنها نيز آب و رنگ جاودانگى مى‏دهد در حالى كه «از نسيمى دفتر ايّام بر هم مى‏خورد!»

بررسى حال دنياپرستان عجايب و شگفتى‏هايى به ما نشان مى‏دهد كه عقل آدمى را مات و مبهوت مى‏كند، بعضى از آنان را سراغ داريم با اينكه در علوم ظاهرى و مادّى پيش رفته بودند، هدفى جز جمع آورى ثروت نداشتند و هنگامى كه از آنها سؤال مى‏شد شما با اين ثروت چه مى‏خواهيد بكنيد، نه تشكيل خانواده داده‏ايد نه مسافرتهاى تفريحى مى‏رويد و نه … در پاسخ مى‏گفتند: ما از اين دلخوش هستيم كه يك‏ «صفر» بر ارقام اموال ما افزدوده شود!

نتيجه نهايى‏

از مجموع آيات فوق و تفسيرى كه بر آن ذكر شد چنين نتيجه مى‏گيريم كه مسئله حرص و آز و دنياپرستى و دلباختگى و دلدادگى نسبت به مواهب مادّى از ديدگاه قرآن بسيار خطرناك و نكوهيده و مايه انواع شرّ و فساد است و به يقين در مسير خودسازى و تكامل اخلاق از بزرگترين موانع محسوب مى‏شود.

 

[1] ( 1)- سفينة البحار، جلد 2، صفحه 458( مادّه كبر).

[2] ( 1)- هود، 87.

[3] ( 2)- ص، 33.

[4] ( 3)- ص، 34.

[5] ( 1)- ص، 34.

[6] ( 1)- التحقيق، مادّه هلع.

[7] ( 1)- در تفسير مجمع البيان و بسيارى از تفاسير ديگر، در تفسير سوره جمعه اين داستان با تفاوت مختصرى آمده است.

منبع: اخلاق در قرآن، مکارم شیرازی، ج2، ص 119.

تواضع و فروتنى‏

اشاره‏

ناگفته پیداست که تواضع و فروتنى نقطه مقابل تکبّر و فخرفروشى است و جدا سازى بحثهاى کامل این دو از یکدیگر مشکل یا غیر ممکن است و لذا هم در آیات و روایات اسلامى و هم در کلمات بزرگان اخلاق این دو به یکدیگر آمیخته شده است، نکوهش از یکى ملازم تمجید و ستایش از دیگرى است و ستایش از یکى همراه با نکوهش از دیگرى مى‏باشد، درست مثل اینکه بحثهاى مربوط به ستایش و تمجید از علم جداى از نکوهش از جهل نیست و نکوهش از جهل همراه ستایش علم است.

با این حال مفهوم این سخن آن نیست که ما بحثهاى مربوط به تواضع را نادیده گرفته و به آنچه در بحث زشتى تکبّر و استکبار گفتیم بسنده کنیم. بخصوص اینکه نسبت بین تکبّر و تواضع به اصطلاح نسبت میان ضدّین است نه وجود و عدم. هم تکبّر یک صفت وجودى است و هم تواضع و هر دو در مقابل یکدیگر قرار دارند، نه از قبیل وجود و عدم که سخن از یکى الزاماً همراه با نفى دیگرى باشد.

در روایات اسلامى نیز به این معنى اشاره شده است از جمله از على علیه السلام مى‏خوانیم:

«ضَادُّوا الْکِبْرَ بِالتَّواضُعِ؛ به وسیله تواضع با تکبّر که ضدّ آن است مقابله کنید».[۱]

با این اشاره به قرآن باز مى‏گردیم و آیات مربوط به مسئله تواضع را گلچین کرده، مورد بررسى قرار مى‏دهیم (هر چند آیاتى که به کنایه یا به ملازمه به آن اشاره مى‏کند بیش از اینها است).

۱- یَا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِى اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ اذِلَّهٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ اعِزَّهٍ عَلَى الْکَافِرِینَ … (سوره مائده، آیه ۵۴)

۲- وَ عِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الْارْضِ هَوْناً وَ اذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً (سوره فرقان، آیه ۶۳)

۳- وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ‏ (سوره شعراء، آیه ۲۱۵)

ترجمه‏

۱- اى کسانى که ایمان آورده‏اید! هر کس از شما، از آیین خود بازگردد (به خدا زیانى نمى‏رساند؛) خداوند به زودى جمعیّتى را مى‏آورد که آنها را دوست دارد و آنان (نیز) او را دوست دارند؛ در برابر مؤمنان متواضع، در برابر کافران سرسخت و نیرومندند.

۲- بندگان (خاصّ خداوند) رحمان، کسانى هستند که با آرامش و بى تکبّر بر زمین راه مى‏روند؛ و هنگامى که جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند)، به آنها سلام مى‏گویند (و با بى اعتنایى و بزرگوارى مى‏گذرند).

۳- (اى پیامبر) بال و پر خود را براى مؤمنانى که از تو پیروى مى‏کنند بگستر (و نسبت به آنها تواضع و مهربانى کن).

تفسیر و جمع‏بندى‏

در نخستین‏ آیه مورد بحث سخن از گروهى از مؤمنان به میان آمده که مشمول فضل‏

و عنایات الهى هستند هم خدا را دوست مى‏دارند و هم محبوب پروردگارند.

یکى از اوصاف بارز آنها این است که در برابر مؤمنان متواضعند: (اذِلَّهٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ) و در برابر کافران نیرومند و قوى هستند (اعِزَّهٍ عَلَى الْکَافِرِینَ).

«اذِلَّهٍ» جمع‏ «ذلول» و «ذلیل» از مادّه‏ «ذُلّ» (بر وزن حُرّ) در اصل به معنى نرمى و ملایمت و تسلیم است در حالى که‏ «اعِزَّه» جمع‏ «عزیز» از مادّه‏ «عزه» به معنى شدّت است، حیوانات رام را «ذلول» مى‏گویند چون ملایم و تسلیمند و «تذلیل» در آیه‏ ذُلِّلَتْ قُطُوفُهَا تَذْلِیلًا اشاره به سهولت چیدن میوه‏هاى بهشتى است.

گاه ذلّت در مواردى به کار مى‏رود که معنى منفى دارد و آن در جایى است که از سوى غیر به انسان تحمیل مى‏شود وگرنه در مادّه این لغت مفهوم منفى ذاتاً وجود ندارد (دقّت کنید).

به هر حال آیه فوق دلیل روشنى بر اهمّیّت تواضع و عظمت مقام متواضعین است، تواضعى که از درون جان انسان برخیزد و براى احترام به مؤمنى از مؤمنان و بنده‏اى از بندگان خدا باشد.

در دومین آیه‏ باز اشاره به اوصاف برجسته و فضائل اخلاقى گروهى از بندگان خاصّ خداست که در طىّ آیات سوره فرقان از آیه ۶۳ تا آیه ۷۴ دوازده فضیلت بزرگ براى آنها ذکر شده است و جالب اینکه نخستین آنها همان صفت تواضع است، این نشان مى‏دهد همان گونه که‏ «تکبّر» خطرناک‏ترین رذایل است، تواضع مهمترین یا از مهمترین فضائل مى‏باشد، مى‏فرماید:

«بندگان خاص خداوند رحمان کسانى هستند که با آرامش و بى تکبّر بر زمین راه مى‏روند» (وَ عِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الْارْضِ هَوْناً).

«هون» مصدر است و به معنى نرمى و آرامش و تواضع است و استعمال مصدر در معنى اسم فاعل در اینجا به خاطر تأکید است، یعنى آنها چنان آرام و متواضعند که گویى عین تواضع شده‏اند و به همین دلیل در ادامه آیه مى‏فرماید: «وَ اذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً؛ و هنگامى که جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند)، به آنها سلام مى‏گویند (و با بى اعتنایى و بزرگوارى مى‏گذرند)».

و در آیه بعد از آن سخن از تواضع آنها در برابر ذات پاک خداست مى‏فرماید:

«وَالَّذِینَ یَبِیتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِیَاماً؛ آنها کسانى هستند که شبانگاه براى پروردگارشان سجده و قیام مى‏کنند (و به بندگى و عبادت مى‏پردازند)».

«راغب» در کتاب‏ «مفردات» مى‏گوید: «هون» دو معنى دارد یکى از آنها خضوع و نرمشى است که از درون جان انسان بجوشد که این شایسته ستایش است (سپس به آیه مورد بحث اشاره مى‏کند) و در حدیث نبوى آمده است‏ الْمُؤْمِنُ هَیِّنٌ لَیِّنٌ.[۲] دوم خضوع و تذلّلى است که از سوى دیگرى بر انسان تحمیل شود و او را خوار کند.

ناگفته پیداست که منظور از الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الْارْضِ هَوْناً این نیست که فقط راه رفتن آنها متواضعانه است، بلکه منظور نفى هرگونه کبر و خودخواهى است که در تمام اعمال انسان و حتّى در کیفیّت راه رفتن که ساده‏ترین کار است آشکار مى‏شود، زیرا ملکات اخلاقى همیشه خود را در لابه‏لاى گفتار و حرکات انسان نشان مى‏دهند تا آنجا که در بسیارى از مواقع از چگونگى راه رفتن انسان مى‏توان به بسیارى از صفات اخلاقى او راه برد.

آرى‏ عِبَادُ الرَّحْمنِ‏ (بندگان خاص خدا) نخستین نشانشان همان تواضع است، تواضعى که در تمام ذرّات وجودشان نفوذ کرده و حتّى در راه رفتن آنها آشکار است و اگر مى‏بینیم خداوند در آیه ۳۷ سوره اسراء به پیامبرش دستور مى‏دهد «وَ لَاتَمْشِ فِى الْارْضِ مَرَحاً؛ روى زمین با تکبّر راه مرو» منظور فقط راه رفتن نیست بلکه هدف، تواضع در همه کار است که نشانه بندگى و عبودیّت خداست.

در سوّمین آیه‏ روى سخن رابه پیامبر صلى الله علیه و آله کرده، مى‏فرماید: «بال و پر خود را براى مؤمنانى که از تو پیروى مى‏کنند پایین بیاور و (تواضع و محبّت کن)؛ وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ»

«خَفْض» بر وزن‏ «خشم» در اصل به معنى پایین آوردن است و «جناح» به معنى بال مى‏باشد. بنابراین‏ «وَ اخَفْض جَناح» کنایه از تواضع آمیخته با محبّت است، همان گونه که پرندگان هرگاه مى‏خواهند به جوجه‏هاى خود اظهار محبّت کنند بال و پر خود مى‏گسترانند و آنها را زیر بال و پر مى‏گیرند تا هم در برابر حوادث احتمالى مصون بمانند و هم از تشتّت و پراکندگى حفظ شوند، پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نیز مأمور بود بدین گونه مؤمنان را زیر بال و پر خود بگیرد!

این تعبیر بسیار ظریف و پر معنى نکات مختلفى را در عبارت کوتاهى جمع کرده است.

جایى که پیامبر مأمور به تواضع آمیخته با محبّت در برابر مؤمنان باشد تکلیف افراد امّت روشن است چرا که پیغمبر سرمشق و الگو و «اسوه» براى همه امّت است.

شبیه همین تعبیر در آیه ۸۸ سوره حجر نیز آمده است آنجا که مى‏فرماید: وَاخْفِضْ جَنَاحکَ لِلْمُؤْمِنِینَ‏ که باز مخاطب در آن شخص پیامبر است و مأمور مى‏شود براى مؤمنان‏ «خفض جناح» و تواضع آمیخته با محبّت داشته باشد.

شبیه این تعبیر با اندک تفاوتى در مورد فرزندان در مقابل پدران و مادران در سوره‏ «اسراء» آمده، آنجا که مى‏فرماید: «وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ؛ بالهاى خود را در برابر آن دو (پدر و مادر) از محبّت و لطف فرود آر (و تواضعى آمیخته با احترام و محبّت در برابر آنان داشته باش)».

از مجموع آنچه در آیات فوق آمده به خوبى استفاده مى‏شود که قرآن مجید نه تنها تکبّر و استکبار را مورد مذمّت قرار داده، بلکه نقطه مقابل آن یعنى تواضع و فروتنى را با تعبیرات گوناگون مورد تمجید قرار داده است.

تواضع و فروتنى در روایات اسلامى‏

در منابع شیعه و اهل سنّت احادیث فراوانى در مورد تواضع به چشم مى‏خورد که بعضى درباره اهمیّت تواضع است و بعضى درباره علامت و آثار متواضعان و یا ثمره تواضع و حد و آداب آن مى‏باشد.

در اهمیّت تواضع تعبیرات بسیار جالبى در روایات آمده:

۱- در حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و آله مى‏خوانیم: روزى فرمود: «مَا لِى لَاارى‏ عَلَیْکُمْ حَلَاوَهَ الْعِبَادَهِ؟! قَالُوا وَ مَا حَلَاوَهُ الْعِبَادَهِ؟ قَالَ التَّوَاضُعُ!؛ چه مى‏شود که شیرینى عبادت را در شما نمى‏بینم؟ عرض کردند: شیرینى عبادت چیست؟ فرمود: تواضع است!»[۳]

ناگفته پیداست حقیقت عبادت نهایت خضوع در برابر پروردگار است. کسى که شیرینى خضوع و تواضع در برابر خدا را دریابد در برابر خلق خدا نیز متواضع است.

۲- در حدیث دیگرى از امیر مؤمنان علیه السلام آمده است: «عَلَیْکَ بِالتَّوَاضُعِ فَانَّهُ مِنْ اعْظَمِ الْعِبَادَهِ؛ بر تو باد تواضع که از برترین عبادات است».[۴]

۳- از امام حسن عسکرى علیه السلام نقل شده است که فرمود: «التَّوَاضُعُ نِعْمَهٌ لَایُحْسَدُ عَلَیْهَا؛ تواضع نعمتى است که سبب حسادت دیگران نمى‏شود».[۵]

معمولًا هر نعمتى نصیب انسان مى‏شود مزاحمت‏هاى حسودان افزوده مى‏گردد و گاه این حسادت چنان فضاى زندگى را تنگ مى‏کند که زندگى بر صاحب نعمت مشکل مى‏شود، ولى تواضع از این قاعده کلّى مستثنى است، نعمتى است که حسادت حسودان را برنمى‏انگیزد.

این بحث دامنه‏دار را با حدیث دیگرى از نبىّ اکرم صلى الله علیه و آله پایان مى‏دهیم:

۴- «یُبَاهِى اللَّهُ تَعَالَى الْمَلَائِکَهَ بِخَمْسَهٍ: بِالُمجَاهِدِینَ، وَالْفُقَرَاء، وَالَّذِینَ یَتَوَاضَعُونَ لِلَّهِ تَعَالَى، وَالْغَنِىِّ الَّذِى یُعْطِى الْفُقَرَاءَ وَ لَایَمُنُّ عَلَیْهِمْ، و رَجُلٍ یَبْکِى فِى الْخَلْوَهِ مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ خداوند به پنج دسته از انسانها به فرشتگان مباهات مى‏کند: مجاهدان (راه خدا)،

فقرا (و نیازمندانى که دین خود را به دنیا نمى‏فروشند) و آنها که به خاطر خدا تواضع مى‏کنند و ثروتمندانى که بى منّت به مستمندان کمک مى‏نمایند و کسى که در خلوت از خوف خدا گریه مى‏کند!».[۶]

در باره ثمرات و آثار مثبت تواضع نیز روایات فراوانى از معصومین به ما رسیده است که چند حدیث پر معنى را در ذیل مى‏آوریم:

در حدیثى از امام امیر المؤمنین مى‏خوانیم: «ثَمَرَهُ التَّوَاضُعِ الَمحَبَّهُ وَ ثَمَرَهُ الْکِبْرِ الْمَسَبَّهُ!؛ میوه درخت تواضع محبّت است و میوه (شوم) تکبّر دشنام و ناسزاگویى مردم است!»[۷]

در حدیث دیگرى از همان حضرت آمده است: «بِخَفْضِ الْجَنَاحِ تَنْتَظِمُ الْامُورَ!؛ با تواضع و محبّت کارها نظم و سامان مى‏یابد!».[۸]

روشن است که نظم جامعه جز در سایه همکارى و همدلى حاصل نمى‏شود و همکارى و همدلى مردم در صورتى ممکن است که شخص مدیر نخواهد خود را بر آنها تحمیل کند و یا فخرفروشى کند و خود را برتر از دیگران قلمداد نماید، همیشه مدیرانى موفّق هستند که در عین قاطعیّت متواضع و پر محبّت باشند.

در حدیث دیگرى از رسول خدا صلى الله علیه و آله مى‏خوانیم: «التَّوَاضُعُ لَایَزِیدُ الْعَبْدَ الّا رَفْعَهً فَتَوَاضَعُوا یَرْفَعْکُمُ اللَّهُ!؛ تواضع جز بزرگى بر انسان نمى‏افزاید پس تواضع کنید تا خداوند شما را بلند مقام سازد!».[۹]

گاه چنین تصوّر مى‏شود که تواضع انسان را کوچک مى‏کند در حالى که این یک برداشت سطحى و نادرست است، همواره مى‏بینیم افراد متواضع در جامعه مورد احترام و داراى عظمت و شخصیّت هستند و تواضع بر منزلت آنها مى‏افزاید.

از احادیث اسلامى استفاده مى‏شود که تواضع شرط قبولى عبادات و طاعات است، از جمله در حدیثى از امام صادق علیه السلام آمده است: «التَّوَاضُعُ اصْلُ کُلِّ خَیْرٍ نَفِیسٍ وَ مَرْتَبَهٌ رَفِیعَهٌ … وَ مَنْ تَوَاضَعَ لِلَّهِ شَرَّفَهُ اللَّهُ عَلَى کَثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ … وَ لَیْسَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِبَادَهٌ یَقْبَلُهَا وَ یَرْضَیها الّا وَ بَابُهَا التَّوَاضُعُ، وَ لَایَعْرِفُ مَا فِى مَعْنَى حَقِیقَهِ التَّوَاضُعِ الَّا الْمُقَرَّبُونَ الْمُسْتَقِلِّینَ بِوَحْدَانِیَّتِهِ، قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ عِبَادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الْارْضِ هَوْناً وَ اذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَاماً …؛ تواضع ریشه هر کار نیک و با ارزش است و مقام والایى است … و هر کس براى خدا تواضع کند خداوند او را بر بسیارى از بندگانش شرافت مى‏بخشد … و هیچ عبادتى براى خدا مورد رضا و قبول نخواهد بود مگر اینکه باب آن تواضع است و حقیقت تواضع را جز مقرّبانى که مستقل در وحدانیّت خداوندند درک نمى‏کنند، خداوند عزّ و جلّ مى‏فرماید: بندگان خداوند رحمان کسانى هستند که در زمین با تواضع راه مى‏روند و هنگامى که جاهلان آنها را (با سخنان نامناسب) خطاب کنند، به آنها سلام مى‏گویند (و با بى اعتنایى مى‏گذرند)».[۱۰]

این سخن را با حدیثى که از حضرت مسیح علیه السلام نقل شده است پایان مى‏دهیم. فرمود:

«بِالتَّوَاضُعِ تَعْمُرُ الْحِکْمَهَ لَابِالتَّکَبُّرِ، کَذَلِکَ فِى السَّهْلِ یَنْبُتُ الزَّرْعَ لَافِى الْجَبَلِ!؛ به وسیله تواضع، مزرعه علم و دانش آباد مى‏شود نه با تکبّر، همان گونه که زراعت در زمین نرم و هموار مى‏روید نه بر روى کوه!».[۱۱]

کوتاه سخن اینکه: تواضع هم در زندگى علمى و فرهنگى انسان اثر مى‏گذارد (چرا که افراد متکبّر به خاطر تکبّرشان از رسیدن به حق محجوبند) و هم در زندگى اجتماعى (چرا که افراد متواضع از محبوبیّت فوق‏العاده‏اى در اجتماع بهره مى‏گیرند و همه مردم براى آنها احترام خاصّى قائلند) و هم در رابطه انسان با خدا مؤثّر است چرا که روح عبادت، تواضع و کلید قبولى آن فروتنى است.

در مورد نشانه‏هاى تواضع نیز روایات جالبى در منابع اسلامى وارد شده است، در حدیثى از امام على بن ابى طالب علیه السلام مى‏خوانیم: «ثَلَاثٌ هُنَّ رَأْسُ التَّوَاضُعِ: انْ یَبْدَءَ بِالسَّلَامِ مَنْ لَقِیَهُ، وَ یَرْضَى بِالدُّونِ مِنْ شَرَفِ الَمجْلِسِ، وَ یَکْرَهُ الرِّیَا وَ السُّمْعَهَ؛ سه چیز

است که سرآغاز تواضع است: نخست اینکه انسان هر کس را ببیند ابتدا به او سلام کند و در پایین مجلس بنشیند و تظاهر و ریا و سمعه را ناخوش دارد».[۱۲]

در بعضى از روایات نشانه‏هاى دیگرى نیز بر آن افزوده شده است، از جمله: ترک‏ «مراء» و «جدال» یعنى انسان به خاطر برترى‏جویى با دیگرى بحث نکند و دیگر عدم علاقه به اینکه مردم او را بستایند.[۱۳]

۱- تعریف تواضع‏

«تواضع» از مادّه‏ «وضع» در اصل به معنى فرونهادن است، این تعبیر در مورد زنان باردار که مولود خود را به دنیا مى‏آورند به عنوان‏ وضع حمل‏ گفته مى‏شود و در مورد خسارت و زیان کردن و کمبود تعبیر «وضیعه» به کار مى‏رود و هنگامى که به عنوان یک صفت اخلاقى گفته مى‏شود مفهومش این است که انسان خود را پایین‏تر از آنچه موقعیّت اجتماعى اوست قرار دهد، به عکس تکبّر که مفهومش برترى‏جویى و قرار دادن خویشتن برتر از موقعیّت فردى و اجتماعى اوست.

بعضى از ارباب لغت‏ «تواضع» را به معنى‏ «تذلّل» تفسیر کرده‏اند و منظور از تذلّل در اینجا خضوع و فروتنى و تسلیم است.

مرحوم نراقى در «معراج السعاده» در تعریف تواضع مى‏گوید: «تواضع عبارت است از شکسته نفسى که نگذارد آدمى خود را بالاتر از دیگرى ببیند و لازمه آن کردار و گفتار چندى است که دلالت بر تعظیم دیگران و اکرام ایشان مى‏کند».[۱۴]

تعبیر به‏ «فروتنى» در فارسى دقیقاً همین معنا را مى‏رساند و این مسئله از خلال گفتار و رفتار انسانها نمایان مى‏شود.

در حدیثى از امام علىّ بن موسى الرضا علیه السلام مى‏خوانیم، سؤال کردند: «مَا حَدُّ التَّوَاضُعِ الَّذِى اذَا فَعَلَهُ الْعَبْدُ کَانَ مُتَوَاضِعاً؟ فَقَالَ: التَّوَاضُعُ دَرَجَاتٌ مِنْهَا انْ یَعْرِفَ الْمَرْءُ قَدْرَ نَفْسِهِ فَیُنَزِّلُهَا مَنْزِلَتَهَا بِقَلْبٍ سَلِیمٍ لَایُحِبُّ انْ یَأْتِىَ الَى احَدٍ الّا مِثْلُ مَا یُؤْتَى الَیْهِ، انْ رَأىَ سَیِّئَهً دَرَاهَا بِالْحَسَنَهِ، کَاظِمُ الْغَیْظِ، عَافٍ عَنِ النَّاسِ، وَ اللَّهُ یُحِبُّ الُمحْسِنِینَ؛ حدّ تواضع که اگر انسان آن را انجام دهد متواضع محسوب مى‏شود چیست؟ فرمود: تواضع درجات و مراحلى دارد: یکى از مراحل آن این است که انسان قدر و موقعیّت نفس خویش را بداند و در همان جایگاه با قلب سلیم (و پذیرش درونى) جاى دهد، دوست نداشته باشد کارى درباره کسى انجام دهد مگر همانند کارهایى که درباره او انجام مى‏دهند (همان گونه که انتظار احترام از دیگران دارد باید دیگران را محترم بشمارد و هر کارى را از سوى دیگران دون شأن خود مى‏شمرد درباره دیگران دون شأن بشمرد.) هرگاه بدى از کسى ببیند آن را با نیکى پاسخ دهد، خشم خود را فروبرد، از گناهان مردم درگذرد و آنها را مورد عفو قرار دهد، خداوند نیکوکاران را دوست دارد».[۱۵]

آنچه در این روایت پرمحتوا آمده، در واقع نشانه‏هاى تواضع است که از طریق آن مى‏توان به تعریف تواضع نیز آشنا شد.

در حدیث دیگرى از امام باقر علیه السلام مى‏خوانیم: «التَّوَاضُعُ الرِّضَا بِالَمجْلِسِ دُونَ شَرَفِهِ وَ انْ تُسَلِّمَ عَلَى مَنْ لَقِیتَ وَ انْ تَتْرُکَ الْمِرَاءَ وَ انْ کُنْتَ مُحِقّاً؛ تواضع آن است که به کمتر از جایگاه شایسته خود در مجلس قانع باشى و هرگاه کسى را ملاقات کردى در سلام پیشى بگیرى و جرّ و بحث را رها کنى هر چند حق با تو باشد».[۱۶]

حقیقت این است که تعریف تواضع از نشانه‏هاى آن جدا نیست؛ چرا که یکى از بهترین راه‏هاى تعریف یک موضوع، ذکر نشانه‏هاى گوناگون آن است (دقّت کنید.)

۲- تواضع و کرامت انسان!

معمولًا در این گونه مباحث بعضى راه افراط را در پیش مى‏گیرند و بعضى راه تفریط، مثلًا بعضى تصوّر مى‏کنند حقیقت تواضع آن است که انسان خود را در برابر مردم خوار و بى مقدار کند و اعمالى انجام دهد که از نظر مردم بیفتد و نسبت به او سوء ظنّ پیدا کنند، آن گونه که در حالت بعضى از صوفیّه نقل شده است که هنگامى که در یک منطقه به خوش‏نامى معروف مى‏شدند مرتکب اعمال زشت و قبیحى مى‏شدند تا از نظر بیفتند، مثلًا به بى بند و بارى در عبادات و خیانت در امانت مردم معروف شوند و مردم آنها را رها کنند و شاید این کار را نوعى تواضع و ریاضت نفس مى‏پنداشتند.

اسلام اجازه نمى‏دهد کسى به نام تواضع، خود را تحقیر کند و در نظرها سبک و موهون سازد و کرامت انسانى خویش را پایمال کند، مهم این است که در عین تواضع، شخصیّت اجتماعى انسان ضایع نشود و خوار و ذلیل و بى مقدار نگردد. اگر تواضع به صورت صحیح انجام شود نه تنها چنین اثرى نخواهد داشت بلکه به عکس ارزش او در جامعه بالاتر مى‏رود. به همین دلیل در روایات اسلامى از امیر مؤمنان على علیه السلام آمده:

«بِالتَّوَاضُعِ تَکُونُ الرَّفْعَهُ؛ تواضع انسان را بالا مى‏برد!»[۱۷]

مرحوم‏ «فیض کاشانى»- رضوان اللَّه علیه- تحت عنوان‏ غَایَهُ الرِّیَاضَهِ فِى خُلْقِ التَّوَاضُع‏ مى‏گوید: این فضیلت اخلاقى مانند سایر صفات اخلاقى داراى طرف افراط و تفریط و حدّ وسط است، حدّ افراط «تکبّر» و حدّ تفریط «پذیرش ذلّت و پستى» و حدّ وسط «تواضع» است. آنچه صفت فضیلت محسوب مى‏شود و قابل ستایش است همان کوچکى کردن بدون پذیرش پستى و ذلّت است، سپس به ذکر مثالى در اینجا مى‏پردازد.

مى‏گوید: کسى که سعى دارد بر اقران و امثال خود برترى جوید و آنها را پشت سر اندازد متکبّر است و کسى که خود را بعد از آنها قرار مى‏دهد متواضع است، ولى اگر پاره‏دوزى بر دانشمند بزرگى وارد شود او از جاى خود برخیزد و او را به جاى خود

بنشاند و کفش او را بردارد و پیش پاى او جفت کند و تواضعى در (حدّ یک عالم بزرگ) نسبت به او روا دارد، این تواضع نیست، نوعى تذلّل محسوب مى‏شود، این امر قابل ستایش نیست، چیزى شایسته ستایش است که در حدّ اعتدال باشد و حقّ هر کس را نسبت به او ادا کند، در برابر عالم به گونه‏اى و در برابر افراد دیگر به گونه دیگر.[۱۸]

[۱] ( ۱)- تصنیف غرر الحکم، حدیث ۵۱۴۸، صفحه ۲۴۹، و شرح غرر الحکم، صفحه ۲۳۲، شماره ۵۹۲۰٫

[۲] ( ۱)- کنز العمّال، حدیث ۶۹۰٫

[۳] ( ۱)- تنبیه الخواطر( مطابق نقل میزان الحکمه، جلد ۴، حدیث ۲۱۸۲۵)؛ محجّه البیضاء، جلد ۶، صفحه ۲۲۲٫

[۴] ( ۲)- بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۱۱۹، حدیث ۵٫

[۵] ( ۳)- تحف العقول، صفحه ۳۶۳٫

[۶] ( ۱)- مکارم الاخلاق، صفحه ۵۱٫

[۷] ( ۲)- غرر الحکم، حدیث ۴۶۱۴- ۴۶۱۳٫

[۸] ( ۳)- غرر الحکم، حدیث ۴۳۰۲٫

[۹] ( ۴)- کنز العمّال، ۵۷۱۹٫

[۱۰] ( ۱)- بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحه ۱۲۱٫

[۱۱] ( ۲)- همان مدرک، جلد ۲، صفحه ۶۲٫

[۱۲] ( ۱)- کنز العمّال، حدیث ۸۵۰۶٫

[۱۳] ( ۲)- اصول کافى، جلد ۲، صفحه ۱۲۲، حدیث ۶٫

[۱۴] ( ۳)- معراج السعاده، صفحه ۳۰۰٫

[۱۵] ( ۱)- اصول کافى، جلد ۲، صفحه ۱۲۴٫

[۱۶] ( ۲)- بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحه ۱۷۶٫

[۱۷] ( ۱)- فهرست موضوعى غرر الحکم، جلد ۷، صفحه ۴۰۵( چاپ دانشگاه تهران).

[۱۸] ( ۱)- المحجّه البیضاء، جلد ۶، صفحه ۲۷۱( با کمى تلخیص).

منبع: اخلاق در قرآن ، مکارم شیرازی ، ج۲، ص ۸۱٫