عمر بن خطاب

نوشته‌ها

هجوم به خانه وحى(۱)

اشاره:

حوادث پس از «سقیفه» از تلخ ترین و دردناک ترین حوادث تاریخ اسلام و زندگانى امیرمؤمنان علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام می باشد.واقع گوئى و بیان واقعیات تلخ آن دوران باعث دلگیرى و رنجش گروهى است که نسبت به رهبران آن حوادث تعصب خاص ورزیده، و تا جایى که امکان دارد، می خواهند گردى بر دامن آنها ننشیند. از طرف دیگر پوشاندن حقایق و وارونه جلوه دادن حوادث، خیانت بزرگى به تاریخ و نسلهاى آینده بشرى و جامعه مسلمین است که هرگز یک انسان منصف و با وجدان و دردمند به خود اجازه چنین خیانت و پا گذاشتن روى حقیقت را نمی دهد. بزرگ ترین حادثه تاریخى پس از غصب خلافت موضوع هجوم و یورش به خانه وحى، و منزل فاطمه زهرا علیها السلام است که براى بیرون آوردن متحصّنان و معترضانِ به غصب خلافت انجام گرفت.

هجوم به خانه وحى

از دستورات ارزنده و حیاتى اسلام این است که هیچ مسلمانى حق ندارد بدون اجازه و رضایت صاحب خانه، به منزل کسى وارد شود و اگر صاحب خانه معذور بود و از پذیرفتن مهمان عذرخواهى کرد، وظیفه دارد از همانجا بدون رنجش برگردد.(۱)

و البته برخى از خانه ها از مقام و منزلت خاصى برخوردارند؛ همچون خانه هایى که در آن خداوند مورد پرستش قرار می گیرد

«فى بُیوتٍ اَذِنَ اللّه اَنْ تُرْفَعَ وَیذْکَرَ فیهَا اسْمُهُ یسَبِّحُ لَهُ فیها بِالْغُدُوِّ وَالآصالِ»۲؛ «در خانه هایى که خداوند اجازه داده است که دیوارهاى آن را بالا برند؛ و نام خدا در آنها برده شود و صبح و شام در آنها تسبیح او می گویند.»

در این میان خانه پیامبر اکرم از احترام ویژه اى برخوردار است؛ لذا قرآن کریم دستور مخصوصى در این باره می دهد، آنجا که می فرماید: «یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیوتَ النَّبِى اِلاّ اَنْ یؤذَنَ لَکُمْ»(۳)؛ «اى کسانى که ایمان آورده اید! به خانه هاى پیامبر وارد نشوید، مگر زمانى که به شما اذن ورود داده شود.»

بدون هیچ شکى خانه فاطمه علیها السلام از آن خانه هاى رفیع و مُحترمى است که در درون آن زهرا و على علیهما السلام و فرزندان آن دو خدا را به بهترین وجه عبادت و تقدیس نموده اند.

اکنون باید دید که مأموران دستگاه خلافت احترام خانه زهرا علیها السلام را تا چه حَدْ رعایت کردند؟ آنچه از منابع «فریقین» استفاده می شود این است که دستگاه خلافت نه تنها حرمت خانه زهرا و على علیهما السلام را نگه نداشتند، بلکه بدترین جسارتها را بر آن روا داشتند.

الف. منابع اهل سنّت

برخى از تاریخ نویسان اهل تسنن حادثه یورش به خانه وحى را نیمه روشن و برخى تا حدّى روشن بیان نموده اند که به نمونه هایى اشاره می شود:

  1. طبری: او که نسبت به خلفا تعصّب خاصى دارد، به این مقدار اعتراف می کند: «اَتى عُمَرُ بْنُ خَطّابٍ مَنْزِلَ عَلِى فَقالَ: لاََحْرِ قَنَّ عَلَیکُمْ اَوْ لَتَخْرُجُنَّ اِلَى البَیعَهِ؛(۴) عمر بن خطاب در برابر خانه على علیه السلام قرار گرفت و گفت: براستى خانه را بر روى شما به آتش می کشم و یا اینکه شما براى بیعت با ابابکر خانه را ترک گویید.»
  2. ابن قتیبه دینوری: این نویسنده گامى فراتر رفته، می گوید: خلیفه نه تنها تهدید کرد، بلکه دستور داد که در اطراف خانه هیزم جمع کنند و افزود: «به خدایى که جان عمر در دست اوست! یا باید خانه را ترک کنید و یا اینکه خانه را آتش زده و می سوزانم.» وقتى به او گفته شد که دختر گرامى پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، فاطمه در خانه است، گفت: «هر چند فاطمه در آن باشد.»(۵)
  3. ابن عبد ربّه اندلسی: او که متوفاى ۴۹۵ می باشد، می گوید: خلیفه به عمر مأموریت داد که متحصّنان را از خانه بیرون کشد و اگر مقاومت کردند با آنان نبرد نماید، از اینرو عمر آتشى آورد که خانه را بسوزاند «فَاَقْبَلَ بَقَبَسٍ مِنَ النّارِ عَلى اَنْ یضْرِمَ عَلَیهِمُ الدّارَ»، در این موقع با فاطمه علیها السلام روبرو گردید، آن حضرت فرمود: فرزند خطّاب! آمده اى خانه ما را به آتش بکشی؟ وى گفت: آرى، مگر اینکه بسان دیگران با خلیفه بیعت نمایید.(۶)

شبیه اعترافات فوق را ابو الولید محبّ الدین محمد بن شخته الحنفى قاضى حنفیها در حلب متوفاى سال ۸۱۵ دارد(۷)احمد بن یحیى بلاذرى متوفاى ۲۷۹۸، ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهرى، صاحب کتاب «فدک» و «سقیفه»(۹) و ابى خیزرانه در کتاب غُرَر(۱۰) و شاه ولى اللّه دهلوی(۱۱) در «اِزاله الخفاء» و واقدی(۱۲) و بلاذرى و ابن ابى الحدید(۱۳)نیز چنین مطالبى دارند. و همچنین ابن واضح یعقوبی۱۴(۱۴) اسماعیل بن محمد ابوالفدا، عمر رضا کحاله در کتاب «اعلام النساء»، عبدالفتاح عبدالمقصود(۱۵) و ابراهیم بن عبداللّه یمنى در کتاب «الاکتفاء» و… این امور را ذکر کرده اند.

  1. گروهى از تاریخ نویسان اهل سنّت: گروه دیگرى از تاریخ نویسان اهل سنت به آخرین مرحله از جسارت به خانه زهرا علیها السلام نیز اعتراف نموده اند، و صریحا گفته اند که عمر خانه على علیه السلام و زهرا علیها السلام را آتش زد. از جمله:
  2. ابى الحسن، على بن الحسین بن على المسعُودى الهُذلى، صاحب «مُروجُ الذهب» متوفاى ۳۴۶ ه·· می گوید: «... فَوجَّهُوا اِلى مَنْزِله فَهَجَمُوا عَلَیهِ وَاَحْرَقُوا بابَهُ...؛(۱۶) پس عمر و همراهان به سوى خانه على علیه السلام روى کردند، پس بر او هجوم بردند و خانه او را آتش زدند.»
  3. محمد بن عبدالکریم بن احمد شافعى، معروف به شهرستانى (۵۷۹ ـ ۵۴۸)، از ابراهیم بن سیار بن هانى، معروف به نظّام، متوفاى سال ۲۳۱ ـ که از اعاظم شیوخ معتزله و استاد جاحظ بوده است ـ نقل کرده است که گفت: «... وَکانَ عُمَرُ یصْبِحُ اَحْرَقُوْها بِمَنْ فیها وَما کانَ فِى الدّارِ غَیرَ عَلى وَفاطِمَهَ وَالْحَسَنِ وَاَلْحُسَینِ علیهم السلام ؛(۱۷) و عمر بود که فرمان داد خانه را با کسانى که در آن قرار دارند بسوزانند، در حالى که در خانه جز على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام کسى نبود.»

عبدالقاهر اسفرائینى متوفاى ۴۲۹ ه. ق نسبت فوق را به نظّام تأیید نموده است.(۱۸)

  1. در زمان ملکشاه سلجوقى، وزیرش با یکى از علماى سادات شیعه مناظره می کرد، در ضمن سخنانش گفت: «وَجَمَعَ عُمَرُ الْحَطَبَ عَلى بابِ فاطِمَهَ وَاَحْرَقَ الْبابَ بِالنّارِ...؛ عمر درِ خانه فاطمه هیزم جمع کرد و در خانه را به آتش کشید.»

شاه به وزیرش رو کرد و گفت: آیا آنچه این شیعه علوى می گوید درست است؟ وزیر گفت: «نَعَمْ اِنّى رَأَیتُ فِى التَّواریخِ ما یذْکُرُه الْعَلَوِی؛(۱۹) بله آنچه این شیعه علوى می گوید را در تاریخ دیده ام.»

و جالب اینجا است که خود ابابکر نیز به این امر اعتراف نموده است؛ زیرا در آخرین روزهاى عُمر خود از چند عمل اظهار پشیمانى نمود، از جمله گفت:

«وَدَدْتُ اَنّى لَمْ اَکْشِفْ بَیتَ فاطِمَهَ وتَرَکْتُهُ وَاِنْ اُغْلِقَ عَلَى الْحَرْبُ...؛(۲۰)دوست داشتم که خانه فاطمه را نمی گشودم و آن را رها می کردم، گر چه ناچار به جنگ می شدم و کار به جنگ می کشید.»

ب. منابع شیعه

هنگامى که به روایات و کتابهاى دانشمندان شیعه مراجعه می کنیم، جریان را روشن تر و گویاتر می یابیم، که به نمونه هایى اشاره می شود:

  1. سلیم بن قیس و عیاشى و… نقل کرده اند: طبق فرمان عمر، قنفذ با جماعتى به در خانه على علیه السلام رفتند تا او را براى بیعت با ابابکر دعوت کنند، حضرت على علیه السلام در را باز نکرد، سرانجام عمر با جمعى بر درِ سراى زهرا علیها السلام آمدند، عمر فریاد برآورد که: یا علی! از خانه بیرون آمده، با خلیفه رسول خدا!! بیعت کن وگرنه آتش بدین سراى می زنم. فاطمه برخواست و فرمود:

اى عمر! این چه دشمنى است که با ما داری؟ او جواب داد: در را باز کنید والاّ در خانه را به آتش می کشم! فاطمه زهرا علیها السلام فرمودند: اى عمر! از خدا نمی ترسی؟… «ثُمَّ دَعا عَمَرُ بالنّارِ فَاَضْرَمَها فى البابِ فَاَحْرَقَ الْبابَ؛ آنگاه عمر فرمان داد تا آتش بیاورند، پس آن را در میان درب افکند و درب خانه را به آتش کشید.»(۲۱)

  1. امام صادق علیه السلام فرمودند: «وَاللّه ما بایعَ عَلِى حَتّى رَأَى الدُّخانَ قَدْ دَخَلَ بَیتَهُ؛(۲۲)به خدا سوگند! على علیه السلام بیعت نکرد مگر زمانى که دید دود وارد خانه اش شده است.»
  2. مفضّل به امام صادق علیه السلام عرض کرد: گریه چه پاداش و ثوابى دارد؟ حضرت فرمودند: اگر گریه بر حق باشد، ثواب آن قابل احصا نیست. آنگاه مفضّل گریه شدید و طولانى نمود و گفت: اى پسر رسول خدا! روز انتقام شما از جنایتکاران بزرگ تر از روز محنت و غصه شما خواهد بود. پس حضرت صادق علیه السلام فرمودند: «وَلا کَیوْمِ مِحْنَتِنا بِکَرْبَلاءْ، وَاِنْ کانَ یوْمُ السَّقیفَهِ وَاِحْراقُ النّارِ عَلى بابِ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَینِ وَفاطِمَهَ وَزَینَبَ وَاُمّ کُلْثُومَ وَ فِضَّه وَقَتْلُ مُحْسِنٍ بِالرَّفَهِ اَعْظَمُ وَاَدْهى وَاَمَرُّ لاَِنَّهُ اَصْلُ یوْمِ النَّدابِ؛(۲۳) نه چون روز محنت ما در کربلا، و گر چه روز سقیفه و غصب خلافت و سوزاندن آتش بر در خانه امیرمؤمنان و حسن و حسین و فاطمه و زینب و امّ کلثوم علیهم السلام و کشته شدن محسن بر اثر فشار، بزرگ تر، دردناک تر و تلخ تر است؛ زیرا اساس روز ندبه ها بود.»
  3. مفضّل روایت مفصّلى از امام صادق علیه السلام درباره علائم ظهور و کارهاى حضرت حجت علیه السلام بعد از ظهور نقل نموده است،(۲۴) در بخشى از آن می خوانیم: حضرت آن روز را به یاد می آورد و می گوید: «وَجَمْعُهُمْ اَلْجَزَلَ وَالْحَطَبَ عَلَى الْبابِ لاِِحْراقِ بَیتِ اَمیرِالمُؤمِنینَ وَفاطِمَهَ… وَاضِرامُهُمُ النّارَ عَلَى الْبابِ؛(۲۵) و جمع نمودنشان هیزم تروخشک بر در خانه، براى سوزاندن خانه على علیه السلام و فاطمه علیها السلام ، آتش زدن آنها درب خانه على علیه السلام را.»
  4. پیامبر اکرم در یکى از سخنان خویش که از حوادث آینده خبر می داد، فرمود:

«وَاَمّا ابْنَتى فاطِمَهُ فَاِنَّها سَیدهُ نِساءِ الْعالَمینَ… وَاِنّى لَمّا رَاَیتُها ذَکَرْتُ ما یصْنَعُ بِها بَعْدى کَاَنى وَقَدْ دَخَلَ الذُّلُّ بَیتَها وَانْتَهَکَتْ حُرْمَتُها وَغُصِبَتْ حَقُّها وَمُنِعَتْ اِرْثُها وَ کُسِرَ جَنْبُها واُسْقِطَتْ جَنینُها وَهِى تُنادى یا مُحمّداهُ فَلاتُجابُ وَتَسْتَغیثُ فَلاتُغاثُ؛(۲۶) و امّا دخترم فاطمه، سیده زنان جهانیان از ابتدا تا انتهاى آفرینش است… و من آن گاه که فاطمه ام را می بینم به یاد آنچه که با او رفتار می شوداز ستمها و اهانتها می افتم. گویا می بینم که خوارى به خانه او راه یافته، و حرمتش هتک، و حقش غصب شده است، و از ارثش جلوگیرى بعمل آمده، و پهلویش شکسته و فرزندش سقط شده و او ناله می زند یا محمدا! پس جواب داده نمی شود و کمک می خواهد، سپس کمک نمی شود.»

خداوندا چرا دلها گرفته جهان را ماتمى عظمى گرفته

چرا سرها بود بر زانوى غم سحاب تیره عالم را گرفته

چه غوغایى به یثرب گشته برپا که موج فتنه ها بالا گرفته

زجور امّت و هجران بابا دل صدیقه کبرى گرفته

زدند آتش به درب مهبط وحى که دودش گنبد خضرا گرفته

امیرمؤمنان سردار اسلام غم عالم بقلبش جا گرفته

فدک را از کف دخت پیمبر ریاکاران بی پروا گرفته

چه رخ داده مگر از بهر زهرا که روى خویش از مولا گرفته

مه برج نبوت منخسف شد که قرص صورت زهرا گرفته

سیه کرده است قنفذ بازویش را به دستورى که زان رسوا گرفته

گلویش را فشار غصه و غم زدست بی وفائیها گرفته

امید از زندگى ببریده دیگر زدنیاى دنى دل وا گرفته

نه تنها سوخت «فولادی» از این درد که غَم بر دهر و مافیها گرفته(۲۷)

پی نوشت:
  1. نور / ۲۷ ـ ۲۸٫
  2. نور / ۳۶٫
  3. احزاب / ۵۳٫
  4. تاریخ طبرى (چاپ از دایره ا لمعارف)، ج۳، ص۲۰۲؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج۲، ص۵۶٫
  5. شرح نهج البلاغه، (همان)، ج۱، ص۱۳۴؛ الامامه والسیاسه، ج۲، ص۱۲؛ اعلام النساء، ج۳، ص۱۲۰۵٫
  6. عقدالفرید، ج۴، ص۲۶۰؛ تاریخ ابى الفداء، ج۱، ص۱۵۶؛ اعلام النساء، ج۳، ص۱۲۰۷٫
  7. شرح ابن ابى الحدید، ج۲، ص۱۹ و ج۱، ص۱۳۴؛ ریاحین الشریعه، ج۱، ص۲۸۵٫
  8. انساب الاشراف، ج۱، ص۵۸۶؛ تلخیص الشافى، ج۳، ص۷۶٫
  9. شرح نهج البلاغه (همان)، ج۶، ص۴۸ و ۴۷٫
  10. نهج الحق و کشف الصدق، ص۲۷۱٫
  11. ریاحین الشریعه، ج۱، ص۲۸۹؛ اثبات الوصیه، مسعودى، ص۱۲۳٫
  12. نهج الحق و کشف الصدق، علاّمه، ص۲۷۱؛ تلخیص شافى، سید مرتضى، ج۷، ص۷۶٫
  13. شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۴۸٫
  14. تاریخ یعقوبى، ج۲، ص۱۲۶٫
  15. الغدیر، ج۳، ص۱۰۳ ـ ۱۰۴٫
  16. مسعودى، اثبات الوصیه، چاپ بیروت، ص۱۵۴؛ الوافى بالوفیات، ج۵، ص۳۴۷٫
  17. ملل و نحل، شهرستانى، ج۱، ص۵۷ (چاپ ایران) و در چاپ غیر ایران، ص۷۲ و ر.ک: ج۲، ص۵۹٫
  18. الفرق بین الفرق، عبدالقاهر اسفر ائینى، ص۱۰۷٫
  19. مؤتمر علماء البغداد، ص۶۴ ـ ۶۳٫
  20. لسان المیزان، ج۴، ص۱۸۹؛ تاریخ طبرى، ج۳، ص۲۳۶؛ الامامه والسیاسه، ج۱، ص۱۳؛ مروج الذهب، ج۱، ص۴۱۴ (چاپ قدیم)؛ عقدالفرید، ج۳، ص۶۸؛ الاموال، حافظ ابوالقاسم بن سلام، ص۱۹۳؛ نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج۶، ص۵۱٫
  21. تفسیر العیاشى، ج۲، ص۶۶ ـ ۶۸؛ کتاب سلیم بن قیس، ص۲۴۹ ـ ۲۵۳؛ ریاحین الشریعه، ج۱، ص۲۶۰ و ۲۷۰٫
  22. بحار، ج۲۸، ص۳۹۰؛ تلخیص شافى، ج۳، ص۷۶٫
  23. میرجهانى، نوائبُ الدهُور، ص۱۹۲٫
  24. بحارالانوار، ج۵۳، ص۱ ـ ۱۹٫
  25. همان، ص۱۸٫
  26. همان، ج۴۳، ص۱۷۲ ـ ۱۷۳، ح۱۳؛ ابراهیم الجوینى، فرائد السمطین، ج۲، ص۳۶٫
  27. حسین فولادی.

 

شیعه در ایام خلافت ابوبکر

 اشاره

در زمان خلافت ابوبکر شیعیان بسیار اندک بودند و برخی از آنان هم در اثر فشار حکومت پیروی امام علی(علیه‌السلام)ابراز نمی کردند. به هر حال شیعیان بعد از وفات رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) نیز به تلاش خود در راه عملی کردن دستور پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در رابطه با امام علی (علیه‌السلام) ادامه دادند، و در این راه اقداماتی انجام دادند که به برخی از آنها اشاره می کنیم:

 

۱. کاندیدا کردن امام علی (علیه‌السلام) برای بیعت

از آنجا که شیعیان سفارش های پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) را در حقّ امام علی (علیه‌السلام) دیده و شنیده بودند و معتقد به امامت و جانشینی امام علی (علیه‌السلام) بعد از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) از جانب خداوند و رسول (صلی‌الله علیه و آله) بودند، از این رو بعد از وفات پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) فوراً طرح کاندیدا کردن امام را برای بیعت مطرح نمودند. عباس بن عبدالمطلب به امام علی (علیه‌السلام) می گوید: « أمدد یدک أبایعک یبایعک الناس» ؛ دستانت را به من بده تا با تو بیعت کنم و مردم نیز با تو بیعت خواهند کرد.

۲. تحصّن شیعیان در خانه فاطمه زهرا ـ علیها سلام ـ

 شیعیان بعد از واقعه سقیفه و تمام شدن خلافت به نفعل ابوبکر، به عنوان اعتراض به خانه حضرت زهرا ـ علیها سلام ـ آمده در آنجا تحصن کردند تا ضمن اعتراض به عمل انجام شده، بر امامت و ولایت به حق امام علی (علیه‌السلام) صحّه بگذارند. عمر بن خطاب می گوید: « انّه کان من خبرنا حین توفّی الله نبیّه انّ علیّاً و الزبیر و من معهما تخلّفوا عنّا فی بیت فاطمه »،[۱] از جمله اتفاقاتی که بعد از وفات رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) افتاد آن که علی و زبیر و گروهی که با آن دو بودند از بیعت و همکاری با ما سرپیچی کرده در خانه فاطمه تحصن نمودند.

۳.متخلفین از بیعت ابی بکر

  1. سلمان فارسی.
  2. عمار یاسر.
  3. براء بن عازب.
  4. ابان بن سعید.

ابن اثیر می گوید: « و کان أبان أحد من تخلّف عن بیعه أبی بکر لینظر ما یصنع بنوهاشم، فلمّا بایعوه بایع»،[۲] ابان از جمله کسانی بود که از بیعت با ابوبکر سر باز زد تا ببیند بنی هاشم چه می کنند؛ بعد ازآنکه دید بنی هاشم بیعت کردند او نیز بیعت نمود.

  1. خالد بن سعید.

ابن اثیر می گوید: « خالد و برادرش ابان از بیعت با ابوبکر سرباز زدند و به بنی هاشم خطاب کرده گفتند همانا شما خاندانی ریشه دار و اصیل اید که افراد شایسته ای را به جامعه تحویل داده است و ما به دنبال شماییم. بعد از آن که بنی هاشم با ابوبکر ـ با تهدید و زور ـ بیعت کردند این دو برادر ـ خالد و ابان ـ نیز بیعت نمودند.»[۳]

  1. أبُیّ بن کعب.

او از جمله کسانی بود که هرگز با ابوبکر بیعت نکرد و شورای سقیفه را بی ارزش خواند.[۴] ابو نعیم اصفهانی در کتاب « حلیه الاولیاءٍ » از قیس بن سعد نقل می کند: « وارد مدینه شدم تا با یاران پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) ملاقات کنم، علی الخصوص خیلی علاقه داشتم که ابیّ را ملاقات نمایم، وارد مسجد پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) شدم و در صف اوّل به نماز ایستادم، ناگهان مردی را دیدم که نماز خود را تمام کرد و شروع به حدیث گفتن نمود. گردن ها به سوی او کشیده شد تا بیاناتش را بشنوند. او سه بار گفت: سران این امّت گمراه شدند و آخرتشان تباه شد، ولی من دلم به حال آنها نمی سوزد، بلکه به حال مسلمانانی می سوزد که به دست آنان گمراه شدند.»[۵]

و نیز آورده است: « ابیّ بن کعب ـ که شاهد انحراف مردم از قطب اصلی رهبری اسلامی بود و از این وضع رنج می برد ـ می گفت: «روزی که پیامبر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) زنده بود همه متوجه یک نقطه بودند ولی پس از وفات پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) صورت ها به چپ و راست منحرف گردید.»[۶]

  1. ابوذر غفاری.
  2. مقداد بن اسود.
  3. عباس بن عبدالمطلب و جماعتی از بنی هاشم و جمعی از مهاجرین و انصار.[۷]

۴. موضع گیری ها در دفاع از ولایت.

شیعیان بعد از آنکه تحصّنشان توسط عمر بن خطاب بر هم خورد، وارد مسجد رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) شده در صدد احتجاج و اقامه حجت بر مردم آمدند، تا آنان را از این خواب غفلت بیدار سازند. اینک به موضع گیری های برخی از آنان اشاره می کنیم:

الف) فضل بن عباس در ضمن سخنان خود خطاب به مردم فرمود: «.. و صاحبنا أولی بها منکم »؛صاحب ما ـ علی (علیه‌السلام) ـ به خلافت، از شما سزاوار تر است.

ب) مقداد بن اسود می گوید: « واعجباً لقریش و دفعهم هذا الأمر عن أهل بیت نبیّهم و فیهم أوّل المؤمنین…»؛[۸] عجب دارم از قریش که چگونه خلافت را از اهل بیت نبیّشان گرفت درحالی که در میان آنان کسی است علی علیه السّلام که اول مؤمن به پیامبر است. و نیز می فرمود: « معرفه آل محمد برائه من النار، وحبّ آل محمد جواز علی الصراط، و الولاء لآل محمد أمان من العذاب»؛[۹] شناخت و معرفت آل محمد برائت از عذاب و دوستی آنان جواز و مجوز عبور از پل صراط، و ولایت آنان امان از عذاب جهنم است.

ج) سلمان فارسی در دفاع از خاندان عصمت و طهارت خطاب به مردم می گوید: « ای مردم! همانا آل محمد از خاندان نوح، آل ابراهیم و از ذریه اسماعیل است. آنان عترت پاک و هدایتگر محمدند. آل محمّد را به منزله سر از بدن، بلکه به منزله دو چشم از سر بدانید؛ زیرا آنان نسبت بشما مانند آسمان سر بر افراشته، کوه های نصب شده، خورشید روشنی بخش و درخت زیتون اند،..»[۱۰] و در جایی دیگر خطاب به مردم می فرماید: « می بینم که علی (علیه‌السلام) بین شماست ولی دست به دامان او نمی زنید، قسم به کسی که جانم به دست قدرت اوست، کسی بعد از علی (علیه‌السلام) از اسرار پیامبرتان خبر نمی دهد.»[۱۱] بعد از واقعه سقیفه خطاب به مردم فرمود: « کرداز و ناکردازلو، او بایعوا علیاً لأکلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم »؛ [۱۲] کردید آنچه نباید می کردید، و نکردید آنچه را که باید می کردید، اگر با علی (علیه‌السلام) بیعت می کردید نعمت فراوانی برای شما از آسمان و زمین جاری بود.

د) ابوذر غفاری می گوید: « أصبتم قناعه و ترکتم قرابه، لو جعلتم هذا الأمر فی أهل بیت نبیّکم ما اختلف علیکم اثنان»[۱۳] به کم قناعت کردید، و قرابت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) را رها ساختید، اگر امر خلافت را در اهل بیت نبیّتان قرار می دادید هرگز دو نفر هم در میان شما اختلاف نمی کرد.

هـ) أبیّ بن کعب: ذهبی نقل می کند: « یکی از انصار از ابی بن کعب پرسید ابی! از کجا می آیی؟ پاسخ داد از منزل خاندان پیامبر ـ صل الله علیه و آله گفتند: وضع آنان چگونه است؟ گفت: چگونه می شود وضع کسی که خانه آنان تا دیروز محلّ رفت و آمد فرشته وحی و کاشانه پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) بود، ولی امروز جنب و جوشی در آنجا به چشم نمی خورد و از وجود پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) خالی مانده است، این را گفت درحالی که بغض گلویش را می فشرد و گریه مجال سخن را به او نمی داد، بطوری که وضع او حضّار را نیز به گریه وا داشت.»[۱۴]

و ) بریده بن خضیب اسلمی: ذهبی در ترجمه او می نویسد: « بعد از غصب خلافت از طرف ابوبکر بریده خطاب به ابوبکر کرده گفت: «إِنّا لِلهِ وَ إِنّا إِلَیهِ راجِعُونَ»، چه مصیبتهایی که حق از طرف باطل کشید ای ابوبکر. آیا فراموش کردی یا خودت را به فراموشی میزنی؟ کسی تو را گول زده یا نفست تو را گول زده است؟ آیا به یاد نداری که چگونه رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) ما را امر نمود که علی (علیه‌السلام) را امر المؤمنین بنامیم، آیا یاد نداری که پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) در اوقات مختلف، اشاره به علی کرده و فرمود: این، امیر مؤمنین، و قاتل ظالمین است. از خدا بترس و نفس خود را محاسبه کن قبل از آنکه وقت بگذرد و خودت را از آنچه باعث هلاکت نفس است نجات بده. و حقّ را به کسی که از تو به آن سزاوار تر است واگذار، و در غصب آن پافشاری مکن، برگرد، تو می توانی برگردی، تو را نصیحت کرده و به راه نجات راهنمایی می کنم، کمک کار ظالمین مباش.»[۱۵]

۵. سکوت معنادار

از جمله موضع گیری های شیعیان در خلافت ابوبکر و عمر و عثمان سکوت معنادار آنان بود؛ زیرا از طرفی حقّ را با علیّ (علیه‌السلام) دانسته و دیگران را لایق مقام خلافت نمی دانستند. از طرف دیگر مصالح اسلام و مسلمین را در نظر می گرفتند، کسانی که به تعبیر امیر المؤمنین، تازه مسلمان اند. از طرف سوم دشمنان داخلی و خارجی را در کمین می دیدند، لذا با یک جمع بندی سکوت را بر هر چیز دیگر ترجیح می دانند. به این معنا که دست به شمشیر نبرند و برای گرفتن حقّ امیر المؤمنین (علیه‌السلام) اقدامی انجام ندهند، ولی این بدان معنا نبود که سکوت مطلق داشته باشند، زیرا حقّ هیچ گاه نباید بطور مطلق خاموش بماند، بلکه در هر موردی که صلاح می دیدند از راه های مختلف حقانیت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را گوشزد می کردند.

۶. مخالفت عملی

دربرخی از موارد نیز عملاً با خلیفه غاصب مقابله می کردند که می توان یک نمونه از آنرا اقدام عملی مالک بن نویره در ندادن زکات به نماینده ابوبکر، خالد بن ولید دانست؛ زیرا او معتقد بود که ابوبکر شایسته خلافت نیست و دادن زکات به نماینده او کمک به ظالم است؛ از این رو از دادن زکات به او سرپیچی کرد… نمونه دیگر از مخالفت عملی را می توان هجرت بلال از مدینه دانست ؛ زیرا بلال به خاطر منصب مهمّی که نزد رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) داشت، احساس کرد که اگر در مدینه بماند باید برای خلفه وقت اذان گو باشد، و از آن جا که اذان او در حقیقت تأیید خلافت غاصب است، به همین خاطر مصلحت را در آن دید که از مدینه پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) به محلّی دور هجرت کند تا از او بهره برداری سیاسی نشود و در آن جا بود تا از دار دنیا رحلت کرد.[۱۶]

پی نوشت:

[۱]. مسند احمد، ج۱، ص ۵۵؛ تاریخ طبری، ج۲، ص ۴۶۶؛ تاریخ ابن اثیر، ج۲، ص ۱۲۴ و….

[۲]. اسد الغابه، ابن اثیر، ج۱، ص ۵۳.

[۳]. اسد الغابه، ج۱، ص ۶۵۶.

[۴]. الفصول المهمه، ص ۱۸۰.

[۵]. حلیه الاولیاء، ج۱، ص ۲۵۲.

[۶]. همان، ج۱، ص ۲۵۴.

[۷]. تاریخ ابی الفداء، ج۱، ص ۱۵۶.

[۸]. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص ۱۰۳.

[۹]. همان، ج۲، ص ۱۱۴.

[۱۰]. سنن ابن ماجه، ج۲، ص ۱۲۷.

[۱۱]. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص ۱۷۱.

[۱۲]. انساب الاشراف، ج۲، ص ۱۸۳.

[۱۳]. انساب الشراف، ج۱، ص ۵۹۱.

[۱۴]. شرح ابن ابی الحدید، ج۶، ص ۵.

[۱۵]. الدرجات ارفیعه، ص ۳۲۵.

[۱۶]. همان، ص ۴۰۳.

منبع: شیعه شناسی و پاسخ به شبهات

 نویسنده:علی اصغر رضوانی

بلال حبشی

چکیده:

بِلال بن رَباح، معروف به بلال حبشی (درگذشت ۱۷ تا ۲۱ق) صحابی و مؤذّن پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) . از نخستین کسانی بود که اسلام آورد، خزانه‌دار بیت المال در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود و در تمامی جنگ‌ها شرکت کرد. بِلال چند سال پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز زنده بود؛ اما در این مدت، جز در چند مورد اذان نگفت. بر اساس قول مشهور، قبر او در قبرستان باب الصغیر دمشق است.

خانواده و مشخصات ظاهری

خاندان بلال اصالتاً از نوبه، منطقه‌ای در شمال سودان و جنوب مصر هستند.[۱] پدر بِلال از اسیران حبشه بود[۲] و خود او نیز در طایفه بنی جُمَح یا سَراه (که ساکن مکه بودند) در خانواده‌ای از بردگان زاده شد.[۳] برخی سال ولادت او را سه سال پس از عام الفیل دانسته‌اند.[۴]

بِلال را با قامتی بلند و لاغر، رنگ پوستی سیاه بسیار سیاه‌پوست، پشتی خمیده، مویی بلند و خاکستری، و صورتی ظریف توصیف کرده‌اند.[۵]

ازداوج و فرزندان

در مورد ازدواج بلال گزارش های مختلفی است، بلاذری در گزارشی ازدواج بلال با دختری از بنی زهره و در گزارش دیگر ازدواج وی با دختری از بنی کنانه را ذکر کرده است.[۶] همچنین گفته‌اند بلال در سفری به یمن همراه با برادرش، برای ازدواج تصمیم گرفت. هنگام خواستگاری، خود را این گونه معرفی کرد: «من بلال و این مرد، برادرم، هر دو غلامانی از حبشه بودیم. گمراه بودیم که خداوند هدایتمان کرد. برده بودیم که خداوند کریم آزادمان کرد. اگر دخترانتان را به ما بدهید، الحمدلله و اگر ندهید، الله اکبر خانوادۀ دختر پیش از آنکه به بلال پاسخ قطعی بدهند، نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رفته، با گفتن ماجرا، از آن حضرت نظر خواستند. حضرت سه بار بلال را به آنان پیشنهاد کرد و فرمود: «چه کس را می‌خواهید بهتر از او، که اهل بهشت است.[۷]

با آنکه برخی نویسندگان بلال را فاقد فرزند دانسته‌اند؛[۸] اما سخاوی در کتابش از پسر او، عمر، به عنوان یکی از راویان او یاد کرده است.[۹] ابن اثیر نیز از شخصی به نام هلال بن عبدالرحمن یاد می‌کند که از نسل بلال بوده‌است.[۱۰]

آزادی از بردگی

بلال پس از ماه‌ها تحمل رنج و مشقت، خریداری و آزاد شد. گروهی بِلال را آزادشده ابوبکر می‌دانند، ولی این امر از جهت تاریخی غیرقابل قبول دانسته شده است. ابوجعفر اسکافی، استاد ابن ابی الحدید، از واقدی، ابن اسحاق و دیگران نقل کرده است که بلال را پیامبر(صلی الله علیه و آله) آزاد کرد.[۱۱] شیخ طوسی[۱۲] و ابن شهر آشوب[۱۳] نیز بلال را آزادشده پیامبر(صلی الله علیه و آله) معرفی کرده‌اند؛ و نقل این جمله از پیامبر(صلی الله علیه و آله) که «اگر ثروتی داشتم، بلال را می‌خریدم و آزادش می‌ساختم»[۱۴] با واقعیت تاریخی سازگار نیست؛ برای اینکه خدیجه تمامی ثروت خود را در اختیار پیامبر(صلی الله علیه و آله) نهاده بود تا در راه خدا به کار برد؛ و به علاوه توان اقتصادی ابوبکر چنان نبود که بتواند بردگان زیر شکنجه، از جمله بِلال، را خریداری و آزاد کند.[۱۵]

یار نزدیک پیامبر(صلی الله علیه و آله)

بِلال پس از آزادی به جمع مسلمانان پیوست و نخستین مؤذّن اسلام گشت و در سفر و حضر پیامبر(صلی الله علیه و آله) را همراهی نمود.[۱۶] از او در زمره «نجبا» و رفقای پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) یاد شده است.[۱۷] بِلال خزانه‌دار بیت المال پیامبر(صلی الله علیه و آله) هم بود[۱۸] و در تمامی جنگ‌ها رسول خدا را همراهی کرد.[۱۹] در جنگ بدر، به اشاره بلال، اُمَیه بن خلف و فرزندش به دست مسلمانان کشته شدند[۲۰] و به نقل برخی، اُمَیه را خود بلال به قتل رسانید.[۲۱]

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در مدینه، میان بلال و عبدالله بن عبدالرحمان خَثعَمی عقد اخوت بست.[۲۲] و به گفته ابن هشام (درگذشت ۲۱۸ق.) تا زمان وی دیوان حبشه و خَثعَم یکی بوده است.[۲۳] برخی نیز پیمان برادری او را با عُبَیده بن حارث[۲۴] و یا با ابوعُبَیدَه بن جَرّاح[۲۵] ذکر کرده‌اند که شاید مربوط به پیمان اخوت قبل از هجرت به مدینه باشد.

منزلت بلال

بلال از نخستین کسانی بود که اسلام را پذیرفت[۲۶] و در این راه شکنجه‌های فراوانی از کفار مکه، به ویژه اُمَیه بن خَلَف که مالک او بود دید، ولی از دین خود دست برنداشت.[۲۷]

حضرت علی(ع) نیز بلال را از سابقان در اسلام دانسته[۲۸] و اخلاص و تهذیب نفس او را ستوده است.[۲۹] امام سجاد(ع) نیز در مدح بلال و نقل احتجاج او با مخالفان درباره فضائل امیرالمؤمنین(ع) مطالبی بیان داشته است.[۳۰] امام صادق(ع) بلال را «عبد صالح»[۳۱] و دوستدار اهل بیت(ع) نامیده است.[۳۲]

او یکی از راویان احادیث پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود[۳۳] و جماعتی از صحابه و تابعان از او حدیث نقل کرده‌اند.[۳۴]. همچنین احادیث فراوانی از پیامبر(صلی الله علیه و آله) در جلالت قدر او وارد شده است؛ از جمله اینکه بِلال از سابقان و پیشی گیرندگان در اسلام بود؛[۳۵] او سید مؤذّنان است؛[۳۶] بهشت مشتاق سه تن است: علی، عمّار و بِلال؛[۳۷] سه تن از سیاهان سادات بهشت‌اند: لقمان حکیم، نجاشی و بلال؛[۳۸] و نیز دعای پیامبر(صلی الله علیه و آله) در حق او به جهت یاری دادن به حضرت فاطمه(س) در کار منزل.[۳۹]

به نقل مفسران، در‌ شأن بلال و یاران او چندین آیه نازل شده است: نساء، آیه ۶۹؛[۴۰] انعام، آیه ۵۲؛[۴۱] نحل، آیه ۱۱۰؛[۴۲] کهف، آیه ۲۸؛[۴۳] و حجرات، آیه۱۱ و ۱۲.[۴۴]

اذان گویی

در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)

بلال نخستین مؤذن اسلام بود. نقل شده است که «شین» را «سین» می‌گفت، و در روایت آمده است که سین بلال نزد حقّ تعالی شین است.[۴۵] در روز فتح مکه نیز بلال به دستور پیامبر(صلی الله علیه و آله) بر فراز کعبه شد و اذان گفت که بسیار باشکوه بود، کفار مکه از این واقعه بسیار ناراحت شدند.[۴۶]

پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)

بلال پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله)، جز در چند مورد، برای احدی اذان نگفت.[۴۷] یکی از این موارد، به درخواست حضرت فاطمه(س) بود، ولی چون آن حضرت به یاد رنج‌های پس از فوت پدر افتاد و از شدت ناراحتی تاب نیاورد، بلال به ناچار اذان را ناتمام رها کرد.[۴۸]

دیگر بار، زمانی بود که برای زیارت قبر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) به مدینه آمد و حسنین(ع) از او درخواست کردند که اذان بگوید، و او نیز پذیرفت؛ این حادثه مدینه را تحت تأثیر قرار داد.[۴۹]

آخرین بار زمانی بود که خلیفه دوم از مدینه به شام رفت (بنا به گفته طبری در سال ۱۷ هجری) و در منطقه جابِیه به درخواست مسلمانان، از بلال خواست که اذان بگوید؛ او نیز پذیرفت و همگان به یاد دوران رسول خدا، گریستند.[۵۰]

مهاجرت به شام

این مهاجرت در زمان حکومت ابوبکر[۵۱] و طبق برخی نقل‌ها در زمان حکومت عمر بن خطاب بوده است.[۵۲] بیشتر منابع علت مهاجرت وی به شام را درک فضیلت جهاد و پیوستن به مجاهدان نقل کرده‌اند. در حالیکه از حضور بلال در جنگ‌ها و فتوحات، مطلبی ذکر نشده است.[۵۳]

عدم بیعت با خلیفه اول

برخی منابع نقل کرده‌اند که بلال پس از فوت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) حاضر نشد که با خلیفه اول بیعت کند و به همین دلیل به دستور عمر بن خطاب مدینه را ترک کرد و به شام رفت.[۵۴]

وفات

بیشتر منابع تاریخ درگذشت او را سال ۲۰ پس از هجرت در دمشق ذکر کرده‌اند[۵۵] ولی سال‌های ۱۷، ۱۸ و ۲۱ نیز ذکر شده است[۵۶] و در پاره‌ای منابع تصریح شده است که به بیماری طاعون از دنیا رفته است.[۵۷]

بنا بر مشهور در باب الصغیر دمشق مدفون است.[۵۸] برخی نیز مدفن او را در باب کیسان داریا و باب الاربعین حَلَب دانسته‌اند[۵۹] ولی مزّی احتمال می‌دهد کسی که در شهر حَلَب مدفون است خالد برادر بِلال باشد.[۶۰]

سن او را به هنگام وفات بیش از ۶۰ ذکر کرده‌اند که در پاره‌ای منابع ۶۳، ۶۴ و ۷۰ نیز ذکر شده است.[۶۱]

پی نوشتها

  1. الوافی، ج‌ ۲۱، ص ۱۱۴.
  2. ابن اثیر، الکامل، ج ۱، ص ۶۶.
  3. ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۵۰۵؛ ابن سعد، ج۳، ص۲۳۲
  4. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۳۸؛ ابن عبدالبرّ، ج۱، ص۱۷۹؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۷۵.
  5. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۳۸-۲۳۹؛ ابن قتیبه، کتاب المعارف، ص۸۸؛ ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ص۱۸۰
  6. أنساب‌الأشراف،ج‌۱،ص:۱۸۹(چاپ‌زکار،ج‌۱،ص:۲۱۴)
  7. أسدالغابه،ج‌۱،ص:۵۷۱
  8. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۱۰، ص۴۳۱؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱، ص۲۴۴
  9. سخاوی، التحفه اللطیفه، ص۲۱
  10. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۱۰، ص۶۳۰.
  11. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۳، ص۲۷۳؛ تستری، قاموسی الرجال، ج۲، ص۳۹۳
  12. طوسی، رجال، ۱۳۸۰ق، ص۸.
  13. ابن شهرآشوب، مناقب، ج۱، ص۱۷۱
  14. ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ص۱۸۱؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱، ص۲۴۳؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۱، ص۳۵۲
  15. عاملی، الصحیح، ج۲، ص۳۶-۳۸، ۲۷۷-۲۸۳؛ نیز درباره اختلافات روایی در این خصوص، نک: ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۲۱۱؛ ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ص۱۸۱؛ ابن اثیر، الکامل، ج ۲، ص۶۶-۶۷؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۱، ص۳۵۲
  16. ابن اسحاق، کتاب السیره، ص۲۹۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج ۲، ص۱۳۶-۱۳۷، ۱۷۷-۱۷۹، ج ۳، ص۲۳۴؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۲، ص۶۶-۶۷
  17. ابن حنبل، مسند، ج۱، ص۱۴۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۵۲
  18. ابن اثیر، اسد الغابه، ج ۱، ص۲۴۳
  19. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۳۹؛ ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ص۱۷۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۳۳
  20. ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۵۳۱؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۴۵۲-۴۵۳
  21. ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ص۱۸۲؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج ۱، ص۲۴۳
  22. ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۳۵۵
  23. ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۳۵۶؛ ابن قتیبه، کتاب المعارف، ص۸۸
  24. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۵۱؛ ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ۱۷۸
  25. نووی، تهذیب الاسماء، قسم۱، جزء۱، ص۱۳۶؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج۱، ص۳۲۶
  26. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۴، ص۲۱۵؛ ابن حنبل، مسند، ج۱، ص۴۰۴؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۳۱۵.
  27. ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۲۱۰۲۱۱؛ طبری، تاریخ، ج۲، ص۴۵۲؛ ابونُعَیم، حلیه الاولیاء، ج۱، ص۱۴۸
  28. ابن بابویه، الخصال، ج ۱، ص۳۱۲؛ فتّال نیشابوری، روضه الواعظین، ج۲، ص۳۰۷
  29. ابن فهد حلّی، عده الداعی، ص۲۷
  30. تفسیر امام حسن عسکری(ع)، ص۶۲۱-۶۲۳
  31. کشّی، اختیار معرفه الرجال، ص۳۹
  32. مفید، الاختصاص، ص۷۳
  33. ابن بابویه، من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص۱۸۹-۱۹۴؛ فتّال نیشابوری، روضه الواعظین، ج۲، ص۳۴۳-۳۴۵
  34. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج ۷، ص۵۰۹؛ ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج ۱، ص۱۸۰؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۲۹، ۴۳۵؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج ۱، ص۲۴۴؛ نووی، تهذیب الاسماء، قسم۱، جزء۱، ص۱۳۶-۱۳۷؛ مزّی، تهذیب الکمال، ج۴، ص۲۸۸-۲۸۹
  35. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۳۲؛ ابونعیم، حلیه الاولیاء، ج۱، ص۱۴۹
  36. ابونعیم، حلیه الاولیاء، ج۱، ص۱۴۷؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۱، ص۳۵۵
  37. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۵۱؛ صفدی، کتاب الوافی، ج ۱۰، ص۲۷۶
  38. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۶۲
  39. ورّام، ج۲، ص۲۳۰
  40. ابن شهرآشوب، مناقب، ج۳، ص۸۷
  41. طوسی، التبیان، ج۴، ص۱۴۴؛ زمخشری، الکشّاف، ج۲، ص۲۷؛ طبرسی، مجمع البیان، ج۳، ص۳۸۷-۳۸۸؛ ابوالفتوح رازی، تفسیر روح الجِنان، ج۷، ص۱۴۹
  42. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۴۸؛ طوسی، التبیان، ج۶، ص۴۳۱
  43. صفدی، کتاب الوافی، ج۱۰، ص۲۷۶
  44. زمخشری، الکشّاف، ج۴، ص۳۷۰؛ ابوالفتوح رازی، تفسیر روح الجِنان، ج۱۰، ص۲۵۳؛ طبرسی، مجمع البیان، ج۵، ص۱۳۶؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۶۶
  45. قمی، منتهی الآمال، ص۲۹۲
  46. طبرسی، مجمع البیان، ج۵، ص۱۳۶؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ۴۶۶؛ قطب راوندی، الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۹۷-۹۸، ۱۶۳-۱۶۴
  47. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۳۶-۲۳۷؛ ابن قتیبه، کتاب المعارف، ص۸۸؛ ابن بابویه، من لایحضره الفقیه، ج۱، ۱۸۴؛ مفید، الاختصاص، ص۷۳
  48. ابن بابویه، من لایحضره الفقیه، ج۱، ص۱۹۴
  49. ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱، ص۲۴۴-۲۴۵؛ نووی، تهذیب الاسماء، قسم۱، جزء۱، ص۱۳۶؛ مزّی، تهذیب الکمال، ج۴، ص۲۸۹
  50. ابن قتیبه، کتاب المعارف، ص۸۸؛ طبری، تاریخ، ج۴، ص۶۵-۶۶؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۷۰-۴۷۱
  51. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۳۶-۲۳۷؛ ابن قتیبه، کتاب المعارف، ص۸۸؛ ابونعیم، حلیه الاولیاء، ج۱، ص۱۵۰-۱۵۱؛ ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ص۱۸۱
  52. ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج۱، ص۱۸۰-۱۸۱؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۶۷؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج۱، ص۲۴۴
  53. امین، اعیان الشیعه، ج۳، ص۶۰۵
  54. قمی، سفینه البحار، ۱۴۱۶ق، ج۱، ص۳۸۹.
  55. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۳۸؛ ابن قتیبه، کتاب المعارف، ص۸۸؛ طبری، تاریخ، ج۴، ص۱۱۲؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۸۴
  56. طوسی، رجال، ۱۳۸۰ق، ص۸؛ ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج ۱، ص۱۷۹؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۳۳، ۴۷۶-۴۷۹؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج ۱، ص۲۴۴
  57. طوسی، رجال، ۱۳۸۰ق، ص۸؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۷۶؛ مزّی، تهذیب الکمال، ج۴، ص۲۹۰؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج۱، ص۳۲۷
  58. طوسی، رجال، ۱۳۸۰ق، ص۹؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۳، ص۲۳۸؛ ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج ۱، ص۱۷۹؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۱۰، ص۴۳۳، ۴۷۶-۴۷۹
  59. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۱۰، ص۴۸۰؛ ابن اثیر، اسد الغابه، ج ۱، ص۲۴۴؛ نووی، تهذیب الاسماء، قسم ۱، جزء۱، ص۱۳۷؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۱، ص۳۵۹-۳۶۰
  60. مزّی، تهذیب الکمال، ج۴، ص۲۹۱
  61. ابن عبدالبرّ، الاستیعاب، ج ۱، ص۱۷۹؛ نووی، تهذیب الاسماء، قسم ۱، جزء۱، ص۱۳۷؛ مزّی، تهذیب الکمال، ج ۴، ص۲۹۰

منبع: ویکی شیعه

برخی از فضایل و سجایای اختصاصی علی علی السلام

 [خلاصه: علم، شجاعت، عدالت، فصاحت و بلاغت امام علی- علیه السلام- از فضایلی است که اختصاص به آن حضرت دارند که نه در میان صحابه کسی از آنها برخوردار بوده و نه هیچ کسی دیگری بعد از آنان لیاقت داشتن این فضایل را داشته است].

با قطع نظر از آنچه که پیامبر گرامی اسلام- صلی الله علیه  وآله و سلم-  در بارۀ امام علی- علیه السلام – فرموده و به آن حضرت جایگاه خاصی در میان صحابه اعطا فرموده اند،سجایا و فضایلی در آن حضرت وجود داشته که هیچ یکی از اصحاب از آنها برخوردار نبوده اند. در اینجا به چند نمونه از این فضایل اشاره می‌شود:   

  1. علم علی

از فضایل امیرالمؤمنین- علیه السلام- علم آن حضرت در حوزه‌های مختلف است. علم الهی که اشرف علوم است از کلام او اقتباس و به او منتهی شده و از او آغاز گردیده است. فرقه‌های اسلامی مانند معتزله، اشاعره، امامیه و زیدیه هرکدام عقاید خود شان را در مسئله توحید به او نسبت می دهند. او اساس علم فقه است و تمام فقهاء در اسلام از او استفاده کرده و از عیال او به شمار می‌آیند، گذشته از سایر فقهاء و مذاهب اسلامی حتی عمر بن خطاب و عبدالله بن عباس فقه را از علی- علیه السلام- فرا گرفته‌اند. فرا گیری ابن‌عباس روشن است اما دربارۀ عمر بن خطاب همه می‌دانند که در حل بیشتر مسائلی که بر او و دیگر صحابه اشکال می‌شد به امام علی رجوع می‌کرد، در حدی که بارها گفت: «لولا علی لهلک عمر» و نیز می‌گفت: «لا بقيت لمعضلة ليس لها أبو الحسن» و این سخن نیز از عمر نقل شده که «لا يفتين أحد في المسجد و علي حاضر».[1]

 هنگامی که عمر بن خطاب زن باردار را محکوم به رجم کرد علی به او گفت: «أما سمعت رسول الله يقول رفع القلم عن ثلاث…» عمر گفت: «لولا علی هلک عمر». همچنین از ابوسعید نقل شده هرگاه عمر از علی سؤالی می‌کرد و علی پاسخش را می‌داد، عمر می‌گفت: «أعوذ بالله أن أعيش في قوم ليس فيهم أبو الحسن وفي رواية لا أبقاني الله بعدك يا علي» یعنی پناه می‌برم به خدا که در میان قومی زندگی کنم ابوالحسن در آن نباشد و در روایتی آمده که خدا مرا بعد از تو باقی نگذارد یا علی. [2]

 به گفتة عضدالدین ایجی این سخن علی که گفت: «اگر متکایی برایم گذاشته شود و سپس بر آن بنیشینم همانا بین اهل تورات به تورات آنان و بین اهل انجیل به انجیل آنها و بین اهل زبور به زبور شان و بین اهل فرقان به فرقان آنان قضاوت خواهم کرد، حکایت از احاطه علم او بر این کتابها دارد نه اینکه حکم با کتابهای منسوخ جایز باشد.[3]

همچنان همۀ مردم می‌دانند که علم نحو و عربی را او ابداع کرد و اصول آن را بر ابوالأسود دؤلی املا فرمود. از جملۀ آنها این است که کلمه را به اسم و فعل و حرف و به معرفه و نکره و اِعراب را به رفع، نصب، جر و جزم تقسیم کرد. این کار او نزدیک است که به معجزه ملحق شود؛ زیرا نیروی فکری بشر به این حصر احاطه ندارد.[4]

  1. عدالت علی علیه السلام

 یکی دیگر از فضایل امام علی- علیه السلام- عدالت اوست که عدالت جویان را به سوی خود جذب کرده و حاکمان را به تحیر واداشته است. عدالت او در ابعاد فردی و اجتماعی منحصر به فرد بوده که جورج جرداق مسیحی را واداشته تا کتابی به نام«الامام علی صوت العدالة الانسانیة» بنویسد. عدالت امام علی- علیه السلام- در زمان حکومتش در ابعاد مالی، سیاسی، اجتماعی و حقوقی به نهایت درجه تبلور پیدا کرد و بسیاری از سیاست‌مداران، عدالت او را برنتابیده، از او فاصله گرفته و در نهایت پرچم دشمنی را بر علیه او بلند کردند. حتی برخی از سران جامعه که با علی- علیه السلام- بیعت کرده بودند به علت عدالت علی پیمان و بیعتها را شکستند و پرچمهای مخالفت را برپا کردند.[5]

امام علی- علیه السلام- ‌در کلام 215 نهج البلاغه مطالبی مبنی بر تبری خود از ظلم بیان فرموده که حکایت از فرط عدالت او دارد. او با سوگند به لفظ جلاله چنین می‌گوید: «وَ اللَّهِ لَأَنْ أَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً وَ أُجَرَّ فِي الْأَغْلَالِ مُصَفَّداً أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ وَ غَاصِباً لِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْحُطَامِ ….؛ سوگند بخدا اگر شب را بر روى خارهاى «سعدان» بيدار بسر برم و يا در غلها و زنجيرها بسته و كشيده شوم، برايم محبوبتر است از اينكه خدا و رسولش را روز قيامت در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم كرده، و چيزى از اموال دنيا را غصب نموده باشم. چگونه به كسى ستم روا دارم، آنهم براى جسمى كه تار و پودش به سرعت بسوى كهنگى پيش مى‏رود (و از هم مى‏پاشد) و مدتهاى طولانى در ميان خاكها مى‏ماند». امام علی- علیه السلام-  در ادامه این سخنان باز به خدا سوگند یاد کرده که برادرش عقیل فقیر شده بود و از او درخواست کرد که از بیت المال به او کمک کند؛ ولی علی با نزدیک کردن آهن گداخته به سوی بدن برادر او را مورد عبرت قرار داد تا موجب نشود علی دینش را به او بفروشد. علی- علیه السلام-  بعد از موعظه و نصیحت به برادرش می‌گوید:«وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا-  عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ-  وَ إِنَّ دُنْيَاكُمْ عِنْدِي لَأَهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فِي فَمِ جَرَادَةٍ تَقْضَمُهَا-  مَا لِعَلِيٍّ وَ لِنَعِيمٍ يَفْنَى وَ لَذَّةٍ لَا تَبْقَى-  نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ وَ قُبْحِ الزَّلَلِ وَ بِهِ نَسْتَعِين‏؛ یعنی به خدا سوگند اگر اقليمهاى هفتگانه با آنچه در زير آسمانها است را به من دهند كه خداوند را با گرفتن پوست جوى از دهان مورچه‏اى نافرمانى كنم هرگز نخواهم كرد، اين دنياى شما از برك جويده‏اى كه در دهان ملخى باشد، نزد من خوارتر و بى‏ارزشتر است. «على» را با نعمتهاى فناپذير و لذتهاى نابود شدنى دنيا چه كار. پناه می بریم به خدا از به خواب رفتن عقل و لغزشهاى قبيح و از او يارى مى‏جوئيم».

به همین دلیل جبران خليل جبران كه يك متفكّر مسيحى امروزى است گفته است: «قتل علىّ فى محراب عبادته لشدّة عدله؛ على- علیه السلام- در محراب عبادتش به علّت شدّت عدالتش كشته شد».[6]

  1. شجاعت علی علیه السلام

 فضیلت مهم دیگر امام علی- علیه السلام-  شجاعت اوست که زبانزد عام و خاص است. شجاعت او در حدی بود که یاد هر کسی قبل از او را به فراموشی می‌سپارد و  اسم هر کسی را که پس از او می‌آید محو می‌کند. مقامات او در جنگها مشهور است که تا روز قیامت به آنها مثل زده می‌شود. او شجاعی بود که هیچگاه فرار نکرد و از هیچ چیزی نترسید و با هیچ کسی مبارزه نکرد مگر اینکه او را کشت و ضربه ای نزد که نیازی به ضربه دوم داشته باشد. هنگامی که عمرو بن عبدود به دست علی کشته شد خواهرش در مرگ او مرثیه‌ای خواند:

         لو كان قاتل عمرو غير قاتله            بكيته أبدا ما دمت في الأبد

         لكن قاتله من لا نظير له            و كان يدعى أبوه بيضة البلد

یعنی اگر عمرو را غیر علی کشته بود تا زمانی که جان در تن دارم می‌گریستم، لکن قاتل او کسی است که مانندی برایش نیست و پدرش او را بیضةالبلد خوانده است.[7]

ابن حجر عسقلانی باور برخی را مبنی بر اینکه علی- علیه السلام- در سقیفه حق خود را بر اساس تقیه نگرفته است تخطئه کرده، می‌گوید که نسبت دادن تقیه به علی با داشتن شجاعت عظمایی که او داشت قابل پذیرش نیست.[8]

نووی سخنان پیامبر گرامی اسلام را در جنگ خیبر که فرمود: «لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ غَدًا رَجُلًا يُفْتَحُ على يَدَيْهِ يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ الله…»[9]معجزۀ فعلی و قولی رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم-  دانسته است. معجزۀ فعلی اش این است که با آب دهنش در جا چشم علی را شفا داد و معجزۀ قولی اش این است که فرمود خیبر با دست علی فتح خواهد شد که چنین شد و این سخن پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم- در ضمن بیان فضایل علی رضی الله عنه بیان شجاعت و حسن رعایت علی از دستور پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم- است و بیان این است که او خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند.[10] یعنی دیگرانی که از ترس نتوانستند در برابر دشمن بایستند و از آنان شکست خوردند، علی در میان صحابه تنها کسی بود که پیامبر خدا- صلی الله علیه و آله و سلم- شجاعت او را با این پیشگویی بیان کرده و او هم با شجاعت خود دشمن را شکست داد و خیبر را فتح کرد.

  1. فصاحت و بلاغت علی علیه السلام

 یکی دیگر از فضایل امام علی- علیه السلام-  فصاحت و بلاغت اوست. امير المؤمنين سرچشمه و آبشخور فصاحت و منشأ و مولد بلاغت است و راز اين دو  در كلام او آشكار گرديده و قواعدش را از كلام او اقتباس كرده‌اند. هر گوينده يا سخنورى بدو اقتدا كند و هر واعظ بليغى در سخن خود از او يارى جويد. على- علیه السلام-  گوى سبقت از همگان در ربوده و آنان هر چند كوشيده‌اند به او نرسيده‌اند. على- علیه السلام-  پيش افتاده بود و آنان واپس مانده بودند؛ زيرا  در كلام على- علیه السلام- جلوه‌اى است از كلام الهى و بويى است از سخن رسول اللَّه- صلی الله علیه و آله و سلم-. از كلام فصيح و بليغ گذشتگان اندكى به ما رسيده است ولى امير المؤمنين دريايى است بی‌كرانه كه هيچ سخنورى را ياراى برابرى با او نيست و مجموعه اى است از فضايل كه كسى را ياراى همسرى با او نباشد.[11] این بلاغت و فصاحت امام علی- علیه السلام-  در خطبه‌ها، نامه‌ها، رساله‌ها حکمتها و موعظه‌های نهج‌البلاغه اعجاب هر خواننده‌ای را بر می‌انگیزد.

زهد، تقوی، عبادت، سخاوت، حلم، فداکاری، و سایر فضایل انسانی برای آن حضرت در دعاها، متون حدیثی و تاریخی نقل شده است که توجه هر خواننده را به خود جلب می‌کند و این مقاله گنجایش ذکر همۀ آنها را ندارد.

نویسندۀ مواقف فضایلی زیادی را بری امام علی – علیه السلام- ‌بر می‌شمارد و در آخر می‌گوید که این فضایل دلالت بر افضلیت علی ندارند. او می‌گوید اینکه او اعلم صحابه بود به دلیل نهایت ذکاوت و حرص به  تعلّم و ملازم بودنش با محمد- صلی الله علیه و آله و سلم-  در کودکی  و بزرگی، و اینکه عمر را از رجم زن حامله نهی کرد و عمر گفت «لولا علی لهلک عمر» و یا اینکه علی گفت «لو کسرت لی الوسادة…»  و اینکه در خطبه‌های علی از اسرار توحید، عدل، نبوت، قضا و قدر ذکر شده که در کلام سایر صحابه از این امور دیده نمی‌شود، اینکه همۀ فرقه‌های اسلامی در اصول و فروع خود را منتسب به او کرده و متصوفه هم علم تصفیه را از او گرفته و ابن عباس شاگرد او بوده است و در فقه و فصاحت در درجه نهایی قرار داشته است، اینکه علم نحو از او پدیدار شده و ابو الأسود دؤلی را به تدوین آن امر کرده، اینکه او در جوانمردی، اخلاق، زهد، کرم در حدی بود که با نیازمندی خود مسکین و یتیم و اسیر را اطعام می‌کرد و اینکه در شجاعت همتایی نداشت و پهلوانان را در جنگها از پای در می‌آورد و اینکه پیامبر اسلام- صلی الله علیه و اله و سلم- در روز احزاب گفت «لضربة علي خير من عبادة الثقلين» و نیز وقایع متواتر او در جنگ خیبر، حسن خلق و خوشرویی، قرابت او با پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم- و همسری اش با دختر پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم-   و پسرداشتن مانند حسن و حسین که سید جوانان اهل بهشت هستند و همین طور اولاد اولاد او که مردم در فضل آنان نسبت به عالمین اتفاق دارند، همگی دلیل بر فضیلت علی است نه دلیل بر افضلیت او. افضلیت کسی چیزی نیست که یقین به آن حاصل شود و باید آن را به خدا واگذار کرد. اما سلف گفته اند که افضل مردم ابوبکر و پس از او عمر و سپس عثمان و سپس علی است. ما باید بر آنان اعتماد داشته باشیم و از آنان متابعت کنیم.[12]

در پاسخ این سخن گفته می‌شود هرچند افضلیت کسی با داشتن فضایلی که دیگران از آنها بهره ای ندارند ثابت می‌شود؛ امّا در عین حال با چشم پوشی از این حقیقت و اینکه ما در صدد شناخت افضل صحابه نباشیم؛ ولی این قدر مسلم است که علی از فضایلی برخوردارد بوده که سایر صحابه آنها را نداشته اند؛ حالا اسم آن را هر چه می‌خواهید بگذارید. ثانیا سلف با کدام و چه ملاکی چنین حکمی کرده و از کجا برای آنان یقین پیدا شده که مراتب افضلیت را چنین رتبه بندی کرده‌اند و چرا آن را به خدا واگذار نکرده اند؟ آیا این رتبه بندی از آنچه که در امر خلافت واقع شده ناشی نشده است؟ به این معنا که چون ابوبکر خلیفۀ اول شد و عمر خلیفۀ دوم و عثمان خلیفۀ سوم و امام علی خلیفۀ چهارم، پس با چشم پوشی از واقعیت، افضلیت هم باید از ابوبکر تا علی رتبه بندی شود!

واژگان کلیدی: علی، پیامبر، علم؛ شجاعت، فصاعت، عدالت، صحابه، ابن ابی الحدید، نهج البلاغه.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

[1]. عزالدين ابو حامد ابن ابى الحديد، شرح ‏نهج ‏البلاغة(ابن‏أبي‏الحديد)، ج 1، ص17- 18. قم، كتابخانه ‏عمومى‏ آيةالله‏ مرعشى‏ نجفى، چ1، 1337.‏ مصحح: محمدابوالفضل‏ ابراهيم‏.

[2] . فیض القدیر، ج4،ص357. عبدالرؤوف مناوی، فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج4، ص357، مصر، المكتبة التجارية الكبرى، چ1،  1356ق.

[3] . عضدالدین عبدالرحمن بن احمد ایجی، المواقف، ج3، ص636. بیروت، دار الجيل ، چ1، 1417ق/ 1997م، تحقيق: عبد الرحمن عميرة.

[4] . شرح‏نهج‏البلاغة(ابن‏أبي‏الحديد)، ج1، ص20.

[5] . ناصر مکارم شیرازی،  پيام‏ امام‏ شرح‏ تازه ‏وجامعى‏ برنهج ‏البلاغه، ‏ج 1، ص409، تهران، دارالکتب الاسلامیة، چ1، 1375ش.

[6] . محمد تقی جعفری، ترجمه‏ وتفسيرنهج‏ البلاغه‏، ج 1، ص179، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چ7، 1376ش،

[7] . شرح‏ نهج ‏البلاغة(ابن ‏أبي ‏الحديد)، ج1، ص21.

[8] . احمد بن علی بن حجر عسقلانی، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج5، ص362، دار المعرفة – بيروت، دارالمعرفة، بی‌تا،تحقيق: محب الدين الخطيب.

[9] .  محمد بن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، ج3، ص1096،  بیروت، دار ابن كثير , اليمامة ،چ3، 1407ق/ 1987م، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا.

[10] . ابو زکریا یحیی بن شرف نووی، شرح النووی علی صحیح مسلم، ج15، ص177بیروت، دار إحياء التراث العربي چ2، 1392ق.

[11] . نهج البلاغة ( فارسي )، خطب الإمام علي ( ع )، ص21-23، ( مترجم : عبد المحمد آيتي)،چ2، 1377ش، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی.

[12]. المواقف، ج3، ص627-629.

شیوه همسرداری پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به گزارش قرآن

هر انسان چه مسلمان و چه غیر مسلمان، دوست دارد که از شیوهٔ همسرداری پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آگاه شود و حتی ممکن است کسانی به فکر باشند که این شیوه را به عنوان یک مکتب مورد بررسی و مطالعه قرار دهند. زیرا وقتی می‌شنوند مردی دارای چند همسر بوده و همهٔ آنان در کمال آزادی در خانه می‌زیسته‌اند و توان ابراز نظریات و خواسته‌های خود را داشته‌اند و با این حال، خانه، قوام لازم خود را داشته است، به فکر می‌افتند که این شیوهٔ برخورد را کاملاً مورد مطالعه قرار دهند و از آن در این دنیای پرهیاهو استفاده کنند.
ولی اولین مشکلی که فرا روی هر محقق و نظریه‌پرداز، قد علم می‌کند این است که پس از حدود هزار و چهارصد سال، چگونه می‌توان خبرهای یقینی در مورد آن خانه که در نقطه‌ای دور از تمدن و خط و کتابت تشکیل شده، پیدا نمود.
اما خوشبختانه این مشکل به راحتی قابل رفع است، زیرا قرآن عظیم که سابقه‌ای طولانی دارد و از سوی خداوند به وسیلهٔ همین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای مردم آورده شده است، تعدادی از برخوردهای همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و در مقابل برخوردهای آن حضرت را بیان کرده است که با کمک شأن نزول‌هایی که شیعه و سنی ذیل این آیات نقل کرده‌اند، گوشه‌هایی از حوادث درون خانه آن حضرت برای ما منکشف می‌شود. لازم به یادآوری است که نمونه‌های بیشتر از این برخورها همراه پاسخ به برخی شبهات و نیز نمونه‌هایی از برخوردهای مهربانانه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با سایر اهالی خانه را در کتاب «شیوه همسرداری پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به گزارش قرآن و سنت» آورده‌ایم.
قبل از هر چیز، ذکر این نکته لازم است که شیوهٔ بدیعی که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به کار گرفت و چون اکسیری همه را تحت تأثیر قرار داد عبارت بود از مهربانی، احترام، سازگاری و گذشت.
آری!خداوند او را ادب آموخت و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خوب آن را فرا گرفت. خداوند در سورهٔ فصلت که در مکه نازل شده به او یاد داد: هیچگاه خوبی با بدی یکسان نیست و بنابراین باید تلاش کرد که پاسخ بدی را با نیکویی داد تا دشمن به دوست صمیمی تبدیل شود: و لا تستوی الحسنه و لا السیئه ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوه کانّه ولی حمیم، (فصلت، ۳۴/۴۱) و او این دستور العمل بسیار مهم را در تمامی دورهٔ مدنی که دورهٔ چند همسری وی و دوران مشکلات حکومتی و جنگ‌های متعدد بود به کاربرد و بر همهٔ دشمنان پیروز شد. البته این اکسیر پرارزش به راحتی به دست نمی‌آید.

سالها باید که تا صاحبدلی پیدا شود
بوسعیدی در خراسان یا اویسی در قرن

و به همین جهت، آیهٔ بعدی فرمود: و ما یلقاها الا الذین صبروا و ما یلقاها الا ذو حظ عظیم. (فصلت / ۳۵)
و این [فضیلت] را جز کسانی که شکیبا بوده‌اند، نمی‌یابند و آن را جز صاحب بهره‌ای بزرگ نخواهد یافت.
به هر حال با خواندن، شنیدن و تکرار، کم کم روحیهٔ ما نیز متأثر می‌شود و ان شاء الله از آن مهربانی‌ها و رفتار نیکو در ما نیز رشحه‌هایی پیدا می‌شود.
بنده بسیار متمایلم که سالی نیز به نام پیامبر رحمت و مهربانی، گذشت و سازگاری نامگذاری شود تا اخلاق کریمانهٔ پیامبر در سرلوحه زبان و بیان همگان قرار گیرد تا اندک اندک تأثیر خود را در جامعه بگذارد.

بخش اول: نمونه‌هایی از ناسازگاری‌های همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)

نمونهٔ اول: یا ایها النّبی لم تحرّم ما أحلّ اللّه لک تبتغی مرضات ازواجک و الله غفور رّحیم. قد فرض الله لکم تحلّه أیمنکم و الله مولکم و هو العلیم الحکیم. و إذ أسرَّ النّبی إلی بعض أزواجه حدیثا فلمّا نبّأت به و أظهره اللّه علیه عرّف بعضه و أعرض عن بعض فلمّا نبّأها به قالت من أنبأک هذا قال نبّأنی العلیم الخبیر. إن تتوبا الی الله فقد صغت قلوبکما و إن تظهرا علیه فإنّ الله هو مولاه و جبریل و صالح المؤمنین و الملئکه بعد ذلک ظهیر. (تحریم، ۶۶ / ۱۴ )
ای پیامبر! چرا برای جلب رضایت همسرانت، آنچه را که خدا بر تو حلال کرده است، حرام می‌کنی؟ و خداوند بخشاینده و مهربان است. خداوند[راه] گشودن سوگندها را برایتان روشن کرده و او مولای شما و دانا و حکیم است. و هنگامی که پیامبر، سرّی را با برخی همسرانش در میان نهاد و هنگامی که آن را [به دیگران] خبر داد و خداوند پیامبر را [از افشای سرّ] باخبر ساخت، پیامبر برخی را به او شناسانده و از گفتن برخی خودداری کرد. هنگامی که پیامبر، وی را از آن باخبر ساخت، [او] گفت: این خبر را چه کسی به تو داد؟[پیامبر] گفت: خدای دانای آگاه، مرا با خبر ساخت. اگر شما دو زن، توبه کنید، بهتر است، اما دل‌های شما منحرف شده است‌ و‌ اگر با پشتیبانی هم، علیه او[پیامبر] قیام کنید، خداوند یاور اوست و نیز جبرئیل و مؤمنان شایسته و فرشتگان نیز پشتیبان وی خواهند بود.

پیش از مراجعه به تفاسیر و شأن نزول‌ها، اموری را که از خود آیات می‌توان به دست آورد، مرور می‌کنیم، تا با کمک آن بتوانیم شأن نزول واقعی را بیابیم. این کار از آن رواست که شأن نزول‌های گوناگون در این جا نقل شده و اگر چه همهٔ آنها در این مشترک‌اند که حفضه و عایشه موجبات ناراحتی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را فراهم کردند، ولی دانستن شأن نزول حقیقی در این آیات بسیار مهم است، از آن رو که معلوم می‌گرداند نوع آزار چه بوده است.

نکته‌ها و مطالب
۱-پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) برای جلب رضایت همسرانش، چیزی را که بر وی حلال بود، بر خود حرام کرد.
۲-نحوهٔ حرام کردن این گونه بود که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) سوگند یاد کرد که دیگر آن حلال را مرتکب نشود.
۳-با این که عمل به مفاد سوگند واجب است، خداوند روا داشته که افراد این سوگند را بشکنند ـ و همان طور که در روایات هست ـ کفّاره آن را هم بدهند، که حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز چنین کرد.
۴-پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به یکی از همسرانش، سرّی را گفت و از او خواست آن را فاش نکند.
۵- او سرّ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را فاش کرد.
۶-به دنبال فاش ساختن راز، حوادثی به دور از چشم و آگاهی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اتفاق افتاد.
۷-خداوند، پیامبر را از آن حوادث باخبر ساخت.
۸- پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) قسمتی از تبعات و نقشه‌های پیرامون سرّ فاش شده را به آن همسر گفت.
۹-او با تعجّب پرسید: «از کجا دانستی؟» و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) جواب داد: «خداوند مرا با خبر ساخت».
۱۰-سرّی که بیان شد، دارای اجزا و قسمت‌های متعدّد بود و پیامبر از برخی از آنها پرده برداشت و باقی را پوشیده نگه داشت.
۱۱-افشای سرّ و حوادث دنبال آن، دارای گناهی عظیم بود که نیاز به توبه داشت.
۱۲-آن دو همسر، بر اثر این خطا، به انحراف دل از حقّ گرفتار شدند که توبه کردن برای آنان کار مشکلی بود.
۱۳-یاور پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، خداوند و جبرئیل و مؤمنان شایسته می‌باشند. از تفاسیر و روایات و مفرد بودن صالح معلوم می‌شود آن مؤمن یاور، تنها حضرت علی(علیه السلام) است.
۱۴-در صورت ادامهٔ ماجرا و تصمیم آن دو زن برای توطئه علیه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، ملائکه به یاری حضرت می‌شتابند.
۱۵-«و اذ» دلالت می‌کند بر این که دو حادثه اتفاق افتاده که مشابه یکدیگر بوده و در یکی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای رضایت همسرانش چیزی را بر خود حرام کرده و در دیگری، سرّی از اسرار را با یکی از همسرانش در میان گذاشته است.
۱۶-از لحن آیات و خصوصاً با توجه به آیات دیگر همین سوره ـ که از زنان حضرت لوط و حضرت نوح که شوهرانشان را اذیت کردند و به آنان خیانت روا داشتند، ذکری به میان می‌آید ـ روشن می‌شود برخورد و عمل این همسران کاری بسیار زشت و ناپسند بوده و نوعی خیانت محسوب می‌شده است و آنان در حدّ زن حضرت لوط و زن حضرت نوح، سقوط کرده‌اند.
۱۷-از بیان یاوران متعدد برای پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) روشن می‌شود که توطئه‌ای عمیق مطرح بوده که به راحتی قابل خنثی سازی نبوده است.

شأن نزول اول، ناسازگاری همسران، در دیدار پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با آنان

مفسّران در شأن نزول این آیات، اختلاف زیادی دارند و مطالب گوناگونی را ذکر کرده‌اند، از جمله:
رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) پس از نماز صبح، به حجره‌های همسرانش سر می‌زد. نزد یکی از همسرانش۱ ظرف عسلی بود که برایش هدیه آورده بودند. او برای پیامبر از آن عسل، شربتی درست می‌کرد. وقتی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد می‌شد تا سلام کند و بگذرد، او پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را نگه می‌داشت تا شربت را به او بدهد.
عایشه حسادت کرد و به همسران دیگر رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نزد شما آمد تا سلام کند، بگویید دهانت بوی مغافیر می‌دهد، ۲ تا به این وسیله پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را از ماندن بیشتر در یک جا و نوشیدن شربت منع کنند.
عایشه همین که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را دید، بینی خود را گرفت و گفت: «مغافیر خورده‌ای؟» پیامبر فرمود: «نه، نزد فلان زن، شربت عسل خورده‌ام؟» عایشه گفت: «حتماً زنبور آن از شیرهٔ غُرفُط مکیده است». پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای رضایت همسرانش، سوگند یاد کرد که دیگر از آن شربت ننوشند. ۳

گفته‌ها و نکته ها

۱-طبق این شأن نزول، سرّی را که رسول اللّه(صلی الله علیه و آله و سلم) به برخی همسرانش گفت، مربوط به تحریم شربت بود و حضرت نمی‌خواست خبر این تحریم به گوش صاحب عسل برسد و ناراحت شود. اما این که چگونه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) پس از فاش شدن سرّ، برخی را برای فاش کنندهٔ سرّ گفت، برخی را نگفت و چگونه یک جملهٔ خبری که بیانگر یک چیز است، قابل تقسیم است، معلوم نیست؛ همچنان که معلوم نیست چرا کلمهٔ «عرّف» به معنای «آگاه ساخت» را به کاربرده، در حالی که مناسب بود کلمهٔ «توبیخ کرد» را بکار می‌برد، لذا این شأن نزول با «عرف بعضه و اعرض عن بعض»، سازگار نیست مگر این که گفته شود این قسمتی از ماجرا بوده است.

۲- از شأن نزول ذکر شده معلوم می‌شود، عایشه در خانهٔ پیامبر دارای موقعیت خاصی بوده است، زیرا وقتی او تصمیم می‌گیرد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را از ماندن بیشتر در یکی از حجره‌ها منع کند و به دیگران می‌گوید به پیامبر بگویید دهانت بوی مغافیر می‌دهد، آنان گوش می‌کنند و چنین کاری را انجام می‌دهند.

۳-عایشه در برخورد با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)ماهرانه عمل می‌کند: اول با گرفتن دست جلوی بینی، پیامبر را حساس می‌کند و وقتی حضرت می‌فرماید: «مغافیر نخورده‌ام و عسل خورده‌ام». با مهارت می‌گوید: «حتماً زنبور عسل از شیرهٔ غُرفُط مکیده است!»

۴-پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هیچ گاه آزردگی خاطر همسرانش را نمی‌پسندید و از همین رو، برای رضایت خاطر آنان عسل را بر خود حرام کرد ولی چون می‌خواست آن همسرش که صاحب عسل است ناراحت نشود، خواست خبر این تحریم فاش نشود و مردم نیز تصوّر نکنند که عسل، حرام شده است.

۵-معلوم می‌شود همسران پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به زنی که دارندهٔ عسل بوده، حساسیت داشته، می‌خواستند او را از گردونه خارج کنند، یا خودشان را هم رتبهٔ او قرار دهند.

شأن نزول دوم، برخورد همسران با پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در داستان ماریه

رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) هر روز، اوقات فراغت را نزد یکی از همسرانش می‌گذراند، تا رعایت عدالت بشود. روزی که نوبت حفصه بود، بر او وارد شد، ولی حفصه از حضرت، اجازه خواست تا برای کاری نزد پدرش برود و در نبود او، حضرت ماریهٔ قبطیه ـ که مادر ابراهیم فرزند رسول اللّه و خادمهٔ حضرت بود ـ را نزد خود خواند.
حفصه برگشت و وقتی فهمید ماریه نزد پیامبر بوده است، بنای ناسازگاری را گذاشت و گفت: «در روز من، در حجرهٔ من و با غیر من؟! حاشا!» پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) برای راضی کردن او گفت: «ماریه را بر خود حرام می‌کنم و سوگند به خدا که دیگر با او خلوت نکنم، و تو این مسأله را با کسی در میان مگذار». ولی حفصه بلافاصله عایشه را از این حادثه باخبر کرد.۴

شأن نزول سوم

این شأن نزول مانند شأن نزول دوم، پیرامون تحریم ماریه است؛ فقط مقداری اضافه دارد و نشان می‌دهد که حفصه، به تحریم ماریه بر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) قانع نشد و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ناچار شد او را از خلیفه شدن ابوبکر و عمر پس از وفات خود، باخبر سازد و حفصه این خبرها را به عایشه و او به پدرش ابوبکر رسانید. ۵ و چهار نفری به فکر نقشه‌ها و توطئه‌هایی علیه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برآمدند۶ که خداوند، پیامبرش را از آن نقشه‌ها باخبر ساخت و حضرت گوشه‌ای از آن نقشه‌ها را برای یکی از همسران بیان کرد و او با تعجب پرسید: چه کسی تو را از این نقشه‌ها باخبر ساخت؟ و حضرت جواب داد که خداوند دانای آگاه، مرا باخبر ساخت.

نکته‌ها و مطالب

۱- از این شأن نزول استفاده می‌شود که حفصه و عایشه، در یک خطّ و در یک راستا کار می‌کردند و اخبار را سریعاً به یکدیگر منتقل می‌کردند و عایشه، نقش مرکزیت داشت و زود در جریان کارها قرار گرفت.
۲- حفصه و عایشه، نسبت به ماریه حسّاسیت داشتند و از این که پیامبر او را بر خود تحریم کرد، بسیار خوشحال شدند؛ به طوری که وقتی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از حجرهٔ حفصه خارج شد، او با مشت به دیوار اتاق عایشه زد و وی را از این خبر مهم آگاه کرد.
۳-شاید حسّاسیت عایشه و حفصه ـ خصوصاً عایشه ـ از آن رو باشد که هیچ کدام از همسران پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در مدینه از ایشان دارای فرزند نشدند و تنها ماریهٔ قبطیه بود که صاحب فرزندی به نام ابراهیم شد. در این صورت جا داشت عایشه ـ که عقیم بود ـ بیشترین حسّاسیت را نشان بدهد.
۴- یقیناً حفصه، مشکل دیگری را با پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در میان گذاشت که با تحریم ماریه، آن مشکل رفع نگشته و حضرت ناچار شد از خلیفه شدن پدر او سخن به میان بیاورد. و گرنه لزومی نداشت در هنگام عصبانیت و ناراحتی حفصه، او را از خلیفهٔ بعد از خود آگاه سازد.
به هر حال، این شأن نزول با آیه سازگارتر است، چون دارای چند قسمت است که می‌توان قسمتی را بیان کرد و از قسمتی چشم پوشید. بنابراین با «عرّ‌ف بعضه و اعرض عن بعض» سازگار است.
۵-آنان نسبت به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، آن احترامی را که امروزه مردم مسلمان و غیر مسلمان برای ایشان قائلند و او را می‌ستایند و از او رهنمود می‌گیرند، قائل نبودند و حتی برای رسیدن به یک مقام اعتباری، حاضر بودند علیه وی نقشه‌هایی بکشند.

نمونه دوم: یا ایها النّبی قل لازواجک إن کنتنّ تردن الحیاه الدّنیا وزینتها فتعالین امتّعکنّ و أسرّحکنّ سراحاً جمیلاً. و إن کنتنّ تردن الله و رسوله و الدّار الآخره فإنّ الله أعدّ للمحسنات منکنّ أجراً عظیماً. (احزاب ۳۳ / ۲۸-۲۹)
ای پیامبر! به همسرانت بگو: اگر خواهان زندگی دنیا و زینت آنید، بیایید شما را از متاع دنیوی بهره‌مند سازم و شما را به طلاقی نیکو طلاق دهم. و اگر خواهان خدا و رسول او و آخرت هستید، خداوند برای نیکوکاران پاداش عظیمی مهیا کرده است.

نکته‌ها

۱- همسران پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) تقاضای بهره‌مندی از اموال و زیور آلات دنیایی داشته‌اند.
۲- تقاضاها در حد معمولی نبوده و آنان بیش از حد برخواسته‌های خودشان اصرار می‌کرده‌اند، به گونه‌ای که بحث طلاق و جدایی نیز پیش آمده است.
۳-دنیاخواهی با پیامبرخواهی ناسازگار است و همسران پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نباید به مال و منال دنیا طمع ورزند.
۴- زنان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) مجبور نبوده‌اند که در کابین او باقی بمانند ولی مجاز به دنیاطلبی نیز نبوده‌اند.

شأن نزول، کناره‌گیری پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از همسران

هنگای که رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) در غزوهٔ خیبر پیروز شد و بر گنج‌های آل ابی‌الحقیق دست یافت، همسرانش ـ یا برخی از آنان ـ گفتند: «آنچه را که به دست آوردی، به ما بده». پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به آنان فرمود: «بین مسلمانان آن طوری که خداوند دستور داده بود، تقسیم کردم». زنان غضبناک شدند و گفتند: «شاید فکر می‌کنی اگر ما را طلاق دهی، هم طرازهایی از قوم خود پیدا نمی‌کنیم که ما را به همسری برگزینند؟» خداوند برای رسولش حمیت و غیرت به خرج داد و دستور داد حضرت از آنان کناره‌گیری کند.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) از آنان کناره‌گیری کرد و در مشربهٔ امّ ابراهیم۷ بیست و نه روز باقی ماند، تا زنان حایض شوند و پاک گردند، تا طلاق دادنشان جایز باشد. آن گاه آیهٔ تخییر آمد و آنان را بین زندگی ساده و فقیرانه پیامبر اکرم همراه با آخرت، و یا دنیا‌خواهی و بهره‌مندی از متاع دنیا و طلاق، بدون نزاع و کشمکش مخیر ساخت. ۸
امّ سلمه برخاست و گفت: «خدا و رسول را برگزیدم». دیگران نیز برخاستند و دست در گردن پیامبر انداختند. در روایات اهل سنّت آمده است: پیامبر ابتدا آیهٔ تخییر را بر عایشه خواند و او پیامبر را برگزید.
آیا همهٔ همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از او نفقهٔ بیشتری طلب کردند، یا تنها برخی از آنان این خواسته را داشتند؟ از تفسیرها چیزی معلوم نمی‌شود، ولی روشن است که پیامبر از همهٔ آنان کناره گرفت و همه را بین همسری خود با زندگی ساده، و یا طلاق محترمانه و بهره‌مند شدن از متاع دنیا مخیر ساخت.
حال با توجه به این که طلاق، مبغوض‌ترین راه حلال است و تا راه‌های مسالمت‌آمیز دیگری باشد، کسی این راه را پیشنهاد نمی‌کند. روشن می‌شود چقدر زنان پیامبر، یا برخی از آنان برای ایشان مشکل آفریده و چقدر او را اذیت کرده‌اند که خداوند به مبغوض‌ترین راه‌های حلال رضایت داده است و حتی در جاهای دیگر، پیامبرش را تشویق می‌کند که آنها را طلاق گوید: عسی ربُّهُ إن طلّقکنّ أن یبدله أزواجاً خیراً منکنّ. (تحریم، ۵/۶۶)؛ اگر او شما را طلاق دهد، باشد که خداوند بهتر از شما را نصیب او کند.
بنابراین، معلوم می‌شود که زنان حضرت، در مرحله‌ای با دنیا‌طلبی و مال‌خواهی به آزار و اذیت او پرداخته‌اند که خداوند در آن مرحله به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) دستور داد که آنان را بین بقا در کابین آن حضرت و زندگی ساده یا طلاق محترمانه مخیر کند.
امّا در مرحلهٔ دیگر، برخی از زنان، آن چنان برخورد ناشایسته‌ای داشته‌اند که خداوند پیامبر‌اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را ترغیب به طلاق دادن آنان نموده است. حال، این که آن برخوردهای ناشایست از قبیل تهمت ناروا به ماریهٔ قبطیه بوده یا از قبیل نقشه و توطئه علیه پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) یا چیزهای دیگر در آینده کمی روشن‌تر خواهد شد. بنابراین مسأله نباید منحصر به زیاده‌خواهی در سهم غنیمت یا اتّهام بدبویی دهان پیامبر باشد؛ اگر چه اینها نیز مهم است. دنیا‌خواهی زنان پیامبر را آیهٔ ۲۸ سورهٔ احزاب با صراحت بیان می‌کند. در واقع، پیامبر را به سوی زندگی تجمّلاتی کشیدن، پوچ کردن دین از درون و تضعیف کردن ارزش‌هایی است که اسلام برای احیای آنها آمده است.
آیه ۴ سورهٔ تحریم نیز به منحرف شدن قلب دو زن از زنان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) تصریح می‌نماید و برخی شأن نزول‌ها و داستان‌ها در کتب شیعه و سنی حکایت از بالا گرفتن انحراف آنان دارد که باز در آینده به آنها اشاره خواهیم کرد.

نمونه سوم: یا ایها الذین آمنوا لایسخر قوم من قوم عسی أن یکونوا خیراً منهم و لا نساء من نساء عسی أن یکنّ خیراً منهنّ ولاتلمزوا أنفسکم و لاتنابزوا بالألقب بئس الاسم الفسوق بعد الإیمن. (حجرات، ۱۱/۴۹)
ای اهل ایمان! گروهی [از شما] گروه دیگر را مسخره نکند؛ شاید آنها[مسخره شدگان] از این‌ها بهتر باشند و زنان، زنان دیگر را [مسخره نکنند] شاید آنها بهتر باشند، و از یکدیگر عیب مگیرید و به همدیگر لقب‌های زشت ندهید. چه ناپسند است نام زشت پس از ایمان!
از انس نقل شده است که «و لانساء من نساء…» در مورد عایشه و حفصه نازل شده است که ام سلمه را مسخره کردند. او با پارچه‌ای سفید، دو کشالهٔ ران خود را می‌بسته و دو طرف پارچه از پشتش آویزان بود. عایشه می‌گفت: «ببینید چه چیزی مانند زبان سگ از پشت او آویزان است!» نیز گفته شده است که عایشه، او را به خاطر کوتاهی قد، مورد تمسخر قرار می‌داد. ۹
ابن عباس در مورد این آیه نقل کرده است:
روزی صفیه، گریان نزد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: «عایشه مرا سرزنش کرد و گفت: ای یهودی، فرزند یهودی!». پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «چرا به او جوابی ندادی که پدرم هارون است و عمویم موسی و شوهرم محمد؟!» آن گاه آیهٔ فوق نازل شد. ۱۰

کسی که در آیات قرآن و تفاسیر و شأن نزول‌ها تفحص کند، نمونه‌ایی این چنین پیدا می‌کند، ولی قصد ما سفارش تمامی موارد نیست و حاکم به صحّت تمامی موارد نیز نمی‌کنیم ولی از برخی آیات به خوبی روشن می‌شود که پیامبراز دست برخی همسرانش به شدّت آزرده خاطر بود.
قرآن در این موارد، جانب پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را می‌گیرد و نشان می‌دهد که زنان آن حضرت، کار خلافی مرتکب شده‌اند و آن کار سبب رنجش پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) شده است. آیاتی که خود تصریح به خلاف کاری برخی زنان دارد و یا آیاتی که از شیعه و اهل سنّت شأن نزول آنها روایت شده است قابل بحث و تشکیک نیست.
برخی از حوادث، نظیر تهمت به ماریهٔ قبطیه توسط عایشه که در تفسیر قمی ـ که شیعی است ـ نقل شده است، در کتاب‌های اهل سنت نیز یافت می‌شود؛ مثلاً ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه۱۱‌به این داستان اشاره می‌کند و کشف این توطئه توسط حضرت علی(علیه السلام) را از علل کینهٔ عایشه نسبت به ایشان و حضرت زهرا می‌داند. بنابراین اصل قصّه در روایت‌های هر دو گروه موجود است، بلکه در نزد ابن ابی الحدید از مسلمات است.
خلاصه داستان این است که عایشه به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: ابراهیم فرزند تو نیست بلکه فرزند جریح مصری است که هر روز بر ماریه وارد می‌شود و… پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) غضبناک شد و شمشیر به دست علی(علیه السلام) داد و… اما در اثنای انجام مأموریت، روشن شد که جریح، اصلاً آلت تناسلی ندارد و نمی‌تواند اعمال منافی عفت انجام دهد و ماریه از اتهام پاک شد و کینهٔ عایشه نسبت به ماریه و حضرت علی(علیه السلام) فزونی گرفت. ۱۲
بنابراین معلوم می‌شود که اختلافات، سخن‌ها و… تا این حد بالا بوده و زنان آن حضرت تا این مقدار، حضرت را می‌آزردند، ولی او بزرگوارانه از آنان می‌گذشت.
شاید نمونه‌های فوق برای این که با اخلاق، کارها و روحیات همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آشنا شویم کافی باشد و از همین مقدارمعلوم می‌گردد که حوادث سهمگین و دلخراشی در خانوادهٔ پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) اتفاق می‌افتد و حرف‌های گوناگونی زده می‌شد که هر کدام از آنها برای تخریب بنای خانواده کافی بود، ولی بزرگواری، مدیریت و متانت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نمی‌گذاشت آن حادثه یا سخن در جامعه راه یابد. از طرفی نشان می‌دهد حدیث«هیچ پیامبری مانند من آزار ندید» تنها به خاطر اذیت‌های مشرکان و کفار نبوده است.

بخش دوم: نمونه‌هایی از برخوردهای پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با همسران

اکنون مناسب است روش و منش پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با همسرانش را ذکر کنیم تا با شیوه‌های سازگاری و مدارای وی آشنا شویم.

رعایت عدالت
یکی از ویژگی‌های پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) رعایت مساوات بین همسران خود بود که به مواردی از آن اشاره می‌شود:
الف) پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مهریهٔ هر یک از زنانش را چهارصد درهم قرار داد(مهرالسنّه) و فرقی بین عایشه، حفصه، ام سلمه، سوده، میمونه، زینب دختر جحش و زینب دختر خزیمه نگذاشت۱۳ و ملاحظاتی از قبیل قرشی و غیر قرشی، جوان و غیر جوان، بیوه و غیر بیوه و امثال آن را در مهریه دخالت نداد. این تساوی حتماً اثر مثبت خود را در ذهن زنان می‌گذارد تا خود را از نظرشخصیت و سایر امور همانند یکدیگر ببینند. اگر یکی از آنها ویژگی خاصّ یا وضعیت ویژه‌ای داشت، در آن وضعیت، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به نحو دیگری جبران فعالیت و ویژگی‌او را می‌کرد و با زبان یا عمل به گونه‌ای رفتار می‌نمود که تساوی و برابری، برتری شخصی را از بین نبرد، که به مواردی از آن در آینده اشاره خواهد شد.
ب) علاوه بر مهریه، از نظر نفقه و هزینهٔ زندگی نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) رعایت برابری و تساوی را می‌کرد؛ مثلاً پس از فتح خیبر به هر کدام ـ طبق قول واقدی ـ صد وسق(هشتاد وسق خرما و بیست وسق جو) پرداخت. ۱۴
ابن هشام در این باره می‌گوید: «و قسّم لهنّ مئه وسق و ثمانین وسقاً»۱۵ که معلوم نیست آیا به برخی صد و به برخی هشتاد وسق داده و یا به هر کدام مجموعاً صد وسق داده که هشتاد تای آن از یک جنس و بقیه از جنس دیگری بوده است، تا با عبارت مغازی تطبیق کند، و یا به هر کدام صد و هشتاد وسق داده است.
احتمال اخیر درست نیست، چون در این صورت کلمهٔ وسق در عبارت زاید می‌شود. احتمال اول نیز درست نیست، زیرا در این صورت باید تفصیل می‌داد به کدام یکصد وسق داده است . همانطور که او و واقدی دربارهٔ سهم دیگران تفصیل داده‌اند. بنابراین احتمال وسط صحیح‌تر است. به هر حال، واقدی که داستان و حوادث جنگ‌ها را نوشته، بیان می‌کند که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) سهم آنان را به صور متساوی پرداخت.
هر وسق، شصت صاع است. ۱۶ وصاع تقریباً سه کیلو گرم است. در نتیجه سهم هر زن هیجده تن می‌شود که رقم نسبتاً بالایی است، ولی احتمال دارد صاع و وسق معانی دیگری نیز داشته باشد.
ج)پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در سایر امور نیز رعایت تساوی و برابری را می‌کرد؛ مثلاً صبحگاهان، پس از نماز به حجرهٔ یکایک همسرانش سر می‌زد و از آنان احوال پرسی می‌کرد.
د) او هر شب در اتاق یکی از آنان به سر می‌برد و تساوی را کاملاً رعایت می‌کرد؛ حتی در دوران بیماری‌ای که به وفاتش منجر شد، رعایت تساوی را می‌کرد، تا این که بیماری بر او سخت شد و طبق نقلی، از همسرانش اجازه خواست تا در اتاق عایشه بماند. ۱۷
شاید ماندن در خانهٔ عایشه، به این جهت بود که او جوان‌تر بود و می‌توانست از عهدهٔ کارهای منزل و مداوای حضرت برآید، و شاید جهات دیگری داشته که بعداً مورد اشاره واقع خواهد شد. ۱۸
هـ) پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) حتی در سفرها و جنگ‌ها، رعایت تساوی را می‌نمود و پیوسته قرعه می‌کشید و طبق آن یکی از زنان را همراه خود می‌برد. شایان ذکر است چون زمان و مدت غزوه‌ها معلوم نبود، راهی بهتر از قرعه کشیدن برای رعایت عدالت و برابری وجود نداشت.
جالب است بدانیم این همه اصرار بر تساوی و برابری بین همسران و حتّی اجازه خواستن از آنان در برخی موارد، از کسی سر می‌زند که خداوند به او اجازه داده است که نوبت هر کدام را خواست به تأخیر اندازد:
ترجی من تشاء منهنّ و تؤوی إلیک من تشاء و من ابتغیت ممّن عزلت فلاجناح علیک ذلک أدنی أن تقرّ أعینهنّ ولایحزنّ و یرضین بما ءاتیتهنّ کلّهنّ؛ (احزاب، ۵۱/۳۳)
نوبت هر کدام از زن‌ها را که می‌خواهی، به تأخیر انداز و هر کدام را که می‌خواهی، پیش خود جای ده. بر تو باکی نیست که هر کدام را که ترک کرده‌ای، [دوباره] طلب کنی. این نزدیک‌تر است برای این که چشمانشان روشن گردد و دلتنگ نشوند و همگی به آنچه به آنان داده‌ای خشنود شوند.
این اختیارات را خود همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به او دادند. هنگامی که او آنان را طبق دستور و ارشاد خداوند ـ بین ماندن و تحمّل زندگی سادهٔ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و بین طلاق مخیر ساخت، همگی ماندن نزد آن حضرت را با هر شرایطی که پیامبر صلاح بداند، قبول کردند. آیات ۲۸ و ۲۹ سورهٔ احزاب همین واقعه را بازگو می‌کند. بنابراین رعایت نکردن تساوی، اجحافی در حقّ زنان نبوده، بلکه همگی آن را قبول کرده بودند و آیهٔ قرآن نیز بر این مطلب تصریح دارد، ولی با این حال پیامبر تمام سعی خود برای رعایت تساوی و عدالت به کار می‌برد. ۱۹
حتی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در حال احرام نیز رعایت مساوات را می‌کرد و هر شب را نزد یکی از آنان به سر می‌برد. اگر چه بهره‌گیری جنسی در حال احرام حرام است، ولی منافاتی با رعایت تساوی و همنشینی با آنان نداشت.
از دیگر ویژگی‌های پیامبر که محبّت همسرانش را به همراه داشت، رعایت روحیات آنان و ابراز علاقه به تمامی آنان مناسب با شأن هر یک بود؛ به طوری که هیچ کدام احساس نمی‌کرد دیگری نزد پیامبر محبوب از او است؛ مثلاً وقتی می‌دید عایشه زن جوانی است که دوست دارد محبوب شوهر خود باشد، با الفاظی نظیر «کلّمینی یا حمیرا»(ای حمیرا!ب ا من سخن بگو) محبّت او را به خود جلب می‌کرد. هنگامی با ام سلمه که دارای فرزندانی بود و بچه‌هایش را نیز دوست می‌داشت، مواجه می‌شد، احوال آنان را می‌پرسید و بر آنان اسم جدیدی می‌گذاشت که نشانهٔ اعتنا به آنان بود، مثلاً او دختر کوچکی داشت که نامش زینب بود و پیامبر او را زناب صدا می‌زد و می‌پرسید: «زناب کجاست؟» یا وقتی در حجه الوداع، شتر صفیه از رفتن ایستاد و صفیه از شدّت ناراحتی گریه کرد، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با دست خود، اشک‌هایش را پاک کرد و او را دلداری داد و دستور داد قافله همان جا فرود آید، در حالی که تصمیم به فرود آمدن در آن مکان نداشت. ۲۰
پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به خاطر اهانت زینب بنت جحش به صفیه، مدتی با او قطع رابطه کرد، ولی پس از این که زینب از کار خود پشیمان شد، به غرفهٔ او رفت و بستر او را مرتب کرد۲۱ و این گونه محبت خود را به وی ابراز نمود.
وقتی به بره دختر حارث از بنی المصطلق که در جنگ اسیر شده بود، پیشنهاد ازدواج داد و او با خوشحالی پذیرفت، اسم او را جویریه نهاد ۲۲ و با این کارها محبت او را کاملاً به خودجذب کرد.
روزی از روزها، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بر جویریه گذر کرد و دید مشغول عبادت است. پس از حدود نصف روز بر او گذر کرد و باز دید مشغول عبادت است، فرمود: «آیا می‌خواهی کلماتی به تو تعلیم دهم تا آنها را بگویی؟» سپس به او یاد داد هر یک از این اذکار را سه مرتبه بگویید: «سبحان الله عدد خلقه، سبحان اللّه رضی نفسه. سبحان الله زنه عرشه، سبحان الله مداد کلماته. »۲۳
در نزاع و اختلاف‌هایی که بین حفصه و پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) وجود داشت حضرت به او فرمود: آیا می‌خواهی داوری بین ما قضاوت کند؟ و وقتی حفصه به داوری تن داد. حضرت به دنبال عمر بن خطاب(پدر حفصه) فرستاد. هنگامی که عمر وارد شد، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به حفصه فرمود: مطالبت را بگو. حفصه گفت: تو بگو ولی راست بگو.
عمر از همین یک حرف ناراحت شد و حفصه را کتک زد و گفت: ای دشمن خدا! پیامبر غیر حق نمی‌گوید. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) از کتک کاری عمر جلوگیری کرد، ولی عمر گفت: «سوگند به کسی که او را مبعوث ساخت، اگر مجلس او نبود و او مرا منع نمی‌کرد، آن قدر تو را می‌زدم تا بمیری». ۲۴
به هر حال، وقتی حفصه می‌بیند داور، پدر اوست، که طبیعتاً باید رعایت جانب او را بکند و در آن مجلس نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از حفصه گله و یا شکایتی نمی‌کند، ولی لحن سخن خود حفصه، آن قدر گزنده است که باعث می‌شود از داور(پدر خودش) کتک بخورد و به دشمنی با خدا متّهم شود؛ و باز مهر و محبت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) است که او را از دست پدرش نجات می‌دهد، یا تمام وجود می‌یابد که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بسیار بیشتر از پدر، به او مهربان است و بدی‌های او را تحمل می‌کند و عکس‌العملی نشان نمی‌دهند.
باز وقتی حفصه می‌فهمد که پدرش حتی برای شوهر کردن برای او دچار مشکل بود و به دوست قدیمی خود، ابوبکر، پیشنهاد ازدواج با حفصه را می‌دهد و ابوبکر روی می‌گرداند، به عثمان پیشنهاد می‌کند و او می‌گوید فعلاً قصد ازدواج ندارم، و عمر ناراحت و عصبانی شکایت آنان را نزد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌برد، آن گاه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با جمله‌ای زیبا، ناراحتی عمر را از بین می‌برد و می‌فرماید: «یتزوج حفصه من هو خیر من عثمان و یتزوج عثمان من هی خیر من حفصه»۲۵ شخصی که بهتر از عثمان است با حفصه ازدواج می‌کند، و عثمان نیز با همسری بهتر از حفصه ازدواج می‌کند؛ سپس پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با حفصه ازدواج کرد و به ناراحتی عمر پایان داد و عثمان نیز با ام کلثوم دختر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) ازدواج کرد؛ در این هنگام، حفصه باز می‌یابد که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)، بهترین و با کرامت‌ترین افراد است.
این که چرا کسی حاضر نمی‌شود حفصه را به همسری بپذیرد، بحث دیگری است که نمی‌خواهیم به آن بپردازیم، ولی آنچه مهم است این که وقتی حفصه و عمر، این همه بزرگواری و محبّت را از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌بینند، شگفت زده می‌شوند و به همین جهت، وقتی حفصه با پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نزاع‌ها و تندی‌های زیادی کرد و شایع شد که حضرت، او را طلاق داده است، عمر بر سر خود خاک ریخت و گفت: «ما یعبأ الله بعمر و ابنته بعدها»۲۶؛ «بعد از این طلاق، دیگر خدا با عمر و دخترش، اعتنایی نمی‌کند».
به هر حال، از مجموع کلمات و رفتاری که از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده و در لابه لای کتاب‌های روایی و تفسیری نمونه‌های دیگر آن را می‌توان پیدا کرد، فهمیده می‌شود این برخوردها سبب جذب قلوب آنان می‌شد.
البته این برخوردها در آن زمان برای زنان بسیار مهم بود، زیرا آن زمان نزدیک به جاهلیت بود که زنان را یا می‌کشتند و یا با آنان به گونهٔ حیوان رفتار می‌کردند و آنان را در ایام عادت از خانه بیرون می‌کردند، یا پس از مردن کسی، آنان را مانند سایر اموال میت به ارث می‌بردند، و نیز با زنان مشورت نمی‌شد و کسی به سخن آنان گوش نمی‌داد و… که آیات قرآن مقداری از این برخوردها را بیان کرده است.
از سویی، تحمل این برخوردها برای جامعهٔ آن روز بسیار سخت بود، زیرا جامعه قبول نمی‌کرد مردی به همسرش شخصیت اجتماعی دهد، به سخنان او گوش دهد، به او محبّت کند و حتّی اجازه دهد زن با او قهر کند و به تندی با وی سخن بگوید!
برخی افراد، نظیر عمر، منشأ همه گرفتاری‌های پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از سوی همسرانش را برخوردهای خود حضرت می‌دانستند و معتقد بودند اگر همان طور که آنان با زنانشان رفتار می‌کردند، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز رفتار می‌کرد، زنان جسور نمی‌شدند و علاوه بر آن زنان نیز جرأت نمی‌کردند روی حرف مردان حرف بزنند. ۲۷ در مقابل همهٔ این حرف‌ها، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تبسّم می‌کرد و شاید با این تبسم، بر ساده اندیشی برخی تأسف می‌خورد و هدفش و راهش را که در جاهای دیگر با صراحت بیان کرده، در درون خود زمزمه می‌کرد که:
من نیامده‌ام تا با قهر و غلبه و قدرت نظامی و زور بر دیگران برتری یابم و حکومت کنم. من نیامده‌ام تا دیگران از من بترسند و همسرم در خانه به خاطر ترس از کتک یا ترس از طلاق از من اطاعت کند؛ بلکه آمده‌ام خرد انسان‌ها را پرورش دهم و به آنان بیاموزم که خودشان آزادانه راه حق را بیابند و در آن گام نهند. بنابراین اگر صد بار دیگر‌حفصه، عایشه و … ناسازگاری کنند، آنان را با زور‌ تسلیم‌ نخواهم‌کرد؛ همان طور‌ که‌ حضرت‌ نوح‌ و حضرت لوط، همسرانشان را‌ با زور به راه حق نکشاندند؛ زیرا: لااکراه فی الدین(بقره، ۲۵۶/۲)، اصلی مسلّم و غیرقابل تشکیک است.
اگر خدا می‌خواست از راه زور و جبر همگان را هدایت کند، چنین می‌کرد، ولی او خواست مردم اختیار داشته باشند. خدا راه را از چاه برای آنها بیان کرد، تا هر کسی هر مسیری را خواست، انتخاب کند: و لو شاء اللّه ما اشرکوا و ما جعلناک علیهم حفیظاً و ما انت علیهم بوکیل(انعام، ۱۰۷/۶)؛ «و اگر خدا می‌خواست، آنان شرک نمی‌آوردند و ما تو را برایشان نگهبان نکرده‌ایم و تو وکیل[صاحب امتیاز] آنان نیستی. » و در جایی دیگر فرمود: فذکّر إنّما أنت مذکّر. لست علیهم بمصیطر(غاشیه، ۸۸ / ۲۱۲۲)؛ «پس تذکر ده، که تو تنها تذکردهنده‌ای و بر آنان تسلط داری». و دربارهٔ مردم فرمود: و قل الحق من ربّکم فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر(کهف، ۲۹/۱۸)؛ «به آنان بگو: حقّ از جانب پروردگار است. پس هر که بخواهد ایمان بیاورد و هر کس بخواهد، کافر شود» و فرمود: انّا هدیناه السّبیل إمّا شاکراً و إمّا کفورا (دهر، ۳/۷۶)؛ «ما راه را به او نمودیم؛ یا سپاسگزار خواهد بود و یا ناسپاس». بنابراین با سخن و عمل و با گفتار و کردار باید مردم را به راه راست هدایت کرد.
روش و منش پیامبر چنین بود. او می‌خواست همهٔ مردم و از جمله همسرانش را به این طریق به راه راست هدایت کند و با خود سازگار سازد و به آنان اخلاق اسلامی بیاموزد. قهر و غلبه و زور در این گونه موارد تأثیری ندارد.
نکته‌ای که در پایان این قسمت بیانش خالی از لطف نیست، این است که حوادث را باید در محدودهٔ زمانی و مکانی خودبررسی کرد، یعنی وضع محیطی، اجتماعی و… را در نظر گرفت؛ مثلاً ازدواج با حفصه، پاک کردن اشک چشم صفیه با دست مبارک خویش، سوار کردن او بر مرکب خویش و دل جویی از وی و… ممکن است امروزه اموری عادی جلوه کند، ولی اگر دقت کنیم که این کارها در زمانی اتفاق افتاده که به زن به عنوان موجودی پست نگاه می‌شد و مردان آن روزگار به طور کلی از چنین کارهایی سرباز می‌زدند، ارزش این کارها بیشتر روشن خواهد شد.

مدارا کردن
ویژگی دیگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، مدارا کردن با همسران و عفو و گذشت از اشتباهات آنان بود. گاهی خطاهای همسران، تجاوز به حقوق پیامبر بود. در این صورت حتی بدون یادآوری به آنان، از کنار این قضیه می‌گذشت و آنان متوجه اشتباه خود می‌شدند و سرافکنده می‌گشتند.
گاه خطاها و اشتباهات آنان در امور مربوط به دیگران بود، که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با گفتار و کرداری مناسب، آنان را متوجه می‌کرد و اگر اشتباه آنان ناشی از جهالت بود، بابیانی خوش، این نقیصه را برطرف می‌کرد، زیرا تبلیغ احکام و هدایت انسان‌ها یکی از وظایف انبیاست.
رجوع به بیشتر نمونه‌های مطرح شده می‌تواند دلیل خوبی برای این ویژگی باشد؛ مثلاً وقتی عایشه به ایشان گفت: «دهانت بوی مغافیر می‌دهد، آیا مغافیر خورده‌ای؟» حضرت فرمود: «خیر، نزد زینب شربت عسل خورده‌ام». حضرت هیچ تحقیقی نکرد که آیا وی راست می‌گوید یا نقشه‌ای کشیده، بلکه با سخت‌گیری بر خود و محرم ساختن خود از خوردن عسل، مشکل را حل کرد و سوگند یاد کرد دیگر از آن ننوشد.
یا هنگامی که حفصه، از بودن پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با ماریه بر آشفت و نزاع به پا کرد و مشکلات فراوان به وجود آورد، به او نفرمود: تو چنین حقّی نداری، زیرا خودت در آن روزی که من طبق فرمان خداوند، تو و سایر همسرانم را بین ماندن و با زندگی ساده ساختن، و یا طلاق گرفتن مخیر ساختم، ۲۸ اولی را اختیار کردی!و باز نفرمود: آیهٔ قرآن به من اختیار داده که نوبت هر کدام از زنان را خواستم، به تأخیر بیندازم و هر کدام را خواستم، مقدّم بدارم، ۲۹ حضرت بدون استفاده از حقّ قانونی خود و یا اشاره به ناسازگاری‌های برخی همسران، از تمامی این امور با کمال بزرگواری گذشت.
مدرا، خویشتن داری، کرامت و بزرگواری پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در سومین شأن نزول مطرح شده در ذیل آیات اول سورهٔ تحریم، بروز و ظهور بیشتری داری و هر انسانی را شگفت زده می‌کند و همگان را در مقابل این چنین چشم پوشی‌ها و تغافل‌ها به خشوع می‌کشاند.

سومین شأن نزول

سومین شأن نزول این گونه است: حفصه پس از این که فهمید ماریه نزد پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بوده، به ناسازگاری و داد و فریاد پرداخت و سوگند پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مبنی بر تحریم ماریه نیز اثر نکرده و او بی‌فرزند بودن خود و حق شوهر نداشتن بعد از وفات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و نداشتن آینده ای مشخص را بهانه کرد، و به هیچ نحو آرام نگرفت. حضرت نیز بزرگواری کرد و از هیچ کدام از حقوق الهی و اختیاراتی که زنانش به او داده بودند استفاده نکرد، بلکه تنها با بیان یک راز، یک خبر غیبی(به حکومت رسیدن ابوبکر و عمر پس از وفات خویش) در صدد برآمد که به او بفهماند وضع زندگی او و سایر همسران پس از وفات وی بدتر نمی‌شود، بلکه بهتر نیز می‌شود. اما حفصه این راز را با عایشه در میان گذاشت.
تا اینجای داستان، مورد اتفاق شیعه و سنی است و همگی قبول دارند، و مدارای پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با همسرانش روشن می‌شود؛ ولی به نظر می‌رسد و همچنین از آیات قرآن برمی‌آید که مسأله از این حد نیز بالاتر بوده است. چون از یک طرف قرآن به حفصه و عایشه می‌فرماید: فقد صغت قلوبکما؛ «واقعاً شما دو زن دلهایتان انحراف پیدا کرده است». و از طرف دیگر می‌فرماید: و ان تظاهرا علیه فان الله هو مولاه و جبریل و صالح المؤمنین و الملائکه بعد ذلک ظهیر(تحریم، ۴/۶۶)؛ «و اگر شما دو زن علیه او یکدیگر را یاری دهید، خدا سرپرست اوست و جبرئیل و صالح مؤمنان و فرشتگان نیز یاور اویند».
این مطلب روشن می‌سازد که پشت پردهٔ افشای راز، امور دیگری در حال شکل‌گیری بوده که این دو زن یکدیگر را در آن رابطه یاری می‌کرده‌اند و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز نیاز به یاری داشته است.
از سوی دیگر، تناسب حاکم و موضوع، و جزا و عمل نیز اقتضا می‌کند که مسایل خاص دیگری نیز در کار باشد، زیرا یک افشای راز، چنین توبیخ غلاظ و شدادی را به همراه ندارد. خصوصاً طبق آنچه تا کنون گذشت، عایشه به عنوان شنوندهٔ راز هیچ گناهی مرتکب نشده، زیرا حفصه موظف بوده راز را با کسی در میان نگذارد نه این که عایشه هم موظف بوده نشنود. آن گاه توبیخ عایشه همراه حفصه، وجهی منطقی نخواهد داشت.
مجموعهٔ این قراین نشان می‌دهد که به دنبال گفتن سرّ و راز پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)، آنان به فکر توطئه‌های گوناگونی افتادند که آنها گناه و سزاوار توبیخ بوده است. شاید یکی ازآن توطئه‌ها، نقشه مسموم ساختن پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بوده که در تفسیر علی بن ابراهیم به آن اشاره شده است. ۳۰
در این هنگام، خداوند پیامبرش را از افشای سرّ و توطئه‌های پیرامون آن خبر داد؛ ولی حضرت در گفت و‌ گو با همسرش فقط از افشا شدن سرّ یا جلسه مخفی سخن به میان آورد و از توطئه‌های آن جلسهٔ مخفی، به میان نیاورد و آن زن با تعجب پرسید: «چه کسی تو را باخبر ساخت؟»
پیامبر فرمود: «خداوند دانای آگاه به من خبر داده است. »۳۱
اساساً همین که زن به گونهٔ تعجب‌آمیز از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید: «چه کسی تو را باخبر ساخت؟» نشان می‌دهد که آنان، برنامه‌های مخفی‌ای تدارک دیده بودند که علی الظاهر نباید هیچ کسی بر آن آگاهی می‌یافت و ناگهان آن زن (حفصه) متوجه شد که پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) از آن برنامه‌ها خبر داد. و گرنه احتمال این که عایشه پس از شنیدن خبر از حفصه، خودش از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) پیرامون صحت و سقم آن تحقیق کرده باشد، بعید نبود و بنابراین جایی برای پرسش متعجّبانه «من أنباک» نمی‌ماند.
نکته‌ای که در بحث ما حایز اهمیت است، این است که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) پرده از روی تمامی برنامه‌ها و نقشه‌های آنان برنداشت. در اینجا مفسران حدیثی نقل کرده‌اند:
ما استقضی کریم قطّ۳۲؛ «هیچ گاه انسان کریم استقصا نمی‌کند و لغزش‌ها را پیگیری نمی‌کند». و یا گفته‌اند: «ما زال التّغافل من فعل الکرام»۳۳؛ «از افعال انسان‌های با کرامت، تغافل و چشم پوشی است».
وقتی انسانی به این مرحله از کرامت و بزرگواری برسد که حتّی نسبت به توطئه قتل خویش تغافل کند و هیچ سخنی از آن به میان نیاورد، خصوصاً وقتی که انسان متوجه شد توطئه از سوی کسانی است که بیشترین لطف و عنایت را به آنان داشته است، بزرگواری و کرامت او بیشتر جلوه‌گر می‌شود.
به هر حال، این عمل پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) چونان سایر اعمال او الگویی برای همگان است. مردی که در خانه می‌خواهد نسبت به خانوادهٔ خویش مدیریت داشته باشد و معلمی که می‌خواهد کلاس را اداره کند و حاکمی که خواهان ادارهٔ جامعه است، باید بیش از هر چیز به اصل تغافل و چشم پوشی فکر کند. مگر نه این است که پیامبر با توطئه قتل خود، با گذشت و چشم پوشی برخورد کرد و همه را شرمندهٔ خویش ساخت؟ لااقل مرد خانه باید از پیامبر بیاموزد که گاه در مقابل بی‌اعتنایی‌ها و سخنان نسنجیده و نظایر آن با تغافل برخورد کند.
در مورد برخوردهایی که همسران با یکدیگر داشتند و نزاع و درگیری‌هایی که بین آنان به وجود می‌آمد، نیز رفتار و گفتار بسیار راه گشاست. موارد زیادی از مدارای پیامبر با عایشه در بحث‌های گذشته مطرح شد. جاهایی که عایشه نسبت به خدیجه بی‌احترامی می‌کرد، ۳۴ مزاحم ملاقات‌های خصوصی پیامبر با حضرت علی می‌گشت، ۳۵ در هنگام نماز شب خواندن پیامبر به توهّم این که حضرت نزد سایر زنانش رفته، به تفحّص می‌پرداخت۳۶ و حتّی یک مرتبه پیامبر را در حال مناجات زیر پا گرفت و… مواردی زیادی است که حضرت، با مدارا و تغافل، از کنار مسأله گذشت.
نظیر این موارد و حتّی بیشتر از این را حفصه مرتکب می‌شد و پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) مدارا می‌کرد. حال چه شده است که مردان روزگار ما کوچک‌ترین ناراحتی و مشکل از سوی زنان را تحمّل نمی‌کنند و به ضرب و شتم و تهدید و ارعاب می‌پردازند؟!
چرا به جای برخورد عاطفی و محبّت‌آمیز می‌خواهند با زور بر همسر خویش پیروز شوند؟چرا مرد و زن به جای این که با محبّت و عشق هم دیگر را جذب کنند، به راه‌هایی نظیر مهریهٔ سنگین و شروط ضمن عقد متوسل می‌شوند؟! چرا مسؤؤلان امر به جای آموزش درس عشق و محبّت و تربیت انسان‌های فرهیخته و مهرپرور، به فکر دادگاه حمایت از خانواده و قوانین خشک و بی‌روح افتاده‌اند؟!
البته ناگفته نماند که تشکیل دادگاه و تصویب قوانین حمایت از خانواده خوب است، ولی در عشق و محبّت، کاربرد بیشتری دارد و بهتر است.

زبان عذر‌خواهی
خصوصیت دیگر پیامبر، زبان عذر‌خواهی داشتن آن حضرت است. ایشان در جاهایی از کار خویش عذرخواهی می‌‌کرد که هر شخص منطقی و با انصافی، حکم به برائت آن حضرت می‌داد. صرف نظر از این که پیامبر معصوم است و گناهی انجام نمی‌دهد و گذشته از این که او از فکری سرشار و قدرت تصمیم‌گیری بالا برخوردار است و آنچه انجام می‌دهد، نه تنها صلاح امّت اسلامی، بلکه صلاح جامعهٔ بشریت است، با این حال، از کارهای خود که ضرری متوجه شخص خاصی می‌نمود، عذرخواهی می‌کرد.
در جنگ خیبر، پدر، عمو، شوهر و برخی خویشان دیگر صفیه کشته شدند و مقصّر اصلی خود آنان بودند. کارشکنی‌ها و آزارهایشان امر پوشیده‌ای نیست، ولی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد کشته شدن آنان از صفیه عذرخواهی کرد و فرمود: «از تو عذری می‌خواهم که خویشانت کشته شدند، ولی آنان بودند که علیه من توطئه کردند». ۳۷ این عذرخواهی از ویژگی‌هایی است که اثر بسیار مثبتی در زندگی زناشویی و رفع اختلافات دارد.

عذر پذیری
از ویژگی‌های دیگر پیامبر، عذرپذیری ایشان بود. آن قدر پیامبر عذرها را قبول می‌کرد که حتّی منافقان سخن را از حدّ گذراندند و گفتند: «او زودباور است و هر چیزی که به او گفته شود، قبول می‌کند». آیهٔ قرآن در صدد دفاع از پیامبر برآمد و فرمود: و منهم الّذین یؤذون النّبی و یقولون هو أذن قل أذن خیر لکم یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین و رحمه للذین آمنوا منکم. (توبه، ۶۱/۹)
و از ایشان [منافقان] کسانی هستند که پیامبر را آزار می‌دهند و می‌گویند: او زودباور است. بگو: زودباوری‌اش به نفع شماست. او به خدا ایمان دارد و در جهت نفع شما [خبرها را] باور می‌کند و برای کسانی از شما که ایمان آورده‌اند، رحمت است.
پیامبر در زندگی خانوادگی همین گونه بود و در صدد تحقیق برنمی‌آمد که عذر طرف مقابل، واقعی است یا ظاهری. سوده می‌گوید:
بعد از جنگ بدر وقتی به اتاقم برگشتم، سهیل بن عمرو را دیدم که در گوشه‌ای از حجره‌ام دست‌هایش را با طناب به گردنش بسته است. گفتم: «با دست خودت ذلت را پذیرفتید! چرا با بزرگواری مرگ را پذیرا نشدید؟!»
ناگهان کلام رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) مرا متنبّه ساخت که فرمود: «ای سوده! آیا بر خدا و رسول او تحریک و ترغیب می‌کنی؟!»
گفتم: «ای رسول خدا! سوگند به آن که تو را به حق مبعوث کرد، هنگامی که سهیل بن عمرو را به این حالت دیدم، اختیار از کفم بیرون رفت و گفتم آنچه را که گفتم». ۳۸ روشن است که به مجرّد عذر آوردن، پیامبر راضی شد و دیگر دنبال قضیه را نگرفت که آیا واقعاً بی‌اختیار این سخن از دهان سوده خارج شد یا قصد تحریک داشته است.
به امید این که قطره‌ای از اخلاق و روش پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در ما مسلمانان ایجاد شود، تا بتوانیم زندگی‌های با صفا و صمیمیت داشته باشیم و بتوانیم خود را مسلمان پیرو سنت او بنامیم.

پی نوشتها
۱-در این که آن زن چه کسی بود، نیز اختلاف است. برخی گفته‌اند زینب دختر جحش و برخی گفته‌اند سوده، و برخی ام سلمه و برخی گفته‌اند حفصه.
۲-مغافیر گیاهی بدبو است.
۳-مجمع البیان، و الدّر المنثور، ذیل آیه؛ بحارالانوار، ۲۲ / ۲۲۸
۴-بحارالانوار، ۲۲ / ۲۲۹، الدر المنثور. ذیل آیه؛ روح المعانی، ۱۵ / ۲۲۴
۵- تفسیر علی بن ابراهیم قمی، ۲ / ۳۷۵؛ بحارالانوار، ۲۲ / ۲۳۹؛ روح المعانی، ۱۵ / ۲۲۴
۶- تفسیر علی بن ابراهیم قمی، ۲ / ۳۷۵
۷-مشربهٔ ابراهیم: منزل مسکونی ماریه همسر پیامبر.
۸-تفاسیر شیعه و سنی، ذیل آیه.
۹-مجمع البیان، ۹ / ۱۳۵، همچنین ر. ک: روح المعانی و تفسیر المقیاس، تفسیر ابن عباس، ذیل آیه.
۱۰-مجمع البیان، همان؛ همچنین ر. ک: تفسیر قمی، ۲ / ۳۲۱
۱۱- شرح نهج البلاغه، ۹ / ۱۵۹
۱۲-ر. ک: تفسیر قمی، ذیل آیهٔ «ان جائکم فاسق بنبأ…» همچنین ر. ک: تفسیر المیزان، ذیل آیات «افک» در اوایل سورهٔ نور.
۱۳-سیرهٔ ابن هشام، ۴ / ۶۴۴ ـ ۶۴۷؛ بحارالانوار، ۲۲ / ۱۹۳ ـ ۱۹۷ و ۲۰۱ ـ ۲۰۵
۱۴-مغازی، ۲ / ۶۹۳
۱۵-سیرهٔ ابن هشام، ۴ / ۳۵۲
۱۶-فرهنگ دهخدا، ۱۴ / ۲۰۴۹۸
۱۷-سیرهٔ ابن هشام، ۴ / ۶۴۳، الکامل فی التاریخ، ۲ / ۵
۱۸-دربحارالانوار، ۲۲ / ۴۶۷ آمده است: عایشه از زنان دیگر اجازه خواست پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در حجره او به استراحت بپردازد.
۱۹-بحارالانوار، ۲۲ / ۲۴۳
۲۰-اسدالغابه، ۷ / ۱۶۹
۲۱-همان، مسند احمد، ۶ / ۳۳۷
۲۲-اسدالغابه، ۷ / ۵۸
۲۳-همان/ ۵۹
۲۴-مجمع البیان، ذیل آیات ۲۸ تا ۳۳ سورهٔ احزاب.
۲۵-اسد الغابه، ۷ / ۶۷
۲۶-همان/ ۶۸
۲۷- نمونه‌هایی از آن سخنان را در بخش دوم از فصل اول کتاب شیوه همسرداری پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به گزارش قرآن و سنت/ ۴۸تا ۵۱
۲۸-اشاره به آیات ۲۸ و ۲۹ از سوره احزاب است.
۲۹- اشاره به آیهٔ ۵۱ سوره احزاب است.
۳۰-تفسیر علی بن ابراهیم قمی، ذیل آیه.
۳۱-سورهٔ تحریم، آیهٔ ۳
۳۲- روح المعانی، ۱۵ / ۲۲۳، دارالفکر(بیروت).
۳۳-همان.
۳۴- نقش عایشه در تاریخ اسلام، ۱ / ۸۶
۳۵-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ۹ / ۱۹۵
۳۶- مفاتیح الجنان، اعمال شب پانزدهم شعبان.
۳۷- کنزالعمال، ۱۳/۶۳۷، حدیث ۳۷۶۰۹
۳۸-سیرهٔ ابن هشام، ۱ / ۶۴۵

منبع: بینات ۱۳۸۵ شماره ۵۲؛ احمد عابدینی

نحوه اسلام آوردن عمر بن خطاب

اشاره:

عُمَر بن خَطّاب بن نُفَیل (۱۳عام‌الفیل. ۲۳ق) از صحابه پیامبر اکرم(ص) و خلیفه دوم (خلافت: ۱۳ . ۲۳ق) که در مکه اسلام آورد. او به وصیت مستقیم خلیفه اول به خلافت رسید، حدود ده سال حکومت کرد و در سال ۲۳ قمری توسط ابولؤلؤ به قتل رسید. شیعیان برخی اقدامات عمر بن خطاب را نکوهش می‌کنند که برخی از آنها به مسائل مورد اختلاف بین شیعیان و اهل سنت تبدیل شده است؛ از جمله سرپیچی از دستور پیامبر درباره حضور در جیش اسامه، ماجرای حدیث دوات، حضور در واقعه سقیفه، رفتار وی با اهل بیت(ع) به ویژه حضرت فاطمه(س) و تغییر شیوه تقسیم بیت المال.

س : نحوه اسلام آوردن عمر بن خطاب در منابع اهل تسنن چگونه آمده است ؟

پاسخ :

زمانی که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم در مکه مبعوث شده و دین اسلام را در میان مردم به صورت علنی اعلام فرمود ، با مخالفت قریش و به ویژه سران آن‌ها روبرو شدند . از آن جای که سران قریش قدرت گرفتن دین اسلام را با منافع خود در تضاد می‌دیدند ، در برابر رشد روز افزون دین مبین اسلام وحشت کرده و جنگ همه جانبه‌ای را آغاز کردند ؛ تا جایی که هر کسی را که مسلمان می‌شد ؛ به ویژه اگر از بردگان و کنیزان بود ، به شدت مورد آزار و اذیت قرارمی‌ دادند تا از دین اسلام دست بکشند .

نمونه بارز آن کشته شدن یاسر و همسرش سمیه ، پدر و مادر عمار بود که تحت شکنجه مشرکان قریش به شهادت رسیدند.

 

ایمان آوردن عمر ، از دیدگاه اهل تسنن :

عمر بن الخطاب نیز که از سران قریش به شمار می‌آمد ، طبق شهادت بزرگان اهل سنت ، از کسانی بود که در برابر دین اسلام و پیامبر گرانقدر اسلام مقاومت شدیدی می‌کرد و هر کسی را که مسلمان می‌شد آزار و شکنجه قرار می داد ؛ تا آن جا که بسیاری از مشرکین از ترس وی اسلام نمی‌آوردند و یا اسلام خود را مخفی می‌کردند و اگر اسلام آنان علنی می شد توسط عمر بن خطاب شکنجه می‌شد . ما در این جا فقط به دو مورد اکتفا می کنیم .

 

اذیت و آزار مسلمانان توسط عمر :

ذهبی در تاریخ الإسلام و بسیاری دیگر از بزرگان اهل سنت نوشته‌اند :

عن عبد العزیز بن عبد الله بن عامر بن ربیعه عن أمه لیلى قالت : کان عمر من أشد الناس علینا فی إسلامنا فلما تهیأنا للخروج إلى الحبشه جاءنی عمر وأنا على بعیر نرید أن نتوجه فقال : إلى أین یا أم عبد الله ؟ فقلت : قد آذیتمونا فی دیننا فنذهب فی أرض الله حیث لا نؤذى فی عباده الله فقال : صحبکم الله ثم ذهب فجاء زوجی عامر بن ربیعه فأخبرته بما رأیت من رقه عمر بن الخطاب فقال : ترجین أن یسلم ؟ قلت : نعم قال : فوالله لا یسلم حتى یسلم حمار الخطاب . یعنی من شدته على المسلمین .(۱)

عبد الله بن عامر بن ربیعه از مادرش لیلی نقل می کند که گفت : عمر از سختگیر ترین مردمان در مورد اسلام آوردن ما بود ( مانع ما می شد ) ؛ وقتی که خواستیم به حبشه برویم عمر به نزد من آمد در حالیکع من بر شتری بودم و می خواستم که به راه بیفتم ؛ پس گفت : ای أم عبد الله به کجا می روی ؟ پاسخ دادم : شما ما را به خاطر دینمان آزار دادید ؛ پس در زمین خدا به جایی می رویم که به خاطر بندگی خدا آزار نشویم ! پس گفت : خدا همراه شما باشد ؛ پس شوهرم عامر بن ربیعه به نزد من آمد و او را از آنچه که دیده بودم یعنی آرام شدن عمر ، با خبر کردم ؛ پس او به من گفت : آیا امید داری که اسلام بیاورد؟ پاسخ دادم : آری ؛ گفت : قسم به خدا او اسلام نمی آورد تا اینکه الاغ خطاب هم اسلام آورد ( یعنی حتی اگر الاغ هم اسلام بیاورد او اسلام نمی آورد ) از بس که بر مسلمانان سخت گیر بود .

نحوه اسلام آوردن عمر :

بسیاری از علمای اهل سنت و از جمله ذهبی در تاریخ الاسلام ، محمد بن سعد در الطبقات الکبری و ابن عساکر در تاریخ دمشق ، اسلام آوردن عمر را این گونه نقل کرده‌اند :

عن أنس بن مالک قال : خرج عمر رضی الله عنه متقلدا السیف فلقیه رجل من بنی زهره فقال له : أین تعمد یا عمر ؟ قال : أرید أن أقتل محمدا !

قال : وکیف تأمن فی بنی هاشم وبنی زهره وقد قتلت محمدا ؟

فقال : ما أراک إلا قد صبأت . قال : أفلا أدلک على العجب إن ختنک وأختک قد صبآ وترکا دینک .

فمشى عمر فأتاهما وعندهما خباب فلما سمع بحس عمر توارى فی البیت فدخل فقال : ما هذه الهینمه ؟ وکانوا یقرءون طه قالا : ما عدا حدیثا تحدثناه بیننا قال : فلعلکما قد صبأتما ؟ فقال له ختنه : یا عمر إن کان الحق فی غیر دینک ؟ فوثب علیه فوطئه وطئا شدیدا فجاءت أخته لتدفعه عن زوجها فنفحها نفحه بیده فدمی وجهها فقالت وهی غضبى : وإن کان الحق فی غیر دینک إنی أشهد أن لا إله إلا الله وأن محمدا عبده ورسوله .

فقال عمر : أعطونی الکتاب الذی هو عندکم فأقراه وکان عمر یقرأ الکتاب فقالت أخته : إنک رجس وإنه لا یمسه إلا المطهرون فقم فاغتسل أو توضأ فقام فتوضأ ثم أخذ الکتاب فقرأ ( طه ) حتى انتهى إلى : * ( إننی أنا الله لا إله إلا أنا فاعبدنی وأقم الصلاه لذکری ) *

فقال عمر : دلونی على محمد فلما سمع خباب قول عمر خرج فقال : أبشر یا عمر فإنی أرجو أن تکون دعوه رسول الله صلى الله علیه وسلم لک لیله الخمیس : اللهم أعز الإسلام بعمر بن الخطاب أو بعمرو بن هشام . وکان رسول الله صلى الله علیه وسلم فی أصل الدار التی فی أصل الصفا .

فانطلق عمر حتى أتى الدار وعلى بابها حمزه وطلحه وناس فقال حمزه : هذا عمر إن یرد الله به خیرا یسلم وإن یرد غیر ذلک یکن قتله علینا هینا قال : والنبی صلى الله علیه وسلم داخل یوحى إلیه فخرج حتى أتى عمر فأخذ بمجامع ثوبه وحمائل السیف فقال : ما أنت بمنته یا عمر حتى ینزل الله بک من الخزی والنکال ما أنزل بالولید بن المغیره ؟ فهذا عمر اللهم أعز الإسلام بعمر فقال عمر : أشهد أن لا إله إلا الله وأنک عبد الله ورسوله .(۲)

از انس بن مالک روایت شده است که عمر در حالیکه شمشیر به همراه داشت از خانه بیرون شد ؛ پس شخصی از بنی زهره او را دید وگفت : ای عمر ، قصد کجا داری؟

پاسخ داد : می خواهم محمد را بکشم !!

گفت : اگر محمد را بکشی ، چگونه از بنی هاشم وبنی زهره در امان خواهی بود ؟

عمر پاسخ  داد : به گمانم که تو نیز دست از دین خود برداشته ای ( و مسلمان شده ای )

آن شخص گفت : آیا می خواهی تو را بر چیزی شگفت ، راهنمایی کنم ؟ داماد تو و خواهرت نیز از دین خویش بیرون شده اند !!!

پس عمر به راه افتاده و به نزد ایشان رفت ؛ خباب نیز در آنجا بود و وقتی که آمدن عمر را احساس کرد در خانه پنهان شد ؛ عمر گفت : این سر و صداها چیست ؟ – ایشان سوره طاها را تلاوت می کردند – پاسخ دادند : چیزی جز سخنانی که به هم می گفتیم نبود ؛ عمر گفت : و شاید شما از دین بیرون شدید ؟

داماد عمر به او پاسخ داد : ای عمر ؛ اگر حق در غیر دین تو باشد چه خواهی کرد ؟

عمر بر او جهیده و او را لگد کوب نمود ، پس خواهرش هم آمد تا از شوهرش دفاع کند اما عمر چنان با دست بر صورت او کوبید که صورت او خونین شد ؛ پس خواهرش در حال عصبانیت گفت : اگر حق در غیر دین تو باشد پس من شهادت می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد بنده و فرستاده اوست .

پس عمر گفت : کتابی را که در نزد شماست به من بدهید – عمر خواندن می دانست – پس خواهرش به او گفت : تو کثیف هستی و غیر از پاکیزگان نباید این کتاب را لمس کنند ؛ برخیز و غسل بنما یا وضو بگیر ؛ پس او وضو گرفت و کتاب را گرفته و خواند : طه ؛ تا به این جا رسید که « اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی وأقم الصلاه لذکری »

عمر گفت : من را به نزد محمد ببرید ؛ وقتی که خباب کلام عمر را شنید گفت : بشارت بادت ای عمر ؛ امیدوارم که دعای رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در شب پنجشنبه که گفتند : « خدایا اسلام را به وسیله عمر بن خطاب یا عمرو بن هشام عزیز بنما » در مورد تو مستجاب شده باشد ؛ و در این هنگام رسول خدا در خانه خویش در پای کوه صفا بودند .

پس عمر به راه افتاده و به در خانه رسول خدا رفت ؛ و حمزه و طلحه و عده ای نیز درب خانه حضرت بودند ؛ پس حمزه گفت : این شخص عمر است که اگر خدا در مورد او خیر مقدر کرده باشد مسلمان می شود ؛ و اگر غیر این را اراده کرده باشد کشتن او برای ما آسان است ؛ رسول خدا نیز در خانه بودند در حالیکه به ایشان وحی صورت می گرفت ؛ پس از خانه بیرون آمدند و به کنار عمر رسیدند ، پس او دست به کمر بند و محل بستن شمشیر برد ؛ پس حضرت فرمودند : ای عمر نمی خواهی بس کنی ؟ تا اینکه خداوند همان ذلتی را که بر ولید بن مغیره وارد کرد ، بر تو نیز فرود آورد ؟ این شخص عمر است ، خدایا اسلام را با عمر عزیز بنما !!! پس عمر گفت : شهادت می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و اینکه تو بنده و فرستاده خدایی .

پی نوشت:

۱.تاریخ الإسلام ، ذهبی ، ج۱ ،‌ ص۱۸۱ و الکامل فی التاریخ ، ج۲ ،‌ ص ۸۴ و البدایه والنهایه ، ابن کثیر ، ج ۳ ، ص ۱۰۰ و المستدرک ، الحاکم النیسابوری ، ج ۴ ، ص ۵۸ – ۵۹ و السیره النبویه ، ابن کثیر ، ج ۲ ، ص ۳۲ – ۳۳ و سیره النبی (ص ) ، ابن هشام الحمیری ، ج ۱ ، ص ۲۲۹ و … .

۲.تاریخ الإسلام ، الذهبی ، ج ۱ ، ص ۱۷۴ – ۱۷۵ و تاریخ المدینه ، ابن شبه النمیری ، ج ۲ ، ص ۶۵۷ – ۶۵۹ و تاریخ مدینه دمشق ، ابن عساکر ، ج ۴۴ ، ص ۳۴ – ۳۵ و الطبقات الکبرى ، محمد بن سعد ، ج ۳ ، ص ۲۶۷ – ۲۶۹ و… .