علی

نوشته‌ها

رفع نابسامانیها و اصلاح اشتباهات خلفا از سوی علی (ع)

 

على عليه السلام در مدت خلافت ابوبكر و عمر و عثمان كه قريب 25 سال بطول انجاميد اگر چه ظاهرا خود را كنار كشيده و خانه نشين شده بود ولى در مسائل غامض علمى و قضائى و سياسى كه خلفاى مزبور را عاجز و درمانده ميديد براى حفظ اسلام و روشن نمودن حقايق دينى خطاها و لغزشهاى آنها را تذكر داده و راهنمائى ميفرمود و همگان را از رأى صائب خود بهرهمند ميساخت و چه بسا كه خلفاء ثلاثه شخصا در حل معضلات از او استمداد مىجستند و اگر على عليه السلام دخالت نميكرد جنبه علمى اسلام بعلت نادانى و آشنا نبودن خلفاءبحقيقت امر صورت واقعى خود را از دست ميداد،براى نمونه بچند مورد ذيلا اشاره ميگردد.

1ـدر زمان خلافت ابوبكر مردى شراب خورده بود ابوبكر دستور داد او را حد بزنند،مرد شرابخوار گفت من از حرمت خمر بى خبر بودم و الا مرتكب نميشدم،ابوبكر مردد و متحير ماند و موضوع را با على عليه السلام در ميان نهاد حضرت فرمود هنگاميكه مهاجر و انصار جمع هستند يك نفر با صداى بلند از آنها سؤال كند كه آيا كسى از شما حرمت خمر را باين شخص گفته يا نه؟

اگر دو نفر شهادت دادند حد بزنند و الا او را بحال خود وا گذارند، ابوبكر بهمين نحو عمل نمود و كسى شهادت نداد معلوم شد كه آنمرد در دعوى خود راستگو بوده است لذا از جرم وى چشم پوشى شد و او را گفتند توبه كن كه ديگر چنينكارى نكنى.

2ـ يكى از علماى يهود بنزد ابوبكر آمده و گفت آيا تو جانشين پيغمبر اين امت هستى؟گفت آرى!

يهودى گفت ما در توراة ديدهايم كه جانشينان پيغمبران در ميان امت آنان دانشمندترين امت باشند پس مرا آگاه گردان كه خداى تعالى كجا است آيا در آسمان است يا در زمين؟

ابوبكر گفت او در آسمان و بر عرش است،يهودى گفت در اينصورت زمين از وجود خدا خالى است و بنا بقول تو در جائى هست و در جائى نيست!

ابوبكر گفت اين سخن زنديقان است از نزد من دور شو وگرنه ترا ميكشم!يهودى در حال تعجب از سخن او از نزد وى دور شد در حاليكه اسلام را مسخره ميكرد،على عليه السلام از مقابل روى او ظاهر شد و فرمود اى يهودى آنچه تو پرسيدى و آنچه در پاسخ شنيدى من دانستم ما مىگوئيم خداوند عز و جل جا و مكان را آفريد و براى او جا و مكانى نيست و بالاتر از اينست كه مكانى او را در بر گيرد بلكه او در هر مكانى هست اما نه بدينصورت كه تماس و نزديكى با مكان داشته باشد علم او هر آنچه را كه در مكان است فرا گرفته است و چيزى وجود ندارد كه از حيطه تدبير او بيرون باشد و براى تأييد صحت آنچه گفتم از كتاب خود شما خبر ميدهم و اگر دانستى كه درست است آيا ايمان ميآورى؟يهودى گفت آرى.

فرمود آيا در بعضى از كتابهاى خود نديدهايد كه روزى موسى بن عمران نشسته بود ناگاه فرشتهاى از جانب مشرق نزد او آمد و موسى از او پرسيد از كجا آمدى؟گفت از جانب خداى عز و جل،و فرشتهاى از سوى مغرب پيش او آمد موسى بدو گفت از كجا آمدى؟گفت از نزد خداوند عز و جل،آنگاه فرشته ديگرى نزد او آمد و گفت از آسمان هفتم از نزد خداوند عز و جل آمدهام،و سپس فرشته ديگر نزد او آمد و گفت از زمين هفتم از جانب خداى عز و جل آمدهام،موسى عليه السلام گفت منزه است آن خدائى كه جائى از او خالى نيست و بهيچ جا نزديكتر از جاى ديگر نيست.يهودى گفت گواهى دهم كه اين سخن حق است و باز گواهى دهم كه تو سزاوارترى بجانشينى پيغمبرت از كسى كه بزور آنرا تصاحب نموده است (1)

3ـپس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله جماعتى از يهوديان بمدينه آمده گفتند در مورد اصحاب كهف قرآن ميگويد:و لبثوا فى كهفهم ثلاث مأة سنين و ازدادوا تسعا (2) اصحاب كهف سيصد و نه سال در غار خوابيدند) در صورتيكه (در تورات) باقى ماندن آنها در غار سيصد سال قيد شده است و اين دو با هم مخالفت دارند.

در برابر اين اشكال و ايراد يهوديان نه تنها خليفه بلكه همه صحابه از پاسخگوئى عاجز ماندند بالاخره دست توسل بدامن حلال مشكلات على عليه السلام زدند حضرت فرمود خلاف و تضادى در بين نيست زيرا از نظر تاريخ آنچه نزد يهود معتبر است سال شمسى است و در نزد عرب سال قمرى است و تورات بلسان يهود نازل شده و قرآن بلسان عرب و سيصد سال شمسى سيصد و نه سال قمرى است (زيرا سال شمسى 365 روز و سال قمرى 354 روز است و هر سال 11 روز و شش ساعت با هم اختلاف دارند در نتيجه 33 سال شمسى تقريبا 34 سال قمرى ميشود و سيصد سال شمسى هم سيصد و نه سال قمرى ميباشد) (3)

4ـابن شهر آشوب روايت كرده كه از ابوبكر پرسيدند مردى صبحگاه زنى را تزويج نمود و آن زن شبانگاه وضع حمل كرد و آنمرد هم اجلش رسيد و مرد مادر و فرزند دارائى او را بعنوان ارثيه تصاحب كردند در چه صورتى اين موضوع امكان پذيراست؟

ابوبكر از پاسخ عاجز ماند،و على عليه السلام فرمود آنمرد كنيزى داشته كه قبلا او را باردار كرده بود چون موقع وضع حملش نزديك شد او را آزاد كرد آنگاه در موقع صبح تزويجش نمود و شبانگاه زن وضع حمل كرد و چون شوهرش مردميراث او را مادر و فرزند تصاحب كردند . (ابوبكر در اثر اينگونه درماندگيها در برابر پرسشهاى مردم بود كه ميگفت اقيلونى و لست بخيركم و على فيكم)

5ـدو مرد صد دينار در كيسهاى گذاشته و آنرا در نزد زنى بامانت سپردند و باو گفتند هرگاه ما هر دو با هم نزد تو آمديم امانت ما را رد كن و اگر يكى از ما بدون ديگرى بيايد آنرا پس مده،چون مدتى از اين ماجرا گذشت يكى از آندو مرد نزد زن آمد و گفت رفيق من وفات كرده است صد دينار ما را بده،زن از دادن امانت خوددارى كرد آنمرد نزد اقوام زن رفت و مطلب را بآنان بازگو كرد و در اثر فشار و توصيه آنان،آنزن امانت را رد نمود،پس از يكسال رفيق آنمرد آمد و گفت صد دينارى كه در نزد تو بامانت گذاشتهايم باز ده!زن گفت مدتى پيش رفيق تو آمد و اظهار نمود كه تو وفات كردهاى و من هم امانت را باو پس دادم،آنمرد اصرار نمود و كار بمرافعه كشيد و هر دو نزد عمر آمدند و جريان امر را باو باز گفتند عمر بآن زن گفت تو ضامن امانتى و بايد پول را باين مرد بپردازى!زن گفت ترا بخدا تو ميان ما قضاوت مكن ما را پيش على بن ابيطالب بفرست تا او ميان ما حكم كند عمر قبول كرد و چون آنها نزد على عليهالسلام آمدند آنحضرت دانست كه آندو مرد با هم تبانى كرده و حيله نمودهاند لذا بآن مرد فرمود در موقع سپردن امانت مگر شرط نكرديد كه براى گرفتن آن بايد هر دو با هم بيائيد و اگر يكى از ما بيايد پول را پس مده؟عرض كرد چرا،على عليه السلام فرمود پول تو نزد ما حاضر است برو رفيق خود را هم بياور و آنرا باز گيريد! (آنمرد حيلهگر سرافكنده بازگشت) (4)

6ـ زن ديوانه اى را بجرم فجور نزد عمر آوردند دستور داد سنگسارش كنند!حضرت امير عليه السلام نيز حضور داشت بعمر فرمود مگر نشنيدهاى كه رسول خدا چه فرموده است؟عمر گفت چه فرموده است؟حضرت گفت رسول خدا فرموده است كه از سه كس قلم برداشته شده است:از ديوانه تا عقل خود را باز يابد،از طفل تا بالغ شود،از شخص خوابيده تا بيدار گردد،آنگاه عمر زن را رها نمود (5) .ـزن بار دارى را هم باتهام فجور نزد عمر آوردند،عمر از او پرسيد آيا مرتكب فجور شدهاى؟زن اعتراف نمود و عمر دستور داد سنگسارش كنند،موقعيكه او را براى اجراى حكم مىبردند على عليه السلام با او برخورد نمود و پرسيد اين زن را چه ميشود؟عرض كردند عمر دستور رجم داده است،على عليه السلام او را نزد عمر برگردانيد و فرمود آيا دستور دادى كه او را رجم كنند؟عمر گفت بلى خودش نزد من بفجور اعتراف نمود!فرمود اين حكم تو درباره اين زن است به طفلى كه در شكم اوست چه حكمى دارى؟سپس فرمود شايد تو بر او بانگ زدهاى و يا ترسانيدهاى (از ترس و وحشت اعتراف بفجور كرده است) عمر گفت همينطور است!على عليه السلام فرمود مگر نشنيدى كه رسول خدا فرمود بر كسى كه پس از بلا و زحمت اعتراف كند حد نيست زيرا هر كس را در بند كنند يا زندانى نمايند يا بترسانند او را اقرارى نباشد (بزور و ترس اقرار گرفتن ارزش قضائى ندارد) آنگاه عمر زن را رها نمود و گفت:

عجزت النساء ان تلد مثل على بن ابيطالب لولا على لهلك عمر.زنان عاجزند كه فرزندى مانند على بن ابيطالب بزايند اگر على نبود عمر هلاك ميگشت (6)

8ـزنى را نزد عمر آوردند كه ششماهه زائيده بود عمر (بخيال اينكه مدت حمل هميشه بايد 9 ماه باشد و اين زن چون سه ماه زودتر وضع حمل كرده است نتيجه گرفت كه قبلا مرتكب فجور شده است لذا) دستور داد كه او را رجم كنند على عليه السلام اين داورى عمر را شنيد و فرمود باين زن حدى نيست،عمر كسى بخدمت آنحضرت فرستاد و پرسيد كه چرا او را حدى نيست؟

على (ع) فرمود خداى تعالى فرموده است:

و الوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين لمن اراد ان يتم الرضاعة (7) و مادران شير دهند فرزندانشان را دو سال كامل براى كسى كه بخواهد تمام كندشير دادن راـسوره بقره) و همچنين فرموده است:و حمله و فصاله ثلاثون شهرا (8) دوران حمل و مدت شيرخوارگى تا از شير باز گرفتنش سى ماه است) در اينصورت ششماه حمل اوست و 24 ماه رضاع او عمر زن را رها نمود و گفت:لو لا على لهلك عمر (9)

9ـزن و مردى را پيش عمر آوردند،مرد بزن ميگفت تو زانيه هستى زن نيز در پاسخ وى ميگفت :انت ازنى منى يعنى تو از من زناكارترى،عمر دستور داد هر دو را حد بزنند حضرت امير عليه السلام حاضر بود فرمود تعجيل در قضاوت خوب نيست و اين حكم نيز درست نمىباشد،عرض كردند پس چه بايد كرد؟

فرمود مرد را آزاد كنيد و زن را دو حد بزنيد زيرا زنا كردن مرد ثابت نشده است ولى زن بزنا دادن خود اقرار ميكند و بمرد ميگويد تو زناكارترى،در اينصورت زن باقرار خود مرتكب فجور شده كه بايد حد زده شود و جرم ديگرش اينست كه بمرد نسبت زنا ميدهد و او را متهم ميكند در صورتيكه دليلى براى اثبات ادعاى خود ندارد (10)

10ـمردى كسى را كشته بود خانواده مقتول شكايت پيش عمر بردند عمر دستور داد قاتل را در اختيار پدر مقتول گذارند تا بحكم قصاص او را بقتل رساند،پدر مقتول دو ضربت سخت بر آنمرد زد و يقين بمرگ او نمود ولى چون رمقى از حيات داشت كسان وى از او پرستارى كرده و مداوا نمودند تا پس از شش ماه بهبودى كامل يافت.

پدر مقتول رورى او را در بازار ديد تعجب كرد و چون نيك شناخت گريبانش را گرفت و مجددا پيش عمر آورد و ماجرا بگفت عمر براى بار دوم دستور داد كه سر از تن او برگيرند!

قاتل از على عليه السلام استغاثه نمود،آنحضرت فرمود اى عمر اين چه حكمى است كه بر اين مرد ميكنى؟عمر گفت يا اباالحسن اين شخص،قاتل پسر او است و بحكم النفس بالنفس بايد كشته شود،حضرت فرمود آيا ميشود كسى را دو بار كشت؟عمر متحير ماند و سكوت نمود،آنگاه على عليه السلام به پدر مقتول گفت مگر قاتل پسرت را با دو ضربت نكشتى؟عرض كرد كشتم ولى او زنده شد و اگر مجددا او را نكشم خون پسرم هدر شود!

على عليه السلام فرمود در اينصورت بايد آماده شوى اول بقصاص دو ضربتى كه باو زدى او هم دو ضربت بتو بزند آنگاه اگر تو زنده ماندى او را بكش!

پدر مقتول گفت يا ابا الحسن اين قصاص از مرگ سختتر است و من از اين موضوع در گذشتم آنگاه با هم مصالحه نموده و آشتى كردند عمر دست برداشت و گفت:

الحمد لله انتم اهل بيت الرحمة يا ابا الحسن،ثم قال لو لا على لهلك عمر (11)

11ـدر زمان خلافت عمر دو زن بر سر طفلى منازعه نموده و هر يك ادعا ميكرد كه كودك از آن اوست و هيچيك براى اثبات دعوى خود شاهد و گواهى نداشت و كس ديگرى هم جز آندو زن ادعاى فرزندى آن كودك را نميكرد لذا اين مطلب براى عمر مبهم بود و نميدانست چه بكند ناچار بعلى عليه السلام پناه برد و از او راه حلى خواست!على عليه السلام آندو زن را نصيحت نمود و از عذاب الهى بترسانيد ولى آندو بر سر حرف خود ايستاده و دست بردار نبودند چون آنحضرت پافشارى آنها را ديد فرمود ارهاى براى من بياوريد،زنها گفتند اره را براى چه ميخواهى؟

فرمود ميخواهم طفل را دو نيم كنم و بهر يك از شما نيمى از او را بدهم!يكى از آن دو زن سكوت نمود ولى ديگرى گفت ترا بخدا يا ابا الحسن اگر غير از اين راه چارهاى نيست من از سهم خود گذشتم و بآن زن بخشيدم (كه بچه را باو بدهى و اره نكنى) حضرت فرمود الله اكبر اين كودك پسر تست نه پسر آن زن،اگر پسر او بود او هم مانند تو بحال اين طفل دلسوزى ميكرد و ميترسيد،زن ديگر هم اعترافنمود كه حق با آنديگرى است و كودك هم از آن اوست !

غم و اندوه عمر برطرف شد و درباره امير المؤمنين عليه السلام كه با اين داورى (ابتكارى و شگفت انگيز) گشايشى در امر داورى بكار او داده بود دعا نمود (12) .

12ـدر مناقب از اصبغ بن نباته روايت شده كه پنج نفر را بجرم زنا نزد عمر آوردند و او دستور داد كه آنها را سنگسار كنند.

على عليه السلام فرمود حكم و داورى بر جان مردم باين سادگى نيست و بايد بوضع و حال آنها رسيدگى نمود.

چون بتحقيق پرداختند يكى از آنها مسيحى بود و با زنى مسلمان زنا كرده بود على عليه السلام فرمود چون اين مرد ذمى بوده و در پناه حكومت اسلام زندگى ميكرد ذمه را در هم شكسته بنا بر اين او را گردن بزنيد.

مرد دومى متأهل بود و زنش نيز در كنار وى زندگى ميكرد حضرت فرمود اين مرد محصن (13) است و بحكم قرآن سنگسارش كنيد.

مرد ديگر مجرد و بى زن بود على عليه السلام فرمود يكصد تازيانه باو بزنيد.

نفر چهارم غلام و برده بود و مجازات چنين اشخاصى باندازه نصف مجازات آزادگان است لذا فرمود او را نيز پنجاه تازيانه بزنند.

نفر پنجم ديوانه بود فرمود آزادش كنند.

عمر گفت:لولا على لافتضحنا.اگر على نبود ما رسوا ميشديم.

13ـمردى كه اهل يمن بود زن خود را در يمن گذاشته و خود براى انجام كارى بمدينه آمده بود،در آن شهر با زنى مرتكب فجور شد و او را بجرم اين عمل نزد عمر بردند،عمر فرمان داد سنگسارش كنند،على عليه السلام فرمود اگر چه او محصن است اما بر او رجم نيست و بايد حد بزنند زيرا زن او همراهش نيست و در يمن مانده است و سزاى او مانند كيفر زناكار عزب است،عمر گفت:لا ابقانى الله لمعضلة لم يكن لها ابو الحسن. (خدا مرا بمشكلى نياندازد كه على براى حل آن در آنجا نباشد) .ـابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مىنويسد روزى نزد عمر بن خطاب سخن از زيورهاى خانه كعبه و زيادى آنها بود گروهى گفتند اگر آنها را بيرون بياورى و بلشگريان دهى اجرش زيادتر است و خانه كعبه چه نياز بزيور دارد.

عمر بدين فكر افتاد و از على عليه السلام پرسيد كه نظر شما در اين مورد چيست؟

حضرت فرمود قرآن بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد و تمام اموال را چهار قسمت نمود يكى اموال مسلمين است كه ميان ورثه تقسيم ميشود و يكى فىء است كه بمستحقين آن تقسيم نمودند و يكى خمس است و خداى تعالى قرار داد آنرا در جائيكه قرار داد و يكى هم صدقات است كه خداوند آنرا هم در محلهاى مصرفى آن قرار داد و زيورهاى كعبه را بحال خود گذاشت و از روى فراموشى ترك آن نفرمود و هيچ جائى بر او پوشيده نبود تو هم مانند خدا و رسولش دست بدانها دراز مكن و همانجائى كه گذاشتهاند باقى بگذار،عمر بدستور آنحضرت ترك زيورهاى كعبه را نمود و گفت اگر تو نبودى ما رسوا ميشديم (14)

15ـدر جنگ ايران و عرب كه عمر براى غلبه بر دشمن بمشورت مىپرداخت هر يك از مسلمين چيزى ميگفتند از جمله گروهى را عقيده بر اين بود كه لشگريان شام را جمع كرده به نهاوند بفرستد و عدهاى معتقد بودند كه خود عمر فرماندهى جبهه را بعهده بگيرد ولى عمر توجهى بآراء آنها ننموده و رو بعلى عليه السلام كرد و گفت يا ابا الحسن چرا ما را راهنمائى نميكنى؟على عليه السلام فرمود جمع آورى لشگريان شام و يا عزيمت خود تو به جبهه مقرون بصلاح نيست زيرا در صورت اول آن منطقه كه هم مرز كشور روم است از لشگر اسلام خالى ميماند و در صورت دوم اگر تو شكست خورى ديگر براى مسلمين پناهگاهى وجود نخواهد داشت لذا از رفتن خود بجبهه صرف نظر كن و يكى از فرماندهان كار آزموده و مجرب را براى اين كار برگزين و از مردم بصره هم جمعى را براى كمك برادرانشان بفرست زيرا موقعيت بصره مانند شام نيست و ميتوان از آنجا نيروى لازم را بسيج نمود،عمر بدستورآنحضرت رفتار نمود و فاتح شد و در جنگ روم و عرب نيز او را راهنمائى فرمود (15)
16ـابن صباغ مالكى در فصول المهمه مينويسد مردى را نزد عمر آوردند زيرا او در پاسخ گروهى كه از وى پرسيده بودند چگونه صبح كردى گفته بود:صبح كردم در حاليكه فتنه را دوست دارم و حق را ناخوشايند دارم و يهود و نصارى را تصديق ميكنم و بدانچه نديدهام ايمان آوردهام و بدانچه خلق نشده اقرار ميكنم!

عمر كسى را خدمت على عليه السلام فرستاد و چون آنحضرت آمد عمر گفتار آنمرد را بدانحضرت بازگو كرد.

على عليه السلام فرمود راست گفته كه فتنه را دوست دارد خداى تعالى فرمايد:انما اموالكم و اولادكم فتنة (16) .و منظور از حق كه ناخوشايند اوست مرگ است كه خداى تعالى فرمايد:و جاءت سكرة الموت بالحق (17) .و اينكه سخن يهود و نصارى را تصديق ميكند در اينمورد است كه خداوند فرمايد:و قالت اليهود ليست النصارى على شىء و قالت النصارى ليست اليهود على شىء (18( .

و اما بدانچه نديده ايمان آورده مقصودش خداوند عز و جل است كه باو ايمان آورده است و بدانچه خلق نشده اقرار ميكند اقرار بقيامت است.

عمر گفت:اعوذ بالله من معضلة لا على لها. (پناه مىبرم بخدا از مشكلى كه على براى حل آن حضور نداشته باشد) (19) طبق روايات مورخين و علماى اهل سنت عمر در موارد زيادى گفته اگر على نبود عمر هلاك ميگرديد چنانكه شيخ سليمان بلخى در كتاب ينابيع المودة مىنويسد:

كانت الصحابة رضى الله عنهم يرجعون اليه فى احكام الكتاب و يأخذون عنه الفتاوى كما قال عمر بن الخطاب رضى الله عنه فى عدة مواطن لولا علىلهلك عمر.

يعنى اصحاب پيغمبر صلى الله عليه و آله در احكام كتاب خدا (قرآن) باو رجوع ميكردند و از آنحضرت اخذ فتوا مينمودند چنانكه عمر در جاهاى عديده گفته است اگر على نبود عمر هلاك شده بود (20(

عثمان نيز در زمان خلافتش در مواردى كه براى حل مشكلات علمى و قضائى احتياج پيدا ميكرد دست بدامن آنحضرت زده و از وى استمداد ميكرد و بطور كلى على عليه السلام در تمام مشكلات علمى و سياسى و معضلات فقهى و قضائى راهنماى خلفاى ثلاثه بود و براى مصلحت اسلام و مسلمين آنها را هدايت ميكرد و بمنظور حفظ تشكيلات ظاهرى اسلام با كمال صبر و بردبارى سكوت كرده و نميخواست ميان امت تفرقه و پراكندگى حاصل شود و از اعمال خلاف آنها مخصوصا از روش عثمان جلوگيرى كرده و آنها را عواقب وخيم آن بر حذر ميداشت.

بارها عثمان را نصيحت و دلالت نمود ولى او توجهى بنصايح على عليه السلام ننمود و عاقبت بدست مسلمين گرفتار شد و بقتل رسيد.

پىنوشتها:

(1) ارشاد مفيد جلد 1 باب دوم فصل .58

(2) سوره كهف آيه .25

(3) منتخب التواريخ ص 697 نقل از بحار الانوار.

(4) ذخائر العقبى محب الدين طبرى ص 79ـ .80

(5) كشف الغمه ص .33

(6) كشف الغمه ص .33

(7) سوره بقره آيه .233

(8) سوره احقاف آيه .15

(9) كفاية الخصام ص 680 باب .356

(10) مناقب ابن شهر آشوب.

(11) ناسخ التواريخ احوالات امير المؤمنين.

(12) ارشاد مفيد جلد 1 باب دوم فصل .59

(13) مرد يا زنى كه داراى همسر باشد در اصطلاح فقه(محصنـمحصنه) ناميده ميشود.

(14) كفاية الخصام ص .684

(15) ارشاد مفيدـشرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد.

(16) سوره انفال آيه .28

(17) سوره ق آيه .19

(18) سوره بقره آيه .113

(19) فصول المهمه ص .18

(20) ينابيع المودة باب 14 ص .70

على (ع)بزرگترين خطيب تاريخ

سجع در كلام امام على (ع)

ميدانيم كه رعايت سجع در ميان خطبا معمول بوده، حتى بين يونانيان و روميان، و در ميان سخنرانان عرب نيز بشدت رواج داشته است، تا بدانجا كه غالب آنها جز به سجع سخن نمى گفته اند، اين قيد به حد تكلف رسيده بود به نحوى كه گاه سخن را از زيبايى مى انداخت .

و نيز آگاهيم كه سجع در نثر، در حكم قافيه در شعر است، كلام را زينت مى بخشد و آهنگين مى كند و اگر در آن افراط نشود و بندرت استعمال گردد و بجا باشد، ترديدى نيست كه چنين سخنى زيباتر به گوش ميرسد و حافظه زودتر آنرا مى پذيرد و در طبايع بهتر جا مى گيرد، همچون اين آيات شريفه: «ما لكم لا ترجون لله وقارا، و قد خلقكم اطوارا».[1]

و يا:

«الم نجعل الارض مهادا والجبال اوتادا» .[2]

«فيها سرر مرفوعة، و اكواب موضوعة » .[3]

كه آهنگين و خوش ادا شده است .

سجع اقسامى دارد، كه علم بديع به آن متعرض است . امام با آنكه سخنش مرسل است و بهترين اسلوب سخن نيز همان است، گاه كلامش را با يكى دو سجع نمكين مى كند، و چون زياد به كار نمى برد و بموقع استعمال ميكند و بدون اينكه تعمدى داشته باشد از زبانش جارى مى شود، نه تنها به سخنش تصنع نمى بخشد، بلكه آن را زيباتر مى كند، چنانچه خطاب به اهل بصره مى فرمايد:

«كنتم جندالمراة، و اتباع البهيمة، رغا فاجبتم، و عقر فهربتم . اخلاقكم دقاق، و عهدكم شقاق، و دينكم نفاق، و ماؤكم زعاق . والمقيم بين اظهركم مرتهن بذنبه، والشاخص عنكم متدارك برحمة من ربه . كانى بمسجدكم كجؤجوء سفينه، قد بعث الله عليهاالعذاب من فوقها و من تحتها، و غرق من فى ضمنها» .[4]

شمايان لشكريان آن زن بوديد، و از شتر او فرمانبرى كرديد، و به نعره آن زبان بسته پاسخ داديد، و آنگاه كه از پاى افتاد گريختيد . اخلاقتان ناپسند، پيمانتان سست، آيينتان دورويى، و آبتان شوراب . آن كس كه بين شما ماند، كيفر گناهى است كه بيند و آنگاه كه كوچ كند، دوباره مشمول رحمت خدا گردد . گويى مى بينم كه مسجدتان در سيلاب فرورفته و جز بلنداى آن چونان سينه كشتى چيزى نمانده است، و خداوند از فراز و نشيب بر آن عذاب فرستاده و آنجا هر چه هست در آب شده است .[5]

در معنى نيز مناسب مقتضاى حال و كوبنده است و نيز تشبيهى بجا آورده شده است .

و در وصف قرآن چنين آمده:

«و ان القرآن ظاهره انيق، و باطنه عميق، لاتفنى بعجائبه، و لا تنقضى غرائبه، و لا تكشف الظلمات الابه ».[6]

ظاهر قرآن زيبا و باطن آن ژرفا، شگفتيهاى آن تمام نشدنى، و شگرفيهاى آن پايان ناپذير است و تاريكها جز بدان روشن نگردد.[7]

سجعهاى امام معمولا جز يكى دو مرتبه تكرار نمى شود و بفورا يا عوض مى گردد، يا كلام مرسل مى شود . جز موارد نادر كه احساس ملال و سنگينى در آن نشود و بيشتر دو سجعى است مانند: «اشرف الغنى ترك المنى ».[8]

يا

«من اطال الامل، اساءالعمل » .[9]

كه دو جمله اخير داراى ترصيع است، و اين صنعت اگر بدون تكلف آورده شود كلام را زيباتر مى كند، مانند آيه:

«ان الابرار لفى نعيم، و ان الفجار لفى جحيم » .[10]

يا اين عبارت حريرى در مقامه صنعانيه وى:

«و هو يطبع الاسجاع بجواهر لفظه، و يقرع الاسماع بزواجر وعظه » .

به اين عبارات مسجع عهد جاهلى توجه شود كه چقدر ثقيل به طبع مى آيد و از گفته هاى صحارالعبدى است:

«ارض سهلها جبل، و ماؤها وشل، و تمرها دقل، و عدوها بطل، و خيرها قليل و شرها طويل، والكثير بها قليل، والقليل بها ضايع، و ماورائها شرمنها» .

سنجش اين سخن با سخنان على، مقايسه مناره بلند، بد امن الوند است، يا شب ظلمانى با روز نورانى .

ما نياز بيشتر در اين امر نداريم . چه تمام نهج البلاغه مشحون از شواهد برترى آن با ساير سخنان سخنوران، قصد ما فتح بابى است در اين باره براى خوانندگان با ذوق .

در ايجاز و اطناب

على در خطب خود، هنگام اقتضاى مقام به اطناب مى پردازد، تتابع جملات را بكار ميبرد، چه ميداند كه مخاطبانش نياز به تفهيم بيشترى دارند كه نمونه آن خطب مفصل اوست . بر عكس گاه نيز به اقتضاى مقال، كلام مجمل و موجز است و دوگونه معنى را مى رساند، در اين مورد تكرار و تتابع را بكار نمى برد، يك كلمه را مهمل نمى گذارد، كمتر حرف و كلمه را استعمال مى كند، اما از حيث معنى پربار است و يك جمله آن كتابى تفسير دارد .

اينك نمونه اى از صدها سخنان او:

و من خطبه، و هى جامعة للعظة و الحكمة:

«فان الغاية امامكم، و ان وراءكم الساعة تحدوكم، تخففوا، تلحقوا، فانما ينتظر باولكم آخركم » .[11]

همانا آخرت جلو است، قيامت شما را از پس مى راند، و بخود ميخواند، وزر و وبال خويش را سبك كنيد، تا بتوانيد به كاروان برسيد . آنكه اول رفت، انتظار آخرى را دارد، تا همه با هم به سر منزل نهايى برسند، و با ساير رفتگان پيوند نمايد .

لطف اين كلام را نمى توان به قلم آورد كه فصاحت و بلاغت چون زيبايى است . يدرك و لايوصف . اين همه معنى با اين ايجاز جز با عجاز حمل نتوان كرد .

مثالى ديگر:

«خالطوا الناس مخالطة، ان متم معها بكوا عليكم، و ان عشتم حنوا اليكم » .[12]

چنان با مردم سير كنيد كه اگر مرديد، بر شما بگريند، و اگر مانديد بپذيرند .

كه يك دنيا مكارم اخلاق در سطر كوتاهى گنجانده شده است، با الفاظى ساده و بى تكلف و فصيح، و اين جمله كوتاه هم نمونه ديگر: و همچون ظرفى را ماند كه دريايى در آن گنجانده شده باشد .

«اشرف الغنى، ترك المنى » .

شريفترين توانگرى، ترك آرزوهاست .

و نيز:

«رب قول، انفذ من صول » .[13]

بسا سخنى كه از حمله نافذتر است .

كه ذوق خوانندگان ما را بى نياز از توصيف و تفسير مى كند .

اين سطر حماسى نيز كه در نهج البلاغه به شماره نه رديف شده شاهكار توصيف است و ظاهرا آنرا در جنگ جمل خطاب به طلحه و زبير و ياران آنها فرموده است:

«وقد ارعدوا، وابرقوا، و مع هذين الامرين الفشل، ولسنا نرعد حتى نوقع، و لانسيل حتى نمطر» .[14]

با اينكه براى جنگ جوش و خروش انداختند و رعد و برق بپا كردند، با اينحال بزدلى و سستى آنها آشكار شد . ما چنين نيستيم كه بخروشيم و سانحه برپا نكنيم و خبر از سيل بدهيم و نباريم .

و در همين ايجاز و اطناب، در القاى منظور، طبيبى را ماند كه مطابق حال مريض نسخه دهد . اگر مستمع او ذهنش خالى بود و ترديد و انكارى بر مفاد كلامش نداشت، به چنين كسى بطور ساده القا مى كند، چنانكه مى گويد:

«اذا قدرت على عدوك، فاجعل العفو عنه شكرا للقدرة عليه » .[15]

چون بر دشمن پيروز شدى، به شكرانه توانايى بر انتقام، از گناه او بگذر .

و چون شنونده را در شك و ترديد بيند، در آن به آدات تاكيد متوسل مى شود مانند:

«ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان، اتباع الهوى، و طول الامل . . . الا و ان الدنيا قدولت حذاء، فلم يبق منها الا صبابة . . .».[16]

كه در اينجا جمله را به «ان » و «الا» مؤكد كرده است، و اگر مستمع در انكار باشد يا در جهل كامل است . سوگند نيز بكار ميبرد، مانند خطبه شقشقيه بمطلع:

«اما والله لقد تقمصها فلان » .

تا منكر باور كند و شك را به يقين آورد و منظور از خطابه كه اقناع است انجام داده باشد .

اگر به سخنان امام نظر بيندازيم جملاتى كه خطاب به اهل كوفه است كه با وى غدر كرده اند و نيز خوارج، تمام رموز تاكيد را بكار برده است، كه خطاب به اين گونه مردم اين نوع سخن را اقتضا داشته است، باشد كه اثر بخشد و از ضلالت بيرون آيند .

حسن مطلع

يكى از رموز بلاغت حسن مطلع است (يا حسن ابتدا، براعت مطلع، براعت استهلال) و آن چنان است كه شاعر و خطيب جهد كند، تا اول بيت يا خطبه، سخن مطبوع و مصنوع و لفظ لطيف و معنى غريب و بديع بكار برد . طورى باشد كه مستمع را در همان وحله اول به طرف خود جلب كند، و در اشتياق و انتظار شنيدن بقيه كلام نگهدارد .

اين نكته علاوه بر اينكه سخن را مى آرايد، مستمع را نيز در قبول كلام بعدى آماده و در حقيقت ذوق او را قبلا تسخير مى كند، خاصه در مسائل خطابى كه غالبا با برهان سروكار ندارد .

امام (ع) نيز در اين موارد در صدر قرار دارد، و عجيبتر آنكه همه را دفعتا مى آفريند، از پيش تجربه نكرده، تمرين ننموده، و به صرف ديدن مستمع مى داند چه بايد بگويد و چگونه روحش را تسخير كند . در خبر است كه شعر قفل است، و مفتاح آن مطلعش مى باشد .

مثال از بيت محمد بن وهب:

«ثلاثة تشرق الدنيا ببهجتها           شمس الضحى و ابواسحق و القمر»

يا بيت محمد بن هانى از قصيده اش:

«ماشئت لاما شائت الاقدار               فاحكم و انت الواحد القهار»

امام (ع) وقتى مى شنود خوارج مى گويند: لاحكم الا لله و اين سخن دهن به دهن مى گردد .

چنين ايراد سخن مى كند:

«كلمة حق يراد بها الباطل، نعم انه لا حكم الا لله، و لكن هؤلاء يقولون: لا امرة الا لله: و انه لابد للناس من امير بر، اوفاجر يعمل فى امرته المؤمن، و يستمتع فيها الكافر . . .».[17]

توجه به تناسب و لطف و ارتباط جمله اول سخن بكنيد با مطالب بعد و معنى چنين است:

سخن حقى است كه باطل از آن خواسته اند آرى فرمان، فرمان خداست، اما اينان حكومت و قانون را منكرند . بى ترديد مردم از داشتن زمامدار ناگزيرند چه نيكوكار و چه تبهكار، تا در پرتو حكومتش مؤمن به كار و سازندگى پردازد و كافر زندگى كند . . .

يا مطلع كلام شش امام است و اهميت و ارزش آنرا وقتى درك مى كنيم، كه شان ايرادش را بدانيم، و او جمله اول را كه تمثيل است، وقتى ادا مى كند كه طلحه و زبير نقض بيعت كرده مى گريزند، و مردم از او مى خواهند كه در پى آنها نرفته، و به جنگ نپردازد، كه شايد هم احتمال مى دادند على شكست بخورد، او در اين مورد سخن را با اين جمله آغاز مى كند:

«والله لااكون كالضبع، تنام على طول اللدم . . .».[18]

بخدا سوگند كه من چون كفتار خفته نيستم .

در اينجا مستمع مى فهمد كه على چه مى خواهد بگويد . فورى درك مى كند كه غرض او نفى درخواست پندگويان، و اثبات شهامت و پايدارى و مصلحت روز و مبارزه است، سپس مى گويد:

«. . . حتى يصل اليها طالبها و يختلها راصدها و لكنى اضرب بالمقبل الى الحق المدبر عنه و بالسامع المطيع العاصى المريب ابدا، حتى ياتى على يومى، فوالله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على منذ قبض الله نبيه (ص) حتى يوم الناس هذا».[19]

بخدا سوگند، من كفتار نيستم كه در سوراخ خود بخسبم، و شكارچى با فريب حركت چوب مرا گول بزند و صيد كند، ولى من به كمك آنكه روى به حق آورده مى گويم، كسى را كه پشت به آن كرده، و به باطل گرائيده است، و بيارى موافقان، مخالف را از بين مى برم، و تا هنگام مرگ بر اين پيمان استوارم . از روزيكه پيغمبر خدا رحلت كرده تا امروز، از حقم ممنوع بودم، و ديگران بر من برترى داشتند .

در هنگامى كه مردم را به جنگ شاميان مى خواند، و دستور داده بود كه در خارج شهر متمركز شده و بشهر نيايند، تا آماده ركت باشند، ولى برخى از آنان پنهانى به شهر مى آيند و مراجعت نمى كنند و جمعيت كافى فراهم نمى شود، امام به كوفه برگشته خطاب به مردم چنين مى گويد:

«اف لكم » .

اف بر شما، واى بر شما .

على خداوند اخلاق و ادب است، مردم دوست است، با اين حال مطلع را ادا مى كند . چرا؟

براى آنكه طرف خطابش مردم جبان، و از جنگ فرارى و بى حميت هستند، او مقتضى ميداند كه چنين مطلعى خطاب به آنها بياورد، باشد كه غيرت آنان به جوش آيد، و سپس بقيه خطبه را مى خواند كه به شماره 34 است و به رعايت اختصار نقل نمى كنيم، و مطلع مى رساند كه امام چه مى خواهد بگويد .

مطلع خطبه 35 و نيز خطبه معروف قاصعه به شماره 192، در تناسب مطلع با مفاد خطب نيز دليل بارزى بر دعوى ماست و از اين قبيل در نهج البلاغه فراوان است .

مقام تشبيه در سخن

بلغا دانند كه تشبيه، جمال خاصى بكلام مى بخشد، و آن مقصود را از پرده خفا در مى آورد، دورى را نزديك مى كند، به معنى رفعت و وضوح مى دهد .

تشبيه مشاركت دو امر است در يك معنى و در اصطلاح عبارت است از الحاق امرى به ديگرى در وصفى كه مخصوص بدان است . مثلا اگر بخواهند كسى را به شجاعت توصيف كنند، مى گويند به غايت شجاع است و اين سخن عارى است، اما اگر بگوييد: او مانند شير است، آنرا تشبيه نامند، و بديهى است كه نيروى اين سخن به مراتب بيش از عبارت عادى است . و آن نيز اقسامى دارد كه در علم بيان متعرض است و جاى آن اينجا نيست .

در سخنان امام، اين صنعت و اقسام آن زياد ديده مى شود، چنانكه در فضيلت علم گويد:

«العلم نهر والحكمة بحر والعلماء حول النهر يطوفون والحكماء وسط البحر يفوضون و العارفون فى سفن النجاة يسيرون » .

امام براى دانش صحنه اى ساخته و آنرا تجسم داده است، علم را به نهر تشبيه نموده و حكمت را به دريا، جمعى را نشان مى دهد كه در اطراف نهرند (علما)، و عده اى را تصوير مى كند در وسط دريا شناورند (حكما) و اشخاصى را كه راكب سفينه اند براى نجات از اين عالم (ارباب معرفت) .

قدرت تشبيه و زيبايى آن و رعايت نكات فنى انسان را به اعجاب وامى دارد كه چگونه علم را از پرده خفا بيرون زده و تمام جهات و آثار و خصوصيات آن را مشخص نموده است، و اهميت ظرافت طبع و لطافت تشبيه از آنجا بهتر مفهوم مى شود . كه او در عصرى بكار مى برد كه بزرگترين فصحاى عرب، چون امرؤالقيس صاحب معلقه مشهور كه امام در يكى از كلمات قصارش از او نام مى برد، تشبيهاتش چقدر بدوى و در دائره فكر محدودى سير مى كند . از جمله: صحراى خشك را به شكم گورخر، و زوزه گرگ را به ناله مرد عيالمند، و پشكل آهو را به دانه فلفل و انگشتان ظريف معشوق را به مسواك خشن يا كرمهاى ناحيه طبى، چه تشبيهات تهوع آورى! و نيز درندگان معروف به پيازهاى گل آلود .

اينك متن سخنان او در مواردى كه ذكر شد:

ترى بعر الارام فى عرصاتها           و قيعانها كانه حب فلفل[20]

و تعطو برخص غير شئن كانه        اساريع ظبى او مساويك اسحل[21]

و واد كجوف العير قفر قطعته        به الذئب يعوى كالخليع المعيل

كان السباع فيه غرقى عشية            بار جائه القصوى انا بيش عنصل [22]

طرفه بن العبد كه او نيز از سرآمدان فصحاى عرب است و صاحب معلقه ديگر، كشتى مسافرى را كه در دريا ميرود، تشبيه به كودكى كرده، كه هنگام بازى خاك نرم را مى شكافد .

«يشق حباب الماء حيزومها          بهاكما قسم الترب المفايل باليد»[23]

عمرو بن كلثوم معروف، بازوان معشوق را بدست و پاى شتر جوان تشبيه مى كند .

«ذراعى عيطل ادماء بكر              هجان اللون لم تقرا جنينا»[24]

استعاره نيز كه همان تشبيه اختصارى است در كلمات امام زياد است و از هنر كنايه نيز حداكثر استفاده را بكار برده كه فصحا را به حيرت مى اندازد و ميتواند در خطبه 7 و 9 نمونه آن را بجوييد و ما از تفصيل بيشتر معذوريم .

تمثيل

تمثيل را كه در فن بلاغت مقام رفيعى است نيز استادانه و ماهرانه بكار مى گيرد، گاهى خود مثل ميزند و زمانى از ديگران مى آورد، از آيات قرآنى گرفته تا اشعار شعرا، يا امثله سائر، مى خواهد كلام را رنگين كند، و به معنى تجسم دهد، شاهد بياورد و در ديد چشمهاى كم نور در آيد و قلوب تاريك را روشن كند و از بيانش نتيجه گيرد .

بعنوان نمونه به سطور زير كه ساخته خود امام (علیه السلام) است ترجمه كنيد:

«فصيرها فى حوزة خشناء، يغلظ كلامها، و يخشن مسها، و يكثر العثار فيها، و الاعتذار منها، فصاحبها كراكب الصعبة، ان اشنق لها خرم، و ان اسلس لها تقحم . .» .[25]

آنگاه خلافت در حوزه خشن قرار گرفت با مردى شد كه سخنش درشت بود و حضورش محنت زا . بسيار اشتباه مى كرد و عذر آن را ميخواست، چنين طبعى مانند كسى است كه بر شتر سركش و چموش سوار باشد، كه اگر بخواهد مهارش را بطرف خود كشد، بينيش پاره مى شود و اگر از او بگذرد براه هلاكش مى كشاند .

با اين مثال وضع شخصى را نشان مى دهد كه در تله گير كرده، نه پاى قرار دارد و نه راه فرار .

و در همين خطبه بيتى از اعشى را آورده و به آن تمثل جسته تا مطلب خود را قوت بخشد و از اين قبيل امثله در طى خطب زياد است .

در نود مورد آيات قرآن را تضمين كرده و به سخن خود جلال بخشيده است، مانند آيه 30 سوره يونس در خطبه 222 .

در اينجا قصد داشتيم مقاله را به پايان برسانيم، كه از حد متعارف خارج نشود، و چون در جستجوى نقل شاهدى براى استعمال آيات بوديم، و بدون اراده كتاب نهج البلاغه را گشوديم، خطبه مذكور به نظر رسيد و قرائت آن كه به قصد پيدا كردن آيه بود، چنان نويسنده را تحت تاثير قرار داد (با اينكه بارها آن را خوانده است) كه دريغم آمد مقاله را بدون (حسن مقطع) ختم كند، ناگزير چند سطرى از آغاز و انجام آن نقل و تمام ترجمه را تقديم مى دارد تا بدانند وقتى مى گوييم: على بزرگترين خطيب تاريخ، بى جهت نيست، و راه اغراق نپيموده ايم .

او در اين خطبه چنان دنيا و قبر و مسير انسان را توصيف كرده، كه آدمى خود را در تمامى مراحلى كه او مى گويد حاضر مى بيند، و گويى خود اين سفر را آغاز و انجام داده، يا در حال سير اين سفر است . قرائتش، استماعش، اعصاب را مى لرزاند، انسان را از دنيا بيزار مى كند . آدمى را به جايى مى برد كه خواهد رفت، قبل از اينكه رفته باشد، گويى فيلمى است كه از جلو شما رد مى شود، به قدرى بيان على در اينجا استوار است، كه شما الفاظ را نمى بينيد، جملات را تشخيص نمى دهيد، جز معنى و حقيقت و واقع در مغز شما راه نمى يابد، در حال معراجيد، چنان در تخيل فرو مى رويد كه نمى فهميد هنوز اينجا هستيد، اينك براى آنكه شما را از انتظار در آورم عين خطبه را آغاز مى نمايم:

«دار بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفة، لاتدوم احوالها و لايسلم نزالها، احوال مختلفه و تارات متصرفة، العيش فيها مذموم والامان منها معدوم و انما اهلها فيها اغراض مستهدفة، ترميهم بسهامها و تفنيهم بحمامها و اعلموا عبادالله انكم و ما انتم فيه من هذه الدنيا على سبيل من قدمضى قبلكم، ممن كان اطول منكم اعمارا و اعمر ديارا . . . فكيف بكم لو تناهت بكم الامور و بعثرت القبور: «هنالك تبلوا كل نفس ما اسلفت وردوا الى الله مولاهم الحق و ضل عنهم ماكانوا يفترون » .[26]

دنيا سرايى است پر از درد و رنج، به مكر به مكر و دغل و ناراستى معروف، بهيچ حالتى پايدار نيست، اهلش جان بدر نبرند، احوالش دگرگون است، هر روز بنوبتى گردد، زندگيش ناخوش است، سلامتى در آن ناياب است، مردمش آماج بلاها، هر دم تيرى مى افكند، آنها را به فنا مى كشاند .

بدانيد اى بندگان خدا، شما و آنچه در اين دنياست، بهمان طريقى سير مى كند، به پيشينيان شما، كه از شما عمرشان درازتر، و خانمانشان آبادتر، و آثارشان بهتر بود، كردند و گذاشتند و رفتند، آوازشان خاموش شد، يادهاشان فرو نشست، تنهاشان پوسيد، خانه هايشان خالى ماند و آثارشان محو گرديد . كاخهاى محكم بنيان برافراشته، و بالش و بسترها را با سنگهاى بهم پيوسته، و قبرهاى فرورفته، و سنگ لحد، معاوضه كردند، قبرهائيكه در فضاى ويرانى بنا شده، و با خاك انباشته شده است .

گورها بهم نزديك است، ولى ساكنان آن غريبند، بين مردم يك محله هستند كه همه در وحشت و اضطرابند، و در عين اينكه كارى ندارند، در باطن گرفتاريهاى فراوانى دارند .

به وطن جديد خود مانوس نمى شوند، چون همسايگان بهم نزديك نمى گردند، با اينكه مجاور يكديگرند، و خانه هاشان نزديك بهم است، چگونه ميتوانند ديد و بازديد كنند، كه پوسيدگى آنها را متلاشى ساخته، و از سنگ و خاك مرطوب اعضاى آنها را خورده است .

گمان كنيد هم اكنون شما جاى آنهائيد، و براهى كه رفته اند هستيد، و اين گورها شما را گرو گرفته اند و جائيكه همه را فرا خواهد گرفت، شما را در بر گرفته است، در اين وقت به شما چه دست خواهد داد، وقتى كه مردگان را زنده كنند، و از قبر خارج نمايند!) ؟

«در اينجاست كه هر كس به آنچه از پيش فرستاده امتحان مى گردد، به سوى خدايى كه مالك آنهاست، برمى گردد، و آنچه را كه افترا مى بستند، بكارشان نيايد» .

(ترجمه فارسى ابيات برگرفته از «معلقات سبع » ترجمه استاد عبدالمحمد آيتى است) .

نویسنده: احمد سپهر خراسانى

پى نوشتها:

[1] . سوره نوح، آیه 13 و 14.

[2] . سوره نبأ، آیه 6 و 7.

[3] . سوره غاشیه، آیه 13 و 14.

[4] . نهج‏البلاغه پارسى، خ 13 .

[5] . نهج البلاغه پارسى، دين پرور، سيدجمال الدين .

[6] . نهج البلاغه، صبحى صالح، كلام 18 .

[7] . نهج البلاغه پارسى، دين پرور، سيدجمال الدين .

[8] . نهج البلاغه، صبحى صالحى، قصار 34 .

[9] . همان، قصار 36 .

[10] . قرآن كريم .

[11] . نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 21 .

[12] . همان، قصار 10 .

[13] . همان، قصار 394 .

[14] . همان، 9 مومن كلام له فى صفته و . . . .

[15] . همان، قصار 11 .

[16] . همان، 42 و من كلام له (ع) و فيه يحذر . . . .

[17] . نهج البلاغه پارسى، خطبه 40 .

[18] . نهج البلاغه، صبحى صالح خ 6،

[19] . همان، خ 6 .

[20] . هنوز پشكلهاى آهوان سپيد را در جلو خانه ها و كنار غديرهاشان چون دانه هاى فلفل مى بينى .

[21] . از اين روى انگشتانى نرم و لطيف دارد چون كرمهاى سرزمين «وظبى » و يا چون مسواكهايى كه از شاخه نرم «اسحل » تراشيده باشند .

[22] . بيابانى خشك و بى آب و گياه چون شكم گورخران، راهم را بگرفت، از هر سو زوزه گرگان گرسنه چون ناله عيالمند بگوش مى رسيد .

[23] . آنگاه كه سينه كشتى اش امواج دريا را برمى درد مانند كودكى است كه هنگام بازى خاك نرم را با دست مى شكافد .

[24] . نخست بازوانى سپيد بينى كه مانند دست و پاى ناقه اى كه هنوز رنج زاييدان نچشيده فربه و استوار است .

[25] . نهج البلاغه، صبحى صالح، خ 3 .

[26] . همان، خ 226 .

على (عليه السلام) در جبهه هاى نبرد

ابن عباس مى گويد:

«ان راية المهاجرين كانت مع على (عليه السلام) فى المواقف كلها يوم بدر، و يوم احد، و يوم خيبر، و يوم الاحزاب و يوم فتح مكة و لم يزل معه فى المواقف كلها،[1] پرچم مهاجران همواره و در همه جنگها به دست على (عليه السلام) بود.او در تمام جنگهاى بدر، احد، خيبر، احزاب فتح مكه و ديگر جنگهاى اسلام پرچمدار سپاه توحيد بود.»

جبهه هاى نبرد يكى از تجلى گاه هاى شخصيت على (عليه السلام) است.در اين جبهه ها نه فقط شجاعت بلكه عدالت، زهد و پرواپيشگى آن حضرت را هم به خوبى مشاهده مى كنيم.اين مرد نامتناهى چنان اين عناصر را به هم آميخته بود كه تفكيك يكى از ديگرى غير ممكن بود.

انسان هاى شجاع در تاريخ زياد ديده شده اند اما شجاع زاهد و عادل و عارف، آن هم در اين حد و مرتبه، هرگز به چشم نمى خورد.وقتى انسان مى خواند كه آن حضرت، پهلوان ترين فرد از كافران را به خاك افكنده اما در كشتن او تعلل مى ورزد تا خشمش فروكش كند، مات و مبهوت مى ماند كه او چگونه بشرى است!مفهوم تيغ ازپى حق زدن در همين صحنه هاست كه خود را نشان مى دهد.

اين امام بزرگ در مقابل كودك يتيمى و يا فرد بينوايى، زانوى تواضع به زمين مى زد و دست نوازش بر سرشان مى كشيد، اما در مقابل سرداران نيرومند و قوى دست مشركان مى خروشيد و صف هاى آنان را درهم مى شكست، به طورى كه هر فرد شجاع و جنگ آورى از دلاورى و ضرب شمشير على (عليه السلام) در هراس بود.

پيامبر بزرگ اسلام در جنگ هايى خود شخصا شركت داشت كه بدانها «غزوه »مى گويند و در نبردهايى هم خود ايشان شركت نداشتند اما كسانى را به فرماندهى برمى گزيد و به سوى دشمن گسيل مى داشت، اين گونه نبردها را «سريه» مى گويند[2] .به هر جهت، در اكثر اين غزوه ها و سريه ها پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به شجاعت و دلاورى على (عليه السلام) مى باليد و بن بست هاى جنگ را با شمشير و تدبير وى مى گشود.

تعداد اين نبردها زياد است، از اين رو ما به مهمترين آنها پرداخته ايم.در كتاب «تجلى امامت » هم سه جنگ جمل، صفين و نهروان را كه مربوط به دوران خلافت آن حضرت است به تفصيل آورده ايم.

در جنگ هاى على (عليه السلام) نكته هاى بسيارى نهفته است كه نظاميان و جنگ آوران مى توانند درس هاى فراوان از آيين نبرد و شيوه رهبرى عمليات از آنها بگيرند، لذا ما براى مطالعه آسانتر همه را يك جا آورده ايم، بدين خاطر هم اندكى ترتيب زمانى حوادث، به هم خورده است، مثلا ازدواج آن حضرت، بعد از جنگ بدر بوده است، اما ما آن را جلوتر از بدر قرار داديم تا جنگ ها همه در يك جا بيايند.

نویسنده: سيد اصغر ناظم زاده قمى

منبع : مظهر ولايت ص 277

پى نوشت:

[1] . «تاريخ دمشق، ترجمه امام على (عليه السلام)،ج 1،ص 142،ح 200»

[2] . غزوه هاى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) 26 يا 27 غزوه است.اين اختلاف بدان جهت است كه غزوه خيبر را با غزوه وادى القرى كه به دنبال هم رخ داده دو يا يك غزوه به شمار آورده اند،تعداد سريه هاى پيامبر را 35 يا 36 يا 48 و حتى 66 سريه گفته اند و علت اختلاف در تعداد سريه ها بدان جهت است كه بعضى از سريه ها به علت كمى افراد گروه آنها به شمار نيامده است.

سخاوت و ايثار امام على (ع)

اذا جادت الدنيا عليك فجد بها على الناس طرا انها تتقلب فلا الجود يفنيها اذا هى اقبلت و لا البخل يبقيها اذا هى تذهب (على (عليه السلام))

سخاوت از طبع كريم خيزد و محبت و جاذبه را ميان افراد اجتماع برقرار ميسازد،شخص سخى هر عيبى داشته باشد در انظار عموم مورد محبت است.

على (عليه السلام) در سخاوت مشهور و كعبه آمال مستمندان و بيچارگان بود هر كسى را فقر و نيازى ميرسيد دست حاجت پيش على (عليه السلام) مى برد و آنحضرت با نجابت و اصالتى كه در فطرت او بود حاضر نميشد آبروى سائل ريخته شود.

حارث حمدانى دست نياز پيش على (عليه السلام) برد،حضرت فرمود آيا مرا شايسته پرسش دانسته اى؟

عرض كرد بلى يا امير المؤمنين،على (عليه السلام) فورا چراغ را خاموش كرد و گفت اين عمل براى آن كردم كه ترا در اظهار مطلب خفت و شكستى نباشد.

روزى مستمندى بعلى (عليه السلام) وارد شد و وجهى تقاضا كرد،على (عليه السلام) بعامل خود فرمود او را هزار دينار بدهد عامل پرسيد از طلا باشد يا نقره؟فرمود براى من فرقى ندارد هر كدام كه بدرد حاجتمند بيشتر ميخورد از آن بده.

معاويه كه دشمن سرسخت آنحضرت بود روزى از يكى پرسيد:از كجا ميآئى؟

آن شخص از راه تملق گفت از پيش على كه بخيل ترين مردم است!معاويه گفت واى بر تو از على سخى تر كسى بدنيا نيامده است اگر او را انبارى از كاه و انبارى از طلا باشد طلا را زودتر از كاه مي بخشد.

يكى از مباشران على (عليه السلام) عوائد ملك او را پيش وى آورده بود آنحضرت فورا در آمد خود را بفقراء تقسيم نمود عصر آنروز همان شخص على (عليه السلام) را ديد كه شمشيرش را ميفروشد تا براى خانواده خود نانى تهيه كند.

على (عليه السلام) هيچگاه سائل را رد نميكرد و ميفرمود:اگر من احساس كنم كه كسى از من چيزى خواهد خواست پيش از اظهار او در اجابت دعوتش پيشدستى ميكنم زيرا حقيقت جود نا خواسته بخشيدن است.

على (عليه السلام) ميفرمود حاجتمندان حاجت خود را روى كاغذ بنويسند تا خوارى و انكسار سؤال در چهره آنها نمايان نشود.على (عليه السلام) چهار درهم پول داشت يكى را در موقع شب انفاق نمود و يكى را در روز و يكدرهم آشكارا و يكدرهم در نهان آنگاه اين آيه نازل شد كه مفسرين شأن نزول آنرا در مورد انفاق آنحضرت نوشته اند:

الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار سرا و علانية فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون.[1]

كسانيكه اموال خود را در شب و روز،نهانى و آشكارا انفاق ميكنند براى آنها نزد پروردگارشان پاداشى است و ترس و اندوهى بر آنها نباشد.[2]

پس از قتل عثمان كه على (عليه السلام) بمسند خلافت نشست عربى نزد آنحضرت آمد و عرض كرد من به سه نوع بيمارى گرفتارم، بيمارى نفس، بيمارى جهل، بيمارى فقر!

على (عليه السلام) فرمود مرض را بايد بطبيب رجوع كرد و جهل را بعالم و فقر را بغنى.

آن مرد گفت شما هم طبيب هستيد و هم عالم و هم غنى!

حضرت دستور داد از بيت المال سه هزار درهم به او عطاء كردند و فرمود هزار درهم براى معالجه بيمارى و هزار درهم براى رفع پريشانى و هزار درهم براى معالجه نادانى.[3]

علماء و مفسرين عامه و خاصه نقل كرده اند على (عليه السلام) در مسجد نماز ميخواند و در ركوع بود كه سائلى در حاليكه سؤال ميكرد از كنار او گذشت و آنحضرت انگشتر خود را كه در دست داشت با اشاره باو بخشيد،سائل وقتى از او دور شد با رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) برخورد نمود حضرت پرسيد چه كسى اين انگشتر را بتو داد؟سائل اشاره بعلى (عليه السلام) نمود و گفت اين شخص كه در ركوع است آنگاه آيه: انما وليكم الله و رسوله… كه آيه ولايت بوده و ضمنا اشاره بخاتم بخشى آنحضرت است نازل شد.[4]

على (عليه السلام) تنها به بخشش مال اكتفاء نميكرد بلكه جان خود را نيز در راه حق ايثار نمود،در شب هجرت بخاطر پيغمبر (صلى الله عليه و آله) از جان خود دست شست و باستقبال مرگ رفت، معنى پر مغز ايثار همين است كه جز على (عليه السلام) كسى بدان پايه نرسيده است.

ايثار مقدم داشتن ديگران است بر نفس خود و كسى تا تسلط كامل بر نفس نداشته باشد نميتواند مال و جان خود را بديگرى بدهد،اين صفت از سجاياى اخلاقى و صفات ملكوتى است كه در هر كسى پيدا نميشود،على (عليه السلام) با زحمت و مشقت زياد نانى تهيه كرده و براى فرزندان خود مى برد در راه سائلى رسيد و اظهار نيازمندى كرد حضرت نان را باو داد و با دست خالى بخانه رفت،روزى با غلام خود قنبر ببازار رفت و دو پيراهن نو و كهنه خريد كهنه را خود پوشيد و نو را بقنبر داد.

محدثين و مورخين،همچنين مفسرين ذيل تفسير آيات سوره دهر (هل اتى) هر يك با مختصر تفاوتى در الفاظ و عبارات در مورد ايثار على (عليه السلام) بطورخلاصه چنين نوشته اند كه حسنين (عليهما السلام) مريض شدند پدر و مادر آنها و حتى خود حسنين نذر كردند كه پس از بهبودى سه روز بشكرانه آن روزه بگيرند فضه خادمه منزل نيز از آنها پيروى نمود.

چون خداوند لباس عافيت بآنها پوشانيد بنذر خود وفا كرده و مشغول روزه گرفتن شدند،على (عليه السلام) سه صاع جو از شمعون يهودى كه همسايه شان بود قرض كرد و بمنزل آورد حضرت زهرا (عليها السلام) روز اول يكصاع از آنرا آرد نموده و (بتعداد افراد خانواده) پنج گرده نان پخت، شب اول موقع افطار سائلى پشت در صدا زد اى خانواده پيغمبر من مسكين و گرسنه ام از آنچه ميخوريد مرا اطعام كنيد كه خدا شما را از طعامهاى بهشتى بخوراند،خاندان پيغمبر هر پنج قرص را بمسكين داده و خود با آب افطار كردند.

روز دوم فاطمه (عليها السلام) ثلث ديگر جو را آرد كرد و پنج گرده نان پخت شامگاه موقع افطار يتيمى پشت در خانه حرفهاى مسكين شب پيشين را تكرار كرد باز هر پنج نفر قرصهاى نان را باو داده و خود با آب افطار كردند.روز سيم فاطمه (عليها السلام) بقيه جو را بصورت نان در آورد و موقع افطارى اسيرى پشت در آمد و سخنان سائلين دو شب گذشته را بزبان آورد باز خاندان پيغمبر نانها را باو دادند و خودشان فقط آب چشيدند روز چهارم حسنين (عليهما السلام) چون جوجه ميلرزيدند وقتى پيغمبر (صلى الله عليه و آله) آنها را ديد فرمود پناه مى برم بخدا كه شما سه روز است در چنين حاليد جبرئيل فورا نازل شد و 18 آيه از سوره هل اتى را (از آيه 5 تا آيه 22) در شأن آنها و توضيح مقامات عاليه شان در بهشت برين برسول اكرم (صلى الله عليه و آله) قرائت كرد كه يكى از آيات مزبور اشاره بانفاق و اطعام سه روزه آنها است آنجا كه خداوند تعالى فرمايد:

و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا.[5]

و در آخر آيات نازله هم از عمل بي ريا و خالصانه آنها قدردانى كرده و فرمايد: ان هذا كان لكم جزاء و كان سعيكم مشكورا. يعنى البته اين (مقامات و نعمتهاى بهشتى كه در آيه هاى پيش آنها را توضيح داده) پاداش عمل شما است و سعى شما مورد رضايت و قدردانى است.[6]

پى نوشتها:

[1] . سورة بقره آيه 274.

[2] . كشف الغمه ص 93ـينابيع المودة ص 92ـمناقب ابن مغازلى ص 280.

[3] . جامع الاخبار ص 162.

[4] . مناقب ابن مغازلى ص 313ـكفاية الطالب ص 250 و كتب ديگر.

[5] . سوره دهر آيه 8.

[6] . شواهد التنزيل جلد 2 ص 300ـامالى صدوق مجلس 44 حديث 11ـكشف الغمه ص 88 و كتب ديگر .