علی

نوشته‌ها

حدیث «اللهم ادر الحق مع علي حيث ما دار» در متون اهل سنت

یکی از اوصاف امام این است که امام باید مدار حق باشد یعنی هیچ گاه از حق دور نشده و از اسلام و آموزه های آن فاصله نگیرد. این شاخصه در امامان شیعه و از جمله امام علی علیه اسلام موجود است. یکی از احادیثی که این وصف را برای امام علی علیه السلام ثابت می کند حدیث «اللهم ادر الحق مع علي حيث ما دار» است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مقام دعا از خداوند متعال برای علی علیه السلام خواسته است. این حدیث در متون اهل سنت به صورت گسترده منعکس شده است که به آنها اشاره می شود:

در سنن ترمذي (كتاب المناقب) در وصف حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب‏-عليه السلام- احاديث صحيح و معتبري آمده است، از جمله همين حديث شريف است كه رسول اللّه(ص) فرمود: «رحم اللّهُ عليّاً اللّهم ادر الحقّ معه حديث دار»[1]

حاكم نيشابوري در كتاب معروف «المستدرك علي الصحيحين» اين حديث را آورده و اضافه نموده است كه: «هذا حديثٌ صحيحٌ علي شرط مسلم»[2] يعني اين حديث واجد شرايطي است كه مُسلم در صحيح بودن يك حديث شرط مي ‏داند. لكن مُسلم اين حديث را نقل نكرده است!![3] اينكه چرا نقل نكرده دلايلي دارد كه جاي ذكر آن اينجا نيست به هر حال علت ذكر نكردن، كذب بودن حديث نيست.

در جاي ديگر حاكم، حديثي را نزديك به همين مضمون نقل كرده و اضافه كرده است كه «هذه الاحاديث ثلاثة كلّها صحيحة علي شرط الشيخين و لم يخرجاه» يعني اين سه حديث كه همه صحيح و معتبر و واجد شرايط صحت نزد مسلم و بخاري هستند اما اين دو نفر آنها را ذكر نكرده اند.

فخر رازي در كتاب تفسير كبير آورده است كه: «امّا انّ علي بن ابيطالب-‏عليه السلام- كان يجهر بالتسمية فقد ثبت بالتواتر: و من اقتدي في دينه بعلي بن ابيطالب‏-عليه السلام- فقد اهتدي قال: و الدليل عليه قوله ـ يعني النبي-‏صلي الله عليه وآله ـ اللّهم ادر الحق مع علي حيث دار» «اين كه حضرت علي بسم الله الرحمن الرحيم را در نماز بلند مي‏ خوانده به تواتر نقل شده است و هر كسي در دين خود از علي-‏عليه السلام- پيروي كند هدايت شده است، و دليل آن حديث پيامبر است كه فرمود: خدايا حق را بر مدار علي قرار بده»

و حدود شش صفحه بعد مي ‏گويد: «و من اتخذ عليّاً اماماً لدينه فقد استمسك بالعروة الوثقي في دينه و نفسه»[4] «هر كسي علي را پيشواي خود در مسايل دينش قرار دهد، به عروة الوثقي تسمك جسته است».

علي بن برهان الدين حلبي در كتاب انسان العيون معروف به سيره حلبي بعد از اينكه داستان غدير خم را به سند معتبر نقل مي ‏كند كه پيامبر- صلي الله عليه وآله- اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب را به امامت و ولايت معرفي كردند و در حق او دعاهاي متعددي نمودند، همين حديث مورد بحث را نقل مي‏ كند: «و ادر الحق معه حيث دار» و تصريح مي ‏كند كه: «هذا حديث صحيح ورد باسانيد صحاح و حسان و لا التفات لمن قدح في صحته…» [5]

حافظ شيرويه ديلمي در كتاب فردوس الاخبار حديث مورد بحث را با همين الفاظ نقل كرده است. [6]

علامه مرتضي فيروزآبادي در كتاب فضايل الخمسه عين همين حديث را از سنن ترمذي و مستدرك حاكم و مضمون حديث را از الصواعق المحرقه ابن حجر هیتمی نقل مي ‏كند. [7]

در ادامه به چند نمونه از منابعي اشاره مي‏ كنيم كه احاديثي را آورده ‏اند كه همان مفاد و معني حديث مورد بحث را در بر دارند.

1 . شيخ مؤمن شبلنجي در اثر معروفش كه مورد قبول علماء اسلام است از امّ سلمه نقل مي‏ كند كه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمودند: «علي مع القرآن و القرآن مع علي لا يفترقان حتي يردا علي الحوض» «علي با قرآن است و قرآن با علي و جدا نمي‏ شوند تا در حوض بر من وارد شوند».

همين حديث را به كتاب الاوسط طبراني و كنز العمال متقي هندي و كشف الظنون آدرس مي ‏دهد، و بعد از ذكر پاره‏اي از فضائل علي‏- عليه السلام– عبارتي دارد كه حكايت از روح تحقيق و انصاف او مي ‏كند، مي گويد: بيان تفصيلي فضايل علي‏- عليه السلام- باب واسعي مي‏ خواهد كه احتياج به مجلات متعدد دارد و به همين خاطر امام احمد بن حنبل و قاضي اسماعيل بن اسحاق و ابو علي نيشابوري و نسائي گفته ‏اند: نسبت به فضايل هيچ صحابي به اندازه فضايل علي‏- عليه السلام- روايت وارد نشده است. [8]

علامه حافظ محب الدين طبري نقل مي ‏كند كه پيامبرصلي الله عليه وآله در مورد علي‏-عليه السلام- فرمود: «انت الصديق الاكبر و انت الفاروق الذي يفرق بين الحق و الباطل…» [9]

3 . خطيب بغدادي، علامه سيد مرتضي فيروزآبادي و علماي متعددي، دو حديث بالا را نقل كرده ‏اند.

شكي نيست كه قرآن مجيد مدار حق است و حق بر محور قرآن مي‏ چرخد و بر اساس اين روايات علي‏- عليه السلام- همراه قرآن است و هرگز از قرآن جدا شدني نيست. و فارق بين حق و باطل است. پس آيا اين چيزي غير از حق مداري علي‏- عليه السلام- است؟ اگر حق حول قرآن مي‏ چرخد، حول علي‏- عليه السلام- هم مي‏ چرخد. چون علي، همواره با قرآن است.

پی نوشت ها:

[1] . ابي عيسي محمد بن عيسي بن سورة، الجامع الصحيح و هو سنن الترمذي، ج 5، ص 633، حديث 3714،  تحقيق و شرح احمد بن محمد شاكر، بيروت ـ كتاب المناقب.

[2] .  حاکم نيشابوري ، المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 124، تذيل حافظ ذهبي، بيروت، دار المعرفة؛ كتاب معرفة الصحابة.

[3] . همان، ص 119.

[4] . فخر رازي، تفسير كبير، چاپ سوم، ج 1، ص 205، ذيل تفسير سوره حمد.

[5] . حلبي، علي بن برهان الدين، انسان العيون، السيرة الحلبية، بيروت، دار المعرفة، ج 3، ص 336.

[6] . حافظ شيرويه بن شهردار بن شيرويه ديلمي، فردوس الاخبار، همراه با تسديد القوس، تأليف حافظ بن حجر عسقلاني و مسند الفردوس، تأليف ابي منصور ديلمي، دار الكتب العربي، بيروت، چاپ اول، 1407ه‍ ، ج 2، ص 390، ح 3050.

[7] . حسيني فيروزآبادي، سيد مرتضي، فضايل الخمسه من الصحاح السته، بيروت، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، ج 2، ص 59 به نقل از صواعق محرقه ابن حجر، ص 75.

[8] . مؤمن بن حسن ابن مؤمن شبلنجي، نور الابصار في مناقب آل بيت النبي المختار، منشورات محمد علي بيضون، بيروت، دار الكتب العلمية، چاپ اول، 1418ه‍ ، ص 122.

[9] . حافظ محب الدين احمد بن عبدالله طبري، ذخائر العقبي في مناقب ذوي القربي، قاهره، مكتبة القدس، ص 56.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

شناسایی مذهب شیعه برای اهل سنت

اشاره:

مسئله اختلاف و تفرقه در دین و امور اعتقادی و اجتماعی و امثال اینها که از جهالت، خودخواهی، و پیروی از خواسته ای های حیوانی و نفسانی و سلیقه های شخصی ناشی می شود چیزی نیست که فقط دین اسلام گرفتار آن شده باشد بلکه هر دین آسمانی و غیر آسمانی دستخوش این پدیدۀ خانمانسوز گردیده و حتی در مسائل عادی اجتماعی و عرفی جامعه نیز این اختلاف ها جریان داشته و باعث شده تا ضربات مهلکی بر پیکر جامعه بشری وارد شود.  این نوشته به صورت مختصر به ریشه یابی اختلاف مسلمانان پس از رحلت پیامبر گرامی اسلام پرداخته و سپس  واقعیاتی را در باره مذهب شیعه امامیه در جهت شناساندن آن برای اهل سنت بیان نموده است.

تاریخ بشر گواهی می دهد که همیشه وقتی که یک دین اعم از دین آسمانی و غیر آسمانی ظهور کرده است، پیروان آن به علل و عوامل مختلف اجتماعی، روانی و اخلاقی باعث انشعاب و تفرقه در دین گردیده و موجب ایجاد فرقه ها و مذاهب مختلف شده اند.

 بنابراین جای تعجبی ندارد که مسلمانان بعد از رحلت پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ در اثر عوامل متعدد اجتماعی و غیراجتماعی حاکم بر روحیات و افکار برخی از مسلمانان چه در صدر اسلام و چه بعد از آن، راه های مختلفی را به عنوان اسلام در پیش گرفته و هر کدام راه خود را به عنوان اسلام تلقی نموده و آن را به عنوان حق پذیرفته و معرفی می نماید و به تبع آن حق واقعی و دین راستین اسلام که بدون هیچ نوع نقص و عیبی بر پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ برای هدایت بشر نازل شده است در میان این راه های مختلف و متضاد برای اکثریت مردم نا آشنا و نامشخص گردیده و باعث حیرت و سردرگمی آنان شده است و نیز جامعه اسلامی نه تنها اتحاد و وحدت خود را از دست داده بلکه گرفتار منازعات، مشاجرات و زد و خوردهای خونین شده و در مقابل دشمنان توانایی و قدرت خود را تضعیف نموده اند.

دین اسلام به دلیل اینکه یک دین الهی[۱] و مبتنی بر حقیقت و نیازهای مادی و معنوی بشر و همسو با فطرت ثابت انسان[۲] می باشد، هیچ گونه تغییر و تبدیلی در حقیقت آن از طرف هیچ کس امکان پذیر نیست. بنابراین با انشعاب و ایجاد فرقه های متعدد خود دین منشعب نگردیده بلکه این مسلمانان هستند که راه های مختلفی را در پیش گرفته و هر کسی راه خود را دین اسلام تلقی نموده و آن را حق پنداشته است.

این مطلب مسلم است که خدای متعال دین کاملی را با رسالت خاتم الانبیاء ـ صلی الله علیه و آله ـ برای بشر نعمت بزرگی قرار داده است.[۳] در این راستا یکی از برنامه های مهم رسمی و الهی پیامبر خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ بیان و تثبیت نعمت امامت و خلافت بعد از خودش بود[۴] و پیامبر خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به خاطر حساس بودن مسأله امامت و نقش اساسی آن در رهبری امت اسلامی در ابعاد اعتقادی، دینی، علمی و سیاسی در طول مدت رسالت الهی خود تاکیدی زیادی بر آن داشته است و بارها در محافل و مکان های مختلف آن را به مسلمین بیان نمود تا بعد از او امتش در گمراهی بسر نبرند و راه حق را توسط رهبری امامان بر حق و جانشینان واقعی او پیروی نموده و به سعادت و قله کمال برسند. روایات و حوادث تاریخی متعددی از آن جمله حدیث ثقلین[۵]، حدیث منزلت[۶]، حدیث و واقعۀ تاریخی غدیر[۷]، حدیث قلم و دوات[۸] و… دلایل قطعی بر این مطلب می باشند،که در کتاب های شیعه و سنی از پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ در رابطه با امامت و وصایت و جانشینی آن حضرت نقل شده است. اینک به طور خلاصه به برخی از آنها در اینجا اشاره می شود:

 پیامبر خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: اسلام پیوسته با دوازده امام عزیز خواهد بود.[۹]و فرمود: من در بین شما دو چیز گرانبها به جا گذاشتم که تا قیامت از هم دیگر جدا نمی شوند یکی قرآن و دیگری عترت و اهل بیتم می باشد اگر به آنها تمسک کنید هرگز گمراه نخواهید شد.[۱۰] و نیز از پیامبر اسلام نقل شده است که فرمود: یا علی منزلت تو به من مثل منزلت هارون به موسی  است با این فرق که بعد از من پیامبری نخواهد بود؟[۱۱] و باز نقل شده است که پیامبر اسلام وقتی که از حجۀ الوداع برمی گشتند همۀ حجاج را در منطقه ای بنام غدیر متوقف نمودند و در مراسم رسمی فرمودند: آگاه باشید هر که من مولای او هستم این علی مولای او خو اهد بود.[۱۲]

آنچه بسیار مهم است آخرین تلاش و تأکید پیامبر اسلام در روزهای آخر عمر شریف آن حضرت است. پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ خواست که در روزهای پایانی حیات خودش، بعضی از مزاحمین را به عنوان سریه تحت فرماندهی اسامۀ بن زید از مدینه دور کند و مسئله امامت را با توجه به قراینی که وجود دارد با نصب علی ـ علیه السّلام ـ در این مقام الهی تثبیت نماید لکن عده ای از اصحاب از آن جمله عمر و ابوبکر از این دستور پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ سر برتافتند و بر حضورشان در مدینه و خانه رسول خدا سماجت ورزیدند تا اینکه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ مجبور شد در حضور آنان مسئله را تمام کند و لذا فرمود:«بیائید کاغذ و دوات برایم بیاورید تا چیزی برای تان بنویسم که هرگز بعد از آن گمراه نشوید» عمر بلافاصله گفت درد بر رسول خدا غلبه کرده است(العیاذ بالله هذیان می گوید) و شما قرآن را دارید و قرآن ما را کفایت می کند. با این سخن عمر اختلاف و مشاجره بین اصحاب در گرفت تا اینکه پیامبر عصبانی شدند و فرمود از خانه من بیرون روید. و بدین سان نامه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ نوشته نشد و ابن عباس همواره با چشم گریان می گفت: بالاترین مصیبت بر اسلام مصیبتی بود که نگذاشتند پیامبر خدا نامه را بنویسد.»[۱۳]

  این قدر مسلّم است که در زمان حیات پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ هیچ نوع اختلاف اعتقادی و سیاسی در بین مسلمین لااقل در ظاهر وجود نداشت و همۀ مسلمانان با یک پرچم و یک هدف و یک عقیده در تحت رهبری و رسالت پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ امت واحد اسلامی را تشکیل می دادند. لکن بعد از رسول الله آنچه که باعث تفرقه در بین مسلمین گردید اختلاف آنان در مسئله امامت و رهبری مسلمین بود. و این اختلاف با توجه به حدیث دوات و قلم، از روز وفات پیامبر خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ بین پیامبر و عمر آغاز گردید. و براساس همین واقعیت نویسنده مقدمه بر کتاب صواعق المحرقه وقتی که این حدیث را از کتاب شرح مواقف نقل می کند می گوید این اختلاف بین رسول الله و عمر در مسئله امامت و منصب خلافت بوده است.[۱۴]

بعد از رحلت رسول خدا آثار جدی و شدید این اختلاف در بین جامعه اسلامی پدیدار شد در کتاب الفرق بین الفرق می گوید: اختلاف مسلمین برای بار اول در مسئله امامت بوده است. انصار اعتقاد به امامت سعد بن عباده داشته و قریش اعتقاد داشتند که امامت از آن قریش است.[۱۵]

به هر صورت وقتی نامه رسول خدا نوشته نشد عدۀ محدودی از اصحاب بر اساس آیات قرآن کریم هم سخنان و سفارشات رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ را وحی الهی دانسته[۱۶] و هم معتقد به وجوب پیروی از آن حضرت بودند[۱۷]، لذا از سخنان و دستورات آن حضرت در مسئلۀ امامت پیروی نمودند و بر اصل اسلام باقی ماندند و این روایات را سرلوحۀ هدایت خودشان قرار داده و بعد از پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ اعتقاد به امامت امام علی ـ علیه السلام ـ و سایر اهل بیت ـ علیهم السلام ـ را در حوزه دینی خودشان حفظ نمودند. این دسته از مسلمین توسط خود پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ شیعه نامیده شدند[۱۸] و بعد از رحلت آن حضرت بر همین نام تا امروز باقی ماندند.

 اما عده دیگری به رهبری عمر و ابوبکر بلا فاصله بعد از رحلت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرصت را غنیمت شمرده و در سقیفه بنی ساعده که در واقع یک نوع کودتا بر علیه علی ـ علیه السّلام ـ بود با چند نفر دیگر جمع شده و بعد از مشاجرات و مجادلات قبیله ای ابوبکر با بیعت عمر به عنوان خلیفه و امام مسلمین انتخاب شد و زمام سیاسی مسلمین را به دست گرفت.[۱۹]

از همین جا بنیاد اولین مذهب با انشعاب عمر و ابوبکر از مسیر اصلی اسلام و بر اساس مخالفت با سفارشات پیامبر بزرگ خدا ، نهاده شد و به رهبری عمر و ابوبکر اولین مذهب در اسلام به وجود آمد که بعدها به اهل سنت نامیده شد.

این دسته از مسلمین در ابتداء عنوان خاصی نداشتند بلکه به عنوان طرفداران عمر و ابوبکر معروف بودند و بنابر قول ابوحاتم رازی بعد از کشته شدن عثمان در زمان معاویه و بعد از آن به «عثمانیه» نامیده می شدند و شیعیان علی ـ علیه السلام ـ در این زمان به نام علویه معروف بودند تا اینکه در زمان عباسیان نام علویه و عثمانیه نسخ گردیدند و علویه بنام پیشین خود یعنی شیعه برگشتند و بر دیگران اسم اهل سنت گذاشته شد و این اسم تا امروز ادامه دارد.[۲۰]

پس اولین مذهب و انشعابی در دین اسلام مذهب اهل سنت است که توسط عمر به وجود آمد و با بیعت خود با ابوبکر این مذهب را پایه گذاری نمود و مذهب شیعه همان اسلام ناب محمدی است که برای تمایز از دیگر مذاهب به اسم های شیعه دوازده امامی،‌ مذهب اهل بیت و مذهب جعفری نیز معروف می باشد.

قناعت دادن یک اهل سنت به اینکه شیعه حق و همان اصل اسلام است بستگی به روحیه­ ی حق جویی شخص اهل سنت دارد و هر اهل سنتی را نمی توان قناعت داد چون در میان آنان کسانی هستند که می دانند مذهب شیعه حق است ولی از باب لجاجت و خصومت با اهل بیت(علیهم السلام) این حقیقت را نمی پذیرد. مثلا پیش نماز مسجدالنبی وقتی که می خواست عقیده خود را ابراز کند به یکی از روحانیون شیعه در مسجد النبی از مسجد خارج می شود و در برابر قبر رسول خدا می ایستد و می گوید: اگر امروز صاحب این قبر زنده شود و از قبر بیرون آید و بگوید شیعه حق است من سخن او را قبول نخواهم کرد.

در عین حال بسیار اند در میان اهل سنت که به دنبال حق اند لاکن حق برای آنها نا آشنا شده و در اثر بی اطلاعی و یا کم اطلاعی از آموزه ها و تاریخ اسلام و روایات و احادیث رسول خدا، مذهب خود را حق دانسته و با تعهد و ایمان از آن پیروی می کنند.

برای قناعت دادن اینگونه افراد بهترین راه در ابتداء اینست که آنان را با تاریخ اسلام و شخصیت های مطرح مثبت و منفی صدر اسلام آشنا نمود و آنان را وادار کرد که کتابهای تاریخی اسلام را مورد مطالعه قرار دهند تا از حقایقی که در صدر اسلام گذشته اند آگاه شوند.

در مرحله بعد احادیث و روایاتی که در فضیلت امام علی و اهل بیت (علیهم السلام) و نیز روایات و احادیثی که در مورد نکوهش مخالفین اهل بیت در متون حدیثی خود اهل سنت بیان شده برای آنان بازگو گردد.  بهتر است در این مطالب قضاوت را به خود آنان واگذار نمود و از طرف ما نتیجه گیری و قضاوت نشود.

کارنامه برخی از افراد مطرح در اهل سنت با کمال احتیاط و به صورت سوال بر انگیز بیان شود. مثلا برخورد نادرست عمر با پیامبر اسلام در مسئله نوشتن وصیتنامه آن حضرت از کتابهای خود آنان طرح شده و گفته شود که چرا عمر هم چو برخوردی داشته و در مقابل پیامبر اسلام ایستاد و آن حضرت را نگذاشت که وصیت نامه اش را بنویسد بلکه به پیامبر نسبت هذیان گویی داد. و نیز طرح مسائل تناقض نمای اهل سنت مثل در باره صحابه برای ایجاد سوال در اذهان آنان و بیداری وجدان آنها قابل توجه می باشد. مثلا چگونه ممکن است که هم علی حق باشد و هم معاویه در حالی که آنان در جنگ صفین مسلمانان زیادی را کشتند؟ و نیز چگونه طلحه و زبیر با امام علی (علیه السلام) در جنگ جمل جنگیدند در حالی امام علی خلیفه برحق از نظر اهل سنت بود و باز هردو طرف بر حق اند. و چگونه بنا بر اعتقاد اهل سنت همه صحابه عادل اند در حالی که برخی از آنان مشروب می خوردند و مرتکب کارهایی می شدند که عدالت هر انسان را زیر سوال می برد. ازین گونه مسائل تناقض آمیز نسبت با کارنامه اصحاب فراوان است.

بعد از ایجاد شک و تردید نسبت به عقاید خود آنان ممکن است زمینه پذیرش برتریت مذهب شیعه برای آنها آسان گردد و در این حالت است که هضم و درک روایات و احادیث پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) نسبت به امامت و ولایت امام علی و اهل بیت (علیهم السلام) و حقانیت شیعه برای آنان ممکن می گردد. به هر حال هدایت انسانها به اراده خدای متعال بستگی دارد هر کسی قابلیت هدایت شدن را داشته باشد هدایت خواهد شد و هرکسی این قابلیت را از دست داده باشد در گمراهی باقی خواهد ماند.

پی نوشت:

[۱] . سورۀ آل عمران، آیۀ ۱۹.

[۲] . سورۀ روم، آیۀ ۳۰.

[۳] . سورۀ مائده، آیۀ ۳.

[۴] . سورۀ مائده، آیۀ ۶۷.

[۵] . نیشابوری، حاکم محمد بن محمد، المستدرک علی الصحیحین،ج ۳ ، ص۱۱۰، بیروت، دارالمعرفه، بی تا.

[۶] . نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج ۷ ، ص۱۲۰، بیروت، دارالفکر، بی تا.

[۷] . ابن اثیر، اسدالغابه،ج ۵ ، ص۲۰۵، تهران، اسماعیلیان، بی تا.

[۸] . بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری،ج ۳ ، ص۹۱، بیروت، دارصعب، بی تا.

[۹] . متقی هندی، کنز العمال، ج ۱۲، ص ۳۲، بیروت، موسسه الرسالۀ، بی تا.

و حجر عسقلانی، فتح الباری،ج ۱۳، ص۱۸۱، بیروت، دارالمعرفۀ للطباعۀ و النشر، دوم، و ابو داد و طیاسی، مسند ابی داود، ص ۱۰۵، بیروت، دارالحدیث، و عمر بن عاصم، ضحاک، کتاب السنۀ، ص ۵۱۸، بیروت، المکتب الاسلامی سوم، ۱۴۱۳.

[۱۰] . امام احمد بن حنبل، مسند احمد،ج ۳ ، ص۱۴، ج۵ ، ص۱۸۲ و ۱۸۹، بیروت، دارصادر و ترمزی، محمد بن عیسی، سنن ترمزی، ج ۵ ، ص۳۲۹، بیروت، دارالفکر، دوم ۱۴۰۳ ق و حاکم نیشابوری، محمد بن محمد، مستدرک حاکم،ج ۳ ، ص۱۱۰ بیروت، دارالمعرفۀ، ۱۴۰۶ ق، و متقی هندی، کنزالعمال، ج۱ ، ص۳۸۱، بیروت، مؤسسه الرسالۀ پنجم، ۱۴۰۱ ق.

[۱۱] . نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج ۷ ، ص۱۲۰ و ۱۲۱ بیروت، دارالفکر، بی تا. و ترمزی، محمد بن عیسی، سنن ترمزی، ج ۵ ، ص۳۰۲، بیروت، دارالفکر، دوم، ۱۴۰۳ ق، و حاکم نیشابوری، محمد بن محمد، مستدرک حاکم، ج ۲ ، ص۳۳۷، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۶ ق.

[۱۲] . ابن اثیر، اسد الغابۀ، ج ۵ ، ص۲۰۵، تهران، اسماعیلیان. و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۲ ، ص۲۸۹ و ج۱۷ ، ص۱۷۴ قم، دار احیاء الکتب العربیه، بی تا، و ابن النجار البغد ادی، ذیل تاریخ بغداد، ج ۳ ، ص۱۰، بیروت، دارالکتب العلمیه، اول، ۱۴۱۷، و الخوارزمی، الموفق، مناقب خوارزمی، ص ۷، قم، نشر اسلام، دوم، ۱۴۱۱ ق، و قندوزی حنفی، شیخ سلیمان، ینابیع المودۀ، ج ۱ ، ص۱۰۷ و ج۲ ، ص۲۴۹ دارالاسوۀ، اول ۱۴۱۶ ق.

[۱۳] . بخاری، محمد ابن اسماعیل، صحیح بخاری، ج ۳ ، ص۹۱، بیروت، دارصعب، بی تا و نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم،ج ۵ ، ص۷۶، بیروت، دارالمعرفۀ، بی تا.

[۱۴] . هیتمی، احمد بن حجر، الصواعق المحرقه، مقدمه، ص (هـ ) مصر، مکتبۀ القاهره، بی تا.

[۱۵] . ابو منصور، عبدالقاهر بن طاهر، الفرق بین الفرق، ص۱۳، بیروت، دارالوفاق الجدیدۀ، دوم، ۱۹۷۷ م.

[۱۶] . سورۀ نجم، آیۀ ۳ و ۴.

[۱۷] . سورۀ نساء، آیۀ‌۹۵ و سورۀ حشر، آیۀ ۷.

[۱۸] . شیخ طوسی، مصباح المتهجد، ص ۱۶، بیروت، موسسه فقه الشیعه، اول ۱۴۱۱ ق و متقی هندی، کنز العمال،ج ۱۳ ، ص۱۵۶، حدیث ۳۶۴۸۳، بیروت، موسسه الرساله.

[۱۹] . بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری،ج۲ ، ص۲۹۱، بیروت، دارصعب، بی تا و جزای، مبارک بن اثیر، جامع الاصول،ج ۴ ، ص۴۷۰، بیروت، احیاء التّراث العربی.

[۲۰] . علی ربانی گلپایگانی، فرق و مذاهب کلامی، ص ۱۶۸، قم، مرکز جهانی علوم اسلامی.

مفهوم شناسی اهل بیت علیهم السلام

خلاصة:

اهل بیت به دو معناست یکی معنای لغوی و دیگر معنای اصطلاحی، معنای لغوی شامل همه افراد خانواده مانند فرزندان، همسران و وابستگان دیگر می‌شود، ولی در اصطلاح قرآن و سنت اهل بیت پیامبر مخصوص پنج نفر است، رسول الله، امام علی، فاطمة زهرا، حسن و حسین علیهم السلام.

«اهل» در لغت به معنای انس و قرابت آمده[1] و «بیت» هم به معنای محل سکونت و جای بیتوته است.[2] اصل اهل البیت در لغت به معنای خویشان فرد است که با او قرابت و خویشاوندی داشته باشند،[3] ولی به طور مطلق در معنای عام‌تری که شامل تمامی افرادی که در نسب، دین، مسکن، وطن و شهر با فردی شریک باشند نیز استعمال شده است.[4]

«اهل بیت» در اصطلاح قرآن، حدیث و علم کلام، به معنای خانوادۀ پیامبر گرامی اسلام (ص) است. این اصطلاح در این معنا در آیۀ تطهیر؛ یعنی آیۀ ۳۳ سورۀ احزاب به کار رفته است: «إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً؛ همانا خدا می خواهد آلودگی را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند».

همۀ مفسران شیعه[5] و بسیاری از مفسران اهل سنت[6] اعتقاد راسخ دارند که آیۀ تطهیر در شأن اصحاب کساء؛ یعنی حضرت محمد (ص)، علی (ع)، فاطمه (س)، حسن (ع) و حسین (ع) نازل شده است و منظور از اهل بیت آنان هستند. هم چنین در احادیث زیادی که از طریق شیعه و اهل سنت نقل شده، این اصطلاح بر بقیۀ امامان؛ یعنی از امام علی بن الحسین (امام سجاد) تا امام زمان (عج) نیز اطلاق شده است[7].

مسلمانان به پیروی از قرآن کریم و سخنان پیامبر صلی الله علیه وآله کلمه اهل بیت را در اهل بیت پیامبرخدا صلی الله علیه وآله استعمال کرده اند و این مسأله به گونه ای شهرت یافته که اراده معنای دیگری از این کلمه، محتاج قرینه است.

ما برای بررسیِ این مسأله، از قراین درونی و برونی آیه مورد نظر، مدد می‌جوییم

قرائن درونی

الف: کسانی که همسران پیامبر خدا را مشمول آیه می‌دانند، به این نکته تمسک کرده اند که جملات پیش و پس از آیه تطهیر، همگی در باره همسرانِ پیامبر صلی الله علیه وآله است. اما باید توجه داشت که مسأله یادشده نه تنها دلالتی بر شمول آیه نسبت به زنان پیامبر صلی الله علیه وآله  ندارد، بلکه همین مسأله، خود قرینه روشنی است بر این که مخاطب آیه تطهیر، کسانی غیر از همسران پیامبرند، چرا که در جملات پیشین و پسینِ آیه، تمامی ضمایر به صورت مؤنث آمده (کنتنّ، امتعکنّ، اسرحکنّ، تدرن، لستن، اتقیتنّ، فی بیوتکنّ.

در حالی که در آیه تطهیر، جهتِ خطاب تغییر کرده و ضمایر آن، به صورت مذکر «عَنْکُمُ» ، «یُطَهِّرَکُمْ» آمده است و این به وضوح دلالت دارد که مصادیق آیه کسانی غیر از همسران پیامبرند.

ب: لسان آیه تطهیر، لسان مدح و ستایش و حاکی از مقام بلند اهل بیت است، در حالی که لسان آیه های مربوط به همسران پیامبر صلی الله علیه وآله لسان پرهیز دادن و ترساندن است. به همین دلیل، هرگز نمی‌توان هر دو لسان را مربوط به یک گروه دانست.

ج: مفاد آیه تطهیر، اعطای نوعی مصونیت از گناه و لغزش و عصمتِ دارندگان مقام تطهیر است، در حالی که همسران پیامبر صلی الله علیه وآله به اتفاق مسلمانان، مصون و معصوم از خطا و گناه نبوده‌اند.

د: منظور از «اراده» در آیه شریفه تطهیر «إِنَّما یُرِیدُ اللهُ…» اراده تکوینی است. حال با توجه به این نکته، می‌توان پرسید: آیا مراد از زدودن پلیدی از اهل بیت علیهم السلام در آیه شریفه، دور ساختن و دفع پلیدی است، یعنی این که آنها از خارج هیچ گونه پلیدی نداشته‌اند. یا برداشتن و رفع آن است؟ یعنی آلودگی بوده اما خداوند آن را برطرف کرده است .

اگر فرض نخست منظور باشد، در این صورت تمام زنان پیامبر(صلی الله علیه وآله) یا دست کم بیشتر آنان، پیش از اسلام در پلیدی (شرک و کفر) بوده اند و در نتیجه از حکم آیه خارج اند.

و اگر فرض دوم منظور باشد، (برداشتن پلیدی) چاره ای نداریم جز آن که پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله)را از حکم آیه خارج بدانیم; زیرا در زندگی پیامبر هیچ گونه پلیدی وجود نداشته است. در حالی که پیامبر خدا به طور قطع در حکم آیه داخل است. پس فرض نخست ثابت می شود و فرض دوم منتفی می گردد و زنان پیامبر به طور قطع از حکم آیه خارج می گردند.

مقصود از اهل بیت در آیه تطهیر، اهل بیت پیامبرند که منحصراً ساکن یک خانه بوده اند، یعنی فاطمه زهرا، امیرالمؤمنین و دو فرزندشان حسن و حسین(علیهما السلام) . و این که برخی گفته اند مقصود از آیه، همسران پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله)هستند، درست نیست، چون خانه های همسران آن حضرت یک خانه نیست، بلکه خانه های متعدد بوده است که اینان در آن ساکن بوده اند. دلیل این مطلب، سخن خداوند در صدر آیه تطهیر است که می گوید: «وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ»[8]که خطاب متوجه کسانی است که در خانه های پیامبر(صلی الله علیه وآله) می زیسته اند.

قرائن برونی

افزون بر قرائن درونی آیه، قرائن برونی دیگری نیز وجود دارد که همسران پیامبر صلی الله علیه وآله را از شمول آیه تطهیر خارج می سازد.

بدون شک در آیه تطهیر، از سوی خداوند مقام بزرگی برای اهل بیت ثابت و به همه مسلمانان اعلام شده است. حال چگونه می توان تصور کرد که همسران پیامبر صلی الله علیه وآله از سوی خداوند به چنین مقام ارجمندی نایل آمده باشند، اما خود آنان از وجود چنین فضیلتی برای خود غافل باشند، چنان که حتی یک نفر از آنان، برای یک بار هم که شده، چنین فضیلتی را برای خود یادآور نشده و دیگران بدان توجه نداده باشد؟

نه تنها تاریخ از آنان چنین چیزی نقل نکرده، بلکه از قول خود آنان نقل کرده که گفته اند: آیه تطهیر در حق غیر ایشان (یعنی خمسه طیبه) نازل شده است.

بهترین راه برای تعیین دقیقِ مصادیق اهل بیت، مراجعه به روایاتی است که از قول خود پیامبر(صلی الله علیه وآله) ، به تفسیر آیه شریفه می‌پردازد.

طبق روایات فراوانی که از طریق شیعه و سنی به دست ما رسیده، پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله پس از نزول آیه تطهیر، پارچه‌ای به دست گرفت و علی علیه السلام، فاطمه علیها السلام، حسن و حسین علیهما السلام را به زیر آن بُرد و سپس فرمود: «اللَّهُمَّ هَؤُلاَءِ أَهْلُ بَیْتِی وَ عِتْرَتِی فَأَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِیراً»؛ پروردگارا! اینان اهل بیت من و اهل و خاندان من هستند، پس هرگونه آلودگی را از آنان دور گردان و به طور کامل پاکشان نما.

تعداد این روایات که نزد شیعه و سنی به «حدیث کِساء» شهرت یافته، به ده ها مورد بالغ می‌شود و جمع کثیری از صحابه پیامبر خدا آن را نقل کرده اند.

ام سلمه همسر پیامبر خدا صلی الله علیه وآله که طبق نقل بیشتر روایات، این جریان در خانه او روی داده، از پیامبر تقاضا می کند تا اجازه دهند او نیز به جمع اصحاب کسا بپیوندد و از این فیض بزرگ بهره مند شود، اما پیامبر خدا از پیوستن او به جمع اصحاب کسا مانع شده و با تعابیر محبت آمیزی چون: «یرحمکِ الله، انتِ علی مکانِکِ و أنتِ علی خیر و إلی خیر، وإنّک مِن أزواج النبیّ و…»[9] «رحمت خدا بر تو باد، تو همواره به راه خیر و صلاح بوده ای و… از او دلجویی می‌کند. از همسران پیامبر به جز امّ سلمه، عایشه و زینب نیز عین ماجرای فوق را نقل کرده و تصریح کرده‌اند که آیه تطهیر در مورد خمسه طیبه نازل شده است.

روش دیگری که پیامبر برای تعیین مراد از آیه تطهیر، و بیان مصادیق آن برگزیدند، این است که ایشان سپیده دم، هنگامی که برای اقامه نماز صبح از خانه خارج می شدند، به در خانه فاطمه(علیها السلام) رفته، می‌فرمود:

السَّلاَمُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُه ُ أَهْلَ الْبَیْتِ } إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا{ اَلصَّلاةُ رَحِمَکُمُ اللهُ؛ درود و رحمت و برکات خدا بر شما اهل بیت باد. «خداوند اراده نمود تا هرگونه پلیدی را از شما اهل بیت دور گرداند و به طور کامل پاکتان سازد.» وقت نماز است، مهیا شوید  رحمت خدا بر شما باد.

مدت این روشِ رفتاریِ پیامبر را «ابوسعید خدری»[10] چهل روز، «انس بن مالک»[11] شش ماه، «ابوحمراء»[12] شش و در نقلی هفت یا هشت ماه و «ابن عباس»[13] نه ماه، اعلام داشته اند

به نظر می رسد علت اختلاف در مدت زمان مذکور، این بوده که هریک از راویان ماجرا، تنها مدتی را که خود شاهد آن بوده، روایت کرده است. بنابراین، نقل های یادشده با هم ناسازگار نیست

بدان گونه که ذکر شد پیامبر خدا از همان آغاز نزول آیه تطهیر، مصداق اهل بیت را معین نموده و راه را بر هر گونه تفسیر ناروا در مورد اهل بیت بسته اند. این اقدام پیامبر موجب شده است تا جز معدودی از کسانی که نظراتشان وزنی ندارد، کسی در اختصاص این آیه به پنج تن تردید نکند.

پی نوشت ها:

[1] . فیومی، المصباح المنیر ، مؤسسه دارالهجره، چاپ اول، قم، ۱۴۰۵ق ص ۲۸.

 همان، ص ۶۸٫. [2]

همان[3]

[4] . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ قرآن، داودى‏، صفوان عدنان، ص ۲۹، دارالعلم/ الدار الشامیه، چاپ اول، دمشق/ بیروت، ۱۴۱۲ق.‏

[5] . به عنوان نمونه ر.ک: طباطبائی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج ۱۶، ص ۳۱۲، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم‏، چاپ پنجم، قم‏، ۱۴۱۷ق

6 .به عنوان نمونه ر.ک: طبری، محمد بن جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن ،ج ۲۲، ص ۶-۷، دار المعرفه، چاپ اول، بیروت، ۱۴۱۲ق

[7]  . مجلسی، محمد باقر، بحارالأنوار، ج  ۳۶، ص ۳۳۶، ح ۱۹۹، مؤسسه الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ق

 . احزاب، آیه 33.[8]

[9] .  حاکم حسکانی، عبيد الله بن احمد، شواهد التنزيل لقواعد التفضيل‏، سازمان چاپ وانتشارات وزارت ارشاد اسلامى‏، تهران‏، اول، 1411 ق‏، ج،  2، ص 34، 38، 43، 44، 50، اسماعيل بن عمر ابن كثير، دار الكتب العلمية، بيروت،  1419 ق، ج 3، صص 492 و 494؛  أبو عبد الله الحاكم محمد بن عبد الله بن محمد بن حمدويه بن نُعيم بن الحكم الضبي الطهماني النيسابوري المعروف بابن البيع (المتوفى: 405هـ)، المستدرك على الصحيحين، دار الكتب العلمية – بيروت، الأولى، 1411 – 1990مستدرک حاکم، ج 3، صص 146 و 150.

[10] . شواهد التنزیل، ج2، ص 44، ص665؛ جلال الدین سیوطی، الدر المنثور، دار الفكر – بيروت، ج6، ص606.

[11]  . تفسیر ابن کثیر، ج2، ص492، شواهد التنزیل، ج2، صص18، 21، 22 و 25

[12] .    الدرالمنثور، ج6، صص607 و 606، تفسیر ابن کثیر، ج3، ص492

[13]  .  الدرالمنثور، ج6، ص606

آیه تطهیر دلیل حقانیت مذهب شیعه

اشاره:

مذاهب اسلامی برای حقانیت خود باید ثابت کند که اصل وجود مذهب، ارکان و عقاید آن در تمام حوزه های اعتقادی و ایمانی ریشه در قرآن و احادیث نبوی دارد. در غیر این صورت قطعا مصداق یکی از فرقه های هفتاد و دو گانه خواهد بود که در حدیث نبوی از گمراهی آنها سخن گفته شده است. مذهب شیعه برای اثبات حقاین خود دلایل زیادی از قرآن و سنت پیامبر اسلام دارد. در این نوشته کوتاه به یکی از دلایل حقانیت مذهب شیعه اشاره شده است.

 

وجود مذهب شیعه مبتنی بر آیات قرآن و احادیث نبوی است. یکی از آیات که تکیه گاه مذهب شیعه را تشکیل می دهد آیه تطهیر است. خداوند در قرآن کریم می فرماید:«إِنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکُمُ ا لرِّجْسَ أَهْلَ ا لْبَیتِ وَیطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا؛ همانا خدا می خواهد که هر گونه رجس و پلیدی را از شما اهل بیت دور کند و شما را پاک و طاهر قرار دهد».[۱]

این آیه شریفه دلالت بر عصمت اهل بیت ـ علیه السلام ـ دارد؛ زیرا در این آیه هر نوع رجس و پلیدی که شامل گناهان صغیره و کبیره می شود به اراده تکوینی خداوند از اهل بیت برداشته شده است. اهل بیت بنا بر روایات فراوانی که از طریق فریقین وارد شده اختصاص به پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و علی ـ علیه السلام ـ و فاطمه ـ علیه السلام ـ و حسن و حسین ـ علیه السلام ـ دارد. در بعضی از این روایات آمده که پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فاطمه و علی و حسن و حسین ـ علیه السلام ـ را زیر عبا جمع کرد و فرمود: «خدایا اینها خاندان من هستند رجس و پلیدی را از آنها دور کن». در این هنگام آیه تطهیر نازل شد. فخر رازی می گوید در صحت این روایت جای مناقشه نیست زیرا مورد اتفاق علمای تفسیر و حدیث است.[۲]

سیوطی در حدود ۱۸ روایت ذکر نموده است که دلالت بر نزول آیه تطهیر در شأن پنج تن دارند و در دسته ای از آنها خود زنان پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و پیشاپیش آنها ام سلمه و عایشه اعتراف نموده اند به این که آیه ویژه پنج تن است و خودشان از جمله اهل بیت ـ علیه السلام ـ نیستند.[۳]

افزون بر آن پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ پیشاپیش زمینه هر گونه شبهه را از بین برده زیرا می دانسته که ممکن است مسلمان ها قرآن را بخوانند و «اهل بیت» را بر طبق آیات ما قبل و ما بعد این آیه حمل کنند همان آیاتی که به بانوان پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ هشدار می دهد و لذا پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ برای آموزش مردم طبق برخی از روایات تا نه ماه پس از نزول آیه تطهیر پیش از اقامه نماز صبح همواره از در خانه علی ـ علیه السلام ـ و فاطمه ـ علیه السلام ـ و حسنین ـ علیه السلام ـ می گذشت و صدا می زد که: «الصلوۀ یا اهل البیت» و آن گاه آیه تطهیر را تلاوت می نمود.[۴]

پس این آیه شریفه همان معیاری را مورد تایید قرار می دهد که در مذهب شیعه نسبت به امامان وجود دارد و هیچ مذهب دیگری اسلامی چنین اعتقادی ندارد.

پی نوشت:

[۱] . احزاب / ۳۳.

[۲] . فخر رازی، محمد، تفسیر کبیر، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق، ج۸، ص۹۰.

[۳] . سیوطی، الدرالمنثور، دارالمعرفه، چاپ اول، ۱۳۶۵، ج۵، ص۱۹۶؛ سنن ترمذی، ج۵، ص۳۱.

[۴] . محمد بن عیسی الترمذی، سنن الترمذی، بیروت، دارالفکر، چاپ دوم، ۱۴۰۳ق، ج۵، ص۳۱.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

مناظره امام حسن علیه السّلام با پادشاه روم

 در حدیثی از امام صادق علیه السّلام آمده است: هنگامی  که به پادشاه روم، فرمان امیرمؤمنان علی علیه السّلام و فرمان  معاویة بن ابی سفیان ابلاغ گردید و خبر رسید که دو سفیر از طرف آنان به دیدار پادشاه می آیند تا فرمان  یاد شده را پی گیری کنند، پادشاه گفت:آنان از چه  سمتی خارج می گردند؟ به او گفته شد:مردی از کوفه  و مردی دیگر از شام. پادشاه به وزرای خویش گفت: ببینید آیا کسی از تجار عرب آن دو نفر را می شناسد؟

دو نفر از تجار شام و دو نفر از تجار مکه احضار شدند. پادشاه از آنان درباره خصوصیات آن دو سفیر پرسش کرد و آنان نیز توضیحاتی دادند. سپس پادشاه  به خزانه داران اموال خود گفت: برای من مجسمه ها را بیاورید.آنها را آوردند. نگاهی به آنها انداخت و گفت: شامی،گمراه و کوفی،هدایت شده است.

بعد برای معاویه نوشت: آگاه ترین فرد خانوادهء خود را به سوی من بفرست. به امیر مؤمنان علیه السّلام نیز نوشت: برترین و آگاه ترین اهل بیت خود را به سوی من  بفرست تا سخنان هر دو را بشنوم و در انجیل نگاه کنم  و به شما بگویم کدام یک از شما به این امر(خلافت) سزاوارتر است.

معاویه،فرزند خود یزید را فرستاد و امیر مؤمنان علیه السّلام، فرزند خود امام حسن علیه السّلام را. هنگامی که یزید بر پادشاه  وارد شد، پادشاه دست او را گرفت و صورتش را بوسید و یزید نیز متقابلا بر سر پادشاه بوسه ای زد. بعد امام  حسن علیه السّلام داخل شد و فرمود:«حمد و سپاس خدایی  را که مرا یهودی، نصرانی، مجوسی، خورشید پرست، ماه پرست، بت پرست، گاوپرست، و از مشرکان قرار نداد، بلکه مرا مسلمان قرار داد…».بعد بر جای خود نشست  و چشم خود را نیز به سوی بالا انداخت.

پادشاه روم به هر دو نفر نگاهی افکند و سپس آن  دو را از یکدیگر جدا ساخت.اول یزید را احضار کرد و سیصد و سیزده صندوق آماده ساخت که در آنها تماثیل  انبیا وجود داشت…سپس مجسمه ای را خارج کرد و به یزید نشان داد.یزید آن را نشناخت، این کار را درباره  مجسمه ای دیگر نیز انجام داد،اما یزید نتوانست هیچ  کدام را شناسایی کند و از ارائه پاسخ درمانده گردید. بعد پادشاه از او درباره «روزی خلایق» و مکان «ارواح  مؤمنین و کفار» بعد از مرگ پرسش کرد که یزید به  هیچ یک از سؤال ها نتوانست پاسخی بدهد.

سپس حسن بن علی علیه السّلام را فراخواند و گفت:اول از یزید بن معاویه آغاز کردم تا بداند تو آگاهی بر آنچه او آگاه نیست و پدر تو آگاه است به آنچه پدر او نمی داند. به درستی که پدر تو و پدر او از پیش معرفی گردیده اند. من در انجیل نظر افکندم و دیدم محمد صلّی اللّه علیه و اله، رسول  خدا و وزیر او،علی علیه السّلام است. در بین اوصیا نگاه کردم  و دیدم پدر تو وصّی محمد صلّی اللّه علیه و اله است.حسن بن علی علیه السّلام  به پادشاه فرمود: بپرسید از من از آنچه به ذهن شما خطور می کند؛از مجموعهء علومی که در انجیل،تورات  و قرآن وجود دارد.

پادشاه،مجسمه ها را بر امام حسن علیه السّلام عرضه کرد. اولین آنها در شمایل ماه بود.امام فرمود:این مجسمه، توصیف آدم ابو البشر است. بعد مجسمه دیگری آورد در شمایل خورشید،امام فرمود:این مجسمه،توصیف  حوا، امّ البشر است. مجسمه دیگری آورد که بسیار زیبا و خیره کننده بود.امام فرمود:این مجسمه،توصیف  شیث بن آدم است. بر همین روال نمونه های دیگری را عرضه و پاسخ را از امام دریافت کرد.

پادشاه در خاتمه گفت:شهادت می دهم ای اهل  بیت محمد که به شما دانش اولین و آخرین، دانش  تورات، انجیل، زبور، صحف ابراهیم و موسی، یکجا داده شده است!

در ادمه،پس از گفت و گوی بسیار طولانی دیگر، یزید ساکت شد و غمگین نشست. پادشاه جایزه ای به  حسن بن علی علیه السّلام داد و پس از احترام خاصی که به وی  گذاشت،گفت:از پرودرگات بخواه تا دین پیامبر تو را نصیبم گرداند.

یزید بن معاویه را نیز به سوی پدرش بازگردانید و برای معاویه چنین نوشت: «…کسی که خداوند پس از پیامبر شما به او علم  عنایت کرده و از تورات و انجیل و زبور و فرقان و آنچه  در این کتاب هاست،آگاه گردانیده،حق با او و جانشینی  پیامبر،مختص به اوست».

بعد برای امیر مؤمنان علی علیه السّلام نوشت: «به درستی که حق و خلافت برای توست و نبوت  در تو و فرزندت تجلی یافته است، پس بستیز با هر که با تو در ستیز باشد؛خداوند دشمن تو را به دست  تو عذاب و در دوزخ ابدی جای می دهد. به درستی  که نامی از دشمنت را در انجیل نیافتم، لعنت و نفرین  خداوند، فرشتگان و تمام اهل آسمان و زمین بر او باد.[1]

[1] . تفسیر قمی،ص 595-995؛بحار الانوار،ج 01،ص 231-631. (برگرفته از فرهنگ کوثر شماره82)

برتری عمر بر علی علیه السلام از زبان خود علی

شبهه

وهابیها می گویند حضرت علی خود فرموده که عمر از او برتر است. آنان احادیثی را در این رابطه نقل کرده اند که در برخی متون اهل سنت وجود دارد.

پاسخ شبهه  

علی علیه السلام نمی تواند چنین سخنی را گفته باشد؛ زیرا این سخن مخالف با واقع است چون تاریخ زندگی نامه و حالات امام علی علیه السلام و عمر را بیان نموده است و برای همگان روشن است که عمر در هیچ بعدی از ابعاد فضایل انسانی، بر علی علیه السلام برتری ندارد. علی علیه السلام در علم و زهد و شجاعت و عدالت و … در قله ای از انسانیت قرار دارد که عمر حتی یک در صد از هیچکدام آنها را دارا نمی باشد. عمل کرد و حالات زندگی عمر خود بیانگر این مطلب است او نمی توانسته است به پای امام علی علیه السلام برسد. چگونه ممکن است که امام علی علیه السلام چنین سخنی گفته باشد حال آنکه خود عمر بارها در موضوعات مختلف قضاوت گفته است که اگر علی نبود عمر هلاک می گردید. این مطلب در کتابهای اهل سنت نقل شده است که به برخی از آنها اشاره می شود:

ابن قتیبه می گوید که علی علیه السلام عمر را در قضیه ای متنبه کرد، عمر گفت: «لو لا علی لهلک عمر» و می گفت:  «أعوذ بالله من كل معضلة ليس لها أبو الحسن» یعنی پناه به خدا از آن معضلی که علی ابوالحسن(علی) برای آن نباشد.[1]

ابن عبدالبر نیز در موضوع دیگری می گوید که عمر می گفت پناه به خدا از معضلی که برای حل آن ابوالحسن نباشد و وقتی که عمر اراده کرد که زن دیوانه و  زنی حامله را رجم کند علی به او گفت خداوند می فرماید:« و حمله و فصاله ثلاثون شهرا» ونیز به او گفت مجنون و دیوانه مرفوع القلم است. عمر در این هنگام گفت : لو لا علی لهلک عمر؛ یعنی اگر علی نبود عمر هلاک می شد.[2]

ایجی متکلم اهل سنت نیز می گوید زمانی که علی علیه السلام  عمر را از رجم و کشتن زنی که شش ماهه بچه به دنیا آورد و  از رجم زن حامله نهی کرد، عمر گفت لو لا علی لهلک عمر. ایجی کلامی را در این راستا از امام علیه السلام نقل می کند که فرمود: اگر برای من وساده ای قرار داده شود و سپس من بر آن بنشینم همانا بین اهل تورات به تورات و بین اهل انجیل به انجیل و بین اهل زبور به زبور و بین اهل فرقان به فرقان آنان حکم خواهم نمود.[3]

احمد بن الصدیق نیز در کتاب فتح الملک العلی از سفیان ثوری نقل نموده است که عمر پیوسته از معضلی که برای حل آن امام علی علیه السلام نباشد به خدا پناه می برد و پیوسته می گفت لولا علی لهلک عمر.[4]

با وجود این واقعیت چگونه ممکن است علی علیه السلام گفته باشد که عمر از او برتر و افضل است؟!

اما روایاتی در این مسئله نقل شده در حقیقت در راستای تثبیت خلافت ابوبکر و عمر جعل شده و آن را به علی  علیه السلام نسبت داده اند همانگونه که به برخی صحابه دیگر پیامبر نیز نسبت داده شده است.

مثلا از عبدالله پسر عمر نقل کرده اند: إِنَّ بن عُمَرَ قال كنا نَقُولُ وَرَسُولُ اللَّهِ (ص) حَيٌّ أَفْضَلُ أُمَّةِ النبي (ص) بَعْدَهُ أبو بَكْرٍ ثُمَّ عُمَرُ ثُمَّ عُثْمَانُ رضي الله عَنْهُمْ أَجْمَعِينَ ؛ یعنی ما در زمانی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم زنده بود می گفتیم که افضل امت پیامبر بعد از او ابوبکر است و سپس عمر و سپس عثمان.[5]

برای همین هدف این سخن را به علی علیه السلام هم نسبت داده که گویا علی  علیه السلام خلافت آنان را پذیرفته به دلیل اینکه آنان بر علی علیه السلام برتری داشته اند. این روایات در کتابهای متعدد اهل سنت ذکر گردیده است که در زیر به برخی از این روایات جعلی اشاره می شود:

احمد حنبل د ر مسندش نقل کرده که علی (ع) فرمود آگاه باشید که بهترین این امت بعد از پیامبر(ص) ابوبکر است و پس از او عمر است.[6]

 و باز از همان عبد خیر نقل کرده که شنیدم علی (رض) می گفت بهترین این امت بعد از رسول خدا(ص) ابوبکر و سپس عمر است.[7]

ابن ماجه نیز حدیثی را به همین مضمون از عبدالله بن سلمه نقل کرده است که از علی شنیدم که می گفت بهترین مردم بعد از رسول خدا(ص) ابوبکر است و بهترین مردم بعد از ابوبکر عمر است.[8]

در معجم الاوسط این سخن به محمد حنیفیه فرزند امام علی (ع) نسبت داده شده که او از پدرش پرسیده است که بهترین مردم بعد از رسول خدا کیست؟ پدرش در جواب گفته است که ابوبکر است و بعد از او عمر است.[9]

در یکی از نقل ها مطلب را به گونه ای دیگر بیان کرده که ابا جحیفه می گوید علی (ع) بر منبر کوفه در خطبه اش گفت آگاه باشید که بهترین مردم بعد از پیامبر خدا(ص) ابوبکر و پس از او عمر است.[10]

   در کنز العمال نیز از علی (ع) نقل شده است که او گفته : خير الناس بعد رسول الله (ص) أبو بكر و خير الناس بعد أبي بكر عمر. [11]

وهابی ها این روایات جعلی را که برای تثبیت خلافت خلفای سه گانه و سپس خلفای اموی جعل شده سند قرار داده و بر این اساس برتری عمر و ابوبکر را بر امام علی (ع) ادعا می کنند در حالی که خود شان خوب می دانند عمر و ابوبکر در هیچ بعدی بر امام علی (ع) برتری ندارند. نه در اسلام آوردن شان و نه در جنگهای که با کفار و مشرکین انجام داده اند و نه در علم و عدالت و تقوی و زهد که امام علی (ع) در این امور مانند خورشید برای جهانیان می درخشد.

[1] . ابن قتيبة، تأويل مختلف الحديث ، ص 152، دار الكتب العلمية – بيروت – لبنان.

[2] . ابن عبد البر، الاستيعاب ، ج 3 ، ص 1103، اول،1412ق، بيروت ، دار الجيل.

[3] . الإيجي، المواقف ، ج 3 ، ص 627، اول،1417ق – 1997م، لبنان ، بيروت ، دار الجيل.

[4] . أحمد بن الصديق المغربي،  فتح الملك العلى ، ص 71، سوم، 1403ق – 1362 ش، طهران،مكتبة الإمام أمير المؤمنين علي (ع).

[5] . عبد الرحمن بن أبي بكر السيوطي، تدريب الراوي في شرح تقريب النواوي ، ج1ص186 ، مكتبة الرياض الحديثة، الرياض، تحقيق: عبد الوهاب عبد اللطيف.

[6] . احمد بن حنبل ،مسند احمد حنبل ج1ص115، مصر، موسسه قرطبه.

[7] . همان، ص 127.

[8] . سنن ابن ماجه ج1ص39، محمد بن یزید قزوینی، دلر الفکر، بیروت.

[9] . معجم الاوسط، ج3ص381، ابوالقاسم سلیمان بن احمد طبرانی، قاهره،دارالحرمین، 1415ق.

[10] . معجم شیوخ ابی بکر الاسماعیلی، ج1ص420، احمد بن ابراهیم بن اسماعیل الاسماعیلی، مدینه منوره، مکتبه العلوم والحکم، اول،1410ق.

[11] . کنزالعمال، ج13ص5

صفات برجسته امام سجاد علیه السلام

 حضرت باقرالعلوم عليه السّلام صفات و خصلت هائى را پيرامون پدرش ، حضرت سجّاد، زين العابدين عليه السّلام بيان فرموده است كه بسيار قابل توجّه و كسب فيض است:

در هر شبانه روز همچون اميرالمؤ منين علىّ عليه السّلام هزار ركعت نماز به جا مى آورد، پانصد درخت خرما داشت كه كنار هر درختى دو ركعت نماز مى خواند.چون آماده نماز مى گرديد، رنگ چهره اش دگرگون مى گشت و به هنگام ايستادن به نماز، همچون عبدى ذليل و فروتن كه در برابر پادشاهى عظيم و جليل قرار گرفته ؛ و تمام اعضاء بدنش از ترس و خوف الهى مى لرزيد.نمازش همانند كسى بود كه در حال وداع و آخرين ملاقات و ديدار با پروردگارش باشد.
هنگام نماز به هيچ كسى و هيچ سمتى توجّه نداشت؛ و تمام توجّهش به خداى متعال بود، به طورى كه گاهى عبايش از روى شانه هايش مى افتاد و اهميّتى نمى داد، وقتى به حضرتش گفته مى شد، در پاسخ مى فرمود: آيا نمى دانيد در مقابل چه قدرتى ايستاده و با چه كسى سخن مى گويم ؟!

مى گفتند: پس واى بر حال ما كه به جهت نمازهايمان بيچاره و هلاك خواهيم گشت؛ حضرت مى فرمود: نافله بخوانيد، همانا كه نمازهاى نافله جبران ضعف ها را مى نمايد. حضرت در شب هاى تاريك كيسه هاى آرد و خرما و مبالغى دينار و درهم بر پشت خود حمل مى نمود و چه بسا چهره خود را مى پوشانيد؛ و آن ها را بين فقراء و نيازمندان توزيع و تقسيم مى نمود.
و چون حضرتش وفات يافت ، مردم متوجّه شدند كه او امام و پيشوايشان ، حضرت سجّاد امام زين العابدين عليه السّلام بوده است.

روزى شخصى نزد آن حضرت آمد و گفت: يابن رسول اللّه ! من تو را بسيار دوست دارم ، پس فرمود: خداوندا، من به تو پناه مى برم از اين كه ديگران مرا دوست بدارند در حالى كه مورد خشم و غضب تو قرار گرفته باشم.از يكى از كنيزان پدرم پيرامون زندگى آن بزرگوار سؤ ال شد؟در جواب گفت : حضرت در منزل آنچه مربوط به خودش بود، شخصا انجام مى داد ضمن آن كه به ديگران هم كمك مى نمود.

 روزى پدرم از محلّى عبور مى كرد، ديد عدّه اى درباره ايشان بدگوئى و غيبت مى كنند، ايستاد و فرمود: اگر آنچه درباره من مى گوييد صحّت دارد از خداوند مى خواهم كه مرا بيامرزد؛ و چنانچه دروغ مى گوييد، خداوند شما را بيامرزد. هرگاه محصّل و دانشجوئى به محضر آن حضرت وارد مى شد، مى فرمود: مرحبا به كسى كه به سفارش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عمل مى كند، هركه جهت تحصيل علم از منزل خارج شود در هر قدمى كه بردارد زمين برايش تسبيح مى گويد.
پدرم امام سجّاد عليه السّلام سرپرستى بيش از صد خانوار مستضعف و بى بضاعت را بر عهده گرفته بود و به آن ها كمك مى نمود. آن حضرت سعى مى نمود كه هميشه در كنار سفره اش يتيمان و تهى دستان و درماندگان بنشينند؛ و آن هائى كه معلول و فلج بودند، حضرت با دست مبارك خود براى ايشان لقمه مى گرفت و در دهانشان مى نهاد؛ و اگر عائله داشتند، نيز مقدارى غذا براى خانوادهايشان مى فرستاد.[1]

منبع: چهل داستان وچهل حدیث از امام سجاد علیه السلام ،  عبدالله صالحی

[1] . خصال مرحوم شيخ صدوق : ج 2، ص 517، ح 4.

دشمنی با شیعه دشمنی با پیامبر اسلام (ص)

اشاره:

در احادیث نقل شده که دشمنی با شیعه در حقیقت دشمنی با پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله و سلم) است. این به خاطر آن است که شیعه حزب خدا و حزب پیامبر اسلام است و به همین دلیل در روز قیامت پیامبر اسلام از شیعیان شفاعت می کند و در نتیجه شیعیان وارد جهنم نمی شوند. در این نوشته به چند حدیث در این رابطه ذکر گردیده است.

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خطاب به على فرمود:«یا عَلىُّ، شیِعَتُکَ هُمُ الفائِزُونَ یَومَ القِیامَهِ؛ فمَن أَهانَ واحِدا مِنهُم أَهانَکَ وَ مَن أَهانَکَ فقَد أَهانَنِى وَ مَن أَهانَنى أَدخَلَهُ اللّهُ نارَ جَهنَّمَ فیها و بِئسَ المَصیرُ، یا عَلىُّ، أنتَ مِنّى وَ أَنا مِنکَ روُحُکَ مِن رُوحِى وطینَتُکَ مِن طینَتىِ وَ شیعَتُکَ خُلِقُوا مِن فَضلِ طینَتِنا فَمَن أَحَبَّهُم فَقَد أَحَبَّنا وَ مَن أَبغَضَهُم فَقَد اَبغَضَنا، وَ مَن عاداهُم فَقَد عادانا و مَن وَدَّهُم فَقَد وَدَّنا…»[۱]؛اى على، شیعیان تو در روز قیامت رستگارانند. هرکس به یکى از آنها اهانت کند، به تو اهانت کرده و هرکس به تو اهانت کند به من اهانت کرده و هر کس به من اهانت کند خدا او را به دوزخ مى‏برد و همیشه در آن بماند و بد جایگاهى است، اى على! تو از منى و من از تو، جان تو جان من و سرشت تو سرشت من است و شیعیان تو از زیادى سرشت ما آفریده شده‏اند؛ پس هرکس آنها را دوست بدارد ما را دوست داشته و هرکس آنها را مبغوض بدارد ما را مبغوض داشته و هرکس آنها را دشمن بدارد ما را دشمن داشته و هرکس آنها را دوست بدارد ما را دوست داشته است…».

ابن عباس در مورد فضایل شیعیان على روایتى را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل مى‏کند که در این روایت فضائل بسیارى براى شیعه على ذکر گردیده است. در قسمتى از این حدیث آمده است:

«یا عَلىُّ، أنا الشَّفیعُ لِشیعَتِک غَدا إِذا قُمتُ المَقامَ المحموُدَ، فَبَشِّرهُم بِذلِکَ، یا عَلىُّ! شیعَتُک شیعَه اللّهِ وَ أَنصارُکَ أَنصارُ اللّهِ وَ أَولِیاءُکَ أَولِیاءُ اللّهِ وَ حِزبُکَ حِزبُ اللّهِ، یا عَلىُّ سَعِدَ مَن تَولاّکَ وَ شَقِىَ مَن عاداکَ»[۲]؛ اى على! من در قیامت، آنگاه که در جایگاه محمود و پسندیده بایستم شفیع شیعیان تو هستم؛ پس شیعیانت را به این امر بشارت بده. اى على! شیعیان تو پیرو خدایند و یاران تو یاران او هستند؛ دوستان تو دوستان خدا و حزب تو حزب خداست، اى على! سعادتمند کسى است که تو را دوست بدارد و شقى و بدبخت کسى است که تو را دشمن بدارد».

 امام صادق علیه السلام از یکى از شیعیان خود بنام «میسر» پرسیدند: «شیعیان ما چه میکنند؟ میسر در پاسخ گفت: «یابن رسول اللّه‏، شیعیان شما الحمدالله در سلامت ‏اند؛ لیکن مخالفان با نظر حقارت به آنان نگاه مى ‏کنند و آنها را از یهود و مجوس و نصارا و مشرکان بدتر می دانند. امام بعد از آنکه تکیه داده بودند راست نشستند و از میسر سؤال کردند: «چه گفتى؟» میسر دوباره پاسخ داد: «به خدا سوگند! ما در نزد آنان بدتر از یهود و نصارا و مجوس و مشرکان هستیم.» امام تا این سخن را شنیدند فرمودند: «اَمّا وَاللّهِ لا یَدخُلُ النّارَ مِنکُم اِثنانِ، لا وَاللّهِ و لا واحِدٌ، وَاللّهِ اِنَّکُم الَّذِینَ قالَ اللّهُ عَزَّوجَلَّ «وقالوا ما لَنا لا نَرى رِجالاً کُنّا نَعُدُّهُم مِنَ الاَشرار…» ثُمَّ قالَ: طَلَبُوکُم وَاللّهِ فِى ‏النّارِ فَما وَجَدُوا مِنکُم اَحَدا»؛ جهنم نمیرود؛ به خدا سوگند! شما کسانى هستید که خداوند در قرآن درباره آنها فرمود است: جهنمیان گفتند: چه شده است ما کسانى را که جزء اشرار می شمردیم در این‏جا نمی بینیم… . سپس حضرت فرمود: به خدا سوگند! به دنبال شما در جهنم می گردند، ولى یکى از شما را نمى ‏یابند!»[۳]

پی نوشت:

[۱] . الامالى، صدوق، ص ۱۵ ـ ۱۶؛ روضه الواعظین، ص ۲۹۶.

[۲] . بحارالانوار، ج ۶۵، ص ۸؛ الامالى، صدوق، ص ۶۷.

[۳] . الکافى، ج ۹، ص ۷۸.

شیعه برگهای درخت نبوت

اشاره:

علیه مذهب شیعه و پیروان آن از زمان حکومت بنی امیه تا امروز تبلیغات مسموم جاری است و حتی پیروان این مذهب به نام کافر از سوی مخالفین کشته می شوند. در طول تلریخ بشریت پیروان راه حق همیشه مورد آزار و اذیت قرار داشته اند. پیروان مذهب شیعه نیز به دلیل حق بودنش از سیو باطل گرایان قابل تحمل نبوده و با همان معیاری که دشمنان اسلام مسلمانان را سرکوب می کردند، شیعیان را را سرکوب نموده و با اهانت و توهین و برچسپ های کفر آمیز آنان را قتل عام می کنند. اما غافل از آنکه شیعیان پیروان راستین اسلام هستند. این مطلب با چند حدیث زیر به وضوح قابل اثبات است.

 در قرآن کریم از دو نوع شجره و درخت نام برده شده است یکی شجره ملعونه و خبیثه که می فرماید: «وَ الشَّجَرَهَ الْمَلْعُونَهَ فِی الْقُرْآن»[۱]‏ «وَ مَثَلُ کَلِمَهٍ خَبیثَهٍ کَشَجَرَهٍ خَبیثَهٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ»[۲] و دیگری شجره طیبه است. قرآن در مورد شجره طیبه می فرماید: «أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَهً طَیِّبَهً کَشَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ»[۳] آیا ندانستى که خدا چگونه مثلى زده است؟ کلمه پاک [که ا عتقاد واقعى به توحید است‏] مانند درخت پاک است، ریشه‏اش استوار و پابرجا و شاخه‏اش در آسمان است. آنچه که از دقت در آیات به دست مى‏آید این است که: مراد از«کلمه طیبه» که به«درخت طیب» تشبیه شده و صفاتى چنین و چنان دارد، عبارت است از عقاید حقى که ریشه‏اش در اعماق قلب و در نهاد بشر جاى دارد.[۴]

در حدیثی پیامبر اسلام از درختی دیگری هم نام برده شده که مانند درخت طیب دارای اصل و تنه و شاخه و برگ می باشد.

عَنْ ابْنِ عَساکِرَ فِی تارِیخِهِ عَنْ عاصِمٍ بْنِ ضَمْرَه عَنْ أمِیرِ الْمُؤمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلامُ قالَ: «قالَ رَسُول اللهِ ـ صلی الله علیه و آله ـ: «مَثَلِی وَ مَثَلُ عَلِیٍّ مَثَلُ شَجَرَه أنا أصْلُها وَ عَلِیٌّ فَرْعُها وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ ثَمَرُها وَ الشِّیعه وَرَقُها فَهَلْ یَخْرُجُ مِنْ الطَّیِّبِ إلّا الطَّیِّبُ وَ أنا مَدِینَه الْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بابُها فَمَنْ أرادَها فَلْیَأتِها مِنْ بابِها».[۵] پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: مَثَل من و علی مَثَل درختی است که من ریشه و ساقه و علی شاخه آن و حسن و حسین ـ علیهما السلام ـ میوه آن درخت و شیعه برگ های آن درخت را تشکیل می دهند، (و سپس افزود) آیا از اصل و ریشه پاک جز میوه پاک انتظار می رود؟ و من شهر علم و دانش هستم و علی ـ علیه السلام ـ درب آن است، پس کسی که خواست به شهر علم دست یابد، باید، از درب آن وارد شود.

 در احادیث نبوی از شیعه و مذهب شیعه سخن گفته شده است. این احادیث دلالت روشن بر این دارند که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم  موسس مذهب شیعه در قبال سایر مذاهب هستند که بعد از رحلت آن حضرت و  نیز  بعدها به تدریج به وجود آمده اند. در یکی از احادیث نبوی تصریح به این شده که شیعیان علی بهشتی هستند:

 عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله  و سلم قالَ: «یا عَلِیُّ أنْتَ وَ شِیعَتُکَ فِی الْجَنَّه».[۶] پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: یا علی! جنّت، سرای تو و شیعیان تو است.

پی نوشت:

[۱] . اسراء، ۶۰.

[۲] . ابراهیم، ۲۶.

[۳]  ابراهیم، ۲۴.

[۴] . محمد حسین طباطبایی،  ترجمه تفسیر المیزان‏ ، ج۱۲، ص۷۲، مترجم: سید محمد باقر موسوى همدانى‏، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم‏،چ۵، ۱۳۷۴ش.

[۵] . ابن عساکر، تاریخ دمشق، ج۴۲، ص۳۸۴، بیروت ، دارالفکر للطباعه والنشر والتوزیع، ۱۴۱۵ق.

[۶] . الخطیب البغدادی، ج۱۲، ص۳۸۹ ـ حلیه الاولیاء، ابونعیم، ج۴، ص۳۲۹ـ فی ظلال نهج البلاغه، ج۱، ص۱۲۳ ـ الهیثمی فی مجمعه، ج۹، ص۱۷۳.

مناظره امام سجاد علیه السلام با حسن بصری

 حسن بصری یکی از دانشمندان قرن اول هجری است، که دستگاه حکومت بنی امیه از چهره مذهبی او برای توجیه خیانت خود فراوان استفاده می‌نمود .

در زمان حکومت امام علی علیه السلام حسن بصری جوانی نورس بود. پس از پایان جنگ جمل و فتح بصره به دست ارتش امام، هنگامی که امام در میان هیاهوی مردم و موج جمعیت وارد بصره می‌شد، در لابلای مردم، جوانی را دید که قلم و لوحی در دست دارد و چیزهایی را که امام می‌گوید یادداشت می‌کند، حضرت با صدای بلند او را صدا زد که: چه می ‌کنی؟

حسن پاسخ داد: آثار شما را یادداشت می ‌کنم، تا پس از شما برای مردم بازگو کنم.

امام در اینجا جمله‌ای فرمود که جالب و قابل توجه است، فرمود:  «اما ان لکل قوم سامریا و هذا سامری هذه الامه لانه لایقول لامساس ولکنه یقول لاقتال»؛ مردم آگاه باشید که هر ملتی یک سامری دارد که با تزویر خود و با چهره مذهبی خویش، جامعه را از مسیر واقعی خود منحرف می‌کند و این «حسن بصری» سامری این امت است، و تنها تفاوتش با سامری زمان موسی علیه السلام این است که اگر او می‌گفت: «لامساس؛ کسی با من تماس نگیرد. ولی این می‌گوید: لا قتال؛ مبارزه با حکومت جنایتکار بنی امیه غلط است».[۱]

سامری مردی بود که پیروان حضرت موسی علیه السلام را به گوساله‌پرستی دعوت کرد و سبب گمراهی گروهی از آنها شد. نقل شده که پس از این کار مبتلا به وسواس شد و هر کسی را که می‌دید وحشت می‌کرد و فرار می‌نمود و فریاد می‌زد لامساس؛ با من تماس نگیرید.

پیش‌بینی امام درست از آب درآمد و این دانشمند، چنان خدمتی به دستگاه بنی امیه نمود که به گفته یکی از محققین اگر زبان حسن بصری و شمشیر حجاج نبود حکومت مروانی در گهواره، زنده به گور می‌شد، مگر نمی ‌بینید که حسن نشسته و در جلوی او عده‌ای بی ‌شمار، صف بسته‌ اند و او با مهارت‌ هایی که در سخن گفتن دارد، ضمن سخنرانی می‌گوید: «پیامبر خدا فرمود: به زمامداران ناسزا نگویند که آنان اگر نیکی کنند، برای آنها پاداش است و بر شما لازم است سپاسگزاری کنید و اگر بد نمایند، کیفر کردارشان را می‌بینند، و بر شما لازم است شکیبا باشید، که آنها بلائی هستند که خداوند به وسیله آنها از هر کس که بخواهد انتقام می‌گیرد.

و همین دانشمند بود که فتوا داد «اطاعت از پادشاهان بنی امیه واجب است هر چند ظلم کنند زیرا خداوند به وسیله آنان اصلاحاتی می‌کند که از جنایات آنان بیشتر است».

به هر حال او از چهره‌های مذهبی معروف زمان امامت امام چهارم، علی بن الحسین – علیهماالسلام – بود و امام برای رسوا ساختن او در مجلسی که سخنرانی می‌کرد با او مناظره و گفتگوی جالبی دارد که نقل می‌شود:

روزی حسن بصری در برابر انبوهی از جمعیت در سرزمین منا مشغول وعظ و سخنرانی بود، امام چهارم از آنجا عبور می ‌کرد، وقتی که منظره این سخنرانی را دید کمی ایستاد و به او فرمود: مقداری سکوت کن.

– امام: کردار خودت، بین خود و خدا، طوری هست که اگر فردا مرگ به سراغ تو آید، از عمل خود راضی باشی؟
– حسن بصری: نه.

– امام: تصمیم داری کردار کنونی خود را ترک کنی، و کرداری پیش گیری که برای مرگ مورد پسند باشد؟

– حسن بصری کمی سرش را پائین انداخت، سپس سر برداشت و گفت با زبان می ‌گویم تصمیم دارم ولی بدون حقیقت.
– امام: آیا امید داری که پیامبری پس از محمد، بیاید «و تو با پیروی او سعادتمند شوی»؟

– حسن بصری: نه.

– امام: آیا امید داری که جهان دیگری وجود داشته باشد، که در آنجا به مسئولیت‌های خود عمل کنی؟

– حسن بصری: نه.

– امام: آیا کسی را دیده ‌ای که با داشتن کمترین شعور، حال تو را برای خویش بپسندد؟ تو با اعتراف خودت در حالی به سر می ‌بری که از آن راضی نیستی، و تصمیم انتقال از این حال را هم نداری، و به پیامبری دیگر، و جهانی جز این جهان برای عمل، امیدوار نیستی، آن وقت با این وضع اسف انگیز که خود داری مشغول وعظ و نصیحت دیگرانی؟

منطق نیرومند امام چنان این سخنور زبردست را کوبید، که دیگر نتوانست چیزی بگوید،

همین که امام از آنها دور شد، حسن بصری پرسید: این که بود؟ گفتند: این علی بن الحسین علیهماالسلام بود.

حسن بصری: حقاً او از خاندان علم و دانش است.

پس از این رسوائی، دیگر ندیدند که حسن بصری مردم را موعظه کند.[۲]

پی نوشتها

[۱] . الشیخ الطبرسی، الاحتجاج، ج۱، ص۲۵۱، دار النعمان للطباعه والنشر – النجف الأشرف، ۱۳۸۶ ق / ۱۹۶۶ م.

[۲] . الاحتجاج، ج۲، ص۴۳٫

نامگذاری فرزندان امام علی به اسم خلفا

شبهه

چرا اهل بیت (علیه السلام) نام برخی از فرزندان خود را به نام های خلفا، نام گذاری کرده اند؟ آیا این کار دلیل بر رابطه خوب و دوستانه میان اهل بیت علیه السلام و خلفا نیست؟!

پاسخ شبهه

هر جامعه‏ اي آداب و رسومي دارد که جامعه ديگر آنها را نمي ‏پذيرد؛ براي نمونه، عرب ‌ها آدابي دارند كه عجم‌ ها آنها را نمي‏ پذيرند. نامگذاري در هر قوم و قبيله ‏اي وجود دارد؛ يعني هر پدري با انگيزه ويژه اي براي فرزندان خود نامي بر مي‏ گزيند. گاه نامي، مانند نام‏ هاي ايراني جمشيد، داريوش و… نزد گروهي خوب و پسنديده است. اما عرب‌ ها اين نام‏ ها را نمي‏ پسندند؛ چنانکه نام هايي مانند خالد، مالك، شِمر، عُدَي، بكر، عمر، عثمان، معاويه، يزيد و…، نزد آنان مرسوم است. صاحبان اين نامها هم از جنبه خوبي و بدي با يکديگر متفاوت‌اند؛ برخي، انسان‏هاي شجاع و نيرومند، برخي ديگر ترسو و شماري از آنان عالم و برخي ديگر جاهل ‌اند.

از اين رو، برگزيدن نامي که يك فرد آن عالم و فرد ديگر آن جاهل است، به معناي دوست داشتن افراد جاهل يا تأييدکردن جهل نيست. نام‌‌گذاري به نام خلفا نيز چنين است. از اين‌رو، كساني كه نام آنان را بر فرزندان خود نهاده‌­اند، نه به انگيزه برخورداري خلفا از اين نام ها، بلكه به دليل رواج اين نام‌‌ها ميان عرب‌ها بوده است. نامگذاري فرزندان اهل بيت نيز به همين دليل صورت پذيرفته است.

افزون بر اين، چنين نام گذاري از همكاري و مشاوره حضرت امير(ع) با خلفا يا بيعت وي با آنان ـ بر فرض تحقق آن ـ مهم تر نيست؛ پس نه اين همكاري و بيعت و نه آن نام گذاري بر تأييد خلافت دلالت نمي‌کند؛ زيرا افزون بر اين ها دلايل قوي ديگري مانند حفظ اسلام و پرهيز از پديد آمدن اختلاف ميان مسلمانان وجود داشته است و هنگام تعارض دو دليل با يکديگر دليل قوي تر را بايد برگزيد.

ابوبكر كنيه فرزند علي عليه السلام بوده است نه نام آن،  نام اصلی آن، عبد اللّه بوده كه در كربلا سنّش 25 سال بوده است.[1]

بنا بر اين سال ولادت عبد الله در اوائل خلافت حضرت علي عليه السلام بوده كه حضرت در آن دوره تندترين انتقاد‌ها را از خلفاي پيشين داشته است.

در باره عمر فرزند امام علی علیه السلام، باید گفت  که این را عمر ابن خطاب بر فرزند امام علی گذاشته بود و يكي از عادات عمر تغيير نام افراد بوده است و بر اساس اظهار مورخان شخص عمر اين نام را بر او گذارد و به اين نام نيز معروف شد، بلاذري در انساب الأشراف مي‌­نويسد:«وكان عمر بن الخطاب سمّي عمر بن عليّ بإسمه»، عمر بن خطاب، فرزند علي را از نام خويش، «عمر» نام گذاري كرد.[2] ذهبي در سير اعلام النبلاء مي‌‌‌نويسد: « ومولده في أيام عمر. فعمر سماه باسمه.» در زمان عمر متولد شد و عمر، نام خودش را براي وي انتخاب كرد.[3]

عمر بن الخطاب، اسم افراد ديگري را نيز در تاريخ تغيير داده است که به برخی از آنها اشاره می‌گردد:

  1. « عبد الرحمن بن الحارث…. كان أبوه سماه إبراهيم فغيّر عمر اسمه»؛ پدرش اسم او را ابراهيم گذاشته بود؛ ولي عمر آن را تغيير داد و عبد الرحمن گذاشت.[4]
  2. «الأجدع بن مالك بن أمية الهمداني الوادعي… فسماه عمر عبد الرحمن»؛ عمر بن الخطاب، اسم اجدع بن مالك را تغيير داد و عبد الرحمن گذاشت.[5]
  3. «وكان إسم المعلي ثعلبة، فسماه عمر بن الخطاب المعلي.»؛ نام معلي، ثعلبه كه عمر آن را تغيير داد و معلي گذاشت.[6]

نام گذاري به عثمان، نه به جهت هم نامي با خليفه سوم و يا علاقه به او است؛ بلكه همانگونه كه امام عليه السلام فرموده، به خاطر علاقه به عثمان بن مظعون اين نام را انتخاب كرده است.

إنّما سمّيته بإسم أخي عثمان بن مظعون»؛ فرزندم را به نام برادرم عثمان بن مظعون ناميدم.[7]

 پی نوشت ها:

[1] . أبو الفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، دار المعرفة، بيروت ، ص 88.

[2] . أحمد بن يحيي بن جابر البلاذري، (متوفاي279هـ)، أنساب الأشراف، دار الفكر – بيروت

الأولى، 1417 هـ – 1996 م ج 2، ص 192.

[3] . شمس الدين ذهبي، (متوفاي748هـ)، سير أعلام النبلاء، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، مؤسسة الرسالة – بيروت، التاسعة، 1413هـ.ج 4، ص 134،

[4] . أحمد بن علي بن حجر عسقلاني (متوفاي852هـ)، الإصابة في تمييز الصحابة تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل – بيروت، اول، 1412 – 1992.، ج 5، ص 29،

[5] . همان.

[6] . أبو المنذر سلمة عوتبي، (متوفاي: 511هـ)، الأنساب، ج 1، ص 250. بی نا، بی تا، بی جا.

[7] . مقاتل الطالبيين، ج 1، ص 23.

شیعه و فضایل علی(ع)

 شبهه

شيعيان در بيان فضائل علي بن ابي طالب (ع) غلو نموده اند و هيچگونه دليل عقلي و نقلي بر آن ندارند. و جايگاه علي(ع) مانند ساير صحابه بود.

پاسخ شبهه

فضائل و مناقب امير المؤمنين علي بن ابي طالب(ع) آنچنان معروف و مشهور است كه حتي جماعت زيادي از علما و دانشمندان اهل تسنن در اين باره كتابهاي مستقل نوشته اند.(1)

ما در اينجا به بعضي از احاديثي كه در كتب معتبر اهل سنت درباره فضائل آن حضرت آمده است بسنده مي كنيم.

1ـ بخاري در صحيح خود در موارد متعدده به فضائل آن حضرت تصريح كرده است.

الف) در ضمن يك حديث مفصل و طولاني كه پيرامون داستان «عمرة القضاء» نقل كرده است در آخر حديث دارد كه پيامبر اسلام (ص) به علي بن ابي طالب فرمود: تو از مني و من از تو!(2)

ب) در جاي ديگر بخاري به اسناد خود از سهل بن سعد نقل مي كند كه رسول خدا (ص) در روز خيبر فرمود: فردا اين پرچم را به مردي مي دهم كه خداوند به وسيله او در خيبر را فتح مي كند، او خدا و رسول خدا را دوست مي دارد، و خدا و رسول خدا هم او را دوست مي دارند، مردم، در آن شب با همديگر به بحث و گفتگو پرداختند كه آن شخص كيست؟ مردم هنگام صبح خدمت پيامبر اسلام (ص) آمدند و هر كس اميدوار بود كه آن حضرت پرچم فتح و پيروزي را به او بدهد، آنگاه پيامبر اسلام (ص) فرمود: علي بن ابي طالب كجا است؟ عرض كردند: علي مبتلا به درد چشم شديد شده و از آن رنج مي برد، پيامبر (ص) فرمود: او را پيش من بياوريد، در آن هنگام علي(ع) آمد و پيامبر (ص) آب دهان خود را به چشمان او كشيد و براي او دعا كرد، در نتيجه درد چشم علي(ع) بهبودي يافت، سپس پرچم را به علي داد و خيبر فتح شد.(3)

ج) باز در صحيح بخاري در جاي ديگر آمده است كه پيامبر اسلام (ص) به علي (ع) فرمود:آيا راضي نيستي كه نسبت به من، همانند هارون نسبت به موسي باشي؟(4)

همين حديث را به صورت كامل در جاي ديگر نقل كرده است و از مصعب بن سعد از پدرش نقل مي كند كه رسول خدا (ص) به سوي تبوك حركت كرد و علي (ع) را به جاي خود قرار داد. علي (ع) عرض كرد: آيا مرا در ميان كودكان و زنان مي گذاري؟ پيامبر (ص) فرمود: آيا راضي نيستي كه نسبت به من همانند هارون نسبت به موسي باشي جز اينكه پيامبري بعد از من نخواهد بود.(5)
جالب اينكه مسلم در صحيح خود نقل مي كند كه معاوية به سعد بن ابي و قاص گفت: به چه دليل (علي بن ابي طالب) را سب نمي كني؟ سعد پاسخ داد من هنگامي كه سه مطلب (مهم) را كه پيامبر (ص) درباره علي (ع) گفته است ياد مي كنم او را ناسزا نمي گويم و اگر يكي از آنها را من داشتم بهتر از آن بود كه مالك شترهاي (زياد) سرخ مو باشم: سعد سپس حديث منزلت و حديث رايت (پرچم) و آيه مباهله را در مقام فضيلت علي(ع) به رخ معاويه مي كشد و مي گويد خداوند به پيامبر دستور داد: «بگو بيائيد ما فرزندان خود را دعوت مي كنيم شما هم فرزندان خود را» پيامبر (ص) علي و فاطمة و حسن و حسين را فرا خواند وگفت: بارالها اينها اهل (بيت) من مي باشند(6).

ابن اثير يكي از دانشمندان معروف اهل سنت در يكي از تأليفات خود بنام «اسدالغابة» به اسناد خود از انس بن مالك نقل مي كند كه براي پيامبر اسلام (ص) مرغ بريان آورده بودند، گفت بارالها بهترين مخلوقات خود را برسان تا با من از اين مرغ بخورد. ابو بكر آمد او را رد كرد (و اجازه نداد)، بعد عثمان آمد او را هم رد كرد، پس علي (ع) آمد به او اجازه داد.(7)

ابن حجر عسقلاني در كتاب خود نقل مي كند پيامبر اسلام (ص) به علي (ع) (اشاره كرد و) فرمود: اين وصي من و گنيجينه اسرار من مي باشد و بهترين انسانها بعد از من است.(8)

يكي از دانشمندان شافعي كه درباره مناقب علي بن ابي طالب (ع) كتاب مستقل نوشته است با نقل يك حديث از اين كتاب كلام را به پايان مي رسانيم. او باسناد خود از ابوذر غفاري نقل مي كند كه پيامبر (ص) فرمود: هر كس بعد از من درباره خلافت علي عداوت و دشمني كند كافر مي باشد و با خدا و رسول او مبارزه كرده است و هر كس در علي شك و ترديد كند كافر است.(9) بنا براين شيعه همان فضائلي رادر مورد علي مي گويد كه اهل سنت دركتاب هاي خود نقل كرده اند.

منبع: نرم افزار پاسخ 2 مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات.

پاورقی:

  1. مانند مناقب علي بن ابي طالب تأليف ابن مغازلي، أنس المطالب في مناقب امام علي بن ابي طالب، تأليف محمد بن محمد شافعي، مناقب علي (ع) تأليف احمد بن حنبل، مناقب مرتضوي تأليف مير محمد صالح حسين حنفي مشهور به مشكين قلم، مناقب علي (ع) تأليف ثعلبي مفسر معروف شافعي، مناقب علي (ع) تأليف محب الدين طبري شافعي صاحب كتاب ذخائر العقبي، مناقب علي (ع) تأليف خواجه محمد پارسا، الخصائص تأليف احمد بن شعيب نساني صاحب سنن معروف، فضائل علي (ع) تأليف جلال الدين عبدالرحمن السيوطي شافعي، فضائل علي (ع) تأليف علامه عيدوس علوي شاخص، فضائل علي (ع) تأليف حاكم نيشابوري شافعي صاحب كتاب المستدرك علي الصحيحين، فضائل علي (ع) تأليف ابو محمد محمد بن علي بن اسماعيل حنفي و دهها كتاب ديگر.
    2. بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح البخاري، بيروت، چاپ دار الجبل، ج5، ص180، باب عمرء القضاء.
  2. همان، ج5، ص171، باب غزوة.
  3. همان، ج5، ص24.
  4. همان، ج6، ص3.
  5. مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، مصر: ميدان الازهر، مطبعه محمد علي صبيح و اولاده، ج7، ص120- 121.
  6. ابن اثير، اسد الغابة في معرفة الصحابة، تهران، چاپ مكتبة اسلامية، 1366ش، ص30.
  7. ابن حجر، تهذيب التهذيب، حيدر آباد دكن- هند، چاپ اول، 1325ه‍، ج3، ص106.
  8. ابو الحسن علي بن محمد بن محمد الواسطي الشافعي، مناقب علي بن ابي طالب، تهران، مطبعه اسلاميه، چاپ دوم، 1402، ص46.

خیانت جبرئیل

شبهه

مبلغین وهابی شیعیان را به این عقیده متهم می­ کنند که آنان باور دارند که جبرئیل ابتدا می­ خواست وحی را به علی علیه السلام نازل کند و سپس به دلیلی به پیامبر نازل کرد، صحیح است!

پاسخ شبهه

در پاسخ اين شبهه بايد گفت: این ادعا افتراء و تهمتی است که دشمنان شیعه به پیروان مکتب اهل­ بیت (ع) نسبت داده­ اند، و تا کنون هیچ دلیلی در اثبات این ادعا ارائه نداده­ اند و صرف ادعاست، و با هیچ اصل از اصول شیعه سازگاری ندارد و در هیچ منبع شیعه بیان نشده و از زبان هیچ شیعه­­ ای شنیده نشده است.

شيعه معتقد به عصمت فرشتگان الهي است، جبرئيل أمین که آورندة وحي است، جزء ملائكه مقرب خداست. و هيچ خطا، اشتباه و نسياني در او راه ندارد. خداوند سبحان می­ فرماید:«لايعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون؛[1] هرگز مخالفت فرمان خدا نمي­ كنندو دستورات او را دقيقاً اجرا مي كنند.»  آيه دلالت مي­ كند به اين كه ملائكه مخالف اوامر و نواهي الهي كاري انجام نمي­ دهند، مفسرين اين آيه شريفه را دليل بر عصمت ملائكه مي دانند.[2]

«يخافون ربهم من فوقهم و يفعلون ما يؤمرون.[3] از خدا كه فوق همه آنهاست مي ترسند و به هر چه مأمورند اطاعت مي كنند. اين آيه شريفه هم اثبات مي كند كه ملائكه در هر امري تابع اوامر و نواهي الهي هستند.[4]

«لايسبقون بالقول و هم بأمره يعملون؛[5] هرگز پيش از امر خدا كاري انجام نمي دهند و هر چه بكنند بفرمان خدا بجا مي آورند. اين آيه هم مثل آيات قبل دلالت مي كند كه ملائكه در هر كاري تابع امر الهي هستند.

«نزل به الرّوح الأمين علي قلبك لتكون من المنذرين؛[6] خداوند در اين آيه از جبرييل به عنوان امين ياد مي ­كند و أمين هم به كسي مي گويند كه از او خيانتي صادر نشود. شيعيان اعتقاد دارند كه جبرئيل مَلك اميني است كه قرآن را به امر خداوند به قلب مبارك پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نازل كرده است.

«قل من كان عدواً لجبرئيل فانّه نزّل علي قلبك باذن الله؛[7] بگو هر كس با جبرئيل دشمني ورزد (در حقيقت دشمن خداست) چرا كه آن فرشتة گرامي به اذن خداوند قرآن را بر قلب تو نازل نمود. در اين آيه خداوند دشمنان جبرئيل را توبيخ كرده و مي فرمايد كه جبرئيل آيات را به اذن خداوند به قلب پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نازل كرده، بدون اذن خداوند كاري انجام نمي دهد. بلكه هر دستوري كه مي آورد به اذن الله است و شيعيان قائل به امانت جبرئيل در ابلاغ وحي رسالت به پيامبر عظيم الشأن اسلام اند.[8]

باید توجه داشت كه اطاعت و ترك عصيان فرشتگان يك نوع اطاعت تكويني است نه تشريعي، آنها چنان ساخته شده ­اند كه فرامين الهي را با كمال ميل و رغبت اجرا مي كنند.[9] و لذا امكان ندارد كه از دستورات الهي سرپيچي نمايند و آنچه بر پيامبر نازل شده همان اجراي فرامين الهي است.

ب. رواياتي زیادی وجود دارد که حالات ملائكه را بيان مي­ كنند كه ملائکه قدرت انجام خطا را هر گز ندارند و شيعه با استدلال به اين روايات عقيده دارد كه ملائكه معصوم هستند و هیچ ­گاه خیانت نمی­کنند.

امام علي ـ عليه السلام ـ در خطبة اول نهج البلاغه ملائكه را چنين توصيف مي كند: «گروهي از آنان هميشه به سجده­ اند و ركوع ندارند و يا به ركوعند و قيام نمي­ كنند. يا در صفوفي كه هرگز از هم پراكنده نمي گردد قرار دارند. يا همواره تسبيح مي­ گويند، هرگز خسته نمي ­شوند. هيچ خواب چشم­ه اي آنان را نمي­ پوشاند و عقول آنها گرفتار نسيان و سهو نمي­ گردد. بدن آنها به سستي نمي­ گرايد و غفلت و نسيان بر آنان عارض نمي شود و گروه ديگر امينان وحي او، و زبان او به سوي پيامبرانند و پيوسته براي رساندن حكم و فرمانش در رفت و آمدند.»[10]

شیعیان عقايد و تكاليف خود را از امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ اخذ كرده است و با نگاه به سخنان معصومين و ائمه ـ عليه السلام ـ روشن مي شود كه ايشان به نبوت نبي خاتم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ايمان داشته و بارها به آن شهادت داده­ اند. شيعيان كه خود را پيروان اين حضرات معصومين ـ عليه السلام ـ مي دانند، جز راه و روش ائمه و امامان خويش طريق ديگري انتخاب نكرده ­اند. وقتي شيعه با تمام وجود هر روز به نبوت و رسالت حضرت خاتم الانبياء ـ صلّي الله عليه و آله ـ شهادت مي­ دهد پس چگونه ممکن است كه بگويند جبرئيل بايد رسالت را به علي ـ عليه السلام ـ ابلاغ مي­ كرد. در نتيجه خيانت كرده و به پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ آورده است. هم پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را نبي برحق بداند و از طرف ديگر قائل به خيانت جبرئيل باشند.

علي ـ عليه السلام ـ در بارة پيامبر گرامي اسلام مي­ فرمايد: « و اشهد اَن لا اله الّا الله وحده لاشريك له و اشهد اَنّ محمداً عبده و رسوله، خاتم النبييّن». گواهي مي­ دهم كه محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ بنده و پيامبرخدا و خاتم پيامبران است.[11]

در جاي ديگر چنين مي­ فرمايد: «امين وحيه و خاتم رسله». محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ امين وحي و خاتم پيامبران است.[12]

امام صادق ـ عليه السلام ـ هم مي­ فرمايد: «لم يبعث الله عزوجل من العرب الّا خمسة انبياء، هوداً و صالحاً و اسماعيل، شعيباً و محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ خاتم النبيّين». خدا از ميان قوم عرب تنها پنج پيامبر را برانگيخت كه عبارتند از: هود، صالح، اسماعيل، شعيب و محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه خاتم پيامبران است.[13]

شیعه معتقد است كه علي ـ عليه السلام ـ وصي و جانشين پيامبر اسلام و امام مسلمین است، بحث نبوت امام علی همانگونه که پیش از این بیان شد در هیچ کتابی منتسب به شیعه چنین چیزی نوشته نشده و هیچ شیعه و لو عامی و بی­ سواد به چنین مطلبی اعتقاد نداشته اند و تا کنون از زبان هیچ یک از شیعیان چنین مطلب گفته نشده است، این تهمت نیز از تهمت­ های است که از سوی برخی متعصبین مخالف شیعه مطرح می ­شود تا مکتب اهل بیت  را در افکار دیگران بد جلوه دهند، غافل از اینکه نور اهل بیت با این تلاش ­های نافرجام هرگز خاموش نخواهد شد و روز به روز دامنه آن گسترده­ تر و وجدان­های بیدار و حق طلب به سوی این مکتب نورانی تمایل پیدا می ­نمایند.

پی نو شت ها:

[1] . تحريم، 6.

[2] . ذيل آيه 6، سورة مباركه تحريم، فتح الله كاشاني، تفسير منهج الصادقين،  كتابفروشى وچاپخانهء محمد حسن علمى

سال چاپ، 1333 ق، ج 9، ص 241، أمین الاسلام طبرسی، تفسیر مجمع البيان، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات – بيروت – لبنان، اول، 1415ق،

ج 10، ص 63.

[3] . نحل، 5.

[4] . مجمع البيان، ج 6، ص 161، منهج الصادقين، ج 5، ص 198، جمال الدین حسن بن یوسف، حلي، كتاب الالفين، كتبة الألفين – الكويت، 1405ق،  ص 326.

[5] . انبياء،‌ 30.

[6] . انبياء، 27.

[7] . بقره، 97.

[8] . محمد حسين طباطبايي، تفسیر الميزان، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة، ج 2، ص 24.

[9] . مكارم شيرازي، تفسير نمونه، دارالکتب الاسلامیة، 131387ش، ج 28، چ 9،

[10] . نهج البلاغه، خ اول، ترجمه محمد دشتي.

[11] . ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، دار إحياء الكتب العربية – عيسى البابي الحلبي وشركاه، اول، 1376ش، ج 9، ص 166.

[12] . نهج البلاغه، خطبه 173، ترجمه محمد دشتي.

[13] . محممد باقر مجلسی، بحار الانوار،مؤسسة الوفاء، بيروت – لبنان، ج 11، ص 42.

جايگاه على عليه السلام در ميان اصحاب

 غلامحسن محرمى

على اول مظلوم تاريخ است، بزرگترين محبوبيت ها و بيشترين دوستداران را داشته است، چه انسانهايى كه در طول تاريخ به جرم محبت و عشق او انواع اذيت ها و آزارها رامتحمل شده اند، حتى جان خود را در اين راه از كف داده اند.اكنون بر آن هستيم كه موقعيت او را ميان معاصران به ويژه اصحاب پيامبر كه نخستين مسلمانان بودند، بررسى كنيم. البته تنها به جنبه سياسى اين مسئله پرداختيم.

جايگاه على عليه السلام

اميرمؤمنان على عليه السلام در ميان صحابه پيامبر داراى موقعيت و جايگاه خاصى بود،چنانكه مسعودى گويد: «از تمام فضايل ومناقبى كه اصحاب پيامبر دارا بودند چون سبقت در اسلام، هجرت، نصرت پيامبر،خويشى با آن حضرت، قناعت، ايثار، آگاهى ازكتاب خدا، جهاد، ورع، زهد، قضاوت، فقه و …على عليه السلام بهره اى كامل و حظى وافر داشت. به علاوه فضائلى تنها در او بود مثل: اخوت باپيامبر، فرمايش پيامبر در باره او كه تو از من به منزله هارون از موسى هستى و نيز فرمايش پيامبر به او كه هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست، بار خدايا دوستش رادوست و دشمنش را دشمن بدار، همچنين دعاى پيامبرصلى الله عليه وآله در مورد ايشان، آن هنگام كه انس پرنده پخته اى را خدمت حضرت رسول آورد، حضرت فرمود:

بار خدايا!محبوب ترين خلقت را وارد كن كه با من هم غذا شود. كه ساير اصحاب پيامبر از اين فضايل بى بهره بودند» (1)

ويژگى على عليه السلام در ميان بنى هاشم

بنى هاشم يعنى فرزندان هاشم، جد دوم پيامبر، طايفه آن حضرت و نزديك ترين مردم به ايشان بودند. هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مبعوث شد، چهار تن از عموهاى پيامبر: اابوطالب، ابولهب، عباس و حمزه در قيد حيات بودند و جز ابولهب بقيه مسلمان شدند. باوجود عموهاى پيامبر در ميان بنى هاشم،على عليه السلام نزديك ترين شخص به پيامبر بود، ازخردسالى در خانه پيامبر و با تربيت آن حضرت رشد يافته بود. (2) شب هجرت به جاى پيامبر خوابيد و ودايع و امانتهاى آن جناب را به مردم بر گرداند و در مدينه به پيامبر ملحق شد. (3)

مهمتر از همه، جايگاه على عليه السلام در اسلام بود، رسول اكرم صلى الله عليه وآله جايگاه على عليه السلام را دراسلام از همان اوايل بعثت تعيين فرمود،آنگاه كه به فرمان خدا مامور شد عشيره خويش را انذار كند و در آن جلسه تنها كسى كه حاضر به يارى و موازرت نبى اكرم صلى الله عليه وآله شد، على عليه السلام بود. با اينكه سن آن جناب ازهمه حاضران كمتر بود، رسول اكرم در ميان بزرگان و پير مردان خاندانش اعلام كرد كه على وزير، خليفه و جانشين اوست.(4)

مقابله پيامبر با بدخواهان على عليه السلام

بعد از اينكه اسلام گسترش يافت و تقريبااكثر مناطق جزيرة العرب را گرفت و افرادزيادى با انگيزه هاى مختلف به سلك مسلمانان در آمدند، حتى عده كثيرى از آنهادر مدينه ساكن شدند، در حالى كه به گواهى قرآن ايمان در قلوبشان جاگير نشده بود، به ويژه عده اى از قريشيان كه علاوه بر اين مطلب پيوسته بر بنى هاشم حسدمى ورزيدند، به خصوص على عليه السلام به خاطرسابقه و جهادش بيشتر از همه مورد حسدآنان بود. از اين رو پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مواظب رفتار اصحابش با على عليه السلام بود و درمناسبتهاى مختلف، مقام و موقعيت آن جناب را به آنان گوشزد مى كرد و بر جايگاه على عليه السلام تاكيد مى نمود، ابن شهر آشوب ازعمر بن خطاب نقل كرده كه من على را اذيت مى كردم، پيامبرصلى الله عليه وآله مرا ملاقات كرد و فرمود:«تو مرا آزردى اى عمر! گفتم: پناه بر خدا ازاذيت رسول خدا.»، فرمود:

«تو على را آزردى وهر كس على را بيازارد، مرا آزرده است »،مصعب بن سعد از پدرش سعد بن ابى وقاص نقل كرده كه او گفته است: «من و مرد ديگرى در مسجد بوديم و به على بد مى گفتيم، پيامبربا حالت غضب به سوى ما آمد و فرمود: چرا مرامى آزاريد هر كس على را بيازارد، مرا آزرده است » (5) .

ابن شهر آشوب از محدثان اهل سنت چون ترمذى، ابو نعيم، بخارى و موصلى نقل مى كنند:

عمران بن حصين و ابن عباس و بريده گفته اند، كه: «على عليه السلام از ميان غنائم جنگى،خواست كنيزى را بخرد، حاطب بن ابى بلتعه و بريده اسلمى با او رقابت كردند و قيمت كنيزرا بالا بردند و على عليه السلام با آن قيمت كنيز راخريد، وقتى كه برگشتند، بريده مقابل پيامبرايستاد و از على عليه السلام شكايت كرد، پيامبرصورتش را از او برگرداند، از راست و چپ وپشت سر آمد و شكايت خود را تكرار كرد،آنگاه حضرت رو كرد به او و رنگش تغيير نمودو صورت مباركش سرخ شد و فرمود:اى بريده!چه شده، تا امروز رسول خدا را اذيت نكرده بودى؟! مگر نشنيدى خداى تعالى مى فرمايد:«ان الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا و الاخرة و اعد لهم عذابامهينا»؟! مگر نمى دانى كه على از من است ومن از على؟! هر كس او را بيازارد، مرا آزرده وهر كس مرا بيازارد، خدا را آزرده است و هركس خدا را بيازارد، خدا حق دارد كه او را با سخت ترين عذابش در آتش جهنم بيازارد!اى بريده! تو آگاهى يا خدا؟ تو آگاهى ياصاحبان لوح محفوظ آگاهند؟ تو آگاهى يافرشته رحمها آگاه است؟ اى بريده! تو آگاهى يا فرشتگان مواظب على بن ابى طالب؟ گفتم:بلكه فرشتگان حافظ او. حضرت فرمود:جبرئيل به من خبر داد از فرشتگان مواظب على، كه آنان از روز تولدش، حتى يك خطابراى او ننوشته اند، فرشته رحمها و فرشتگان صاحب لوح محفوظ نيز همين طور. بعد سه بار فرمود: از على چه مى خواهيد؟ او از من است و من از او، او ولى هر مؤمنى بعد از من است.»(6)

على عليه السلام ميزان ايمان و نفاق

بيان مناقب امير المؤمنين توسط پيامبراكرم صلى الله عليه وآله موجب افزايش محبوبيت آن جناب در ميان صحابه شده بود، به حدى كه با وجودپيامبرصلى الله عليه وآله، على عليه السلام سمبل و معيار حق وايمان شده بود، چنانكه انس بن مالك نقل كرده: «ما در عصر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله اگرمى خواستيم بفهميم كسى زنازاده است بابغض على بن ابى طالب مى فهميديم، بعد ازجنگ خيبر مردى بچه خود را به آغوش گرفته و مى رفت، در راه كه على را ديد، باءدستش او را به بچه نشان داد، از طفل پرسيد:اين مرد را دوست دارى؟ اگر مى گفت: آرى، اورا مى بوسيد و اگر مى گفت: نه، او را به زمين مى انداخت و مى گفت: نزد مادرت برو».

عبادة بن صامت نيز مى گويد: «ما اولاد وفرزندانمان را با حب على بن ابى طالب مى آزموديم، اگر مى ديديم كه يكى از آنها او رادوست ندارد، مى دانستيم كه او را رستگارنخواهد شد.» (7)

درباره شناختن مؤمن و منافق با حب وبغض على عليه السلام مى توان به حديث ابن عباس هم اشاره كرد…

اعلام جانشينى على عليه السلام

اگر چه از اوايل بعثت، جانشينى على عليه السلام مطرح شده بود و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در ميان خويشان نزديكش آن جناب را وزير وجانشين خود اعلام كرده بود، ولى اين مطلب در ميان عده خاصى بود. اما با گذشت سالهاى آخر عمر پيامبر، مساله جانشينى على عليه السلام عمومى تر مى شد، به حدى كه لقب «وصى » ازالقاب شايع آن حضرت گشت كه دوست ودشمن آن را قبول داشتند، به خصوص بعد اززمانى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به على عليه السلام فرمود:«انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى » كه اين قضيه پيش از رفتن به جنگ تبوك بود.

بالاخص در جريان حجة الوداع در منى وعرفات، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در سخنرانى هاى خود به مردم گوشزد مى كرد كه دوازده نفرجانشين او خواهند شد كه همه از بنى هاشم هستند. بالاخره در باز گشت از مكه، در غديرخم از سوى خدا مامور مى شود كه جانشينى على عليه السلام را به تمام مسلمانان ابلاغ كند.رسول اكرم صلى الله عليه وآله نيز به مسلمانان دستور دادكه توقف كنند و آنگاه بر منبرى از جهاز شتران رفت و فرمود: «… من كنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه و عادمن عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله » بعد به مردم فرمود، كه با آن جناب بيعت كنند. بدين ترتيب رسول خداصلى الله عليه وآله به مسلمانان اعلام كرد كه چه كسى جانشين اوست، از اين رو عموم مردم بر اين باور بودندكه بعد از رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله، على عليه السلام خليفه او خواهد شد، چنان كه زبير بن بكار – كه ازخاندان زبير و از مخالفان على عليه السلام است. -مى نويسد: «عموم مهاجران و همه انصار شك نداشتند كه على عليه السلام خليفه و صاحب امر بعداز رسول خداصلى الله عليه وآله است.» (8) . همچنين اين مطالب از اشعارى كه از جريان سقيفه بر جاى مانده، به خوبى مشهود است، زيرا تحريف كمتر به شعر راه يافته است (9) . اين مطلب به قدرى روشن بود كه دشمنى چون معاويه نيزبه آن اقرار كرده است، چنان كه در جواب نامه محمد بن ابى بكر نوشته است:

«ما و پدرت درعصر رسول خداصلى الله عليه وآله اطاعت پسر ابى طالب را بر خود لازم مى ديديم و فضلش را برخودمان آشكار، بعد از رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله پدرت و عمر نخستين كسانى بودن كه منزلت او را پايين آوردند و به يعت خودشان فراخواندند.» (10) بدين جهت آنان كه درماههاى آخر عمر پيامبر در مدينه نبودند و ازبعضى توطئه ها خبر نداشتند، بعد از رحلت پيامبر كه به مدينه برگشتند و مشاهده كردندكه ابو بكر به جاى پيامبر نشسته و خود راخليفه پيامبر معرفى مى كند، سخت برآشفتند، مثل خالد بن سعيد (11) ، حتى ابوسفيان وقتى كه از سفر برگشت و وضع راچنين ديد، خدمت عباس بن عبدالمطلب وعلى عليه السلام آمد و از آنان خواست كه براى استيفاى حق خويش قيام كنند، ولى آنان پيشنهاد او را نپذيرفتند. (12)

اما اين كه چگونه ورق برگشت و ابوبكر برمسند خلافت نشست و از اين جهت بامخالفت جدى روبرو نشد؟ بايد در نفوذسياسى و نقش تبليغاتى قريش و نوبنيادبودن جامعه اسلامى جستجو كرد.

پى نوشتها:

1 – مسعودى، على بن الحسين: مروج الذهب،منشورات موسسة الاعلمى المطبوعات، بيروت،1411 ه .ق، ج 2، ص 446.

2 – ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، منشورات الشريف الرضى، 1416 ه .ق، ص 41.

3 – مروج الذهب، ص 294.

4 – رجوع شود به: يوسفى غروى، محمد هادى،موسوعة التاريخ الاسلامى، مجمع الفكر الاسلامى،قم، ط اول، 1417 ه .ق، الجزء الاول، ص 410.

5 – ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، مؤسسه انتشارات علامه، قم، ج 3، ص 211.

6 – همان، ص 211 و 212.

7 – همان، ص 207.

8- زبير بن بكار: اخبار الموفقيات، منشورات الشريف الرضى، قم، 1416 ه .ق، ص 580.

9 – رجوع شود به همان منبع، ص 579، 581 و 592،ابن واضح، تاريخ يعقوبى، منشورات الشريف الرضى، قم، 1414 ه .ق، ج 2، ص 128 – 126 و مغنيه،محمد جواد، الشيعة فى الميزان، منشورات الشريف الرضى، قم، ص 20.

10 – بلاذرى، احمد بن جابر انساب الاشراف،منشورات مؤسسه الاعلمى المطبوعات، بيروت،1394 ه .ق، ج 2، ص 296.

11و 12 – تاريخ يعقوبى، ص 126.

صراط الله را شهيدش كردند !

اصغر بابايى

‏‏درآمد:

سخن گفتن و قلم زدن در مورد شخصيتى كه به (صراط الله) معروف و مشهور هست، كار آسانى نيست. همانطوريكه دشمنان تمام توان خويش را بكار گرفتند تا آقايى و همت بلند امام حسن(ع) را تغيير دهند ولى نتوانستند و معجزه آسا عاجز ماندند و به فرموده شيخ كاظم ازدى:

(نيزه و نيش دشمن همه اعضايشان را تغيير داد مگر آقايى و همت بلندشان كه از تغيير در امان است.)

همين سان دوستان هم كه تمام توان خويش را بكار گرفتند تا آقايى و همت بلند امامان و امامت را آنطوريكه شايسته شإنشان است معرفى كنند نتوانستند. چون واژه ها لالند و همسان مرغان بى پر و بالند.

آنچه مهم است و مشكل گشا، اين است كه ما با واژه هاى ويژه اى كه در وجدانمان نقش بسته است مقام امامان و امامت را درك كنيم و وقتى از حسن بزرگ و صلح اكبر وى، سخن مى گوئيم، خودمان در عمل (حسن هاى كوچكى) باشيم كه پست سر (حسن بزرگ) در حركت باشيم و معنى مقتدا و الگو قرار دادن امام غير اين نمى تواند باشد.

اگر در عمل و زندگى شيعيان (روح امام) و (روح امامت) حضور نداشته باشد و آن دقتهاى بسيار زيباى زندگى امامان(ع) در زندگى شيعيان اجرا نگردد و اگر به آن سنت عملى، گفتارى و امضايى امامان(ع) با ديده و بينش دقيق و عميق ننگريم و سپس آن را در زندگى خودمان اجرا نكنيم و اگر خودمان را صاحبان اصلى سنت اصيل ندانيم چگونه مى توانيم ادعاى انسان اسلامى و انسان ويژه ـ شيعه ـ را داشته باشيم؟!

در اين مقاله كوتاه، در واقع درصدد آن هستيم كه بدانيم:

(بر امام حسن(ع) چه گذشت؟)

و چگونه مى توان زندگى حسنى داشت؟

از اين رو، تلاش كرديم فضايى كه امام(ع) در آن فضا قرار داشت و چه تصميمى مى توانست در آن اوضاع و احوال بگيرد ترسيم بكنيم تا خواننده عزيز را به سيماى درست زندگى امام مجتبى (ع) آشنا كنيم.

امام حسن(ع) در يك فضايى زندگى مى كرد كه در واقع در محاصره دشمن بود. از دشمن اصلى كه بگذريم، امام با تيپ هايى سر و كار داشت كه به نام جهاد و دفاع از او از كوفه بيرون آمده بودند و پس از مدتى كوتاه در چهره دشمنان خونين او ظاهر گشته بودند.

در يك چنين فضايى امام(ع) چه استراتژى را مناسب مى دانست و به دنبال آن با امام(ع) چه كردند، كه نبايد مى كردند!

واژه ها لالند:

واژه ها لالند، در معنا مى مانند

همچو غربالند، مرغ بى پر و بالند.(1)

با واژه ها نمى توان شخصيت امامان(ع)، را شناخت يا شناساند. همانطوريكه با كشيدن آب از غربال، «نمى» بيش «ته» آن باقى نمى ماند با واژه ها هم «نمى» از شخصيت امامان(ع) عايد انسان مى گردد و در حد «نمى» ما را به شناخت شخصيت امامان(ع) نزديك مى كنند.(2)

شناخت عميق از شخصيت امام حسن(ع) را، بايد در وجدانهاى بيدار يافت وگرنه از راه واژه ها، نمى توان به شناخت حقيقى مقام امام حسن(ع) دست يازيد.

واژه ها، مرغان بى بال و پرى هستند كه ياراى پرواز بر اين قله رفيع را ندارند.

اينكه در زيارت امام حسن مجتبى(ع) آمده است:

(السلام عليك يا صراط الله)(3)

سلام بر تو باد اى راه راست خدا.

خود اين جمله و واژه، دركش بسيار سخت است تا چه رسد به اينكه انسان بخواهد به حقيقت و نظر حق، در اين مورد دسترسى پيدا كند.

به هر تقدير، انسانهاى معمولى به اين (نم) هم نياز شديد دارند و همين (نم) اندك مى تواند سرزمين وجودى انسانها را به سبزه زارها مبدل سازد.

به عبارت ديگر:

در واقع، واژه ها، انسان را براى شناخت عميق شخصيت امام(ع)، تا نيمه راه، راه مى نمايند و بقيه راه را، به عهده (عقل سليم) و (قلب سليم) مى گذارند.

دشمن امام حسن(ع) در كلام امام على(ع)

1ـ هويت فرهنگى و سياسى معاويه:

(و ان البغى والزور يذيعان بالمرء فى دينه و دنياه…) على(ع) طى نامه اى به معاويه مى نويسد:

(همانا ستمگرى و دروغ ـ رسوايى ـ آدمى را در دين و دنياى او آشكار مى سازد، و نقصان وى را نزد آن كس كه عيبگوى او بود پديدار، و تو مى دانى آنچه را از دست شده تدارك كردن نتوانى… پس از روزى بترس كه در آن روز آن كه پايان كار خود را نيكو گردانيده شادمان است، و آن كه مهار خود را به دست شيطان داده و از كفش نگشاده پشيمان. تو ما رابه حكم قرآن خواندى و خود اهل قرآن نيستى. ما تو را پاسخ نداديم بلكه داورى قرآن را گردن نهاديم.)(4)

2ـ سوابق و تبار معاويه:

(اما بعد فانا كنا نحن و انتم على ما ذكرت من الالفه والجماعه، فرق بيننا و بينكم إمس. انا آمنا و كفرتم…)

امام على(ع) در پاسخ به معاويه مى فرمايند:

اما بعد، چنانكه يادآور شدى ما و شما دوست بوديم و هم پيوند، اما ديروز ميان ما و شما جدايى افكند، ما ايمان آورديم و شما به كفر گراييديد، و امروز ما استوار و شما دستخوش آزمايش گرديديد…

شمشيرى كه بر جد و دايى و برادرت در يك رزمگاه زدم، نزد من است. و تو ـ به خدا سوگند ـ چنانكه دانستم دلى ناآگاه دارى و خردى تباه، و بهتر است تو را بگويند بر نردبانى بلند بر شده اى كه منظر به تو نمايانده است بد نمود و آن تو را زيان است نه سود. چه تو گمشده اى را مى جويى كه از تو نيست و گوسفندى را مى چرانى كه ملك ديگرى است. منصبى را مى خواهى كه نه در خور آنى و نه گوهرى از آن كانى. چه دور است گفتارت از كردار، چه نيك به عموها و دايى هايت مى مانى، كه بخت بد و آرزوى باطل آنان را وانگذاشت تا به انكار پيامبرى محمد(ص) شان واداشت. )(5)

3ـ معاويه و پيراهن عثمان:

(و لعمرى يا معاويه لئن نظرت بعقلك دون هواك لتجدنى إبرإ الناس من دم عثمان... معاويه! به جانم سوگند اگر به ديده خرد بنگرى و هوا را از سر به در برى، بينى كه من از ديگر مردمان از خون عثمان بيزار بودم، و مى دانى كه از آن گوشه گيرى نمودم، جز آنكه مرا متهم گردانى و چيزى را كه برايت آشكار است بپوشانى. )(6)

4ـ تظاهر به صلح طلبى:

(اما طلبك الى الشام فانى لم اكن لاعطيك اليوم ما منعتك امس; و اما خواستن تو شام را از من، من امروز چيزى را به تو نمى بخشم كه ديروز از تو بازداشتم و اينكه مى گويى جنگ، عرب را نابود گرداند و جز نيم نفسى براى آنان نماند، آگاه باش آن كه در راه حق از پا درآيد، راه خود را به بهشت گشايد، و آنكه باطل نابود گرداند، به دوزخش كشاند.

…و از اين گذشته ما را فضيلت ـ بستگى به مقام ـ است كه بزرگترين حجت است ـ ارجمند را بدان خوار كرديم و خوار را بدان سالار; و چون خدا عرب را فوج فوج به دين خويش درآورد و اين امت خواه و ناخواه سر در بند طاعت آن كرد، شما از آنان بوديد كه يا به خاطر نان، يا بيم جان مسلمان گرديديد; و اين هنگامى بود كه نخستين مسلمانان در پذيرفتن اسلام پيش بودند و مهاجران سبقت از ديگران ربودند. پس، نه براى شيطان از خود بهره اى بگذار و نه او را بر نفس خويش مستولى دار. )(7)

5ـ سياست معاويه:

(والله ما معاويه بادهى منى…; به خدا سوگند، معاويه زيركتر از من نيست، لكن شيوه او پيمان شكنى و گنهكارى است. اگر پيمان شكنى ناخوشايند نمى نمود، زيركتر از من كس نبود، اما هر پيمان شكنى به گناه برانگيزاند، و هرچه به گناه برانگيزاند دل را تاريك گرداند.

روز رستاخيز پيمان شكن را درفشى است افروخته و او بدان درفش شناخته. به خدا مرا به فريب غافلگير نتوانند كرد و با سختگيرى ناتوانم نتوانند شمرد.)(8)

6ـ جاذبه كاخ سبز:

(اما بعد فقد بلغنى ان رجالا ممن قبلك يتللون الى معاويه فلا تإسف على…)

امام (ع) طى نامه اى به سهل پسر حنيف انصارى كه از جانب امام حاكم مدينه بود مى نويسد:

(اما بعد، به من خبر رسيده است از مردمى كه نزد تو به سر مى برند، بعضى پنهانى نزد معاويه مى روند، دريغ مخور كه شمار مردانت كاسته مى گردد، و كمكشان گسسته. در گمراهى آنان و رهايى ات از رنج ايشان، بس بود از حقشان گريختن و به كورى و نادانى شتافتن. آنان مردم دنيايند روى بدان نهاده و شتابان در پى اش افتاده. عدالت را شناختند و ديدند، و شنيدند و به گوش كشيدند، و دانستند مردم به ميزان عدالت در حق يكسانند پس گريختند تا تنها خود را به نوايى برسانند. دور بودند دور از رحمت خدا.)(9)

تيپ شناسى مردم عصر امام حسن(ع):

(هنگامى كه على(ع) به شمشير كين دار فانى را وداع گفت حضرت امام حسن(ع) به منبر رفته خطبه خواند و احقاق حق نمود در نتيجه ياران پدرش با او بيعت كردند كه با هر كه بجنگد پيكار كنند و با هر كه سازش نمايد صلح نمايند.)(10)

هنگامى كه معاويه از رحلت حضرت امير(ع) با خبر شد و فهميد كه مردم با فرزند بزرگوارش بيعت كردند، به كوفه وبصره جاسوس فرستاد و به دنبال آن، براى پيش برد مقاصد شوم خود از شام عزيمت عراق كرد و به آهنگ پيروزى به آن سرزمين با لشگرى حركت نمود.(11)

هنگامى كه امام حسن(ع) از آهنگ معاويه با خبر شد حجر بن عدى را مإمور كرد تا كارگزاران و ساير مردم را به جهاد با معاويه دعوت نمايد، مردم نخست از پيكار با معاويه خوددارى كردند و آخر الامر ناچار براى رزم با او آماده شدند و آنانكه در ركاب آن حضرت آماده كارزار گرديده:

1ـ برخى شيعه او و پدرش بودند.

2ـ بعضى خوارج بودند كه براى كينه با معاويه آماده جنگ شده نه آنكه نظرشان كمك به فرزند پيغمبر بوده باشد.

3ـ عده اى هم مردمى فتنه جو و غنيمت طلب بودند.

4ـ بعضى در امامت آن حضرت شك داشتند.

5ـ جمعى مردمى متعصب و پيرو روساى قبيله هاى خود بودند و تابع آئين ديگران نمى شدند.(12)

امام حسن(ع) با اين مردم مختلف العقيده براى پيكار با معاويه چه كارى مى توانست انجام دهد؟

مردم عراق و مخصوصا مردم كوفه، در عصر حضرت مجتبى(ع):

1ـ نه آمادگى روحى براى نبرد داشتند.

2ـ و نه تشكل و هماهنگى و اتحاد.

اگر با ديده دقيق تر مردم عصر امام حسن(ع) را تيپ شناسى كنيم بايد به ترتيب زير، مسإله را بررسى نمائيم كه عبارتند از:

1ـ خستگى از جنگ:

جنگ جمل، صفين و نهروان، و همچنين جنگهاى توإم با تلفاتى كه بعد از جريان حكميت، ميان واحدهاى معاويه و نيروهاى اميرالمومنان(ع) در عراق، حجاز و يمن در گرفت، در ميان بسيارى از ياران على(ع) يك نوع خستگى از جنگ و علاقه به صلح و متاركه جنگ ايجاد كرد… بويژه آنكه جنگ آنها با بيگانگان نبود، بلكه در واقع با اقوام و برادران و آشنايان ديروزى آنان بود كه اينك در جبهه معاويه مستقر شده بودند.(13)

2ـ قهرمانان دروغين:

هنگامى كه امام حسن(ع)، طى خطبه اى مردم را به جهاد در راه خدا دعوت نمود، پس از پايان خطبه جنگى مهيج حضرت، همه سكوت كردند و احدى سخنان آن حضرت را تإييد نكرد!

در اين صحنه اسف انگيز، يكى از ياران دلير و شجاع اميرمومنان(ع) كه در مجلس حضور داشت، مردم را به خاطر اين سستى و افسردگى بشدت توبيخ كردو آنها را قهرمانان دروغين، و مردمى ترسو و فاقد شجاعت خواند.(14)

3ـ جامعه اى با عناصر متضاد:

جامعه عراق آن روز، يك جامعه متشكل و فشرده و متحد نبود.

پيروان و طرفداران حزب خطرناك اموى از يك سو.

گروه خوارج كه جنگ با هر دو اردوگاه را واجب مى شمردند.

مسلمانان غير عرب كه از نقاط ديگر عراق گرد آمده بودند و تعدادشان به بيست هزار نفر مى رسيد.

گروهى كه عقيده ثابتى نداشتند و در ترجيح يكى از طرفين بر ديگرى در ترديد بودند.

پيروان و شيعيان خاص اميرمومنان(ع)، از عناصر اين جامعه محسوب مى شدند.(15)

4ـ سپاهى ناهماهنگ:

اين چند دستگى و اختلاف عقيده و تشتت و پراكندگى، طبعا در صفوف سپاه امام مجتبى(ع) نيز منعكس شده و آن را به صورت ارتشى ناهماهنگ با تركيب ناجور درآورد. (16)

5ـ البقيه، البقيه:

امام حسن(ع)، در مدائن سخنرانى جامع و مهيجى ايراد نمود و طى آن چنين فرمود:

… وقتى كه به جنگ صفين روانه مى شديد دين خود را بر منافع دنيا مقدم مى داشتيد، ولى امروز منافع خود را بر دين خود مقدم مى داريد.

تا آنجائى كه امام(ع) مى فرمايند:

اينك اگر آماده كشته شدن در راه خدا هستيد، بگوييد تا با معاويه به مبارزه برخيزيم و با شمشير پاسخ او را بدهيم و اگر طالب زندگى و عافيت هستيد، اعلام كنيد تا پيشنهاد او را بپذيريم و رضايت شما را تإمين كنيم.

سخن امام كه به اينجا رسيد، مردم از هر طرف فرياد زدند:

(البقيه، البقيه):

ما زندگى مى خواهيم، ما مى خواهيم زنده بمانيم!(17)

6ـ تسليم يا ترور امام حسن(ع):

عده اى از روساى قبايل و افراد وابسته به خاندانهاى بزرگ كوفه، به امام خيانت كرده و به معاويه نامه ها نوشتند و تإييد و حمايت خود را از حكومت وى ابراز نمودند و مخفيانه او را براى حركت به سوى عراق تشويق كردند و تضمين نمودند كه به محض نزديك شدن وى، امام حسن(ع) را تسليم او نمايند يا ترور كنند.

معاويه نيز عين نامه ها را براى امام مجتبى فرستاد و پيغام داد كه چگونه با اتكا به چنين افرادى حاضر به جنگ با وى شده است؟(18)

7ـ مردم پيمان شكن:

مردم عراق و كوفه، مردمى متلون بودند و منهاى (بى وفايى) در هيچ جاى دنيا شناخته نيستند!!

8ـ فرمانده خائن:

امام حسن(ع) پس از آنكه كوفه را به قصد جنگ با معاويه ترك گفت (عبيدالله بن عباس) را با دوازده هزار نفر سپاه، به عنوان طلايه لشكر، گسيل داشت و (قيس بن سعد) و (سعيد بن قيس) را كه هر دو از ياران بزرگ آن حضرت بودند، به عنوان مشاور و جانشين وى تعيين نمود.

(عبيدالله) فوج تحت فرماندهى خود را حركت داد و در محلى به نام (مسكن) با سپاه معاويه روبرو شد و در آنجا اردو زد.

طولى نكشيد كه به امام (ع) گزارش رسيد كه عبيدالله با دريافت يك ميليون درهم از معاويه، شبانه همراه هشت هزار نفر به وى پيوسته است.

9ـ شايعه صلح و توطئه هاى خائنانه با استفاده از ناآگاهى و نادانى مردم:(19)

دو توطئه ديگر معاويه:

– بوسيله جاسوسان و مزدوران خود، در ميان لشكر امام حسن(ع) شايع مى كرد كه قيس بن سعد (فرمانده مقدمه سپاه) با معاويه سازش كرده، و در ميان سپاه قيس نيز شايع مى ساخت كه حسن بن على(ع) با معاويه صلح كرده است!

– توطئه ديگر معاويه اين بود كه چند نفر از افراد خوش ظاهر را كه مورد اعتماد مردم بودند، به حضور امام(ع) فرستاد. اين عده در اردوگاه (مدائن) با حضور امام(ع) ملاقات كردند، و پس از خروج از چادر امام، در ميان مردم فرياد زدند:

(خداوند به وسيله فرزند پيامبر(ص) فتنه را خواباند و آتش جنگ را خاموش ساخت. حسن بن على(ع) با معاويه صلح كرد، و خون مردم را حفظ نمود)!

مردم كه به سخنان آنان اعتماد داشتند، درصدد تحقيق برنيامدند و سخنان آنها را باور نموده و بر ضد امام شورش كردند و به خيمه آن حضرت حمله ور شده و آنچه در خيمه بود، به يغما بردند و درصدد قتل امام برآمدند و آنگاه از چهار طرف متفرق شدند.(20)

10 ـ خيانت اكبر:

امام حسن(ع) از مدائن روانه (ساباط) شد. در بين راه يكى از خوارج كه كمين كرده بود، ضربت سختى بر آن حضرت وارد كرد.

امام بر اثر جراحت، دچار خونريزى و ضعف شديد شد و به وسيله عده اى از دوستان و پيروان خاص خود، به مدائن منتقل گرديد. وضع جسمى حضرت بر اثر جراحت به وخامت گراييد.

معاويه با استفاده از اين فرصت بر اوضاع تسلط يافت.

امام موقعى حاضر به صلح شد كه يارانش از گرد او پراكنده شده و وى را تنها گذاردند.(21)

اين بود خلاصه اى از تيپ شناسى مردم عصر امام حسن(ع) و مظلوميت سنگين امام(ع) كه بر عرش الهى هم سنگينى مى كند.

اين بود از آنچه بر امام گذشت.

صلحى كه همسان قرآن داراى شإن نزول و جرى است:

سخن راندن و قلم فرسايى پيرامون (پرشكوه ترين نرمش قهرمانانه تاريخ) كار آسانى نيست و حداقل به تإليف يا مقاله مستقل نياز است تا بتوان به حقايق نزديك گشت و به راز نهفته در آن واقف شد.

انسان تشنه دليل است، به ويژه در امور مهم و اسرارآميز، ارائه دليل قوى و مستند ضرورى است و (صلح اكبر) امام حسن(ع) هم از اين امر مستثنا نيست. لكن به اين نكته هم بايد توجه داشت كه غرض ورزان و مرض داران، هم به سكوت امام على(ع) اشكال مى كنند، هم به (صلح قهرمان صلح) امام حسن(ع) و هم به قيام خونين امام حسين(ع).

به هر تقدير، مسووليت امام حسن(ع) هرگز آسان و ساده نبود بلكه سخت ترين و دقيق ترين وظيفه اى بود كه حاكمى مسوول رسالت و امت بتواند به آن قيام كند. رسالت و امتى كه در فكر و جان و ضمير امام، اين چنين وجود داشت كه رسالت و امت در عالم هستى آخرين و بالاترين آرزويى است كه انسان را به خدايتعالى نزديك مى كند، و مرز خدا را به انسان معرفى مى نمايد. ايندو عنصر يك مسووليت هستند كه در يك شخص جمع شده اند ـ مردى كه در طالبيت خود امين ـ و در نبوتش عظيم، و در امت خود گردآورنده، و در رسالتش انسانى و جهانى…(22)

معاويه گمان مى كرد او پيروزمند عهدنامه صلح است. زيرا خلافت به او واگذار شده و امام حسن(ع) از آن كنار كشيده و به همين دليل معاويه رشوه به كار گرفت ـ لبهاى عبيدالله بن عباس فرمانده ارتش امام حسن(ع) را با رشوه شيرين كرد و به اين طريق توان رزمى ارتش امام را در ميدان مبارزه تضعيف نمود ـ لذا امام حسن(ع) براى بستن عهدنامه صلح به اجبار پيشقدم شد تا از دو جهت سود برده باشد.

سود اول ـ حفظ خون است و جلوگيرى از ريخته شدن آن است.

سود ديگر ـ حفظ وحدت و وحدت در عقيده است زيرا جنگ در ذات خود، امت را به گروه بنديها و دسته هاى مختلف با موضع گيريهاى گوناگون دشمنانه تبديل مى كند پس اين سود، در جلوگيرى از وقوع يك جنگ داخلى مهم و حكيمانه است تا امت در پيوستگى گسترش يافته باقى بماند.(23)

اين استراتژى امام(ع) داراى شإن نزول و جرى است و براى هميشه پيغام دارد و آن اينكه:

(در هر لحظه اى كه امت متعرض بحرانى مانند آن شود صلح امام، الگوى بى نظير است).(24)

شهادتش را شهيد كردند:

از جمله جاهايى كه واژه ها لال مى گردند، (پيرامون شهادت مظلومانه) امام حسن(ع) است.

إين الحسن إين الحسين…

كجاست حسن بن على (مسموم زهر جفا). كجاست حسين بن على (سيدالشهدإ)(25)، كه بگويند برايشان چه گذشت و چگونه مى گذرد؟

كجاست امام حسن مجتبى كه بگويد چگونه شهيد و چند بار شهيد شد؟!

در عمل، هنوز هم عده اى از دوستان ناآگاه و نادان و دشمنان پنهان و پيدا، دارند امامان(ع) را، شهيدشان مى كنند! شهادت و خط خون هنوز سارى و جارى است و بى پايان.

چه مظلوميتى بزرگتر از اين، كه هنوز شيعيان نتوانستند به محور و (روح زندگيشان) رنگ و بوى الهى و امامى بدهند!!!

به جرإت مى توان گفت:

(هر كسى به نام شيعه، گناه بكند، در واقع و در عمل، دارد امامت را شهيدش مى كند.)

مگر امامان، قرآن ناطق نيستند؟

مگر ائمه(ع)، مردان زندگى و مردان زندگان نيستند؟

مگر ائمه(ع)، امامان جهانيان نيستند و همسان قرآن، رسالت جهانى ندارند؟

اگر امامت يك امر مهم است و زندگى امامان(ع) همسان قرآن داراى شإن نزول و جرى و تإويل است و به تفسير عميق و دقيق نياز دارد; چگونه مى شود زندگى شيعيان در عمل رها باشد؟

(كونوا زينا و لا تكونوا شينا)(26) چه پيامى دارد؟

براى چه كسانى پيام دارد؟

آيا مظلوميت امام حسن(ع) تنها به اين است كه: بالاى قبر امام حسن(ع) در بقيع، ساخت و ساز ساختمانى با مناره هاى بلند انجام نشد؟!

و اگر روزى اين كار توسط حكومت عربستان و يا از ناحيه حكومت جمهورى اسلامى، صورت بگيرد امام حسن(ع) از مظلوميت بدر مىآيد؟

در مورد قبر امام هشتم(ع) كه يك چنين كارى به نحو احسن صورت پذيرفت چه؟ آيا امام از غربت بدر آمد و ديگر غريب نيست؟! اگر امام هشتم از غربت بدرآمد، پس (قائله شوم) و شورش كور شهر مقدس مشهد و بمب گذارى در حرم امن امام غريب چه؟.. .

بدانيم و آگاه باشيم، هر كس به نام شيعه، در هر جاى جهان مرتكب گناه بشود، امامان خود را غريب و مظلوم گذاشته است و اگر روزى محور زندگيمان خدايى شد و گناه از جامعه و زندگى شيعى رخت بربست، آنوقت امامان(ع) ما از غربت و مظلوميت بدر آمده اند ولو بر قبرشان ساخت و ساز ساختمانى انجام نگيرد.

با اين مقدمه، ببينيم نحوه شهادت امام حسن مجتبى(ع) چگونه بوده است؟

معاويه، جعده و عايشه چه كردند؟

معاويه بارها، تصميم بر مسموم كردن امام حسن(ع) گرفت و به واسطه هاى پنهان زيادى متوسل گرديد.(27)

ابن ابى الحديد مى نويسد:

(چون معاويه خواست براى پسرش يزيد بيعت بگيرد، اقدام به مسموم نمودن امام حسن مجتبى كرد، زيرا معاويه براى گرفتن بيعت به نفع پسرش و موروثى كردن حكومتش مانعى بزرگتر و قويتر از حسن بن على(ع) نمى ديد، پس معاويه توطئه كرد، آن حضرت را مسموم نمود و سبب مرگش شد.)(28)

در اين توطئه بيشترين نقش را (مروان بن حكم) كه فرماندار مدينه بود ايفا كرد. وقتى معاويه تصميم بر اين جنايت هولناك گرفت، آخرين مرتبه، طى نامه اى كاملا سرى از مروان فرماندار خويش خواست تا در مسموميت حسن بن على سرعت گيرد و آن را در اولويت قرار دهد.

مروان جهت اجراى اين توطئه مإمور شد با جعده دختر اشعث همسر امام تماس برقرار كند. معاويه در نامه اش نوشته بود كه جعده يك عنصر ناراضى و ناراحت است، از جهت روحى مى تواند با ما همكارى داشته باشد و سفارش كرده بود كه به جعده وعده دهد بعد از انجام مإموريتش او را به همسرى پسرش يزيد درخواهد آورد و نيز توصيه كرده بود صد هزار درهم به او بدهد.(29)

بنا به گفته شعبى:

(چون جعده امام حسن مجتبى را مسموم كرد، معاويه صد هزار درهم را به او داد، ليكن از ازدواج با پسرش يزيد سرباز زد و در پيامى برايش نوشت:

چون علاقه به حيات و زندگى فرزندم يزيد دارم، نمى گذارم با تو ازدواج كند. )(30)

امام صادق(ع) فرمود:

جعده لعنه الله عليها، زهر را گرفت و به منزل آورد. آن روزها امام (ع) روزه داشت و روزهاى بسيار گرمى بود، هنگام افطار خواست مقدارى شير بنوشد، آن ملعونه زهر را در ميان آن شير ريخته بود، به مجرد اين كه شير را آشاميد، پس از چند دقيقه امام فرياد برآورد: دشمن خدا، تو مرا كشتى، خداوند تو را نابود كند. سوگند به خدا بعد از من بهره و سودى براى تو نخواهد بود. تو را گول زدند و مفت و رايگان در راستاى اهدافشان به كار گرفته اند.

سوگند به خدا (معاويه) بيچاره و بدبخت نمود تو را و خود را خوار و ذليل كرد. (31)

اما عايشه:

زياد مخارقى گفته:

وفات امام حسن(ع) كه نزديك شد، امام حسين را طلبيده فرمود اى برادر بهمين زودى از تو جدا مى شوم… امروز پاره جگر خود را در ميان طشت ديدم و مى دانم چه كسى اين جفا را بر من كرده اينك سوگند به حقى كه بر تو دارم از اين پيش آمد و مرتكب آن، تعقيب مكن و منتظر باش تا خدا درباره من چه خواهد كرد.(32)

امام بعد از شهادت:

در دفن حسن(ع) در مزار رسول خدا علم هاى مخالفت برافراشته شد:

پسر عثمان آمد و گفت:

پسر قاتل عثمان در كنار پيامبر(ص) و پدرم در انتهاى مدينه؟

مروان هم همين دعوى را داشت كه عثمان در انتهاى قبرستان و حسن در كنار پيامبر؟

مروان بن حكم و سعيد بن عاص در نزد عايشه وسوسه كردند او را سوار بر قاطر و در صحنه حاضر شد و ادعاى مالكيت خانه از طريق ارث كرد. (و او همان كسى است كه پدرش براى فاطمه دختر پيامبر استدلال كرده بود نحن معاشر الانبيإ لانورث… تازه زن در اعيانى خانه مالك است نه در زمين) مدعى شد كه تا پاى جان خواهد ايستاد.

نوشته اند كه عايشه گفته بود: مرا با شما چه رابطه اى است كه مى خواهيد وارد خانه ام شويد من (حسن(ع) را خوش ندارم و دوست ندارم)

آرى، همين عايشه كه اجازه نداده بود جنازه حسن(ع) كنار پيامبر(ص) دفن شود، اجازه داد عبدالرحمن عوف، سرمايه دار معروف كه در شورا براى ورشكست كردن على(ع) و رإى نياوردن او كوشيده بود در كنار قبر پيامبر دفن گردد.(33)

درگيرى آغاز شد. از دفن جلوگيرى به عمل آوردند. محمد حنفيه از روى خشم بر سر عايشه فرياد كشيد كه روزى بر شتر سوار مى شوى و روزى بر قاطر و نمى توانى از شدت عداوت با بنى هاشم خودت را نگه دارى، قاسم بن محمد بن ابوبكر، برادرزاده عايشه گفت: اى عمه هنوز خونهايى كه در جنگ سرخ جمل بر زمين ريخته شده است نشسته ايم، مى خواهى روز خونين ديگرى به نام روز قاطر درست كنى؟

عايشه بر سر حسين(ع) فرياد كشيد كه چرا طرفدارى از محمد بن حنفيه مى كند و با او درگيرى پيدا نمى كند كه او به عايشه گفته است روزى سوار شتر و روزى سوار قاطر.

طرفين آماده قتال شدند. مروان با ياران خود مسلح و بنى هاشم هم آماده دفاع و مبارزه شدند. حسين(ع) در ميان آمد كه وصيت برادرم را كنار نزنيد. او حاضر به خونريزى نبود ـ جنازه او را به سوى بقيع مى بريم. به متهاجمان فرمود: اگر برادرم در جلوگيرى از مبارزه، از من تعهد نگرفته بود به شما نشان مى دادم كه قدرت از آن كيست.

برخى نوشته اند به دستور عايشه تير و سنگ بسيار به سوى حسين(ع) و جنازه حسن (ع) پرتاپ شد.

برخى نوشته اند جنازه را چندان تيرباران كردند كه 70 تير از جنازه اش بيرون كشيده شد و اين مسإله را ابن عساكر (در ج12 تاريخ خود) آورده است.(34)

اين است كه نگاره حقير، نگاشت كه صراط الله را شهيد كردند. بلكه با شهادت امام حسن(ع) به اين وقاحت در واقع، امامت و شهادتش را شهيد كردند.

نتيجه:

با الفاظ و واژه ها فقط نازلترين مقام و منزلت امامان و امامت را مى توان به وصف آورد. آنچه (روح امام و روح امامت) را تشكيل مى دهد، همان بلندترين مقام و منزلت امام و امامت است كه واژه ها در بيان آن لالند.

امام حسن(ع) از جمله امامانى است كه ناگفته ها در زندگى حضرت بسيار است و عظمتها و مظلوميتهاى بزرگى در زندگى حضرت پنهان مانده است.

دشمن اصلى عصر امام حسن(ع) همان سازمان (سيا)(35) طورى زندگى مى كرد كه ديده نمى شد.) از اين جهت بحث دشمن شناسى در عصر امام حسن(ع) از ظرافت ويژه اى برخوردار است و تا سيماى سياه دشمن درست ترسيم نشود، حقايق زندگى امام(ع) درست به تصوير كشيده نمى شود.

(چهره و سيماى شهادت امام(ع)) بسيار مظلوم بوده و بسيار هم مظلوم مانده است.

هنوز غربت غم بر قبرستان بقيع در حال باريدن است و تا زمانى كه شيعيان، امام گونه نگردند و سيره عملى زندگى امامان(ع) سيره عملى زندگى شيعيان قرار نگيرد; امامان از غربت و مظلوميت بدر نخواهند آمد و هر روز كه بگذرد بر غربت و مظلوميت امامان افزوده مى گردد.

پاورقيها:

1 . حسن زاده، حسن، (رساله امامت)، ابراهيم، احمديان، قم: قيام، 76 ص157.

2 . نگارنده.

3 . باز آفرينى از كلام آيت الله جوادى آملى.

4 . مفاتيح الجنان، زيارت امام حسن(ع).

5 . نهج البلاغه، نامه48.

6 . همان، نامه65.

7 . همان، نامه6.

8 . همان، نامه17.

9 . همان، خ200.

10 . همان، نامه70.

11 . للشيخ المفيد، الارشاد، ص343.

12 . همان.

13 . همان.

14 . پيشوايى، مهدى، (سيره پيشوايان)، قم: موسسه تحقيقاتى و تعليماتى امام صادق(ع)، سوم، 1375، ص99.

15 . پيشوايى، مهدى، همان.

16 . همان.

17 و 18 همان.

19 و 20 همان.

21 . همان.

22 . همان.

23 . كتانى، سليمان، (امام حسين در جامه ارغوانى) پرويز، لولاور، نصر، 1378، ص139.

24 . همان.

25 . همان.

26 . قسمتى از دعاى ندبه.

27 . اصول كافى، ج2، ص77.

28 . زمانى، احمد، (حقايق پنهان)، قم: دفتر تبليغات اسلامى، 75، ص287.

29 . همان.

30 و 31 . همان.

32 . همان.

33 . الارشاد، ص358.

34 . قائمى، على (در مكتب كريم اهل بيت(ع) امام حسن(ع) اميرى، 1374، ص441.

35 . همان.

منبع: مجله پاسدار اسلام ـ شماره 233

تمام شبهات ( ردالشمس)

«رد الشمس» کرامتی بزرگ با اشکالاتی جدی

در شماره های قبل به موضوع «شق القمر» یکی از معجزات پیامبر اسلام و برخی از سئوالات و شبهات پیرامون آن پرداختیم:

در این شماره نیز بحثی در همان حال و هوا را مطرح می کنیم که البته نه به عنوان یکی از معجزات پیامبر اسلام، که به عنوان یکی از کرامات امیرالمؤمنین† مطرح است و در عین حال از دیدگاه علمی و تجربی مورد مناقشه و تردید قرارگرفته است.

هرچند در فرهنگ دینی ما معمولاً در کنار موضوع «شق القمر» مسأله «رد الشمس» یا همان رؤیت دوباره خورشید بعد از غروب کردن، مطرح می شود، اما انصاف آن است که از لحاظ صحت و سقم و اعتبار نقلی و تاریخی، بین مسأله «رد الشمس» و معجزه «شق القمر» تفاوت وجود دارد. چون بر خلاف مسأله شق القمر که از شهرت و تواتر زیادی برخوردار است و حتی آیه ای مشهور در مورد آن وجود دارد، داستان «رد الشمس» مسأله ای است که در قطعیت روایات آن تردیدهایی وجود دارد و نمی توان به طور قطع در مورد آن نظر داد.

البته در آیه 32 سوره «ص» و در ضمن داستان های حضرت سلیمان† روایاتی وجود دارد که حاکی از رخ دادن همین اتفاق برای ایشان است. که این مسأله در ابتدای فیلم زیبای «ملک سلیمان» هم به صورت صحنه ای مبهم به نمایش درآمد.

اما در برخی تفاسیر معتبر واقعیت داشتن این داستان و تطبیق آن بر آیه ذکر شده بعید دانسته شده است.

اما در منایع روایی ما داستان مستقلی از بازگشت خورشید در صدر اسلام بیان شده که بر فرض صحت این روایات به این رویداد و سئوالات پیرامون آن می پردازیم:

رد الشمس

بر اساس منابع روایی و تاریخی «رد الشمس» به عنوان یکی از کرامات حضرت علی† محسوب می شود که دو مرتبه اتفاق افتاده است: یکی در زمان پیغمبرˆ و دیگری در زمان خلافت امام علی†.

اما داستان مشهور و مورد نقد بیشتر همان واقعه اول است.

این ماجرا به نقل از اسما، ام سلمه، جابر بن عبدالله انصاری، ابوسعید خدری و عده ای دیگر از اصحاب چنین است:

روزی علی† در منزل پیغمبر اکرمˆ حضور داشتند که ناگهان جبرئیل برای ابلاغ وحی الهی فرود آمد.

رسول خدا (که معمولاً در هنگام وحی دچار فشار سنگینی می شدند و به جایی تکیه می کردند ) سر مبارک خود را روی زانوی علی† گذارد و سر برنداشت تا هنگامی که آفتاب غروب کرد.

علی† که نماز عصر را نخوانده بود، بی اندازه پریشان شد. زیرا نمی توانست سر پیامبر را از روی زانوی خود بردارد و نه می توانست نماز را به طور معمول به جا آورد. در نتیجه چاره ای نداشت جز این که همان طور که نشسته است، نماز بخواند و رکوع و سجود را با اشاره به جا آورد.

پیامبر اکرمˆ پس از آن که از آن حالت روحانی خارج شد، به علی† فرمود: نماز عصرت قضا شد؟ حضرت عرض کرد: چاره ای جز این نداشتم. زیرا حالت وحی که برای شما پیش آمده بود، مرا از انجام وظیفه (طبیعی و کامل) بازداشت.

رسول خداˆ فرمود: اینک از خدا بخواه تا خورشید را به جای اول برگرداند تا نمازت را در وقتش به جای آوری. خداوند دعای تو را مستجاب می کند، چرا که از خدا و رسول او اطاعت کرده ای.

حضرت علی† دعا فرمود و دعای او مستجاب شد و خورشید به محلی بازگشت که امکان خواندن نماز عصر به وجود آمد و آن گاه غروب کرد.1

اشکالات و ابهامات

از گذشته تا کنون ابهامات و اشکالات متعددی در خصوص این واقعه نقل شده است که بخش عمده اشکالات قدیمی ناشی از بی دقتی در اصل روایت و جزییات تاریخی حادثه بوده است. مثلاً گفته می شد خوابیدن پیامبر روی پای امام علی† که در حکم فرزند اوست چه معنا دارد؟ یا بیدار کردن پیامبرˆ برای انجام تکلیفی واجب نه تنها زشت و قبیح نیست؛ بلکه واجب و ضروری است… و یا این که اصولاً چرا امام علی† نمازش را تا آن وقت نخوانده باشد و یا چرا حضرت نمازش را نشسته نخواند؟ و…

با دقت در اصل روایت تاریخی روشن می شود که قرار گرفتن سر مبارک رسول خدا بر پای امام، نه به خاطر خواب که ناشی از فشار وحی و عارض شدن نوعی حالت مدهوشی در مقام شهود بود و چه بسا حضرت علی† به خاطر درک اهمیت این حالت و به جهت قطع نکردن حال دریافت وحی از جابجایی و خارج شدن از آن وضعیت پرهیز داشتند.

در عین حال تأخیر نماز عصر از ابتدای اذان ظهر بهتر از با هم خواندن آن هاست و در ایام زمستان که روز کوتاه است فاصله وقت فضیلت عصر تا غروب آفتاب چندان زیاد نیست و قضا شدن نماز در مدتی کوتاه طبیعی است.

از طرف دیگر آن حضرت در همان حال نشسته نماز خود را بجای آورد اما از آن جا که به طور ایستاده و کامل نماز را بجای نیاورد، اندوهگین بود که رسول خدا نیز برای رفع این اندوه پیشنهاد مذکور را به وی داد و…

در هر صورت این قبیل اشکالات چندان دارای اهمیت نیستند، مهم برخی اشکالات جدید و احیانا علمی است که بر منطقی و ممکن بودن رخداد این واقعه وارد می شود.

اشکالات مهم:

1. اصولاً «رد الشمس» ادعای بی معنایی است. زیرا قرن هاست که این حقیقت به اثبات رسیده که خورشید از جای خود حرکت نمی کند و این زمین است که به دور خورشید می گردد. در نتیجه برگشتن خورشید به معنی جابجایی خورشید در منظومه شمسی است که بی معناست.

2. اگر بنا باشد چنین تغییر و جابجایی در مدار زمین یا مکان خورشید اتفاق بیفتد، لازم است که همه محاسبات نجومی بشر که از چند قرن قبل انجام شده و حوادثی مانند خسوف و کسوف را تا عصر فعلی به طور دقیق مشخص کرده و حتی پس از این همه سال ذره ای تغییر نمی کند، اشتباه از آب در بیاید در حالی که به هیچ وجه این گونه نیست.

3. چرا جابجایی خورشید در روز روشن آن هم به این وضوح توسط هیچ کس مشاهده نشده و هیچ روایت تاریخی دیگری از طرف دیگر اقوام و ملل در مورد این واقعه به ثبت نرسیده است؟

پاسخ ها:

اولاً تعبیر بازگشت خورشید تعبیری عرفی و از منظر ناظر زمینی است و حتی در زمان کنونی هم نظیر آن زیاد به کار برده می شود. مانند آن که می گوییم خورشید از مشرق طلوع می کند و در مغرب غروب می کند و…

روشن است که این تعابیر به معنای جابجایی واقعی خورشید نیست و حقیقت «رد الشمس» هم به این معنا است که خورشید دوباره در افق دیده شد، حال یا با تغییر جای خورشید یا زمین یا اتفاقی دیگر.

ثانیاً چنان که در «شق القمر» و در شماره گذشته گفته شد، وقتی سخن از اعجاز و امری خارق العاده و تجلی قدرت بی انتهای خداوند است، این استبعادها بی معناست. زیرا خداوند می تواند با قدرت بی انتهای خود حتی خورشید را برای مدتی کوتاه از محل واقعی خود جابجا کرده و دوباره به جای قبلی برگرداند یا مدار گردش زمین را جابجا کرده و بعد به وضعیت قبلی برگرداند؛ بدون آن که اندک پیامد ناخوشایند و غیر طبیعی بر این جابجایی مترتب گردد. در نتیجه نه دلیلی بر ناتوانی خداوند بر انجام آن وجود دارد و نه برهانی بر محال بودن رخ دادن چنین حادثه ای.

ثالثاً از نظر دانش تجربی تحقق حادثه ای مانند «رد الشمس» بسیار ساده تر و قابل قبول تر از وقوع احتمالاتی مانند تغییر مدار اجرام و جابجایی کرات و… قابل توجیه است. زیرا شرط ادا بودن نماز رؤیت خورشید است نه حضور واقعی خورشید در همان منطقه ای که الآن رؤیت می شود. در نتیجه می توان فرضیه هایی را مطرح کرد که تحقق این امر قابل قبول تر باشد.

مانند آن که بر اساس محاسبات دانشمندان فیزیک، نور خورشید با توجه به فاصله ما از این ستاره بزرگ، با تأخیری حدوداً 7 دقیقه ای به ما می رسد. یعنی ما همیشه تصویر 7 دقیقه پیش خورشید را در آسمان می بینیم و در واقع خورشیدی که می بینیم خورشید 7 دقیقه پیش است.

بر این اساس اگر در سرعت حرکت نور تغییری ایجاد شود و نور قدری کندتر به ما برسد یا در زاویه تابش آن تفاوتی ایجاد شود و نور به جای تابش مستقیم به حالت منحنی قابل رؤیت باشد، دیدن نور خورشید در چند دقیقه بعد از غروب هم ممکن می شود.

بر این اساس می توان احتمال داد که در این کرامت و اعجاز ستاره خورشید جابجا نشده تا در حرکت اجرام آسمانی و ارتباط این اجرام مشکلی به وجود بیاید. بلکه در سرعت و کندی حرکت نور یا زاویه تابش آن در همان لحظه معین تفاوت مختصری ایجاد شده و تصویری که از خورشید در چند دقیقه قبل دیده شده بود دوباره رؤیت شد. در نتیجه خورشید دوباره در انتهای افق دیده شد و آن حضرت نماز خود را در وقت به جا آوردند.

احتمالات معقول

اما در خصوص این که چطور این اتفاق مورد توجه دیگران قرار نگرفت، باید گفت از روایات متعدد در نقل این داستان برمی آید که افراد متعددی در مدینه از این واقعه مطلع شدند اما در عین حال با توجه به این که اولاً وقت قضا شدن نماز عصر پنهان شدن قرص خورشید است، نه غروب کامل آفتاب و تقریباً از یک ربع مانده به غروب خورشید تا یک ربع بعد وضعیت روشنایی آسمان چندان تغییر نمی کند؛ آن هم در مناطق باز و صحرایی.

ثانیاً خواندن یک نماز 4 رکعتی آن هم در حال اضطرار بیش از چند دقیقه طول نمی کشد، و به علاوه از نظر فقهی اگر یک رکعت نماز در وقت خوانده شود همه نماز ادا محسوب می شود؛ پس فرض بازگشت خورشید و نمایان شدن تنها بخش کوچکی از آن برای اقامه کردن یک رکعت نماز در وقت، آن قدر ناچیز و جزیی است که توجه بسیاری از افراد را بر نمی انگیزد و تنها در صورت توجه کامل به محل غروب و دیدن پنهان شدن قرص خورشید و آشکار شدن دوباره بخش کوچکی از آن، می توان متوجه این مسأله شد.

در نتیجه جابجایی خورشید آن هم به این اندازه بسیار کم و ناچیز اصلاً احساس نمی شود تا بخواهد در بین مردم سایر ملل هم رؤیت و ثبت شده باشد. به علاوه که بخش عمده مردم کره زمین در آن وقت، تاریکی شب را تجربه می کردند یا خورشید برای آن ها در میان آسمان بود که امکان نگاه به آن و توجه به محل دقیقش برای کسی ممکن نبود.

پی نوشت:

1. ارشاد، شیخ مفید، ج 1، ص 345 ـ 347، (نشردارالمفید)

منبع :دیدار آشنا – آذر ماه سال 1389 ، شماره 122