علی

نوشته‌ها

شهادت کمیل

اشاره:

کمیل بن زیاد از تابعین و یاران برجسته امام علی(علیه‌السلام) و امام حسن(علیه‌السلام). وی از نخستین کسانی بود که پیشنهاد خلع عثمان و خلافت علی(علیه‌السلام) را مطرح کرد. در دوران حکومت امام علی(علیه‌السلام)، مدتی فرماندار منطقه هیت بود. هنگامی که سپاه معاویه، هیت را غارت کرد، امام علی(علیه‌السلام) او را به سبب کوتاهی در دفاع از شهر سرزنش کرد. در منابع شیعه، روایات بسیاری از او نقل شده که دعای کمیل مشهورترین آنها است. در نوشته کوتاه به نحوه پیشگویی امام علی(علیه‌السلام) در باره شهادت کمیل اشره شده است

هنگامی که حجاج به امارت رسید، عزیمت قتل کمیل بن زیاد نمود وی فرار کرد حجاج دستور داد مقرری طایفه نخع را که از بیت المال داشتند قطع نمودند.

کمیل که از این قضیه اطلاع پیدا کرد با خود گفت: من پیر سالخورده ای هستم و عمر من به پایان رسیده، مناسب نیست برای دست پیدا نکردن بر من شهریه و مقرری خویشاوندان من قطع بشود به همین مناسبت خود را به بارگاه حجاج و به شخص او معرفی کرد. چون حجاج او را دید گفت: می خواستم مأموری گسیل کنم و تو را دستگیر نمایم، اینک که خود به قربانگاه آمدی.

کمیل گفت: ای حجاج دندانهای خود را برای ریختن خون من تیز می کنی، بنای خانه خود را بدین جهت منهدم مساز. سوگند به خدا از عمر من اندک مدتی که مانند آخرین غباری است که از اندکی تاب رسیدن به اوایل خود را ندارد بیش نمانده، هر کار دلت می خواهد انجام بده زیرا وعده گاه خدا نزدیک و پس از قتل من حساب است و مولای من علی(علیه‌السلام) اطلاع داده که تو کشنده منی.

حجاج گفت: اکنون حجت بر تو تمام است. کمیل گفت: در صورتی حجت بر من تمام خواهد شد که قاضی تو باشی با آن که امر قضا به دست دیگری است. حجاج گفت: آری حجت بر او تمام است زیرا تو هم قدم با آنها بودی که گردن عثمان را زدند.

این پیشامد نیز از اخباری است که سنی ها از ثقات خود روایت کرده و خاصه نیز با آنها همکاری نموده و مضمون آن از جمله معجزات و بینات است.[۱]

پی نوشت

[۱] . الارشاد، ص ۳۱۸ – ۳۱۷.

منبع: سایت الغدیر

سروده‌ معروف اقبال ‌لاهوری‌ در وصف ‌حضرت ‌زهرا(سلام الله علیها).

اشاره:

محمد اقبال لاهوری یکی از بزرگترین اندیشمندان جهان اسلام و فارسی سرایان شبه قاره هند است که ارادت او به پیامبر اسلام(صلی الله) و اهل بیت رسول خدا (علیهما سلام) در آثارش جلوه خاصی دارد. سروده اقبال لاهوری در وصف حضرت زهرا(س) از معروف‌ترین سروده‌های این شاعر گران‌مایه است که می توان آن را مهم‌ترین اثر شعر فارسی، در وصف دختر پیامبر اسلام(صلی الله) توصیف کرد.

اقبال در این سروده حضرت زهرا را که همسر علی مرتضی(علیه السلام) است و فرزندی چون امام حسین (علیه السلام) را پرورانده است، اسوه کامل زنان عالم می‌داند که باید سرمشق زنان مسلمان باشد.

مریم از یک نسبت عیسی عزیز

از سه نسبت حضرت زهرا عزیز

نور چشم رحمت للعالمین

آن امام اولین و آخرین

آن که جان در پیکر گیتی دمید

روزگار تازه آئین آفرید

بانوی آن تاجدار هل اتی

مرتضی مشکل گشا شیر خدا

پادشاه و کلبه ئی ایوان او

یک حسام و یک زره سامان او

مادر آن مرکز پرگار عشق

مادر آن کاروان سالار عشق

آن یکی شمع شبستان حرم

حافظ جمعیت خیر الامم

وان دگر مولای ابرار جهان

قوت بازوی احرا جهان

در نوای زندگی سوز از حسین

اهل حق حریت آموز از حسین

سیرت فرزندها از امهات

جوهر صدق و صفا از امهات

مزرع تسلیم را حاصل بتول

مادران را اسوه کامل بتول

بهر محتاجی دلش آنگونه سوخت

با یهودی چادر خود را فروخت

نوری و هم آتشی فرمانبرش

گم رضایش در رضای شوهرش

آن ادب پروده صبر و رضا

آسیا گردان و لب قرآن سرا

گریه‌های او زبالین بی نیاز

گوهر افشاندی بدامان نماز

اشگ او بر چید جبریل از زمین

همچو شبنم ریخت بر عرش برین

رشته آئین حق زنجیر پاست

پاس فرمان جناب مصطفی است

ورنه گرد تربتش گردیدمی

جده‌ها بر خاک او پاشیدمی

منبع: دیوان اقبال لاهوری

ابوذر غفاری.

اشاره:

جُنْدَب بْن جُنادَه بْن سُفْیان الغِفاری معروف به ابوذر غِفاری (درگذشت ۳۲ق)از بزرگان صحابه پیامبر اکرم(ص) و یاران امیرالمومنین(علیه السلام). وی از دوست‌داران راستین پیامبر(ص) و اهل بیت(علیه السلام) بود که نزد شیعه و اهل سنت دارای فضائل و مناقب فراوان است و نزد علمای رجال یکی از ارکان اربعه به شمار می‌آید. اعتراض‌های ابوذر به کارهای عثمان ، سبب تبعید وی به شام و سپس به ربذه شد که سرانجام در همانجا درگذشت. ابوذر بیست سال پیش از ظهور اسلام، در خانواده‌ای از طایفه غِفْار که از طوایف اصیل عرب به شمار می‌رود به دنیا آمد.[۱]

خاندان

پدرش «جناده» از فرزندان غفار و نام مادرش «رمله بنت الوقیعه» از طایفه بنی غفار بن ملیل بود.[۲] مورّخان می‌گویند در نام پدر ابوذر اختلاف است و از یزید، جندب، عشرقه، عبدالله و سکن نیز نام برده‌اند.[۳] [۴] [۵] ابن حجر عسقلانی می‌نویسد: ابوذر مردی بلند قامت، گندمگون و لاغر اندام بود.[۶] ابن سعد او را فردی بلند بالا با مو و ریش‌های سفید معرفی می‌کند.[۷] ذهبی می‌گوید: ابوذر، مردی درشت و قوی هیکل با ریش‌های انبوه بود.[۸]پیامبر(ص):

خداوند مرا به دوست داشتن ۴ تن دستور داد و مرا خبر داد که خودش آنها را دوست دارد: علی، مقداد، ابوذر، سلمان.

الغدیر، ۱۳۹۷ق، ج ۹، ص ۱۱۷.

اسماء و القاباو را به واسطه نام فرزندش (ذَر)، کنیه ابوذر داده‌اند؛ و بیشتر از نزد همه با این کنیه شناخته می‌شود اما نام اصلی او مورد اختلاف است و در کتب تاریخی، نام‌های مختلفی مانند «بدر بن‌ جندب»، «بریر بن‌ عبدالله»، «بریر بن جناده»، «بریره بن‌ عشرقه»، «جندب بن‌ عبدالله»، «جندب بن‌ سکن» و «یزید بن‌ جناده» اشاره شده است.[۹] [۱۰] [۱۱] [۱۲] اما آنچه مشهور و صحیح به نظر می‌رسد «جندب بن ‌یزید» است.[۱۳]

همسر و فرزندبنابر آن چه در منابع آمده، او فرزندی به اسم «ذَرْ» داشته و کلینی روایتی را نقل می‌کند که در باب وفات ذَر آمده است.[۱۴] همسرش را نیز «امّ‌ ذر» گفته‌اند.[۱۵]

اسلاموی از سابقان و پیشتازان اسلام است.[۱۶] [۱۷] به گفته برخی، ابوذر قبل از اسلام نیز یکتاپرست بود و سه سال پیش از بعثت پیامبر(ص) خدا را می‌پرستید.[۱۸] ابن حبیب بغدادی، او را از جمله کسانی می‌داند که شراب و ازلام را در عصر جاهلیت حرام می‌دانسته‌اند.[۱۹] وی پس از ظهور اسلام جزء اولین نفرات ایمان‌آورنده به رسول اکرم(ص) بود. روایت است که ابوذر گفت: من چهارمین نفر بودم که نزد پیامبر(ص) رفتم و بدو گفتم: سلام بر تو‌ای رسول خدا! شهادت می‌دهم که خدایی جز الله نیست و شهادت می‌دهم که محمد بنده او و فرستاده اوست. پس خوشحالی را در چهره رسول خدا(ص) دیدم.[۲۰]ابن عباس، اسلام ابوذر را این گونه روایت می‌کند: هنگامی که ابوذر از بعثت پیامبر(ص) در مکه آگاه گردید، به برادرش انیس گفت: به آن سرزمین برو و مرا از علم این مرد که گمان می‌کند او را از آسمان، اخباری می‌رسد آگاه‌ساز و سخنانش را گوش کن و نزد من برگرد. برادر به مکه رسید، سخنان پیامبر(ص) را شنید و نزد ابوذر بازگشت. سپس ابوذر به مکه رفت و به جستجوی پیامبر(ص) برآمد. ابوذر گفت: چون صبح فرا رسید به همراه امام علی(علیه السلام) راهی خانه پیامبر(ص) شدیم.[۲۱]ماجرای اسلام ابوذر در منابع شیعی به گونه‌ای دیگر روایت شده است. کلینی در روایتی از امام صادق(علیه السلام)، اسلام آوردن ابوذر را در ضمن ماجرای شگفتی نقل می‌کند.[۲۲]

سخنان امام علی(علیه السلام) هنگام تبعید ابوذر به ربذهابوذر! همانا تو برای خدا به خشم آمدی، پس امید به کسی بند که به خاطر او خشم گرفتی. این مردم بر دنیای خود از تو ترسیدند، و تو بر دین خویش از آنان ترسیدی. پس آن را که به خاطرش از تو ترسیدند بدیشان واگذار، و با آنچه از آنان بر آن ترسیدی رو به گریز در آر. بدانچه آنان را از آن بازداشتی، چه بسیار نیاز دارند، و چه بی‌نیازی تو بدانچه از تو باز می‌دارند. به زودی می‌دانی فردا سود برنده کیست، و آن که بیشتر بر او حسد برند، چه کسی است. اگر آسمانها و زمین بر بنده‌ای ببندد، و او از خدا بترسد، برای وی میان آن دو برون‌شوی نهد. جز حق مونس تو مباشد، و جز باطل تو را نترساند. اگر دنیای آنان را می‌پذیرفتی تو را دوست می‌داشتند، و اگر از آن به وام می‌گرفتی امینت می‌انگاشتند.

نهج البلاغه، ترجمه شهیدی، خطبه ۱۳۰، ۱۳۷۷ش، ص۱۲۸-۱۲۹.

فضائل و مناقب ابوذرپیامبر(ص) خطاب به او می‌فرماید: مرحبا یا ابوذر! تو از ما اهل بیت هستی.[۲۳] [۲۴] و یا در جایی دیگر درباره او می‌فرماید: آسمان بر کسی سایه نیفکنده و زمین، احدی را نپرورانده که راستگوتر از ابوذر باشد.[۲۵] رسول خدا(ص) در روایتی دیگر، ابوذر را در زهد و فروتنی مانند عیسی بن مریم(علیه السلام) توصیف کرده است.[۲۶]از امام علی(علیه السلام) درباره ابوذر سؤال شد. امام(علیه السلام) فرمود: او دارای علمی است که مردم از آن عاجزند و بر آن تکیه زده در حالی که از آن چیزی کم نمی‌شود.[۲۷] امیر مؤمنان(علیه السلام)، ابوذر را از افرادی می‌داند که بهشت مشتاق آنان است.[۲۸]امام باقر(علیه السلام) می‌فرماید: پس از رسول خدا(ص) همه افراد مرتد شدند و دست از علی(علیه السلام) کشیدند مگر سه نفر؛ سلمان، ابوذر و مقداد. برای عمار هم تردیدی عارض شد اما برگشت.[۲۹]امام صادق(علیه السلام) درباره عبادت ابوذر فرمود: بیشترین عبادت ابوذر تفکر بود… آن قدر از ترس خدا گریه کرد تا چشمانش مجروح شد.[۳۰] امام صادق(علیه السلام) در روایتی دیگر فرمود: ابوذر گفت سه چیز را که مردم با آن دشمن هستند را دوست دارم؛ مرگ، فقر، بلا. امام(علیه السلام) در ادامه می‌فرماید: مراد ابوذر این است که مرگ در اطاعت خدا بهتر است از زندگی در معصیت خداوند و بلا در طاعت خدا محبوب‌تر از صحت در نافرمانی خدا و فقر در طاعت خدا بهتر از بی‌نیازی در معصیت خداوند است.[۳۱]در منابع شیعی، ابوذر غفاری یکی از ارکان اربعه در اسلام در میان سلمان، مقداد و عمار ذکر شده است.[۳۲] [۳۳] شیخ مفید حدیثی را از امام کاظم(علیه السلام) روایت می‌کند که در روز قیامت، منادی ندا می‌دهد کجایند حواریان رسول خدا که پیمان‌شکنی نکردند؟ پس سلمان، مقداد و ابوذر از جا برمی‌خیزند.[۳۴]آقا بزرگ تهرانی، دو کتاب «اخبار أبی ذرّ» تألیف ابو منصور ظفر بن حمدون بادرائی[۳۵] و «أخبار أبی ذر الغِفاری و فضائله» اثر شیخ صدوق[۳۶] را در باب احوالات و فضائل ابوذر نام می‌برد.سید علیخان مدنی درباره ابوذر می‌نویسد: وی از عالمان بزرگ و زاهدان والامقام بود که در سال، چهارصد دینار بخشش می‌کرد و چیزی را نمی‌اندوخت.[۳۷]بحرالعلوم، ابوذر را یکی از حواریونی می‌داند که بر روش سیدالمرسلین حرکت کرد و در ذکر مناقب اهل بیت(علیه السلام) و مثالب دشمنان آنان سرسخت بود.[۳۸]ابونعیم اصفهانی نیز می‌گوید: ابوذر پیامبر اسلام(ص) را خدمت کرد و اصول را یاد گرفت و غیر آن را کنار گذارد…وی ترک کننده رباخواری قبل از نزول شریعت اسلام و احکام الهی بود. در راه حق، سرزنش ملامت‌گران بر وی فائق نمی‌آمد و قدرت حکّام، او را به خواری نمی‌افکند.[۳۹]

دوستی با امام علی(علیه السلام)اربلی روایتی را نقل می‌کند که ابوذر، علی(علیه السلام) را وصی خویش قرار داد و گفت: به خدا قسم به امیرالمؤمنینِ بر حق وصیت کردم. به خدا قسم او بهاری است که در او آرامش است هر چند از شما جدا گردیده و حقش در خلافت غصب شده باشد.[۴۰] ابن ابی الحدید نیز می‌گوید: ابوذر در ربذه به ابن رافع گفت که به زودی فتنه‌ای رخ خواهد داد، از خدا بترسید و از علی بن ابی‌طالب(علیه السلام) حمایت کنید.[۴۱] این دوستی و علاقمندی به علی بن ابیطالب(علیه السلام) تا آن جا بود که در تشییع شبانه پیکر فاطمه زهرا(س) شرکت کرد.[۴۲]

در زمان خلفاءابوذر در دفاع از حق امام علی(علیه السلام) بر ولایت در آغاز از بیعت با ابوبکر سرباز زد.[۴۳]وی در زمان خلیفه دوم از کسانی بود که به دستور عمر درباره منع نگارش حدیث بی‌اعتنا بود و می‌گفت: والله اگر شمشیری را بر دهانم نهند تا از پیامبر خدا(ص) نقل روایت نکنم، تحمل بُرندگی شمشیر را بر ترک سخن رسول خدا(ص) ترجیح خواهم داد.[۴۴] به دلیل نقل حدیث بود که ابوذر با چند نفر دیگر در زمان عُمَر زندانی شدند.[۴۵]

تبعید به شامبنابر نقل ابن ابی الحدید، علت تبعید ابوذر به شام در پی بخشش مبالغ بیت المال به مروان بن حکم، زید بن ثابت و دیگران توسط عثمان بود. وی می‌گوید: ابوذر در کوچه و خیابان فریاد می‌زد و اعتراض می‌کرد تا اینکه عثمان، او را از مدینه اخراج و به شام تبعید کرد.[۴۶]وی در شام به کارهای معاویه اعتراض می‌کرد. روزی معاویه، ۳۰۰ دینار را برایش فرستاد. ابوذر به آورنده پول گفت: اگر این سهم امسال من از بیت المال است که تاکنون نداده‌اید، می‌پذیرم ولی اگر پاداش است نیازی بدان ندارم، و آن را پس فرستاد. هنگامی که معاویه کاخ خضراء [سبز] را در دمشق بنانهاد ابوذر گفت:‌ای معاویه! اگر این کاخ از پول خداست خیانت است و اگر از پول خودت است اسراف است.بدین طریق در شام دائماً به معاویه می‌گفت: بخدا سوگند! کارهایی را کرده‌ای که من آنها را نمی‌شناسم؛ بخدا سوگند! این کارها نه در کتاب خدایند و نه در سنت پیامبرش(ص)؛ من حقی را می‌بینم که خاموش می‌شود؛ باطلی را می‌بینم که زنده می‌شود و راستگویی را می‌بینم که تکذیب می‌شود…. تا اینکه روزی معاویه پس از شنیدن سخنان ابوذر دستور بازداشت وی را صادر کرد و وی را دشمن خدا و دشمن رسول خدا خواند. ابوذر نیز در پاسخ گفت: من نه دشمن خدایم و نه دشمن رسول خدا، بلکه تو و پدرت دشمن خدا و رسول خدایید، به ظاهر اسلام آوردید و کفرتان را در دل نهفتید و قطعاً رسول خدا(ص) تو را لعن کرد و چندین بار تو را نفرین کرد که سیر نشوی. معاویه گفت: من آن شخص نیستم. ابوذر گفت: چرا تو همو هستی؛ رسول خدا(ص) به من گفت، در حالی که بر او می‌گذشتم و خودم شنیدم که می‌گفت: خدایا او [معاویه] را لعن کن و سیرش نکن مگر با خاک. در اینجا معاویه دستور زندانی کردن او را صادر کرد.[۴۷] [۴۸]همچنین گفته‌اند وی در شام، مردم را به فضایل پیامبر(ص) و اهل بیت(علیه السلام) او توصیه می‌کرد. معاویه، مردم را از مجالست با وی نهی کرد، و به عثمان نامه نوشت و وی را از اعمال و سخنان ابوذر آگاه ساخت. معاویه پس از پاسخ عثمان، ابوذر را به مدینه روانه کرد.[۴۹]

تبعید به ربذهابوذر در مدینه با عثمان دیدار کرد ولی دینارهای اهدایی‌اش را نپذیرفت و به انتقاد از حکومت وی پرداخت. عثمان نیز او را تاب نیاورد و وی را با بدترین حالت به ربذه تبعید کرد. شرح حال گفتگو بین ابوذر و عثمان و تبعید به ربذه در بسیاری از کتب تاریخی آمده است.[۵۰]عثمان هنگام تبعید ابوذر به ربذه دستور داد کسی او را مشایعت نکند و با او سخن نگوید، و امر کرد مروان بن حکم او را از مدینه بیرون کند. بدین طریق، کسی جرأت همراهی او را نداشت؛ با این حال، امام علی(علیه السلام)، عقیل و حسنین(علیه السلام) و عمار یاسر برای مشایعت او حاضر شدند و او را بدرقه نمودند.[۵۱]

وفاتپیامبر(ص):

ای ابوذر! تو تنها زندگی می‌کنی، تنها می‌میری، تنها مبعوث می‌شوی و تنها وارد بهشت می‌شوی. به واسطه تو، کسانی از اهل عراق که غسل و تجهیز و دفنت را انجام می‌دهند خوشبخت می‌شوند.

تفسیر قمی، ۱۴۰۴ق، ج۱، ص۲۹۵.ابوذر در ذی‌الحجه سال ۳۲ق و در زمان خلافت عثمان در ربذه از دنیا رفت. ابن کثیر می‌نویسد: به هنگام مرگ جز همسر و فرزندش کسی نزد او نبود.[۵۲] خیرالدین زرکلی می‌گوید: وی در حالی از دنیا رفت که در خانه‌اش چیزی نبود که او را کفن کنند.[۵۳] مهران بن میمون نقل می‌کند: آن چه را من در خانه ابوذر دیدم بیشتر از دو درهم نمی‌ارزید.[۵۴]نقل شده است هنگامی که همسرش ام‌ذر گریه می‌کرد و به ابوذر می‌گفت: تو در بیابان می‌میری و من پارچه‌ای ندارم تا تو را کفن کنم؛ ابوذر به وی گفت: گریه نکن و خوشحال باش. چرا که روزی رسول خدا(ص) در بین افرادی که من نیز در میان آنان بودم فرمود: یکی از شما در بیابان می‌میرد و جماعتی از مؤمنین او را به خاک می‌سپارند. حال تمام افرادی که آن روز با من بودند در شهر و میان مردم جان سپرده‌اند و گفته پیامبر(ص) درباره من است.[۵۵]پس از این، عبدالله بن مسعود و برخی از یارانش از جمله حجر بن ادبر، مالک اشتر، و جوانانی از انصار اتفاقاً از آنجا گذشتند، و به تغسیل و تکفین او پرداختند و عبدالله بن مسعود بر پیکرش نماز خواند.[۵۶] [۵۷] [۵۸] طبق تاریخ یعقوبی، حذیفه بن یمان (از بزرگان صحابه) نیز در میان تدفین کنندگان ابوذر بوده است.[۵۹]بنا بر نقل تمامی منابع، قبر ابوذر در ربذه است.[۶۰] [۶۱] حربی، عالم حنبلی قرن سوم، در کتاب المناسک آورده است که در ربذه مسجدی به نام ابوذر، صحابی رسول خدا(ص) وجود داشته و گفته شده، قبر ابوذر نیز در همان مسجد است.[۶۲]

پی نوشت:

  1. اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۲۵.
  2. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۲۵۲.
  3. ابن حبان، مشاهیر علماء الامصار، ۱۴۱۱ق، ص۳۰.
  4. ابن حبان، الثقات، ۱۳۹۳ق، ج۳، ص۵۵.
  5. عسقلانی، تقریب التهذیب، ۱۴۱۵ق، ج۲، ص۳۹۵.
  6. عسقلانی، الاصابه، ۱۴۱۵ق، ج۷، ص۱۰۷.
  7. ابن سعد، طبقات کبری، ج۴، ص۲۳.
  8. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۴۷.
  9. ابن اثیر، اسد الغابه، ج۵، ص۱۸۶.
  10. مزی، تهذیب الکمال، ۱۴۰۶ق، ج۳۳، ص۲۹۴.
  11. ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ۱۴۱۳ق، ج۲، ص۴۹.
  12. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۲۵.
  13. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۴، ص۱۶۵۲.
  14. کلینی، کافی، ۱۳۶۳ش، ج۳، ص۲۵.
  15. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۳۷۸ق، ج۱۵، ص۹۹.
  16. ذهبی، تاریخ الاسلام، ۱۴۰۷ق، ج ۳، ص ۴۰۶.
  17. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج ۱، ص ۲۵۲.
  18. شوشتری، قاموس الرجال، ۱۴۱۹ق، ج ۱۱، ص ۳۲۲.
  19. بغدادی، المُحبَّر، ۱۳۶۱ق، ص۲۳۷.
  20. ابن حبان، الصحیح، ۱۴۱۴ق، ج۱۶، ص۸۳.
  21. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۴، ص۱۶۵۴.
  22. کلینی، کافی، ۱۳۶۳ش، ج۸، ص۲۹۷ و ۲۹۸.
  23. طوسی، امالی طوسی، ۱۴۱۴ق، ص۵۲۵.
  24. طبرسی، مکارم الاخلاق، ۱۳۹۲ق، ص ۲۵۶.
  25. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۲۲، ص۴۰۴.
  26. مجلسی، بحارالانوار، ۱۴۰۳ق، ج۲۲، ص۴۲۰.
  27. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۲۵۵.
  28. صدوق، الخصال، ۱۴۰۳ق، ص۳۰۳.
  29. مفید، الاختصاص، ۱۴۱۴ق، ص۱۰.
  30. صدوق، الخصال، ۱۴۰۳ق، ص۴۰ و ۴۲.
  31. کلینی، کافی، ۱۳۶۳ش، ج۸، ص۲۲.
  32. طوسی، رجال طوسی، ۱۴۱۵ق، ص۵۹۸.
  33. مفید، الاختصاص، ۱۴۱۴ق، ص۶ و ۷.
  34. مفید، الاختصاص، ۱۴۱۴ق، ص۶۱.
  35. تهرانی، الذریعه، ج۱، ص۳۱۶.
  36. تهرانی، الذریعه، ج۱، ص۳۱۷.
  37. مدنی، الدرجات الرفیعه، ۱۳۹۷ق، ص۲۲۶.
  38. بحرالعلوم، الفوائد الرجالیه، ۱۳۶۳ش، ج۲، ص۴۹.
  39. اصفهانی، حلیه الاولیاء، ج۱، ص۱۵۶ و ۱۵۷.
  40. اربلی، کشف الغمه، ۱۴۰۵ق، ج۱، ص۳۵۳.
  41. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۳۷۸ق، ج ۱۳، ص ۲۲۸.
  42. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۱۵.
  43. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه آیتی، ج۱، ص۵۲۴.
  44. ابن سعد، طبقات کبری، ج، ص۳۵۴.
  45. ابن حبان، المجروحین، ج۱، ص۳۵.
  46. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۳۷۸ق، ج۸، ص۲۵۶.
  47. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ۱۳۷۸ق، ج۸، صص ۲۵۶-۲۵۸.
  48. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۳۷.
  49. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۳۷.
  50. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۱۷۱ و ۱۷۲؛ ابن سعد، طبقات ابن سعد، ج۴، ص۲۲۶ – ۲۲۹؛ طبری، تاریخ طبری، ۱۴۰۳ق، ج۳، ص۳۳۶.
  51. مسعودی، مروج الذهب، ج۱، ص۶۹۸.
  52. ابن کثیر، البدایه و النهایه، ۱۹۸۶م، ج۷، ۱۶۵.
  53. زرکلی، الاعلام، ۱۹۸۰م، ج ۲، ص ۱۴۰.
  54. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۲۹.
  55. امین، اعیان الشیعه، ج۴، ص۲۴۱.
  56. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ۱۴۱۲ق، ج۱، ص۲۵۳.
  57. ابن خیاط، طبقات خلیفه، ۱۴۱۴ق، ص۷۱.
  58. ابن حبان، الثقات، ۱۳۹۳ق، ج۳، ص۵۵.
  59. یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه آیتی، ج۲، ص۶۸.
  60. حموی، معجم البلدان، ۱۳۹۹ق، ج۳، ص۲۴.
  61. طریحی، مجمع البحرین، ۱۳۶۷ش، ج۲، ص۱۳۱.    حربی، المناسک، ۱۹۶۹م، ص۳۲۷.منابع    ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه،‌دار إحیاء الکتب العربیه، ۱۳۷۸ق.
  62. ابن اثیر، علی، اسد الغابه، بیروت،‌دار الکتاب العربی.
  63. ابن حبان، محمد، الثقات، مؤسسه الکتب الثقافیه، ۱۳۹۳ق.
  64. ابن حبان، محمد، صحیح ابن حبان، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۱۴ق.
  65. ابن حبان، محمد، کتاب المجروحین، تحقیق: محمود إبراهیم زاید، مکه: دارالباز، بی‌تا.
  66. ابن حبان، محمد، مشاهیر علماء الأمصار، دارالئفاء، ۱۴۱۱ق.
  67. ابن خیاط، خلیفه، طبقات خلیفه، بیروت،‌دار الفکر،۱۴۱۴ق.
  68. ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، بیروت،‌دار صادر.
  69. ابن عبد البر، احمد، الاستیعاب، بیروت، دارالجیل، ۱۴۱۲ق.
  70. ابن کثیر، اسماعیل، البدایه و النهایه، بیروت، دارالفکر، ۱۹۸۶م.
  71. اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، بیروت،‌ دار الأضواء، ۱۴۰۵ق.
  72. الأمینی، عبدالحسین، الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج۹، بیروت:‌دار الکتب العربی، ۱۳۹۷-۱۹۷۷م.
  73. امین عاملی، سیدمحسن، اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف.
  74. بحرالعلوم، محمدمهدی، الفوائد الرجالیه، تهران، مکتبه الصادق، ۱۳۶۳ش.
  75. بغدادی، محمد بن حبیب، المحبر، مطبعه الدائره، ۱۳۶۱ق.
  76. تهرانی، آقابزرگ، الذریعه، بیروت، دارالاضواء.
  77. حربی، ابواسحاق، المناسک و أماکن طرق الحج و معالم الجزیره، ریاض، منشورات دار الیمامه للبحث والترجمه والنشر، ۱۹۶۹م.
  78. حموی، یاقوت، معجم البلدان، بیروت،‌دار إحیاء التراث العربی، ۱۳۹۹ق.
  79. ذهبی، محمد، تاریخ الاسلام، بیروت،‌دار الکتاب العربی، ۱۴۰۷ق.
  80. ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۱۳ق.
  81. زرکلی، خیرالدین، الاعلام، بیروت،‌دار العلم، ۱۹۸۰م.
  82. شوشتری، محمدتقی، قاموس الرجال، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۹ق.
  83. صدوق، محمد بن علی، الخصال، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۰۳ق.
  84. طبرسی، حسن بن فضل، مکارم الاخلاق، رضی، ۱۳۹۲ق.
  85. طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، بیروت، مؤسسه الأعلمی، ۱۴۰۳ق.
  86. طریحی، فخرالدین، مجمع البحرین، وزارت ارشاد، ۱۳۶۷ش.
  87. طوسی، محمد بن حسن، امالی، قم، دارالثقافه، ۱۴۱۴ق.
  88. طوسی، محمد بن حسن، رجال الطوسی، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۵ق.
  89. عسقلانی، ابن حجر، الاصابه، بیروت،‌دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.
  90. عسقلانی، ابن حجر، تقریب التهذیب، بیروت،‌دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق.
  91. قمی، علی بن إبراهیم، تفسیر القمی، قم، مؤسسه‌دار الکتاب، ۱۴۰۴ق.
  92. کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، تهران،‌دار الکتب الإسلامیه، ۱۳۶۳ش.
  93. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، ۱۴۰۳ق.
  94. مدنی، سید علیخان، الدرجات الرفیعه، قم، بصیرتی، ۱۳۹۷ق.
  95. مزی، یوسف، تهذیب الکمال، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۰۶ق.
  96. مفید، محمد بن نعمان، الاختصاص، بیروت، دارالمفید، ۱۴۱۴ق.
  97. نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدی، تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۷۷ش.
  98. یعقوبی، ابن واضح احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۷۸.
  99. یعقوبی، ابن واضح، تاریخ الیعقوبی، بیروت،‌دار صادر.پیوند به بیرون

حمدانیان.

اشاره:

حمدانیان، از خاندان‌های شیعی دوازده امامی حاکم بر موصل و حلب در قرن‌های سوم و چهارم قمری. مؤسس حکومت حمدانیانِ موصل، ابوالهیجاء عبداللّه بن حمدان و موسس حمدانیانِ شام (حلب)، ابوالحسن علی مشهور به سیف الدوله بود.مهمترین نقش حمدانیان، حفاظت از مرزهای قلمرو اسلامی در مقابل تهاجم رومی‌ها بود. درج اسامی پنج تن (علیه السلام) بر روی برخی سکه‌های حمدانی، و ساخت حصاری استوار اطراف مزار امام علی(علیه السلام) و قبه‌ای بزرگ بر روی قبر امام (علیه السلام) به‌دست ابوالهیجاء حمدانی، از فعالیت‌های دینی آنهاست.حمدانیان با دولت‌های دیگر از جمله بنی تغلب، عباسیان، فاطمیان و قرامطه مناسباتی داشتند.

مذهب حمدانیان

مذهب حمدانیانبه رغم هم‌پیمانی حمدانیان با حکومت‌ها و قدرت‌های سنی‌مذهب، مذهب آنان آشکارا تشیع دوازده امامی بود[۱]. گفته شده که سیف الدوله از سال ۳۵۱ق با اتخاذ تدابیری، دست به تغییر ترکیب جمعیتی حلب به نفع شیعیان زد[۲]. وی بدین منظور به احداث مقابری برای شخصیت‌های شیعی نظیر عمرو بن حَمِق خُزاعی[۳] و درج اسامی پنج تن (علیه السلام) بر روی برخی سکه‌های حمدانی[۴] پرداخت. بنابه گزارش ابن حوقل[۵]، ابوالهیجاء حمدانی اطراف مزار امام علی(علیه السلام) حصاری استوار ساخت و قبه‌ای بزرگ که درون آن با فرش‌های گران قیمت پوشیده شده بود، بر آن بنا کرد.ابن عدیم[۶] از اقدام سعدالدوله به افزودن جملات «حی علی خیرالعمل، محمد و علی خیرالبشر» به اذان سخن گفته است. آشکارترین جلوه‌های تشیع در اشعار شعرای این روزگار منعکس است. ابوفراس حمدانی، بارها به مدح اهل بیت(علیه السلام) و قدح دشمنانشان پرداخته است[۷] و دو شاعر به نام‌های محمد بن احمد بن حمدان معروف به ابوبکر بَلَدی و علی بن عبداللّه ناشئ الاصغر هم اشعار بسیاری درباره اهل بیت(علیه السلام) سروده‌اند.[۸]ابوبکر خوارزمی، ادیب معروف، نیز گرایش‌های شیعی‌اش را آشکارا بیان می‌کرد[۹] و شمشاطی، نحوی مشهور و معلم فرزندان ناصرالدوله، نیز به تشیع گرایش داشت.[۱۰] بااین حال، حمدانیان تسامح مذهبی داشتند و رونق فعالیت دیرهای فراوان منطقه موصل در روزگار آنان[۱۱] گویای رویکرد حمدانیان به آزادی عمل اهل کتاب بوده است.

نسب حمدانیان خود را از قبیله تغلب و از نسل حَمْدان بن حَمدون بن حارث بن لقمان تغلبی[۱۲] احمدبن حمدون بن حارث بن منصور، شمرده‌اند.[۱۳]

حمدان بن حمدوناز حمدان بن حمدون نخستین بار در ۲۵۴ق جزو سرداران سپاه خلیفه عباسی در جنگ با مَساوربن عبدالحمید خارجی نام برده شده است.[۱۴] حمدان هشت پسر داشت که مشهورترین آنها ابو علی حسین بود.[۱۵]در ۲۷۲ق، حمدان با هارون شاری متحد گردید. آنان با یکدیگر وارد موصل شدند و در ۲۷۹ به جنگ بنی شیبان رفتند.[۱۶] در ۲۸۱ق، خلیفه عباسی معتضد به قصد سرکوبی حمدان و هارون شاری راهی موصل شد و قلعه ماردین را که پناهگاه حمدان بود، تصرف و ویران کرد. آنگاه گروهی را به تعقیب حمدان که فرار کرده و پسرش حسین را جانشین خود نموده بود، فرستاد و خود به موصل بازگشت. معتضد پس از بازگشت به موصل، نامه‌ای برای حمدان نوشت و از وی خواست به اطاعت خلیفه بازگردد که نپذیرفت و در قلعه خود متحصن شد تا اینکه پس از مدتی فرار و تعقیب از سوی لشکریان خلیفه، در ۲۸۲ق تسلیم و سپس با وساطت پسرش حسین، آزاد شد.[۱۷]از این به بعد، در منابع از حمدان ذکری در میان نیست و به نظر می‌رسد که دیگر فعالیت سیاسی زیادی نداشته است. تاریخ درگذشت او نیز روشن نیست.

حمدانیان موصل

ابوالهیجاء، مؤسس حمدانیان موصلمؤسس حکومت حمدانیان موصل ابوالهیجاء عبداللّه بن حمدان بود. او در ۲۹۳ق به حکومت موصل منصوب شد.[۱۸] در آغاز حکومتش، با شورش کردهای هَذْبانی مواجه شد و لشکر وی در مصاف با آنان دچار صدمات بسیار گردید. ازاین رو، از بغداد درخواست کمک کرد و در ۲۹۴ق پس از رسیدن نیروهای کمکی، به تعقیب کردهای شورشی پرداخت و آنان را وادار به تسلیم کرد.[۱۹] اما چند سال بعد در ۳۰۱، به اتهام قیام بر خلیفه عزل شد. این امر واکنش شدید وی را درپی داشت، ولی در برابر سپاه اعزامی خلیفه عباسی مقاومت نکرد و امان خواست و با آنان به بغداد نزد مقتدر رفت و مورد تکریم قرار گرفت. چند ماه بعد، وی به حکومت موصل بازگردانده شد.[۲۰]در ۳۰۳ پس از دستگیری حسین بن حمدان، ابوالهیجاء و یکی دیگر از برادرانش (ابراهیم) نیز دستگیر و زندانی شدند اما دو سال بعد، در حالی که حسین همچنان در زندان بود، آن دو آزاد شدند.[۲۱] در ۳۰۷، ابوالهیجاء همراه مؤنس خادم در نبرد با یوسف بن ابی ساج (از فرماندهان شورشی) شرکت کرد که به شکست ابن ابی ساج انجامید.[۲۲] در ۳۰۸ق، خلیفه عباسی او را به منطقه خراسان و دینَوَر فرستاد و به او و برادرانش ابوالسرایا و ابوالعلاء خلعت بخشید.[۲۳]در سال ۳۰۹ق، ابوالهیجاء مأمور تأمین امنیت راه حجاج شد. وی ظاهراً تا ۳۱۲ق عهده‌دار این سمت بوده است، زیرا در این سال در مقابله با قرمطیان، به سرکردگی ابوطاهر جَنابی که به کاروان حجاج یورش برده بود، اسیر شد و اندکی بعد قرمطیان وی را آزاد کردند.[۲۴]در وقایع سال ۳۱۴ق، از ابوالهیجاء به عنوان حاکم موصل یاد شده و گفته شده که او پسرش حسن ناصرالدوله را به جانشینی خویش گماشت اما ناصرالدوله در سرکوب مخالفان ناکام ماند و ناگزیر ابوالهیجاء شخصاً مخالفان را سرکوب و منطقه را آرام کرد.[۲۵]در ۳۱۵ق، ابوالهیجاء و برادرانش در لشکرکشی مؤنس خادم برای سرکوبی ابوطاهر جنابی که عازم عراق شده بود، شرکت کردند. در این نبرد، سپاه خلیفه شکست خورد و به توصیه ابوالهیجاء، پل رود زُباره/ زُبارا قطع شد تا قرمطیان نتوانند وارد بغداد گردند.[۲۶]در ۳۱۷ق، ابوالهیجاء در حوادث عزل مقتدر و تعیین قاهر شرکت کرد، اما سرانجام به دست حامیان مقتدر کشته شد.[۲۷]

ابوالعلاء، جانشین ابوالهیجاءناصرالدوله پس از کشته شدن پدرش، در حکومت نواحی تحت حاکمیت پدرش (موصل و چند شهر کوچک) ابقا شد و در سال ۳۱۸ق، کارگزار دیار ربیعه و نصیبین و سنجار و برخی نواحی دیگر گردید.[۲۸] اندکی بعد در همان سال ۳۱۸ق، مقتدر عباسی حکومت موصل و دیار ربیعه را به برادر ابوالهیجاء، ابوالعلاء سعیدبن حمدان سپرد.[۲۹]ابوالعلاء به نبرد با رومیان پرداخت. وی ابتدا سمیساط را از محاصره رومیان خارج کرد. آنگاه، شهر ملطیه و مناطق مرزی را به تصرف درآورد و با جمع زیادی از اسیران رومی بازگشت.[۳۰] ابوالعلاء در ۳۲۳ق، در پی بروز اختلاف با برادرزاده‌اش (ناصرالدوله) که به وقوع جنگی میانشان انجامید، کشته شد.[۳۱]

ناصرالدولهپس از ابوالعلاء، ناصرالدوله به تحکیم پایه‌های حکومت خاندانش در موصل و نواحی اطراف پرداخت. دوره حکومت وی با کشمکش‌های فراوان با عباسیان و آل بویه توأم شد و تا ۳۵۶ق تداوم یافت. در این سال، یکی از فرزندانش به نام ابوتغلب او را زندانی کرد و ناصرالدوله تا زمان مرگ در ۳۵۸، در زندان ماند.[۳۲] اقدام ابوتغلب در محبوس کردن پدرش، باعث وقوع تشتت و دودستگی میان فرزندان ناصرالدوله و از میان رفتن وحدت حمدانیان شد.[۳۳] اگرچه ابوتغلب بر برادرانش غلبه کرد. اما دوره وی نیز تماماً به درگیری‌های داخلی یا جنگ با آل بویه گذشت و سرانجام او در ۳۶۹ق در نبرد با آل جراح کشته شد.در ۳۷۹ق، حمدانیان موصل برای بازگرداندن قدرت و نفوذشان در منطقه جزیره واپسین تلاش را انجام دادند. در این سال، ابوطاهر ابراهیم و ابوعبداللّه حسین (دو فرزند ناصرالدوله) به موصل رفتند و پس از نبرد با خواشاذ، کارگزار موصل، به کمک مردم شهر بر آنجا چیره شدند.[۳۴] در ۳۸۰، حمدانیان به کمک بنی عُقَیل، سپاه کردهای دیار بکر به سرکردگی باذ/ بادبن دوستک[۳۵] را شکست دادند و باذ در این نبرد به قتل رسید.[۳۶]

انقراض حمدانیان موصلپس از قتل باذ، خواهرزاده‌اش، ابوعلی حسن بن مروان، جنگ‌هایی با فرزندان ناصرالدوله به راه‌انداخت. در این جنگ‌ها، ابوعبداللّه حسین، اسیر ابن مروان شد اما چندی بعد آزاد گردید و به مصر رفت و فاطمیان او را حاکم حلب کردند. ابوطاهر ابراهیم نیز که از دست ابن مروان رهایی یافته بود، در نصیبین به اسارت محمدبن المسیب (ابوذوّاد)، رهبر بنی عقیل، درآمد و به قتل رسید. با مرگ وی، حکومت حمدانیان در موصل منقرض شد.[۳۷]

حمدانیان شامآغاز حکمرانی حمدانیان در شام به سال ۳۳۳ق بازمی‌گردد. در این سال، ابوالحسن علی مشهور به سیف الدوله، برادر ناصرالدوله، برای تصرف شام از ناصرالدوله درخواست کمک کرد[۳۸] وی نخست حلب و به تدریج برخی دیگر از نواحی شام را به تصرف خود درآورد و حکومت خود را تثبیت کرد.در ۳۵۶ق، پس از مرگ سیف الدوله، پسرش ابوالمعالی با تمهیدات حاجب ابوالحسن قرغُوَیه به حکومت رسید.[۳۹] نخستین ماه‌های حکومت وی، با تصفیه حساب‌های داخلی همراه بود. در ۳۵۷ق، میان وی و دایی‌اش ابوفراس حمدانی، شاعر مشهور بنی حمدان، جنگ درگرفت که به کشته شدن ابوفراس انجامید.[۴۰] چندی بعد، قرغویه به کمک غلامی به نام بکجور/ بجکور بر وی شورید و در محرّم ۳۵۸ق بر حلب چیره شد.[۴۱] ابوالمعالی راهی حرّان شد و سپس به مَیافارقین رفت، درحالی که یارانش پراکنده شدند و به پسرعمویش، ابوتغلب، پیوستند.[۴۲] بااین حال، ابوالمعالی به کمک کارگزارِ مَعَرّه النعمان، واقع در نزدیکی حلب، لشکری تدارک دید و راهی حلب شد. قرغویه از رومیان کمک خواست و چون خبر رسیدن سپاه رومیان به ابوالمعالی رسید، ناگزیر محاصره حلب را رها کرد و به معرّه بازگشت.[۴۳]

بکجور، حاکم حلبدر ۳۶۴ق، بکجور در پی اختلاف با قرغویه بر سر تصاحب قدرت، او را دستگیر و زندانی کرد و حکومت حلب را در دست گرفت.[۴۴] چندی بعد، ابوالمعالی که در حِمص بود، به همراه گروهی از بنی کلاب راهی حلب شد و پس از چند ماه محاصره، به کمک مردم حلب، در ۳۶۵ یا ۳۶۶ شهر را فتح کرد. با این حال، دژ شهر در تصرف بکجور باقی ماند تا آنکه در ۳۶۷، بکجور در قبال دریافت حکومت حمص تسلیم گردید.[۴۵] در همان ایام، احساس خطر ابوالمعالی از جانب رومیان و فاطمیان سبب شد تا با عضدالدوله دیلمی هم پیمان شود و خلیفه عباسی الطائع، که تحت نفوذ آل بویه بود، وی را به سعدالدوله ملقب ساخت.[۴۶]در ۳۷۲ق، مناسبات سعدالدوله با بکجور تیره شد و در پی آن، بکجور به فاطمیان پیوست و از سوی العزیز بالله فاطمی کارگزار دمشق شد. وی در ۳۷۸ق بر اثر مشی ستمگرانه‌اش عزل گردید.[۴۷] با از دست دادن دمشق، بکجور بار دیگر به سعدالدوله روی آورد و تقاضا کرد تا در قبال تبعیت از سعدالدوله، حکومت حمص بار دیگر به وی واگذار شود، اما این درخواست بی‌پاسخ ماند و بکجور با جلب حمایت فاطمیان در ۳۸۱ به جنگ سعدالدوله شتافت. در این نبرد، سعدالدوله با یاری جستن از رومیان و نیز برخی قبایل عرب بکجور را شکست داد. بکجور اسیر شد و به فرمان سعدالدوله به قتل رسید.[۴۸]سعدالدوله پس از حدود ۲۵ سال حکومت که به کشمکش‌های داخلی، تصرف بخش‌هایی از قلمرو حمدانیان به دست رومیان و تهدید مداوم فاطمیان سپری شد، در ۳۸۱ق وفات یافت و در رَقّه مدفون گردید.[۴۹] پس از او فرزند خردسالش، ابوالفضائل سعید یا سعد، بنابه وصیت پدر و به همت لؤلؤکبیر، حاجب پدرش، به حکومت رسید و به سعیدالدوله ملقب گردید.[۵۰]

محاصره حلبدر سال ۳۷۲ق، العزیز باللّه فاطمی به قصد براندازی حمدانیان، لشکری انبوه به فرماندهی منجوتکین/ بنجوتکین (از سرداران نظامی فاطمیان) روانه فتح دمشق و سپس حلب کرد. این لشکر در ۳۸۱ق دمشق را فتح کرد و در ۳۸۳ق[۵۱] حلب را محاصره نمود. سعیدالدوله و لؤلؤکبیر از باسیلیوس، امپراتور روم که هم پیمان آنها بود، درخواست کمک کردند و خود در شهر متحصن شدند. با شنیدن خبر نزدیک شدن سپاه رومیان به حلب، منجوتکین با گروهی از سپاهیانش به مصاف رومیان رفت و آنها را شکست داد و تا حومه انطاکیه به تعقیب آنان پرداخت.[۵۲] به رغم این پیروزی، منجوتکین که از جنگ و محاصره حلب خسته شده بود، به تشویق برخی درباریان فاطمی از جمله ابوالحسن مغربی (وزیرالعزیز)، که رشوه‌های کلانی از لؤلؤکبیر گرفته بودند، دست از محاصره شهر کشید و به دمشق بازگشت.[۵۳]خلیفه فاطمی از اقدام منجوتکین خشمگین شد و ابوالحسن مغربی را که مسئول این عقب نشینی بود، برکنار کرد و در ۳۸۴ مجدداً منجوتکین را در رأس سپاهی به محاصره حلب فرستاد[۵۴] پس از سیزده ماه محاصره، لؤلؤکبیر بار دیگر از باسیلیوس درخواست کمک کرد که این بار امپراتور روم شخصاً در رأس سپاهی بزرگ به سرعت راهی حلب شد.[۵۵] منجوتکین با شنیدن تهدید و اخطار لؤلؤ مبنی بر اینکه سپاه روم در راه حلب است، دست از محاصره کشید و به دمشق بازگشت.[۵۶]

انقراض دولت حمدانیان در شامسعیدالدوله در ۳۹۲ یا ۳۹۳ وفات یافت. بنابر روایتی، او و همسرش (دختر لؤلؤکبیر) به دستور لؤلؤ کشته شدند.[۵۷] گفته شده که با مرگ سعیدالدوله دولت حمدانیان در شام منقرض شد،[۵۸] زیرا حتی اقدام لؤلؤکبیر در جانشین کردن دو فرزند خردسال سعیدالدوله به نامهای ابوالحسن علی و ابوالمعالی شریف به جای پدرشان هم سیاستی فرصت طلبانه بود. لؤلؤ که شخصاً امور را اداره می‌کرد، در فرصت مناسب دو فرزند و بقیه خانواده سعیدالدوله را روانه مصر کرد. وی در ۳۹۴ خود را حاکم حلب اعلام کرد و به همراه فرزندش، ابونصر منصور، حکومت مستبدانه‌ای را آغاز نمودند.[۵۹]لؤلؤ در ۳۹۹ درگذشت و مردم حلب که از ظلم و ستم ابونصر منصور به ستوه آمدند، از ابوالهیجاءبن سعدالدوله که به روم پناهنده شده بود، خواستند حکومت حلب را برعهده گیرد. او نیز در سال ۴۰۰ راهی حلب شد ولی به دلیل خیانت بخشی از سپاهیانش (اعراب بنی کلاب) و نیز یاری جستن ابونصر از فاطمیان، کاری از پیش نبرد و به قسطنطنیه گریخت و همانجا وفات یافت.[۶۰] در ۴۰۲، ابوالمعالی فرزند سعیدالدوله در آخرین تلاش برای احیای حکومت حمدانیان، در رأس سپاه فاطمی راهی تصرف حلب شد، ولی در معره النعمان با اعراب آن نواحی درگیر شد و بی‌آنکه موفق به ادامه مسیر شود به مصر بازگشت و تا زمان وفات همانجا ماند[۶۱] با مرگ وی، تسلط حمدانیان بر شام به پایان رسید.

روابط خارجی حمدانیان

روابط با بنی تغلبتاریخ تحولات دولت حمدانیان گویای آن است که آنان مناسبات سیاسی خود را بر بنیانی منفعت طلبانه و بی‌ثبات استوار ساخته بودند. نخستین تحرک سیاسی آنان به هم پیمانی حمدان بن حمدون با هارون شاری در ۲۶۳ بازمی‌گشت که دوامی نسبتاً طولانی داشت و حمدان نه تنها به لحاظ نظامی، بلکه به لحاظ تبلیغی نیز امکانات خود را در اختیار خوارج نهاد،[۶۲] اما از آنجا که این هم پیمانی بنابه مصالح سیاسی طرفین شکل گرفته بود و از گرایش استقلال طلبانه بنی تغلب (که حمدانیان از آنان بودند) ناشی می‌شد،[۶۳] در موقعیتی خطیر از هم گسست. بدین ترتیب، مناسبات حسنه آنان پس از حدود دو دهه به روابطی خصمانه تبدیل شد و حسین بن حمدان به نفع عباسیان، به قلع و قمع آنها پرداخت.

روابط با قرامطهمناسبات بی‌ثبات پیش گفته با قرامطه نیز وجود داشت چنان که، حسین بن حمدان عملیات نظامی متعددی علیه قرمطیان انجام داد، اما با شدت گرفتن دشمنی حمدانیان و فاطمیان، قرمطیان از حمایت سیاسی و حتی تسلیحاتی حمدانیان علیه فاطمیان بهره‌مند شدند.[۶۴]

روابط با عباسیاناین بی‌ثباتی در مناسبات حمدانیان با عباسیان بیش از پیش جلوه‌گر بود. تحولات سیاسی مرکز خلافت و مناسبات حمدانیان با سرداران نظامی مسلط بر دربار عباسیان، چگونگی این روابط را تعیین می‌کرد. حمدانیان به رغم موقعیت مستحکم حسین بن حمدان در دربار خلیفه عباسی و نیز امیرالامرایی ناصرالدوله، در بسیاری موارد عملکردی استقلال طلبانه و طغیانگرانه داشتند.[۶۵] با این حال، اهمیت حمدانیان در حفظ سرحدات اسلامی مجاور روم شرقی (ثغور) و نیز حفظ امنیت داخلی قلمرو عباسیان از دست اندازی قبایل کرد و عرب نواحی جزیره،[۶۶] عباسیان را به مدارا وا می‌داشت.

روابط با فاطمیانفاطمیان، به رغم تمایل حمدانیان به هم پیمانی با آنها، چندان روی خوشی نشان نمی‌دادند و به آنان بی‌اعتماد بودند.[۶۷] درواقع، فاطمیان غالباً در جبهه مقابل حمدانیان قرار داشتند. به رغم آنکه گاه حمدانیان بنابه مقتضیات سیاسی به فاطمیان التجا می‌جستند،[۶۸] این رویکرد تا پایان حکومت حمدانیان تداوم داشت. با این حال، گروهی از آخرین بازماندگان خاندان حمدانی، پس از سقوط حکومت حمدانیان در شام، در مصر اقامت گزیدند و بعدها در نیمه دوم قرن پنجم، یکی از اخلاف آنان چنان قدرتی یافت که برای چندین سال بر امور حکومت مصر در دوره مستنصر فاطمی، سیطره یافت و مهم‌ترین کارگزار مصر شد.[۶۹]

نقش حمدانیان در جامعه اسلامیمهم‌ترین نقش حمدانیان حفاظت از مرزهای قلمرو اسلامی در مقابل تهاجم رومی‌ها بود و حمدانیان مهم‌ترین مانع توسعه طلبی رومیان در نواحی مسلمان نشین به شمار می‌رفتند. ازاین رو در منشور حکومتی آنان که از سوی دربار عباسیان ابلاغ می‌شد، جهاد از مهم‌ترین وظایف حاکم حمدانی بود.[۷۰] بیشترین جهاد علیه رومیان را، سیف الدوله در فاصله سال‌های ۳۲۴ تا ۳۵۶ انجام داد که او را به کابوسی برای رومیان تبدیل کرده بود،[۷۱] اما با مرگ سیف الدوله (۳۵۶)، رومیان با استفاده از آشفتگی اوضاع داخلی حمدانیان و ضعف جانشینان سیف الدوله، به جبران شکست‌های خود پرداختند. مناسبات حمدانیان با روم شرقی منحصر به جنگ نبود و در دورانهای کوتاه مدت صلح، روابط سیاسی و تجاری و حتی دینی بین دو طرف برقرار بود.[۷۲]

نظام حکومتی و اداریحمدانیان دارای دو امارت مستقل در موصل و حلب بودند. این دو امارت، به رغم خاستگاه مشترک و نیز مناسبات سیاسی ـ اقتصادی و فرهنگی نزدیک، هریک به شیوه‌ای مستقل اداره می‌شدند.[۷۳] امیر حمدانی دارای اختیارات بسیار بود، از جمله برگزاری نماز جمعه، اداره امورجنگ، جمع آوری مالیات، رسیدگی به مَظالم، نظارت بر عیار سکه و نقوش منسوجات و احتساب.[۷۴]قلمرو حمدانیان به چند ناحیه تقسیم شده بود و هر ناحیه یک والی داشت که از میان افراد خاندان حمدانی یا غلامان ویژه انتخاب می‌شدند. ساختار حکومت آنان نظامی بود و امرای حمدانی بیش از آنکه سیاسی باشند، جنگاور بودند و ابزار سلطه آنان سپاهیان پرشمارشان بود.[۷۵] نهاد وزارت، هم زمان، نقش معاونت در امور مالی و دیوانی و سفارت را ایفا می‌کرد. با این حال، وزرا استقلال عمل کمی داشتند و غالباً تحت سیطره امیر حمدانی بودند.[۷۶] از جمله وزرای معروف آنان باید از ابو اسحاق قَراریطی، محمد بن فَهد اَزْدَی، ابو محمد فیاضی و نیز افرادی از خاندان مغربی نام برد.[۷۷] منصب احتساب از دیگر مناصب اداری حمدانیان بود.[۷۸]

نظام قضاییدرباره نظام قضایی آنان گفته شده است که ناصرالدوله شخصاً بر کار مظالم و اجرای حدود نظارت می‌کرد،[۷۹] در حالی که سایر امرای حمدانی به انتصاب قضات اهتمام جدّی داشتند.[۸۰] به دلیل سنّی بودن اغلب ساکنان قلمرو حمدانیان (البته بعدها سکنه شیعی مذهب افزایش یافت)، قضات غالباً از میان اهل سنّت به ویژه حنفیان انتخاب می‌شدند. هرچند در اواخر دوره حمدانیان، گرایش به انتخاب قضات شیعه افزایش یافت.[۸۱]

نظام اقتصادینظام اقتصادی حمدانیان متکی بر اخذ خراج و مالیات، جزیه و مصادره اموال و املاک بود که درآمد هنگفتی به خزانه آنان سرازیر می‌کرد. این ثروت غالباً معلول به کارگیری شیوه‌هایی قساوت بار بود که نمونه‌های آن به کرّات در منابع ذکر شده است.[۸۲] با این حال گفته شده که این سیاست سخت گیرانه مالیاتی، معلول نیاز شدید حمدانیان به پول برای تأمین مقرری سپاهیان تحت امرشان بوده است.[۸۳] قلمرو حمدانیان به دلیل واقع شدن در مسیر راههای تجاری شرق و غرب، حائز اهمیت فراوان بود[۸۴] و رونق تجاری و بازارهای متعدد شهرهایی چون حلب، موصل و رَقّه، در آثار جغرافی دانان مسلمان وصف شده است. در این چرخه تجاری، صادرات کالا اعم از محصولات کشاورزی و نساجی و کالاهای شیشه‌ای، کاغذسازی و غیره اهمیت فراوان داشت و هریک از شهرها به ساخت یا تولید محصولی خاص شهرت داشتند.[۸۵]

هنر، معماری و موسیقیحمدانیان موصل به بنای کاخهای زیبا،[۸۶] مسجد و آرامگاه به ویژه برای شخصیتهای شیعی، اهتمام بسیار داشتند، از آن جمله است بنایی زیارتگاهی به نام مشهد الدکه در حلب منسوب به محسن بن حسین بن علی علیهماالسلام،[۸۷] و رباطی عظیم که ابن جبیر در قرن ششم در موصل آن را دیده بود[۸۸] و بعدها به جامع یونس نبی تبدیل شد.[۸۹] استحکامات نظامی حلب نیز اگرچه قرنها پیش از حمدانیان بنا شده بود، اما سیف الدوله و پسر و جانشینش، سعدالدوله، به تجدید بنای باروی شهر و افزودن برجهایی به آن و نیز ترمیم قلعه معروف حلب همت گماشتند.[۹۰] بنای کاخهای باشکوه، از جمله کاخ الحَلْبه و ترمیم مسجد جامع حلب،[۹۱] نمونه‌هایی دیگر از توجه حمدانیان شام به معماری است.موسیقی از برجسته‌ترین شاخه‌های هنری در روزگار حمدانیان محسوب می‌شود. توجه آنان به موسیقی بیش از هر چیز به سبب ثروت فراوان و شادخواری امرا و بزرگان بود.[۹۲] فارابی، بزرگ‌ترین موسیقی دان مسلمان، از حمایت سیف الدوله برخوردار بود.[۹۳] ابوالفرج اصفهانی نیز کتاب معروف الاغانی خود را به سیف الدوله اهدا کرد[۹۴] و ابن فضل اللّه عمری در مسالک الابصار[۹۵] از حضور موسیقی‌دانی به نام سقّاره در دربار سیف الدوله یاد کرده است. در اشعار شعرای روزگار حمدانیان نیز به کرّات از سازهایی چون عود و مِزْهر و اصطلاحاتی چون عودیات، آلات طرب و مُعلِنَهُ الأَوتار یاد شده است که بر رواج موسیقی در این روزگار صحه می‌گذارد.[۹۶]

ادبیات و علومادبیات در دوره حمدانیان چنان غنایی داشت که فیصل سامر[۹۷] دولت حمدانی را دولت شعر و جنگ نامیده است. امرای حمدانی (از جمله سیف الدوله، ابوفراس و سه تن از پسران ناصرالدوله)، نه تنها خود غالبآ در زمره ادبا و شعرا بودند[۹۸]، بلکه دربارشان نیز محفل پررونق ادبا و شعرایی بود که با انواع آثار و اشعار رزمی، بزمی، عامیانه، مدحی، مرثیه‌ای و غیره در آنجا هنرنمایی می‌کردند. دربار ابوتغلب و به ویژه سیف الدوله پررونق‌ترین این محافل بود.[۹۹] علاوه بر ابوفراس، شعرایی چون متنبّی، سَری رفاء، بَبَّغا، صنوبری و کشاجم بسیار مشهور بودند.[۱۰۰] آوازه سیف الدوله در ادب چنان بود که بدیع الزمان همدانی، در «المقامه الحمدانیه» خود از او یاد می‌کند.[۱۰۱]در لغت و نحو نیز افراد برجسته‌ای چون ابوعلی فارسی و ابن جنّیو ابن خالویه، در خطابه، ابن نباته فارقی در رسائل ادبی، ابوبکر خوارزمی از حمایتهای مادی و معنوی امرای حمدانی برخوردار بودند.[۱۰۲] سایر رشته‌های علمی نیز مورد توجه حمدانیان بود، چنان که در علوم عقلی، طب و نجوم نیز بزرگانی چون ابو نصر فارابی، عیسی رَقّی، جابربن منصور سُکری، ابوالحسین بن کشکرایا و ابوالقاسم تَنّوخی در قلمرو حمدانیان می‌زیستند.[۱۰۳]

پانویس

  1. رجوع کنید به ابوفراس حمدانی، ص ۳۳۷، ۳۵۱ـ۳۵۲
  2. رجوع کنید به طباخ، ج ۱، ص ۲۵۳
  3. خطیب عمری، ص ۱۴۶
  4. ابن ظافر ازدی، ص ۳۷
  5. ابن حوقل، ص ۲۴۰
  6. ابن عدیم، ج ۱، ص ۱۷۲
  7. برای نمونه رجوع کنید به ابو فراس حمدانی، ص۳۰۰ـ۳۰۴، ۳۳۷، ۳۴۶ـ۳۴۷، ۳۵۱ـ۳۵۲؛ نیز رجوع کنید به کشاجم، ص۲۸ـ۳۱، ۱۰۸ـ۱۱۴
  8. رجوع کنید به ابن خلّکان، ج۳، ص۳۶۹؛ فیصل سامر، ج۱، ص۳۶۴
  9. برای نمونه رجوع کنید به ابوبکر خوارزمی، ص۱۶۰ـ ۱۷۲
  10. یاقوت حموی، ج۴، ص۱۹۰۷ـ۱۹۰۸
  11. برای نمونه رجوع کنید به شابشتی، ص۱۷۶، ۱۸۴ـ۱۸۵، ۲۱۸، ۳۰۰ـ۳۰۱
  12. ابن ظافر ازدی، ص۱۱؛ ابن خلّکان، ج۲، ص۱۱۴؛ قس مسعودی، ج۵، ص۱۵۱: حمدان بن حمدون بن حارث بن منصوربن لقمان؛ امین، ج۶، ص۲۲۷
  13. رجوع کنید به صفدی، ج۱۲، ص۸۹؛ قس ابن حائک، ص۲۴۶، که حمدانیان را جزو موالی بنی تغلب شمرده است
  14. رجوع کنید به الکامل، ج۷، ص۱۸۸
  15. درباره او رجوع کنید به حسین بن حمدان؛ برای سایر فرزندان رجوع کنید به ابن ظافر ازدی، ص۱۲ و پانویس؛ فیصل سامر، ج۱، ص۴۴؛ شکعه، صص۳۵ـ۴۳.
  16. ابن اثیر، ج۷، ص۴۱۹، ۴۵۳ـ۴۵۴؛ ابن خلدون، ج۳، ص۴۲۰ـ۴۲۱؛ ابن تغری بردی، ج۳، ص۶۷.
  17. طبری، ج۱۰، ص۳۸ـ۴۰، ۴۳ـ۴۴؛ کتاب العیون و الحدائق، ج۴، قسم ۱، ص۷۸ـ۸۱؛ ابن جوزی، ج۱۲، ص۳۳۹ـ۳۴۰و
  18. ابن اثیر، ج۷، ص۵۳۸.
  19. ابن اثیر، ج۷، ص۵۳۸ـ۵۳۹؛ ابن خلدون، ج۳، صص۴۴۴ـ۴۴۵.
  20. صولی، ص۹۲؛ ابن ظافر ازدی، ص۱۲؛ نیز رجوع کنید به کبیسی، ص۵۲۱ـ۵۲۳؛ احمد عدوان، ص۱۱۱ـ ۱۱۲.
  21. مسکویه، ج۵، ص۹۲، ۱۰۸؛ نیز رجوع کنید به ابن ظافر ازدی، ص۱۳.
  22. صولی، ص۱۲۳؛ قرطبی، ص۷۲؛ برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به کتاب العیون و الحدائق، ج۴، قسم ۱، ص۲۰۰ـ۲۰۲
  23. ازدی، ج۲، ص۲۰۶؛ مسکویه، ج۵، ص۱۳۱؛ کتاب العیون والحدائق، ج۴، قسم ۱، ص۲۰۷؛ قس همدانی، ص۲۱۵، ۲۱۷.
  24. رجوع کنید به صابی، ص۵۷؛ ابن جوزی، ج۱۳، ص۱۹۹، ۲۳۹ـ۲۴۰؛ ابن کثیر، ج۱۱، ص۱۴۹ـ۱۵۰؛ ابن تغری بردی، ج۳، ص۲۱۱ـ۲۱۲.
  25. ابن اثیر، ج۸، ص۱۶۳؛ قس ابن خلدون، ج۳، ص۴۸۴: سال ۳۱۳.
  26. صولی، ص۱۵۷ـ۱۵۸؛ مسکویه، ج۵، ص۲۵۰ـ ۲۵۱؛ابن اثیر، ج۸، ص۱۷۱ـ۱۷۳.
  27. قرطبی، ص۱۲۱ـ۱۲۴؛ مسکویه، ج۵، ص۲۶۹ـ۲۷۵؛ قس حمزه اصفهانی، ص۱۵۵ـ ۱۵۶؛ کتاب العیون و الحدائق، ج۴، قسم ۱، ص۲۴۲، ۲۴۴ـ ۲۴۷.
  28. ابن اثیر، ج۸، صص۲۱۴، ۲۱۷.
  29. همدانی، ص۲۷۱؛ قس ابن اثیر، ج۸، ص۲۱۷.
  30. ابن اثیر، ج۸، صص۲۳۴ـ۲۳۵.
  31. ابن اثیر، ج۸، ص۳۰۹؛ ابوالفداء، ج۱، جزء۲، ص۸۳؛ قس ابن خلدون، ج۳، ص۴۹۷.
  32. مسکویه، ج۶، ص۲۷۷ـ۲۷۸، ۲۹۵؛ ابن ظافر ازدی، ص۱۹ـ۲۰
  33. مسکویه، ج۶، صص۲۷۷ـ۲۷۸؛ نیز ر ک به فیصل سامر، ج۱، ص۲۷۲ـ۲۷۵.
  34. ابوشجاع روذراوری، ص۱۷۴ـ۱۷۵؛ نیز رجوع کنید به ابن ازرق، ص۵۷
  35. ابوعبداللّه حسین بن دوشتک ملقب به باد رجوع کنید به ابن خلدون، ج۳، ص۵۳۷
  36. ابوشجاع روذراوری، ص۱۷۶ـ۱۷۸؛ ابن اثیر، ج۹، ص۷۰ـ۷۱.
  37. ابن اثیر، ج۹، ص۷۲؛ نیز رجوع کنید به احمد عدوان، ص۲۰۸.
  38. رجوع کنید به ابن عدیم، ج۱، ص۱۱۱ـ۱۱۲
  39. رجوع کنید به ابن ظافر ازدی، ص۴۷.
  40. رجوع کنید به ابن ظافر ازدی، ص۴۸؛ابن عدیم، ج۱، ص۱۵۶ـ۱۵۷؛ذهبی، حوادث و وفیات ۳۵۱ـ۳۸۰ق، ص۳۱.
  41. ابن عدیم، ج۱، ص۱۶۰ـ۱۶۱؛قس ابن ظافر ازدی، ص۴۸
  42. ابن ظافر ازدی، ص۴۸؛ابن اثیر، ج۸، ص۵۹۷ـ ۵۹۸؛ابن عدیم، ج۱، ص۱۶۰
  43. ابن عدیم، ج۱، ص۱۶۱، ۱۶۳، ۱۶۹؛قس ابن ظافر ازدی، ص۴۹.
  44. ابن عدیم، ج۱، ص۱۷۰.
  45. ابن اثیر، ج۸، ص۶۸۳؛ابن عدیم، ج۱، ص۱۷۰ـ۱۷۲
  46. انطاکی، ص۱۸۷؛ ابن عدیم، ج۱، صص۱۷۲ـ۱۷۳.
  47. رجوع کنید به ابن اثیر، ج۹، ص۱۷ـ۱۸، ۵۸؛ابن عدیم، ج۱، صص۱۷۷ـ ۱۷۸.
  48. رجوع کنید به ابوشجاع روذراوری، صص۲۰۹ـ۲۱۴؛ابن ظافر ازدی، صص۵۱ ـ۵۳؛ابن عدیم، ج۱، صص۱۷۸ـ۱۷۹.
  49. رجوع کنید به ابن ظافر ازدی، ص۵۴؛ابن اثیر، ج۹، ص۸۸؛ابن عدیم، ج۱، ص۱۸۰ـ۱۸۱
  50. ابوشجاع روذراوری، ص۲۱۷؛ابن ظافر ازدی، ص۵۵؛ابن عدیم، ج۱، ص۱۸۵.
  51. ابن عدیم، ج۱، ص۱۸۶: ۳۸۲.
  52. ابوشجاع روذراوری، ص۲۱۷ـ ۲۱۹؛ابن ظافر ازدی، صص۵۵ـ۵۶؛ابن عدیم، ج۱، صص۱۸۶ـ ۱۸۸.
  53. رجوع کنید به ابوشجاع روذراوری، ص۲۱۹
  54. ابوشجاع روذراوری، ص۲۱۹ـ۲۲۰؛ابن اثیر، ج۹، ص۸۹
  55. ابن اثیر، ج۹، ص۹۰؛قس ابن عدیم، ج۱، ص۱۸۹ـ ۱۹۱
  56. ابوشجاع روذراوری، ص۲۲۱؛ابن ظافر ازدی، ص۵۷.
  57. رجوع کنید به ابن عدیم، ج۱، ص۱۹۲
  58. ابن ظافر ازدی، ص۵۸؛ابن خلّکان، ج۳، ص۴۰۶
  59. رجوع کنید به ابن عدیم، ج۱، ص۱۹۵.
  60. ابن عدیم، ج۱، ص۱۹۸ـ۲۰۰
  61. ابن عدیم، ج۱، ص۲۰۰
  62. رجوع کنید به طبری، ج۱۰، ص۳۷
  63. رجوع کنید به فیصل سامر، ج۱، ص۸۴ـ۸۵
  64. رجوع کنید به ابن تغری بردی، ج۳، ص۳۳۶
  65. برای نمونه رجوع کنید به قرطبی، ص۴۴؛مسکویه، ج۶، ص۲۰۷؛ابن اثیر، ج۸، ص۹۲ـ۹۳
  66. برای نمونه رجوع کنید به صابی، ص۱۸۵، ۱۹۲ـ۱۹۳؛نیز رجوع کنید به فیصل سامر، ج۱، ص۳۰۹
  67. رجوع کنید به مَقریزی، ج۱، ص۳۵۲
  68. برای نمونه رجوع کنید به مسکویه، ج۶، ص۴۴۰ـ۴۴۱، ۴۴۹ـ۴۵۰؛ابن قلانسی، ص۵۰
  69. رجوع کنید به ابن تغری بردی، ج۵، ص۱۳ـ۱۵، ۲۱ـ۲۲، ۹۰ـ۹۱
  70. رجوع کنید به صابی، ص۱۹۲ـ۱۹۴
  71. رجوع کنید به فیصل سامر، ج۲، ص۱۵۲ـ۱۹۰
  72. رجوع کنید به همان، ج۲، ص۲۰۲
  73. رجوع کنید به همان، ج۱، ص۳۱۱ـ ۳۱۳
  74. رجوع کنید به صابی، ص۱۸۵
  75. رجوع کنید به فیصل سامر، ج۱، ص۳۱۹
  76. رجوع کنید به همان، ج۲، ص۲۲۸
  77. رجوع کنید به مسکویه، ج۶، ص۲۱۴؛ابن عدیم، ج۱، ص۱۵۲
  78. رجوع کنید به صابی، ص۲۰۴
  79. رجوع کنید به مسکویه، ج۶، ص۷۰
  80. مسکویه، ج۶، ص۴۳۷ـ۴۳۸؛ابن عدیم، ج۱، ص۱۱۲، ۱۳۱، ۱۵۲، ۱۷۰، ۱۸۱، ۱۹۶، ۱۹۹
  81. رجوع کنید به فیصل سامر، ج۲، ص۲۲۸ـ۲۲۹، ۲۳۲
  82. رجوع کنید به ابن خرداذبه، ص۹۴؛ ابن حوقل، ص۲۱۱ـ۲۱۴، ۲۲۰؛ ابوشجاع روذراوری، ص۲۱۴ـ۲۱۵؛ ابن عدیم، ج۱، ص۱۱۲
  83. فیصل سامر، ج۲، ص۲۳۵ـ ۲۳۶
  84. رجوع کنید به صابی، ص۱۹۴ـ۱۹۶
  85. رجوع کنید به ابن حوقل، ص۲۱۴ـ ۲۱۵، ۲۲۰ـ۲۲۱، ۲۲۷؛مقدسی، ص۱۳۸، ۱۴۱، ۱۴۵، ۱۸۱
  86. فیصل سامر، ج۱، ص۳۵۰ـ۳۵۱
  87. مقدسی، ص۱۴۶؛ابن شحنه، ص۸۵ـ۸۶
  88. رجوع کنید به ص۱۸۹ـ۱۹۰
  89. فیصل سامر، ج۱، ص۳۵۴
  90. ابن شداد، ج۱، قسم ۱، ص۶۰، ۸۱
  91. ابن عدیم، ج۱، ص۱۱۹؛ابن شداد، ج۱، قسم ۱، ص۹۳، ۱۰۴ـ ۱۰۵
  92. رجوع کنید به کشاجم، ص۳۶ـ۳۷، ۷۰ـ۷۱، ۷۳، ۱۰۷ـ۱۰۸؛شابشتی، ص۲۶۱ـ۲۶۲؛ابن فضل اللّه عمری، ج۱، ص۳۲۳
  93. رجوع کنید به ابن خلّکان، ج۵، ص۱۵۵ـ۱۵۶
  94. رجوع کنید به یاقوت حموی، ج۴، ص۱۷۰۷ـ۱۷۰۸
  95. سفر۱، ص۳۷۹ـ۳۸۰
  96. برای نمونه رجوع کنید به کشاجم، ص۵۶، ۶۵، ۷۱ـ۷۳، ۸۳، ۱۰۷ـ۱۰۸؛وأواء دمشقی، ص۴۹
  97. ج۲، ص۲۶۵
  98. رجوع کنید به ثعالبی، ج۱، ص۵۳ـ۱۱۹
  99. رجوع کنید به ثعالبی، ج۱، ص۳۵ـ۳۶
  100. رجوع کنید به تنوخی، ج۱، ص۱۰۳؛شابشتی، ص۲۶۰؛ثعالبی، ج۱، ص۵۷، ۱۳۹ـ۱۴۰، ۲۹۳ـ۲۹۴، ج۲، ص۲۱۸ـ۲۲۲
  101. رجوع کنید به ص۱۵۰ـ۱۵۶
  102. رجوع کنید به ثعالبی، ج۱، ص۸۸، ۱۳۷، ج۴، ص۲۲۳ـ۲۲۷؛یاقوت حموی، ج۳، ص۱۰۳۰ـ۱۰۳۱؛ابن خلّکان، ج۲، ص۸۰، ۱۷۸، ج۳، ص۱۵۶، ۲۴۶ـ۲۴۸    رجوع کنید به قفطی، ص۴۰۳، ۴۲۹؛ابن ابی اصیبعه، ص۶۰۹ـ ۶۱۰، ۶۱۳ـ۶۱۴؛ابن خلّکان، ج۳، ص۳۶۶، ج۵، ص۱۵۳

 

منابع  

  1. ابن جبیر، رحله ابن جبیر، بیروت ۱۹۸۶.
  2. ابن حائک، صفه جزیره العرب، چاپ محمدبن علی اکوع، بغداد ۱۹۸۹.
  3. ابن حوقل.
  4. ابن شحنه، الدرالمنتخب فی تاریخ مملکه حلب، چاپ یوسف الیان سرکیس، بیروت ۱۹۰۹.
  5. ابن ظافر ازدی، اخبار الدوله الحمدانیه بالموصل و حلب و دیار بکر و الثغور، چاپ تمیمه رواف، (بی‌جا: بی‌نا.، بی‌تا.).
  6. ابن عدیم، زبده الحلب من تاریخ حلب، چاپ سامی دهان، دمشق ۱۹۵۱ـ۱۹۶۸.
  7. ابن عدیم، زبده الحلب من تاریخ حلب، چاپ سامی دهان، دمشق ۱۹۵۱ـ۱۹۶۸.
  8. ابن قلانسی، تاریخ دمشق، چاپ سهیل زکار، دمشق ۱۴۰۳/۱۹۸۳.
  9. ابن کثیر، البدایه و النهایه فی التاریخ، (قاهره) ۱۳۵۱ـ۱۳۵۸.
  10. ابوشجاع روذراوری، ذیل کتاب تجارب الامم، چاپ آمدروز، مصر ۱۳۳۴/۱۹۱۶؛
  11. ابوفراس حمدانی، دیوان، شرح خلیل دویهی، بیروت ۱۴۲۰/۱۹۹۹.
  12. احمد عدوان، الدوله الحمدانیه، (لیبی) ۱۹۸۱.
  13. طبری، تاریخ (بیروت).
  14. طبری، تاریخ (بیروت).
  15. عبدالملک بن محمد ثعالبی، یتیمه الدهر، چاپ مفید محمد قمیحه، بیروت ۱۴۰۳/۱۹۸۳.
  16. علی بن یوسف قفطی، تاریخ الحکماء، و هو مختصر الزوزنی المسمی بالمنتخبات الملتقطات من کتاب اخبار العلماء باخبار الحکماء، چاپ یولیوس لیپرت، لایپزیگ ۱۹۰۳.
  17. محمدبن احمد ذهبی، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، چاپ عمر عبدالسلام تدمری، حوادث و وفیات ۳۵۱ـ۳۸۰ه.، بیروت ۱۴۰۹/۱۹۸۹.
  18. محمدبن احمد وأواء دمشقی، دیوان، چاپ سامی دهان، بیروت ۱۴۱۴/ ۱۹۹۳.
  19. محمدبن عبدالملک همدانی، تکمله تاریخ الطبری، در ذیول تاریخ الطبری، همان.
  20. محمدبن یحیی صولی، ما لَمْ ینشر من «اوراق» الصولی: اخبارالسنوات ۲۹۵ـ۳۱۵ه، چاپ هلال ناجی، بیروت ۱۴۲۰/۲۰۰۰.
  21. محمودبن حسین کشاجم، دیوان، چاپ خیریه محمد محفوظ، بغداد ۱۳۹۰/۱۹۷۰.
  22. مسکویه.
  23. مصطفی شکعه، سیف الدوله الحمدانی: مملکه السیف و دوله الاقلام، قاهره ۱۴۲۰/۲۰۰۰.
  24. مقدسی.
  25. یاسین بن خیراللّه خطیب عمری، منیه الادباء فی تاریخ الموصل الحدباء، چاپ سعید دیوه جی، موصل ۱۳۷۴/۱۹۵۵.
  26. یحیی بن سعید انطاکی، تاریخ الانطاکی، المعروف بصله تاریخ اوتیخا، چاپ عمر عبدالسلام تدمری، طرابلس ۱۹۹۰.
  27. ابراهیم بن هلال صابی، المختار من رسائل ابی اسحق ابراهیم بن هلال ابن زهرون الصابی، چاپ شکیب ارسلان، بیروت، بی‌تا.
  28. ابن ابی اصیبعه، عیون الانباء فی طبقات الاطباء، چاپ نزار رضا، بیروت (۱۹۶۵).
  29. ابن ازرق، تاریخ الفارقی، چاپ بدوی عبداللطیف عوض، بیروت ۱۹۷۴.
  30. ابن تغری بردی، النجوم الزاهره فی ملوک مصر و القاهره، قاهره ? (۱۳۸۳) ـ ۱۳۹۲/ ? (۱۹۶۳) ـ ۱۹۷۲.
  31. ابن تغری بردی، النجوم الزاهره فی ملوک مصر و القاهره، قاهره ? (۱۳۸۳) ـ ۱۳۹۲/ ? (۱۹۶۳) ـ۱۹۷۲.
  32. ابن جوزی، المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم، چاپ محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت ۱۴۱۲/۱۹۹۲.
  33. ابن خرداذبه.
  34. ابن خلدون.
  35. ابن خلّکان.
  36. ابن شداد، الاعلاق الخطیره فی ذکر امراء الشام و الجزیره، ج۱، قسم ۱، چاپ یحیی زکریا عبّاره، دمشق ۱۹۹۱.
  37. ابن ظافر ازدی، اخبار الدوله الحمدانیه بالموصل و حلب و دیاربکر و الثغور، چاپ تمیمه رواف، (بی‌جا: بی‌تا.، بی‌تا.).
  38. ابن فضل اللّه عمری، مسالک الابصار فی ممالک الامصار، سفر۱، چاپ عبداللّه سریحی، ابوظبی ۱۴۲۴/۲۰۰۳.
  39. ابوشجاع روذراوری، ذیل کتاب تجارب الامم، چاپ آمدروز، مصر ۱۳۳۴/۱۹۱۶، چاپ افست بغداد (بی‌تا.).
  40. احمدبن حسین بدیع الزمان همدانی، مقامات ابی الفضل بدیع الزمان الهمدانی، و شرحها لمحمد عبده، بیروت ۱۸۸۹.
  41. احمدبن علی مَقریزی، کتاب المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و الآثار، المعروف بالخطط المقریزیه، بولاق ۱۲۷۰، چاپ افست بغداد (۱۹۷۰).
  42. اسماعیل بن علی ابوالفداء، المختصر فی اخبار البشر: تاریخ ابی الفداء، بیروت: دارالمعرفه للطباعه و النشر، بی‌تا.
  43. امین.
  44. چاپ افست بغداد، بی‌تا.
  45. حمدان کبیسی، عصر الخلیفه المقتدر باللّه: ۲۹۵ـ۳۲۰ه / ۹۰۷ـ۹۳۲م، دراسه فی احوال العراق الداخلیه، نجف ۱۳۹۴/۱۹۷۴.
  46. حمزه بن حسن حمزه اصفهانی، تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء علیهم الصلاه والسلام، بیروت: دارمکتبه الحیاه، بی‌تا.
  47. صفدی.
  48. عریب بن سعد قرطبی، صله تاریخ الطبری، در ذیول تاریخ الطبری، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره: دارالمعارف، (۱۹۷۷).
  49. عریب بن سعد قرطبی، صله تاریخ الطبری، در ذیول تاریخ الطبری، چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره: دارالمعارف، (۱۹۷۷).
  50. علی بن محمد شابشتی، الدیارات، چاپ کورکیس عوّاد، بیروت ۱۴۰۶/۱۹۸۶.
  51. فیصل سامر، الدوله الحمدانیه فی الموصل و حلب، بغداد ۱۹۷۰ـ۱۹۷۳.
  52. فیصل سامر، الدوله الحمدانیه فی الموصل و حلب، بغداد ۱۹۷۰ـ۱۹۷۳.
  53. کتاب العیون و الحدائق فی اخبار الحقائق، ج۴، قسم ۱، چاپ عمر سعیدی، دمشق ۱۹۷۲.
  54. محسن بن علی تنوخی، نشوار المحاضره و اخبار المذاکره، چاپ عبود شالجی، بیروت ۱۳۹۱ـ۱۳۹۳/ ۱۹۷۲ـ۱۹۷۳.
  55. محمد راغب طباخ، اعلام النبلاء بتاریخ حلب الشهباء، چاپ محمد کمال، حلب ۱۴۰۸ـ۱۴۰۹/ ۱۹۸۸ـ۱۹۸۹.
  56. محمدبن عباس خوارزمی، رسائل ابی بکر الخوارزمی، بیروت ۱۹۷۰.
  57. مسعودی، مروج (بیروت).
  58. مسکویه.
  59. هلال بن مُحَسِّن صابی، الوزراء، او، تحفه الامراء فی تاریخ الوزراء، چاپ عبدالستار احمد فراج، (قاهره) ۱۹۵۸.
  60. یاقوت حموی، معجم الادباء، چاپ احسان عباس، بیروت ۱۹۹۳.
  61. یزیدبن محمد ازدی، تاریخ الموصل، چاپ احمد عبداللّه محمود، بیروت ۱۴۲۷/۲۰۰۶.    O. Codrington, A manual of Musalman numismatics, London 1904;
  62. Stanley Lane-Poole, Catalogue of oriental coins in the British Museum, London 1875-1890, repr. Bologna 1967.

شجاعت علی

شبهه

اگر امیرالمؤمنین (علیه السلام)، آن طور که می گویند، شجاع بودند، چرا حضرت به ماجرای قتل همسرشان واکنش نشان نداده و از حق خود گذشتند؟!

پاسخ شبهه

در ماجرای شهادت دختر رسول خدا، سؤال متداولی که بسیاری از مردم سؤال می کنند آن است که با وجود آن که حضرت علی علیه السلام، شیر خدا، فاتح خیبر است و نیز کسی است که گفته می شود در جنگ خیبر درب قلعه را با یک دست بلند نموده که چهل نفر نمی توانستند آن را حرکت دهند؛ چرا در مقابل هجوم مهاجمین سکوت نموده و کوچکترین اعتراضی ننمود و از حق خود گذشت؟ در این وجیزه سعی داریم که قدری از فاطمه زهرا سلام الله علیها و نیز امیر مؤمنان دفاع کنیم.

بدون شک امیر المؤمنین علیه السلام شجاع ترین مرد عرب در زمان خود بود و او را از جنگ و شمشیر هراسی نبود اما این سؤال وارد است که چرا علی علیه السلام اقدامی نکرد؟

سید مرتضی در کتاب شافی، مغلوب شدن علی (علیه السلام) را ملامت نمی داند و بیان می کند که غلبه نه دلیل حق است و نه باطل؛ ایشان همچنین بیان می دارند که علی (علیه السلام) که به نص صریح قرآن[۱] ، معصومند و از روی عصبیت کاری نمی کند؛ بلکه امام وظیفه مدار است و طبق دستور صبر پیشه می کند. بنابرین ایشان نه به واسطه خشم پیشروی می کند و نه به خاطر ترس پا عقب نشینی می کند[۲]. و در جای دیگر، سکوت امیرمؤمنان را مراعات امر امت و دوری آنها از تفرقه می داند[۳].

این سؤال، سؤالی است که در طول تاریخ، اذهان عمومی مسلمین را به خود درگیر کرده بود. تا جایی که حتی کوفیان نیز به صراحت آن را ابراز داشه و از خود حضرت سؤال می نمودند. چنانچه باری اشعث بن قیس، به حضرت رو می کند و می پرسد: چرا هنگامى که افرادى از تیم بن مرّه و بنى عدى بن کعب و پس از آنان بنو امیه با ابوبکر بیعت کردند، نجنگیدى و شمشیر نزدى، اما حالا که کار از کار گذشته، مرتباً از حق از دست رفته خویش سخن می گویی و پس از هر منبرت می گویی: «من از آنها سزوارتر بودم»! چرا همان موقع دست به شمشیر نشدی؟!

حضرت نیز در پاسخ به او، ترس را از خود مبری می کنند و می فرمایند: علت سکوت و عدم دادخواهی من، پیمانی بود که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر من صادر شده بود. و نیز ادامه دادند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، مرا از همه چیز با خبر کرده بودند و چیزی جز آنچه برایم خبر داده بود، نمایان نشد! پس از آن، امیرمؤمنان فرمودند من از رسول خدا پرسیدم: «اینک چه سفارشی به من دارید»؟ ایشان نیز فرمودند: «اگر یارانى یافتى با آنان جهاد کن و اگر نیافتى دست نگهدار و خون خویش حفظ کن تا که براى برپایى دین و کتاب خدا و سنت من یارانى بیابى».

حضرت پس از این گفتار، ماجرای خود را به فتنه سامری و اقدام هارون، تشبیه کردند و فرمودند من نیز همانند هارون ترس از اختلاف امت داشتم، برای همین دست به شمشیر نزدم تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مرا ملامت نکند که چرا بین امت من تفرقه انداختی و خون خود و اهل بیت مرا حفظ نکردی!

حضرت پس از این گفتار، به اقدامات خویش پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اشاره کرده و بیان می دارند که پس از رحلت، مشغول کفن و دفن پیامبر بودند که اهل سقیفه، مکر خود را پیاده ساختند. حضرت ادامه دادند، بعد از آن، به جمع آوری قرآن پرداختم و تصمیم گرفتم، جز برای نماز ردائی بر تن نکنم! سپس دست حسنین و فاطمه اطهر را به همراه بردم و یکایک خانه های انصار و مهاجر را زدم و از آنان مساعدت خواستم، ولی جز سلمان، ابوذر، مقداد، و زبیر کسی به یاری من بر نخواست. حضرت همچنین به غربت خویش اشاره می کنند و می فرمایند: از بستگان خویش نیز کسی را نداشتم که همراه من باشم. زیرا همزه در احد و جعفر نیز در موته به شهادت رسیده بودند!

و بعد از این، الگوی هارون را الگوی نیکی تلقی کرده و فرمودند: «ان القوم استضعفونی وَکادوا یَقْتلونَنی»؛ امت، مرا تضعیف کرده و قصد داشتند که مرا به قتل برسانند؛ برای همین پیمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را حجتی محکم برای خویش دانستم[۴]!

و باز هم در جای دیگری قسم یاد می کنند که اگر چهل نفر همراه را پیدا می نمودند، قیام کرده و حق خویش را می ستاندند؛ ولی می فرمایند که نفر پنجمی برای چهار همراه خود نیافتند. سپس اشعث نام آنها را از حضرت می پرسد و حضرت هم نام سلمان، اباذر، مقداد و زبیر (تا قبل از پیمان شکنی اش) را می برد و نقل می کند که به همگان گفتم که فردا با سر تراشیده حاضر شوند که جز این چهار نفر کسی حاضر به همراهی نشد[۵]!

طبرسی نیز در احتجاج خود روایتی شبیه به همین مظمون را می آورد که در آن حضرت قسم یاد می کند که اگر چهل همراه داشت، به وظیفه خویش عمل می نمود[۶]

همچنین در روایت دیگری از کافی مشاهده می کنیم که حضرت اهل سقیفه را مخاطب خویش قرار داده و قسم یاد می کند که اگر به اندازه یاران طالوت و یا یاران پیامبر در بدر، دشمنانی را برای شما میافتم، شما را با شمشیر می زدم تا به حق بازگردید و به راستی میل کنید[۷]

بنابراین شجاعت علی علیه السلام در اینجا صبر بر اذیت و بی توجهی به تحریکاتی بود که برضد او به راه انداخته بودند. علی علیه السلام کسی است که همه چیز را در راه حفظ دین قربانی می کند و این را مسئولیت و تکلیف شرعی خود می داند. او کسی نبود که در راه رسیدن به هیچ، از دینش کوتاه بیاید.

نتیجه اینکه: شجاعت علی علیه السلام در جریان هجوم وپس از آن، صبر بر اذیت و بی توجهی به تحریکات خصم بود که امیرالمؤمنین علیه السلام این تکلیف را به نحو احسن انجام دادند.

پی نوشتها

[۱] الاحزاب،۳۳

[۲] الشافی ، ج ۴، ۲۰ – ۲۰۱

[۳] الشافی، ج ۴،ص۱۸۸

[۴] « فَقَالَ الْأَشْعَث بْن قَیْسٍ [وَغَضبَ منْ قَوْله‏] فَمَا یَمْنَعکَ یَا ابْنَ أَبی طَالبٍ حینَ بویعَ أَخو تَیْم بْن مرَّهَ وَأَخو بَنی عَدیّ بْن کَعْبٍ وَأَخو بَنی أمَیَّهَ بَعْدَهمَا أَنْ تقَاتلَ وَتَضْربَ بسَیْفکَ وَأَنْتَ لَمْ تَخْطبْنَا خطْبَهً منْذ کنْتَ قَدمْتَ الْعرَاقَ إلَّا وَقَدْ قلْتَ فیهَا قَبْلَ أَنْ تَنْزلَ عَنْ منْبَرکَ وَاللَّه إنّی لَأَوْلَى النَّاس بالنَّاس وَمَا زلْت مَظْلوماً منْذ قَبَضَ اللَّه محَمَّداً (صلی الله علیه وآله) فَمَا مَنَعَکَ أَنْ تَضْربَ بسَیْفکَ دونَ مَظْلمَتکَ؟ فَقَالَ لَه عَلیٌّ (علیه السلام) یَا ابْنَ قَیْسٍ [قلْتَ فَاسْمَع الْجَوَابَ‏] لَمْ یَمْنَعْنی منْ ذَلکَ الْجبْن وَلَا کَرَاهیَهٌ للقَاء رَبّی وَأَنْ لَا أَکونَ أَعْلَم أَنَّ مَا عنْدَ اللَّه خَیْرٌ لی منَ الدّنْیَا وَالْبَقَاء فیهَا وَلَکنْ مَنَعَنی منْ ذَلکَ أَمْر رَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله) وَعَهْده إلَیَّ أَخْبَرَنی رَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله) بمَا الْأمَّه صَانعَهٌ بی بَعْدَه فَلَمْ أَک بمَا صَنَعوا حینَ عَایَنْته بأَعْلَمَ منّی وَلَا أَشَدَّ یَقیناً منّی به قَبْلَ ذَلکَ بَلْ أَنَا بقَوْل رَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله) أَشَدّ یَقیناً منّی بمَا عَایَنْت وَشَهدْت فَقلْت یَا رَسولَ اللَّه فَمَا تَعْهَد إلَیَّ إذَا کَانَ ذَلکَ قَالَ: إنْ وَجَدْتَ أَعْوَاناً فَانْبذْ إلَیْهمْ وَجَاهدْهمْ وَإنْ لَمْ تَجدْ أَعْوَاناً فَاکْففْ یَدَکَ وَاحْقنْ دَمَکَ حَتَّى تَجدَ عَلَى إقَامَه الدّین وَکتَاب اللَّه وَسنَّتی أَعْوَاناً وَأَخْبَرَنی (صلی الله علیه وآله) أَنَّ الْأمَّهَ سَتَخْذلنی وَتبَایع غَیْری وَتَتَّبع غَیْری وَأَخْبَرَنی (صلی الله علیه وآله) أَنّی منْه بمَنْزلَه هَارونَ منْ موسَى وَأَنَّ الْأمَّهَ سَیَصیرونَ منْ بَعْده بمَنْزلَه هَارونَ وَمَنْ تَبعَه وَالْعجْل وَمَنْ تَبعَه إذْ قَالَ لَه موسَى یا هارون ما مَنَعَکَ إذْ رَأَیْتَهمْ ضَلّوا. أَلَّا تَتَّبعَن أَ فَعَصَیْتَ أَمْری. قالَ یَا بْنَ أمَّ لا تَأْخذْ بلحْیَتی وَلا برَأْسی إنّی خَشیت أَنْ تَقولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنی إسْرائیلَ وَلَمْ تَرْقبْ قَوْلی وَقَالَ ابْنَ أمَّ إنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفونی وَکادوا یَقْتلونَنی وَإنَّمَا [یَعْنی‏ أَنَ‏ موسَى أَمَرَ هَارونَ حینَ اسْتَخْلَفَه عَلَیْهمْ إنْ ضَلّوا فَوَجَدَ أَعْوَاناً أَنْ یجَاهدَهمْ وَإنْ لَمْ یَجدْ أَعْوَاناً أَنْ یَکفَّ یَدَه وَیَحْقنَ دَمَه وَلَا یفَرّقَ بَیْنَهمْ] وَإنّی خَشیت أَنْ یَقولَ لی ذَلکَ أَخی رَسول اللَّه ص [لمَ‏] فَرَّقْتَ بَیْنَ الْأمَّه وَلَمْ تَرْقبْ قَوْلی وَقَدْ عَهدْت إلَیْکَ إنْ لَمْ تَجدْ أَعْوَاناً أَنْ تَکفَّ یَدَکَ وَتَحْقنَ دَمَکَ وَدَمَ أَهْل بَیْتکَ وَشیعَتکَ فَلَمَّا قبضَ رَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله) مَالَ النَّاس إلَى أَبی بَکْرٍ فَبَایَعوه وَأَنَا مَشْغولٌ برَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله) بغسْله وَدَفْنه ثمَّ شغلْت بالْقرْآن فَآلَیْت عَلَى نَفْسی أَنْ لَا أَرْتَدیَ إلَّا للصَّلَاه حَتَّى أَجْمَعَه [فی کتَابٍ‏] فَفَعَلْت ثمَّ حَمَلْت فَاطمَهَ وَأَخَذْت بیَد ابْنَیَّ الْحَسَن وَالْحسَیْن فَلَمْ أَدَعْ أَحَداً منْ أَهْل بَدْرٍ وَأَهْل السَّابقَه منَ الْمهَاجرینَ وَالْأَنْصَار إلَّا نَاشَدْتهم اللَّهَ فی حَقّی وَدَعَوْتهمْ إلَى نصْرَتی فَلَمْ یَسْتَجبْ لی منْ جَمیع النَّاس إلَّا أَرْبَعَه رَهْطٍ سَلْمَان وَأَبو ذَرٍّ وَالْمقْدَاد وَالزّبَیْر وَلَمْ یَکنْ مَعی أَحَدٌ منْ أَهْل بَیْتی أَصول به وَلَا أَقْوَى به أَمَّا حَمْزَه فَقتلَ یَوْمَ أحدٍ وَأَمَّا جَعْفَرٌ فَقتلَ یَوْمَ موتَهَ وَبَقیت بَیْنَ جلْفَیْن جَافیَیْن ذَلیلَیْن حَقیرَیْن [عَاجزَیْن‏] الْعَبَّاس وَعَقیلٍ وَکَانَا قَریبَی الْعَهْد بکفْرٍ فَأَکْرَهونی وَقَهَرونی فَقلْت کَمَا قَالَ هَارون لأَخیه- ابْنَ أمَّ إنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفونی وَکادوا یَقْتلونَنی فَلی بهَارونَ أسْوَهٌ حَسَنَهٌ وَلی بعَهْد رَسول اللَّه (صلی الله علیه وآله)‏ حجَّهٌ قَویَّهٌ».

( اشعث بن قیس که از سخن علی علیه السّلام خشمگین بود گفت: اى پسر ابوطالب! چرا هنگامى که افرادى از تیم بن مرّه و بنى عدى بن کعب و پس از آنان بنو امیه با ابوبکر بیعت کردند، نجنگیدى و شمشیر نزدى؟ و از هنگامى که به عراق آمده‏اى در هر سخن و خطبه‏اى که با ما داشته‏اى نبوده که در پایان آن پیش از به زیر آمدن از منبر نگویى که: به خدا سوگند! من از خود مردم به آنان سزاوارترم، از پگاه درگذشت رسول خدا هماره به من ستم شده است؛ پس چرا در دفاع از حقت شمشیر نزدى؟! علی علیه السلام فرمود: اى پسر قیس! گفتى و حال پاسخ را بشنو؛ این ترس و فرار از مرگ نبود که مرا از آن بازداشت، من بیش از هر کسى مى‏دانم که آنچه نزد خداوند است برایم از دنیا و آنچه در آن است بهتر مى‏باشد؛ ولى آنچه مرا از شمشیر کشیدن بازداشت وصیت و پیمان رسول خدا با من بود. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم مرا از آنچه امّت پس از حضرتش با من خواهند کرد خبر داده بود؛ بنابراین هنگامى که کردار امت را با خود دیدم بیش از آنچه از پیش مى‏دانستم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم به من گفته بود، نبود. گفتم: اى رسول خدا! اینک چه وصیت و سفارشی به من دارید؟ فرمود: اگر یارانى یافتى با آنان جهاد کن و اگر نیافتى دست نگهدار و خون خویش حفظ کن تا که براى برپایى دین و کتاب خدا و سنت من یارانى بیابى. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم مرا خبر داد که به زودى امّت مرا رها خواهند کرد و با فردى جز من بیعت خواهند نمود و جز مرا پیروى خواهند کرد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم مرا خبر داد که من نسبت به او مانند هارونم نسبت به موسى، و اندکى پس از حضرتش سرنوشت امّت همانند هارون و پیروانش و گوساله و گوساله پرستان خواهد شد؛ در آن هنگام  موسى به هارون گفت: اى هارون! چرا هنگامى که دیدى گمراه شدند، از آنان جدا نشدى، آیا مى‏خواستى مرا نافرمانى کنى؟! گفت: اى برادر! این قوم مرا ناتوان ساختند و نزدیک بود مرا بکشند و گفت: اى برادر! مرا سرزنش مکن، ترسیدم که بگویى میان بنى اسرائیل جدائى انداختى و وصیتم را بکار نبستى! یعنى هنگامى که موسى هارون را به جاى خود بر آنان گمارد، به وى فرمود اگر گمراه شدند و یارانى یافت با آنان جهاد کند و اگر نیافت دست نگهدارد و خون خویش را حفظ کند و پراکنده‏شان نسازد. و من ترسیدم که برادرم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم به من چنین گوید که: چرا میان امت پراکندگى افکندى و وصیتم را به کار نبستى، به تو گفتم که اگر یارانى نیافتى دست نگهدارى و خون خود و اهل بیت و پیروانت را حفظ کنى؟

پس از درگذشت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم مردم به ابوبکر روى آوردند و با وى بیعت کردند، در حالى که من سرگرم غسل و دفن رسول خدا بودم. سپس به قرآن پرداختم و با خود عهد بستم که جز براى انجام نماز ردایى برنگیرم و پاى بیرون ننهم تا که قرآن را در کتابى گرد آورم و چنین کردم، سپس فاطمه را برداشتم و دست پسرانم حسن و حسین را گرفتم و به خانه یکایک مجاهدان بدر و پیشگامان در اسلام از مهاجران و انصار رفتم و آنان را درباره حقّم به خدا سوگند دادم و آنان را به یارى خویش فراخواندم، از همه آنان تنها چهار نفر به دعوتم پاسخ دادند: سلمان، ابوذر، مقداد، و زبیر. از خاندانم نیز کسى نبود تا از من پشتیبانى کند؛ حمزه در نبرد احد کشته شده بود و جعفر در نبرد موته، من بودم و دو عامى تندخوى بدبخت ناتوان خوار؛ عباس و عقیل که تازه از کفر به اسلام روى آورده بودند. مردم مرا ناخوش داشتند و رها کردند، آن گونه که هارون به برادرش گفت، گفتم: اى برادر! همانا که این قوم مرا ناتوان ساختند و نزدیک بود مرا بکشند، هارون برایم الگوى نیکویى است و عهد و پیمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سلّم برایم حجّتى نیرومند)!  کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص۶۶۶، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعه الأولی، ۱۴۰۵هـ

 [۵] « أَمَا وَالَّذی فَلَقَ الْحَبَّهَ وَبَرَأَ النَّسَمَهَ إنّی لَوْ وَجَدْت یَوْمَ بویعَ أَخو تَیْمٍ الَّذی عَیَّرْتَنی بدخولی فی بَیْعَته أَرْبَعینَ رَجلًا کلّهمْ عَلَى مثْل بَصیرَه الْأَرْبَعَه الَّذینَ قَدْ وَجَدْت لَمَا کَفَفْت یَدی وَلَنَاهَضْت الْقَوْمَ وَلَکنْ لَمْ أَجدْ خَامساً [فَأَمْسَکْت‏] قَالَ الْأَشْعَث فَمَن الْأَرْبَعَه یَا أَمیرَ الْمؤْمنینَ قَالَ علیه السلام: سَلْمَان أَبو ذَرٍّ وَالْمقْدَاد وَالزّبَیْر بْن صَفیَّهَ قَبْلَ نَکْثه بَیْعَتی فَإنَّه بَایَعَنی مَرَّتَیْن أَمَّا بَیْعَته الْأولَى الَّتی وَفَى بهَا فَإنَّه لَمَّا بویعَ أَبو بَکْرٍ أَتَانی أَرْبَعونَ رَجلًا منَ الْمهَاجرینَ وَالْأَنْصَار فَبَایَعونی [وَفیهم الزّبَیْر] فَأَمَرْتهمْ أَنْ یصْبحوا عنْدَ بَابی محَلّقینَ رءوسَهمْ عَلَیْهم السّلَاح فَمَا وَفَى لی وَلَا صَدَقَنی منْهمْ أَحَدٌ غَیْر أَرْبَعَهٍ سَلْمَانَ وَأبو [أَبی] ذَرٍّ وَالْمقْدَاد وَالزّبَیْر….» (قسم به کسى که دانه را شکافت و مردمان را خلق کرد اگر روزى که با ابوبکر بیعت شد ـ که تو به خاطر آن بر من عیب مى‌گیرى ـ چهل سرباز داشتم که هر کدام بینش آن چهار نفر را که یافتم داشتند، به طور قطع دست خود را کوتاه نمى‌نمودم و در مقابل این قوم مى‌ایستادم؛ ولیکن من پنجمى (براى این چهار نفر) پیدا نکردم؛ پس ( خود را) نگاه داشتم. اشعث گفت: این چهار نفر چه کسانى بودند یا امیر المومنین؟ فرمود: سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر بن صفیه پیش از شکستن بیعت من؛ پس بدرستى که او با من دو بار بیعت کرد؛ بار اول همان بود که به آن وفا کرد؛ هنگامى که با ابوبکر بیعت کردند چهل نفر از مهاجرین و انصار به نزد من آمدند و با من بیعت کردند و زبیر در میان ایشان بود. به آن‌ها دستور دادم که فردا صبح با سرى تراشیده همراه با سلاح درب خانه من جمع شوند؛ کسى از ایشان به وعده خود براى من وفا نکرد و کسى از ایشان مرا تصدیق نکرد؛ مگر چهار نفر؛ سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر..) کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص۶۶۹، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعه الأولی، ۱۴۰۵هـ

[۶] . «ثمَّ أَخَذْت بیَد فَاطمَهَ وَابْنَیَّ الْحَسَن وَالْحسَیْن فَدرْت عَلَى أَهْل بَدْرٍ وَأَهْل السَّابقَه فَنَاشَدْتهمْ حَقّی وَدَعَوْتهمْ إلَى نصْرَتی فَمَا أَجَابَنی منْهمْ إلَّا أَرْبَعَه رَهْطٍ سَلْمَان وَعَمَّارٌ وَأَبو ذَرٍّ وَالْمقْدَاد… لَوْ وَجَدْت یَوْمَ بویعَ أَخو تَیْمٍ أَرْبَعینَ رَهْطاً لَجَاهَدْتهمْ فی اللَّه إلَى أَنْ أبْلیَ عذْری… » (دست فاطمه و دو فرزندم حسن و حسین را گرفته و نزد اهل بدر و سابقین رفتم وآنان را بر گرفتن حق خودم قسم داده و به یارى خویش دعوت کردم؛ کسى از ایشان جز چهار نفر به من پاسخ نداد؛ سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر؛ افرادى که براى کمک به آنان دل بسته بودم همه رفتند… قسم به کسى که محمد را به حق فرستاد اگر در روزى که با ابوبکر بیعت شد چهل نفر مى‌یافتم در راه خدا مى‌جنگیدم تا وظیفه‌ام را انجام داده باشم.) الطبرسی، أبی منصور أحمد بن علی بن أبی طالب (متوفای ۵۴۸هـ)، الاحتجاج، ج ۱ ص ۹۸، تحقیق: تعلیق وملاحظات: السید محمد باقر الخرسان، ناشر: دار النعمان للطباعه والنشر – النجف الأشرف، ۱۳۸۶ – ۱۹۶۶ م.)

[۷] . «أَمَا وَاللَّه لَوْ کَانَ لی عدَّه أَصْحَاب طَالوتَ أَوْ عدَّه أَهْل بَدْرٍ وَهمْ أَعْدَاؤکمْ لَضَرَبْتکمْ بالسَّیْف حَتَّى تَئولوا إلَى الْحَقّ وَتنیبوا للصّدْق فَکَانَ أَرْتَقَ للْفَتْق وَآخَذَ بالرّفْق اللَّهمَّ فَاحْکمْ بَیْنَنَا بالْحَقّ وَأَنْتَ خَیْر الْحَاکمین». (قسم به خدا اگر به اندازه تعداد یاوران طالوت یا تعداد اهل بدر نیرو داشتم و ایشان با شما دشمنى مى‌کردند ( یاور من مى‌شدند) شما را با شمشیر مى‌زدم تا به حق باز گردید و به راستى میل کنید؛ پس آن بهتر بود براى جمع کردن فاصله‌ها و نگهداشتن آرامش. خدایا میان ما به حق حکم کن که تو بهترین حکم کنندگانی!)  الکلینی الرازی، أبی جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفای۳۲۸ هـ)، الأصول من الکافی، ج ۸ ص ۳۲، ناشر: اسلامیه‏، تهران‏، الطبعه الثانیه،۱۳۶۲ ش‏.

منبع: ثقلین

افول خورشید

 مدینه حال و هواى غریبى دارد. چندى است که شهر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، مونس اشک و آه شده است و خاطره خنده و تبسم را از یاد برده است. از آن هنگام که کاروان بزرگ حج، از زیارت خانه خدا باز گشته اند، هر لحظه سیماى ملکوتى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) افروخته تر می شود و سرو بلندش، پس از یک عمر تلاش و پیکار، خمیده تر می گردد. گویا در همین روزها پیک الهى براى او پیام آورده است که اى محمد:

«تو می میری، دیگر مردمان نیز می میرند.» (زمر ۳۰)

در حالى که دست بر شانه علی(علیه السلام) دارد، راهى «قبرستان بقیع» می شود، تا در واپسین لحظات، براى اسیران خاک، طلبِ آمرزش کند. با قدمهایى شمرده، وارد «بقیع» می شود. با نگاهى مهربان یک یک قبرها را از نظر می گذراند و برایشان «فاتحه» می خواند. سپس غرق در افکارى آشفته، ابروانش در هم گره می خورد و با نگرانى می گوید:

ـ فتنه ها، همچون پاره هاى شب تیره، پیش می آیند، در حالى که پیوسته و متراکمند.

نگاهی به علی(علیه السلام) می افکند و می فرماید:

ـ کلید گنجهاى دنیا و آخرت را به من پیشنهاد کرده اند و مرا میان آن و ملاقات پروردگار مخیر ساخته اند. اما من دیدار با خدا را برگزیدم.(۱)

علی(علیه السلام) پریشان می شود؛ چرا که دریافته است، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آخرین لحظات حیات را تجربه می کند. اما این پیامهاى آسمانى براى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، نوید پایان رنجهاست. بیست و اندى سال، تلاش و پیکار و وقایع تلخ و شیرین آن، از برابر دیدگانش رژه می روند. به یاد می آورد که چگونه بر سرش خار و خاشاک می ریختند و پاى نبوتش را با کینه هاى دیرینه می خلیدند. دوران تلخ شِعب ابی طالب و ناله هاى جانگداز «سمیه» و «بلال»، در زیر خروارها عداوت و دشمنی، از خاطرش محو نمی شود. اما اینک، در آن سوى آسمانها، پیامبران و اولیاء، صف در صف، انتظار مقدمش را می کشند و ملایک به یمن ورودش بهشت را آذین بسته اند. فرشتگان دیدگان ملتمس خود را فرش راه او کرده اند و جبرئیل و میکائیل و اسرافیل، چشم از زمین بر نمی دارند.

اما در پس تمامى شادیها، غمى جانکاه در وجود پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) شعله می کشد و بر چهره اش هاله اى از اندوه نشانده است. گویا در این دنیا، دل در گرو دلبندى دارد، که نمی تواند بدون او از این کره خاکى دل بر کند. دلبندى که حاصل عمر اوست و تمامى رنجهاى نبوت را در دامان پر مهر و عطوفت او تحمل کرده است. گاه که سرماى تلخ و گزنده کفار، قلبش را می آزارد، تنها حرارت دلرباى این شاهکار عالم هستى، شکوفه هاى امید را در قلبش می پروراند و در جهان پر از تعفن و لجنزار کفر و شرک، تنها بوى بهشت را از او استشمام کرده است و در میان تمامى خاکیان، تنها او و چند تن دیگر ازافلاکیان را مشاهده کرده است. چگونه می تواند به عرش پرواز کند، اما پاره تن خود را در فرش، بی هیچ تکیه گاهی، یکه و تنها رها کند. گردباد حوادث را می بیند، که پس از او فاطمه اش(سلام الله علیها) را در بر می گیرند و گُل وجودش را در تندباد ظلم و تعدّى پرپر می کنند.

از سوى دیگر، فاطمه چگونه بی پدر، در این ظلمتکده خواهد ماند. او که چشمان مهربانش با وجود پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، پیوندى ناگسستنى یافته است، چگونه می تواند پس از این، بر خاک سرد و تیره مرقد پدر بنگرد. دل زهرا(سلام الله علیها) با قلب پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می تپد و روح و روان فاطمه(سلام الله علیها) آمیخته اى از روح مقدس پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است. اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بمیرد، فاطمه(سلام الله علیها) هم می میرد.

چندی پیش پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به فاطمه(سلام الله علیها) فرمود:

ـ دخترم! هر سال جبرئیل تمامى قرآن را یک بار براى من می خواند؛ اما امسال دو مرتبه آن را خواند.

فاطمه(سلام الله علیها) نگران و مضطرب پرسید:

ـ پدر؛ معنى این کار چیست؟!

ـ دختر عزیزم؛ گویا امسال، آخرین سال زندگى من است.(۲)

از آن هنگام، دیگر گل لبخندى بر گلزار چهره فاطمه(سلام الله علیها) نشکفت و آن چهره بشاش و زیبا به چهره اى افسرده و غمگین بدل شده است.

رفته رفته نشانه هاى مرگ، یک یک بر چهره پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) نقش می بندد و تب بر سراسر وجودش خیمه می زند؛ تا آنجا که دیگر توان راه رفتن ندارد. روزها در حالى که در بستر آرمیده است، خیل مهاجر و انصار می آیند و خاموش شدن آخرین شعله هاى حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را ناباورانه نظاره می کنند. دیده هاى نگران مهاجر و انصار با در خانه پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) گره خورده است و هر لحظه که در بر روى پاشنه می چرخد، نفس در سینه ها، حبس می شود، که شاید نفس پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز در سینه حبس شده باشد.

در یکی از روزها که بسیارى از بزرگان مهاجر و انصار گرد رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) حلقه زده اند و بر چهره آرام و بی حرکت او می نگرند، ناگهان چینهایى بر سیماى حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) نقش می بندد. گویا در اعماق ذهنش، فکرى همچون آهن مذاب در حال جوشش است، به گونه اى که در این لحظه ها، نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را رها نمی کند. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به زحمت، چشمان تب دارش را می گشاید. فکر آینده امتش ـ که سالها براى هدایتشان خون دل خورده است ـ سَکَرات مرگ را از یادش برده است. دانه هاى شفاف اشک بر گونه هایش می غلطد. دل مهاجر و انصار، همچون دریایى طوفان زده، متلاطم است. به راستى چه چیزى موجب شده است، که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در آخرین لحظات، این گونه خویش را به تعب وا دارد؟ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تمام نیروى خود را در زبان جمع کرده می گوید:

ـ براى من کاغذ و قلمى بیاورید، تا برایتان چیزى بنویسم، که پس از من هرگز گمراه نشوید!

نگاهها در هم گره می خورد و هر کس می کوشد تفکرات دیگران را بخواند. بعضى که هنوز شعله هاى عشق به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در وجودشان شعله می کشد فریاد می زنند:

ـ چرا درنگ می کنید؟! پیامبر خدا در پى هدایت ماست؛ قلم و کاغذى بیاورید تا بنویسد!

اما برخى دیگر که از دیرباز، مرگ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را انتظار می کشیدند، و کینه هایى کهنه از دوران جاهلیت، قلبهایشان را فرا گرفته است؛ فریاد زدند:

ـ پیامبر بیمار است؛ این سخن او نیز از بیماریش می باشد.(۳)

آنان به خوبى می دانستند که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با نوشتن، تمامى آرزوهای شوم آنان را نقش بر آب خواهد کرد. اما چگونه ممکن بود، پیامبرى که در طول عمرش کلمه اى نابجا بر زبان نرانده است، پیرامون چنین مسأله مهمی، نابجا سخن گوید. که خداوند نیز در مورد او می فرماید:

«و ما ینطق عن الهوی، ان هو الاّ وحى یوحی» (النجم ۳)

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دریافت، که نطفه ابرهاى تیره و تار، بسته شده است و این گذر زمان است که در تنور حوادث می دمد. رنگ پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دگرگون شد و موجى از غم، سراسر وجودش را فرا گرفت. پس از آن همه تلاش و جانفشانی هاى بی شمار براى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بسیار دشوار بود که ببینند دنیا آنچنان قلب برخى از یاران را سیاه کرده است، که حتى در کنار بستر تب آلودش نیز دست از نزاع بر نمی دارند.

پیامبر سخت رنجیده شد و در حالى که سردرد امانش را بریده بود فرمود:

ـ بروید. سزاوار نیست که در حضور پیامبرى بی شرمانه به نزاع بپردازید.

و سپس خاموش شد. اطرافیان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، در حالى که سرها را پایین انداخته بودند، حجره پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را ترک کردند و اینک پیامبر بود و فاطمه و یار همدم و مهربانش علی(علیه السلام) و فرزندانش. اندوه بر تمامى چهره ها نشسته بود و فضایى رنج آور را آفریده بود. حسن(علیه السلام) و حسین(علیه السلام) در حالى که قدمهاى پیامبر را می بوسیدند، اشک می ریختند. فاطمه(سلام الله علیها) نیز در کنار بالین پدر اشک می ریزد. پرده هایى از اشک، دنیاى اطراف پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را نیز لرزان می کند. به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) گفتند: «چرا گریه می کنید؟» فرمود:

ـ براى خاندان و فرزندانم می گریم و بر آنچه از بدکاران امتم به آنها می رسد. گویى دخترم فاطمه را می بینم که بعد از من به وى ظلم می شود و هر چه فریاد می کند «پدر»؛ هیچ کس به فریاد او نمی رسد.

فاطمه(سلام الله علیها) همچون ابر بهار می گرید. دستهاى لرزان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) آهسته بالا می آید و اشک از دیدگان فاطمه(سلام الله علیها) زدوده می گوید:

ـ فاطمه جان گریه مکن!

فاطمه(سلام الله علیها) غرق در ماتم و اندوه پاسخ می دهد:

ـ من از محنتهایى که پس از تو بر من می رسد نمی گریم، بلکه دورى تو برایم طاقت فرساست.

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نگاهى به چهره دخترش می افکند و به او اشاره اى می کند. فاطمه(سلام الله علیها) بر روى چهره پدر خم می شود و پس از لحظاتى لبخندى شیرین بر لبانش می نشیند. بعدها که از فاطمه(سلام الله علیها) علت لبخندش را پرسیدند گفت: پیامبر آهسته به من فرمود:

 ـ فاطمه جان؛ تو اولین کسى هستى که به من ملحق می شوی.(۴)

علی(علیه السلام) سر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را به دامن می گیرد و فاطمه(سلام الله علیها) مات و مبهوت، عروج غمبار پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را نظاره می کند. بار دیگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) چشمهایش را می گشاید و دست لرزانش را به سوى فاطمه(سلام الله علیها) دراز کرده، دست دخترش را به سینه می چسباند. دست علی(علیه السلام) نیز در دست دیگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است. می خواهد سخن بگوید، اما اشک امانش نمی دهد. گریه آنچنان شدید است که بدن پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می لرزد و عقده هایى که در گلوها مانده است به یک باره می ترکد.

فاطمه (سلام الله علیها) که عنان از دست داده است، با صدایى لرزان می گوید:

ـ ای پدر؛ گریه ات قلبم را پاره پاره کرد و جگرم را سوزاند. اى امین پروردگار؛ اى فرستاده خدا؛ پس از تو چه بر سر فرزندانت خواهد آمد و چه کسى علی(علیه السلام) را در راه دین، یارى خواهد کرد؟!

پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دست فاطمه(سلام الله علیها) را آرام در دست علی(علیه السلام) می نهد و می فرماید:

ـ ای ابالحسن؛ زهرا امانت خدا و پیامبر است. امانت خدا و پیامبر را خوب نگاهدارى کن!

ـ اى على؛ به خدا قسم زهرا سرور زنان بهشت است.

ـ ای علی؛ سوگند به خدا، من هنگامى به این مقام رسیدم، که آنچه براى خود خواسته بودم، براى او نیز درخواست کردم.

ـ علی؛ به جان فاطمه، خواسته هایش را برآور؛ چرا که گفته او، گفته جبرئیل است.

ـ علی جان؛ من از کسى خشنودم که فاطمه از او خشنود باشد، که خشنودى او، خشنودى خدا و ملایکه است.

ـ برادرم علی؛ واى بر کسى که دخترم را بیازارد! واى بر آن کس که حق او را به ناحق از او بگیرد و واى بر آن کس که حرمت او را پاس ندارد!

فاطمه(سلام الله علیها) در آغوش پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بود و علی(علیه السلام) سر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را بر دامان نهاده بود. فضاى حجره دگرگون بود و بوى بال ملایک همه جا را پر کرده بود. گویى قدسیان هم آوا و یک نفس پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را می خواندند. بار دیگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) لب گشود و با صدایى که از عمق جانش بر می خاست، فرمود:

ـ نفرین خدا بر کسى که بر آنان ستم کند.

نفسهاى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به شماره افتادند. سکوتى تلخ حجره را فرا گرفت و تاریخ می رفت تا تلخ ترین لحظات خود را تجربه کند. چشمان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از حرکت ایستادند و به گوشه اى خیره شدند و ناگهان لبهاى مبارک پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تکانى خورد که:

«لا، بل الرفیق الا علی»پیامبر درگذشت.

سیدمهدى موسوى

پاورقى ها:

۱ـ برخى سیره نویسان اهل سنت می گویند: پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به همراه غلام خود، ابومویهبه به بقیع رفت. مثل ابن اثیر در کتاب الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۳۱۸٫

۲ـ کشف الغمه، ابی الحسن اربلى، ج۲، ص۸، انتشارات کتابفروشى اسلامیه.

۳ـ صحیح بخارى، کتاب علم، ج۱، ص۲۲ و ج۲، ص۱۴٫ صحیح مسلم، ج۲، ص۱۴٫ مسند احمد، ج۱، ص۳۲۵٫ طبقات کبرى، ابن سعد، ج۲، ص۲۴۴٫

۴ـ کشف الغمه، ابی الحسن اربلى، ج۲، ص۸، انتشارات کتابفروشى اسلامیه.

منبع : مجله پیام زن شماره ۵۰

آیه مباهله و دیدگاه ابن تیمیّه

شبهه : ابن تیمیه ۱در رابطه با دلالت آیه مباهله و دیدگاه شیعه چنین مى نویسد:

«اما این که پیامبر صلى الله علیه وآله، على، فاطمه، حسن و حسین علیه السلام را در مباهله با خود همراه ساختند؛ روایتى صحیح است. این روایت را مسلم، از سعد بن ابى وقّاص نقل کرده است. سعد در روایتى مفصّل و طولانى مى گوید: وقتى آیه (فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ) نازل شد، رسول خدا  صلى الله علیه وآله، على، فاطمه، حسن و حسین علیه السلام را فراخواند و فرمود:
اللهمّ هؤلاء أهلی؛ خدایا! اینان اهل من هستند.اما این روایت بر امامت و افضل بودن، دلالتى ندارد.
پاسخ شبهه
علاّمه حلى در ذیل این روایت مى گوید: خداوند در این آیه على علیه السلام را نفس رسول خدا صلى الله علیه وآله مى داند، بى تردید به معناى اتّحاد وجودى این دو نیست. زیرا اتّحاد محال است. پس به معناى مساوات این دو خواهد بود. وقتى پیامبر ولایت عامه دارند، شخص مساوى با آن حضرت نیز این مقام را دارد.
در پاسخ او باید بگوییم: ما نمى پذیریم که پس از محال بودن اتّحاد میان این دو شخص، باید مقصود مساوات میان آن ها باشد. دلیلى بر این مساوات وجود ندارد. بلکه اساساً وجود مساوات امرى غیرممکن است؛ زیرا هیچ کس ـ نه على علیه السلام و نه فرد دیگرى ـ با رسول خدا صلى الله علیه وآله برابر نیست.
واژه «انفسنا» در زبان عرب اقتضاى مساوات ندارد؛ چرا که خداوند متعال درباره جریان «إفک؛ داستان تهمت زدن» نیز مى فرماید:
(لَوْلا إِذْسَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْرًا)؛۲
چرا هنگامى که آن (تهمت) را شنیدید، مردان و زنان باایمان نسبت به خود گمان خیر نبردند و نگفتند: این دروغى بزرگ و آشکار است؟!
خداوند، درباره داستان بنى اسرائیل مى فرماید:
(فَتُوبُوا إِلى بارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِنْدَ بارِئِکُمْ)؛۳
پس توبه کنید؛ و به سوى خالق خود باز گردید و خود را به قتل برسانید!
یعنى برخى، برخى دیگر را بکشید. در این جا نمى توان گفت: این افراد مساوى باشند و کسى که گوساله پرست است با آن که گوساله نمى پرستد؛ مساوى است.
هم چنین در این سخن خداوند که (لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ)؛ «خود را نکشید» معناى تساوى و برابر بودن مد نظر نیست.
خداوند متعال مى فرماید:
(وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ).۴
یعنى برخى از شما به برخى دیگر نیش نزند و عیب نگیرد.
در این جا از تمام مؤمنان خواسته شده که چنین صدمه اى را در حق یک دیگر روا ندارند. در حالى است که همه آن ها از مقام و فضیلتى یکسان برخوردار نبودند و باید گفت: نه ظالم مانند مظلوم است و نه امام مانند مأموم.
در این راستا مى توان به این سخن خداوند نیز اشاره کرد که مى فرماید:
(ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَکُمْ).۵
یعنى هم دیگر را مى کشید.
با این تفاصیل باید گفت: حال که لفظ «نفس»، در عبارت قرآنى (أَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ) مانند معناى این واژه در آیات (وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ)و (لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْرًا) و موارد دیگرى است و در این آیات وجود این تساوى غیر ممکن است؛ پس باید گفت: در آیه مورد بحث نیز، دلالت بر تساوى با قوت بیشترى منتفى است.
فراتر این که لفظ «نفس»، بر مجانست و مشابهت دلالت دارد. مجانست و مشابهت نه به معناى تساوى در همه ابعاد، بلکه به معناى اشتراک در برخى امور است؛ مانند اشتراک در ایمان چنان که مؤمنان با هم برادرند و منظور خداوند متعال در این دو آیه: (لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَیْرًا) و آیه (وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ)نیز همین است.
گاهى نیز این اشتراک در دین است؛ هر چند ممکن است در بین آنان منافقى نیز وجود داشته باشد و نمود این نوع اشتراک، در اسلامِ ظاهرى است که اگر با اشتراک نسبى همراه شود قوى تر خواهد بود. قوم حضرت موسى علیه السلام نیز به همین اعتبار، مصداق «انفسنا» بود.
خداوند متعال مى فرماید:
(تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ).
یعنى مردان ما و شما. یعنى مردانى که در دین و نسب از جنس ما هستند و مردانى که از جنس شما هستند.
در این جا مراد، تنها تجانسِ خویشاوندى است؛ چرا که پیامبر صلى الله علیه وآله با بیان (أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ) از فرزندان و زنان و مردان سخن گفتند.
پس روشن مى شود که منظور پیامبر، فرزندان و مردان و زنان نزدیک خود اوست. از همین رو از فرزندان، حسن و حسین، از زنان، فاطمه و از مردان، على را فراخواند؛ چرا که نسبت هیچ کس نزدیک تر از نسبت این افراد به پیامبر صلى الله علیه وآله نبود و اینان همان کسانى بودند که عبا بر سرشان کشید.
مباهله مى بایست با مشارکت نزدیک ترین افراد به ایشان انجام مى پذیرفت و اگر مشارکت کنندگان، دورترین افراد به آن حضرت بودند ـ هر چند از فضیلت بیشترى برخوردار بودند ـ مقصود حاصل نمى شد. در واقع مراد این بود که مسیحیان، نزدیک ترین افراد خود را فرا خوانند، هم چنان که ایشان نیز چنین مى کند.
مردم، بیش از آن که دلسوز دیگران باشند، دلسوز نزدیکان خود هستند. مسیحیان مى دانستند که پیامبر صلى الله علیه وآله، رسول خداست و اگر با ایشان مباهله کنند، خود و نزدیکانشان گرفتار عذاب مى شوند. از همین رو نگران خود و نزدیکانشان شدند. این ترس و نگرانى در خوددارى آن ها از انجام مباهله بسیار مؤثر بود؛ و گرنه چه بسا انسان ترجیح مى دهد بمیرد. ولى فرزندش زنده بماند. چه بسا یک فرد بزرگسال، مرگ را برمى گزیند تا خویشان او از مال و نعمت بهره مند باشند.
از این رو پیامبر صلى الله علیه وآله از آنان خواست دو طرف با فرزندان، زنان، مردان و نزدیکان خود به مباهله اقدام کنند.
آیه مباهله، در سال دهم هجرى و به هنگام آمدن هیئت مسیحیان نجران نازل شد. درآن زمان از عموهاى پیامبر صلى الله علیه وآله، تنها عباس زنده بود. عباس، از مسلمانان نخستین به شمار نمى رفت و به اندازه على علیه السلام به پیامبر نزدیک نبود.
در بین عموزادگان پیامبر صلى الله علیه وآله نیز کسى به مانند على وجود نداشت. جعفر نیز در قید حیات نبود. آیه مباهله، در سال نهم یا دهم هجرى به هنگام آمدن هیئت مسیحیان نازل شد، در حالى که جعفر در سال هشتم هجرى در جنگ موته شهید شده بود.
از همین رو على علیه السلام انتخاب شد و انتخاب او براى مباهله به دلیل نبود فردى دیگر در میان خویشان رسول خدا صلى الله علیه وآله، به این معنا نیست که وى از هر لحاظ، در تراز پیامبر صلى الله علیه وآله قرار دارد، بلکه سبب نمى شود که او از صحابه دیگر از جمیع جهات برتر باشد، بلکه در واقع او با حضور خود به فضیلتى دست یافته است که فاطمه، حسن و حسین علیه السلام نیز آن را کسب کرده اند.
این فضیلت، نمى تواند از ویژگى هاى امامت باشد. زیرا زنان، ویژگى هاى امامت را دارا نیستند و حضور ایشان در جریان مباهله سبب برترى وى از تمامى صحابه نیست؛ چنان که در مورد فاطمه، حسن و حسین علیه السلام نیز این گونه نبود.
رافضى (یعنى علامه حلى) در سخن دیگرى مى گوید:
اگر براى استجابت نفرین و درخواست عذاب، کسى بهتر یا در تراز آنان وجود داشت، خداوند به رسول خود امر مى کرد او را با خود ببرد؛ چرا که به این کار نیاز بود.
در پاسخ این سخن مى گوییم: در آن جا اجابت لعن و نفرین مطرح نبود. زیرا درخواست خود پیامبر کفایت مى کرد.
اگر مقصود پیامبر صلى الله علیه وآله، از همراهى همراهان، استجابت دعایش بود، همه مؤمنان را براى این کار بسیج مى کرد، همان طورى که آن ها را براى طلب باران جمع مى نمود و از خداوند به واسطه مهاجران تنگدست و نیازمند طلب پیروزى مى نمود و مى گفت: آیا بدون دعا و نماز و اخلاص ضعفاى خود یارى شده و روزیتان تأمین مى گردد؟
روشن است با آن که آن ها مستجاب الدعوه بودند و کثرت دعا، باعث اجابت سریع تر آن است، اما هدف پیامبر صلى الله علیه وآله از همراه نمودن این افراد، مستجاب شدن دعاى خود نیست؛ بلکه مقصود او، مباهله اهل خود با اهل مسیحیان است.
ما به حقیقت مى دانیم که اگر پیامبر صلى الله علیه وآله، براى استجابت دعا، ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، ابن مسعود، ابى بن کعب، معاذبن جبل و دیگران را با خود همراه مى کرد؛ دعایشان زودتر مستجاب مى شد؛ زیرا این افراد براى مستجاب شدن دعا، از دیگران برتر بودند. با این حال خداوند سبحان به رسول خود امر نکرد که آنان را با خود همراه سازد؛ زیرا با این کار هدف حاصل نمى شد.
در واقع هدف آن بود که مسیحیان، کسانى را با خود بیاورند که نسبت به آن ها ترحّم مى ورزند. یعنى فرزندان، زنان و مردان بسیار نزدیک خود. حال اگر پیامبر، نزدیکان خود را دعوت نمى کرد، آن ها نیز چنین مى کردند و نزول عذاب بر غیر نزدیکانشان بر آن ها گران نمى آمد و حال آن که این امر در مورد نزدیکان کاملاً به عکس است.
به واقع انسان ذاتاً بیش ازدیگران، نگران نزدیکان خود است. از همین روست که پیامبر، نزدیکان خود را به مباهله دعوت کرد و از آن ها نیز خواست که چنین کنند.
دو طرفى که در صدد نفرین یک دیگر برمى آیند به هم دیگر مى گویند: با فرزندان و زنان خود براى درخواست عذاب اقدام کنید. حال اگر یک طرف حاضر نشود، دیگرى نمى پذیرد.
پیامبر صلى الله علیه وآله نیز اگر بدون فرزندان، حاضر مى شد، مسیحیان راضى نمى شدند. پس لازم نمى آید که در پیشگاه خداوند اهل فردى که مى خواهد همراه آنان، با خصم خود که اهل خود را آورده مباهله کند، با فضیلت تر از دیگران باشد.
پس روشن شد که آیه مبارکه، به هیچ وجه بر برداشت این رافضى اشاره ندارد.
اما این رافضى و دیگر افراد بیمار دل مانند مسیحیانى هستند که به پاره اى از الفاظ مُجمل تمسّک مى جویند، ولى نصوص صریح را نادیده مى گیرند.
این رافضى، با گمان باطل خود به صحابه ـ که بهترین امت هستند ـ ضربه زده است؛ چرا که با نادیده گرفتن معناى لفظ «نفس» در زبان عرب، آن را به معناى تساوى گرفته است.
البته در رد گفته هاى این رافضى، این را نیز باید افزود که لفظ «نِساء» به فاطمه علیه السلام اختصاص ندارد و هر یک از دختران پیامبر صلى الله علیه وآله مى توانند هم شأن وى براى مباهله باشند، ولى در هنگام مباهله، رقیه، ام کلثوم و زینب فوت کرده بودند و تنها فاطمه در قید حیات بود.
هم چنین لفظ «أنفُسَنا» نیز به مانند لفظ «نِساء» به على اختصاص ندارد بالاتر این که نمى تواند به او اختصاص داشته باشد؛ زیرا این لفظ به مانند لفظ «نِساءنا» و «أَبناءَنا» به صورت جمع به کار رفته است. پیامبر صلى الله علیه وآله، از این رو فقط حسن و حسین را با خود همراه ساخت که غیر از آن دو، کسى وجود نداشت که بتوان فرزندى پیامبر را به وى منتسب کرد.
اگر ابراهیم نیز در قید حیات بود طفلى صغیر و غیرقابل براى دعوت به مباهله بود. ابراهیم، پسر ماریه قبطیه است که مقوقس، حاکم مصر او را به پیامبر بخشید. این حاکم بعد از صلح حدیبیه ـ و یا به عبارتى بعد از جنگ حنین ـ ماریه، سیرین و بغله را به پیامبر اهدا کرده بود. ایشان سیرین را به حسّان بن ثابت بخشید، ماریه را براى خود برگزید و از او ابراهیم زاده شد.
ابراهیم ده ماه و چند روز بیشتر زنده نبود و با فوت او پیامبر فرمود:
او در بهشت دایه اى دارد که دوره شیرخوارگى اش را کامل مى کند.۶

پی نوشتها

۱ . ما سخنان ابن تیمیه را به طور کامل ذکر کرده ایم تا مشخص شود که دیگران از او تبعیت کرده اند و کسى گمان نکند ما برخى از گفته هاى وى را که به بحث ما خللى وارد مى کند، حذف کرده ایم.
۲ . سوره نور: آیه ۱۲٫
۳ . سوره بقره: آیه ۵۴٫
۴ . سوره حجرات: آیه ۱۱٫
۵ . سوره بقره: آیه ۸۵٫
۶ . منهاج السنه: ۷ / ۱۲۲ ـ ۱۳۰٫

متن وصیت پیامبر(ص) به امام على(ع)

متن وصیت پیامبر(ص) به امام على(ع) چیست؟

پاسخ:

علامه مجلسى در بحارالانوار، بابى را به این صورت عنوان کرده است: «وصیته صلى الله علیه و آله عند قرب وفاته» در  این باب روایاتى را ذکر کرده است. از آن جمله در حدیث سیزدهم این باب آمده است که: پیامبر خدا در مرض موتش به على(ع)  فرمود: یا علی! تو وصى من و جانشین من در خانواده و امتم هستی. هم در حال حیاتم و هم در حال مماتم. ولیّ تو ولیّ من است و  ولیّ من ولیّ الله است. دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خدا است. یا علی! کسى که امامت تو را انکار کند رسالت مرا  انکار کرده است زیرا که تو از من و من از تو هستم. پس از این على(ع) را به خود نزدیک کرد و هزار هزار باب علم به روى آن حضرت  گشود( بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۴۵۶، ح۳).

  براى آگاهى بیشتر ر.ک: من لایحضره الفقیه، ج ۴، چاپ آخوندى، ص ۲۵۴، باب ۱۷۶٫

 

ازدواج آسمانی فاطمه(س) با علی(ع)

 در برخی کتاب های اهل سنت احادیثی مبنی بر ازدواج فاطمه با علی علیه السلام نقل شده است که به آنها اشاره می شود:

قال رسول اللّه (صلى الله علیه وآله): «یا عَلِی هذا جبریلُ یخْبِرنِی أَنَّ اللّهَ زَوَّجَک فاطِمَه؛ یاعلی , جبرئیل الآن به من خبر دادکه خدا فاطمه را به ازدواج تو درآورد».[۱]

قال رسول اللّه (صلى الله علیه وآله): «یا عَلِی إِنَّ اللّهَ أَمَرَنِی أَنْ أُزَوِّجَکَ فاطِمَه؛ یا علی , خدا به من دستور داد تا تو را به ازدواج فاطمه درآورم».[۲]

قال رسول اللّه (صلى الله علیه وآله): «إِنّ اللّهَ زَوَّجَ عَلیاً مِنْ فاطِمَه؛خدا علی و فاطمه را به ازدواج درآورد».[۳]

پی نوشت ها:

[۱] . مناقب الإمام علی من الریاض النضره، ص ۱۴۱٫

[۲] . الصواعق المحرقه ،  باب ۱۱ ص ۱۴۲؛  ذخائر العقبى، ص ۳۰ و ۳۱؛  تذکره الخواص، ص ۲۷۶؛  مناقب الإمام علی من الریاض النضره، ص۱۴۱؛ نور الأبصار ص۵۳٫

[۳] . الصواعق المحرقه ص ۱۷۳٫

منبع: شمیم شیعه.

محدثه بودن حضرت زهرا(س)

 اشتراک حضرت صدیقه سلام ‏اللَّه ‏علیه است با امیرالمؤمنین و یازده فرزند معصومش، در محدث بودن (یعنى شنیدن حدیث فرشتگان).

منصب هاى الهى سه قسم است: نبوت، رسالت، و امامت.

علماى عامه در کتب خود نقل کرده‏ اند که عبداللَّه بن عباس آیه  (و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبى) (۱)را بدین گونه قرائت مى‏ کرده است: «و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبى و لا محدث». (۲)

دانشمندان شیعه و سنى همگى قائل به وجود محدث در اسلام مى‏ باشند و معتقدند که بعد از پیامبر اکرم یقینا بشرى محدث (الهام گیرنده و گوش فرادهنده به حدیث فرشتگان) باید وجود داشته باشد؛ انسانى که تمام گفتار و کردارش مطابق فرامین الهى و مورد تصدیق و تصویب خدائى است.

هم‏ صحبت و هم‏راز چنین فردى، آن فرشته‏ اى است که واسطه‏ فیض از جانب خداست و شخص محدث آنچه دستور مى‏ گیرد با کمال فرمان‏پذیرى به آنها عمل مى‏ کند.

اعتقاد ما شیعیان این است که ائمه‏ اطهار همگى محدث مى ‏باشند. (۳)

دانشمندان سنى نیز قائلند بر این که بعد از پیامبر اکرم بشرى محدث باید وجود داشته باشد تا فرشتگان به او حدیث گویند، و از جانب خداى تعالى راه هاى حق و باطل را به او نشان دهند. علماى عامه مى‏ گویند، کسى را که- بعد از رسول خدا– هم‏ صحبت فرشتگان است خود پیامبر اکرم معین فرموده است و آن شخص، عمر است! (۴)

لیکن ما شیعیان معتقدیم که آن شخص محدث بعد از پیامبر وجود مقدس على سلام‏اللَّه‏ علیه است. (۵)

در اینجا چند روایت از کتب اهل سنت- که در آنها به کلمه محدث اشاره شده است- ذکر مى ‏کنیم:

بخارى در صحیحش در مناقب عمر بن خطاب مى‏ گوید:

«قال النبى صلى اللَّه علیه و آله و سلم: لقد کان فیمن کان قبلکم من بنى ‏اسرائیل رجال یکلمون من غیر ان یکونوا انبیاء فان یکن (۶) من امتى منهم احد فعمر». (۷) یعنی پیامبر اکرم فرمود: در دوران قبل از اسلام مردانى از بنى ‏اسرائیل محدث بوده ‏اند، بدون اینکه از انبیا باشند، و از امت من عمر محدث مى ‏باشد».

مسلم (۸) در صحیحش در فضائل عمر تقریبا با همین مفهوم، از رسول خدا روایت مى‏ کند:«قد کان فى الامم قبلکم محدثون، فان یکن فى امتى منهم احد فان عمر بن الخطاب منهم». (۹)

موضوع محدث بودن یک مسئله ‏ى اسلامى است نه مذهبى، زیرا فریقین (شیعه و سنى) در این مطلب هم‏راى و هم ‏سخن هستند، و طبق روایاتى که ذکر شد، و احادیث دیگر به وجود شخص محدث از طرف علما سنى نیز کاملا تصریح شده است، ولى آنچه بسیار شایان توجه و دقت مى‏ باشد، این است که در پایان تمام این روایات، راویان سنى، نام عمر بن خطاب را ملحق و اضافه نموده ‏اند. تشخیص اینکه آیا عمر محدث بوده است یا على، کار بسیار سهل و آسانى است، زیرا نمونه ‏ گفتار هر یک از آنان که در تاریخ ضبط است روشنگر این مسئله مى ‏باشد.

کسى که در بستر احتضار پیامبر به رسول خدا مى‏ گوید:«ان الرجل لیهجر» (۱۰) یعنى این مرد (مقصود پیامبر است) هذیان مى ‏گوید»، گفتارش بخوبى نشان مى‏ دهد که او شایستگی محدث بودن را نداشته است.

کلینى رحمهاللَّه‏ علیه در کتاب کافى مسئله را چنین عنوان مى‏ کند که فرق میان رسول و نبى و محدث چیست، و سپس روایاتى را که روشنگر و مشخص‏ کننده  این سه منصب الهى است ذکر مى‏ نماید. حضرت امام باقر سلام ‏اللَّه ‏علیه در ذیل این آیه چنین مى‏ فرماید: «و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لانبى)(۱۱) و لا محدث». (۱۲) رسول کسى است که فرشته‏  واسطه‏ نزول وحى الهى با او سخن مى‏ گوید، و او ملک را مى‏ بیند و مى‏ شناسد و با فرشته گفتگو مى‏ کند. و این رتبه بسیار عالى است. محدث کسى است که هنگام گفتگو فرشتگان آنها را نمى ‏بیند، و در این مورد روایات بسیار از حضرت باقر و حضرت صادق سلام ‏اللَّه ‏علیه  نقل شده است که چند حدیث براى نمونه ذکر مى‏ شود:

«ان اوصیاء محمد محدثون؛ (۱۳) بدرستى که اوصیاء محمد همگى محدث بوده‏ اند».

«الائمه علماء صادقون، مفهمون، محدثون؛ (۱۴) ائمه همگى دانشمند، راستگو، داراى فهم بسیار خداداد، و محدث مى‏ باشند».

«المحدث یسمع الصوت و لا یرى شیئا؛ (۱۵) محدث آن کسى است که صداى فرشته را مى ‏شنود، ولى چیزى را نمى‏ بیند».

«کان على علیه‏السلام محدثا؛ (۱۶) على علیه‏السلام محدث بوده است».

از حضرت صادق سؤال مى ‏شود، مقصود از محدث چیست؟ آن حضرت فرمود: «یاتیه ملک فینکت فى قلبه کیت کیت». (۱۷)؛ محدث کسى است که فرشته بر او نازل مى‏ شود و نکات وحى را بر قلب او عرضه مى‏ دارد (بدون اینکه ملک را مشاهده کند)».

روایاتى که ذکر شد از جمله احادیث مسلم و قطعى است که از ائمه اطهارعلیهم ‏السلام وارد شده است و مقصود ما از نقل آنها، اثبات این مطلب است که روشن شود در این منصب، در این منقبت، حضرت صدیقه سلام ‏اللَّه‏ علیها با على و اولاد معصومین او شریک است و او نیز محدثه بوده، چنان که امامان دوازده‏ گانه محدث بوده ‏اند.

حضرت صادق مى ‏فرماید: «فاطمه بنت رسول‏ اللَّه صلى اللَّه علیه و آله کانت محدثه و لم تکن نبیه، انما سمیت فاطمه محدثه، لان الملائکه کانت تهبط من السماء فتنادیها- کما تنادى مریم بنت عمران: یا فاطمه (ان اللَّه اصطفاک و طهرک و اصطفاک على نساءالعالمین)، یا فاطمه (اقنتى لربک واسجدى وارکعى مع الراکعین) (۱۸) فتحدثهم و یحدثونها، فقالت لهم ذات لیله: الیست المفضله على نساءالعالمین مریم بنت عمران؟ فقالوا: لا، ان مریم کانت سیده نساء عالمها و ان اللَّه عز و جل جعلک سیده نساء عالمک و عالمها و سیده نساءالاولین و الاخرین (۱۹) ؛ فاطمه دختر رسول خدا محدثه بود نه پیامبر. فاطمه را از این جهت محدثه نامیده ‏اند که فرشتگان از آسمان بر او نازل مى‏ شدند و با او- همانگونه که با مریم بنت عمران گفتگو داشتند- این چنین سخن مى‏ گفتند: یا فاطمه بدرستى که خداى تعالى تو را پاک و منزه گردانید و از تمام زنان عالم تو را برگزید.

حضرت صادق به سخن چنین ادامه مى ‏دهند: شبى حضرت صدیقه سلام‏اللَّه‏ علیها به فرشتگان هم ‏صحبت خویش فرمود: آیا آن زن که از جمیع زنان عالم برتر است مریم بنت عمران نیست؟ جواب دادند: نه، زیرا مریم فقط سیده ‏ زنان عالم در زمان خودش بود، ولى خداى تعالى تو را- هم در زمان مریم، و هم در بین زنان دیگر از اولین و آخرین، در تمام زمان ها- بانوى بانوان جهان قرار داده است».

این روایت را عده ‏اى از دانشمندان نقل کرده ‏اند. در برخى از احادیث تصریح شده است به اینکه: جبرئیل هم ‏صحبت حضرت صدیقه سلام ‏اللَّه‏ علیها بوده است. روایات وارده در این موضوع صریحا حاکى از این است که بعد از رحلت پیامبر اکرم از خداوند متعال براى تسلى خاطر حضرت زهرا علیهاالسلام، فرشتگان را هم‏ صحبت و مانوس او گردانید، و در این مورد حضرت صادق مى ‏فرماید: «… ان فاطمه مکثت بعد رسول‏اللَّه خمسه و سبعین یوما و قد کان دخلها حزن شدید على ابیها، و کان جبرئیل یاتیها فیحسن عزاها على ابیها، و یطیب نفسها، و یخبرها عن ابیها و مکانه و یخبرها بما یکون بعدها فى ذریتها، و کان على یکتب ذلک فهذا مصحف فاطمه (۲۰) ؛ فاطمه بعد از رحلت پیامبر اکرم بیش از ۷۵ روز زنده نماند، و غم جانسوز داغ پدر قلب او را لبریز کرده بود، به این جهت جبرئیل پى در پى به حضورش مى‏ آمد و او را در عزاى پدر سلامت باد مى ‏گفت، و تسلى‏ بخش خاطر غمین زهرا بود؛ و گاه از مقام و منزلت پدر بزرگوارش سخن مى‏ گفت، و گاه از حوادثى که بعد از رحلت او بر ذریه‏ اش وارد مى‏ گردید خبر مى‏ داد؛ و امیرالمؤمنین سلام‏ اللَّه‏ علیه نیز آنچه جبرئیل املاء مى‏ کرد همه را به رشته‏ تحریر در مى ‏آورد، و مجموعه‏ این سخنان است که به مصحف فاطمه موسوم گردید».

روایت دیگرى در کتاب کافى، از حضرت صادق سلام ‏اللَّه ‏علیه به این شرح نقل شده است: «ان اللَّه تبارک و تعالى لما قبض نبیه دخل على فاطمه من وفاته من الحزن ما لا یعلمه الا اللَّه عز و جل، فارسل الیها ملکا یسلى منها غمها و یحدثها؛ فاخبرت بذلک امیرالمؤمنین فقال لها: اذا احسست بذلک و سمعت الصوت، قولى لى، فاعلمته فجعل یکتب کل ما سمعت حتى اثبت من ذلک مصحفا، قال: ثم قال: اما انه لیس من الحلال والحرام، ولکن فیه علم ما یکون؛(۲۱) هنگامى که خداى تعالى پیامبرش را قبض روح فرمود، از غم هاى گرانبارى که قلب زهرا را در مصیبت پدرش فراگرفت، جز خداى عزوجل کسى آگاه نبود. به این جهت حق تعالى فرشته ‏اى را مونس زهرا سلام‏ اللَّه‏ علیها فرمود که تسلى ‏بخش غمهاى او و هم‏ صحبت او در تنهائى او باشد. فاطمه سلام ‏اللَّه ‏علیها این مطلب را به على علیه‏السلام بازگو نمود؛ و حضرت فرمود هرگاه احساس کردى که فرشته به حضورت آمد، و صداى او را شنیدى مرا خبردار کن. از املاء جبرئیل و فرشتگان دیگر که امیرالمؤمنین کاتب آنها بود، مصحف فاطمه فراهم آمد، که على درباره ‏ آنها فرمود: در این مصحف مسائل شرعى از حلال و حرام مطرح نیست بلکه دانشى است از آنچه که (واقع شده و یا) بوقوع خواهد پیوست».

محدثه بودن فاطمه سلام ‏اللَّه علیها از مسلمات است، بطورى که در زیارت آن حضرت نیز وارد شده است: «السلام علیک ایتها التقیه النقیه، السلام علیک ایتها المحدثه العلیمه». (۲۲)

در نتیجه، حضرت صدیقه سلام ‏اللَّه ‏علیها در مقام محدثه بودن (هم‏ صحبت فرشتگان بودن) با امیرالمؤمنین و یازده معصوم دیگر علیهم‏السلام شریک مى باشد، و احراز این مقام جز براى آن کس که «ولى» است امکان‏ پذیر نیست، و چون فاطمه سلام ‏اللَّه‏ علیها ولیهاللَّه است، در سایه مقام ولایتش، فرشتگان با او سخن مى‏ گویند. پیامبر اکرم و امیرالمؤمنین، مقام ولایت را توأم با محدث بودن، بیان کرده ‏اند، هر نبى بعد از خودش یک ولى را جانشین قرار داده است، رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم نیز امیرالمؤمنین، فاطمه، و حسن و حسین و اولاد معصومین علیهم‏السلام او را اولیاء پس از خویش قرار داده است، و دارا بودن این مرتبه والاى محدث بودن در امت رسول خدا جز براى این سیزده معصوم براى هیچ یک از افراد امت معقول نیست، و تمام حرکات، اطوار، گفتار و کردار حضرت صدیقه سلام ‏اللَّه ‏علیها نمایانگر مقام محدثه بودن آن حضرت است.

پی نوشت ها:

(و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبى الا اذا تمنى القى الشیطان فى امنیته فینسخ اللَّه ما یلقى الشیطان ثم یحکم اللَّه آیاته و اللَّه علیم حکیم) سوره‏ى الحج، آیه‏ى ۵۲٫

صحیح بخارى، کتاب المناقب، باب مناقب عمر بن الخطاب، ج ۵ ص ۷۸- ۷۹، تفسیر قرطبى ج ۱۲ ص ۷۹، الدر المنثور، ذیل آیه‏ى ۵۲ از سوره‏ى الحج- ج ۴ ص ۳۶۶٫

اصول کافى ج ۱ ص ۱۷۶و ۲۴۳؛ الاختصاص، ص ۳۲۸، ۳۲۹؛ بصائر الدرجات، ص ۳۱۸و ۳۱۹و ۳۷۲؛ کنزالفوائد، ص ۱۷۶؛ خصال صدوق، ج ۲ ص ۴۷۴و ۱۰۶؛ معانى‏الاخبار، ص ۱۰۲؛ عیون الاخبار، ج ۱ص ۱۶۹، الغیبه (نعمانى)، ص ۶۰، الغیبه (طوسى)، ص ۹۲، ۹۳، ۹۷؛ بحارالانوار ج ۲۵ ص ۷۷، ۱۱۶، ج ۲۶ص ۶۶، ۷۲، ۷۴، ۷۵، ۷۷، ۷۹، ۸۱، ج ۳۶ ص ۲۷۲٫

صحیح بخارى- کتاب المناقب، باب مناقب عمر بن الخطاب، ج ۵ ص ۷۸- ۷۹، صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابه، باب (۲) من فضائل عمر، ح ۲۳، ج ۴ ص ۱۸۶۴، ح ۲۳۹۸؛  مشکل الاثار،  ج ۲ص ۲۵۷، الریاض النضره، ج ۲ص۲۸۷، اعلام الموقعین ج ۴ ص ۱۸۲٫

الاختصاص، ص ۲۷۵، ۲۸۶، ۲۸۷، ۳۲۹؛ کنز الفوائد، ص ۱۷۶، ۱۷۷؛بصائر الدرجات، ص ۳۲۱- ۳۲۴، ۳۶۶، ۳۶۷؛ اختیار معرفه الرجال، ص ۱۱۸؛ بحارالانوار ج ۲۶ص ۶۷- ۷۰، ۷۹، ۸۰، ۸۱٫

علماى اهل سنت درباره‏ى عبارت «فان یکن» مى‏گویند: این عبارت به معناى تردید و شک در محدث بودن عمر نیست بلکه به معناى تاکید و اختصاص است، و مانند این است که شما بگویید «ان کان لى صدیق فهو زید» یعنى اگر من دوستى داشته باشم همانا زید است. در اینجا منظور این است که گوینده درباره‏ى دوستى زید تردید و شک دارد بلکه مى‏خواهد از مقوله‏ى مبالغه خصوصیت دوستى زید را نشان دهد». (مراجعه بفرمایید به: الجامع الصغیر ج ۴/ ۵۰۷، الغدیر ج ۵/ ۴۵ ۴۴).

صحیح بخارى، کتاب المناقب، باب مناقب عمر بن الخطاب، ج ۵ ص ۷۸- ۷۹٫

۸٫حافظ ابوالحسین مسلم بن حجاج بن مسلم قشیرى نیسابورى، متوفاى ۲۶۱ هجرى. وى صاحب کتاب معروف «صحیح»مى‏باشد.

صحیح مسلم، کتاب فضائل الصحابه، باب (۲) من فضائل عمر، ج ۴ ص ۱۸۶۴، ح ۲۳۹۸٫

ابوحامد غزالى و سبط بن جوزى حنفى چنین روایت مى ‏کنند:

«و لما مات رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم قال قبل وفاته بیسیر: ائتونى بدواه و بیاض لاکتب لکم لاتختلفوا فیه بعدى. فقال عمر: دعوا الرجل فانه لیهجر»(یعنى: رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم کمى پیشتر از وفاتش فرمود: براى من دوات و کاغذ بیاورید تا براى شما چیزى بنویسم که بعد از من با یکدیگر اختلاف نکنید. عمر گفت: این مرد را رها کنید او هذیان مى‏گوید). (سر العالمین و کشف ما فى الدارین ص ۲۱ (ط النعمان)، تذکره الخواص ص ۶۲).

مسلم در صحیح و احمد بن حنبل در مسند خود بدون اینکه به نام عمر اشاره کنند مى‏گویند: در پاسخ پیامبر گفتند: «ان رسول‏اللَّه صلى اللَّه علیه و آله و سلم یهجر»(رسول خدا هذیان مى‏گوید). (صحیح مسلم، کتاب الوصیه، باب ترک الوصیه، حدیث ۲۱، ج ۳ ص ۱۲۵۹، ح ۱۶۳۷؛ مسند احمد بن حنبل، ج ۱ ص ۳۵۵).

بخارى آنگاه که مى‏خواهد کلام عمر را نقل کند مى‏گوید: عمر گفت: «غلب علیه الوجع» درد بر پیامبر غلبه نموده است (به عبارت دیگر یعنى سخنانى که پیامبر مى‏گوید از شدت درد است و گفتارش تحت کنترل عقل او نیست). بخارى این روایت را در چند موضع از کتاب خود نقل مى‏کند: صحیح بخارى، کتاب الاعتصام…، باب کراهیه الخلاف- ج ۹ص۲۰۰،  کتاب المغازى، باب مرض النبى و وفاته،  ج ۶ص ۲۹، کتاب المرضى و الطب، باب قول المریض«قوموا عنى»، ج ۷ص۲۱۹٫

پی نوشت ها:

سوره‏ى الحج، آیه‏ى ۵۲٫

این قرائت در روایات بعضى از ائمه اطهار علیهم‏السلام‏نقل شده است، که از جمله‏ى آنها مى‏توان منابع زیر ارا برشمرد:

روایت امام زین‏العابدین در اصول کافى ج ۱/ ۲۷۰، کنز الدرجات ص ۱۷۶، ۱۷۷ و بحارالانوار ج ۲۶/ ۸۱، ۸۲ درج است (همچنین مراجعه بفرمایید به بصائر الدرجات ص ۳۶۹).

روایت امام باقر علیه‏السلام در اصول کافى ج ۱/ ۱۷۶، ۱۷۵، بصائر الدرجات ص ۳۲۴، ۳۶۸- ۳۷۰، الاختصاص ص ۳۲۸، اختیار معرفه الرجال ص ۱۱۸ و بحارالانوار ج ۱۱/ ۴۱، ج ۲۶/ ۶۹، ۷۰، ۷۴، ۷۷- ۸۰، ج ۴۰/ ۱۴۲ موجود است.

روایت امام صادق علیه‏السلام را نیز در اصول کافى ج ۱/ ۱۷۷، بصائر الدرجات ص ۳۷۰، ۳۷۱، الاختصاص ص ۳۲۹ و بحارالانوار ج ۲۶/ ۷۸ مى‏توان یافت.

از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام نقل است که: «ان اوصیاء محمد (علیه و علیهم‏السلام) محدثون». (اصول کافى ج ۱/ ۲۷۰). و…

اصول کافى، ج ۱ ص ۲۷۱، بصائر الدرجات، ص ۳۱۹٫

بصائر الدرجات، ص ۳۷۰، بحارالانوار، ج ۲۶ ص ۷۵، ۷۶٫ این عبارت بصورتهاى مختلفى در روایات نقل شده است. مراجعه بفرمایید به: اصول کافى ص ۱/ ۱۷۶، ۱۷۷، ۲۴۳، بصائر الدرجات ص ۳۲۲، ۳۶۸- ۳۷۴، الاختصاص ص ۳۲۸، ۳۲۹، کنز الفوائد ص ۱۷۷، بحارالانوار ج ۱۱/ ۴۱، ج ۲۶/ ۷۴- ۸۲٫

رک: اصول کافى، ج ۱/ ۲۷۰، ۲۷۱؛ امالى طوسى، ج ۲/ ۲۱، ۲۲؛ الاختصاص، ص ۲۸۶، ۲۸۷، ۳۲۹؛ کنز الفوائد، ص ۱۷۶، ۱۷۷؛ بصائر الدرجات، ص ۳۲۱- ۳۲۳، ۳۶۶، ۳۷۲٫

امالى طوسى، ج ۲ص ۲۱، ۲۲، بحارالانوار، ج ۲۲ص ۳۲۷٫

اصل آیه‏ى قرآنى چنین است: (یا مریم ان اللَّه اصطفاک و طهرک و اصطفاک على نساءالعالمین- یا مریم اقنتى لربک واسجدى و ارکعى مع الراکعین) سوره‏ى آل‏عمران، آیه‏ ۴۳ ۴۲٫

علل الشرائع، ج ۱۸۲؛ بحارالانوار، ج ۱۴ص ۲۰۶، ج ۴۳ص۷۸، ۷۹٫

اصول کافى، ج ۱ص ۲۴۱؛ بصائر الدرجات، ص ۱۵۳، ۱۵۴؛ بحارالانوار، ج ۲۲ص۵۴۶، ج ۲۶ ص ۴۱٫

۲۱٫اصول کافى، ۱ ص ۲۴۰؛ بحارالانوار، ج ۲۲ ص ۵۴۵، ج ۴۳ص ۸۰٫

اقبال الاعمال، ص ۶۲۴؛ بحارالانوار ج ۹۷ص ۱۹۹و ۱۹۵٫

منبع: مرکز نشر اعتقادات

فضایل امام على‏(علیه السلام) ازنظر ابوالفتوح رازى

 فضایل على علیه السلام در کتاب «روض الجنان و روح الجنان » مشهور به:تفسیر ابوالفتوح رازى

دانشمندان بزرگ شیعى با همه تنگناهایى که در قرون نخستین اسلامى – از سوى دستگاه جبار اموى و سپس حکومت عباسى – وجود داشته و آنان، نیز، با دسیسه هاى گوناگون، در مواقع حساس، به قتل و نهب و زجر و آزار شیعیان دست مى یازیده اند و به هر صورت، از نشر فرهنگ شیعى که با خصیصه اعتراض و مقاومت توام بود، جلوگیرى مى کرده اند.

با این همه، دلباختگان این فرهنگ اصیل و پویا که از کانون وحى و سرچشمه امامت و تعلیمات خاص اهل البیت علیهم السلام نشات گرفته بود، تلاش مى کردند فرهنگ تشیع را که پیوسته با خون و شهادت و ایثار همراه بوده است; همچنان بارور و پویا نگهدارند. از جمله تلاشهاى مهم علمى، بر مبناى عقاید شیعى و فقه جعفرى – مى توان از تدوین و نگارش تفسیر قرآن یاد کرد.

از جهت نیازى که به قرائت و فهم کتاب آسمانى، از همان آغاز احساس گردید، دانشمندان عامه با کوششهاى علمى از سویى و علماى خاصه ، به هدایت احادیث نبوى صلى الله علیه وآله و روایات منقول از پیشوایان دینى و تعلیمات مذهبى از ائمه اطهارعلیهم السلام و یاران و تلامذه آنان که به حقیقت مفسر قرآن کریم و مبلغ معارف جعفرى بودند از سوى دیگر، کوششى پیگیر به کار بردند و کتابهاى زیادى در «علم قرائت »، «بلاغت »، «صرف و نحو زبان عربى »، و «لغت » و «تفسیر قرآن » و «آیات الاحکام » و … نوشتند که برشمردن آنها، حتى به اجمال، از گنجایش این مقال، خارج است.

ما، در این جا، از تفسیر عظیم «روض الجنان و روح الجنان » که به زبان فارسى درى در نخستین دهه هاى قرن ششم هجرى، در شهر رى، به همت دانشمندى شیعى مذهب و بر مبناى فقه جعفرى، به نام حسین بن على بن محمدبن احمد خزاعى نیشابورى در بیست مجلد نگاشته شده است، نام مى بریم. این تفسیر گرانقدر در واقع نخستین تفسیر فارسى بر مبناى مذهب تشیع است.

هر چند جزئیات زندگى این مفسر بزرگ روشن نیست، اما معلوم است که نسبش به نافع بن بدیل ورقاء از صحابه حضرت رسول صلى الله علیه وآله مى رسد.

این تفسیر بزرگ على رغم حجم زیاد و مجلدات بیستگانه از زمان تالیف تاکنون، براى علاقه مندان به کلام الهى و علوم قرآنى، مرتبا استنساخ مى شده و دست به دست مى گشته است; چنان که در کتابخانه هاى داخل و خارج نسخه هایى از دستنوشته هاى آن موجود است. از زمان رواج صنعت چاپ در کشور اسلامى ما، این کتاب گرانقدر، سه نوبت چاپ شده و از آن چاپها، به طریق افست، چاپهاى بعدى انجام پذیرفته است. این دستنوشته هاى متعدد و چاپهاى متنوع نشان اعتماد کامل اهل تحقیق و توجه خاص به این تفسیر کم نظیر است.

درباره این تفسیر عظیم دانشمندان بزرگوار از گذشته و حال داوریهاى ارزنده اى کرده اند که ما به ذکر پاره اى از آنها مبادرت مى کنیم:

… قدیمترین ترجمه حالى که از او  (ابوالفتوح رازى)  در دست است به قلم دو نفر از معاصرین و تلامذه اوست:

 یکى شیخ منتجب الدین ابوالحسن على بن عبیدالله بن الحسن بن الحسین بن بابویه رازى متوفى بعد از سنه ۵۸۵ صاحب فهرست معروف که در اول مجلد بیست و پنجم بحارالانوار مرحوم مجلسى بتمامه مندرج است.

و دیگر رشیدالدین ابوجعفر محمدبن على بن شهرآشوب مازندرانى معروف به ابن شهرآشوب متوفى در سنه ۵۸۸ صاحب کتاب مشهور معالم العلماء...

شرح حال ابوالفتوح رازى در دو کتاب مزبور گرچه در نهایت اختصار است و حاوى هیچ گونه معلومات تاریخى نیست ولى چون به قلم دو نفر از معاصران خود مؤلف است در غایت اهمیت است، ترجمه عین عبارت منتجب الدین از قرار ذیل است:

 «شیخ امام جمال الدین ابوالفتوح حسین بن على بن محمد خزاعى رازى عالم و واعظ و مفسر و متدین او را تصانیفى است از آن جمله تفسیر موسوم به روض الجنان و روح الجنان فى تفسیر القرآن در بیست مجلد و روح الاحباب و روح الالباب فى شرح الشهاب. هر دو کتاب مزبور را من بر مؤلف آنها قرائت نموده ام »

(فهرست منتجب الدین مطبوع در اول مجلد بیست وپنجم بحارالانوار ص ۵٫ فهرست مزبور جداگانه نیز چاپ شده است.)و ترجمه عبارت ابن شهرآشوب در معالم العلماء از قرار ذیل است: «استاد من ابوالفتوح بن على رازى از تالیفات اوست روح الجنان و روح الجنان فى تفسیر القرآن به زبان فارسى است ولى عجیب است [یعنى خوشایند و مطبوع است] و شرح شهاب…

و باز همو در کتاب دیگر خود مناقب آل ابى طالب معروف به مناقب ابن شهرآشوب در ضمن تعداد مشایخ خود یکى همین مؤلف مانحن فیه «ابوالفتوح حسین بن على بن محمد رازى » را مى شمرد و در اواخر همان فصل بازگوید: «و ابوالفتوح روایت روض الجنان و روح الجنان فى تفسیر القرآن را به من اجازه داده است » (مناقب ابن شهرآشوب طبع طهران ۱/۹). (۱)

یکى از معاصرین شیخ ابوالفتوح، عبدالجلیل قزوینى رازى صاحب کتاب معروف به (النقض) است… و او این کتاب را در حدود ۵۵۶ تالیف کرده است و نام ابوالفتوح رازى را آورده. گوید: او [ ابوالفتوح رازى] تفسیرى نوشت بیست مجلد و همه طوایف طالب و راغب آنند. (۲)

مرحوم ابوالحسن شعرانى درین باره مى نویسد: و از این عبارت مستفاد مى گردد که در سال ۵۵۶هجرى تفسیر او پایان یافته و میان مردم منتشر بوده است. (۳)

قاضى نورالله شوشترى هم در کتاب مجالس المؤمنین درباره این تفسیر گوید:

«… و این تفسیر فارسى در وثاقت تحریر و عذوبت تقریر و دقت نظر بى نظیر است ». (۴)

تصحیح جدید تفسیر ابوالفتوح رازى که به مساعدت مغتنم بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى و به همت دو تن از استادان دانشمند دانشگاه فردوسى مشهد; جنابان آقایان دکتر محمدجعفر یاحقى و دکتر محمدمهدى ناصح به صورتى مطلوب و دقیق به طبع رسیده و چاپ مجلدات آن در شرف اتمام است; بر مبناى شناسایى و گردآورى نزدیک به چهل دستنویس ناقص و کامل و از گوشه و کنار کتابخانه هاى داخل و خارج، با تحمل رنج بسیار، از سیزده سال پیش آغاز شده است و همه جهات تحقیق و دقت در آن اعمال گردیده است.

مصححان دانشمند در عظمت این تفسیرچنین نوشته اند: «… مى توان گفت که تفسیر روض الجنان چیزى کم از ویست سال سنت تفسیر نویسى پارسى را پست سر دارد و در واقع در آن سالها [قرن ششم هجرى] شایستگى آن را یافته است که صرف نظر از یک تفسیر قرآن به عنوان متنى پارسى و مجموعه اى کامل و عزیزالوجود همپاى متون معتبر نثر فارسى – وبى تردید در میان آثار پرحجم و ممتاز، به عنوان یکى از ارزنده ترین آنها – جاى خاص خود را بازیابد (۵) ».

کار توانفرساى مقابله و تصحیح این تفسیر کبیر، با فراهم آوردن قریب به چهل نسخه کهن که: «بتدریج در درازاى چندین سال کوشش پیگیر از گوشه و کنار کتابخانه هاى عمومى و خصوصى ایران و جهان گرد آمده است » از سال ۱۳۶۰ ه ش عملا آغاز شده و هنوز ادامه دارد. علاوه بر دو استاد بزرگوار همکاران گروه فرهنگ و ادب اسلامى بنیاد پژوهشها که نامشان در مقدمه جلد اول آمده است; هر کدام به سهم خود تلاشى ارزنده داشته اند.

چنان که اشارت رفت، این تفسیر بزرگ از جهات مختلف کتابى است جامع نکات مهم و شامل فوائد تفسیرى بسیار از قبیل علوم قرائت، فقه، روایت، لغت، اشتقاق، کلام، حدیث و مشتمل بر اشعار و امثال عربى و فارسى که به استشهاد از شعراى بزرگ عرب و گاه زبان فارسى نقل شده است. دقایق صرفى و نحوى و مزایاى بسیارى که بازگو کردن همه آنها در این مختصر امکان ندارد. همه این مزایا کتاب تفسیر مزبور را در نوع خود، منحصر به فرد ساخته که جا دارد از جهات مختلف میدان پژوهش محققان و معرکه آراء صاحب نظران قرار گیرد.

مزیت دیگر این تفسیر لغات کهن فارسى و کاربردهاى نخستین آنها در نثر فارسى است که خود از جهت زبان درى و لهجه شناسى مفید است. خوشبختانه، به ابتکار و سعى مصححان این لغات اصیل در پایان هر مجلد در فهرست خاص «واژه نامه » آمده و کار پژوهندگان را، در این زمینه، آسان کرده است. در پایان هر جلد فهرستهاى متعدد دیگر نیز درباره مکانها، اشخاص، امثال، اشعار فارسى و عربى (با ترجمه) و … آمده است.

ابوالفتوح رازى به علت شیعه بودن و شیفتگى خاص به ساحت اقدس مولى الموالى امیرالمؤمنین على علیه السلام که در خانواده اش موروثى است، به مناسبتهاى گوناگون شمه اى از فضایل و مناقب آن حضرت را نقل کرده و گاه با نامحرمان و ناشایستگان به تعریض سخن رانده است.

ما در این مقاله، به نقل پاره اى از آن موارد مى پردازیم. باشد که شمیم عطرآگین فضائل آن سرور عالم اسلام روح و جان خوانندگان عزیز را شادى بخش گردد. این مطلب نیز در خور ذکر است که ابوالفتوح رازى – همه جا اهل انصاف است و تعصب را در قضاوت او جایى نیست.

على (ع) برادر، وصى و جانشین رسول(ص)

وانذر عشیرتک الاقربین و خویشان نزدیک را بترسان،

 ابتدا کن بالاقرب فالاقرب والاهم فالاهم. البراء بن عازب روایت کند که

چون خداى تعالى این آیت فرستاد:

وانذر عشیرتک الاقربین رسول – صلى الله علیه وآله – کس فرستاد و فرزندان عبدالمطلب را در سراى بوطالب حاضر کرد و امیرالمؤمنین على – علیه السلام – را فرمود تا براى ایشان گوسپندى با مدى گندم طعامى ساخت و صاعى شیر براى ایشان به آن بنهاد، ایشان حاضر آمدند و به عدد چهل مرد بودند، یک مرد بیش یا کم، و هر مردى از ایشان معروف بود به آن که جذعه بخوردى بر یک مقام، و آن شتر بچه پنج ساله باشد و فرقى از شیر باز خوردى و آن شست صاعى باشد. چون طعام پیش ایشان بنهادند ایشان را خنده آمد از آن طعام اندک و گفتند: اى محمد! این طعام که خواهد خوردن، که خورد این طعام یک مرد از آن ما نیست؟ رسول – صلى الله علیه وآله – گفت:

کلو بسم الله;

بخورید به نام خداى و یاد کنید نام خداى بر او. ایشان دست به نان و طعام دراز کردند و از آن طعام بخوردند و سیر شدند، و از آن صاع شیر باز خوردند و سیراب شدند، و حق تعالى این را آیتى ساخت و معجزى بر صدق

دعوى رسول الله (ص) – علیه الصلاه والسلام.

آنگه برپاى خاست پس از آن که از آن طعام و شراب فارغ شده بودند، گفت: یا بنى عبدالمطلب! ان الله بعثنى الى الخلق کافه والیکم خاصه، فقال تعالى:

 وانذر عشیرتک الاقربین و انا ادعوکم الى کلمتین خفیفتین على اللسان ثقیلتین فى المیزان تملکون بهما رقاب العرب والعجم وینقاد بهما لکم الامم وتدخلون بهما الجنه وتنجون بهما من النار شهاده ان لااله الا الله وبانى رسول الله فمن یجیبنى الى هذا لامر ویوازرنى على القیام به یکن اخى و وصیى ووزیرى ووارثى وخلیفتى من بعدى

گفت: اى پسران عبدالمطلب! بدانى که خداى تعالى مرا به جمله خلقان فرستاد بر عموم، و به شما فرستاد مرا بر خصوص، و این آیت بر من انزله کرد: وانذر عشیرتک الاقربین. و من شما را با دو کلمه مى خوانم که بر زبان آسان است و در ترازو سنگى و گران است که شما بر آن بر عرب و عجم مالک شوى، و امتان شما را منقاد شوند، و به آن به بهشت رسى و از دوزخ نجات یابى، و آن آن است که: گواهى دهى که خداى یک است، و من رسول اویم، هر که او مرا اجابت کند با این و موازرت و معاونت کند مرا بر این کار، برادر من باشد و وصى من باشد و وزیر من باشد و خلیفت من باشد از پس من. هیچ کس هیچ جواب نداد، على بن ابى طالب برپاى خاست و گفت:

انا اوازرک على هذا الامر، و ان کان اصغرهم سنا واخمصهم ساقا وادمعهم عینا;

 و او به سال از همه کهتر و به ساق از همه باریکتر بود و به چشم از همه گریانتر بود، گفت: من تو را موازرت کنم بر این کار.

رسول – علیه السلام – گفت: بنشین. او بنشست. رسول – علیه السلام – دگرباره این سخن بازگفت. کس جواب نداد. هم او برپاى خاست و گفت: یا رسول الله! من معاونت کنم تو را بر این کار، رسول – علیه السلام – گفت: بنشین. بار سه دیگر همین سخن باز گفت. کس برنخاست، هم او برخاست و گفت: من موازرت کنم تو را یا رسول الله! رسول – علیه السلام  گفت: بنشین یا على. فانک اخى و وصیى و وزیرى و وارثى و خلیفتى من بعدى، بنشین که تو برادر منى و وصى منى و وزیر منى و وارث منى و خلیفت منى از پس من.

قوم از آنجا برخاستند و بر طریق استهزا ابوطالب را گفتند:

 لیهنئک الیوم ان دخلت فى دین ابن اخیک فقد امر ابنک علیک

مبارک باد تو را اى ابوطالب که در دین پسر برادرت رفتى تا پسرت را بر تو امیر کرد. و این خبر بیرون آن که در کتب اصحابان ماست، ثعلبى مفسر امام اصحاب الحدیث در تفسیر خود بیاورده است بر این وجه، و این حجتى باشد هر کدام تمامتر (۶)

نمونه دیگر:

اى عجب اگر موسى را یارى بایست در نبوت که او را وزیر باشد و معاون بر اداى رسالت، و او را به فرعون فرستاده بودند، رسول ما را که به کافه الناس بلکه به جن و انس فرستادند – و هر یکى از صنادید قریش فرعونى بودند – او را وزیرى نبایست؟ بلى! او را وزیرى بود و هم برادر او بود به فرمان خداى و خلیفه او بود از پس او تا لاجرم گفت او را: انت منى بمنزله هرون من موسى الا انه لانبى بعدى گفت: یا على! تو را از من منزلت هارون است از موسى، جز پیغامبرى. این خبرى است متلقى به قبول، و همه طوایف روایت کنند، و این خبر دلیل امامت امیرالمؤمنین مى کند براى آن که از ظاهر خبر مفهوم آن است که: رسول – علیه السلام – به این خبر اثبات کرد امیرالمؤمنین را از خود هر منزلتى که هارون را بود از موسى، جز نبوت که به لفظ استثنا کرد. و اخوت که به عرف مستثناست، و از منازل هارون یکى وزارت بود و یکى خلافت، وزارت فى قوله: واجعل لى وزیرا من اهلى و خلافت فى قوله: هرون اخلفنى فى قومى. (۷)

امامت على علیه السلام

در ذیل آیه:

تؤتى الملک من تشاء وتنزع الملک ممن تشاء،

ابوالفتوح مى نویسد: بعضى دیگر گفتند مراد ملک امامت است، چنان که گفت:

فقد اتینا آل ابراهیم الکتاب والحکمه و آتیناهم ملکا عظیما، «کتاب » قرآن است، و «حکمت » نبوت، و «ملک عظیم » ملک امامت. عجب از گروهى که گویند:

ملک دنیا با امر دنیا به امر خداست، تا خدا دهد و خدا ستاند، و ملک دین که امامت است به دست ماست، ما به آن کس دهیم که ما خواهیم، و از آن بستانیم که ما خواهیم. ملک دو است:

 یکى ملک دنیا، یکى ملک آخرت و هر ییک را وصفى است یکى را به عظم و یکى را به کبر، هر دو به امیرالمؤمنین على – علیه السلام – ارزانى داشتند تا ملک این سرایش به ملک آن سراى مقرون باشد. ملک دنیا ملک امامت است که: وآتیناهم ملکا عظیما، و ملک عقبى ملک بهشت است، وملکا کبیرا. (۸)

خطبه رسول الله (ص) درباره وصایت و ولایت على (ع)

…چون خداى تعالى این آیت فرستاد که:

 یا ایهاالذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم…، رسول – صلى الله علیه وآله – خطبه کرد گفت:

 ایها الناس ان الله امرکم ان تطیعوه فى نبیه وتطیعونى فى وصیتى و وزیرى و خلیفتى فى حیوتى و ولى الامر من بعد وفاتى و خیر من اخلف بعدى علی بن ابى طالب الا و من اطاع علیا فقد اطاعنى و من اطاعنى اطاع الله، و من فارق علیا فقد فارقنى و من فارقنى فقد فارق الله، و من فارق الله فعلیه لعنه الله، گفت: خداى تعالى شما را فرمود که: طاعت او دارید در حق من و طاعت من دارید در باب وصى و وزیر و خلیفه من در حیات من و خداوند امامت از پس وفات من، و بهینه هر کس که او را رها کنم و آن على ابوطالب است. الا و هر که طاعت او دارد طاعت من داشته باشد، و هر که طاعت من دارد طاعت خداى داشته باشد، و هر که از او مفارقت کند از من مفارقت کرده باشد، و هر که از من مفارقت کند از خداى مفارقت کرده باشد – یعنى از دین خدا – و هر که از خدا مفارقت بکند عنت خدا بر او باد. (۹)

راهب به حق وصایت و ولایت على علیه السلام معترف مى شود

آن جا که در (سوره قصص) از حضرت موسى علیه السلام و حضرت شعیب علیه السلام و دختران شعیب سخن مى رود و درجه امانت و قدرت موسى علیه السلام که سنگ بزرگى را از سر چاه برداشت و گوسفندان شعیب را آب داد:

 نویسنده تفسیر، ابوالفتوح رازى، به معجزه امیرالمؤمنین در صفین اشاره مى کند: «… مانند این معجزه امیرالمؤمنین را – علیه السلام – بود در صفین، و آن، آن بود که: چون روى به صفین نهاد به بعضى منازل فرود آمدند که آن جا آب نبود، و مردم و چهارپایان سخت تشنه بودند، برفتند و از جوانب آب طلب کردند، نیافتند، باز آمدند و امیرالمؤمنین را خبر دادند و گفتند: یا امیرالمؤمنین! در این نواحى هیچ آب نیست و تشنگى بر ما غالب شد، تدبیر چیست؟ امیرالمؤمنین- علیه السلام – برنشست و لشکر با او، پاره اى برفتند، از ره عدول کرد. دیرى پدید آمد در میان بیابان، آن جا رفتند. امیرالمؤمنین گفت: این راهب را آواز دهید. آوازش دادند. او به کنار دیر آمد. امیرالمؤمنین گفت: یا راهب! هیچ بدین نزدیکى آبى هست که این قوم باز خورند؟ که هیچ آب نماند ما را. راهب گفت: از این جا تا آب دو فرسنگ بیش است، و جز آن آب نیست این جا، و اگر نه آنستى که مرا آب آرند به قدر حاجت و به تقتیر به کار برم، از تشنگى هلاک شدمى.

قوم گفتند: یا امیرالمؤمنین! اگر صواب بینى تا آن جا رویم اکنون که هنوز قوتى و رمقى مانده است. امیرالمؤمنین گفت: حاجت نیست به آن، آن گه از جانب قبله اشارت کرد به جایى و گفت: این جا برکنى که آب است. مردم بشتافتند و بیل و کلنگ برگرفتند و زمین پاره اى بکندند، سنگى سپید در ریگ پدید آمد. پیرامن آن باز کردند و خواستند تا سنگ بردارند، نتوانستند.

امیرالمؤمنین گفت: این سنگ بینى بر سر آب نهاده است! اگر سنگ بگردانى در زیر او آب است، آب خورى از او. و چندان که توانستند جهد کردند، ممکن نبود ایشان را سنگ از جاى بجنبانیدن. گفتند: یا امیرالمؤمنین! به قوت ما راست نمى شود. او پاى از اسب باز آورد و آستین دور کرد و دست فراز کرد، و سنگ بجنبانید و به تنهایى برکند و برگرفت و چند گام بینداخت. از زیر آن آبى پدید آمد از برف سردتر و از شیر سپیدتر، و از عسل خوشتر، آب بخوردند و چهارپایان را سیراب کردند، و قربه ها پر آب کردند و راهب از بالا مى نگرید. آنگه امیرالمؤمنین – علیه السلام – بیامد و سنگ با جاى خود نهاد و بفرمود تا خاک بر او کردند و اثر او ناپدید کردند.

راهب چون چنان دید، آواز داد که: ایها الناس انزلونى انزلونى; فرود آرى مرا، فرود آرى مرا، او را فرود آوردند. از آن جا بیامد و در پیش امیر المؤمنین بایستاد و گفت: یا هذا انت نبى مرسل: تو پیغامبرى مرسلى؟ گفت: نه. گفت: فملک مقرب; فریشته مقربى؟ گفت: نه، و لکن وصى رسول الله محمدبن عبدالله خاتم النبیین، و لکن وصى پیغامبر خاتم – محمدبن عبدالله – خاتم پیغامبران. راهب گفت: دست بگستر تا ایمان آرم.

آنگه دست بر دست او زد و گفت: اشهد ان لااله الا الله و ان محمدا رسول الله و انک وصى رسول الله و احق الناس بالامر من بعده.

امیرالمؤمنین – علیه السلام – عهود و شرایط اسلام بر او هاگرفت، آنگه گفت: چه حمل کرد تو را بر مسلمانى، پس از آن که مدتى دراز بر خلاف مسلمانى مقام کردى؟ گفت: بدان که این دیر که بنا کرده اند بر طلب و امید تو بنا کرده اند، و عالمى از پیش من برفتند و این کرامت نیافتند، و خداى تعالى مرا روزى کرد، و سبب آن بود که در کتب ما نبشته است که: این جا چشمه اى است سنگى بر سر او نهاده، پیدا نشود الا بر دست پیغامبرى یا وصى پیغامبرى، و لابد است که ولیى از اولیاى خدا این چشمه بر دست او پیدا شود، و چون این آیت بر دست تو پیدا شد، من دانستم که تو آن ولیى یا پیغامبرى یا وصیى، لاجرم بر دست تو اسلام آوردم و به حق ولایت تو معترف شدم.

امیرالمؤمنین – علیه السلام – بگریست چنان که محاسن او از آب چشم تر شد، آنگه گفت: الحمدلله الذى لم اکن عنده منسیا الحمدلله الذى ذکرنى فى کتبه، سپاس آن خداى را که مرا فراموش نکرد و ذکر من در کتب اوایل یاد کرد.

آنگه گفت مسلمانان را: شنیدى این که این برادر شما گفت؟ گفتند: شنیدیم و خداى را شکر گزاریم بر این نعمت که با تو کرد و با ما از براى تو. و راهب با امیرالمؤمنین به شام رفت و کارزار کرد و در پیش او شهیدش کردند، امیرالمؤمنین-علیه السلام – بر او نماز کرد و او را دفن کرد. (۱۰)

انفاق على علیه السلام و قرآن مجید

در ذیل آیه مبارکه الذین ینفقون اموالهم باللیل والنهار سرا و علانیه، مجاهد روایت کند از عبدالله عباس که او گفت: آیت در امیرالمؤمنین على [علیه السلام] آمد که او چهار درهم داشت: یکى به شب بداد و یکى به روز، و یکى پنهان و یکى آشکارا، [خداى تعالى این آیت فرستاد و از او باز گفت که: آنان که مالهاى خود نفقت کنند به شب و روز پنهان و آشکارا]، حالت مرد این دو حال باشد: از سر و علانیه، و وقت این دو باشد که مردم در او بود از شب و روز، حق تعالى باز گفت که: او بر این دو حال خود و در این دو وقت از این خیر خالى نیست. لاجرم به عاجل این ثنابستد، و به آجل: فلهم اجرهم عند ربهم، و او به امثال این، آیات متضمن به مدح و ثنا بسیار دارد.

ابواسحاق روایت کرد از یزیدبن رومان که گفت: ما نزل فى احد من القرآن ما نزل فى علی ابى طالب; از قرآن آنچه در حق امیرالمؤمنین على آمد در حق هیچ کس نیامد.

و بدان منگر که درم به عدد چهار بود که او داد، که حق تعالى آن را مالها خواند براى آن که از سر اخلاص و صفاى عقیدت بود، براى این رسول – علیه السلام – گفت: سبق درهم مآئه الف درهم گفت:

 یک درم باشد که سابق بود صدهزار درم را. گفتند: یا رسول الله! و آن کدام درم باشد که یکى از او صد هزار را سابق بود؟ گفت: مردى دو درم دارد، بکى بهتر بگزیند و براى خدا بدهد، و مردى مال بسیار دارد از عرض آن مال صدهزار درم بدهد، آن یک درم او بهتر باشد که صد هزار درم این. (۱۱)

قضاوت و عدالت على علیه السلام

رسول – علیه السلام – بیامد و دعوى کرد که: من فرستاده اویم و او را همتا و انباز نیست. گفتند: گواه تو کیست بر آن که فرستاده اویى؟ گفت: بار خدایا! این کافران از من گواه مى خواهند. گفت: من گواه توام، و یقول الذین کفروا لست مرسلا قل کفى بالله شهیدا بینى وبینکم.

گفتند: به یک گواه کار برنیاید، حق تعالى گفت: گواهى با من گواهى مى دهد که علم کتاب به نزدیک اوست، و من عنده علم الکتاب، و آن پسر بوطالب است. مخالفان گفتند: جهودانند، و موافقان گفتند: آن است که جهودان از تیغ او بهرى به دین درآمدند، و بهرى به روى درآمدند و بهرى جزیه پذیرفتند. بى انصاف مردى، تا گواى اوت نباید گفتن، جهودى اختیار کردى، تا ولایت قضاى اوت نباید گفتن جهودى اختیار کردى آن را که رسول اقضى خواند، خواجه را برگ نیست که به گواییش بدارد، گواى خداست بر تو، شئت ام آبیت; گواى مقبول الشهاده و حاکمى نافذا الحکم. (۱۲)

و اگر داوود را در حکومت سلسله داد، این را در حکمت گشایشى داد که هر حکمى که در اشکال سلسله بسته تر بودى به او [ على علیه السلام] گشاده شدى، تا رسول-صلى الله علیه وآله- گفت او را: اقضاکم على و صحابه گفتند: لا کانت معضله لم یکن لها ابوالحسن; در جهان مشکل مباد که نه آن را ابوالحسن باشد. (۱۳)

و در خبر است که در عهد عمر خطاب زنى را پیش او آوردند که به شش ماه بار بنهاده بود و بر او دعوى کرد شوهر که کودک نه مراست به علت آن که به شش ماه وضع افتاده بود. عمر بفرمود تا زن را رجم کنند. امیرالمؤمنین على گفت «علیه السلام » ان خاصمتک بکتاب الله خصمتک; اگر این زن به کتاب خداى با تو خصومت کند، تو را غلبه کند. گفت: چگونه؟ گفت: قال الله تعالى: و حمله و فصاله ثلثون شهرا… و قال: والوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین – آلایه. چون مدت رضاع به دو سال بنهند چنان که خداى تعالى نهاد، دو سال تمام بیست و چهار ماه باشد تا به سى ماه، شش ماه ماند که مدت حمل بوده باشد، عمر گفت: راست گفتى و بفرمود تا زن را رها کردند. (۱۴)

شجاعت على علیه السلام

در آن جا که سخن از حضرت داوود علیه السلام است، ابوالفتوح رازى از فضائل على-علیه السلام- سخن مى گوید، بدین سان:

و خداى تعالى او داوود را به کشتن جالوت صنعت درع درآموخت او را درع کردن و آیین درع درپوشیدن، او امیرالمؤمنین على علیه السلام درعى کرد که پیش از او کسى چنان درع نکرده بود. و درعى در پوشید که پیش از او و پس از او کس چنان درع درنپوشیده بود، و آن درعى بود که سینه داشت و پشت نداشت. او را گفتند: ما بالله درعک لا ظهرلها؟ قال اذا ولیت فلاولت.

و اگر او  داوود را حکمت داد از موعظه زبور، این على علیه السلام را حکمتى داد در مواعظ بلیغه که فصحاى عرب و عجم آن را گردن نهادند و بگفتند: کلامه دون کلام الخالق وفوق کلام المخلوق ما عدا کلام رسول الله – صلى الله علیه وآله .

و اگر داوود را آواز دادى که مرغ از آواز او در هوا بماندى، او را آوازى داد که به یک نعره جانهاى شجاعان از تن جدا شدى و روان گشتى. (۱۵)

معصوم بودن على علیه السلام

و زین العابدین على بن الحسین را گفتند: جدت را – امیرالمؤمنین را – فضیلتى گو، گفت: مختصر گویم یا مطول: گفتند: مختصر. گفت: ماهم بمعصیه الله قط، گفت: هرگز همت نکرد که خداى را بیازارد. (۱۶)

مقام على علیه السلام در بهشت

جابر روایت کرد از ابوجعفر الباقر – علیه السلام – که او گفت، رسول را پرسیدند عن، قوله: طوبى لهم و حسن مآب، گفت: «طوبى » درختى است در بهشت اصل آن در سراى من است و شاخهاى آن بر اهل بهشت. پس از آن یکى دیگر درآمد و هم این سؤال کرد که «طوبى » چیست؟ رسول – علیه السلام – گفت، درختى است در بهشت اصل آن در سراى على و شاخهاى آن بر اهل بهشت. گفتند: یا رسول الله! نه تو را پرسیدند هم این ساعت گفتى: درختى است اصل آن در سراى من است و اکنوى مى گوى اصل آن در سراى على است؟ چگونه باشد؟ گفت: نه سراى من و سراى على در بهشت یکى است و ما هر دو در یک سراى باشیم. (۱۷)

علم على علیه السلام

در تفسیر اهل البیت مى آید که الو العلم امیرالمؤمنین على – علیه السلام – است [بیانه] قوله: ومن عنده علم الکتاب و اگر علماى اهل اسلام یا علماى اهل کتاب یا مهاجر و انصار صحابه، آیت محتمل باشد ایشان را او اولیتر که اگر از صحابه شماریش، راس و رئیس ایشان است، و اگر از اهل البیت گوى، اول و پیشواى ایشان است، و اگر از علماى ایمان گویى او مقدم ایشان است، و اگر احبار اهل کتاب گویى او به کتاب ایشان از ایشان عالمتر است. (۱۸)

در خبر است که: مردى با امیرالمؤمنین على – علیه السلام – در حرب صفین بود، او را گفت: یا امیرالمؤمنین! اخبرنا مسیرنا الى الشام اکان بقضاء من الله وقدر; خبر ده ما را از رفتن ما به شام به قضا و قدر خداى بود یا نه گفت: والله ما هبطنا وادیا ولا علونا تلعه ولا وطئنا موطئا الا بقضاء من الله وقدر، گفت: به خداى که هیچ بلند برنشدیم، و هیچ نشیب فرو نیامدیم، و پاى بر هیچ جاى ننهادیم الا به قضا و قدر خدا.

مرد شامى گفت: یا امیرالمؤمنین! فعند الله احتسب عنایى; پس رنجى که مرا در این راه رسید همانا بر خداى نویسم که مرا در آن مزدى نباشد، چون مى گویى که به قضا و قدر خداست. امیرالمؤمنین گفت: نه: ان الله قد اعظم لکم الاجر فى مسیرکم وانتم سایرون [و فى مقامکم و انتم مقیمون ولم تکونوا فى شى من حالاتکم مکرهین ولا الیها مضطرین ولا علیها مجبرین; خداى تعالى] مزد شما عظیم کرد بر رفتگان در آن حال که مى رفتى، و بر مقامتان در آن حال که مقیم بودى، براى آن که در هیچ حال مکره نبودى و ملجا و مضطر نبودى.

شامى گفت: یا امیرالمؤمنین! کیف ذالک والقضاء والقدر ساقانا و عنهما کان مسیرنا وانصرافنا; چگونه باشد این قضا و قدر ما را به آن جا راند و از قضا و قدر رفتیم و آمدیم؟

و امیرالمؤمنین – علیه السلام – گفت: یا اخا اهل الشام لعلک ظننت قضاء لازما وقدرا حتما لو کان ذالک کذالک لبطل الثواب والعقاب و سقط الوعد والوعید والامر من الله والنهى و ما کان المحسن اولى بثواب الاحسان من المسى ولاالمسئ اولى بعقوبه الذنب من المحسن تلک مقاله عبده الاوثان و حزب الشیطان و خصماء الرحمان و شهداء الزور و قدریه هذه الامه و مجوسها، ان الله تعالى امر عباده تخییرا و نهاهم تحذیرا وکلف یسیرا، ولم یلزم عسیرا واعطى على القلیل کثیرا، ولم یطع مکرها ولم یعص مغلوبا، ولم یرسل الانبیاء لعبا، ولم ینزل الکتب الى عباده عبثا ولم یخلق السموات والارض ومابینهما باطلا ذالک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار، گفت: اى برادر اهل شام! همانا قضاء لازم و قدرى حتم گمان بردى، اگر چنین بودى ثواب و عقاب باطل شدى، و وعد و وعید ساقط گشتى، و امر و نهى بى فایده بودى، و محسن به ثواب احسان اولى نبودى از مسئى و نه مسئى اولى بودى به عقوبت اساءت از محسن، این مقاله بت پرستان است و لشکر شیطان و خصمان رحمان و گواهان دروغ و قدریان این امت و مجوسیان. خداى تعالى بندگان را امر به تخییر کرد و نهى کرد به تحذیر و تکلیف آسان کرد، و الزام دشخوار نکرد، و بر تکلیف اندک آلات بسیار داد، و طاعت او به اکراه نداشتند، و معصصیت او به غلبه بر او نکردند، و پیغمبران را به بازى نفرستاد، و کتابها به هرزه انزله نکرد، و آسمان و زمین و آنچه در میان آن است باطل نیافرید، این گمان کافران است به خداى، واى بر ایشان از آتش دوزخ.

شامى گفت: یا امیرالمؤمنین! پس این قضاء که فرمودى چیست؟ گفت: آن امر خداست به طاعت، و نهى او از معصیت، و وعده ثواب است بر آن، و وعید عقاب است بر این، و ترغیب و ترهیب به طاعت و معصیت، و تمکین از فعل حسنه، و خذلان اهل عصیان بر معصیت، این قضاء خداست افعال ما را، و قدر اوست اعمال ما را، اما بیرون از این ظن مبر، که ظن آن، عمل را احباط کند.

شامى برپاى خاست شادمان، و گفت: یا امیرالمؤمنین! فرجت عنى فرج الله عنک; مرا از [این] شبهه فرج دادى که خداى تو را از مکاره فرج دهاد، و این بیتها انشا کرد.

شعر:

انت الامام الذى نرجوا بطاعته یوم المآب من الرحمن غفرانا اوضحت من دیننا ما کان ملتبسا جزاک ربک بالاحسان احسانا

پى نوشتها:

۱– ر.ک : روض الجنان و روح الجنان فى تفسیر القرآن مشهور به تفسیر ابوالفتوح رازى، به کوشش و تصحیح: دکتر محمدجعفر یاحقى – دکتر محمدمهدى ناصح، چاپ بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد، ۱۳۷۱ ه ش، مقدمه، صفحه ۳۰-۳۱٫

۲- عبدالجلیل قزوینى رازى، النقض، تصحیح محدث ارموى، چاپ انجمن آثار ملى، تهران، ص ۲۱۲٫

۳- تفسیر ابوالفتوح رازى، چاپ مرحوم ابوالحسن شعرانى، ج ۱، مقدمه، ص ۸، بر حسب دو نسخه معتبرى که بعد مورد استفاده مصححان در تصحیح جلد ۱۱ و ۱۲ قرار گرفته به خوبى روشن مى شود که آغاز به تالیف کتاب و شاید هم تالیف تمامى آن در سال ۵۳۳ بوده است ر.ک: مقدمه ۱/۶۱-۶۰٫

۴- قاضى نورالله شوشترى، مجالس المؤمنین، کتابفروشى اسلامیه، سال ۱۳۶۵، ۱/۴۹۰٫

۵- تفسیر ابوالفتوح رازى، چاپ بنیاد پژوهشهاى اسلامى، مقدمه، ۱/۱۹٫

۶- همان، ۱۴/۳۶۱٫

۷- همان، ۱۳/۱۴۷٫

۸- همان، ۴/۲۵۷٫

۹- همان، ۴/۲۸۲٫

۱۰- همان، ۱۵/۱۱۹٫

۱۱- همان، ۴/۹۵٫

۱۲- همان، ۴/۲۲۸٫

۱۳- همان، ۳/۳۸۵٫

۱۴- همان، ۱۱/۱۸۸٫

۱۵- همان، ۳/۳۸۴٫

۱۶- همان، ۴/۳۰۶٫

۱۷- همان، ۱۱/۲۲۳٫

۱۸- همان، ۴/۲۳۰٫

۱۹- همان، ۳/۳۹۲٫

منبع: احمد احمدى بیرجندى ؛فصلنامه مشکوه شماره ۴۵

 

جلوه های فضیلت علی(ع) در فتح مکه

سید اصغر ناظم زاده قمى

ورود سپاه اسلام به مکه و پرچمدارى على علیه السلام

سپاه اسلام به نزدیکى مکه رسیدند.در حالى که «سعد بن عباده »رئیس خزرجیان پرچم سپاه اسلام را در دست داشت، همین که در برابر ابو سفیان قرار گرفت،خطاب به او این شعر را سرود:

الیوم یوم الملحمه الیوم تستحل الحرمه الیوم اذل الله قریشا

امروز،روز نبرد است،امروز جان و مال شما حلال شمرده مى شود،امروز روز ذلت قریش است.

ابو سفیان تا چشمش به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم افتاد،عرضه داشت:

«پدر و مادرم به فدایت،آیا دستور داده اى قومت را قتل عام کنند که سعد چنین شعار مى دهد؟!در حالى که تو مهربانترین افراد به مردم هستى.

پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از شنیدن این سخن سخت ناراحت شد،و براى آن که یاس و ناامیدى در میان مردم مکه راه نیابد و وعده هاى بخشش او حمل بر توطئه و خدعه نگردد، بلافاصله فرمود:

الیوم یوم المرحمه الیوم اعز الله قریشا الیوم یعظم الله فیه الکعبه

امروز روز رحمت است،امروز روز عزت قریش است،امروز روزى است که خداوند به کعبه عظمت بخشید.

سپس سعد را از مقام خود عزل کرد و على علیه السلام را به جاى او منصوب نمود،و به او دستور داد فورا به سوى سعد بشتابد و پرچم اسلام را از او بگیرد.و بدین ترتیب ارتش نیرومند اسلام با ده هزار نیروى مسلح با پرچمدارى على علیه السلام و با شعار رحمت،وارد مکه معظمه شدند.(۱)

خاطرات فراموش نشدنى

پیامبر عالیقدر اسلام روز جمعه بیستم رمضان سال هشتم هجرت در حالى که لباس رزم بر تن و سلاح بر کمر داشت و بر شتر قصوا سوار بود،با سپاهى عظیم و نیروى ده هزار نفرى وارد شهر مکه شد.نخست به محل مرتفعى به نام «ذى طوى »که خانه هاى مکه از آنجا پیداست رسید.در آنجا ایستاد.چشمش که به خانه هاى مکه افتاد حمد خدا گفت و لحظه اى خاطرات گذشته را به یاد آورد که چه ظلمها به او و یارانش در این سرزمین شده و چقدر اصحابش را شکنجه دادند و او را مجبور به خارج شدن از شهر و دیار خود کردند.همه اینها را به یاد آورد.نگاهى به شعب ابو طالب نمود و خاطره سه سال گرسنگى و محاصره خود و یارانش را به یاد آورد.و اکنون را به نظر مى آورد که با این شکوه و عظمت وارد مکه مى شود و قریش بدون هیچ مقاومتى تسلیم شده و این پیروزى بزرگ نصیب اسلام گردیده است.از خوشحالى و به شکرانه این نعمت بزرگ و سپاسگزارى از خداى قادر متعال در حالى که اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود،آنچنان خم شد که محاسن مبارکش به جهازى که روى شتر بود رسید و چنین گفت:

«اللهم ان العیش عیش الاخره،خدایا عیش و زندگى خوب،عیش آخرت است.»(۲)

آنگاه موکب رسول خدا با شکوه هر چه تمامتر در حالى که سربازان اسلام گرداگرد وجودش پروانه وار در حرکت بودند از بالاترین نقطه مکه «اذاخر»وارد شهر گردید و در«حجون »کنار قبر عم بزرگوار خود«ابو طالب »فرود آمد.در آنجا خیمه مخصوصى براى حضرت زدند که لحظاتى در آن استراحت کرد و در آنجا غسل کرد و حمد و ثناى خدا گفت.سپس سوار بر شتر شد و در حالى که سوره فتح را قرائت مى کرد وارد شهر گردید و بى درنگ براى طواف و زیارت خانه خدا رهسپار مسجد الحرام گردید.و در مسیر راه جمعیت بسیار زیادى از مسلمانان و مشرکان اجتماع کرده بودند.گروهى از خشم و ترس بهت زده بودند و جمعى هم شادى مى کردند و ابراز احساسات مى نمودند.پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم روى مصالحى از شتر پیاده نشد و با مرکب وارد مسجد الحرام گردید و در برابر«حجر الاسود»قرار گرفت و با چوب دستى مخصوص خود به «حجر الاسود»اشاره کرد و بانگ تکبیر سر داد.

مهاجر و انصار و نیروهایى که پروانه وار درو شمع وجود پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مى گردیدند،به پیروى از رهبر عالیقدر اسلام با صداى بلند تکبیر گفتند و به گونه اى صداى خود را به الله اکبر بلند کردند که طنین صداى آنان به گوش مشرکان مکه در خانه ها و کوههایى که پناهنده شده بودند رسید.حضرت قصد طواف داشت اما شور و هیاهو در مسجد الحرام مانع از آن بود که رسول خدا طواف نماید.پیامبر براى ساکت شدن مردم اشاره اى به آنها کرد که طولى نکشید سکوت تام در مسجد حکمفرما شد.دیدگان متوجه آن حضرت گردید.در این هنگام پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم با آرامش خاطر در حالى که سوار بر شتر بود و زمام آن به دست محمد بن مسلم بود،طواف کرد.در طواف خود چشمش به بتهاى کوچک و بزرگى-نزدیک به ۳۶۰ بت افتاد و در همان شوط اول و نخستین دور طواف متوجه بتهاى بزرگى-همچون «هبل »، «اساف »و«نائله »گردید که مشرکان قربانى براى آنها مى کردند و بالاى درب کعبه نصب شده بودند.حضرت با نیزه اى که در دست داشت ضربه محکمى به آنها زد که روى زمین افتادند.سپس این آیه شریفه را تلاوت کرد: (قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا، (۳) حق پیروزمندانه جلوه کرد و باطل محو و نابود گردید،حقا که باطل نابودشدنى بود.)

سپس به دستور پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بت «هبل »که سالیان دراز به غلط مظهر خداى بزرگ مشرکان بود در مقابل چشمانشان شکسته شد و حضرت روى آن ایستاد.

زبیر بن عوام از روى تمسخر به ابو سفیان گفت:«هبل »این بت بزرگ که تو در جنگ «احد»به آن مى بالیدى شکسته شد ابو سفیان با کمال ناراحتى به زبیر گفت:«دست بردار،اگر از«هبل »کارى ساخته بود سرانجام کار ما این نبود.معلوم مى شودخدایى غیر خداى محمد نیست.»

حضرت طواف را به پایان رساند و در گوشه اى از مسجد لحظه اى نشست.بعد بلال را به خانه «عثمان بن طلحه »که کلیددار کعبه بود فرستاد تا کلید کعبه را بگیرد و بیاورد.گرچه مادر عثمان مخالفت کرد و گفت:«کلید کعبه همیشه در اختیار خاندان ما بوده است.»

اما عثمان مادر را ساکت کرد و به مسجد الحرام آمد و قفل کعبه را به دستور پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم باز کرد.حضرت وارد کعبه شد و درب آن را بست.سپس دستور داد تمام عکسها و تصاویرى که بر دیوار کعبه نصب شده از بین بردند و به نقل برخى از مورخان خود همه تصاویر را پاک کرد،و سپس دیوار کعبه را با آب زمزم شست.(۴)

على علیه السلام به دستور پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بر دوش آن حضرت قرار گرفت، بعضى از بتهاى سخت و محکم از جمله بت خزاعه که بالاى کعبه بود که بتى بسیار سخت و از مس یا شیشه بود را از جا کند و به زمین افکند. (۵) سپس رسول خدا دستور داد در کعبه را باز کردند،آنگاه حضرت بر روى در کعبه ایستاد و چنین فرمود:

«لا اله الا الله وحده لا شریک له،صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده،الا کل ماثره او دم یدعى فهو تحت قدمى هاتین الا سدانه البیت و سقایه الحاج…،

نیست خدایى مگر خداى یکتایى که شریک ندارد،و او به وعده خود عمل کرد و بنده خود را یارى نمود و دشمنان او را به تنهایى سرکوب ساخت.اى مردم!آگاه باشید هر امتیازى و هر خونى و هر مالى که ادعا شده-مربوط به گذشته و زمان جاهلیت باشد-را زیر پایم قرار دادم و از بین مى برم، مگر پرده دارى کعبه وسقایت حاج را.»(۶)

با این جمله به تحقق وعده الهى که در سوره قصص آیه ۸۵ آمده،اشاره کرد که خداوند به او وعده داده بود که به مکه باز گردد: (ان الذى فرض علیک القرآن لرادک الى معاد،آن خدایى که ابلاغ قرآن را بر تو لازم کرد،همان خدا تو را به زادگاهت باز خواهد گردانید.)

خاطره بت شکنى على علیه السلام در خانه خدا

یکى از فضایل بسیار مهم و غیر قابل انکار على علیه السلام بت شکنى اوست.على علیه السلام هم در میدانهاى نبرد بتهاى انسى را به خاک مى کشاند و هم در خفا و آشکار بتهاى ساختگى را سرنگون کرده است.او در غزوه هاى بدر،احد،احزاب،خیبر و حنین گردنکشان کفر را به ذلت انداخت و هم در فتح مکه بتهاى بزرگ عرب جاهلیت را سرنگون ساخت.این حقیقتى است که شیعه و بیشتر علماى اهل سنت بر آن اتفاق نظر دارند.بت شکنى على علیه السلام طبق روایات شیعه و اهل سنت در دو نوبت بوده است.یکى قبل از هجرت و دیگرى در فتح مکه.

بت شکنى على علیه السلام قبل از هجرت

بسیارى از مورخان از على علیه السلام روایت مى کنند که فرمود:«من و رسول خدا در شبى قبل از هجرت به کنار کعبه آمدیم.حضرت به من فرمود:«بنشین »من نشستم،پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم روى شانه ام بالا رفت،اما همین که خواستم از جا برخیزم،نتوانستم،چون از ضعف و ناتوانى ام آگاه شد از شانه ام فرود آمد و به من فرمود:تو بر دوشم سوار شو.همین که پا بر دوش پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم گذاشتم و آن حضرت برخاست،در این حال به نظرم آمد اگر بخواهم به کرانه هاى آسمان برسم مى توانم.آن گاه بر بام کعبه رفتم و مجسمه اى که از برنج یا مس بود گرفتم و به این طرف و آن طرف حرکت دادم تا آن را از جا کندم.پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:«بت را به روى زمین بینداز».آن را پایین انداختم و چون شیشه اى بشکست.آن گاه فرود آمدم و با رسول خدا از مسجد خارج شدیم و براى آنکه کسى ما را نبیند در خانه هاى مکه پنهان شدیم.»(۷)

بت شکنى على علیه السلام در فتح مکه

نوبت دوم بت شکنى على علیه السلام در فتح مکه است که محدثان و تاریخ نویسان شیعه و اهل سنت گفته اند که على علیه السلام در فتح مکه روى شانه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بالا رفت و بت ها را سرنگون کرد.

ابو هریره نقل مى کند:«رسول خدا روز فتح مکه به على علیه السلام فرمود:«اما ترى هذا الصنم باعلى الکعبه؟آیا این بت را در بالاى کعبه نمى بینى؟»على علیه السلام گفت: بلى اى رسول خدا. »حضرت فرمود:«من تو را بلند مى کنم تا آن را سرنگون سازى.»

على علیه السلام گفت:«اى رسول خدا!من شما را بلند مى کنم.»حضرت فرمود:

«اگر طایفه ربیعه و مضر همگى دست به دست هم بدهند تا زمانى که من زنده ام نمى توانند قطعه اى از بدن مرا بردارند،ولى تو بایست.»على علیه السلام ایستاد، آنگاه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم با دست مبارک خود ساقهاى پاى على علیه السلام را گرفت و چنان او را سر دست برداشت که زیر بغل پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دیده مى شد.سپس به على علیه السلام فرمود:

«ما ترى یا على؟ اى على!چه مى بینى؟»گفت:«ارى الله عز و جل قد شرفنى بک حتى لو اردت ان امس السماء لمسستها،خداوند عز و جل به خاطر تو به من شرافتى داده که اگر بخواهم به آسمان دست یابم، مى توانم.»

رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به او فرمود:«اى على! آن بت را سرنگون کن.على علیه السلام آن بت راگرفت و با حرکتى آن را از جاى کند و به روى زمین انداخت.سپس پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم زیر پاى على علیه السلام را خالى کرد و على علیه السلام به آرامى روى زمین افتاد و لبخندى زد.حضرت فرمود:

«از چه خندیدى؟»عرض کرد:«من از بالاى کعبه به زمین افتادم،ولى آسیبى بر من وارد نشد»رسول خدا فرمود:«کیف یصیبک و انما حملک محمد و انزلک جبرئیل،چگونه به تو آسیب برسد و حال آنکه محمد تو را برداشت و جبرئیل تو را پایین آورد.»(۸)

حسان بن ثابت شاعر و مدیحه سراى اهل بیت در این باره چنین سروده است:

قیل لى قل لعلى مدحه ذکره یحمد نارا مؤصده قلت لا اقدم فى مدح امرء ضل ذو اللب الى ان عبده و النبى المصطفى قال لنا لیله المعراج لما صعده وضع الله على ظهرى یدا فارانى القلب ان قد برده و على واضع اقدامه فى محل وضع الله یده

کسى به من گفت راجع به على مدحى سرایم،که نام او آتش جهنم را خاموش مى کند.

گفتم نمى توانم مدح کنم کسى را که صاحبان عقل را مى سوزاند.

پیامبر مصطفى به ما گفت،که در شب معراج وقتى به آسمانها بالا رفتم.

خداوند دست بر پشتم گذاشت،پس یافتم که دلم سرد و آرام است.

خداوند پاهاى على را گذاشت،در همان جا که دست خدا گذاشته شده بود.(۹)

پى نوشتها:

۱٫سیره حلبى،ج ۳،ص ۲۲،سیره ابن هشام،ج ۴،ص ۴۹،ر.ک:شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید،ج ۱۷،ص ۲۷۲،بحار الانوار،ج ۲۱،ص ۱۰۵،تاریخ طبرى،ج ۲،ص ۳۳۴،کامل ابن اثیر،ج ۱،ص ۶۱۴٫

۲٫سیره حلبى،ج ۳،ص ۲۷،ر.ک:کامل ابن اثیر،ج ۱،ص ۶۱۴،سیره ابن هشام،ج ۴،ص ۴۸٫

۳٫اسراء (۸۷) آیه ۸۱٫

۴٫ر.ک:شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید،ج ۱۷،ص ۲۷۸،سیره حلبى،ج ۳،ص ۲۷،کامل ابن اثیر،ج ۱،ص ۶۱۸،تاریخ طبرى،ج ۲،ص ۳۲۷،سیره ابن هشام،ج ۴،ص ۵۳،بحار الانوار،ج ۲۱،ص ۱۳۲٫

۵٫سیره حلبى،ج ۳،ص ۳۰٫

۶٫سیره ابن هشام،ج ۴،ص ۵۴،ر.ک:شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید،ج ۱۷،ص ۲۸۱،بحار الانوار، ج ۲۱،ص ۱۳۵٫

۷٫احقاق الحق،ج ۸،ص ۶۸۰ به نقل از مسند احمد حنبل،ج ۱،ص ۸۴،سیره حلبى،ج ۳،ص ۲۹، مستدرک حاکم نیشابورى،ج ۲،ص ۳۶۷٫

۸٫احقاق الحق،ج ۸،ص ۶۸۸ به نقل از مناقب ابن مغازلى،و ر.ک:سیره حلبى، ج ۳،ص ۲۹٫

۹٫احقاق الحق،ج ۸،ص ۶۸۳٫

منبع : مظهر ولایت ص ۴۶۷

 

اهانت شیعیان به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)

آیا شیعیان اهانت به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) را جایز مى دانند؟ و اگر نه، این احادیث توهین آمیز را چگونه توجیه مى کنید؟

 ابتدا به این حدیث در این رابطه توجه کنید:

از حضرت على(علیه السلام) روایت شده است که مى گوید با رسول خدا(صلى الله علیه وآله) سفر نمودم او خدمتگذارى جز من نداشت، فقط یک لحاف داشت، عایشه همراه او بود و رسول خدا بین من و عایشه مى خوابید و روى ما سه نفر فقط یک لحاف بود، هنگامى که رسول خدا براى نماز شب بیدار مى شد لحاف را از وسط بین من و عایشه با دستش پایین مى آورد تا به فراشى که ما بر آن خوابیده بودیم، برسد.[۱]

پاسخ

براى پاسخ دادن به این شبهه تذکر چند نکته ضرورى است.

۱. شیعه نه تنها اهانت به ساحت مقدس پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را جایز نمى داند، بلکه براى اهانت کننده به ساحت قدسى آن حضرت احکام شدیدى نیز وضع نموده است چنان که فتواى جهانى حضرت امام خمینى(رحمه الله) درباره سلمان رشدى بر هیچ کس پوشیده نیست.

۲. اندک آشنایى با کتب شیعه، توهم اهانت به پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را از بین مى برد لذا جهت ایجاد این اندک معارفه به چند نکته اشاره مى شود.

۱/۲. شیعیان کتاب هاى روایى معتبر زیادى دارند، اما به هیچ کدام از آنها عنوان صحاح، ـ چنان که اهل تسنن بعضى از کتب خویش را صحاح مى دانند و تمام روایات آن را بدون چون و چرا مى پذیرند ـ نداده است.

۲/۲. کتاب بحارالانوار که حدیث از آن نقل شده است نیز یک کتاب جامع روایى است که مؤلف آن مورد تأیید بوده اما کتاب خویش را کتاب صحیح نام ننهاده است.

۳/۲. آنچه در کتاب هاى روایى به عنوان روایت نقل شده حتماً مورد قبول شیعه نبوده بلکه آن روایت باید در نظر سند و متن و دلالت مورد نقد و بررسى قرار گیرد تا صحت و سقم آن واضح گردد.

۴/۲. این حدیث را مجلسى(رحمه الله)از کتاب احتجاج طبرسى و ایشان از کتاب سلیم بن قیس نقل نموده است و سلیم از شخصیت هاى برجسته و از خواص اصحاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) و امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) و امام سجاد(علیه السلام) است و امام باقر(علیه السلام) را نیز درک نموده است و کتاب سلیم نیز اولین کتاب شیعه در زمان امیر المؤمنین(علیه السلام) بوده است. اما امروزه چند سؤال در مورد این کتاب مطرح است.

۱/۴/۲. آیا کتاب موجود، همان کتاب سلیم هست یا خیر؟[۲]

۲/۴/۲. برفرض که همان کتاب باشد، آیا چیزى به آن اضافه نشده است و یا از آن چیزى کم نشده است و آیا از تحریف مصون مانده یا خیر؟[۳]

۳. بر فرض که این حدیث از نظر سند مشکلى نداشته باشد لازم است که خود حدیث مورد دقت نظر قرار گیرد.

عن سلیم قال جاء رجلى الى على بن ابى طالب(علیه السلام) و انا اسمع… قال فاخبرنى بافضل منقبه لک من رسول الله(صلى الله علیه وآله) قال(علیه السلام) نصبه ایامى بعد یرخم، فقام لى بالولایه من الله عزوجل بامرالله تبارک و تعالى، و قوله «انت منى بمنزله هارون من موسى»، و سافرت مع رسول الله(صلى الله علیه وآله) و ذلک قبل ان یأمر نساءه بالحجاب و انا اخدم رسول الله(صلى الله علیه وآله) لیس له خادم غیرى، و کان لرسول الله(صلى الله علیه وآله)لحاف لیس له لحاف غیره و معه عائشه، و کان رسول الله(صلى الله علیه وآله)ینام بینى و بین عایشه لیس علینا ثلاثه لحاف غیره، و اذا قام رسول الله(صلى الله علیه وآله) یصلى حط بیده اللحاف من وسطه بینى و بین عایشه لیمس اللحاف الفراش الذى تحتنا و یقوم رسول الله(صلى الله علیه وآله)فیصلى.[۴]

۱/۳. همان گونه که از متن حدیث پیداست این واقعه قبل از نزول آیه حجاب بوده و قطعاً حجاب و پوشش مثل امروز نبوده است.

۲/۳. این واقعه در حال سفر بوده و امکانات محدود بوده و در آن هنگام ناچار بوده اند که هر ۳ نفر در زیر یک لحاف بخوابند، الضرورات تبیح المعذورات.

۳/۳. اگر حدیث را با دقت مطالعه کنید متوجه مى شوید که امیر المؤمنین در حال بیان مناقب خویش بوده است لذا در این جا مى خواهد اعتماد پیامبر به خویش را بیان نماید.

۴/۳. واقعه از زبان خود امیر المؤمنین(علیه السلام) نقل شده و این حاکى از آن است که امام(علیه السلام) در آن هنگام بیدار بوده که مى دیدند پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) براى نماز بیدار مى شوند و لحاف را در آن وضعیت قرار مى دهند و حدیث نسبت به این که بعد از این قضیه باز هم على(علیه السلام) در رختخواب مى مانده و یا همراه پیامبر به نماز مى ایستاده، ساکت است بنابراین نمى توان چنین اتهامى را به على(علیه السلام) و بى توجهى به ناموس را به پیامبر(صلى الله علیه وآله) نسبت داد.

۴. اگر سؤال کننده واقعاً به دنبال رفع و دفع اهانت از ساحت مقدس پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى باشند، ضمن تحسین عمل ایشان، خاطر نشان مى سازیم که به کتاب هاى صحاح (که اهل تسنن آنها را اصح الکتب بعد از قرآن مى دانند و روایات آنها را صحیح مى دانند به طورى که هیچ جاى خدشه اى در آن راه ندارد) نگاهى گذرا داشته باشند و ببینند که چه اهانت هایى به ساحت مقدس نبى اکرم(صلى الله علیه وآله) شده است تا شاید بتوانند این بى حرمتى ها را از دامن مقدس پیامبر گرامى اسلام بزدایند که در این صورت ما دعاگوى ایشان خواهیم بود، البته باید خاطرنشان کرد که ما ترویج این گونه روایات را هرگز مناسب نمى دانیم، اما متأسفانه براى پاسخ به نویسندگانى که با خورده گیرى به برخى روایات شعیه را مورد حمله قرار مى دهند لازم است به برخى از آنها اشاره شود.

۱/۴. جاى بسى تأسف است که در کتاب هاى صحاح اهل تسنن به پیامبرى که خداوند او را اسوه حسنه،[۵]نامیده، نسبت به حیایى به او داده و مى گویند که آن حضرت در مقابل دیگران در حالى که ایستاده است، ادرارا مى نماید آیا این گفتار با شأن پیامبر خدا که قرار است بهترین الگو براى امت اسلامى باشد سازگار است؟

من حذیفه قال رأیتنى انا و النبى(صلى الله علیه وآله) نتماثى فاتى سباطه قوم خلف حائط فقام کما یقوم احدکم فبال فانتبذت منه فاشار الىّ فجئته فقمت عند عقبه حتى فرغ.[۶]

۲/۴. متأسفانه در کتب صحاح، پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و عایشه را جز علاقه مندان به رقص و آوازه خوانى معرفى نموده اند که به نمونه هایى از آن روایات اشاره مى شود.

۱/۲/۴. منزل پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) که محل نزول وحى است را جایگاه حضور رقاصان و آوازه خوان ها معرفى نموده اند و عایشه را که ام المؤمنین است را تدارک دهنده این مجلس رقص و پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را شنونده و بیننده این آوازها و رقص ها دانسته است و به همین جا نیز بسنه ننموده اند و مى گویند پیامبر(صلى الله علیه وآله)نسبت به اعتراض ابوبکر که به دخترش نهیب مى زند که چرا خانه پیامبر اکرم را جایگاه آدات شیطانى نموده اى؟! ساکت نمانده و به دفاع از کار عایشه و رقص رقاصان و آواز آوازه خوانان پرداخته است، بهتر است که خود حدیث را ببینید.

عن عایشه قالت دخل على رسول الله(صلى الله علیه وآله) و عندى جاریتان تغنیان بغناء بعاث فاضطجح على الفراش و حول وجهه و دخل ابوبکر فانتهرنى و قال مزماره الشیطان عند النبى(صلى الله علیه وآله)فاقبل علیه رسول الله(صلى الله علیه وآله) فقال دعهما فلما غفل غمزتهما فخرجتا.[۷]

۲/۲/۴. پیامبر و عایشه در حالى که گونه بر گونه هم داشتند مشغول دیدن مجلس رقص و آوازه خوانى بودند عن عایشه… کان یوم عید یلعب السودان بالدّرق و الحراب فاما سالت النبى(صلى الله علیه وآله) و اما قال اتشتهین تنظرین فقلت نعم فاقامنى وراءه خدى على خدّه و هو یقول دونکم یا بنى ارفده حتى اذا مللت قال حسبک قلت نعم قال فاذهبى.[۸]

۳/۲/۴. پیامبر عایشه را براى دیدن رقص رقاصان در ملاء عام فرا مى خواند و عایشه در حالى که سر بر دوش پیامبر نهاده به آنها نظاره مى کند.

عن عایشه قالت جاء حبش یزفنون فى یوم عید فى المسجد فدعانى النبى فوضعت رأسى على منکبه فجعلت انظر الى لعبهم حتى کنت انا التى انصرف عن النظر الیهم.[۹]

۴/۲/۴. حضور پیامبر در مجالس زنانه اى که در آنها دف نواخته مى شد.

قالت الربیع بنت معوذ بن عفراء جاء النبى(صلى الله علیه وآله)فدخل حسین بنى على فجلس على فراشى کمجلسک منى، فجعلت جویریات لنا یضربن بالدف و یندن من قتل من آبائى یوم بدر، اذ قالت احداهن و فینا نبى یعلم ما ف عنه، فقال(صلى الله علیه وآله) دعى هذه و قولى بالذى کنت تقولین… .[۱۰]

۵/۲/۴. آدرس چند حدیث دیگر جهت مراجعه، صحیح بخار، ج ۵، ص ۱۵۱; کتاب مناقب الانصار، باب مقدم النبى(صلى الله علیه وآله) و اصحابه المدینه; صحیح بخارى، ج ۲ ـ ۱، ص ۴۴۶، ح ۹۲۹; کتاب العیدین، باب اذا فانه العید یصلى رکعتین; صحیح بخارى، ج ۴ ـ ۳، ص ۴۴۴; کتاب الجهاد، باب الدرق، ح ۱۰۹۶.

۳/۴. در بعضى از روایاتى که در صحاح آمده متأسفانه به خاطر اینکه فضیلتى را براى خلیفه اى بیان کنند، پیامبر گرامى اسلام را از عرش به فرش رسانده اند و مقام پیامبر خدا را پایین آورده اند و چه بى حرمتى ها که به شخصت آن بزرگوار نشده است عایشه مى گوید پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در منزل به پهلو دراز کشیده و مشغول استراحت بودند در حالى که لباسش کنار رفته و ران هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) مکشوف بود، خلیفه اول و دوم جهت انجام کار و رفع حوایج خویش خدمت پیامبر رسیدند و پیامبر با همان حالت به آنها پاسخ داد و آنها رفتند سپس خلیفه سوم وارد شد، به محض اینکه عثمان اجازه ورود گرفت پیامبر سریع از جا برخاسته و بدن خویش را پوشاند و در نهات در مقابل سؤال عایشه که چرا چنین فرقى بین این سه نفر گذاشتید؟ مى فرماید چگونه حیا و شرم نکنم از کسى که ملائکه از وى شرم و حیا دارند. چه بسا با توجه به خود حدیث نکات دیگرى نیز براى شما آشکار شود

انّ عایشه قالت کان رسول الله مضطجعاً فى بیتى، کاشفاً عن فخذیه فاستأذن ابوبکر فاذن له و هو على تلک المحال فتحدث ثم استأذن عُمر فاذن له و هو کذلک فتحدث، ثم استأذن عثمان، فجلس رسول الله و سوّى ثیابه ـ قال محمد: و لا اقول ذلک فى یوم واحد ـ فدخل فتحدث فلما خرج قالت عائشه: دخل ابوبکر فلم تهتش له، و لم تباله، ثم دخل عمر فلم تهتش له و لم تباله، ثم دخل عثمان فجلست و سوّیت ثبابک فقاال «الا استحى من رجل تستحى منه الملائکه.[۱۱]

اکنون از شما خواننده محترم دعوت به عمل مى آوریم تا به قضاوت نشسته و نسبت به دو مسأله راى و نظر خویش را صادر نموده و حق را به حق دار بدهید.

۱. با توجه به آیه کریمه قرآن که مى فرماید (لقد کان لکم فى رسول الله اسوه حسنه);[۱۲] که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را به عنوان بهترین نمونه و سرمشق براى انسان ها معرفى مى کند و نیز با توجه به روایت پیامبر اکرم که مى فرماید: «انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق»;[۱۳] که علت بعثت خویش را اتمام مکرام اخلاق دانسته است، آیا روایات وارده در کتب اهل سنت با شخصیت چنین پیامبرى سازگار است. و آیا چنین اهانت هایى به ساحت مقدس پیامبر اکرم سزاوار است؟

۲. با بررسى و مقایسه روایتى که در یکى از کتاب هاى شیعه آمده است که در حال سفر و اضطرار چنین مسأله اى صورت پذیرفته و با توجه به روایاتى که در کتاب هاى اهل سنت آمده که نه در حال سفر بوده و نه اضطرار چنین وقایعى رخ داده است، در کدام یک از اینها به ساحت مقدس پیامبر اهانت شده است و پیامبر را نسبت به ناموس خویش بى غیرت جلوه داده است.

البته بر هیچ مسلمان خرد پیشه اى مخفى و پوشیده نخواهد ماند که آنچه در کتاب هاى صحاح آمده اهانتى مسلم بر ساحت مقدس پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بوده و بر بزرگان اهل تسنن فرض است که یا اسم صحیح را از روى کتاب هایشان حذف کنند و یا کتاب هایشان را از این احادیث جعلى تهذیب نمایند تا سؤال کننده نیز به نتیجه پاسخ خویش که دفع و رفع اهانت به ساحت مقدس پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) است برسند.

پی‌نوشت‌ها:

۱. بحارالانوار، مجلسى، ج ۴۰، ص ۲.

۲. معجم رجال الحدیث، ج ۸، ص ۲۲۰ ـ ۲۱۷ به بعد.

۳. همان.

۴. برنامه معجم فقهى، کتاب سلیم بن قیس، ص ۳۴۳.

۵. سوره احزاب، آیه ۲۱.

۶. صحیح بخاى، ج ۱، ص ۱۶۷، کتاب الوضوء باب البول فائماً، با همین مضمون; مسلم، ج ۱، ص ۲۲۸، کتاب الطهاره باب المسح على الخفین.

۷. بخارى، ج ۲ ـ ۱، ص ۴۳۵، کتاب العیدین، باب الحرب و الدرق یوم العید، و بخارى ج ۲ ـ ۱، ص ۴۳۶ کتاب العیدین باب سنه العیدین لاهل الاسلام و مسلم، ج ۲، ص ۶۰۸ کتاب صلاه العیدین باب الرخصه فى اللعب الذى لا معصیته فیه.

۸. بخارى، ج ۲ ـ ۱، ص ۴۳۵، کتاب العیدین باب المحراب و الدرق یوم العید.

۹. مسلم، ج ۲، ص ۶۰۹، کتاب صلاه العیدین، ح ۲۰، باب الرخصه فى اللعب.

۱۰. بخارى، ج ۶ ـ ۵، ص ۱۷۶، ح ۴۹۷، کتاب المغازى باب شهود الملائکه بدراً.

۱۱. صحیح مسلم به شرح النووى، ج ۱۵، ص ۱۶۸; فضایل عثمان، ص ۱۶۹، عمده القارى، شرح صحیح بخارى، ج ۴، ص ۸۳ ـ ۸۲ ـ ۸۱ ـ ۸۰، و CD حدیث شریف (شرکه العریس للکمبیوتر) مسند احمد، ج ۱، ص ۱۱۴.

۱۲. سوره احزاب، آیه ۲۱.

۱۳. بحارالانوار، مجلسى، ج ۱۶، ص ۲۱۰.

همراهان پیامبر (ص) در مباهله

غالب مفسران و محدثان شیعه و اهل تسنن تصریح کرده اند: آیه مباهله در حق اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) نازل شده است و پیامبر تنها کسانى را که همراه خود به میعادگاه برد، فرزندانش حسن و حسین(علیه السلام) و دخترش فاطمه(علیه السلام) و على(علیه السلام)بودند.

بنابراین، منظور از «أَبْناءَنا» در آیه، منحصراً حسن و حسین(علیه السلام) هستند، همان طور که منظور از «نِساءَنا» فاطمه(علیه السلام)، و منظور از «أَنْفُسَنا» تنها على(علیه السلام) بوده است و احادیث فراوانى در این زمینه نقل شده است.

ولى بعضى از مفسران اهل تسنن که کاملاً در اقلیت هستند کوشیده اند: ورود احادیث را در این زمینه انکار کنند.

مثلاً نویسنده تفسیر «المنار» در ذیل آیه مى گوید: «این روایات همگى از طرق شیعه است، و هدف آنها مشخص است، و آنها چنان در نشر و ترویج این احادیث کوشیده اند که موضوع را، حتى بر بسیارى از دانشمندان اهل تسنن مشتبه ساخته اند»!!

اما مراجعه به منابع اصیل اهل تسنن نشان مى دهد: على رغم پندارهاى تعصب آلود نویسنده «المنار» بسیارى از طرق این احادیث به «شیعه و کتب شیعه» هرگز منتهى نمى شود، و اگر بنا باشد ورود این احادیث را از طرق اهل تسنن انکار کنیم، سایر احادیث آنها و کتبشان نیز از درجه اعتبار خواهد افتاد.

براى روشن شدن این حقیقت، قسمتى از روایات آنان را در این باب با ذکر مدارک در اینجا مى آوریم:

«قاضى نور اللّه شوشترى» در جلد سوم از کتاب نفیس «احقاق الحق» طبع جدید، صفحه ۴۶ چنین مى گوید:

«مفسران در این مسأله اتفاق نظر دارند که «أَبْناءَنا» در آیه فوق اشاره به حسن و حسین(علیه السلام) و «نِساءَنا» اشاره به فاطمه(علیه السلام) و «أَنْفُسَنا» اشاره به على(علیه السلام)است».

و (در پاورقى کتاب مزبور) در حدود شصت نفر از «بزرگان اهل سنت» ذکر شده اند که تصریح نموده اند: آیه مباهله درباره اهل بیت(علیه السلام) نازل شده است و نام آنها و مشخصات کتب آنها را در همان صفحه ۴۶ تا ۷۶ مشروحاً آورده است.

در کتاب «غایه المرام» از «صحیح مسلم» در باب «فَضائِلُ عَلِىِّ بْنِ أَبِیْطالِب» نقل شده: روزى «معاویه» به «سعد بن ابى وقاص» گفت: چرا ابو تراب على(ع) را سبّ و دشنام نمى گویى؟!

گفت: «از آن وقت که به یاد سه چیز که پیامبر(صلى الله علیه وآله) درباره على(علیه السلام) فرمود افتادم، از این کار صرف نظر کردم… (یکى از آنها این بود:) هنگامى که آیه مباهله نازل گردید، پیغمبر(صلى الله علیه وآله) تنها از فاطمه و حسن و حسین و على(علیه السلام) دعوت کرد و سپس فرمود:

أَللّهُمَّ هؤُلاءِ أَهْلِى: «خدایا! اینها خاصان نزدیک من اند».

نویسنده تفسیر «کشّاف» که از بزرگان اهل تسنن است در ذیل آیه مى گوید:

«این آیه قوى ترین دلیلى است که فضیلت اهل کساء را ثابت مى کند».

مفسران، محدثان و مورخان شیعه نیز عموماً در نزول این آیه درباره اهل بیت(علیه السلام)اتفاق نظر دارند، در تفسیر «نور الثقلین» روایات فراوانى در این زمینه نقل شده است.

از جمله به نقل از کتاب «عیون اخبار الرضا» درباره مجلس بحثى که «مأمون» در دربار خود تشکیل داده بود، این چنین مى نویسد:

امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) فرمود:

«خداوند پاکان بندگان خود را در آیه مباهله مشخص ساخته است و به پیامبرش چنین دستور داده: «فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا…» و به دنبال نزول این آیه، پیامبر، «على» و «فاطمه» و «حسن» و «حسین»(علیه السلام) را با خود به مباهله برد… این مزیتى است که هیچ کس در آن بر اهل بیت(علیه السلام) پیشى نگرفته، و فضیلتى است که هیچ انسانى به آن نرسیده، و شرفى است که قبل از آن هیچ کس از آن برخوردار نبوده است».(۱)

۱٫ تفسیر نمونه، جلد ۲، صفحه ۶۷۶٫

نقش پیامبر در امامت امام علی (ع)

سوال:

چرا پیامبر در زمان حیات خویش برای تحکیم موقعیت حضرت علی تلاش کافی نکرد ؟

در پاسخ به این سوال باید گفت که پیامبر به فرمان الهی هر چه لازم بود در جهت تحکیم موقعیت حضرت علی انجام داد

پیامبر اسلام از آغاز رسالت خویش در یوم الانذار به خلافت و جانشینی حضرت علی در جمع خویشاوندان اشاره کرد و در آخر عمر نیز با برپایی جریان غدیر به صراحت در میان دهها هزار مسلمان به مسئله ولایت و امامت حضرت علی اشاره می کند علاوه بر این جهت مکتوب و مقطوع شدن این امر در جلسه ایی کاغذ و قلم تقاضا می کند که با مخالفت و اهانت برخی از اعضای جلسه مواجه می شود . علاوه بر این در مقاطع مختلف در شأن حضرت جملاتی را بکار می گیرد که به خوبی نشان دهنده دیدگاه پیامبر نسبت به جایگاه حضرت است مانند ” انت بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی “ و یا “ علی مع الحق و الحق مع علی یدور حیثما دار ” و یا در جریان جنگ خیبر وقتی اولی و دومی از مقابله با دشمن سر باز زدند و پا به فرار گذاشتند فرمود ” لااعطین الرایه غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله یفتح الله علی یدیه کرار لیس بفرّار “ و حدیث ثقلین و حدیث سفینه و امثال آن نیز به خوبی بر جایگاه رفیع حضرت علی و اهل بیت دلالت دارد . از این گذشته پیامبر اکرم نسبت به حضرت علی برخوردهایی داشته که با هیچ یک نداشته است.

مانند اینکه دخترش فاطمه را به تزویج او در آورد با اینکه در برابر خواستگاری دیگران جواب رد داده بود و یا به فرمان خدا دستور داد تمام اصحاب درب خانه خود به طرف مسجد را ببندند جز علی که او از این قانون مستثنی گردید و یا اینکه در جنگهای مختلف امیری و فرماندهی جنگ را به علی می داد و با بودن او به دیگران نمی داد و یا اینکه در موقع خروج از مدینه برای جنگ تبوک علی را بعنوان جانشین خود در مدینه باقی گذاشت و یا جهت ابلاغ سوره برائت به مشرکان مکه علی را مأموریت داد و با اینکه پیش از آن ابوبکر را جهت اطلاع فرستاده بود به فرمان خدا نیمه راه او را از رساندن پیام سوره معاف کرد و علی را به جایش فرستاد و یا در آخرین روزهای عمر خود همه را امر فرمود که در سپاه اسامه بن زید شرکت کنند و از شهر خارج شوند جز علی که او را از این فرمان مستثنی کرد و یا اینکه در لیله المبیت به فرمان خدا به حضرت علی پیشنهاد می دهد که به جای او بخوابد و آماده فداکاری و جانبازی شود و علی نیز مشتاقانه و فداکارانه آن را می پذیرد

و در جنگ خندق تنها به علی دستور داد که در برابر عمر بن عبدود بایستاد و او را از پای در آورد و در همین جا بود که فرمود تمام اسلام با تمام کفر روبرو شده است و یا درباره ضربت علی در این روز فرمود ” لضربه علی یوم الخندق افضل من عباده الثقلین “ و در جنگ خیبر پرچم را بدست علی داد و او توانست یهودیان خیبر را از پای در آورد و درب قلعه را از جای در آورد و قعله ها را تسخیر کند یا در قضیه مباهله از میان همه مسلمانان علی را برگزید و به عنوان نفس خویش به همراه برد و یا اینکه در میان همه اصحاب تنها با علی عقد اخّوت بست

خلاصه اینکه همه این اظهارات و این برخوردها نشان دهنده موقعیت خاص و استثنایی علی در نزد خدا و رسولش است

خداوند کریم نیز در قرآن خویش در جاهای مختلف و متعدد در شأن حضرت علی علیه السلام به مناقب و مکارمی اشاره می کند که در حق هیچ کس اینگونه مناقب را ذکر نکرده است مانند آیه ولایت و مودّت و ابلاغ و اکمال و تطهیر و اطعام و مباهله.

منبع: www.askdin.com/showthread.php?t

امام حسین(علیه السلام)،الگوی زندگی (4)

پیروی از فرامین حیاتبخش امامان معصوم علیه السلام در صورتی محقق می شود که پیوند عاطفی و درونی با آنان برقرار شود و این پیوند معنوی، با شناخت کمالات وجودی آن گرامیان دوام می یابد. در این نوشتار در ادامه مباحث گذشته، با دو ویژگی امام حسین علیه السلام ؛ یعنی، «سخاوت واحسان» و «تربیت شایسته» آشنا می شویم:

11. تربیت شایسته

امام حسین علیه السلام برای تربیت افراد، مخصوصا فرزندان خویش، از کارآمدترین شیوه ها بهره می گرفت که هر یک از آنان می تواند برای پدران و مادران و مربیان عصر ما راهگشا باشد. ما در اینجا جهت اختصار فقط به مواردی از آن اشاره می کنیم:

الف. تکریم همسر

آن حضرت با چهره ای گشاده و روحی سرشار از عاطفه و محبت با همسران خود برخورد می کرد؛ چرا که آرامش روحی و روانی مادر، در پرورش فرزندان نقش به سزائی دارد. امام حسین علیه السلام بارها تکریم همسر را به دوستانش متذکر شده و در پاسخ اعتراض آنان که به وجود فرشها و پرده های نو در منزل حضرت ایراد می گرفتند، می فرمود: «اِنّا نَتَزَوَّجُ النِّساءَ فَنُعْطیهِنَّ مُهُورَهُنَّ فَیَشْتَرینَ بِها ماشِئْنَ، لَیْسَ لَنا فیهِ شَی ء(1)؛ ما با زنها ازدواج می کنیم و [پس از ازدواج] مهریه همسران را پرداخت می کنیم و آنان با مهرهایشان هر چه دوست داشته باشند می خرند و ما دخالتی نمی کنیم.»

امام حسین علیه السلام در مورد تکریم همسر و فرزند خود، اشعاری دارد که از بالاترین علاقه قلبی و نهایت احترام به همسر و فرزندش حکایت می کند. در مورد همسرش حضرت رباب و دخترش سکینه می فرماید:

لَعَمْرُکَ اِنَّنی لاَُحِبُّ دارا تَکُونُ بِها سکینَةُ وَ الرُّبابُ
اُحِبُّهُما وَ اَبْذُلُ جُلَّ مالی وَ لَیْسَ لِعاتِبٍ عِندی عِتابٌ(2)

«به جانت سوگند! من خانه ای را دوست دارم که در آن سکینه و رباب باشد، من آنها را دوست دارم و عمده اموالم را [به آنان] می بخشم و برای کسی شایسته نیست که مرا سرزنش کند.»

ب. گزینش نام نیک

نام هر شخص، معرّف اعتقادات، فرهنگ، ملیت و اصالت خانوادگی اوست. صاحبان نام زیبا، در آینده به آن افتخار می کنند و صاحبان نامهای ناشایست، از نام خود احساس حقارت خواهند کرد.حضرت سیدالشهداء علیه السلام در این زمینه الگوی شایسته ای برای ماست. شیخ مفید اسامی فرزندان آن حضرت را این گونه می شمارد: علی، جعفر، عبدالله، سکینه، فاطمه.(3)

امام علیه السلام نامهای نیک را ترویج می کرد و در این رابطه به صاحبان آن نامها و والدینشان درود می فرستاد. هنگامی که جنازه خونین حرّ را در آخرین لحظات زندگی به حضورش آوردند، حضرت با دستان مبارک خود، صورت او را نوازش کرد و در حالی که خونِ چهره اش را پاک می کرد، فرمود: «بَخٍّ بَخٍّ لَکَ یاحُرُّ، اَنْتَ حُرٌّ کَما سُمّیتَ فیِ الدّنیا وَ الاْآخِرَةِ وَاللّهِ ما اَخْطَأَتْ اُمُّکَ اِذْ سَمَّتْکَ حُرّا فَاَنْتَ وَاللّهِ حُرٌّ فی الدُّنیْا وَ سَعیدٌ فیِ الاْآخِرَةِ؛(4) به به! احسنت به تو ای حرّ!تو آزادمردی؛ چنان که در دنیا و آخرت آزاده خوانده می شوی، سوگند به خدا!مادرت در اینکه تو را حرّ نامیده اشتباه نکرده است. به خدا قسم! تو در دنیا آزادمرد و در آخرت سعادتمند خواهی بود.»

ج. تشویق

در تربیت، تشویق شیوه ای کارآمد و موفق است، و اگر با شرایط صحیح انجام شود، محرکی بسیار قوی در ایجاد و تکرار رفتارهای پسندیده در مخاطبان خواهد بود.در سیره امام حسین علیه السلام تشویق جایگاه خاصی دارد. ابن شهرآشوب می گوید: جعفر،یکی از فرزندان امام حسین علیه السلام ، در نزد معلمی به نام عبدالرحمن سلمی در مدینه آموزش می دید. روزی معلّم جمله «الحمدللهِ ربِّ الْعالمینْ» را به کودک خردسال حضرت سیدالشهداء یاد داد. هنگامی که جعفر آن را برای پدر ارجمندش قرائت کرد، حضرت حسین علیه السلام معلم را فراخوانده و با اهدای هدایای ارزشمندی او را تشویق نمود، و هنگامی که به خاطر اعطای پاداش زیاد به معلم، مورد اعتراض اطرافیان قرار گرفت، فرمود: هدیه من کجا با تعلیم «الحمدلله رب العالمین» برابر است؟!(5)

د. توجه به پرسشهای جوانان

هنگامی که فرزندان به سن بلوغ و رشد عقلانی می رسند، سؤالاتی در ذهن آنان مطرح می شود که پاسخ صحیح و منطقی به آن در پرورش اندیشه آنان خیلی مؤثر است. قاسم بن الحسن یادگار حضرت مجتبی علیه السلام ، هنگامی که در شب عاشورا از عمویش امام حسین علیه السلام شنید که به اصحابش بشارت می دهد، فردا تمامی آنها شهید خواهند شد، در ذهن او نیز سؤالهایی نقش بست. از جای برخاسته و از امام علیه السلام پرسید: عموجان! آیا من هم در میان شهداء خواهم بود؟ امام حسین علیه السلام فرمود! «یا بُنَیَّ کَیْفَ الْمَوْتُ عِنْدَکَ؛ پسرم! مرگ را چگونه می بینی؟» نوجوان خوش سیما با تمام خلوص و صفا پاسخ داد: «اَحْلی مِنَ الْعَسَلِ؛ شیرین تر از عسل!»

قاسم دوباره سؤالش را تکرار نمود: آیا من هم در ردیف شهدای کربلا خواهم بود؟ امام پاسخ داد: عمویت فدای تو باد! بلی به خدا قسم تو را هم در ردیف یارانم خواهند کشت، حتی کودک شیرخواره ام عبدالله را نیز به شهادت می رسانند.(6)

12. سخاوت و بخشندگی

حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام به عنوان اسوه کامل بشریت از تمام کمالات انسانی برخوردار بود. آن بزرگوار وارث تمام خوبیهای انبیاء، اولیاء و صلحا بود. و پیروان خود را نیز به فضائل اخلاقی ترغیب و تشویق می نمود و می فرمود: «اَیُّهَا النّاسُ نافِسُوا فِی الْمَکارِمِ وَ سارِعُوا فِی الْمَغانِمِ(7)؛ ای مردم! در کسب فضائل والای اخلاقی تلاش و برای بدست آوردن این سرمایه های معنوی شتاب کنید!»

از برجسته ترین خصلتهای انسانی آن حضرت؛ سخاوت و بخشندگی اش می باشد. آن بزرگوار تلاش می کرد با حمایتهای مادی و معنوی خود، مرحمی بر زخمهای نیازمندان و انسانهای دردمند و خسته از فشارهای سنگین فقر و فلاکت بگذارد. امام حسین علیه السلام بر این باور اصرار می کرد که: «مَنْ جادَ سادَ وَ مَنْ بَخِلَ رَذِلَ وَ اِنَّ اَجْوَدَ النّاسِ مَنْ اَعْطی مَنْ لا یَرْجوُا(8)؛ کسی که بخشش نماید، بزرگی خواهد یافت و هر کس بخل ورزد، پست خواهد گشت و یقینا بخشنده ترین مردم کسی است که به نیازمندی که [از او] امید یاری ندارد، بخشش کند.»

و می فرمود: «مَنْ نَفَّسَ کُرْبَةَ مُؤمِنٍ فَرَّج اللّهُ عَنْهُ کُرَبَ الدّنْیا وَ الاْآخِرَة؛(9) هر کس که غصّه ای را از دل مؤمنی برطرف کند، خداوند اندوه های او را در دنیا و آخرت برطرف می نماید.»

در اینجا به مواردی از بخششهای آن حضرت می پردازیم:

1. انس می گوید: نزد امام حسین علیه السلام بودم که کنیزی آمد و دسته گلی به حضرت تقدیم کرد. امام فرمود: تو را در راه خدا آزاد کردم. گفتم: ای فرزند رسول خدا! یک دسته گل چقدر ارزش دارد که شما او را آزاد کردید. امام فرمود: خدای سبحان ما را تربیت کرده است و فرموده است: «وَ اِذا حُیِّیتُمْ بِتَحیَّةٍ فَحَیّوُا بِاَحْسَنَ مِنْها اَوْرُدُّوها»(10)؛ «هرگاه به شما تحیتی گفتند، پاسخ آنانرا نیکوتر از آن و یا به همان اندازه بدهید.» و پاسخ نیکوتر او همان آزادی اش بود.(11)

2. امام حسن علیه السلام به بیرون از مدینه رفت و شبی را بر چوپانی میهمان شد. او از حضرت کمال پذیرایی را نموده و هنگام صبح، امام را به سوی مدینه بدرقه کرد. حضرت مجتبی علیه السلام به او فرمود: اگر به مدینه آمدی، سراغ ما بگیر که در خدمت تو باشیم. آن چوپان به مدینه آمد و به خدمت امام حسین علیه السلام رسید، به گمان اینکه امام حسن علیه السلام است، و عرضه داشت: من همان چوپانی هستم که فلان شب میهمان ما شدید و فرمودید که در مدینه به خدمتتان برسم.

امام حسین علیه السلام از گفته های چوپان فهمید که برادرش امام مجتبی علیه السلام میهمان او بوده است. از او پرسید: تو چوپان چه کسی هستی؟ گفت: فلانی. امام پرسید: چند رأس گوسفند در اختیار داری؟ گفت: سیصد رأس.

امام حسین علیه السلام ارباب او را دعوت کرده و با رضایت وی، گوسفندان و چوپان را که غلام او بود، خریداری کرد. آنگاه چوپان را بخاطر نیک رفتاریش با امام حسن علیه السلام آزاد کردو تمام گوسفندان را به او بخشید. سپس فرمود: «اِنَّ الَّذی باتَ عِنْدَکَ اَخی وَقَدْ کافَأْتُکَ بِفِعْلِکَ مَعَهُ؛(12) آنکه در آن شب میهمان تو بود، برادرم امام حسن بود. اکنون اینها را در مقابل کاری که با او کردی قرار دادم.»

3. مردی وارد مدینه شد و از بخشنده ترین فرد آن شهر پرسید: به او گفتند: حسین بن علی علیه السلام سخی ترین مرد این شهر است. او در پی حضرت به مسجد رفت و آن جناب را در حال نماز یافت، آنگاه با ابیاتی چند خطاب به امام حسین علیه السلام گفت:

لَم یَخِبِ الاْآنَ مَنْ رَجاکَ وَ مَنْ حَرّکَ مِنْ دُونِ بابِکَ الْحَلَقَة
اَنتَ جَوادٌ و اَنْتَ مَعْتَمَدٌ اَبُوکَ قَدْ کانَ قاتِلُ الْفَسَقَة
لَولاَ الَّذی کانَ مِنْ اَوائِلِکُمْ کانَتْ عَلیْنَا الْجَحیمُ مُنْطَبِقَة

«کسی که به تو امید بسته و درب خانه ات را کوبیده، تا به حال ناامید و مأیوس نگردیده است. تو بخشنده ای و تو مورد اعتماد هستی و پدرت نابود کننده افراد فاسق بود. اگر هدایتها و زحمات شما خاندان رسالت نبود، عذاب جهنم همه ما را فرا می گرفت.»

امام حسین علیه السلام بعد از شنیدن سخنان وی، رو به قنبر کرده و فرمود: «آیا از مال حجاز چیزی به جای مانده است؟» قنبر گفت، بلی، چهار هزار دینار داریم. امام فرمود: «قنبر! آنها را حاضر کن که این شخص برای مصرف آنها از ما سزاوارتر و نیازمندتر است.» سپس به منزل رفت و ردای خود را ـ که بردی یمانی بود ـ از تن در آورد و دینارها را در آن پیچید و به خاطر شرم و حیا، از لای در، به آن مرد نیازمند داد و اشعار او را نیز با ابیاتی زیبا و در همان قافیه پاسخ داد:

خُذْها فَاِنّی اِلَیْکَ مُعْتَذِرٌ وَ اعْلَمْ بِاَنّی عَلَیْکَ ذوُ شَفَقة
لَوْکانَ فی سَیْرِنا الْغَداةُ عَصا اَمْسَتْ سَمانا عَلَیْکَ مُنْدَفِقَة
لکِنَّ رَیْبَ الزَّمان ذُو غِیَرٍ وَالْکَفُّ مِنّی قَلیلةُ النَّفَقة

«اینها را بگیر، من از تو معذرت می خواهم و مطمئن باش که من نسبت به تو دلسوز و علاقه مندم. اگر امروز قدرت و حکومتی دست مابود، آسمان جود و رحمت ما بر تو ریزش می کرد. ولی حوادث روزگار در حال دگرگونی است،بدین جهت تنگدست شده و بخششمان اندک است.»

مرد عرب هدیه ها را گرفت و گریست. امام حسین علیه السلام فرمود: آیا عطای ما را اندک شمردی؟! گفت: نه هرگز! بلکه به این می اندیشم که این دستان بخشنده چگونه به زیر خاک پنهان خواهد شد(13)؟!

4. در زیارت جامعه کبیره خطاب به پیشوایان معصوم علیهم السلام عرضه می داریم: «فِعْلُکُمُ الْخَیرُ و عادَتُکُمُ الاِْحْسانُ وَ سَجِیَّتُکُمُ الْکَرَمُ؛ کارهای شما نیک، عادت شما احسان، و رسم و روش شما کرامت و بزرگواری است.» علی بن طعان محاربی می گوید: هنگامی که لشکر حرّ با امام حسین علیه السلام ملاقات کرد، من آخرین نفری بودم که از سپاه حر به منزل «ذوحسم» رسیدم. امام حسین علیه السلام چون تشنگی من و اسبم را مشاهده کرد، به من فرمود: «اَنَخِ الرّاویةَ؛ این راویه را بخوابان!» چون ما به مشک راویه می گفتیم، منظور امام را نفهمیدم. حضرت دوباره فرمود: «یَابْنَ اَخی! اَنخِ الْجَمَل؛ برادرزاده! [آن شتری که مشک آب روی اوست [بخوابان!»

چون شتر را خواباندم: فرمود: از آب آن بنوش. من خواستم آب بنوشم، امّا بر اثر خستگی نتوانستم. امام حسین علیه السلام برخاست و از آن مشک، من و اسبم را سیراب کرد.(14)

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین

در اینجا به عنوان حسن ختام این بخش، ابیات دیگری از این شعر دلنشین شهریار تبریزی را می آوریم:

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
از حریم کعبه جدش به اشکی شست دست مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین
می برد در کربلا هفتادو دو ذبح عظیم بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسین
پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست اشک و آه عالمی را در قفا دارد حسین
رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند تا بجایی که کفن از بوریا دارد حسین
بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب ورنه این بی حرمتیها کی روا دارد حسین
سر به قاچ زین نهاده، راه پیمای عراق می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین
او وفای عهد را با سرکند سودا ولی خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین
دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا با کدامین، سرکند، مشکل دو تا دارد حسین
سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین
ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای گوش کن عالم پراز شور و نوا دارد حسین
دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز بادم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین
شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار کاندرین گوشه عزایی بی ریا دارد حسین

1. الکافی، ج 6، ص 476.

1. بحارالانوار، ج 45، ص 47.

2. الارشاد، ج 2، ص 137.

3. لواعج الاشجان، ص147؛ لهوف، سیدبن طاووس، ص192.

4. المناقب، ج3، ص 222.

5. مدینة المعاجز، ج4، ص214.

6. نزهة الناظر، حلوانی، ص81.

7 . همان، ص82.

8. همان، ص82.

9. نساء، 86.

10. بحارالانوار، ج44، ص195.

11. کلمات الامام الحسین علیه السلام ، ص 620.

12. بحارالانوار، ج 44، ص 190.

13. مقتل ابو مخنف، ص 82.

منبع :مبلغان – بهمن و اسفند 1383، شماره 63 –