علی علیه السلام

نوشته‌ها

علی (علیه السلام) برگزیده خداوند در زمین

اشاره:

فضایل امام علی(ع) به آیات، روایات و حوادثی اشاره دارد که در آنها فضایل، صفات و ویژگی‌های امام علی(ع) نخستین امام شیعیان بیان شده است.ابن ابی‌الحدید از علمای اهل سنت در قرن ۷ق معتقد است که امام علی(ع) سررشته تمام فضیلت‌ها است و به همین خاطر هر فرقه و گروهی خود را به او منتسب می‌کند و همچنین منشأ علومی چون علم کلام، فقه، تفسیر، قرائت، نحو، فصاحت و بلاغت علی(ع) است. گفته شده همه سلسله‌های صوفیه اجازه‌نامه مشایخ خود را از طریق علی(ع) به پیامبر می‌رسانند..

اصبغ بن نباته می گوید:« شنیدم که دو نفر به علی (علیه السلام) می گفتند: « برای ما از حوادث زندگانی مشترکت با فاطمه و هنگامی که با او تنها بودی تعریف کن؟»

حضرت فرمود: «آری، یک شب من و فاطمه در حالی که زیر اندازی زیر بدنمان بود که نیمی از آن را به روی خود کشیده بودیم و استراحت می کردیم؛ رسول خدا نیمه شب ها برای فاطمه خرما و شیر می آورد تا فاطمه بتواند به حسن و حسین بهتر رسیدگی کند؛ آن شب رسول خدا که آمد در این هنگام فاطمه گریست.»

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به او فرمود: «ای دختر محمّد چرا میگریی؟» فاطمه گفت: «حال ما را که می بینی، پارچه ای داریم که نیمی از آن زیر بدن و نیمی از آن را روی خود انداخته ایم.»

رسول خدا به او فرمود: « ای فاطمه آیا نمی دانی که خداوند متعال از آسمانش به زمین خود نظری افکند و توجهی کرد و پدرت را برگزید و او را برگزیده خویش قرار داد و به پیامبری مبعوثش کرد و او را امین بر وحی خویش قرارش داد؟

ای فاطمه، آیا نمی دانی که خداوند از آسمانش به زمین توجهی کرد و از زمین شوهرت را برگزید و به من فرمان داد که تو را به همسری او درآورم و او را وصّی خویش قرار دهم .

ای فاطمه، آیا نمی دانی که عرش از پروردگار خود خواست که آن را زینتی دهد که هیچ انسانی را چنین زینتی نداده باشد و خداوند عرش را به حسن و حسین که دو رکن از ارکان بهشت هستند زینت بخشید.»

منبع:  رشد

امام ‏شناسى از دیدگاه امام هشتم‏ علیه السلام

اشاره:

حضرت ابوالحسن على بن موسى الرضا(ع) در سال ۱۴۸ق، در روز یازدهم ذی‏قعده در مدینه دیده به جهان گشود.(۱) پدر بزرگوارش حضرت امام موسى بن جعفر(ع) و مادر مکرمه ‏اش به نامهاى نجمه خاتون، ام‏ البنین، سکینه نوبیه و تکتم نامیده می‏شود که بعد از تولد فرزندش، از طرف امام کاظم‏ علیه السلام «طاهره‏» نام گرفت.(۲) آن حضرت در دوران امامت ۲۰ ساله خویش (۱۸۳ – ۲۰۳) با سه تن از حکمرانان مستبد عباسى، معاصر بود. امام رضاعلیه السلام در آخر ماه صفر ۲۰۳ق در سن ۵۵ سالگى بوسیله مامون، مسموم و در سناباد نوقان، به شهادت رسید و در محل مرقد فعلى به خاک سپرده شد.(۳)

ضرورت امام ‏شناسى

از بزرگترین، خطرناکترین و شکننده‏ترین انحرافاتى که در جامعه اسلامى رخ داد، انحراف از مسیر امام ت‏بود . اگر جامعه بعد از پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه وآله جایگاه امامت را شناخته بودند، امامت و خلافت را در حد نمایندگى قبیله‏اى و قومى و حداکثر رهبرى سیاسى، تنزل نمی‏دادند و اجازه نمی‏دادند که کسانى بر آن جایگاه تکیه بزنند که هیچ گونه شایستگى و لیاقت در وجود آنها نبود .

قرآن کریم امامت را بالاتر از نبوت می‏داند؛ و چنین بیان می‏کند که ابراهیم ‏علیه السلام بعد از نبوت و خلت (خلیل اللهی) به مقام امامت ترفیع درجه یافته است . «انى جاعلک للناس اماما» ؛ (۴) «من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم .» و امامت و معرفى امام را باعث کمال دین و تمام کننده نعمت دانسته و بعد از آنکه پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه وآله علی‏ علیه السلام را به خلافت و امامت منصوب می‏کند می‏فرماید: «الیوم اکملت لکم دینکم‏» ؛ (۵) «امروز دینتان را برایتان کامل کردم .» و اعلام می‏کند که عدم معرفى امام و امامت‏به منزله عدم انجام رسالت ۲۳ ساله است . (۶) همچنین پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله فرمود: «من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته الجاهلیه؛ (۷) هر کس بمیرد و امام زمان خویش را نشناسد، به مرگ جاهلى از دنیا رفته است .» این حدیث‏به خوبى می‏رساند که اگر کسى امام زمان خود را نشناسد، در واقع دینى براى او ثابت نیست . فخر رازى، یکى از بزرگترین علماى اهل نت‏حدیث مذکور را به این صورت نقل نموده است که پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: «من مات ولم یعرف امام زمانه فلیمت ان شاء یهودیا وان شاء نصرانیا؛ (۸) اگر کسى بمیرد و امام زمان خویش را نشناسد پس باید به خواست‏خودش یا یهودى و یا نصرانى بمیرد [. ولى مسلمان از دنیا نخواهد رفت] .»

جابربن عبدالله انصارى می‏گوید: از پیامبر اکرم ‏صلى الله علیه وآله پرسیدم امامان بعد از شما چند نفرند؟ حضرت فرمود: «یا جابر سالتنى رحمک الله عن الاسلام باجمعه، عدتهم عده الشهور؛ (۹) جابر! خدایت رحمت کند، از تمام اسلام از من سؤال نمودى . تعداد آنان به تعداد ماهها است .» در این حدیث‏ سؤال از امام مساوى با سؤال از تمام اسلام دانسته شده است .

در روایت صحیحه از امام باقرعلیه السلام رسیده است که حضرت فرمود: «کل من دان الله عزوجل بعباده یجهد فیها نفسه ولا امام من الله، فسعیه غیر مقبول، وهو ضال متحیر والله شانی‏ء لاعماله؛ (۱۰) هر کس به خداوند عزتمند تقرب جوید با عبادتى که [تمام] تلاش خود را در انجام آن به کار برده، ولى امامى نصب شده از جانب خداوند براى او نباشد، تلاشش پذیرفته نمی‏شود، و گمراه و سرگردان خواهد بود، و خداوند نیز اعمال او را دشمن می‏دارد .»

در روایت دیگرى از پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله خطاب به حضرت علی‏علیه السلام در مورد ولایت آن حضرت می‏خوانیم: «لو ان عبدا عبد الله مثل ما قام نوح فى قومه وکان له مثل احد ذهبا فانفقه فى سبیل الله ومد فى عمره حتى حج الف عام على قدمیه ثم قتل بین الصفا والمروه مظلوما ثم لم یوالک یا على لم یشم رائحه الجنه ولم یدخلها؛ (۱۱) اگر کسى به اندازه رسالت‏حضرت نوح در میان قومش عبادت کند، و به اندازه کوه احد طلا داشته و در راه خدا انفاق کند و عمرش طولانى شود تا هزار بار خانه کعبه را با پاى برهنه زیارت کند، و سپس در میان صفا و مروه مظلومانه به قتل برسد، اگر ولایت تو را اى على نداشته باشد، بوى بهشت را نچشیده و داخل آن نخواهد شد .»

نمونه‏ هایى از پیامدهاى عدم شناخت امام:

با همه آن تاکیدات، جامعه اسلامى مقام امام و امامت و ولایت را درست نشناخته‏اند، و این عدم شناخت چه در زمان خود پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله و چه بعد از آن حضرت پى آمدهاى ناگوارى در پى داشت و علاوه بر غصب خلافت و آن همه بدعتها و اختلافات، زیانهاى سنگین علمى و فرهنگى نیز بر جامعه اسلامى تحمیل نمود . در ذیل به نمونه‏ هایى از این موارد از عصر خود پیامبر اکرم‏ صلى الله علیه وآله تا این زمان اشاره می‏شود، با تذکر این نکته که پیامبر خاتم ‏صلى الله علیه وآله علاوه بر مقام رسالت، مقام امامت را نیز دارا بود؛ چرا که او افضل انبیاى الهى است و وقتى ابراهیم ‏علیه السلام مقام امامت را دارا باشد، یقینا [و به طریق اولی] آن حضرت نیز از مقام امامت‏ برخوردار خواهد بود .

۱ – عبدالله ابن عمر می‏گوید: «هر کلامى که از پیامبرصلى الله علیه وآله می‏شنیدیم آن را می‏نوشتیم، ولى گروهى از قریش مرا از این کار منع می‏کردند و می‏گفتند: ممکن است رسول خداصلى الله علیه وآله از روى غضب یا خوشحالى سخن گفته باشد، من هم از این کار دست کشیدم، حضور آن حضرت رسیدم و جریان را براى ایشان نقل نمودم، فرمودند: «کلمات و سخنان مرا بنویس . به خدا قسم از دهان من جز حق خارج نمی‏شود .» (۱۲)

این جریان نشان می‏دهد که عده ‏اى مقام عصمت و علم الهى حضرت را درک نکرده بودند، و همین جهالت ‏بود که باعث‏شد وقتى حضرت در بستر بیمارى، کاغذ و قلم تقاضا نمودند تا مطلبى را براى مسلمانان بنویسند که گمراه نشوند، عمر از این کار ممانعت کرد و گفت: کتاب خدا ما را کفایت می‏کند، و (نعوذ باالله) پیامبر هذیان می‏گوید .» (۱۳) اگر مقام نبوت و امامت و عصمت و طهارت او را شناخته بودند، هرگز به خود جرات نمی‏دادند چنان سخنان سست و بی‏پایه‏اى را مطرح کنند .

۲ – چون برخى از مسلمانان مقام امام را نشناختند، اجازه دادند که حتى شخصى با زور و کودتا هم بتواند خلافت و جانشینى پیامبر را به عهده گیرد، و حتى اگر فاسق و فاجر هم باشد، بتواند عهده ‏دار امامت و خلافت‏شود، چنانکه به برخى از معتزلیها و حشویه و . . . نسبت داده شده است . (۱۴)

۳ – ابن ابى الحدید با اینکه از برترین شارحان نهج البلاغه است، در عین حال شناخت آن چنانى نسبت‏به مقام امام و امامت ندارد . و در ابتداى خطبه همام، در توجیه این سؤال که چرا علی‏علیه السلام از ابتدا پاسخ همام را در بیان اوصاف متقین نداد، بلکه اجازه داد تا او اصرار و سماجت کند تا آن‏جا که امام را در فشار قرار دهد؟ پاسخهایى داده است . از جمله می‏گوید: «ولعله تثاقل عن الجواب لیرتب المعانى التى خطرت له فى الفاظ مناسبه لها ثم ینطق بها کما یفعله المتروى فى الخطبه؛ (۱۵) شاید علت تاخیر او از جواب این بود که معانی‏اى که براى او خطور می‏کرد را در الفاظ مناسب ردیف کند (و بقول امروزیها سخنرانى را خوب آماده کند) و آنگاه سخن بگوید چنان که یک خطیب فکر و اندیشه می‏کند .»

مذهب و اعتقاد ابن ابى الحدید اجازه نمی‏دهد که بفهمد امام علم الهى و «لدنی‏» دارد و نیاز به فکر و ترتیب الفاظ و آماده کردن منبر و سخنرانى و پیش مطالعه ندارد .

۴ – در یکى از مجلات می‏خوانیم: «مهدی ‏علیه السلام در دل تاریخ فرورفته و از موقعیت امامت و برترى خویش بر تاریخ پرتو افکنده، با آزمودگى و تجربه ‏اى که در این مدت طولانى کسب کرده است توانایى دگرگونى اساسى جهان را خواهد داشت .» (۱۶) آیا امام معصومى که وارث علوم تمام انبیا و ائمه گذشته و داراى «علم لدنی‏» و الهى می‏باشد، نیاز به کسب تجربه بشرى دارد؟ آیا این نشانگر این نیست که در حوزه خودى هم باید امام‏شناسى تقویت‏شود؟ شبهه افکنى روشنفکران معاصر نیز بیشتر ناشى از عدم شناخت معصومان و امامان است . چنان که بسیارى از وهابیان نیز که بیشترین شبهه را در سطح جهان علیه شیعه مطرح می‏کنند، این اعمالشان بر اثر عدم درک صحیح امامت در شیعه، و عدم توان آن است .

بدین جهت است که امامان، در طول تاریخ تلاش نمودند، تا تبیین صحیح و درستى از امامت و جایگاه رفیع آن ارائه کنند . از جمله ثامن الحجج ‏علیه السلام سخت تلاش نمود و از فرصتها بهره ‏بردارى نموده، در جامعه‏ اى که امامت و خلافت الهى، رنگ پادشاهى گرفته بود و در حد ولایتعهدى تنزل یافته بود، معنا و تفسیر صحیحى از امامت و جایگاه آن ارائه کرد .

مقام و جایگاه رفیع امامت

امام هشتم‏ علیه السلام فرمود: «ان الامامه اجل قدرا، واعظم شانا، واعلامکانا، وامنع جانبا، وابعد غورا من ان یبلغها الناس بقولهم اوینالوا بآرائهم او یقیموا اماما باختیارهم . ان الامامه خص الله عزوجل بها ابراهیم الخلیل‏ علیه السلام بعد النبوه والخله مرتبه ثالثه وفضیله شرفه بها واشاد بها ذکره فقال «انى جاعلک للناس اماما» ؛ (۱۷)

همانا امامت قدرش برتر، و شانش بزرگتر، و منزلتش عالی‏تر، و مکانش منیع‏تر، و ژرفاى آن عمیق‏تر از آن است که مردم با عقل و اندیشه خود به آن برسند، یا با انتخاب و آراء خویش به آن برسند و امامى را نصب کنند . براستى امامت [مقامى است] که خداوند متعال آن را بعد از مقام نبوت و خلت (خلیل الهی) در مرحله سوم به ابراهیم خلیل اختصاص داد و فضیلتى است که او را به آن شرفیاب نمود و به وسیله آن نامش را بلند آوازه قرار داد و فرمود: براستى تو را امام مردم قرار دادم .»

در فراز دیگرى از حدیث می‏خوانیم:

«ان الامامه منزله الانبیاء وارث الاوصیاء . ان الامامه خلافه الله وخلافه الرسول‏صلى الله علیه وآله ومقام امیر المؤمنین ومیراث الحسن والحسین ‏علیه السلام؛

امامت مقام پیغمبران، میراث اوصیاء، خلافت الهى، جانشینى رسول خداصلى الله علیه وآله، مقام امیرالمؤمنین و یادگار حسن و حسین‏علیهما السلام می‏باشد .»

ان الامامه زمام الدین ونظام المسلمین وصلاح الدنیا وعز المؤمنین . ان الامامه اس الاسلام النامى، وفرعه السامى، بالامام تمام الصلاه والزکاه والصیام والحج والجهاد وتوفیر الفی‏ء والصدقات وامضاء الحدود والاحکام ومنع الثغور والاطراف . الامام یحل حلال الله ویحرم حرام الله ویقیم حدود الله ویذب عن دین الله ویدعوا الى سبیل ربه بالحکمه والموعظه الحسنه والحجه البالغه؛ (۱۸)

براستى امامت زمام دین، مایه نظام مسلمین، صلاح دنیا و عزتمندى مؤمنان است . همانا امامت ریشه اسلام بالنده و شاخه بلند آن است . کامل شدن نماز و زکات و روزه و حج و جهاد و فراوانى غنائم و صدقات و اجراى حدود و احکام و نگهدارى مرزها و اطراف کشور، به وسیله امام انجام می‏گیرد . امام است که حلال خدا را حلال و حرام او را حرام می‏کند و حدود الهى را برپا داشته و از دین خدا دفاع می‏کند و با بیان حکمت‏آمیز و اندرزهاى نیکو و دلیلهاى رسا، [مردم را] به سوى پروردگار خویش دعوت می‏کند .»

توصیف امام

معرفى امام و بیان اوصاف او به حقیقت از حد قدرت ما خارج است . از اینرو در این بخش نیز از امام هشتم‏علیه السلام که خود دارنده اوصاف امامت است‏بهره می‏جوئیم .

آن حضرت فرمود: «الامام کالشمس الطالعه المجلله بنورها للعالم وهى فى الافق بحیث لاتنالها الایدى والابصار، الامام البدر المنیر والسراج الزاهر والنور الساطع والنجم الهادى فى غیاهب الدجى واجواز البلدان والقفار ولجج البحار، الامام الماء العذب على الظمآء والدال على الهدى والمنجى من الردى، الامام النار على الیفاع، الحار لمن اصطلى به والدلیل فى المهالک . من فارقه فهالک؛ (۱۹)

امام مانند خورشید فروزان است که نورش عالم را فراگیرد و خودش در افق [اعلا] قرار دارد؛ به گونه‏اى که دستها و دیدگان به آن نرسد، امام ماه تابان، چراغ روشن، نور درخشان و ستاره راهنما در تاریکیها، رهگذر شهرها و کویرها، و گرداب دریاها است . امام آب گواراى زمان تشنگى و راهنماى هدایت و نجات‏بخش از هلاکت است . امام آتش روشن بر بلندیها [براى هدایت گم‏گشتگان]، وسیله گرمى براى هر که از آن گرما خواهد و رهنماى هلاکت گاهها است . هر که از او جدا شود هلاک شود .»

راستى این همه مفاهیم بلند و عمیق را چگونه می‏توان به مردم فهماند و چگونه خود می‏توان به آن رسید؟

من گنگ خواب دیده و مردم تمام کر

من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش (۲۰)

و فرمود: «الامام السحاب الماطر والغیث الهاطل والشمس المضیئه . . . الامام الانیس الرفیق والوالد الشفیق والاخ الشقیق والام البره . . . الامام امین الله فى خلقه وحجته على عباده وخلیفته فى بلاده والداعى الى الله والذاب عن حرم الله، الامام المطهر من الذنوب والمبرا، المخصوص بالعلم الموسوم بالحلم؛ (۲۱)

امام ابرى است‏بارنده، بارانى است‏شتابنده و خورشیدى است فروزنده . . . امام همدم و رفیق، پدر مهربان، برادر دلسوز و مادر نیکو است . . . امام امین خدا در میان مردم، حجت او بر بندگانش، خلیفه او در زمین و دعوت کننده به سوى خدا و دفاع کننده از حریم الهى است . امام از گناهان پاک و [از عیب] به دور است . به علم مخصوص گشته و به حلم علامت‏یافته است .»

گر بیابم صد دهان و این چنین

تنگ آید در بیان آن امین

این قدر هم‏گر نگویم اى سند

شیشه دل از ضعیفى بشکند . (۲۲)

خالى از لطف نیست که در اینجا به اعترافى از دشمن در مورد خود امام هشتم‏ علیه السلام اشاره کنیم: وقتى که حضرت رضاعلیه السلام به ولایتعهدى رسید، گروهى از حاشیه ‏نشینان و غلامان دربار هم ‏پیمان شدند که در لحظه ورود حضرت به نزد مامون به او بی‏اعتنایى و بی‏احترامى کنند . آنها تصمیم گرفتند که پرده را که رسم بود موقع ورود آنحضرت بالا بزنند، بالا نزنند . اتفاقا در لحظه ورود آن حضرت همه بی‏ اختیار پرده را بالا نگهداشتند و به آن حضرت احترام نمودند، در نوبتى دیگر که با تصمیم قبلى متفقا پرده را بلند نکردند، خداوند بادى را مامور ساخت که پرده را بلند کند، حضرت وارد شد و همین قضیه به هنگام رجعت‏ حضرت نیز تکرار شد . آنها به یکدیگر گفتند: «یا قوم هذا رجل له عند الله منزله ولله به عنایه؛ اى قوم! این مرد در پیشگاه الهى جایگاه خاصى دارد و خداوند به او عنایت دارد .»

مگر ندیدید که شما پرده را بلند نکردید، خداوند مانند حضرت سلیمان باد را در اختیار او قرار داد؟ و لذا تصمیم گرفتند عقائد خود را اصلاح کنند و بعد از آن روز، در احترام آن حضرت بکوشند . (۲۳)

نشانه ‏هاى امام

امام رضاعلیه السلام می‏فرماید: «للامام علامات: یکون اعلم الناس واحکم الناس واتقى الناس واحلم الناس واشجع الناس، واسخى الناس واعبد الناس . . . ویکون مطهرا ویرى من خلفه کما یرى من بین یدیه؛ (۲۴)

امام داراى نشانه‏ هایى است: او داناترین مردم، بهترین انسانها در قضاوت، با تقواترین مردم، بردبارترین مردم، شجاع‏ترین مردم، سخاوتمندترین مردم و عابدترین مردم می‏باشد . . . و پاکیزه [از گناهان و معصوم است] و از پشت‏سر همچون از پیش رو می‏بیند .»

امام رضاعلیه السلام در حدیث فوق ۹ نشانه را براى امام بیان می‏کند . البته امام نشانه‏ هاى دیگرى نیز دارد، از جمله:

۱ – امام محدث است؛ یعنى، صداى ملک را می‏شنود ولى او را نمی‏بیند . به فرموده امام هشتم‏علیه السلام رسول آن است که جبرئیل بر او نازل می‏شود و او جبرئیل را می‏بیند و سخنانش را می‏شنود . نبى گاهى سخن جبرئیل را می‏شنود و گاهى خودش را می‏بیند . «والامام هو الذى یسمع الکلام ولا یرى الشخص؛ (۲۵) و اما امام کسى است که سخن [ملک] را بشنود ولى شخص او را نبیند .»

۲ – امام داراى علم الهى و مؤید به روح رحمانى است . امام هشتم‏علیه السلام فرمود: «ان الامام مؤید بروح القدس وبینه وبین الله عمود من نور یرى فیه اعمال العباد وکلما احتاج الیه لدلاله اطلع علیها؛ (۲۶) امام با روح القدس تایید شده و بین او و خدا ستونى از نور است که در آن رفتار بندگان را می‏بیند و هرگاه براى راهنمایى [افراد] به آن احتیاج پیدا کند، بر آن راهنمایى آگاهى می‏یابد .»

پى‏ نوشت‏:

۱) ر . ک: محمد بن یعقوب کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبه الصدوق، ۱۳۸۱ ه . ق، ج‏۱، ص‏۴۸۶؛ شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبه بصیرتى، ص‏۳۰۴ .

۲) محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، تهران، المکتبه الاسلامیه، ۱۳۸۵ ه . ق، ج‏۴۹، ص‏۳ – ۷ .

۳) اصول کافى، ص‏۴۸۶؛ ارشاد مفید، ص‏۳۰۴ .

۴) بقره/۱۲۴ .

۵) مائده/۵ .

۶) مائده/۶۷ .

۷) علامه امینى، الغدیر، دارالکتب الاسلامیه، ج‏۱۰، ص‏۳۵۹ – ۳۶۰ .

۸) فخر رازى، مجموعه الرسائل، چاپ مصر، ۱۳۲۸، المسائل الخمسون، ص‏۳۸۴ .

۹) ابن میثم بحرانى، غایه المرام، چاپ دوم، المقصد الاول، باب ۲، ص‏۲۴۴، حدیث‏۲ .

۱۰) اصول کافى، ج‏۱، ص‏۱۸۳ .

۱۱) بحارالانوار، ج‏۲۷، ص‏۱۹۴ و ر . ک: مناقب خوارزمى، ص‏۲۸ .

۱۲) سنن ابى داوود، داراحیاء السنه النبویه، ج‏۳، ص‏۳۱۸ و ر . ک: مسند احمد حنبل، مؤسسه الرساله، بیروت، ج‏۱۱، ص‏۵۸ .

۱۳) همان، ج‏۳، ص‏۴۰۹؛ ابن سعد، طبقات الکبرى، بیروت، دار صادر، ج‏۲، ص‏۲۴۳؛ صحیح بخارى، ج‏۱، ص‏۳۹ .

۱۴) علامه حلى، دلائل الصدق، ج‏۲، ص‏۴؛ اللوامع الالهیه، ص‏۲۵۸ – ۲۵۹، به نقل از محمد رضا مظفر، بدایه المعارف، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، چاپ اول، شرح از سید محسن خرازى، ج‏۲، ص‏۸ .

۱۵) ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، بیروت، دار احیاء التراث، چاپ دوم، ۱۳۸۶، ه . ق، ج‏۱۰، ص‏۱۳۴ .

۱۶) مجله حوزه، شماره ۷۱ – ۷۰، چاپ دوم، ۱۳۷۴، ص‏۵۰ .

۱۷) محمد بن یعقوب کلینى، اصول کافى، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، ترجمه و شرح از سید جواد مصطفوى، ج‏۱، ص‏۲۸۴ – ۲۸۵؛ و ر . ک: على بن شعبه، تحف العقول، تهران، کتاب فروشى اسلامیه، ترجمه على اکبر غفارى، ص‏۴۶۰ – ۴۶۱ .

۱۸) همان، ص‏۴۶۲؛ اصول کافى، ج‏۱، ص‏۲۸۶ .

۱۹) همان، ج‏۱، ص‏۲۸۶؛ تحف العقول، ص‏۴۳۶ .

۲۰) جلال الدین محمد بلخى مولوى .

۲۱) تحف العقول، ص‏۴۶۴؛ اصول کافى، صص ۲۸۶ – ۲۸۸ .

۲۲) مولوى .

۲۳) علامه مجلسى، بحارالانوار، دارالکتب الاسلامیه، ج‏۴۹، ص‏۶۰، ح‏۷۹؛ و ر . ک: شیخ حر عاملى، اثباه الهداه، ج‏۳، ص‏۳۱۴؛ فیض کاشانى، محجه البیضاء، ج‏۴، ص‏۲۸۴ .

۲۴) شیخ حر عاملى، التنبیه، ص‏۲۶؛ ر . ک: بدایه المعارف، محمد رضا مظفر، شرح از سید محسن خرازى، ج‏۲، ص‏۴۶ .

۲۵) اصول کافى، ج‏۱، ص‏۲۴۸، روایت ۲ .

۲۶) التنبیه، ص‏۴۲؛ بدایه المعارف، ج‏۲، ص‏۵۰ .

منبع :مبلغان ، فروردین ۱۳۸۲، شماره ۴۰

سید جواد حسینى

موالی و ایرانیان مهاجر یکی از عوامل گسترش شیعه در ایران

اشاره:

یک از عوامل خاص گسترش مذهب شیعه در ایران، حضور برخی ایرانیان که به آنها موالی می گفتند در کنار عربهای مسلمان است که بعد از اسلام آوردن، با برگشت شان به ایران و ارتباط آنان با خانواده های ایرانی شان مذهب شیعه را در ایران گسترش داده اند. در این مقاله به چگونگی پیوستن ایرانیان با عربها و سپس شیعه شدن آنان اشاره شده است و بیان گردیده که چگنه مذهب شیعه به وسیله آنان به ایران وارد گردید.

 

موالی آن دسته از ایرانی‎هایی بودند که به قبایل عرب پیوسته و با آنان پیمان اتحاد بستند. از جمله، حدود چهار هزار نفر از ایرانی‎ها بودند که به آنها سپاه شاهنشاه می‌گفتند، در زمان یزدگرد به فرماندهی شخصی به نام رستم به جنگ مسلمین آمدند. پس از کشته شدن رستم در جنگ قادسیه افراد او به سپاهیان عرب پیوستند؛ آنها برای پیوستن خود به سپاه عرب، شرط کردند که هر کجا که خواستند ساکن شوند، و با هر قبیله‌ای خواستند ازدواج کنند، و سهمی نیز از غنایم جنگی داشته باشند. آنان نیز موافقت کردند.[۱]

در مجموع آنها خواستار برابری و مساوات بین خود و مردم عرب شدند و امیدوار بودند که در تحت لوای دین اسلام، طعم و لذت عدالت حقیقی را بچشند؛ هر چند بسیاری از آنها تحقیر و ناملایمات زیادی را متحمل شدند، امّا اسلام را پذیرفتند و به افتخار مسلمانی نایل گردیدند.

سؤال این جاست که چرا موالی به مکتب تشیع روی آوردند؟

همان طور که اشاره شد، برخلاف پیمانی که بین آنها و سپاه عرب بسته شده بوده، آنها شاهد تبعیض و تفاوت‌های زیادی بودند که این مسئله، باعث روی‌گردانی آنها از خلفای بنی‌امیه شده است؛ از جمله این‌که:

موالی در عراق به عنوان شهروند درجه دوّم شناخته شدند.

کارهای پرمشقّت مانند، چرخاندن امور بازار، ساختن راه‌ها و اصلاح درختان به آنها واگذار شد.

آنچه از زمان خلیفه‎ی دوّم مرسوم شده بود ـ که عجم‌ها را به مدینه الرسول راه نمی‌دادند ـ موالی را نیز شامل شد.

عرب‌ها از آنها زن می‌گرفتند، امّا به آنها زن نمی‌دادند.

آنها اسلام موالی را اسلام حقیقی نمی‌دانستند و از اسلام عرب‌ها پایین‌تر می‌دانستند و لذا موالی حق نداشتند امام جماعت شوند، یا در صف اوّل نماز بایستند.[۲]

کار تا جایی پیش رفت که حتی در مذمت زبان فارسی، به نقل از ابوهریره از پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) حدیث جعل کردند، مانند: « نزد خدا مبغوض‌ترین زبان، زبان فارسی است».[۳]

هر چند موالی نسبت به اسلام و پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) خوش‌بین بودند، امّا از رفتار و برخورد خلفا و حاکمانی که خود را جانشینان پیامبر می‌دانستند بسیار متنفر بودند. ولی در این میان حضرت علی (علیه‌السلام) چه در زمان خانه‌نشینی، از طریق نصیحت به خلفا و چه در زمان حکومت‌داری، نسبت به موالی (ایرانیان) محبت زیادی ابراز کردند؛ اموال بیت‌المال را به نسبت مساوی بین آنها و مردم عرب تقسیم می‌کرد، و می‌فرمود: حضرت آدم نه غلامی به دنیا آورد و نه کنیزی؛ بندگان خدا آزادند، و اگر مالی نزد من است، در تقسیم آن بین سیاه و سفید فرقی نخواهم گذاشت.[۴] و حتی در بسیای از اوقات، سهم خود از بیت‌المال را جهت آزادی اسرای ایرانی قرار می‌داد.[۵]

مشاهدۀ آن همه ستم و بی‌عدالتی از بنی‌امیه و دیدن این همه لطف و عدالت از علی (علیه‌السلام) باعث گردید تا بغض اموی و حبّ علوی در دل آنها قرار گیرد. این آغاز یک نوع تشیع به نام تشیع سیاسی بود.[۶] به این معنا که آنها علی را از دیگر خلفا و حکما بالاتر و برتر می‌دانستد و تنها علی را ادا کنندۀ‎ حقوق خود دیدند؛ هرچند از نظر اعتقادی در سطح قابل توجهی شیعه بودن آنها مطرح نبود.

به قول شهید مطهری؛ مردم ایرانی که مردمی باهوش بودند و سابقه‎ فرهنگ و تمدن نیز داشتند، روح اسلام و معنای اسلام را در خاندان رسالت یافتند؛ چون آنها بودند که خواسته‌های ایرانیان که عدل و مساوات است را برقرار می‌کردند و روح شیرین عدالت ایرانیان را سیراب می‌نمودند.[۷]

نهایتاً این تشیع سیاسی، با توجّه به ارتباط مداوم ائمه (علیه‌السلام)  با ایرانیان مهاجر و ادامه‎ تبعیض‌های خلفای بنی‌امیه نسبت به آنها، مقدمه پیدایش تشیع اعتقادی گردید.

در این مورد سیاست امام سجاد (علیه‌السلام) قابل توجّه است، امام با گریه‌های مداومی که بر امام حسین (علیه‌السلام) داشت، احساسات حسینی و ضد اموی را به آنها منتقل می‌کرد، نتیجه‎ی این سیاست این شد که هم خود موالی، به تشیع گرایش پیدا کنند و هم آن را به دیگر شهرها و بلاد، مانند ایران منتقل کنند.[۸] البته برخی از موالیان سنی و حتی ناصبی شدند ولی اکثریت آنان به مذهب شیعه گرایش پیداکردند که باعث گسترش آن در مناطق مختلف گردیدند.

پی نوشت:

[۱] . احمد بن یحیی، بلاذری، فتوح البلاد ( ترجمه: محمد توکل)، تهران، نشر نقره، اول، ۱۳۳۷ش، ص۳۹۸.

[۲] . رسول، جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، در قرن هفتم، ص  ۹ ـ ۵۰، سازمان تبلیغات، برگرفته از عقد الفرید ابن عبدالله، ج ۳، ص ۴۱۳.

[۳] . محمد بن حیان، المجروحین، ج ۱، ص ۱۲۹، دارالوعی، چ دوّم، ۱۴۰۲.

[۴] . روضه کافی، ص ۶۹، حقوق ۲۶؛ یعقوبی، ج ۲، ص ۱۸۱.

[۵] . رسول، جعفریان، تاریخ تشیع در ایران تا قرن هفتم، ص ۵۵ ـ ۵۷.

[۶] . همان مدرک، ص ۵۵.

[۷] . مرتضی، مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، ص ۱۱۳، دفتر انتشارات اسلامی، چ ۱۳۶۲.

[۸] . رسول، جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، ص ۸۳.

تشیّع و حاکمان صفویه

 مذهب شیعه امامیه که توسط پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم پایه گذاری شده است قبل از اینکه در ایران گسترش پیدا کند در کشورهای دیگر وجود داشته است. مثلا در خود عربستان این مذهب پیروانی داشته است. در عراق، افغانستان، بحرین، سوریه، پاکستان و همچنین در شهرهای مختلف ایران، پیش ا ز حکومت صفویه وجود داشته است. لکن این مذهب توسط حکومت صفیه در ایان به عنوان مذهب رسمی اعلان گردید.

مذهب تشیّع اثنی عشری، در سال ۹۰۷ ق. مطابق با سال ۱۵۰۱ میلادی به عنوان مذهب رسمی از سوی شاه اسماعیل صفوی در تبریز اعلام شد.[۱] تا قبل از اعلام شاه اسماعیل، ایرانیان مذاهب شیعی و سنّی داشتند و شیعیان تنها در چند نقطه ایران ازجمله خوزستان، گیلان، قم و کاشان زندگی می‌کردند.[۲] مذهب تسنّن تا پایان دوره ایلخانان مغول مذهب رسمی کشور و حاکم بر فضای جامعه ایرانی بود[۳] به طوری که، به شاه اسماعیل در بدو اعلام تشیّع به عنوان مذهب رسمی کشور گفتند: که قربانت شویم، سیصدهزار نفر در تبریز زندگی می‌کنند و همۀ‌ آن‌ها سنّی هستند[۴]. اما شاه اسماعیل سخت به مذهب تشیّع معتقد بود و اصرار داشت به رغم مخالفت مردم، مذهب خود را علنی و آشکار سازد.[۵]

شاهان صفویه هیچگاه از هدفی که شاه اسماعیل برای آنها قرار داده بود، دست بر نداشته بلکه با اعمال خویش آن را تأیید کردند. شاهان صفویه به دلیل اعتقاد راسخی که نسبت به امامت امام علی علیه السلام داشته اند، در پی ترویج  و تثبیت مذهب شیعه در ایران بودند. مثلا شاه اسماعیل، در سال ۹۱۴ ق. به دنبال فتوحات خود در ایران وارد عراق شد. پس از فتح آن، هنگامی که به چند فرسنگی مقبره مولا علی علیه السلام رسید، از اسب فرود آمد، و با پای پیاده و سر برهنه به سوی نجف اشرف شتافت. و با صدای بلند گریه می‌کرد و اشک می‌ریخت و در کنار ضریح بی­هوش شد.[۶]

شعار شاه اسماعیل در جنگ‌ها عبارت بود از : الله ، الله ، علی ولی الله[۷] و یکی از اشعارش اینست:

دست در دامن حیدر زن و اندیشه مکن                         هر که با نوح نشیند چه غم از طوفانش[۸]

یکی از اشعار شاه اسماعیل دوم، این است:

زشرق تا به مغرب ،گر امام است                                     علی و آل او ما را تمام است[۹]

شاه عباس چندین بار پیاده به مشهد برای زیارت رفت. وی در سالهای ۱۰۱۵ و ۱۰۱۶ هـ . ق بخش زیادی از دارایی خود را وقف چهارده معصوم کرد. و بر مهر او کلمه«کلب آستان علی» را نقش زده بودند.[۱۰]

 رشد تشیّع در این عصر به قدری بود که شیعیان ساکن در کشورهای دیگر به ایران مهاجرت کردند. محمد بن مکی بن محمد ملقب به شهید اول[۱۱]، شیخ نورالدین علی بن عبدالعال عاملی کرکی معروف به محقق ثانی[۱۲] و  شیخ حسین عاملی پدر شیخ بهایی از جبل عامل به قزوین آمدند.[۱۳]  در این عصر به قدری به این مذهب بها داده شد که در طی چند سال علمای بزرگی در مذهب تشیّع پرورش یافت که بنا به اختصار به چند تن از آنها اشاره می‌شود.

  1. شیخ بهایی (۹۵۳- ۱۰۳۰ ق. ) فقیه، ادیب، منجم، ریاضیدان صاحب کتاب اثنی‌عشریات.
  2. میرداماد (۹۶۹- ۱۰۴۱ق.) که او را بعد از ارسطو و فارابی معلم ثالث هم گفته اند و کتاب قبسات از اوست.
  3. ملاصدرا (۹۷۹- ۱۰۵۰ق.) پایه گذار حمکت متعالیه که مهمترین کتابش اسفار اربعه است.
  4. علامه مجلسی (۱۰۳۷- ۱۱۱۰ق.) چهره تابناک عصر صفوی است که در طی قرون از تابش آن کم نشده است. و مهمترین کتاب او بحارالانوار است.

عملکرد شاهان صفوی به گونه‌ای بود که علمای شیعه را در بالاترین مقام‌های کشور قرار می‌دادند و با آن‌ها در کارهای بزرگ مشورت می‌کردند و نشانۀ آن، اینکه شاه سلیمان تاجگذاری خویش را به دست علامه مجلسی انجام داد.

پس شاهان صفویه مروج مذهب شیعه در ایران بوده اند برای این امر از علمای شیعه امامیه به خصوص علمای جبل عامل کمک گرفته و مردم ایران را با مذهب شیعه آشنا کردند و از آن زمان تا حالا مذهب رسمی ایران شیعه امامیه است.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات.

[۱] – زاجر سیوری ، ترجمه کامبیز عزیزی، ایران عصر صفویه، ص ۲۱٫

[۲] – منوچهر پارسا دوست ، شاه اسماعیل اول،  ص ۱۰۵٫

[۳] – همان،  ص ۹۵٫

[۴] – عالم آرای صفوی،  ص ۵۶٫

[۵] – جعفریان، رسول،  صفویه از ظهور تا زوال،  ص ۴۱٫

[۶] . عالم آرای شاه اسماعیل،  ص ۱۶۷٫

[۷] . عالم آرای عباس، ج ۱،  ص ۱۵۶٫

[۸] . همان.

[۹] . دین و مذهب در عصر صفوی، مریم میر احمدی،  ص ۲۷، تهران، امیر کبیر ۱۳۶۳۰ش.

[۱۰] . همان، ص ۲۷٫

[۱۱] . میرزا محمد علی مدرس،  ریحانه الأدب فی تراجم المعروفین، ج سوم،  ص ۲۷۶٫

[۱۲] . همان،  ج ۵ ، ص ۲۴۷٫

[۱۳] . همان،  شماره ۱۱٫

گوشه ای از عظمت و فضایل كمتر گفته شده امیرالمؤمنین علیه السلام

سراسر عمر پر بركت امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ سرشار از فضائل و مناقب است. تولد او در كعبه، تربیت او به دست پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ ایمان آوردن وی به پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در اولین روزهای بعثت، كمك و یاری ایشان به آن حضرت، خوابیدن در جایگاه آن حضرت در شب هجرت، ازدواج با دختر آن بزرگوار، شركت مؤثر در جنگ های پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ با مشركان و… همه و همه تنها گوشه ای از عظمت و بزرگواری علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ می باشند. علم بی پایان علی ـ علیه السلام ـ عبادت های طاقت فرسا و خالصانه ایشان، كار و كوشش خستگی ناپذیر وی، كمك به نیازمندان و بیچارگان نیز می تواند بخشی از ابعاد وجودی آن حضرت را نشان دهد. به قول شاعر: كتاب فضل تو را آب بحر كافی نیست ـ كه تركنم سرانگشت و صفحه بشمارم.
با این همه به نظر می رسد كه در رابطه با قضاوت های امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ كمتر سخن گفته می شود. لذا به چند نمونه از قضاوت های آن بزرگوار اشاره می شود:

  1. جلوگیری از  قصاص دفعه دوم : مردی، مرتكب قتل مردی دیگر شد. برادر مقتول، قاتل را نزد خلیفه دوم (عمر) برد. عمر به وی دستور داد قاتل را بكشد. برادر مقتول، قاتل را به قدری زد كه یقین كرد او را كشته شده است. اولیای قاتل، او را برداشته و به خانه بردند و چون رمقی در بدن داشت، به معالجه اش پرداختند و پس از مدتی حالش خوب شد. برادر مقتول چون او را (قاتل) دید، دوباره او را گرفت و گفت: تو قاتل برادر من هستی باید تو را بكشم. مرد فریاد بر آورد تو یك بار مرا كشته ای و حقی بر من نداری.

مجدداً نزاع را به نزد عمر بردند. وی دستور داد قاتل را بكشند، ولی نزاع ادامه یافت تا این كه به نزد حضرت علی ـ علیه السلام ـ رفته و از او داوری خواستند. علی ـ علیه السلام ـ به قاتل فرمود: شتاب مكن و خود آن حضرت به نزد عمر رفت و به وی فرمود: حكمی كه درباره آنان گفته ای صحیح نیست. عمر گفت: پس حكم شان چیست؟ علی ـ علیه السلام ـ فرمود: ابتدا قاتل، شكنجه هایی را كه برادر مقتول بر او وارد ساخته از او قصاص می گیرد و آنگاه برادر مقتول می تواند او را بكشد. برادر مقتول با خود فكری كرد كه در این صورت جانش در خطر است، پس، از كشتن او صرف نظر كرد.[1]

  1. رفع قصاص از قاتل: مردی را در خرابه ای دیدند كه كاردی خون آلود در دست داشت و در همان نزدیكی نیز كشته ای بود كه در خون خود می غلتید. مرد را دستگیر كرده و نزد حضرت امیر ـ علیه السلام ـ بردند.آن حضرت فرمود: چه می گویی؟ متهم گفت: من آن مردم را كشته ام.

علی ـ علیه السلام ـ طبق اقرارش دستور داد از او قصاص بگیرند. ناگهان، مردی شتابزده نزد آن حضرت آمده و گفت: من آن شخص را كشته ام. امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ به مرد اول فرمود: چطور شد علیه خودت اقرار كردی؟

متهم: زیرا توانایی انكار نداشتم، بدان جهت كه افرادی مرا در خرابه ای با كاردی خون آلود بر بالین كشته ای دیده بودند و بیم آن داشتم كه اگر اقرار نكنم، مرا بزنند. حقیقت مطالب این است كه من در نزدیكی آن خرابه گوسفندی را ذبح كرده، پس در حالی كه كارد خون آلودی در دست داشتم، به منظور قضای حاجت، داخل خرابه شدم، ناگهان كشته ای را دیدم كه در خون خود می غلتید، بالین او رفته حیرت زده به او نگاه می كردم، كه ناگهان این گروه وارد خرابه شده، مرا به آن حال دیده و دستگیرم نمودند.

امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ به حاضران فرمود: این را به نزد فرزندم حسن ببرید و از او حكم مسأله را بپرسید، حضرت امام حسن ـ علیه السلام ـ در پاسخ آنان فرمود: به امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ بگویید: اگر چه این مرد، مسلمانی را كشته، ولی جان دیگری را از مرگ نجات داده است و خداوند می فرماید: …وَمَنْ أَحْیاهَا فَكأَنَّمَا أَحْیا النَّاسَ جَمِیعًا….[2]

بنابراین هر دو آزاد می شوند و خون بهای مقتول از بیت المال پرداخت می گردد.[3]

لازم به ذكر است كه امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ از این جهت این مسأله را به فرزندش امام حسن ـ علیه السلام ـ ارجاع دادند كه می خواستند به مردم بفهمانند كه امام بعدی، آن بزرگوار می باشند و الاّ خودشان می توانستند همان حكم فرزند شان را جاری سازند. بدون این كه نیازی به ارجاع به وی باشد.

منبع: نرم افرار پاسخ 2 مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات.

[1] . کلینی، محمد بن یعقوب، فروع الکافی، بیروت، دارالاضواء، چاپ اول، 1405ق، ج7، ص360. شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، بیروت، دارالتعارف، چاپ اول، 1401ق، ج4، ص128 و 129. شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، بیروت، دارالاضواء، چاپ دوم، 1406ق، ج4، ص128 و 129. شیخ طوسی، تهذیب الاحکام، بیروت، دارالاضواء، چاپ دوم، 1406ق، ج10، ص278، شوشتری، شیخ محمد تقی، قضاوت های امیر المؤمنین علی (ع) ترجمه موسوی جزایری، سید علی محمد، قم، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ چهارم، 1379ش، ص268 و 269.

[2] . مائده : 32.

[3] . فروع کافی، همان، ج7، ص289 و 290. تهذیب الاحکام، همان، ج10، ص173 و 174. قضاوت های امیر المؤمنین علی علیه السلام، همان، ص269 و 670.

علی علیه السلام در منظر قرآن و روایات تفسیری

پیش گفتار

قرآن کریم اساس معارف مسلمانان به شمار می آید. از این رو جا دارد سیمای قرآن ناطق را در کتاب نور و هدی مشاهده کنیم. شیوه رایج در این باره نقل روایات فضایل امام علیه السلام به ترتیب آیه ها و یا احیانا با محور قرار دادن ارزشهای امام علیه السلام است و چون به این سبک آثار فراوانی هست (1) و بهتر است از کارهای تکراری پرهیز و به تحقیقات افزوده شود؛ بی هیچ ادعایی (2) سخنانی در این زمینه از بزرگان نقل و بررسی می شود شاید مفید و مؤثر افتد.

آیه های ویژه حضرت علی (علیه السلام)

فضایل اهل بیت (علیهم السلام) در قرآن گاهی به صورت گروهی که شامل تمامی چهارده معصوم (علیهم السلام) است و در مواردی در خصوص پنج تن آل عبا و… بیان شده که شامل حضرت علی(علیه السلام) نیز هست و تنها چند مورد ویژه امام علی (علیه السلام) است، آقای دکتر نقی پورفر با برشماری 16 مورد، بیشترین آیه های ویژه را بر شمرده (3) ،ولی نمی توان ادعا کرد که همه دانشمندان بر تمامی این 16 مورد اجماع و اتفاق دارند. اختصاص برخی از این آیه ها به شخص حضرت علی (علیه السلام) قابل بحث و بررسی است، به هر حال عصاره شش آیه از آن ها – که در اختصاص به امام علی (علیه السلام) روشنتر است- با اندک توضیحی بیان می شود:

1) جان برکف

«و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤوف بالعباد (4) »

و از مردم کسی است که جانش را در برابر خشنودی خدا می فروشد و خداوند به بندگانش بسیار دلسوز است.

این آیه شریفه اندکی پس از هجرت درباره امیرمؤمنان نازل شده که در شب هجرت پیامبر(صلی الله علیه وآله) (لیلة المبیت) به جای پیامبر(صلی الله علیه وآله) آرمید و جان خویش را سپر بلای حضرت کرد. روایات شیعه و سنی در خصوص ایثار آن حضرت و ویژگی این آیه به امیرمؤمنان گزارش های مفصل و مکرری دارند (5).

از شش آیه قبل مسلمانان مهاجر را به چهار گروه تقسیم می کند که دو به دو شخصیتی متقابل یکدیگر دارند.

الف: گروهی که می گویند:« پروردگارا در دنیا همه چیز را به ما عطا نما، در حالی که او را در آخرت هیچ بهره ای نیست».

ب: کسانی که می گویند: «پروردگارا به ما در دنیا حسنه و در آخرت نیز حسنه عطا فرما و از عذاب آتش دوزخ حفظ نما».

ج: «و از مردم کسی هست که سخن او در زندگی پست دنیا، تو را به شگفتی می آورد و خشنود می کند [ولی در باطن چنین نیست] و خداوند بر آنچه در قلب او است گواه می گیرد و او سرسخت ترین دشمنان است. نشانه دشمنی باطنی او این است که وقتی روی بر می گرداند و از نزد تو می رود، می کوشد تا در زمین فساد به راه اندازد و حرث و نسل را نابود کند…».

د: شهادت طلب که در خصوص حضرت علی (علیه السلام) است و پاداشش رضای خدا است نه اجر مادی.

2) سخنگوی محشر

«… فاذن مؤذن بینهم ان لعنة الله علی الظالمین (6) »

در هنگامه محشر ندا دهنده ای در میان بهشتیان و دوزخیان ندا می دهد -به گونه ای که همگان می شنوند- که: «لعنت خدا بر ستمگران».

در روایات اسلامی، این مؤذن و سخنگو به امیر مؤمنان تفسیر شده است. و در روایات اهل سنت آمده که علی (علیه السلام) می فرمود:

انا ذلک المؤذن؛

آن که آن روز ندا سر می دهد منم.

از ابن عباس روایت است که علی(علیه السلام) می فرماید: «لعنت خدا بر آنان باد که ولایت مرا تکذیب کردند و حق مرا کوچک شمردند».

3) منادی برائت از مشرکان

برخی از طوایفی که در حدیبیه با پیامبر(صلی الله علیه وآله) پیمان بسته بودند، یک جانبه و بدون هیچ مجوزی پیمانشان را – به خاطر همکاری آشکار با دشمنان اسلام- شکستند و یا در صدد از بین بردن رسول خدا برآمدند. پس از خیانت اینان، سوره رائت به ویژه آغاز آن که مظهر غضب الهی است نازل شد.

به اتفاق شیعه و اکثر اهل سنت، حدود ده آیه آغازین سوره به ابوبکر سپرده شد، تا در روز عید قربان در اجتماع مردم به عنوان اعلامیه عمومی بخواند. پس از رفتن ابوبکر، جبرئیل نازل شد و اعلام کرد:

«لن یؤدی الا انت او رجل منک »

رسالت اعلان به مشرکان را کسی جز تو یا مردی از اهل بیت تو ادا نخواهد کرد.

ابوبکر را برگرداندند و علی (علیه السلام) این سوره را بر مشرکان مکه خواند. (7)

توجه به موارد مشابه، به روشنی گویای معرفی شخصیت علی (علیه السلام) در مقایسه با رقبای آینده است، در این ماجرا علاوه بر این نکته، قرابت میان علی (علیه السلام) و پیامبر(صلی الله علیه وآله) را به عموم اعلام می دارد. نظیر تعبیر «انفسنا» در قضیه مباهله.

4) شاهد همگام با پیامبر(صلی الله علیه وآله)

«افمن کان علی بینة من ربه و یتلوه شاهد منه (8) »

این آیه در حقانیت و صداقت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) است. و «بینه » و دلیل روشن صدق او قرآن است و شاهد صدق نبوتش، حضرت علی (علیه السلام) است که پیش از او در تورات نشانه هایش آمده است. مضمون آیه چنین است:

آیا کسی که (پیامبرصلی الله علیه وآله) دلیل روشنی از پروردگار خویش (قرآن) در اختیار دارد و در پی آن شاهد و گوا از سوی خدا آمده و قبل از آن کتاب موسی (تورات) به عنوان پیشوا و رحمت و بیانگر عظمت او آمده است.

امیر مؤمنان از شان ملکوتی خویش در آغاز رسالت خبر می دهد- که می تواند توضیحی بر آیه شریفه باشد:

«ولقد کنت اتبعه اتباع الفصیل اثر امه… (9) »

من همواره پیامبر را دنبال می کردم، همچون در پی آمدن بچه شتر از شیر گرفته، در پی مادرش. هر روز برای من از اخلاق خود نشانه ای برپا می داشت و مرا به پیروی آن می گماشت…

من نور وحی و رسالت را می دیدم و نسیم نبوت را استشمام می کردم، و به خدا سوگند هنگام نزول وحی، من نعره شیطان راشنیدم، پرسیدم «یا رسول الله! این نعره چیست؟» پس پاسخ فرمود: « این شیطان است که – با بعثت و نزول وحی – از این که معبود مردم باشد مایوس گشته، یا علی تو می شنوی آنچه را من می شنوم و می بینی آنچه را من می بینم. جز آن که تو پیامبر نیستی و لیکن تو وزیری و بر راه خیر می روی…» (10).

نور وحی، امری محسوس نیست که به رؤیت در آید، بلکه چشم ملکوتی می طلبد تا آن را ببیند و شنیدن نعره شیطان نیز گوشی برزخی می خواهد، این ویژگی های ملکوتی برای آن حضرت در دهه اول عمر رخ داده است.

5) علی معجزه هم تراز قرآن

«و یقول الذین کفروا لست مرسلا، قل کفی بالله شهیدا بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب (11) »؛

کافران می گویند: «تو پیامبر نیستی » بگو: «همین بس که دو کس میان من و شما گواه باشد، یکی الله و دیگری کسی که علم کتاب در نزد او است».

یعنی هم خدا می داند که من فرستاده اویم و هم کسانی که از قرآن آگاهی دارند.

مقصود از «شهادت خداوند» شهادت از طریق قرآن کریم است، که سند حقانیت قطعی ادعای نبوت است. نظیر آیه 51 سوره عنکبوت. و مصداق «من عنده علم الکتاب » علی (علیه السلام) است.

«ابن ماجه » از بزرگان اهل سنت در فضایل علی (علیه السلام) از آن حضرت نقل می کند:

«انا عبدالله، و اخو رسوله (صلی الله علیه وآله) و انا الصدیق الاکبر لایقولها بعدی الا کذاب »؛

یعنی من بنده خدا و برادر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) و من بزرگترین تصدیق کننده رسالت هستم، پس از من این اوصاف (مثل صدیق) را جز کذاب ادعا نمی کند. (12)

6) هارون امت اسلام

هنگامی که حضرت موسی (علیه السلام) به رسالتی عظیم و گسترده مبعوث و به مبارزه با قدرت فرعونی مامور شد، دست به دعا برداشت و نیازهایی را مطرح کرد. از جمله تقاضا کرد؛ خدا برادرش هارون را به وزارت او نصب کند، تا پشتش به او محکم و شریک کارش باشد. مشخصات هارون (علیه السلام) چنین است:

«واجعل لی وزیرا من اهلی، هرون اخی…»

«وزیری از خاندانم برای من قرار ده، برادرم هارون را».

پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) نیز مشابه همین درخواست را از خدا کرد و درباره علی (علیه السلام) مستجاب شد که خلاصه اش به «حدیث منزلت » معروف است، و علامه طباطبائی می فرماید:

این حدیث از صد طریق از اهل سنت و هفتاد طریق از طرق شیعه نقل شده است.× (13)

در همین جا از طولانی کردن این بحث خودداری کرده و خوانندگان گرامی را به ماخذ ارجاع می دهیم، گفتنی است که آقای نقی پورفر جمعا 78 عنوان و آیه، از باب تفسیر قرآن به قرآن را بحث و بررسی کرده است.

جری و تطبیق در آیات ولایت

آیات شامل فضایل ائمه معصومین (علیهم السلام) دو گونه است، برخی – به کمک روایات معتبر- به معصومین (علیهم السلام) و یا تنها به امام علی (علیه السلام) اختصاص دارد. (14) و بعضی دیگر از آیات فضایل که درباره معصومان آمده طبق قاعده «جری و تطبیق » عمومیت می یابد و شامل دیگران نیز می گردد.

از بخش نخست که منحصرا درباره حضرت علی (علیه السلام) یا معصومان (علیهم السلام) است و بیش از یک یا چند مصداق ندارد؛ آیه اکمال دین (مائده/3)، آیه مباهله (آل عمران/ 60) و آیه ولایت (مائده / 55 (15) ) قابل ارایه است. و از بخش دیگر، آیه تاویل که در شرح «والراسخون فی العلم » (16) از امام صادق (علیه السلام) روایت است:

«والراسخون فی العلم هم آل محمد»

«راسخان در علم خاندان پیامبر هستند».

علامه طباطبائی(قدس سره ) می فرماید:

«این مورد نیز مانند موارد مشابه، از باب جری و انطباق است » (17)

یعنی روایت دلالت دارد که راسخان در علم خاندان پیامبرند. ولی روایت سبب اختصاص نمی شود زیرا آیه شریفه را بر مصداق هایی تطبیق کرده و مضمونش بر غیر آنان نیز جریان دارد.

مفهوم جری و تطبیق

قرآن کریم نور و بیان و تبیان است. ترجمه و برخی مفاهیم قرآن روشن و برای همگان، بشیر و نذیر است. ولی بی عنایت به روایات معصومان (علیهم السلام) تمامی آیات و معارف بلند قرآنی مفهوم و مبین نیست. در این زمینه از احادیث بی نیاز نیستیم، تفکیک تفسیر از حدیث همان تفکر «حسبنا کتاب الله » است که بر آن اساس کج، ثقلین (قرآن و عترت) از هم جدا شد و این افتراق، امت واحده را در تفسیر قرآن کریم و دین، به فرقه های مختلف و حتی متضاد منشعب ساخت.

بی شک روایات معتبر و موثق اهل بیت (علیهم السلام) در تبیین وحی، نقشی تعیین کننده و اساسی دارد و همچون مشعلی فروزان فرا راه مفسران قرار می گیرد.

نکته بسیار با اهمیت این جا است که این روایات – که معمولا به تناسب خاصی صادر شده- نباید مورد آیه را در خود منحصر کند زیرا لازمه اش این است که قرآن تنها برای زمان خاصی آمده باشد و برای کسانی که در عصر نزول، حضور نداشته اند بهره ای جز خواندن و تبرک جستن به آن نداشته باشد. بنابراین بدیهی است که سیل معارف قرآنی همواره جاری و ساری است و هر نوروزی بر مصداقی نو قابل انطباق است. به این نکته اصطلاحا «جری و تطبیق » گفته می شود.

تاریخچه جری و تطبیق

«جری » یا «تطبیق » آیه بر موردی مشخص، که در روایات به وفور یافت می شود، اصطلاحی است برگرفته از احادیث ائمه (علیهم السلام) به کارگیری چنین اصطلاحی در تفاسیر قدما دیده نشده، هر چند ممکن است به مضمون آن معتقد بوده اند.

گویا اولین مفسری که این موضوع را به روشنی پرورش و رواج داد مرحوم علامه طباطبائی (قدس سره) است. وی در آغاز تفسیر المیزان، بحث کوتاهی درباره جری فرموده و در سراسر تفسیر، روایات مربوطه را به آن مبحث ارجاع داده است. (18)

روایتی که این اصطلاح را در علوم قرآن پدید آورده، در تفسیر عیاشی (م 320ق) و از امام محمدباقر(علیه السلام) است. فضیل بن یسار می گوید: از امام درباره این روایت که می فرماید:

«مافی القرآن الا وله ظهر و بطن و ما فیها الا و له حد مطلع »

پرسیدم؛ «منظور از این که قرآن ظهر و بطنی دارد چیست؟» حضرت فرمود:

«ظاهرش تنزیل آن است و باطنش تاویل آن، بخشی از آن گذشته و بخشی هنوز نیامده است «یجری کما یجری الشمس والقمر» قرآن به موازات حرکت خورشید و ماه و سال؛ ساری و جاری است (19) و هر روز، تازه و با طراوت است».

اصطلاح «جری » از همین روایت برگرفته شده است.

مرحوم علامه( رحمه الله) می فرماید: «روش ائمه (علیهم السلام) این بوده است که آیاتی از قرآن کریم را بر مواردی قابل انطباق، تطبیق می کردند؛ گرچه از مورد نزول آیه خارج باشد. (20)

امام علی (علیه السلام) می فرماید:

قرآن، چراغ پر فروغی است که خاموشی در آن راه ندارد: «سراجا لایخبو تو قده »… (21)

اهمیت این اصل می طلبد که احادیث زیر را در پشتوانه این قاعده نقل کنیم:

1- حضرت امام باقر(علیه السلام) – ضمن روایتی- می فرماید: «اگر آیه ای درباره امتی نازل می شد و آنها منقرض می شدند و با انقراضشان آیه می مرد، چیزی از قرآن باقی نمی ماند. قرآن از آغاز تا انجامش و از انتها تا ابتدایش همواره – تا آسمان ها و زمین برپا است – جریان دارد. پس برای هر ملتی، آیه ای است که آن را تلاوت می کند، و آنان به لحاظ آن آیه در خیر یا شر خواهند بود. (22)

2- مردی از امام کاظم (علیه السلام) پرسید: «چگونه است که قرآن در نشر و آموزش جز زیادت و طراوت به دنبال ندارد؟ امام فرمود:

«خداوندتبارک و تعالی قرآن را برای زمان خاص و ملت مخصوص، قرار نداده، قرآن پیوسته تا قیامت، نو است و نزد هر امتی، تر و تازه است».

3- ابو بصیر گوید: از حضرت صادق( علیه السلام) درباره آیه:

«انما انت منذر و لکل قوم هاد (23) »

یعنی تو تنها هشدار دهنده هستی و برای هر قومی یک هادی وجود دارد

پرسیدم؛ امام فرمود:

«رسول خدا -که درود خدا بر او باد- منذر و علی (علیه السلام) هادی است. ای ابوبصیر آیا امروزه هم هادی وجود دارد؟

گفتم:« آری، فدایت شوم، از خاندان شما پیوسته هادی پس از هادی آمده تا امروز که هدایتگری به شما سپرده شده است. حضرت فرمود:

«ای ابوبصیر خدا تو را رحمت کناد، اگر چنان می بود که تا آیه ای برای مردی نازل می شد و آن مرد وفات می کرد آیه نیز می مرد، از قرآن و سنت چیزی نمی ماند، لیکن قرآن زنده است، همان گونه که درباره گذشتگان جریان داشت درباره آیندگان نیز جاری است.» (24)

حضرت در نخستین بخش این روایت، کلمه «هادی » را بر علی (علیه السلام) تطبیق می فرماید و ابوبصیر که پرورش یافته مکتب او است، به خوبی معنای «جری » قرآن در همه ادوار تاریخ را آموخته، از این رو در حضور امام، واژه «هادی » را بر فرد فرد امامان (علیهم السلام) تطبیق می کند و حضرت، علاوه بر تقریر گفته وی: «جری » را مدلل می سازد.

به جرئت می توان گفت: «بسیاری از روایاتی که آیه های قرآن کریم را در فضایل امام علی (علیه السلام )یا چهارده معصوم (علیهم السلام ) بیان می کند از همین باب است».

یعنی از مضمون آنها انحصار فهمیده نمی شود، بلکه امامان (علیهم السلام) را به عنوان برترین و بارزترین مصداق های آن فضایل نشان می دهد.

نمونه هایی از جری و تطبیق

الف: ابن عباس گوید: هنگامی که آیه شریفه:

«ان الذین آمنوا و عملواالصالحات اولئک هم خیرالبریه (25) »

نازل شد، پیامبر(صلی الله علیه وآله) به علی (علیه السلام) فرمود:

آن (مؤمنان دارای اعمال صالح که بهترین آفریدگانند) تو و شیعیان تو هستند، شما با شیعیانت در قیامت راضی و خشنود و مرضی پروردگار وارد محشر می شوید و دشمن شما خشمناک و سرافکنده. پرسید یا رسول الله! دشمن من کیست؟ فرمود: «هموکه از تو اظهار بیزاری دارد و لعنتت می کند»، سپس فرمود: «خدا علی (علیه السلام )را رحمت کند، که رحمت می کند. (26)

ب: امام صادق (علیه السلام) در روایتی می فرماید:

«یا ایتهاالنفس المطمئنة… (27) »

درباره حضرت علی (علیه السلام) است.

ج: ابن عباس گوید:

«و من یعرض عن ذکر ربه… (28) »

«ذکر ربه » ولایت علی بن ابی طالب( علیه السلام) است. (29)

د: ابن عباس و گروهی دیگر از راویان می گویند:

«والسابقون السابقون × اولئک المقربون » (30)

درباره علی (علیه السلام ) نازل گشت. (31)

ه : از امام باقر(علیه السلام) روایت است:

«و قلیل من الآخرین (32) »درباره علی (علیه السلام) است.

و: از حضرت باقر(علیه السلام) نقل شده:

«قل هل یستوی الذین یعلمون… (33) »ما هستیم و:«والذین لایعلمون »دشمن ما است.

بدیهی است مضمون آیه منحصر به حضرت علی (علیه السلام) نیست و هدف این روایات نشان دادن مصداق های روشن و مهم است نه انحصار در همین مورد.

فضایل علی (علیه السلام) از دیدگاه تفسیر قرآن به قرآن

ده ها کتاب در خصوص اهل بیت (علیهم السلام) در قرآن سامان یافته مثل:

تفسیر فرات کوفی؛ تاویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة؛ شواهد التنزیل لقواعد التفضیل.سبک همه آن ها ذکر احادیث و آثاری است که از پیامبر(صلی الله علیه وآله) و اهل بیت (علیهم السلام) یا اصحاب رسیده و دلالت دارد که آیاتی در بیان فضایل اهل بیت (علیهم السلام) یا مذمت دشمنان است.

گذشته از مبحث فضایل علی( علیه السلام) در قرآن، بسیاری از مفسران با روش «تفسیر قرآن به حدیث » به تفسیر پرداخته و کوشیده اند هر آیه ای را با تکیه بر منابع روایی توضیح دهند که آثار اینان به تفاسیر روایی معروف است، مثل: تفسیر عیاشی؛ تفسیر ابو حمزه ثمالی؛ تفسیر نعمانی؛ نور الثقلین؛ تفسیر القمی؛ البرهان؛ و الدر المنثور.

بعضی دیگر، هم از آثار معصومان و اصحاب و هم از سخنان مفسران عصر نزول قرآن و حضور اهل بیت (علیهم السلام) و هم از سایر منابع چون لغت و… بهره برده اند و کتاب هایشان به تفسیر ماثور شهرت یافته است، از این دست می توان: جامع البیان طبری؛ تفسیر ابن کثیر؛ کنز الدقائق و بحر الغرائب و منهج الصادقین را نام برد

یکی از شیوه های تفسیری که از هنگام تالیف المیزان (34) به بعد رواج و رونق بیشتری یافته «تفسیر قرآن به قرآن است ». همان گونه که قرآن کریم بیانگر هر چیزی است، روشنگر ابهام های خود نیز هست، بلکه محکمترین مصدر برای توضیح قرآن، خود قرآن است. چنان که حضرت علی (علیه السلام) می فرماید:

«کتاب الله تبصرون به و تنطقون به و تسمعون به و ینطق بعضه ببعض، و یشهد بعضه علی بعض…»

کتاب خدا که بدان راه حق را می بینید و بدان از حق سخن می گویید و بدان حق را می شنوید. بعض آن، بعض دیگر را تفسیر کند؛ و پاره ای بر پاره دیگر گواهی دهد. (35)

نمونه ای را در این باره می آوریم:

خداوند درباره شب قدر در سوره دخان می فرماید:

«انا انزلناه فی لیلة مبارکة »

به راستی که قرآن را در شب پر برکتی نازل کردیم.

در سوره قدر می فرماید:

«انا انزلناه فی لیلة القدر»

ما آن را در شب قدر فرو فرستادیم.

و بالاخره در سوره بقره می خوانیم:

«شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن (36) »

ماه رمضانی که قرآن در آن نازل شد.

با کنار هم قرار دادن این سه آیه به دست می آید که اولا قرآن کریم در یک شب و ثانیا شب قدر و ثالثا در ماه مبارک رمضان نازل شده و همچنین روشن می شود که شب قدر در ماه رمضان است. (37)

حال که با این مقدمه منظور از تفسیر قرآن به قرآن روشن شد، گفتنی است که حجت الاسلام دکتر ولی الله نقی پورفر، سعی کرده با روش تفسیر قرآن به قرآن به بررسی شخصیت اهل بیت (علیهم السلام) در قرآن بپردازد و اثری به همین نام در سال 1377 به اهتمام مرکز آموزش مدیریت دولتی در 374 صفحه وزیری منتشر کند. (38) وی می نویسد:

«این راه، اولی ترین و متقن ترین راه معرفی شان اهل بیت (علیهم السلام) می باشد… همانگونه که قرآن کریم خود حجت قاطع بر آسمانی و خدایی بودن خویش می باشد، خود سند یقینی بر اثبات اهل بیت(علیهم السلام )خواهد بود. این روش، با وجود اتقانش، متاسفانه در شان اهل بیت (علیهم السلام ) کمتر مورد استنباط قرار گرفته است؛ حال آن که – با توجه به روایات- معصومین (علیهم السلام) عملا در موارد بسیاری، با همین روش به اثبات شئون خویش پرداخته اند.

مفسران شیعه در طول تاریخ – به طور پراکنده- از این روش استفاده ها نموده اند… لیکن عمدتا به موارد محدودی از آیات پرداخته شده است که متناسب با کثرت شئون اهل بیت (علیهم السلام) و عظمت حیرت انگیز آنان نمی باشد و تحقیقی بسیار گسترده تر و متقن تری را حداقل با الهام از مجموعه احادیث وارده از طریق فریقین می طلبد (39) »

اشارتی به چند آیه

الف: اهدناالصراط المستقیم

… با توجه به قرین بودن تعبیر «الصدیقین » با «النبیین » معلوم می شود در این جا مقصود از صدیقین، ولی معصوم غیر نبی است… (40).

«و ما ارسلنا من قبلک الا رجالا نوحی الیهم فسئلوا اهل الذکر ان کنتم لاتعلمون (41) »

نویسنده در صفحات 182تا 187 کتابش با شواهد متعدد قرآنی اثبات می کند که «اهل ذکر» تنها اهل بیت نبوت (علیهم السلام) هستند که از مقام عصمت و طهارت برخوردارند و قرابت غیر قابل انفکاکی با قرآن را دارا می باشند و به دلیل «ولن یفترقا» در خطبه پیامبر(صلی الله علیه وآله) در حجة الوداع (42) قرآن و عترت از یکدیگر هرگز جدا نخواهند شد. (43)

ب: علی مجتبای غربال کننده

معیار تمیز خبیث و طیب و میزان تشخیص مؤمن و منافق، حضرت علی (علیه السلام) است. و این معیار از آیه 179 سوره آل عمران استفاده می شود، روایات نیز همین را گفته اند ولی متاسفانه در تفاسیر از آن غفلت شده است. آیه می فرماید:

«ما کان الله لیذر المؤمنین علی ما انتم علیه حتی یمیزالخبیث من الطیب و ما کان الله لیطلعکم علی الغیب و لکن الله یجتبی من رسله من یشاء فآمنوا بالله و رسله و ان تؤمنوا و تتقوا فلکم اجر عظیم.

یعنی خداوند را چنین نباشد که مؤمنان را به حالتی که شما بر آن مستقرید، واگذارد، مگر آن که خبیث را از پاکیزه جدا نماید؛ و خداوند را چنین نیست که شما را بر غیب آگاه گرداند؛ و لیکن خداوند از رسولانش هر که را بخواهد، بر می گزیند، پس به خدا و رسولانش ایمان آورید، و اگر ایمان آورید و تقوا پیشه کنید پس برای شما اجری عظیم خواهد بود.

آیه شریفه، سنت غربال مدعیان ایمان، در هر عصر و زمان به ویژه در دوران پیامبر(صلی الله علیه وآله) را بیان می فرماید. ولی این غربال گری با نزول فهرستی از اسامی مؤمنان و منافقان و آگاه سازی بر غیب نیست. به دلیل «وما کان الله لیطلعکم علی الغیب » (آل عمران، آیه 179)، بلکه از طریق برگزیدن شخصیتی ملکوتی در جامعه پیامبر، این غربال صورت می گیرد. وجود این مجتبای الهی، و عکس العمل جامعه در برابر شخصیت او، دوست و دشمن را معرفی می کند. این معیار، طبق روایات شیعه و سنی علی (علیه السلام) است. (44)

ابو سعید خدری گوید: ما فرزندان خویش را با محبت علی (علیه السلام) می آزمودیم که اگر دوستدار علی (علیه السلام) بود او را مؤمن و گرنه، منافق می شمردیم.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) می فرمایند:

«لولاک یا علی، ما عرف المؤمنون بعدی »

ای علی! اگر تو نبودی پس از من،مؤمنان شناخته نمی شدند. (45)

«علی حبه ایمان و بغضه نفاق ».

عشق به علی ایمان و دشمنیش نفاق است. (46)

در نهج البلاغه، حکمت 45 نیز همین حدیث و مضمون آمده است.

علی (علیه السلام) در نهان آیات

از دیدگاه های قابل بررسی، تفسیر باطن آیات است. یعنی آیه هایی که ظهور لفظی در امام علی (علیه السلام )یا اهل بیت (علیهم السلام) ندارند. ولی باطن آن ها درباره ائمه (علیهم السلام) است. توضیحی در تفسیر قرآن کریم به باطن و به عبارتی ظهر و بطن آیات، خالی از لطف نیست.

ظهر وبطن و تفسیر و تاویل

این دیدگاه، معتقد است، علاوه بر ظهور الفاظ قرآن کریم در دلالت های مطابقی و تضمنی و التزامی، قرآن باطنی دارد. اهل ظاهر و عربی دانان، ظاهرش را و اهل نظر و معصومان (علیهم السلام) باطن آن را می یابند، المیزان آیه «لایمسه الاالمطهرون » را به تماس اهل تطهیر با عمق و باطن قرآن، تفسیر کرده است؛ بررسی مبحث زبان وحی و مبحث مناهج و سبک های تفسیری، گسترده است.

از این رو به نقل چند روایت و ارایه منابع تحقیق بسنده می شود.

واژه تاویل چند کاربرد دارد، که یکی به همین معنا است. (47) از حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) نقل شده:

«ما فی القرآن آیة الا و لها ظهر و بطن »

در قرآن آیه ای نیست، جز آن که ظاهر و باطن و عیان و نهانی دارد.

از حضرت باقر(علیه السلام) معنای این حدیث نبوی را پرسیدند، فرمود:

«ظهره تنزیله و بطنه تاویله، منه ما قد مضی و منه مالم یکن، یجری کما تجری الشمس والقمر»

ظاهر قرآن، همان انگیزه و معنایی است که قرآن طبق آن نازل گشته و باطن قرآن تاویل و تحقق عینی آن است، بخشی از تاویل سپری شده و بعضی هنوز رخ نداده [قرآن تازه می شود و] در بلندای دوران جریان دارد همان گونه که خورشید و ماه هرلحظه در افقی در حرکت است. (48)

از پیامبر اکرم( صلی الله علیه وآله) – خطاب به یارانش – نقل است که فرمود:

«برخی از شما بر طبق تاویل قرآن می جنگد همان گونه که جنگیدم بر تنزیل آن و او علی بن ابی طالب است » (49)

شبیه این روایت، این فراز دعای شریف ندبه است:

«یحذو حذوالرسول صلی الله علیه وآله و یقاتل علی التاویل ولا تاخذه فی الله لومة لائم…»

علی (علیه السلام) قدم، جای پای پیامبر(صلی الله علیه وآله) می نهاد و طبق تاویل و باطن قرآن کریم می جنگید و در راه خدا از سرزنش هیچ ملامتگری نمی هراسید.

بدیهی است جنگ با معاویه کار آسانی نبود زیرا به بسیاری از مردم قبولانده بود که خال المؤمنین، کاتب وحی، فامیل پیامبر(صلی الله علیه وآله) خونخواه عثمان، مجری قرآن و… من هستم!.

از پیامبر(صلی الله علیه وآله) روایت شده که:

«ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطن الی سبعة ابطن (50) »

حقیقتا برای قرآن ظاهر و باطنی است و بطن آن نیز دارای باطنی است تا هفت باطن.

طبق روایتی، از امام علی (علیه السلام) پرسیدند آیا جز قرآن [غیر از قرآن رایج] چیزی از وحی نزد شما هست؟ فرمود:

«لا، والذی فلق الحبة و براالنسمة الا ان یعطی عبدا فهما فی کتابه (51) »

یعنی نه، سوگند به آن خدایی که دانه را شکافت و رویانید و جان دار را آفرید [غیر از قرآن چیزی نزد ما نیست] مگر خدا به بنده ای توفیق فهم کتابش را عطا فرماید.

یعنی هرگونه علم غیب و آگاهی که داریم به برکت فهم قرآن کریم است، بدیهی است منظورشان پنهان قرآن است نه پیدای آن، که برای همگان قابل فهم است.

از حضرت صادق (علیه السلام) روایت شده که کتاب خدا چهار بخش است:

«العبارة والاشارة و اللطائف و الحقائق، فالعبارة للعوام و الاشارة للخواص و اللطائف للاولیاء والحقائق للانبیاء» (52)

قرآن شامل عبارت، اشارت، لطایف و حقایق است، عبارت برای همگان است و اشارت برای خواص و لطایف برای اولیای خدا و حقایق برای پیامبران است.

هشدار

راه تاویل و باطن قرآن، برای همگان باز نیست و چون صراط مستقیمی است که از شمشیر باریک تر و از مو نازک تر است. راه باطن، از طریق ظاهر قرآن می گذرد و از زبان راسخان در علم و مطهرون اعتبار می یابد، چنان نیست که هرکس هر چه دل تنگش بخواهد بگوید و به حساب باطن و تاویل قرآن واریز کند، در جایی که به اتفاق و اجماع مسلمانان، تفسیر به رای و تحریف معنوی قرآن ممنوع است، نمی توان هر ادعایی را تفسیر باطن وانمود، نمود و آنچه دستاویز برخی فرقه ها است و به اسم اهل حق یا باطنیه یا نصیریه و… معروف است، تفسیر باطن قرآن نیست.

نمونه ای از تفسیر باطن

«احسان »، علی (علیه السلام) است. از ابن عباس روایت است که:« اولین کسی که از زیور بهشت می پوشد، حضرت ابراهیم (علیه السلام) است، به برکت مقام خلت و دوستیش. پس از او حضرت محمد(صلی الله علیه وآله) است. زیرا او برگزیده و صفوة الله است. سپس حضرت علی (علیه السلام) است و در آیه :

ان الله یامر بالعدل و الاحسان (53) »

عدل رسول الله (صلی الله علیه وآله) و احسان علی( علیه السلام) است.

و در ادامه آیه:

«والذی جاء بالصدق »، رسول الله است «وصدق به »، علی (علیه السلام) است. (54)

علی (علیه السلام) بزرگ ترین آیت الهی

در تفاسیر روایی در زیر برخی آیه ها که از نشانه ها و آیات الهی سخن رفته، مثل آیه شریفه :

«وقال الذین لایعلمون لولا یکلمناالله او تاتینا آیة کذلک قال الذین من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم قد بینا الآیات لقوم یوقنون (55) »

آمده است که بزرگترین آیت الهی علی (علیه السلام) است. و از خود حضرت علی (علیه السلام) هم روایت شده:

«مالله آیة اکبر منی »

برای خداوند آیتی بزرگتر از من نیست. (56)

ابن قولویه در کامل الزیارات از حضرت صادق (علیه السلام) ضمن روایتی نقل می کند،

چه آیتی بزرگتر از ما است؟

علی (علیه السلام) قرآن ناطق

کتاب شریف کافی از حضرت کاظم (علیه السلام) روایت می کند که آیه 2 سوره دخان:

«حم والکتاب المبین »

«حم » حضرت محمد(صلی الله علیه وآله) و «الکتاب المبین » امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.

در تفسیر قمی نیز زیر آیه بالا از امام باقر(علیه السلام) روایت شده:

«الکتاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) است » (57)

«الساعة » علی (علیه السلام) است

در تفسیر قمی (ج 2، ص 112) زیر آیه 11، سوره فرقان:

«بل کذبوا بالساعة »

آمده است، یعنی علی (علیه السلام) را تکذیب کردند.

اگر صحت این گونه احادیث ثابت شود می تواند از بابت تفسیر باطن شمرده شود.

«ماء معین » امام (علیه السلام) است

زیر آیه شریفه:

«قل ارایتم ان اصبح ماؤکم غورا فمن یاتیکم بماء معین (58) ».

اگر آب شما فرو رود، چه کسی برای شما آب گوارا می آورد؟

روایاتی چند رسیده است که آیه درباره حضرت مهدی (علیه السلام) و فرو رفتن ماء معین غیبت آن حضرت است.

استاد معرفت – دام عزه- با توضیحات مناسب و نقل دو روایت «ماء معین » را به علم امام که همچون آب حیاتبخش است تفسیر کرده و این تفسیر را نوعی گرایش به تفسیر باطن با دلالت فحوای عام دانسته است. مضمون حدیث حضرت باقرعلیه السلام در این جا چنین است:

«اذا فقدتم امامکم فلم تروه فماذا تصنعون »

هنگامی که دست شما از دامن امامتان کوتاه شد و او را ندیدید چه می کنید؟

حضرت رضا(علیه السلام) می فرماید:

«ماؤکم: ابوابکم الائمة، و الائمة: ابواب الله، فمن یاتیکم بماء معین، ای یاتیکم بعلم الامام ». (59)

منظور از «ماؤکم » امامان، باب های شمایند، و ائمه ابواب خدایند پس جمله «فمن یاتیکم بماء معین » یعنی چه کسی علم امام را برای شما می آورد. (60)

منابع تحقیق

برای استقرای آیاتی که از این دیدگاه درباره امام علی (علیه السلام) و یا ائمه معصومین (علیهم السلام) است باید به سراسر تفاسیر روایی جامع همچون نورالثقلین، الدرالمنثور و همچنین آثاری که فضایل اهل بیت (علیهم السلام) را از دیدگاه قرآن بررسی می کند، نظیر: شواهدالتنزیل، تاویل الآیات الباهره، بصائرالدرجات، احقاق الحق و ملحقات آن و موسوعة الامام علی بن ابی طالب علیه السلام و… (61) مراجعه شود.

و برای مبحث تفسیر «نهان و باطن » قرآن، ماخذ مستقلی سراغ ندارم و می توان از لابه لای آثار علوم قرآنی استفاده کرد، مثلا: تفسیر طبری، جلد اول، ص 72 و مقدمه آن صفحه 22؛ روح المعانی، جلد اول صفحه 7؛ بحارالانوار، جلد 19، صص 2 و 30 و صص 94 – 93 و… تفسیرالبرهان، جلد 1، ص 19؛ تفسیرالصافی، جلد 1، صص 17-14 و صص 34-30؛ تفسیرالتبیان، جلد1، ص 9؛ غرائب القرآن نیشابوری، ج 1، ص 26؛ فتح البیان، جلد اول، صص 17-16؛ بیان السعادة، جلد اول، ص 13؛ محاسن التاویل، جلد اول، صص 67-51. نفحات الرحمن، جلداول، صص 31-28؛ المیزان، جلد سوم، صص 74-72. الحکمة المتعالیه، جلد سوم، صص 40-32؛ الغیب و الشهادة، جلد اول، صص 18-17؛ تقریب القرآن، جلد اول، صص 26-24؛ من هدی القرآن، جلد اول، صص 44-43؛ علوم القرآن عندالمفسرین، جلد سوم، صص 112-77 و…

علی (علیه السلام) برترین مصداق فضایل مؤمنان

روایات فراوانی از طریق شیعه و سنی دلالت دارد که زیبنده ترین مصداق صفات و فضایلی که خداوند برای مؤمنان در قرآن آورده است، علی (علیه السلام) است. او امیر مؤمنان و در خوبی ها سرامد آنان است و تمام آیات اهل ایمان درباره علی (علیه السلام) نیز هست.

حافظ کبیر عبیدالله بن عبدالله بن احمد، معروف به حاکم حسکانی حنفی نیشابوری که از بزرگان قرن پنجم هجری است، یکی از مقدمات هفتگانه کتابش شواهدالتنزیل را به همین موضوع اختصاص داده است.

آقای دکتر نقی پورفر نیز در این باره راهگشایی کرده و چنین گفته است:

راه دوم: آیات ناظر به اکمل صفات مؤمنان.

یکی از راه های شناخت اهل بیت (علیهم السلام) توجه به صفات و عملکردهای متعالی است که خداوند در قرآن کریم، از مؤمنان متعالی انتظار دارد، شخصیت اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، جلوه عملی این صفات متعالی است.

در بسیاری از روایات، آیات بسیاری به عنوان شان اهل بیت (علیهم السلام) مطرح گشته است که در واقع از همین باب تطبیق آیات بر مصداق اکمل آن است، که اهل بیت (علیهم السلام) می باشند؛ نه آن که این دسته از آیات، منحصرا در شان اهل بیت (علیهم السلام) باشد و شامل دیگر مؤمنان – در رتبه نازل تر- نشود (62).

برای تبرک و نمونه این حدیث را می آوریم: ابن عباس – مشهورترین مفسر صدر اسلام- زیر آیه کریمه

«ان للمتقین مفازا (63) »

گوید: او[قهرمان این آیه] علی بن ابی طالب (علیه السلام) است، به خدا او سرور کسانی است که تقوا و خوف الهی داشتند… (64)

نیز زیر آیه شریفه:

«و اما من خاف مقام ربه و… (65) »

گوید: علی بن ابی طالب (علیه السلام) از مقام رب و صحنه حسابرسی محشر در میان بندگان، خائف بود از این رو از نافرمانی خدا دوری گزید و هوای خویش را از محرمات و از خواهش های نفسانی بازداشت و بدینسان بهشت، ویژه او است و هر کسی که چنین باشد. (66)

نکته: منظور از آیات مؤمنان، فضایل و ارزش های پارسایان است چون این روایات در مقام مدح علی (علیه السلام) است. نه آن جایی که با خطاب به اهل ایمان از کار زشتی نهی شده، مثل:

«یا ایهاالذین آمنوا لاتقربوا الصلوة و انتم سکاری حتی تعلموا ماتقولون »

ای مؤمنان! در حالت مستی نزدیک نماز نشوید تا بدانید چه می گویید.

و یا آیه:

«یا ایها الذین آمنوا آمنوا»

ای مؤمنان! ایمان واقعی و عمیق بیاورید.

توجیه و تبیین دیگر این که بگوییم: در همین موارد هم علی (علیه السلام) بارزترین مصداقی است که از این نقایص دور است.

روایات غیر منقح و نامربوط

برخی حضرت امیر(علیه السلام) را در آینه ای مغشوش و ناقص از روایات نشان داده اند که به جای مدح باعث مذمت است. مثلا در تفسیر علی بن ابراهیم قمی آن حضرت «بعوضه » یعنی پشه معرفی شده است و این نقل ناقص، با ماجرای واقعی، فرسنگ ها فاصله دارد.

بررسی آیه شریفه

در شان نزول آیه گفته اند: هنگامی که خداوند برای منافقان دو مثال:

«مثلهم کمثل الذی استوقد…» و

«او کصیب من السماء (67) »

را بیان فرمود یا هنگامی که در آیات قرآن (حج، آیه 73؛ عنکبوت، آیه 41) به مگس و عنکبوت (68) مثل زده شد، جمعی از مخالفان، این تمثیل را دستاویز قرار داده و زبان انتقاد و استهزا گشودند که این چه وحی آسمانی است که از عنکبوت و مگس سخن می گوید؟

در پاسخ شان آیه نازل شد که:

«خداوند از این که به [موجودات کوچکی مانند] پشه و حتی بالاتر آن مثال بزند شرم نمی کند… (69) »

چرا که مثال وسیله ای برای تجسم حقیقت است، گاهی بلاغت ایجاب می کند که گوینده، برای نشان دادن ضعف مدعی، موجود ضعیف یا خردی را برای مثال انتخاب کند. در ادامه می فرماید: «اما کسانی که ایمان آورده اند می دانند که آن مطلب، حقی است از سوی پروردگارشان ولی آنها که کافرند می گویند: خدا از این مثال چه منظوری داشته است…»

نقل ناقص قمی رحمه الله

در تفسیر قمی از حضرت امام صادق (علیه السلام) آمده است:…

خدا این مثل را در شان امیرالمؤمنین بیان فرموده، و بنابراین امیرالمؤمنین (علیه السلام) «بعوضه پشه » است و «مافوقها» رسول الله (صلی الله علیه وآله).

دلیلش آن که در ادامه آیه می فرماید:

«فاما الذین آمنوا فیعلمون انه الحق من ربهم » و «حق » در آیه یعنی امیرالمؤمنین (علیه السلام) که رسول خدا از مردم برایش بیعت و پیمان گرفت، باز می فرماید:

«و اما الذین کفروا… الذین ینقضون عهدالله من بعد میثاقه -فی علی- و یقطعون ما امرالله به ان یوصل…» (70) خدا در رد مخالفان، این اوصاف را بیان می دارد که با علی (علیه السلام) نقض عهد و به جای صله رحم، قطع رحم کردند و… (71)

بدیهی است معرفی حضرت علی (علیه السلام)به صورت بالا، قدح است نه مدح!.

تحقیق ریشه ماجرا

روزی حضرت امام باقر(علیه السلام) توصیه می فرمود:

ما را با نام و لقب و اوصاف خودمان یاد کنید و اوصاف ما را – جز در ضرورت – بر دشمنان ما ننهید که خداوند پاداش فراوانی می دهد…

در آن جا از امام (علیه السلام) پرسیدند:« برخی از شیعیان و دوستان شما گمان می کنند که آن «بعوضه » در سوره بقره، آیه 26، علی (علیه السلام) است و «مافوقها» که ذباب و مگس باشد پیامبر(صلی الله علیه وآله) است!

حضرت توضیح داد:

«سمع هؤلاء شیئا لم یضعوه علی وجهه، انما کان رسول الله صلی الله علیه وآله قاعدا ذات یوم هو و علی علیه السلام اذ سمع قائلا یقول: ماشاءالله و ماشاء محمد، و سمع آخر یقول: ما شاءالله و ما شاء علی فقال رسول الله (صلی الله علیه وآله): لاتقرنوا محمدا و علیا بالله عز و جل و لکن قولوا: ماشاءالله ثم ما شاء محمد ماشاءالله ثم ما شاء علی.

ان مشیئة الله هی القاهرة التی لاتساوی و لا تکافا و لا تدانی، و ما محمد رسول الله (صلی الله علیه وآله )فی الله و فی قدرته الا کذبابة تطیر فی هذه الممالک الواسعة، و ما علی فی الله و فی قدرته الا کبعوضة فی جملة هذه الممالک… (72)

یعنی:

آنان چیزی شنیدند ولی درست نفهمیدند، روزی حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) با علی (علیه السلام) نشسته بودند، شنیدند، گوینده ای می گفت: «هر چه خدابخواهد و هر چه محمد بخواهد [پدید می آید] و دیگری می گفت: هرچه خدا بخواهد و هرچه علی بخواهد [رخ می دهد].

حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) فرمود: «محمد و علی را در ردیف خداوند قرار ندهید و به صورت جداگانه بگویید: هرچه خدا خواست و سپس هر چه محمد خواست، یا به طور جداگانه بگویید: هر چه علی خواست…

زیرا مشیت و خواست خدا است که قاهر و غالب است به گونه ای که هیچ چیز مساوی و نظیر و معادل و نزدیک به آن نیست و محمد که پیامبر خدا است در مقایسه با خدا و قدرتش جز مگس نیست که در این کشورهای گسترده به پرواز در آید و علی در کنار خدا و قدرتش جز پشه ای که در این جهان پهناور پرواز کند، بیش نیست. [و این دو اصلا قابل ذکر نیستند]

با این که فضل و عنایتی که خدا بر محمد و علی داشته، آن قدر زیاد است که برابری نمی کند بر فضل الهی بر تمامی آفریدگانش از اول تا آخر روزگار .

این بود سخن رسول الله (صلی الله علیه وآله) در قصه ذباب و بعوضه در این جا، و اصلا ربطی به آیه شریفه «ان الله لا یستحیی ان یضرب مثلا ما بعوضة » (73) ندارد.

نمونه دیگر

در زیر آیه شریفه

«و لقد کنتم تمنون الموت من قبل ان تلقوه فقد رایتموه (74) ».

گفته اند: «قریش حضرت امیرالمؤمنین علی« علیه السلام» را در جنگ بدر «موت » می نامیدند. (75)

بدیهی است این تعبیر قدح و مذمت است، نه مدح و منقبت، مگر تاویل شود به این که حضرت علی (علیه السلام) باعث مرگ کفار قریش بود، و این تعبیری است از زبان دشمن و شجاعت را می رساند.

بررسی

هر چه تحقیق کردم ریشه این مطلب و ماخذ دست اول را که معاصر اهل بیت (علیهم السلام ) باشد نیافتم. ولی اندکی دقت نشان می دهد که لقب «موت » برای امام (علیه السلام) با این آیه هیچ تناسبی ندارد، زیرا ماجرای آیه مزبور، مربوط به پس از جنگ احد است که مشت مدعیان دروغین اشتیاق شهادت باز شد، پیش از آن وقتی سخن از شهدای بدر و فضیلت جانبازی در راه خدا و… به میان می آمد برخی با تظاهر آرزوی شهادت می کردند و می گفتند: «ای کاش این افتخار در میدان بدر، نصیب ما نیز شده بود، طولی نکشید که جنگ احد پیش آمد».

مجاهدان راستین جنگیدند و برخی شربت شهادت نوشیدند ولی مدعیان، هنگامی که آثار شکست را در ارتش اسلام مشاهده کردند فرار کردند.

این آیه با سرزنش آن ها می گوید:

« شما کسانی بودید که آرزوی مرگ و شهادت در راه خدا را در دل می پروراندید، پس چرا آن وقت که با چشم خود محبوب خویش را در برابر خود دیدید فرار کردید؟» (76)

از این رو مضمون این آیه نیز ربطی به نام مبارک حضرت علی علیه السلام ندارد.

چند نمونه دیگر

استاد آیت الله معرفت در نقد تفسیر علی بن ابراهیم قمی چند نمونه دیگر را یادآور شده است:

1 – گفته اند مراد از «الساعة » در آیه 11 سوره فرقان یعنی علی (علیه السلام) (77) با این که منظور از آیه «کذبوا بالساعة » تکذیب قیامت است.

2 – «المشرقین » در آیه شریفه «رب المشرقین و رب المغربین (78) »حضرت رسول صلی الله علیه وآله و حضرت علی( علیه السلام) و «المغربین » امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) است. (79)

3 – «ثقلان » در آیه «سنفرغ لکم ایه الثقلان (80) »قرآن و عترت (علیهم السلام) است. (81)

پی نوشت ها:

1. در یک مقاله کتابشناسی که سالیانی پیش تهیه کردم، بیش از 70 اثر در این زمینه پیدا کردم.

2. ران ملخی است تحفه درویش چه کند بی نوا ندارد بیش

3. اهل بیت علیهم السلام در قرآن.

4. بقره (2): 207.

5. ر.ک: شواهدالتنزیل، ج 1، صص 132- 123، نورالثقلین، الدرالمنثور و سایر تفاسیر، زیر همین آیه.

6. شواهد التنزیل، ابوالقاسم حسکانی، ج 1، صص 268-267، نورالثلقین، ج 2، ص 32.

7. ر.ک: تفسیر ابن کثیر، ج 2، ص 322، الدرالمنثور، ج 4، صص 125-122، نورالثقلین و… زیر آیه

8. هود (11): 17.

9. نهج البلاغه، خطبه قاصعه به شماره 192، بخش پایانی خطبه.

10. اهل بیت در قرآن، نقی پورفر، صص 160-158، با اندکی تصرف.

11. رعد (13): 43.

12. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 44، باب فضایل علی علیه السلام- نقل از «اهل بیت در قرآن »، ص 173.

13. المیزان، ج 14، ص 221. ر.ک: الدرالمنثور، ج 5،ص 566، زیر همین آیه شریفه.

14. احادیث زیادی در نزول آیه شریفه « انما ولیکم الله و…» (مائده (5): 55) در مورد صدقه دادن انگشتری که حضرت امیرعلیه السلام، در حال رکوع انجام داده اند، از شیعه و سنی وارد شده است. امامان علیهم السلام و افرادی چون ابوذر، عمار، جابر، ابن عباس، انس بن مالک، سلمة بن کمیل، ابورافع و عمروعاص، آن را روایت کرده اند. مفسران روایی چون احمد، نسایی، طبری، طبرانی، عبدبن حمید آن را نقل کرده اند. فقها در کتاب «صلات » مساله فعل کثیر و در کتاب «زکات » مساله اطلاق زکات بر صدقه مستحب، متعرض آن شده اند، بزرگانی از ادبا نظیر زمخشری در کشاف و ابوحیان در تفسیر خود آیه را با روایات منطبق دانسته اند. ر.ک: المیزان، ج 6 ص 25؛مجله میراث جاویدان سال 4، ش 1، ص 50.

15. مائده (5): 55.16. آل عمران (3): 7.

17. المیزان، ج 3، ص 70.

18. ر.ک: المیزان، ج 1، ص 42.

19. تفسیر عیاشی، ج 1، ص 11.

20. المیزان، ج 1، ص 42.

21. نهج البلاغه، خطبه 198.

22. تفسیر فرات کوفی، ص 138، حدیث 166.

23. رعد (13): 7.

24. بحارالانوار، ج 2، ص 279.

25. بینه (98): 7، یعنی: در حقیقت کسانی که گرویده و کارهای شایسته کرده اند، آنانند که بهترین آفریدگانند.

26. شواهدالتنزیل، ج 2، ص 161؛ حضرت استاد، محمدباقر محمودی مصحح این کتاب، از ص 457 تا ص 474، ده ها روایت و ماخذ معتبر از اهل سنت درباره این حدیث ذکر کرده است.

27. فجر (89): 27، یعنی: ای نفس مطمئنه خشنود و خداپسند به سوی پروردگارت بازگرد و در میان بندگان من درآی و در بهشت من داخل شو.

28. جن (72): 16، یعنی: و هر کس از یاد پروردگار خود دل بگرداند، وی را در قید عذابی روز افزون درآورد.

29. شواهدالتنزیل، ج 2، ص 386.

30. واقعه (56): 10، یعنی: و سبقت گیرندگان مقدمند؛ آنانند همان مقربان.

31. شواهدالتنزیل، ج 2، صص 297-291.

32. واقعه (56): 13، یعنی: و اندکی از متاخران.

33. زمر (39): 9، یعنی: آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند، یکسانند.

34. ر.ک: تفسیر القرآن بالقرآن عند العلامة الطباطبائی، دکتر خضیر جعفر، ایران، قم، دارالقرآن الکریم، 1411.

35. نهج البلاغه، خطبه 133، ص 132، با ترجمه دکتر شهیدی.

36. بقره (2): 185.

37. ر.ک: التفسیر و المفسرون فی ثوبه القشیب، محمدهادی معرفت، ج 2، ص 22.

38. نقد و نظر آرای این نویسنده و بررسی این که تا چه اندازه به سر منزل مقصودشان دست یافته، فرصتی فراتر می طلبد.

39. بررسی شخصیت اهل بیت علیهم السلام در قرآن، نقی پورفر، صص 6-5.

40. همان، ص 40.

41. نحل (16): 43.

42. الدرالمنثور، ج 7، ص 349.

43. اهل بیت علیهم السلام در قرآن، ص 186.

44. الدرالمنثور، ج 5، ص 544؛ شواهد التنزیل، ج 1، صص 477- 464، با 22 حدیث.

45. کنزالعمال، ج 13، ص 152.

46. همان، ص 178.

47. التفسیر والمفسرون، محمدهادی معرفت، ج 1، ص 21. حضرت استاد چهار معنای «تاویل » را نزدیک به همین اصطلاح دانسته است.

48. بصائرالدرجات، ص 195.

49. تفسیر عیاشی، ج 1، ص 15، شماره 6.

50. تفسیر صافی، فیض کاشانی، ج 1، صص 34-30.

51. همان.

52. همان.

53. نحل (16): 90.

54. القاب الرسول و عترته، قطب راوندی، ص 30؛ بحارالانوار، ج 35، ص 411.

55. بقره (2): 118؛ همچنین زیر آیات: یونس (10): 101؛ قمر (54): 43.

56. تفسیر البرغانی، جزء اول صص 327-326.

57. تفسیر البرغانی، جزء اول، ص 329.

58. ملک (67): 30.

59. تفسیر صافی، فیض کاشانی، ج 2، ص 727؛ ر.ک: تاویل الآیات الظاهرة، ج 2، ص 708.

60. التفسیر والمفسرون، محمدهادی معرفت؛ ج 1، صص 27-26، با اختصار.

61. این اثر از تازه های نشر دارالحدیث، به اهتمام آقای ری شهری و بسیار سودمند و فراگیر است.

62. بررسی شخصیت اهل بیت علیهم السلام در قرآن، دکتر نقی پورفر، ص 8.

63. نبا (78): 31.

64. شواهد التنزیل، ج 2، ص 419، زیر همین آیه.

65. نازعات (79): 41-40.

66. شواهد التنزیل، ج 2، ص 422.

67. بقره (2): 17 و 19.

68. حج (22): 73؛ عنکبوت (29): 41.

69. بقره (2): 26.

70. بقره (2): 27-26.

71. تفسیرالقمی، ج 1، صص 35-34.

72. البرهان فی تفسیر القرآن، سیدهاشم حسینی بحرانی، ج 1، صص 161-160.

73. البرهان فی تفسیرالقرآن، سیدهاشم حسینی بحرانی، ایران، قم، مؤسسة البعثه، ط 1، 1415ق، رحلی، گالینگور، ج 1 صص 161-160.

74. آل عمران (3): 143.

75. القاب الرسول و عترته، قطب الدین راوندی (م 573) در مجموعه میراث شیعه دفتر اول، ص 47.

76. ر.ک: تفسیر نمونه، ج 3، ص 112.

77. تفسیرالقمی، ص 112، زیر آیه.

78. الرحمن (55): 17.

79. تفسیر القمی، ج 2، ص 344، زیر آیه.

80. الرحمن (55): 31.

81. التفسیر والمفسرون، محمدهادی معرفت، ج 1، ص 485.

مجله: علی مختاری؛پیام حوزه-زمستان 1379، شماره 28

 

 

 

حدیث غدیر در منابع روایی اهل سنت

در آخرین سال عمر پیامبر، مراسم حجة الوداع باشکوهی هر چه تمام تر و با حضور مسلمانان مدینه و سایر نقاط عربستان برگزار شد.

در بازگشت از این سفر روحانی با وجود آفتاب داغ حجاز، به خاطر لذت این سفر الهی گرمای طاقت فرسا در وجود همراهان پیامبر اثری نداشت.

پس از پیاده روی بسیار، کم کم سرزمین جحفه و بیابان های خشک و سوزان غدیر خم از دور نمایان می شد.

اینجا در حقیقت چهارراهی است که مردم سرزمین حجاز را از هم جدا می کند:

راهی به سوی مدینه در شمال، راهی به سوی عراق در شرق، راهی به سوی غرب و سرزمین مصر و راهی به سوی یمن در جنوب پیش می رود.

روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود و درست هشت روز از عید قربان می گذشت.

ناگهان دستور توقف از طرف پیامبر به همراهان داده شد.

مسلمانان با صدای بلند، آنها را که در پیشاپیش قافله در حرکت بودند، به بازگشت فراخواندند و صبر کردند تا عقب افتادگان هم برسند.

مؤذّن با صدای الله اکبر مردم را به نماز ظهر دعوت کرد.

مردم به سرعت آماده نماز شدند، اما هوا به قدری داغ بود که بعضی مجبور بودند قسمتی از عبای خود را به زیر پا و طرف دیگر آن را به روی سر بیفکنند که در غیر این صورت، ریگ های بیابان و اشعه آفتاب پا و سر آنها را اذیت می کرد.

نماز ظهر تمام شد.

پیامبر به مردم اطلاع داد که همه باید برای شنیدن یک پیام تازه الهی خود را آماده کنند.

به خاطر جمعیت زیاد مردم، منبری از جهاز شتران ترتیب داده شد و پیامبر بر فراز آن قرار گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگار به جای آورد و خود را به خدا سپرد، سپس مردم را مخاطب ساخته، فرمود:

«من به همین زودی دعوت خدا را اجابت کرده، از میان شما می روم.

من مسئولم، شما هم مسئولید. شما درباره من چگونه شهادت می دهید؟

مردم صدا بلند کرده، گفتند: نشهد أنّک قد بلغت و نصحت و جهدت فجزاک الله خیراً؛

ما گواهی می دهیم تو وظیفه رسالت را ابلاغ کردی و شرط خیرخواهی را انجام دادی و آخرین تلاش و کوشش را در راه هدایت به کار بستی.

خداوند تو را جزای خیر دهد».

آن حضرت فرمود: ایا شما گواهی به یگانگی خدا و رسالت من و حقانیت روز رستاخیز و برانگیخته شدن مردگان در آن روز نمی دهید؟

همه گفتند: آری، گواهی می دهیم.

فرمود: خداوندا! گواه باش.

بار دیگر فرمود: ای مردم! ایا صدای مرا می شنوید؟ …

گفتند: آری، و به دنبال آن سکوت سراسر بیابان را فراگرفت و جز صدای زمزمه باد چیزی شنیده نمی شد.

پیامبر فرمود: … اکنون بنگرید با این دو چیز گرانمایه و گران قدر که در میان شما به یادگار می گذارم، چه خواهید کرد؟ یکی از میان جمعیت صدا زد: کدام دو چیز گرانمایه یا رسول الله؟ پیامبر فرمود:

اول ثقل اکبر، کتاب خداوند است که یک سوی آن به دست پروردگار و سوی دیگر در دست شماست.

دست از دامن آن برندارید تا گمراه نشوید و اما دومین یادگار گران قدر من، خاندان من اند و خداوند لطیف خبیر به من خبر داده که این دو هرگز از هم جدا نشوند تا در بهشت به من بپیوندند.

از این دو، پیشی نگیرید که هلاک می شوید و عقب نیفتید که باز هلاک خواهید شد.

در این هنگام مردم دیدند که پیامبر به اطراف خود نگاه کرد.

گویا کسی را جستجو می کند و همین که چشمش به علی افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند کرد، آن چنان که سفیدی زیر بغل هر دو نمایان شد و همه مردم او را دیدند و شناختند که او همان افسر شکست ناپذیر اسلام است.

در اینجا صدای پیامبر بلندتر شده، فرمود: «ایها الناس من اولی الناس بالمؤمنین من انفسهم؟؛

ای مردم! چه کسی از همه مردم به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟» گفتند:

خدا و پیامبر داناترند.

پیامبر فرمود: خدا، مولای من است و من، مولا و رهبر مؤمنانم و به آنها از خودشان سزاوارترم.

سپس فرمود: «فمن کنت مولاه فعلی مولاه؛ هر کس من مولای او هستم، علی مولای اوست».

و این سخن را سه بار و به گفته برخی از راویان حدیث، چهار بار تکرار کرد و به دنبال آن سر به سوی آسمان بلند کرده،

فرمود: «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و احب من احبه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و ادر الحق معه حیث دار؛

خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار آن کس را که او را محبوب دارد و مبغوض بدار آن کس را که او را مبغوض دارد، یارانش را یاری کن، و آنها را که ترک یاری اش کنند، از یاری خویش محروم ساز و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مکن».

سپس فرمود: «الا فلیبلغ الشاهد الغائب؛

آگاه باشید، همه حاضران وظیفه دارند این خبر را به غائبان برسانند».

خطبه پیامبر به پایان رسید، عرق از سر و روی پیامبر و علی و مردم فرو می ریخت و هنوز صفوف جمعیت از هم متفرق نشده بود که امین وحی خدا نازل شد و این ایه را بر پیامبر خواند: )

«الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی ..؛

امروز ایین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم…».

پیامبر فرمود: «الله اکبر الله اکبر علی اکمال الدین و اتمام النعمة و رضی الرب برسالتی والولایة لعلی من بعدی؛

خداوند بزرگ است، همان خدایی که ایین خود را کامل و نعمت خود را بر ما تمام کرد و از نبوت و رسالت من و ولایت علی پس از من راضی و خشنود گشت».

در این هنگام شور و غوغایی در میان مردم افتاد و علی را به این مقام ممتاز تبریک گفتند و از افراد سرشناسی که به او تبریک گفتند، ابوبکر و عمر بودند که این جمله را در حضور جمعیت بر زبان جاری ساختند:

«بخًّ بخًّ لک یا بن ابی طالب اصبحت و امسیت مولای و مولا کل مؤمن و مؤمنة؛

آفرین بر تو باد، ای فرزند ابوطالب ! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ایمان شدی».

در این هنگام ابن عباس گفت: به خدا این پیمان در گردن همه خواهد ماند.

حسان بن ثابت، شاعر معروف، از پیامبر اجازه خواست که به این مناسبت اشعاری بسراید، سپس اشعار معروف خود را آغاز کرد که ترجمه اش چنین است:

«پیامبر آنها در روز غدیر در سرزمین خم به آنها ندا داد و چه ندا دهنده گران قدری!

فرمود: مولای شما و پیامبر شما کیست؟

و آنها بدون چشم پوشی و اغماض صریحاً پاسخ گفتند: خدای تو مولای ماست و تو پیامبر مایی و ما از پذیرش ولایت تو سرپیچی نخواهیم کرد.

آن گاه پیامبر(ص) به علی(ع) فرمود: برخیز، زیرا من تو را بعد از خودم امام و رهبر انتخاب کردم و سپس فرمود: هر کس من مولا و رهبر اویم، این مرد مولا و رهبر اوست.

پس شما همه از سر صدق و راستی از او پیروی کنید.

در این هنگام، پیامبر عرض کرد: بارالها! دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار».[1]

حدیث غدیر در آثار اهل سنّت

بزرگان اهل سنت به طریق مختلف حدیث غدیر خم را نقل کرده اند.

در ذیل به بعضی از مهم ترین کتب ایشان که بر این حدیث مهر صحت گذاشته و آن را تایید کرده اند، همراه با حدیث اشاره می شود.

1. سنن ترمذی : زید بن ارقم عن النبی(ص) قال: من کنت مولاه فعلی مولاه.[2]

2. مصنف ابن ابی شیبه: حدثنا مطلب بن زیاد عن عبدالله بن محمد بن عقیل عن جابر بن عبدالله قال:

کنّا بالجحفة بغدیر خم إذا خرج علینا رسول الله فأخذ بید علی فقال:

من کنت مولاه فعلی مولاه.[3]

3. المعجم الکبیر للطبرانی: عن أبی إسحاق الهمدانی قال سمعت حبشی بن جناده یقول:

سمعت رسول الله(ص) یقول یوم غدیر خم: اللهم من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اعن من اعانه.[4]

همچنین وی حدیث مذکور را به همین طریق از زید بن ارقم، ابو ایوب انصاری و بریده نقل می کند.

4. تفسیر ابی السعود و تفسیر اللباب لابن عادل: در این دو کتاب در تفسیر ایه )سأل سائل بعذاب واقع( [5] وارد شده است:

می گویند سائل، حارث بن نعمان فهری بود و علت نزول ایه این است هنگامی که قول پیامبر مبنی بر اینکه هر که من مولای اویم پس علی مولای اوست به گوش او رسید، سوار بر ناقه خود شد و پیش پیامبر آمد و گفت:

ای محمد! امر کردی ما را که شهادت بدهیم خدایی جز خدای واحد نیست و اینکه تو فرستاده از جانب اویی و ما آن را پذیرفتیم.

امر کردی پنج بار در روز نماز بخوانیم و زکات اموالمان را بدهیم و ما قبول کردیم.

امر کردی که در هر سال یک ماه روزه بگیریم و حج بگزاریم و ما پذیرفتیم؛ ولی به اینکه پسر عمت را بر ما برتری دهی، هیچ گاه راضی نمی شویم.

ایا آنچه گفتی، از جانب خودت بود یا از جانب خدا؟ پیامبر فرمود: به آن خدایی که کسی غیر از او خدا نیست قسم که آن را از نزد خداوند گفتم.

پس در این وقت حارث می گوید: خدایا! اگر آنچه محمد می گوید، حق است، از آسمان بر ما سنگی فرود آر یا عذابی بر ما نازل کن!

پس به خدا قسم، به ناقه اش نرسید، مگر اینکه خدا سنگی به جانبش پرتاب نمود که از مغز سرش وارد شد و از دبرش بیرون آمد و کشته شد.[6]

5. الدر المنثور عن ابی هریره: لما کان یوم غدیر خم و هو یوم ثمانی عشر من ذی الحجة قال النبی(ص): «من کنت مولاه فعلی مولاه فانزل الله الیوم اکملت لکم دینکم».

[7] شگفت اینکه صاحب این کتاب پس از نقل این یک حدیث، آن را ضعیف و غیر قابل اطمینان دانسته است و ما در فصل بعد، راویان حدیث غدیر را از نگاه خود ایشان مورد بررسی قرار می دهیم.

6. تفسیر ابن کثیر: در شأن نزول ایه ) یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک

 می گوید: و قد روی ابن مردویه من طریق ابی هارون عن ابی سعید خدری انها نزلت علی رسول الله(ص) یوم غدیر خم حین قال لعلی:

«من کنت مولاه فعلی مولاه» ثم رواه عن أبی هریره و فیه انه الیوم الثامن عشر من ذی الحجه یعنی مرجعه من حجة الوداع.[8]

7. تفسیر آلوسی: در شأن نزول همین ایه می گوید:عن ابن عباس (رضی الله تعالی عنه) قال: نزلت هذه الایة فی علی (کرم الله وجهه) حیث امر سبحانه ان یخبر الناس بولایته فتخوف رسول الله أن یطعنوا فی ذلک علیه فاوحی الله تعالی الیه هذه الایة فقام بولایته یوم غدیر خم و أخذ بیده.

فقال (علیه الصلاة و السلام): «من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه؛

[9] این ایه زمانی نازل شد که خداوند ابلاغ ولایت علی به مردم را به پیامبر امر فرمود و آن حضرت از طعن مردم بر این خائف بود.

پس این ایه نازل شد و پیامبر در روز غدیر امر حق تعالی را به اجرا رساند و فرمود:

«هر که من مولای اویم، علی مولای اوست…».

8. فتح القدیر: قال رسول الله(ص) إلی بریده: یا بریده ألست بالمؤمنین من أنفسهم؟ قلت: بلی یا رسول الله.

قال: «من کنت مولاه فعلی مولاه».[10]

9. تفسیر رازی: نزلت الایة فی فضل علی بن ابی طالب(ع) و لما نزلت هذه الایة أخذ بیده و قال:

«من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه».

فلقیه عمر فقال:

هنیئاً لک یا بن ابی طالب أصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنة. و هو قول ابن عباس و البراء بن عازب و محمد بن علی.[11]

10. امالی، المحاملی: قال سعید بن جبیر عن ابن عباس: قال رسول الله(ص) :

«من کنت مولاه فعلی مولاه».[12]

11. الکنی و الاسماء للدولابی: عن زید بن ارقم قال: کنا مع رسول الله(ص) بین مکة و المدینة إذا نزلنا منزلاً یقال له غدیر خم فنودی أن الصلاة جامعة فقام رسول الله(ص) فحمدالله و اثنی علیه ثم قال:

«اَلستم تعلمون انی أولی بکلّ مؤمن من نفسه».

قالوا:

بلی نشهد انک أولی بکلّ مؤمن من نفسه.

قال: «فانی من کنت مولاه فهذا مولاه» و اخذ بید علی.[13]

حاصل اینکه زید بن ارقم می گوید: با رسول خدا(ص) بین مکه و مدینه در غدیر خم بودیم که ندای نماز جماعت داده شد، پس از نماز رسول خدا برخاست و پس از حمد و ثنای الهی فرمود:

ایا نمی دانید که من به جان هر مؤمن از خودش اولی هستم؟ همه گفتند:

بله، یا رسول الله! تو از نفس هر مؤمن به او سزاوارتری.

آن گاه فرمود: «هر که من مولای او هستم، پس این مولای اوست»، درحالی که دست علی را بالا گرفته بود.

12. شرح مذاهب اهل السنه: عن زید بن ارقم و البراء قالا: کنّا مع رسول الله(ص) یوم غدیرخم و نحن نرفع غصن الشجرة عن رأسه فقال:

«ألا ان الله ولیی و أنا ولی کلّ مؤمن، من کنت مولاه فعلی مولاه» و فی غیر هذه الروایة:

«اللهم وال من والاه و عاد من عاداه».

نویسنده پس از ذکر حدیث چنین می گوید: «و هذا حدیث غریب صحیح و قد روی حدیث غدیر خم عن رسول الله(ص) نحو مائة نفس و فیهم العشرة و هو حدیث ثابت لا أعرف له علة.

تفرّد علی بهذه الفضیلة لم یشرکه فیها احد؛

این حدیثِ غریب اما صحیحی است که حدود صد نفر که عشره مبشره هم در میان آنهاست، نقل کرده اند.

علی به این فضیلت یگانه شده است؛ به گونه ای که هیچ کس در این فضیلت با او برابر نیست».[14]

علاوه بر موارد فوق، این حدیث در کتب زیر هم وارد شده است.

این روایات تقریباً از لحاظ مضمون شبیه به هم هستند.

13. السنة، ابن ابی عاصم.

وی حدیث غدیر را به 25 طریق مختلف نقل می کند(ج3، ص356ـ386) .

14. ابوبکر محمد بن حسن بغدادی در کتاب الشریعه، حدیث فوق را به پانزده طریق از بزرگان صحابه و غیر آنها نقل می کند.

15. نویسنده کتاب نظم المتناثر، حدیث غدیر را منقول از افراد زیر می داند: زید بن ارقم، علی(ع)، ابوایوب انصاری، عمر، ابوهریره، طلحه، عماره، ابن عباس، بریده، ابن عمر، مالک بن حویرث، حبشی بن جناده، جریر، سعد بن ابی وقاص، ابو سعید خدری، انس، قیس بن ثابت، حبیب بن بدیل ورقاء، براء بن عازب، ابو طفیل، حذیفة بن اُسید الغفاری(ج1، ص194).

16. الاستیعاب فی معرفة الاصحاب (ج1، ص338).

17. اسد الغابة (ج1ـ2و3).

18. تاریخ اصبهان (ج1، ص58، 67، 121، 249و300).

19. مروج الذهب (ج1، ص346).

20. مختصر تاریخ دمشق، به 12 طریق مختلف (ج2، 3، 4و5).

21. مرآة الجنان (ج1، ص51).

22. المختصر فی اخبار البشر (ج1، ص126).

23. تاریخ الخلفاء (ج1، ص69).

24. تاریخ بغداد (ج3، ص333).

راویان حدیث غدیر از نگاه علمای اهل سنت

بزرگان اهل سنت، به جز عده ای، با اعتراف و اذعان به صحت و مورد وثوق بودن روات حدیث غدیر با عباراتی نظیر رجال صحیح و ثقه، خبر غدیر را تایید کرده اند؛ از آن جمله:

1. در المستدرک، حاکم نیشابوری عبارات زیر را برای بررسی سندی حدیث غدیر به کار می برد: هذه حدیث صحیح علی شرط الشیخین،[15] هذا حدیث صحیح علی شرط مسلم.[16]

2. در کتاب مجمع الزوائد، مؤلف پس از نقل حدیث مذکور از احمد بن حنبل و طبرانی می گوید: در رجال احمد ثقات[17] و در جای دیگر می گوید: «رواه احمد و رجاله رجال صحیح».[18]

3. مؤلف کتاب فلک النجاه می گوید: «اقول حدیث من کنت مولاه فعلی مولاه متواتر لا حاجة الی تفصیل اسانیده و مخرجیه لهذا بیناه مختصراً مخافة التطویل و قد أورد مؤلف ارجح المطالب ناقلاً عن ابن عقده فی کتاب الموالاة اسماء رواته من الصحابة نحومائة فصاعداً و أسماء المخرجین نحومائة و خمس و اربعین.

فی الصواعق، بیان حدیث من کنت مولاه حدیث صحیح لامریة فیه و قد أخرجه جماعة کالترمذی والنسائی و احمد و طرقه کثیراً جداً و فی روایة لأحمد انه سمعه من النبی(ص) ثلاثون صحابیاً و شهدوا به لعلی لما نوزع ایام خلافته و کثیر من أسانیده صحاح و حسان ولا التفات لمن قدح فی صحته؛

[19] حدیث من کنت مولاه حدیث متواتری است که حاجتی به ذکر تفصیلی اسناد و ناقلانش نیست و به همین خاطر ما نیز مختصری در این رابطه بیان می کنیم.

مؤلف کتاب ارجح المطاب از کتاب الموالاة نام حدود صد نفر بلکه بیشتر از راویان صحابه و نیز نام 145 نفر از کسانی که حدیث را خارج کرده اند، نقل می کند.

همچنین در کتاب الصواعق درباره حدیث من کنت مولاه وارد شده است: حدیث صحیحی است که شائبه هیچ شک و ریبی در آن نیست و جماعتی از بزرگان از جمله ترمذی، نسائی و احمد در کتب خود نقل کرده اند که البته طرق نقل احمد بسیار زیاد است.

و از احمد روایت شده که حدیث را سی نفر از صحابه شنیدند و برای علی(ع) زمانی که درگیر مسئله خلافت (غصب شده خود) بود، آن را شهادت دادند و بسیاری از سند های این روایت صحیح و حسن است و به کسی که شکّ در آن ایجاد کند، اعتنایی نباید کرد».

نکته در اینجا توجه به دو مطلب مناسب است: اول اعتراف صاحب الصواعق به اینکه علی(ع) مسئله مذکور را در ایام خلافت خود مطرح کرده است.

این مطلب به کنایه نشان از آن دارد که آنچه در حدیث مذکور مورد عنایت حضرت امیر بوده است و علمای اهل سنت هم آن را متوجه شده و درک کرده اند، مسئله خلافت بر مسلمین است.

تناقض گویی هایی که میان بزرگان اهل سنت اتفاق می افتد ـ که ما نیز به بعضی از آنها اشاره می کنیم ـ ناشی از همین علت است و نشانه درگیری و نزاع بین عقل و منطق با هوای نفس و میان عشق و ترس است.

مطلب دوم اینکه تواتر حدیث غدیر چنان نزد بزرگان اهل سنت به مثابه روز روشن است که گفتار کسی که آن را انکار کند، هیچ ارزشی ندارد؛ چنان که حافظ ذهبی در کتاب سیر اعلام النبلاء به متواتر بودن حدیث غدیر اعتراف کرده، می گوید:

«هذا حدیث حسن عال جداً و متنه متواتر».

[20] بنابراین سخن ابن حجر در لسان المیزان که گفته است «تواتری در این حدیث وجود نداشته و ساختگی است»، کاملاً بی اساس و پوچ است و قابل اعتنا نیست.

وی در معرفی حسین بن محمد بن خسرو بلخی می گوید: «رایت بخط هذا الرجل جزءاً من جملته نسخه رواها عن علی بن محمد بن علی بن عبیدالله الواسطی حدثنا ابوبکر محمد بن عمر البابزائی بجامع واسط حدثنا الدقیقی عن یزید بن هارون عن حمید عن انس و النسخة کلها مکذوبة علی الدقیقی فمن فوقه ما حدثوا منها بشیء.

فمنها حدیث من کنت مولاه و غیر ذلک و هذه الأحادیث و إن کانت رویت من طریق غیر هذه فانها بهذا الاسناد مختلفة و ما ادری هی من صنعه الحسین أو شیخه او شیخ شیخه.

و ذکره ابن ابی طی فی رجال الشیعه».[21]

آری، این جماعت عالم نما در مواجهه با این سند های انکار ناپذیر، چاره ای جز این ندارند که حدیث غدیر را ساخته حسین بن محمد خسرو بلخی بدانند و در نهایت او را جزء شیعیان معرفی کنند؛ در حالی که تواتر چنان محکم و اساسی است که نقل های این چنینی در برابر بسیاری روایات معتبر منقول از خود بزرگان اهل سنت، کاملاً مردود است.

نمونه تناقضات و اعترافات

غزالی که معروف به امام شکاکان در همه مسائل است، در کتاب خود با نام سرّالعالمین خلافت خلفای راشدین را مورد انتقاد شدید قرار داده و آنها را نکوهش کرده و ذهبی، یکی از بزرگان اهل سنت، ضمن نقل این قول از غزالی، او را به شدت نکوهش کرده و در کتاب سیراعلام النبلاء گفته است:

«ولأبی مظفر یوسف سبط ابن الجوزی فی کتاب ریاض الافهام فی مناقب اهل البیت قال:

ذکر ابوحامد فی کتابه سرالعالمین و کشف ما فی الدارین فقال فی حدیث: من کنت مولاه فعلی مولاه ان عمر قال لعلی بخّ بخّ أصبحت مولی کل مؤمن و مؤمنة.

قال ابوحامد: و هذا تسلیم و رضی ثم بعد هذا غلب علیه الهوی حباً للریاسة و أمر الخلافة و نهیها فحملهم علی الخلاف فنبذوه وراء ظهورهم و اشتروا به ثمناً قلیلاً فبئس ما یشترون و سرر کثیراً من هذا الکلام الفسل الذی تزعمه الامامیة و ما أدری ماعذره فی هذا؟ و الظاهرانه رجع عنه و تبع الحق.

قلت:

قد الف الرجل فی ذم الفلاسفة کتاب التهافت و کشف عوارهم و وافقهم فی مواضع ظناً منه ان ذلک حق او موافق للملة و لم یکن له علم بالاثار و اخبره بالسنن النبویة القاضیة علی العقل و لولا ان أبا حامد من کبار الاذکیاء و خیار المخلصین لتلف.

فالحذار الحذار من هذه الکتب و اهربوا بدینکم من شبه الاوائل و الا وقعتم فی الحیرة فمن رام النجاة و الفوز فلیلزم العبودیة و لیبتهل الی مولاه فی الثبات علی الاسلام و ان یتوفی علی الایمان الصحابة و سادة التابعین فبحسن قصد العالم یغفرله».[22]

حاصل کلام اینکه ابوحامد می گوید: کلام عمر به علی(ع): «بخ بخ اصبحت مولی کل مؤمن و مؤمنة» ، نشانه تسلیم و رضایت وی در مورد امر خلافت علی(ع) است، اما بعد از آن به جهت غلبه هوای نفس بر وی و محبت ریاست و امر و نهی خلافت، همه را به بهایی اندک فروخت و پا برآنها نهاد.

ذهبی در ادامه می گوید: از این کلام سست و بی پایه که مبنای کلام امامیه نیز هست، بسیاری خوشحال شده اند و من نمی دانم عذر و دلیل وی بر این گفتار چه بوده است؟ ظاهر این است که از این گفتار توبه کرده و از مذهب حق (به گمان خودش) پیروی کرده است.

آن گاه در ادامه می گوید: این مرد در نکوهش فلاسفه کتاب تهافت را نوشته و در بعضی از موارد که گمان برده حق یا موافق با مذهب ملت است، از ایشان پیروی کرده است (آن گاه از این نتیجه می گیرد:) وی هیچ اطلاع و اخباری از آثار بزرگان و سنت نبوی که حاکم بر عقل است، نداشته است.

و اگر نه اینکه ابوحامد از بزرگان اذکیا و پاکان و بهترین مخلصان بود، بی شک با این کلمات هلاک و تلف می شد.

پس دور باشید، دور باشید از این کتب و از دینتان بترسید.

پس هر کس که امید نجات دارد، ملتزم عبودیت باشد و به حق ابتهال کند در ثبات اسلام و ایمان به صحابه و تابعین.

بررسی نکات

یکی از موارد مهم که در کنار حدیث غدیر مورد توجه قرار گرفته و راویان حدیث آن را نقل کرده اند، مسئله تبریک عمر به علی(ع) به عنوان امیرالمؤمنین است و جمع بسیاری از بزرگان شیعه و اندکی از اهل سنت به این مطلب اشاره کرده اند.

سرّ اینکه بزرگان اهل سنت کمتر به این عنوان پرداخته و آن را ساخته پرداخته مخالفان خود می پندارند، آن است که با پذیرفتن این مطلب که عمر به علی(ع) تبریک گفته، کلام شیعه مبنی بر ولایت امیرالمؤمنین مورد تایید قرار خواهد گرفت.

از این رو، بی تردید غزالی به مسئله مهمی اشاره کرده و لبّ سخن وی آن است که به لحاظ منطقی و عقلی تبریک عمر، معنایی جز پذیرش خلافت نخواهد داشت.

پس جای هیچ شکی باقی نمی ماند که با قبول این امر، تمام کلمات و گفتار اهل سنت در مورد معنای مولا بر باد فنا خواهد بود؛ زیرا تبریک عمر به علی(ع) معنایی جز رسیدن به مقام ریاست بر مؤمنان ندارد.

غیر از این معنا هر چه را در نظر بگیریم، تبریک و تهنیت عمر را بی معنا خواهد کرد.

ابن کثیر در کتاب السیرة النبویه پس از نقل حدیث

من کنت مولاه فعلی مولاه

به طرق مختلف از جمله نسائی می گوید: «هذا اسناد جید قوی رجاله کلهم ثقات»،

اما آنجا که کلام به تبریک عمر به علی(ع) می رسد، می گوید: «رواه ابن جریر عن ابی زرعه عن موسی بن اسماعیل عن حماد بن سلمه عن علی بن زید و ابی هارون العبدی و کلاهما ضعیف عن عدی بن ثابت عن البراء بن عازب و روی هذا الحدیث من حدیث موسی بن عثمان الحضرمی و هو ضعیف جداً».

[23] این در حالی است که تناقض ناشی از نقل این کلام عمر، بسیار در منابع اهل سنت دیده می شود.

غیر از آنچه ما از تفسیر رازی نقل کردیم، ابن عساکر در کتاب تاریخ دمشق حدیث زیر را به دو طریق نقل کرده است.

وی از ابوهریره نقل می کند: «من صام یوم ثمانی عشرة من ذی الحجة کتب له صیام ستین شهراً و هو یوم غدیر خم لما اخذ النبی(ص) بید علی بن ابی طالب فقال: «الست ولی المؤمنین».

قالوا:

بلی یا رسول الله.

قال :

«من کنت مولاه فعلی مولاه».

فقال عمر بن خطاب: بخًّ بخًّ لک یا بن ابی طالب اصبحت مولای و مولی کل مسلم.

فانزل الله الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی…(مائده/3)».[24]

این حدیث در کتب الامالی الشجریه (ج1، ص31)، البدایة و النهایة (ج7، ص386)، تاریخ بغداد (ج3، ص498) و مختصر تاریخ دمشق (ج5، ص393) نیز نقل شده است و نیز با کمی تفاوت در عبارت، در بخش عمر بن خطاب به دو طریق از ابی هریره و شهر بن حوشب نقل شده است.

(ج1، ص193).

در کتاب «مصنف»، ابن ابی شیبه پس از نقل عبارت «من کنت مولاه فعلی مولاه» نقل می کند:

«فلقیه عمر بعد ذلک فقال: هنیئاً لک یا بن ابی طالب اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنة».

[25] همین عبارت در کتب الشریعه (آجری، ج4، ص181)، فضائل الصحابه (ج2، ص494)، کنزالعمال (ج13، ص134)، المسند الجامع (ج6، ص367) و تاریخ ابن خلدون (ج1، ص197) نیز نقل شده است.

معلوم نیست با وجود این همه تناقض در نقل کلامِ بخ بخ از عمر بن خطاب، بزرگان اهل سنت که از نقل کلام مزبور دوری جسته و حق را پنهان کرده اند، چگونه می توانند به شیعه پاسخ این ابهام را بدهند؟

چنانکه معلوم شد، ذهبی در نقل گفتار غزالی حتی قادر نبوده است که پاسخی عقلانی به کلام وی بدهد و با صرف ردّ و انکار و توهین، این تعارض حل نخواهد شد.

غزالی پس از بیان مطلب مذکور در مورد کلام عمر می گوید: «و لما مات رسول الله(ص) قال قبل وفاته ائتوا بدواة و بیضاء لازیل لکم اشکال الامر و اذکر لکم من المستحق لها بعدی.

قال عمر: دعوا الرجل فانه لیهجر.

و قیل یهدر.

فاذا بطل تعلقکم بتأویل النصوص فعدتم الی الاجماع و هذا منصوص ایضاً فان العباس و اولاده و علیاً و زوجته و اولاده لم یحضروا حلقة البیعة و خالفکم اصحاب السقیفة فی متابعة الخزرجی…».[26]

منبع :یاسر جهانی پور؛فرهنگ كوثر – پاییز 1387، شماره 75

پی نوشت ها
[1] . تفسیر نمونه، ایت الله مکارم شیرازی، ج5، ص12، دارالکتب الاسلامیه، چاپ 12.
[2] . ترمذی، محمد بن عیسی، بیروت، دارالفکر، ج12، ص175.
[3] . المصنف، ابن ابی شیبه، ج7، ص495، بیروت، دارالفکر، 1409.
[4] . معجم الکبیر، طبرانی، ج4، ص4.
[5] . معارج/1.
[6] . تفسیر اللباب، ابن عادل، ج15، ص456؛ ارشاد العقل السلیم، محمد بن محمد العمادی (ابوالسعود) ج6، ص376.
[7] . الدر المنثور، جلال الدین سیوطی، ج3، ص323.
[8] . تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر، محقق سامی بن محمد، ج3، ص28، دارطیبه للنشر، 1420.
[9] . روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، آلوسی، ج5، ص67 ـ 68.
[10] . فتح القدیر، آلوسی، ج6، ص20.
[11] . مفاتیح الغیب، فخر رازی، ج6، ص113.
[12] . امالی، المحاملی(235 ـ 330)، اسماعیل بن محمد، ج1، ص36، دار ابن القیم و المکتبه الاسلامیه، 1991م.
[13] . الکنی و الاسماء، الدولابی(224 ـ 310)، احمد بن حمادبن سعید، ج5، ص38، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1420.
[14] . شرح مذاهب اهل السنه، ابن شاهین (385.ق)، احمد بن عثمان، ج1، ص104، مصر، مؤسسه قرطبه، 1415.
[15] . المستدرک علی الصحیحین، الحاکم، ابو عبدالله محمد بن عبدالله ، ج3، ص109.
[16] . همان، ص110.
[17] . مجمع الزوائد و منبع الفوائد، الهیثمی(807ق)، نورالدین علی بن ابی بکر، ج9، ص103، بیروت دارالکتب العلمیه، 1408.
[18] . همان، ص104.
[19] . سیر اعلام النبلاء، الذهبی(748)، شمس الدین محمد بن احمد، ج8، ص200. موسسه الرساله، 1413.
[20] . همان، ص335.
[21] . لسان المیزان، ابن حجر العسقلانی، ج1، ص335.
[22] . سیر اعلام النبلاء، ج19، ص331.
[23] . السیره النبویه، اسماعیل بن کثیر(741)، تحقیق مصطفی عبدالواحد، ج4، ص417 ـ 419، دارالمعرفه للطباعه و النشر بیروت، 1396.
[24] . تاریخ دمشق، الشافعی، ابی القاسم علی بن الحسن (ابن عساکر) (571ق)، دارالفکر، ج42، ص233.
[25] . مصنف، ابن ابی شیبه، ج7، ص503.
[26] . سرّ العالمین و کشف ما فی الدارین، الغزالی، ابوحامد، ج1، ص4.