علماى اديان و مذاهب

نوشته‌ها

سید محمد فشارکى (ره)

اشاره:

سید محمد بن امیر ابو القاسم بن امیر شریف فشارکى در سال ۱۲۵۳ه.ق. در روستاى فشارک از نواحى اصفهان چشم به جهان گشود. در ۶ سالگى از نعمت داشتن پدر محروم شده و در سن یازده سالگى تحت کفالت برادر بزرگوار و دانشمندش سید ابراهیم معروف به کبیر همراه با مادرش به عراق رفته و در حائر شریف حسینى، کربلاى معلى سکنى گزید. در آنجا از سید على بن محمد على بن ابى المعالى حسنى طباطبایى، صاحب ریاض (متوفاى ۱۲۳۱ ه.ق.) و از شیخ محمد حسین اردکانى معروف به فاضل اردکانى (متوفاى ۱۳۰۲ یا ۱۳۰۵ ه.ق.) در فقه و اصول کسب علم نمود. وى در سال ۱۲۸۶ ه.ق. به نجف اشرف هجرت نموده و پس از استفاده از محضر میرزاى شیرازى بزرگ (متوفاى ۱۳۱۲ ه.ق.) در سال ۱۲۹۱ ه.ق. همراه ایشان به سامرا رفته و در آنجا اقامت گزید. او از خواص اصحاب سید محمد حسن شیرازى و از مشاورین مورد اعتماد ایشان بوده است.

 خاندان

خاندان وى از بزرگان و مفاخر زمان خود بوده ‏اند. جد اعلاى او امیر شریف از بزرگان طباطبایى در زواره از نواحى نزدیک اصفهان بوده است و از آنجا به فشارک مهاجرت
نموده و در آنجا پدر بزرگوارش امیر ابو القاسم متولد شده و سپس سید محمد در آن شهر بدنیا آمد.

تدریس

پس از ورود به سامرا بزودى توانایى علمى و طینت پاک و نبوغ او بر همگان مسلم شد تاجایى که به سبب کثرت اشتغالات میرزاى شیرازى بزرگ و یگانگى او در مرجعیت، امر تدریس و تربیت فضلا به وى سپرده شد. بتدریج با تدریس او و آشنایى فضلا با وجود نازنین این عالم ربانى، اهل علم بر گرد فضایل و معارف او پروانه‏ وار به طواف پرداختند. پس از ارتحال میرزاى شیرازى بزرگ در سال ۱۳۱۲ ه.ق. به نجف اشرف بازگشته و ابتدا در خانه ‏اش مشغول به تدریس گردید و پس از مدتى در قبه مدفن استادش میرزاى بزرگ و سپس در جامع هندى به تدریس ادامه داد. او داراى مجلس درس خصوصى نیز بوده که خواص اصحاب او در آن شرکت داشته‏ اند که شیخ محمد
رضا اصفهانى قدس ‏سره (متوفاى ۱۳۶۲ ه.ق.) نیز از جمله آنان بوده است.(وقایه الأذهان صفحه ۱۴۴) اشتغال به تدریس وى بیش از تألیف و تصنیف بوده و آثار علمى کمى از او به جاى مانده است.

 فضایل اخلاقى

پس از ارتحال میرزاى شیرازى بزرگ اگر چه مى‏ توانست مرجعیت خود را عنوان نماید و بزرگان از علما نیز او را براى این مقام و منصب انتخاب نموده بودند اما از این کار
پرهیز نمود و خود را وقف علم و عبادت کرده و از ریاست دورى مى‏ کرد. پس از پیشنهاد مرجعیت به وى، در جواب چنین گفت:إن الریاسه تحتاج إلى أمور غیر العلم و أنا رجل وسواسی لا یسوغ لی غیر التدریس (ص ۳۹ ج ۱۰ أعیان الشیعه) و سپس مردم را به میرزا محمد تقى شیرازى (متوفاى ۱۳۳۸ ه.ق.)ارجاع داد.

او مسلک و روش اجدادش را در ساده زیستى انتخاب نموده بود. در خانه بر خلاف متعارف علماى آن زمان خدمت کارى نداشت و حوائج زندگى را خود از بازار مى‏ خرید. در همان حال خرید، بعضى از طلاب اشکالات درسی شان را از او سؤال مى‏ کردند حتى بعضى از طلاب جوان از کتاب هاى علمى ابتدایى از او سؤال مى ‏کردند و ایشان با حلم و بردبارى به آنان جواب مى‏ داد.

در عین مناعت طبع و زهد از دنیا، خوش خلقى و تواضع و عطوفت او بر طلاب علوم اسلامى زبان زد عام و خاص بوده بر اساس درجات علمى آنها با آنان مراوده داشته است. او در عین حال بسیار محتاط بوده، در طهارت و نجاست وسواس داشته است و معتقد به نجاست بیشتر چیزها بوده و اسم خداوند را بر روى کاغذ نمى‏ نوشته است.

فرزندان

از وى چهار پسر به نام هاى سید محمد باقر (داماد میرزا محمد تقى شیرازى دوم)که جوان مرگ شد و سید عباس و سید على اکبر و سید ابو طالب به یادگار ماند.(ص ۱۴۴ وقایه الأذهان)

 اساتید

۱ . میرزا محمد حسن شیرازى، میرزاى شیرازى مشهور (متوفاى ۱۳۱۲ ه.ق.)

۲ . شیخ محمد حسین بن محمد اسماعیل اردکانى معروف به فاضل اردکانى (متوفاى ۱۳۰۲ یا ۱۳۰۵ ه.ق.)

۳ . سید على بن محمد على بن ابى المعالى حسنى طباطبایى، صاحب الریاض (متوفاى ۱۲۳۱ ه.ق.)

تألیفات

۱ . أصاله البرائه (تقریر درس میرزاى شیرازى بزرگ)

۲ . الأغسال

۳ . الفروع المحمدیّه در فقه (مجموعه کتابهاى دماء ثلاثه، الزکاه، الخلل، الخیارات، الاجاره، و الفتوى مع اختلاف السطوح فی الماء)

۴ . الخلل، تقریرات درس میرزاى شیرازى بزرگ

۵ . الخیارات

۶ . الدماء الثلاثه

۷ . شرح اوائل رساله برائت شیخ انصارى قدس‏ سره

گفتار بزرگان

شیخ محمد رضا اصفهانى در وقایه الأذهان:أما وصف محاسن خلاله و محامد أقواله و أحواله و أفعاله و ما منحه من العلم و التقوى و حسن البیان و طلاقه اللسان فإنه یدع سحبان وائل و هو أعیى من باقل. و هذا أمر أعترف بعجزی عنه فلیعذرنی الناظر، و ما أساء من اعتذر و لو لا خوف تسرع القراء إلى الإنکار لذکرت بعضها و لکن صدور الأحرار قبور الأسرار. (ص ۱۴۶ وقایه الأذهان چاپ جدید)

در أمل الآمل:کان شریکنا فی الدرس عشرین سنه عند سیدنا الأستاذ المیرزا الشیرازى فی سامراء، کان أفضل تلامذه السید، عالم محقق مدقق نابغ متبحر ذو غور و فکر یغوص فی المطالب الغامضه و یصل إلى حقائقها و خفی دقائقها.(ص ۳۹ ج ۱۰ به نقل از أعیان الشیعه)

 شاگردان

مرحوم فشارکى داراى شاگردان زیادى بوده که بعضى از آنان مرجع عام زمان خود بوده ‏اند که به بعضى اشاره مى‏ شود:

۱ . حاج شیخ عبد الکریم حائرى (متوفاى ۱۳۵۵ ه.ق.)

۲ . میرزا محمد حسین نائینى (متوفاى ۱۳۵۵ه.ق)

۳ . شیخ ضیاء الدین عراقى (متوفاى ۱۳۶۱ه.ق.(

۴ . شیخ محمد رضا اصفهانى (متوفاى ۱۳۶۲ه.ق.) صاحب وقایه الأذهان

۵ . شیخ اسد اللّه بن على اکبر زنجانى

۶ . شیخ حسین بروجردى (متوفاى ۱۳۵۴ ه.ق)

۷ . سید عبد الله صادقى (متوفاى ۱۳۸۲ ه.ق.)

۸ . شیخ مهدى بن میرزا على اکبر قمى (متوفاى ۱۳۵۸ ه.ق.)

وفات

سید محمد فشارکى که تا آخر عمر هم چون پدرى مهربان براى طلاب و فضلاى حوزه ‏هاى علمیّه بود در ماه ذى العقده سال ۱۳۱۶ ه.ق. دعوت حق را لبیک گفت و چشم از این جهان فرو بست.بدن مطهر او در یکى از حجره ‏هاى صحن شریف حرم مطهر حضرت رضا (ع)در سمت چپ ورود از بازار بزرگ مشهد مقدس به خاک سپرده شد و ماتم هجران او قلبه اى زیادى را محزون و چشم هاى بسیارى را گریان نمود.

تاثیر ممنوعیت تعقل بر تدوین علم کلام در صدر اسلام

در زمان خلیفه اول و دوم که روز به روز آوازه اسلام در انتشار و جامعه اسلامى در توسعه بود – اثرى بارز از پیشرفت فرهنگ اسلامى از راه بحث و کنجکاوى پیدا نیست و با کمال تاسف باید اعتراف نمود که جامعه اسلامى در این قطعه از تاریخ، کوشش قابل توجهى در این باب از خود بروز نداده، و صدى یک کوشش هایى که در «جهاد» به کار مى بردند، در پیشرفت «فرهنگ» بذل ننموده است

کلام – عقل- صدر اسلام

تاثیر ممنوعیت تعقل بر تدوین علم کلام در صدر اسلام یکى از راههاى بحث و بررسى در پیشینه و زمینه هاى ظهور علم کلام در نزد مسلمین، تحقیق در تاریخ صدر اسلام و تأثیر حوادث تاریخى آن دوران و تأثیر آنها بر روند شکل گیرى این علم در دوران اولیۀ خود است.

آنچه در ذیل مى آید نظر علامه طباطبایى (ره) در این باب است.

۱-بحث و استدلال و پیشرفت فرهنگى

بشربا غریزه خدادادى خود مى فهمد که کلید سعادت و خوشبختى زندگى فرهنگ مى باشد و پیشرفت زندگى با پیشرفت فرهنگ توام است، و هرگز پیشرفت فرهنگى بدون استدلال منطقى و بحث آزاد، صورت پذیر نیست و چنانکه روزى جامعه انسانى به واسطه تاریکى محیط با عوامل غیر طبیعى دیگرى در این مسئله آن طورى کهشاید و باید روشن نبوده است، امروز این موضوع جزءبدیهیات به شمار آمده و کمترین ابهامى در آن باقى نمانده است.

از راه بحث و هم تجربه به وضوح پیوسته است که اگر عواملغیر طبیعى ممانعت نکند، انسان با غریزه خدادادى به بحث آزاد و تفکر منطقى خود پرداخته در این راه پیش خواهد رفت. و
خاصه در جامعه اى مانند جامعه اسلامى که آیین آنها بر پایه استدلال بوده و کتاب آسمانى آنان در تحریص و ترغیب به تعقل و تفکر منطقى، کمترین مسامحه و فروگذارى ننموده است.

۲-تعقل در تاریخ صدر اسلام

ولىبا این وصف در صدر اسلام – بالاخص در زمان خلیفه اول و دوم که روز به روز آوازه اسلام در انتشار و جامعه اسلامى در توسعه بود – اثرى بارز از پیشرفت فرهنگ اسلامى از راه بحث و کنجکاوى پیدا نیست و با کمال تاسف باید اعتراف نمود که جامعه اسلامى در این قطعه از تاریخ، کوشش قابل توجهى در این باب از خود بروز نداده، و صدى یک کوشش هایى که در «جهاد» به کار مى بردند، در پیشرفت «فرهنگ» بذل ننموده است.

در اصول معارف، آن همه مسایل دقیق، و حقایق علمى را با ساده ترین فهم عامیانه تلقى مى نمودند، و چنانکه احادیث گواهى مى دهد، شعاع تعلیم و تعلم آن روز، از مرحله حس و ماده تجاوز

نمى کرد و قدمى فراتر نمى گذاشت.

در میان خواص و عوام آن روز، این اعتقاد حکومت مى کرد که متن قرآن کریم، با همان معناى ساده و بسیط، که در خور فهم عموم است، در مقام اعتقاد و عمل کافى است.

۳-نسبت خلیفه دوم و تفکرو روى همین اصل

هر گونه بحث انتقادى و کنجکاوى آزاد، درمسایل اعتقادى ممنوع بوده و بدعت در دین شمارده مى شد و چه بسا مجازات هاى سختى را به دنبال داشت.

چنانکه شخصى درباره یک مساله با خلیفه دوم به بحث و مناظره پرداخت، خلیفه با تازیانه خود آن قدر او را زد که خون از بدنش روان شد، و همچنین در معناى آیه اى از آیات قرآنى، خلیفه دوم توضیحى داد که ظاهر در جبر بود، یکى از اعراب اعتراضى کرد، و خلیفه به وى پرخاش نموده، به نحوى تهدید کرد که بیم کشتن در آن بود، تا آنکه بعضى از حضار به زحمت  آتش غضب خلیفه را فرو نشانید!!

۴-الزامات مباحث عقلى در صدر اسلام

و در عین حال از یک سلسله بحث هاى استدلالى در معارفدینى گریزى نبود زیرا:

اولا: در اثر فتوحات اسلامى، روز به روز جامعه مسلمین توسعه مى یافت، و علماى ادیان و مذاهب مختلف، به اجتماع مسلمین روى آورده، بحث هاى گوناگون در اطراف معارف اسلامى مطرح مى کردند، و مسلمین نیز ناچار بودند که به بحث پرداخته و پاسخ هایى تهیه نمایند.
ثانیا:
جامعه اسلامى از نخستین روز در داخل، گرفتار یک عده منافق بود که هرگونه شبهه و اشکالى را در میان مردم شایع مى کردند، به علاوه اقلیت هایى که در بسیارى از عقاید فرعى با اکثریت مخالف بودند، وجود داشتند و گاه و بى گاه بحثها و کشمکش هاى علمى در مى گرفت.

در اثر همین عوامل، قهرا رشته بحث هایى که بعدها به علم کلام معروف شد، تنظیم گردید، و على رغم کراهت یا ممانعت اولیاى امور، در
میان مردم جریان یافت تا بالاخره به جایى رسید که عده اى در این گونه بحث ها آمادگى خاصى پیدا کردند و اولیاى حکومت و فقهاى وقت که با تمام قوا در جلوگیرى از بحث هاى استدلالى مى کوشیدند، خودشان نیز به علم کلام روى موافق نشان دادند.

۵-عوامل ناکارآمدى علم کلام

در اینجا ناچاریم یک نکته را دوباره تذکر دهیم و آن این است که «علم کلام» که از انواع معارف اعتقادى اسلام بحث مى کند، اگر چه فن شریفى است، ولى در اثر قصور یا تقصیرى که روز اول در تنظیم مباحث آن شده، ارزش واقعى یک فن استدلالى و بحث کاملا آزاد از دو جهت از آن سلب شده است و آن اینکه:
۱-چنانکه از لابه لاى آیات قرآن کریم، به بهترین وجهى روشن است، اصول معارف اسلامى، سلسله حقایق و واقعیاتى هستند که از سطح فهم عامه مردم بسى بالاتر و از دسترس آنها بسى دور مى باشند.

و در اثر اینکه جامعه اسلامى و گردانندگان امور، در صدر اول، به بحث عقلى آزاد بى اعتنا و بلکه با آن مخالف بودند، همان عقاید ساده عوامى را موضوع بحث قرار داده، به نام آخرین عقاید واقعى اسلام با یک سلسله افکار اجتماعى مادى و حسى، از آنها دفاع نمودند و در نتیجه «الوهیت» و «جهان ماوراى طبیعت» با نظام پاک و منزه خود، در افکارشان، در شکل و هویت یک عالم مادى مشابه جهان ماده خودنمایى کرد،

 به اضافه اینکه جهان محسوس ما، در تحت نظام «علیت» و «معلولیت» قرار گرفته، ولى عالم ماوراى طبیعت، نظام ثابتى نداشته از هر جهت بى بند و بار مى باشد! و به اضافه اینکه عالم مادى ما در تحت حس است و جهان بیرون از ماده، با اینکه مشابه این عالم مى باشد، از حس پوشیده و پنهان است و روزى خواهد رسید که همه اجزاى آن جهان حتى.. .. تحت حس قرار گیرند!

۲-در اثر پیروى از روش ممنوعیت بحث آزاد، استدلال جنبه صورت سازى یا بازیچه به خود گرفته و براى عقیده مورد استدلال، مدرکى جز تقلید باقى نماند.

و از این راه است که قوى ترین حجت و برنده ترین حربه در میان اهل کلام، اجماع است و دست و پایى که براى اصالت دادن و به کرسى نشانیدن اجماع نموده اند این است که ابتدا به روایتى که از رسول اکرم نقل مى کردند:

« لا تجتمع امتى على خطاء»

تمسک جسته و اجماع امت را حجت قرار دادند، و پس از آن «اهل حل و عقد» یا « علماى امت» به جاى امت گذاشته شد، و پس از آن «علماى یک طایفه از امت» مانند «اشاعره» یا «معتزله» به جاى علماى امت نشستند و پس از آن «علماى کلام از یک طایفه» جاى علماى همان طایفه را گرفت! کار در همین جا پایان گرفت و در نتیجه، چنانکه مى بینیم قوى ترین دلیل یک نفر متکلم مثلا اشعرى، این است که در اثبات یکى از عقاید اشاعره، به اجماع متکلمین اشاعره استدلال نماید، در خلال بحث هاى کلامى بسیار دیده مى شود که دلیل مدعى را با اینکه از راه کتاب یا سنت یا عقل صحیح است، به علت اینکه خلاف اجماع علما و متکلمین مذهب است، رد مى نمایند.

۵-اصل اجماع وآزاد اندیشى در علوم اسلامى

واز همین نقطه نظر است که مى بینیم: اولا:مخالفت اهل یک مذهب از مذاهب اسلامى را نسبت به یکى از عقاید اختصاصى مذهب دیگر، به حال اجماعى که در مذهب دوم منعقد گشته مضر ندانسته اند، گویى اهل هر مذهبى به عقیده مذهب دیگر، داخل جامعه مسلمین نیستند!

ثانیا:کسى که یک اصل از اصول اختصاصى مذهبى از مذاهب را بپذیرد، بقیه اصول اختصاصى را نیز باید بى چون و چرا قبول کند، خواه دلیل کافى داشته باشند، یا نداشته باشند.

چنانکه روشن است این روش به کلى روح تفکر استدلالى را در جامعهاسلامى کشته، و بر ریشه تفکر و تعقل آزاد آب بسته، تقلیدتعصبى را نسبت به همه مسایل اعتقادى، حکومتى علىالاطلاق داد! این روش از مسایل کلامى تجاوز نموده، به فنون دیگر اسلامى مانند فن تفسیر و فقه و اصول و غیره نیز سرایت کرده است و حتى در علوم ادبى مانند صرف و نحو و معانى و بیان مداخله نموده، غوغایى برپا داشت.

به هریک از این علوم نظرى نماییم دسته بندى هاى عجیبى مانند حنفیه، شافعیه، … و مانندکوفیین و بصریین.. . و نظایر آنها به چشم مىخورد و هر دسته عقاید اختصاصى مذهب خود را توجیه، و دلایلدیگران را تاویل مى کنند.

ثالثا:در نتیجه اتخاذ این روش «اتکا به اجماعات طایفه اى ومذهبى» ادله لفظى، یعنى کتاب و سنت ارزش واقعى خودرا از دست داده و تنها جنبه تشریفاتى پیدا نموده و از اینجهت است که مى بینیم اهل هر یک از مذاهب در مورد یکى از عقاید مذهبى خود به اجماع طرفداران خود و بعد مثلا به کتاب و سنت، تمسک مى جوید، در حالى که دیگران ادلهکتاب و سنت مورد استدلال او را صریحا و بى پروا تاویل کرده و بهاین وسیله از کار مى اندازند.

و این سلیقه حتى در میان علماى ادب نیز شیوع پیدا کرده، وهر دسته و طایفه اى ادله مخالفین خود را که مثلا شعر با نثرعربى است با تقدیر و مانند آن تاویل مى نمایند.

منبع : معنویت تشیع،
علامه طباطبایى، انتشارات تشیع، ۱۳۸۵