علماء

نوشته‌ها

میرزا عبداللّه شهیدى (ره)

اشاره:

مرحوم آیت الله حاج میرزا عبدالله شهیدى در محرم الحرام سال ۱۳۴۰ قمرى در بیت علم و فضیلت در قزوین ولادت یافت. وى فرزند ارشد مرحوم آیت الله شیخ عبد الحسین شهیدی است. خاندان شهیدى یکى ازخاندان اصیل قزوین بوده و به فضل و کمال اشتهار دارند. مرحوم آیت الله حاج میرزا عبد الله شهیدى امام جمعه، فرزند مرحوم آیت الله حاج شیخ عبد الحسین امام جمعه هستند که نسب شریفشان با سه واسطه دیگر (مرحوم حاج شیخ مرتضى امام جمعه، مرحوم میرزا محمد تقى امام جمعه و مرحوم آقا عبد الله امام جمعه) که همگى از علماء اعلام قزوین بوده ‏اند، به علامه کبرى مرحوم حاج ملا محمّد تقى برغانى صاحب  مجالس المتقین  و منهج الاجتهاد  و  تفسیر الآیات النازله فى فضائل اهل البیت (علیه السلام) و معروف به  شهید ثالث مى‏ رسد.

تحصیلات و اساتید

پس از طى دوره هاى تحصیل جدید درمدارس قزوین، به تحصیل علوم دینیه اشتغال یافت. مقدمات و ادبیات و بخشى از سطح را  در مدرسه صالحیه و نزد علماء وقت قزوین به ویژه در محضر پدر گرامیش گذراند و براى ادامه تحصیل در سال ۱۳۶۱ قمرى عازم شهر مقدس قم گردید و در حوزه علمیه، تحصیلات خود را پى گرفت.

در سال .۱۳۷۲ ق به دامادى یکى از اساتید برجسته خویش مرجع بزرگ مرحوم آیت الله العظمى آقا سیّد محمّد حجّت کوه کمرى، در آمد. ایشان در طول دوران کسب علم از محضر آیات و اساتید دیگرى نیز بهره‏مند شدند که از برجسته ‏ترین آنان مى‏توان به حضرات آیات عظام: بروجردى، مرعشى نجفى و امام خمینى (ره) اشاره کرد. آن مرحوم در مقدمه برخى تقریرات دروس آن حضرات، از استاد خویش چنین نام مى‏ برند:

الحمدلله الذى وفّقنا لِلإستفاده عن بیان سید العلماء العاملین و الفقهاء الراشدین آیه الله فى العالمین العلّامه الثانى حضره المستطاب الحاج آقا حسین الطباطبائى البروجردى ادام اللّه ظلّه على رؤس العباد لاسیّما الطالبین لأحکام الاسلام و فقه آل محمّد (ص) و نشکره بأن وفّقنا باتمام دروس السّطح و نسأله أن یعطینى الفهم بحقّ محّمد (ص) و آله (ع) …   حمد و سپاس پروردگارى راست که به ما توفیق استفاده از بیانات سید العلماءالعاملین و الفقهاء الراشدین، آیه الله فى العالمین، علامه ثانى، حضرت مستطاب حاج آقا حسین طباطبایى بروجردى را – که خداى سایه‏ اش را بر سر عموم خلق به ویژه طالبان احکام اسلام و فقه آل محمد (ص) مستدام بدارد. – عطا فرمود، و او را شکر گوییم که بر اتمام دروس سطح توفیقمان داد. از او مسئلت مى‏ کنیم که به ما درک و فهم عطا فرماید بحق محمّد (ص) و آله (ع) .

وى که مورد توجه و اعتماد بسیارى از مراجع عظام تقلید بود، در طول عمر شریفش به کسب اجازات اجتهاد و روایت و اجازات امور شرعیه از جانب تنى چند از آن بزرگان، از جمله حضرات آیات عظام: سید محسن حکیم، سید محمود شاهرودى، شیخ عبد النبى عراقى، سید عبد الهادى شیرازى، حاج سید ابوالقاسم خویى، حاج آقا حسین بروجردى، آقا سید ابوالحسن رفیعى، امام خمینى، حاج سید محمد رضا گلپایگانى، آقا سید شهاب الدین نجفى مرعشى و حاج سید على سیستانى نائل آمد.

تألیفات

وى یکى از اعضاء لجنه و انجمن تحقیق کتاب ذى قیمت  احقاق الحق  مرحوم قاضى نورالله شوشترى بود که به همراه تنىچند از علماء و فضلاء تحت نظر و اشراف مرحوم آیت الله نجفى مرعشى به امر تحقیق و تعلیق این کتاب شریف همت گماردند. موضوع معراج رسول اکرم (ص) یکى از مباحث اصلى مورد مناقشه میان مرحوم شهید ثالث (ره) و مخالفین از جمله شیخ احمد احسائى بوده است. از این رو مرحوم آیت الله شهیدى با اهتمام خاصى که به موضوع فوق الذکر، داشته ‏اند، در قالب تفسیر سوره مبارکه اسراء موضوع معراج را به تفصیل مورد بحث قرار داده‏اند. هم چنین آنچه تحت عنوان تفسیر یا به عبارتى منتخب التفاسیر مى‏ توان از آن یاد کرد: یک دفتر در تفسیر سوره مبارکه حمد، سه دفتر در سوره مبارکه بقره، یک دفتر اصلى و دو دفتر الحاقى در سوره مبارکه اسراء و دو دفتر در تفسیر سوره مبارکه یوسف (ع) است.

حدود سى دفتر دست نویس نیز در موضوعات متنوّع: کلام و اعتقادات، احکام، مواعظ و اخلاقیات، مناقب و هم چنین تقریرات دروس اساتید خود از جمله آیات عظام: بروجردى و امام خمینى به رشته تحریر در آورده‏ اند. مجموعه یادداشت هاى متفرقه در موضوعات طبّ قدیم، خاطرات انقلاب و وقایع نهضت و غیره نیز بطور پراکنده در میان یادداشت ها و دست‏ نویس‏ هایشان به چشم مى‏ خورد.

وفات

در اولین ساعات روز پنجشنبه  ۲۶شوال المکرم ۱۴۱۴ قمرى (هیجدهم فروردین ۷۳) مصادف با سالگرد شهادت حضرت امام صادق (ع) در قم به دیدار معبود شتافت. پیکر مطهّر آن عالم ربّانى  در  مقبره علماى باغ بهشت  در جوار على بن جعفر (ع) شهر قم به خاک سپرده شد.

چهل حدیث اخلاقی از امام سجاد علیه السلام

۱- در پناه خداوند

قالَ الاْمامُ عَلىّ بنُ الْحسَین، زَیْنُ الْعابدین (عَلَیْهِ السَّلام) :

ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فیهِ مِنَ الْمُؤمِنینَ کانَ فی کَنَفِ اللّهِ، وَأظَلَّهُ اللّهُ یَوْمَ الْقِیامَهِ فی ظِلِّ عَرْشِهِ، وَآمَنَهُ مِنْ فَزَعِ الْیَوْمِ الاْکْبَرِ: مَنْ أَعْطى النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ ما هُوَ سائِلهُم لِنَفْسِهِ، ورَجُلٌ لَمْ یَقْدِمْ یَداً وَرِجْلاً حَتّى یَعْلَمَ أَنَّهُ فى طاعَهِ اللّهِ قَدِمَها أَوْ فى مَعْصِیَتِهِ، وَرَجُلٌ لَمْ یَعِبْ أخاهُ بِعَیْب حَتّى یَتْرُکَ ذلکَ الْعِیْبَ مِنْ نَفْسِهِ.(۱)

امام سجاد(علیه اسلام) فرمود: سه حالت و خصلت در هر یک از مؤمنین باشد در پناه خداوند خواهد بود و روز قیامت در سایه رحمت عرش الهى مى باشد و از سختى ها و شداید صحراى محشر در امان است:

اوّل آن که در کارگشائى و کمک به نیازمندان و درخواست کنندگان دریغ ننماید.

دوّم آن که قبل از هر نوع حرکتى بیندیشد که کارى را که مى خواهد انجام دهد یا هر سخنى را که مى خواهد بگوید آیا رضایت و خوشنودى خداوند در آن است یا مورد غضب و سخط او مى باشد.

سوّم قبل از عیب جوئى و بازگوئى عیب دیگران، سعى کند عیب هاى خود را برطرف نماید.

۲- موجبات نجات انسان

قالَ(علیه السلام): ثَلاثٌ مُنْجِیاتٌ لِلْمُؤْمِن: کَفُّ لِسانِهِ عَنِ النّاسِ وَ اغْتِیابِهِمْ، وَ إشْغالُهُ نَفْسَهُ بِما یَنْفَعُهُ لاِخِرَتِهِ وَ دُنْیاهُ، وَ طُولُ الْبُکاءِ عَلى خَطیئَتِهِ.(۲)

فرمود: سه چیز موجب نجات انسان خواهد بود: بازداشت زبان از بدگوئى و غیبت مردم، خود را مشغول به کارهائى کردن که براى آخرت و دنیایش مفید باشد.

و همیشه بر خطاها و اشتباهات خود گریان و ناراحت باشد.

۳- کمال مسلمانى

قالَ(علیه السلام): أرْبَعٌ مَنْ کُنَّ فیهِ کَمُلَ إسْلامُهُ، وَ مَحَصَتْ ذُنُوبُهُ، وَ لَقِیَ رَبَّهُ وَ هُوَ عَنْهُ راض: وِقاءٌ لِلّهِ بِما یَجْعَلُ عَلى نَفْسِهِ لِلنّاس، وَ صِدْقُ لِسانِه مَعَ النّاسِ، وَ الاْسْتحْیاء مِنْ کُلِّ قَبِیح عِنْدَ اللّهِ وَ عِنْدَ النّاسِ، وَ حُسْنُ خُلْقِهِ مَعَ أهْلِهِ.(۳)

فرمود: هرکس داراى چهار خصلت باشد، ایمانش کامل، گناهانش بخشوده خواهد بود، و در حالتى خداوند را ملاقات مى کند که از او راضى و خوشنود است:

 ۱ ـ خصلت خودنگهدارى و تقواى الهى به طورى که بتواند بدون توقّع و چشم داشتى، نسبت به مردم خدمت نماید.

۲ ـ راست گوئى و صداقت نسبت به مردم در تمام موارد زندگى.

۳ ـ حیا و پاکدامنى نسبت به تمام زشتى هاى شرعى و عرفى.

۴ ـ خوش اخلاقى و خوش برخوردى با اهل و عیال خود.

۴- اهمیت خیر خواهى و محاسبه

قالَ(علیه السلام): یَا ابْنَ آدَم، إنَّکَ لا تَزالُ بَخَیْر ما دامَ لَکَ واعِظٌ مِنْ نَفْسِکَ، وَما کانَتِ الْمُحاسَبَهُ مِنْ هَمِّکَ، وَما کانَ الْخَوْفُ لَکَ شِعاراً.(۴)

فرمود: اى فرزند آدم، تا آن زمانى که در درون خود واعظ و نصیحت کننده اى دلسوز داشته باشى، و در تمام امور بررسى و محاسبه کارهایت را اهمیّت دهى، و در تمام حالات ـ از عذاب الهى ـ ترس و خوف داشته باشى؛ در خیر و سعادت خواهى بود.

۵- حق شکم

قالَ(علیه السلام): وَ أمّا حَقُّ بَطْنِکَ فَأنْ لا تَجْعَلْهُ وِعاءً لِقَلیل مِنَ الْحَرامِ وَ لا لِکَثیر، وَ أنْ تَقْتَصِدَ لَهُ فِى الْحَلالِ.(۵)

فرمود: حقّى که شکم بر تو دارد این است که آن را ظرف چیزهاى حرام ـ چه کم و چه زیاد ـ قرار ندهى و بلکه در چیزهاى حلال هم صرفه جوئى کنى و به مقدار نیاز استفاده نمائى.

۶- مشتاق بهشت

قالَ(علیه السلام): مَنِ اشْتاقَ إلى الْجَنَّهِ سارَعَ إلى الْحَسَناتِ وَسَلا عَنِ الشَّهَواتِ، وَمَنْ أشْفَقَ مِنَ النارِ بادَرَ بِالتَّوْبَهِ إلى اللَّهِ مِنْ ذُنُوبِهِ وَراجَعَ عَنِ الْمَحارِمِ.(۶)

فرمود: کسى که مشتاق بهشت باشد در انجام کارهاى نیک، سرعت مى نماید و شهوات را زیر پا مى گذارد؛ و هرکس از آتش قیامت هراسناک باشد به درگاه خداوند توبه مى کند و از گناهان و کاهاى زشت دورى مى جوید.

۷- دست نیاز به سوى مردم

قالَ(علیه السلام): طَلَبُ الْحَوائِجِ إلىَ النّاسِ مَذَلَّهٌ لِلْحَیاهِ وَمَذْهَبَهٌ لِلْحَیاءِ، وَاسْتِخْفافٌ بِالْوَقارِ وَهُوَ الْفَقْرُ الْحاضِرِ، وَقِلَّهُ طَلَبِ الْحَوائِجِ مِنَ النّاسِ هُوَ الْغِنَى الْحاضِر.(۷)

فرمود: دست نیاز به سوى مردم دراز کردن، سبب ذلّت و خوارى در زندگى و در معاشرت خواهد بود.

و نیز موجب از بین رفتن حیاء و ناچیز شدن شخصیت خواهد گشت به طورى که همیشه احساس نیاز و تنگ دستى نماید. و هرچه کمتر به مردم رو بیندازد و کمتر درخواست کمک نماید بیشتر احساس خودکفائى و بى نیازى خواهد داشت.

۸- کنترل اعضاء

قالَ(علیه السلام): اَلْخَیْرُ کُلُّهُ صِیانَهُ الاْنْسانِ نَفْسَهُ.(۸)

فرمود: سعادت و خوشبختى انسان در حفظ و کنترل اعضاء و جوارح خود از هرگونه کار زشت و خلاف است.

۹- بزرگان دنیا و آخرت

قالَ(علیه السلام): سادَهُ النّاسِ فى الدُّنْیا الأَسْخِیاء، وَ سادَهُ الناسِ فی الآخِرَهِ الاْتْقیاءِ.(۹)

فرمود: در این دنیا سرور مرد، سخاوتمندان هستند؛ ولى در قیامت سیّد و سرور مردم، پرهیزکاران خواهند بود.

۱۰- ازدواج براى خدا

قالَ(علیه السلام): مَنْ زَوَّجَ لِلّهِ، وَ وَصَلَ الرَّحِمَ تَوَّجَهُ اللّهُ بِتاجِ الْمَلَکِ یَوْمَ الْقِیامَهِ.(۱۰)

فرمود: هرکس براى رضا و خوشنودى خداوند ازدواج نماید و با خویشان خود صله رحم نماید، خداوند او را در قیامت مفتخر و سربلند مى گرداند.

۱۱- دیدار دوستان

قالَ(علیه السلام): مَنْ زارَ أخاهُ فى اللّهِ طَلَباً لاِنْجازِ مَوْعُودِ اللّهِ، شَیَّعَهُ سَبْعُونَ ألْفَ مَلَک، وَهَتَفَ بِهِ هاتِفٌ مِنْ خَلْف ألاطِبْتَ وَطابَتْ لَکَ الْجَنَّهُ، فَإذا صافَحَهُ غَمَرَتْهُ الرَّحْمَهُ.(۱۱)

فرمود: هرکس به دیدار دوست و برادر خود برود و براى رضاى خداوند او را زیارت نماید به امید آن که به وعده هاى الهى برسد، هفتاد هزار فرشته او را همراه و مشایعت خواهند کرد، همچنین مورد خطاب قرار مى گیرد که از آلودگى ها پاک شدى و بهشت گوارایت باد. پس چون با دوست و برادر خود دست دهد و مصافحه کند مورد رحمت قرار خواهد گرفت.

۱۲- قبول عُذر

قالَ(علیه السلام): إنْ شَتَمَکَ رَجُلٌ عَنْ یَمینِکَ، ثُمَّ تَحَوَّلَ إلى یَسارِکَ فَاعْتَذَرَ إلَیْکَ فَاقْبَلْ مِنْهُ.(۱۲)

فرمود: چنانچه شخصى تو را بدگویى کند، و سپس برگردد و پوزش طلبد، عذرخواهى و پوزش او را پذیراباش.

۱۳- بدى و ضرر گناه

قالَ(علیه السلام): عَجِبْتُ لِمَنْ یَحْتَمى مِنَ الطَّعامِ لِمَضَرَّتِهِ، کَیْفَ لایَحْتَمى مِنَ الذَّنْبِ لِمَعَرَّتِهِ.(۱۳)

فرمود: تعجّب دارم از کسى که نسبت به تشخیص خوب و بد خوراکش اهتمام مىورزد که مبادا ضررى به او برسد، چگونه نسبت به گناهان و دیگر کارهایش اهمیّت نمى دهد، و نسبت به مفاسد دنیائى، آخرتى روحى، فکرى، اخلاقى و… بى تفاوت است.

۱۴- اطعام مؤمن

قالَ(علیه السلام): مَنْ أطْعَمَ مُؤْمِناً مِنْ جُوع أطْعَمَهُ اللّهُ مِنْ ثِمارِ الْجَنَّهِ، وَمَنْ سَقى مُؤْمِناً مِنْ ظَمَأ سَقاهُ اللّهُ مِنَ الرَّحیقِ الْمَخْتُومِ، وَمَنْ کَسا مُؤْمِناً کَساهُ اللّهُ مِنَ الثّیابِ الْخُضْرِ.(۱۴)

فرمود: هرکس مؤمن گرسنه اى را طعام دهد خداوند او را از میوه هاى بهشت اطعام مى نماید، و هر که تشنه اى را آب دهد خداوند از چشمه گواراى بهشتى سیرآبش مى گرداند، و هرکس برهنه اى را لباس بپوشاند خداوند او را از لباس سبز بهشتى ـ که بهترین نوع و رنگ مى باشد ـ خواهد پوشاند.

۱۵- عقول ناقصه و دین

قالَ(علیه السلام): إنَّ دینَ اللّهِ لایُصابُ بِالْعُقُولِ النّاقِصَهِ، وَالاْراءِ الْباطِلَهِ، وَالْمَقاییسِ الْفاسِدَهِ، وَلایُصابُ إلاّ بِالتَّسْلیمِ، فَمَنْ ـ سَلَّمَ لَنا سَلِمَ، ومَنِ اهْتَدى بِنا هُدِىَ، وَمَنْ دانَ بِالْقِیاسِ وَالرَّأْىِ هَلَکَ.(۱۵)

فرمود: به وسیله عقل ناقص و نظریه هاى باطل، و مقایسات فاسد و بى اساس نمى توان احکام و مسائل دین را به دست آورد؛ بنابراین تنها وسیله رسیدن به احکام واقعى دین، تسلیم محض مى باشد؛ پس هرکس در مقابل ما اهل بیت تسلیم باشد از هر انحرافى در امان است و هر که به وسیله ما هدایت یابد خوشبخت خواهد بود. و شخصى که با قیاس و نظریات شخصى خود بخواهد دین اسلام را دریابد، هلاک مى گردد.

۱۶- دنیا و آخرت

قالَ(علیه السلام): الدُّنْیا سِنَهٌ، وَالاْخِرَهُ یَقْظَهٌ، وَنَحْنُ بَیْنَهُما أضْغاثُ أحْلامِ.(۱۶)

فرمود: دنیا همچون نیمه خواب (چرت) است و آخرت بیدارى مى باشد و ما در این میان رهگذر، بین خواب و بیدارى به سر مى بریم.

۱۷- کار وکسب در شهر

قالَ(علیه السلام): مِنْ سَعادَهِ الْمَرْءِ أنْ یَکُونَ مَتْجَرُهُ فى بِلادِهِ، وَیَکُونَ خُلَطاؤُهُ صالِحینَ، وَتَکُونَ لَهُ أوْلادٌ یَسْتَعینُ بِهِمْ.(۱۷)

فرمود: از سعادت مرد آن است که در شهر خود کسب و تجارت نماید و شریکان و مشتریانش افرادى صالح و نیکوکار باشند، و نیز داراى فرزندانى باشد که کمک حال او باشند.

۱۸- آیات الهى

قالَ(علیه السلام): آیاتُ الْقُرْآنِ خَزائِنُ الْعِلْمِ، کُلَّما فُتِحَتْ خَزانَهٌ، فَیَنْبَغى لَکَ أنْ تَنْظُرَ ما فیها.(۱۸)

فرمود: هر آیه اى از قرآن، خزینه اى از علوم خداوند متعال است، پس هر آیه را که مشغول خواندن مى شوى، در آن دقّت کن که چه مى یابى.

ختم قرآن در مکه

۱۹- قالَ(علیه السلام): مَنْ خَتَمَ الْقُرْآنَ بِمَکَّه لَمْ یَمُتْ حَتّى یَرى رَسُولَ اللّهِ (صلى الله علیه وآله وسلم)، وَیَرَى مَنْزِلَهُ فى الْجَنَّهِ.(۱۹)

فرمود: هر که قرآن را در مکّه مکرّمه ختم کند، نمى میرد مگر آن که حضرت رسول اللّه (صلى الله علیه وآله وسلم)؛ و نیز جایگاه خود را در بهشت رؤیت مى نماید.

۲۰- حج

قال(علیه السلام): یا مَعْشَرَ مَنْ لَمْ یَحِجَّ اسْتَبْشَرُوا بِالْحاجِّ إذا قَدِمُوا فَصافِحُوهُمْ وَعَظِّمُوهُمْ، فَإنَّ ذلِکَ یَجِبُ عَلَیْکُمْ تُشارِکُوهُمْ فى الاْجْرِ.(۲۰)

فرمود: شماهائى که به مکّه نرفته اید و در مراسم حجّ شرکت نکرده اید، بشارت باد شماها را به آن حاجیانى که بر مى گردند، با آن ها ـ دیدار و ـ مصافحه کنید تا در پاداش و ثواب حجّ آن ها شریک باشید.

۲۱- رضا به مقدّرات الهى

قالَ(علیه السلام): الرِّضا بِمَکْرُوهِ الْقَضاءِ، مِنْ أعْلى دَرَجاتِ الْیَقینِ.(۲۱)

فرمود: شادمانى و راضى بودن به سخت ترین مقدّرات الهى از عالى ترین مراتب ایمان و یقین خواهد بود.

۲۲- حلم و صبر

قالَ(علیه السلام): ما مِنْ جُرْعَه أَحَبُّ إلى اللّهِ مِنْ جُرْعَتَیْنِ: جُرْعَهُ غَیْظ رَدَّها مُؤْمِنٌ بِحِلْم، أَوْ جُرْعَهُ مُصیبَه رَدَّها مُؤْمِنٌ بِصَبْر.(۲۲)

فرمود: نزد خداوند متعال حالتى محبوب تر از یکى از این دو حالت نیست: حالت غضب و غیظى که مؤمن با بردبارى و حلم از آن بگذرد و دیگرى حالت بلا و مصیبتى که مؤمن آن را با شکیبائى و صبر بگذراند.

۲۳- عیب جوئى

قالَ(علیه السلام): مَنْ رَمَى النّاسَ بِما فیهِمْ رَمَوْهُ بِما لَیْسَ فیِهِ.(۲۳)

فرمود: هرکس مردم را عیب جوئى کند و عیوب آنان را بازگو نماید و سرزنش کند، دیگران او را متهّم به غیر واقعیّات مى کنند.

۲۴- هم نشینى با صالحان

قالَ(علیه السلام): مُجالَسَهُ الصَّالِحیِنَ داعِیَهٌ إلى الصَّلاحِ، وَ أَدَبُ الْعُلَماءِ زِیادَهٌ فِى الْعَقْلِ.(۲۴)

فرمود: هم نشینى با صالحان انسان را به سوى صلاح و خیر مى کشاند؛ و معاشرت و هم صحبت شدن با علماء، سبب افزایش شعور و بینش مى باشد.

۲۵- قلب حزین و بنده شکرگذار

قالَ(علیه السلام): إنَّ اللّهَ یُحِبُّ کُلَّ قَلْب حَزین، وَ یُحِبُّ کُلَّ عَبْد شَکُور.(۲۵)

فرمود: همانا خداوند مهربان دوست دارد هر قلب حزین و غمگینى را (که در فکر نجات و سعادت خود باشد)؛ و نیز هر بنده شکرگذارى را دوست دارد.

۲۶- زبان آدمى

قالَ(علیه السلام): إنَّ لِسانَ ابْنَ آدَم یَشْرُفُ عَلى جَمیعِ جَوارِحِهِ کُلَّ صَباح فَیَقُولُ: کَیْفَ أصْبَحْتُمْ؟

فَیَقُولُونَ: بِخَیْر إنْ تَرَکْتَنا، إنَّما نُثابُ وَ نُعاقَبُ بِکَ.(۲۶)

فرمود: هر روز صبحگاهان زبان انسان بر تمام اعضاء و جوارحش وارد مى شود و مى گوید: چگونه اید؟ و در چه وضعیّتى هستید؟ جواب دهند: اگر تو ما را رها کنى خوب و آسوده هستیم، چون که ما به وسیله تو مورد ثواب و عقاب قرار مى گیریم.

۲۷- زحمت براى آخرت

قالَ(علیه السلام): ما تَعِبَ أوْلِیاءُ اللّهُ فِى الدُّنْیا لِلدُّنْیا، بَلْ تَعِبُوا فِى الدُّنْیا لِلاْخِرَهِ.(۲۷)

فرمود: دوستان و اولیاء خدا در فعالیّت هاى دنیوى خود را براى دنیا به زحمت نمى اندازند و خود را خسته نمى کنند بلکه براى آخرت زحمت مى کِشند.

۲۸- طلب علم

قالَ(علیه السلام): لَوْ یَعْلَمُ النّاسُ ما فِى طَلَبِ الْعِلْمِ لَطَلَبُوهُ وَ لَوْبِسَفْکِ الْمُهَجِ وَ خَوْضِ اللُّجَجِ.(۲۸)

فرمود: چنانچه مردم منافع و فضایل تحصیل علوم را مى دانستند هر آینه آن را تحصیل مى کردند گرچه با ریخته شدن و یا فرو رفتن زیر آب ها در گرداب هاى خطرناک باشد.

۲۹- عظمت خدا

قال(علیه السلام): لَوِ اجْتَمَعَ أهْلُ السّماءِ وَ الاْرْضِ أنْ یَصِفُوا اللّهَ بِعَظَمَتِهِ لَمْ یَقْدِرُوا.(۲۹)

فرمود: چنانچه تمامى اهل آسمان و زمین گِرد هم آیند و بخواهند خداوند متعال را در جهت عظمت و جلال توصیف و تعریف کنند، قادر نخواهند بود.

۳۰- پاکدامنى و معرفت به خدا

قالَ(علیه السلام): ما مِنْ شَیْىء أحبُّ إلى اللّهِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ مِنْ عِفَّهِ بَطْن وَفَرْج، وَما شَیْىءٌ أَحَبُّ إلى اللّهِ مِنْ أنْ یُسْألَ.(۳۰)

فرمود: بعد از معرفت به خداوند چیزى محبوب تر از دور نگه داشتن شکم و عورت ـ از آلودگى ها و هوسرانى ها و گناهان ـ نیست، و نیز محبوبترین کارها نزد خداوند مناجات و درخواست نیازمندیها به درگاهش مى باشد.

۳۱- پاکدامنى

قالَ(علیه السلام): إنَّ أفْضَلَ الْجِهادِ عِفَّهُ الْبَطْنِ وَالْفَرْجِ.(۳۱)

فرمود: با فضیلت ترین ومهمترین مجاهدت ها، عفیف نگه داشتن شکم و عورت است ـ از چیزهاى حرام و شبهه ناک .

۳۲- مرگ

قالَ(علیه السلام): إبْنَ آدَم إنَّکَ مَیِّتٌ وَمَبْعُوثٌ وَمَوْقُوفٌ بَیْنَ یَدَىِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلّ مَسْؤُولٌ، فَأعِدَّ لَهُ جَواباً.(۳۲)

فرمود: اى فرزند آدم! (اى انسان! تو) خواهى مُرد و سپس محشور مى شوى و در پیشگاه خداوند متعال جهت سؤال و جواب احضار خواهى شد، پس جوابى (قانع کننده و صحیح در مقابل سؤال ها) مهیّا و آماده کن.

۳۳- نظر کردن مؤمن به صورت برادرش

قالَ(علیه السلام): نَظَرُ الْمُؤْمِنِ فِى وَجْهِ أخِیهِ الْمُؤْمِنِ لِلْمَوَدَّهِ وَالْمَحَبَّهِ لَهُ عِبادَه.(۳۳)

فرمود: نظر کردن مؤمن به صورت برادر مؤمنش از روى علاقه و محبّت عبادت است.

۳۴- همراهى با فاسق

قالَ(علیه السلام): إیّاکَ وَمُصاحَبَهُ الْفاسِقِ، فَإنّهُ بائِعُکَ بِأکْلَه أَوْ أقَلّ مِنْ ذلِکَ وَإیّاکَ وَمُصاحَبَهُ الْقاطِعِ لِرَحِمِهِ فَإنّى وَجَدْتُهُ مَلْعُوناً فى کِتابِ اللّهِ.(۳۴)

فرمود: بر حذر باش از دوستى و همراهى با فاسق چون که او به یک لقمه نان و چه بسا کمتر از آن هم، تو را مى فروشد؛ و مواظب باش از دوستى و صحبت کردن با کسى که قاطع صله رحم مى باشد چون که او را در کتاب خدا ملعون یافتم.

۳۵- مشکل ترین لحظات انسان

قالَ(علیه السلام): أشَدُّ ساعاتِ ابْنِ آدَم ثَلاثُ ساعات: السّاعَهُ الَّتى یُعایِنُ فیها مَلَکَ الْمَوْتِ، وَالسّاعَهُ الَّتى یَقُومُ فیها مِنْ قَبْرِهِ، وَالسَّاعَهُ الَّتى یَقِفُ فیها بَیْنَ یَدَیِ الله تَبارَکَ وَتَعالى، فَإمّا الْجَنَّهُ وَإمّا إلَى النّارِ.(۳۵)

فرمود: مشکل ترین و سخت ترین لحظات و ساعات دوران ها براى انسان، سه مرحله است:

۱ ـ آن موقعى که عزرائیل بر بالین انسان وارد مى شود و مى خواهد جان او را برگیرد.

۲ ـ آن هنگامى که از درون قبر زنده مى شود و در صحراى محشر به پا مى خیزد.

۳ ـ آن زمانى که در پیشگاه خداوند متعال ـ جهت حساب و کتاب و بررسى اعمال ـ قرار مى گیرد و نمى داند راهى بهشت و نعمت هاى جاوید مى شود و یا راهى دوزخ و عذاب دردناک خواهد شد.

۳۶- عصر ظهور

قالَ(علیه السلام): إذا قامَ قائِمُنا أذْهَبَ اللّهُ عَزَوَجَلّ عَنْ شیعَتِنا الْعاهَهَ، وَ جَعَلَ قُلُوبَهُمْ کُزُبُرِ الْحَدیدِ، وَجَعَلَ قُوَّهَ الرَجُلِ مِنْهُمْ قُوَّهَ أرْبَعینَ رَجُلاً.(۳۶)

فرمود: هنگامى که قائم ما ( حضرت حجّت، روحى له الفداء و عجّ) قیام و خروج نماید خداوند بلا و آفت را از شیعیان و پیروان ما بر مى دارد ودل هاى ایشان را همانند قطعه آهن محکم مى نماید، و نیرو و قوّت هر یک از ایشان به مقدار نیروى چهل نفر دیگران خواهد شد.

۳۷- کارکردن براى آخرت

قالَ(علیه السلام): عَجَباً کُلّ الْعَجَبِ لِمَنْ عَمِلَ لِدارِ الْفَناءِ وَتَرَکَ دارَ الْبقاء.(۳۷)

فرمود: بسیار عجیب است از کسانى که براى این دنیاى زودگذر و فانى کار مى کنند و خون دل مى خورند ولى آخرت را که باقى و ابدى است رها و فراموش کرده اند.

قطع طَمَع از اموال دیگران

۳۸- قالَ(علیه السلام): رَأْیْتُ الْخَیْرَ کُلَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ فِى قَطْعِ الطَّمَعِ عَمّا فِى أیْدِى النّاسِ.(۳۸)

فرمود: تمام خیرات و خوبى هاى دنیا و آخرت را در چشم پوشى و قطع طَمَع از زندگى و اموال دیگران مى بینم (یعنى قناعت داشتن).

۳۹- اهمیت عقل

قالَ(علیه السلام): مَنْ لَمْ یَکُنْ عَقْلُهُ أکْمَلَ ما فیهِ، کانَ هَلاکُهُ مِنْ أیْسَرِ ما فیهِ.(۳۹)

فرمود: کسى که بینش و عقل خود را به کمال نرساند ـ و در رُکود فکرى و فرهنگى بسر برد ـ به سادگى در هلاکت و گمراهى و سقوط قرار خواهد گرفت.

۴۰- معرفت و کمال دین

قالَ(علیه السلام): إنَّ الْمَعْرِفَهَ، وَکَمالَ دینِ الْمُسْلِمِ تَرْکُهُ الْکَلامَ فیما لایُغْنیهِ، وَقِلَّهُ ریائِهِ، وَحِلْمُهُ، وَصَبْرُهُ، وَحُسْنُ خُلْقِهِ.(۴۰)

فرمود: همانا معرفت و کمال دین مسلمان در گرو رهاکردن سخنان و حرف هائى است که به حال او ـ و دیگران ـ سودى ندارد.

همچنین از ریا و خودنمائى دورى جستن؛ و در برابر مشکلات زندگى بردبار و شکیبا بودن؛ و نیز داراى اخلاق پسندیده و نیک سیرت بودن است.

پاورقى ها:

[۱] ـ تحف العقول: ص۲۰۴، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۴۱، ح ۳٫

[۲] ـ تحف العقول: ص ۲۰۴، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۴۰، ح ۳٫

[۳] ـ مشکاه الأنوار: ص ۱۷۲، بحارالأنوار: ج ۶۶، ص ۳۸۵، ح ۴۸٫

[۴] ـ مشکاه الأنوار: ص ۲۴۶، بحارالأنوار: ج ۶۷، ص ۶۴، ح ۵٫

[۵] ـ تحف العقول: ص ۱۸۶، بحارالأنوار: ج ۷۱، ص ۱۲، ح ۲٫

[۶] ـ تحف العقول: ص ۲۰۳، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۳۹، ح ۳٫

[۷] ـ تحف العقول: ص ۲۱۰، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۳۶، ح ۳٫

[۸] ـ تحف العقول: ص۲۰۱، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۳۶، ح ۳٫

[۹] ـ مشکاه الأنوار: ص ۲۳۲، س ۲۰، بحارالأنوار: ج ۷۸، ص ۵۰، ح ۷۷٫

[۱۰] ـ مشکاه الأنوار: ص ۱۶۶، س ۳٫

[۱۱] ـ مشکاه الأنوار: ص ۲۰۷، س ۱۸٫

[۱۲] ـ مشکاه الأنوار: ص ۲۲۹، س ۱۰، بحارالأنوار: ج ۷۸، ص ۱۴۱، ح ۳٫

[۱۳] ـ أعیان الشّیعه: ج ۱، ص ۶۴۵، بحارالأنوار: ج ۷۸، ص ۱۵۸، ح ۱۹٫

[۱۴] ـ مستدرک الوسائل: ج ۷، ص ۲۵۲، ح ۸٫

[۱۵] ـ مستدرک الوسائل: ج ۱۷، ص ۲۶۲، ح ۲۵٫

[۱۶] ـ تنبیه الخواطر، معروف به مجموعه ورّام: ص ۳۴۳، س ۲۰٫

[۱۷] ـ وسائل الشیعه: ج ۱۷، ص ۶۴۷، ح ۱، ومشکاه الأنوار: ص ۲۶۲٫

[۱۸] ـ مستدرک الوسائل: ج ۴، ص ۲۳۸، ح ۳٫

[۱۹] ـ من لا یحضره الفقیه: ج ۲، ص ۱۴۶، ح ۹۵٫

[۲۰] ـ همان مدرک: ج ۲، ص ۱۴۷، ح۹۷٫

[۲۱] ـ مستدرک الوسائل: ج ۲، ص ۴۱۳، ح ۱۶٫

[۲۲] ـ مستدرک الوسائل: ج ۲، ص ۴۲۴، ح ۲۱٫

[۲۳] ـ بحار الأنوار: ج ۷۵، ص ۲۶۱، ح ۶۴٫

[۲۴] ـ بحارالأنوار: ج ۱، ص ۱۴۱، ضمن ح ۳۰، و ج ۷۵، ص ۳۰۴٫

[۲۵] ـ کافى: ج ۲، ص ۹۹، بحارالأنوار: ج ۷۱، ص ۳۸، ح ۲۵٫

[۲۶] ـ اصول کافى: ج ۲، ص ۱۱۵، وسائل الشّیعه: ج ۱۲، ص ۱۸۹، ح ۱٫

[۲۷] ـ بحارالأنوار: ج ۷۳، ص ۹۲، ضمن ح ۶۹٫

[۲۸] ـ اصول کافى: ج ۱، ص ۳۵، بحارالأنوار: ج ۱، ص ۱۸۵، ح ۱۰۹٫

[۲۹] ـ اصول کافى: ج ۱، ص ۱۰۲، ح ۴٫

[۳۰] ـ تحف العقول: ص ۲۰۴، بحارالأنوار: ج ۷۸، ص ۴۱، ح ۳٫

[۳۱] ـ مشکاه الأنوار: ص ۱۵۷، س ۲۰٫

[۳۲] ـ تحف العقول: ص ۲۰۲، بحارالأنوار: ج ۷۰، ص ۶۴، ح ۵٫

[۳۳] ـ تحف العقول: ص ۲۰۴، بحارالأنوار: ج ۷۸، ص ۱۴۰، ح ۳٫

[۳۴] ـ تحف العقول: ص ۲۰۲، بحارالأنوار: ج ۷۴، ص ۱۹۶، ح ۲۶٫

[۳۵] ـ بحار الأنوار: ج ۶، ص ۱۵۹، ح ۱۹، به نقل از خصال شیخ صدوق.

[۳۶] ـ خصال: ج ۲، ص ۵۴۲، بحارالأنوار: ج ۵۲، ص ۳۱۶، ح ۱۲٫

[۳۷] ـ بحارالأنوار: ج ۷۳، ص ۱۲۷، ح ۱۲۸٫

[۳۸] ـ اصول کافى: ج ۲، ص ۳۲۰، بحارالأنوار: ج ۷۳، ص ۱۷۱، ح ۱۰٫

[۳۹] ـ بحارالأنوار: ج ۱، ص ۹۴، ح ۲۶، به نقل از تفسیر امام حسن عسکرى (علیه السلام).

[۴۰] ـ تحف العقول: ص ۲۰۲، بحارالأنوار: ج ۲، ص ۱۲۹، ح ۱۱٫

استدلال حکمای اسلام بر اثبات نبوت

در اینجا فقط پایه و نیز ریشه قرآنى استدلال حکمای اسلامی را عرض مى کنم :

پایه استدلال حکما

به طور کلى درباب خدا یک بحث هست – که در گذشته هم ولو به اجمال این را گفته ایم – که آیا اگر ما بخواهیم بر خدا استدلال کنیم حتما باید به وسیله چیز دیگر بر خدا استدلال کنیم ، یا اینکه به وسیله چیز دیگر بر خدا استدلال کردن یک راه استدلال است و مى توان از خود خدا بر خود خدا استدلال کرد ؟ عده اى معتقدند که راه صدیقین همان راهى است که از خود خدا بر خود خدا استدلال مى کنند ، که ما در تعبیرات مذهبى هم در این زمینه زیاد داریم : ( | یا من دل على ذاته بذاته |) ( ۱ ) یا امام حسین مى فرماید : ( | ا یکون لغیرک من الظهور ما لیس لک |) ( ۲ ) آیا غیر از تو از تو ظاهرتر است که من غیر تو را دلیل بر تو بگیرم ؟

پس عده اى معتقدند ( اجمال را مى خواهیم اشاره بکنیم ) که آن هم راهى است و اشرف هم هست ( حالا تقریر و بیانش هر چه هست به جاى خود ) . مطلب دیگر این است : آیا مى توان از خدا بر چیز دیگر استدلال کرد یا نه ؟ یعنى ما خدا را معلوم قرار بدهیم و یک چیزى را مجهول ، به دلیل اینکه خدا هست پس فلان چیز هم بالضروره وجود دارد ، که آن معلومى که ما در برهان خودمان اتخاذ مى کنیم خود خدا باشد ، یعنى اگر ما نتوانیم خدایى اثبات بکنیم آن مجهول ما هم مجهول است ولى اگر خدا را اثبات کردیم ، به دلیل اینکه خدا هست فلان شىء هم هست یعنى این یک ضرورتى است که از وجود خداوند ناشى مى شود ؟ عده اى معتقدند که بله ، این هم خودش یک طرز استدلال است ، البته نه اینکه بر همه اشیاء بشود از این راه ، از طریق عقلى استدلال کرد ، ولى مى توان نظام کلى وجود و کلیات وجود را از راه شناختن خداوند کشف کرد . درباب نبوت عامه یک چنین استدلالى است ، نه استدلال از راه متکلمین که بر خداوند واجب است ، اگر نکند خداوند به تکلیف خودش عمل نکرده ، نه ، صحبت ضرورت است نه وجوب و تکلیف . خواسته اند بگویند چون خدا هست ، در خلقت خلا وجود ندارد یعنى اگر یک موجودى امکان یک رشد و یک کمال در او باشد و موانعى در کار نباشد ، قابلیت از طرف او تمام باشد ، از طرف خداوند آن کمال به او افاضه مى شود . بعد آمده اند درباب نوع انسان اینجور گفته اند : نوع انسان نیازمند به یک هدایتى هست ماوراى هدایت حس و عقل ، و امکان این هم که بشر بتواند این را از ماوراى خودش ، از عالم دیگر تلقى بکند – که نامش وحى هست – وجود دارد ، بشر مى تواند این را تلقى بکند ، پس با نیاز بشر به چنین هدایتى و با امکان اینکه بشر چنین تلقى اى بکند ( که اینها را با مقدماتى ذکر مى کنند ) از ناحیه خداوند این فیض بالضروره مى رسد .

این طرز بیانى است که ذکر کرده اند . حالا من یادم نیست که اینکه مى گویند ( بیان حکماى اسلام) اول کسى که این را بیان کرده فارابى بوده است یا بوعلى ، فرصت نکرده ام ببینم . بوعلى که متعدد در کتابهاى خودش این مطلب را متعرض شده است و مثالهایى هم ذکر مى کند . این یک بیان کلى .

ریشه قرآنى بیان حکماى اسلام

حالا ما به این بیان خیلى کار نداریم ، ما مى خواهیم ببینیم اصلا خود قرآن هم از این راه رفته است یا نه ، این یک راهى است که ساخته و پرداخته متکلمین و حکماى اسلامى است ؟ اگر یک راهى صرفا ساخته و پرداخته حکما و متکلمین باشد ضرورتى ندارد که ما حساسیتى داشته باشیم ، حرفى است که بشرهایى گفته اند ، اشتباه کرده اند یا نکرده اند ، ولى اگر یک استدلالى در خود قرآن هم باشد ما بالاخره باید رویش فکر کنیم ببینیم قرآن روى چه مبنا و اساسى این را گفته است . ما در قرآن به آیاتى برمى خوریم که مى بینیم این اصل را تأیید مى کند .

مثلا در سوره انعام آیه ۹۱ در مقام انتقاد منکرین نبوت و وحى این جور مى گوید :

و ما قدروا الله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله على بشر من شىء  .

بعد هم مى فرماید :  قل من انزل الکتاب الذى جاء به موسى نورا و هدى للناس  .

اینجا دو نوع استدلال است : اول مى فرماید که ( نشناخته اند خدا را آن چنان که باید بشناسند کسانى که مى گویند خدا بر بشرى وحى نکرده است) . پس این مى خواهد بگوید که ( اگر کسى توحیدش درست باشد ، اگر کسى خدا را بشناسد و خدا را خدا شناخته باشد چنین حرفى نمى زند که خدایى باشد در جهان و خدا خدا باشد ولى بر بشرى وحى نفرستد) . این همان استدلال از خداست بر وجود نبوت و وحى . این دیگر آئین نامه هم نیست که براى خدا معین شده باشد . در قسمت دوم استدلال مى کند بر امر موجود ، و مجموعا چنین مى شود  : ( نه خدا را شناخته است و نه این اثر موجود را تشخیص داده است که کتابهاى آسمانى باشد) . از هر دو راه استدلال شده و به اصطلاح هم دلیل لمى آورده است ( چون آن کسى که منکر بوده ، خدا را قائل بوده ، گفت خدا بر بشر چیزى نازل نکرده . مى گوید نه ، اگر تو خدا را شناخته بودى چنین حرفى نمى زدى ( و هم دلیل انى ، زیرا بعد هم استناد مى کند به اثرشان ، به شاهد و دلیلشان که در خارج وجود دارد که کتاب آسمانى باشد .

آیه دیگر در سوره اسراء آیه ۹۵ است در جواب کسانى که مى گفتند اگر خدا مى خواست رسولى بفرستد و وحیى نازل کند و پیامى براى ما بفرستد چرا یک بشر را بفرستد ، باید یک فرشته را مى فرستاد . در جواب اینها جوابهاى مختلف و متعدد نوشته شده است که اگر ما فرشته را بر شما مى فرستادیم باز باید او را بشرى قرار مى دادیم (  و جعلنا رجلا  ) . به آن استدلال کار نداریم .

یک استدلال دیگر این است که : اگر در روى زمین فرشتگانى بودند آنوقت ما بر آنها رسولى از نوع فرشتگان مى فرستادیم . از این آیه فهمیده مى شود که چون شما بشر هستید خداوند براى شما هادى اى از نوع بشر مى فرستند : فرشتگانى در روى زمین نیستند ولى اگر فرشتگان در روى زمین مى بودند ما که خدا هستیم آنها را هم مهمل و بى هدایت نمى گذاشتیم ، باز آنها را هم از طریق یک فرشته اى هدایت مى کردیم ، یعنى ما که ما هستیم نه بشر را مهمل مى گذاریم در امر هدایت و نه فرشتگان را .

در آن جلسه این آیه را خواندم : (  لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط)  ( که قرآن به طور علت غایى بیان مى کند ) یعنى ما پیغمبران را فرستادیم براى همین که عدالت در میان بشر برقرار بشود ، یعنى قرآن این مطلب را مسلم گرفته است که اگر پیغمبران در دنیا نمى آمدند عدالتى در زندگى بشر وجود نمى داشت ، ولى البته چون بنابر اجبار نیست ، همین مقدار که بشر وسیله داشته باشد ، وسیله اینکه عدالتى در کار باشد ، که وقتى وسیله بود لابد افراد زیادى به او مى گویند این کار خواهد شد . اگر این نیاز به قانونى که از طرف خدا وحى بشود و مردم به آن ایمان داشته باشند در کار نبود یا بشر از راه دیگر این را تهیه مى کرد ، این منطق قرآن منطق کاملى نبود که چون بشر به قانون و به عدالت نیاز دارد پس خدا پیغمبران را مى فرستند . این همان استدلال است ، چیز دیگرى نیست .

از این که بگذریم اگر یادتان باشد در مبحث توحید که ما بحث مى کردیم عرض کردیم که قرآن استدلال بر خدا را که از طریق مخلوقات مى کند ، از دو راه بلکه از سه راه مى کند ، ما از سه راه عرض کردیم : یکى اینکه اصلا این موجودات را حادث و مخلوق مى داند ، مى گوید اساسا کى اینها را به وجود آورده ؟ به دلیل اینکه نبوده اند و پیدا شده اند ، نیستند و تغییر و تبدیل مى پذیرند و پیدا مى شوند ، مى گوید خدا خالق است .

دلیل دیگر نظم موجودات است و این هم در قرآن زیاد تکرار شده است ، استدلال به نظم ماهرانه اى که نشان مى دهند ناظم مدبرى داشته است که از این نظر عالم حکم یک ساختمانى را دارد که وضع ساختمان و ترتیب اجزائش نشان مى دهد که عمدى در کار بوده است که هر چیزى را در جایى براى منظورى قرار بدهد ، همین طور که نوشته هاى یک کتاب ، ترتیب کلمات و حروف بر علم نویسنده آن دلالت مى کند ، و همچنین یک مصنوع مثل ماشین یا ساعت و یا ساختمان بر صانع آن دلالت مى کند .

یک استدلال دیگرى در قرآن است و آن غیر از این دوتاست و از راه هدایت و رهبرى موجودات است و این از مختصات قرآن است که تفکیک کرده است میان اصل نظم و اصل هدایت ، یعنى آن را یک چیز مى داند و این را چیز دیگر ، و همان جا باز عرض کردم من در میان کسانى که دیده ام متوجه این نکته شده اند اول کس ظاهرا فخرالدین رازى است که در تفسیر خودش مى گوید برخلاف آنچه که متکلمین خیال مى کنند ، قرآن ایندو را از یکدیگر تفکیک کرده است . چطور مى شود هدایت را از نظم تفکیک کرد ؟ ممکن است بگویید همان است ، چیز دیگرى نیست . اگر ساختمان موجود یک شىء براى راهى که مى رود کافى باشد ، آن دیگر هدایت علیحده اى ندارد ، مثل اینکه یک سفینه را طورى مى سازند که خود سفینه و آن ساختمان داخلى و ماشینى اش کافى است ، یعنى مجموع علل فاعلى که در آن گنجانده اند کافى است که او را پیش ببرد و هدایت کند ، همان نظمش هادى او هم هست . ولى گاه یک نوع هدایتهایى در شىء هست که این ساختمان براى آن هدایت کافى نیست ، یک چیز دیگرى غیر از ساختمان مادى اش باید باشد ، مثل یک کششى که از جلو دارد این شىء را مى کشد و مى برد . مى گویند علل فاعلى کأنه سائق است یعنى از پشت سر شىء را مى راند و به جلو مى برد ، علت غائى مثل قائد است که از جلو مى کشد ، مثل یک جذبه اى که یک شىء را به سوى خودش مى کشد . ما از قرآن چنین استنباط مى کنیم که گذشته از این نظم بسیار دقیقى که در اشیاء هست ، قوه هدایتى در اشیاء وجود دارد که اینها را مى کشاند . در آنجا ما بحث کردیم این هدایتهاى عجیبى که در اشیاء مخصوصا در جانداران هست ، نظم داخلى و نظم ماشینى شان ، براى چنین هدایتى کافى نیست خصوصا آنهایى که از نوع ابتکار است و حتى از نوع تطبیق دادن خود بر احتیاجات جدید و احتیاجات غیر پیش بینى شده است .

این یک اصلى است که در قرآن خیلى هم روى آن تکیه شده است ، اصل هدایت اشیاء ، و قرآن مى فرماید که ما هیچ چیزى را عارى از هدایت خلق نکردیم : (  ربنا الذى اعطى کل شىء خلقه ثم هدى)  ( ۳ ) ( با ( ثم ) ذکر کرده است ) در ساختمان هر چیزى آنچه که براى آن چیز لازم است قرار دادیم و سپس او را هدایت کردیم . آنچه که در اینجا من مى خواهم به آن استدلال کنم این ( کل شىء) است ، یعنى هر موجودى ، در هر مرتبه اى ، به هر نوع هدایتى که نیاز دارد و در مسیر تکاملى آن قرار گرفته است آن هدایت به او داده شده است . بنابراین ما باید ببینیم که انسان در چه مرتبه اى و در چه مرحله اى از تکامل است و در آن مرحله به چه هدایتهایى نیازمند است . اگر ما نیازمندى را ثابت کردیم – ممکن است شما آن را قبول نکنید ، آن یک حرفى است ، ولى اگر نیازمندى بشر را به هدایت وحى قبول کردیم – به حکم قرآن که هیچ موجودى در مرتبه اى که احتیاج دارد به یک هدایت ، مهمل گذاشته نمى شود ، باید قبول کنیم چنین هدایتى وجود دارد.

باز نظیر این است : (  الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى)  ( ۴ ) . آنجا هم باز خلقت و تسویه و تعدیل و تکمیل ( ساختمان شىء ) علی حده ذکر شده ، و هدایت به عنوان یک امر علی حده ذکر شده است . (  و لکل وجهه هو مولیها)  ( ۵ ) ( این همان اصل غائیت است ) هر چیزى در جهان یک وجهه اى ، یک طرفى دارد ، یک غایتى دارد که آن غایت را پیش مى گیرد یعنى اشیاء تنها از پشت سر رانده نمى شود که همین علل مادى باشد ، به سوى جلو هم کشیده مى شوند ، یک جاذبه اى هم در جلو دارند که راه خودشان را به واسطه آن جاذبه اى که از جلو آنها را مى کشد به سوى کمال آینده خودشان مى پیمایند . در مبحث ( تکامل) هم اگر یادتان باشد بحث کردیم – و یک تعبیرى آقاى دکتر سحابى داشتند : ( تکامل هدایت شده) – که علماى امروز هم رسیده اند به اینجا که برخلاف آنچه که داروین و بسیارى اشخاص دیگر مى پنداشتند که تکامل یعنى جمع شدن شرایط مادى ، این امر کافى نیست براى اینکه جاندارها به این تکاملى که پیدا کرده اند برسند ، در عین حال یک هدایتى هم هست ، یک کشیدنى هم هست که اینها را از این مسیرها دارد عبور مى دهد ، یعنى مجموع آن شرایط مادى کافى نیست که جاندار به آنجا برسد ، باز در میان این مجموع علل و شرایط ، دارد رهبرى و هدایت مى شود .

بنابراین وقتى که قرآن مسأله هدایت را به صورت یک اصل کلى به ما تلقین و القاء مى کند و مى گوید هیچ چیزى خالى از هدایت نیست ، پس اگر نیاز به یک هدایتى و نیز امکانش – به قول بوعلى – ثابت شد ( بوعلى مى گوید صرف اینکه بگویید ما به چنین چیزى نیاز داریم پس باید باشد ، کافى نیست ، باید ببینیم امکانش هم در کار هست یا نه . وقتى امر محال شد که دیگر پیدا نمى شود ) ، اگر ما نیاز بشر به هدایت نبوت و امکان وجود چنین هدایتى را – یعنى امکان اینکه بشر بتواند وحى را از خدا تلقى بکند – ثابت کردیم ، از ناحیه خداوند قصور و نقص و منع و بخلى در کار نیست ، قطعا چنین چیزى وجود دارد .

این ، سبک استدلال بر نبوت عامه است ، ولى از اینکه البته نمى شود استدلال کرد که موسى پیغمبر بوده ، عیسى پیغمبر بوده ، ابراهیم پیغمبر بوده ، حضرت رسول پیغمبر بوده اند ، چون این استدلال یک ( کلى) است و به فرض اینکه تمام باشد فقط نشان مى دهند که در میان افراد نوع بشر وحیى وجود دارد اما آنها که وحى را تلقى مى کنند چه کسانى هستند ، آن را دیگر باید از راه آثار خصوصى و به قول خود قرآن از آیات و بینات هر پیغمبرى جداگانه به دست آورد .

پى نوشت ها

۱ . بحار ، ج ۸۷ / ص ۳۳۹ .

۲ . مفاتیح الجنان ، دعاى عرفه .

۳ . طه / ۵۰ .

۴ . اعلى / ۲ و ۳ .

۵ . بقره / ۱۴۸ .

منبع :  کتاب نبوت استاد شهید مرتضى مطهرى