علامه حلی

نوشته‌ها

شیخ مرتضى انصارى

اشاره:

شیخ مرتضی انصاری (۱۲۱۴-۱۲۸۱ ق)، از برجسته ترین فقها و عالمان در قرن سیزدهم هجری است. وی را می توان از پـایـه گـذاران اصـول نـویـنی در فقه و اصول جعفری دانست که به حق او را شایسته دریـافـت لقب خاتم الفقها و المجتهدین نموده است. وی با دو اثر جاودان «المکاسب» و «رسائل»، نام خود را در گستره معارف اصیل اسلام جاودانه کرده است. این مقاله به زندگی نامه، آثار و فعالیتهای علمی ایشان پرداخته است.

 

نسب شیخ مرتضی انصاری به جابر بن عبداللّه انصاری، از صحابه بزرگوار رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) می رسد. ایشان در دزفول متولد شـده و تـا ۲۰ سـالگی نزد پدر خود تحصیل کرده، و آنگاه همراه پدر به عتبات رفته است و علمای وقت که نبوغ خارق العاده او را مشاهده کردند، از پدر خواستند که او را برنگرداند. او در عراق چهار سال تـوقـف کرد و از محضر اساتید بزرگ استفاده کرد آنگاه در اثر یک سلسله حوادث ناگوار، به وطن خـویش بازگشت. شیخ بعد از دو سال، بار دیگر به عراق رفت و دو سال تحصیل کرد و به ایران مراجعت نمود و تصمیم گرفت از محضر علمای بلاد ایران استفاده کند؛ لذا عازم زیارت مشهد شد و در کاشان با حاج ملا احمد نراقی، صاحب مستند الشیعه، و صاحب معراج السعاده، فـرزنـد ملا مهدی نراقی ملاقات کرد و آنگاه به مشهد رفت و پنج ماه تـوقـف نـمـود.
شـیـخ انـصـاری سـفـری بـه اصفهان و سفری به بروجرد رفته و در همه سفرها، هـدفـش مـلاقات اساتید و استفاده از محضر آنان بوده است. در حدود سال های ۱۳۵۲ و ۱۳۵۳ برای آخـرین بار به عتبات رفت و به کار تدریس پرداخت. بعد از صاحب جواهر مرجعیت عامه یافت.
شیخ انـصـاری را خاتم الفقها و المجتهدین لقب داده اند؛ او از کسانی است که در دقت و عمق نظر، بسیار کم نظیر است. علم اصول و بالتبع فقه را وارد مرحله جدیدی کرد؛ او در فقه و اصول ابتکاراتی دارد کـه بـی سـابقه است. دو کتاب معروف او، رسائل و مکاسب، کتاب درسی طلاب شده است. علما بعد از او شاگرد اویند. حواشی متعددی از طرف علمای بعد از او به کتابهای او زده شده است. بـعـد از مـحـقـق و علامه حلی و شهید اول، شیخ انصاری تنها کسی است که کتابهایش از طرف علمای بعداز خودش مرتب حاشیه خورده است. دست خط مبارک شیخ انصاری، مشتمل بر اجازه اجتهاد و روایـتی که به آیه اللّه میرزا داوود، نجل حاج میرزااسداللّه بروجردی داده اند و او را با القاب و عناوین فضل و کمال تعریف و توصیف نموده اند. [۱]

زندگینامه

نـام او شـیـخ مـرتضی فرزند محمد امین بن شمس الدین بن احمد بن نورالدین بن محمد صادق شوشتری دزفولی، یکی از نامورترین و پرآوازه ترین فقها و مراجع عالیقدر تقلید در عصرهای اخیر، و یکی از محقق ترین چهره های علمی و فقهی قرون متاخر به شمار می آید.
نـام پـرشـکـوه شـیـخ مـرتـضی انصاری، توام با نبوغ و ابتکار و تحول و دقت می باشد. او آغازگر و پـایـه گـذار اصـول نـویـنی در فقه و اصول جعفری است که در قرنهای اخیر به حق او را شایسته دریـافـت لقب خاتم الفقها و المجتهدین نموده است هر چند او در زندگی و حیات مادی و معنوی خویش پیراسته و منزه از هر نوع تظاهر و تفاخر بوده است و در تلاش های علمی خود جز خدا و رضـایـت او و جـز پیشبرد احکام الهی، فکر و اندیشه دیگری نداشته است و به تعبیر شاگرد نـامـدارش، مـرحـوم آیه اللّه حاج میرزا حبیب اللّه رشتی، او تالی تلو مقام عصمت در علوم و اصول بود. [۲]
نام مرحوم شیخ مرتضی با دو کتاب بسیار ارزنده: فرائد الاصول و المکاسب در اصول و فقه هـمـراه اسـت و بـا این دو اثر جاودان، نام خود را در پهنه معارف اصیل اسلام جاودانه کرده است، کـتـابـهایی که هم اکنون در دنیای دانش و معارف اسلامی اعتبار جهانی دارد و حوزه های علمیه چـنـدیـن سـال بـا درس و بـحث و تحقیق روی آن دو کتاب سرمایه گذاری نموده و وقت صرف می کنند.

ولادت

او در هـیـجدهمین روز ماه ذیحجه به سال ۱۲۱۴، روز غدیر، روز اکمال دین واتمام نعمت در شهر قهرمان پرور دزفول از سلاله پاک یکی از اخلاف جابر بن عبداللّه انصاری صحابی نامدار پیامبر عـالیقدر اسلام (صلی‌الله علیه و آله) پا به عرصه وجود نهاد و به مناسبت تولد در روز ولادت علی (علیه‌السلام)، نام مرتضی انصاری برای او انتخاب گردید. پدرش شیخ محمد امین از مبلغین و مروجین شریعت مقدسه اسلام و مادرش دختر یکی از علمای محل و بانویی پرهیزکار و باتقوی در عصر خود، هر دو از اخیار و نیکان و صالحان بوده اند.
او در چـنـیـن خـانـواده ای چـشم به جهان گشود و رشد و بالندگی آغاز نمود و از همان دوران کودکی به فراگرفتن قرآن و معارف اسلامی پرداخت و به زودی آثار نبوغ و ذکاوت در او مشاهده گردید؛ پس از خواندن قرآن و ادبیات عرب به خواندن فقه و اصول پرداخت و در این دو رشته، آن چـنان استعداد و شایستگی نشان داد که حیرت همگان را برانگیخت و در عنفوان جوانی به درجه عالیه اجتهاد نائل آمد.

مقام علمی

مـقـام عـلـمی او در حدی است که به حق و شایستگی تمام، او را خاتم الفقها و پایان دهنده و تـکـمـیـل کننده فقاهت لقب داده اند و او یک صد و پنجاه سال تمام است که بر جهان فقه و اصول و حـوزه هـای عـلمی شیعه حکومت و زعامت روحی و فکری دارد و اندیشه ها و ابتکارات او سرفصل تاریخی در فقه به شمار آمده و مستند فقها است.
او نـظـریـات ابـتکاری و ابداعی بی شماری در فقه و اصول به وجود آورد که می توان نظریه حاکم بـودن یکی از ادله بر دلیل های دیگر در مبحث تعادل و تراجیح رااز نظریات مهم او به شمار آورد، و هـم چـنـیـن بـهـا دادن شـایسته به عقل و خرد در شناخت حکم و قانون اسلام، و دیگر مبارزه با اخباری گری رایج آن روز بود، که شیخ ‌بزرگوار ما توانست با یک رشته از بیانات دقیق علمی در بـرابر آنها بایستد و آنان را متقاعد سازد، این امر از امتیازات بارز او به شمار می آید. او کوشید که به مـنـکـریـن اعـتـبار عقل در شناخت معارف و احکام اسلامی ثابت کند که ملازمه ای میان عقل و شـرع وجـود دارد و آنـچه را که عقل حکم می کند، شرع نیز حکم می کند و حکومت این قاعده در اغـلـب فتاوی و نظریات مرحوم شیخ، جلوه خاصی داد، منتهی باید خود عقل و آن قاعده فقهی مـورد ارزیابی قرار گیرد که عقل چگونه عقلی باشد و قاعده نیز کدام قاعده باشد؟
او با این روش مـتـیـن و مستحکم، اصول اخباری گری رایج آن روز را در هم کوبید و پایه ها و اصول مستحکمی بـرای فقه و اصول نوین بنیاد نهاد و مسیر اجتهاد را روشن و مبرهن نمود. او با این وسعت مشرب، باب اجتهاد و افتا و استخراج و استنباط احکام شرعیه فرعیه را از منابع و مصادر اولیه بازگشود و رمـز پـیـشرفت و ترقی مسلمانان را در مسیر اجتهاد و اعتقاد بر خویش در راه عمل به احکام الهی قرار داد .

اخلاق و رفتار شیخ

شیخ انصاری (ره) نه تنها در فقاهت گوی سبقت را از دیگران ربوده بود، بلکه در عمل نیز نظیر و هـمـتا نداشت. او به مشکلات و امور مردم شخصا رسیدگی می کرد و از احوال طلاب و محصلین همواره جویا می شد و برای ترویج بیشتر از علوم دین، با بودن علما و طلاب در یکی از شهرستانها، اجـازه نـمـی داد سهم امام را از آنجا به جای دیگری ببرند و سفارش می نمود که در همان شهر به مصرف محصلین و طلاب برسانند.
نـقـل شـده است که:
شخصی خدمت شیخ رسید و به او گفت: فلان طلبه چای می خورد! (گویا در آن زمان چای به این صورت کنونی مرسوم نبوده و جز تشریفات به حساب می آمده است) و با این سخن می خواست سعایتی کرده باشد که شیخ حقوق آن طلبه را کم کند، ولی شیخ رو به او کـرده و گـفـت: خدا رحمتت کند که این مطلب را به من گفتی، و دستور داد تا اضافه بر ماهیانه آن طلبه، مخارج چای را نیز از بیت المال به وی بپردازند تا اینکه با راحتی و آسایش بیشتر به تحصیل خود ادامه دهد.
شـیـخ نـه تنها به طلاب حوزه رسیدگی می کرد، بلکه همواره به فکر فقرا و مستمندان نیز بوده است، و شبها همانند رهبر و مولایش امیر المؤمنین (علیه‌السلام) به خانه های مسکونی فقرا سر می زد و مواد غذایی بر دوش گرفته، در بین خانواده های مستمند و بیچاره تقسیم و توزیع می نمود.
در کـتـاب لؤلؤ الصدف چنین آمده است:
و اغلب عطایای آن مرحوم در سربوده، کثیری از فقرا معاش (حقوق) معین داشتند که همیشه سالانه و ماهانه به آنان می رسید و هیچ نمی دانستند از کـجـاسـت در وقـت سـحر بر در خانه فقرا می رفت با لباس مبدل، و صورت را ستر می کرد و به مـقـدار حـاجـت آنها مرحمت می فرمود و چون شیخ از دنیا رفت، معلوم شد آن مردی که بر درب منازل این مردم در اوقات غیرمتعارفه می آمده، آن مرحوم بوده است؛ او انصافا روی اسلام را سفید کرد. نـوشـتـه انـد که یکی از یاران شیخ، نسبت به این کار انسانی وی (کمک به فقرا و مستمندان) از او ستایش و تمجید کرد؛ شیخ در پاسخ گفت: این وسیله فخر و کرامتی نیست، زیرا وظیفه هر فرد معمولی است که امانت را به صاحبش برساند و این وجوه هم حقوق فقراست که به عنوان امانت نزد من می باشد و من به صاحبانش می رسانم.

حاشیه نویسان محقق

در عـظـمـت علمی و نبوغ فکری شیخ مرتضی انصاری (ره) همین قدر کافی است که اطلاع پیدا نـمـائیـم تـا کنون بیش از ۲۰۰ نفر از علما و فضلا و دانشمندان و معاریف رجال اسلامی بر کتب و نـوشـتـه هـای او حـاشـیه و تعلیقه نگاشته اند و کتابهای تالیفی او به کرات در ایران، عراق و دیگر کشورهای اسلامی مورد تجدید طبع قرار گرفته است، به حدی که هم اکنون مواد غذای فکری طلاب و فضلای حوزه های علمیه و برخی از مجامع دانشگاهی و حقوقی را آثار او تشکیل می دهد و شـخـصـیـتـهای بزرگی مانند: آخوند ملا محمد کاظم خراسانی (صاحب کفایه الاصول)، سید محمدکاظم یزدی (صاحب عروه)، حاج میرزا حبیب اللّه رشتی، میرزا حسن آشتیانی، شیخ ‌محمد حسین کاشف الغطا، سید عبدالحسین شرف الدین، شیخ محمد جواد بلاغی،شیخ محمد حسن مامقانی و تعداد کثیری از علما و مجتهدین مبرز و نامدار که نام بردن آنها به درازا می کشد، بر آن حاشیه و تعلیقه دارند. آنان نوشته ها و تالیفات شیخ را اصل قرار داده و بر آن تعلیقه و تحشیه افرودند و نظریات او را مورد تجزیه و تحلیل و عمق نگری و ژرف انگاری قرار داده اند.

اساتید

شـیـخ بـزرگـوار مـا از مـحـضـر اسـاتید متعددی بهره جسته است که هر کدام نقش ویژه ای در اثرگذاری در روحیه او داشته اند که به بازگویی نام چند تن از آنان می پردازیم:
۱ ـ عموی بزرگوارش، آیه اللّه شیخ حسین انصاری (شاگرد صاحب ریاض، تا سن ۱۷ سالگی).
۲ ـ آیه الله سید محمد مجاهد (از شاگردان آیه الله وحید بهبهانی) او در سنین ۱۸ سالگی، دو سال تمام از محضر او بهره جسته است.
۳ ـ آیه الله شریف العلما مازندرانی کسب فیض از محضر او استدامه داشته است.
۴ ـ آیه الله ملا احمد نراقی (صاحب مستند الشیعه)، به مدت چهار سال تمام در کاشان.
۵ ـ آیه الله شیخ موسی کاشف الغطا فقیه عصر و نابغه دهر، به مدت یک سال تمام.
۶ ـ آیه الله شیخ علی کاشف الغطا، زعیم دینی و مرجع عالیقدر شیعه، به مدت ۵ سال.
۷ ـ آیه الله شیخ محمد حسن صاحب جواهر (مدت بسیار اندک محض تیمن وتبرک).

مجیزین شیخ

تعدادی از اساتید عالی قدر این مجتهد مبتکر و توانمند در بالا ذکر شدند، تعدادی نیز اجازه روایتی یـا اجـتهادی به شیخ واگذار نموده اند که اسامی چند نفر از اجازه دهندگان به وی در اینجا ذکر می شود:
۱ ـ آیه الله سید صدر الدین موسوی عاملی، اجازه روایتی داده اند که در آن کلمه افضل و اکمل قید شده بود.
۲ ـ آیه الله عارف سترگ، ملا احمد نراقی، اجازه روایتی مبسوطی عنایت کرده اند.
۳ ـ آیه الله شیخ محمد سعید قرجه داغی، اجازه نامه روائی جامع و مبسوطی در حق او صادر نموده اند.

شاگردان

در مـکـتب پربار و حوزه پربرکت تدریسی شیخ بزرگوار، شاگردان متعددی تربیت یافتند که هر کـدام از اسـتوانه های فقهی، و مجتهدین مسلم، کاوشگر دقیق ومحقق ارزشمندی بوده اند، چون محضر مبارک علمی او، مجتهد پرور محقق ساز واندیشمندنواز بود.
شـاگرد مستقیم شیخ بزرگوار در زمان حیات خویش بیش از هزار تن بوده است که از میان آنان شـخـصـیـتـهـای نـامی برجسته ای برخاسته اند که هر کدام در یک صقع از اصقاع جهان اسلامی مشعل دار فقه و فقاهت و زعامت روحی و حامل میراث انبیا و رسولان بوده اند.
ما از تعداد کثیر این جمع، به ذکر اسامی چند تن از آنان بسنده می نمائیم:
۱ ـ آیه اللّه میرزا محمد حسن شیرازی، صاحب فتوای تحریم تنباکو.
۲ ـ آیه اللّه شیخ جعفر شوشتری، خطیب توانا و کاتبی پرکار و واعظ پرصلابت.
۳ ـ آیه اللّه حاج میرزا حبیب اللّه رشتی، صاحب بدائع الافکار، و رساله اجاره و غصب.
۴ ـ آیه اللّه سید حسین کوه کمری تبریزی، صاحب آثار و مثر فراوان و استادبزرگ حوزه نجف.
۵ ـ آیه اللّه شیخ محمد حسن مامقانی، صاحب ذرایع الاحکام فی شرح شرائع الاسلام و کتب دیگر.
۶ ـ آیه اللّه شیخ محمد کاظم خراسانی، صاحب کفایه الاصول که در تحقیق وتدقیق کم نظیر است.
۷ ـ آیه اللّه حاج میرزا محمد حسن آشتیانی، نماینده تام الاختیار مراجع نجف در تحم ریم تنباکو در تهران.
۸ ـ آیه اللّه میرزا ابوالقاسم کلانتر، صاحب تقریرات استاد خود، شیخ انصاری.
۹ ـ آیه اللّه حاج شیخ هادی تهرانی، مجتهد و دارای تالیفات متعدد فقهی وتفسیری.
۱۰ ـ آیه اللّه ملا حسین قلی همدانی، شاگرد شیخ و صاحب منظومه حاج ملا هادی سبزواری، عارف نامی.
۱۱ ـ آیه اللّه حاج میرزا حسین خلیلی تهرانی، مجتهد نامور و صاحب فتوای مشروطیت.
۱۲ ـ آیه اللّه شربیانی، مجتهد معروف آذربایجانی.
۱۳ ـ نـابغه نامی، سید جمال الدین اسدآبادی، بنیان گذار وحدت مسلمین ومبارز نستوه بر علیه استعمار خارجی.

آثار و تالیفات

آثار ارزنده و تالیفات گران سنگ و ارزشمندی از مرحوم آیه اللّه العظمی حاج شیخ مرتضی انصاری (ره) به یادگار مانده است که هر کدام نشانی از نبوغ، اجتهاد،دانش وسیع و تحقیق دقیق آن عالم ربـانـی مـی بـاشـد ما در این بخش به صورت اجمال به بازگویی برخی از آنها می پردازیم؛ جا دارد نـویسندگان و محققین حوزه علمیه وبنیان گذاران کنگره شیخ اعظم انصاری (ره) به تبیین و تـحـلـیـل آثـار قـلمی او نیز بنشینند و افکار نو و طرح های ابتکاری شیخ را از لابلای این کتابها و رساله ها بیرون کشند و در اختیار حوزویان و دانشگاهیان کشور قرار دهند اینک لیست تالیفات آن بزرگوار:
۱ ـ المکاسب (فقه) شامل مکاسب محرمه، خیارات، و احکام عمومی معاملات.
۲ ـ فرائد الاصول (اصول) شـامـل مباحث الفاظ، امارات و اصول عملی این دوکتاب عالی ترین روشهای فقهی و اصولی را در اختیار پژوهندگان این دو علم قرارمی دهد.
۳ ـ رساله ای در تقیه.
۴ ـ رساله ای در رضاع و نشر حرمت آن.
۵ ـ رساله ای در قضا میت.
۶ ـ رساله ای در مواسعه و مضایقه.
۷ ـ رساله ای در عدالت.
۸ ـ رساله ای در مصاهره.
۹ ـ رساله ای در ملک اقرار.
۱۰ ـ رساله ای در تبیین قاعده لاضرر و لاضرار.
۱۱ ـ رساله ای در خمس.
۱۲ ـ رساله ای در زکات.
۱۳ ـ رساله ای در خلل صلوه.
۱۴ ـ رساله ای در ارث.
۱۵ ـ رساله ای در تیمم.
۱۶ ـ رساله ای در قاعده تسامح.
۱۷ ـ رساله ای در باب حجیت اخبار.
۱۸ ـ رساله ای در قرعه.
۱۹ ـ رساله ای در متعه.
۲۰ ـ رساله ای در تقلید.
۲۱ ـ رساله ای در قطع و جزم.
۲۲ ـ رساله ای در ظن.
۲۳ ـ رساله ای در اصاله البرائه.
۲۴ ـ رساله ای در مناسک حج.
۲۵ ـ حاشیه ای بر مبحث استصحاب.
۲۶ ـ حاشیه ای بر نجاه العباد (رساله عملیه).
۲۷ ـ کتابی در علم رجال (از وجیزه مجلسی بزرگتر است).
۲۸ ـ تالیفی در اصول الفقه.
۲۹ ـ حواشی بر عوائد نراقی.
۳۰ ـ حاشیه ای بر بغیه الطالب.
۳۱ ـ اثبات التسامح فی ادله السنن.
۳۲ ـ التعادل و الترجیح.
۳۳ ـ رساله ای در تقیه.
۳۴ ـ رساله ای در التیمم الاستدلالی.
۳۵ ـ رساله ای در خمس.

وفات

سرانجام این رجل علم و فضیلت و شخصیت عالیقدر، در سن ۶۷ سالگی به سال ۱۲۸۱ (مضمون آیه شریفه ظهر الفساد ۱۲۸۱) در ۱۸ جمادی الثانی، با انبوهی از مفاخر و نوشته ها و ذخائر فکری و معنوی که عموما در خدمت به اسلام بود، به دار باقی شتافت و جهان اسلام را در سوگ خود عزادار سـاخـت. هـنـگـام مرگ، دارائی این زعیم عالیقدر اسلامی، معادل هفده تومان رایج آن روز بود که همان مقدار هم مقروض بوده است.
جـسـم مطهر و مقدسش در جوار قبر حضرت مولی الموحدین امیر المؤمنین علی (علیه‌السلام) دفن شد و وصی گرامی او، حاج سید علی شوشتری بنا به وصیت شیخ بر جنازه او نماز گزارد.

منبع: سایت اندیشه قم

گرایش ایرانیان به تشیع در عصر ایلخانان

اشاره:

قرن هفتم هجری میدان بزرگی برای آزمایش علمای شیعه گردید; چرا که رخدادهای ناگهانی و بزرگی در آن به وقوع پیوست که تصور آن مشکل بود. مهم ترین آن ها سقوط خلافت عباسی بود. در این میدان، علمایی همچون خواجه نصیرالدین طوسی، سید بن طاووس و علامه حلی اقدامات مؤثری انجام دادند که رشد و گسترش چشم گیر شیعه را موجب شد. اما از سویی دیگر، همکاری شیعیان با حاکمان کافر (مغولان) مطرح گردید که روند بسترسازی گرایش به تشیع و نفوذ قدرت بعضی از علمای شیعه این نسبت را قطعی جلوه داد. این مقاله ابتدا به دلایل و نحوه هم راهی خواجه نصیرالدین طوسی با مغولان و رد نسبت دخالت در سقوط بغداد پرداخته و سپس به سیر نفوذ علامه حلی در ایلخانان و علت گرایش آنان به اسلام توجه نموده است.

یکی از دشوارترین موضوعات تاریخ اسلام بررسی اوضاع شیعیان است; زیرا حب و بغض متعصبانه و یک سونگری نسبت به شیعیان بیش تر تاریخ نگاران را تحت تاثیر قرار داده و کم تر تاریخ نگاری است که تعصبات مذهبی را به گونه ای در بیان حوادث، دخالت نداده باشد.

از سوی دیگر بیش تر حاکمان سرزمین های اسلامی بر مذهب اهل سنت بوده و برای دفاع از مذهب خود، برای نویسندگان محدودیت هایی قرار می داده اند، اگرچه تعداد انگشت شماری از تاریخ نگاران به گونه ای به ذکر واقعیات می پرداخته اند، ولی در هر صورت، در اثر این سیاست، بسیاری از حقایق پوشیده مانده است. بنابر این شایسته است پژوهشگر تاریخ تشیع به مطالب ارائه شده با حساسیت و دید انتقادی بنگرد و با شناخت شرایط اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی از یک سو و شناخت انگیزه نویسندگان از سوی دیگر، بر روند تاریخ نگاری اشراف یابد تا به قدر امکان به واقعیت دست یابد.

این مقال به بررسی نقش چند تن از دانشمندان شیعه و بررسی بعضی اتهام های ذکر شده در مورد آن ها پرداخته، اما درصدد نبوده است فعالیت ها و اقدامات همه شیعیان را درست قلمداد کند و آن ها را بر اساس شرع توجیه کند و به جانب داری از یک گروه بپردازد، بلکه در پی آن است، بر اساس اسناد و مدارک و با شناخت اوضاع آن روز، عملکرد این افراد را مورد بررسی قرار دهد. از جمله مشکلات علم تاریخ آن است که یک حادثه با تمام خصوصیات خود، تکرارپذیر نیست تا بتوان همانند علوم تجربی، قواعدی را در آن حوادث معیار قرار داد و بر آن اساس، به نقد و بررسی عملکرد افراد و گروه ها در حوادث مشابه پرداخت ; چرا که عوامل اثرگذار و شرایط پنهان و پیدا در هر حادثه قابل تعیین و تحدید نمی باشد.

بنابراین در هر حادثه و پدیده، باید بررسی مستقلی روی اسناد و مدارک و شرایط حاکم بر آن دوره صورت گیرد و بر آن اساس تحلیل شود.

علما و میزان نقش آنان در سیاست

پیش از ورود به بحث اصلی، در مورد دخالت علما در سیاست، توجه به چند نکته مناسب است:

نخست. در هر جامعه ای با توجه به گرایش های مردم، یک گروه و صنف نقش ویژه ای دارند که می توانند جامعه را به حرکت واداشته یا از حرکت در مسیری باز دارند. در جامعه دینی، علما و روحانیان جایگاه ویژه ای دارند.

از سوی دیگر، همه دانشمندان مذهبی در یک جایگاه قرار ندارند، بلکه درجات تقوا، دانش و صلاحیت های فردی و اجتماعی آن ها با هم تفاوت دارد که با توجه به این شایستگی ها، هر کدام مقام و رتبه ای خاص پیدا خواهند کرد و حتی در بعضی مراحل، به حدی ارتقا می کنند که علمای دیگر را نیز مجذوب خویش می سازند; همانند شیخ مفید، شیخ طوسی، علامه حلی و خواجه نصیر طوسی.

دوم. در هر زمان و مکانی شرایط خاصی حاکم است و هرحادثه در ظرف زمانی و مکانی خاص خود اتفاق می افتد. نوع شرایط در تصمیم گیری علمای شیعه مؤثر است.

بنابراین، اگر عالمی در زمان ایلخانان وارد عرصه سیاست و اجتماع گردید، نباید چنین پنداشت که در زمان تیموریان و یا صفویه نیز می بایست چنین باشد یا نباشد.

بدین روی، برای درک درست هر حادثه و تحلیل واقع بینانه، باید پژوهشگر بر شرایط اجتماعی و سیاسی حاکم بر هر دوره احاطه داشته باشد.

سوم. شناخت روحیه ها و سلیقه ها در تصمیم گیری و در نتیجه، عملکرد عالمان دین از دیگر معیارهای برداشت واقع بینانه و منصفانه ازحوادث است. به عنوان نمونه ابن میثم بحرانی، نویسنده شرح نهج البلاغه و از فیلسوفان بزرگ که در فقه و حدیث و ادب مهارت داشت، در زمان ایلخانان ابتدا واردمسائل سیاسی نشد، ولی پس از اصرار علمای عراق به حله و بغداد آمد و وارد مسائل سیاسی گردید وتازمان عزل عطاملک جوینی براین روش بودوپس از آن به بحرین بازگشت و از سیاست کناره گیری کرد.

پس این گونه نیست که بتوان در شرایط مساوی، از همه انتظار یک روش و سلوک رادرمسائل مختلف داشت; چرا که روحیه ها و سلیقه های افراد باهم فرق دارد ; برخی ذوق مسائل سیاسی دارند و برخی ذوق مسائل فرهنگی،اقتصادی،هنری و مانند آن.

چهارم. علاوه بر این که علمای دین به مذاهب مختلفی گرایش داشته اند، به دسته های گوناگونی نیز تقسیم شده بودند که هر دسته در پی ترویج مذهب خویش بود. علمای هر مذهب نیز گرایش های مختلفی داشتند و هر کدام گرایش دیگری را بر خطا می دانست; مانند فیلسوفان، صوفیان، فقیهان و دیگران.

از این گذشته، هر کس در گرایش های سیاسی خود، مواجه با تهمت درباری بودن و دنیاگرایی نیز بود. البته بعضی به علم و دانش و سیر و سلوک معنوی می پرداختند و دخالت در مسائل سیاسی را دور از شان روحانی می دانستند. اگر چه برخی دنیاگرایی و درباری بودن را در جهت جلب منافع مادی و مقام قرار داده بودند. ولی همین برداشت در میان علما و مردم سبب می شد که عده ای برای حفظ خود از تهمت، از مسائل سیاسی دوری گزینند، به ویژه آن که دخالت در مسائل سیاسی خطرات جانی نیز در پی داشت و بیم آن می رفت که در دربار، مورد اتهام سوء استفاده مالی قرار بگیرند و در نتیجه خشم سلطان به قتل برسند. این قبیل مسائل در دوران مغول بسیار رایج بود.

با توجه به این مسائل، چگونه ممکن بود دانشمندی در مسائل سیاسی دخالت کند و خطرات و مسائل جانبی آن را نپذیرد؟ با توجه به نکات گفته شده، می توان گفت: چنین نیست که اگر عالمی درمسائل سیاسی و اجتماعی عصر خویش دخالت نکرد، مقصرباشد ومابر چه اساسی می توانیم تحلیل های منفی داشته باشیم؟

نقش عالمان شیعی ایلخانانی در سیاست

در زمان ایلخانان، عالمان شیعی بسیاری به لحاظ احساس وظیفه، وارد میدان سیاست شدند و در جهت گسترش و رونق مذهب تشیع، فعالیت های چشم گیری انجام دادند و نه تنها از تهمت ها و دیگر خطاها نه راسیدند، بلکه گرایش ایلخانان و مردم را به شیعه موجب شدند.

البته باید متذکر شد که در ایران، فقط علمای شیعه اثرگذار نبودند، بلکه گروه هایی همچون فرمان روایان شیعی و صوفیان دوستدار اهل بیت علیه السلام و عیاران نیز نقش ویژه ای داشتند. صوفیان و عیاران به دلیل نفوذی که بین مردم در عصر حکومت ایلخانان به دست آورده بودند، تاثیر بسزایی داشتند; چون مردم با سلطه مغول و غارت و جنایت آن ها مواجه شده بودند و هرج و مرج حاکم در اوضاع سیاسی سبب هرج و مرج اقتصادی و امنیتی و فرهنگی نیز شده بود و مردم به دنبال پناهگاهی بودند که آن ها را از این مصیبت ها و رنج ها حفظ کند.

بنابر این، خانقاه های متعددی در هر کوی و برزن گسترش یافت و نه تنها مردم، بلکه وزیران و ایلخانان نیز به امور عارفانه گرایش پیدا کردند، تا آن جا که حتی مغولان نیز به اموری این چنین علاقه مند شدند و دستور دادند خانقاه هایی در بغداد، همدان، تبریزوسلطانیه ساخته شودومسؤول رسیدگی نیز برای آن ها تعیین کردند. (۱)

صوفیان آن عصر حضور سیاسی و اجتماعی نیز داشتند و با محبت اهل بیت علیه السلام زمینه ترویج دوستی خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله را رواج دادند و این همان چیزی بود که شیعه خواستار آن بود. این گرایش های عارفانه و صوفیانه، حتی در میان علمای شیعه نیز تاثیر گذاشته بود; چنان که در میان خاندان طاووس در شهر حله مشهود بود. (۲) این سرآغازی برای پیوند تشیع و تصوف به شکل گسترده تری گردید که گاهی حالت افراط نیز به خود می گرفت. در هر صورت، دوستی با خاندان پیامبرعلیه السلام در میان مردم رواج چشم گیری پیدا کرد و زمینه رسمی شدن تشیع در دوره صفویه از این جا شروع شد و کلید موفقیت در بسترسازی گرایش به شیعه، دوستی همه گروه ها وحتی اهل سنت به خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله است، مگر عده ای که ناصبی بودند. از میان گروه های مختلف، که تاثیرات زیادی بر جای گذاشتند، تاثیر دانشمندان شیعی بسیار حایز اهمیت است که با نوشتن کتاب ها و برقراری مجالس مناظره و بحث و غلبه بر مذاهب دیگر، با قدرت استدلال گرایش به تشیع را استحکام و قدرت بخشیدند.

قرن هفتم هجری بستر مهمی برای رخدادهای ناگهانی و بس بزرگ بود که توجه مردم آن روزگار را به خود جلب کرد. یورش مغول در این قرن نه تنها سرزمین های اسلامی، بلکه سرزمین های دیگر از جمله اروپا و چین را نیز به بحران کشانید و مهم ترین پیامد آن، سقوط خوارزمشاهیان و اسماعیلیان و خلافت عباسی (سقوط بغداد) بود. این موضوع تاثیرات ژرفی در سرزمین های اسلامی بر جای گذاشت و ایران و عراق را از تحت سیطره خلافت بیرون آورد و حاکمانی غیر مسلمان بر آن حاکمیت یافتند.

خواجه نصیرالدین طوسی و نقش وی در حکومت ایلخانان

در این بین همکاری شیعیان با مغول مطرح است; چرا که از سویی علما و دانشمندان شیعی در فرمان روایی ایشان نفوذ یافتند و روند حوادث به گونه ای گردید که برخی از ایلخانان به تشیع گرایش پیدا کردند و افزون بر این، در پی تسامح ایلخانان، رشد چشمگیر تصوف و گرایش رو به رشد تشیع را می توان در میان مردم مشاهده کرد. همچنین هم راهی خواجه نصیرالدین با هولاکوخان پس از سقوط قلعه الموت توسط مغولان، برای فتح بغداد از یک سو و ناراحتی ابن علقمی، وزیر شیعه مذهب خلیفه، نسبت به غارت محله کرخ، که شیعه نشین بود، از سوی دیگر و نیز ذهنیت اهل سنت بر این که شیعه درصدد ضربه زدن به خلافت عباسی می باشد، زمینه اتهام به شیعه را فراهم کرد تا عامل اصلی و مهم شکست خلیفه عباسی را همکاری شیعیان، به خصوص خواجه نصیرالدین و ابن علقمی، بدانند. مقام مهم و ممتازی که خواجه نصیر پس از فتح بغداد نزد ایلخانان کسب کرد، این مساله را بیش از پیش قطعی جلوه داد. در این میان، برخی از تاریخ نگاران نیز این موضوع را همانند یک مساله بدیهی به رشته تحریر درآورده، بر ضد شیعیان و خواجه نصیر جملاتی ناشایست به کار بردند. اما تاسف بارتر آن که بعضی از نویسندگان معاصر به صرف وجود چند نقل در این باره، این نسبت را قطعی قلمداد کرده، (۳) بر اساس آن به تحلیل حوادث پرداخته اند.

این نوشتار سعی دارد در حد امکان، در یک بررسی آماری، از منابع موجود، این موضوع را روشن و مشخص کند. برای این کار، ۳۲ منبع مورد بررسی قرار گرفت، اما تکیه بر ۱۸ منبع بوده که دارای دو شرط هستند:

الف. از منابع مهم دوره ایلخانان می باشند;

ب. نویسنده تا سال ۷۵۰ ه. ق در حیات بوده; یعنی دوران ایلخانان را درک کرده باشد.

جدول ذیل که دربردارنده کتب مورد بررسی است، نشان می دهد که از نظر نگارندگان آن ها، دخالت خواجه نصیرالدین در این باره تا چه حد بوده است. در این جدول،

(+) نشانه دخالت داشتن خواجه نصیرالدین است; یعنی این منبع دخالت خواجه را قبول دارد;

(×) نشانه اعتقادبه عدم دخالت اوست;

(.) نشانه دفاع و رد دخالت خواجه نصیر است.

(.) به معنای ذکر نشدن این حادثه می باشد یا این که نویسنده در این باره چیزی ذکر نکرده است.

در بعضی موارد، به همراه علامت ها، توضیحی نیز آمده است.

شماره کتاب . نویسنده سال وفات دخالت خواجه نصیرالدین در سقوط خلافت عباسی

۱ الکامل . ابن اثیر ۶۳۰ ه. ق .

۲ سیرت جلال الدین منکبرنی . نسوی ۶۳۹ ه. ق .

۳ جهانگشا . جوینی ۶۸۱ ه. ق ×

۴ تاریخ مختصر الدول . ابن العبری ۶۸۵ ه. ق ×

۵ طبقات ناصری . منهاج سراج ۶۸۶ ه. ق ×

۶ مختصر التاریخ . ابن کازرونی ۶۹۷ ه. ق ×

۷ مفرج الکروب . ابن واصل ۶۹۷ ه. ق .

۸ الفخری . ابن طقطقی ۷۰۹ ه. ق ×

۹ جامع التاریخ . رشید الدین فضل الله ۷۱۸ ه. ق + بر اساس نجوم نظر داده است

۱۰ الحوادث الجامعه . ابن فؤطی ۷۲۳ ه. ق ×

۱۱ تجارب السلف . نخجوانی بعداز۷۲۴ه. ق ×

۱۲ تاریخ بناکتی . بناکتی ۷۳۰ ه. ق ×

۱۳ تاریخ وصاف . وصاف الحضره بعداز۷۲۸ه.ق + بر اساس نجوم نظر داده است

۱۴ المختصر فی اخبار البشر . ابوالفداء ۷۳۲ ه. ق ×

۱۵ مجمع الانساب . شبانکاره ای بعداز۷۳۸ه.ق ×

۱۶ سیر اعلام النبلاء . ذهبی ۷۴۸ ه. ق .

۱۷ تاریخ ابن الوردی . ابن الوردی ۷۴۹ ه. ق ×

۱۸ تاریخ گزیده . مستوفی ۷۵۰ ه. ق ×

۱۹ فوات الوفیات . ابن شاکر ۷۶۴ ه. ق ×

۲۰ مرآه الجنان . یافعی ۷۶۸ ه. ق ×

۲۱ طبقات الشافعیه . سبکی ۷۷۱ ه. ق +

۲۲ البدایه والنهایه . ابن کثیر ۷۷۴ ه. ق .

۲۳ الوافی بالوفیات . صفدی ۷۹۷ ه. ق ×

۲۴ العسجد المسبوک . غسانی ۸۰۳ ه. ق ×

۲۵ تاریخ ابن خلدون . ابن خلدون ۸۰۸ ه. ق ×

۲۶ السلوک لمعرفه دول الملوک . مقریزی ۸۴۵ ه. ق ×

۲۷ النجوم الزاهره . اتابکی ۸۷۴ ه. ق ×

۲۸ روضه الصفا . میرخواند ۹۰۳ ه. ق + بر اساس نجوم نظر داده است

۲۹ تاریخ الخلفاء . سیوطی ۹۱۱ ه. ق ×

۳۰ حبیب السیر . خواندمیر ۹۴۱ ه. ق + درصد انهدام خلافت بود

۳۱ تاریخ الخمیس . دیاربکری ۹۶۶ ه. ق ×

۳۲ شذرات الذهب . ابن عماد ۱۰۸۹ه.ق +

همان گونه که در جدول آمده، سه منبع الکامل، سیرت جلال الدین منکبرنی و مفرج الکروب، حوادث سال های فتح بغداد را نیاورده اند. به همین دلیل، از این بحث خارجند. بنابر این، ۱۵ منبع در بحث فتح بغداد مورد نظر می باشند. از میان این ها ۱۳ منبع چیزی در مورد دخالت خواجه متذکر نشده اند و ظاهرا فقط دو منبع دخالت داشتن او را قبول کرده اند: جامع التواریخ و تاریخ وصاف. بنابر این، در منابع نزدیک به حادثه این موضوع آمده است.

ولی مساله قابل ذکر این که هر دو منبع مزبور نقل کرده اند که از خواجه در مورد فتح بغداد بر اساس قواعد هیئت و نجوم سؤال کردند، و خواجه پاسخ داد که طبق قواعد نجوم، این فتح امکان پذیر است و مشکلی ندارد. اما چنین سخنی وجود ندارد که خواجه آن ها را تحریک کرده باشد.

در جامع التواریخ، حتی دخالت خواجه در قتل خلیفه را متذکر شده، که تنها منبع از منابع ۳۲گانه است که چنین نسبتی را به خواجه می دهد. (۴) ولی اگر در عبارات کتاب دقت کنیم، متوجه خواهیم شد که خواجه در صدد قتل خلیفه و تحریک به این کار نبوده، بلکه در پاسخ سؤال هولاکو در مورد فتح بغداد، خواجه در آغاز، متوهم شده که شاید این سؤال ایلخان برای آزمایش اوست. بنابر این، پاسخ می دهد که اگر بغداد فتح شود، ایلخان جانشین خلیفه می شود.

پیش از این نیز حسام الدین در مشورت خان مغول، درباره کشته شدن خلیفه گفته بود: «که مبارک نباشد قصد خاندان خلافت کردن و لشکربه بغداد کشیدن. چه غایت وقت هر پادشاه که قصد بغداد و عباسیان کرد، از ملک و عمر تمتع نیافت. اگر پادشاه سخن نشنود و آن جا رود، شش فساد ظاهر گردد.» (۵)

در بین مغولان نیز چنین اعتقاداتی وجود داشت. به همین دلیل، معتقد بودند باید از ریختن خون خان یا وابستگان او به زمین خودداری کرد. آن ها خائن از خانواده خان را به گونه ای می کشتند که خون او بر زمین ریخته نشود تا دچار عذاب و مصیبت نگردند.

بنابر این، هولاکو احتیاط کرد و پس از این که با خواجه نصیرالدین مشورت نمود و نظر او مخالف نظر حسام الدین از کار درآمد، هولاکو آن ها را به حضورطلبید تا با هم بحث کنند.

خواجه در پاسخ حسام الدین گفت: چند خلیفه از عباسیان کشته شده و هیچ اتفاقی نیفتاده است; مانند محمد امین و متوکل. پس دلیلی برای این سخن تو وجود ندارد و بلکه واقعیت گذشته خلاف نظر تو را می رساند. در نهایت، هولاکو به سخن خواجه نصیر اعتقاد پیدا کرد و دلیل او را پسندید. (۶)

از میان منابع ۳۲گانه، چهار منبع دیگر نیز دخالت خواجه نصیر را ذکر کرده اند که عبارتند: روضه الصفاء; حبیب السیر; شذرات الذهب; و طبقات الشافعیه. این منابع پس از دوره مغول نوشته شده و نویسندگان آن ها شاهد این حوادث نبوده اند سه منبع اول مربوط به دو قرن دهم و یازدهم هجری می باشد و منبع چهارم مربوط به اواخر قرن هشتم. پس این منابع یا بدون دلیل و مدرک . بر اساس حدس خود و آنچه مشهور بوده . چیزی نوشته اند که نمی تواند معتبر باشد و یا دلیل و مدرکی داشته اندکه دراین صورت، می بایست در کتب قدیمی و معاصر حوادث ذکر شده باشد، اما چنین چیزی یافت نشد.

مساله دیگر این که نویسنده طبقات الشافعیه (سبکی) تعصب شدید ضد شیعی داشته; چرا که از پیروان ابن تیمیه بوده که از روی بغض و تعصب، نسبت هایی ناروا و دور از شان به خواجه داده است. (۷) در این باره مدرکی نیز ارائه نداده است. بنابر این، نقل این کتاب ها نمی تواند گویای حقیقت باشد.

دلایل عدم دخالت خواجه نصیرالدین در سرنگونی خلافت عباسی

در خصوص دخالت خواجه در سقوط بغداد چند نکته قابل ذکر است:

۱٫ خواجه در آغاز هم راهی با مغولان، نزد ایلخانان نفوذ و قدرتی نداشت تا بتواند آن ها را در حمله به بغداد تحریک کند، بلکه پس از مدتی که در میان آن ها حضور یافت، توانست نظر آن ها را به خویش جلب کند و به تدریج نفوذ فوق العاده ای در دربار آنان به دست آورد. از این رو، بعضی با این فرض که خواجه نفوذ زیادی داشته است، می خواهند نقش او را در این باره اثبات کنند، در حالی که اگر او پیش از فتح بغداد نفوذ و اقتداری داشت، می توانست نزد آنان جایگاهی داشته باشد.

۲٫ خواجه یکی از کسانی بود که هم راه مغولان در حمله به بغداد شرکت داشت. بسیاری از افراد دیگر که مذهب تسنن داشته اند نیز آن ها را هم راهی می کردند. پس چگونه است که فقط حضور خواجه و نقش او را چشمگیر می دانند، ولی از دیگران صحبتی نیست؟ افرادی مانند ابن عمران سنی مذهب که با مغولان تبانی کرد و نیاز آن ها را به مواد غذایی تامین نمود و مغولان با کمک او توانستند محاصره بغداد را ادامه دهند و پس از فتح بغداد نیز حاکم آن جا گردید، از این جمله اند. (۸)

۳٫ خواجه نمی توانسته است با قصد و خواسته مغولان مخالفت کند; چون نه تنها کاری از پیش نمی برده، بلکه به احتمال قوی جان خویش را از دست می داده است.

۴٫ خواجه می دانسته است که ایلخانان سرانجام خلیفه و افراد صاحب نفوذ دولت عباسی را از بین خواهد برد; چرا که مغولان افراد صاحب نفوذی را که برایشان خطرساز بود، از بین می بردند. آن ها با سرکرده اسماعیلیان چنین کردند، با وجود آن که در آغاز، او را نیک می داشتند; وقتی او در راه آسیای مرکزی بود و به دیدار خان اصلی مغول می رفت . یا در حال بازگشت بود . او را به قتل رساندند. بدیهی است خلیفه عباسی، که نفوذ و قدرت بیش تری نسبت به سرکرده اسماعیلیان داشت و ممکن بود در آینده، برای آن ها خطرساز باشد و به فکر تجدید حیات خلافت عباسی بیفتد، احتمال کشتن او توسط ایلخانان زیادتر بود.

بر این اساس، خواجه برای حفظ آبرو و جان و مال مسلمانان می بایست در دربار ایلخانان نفوذ پیدا می کرد و با زیرکی، درصدد حفظ کیان اسلام و مسلمانان و فرهنگ آن برمی آمد و این مهم تر از حفظ یک خلیفه بود.

۵٫ از میان منابع ۳۲گانه، فقط یک منبع . یعنی حبیب السیر . تصریح کرده که خواجه قصد از بین بردن خلافت را داشته و بدین روی با مغولان همکاری داشته است (۹) این در حالی است که این کتاب در قرن دهم هجری نوشته شده و در منابع پیشین، چیزی به این عنوان نیامده است. این موضوع ساختگی بودن این مطلب را تایید می کند.

۶٫ فقط یک منبع (البدایه والنهایه) دخالت خواجه نصیرالدین را در این موضوع رد کرده و تصریح نموده است که مردم گمان می کنند او در این رخداد نقشی داشته است، ولی به نظر نگارنده اش، چنین حرکتی از شخصی عاقل و فاضل سر نمی زند. (۱۰) ابن کثیر نویسنده البدایه والنهایه در سال ۷۷۴ ه. ق از دنیا رفته است و در این بررسی، جزو منابع ۱۸گانه به حساب نمی آید; جزو منابع پس از سال ۷۵۰ ه. ق به شمار می رود.

نکته ای که در این منبع بر آن تاکید شده این است که مردمی که گمان بر دخالت خواجه در موضوع مورد نظر داشته اند بیش ترشان از اهل سنت بوده اند. به نظر می رسد با تبلیغ در میان مردم، چنین القا شده بود، که خواجه عامل اصلی سقوط بغداد و خلافت عباسی است. علاوه بر این چنین می نماید که در میان منابع، چیزی در این باره وجود نداشته که ابن کثیر گفته است «مردم چنین گمان می کنند»، وگرنه می گفت که بعضی از نویسندگان چنین می پندارند.

۷٫ اگر خواجه نصیر قصد ضربه زدن به اهل سنت را داشت پس از این که در دربار هولاکو قدرت و نفوذ قابل توجهی پیدا کرد، می بایست بر ضد آن ها اقداماتی انجام می داد، در حالی که نه تنها بر ضد اهل سنت اقدامی انجام نداد; بلکه همان گونه که به علمای شیعه توجه می نمود و در سر و سامان دادن امور مربوط به آن ها و موقوفات شیعه و مراکز علمی تلاش می نمود، به علمای سنی و مراکز علمی آن ها نیز توجه می کرد; زیرا هدف او تقویت دانشمندان و مراکز علمی جهان اسلام بود تا بتواند در مقابل موج ناگهانی مغول، فرهنگ و ارزش های اسلامی را زنده نگه دارد. برای این منظور، او تعصب را کنار گذاشت و فقط به فکر تقویت جایگاه مسلمانان و علمای آن ها بود.

۸٫ در هر صورت، خواجه مانند هر انسانی دارای احساسات و عواطف بود و همانند هر انسانی به مذهب خویش علاقمند بود. بنابر این، اگر کسی یا گروهی بر ضد مذهب او اقدام و فعالیتی می کردند، او خود را موظف به دفاع می دید. خلافت عباسی نیز در آن زمان بر ضد شیعیان اقداماتی کرده بود که نمونه آن غارت محله کرخ بغداد بود که فجایع بسیاری برای شیعه دربر داشت. با این حال، آیا برانگیخته شدن احساسات یک نفر شیعه خلاف انتظار است؟

بنابراین، می توان نتیجه گرفت که اگرچه خواجه در حمله مغول به بغداد نقشی نداشت، ولی ممکن است از سقوط بغداد خرسند شده باشد که این یک احساس درونی است و ربطی به تحریک ندارد. در هر صورت، به نظر می رسد خواجه نصیرالدین طوسی در سقوط بغداد و تحریک مغول هیچ نقشی نداشته و فقط بر اساس قواعد نجوم و هیئت، بنابر خواسته خان مغول اظهار نظر نموده است.

خواجه نصیر الدین و دوران زندگانی وی

خواجه نصیرالدین طوسی اهل خراسان بود. در زمان حمله مغول به ایران، مردم شمال ایران از خوف مغولان به اطراف پراکنده و سرگردان شدند و به جاهای امن پناه بردند. در این زمان، خواجه وارد دستگاه اسماعیلیان گردید . خواه با اراده خود و یا به اجبار . و در قلعه های محکم و غیر قابل نفوذ آن ها به تحصیل و مطالعه پرداخت. ظاهرا افکار فلسفی او در این دوران نزد آن ها شکل گرفت. قریب سه دهه از زندگی خویش را با این وضع گذراند تا این که گردباد آسیای مرکزی، که توسط چنگیزخان وارد ایران شده بود، به سراغ اسماعیلیان آمد. در آغاز، آنان به دلیل برخورداری از استحکامات بسیار محکم، مقاومت کردند، ولی دیری نپایید که این مقاومت در برابر طوفان سهمگین مغول شکسته شد و قلعه های آن ها یکی پس از دیگری به دست مغول افتاد و خورشاه با صلاحدید خواجه طوسی و دیگران تسلیم هولاکو گردید. از این زمان، خواجه وارد دوران جدیدی می گردید و می بایست با مغولان هم راهی کند. دوره زندگی او هم راه اسماعیلیان در مطالعه و تحقیقات علمی سپری گردید و تا حدی از اجتماع و مردم فاصله داشت، ولی در فصل جدید (۶۷۲ . ۶۵۴ ه. ق)، که قریب ۱۸ سال به طول انجامید، با درایت و زیرکی خاصی، هم به دربار ایلخانان نفوذ پیدا کرد و هم خود را از دخالت در امور مالی دربار برکنار داشت تا گرفتار مشکلات احتمالی معمول در دربار حاکمان نگردد. یکی از عوامل موفقیت او نیز همین مساله بود; چرا که نتوانستند او را با اتهام در زمینه مسائل مالی، از چشم ایلخانان بیندازند.

از دیگر سو، او در میان مردم و علمای مذاهب مختلف، قدرت و نفوذ فوق العاده ای به دست آورد. دلیل نفوذ او زیرکی و باهوشی اش در برخورد با حاکمان و صاحب منصبان و علم و دانش وی و آشنایی با رشته های گوناگون علمی و زبان و فرهنگ و دین مردم ایران بود.

او به درخواست هولاکو، رساله ای در چگونگی آداب سلطنت و حکم رانی نوشت و بنیان حکومت را دو چیز . قلم و شمشیر برشمرد و شاید این موضوع سرآغازی بود که ایلخانان از عالمان و دانشمندان ایرانی . اسلامی در حکومت بر قلمرو ایران بهره گیرند. شاید بتوان ادعا کرد که فعالیت های خواجه نصیر زمینه را برای خاندان جوینی و دیگر ایرانیان و دانشمندان آماده ساخت تا بتوانند در دستگاه مغولان وارد شوند و در حفظ فرهنگ و تمدن اسلامی و ایرانی گام بردارند.

مهم ترین اقدامات خواجه نصیرالدین در دوران وزارت

اگر چه او مشاور (۱۱) و وزیر بانفوذی در دربار ایلخانان گردید و کارها و اقدامات اداری و درباری زیر نظر و با اطلاع وی انجام می گرفت، ولی از کار اصلی خود، که توجه به علم و دانش بود، غفلت نورزید و از این فرصت، کمال استفاده را برد و اقدامات بسیار مهمی را نیز انجام داد که اجمال آن چنین است:

الف. نظم دادن به فعالیت های علمی . فرهنگی دانشمندان اسلامی: با حمله مغول در اوایل قرن هفتم هجری و ناامن شدن برخی از شهرهای ایران همچون خراسان، نیشابور، ری و قم، مراکز علمی و فرهنگی در این منطقه با رکود روبه رو شد و دانشمندان و علما به مناطق دیگر هجرت کردند و یا به گوشه و کنار و مکان های امن پناه بردند و عده ای نیز قربانی این طوفان سهمگین مغول شده، جان خویش بر کف نهادند.

پس از روی کار آمدن هولاکو و استقرار حکومت ایلخانان در ایران، خواجه نصیر، که مقام مهمی به دست آورده بود، از فرصت پیش آمده بهره برد و با تلاش فراوان، علما و دانشمندان اسلامی را گرد آورد (۱۲) و فعالیت های علمی و فرهنگی آن ها را هماهنگ ساخت و به همه آنان، از هر مذهبی که بودند، توجه کرد و هیچ حب و بغض و تعصبی از خود نشان نداد; او به احیای تمدن اسلامی می اندیشید واین جز با هم دلی و هم یاری امکان پذیرنبود.

برای این کار، او ۱۱۰ درآمد اوقاف سراسر مملکت را به رصدخانه ای در مراغه اختصاص داد و آن جا، مرکز علمی بسیار بزرگی گردید. در کنار آن نیز کتاب خانه ای بزرگ با کتاب های متعدد، که از گوشه و کنار مناطق گوناگون به ویژه بغداد فراهم کرده بود، ایجاد کرد و برای هر گرایشی و رشته علمی، مکانی جداگانه و حقوق و مقرری مخصوص به خود در نظر گرفت (۱۳) تا هزینه روزمره زندگی دانشمندان فراهم باشد و با فکری آزاد به پژوهش در مسائل علمی بپردازند; رشته هایی مانند فلسفه، پزشکی، فقه، حدیث، نجوم، ریاضیات و هنر در این مکان علمی رواج داشت. اگر چه اکنون اثر خاصی از رصدخانه باقی نمانده است، ولی راهکار و تلاش او می تواند برای دانشمندان امروزی درس آموز باشد.

ب. زنده کردن اوقاف: در فاصله چهل ساله درگیری آغازین مغول تا استقرار حاکمیت ایلخانان، مراکز وقفی به حال خود رها شده بود یا توجه چندانی به آن ها نمی شد. در نتیجه، از بازدهی افتاده بودند و درآمد چندانی نداشتند. در زمان خلافت عباسی، املاک وقفی شیعیان در دست حاکمیت و اهل سنت قرار داشت و هیچ اقدامی در جهت برگرداندن آن ها صورت نگرفت تا این که خواجه در زمان هولاکو، این املاک را به شیعیان برگرداند که کمک بسیار خوبی در جهت تقویت شیعه گردید.

ج . زنده نگه داشتن فرهنگ ایرانی: او با نفوذ و قدرتی که در دربار ایلخانان کسب کرده بود، از دیوانیان و صاحب منصبان ایرانی هم چون خاندان جوینی به خوبی حمایت کرد. اگر کمک متقابل دیوانیان و روحانیان نبود، بعید به نظر می رسید که آنان بتوانند در برابر مغولان نتیجه مطلوبی به دست آورند.

دیوانیان با نفوذ در دربار مغولان، فرهنگ و دین ایرانیان را در میان آن ها رواج دادند تا زمینه گرایش ایلخانان را به اسلام و تشیع فراهم کنند. معمولا قوم غالب فرهنگ خویش را در جامعه حاکم می کنند، ولی در این مورد، با درایت علما و فرمان روایان شیعی و مسلمان، فرهنگ مغولی نتوانست غالب گردد.

د . میدان دادن به شیعیان: پیش از فتح بغداد، که حاکمیت در دست اهل سنت بود، شیعیان مجبور بودند تا حدی با تقیه و فعالیت های پنهانی، زندگی کنند، اما در زمان ایلخانان، وضعیت بسیار فرق کرد; چرا که در آغاز، ایلخانان تفاوتی میان اهل سنت و شیعیان قایل نبودند وهدف خان مغول، حفظ حاکمیت و اطاعت مردم و فراهم کردن منابع و درآمدها بود و نسبت به دین و مذهب رعایای خود و یا حتی کارگزاران و وزیران، حساسیتی نشان نمی دادند. در این زمان بود که علمای شیعه فرصت فعالیت آشکار و علنی پیدا کردند و با نفوذی که خواجه داشت، زمینه اقدامات آن ها کاملا فراهم گردید.

بدین روی در زمان ایلخانان فقط مساله مخالفت با حکومت و قدرت مطرح بود، در حالی که در زمان خلافت عباسی، هم مخالفت با حکومت و هم تفاوت مذهب از عوامل برخورد حاکمان با شیعه به حساب می آمد.

علاوه بر این خواجه تعصب مذهبی نداشت و به هیچ وجه، نمی خواست از قدرت خویش در راه سرکوبی اهل سنت استفاده کند یا فقط به توسعه و پیشرفت مذهب خویش بیندیشد. او همان گونه که به علمای شیعه و شیعیان اهمیت می داد، به علمای اهل سنت و سنی ها نیز اهمیت می داد و به هر دو به یک چشم می نگریست. وی کمک زیادی به علمای اهل سنت کرد و در جهت اتحاد مسلمانان نقش ویژه ای ایفا نمود. او با روش معتدل و منصفانه خویش در جهت تقویت مسلمانان و علمای آن ها و فرهنگ ایرانی بسیار کوشید و در میان علمای دیگر مذاهب جایگاه ویژه ای به دست آورد.

از این رو به نظر می رسد که پس از ورود مغولان به ایران، در میان مسلمانان و برای هم دلی و هم نوایی و یا دست کم تحمل یکدیگر رویکردی جدید به وجود آمد. یکی از دلایل این مساله آن بود که حاکمان، کافر و غیر ایرانی بودند و این سبب وحدت مسلمانان گردید و موجب شد تا مشکلات و اختلافات را تا حدی کنار بگذارند.

اما پس از آن که خواجه از دنیا رفت و گرایش به اسلام در میان ایلخانان پدید آمد، تعصبات مذهبی غیر معقول رونق گرفت. همچنین در زمان علامه حلی این رقابت غیر معقول و توطئه آمیز کاهش یافت (که در ادامه خواهد آمد.)

سید بن طاووس و اقدامات او در عصر ایلخانان

یکی از بزرگان دیگر شیعه که نقش مهمی در توجه مغولان به شیعه داشت، سید رضی الدین علی بن طاووس است. او در عصر خلافت عباسی در امور سیاسی دخالت نمی کرد، با این که بارها منصب و مقام هایی همچون وزارت و نقابت طالبی ها به او پیشنهاد گردیده بود، ولی او زیر بار نرفت و اشتغال به این امور را سبب هلاکت می دانست. (۱۴)

روزی خلیفه به او گفت: آیا سید رضی و سید مرتضی را ظالم می دانی که در این امور وارد شدند یا معذور می دانی؟ سید بن طاووس پاسخ داد: ایشان در زمان آل بویه و ملوک شیعه بودند و آنچه می خواستند از رضای خداوند ممکن و مهیا بود. (۱۵) او در زمان عباسیان وارد مسائل سیاسی نشد; چون مجبور بود که با آن ها هم راهی کند. ولی در زمان حمله مغول، که خطری بزرگ مردم مسلمان را تهدید می کرد، سید چند بار از خلیفه عباسی درخواست کرد که نزد مغول رود تا صلح صورت گیرد و گفت: من با لباس روحانی می روم و خود را فرستاده شما نمی دانم که بگویید در شان ما نیست که یک هیات ساده و بدون تشریفات بفرستیم، اما خلیفه به درخواست درباریان، این خواسته سید را نپذیرفت.

سید پس از سقوط خلافت عباسی،منصب نقابت بغداد را عهده دار شد. او خود می گوید که در این منصب، توانستم چندین نفر را از مرگ نجات بخشم که این افتخاری است برای من و آن را فراموش نمی کنم. (۱۶)

او همچنین می گوید: من با مباحثه و مناظره توانستم چند نفر از علمای اهل سنت و زیدیه را شیعه گردانم. (۱۷) یکی از اقدامات مؤثر ایشان این بود که هولاکو پس از فتح بغداد و در حالی که همه مقاومت ها درهم شکسته بود، علما و دانشمندان مذاهب مختلف را در «مستنصریه » بغداد جمع کرد و در آن مجلس سؤال حساس و مهمی مطرح کرد; گفت: «آیا به نظر شما، حاکم عادل کافر بهتر است یا حاکم مسلمان ظالم و ستمکار؟» چه کسی جرات مخالفت و پاسخ دادن داشت؟ در حالی که همه سکوت کرده بودند و در پاسخ حیران بودند، سیدبن طاووس که یکی ازبرزگان و دانشمندان شیعه بود، برخاست و گفت: «به نظر ما، حاکم عادل کافر بهتر است.» همه علما رای و نظر سید را پذیرفتند و آن را بر قلم آوردند. (۱۸) این پاسخ در نظر هولاکو خوشایند آمد و سبب توجه او به شیعه و علمای شیعه گردید. بنابراین، باید گفت: اقدامات سید بن طاووس در کنار فعالیت های خواجه نصیر توانست نزد ایلخانان مؤثر افتد و زمینه نفوذ و قدرت شیعه را فراهم آورد.

علامه حلی و نقش او در دوران ایلخانان

شخصیت بزرگ دیگری که در این دوران پرمخاطره توانست گام های بزرگی برای تقویت شیعه و بسترسازی گرایش به تشیع بردارد، علامه بزرگوار حسن بن یوسف حلی از شاگردان ممتاز خواجه نصیر است که در علوم عقلی و نقلی مهارت داشت.

علامه با علمای نامدار و بزرگی همانند قاضی بیضاوی، قاضی عضدالدین ایجی و نظام الدین مراغه ای و دیگر افراد از اهل سنت به مباحثه و مناظره پرداخت و در بحث پیروز گردید. این نشان از نبوغ و مقام علمی والای او دارد. در این باره بیضاوی در نامه ای خطاب به علامه چنین می نگارد: «ای مولای ما، که خداوند فضل تو را دوام بخشد، تو پیشوای مجتهدان در علم اصول هستی.» (۱۹)

این در حالی است که بیضاوی در سال ۶۸۵ هق. وفات یافته و علامه حلی در این زمان قریب ۳۹ سال دارد. بیضاوی از بزرگان اهل سنت بود و این سخن وی رفعت مقام علمی علامه را می رساند.

در زمینه نگارش نیز علامه کتاب نیز کتاب های زیادی (دست کم ۱۰۰ کتاب) در رشته های گوناگون نوشته است که این موضوع علم و مهارت او را در نوشتن می رساند. او دو کتاب خود . یکی نهج الحق و کشف الصدق و دیگری منهاج الکرامه فی اثبات الامامه . را به سلطان محمد الجایتو تقدیم کرد که در اثبات امامت و تشیع نوشته است.

نقش علامه حلی در تشیع سلطان محمد الجایتو

در مورد نقش علما، به خصوص علامه حلی در شیعه شدن مغولان و سلطان محمد الجایتو، مطالب زیادی گفته شده که جای بررسی دقیق تری را سزاوار است. بنابراین، در این جا، تنها به علل گرایش این سلطان مغولی پرداخته می شود تا میزان تاثیر علمای شیعه مشخص شود:

سلطان محمد الجایتو پس از سلطان غازان خان به عنوان ایلخان انتخاب شد، در حالی که مسلمان بود و مذهب حنفی داشت. (۲۰) او در آغاز مسیحی بود و به دست جبلها غسل تعمید یافته و با جاثلیق دوست صمیمی بود. (۲۱)

پس ازبه قدرت رسیدن درحالی که حنفی بود نام خدابنده را بر خود نهاد و سعی در اتمام کارهای نیمه تمام غازان داشت.

خواجه رشید الدین فضل الله شافعی مذهب، در دربار او صاحب نفوذ بود، ولی به لحاظ مذهب ایلخان، رفت و آمد حنفیان به دربار توسعه یافته بود و این برای خواجه رشید الدین ناخوشایند می نمود. روحانیان حنفی، که در دربار نفوذ پیدا کردند، به مذاهب دیگر مجال نمی دادند و حتی به آن ها لعن و طعن نیز داشتند. (۲۲)

خواجه رشیدالدین به ایلخان پیشنهاد داد که نظام الدین عبدالملک مراغه ای شافعی را قاضی القضات مملکت نماید. (۲۳) در این زمان بود که رقابت شدیدی بین حنفی ها و شافعی ها درگرفت. در این میان، شیعیان نیز بیکار نماندند و افرادی مانند خواجه سعد الدین ساوجی و سید تاج الدین آوجی و امیرطرمطاز مغولی، که شیعه بودند، در جهت نشر فرهنگ تشیع فعالیت می نمودند.

با روی کار آمدن نظام الدین مراغه ای، سلطان به شافعی ها گرایش پیدا کرد و شافعی شد. روزی پسر صدرابخارا، که حنفی بود، در نماز جمعه شرکت کرد و در حضور سلطان، بین او و نظام الدین بحث درگرفت و الفاظ رکیک و تندی بین آن ها رد و بدل گردید که سبب رنجش سلطان و مغولان گردید و نسبت به دین اسلام تردید پیدا کردند و حتی امیران مغولی می گفتند: این چه کاری بود که کردیم و دین آبا و اجدادی خود را رها ساختیم.

پس از چند ماه که حالت تردید و دودلی وجود داشت، نظام الدین به آذربایجان مسافرت کرد و سلطان نیز به بغداد رفت. در این جا بود که با علمای شیعه برخورد کرد و او را به زیارت قبور ائمه علیه السلام واداشتد و علمای بزرگی همچون علامه حلی و خواجه اصیل الدین پسر خواجه نصیرالدین طوسی به خدمت ایلخانان رسیدند. (۲۴) و با گفت وگوهایی که در این جلسه صورت رفت سلطان به تشیع متمایل گردید و علامه در آن جا، دو کتاب خویش را به سلطان تقدیم کرد.

سلطان محمد الجایتو پس از شیعه شدن، دستور اجرای اموری را داد که در ایران بی سابقه بود و اولین ظهور رسمی تشیع در ایران به شمار می رود. آن امور عبارت است از:

۱٫ تغییر خطبه به روش ائمه که بدون ذکر خلفا باشد; (۲۵)

۲٫ ضرب سکه به نام ائمه علیه السلام;

میرخواند می گوید: «چون عقیده سلطان محمد خدابنده بر محبت اهل بیت نبی و ولی منطوی بود، فرمان داد تا بر وجوه دنانیر لفظ «علی ولی الله » را در ردیف کلمه «لا اله الا الله » «محمد رسول الله »صلی الله علیه وآله گردانیدند و اسامی ائمه را در مسکوکات نقش کردند.» (۲۶)

۳٫ داخل کردن «حی علی خیر العمل » در اذان، اگر چه بعضی از شهرها مانند قزوین با آن مخالفت کردند;

۴٫ دایر کردن مدارس سیار که مناظره های زیادی در آن ها صورت می گرفت و علامه حلی نیز در آن ها تدریس می کرد. (۲۷)

عوامل گرایش سلطان محمد الجایتو به تشیع:

این عوامل را به اجمال چنین می توان بیان کرد:

۱٫ علما و صاحب منصبان شیعی: علمایی همچون علامه حلی و ملاحسن کاشی و سید تاج الدین آوجی که منطقی مستدل و قوی داشتند و صاحب منصبانی همچون خواجه سعدالدین وزیر و امیرطرمطاز، که حضوری قوی و جدی داشتند، مکمل یکدیگر بودند و کمک متقابل آن ها سبب نفوذ یکدیگر شد و در نتیجه، شیعه در دربار ایلخان توسعه چشم گیری یافت. به نظر می رسد که این مهم ترین عامل بود; چرا که اهل سنت موجود در دربار به دلیل ضعف در بحث و مناظره، به توطئه و حیله روی آوردند و با این کار، افراد مذکور را به قتل رسانده یا منزوی ساختند.

۲٫ مناظره های خصومت آمیز اهل سنت: (۲۸) این گونه مناظرات (که نمونه ای از آن اشاره شد) می توانست در گرایش سلطان به تشیع مؤثر باشد; چرا که ضعف اهل سنت و قوت علمای شیعه او را به تشیع رهنمون ساخت.

۳٫سلطنت موروثی: نقل است که پس از مردد شدن سلطان در اثر مناظره ناپسند بین پسر صدرابخارا و نظام الدین مراغه ای، امیر طرمطاز که شیعه بود، با شگردی خاص، تشیع را در نظر سلطان جلوه گر ساخت، ولی سلطان ترسید و گفت: به من می گویی: رافضی شوم؟ اما زمانی که موضوع سلطنت موروثی را که شبیه آن در مذهب تشیع وجود دارد، مطرح کرد سلطان مجذوب آن شد (۲۹) و حساسیت او نسبت به رافضی، برطرف شد. با تلاش علمای شیعه، به ویژه علامه حلی، سلطان به شیعه علاقه مند گردید و در نهایت، شیعه شد و مذهب شیعه را مذهب رسمی کشور اعلام کرد که با مخالفت عده زیادی از اهل سنت مواجه شد.

۴٫ حکم طلاق: بعضی مطرح کرده اند که سلطان محمد الجایتو به دلیلی زن خود را سه طلاقه کرد، ولی از این کار خویش پشیمان شد و درصدد برآمد که به گونه ای این مساله را حل کند. برای این کار از فقهای دربار خود سؤال کرد. همه فتوا دادند که رجوع ممکن نیست، مگر این که کسی با زن تو ازدواج کند، سپس اگر طلاق داد، می توانی با او ازدواج کنی. این مساله برای سلطان گران آمد. ولی یکی از شیعیان به سلطان گفت که مذهب شیعه رجوع به زن را حلال می داند. سلطان دستور داد تا علامه حلی را به دربار آوردند و این مساله را حل کرد و در اثر این، سلطان شیعه شد.

اولین اشکال این نقل آن است که در کتاب ها و منابع اصیل ذکر نشده و فقط بعضی از منابع متاخر آن را ذکر کرده اند (۳۰) و اگر کسی با نقل این داستان قصد تبلیغ تشیع را داشته باشد، باید گفت که نه تنها تبلیغ نکرده، بلکه شیعه شدن سلطان و بسیاری دیگر را از روی هوای نفس دانسته و نقش علما را کم رنگ کرده است. دیگر این که سلطان مغولی چگونه به زبان عربی آشنایی کامل داشته است تا بتواند صیغه عربی طلاق را با حضو دو شاهد ادا نماید؟ و آیا سلطان این قدر به احکام اسلامی آشنایی داشت که پس از ناراحتی، فورا زن خویش را سه طلاقه کند؟ علاوه بر این، آیا سلطان تا این اندازه متشرع بوده که نمی خواسته است بر خلاف حکم اسلام عمل نماید، در حالی که بسیاری کارهای بدتر از آن از جمله قتل و جنایت در دربار او صورت می گرفته است.

بنابر این، به نظر می رسد که این مساله ساختگی است و در هر صورت، نمی توان این عامل را پذیرفت.

۵٫ فتح گیلان: مردم منطقه گیلان به تشیع زیدی گرایش داشتند و علویان و سادات بسیاری در آن جا حکومت کرده بودند. و به لحاظ وجود کوه های بسیار بلند این منطقه تا سال ۷۰۶ ه. ق به تصرف ایلخانان درنیامده بود و در این سال به دستور سلطان الجایتو لشکری آن جا را فتح کرد. از سوی دیگر، مرکز حکومت ایلخانان . یعنی سلطانیه . در بین راه گیلان و مناطق دیگر وجود داشت و بنابر این، رفت و آمدها از این منطقه می توانست تا اندازه ای تاثیرگذار باشد.

۶٫ استقلال از خلافت سنی مصر: برخی که این موضوع را عاملی برای تشیع سلطان مغول ذکر کرده اند منظورشان این است که اگر سلطان سنی می بود، خلافت او فرع بر خلافت مصر می گردید و چون سلطان مغول نمی توانست زیردست یک غیر مغولی باشد، شیعه گردید.

اما این نمی تواند عاملی برای تشیع او محسوب گردد; چون سلطان الجایتو ابتدا سنی مذهب بود و بعد شیعه شد. اگر این معیار در نظر او وجود داشت، در آغاز سنی نمی گردید.

بنابر این، عامل اصلی گرایش سلطان الجایتو به تشیع، تلاش علما و صاحب منصبان شیعی است که در میان آن ها علامه حلی نقش برجسته ای داشت.

علامه در حدود سال ۷۰۹ ه.ق. در حوزه های علمی حله و بغداد به تدریس و نگارش کتاب و کارهای علمی می پرداخت و در فعالیت های سیاسی . اجتماعی خاصی وارد نشده بود. اما پس از شیعه شدن سلطان محمد الجایتو، به درخواست سلطان، مدرسه ای از کرباس درست کردند که همیشه همراه سلطان بود. در این مدرسه سیار، علامه حلی و علمای مذاهب دیگر مجالس مباحث و مناظره و تدریس برقرار می کردند و در این میدان، علمای شیعه، به ویژه علامه حلی، با اقتدار به ترویج و نشر فرهنگ تشیع می پرداختند.

علما و بزرگان اهل سنت تحمل چنین وضعی را نداشتند که سلطان شیعه بوده و شیعیان در دربار نفوذ فراوان داشته باشند و از گرایش مردم به تشیع هراسناک بودند، اما قدرت مقابله علمی را هم نداشتند. از این رو، از در توطئه و فشارهای پنهانی وارد شدند و با تهمت، عده ای را به قتل رساندند و سلطان را از حضور آن ها بیمناک کردند و در نهایت، علامه حلی در تنگنا و مورد بی مهری قرار گرفت و چاره ای جز بازگشت به حله نیافت و در این مرحله، از فعالیت های سیاسی و اجتماعی کناره گیری کرد. (۳۱)

یکی از مسائلی که در مورد علامه حلی باید ذکر کرد، مخالفت شدید ابن تیمیه با ایشان است. او شخصی بود که افکار جدیدی ارائه داد و بسیاری از علما، حتی علمای اهل سنت، او را تکفیر کردند و مدتی به همین سبب زندانی بود. زمانی که علامه حلی کتاب منهاج الکرامه را در اثبات امامت حضرت علی علیه السلام نوشت، ابن تیمیه بسیار خشمگین شد و کتابی به نام منهاج السنه رادررد برآن نگاشت وجسارت بسیاری بر علامه روا داشت. (۳۲) علامه در جواب گفت: اگر ابن تیمیه می دانست که من چه می گویم، به وی جواب می دادم. (۳۳)

کوتاه سخن

شیعیان با پشت سر گذاشتن دوران های متفاوتی، روز به روز بر قدرت و تجربه خویش افزودند. در قرن هفتم هجری، گردباد بزرگی سرزمین های اسلامی را درنوردید و می رفت که فرهنگ و دین مسلمانان را با خطر نابودی مواجه کند ; چرا که این قوم با رفتاری جنایت آمیز و بی رحمانه به هر شهر و دیاری می تاختند و آن را غارت می کردند. در این حال، با همت گروه ها و اصنافی از مردم، این سیل بنیان کن رام شد و نه تنها خسارت ها جبران گردید، بلکه زمینه ای برای تقویت و بسترسازی گرایش مردم به تشیع فراهم گردید و برای مدتی کوتاه مذهب تشیع در ایران رسمی گردید و مقدمه ای برای دوران صفویه شد تا ایرانیان آمادگی پذیرش آن را داشته باشند.

پی نوشت:

۱. منوچهر مرتضوی، پیشین، ص ۳۱۳

۲. کامل مصطفی الشیبی، تشیع و تصوف تا آغاز سده ۱۲ هجری، ترجمه علیرضا ذکاوتی قراگزلو، چاپ دوم، تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۴، ص ۱۰۴

۳. شیرین بیانی، دین و دولت در ایران عهد مغول، چاپ دوم، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۰، ج ۱، ص ۳۰۵; وی می گوید: دست تشیع از آستین

مغول بیرون آمد و کار را یکسره کرد.

۴ الی ۶. رشیدالدین فضل الله همدانی، جامع التواریخ (۴ جلدی)، تصحیح محمد و مصطفی موسوی، تهران، نشر البرز، ۱۳۷۳، ج ۲، ص ۱۰۰۶

۷. رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، ج ۲، ص ۶۰۶، به نقل از: منهاج السنه، ج ۲، ص ۱۹۹٫

۸. خواندمیر، تاریخ حبیب السیر، زیر نظر محمد دبیرسیاقی،چ سوم،تهران،خیام،۱۳۶۲،ج ۳،ص ۹۶

۹. همان، ج ۲، ص ۳۳۸ و ج ۳، ص ۱۰۶

۱۰. ابن کثیر، البدایه والنهایه، (۱۴ جلدی; فهارس)، ج ۱۳، ص ۲۶۷

۱۱. شیرین بیانی، پیشین، ج ۱، ص ۳۴۰

۱۲. همان، ج ۱، ص ۳۵۰ به نقل از: ابن فؤطی، مجمع الآداب، قسم اول، ص ۴۵۸ و قسم سوم، ص ۲۶۹

۱۳. ابن کثیر، پیشین، ج ۱۳، ص ۲۱۵ / رسول جعفریان، پیشین، ج ۲، ص ۶۲۰ / ابن فؤطی، حوادث الجامعه، ص ۳۸۲

۱۴. سید بن طاووس، کشف المحجه وثمره المهجه یا راهنمای سعادت، ترجمه محمد باقر شهیدی گلپایگانی، تهران، سعدی، ۱۳۴۱، فصل ۱۲۸، ۱۲۶، ۱۲۵

۱۵. همان، فصل ۱۲۵

۱۶و۱۷.علی دوانی،مفاخراسلام،(۸جلدی)،تهران،امیرکبیر،۱۳۶۴،ج ۴،ص ۶۸

۱۸. محمد بن علی ابن طقطقی، تاریخ الفخری، ترجمه محمد وحید گلپایگانی، چاپ دوم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۰، ص ۱۹

۱۹. علی دوانی، پیشین، ج ۴، ص ۲۵۳

۲۰. ابوالقاسم عبدالله بن محمد القاشانی، تاریخ الجایتو، به اهتمام مهین همبلی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۸، ص ۹۶

۲۱. بی. نن، رشیدوو، سقوط بغداد، ترجمه اسدالله آزاد،مشهد، آستان قدس، ۱۳۶۸; ص ۱۹۰

۲۲. شیرین بیانی، پیشین، ج ۲، ص ۴۸۱

۲۳ الی ۲۵. القاشانی، پیشین، ص ۹۶ / ص ۹۹ و ۱۰۰

۲۶. میرخواند،تاریخ روضه الصفا، تهران چاپخانه پیروز، ۱۳۸۸، ج ۵، ص ۴۲۶

۲۷. شیرین بیانی، پیشین، ج ۲، ص ۶۰۵

۲۸. منوچهرمرتضوی، مسائل عصرایلخانان،چ دوم،تبریز،آگاه،۱۳۷۰،ص ۲۳۸

۲۹. القاشانی، پیشین، ص ۹۹

۳۰. محمدعلی مدرس، ریحانه الادب در شرح احوال و آثار علما و عرفا و …، چاپ سوم، تهران کتابفروشی خیام، ۱۳۶۹، ج ۴ ص ۱۶۹ / یوسف کرکوش الحلی، تاریخ الحله، چاپ اول، قم، منشورات شریف رضی، ۱۴۱۳، ج ۱، ص ۸۷

۳۱. صلاح الدین خلیل بن ایبک صفدی، الوافی بالوفیات، بی جا، دارالنشر فرانزشنایز، ۱۴۱۱ ق. ج ۱۳، ص ۸۵

۳۲. علی دوانی، پیشین، ج ۴، ص ۲۶۶

۳۳. همان، به نقل از عسقلانی، لسان المیزان، ج ۲، ص ۳۱۷

منبع : فصلنامه معرفت، شماره ۴۰ , بارانی، محمد رضا

امام کاظم علیه السلام و توبه بشر حافی

اشاره:

بِشْر(بُشْر) بن حارث مَروزی مشهور به بِشر حافی (۱۵۰-۲۲۷ق) از زهاد و از مشایخ صوفیه در قرن سوم قمری است. بشر در بغداد زندگی می‌کرد و بنابر برخی منابع تحت تأثیر سخنان امام کاظم (علیه‌السلام) توبه کرده است. بشر را به دلیل اینکه کفش نمی‌پوشید، «حافی(پابرهنه)» لقب داده‌اند. در این مقاله به چگونگی توبه او به وسیله امام کاظم (علیه‌السلام) اشاره شده است.

 

خطیب بغدادى درباره بشر حافى مى نویسد:

«ابو نصر، بشر بن حارث بن عبدالرحمان بن عطاء بن هلال بن ماهان بن عبدالله، معروف به حافى است. او از مردم مرو و ساکن بغداد بود.

او پسرعموى على بن خشرم بود. وى در پارسایى و زهد از مردم زمانه خود، برتر بود. وى در خرد فراوان و فضیلت هاى مختلف، درستى مذهب، رام کردن نفس، کنار زدن زواید و داشتن طریقتى نیکو منحصر به فرد بود… او روایات بسیارى نقل کرده است…».۱

هرچند خطیب بغدادى ویژگى هاى فراوانى درباره او ذکر مى کند، ولى ما به همین اندازه بسنده مى کنیم.

ابن جوزى نیز به نقل از خطیب بغدادى، شرح حال وى را نگاشته و گفته است: من درباره فضیلت هاى بشر، کتابى نگاشته ام.۲

ولى ابن تیمیّه، این حکایت را نیز هم چون حکایت دیگر، دروغ خوانده است. اما دلیل او در نادرستى این حکایت بسیار خنده دار و در همین حال ناراحت کننده است، او مى گوید:

«اما این سخن او (علامه حلى رحمه الله) که بشر حافى به دست ایشان (امام کاظم (علیه‌السلام)) توبه کرده، دروغ کسى است که نه از موسى بن جعفر و نه از بشر اطلاعات درستى ندارد. زیرا وقتى هارون الرشید موسى بن جعفر را به عراق آورد، او را زندانى کرد. بنابراین براى او موقعیتى پیش نیامد تا از کنار خانه بشر و دیگران عبور کند».

به راستى، اگر بگوییم: علامه حلى (رحمه الله) از امام کاظم (علیه‌السلام) اطلاعات درستى ندارد، پس چه کسى آن حضرت را مى شناسد؟

بى تردید این مرد نمى تواند ادّعا کند که حتى به اندازه عوام شیعه، اهل بیت (علیهم‌السلام) را مى شناسد… بهترین گواه بر بى خبرى و جهل و ناآگاهى او از احوال امامان معصوم (علیهم‌السلام) نیز همین سخن است. البته اگر بپذیریم که وى این سخن را از روى جهالت گفته، نه از روى کینه و عنادورزى نسبت به امامان (علیهم‌السلام).

ابن تیمیّه نمى داند که هارون الرشید آن امام را از زندان آزاد کرده بود و مدت زمانى ایشان در بغداد زندگى مى کردند. اما هارون دوباره ایشان را زندانى نمود تا این که آن حضرت را مسموم کرد و به شهادت رسانید.

این واقعه تاریخى، یعنى آزادى حضرت امام کاظم سلام الله علیه مورد اتّفاق مورّخان است که در آن، یکى از کرامت هاى آن بزرگوار روشن مى شود.

ابن خلّکان در شرح حال حضرت امام کاظم (علیه‌السلام) مى نویسد:

«ابوالحسن على بن حسین بن على مسعودى در کتاب مُروج الذهب در احوالات هارون الرشید مى نویسد:

عبدالله بن مالک خزاعى از پلیس هاى دربار هارون بود. او مى گوید: فرستاده هارون الرشید در هنگامى که سابقه نداشت نزد من آمد و از من خواست که همراه او بروم و نگذاشت که لباسم را عوض کنم و بدین سبب مرا نگران ساخت، وقتى به خانه هارون الرشید رسیدیم، خادم هارون رفت و خبر آمدن مرا به هارون رساند.

او نیز به من اجازه ورود داد. وارد شدم و دیدم هارون بر بستر خود نشسته است. بر او سلام کردم. او مقدارى سکوت کرد. هوش از سرم پرید، ترس و نگرانى من دوچندان شد. سپس به من گفت: اى عبدالله! مى دانى براى چه تو را در این وقت به این جا خوانده ام؟

پاسخ دادم: نه، به خدا، اى امیر مؤمنان! نمى دانم.

گفت: در همین لحظه در خواب دیدم که گویا فردى حبشى نزد من آمد و نیزه اى به دست دارد. او گفت: یا موسى بن جعفر را همین الآن آزاد مى کنى، یا این که با همین نیزه جانت را مى گیرم.

اینک برو و او را آزاد کن.

او مى گوید: سه بار پرسیدم: اى امیر مؤمنان! من موسى بن جعفر را آزاد کنم؟

پاسخ داد: بله، همین اکنون برو و او را آزاد کن و به او سى هزار درهم بده و بگو: اگر مقام مى خواهى، ما حاضریم هرچه را که دوست دارى به تو بدهیم. اگر دوست دارى به مدینه برگردى، باز هم اختیار با خود توست و مى توانى این کار را انجام بدهى.

عبدالله مى گوید: من به سمت زندان رفتم … و امام کاظم (علیه‌السلام) را آزاد کردم و به ایشان گفتم: از ماجراى تو در شگفتم.

او پاسخ داد: من به تو مى گویم که ماجرا چیست. من در خواب بودم که رسول خدا (صلی‌الله علیه و اله) را دیدم. پیامبر فرمود:

یا موسى! حبست مظلوماً;

اى موسى! مظلومانه به زندان افتاده اى.

سپس فرمود: این عبارات را بگو. پس از گفتن این عبارات، همین امشب از زندان آزاد مى شوى.

عبدالله مى گوید: عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت، پیامبر (صلی‌الله علیه وآله) چه فرمود؟

امام موسى بن جعفر علیهما السلام پاسخ داد: پیامبر (صلی‌الله علیه وآله) فرمود: بگو: یا سامع کلّ صوت، ویا سابق کلّ فوت، ویا کاسی العظام لحماً ومنشرها بعد الموت، أسألک بأسمائک الحسنى وباسمک الأعظم الأکبر المخزون المکنون الّذی لم یطّلع علیه أحد من المخلوقین، یا حلیماً ذا أناه لا یقوى على أناته، یا ذا المعروف الّذی لا ینقطع أبداً ولا یحصى عدداً، فرّج عنّی؛ اى شنونده هر صدا، اى پیشى گیرنده هر فوت شده، اى کسى که استخوان ها را با گوشت مى پوشانى و پس از مرگ آن ها را بر مى گردانى. به اسماى حسناى خودت و به اسم اعظم و اکبر خودت که پنهان است و هیچ یک از آفریدگانت از آن خبر ندارد از تو مى خواهم; اى حلیم و بردبارى که توانى در برابر صبر تو وجود ندارد، اى صاحب معروف که هیچ گاه این معروف تمام نمى شود و عدد آن قابل شمارش نیست، براى من گشایش ایجاد کن.

وقتى این ذکر را گفتم، همین شد که اکنون مى بینى».۳

زمانى که امام کاظم (علیه‌السلام) از زندان آزاد شده بودند، فرصتى بود تا آن که مردم از حضور ایشان بهره ببرند و به دست ایشان هدایت شوند. از جمله این افراد بشر حافى است که توبه کرد و چنان عابد و زاهد شد که یکى از بهترین صالحان گشت.

پی نوشت:

۱ . تاریخ بغداد:ج ۷ ، ص ۶۷ ـ ۸۰.

۲ . المنتظم: ج۱۱ ، ص ۱۲۲ ـ ۱۲۵.

۳ . وفیات الأعیان:ج ۴ ، ص ۳۹۴.

نقش دانشمندان بزرگ شیعه در گسترش تشیع

 اشاره:

دانشمندان هر دین و مذهبی در انتشار آنچه از آن پیروی می کند نقش اساسی دارند و  عامل حفظ دین و مذهب هستند. دانشمندان مذهب شیعه افزون بر اینکه در گسترش مذهب شیعه نقش اساسی داشته، در حفظ از کیان آن تا حدی تلاش نموده که حتی باعث از دست دادن جان شان شده است. دانشمندان شیعی در معرفی مذهب شیعه بر مبنای علم و واقعیات تلاش های ارزشمندی نموده و در این راستا تألیفات با ارزشی را بر جای گذاشته اند. در این مقاله کوتاه از نقش دو عالم برجسته شیعه در گسترش مذهب شیعه سخن گفته شده است.

باید گفت تمامی علمای شیعه هر کدام به سهم خود در گسترش تشیع نقش مهم و تعیین کننده ای داشته اند و آنچه امروز در نزد ماست ثمره چهارده قرن زحمات بی دریغ علمی و عملی و صدها سال تلاش و ایثار جان و مال و … برای روشن نگه داشتن مشعل هدایت توسط عالمان بزرگ شیعه بوده است. نقش عده‌ای از علما قدری برجسته تر به نظر می‌رسد، آنان که با درک صحیح از شرایط سیاسی و اجتماعی زمان خود بهره برداری‌ های بسیاری برای گسترش این مکتب علوی نمودند.

با توجه به شرایط سیاسی و اجتماعی ممالک اسلامی مذهب تشیع تا قرن هفتم گسترش چشم گیری نداشت و اصولاً اظهار علنی تشیع نوعی جرم که عواقب وخیمی را در پی داشت به شمار می‌رفت.

با گرویدن الجایتو به تشیع (که به سلطان محمد خدابنده تغییر نام داد) به راهنمایی تاج الدین آوجی و جمال الدین مطهر حلی(علامه حلی)، نام ۱۲ امام بر مسکوکات ایلخوانان[۱] در ایران حک شد و مذهب شیعه مذهب رسمی اعلام گردید.

از عمده ترین فقیهان و دانشمندان شیعه در آن زمان می توان از محقق حلی، علامه حلی خواهر زاده محقق حلی و فخر المحققین فرزند علامه حلی و فیلسوف و فقیه نامدار خواجه نصیر الدین طوسی نام برد.

در زمان مرجعیت محقق حلی هلاکوخان بغداد را فتح کرد و آخرین خلیفه عباسی را به قتل رسانید، اما شهر حله با درایت ایشان و سایر فقها از آسیب مغولان در امان ماند، وی در سال ۶۷۶ق. در حله در گذشت و همان جا به خاک سپرده شد.

در اینجا به نقش دو عالم بزرگ شیعی  اشاره می شود:

 نقش علامه حلی در گسترش تشیع

از خدمات مهم علامه حلی، تشیع سلطان محمد خدابنده بود که در علت شیعه شدن سلطان محمد خدابنده نقل های فراوانی آمده است؛ ولی آن چه مسلم است عدم رضایت سلطان از آراء غیر منطقی فقهای اهل سنت و رضایت او از استدلال عقلانی و تسلط علامه بر شیوه های کلامی و علوم معقول و منقول بوده که موجب شد سلطان به مذهب شیعه در آید هر چند مشکلات سیاسی فراوانی نیز برای او ایجاد کرد.

علامه از آن به بعد در دستگاه سلطان جایگاهی سترگ یافت و ترویج تشیع را اساس کار خود قرار داد.[۲] علامه در خدمت به تشیع از لحاظ سیاسی و علمی سهم به سزایی دارد خصوصاً وی در ایران موجب رونق تشیع و پشتوانه علمی و سیاسی شیعیان شد، بنابراین نباید تأثیر او را در زمینه سازی حکومت شیعیان صفوی و پذیرش مردمی آن نادیده گرفت. علامه حلی در محرم ۷۲۶ ق. در ۷۸ سالگی در گذشت.

نقش خواجه نصیر الدین طوسی در گسترش تشیع

محمد بن محمد بن الحسن معروف به خواجه نصیر الدین طوسی از علمای بزرگ قرن هفتم است او اگر چه از اعاظم علم فقه است اما به دلیل شهرت فلسفی، فقاهتش تحت الشعاع قرار گرفته است.

خواجه در ۵۹۷ در طوس متولد شد، دروس ابتدایی را در طوس فرا گرفت و بعد به نیشابور رفت و در محضر قطب الدین سرخسی و فرید الدین نیشابوری (احتمالاً عطار) به تحصیل حدیث و عرفان پرداخت به زودی آوازه علمی خواجه شهرت پیدا کرد.

هلاکو در صفر ۶۵۶ق. بغداد را تصرف کرد و با قتل معتصم طومار خلافت عباسی پیچیده شد. خواجه نصیر فرصت بوجود آمده را مغتنم شمرد. وی که به دستور هلاکو سرپرستی اوقاف را به دست آورده بود، با استفاده از امکانات حکومت و اوقاف، دانشگاه مراغه و رصد خانه ای بزرگ به وجود آورد، وی از همه مسلمانان بهره مند از دانش (چه شیعه و چه سنی) دعوت کرد تا در این دانشگاه به تحقیق بپردازند، خواجه کتابخانه بزرگی نیز تأسیس و کتاب های پراکنده شده را در آن جمع کرد. تأسیس این مرکز عظیم علمی، در زمانی صورت گرفت که شرق و غرب عالم به دست نیروی ویرانگر مغول نابود شده بود. حضور خواجه در دستگاه حکومتی هلاکوی مغول بر اساس این نظریه شیعه بود که حضور در دستگاه ظالمین حرام است مگر احقاق حقی شود، یا ابطال باطلی انجام گیرد. سرانجام خواجه در سال ۶۷۲ ق. پس از ۱۸ سال تلاش شبانه روزی به رحمت ایزدی پیوست.

پی نوشت:

[۱] . برتولد اشپولر، تاریخ مغول در ایران، ترجمه محمود میرآفتاب، ص۱۹۵.

[۲] . روضات الجنات، محمد باقر خوانساری، ج۲، اسماعلیان قم، بی تا، ص۲۸۱.

منبع : نرم افزار پاسخ۲ مرکز مطالعات حوزه.

علامه حلی

زندگی و تحصیل علم

او در شب جمعه ۲۹ رمضان سال ۶۴۸ قمری در شهر حله به دنیا آمد.[۱] پدرش یوسف بن مطهر از متکلمان و عالمان علم اصول در حله بود. [۲] او چند سال بیشتر نداشت که با راهنمایی پدرش برای یادگیری قرآن به مکتب رفت و خواندن و نوشتن را در مکتب آموخت. سپس مقدمات و ادبیات عرب و علوم فقه، اصول فقه، حدیث و کلام را نزد پدرش و دایی‌اش محقق حلی آموخت. او در ادامه، علوم منطق، فلسفه و هیئت را نزد اساتید دیگر، به‌ویژه خواجه نصیر الدین طوسی فراگرفت و قبل از رسیدن به سن بلوغ به درجه اجتهاد رسید. علامه حلی به ‌سبب کسب فضیلت‌های بسیار در سن کم در نزد خانواده و دانشمندان به جمال الدین مشهور شد.[۳]

جایگاه علمی

پس از مرگ محقق حلی در سال ۶۷۶ قمری که مرجعیت شیعیان را بر عهده داشت، شاگردان وی و دانشمندان حله پس از جستجوی فردی که شایستگی زعامت و مرجعیت شیعیان را داشته باشد، علامه حلی را برای این امر مهم مناسب یافتند و او در ۲۸‌سالگی مرجعیت شیعه را بر عهده گرفت.

علامه نخستین کسی بود که به علت فضل و دانش بسیارش با لقب آیت الله خوانده شد.[۴] ابن‌ حجر عسقلانی‌ (درگذشت ۸۵۲ق‌) او را «آیه فی‌ الذکاء» خوانده‌ است‌.[۵] شرف الدین شولستانی، شیخ‌ بهاءالدین‌ عاملی‌ و ملا محمدباقر مجلسی‌، در اجازه‌‌نامه‌هایی که‌ برای‌ شاگردان‌ خود نوشته‌اند، از علامه حلی با عنوان‌ «آیت‌ الله‌ فی‌ العالمین‌» یاد کرده‌اند.[۶]

ورود به ایران

تاریخ دقیق ورود او به ایران مشخص نیست؛ اما احتمالاً در سال‌های بعد از ۷۰۵ قمری و به دعوت سلطان محمد خدابنده بوده است. محمد خدابنده از پادشاهان سلسله ایلخانیان بود که بر ایران حکومت می‌کردند. تاج الدین آوی زمینه حضور علامه حلی به درباره اولجایتو را فراهم کرد. [۷] علامه وقتی وارد ایران شد در مجلسی به مناظره با دانشمندان مذاهب فقهی چهارگانه اهل سنت از جمله خواجه نظام الدین عبدالملک مراغه‌ای پرداخت. وی در این مناظره توانست ولایت و امامت علی(ع) و حقانیت مذهب شیعه را نزد پادشاه به اثبات برساند. این اتفاق باعث شد پادشاه مذهب شیعه را بر‌گزیند و نام خود را از الجایتو به سلطان محمد خدابنده تغییر دهد و تشیع را در ایران رواج دهد.[۸] منابع مختلفی نیز به تأثیر علامه حلی بر تشیع سلطان محمد خدابنده اشاره دارند.[۹]

مناظره معروف

میرزا محمدعلی مدرس در کتاب ریحانه الادب به نقل از علامه مجلسی در شرح من لایحضره الفقیه می‌نویسد: روزی سلطان الجایتو محمد مغولی مجلسی تشکیل داد و علمای اهل سنت را جمع کرد و علامه حلی را نیز فرا خواند. علامه در هنگام ورود کفش خود را زیر بغل گرفت و به سلطان سلام کرد و در کنار او نشست. به او گفتند چرا به سلطان سجده و ادب نکردی؟ گفت: حضرت رسول‌الله سلطان‌السلاطین بود و مردم به او سلام می‌کردند و در آیه شریفه هم آمده است «فَإِذَا دَخَلْتُم بُیُوتًا فَسَلِّمُوا عَلَى أَنفُسِکُمْ تَحِیَّهً مِّنْ عِندِ اللَّهِ مُبَارَکَهً طَیِّبَهً ».[۱۰] علاوه بر اینکه در میان ما و شما اختلافی نیست که سجده مخصوص خداست.

گفتند چرا کنار سلطان نشستی؟ گفت: چون غیر از آنجا جای خالی ندیدم و حدیث نبوی است که در حین ورود به مجلس، هرجای خالی یافتی بنشین. گفتند: نعلین چه ارزشی داشت که آن را به مجلس سلطان آوردی؟ گفت: ترسیدم حنفی‌مذهب آن را بدزدد چنان‌که رئیسشان کفش پیامبر(ص) را دزدید. حنفی‌ها معترض شدند که ابوحنیفه در زمان آن حضرت وجود نداشته است. علامه گفت فراموشم شد! گویا دزد کفش، شافعی بوده است.

همین گفتگو و اعتراض درباره شافعیان، مالکیان و حنبلیان تکرار شد. علامه رو به سلطان کرد و گفت: حالا مکشوف شد که هیچ‌یک از رؤسای مذاهب اربعه در زمان پیامبر(ص) نبوده است و آرای آنان، رأی و نظر اختراعی خودشان است؛ اما مذهب شیعه تابع امیرالمؤمنین است که وصی و برادر آن حضرت بوده و به منزله نفس و جان وی است. علامه در ادامهٔ مناظره خطبه بلیغی خواند و سلطان در انتهای مناظره شیعه شد.[۱۱]

علامه تا زمان مرگ سلطان محمد خدابنده در ایران ‌ماند و به نشر معارف و فرهنگ تشیع ‌پرداخت. همچنین در همه سفر‌ها همراه سلطان بود و به پیشنهاد او مدرسه سیاری از خیمه و چادر ساخته ‌شد تا در مواقع سفر حمل شده و در هرکجا که کاروان اقامت نمود، علامه به تدریس و مباحثه بپردازد.[۱۲]

اساتید

    شیخ یوسف سدید الدین (پدرش)

    محقق حلی‏

    سید رضی الدین علی بن طاووس‏

    سید احمد بن طاووس‏

    خواجه نصیر الدین طوسی‏

    محمد بن علی اسدی

    یحیی بن سعید حلی

    مفیدالدین محمد بن جهم حلی

    کمال الدین میثم بن علی بن میثم بحرانی

    جمال الدین حسین بن ایاز نحوی

    محمد بن محمد بن احمد کشی

    نجم الدین علی بن عمر کاتبی

    برهان الدین نسفی

    شیخ فاروقی واسطی

    شیخ تقی الدین عبدالله بن جعفر کوفی

شاگردان

برخی از شاگردان او عبارت‌اند از:

    محمد بن حسن بن یوسف حلی،فخرالمحققین (فرزند علامه)

    سید عمیدالدین عبدالمطلب (خواهرزاده‌اش)‏

    سید ضیا الدین عبدالله حسینی اعرجی حلی (خواهرزاده‌اش)

    سید محمد بن قاسم حسنی مشهور به ابن معیه‏

    رضی الدین ابوالحسن علی بن احمد حلی

    قطب الدین رازی

    سید نجم الدین مهنا بن سنان مدنی

    تاج الدین محمود بن مولا

    تقی الدین ابراهیم بن حسین آملی

    محمد بن علی جرجانی

تالیفات

نوشتار اصلی: آثار علامه حلی

نقشه محل مقبره علامه حلی در حرم امیرالمومنین

علامه حلی در علوم مختلفی چون فقه، اصول فقه، کلام، حدیث، تفسیر، رجال، فلسفه و منطق آثار بسیاری تألیف کرده است. درباره تعداد این تألیفات اختلاف است. علامه حلی خود در خلاصه الاقوال ۵۷ اثر برای خودش ذکر می‌کند.[۱۳]

سید محسن امین در اعیان الشیعه می‌نویسد: «تالیفات علامه بیش از یکصد کتاب است و من ۹۵ کتاب او را دیده‌ام که بسیاری از آنها چندین مجلدند».[۱۴] او همچنین می‌گوید کتاب الروضات آثار علامه را حدود هزار کتاب تحقیقی دانسته است.[۱۵] میرزا محمد علی مدرس نیز در ریحانه الادب[۱۶] ۱۲۰ اثر و کتاب گلشن ابرار[۱۷] حدود ۱۱۰ اثر برای علامه نام برده‌اند.

از آثار معروف علامه حلی می‌توان به مختلف الشیعه و تذکره الفقهاء در علم فقه، کشف المراد، باب حادی عشر و منهاج الکرامه در علم کلام، خلاصه الاقوال در علم رجال و جوهر النضید در علم منطق اشاره کرد.

علامه دو کتاب در اصول عقاید شیعه به نام‌های نهج الحق و کشف الصدق و نیز منهاج الکرامه را تالیف نموده و به رسم تحفه به پیشگاه اولجایتو برد.[۱۸]

وفات

علامه حلی پس از مرگ سلطان محمد خدابنده در سال ۷۱۶ قمری به شهر حله بازگشت و تا آخر عمر در آنجا اقامت گزید. وی سرانجام ۲۱ محرم ۷۲۶ قمری در سن ۷۸ سالگی، در شهر حله وفات یافت و در حرم امیرالمومنین به خاک سپرده شد.[۱۹]

پانویس

حسن بن یوسف بن مطهر حلی، رجال العلامه، ص ۴۸

اشمیتکه، اندیشه‌های کلامی علامه حلی، ص ۲۴

جمعی از مؤلفان، گلشن ابرار، ج۱، ص ۱۳۸

دائره المعارف بزرگ اسلامی، مدخل «آیت الله».

عسقلانی، ج۲، ص۳۱۷

مجلسی‌، بحارالانوار، ج۱، ص۲۰۴-۱۰۷/۸۱.

مستدرک الوسائل، ج ۲، ص۴۰۶

خوانساری، روضات الجنات، ج۲، ص ۲۷۹ و ۲۸۰

ابن بطوطه، سفرنامه، ج۲، ص ۵۷ و امین، اعیان الشیعه، ج۲۴، ص ۲۳۱ به بعد

چون به خانه‌‏هایى [که گفته شد] درآمدید به یکدیگر سلام کنید، درودى که نزد خدا مبارک و خوش است (نور: ۶۱).

مدرس، ریحانه الادب، ج ۳ و ۴، ص۱۶۹.

خواندمیر، تاریخ حبیب السیر، ج۳، ص ۱۹۷ و شوشتری، مجالس المؤمنین، ج۲، ص ۳۶۰

امین، اعیان الشیعه، ج۵، ص۴۰۲.

امین، اعیان الشیعه، ج۵، ص۴۰۲.

امین، اعیان الشیعه، ج۵، ص۴۰۲.

مدرس، ریحانه الادب، ج۳ و ۴، ص۱۷۴.

جمعی از پژوهشگران حوزه علمیه قم، گلشن ابرار، ج۱، ص۱۴۴.

اعیان الشیعه، ج۱۰، ص۲۲۹؛الذریعه، ج۲۳، ص۱۷۲.

امین، اعیان الشیعه، ج۲۴، ص ۲۲۳ و شوشتری، مجالس المؤمنین، ج۱، ص ۵۷۴

منابع

    تهرانی، آقا بزرگ، الذریعه الی تصانیف الشیعه، بیروت، دار الاضواء، ۱۴۰۳ق.

    ابن بطوطه، محمد بن عبدالله، سفرنامه ابن بطوطه

    ابن‌ حجر عسقلانی‌، احمد، لسان‌ المیزان‌، بیروت‌، ۱۳۹۰ق‌.

    اشمیتکه، زابینه، اندیشه‌های کلامی علامه حلی،ترجمه: احمد نمایی، بنیاد پژوهش‌های اسلامی، مشهد، ۱۳۷۸ش.

    امین، سیدمحسن، اعیان الشیعه، بیروت: دارالتعارف للمطبوعات، ۱۴۰۶ق/۱۹۸۶م.

    جمعی از پژوهشگران حوزه علمیه قم، گلشن ابرار، چ۳، قم: نشر معروف، ۱۳۸۵ش.

    حسن بن یوسف بن مطهر حلی، رجال العلامه، به اهتمام محمدصادق بحرالعلوم، نجف، حیدریه، ۱۹۶۱ میلادی

    خواندمیر، غیاث الدین، تاریخ حبیب السیر فی اخبار افراد البشر، به اهتمام جلال الدین همایی، تهران، کتابخانه خیام، ۱۳۳۳ شمسی

    خوانساری، محمدباقر، روضات الجنات فی احوال العلماء و السادات، قم، ۱۹۸۶ میلادی

    دائره المعارف بزرگ اسلامی، مدخل «آیت الله» [۱]

    شوشتری، قاضی نورالله، مجالس المؤمنین، تهران، ۱۳۶۵ شمسی

    مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، بیروت‌، ۱۴۰۳ق‌، ج۱، ص۳۵، ۵۸، ج۵۱، ص۳۴۳.

    مدرس، میرزا محمدعلی، ریحانه الادب، چ۳، تهران: انتشارات خیام

منبع: ویکی شیعه

مفسران حله و اثرگذاری در محافل مفسران

با پا گرفتن مکتب حله از اواسط قرن 7 ق ، گرایش به مطالعات قرآنی در حوزه های امامی رونق گرفت . کسانی هم چون علامه حلی و قطب الدین راوندی به حاشیه نویسی برالکشاف زمخشری بسنده کردند وبرخی مانند ابن عتایقی به تألیف مختصری از تفاسیر پیشین روی آوردند . گروه انبوهی هم مانند ابن متوج بحرانی و فاضل مقداد و کمال الدین استرآبادی و شرف ­الدین شیفتکی (- 907 ق) به تألیف در زمینۀ آیات الاحکام گراییدند. در این زمان ، در تفسیر نویسی امامی گرایش ­های عرفانی مشهود است . شاخص این جریان تفسیرالمحیط الاعظم سید حیدرآملی و در ادامۀ تفسیر حافظ رجب برسی است که شخص اخیرمخصوصاً نمایندۀ گونه ای از اندیشۀ باطن گرای عرفانی در زمانۀ خویش بود و درادامه به شرح احوال اوخواهیم پرداخت .

ابن عتائقی (- پس از788 ق)

عالم امامی مکتب حله درقرن 8 ق

کمال الدین عبدالرحمان بن محمد بن ابراهیم، اهل حله . ازجزئيات زندگی اواطلاعی دردست نیست وظاهراً از آن رو که در روستای عتائق حله متولد شده به این نام شهرت یافته است . وی درحله ، شهری که درقرن 8 ق یکی ازمراکزاصلی محافل امامی بود رشد یافت ودرنزد علامه حلی ونصیرالدین علی بن محمد کاشی دانش اندوخت. در منابع اشارتی به دانش اندوزی وی نزد شهید اول نشده ، هرچند این دو همعصربود .

ان عتائقی شاگردان و راویانی چون محمد بن جعفرنباطی وسید بهاء الدین عبدالحمید نجفی وشیخ علی بن محمد بن محمد بن رشیدالدین تربیت کرد (افندی ، ج 3 ، ص 104 – 105) . اوآثارش را درمیان سال های 732 تا 788 ق تألیف کرده و این مجموعه در زمینه­های علوم عقلی و نقلی وعلوم پایه است و بسیاری از آثار پزشکی و حدیثی و ادبیات و کلام و فلسفه نیر در شمار این کتاب هاست. در بررسی فهرست و از برخی از تألیفات وی می­توان به این عناوین اشاره کرد: الاشاره فی معرفة مقادیرالابعاد (حسینی ، ص 59) ، الایضاح والتبیین در شرح مناهج الیقین علامه حلی (همان ، ص 37) ، الاولیات که مختصرالاوائل ابوهلال عسکری است (آقا بزرگ طهرانی ، ج 2 ، ص 481) . شرح او برنهج البلاغة نیز از معروف ترین آثاراوست (کتاب خانۀ سپهسالار ، ص 126 – 128) .

ابن عتائقی در علم تفسیر صاحب قلم بود و مختصر او بر تفسیرعلی بن ابراهیم قمی مشهور است. این اثر ، که  در768 ق تدوین شده ، تلخیص و گزیده ای از تفسیر قمی است که در آن اسانید و برخی روایاتی که به عدم عصمت پیامبران مربوط می شده حذف شده است (عقیقی بخشایشی ، طبقات مفسران شیعه ، ج 2 ، ص 274 – 276) . اثر قرآنی دیگر وی الناسخ و المنسوخ است که در 760 ق تألیف شده و در آن آیات ناسخ و منسوخ به ترتیب سوره های قرآن گرد آوری شده است . اظهارنظرهابی اندک وی در برخی موارد بر ارزش کار افزوده است (صدرایی خویی ، ص 98 – 104) .

ابن متوج

عام علوم قرآنی درقرن های 8 و 9 ق .

جمال الدین احمد بن عبدالله بن محمد ، اهل بحرین . در زمانی می زیست که مکتب حله در بالاترین درجۀ اعتبار خود بود و به همین سبب به آن دیار رفت و توانست در محضر فخرالمحققین ، فرزند علامه حلی ، کسب دانش کند (ما خوری ، ص 86 – 87) .

او نزد یکی از اصلی ترین سردمداران مکتب حله ، یعنی شهید اول ، رفت و با او گفت گو کرد و در منابع به برخی از مباحثات آن­ها در حله و نیز زمانی دیگر در مکه تصریح شده است (همان جا) .

از شاگردان ابن منوج می­ توان به نام آورانی چون احمد بن فهد احسائی و فخرالدین سبیعی اشاره کرد (افندی ، ج 1، ص 44) . او ، که عالمی فقیه بود ، آثار ارزشمندی از خود بر جای نهاده است که از جملۀ آن هاست کفاية الطالبین ، که با نام هداية المستبصرین و ما یجب علی المکلف و ما یعلم به البلوی نیز شناخته می شود ؛ وسيلة القاصد فی فتح معضلات القواعد ، که در اصل شرحی است بر قواعد الاحکام علامه حلی (انواری ، ذیل « ابن متوج») . گذشته از آنچه یاد شد ، باید توجه داشت که ابن متوج در زمانی می زیست که با بروز مکتب حله بار دیگر مطالعات قرانی رونق یافته بود و به ویژه از اوایل قرن 9 ق حرکتی جدی در قالب آیات الاحکام نویسی آغازشده بود . درنسل جمال الدین بن متوج ، نشانه های این حرکت را می توان در آثار کسانی مانند فاضل مقداد با تألیف کتاب کنزالعرفان فی فقه القرآن و فخرالدین احمد بن عبدالله بن سعید بن متوج (- 771ق (با تألیف کتاب النهایة فی تفسیرالخمس مائة آیة فی الاحکام مشاهده کرد . در این زمان ، جمال الدین بن متوج نیز با تدوین اثری درهمین موضوع تکمیل کنندۀ این مسیر بود . کتاب منهاج الهداية فی تفسیر آیات الاحکام الخمس مائة اثری در زمینۀ فقه القرآن است . این متوج را باید از قدیم ترین و اثرگذارترین افراد در آیات الاحکام نویسی این عصر بدانیم . علاوه بر اثر یاد شده ، ابن متوج کتابی با عنوان الناسخ والمنسوخ تألیف کرد که از مفصل ترین و مبسوط ترین آثار در این زمنیه است (کلانتری ، ص 354 – 355) . این کتاب ازهمان زمان تألیف مورد عنایت عالمان قرارگرفت . این رساله را عبد الجلیل حسینی قاری شرح کرد که این شرح همراه با متن فخرالدین بن متوج به اهتمام محمد جعفراسلامی تصحیح وترجمه ودرنهایت در1344 ش درتهران منتشرشد .

حافظ برسی ، رجب بن محمد

مفسر ، محدث ، عارف 1درقرن های 8 و 9 ق .

رضی الدین رجب بن محمد بن رجب ، اهل حله و صاحب کتاب مشهور مشارق الانوارالیقین به بیش ترین احتمال ، از منطقۀ برس در حله بوده ، اگر چه برخی آرای مخالف سخن ازخاستگاه ایرانی او دارد . به نظرمی رسد یکی ازعلل نداشتن اطلاع اززندگی اواین باشد که تا چند قرن پس ازاو نامی از وی در تذکره ها وکتاب های رجالی نیامده ونخستین باردیلمی دراشارد القلول (ص 446) ازاو یاد کرده است . یا آن که درنوشته هایش اظهارتعلق خویش به اهل بیت (ع) را نشان داده ودربرخی مواردعملکرد غلات را نقد کرده ، برخی خود وی را درشمارغلات ودارایی اعتقادات غالبانه دانسته اند . (برسی ، ص 213 ، 198 ، 214 ، 215 ؛ حرعاملی ، امل الآمل ، ج 2 ، ص 117 ؛ امینی ، ج 7 ، ص 33 – 34) .

در منابع سخنی از زندگی و سفرهای او به میان نیامده ، اما دربرخی ، منابع از حضور او در اواخرعمر در ایران یاد شده و محل درگذشت او مشهد مقدس دانسته شده است (معصوم علی شاه ، ج 3 ، ص 711؛ خوانساری ، روضات الجنات ، ج 3 ، 330) هم اکنون مقبرۀ وی درشهر زواره درکنارۀ مناطق کویری ایران محل زیارت است .

شهرت حافظ برسی به اعتبارکتاب مشارق الانوارالیقین فی حقائق اسرارامیرالمؤمنين (ع) اوست که درشرح زندگانی امام علی (ع) است . چاپ های مختلفی از این کتاب صورت گرفته ودربررسی های کلامی وفرق اثربسیارمهمی است . ترجمۀ این کتاب به فارسی به همت حسن خطیب کرمانی در1090 ق صورت گرفته که بیش تر به شرح می ماند تا ترجمه . این ترجمه با عنوان مطالع الاسراربه فرمان شاه سلیمان صفوی تدوین شده است (آقا بزرگ طهرانی الذریعة ، ج 9 ، ص 660 ؛ همان ، ج 14 ، ص 65) .

تفسیررسالۀ التوحید وساله ای کوچک ازاوست که درتهران در1362 ش به همراه وحدت ازدیدگاه عارف و حکیم انتشاریافته است . وی در811ق کتاب دیگرخود ، مشارق الامان فی لباب حقائق الایمان ، را با مضامینی نزدیک به مشارق الانوار ، اما با تمرکزبرآیات تألیف کرد (افندی ، ج 2 ، ص 305) ، ازاین اثرنسخه های دربرخی کتاب خانه های ایران چون کتاب خانۀ آیت الله مرعشی (ج 5 ، ص 163) و کتاب خانۀ آستان قدس رضوی (ج 11، ص 682) موجود است .

فاضل مقداد (- 826 ق)

فقیه ، متکلم ، فیلسوف ، مفسربزرگ 1درقرن 9 ق .

ابوعبدالله شرف الدین مقداد بن عبدالله بن محمد ، اهل روستای سیوردرنزدیکی حله . تحصلات اولیه را دردیار خود ، حله ، سپری کرد وسپس برای تکمیل آموخته ها به نجف اشرف مهاجرت کرد . استاد شاخص او محمد بن مکی ، ملقلب به شهید اول ، بود مجموعه ای ازپرسش های مقداد وپاسخ های شهید با عنوان المسائل المقدادية را خود مقداد گرد آورده که کتابی مشهوراست .

استاد دیگراو ابن متوج بحرانی بود (ماحوزی ، ص 86 – 87) و به نظر می رسد کتاب فقه القرآن را به پیروی ازهمین استادش تألیف کرده باشد (آقا بزرگ طهرانی ، الذریعة ، ج 23 ، ص 180 – 181) . فاضل پس از نیمۀ قرن 8 ق ، یعنی پس از درگذشت فخر المحققین در771ق و شهادت شهید اول در786 ق ، به عراق کوچید ودر کسوت استاد در نجف مدرسه ای تأسیس کرد و همان جا به تدریس و تألیف مشغول شد .

فاضل مقداد آثاربسیاری درفقه و اصول تألیف کرد (عظیمی ، ص 221- 222) ، اما درمیان آثاراو کنزالعرفان فق فقه القرآن بیش ترین شهرت را دارد . وی دراین اثر ، که به گفتۀ خودش درمقدمۀ کتاب « دربردارندۀ گوهرهایی برای خردمندان است» ، ازظرایف دانش اصول بهره برده است (حق پرست ، ص 219 – 140) . کنزالعرفان درگروه آثارآیات الاحکام است ؛ زیرا درآن به آیات بیان کنندۀ احکام فقهی اشاره کرده است (علامه حلی ، مبادی الاصول ، ص 242) . تألیف های آیات الاحکام ازسویی درزیرگروه تفاسیرجای دارند وازسوی دیگر درشما آثارفقهی اند . فاضل کنز العرفان را به سبک تفسیرموضوعی تدوین کرده وکتاب ازطهارت آغازشده وبا دیات پایان یافته است . درواقع ، این تفسیرنه به ترتیب سوره های قرآنی ، بلکه براساس وترتیب ابواب فقه سامان یافته است .

فاضل مقداد دربیان علت این تألیف درمقدمۀ کتابش گفته که ، از آن جا که آیات قرانی ازبزرگ ترین منابع احکام است ، علما برای کشف اسرار آن توجه خاصی بدان کرده اند ، اما تاکنون کتابی به صورت جامع به این دست امور نپرداخته است وخواستۀ مشتاقانش را برآورده نکرده است ، بلکه یا درذکر اخبارواقوال جانب افراط را پیموده ویا درجانب ایجازواختصاربه تفریط گراییده است . به همین سبب ، برآن شده تا به تأليفی دراین زمینه دست یازد که شامل فوائدی باشد که دربسیاری ازدیگرتفاسیرازاین گروه یافت نمی شود .

مؤلف هرآیۀ مربوط به احکام را ذکرکرده وازبیان آیات با مضمون تکراری یاد کرد آیاتی که ربطی به موضوع ندارند خودداری کرده است . شیوۀ ورود وخروج فاضل مقداد به بحث به این قرار است که درابتدا کل آیه را آورده وسپس به شرح آن ونیزشرح لغات وترکیبات ودربعضی موارد به ذکرشأن نزول ومواردی این چنین پرداخته است (ربانی ، « کنزالعرفان . . . » ، ص 167 – 171) .

فاضل دراصل فقیه دست پروردۀ مکتب شهید اول است وعلت گرایش او به تفسیر هم دیدگاه فقهی او درمورد آیات قرآن است . ازهمین رو ، دراین اثرسبک وسیاق مطالب درقالب اندیشۀ فقاهتی است . وی دراین اثر ، با اصل قراردادن اجماع ، به جدّ به آن پای بند مانده وبرآن بوده که به شذوذ نگراید وبه آرای مجموع علیه پای بندی نشان دهد . اوهم چنین به روایات درحکم شاخصی محوری توجه ویژه داشت (همان ، ص 175) .

کنزالعرفان بارها ، ازجمله در1384 ق ، درمکتبۀ مرتضویه منتشرشده است . چاپ  ز این اثردرمجمع تقریب مذاهب اسلامی ، زیرنظرواعظ زادۀ خراسانی و با تحقیق سید محمد قاضی ، صورت گرفته است .

پی نوشت ها:

افندی ، عبدالله (1041ق) . « ریاض العلماء ، به کوشش احمد حسینی ، قم ، ج 1- 5 .

حسينى علمى ، سيد مهدى (1379) . « تفسیرعکرمه درنگاه تحلیلی » ، پژوهش های قرآنی ، ش 23 ،

عقیقی بخشایشی ، عبدالرحیم (1371) . طبقات ، مفسران شیعه ، قم ، نوید اسلام .

صدرایی خویی ، علی (1376) . « ابن العتائقی وشرح نهج البلاغة ، آینۀ پژوهش ، ش 48 .

کلانتری ، علی اکبر(1377) . « پیدایش وتطورکتاب های فقه القرآن» ، فقه (کاوشی نود درفقه اسلامی) ، ش 17 – 18 .

برسی ، رجب (1419 ق) . مشارق انوارالیقین ، به کوشش علی عاشور ، بیروت .

معصوم علی شاه (1339 – 1345) .« طرائق الحقائق ، به کوشش محمد جعفرمحجوب ، تهران .

خوانساری ، محمد باقر(بی تا) . روضات الجنات ، به کوشش اسدالله اسماعیلیان ، تهران ، مکتبۀ اسماعیلیان خویی ، ابوالقاسم (1403ق) . معجم رجال الحدیث ، قم .

آقا بزرگ طهرانی ، محمد محسن (1366) ، طبقات اعلام الشیعه (احیا ، الداثر من القرن العاشر) ، تصحیح علی نقی منزوی ، تهران ، دانشگاه تهران .

افندی ، عبدالله (1041ق) . « ریاض العلماء ، به کوشش احمد حسینی ، قم ، ج 1- 5 .

ربانی ، محمد حسن (1385) . « کنزالعرفان فی فقه القرآن تألیف مقداد بن عبدالله سیوری » ، فقه (کاوشی نو درفقه اسلامی) ، ش 50 .

علامه حلی ، حسن بن یوسف (1381ق) . مبادی الوصول ، به کوشش عبدالحسین محمد علی بقال ، نجف

منبع: نقش شیعه در فرهنگ و تمدن اسلام و ایران

محمد بن حنفیه و قیام کربلا

چکیده

محمد بن حنفیه از شخصیت های علوی است که ابهامات و اشکالاتی در تاریخ زندگی وی به چشم می خورد . از جمله، علت شرکت نکردن او در قیام کربلا و عدم همراهی او با امام حسین (علیه السلام).

علما و رجال شناسان شیعه برای روشن ساختن این ابهام و در مقام دفاع از محمد بن حنفیه دلایلی را مطرح کرده اند . به اعتقاد اینان عدم شرکت ابن حنفیه از سر نافرمانی و مخالفت با امام (علیه السلام) نبوده و او در عدم همراهی با امام (علیه السلام) دلایل موجهی داشته است; از جمله:

1 . بیماری محمدبن حنفیه در موقع حرکت امام (علیه السلام) از مدینه و مکه .

2 . مامور بودن محمدبن حنفیه از جانب امام (علیه السلام) برای ماندن در مدینه .

3 . مکلف نشدن محمدبن حنفیه از جانب امام حسین (علیه السلام) به شرکت در قیام و همراهی با آن حضرت .

دلایل مذکور مورد نقد و بررسی قرار گرفته و از نظر مؤلف گرچه محمدبن حنفیه از طرف امام به شرکت در قیام مکلف نشده، ولی عدم شرکت او در قیام امام شاید تخلف محسوب شده و وی به درجه ی «فتح » نایل نشده است .

واژه های کلیدی: قیام کربلا، محمدبن حنفیه، امام حسین (علیه السلام).

محمد بن حنفیه و مخالفت امام حسین (علیه السلام) با بیعت با یزید

یزید بن معاویه پس از به قدرت رسیدن، در نخستین اقدام، از حاکمش در مدینه، ولید بن عتبه، خواست تا از مردم مدینه برای خلافت بیعت بگیرد و برای این کار از امام حسین (علیه السلام) شروع کند . تمام تلاش یزید این بود که از چند تن از مخالفان بیعت گرفته شود . (1)

به دلیل کثرت حضور امویان در مدینه، امام حسین (علیه السلام) این شهر را ناامن دید و تصمیم بر ترک مدینه گرفت . محمد بن حنفیه موقعی که از قصد امام (علیه السلام) آگاه شد به گفت وگو با امام (علیه السلام) پرداخت . براساس برخی نقل ها، وی از امام حسین (علیه السلام) خواست تا می تواند در بیعت با یزید کوتاهی کند و در این فرصت نمایندگانی به شهرهای مختلف بفرستد، اگر توفیقی به دست آورد، اقدام کند; در غیر این صورت با ماندن در مدینه مشکلی برای او پیش نخواهد آمد (ابن اعثم، ج 5، ص 22). طبری می نویسد:

محمد بن حنفیه به امام (علیه السلام) گفت:

ای برادر; نزد من از همه محبوب تری، هیچ فردی را پند نمی توانم بدهم که از تو شایسته تر باشد . تا می توانی از شخص یزید بن معاویه و شهرها دوری کن; آن وقت اشخاصی را نزد مردم ارسال کن و آنان را به طرف خود دعوت کن; اگر با تو بیعت کردند، سپاس خداوند گویم، ولی اگر با فرد دیگری بیعت کردند، خداوند به این علت، دین و عقل را نکاهد و از جوانمردی و فضیلت تو کم نمی شود . خوف آن دارم که به یکی از بلاد و نزد جمعی از مردم بروی که در بین خویش در مورد تو اختلاف کنند، دسته ای از آنها با تو باشند و دسته ای دیگر علیه تو باشند و با هم جنگ کنند و هدف نخستین نیزه ها شوی و خون فردی را که پدر و مادرش از همه ی اشخاص برترند بیهوده بریزند (الطبری، ج 4، ص 253).

امام حسین (علیه السلام) در پاسخ او فرمود:

من اگر در جهان هیچ ملجا و پناهی پیدا نکنم، هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد، که رسول اکرم (ص) بر آل ابی سفیان نفرین کرده و گفته است: اللهم لاتبارک فی یزید (ابن اعثم، همان، ص 23).

محمد بن حنفیه چون تصمیم امام به خروج از مدینه را دید، به امام پیشنهاد کرد که به مکه رود تا در آن جا ببیند کار مردم به کجا خواهد کشید .

امام (علیه السلام) فرمود که او هم همین فکر را دارد . پس از آن وصیتی برای برادرش نوشت و هدف اصلی قیام خود را در آن یاد کرد:

انی لم اخرج اشرا ولابطرا ولامفسدا ولاظالما وانما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی ارید ان آمر بالمعروف وانهی عن المنکر واسیر بسیرة جدی وسیرة ابی علی بن ابی طالب .(همان جا و ابن شهر آشوب، ص 89).

بنا به نقل ابوحنیفه دینوری، تمامی اهل بیت امام حسین (علیه السلام) همراه وی از مدینه خارج شدند و تنها کسی که بر جای ماند، محمد بن حنفیه بود (الدینوری، ص 203). طبق برخی نقل ها چون امام حسین (علیه السلام) در محمد بن حنفیه تمایلی به همراهی ندید از وی خواست بماند و اخبار مدینه را به او برساند (ابن اعثم، ص 23).

از اخبار دیگر برمی آید که در زمان اقامت امام حسین (علیه السلام) در مکه، وی نیز به آن جا آمده و بار دیگر برادر را از رفتن به عراق نهی کرده بود، (2) وی در مکه با رفتن امام به کوفه مخالفت کرد و حتی به فرزندانش اجازه ی همراهی با امام حسین (علیه السلام) را نداد (ابن سعد، ص 61).

سید بن طاووس به روایت از امام صادق (علیه السلام) می نویسد:

محمد بن حنفیه در شبی که صبح آن امام حسین (علیه السلام) می خواست از مکه خارج شود به نزد برادر آمد و او را از رفتن به این سفر نهی کرد و عذر و مکر و پیمان شکنی کوفیان را متذکر شد و گفت: «برادر جان شما می دانید که مردم کوفه با پدر و برادرت مکر کردند و من خوف آن دارم که با تو نیز همان کنند; اگر صلاح بدانی در مکه باقی بمان چون تو عزیزترین و ارجمندترین افراد امت هستی .» امام در جواب فرمود: «خوف دارم که یزید بن معاویه به طور ناگهانی مرا در حرم خداوند به قتل برساند و موجب هتک حرمت این خانه شوم » . محمد بن حنفیه گفت: «اگر از این امر خوف داری، به سوی یمن یا بیابانی حرکت کن; زیرا تو در یمن محترم خواهی بود و هیچ کس به تو دست رسی نخواهد داشت . امام فرمود: «در آنچه که گفتی، فکر می کنم » .

سحرگاه که امام حرکت کرد و این خبر به محمد بن حنفیه رسید، او به نزد امام (علیه السلام) آمد; مهار ناقه ای را که امام بر آن سوار بود گرفت و گفت: برادرم آیا به من قول ندادی که در پیشنهادم فکر کنی؟ امام فرمود: بلی . گفت: پس چرا در رفتن شتاب نمودی؟ فرمود: بعد از آن که رفتی رسول الله (ص) به نزد من آمد و فرمود: «ای حسین حرکت کن که خداوند می خواهد تو را کشته ببیند .»

محمد بن حنفیه گفت: «انا لله وانا الیه راجعون . اکنون که با این حالت خارج می شوی چرا این زنان را با خود می بری؟»

امام فرمود: «رسول الله به من فرمود: خداوند می خواهد آنان را اسیر ببیند .» (ابن طاووس، ص 127- 130).

دلایل عدم شرکت محمد بن حنفیه در قیام کربلا و نقد آن

بعضی از دانشمندان و علمای شیعی دلایلی را در مقام دفاع از محمد بن حنفیه و توجیه عدم همراهی او با امام حسین (علیه السلام) مطرح کرده اند که می توان آنها را به چهار دسته تقسیم نمود:

1 . بیماری او در موقع قیام کربلا .

2 . ماموریت داشتن از امام برای ماندن در مدینه .

3 . از قبل مشخص بود که جزء شهدای کربلا نیست; چون نام او در لوح محفوظ جزء اصحاب امام حسین (علیه السلام) نبود .

4 . مکلف نشدن به همراهی از جانب امام حسین (علیه السلام).

1 . بیماری محمد بن حنفیه

از دلایلی که علامه حلی برای عدم حضور محمد بن حنفیه در کربلا در جواب مهنابن سنان آورده است، بیماری محمد در موقع خروج امام (علیه السلام) از مدینه است . او می گوید:

واما تخلفه عن نصرة الحسین (علیه السلام) فقد نقل انه کان مریضا (بحارالانوار، ج 42، ص 110). بعضی بیماری او را چشم درد ذکر کرده اند (المقرم، ص 135).

ناسخ التواریخ می نویسد:

محمد بن حنفیه از آن روزی که کاروان امام حسین (علیه السلام) از مدینه خارج می شد رنجور بود (سپهر، ص 274).

از معاصرین هم بعضی مدعی بیماری محمد بن حنفیه در موقع حرکت امام حسین (علیه السلام) به طرف کوفه هستند . نویسنده ی نهج االدموع بدون بیان منابع و مآخذ می نویسد:

محمد بن حنفیه در اثر این که زرهی را زیادی با دست پاره کرده و به دور افکنده بود، شخصی او را چشم زد و فورا به درد دست مبتلا گردید و تا آخر عمر مبتلا بود (قرنی گلپایگانی، ص 259).

نقد دلیل اول

نکته ی شایان توجه این است که بیماری محمد بن حنفیه را اکثر منابع متاخر شیعی بیان کرده اند; اما در هیچ کدام از این کتب به منابع متقدم ارجاع نداده اند . از منابع اولیه به دست نمی آید که محمد در موقع حرکت امام (علیه السلام) بیمار بوده باشد . اگر او بیمار بود این منابع به این مسئله اشاره می کردند، حال آن که در هیچ یک از روایات مربوط به گفت وگوی محمد بن حنفیه وامام حسین (علیه السلام) اشاره ای به بیماری وی نشده است . در روایتی هم که امام (علیه السلام) او را به ماندن در مدینه مختار می کند، اشاره ای به بیماری او نمی کند; در حالی که به نظر می رسد که اگر محمد بن حنفیه بیمار بود، امام (علیه السلام) حتما اشاره ای به بیماری او می کرد .

بعضی از منابع از رفتن محمد بن حنفیه به شام در زمان یزید بن معاویه سخن گفته اند; (البلاذری، ج 3، ص 276 و بحارالانوار، ج 45، ص 325) ولی اشاره ای به بیماری وی نکرده اند . اگر او بیمار بود، چگونه می توانست این مسیر طولانی را بپیماید؟

بعضی از منابع، زمان بیماری او را موقع ورود بازماندگان اهل بیت (علیه السلام) به مدینه بیان کرده اند .

مامقانی ضمن نقل بیماری محمد بن حنفیه متذکر می شود که وی در زمان حرکت امام حسین (علیه السلام) بیمار نبوده و اگر هم بیماری ای وجود داشته، مربوط به بعد از شهادت امام (علیه السلام) و بازگشت اهل بیت (علیه السلام) به مدینه است . او مدعی است این مطلب از تاریخ روشن است (مامقانی، ص 112).

مطلب دیگری که به نظر می رسد این است که اگر محمد به علت بیماری از همراهی با امام معذور بود، چرا فرزندانش را از این کار بازداشت (ابن سعد، ص 61). او اگر به نحوه ی برخورد امام (علیه السلام) با یزید کاملا اعتقاد داشت، نمی بایست مانع همراهی فرزندانش می شد .

2 . ماموریت داشتن محمد بن حنفیه برای ماندن در مدینه

عده ای در بررسی علل عدم همراهی محمد بن حنفیه، مامور بودن وی به باقی ماندن در مدینه از طرف امام حسین (علیه السلام) را مطرح می کنند .

ابن اعثم کوفی نقل می کند:

امام (علیه السلام) موقعی که می خواست از مدینه خارج شود و محمد بن حنفیه نتوانست وی را متقاعد به ماندن در مدینه کند، به محمد بن حنفیه گفت: اما انت یا اخی فلاعلیک ان تقیم بالمدینه فتکون لی عینا علیهم ولاتخف علی شیئا من اورهم; (ابن اعثم، همان، ص 23) اگر تو در مدینه مقام خواهی کرد سهل باشد، تو را هیچ رنجی نرسانند; اما باید که پیوسته از احوال و اقوام ایشان با خبر باشی و علی التواتر آنچه حادث می شود اعلام دهی و از کار یزید و اصحاب او بر من هیچ پوشیده نداری (ابن اعثم، ترجمه مستوفی، ص 833).

علامه مجلسی می نویسد:

امام (علیه السلام) در موقع خروج به برادرش گفت: اکنون عازم مکه ی معظمه گشته و مهیای این سفر شده ام و برادر و فرزندان و برادران و شیعیان خود را با خود می برم و اگر تو خواهی در مدینه بمان و از جانب من جاسوس برایشان باش و آنچه سانح شود به من بنویس (جلاء العیون، ص 598).

عده ای این گفتار امام حسین (علیه السلام) را حمل بر ماموریت محمد بن حنفیه کرده اند و معتقدند که او از طرف امام (علیه السلام) موظف به ماندن در مدینه شده است . منهاج الدموع می نویسد:

حضرت سیدالشهدا وصیت های خود را به برادرش محمد حنفیه کرد و او را امر به توقف در مدینه نمود که اوضاع مدینه را به او اطلاع دهد» .(قرنی گلپایگانی، ص 258- 259). نویسنده ی ماهیت قیام مختار هم با استناد به این روایت می خواهد علت عدم همراهی را به ماموریت داشتن محمد بن حنفیه از جانب امام (علیه السلام) ارتباط دهد . او می نویسد:

با توجه به این روایت، قضیه حل است; زیرا محمد به فرمان امام (علیه السلام) در مدینه ماند و همراه امام حرکت نکرد (رضوی اردکانی، ص 170).

نقد دلیل دوم

از فحوای گفت وگوی امام (علیه السلام) با محمد به دست نمی آید که منظور امام واگذاری ماموریتی خاص به محمد بوده باشد که عدم همراهی او را بتوان به آن مسئله ارتباط داد . اساسا امام (علیه السلام) نه در مدینه و نه در مکه، کسی از خاندان و اصحابش را مکلف به همراهی نکرد . امام (علیه السلام) چون بی رغبتی محمد بن حنفیه را در همراهی با خود دید، برای این که برایش تعیین تکلیف نکرده باشد و او را در تصمیم گیری، مختار گذاشته باشد به او فرمود که اگر می خواهی در مدینه بمان و اخبار و گزارش ها را برای من بنویس . در واقع اگر محمد همانند برادران دیگرش قصد همراهی امام را داشت، امام (علیه السلام) از این مسئله استقبال می کرد و بعید بود که باز هم به او پیشنهاد ماندن در مدینه را بدهد . امام یاری و همراهی هیچ فردی از اهل بیت و اصحابش را رد نکرد; هم چنان که در مقابل، هیچ کدام از آنان را مکلف به این کار نکرد .

3. نام محمد بن حنفیه در لوح محفوظ جزو اصحاب امام حسین (علیه السلام) نبوده است.

بعضی از نویسندگان معتقدند که از قبل، اسامی شهدای کربلا در لوح محفوظ مشخص بوده است و باید همان افراد معین و مشخص که با امام حسین (علیه السلام) در دهم محرم 61 ه . شهید شده اند، با امام (علیه السلام) همراهی می کردند . خداوند این تعداد معین را تعیین فرمود و هرکسی صلاحیت و لیاقت آن را نداشته است . مامقانی در تنقیح المقال می نویسد:

جواب و پاسخ صحیح (در علت عدم همراهی محمد بن حنفیه) این است که بگوییم یارانی که در کنار امام حسین (علیه السلام) به فیض شهادت نایل شدند، این ها اشخاصی معین بودند و تعداد آنان هفتاد و دوتن بود که خداوند در تقدیر خود آنان را به شرافت و موهبت مخصوص مفتخر فرمود و این براساس مصالح تکوینی و اراده ی حق بوده است که دیگران به این مرتبه موفق نشدند; گرچه ممکن است بعضی از افرادی که به یاری امام نیامدند، خیلی هم عظیم الشان باشند و از بعضی اصحاب حضرتش، مقام بالاتری داشته باشند; البته غیر از مقام شهادتی که آنان بدان نایل شدند و به رتبه ای دست یافتند که دیگران به آن نرسیدند (ج 2، ص 388).

مستند این افراد در ارائه ی این دلیل، گفتار ابن عباس و محمد بن حنفیه است . وقتی ابن عباس به خاطر ترک یاری امام حسین (علیه السلام) مورد سرزنش واقع شد گفت:

ان اصحاب الحسین لم منقصوا رجلا ولم یزید وارجلا نعرفهم باسمائهم من قبل شهودهم (ابن شهر آشوب، ص 388; القمی، ج 2، ص 388) ; اصحاب امام حسین فردی از آنان کم یا زیاد نشدند . آنان را ما با اسم قبل از شهادتشان می شناختیم . محمد بن حنفیه هم می گوید:

ان اصحابه عندنا لمکتوبون باسمائهم واسماء آبائهم; اصحاب امام حسین (علیه السلام) در نزد ما با اسامی خود و پدرانشان مشخص بود (همانجا).

نقد دلیل سوم

در بررسی و نقد این دیدگاه ابتدا باید به این مطلب اشاره کنیم که از مسائلی که در بعد تاریخی قیام کربلا سهم بسزایی دارد، مسئله ی آگاهی امام حسین (علیه السلام) از شهادت خویش و یارانش پیش از وقوع آن است . روایات بسیاری وجود دارد که در آنها رسول الله (ص) و امام علی (علیه السلام) از شهادت امام حسین (علیه السلام) و اصحابش خبر داده اند . (3) در این روایات به صراحت یا کنایه و اشاره، وقوع حادثه ی کربلا را قبل از تحقق آن خبر داده اند .

نکته ی مهم در طرح این بحث این است که آیا عنصر آگاهی پیشین در مقام تکلیف تعهدآور است و فرد را از عمل به وظیفه ی طبیعی باز می دارد؟

پیامبر (ص) و ائمه (علیه السلام) در زندگی سیاسی از عنصر آگاهی پیشین استفاده نمی کردند و استفاده از عنصر آگاهی پیشین فقط در مقام اثبات نبوت و امامت بوده است و در بقیه ی موارد رفتار پیامبر (ص) و ائمه (علیه السلام) مطابق ارزیابی موجود بود (جعفریان، ص 203).

امام حسین (علیه السلام) نیز در حادثه ی کربلا با وجود آگاهی از شهادت خویش، در حیات سیاسی خود از آن استفاده نکرد و با ارزیابی اوضاع، براساس تکلیف اقدام نمود . این مسئله برای اصحاب و دیگران هم وجود داشت و آنان موظف بودند براساس وظیفه و تکلیف خویش عمل کنند .

در بین دلایل عدم همراهی محمد بن حنفیه، این دلیل بیش تر در معرض نقد است . این توجیه تاریخی، بهانه ای شرعی و عقلی برای عدم همراهی عده ای در سفر به کربلاست; چون برای رجال شناسان و صاحب نظران شیعی، مثل صاحب تنقیح المقال، مشکل بود بپذیرند که محمد بن حنفیه، شیعه ی امامی عادل متقی، در مورد همراهی با حرکت خونین امام حسین (علیه السلام) محافظه کاری کرده است و در مقام توضیح علت به این دلیل روی آورده اند .

این دلیل شاید تا حدودی مشابه عقیده به جبر است که عده ای در مقام توجیه جنایت خود در کربلا به آن تمسک نموده اند . وقتی ابن مطیع به عمر بن سعد اعتراض نمود که چرا به خاطر حکومت ری امام (علیه السلام) را به شهادت رساند . وی گفت:

قتل حسین (علیه السلام) در تقدیر از آسمان بود و چاره ای نداشتم (ابن سعد، ج 5، ص 148).

لازمه ی پذیرش این دلیل تطهیر تمام کسانی است که امام را یاری نکرده اند; چون آنان که امام را یاری نکرده اند از روز ازل نام آنان در لوح محفوظ جزء اصحاب امام نبوده است .

4 . عدم مکلف شدن محمد بن حنفیه به همراهی از جانب امام (علیه السلام)

صاحب تنقیح المقال معتقد است که چون امام حسین (علیه السلام) در مدینه یا مکه فردی را مکلف به همراهی نکرده، لذا محمد بن حنفیه در عدم همراهی با امام (علیه السلام) مرتکب عملی نشده است که عدالتش را زیر سؤال ببرد . او می نویسد: امام حسین (علیه السلام) هنگامی که از حجاز به طرف عراق حرکت کرد، خود می دانست که به فیض شهادت خواهد رسید، ولی به ظاهر، به قصد جنگ و نبرد مسلحانه حرکت نکرد، تا بر همه ی مکلفین واجب نشود که به عنوان جهاد، با او همراه شوند; بلکه براساس وظیفه ی خود، یعنی به دست گرفتن رهبری ظاهری و پیشوایی مردم، که حضرتش را دعوت کرده بودند، حرکت کرد . در این صورت بر دیگران واجب نیست که با او هم سفر شوند و اگر کسی هم همراهی نکند، گناهی را مرتکب نشده است . آری گناهکار فردی است که در قیام کربلا و محاصره ی امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا حضور داشته و با آن که از امام تخلف کرده، به یاری حضرتش نشتافته است .

اما کسانی که در حجاز بودند و از همان اول با امام نیامدند، از ابتدا مکلف به حرکت و همراهی با امام نبودند و عدم همراهی آنان تخلف و موجب فسق و گناه آنان نیست . مامقانی پس از بیان این مقدمات می گوید:

بنابراین، تعدا%

نويسنده  زبردست

علم را از هر كس كه بود، مى آموخت و هر روز بر اندوخته هاى علمى و سرمايه هاى فرهنگى اش مى افزود. گاهى مجبور مى شد، براى مدتى شهر و ديار خويش را نيز ترك كند و با شرايط بسيار سختى به كسب دانش ها و مهارت هاى روز بپردازد.

مدتى به صورت ناشناس ، همچون شاگردان ديگر در درس استادى سنى مذهب شركت كرد. گاهى استادش كتاب قطورى را مى گشود و مطالبى را كه در رد مذهب شيعه نگاشته بود، براى شاگردانش مى خواند. پس از اتمام كلاس ، غوغايى ميان جويندگان دانش به پا مى شد و هر يك از آنها درباره سخنان استاد، ديدگاه هاى مختلفى را ارائه مى كردند، مرد با خود گفت اين استاد با دروغ گويى ، به مذهب شيعه مى تازد و آن را، در حد كفر پايين مى آورد. بايد كارى كنم ، اما… .

چند روز گذشت تا اين كه فكرى به خاطرش رسيد. علامه حلى از فرداى آن روز، به استادش نزديك تر شد و چنان وانمود كرد كه گويى از مريدان واقعى اوست . روزها از پى هم مى گذشت و علامه حلى براى به دست آوردن كتاب استادش لحظه شمارى مى كرد. مى خواست نوشته هايش را با دليل و برهان رو كند. به اين ترتيب حقانيت شيعه را – كه روز به روز بيشتر مورد ترديد قرار مى گرفت – ثابت كند.

سرانجام روزى دل به دريا زد و با اصرار از استادش خواست تا كتابش ره براى چند روز به او بدهد. استاد زيرك تر از آن بود كه چنين كارى كند. او به شاگردش ، علامه حلى گفت : من نذر كرده ام كه كتاب را بيش از يك شب به كسى نسپارم . اگر قول مى دهى فردا صبح آن را صحيح و سالم تحويل دهى ، به تو امانت مى دهم .

علامه چاره اى نداشت و پذيرفت . در راه بازگشت به خانه ، با خود مى انديشيد: چگونه يك شبه كتاب را مطالعه كنم و از روى آن بنويسم ؟ نوشتن آن حداقل يك سال وقت مى برد. بنابر اين تصميم گرفت ، شب بيدار بماند و كتاب را بخواند و در فرصتى مناسب با نوشتن رديه ،(20) جلوى تبليغات مسموم عليه شيعه را بگيرد تا عده اى از گمراهى نجات پيدا كنند.

شب شام سبكى خورد تا بتواند بيدار بماند و بلافاصله شروع به خواندن كتاب كرد؛ اما ديد لازم است از بعضى جاها يادداشت بردارى كند. همين كار را نيز كرد. هنوز چند صفحه اى ننوشته بود كه احساس كرد، پلك هايش سنگين شده . از اين رو به حياط رفت و آبى به سر و صورت خود زد تا خوابش نبرد و دوباره مشغول شود. هنوز از كنار حوض بر نخاسته بود كه صداى در را شنيد. گفت :

– اين موقع شب كيست كه در مى زند؟!

صدايى شنيد:

– باز كن . مهمان نمى خواهى ؟

آه از نهاد علامه حلى برخاست . سمت در رفت و با خود گفت خدايا، درست است كه مهمان حبيب توست ، ولى چرا امشب ؟ در را باز كرد و مرد عربى را ديد. او را به اتاقش راهنمايى كرد. از او پرسيد: شام خورده اى ؟ و بدون اين كه منتظر پاسخ بماند، برايش ‍ مقدارى نان و خرما آورد. مرد عرب پرسيد: چه مى كنى ؟

– از كتابى يادداشب بر مى دارم . فردا صبح كتاب را بايد به صاحبش برگردانم . و ماجرا را برايش گفت . مرد عرب به او گفت كه حاضر است كمكش كند. قرار شد علامه حلى كاغذها را خط كشى كند و آن مرد بنويسد. علامه به سرعت خط كشى مى كرد و مرد تند مى نوشت .

يك ساعت گذشت ، ولى هنوز در ابتداى راه بودند. مرد عرب ديد علامه خسته است و پى در پى خميازه مى كشد و پلك هايش را مى مالد. رو به او كرد و گفت :

– تو برو بخواب . من تا هر جا كه توانستم مى نويسم .

علامه تا سرش را روى متكا گذاشت ، خوابش برد.

نزديك اذان صبح ، علامه از خواب برخاست . ياد مرد افتاد و قول و قرارى كه با او گذاشته بود. خانه را جست و جو كرد و او را نيافت . با خود گفت پس كجاست ؟ تا چه قسمتى از كتاب را نوشته است ؟

سراسيمه سوى كتاب رفت . يك صفحه را برداشت و ديد با خط زيبايى نوشته شده . كتاب را تا صفحه آخر ورق زد. ديد تمام مطالب كتاب استادش را نوشته . چشمانش برق زد. به آخر كتاب كه رسيد. خشكش زد. بغضش تركيد واشكش كنار امضاى مرد عرب ريخت : كتبه الحجة … .

آن مرد، حضرت حجت (عليه السلام) بود.(1)

1- مجالس المومنين ، ج 1، ص 573.