عقیل

نوشته‌ها

ام ‏البنین(س)، مادر مهتاب

اشاره:

فاطمه بنت حِزام مشهور به اُمّ‌البَنین (درگذشت: ۶۴ق) از همسران امام علی(ع) و مادر حضرت عباس بود. او همچنین مادر عبدالله، جعفر و عثمان است که هر چهار تن در روز عاشورا به شهادت رسیدند. پس از واقعه کربلا، ام البنین به همراه نوه‌اش عبیدالله بن عباس و جمعی از مردم مدینه روزهای زیادی را در قبرستان بقیع برای امام حسین(ع) و فرزندانش سوگواری می‌کردند. مدفن ام البنین در قبرستان بقیع است. عالمان شیعه شجاعت، فصاحت و علاقه‌ ام البنین به اهل بیت به‌ویژه امام حسین(ع) را ستوده و از او به نیکی و بزرگی یاد کرده‌اند. به گفته شهید ثانی و مقرم ام البنین نسبت به خاندان پیامبر، محبت شدیدی داشت و خود را وقف خدمت به آنان کرده بود؛ به همین دلیل اهل بیت نیز برای او احترام ویژه قائل بودند و در روزهای عید، نزد او می‌رفتند.

پرده اول:

«یا عقیل! دخترى از طوائف مشهور عرب برایم انتخاب کن تا از او فرزندى شجاع، رشید، دلیر و با شهامت بوجود آید.»

چند روزى بود که این درخواست علی(ع) فکر عقیل را مشغول کرده بود. همه او را متخصص در علم انساب مى دانستند و نظر او بر ایشان نافذ و قابل قبول بود .

مدتى کار عقیل شده بود تحقیق وتفحص در بین قبایل عرب و مطالعه در اخلاق و رفتار آنان و بعد از تمام پیگیرى ها، دخترى به نام فاطمه از طایفهى بنى کلاب را یافت که تمام امتیازات ویژه را درخود جاى داده بود. حضرت، وقتى اوصاف این زن را شنید، دستور داد عقیل سریعاً براى خواستگارى از او اقدام کند.۱

خرام ابن خالد، پدر فاطمه، مردى با صداقت و راستگو بود. او با کمال تواضع گفت: «یک زن بادیهنشین با فرهنگ ابتدایى بادیهنشینی، شایستهى شخصى درحد و مقام على بن ابى طالب(ع) نیست، او باید زنى را که فرهنگ بالاترى دارد، اختیار کند.»

ولى دستور علی(ع) چیز دیگرى بود اصرار عقیل آن را ثابت مى کرد. پدر فاطمه مهلت خواست تا از مادر دختر شمامه بن سهیل و خود دختر، سؤالاتى را داشته باشد. وقتى پدر به نزد همسر و دخترش بازگشت، دید همسرش موهاى فاطمه را شانه میزند واشک مى ریزد. دختر با آمدن پدر خوابى را که شب گذشته دیده بود بازگو کرد: « خواب دیدم در باغ سرسبز و پر درختى نشسته ام.

نهرهاى روان و میوه هاى فراوان در آنجا وجود داشت. ماه و ستارگان میدرخشیدند و من به آنها چشم دوخته بودم. در این عوالم غرق بودم که دیدم ماه از آسمان فرود آمد و در دامن من قرار گرفت و نورى از آسمان ساطع شد که چشمها را خیره مى کرد. در حال تعجب بودم که سه ستارهى نورانى دیگر هم در دامنم پدیدار شدند.نور آنها نیز مرا مبهوت کرده بود، هنوز در حیرت و تعجب بودم که هاتفى مرا ندا داد و مرا با اسم خطاب کرد: « فاطمه! مژده باد تو را به سیادت و نورانیت، به ماه نورانى و ستارهى درخشان، مژده باد تو را بر پدرشان، که سید و سرور همهى انسانهاست!»

و مادر همانطور که اشک شوق میریخت، تأویل رؤیاى صادقانه دختر را اینگونه بیان مى کرد.۲

« دخترم! بزودى تو با مرد جلیل القدری، که مجد و عظمت فراوانى دارد، ازدواج میکنى مردى که مورد اطاعت امّت خود است. از او صاحب چهار فرزند میشوی، که اولین آنها ماه بنى هاشم است همان که در خواب دیدى چون ماه مى درخشد و سه ستارهى دیگر فرزندان دیگر تو هستند».

پرده دوم:

«به خدا سوگند من براى حسن و حسین علیهم السلام همچون مادرى دلسوز خواهم بود و براى زینب نیز کنیزى کوچک و خدمتگذار».

ام البنین، همان زنى بود که حضرت علی(ع) در جستجوى وى بود.زنى با عقلى سترگ، ایمانى استوار، ادبى والا و صفاتى نیکو.کسى که قرار بود جاى خالى مادر را در زندگى دو سبط پیامبر(ص) و دو ریحانهى رسول خدا(ص) پر کند.

همان مادرى که در اوج شکوفایى پژمرد و آتش به جان فرزندان خردسال خود زد. فرزندان رسول خدا(ص) در سراپاى وجود این بانوى پارسا مادر خود را مى دیدند و رنج فقدان مادر را کمتر احساس میکردند.

او فرزندان دختر گرامى رسول خدا را بر فرزندان خود که نمونههاى والاى کمال بودند. مقدم میداشت و بخش عمدهى محبّت و علاقهى خود را متوجه آنان مى کرد.ام البنین توجه به فرزندان رسول خدا را فریضهاى دینى مى شمرد. او با درک عظمت آنان به خدمتشان قیام کرد و در این راه از بذل آنچه در توان داشت دریغ نکرد.۳

همان روز که وى پا به خانهى مولا على (ع) گذاشت، حسنین هر دو مریض و در بستر افتاده بودند. امّا عروس تازهى ابوطالب، به محض آنکه وارد خانه شد. خود را به بالین آن دو عزیز عالم وجود رسانید و همچون مادرى مهربان و دلسوز به دلجویى و پرستارى آنان پرداخت. چنان که گفته مى شود خود نیز پس از چندى به مولا على (ع) پیشنهاد داد که به جاى فاطمه، او را «ام البنین» صدا زنند تا حسنین علیهم السلام از ذکر نام اصلى او یعنى فاطمه توسط مولا علی(ع) به یاد مادر خویش فاطمه ى زهرا(س) نیفتاده. در نتیجه خاطرات گذشته در ذهنشان تداعى نگردد و رنج بى مادرى آنها را آزار ندهد.۴

پرده سوم:

خانه، مملو از شادى و هیجان است. مادر با ذوق و شوقى وصف ناشدنى طفل را در دامان پدر مى گذارد. علی، وقتى طفل را دردامان خود دید، آستینهاى او را بالا زد و در حالى که به شدت مى گریست به بوسیدن بازوهاى طفل پرداخت.

مادرحیرت زده و نگران از این صحنه، از امام پرسید: «چرا گریه مى کنید؟»

حضرت، با صداى آرام و اندوه زده پاسخ داد: « به این دو دست نگریستم وآنچه را که بر سرشان خواهد آمد به یاد آوردم.» مادر، شتابان و هراسان پرسید: «چه بر سر آنها خواهد آمد!؟» امام با لحن مملو از غم و اندوه و تأثر گفت: «آنها از بازو قطع خواهد شد!»۵

کلام حضرت چون صاعقه بر جان مادر فرود آمد و قلبش را ذوب کرد. دوباره پرسید:

« چرا دستهایش قطع مى شوند؟» امام به او خبر داد دستان فرزندش را یارى اسلام و دفاع از برادرش قطع خواهد شد. سپس آن کانون مهر و وفا به دامن صبر و بردبارى چنگ زد و خداى را سپاس گفت که فرزندش فداى سبط گرامى رسول خدا خواهد گردید.

امیر المؤمنین علی(ع) فرمود:

«فرزندت عباس (ع) نزد خداى تبارک و تعالى منزلتى عظیم دارد و خداى متعال درعوض دو دستش، دو بال به او مرحمت خواهد کرد که با آنها همراه با ملائکه در بهشت پرواز کند.۶

مادر با شنیدن این بشارت ابدى و سعادت جاودانه مسرور شد.

وجود اباالفضل منظور ریایى ازدواج علی(ع) با ام البنین بود. حضرت که خود مربى و معلم بشریت بود فرزندش را طورى تربیت کرد که نمونهى کامل انسانیت و شرافت و فضیلت باشد. از آموختن علوم وآداب اسلامى تا احادیث نبوى و علوی، از کار زراعى و تمرین سوارى و تیر اندازى و شمشیر زنى تا صف آرایى در جنگهاى سهگانه جمل و نهروان و صفین کار را به جایى رساند که شجاعت او را زبانزد عرب کرد.

طبیعتاً از چنین مادرى باید این فرزند بوجود آید که خود او دخترى از طایفهى دلیران و شجاعان بود. مادرى که همیشه او را از چشم حسودان دور نگه مى داشت و غصهى روزى را مى خورد که فرزندش باید در راه حفظ دینش دو دست را سپر سازد . مادرى از جنس ادب و وقار و شهامت. مادرى بود از آن سوى کرانه هاى پایدارى و وفاداری.

پرده چهارم:

«فرزندان من و آنچه در زیر آسمان است ، فداى حسینم باد!»

«بشیر! بگو از حسین فاطمه چه خبر داری؟» و چون «بشیر« خبر شهادت آن حضرت را داد ام البنین صیحهاى کشید و گفت: اى بشیر بند دلم را پاره کردی!»

و صداى ناله و شیون بلند کرد. وقتى لحظاتى بعد کنار بقیع زینب را در آغوش گرفت تا تسکین دردهاى دختر على باشد دید بدن عقیلهى بنى هاشم مى لرزد! دستان زینب را گرفت و علت را از او پرسید؛ زینب سلام الله علیها فرمود :« از پسرت عباس برایت یادگارى آوردم!» ام البنین خوشحال شد بى صبرانه منتظر یادگارى زینب بود که یکباره دید زینب(س) سپر خونین اباالفضل را از زیر عباى خود بیرون آورد. مادر که این صحنه را دید نتوانست تحمل کند و بیهوش بر زمین افتاد.

او هر روز عبیدالله فرزند عباس بن على (ع)را در آغوش مى گرفت و به بقیع مى آمد و مشغول مرثیه خوانى مى شد . به طورى که مروان با آن قساوت قلب از گریه و نالهى ام البنین به گریه مى افتاد.وقتى زنان او را با لقب ام البنین صدا مى زدند این ابیات را مى سرود:

لاتدعُوّنّى وى أم البنین تَذکرینى بلُیوث العَرین

کانت بنُون لى أدعى بهم والیومَ اَصبَحتُ وَلا من بنین

اربعه مثل تُسور الرّبى قدواصلوالموت بقطع الوتین

خواندن اشعار براى عزادارى گاه جنبه هاى دیگرى هم دارد امّ البنین با این اشعار هم حماسهى کربلا و شجاعت پسران خود را و هم مظلومیت حق را به مردم زمان معرفى میکرد و همه ى تاریخ کربلا را در قالب عزادارى و مرثیه سرایى امّا درحقیقت نوعى اعتراض به حکومت وقت مى کرد. براستى وقتى قبر عباس و برادرانش در کربلاست چرا مادر به بقیع مى رود؟ چرا فرزند کوچک اباالفضل را با خود همراه مى کند؟ آرى او در صدد بود پیام عاشورا را به مردم ابلاغ کند او مى خواست نسل آینده را نسبت به حقایق قیام عاشورا آگاه سازد.

پرده آخر :

ام البنین این شجاع ترین زن بنى کلاب همسر شهید مادر چهار شهید و طلایه دار پیام آوران کربلا بعد از وفات زینب سلام الله علیها لحظه به لحظه عمر خویش را با خداى خود معامله کرد و بالاخره در سیزدهم جمادیالثانى سال ۶۴هجرى این اسوهى ادب و وفا این مادر مهر و عاطفه چشم از جهان فروبست . اگر چه جسم او در خاک بقیع مدفون است.

ولى روح بلند او، صفات کریمه و عظیمهى او تا بلنداى آفتاب مانده است و در پرتو صفات این بانوى فاضله انسانهایى تربیت شده اند که در تاریخ ماندگار خواهد بود.

پى نوشت:

۱. ستارهى درخشان مدینه،ص۳۲٫

۲. مولد عباس بن على محمد على الناصری،ص۳۸

۳.چهرهى درخشان مدینه.

۴. خصائص العباسیه.

۵.زندگانى حضرت ابالفضل، علامه شریف قرشی،ص۳۰

۶.سردار کربلا،ص۱۶۴٫خصائص العباسیه،ص۱۲۰

۷.تذکره الشهداء، ملا حبیب الله کاشانی.ص۴۴۳

منبع: کوثر ،آذر ۱۳۷۷، شماره ۲۳۲۱

نویسنده: سید مهدى میرداماد 

نگاهی به زندگانی حضرت ابوالفضل (ع) 

اشاره:

زندگانی اسوه های آسمانی دایرَه المعارفی گرانبهاست که انسانهای بسیاری از پرتو تابناک آن، به روشنایی راه می یابند. صحیفه های حیات آنان را که ورق می زنیم، فهرستی از فضایل می یابیم که گاه پیش از خلقت نمایان بوده، زمانی پس از آفرینش(کامل الزیارات، ابن قولویه) و سرانجام پس از زندگانی زودگذر؛ عرصه هایی از ارزشهای والا و بالا در عالم قدس تجلی(بحارالانوار، علامه مجلسی، ج ۴۴ و ۲۶) می یابد. بی گمان چنین صفات سبز و روشنی بخش برای تمامی انسانها با هر عقیده ای و در هر سن و سالی ثمرآفرین خواهد بود و دامن وجودشان را با شعاع شور و عشق، نورانی خواهد کرد.

 

آنچه در این میان نگاهی نو می طلبد، الگودهی آنان برای ماست. این سخن نه بدان معناست که یکایک آینه های آسمانی را زمینی کنیم و همسان با دیگر انسانها بنگریم، بلکه بیانگر این حقیقت است که اگر اسوه های زندگانی خود را به اوج عرش برین برده و آنقدر از عظمت آسمانی آنان سخن بگوییم که نقش الگودهی آنها برای ما زمینیان فراموش شود، خساراتی بسیار بزرگ نصیب همگان می شود.

زیرا در این صورت تنها اسطوره هایی دست نیافتنی می شوند که ما باید به یافته های عقلی خود در باره آنها بسنده کنیم و هیچ گاه در متن زندگی، حضورشان را نیابیم. بدون شک، چنین باوری بیانگر تنزل مقام و خدشه سازی به شخصیت آنان نیست و تنها نقش آموزه های تربیتی اخلاقی آنان را در «انا بشر مثلکم» دنبال می کند تا در تمامی عصرها و نسلها نمونه هایی از انسانهای کامل برابر دیدگان ما وجود داشته باشند و نه تنها خود، بلکه سایر پیروان ادیان گوناگون با آشنایی با آنها، به سوی صراط مستقیم خداوندی رهنمون شوند.

… اینک که شعبه های رحمت خداوندی از ماه شعبان نمایان شده است و سالروز میلاد مولودهایی مبارک فرا می رسد، با هم نگاهی تربیت آموز در آینه آسمانی شخصیت حضرت ابوالفضل(ع) می افکنیم و بنیان باورهای خود را نسبت به ابعاد شخصیتی آن اسوه کم نظیر بارور می سازیم.

ارکان شخصیتی حضرت ابوالفضل(ع)

سیمای سپید و به نور نشسته نظام تربیتی اسلام دو جلوه دل آرا دارد؛ نخست چهره الهی و قدسی آن است که رو به سوی آسمان دارد و از تابش وحی، آفتاب هدایت یافته است و دیگر جلوه هدایتی آن است که دست در دست معصومان(ع) نهاده است.

بعد الهی همساز با فطرت آدمی است و تکامل انسانها، جاودانگی حیات و سرانجام سعادت ابدی را به ارمغان می آورد؛ با نام رب آغاز می شود و با یاد او پایان می پذیرد؛ «اقرأ باسم ربک الذی خلق»(اقرأ، آیه ۱) و چهره هدایتی این نظام تربیتی، بیانگر هدایت آفرینی خداوند است؛ «نهدی به من نشاء من عبادنا»(شوری، آیه ۵۳) که گاه در نوع تکوینی نمایان می شود و زمانی در چهره تشریعی رخ نشان می دهد.

آنچه در این عرصه بر آغوش اندیشه آدمی می نشیند آن است که هیچ ارزش والا و مقام برتری نصیب کسی نمی شود، مگر با اراده، تلاش و اخلاص. ارمغان فطرت به سان گوهر شب چراغی در وجود آدمی قرار دارد و تعالیم رسولان الهی نیز به گوش می رسد و دو راه برابر نگاه انسان قرار دارد؛ «انا هدیناه السبیل اِما شاکرا و اما کفورا». (انسان، آیه ۳) از آن سو هیچ نعمتی بدون پدید آوردن زمینه های آن حاصل نمی شود و خداوند مهربان بر اساس تلاشها و لیاقتها، فرصت دستیابی به قله های قدس و رهایی را فراهم می سازد؛ «لیس للانسان الا ما سعی». به دیگر سخن با شروع تکلیف، برنامه های مدرسه آفرینش آغاز می شود، زنگ اول در این مدرسه، «درس دینی» است و آخرین زنگ، «زنگ حساب» است. آنان که شیفته «مقام آدمیت» هستند، باید محیط حیات را «محفل خوشگذرانی» و «جشن همیشه شادی و شهوت» ندانند، بلکه عرصه بندگی بشمرند که خود و دیگران را به رهسپار بلندای بزرگی و فرزانگی می نمایند.

ارکان پرورش روحی و تربیت اخلاقی در سه مرحله تجلی می کند:

۱ پدر و مادر و ویژگیهای اخلاقی تربیتی آنان

۲ پرورش و تربیت در دوران کودکی

۳ دوران نوجوانی و جوانی؛ تأثیر دوستان و اجتماع(تعلیم و تربیت اسلامی، دکتر علی شریعتمداری)

با توجه به آن مقدمه و این ارکان، صحیفه ای از دایرَ المعارف زندگانی سپهسالار عشق، حضرت ابوالفضل(ع) را می گشاییم و از چگونگی رشد، پرورش و تکامل شخصیت وی آگاه می شویم:

 عباس و اصالت خانوادگی

صفات پدر و مادر و ویژگیهای اخلاقی نیاکان، تأثیری گرانبها در شخصیت افراد دارد، به گونه ای که در سپردن کارهای بزرگ و مسؤولیتهای اداره جامعه، توجه به این برجستگی ذاتی و شرافت خانوادگی از معیارهای ارزشمند قلمداد شده است.

امیر مؤمنان علی(ع) در نامه ای به مالک اشتر، توجه مالک را به این نکته جلب کرده و می فرماید: «از عمال خود کسانی را برگزین که دارای تجربه و حیاء و از بیوتات صالحه و پیشقدم در اسلام باشند». (نهج البلاغه، نامه شماره ۵۳) به دنبال اشاره به اصالت خانوادگی با عبارت «بیوتات صالحه» آثار این گزینش را این گونه بیان می کنند: «زیرا اینان اخلاقشان کریم تر، ناموسشان سالمتر، طمعشان کمتر و عاقبت اندیشی شان برتر است». (قهرمان علقمه، دکتر احمد بهشتی، ص ۲۷)

این ویژگی که در عبارات مردم به «اصل و نسب» شهرت دارد، تأثیری بسزا در حالات، روحیات و رفتار انسانها داشته و گاه ضعف این نکات، افرادی را از اوج عزت به حضیض ذلت فرود آورده است.

از این رو، رسول اکرم(ص) در جمله ای کوتاه به این حقیقت والا اشاره کرده، فرموده است: «از علفهای زیبایی که در جاهای متعفن روییده می شود بپرهیزید… اینان دختران زیبارویی هستند که در خانواده ای بد، تربیت شده اند». (تربیت کودک، دکتر علی قائمی)

صفات والای پدر

حضرت ابوالفضل(ع) انسانی والاگوهر است که از نسبی ارزشمند و برجسته برخوردار بوده است. از سوی پدر، علوی و هاشمی است، پدری که پیامبر اکرم(ص) او را از کودکی در دامان تربیت خود پرورش داد و از بارش صفات ارزشمند اخلاقی، وی را بهره مند ساخت. (فرازهایی از تاریخ اسلام، استاد جعفر سبحانی) او را همسان خود در خلقت نامید؛ «انا و علی اَبواهده الامه»(بحارالانوار، علامه مجلسی، ج ۳۵، ص ۱۵) و نور و روح را مایه پدیدآمدن وجود خود و علی(ع) معرفی کرد(بهجه قلب المصطفی، احمد رحمانی همدانی، ص ۲۶) و چون رسول خدا به معراج رفت، خداوند با او به زبان علی(ع) سخن گفت و به این حقیقت روشنی افروز اشاره نمود که: « [ای رسول ما] تو را از نور خودم و علی را از نور تو آفریدم و بر دلت آگاهی یافتم و در دل تو هیچ کسی را محبوبتر از علی نیافتم. از این رو تو را با زبان علی خطاب کردم، تا دلت آرام گیرد.»(ینابیع الموده، ج ۱، ص ۸۱)

پرتو این پدر در عالم آفرینش به گونه ای است که بیگانگان با ولایت حضرت، زبان به مدح و ستایش او گشوده اند؛ امام شافعی، عظمت علی(ع) را در چندین بیت شعر، بدین گونه بیان می کند: «گفتند: رافضی شده ای. گفتم: هرگز! رافضی نه دین من است و نه اعتقاد من است. ولی بدون هیچ شکی، بهترین امام و بهترین هدایت کننده را دوست داشتم. اگر دوستی ولی(خدا) رافضی گری است، من رافضی ترین همه بندگانم». (همان، ج ۲، ص ۱۰۰)

 ارزشهای اخلاقی مادر

تأثیر کیمیاگون صفات و روحیات مادر در تربیت فرزند، علی(ع) را بر آن داشت، برادر خود عقیل را طلبیده و از وی بخواهد تا از بلندای «علم انساب»نگاهی به قبایل مختلف بیفکند؛ خانواده ای اصیل و دودمانی شجاع انتخاب کند تا از بانویی منسوب به آنان، فرزندانی دلاور، شیردل و قوی پنجه در پیکار با دشمنان اسلام به وجود آید. پس از مدتی تحقیق، عقیل، «فاطمه کلابیه» یا «ام البنین» را برگزید.

بانویی که شمامه یا «لیلی» افتخار مادری اش را داشت و «حزام بن خالد» پدر او بود.

در دیباچه اجداد و نیاکان وی، دلیرمردی، حماسه آفرینی و ستم سوزی بسیاری دیده می شد، به طوری که سلاطین زمان در برابر اینان سر تسلیم فرود می آوردند.(تنقیح المقال، ج ۲، ص ۱۲۸) ابوبراد علم بن خالد، شخصیتی بود که شجاعترین فرد عرب محسوب می شد و جد مادری فاطمه کلابیه بود، با پنجاه رزم آور مقابله می کرد و لقب «بازی کننده با نیزه ها» را به خود اختصاص داده بود.

از این رو عقیل رو به امیرالمؤمنین(ع) کرد و گفت: «شجاعترین و زیرک ترین مردمان عرب این قبیله هستند.”(معارف ابن قتیبه، ص ۹۲؛ العباس، ص ۶۹)

افزون بر صفات نیاکان و پدر و مادر، ام البنین خود از بانوان فرزانه و ارجمندی بود که به اهل بیت (ع)، معرفتی والا داشت و از اخلاص و صفا در ولایت بهره مند بود.

شناخت عمیق او از ژرفای وجود و شیفتگی فراوان وی به فرزندان فاطمه(س)، او را بانویی محبوب و مورد احترام نزد فرزندان آن حضرت ساخته بود، به گونه ای که زینب کبری(س) در ایام عید به دیدار وی می شتافت. چون به خانه شوهر خود، علی(ع) پا نهاد، همانند مادری دلسوز و پرستاری مهربان از امام حسن(ع) و امام حسین(ع) که بیمار بودند، مواظبت و پذیرایی کرد و با عطوفتی خاص در تأمین سلامتی آن دو کوشید. (سردار کربلا، ص ۱۵۸) هماره بر این باور بود که مانند خدمتگزاری افتخارپیشه در خدمت امام علی(ع) و فرزندان ارجمند وی قرار دارد و بر این توفیق، خداوند را سپاس می گفت.

پرورش عباس در دوران کودکی

زمین مدینه با نیم نگاه خورشید، روشنایی می گرفت و تابش طلایی آفتاب، جمعه، چهارمین روز شعبان سال ۲۶ هجری را نوری دیگر می بخشید. (ثمرات الاعواد، ج ۱۰، ص ۱۰۵) شیفتگان مولای متقیان، علی(ع) هروله کنان به سوی خانه حضرت روانه بودند تا طلوع «ماه هاشمی» را در دامان ام البنین به امام تبریک گویند.

نگاه اطرافیان به قنداقه طفل بود که در آغوش پدر جای گرفت و علی(ع) در نخستین کلام خود، بذر بندگی در سرزمین قلب پاره تن خود افشاند تا سالیان بعد، شاخسار ایمان و عشق به توحید و نبوت گردیده و در سایه سار ولایت، سروی سبز گردد.

اذان در گوش راست و اقامه بر دیگر گوش طفل خوانده شد و امام با واژه ای مهرآفرین و روح افزا نام فرزند خود را بیان فرمود: «عباس»؛ یعنی شیر بیشه شجاعت و قهرمان میدان نبرد؛ (زندگانی قمر بنی هاشم، ص ۵۳ ۵۴) دلاوری از شجاعان اسلام و قهرمانی که در برابر باطل و ستم، عبوس و خشمگین است و در مقابل نیکی، شادان و متبسم. (همان، ص ۲۵) پس از آن الماس بوسه علی(ع) بلور پیکر عباس را صدای محبت بخشید(همان، ص ۲۴) و دستان کوچک کودک، با حریر عشق و عاطفه پدر آشنا شد.

هفتمین روز میلاد طفل فرا رسیده بود که علی(ع) فرزند خود را طلبید و لبان خویش را با یاد خدا مترنم ساخت. بنا به سنت پسندیده اسلام، موهای زیبای سر کودک را تراشید و هموزن آنها، طلا (و یا نقره) به مستمندان داد. سپس گوسفندی به عنوان عقیقه ذبح کرد (العباس بن علی، ص ۲۵) تا به برکت آن صدقات و این قربانی، پیکر پاک عباس عزیز، پابرجا و سالم مانده، ایام زندگانی او، طوبای برکاتی جاودان باشد.

آری توجه به آداب اسلامی و باور آثار ارزشهای دینی در وجود طفل، نهال حیات فرزند را با نسیم سبز معارف ناب توحیدی آشنا می سازد و او را در پرتو آفتاب این حقایق، رشدی معنوی و تکاملی ارزشمند عطا می کند. اذان، اقامه، نامگذاری صحیح، عقیقه و تمامی این آداب، نمودهای آن باور پاک و آسمانی است. آدابی که زمینه ساز پذیرش سخن حق و گفتار الهی در دوران کودکی خواهد شد و بینشی بیکران از آغاز زندگانی به افراد خواهد بخشید.

از این رو، روزهای طفولیت عباس در حالی آغاز شد که پدر گرانقدر او چون آینه معرفت، ایمان، دانایی و کمال در مقابل او قرار داشت و گفتار الهی و رفتار آسمانی علی(ع) تأثیری عمیق بر وی می نهاد.

عباس در کودکی خود را زورق نشین دریای بی کرانه معرفت می دید و همانند ماه تابان از خورشید وجود پدر نور می گرفت.

با فراستی چشمگیر و دقتی فراوان، خوشه چین خرمن حقایق ولایت بود، به گونه ای که علی(ع) پرورش و تکامل فرزندش را چنین توصیف می کند: همانا فرزندم عباس در کودکی علم آموخت و به سان نوزاد کبوتر که از مادرش آب و غذا می گیرد از من معارف فرا گرفت. (ثمرات الاعواد، ج ۱۰، ص ۱۰۵) پرتویی از این تربیت روحی و پرورش اخلاقی در این گفتگوی علی(ع) و عباس(ع) نمایان می شود: در آغازین روزهایی که الفاظ بر زبان فرزند امام(ع) جاری می شد، حضرت رو به عباس کرد و فرمود:

بگو: یک.

عباس گفت: یک.

حضرت ادامه داد: بگو دو.

و او خودداری کرد و گفت: شرم می کنم با زبانی که خدا را به یگانگی خوانده ام دو بگویم. (مستدرک الوسائل الشیعه، ج ۳، ص ۸۱۵)

 دوران نوجوانی و جوانی

ایام نوجوانی، دورانی است بین کودکی و جوانی که انسان دچار بحران روحی است و خود را بین دو خواسته می یابد، برخی از او انتظار کارهایی عاقلانه و بزرگسالانه دارند و بعضی هنوز او را به کارهای کودکی دعوت می کنند. در این دوران حالت نقش پذیری روح و روان آدمی بیشتر از همیشه است.

گاه با محبتی اندک، جذب شده و مسیر آینده زندگانی خود را تعیین می کند و زمانی با آموزه ای ژرف و ارزشمند، آینه هایی تابناک از معرفت و حقیقت برابر دیدگان خود می یابد و با تمسک به آنها راهی طولانی از ناهمواریها را در مدتی کوتاه با سرفرازی و نیکبختی به پایان می برد.

در این فراز و نشیب حساس عمر، نقش پدر و مادر و تأثیر دوستان و هم سخنان بسیار بوده و جامعه ای که آدمی در آن زیست می کند نیز اثری کیمیابخش در صحن وجود ایفا می کند.

عباس(ع) چون به سن نوجوانی رسید، خود را با آغوش پرمهر پدر و دامان صفا و معنویت مادر روبه رو دید. محبت پدری، علی(ع) را بر آن می داشت که گاه پاره پیکر خود را ببوسد(مولد العباس بن علی(ع)، ص ۶۰)، زمانی ببوید و ساعاتی نیز با آداب و اخلاق اسلامی آشنا سازد.

از این رو لحظه ای نوجوان خود، عباس را از خود دور نساخت و هماره در نقش آفرینی وسعت ارزشمند وجود او، تلاش می کرد. همیشه در غربت و وطن(همان، ص ۶۳)، حرب و محراب و دور و نزدیک او را در کنار خود نگاه می داشت. عباس(ع) که مدت ۱۴ سال و چهل و هفت روز با پدر زیست، خود را فرزند مطیع و مؤدب در برابر پدر ساخته بود.

در ایام دشوار خلافت، لحظه ای از پدر جدا نشد و آنگاه که در سال ۳۷ هجری قمری جنگ صفین پیش آمد، با آنکه دوازده سال بیشتر نداشت، حماسه ای جاوید آفرید که مطالعه آن برای تمامی نوجوانان، مربیان و پدران و مادران، تأثیری روح افزا خواهد داشت. (نگاه کنید به سپهسالار عشق، ص ۲۵ تا ۳۰) به هر روی، فصل آغازین حیات عباس (ع) تنها ۱۴ سال به طول انجامید.

در این دوران، شاخسار وجود ابوالفضل (ع) از بارش برکات پدر پرثمر گردید و هر روز آن را، برکت آفرین و نعمت بخش ساخت. فراگیری علوم و معارف و کسب آداب و فضایل در کنار فنون رزمی در صحنه های مختلف و حوادث گوناگون، شخصیتی باشکوه برای فرزند ام البنین به یادگار گذارد.

این فصل با غروب عمر علی (ع) در محراب خونین مسجد کوفه پایان یافت و دوران جوانی عباس(ع) با همراهی برادر خود امام حسن (ع) و همرازی دیگر برادر خویش، امام حسین (ع) شروع گردید.

امامت امام حسن (ع) در حالی شروع شد که پشتیبانی، همراهی و همدلی با آن حضرت، نیازمند بینشی ژرف بود و به نوری افزون از عمق باورهای الهی، نیاز بود تا در ظلمت غبار تردید و دودلی حمایتی راستین از امام انجام پذیرد. فتنه های غروب افروز همه جا را فرا گرفته بود.

از یک سو دشمنان دانا در بیرون مرزها در کمین بودند و از سوی دیگر دوستان نادان در درون، سنگر گرفته بودند. برخی مردم ریحانه رسول ا… (ص) را آماج انتقادها و ناسزاهای خویش قرار می دادند، و برخی با جاذبه زر و زور و تزویر، همساز حکومت می شدند و عده ای دیگر با قبول شایعات مختلف، ایمان خود را بر توفان حوادث نابود می کردند. (زندگانی سیاسی امام حسن مجتبی(ع)، جعفر مرتضی عاملی؛ قهرمان علقمه، ص ۱۵۲ و ۱۵۳) عباس (ع) که از پدر، معارف ناب و از مادر، بینش بسیار آموخته بود، ابتدا حق و باطل را شناخت، سپس با دلیری، شجاعت و ایمان بنیادین خود به یاری ولایت و امامت پرداخت.

ضعف ایمان سپاهیان، خستگی فراوان سربازان و تبلیغات و شایعه سازی دشمنان را، ابزاری کارآمد برای دشمن می دانست و حمایت و یاری از امام زمان خود را وظیفه برتر و ضروری می شمرد.

از این رو در طول نه سال و چهار ماه و هفده روز با تمام توان در رکاب یاوری امام حسن (ع) آماده فداکاری بود.

(مولد العباس بن علی علیه السلام، ص ۷۱ و ۷۲) در این دوران که لبریز از فراز و فرود حوادث بود، عباس «باب الحوائج» شیعیان بود و مستمندان را از الطاف و عنایات برادر خویش بهره مند می ساخت و از دیگر سو، گوش به فرمان برادر خود، لحظه ای نظر خود را بر سخن امام مقدم نداشت. (زندگانی قمر بنی هاشم(ع)، ص ۷۲ به نقل از پیام زن، آذر ۱۳۷۷، شماره ۸۱)

سومین فصل از کتاب حیات ابوالفضل (ع) با طلوع خورشید امامت حسینی آغاز شد. و این در حالی بود که بیست و چهار بهار از حیات عباس می گذشت.

تأثیر اکسیرگونه سخن پدر و عبارات عشق آفرین مادر، صحیفه هایی از شور و دلدادگی از دوران زندگانی عباس در این عرصه از خود به جای گذاشت.

او هماره در خدمت امام حسین(ع) بود و گاهِ سکوت حضرت در برابر معاویه، سکوت می نمود و هنگام نیاز به افشاگری، از امام و حجت خدا، تبعیت می کرد. (سپهسالار عشق، ص ۴۸ و ۴۹) امام که عباس را یاوری شجاع و قهرمانی شایسته می دید، در صحنه های گوناگون به عنوان همراه ویژه و مشاور مخلص از وجود وی استفاده می کرد که از آن جمله در دعوت حاکم مدینه از حضرت بود.

… و بدین سان دوران جوانی حضرت ابوالفضل (ع) با گستره ای از اخلاص، اطاعت و حمایت از ولایت سپری شد و چندین نشان افتخار و سربلندی در عبارات مختلف امام حسین (ع) در صحنه های حماسی کربلا به چشم می خورد که از آن میان می توان به این عبارات اشاره کرد: عصر عاشورا که سپاه سیه سیرت دشمن با حمله ای ددمنشانه قصد یکسره کردن کار امام را داشت، حضرت رو به سوی ابوالفضل (ع) کرده، فرمود: برادر، جانم به فدایت! سوار بر اسب شو، نزد آنان برو و بپرس که چرا بدین جا آمده اند. (همان، ص ۳۱۵) و چون عباس به سوی شریعه رفت تا به امر امام مقداری آب برای تشنگان حرم حسینی تهیه کند و ناکام ماند و با تیغ دژخیمان اموی به شهادت رسید، امام حسین(ع) جمله ای جانسوز در وصف ابوالفضل(ع) بیان فرمود که برای هیچ یک از سپاهیان خود نفرمود: هم اکنون کمرم شکست، چاره ام رو به کاستی رفت و دشمن زبان به سرزنشم گشود. (العباس، ص ۱۶۳)

منبع: روزنامه قدس

احمد  لقمانی

شب اول محرم : مسلم ابن عقیل علیه السلام

 خاندان با شرافت «بنی هاشم»، چهره های تاب ناک و شخصیت های ارزش مندی را به عنوان «الگو و اسوه» به جامعه بشری تقدیم کرده است. «مسلم بن عقیل»، یکی از این الگوهای حماسه و ایثار و دین داری است که در این شماره با جلوه هایی از عظمت روح و ادب و فداکاری او آشنا می شویم.

باشد که این گونه قهرمانان با ایمان، سرمشق ما و فرزندانمان قرار گیرند.

خاندان پاک

ابوطالب، عموی بزرگوار پیامبر و بزرگ مکه و طایفه بنی هاشم، چهار پسر داشت به نام های: عقیل، طالب، جعفر و علی (علیه السلام).

مسلم، فرزند عقیل بود و عقیل نیز فرزند بزرگ ابوطالب. با این حساب، مسلم بن عقیل، برادرزاده علی بن ابی طالب (علیه السلام) و پسر عموی سید الشهدا (علیه السلام) است. او نیز مانند همه افراد این خاندان که بزرگوار، کریم، شجاع، پاک و با شخصیت بودند، از برجسته ترین خصلت های انسانی برخوردار بود و در میان جوانان بنی هاشم، یکی از رشیدترین و مؤمن ترین چهره ها به شمار می رفت.

پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، او و پدرش را ستوده است. در سخنی که از عقیل و پدرش یاد می کند، از مسلم هم ستایش می کند و خطاب به علی (علیه السلام) می فرماید: «فرزند او (مسلم) کشته راه محبت فرزند تو خواهد شد. چشم مؤمنان بر او شک می ریزد و فرشتگان مقرّب پروردگار بر او درود می فرستند.»(۱)

پیوند مضاعف

مسلم بن عقیل با امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) پیوند نَسَبی داشت، اما پس از آن که افتخار یافت داماد امیرمؤمنان (علیه السلام) شود و یکی از دختران آن حضرت را به نام «رقیه» به همسری بگیرد، این پیوند مستحکم تر گشت و بر موقعیت او افزوده شد.

مسلم، در دوران امام علی (علیه السلام) جوانی رشید و پاک بود و به نقل برخی تواریخ، در دوران خلافت امیرالمؤمنین (علیه السلام)، عهده دار برخی منصب های نظامی در سپاه آن حضرت بود و در جنگ صفین حضور داشت و در کنار امام حسن و امام حسین و عبدالله بن جعفر، مأموریتی در جناح راست لشکر اسلام بر دوش داشت.

مسلم بن عقیل، پس از شهادت امیرمؤمنان علی (علیه السلام)، سربازی فرمان بردار در خدمت امام حسن مجتبی بود و در دوران ده ساله امامت آن حضرت، در جهت اهداف متعالی اهل بیت (علیهم السلام)، ایفای نقش می کرد. پس از شهادت امام مجتبی (علیه السلام)، این فرمان برداری را در خدمت حضرت امام حسین (علیه السلام) ادامه داد، تا آن که قضایای کربلا پیش آمد و اوج فضایل و ایمان و شجاعت این شخصیت بزرگوار نمایان گشت.

این فصل از زندگی مسلِم را گسترده تر مطالعه می کنیم.

پیش گام نهضت عاشورا

پس از مرگ معاویه در سال شصت هجری و روی کار آمدن یزید، از همه مردم بیعت گرفتند و با تطمیع یا تهدید، اوضاع را به نفع یزید سامان دادند. از جمله کسانی که حاضر به بیعت با فرد بی صلاحیتی همچون یزید بن معاویه نشد، حسین بن علی (علیه السلام) بود، اما به دلیل این که می خواستند به زور از او بیعت بگیرند، به ناچار و برای اعتراض به خلافت ظالمانه و نامشروع یزید، مدینه را ترک کرد و با خانواده و جمعی از خویشاوندانش به مکه رفت و بیش از چهار ماه در آن جا ماند و در این مدت، به بیان اهداف خود و افشای ستم ها و انحرافات بنی امیه پرداخت و با نامه هایی که به کوفه و بصره می نوشت، آنان را به حمایت خویش در راه مبارزه با طاغوت شام فرا می خواند.

مردم کوفه نامه ها و طومارهای متعددی به آن حضرت نوشتند و از امام دعوت کردند به کوفه بیاید و رهبری آنان را بر عهده بگیرد. تعداد نامه ها با امضاهای فراوان به هزاران مورد می رسید که از آن حضرت می خواستند با پشتیبانی مردم، یزید را از خلافت خلع کند.(۲)

حسین بن علی (علیه السلام) تصمیم گرفت به دعوت ها و اصرارهای شیعیان کوفه پاسخ مثبت دهد، اما برای این که ارزیابی دقیق تری از اوضاع کوفه و آمادگی مردم داشته باشد، ابتدا نماینده ویژه ای فرستاد تا وضع مردم را به آن حضرت گزارش دهد؛ این نماینده، کسی جز «مسلم بن عقیل» نبود.

چرا مسلم بن عقیل؟

دلیل انتخاب مسلم به نمایندگی از سوی امام حسین (علیه السلام) و اعزام به کوفه، علاوه بر خویشاوندی نزدیک وی با آن حضرت، شجاعت، دلاوری، کاردانی، ایمان قوی و ثبات قدم او بود. حضرت در نامه ای که به کوفیان نوشت و همراه مسلم فرستاد، وی را «برادر و فرد مورد اعتماد» خود یاد کرد و این نشان دهنده صلاحیت بالای اوست. در بخشی از این نامه چنین آمده است:

«… اینک من برادرم، عموزاده ام و شخص مورد اعتمادم از خانواده خویش؛ یعنی مسلم بن عقیل را به سوی شما فرستادم و او را مأمور کردم که از حال شما و از کار و نظرتان به من گزارش دهد. اگر به من چنین خبر دهد که رأی بزرگان و صاحبان فضل و خرد شما، همانند چیزی است که قاصدانتان گفتند و در نامه هایتان نوشته شده است، به خواست خدا به زودی به سویتان خواهم آمد… .»(۳)

مسلم بن عقیل، دو راهنما از مکه انتخاب نمود و به سوی کوفه عزیمت کرد و پس از بیست روز با همه دشواری های راه و شرایط نامناسب اجتماعی، خود را به کوفه رساند(۴) و در خانه مختار ثقفی که از شیعیان علی بن ابی طالب (علیه السلام) بود، مستقر شد و به تدریج، تماس ها و برنامه هایش را به صورت مخفیانه آغاز کرد.

قیام پیش از موعد

بالاخره تلاش های مسلم بن عقیل به ثمر نشست و هزاران شیعه با او بیعت کردند. تشکّل نیروها و تهیه سلاح و آمادگی مردم، زمینه را برای آمدن امام حسین (علیه السلام) به کوفه فراهم ساخت. مسلم، طیّ نامه ای اوضاع مساعد و شرایط مناسب را به امام گزارش داد و از آن حضرت درخواست کرد هر چه زودتر خود را به کوفه برساند.

از سوی دیگر، وضع کوفه در این مدت دگرگون گشت. با اوج گیری نهضت نیمه مخفی مسلم در کوفه، یزید والی آن را عوض کرد و به جای نعمان بن بشیر، یکی از چهره های خشن و سرکوب گر به نام «ابن زیاد» را به امارت کوفه منصوب نمود. «عبید الله بن زیاد» که با مأموریت سرکوب و قلع و قمع نهضت وارد کوفه شده بود، عده ای را با تطمیع، از دور و بر مسلم پراکنده ساخت.

مسلم، از خانه مختار به خانه هانی بن عروه – از چهره های سرشناس و با نفوذ شیعه در کوفه – نقل مکان کرد، ولی ارتباطات، رفت و آمدها و قول و قرارهای مخفی وی ادامه داشت، تا آن که یک جاسوس از سوی والی کوفه، محل اختفای مسلم را شناسایی کرد و به ابن زیاد گزارش داد.

هانی را به دارالاماره احضار کردند و پس از بازخواستی تند و خشن، او را مظلومانه به زندان افکندند تا بعداً در باره اش تصمیم بگیرند. نیروهای ابن زیاد، در فکر حمله به خانه هانی و دست گیری مسلم بن عقیل بودند که وی مصمم شد زمان قیام را جلو بیندازد. با نیروهایش که به چهار هزار نفر می رسیدند، خروج کرد و با آرایش آنها، دستور حمله به طرف قصر «ابن زیاد» داد.(۵)

ابن زیاد، شرایط را «فوق العاده» اعلام کرد و در داخل قصر پناه گرفت و به فکر دفاع از خود بر آمد.(۶)

بعد از اندک زمانی، ابن زیاد با به کار بستن شیوه های ارعاب، تهدید، فریب و بهره گیری از رؤسای قبایل و چهره های سرشناس و نیز ایجاد وحشت در دل مردم – که شرح آنها در این مختصر نمی گنجد – توانست بر اوضاع مسلط شود و مردم را از گرد مسلم بن عقیل پراکنده سازد و کار به جایی رسید که در واپسین شبِ حضور مسلم در کوفه، پس از اقامه نماز جماعت، وقتی او خواست از مسجد بیرون برود، مشاهده نمود تنها مانده و هر کس برای حفظ جان خویش به خانه خود رفته است. حتی یک نفر هم همراهش نبود که او را به جایی راهنمایی کند.(۷) خانه هانی هم که ناامن بود و خود هانی هم حضور نداشت تا با هوادارانش از مسلم دفاع کند، وی در زندان بود و بعد از مسلم، او را نیز به شهادت رساندند.

حماسه در غربت

داستان غریبی مسلم بن عقیل و تنها ماندنش در کوفه، ماجرای تلخ و غم انگیزی است.

پناه بردن او به خانه زنی شیعه به نام «طوعه» که وقتی او را شناخت، به خانه اش راه داد و از وی پذیرایی کرد، مشهور است.

آن زن فداکار، به وظیفه خویش در مقابل نماینده امام حسین (علیه السلام) به خوبی عمل کرد و در خدمت به مسلم هیچ کوتاهی نکرد. مسلم بن عقیل، همه آن شب را – که شب آخر عمرش بود – به تهجّد و عبادت گذراند.

وقتی پسر طوعه که از هواداران ابن زیاد بود، به خانه آمد و ماجرا را فهمید، صبح زود به دارالاماره رفت و گزارش داد. وقتی خبر به گوش والی رسید، دستور داد نیروهایی برای دست گیری مسلم به خانه طوعه بروند. خانه محاصره شد. مسلم شمشیر بر گرفت و از خانه بیرون آمد و تصمیم گرفت نبرد کند.

یک تنه با انبوه سپاه دشمن که محاصره اش کرده بودند، به نبرد پرداخت و شجاعانه جنگید. در هنگام نبرد، در شعر و رجزی خطاب به خودش چنین می گفت:

«این مرگ است، هر چه می خواهی بکن، بی شک جام مرگ را خواهی نوشید. برای فرمان خدا شکیبا باش، که حکم خداوند در میان بندگان جاری است… .»(۸)

نیروهای کمکی برای پشتیبانی گروه مهاجم به سمت مسلم بن عقیل آمدند، ولی او مردانه با همه آنان می جنگید و آماده بود تا پای جان و تا آخرین قطره خون مقاومت کند. باز هم شعر و رجز می خواند، با این مضامین که:

«سوگند خورده ام که جز آزاد مرد کشته نشوم، هر چند که مرگ را چیز ناخوش آیندی ببینم. بیم آن دارم که به من دروغ گفته، یا فریبم داده باشند. بالاخره این آب خنک، با آب گرم دریای تلخ در می آمیزد. پراکندگی خاطر را بزدای، با تمرکز و استقرار بجنگ، که هر کس این روز سخت را ملاقات خواهد کرد.»(۹)

سرانجام با نیرنگ مأموران، مسلم را داخل یک گودال انداختند و از هر طرف بر سر او شمشیر زدند و دست گیرش کردند.

فرجام سرخ

مسلم بن عقیل، این قهرمان نستوه و مبارز با ایمان را که قلبی مالامال از عشق حسین بن علی (علیه السلام) داشت، نزد ابن زیاد بردند. آن بزرگوار بیش از آن که به فکر خود باشد، در اندیشه مولای خویش و خاندان او بود که در پی نامه اش از مکه به سمت کوفه حرکت کرده اند؛ کوفه ای که دگرگون شده و هواداران و بیعت کنندگان، پیمان شکسته و به خانه ها خزیده اند و اکنون مسلم، پیش آهنگ این نهضت، مجروح و دست بسته در اختیار والی خون آشامی همچون ابن زیاد گرفتار است.

مسلم، هنگام ورود به قصر، سلام نکرد، زیرا ابن زیاد را به رسمیت نمی شناخت. برخوردها و گفت و گوهای تندی میان این اسیر آزاده و حاکم سنگ دل کوفه گذشت. هر چه ابن زیاد می گفت، مسلم جوابی کوبنده به او می داد. به ناچار ابن زیاد دستور داد او را بکشند.(۱۰)

مسلم بن عقیل را به بالای دارالاماره بردند، در حالی که نام خدا بر زبان داشت، ذکر و تکبیر می گفت و بر خاندان پیامبر درود می فرستاد. گروهی هم بیرون از کاخ، منتظر نتیجه کار بودند.

با تیغ جور، گردن مسلم بن عقیل را زدند و سر پرشورش را از پیکر جدا کردند و بدن مقدس او را از آن بالا به زیر افکندند.(۱۱) شهادت او در روز عرفه، نهم ذی الحجه سال شصت هجری بود.

زمانی خبر شهادت مسلم بن عقیل به سید الشهدا (علیه السلام) رسید که وی از مکه بیرون آمده و در راه کوفه بود. آن حضرت طی سخنانی و از جمله درباره مسلم بن عقیل، این شهید سرافراز، چنین فرمود: «خدا مسلم را رحمت کند، او به رحمت و رضوان خدا شتافت و تکلیفش را ادا کرد و آن چه بر دوش ماست، باقی مانده است.»(۱۲)

سپس فرزندان او را که در کاروان حسینی بودند، مورد تفقّد قرار داد و دست محبت بر سر دخترش کشید.

فرزندان مسلم

مسلم بن عقیل فرزندانی رشید، با ایمان و شهادت طلب تربیت کرده بود. در حادثه کربلا، چند تن از برادران و برادرزادگانش از «آل عقیل» در رکاب امام حسین (علیه السلام) بودند و به شهادت رسیدند. در شب عاشورا که امام (علیه السلام) آخرین سخن رانی را در جمع یارانش ایراد می کرد و آنان را از شهادتشان در فردا آگاه می ساخت، خطاب به عموزادگانش؛ یعنی فرزندان عقیل فرمود: شما شهید داده اید، شهادت مسلم برای شما بس است، اجازه می دهم شما بروید. اما آنان یک صدا فریاد زدند: ما در کنار تو می مانیم و جان خویش را فدای تو می کنیم تا وارد بهشت شویم. بدا زنده ماندن پس از تو!

دو تن از فرزندان مسلم بن عقیل در رکاب امام حسین (علیه السلام) به شهادت رسیدند و دو تن دیگر که خردسال بودند، به اسارت نیروهای ابن زیاد در آمدند. آنان را به کوفه برده و تحویل والی دادند. حدود یک سال در زندان ابن زیاد به سر بردند و سرانجام با کمک زندان بان پیر که هوادار اهل بیت بود، از زندان گریختند؛ اما دوباره دست گیر شدند و ابن زیاد دستور قتل آنها را صادر کرد.

ماجرای شهادت فرزندان مسلم بن عقیل نیز بسی جان سوز و تکان دهنده است.(۱۳) قبر مطهّر ابراهیم و محمد، طفلان مسلم، اکنون در سرزمین عراق و در مزار شیعیان است.

مزار شهید

مسلم بن عقیل، شجاعانه در دفاع از حق و امام خویش مبارزه کرد و به فیض شهادت رسید. هم اکنون حرم با صفای او در پشت مسجد جامع کوفه، با ضریحی نفیس و گنبدی طلایی، زیارت گاه دل باختگان خاندان عصمت و طهارت است. قبر مطهّر «هانی» نیز نزدیک حرم حضرت مسلم می باشد. مزار این دو شهید فداکار، نشانی از حماسه و غیرت دینی و ایمان مکتبی است که به زائران الهام می بخشد و چون نگینی در شهر کوفه می درخشد.

پی نوشت ها:

۱) عبدالله مامقانی، تنقیح المقال، ج ۳، ص ۲۱۴٫

۲) شیخ عباس قمی، نفس المهموم، ص ۳۶٫

۳) شیخ مفید، ارشاد، ص ۲۰۴٫

۴) مقرّم، مقتل الحسین، ص ۱۶۶٫

۵) ابن اثیر، کامل، ج ۴، ص ۳۰٫

۶) مقتل خوارزمی، ج ۱، ص ۲۰۶٫

۷) بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۵۰٫

۸) هو الموت، فاصنع ویْکَ ما انت صانعٌ…: (مقرّم، مسلم بن عقیل، ص ۱۶۴).

۹) ابو الفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیّین، ص ۱۰۳٫

۱۰) مقرّم، مقتل الحسین، ص ۱۸۹٫

۱۱) شیخ مفید، ارشاد، ج ۲، ص ۶۲٫

۱۲) شبّر، جلاء العیون، ج ۲، ص ۵۲٫

۱۳) شیخ عباس قمی، منتهی الامال، ج ۱، ص ۷۸ – ۷۶٫

منبع :معارف اسلامی – فروردین، اردیبهشت و خرداد ۱۳۸۵، شماره ۶۳ – مسلم بن عقیل (سفیر انقلاب کربلا)

حماسه خاندان عقیل در قیام حسینى ‏

 آغاز

همانگونه که مى دانید علت غائى آفرینش انسان براى به فعلیت رساندن استعدادهاى بالقوه و رساندن او به کمال مطلق است. از اینرو خداوند منان بر بشر منت نهاد و او را از نیستى به وجودش آورد; و این جهان پهناور را که خود مناسب ترین بسترى است براى شکفتن این استعدادها و بهترین آزمایشگاهى است براى عرضه این شکوفه ها در اختیار انسان قرار داد. خوشبختانه برخى در این دنیا از فرصتها بهترین استفاده را کرده و با تفکر و بینش قوى که داشتند با جدیت گام برداشته و به مطلوب خود رسیدند و برخى هم در دام زخارف دنیا گرفتار شده و از قافله کمال عقب ماندند. و نهضت امام حسین(ع) که خود یکى از همین آزمایشهاى الهى بود برخى بى تفاوت از کنار آن گذشتند و برخى دیگر همانند خاندان عقیل خود را در دریاى مواج و پرطلالم و طوفانى انداختند تا خود را به کشتى نجات و راه روشن حسین بن على(ع) برسانند.

آن جوانان پرشور و نشاطى که خاتمه تمام کمالات اخلاقى و علمى خود را با خط سرخ شهادت رقم زدند. و آنانکه هنوز بدنیا نیامده بودند پیامبر از شهادت برخى این عزیزان خبر داده و برایش اشک ریخته است و آنها که امام حسین(ع) بر قاتلانشان لعنت فرستاده و امام سجاد سخت به آنها عشق مى ورزیده است. اینک به پاس آن رشادتها و جانبازی هاى این جوانان عاشق و دلداده، این نوشتار کوتاه را که در حقیقت نگاهى کوتاه بر حماسه خاندان عقیل در نهضت و قیام امام حسین(ع) مى باشد، به ادامه دهندگان راهشان تقدیم مى کنیم.

جایگاه عقیل بن ابى طالب:

جناب ابوطالب ـ علیه الرحمه ـ چهار فرزند داشت به نامهاى طالب، عقیل، جعفر و على(ع) به ترتیب هر یک ده سال از دیگرى بزرگتر بودند و به جز طالب که سرنوشت او بدرستى روشن نیست هر کدام نقش بسیار مهمى را در عالم اسلام ایفا کرده اند. و عقیل بن ابى طالب که دومین فرزند این خانواده مى باشد، اگرچه بینایى خود را از دست داده بود، اما او از هوش و استعداد بسیار خوبى برخوردار بوده از جمله به خوبى از اصل و ریشه طوایف و قبایل عرب آگاه بود از اینرو به نسابه عرب معروف گشته بود.(۱)

عقیل با اسلام آوردن و هجرت خود به مدینه هم پیامبر را خوشحال کرد و هم سایر بنى هاشم را. و در جنگ موته همراه برادرش جعفر بن ابى طالب حضور داشت.(۲)

عقیل در بین مسلمانان جایگاه خوبى داشت بویژه در نزد پیامبر اسلام که سخت مورد محبت و علاقه آن حضرت بود و این محبت و دوستى را بارها اظهار کرده و به وى مى فرمود: من تو را به دو جهت دوست مى دارم یکى اینکه خودت دوست داشتنى هستى و دیگر اینکه چون ابوطالب تو را بسیار دوست مى داشت.(۳)

خاندان عقیل

عقیل بن ابى طالب از چند همسر و کنیزى که داشت از نعمت فرزندان خوبى برخوردار بود ودر تاریخ نامى از آنها به جز کسانى که در نهضت امام حسین(ع) شرکت جسته اند به چشم نمى خورد. مسلم بن عقیل، عبدالله اکبر، على، محمد، ابى سعید، عبدالرحمن و جعفر جزو فرزندان عقیل مى باشند.(۴)

در فرزندان عقیل علاوه بر ایمان، تعهد، اخلاص، شجاعت، جود و سخاوت، قابلیتهاى فراوانى دیده مى شد. چرا که برخى از فرزندان وى جزو فقها و سخنوران بوده اند.(۵)

علت عدم حضور در جنگهاى على(ع)

با اینکه عقیل حدود بیست سال از على(ع) بزرگتر بود طبعا فرزندان بزرگترى هم داشته اما نام هیچکدام از آنها را در جنگهاى سه گانه امیرمومنان نمى یابیم و دلیل روشنى هم بر عدم حضور آنان نیافتیم. اما عدم حضور خود عقیل این است که ظاهرا در آن روزها بینایى خود را از دست داده بود و درباره سایر فرزندانش باید گفت یا اصلا شرکت نکرده اند و یا حضور داشته اند اما نامشان در شمار شرکت کنندگان نیامده است.

شاید از نامه اى که عقیل به برادرش على(ع) نوشته بتوان استفاده کرد که او و فرزندانش مى خواست در جنگهاى على حضور داشته باشد اما این مولا على بود که به وى اجازه شرکت را نداده بود. چنانچه مرحوم محدث قمى مى نویسد: ولم یشهد مع إخیه إمیرالمومنین من حروبه ایام خلافته و عرض نفسه و ولده علیه فإعفاه و لم یکلفه حضور الحرب.(۶)

عقیل در هیچ یک از جنگها با برادرش امیرمومنان(ع) در روزهاى خلافتش شرکت نکرد و در همان روزها خود و فرزندانش را بر آن حضرت براى شرکت در جنگ عرضه کرد اما امام على(ع) او را معاف دانست. و یا در آن روزهایى که سستى مردم و خیانت آنها را به على مى شنود طى نامه اى براى حضرت مى نویسد و بار دیگر آمادگى خود و فرزندانش را جهت دفاع از امیرمومنان اعلام نموده و از حضرت خواستار شده بود که نظر خودش را در این خصوص بنویسد و در آن نامه نوشته بود: على جان اگر دفاع تا سر حد جان مى خواهى بگو که بهمراه برادر و برادرزاده هایت در کنار تو خواهیم بود، چرا که مرگ و زندگى را در کنار تو بهتر مى پسندیم زیرا هیچگاه زندگى را پس از مرگت نمى خواهیم. سوگند به خداى جل و علا که زندگى پس از تو براى ما گوارا نخواهد بود. حضرت در پاسخ به عقیل چنین نوشت:

اما آنچه را که درباره فرستادن برادر زادگان نوشته بودى بدان که نیازى به آنها ندارم پس در همان جا بمان زیرا به خدا سوگند دوست ندارم اگر کشته شوم همراه من کشته شوید(۷) و از این نامه برمىآید که فرزندان عقیل در سن و سالى بوده اند که هر یک مى توانسته در جبهه و جنگ شرکت کند اما على(ع) اجازه حضور نداده و احتمال دیگرى هم هست که بیشتر فرزندان عقیل خردسال و کوچک بوده اند چنانچه حضرت درباره آنها چنین فرموده: و رإیت صبیانه شعث الشعور غبر الالوان من فقرهم…(۸) که حضرت در نهج البلاغه از فرزندان عقیل به صبى تعبیر مى کند و صبى همان فرزندان کوچک را مى گویند. و دلیلش این است که مسلم بن عقیل در زمان حکومت على(ع) هشت ساله بوده و با این بیان عدم حضور آنان یک امر طبیعى بوده است.

خاندان عقیل در حماسه حسینى

از زمانیکه سالار شهیدان حضرت حسین بن على(ع) به عنوان اعتراض به خلافت یزید، مدینه را به قصد مکه ترک گفت بنى هاشم و بخصوص خاندان عقیل از مواضع به حق امام حسین دفاع کرده و به صف مخالفین نظام بنى امیه بویژه یزیدبن معاویه قرار گرفتند.

فرزندان عقیل نیز مدینه را ترک گفته و به همراه امام حسین علیه السلام در مکه اقامت کردند وآن روزى که حضرت سفر خود را به کوفه آغاز کرد خاندان عقیل از جمله پیشتازانى بودند که امام را با کمال میل و رغبت همراهى کردند. و شاید بتوان گفت این هم یک دلیلى است بر اینکه فرزندان حضرت عقیل در زمان حکومت امام على(ع) و جنگهاى حضرتش خردسال بوده اند; چرا که در زمان امام حسین(ع) و آغاز نهضت عاشورا به سن بلوغ و رشد رسیده اند که در رکاب حضرت نیز حضور مى یابند.

خاندان عقیل در دو آزمایش بزرگ

کاروان حسینى همچنان به راه خود ادامه مى داد تا شبانه به منزل ثعلبیه رسیده و در آنجا فرود آمد. چیزى از مدت استراحت امام و یاران نگذشته بود که دو نفر به نامهاى عبدالله بن سلیمان و منذر بن المشمعل اسدى با بدست آوردن اخبار ناگوارى از کوفه به خدمت امام (ع) رسیدند. پس از سلام، عرض کردند خبرى به حضورتان آورده ایم. اگر صلاح مى دانید در جمع یاران بگوئیم و اگر صلاح نمى دانید در پنهانى گزارش کنیم. حضرت با نگاهى به ما و سایر یاران خود، فرمود: من چیزى از اینان پنهان ندارم ، خبرتا نرا نزد همه بگوئید.

گفتیم آیا بخاطر دارى دیشب که مىآمدى بر سر راهت به سواره اى که از کوفه می آمد برخورد کردى و چند لحظه درنگ کردى و سپس به راه خود ادامه دادى؟ حضرت فرمود: آرى و مى خواستم از او سوالاتى بنمایم. گفتیم آرى به خدا سوگند ما اخبار کوفه را از او جویا شدیم و او فردى از طایفه ما بود. او چنین گفت که من از کوفه بیرون نیامدم تا مسلم و هانى کشته شدند و به چشم خود دیدم که طناب به پاى آن دو بسته و در کوچه و بازار کوفه مى کشاندند.

حضرت با شنیدن این خبر چند مرتبه انا لله و انا الیه راجعون را بر زبان جارى ساخته و پیوسته مى فرمود خدا رحمت کند مسلم و هانى را.(۹) و به نقل سید در لهوف: امام حسین(ع) گریه اش گرفت و فرمود: خداى رحمت کند مسلم را که به سوى روح و ریحان خدا و بهشت و رضوانش شتافت و آنچه که بر او بود انجام داد…(۱۰)

همو اضافه مى کند که با رسیدن خبر شهادت مسلم بن عقیل غوغایى به پا شد و آن منزل یکپارچه صداى ضجه، گریه و ناله شده و براى مصیبت مسلم اشکها سرازیر شد. (۱۱)

سپس آن دو نفر امام را به خدا سوگند دادند که از همین جا برگردد زیرا در کوفه یاورى نخواهى داشت و بیم آن را داریم که این ماجرا درباره تو تکرار گردد.(۱۲)

در اینجا تنها گروهى که نظرشان براى سایر یاران امام حسین(ع) بسیار مهم بود خاندان عقیل بود که خبر شهادت مسلم را دریافت کرده بود. از اینرو با یک شور و حماسه فراوانى راه سخن را بر آن دو نفر اسدى بسته و چنین گفتند: سوگند به خدا هرگز برنمى گردیم تا انتقام خود را بگیریم و یا آنکه مرگ را همانند برادرمان مسلم بچشیم(۱۳) و با این جملات شورانگیز و این ایستادگى و شهامت به کسانى که فکر مى کردند آنان همانند دیگران که بر سر دو راهى قرار گرفته و یا قصد بازگشت را دارند پاسخ بسیار محکمى بود، اینجا بود که امام(ع) با نگاهى که به آن دو اسدى مى کرد با یک جمله موضع قاطع و صریح خود را بیان داشت و آن جمله این بود که حضرت فرمود: لا خیر فى العیش بعد هولإ(۱۴)، از پس شهادت اینان هیچ خیرى در زندگى نمى باشد. این به گفت و دستورهاى بعدى را صادر فرمود.

یک آزمایش دیگر از بنى عقیل:

در شب عاشورا هنگامى که امام حسین(ع) در تاریکى شب خطبه خواند و به تمام یاران اجازه رفتن داد، برادران و فرزندان برادرش و همچنین فرزندان عبدالله جعفر در ادامه سخنان حضرت قمر بنى هاشم پاسخ دادند: هرگز چنین کارى نخواهیم کرد! براى آنکه پس از تو زنده باشیم؟! خداوند چنین روزى را به ما نشان ندهد. اینجا بود که امام حسین(ع) نگاهى به فرزندان عقیل کرده و فرمود: عزیزانم شهادت مسلم شما را بس است، به شما اجازه مى دهم که بروید فرزندان عقیل که خود را در یک آزمایشى دیگر مى دیدند، در پاسخ امام(ع) یکصدا گفتند: سبحان الله فما یقول الناس، مردم درباره ما چه مى گویند؟! آیا نخواهند گفت که ما سید و بزرگ خودمان را در سخت ترین شرایط رها کرده در حالیکه نه با آنان تیرى زده و نه نیزه اى به دشمن وارد ساخته و نه در حمایت از آنها شمشیرى زده باشیم. نه به خدا سوگند هرگز نمى رویم بلکه جان و مال و اهل و کسان خودمان را فداى تو مى کنیم. همراه تو خواهیم جنگید تا به جایگاهت وارد شویم. حسین جان خداوند آن زندگى پس از تو را براى ما زشت گرداند. (۱۵)

و این بار نیز با پاسخهاى قاطع و صریح خود از این امتحان و آزمایش با سربلندى و افتخار بیرون آمدند.

فرزندان عقیل

همانگونه که گفتیم تعدادى از فرزندان عقیل بن ابى طالب با انتخاب خط سرخ شهادت آماده از امام خویش جانانه دفاع کردند و مظلومانه به شهادت رسیدند از جمله:

۱ـ مسلم بن عقیل:

مسلم که سلسله جنبان این خاندان بود، با مقامى بس والا در نزد امام حسین(ع) که افتخار دامادى امیرالمومنین را نیز داشت و از رقیه دختر على اولادى بهم رسانیده بود، شخصیتى بزرگ و مورد اعتماد ابى عبدالله(ع) و به عنوان نماینده ویژه و سفیر آن حضرت انتخاب شده و به کوفه فرستاده شد تا با سنجیدن شرایط و اوضاع کوفه و بیعت گرفتن از مردم آن سامان اخبار را به آن حضرت گزارش کند. اقدامات مسلم پس از ورود به کوفه در تاریخ ثبت شده و براى همیشه قابل تقدیر و ستایش است.

او همچنان به وظیفه خود در پیشبرد این قیام مردمى با کمال دقت و مراقبت عمل مى کرد به گونه اى که کوفه را پذیراى ورود امام حسین(ع) نمود، اما یکباره با آمدن عبیدالله بن زیاد اوضاع به هم خورده و سخت پیچیده گشت و در نهایت مسلم بن عقیل پس از ابراز آن حماسه جاوید و نشان دادن آن همه شجاعت و پایمردى سرانجام با اعطاى امان دروغین به او، در دام جلادان عبیدالله بن زیاد افتاده و پس از یک برخورد شدید با عبیدالله به طرز فجیعى در کوفه به شهادت رسید و پیکر پاک و مطهرش را از بالاى قصر الاماره به پائین پرتاب کردند.(۱۶)

۲ـ جعفر بن عقیل:(۱۷)

از جمله افتخار آفرینان خاندان عقیل بود که به میدان نبرد شتافت. وى در ابتدا رجز خواند و چنین گفت:

من جوان ابطحى طالبى و از خاندان بنى هاشم و غالب هستم، ما به تحقیق از بزرگان و سادات هستیم و حسین در میان ما پاکیزه ترین پاکان است.

آنگاه مردانه جنگید تا بوسیله عروه بن عبدالله خثعمى بشرف شهادت نائل آمد. (۱۸)

و بنابر نقل ابن شهر آشوب در این نبرد بى امان پانزده نفر را کشته تا اینکه به دست بشر بن حوط به شهادت رسید.(۱۹) و برخى دیگر شهادت جعفر بن عقیل را در وقت حمله دسته  جمعى آل ابى طالب مى دانند که در آن حمله جمعى از خاندان ابوطالب از جمله جعفر بن عقیل شرکت داشته است.(۲۰)

۳ـ عبدالرحمن بن عقیل:

سومین فرزند عقیل، عبدالرحمن(۲۱) بود که پس از حمله خاندان ابوطالب به میدان رزم رفته و با خواندن این رجز به جنگ با دشمن پرداخت:

پدرم عقیل است و جایگاهم را از بنى هاشم بشناسید، و هاشم برادران منند، آنانکه پیران راستگویى و سادات قرآن بوده اند و این حسین است که از نظر مقام و مرتبت داراى مقامى رفیع و بلند مرتبه است. سپس به جنگ کوفیان رفته و هفده نفر از آنان را به هلاکت انداخت. کوفیان اطرافش را گرفته و او را از پاى درآوردند، سرانجام عثمان بن خالد بن إشم جهنى(۲۲) و بشر بن حوط همدانى را به شهادت رساندند.(۲۳)

۴ـ محمد بن عقیل:

محمد بن عقیل بن ابى طالب یکى از فقهاى زمان خود بوده و درروز عاشورا همراه برادران خود به میدان نبرد رفته و در مقابل حضرت سیدالشهدإ(ع) به شهادت رسید. (۲۴)

۵ـ على بن عقیل:

على نیز همانند برادران خود با کسب اجازه از حضرت امام حسین(ع) با دشمن وارد نبرد شده و جنگ سختى کرد،(۲۵) سرانجام به دست کوفیان به شهادت رسید.

۶ـ عبدالله الاکبر بن عقیل:

و عبدالله اکبر نیز پس از جنگ سختى که با دشمن کرد، دو نفر به نام عثمان بن خالد جهنى و مرد دیگرى از همدان بر او حمله کرده و به شهادت رساندند.(۲۶)

۷ـ عون بن عقیل:

و در مناقب ابن شهر آشوب براى عقیل فرزند دیگرى یادآورى مى کند به نام عون که در کربلا شهید گشته است.(۲۷)

نوادگان عقیل:

ابن شهر آشوب(۲۸) و دیگران تعداد شهداى نوادگان عقیل را چهار نفر مى دانند که برخى پدرشان همانند مسلم پیشاپیش در کوفه شهید شده بود و برخى پدرشان همانند جعفر همراهشان بوده و برخى دیگر پدرشان همانند ابى سعید در کربلا حضور نداشته و به ترتیب خاطره جاوید این چهار نواده عزیز را از نظر مى گذرانیم:

۱ـ عبدالله بن مسلم

با به شهادت رسیدن على اکبر، اولین نفرى که از خاندان عقیل پا به میدان نبرد گذارد عبدالله بن مسلم بن عقیل بود که از جهتى نواده امیرمومنان(ع) نیز بوده است.(۲۹)

وى در حین حمله به دشمن رجز مى خواند و خود را چنین معرفى مى کرد:

امروز پدرم مسلم را ملاقات خواهم کرد و با آن گروهى که بر دین پیامبر از دنیا رفته، آنها همانند گروهى که مشهور به دروغ هستند نباشند بلکه از خوبان و داراى نسب کریمند.

عبدالله مردانه جنگید و در سه نوبت حمله اى که به دشمن کرد نود و هشت نفر را به هلاکت رساند. شیخ مفید روایت کرده که عمرو بن صبیح تیرى به سوى عبدالله انداخت، عبدالله دست جلوى پیشانى گرفت که تیر آمد و کف دستش را بر پیشانیش دوخت عبدالله نتوانست دست خود را حرکت دهد، اینجا بود که جنایت پیشه دیگرى نیزه اى در قلبش فرود آورده او را شهید کرد.(۳۰)

و در بین مورخان اختلاف است که قاتل عبدالله بن مسلم بن عقیل چه کسى مى باشد از حمید بن مسلم نقل شده که قاتل عبدالله، عمرو بن صبیح بوده که یک تیر را بر پیشانى وى زده و با تیر دوم قلبش را نشانه رفته و شکافته است.(۳۱) ابن شهر آشوب گوید عمرو بن صبیح و اسد بن مالک، عبدالله را کشته ا(۳۲)ند. علامه مقرم، کشته شدن عبدالله را به یزید بن الرقاد و یک نفر دیگر نسبت داده است(۳۳) و خلاصه قاتل عبدالله هر جنایتکارى مى خواهد باشد، این مهم نیست بلکه مهم آنست که شجاعت و پایمردى عبدالله بن مسلم را از مجموع این گفتارها به دست آوریم و این مسئله بوضوح روشن است زیرا رزمنده اى که از لشکر امام حسین وارد میدان گردد و تعداد نود و هشت نفر از سپاه دشمن را به هلاکت برساند، مسئله اى غیر قابل تحمل براى عمر بن سعد بود، از اینرو به جاى جنگ تن به تن از دور مغز و قلب عبدالله را نشانه گرفته و وجود نازنینش را از پاى در مى آورند.

آخرین گفتار عبدالله بن مسلم:

و سرانجام عبدالله با شکافته شدن قلب نازنینش در حالیکه دستش به پیشانیش دوخته شده بود، این جملات را در آخرین لحظات بر زبان جارى ساخت. خدایا این گروه ما را کم به حساب آوردند و ما را خوار کردند، خدایا آنان را بکش همانگونه که ما را کشتند.(۳۴)

۲ـ محمد بن مسلم بن عقیل:

پس از شهادت عبدالله بن مسلم بن عقیل بنى هاشم و فرزندان ابى طالب بصورت هماهنگ بر سپاه کوفه حمله کردند و در این حمله بود که محمد بن مسلم به روى زمین افتاد و او را ابومرهم ازدى و لقیط بن ایاس جهنى به شهادت رساندند.(۳۵)

۳ـ محمدبن ابى سعید بن عقیل:

چون امام حسین(ع) شهید شد نوجوانى از خیمه بیرون آمد در حالیکه نگران بود و به طرف چپ و راست خود با دل نگرانى نگاه مى کرد، سوارى بر او حمله کرد و ضربتى بر او وارد ساخت، از نام و نشانش پرسیدم، گفتند که او محمد بن ابى سعید بن عقیل است، از نام و نشان آن سوار پرسیدم، گفتند: لقیط بن ایاس جهنى است. هانى بن ثبیت حضرمى مى گوید: من در کربلا به هنگام کشته شدن امام حسین(ع) حضور داشتم و ما ده سوار بودیم و من دهمین نفر آنها بودم که اسبان را در میدان به جولان درآوردیم، ناگهان نوجوانى از اهل بیت حسین از خیمه بیرون آمد، در حالى که چوبى در دست و پیراهنى در بر داشت و به راست و چپ خود مى نگریست، در این هنگام سوارى به او نزدیک شد و بدن او را با شمشیر پاره کرد. هشام کلبى ناقل این خبر مى گوید: هانى بن ثبیت خود قاتل آن نوجوان بود ولى از ترس نام خود را ذکر نکرده است. (۳۶)

۴ـ جعفر بن محمد بن عقیل:

ابن شهر آشوب به نواده چهارمى از عقیل به نام جعفر اشاره مى کند که پدرش نیز در کربلا حضور داشته و جزو شهداى کربلا مى باشد. همانگونه که فرزند دیگرى نیز به عنوان عون براى عقیل ذکر مى کند که در سایر مقاتل یافت نمى شود، و از ذکر نام فراتر نرفته تا از خصوصیات آنها اطلاعات بیشترى داشته باشیم.(۳۷)

۵ ـ ۶ ـ دو نواده دیگر از خاندان عقیل:

یکسال پس از حادثه عاشورا دو کودک دیگر از فرزندان مسلم بن عقیل به نام محمد و ابراهیم به شهادت رسیدند که در بین مورخین اختلاف هست که این دو کودک چه وقت و در کجا اسیر شدند. مرحوم صدوق در امالى(۳۸) آورده است چون امام حسین شهید گردید دو پسر کوچک از لشکرگاهش اسیر شدند و آنها را به نزد عبیدالله آورده، او زندانبان را احضار کرده و به او گفت این دو کودک را به زندان ببر و خوراک خوب و آب سرد به آنها نده و بر آن دو سخت گیرى کن، این دو کودک در زندان روزها روزه مى گرفتند و شب دو قرص نان جو و یک کوزه آب براى آنها مىآوردند تا یک سال بدین منوال گذشت…(۳۹)

و برخى دیگر معتقدند که این دو کودک همراه پدرشان مسلم بن عقیل به کوفه آمدند و پس از شهادت مسلم بن عقیل، عبیدالله بن زیاد این دو فرزند را به دست شریح قاضى سپرد که از آنها نگهدارى کند…(۴۰)

اما آوردن این دو بهمراه پدرشان اگرچه بعید نیست زیرا مسلم بن عقیل پس از ترک مکه بار دیگر به مدینه رفته و ممکن است این دو کودک را بهمراه خود به کوفه برده باشد اما این نظر بدلایلى چندان صحیح به نظر نمى رسد، زیرا این سوال مطرح است که چرا در وصیت نامه مسلم نامى از این دو فرزند نیامده که این دو فرزند را به کاروان امام حسین(ع) که در بین راه هستند بسپارید. ثانیا مگر مورخین ننوشته اند که مسلم بن عقیل در شب حادثه در کوفه حیران و تنها مانده بود که به طرف خانه زنى به نام طوعه رفت.

و اگر این دو کودک همراه پدرشان در خانه طوعه بودند چرا گزارشگر خبر مسلم خبرى از آنها نداد افزون بر این در هیچ کتابى یافت نشده که این دو کودک در خانه هانى دستگیر شده باشند. و اما نسبت به نظر مرحوم صدوق : ممکن است نظر ایشان این باشد که این دو کودک، به هنگام هجوم به چادرها پا به فرار گذارده و در نقطه دور دستى در دام لشکر عمر بن سعد افتاده و به کوفه برده شده اند اما جاى این سوال هست که چرا از بین اسرا فقط این دو کودک به زندان برده شده و چرا حضرت زینب عکس العملى از خود نشان نداده و چرا در این مدتى که اهل بیت در کوفه و شام بوده اند نامى از این دو کودک زندانى نبرده اند.

بهر حال اسارتشان بهر شکل و در هر جا بوده باشد، این ماجراى غم انگیز را مرحوم شیخ صدوق در امالى در مجلس نوزدهم آورده که سرانجام این دو کودک با معرفى کردن خود به زندانبان و فرار کردن از زندان بار دیگر در دام یکى از جلادان عبیدالله بن زیاد افتاده و در کنار نهر فرات بطرز فجیعى مظلومانه به شهادت مى رسند.

۷ـ ابى عبیدالله بن مسلم بن عقیل:

و بر زبان امام زمان (ع) نواده هفتمى به نام عبیدالله بن مسلم آمده که حضرت بر او سلام مى فرستد و بر قاتلش عمرو بن صبیح نفرین مى کند.(۴۱)

شهداى خاندان عقیل از منظر معصومین:

علاوه بر گریه پیامبر(ص) بر برخى از شهداى خاندان عقیل، سخنان دیگرى از سایر معصومین علیهم السلام نسبت به این عزیزان افتخارآمیز رسیده است که به عنوان حسن ختام این بحث به ذکر آنها بسنده مى کنیم:

سخنان امام حسین در روز عاشورا:

و در روز عاشورا به هنگامیکه حمله دستجمعى و هماهنگ خاندان ابوطالب شروع شدو در همان حمله عده اى از جوانان خاندان عقیل به شهادت رسیدند، حضرت ابى عبدالله(ع) سخنان زیر را در صبر و پایدارى و ایستادگى آنها در برابر دشمن فرموده: اى عموزادگان من صبر و مقاومت کنید، و اى اهل بیت من شکیبا باشید که بعد از امروز دیگر هرگز روى سختى و مصیبت را نخواهید دید.(۴۲) همچنین مى فرمود: خدایا قاتلان عقیل را نابود کن. اى آل عقیل صبر و مقاومت کنید که وعده گاه بهشت است.(۴۳)

شهداى عقیل در نگاه امام سجاد(ع):

و امام سجاد علیه السلام هرگاه بیاد خاندان عقیل مى افتاد دلش براى آنها مى شکست. چنانچه آورده اند که آن حضرت خاندان عقیل را بسیار دوست مى داشته و حتى آن ها را بر خاندان جعفر مقدم مى داشته، برخى که اشکال مى گرفتند حضرت در پاسخ مى فرمود من هر وقت که به یاد حماسه بزرگ آنان و دفاعشان از ابى عبدالله(ع) مى افتم دلم براى آنها مى شکند.(۴۴)

خاندان عقیل در نگاه مهدى(ع):

و در زیارت ناحیه مقدسه، حضرت بقیه الله(ع) به پنج نفر از شهداى خاندان عقیل به نام، اشاره فرموده و سلام مى دهد و بر قاتلانشان نفرین مى فرستد که دو تاى آنها از فرزندان و سه تاى دیگر از نوادگان عقیل بن إبى طالب مى باشند، آنجا که مى فرماید:

السلام على جعفر بن عقیل و لعن الله قاتله و رامیه بشر بن حوط الهمدانى… السلام على عبدالرحمن بن عقیل، لعن الله قاتله و رامیه عثمان بن خالد… السلام على القتیل بن القتیل عبدالله بن مسلم بن عقیل و لعن الله قاتله عامر بن صعصعه.. . السلام على عبیدالله بن مسلم بن عقیل و لعن الله قاتله و رامیه عمرو بن صبیح الصیداوى… السلام على محمد بن ابى سعید بن عقیل و لعن الله قاتله لقیط بن ناشر الجهنى.(۴۵)

این بود خلاصه اى از حماسه جوانان خاندان عقیل که با اقدامات اعجاب انگیز خود بزرگترین درس را به جوانان عاشق کمال و ترقى تقدیم آنها کردند، چرا که ثابت کردند که در جریانات انحرافى چگونه راه صحیح خود را پیدا کرده و هرگز فریب الفاظ پوچ و زیباییهاى کاذب را نخوردند. به امید پیروى از راه جاویدشان.

محمد جواد طبسى‏‏

پى‏نوشت‏ها:

۱ . سفینه البحار، ج۲، ص۲۱۵٫

۲ . همان.

۳ . سیر اعلام النبلإ، ج۳، ص۱۰۰٫

۴ . در مناقب ابن شهر آشوب، ج۴،ص۱۱۲، فرزند دیگرى به نام عون ذکر کرده است.

۵ . مقاتل الطالبیین، ص۹۴٫

۶ . سفینه البحار، ج;۲ ص۲۱۵٫

۷ . همان.

۸ . نهج البلاغه صبحى الصالح، خطبه۲۲۴٫

۹ . بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۷۲٫

۱۰ . مقتل الحسین، ابن طاووس، ص۳۱٫

۱۱ . همان، ص۲۰، مقتل الحسین مقرم، ص۱۷۸٫

۱۲ . تاریخ طبرى ، ج۳، ص۳۰۳٫

۱۳ . مقتل الحسین ابومخنف، ص۷۸٫

۱۴ . تاریخ طبرى، ج۳، ص۳۰۳٫

۱۵ . اعلام الورى، ص۲۳۵، مقتل الحسین مقرم، ص۲۱۳٫

۱۶ . همان، ص۱۶۳٫

۱۷ . مادرش ام الثغر دختر عامر عامرى از طایفه بنى کلاب مى باشد. مقاتل الطالبیین، ص۹۳٫

۱۸ . حیاه الامام الحسین، ج۳، ص۲۵۱٫

۱۹ . مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۱۰۵٫

۲۰ . مقتل الحسین مقرم، ص۲۶۲٫

۲۱ . وى افتخار دامادى امیرمومنان على(ع) را داشت.

۲۲ . مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۱۰۶٫

۲۳ . ابصار العین، ص۹۲٫

۲۴ . حیاه الامام الحسین، ج۳، ص۲۵۲٫

۲۵ . همان، ص۲۵۳٫

۲۶ . منتهى الامال، ج۱، ص۳۷۸٫

۲۷ . مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۱۱۲٫

۲۸ . مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۱۱۲٫

۲۹ . مادر عبدالله رقیه دختر امیرمومنان بوده است. فتوح اعثم کوفى، ج۵، ص۲۰۳٫

۳۰ . ارشاد، ص۲۲۳٫

۳۱ . ابصار العین، ص۹۰٫

۳۲ . مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۱۰۵٫

۳۳ . مقتل الحسین، ص۲۶۲٫

۳۴ . حیاه الامام الحسین قرشى، ج۳، ص۲۵۱٫

۳۵ . قصه کربلا، ص۳۳۶٫

۳۶ . همان، ص۳۳۷٫

۳۷ . مناقب آل ابى طالب، ج۴، ص۱۱۲٫

۳۸ . امالى صدوق، ص۷۴٫

۳۹ . قصه کربلا، ص۳۹۴٫

۴۰ . زندگانى امام حسین، ص۳۱۸٫

۴۱ . بحارالانوار، ج۴۵، ص۶۸٫

۴۲ . بحارالانوار، ج۴۵، ص۳۶٫

۴۳ . الامام الحسین قریشى، ج۳، ص۲۴۹٫

۴۴ . همان.

۴۵ . بحارالانوار، ج۴۵، ص۶۸٫

منبع: مجله پاسدار اسلام ـ شماره ۲۳۳ـ اردیبهشت ۱۳۸۰