عقل ستیز

نوشته‌ها

نقد آموزه تثلیث

 

اشاره:

تثلیث از ارکان آیین مسیحیت است. تثلیث در اصطلاح ، خدا را سه دانستن است، با این توضیح که پدر و پسر و روح القدس هریک خدایند و به رغم تمایز، سه خدا نیستند و در عین حال، صرفاً سه نام نیستند که هریک در شرایط متفاوت بر خداوند اطلاق شده باشد، همچنانکه هریک از این سه، جنبه و جزوی از خداوند به شمار نمی‌آید.

 

 اعتقاد به تثلیث در میان مسیحیان اولیه جایی نداشته و بعدها پیدا شده است. حتی در نامه های خود پولس هم به مسئله تثلیث پرداخته نشده است هرچند این آموزه می تواند از اندیشه های او برخاسته باشد به دلیل اینکه پولس لا اقل خدایی و فرزندی مسیح را نسبت به خدا مطرح نموده و برای اولین بار با قائل شدن مقام الوهی برای مسیح، توانست پایه های تفکر تثلیث را پایه ریزی نماید. وی معتقد بود در مسیح موجودی آسمانی و دارای ذاتی الوهی بود که تنزل کرده، صورت و پیکر زمینی را پذیرفته و از آسمان به زمین فرود آمده است…»[۱] چنین اندیشه ای را پولس به خاطر این بیان نمود که بتواند امت های غیر یهود را به طرف مسیحیت جذب نماید. زیرا این ملل همه تحت نفوذ مذاهب اسرارآمیز یونان بوند، که اصل مطلب حیات جاوید و اتصال نفس بشر با روح  خدایان در آنها نفوذ و ریشه دوانیده بود.[۲]

 و بعدها همین نظریه و خیال پولس اساس تثلیث را تشکیل داده است.[۳] پولس در ابتدا یهودی متعصبی بوده که وظیفه آزار و شکنجه و کشتار مسیحیان را بر عهده داشته است. در سفری به دمشق، جهت دستگیری مسیحیان، ناگهان در نزدیکی این شهر، دچار تحول روحی  شده و به مسیح ایمان می آورد.

این که واقعاً چه عاملی موجب می شود انسانی با چنین پیشینه تاریکی، ناگهان در صف مقدّم ایمان آورندگان به مسیح قرار گیرد،  به درستی روشن نمی باشد. و هیچ کس نمی تواند بگوید چه فرایند طبیعی شالوده این تجربه سرنوشت ساز بوده است!  خستگی سفری طولانی، حرارت آفتاب بیابان، شاید گرمازدگی، بدنی ضعیف و احتمالاً مصروع، و روحی دستخوش شکنجه تردید و احساس گناه، همه بر روی هم در به ثمر رساندن فرایند نیمه آگاهانه ای که این منکر متعصب را بدل به تواناترین واعظ مسیح استیفان کرد، محتملاً نقش داشته اند.»[۴]

اگر آموزه تثلیث در اناجیل و نامه های پولس هم وجود می داشت به دلیل تحریف اناجیل و نامربوط بودن نامه های پولس و سایر رسولان به وحی الهی هیچ ارزشی نداشت و چنانکه بیان خواهد شد به هر حال به حکم صریح عقل باطل است.

آموزه‎ تثلیث

تثلیث به این معناست که خداوند در سه شخص: خدای پدر، خدای پسر و روح القدس ظهور یافته است. براساس این نظر، خدا در عین حال که از منظر متعدد یکی است، ولی در سه شخصیت یعنی خدای پدر، خدای پسر و خدای روح القدس موجود می باشد. و هر سه آنها در تمام صفات الهی از جمله ازلیت، قدرت و جلال با هم برابرند.[۵] براساس نگرش مسیحیان، میان «أب» و «إبن» و «روح القدس» فرع و اصلی وجود ندارد. همه اینها از ارزش و اصالت یکسان برخوردارند. در عین اینکه از هم متمایزاند، واحد اند. مانند قوه حافظه و دراکه و اراده…»[۶] یعنی هر یک از «اب» و «ابن» و «روح القدس» خداوند تمام عیار و کامل است. در عین اینکه هر کدام خدای کامل است، هر سه تای شان نیز واحد حقیقی اند. «اقنوم أب» «أقنوم ابن» و «اقنوم روح القدس» در عین کامل بودن در الوهیت و متمایز بودن از هم،  واحد حقیقی اند.»[۷]

آموزه ی تثلیث اولین بار در شورای نیقیه (۳۲۵ م) و بعد از آن در قسطنطنیه (۳۸۱ م) و شورای کالسدون (۴۵۱ م) مورد تأیید پدران کلیسا واقع شد. شورای نیقیه بیشتر به واسطه فشار قسطنطین امپراطور روم، که خود سهمی در مذاکرات داشت، به هدفش که برابری کامل عیسی و روح القدس با خدا بود، دست یافت.[۸]

این اعتقاد نامه از همان آغاز از طرف بسیاری، مورد مخالفت واقع شد. از جمله این افراد آریوس کشیش برجسته اسکندریه بود که به لحاظ علم و زهدش، مورد احترام همگان بود، عقیده آریوس این بود که «خدا از خلقت کاملاً  جداست، پس ممکن نیست مسیحی را که به زمین آمده و چون انسان تولد یافته است با خدایی که نمی شود شناخت، یکی بشماریم.همان ورطه ای که انسان را از خالق خود جدا می نماید، ما بین خدا و پسر وی عیسی مسیح نیز موجود است….»[۹]

از آنجا که عقاید آریوس به سرعت از ناحیه مسیحیان مورد استقبال واقع شد، اسقف اسکندریه، مجلس تشکیل داده و در آن با رأی گیری، آریوس و دو نفر از پیروانش را از کلیسا اخراج نمود. پس از این واقعه و اوج گیری دامنه ی نزاع بود که قسطنطین درصدد برآمد با تشکیل شورایی در نیقیه آتش این جنگ را خاموش کند. جالب این است که هر چند امپراطور هنوز تعمید نگرفته بود، در این شورا به عنوان مدیر جلسه حاضر شد.[۱۰] اکثر حضّار اصولاً موضوع بحث جلسه را نفهمیده و منتظر بودند مبارزه یکطرفه شده تا با همان طرف هم آواز گردیده، قضیه را خاتمه دهند.[۱۱] اعتقادنامه شورای نیقیه را تاریخ نویس معروف به یوسیبیوس، از دوستان امپراطور، نوشته و اکثر حاضران آن را پذیرفتند. ولی آریوس و پنج نفر از همراهانش که آن را نپذیرفته بودند، از طرف قسطنطین تبعید گردیدند.[۱۲]

بطلان تثلیث

با توجه به تبیین تثلیث، باید گفت که این گزاره، با هیچ توجیهی از نظر عقل پذیرفتنی نیست. زیرا در ستیز با حکم عقل می باشد. ممکن است گزاره های دینی موافق عقل باشد و ممکن است موافق عقل نباشد اما عقل گریز باشد مانند تعداد رکعات نماز و … اما هیچ گزاره دینی نباید در تضاد کامل و صریح با عقل باشد والّا از حقانیت برخوردار نیست. تثلیث گزاره عقل ستیز است. به دلائل ذیل:

۱) تثلیث حقیقی با توحید حقیقی متباین است بگونه ای که با فطرت و بدیهیات اولیه عقلی در تضاد می باشد. مثل اینکه بگوئیم عدد یک همان عدد سه است. و برعکس.

 ۲) اگر هر یک از اقانیم سه گانه خداوند کامل و تمام عیار باشد، مستلزم تعدد خداوند است. و شرک صریح و بی نقاب می باشد. عقل هرگونه مانند و بدیل و شریک را از خداوند کامل غنی بالذّات و واجب الوجود نفی می کند. زیرا موجودی که صداقت در وجود و تمحض تام در کمال و وجود دارد، هرگز تعدد پذیر نیست. والا مستلزم محدودیت و ترکیب و احتیاج است. و با غنای ذاتی و أطلاق آن ناسازگار است.

از این روست که تثلیث به عنوان یک آموزه ی عقل ستیز، هیچ گاه توجیه قابل قبول خود را نیافته است و بخش بزرگی از کلیسای مسیحی را دچار این وضعیت نابهنجار می کند که چگونه علاقه و کشش قلبی مسیحیان را بدون اعتقاد به اینگونه تعالیم حفظ نماید.[۱۳]

تثلیث و ترکیب خارجی:

اگر از تعدد خداوند صرفنظر کنیم و بگوییم سه گانه بودن خداوند ولو با بساطت و وحدت خداوند متعارض است، اما امکان اینکه خدائی در یک ترکیب طبیعی، اتحاد پیدا کند، وجوددارد. اما واقع غیر این است زیرا مراد از ترکیب در اینجا ترکیب خارجی که عبارت از ماده و صورت است، می باشد چنین ترکیبی وقنی ممکن است محقق شود که سه چیز، یکسان و برابر مطرح نباشد بلکه یکی استعداد و قوه محض است و دیگری فعلیت محض در حالی که در تثلیث أب و ابن و روح القدس چیزی به عنوان قوه و فعل مطرح نیست. بنابراین ترکیب اب، و ابن و روح القدس، ناممکن است. و غیرقابل تحقق است. اگر مراد از ترکیب تثلیث، ترکیب ذهنی یعنی امکان وجودباشد نیز سخن مردود است زیرا اوّلاً هیچ یکی از اقانیم ثلاثه بصورت متفاوت ممکن و وجود مطرح نشده است برغم اینکه اگر چنین چیزی را با تسامح بپذیریم باید قبول کنیم که تمام ممکنات شایستگی الوهیت را دارا است.

اگر تثلیث را یک راز ایمانی و تعبدی تلقی کنیم در این صورت چرا تربیع و تخمیس و …(چها خدایی و پنج خدایی و…) را به عنوان یک راز ایمانی قبول نمی کنیم برای اینکه تثلیث نسبت به تربیع و… هیچ رجحانی ندارد. همگی به یک اندازه عقل ستیز می باشد. تثلیث بدان علّت به نام راز ایمانی مطرح شده است که با عقل و خداوند در ستیز است. پس هر چیزی که ضد عقل باشد می تواند یک راز ایمانی بحساب آید!! مزید بر اینکه مستلزم تعارض عقل با دین می گردد در حالی که نباید دین با عقل در تعارض باشد

تلاش برای رهایی از تثلیث

مسیحیت جهت حل مسأله تثلیث و سازگاری آن با اصل مسلم توحید، راه های مختلفی را پیموده است.

۱ . جمع بین توحیدی که در تورات آمده با تثلیث. به معنای این که تثلیث در تورات نیز وجود داشته ولی غیر واضح بوده و این عهد جدید است که آن را آشکار نموده است.

۲ . توحید در تورات را پذیرفته و تثلیث را به گونه ای توجیه نماییم که با آن سازگار باشد: به اینکه گفته شود منظور از تثلیث، « تثلیث در عین وحدت»  می باشد.

۳ . تثلیث از چیزهایی است که عقل قادر به درک آن نبوده و صرفاً باید به آن ایمان آورد.

۴ . توحید خالص را پذیرفته و تثلیث را ردّ نماییم، این نظریه را جمعی از بزرگان مسیحیت از قبیل برنابا و آریوس مصری و فرقه ی کویکرها که در قرن هفدهم بوجود آمدند،ابراز داشته اند.[۱۴]

تثلیث و وحدانیت خداوند

آموزه تثلیث با اعتقاد به یکتایی خداوند کاملاً در تعارض است. اگرمسیح و روح القدس را از حیث ذات در ردیف خداوند قرار دهیم. لزوماً صفات الهی از جمله ازلی و ابدی بودن را باید به آنها نسبت دهیم. و به این ترتیب، هر سه واجب الوجود خواهند بود.

تعدّد وجودهایی که وجود ذاتی آنها می باشد، مستلزم نفی توحید ذاتی می باشد. توضیح مطلب اینکه توحید، دارای چهار مرتبه؛ توحید ذاتی، توحید صفاتی، توحید افعالی و توحید عبادی می باشد. توحید ذاتی به این معناست که تنها یک ذات که وجودش واجب است، موجود می باشد. توحید صفاتی به معنای اتحاد صفات با ذات الهی، و اتحاد صفات با یکدیگر است. توحید افعالی یعنی آفرینش فعل الهی و هیچ چیز، با وی در این امر، شریک نیست. و توحید عبادی یعنی تنها خدای یکتا که دارای همه صفات جمال و کمال است سزاوار پرستش می باشد، عدم اعتقاد به هر یک از این مراتب گرایش به نقطه مقابل آن که شرک در آن زمینه می باشد را دربر دارد. و به همین دلیل شرک نیز دارای چهارمرتبه شرک ذاتی، شرک صفاتی، شرک افعالی و شرک در عبادت می باشد.

با توجه به آنچه درباره ی مراتب توحید و شرک گفته شد اعتقاد به اینکه مسیح و روح القدس از حیث ذات در کنار خدا هستند مستلزم چند وجودی است که وجودشان ضروری بوده و هر یک خدایی جداگانه می باشند. به همین دلیل قرآن به شدت تثلیث را ردّ می کند.[۱۵] و آن را نشانه ی کفر و شرک می داند.[۱۶]

پی نوشت:

[۱]  . تاریخ جامع ادیان، جان بی ناس، علی اصغر حکمت، ص ۶۱۷، سازمان…، ۷۰.

[۲]  . همان، ۶۱۷.

[۳] . ر.ک: مقارنه الادیان، الدکتور احمد شلبی، ج ۲، (مسیحیت)، ص ۱۳۸، مکتبه النهضه المصریه، قاهره، دهم، ۱۹۹۸.

[۴]  . تاریخ تمدن، ویل دورانت، گروه مترجمین، ج ۳، ص ۶۸۲، سازمان انتشارات…، ویراسته دوم، دوم، ۶۷.

[۵]  . ر.ک: خداوند ما عیسی مسیح، جان والوورد، مهرداد فاتحی، ص ۲ ـ ۳، کلیسای جماعت ربانی، ندارد.

[۶] . جان ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، چ چهارم، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ۱۳۷۰، ص ۶۴۳.

[۷] . رشید رضا، المنار، ج ۶ / ۸۷ ـ ۸۶، دارالمعرفه، بیروت، طبع دوم، بی تا.

[۸] . خدایان و آدمیان، هنری بمفورد پارکز،محمد بقایی (ماکان)، ص ۴۷۸، قصیده، ۱۳۸۰.

[۹]  . تاریخ کلیسای قدیم در امپراطور روم و ایران، و.م . میلر، علی نخستین، ص ۲۴۰، ندارد، ۱۹۳۱.

[۱۰]  . همان، ۲۴۲.

[۱۱]  . همان، ۲۴۳.

[۱۲]  . همان، ۲۴۴.

[۱۳]  . ر.ک: خداوندما عیسی مسیح، جان والوورد، مهرداد فاتحی، ص ۸، کلیسای جماعت ربانی، ندارد.

[۱۴] . ر.ک: مقارنه الادیان، دکتر احمد شلبی، ج ۲، ص ۱۴۴ ـ ۱۴۵، مکتبه النهضه المصریه، دهم، ۱۹۹۸.

[۱۵] . نساء ۱۷۱.

[۱۶]  . مائده، ۷۳.

نویسنده: حمید رفیعی.

آموزه های عقل ستیز باب و بهاء

اشاره:

علی محمد باب مؤسس آیین بابیت است و حسنیعلی بها مؤسس فرقه بهائیت و ادامه دهنده بابیت درقالب بهائیت است. باب و بهاء که هردو ادعای نبوت و ادعاهای متناقض دیگر را نیز نموده اند مطالبی را از خود بروز داده اند که با هیچ معیاری قابل پذیرش نیست. در این نوشته در ابتدا آموزه های متناق آنان منعکس شده و سپس سؤالاتی مطرح گردیده که بهائیان ملزم به پاسخگویی آنها هستند.

 

در کتاب بیان، علی محمد گفتارهایی را بر زبان جاری ساخته که نه با عقل ساز گار است و نه با علم که ما گذرا به اینها اشاره می کنیم «آنچه از حیوان(سگ و خوک و ……) بیرون می آید پرهیز نکنید مگر اینکه لطافت را دوست داشته باشید»[۱]

معنای این جمله چه چیزی می تواند باشد جز اینکه از نظر باب خوردن مدفوع این حیوانات حلال اعلام شده است؟

در جایی دیگر می گوید:«شما انواع داروها و مسکرات را نباید مالک شوید و نباید آنها را بخرید و بفروشید و به کار بندید، مگر آنچه را دوست می دارید که بخواهید بکنید.»[۲]

آیا این دستور علی محمد باب  چه معنایی می تواند داشته باشد؟ مردم با دارو چه رفتاری باید داشته باشد و چه تناسبی بین دارو و مسکرات وجود دارد که این دستور مبهم و بی معنا شامل آنها می شود؟

از ادعاهای حسینعلی بهاء که خود نیز عدم مطابقت با موازین عقلی و عملی است اشاره می کنیم:

  1. بگو در هیکل من جز هیکل خدا دیده نمی شود و نه در زیبایی من جزء زیبایی او، و نه در هستی من جز هستی او، و نه در ذات من جز ذات او و نه در حرکت من جز حرکت او و نه در سکون من جز سکون او و نه در قلم من جز قلم چیره و ستوده او دیده نمی شود.[۳]
  2. هیچ خدایی جز من که(در عکّا) زندانی نشده و یگانه ام وجود ندارد.[۴]
  3. بهاء مقام خود را مقام نفس خدا در عالم امر و خلق می داند و به همین اساس خویشتن را قبله گاه مریدان شمرده و دستور داده وقتی که نماز می گذارند رو به سوی وی آورند«چون خواستید که نماز بگذارید روی خود را به سوی مقام اقدس و مقدّس من بگردانید»[۵] در جای دیگر می گوید:«اگر بهاء درباره آب؛ حکم باده را صادر کند و درباره آسمان چون زمین حکم نماید …. همگی درست است و شک در آن نیست و هیچ کس را نرسد که بر آن اعتراض یا چون و چرا نماید.»[۶]

آیا این سخنان حسینعلی نوری با کدام عقل قابل پذیرش است؟ چگونه ممکن است که یک مخلوق به خدا تبدیل شود؟ با کدام معیار هر چه او بگوید درست است حتی اگر بگوید زمین آسمان است و آسمان زمین! و کسی حق اعتراض علیه او را ندارد؟

آیا این سخنان باب و بهاء از نظر عقلی مردود نیست؟  و آیا سخنان بهاء و سایر سران بهائیت مخالف و مغایر با ملاک های دینی و حتی غیر دینی نیست ؟

پی نوشت

[۱] . کتاب بیان عربی، ص ۲۸.

[۲] . بیان عربی، ص ۴۲.

[۳] . کتاب مبین، ص ۱۷.

[۴] . کتاب مبین، ص ۳۹۶.

[۵] . کتاب اقدس، ص ۳ و ۴.

[۶] . کتاب اقدس، ص ۴.

وهابيت و عقل ستيزي

وهابيت جزء جریان­های ظاهرگرای اهل سنت است که جمود بر ظاهر از اصول بنیادی آنان می­باشد و از قوه عقل در اثبات معارف دین و احکام فقهی استفاده نمی­کنند و آن را در این عرصه­ ها حجت نمی­دانند، تأویل در آیات قرآن را جایز ندانسته و کسانی که قائل به تأویل برخی آیات است سخت ملامت می­ کنند[1] و از براهین عقلی در اثبات وجود خدا و اسما و صفات ایشان استفاده نمی­کنند، تکیه­ گاه آنان در این موارد ظاهر آیات و روایات است، ابن تیمیه به صراحت می­گوید که حتی‌ در اصول‌ دین‌ هم‌ باید به‌ کتاب‌ و سنت‌ رجوع‌ کرد و تنها قرآن‌ است‌ که‌ برای‌ مطالب‌ الهی‌ دلایل‌ عقلی‌ بیان‌ می‌کند.[2]

برخی از روایات که در حقیقت از اسرائلیات است و به متون و منابع حدیثی اهل سنت راه یافته است و در حقیقت خلاف صریح عقل می­باشد، پایه و مبنای اندیشه وهابیت در باره خداوند تبارک و تعالی و اسما و اوصاف ایشان را تشکیل می­دهند و از این­رو اکنون عقاید وهابیت در باره توحید مشحون از تشبیه و تجسیم است،[3]

سيد رشيد رضا مى‌گويد: «تقليد، آنان را به جايى كشانده كه به ظواهر هرچه از اخبار موقوفه، مرفوعه و مصنوعه رسيده اعتقاد پيدا مى‌كنند، اگرچه شاذ، منكر، غريب و يا از اسرائيليات باشد؛ مثل رواياتى كه از كعب الاحبار و وهب بن منبه رسيده است. همچنين با قطعيات و يقينيّات عقل مخالفت كرده و هركسى كه با عقايدشان مخالف باشد تكفير و تفسيق مى‌كنند»[4] .

كاتب سودانى معتصم مى‌گويد: «اگر بناست تا اين حد انسان نسبت به احاديث منفعل باشد، بايد عقايد اسلامى را اسير هزاران حديث جعلى و اسرائيلياتى دانست كه يهود آن‌ها را در عقايد اسلامى وارد كرده است»[5]

ابن تیمیه رهبر فکری وهابيت عقل را عنصر مستقل در درک احکام نمی­شناسد و معتقد است که تمام احکام در کتاب و سنّت آمده است. او می­گوید  کسانی که ادّعای تمجید از عقل دارند، در حقیقت ادّعای تمجید از بتی دارند که آن را عقل نامیده­اند.[6] هرگز عقل به­ تنهایی در هدایت و ارشاد کافی نیست، وگرنه خداوند رسولان را نمی­فرستاد.
ابن تیمیه در جای دیگر عقل صریح را می­پذیرد و می­گوید که این نوع عقل با قرآن و سنّت مخالفتی ندارد: « آنچه سلف و امامان بر آن اتفاق دارند، مخالف عقل صریح نیست. آنچه مخالف عقل صریح باشد، باطل است و در کتاب و سنّت هیچ امر باطلی وجود ندارد، و لکن در آنها الفاظی وجود دارد که بعضی از مردم معنایشان را نمی­فهمند یا از آنها معنای باطلی می­فهمند. در این موارد اشکال از مردم است، نه از کتاب و سنّت. [7]
ابوزهره نیز در کتاب ابن تیمیه­اش تأکید می­کند که ابن تیمیه به نتایج عقل مجرد اعتماد ندارد.
کلام ابن تیمیه در  باره عقل نوعی بازی با الفاظ است و او معنای عقل صریح و عقل مجرد را بیان نمی­کند. پیروان فکری ابن تیمیه باید صریحاً بیان کنند که آیا عقل بشری از نظر آنان در استنباط احکام جایگاهی دارد یا نه؟ از کلمات وهابیون و نظریات مخالفان اینچنین برداشت می­شود که عقل در نزد آنان جایگاهی ندارد. ردّ جایگاه عقل در استنباط احکام از سوی وهابیون در حالی است که خداوند در آیات فراوانی به تعقل و تفکر دعوت می­کند.[8]

در نتیجه عقل ستيزی یکی از مبانی ظاهرگرایان و خصوصاً وهابیت می­باشد، آنان به ظاهر آیات و روایات اکتفا می­کنند تأویل عقلی را قبول ندارند و همه آیات را بر ظواهر شان حمل می­کنند، آن جا خداوند از «یَد»، «وجه»، «استوا» و…سخن گفته است می­گویند همین ظاهر مراد است! خداوند واقعاً دارای دست و صورت و…است!

لذا در تمام آثار وهابیت بعد از ابن تیمیه ما چیزی به نام جایگاه عقل نداریم و تنها ابن تیمیه دو اثر در باره عقل نوشته است یکی به نام«درء التعارض العقل و النقل» دوم« موافقه صحیح المنقول لصریح المعقول »  که این دو کتاب در حقیقت جایگاه عقل را در امور شرعی اعم از اعتقادی و فقهی را رد می­کنند.

بن‌باز مفتی بزرگ وهابیت مدعی بود که زمین ثابت است و این ماه و خورشید است که به دور زمین می­چرخند.[9]

نتیجه خرد گریزی و خرد ستیزی وهابیت در اعمال و رفتار خشین و بی­رحمانه آنان ظهور و بروز پیدا نموده است، امروز جهان اسلام شاهد این تجاوزها و بی­رحمی­هاست، آنان بی محابا دیگران را تکفیر می­کنند و گروه گروه انسان­های بی­گناه را سر می­برند و … دلیل آنها ممکن است ظاهر برخی آیات و روایات فاقد سنت و یا از اسرائلیات باشند.

[1] . ر.ک: أصول مذهب الشيعة الإمامية الإثني عشرية – عرض ونقد –، ناصر بن عبد الله بن علي القفاري، الرضا للنشر و التوزیع، اول، 1414 هـ، ج1، ص 125.

[2] . ابن تیمیه‌، مجموعة التفسیر شیخ‌ الاسلام‌ ابن تیمیة، ج۱، ص۳۸۵، بمبئی‌، ۱۳۷۴ق‌/۱۹۵۴م‌.

[3] . دقایق التفسیر، ابن تیمیه، عبدالحلیم، دمشق، دوم، مؤسسه القرآن، 1404ق.ج2 ص 171.

[4] . اضواء على السنة المحمدية. محمود ابوريه. ، بيروت، دارالکتب الاسلامي، بي تا ص  ٢٣ . به نقل از رشيد رضا.

[5] . الحقيقة الضائعة. الكاتب السوداني الشيخ معتصم سيد احمد ، مؤسسة المعارف الاسلامية الطبعة: دوم، بی تا، … ص  ٣۶٢ .

[6] . موافقه صحیح المنقول لصریح المعقول،ابن تيميه عبدالحليم ، بیروت‌، 1405ق‌/1985م‌ ج1، ص 21 .

[7] . المفيد في مهمات التوحيد، دكتور عبد القادر بن محمد عطا صوفي، دار الاعلام، اول 1422هـ- 1423هـ،، ص 27.

[8] . ابوزهره‌، محمد، ابن تیمیة حیاته‌ و عصره‌، مصر، ۱۹۵۸م‌، ص 87.

[9] . دروس للشيخ عبد العزيز بن باز، ج2ف 18.