عزّت نفس

نوشته‌ها

پرورش خودباوری در فرزندان

علل بسیاری از رفتارهای آسیب‌زای یک کودک و دانش‌آموز در خانه و یا در مدرسه مخصوصاً افت تحصیلی آنان ریشه در کمبود و یا ضعف عاملی است به نام خودباوری.

فاصله خواستن تا توانستن تنها یک گام است و این گام فقط و فقط زمانی طی می‌شود که ما در باورمان قدرت برداشتن این گام را بیابیم. خانواده و والدین اولین جایگاه و مدرسه دومین جایگاهی است که نقش غیر قابل انکار در ایجاد و تقویت خودباوری در کودکان را دارند.

خودباوری یعنی احساس ارزشمند بودن، این احساس از طریق مجموعه‌ای از عواطف، احساسات و تجربیات بدست می‌آید، به نحوی که فرد خود را با کفایت و موفق می‌داند.

هسته اولیه خودباوری از کودکی آرام آرام توسط والدین و اطرافیان در اطراف فرد مورد نظر شکل می‌گیرد و ایجاد می‌شود.

در محیطی پر از ترس کودک می‌آموزد که دائماً بترسد و احساس ناامنی کند.

در محیطی پر از شادی او می‌آموزد که شاد باشد و در محیطی پر از تشویق او می‌آموزد که بزرگ باشد.

به عبارتی خودباوری در کودک از نوع نگاه، نگرش، رفتار، برخورد و توقعات دیگران از همان طفولیت جوانه می‌زند و بزرگ می‌شود و به محصول می‌نشیند.

تحقیر، طرد کردن، بی‌احترامی، سرزنش، تهدید، مقایسه نابجا، تکرار دائم نکات منفی همه و همه راه‌هایی هستند که مسلماً نمی‌توانند در کودک به خودباوری منجر شود. برعکس راه‌های مناسبی مانند پذیرش، احترام، محبت، توجه، جدی گرفتن، گوش دادن، تشویق، حمایت و انتظارات معقول وجود دارد که کاربرد یکایک آنها برای رسیدن به سر منزل مقصود می‌تواند مفید باشد.

یک پدر و مادر مسئول یا آموزگاری شایسته اگر بخواهند در این راستا قدم‌های بلندتری بردارند، می‌توانند از راهکارهای بهتری نیز کمک بگیرند از جمله:

– در آغاز به کودک بیاموزیم که نقاط ضعف و قوت خود را شناسایی کند. با این کار او افق حرکت خود را می‌تواند بیابد.

– بعد از شناخت نقاط قوت و ضعف نباید احساس نگرانی یا خجالت کند برعکس باید احساس رضایت‌مندی و خوشنودی نماید. قدر مسلم هیچ انسانی ولو بسیار دانا و حکیم قادر به انجام هر کاری نیست.

احساس با ارزش بودن زمانی در فرد ایجاد می‌شود که بعد از شناخت نقاط ضعف و قدر خود اولین گام‌های جدی را بردارد. در واقع در این هنگام است که او یاد گرفته خودش باشد نه دیگری.

تشویق توانایی، حمایت از تلاش‌ها، تشویق به تجربه کردن راه‌های مختلف برای حل یک مسئله به ایجاد و تقویت احساس کفایت در کودک کمک می‌کند.

واگذاری تدریجی برخی مسئولیت‌ها، تشویق به ایجاد ارتباط سالم با اطرافیان، ایجاد فرصت‌هایی برای تبادل تجربیات می‌تواند به ایجاد و تقویت احساس مسئولیت کمک کند.

پذیرش کودک به عنوان یک فرد و عدم مقایسه بی‌مورد او با دیگران و هم چنین پذیرش عواطف و احساسات او می‌تواند به ایجاد احساس امنیت در کودک کمک کند.

– فرد خودباور نشانه‌های بارزی از احساس ارزشمند بودن و خودباوری در عملکرد روزانه خود دارد از جمله آن که:

چنین فردی مسئولیت‌پذیر است، نسبت به پیشرفت خود احساس افتخار دارد، دامنه وسیعی از هیجانات و احساسات را از خود نشان می‌دهد و دیگران را به راحتی تحت تأثیر قرار می‌دهد.

رحمت‌الله اردستانی

منبع: راسخون

راهکارهاى تربیت کودک با مهرورزى و محبت

 مهندسى ژنتیک، مى‏ تواند به والدین کمک کند تا نابهنجارى‌هاى کروموزومى منجر به اختلال در سلامت جسمانى در دوره باردارى را شناسایى کند؛ اما هیچ علمى نمى‏ تواند، خلق و خوى کودک را در زمان جنین بودنش، پیش‏ بینى کند. زوجین در هنگام آشنایى، توجهى به ترکیب خلق و خوی‌شان بر زنجیره وراثتى نسل بعدى خود ندارند.

وراثت و تربیت، دو عامل مهم در شکل‌‏گیرى خلق و خوى افراد مى‏ باشند؛ بنابراین اگر علمى وجود ندارد تا پیش‌‏بین وضعیت روانى و عاطفى فرزند باشد، با راهکارهاى تربیتى، والدین مى‌توانند برخى از تغییرات را در بعد عاطفى و روانى کودکشان ایجاد کنند. این که افراد در فعالیت روزمره، پرانرژى، هوشیار و خوش‌بین باشند، مطلوب جامعه آرمانى است. والدین همیشه در آرزوى داشتن فرزندان هوشیار، پرانرژى و خوش‌بین هستند تا موفقیت و خوشبختى آنان را ببینند.

شناخت خلق و خوى و هیجانات در طول دوره‌هاى رشد و این که در هر دورهریال با هر یک چگونه مى ‏بایست برخورد کرد، والدین را در شکل‏‌دهى خلق و خوى و مدیریت هیجانات فرزندشان یارى مى ‏رساند. با شناسایى نیازهاى روحى هر انسان در دوره ‏هاى رشد از جنین تا پایان دوران کودکى و نحوه پاسخگویى به این نیازها مى‏ توان از مشکلات جبران ‏ناپذیر در دوره‏‌هاى بعدى زندگى جلوگیرى کرد. هر دوره رشد نیاز مختص خود را دارد که در صورت عدم پاسخگویى، موجب انحراف از مسیر تربیت افراد پرانرژى، هوشیار، خوش‌بین و خلاق مى‏ شود.

دوره پیش از تولد

جنین تک سلولى، موجودى کنش‌پذیر است، واکنش به کنش‏‌هاى دوران جنینى را پس از تولد بروز مى‏ دهد، ترس، خشم، نفرت و غم، تجربه ‏هاى ناخوشایند هیجانى هستند که هورمون‏‌هاى ویژه خود را در سراسر بدن مادر منتشر مى‏ کنند. جنین از طریق خون، گیرنده این هورمون‏‌ها مى ‏باشد. مادر خشمگین با ابراز خشم بر اطرافیان یا هر چیزى خشم را برون می‌‏ریزد، اما جنین در این دوران ابزار ابراز خشم را ندارد.

برخوردارى مادر از محیطى آرام و مصون از تجربه هیجانات ناخوشایندى که ذکر شد ضرورى است. مدیریت هیجان براى ادراک شدت‏‌هاى پایین این هیجانات و کم کردن طول مدت تجارب مى ‏تواند، صدمات و آسیب‏‌هاى وارد به جنین را کاهش دهد. هیجانات ناشى از موقعیت‏‌هاى متفاوت به دلیل ویژگى‌هاى موقعیت ناخوشایند تجربه مى‏ شوند که مادران مى‏ توانند بازنگرى مجدد داشته باشند و تصمیم‏ گیرى‏‌هاى مهم را با کمک مشاور انجام دهند؛ براى مثال: ترس و نگرانى ‏هاى ناشى از موقعیت پرورش فرزند با آموزش و پرسش اصل موقعیت را روشن مى‏ سازد و نگرانى را کمتر مى‏ کند. ارزیابى منفى شخصى از هیجانات نیز مى‏ تواند تجربه هیجانات را ناخوشایند سازد، در این هنگام مشاوره با فرد دیگر و گرفتن نقطه نظرات وى ارزیابى‌هاى منفى را به تعادل نزدیک مى‏ کند.

روابط با افراد خونگرم، پرانرژى و بامحبت مادران باردار را در تجربه کردن ایام باردارى آرام یارى مى‏ رساند.

بازشناسایى زیر فهرست‌هایى از ترس ‏ها، خشم ها، نفرت‏‌ها و غم ‏ها که هیجانات ناخوشایند هستند؛ هم چنین فهرست ساختن از شادى ‏ها، علاقمندى‏ها و آنچه آرامش‏ بخش است، سپس تفکر در خصوص موقعیت‌هاى ایجادکننده این هیجانات، و بازنگرى در ارزیابى ‏ها مى‏ تواند نگرش جدیدى را بازآفرینى کند. مادر باید در این دوره به عوامل شادابى و نشاط و آرامش توجه کند، بنابراین تقویت کردن افکار مثبت و برنامه‌ریزى براى آینده روشن و تکرار عبارات امیدبخش به مادر کمک مى‏ کند تجربه ‏هاى خوشایندى داشته باشد. علاقمندى ‏هاى غیر قابل دسترس موجبات ناامیدى مادر مى‏ گردد. توجه داشتن به این مطلب که علاقمندى متوقف نمى‏ شود، تنها جهت و شدتش تغییر مى ‏کند؛ متمرکز کردن جهت علاقه به سوى فرزندى که در راه است؛ تفکر در این که تفاوت مادران گونه انسانى با حیوانات در قدرت عشق مادران است. مهرورزى عاشقانه مادر مقدس است اما محبت حیوان به فرزندش غریزى مى ‏باشد و تصور لحظات پرورش فرزندش و لذت پیش‏رو، موجب شدت علاقه و امیدوارى مادر مى‏گردد.

عدم توجه به کنترل شدت هیجانات و کم نکردن آن مانند: ترس، خشم، نفرت و غم و تجربه بلندمدت این هیجانات ناخوشایند به استرس هیجانى تبدیل مى‏ شود و نوزادان در معرض این خطرات قرار مى‏ دهد: سقط جنین، زودرسى، کم وزنى هنگام تولد، بیمارى تنفسى، شکافتگى مادرزادى خط میانى سقف دهان و … تنگى باب‏المعده تنگ شدن خروجى معده نوزاد که باید از طریق جراحى درمان گردد تصور این که حالت بدن در تجربه‏‌هاى ناخوشایند ناشى از استرس هیجانى، بدن را در چه وضعیتى قرار مى‏دهد، و جنین به عنوان موجودى کنش‏ پذیر واقعیت را بیشتر روشن مى‏ کند. براى مثال ترس و اضطراب خون را به سایر اندام ‏ها مى ‏رساند تا در وضعیت حمله و یا دفاع قرار گیرند، خون‏رسانى به رحم کاهش مى‏ یابد، در نتیجه جنین، اکسیژن و مواد غذایى کمترى دریافت مى ‏کند، ورود هورمون‏‌هاى استرس‏‌زا به جنین موجب تندخویى و اختلال‏‌هاى گوارشى پس از تولد نوزاد مى‏ شود.

از تولد تا سه سالگى

الف) از تولد تا یک سالگى

از لحظه زایمان نوزاد دیگر کنش‏ پذیر نیست، به محیط خود واکنش نشان مى‏ دهد، با جیغ و گریه به دنیا پا مى‏ گذارد، تغییر محیط موجب مى‏ شود، نخستین تنفسش با گریه همراه گردد. گریه محرک پیچیده‏اى است که از لحاظ شدت فرق مى‏ کند، از ناله تا پیام ناراحتى تمام عیار نوسان دارد. نیازهاى جسمانى موجب گریه ‏اش مى ‏شود، تغییر دما، گرسنگى، درد، بهداشت (تعویض پوشک) و خستگى خواب‏‌آلودگى نیازهاى نخستین او مى‏ باشد.

پاسخگویى سریع و به انتظار نگذاشتن موجب قطع سریع گریه‌اش مى ‏شود. البته همراه کردن پاسخگویى‏‌ها با مهر و محبت، نوازش و سخن گفتن مادر توانسته است، نوزادان بدقلق و ناآرام را نیز خوش‏ خلق و آرام کند. بنابراین تأثیر محبت، نوازش و سخن مهربان مادر به هنگام عملیات‏‌هاى ساده بسیار زیاد است، نوازش بدن و پوست نوزاد آرامش روحى و روانى مادر و نوزاد را همزمان تأمین مى‏ کند.

با انجام آزمایشاتى در آمریکا دانشمندان به این مطلب رسیدند که نوزادان از دو هفته آخر باردارى به صداى مادر خود حساس هستند، اگر مادران در دو هفته آخر داستانى را با صداى بلند خواندند نوزاد پس از تولد به صداى مادر و همان داستان حساسیت نشان دادند.

در دین مقدس اسلام، تلاوت قرآن، زیارات و ادعیه، بسیار تأکید شده است. مادر مى ‏تواند با خواندن این موارد تأثیرات ویژه‏اى بر جنین بگذارد. حتى اگر مادران عباراتى که برایشان انرژى ‏بخش یا امیدآفرین است را با صداى بلند و لحن آرام تکرارکننده موجب آرامش خود و نوزادشان مى ‏شوند.

بعد عاطفى و روانى مانند جسم، نیازمند توجه است و بذل توجه و محبت، موجب تقویت و رشد عاطفى کودک مى‏ شود البته دانشمندان، محبت و تحریک عاطفى را براى رشد جسمانى ضرورى مى‏ دانند. عدم دریافت محبت و توجه عاطفى در رشد جسمانى اختلال ایجاد مى‏ کند، هم چنین مشکلات شناختى و عاطفى ماندگار نیز پیامد اختلال رشد جسمانى خواهد بود.

صبر و تلاش دو عامل مهم براى محبت کردن مادر به کودک است، مادران صبور، مهربان و پرتلاش در مهرورزى، فرزندانى آرام و سازگار دارند که این به نفع خود مادر هم هست، مادران کودکان ناآرام، احساس عدم شایستگى در خود را باید تحمل کنند، گریه‏‌هاى کودک نیز منجر به ناراحتى دیگر براى مادر مى‏ شود.

عزت نفس و اعتماد به نفس از تولد تا یک سالگى توسط رابطه گرم، پر مهر و پذیراى مادر ایجاد مى‏ شود.

بى ‏اعتمادى در صورتى روى مى ‏دهد، که نوزاد براى برآورده شدن نیازهایى مانند: تعویض پوشک، تغذیه و خواب انتظار طولانى بکشد و یا در هنگام پاسخ گویى به نیازهایش با مهربانى پذیرایش نباشند. مهربان نبودن مادر، بى‏رحمانه برخورد کردن مادر، موجب بى‏ اعتمادى کودک به افراد بزرگسال و دنیاى اطرافش مى‏ شود که زمینه ایجادى بستر جرم‏ خیزى کودک در آینده است.

ب) از یک سالگى تا سه سالگى

در این دوره، مهارت گفتارى کودک رشد بهترى پیدا کرده است، و کم کم کلمات و عباراتى بیان مى‏دارد. نیاز این دوره از لحاظ روانى، «خودمختارى» مى ‏باشد. همزمان با این دوره والدین از کودک انتظاراتى دارند، مانند: غذا خوردن با قاشق و چنگال، کمک کردن در جمع‏ آورى اسباب‏ بازى ‏هایش، پوشیدن لباس و استفاده درست از سرویس بهداشتى.

کودکان اظهارات خود را با گفتن «نه!» و «خودم مى ‏توانم انجام دهم» به پدر و مادر اعلام مى‏ کنند، آنها نیازمند آن هستند که خود بیاموزند و امتحان کنند و خودمدارانه وارد عمل شوند والدین اگر فرصت کافى به کودک بدهند، تا خطاهایش را تصحیح کند، با مهربانى به او آموزش دهند و کودک را به باد انتقاد با لحن مهربان نگیرند؛ پس از سه سالگى شاهد انجام موارد فوق و هم چنین مهارت‏هاى دیگرى که انتظار انجامش را از کودک نداشتند، خواهند بود.

در مجموع اعتماد و خودمختارى از تربیت عاشقانه و انتظارات معقول، براى کنترل مشکلات در آغاز سال دوم زندگى به وجود مى‏ آیند.

خودمختارى موجب رفتارهاى سازگارانه با محیط، روابط صمیمى با دیگران، حل مسائل زندگى به صورت خلاق، پرانرژى و امیدوارى فرد به آینده در دوره بزرگسالى مى‏گردد.

ج) از سه سالگى تا شش سالگى

کودکان از سه سالگى با بیان هر چه که دوست دارند یا ندارند؛ با عقاید تازه، با دفاع از تمایلات خود، با ترکیب آنچه از بزرگترها در درستى یا غلط بودن چیزى شنیدند، رابطه جدیدى را با بزرگسالان برقرار مى‏ کنند.

اریکسون دانشمند و روانشناس معروف آلمانى، اوایل کودکى را دوره «شکفتن عمیق» نامید. کودکى که در دوره رشد قبلى، با تربیت عاشقانه، به خودمختارى و اعتماد به ارتباط گرم با والدین رسیده، آرامتر است؛ سازگارى بیشترى دارد و انرژى خود را براى حل برخى تعارض‏‌ها آزاد مى ‏کند. کودک همزمان نیاز روانى دیگرى دارد به نام «ابتکار»، این واژه در علم روانشناسى به معناى متکى به خود، شجاع و بلندپروازى است. تکالیف و مهارت‏‌هاى جدید را امتحان مى‏ کند، مى خواهد از پس آن برآید. نیازمند آموزش است، که با همراهى گروه همسالان و یا والدین، خود به خود آموزش را مى‏ گیرد.

کودکان امروز اسباب‏ بازى‏‌هاى رنگارنگ و متنوع دارند، اما متأسفانه هم بازى به نام پدر و مادر ندارند.

بازى وانمود کردن به پلیس شدن، دکتر شدن و معلم شدن، نشان از جستجویش براى یافتن الگوهاى رفتارى نقش‏‌هاى اجتماعى‌اش در آینده است، تا پیوندش با جامعه اطراف گسترده شود. پدر و مادرانى که در این بازى‏‌ها مشارکت دارند، به کودکان در پیدا کردن الگوهاى صحیح از نقش‌هاى اجتماعى، یارى رسانده‏ اند.

کودک درباره خودش فکر مى ‏کند، ویژگى‏‌هاى ظاهرى‏اش مانند: لباس، نام، اسباب‏‌بازى‌هایش و رفتارهاى روزانه‌اش، درک عینى او از خود است. پدر و مادرى که کودک را یارى کند تا ویژگى‏‌هاى روحى مانند، مهربانى، نظم و هر ویژگى خوب را به فهرست کودکش اضافه کند و بیان صریح این که: «تو مهربانى»، «تو منظمى» و «خوب کمک مى‏ کنى» و …، دایره اطلاعات کودک از خودش را افزایش مى ‏دهند.

کودک در این دوره از هیجاناتش نیز سخن مى‏ گوید، این که چیزى موجب ترس یا خوشحالى ‏اش مى ‏شود و یا چه چیزى را دوست دارد. والدینى که سعى مى‏ کنند با پرسش و بازى، ترس ‏ها، خوشحالى ‏ها و غیره ر اپیدا کنند، یا به دنبال روش‏ هایى باشند تا به عوامل شادى و علاقمندى کودکشان بیفزایند؛ با کارهاى کوچکى به کودک در شناخت هیجاناتش کمک کرده‏ اند.

کودک نسبت به اشیاء و والدین احساس مالکیت دارد مثل «این اسباب‏ بازى مال خودم است.» و یا «مامان خودمه» تلاش ‏هاى اولیه کودک براى تملک بیشتر اشیاء و والدین، علامت خودخواهى نیست، بلکه نشانه پرورش «خودمدارى» است. «خودمدارى» مرزهاى بین کودک و دیگران را روشن مى ‏کند.

«خودمدارى» اشاره به «من چه هستم» دارد. دعواهاى کودکان بر سر تصاحب اسباب ‏بازى، دعواى «موجودیت و فردیت من» و «موجودیت و فردیت دیگرى» است و این که هیچ کس نمى‏ خواهد، وجودش و جانش تهدید شود. بزرگسالان مى ‏بایست در هنگامه این دعواها این نکته مهم را دریابند و با اشاره و تأکید بر مالکیت کودک، ابتدا کودک را از احساس ناامنى به احساس امنیت سوق دهند در چنین مواردى، این عبارت کارساز است: «بله این اسباب ‏بازى مال توست.» و سپس بپرسند و اجازه بخواهند:

«مایل هستى و اجازه مى دهى به فرد دیگرى بدهى؟» اگر «نه» شنیدند، کودک دیگر را به سمت چیز دیگرى توجه دهند و به «نه» صاحب اسباب بازى احترام بگذارند.

کودک خود را شایسته و توانا در انجام مهارت‏هاى جدید فرض مى ‏کند، ارزیابى ‏اش از شایستگى‏ اش بیش از واقعیت است. این احساس شایستگى، همان «عزت نفس» کودک مى ‏باشد. کودک مى ‏فهمد شکست در یک موقعیت، به موفقیت در موقعیت دیگر تبدیل مى‏ گردد. همراهى عاشقانه، صبورانه و تشویق به انجام مهارت جدید مانند بریدن کاغذ با قیچى، دوچرخه ‏سوارى، شستشوى لباس عروسک و نقاشى، کودک را به توانایى ‏هایش معتقد و مطمئن مى‏ کند.

کودک در تمامى مراحل انجام مهارت جدید، با تحسین‏‌هاى ساده‏اى مانند: «خوب قیچى را در دست گرفتى.» «فرمان دوچرخه را خوب گرفتى.» و «حالا ادامه بده.» بهترین پاداش را دریافت مى ‏کند.

رفتارهاى ساده پرکارکرد

کودک از سه سالگى تا شش سالگى مى ‏بایست دائم نسبت به عشق و علاقه‌‏مندى مادرش به او مطمئن شود. بوسیدن، نوازش و بغل کردن کودک با عبارات: «دوستت دارم» و «تو عزیز من هستى» و … موجب این اطمینان مى‏ شود.

در صورتى که مادر و پدر انتظارى داشت و کودک نتوانست انتظار آنها را برآورده سازد، معمولاً بدترین و مرگ‏ بارترین تنبیه جمله «دوستت ندارم» است. اما به جاى این کار باید توجه کودک را جلب کرد: «خودش، همیشه دوست داشتنى است، اما اگر کارش هم درست انجام دهد، کارش هم دوست‏ داشتنى مى‏ شود.»

ایجاد استرس‏‌هاى هیجانى و یا تهدید با جمله «دوستت ندارم» در درازمدت و یا محیط‏‌هاى خانوادگى پر استرس باعث ایجاد بیمارى‏‌هاى تنفسى، روده‏اى و بروز صدمه ‏هاى بیشترى در کودک و رشد او مى‏ شود.

کلام آخر

تلاش بر این بود تا در تمامى دوره ‏هاى رشد با توجه به نقشه عاطفى روانى کودک و وظایف پدر و مادر، مطالبى بیان گردد. حال در آخر تأکید مى‏ شود که دانشمندان روانشناس، تأثیر محبت پدر و مادر در کودک را فراتر از امکانات رفاهى و اقتصادى تخمین زده‏اند. فرصتى که والدین در طول شش سال بدون حضور سایر نهادها دارند، این که مى ‏توانند عشق ‏آفرین باشند و تکلیف انسانى خود را به خوبى انجام دهند، قابل توجه است. هم چنین پایگاه اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى مهم نیست؛ زیرا محبت از درون سرچشمه مى ‏گیرد و ابزار ابراز عشق به کودک، کلام نگاه و نوازش و بغل کردن است که در قدرت همه انسان‏ها مى ‏باشد.

کودک لباس پر زرق و برق گران قیمت بدون مهر را دوست ندارد و جویاى مهر است. اما یک لباس ساده و کهنه که همراه تحسین‏‌هاى ساده‏اى مثل: «چقدر زیبا شدى» و «این لباس به تو خیلى مى‏ آید.» همراه است در نظرش به لباس پادشاه رویاهایش تبدیل مى ‏شود.

اسباب ‏بازى ‏هاى گران قیمت رنگارنگ به تنهایى ارضایش نمى‏ کند، اما بازى با پدر و مادر بدون هیچ اسباب‏ بازى، بهترین لحظات را برایش رقم مى ‏زند.

منابع

۱) روانشناسى رشد، ج اول، نویسندگان: دکتر سوسن سیف، دکتر پروین کدیور، دکتر رضا کرمى‏نورى و دکتر حسین لطف‏آبادى، چاپ هفدم، بهار ۱۳۸۵ ناشر: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانى دانشگاهها (سمت)، ۱۳۷۹

۲) روانشناسى رشد، ج‏اول، مؤلف: لورا اى برک، مترجم: یحیى سیدمحمدى، نشر ارسباران، چاپ هفتم، پاییز ۱۳۸۵

۳) انگیزش و هیجان، نوشته: جان مارشال ریو، مترجم: یحیى سیدمحمدى، نشر ویرایش، ویراست چهارم، نوبت چاپ: یازدهم، تابستان ۱۳۸۷

۴) متن کامل زمینه روانشناسى هیلگارد، نویسندگان: رتیا ال. اتکنیسون، ریچارد سى. اتکنیسون، ادوارد اى. اسمیت، داریل ج. بم، سوزان نولن. هوکسما، مترجمان: دکتر محمدتقى براهنى، دکتر بهروز بیرشک، مهرداد بیک، دکتر رضا زمانى، دکتر سعید شاملو، دکتر مهرناز شهرآراى، دکتر یوسف کریمى، نیسان گاهان، مهدى محى‏الدین، دکتر کیانوش هاشمیان، نشر: تهران: رشد، ۱۳۸۵، چاپ چهارم، ویراست جدید دى ماه ۱۳۸۵

منبع: پیام زن؛ مهر ۱۳۸۸؛ شماره ۲۱۱

اعتماد به نفس در کودکان و نوجوانان

اگر مى خواهید فرزندانى داشته باشید که در ناهمواری هاى زندگى، اعتماد به نفس خود را از دست ندهند، باید پایه هاى عزت نفس را از کودکى در آنان محکم کنید. خطرهایی که در راه اعتماد به نفس کودک و نوجوان وجود دارد، براى والدین و مربیان بازگو شده است. یکى از اجزاى محبت واقعى، احترام گذاشتن است. اگر واقعاً کودکان خود را دوست بداریم و بخواهیم از آنها به خوبی مراقبت کنیم، احترام گذاشتن به آنها مى تواند نقش عنصرى در این زمینه ایفا کند. منظورم از احترام گذاشتن موثر این است که به ماوراى این واقعیت که آنها بچه هاى ما هستند توجه کنیم؛ از جدایى دو مسئله شخصیت و حق و حقوق آنها آگاه باشیم و به رشد آنها به عنوان یک انسان و نیز اشخاصى منحصر به فرد توجه کنیم.

این نوع گرایش، درست نقطه مخالف اعتقاد کسانى است که بچه ها را جزء دارایى هاى والدینشان فکر مى کنند. درست است در کارهاى مربوط به تربیت فرزند، احترام گذاشتن به شخصیت آنها اگر نگوییم اولین یا معمول ترین واکنش پدر و مادر است مطمئناً گاه و بیگاه باید ذهن ما را به خود مشغول دارد برخوردهاى آمیخته با احترام ما نسبت به فرزندانمان مى بایستی از راههاى دقیق و ماهرانه اى که در نهایت، اثر مثبت و ویژه اى بر رشد عزت نفس آنان دارد، صورت پذیرد.

او را دوست بداریم

اگر مى خواهید کودکتان در آینده داراى عزت نفس باشد، باید او را دوست بداریم. برخوردارى از محبت، اساس عزت نفس است؛ درست همانند پى، سست و لزران باشد، خانه نیز استحکام چندانی نخواهد داشت و براى زندگى کردن، غیر قابل اعتماد خواهد بود؛ اگرچه حس داشتن شخصیت و امنیت، زمانى در کودک ایجاد مى شود که او را بى قید و شرط، دوست بداریم اما در عین حال نباید بیش از اندازه لازم، به ما متکى شود.

نیاز اساسى انسان

به غیر از نیازهاى زیست شناختى فراوانی که براى بقاى ما ضرورى هستند مثل غذا، مسکن و احساس امنیت، مهمترین نیاز ما به عنوان انسان، این است که احساس کنیم انسان دیگرى به ما فکر مى کند. در صورت عدم رشد حس محبت کردن و محبت دیدن در تک تک ما، نمى توانیم به عنوان عضوى از جامعه رشد کرده و تکامل یابیم. کودکانى که ارتباطى عاطفی و محبت آمیز با والدینشان ندارند، در طول زندگى آتى خود، بیشتر دچار اضطراب و عدم اعتماد به نفس در رفتار و منش خویش مى شوند و به قابلیت ها، استعدادها و ادراک خود کمتر اعتماد مى کنند. خوشبختانه همه ما به راحتى مى توانیم به نوزادان و بچه هاى کوچک، عشق بورزیم. کودک، دائم در حال رشد است و به تدریج متوجه مراقبت های اطرافیان و واکنش هاى توام با محبت آنان مى شود. گاهی خصوصیات ظاهرى نوزاد، در واقع حتى گریه نوزاد را نمی توان نادیده گرفت. گریه او براى جلب توجه است و اصولاً نوزاد گریه مى کند زیرا طالب پاسخى از سوى ماست.

این مسئله در مورد کودکان نوپا و کمى بزرگتر نیز صدق می کند. وضعیت جسمانى و حرکات این کودکان باعث توجه بزرگسالان به آنها مى شود. آنها دوست دارند که بزرگسالان در کارهایشان مداخله کنند، دائم مراقب آنان باشند. به بیانى دیگر چون بچه هاى کوچک جذاب هستند، ما بر اساس ابراز احساسات آنها، واکنش نشان مى دهیم. آنها دوست دارند جلب توجه کنند، در آغوش کشیده شوند و از آنها مراقبت شود. به غیر از والدین کودک، حتى غریبه ها نیز حس مى کنند که گاهی کودکان با زبان بى زبانى مى گویند “ از من مراقبت کن!”.

محبت براى رشد ضرورى است

واکنش والدین، اهمیت بسیارى دارد زیرا اگر کودک عکس العملى از آنان نبیند، سرخورده و غمگین مى شود و از خود بى توجهى نشان مى دهد. این مسئله را مى توان آشکار در کودکان یتیم پرورشگاهى مشاهده کرد. مراقبت جسمی از این کودکان، به مراتب بیشتر از مراقبت روحى آنان است و چون فردى خاص به شکلى ثابت و دائمى از آنان مراقبت نمى کند (مراقب ها دائماً تعویض مى شوند)، هرگز نمى توانند روابط دوجانبه خوبى با اطرافیانشان برقرار کنند. این بچه ها نه تنها دچار بی تفاوتى، بى احساسى و سرخوردگى مى شوند بلکه رشد طبیعی جسم آنان نیز دچار اختلال مى شود. به این حالت (رشد ناقص) می گویند. مسلماً چنین حالتى بر اثر کمبود شدید محبت در بچه ها پدید مى آید و خود نشان دهنده ضرورت محبت والدین و تاثیر آن در رشد کودک است. در یک کلام، همان قدر که گیاهان براى رشد به نور خورشید نیاز دارند، کودکان براى رشد مطلوب نیازمند محبت ما هستند.

مدرسه

در فرهنگ غربى، مدرسه و خانواده، بیشترین تاثیر را بر ساخت و رشد عزت نفس بچه ها دارند. از بین این دو، خانواده، بنیادی تر و نیرومند تر است ولى با رشد و بزرگتر شدن بچه ها، مدرسه اهمیت بیشترى پیدا مى کند.

تحصیل و جامعه

جامعه، منافع آموزش رسمى را آنقدر مهم مى داند که تحصیل را اجبارى کرده است. در غرب، جامعه انتظار دارد که بچه ها حدود شش ساعت در روز، ۵ روز در هفته، حداقل از سن ۵ سالگى تا ۱۵ الى ۱۶ سالگى را در مدرسه بگذراند. جامعه، والدینى را که نتوانند به طور مطلوب به فرزندانشان رسیدگى کنند، تحت تعقیب قانونى قرار می دهد. امروزه در بیشتر کشورهاى غربى، کار اصلى بچه در دوران کودکى، فقط حضور در مدرسه است. مدرسه براى بچه ها، مثل محل کار برای بزرگتر ها است. مدرسه در کنار خانواده، اوقات فراغت بچه ها را به خوبی مشغول کرده است. از طرفى امید است بچه ها، وقت بیشترى را در حیطه آموزش رسمى و پایان هر مقطع سنى بگذرانند؛ مثلاً دوره پیش دبستانى را زودتر شروع کنند و مدت بیشترى را در دبیرستان بگذرانند. دولتها به اقوامى افتخار مى کنند که نشان بدهد درصد بیشترى از بچه ها، مدت زمان بیشترى را در مدرسه سپرى کرده و بعد از آن نیز به ادامه برنامه هاى آموزشی پرداخته اند؛ زیرا معتقدند اگر آموزش گسترش یابد، کل جامعه به موفقیت هاى بیشترى دست خواهد یافت چرا که آموزش و موفقیت جامعه، ارتباط نزدیکى با هم دارند.

بسیارى از والدین، فکر، وقت و پول زیادى صرف مى کنند تا اطمینان پیدا کنند فرزندانشان در طى مراحل آموزشى موفق مى شوند. ما از کودکانمان مى خواهیم در مدرسه خوب درس بخوانند زیرا دریافته ایم که مدارج تحصیلی و آموزشى، تا چه حدى براى آینده آنها اهمیت دارد؛ ولی از آنجا که جامعه، پایگاه هاى ارزشمندى براى آموزش قائل است و والدین نیز براى موفقیت بچه های خود، امید ها و آرزوهاى زیادى دارند، فرزندانمان دائماً زیر فشار قرار گرفته اند. از این گذشته، متاسفانه تمام جنبه هاى نظام آموزشی، معطوف به این است که نقاط ضعف بچه ها نشان داده شود و این امر، غالباً باعث مى شود که حس بى کفایتى و شکست در آنها رشد کند. همین مسئله، اثرات بسیار منفى و بدى بر عزت نفس آنها مى گذارد. این جنبه ها بر تکالیف درسى دوران ابتدایى متمرکز بوده و تاکید دارد این گونه ارزیابى، در واقع بر اساس رتبه هاى بچه ها استوار است، بر مقایسه دانش آموزان با هم تاکید مى ورزد و باعث ایجاد درگیرى خاصى بین بچه هاى هم سن و سال مى شود به نحوى که عده اى از آنها، نمى توانند حتى از پس این درگیرى برآیند.

ارزیابی

سنجش میزان پیشرفت، همواره بخش مهمى از آموزش رسمی است و مشخصاً اهداف مهمى را به کار گرفته و دنبال مى کند. در واقع مسئولیت معلمان، بررسى یادگیرى مهارت دانش آموزان [است]. اثر جانبى بدى که در ارزیابى وجود دارد، مقایسه اجتناب ناپذیرى است که دانش آموزان در مورد نحوه انجام کار بین خودشان انجام مى دهند.

ارزیابى منظم از مهارت ها و پیشرفت ها، به این معنی است که بچه ها از نحوه موقعیت خود در نظام آموزشى و از چگونگی مقایسه نقش خود با دیگر همشاگردى هایشان، مطلع می شوند. در ارزیابى، دانش آموزان را با نمره و رتبه مقایسه می کنند نه از طریق نقش مهارتى و علمى آنها. همچنین آنها از طریق عملکردشان به عنوان یک فرد، مورد مقایسه قرار مى گیرند و به دلیل ایجاد چنین وضعیتى، خودآگاهى کلی آنها زیر سوال مى رود.

تشویق

به آخرین بارى که از سوى دیگران تشویق شدید، فکر کنید. در آن لحظه، چه احساسى داشتید؟ اگر تشویق، درست و به موقع بوده باشد، هنوز هم احساس خوبى در شما ایجاد مى کند. جای تعجب اینجاست که چگونه چند کلمه ناقابل تحسین آمیز به هنگام موفقیت به ثمر رسیدن تلاش شما، گاه توانسته است چنین اثری بر قوه ادراک شما به جا بگذارد و کارى کند که احساس خوشبختى کنید.

شکى نیست که تشویق، غذاى رشد دهنده عزت نفس در انسان هاست. تصور این که چگونه انسانها مى توانند بدون تایید موفقیت ها و توانایى هایشان براى خود ارزش قائل شوند، تصورى بیهوده است. تشویق تبدیل به کالایى نایاب شده است! البته منظور از خانه، جامعه بزرگ ما نیست بلکه منظور همین چهار دیوارى کوچکى است که در آن زندگی مى کنیم. حالا دوباره خوب فکر کنید؛ آخرین بارى که فرزندتان را تشویق کرده اید کى بوده؟ همین امروز؟ هفته پیش؟ شکى نیست که خیلى سرسخت بوده اید آیا امروز فرزندتان را در آغوش گرفته اید؟ آیا مى دانید که برای او تشویق درست و به موقع هنوز هم خیلى مهم است.

چگونه تشویق کنیم؟

اولین قانون تشویق این است که این کار را به طور واقعى و حقیقى انجام دهیم نه ظاهرى و دروغین. قبلاً نیز اشاره کردیم که تلخ ترین واقعیت موجود این است که گاهى تشویق، در پرده غیب فرو مى رود به ندرت به یاد استفاده از آنها مى افتیم هنوز هم جامعه براى کارهاى سخت و سرویس هاى خدماتى و کمک رسانى ارزشى قائل نیست و کسى ارائه کنندگان این خدمات را تشویق نمى کند. ممکن است در جامعه این احساس ایجاد شود که زیاد هم نباید خود را مدیون مسائلى خاص دانست؛ زیرا آنها نیز به ازاى انجام خدمات خود، پول دریافت مى کنند. واقعیت امر این است که حتى اگر این گونه فکر مى کنیم، دست کم مى بایستى سعی کنیم که این طرز فکر را در خانواده به فعلیت نرسانیم؛ چرا که در غیر این صورت، باید بدانیم هزینه سنگین آن، از دست رفتن خودآگاهى فرزندانمان است.

تشویق ویژه

تشویق ویژه، موثرتر از تشویق مادى است این جمله که: من روش تو را در کاربرد متفاوت رنگ ها و خطوط سیاه آن نقاشی مى پسندم، یک هنرمند جوان را خیلى بیشتر دلگرم می کند و به او انگیزه مى دهد تا این جمله که تابلوى زیبایی است. براى آن که بتوانیم طرف مقابلمان را تشویق ویژه کنیم باید درباره چیزى که مى خواهیم بر زبان بیاوریم فکر کنیم تا مانع از ادامه تشویق غیر واقعى پوچ و غیر ارادى شود. باید به این نکته توجه داشت که یک تشویق کوتاه، بهتر از تشویق نکردن است. وقتى معنى جمله اى کوتاه و صمیمانه مانند عالى بود، به فرزندتان مى گویید، مسلماً کار کودک در نظر او، بهتر جلوه داده مى شود. ‏

منبع: علیرضا کوهى بیلادرق؛ روزنامه حمایت

بهداشت نوجوانان و نقش والدین و مربیان

 مقدمه

بلوغ در لغت به معنى رسیدگى و پختگى است. باتوجه به تعریف سلامت، بلوغ درابعاد جسمانى، روانى عاطفى، معنوى و اجتماعى و در سنین نوجوانى پى ریزى مى شود. امروزه سلامت نوجوانان به عنوان مطلبى مستقل مطرح مى گردد؛ این امر مخصوصاً از کنفرانس بین المللى جمعیت و توسعه – قاهره ۱۹۹۴ (ICPD) به بعد مورد تاکید ویژه اى قرار گرفته است و هر روز مطلب جدیدى در مورد آن نتوشته و گفته مى شود. شایان ذکر است که برطبق تعریف نوجوانى سنین بین ده تا نوزده سال را شامل مى شود.

چرا بهداشت نوجوانان اهمیت دارد؟

دنیاى امروز، نوجوانان بیشترى نسبت به سایر زمان ها دارد. طبق سرشمارى سال ۱۳۷۵، ۲۵% جمعیت کشور ایران را افراد ۱۹-۱۰سال تشکیل مى دهند. این تعداد افزون بر ۱۶ میلیون نفر جمعیت میباشد.

تاثیر دوره جوانى بر بقیه سال هاى زندگى حیاتى است.

نوجوانى زمان گذر از کودکى به بزرگ سالى و آمادگى براى بزرگ سالى است. نوجوانى زمان اکتساب بارورى، اکتساب خصوصیات عاطفى هیجانى بزرگسالى، زمان کسب هویت فردى و اجتماعى… مى باشد. بلوغ فیزیکى، روانى و عاطفى در نوجوانى متحول شده و ادامه مى یابد. بسیار از مشکلات جسمانى، روانى، اجتماعى و رفتارهاى ناسالم ریشه در زمان نوجوانى دارند. ازدواج هاى ناموفق، حاملگى هاى پرخطر، مرگ و میر ها، عادات و رفتارهاى ناسالم از این زمان شدت مى گیرند. تحقیقات نشان مى دهند که بیشتر افراد سیگارى اولین سیگار را در زمان بلوغ تجربه کرده اند.

نوجوانان آینده سازان جامعه هستند.

نوجوانان کنونى جامعه و دنیاز دهه هاى آینده را اداره خواهند کرد. پس پرداختن به سلامت نوجوانان سرمایه گذارى براى آینده است.

چالش هاى سلامت در این دوران چیست؟

با این که نوجوانى درفرهنگ ها اغلب با جشن و شادى همراه است ولى نوجوانان برداشت خوبى از بلوغ و بزرگ شدن ندارند. یک نظر سنجى از دختران روستایى نشان داد که اکثر دختران نگرش منفى و احساس ترس و نگرانى از بلوغ دارند و اکثراً رفتارهاى ناسالم بهداشتى درباره قاعدگى از خود نشان مى دهند. یافته هاى مطالعه دیگرى نشان داد که حدود ۱۹-۱۶% دختران و ۱۹% پسران، بلوغ را حادثه اى خوشحال کننده و امیدوار کننده مى دانند.

نوجوان تغییراتى در جسم و روح خود احساس مى کند. سئوالاتى براى او مطرح می شود و دچار اضطراب مى گردد. به خود مى گوید این علائم چیست که درمن رخ مى دهد؟ آیا این تغییرات طبیعى است؟ آیا در همه اتفاق مى افتد؟ چه تغییراتى طبیعى هستند؟ من کى ام ؟….. او نیاز به تطابق با این تغییرات دارد.

سئوالات مطرح شده درصداى مشاور سازمان بهزیستى، طیف گسترده اى از این سؤالات را در رابطه با بلوغ و مسایل مربوط به آن نشان داد. انواع و اقسام سئوالات از قبیل شرایط و وضعیت عادات ماهیانه، بیماریهاى عفونى، ایدز، حاملگى و… مطرح شده بود و این امر نشان  دهنده نیاز نوجوان به دانستن و کسب آگاهى از تحولاتى است که درخود و اطرافش مى گذرد.

دردنیا نیمى از نوجوانان درمقابل ایدز و بیماریهاى مقاربتى و حاملگى حفاظت کافى ندارند؛ درمعرض روابط جنسى ناسالم و حفاظت و حمایت نشده، مصرف مواد، بیماریهاى مقاربتى، روابط جنسى فارغ از مسئولیت، حاملگى زودرس، خشونت، شکست در درس و مدرسه و موارد مربوط به سلامت فردى، تغذیه، ورزش… هستند.

از مسائل دیگر آن است که دختران رفتارهاى سلامت مناسبى در ضمن قاعدگى ندارند. عموماً منبع اکتساب اطلاعات آنان،‌ دوستان، کتب و مجلات…. مى باشد؛ به نظر مى رسد که نحوه برداشت افراد جامعه از جنسیت و نقش جنسیتى خود سالم نیست و این امر موجب تظاهرات مختلف، اختلالات سلامت جسمانى، روانى، عاطفى و اجتماعى مى شود.

اولین علت مرگ نوجوانان جراحات و تصادفات است. درمرحله بعدى، خودکشى و قتل قراردارد و سپس تومورها، بیمارى هاى قلبى و ناهنجاری هاى مادرزادى هستند.

پس بصورت خلاصه مى توان نتیجه گرفت که توجه به مقوله بهداشت در این سنین و بخصوص بهداشت بلوغ و بارورى هم اولویت بهداشتى و هم داراى نتایج طولانى مدت براى سرمایه هاى آینده و آینده سازان جوامع است.

توجه داشته باشیم که نوجوان در سنین بلوغ نیاز مبرمى به اطلاعات صحیح در زمینه بدن و سلامت خود دارد. بدیهى است اگر نوجوان اطلاعات صحیح را از منابع سالم دریافت نکند،  اطلاعات خود را از منابع ناسالم کسب خواهد کرد و  در این صورت صدمات طولانى مدت خواهد دید.

نقش والدین، مربیان و اولیاى امور

عدم درک نوجوان از طرف افراد با صلاحیت، باعث سوق پیداکردن نوجوان، به طرف منابع  ناصالح می شود و اغلب زیر بناى رفتارهاى ناهنجار، ‌در بزرگسالى را فراهم مى آورد. نقش حیاتى افراد کلیدى فوق به قرار زیر است:

احترام به نوجوان

ابراز علاقه و محبت به نوجوان، به ترتیبى که نوجوان خود را شایسته دوست داشتن احساس کند درکنار او  و نه درمقابل او بودن دوست بودن با نوجوان به جاى ارباب و دشمن او بودن ایجاد عزت نفس در نوجوان دادن شخصیت به نوجوان به ترتیبى که نوجوان نیاز به نشان دادن خود به طریق رفتارهاى پرخطر و ماجراجویانه نداشته باشد. ممکن است که مصرف مواد مخدر از طرف نوجوان به دلیل دستیابى به احساس استقلال از والدین و مخالفت صریح در مقابل معیارهاى جامعه و مقابله با اضطراب، گوشه گیرى و افسردگى یا پذیرفته شدن از طرف گروه هم سال باشد. فرار از خانه مى تواند یکى از نشانه هاى مهم استرس هاى محیطى برروى نوجوان باشد.عواقب این اقدام بر روى سلامت فرد واضح و روشن است. والدین و اولیاء با حمایت نوجوان مى توانند از این امر جلوگیرى کنند.

حمایت از نوجوان با ایجاد فضایى آرام، پر محبت، به دور از مناقشات و قهر و غضب مشورت با نوجوان به جاى قهر و تحکم، راهنمایى براى انتخاب صحیح.

درک وضعیت بحرانى بلوغ

کمک به هدایت نوجوان، براى عبور از مرحله نوجوانى و پذیرفتن مسئولیت هاى بزرگسالى،‌ نقطه اتکا بودن براى او، پشتیبان او بودن دانش و درک از خصوصیات و شرایط زیستى و فیزیولوژیک بلوغ نوجوان شناخت مسائل و مشکلات و نحوه برخورد صحیح با آن ایجاد اعتماد در نوجوان به ترتیبى که او والدین و افراد ذیصلاح را مورد اعتماد ترین و معتبرترین افراد بداند.

راهنمایى و هدایت نوجوان درانتخاب دوستان مناسب رابطه همدلانه و صمیمانه به جاى تمسخر او در دسترس بودن  براى مشاوره و یارى رساندن به او.

ایجاد سرگرمى سازنده درمنزل و خارج از منزل تشویق براى فعالیت درگروه هاى هم سال ازقبیل فعالیت هاى ورزشى، هنرى، درسى و تحصیلى، تفریحى،‌ آموزشى نظارت بر نیازمندى هاى بهداشت و سلامتى ازقبیل تغذیه، ورزش، رفتارهاى سالم دادن اطلاعات مورد لزوم درباره تصمیمات مهم زندگى از قبیل ازدواج، باردارى، دوستیابى و دانش جنسى و جنسیتى، جایگاه ها، حقوق و احترام افراد جلوگیرى از خشونت و رفتارهاى مخرب، کنترل انگیزه هاى رفتارهاى ناسالم کمک به ایجاد اعتماد به نفس و تحت تاثیر دیگران نبودن، به نحوى که نوجوان توان  تجزیه و تحلیل شرایط و شهامت گفتن «نه» را داشته باشند.

منبع: سایت جوان سالم

الگوهاى دوران نوجوانى

سلامت روانى و جسمانى نوجوان در سایه توجه به نیازهای همه جانبه او تأمین مى شود که به تأمین نیازهاى همه جانبه اعضاى خود مى اندیشد، «رشد همه جانبه» آنان را موجب می شود و پدر و مادر موظف هستند همان قدر که به نیازهاى جسمانی فرزندشان اهمیت مى دهند، به نیازهاى روانى آنها نیز توجه کنند. عدم توجه به نیازهاى روانى فرزندان، موجب عدم تعادل روانى مى گردد و در نتیجه احتمال بروز اختلال هاى روانی و عاطفى وجود خواهد داشت.

نوجوان به طور معمول نیازش را به طور مستقیم ابراز نمی کند. شما باید از رفتار او به نیازهایش پى ببرید. براى مثال نوجوان گاهى خواهر یا برادر کوچکترش را اذیت می کند، وقتش را به بطالت مى گذراند و رفتارهایى براى جلب توجه از خود نشان مى دهد. در این شرایط با دقت به حرف هایش گوش بدهید و با نگاه با او ارتباط برقرار کنید. در این باره باید تأکید کرد که اجازه دهید نوجوان با شما درددل کند وحرف بزند.

یکى از نیازهاى روانى هر انسان، نیاز به محبت است. پدر و مادر آگاه، از مهر ورزیدن دریغ نمى کنند و به اهمیت محبت به عنوان غذاى روحى توجه دارند. آنها می دانند که اگر نیازهاى روانى نوجوان برآورده نشود، تعادل روانی او مختل مى گردد و چون انسان موجودى «محبت جو» است براى ارضای این نیاز به شخص یا مکان دیگرى پناه مى برد. نوجوان باید احساس کند که پدر و مادرش او را دوست دارند. ابراز محبت با بیان کلماتى ساده اما به گرمی، مانند «پسرم یا دخترم دوستت دارم، من وجود تو را دوست دارم، تو پسر یا دختر خوبى هستی» صورت می گیرد. البته ممکن است نوجوان در مقابل این گونه رفتارها واکنشی تمسخرآمیز از خود نشان دهد، ولى اطمینان داشته باشید که نوجوان به ابراز محبت از طرف والدین نیاز دارد و از آن لذت می برد.

اصل ثبات عاطفى والدین

نوجوان نیاز به آرامش دارد. نوجوان نیاز دارد که پدر و مادری با عواطف کم و بیش پایدار داشته باشد، هر قدر روابط پدر و مادر با یکدیگر و روابط پدر و مادر با نوجوان از ثبات و استحکام برخوردار باشد، نوجوان احساس آرامش بیشترى مى کند. زمانى که پدر و مادر براساس اصل ثبات عاطفى با فرزندان خود رابطه برقرار مى کنند و داراى شخصیت سالم و استوارى هستند نوجوان بهتر مى تواند روى آنها حساب باز کند و مطمئن تر به آنها تکیه نماید.

در مقابل، در خانواده هایى که پدر و مادر از نظر عاطفی متزلزل، ناپایدار و به اصطلاح دمدمى مزاج هستند، نوجوان قادر نیست به آنها تکیه کند و در نتیجه تلاش مى نماید پناهگاه دیگری جست وجو کند و به محل امن یا شخص امن دیگرى پناه ببرد. برای مثال، در خانواده هایى که پدر معتاد است، بین پدر و مادر در اکثر مواقع دعوا و کتک کارى است، پدر و مادر نوجوان را تنبیه و سرزنش مى کنند و نظایر آن، روابط میان پدر و مادر و نوجوان متزلزل می شود و بذر اضطراب و تعارض در درون نوجوان کاشته مى شود.

اینکه نوجوان با چه کسى «همانند سازی» مى کند؟ سؤال مهمى است که نظر پژوهشگران متعددى را به خود جلب کرده است. در پاسخ به این سؤال باید گفت اکثر روان شناسان بر این باور هستند که نوجوان با کسى «همانند سازی» مى کند که در کنار او احساس امنیت کند و او را شخصیتى دوست داشتنی، باوقار، متین، استوار و ثابت قدم بیابد. نوجوان به کسى پناه مى برد که او را پناهگاهی امن بداند.

توجه داشته باشید در صورتى مى توانید به فرزندتان که مبتلا به آشفتگى عاطفى است کمک کنید و با او به درستی رابطه برقرار نمایید که خودتان از ثبات عاطفى برخوردار باشید و منصفانه و عادلانه با مشکلات برخورد کنید. هنگامى که پدر یا مادر عصبانى است و تحت فشار هیجانى خاص قرار دارد، امکان ندارد با آرامش و منطقى با فرزندان خود روبرو شود. شاید چند بار پیش آمده است که از فرزند نوجوانتان عصبانى و متنفر شده اید. در این وضعیت بهتر است احساسات خود را نزد خودتان و یا دوستى امین مورد بحث و ارزیابى قرار دهید و با روان شناس و یا مشاور به مشورت بپردازید.

اصل حفظ عزت نفس نوجوان

یکى از مؤثرترین روش هاى برقرارى رابطه انسانى با نوجوان، حفظ و تامین عزت نفس نوجوان است. تحقیقات نشان داده اند نوجوانى که از عزت نفس بالایى برخوردار است، بهتر مى تواند زندگى کند، با دیگران رابطه برقرار کند، به پیشرفت تحصیلى نایل گردد و فردى خلاق و پویا باشد. نوجوانی که عزت نفسش حفظ شده است در رویارویى با مسائل و مشکلات از استوارى و مقاومت بالایى برخوردار است و آسیب پذیری او کمتر است. عزت نفس عبارت است از احساس ارزشمند بودن. مجموعه احساسات، عواطف، نگرش ها و تجربیات فرد در طول زندگى او موجب مى شوند که فرد احساس خود ارزشمندى کند، نسبت به خود، ارزیابى مثبت داشته باشد و احساس لیاقت و کفایت کند. همه نوجوانان، صرف نظر از سن، جنسیت و زمینه فرهنگی، به حفظ عزت نفس نیاز دارند. لازمه خلاقیت، پویایی، پیشرفت و حرکت، ارضاى عزت نفس نوجوان است. والدینى که به فرزندان خود روحیه و امید مى دهند، توانایى هاى او را تحسین و تمجید مى کنند، این نیاز را به خوبى در او ارضاء مى کنند و موجب مى شوند که اعتماد به نفس فرزند آنها تامین شود و فرزند یا فرزندانشان با اطمینان مسیر پرنشیب و فراز زندگى را طى کنند و با روحیه ای مقاوم با مسائل و مشکلات و مسئولیتها مواجه شوند. در این اصل دو تصویر متفاوت از ویژگی هاى نوجوانى که از عزت نفس بالایی برخوردار است در مقایسه با ویژگى هاى نوجوانى که عزت نفس پایینى بهره مند است، ارائه مى شود.

الف: نوجوانى که از عزت نفس بالایی برخوردار است:

– مستقل عمل مى کند

– احساس مسئولیت مى کند و خود تصمیم مى گیرد.

– به دیگران در صورت لزوم کمک مى کند.

– به پیشرفت هایش افتخار مى کند و گاهى از خود تعریف مى کند.

– از تغییر مثبت و نوآورى استقبال مى کند.

– عواطف و هیجان هاى خود را نشان مى دهد و ابراز می کند.

– مسائل و مشکلات و ناکامى ها را با شکیبایى تحمل مى کند.

ب: نوجوانى که داراى عزت نفس پایینى است:

– فردى متکى است و تصویرى منفى از خود دارد (نمى دانم، مى توانم).

– احساس مى کند که دیگران براى او ارزشى قائل نیستند.

– در رویارویى با مسائل و مشکلات و ناکامى ها احساس درماندگى مى کند.

– براى ضعفهاى خود، دیگران را سرزنش مى کند و به شانس نسبت مى دهند.

– زود ناامید مى شود، بهانه جویى مى کند و نمى تواند انتقاد را بپذیرد.

– عواطف و هیجان هاى خود را نشان نمى دهد و ابراز نمی کند.

– به سهولت تحت تاثیر دیگران قرار مى گیرد و کارها را چشم بسته انجام مى دهد.

 منبع: کبرا مملوکى؛ روزنامه کیهان

روانشناسى برخورد با جوان و نوجوان

اشاره(۱)

پایان دوران کودکى، آغاز دوره جدیدى است که هر انسانى باید آن را سپرى کند. به اعتقاد کارشناسان و روان‏شناسان، این دوره که موسوم به دوران نوجوانى است، حادترین، حساس‏ترین و بحرانی‏ترین دوران زندگى هر انسانى است که لاجرم باید از این گردباد شدید عبور کند. این گردباد چنان همه وجود نوجوان را دست‏خوش تغییر می‏کند که او را دچار بحران هویت، تحیر و سرگشتگى می ‏کند. چنین فردى با ورود به این مرحله هرگز آرام ندارد، همواره در حال جنب وجوش و التهاب است. بر موجى سوار است که هر لحظه انتظار رسیدن به ساحل نجات را دارد. بی‏قرار است و به هر سو می‏زند تا خود را به ساحل برساند.

در واقع، نوجوان همان کودک ۱۰ یا ۱۱ ساله دیروزى و آرامى است که بی‏چون و چرا، دستورات و اوامر بزرگ‏تر از خود را در خانه می ‏پذیرفت. اما با ورود به این دوره و تنها به فاصله مدت زمان کوتاهى، به یک باره تغییر مشى داد، و برخلاف انتظار به همه کس و همه چیز نه می‏ گوید، نه تنها همان کودک سر به راه دیروز نیست، بلکه کاملا فردى ماجراجو و پرخاشگر است. چهره او به ناگاه عوض می ‏شود، لحن گفتارش تغییر می‏ کند، رنگ پوست و لهجه، رفتار و مشى او به گونه‏اى دیگر می ‏شود و این همان چیزى است که والدین را شدیدا نگران کرده و موجبات تشویق خاطر آنان را فراهم می‏ آورد.

بنابراین، آشنایى با مسائل و مشکلات نوجوانان و جوانان و بیش از هرچیز آشنایى با شیوه برخورد با آنان، ابتدایی ‏ترین و ضروری‏ ترین نیاز و ابزار براى کسانى است که به نحوى با نوجوانان برخورد می‏ کنند. زیرا هرگونه ناآشنایى و غفلت از این گونه مسائل بیش از بیش موجبات تشدید مشکلات آنان را فراهم می‏ آورد. اما بیش از هر چیز توجه به چند نکته ضرورى است:

۱- اصولا فصل نوجوانى و جوانى، فصل معماوار، پیچیده و کوران دگرگون شونده و دگرگون‏ساز و تغییر و تحول است. در این مرحله، گویا آدمى (کودک) می ‏میرد و انسان دیگر (نوجوان و جوان) زنده می ‏شود. اساسا، نوجوان، کودک دیروز و یا کودک بزرگ‏شده امروز و جوان نیز همان نوجوان دیروزى نیست، بلکه انسانى از نوع دیگر است. لذاست، که در برخورد با چنین انسانى، باید شیوه برخورد نیز نسبت‏ به، مقطع کودکى و… تغییر یابد.

۲- سر معماوارگى و ابهام و پیچیدگى دوره نوجوانى و جوانى تنوع و گونه ‏گونى مؤلفه ‏هاى شناسا و ناشناسا، شناخته شده و ناشناخته ‏اى است که هویت نوجوان و جوان را شکل می‏ دهد. هویت نوجوان و جوان امروزى، تحت تاثیر بسیارى از عوامل شناخته و ناشناخته درونى و بیرونى از جمله محیط، جامعه، خانواده، وراثت، ملیت، نژاد، طبقه اجتماعى ،زیست‏ بوم، فرهنگ ملى و محلى و جهانى، میزان و تحصیلات، نوع تخصص، شغل، نوع گرایش سیاسى و… است. از این ‏رو، در شناخت هویت و مقتضیات و مسائل و مشکلات یک نوجوان و جوان و پاسخ بدان و اساسا در برخورد با آنان باید شیوه‏اى متفاوت برگزید. یعنى نوع برخورد با یک کودک، نوجوان و جوان باید ماهیتا متفاوت باشد و نمی‏توان در هر سه مقطع به یک شیوه با آنان برخورد کرد، در واقع برخورد با هر مقطع روان‏شناسى خاص خود را می‏طلبد.

۳- براى شناخت نسل نو و تنظیم روابط و مناسبات سازنده با نوجوان و جوان، باید از چهار بعد و در چهار گرایش مقتضیات و مختصات یک نوجوان و جوان مطالعه شود: از بعد زیست ‏شناختى، روان‏ شناختى، جامعه‏ شناختى و مردم شناختى. درواقع، براى برخورد شایسته با یک نوجوان و جوان، باید جوان از لحاظ زیستى، روانى، اجتماعى و مردم ‏شناختى مورد مطالعه دقیق و موشکافانه قرار گیرد.

براى مثال، از لحاظ روان‏شناختى، براى برخورد مناسب و سازنده با یک نوجوان و جوان، باید مربى و کسى که با وى برخورد می ‏کند، سه اصل مهم جلب اعتماد، فاصله ‏زدایى و ذهنیت ‏شناسى را وجه همت‏ خویش قرار دهد و آن را به عنوان اصلی ‏ترین و کارآمدترین ابزار مناسبات میان خود و جوان و نوجوان در نظر بگیرد.

الف. اعتمادسازى و جلب اعتماد از ابتدایی‏ ترین ابزار یک مربى و یک مبلغ و یک پدر و مادر فهیم و فرهیخت ه‏اى است که براى درک فرزند نوجوان و جوان خویش به کار می‏ گیرند. در واقع، جلب اعتماد، پذیرش و مقبولیت فرد توسط مخاطب است. جوان و نوجوان باید ما را بپذیرند و تا زمانى که ما را به دیده قبول ننگرند و احساس نکنند که ما آن‏ها را درک می‏ کنیم، چیزى از ما نمی‏ پذیرند.

ب. فاصله ‏زدایى و تفاوت ‏زدایى، از دیگر مکانیسم ‏هاى روان‏ شناختى برخورد با نوجوانان و جوانان است. فاصله‏ زدایى به معنى زدودن و کاستن فاصله ‏ها و احساس همدلى و هم احساس شدن با مخاطب و القاى قرابت و شباهت‏ خود با مخاطب است. در حقیقت ‏با این کار، جوان و نوجوان احساس می‏ کند نه تنها بین او، طرف مقابل هیچ فاصله و شکاف طبقاتى وجود ندارد که رابطه ‏اى کاملا صمیمى و همدلانه وجود دارد.

ج. ذهنیت ‏شناسى مخاطب نیز از دیگر مکانیسم‏ هاى روان‏شناختى برخورد با کودکان و نوجوانان است. ذهنیت‏ شناسى به این معناست که بدانیم مخاطب چگونه می‏ اندیشد، به چه می‏ اندیشد و مشکل اصلى او چیست و درباره ما چگونه می‏ اندیشد. ذهنیت ‏شناسى، در واقع داشتن هنر مخاطب ‏شناسى است و این‏که در ذهن مخاطب نوجوان و جوان چه می ‏گذرد.

براى حسن برخورد با مخاطب، به ویژه نوجوانان و جوانان، از منظر روان‏ شناسى عمدتا به سه شیوه می‏ توان عمل کرد:

الف. رعایت نکات شکلى و صورى

یکى از قالب‏ ها و سبک‏ هاى برخورد با مخاطب این است که از لحاظ شکلى، ظاهرى و صورى به نکات ذیل توجه نمود:

۱. رعایت جاذبه ‏هاى صورى

در برخورد با نوجوانان و جوانان، به ویژه کسانى که از موضع یک مربى و یا مبلغ برخورد می‏ کنند، باید جاذبه ‏هاى صورى از جمله رعایت روان‏شناسى برخورد، رعایت نوع رنگ پوشاک و به کارگیرى رنگ‏هاى شاد و دلنشین را مراعات نمود. طبیعى است کسانى که از موضع یک مربى و معلم در برخورد با مخاطب از نوع پوشش با وقار، سنگین، پاکیزه، داراى رنگ جذاب و شاد استفاده می‏ کنند، به مراتب تاثیرگذارتر از افرادى هستند که از پوشش مناسب و یا از نوع رنگ شاد استفاده نمی کنند.

۲. برخورد با نشاط و گشاده ‏رویى

اساسا بهترین نوع برخورد با مخاطب، بویژه در نوع برخوردهایى که جنبه تربیتى داشته و از موضع مربى و معلم و مبلغ صورت می ‏گیرد، علاوه بر داشتن هنر مخاطب ‏شناسى و برخوردارى از جواذب ظاهرى و شکلى، می‏ بایست‏ با نشاط و شادى و با گشاده ‏رویى با مخاطب برخورد نمود. روشن است که تاثیر سخن و رفتار چنین افرادى به مراتب بیش از افرادى است که از جواذب ظاهرى برخوردار نبوده، از هنر مخاطب‏ شناسى بی ‏بهره ‏اند و نیز در نوع برخورد رعایت ادب، وقار، نشاط و گشاده‏ رویى را نمی‏ کنند. البته، کسانى که از چنین هنرهایى بی ‏بهره ‏اند، فاقد نفوذ کلام نیز خواهند بود.

۳. به کارگیرى ادبیات دلنشین به فراخور حال مخاطب

از دیگر نکات لازم ‏الرعایت و از جهت صورى و شکلى در برخورد با مخاطب، به ویژه جوانان و نوجوانان، به کارگیرى زبان و ادبیات شیرین و دلنشین به تناسب فهم و درک مخاطب است. قطعا نوع زبان، ادبیات و برخوردى که با یک کودک، نوجوان و جوان و یا فرد میان‏ سال به کار می‏ رود، باید متفاوت باشد. مربیان و معلمانى که در برخورد با افراد مختلف و مخاطبین متفاوت، به تناسب سطح فهم و درک مخاطب و با شناخت درست مخاطب، از شعر، استعاره و ادبیات زیبا و دلنشین استفاده کنند، صد البته کلامى نافذتر از دیگرانى دارند که از این هنر بی ‏بهره ‏اند و این ‏ها حتما موفق‏ ترند.

ب. رعایت اصول تکوینى و باطنى

مراد از اصول باطنى و تکوینى، اصولى است که فرد باید بدون فریب، اغوا، ظاهرى ساده، دورویى و تصنع بدان معتقد بوده و عملا بدان ملتزم و پای‏بند باشد. اجمالا، محورهاى زیر را می ‏توان در قالب این اصول تکوینى و باطنى مطرح کرد.

۱. اخیرخواهى و خلوص نیت در برخورد

ساسا از جمله رمز و راز موفقیت در زندگى و در هر کارى، خلوص نیت است. آن‏گاه که مخاطب احساس کند که مربى در بیان و رفتار خود جز خلوص نیت و خیرخواهى ندارد، با جان و دل سخنان او را پذیرفته و وى را به عنوان الگو می ‏پذیرد.

۲. صداقت در گفتار

اگر جوان یا نوجوان احساس کند که مربى در گفتار خود صادق است و بدون کم‏ترین چشم‏داشت و به درستى و راستى قصد راهنمایى جوان یا نوجوان را دارد، البته، با جان و دل و صمیمانه کلام او را می‏ پذیرد.

۳. ایمان و باور حقیقى به شایستگی ‏هاى جوان و نوجوان

از دیگر اصول لازم الرعایت این است که مربى باید قابلیت، استعداد و ظرفیت ‏ها و شایستگی ‏هاى جوان و نوجوان را باور داشته باشد و او را بپذیرد تا بتواند در او تاثیرگذار باشد. اگر حقیقتا مربى به شایستگی ‏ها و ظرفیت ‏هاى جوان معتقد نباشد، چگونه می‏ تواند او را هدایت و یا ارشاد نماید؟ لازمه تاثیرگذارى بر فرد، علاوه بر پذیرش، باور داشتن به ظرفیت ‏هاى اوست.

۴. دورى و اجتناب از برخورد از موضع قدرت

از دیگر رمز و راز موفقیت ‏یک مربى این است که به عنوان یک دوست و رفیق با جوان و نوجوان برخورد نماید. دوستانه و صمیمانه مسائل و مشکلات وى را به او متذکر شده و راه چاره‏اى براى آن بیابد. طبیعى است که برخورد از موضع قدرت و قوت، با لجاجت و عدم پذیرش نوجوان و جوان مواجه خواهد شد و بهترین راه موفقیت و تاثیرگذارى بر مخاطب این است که از در دوستى با او وارد شده و صمیمانه با او برخورد کرد، نه از موضع قدرت.

۵. پای‏‌بندى عملى بدانچه توصیه می ‏کند

از دیگر رموز موفقیت مربى این است که بدانچه توصیه، راهنمایى و ارشاد می ‏کند، خود عملا پای‏بند باشد. طبیعى است، کسى که خود به صفتى پای‏بند نیست و عمل نمی ‏کند، در صورتى که آن را به دیگرى توصیه کند، مورد پذیرش و مقبول واقع نمی‏ شود. با رعایت اصول تکوینى و باطنى فوق، کلام و رفتار مربى می‏ تواند به خوبى در جوان و نوجوان تاثیرگذار باشد.

ج. شیوه ‏ها و اصول رفتارى

مربى در برخورد با نوجوان و جوان علاوه بر رعایت اصول و قواعد شکلى و صورى و نیز اصول تکوینى و باطنى، که خود باید بدان متصف باشد، شیوه ‏ها و اصولى را رعایت نماید تا با برخوردارى از روان‏شناسى برخورد، بتواند بهتر و بیش‏تر تاثیرگذار باشد. غالبا این اصول را می‏ توان در محورها و شاخص‏ هاى زیر بیان نمود:

۱. سعه صدر، صبورى و مواجهه فراجریانى

صبر و استقامت، سعه صدر و برخورد فراجریانى در مواجهه با مسائل و مشکلات جوانان و نوجوانان از جمله اصول رفتارى مورد توصیه است.

۲. طمانینه در رفتار و اعتماد به نفس در گفتار

مربى و فرد تاثیرگذار باید از اعتماد به نفس کافى در گفتار و وقار و طمانینه لازم در رفتار برخوردار باشد.

۳. استخدام و به کارگیرى علایق و سلیقه ‏هاى مقبول و انگیزه هاى فطرى نسل جوان

باید با شناخت ویژگى و خصوصیات رفتارى و گفتارى نوجوانان و جوانان و در واقع با مخاطب‏ شناسى درست، دانست که از جمله ویژگی ‏هاى این قشر، تجدد و نوگرایى، تحرک، تلاش، امید، آرمان‏ خواهى، آرمان ‏گرایى، آزادى خواهى، نشاط و طراوت، لطافت، غرور، احساس خوشبختى، منزلت‏ طلبى، جسارت و… می‏ باشد. می ‏بایست‏ با به کارگیرى و استخدام علایق و سلیقه ‏هاى معقول و متناسب با این ویژگی ‏ها با او برخورد و رفتار کرد.

۴. التزام به توصیه و برخورد و تبلیغ غیرمستیقم

بهترین شیوه تاثیرگذارى، برخورد و رفتار وتبلیغ غیرمستقیم است. البته، نوع تبلیغ و برخورد بی ‏واسطه و غیرمستقیم و غیرزبانى به مراتب مؤثرتر، کارآمدتر و تاثیرگذارتر از شیوه برخورد مستقیم و زبانى است.

۵. تاکید بر عزت نفس، تقویت ‏خودباورى، وقار و اعطاى شخصیت ‏به مخاطب

از دیگر شیوه ‏هاى رفتارى موردنظر در برخورد با نوجوانان و جوانان است. مخاطب نوجوان و جوان وقتى احساس می‏کند که مربى ضمن احترام گذاشتن به وى و تاکید بر عزت نفس وى، او را به عنوان یک شخصیت‏ حقیقى و واقعى پذیرفته است و او را محترم می شمارد، به راحتى نه تنها سخنان او را می ‏پذیرد که مجذوب و شیفته رفتار او می‏ گردد.

۶. تحریک احساسات و عواطف

براى حسن تاثیر بر مخاطب، به ویژه نوجوان و جوان و با هدف تاثیر بیش‏تر و بهتر، ضمن شناخت روحیات و خلقیات مخاطب، با تحریک عواطف و احساسات وى می ‏توان بیش از پیش بر او تاثیرگذار بود.

۷. استفاده هم‏زمان از اهرم تشویق و تنبیه

یکى از شیوه ‏هاى صحیح تربیت و نیز برخورد شایسته و مناسب با مخاطب، تذکار صفات شایسته و بایسته و مناسب و مثبت و نیز صفات منفى مخاطب است. به عبارت دیگر، همان گونه که ترغیب، تحریک و تشویق مخاطب به کارهاى شایسته و خوب لازم و ضرورى است، منع، ردع و توبیخ و سرزنش وى در خصوص کارهاى ناشایست نیز ضرورى است. صرفا استفاده از اهرم تنبیه و یا تشویق مسیر و فرایند تربیت را دچار انحراف و افراط و تفریط خواهد نمود.

د. اصول حاکم بر طرز گفتار

از دیگر نکات لازم الرعایت و ضرورى در برخورد با مخاطب، اصول حاکم بر گفتاراست که می‏ توان آن را در چند محور بیان کرد:

۱. معلومات سنجى، گرایش فهمى و نیازسنجى مخاطب

باید ابتدا دانست که مخاطب به چه نوع مطالب، با چه زبانى و در چه قالبى و در چه سطحى نیاز دارد. به عبارت دیگر، معلومات سنجى، گرایش فهمى و نیاز سنجى پیش از القاء هر نوع مطلبى به مخاطب لازم و ضرورى است تا نیاز سنجى درست صورت نگیرد و سطح فهم و نیاز مخاطب شناخته نشود، قطعا انتخاب نوع مطالب و نیز قالب ارائه و سطح مطالب بی ‏معنا خواهد بود.

۲. پرهیز از افراط و تفریط در گفتار و رفتار

از دیگر اصول حاکم بر طرز گفتار است. در واقع، از یک سو، بیانات و سخنان طولانى، خسته کننده و بدون به کارگیرى ظرفیت ‏هاى گفتارى و کلامى و از سوى دیگر، بیانات و کلام کوتاه، مبهم و مجمل هر دو ناکارآمد و غیر کافى بود و وافى به مقصود نمی‏ باشد.

۳. شروع سخن از بدیهیات و مسلمات

بیان و آغاز سخن از مشترکات طرفین بویژه اصول مسلم و بدیهى میان طرفین از دیگر ضروریات و اصول حاکم بر طرز گفتار می‏ باشد.

(۱)ساختار این متن از سخنرانى جناب حجت ‏الاسلام علی ‏اکبر رشاد، در نشریه مسجد ۵۲، ص ۲۰، مهر و آبان ۷۹ اخذ شده، سپس بازنویسى شده است.

منبع: محمد فولادى؛ مجله دیدار آشنا؛ تیر ۱۳۸۱؛ شماره ۲۵

پایگاه حوزه

نقش والدین در تقویت عزت نفس نوجوان و جوان

تقریباً همه نوجوانان در این دوران از والدین‌شان فاصله می‌گیرند، ولی آنها بیش از هر زمانی دیگر به حمایت و محبت والدین نیازمندند (اما به شیوه‌ای دیگر) و اگرچه عزت نفس آنها بیش از همه تحت تأثیر روابط با هم سن و سالان ( و تا اندازه‌ای با معلمین) قرار دارد ولی والدین هم چنان نقش مهمی در شکل‌گیری، اصلاح و یا تقویت آن دارند. توجه به نکات زیر می‌تواند در این زمینه بسیار کمک کننده باشد. با ما همراه باشید.

قبل از هر چیز عزت نفس خود را اصلاح و تقویت کنید.

حداقل از نقطه نظر جنبه‌های منفی، اکثر نوجوانان کپی و تصویری از والدین خود خواهند بود و یک پدر یا مادر با حرمت نفس پایین معمولاً باعث تضعیف عزت نفس فرزندش می‌شود. اگر چنین پدر و مادری هستید، بهترین کار این است که آن را صادقانه با نوجوان و جوان‌تان در میان بگذارید و بلافاصله از یک مشاور یا متخصص با تجربه کمک بگیرید.

الگوی خوبی برای او باشید.

مهمترین اصل در امور پرورشی و تربیتی، هم خوانی و هم‌سویی گفتار با رفتار است (واعظ بی‌عمل به زنبور بی‌عسل ماند). پدر یا مادری که با همسر خود با محبت و احترام برخورد نمی‌کند؛ به جای این که گام مثبتی بردارد دائم گله و شکایت می‌کند و خود یا دیگران را سرزنش می‌کند؛ خجالتی یا دچار اضطراب اجتماعی است (و نظایر آن) نبایستی انتظار داشته باشد که فرزندش چیز دیگری از آب درآید (اگر چه ماهیت حقیقت با عمل نکردن فرد به آن تغییر نمی‌کند ولی تأثیر توصیه فرد بی‌عمل تقریباً نزدیک به صفر است). ما اگر به عنوان پدر و مادر بر این باور هستیم که دارای عقل و شعور (و نه صرفاً دانش) بیشتری هستیم بایستی آن را در عمل ثابت کنیم و این میسر نخواهد بود مگر این که الگوی خوبی برای نحوه صحیح ابراز احساس و نظر خود، شنیدن و درک دیگران، حل مسئله و مشکل، جسور بودن، پذیرش واقعیت‌ها (هر آنچه که هستیم) و تلاش در جهت بهتر شدن، باشیم.

در تأیید، تشویق و تحسین او دست و دل باز باشید.

اگرچه نوجوان و جوان تمایل زیادی به کسب رضایت و خرسندی والدین دارند ولی آنها بایستی به خاطر تلاش و کار خوب‌شان مورد تشویق و تحسین قرار گیرند (صرفه‌نظر از این که نتیجه چه باشد). نوجوانی که در پی تلاش و مطالعه نمره ریاضی خود را از ۱۳ به ۱۶ رسانده است نیز مستحق تشویق و پاداش است. در این رابطه بایستی چند نکته مهم را به خاطر داشت.

تشویق بایستی واقعی، صمیمانه و دور از اغراق باشد.

برخی از نوجوانان (خصوصاً آنهایی که عزت نفس پایینی دارند) در پذیرش تشویق و تحسین مشکل دارند و بهتر است در تشویق این افراد کمی معتدل و میانه‌رو بود.

بدون قید و شرط محبت و مهربانی خود را نثار او کنید.

بگذارید فرزندتان دریابد که هر کسی و از جمله او ممکن است اشتباه و خطا کند و در عین پذیرش مسئولیت و عواقب اشتباه خود، شما هم چنان او را دوست دارید (هر چند شما آن رفتار و عمل خاص وی را نمی‌پسندید).

حرمت و احترام او را حفظ کنید.

هر آن طور که انتظار دارید دیگران با شما برخورد کنند با او رفتار کنید و هیچ گاه از کلمات رکیک و زشت و برچسب‌های منفی حتی به شوخی (دست و پا چلفت، کودن، تنبل و …) استفاده نکنید. در مقام قیاس، تنبیه بدنی به مراتب بهتر از توهین و بی‌احترامی است (هر چند هیچ کدام از دو مورد قبول نیست و بجز تأثیر منفی هیچ نتیجه‌ دیگری در تربیت به همراه نخواهد داشت).

انتقاد و توبیخ بلی ولی تحقیر و سرزنش هرگز

کمتر کسی از انگشت گذاشتن روی اشتباهات، عیب‌ها و نقص‌هایش ناراحت نمی‌شود تا چه برسد به نوجوان که از درجات غرور و کمال‌گرایی بالاتری برخوردار است. از طرف دیگر، ما به عنوان انسان بالغ و عاقل حق نداریم بدلیل ارتکاب خطا و اشتباهی کل هویت و شخصیت فرد را زیر سؤال ببریم. در برخورد با رفتارهای نادرست و اشتباهات فرزندمان بایستی فقط آن رفتار و اشتباه خاص مورد سؤال و انتقاد قرار گیرد و بهترین روش برای آن این است که ابتدا نکات و ویژگی های مثبت او را در آن زمینه خاص یادآور شویم و آنگاه با اصطلاحات مثبت انتقاد کنیم. برای مثال اگر فرزندمان در چند درس نمرات خوبی گرفته و در برخی دروس نمرات پایین، می‌توان گفت: “خوشحال هستم که نتیجه تلاش‌هات رو گرفتی و در دروس فلان و فلان نمرات خوبی گرفتی و مطمئن هستم اگه در بقیه درس‌هایت هم تلاش بیشتری کنی موفق خواهی بود. اگر کمک و کاری از دستم بربیاد، خوشحال می‌شم به من بگی.” در رابطه با انتقاد کردن توجه به نکات زیر می‌تواند کمک کننده و مفید باشد:

از انتقاد بی‌جا و بی‌مورد و مکرر خودداری کنید. انتقاد بایستی در راستای هدف و مقصود مخاطب باشد و از انگشت گذاشتن بر روی موضوعات غیرمرتبط خودداری نمود. برای مثال اگر فرزندمان یک وسیله یا چیزی را درست کرده و به ما نشان می‌دهد اشاره کردن به این که بهتر است وسایل و ابزارش را نیز سرجایش بگذارد، کاملاً بی‌مورد و بی‌جا است. هم چنین نبایستی در یک مورد و موضوع خاص بیش از یک بار و حداکثر دوبار تذکر داد و انتقاد صورت گیرد (البته در مورد نوجوانان و بزرگسالان، زیرا در کودکان کم و سن و سال معمولاً لازم است یک مورد خاص ده ها و صدها بار تذکر داده شود).

منبع: منتخبی از متن کتاب در فکر، ذهن و روان نوجوانان و جوانان چه می گذرد؟

نقل از نشریه اینترنتی نوجوان

راه‌هاى مقابله با افسردگى در دانش‌آموزان

 فاطمه دختری ۱۱ ساله و ضعیف الجثه و داراى نگاه هاى بى روح و ناامید بود. در کلاس یا پاهایش را مرتب تکان مى داد و یا ناخنش را مى خورد؛ نه تنها از نظر درسى ضعیف بود تکالیفش را نیز انجام نمى داد. هم چنین با دانش‌آموزان مدرسه سازگار نبوده و با آن ها مرتب در خارج از کلاس جر و بحث مى کرد. بنابر این وظیفه خود دانستم که با مادرش درباره وى صحبت کنم متوجه شدم فاطمه دچار افسردگی است و بیمارى وى موجب شده که غیبت هاى مکرر نیز داشته باشد.

علت یابی

علل افسردگی، ژنتیکى و محیطى است. به محض این که افراد افسرده می شوند رفتارشان آن ها را کمتر دوست داشتنى مى سازد. بنابراین نوعى چرخه مصوب به وجود مى آید و ارتباط افراد افسرده با دیگران کمتر مى شود و به دنبال عدم ارتباط با دیگران افسردگى در فرد باقى مى ماند. (نجاریان،۱۳۷۱)

طبق بررسى‌های به عمل آمده برادر دو قلوى فاطمه در تصادف کشته مى شود(۱۰ ساله) از همان زمان، فاطمه دچار ناراحتى روحى مى گردد به طورى که موهاى سرش را مى کند ناخن هایش را مى جود. البته طی ارتباطى که با خواهرانش داشتم تصور مى کنم ناراحتى فاطمه ژنتیکی نیز بوده است و تصادف برادرش ناراحتى وى را تشدید کرده بود.

چاره جویی

به وسیله پرسشنامه اخلاقى wood worth علاوه بر تمایلات وى از جمله افسردگى به رفتارهاى تهاجمى و پارانوئیدى وى پى بردم و از طریق پرسشنامه از طبع سوداوى وى اطمینان حاصل کردم ولی از آن جایى که وى سر کلاس فوق العاده محجوب و آرام بود باید رفتارهایى که از طریق پرسشنامه به آن رسیده بودم را در برون از کلاس جست و جو مى کردم و طى پرس و جو متوجه شدم در حیاط با بچه ها دعوا و جر و بحث مى کند و معاون مدرسه نیز از وى شاکی بود.

از نظر من، فاطمه دخترى دوست داشتنى با جنبه و مستعدى بود؛ بنابراین می توانستم با وى ارتباط برقرار کنم و در صدد رفع مشکلش برایم در جهت رفع مشکلات فاطمه موانعى سد راه من بود. تعدد معلمان و شیوه های مختلف تدریس دانش‌آموزان دوره راهنمایى با ویژگى های اخلاقى که مقتضاى من آنان ایجاب مى کرد و مهم تر از همه جلوگیرى از ایجاد اختلال در مشاوره هاى بیرون از مدرسه بود، پس باید با احتیاط بیشترى عمل مى کردم با او ارتباط دوستانه برقرار کردم. با صبر و حوصله به حرف هایش گوش دادم و نکاتى از صحبت هایش و همچنین پرسش‌هاى پاسخ داده شده در پرسشنامه را استخراج کردم که عبارتند از:

۱ – عدم حس اعتماد به نفس.

۲ – نیاز به تشویق

۳ – تأیید حضور وى در جمع.

۴ – عدم احساس مسئولیت.

۵ – نیاز به دوستى خوب و داشتن ارتباط با دیگران

در آن لحظه حس کردم من نه به عنوان یک همراه، دوست باید با وى باشم تا بتوانم روح پر تلاطم و سردرگم وى را در جثه ضعیفش آرام کنم.

چگونگی مقابله با مشکلات

۱ – ایجاد حس مسئولیت و اعتماد به نفس: از آن جا که به ورزش علاقه مند بود با تشویق هاى مکرر در مسابقات بسکتبال شرکت کرده و مقام آورد و به این طریق به او قبولاندم که توانایى بسیار زیادى دارد زیرا مقام آوردن در فعالیت هاى مثبت کار هر کس نیست.

۲ – احترام به او و دادن شخصیت به وی: با این عمل رفتارهاى تهاجمى او کاهش یافت.

۳ – تشویق و تمجید وى مخصوصاً در حضور دیگران: عوامل ذکر شده موجب سازگاری نسبتاً ‌خوب وى بادیگران شد و در جمع با بچه ها بودن نشانه ای از سازگارى وى بود. با رعایت موارد مذکور او به دانش‌آموزی  فعال و منضبط و علاقمند تبدیل شد. در روزهای آخر اردیبهشت طى صحبت با مادرش متوجه شدم که در خانه هم درس خوان، منظم تر و ملایم تر شده است.

راهبردهای مقابله با افسردگى از دیدگاه آلن

این یافته ها به صورت راه بردى مخصوص به منظور اصلاح و تفسیر شناخت های منفى طرح ریزى شده اند. افراد افسرده براى تشخیص ارتباط بین افکار و احساس رفتارهایشان تربیت مى شوند تا بر افکار منفى خود نظارت کنند و این افکار منفى بر خورد کنند در این حالت در تفسیرهایشان حقایق را بیش تر جانشین مى کنند و مى توانند روى رفتارهاى جدید منعکس شوند.

دیدگاه رفتاری

طرح‌های رفتارى به دست آمده به منظور افزایش فعالیت هاى خوشایند شامل چندین ترکیب مانند خود تنظیمى فعالیت ها و خلق است. فعالیت هاى تفویتى مثبت مشخص که در ارتباط با احساس مثبت باعث افزایش فعالیت هاى مثبت و کاهش فعالیت های منفى مى شوند.

مهارت‌های اجتماعی

این مهارت‌ها شامل آموزش به کودکان در به کارگیرى مهارت‌هاى چند گانه است شروع محبت عکس العمل به دیگران رد کردن درخواست ها ایجاد درخواست کودکان توسط الگو سازى فردى یا در غالب گروه آموزش داده می شوند و به آن ها آموزش داده مى شوند و به آن ها فرصت براى ایفای نقش و گرفتن بازخورد داده مى شود.

دیدگاه خود کنترلی

این یافته ها به منظور ایجاد راه بردهای خود کنترلى که شامل خود تنظیمى و خود ارزیابى و خود تقویتى است طرح ریزى شده است به طورى که این افراد بیش تز به زمینه هاى منفى دقت مى کنند و مجموعه اى از ملاک هاى نامعقول براى ارزیابى عملکرد خود دارند. و یک سرى انتظارات غیر واقعى از خود دارند. این افراد به خود تقویت کمى مى دهند در حالى که خود  تنبیهی خود را بیش تر مى کنند.

روابط بین فردى

این یافته ها روى ارتباطات، سازگارى اجتماعى، تسلط آموزی، نقش اجتماعى منعکس شده اند و درمان معمولاً شامل فعال بودن، شنونده خوب بودن، توسعه بینش، نصیحت،‌ جست و جوى و کشف هیجانات زیاد است.

توصیه به والدین دانش‌آموزان

۱ – اوقاتی به به فرزندان خود اختصاص دهید. مراقب آنان باشید و به آنها و حرف هایشان توجه کنید و با آنان ارتباط گرم و صمیمانه برقرار کنید.

۲ – فرصت هایی را براى فعالیت هاى مورد علاقه آنان اختصاص دهید. آنان را از فعالیت هاى مثبت و بدنى موثر محروم نکنید.

۳ – رژیم غذایی مغذى براى فرزندان خود داشته باشید. اگر رژیم غذایی مناسب باشد در کنار آمدن با بیمارى و تامین منبع انرژی کمک قابل توجهى مى کند.

۴ – الگوی خواب مناسبى داشته باشند و از چرت زدن آنان جلوگیرى کنید تا مانع کسل بودن آنان شوید.

۵ – با احترام با فرزندان خود رفتار کنید به آنان شخصیت بدهید (به شخصیت آنان احترام بگذارید)

۶ – با نگاه محبت آمیز فرزندان خود را نگاه کنید. (در نگاه  شما محبت و عشق را درک کنند).

نتیجه گیری

با توجه به آن چه گفته شد افسردگى فاطمه تنها به یک دلیل نبوده بلکه دلایلی از قبیل:

از دست دادن برادر، ژنتیکى و… او بوده پس ابتدا باید کمک روحى به وی کرد و سپس در پیشرفت آموزشى وى قدم بر مى داشت البته این اقدامات باید توام انجام شود. اگر اغراق نکرده باشم به جرأت مى توانم بگویم که با شیوه بسیار ساده و به جا و گفت و گوهاى دوستانه (آن چه از دل برآید بر دل نشیند) می توانیم دانش‌آموز نامتعادل را به دانش‌آموزى نسبتاً خوب تبدیل شده و سال تحصیلى را با نمرات خوب به پایان رساند.

منبع:مهرانگیز دارابى روزنامه اطلاعات

با خواستگار وابسته به خانواده چه کنیم؟

وابستگی به خانواده، زمانی یک معضل است که همسر، ثبات فکری و شخصیتی نداشته باشد‎…

تصور کنید در جلسه خواستگاری نشسته‌اید و فرد مقابل به سوال‌های شما این گونه پاسخ می‌دهد که: نظر مادرم این گونه است! پدرم چنین روشی دارد! باید با مادرم مشورت کنم! باید نظر خواهرم را جویا شوم!

قطعا شما ناراحت می‌شوید چرا که بی‌شک انتظار داشته‌اید کسی که در جلسه خواستگاری در مقابلتان می‌نشیند در پاسخ به سوال‌های شما بگوید:”هر چه شما بگویید، هر چه نظر شماست، هر طور که شما دوست دارید”. واقعیت این است که برخی مواقع این پاسخ‌ها شکلی دیگری به خود می‌گیرد؛ “هر چه خانواده‌ام بگویند، هر چه آنها صلاح بدانند، خانواده‌ام تصمیم نهایی را می‌گیرند و …” و با این جملات معمولا خواستگاری به ازدواج ختم نمی‌شود! چرا که شما خواهید دانست فردی که در مقابلتان نشسته، بسیار وابسته به خانواده‌اش است و شاید نتواند مستقل باشد و بدون کمک خانواده برای زندگی خودش تصمیم بگیرد!

آیا وابستگی یک معضل است؟

وابستگی، به خودی خود بد نیست چرا که حد معمول آن، نشانه‌ای از انسانیت است. شما از محبت و عاطفه به خانواده خود وابسته می‌شوید، اما اگر تازه عروس هستید و به جای لذت بردن از دوران شیرین ابتدای زندگی با این مشکل دست و پنجه نرم می‌کنید کمی مراقب رفتار خود با همسرتان باشید. اگر همسرتان در هر کار و تصمیمی به دهان پدر و مادرش نگاه می‌کند و از خود اختیار خاصی را نشان نمی‌دهد، اگر استقلال فکری برای وی بی مفهوم است، بدانید حس وابستگی او به یک اختلال تبدیل شده است و باید روشی نوین را در ارتباط خود با وی برگزینید.
به طور کلی وابستگی، زمانی تبدیل به یک معضل در زندگی زناشویی می‌شود که همسر شما نتواند ثبات فکری و شخصیتی داشته باشد و مدام بخواهد نظرات خانواده‌اش را بر نظرات شخصی و شما مقدم کند! در این صورت است که معضل وابستگی؛ زندگی مشترک را به چالش کشیده و باعث می‌شود مشاجره و دعوا پیش بیاید و باز چون طرف مقابل مدام منتظر نظرات خانواده‌اش است، احتمال این که بر طبق میل آنها پاسخگویی یا رفتار کند وجود دارد و این نحوه برخورد؛ آفت زندگی مشترک است!

وابستگی؛ مشاوره یا نظرخواهی

بی‌شک اگر شما به فردی که بسیار به خانواده‌اش وابسته است، بگویید که متوجه میزان عدم استقلال و وابستگی‌اش شده‌اید، به شما پاسخ خواهد داد که قصدش صرفا مشورت، یا نظرخواهی است!
برخی افراد انقدر غرق در وابستگی‌های خانوادگی خود هستند که هر مساله‌ای را به خانواده خود بیان می‌کنند و حریمی برای زندگی زناشویی خود نگه نمی‌دارند و در مقابل اعتراض‌های شما، وابسته‌تر عمل خواهند کرد! حتی ممکن است در پاسخ به اعتراض شما بگوید اهل مشورت و نظرخواهی است. اما مراقب باشید افراد مشورت‌طلب در نهایت، خود به تصمیم و نتیجه می‌رسند اما اطاعت بی‌چون و چرای چنین افرادی حتی در خصوصی‌ترین مسائل، مثل مسائل زناشویی و زمان بچه‌دارشدن، نمی‌تواند از مشورت گرفتن آب بخورد. دخالت‌های بی جا و حق به جانب برخی والدین مخصوصا مادر، دال بر این موضوع است. قطعا در جلسه خواستگاری، هر سوالی که پدرتان از آقای داماد پرسیده توسط مادر یا پدر او پاسخ داده شده است و این یعنی وابستگی شدید به خانواده در حد سپردن همه چیز زندگی خود به آنها.
عوامل موثر در وابسته شدن فرد به خانواده را می‌توان چنین دسته بندی کرد:

*مسائل روحی و روانی

معمولا افرادی که به خانواده وابستگی بیش از حد دارند، از عدم اعتماد به نفس رنج می‌برند.شاید در کودکی به آنها مسئولیت داده نشده باشد تا آنها با اعتماد به نفس کافی رشد کنند. شاید به او میدان برای بروز و ظهور خلاقیت‌های درونی اش داده نشده باشد و چه بسا در جمع تحقیر شده و هیچگونه شخصیت سازی و تشویقی در مقابل دیگران برای تکمیل شخصیت او توسط والدین صورت نگرفته باشد!
به هر حال باید ریشه وابستگی در این افراد را در نداشتن اعتماد به نفس جستجو کرد.
دو پارامتر اساسی در شکل گیری شخصیت هر فرد عزت نفس و اعتماد به نفس است که پدر و مادر از کودکی به فرزند خود هدیه می‌دهند و اگر از آن دریغ کنند فرزندی همیشه ترسان در امر تصمیم گیری خواهند داشت.

*مسائل مالی

دلیل دیگر، به مسائل مالی برمی‌گردد. متاسفانه مادرانی هستند که به پسران خود، به چشم کیف پول و بانک نگاه می‌کنند و از ترس از دست دادن این موقعیت، یا مانع از ازدواج او می‌شوند و یا او را به حدی وابسته به خود نگه می‌دارند که تبعات آن در ازدواج پسر بروز می‌یابد.

*مسائل ذهنی و درونی

گاهی بعد از ازدواج، ضمیر ناخودآگاه آقا، اعلان حضور می‌کند و وابستگی خود را بروز می‌دهد. یکی از دلایلش می‌تواند این باشد که او تا زمان مجردی از رفتار پدر خود الگوبرداری یا همانندسازی می‌کرده و خود را مردی کاملا مقتدر می‌دانسته اما به محض جدا شدن از خانواده، دریافته فردی کاملا وابسته بوده و خود را پشت نقابی از شخصیت پدر، مخفی کرده است.
منصفانه نیست این روابط و ایجاد وابستگی‌ها را فقط منوط به مادران و پسران بدانیم. به هر حال دختران هم نقشی در این وابستگی از طرف مادر دارند اما به شدت پسرها نیست چرا که یک زن بیشتر می‌تواند به پسر خود تکیه کرده و یک پسر پشتیبان بهتری برای مادر است. بنابراین از دید مادر سرمایه‌گذاری روی پسر بیشتر جواب می‌دهد.

شیوه برخورد با خواستگار وابسته به خانواده

اگر فردی که به خواستگاری‌تان آمده، در دل شما جای گرفته ولی دچار وابستگی به خانواده‌اش است، بهتر است نکاتی را در برخورد با وی لحاظ کنید.
به او به چشم یک معتاد فکری نگاه کنید و به هنگام بروز اختلاف نظر از مشاجره بپرهیزید.
توجه داشته باشید که هر نوع عصبانیت یا قهر از طرف شما او را بیشتر به سمت مادر و خانواده‌اش سوق می‌دهد و وابستگی‌اش را بیشتر می‌کند! سعی کنید با محبت و مهربانی، بستری برای رشد و پرورش قوه منطق و عقلانیت او مهیا کنید. به طور غیرمستقیم و با هماهنگی افرادی که در این حوزه متخصص هستند او را به مطالعه کتاب یا دیدن فیلم‌هایی با این مضمون تشویق کنید تا خود را در یکی از این شخصیت‌های فیلمی یا رمّانی که فردی وابسته است ببیند و کمی به خود بیاید.
او را درک کنید و مدام او را با این تیتر که تو یک فرد وابسته هستی، تو نمی‌توانی مستقل باشی و … خطاب نکنید. البته توصیه می‌کنیم که حتما از یک مشاور برای حل مشکلات احتمالی زندگی خود کمک بگیرید.

منبع: تبیان

ازدواج با چسب دوقلو!

زندگی با یک فرد وابسته، کار وحشتناکی است‎

حتما شما هم با افرادی مواجه شده‌اید که به طرف مقابل، به شدت وابسته هستند و همین وابستگی، گور زندگی مشترکشان را می‌کند. گاهی شدت وابستگی در زندگی فردی و اجتماعی این افراد، بسیار اثرگذار است و حتی به روابط‌شان لطمه میزند. حال چطور می‌توان در اوج عاشقی، مستقل بود؟

وابستگی وقتی اتفاق می‌افتد که ما به فرد دیگری، اجازه می‌دهیم که روی رفتار و احساساتمان تاثیر بگذارد و ما را کنترل کند. در این حالت، حاضریم هر کاری بکنیم تا توجه طرف مقابل را به دست بیاوریم و وضعیت برایمان جوری رقم می‌خورد که توجه آن شخص به خصوص را برای خودمان نوعی پاداش می‌دانیم و نیازهای او را برآورده می‌کنیم تا خودمان احساس خوبی پیدا کنیم.
از این نظر، وابستگی همیشه یک فرایند دونفره است و همیشه باید دو طرف ماجرا حاضر باشند تا این فرایند شکل بگیرد و جلو برود. در واقع، وقتی دو نفر به نحوی رفتار می‌کنند که انگار با هم به یک شکل انسانی یا یک ساختار شخصیتی واحد رسیده‌اند، معنایش این است که این افراد به هم وابسته شده‌اند.

بی تو می‌میرم!

افرادی که دچار وابستگی می‌شوند یا اساسا شخصیت‌های وابسته دارند، همیشه با خودشان فکر می‌کنند که اگر طرف مقابل‌شان نباشد، آن‌ها نمی توانند روی پای خودشان بایستند و از عهده امورات‌شان بر بیایند و یا در مقابل چالش‌های زندگی، مقاومت کنند. این جمله را از افراد وابسته زیاد می‌شنویم که: «اگر فلانی نباشد من می‌میرم!» یا «بدون تو من هیچم!»
زندگی با یک فرد وابسته، کار وحشتناکی است. شاید در روزهای آشنایی یا نامزدی، این وابستگی به چشمتان شیرین و دوست‌داشتنی بیاید اما در دراز مدت، زندگی با چنین فردی زیر یک سقف برایتان بسیار جانکاه و آزاردهنده خواهد شد. بنابراین باید وابسته‌ها را بشناسید و از آن‌ها دور کنید.

وابسته‌ها چه شکلی‌اند؟

افراد، با هم متفاوت هستند و بر اساس الگوهای تربیتی، خانواده‌ای که در آن رشد کرده‌اند و هزاران عامل دیگر، رفتارهای متفاوتی دارند، بنابراین نمی‌توان گفت فردی که برای همه کارهایش منتظر تصمیم‌گیری پدر و مادر (یا دیگران) می‌ماند، دچار اختلال شخصیتی خاصی است، اما شاید بتوان گفت این افراد، شخصیت وابسته‌ای دارند و در مورد همه چیز از غذا، رنگ و مدل لباسشان گرفته تا انتخاب همسر، هیچ نظری ندارند و همیشه منتظرند تا والدینشان برایشان تصمیم بگیرند و این قضیه تا بعد از ازدواج هم ادامه دارد.
در تاریخچه زندگی آن‌ها می‌توانید قطع ارتباط‌هایی را ببینید که بلافاصله با یک رابط دیگر جایگزین شده‌اند. چون این افراد به شدت از تنهایی و به حال خود ر‌ها شدن واهمه دارند.
او همه تصمیم‌گیری‌ها را به شما محول می‌کند و سعی می‌کند پشت تصمیمات شما پنهان شود. حتی وقتی به رستوران می‌روید، انتخاب رستوران، انتخاب غذا و… را به شما می‌سپارد.
او در طلب محبت و حمایت دیگران (شما یا پدر و مادر و اطرافیانش) افراط می‌کنند، تا حدی که داوطلب انجام کارهایی می‌شود که برای بیشتر آدم‌ها یا حتی برای خودش ناخوشایند است.
این افراد مدام برای تصاحب، کنترل و در تله‌انداختن شما نقشه می‌کشند.
او بدون نظر دادن شما، قادر به اخذ تصمیمات روزمره نیست یا حداقل خودش این طور فکر می‌کند.
افراد وابسته احتیاج دارند که شما مسئولیت بیشتر زمینه‌های مهم زندگی آن‌ها را بپذیرید.
این افراد در ابراز مخالفت با دیگران، به دلیل ترس از قطع حمایت و مقبولیت آن‌ها دچار اشکال هستند.
افراد وابسته در شروع برنامه‌ها و انجام کار‌ها به تنهایی به مشکل بر می‌خورند.
افراد وابسته وقتی تن‌ها هستند به دلیل ترس مبالغه‌آمیزشان از ناتوانی برای مراقبت از خود، احساس ناراحتی و درماندگی می‌کنند.
افراد وابسته عموما عزت‌نفس پایینی دارند و به همین دلیل، بیش از سایر افراد، در معرض خطر وابسته شدن به دیگران قرار دارند.

ازدواج با وابسته‌‌ها

در تاریخچه زندگی افراد وابسته می‌توانید قطع ارتباط هایی را ببینید که بلافاصله با یک رابط دیگر جایگزین شده‌اند. چون این افراد به شدت از تنهایی و به حال خود ر‌ها شدن واهمه دارند

هر دختر یا پسری که قصد تشکیل خانواده دارد، باید به سطحی از استقلال رسیده باشد و اگر فردی از هر نظر، وابستگی شدید داشته باشد، قطعا در زندگی مشترک با مشکل مواجه خواهد شد. معمولا وقتی بچه‌ای از همان کودکی هیچ وقت نظرش مهم نبوده و هرگز از او نظرخواهی نشده، حتی در مورد نیازهای خاص خودش و طبق خواسته پدر و مادرش رفتار کرده، همیشه مطیع نظرات والدینش خواهد ماند و ازدواج نمی تواند این الگو را تغییر دهد.
بعضی‌ها شاید فکر کنند ازدواج با فردی که هیچ حرفی برای گفتن ندارد و همیشه چشمش به دهان والدینش بوده، می‌تواند به نفعش باشد! چون می‌تواند این فرد را با نظرات خودش همسو کند و هر تصمیمی که خودش بخواهد، برای زندگی مشترکشان بگیرد. یا شاید بعضی‌ها فکر کنند بعد از ازدواج می‌توانند همسرشان را عوض کنند و رفتارهایی را که در او دوست ندارند (مثلا همین وابستگی) تغییر دهند که هر دوی این گروه در اشتباهند!
تغییر، آن هم چنین تغییرات بنیادی که در مورد نوع زندگی یک انسان است، اصلا چیزی نیست که بخواهیم بر اساسش یک زندگی را شروع کنیم؛ وقتی افراد خودشان متوجه مشکلات خلقی و شخصیتی خود شده و آن را می‌پذیرند و دوست دارند خود و شیوه زندگیشان را تغییر دهند، به متخصصان حوزه روان مراجعه می‌کنند و با وجود این که خودشان خواهان چنین تغییری هستند، باز هم راه سخت و پرپیچ و خمی را پیش رو دارند. تصور این که فرد دیگری بخواهد او را تغییر دهد، کاملا اشتباه است چرا که تا فرد، خودش نخواهد، دیگری نمی‌تواند او را تغییر دهد.

برگرفته از: تبیان

با این ۹ سوال، زندگی خود را کاملا تغییر دهید!

بسیاری از متفکرین جهان، ایده سوال کردن روزمره از خود در مورد عملکرد روزانه‌شان را قبول داشتند. «بنجامین فرانکلین» نویسنده و متفکر بزرگ و بنیانگذار کشور ایالات متحده آمریکا، هر روز صبح خود را با یک سوال شروع و شب خود را نیز با یک سوال به پایان می‌رساند. سوال آغازین صبح‌هایش این بود که: ” امروز من چه کار خوبی باید انجام بدهم؟ ” و هر غروب از خود سوال می‌کرد که: ” من امروز چه کار خوبی را انجام داده‌ام؟ “

در حقیقت بسیاری از متفکران بزرگ جهان به این موضوع عقیده داشتند که باید مرتب خود را مورد پرسش قرار داده و درستی و نادرستی اعمالی را که روزانه انجام می‌داده‌اند را سبک و سنگین کنند.

همان طور که «آلبرت انیشتین» دانشمند بزرگ می‌گفت: ” از دیروز خود درس بگیر، برای امروزت زندگی کن، به فردا امید داشته باش. تنها این مهم است که نباید هیج وقت سوال کردن از خودمان را متوقف کنیم. “

البته صحبت کردن درباره عادت دادن خود را مورد سوال قرار دادن و آینه بودن برای خویش، بسیار آسانتر از عمل کردن به آن است. در اغلب موارد، ما از این موضوع طفره رفته و از پاسخ دادن به این پرسش سخت خودداری می‌کنیم. «جان دوی» فیلسوف و روانشناس قرن نوزدهم در کتاب خود می‌گوید: ” ما چگونه فکر می‌کنیم، تفکر آینه اعمال خود بودن، مستلزم قبول ارزش واقعی موضوعات است و برای آن باید خود را برای تحمل ناملایمات و مشکلات روحی آماده کرد. “

اما تحمل این ناملایمات، ارزش سعی کردنش را دارد، چرا که می‌تواند به افزایش اعتماد به نفس لازم جهت موفقیت در کار و زندگی روزمره بیانجامد. اینها ۹ پرسشی هستند که شما امروز خود را باید با سوال کردن آنها از خود باید آغاز کنید:

“آیا امروز آخرین روز زندگی من است، آیا آنچه را که قرار است امروز انجام دهم، واقعا خواسته قلبی من است؟ “

در سال ۲۰۰۵، تقریبا یک سال پس از این‌ که رئیس و مؤسس شرکت اپل (Apple) «استیو جابز” توسط پزشکان مطلع شود که به بیماری سرطان لوزالمعده مبتلا شده است، به شاگردان فارق‌التحصیلش در دانشگاه استفورد گفت که هر روز صبح در آیینه نگاه می‌کند و از خود می پرسد، ” آیا امروز آخرین روز زندگی من است، آیا آنچه را که امروز می‌خواهم انجام دهم خواسته واقعی من است؟ “

اگر پاسخ این پرسش در روزهای متمادی ” نه ” بود، او می‌فهمید که باید چیزی را در زنگی خود تغییر دهد.

جابز می‌گوید: ” به یاد داشتن موضوع مرگ، ابزار بسیار مهمی برای من بوده است تا بتوانم توسط آن، بزرگترین تصمیم زندگی‌ام را اتخاذ کنم. چرا که همه آرزوها و انتظارات، غرور، همه ترس‌ها از خجل شدن و یا شکست، همه و همه در مقابل چهره مرگ بی‌اهمیت جلوه کرده و رنگ می‌بازند. بنابراین می‌فهمید که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارید و دیگر دلیلی ندارد که به میل دل خود عمل نکنید. “

خودم را چگونه ارزیابی می ‌کنم؟

این سوال، عقاید ناگفته شما را نسبت به هویت اصلی و واقعی خودتان، به شما می‌نمایاند. تغییر نظر شما درباره خودتان با قرار گرفتن در موقعیت‌های گوناگون می‌تواند در عملکرد‌های شما در زندگی تغییر ایجاد کرده و نهایتا شخصیت شما را نیز عوض کند.

بزرگترین نقطه قوت من چیست؟

بسیاری از مردم، شغل‌هایی دارند که از آنها متنفرند و آن به این دلیل است که هنوز نتوانسته‌اند علایق واقعی خود را بیابند. آنها در برخی کارها خوب هستند، بنابراین اجبارا آن کارها را انجام می‌دهند. با این حال نمی‌دانند چه کار بزرگ و اثرگذاری از دستشان برمی‌آید و واقعا در طول زندگی خود، چه گلی می‌توانند بکارند. پس دست به کاری نزنید که از آن تنفر دارید. سعی کنید نقاط قوت خود را بیابید که در این‌ صورت، می‌توانید استعدادها و علایق خود را کشف کنید.

تحمل چه دردها و ناملایماتی را در زندگی دارم؟

شادی در زندگی، مستلزم کوشش و تلاش است، به همان نسبت آگاهی و وقوف از آنچه که می‌خواهید برایش بجنگید و تلاش کنید. آنچه که در سعادت و کامیابی شما زندگی تعیین‌کننده است، لذت‌های زندگی نیست که به آنها تمایل دارید، بلکه میزان تحمل شما در برابر رنج‌ها و ناملایمات است.

تا حالا چه چیزی را نسبت به گذشته تغییر داده‌ام؟

اگر سعی می کنید که یک عادت خوبی را از حالا در خود ایجاد کنید، باید قادر باشید تا از هر نظر بهتر از دیروز باشید تا بتوانید موفق شوید که عادت‌های خوب جدیدی را برای خودتان طراحی کرده و در در زندگی روزمره‌تان بگنجانید. یافتن پاسخی برای پرسش فوق می‌تواند در سنجش این‌که چه عواملی قابلیت کمک به شما برای تغییر دادن عادات بد گذشته‌تان را دارند، بسیار مؤثر باشند.

در حال حاضر در چه حالی هستم؟

در درون وجود خود، سیر کنید و خود فراموش شده‌تان را پیدا کنید. در مرکز وجود همه ما مهمترین و راستین‌ترین پرسش نهفته است. اگر بتوانید خودتان را کشف کنید، آن وقت می‌توانید خیلی گفتگو‌ها را با خودتان در درون وجودتان داشته باشید که برای یافتن راه حل مشکلات در همه امور زندگی به شما کمک می‌کند.

چرا اینقدر جدی؟

در این پرسش و پاسخ‌ها از خود، خیلی جدی نباشید و برای اشتباهاتی که از شما سر زده خیلی خود را ملامت نکنید. به‌ طور خلاصه زندگی را خیلی سخت نگیرید، اما بی‌خیال و بی‌قید هم نباشید.

چه کار من امروز خوب از آب درآمد؟

انعکاس موفقیت‌های امروز شما، می‌تواند درس‌های ارزشمندی برای پیروزی‌های شما در فردای زندگی‌تان باشد. پس همه رویدادهای مهم و ارزشمند زندگی روزمره‌تان را یادداشت کنید چرا که اگر فقط به حافظه‌تان تکیه کنید و منابعی برای مراجعه و یادآوری نداشته باشید، ممکن است ذهنتان بسیاری از واقعیت‌ها را بر اساس میل شخصی شما وارونه جلوه داده و تغییردهد و در این صورت است که نمی‌توانید از گذشته درسی بگیرید و برای موفقیت‌های آینده‌تان به کار ببرید.

آیا من دوستانی را برای خودم انتخاب کرده‌ام که بتوانند از من پشتیبانی کرده، مرا به چالش بکشند یا این‌که مرا تشویق کرده و با دلگرمی دادن باعث رشد من شوند؟

در انتخاب دوستان خود، بسیار با دقت و محتاط باشید. دوستان خود را از میان کسانی برگزینید که علایق شخصی مشترک با آنها داشته باشید، ارزش‌های شما، ارزش‌های آنها نیز باشد مخصوصا عواملی را که شما در رشد شخصیتیتان مهم می‌دانید. همین‌طور افرادی را دوست خود بدانید که برای وقت شما و خودشان ارزش قائلند، به یادگیری و دانش علاقه‌مند بوده و دوستی واقعا برایشان مهم باشد.ُ

منبع: میگنا

روان ما سالم است؟!

بهداشت روانی، تعاریف گوناگونی دارد. شاید ساده‌ترین تعریف این باشد: داشتن احساس آرامش، امنیت درون و دور بودن از اضطراب، افسردگی و تعارض‌های مزمن روانی. از منظر دیگر، بهداشت روانی یعنی بهره‌مندی از سلامت ذهن، اندیشه و تفکر. اما تعاریف تخصصی دیگری برای بهداشت روانی وجود دارد.
فرهنگ بزرگ روان‌شناسی لاروس، بهداشت روان را چنین تعریف می‌کند: داشتن استعداد روان برای هماهنگ، خوشایند و موثر کار کردن، انعطاف‌پذیر بودن در موقعیت‌های دشوار و توانایی بازیابی تعادل خود.
سازمان جهانی بهداشت، بهداشت روانی را چنین تعریف می‌کند: بهداشت روانی در درون مفهوم کلی بهداشت جای می‌گیرد و بهداشت یعنی توانایی کامل برای ایفای نقش‌های اجتماعی، روانی و جسمی. بهداشت، تنها نبود بیماری یا عقب‌ماندگی نیست. به شکل کلی و بر اساس تعاریف مختلف بهداشت روانی، شخصی که بتواند با محیط خود خوب سازگار شود، از نظر بهداشت روانی بهنجار خواهد بود.

اگر شخصی نتواند تعارض‌های خود را با دنیای بیرون و درون حل و در مقابل ناکامی‌ها مقاومت کند و رفتار نامناسبی در برابر جامعه و مشکلات داشته باشد، از نظر روانی بیمار محسوب می‌شود و با این خطر روبه‌رو خواهد بود که تعارض‌های حل نشده خود را به صورت اختلال‌های خفیف رفتاری نشان دهد؛ بنابراین بهداشت روانی، از اهمیت بسزایی برخوردار است و به همین دلیل، امروزه جوامع مختلف بسیج شده‌اند تا سیاست‌های مربوط به بهداشت روانی و پیش‌بینی بیماری‌های روانی را سازمان دهند. آنچه از تعاریف بهداشت روانی به دست می‌آید،‌ این است که هدف بهداشت روانی، پیشگیری از وقوع ناراحتی‌هاست. پیشگیری در سه سطح انجام می‌شود:

نوع اول به دو قسمت آموزشی و پژوهشی تقسیم می‌شود:

آموزشی در جهت سبب‌شناسی اختلال است. یعنی اگر مسائل و نکات مربوط به بهداشت روان آموزش داده شوند، دیگر اختلال به وجود نمی‌آید. مثلا اگر به خوبی آموزش داده شود که با ازدواج فامیلی، چند درصد اختلال با ژن‌های معیوب به ارث می‌رسد،‌ آمار ازدواج فامیلی کاهش می‌یابد در نتیجه اختلال ژنتیک نیز بروز نمی‌یابد.

پیشگیری پژوهشی، تحقیقات را در بر می‌گیرد. یعنی در پی یافتن علت ایجاد اختلال است.

پیشگیری نوع دوم به بیماریابی به موقع، سریع و اقدام درمانی فوری مربوط است. این نوع پیشگیری می‌گوید قبل از این که اختلال حالت مزمن پیدا کند، آن را درمان کنیم و اگر درمان نمی‌شود آن را کنترل و مهار کنیم.

پیشگیری نوع سوم، کمک به بقاء و بهتر زیستن بیمار و پرورش حداکثر توانایی‌های باقیمانده برای سازگاری بیشتر است.

باید یاد آور شد، مفهوم بیماری روانی، به ارزش‌هایی وابسته است که زندگی اجتماعی در اختیار ما می‌گذارد؛ بنابراین معلوم نیست بهداشت روانی واقعا نبود بیماری روانی باشد؛ مثلا انحراف‌هایی را در نظر بگیرید که گاهی در نوجوانان دیده می‌شود. می‌دانیم این رفتارها زودگذر و در مراحل رشد به وجود می‌آیند. دختر نوجوان چه با کلام، چه با شیوه لباس پوشیدن و چه با نشان دادن بخشی از موی سر با خانواده و گاه اجتماع به مخالفت برمی‌خیزد. در پی این رفتارها خانواده‌ها آشفته می‌شوند و برخی مسئولان تند برخورد می‌کنند، در صورتی که با این مخالفت‌ها، خودمختاری و انتخاب ارزش‌های فردی و شخصی را یاد می‌گیرند و هیچ یک از این رفتارها نشانه بیماری روانی نیست، بلکه برای تایید و تثبیت موجودیت فرد است. به طور مشخص می‌توان گفت در افراد سالم، بهداشت روان به شکل کامل وجود دارد. برای رسیدن به انسان سالم شدن الزامات و اصولی وجود دارد که در پی می‌خوانید.

اصول اساسی بهداشت روانی

همان طور که گفته شد، هدف اصلی بهداشت روانی، پیشگیری است. برای رسیدن به این هدف، رعایت اصولی الزامی است.
آن اصول عبارتند از:

۱-احترام به شخصیت خود و دیگران

یعنی یک شخص خود را دوست بدارد و به دیگران احترام بگذارد. فرد سالم احساس می‌کند افراد جامعه او را می‌پذیرند و او نیز با نظر موافق به آنها می‌نگرد و برای خود و آنها احترام قائل است. اصول بهداشت روانی مبتنی بر تقویت افراد استوار شده است و از تخریب شخصیت افراد تا جایی که امکان داشته باشد، جلوگیری می‌کند.

۲-شناخت محدودیت و توانایی خود و افراد دیگر

هر فرد سالم، توانایی‌ها و ناتوانایی خود را می‌شناسد و آن را قبول دارد؛ البته می‌کوشد محدودیت‌های خود را رفع کند و نسبت به آنها، جبهه نمی‌گیرد یا پنهانش نمی‌کند.

۳-پی بردن به علل رفتار

هر رفتاری، علتی دارد و خود به خود انجام نمی‌شود. مانند ترس که حتما دلیلی دارد یا آن را می‌دانیم یا نه. انسان سالم در پی کشف علت رفتارها بر می‌آید. این که چرا می‌ترسم و آن علت را رفع می‌کند.

۴-توجه به تمامیت وجود هر فرد

این که بسیاری از مشکلات ما ریشه روانی دارد و بر عکس. انسان سالم به این نکته توجه دارد که ممکن است مشکلات جسمی، پشت این مشکل روانی باشد. این موضوع باید بیشتر مورد توجه معلمان و مربیان باشد و جنبه‌های جسمانی، عاطفی، روانی و… دانش‌آموز را در نظر داشته باشند.

۵-شناسایی نیازها و انگیزه‌های مسبب رفتار انسان

بهداشت روانی بر این اصل استوار است که نیاز هر شخص در هر سنی، با شرایط ویژه همان سن باید در نظر گرفته و ارضا شود. نیازها هم، دو بعد جسمانی و روانی را در بر می‌گیرند. جسمانی مانند: احتیاج به آب، غذا، استراحت و… است. نیاز روانی مثل امنیت روانی، مورد محبت قرار گرفتن، نیاز به پیشرفت و… است.

منبع: جام جم؛ لیلا کامرانی؛ کارشناس ارشد روانشناسی

تفاوت‌های جنسیتی و میزان ابتلا به افسردگی

تقریباً همه افراد به صورت خفیف احساس افسردگی را در خود تجربه کرده‌اند. بی‌حوصلگی، غمگینی، ناامیدی، دلسردی و ناخشنوی، همه تجربیات رایج افسردگی هستند. بر طبق آمارهای موجود زنان دو برابر مردان به افسردگی مبتلا می‌شوند. در این مورد فرضیه‌هایی مطرح شده که در ادامه به شرح آن می‌پردازیم زنان بیشتر از مردان جویای درمان هستند بنابراین درباره افسردگی زنان اطلاعات بیشتری در دسترس است.

در جامعه ما زنان بیشتر از مردان به ابراز نشانه‌های افسردگی تمایل دارند وقتی زنان با ضایعه‌ای روبرو می‌شوند، برای عدم تحرک و گریه، بیشتر تقویت می‌شوند، در حالی که تقویت مردان به سمت خشم و بی‌تفاوتی است. اینها الگو‌ها و نقش‌هایی هستند که زنان و مردان جامعه‌ایی که در این فرهنگ می‌بالند از کودکی برای پذیرش آنها تقویت می‌شوند.

فرضیه‌های زیستی می‌گویند فعالیت آنزیم شیمیایی، استعداد ژنتیکی و دوره ماهیانه افسردگی پیش از قاعدگی بر آسیب‌پذیری زنان تاثیر دارند. (اگر زمینۀ ژنتیکی بروز افسردگی بین زنان و مردان به طور مساوی وجود داشته باشد احتمال می‌رود، زنان افسرده شوند در حالی که مردان به سمت سوء مصرف مواد گرایش پیدا می‌کنند).

اگر افسردگی رابطه تنگاتنگی با درماندگی داشته باشد، در می‌یابیم چنانچه زنان یاد بگیرند که درمانده‌تر از مردان باشند، افسردگی در آنان بیشتر از مردان آشکار خواهد شد. جوامعی که در هنگام مواجهه با یک ضایعه زنان را برای فکر و خیال و عدم فعالیت تقویت کرده در حالی که مردان را به سمت اقدامات صبورانه و کنار آمدن هدایت می‌کند ممکن است هزینه گزافی برای افسردگی بعدی زنان بپردازد که یکی از مهمترین آنها می‌تواند تربیت نادرست نسل‌های آینده باشد. (کودک این نقش‌های سنتی و انتظارات اجتماعی را با نگاه کردن به پدر و مادر و دیگر بزرگترهای محبوب، در خود نهادینه می‌کند).

زنان بیشتر از مردان، حالت‌گرا هستند و به همین خاطر، برای نگران شدن درباره رویداد‌های ناگوار زندگی و توضیح دادن آنها آمادگی دارند که مهمترین آنها افسردگی است. در حالی که مردان بیشتر به عمل و کمتر به فکر گرایش دارند. حالت‌گرایی، افسردگی را افزایش می‌دهد در حالی که عمل‌گرایی می‌تواند خُلق افسرده را کاهش دهد و موجب یافتن راه حلی برای مشکلات زندگی شود.

تغییرات خُلق پیش از قاعدگی، یا افسردگی پیش از قاعدگی، تغییرات هیجانی هستند که قبل از قاعدگی رخ می‌دهند و با شروع قاعدگی کاهش می‌یابند؛ نااستواری هیجانی، خشم، تنش، افسردگی، خستگی‌پذیری، احساس ناتوان شدن، مشکل تمرکز کردن، تغییرات اشتها، حساسیت زیاد به طرد، تغییرات خواب، نشانه‌های جسمانی که موچب بروز اختلال جدی در کار یا عملکرد اجتماعی می‌شود و این نشانه‌ها می‌تواند مقدار افسردگی زنانه را افزایش دهد.

تصویر ذهنی از بدن و تعقیب لاغری از طریق رژیم غذایی که در کشور‌های پیشرفته نزد خانم‌ها رایج است: علت ریشه‌ایی افسردگی، ناکامی و درماندگی است. رژیم غذایی یک چرخه ناکامی و درماندگی را تشکیل می‌دهد. ابتدا رژیم‌گیرنده وزن خود را کاهش می‌دهد و منجر به کاهش افسردگی همراه با اضافه وزن می‌شود. ولی در نهایت وقتی که وزن آنها بر می‌گردد، ناامید می‌شوند. گروهی دیگر که وزن خود را حفظ کرده‌اند و نمی‌گذارند به حال اول برگردند و مجبورند رژیم کم‌کالری نارضایت بخشی را حفظ کنند، دچار عارضه جانبی افسردگی که سوءتغذیه طولانی، است، می‌شوند. همچنین در فرهنگ‌های دارای ایده‌آل لاغری اختلال‌های خوردن(بی‌اشتهایی عصبی و جوع) شایع است و در همه این جوامع، زنان دو برابر بیشتر از مردان رژیم می‌گیرند و به افسردگی مبتلا هستند.

تمامی این دلایل، فرضیه‌هایی هستند که در مورد علت این که که چرا زنان دو برابر مردان افسرده می‌شوند مطرح می‌شوند، اما در این بین، زنانی هستند که از آنها به عنوان زنان آسیب‌ناپذیر در برابر افسردگی نام می‌برند، جالب است بدانیم که این زنان چه ویژگی‌هایی دارند.

چهار عامل آسیب‌ناپذیری وجود دارد که حتی با وجود عوامل مستعدکننده و ضایعه جدید از بروز آسیب‌پذیری در این زنان جلوگیری می‌کند:
۱-داشتن رابطه‌ای صمیمی با همسر
۲-شغل نیمه وقت یا تمام وقت خارج از خانه
۳-داشتن کمتر از سه فرزند در خانه
۴-اعتقادات مذهبی عمیق
تمامی این عوامل، می‌تواند از فرد در برابر افسردگی محافظت کند. شاید وجه اشتراک این چهار عامل، این باشد که به آنها در احساس عزت نفس و تسلط، کمک نموده و در عین حال از شکل‌گیری نگرشی که ناامیدی ایجاد می‌کند، جلوگیری می‌کند.

منبع علمی: آسیب‌شناسی روانی(سلیگمن)

تهیه و تنظیم: سهیلا آقاجانی؛ کارشناس ارشد روانشناسی بالینی شبنم

ترس چیست و چرا ما می‌ترسیم؟

وقتی ترس بر زندگی حاکم می‌شود

معنایی که در فرهنگ لغات برای ترس پیدا خواهید کرد، این معنا خواهد بود: “احساس ناخوشایندی که در رویارویی با خطر، همراه با درد، ایجاد می‌شود.” احساس ترس در مغزمان، ایجاد می‌شود. حسی است که زمانی که برای اولین بار درگیر ترس شدیم مثلا” زمانی که با حیوان گرسنه یا وحشی در جنگل مواجه شدیم، در ما ایجاد شده است. اما بسیاری از افراد در چنین شرایطی قرار نگرفته‌اند، اما غریزه‌مان به طور غیر مقتضی، در برابر ترس عمل می‌کند.
ترس چیزی نیست جز یک احساس و هیجان که آن را در ذهن خود می‌پرورانیم و مشکل از آنجا شروع می‌شود که این احساسات و هیجان‌ها بر زندگی ما اثر نامطلوب می‌گذارند. ترس، احساسی است که هر انسانی آن را می‌شناسد. انسان‌ها از آن به‌ عنوان احساسی ناخوشایند یاد و از آن دوری می‌کنند، چرا که این احساس بنا بر طبیعت خود زمانی ظاهر می‌شود که خطری درونی یا بیرونی فرد را تهدید می‌کند. این احساس به شکل علایم مختلف جسمی و روانی ظاهر می‌شود، مانند تپش قلب، تنگی نفس، احساس گرگرفتگی، سرخ شدن صورت، ترشح زیاد عرق و غیره.
ترس یک واکنش احساسی به تهدید یا خطر است. ترس را از اضطراب، که معمولاً بدون وجود تهدید خارجی رخ می‌دهد، باید جدا دانست. علاوه بر این ترس با رفتارهای خاصِّ فرار و اجتناب مربوط است، در حالی که اضطراب ناشی از تهدیدهایی‌ است که مهارناپذیر و اجتناب‌ناپذیر تلقی می‌شود. ترس معمولاً با درد ارتباط می‌دارد. مثلاً کسی از ارتفاع می‌ترسد، چه، اگر در افتد، آسیب جدی خواهد دید یا حتی خواهد مرد. بسیاری از نظریه‌پردازان، چون جان برودس واتسن و پال اکمن، پیش نهاده‌اند که ترس یکی از چند احساس بنیادین و فطری‌ است (نظیر شادمانی و خشم).
ترس از سازوکارهای بقاست و معمولاً در پاسخ به یک محرک منفی خاص روی می‌دهد. ما از انجام بعضی کارها وحشت داریم چون می‌ترسیم با شکست مواجه شویم. این ممکن است به خاطر شکست‌هایی باشد که واقعاً در گذشته تجربه کرده‌ایم یا حتی واقعاً چنین شکستی را تجربه نکرده‌ایم ولی از این که ممکن است شکست بخوریم می‌ترسیم.

بیشتر مواقع، ما از چیزی می‌ترسیم که حتی یکبار با آن روبرو نشده‌ایم. آیا احمقانه نیست؟ حقیقت این است که ما می‌توانیم انواعی از شکست‌ها را در ذهن خود تصور کنیم. آنگاه باور می‌کنیم این شکست‌ها به حقیقت خواهد پیوست و حتی برای رسیدن به هدف تلاش هم نمی‌کنیم. و همینجاست که دچار خطا شده‌ایم، چون به خاطر یک احتمال حتی از تلاش کردن می‌ترسیم و موفقیت بدون تلاش و کوشش معنایی ندارد. مارک تواین، سخن جالبی در این زمینه دارد: «من در زندگی خود، سختی‌های زیادی را تحمل کرده‌ام در حالی که تعداد کمی از آنها واقعاً رخ داده اند». منظور این است که بسیار از این مشقات در ذهن او بوده‌اند.

اکنون این سؤال مطرح می‌شود که چه کسی می‌تواند واقعاً شکست و موفقیت را تعریف کند؟ آیا شما این کار را به درستی انجام می‌دهید؟ آیا شما تعاریف دیگران از موفقیت را قبول دارید؟ بعضی از افراد تعاریف سختگیرانه‌تری نسبت به دیگران دارند. قبول ندارید؟
برای این منظور از افراد مختلف سؤال شد شما موفقیت را چگونه تعریف می‌کنید دو تا از جواب‌ها این گونه بودند:
ــ آلکس گفت: « هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم و زنده‌ام و فرصت دارم، موفق هستم».
ــ ولی جف عقیده داشت اگر در سال، حداقل ۱ میلیون دلار درآمد داشته باشد، موفق است.
آلکس تعریف خود را از موفقیت ساخته است و رسیدن به این موفقیت نسبتاً ساده است اما جف تا زمانی که یک میلیون دلار در سال بدست نیاورد احساس موفقیت نمی‌کند.
فکر می‌کنید جف و انسانهایی مانند او، چقدر در روز احساس می‌کنند شکست خورده‌اند؟ چون هنوز آن یک میلیون دلار را بدست نیاورده‌اند. البته اشتباه نکنید من نمی‌گویم شخص نباید اهداف بزرگ در زندگی خود داشته باشد بلکه سخن بنده این است که هدف خود را با شادی بدست آورید تا این که با احساس رنج بدنبال بدست آوردن سعادت باشید.

هر چه تعریف شما از موفقیت سختگیرانه‌تر باشد ترس بیشتری به آن اضافه کرده‌اید. پس اجازه ندهید تعاریفی که خود ساخته‌اید شما را محدود کند. بدتر از همه این است که به دیگران اجازه دهید این تعاریف را برای شما بسازند. تعاریف خود را بسازید. می‌توانید آن را سخت‌تر کنید تا احساس شکست به شما دست بدهد یا آن را ساده سازید تا احساس موفقیت کنید. با این روش شما ترس کمتری نسبت به اهداف خود در زندگی خواهید داشت. حال اگر بدانید که چه کاری می‌خواهید انجام دهید، شکست نخواهید خورد. اکنون با این باور، تصور کنید چه کارهایی می‌توانید در زندگی خود انجام دهید.

سعی کنید هر شکستی را مانند یک موفقیت ببینید. این کار ساده است چون هر شکستی که خورده‌اید به شما نشان داده که چه کاری را نباید انجام می‌دادید یا روش جدیدی در مقابل شما گشوده است. پس در حقیقت یک موفقیت کسب کرده‌اید. بنابراین به هدف خود نزدیک‌تر شده‌اید. به خاطر داشته باشید، گذشته با آینده یکسان نیست و شکست دیروز، مساوی با عواقب ناگوار آینده نیست. فقط به دلیل این که دیروز یا همین ۵ دقیقه پیش شکست خورده‌اید، بدین معنا نیست که قرار است این شکست دوباره تکرار شود. تنها کاری که باید انجام دهید، این است که از اشتباه خود، چیزهای جدید یاد بگیرید و روش خود را عوض کنید. گذشته، همان افکار شما بوده برای رسیدن به موفقیت در آینده. نترس باشید.

در حالت ترس، فعالیت طبیعی مغز در رابطه با محیط (مانند دیدن، شنیدن، بوییدن، لمس کردن، چشیدن، حس تعادل در ایستادن و راه‌ رفتن و غیره) به‌ شدت تحت‌ تاثیر قرار می‌گیرد و سهم بیشتر فعالیت مغز و بدن، متوجه روبه‌رو شدن با موضوع خطر و حفظ امنیت می‌شود. به این معنا ترس در چارچوب روبه‌رو شدن با خطر، نقشی بسیار حیاتی بازی می‌کند و در حقیقت ترس، به حکم زنگ خطری است که انسان را متوجه موضوع خطرداری می‌کند تا به دنبال آن، انسان عملی را صورت دهد که به رفع خطر بینجامد. به همین دلیل، بعد از دور شدن از موضوع خطرزا، این احساس نیز توسط سیستم‌های جسمی و روانی به‌ طور طبیعی خنثی می‌شود و کارکرد اندام‌ها و حواس، به شکل طبیعی خود بازمی‌گردد. بنابراین ترس یک احساس حیاتی، لازم و حفظ‌کننده زندگی است.
در جریان تکامل انسان، احساس ترس برای حفظ‌ بقای انسان به وجود آمده تا انسان را در روبه‌رویی با خطر آماده دفاع، حمله یا فرار کند. امروز نیز ترس همین وظیفه را بر عهده دارد اگرچه موضوع خطر مانند گذشته دیگر، حیوانات وحشی نیست. اما زمانی احساس ترس حالات بیمارگونه پیدا می‌کند و تبدیل به اختلال اضطراب هراسی می‌شود که سیستم‌های طبیعی و روانی فرد، برای برطرف کردن ترس یا کارآیی خود را از دست داده باشد یا از شدت کارآیی آنها کاسته شده‌ باشد.
در این حال، حتی زمانی هم که چیز تهدیدکننده‌ای وجود ندارد، حالات و علایم ترس به نحو ادامه‌داری به وجود خود ادامه می‌دهد و هر بار بر شدت آنها نیز افزوده می‌شود. به این معنا یکی از اصلی‌ترین شاخص‌های عدم کارآیی «سیستم روبه‌رو شدن با ترس» به این شکل است که در این حالت، ترس و اضطراب بدون وجود دلیل تهدید‌کننده، در مواقع و محیط‌های مختلف، به حد زیاد و روزافزون و در بیشتر اوقات روز، فرد را در کنترل می‌گیرند، به نحوی که فرد یا همواره یک نوع دلهره، اضطراب و تشویش را حس می‌کند یا به‌ دلیل احساس ترس، از دست زدن به کارهایی یا از روبه‌رو شدن با چیزهایی یا از رفتن به مکان‌هایی به‌ شدت پرهیز می‌کند. در حالی که خود نیز دلیل قانع‌کننده‌ای برای این احساس پیدا نمی‌کند. فرد مبتلا به اختلال هراس، علایم اضطراب هراسی را معمولا در سه سطح حسی، فیزیولوژی و رفتاری لمس می‌کند. یعنی اکثر اوقات، افراد مبتلا به علت علایم حسی، فیزیولوژی و تا حدودی رفتاری به متخصصان مراجعه می‌کنند ولی علایم افکاری غالبا از طرف آنها دیده یا مطرح نمی‌شود. علایم جسمانی که اکثر افراد مبتلا از آنها رنج می‌برند عبارتند از: حالت سرگیجه، فشار در ناحیه سینه و پرش قلب، افت فشارخون، معده‌درد، عدم تمرکز، دلشوره، دیدن پرده‌ای جلوی چشم و از این دست. به همین دلیل، اغلب مثلا از احتمال داشتن بیماری قلبی به نگرانی و ترس می‌افتند و از پزشک می‌خواهند که آنها را به‌ خاطر احتمال بیماری قلبی، مورد معالجه قرار دهد.
اختلالات اضطرابی را به سه گروه «عمومی و فراگیر»، «حمله‌های هراسی» و «فوبیا» تقسیم می‌کنند.

اختلال اضطراب عمومی و فراگیر

این اختلال معمولا به صورت تدریجی شکل می‌گیرد و به‌ طور معمول بعد از یک تجربه مشخصی که برای فرد بسیار فشارآور بوده‌، به وجود می‌آید. رفته‌رفته این حالت، به شکل احساس هراسی درمی‌آید طولانی‌مدت و ادامه‌دار که در اکثر محیط‌ها، در رابطه با اکثر چیزها و در بیشتر رابطه‌های فرد وجود دارد؛ احساس هراس و نگرانی نسبت به چیزهایی که می‌توانند اتفاق بیفتند و فرد مبتلا به اضطراب فراگیر، تنها برای مدت بسیار کوتاهی قادر است که خود را از آن رها کند. در این حالت، فرد گزارش می‌دهد که «همیشه این افکار وحشتناک را دارم و هیچ نمی‌توانم این افکار را از خودم دور کنم» و علایمی را گزارش می‌کنند که شامل اینها هستند:
-ناآرامی و بی‌قراری حرکتی مانند لرزش در اندام، گرفتگی عضلات و پرش دست یا پا.
-تحرک‌پذیری شدید و غیرقابل کنترل فعالیت‌های بدنی که به شکل احساس تنگی نفس، عرق زیاد، خشکی دهان و سرگیجه ظاهر می‌شود.
-افزایش شدید توجه متمرکز بر خود و هوشیاری زیاد نسبت به خود که به شکل احساس گرفتگی و کوفتگی، مشکل در به خواب رفتن و مشکل در خوب خوابیدن، تحریک‌پذیری و یکه خوردن‌های زیاد خود را نشان می‌دهند.
از مشخصات دیگر این اختلال، این است که فرد همواره بیشتر و بیشتر تحت اختیار هراس‌هایش قرار می‌گیرد و قدرت کنترل خود را روی آنها رفته‌رفته از دست می‌دهد «آن‌قدر احساس فشار می‌کنم که آرام و قرار ندارم. به‌ دنبال هر چیزی باید روزها فکر کنم که چه اتفاقی خواهد افتاد». اگرچه این نشانه‌ها در مورد همه افراد به‌ طور یکسان وجود ندارد ولی همه در یک دایره شیطانی اسیر هستند؛ دایره‌ای به شکل فشار دایمی، ناآرامی فزاینده، عصبانیت و علایم جسمی. به‌ دنبال اینها وظایف روزانه و فعالیت‌های لازم زندگی رفته‌رفته کنار گذاشته‌ شده و فرد، به آینده خود بسیار ناامید می‌شود که اینها تاثیرات خاص خود را بر زندگی فرد با دیگران برجای گذارده و سبب فشارهای تازه‌ای می‌شوند.

اضطراب و ترس‌های مرضی(فوبی‌ها)

اضطراب، یک احساس طبیعی برای انسان به حساب می‌آید همه ما آن را وقتی با موقعیت‌های تهدید‌کننده یا دشوار روبرو می‌شویم، تجربه می‌کنیم. مردم اغلب این احساس را استرس (فشار روحی) می‌نامند اما واژه استرس، می‌تواند برای دو معنی مختلف بکار گرفته شود. از یکسو عواملی که ما را مضطرب می‌سازند و از سوی دیگر واکنش ما به این عوامل. این امر سبب می‌شود این واژه، گمراه‌کننده باشد و لذا ما این واژه را استفاده نخواهیم کرد.

زمانی که اضطراب حاصل یک مشکل ادامه‌دار مانند مشکلات مالی باشد، ما آن را نگرانی (Worry) می‌نامیم، اگر این یک پاسخ سریع به یک تهدید ناگهانی باشد مانند نگاه به پایین از بالای یک صخره یا مواجهه با یک سگ خشمگین (Dog) ما به آن، واژه ترس را می‌دهیم. به طور معمول هر دوی ترس و اضطراب، می‌توانند مفید باشند که به ما کمک می‌کنند از موقعیت‌های خطرناک پرهیز کنیم، ما را هوشیار می‌سازند و به ما انگیزه می‌دهند تا به مشکلات فائق آئیم. اما چنانچه این حس‌ها بیش از حد قوت گیرند یا بمدت طولانی ادامه یابند، می‌توانند ما را از انجام اموری که قصد انجامشان را داریم باز دارند و زندگی را برایمان بسیار ناخوشایند سازند. یک فوبی(ترس مرضی)، هراس از موقعیت‌ها یا چیزهایی است که خطرناک نیستند و اغلب مردم آنها را مشکل‌زا نمی‌دانند.

اضطراب و ترس‌های مرضی در کودکان

اغلب کودکان در مراحلی از زندگی خود، از برخی چیزها به شدت دچار وحشت می‌شوند. به عنوان مثال، کودکان نوپا بسیار به افرادی که مراقب ایشان هستند، وابسته‌اند اگر به هر دلیل آنها از بزرگترهای خود جدا افتند، می‌توانند به شدت مضطرب یا آشفته شوند. خیلی از بچه‌ها، از تاریکی یا هیولاهای خیالی وحشت دارند. این ترس‌ها معمولا” وقتی کودک بزرگتر می‌شود، ناپدید می‌شوند و معمولا” زندگی کودک را ضایع نمی‌کنند یا بر روند تکامل ایشان تاثیری نمی‌گذارد آنها اغلب در مورد رویدادهای مهمی مانند اولین روز مدرسه، مضطرب خواهند شد اما متعاقبا” ترسشان از بین خواهد رفت و قادر می‌شوند روال عادی زندگی را پی گیرند و از موقعیت جدید، لذت ببرند.

نوجوانان اغلب ممکن است بدخلق باشند. آنها گرایش دارند به این که در خصوص ظاهرشان، این که دیگران در موردشان چگونه فکر می‌کنند، عموما” چگونه با مردم سرکنند، نگران باشند اما این نگرانی، به ویژه در خصوص نحوه رفتار با جنس مخالف، صادق است با این نگرانی‌ها معمولا” می‌شود با صحبت درباره‌شان برخورد کرد. با این وجود، اگر آنها بیش از حد قوی باشند، دیگران ممکن است متوجه شوند که این نوجوانان، وضعیت تحصیلی مناسبی ندارند، رفتارشان متفاوت است و یا جسما” احساس بیماری می‌کنند. چنانچه یک کودک یا نوجوان چنان احساس اضطراب یا ترس کند که سبب لطمه به زندگیش بشود، درخواست از پزشک خانواده جهت توجه به مشکل موجود، اقدام مناسبی خواهد بود.

یاری به افراد مبتلا به اضطراب و ترس‌های مرضی

گفتگو در مورد مشکل، این روش می‌تواند وقتی که اضطراب ناشی از حوادث اخیر همچون ترک همسر، بیماری کودک یا از دست دادن شغل می‌باشد، کمک‌کننده باشد. با چه فردی گفتگو کنیم پاسخ، دوستان یا بستگانی هستند که به آنها اعتماد دارید، به نقطه نظراتشان احترام می‌گذارید آنهایی که شنوندگان خوبی هستند. ایشان ممکن است خود همان مشکل را داشته باشند یا کسی را بشناسند که مبتلا به این مشکل است علاوه برداشتن امکان صحبت با دیگران، ما می‌توانیم دریابیم چطور سایرین با یک مشکل مشابه برخورد کرده‌اند.

-گروه‌های خودیاری: این گروه‌ها یک روش خوب ارتباط با افراد با مشکل مشابه است. آنها قادر خواهند بود درک کنند شما در چه وضعیتی هستید و ممکن است بتوانند روش‌های مفید برخورد با مشکل را پیشنهاد کنند. این گروه‌ها ممکن است روی اضطراب‌ها و ترس‌های مرضی تمرکز کنند یا ممکن است از افرادی تشکیل شده باشند که تجربیات مشابهی را از سرگذرانده باشند.

– گروه‌های زنان، گروه‌های والدین داغدار، بازماندگان گروه‌های مورد تعرض.

– یادگیری تمدد اعصاب: یافتن روش ویژه برای تمدد اعصاب (ریلاکس) که کمک می‌کند تنش و اضطرابمان را کنترل کنیم که یک روش کمک‌کننده خیلی خوب است. ما می‌توانیم از طریق گروه‌ها و متخصصین امر، این روش‌ها را فراگیریم اما کتاب‌ها و نوارهای تصویری متعددی وجود دارند که از طریق آنها ما می‌توانیم خود را آموزش دهیم، ایده خوبی است که این مهم را به طور مرتب و نه فقط در هنگام بروز بحران تمرین کنیم.

روان‌درمانی: این یک روش متمرکزتر گفتگو درمانی است که می‌تواند به ما کمک کند تا اضطرابهایمان را درک کنیم و به استدلال در مورد دلایل ایجاد‌شان بپردازیم که خود قبلا” قادر به شناختشان نبوده‌ایم. درمان می‌تواند در یک گروه یا به طور انفرادی صورت پذیرد و معمولا” به طور هفتگی برای ماههای متمادی برگزار می‌شوند. روان درمان‌ها می‌توانند مدرک تحصیلی پزشکی داشته یا نداشته باشند. اگر این کافی نباشد انواع متعدد کارشناسان دیگری هستند که می‌توانند کمک کنند پزشک خانوادگی، روانپزشک، روانشناس، مددکار اجتماعی، پرستار یا مشاور.

درمان دارویی: داروها می‌توانند نقشی را در درمان برخی بیماران مبتلا به اضطراب یا ترس‌های مرضی ایفا کنند.

شایع‌ترین آرام بخش‌ها داروهای مشابه والیوم، بنزودیازپین‌ها ( اغلب قرص‌های خواب‌آور همچنین به این گروه داروها تعلق دارند) هستند. آنها در تخفیف اضطراب، بسیار موثرند اما ما می‌دانیم که آنها می‌توانند پس از فقط چهار هفته استفاده مداوم، اعتیادآور باشند، (وابستگی ایجاد کنند). وقتی بیماران سعی در توقف استفاده دارو می‌کنند، ممکن است علائم ناخوشایند قطع دارو تا مدتی ادامه یابد. این داروها فقط باید برای مدت کوتاه و احتمالا” برای کمک در دوران بحرانی بیماری مصرف شوند. آنها نباید برای درمان درازمدت اضطراب، مورد استفاده قرار گیرند.

ضد افسردگی‌ها: می‌توانند به کاهش اضطراب علاوه بر افسردگی که معمولا” به آن خاطر تجویز می‌گردند کمک کنند. در برخی حتی به نظر می‌رسد که دارو روی انواع خاصی از اضطراب، یک اثر ویژه دارد.یکی از جنبه‌های منفی این داروها این است که معمولا” بین ۴-۲ هفته طول می‌کشد. تا اثربخشی دارو ایجاد شود و برخی از داروها ممکن است سبب تهوع، خواب آلودگی، سرگیجه، خشکی دهان و یبوست شوند. در صورت مصرف یک نوع به خصوص ضد افسردگی MAOI (مهارکننده‌های مونوآمینواکسیداز) ممکن است شما مجبور به پیروی از یک رژیم غذایی مخصوص شوید. لطفا” برگه آموزشی ما در ارتباط با ضد افسردگی‌ها را مطالعه کنید. بتابلوکرها معمولا” جهت درمان فشارخون بالا استفاده می‌شوند. در مقادیر کم، لرزش بدنی اضطراب را کاهش می‌دهند و می‌توانند کمی قبل از ملاقات با مردم یا سخنرانی مصرف شوند.
غلبه بر ترس تا حالا شده که بخواهید کاری را انجام بدهید یا چیزی را به دست آورید، ولی صدایی را از درون‌تان بشنوید که به شما بگوید: “این کار را انجام نده!”. من به شخصه افراد زیادی را دیده‌ام که می‌خواهند کاری را انجام دهند یا چیزی را به دست آورند ولی ترس‌شان، آن‌ها را باز می‌دارد. زمانی که می‌فهمیم که توانایی ایجاد آن چه را در زندگیمان دوست داریم، نداریم، مثل این است که ترسی در آن نهفته است.

۱) ترس چیست؟

معنایی که در فرهنگ لغات برای ترس پیدا خواهید کرد، این معنا خواهد بود: “احساس ناخوشایندی که در رویارویی با خطر، همراه با درد، ایجاد می‌شود.” احساس ترس در مغزمان، ایجاد می‌شود. حسی است که زمانی که برای اولین بار درگیر ترس شدیم مثلا” زمانی که با حیوان گرسنه یا وحشی در جنگل مواجه شدیم، در ما ایجاد شده است. اما بسیاری از افراد در چنین شرایطی قرار نگرفته‌اند، اما غریزه‌مان به طور غیر مقتضی، در برابر ترس عمل می‌کند.

۲) از ترس بگذرید

چندین سال پیش، یکی از رویاهای من که سفر به دور دنیا بود، تحقق پیدا کرد. چندین سال، در ذهنم این سفر را دور از واقعیت می‌دانستم و فکر می‌کردم من توانایی چنین سفری را ندارم. در خلال زندگی‌ام، بی‌هدف بودن به طور گسترده‌ای افزایش یافت و من هیچ فکری درباره ی این که واقعا” چه می‌خواهم، نداشتم. تا زمانی که خودمان را در شرایطی خاص قرار نداده و توانایی‌هایمان را پرورش ندهیم، سست و شل و ول در برابر ترسی که باز دارنده است، باقی خواهیم ماند. شاید به نظر خیلی سطحی بیاید، ولی خودم می‌دانم که چه حس بدی داشتم! در مرحله‌ای به این نتیجه رسیدم که به این شیوه نمی‌توانم زندگی کنم و فکر کردم که اگر چنین آرزویی را جامه ی عمل نپوشانم، تا آخر عمرم خودم را سرزنش خواهم کرد و افسوس خواهم خورد. عاقبت از کارم مرخصی گرفته، آپارتمانم را اجاره دادم و رفتم. اولین تصمیم جدی را در زندگیم گرفتم.

کشورهایی که قبلا” ندیده بودم را دیدم و کارهایی که فکر می‌کردم توانایی انجام دادنشان را ندارم را انجام دادم. واقعا” سخت نبود، من خودم را با شرایط تطبیق دادم. خود به خود متوجه شدم که همه چیز دوباره برای من تکرار نخواهد شد. وقتی از سفر برگشتم، دیدم که بزرگ‌ترین آرزوی زندگیم به حقیقت پیوست. و از خودم پرسیدم چه چیزی من را از دستیابی به آن باز می‌داشت؟ آیا چیزی به جز ترس بود. بعد از این سفر، مهارت‌های من ده برابر شده و عزت نفس و اعتماد به نفسم به سرعت بالا رفته است. اتفاقاتی افتاده که بسیار برای من سودمند بوده‌اند.

۳) پوشش‌های ترس

ترس، موذی است، چرا که پوشش‌های مختلفی دارد و تغییر قیافه می‌دهد. شما فکر می‌کنید ترس چه شکلی است؟ آیا ترس از عدم پذیرش است؟ ترس از تحقیر است؟ ترس از عصبانیت کسی است؟ ترس از عدم رضایت است؟ ترس از تنهایی است؟ اما بزرگ‌ترین ترس، خودمان هستیم! ترس به طور خاص، کنار آمدن با توانایی‌هایمان، است. بسیاری از ترس‌های نا به جا از آن جا ناشی می‌شود که احساس می‌کنیم به اندازه ی کافی، خوب نیستیم. یکی از دلایل کمبود عزت نفس و اعتماد به نفس، این است که توانمان را پرورش نمی‌دهیم. تا زمانی که خودمان را در شرایطی خاص قرار نداده و توانایی‌هایمان را پرورش ندهیم، سست و شل و ول در برابر ترسی که باز دارنده است، باقی خواهیم ماند.

بسیاری از افراد خودشان را در شرایطی قرار می‌دهند تا خودشان را پیدا کنند و بر ترس‌شان، شوند. به طور معمول در شرایط غیر عادی قرار گرفته‌اند. نمی‌توانیم آن قدر صبر کنیم تا اتفاق بحرانی برای مان بیفتد تا بر ترسمان غلبه کنیم. خودمان باید شرایطی را ایجاد کنیم تا با افزایش مهارت‌ها و قدرتمان، توانایی مقابله با ترس را داشته باشیم. نمی‌توانیم آن قدر صبر کنیم تا اتفاق بحرانی برای مان بیفتد تا بر ترسمان غلبه کنیم. خودمان باید شرایطی را ایجاد کنیم تا با افزایش مهارت‌ها و قدرتمان، توانایی مقابله با ترس را داشته باشیم.

۴) توان مقابله با ترس را افزایش دهید

چگونه می‌توانیم بر ترسمان چیره شویم. در این جا دو روش ارائه خواهد شد:

الف) ریسک‌پذیر باشید

من نمی‌گویم که خودتان را در شرایط خطرناک بالقوه قرار دهید. فقط بی‌پروا باشید. فقط به یک کمی ریسک فکر کنید و شرایط آن را بررسی کنید. به تدریج با افزایش عزت نفس و اعتماد به نفس، ریسک‌پذیری‌تان نیز افزایش می‌یابد.

ب) از خودتان سؤال کنید

این روش مورد علاقه ی من است. به طرز شگفت‌انگیزی ساده و مؤثر است. زمانی که دارید به این موضوع فکر می‌کنید که: «من نمی‌توانم آن کار را انجام دهم». نمی‌توانم آن جا بروم». و سایر مواردی که واقعا” می‌خواهید انجام دهید ولی ترس مانع آن می‌شود، در مقابل از خودتان بپرسید: «چگونه می‌توانم…؟»، «چگونه می‌توانستم…؟». برای مثال: «چگونه می‌توانستم قدرت و توانایی صحبت کردن در جمعی را پرورش دهم؟»
استفاده از این کلمات که: «من نمی‌توانم». ذهن را تنبل می‌کند.

از سؤالاتی استفاده کنید که مغزتان را به فعالیت بازدارد. همان طور که گفتم این روش بسیار ساده‌ای است. البته شاید در حرف ساده بیاید و در عمل، زیاد ساده نباشد! فقط به این فکر کنید که عادات خوب را پرورش دهید. به عبارتی دارید مغرتان را جراحی می‌کنید، دارید مغرتان را پرورش می‌دهید تا بهتر عمل کند و خدمت رسانی بهتری برای شما داشته باشد تا این که تنبل بماند و باعث پیشرفت‌تان نشود.

۵) ترس هیچ گاه از بین نمی‌رود

شما فکر می‌کنید که ترس را درونتان، محبوس کرده‌اید! ترس بدین معنا است که با آن بزرگ شده‌اید. و باید یاد بگیرید که چگونه از ترس استفاده کنید. خصوصا” بعد از این که ترس‌های‌تان را شناختید و روش هایی را برای مبارزه با آن‌ها، پیدا کردید. یک بار که ترسی را در خودتان از بین بردید، به روش دیگری هم آن را امتحان کنید.

افراد بسیاری را می‌شناسم که در زندگی‌شان موفق هستند و هر آن چه که می‌خواستند را به دست آورده‌اند ولی هنوز عزت نفس کافی را ندارند چرا که مسیری را که طی کرده‌اند را فراموش کرده‌اند! اجازه ندهید که این اتفاق برای شما هم بیفتد. یاد بگیرید از پیشرفت‌های‌تان قدردانی کنید. هر زمان که بر ترسی چیره شدید تا آن چه را که می‌خواستید، به دست آورید، برگردید و از موفقیت‌ها و پیشرفت‌هایتان، تشکر کنید.

منبع: میگنا(دانشنامه روانشناسی و علوم تربیتی)

هشت دلیل غیرمنطقی برای ازدواج

به‌ طور یقین، بیشتر جوانانِ این مرز و بوم، برای ازدواج، دلیل‌هایی دارند که از دیدگاه خودشان توجیه‌پذیر است؛ اما گاهی وقت‌ها، انسان به‌دلیل‌های متفاوت و برای رهایی از بسیاری از مسائل و مشکل‌های خصوصی و خارج شدن از وضعیت تجرد، دست به انتخاب فردی، برای زندگی می‌زند که این امر نمی‌تواند راه نجات‌بخش او باشد. سال‌ها مشاورهٔ ازدواج و زناشویی، این تجربه‌ها را برای نگارندهٔ این مقاله در پی داشته که عدم آگاهی و یا توجه به موقعیت‌ها و نحوهٔ تصمیم‌گیری جوانان، گاهی آن‌چنان آسیبی به پیکرهٔ زندگیشان وارد می‌سازد که جز افسوس و حسرت، سودی ندارد. قصد بر آن دارم تا شما را با دلیل‌های نادرست عاشق شدن و در پی آن ازدواج، آشنا سازم. به‌ طور اساسی ارتباط با یک فرد به دلیل‌های غیرمنطقی و نادرست، یکی از شیوه‌های ایجاد ارتباط ناسالم و غیر ارضاکننده است.
به‌طور کلی می‌توان دلیل‌های غیرمنطقی برای ازدواج و عاشق شدن را به‌شرح زیر نام برد:

۱) تحت فشار بودن از جانب خانواده، دوستان و آشنایان

برخی از جوانان، نسبت به صحبت‌ها و عقیده‌های اطرافیان از قبیل خانواده، دوستان، آشنایان و … بسیار آسیب‌پذیر و شکننده بوده و به خود اجازه می‌دهند که به‌خاطر آنان، رابطه‌ای را با اجبار آغاز نموده و یا ادامه دهند؛ در حالی‌که این رفتار، آنان را راضی و خوشحال نمی‌سازد. باید به این قبیل جوانان توصیه کنم که اگر اعتماد به‌نفس و عزت‌نفس شما پایین است و یا به‌نوعی بیش از حد، تحت تأثیر رفتارهای اطرافیان خویش هستید، این احتمال وجود دارد که تنها به‌دلیل چیزهایی که دیگران به آن فکر می‌کنند و نه بر اساس میل و احساس واقعی درونی خود، رابطه‌ای را شروع کنید و یا در نهایت دست به ازدواج بزنید. این، یکی از دلیل‌های نادرست ازدواج است که باید به آن توجه داشته باشید.

۲) بالا رفتن سن

این طرز نگرش که سن شما از حد مشخص و طبیعی پا فراتر گذاشته و هنوز ازدواج نکرده‌اید، می‌تواند عامل تحریک کننده باشد؛ البته این‌ که شما به چه سنی نگاه می‌کنید و چه سنی در ذهنتان به‌ عنوان حد و مرز، تلقی می‌شود، خود جای تأمل و بررسی بیشتر دارد؛ چرا که افکار افراد، با یکدیگر بسیار متفاوت است؛ پس نمی‌توان یک قانوت کلی در نظر گرفت و بر مبنای آن تصور کرد. به‌ طور یقین، شما در ضمیر ناخوآگاه خویش، سنی را به‌ عنوان ایده‌آل‌ترین زمان برای ازدواج، انتخاب کرده‌اید. این سن ممکن است که از زمینه‌های گوناگون مانند خانواده، سن ازدواج خواهران و یا برادران شما، نشأت گرفته باشد؛ ولی باید نکته‌ای را به شما گوشزد کنم و آن این‌ که در بحث روان‌شناسی، دو نوع سن همیشه مطرح است:
▪ سن شناسنامه‌ای: هر آن‌چه که در شناسنامهٔ شما ثبت شده است.
▪ سن عقلانی: زمانی‌که شما از نظر بلوغ روانی، عاطفی و فکری به پختگی رسیده باشید.

۳) احساس تنهایی و دلتنگ بودن

زمانی‌که شما احساس تنهایی می‌کنید و تصور می‌نمایید که دلتنگی به سراغتان آمده، این احتمال وجود دارد که شما دست به یک انتخاب نامعقول بزنید و در این شرایط است که در رابطه با روابطی قرار می‌گیرید که برای شما ارضا کننده و قابل تحمل نیست؛ پس توصیه می‌کنم که سعی نمایید بسیار معقولانه و منطقی انتخاب کنید. خود را دست‌کم نگیرید. شما جوانی ارزشمند و دوست‌داشتنی هستید که از هر حیث می‌تواند زندگی ایده‌آلی داشته باشد؛ پس به خواستهٔ دلتان گوش کنید و عجولانه تصمیم نگیرید.

۴) عدم توجه به زندگی شخصی خویش

بسیاری از اشخاص (جوانان) گاهی به این‌ دلیل، اقدام به برقراری رابطه با دیگران می‌کنند که احساس می‌کنند از کمبود شور، اشتیاق و بی‌هدفی در زندگی خود، به ستوه آمده‌اند و به‌ جای آن‌ که به خویشتن خویش و درون خود نظری بیفکنند، خود را در آستانهٔ برقراری رابطهٔ عشقی نافرجامی قرار می‌دهند. مطمئن باشید که چنین رابطه‌هایی هرگز سرانجام خوشایند و مناسبی در پی نخواهد داشت؛ بنابراین شما عاشق واقعی آن فرد، نبوده و نیستید؛ بلکه به‌ نوعی شیفتهٔ سرگرمی خود به رابطه‌تان هستید و زمانی‌که این رابطه پایان می‌گیرد، احساس عدم توجه به خود در وجودتان نمایان‌گر می‌شود.

۵) دوری از بزرگ شدن

جوانان گاهی به‌ این دلیل ازدواج می‌کنند که فردی را وارد زندگی خویش کنند تا از آنان مراقبت کند؛ به‌عبارتی، می‌خواهند آن فرد برای آنان به‌نوعی در نقش پدر یا مادر، باشد. این، نشانهٔ ضعف شخصیتی فرد است که می‌تواند ریشه در دوران کودکی او داشته باشد. بی‌شک، این افراد به‌نوعی به دل‌بستگی‌های دوران کودکی خود بازگشته‌اند و می‌خواهند از این طریق، مشکل خویش را حل نمایند؛ پس این راه نمی‌تواند قابل قبول باشد.

۶) احساس گناه و یأس

احساس ندامت، پشیمانی، گناه و یأس ممکن است انگیزه خاص برای شروع یک رابطه و یا ادامهٔ آن باشد. شما به خود تلقین می‌کنید که این، همان عشقی است که مدت‌ها در پی آن بودم؛ در حالی‌که واقعیت، چیز دیگری است. این احساس، نوعی حس ترحم و دل‌سوزی به خویشتن خویش است؛ پس سعی نکنید به‌نوعی تابع این نوع احساس شوید.

۷) پرکردن خلأهای عاطفی، احساسی و روانی

باید اعتراف کرد یکی از پیامدها و ره‌آوردهای اصلی عشق، این است که شما را به‌نوعی احساس سرور، شادمانی، نشاط و وابستگی می‌رساند؛ اما زمان‌که به‌منظور پر کردن خلأهای احساسی ـ عاطفی خود از آن (عشق) استفاده می‌کنید، می‌تواند به شما آسیب برساند. همواره دو مشکل ناشی از خلأ احساسی ـ عاطفی وجود دارد که عبارتند از:
▪ شما به‌دلیل پر کردن خلأهای احساسی ـ عاطفی خود و نه به‌خاطر این‌که فرد ایده‌آل را یافته‌اید، به این‌گونه رابطه‌ها دست می‌زنید.
▪ گاهی در رابطه‌هایی که شاید بتواند برای شما قابل قبول باشد، وارد می‌شوید؛ اما تصور و خواستهٔ شما، این است که این رابطه، خلأهای شما را پر می‌کند.

● توصیه‌های روان‌شناسی

اگر احساس می‌کنید در زندگیتان، خلأ عاطفی یا احساسی وجود دارد، هیچ فردی بدون توجه به این‌که چه‌قدر هم شما را دوست دارد، نخواهد توانست خلأ روحی ـ روانی احساسیتان را پر کند.

۸) میل جنسی

در بحث میل جنسی، به‌طور یقین، دیگر عاشق شدن و عشق، در میان نیست. بی‌شک شما نسبت به آن فرد، جاذبهٔ شدید جنسی دارید و بس. باور داشته باشید که با میل جنسی، ممکن است به شخص علاقمند یا وابسته شوید، ولی او برای شما چندان جذاب و دوست‌داشتنی نیست. شما تنها به‌دنبال فردی هستید که بتوانید با او رابطهٔ جنسی برقرار کنید؛ پس این دلیل نمی‌تواند ضامن یک ازدواج موفق و معقولانه باشد. این‌جاست که باید بگویم: ”چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید.“
اگر چنین هستید، صبر کنید و ازدواج نکنید
۱) اگر در خانواده پدری و زندگی مجردی خود، مسئولیت کاری را به عهده نمی‌گیرید یا در مسئولیت ‌محوله تعلل می‌ورزید.
۲‌) اگر با پدر، مادر، برادر و خواهر خود (‌که به نظر شما غیر منطقی بوده یا اخلاق دلخواه شما را ندارند) ‌ارتباط سازنده و راضی کننده ندارید و نتوانسته اید تعامل قابل قبولی ایجاد نمایید.
۳-) اگر در زندگی، مرتب شغل خود را عوض کرده‌اید، با دوستان زیادی به خاطر مشکلاتی قطع رابطه نموده‌اید، رشته تحصیلی خود را تغییر داده یا ترک تحصیل کرده‌اید، علایق خود را نیمه کاره رها کرده‌اید و ‌ثبات فکری، احساسی و رفتاری ندارید.
۴) اگر تصور می‌کنید افکار، احساس و رفتار همسرتان را در آینده به دلخواه خود تغییر می‌دهید.
۵)‌ اگر به دنبال همسـر منـاسبی هستید به نحوی که در زندگی مشترکتان در آینده با هیچ گونه مشکلی ‌مواجه نشوید.
۶)‌ اگر در پی کسب لذت و علایق خود، کارها و مسئولیت‌هایتان بر دوش دیگران قرار می‌گیرد.
۷)‌ اگر فقط منطق و طرز نگرش خویش را قبول دارید و در برابر دیگران حالت دفاعی یا حالت تهاجمی می‌گیرید و قادر به درک افکار، احساس و رفتار دیگران نیستید.
۸)‌ اگر نقاط ضعف و نقاط قوت خود را به صورت شفاف نمی‌بینید.
۹)‌ اگر تا کنون با نظرات، انتقادات و پیشنهادات دیگران، تغییری در رفتار های شما ایجاد نشده است.
۱۰) اگر مسائل کاری شما مانع ارتباط دوستانه و ارتباط دوستان شما مانع ارتباط صمیمی در خـانـواده (خـانـواده پـدری) مـی شـود یـا مـسائل و مـشـکــلات شـخـصــی شـمـا در تـمـام حـوزه‌های زندگی‌تان تاثیر می‌گذارد و ‌در هم تنیده می‌گردد.
‌۱۱-) اگر به هیچ وجه قادر به تغییر برنامه های از قبل طراحی شده خود نیستید(حتی اگر شرایط تغییر ‌کند) و بسیار متعصب، خشک و غیر قابل انعطاف هستید.
۱۲-) اگر قادر به درک احساسات، رفتار و افکار خانواده، دوستان و همکارانتان(که متفاوت از شما عمل می‌کنند) نمی‌باشید.
۱۳)‌ اگر بیشتر به جای گوش کردن، صحبت می‌کنید و بیشتر از آن که سعی کنید دیگران را بفهمید، ‌سعی دارید که دیگران شما را درک کنند.
۱۴)‌ اگر بسیار هیجان‌طلب هستید و صرفاً هیجانات، شما را به سویی می‌کشاند و قادر به تعویق انداختن خواسته هایتان نیستید.
۱۵)‌ اگر برای رفتار، احساس و گفتار خود روش و برنامه‌ای ندارید و منفعلانه و واکـنـشـی نـسـبـت بـه دیـگران عکس‌العمل نشان می‌دهید.
۱۶)‌ اگر عادت دارید به جای حل مشکلات از آنها فرار کنید یا اجتناب بورزید یا واکنش شما به مسائل، بی‌تفاوتی است.

منبع: محمدرضا دژکام؛ روان‌شناس؛ مشاور ازدواج و خانواده، عضو انجمن روان‌شناسان ایران؛ مجله شادکامی و موفقیت
روزنامه آفتاب یزد

کودک و امنیت عاطفى – روانى

 اشاره:

پدیداری یک شخصیت سالم با نیروى اراده محکم و مستقل همراه با هویت پذیرفته شده از جانب خود فرد چگونه و کجا شکل مى‌گیرد؟

روانشناسان و دست‌اندرکاران علوم اجتماعى و انسانى معتقدند که بخش اعظمى از این امر مهم، قبل از این که فرد وارد جامعه شود در خانواده و دامن والدین و به خصوص مادر صورت مى‌گیرد. در نتیجه زنان جامعه، آینده‌سازان هر مرز و بوم‌اند. پس ساختار شخصیت یک زن و چگونگى شکل‌گیری آن، از اهمیت ویژه‌اى برخوردار است.

مادر امروز، همان کودک دیروز است که در دامان مادرى دیگر رشد کرده و  زمینه‌هاى پرورش نسل بعدى از جامعه خانواده خویشتن به جامعه فردا را فراهم مى‌آورد. لایه‌هاى زیرین چنین شخصیتى، همان طور که روانشناسان انسان‌گرا و رفتارگرا تأیید مى‌کنند، برخوردارى از امنیت عاطفى ـ روانى است. چیزی که هر موجودى به دنبال آن است. دوست بدارد و دوستش بدارند و هر لحظه، اضطراب از دست دادن تأیید را با خود به یدک نکشد. هر انسانى که در یک محیط گرم و صمیمى و فارغ از دغدغه‌هاى پس رانده شده بتواند احساس امنیت کرده و پیوسته نگران شرطى شدن عشقش نباشد، مى‌تواند این اعتماد را به دیگران جامعه هدیه کند.

به قول اریک فروم، هر انسان سالم، ابتدا بایستى خودش را دوست بدارد و سپس این عشق را نثار بقیه کند. در راستاى به دست آوردن چنین امنیتى چه باید کرد؟

کودک از زمانى که پا به عرصه جهانى مى‌گذارد، با خودش اضطراب را می‌آورد که وظیفه مادر همانا از بین بردن آن است. هنگامى که از سینه مادر شیر مى‌خورد، نمى‌تواند وجودش را از مادر منفک بداند و با مادر عجین شده، مادر برایش در حکم منبع تغذیه، منبع حیات و منبع عشق است وى که مى‌تواند سرمنشأ امنیت به خصوص امنیت عاطفى باشد و چون تصویر ثابتى از مادر در ذهن خود ندارد، عینیت او برایش حکم جدایى دائم را دارد. پس این سرچشمه انرژی حیات، چگونه موجودى بایستى باشد تا بتواند موجودی سالم به لحاظ تحول روانى ـ عاطفى ـ اخلاقى … پرورش دهد.

وجود الگوپذیرى امروز که خود فردا نقش الگو را خواهد داشت پس از مرحله گذرا از مرحله حسى ـ حرکتى و جهت شناخت دنیاى اطرافش خطاهایی از او سر مى‌زند در این مرحله، نقش والدین به خصوص مادر، بسیار حساس مى‌شود. بدین منظور براى تربیت و آگاهى کردن آنان، نبایستى از خود عشق استفاده کرد. زیرا عشق، هدف است نه وسیله. به طور مثال اگر فرزندمان در حین بازى، وسیله‌اى را شکست یا خرابکارى به بار آورد، به او نگوییم دیگر دوستت ندارم زیرا پیامدهاى عاطفى چنین جمله‌اى، بسیار ناخوشایند است. کودک بیشتر از این که نگران شکستن وسیله باشد، نگران از دست دادن مهر و محبت ماست پس بار دیگر در حین بازى یا برطرف کردن حس کنجکاوى، چیزى را شکست، آن را پنهان مى‌کند و اگر از او سؤال کنیم، به ما دروغ مى‌گوید. بنابراین با وجود یک جمله، به فرزندمان هم دروغگویى و هم پنهان‌کاری ناخواسته و نادانسته آموخته‌ایم. بهتر است به جاى جمله «دیگر دوستت ندارم»، بگوییم این کار تو را دوست ندارم یعنی او را متوجه اشتباهش کنیم نه این که اضطراب را به جایش بیندازیم که عشق من به تو، خدشه‌دار شده است. کودکى که پیوسته نگران قهر و بی‌مهرى والدینش باشد، به واکنش‌هاى اضطرابى مثل جویدن ناخن، ادرار بى‌اختیارى و بهانه‌جویی‌های آزاردهنده متوسل مى‌شود. کودکان وابسته نیز از این دسته اند که با حالت چسبندگى به مادر هم خودش رنج مى‌برد و هم مادر را اذیت مى‌کند. در واقع وى در دنیاى کودکانه اش چنین تصور مى‌کند که اگر از مادرش دور شود عشق او را هم نخواهد داشت و مدام در تنش از دست دادن محبت مادر به سر مى‌برد. او چگونه مى‌تواند در آینده مادرى مستقل و آزاده باشد؟

موجودى که در محیطى امن به لحاظ عاطفى و روانى رشد یابد، مى‌تواند به خود و جامعه‌اش، معتمد باشد. چنین فردى مى‌تواند خطایش را پذیرفته، انتقادپذیر نیز باشد و هرگز نگران این مسأله نیست که اگر قبول کنم اشتباه کردم، بایستى معذرت بخواهم و غرورم لطمه می‌خورد. موضوعى که امروزه بسیار شاهد آن هستیم، جوان امروزی فکر مى‌کند اگر بگوید اشتباه کردم، کوچک و حقیر شده و یکی از افتخارات بعضى از آنان این است که مى‌گوید من تا به حال از کسى عذر خواهى نکرده‌ام و این بدین معنا نیست  که من هرگز اشتباهى مرتکب نشده‌ام اگر هم خطا را بپذیرد و عذر بخواهد، هنوز کار تمام نشده. اصل قضیه اینجاست که دیگر آن را تکرار نکند و در واقع تغییر رفتار درونى به وجود بیاید. شمای مادر یا پدربزرگ نیز اگر مرتکب خطا شدید و در مورد داوری درباره فرزندتان اشتباه کردید، معذرت بخواهید و در صدد رفع آن بر آیید. بدین وسیله مى‌توانید الگوى مستقیمی براى فرزندتان باشید و در کنار آگاهى دادن به وى، از نوازش و نمادهاى رفتارى مهروزى مثل بوسیدن و در آغوش کشیدن آنان کوتاهى نکنید. این امر مى‌تواند کودک شما را مطمئن سازد که تحت هیچ شرایطى، محبت شما را از دست نخواهد داد و عشق شما مشروط نیست در عین حال تواضع، عزت نفس و گذشت را به او آموخته‌اید.

از طرفى همان طور که کودک بایستى به شما اعتماد کند، شما هم به او اعتماد کنید. به دنیا و تحلیل‌هاى کودکانه‌اش بها داده، احترام بگذارید. هرگز فکر نکنید که او نمى فهمد. اگر ظاهراً از کنار مسأله‌اى به سادگى مى‌گذرد، این بدین معنا نیست که دریافتى نداشته و به حافظه خود نمى‌سپارد. با او آن چنان رفتار کنید که از او در مقابل خودتان انتظار دارید. اگر مى‌خواهید شما را تو خطاب نکند و شما را محترم بدارد با او نیز چنین کنید.

حافظه دراز مدت کودک، از سه سالگى به بعد فعال مى‌شود؛ پس در حضورش مراقب رفتار و اعمال خود باشید. واژه‌هایى را که به کار مى‌برید اگر نتواند آن را یاد بگیرد و تکرار کند، نتایج حاصله از آن را ضبط مى‌کند. مثلاً از حالت شما مى‌فهمد که شما در چه حالى هستید، عصبانى یا خوشحال، غصه‌دار یا خشمگین یا بی‌تفاوت، حالات چهره شما را در ذهنش ثبت مى‌کند و در اثر تکرار دریافت می‌دارد که کدام کلمه در کدامین حالت به کار مى‌رود. پیوسته به یاد داشته باشید که شما یک الگوى مسلم و زنده هستید و او می‌تواند یافته‌هایش را به یکدیگر بسط بدهد.

اندوهش را به حساب آورید، فرض کنید عروسک محبوب او شکسته و بسیار اندوهگین شده است. غمش را سبک نشمارید و او را مسخره نکنید. همان طور که ما بزرگسالان براى از دست دادن چیزى دلخواه متأثر می‌شویم و دلمان نمى‌خواهد سرزنشمان کنند. اگر از آنها نظر مى‌خواهیم به نظرشان اهمیت بدهیم. دخترک سه ساله شما وقتى عروسک بازی مى‌کند، اگر دقت کنید در مى‌یابید با عروسک‌هایش و همبازیش همان رفتارى را دارد که شما و اطرافیان با خودش دارید. بى‌حوصلگی، بیماری، مشغولیت، گرفتارى و … را در خور فهم و درکش توضیح دهید و به طور آمرانه دعوت به تحمل و سکوتش نکنید، احساس ارزش و خواسته‌شدن، امرى است کسب کردنى که اکتساب آن به همین دوران تعلق دارد. نقاط قوت آنها را هم ببینید و پیوسته انتقادگر نباشید.

مسؤولیت‌پذیرى به طور مطلوب نه همراه با اضطراب، قدرت تصمیم‌گیری و نداشتن تزلزل و بى ثباتى در شخصیت در بزرگسالى نیز چنین است. به طور مثال اگر از دختر چهار ساله خود مى‌خواهید عروسک‌هایش را جمع کرده و اتاقش را مرتب کند، به او یاد بدهید و او را همراهى کنید و در لذت از نظافت اتاقش شریک بشوید. در این سن، کودک از طریق تضادورزى و مخالفت با شما، می‌خواهد ابراز وجود نماید و فردیت و موجودیت خود را به اثبات برساند پس در راه کسب استقلال و اعلام موجودیتش، کمک‌رسان باشید و سعی نکنید با تنبیه‌هاى روانى و عاطفى، هوشیارش کنید. تفاوت‌ها را به او نشان دهید. همان طور که مسواک زدن را با شستن دندان‌های خودتان به او مى‌آموزید، خوب گوش کردن و حوصله به خرج دادن در برآوردن نیازها و رعایت حقوق دیگران و … را مثل یک الگو به او یاد بدهید.

منبع: بانک اطلاعاتى مقالات؛ شکوه ابوطالبى