عزت

نوشته‌ها

از امام مجتبى(ع) بیاموزیم

اشاره:

آن سبط اکبر نبوى، آن ارشد اولاد مرتضوى، آن زاده زهراى اطهر، آن بالیده در ساحل کوثر، آن سیّد جوانان جنّت، آن امام ثانى امّت، آن خلیفه برحق رسول، آن پور پارساى بتول، آن آیت ایمان و جهاد، آن رایت سلم و سداد. آن آفتاب هیبت و سیادت، آن دریاى بیکران جود و سخاوت، آن نور ابهر، آن سراج انور، آن قره‏العین نبى، آن میوه دل وصّى، آن پیشواى معصوم، آن شهید مسموم، آن صابر ممتحن حضرت ابومحمد حسن، یگانه اعصار بود و اسوه ابرار و محبوب کردگار، زندگى‏اش موضوع این نوشتار است. این ویژه‏نامه به نامش مزیّن است و ماه پربرکت رمضان با میلادش مبارک‏تر. همه را به نشستن بر سر سفره ضیافت و معرفتش فرا مى‏خوانیم و در طلیعه میلاد مبارک مصلح کلّ، بقیه اللّه الاعظم، این دفتر را تقدیم مى‏داریم.

یکم: امام و خداباورى

شیخ صدوق در کتاب شریف «امالى» از امام جعفر صادق علیه‏السلام نقل مى‏کند:

حضرت مجتبى علیه‏السلام عابدترین مردم روزگار خویش بود و زاهدترین و برترین. وقتى وضو مى‏گرفت، بند، بندش مى‏لرزید و رنگ چهره آسمانیش به زردى مى‏گرائید. وقتى از راز این حالت مى‏پرسیدند، فرمود: کسى که در برابر پروردگارعرش مى‏ایستد، شایسته است که از دلهره رنگش زرد شود و اندامش بلرزد.۱

وقتى به آستان مسجد مى‏رسید، سر را به سوى آسمان بلند مى‏کرد و چنین مى‏گفت:۲

«الهى ضیفک ببابک، یا محسن قداتاک المسى، فتجاوز عن قبیح ما تعلم منّى بجمیل ماعندک یاکریم؛ خدایا! مهمانت بردرخانه است، اى نیکوکار! بدرفتار، به سویت آمده است، اى خداى کریم به زیبایى‏هایى که دارى از زشتیهاى که از من مى‏دانى درگذر.

دوم: امام و عزّت طلبى

زندگى پیشوایان اهل‏بیت علیهم‏السلام اسوه حیات طیّبه و برتر است و هرکدام به تنهایى در اسوه بودن، کامل‏اند؛ گرچه آگاهى ما از اهداف و ابعاد وجودى و اقدامات آنان محدود و ناقص است و هرکس به یک زاویه یا چند بعد، از سیماى آنان نظاره مى‏کند و بر اساس نیازهاى جامعه در هر عصر، یکى از ویژگى‏هاى آنان بیشتر مى‏درخشد.

این فکر که مجموعه معصومین علیهم‏السلام مقتداى کامل بشریت هستند. ولى هر کدام فقط در میدانى مشخص، اسوه‏اى شایسته و نیکویند؛ نه اسوه‏اى جامع و تمام عیار، اندیشه‏اى ناتمام است. این فرضیه مى‏گوید امام حسین علیه‏السلام فقط اسوه جهاد و مبارزه است و امام مجتبى علیه‏السلام اسوه حلم، نرمش و بردبارى. امام صادق علیه‏السلام اسوه دانشورى و امام هشتم الگوى رضا به رضاى الهى و…

ما این تحلیل و تفکّر را نادرست مى‏دانیم همه ائمه در تمام ابعاد زندگى، برترین انسان روزگار خویش بوده‏اند، و نه تنها در یک بخش از باب نمونه تنها امام حسین علیه‏السلام سمبل عزّت‏مندى و عزّت‏گرایى و عزّت گسترى نبوده و نیست. سبط اکبر پیامبر هم امام عزّت و سرافرازى براى همه عصرها و نسل‏هاست. او انگشترى عقیق سرخ داشت که نقش نگین آن عبارت «العزّه للّه» بود.۳ و امام باقر علیه‏السلام نیز همین انگشترى را در دست مى‏کرد.۴

تنها سیدالشهداء پیشواى آزاده و آزادى خواه نیست، بلکه همان آزادگى و آزادیخواهى در روح بلند امام حسن مجتبى علیه‏السلام هم موج مى‏زند. امامان معصوم علیهم‏السلام ، رهبران منطقه و زمان خاص و داراى صلاحیت‏هاى محدود نیستند که در یک یا چند جهت حجّت و مرجع امّت شناخته شوند. علم و عصمت آنان، ضامن نقش هدایت‏گرى در کل آفاق گیتى، در تمام اعصار و در جمیع ابعاد زندگى است. اینکه برخى خیال مى‏کنند، پیشوایان بزرگ اسلام هر کدام در یک رشته تخصص داشته و همچون استادان مراکز علمى همان ماده آموزشى را به بشریت آموخته‏اند، دریافتى نادرست و ناقص است. دانش و عصمت آنان تمام نیاز بشریت را در بر مى‏گیرد.

امام در تفکر شیعى، امام زمانِ خاص، مکان ویژه و موضوع خاص نیست. هرکدام از چهارده معصوم علیهم‏السلام پیشواى زمان خویش و مقتداى تمام اعصار؛ امام جنّ و انس‏اند و گفتار و رفتار و اندیشه‏هاى آنان از خطا و لغزش مصون است.

سوم: امام و قیامت باورى

او پاى پیاده به سوى خانه خدا مى‏رفت و گاهى پاى برهنه، چون به یاد مرگ مى‏افتاد، مى‏گریست و چون قبر را یاد مى‏کرد، مى‏اشکهایش جارى مى‏شد؛ وقتى روز قیامت و محشر را به یاد مى‏آورد، گریه مى‏کرد. وقتى عبور از صراط را به خاطر مى‏آورد اشک مى‏ریخت. وقتى به حضور انسان در محضر ربوبى مى‏اندیشید، آنچنان صیحه مى‏زد که مدهوش مى‏شد، و چون به نماز برمى‏خاست در برابر خداى عزّوجل اندامش مى‏لرزید. وقتى بهشت و جهنّم را یاد مى‏کرد، چون مارگزیده پریشان مى‏شد و از خداوند، تمنّاى بهشت مى‏کرد و از جهنّم به او پناه مى‏برد.۵

چهارم: امام و عدالت اجتماعى

او بیست و پنج بار پیاده به حجّ مشرّف شد و سه یا دو بار کلّ ثروت خویش را با نیازمندان تقسیم کرد.۶

البته مورّخان اهل سنّت گفته‏اند، آن پیشواى بزرگ دوبار کل دارایى خویش را در راه خدا بخشید و سه بار تمام آنچه را داشت حتى کفش و لباس خویش را با فقیران عادلانه تقسیم کرد.

پنجم: امام و دفاع از مظلوم

آن روزهاى دشوار که امیرمؤمنان علیه‏السلام آماج تبلیغات معاویه قرار داشت، امام حسن علیه‏السلام روزى پیرامون خانه خدا در حال طواف بود، شنید که مردى مى‏گوید: این شخص فرزند فاطمه زهرا علیهاالسلام است. امام رو به وى کرد و فرمود: بگو او فرزند على بن ابى‏طالب علیه‏السلام است. به راستى که پدرم از مادرم بهتر است.۷ و این اقدام امام سندى براى دفاع از مظلوم در حال طواف است.

ششم: اعتکاف و خدمت رسانى

ابن عباس مى‏گوید: همراه با امام حسن علیه‏السلام در مسجدالحرام بودم، آن بزرگوار معتکف بود و در همان حال دورخانه خدا طواف مى‏کرد، یکى از شیعیانش نزد وى آمد و گفت: فلانى از من طلبکار است، اگر ممکن است شما آن را بپردازید. حضرت فرمود: سوگند به خداى این خانه امروز چیزى نزدم نیست، وى گفت اگر مقدور است از او مهلت بخواهید، زیرا مرا به زندان تهدید مى‏کند.

ابن عباس مى‏گوید: امام طواف را قطع کرد و همراه وى حرکت کرد. گفتم: فرزند پیامبر! آیا فراموش کرده‏اى که در حال اعتکاف هستى؟ فرمود: آرى مى‏دانم ولى من از پدرم شنیدم که مى‏فرمود: از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم شنیدم که: هرکس حاجت برادر مؤمنش را برآورد، بسان کسى است که نه هزار سال خداى را عبادت کرده است، عبادتى که روزها در حال روزه باشد و شبها در حال نماز.۸

هفتم: امام و تلاوت قرآن

قطب الدین راوندى نقل کرده است که امام مجتبى علیه‏السلام فرمود:

«من قرأ القرآن کان له دعوه مستجابه ایّا معجّله و امّا مؤجّله؛۹

هرکس قرآن تلاوت کند، یک دعاى مستجاب نزد خدا دارد، حال یا زود و سریع یا پس از فرا رسیدن وقت مناسب آن. آن بزرگوار با قرآن انس فراوان داشت همیشه هنگام، تلاوت «یا ایّهاالّذین آمنوا»مى‏گفت: «لبّیک اللّهمّ لبّیک»، او همیشه و در همه احوال، به یاد خدا بود؛ راستگوترین و سخنورترین مردم بود.۱۰

هشتم: امام و سخنورى

روزى به معاویه گفتند: اى کاش دستور مى‏دادى حسن بن على بن ابى‏طالب علیهم‏السلام بر منبر برآید، تا ناتوانى وى در خطابه بر مردم آشکار شود، معاویه در پى این پیشنهاد، روزى به امام گفت: بر منبر نشین و ما را موعظه کن. حضرت بر منبر بالا رفت و خدا را حمد و ثنا گفت، سپس فرمود:

«هان اى مردم! هرکس مرا مى‏شناسد، که مى‏شناسد و هرکس نمى‏شناسد، من حسن فرزند على بن ابى‏طالب و فرزند سرور بانوان جهان، فاطمه، دختر پیامبر خدایم. من فرزند بهترین آفریدگان خدا و فرزند پیام آور اویم. من داراى فضیلت‏ها و معجزات و دلایل فراوان حقانیّت هستم. فرزند امیرمؤمنانم که حقّم را از من گرفتند. من و برادرم حسین دو مهتر جوانان اهل بهشتیم.

من فرزند رکن و مقامم، فرزند مکّه و منایم، فرزند مشعر و عرفاتم.»

معاویه از بیم تأثیر گذارى خطابه امام، سخن آن بزرگوار را قطع کرد و گفت: ابا محمد! از این موضوع بگذر و در باره خرماى تازه «رطبّ» سخن بگو.

حضرت فرمود: باد آن را بارور مى‏کند، گرما آن را مى‏پزد و سرما آن را دلپذیر و خوشبو مى‏سازد. سپس ادامه داد:

من امام خلق خدایم و فرزند رسول خدا، معاویه از آشوب مردم ترسید، گفت: اى ابا محمد! همین مقدار کافى است و بدین گونه امام از منبر فرود آمد.۱۱

نهم: امام و انفاق

ابوهشام قنّاد مى‏گوید: من از بصره براى حسن بن على علیه‏السلام کالا مى‏بردم، هنگام خرید با من چانه مى‏زد و متاع را خریدارى مى‏کرد ولى گاه من هنوز نشسته بودم که تمام آن را در راه خدا مى‏بخشید و مى‏گفت: پدرم از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نقل کرده است که فرمود: «المغبون لا محمود و لا مأجور؛ فریب خورده نه ستوده است و نه داراى اجر و پاداش.»۱۲

دهم: عصر امام و شرائط امروز

شرائطى که به کناره‏گیرى امام مجتبى علیه‏السلام و صلح تحمیلى بر آن بزرگوار انجامید، تلخ‏ترین حوادث تاریخ اسلام است صلح با معاویه جام زهرى بود که فرزند فرزانه زهرا علیهاالسلام براى پاسدارى از دین و حفظ خون مسلمانان نوشید، و محرومیت جامعه اسلامى از حکومت الهى و آزادى بخش و عزت آفرین امام حسن علیه‏السلام را در پى‏داشت.

این محرومیت به هیچ وجه مولود، ناآگاهى، ضعف روحى، سستى و نعوذ باللّه راحتى‏طلبى، و عدم مدیریت امام و رهبرى امام مجتبى علیه‏السلام نبود؛ بلکه عوامل این «درد جانکاه تاریخى» را باید در اوضاع فکرى، فرهنگى، اخلاقى و اعتقادى مسلمانان و شهروندان جامعه اسلامى از یک سو و در تلاشهاى نظامى، اقتصادى و سیاستهاى تبلیغاتى معاویه جستجو کرد، باید توجه داشت که «رهبرى صالح و شایسته» براى دست یابى به استقلال و آزادى و اجراى قوانین الهى کافى نیست، یارانى بیدار و فداکار و متّحد به میزان مورد نیاز، لازم است و ملتى که از نظر روحى و عقیدتى، آخرت را بر دنیا و ارزشها را بر رفاه، ورزشها ترجیح دهد. هجوم فرهنگى در عصر معاویه سبب شد تا برخى از یاران امام و سران قبایل، در آرزوى رفاه و زندگى بهتر، به معاویه پیوستند، برخى مدال گرفتند و برخى مقام و برخى زن و زندگى. البته «مدرک دانشگاهى» و «جوایز بین‏المللى» آن روز مرسوم نبود و گرنه بسیارى از روشنفکران عصر امام حسن علیه‏السلام براى تدریس، به دانشگاههاى معتبر شام! دعوت مى‏شدند و جوایز علمى، هنرى! آن روز را تصاحب مى‏کردند.

فساد فرهنگى، اخلاقى و «دنیازدگى» «خواص» و جهل و غفلت «عامه مردم»، بزرگترین مشکلات فرا روى امام مجتبى علیه‏السلام بود. امروز از این دو مشکل، اولى با همان شدّت وجود دارد و ولى به لطف الهى آگاهى و هوشیارى و دیندارى مردم، سرمایه‏اى است که هنوز هم دشمنان اسلام از آن بیم مى‏برند و رسانه‏هاى وابسته در محو و تضعیف آن مى‏کوشند. امروز اگر «خواص» بتوانند توده‏هاى مردم را به رنگ خویش در آورند، بار دیگر امویان عصر بر ایران و دیار اسلام سلطه خواهند یافت. و اگر مردم از کانال‏هاى قانونى و با جرأت و شهامت، برخى مسئولان غافل و فاسد را به راه امام بازگردانند، نظام اسلامى، تداوم خواهد یافت.

پى‏نوشت:

۱. عیون اخبارالرضا، ج ۲، ص ۵۰۶.

۲. معالى السبطین، ص ۶.

۳. سفینه‏البحار، ج ۲، ص ۱۸۴.

۴. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۹.

۵. سفینه‏البحار، ج ۲، ص ۱۸۴. ۶. همان، ص ۱۸۵.

۷. موسوعه کلمات الامام الحسن(ع)، ص ۲۳۸.

۸. مسندالامام المجتبى، ص ۶۷۲.

۹. موسوعه کلمات الامام الحسن(ع)، ص ۲۱۴.

۱۰ و ۱۱. مسند الامام المجتبى(ع)، ص ۱۲۶.

۱۲. موسوعه کلمات الامام الحسن(ع)، ص ۲۶۲.

شخصیّت علمى امام حسن مجتبى(ع)

۵۵ ۱

ابعاد شخصیّت امام مجتبى علیه‏السلام

دامنه شخصیّت بى‏مانند سبط اکبر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم امام حسن مجتبى علیه‏السلام آنقدر وسیع و گسترده است که آثار و نشانه‏هاى آن در تمام کتاب‏هاى حدیث، تراجم، سیره، تاریخ و مناقب فراوان به چشم مى‏خورد.

تواضع، فروتنى، خداترسى، روابط حسنه، احترام متقابل و کمک به بینوایان از ابعاد برجسته زندگى آن سرور جوانان بهشتى است. آن بزرگوار بازویى علمى، قضایى و نیرویى بسیار کارآمد براى حکومت علوى و شخص امیرمؤمنان علیه‏السلام بوده است.

امام از جمله کسانى بود که از آغاز تا پایان به دفاع از حریم رهبرى پرداخته و در جنگ‏هاى جمل، صفّین و نهروان فعالانه شرکت جسته، بلکه در بسیج نیروها از کوفه براى مقابله با فتنه طلحه و زبیر، گام‏هاى بسیار مثبت و مؤثرى برداشته است.

زندگى پر رنج و محنت امام، پر از این مسائل است که فقط به یک بُعد آن، که جایگاه علمى امام مجتبى علیه‏السلام باشد، اشاره مى‏کنیم.

الف) امام در نگاه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم

امام حسن مجتبى علیه‏السلام کودک بود که پیامبر بزرگوار اسلام از او به عظمت و بزرگى یاد مى‏کرد. به یقین این برخوردهاى محبت‏آمیز که هیچ گاه در زمان خاص و یا در محدوده خاصّى ابراز نمى‏شد، نشان دهنده این بود که آن حضرت مى‏خواست نقاب از چهره امام حسن علیه‏السلام کنار زده و شخصیّت والاى او را بیش از پیش، به مسلمانان معرفى کند.

هادى امت

حذیفه گوید: روزى صحابه رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در نزدیکى کوه حرا ـ یا غیر آن ـ گرد پیامبر جمع شده بودند که حسن در خردسالى با وقار خاصّى به جمع آنان پیوست. پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم با نگاه طولانى که بر او داشت، همه را مخاطب قرار داده و فرمود:

«آگاه باشید که همانا او ـ حسن ـ بعد از من راهنما و هدایتگر شما خواهد بود. او تحفه‏اى است از خداوند جهان براى من؛ از من خبر خواهد داد و مردم را با آثار باقى مانده از من آشنا خواهد کرد. سنت مرا زنده خواهد کرد. و افعال و کردارش نشانگر کارهاى من است. خداوند عنایت و رحمتش را بر او فرو فرستد. رحمت و رضوان خداوند بر کسى باد که حقّ او را بشناسد و به خاطر من به او احترام نموده و نیکى کند.»۱

مصلح بزرگ

مورّخان نوشته‏اند که: روزى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ضمن اظهار محبت به امام حسن مجتبى علیه‏السلام فرمود:

«انّ هذا ریحانتى و انّ ابنى هذا سید، سیصلح اللّه به بین فئتین من المسلمین؛۲ همانا حسن ریحانه من است. و این فرزندم سیّد و بزرگ است و به زودى خداوند به دست او بین دو گروه مسلمان، صلح برقرار خواهد کرد.»

ناگفته نماند که این سخن، یک پیشگویى از رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بود که در آینده بین دو گروه از مسلمانان جنگ و خونریزى خواهد شد و امام حسن علیه‏السلام بین آن دو، صلح و دوستى برقرار خواهد کرد.

طبق نقل تاریخ، امام حسن مجتبى علیه‏السلام با مشاهده خیانت یاران و فراهم نبودن زمینه جنگ با معاویه، خیر و صلاح امت را در این دیدند که از درگیر شدن با معاویه خوددارى کرده و با صلح پیشنهادى معاویه، موافقت کنند. و در اثر این صلح، هم مسلمانان را از شرّ هجوم خارجیان نجات دادند و هم از جنگ و خونریزى جلوگیرى کردند.۳

گواه رسالت نبوى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم

و در ادامه ماجرایى که حذیفه به نقل آن پرداخته بود، آمده است که: ناگاه مرد عربى چماق به دست وارد شد و فریاد برآورد: «کدام یک از شما محمد هستید؟» یاران رسول خدا، با ناراحتى جلو رفته و گفتند: «چه مى‏خواهى؟» رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «آرام بگیرید.» مرد عرب خطاب به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم گفت: «تو را دشمن داشتم، و اکنون دشمنى من نسبت به تو بیشتر شد. تو ادّعاى رسالت و پیامبرى کرده‏اى، دلیل و برهانت چیست؟» حضرت فرمود: «چنانچه مایل باشى، عضوى از اعضاى من به تو خبر دهد که برهان و دلیلم روشن‏تر خواهد بود.» مرد عرب گفت: «مگر عضو انسان هم سخن مى‏گوید؟!» پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «آرى. حسن جان! برخیز.» مرد عرب که گمان مى‏کرد، پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم او را مسخره مى‏کند، گفت: «خود از عهده پاسخگویى برنمى‏آیى، خردسالى را از جاى بلند مى‏کنى تا با من صحبت کند؟!»

رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «به زودى او را آگاه به خواسته‏هاى خویش خواهى یافت.» طبق پیش بینى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم امام حسن علیه‏السلام از جاى برخاسته و از وضعیت آن مرد عرب و چگونگى گرفتارى وى در بین راه سخن گفت؛ به گونه‏اى که باعث تعجب و حیرت او شده و گفت: «اى پسر! تو این مطالب را از کجا مى‏دانى؟! تو اسرار دل مرا برملا ساختى؟ گویى همراه من بوده‏اى! مگر تو غیب مى‏دانى؟» آن گاه مسلمان شد.۴

راستى که امام حسن علیه‏السلام با این بیانات، برهان و دلیل نبوّت پیامبر اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بوده است؛ چرا که این عضو کوچک پیامبر آنقدر از خود دانش نشان داد .

منبع : کوثر پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

علامه حاج میرزا على ایروانى نجفى (ره)

اشاره:

علامه و محقق بزرگ، حاج میرزا على بن شیخ عبد الحسین بن على اصغر بن محمد باقر ایروانى نجفى ‏از علماى بزرگ حوزه علمیّه نجف اشرف، در ۲۵ شعبان سال ۱۳۰۱ هجرى قمرى در نجف اشرف دیده ‏به جهان گشود‎ در اوائل سن بلوغ پدر خود را از دست داد، اما از نعمت هاى الهى بر او، مادرى مهربان و ‏دلسوز بود. مادرش براى او معلمى خصوصى گرفت و او را با علوم مقدماتى و معارف اسلامى ‏آشنا ساخت. وى علوم عربى و منطق را در همان دوران فرا گرفت‎.‎

‎ ‎خاندان

خاندان ایروانى در نجف اشرف از خاندان هاى مشهور به علم و تقوا است و بسیار مورد احترام ‏مردم هستند‎ عموى او محقق بزرگوار، ملا محمد ایروانى مشهور به فاضل ایروانى از علماى بزرگ و از ‏مراجع تقلید بعد از شیخ انصارى بود‎.‎

برادرانش شیخ احمد ایروانى، شیخ صادق ایروانى و شیخ طاهر ایروانى از شخصیت هاى مشهور به ‏تقوا و از سخنرانان مشهور و از ذاکرین سید الشهداء علیه السلام بودند‎ فرزندش میرزا یوسف ایروانى نیز از علماى بزرگ شهر تهران بود. وى در مسجد قندى در جنوب ‏شهر تهران نماز جماعت برگزار مى‏ نمود‎.‎

 ‎تحصیلات

میرزا على ایروانى علوم مقدماتى را در منزل فرا گرفت و پس از آن، وارد حوزه علمیّه نجف ‏اشرف شد و از مجالس مشهور آن حوزه بهره‏ مند گردید. رسائل و مکاسب را در محضر درس مدرس ‏مشهور، شیخ حسن تویسرکانى فرا گرفت‎ پس از اتمام دروس سطح، در درس خارج اصول آیت الله ملا محمد کاظم خراسانى، صاحب کفایه شرکت ‏کرد. وى یک دوره کامل اصول و یک دوره تا آخر استصحاب را از محضر آن عالم بزرگ فرا ‏گرفت‎ او در درس خارج فقه آیت الله سید محمد کاظم طباطبایى یزدى، صاحب عروه و درس میرزا محمد ‏تقى شیرازى، رهبر انقلاب عراق نیز شرکت کرد‎ پس از آن به کاظمین رفت و از محضر درس علامه سید ابراهیم درودى خراسانى، از شاگردان ‏میرزاى شیرازى بهره برد‎.‎

تدریس

میرزا على ایروانى که خود از علماى بزرگ و از چهره‏ هاى سرشناس علماى دوران گردیده بود ‏درس خارج فقه و اصول خود را آغاز کرد و طلاب فراوانى از محضر او بهره بردند. وى چندین ‏دوره خارج اصول را تدریس کرد‎.‎

شخصیت علمى و اجتماعى

علامه میرزا على ایروانى از شخصیت هاى مشهور و محترم عراق به شمار مى ‏آید. وى مشهور به فضل ‏و تقوا بود و از محققین نام‏ آور دوران خود محسوب مى‏ شد‎ او در میان علما از عزت و احترام خاصى برخوردار بود و در میان مردم، به خصوص مردم ‏نجف، از ارزش و مقام والایى بهره‏ مند بود. وى داراى فکرى روشن و آراء و نظریاتى برجسته ‏بود‎.‎

 ‎اساتید

وى از محضر علماى بزرگى بهره برده، مانند‎:‎

۱‏‎ . ‎آیت الله ملا محمد کاظم خراسانى

‏۲‏‎ . ‎آیت الله سید محمد کاظم طباطبایى یزدى

‏۳‏‎ . ‎آیت الله میرزا محمد تقى شیرازى

‏۴‏‎ . ‎علامه سید ابراهیم درودى

‏۵‏‎ . ‎شیخ عبد الحسین بن شیخ عیسى رشتى نجفى

‏۶‏‎ . ‎شیخ حسن تویسرکانى

‎ ‎شاگردان

شاگردان فراوانى از محضر آیت الله ایروانى بهره برده ‏اند که از جمله آنهاست‎:‎

‏۱‏‎ . ‎سید محمد سعید بن سید نجیب حسنى

‏۲‏‎ . ‎سید هادى حسینى تبریزى

و شخصیت هاى فراوان دیگر‎.‎

‎ ‎تألیفات

وى داراى تألیفات ارزشمندى است مانند‎:‎

‏۱‏‎ . ‎نهایه النهایه فی شرح الکفایه، این کتاب در شرح کفایه الأصول آخوند خراسانى است و ‏از بهترین شرح‏هایى است که توسط شاگردان ایشان نگاشته شده است‎.‎

‏۲‏‎ . ‎بشرى المحققین، یک دوره علم اصول است و شامل نظریات و آراء اصولى ایشان است‎.‎

‏۳‏‎ . ‎حاشیه على المکاسب، حاشیه‏ اى است بر کتاب مکاسب شیخ انصارى‎.‎

‏۴‏‎ . ‎رساله فی فروع العلم الإجمالی

‏۵‏‎ . ‎رساله فی اللباس المشکوک

‏۶‏‎ . ‎کتاب فی الطهاره

‏۷‏‎ . ‎کتاب الصلاه

‎ ‎‏۸‏‎ . ‎کتاب فی الصوم

‏۹‏‎ . ‎کتاب فی الحج

‏۱۰‏‎ خیر الزاد لیوم المعاد، که رساله عملیّه ایشان است و به فارسى نگاشته شده است‎.‎

‎وفات

سرانجام این عالم اندیشمند پس از عمرى خدمت به اسلام و معارف اسلامى در روز جمعه ۱۲ ربیع ‏الأول سال ۱۳۵۴ هجرى قمرى در شهر کربلا دیده از جهان فرو بست و حوزه علمیّه کربلا و نجف ‏و همه مردم عراق را در سوگ خود فرو نشاند‎.‎

بدن شریفش را به نجف اشرف بردند و در حرم امیر مؤمنان حضرت على علیه‏ السلام به خاک ‏سپردند‎.‎

شجاعت در احادیث اهل بیت (علیهم السلام)

اشاره:

شجاعت به عنوان یکی از فضائل نفسانی و صفات و اخلاق پسندیده، عبارت است از قوّت قلب در مصاف با دشمن و تحمل دشواری‌های آن  که از آن به دلیری و دلاوری نیز تعبیر می‌شود. عالمان علم اخلاق، شجاعت را به استقامت و اعتدال قوه غضبیه تعریف کرده و استقامت و اعتدال آن را به این دانسته‌اند که با سهولت تحت فرمان عقل درآید و از انحراف به دو سوی افراط؛ یعنی تهور و بی باکی و تفریط، یعنی ترس، مصون باشد. در نوشته احادیثی از معصومین (علیهم‌السلام) درباره شجاعت نقل شده است.

 

۱.امام على (علیه السلام) :

«الشَّجاعَهُ أحَدُ العِزَّینِ؛ شجاعت، نیمى از عزّت است .»( غررالحکم، ۱۶۶۲ )

۲.امام على (علیه السلام) :

 «الشَّجاعَهُ عِزٌّ حاضِرٌ؛شجاعت، عزّتى نقد است .»( غرر الحکم، ۵۷۲ )

۳.امام على (علیه السلام) :

 «الشَّجاعَهُ نُصرَهٌ حاضِرَهٌ و فَضیلَهٌ ظاهرَهٌ؛ شجاعت، نصرتى نقد و فضیلتى آشکار است .»( غرر الحکم، ۱۷۰۰ )

۴.امام على (علیه السلام) :

«لَو تَمَیَّزَتِ الأشیاءُ لَکانَ الصِّدقُ مَع الشَّجاعَهِ، و کانَ الجُبنُ مَع الکَذِبِ؛ اگر خصلتها از یکدیگر متمایز مى شدند، بی گمان راستى با شجاعت بود و بزدلى با دروغ .»( غرر الحکم، ۷۵۹۷ )

۵.امام على (علیه السلام) :

«السَّخاءُ و الشَّجاعَهُ غَرائزُ شَریفَهٌ، یَضَعُها اللّه سبحانَهُ فِیمَن أحَبَّهُ و امتَحَنَهُ؛سخاوت و شجاعت خصلتهاى والایى هستند که خداوند سبحان آنها را در وجود هر کس که دوستش داشته و او را آزموده باشد مى گذارد .»( غرر الحکم، ۱۸۲۰ )

۶.امام على (علیه السلام) ـ در عهد نامه ولایت مصر به مالک ـ نوشت :

«ثُمّ الصَقْ بِذَوِی المُرُوءاتِ و الأحسابِ، و أهلِ البُیوتاتِ الصالِحَهِ و السَّوابقِ الحَسَنَهِ، ثُمّ أهلِ النَّجدَهِ و الشَّجاعَهِ و السَّخاءِ و السَّماحَهِ، فإنّهُم جِماعٌ مِن الکَرَمِ؛دیگر آن که با ارباب مروّت و آنان که از خانواده هاى شریف و شایسته هستند، و پیشینه هاى نیکو دارند و سپس با کسانى که دلاور و شجاع و بخشنده و گشاده دستند همنشین باش؛ که اینان معدن کرَم و بزرگواریند .»( نهج البلاغه، نامه ۵۳ )

۷.امام على (علیه السلام) :

«الشَّجاعَهُ صَبرُ ساعَهٍ؛شجاعت، ساعتى صبر کردن است .»( بحارالانوار ج ۷۰ ص ۱۱ ح  ۷۸ )

۸.امام على (علیه السلام) :

«العَجزُ آفَهٌ، و الصَّبرُ شَجاعَهٌ؛به ستوه آمدن، آفت است و نستوهى، شجاعت .»( نهج البلاغه، حکمت ۴ )

۹.امام حسن (علیه السلام) ـ در پاسخ به این سؤال که شجاعت چیست ـ فرمود :

«الشجاعه مُواقَفَهُ الأقرانِ، و الصَّبرُ عِندَ الطِّعانِ؛ایستادگى در برابر هماوردان، و پایدارى در نبرد .»( بحارالانوار ج ۲ ص ۱۰۴ ح ۷۸ )

۱۰.امام على (علیه السلام) :

«جُبِلَتِ الشَّجاعَهُ على ثلاثِ طَبائعَ، لِکُلِّ واحِدَهٍ مِنهُنَّ فَضیلَهٌ لَیسَت لِلاُخرى : السَّخاءُ بِالنَّفسِ، و الأنَفَهُ مِنَ الذُّلِّ، و طَلبُ الذِّکرِ، فإنْ تَکامَلَت فی الشُّجاعِ کانَ البَطَلَ الذی لا یُقامُ لِسَبِیلِهِ، و المَوسومَ بالإقدامِ فی عَصرِهِ، و إن تَفاضَلَت فیهِ بَعضُها على بَعضٍ کانَت شَجاعَتُهُ فی ذلکَ الذی تَفاضَلَت فیهِ أکثَرَ و أشَدَّ إقداما؛ شجاعت بر سه خصلت سرشته شده که هر یک از آنها را فضیلت و ارزشى است که دیگرى فاقد آن است : از خود گذشتگى، تن ندادن به خوارى و ذلّت، و نام جویى . اگر این سه خصلت در آدم شجاع به طور یکسان و کامل وجود داشته باشند، پهلوانى است که حریف ندارد و در روزگار خود به دلاورى نامور باشد و اگر یکى از این خصلتها در او فزونتر از دیگرى باشد شجاعت او در آن خصلت بیشتر و اقدامش در آن شدیدتر است .»( بحارالانوار ج ۶۶ ص ۲۳۶ ح ۷۸ )

۱۱.امام على (علیه السلام) :

«قَدرُ الرَّجُل على قَدرِ همَّتِهِ، و صِدقُهُ على قَدرِ مُرُوَّتِهِ، و شَجاعَتُهُ على قَدرِ أنَفَتِهِ؛قدر مرد به قدر همّت اوست، و راستى و صداقتش به قدر مردانگى او، و شجاعتش به قدر غیرت او .» ( نهج البلاغه، حکمت ۴۷ )

۱۲.امام على (علیه السلام) :

«شَجاعَهُ الرَّجُلِ عَلى قَدرِ همَّتِهِ، و غَیرَتُهُ على قَدرِ حَمِیَّتِهِ؛شجاعت مرد به قدر همّت اوست، و غیرتش به قدر تن ندادن او به ذلّت .» ( غررالحکم، ۵۷۶۳ )

۱۳.امام على (علیه السلام) :

«على قَدرِ الحَمِیَّهِ تکونُ الشَّجاعَهُ؛اندازه شجاعت به اندازه حمیّت (مردانگى و ننگ از ذلّت) است .» ( غررالحکم، ۶۱۸۰ )

۱۴.امام على (علیه السلام) :

«أشجَعُ الناسِ أسخاهُم؛شجاعترین مردم، بخشنده ترین آنهاست .» ( غررالحکم، ۲۸۹۹ )

۱۵.امام على (علیه السلام) :

«أشجَعُ الناسِ مَن غَلَبَ الجَهلَ بِالحِلمِ؛ شجاعترین مردم کسى است که با بردبارى (خردمندى) بر نادانى چیره آید .» (غررالحکم، ۳۲۵۷ )

۱۶.امام على (علیه السلام) :

«لا أشجَعَ مِن لَبِیبٍ؛ شجاعتر از خردمند، وجود ندارد.» (غررالحکم، ۱۰۵۹۱ )

۱۷.امام على (علیه السلام) :

«أقوَى الناسِ أعظَمُهم سُلطانا على نَفسِهِ؛ قویترین مردم کسى است که بر نفس خویش مسلّط تر باشد .» ( غررالحکم، ۳۱۸۸ )

۱۸.امام على (علیه السلام) :

 «لا قَوِیَّ أقوى مِمَّن قَوِیَ على نفسِهِ فَمَلَکَها، لا عاجِزَ أعجَزُ مِمَّن أهمَلَ نفسَهُ فَأهلَکَها؛ هیچ زورمندى زورمندتر از آن کس نیست که بر نفْس خویش چیره شود و زمام آن را در اختیار گیرد، و هیچ ناتوانى ناتوانتر از آن کس نیست که نفْس خویش را وا گذارد و آن را به هلاکت کشاند»( غررالحکم،۱۰۹۱۷- ۱۰۹۱۸ )

۱۹.امام على (علیه السلام) :

«ما أشجَعَ البَریءَ، و أجبَنَ المُرِیبَ !؛چه دلاور است شخص بى گناه و چه ترسوست مشکوک و متهم !»( غررالحکم، ۹۶۲۶ )

۲۰.امام زین العابدین (علیه السلام) :

 «مَرَّ رسولُ اللّه (صلی الله علیه و آله) بقَومٍ یرفَعونَ حَجَرا، فقالَ : ما هذا؟ قالوا : نعرِفُ بذلکَ أشَدَّنا و أقوانا، فقالَ (صلی الله علیه و آله) : أ لا اُخبِرُکُم بأشَدِّکُم و أقواکُم ؟ قالوا : بلى یا رسولَ اللّه . قالَ : أشَدُّکُم و أقواکُمُ الذی إذا رَضِیَ لَم یُدخِلْهُ رِضاهُ فی إثمٍ و لا باطِلٍ، و إذا سَخِطَ لَم یُخرِجْهُ سَخَطُهُ مِن قَولِ الحَقِّ، و إذا قَدَرَ لَم یَتَعاطَ ما لَیسَ لَهُ بِحَقٍّ؛رسول خدا به قومى که سنگى را بلند مى کردند رسید و فرمود چه کار مى کنید؟ گفتند: با این کار قوى ترین و زورمندترینمان را مى شناسیم. حضرت فرمود : آیا زورمندترین و قویترین شما را معرفى نکنم؟ عرض کردند : بفرمایید، اى رسول خدا! فرمود : زورمندترین و قویترین شما کسى است که هرگاه خشنود باشد خشنودى اش او را به گناه و نادرستى نکشاند و هرگاه ناخشنود باشد از جاده حق گویى خارج نشود و هرگاه قدرت یابد آنچه را که حق او نیست نستاند .» ( معانی الاخبار ج ۱ ص ۳۰۶ )

۲۱.امام على (علیه السلام) :

«آفَهُ الشَّجاعَهِ إضاعَهُ الحَـزمِ؛ آفت شجاعت، فرو گذاشتن احتیاط است .» ( غررالحکم، ۳۹۳۸ )

۲۲.امام على (علیه السلام) :

 «آفَهُ القَوِیِّ استِضعافُ الخَصمِ؛ آفت نیرومند، ناتوان شمردن دشمن است .» ( غررالحکم، ۳۹۳۹ )

۲۳.امام على (علیه السلام) :

«ثَمَرَهُ الشَّجاعَهِ الغَیرَهُ؛ میوه شجاعت، غیرت است .» ( غررالحکم، ۴۶۲۰ )

۲۴.امام على (علیه السلام) ـ در عهدنامه خود به مالک اشتر ـ نوشت :

 «و لْیَکُنْ آثَرُ رُؤوسِ جُندِکَ عِندَکَ مَن واساهم فی مَعُونَتِهِ … فَافسَحْ فی آمالِهم، و واصِلْ فی حُسنِ الثَّناءِ علَیهم، و تَعدیدِ ما أبلى ذَوُو البَلاءِ مِنهُم؛ فإنَّ کَثرَهَ الذِّکرِ لِحُسنِ أفعالِهم تَهُزُّ الشُّجاعَ، و تُحَرِّضُ النّاکِلَ إن شاءَ اللّه؛ باید مقرّبترین سردار سپاهت نزد تو، آن سردارى باشد که با کمکهاى خود به سپاهیانش آنان را یارى رسانَد . . . پس آرزوها و خواستهاى آنان را برآور و از آنها پیوسته به نیکویى یاد کن و از رنج و محنتى که سختى کشیدگانِ آنان دیده اند، تقدیر نما؛ زیرا یادْ کردِ بسیار از کارهاىِ نیک ایشان، شجاع را بر مى انگیزد و کنار کشیده را تشویق مى کند اِن شاء اللّه .» ( نهج البلاغه، نامه ۵۳ )

۲۵.امام صادق (علیه السلام) :

«ثلاثهٌ لا تُعرَفُ إلاّ فی ثلاثِ مَواطِنَ : لا یُعرَفُ الحَلِیمُ إلاّ عِندَ الغَضَبِ، و لا الشُّجاعُ إلاّ عِندَ الحَربِ، و لا أخٌ إلاّ عِندَ الحاجَهِ؛ سه کس اند که جز در سه جا شناخته نمى شوند : بردبار، به هنگام خشمگین شدن، شجاع در جنگ، و برادر به هنگام نیاز [به او] .» ( بحارالانوار ج ۹ ص ۲۲۹ ح ۷۸ )

۲۶.امام عسکرى (علیه السلام) :

 «للشَّجاعَهِ مِقدارا، فإن زادَ علَیهِ فهُو تَهَوُّرٌ؛ شجاعت اندازه اى دارد که اگر از آن فراتر رود بى باکى است .» ( بحارالانوار ج۳ ص ۳۷۷ح ۷۸)

شرح مناجات التائبین (۱)

معرفت به فرجام زیان بار گناهان، در دنیا و آخرت، علاوه بر آنکه ترس از انجام گناه را در انسان برمی انگیزاند، از آن روی که ارتکاب گناهان، سرپیچی از دستورات خداوند و ناسپاسی از خالق هستی است که نعمت های بیشماری را در اختیار ما نهاده است، احساس شرم و حیا را نیز در انسان برمی انگیزاند. هر قدر معرفت ما به خداوند، وظایف بندگی، گستره نعمت های مادی و معنوی خالق هستی و فرجام رفتار ناپسند و زشت فزونی گیرد، این شرم و حیا در ما افزایش می یابد و ما را وامی دارد که در برابر احسان و عنایت خداوند و نعمت هایی که در اختیار ما نهاده، به مخالفت او برنخیزیم و بی تردید احساس شرم و حیا چه در برابر خداوند و چه در برابر مردم، دارای ویژگی مثبت، تأثیرگذار و بازدارنده است و ریشه در فطرت انسان دارد. البته امروزه، برخی از مکاتب اخلاقی مادی و انحرافی شرم و حیا را حالتی انفعالی و ناشی از ضعف انسان می دانند و به طور کلی به نکوهش آن می پردازند و به افراد توصیه می کنند که شرم، حیا و احساس خجالت را از درون خود زایل سازند.(۱) در برابر فرهنگ اسلامی شرم و حیا را خصلتی اصیل و ارزشمند می شمارد و از این روی از دیرباز، واژه «بی شرم» در فرهنگ مسلمانان ناسزا و فحش به حساب می آمده است، در فرهنگ انحرافی و عاری از فضایل انسانی دنیاپرستان و شهوت آلودگان، بی‌ حیایی کمال به حساب می آید و بدان افتخار نیز می کنند!
به هر روی، کسی که فطرت الاهی در وجودش زنده مانده است، وقتی به گناهان خویش می نگرد و درمی یابد نعمت هایی را که خداوند در اختیار او نهاده وسیله ای برای نافرمانی و مخالفت با معبود خود ساخته است، در برابر خدا احساس شرم و حیا می کند. از این روی در یکی از دعاهای مربوط به زیارت امام رضا علیه السلام آمده است:
رَبِّ إنِّی أستَغفِرُکَ استِغفارَ حَیَاء؛(۲) «پروردگارا، از تو آمرزش می ‌طلبم، آمرزش از طریق حیا و شرمساری».

نقش خوف و رجا در جلب رحمت الاهی

کسی که گناه و لغزشی از او سرزده علاوه بر ترس از فرجام گناه و توجه به آثار زیان ‌بار گناه و نیز حالت شرمساری از خداوند، باید امیدوار به بخشش و رحمت بی نهایت خداوند نیز باشد. و به این حقیقت توجه داشته باشد که خداوند، خودش ما را دعوت به توبه کرده و وعده داده است که از لغزش‌ ها و گناهان بنده پشیمان خود درگذرد و ما را از ناامیدی از درگاه خویش برحذر داشته است:
قُل یَا عِبَادِیَ الّذینَ أسرَفُوا عَلَی أنفُسِهِم لا تَقنَطُوا مِن رَحمَهِ اللهَ أن الله یَغفِرُ الذُّنوبَ جَمیعاً إنَّهُ هُوَ الغَفورُ الرَّحیمُ؛ (۳) «بگو: ای بندگان من که بر خویشتن زیاده‌ روی روا داشته اید [در گناهان از حد گذشته اید و به خود ستم کرده اید] از بخشایش خداوند نومید مباشید، به راستی خداوند همه گناهان را می آمرزد، که اوست آمرزگار و مهربان».
شناخت این مطلب که خداوند می تواند نعمت هایی چون صحت و سلامتی را از انسان بازپس گیرد و نیز او می تواند در جهان ابدی انسان را از همه نعمت های جاودانه بهشتی محروم سازد و به عذاب و رنج ابدی مبتلا گرداند. از همه بدتر، او را به دوری از خدا و رحمت او گرفتار سازد، خوف را در انسان برمی انگیزد. در مقابل، شناخت این حقیقت که خداوند می تواند از لغزش های انسان درگذرد و بر نعمت های خود بیفزاید و در آخرت او را از نعمت های ابدی خود بهره مند گرداند، رجا را در او برمی انگیزد. به تعبیر دیگر، شناخت این حقیقت که سعادت و شقاوت انسان در دنیا و آخرت به دست خداوند است، این شناخت ها دو حالت روانی و نفسانی « خوف» و «رجا» را در ما برمی انگیزد. حالت ترس، سرشکستگی و شرمساری گرچه مفهوماً با حالت امید متضاد هستند، اما چون متعلق آن دو متفاوت هستند در انسان جمع می شوند.
وجود حالت خوف، سرشکستگی، تأسف و پشیمانی از عمری که با گناه سپری شد و تباه گردید و در مقابل، امید انسان به خداوند متعال که می تواند لغزش ها و کوتاهی های انسان را جبران کند و ببخشد، انسان را مستعد دریافت رحمت الاهی می کند. رحمتی که پیوسته در حال ریزش است و اگر انسان خود را در معرض آن قرار دهد از آن بهره مند می گردد. خداوند همواره و پیوسته رحمتش را نازل می گرداند و تغییر و تحولی در صفت رحمانیت خداوند رخ نمی دهد. تغییر و تحول در حالات ما پدید می آید و بر این اساس، گاهی در پرتو تغییر و تحول مثبت، مستعد دریافت رحمت الاهی می گردیم و در مقابل، بر اثر تغییر منفی و انحرافی که در ما پدید می آید، مشمول غضب و خشم خداوند می گردیم. آن گاه ما با مسامحه و همسان ‌انگاری تغییر حالات را که خصیصه ما است به خداوند نیز نسبت می دهیم و بر این اساس، تعبیرات عامیانه ای چون: «رحمت خدا به جوش آمد، خدا بر سر مهر آمد، خدا با ما آشتی کرد و یا خدا با ما غضب کرد» را به کار می بریم. پس این ما هستیم که تغییر می کنیم و حالات ما دگرگون می شود و در خداوند تغییر و دگرگونی رخ نمی دهد؛ چنان که امیرمؤمنان علیه السلام در طلیعه یکی از خطبه های خویش می فرمایند: الحَمدُ لله الَّذِی لَم تَسبِق لَهُ حَالٌ حَالاً؛(۴) «سپاس خدای را که [صفت های او همیشگی است و ]حالی از او را بر حالی پیشی نیست».

اشاره ای به مراتب توبه و استغفار از گناه

سطح دریافت ما از رحمت الاهی و به تعبیر دیگر، نوع و کیفیت قبول توبه ما بستگی به کمیت و کیفیت تحول معنوی و پشیمانی ما از لغزش ها و امیدمان به رحمت الاهی دارد. هر قدر توبه انسان قوی تر و راسخ ‌تر باشد، بیشتر آثار تشریعی و وضعی گناهان محو و زایل می گردد. به عنوان تشبیه لباس سفید و تمیزی که با قطره خونی آلوده و نجس شده است، گاهی با شست‌ و شو جرم خون برطرف می گردد و رنگ آن کماکان در لباس باقی می ماند. در این صورت، آن لباس پاک شده، اما کاملاً اثر خون از آن زایل نگردیده است. اگر این لباس با مواد پاک‌کننده قوی شست‌ و شو شود، لکه و رنگ خون نیز از آن برطرف می گردد و هیچ اثری از خون در آن باقی نمی ماند. کسی که توبه می کند نیز گاهی توبه او باعث نجات از عذاب و کیفر می گردد، اما به طور کامل آثار وضعی گناه را برطرف نمی سازد. اما اگر آن شخص تمام مراحل توبه و استغفار را تحقق بخشد و در رفع همه آثار گناه بکوشد، علاوه بر آثار تکلیفی، آثار وضعی گناه نیز برطرف می گردد و او چون کسی خواهد بود که گناهی مرتکب نشده است. با توجه به این نکته، در روایات مراحل و مراتبی برای توبه و استغفار معرفی شده است که با تحقق کامل آنها توبه و استغفار کامل عینیت می یابد. از جمله امیرمؤمنان علیه السلام در جواب کسی که گفت: «استغفرالله» و در تبیین شرایط استغفار، خطاب به آن شخص فرمودند:
ثَکلَتک أمُّک! أَ تَدرِی مَا الاستِغفارُ؟ الاستِغفارُ دَرجَهُ العلِّیینَ، وَ هُوَ اسمٌ واقعٌ علَی سِتَّه معَان: أولُها النَّدمُ عَلَی ما مَضَی، وَالثِّانی العَزمُ علَی تَرک العَود إلیهِ أبداً، و الثِّالثُ أن تُؤدیَ إلیَ المَخلوقینَ حُقوقَهُم حَتِّی تَلقَی اللهَ أملسَ لَیسَ عَلیکَ تَبعَهٌ، و الرّابعُ أَن تَعمِدَ إلی کلِّ فریضَهٍ عَلَیک ضَیعتَهَا فَتُودِّی حَقَّها، و الخَامِسُ أن تَعمِدَ إلَی اللَّحم الّذی نَبَتَ عَلَی السُّحت فَتُذیبَهُ بِالأحزانِ حَتّی تُلصِقَ الجِلدَ بِالعَظمِ و یَنشأ بَینَهُمَا لَحمٌ جدیدٌ، و السّادسُ أن تُذیقَ الجِسمَ ألمَ الطّاعَهِ کمَا أذَقتَهُ حلاوَهَ المَعصیَه فَعندَ ذَلِک تَقولُ أستَغفِرُ الله؛(۵) «مادرت در مرگت بگرید! می دانی استغفار چیست؟
استغفار درجه بلند رتبگان است و بر شش معنا دلالت دارد : نخست پشیمانی برگناهان گذشته. دوم عزم بر ترک بازگشت. سوم آنکه حقوق مردم را چنان ادا کنی که وقتی خدای را ملاقات می کنی چیزی بر عهده تو نباشد. چهارم آنکه حق هر واجبی که ضایع ساخته ای ادا کنی. پنجم آنکه گوشتی را که از حرام بر بدنت روییده است با اندوه آب کنی تا پوست بر استخوان چسبد و گوشت نو روید. ششم آنکه رنج طاعت را به تن بچشانی چنان که شیرینی گناه را بر او چشانده بودی، پس آن گاه بگویی، استغفرالله».
چگونه کسی که سم وارد بدنش شده، در اقدام اولیه برای اینکه از مرگ نجات پیدا کند، معده اش را شست‌ و شو می دهند و سم را از بدنش خارج می کنند، اما برای اینکه همه عوارض سم برطرف گردد، باید معالجات دیگری نیز بر روی او انجام پذیرد. همچنین کسی که حقوق مردم را ضایع کرده و یا حریم بندگی خدا را پاس نداشته است، علاوه بر توبه ابتدایی و پشیمانی، باید دستورات و مراحلی که در کتاب‌ های اخلاقی و فقهی بیان شده انجام دهد تا همه عوارض گناه و سرپیچی از فرمان الاهی مرتفع گردند. در هر حال، برای اینکه توبه‌ گر، مستعد دریافت رحمت الاهی گردد، باید احساس حزن، اندوه و پشیمانی و احساس امید به رحمت الاهی را به صورت متوازن در خود پدید آورد و آنها را تقویت بخشد. طبیعی است او باید با التماس و التجاء به درگاه الاهی و تضرع و زاری با خداوند سخن گوید و طلب رحمت کند. چنان که از دعاها و مناجات پیشوایان معصوم ما و از جمله مناجات تائبین استفاده می شود، اولین مرحله در توبه اعتراف به گناه است و این اعتراف برآیند توجه به آثار زیان ‌بار گناهان و حالت حزن و اندوهی است که به دنبال آن در انسان پدید می آید. پس از مباحثی که تاکنون مطرح گردید، اکنون وقت آن رسیده که به بررسی مناجات ‌التائبین بپردازیم:
اِلهی، اَلبَستَنی الخَطایا ثَوبَ مَذلَّتی، وَ جَلَّلَنی التَّباعدُ مِنک لباسَ مَسکَنتی، وَ اَماتَ قَلبی عَظیمُ جِنایَتی، فَاحیِه بِتوبَهٍ مِنک یا اَمَلی وَ بُغیتی، وَ یا سُؤلی وَ مُنیَتی؛ «خدایا، خطاها جامه مذلت و خواری بر من پوشانده است، و دوری از تو لباس بینوایی بر تنم کرده است، و جنایت بزرگ من [هواپرستی] دلم را میرانده است. پس ای مقصد و مقصود من و ای مطلوب و آرزوی من با توبه به درگاهت آن را زنده ساز».

آثار زیان‌ بار گناه

امام در مقام توبه و اظهار ندامت و پشیمانی از خطاها و گناهان به سه اثر از آثار گناه اشاره می کند:

۱٫ خواری و ذلت در دنیا و آخرت

اولیای خدا در دنیا و آخرت و در پیشگاه خداوند و دیگران عزیز و مورد احترام هستند. اما کسانی که به گناه آلوده گشته اند، لباس ذلت و اسارت پوشیده اند و در دنیا و آخرت حقیر و بی ارزش‌اند. امیرمؤمنان علیه السلام می فرمایند: اِیّاکَ أَن تَستَهِلُ رُکوبَ المَعاصی فَإنَّها تَکسُوکَ فِی الدنیا ذِلّهً و تُکسِبُکَ فی الآخرهِ سَخطَ الله؛(۶) «بپرهیز از اینکه سوار شدن بر مرکب گناهان را آسان شمری، زیرا گناهان در دنیا لباس خواری و ذلت بر تنت می پوشاند و در آخرت نیز باعث خشم خدا می گردد».
گناه نشانه سرسپردگی به شیطان است و از این روی روح و شخصیت انسان را به اسارت می گیرد و او را حقیر و خوار می سازد. در مقابل، اسارت در درگاه الاهی و اظهار ذلت در برابر خداوند، انسان را عزیز می گرداند. در منابع اسلامی از باب استعاره دو لباس برای روح انسان معرفی شده است: یکی لباس ذلت و خواری است که بر اثر ارتکاب گناهان بر روح انسان پوشانده می شود، و دیگری، لباس عزت است که با تقوا و پرهیز از گناه روح انسان بدان آراسته می شود، و بی شک بهترین لباس برای روح انسان، لباس عزتمندی و لباس تقواست: وَ لباسُ التَّقوَیَ ذَلک خَیرٌ…؛ (۷) «و بهترین جامه [لباس] تقواست».
کسانی که به دنیا آلوده اند و شهوات و لذت های دنیا آنها را از امور معنوی بازداشته است، خواری و ذلت معنوی را درک نمی کنند. آنان ذلت و خواری دنیوی را درک می کنند که بسیار فروتر از خواری و ذلت معنوی است. بر این اساس، به پندار خویش سعی می کنند اسباب و عوامل عزت و عظمت موهوم دنیوی را فراهم آورند. اما اهل بصیرت و کسانی که دلشان به نور الاهی روشن شده، نیک می دانند که عالی ترین مرتبه عزت و سربلندی، عزت در پیشگاه الاهی است که نصیب بندگان مخلص و فرمان ‌بردار خداوند می گردد، کسانی که همه هستی خود را در طبق اخلاص و بندگی برای خداوند نهاده اند. از برجسته‌ ترین عزت‌ پیشگان در درگاه خداوند، شهیدان هستند که حتی جانشان را در راه خدا و پایداری ارزش های جاودانه الاهی فدا کردند. آنان گرچه به ظاهر مرده اند و بدنشان در زیر خاک مدفون و متلاشی گشته است، اما از لحظه شهادت در محضر خدا و در کنار انبیا و اولیای خدا، بر سر سفره نعمت های جاودانه الاهی نشسته اند و پیوسته جان خود را از مشاهده انوار الاهی سیراب می سازند: وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ‌؛(۸) «هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شده اند، مرده مپندارید، بلکه زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند».
در این دنیا گنهکاران به جهت آثار بدفرجام گناهان، از توجهات و عنایات الاهی محروم مانده اند و حال دعا و عبادت از آنان گرفته شده و در تحیر، سرگردانی، وانهادگی و بی پناهی به سر می برند. پس از مرگ نیز، وقتی با چهره های نورانی ره‌ یافتگان به رضوان حق مواجه می شوند که غرق توجه به خداوند و برخوردار از انس با حضرت حق و رفتار کریمانه محبوب و معبود خویش هستند و آن گاه خود را می نگرند که ننگ و نکبت گناهان سرتاپای وجودشان را گرفته و وجودشان را متعفن ساخته است، با نهایت خجلت و شرم آرزو می کنند که ای کاش از مادر زاده نمی شدند تا این مجازات و کیفر بزرگ را تحمل نمی کردند.

۲٫ دوری از خدا

گناهان به تدریج فاصله انسان از خداوند را افزایش می دهد و با هر گناهی انسان یک قدم از خدا فاصله می گیرد و با انجام گناهان بیشتر و غرق گشتن در منجلاب خطاها، انسان کاملاً از خداوند بیگانه می گردد و نتیجه دوری و بیگانگی از خدا، خواری و پستی است. امیرمؤمنان علیه السلام در مناجات شعبانیه می فرمایند: اِلهی اِن کانَتِ الخَطایا قَد اَسقَطَتنی لَدَیک، فَاصفَح عَنّی بِحُسنِ تَوَکلی عَلَیک، اِلهی اِن حَطَّتنِی الذُنوبُ مِن مَکارِمِ لُطفِک، فَقد نَبَّهَنِی الیَقینُ اِلی کرَمِ عَطفِک؛(۹) «خدایا، اگر خطاها مرا در برابر تو خوار ساخته و به سقوط کشانده است، با توکل نیکویی که به تو دارم از من درگذر، و اگر گناهان مرا از الطاف کریمانه ات محروم داشته، یقین من به بخشش و عطوفت تو مرا تنبیه کرد و متذکر ساخت».

۳٫ مرگ دل ‌ها

کسانی که دلشان اسیر مادیات گشته و اندیشه و فکرشان از محسوسات و عالم طبیعت فراتر نمی ‌رود، مرگ را منحصر در مرگ جسمانی و مادی می دانند. اما واقعیت این است که انسان دارای دو نوع حیات و مرگ است، یکی حیات و مرگ جسمانی و دیگری حیات و مرگ روحانی. در قرآن کریم، گاهی با واژه «ختم» و گاهی با واژه «طبع» و مانند آن از مرگ دل، حکایت شده است؛ نظیر آیات:
۱. خَتمَ اللهُ عَلَی قُلُوبِهم وَ عَلی سَمعِهِم وَ عَلَی اَبصارِهِم غِشاوَهٌ وَ لَهُم عذَابٌ عظِیمٌ؛ (۱۰) «خداوند بر دل ‌های آنان و بر گوش هایشان مهر نهاده و بر دیدگانشان پرده ای است و آنان را عذابی است بزرگ».
۲. أُولئِکَ الَّذینَ طَبعَ اللهُ علَی قُلوبِهِم وَ سَمعِهم وَ ابصارِهم و أُولئِکَ هُمُ الغافِلُونَ؛ (۱۱) «آنان کسانند که خدا بر دل ها، گوش و دیدگانشان مهر نهاده است، و اینان اند بی‌ خبران».
در نتیجه مرگ روحانی و انسانی، شخص گرچه چون چهارپایان می ‌زید و حرکت می کند، اما بهره ای از فضایل متعالی انسانی ندارد، ارزش های والای الاهی را درک نمی کند و راهی به سوی مقصد اصلی و نهایی آدمی، یعنی قرب الاهی نمی برد. او چون از اصل و مقصد اصلی باز مانده در حیرت و سرگردانی به سر می برد و نمی داند چه مسیری را برگزیند و منافع و مصالح خویش را نمی شناسد. بدترین بلایی که بر سر انسان گرفتار آمده در کمند نفس و خودخواهی می آید، این است که نمی تواند خیر و شر، بد و خوب و صلاح و فساد خود را تشخیص دهد و به جهت رسوخ ظلمت و تاریکی بر سراسر وجودش، موعظه و نصیحت ناصحان در او اثر نمی گذارد. این همان فرجامی است که قرآن برای دل ‌مردگان بریده از رشته هدایت الاهی در نظر گرفته است و درباره آن می فرماید:
ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجَارَهِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَهً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجَارَهِ لَمَا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ‌؛ (۱۲) «پس از آن، دل‌ هایتان سخت شد همچون سنگ یا سخت ‌تر، و همانا از برخی سنگ ها جوی ها روان شود و برخی از آنها بشکافد و آب از آن بیرون آید، و برخی از آنها از بیم خدا [از کوه] فرو ریزد؛ و خدا از آنچه می کنید غافل نیست».
انسان فاقد حیات روحانی و انسانی، اسیر هواهای شیطانی و شهوات است و در حصار اوهام، موقعیت های دنیوی و امور اعتباری گرفتار شده است، تا آنجا که اگر در مجلسی او را در جایگاه مناسب ننشانند و با تجلیل و احترام از او نام نبرند، سخت ناراحت می گردد. او چنان دل بسته پست و مقام است که اگر روزی آن پست از او گرفته شود، زندگی اش آشفته می گردد و کاملاً روحیه خود را از دست می دهد و فکر می کند که دنیا به آخر رسیده است. او به اینکه مردم او را بستایند و در برابرش تعظیم و احترام کنند و با القاب ویژه او را خطاب کنند دل خوش است، اما در این اندیشه نیست که کاری کند که امام زمان عجل الله تعالی فرجهم الشریف از او راضی گردد و او را تحسین کند.
باید توجه داشت که دل انسان به یک ‌باره نمی میرد و انسان به تدریج حیات روحانی خویش را از دست می دهد. از این روی، وقتی انسان برای نخستین بار مرتکب گناهی می گردد، ناراحت و پشیمان می شود. اما پس از انجام گناه اول، برای انجام گناه دوم آمادگی بیشتری دارد. پس اگر جلوی نفس اماره را نگیرد و وسوسه های شیطانی در او اثر گذارد، دست به گناه دوم می ‌زند و در این صورت از میزان پشیمانی و ناراحتی او کاسته می شود. بالاخره با انجام گناهان بیشتر به مرحله ای می ‌رسد که نه تنها از ارتکاب گناه پشیمان نمی گردد، بلکه خوش حال نیز می شود که این همان مرگ دل است. امام باقر علیه السلام در ترسیم این معنا می فرمایند:
مَا مِن عَبدٍ مُؤمنٍ إِلاَّ وَ فِی قَلبِهِ نُکتَهٌ بَیضاءُ، فَإِن أَذنبَ وَ ثَنَّی خَرجَ مِن تِلکَ النُّکتَه سَوادٌ، فَإن تَمادی فِی الذُّنوبِ اتَّسعَ ذَلک السَّوادُ حَتَّی یُغطِّی البَیاضَ، فَإذَا غَطَّی البَیاضَ لَم یَرجِع صاحِبهُ إلی خَیرٍ أَبداً، وَ هوَ قَولُ اللهِ؛(۱۳) کلاّ بَل رَانَ عَلَی قُلوبِهِم مّا کانُوا یَکسِبونَ؛(۱۴) «هیچ مؤمنی نیست مگر آنکه در دلش نقطه سفیدی وجود دارد، پس اگر مرتکب گناه شد و دوباره آن را تکرار کرد، نقطه سیاهی در آن پدید خواهد آمد و اگر همچنان به گناه خویش ادامه داد، نقطه سیاه گسترش می یابد تا آنکه سفیدی قلب را به کلی می پوشاند و در این صورت، صاحب چنین قلبی هرگز به سوی خوبی برنمی گردد، و این مراد خداوند است که فرمود: «نه چنین است، بلکه آنچه مرتکب می شدند زنگار بر دل ‌هایشان بسته است».
البته مردگی دل، دردی ناعلاج نیست و راه بازگشت به حیات دل و نجات از دل ‌مردگی یاد خدا، توبه و بازگشت به سوی خداست که از این گذر، باب رحمت الاهی به سوی انسان گشوده می شود و با حیات مجدد دل، انوار، برکات و افاضات معنوی بر دل انسان سرازیر می گردد.
فَوَ عِزَّتِک ما اَجِدُ لِذُنوبی سِواک غافِراً، وَلا اَری لِکسری غَیرَک جابِراً، وَ قَد خَضَعتُ بِالإنابَه اِلَیک، وَ عنَوتُ بِالاستِکانَهِ لَدَیک؛ «پس به عزت تو سوگند که جز تو آمرزنده ای برای گناهانم نمی یابم و برای ترمیم شکستگی های امورم جبران کننده ای جز تو نمی بینم. من با آه و ناله و کمال خضوع به درگاهت آمده ام و با زاری و خاکساری رو به آستانت می سایم».

توبه و انابه وسیله نیل به رحمت الاهی

نجوای حضرت در فراز فوق، گویای این حقیقت است که باب رحمت الاهی همواره به سوی بندگان خطاکار باز است و تنها خداوند است که می تواند با باران رحمت و مغفرت خویش دل های تفتیده از لهیب آتش گناه را خنک سازد، خداوند خود در آیات بسیاری نوید روح ‌نواز بخشش و رحمت داده است و در یکی از آیات رحمت خویش نوید امن و امان خویش را این ‌سان به گوش بندگان خطاکار خود می ‌رساند: قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لاَ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَهِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ‌ ؛(۱۵) «بگو: ای بندگان من که بر خویشتن زیاده ‌روی کرده اید [در گناهان از حد گذشته اید و به خود ستم کرده اید ]از بخشایش خدا نومید مباشید، به راستی خداوند همه گناهان را می آمرزد، که اوست آمرزگار و مهربان».
حضرت آن گاه به بعضی از شرایط دعا و نجوای با خداوند، یعنی انابت، خضوع و استکانت اشاره می کنند. «انابه» در لغت همانند «توبه» به معنای رجوع و بازگشت به سوی خدای سبحان و پشیمانی از گناهان است و درباره معنای اصطلاحی آن، در مفردات، چنین آمده است: «رجوع بعد از رجوع را نوب گویند. رجوعی که مکرر انجام گیرد. زنبور عسل را به این دلیل نوب گویند که پی در پی به کندویش بازمی گردد. حادثه را «نائبه» گویند، چون از شأن آن پی در پی بودن است.»(۱۶) به تعبیر دیگر، توبه بازگشت از طبیعت و خوی حیوانی به سوی فطرت پاک انسانی است و انابه بازگشت از هرچه غیر خداست و رجوع با شراشر وجود به سوی خالق متعال است.
مرحوم نراقی در این ‌باره می نگارد: «بدان که انابه بازگشت و روی کردن به خداست و بریدن از هر آنچه غیر اوست با جان و گفتار و عمل، تا آنجا که هماره انسان درباره خدا فکر کند، به یاد او باشد و درصدد انجام طاعات برآید. پس انابه بالاترین مرتبه توبه است، زیرا توبه رجوع از گناه است و انابه رجوع از مباحات و از این رو، انابه از مقام ‌های بلند و درجات‌ عالی انسان است».(۱۷)
در مقابل خضوع و استکانت در برابر مخلوق و برای دنیا که ظاهرش ذلت و خواری و تهی گشتن از کرامت و باطنش خسران و هلاکت است، خضوع و استکانت در پیشگاه ربوبی در ظاهر، اظهار خواری و ذلت است، اما باطن آن عزت و کرامت انسان است و آنچه انسان را به تعالی و عزت نایل می سازد خضوع و تواضع و فرو شکستگی در پیشگاه خداوند است و مقام توبه نصیب کسانی می گردد که در پیشگاه خداوند خاشع و خاضع‌ اند و کسی که در پیشگاه خداوند استکبار ورزد و خود بزرگ ‌بین باشد، هرگز به فضیلت توبه نایل نخواهد گشت.
فَاِن طَرَدتَنی مِن بابِک فَبِمَن اَلوُذُ، وَ اِن رَدَدتَنی عَن جَنابِک فَبِمَن اعُوذُ، فَوا اَسَفاهُ مِن خَجلَتی وَ افتِضاحی، وَوا لَهفاهُ مِن سُوءِ عَمَلی وَاجتِراحی؛ «پس اگر مرا از در خود برانی به که روی آورم و اگر از آستانت دورم کنی، به چه کسی پناه برم. پس افسوس بر شرمساری و رسوایی من، و دریغا بر بدی کردار و جنایتم».

پی نوشت ها :

۱ برخی از روان‌ شناسان غربی با نگرش منفی بر احساس شرم می نگارند:احساس شرم به علت جلب توجه و در برابر دید و مورد انتقاد دیگران قرار گرفتن است. احساسی است که تجربه آن بر این پایه قرار گرفته است که خویشتن را در هر موردی بی ارزش و نالایق جلوه دهیم(جین میدلتون موز، روان ‌شناسی شرم و گناه، ترجمه شهلا ارژنگ، ص ۲۸).
۲ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۱۰۲، باب۵۴،ص۵۶،ح۱۱٫
۳- زمر(۳۹)، ۵۳٫
۴-نهج ‌البلاغه، خطبه ۶۵٫
۵- همان، حکمت ۴۱۷٫
۶ محدث نوری، مستدرک الوسائل، ج ۱۱، باب ۴۱، ص ۳۳۹، ح۱۴٫
۷- اعراف(۷)، ۲۶٫
۸- آل عمران(۳)، ۱۶۹٫
۹- مفاتیح ‌الجنان، مناجات شعبانیه.
۱۰- بقره(۲)، ۷٫
۱۱- نحل(۱۶)، ۱۰۸٫
۱۲- بقره(۲)، ۷۴٫
۱۳- محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۷۳، باب۱۳۷،ص۳۶۱،ح ۸۸٫
۱۴ مطففین(۸۳)، ۱۴٫
۱۵- زمر(۳۹)، ۵۳٫
۱۶- راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص ۸۲۷٫
۱۷- محمدمهدی نراقی، جامع السعادات، ج ۳، ص ۸۸٫

منبع: مصباح یزدی، محمد تقی؛ (۱۳۹۰)، سجاده های سلوک: شرح مناجات های حضرت سجاد علیه السلام، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله، چاپ اول.

عملی مساوی با ثواب حج!

شادی دل پدر و مادر، سرمایه عظیمی است که در کالبد وجود آدمی، روح تازه‌ای دمیده و زندگی او را مملو از عشق و صفا می‌کند، و به لحظات عمر او چنان لذّتی می‌بخشد که طعم شیرین آن را به خوبی می‌تواند در زندگی تجربه نماید.

پروردگار هستی، نظام زیبای آفرینش را به گونه‌ای طراحی و تنظیم نموده که آدمی در آن بتواند با دست یافتن به رمز موفقیت، در عرصه زندگی، قله‌های پیشرفت و تعالی و کمال را طی نموده و به خوشبختی ابدی دست یابد.

یکی از رموز موفقیت و دست یافتن به پیروزی در عرصه حیات دنیوی و اخروی، از دیدگاه خداوند بی مثال، موضوع احترام و نیکی به پدر و مادر و شاد نمودن دل آن عزیزان است، و لذا اگر ما در پی دست یافتن به این مهّم هستیم، حتماً باید در مدّت عمر خویش، از طریق محبّت و مهرورزی نسبت به آن دو نعمت گران‌سنگ، دل رئوف آن‌ها را شاد و رضایت باطنی ایشان را به سوی خویش جلب نماییم.

شادی دل پدر و مادر، سرمایه عظیمی است که در کالبد وجود آدمی، روح تازه‌ای دمیده و زندگی او را مملو از عشق و صفا می‌کند، و به لحظات عمر او چنان لذّتی می‌بخشد که طعم شیرین آن را به خوبی می‌تواند در زندگی تجربه نماید.

ما در این نوشتار بر آنیم که به آثار درخشان نیکی به پدر و مادر مختصراً اشاره کنیم، به امید آنکه از طریق آشنایی با چنین آثار سودمندی، اندکی به خود آمده و از سستی و کوتاهی در جهت نیکی به آن دو گوهر ارزشمند و خدمت رسانی به آن عزیزان دست برداریم.

آثار درخشان نیکی به والدین

۱- نیکی به پدر و مادر کفّاره گناهان است.

مردی خدمت رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض کرد: کار زشتی نبوده، مگر آنکه من آن را انجام داده‌ام، آیا راهی برای توبه دارم؟ حضرت فرمود: آیا یکی از والدین تو زنده هستند؟! جواب داد: پدرم زنده است. حضرت فرمود: برو به پدرت نیکی کن تا کفّاره گناهانت گردد. وقتی آن شخص رفت فرمود: اگر مادرش زنده بود، نیکی به او بهتر بود. ۱

نکته حائز اهمیت در موضوع پدر و مادر آن است که خود ترک نیکی به والدین گناهی است بسیار بزرگ، و نابخشودنی، که پروردگار هستی به هیچ وجه عذر ما را در این زمینه نمی‌پذیرد، و با عذاب دردناکی ما را مجازات خواهد نمود، و لذا اگر بار گناه بر شانه ما سنگینی کرده و فضای روحمان را تاریک و ظلمانی نموده، باید کمر همت را محکم بسته و با خدمت رسانی به پدر و مادر، صفحه قلب خویش را از آلودگی گناه پاک و پیراسته نماییم، تا سبک‌بار شده و زندگی شیرین و لذت بخشی را تجربه نماییم.

شادی دل پدر و مادر، سرمایه عظیمی است که در کالبد وجود آدمی، روح تازه‌ای دمیده و زندگی او را مملو از عشق و صفا می‌کند، و به لحظات عمر او چنان لذّتی می‌بخشد که طعم شیرین آن را به خوبی می‌تواند در زندگی تجربه نماید.

۲- رسیدن به ثواب حج

زیارت خانه خدا و انجام مناسک نورانی حج، از جمله اموری است که هر مؤمنی در زندگی خویش آرزوی آن را در آسمان ذهن خود می‌پروراند و همواره از خالق هستی، توفیق چنین سفر معنوی با عظمتی را خواهان است. نکته قابل توجّه در این زمینه آن است که پروردگار عالم از میان کارهای نیک و شایسته، برخی را به صورت گلچین انتخاب نموده و برای آن‌ها ثواب حج را در نظر گرفته است، یکی از آن کارهای نیک، محبّت و رأفت نسبت به پدر و مادر است. گل سر سبد عالم وجود، پیامبر عزیز اسلام در این باره می‌فرماید: هرگاه فرزندی به پدر و مادرش نگاه محبت و رحمت کند، به هر نظری که می‌کند، ثواب یک حج مقبول به او داده می‌شود. گفتند: یا رسول الله! هر گاه در روز صد مرتبه چنین کند چه؟ فرمود: بله، به هر نگاهی ثواب یک حج دارد. ۲

۳- خشنودی پدر و مادر خشنودی خداست

منت‌های آرزوی هر مؤمنی در زندگی، کسب رضایت خداوند بی همتا است، و لذا در مدّت عمر دنیوی خویش همواره می‌کوشد که در این مسیر قدم برداشته و به آن گنج عظیم دست یابد، از روایات پیشوایان معصوم(صلوات الله علیهم اجمعین) چنین استفاده می‌شود از جمله اموری که باعث رضایت و خشنودی حق تعالی می‌شود، جلب رضایت پدر و مادر است.
پیامبر گرامی اسلام در این باره به زیبایی فرموده: (رضی الله مع رضی الوالدین و سخط الله مع سخط الوالدین) ۳ رضایت خدا رضایت والدین است و خشم او با خشم ایشان.

۴- ملائکه به شخصی که به پدر و مادرش نیکی کند، دعا می‌کنند!

پیامبر رحمت حضرت خاتم‌الانبیاء محمّد مصطفی(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: خداوند متعال دو فرشته دارد که یکی از آن دو می‌گوید: خدایا نیکی کننده به پدر و مادر را از هر شرّ و آفتی حفظ فرما، و دیگری می‌گوید: خدایا عاقّ والدین را با غضب خویش هلاک فرما. ۴

۵- زیاد شدن مال و آبرو

دست یافتن به مالی زیاد و عمری طولانی و در عین حال با برکت، از جمله اموری است که هر انسان عاقل و صاحب شعوری آن را دوست داشته و همواره از عمق جانش خواهان آن می‌باشد، رسیدن به این امر نیازمند به کار بستن دستوراتی است که پروردگار هستی و وجود نازنین پیامبر اسلام و خاندان پاک و مطهّرش، که انجام آن‌ها را از ما مطالبه نموده‌اند، یکی از آن دستورات که تأکید فراوان روی آن شده، مسئله احترام به پدر و مادر و نیکی در حق آن عزیزان است.

در روایتی از رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده که ایشان فرمود: (من یضمن لی برّ الوالدین و صله الرحم اضمن له کثره المال و زیاده العمر و المحبه فی العشیره)۵ ؛ کسی که برای من ضمانت کند صله رحم و نیکی به والدین را، من هم ضامن می‌شوم که مال و عمرش زیاد شود و در قبیله‌اش محبوبیّت پیدا کند.
ترک نیکی به والدین گناهی است بسیار بزرگ، و نابخشودنی، که پروردگار هستی به هیچ وجه عذر ما را در این زمینه نمی‌پذیرد، و با عذاب دردناکی ما را مجازات خواهد نمود، و لذا اگر بار گناه بر شانه ما سنگینی کرده و فضای روحمان را تاریک و ظلمانی نموده، باید کمر همت را محکم بسته و با خدمت رسانی به پدر و مادر، صفحه قلب خویش را از آلودگی گناه پاک و پیراسته نماییم،

خاطره‌ای آموزنده از مقام معظم رهبری(مدظله)

ایشان می‌فرماید: مرحوم پدرم در سنین پیری تقریباً بیست و چند سال قبل از فوتش که مرد ۷۰ ساله‌ای بود به بیماری آب چشم دچار شد، بنده آن وقت در قم بودم، تدریجاً در نامه‌هایی که ایشان برای ما می‌نوشت این روشن شد که ایشان چشمانش درست نمی‌بیند. من به مشهد آمدم و دیدم که ایشان محتاج دکتر است، قدری به دکتر مراجعه کردم، و بعد برای تحصیل به قم برگشتم… در سال ۴۳ بود که من ناچار شدم ایشان را به تهران بیاورم، چون معالجات در مشهد جواب نمی‌داد. به چند دکتر که مراجعه کردم، ما را مأیوس کردند و گفتند هر دو چشم ایشان معیوب شده و قابل معالجه نیست… در آن زمان مطلقاً نمی‌دید و ما باید دستانش را می‌گرفتیم و راه می‌بردیم لذا برای من غصه شده بود که اگر پدرم را رها می‌کردم و به قم می‌آمدم، ایشان مجبور بود گوشه‌ای در خانه بنشیند و قادر به مطالعه و معاشرت و هیچ کاری نبود از طرف دیگر اگر می‌خواستم ایشان را همراهی کنم و از قم دست بردارم، این هم برای من غیر قابل تحمل بود، زیرا با قم انس گرفته بودم و تصمیم گرفته بودم تا آخر عمر در قم بمانم… یک روز خیلی ناراحت بودم، شدیداً در حال تردید و نگرانی و اضطراب به سر می‌بردم. به سراغ یکی از دوستانم رفتم، به او تلفن کردم و گفتم شما وقت دارید که من پیش شما بیایم؟ گفت: بله، من به منزل ایشان رفته و قضیه را گفتم… به او گفتم من دنیا و آخرتم را در قم می‌بینم و از طرفی نمی‌توانم پدرم را با این چشم نابینا تنها بگذارم. او یک تأمّل مختصری کرد و گفت: شما بیا یک کاری بکن و برای خدا از قم دست بکش و برو در مشهد بمان، خدا دنیا و آخرت تو را می‌تواند از قم به مشهد منتقل کند.

من یک تأمّلی کردم و دیدم عجب حرف خوبی است، و لذا برای خاطر خدا پدر را به مشهد می‌برم و پیش او می‌مانم، خدای متعال هم اگر اراده کند می‌تواند دنیا و آخرت من را از قم به مشهد بیاورد.

با حال بشّاش و آسودگی به منزل آمدم، والدین من که چند روزی من را ناراحت دیده بودم و اکنون بشاش و خوشحال، تعجب کردند، گفتم: من تصمیم گرفتم که به مشهد بیایم، آن‌ها اوّل باورشان نمی‌شد، از بس این تصمیم را امر بعیدی می‌دانستند که من از قم دست بکشم. به مشهد رفتم و خدای متعال توفیقات زیادی به ما داد… اگر بنده در زندگی توفیقی داشتم، اعتقادم این است که ناشی از همان برّی(نیکی) است که به پدر بلکه به پدر و مادرم انجام داده‌ام. ۶

پی‌نوشت‌ها

۱- بحارالانوار، ج۷۱، ص۸۲

۲- همان، ص۸۰

۳- همان

۴- مستدرک الوسائل، ج۱۵، ص۱۷۶

۵- همان

۶- خاطرات و حکایت‌ها ویژه‌ی مقام معظم رهبری، ص۵۷

مهدی صفری

منبع: بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان

حجاب، شکوفایى، عزت(۲)

 مصاحبه غیرحضورى با علامه شهید استاد مطهرى(ره)

دیدار: ضمن سلام خدمت شما استاد عزیز! حال پس از بیان شیواى خود پیرامون تاریخچه و فلسفه حجاب از دیدگاه غیرمسلمانان، به عنوان یک جوان مسلمان می‌خواستم مفهوم واژه حجاب و سابقه آن را در متون دینى بدانم؟

استاد شهید: کلمه حجاب هم به معنى پوشش است و هم به معنى پرده. غالبا به معنى پرده استعمال می‌شود. این واژه از آن جهت مفهوم پوشش می‌دهد که وسیله پوشش است. شاید بتوان گفت که بر حسب اصل لغت، هر پوششى حجاب نیست بلکه پوششى حجاب نامیده می‌شود که از طریق پشت پرده واقع شدن صورت گیرد. در قرآن کریم در داستان سلیمان غروب خورشید را این طور توصیف می‌کند: «حتى تدارت بالحجاب»(۱) یعنى تا آن وقتى که خورشید در پشت پرده مخفى شد. پرده حاجز میان قلب و شکم را حجاب می‌نامند. کاربرد واژه حجاب در مورد پوشش زن یک اصطلاح نسبتا جدیدى است. در گذشته به ویژه در اصطلاح فقها، کلمه «ستر» به معنى پوشش به کار می‌رفته است. بهتر بود این کلمه عوض نمی‌شد. زیرا معنى شایع لغت حجاب پرده است و اگر در مورد پوشش به کار می‌رود، به اعتبار نسبت پرده واقع شدن زن است و همین امر موجب شده که عده زیادى گمان کنند که اسلام خواسته زن در خانه محبوس باشد. پوشش در اسلام این است که زن در معاشرت خود با مردان بدن خود را بپوشاند و آیات مربوط، نیز همین معنى را افاده می‌کنند. در آیات قرآن واژه حجاب به مفهوم اصطلاحى آن به کار نرفته است. آیه‌اى که واژه حجاب را به کار می‌برد، مربوط به زنان پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله و سلم) است. اما این که چطور امروزه به جاى اصطلاح ستر و پوشش، واژه حجاب و پرده شایع شده است براى من مجهول است. شاید هم به دلیل تشبیه حجاب اسلامى به حجاب‌هایى که در سایر ملل مرسوم بوده، چنین واژه‌اى به کار رفته باشد.

دیدار: سؤالى که اینجا مطرح می‌شود این است که چرا حجاب براى زنان پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) به کار برده شده، آیا آنان با زنان دیگر فرق داشتند؟

استاد شهید: در قرآن کریم درباره زنان پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) دستورهاى خاصى وارد شده است. اولین آیه خطاب به زنان پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله و سلم) با این جمله آغاز می‌شود: «یا نساء النبى لستن کاحد من النساء»(۲) یعنى ‌اى زنان پیامبر! با سایر زنان فرق دارید، اسلام عنایت خاصى داشته است که زنان پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) چه در زمان حیات آن حضرت و چه پس از وفات ایشان، در خانه‌هاى خود بمانند و در این جهت، بیشتر اهداف اجتماعى و سیاسى در کار بوده است. قرآن صریحا به زنان پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم) می‌گوید: «در خانه‌هاى خود بمانید». اسلام می‌خواسته «امهات المؤمنین» که خواه ناخواه احترام زیادى در میان مسلمانان داشتند، از احترام خود سوء استفاده نکنند و احیانا ابزار عناصر خودخواه و ماجراجو در مسائل سیاسى و اجتماعى واقع نشوند. عایشه که از این دستور تخلف کرد، ماجراهاى سیاسى ناگوار براى جهان اسلام به وجود آورد. به هر حال، آیه‌اى که در آن کلمه حجاب به کار رفته آیه ۵۳ سوره احزاب است که می‌فرماید: «و اذا سالتموهن متاعا فاسالوهن من وراء حجاب». یعنى اگر از آنان متاع و کالاى مورد نیازى مطالبه کنید از پشت پرده از آنان بخواهید.

دیدار: حضرت استاد! به نظر شما در پاسخ کسانى که می‌گویند زن، باید آزاد باشد و نه اسیر در حجاب چه باید گفت؟

استاد شهید: حقیقت امر این است که در مساله پوشش، سخن اصلى در این نیست که آیا زن خوب است پوشیده در اجتماع ظاهر شود یا عریان؟ روح سخن این است که آیا زن و تمتعات مرد از زن، باید همگانى باشد و مرد باید حق داشته باشد که از هر زنى در هر محفلى حداکثر تمتعات را ببرد یا نه؟ اسلام که به روح مسائل می‌نگرد جواب می‌دهد که خیر، مردان فقط در محیط خانوادگى و در قالب قانون ازدواج همراه با یک سلسله تعهدات سنگین می‌توانند از زنان به عنوان همسران قانونى کامجویى کنند. اما در محیط اجتماع استفاده از زنان بیگانه ممنوع است و زنان نیز از این که مردان را در خارج از کانون خانوادگى کامیاب سازند، به هر صورت و به هر شکل، منع گردیده‌اند.

پس روح مساله، محدودیت کامیابی‌ها به محیط خانوادگى و همسران مشروع، یا آزاد بودن کامیابی‌ها و کشیده شدن آن به محیط اجتماع است که اسلام طرفدار نظریه اول است.

دیدار: حضرت استاد! بفرمایید فلسفه حجاب چیست؟

استاد شهید: فلسفه پوشش اسلامى به نظر ما چند چیز است: بعضى از آن‌ها جنبه روانى دارد، بعضى جنبه خانوادگى و بعضى دیگر جنبه اجتماعى. بعضى نیز مربوط است به بالابردن احترام زن و جلوگیرى از ابتذال او. حجاب در اسلام از مساله کلی‌تر و اساسی‌ترى ریشه می‌گیرد و آن این است که اسلام می‌خواهد انواع التذاذهاى جنسى، چه بصرى و لمسى و چه نوع دیگر، به محیط خانوادگى و در قالب ازدواج قانونى اختصاص یابد، اجتماع منحصرا براى کار و فعالیت باشد. بر خلاف سیستم غربى عصر حاضر که کار و فعالیت را با لذائذ جنسى به هم می‌آمیزد، اسلام می‌خواهد این دو محیط را کاملا از یکدیگر تفکیک کند.

دیدار: لطفا بفرمایید چرا زن باید خود را بپوشاند؟

استاد شهید: اما علت این که در اسلام دستور پوشش اختصاص به زنان یافته است، این است که میل به خودنمایى و خودآرایى مخصوص زنان است. از نظر تصاحب قلب‌ها و دل‌ها مرد شکار است و زن شکارچى، همچنان که از نظر تصاحب جسم و تن زن شکار است. میل زن به خودآرایى از این نوع حس شکارچی گرى او ناشى می‌شود. در هیچ جاى دنیا سابقه ندارد که مردان لباس‌هاى بدن نما و آرایش‌هاى تحریک‌کننده به کار برند. این زن است که به حکم طبیعت خاص خود می‌خواهد دلبرى کند و مرد را دلباخته و در دام علاقه به خود اسیر سازد. بنابراین از آنجا که تبرج و برهنگى از انحراف‌هاى است که بیشتر از زنان سرمی زند، دستور پوشش هم براى آنان مقرر گردیده است.

دیدار: حضرت استاد! آیا تفاوتى بین ازدواج در جامعه غیراسلامى و جامعه اسلامى می‌بینید؟

استاد شهید: تفاوت جامعه‌اى که روابط جنسى را محدود به محیط خانوادگى و منحصر در قالب ازدواج قانونى می‌کند با اجتماعى که روابط آزاد در آن اجازه داده می‌شود، این است که ازدواج در اجتماع اول پایان انتظار و محرومیت و در اجتماع دوم آغاز محرومیت و محدودیت است. در سیستم روابط آزاد پیمان ازدواج به دوران آزادى دختر و پسر خاتمه می‌دهد و آنان را ملزم می‌سازد که به یکدیگر وفادار باشند در حالى که در سیستم اسلامى به محرومیت و انتظار آنان پایان می‌بخشد. در جامعه غیر اسلامى نظام روابط آزاد افراد را وادار می‌کند تا جایى که ممکن است از ازدواج سرباز زنند و هنگامى که نیروهاى جوانى و شور و نشاط آنان رو به ضعف و سستى رفت، اقدام به ازدواج کنند. در این جامعه زن را براى فرزندزایى و کلفتى می‌خواهند. معمولا در این نوع ازدواج‌ها به جاى این که خانواده بر پایه عشق خالص و محبت عمیق استوار باشد همسران هر کدام دیگرى را ساحل سعادت خود بداند، بر عکس آنان همدیگر را به چشم رقیب و عامل سلب آزادى و محرومیت می‌بینند.

دیدار: آیا رابطه‌اى بین قدرت جسمانى زن و حجاب وجود دارد؟

استاد شهید: مرد به طور قطع از نظر جسمانى بر زن تفوق و برترى دارد. زن در این جبهه در برابر مرد قدرت مقاومت ندارد، ولى زن از طریق عاطفى و قلبى همیشه تفوق خود را بر مرد ثابت کرده است. حریم نگه داشتن زن میان خود و مرد یکى از وسایل مرموزى بوده است که زن براى حفظ مقام و موقعیت خود در برابر مرد از آن استفاده کرده است. اسلام زن را تشویق کرده است که از این وسیله استفاده کند. اسلام مخصوصا تاکید کرده است که زن هر اندازه متین‌تر و باوقارتر و عفیف‌تر حرکت کند و خود را در معرض نمایش براى مرد نگذارد، بر احترامش افزوده می‌شود.

پی‌نوشت‌‌ها

۱-سوره ص/۳۲

۲-سوره احزاب/۳۲

منبع: دیدار آشنا؛ آبان ۱۳۸۰؛ شماره ۱۷

حجاب، شکوفایى، عزت(۱)

گفتگوى غیرحضورى با استاد شهید علامه مطهرى(ره)

اشاره

شاید یکى از دلایلى که آثار “شهید مطهری” همچنان کارآمد است و جوانان که نسل پویا جامعه هستند، هنوز هم می‌توانند پاسخ سؤالات خود را در آثار ایشان بیابند، عمیق و ریشه‌اى بودن مسائلى است که حضرت استاد به آن پرداخته‌‏اند. از جمله مسائلى که بسیار سؤال ‏انگیز می‌نماید “حجاب” است. حجابى که اسلام براى مسلمین به ارمغان آورد، از همان ابتدا باعث ‏شد همواره زورمندان شهوت‏‌پرست که این حکم با قلب مریض آنان همراهى نمی‌کرد، با آن به مبارزه پرداختند و تاریخ شاهد این مبارزه بوده است. در دوره معاصر، ما شاهد یک هجمه بسیار قوى از ناحیه کسانى که می‌خواستند ایران و ایرانیان را زیر سلطه خود درآورند نسبت‏ به حجاب بودیم. آنان دریافتند تا هنگامى که زنان متدین، با حجاب خود از دین‏شان پاسدارى می‌کنند و فرزندانى با ایمان و غیور در دامن خود پرورش می‌دهند راه تسلط هر کس و هر دولتى بر این سرزمین بسته است. آنان ابتدا حمله فیزیکى را در دوره رضاخان شروع کردند و پس از خلق آن حماسه‏‏‌هاى شورآفرین توسط زنان با ایمان ایران که با چنگ و دندان از حجاب خود حمایت می‌کردند، نتوانستند کار خود را از پیش ببرند، به همین جهت از سنگر دیگر با شبهه‏‌افکنى در ذهن جوانان و ایجاد فضاى ابهام ‏آلود نسبت‏ به حجاب و تبلیغات سوء علیه آن می‌رفتند تا به مقصد خود برسند که در چنین فضایى “شهید مطهری” این استاد ” استدلال” و “عمل” و “دین” پا به عرصه گذاشتند و به طور منطقى پاسخ شبهه‌هاى آنان را دادند با پیروزى انقلاب این ترفندها و نقشه‏‌ها نقش بر آب شد، اما دشمن باز آرام ننشست. گفت‏ و گوى غیرحضورى ما با استاد، به این موضوع می‌پردازد.

دیدار آشنا: با سلام خدمت‏ شما، حضرت استاد! یکى از مسائلى که فکر می‌کنم در ذهن نسل جوان ما پرسش ‏آفرین شده “حجاب” است، به خصوص با فضاى شبهه ‏آلودى که در پیرامون آن ایجاد کرده‌اند. لطفا بفرمایید آیا قبل از اسلام حجاب وجود داشته است یا خیر؟

استاد شهید مطهرى: اطلاع من از جنبه تاریخى کامل نیست. اطلاع تاریخى ما آنگاه کامل است که بتوانیم درباره همه ملل که قبل از اسلام بوده‌اند اظهار نظر کنیم. قدر مسلم این است که قبل از اسلام در میان بعضى ملل حجاب وجود داشته است. تا آنجا که من در کتاب‏‏‌هاى مربوط خوانده‌ام، در ایران باستان و در میان قوم یهود و احتمالا در هند حجاب وجود داشته و از آنچه در قانون اسلام آمده سخت‏‌تر بوده است، اما در جاهلیت عرب حجاب وجود نداشته و به وسیله اسلام در عرب پیدا شده است. ویل دورانت در مورد قوم یهود می‌نویسد:

«اگر زنى به نقض قانون یهود می‌پرداخت چنان‏که مثلا بی‌‌ ‏آن‏ که چیزى بر سر داشت ‏به میان مردم می‌‏رفت‏ یا با هر سخنى از مردان درد دل می‌کرد یا صدایش آن قدر بلند بود که چون در خانه‌اش تکلم می‌کرد، همسایگانش می‌توانستند سخنان او را بشنوند در آن صورت مرد حق داشت ‏بدون پرداخت مهریه او را طلاق دهد. [همچنین] حجاب سخت و شدیدى در ایران باستان حکمفرما بوده حتى پدران و برادران نسبت‏ به زن شوهردار نامحرم شمرده می‌شده‌اند»، به هر حال، آنچه مسلم است این است که قبل از اسلام حجاب در جهان وجود داشته است و اسلام مبتکر آن نیست.

دیدار آشنا: حضرت استاد! من در تاریخ ویل دورانت‏ خوانده‌‏ام که ادعا می‌کنند حجاب از ایران وارد اسلام شده نظر شما چیست؟

استاد شهید مطهرى: قطعا چنین نیست. تاریخ قطعى بر خلاف آن شهادت می‌دهد. بی‌‏شک زن جاهلیت همچنان بوده که ویل دورانت توصیف می‌کند ولى اسلام در این جهت تحولى به وجود آورد. عایشه همواره زنان انصار را این‏ چنین ستایش می‌کرد:

«مرحبا به زنان انصار همین‏ که آیات سوره نور نازل شد، یک نفر از آنان دیده نشد که مانند سابق بیرون بیاید سر خود را با روسری‏‏‌هاى مشکى می‌پوشاندند، گویى کلاغ روى سرشان نشسته است.

ام‏ السلمه نقل می‌کند: پس از آن‏ که آیه سوره احزاب (یدنین علیهن من جلابیبهن …)(۱) نازل شد، زنان انصار چنین کردند. فقط بعدها بر اثر معاشرت اعراب مسلمان با تازه مسلمان‏‏‌هاى غیرعرب، حجاب از آنچه در زمان رسول اکرم(صلى الله علیه و آله و سلم) وجود داشت‏ شدیدتر شد نه این‏ که اسلام اساسا به پوشش زن هیچ عنایتى نداشته باشد.

دیدار آشنا: بسیار خوب. حال که حجاب مربوط به قوانین اسلام است و از سایر ملت‏‌ها نیامده، می‌رسیم به بحث فلسفه حجاب، برخى فلسفه حجاب ما را “رهبانیت” و “ریاضت” دانسته‌اند، آیا این مطلب صحت دارد؟ همچنین بفرمایید آیا کسانى بوده‌اند که فلسفه پوشش آنها رهبانیت و ریاضت ‏باشد؟

استاد شهید مطهرى: ما منکر نیستیم که رهبانیت و ترک لذت در نقاطى از جهان وجود داشته است و شاید بتوان پوشش زن را در جاهایى که چنین فکرى حکومت می‏‌کرده است از ثمرات آن دانست. پدیدآمدن پوشش طبق این نظریه دنباله و نتیجه پلید دانستن ازدواج و مقدس شمردن عزوبت است. در اینجا بد نیست قسمتى از گفته “برتراند راسل” را در این موضوع بیاوریم: “به خصوص در قرون اول مسیحیت این طرز فکر سن پل (بولس مقدس) از طرف کلیسا اشاعه تمام یافت و تجرد مفهوم تقدس به خود گرفت و عده بی‌‏شمارى راه بیابان پیش گرفتند تا شیطان را منکوب سازند. کلیسا ضمنا با استحمام به مبارزه پرداخت. زیرا خطوط بدن، انسان را به طرف گناه می‌راند. کلیسا چرک بدن را تحسین کرده، رایحه بوى بدن صورت تقدس به خود گرفت، زیرا باز به نظر سن‏پل نظافت‏ بدن و آرایش آن با نظافت روح منافات دارد، شپش مروارید خداوند شد”.

[اما] اسلام با فکر “ریاضت” و “رهبانیت” سخت مبارزه کرده است. این مطلب را مستشرقین اروپایى هم قبول دارند. اسلام به نظافت تشویق کرده و به جاى این‏ که شپش را مروارید خدا بشناسد! گفته است: “النظافه من الایمان”(۲) پاکیزگى جزء ایمان است. پیامبراکرم(صلى الله علیه و آله و سلم) شخصى را دید که موهایش ژولیده و جامه‌هایش چرکین بود فرمود: “من الدین المتعه”(۳) یعنى تمتع و بهره‏‌مندى از نعمت‏‌هاى خدا جزء دین است و هم آن حضرت فرمود: “بدترین بنده، شخص چرکین و کثیف است”. در حدیث دیگر داریم: “تنظفوا… و لا تشبهوا بالیهود”(۴) یعنى نظیف باشید و خودتان را شبیه به یهود نکنید، بعد فرمودند زنان یهودى که فاسد شدند بدان جهت که شوهرانشان کثیف بودند. بنابراین، چنین فلسفه‏‏‌اى [رهبانیت] با روح اسلام و سایر دستورهاى آن قابل تطبیق نیست و اسلام که پوشش را تعیین کرد در هیچ جا به چنین علتى استناد نجسته است.

دیدار آشنا: پس فرمودید رهبانیت در اسلام پذیرفته نیست و نمی‌تواند فلسفه یکى از اصول اسلام یعنى حجاب باشد. حضرت استاد عدم امنیت چطور؟ آیا می‏‌توان فلسفه حجاب را عدم امنیت زنان دانست و گفت حال که در قرن بیست و یکم هستیم و امنیت وجود دارد پس حجاب مبنایى ندارد؟

استاد شهید مطهرى: اولا این سخن درست نیست که در عصر ما امنیت کامل درباره زن برقرار است. در همین دنیاى صنعتى اروپا و آمریکا که به غلط آن را دنیاى متمدن می‌نامیم، احیانا آمارهاى وحشت ‏آورى از فساد می‌خوانیم، چه رسد به دنیاى به اصطلاح نیمه متمدن. تا در جهان، حکومت‏ شهوت برقرار است، هرگز امنیت ناموسى وجود نخواهد داشت. در روزنامه اطلاعات آمده بود: «… در نیویورک در مدت ۶ ماه، ۳۰۰۰ شکایت از هتک ناموس به زور به اداره پلیس رسیده است. سن این عده شاکیان بین شش سال تا هشت ‏سال بوده است.» پس این ادعا که در عصر ما امنیت ناموسى کامل برقرار است و صاحبان نوامیس باید از این نظر خاطرشان جمع باشد یاوه‌اى بیش نیست. ثانیا فرض کنیم امنیت کامل در جهان برقرار شده و تجاوز دیگر وجود ندارد. [اما] مسلما علت دستور پوشش در اسلام عدم امنیت نبوده است. لااقل علت منحصر و اساسى، عدم امنیت نبوده است. زیرا این امر نه در آثار اسلامى به عنوان علت پوشش معرفى شده است و نه چنین خبرى با تاریخ تطبیق دارد. در میان اعراب جاهلیت پوشش نبود و در عین حال، امنیت فردى به واسطه زندگانى خاص قبیله‏‏‌اى و بدوى وجود داشت‏ یعنى در همان وقت که در ایران نا امنى فردى و تجاوز به ناموس به حد اعلى وجود داشت و پوشش هم بود، در عربستان این‏ گونه تجاوز بین افراد قبایل وجود نداشت. ما منکر وجود ناامنى و بی‌‏عدالتی‏‏‌هاى زمان گذشته و تاثیر آنها در مخفی‏ کردن زن نیستیم [ولى] نمی‌توانیم بگوییم که اسلام صرفا به خاطر برقرار ساختن امنیت، دستور پوشش را وضع کرده است. فلسفه اساسى پوشش چیز دیگرى است، در عین حال نمی‌خواهیم بگوییم که مساله امنیت زن از گزند مرد، به هیچ وجه مورد توجه نبوده است و مدعى این موضوع نیز نیستم که در عصر ما این فلسفه بی‌مورد است و امنیت کامل براى زن از ناحیه تجاوزات مردانه برقرار است.

ادامه دارد…

پی‌نوشت‌ها

۱-سوره احزاب/۵۹

۲-علامه محدث نوری؛ مستدرک الوسائل؛ ج۱۶؛ ص۳۱۹

۳-ثقه الاسلام کلینی؛ کافی ج ۶؛ صفحه ۴۳۹

۴-نهج الفصاحه ص۲۹۶

منبع: دیدار آشنا؛ مرداد ۱۳۸۰؛ شماره ۱۴

صلح عزّت آفرین، از زبان امام حسن(علیه السلام)

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(ع) مشهور به امام حسن مجتبی(۳۵۰ق) دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰۵۰ق.امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(ع) و فاطمه زهرا(س) و نخستین نوه پیامبر(ص) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(ص) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(ص) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

الف) ریشه هاى تعارض (تعارض دائمى صالحان و نا صالحان)

عهده دارى مقام رهبرى امت شایستگی هایى را می طلبد که بدون آن، «نظام امامت» کارآیى لازم براى تداوم مسیر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و حفظ آن را نخواهد داشت. از نظر امام حسن علیه السلام اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شایسته ترین ها براى امامت هستند و نیروهاى ناصالحى که در سطح جامعه دینى حضور دارند، فاقد صلاحیت لازم براى رهبری اند.

از نگاه امام حسن علیه السلام این دو گروه، در طول تاریخ به هم برخورد کرده اند و نتیجه تعارض آنان، خروج شایستگان از نظام حاکمیت و استیلاى ناصالحان بر امت بوده است. در برابر این وضعیّت، صالحان همواره از دو راهکار استفاده کرده اند:

  1. اقدامات تاکتیکى، براى رعایت مصالح فعلى و به روز جامعه دینى مبارزه اساسى و پیگیرى هدف اصلی؛ ۲٫ تلاش براى کسب حاکمیت و رهبرى امت. نمونه هایى از سخنان امام حسن علیه السلام پیرامون تعارض یاد شده را می خوانیم:
  2. قبل از آغاز جنگ

بخشى از سخنان امام حسن مجتبى علیه السلام که گویاى تعارض مذکور است، چنین است:

امام حسن علیه السلام قبل از جنگ، نامه اى به معاویه نوشت و ضمن شرح تعارض جبهه حقّ و باطل، از وى خواست به شایستگى امام، جهت حکومت، احترام بگذارد و دست از تعارض بردارد. حضرت نوشت:

«فلمّا توفّى صلی الله علیه و آله وسلم تنازعت سلطانه العرب فقالت قریش نحن قبیلته و اسرته و أولیاؤه و لایحل لکم ان تنازعوا سلطان محمد صلی الله علیه و آله وسلم فى الناس و حقّه… فانّک تعلّم انى احقّ بهذا الامر منک عنداللّه و عند کلّ اوّاب حفیظ و من له قلب منیب و اتّق اللّه و دع البغى… و ان انت ابیت الاّ التّمادى فى غیّک نهدتُ الیک بالمسلمین فحاکمتُک حتى یحکم اللّه بیننا و هو خیرالحاکمین؛۱ پس از آنکه محمد صلی الله علیه و آله وسلم وفات یافت، عرب ها بر سر فرمانروایى او کشمکش کردند و قریش گفت: ما از قبیله، خویشان و یاران او هستیم. براى شما شایسته نیست که بر سر حق و حکومت او بر مردم، با ما نزاع کنید… عرب ها تسلیم شدند. سپس ما با همین دلیل بر قریش استدلال آوردیم؛ ولى آنها همچون عرب ها انصاف ندادند… و بر ما با اجتماع به ظلم، مخالفت و با سختى گرفتن چیره شدند… از کشمکش با آنان دست برداشتیم؛ زیرا نگران بودیم که منافقان و آن احزاب از نزاع ما روزنه عیبى در دین خدا بیابند و با آن، دین خدا را بشکنند یا دستاویزى براى فساد خود بیابند.

اى معاویه! امروز انسان از زورگویى تو در شگفت است، چیزى را غصب کرده اى که شایستگی اش را نداری! نه فضیلت شناخته شده اى در دین خدا دارى و نه اثر پسندیده اى در اسلام… پس، از ادامه راه باطل دست بکش و مثل مردم با من بیعت کن، چون خودت می دانى که من نزد خدا و هر مؤمن توبه کار، خود نگهدار و هرکسى که دل رو به خدا دارد، براى این کار از تو سزاوارترم. از خدا بترس و از شورش دست بردار و خون مسلمانان را نگهدار… در این کار با اهل آن و کسى که شایستگى بیشترى دارد، کشمکش نکن… اگر جز اصرار در گمراهى خود را نخواهى، با مسلمانان براى جنگ تو بشتابم…»

این نامه به خوبى مراحل تعارض صالحان و ناصالحان را از لحظه رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تا لحظه آغاز تعارض عملى امام حسن علیه السلام و معاویه، نشان می دهد. جالب اینکه معاویه نیز در مقابل می کوشد خود را شایسته تر نشان دهد و انتخاب خلفاى سه گانه را دلیل شایستگى آنان بر خلافت می شمارد. وى موقعیت خود با امام حسن علیه السلام را به موقعیت پس از پیامبر میان اهل بیت و ابوبکر تشبیه می کند و نتیجه می گیرد که چون شایستگی هاى خودش بیشتر است، بهتر است امام حسن علیه السلام با او بیعت کند.۲

  1. بعد از خیانت کارگزاران و فرماندهان

امام بعد از خیانت لشکریان، در نامه اى به معاویه نوشت:

«ان هذا الامر لى و الخلافه لى و لأهل بیتى و انّها لمحرّمهٌ علیک و على اهل بیتک، سمعتُه من رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم لو وجدتُ صابرین عارفین بحقّى غیر منکرین ما سلّمتُ لک…؛۳ ولایت و خلافت، متعلّق به من و خاندان من بوده و بر تو و خاندانت حرام است. این را از رسول خدا شنیدم. اگر افرادى صبور و آگاه به حقّم بیابم، آن را به تو نمی سپارم…»

پس از صلح، معاویه بر فراز منبر رفت و گفت: «حسن بن على مرا شایسته خلافت دید و خود را براى این امر، صالح ندید.» امام برخاست و بعد از حمد و ثناى الهى و برشمارى فضائل اهل بیت، مانند آیه تطهیر، مباهله، حدیث کساء و… ـ که هریک اشاره اى به شایستگی هاى غیر قابل انکار اهل بیت بر ولایت و رهبرى دارد ـ فرمود:

«انّ معاویه بن صخر زعم انّى رایتُه للخلافه اهلاً و لم ارنفسى لها اهلاً! فکذب معاویه و ایم اللّه لأنا أولى الناس بالناس فى کتاب اللّه و على لسان رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم غیر انّا لم نزل اهل البیت مخیفین مظلومین مضطهدین منذ قبض رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم ایّها الناس انّه لایعاب احد بترک حقّه و انّما یعاب ان یأخذ ما لیس له…؛۴ معاویه فرزند صخر گمان می کند من او را شایسته خلافت دیدم و خود را شایسته ندیدم! او دروغ می گوید و سوگند به خدا! من بنابر کتاب خدا و فرموده رسول، از همه مردم به خودشان سزاوارترم؛ جز اینکه ما از زمان رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، پیوسته خوفناک و مورد ستم و آزار بوده ایم… ما از کسى نام نمی بریم؛ ولى پى درپى به خدا قسم می خورم که اگر مردم به فرامین خداى سبحان و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم گوش می دادند، آسمان بارانش را به آنان هدیه می کرد و زمین برکاتش را می داد و در این امت دو شمشیر اختلاف (جنگ) نمی کرد و تا قیامت سرسبز و خرّم بهره می بردند و دیگر تو اى معاویه! در آن طمع نمی کردى. اما چون [خلافت [در گذشته از جایگاه اصلى خود خارج شد و از پایگاه هاى خود دور شد، قریش در آن به کشمکش پرداختند و همچون توپ آن را به هم پاس دادند؛ تا آنجا که تو نیز، اى معاویه و یارانت در آن طمع کردید در حالى که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: هیچ امتى کار خود را به کسى که در میان آنان داناتر از او باشد، نسپرد، مگر آنکه امورشان پیوسته در تباهى و فرومایگى افتاد تا برگردند.»۵

  1. هنگام حضور جمعى نزد معاویه

در جمعى که عبداللّه بن جعفر، ابن عباس، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام نزد معاویه بودند، امام حسن علیه السلام در پاسخ به سخنان معاویه، چنین فرمود:

«العجب منک یا معاویه و من قلّه حیائک و جرأتک على اللّه حین قلت: قد قتل اللّه طاغیتکم و ردّ الامر الى معدنه. فانت یا معاویه معدن الخلافه دوننا؟ ویل لک یا معاویه و للثلاثه قبلک الذین اجلسوک هذا المجلس و سنّوا لک هذه السنّه. لأقولنَّ کلاماً ما انت اهله و لکنّى اقول لسمعتُه بنو ابى هؤلاء حولى. ان الناس قد اجتمعوا على امور کثیره لیس بینهم اختلاف فیها… واختلفوا فى سنن اقتلوا فیها و صاروا فرقاً للعن بعضهم بعضاً و هى «الولایه» و… نحن نقول اهل البیت انّ الائمّه منّا و انّ الخلافه لاتصلح الاّ فینا… و زعم قوم انّهم اولى بذلک منّا حتّى انت یابن هند تدّعى ذلک…؛۶ کم حیایى و جسارت تو در پیشگاه خدا، جاى تعجب دارد که گفتی: خدا، زورگوى شما را برد و حکومت را به جایگاه اصلی اش برگرداند. اى معاویه! آیا تو جایگاه اصلى خلافت پیامبرى و ما نیستیم؟! واى برتو و سه نفر پیش از تو! کلامى می گویم که تو اهل آن نیستى، بلکه می گویم تا این فرزندان برادرم که در اطرافم هستند، بشنوند. این امت… در موارد بسیارى اجتماع کردند و اختلافى ندارند… و در برخى سنّت ها اختلاف کردند و به خاطر آن جنگیدند و فرقه فرقه شدند و برخى برخى، دیگر را لعن کردند و آن طریق ولایت بود… ما خاندان پیامبر می گوییم امامان امت از ما هستند و خلافت جز در ما شایسته نیست و خدا در کتاب خود و سنّت پیامبرش ما را اهل آن قرار داده است و علم در ماست و ما اهل آن هستیم و دانش از هر جهت نزد ماجمع است. گروهى پنداشته اند که به امامت شایسته تر از ما هستند؛ حتى تو اى پسر هند! این ادّعا را دارى…».

در تمام موارد فوق، امام حسن علیه السلام بر تعارض تاریخى حقّ جویان و باطل طلبان و صالحان و ناصالحان تأکید و بر جنگ دائمى فاسدان امت، جهت شایسته زدایى از مسند حکومت مسلمانان اشاره می کند. امام ریشه تعارض خود با معاویه را نیز در همین روند می بیند و در واقع، آیندگان را به «جریان شناسى» دقیق از دو طیف مذکور فرامی خواند.

ب) صلح از زبان امام علیه السلام

  1. عوامل بنیادین صلح (دنیا زدگى، عدم دینداری)

اگر در صحنه «عاشورا» دو عامل «دنیازدگى و عدم دیندارى» در نهایت، موجب شهادت امام حسین علیه السلام شد و به قول حضرت «مردم بنده دنیایند و شیرینى دین را تنها بر زبان دارند…»۷، همین دو عامل موجب صلح امام حسن علیه السلام نیز گردید و امام با همین تعبیر (عبیدالدّنیا) از آنان یاد کرد.۸ امام حسن علیه السلام هم دو عامل دنیاگرایى و دین نداشتن را عامل اساسى می داند.۹

ما به نقاط اوج این رویکرد مردمى اشاراتى می کنیم:

استقبال نکردن از حضور در اردوگاه جنگ

امام حسن علیه السلام از مردم خواست براى جنگ، راهى «نُخَیله» شوند؛ اما بعد از ۱۰ روز تنها ۴۰۰۰ نفر آمدند. امام به کوفه برگشت و ضمن یک سخنرانى فرمود:

«یا عجباً من قومٍ لاحیاء لهم و لا دین مرّه بعد مرّه ولو سلّمتُ معاویه الامر، فأیم اللّه لانزول فرجاً ابداً مع بنى امیه واللّه لیسومنّکم سوء العذاب حتى تتمنّون ان یلى علیکم جسیّاً. و لو وجدتُ اعواناً ما سلّمتُ له الامر لانّه محرّم على بنى امیه فأفّ و ترحاً یا عبیدالدّنیا…۱۰؛ شگفتا! از مردمى که پی درپى، نه حیا دارند و نه دین. اگر کار را به معاویه واگذارم، سوگند به خدا با بنی امیه هرگز آسودگى نخواهید دید. آنان چنان شما را بیازارند که آرزو کنید به جاى آنان، زنگى بر شما حکم براند. اگر یاورانى بیایم، خلافت را به او نمی سپارم؛ چون حکمرانى براى بنی امیه حرام است. اف برشما! اندوه بر شما اى بردگان دنیا…»

بعد از شهادت پدر

امام حسن علیه السلام بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام براى اصحاب خود سخنرانى کرد و فرمود:

«اَما واللّه ثنانا عن قتال اهل الشام ذلّه و لا قلّه و لکن کنّا نقاتلهم بالسّلامه و الصّبر… ان معاویه قد دعا الى امرٍ لیس فیه عزّ و لا نصفه. فان اردتم الحیاه قبلناه منه و اغضضنا على القذى و ان اردتم الموت بذلناه فى ذات اللّه و حاکمناه اللّه۱۱؛ سوگند به خدا، خوارى و کاستى، ما را از نبرد با شامیان بازنداشت؛ بلکه ما با سلامتى و بردبارى با آنان پیکار می کردیم. پس دشمنى، سلامتى را و بی تابى بردبارى را فرسوده کرد. شما با ما می شتافتید در حالى که دین شما پیش روى دنیایتان بود. اینک دنیاى شما پیش روى دینتان است. ما براى شما بودیم و شما براى ما، ولى امروز علیه ما هستید… همانا معاویه ما را به چیزى فراخوانده که عزّت و عدالت در آن نیست. اگر زندگى دنیا را می خواهید، می پذیریم و این خار در چشم را تحمل می کنیم و اگر مرگ را می خواهید، آن را در راه خدا ارزانى می داریم و آن را نزد خدا به داورى می بریم.»

راوى می گوید: همه فریاد زدند: «بل البقیه والحیاه؛ ما ادامه زندگى را می خواهیم.»

  1. آثار دنیاگرایى و …

در یک کلام، صلح امام حسن علیه السلام معلول دو رویکرد مهمّ دنیاگرایى و ملتزم نبودن به دین توسط مردم، به ویژه خواص است. هر چند این جمله، نقطه ثقل در تصمیم گیرى امام است؛ ولى بدان جهت که به مسأله دنیاگرایى مردم و خواص در آن و دوره ـ به مناسبت شهادت امام حسین علیه السلام ـ بارها تأکید شده است، ما فارغ از پژوهش در اصل این عوامل، خود را ملزم می دانیم که به بررسى آثارى که در پى این دو عامل، در رفتارهاى مردم، به ویژه خواص بروز کرد، بپردازیم.

آثار دنیاگرایى در قالب هاى مختلف خود را نشان داد که چهار نمونه از آن را توضیح می دهیم:

عمل نکردن به پیمان

ابن اعثم می نویسد: سپاه معاویه با لشکر قیس بن سعد به جنگ پرداخت و قیس بعد از حوادثى که براى امام حسن علیه السلام اتفاق افتاده بود (زخمى شدن)، در انتظار حضرت بود. بعد از پخش خبر، معاویه پیکى نزد قیس فرستاد و گفت: دست از جنگ بکش تا صحّت گفتار من (زخمى شدن امام تو) برایت ثابت شود. قیس هم دست از جنگ برداشت. پس از آن عراقیان قبیله به قبیله به معاویه می پیوستند. قیس جریان را به امام گزارش داد. حضرت به پاخاست و فرمود:

«یا اهل العراق ما اصنع بجماعتکم معى و هذا کتاب قیس بن سعد یخبرنى بان اهل الشرف منکم قد صاروا الى معاویه، اما واللّه ما هذا بمنکر منکم، لانّکم انتم الذین اکرهتم ابى یوم صفّین على الحکمین فلمّا امضى الحکومه و قبل منکم اختلفتم ثم دعاکم الى قتال معاویه ثانیه مکرهین فاخذت بیعتکم و خرجت فى وجهى هذا واللّه یعلم ما نویت فیه. فکان منکم الى ماکان. یا اهل العراق فحسبى منکم لاتفرّونى فى دینى فانّى مسلم هذا الامر الى معاویه۱۲؛ اى اهل عراق! من با شما چه کنم؟ این نامه سعد است که می گوید بزرگان شما به معاویه پیوسته اند. هان! سوگند به خدا! این رفتار از شما ناشناخته نیست؛ زیرا شما همان افرادى هستید که در روز صفّین پدرم را به پذیرش حکمیت واداشتید و بعد از پذیرش، اختلاف کردید. پدرم براى بار دوم شما را به نبرد با معاویه فراخواند؛ ولى سستى کردید، تا او به کرامت خدا (شهادت) پیوست. سپس آمدید و با اختیار با من بیعت کردید، من هم پذیرفتم. و در این راه بیرون آمدم و خدا می داند که چه تصمیمى داشتم؛ ولى از شما سرزد آنچه سرزد. عراقیان! دیگر بس است، مرا در دینم فریب ندهید که من این امر را به معاویه واگذار می کنم.»

خیانت به امام علیه السلام

رویکرد دنیاگرایانه خواص را در «قیام و صلح حسنى» در آینه خیانت هایشان می توان دید. روح دنیاخواهى چنان در جان لشکر رخنه کرد که معاویه توانست در لحظات آغازین، همه آنها را بخرد. وى به طور پنهانى جاسوسانى را جداگانه نزد عمر بن حریث، اشعث بن قیس، حجر بن حارث و شعب بن ربعى فرستاد و به هریک وعده داد که در صورت کشتن حسن بن على علیهماالسلام بیست هزار درهم، فرماندهى سپاهى از سپاهیان شام و یکى از دخترانش را به او خواهد داد.

امام بعد از آگاهى از این توطئه ها بود که زیر لباس خود، «زره» می پوشید و یک بار که در نمازتیرى به سویش پرتاب شد، همین زره، جان او را نجات داد. اما بالاخره در نزدیکی هاى «ساباط»، شخصى با شمشیر زهرآگین ضربه اى به حضرت زد و او را زخمى کرد. به دستور حضرت، او را به «بطن جریحى» که حاکمش عموى مختار بن ابى عبیده بود، بردند. در حقیقت همان روحیه سپاه باطل در ساباط بود که در کربلا نیز حاکم شد و هردو گرفتار یک آسیب تاریخى بودند. امام حسن علیه السلام در همان ساباط به مناسبتى فرمود: «واى بر شما! سوگند به خدا! اگر مرا بکشید، معاویه به هیچ یک از وعده هایى که براى کشتن من داده است، عمل نخواهد کرد. می دانم که اگر دست در دست او بگذارم و با او بسازم، نمی گذارد که به دین جدّم بروم و تنها می توانم خداى سبحان را بپرستم؛ ولى گویا فرزندان شما را می بینم که بر درخانه هاى فرزندان آنان ایستاده اند و آب و غذا می خواهند، ولى آنان دریغ می ورزند. پس دورى و دورى بر شما باد با این کردارتان! «کسانى که ستم کرده اند، به زودى خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت.»۱۳ بعد از این سخنرانى مردم با بهانه هایى که به کار نمی آید، شروع به عذرخواهى کردند.»۱۴

حارث همدانى هم نقل می کند: پس از شهادت امام على علیه السلام مردم نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند و گفتند: تو جانشین و وصى پدرت هستی؛ ما گوش به فرمان تو هستیم. حسن علیه السلام فرمود: «دروغ می گویید، به خدا سوگند! شما به کسى که بهتر از من بود، وفا نکردید، چگونه به من وفا می کنید؟ چگونه به شما اطمینان کنم در حالى که دلم به شما اطمینان ندارد که راست می گویید. پس قرار ما و شما لشکرگاه مدائن. آنجا نزد من آیید.» پس از اینکه مردم به سردى از پیشنهاد وى استقبال کردند و عدّه کمى در محل حاضر شدند، فرمود: «شما مرا فریب دادید. همان گونه که امام پیش از مرا فریفتید. شما پس از من، همراه کدام پیشوا به پیکار بر می خیزید. آیا همراه آن کافرِ ستمگر به نبرد می روید که هرگز به خدا و پیامبرش ایمان نیاورد… او و بنی امیه جز از ترس شمشیر اظهار اسلام نکردند و چنانچه از بنی امیه جز زن سالخورده دندان ریخته اى نماند، دین خدا را تحریف شده می خواهد، پیامبر خدا چنین فرمود.»

امام حسن علیه السلام بعد از این سخنان، گروهى را به فرماندهى فردى از قبیله کِنده به سوى معاویه فرستاد و دستور داد در «انبار»، لشکر بزند و تا فرمان نرسیده، کارى نکند. وقتى معاویه مطلع شد، در نامه اى به او نوشت: اگر نزد من بیایى، فرماندهى بخشى از نواحى شامات یا جزیره را ـ که قابل تو را ندارد ـ به تو می سپارم.

وى پانصد هزار درهم نقداً فرستاد. او پول را گرفت و با ۲۰۰ نفر از یاران و خاندانش به معاویه پیوست. امام بعد از آگاهى از این خیانت برخاست و فرمود:

«هذا الکندى توجّه الى معاویه و غدر بى و بکم و قد اخبرتکم مرّه بعد اخرى انّه لا وفاء لکم انتم عبیدالدّنیا …؛ این کِندى است که به سوى معاویه رفت و به من و شما خیانت کرد و من بارها به شما گفتم که وفا ندارید و بندگان دنیایید…»

امام شخصى از قبیله مراد را با ۴۰۰۰ نفر فرستاد و از او در حضور مردم خواست خیانت نکند و به خودش هم گفت که به زودى خیانت خواهى کرد. او با سوگندهایى که کوه ها تاب آنها را ندارد، قسم یاد کرد که چنین نمی کند. اما وقتى به انبار رسید، پیک هاى معاویه آمدند و علاوه بر دادن وعده ها، پانصد هزار درهم نیز تقدیم کردند. و او هم به پیمان خود وفادار نماند. امام بار دیگر فرمود:

«من بارها به شما گفتم که براى خدا به هیچ پیمانى وفا نمی کنید. اینک، این رفیق شما مرادى است که به من و شما خیانت کرد و به معاویه پیوست!»۱۵

  1. مصمّم نبودن به مبارزه

از دیگر عوارض «دنیاگرایى» که گریبان مردم را گرفت، سستى آنان در مبارزه بود؛ به گونه اى که امام انگیزه اى جدّى در آنان براى مبارزه نمی دید. لذا وقتى جاریه بن قدامه نزد امام آمد و بعد از بیعت گفت: چرا نشسته ای؟ خدا تو را رحمت کند! حرکت کن پیش از آنکه دشمن به سوى تو راه افتد، ما را به سوى او ببر. امام حسن علیه السلام فرمود: «اگر همه این مردم، مثل تو بودند، رهسپارشان می کردم، ولى نصف و یا یک دهم مردم، این عقیده را ندارند.»۱۶

  1. سوء قصد به جان امام

در جبهه امام، روحیه «دنیاگرایى» چنان نظام لشکر را از هم پاشیده بود که آنان حتى آماده تسلیم یا قتل امام خود بودند. طبرانى از ابوجمیله چنین نقل می کند:

روزى حسن علیه السلام با مردم نماز می خواند که مردى به او حمله برد و با شمشیر بر ران او زد. حسن علیه السلام به سبب آن ضربه چندین ماه بیمار شد. سپس به منبر رفت و فرمود:

«یا اهل العراق اتّقوا اللّه فینا. فانّا أمراؤکم وضیفانکم و نحن اهل البیت الذى قال اللّه عزّوجلّ «انّما یریداللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیراً۱۷»۱۸؛ اى عراقیان! درباره ما از خدا بترسید که ما امیران و میهمانان شماییم. ما آن خاندانى هستیم که خداى عزّوجلّ فرمود: «همانا خدا می خواهد آلودگى را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه سازد.»

امام حسن علیه السلام سخن می گفت و مردم می گریستند. در همین باره طبرسى از زید بن وهب نقل می کند:

حسن بن على علیهماالسلام در (راه) مدائن زخمى شد؛ در حالى که درد می کشید، نزد او رفتم و عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! به چه فکر می کنی؟ مردم سرگردانند! فرمود:

«ارى واللّه انّ معاویه خیر لى من هؤلاء، یزعمون انّهم لى شیعه ابتغوا قتلى و انتهبوا ثقلى و اخذوا مالى و اللّه لئن آخذ من معاویه عهداً احقن به دمى و آمن به فى اهلى، خیر من ان یقتلونى فتضیّع اهل بیتى و اهلى. واللّه لو قاتلتُ معاویه لأخذوا بعنقى حتّى یدفعونى الیه سلماً. فواللّه لإن اسالمه و انا عزیز خیر من ان یقتلنى و انا اسیر…۱۹؛ سوگند به خدا! معاویه برایم بهتر از آنان است؛ می پندارند که شیعیان من هستند، ولى در پى قتل من برآمدند و اموالم را به غارت بردند. به خدا قسم! اگر از معاویه پیمان بگیرم که خونم را حفظ کنم و خاندانم را در امان دارم، بهتر است تا اینان مرا بکشند و خاندانم را تباه سازند. سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد و این منّت او ننگ بنی هاشم تا پایان روزگاران باشد، جنگى که معاویه و نسل او پیوسته بر زنده و مرده ما بر زبان رانند…».

  1. آثار رفتارهاى دنیاگرایانه

الف ـ تنها ماندن امام

هرچند تعارض در جبهه صالحان و فاسدان، از نظر امام حسن علیه السلام تاریخى است، اما مسأله اساسى و آنچه سرنوشت این تعارض را رقم می زند، مربوط به جبهه داخلى است و آن هم دنیاطلبى و عدم دیندارى است؛ دو نقطه ضعفى که آثار زیانبارى در رفتارهاى عوام و خواص از خود به جاى گذاشت و سرانجام به ضعف شدید جبهه صالحان انجامید. از این منظر است که امام حسن علیه السلام تنها و بی یاور می ماند؛ به گونه اى که حضرت بارها به این حقیقت تلخ اعتراف می کند؛ از جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:

در آغاز جنگ

بعد از حرکت لشکر معاویه به سوى عراق و رسیدن به پل «منیح»، حجر بن عدى از سوى امام مردم را در مسجد گرد آورد. امام بعد از حمد و ثناى الهى آنان را تهییج کرد تا به نخیله بروند؛ اما مردم ساکت ماندند و کسى حرفى نزد. عدى بن حاتم برخاست و گفت: «من فرزند حاتم هستم. سبحان اللّه چقدر سکوت شما زشت است. آیا به امام و فرزند پیامبر خود پاسخ نمی دهید؟ سخنوران مُضَر کجایند؟ مسلمانان کجایند؟…» سپس رو به امام حسن علیه السلام کرد و آمادگى خود را اعلام نمود و این گونه بود که سپاه به مرور تکمیل شد.۲۰

بعد از صلح

امام حسن علیه السلام بعد از صلح با معاویه نیز بر این حقیقت تلخ، حتى نزد معاویه، تصریح نمود و فرمود: «بنی اسرائیل، هارون را رها ساختند، با اینکه می دانستند او جانشین موسى است، و از سامرى پیروى کردند و این امت نیز پدرم را رها و با غیر او بیعت کردند…رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم با اینکه قوم خود را به خداى متعال فرا می خواند، از آنان فرار کرد تا به غار [ثور [رفت، و چنانچه یارانى می یافت، فرار نمی کرد. پدر من نیز چون آنان را سوگند داد و از آنان یارى خواست و یاری اش نکردند… و [خدا] پیامبر را چون داخل غار شد و یارانى نیافت، آزاد گذاشت، به همین سان امّت پدرم و مرا رها و با تو بیعت کردند، از جانب خدا دستم باز است و همانا اینها سنّت ها و نمونه هایى است که یکى پس از دیگرى می آید.»۲۱

در برابر اعتراض ها

سالم بن ابى جعد نقل کرده است: یکى از ما نزد حسن بن على علیهماالسلام رفت و گفت: اى فرزند رسول خدا! آیا ما را خوار کردى و برده ساختی؟ دیگر کسى با تو نیست. امام فرمود: چرا؟ گفت: به خاطر سپردن خلافت به این طاغوت. امام فرمود:

«واللّه ما سلّمتُ الامر الیه الاّ انّى لم اجد انصاراً ولو وجدتُ انصاراً لقاتلتُه لیلى و نهارى حتى یحکم اللّه بینى و بینه. ولکنّى عرفتُ اهل الکوفه و بلوتهم و لایصلح لى منهم من کان فاسداً اِنّهم لا وفاء لهم و لا ذمّه فى قول و لا فعلٍ انّهم لمختلفون و یقولون لنا: انّ قلوبهم معنا و انّ سیوفهم لمشهوره علینا۲۲؛ سوگند به خدا! حکومت را به او نسپردم مگر آنکه یارانى نیافتم و اگر یاورانى داشتم، شب و روزم را با او می جنگیدم؛ تا خدا میان من و او داورى کند؛ ولى من کوفیان را شناختم و آزمودم. فاسدانشان شایسته من نیستند و آنان وفا ندارند و در سخن و کار خود بی تعهدند و نیز دوچهره اند؛ به ما می گویند: دل هاى ما با شماست، و شمشیرهایشان برما آمخته است.»

سخن از بی یاورى در آیینه دعا

آن حضرت حتى در دعاهایش نیز از این درد بزرگ، که مانع تحقّق یافتن حکومت به دست وى شد، سخن می گوید:

«تشهد الانفعال و تعلم الاختلال و ترى تخاذل اهل الخبال و جنوحهم الى ما جنحوا الیه من عاجل فانّ و حطام عقباه حمیم آن و قعود من قعد و ارتداد من ارتدّ و خلوى من النّصّار و انفرادى من الظّهّار و بک اعتصم و…۲۳؛ (خدایا) تو انفعال (درماندگی) را می بینى و از هم پاشیدگى و دست کشیدن نابکاران و گرایش انسان به دنیاى فانى و حُطامى که سرانجام آن آتش سوزان است و نیز نشست نشستگان و ارتداد مرتدان و تنها ماندنم از یاران و پشتیبان را می دانى. و به تو پناه می برم و به ریسمان تو می آویزم و برتو توکل می کنم. خدایا! تو می دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم؛ تا حرمتم شکست و تنها ماندم. سپس راه پیشینیان خود را ـ که باز داشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد ـ پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیاى خود نگهبانى کردم…»

ب. نا امیدى از وصول به هدف (احیاى حق و امحاى باطل)

بی گمان، پى آمد تنهایى و بی یاور بودن، نا امیدى از ادامه راه بود و امام به ناچار از پیگیرى هدف اصلى خود باز می ماند. آن حضرت هنگام امضاى صلحنامه به این واقعیت چنین اشاره می کند:

«اما بعد فانّ خطبى انتهى الى الیأس من حق احییته و باطل امیته و…۲۴؛ اما بعد، اینک پیش آمد من، به نا امیدى از حقّى که زنده دارم و باطلى که بمیرانم، رسید…»

ج. اتخاذ موضع تاکتیکى (صلح)

این بخش از تصمیم امام که پیامد طبیعى حوادث قبلى و سرانجام نا امیدى وى از وصول به هدف نهایى با جنگ بود، معرکه آراى صاحب نظران موافق و مخالف است و اساساً داورى ارزشى در این بخش، باعث شده است که مؤلفان و محققان از «طى مسیرى که به صلح انجامید» غافل بمانند و تمام توان خود را تنها به این بخش معطوف دارند. اینکه صلح امام حسن علیه السلام یک اقدام تاکتیکى بود، حقیقتى است که جاى شک در آن نیست و تمام روایاتى (از امام حسن علیه السلام ) که در آنها می گوید «اگر یارانى داشتم، صلح نمی کردم…»، گویاى این است که امام صلح را به عنوان تصمیم اصلى اتخاذ نکرده، بلکه طبق وضعیت موجود، ناچار به استفاده از آن شده است. آن حضرت در پاسخ به زید بن وهب جهنیّ این حقیقت را فاش می کند و می فرماید:

«سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد.»۲۵ ما به این موضوع در بحث مشروعیت تصمیم امام بیشتر خواهیم پرداخت.

مبانى مشروعیت صلح

امام حسن علیه السلام در برابر پرسشگران، از همان لحظات اولِ تصمیم به صلح، پاسخ هاى متفاوتى ارائه کرده است، که برخى به مشروعیت و مبانى پذیرش صلح برمی گردد و برخى به آثار آن. در بخش اول نیز حضرت به فراخور حال و مقام، پاسخ هاى متناسبى داده است که به چهار مورد از آنها اشاره می کنیم:

لزوم تداوم وظیفه امامت (مبارزه با ارتجاع در شکل مقتضی)

روشن است که «نظام امامت» به اذن الهى و دستور رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ، جهت مبارزه با مرتجعانى بود که قصد داشتند نظام اسلامى پیامبر را که در همه ابعاد دست به «اصلاحات» زده بود، به همان نظام جاهلى برگردانند. این نظام اگر به حاشیه رانده نمی شد، می توانست مانع ارتجاع هاى مختلف شود، اما در پى همان تعارض تاریخى حقّ و باطل، نظام امامت به حاشیه رانده شد و مدیریت حکومت از دست آنان خارج گشت و مرتجعان (به خصوص بنی امیه) در ارکان حکومت، نفوذ اساسى کردند. در این میان روش هر امام در برابر مرتجعان، متناسب با شرایط آنان بود، با حفظ اصل وظیفه یعنى ارتجاع ستیزى.

امام على علیه السلام با سه جنگ در برابر ناکثین، قاسطین و مارقین، به شیوه جنگ با مرتجعان روى آورد و وظیفه ارتجاع ستیزى خود را در این شکل انجام داد.۲۶ حال امام حسن علیه السلام نیز موظّف است براى انجام وظیفه ارتجاع ستیزى، قالب مناسبى بیابد. ابتدا وى نیز مانند پدر (براى شکست رجعت طلبان) به مبارزه و جنگ روى آورد؛ ولى به دلیل ضعف جبهه داخلى (دو رویکرد عمده دنیاگرایى و باور نداشتن دین و پیامدهاى آن) مجبور شد شیوه خود را عوض کند و براى ماندگارى نظام امامت (نه خود)، شیوه اى جدید برگزیند. حقیقت این است دوره اى که امام حسن علیه السلام در آن به سرد می برد، دوران اوج تعارض با حاکمیت امامت بود. و قبل از آن، از ماه صفر سال ۱۱ تا ۳۶ هجرى، به مدت ۲۵ سال نظام ارتجاع توانسته بود، دوران نفوذ در حاکمیت را طى کند و از سال ۳۶ تا ۴۰ هجرى به مدت ۴ سال و اندى در میدان تعارض عملى با «نظام علوى» تجربیات زیادى اندوخته بود. و چنین مرتجعانِ با تجربه اى بودند که رویاروى امام حسن علیه السلام قرار داشتند. بنابراین، جبهه امام که توان مبارزه نظامى را نداشت، ناچار به یک اقدام هوشمندانه، یعنى صلح شد که نتیجه آن، بقاى نظام امامت جهت مبارزات آتى (به محض فراهم آمدن شرایط) بود. امام حسن علیه السلام بارها به این مسأله اساسى (لزوم تداوم وظیفه نهضت ضدّ ارتجاعی) اشاره کرد و در موقعیت هاى مختلف از آن سخن گفت؛ از جمله صدوق از ابوسعید عقیصا نقل می کند:

به حسن بن على بن ابیطاب علیهم السلام عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! چرا با معاویه سازش و صلح کردى، با اینکه می دانستى حق با توست نه او، و معاویه گمراه و ستمگر است؟!

امام فرمود: «آیا من حجّت خداى سبحان و پس از پدرم امام بر خلق خدا نیستم؟ گفتم: آرى. فرمود: آیا من همان نیستم که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در حق من و برادرم فرمود: «حسن و حسین دو امامند چه قیام کنند و چه بنشینند»؟ گفتم: آرى. فرمود: پس من امامم، خواه قیام کنم و یا بنشینم… اباسعید! اگر من از سوى خداى سبحان امامم، نباید نظرم را (در صلح یا جنگ) سبک بشمارید، هرچند حکمت کارم روشن نباشد.»۲۷

بر این اساس، اصل «امام بودن» را مورد تأکید قرار می دهد. و طبیعتاً کسى که امام است، به حکم وظیفه، تداوم نهضت ضدّ ارتجاعى و… را باید ادامه دهد؛ در هرشکل و صورتى که مقدور باشد و به تعبیر امام و رسول اکرم این وظیفه، گاه با قیام و گاه با قعود.

به عبارت دیگر، جنگ و صلح هردو قالب انجام وظیفه اند و به تنهایى موضوعیتى ندارند، آنچه مهم است، اصل وظیفه (امامت) است و قالب هاى مبارزه، فرع آن است.

بیعت بر جنگ و صلح

از آنجایى که مسلمانان هنگام بیعت با امام حسن علیه السلام برجنگ و صلح بیعت کرده بودند، در واقع از لحاظ حقوقى متعهد شده بودند که تصمیم هاى امام را محترم بشمارند. از این رو امام هم هنگام بیعت گرفتن بر این مسأله (بیعت بر جنگ و صلح) توجّه و تأکید داشت و هم در برابر متعرّضان آن را یادآور می شد و از لحاظ حقوقى آنان را ملزم به پذیرش عواقب تعهّدپذیرى خودشان می کرد. آن حضرت بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:

«ألا و قد علمتم انّ امیرالمؤمنین علیّاً حیّاً و میتاً، عاش بقدر و مات بأجل و اِنّى أبایعکم على ان تحاربوا من حاربتُ و تسالموا من سالمتُ۲۸؛ هان! دانستید که امیرمؤمنان على علیه السلام در زندگى و مرگ به اندازه (الهی) زیست و به اجل (خداوندی) وفات کرد. اینک من با شما بیعت می کنم که با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هر کسى آشتى کردم، صلح کنید.»

دینورى می نویسد: بعد از شهادت على علیه السلام مردم براى بیعت نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند. او دستش را باز کرد و فرمود: آیا با من بیعت می کنید که گوش کنید و فرمان برید و با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هرکس آشتى کردم، صلح کنید؟ مردم به تردید افتادند و بیعت نکردند. حسن علیه السلام هم دستش را جمع کرد. آنان نزد حسین علیه السلام آمدند و گفتند: دست بگشا که با تو بر آنچه با پدرت بیعت کردیم و نبرد با شامیان که حلال کنندگان خون و گمراهانند، بیعت کنیم. حسین علیه السلام فرمود: خدا نکند که تا حسن علیه السلام زنده است، با شما بیعت کنم. آنان نزد حسن علیه السلام برگشتند و طبق شرط او بیعت کردند.۲۹

آن حضرت حتى هنگام گسیل داشتن مردم براى نبرد با معاویه نیز یادآور نوع بیعت شد و فرمود: «اى مردم! شما بامن بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم.»۳۰

و بعد از زخمى شدن در ساباط، فرمود: «با من پیمان بستید که در صلح باشید با هرکه من با او در صلحم و بجنگید با هرکه من با او بجنگم. اینک به من گزارش رسیده است که بزرگان شما نزد معاویه می روند و بیعت می کنند…»۳۱

و خلاصه براى حاضران در مجلس معاویه بعد از صلح نیز اعلام کرد: «اى مردم! خدا نخستینِ شما را با اوّل ما هدایت کرد و خون شما را با آخر ما حفظ فرمود. و من بر عهده شما بیعتى داشتم که با هر که جنگیدم، بجنگید و با هرکه صلح کردم، صلح کنید. اینک با معاویه صلح و بیعت می کنم، شما نیز بیعت کنید.»۳۲

مسأله قضا و قدر الهى

امام حسن علیه السلام در موارد متعدّدى نیز با مطرح کردن مسأله «قضا و قدر الهى» کوشید مشروعیت صلح را براى گروه هایى از مخاطبان خود تبیین کند. طبیعى است که قضا و قدر الهى به معناى جبر و مجبور بودن انسان نیست و امام علیه السلام در عین حال، تمام حوادث را در حیطه و محصول اختیار و عقل انسان ها می دانست؛ از این رو در جواب حسن بصرى نوشت:

«هرکس به تقدیر خیر و شر ایمان نیاورد، خدا می داند که کافر است و هرکس گناهان را به خدا واگذارد (خود را مجبور بداند)، تبهکار است. همانا خدا نه از روى اجبار اطاعت شود و نه از روى شکست نافرمانى گردد. خدا بندگان را در مملکت وجود، بیهوده رها نکرده است؛ بلکه او مالک هرچیزى است که به آنها داده و توانا بر هر قدرتى است که به آنان بخشیده است. خدا بندگان را از روى اختیار فرمان داده و از روى هشدار بازداشته است. پس اگر بخواهند فرمان برند، باز دارنده اى نمی یابند و اگر بخواهند نافرمانى کنند و خدا بر آنان (بخواهد) منّت نهد و بین آنان و معاصى قرار گیرد، انجام می دهد و اگر انجام ندهد، این گونه نیست که آنان را با بازور و اکراه برگناه واداشته است؛ بلکه منّت بر آنان گذاشت که بیناشان ساخت و آگاهشان کرد، هشدارشان داد و امر و نهى کرد. نه بر آنچه فرمانشان داد، مجبورند ـ تا همچون فرشتگان باشند ـ و نه از آنچه بازشان داشت. و خدا حجّت هاى رسایى دارد که اگر بخواهد، همه شما را هدایت می کند…»۳۳

با این توضیح پیرامون قضا و قدر از زبان امام حسن علیه السلام ، نمونه هایى از استناد صلح و سپردن حکومت به معاویه، به قضا و قدر را مرور می کنیم.

امام باقر علیه السلام فرمود: یک نفر از یاران امام حسن علیه السلام به نام سفیان بن لیلى که بر شتر خود سوار بود، نزد امام حسن علیه السلام ـ که جامه به خود پیچیده و در حیاط نشسته بود ـ آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین…! امام فرمود: توچه می دانى که چرا این کار را کردم؟ از پدرم شنیدم که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «روزها و شب ها سپرى نمی شود مگر آنکه مردى گلو گشاد و سینه فراخ (معاویه) که می خورد و سیر نمی شود، امر این امت را به دست می گیرد.» از این رو چنان (صلح) کردم.۳۴

در جواب سلیمان بن صرد که بزرگ مردم عراق بود، نیز فرمود: «از خدا بترسید و به قضاى او خرسند باشید و امر خدا را بپذیرید.»۳۵

و آن گاه که در برابر سؤال زید بن وهب جهنیّ قرار گرفت، فرمود:… سوگند به خدا! من چیزى از منبعى موثّق می دانم (که تو نمی دانی). امیرمؤمنان روزى مرا شادمان دید و فرمود: «حسن جان! شادمانى می کنى، چگونه خواهى بود وقتى پدرت را کشته ببینى یا فرمانروایى جهان اسلام را بنی امیه به دست گیرند؛ امیرشان آن گلو گشادِ روده فراخ است که می خورد و سیر نمی شود، می میرد و در آسمان یاور و در زمین عذرى ندارد. پس بر شرق و غرب آن چیره گردد، در حالى که مردم از او فرمان برند و پادشاهی اش به درازا کشد. بدعت ها و گمراهی ها پدید آورد؛ حق و سنت رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم را بمیراند… این گونه خواهد بود تا در آخرالزمان و سختى دوران و نادانى مردمان، خدا رادمردى را برانگیزد…»۳۶

ابن اعثم می گوید: «حجر بن عدى گفت: سوگند به خدا! دوست داشتم همه می مردیم و این روز را نمی دیدیم! زیرا ما به آنچه دوست نداشتیم، خوار و زبون شدیم و آنان به آنچه دوست داشتند، شادمان شدند.

چهره حسن علیه السلام برافروخته شد و از مجلس معاویه برخاست و به منزل رفت. سپس سراغ حجربن عدى فرستاد و فرمود: حجر! من در مجلس معاویه سخن تو را شنیدم؛ این گونه نیست که همه چون تو بخواهند… در همین حال، سفیان بن لیلى آمد و گفت: سلام بر تو اى خوار کننده مؤمنان… امام حسن علیه السلام فرمود: فلانی! رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از دنیا نرفت تا برایش از پادشاهى بنی امیه پرده برداشتند و او آنان را دید که یکى پس از دیگرى بر منبرش بالا می روند و این بر او گران آمد. پس خداى متعال این آیات را فرستاد و فرمود: «انّا انزلناه فى لیله القدر و ما ادراک ما لیله القدر، لیله القدر خیر من الف شهر»خدا می فرماید: شب قدر از هزار ماه سلطنت بنی امیه بهتر است.

حسین علیه السلام به برادرش حسن علیه السلام رو کرد و فرمود: سوگند به خدا! اگر همه آفریده ها جمع شوند و بخواهند جلوى آنچه را انجام شده است، بگیرند، نمی توانند…»۳۷

داشتن حکمت و مصلحت

هرچند اصلی ترین عامل مشروعیت صلح، همان عامل پیشین است، اما عوامل دیگرى هم در کلام امام به چشم می خورد؛ مانند داشتن مصلحت و حکمت. امام بارها به این موضوع تأکید کرده است که مصلحت و حکمت این کار هرچند پنهان، ولى خیلى مهم است و این، خود عاملى براى مشروعیت صلح است. امام گاه تنها به عنوان حکمت و مصلحت داشتن، اکتفا می کرد و گاه برخى از حکمت ها و مصلحت ها را که در واقع همان آثار مثبت صلح بودند، تشریح می کرد؛ مانند سخن حضرت نزد معاویه که فرمود: «اى مردم!… می دانید که معاویه در حقّى که متعلّق به من است نه او، با من ستیز کرد و من مصلحت امّت را در نظر گرفتم…. در این کار جز صلاح و دوام شما را نخواستم.»۳۸

آن حضرت در پاسخ به مردم هم فرمود: «شما از کار من آگاه نیستید. سوگند به خدا! آنچه کردم، براى شیعیان من از آنچه آفتاب بر آن می تابد یا از آن غروب می کند، بهتر است… آیا خبر ندارید که چون خضر آن کشتى را شکافت و آن دیوار را به پا کرد و آن پسر بچه را کشت، باعث خشم موسى بن عمران علیه السلام شد؛ زیرا حکمت این امور بر او پنهان بود. با اینکه نزد خداى سبحان از حکمت و حق برخوردار بود؟۳۹

علاوه بر این، آن حضرت گاه به طور مشخص به برخى حکمت ها و مصلحت ها اشاره کرده است که ما تحت عنوان آثار صلح (سه نمونه از حکمت ها) می آوریم:

  1. آثار صلح

بقاى شیعیان و اسلام

اصلی ترین اثر صلح، بقاى اسلام، شیعیان و به تبع آن نظام امامت بود. لذا حجم وسیعى از دلایل مطرح شده از سوى امام به این عنوان اختصاص دارد. امام در جواب ابو سعید عقیصا فرمود:

«لولا ما اتیتُ لما ترک من شیعتنا على وجه الارض احداً الاّ قتل؛ اگر صلح نمی کردم، روى زمین از شیعیان ما کسى نمی ماند مگر اینکه کشته می شد.»۴۰

همچنین وقتى معاویه از امام حسن علیه السلام خواست با حوثره اسدى ـ که علیه معاویه شورش کرده بود ـ بجنگد، فرمود:

«واللّه لقد کففتُ عنک لحقن دماء المسلمین و ما احبّ ذلک یسعنى أن اقاتل عنک قوماً انت واللّه اولى بقتالى منهم۴۱؛ سوگند به خدا! از تو دست کشیدم تا خون مسلمانان مصون بماند. گمان نمی کردم اینک چنین شود که از جانب تو به جنگ افرادى بروم که جنگ با تو یقیناً بهتر از جنگ با آنان است».

و در پاسخ جبیر بن نفیر فرمود: «آن را رها کردم تا خشنودى خدا را به دست آورم و خون امت محمد صلی الله علیه و آله وسلم را نگه دارم.»۴۲

آن حضرت حتى در دعاهایش هم این حکمت را آشکار می سازد و می فرماید:

«اللّهمّ فقد تعلم انّى ما ذخرتُ جهدى و لا منعتُ وجدى حتى … و تسکین الطاغیه عن دماء اهل المشایعه و حرستُ ما حرسه اولیائى من امر آخرتى و دنیاى…۴۳؛ خدایا! تو می دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم تا حرمتم شکسته شد و تنها ماندم. پس راه پیشینیان خود را که بازداشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد، پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیایم نگهبانى کردم…»

ترجیح امنیت و پرهیز از اختلاف

امام حسن علیه السلام بعد از چند روز توقف در ساباط، هنگامى که خواست از آنجا کوچ کند، فرمود: «اى مردم! شما با من بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم. سوگند به خدا! اینک آن چنان هستم که بر هیچ یک از این امت، در شرق باشد یا غرب، تاب کینه ورزى و آنچه را در جاهلیت ناگوارتان بود، ندارم. انس، آسودگى و آشتى میان مردم از جدایى، نا امنى، کینه ورزى و دشمنى که شما خواهانید، بهتر است. والسلام».۴۴

امام پس از صلح نیز در پاسخ مسیّب بن نجبه فرمود: «با این بیعت، مصلحت شما و بازداشتن از درگیرى شما را می خواستم. به قضاى الهى خشنود باشید و کار را به خدا واگذارید تا نیکوکار آسوده گردد و از شرّ تبهکار در امان ماند.»۴۵

عزّت واقعى، ننگ ظاهرى

هرچند صلح در ظاهر به عنوان عیب شمرده می شد و به همین خاطر، حتى در ساباط، عده اى به محض شنیدن بوى صلح، به امام حمله ور شدند؛ اما این کار در واقع موجب عزّت شیعیان و جلوگیرى از شکست ابدى آنان شد. لذا امام در کلامى، عار ظاهرى را به آتش دائمى ترجیح می دهد.

دینورى می گوید:

«سلیمان بن صرد نزد امام آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین… امام فرمود: «… امّا قولک یا مذلّ المؤمنین فواللّه لان تذلّوا و تعافوا احبّ الیّ من ان تعزّوا و تقتلوا فان ردّ اللّه علینا فى عافیه قبلنا و سألنا العون على امره و ان صرفه عنار ضیفا…۴۶؛ و اما گفتار تو که گفتى «یا مذلّ المؤمنین»، سوگند به خدا! اگر زیر دست و در عافیت باشید، نزد من محبوب تر است از اینکه عزیز و کشته شوید. اگر خدا حقّ ما را در عافیت به ما برگرداند، ما می پذیریم و از او بر آن کمک می گیریم و اگر بازداشت، نیز خرسندیم…».

حتى اصحاب امام به وى «یا عار المؤمنین» می گفتند. که امام در پاسخ می فرمود: «العار خیر من النّار؛۴۷ ننگ (ظاهری) بهتر از آتش است». و در جواب حجر بن عدى فرمود: «آرام باش. من خوار کننده نیستم؛ بلکه عزّت بخش مؤمنانم و بقاى ایشان را می خواهم».۴۸

پی نوشت:

منبع ارجاعات مقاله حاضر «موسوعه کلمات الامام الحسن(ع)» پژوهشکده باقرالعلوم(ع) است. ۱٫ مقاتل الطالبیین، ص ۵۵٫ ۲٫ همان. ۳٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۴۴٫ ۴٫ همان، ج ۱۰، ص ۱۳۸؛ امالى، طوسى، ص ۵۶۱٫ ۵٫ در سخنى دیگر در مدینه (نزد معاویه)، عواقب حکومت ناصالحان بنی امیه را برشمرد (شرح ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۲۸). بعد از آمدن معاویه به مدینه هم او را فاقد صلاحیت دانست (مقتل الحسین، ص ۱۲۵؛ تحف العقول، ص ۲۳۲؛ شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۲)، همین طور با معرفى امام حسین(ع) به جانشینى خود بر حقّانیت و شایستگى خود و اهل بیت(ع) بر امامت تأکید کرد. (کافى، ج ۱، ص ۳۰۰؛ کفایه الاثر، ص ۲۲۶). ۶٫ احتجاج، ج ۲، ص ۵۶؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۹۷٫ ۷٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۳٫ ۸٫ براى پرهیز از اطاله کلام از تحلیل و تفسیر مسأله دنیاگرایى مردم در عصر مذکور، صرف نظر و شما را به مطالعه سخنان رهبرى در باره «نقش خواص در عاشورا» و دیگر کتبى که به این موضوع پرداخته اند، فرا می خوانیم. این رویکردها دقیقاً در زمان امام حسن(ع) هم وجود داشت. ۹٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۱٫ ۱۰٫ همان، ص ۴۴؛ الخرائج والجرائح، ج ۲، ص ۵۷۵٫ ۱۱٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۱٫ ۱۲٫ الفتوح، ج ۴، ص ۲۹۰٫ ۱۳٫ شعرا/ ۲۲۷٫ ۱۴٫ علل الشرایع، ص ۲۲۰؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۳؛ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۸۳٫ ۱۵٫ الخرائج والجرائح، ج ۲، ص ۵۷۴٫ ۱۶٫ الغارات، ص ۴۴۳؛ بحارالانوار، ج ۳۴، ص ۱۸٫ ۱۷٫ احزاب / ۳۳٫ ۱۸٫ معجم الکبیر، ج ۳، ص ۹۳؛ مجمع الزواید، ج ۹، ص ۱۷۲٫ ۱۹٫ احتجاج، ج ۲، ص ۶۹؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۰٫ ۲۰٫ مقاتل الطالبیین، ص ۵۹٫ ۲۱٫ امالى، شیخ طوسى، ص ۵۵۹٫ ۲۲٫ احتجاج، ج ۲، ص ۷۱؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۴۷٫ ۲۳٫ مهج الدعوات، ص ۴۷؛ بحارالانوار، ج ۸۵، ص ۲۱۲٫ ۲۴٫ علل الشرایع، ص ۲۲۱٫ براى اطلاع از شرایط صلح، ر.ک: تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۱۶۵؛ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۲ ـ ۲۹۴؛ اعلام الورى، ج ۱، ص ۴۰۳٫ ۲۵٫ احتجاج، ج ۲، ص ۶۹٫ ۲۶٫ ماهنامه فرهنگ کوثر، ش ۵۱ و ۵۲٫ مقاله «اصلاحات نبوى و اقدامات جاهلى» و مقاله «گام هاى ارتجاع از رحلت نبوى تا قیام حسینى» از نگارنده. ۲۷٫ علل الشرایع، ص ۲۱۱؛ احتجاج، ج ۲، ص ۶۷٫ ۲۸٫ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۸۴؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۵۴؛ تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۱۶۴٫ ۲۹٫ الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳٫ ۳۰٫ الفتوح، ج ۳، ص ۲۸۹٫ ۳۱٫ شرح ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۲۲٫ ۳۲٫ الامامه والسیاسه، ص ۱۶۳٫ ۳۳٫ تحف العقول، ص ۲۳۱٫ ۳۴٫ اختیار معرفه الرجال، ج ۱، ص ۳۲۷٫ ۳۵٫ الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳٫ ۳۶٫ احتجاج، ج ۲، ص ۶۹٫ ۳۷٫ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۵؛ المعجم الکبیر، ج ۳، ص ۸۹؛ المناقب، ج ۴، ص ۳۵٫ ۳۸٫ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۵٫ ۳۹٫ احتجاج، ج ۲، ص ۶۷؛ علل الشرایع، ص ۲۱۱٫ ۴۰٫ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱؛ نورالثقلین، ج ۳، ص ۲۹۰؛ الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳٫ ۴۱٫ کشف الغمّه، ج ۱، ص ۵۷۳؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۰۶٫ ۴۲٫ حلیه الاولیاء، ج ۲، ص ۳۶٫ ۴۳٫ مهج الدعوات، ص ۴۷؛ بحارالانوار، ج ۸۵، ص ۲۱۲٫ ۴۴٫ الفتوح، ج ۳، ص ۲۸۹؛ مقاتل الطالبیین، ص ۶۳، این گونه سخنان را عامل خشم مردم و حمله و اهانت آنها به امام می داند. ۴۵٫ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۵٫ ۴۶٫ الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳؛ نورالثقلین، ج ۵، ص ۱۹۳٫ ۴۷٫ تاریخ ابن عساکر، ترجمه الامام الحسن(ع)، ص ۱۷۱؛ ذخائر العقبى، ص ۱۳۹٫ ۴۸٫ دلائل الامامه، ص ۱۶۶٫

منبع: کوثر : پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

محمد عابدى

متن کامل خطبه پیامبر اکرم(ص) در غدیر خم

بسم الله الرحمن الرحیم

۱ـ حمد و ثناى الهى

حمد و سپاس خدایى را که در یگانگى خود بلند مرتبه،و در تنهایى وفرد بودن خود نزدیک است .در قدرت و سلطه خود با جلالت و در ارکان خود عظیم است.علم او به همه چیز احاطه دارد در حالى که در جاى خود است،و همه مخلوقات را با قدرت و برهان خود تحت سیطره دارد.همیشه مورد سپاس بوده و همچنان مورد ستایش خواهد بود.

صاحب عظمتى که از بین رفتنى نیست.ابتدا کننده او و باز گرداننده اوست و هر کارى بسوى او باز مى گردد.

بوجود آورنده بالا برده شده ها(کنایه از آسمانها و افلاک)و پهن کننده گسترده ها(کنایه از زمین)یگانه حکمران زمین ها و آسمانها،پاک و منزه و تسبیح شده،پروردگار ملائکه و روح،تفضل کننده بر همه آنچه خلق کرده و لطف کننده بر هر آنچه بوجود آورده است.هر چشمى زیر نظر اوست ولى چشمها او را نمى بینند.

کرم کننده و بردبار و تحمل کننده است.رحمت او همه چیز را فرا گرفته و با نعمت خود بر همه آنها منت گذارده است.در انتقام گرفتن خود عجله نمى کند،و به آنچه از عذابش که مستحق آنند مبادرت نمى ورزد.

باطنها و سریره ها را مى فهد و ضمایر را مى داند و پنهانها بر او مخفى نمى ماند و مخفى ها بر او مشتبه نمى شود.او راست احاطه بر هر چیزى و غلبه بر همه چیز و قوت در هر چیزى و قدرت بر هر چیزى،و مانند او شیئى نیست.اوست بوجود آورنده شیئ(چیز)هنگامى که چیزى نبود .دائم و زنده است و به قسط و عدل قائم است.نیست خدایى جز او که با عزت و حکیم است.

بالاتر از آن است که چشمها او را درک کنند ولى او چشمها را درک مى کند و او لطف کننده و آگاه است.هیچکس نمى تواند به دیدن به صفت او راه یابد،و هیچکس به چگونگى او از سر و آشکار دست نمى یابد مگر به آنچه خود خداوند عز و جل راهنمایى کرده است.

گواهى مى دهم براى او که اوست خدایى که قدس و پاکى و منزه بودن او روزگار را پر کرده است.او که نورش ابدیت را فرا گرفته است.او که دستورش را بدون مشورت مشورت کننده اى اجرا مى کند و در تقدیرش شریک ندارد و در تدبیرش کمک نمى شود.

آنچه ایجاد کرده بدون نمونه و مثالى تصویر نموده و آنچه خلق کرده بدون کمک از کسى و بدون زحمت و بدون احتیاج به فکر و حیله خلق کرده است.آنها را ایجاد کرد پس بوجود آمدند و خلق کرد پس ظاهر شدند.پس اوست خدایى که جز او خدایى نیست،صنعت او محکم و کار او زیبا است،عادلى که ظلم نمى کند و کرم کننده اى که کارها بسوى او باز مى گردد.

شهادت مى دهم که اوست خدایى که همه چیز در مقابل عظمت او تواضع کرده و همه چیز در مقابل عزت او ذلیل شده و همه چیز در برابر قدرت او سر تسلیم فرود آورده و همه چیز در برابر هیبت او خاضع شده اند.

پادشاه پادشاهان و گرداننده افلاک و مسخر کننده آفتاب و ماه،که همه با زمان تعیین شده در حرکت هستند.شب را بر روى روز و روز را بر روى شب مى گرداند که بسرعت در پى آن مى رود .در هم شکننده هر زورگوى با عناد،و هلاک کننده هر شیطان سرپیچ و متمرد.

براى او ضدى و همراه او معارضى نبوده است.یکتا و بى نیاز است.زائیده نشده و نمى زاید و براى او هیچ همتایى نیست.خداى یگانه و پروردگار با عظمت.مى خواهد پس به انجام مى رساند،و اراده مى کند پس مقدر مى نماید،و مى داند پس به شماره مى آورد.مى میراند و زنده مى کند،فقیر مى کند و غنى مى نماید،مى خنداند و مى گریاند،نزدیک مى کند و دور مى نماید،منع مى کند و عطا مى نماید.پادشاهى از آن او و حمد و سپاس براى اوست.خیر بدست اوست و او بر هر چیزى قادر است.

شب را در روز و روز را در شب فرو مى برد.نیست خدایى جز او که با عزت و آمرزنده است.اجابت کننده دعا،بسیار عطا کننده،شمارنده نفسها و پروردگار جن و بشر،که هیچ امرى بر او مشکل نمى شود،و فریاد دادخواهان او را منضجر نمى کند،و اصرار اصرار کنندگانش او را خسته نمى کند .نگهدارنده صالحین و موفق کننده رستگاران و صاحب اختیار مؤمنین و پروردگار عالمین.خدایى که از هر آنچه خلق کرده مستحق است که او را در هر حالى که شکر و سپاس گویند.

او را سپاس بسیار مى گویم و دائما شکر مى نمایم،چه در آسایش و چه در گرفتارى،چه در حال شدت و چه در حال آرامش.و به او و ملائکه اش و کتابهایش و پیامبرانش ایمان مى آورم.دستورات او را گوش مى دهم و اطاعت مى نمایم وبه آنچه او را راضى مى کند مبادرت مى ورزم و در مقابل مقدرات او تسلیم مى شوم بعنوان رغبت در اطاعت او و ترس از عقوبت او،چرا که اوست خدایى که نمى توان از مکر او در امان بود و از ظلم او هم ترس نداریم(یعنى ظلم نمى کند) .

۲ـ فرمان الهى براى مطلبى مهم

اقرار مى کنم براى خداوند بر نفس خود بعنوان بندگى او،و شهادت مى دهم براى او به پروردگارى،و آنچه به من وحى نموده ادا مى نمایم از ترس آنکه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود اید که هیچکس نتواند آنرا دفع کند هر چند که حیله عظیمى بکار بندد و دوستى او خالص باشدـنیست خدایى جز اوـزیرا خداوند به من اعلام فرموده که اگر آنچه در حق على برمن نازل نموده ابلاغ نکنم رسالت او را نرسانده ام،و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده و خدا کفایت کننده و کریم است.

خداوند به من چنین وحى کرده است:«بسم الله الرحمن الرحیم،یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربکـفی علی یعنى فی الخلافه لعلی بن ابى طالبـو إن لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس»،«اى پیامبر ابلاغ کن آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده درباره على،یعنى خلافت علی بن ابى طالب ـو اگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده اى،و خداوند تو را از مردم حفظ مى کند».

اى مردم،من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل کرده کوتاهى نکرده ام،و من سبب نزول این آیه را براى شما بیان مى کنم:

جبرئیل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوند سلام پروردگارمـکه او سلام است  مرا مأمور کرد که در این محل اجتماع بپا خیزم و برهر سفید و سیاهى اعلام کنم که«على بن ابى طالب برادر من و وصى من و جانشین من بر امتم و امام بعد از من است.نسبت او بمن همانند نسبت هارون به موسى است جز اینکه پیامبرى بعد از من نیست.و او صاحب اختیار شما بعد از خدا و رسولش است»،و خداوند در این مورد آیه اى از کتابش بر من نازل کرده است:«انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه و یؤتون الزکاه و هم راکعون»،«صاحب اختیار شما خدا و رسولش هستند و کسانى که ایمان آورده و نماز را بپا مى دارند و در حال رکوع زکات مى دهند»،و على بن ابى طالب است که نماز را بپا داشته و در حال رکوع زکات داده و در هر حال خداوند عز و جل را قصد مى کند.اى مردم،من از جبرئیل درخواست کردم که از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ این مهم معاف بدارد،زیرا از کمى متقین و زیادى منافقین و افساد ملامت کنندگان و حیله هاى مسخره کنندگان اسلام اطلاع دارم،کسانى که خداوند در کتابش آنان را چنین توصیف کرده استکه با زبانشان مى گویند آنچه در قلبهایشان نیست و این کار را سهل مى شمارند در حالیکه نزد خداوند عظیم است.و همچنین بخاطر اینکه منافقین بارها مرا اذیت کرده اند تا آنجا که مرا«اذن»(گوش دهنده بر هر حرفى)نامیدند،و گمان کردند که من چنین هستم بخاطر ملازمت بسیار او(على)با من و توجه من به او وتمایل او و قبولش از من،تاآنکه خداوند عز و جل در این باره چنین نازل کرد:«و منهم الذین یؤذون النبى ویقولون هو أذن قل اذنـعلى الذین یزعمون أنه اذنـخیر لکم،یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین…»،«و از آنان کسانى هستند که پیامبر را اذیت مى کنند و مى گویند او«اذن»(گوش دهنده بر هر حرفى)است،بگو:گوش استـبر ضد کسانى که گمان مى کنند او «اذن» استـو براى شما خیراست،به خدا ایمان مى آورد و در مقابل مؤمنین اظهار تواضع و احترام مى نماید».

و اگر من بخواهم گویندگان این نسبت(اذن)را نام ببرم مى توانم، و اگر بخواهم به شخص آنها اشاره کنم مى نمایم، و اگر بخواهم با علائم آنها را معرفى کنم مى توانم، ولى بخدا قسم من در کار آنان با بزرگوارى رفتار کرده ام.

بعد از همه اینها،خداوند از من راضى نمى شود مگر آنچه در حق على بر من نازل کرده ابلاغ نمایم.

سپس حضرت این آیه را تلاوت فرمودند:«یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک ـ فى حق علیـو إن لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس»،«اى پیامبر برسان آنچه در حق على  از پروردگارت بر تو نازل شده واگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده اى،و خداوند تو را از مردم حفظ مى کند».

۳ـ اعلان رسمى ولایت و امامت دوازده امام(علیه السلام)

اى مردم،این مطلب را درباره او بدانید وبفهمید،و بدانید که خداوند او رابراى شما صاحب اختیار و امامى قرار داده که اطاعتش را واجب نموده است بر مهاجرین و انصار و بر تابعین آنان به نیکى،و بر روستایى و شهرى،و بر عجمى و عربى،و بر آزاد و بنده،و بر بزرگ و کوچک،و بر سفید و سیاه.بر هر یکتا پرستى حکم او اجرا شونده و کلام او مورد عمل و امر او نافذ است.هر کس با او مخالفت کند ملعون است،و هر کس تابع او باشد و او را تصدیق نماید مورد رحمت الهى است.خداوند او را و هر کس را که از او بشنود و او را اطاعت کند آمرزیده است .

اى مردم،این آخرین بارى است که در چنین اجتماعى بپا مى ایستیم،پس بشنوید و اطاعت کنید و در مقابل امر خداوند پروردگارتان سر تسلیم فرود آورید،چرا که خداوند عز و جل صاحب اختیار شما و معبود شما است،و بعد از خداوند رسولش و پیامبرش که شما را مخاطب قرار داده،و بعد از من على صاحب اختیار شما و امام شما به امر خداوند است،و بعد از او امامت در نسل من از فرزندان اوست تا روزى که خدا و رسولش را ملاقات خواهید کرد.

حلالى نیست مگر آنچه خدا و رسولش و آنان(امامان)حلال کرده باشند،و حرامى نیست مگر آنچه خداو و رسولش و آنان(امامان)بر شما حرام کرده باشند. خداوند عز و جل حلال و حرام را به من شناسانده است،و آنچه پروردگارم از کتابش و حلال وحرامش به من آموخته به او سپرده ام .

اى مردم،على را(بر دیگران)فضیلت دهید.هیچ علمى نیست مگر آنکه خداوند آنرا در من جمع کرده است و هر علمى را که آموخته ام در امام المتقین جمع نموده ام،و هیچ علمى نیست مگر آنکه آنرا به على آموخته ام.اوست«امام مبین»که خداوند در سوره یس ذکر کرده است:«و کل شیى ء احصیناه فی إمام مبین»،«و هر چزى را در امام مبین جمع کردیم».

اى مردم،از او(على)بسوى دیگرى گمراه نشوید،و از او روى بر مگردانید و از ولایت او سر باز نزنید.اوست که به حق هدایت نموده و به آن عمل مى کند،و باطل را ابطال نموده و از آن نهى مى نماید،و در راه خدا سرزنش ملامت کننده اى او را مانع نمى شود.

او(على)اول کسى است که به خدا و رسولش ایمان آورد و هیچکس در ایمان به من بر او سبقت نگرفت.اوست که با جان خود در راه رسول خدا فداکارى کرد.اوست که با پیامبر خدا بود در حالى که هیچکس از مردان همراه او خدا را عبادت نمى کرد.اولین مردم در نماز گزاردن،و اول کسى است که با پیامبر خدا بود در حالى که هیچکس از مردان همراه او خدا را عبادت نمى کرد.اولین مردم در نماز گزاردن،و اول کسى است که با من خدا را عبادت کرد.از طرف خداوند به او امر کردم تا در خوابگاه من بخوابد،او هم در حالیکه جانش را فداى من کرده بود در جاى من خوابید.

اى مردم، او را فضیلت دهید که خدا او را فضیلت داده است،و او را قبول کنید که خداوند او را منصوب نموده است.

اى مردم،او از طرف خداوند امام است،و هر کس ولایت او را انکار کند خداوند هرگز توبه اش را نمى پذیرد و او را نمى بخشد.حتمى است بر خداوند که با کسى که با او مخالفت نماید چنین کند و او را به عذابى شدید تا ابدیت وتا آخر روزگار معذب نماید.پس بپرهیزید از اینکه با او مخالفت کنید و گرفتار آتشى شوید که آتشگیره آن مردم وسنگها هستند و براى کافران آماده شده است.

اى مردم،بخدا قسم پیامبران و رسولان پیشین به من بشارت داده اند، و من بخدا قسم خاتم پیامبران و مرسلین و حجت بر همه مخلوقین از اهل اسمانها و زمینها هستم.هر کس در این مطالب شک کند مانند کفر جاهلیت اول کافر شده است.و هر کس در چیزى از این گفتار من شک کند در همه آنچه بر من نازل شده شک کرده است،و هر کس در یکى از امامان شک کند در همه آنان شک کرده است،و شک کننده درباره ما در آتش است.

اى مردم،خداوند این فضیلت را بر من ارزانى داشته که منتى از او بر من و احسانى از جانب او بسوى من است.خدایى جز او نیست.حمد و سپاس از من بر او تا ابدیت و تا آخر روزگار و در هر حال.

اى مردم،على را فضیلت دهید که او افضل مردم بعد از من از مرد و زن است تا مادامى که خداوند روزى را نازل مى کند و خلق باقى هستند.ملعون است ملعون است،مورد غضب است مورد غضب است کسى که این گفتار مرا رد کند و با آن موافق نباشد.بدانید که جبرئیل از جانب خداوند این خبر را براى من آورده است و مى گوید:«هر کس با على دشمنى کند و ولایت او را نپذیرد لعنت و غضب من بر او باد».هر کس ببیند براى فردا چه پیش فرستاده است.از خدا بترسید که با على مخالفت کنید و در نتیجه قدمى بعد از ثابت بودن آن بلغزد،خداوند ازآنچه انجام مى دهید آگاه است.

اى مردم،او(على)«جنب الله»است که خداوند در کتاب عزیزش ذکر کرده و درباره کسى که با او مخالفت کند فرموده است:«ان تقول نفس یا حسرتا على ما فرطت فی جنب الله»،«اى حسرت بر آنچه درباره جنب خداوند تفریط و کوتاهى کردم».

اى مردم،قرآن را تدبر نمائید و آیات آن را بفهمید و در محکمات آن نظر کنید و بدنبال متشابه آن نروید.بخدا قسم، باطن آن را براى شما بیان نمى کند و تفسیرش را برایتان روشن نمى کند مگر این شخصى که من دست او را مى گیرم و او را بسوى خود بالا مى برم و بازوى او را مى گیرم و با دو دستم او را بلند مى کنم و به شما مى فهمانم که«هر کس من صاحب اختیار اویم این على صاحب اختیار او است».و او على بن ابى طالب برادر و جانشین من است،ولایت او از جانب خداوند عز و جل است که بر من نازل کرده است.

اى مردم،على و پاکان از فرزندانم از نسل او ثقل اصغرند و قرآن ثقل اکبر است.هر یک از این دواز دیگرى خبر مى دهد و با آن موافق است.آنها از یکدیگر جدا نمى شوند تا بر سر حوض کوثر بر من وارد شوند. بدانید که آنان امین هاى خداوند بین مردم و حاکمان او در زمین هستند.

بدانید که من ادا نمودم،بدانید که من ابلاغ کردم،بدانید که من شنوانیدم،بدانید که من روشن نمودم،بدانید که خداوند فرموده است و من از جانب خداوند عز و جل مى گویم،بدانید که امیر المؤمنینى جز این برادرم نیست.بدانید که امیر المؤمنین بودن بعد از من براى احدى جز او حلال نیست.

۴ـ معرفى و بلند کردن امیر المؤمنین(علیه السلام) بدست پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)

سپس پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)دستش را بر بازوى على(علیه السلام)زد و آن حضرت را بلند کرد. و این در حالى بود که امیر المؤمنین(علیه السلام) از زمانى که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر فراز منبر آمده بود یک پله پائین تر از مکان حضرت ایستاده بود و نسبت به صورت حضرت به طرف راست مایل بود که گویى هر دو در یک مکان ایستاده اند.

پس پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)با دستش او را بلند کرد و هر دو دست را به سوى آسمان باز نمود و على(علیه السلام)را از جا بلند نمود تا حدى که پاى آن حضرت موازى زانوى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)رسید.سپس فرمود:

اى مردم،این على است برادر من و وصى من و جامع علم من، و جانشین من در امتم بر آنان که به من ایمان آورده اند، و جانشین من در تفسیر کتاب خداوند عز و جل و دعوت به آن، و عمل کننده به آنچه او را راضى مى کند، و جنگ کننده با دشمنان خدا و دوستى کننده بر اطاعت او و نهى کننده از معصیت او. اوست خلیفه رسول خدا، و اوست امیرالمؤمنین و امام هدایت کننده از طرف خداوند، و اوست قاتل ناکثان و قاسطان و مارقان به امر خداوند.

خداوند مى فرماید:«ما یبدل القول لدی»،«سخن در پیشگاه من تغییر نمى پذیرد»، پروردگارا، به امر تو مى گویم:«خداوندا دوست بدار هر کس على را دوست بدارد و دشمن بدار هر کس على را دشمن بدارد.و یارى کن هر کس على را یارى کندو خوار کن هر کس على را خوار کند،و لعنت نما هر کس على را انکار کندو غضب نما بر هر کس که حق على را انکار نماید».

پروردگارا،تو هنگام روشن شدن این مطلب و منصوب نمودن على در این روز این آیه را درباره او نازل کردى:«الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الإسلام دینا» .«و من یبتغ غیر الإسلام دینا فلن یقبل منه و هو فی الآخره من الخاسرین».«امروز دین شما را برایتان کامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را بعنوان دین شما راضى شدم»،«و هر کس دینى غیر از اسلام انتخاب کند هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زیانکاران خواهد بود».پروردگارا، تو را شاهد مى گیرم که من ابلاغ نمودم.

۵ـ تأکید بر توجه امت به مسئله امامت

اى مردم، خداوند دین شما را با امامت او کامل نمود، پس هر کس اقتدا نکند به او و به کسانى که جانشین او از فرزندان من و از نسل او هستند تا روز قیامت و روز رفتن به پیشگاه خداوند عز و جل،چنین کسانى اعمالشان در دنیا و آخرت از بین رفته و در آتش دائمى خواهند بود.عذاب از آنان تخفیف نمى یابد و به آنها مهلت داده نمى شود.

اى مردم،این على است که یارى کننده ترین شما نسبت بمن و سزاوارترین شما به من و نزدیک ترین شما به من و عزیزترین شما نزد من است.خداوند عز و جل و من از او راضى هستیم. هیچ آیه رضایتى در قرآن نازل نشده است مگر درباره او، و هیچگاه خداوند مؤمنین را مورد خطاب قرار نداده مگر آنکه ابتدا او مخاطب بوده است،و هیچ آیه مدحى در قرآن نیست مگر درباره او، و خداوند در سوره«هل اتى على الإنسان…»شهادت به بهشت نداده مگر براى او و این سوره را درباره غیر او نازل نکرده و با این سوره جز او را مدح نکرده است.

اى مردم،او یارى دهنده دین خدا و دفاع کننده از رسول خدا است،و اوست با تقواى پاکیزه هدایت کننده هدایت شده.پیامبرتان بهترین پیامبر و وصیتان بهترین وصى و فرزندان او بهترین اوصیاء هستند.

اى مردم،نسل هر پیامبرى از صلب خود او هستند ولى نسل من از صلب امیر المؤمنین على است .

اى مردم،شیطان آدم را با حسد از بهشت بیرون کرد.مبادا به على حسد کنید که اعمالتان نابود شود و قدم هایتان بلغزد.آدم بخاطر یک گناه بزمین فرستاده شد در حالی که انتخاب شده خداوند عز و جل بود،پس شما چگونه خواهید بود در حالی که شمائید و در بین شما دشمنان خدا هستند .

بدانید که با على دشمنى نمى کند مگر شقى و با على دوستى نمى کند مگر با تقوى، و به او ایمان نمى آورد مگر مؤمن مخلص. بخدا قسم درباره على نازل شده است سوره«و العصر»:«بسم الله الرحمان الرحیم، و العصر،ان الإنسان لفی خسر»،«قسم به عصر،انسان در زیان است» مگر على که ایمان آورد و به حق و صبر توصیه کرد.

اى مردم،من خدا را شاهد گرفتم و رسالتم را به شما ابلاغ نمودم،و بر عهده رسول جز ابلاغ روشن چیزى نیست.اى مردم از خدا بترسید آنطور که باید ترسید و از دنیا نروید مگر آنکه مسلمان باشید.

۶ـ اشاره به کارشکنی هاى منافقین

اى مردم،«ایمان آورید به خدا و رسولش و به نورى که همراه او نازل شده است،قبل از آنکه هلاک کنیم وجوهى را و آن صورتها را به پشت بر گردانیم یا آنان را مانند اصحاب سبت لعنت کنیم». بخدا قسم، از این آیه قصد نشده است مگر قومى از اصحابم که آنان را به اسم و نسبشان مى شناسم ولى مأمورم که از آنان پرده پوشى کنم.پس هر کس عمل کند مطابق آنچه در قلبش از حب یا بغض نسبت به على مى یابد.

اى مردم،نور از جانب خداوند عز و جل در من نهاده شده و سپس در على بن ابى طالب و بعد در نسل او تا مهدى قائم که حق خداوند و هر حقى که براى ما باشد مى گیرد،چرا که خداوند عز و جل ما را بر کوتاهى کنندگان و بر معاندان و مخالفان و خائنان و گناهکاران و ظالمان و غاصبان از همه عالمیان حجت قرار داده است.

اى مردم،شما را مى ترسانم و انذار مى نمایم که من رسول خدا هستم و قبل از من پیامبران بوده اند،آیا اگر من بمیرم یا کشته شوم شما عقب گرد مى نمائید؟هر کس به عقب برگردد به خدا ضررى نمى رساند،و خدا بزودى شاکرین و صابرین را پاداش مى دهد.بدانید که على است توصیف شده به صبر و شکر و بعد از او فرزندانم از نسل او چنین اند.

اى مردم،با اسلامتان بر من منت مگذارید،بلکه بر خدا منت نگذرارید، که اعمالتان را نابود مى نماید و بر شما غضب مى کند و شما را به شعله اى از آتش و مس (گداخته) مبتلا مى کند،پروردگار شما در کمین است.

اى مردم،بعد از من امامانى خواهند بود که به آتش دعوت مى کنند و روز قیامت کمک نمى شوند .اى مردم،خداوند و من از آنان بیزار هستیم.اى مردم،آنان و یارانشان و تابعینشان و پیروانشان در پائین ترین درجه آتش اند و چه بد است جاى متکبران. بدانید که آنان«اصحاب صحیفه»هستند،پس هر یک از شما در صحیفه خود نظر کند.

راوى مى گوید:وقتى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)نام«اصحاب صحیفه»را آورد اکثر مردم منظور حضرت از این کلام را نفهمیدند و برایشان سؤال انگیز شد و فقط عده کمى مقصود حضرت را فهمیدند.

اى مردم،من امر خلافت را بعنوان امامت و وراثت آن در نسل خودم تا روز قیامت به ودیعه مى سپارم،و من رسانیدم آنچه مأمور به ابلاغش بودم تا حجت باشد بر حاضر و غائب و بر همه کسانى که حضور دارند یا ندارند،بدنیا آمده اند یا نیامده اند.پس حاضران به غائبان و پدران به فرزندان تا روز قیامت برسانند.

و بزودى امامت را بعد از من بعنوان پادشاهى و با ظلم و زور مى گیرند.خداوند غاصبین و تعدى کنندگان را لعنت کند.و در آن هنگام استـاى جن و انسـکه مى ریزد براى شما آنکه باید بریزد و مى فرستد بر شما شعله اى از آتش و مس(گداخته)و نمى توانید آنرا از خود دفع کنید .

اى مردم،خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد کرد تا آنکه خبیث را از پاکیزه جدا کند،و خداوند شما را بر غیب مطلع نمى کند.

اى مردم،هیچ سرزمین آبادى نیست مگر آنکه در اثر تکذیب(اهل آن آیات الهى را)خداوند قبل از روز قیامت آنها را هلاک خواهد کرد و آنرا تحت حکومت حضرت مهدى خواهد آورد،و خداوند و عده خودرا عملى مى نماید.

اى مردم،قبل از شما اکثر پیشینیان هلاک شدند،و خداوند آنها را هلاک نمود و اوست که آیندگان را هلاک خواهد کرد.خداى تعالى مى فرماید«ألم نهلک الأولین،ثم نتبعهم الاخرین،کذلک نفعل بالمجرمین،و یل یومئذ للمکذبین»،«آیا ما پیشینیان را هلاک نکردیم؟آیا در پى آنان دیگران را نفرستادیم؟ما با مجرمان چنین مى کنیم.واى برمکذبین در آن روز».

اى مردم،خداوند مرا امر و نهى نموده است،و من هم به امر الهى على را امر و نهى نموده ام،و علم امر و نهى نزد اوست.پس امر او را گوش دهید تا سلامت بمانید،و او را اطاعت کنید تا هدایت شوید و نهى او را قبول کنید تا در راه درست باشید،و به سوى مقصد ومراد او بروید و راههاى بیگانه،شما را از راه او منحرف نکند.

۷ـ پیروان اهل بیت(علیه السلام)و دشمنان ایشان

اى مردم،من راه مستقیم خداوند هستم که شما را به تبعیت آن امر نموده،و سپس على بعد از من،و سپس فرزندانم از نسل او که امامان هدایت اند،به حق هدایت مى کنند و بیارى حق به عدالت رفتار مى کنند.

سپس حضرت چنین خواندند:«بسم الله الرحمان الرحیم،الحمد لله رب العالمین…»تا آخر سوره حمد و سپس فرمودند:

این سوره درباره من نازل شده،و بخدا قسم درباره ایشان(امامان)نازل شده است.بطور عموم شامل آنهاست و بطور خاص درباره آنان است.ایشان دوستان خدایند که ترسى بر آنان نیست و محزون نمى شوند،بدانید که حزب خداوند غالب هستند.

بدانید که دشمنان ایشان سفهاء گمراه و برادران شیاطین اند که اباطیل را از روى غرور به یکدیگر مى رسانند.

بدانید که دوستان ایشان(اهل بیت)کسانى اند که خداوند در کتابش آنان را یاد کرده و فرموده است:«لا تجد قوما یؤمنون بالله و الیوم الآخر یوادون من حاد الله و رسوله و لو کانوا آبائهم او ابنائهم او إخوانهم او عشیرتهم،اولئک کتب فی قلوبهم الایمان…»تا آخر آیه،«نمى یابى قومى را که به خدا و روز قیامت ایمان آورده باشند،و در عین حال با کسانى که با خدا و رسولش ضدیت دارند روى دوستى داشته باشند،اگر چه پدرانشان یا فرزندانشان یا برادرانشان یا فامیلشان باشند.آنان اند که ایمان در قلوبشان نوشته شده است…»

بدانید که دوستان ایشان(اهل بیت)کسانى اند که خداوند عز و جل آنان را توصیف کرده و فرموده است:«الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الأمن و هم مهتدون»«کسانى که ایمان آورده اند و ایمانشان را با ظلم نپوشانده اند،آنان اند که بر ایشان امان است و آنان هدایت یافتگان اند».

بدانید که دوستان ایشان کسانى اند که ایمان آورده اند و به شک نیفتاده اند.

بدانید که دوستان ایشان کسانى اند که با سلامتى و در حال امن وارد بهشت مى شوند و ملائکه با سلام به ملاقات آنان مى آیند و مى گویند:«سلام بر شما پاکیزه شدید،پس براى همیشه داخل بهشت شوید».

بدانید که دوستان ایشان کسانى هستند که بهشت براى آنان است و در آن بدون حساب روزى داده مى شوند.

بدانید که دشمنان ایشان (اهل بیت) کسانى اند که به شعله هاى آتش وارد مى شوند،بدانید که دشمنان ایشان کسانى اند که از جهنم در حالى که مى جوشد صداى وحشتناکى مى شوند و شعله کشیدن آنرا مى بینند.

بدانید که دشمنان ایشان کسانى اند که خداوند درباره آنان فرموده است«کلما دخلت امه لعنت اختها…»تا آخر آیه،«هر گروهى که داخل(جهنم)مى شود همتاى خود را لعنت مى کند…».

بدانید که دشمنان ایشان کسانى اند که خداوند عز و جل مى فرماید:

«کلما القى فیها فوج سألهم خزنتها الم یأتکم نذیر،قالوا بلى قد جاءنا نذیر فکذبنا و قلنا ما نزل الله من شیى ء،ان انتم الا فی ضلال کبیر… فسحقا لأصحاب السعیر»،«هر گاه گروهى(از ایشان)را در جهنم مى اندازند خزانه داران دوزخ از ایشان مى پرسند:آیا ترساننده اى براى شما نیامد؟مى گویند:بلى،براى ما نذیر و ترساننده آمد ولى ما او را تکذیب کردیم و گفتیم:خداوند هیچ چیز نازل نکرده است،و شما در گمراهى بزرگ هستید…پس دور باشند اصحاب آتش».

بدانید که دوستان ایشان(اهل بیت)کسانى هستند که در پنهانى از پروردگارشان مى ترسند و براى آ نان مغفرت و اجر بزرگ است.

اى مردم،چقدر فاصله است بین شعله هاى آتش و بین اجر بزرگ!اى مردم،دشمن ما کسى است که خداوند او را مذمت و لعنت نموده،و دوست ما آن کسى است که خداوند او را مدح نموده و دوستش بدارد.

اى مردم،بدانید که من نذیر و ترساننده ام و على هدایت کننده است.

اى مردم،من پیامبرم و على جانشین من است.

اى مردم،بدانید که من پیامبرم و على امام و وصى بعد از من است،و امامان بعد از او فرزندان او هستند.بدانید که من پدر آنانم و آنها از صلب او بوجود مى آیند.

۸ـ حضرت مهدى عجل الله فرجه

بدانید که آخرین امامان،مهدى قائم از ماست.اوست غالب بر ادیان،اوست انتقام گیرنده از ظالمین،اوست فاتح قلعه ها و منهدم کننده آنها،اوست غالب بر هر قبیله اى از هل شرک و هدایت کننده آنان.

بدانید که اوست گیرنده انتقام هر خونى از اولیاء خدا.اوست یارى دهنده دین خدا.

بدانید که اوست استفاده کننده از دریایى عمیق.اوست که هر صاحب فضیلتى را بقدر فضلش و هر صاحب جهالتى را بقدر جهلش نشانه مى دهد.اوست انتخاب شده و اختیار شده خداوند.اوست وارث هر عملى و احاطه دارنده به هر فهمى.

بدانید که اوست خبر دهنده از پروردگارش، و بالابرنده آیات الهى.اوست هدایت یافته محکم بنیان.اوست که کارها به او سپرده شده است.

اوست که پیشینیان به او بشارت داده اند،اوست که بعنوان حجت باقى مى ماند و بعد از او حجتى نیست.هیچ حقى نیست مگر همراه او،و هیچ نورى نیست مگر نزد او.

بدانید او کسى است که غالب بر او نیست و کسى بر ضد او کمک نمى شود.اوست ولى خدا در زمین و حکم کننده او بین خلقش و امین او بر نهان و آشکارش.

۹ـ مطرح کردن بیعت

اى مردم،من برایتان روشن کردم و به شما فهمانیدم،و این على است که بعد از من به شما مى فهماند.

بدانید که من بعد از پایان خطابه ام شما را به دست دادن با من بعنوان بیعت با او و اقرار به او،و بعد از من به دست دادن با خود او فرا مى خوانم.

بدانید که من با خدا بیعت کرده ام و على با من بیعت کرده است،و من از جانب خداوند براى او از شما بیعت مى گیرم(خداوند مى فرماید:)«ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله،ید الله فوق ایدیهم،فمن نکث فانما ینکث على نفسه،و من أوفى بما عاهد علیه الله فسیؤتیه اجرا عظیما»،«کسانى که با تو بیعت مى کنند در واقع با خدا بیعت مى کنند،دست خداوند بر روى دست آنان است.پس هر کس بیعت را بشکند این شکستن بر ضرر خود اوست،و هر کس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظیمى عنایت خواهد کرد».

۱۰ـ حلال و حرام،واجبات و محرمات

اى مردم،حج و عمره از شعائر الهى هستند،(خداوند مى فرماید:)«فمن حج البیت او اعتمر فلا جناح علیه ان یطوف بهما»تا آخر آیه،«پس هر کس به خانه خدا بعنوان حج یا عمره بیاید براى او اشکالى نیست که بر صفا و مروه بسیار طواف کند».

اى مردم،به حج خدا بروید.هیچ خاندانى به خانه خدا وارد نمى شوند مگر آنکه مستغنى مى گردند و شاد مى شوند،وء هیچ خاندانى آنرا ترک نمى کنند مگر آنکه منقطع مى شوند و فقیر مى گردند .اى مردم،هیچ مؤمنى در موقف(عرفات،مشعر،منى)وقوف نمى کند مگر آنکه خداوند گناهان گذشته او را تا آن وقت مى آمرزد،و هر گاه که حجش پایان یافت اعمالش را از سر مى گیرد.

اى مردم،حاجیان کمک مى شوند و آنچه خرج مى کنند به آنان بر مى گردد،و خداوند جزاى محسنین را ضایع نمى نماید.

اى مردم،با دین کامل و با تفقه و فهم به حج خانه خدا بروید و از آن مشاهد مشرفه جز با توبه و دست کشیدن از گناه بر مگردید.

اى مردم،نماز را بپا دارید و زکات را بپردازید همان طور که خداوند عز و جل به شما فرمان داده است و اگر زمان طویلى بر شما گذشت و کوتاهى نمودید یا فراموش کردید،على صاحب اختیار شما است و براى شما بیان مى کند،او که خداوند عز و جل بعد از من بعنوان امین بر خلقش او را منصوب نموده است.او از من است و من از اویم.

او و آنانکه از نسل من اند از آنچه سؤال کنید به شما خبر مى دهند و آنچه را نمى دانید براى شما بیان مى کنند.

بدانید که حلال و حرام بیش از آن است که من همه آنها را بشمارم و معرفى کنم و بتوانم در یک مجلس به همه حلالها دستور دهم و از همه حرامها نهى کنم.پس مأمورم که از شما بیعت بگیرم و با شما دست بدهم بر اینکه قبول کنید آنچه از طرف خداوند عز و جل درباره امیر المؤمنین على و جانشینان بعد از او آورده ام که آنان از نسل من و اویند،(و آن موضوع)امامتى است که فقط در آنها بپا خواهد بود،و آخر ایشان مهدى است تا روزى که خداى مدبر قضا و قدر را، ملاقات کند.

اى مردم،هر حلالى که شما را بدان راهنمایى کردم و هر حرامى که شما را از آن نهى نمودم،هرگز از آنها برنگشته ام و تغییر نداده ام.این مطلب را بیاد داشته باشید و آنرا حفظ کنید و به یکدیگر سفارش کنید،و آنرا تبدیل نکنید و تغییر ندهید.

من سخن خود را تکرار مى کنم:نماز را بپا دارید و زکات را بپردازید و به کار نیک امر کنید و از منکرات نهى نمائید.

بدانید که بالاترین امر به معروف آنست که سخن مرا بفهمید و آنرا به کسانى که حاضر نیستند برسانید و او را از طرف من به قبولش امر کنید و از مخالفتش نهى نمائید،چرا که این دستورى از جانب خداوند عز و جل و از نزد من است،و هیچ امر به معروف و نهى از منکرى نمى شود مگر با امام معصوم.

اى مردم،قرآن به شما مى شناساند که امامان بعد از على فرزندان او هستند و من هم به شما شناساندم که آنان از نسل من و از نسل اویند.

آنجا که خداوند در کتابش مى فرماید:«و جعلها کلمه باقیه فی عقبه»،«آن(امامت)را بعنوان کلمه باقى در نسل او قرار داد»،و من نیز به شما گفتم:«اگر به آن دو(قرآن و اهل بیت)تمسک کنید هرگز گمراه نمى شوید».

اى مردم،تقوى را تقوى را.از قیامت بر حذر باشید همانگونه که خداى عز و جل فرموده:«إن زلزله الساعه شیى ء عظیم»،«زلزله قیامت شیئ عظیمى است».

مرگ و معاد و حساب و ترازوهاى الهى و حسابرسى در پیشگاه رب العالمین و ثواب و عقاب را بیاد آورید.هر کس حسنه با خود بیاورد طبق آن ثواب داده مى شود،و هر کس گناه بیاورد در بهشت او را نصیبى نخواهد بود.

۱۱ـ بیعت گرفتن رسمى

اى مردم،شما بیش از آن هستید که با یک دست و در یک زمان با من دست دهید،و پروردگارم مرا مأمور کرده است که از زبان شما اقرار بگیرم در باره آنچه منعقد نمودم براى على امیر المؤمنین و امامانى که بعد از او مى آیند و از نسل من و اویند،چنانکه بشما فهماندم که فرزندان من از صلب اویند.

پس همگى چنین بگوئید:

«ما شنیدیم و اطاعت مى کنیم و راضى هستیم و سر تسلیم فرود مى آوریم درباره آنچه از جانب پروردگار ما و خودت بما رساندى درباره امر امامت اماممان على امیر المؤمنین و امامانى که از صلب او بدنیا مى آیند.بر این مطلب با قلبهایمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بیعت مى کنیم.بر این عقیده زنده ایم و با آن مى میریم و(روز قیامت)با آن محشور مى شویم.تغییر نخواهیم داد و تبدیل نمى کنیم و شک نمى کنیم و انکار نمى نمائیم و تردید به دل راه نمى دهیم و از این قول بر نمى گردیم و پیمان را نمى شکنیم.

تو ما را به موعظه الهى نصیحت نمودى درباره على امیر المؤمنین و امامانى که گفتى بعد از او از نسل تو و فرزندان اویند،یعنى حسن و حسین و آنانکه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است.

پس براى آنان عهد و پیمان از ما گرفته شد،از قلبهایمان و جانهایمان و زبانهایمان و ضمائرمان و دستهایمان.هر کس توانست با دست بیعت مى نماید و گر نه با زبانش اقرار مى کند.هرگز در پى تغییر این عهد نیستیم و خداوند(در این باره)از نفسهایمان دگرگونى نبیند.

ما این مطالب را از قول تو به نزدیک و دور از فرزندانمان و فامیلمان مى رسانیم،و خدا را بر آن شاهد مى گیریم.خداوند در شاهد بودن کفایت مى کند و تو نیز بر این اقرار ما شاهد هستى».

اى مردم،چه مى گوئید؟خداوند هر صدایى را و پنهانى هاى هر کسى را مى داند.پس هر کس هدایت یافت بنفع خودش است و هر کس گمراه شد به ضرر خودش گمراه شده است،و هر کس بیعت کند با خداوند بیعت مى کند،دست خداوند بر روى دست آنها(بیعت کنندگان)است.

اى مردم،با خدا بیعت کنید و با من بیعت نمائید و با على امیر المؤمنین و حسن و حسین و امامان از ایشان در دنیا و آخرت،بعنوان امامتى که در نسل ایشان باقى است بیعت کنید .خداوند غدر کنندگان(بیعت شکنان)را هلاک و وفاداران را مورد رحمت قرار مى دهد.و هر کس بیعت را بشکند به ضرر خویش شکسته است،و هر کس به آنچه با خدا پیمان بسته وفا کند خداوند به او اجر عظیمى عنایت مى فرماید.

اى مردم،آنچه به شما گفتم بگوئید(تکرار کنید)،و به على بعنوان«امیر المؤمنین»سلام کنید و بگوئید«شنیدیم و اطاعت کردیم،پروردگارا مغفرت تو را مى خواهیم و بازگشت بسوى توست» .و بگوئید:«حمد و سپاس خداى را که ما را به این هدایت کرد،و اگر خداوند هدایت نمى کرد ما هدایت نمى شدیم…».

اى مردم،فضائل على بن ابى طالب نزد خداوندـکه در قرآن آنرا نازل کرده  بیش از آن است که همه را در یک مجلس بشمارم،پس هر کس درباره آنها بشما خبر داد و معرفت آنرا داشت او را تصدیق کنید.

اى مردم،هر کس خدا و رسولش و على و امامانى را که ذکر کردم اطاعت کند به رستگارى بزرگ دست یافته است.

اى مردم،کسانى که براى بیعت با او و قبول ولایت او و سلام کردن بعنوان«امیر المؤمنین»با او،سبقت بگیرند آنان رستگارانند و در باغهاى نعمت خواهند بود.

اى مردم،سخنى بگوئید که بخاطر آن خداوند از شما راضى شود،و اگر شما و همه کسانى که در زمین هستند کافر شوند بخدا ضررى نمى رسانند.

خدایا،بخاطر آنچه ادا کردم و امر نمودم مؤمنین را بیامرز،و بر منکرین که کافرند غضب نما،و حمد و سپاس مخصوص خداوند عالم است.

منبع :محمد باقر انصارى خطابه غدیر ص ۵۵

فلسفه فقر ظاهرى غالب پیامبران

چرا غالب پیامبران از مادیات محروم بودند؟

آیه ۱۰ سوره فرقان، این اعتقاد کفار را که پیامبر(ص)، اگر فرشته نیست لااقل باید از اشراف باشد، را اینگونه پاسخ می دهد که؛ خدا می تواند بهتر از آنچه فکر می کنند هم برای پیامبران فراهم کند ولی آنها باید مثل افراد عادى، مستضعفان و محرومان باشند، تا بتوانند پناهگاهى براى همه انسانها باشند و ایمان مردم به ایشان، به خاطر علاقه به هدف آنان باشد نه به خاطر ترس از قدرت و شوکت آنها و یا به واسطه میل و طمع به مادیات آنها.

از جمله اعتقاداتى که مردم عصر جاهلیت داشتند این بود که: پیامبر(صلى الله علیه وآله) اگر فرشته نیست و فرشته اى هم همراه او نیست، لااقل باید آدم فقیرى نباشد، مانند یک کشاورز مرفّه، باغى در اختیارش باشد که از آن زندگى خود را تأمین کند! اما متأسفانه او فاقد همه این امور است و باز هم مى گوید پیغمبرم!!
و در پایان نتیجه گیرى مى کردند که: این ادعاى بزرگ او، در چنین شرایطى دلیل بر آن است که: عقل سالمى ندارد!.
خداى متعال در آیه ۱۰ سوره «فرقان» روى سخن را به پیامبر(صلى الله علیه وآله) کرده ـ به عنوان تحقیر سخنان آنها، و این که قابل جواب گوئى نیست ـ مى فرماید: (بزرگ و پر برکت است خدائى که اگر بخواهد، براى تو بهتر از آنچه اینها مى گویند قرار مى دهد، باغ هائى که از زیر درختانش نهرها جارى باشد، و نیز اگر بخواهد براى تو قصرهاى مجللى قرار مى دهد)؛ «تَبارَکَ الَّذِی إِنْ شاءَ جَعَلَ لَکَ خَیْراً مِنْ ذلِکَ جَنّات تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ وَ یَجْعَلْ لَکَ قُصُوراً».
مگر باغ ها و قصرهاى دیگران را چه کسى به آنها داده؟ جز خدا!
اصولاً چه کسى این همه نعمت و زیبائى را در این عالم آفریده؟ جز پروردگار!
آیا براى چنین خداوند قادر و منّانى، ممکن نیست بهتر از اینها را در اختیار تو بگذارد؟!
ولى، او هرگز نمى خواهد مردم، شخصیت تو را در مال، ثروت، قصر و باغ بدانند، و از ارزش هاى واقعى غافل شوند!.
او مى خواهد زندگى تو همانند افراد عادى، مستضعفان و محرومان باشد، تا بتوانى پناهگاهى براى همه اینها، و براى عموم مردم باشى.
اما چرا مى گوید: باغ ها و قصرهائى بهتر از آن که آنان مى خواستند، زیرا «گنج» به تنهائى مشکل گشا نیست، بلکه باید پس از زحمات زیاد تبدیل به باغ ها و قصور شود، از این گذشته آنها مى گفتند تو باغى داشته باشى که زندگیت را تأمین کند، اما قرآن مى گوید: خدا مى تواند باغ ها و قصرها براى تو قرار دهد، اما هدف از بعثت و رسالت تو چیز دیگرى است.
در «خطبه قاصعه» از «نهج البلاغه» بیان رسا و گویائى در این زمینه آمده است: آنجا که امام(علیه السلام) مى فرماید:
«موسى بن عمران با برادرش (هارون) بر فرعون وارد شدند، در حالى که لباس هاى پشمین به تن داشتند، و در دست هر کدام عصائى بود، با او شرط کردند ـ که اگر تسلیم فرمان پروردگار شوى ـ حکومت و ملکت باقى مى ماند، و عزت و قدرتت دوام مى یابد، اما او گفت:
آیا از این دو تعجب نمى کنید؟ که با من شرط مى کنند، بقاء ملک و دوام عزتم بستگى به خواسته آنها داشته باشد، در حالى که خودشان فقر و بیچارگى از سر و وضعشان مى بارد (اگر راست مى گویند) چرا دستبندهائى از طلا به آنها داده نشده است؟
این سخن را فرعون به خاطر بزرگ شمردن طلا، و جمع آورى آن و تحقیر پشم و پوشیدن آن گفت.
ولى اگر خدا مى خواست، هنگام مبعوث ساختن پیامبرانش، درهاى گنج ها، معادن طلا و باغ هاى خرم و سرسبز را به روى آنان بگشاید، مى گشود.
و اگر مى خواست پرندگان آسمان و حیوانات وحشى زمین را همراه آنان گسیل دارد، مى داشت.
اگر این کار را مى کرد، امتحان از میان مى رفت، پاداش و جزاء بى اثر مى شد، وعده و وعیدهاى الهى بى فایده مى گردید، و براى پذیرندگان، اجر و پاداش آزمودگان واجب نمى شد، و مؤمنان استحقاق ثواب نیکوکاران را نمى یافتند، و اسماء و نام ها با معانى خود همراه نبودند،…
اما خداوند پیامبران خویش را از نظر عزم و اراده، قوى، و از نظر ظاهر، فقیر و ضعیف قرار داد، ولى توأم با قناعتى که قلب ها و چشم ها را پر از بى نیازى مى کرد، هر چند فقر ظاهرى آنها چشم ها و گوش ها را از ناراحتى مملوّ مى ساخت.
اگر پیامبران داراى آنچنان قدرتى بودند، کسى خیال مخالفت با آنان را نمى کرد، توانائى و عزتى داشتند که هرگز مغلوب نمى شدند و سلطنت و شوکتى دارا بودند که همه چشم ها به آنان دوخته مى شد و از راه هاى دور، بار سفر به سوى آنان مى بستند، متکبران سر تعظیم در برابرشان فرود مى آوردند و اظهار ایمان مى نمودند.
اما این ایمان، به خاطر علاقه به هدف آنان نبود، بلکه به خاطر ترسى که بر آنها چیره مى شد، و یا به واسطه میل و علاقه اى که به مادیات آنها داشتند انجام مى گرفت، و در این صورت در نیت هاى آنها خلوص یافت نمى شد و غیر از خدا در اعمالشان شرکت داشت».(۱)، (۲)

 ۱. خطبه ۱۹۲ «نهج البلاغه» (خطبه قاصعه).

۲. تفسیر نمونه، آیت الله العظمی مکارم شیرازی، دار الکتب الإسلامیه، چاپ بیست و پنجم، ج ۱۵، ص ۴۳.

قرآن و جلوه هاى عزّت و آزادگى در نهضت امام حسین (علیهاالسلام)

اشاره:

عاشورا نمادی عزت و سربلندی است که درس آزادگی به همه بشر به ویژه مسلمانان می آموزد. در این نهضت فرزند رسول خدا(صلی‌الله علیه و اله) برای نجات اسلام از تحریف در مقابل دشمنان اسلام و حکومت ظلم و طاغوت قیام کرد و با شهادت خود و یاران و اسارت خانوده پاک رسول خدا جهان انسانیت را بیدار نمود. و با این عمل خود آزادگی و حریت را به مردم دنیا نشان داد و جز خدای متعال کسی دیگر را ارباب خود ندانسته و عزت ابدی را با بندگی خداوند نصیب خود و یارانش گردانید. در این نوشته جلوه از عزت و آزادگی در نهضت امام حسین (علیه‌السلام) بازگو شده است.

مفهوم «عزّت» در فرهنگ واژه شناسان

واژه «عزّت» و بزرگ منشى در فرهنگ واژه شناسان به معنى عزیز، دوست داشتنى، گرامى، نیرومند، بى نظیر[۱]، کمیاب، نایاب،[۲] ارجمند، ارجدار، سخت، گران و دشوار، انجام ناشدنى، غیرقابل نفوذ و شکست ناپذیر آمده،[۳] و نیز وصف و حالتى است که اگر در دنیاى وجود انسان راه یافت و فرد، جامعه و تشکیلاتى حقیقت عزّبه آن گوهر گرانبها و زندگی ساز آراسته گردید، آن حالت اجازه مقهور شدن و تن سپردن به ذلّت و فرومایگى را به او نمی دهد، و وى را در برابر مشکلات، موانع رشد، دشواری هاى طاقت فرسا، دشمنان ددمنش، فراز و نشیبهاى تند و سخت و انواع وسوسه ها و دمدمه هاى ویرانگر و لغزاننده، شکست ناپذیر و بیمه می سازد.

اصل این واژه و مفهوم آن از ریشه «عَزاز» (زمین سخت و نفوذ ناپذیر) گرفته شده؛ به همین جهت هنگامى که گفته می شود:

«اَرْضٌ عَزازٌ»؛ منظور زمین سخت و نفوذ ناپذیر است، و آن گاه که گفته می شود: «تَعَزَّزَ اللَّحْمُ» منظور این است که:

«گوشت، در بازار به گونهاى کمیاب و یا نایاب شده است، که نمی توان به آن دست یافت».[۴]

با این بیان شاید بتوان گفت که این واژه در اصل به مفهوم صلابت، و شکست ناپذیرى آمده، آن گاه به تناسب ریشه و از باب توسعه در به کارگیرى معانى دیگر، به مفهوم عزیز، ارجمند، نایاب، توانا، و حتى تعصب، خود بزرگ پندارى در برابر حق و حق ناپذیرى نیز به کار رفته است.

قرآن و کاربرد این واژه

در آیات قرآن نیز واژه «عزّت» و مشتقات آن در این معانى و مفاهیم به کار رفته است: ۱ـ عزیز و ارجمند، در برابر ذلیل و بی ارج و بها:

«فَلَمّا دَخَلُوا عَلَیْهِ قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ»[۵]
«پس هنگامى که برادران یوسف بر او وارد شدند، گفتند:

هان اى عزیز! … .»[۶]

  ۲ـ سرفراز و پرصلابت، دربرابر فروتن و نرمخو: «یَا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دینِهِ فَسَوْفَ یِاْتِى اللّهُ بِقَوْم یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ اَذِلَّه عَلَى الْمُؤْمِنینَ اَعِزَّه عَلَى الْکافِرینَ» [۷]

«اى کسانى که ایمان آورده اید! هر کس از شما از دین و آیین خویش برگردد به خدا زیانى نمی رساند، چرا که به زودى خدا گروهى را خواهد آورد که آنان را دوست می دارد و آنان نیز او را دوست می دارند؛ با مردم با ایمان و قانونگرا فروتن و نرم خو هستند، و بر کفرگرایان و قانون ستیزان پرصلابت و سرفراز.»

۳ـ نیرومندتر و پرتوانتر، در برابر ناتوانتر و زبونتر: «اَنَا اَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ اَعَزُّ نَفَراً»[۸]

«دارایى من از تو افزونتر است و از نظر شمار نفرات نیز از تو پرتوانترم.»

۴ـ غالب و چیره، در برابر مغلوب و شکست پذیر:

«إِنَّ هَذَا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَهً وَلِیَ نَعْجَهٌ وَاحِدَهٌ فَقَالَ أَکْفِلْنِیهَا وَعَزَّنِی فِی الْخِطَابِ»[۹]

«این برادر من است.

او نود و نه عدد میش دارد، و من تنها یک میش دارم، امّا او می گوید: آن را هم به من واگذار کن؛ و در سخنورى بر من چیره شده است.»

۵ـ شکوه و شکست ناپذیرى: «اَیَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّهَ فَاِنَّ الْعِزَّهَ لِلّهِ جَمیعاً»[۱۰]

«… آیا اینان به راستى سرافرازى و پیروزمندى را نزد حق ناپذیران می جویند؟! این پندارى بى اساس است! چرا که پیروزمندى و سرافرازى یکسره از آن خدا و نزد اوست.»

۶ـ سخت و دشوار: «لَقَدْ جآءَکُم رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ …»[۱۱]

«بی تردید براى شما پیامبرى از خودتان آمد که بر او گران است شما در رنج و دشوارى بیفتید … .»

۷ـ عزیزتر و ارجمندتر:«قالَ یا قَوْمِ اَرَهْطى اَعَزُّ عَلَیْکُمْ مِّنَ اللّهِ …»[۱۲]

«هان اى قوم من! عشیره کوچک من بر شما از خدا عزیزتر است که فرمان او را پشت سر خویش افکنده و او را از یاد برده اید؟»

۸ـ تعصب و سرکشى و حق ناپذیرى: «بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا فِى عِزَّه وَ شِقاق»[۱۳]

«آنان که کفر ورزیدند در سرکشى و ستیزه اند.»

با این بیان، واژه «عزّت» به تناسب مفهوم اصلی اش ـ که سختى و نفوذ ناپذیرى است ـ گاه در سرکشى و حق ناپذیرى نیز به کار رفته است، که در این صورت، به بیان «راغب» با این واژه، گاه ستایش می گردد و گاه نکوهش.

عزت و آزادگى

واژه «عزّت» در فرهنگ قرآن و عترت به مفهوم اوج گرفتن به مرحله توانمندى معنوى و اخلاقى و عظمت روح و توسعه شخصیت و آراستگى به مهر و مدارا و صلابت و شکست ناپذیرى روان در برابر باطل و بیداد آمده است.

این قدرت شگرف و شکست ناپذیر، در مرحله نخست از ژرفاى جان انسانِ خودساخته سرچشمه می گیرد و پس از سربرآوردن از رویشگاه خویش، به تدریج در کران تا کران اندیشه و عقیده، زبان و قلم، دست و دیده، گفتار و کردار و برنامه ها و هدفها و روش زندگى او تجلى می یابد و آن گاه به او عظمت و شکوه و معنویت و مهر و مدارا و شکست ناپذیرى می بخشد.

کسى که به این ویژگى انسانى و معنوى آراسته شود، از سویى به راستى تجسم اخلاص وپاکى، حقگرایى و حق پذیرى، فروتنى و بردبارى، صلحجویى و مدارا در ابعاد گوناگون زندگى می شود و در همان حال خود را فراتر از برده منشى و دنباله روى، فراتر از بافتن و شنیدن چاپلوسی ها و ستایشهاى چندش آور و لقبهاى پوشالى و پرطمطراق، فراتر از فرمانبرداری هاى چاکرم نشانه و اهان تآمیز می خواهد.

به مرحلهاى اوج می گیرد و خود را عزیز می دارد که نه در برابر زر و زور، نفوذ مى پذیرد و نه در برابر نیرنگ و فریب؛ نه بیداد و ناروا را تحمل و نه آن را به دیگران تحمیل مى کند و نه می تواند نظاره گر اسارت مردمى در چنگال این آفتهاى عزّت کش و ذلّت بار باشد و دم فرو بندد.

آرى، حقیقت عزّت و آزادگى پذیرش مدیریت خِرَد و وجدان بر جان و جامعه و رعایت مقررات و حقوق مردم است، نه انبوهى شعر و شعار بدون عمل و فرصت سوز.

امیرمؤمنان عزّت و آزادگى واقعى را تواضع و فروتنى در برابر حق و عدالت می نگرد: «اَلْعِزُّ اَنْ تذِّلَ لِلْحَقِّ اِذا لَزِمَکَ.»[۱۴]

امام صادق(علیه السلام) فرمودند: «شَرَفُ الْمُؤْمِنِ قِیامُهُ بِاللَّیلِ وَ عِزُّهُ کَفُّ الأذْى عَنِ النّاسِ.»[۱۵]

«شرف انسان در شب زنده دارى اوست و کرامت و آزادگی اش در عدالت و دست نگاه داشتن از آزار مردم و رعایت حقوق آنان.»

«اَلصِّدقُ عِزٌّ وَ الْجَهْلُ ذُلٌّ.»[۱۶]

«آراستگى به راستى و درستى، عزّت و آزادگى است و جهالت و نادرستى، ذلّت و خفت است.»

«حُسْنُ خُلْقِ الْمُؤْمِنِ مِنَ التَّواضُعِ، وَ عِزُّهُ تَرْکُ الْقِیلِ وَ الْقـالِ.»[۱۷]

«منش شایسته انسان با ایمان از تواضع و فروتنى اوست و عزّت و آزادگى او، در وانهادن جنجال و هیاهو و زبان و سیاست خشونت بار است.»

قرآن و جلوه هاى عزّت و آزادگى نهضت امام حسین(علیه السلام)

گذشت که «عزّت» به مفهوم توانایى، شکست ناپذیرى، استقلال، پیروزى، استوارى، ریشه دارى، سلطه ناپذیرى و عدم تحمیل سلطه در میدانهاى مادى و معنوى و رعایت کرامت خود و دیگران است، و در برابر آن، وابستگى، دنبال هروى، تزلزل، بی ریشگى، ذلّت، حقارت، پستى، زبونى، زورمدارى، خودکامگى، از خودبیگانگى، فرومایگى و خودباختگى قرار دارد.

آن، از ویژگی هاى انسان مترقى و جامعه باز، شایسته سالار، قانونم دار، مطلوب و راستین اسلامى است، و این یکى، خصلت فرد و نشان جامعه شرک پذیر، شخص پرست، استبداد زده و ستم پذیر است.

و حسین (علیه السلام) بزرگ آموزگار این ویژگى پرجاذبه انسانى و اخلاقى و درخشانترین سمبل این راه افتخارانگیز است.

یکى از هدفهاى بلند نهضت عزّت طلبانه عاشورا، نفى ذلّت و ذلّت پذیرى از سیما و منش فرد و جامعه در بند استبداد اموى، آن گاه عزّت آموزى و عزّت طلبى و نشان دادن راه آزاد منشى و آزادگى مطلوب قرآن وپیامبر و بها دادن به کرامت و حقوق انسان در عصرها ونسل هاست، واز این زاویه است که می توان جلوه هاى عزّت وآزادگى مورد نظر قرآن را در نهضت حسین (علیه السلام) ویا نُمودهاى عزّت وآزادمنشى عاشورا را در آینه قرآن به نظاره نشست.

هنگامى که به زندگى پر افتخار پیشواى آزادى و نهضت آزادی خواهانه عاشورایش می نگریم، به روشنى در می یابیم که آن نمونه درخشان عزّت و شکست ناپذیرى قرآن، در حرکت فکرى و فرهنگى و ذلّت زداى خویش در تدارک آفرینش عزّت و شکوه براى جامعه و در اندیشه افشاندن بذر سربلندى و سرفرازى در مزرعه خزانزده روزگار خویش و آن گاه شکوفا و بارور ساختن و به گل نشاندن آنهاست.

آن حضرت موجبات واقعىِ عزّت و آزادگى را در رنگ و نژاد، زبان و لغت، حسب و نسب، قبیله و عشیره، عامل جغرافیایى و رفاه مادّى، تشکیلات حزبى و وابستگى به قطبهاى زور و تزویر، موقعیت سیاسى و اجتماعى و مذهبى و… نمی نگرد، بلکه به سان قرآن، موجبات عزّت را در بینش و آگاهى ژرف، در ایمان و عشق و رابطه خالصانه و دوستانه با سرچشمه عزّتها، در اطاعت و فرمانبردارى از او و در توکّل و اعتماد بر او می نگرد،[۱۸] و این یکى از ویژگی ها و ابعاد نهضت استبداد ستیز و آرمان خواهانه آن حضرت است.

اینک این شما و این هم نمودهاى عزّت و و آزادگى مورد نظر قرآن در موضع گیرى و عملکرد ترجمان عزّت و آزادگى:

۱ـ مقاومت منطقى و شکست ناپذیر در برابر بیعت خواهى زورمدارانه دوران تیره و تار بنیانگذار سلسله پرفریب و بیداد پیشه اُموى، با مرگ معاویه به پایان رسید، وفرزند مغرورش یزید نامهاى به فرماندار مدینه نوشت که از مردم آن سامان، به ویژه از حسین (علیه السلام) براى او ـ به عنوان پیشواى اسلام ـ بیعت بگیرد! در آن نامه دستور داد که: اگر او از بیعت سرباز زد، بی درنگ گردنش را بزن و سرش را به سوى من گسیل دار؛

«اِنْ أَبى عَلیْکَ فَاضْرِبْ عُنُقَهُ وَابْعَثْ إِلَّى بِرَأْسِهِ.»[۱۹]

فرماندار، پیشواى آزادى را به فرماندارى دعوت کرد و از او خاست تا با یزید به عنوان رهبر امّت بیعت کند، امّا حسین(علیه السلام) با منطق و مدارا روشنگرى فرمود که:

به کف گرفتن قدرت ملّى و امکانات جامعه بانهان کارى و بدون حضور مردم نشاید، از این رو بیعت خواستن ـ آن هم از انسانى همانند من ـ باید شفاف و در حضور مردم انجام پذیرد، نه نهانى و در پشت درهاى بسته؛ بر این باور هنگامى که مردم را براى بیعت فراخواندى، مرا نیز دعوت نما تا دیدگاه خویش را در حضور همگان اعلام دارم؛

«أیُّهَا الْأَمیرُ، إِنَّ الْبَیْعَهَ لاتَکُونُ سِرّاً، وَلکِنْ إِذا دَعَوْتَ النّاسَ غَداً فَادْعُنا مَعَهُمْ.»

«مروان» ـ که از مهره هاى کهنه کار رژیم اموى بود و خود عنصرى تجاوز کار و نیرنگ باز، و در آن نشست حضور داشت ـ رو به فرماندار کرد که:

سخن او را نپذیر، و اگر دست بیعت نمی دهد گردنش را بزن! حسین (علیه السلام) از آتش افروزى مروان خشمگین شد و ضمن نکوهش سبک زورمدارانه او[۲۰]، رو به فرماندار کرد، و با شهامت و صداقتى وصف ناپذیر، در ترسیم موضع عزّت آفرین و آزادمنشانه اش، خود را فرزند وحى و آموزگار قرآن و ذلت ناپذیر وصف نمود و فرمود:

«أیُّهَا الْأَمیرُ! إِنّا أَهْلُ بَیْتِ النُّبُوَّهِ، وَ مَعْدِنُ الرِّسالَهِ، وَمُخُتَلَفُ الْمَلائِکَهِ، وَبِنا فَتَحَ اللّهُ، وَبِنا خَتَمَ اللّهُ، وَ یَزیدُ رَجُلٌ فاسِقٌ، شارِبُ الُخَمْرِ، قاتِلُ النَّفُسِ الْمُحَرَّمَهِ، مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ لَیْسَ لَهُ هذِهِ الُمَنْزِلَهِ، وَ مِثْلى لایُبایِعُ بِمِثْلِهِ … .»[۲۱]

«هان اى امیر! تو نیک می دانى که ما، خاندان پیامبر و گنجینه رسالت هستیم؛ خانه ما محلّ آمد و شد فرشتگان و جایگاه فرود قرآن و رحمت خداست.

خدا، اسلام را به وسیله خاندان ما آغاز کرد و سرانجام نیز به وسیله ما جهان گستر خواهد ساخت؛ امّا یزید در منش و روش، عنصرى است گناه پیشه، می گسار، خونریز، برده و ذلیل هواى دل، که بی هیچ پروایى به جنایت و بیداد دست مى زند و مرز مقررات خدا را می شکند و خود را به زشتى و گناه آلوده می سازد؛

از این رو فردى چون من با این ریشه و تبار پرافتخار و خاندان درخشان و سبک ومنش عادلانه و بشردوستانه، با عنصر خودکامه و تبهکارى چون یزید ـ که مدیریت دنیاى وجود خود را به کششهاى حیوانى سپرده است ـ دست بیعت نخواهد داد.»

بامداد همان شب، آن حضرت براى آگاهى از روند رخدادها بیرون آمد و بر سر راه خویش، «مروان» را دید.

او با زبان تطمیع و تهدید از او بیعت خواست، اما پیشواى آزادى با تلاوت آیه اى از قرآن، به ترسیم جلوه دیگرى از ذلّت ناپذیرى و مبارزه مسالمت آمیز و عادلانه خویش با قدرت فاسد و استبداد پیشه پرداخت و فرمود:

«اِنّا للهِِ وَإنّا إلیه راجعونَ، وَعَلَى الإِسلامِ السَّلامِ إِذْ قَدْ بُلیَت الاُمَّهُ بِراع مِثْلَ یَزید، وَلَقدْ سَمِعتُ جَدّی رَسولَ الله یَقولُ:

الخِلافَهُ مُحَرَّمَهٌ عَلى آلِ أبی سُفیان … .»[۲۲]

«آن گاه که عنصر آلودهاى به سان یزید، با آن منش زشت و ظالمانه، زمام امور جامعه را به کف گیرد و مردم به زمامدارى چون او گرفتار آیند، باید فاتحه اسلام و رشد جامعه را خواند.

سپس افزود: من از نیاى گران قدرم پیامبر شنیدم که می فرمود:

مدیریت و زمامدارى جامعه بر خاندان ننگین ابوسفیان، به دلیل تاریک اندیشى ومنش ذلّت بار و برده ساز آنها حرام است… .»

مروان از استبداد ستیزى و آزادی خواهى و بزرگ منشى آن حضرت سخت در خشم شد، واز او جدا گردید.

۲. طلوع تازه نماد عزّت و آزادگى

در دیدار دیگرى، «مروان» کوشید تا با سلاح ترغیب و تهدید ـ که دو وسیله تجربه شده و اثرگزار استبداد براى شکستن بسیارى از اراده ها و مقاومتهاست ـ او را به سکوت و سازش وادار ساخته و از او به سود یزید بیعت گیرد، که آن خداوندگار عزّت و شکست ناپذیرى، تطمیع و تهدید او را به هیچ انگاشت و بامنطق و شکیبى استوار و کوه آسا فرمود:

«اِلَیْکَ عَنِّى فَاِنَّکَ رِجْسٌ، اَنَا مِنْ اَهْلِ بَیْتِ الطَّهارَهِ الَّذِینَ اَنْزَلَ ا للّهُ فِیْهِم عَلى رَسُولِهِ: اِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً.»[۲۳]

«هان اى مروان! از من دور شو که تو در اندیشه و منش، عنصرى ناپاک هستى، و من از خاندانى هستم که خدا در وصف پاکى اندیشه ومنش آن،این آیه را فرو فرستاد که:

هان اى خاندان پیامبر! خدا می خواهد هر گونه پلیدى را از شما بزداید و شما را آنگونه که می باید پاک و پاکیزه سازد.»[۲۴]

این گونه آن سمبل عزّت و آزادگى، در نخستین گامها از نهضت ذلّت ستیز و آزادی خواهانه و آزادپرورش، از سویى از کتاب عزّت و سرفرازى الهام می گیرد و با رژیم ستم و تحقیر رو به رو می شود، و از دگر سو با بینش و منش محبوب و ماندگارش، به صورت نمونه درخشان عزّت و نُماد آزادگى قرآن در چشم انداز عزّت خواهان طلوعى تازه مى آغازد.

۳. هجرت تاریخ ساز

آن حضرت پس از افشاندن بذر ستم ستیزى و شکست ناپذیرى بر مزرعه دلها در مدینه، در ادامه کار، آماده حرکت به سوى خانه خدا می شود و به هجرتى دیگر دست مى زند، امّا چگونه و چه سان؟ او به سان موسى گام به آن سفر تاریخى و آن هجرت دادجویانه می نهد و با همان واژه ها و جمله ها و نیایشى که آن پیامبر آزادى و نجات بر لب زمزمه می نمود:

(فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ)[۲۵]

«پس موسى هراسان و نگران از آن جا بیرون رفت، در حالى که نیایش گرانه می گفت: پروردگارا، مرا از شرارت گروه بیدادگران نجات بخش!»[۲۶]

بدین گونه نشان داد، همان سان که موسى به خاطر یارى ستمدیدگان و براى زدودن استبداد سیاه کار فرعون و آثار خفت آور آن، چشم از آسایش و آرامش مى پوشد و آماده به جان خریدن رنج و آوارگى می شود، او نیز به منظور مبارزه با استبداد مخوف اموى و زدودن آثار برده ساز و ذلیل پرور آن، از خانه و حرم پیامبر چشم مى پوشد و آماده هجرت و ادامه مبارزه می شود، تا روح عزّت و آزادگى و همّت و بالندگى را درک لبد سرد جامعه بدمد و خون عدالت خواهى و شکست ناپذیرى را در رگهاى آن مردم بلا زده و تحقیر شده تزریق کند، و به عصرها و نسلها نیز درس آزادی خواهى و عزّت طلبى مورد نظر قرآن و پیامبر را بیاموزد.

با این بیان همان سان که موسى و مسیح و محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم) نُماد آزادگى و شکوه قرآن هستند، حسین (علیه السلام) نیز جلوه و نُماد جاودانه عزّت و سرفرازى در آینه کتاب خدا می گردد.

۴. هدف آزادمنشانه با وسیله و راه و روش درست

آن نمونه درخشان عزّت و آزادگى پس از تصمیم به هجرت تاریخ ساز خویش، نه از بی راه ه، که از شاهراهى که مدینه را به مکه پیوند می داد، حرکت کرد.

پارهاى از نیکاندیشان ـ که از خشونت استبداد آگاه بودند ـ پیشنهاد کردند که: اى کاش از این شاهراه نمی رفتید؛ چرا که خطر تعقیب دشمن شما را تهدید می کند؛

«لَوْ تَنَکَّبْتَ الطَّریقَ الْاَعْظَمَ»؛

امّا آن روح بزرگ شهامت و عزّت نپذیرفت و فرمود: «لا وَ اللّهِ لا اُفارِقُهُ حَتى یَقْضِىَاللّهُ مـا هُوَ قـاض.»[۲۷]

«نه، به خدا سوگند من شاهراه را رها نمی کنم و به راه هاى کوهستانى و بی راه هها پناه نمی برم تا آنچه خدا مقرر فرموده است به آن نایل آیم.»

بدین سان تفاوت ژرف بینش و منش آن نُماد سرفرازى و شکوه با دیگر مخالفان استبداد در این مرحله آشکار می گردد؛ چرا که:

یک: آن حضرت پس از دعوت فرماندار اموى، هدفمند و با نرمش و مدارا حضور می یابد، در حالى که مخالفانى چون «عبداللّه بن زبیر» نه.

دو: او با صراحت و حکمت موضع عزّت خواهانه و ذلّت ناپذیر خویش را در مرکز قدرت استبداد اعلام می دارد و ماهیت زورمدارانه و منحط حکومت، شیوه فریبکارانه و شرک آلود مدیریت و بى لیاقتى و فرومایگى حاکمان را مشخص می سازد، اما دیگر مخالفان استبداد نه جرأت حضور در فرماندارى را نشان می دهند و نه موضع خود را بیان می کنند، بلکه شبانه ومخفیانه و از بی راه ه می گریزند.

سه: آن نُماد عزّت و آزادگى نمى پسندد که مبارزه منطقى و خردمندانه و قانونی اش با اداره جامعه به سبک بسته و استبدادى، ذرّهاى رنگ و بوى مخالفت یاغیان و فراریان را بگیرد، به همین جهت از شاهراه می رود و بر آن است تا در برابر دیدگان مردم باشد و سخنان روشنگر وهمّت آفریناش به گوشها برسد؛

و بدین وسیله روح مبارزه با باطل و نفى تحمیل خفّت و ذلّت را در مردم می دمد، در حالى که دیگر منتقدان و مخالفان از بی راه ه و دور از چشم مردم فرار را بر قرار بر می گزینند.

چهار: آن حضرت نشان می دهد که هدف مقدس و آزادمنشانه را باید با وسایل عزّتمندانه ودرست جست، نه از هر بی راه ه و روش ناپسند.

پنج: او بر خدا اعتماد می کند و سوگند یاد می کند که شاهراه را رها نمی کند و به راه هاى کوهستانى و بی راه هها پناه نمی برد، تا آنچه خدا مقرر فرموده است پیش آورد؛ چرا که در اوج ایمان و عرفان و یقین است.

شش: او حق پذیرى و عزّت خواهى و انتخاب درست مردم را ـ اگر زور و فریب حاکم به آنان اجازه سنجش و مقایسه و آزادى گزینش دهد ـ باور دارد؛

چرا که به منطق پرجاذبه و منش مترقى و انسانى خویش ایمان دارد و یقین دارد که اگر آزادى اندیشه و بیان و رأى و انتخاب مردم به رسمیت شناخته شود، این گام بلند، بهترین تضمین براى سلامت جامعه از استبداد و فساد وسپرده شدن امانت ملى و دینى مردم به فرهیختگان و برترین هاست و هرچه این حق ابتدایى وانسانى مردم، به هر بهانه و محملى پایمال گردد، زمینه نهان کارى و فساد و بیداد بیشتر فراهم می شود.

۵ـ هدفمندتر و شکست ناپذیرتر از موسى

حسین(علیه السلام) هنگامى که به آستانه حرم خدا رسید، به تلاوت هدفمند این آیه الهام بخش پرداخت که: «وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْیَنَ قالَ عَسى رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِی سَواءَ السَّبِیلِ»[۲۸]

«هنگامى که موسى به سوى شهر مدین روى نهاد، گفت: امید که پروردگارم مرا به راه راست راه نماید.»[۲۹]

آن حضرت با تلاوت این آیه، روشنگرى کرد که: یک: همان گونه که هجرت موسى از شهر و دیار خویش، هدفمند و حکیمانه بود، هجرت او نیز چنان است.

موسى براى باز آوردن عزّت و آزادگى مردم خویش و رهایى آنان از ذلّت و استبداد فرعون دست به هجرت و پناهندگى به سر زمین دیگر مى زند، آن خداوندگار عزّت و آزادگى نیز براى نجات و آزادى امّت پیامبر از تحقیر و تحمیل استبداد اموى.

دو: نهضت افتخارآفرین و عزّت ساز او، به سان بعثت و حرکت آزادی خواهانه موسى است، ودر برابر او رژیم و تشکیلاتى است که در محتوا و روش مدیریت و پایمال ساختن مقررات وحقوق مردم، فرعونى است و ره آوردش نیز چیزى جز خشونت و برده پرورى و پایمال ساختن حرمت و کرامت انسانها نیست، گرچه در قالب مذهب سالارى و به نام خدا و به بهانه جانشینى پیامبر، به آن فجایع دهشتناک دست می یازد.[۳۰]

۶ـ کسى که هرگز تن به ذلّت نداد

«عُمر» فرزند رشید امیرمؤمنان آورده است که: وقتى برادرم حسین(علیه السلام) در مدینه از بیعت با استبداد سرباز زد و دلیرانه در برابر تهدید و ارعاب قامت برافراشت، من به حضورش شرفیاب شدم و ضمن یادآورى روایتى از برادر و پدرم، گفتم:

فدایت گردم! کاش می شد با این گروه بیداد پیشه و خشونت کیش بیعت می کردى!
او در پاسخ فرمود:

من از فرجام پرشکوه کار خویش آگاهم، امّا به خداى سوگند که هرگز تن به خوارى نخواهم داد و با خودکامگى و استبداد سیاه در پایمال ساختن حقوق و آزادى مردم وشکستن مقررات خدا کنار نخواهم آمد …

«وَاللّهِ لا اُعْطِى الدَّنِیَّهَ مِنْ نَفْسى أَبَداً… .»[۳۱]

این گونه باز هم از روح شکست ناپذیر و پرشکوهى خبرداد که در اوج عزّت و آزادگى است، وتحمیل ذلّت و حقارت بر او ناممکن است.

۷ـ احیاى شیوه آزادمنشانه پیامبر

حسین (علیه السلام) نهضت فکرى و آزادی خواهانه خود را، نهضت دعوت به کتاب عزّت آفرین خدا واحیاى منش آزادی بخش پیامبر مهر و عدل اعلام می دارد، و به مردم بصره نوشت:

«وَ اَنَا اَدْعُوکُمْ اِلى کِتابِاللّهِ وَ سُنَّهِ نَبِیِّهِ، فَاِنَّ السُنَّهَ قَدْ اُمیتَتْ وَ الْبِدْعَهَ قَدْ اُحْیَیتْ… .»[۳۲]

«من اینک شما را به کتاب پرشکوه خدا و سیره آزادمنشانه پیامبر عزّت و سرفرازى فرامى خوانم؛ چرا که جامعه و مردم ما در شرایطى است که دیگر عمل به مقررات عادلانه قرآن و رعایت روش مترقى پیامبر، یکسره از میان رفته و جاى آن را شیوه هاى استبدادى گرفته است … .»

همچنین در پاسخ نامه هاى مردم کوفه از جمله نوشت: « فَلَعُمْری مَا الإمامُ إلاّ الحاکِمُ بِالْکِتابِ، القائِمُ بِالْقِسْط، الدّائِنُ بِدینِ الحَقِّ، الحابِسُ نَفْسَهُ عَلى ذلِکَ للهِ.»[۳۳]

«به جان خودم سوگند! پیشواى راستین مردم، تنها آن کسى است که بر اساس مقررات قرآن، مدیریت و داورى کند؛ عدل و داد را به راستى برپاى دارد، به آیین حق و عدالت عمل کند، و هماره در اندیشه به دست آوردن خشنودى خدا، به سبکى خدا پسندانه زندگى کند.»

۸ـ خورشیدى فراراه مردم ظلمت زده

امام حسین (علیه السلام) ۲۷ رجب سال ۶۰ ق از حرم پیامبر به سوى خانه خدا حرکت کرد، و روز سوم شعبان وارد مکّه شد، و ۱۲۵ روز را در آن جا به عبادت و مبارزه با دیو استبداد و روحیه ذلّتپذیر جامعه گذراند.

او در مکّه دیدارهاى بسیارى با مردم به جان آمده و با چهره هاى مبارز و مخالف استبداد داشت.

روزى «ابن عباس» و «ابن زبیر» به دیدار او آمدند، و از او خواستند تا از هجرت به سوى عراق خوددارى ورزد و در کنار خانه خدا بماند.

اما او در برابر پیشنهاد آنان فرمود: «این دستور را، در حقیقت پیامبر به من داده است؛ چرا که خشنودى خدا و پیامبر و صلاح امّت در ستم ناپذیرى است.»[۳۴]

پس از آن دو، «عبد اللّه بن عمر» شرفیاب شد، و از آن حضرت خواست تا با سرکردگان استبداد به گونهاى کنار آید، و بدین وسیله او را از مبارزه بر حذر داشت؛

امّا حسین(علیه السلام) در پاسخ او به سرگذشت درس آموز جامعه هاى ظلم پذیر و نظامهاى استبدادى پیشین و فرجام عبرت آموز آنها و ایستادگى خیرخواهانه و شجاعانه پیامبران در برابر آنان توجه داد و فرمود:

«یا أَبا عَبْدِالرَحْمان! أَما عَلِمْتَ أنَّ مِنْ هَوانِ الدنیا عَلَى اللهِ تَعالى أَنَّ رَأْسَ یَحْیى بِنْ زَکَریّا اُهْدى إلى بَغِی من بَغایا بنی إسرائیل؟!… اِتَّقِ اللهَ یا أَبا عَبْدِالرحمان! وَلا تَدَعْ نُصْرَتی.»[۳۵]

«آیا ندانستهاى که از خوارى و بى مقدارى دنیا در پیشگاه خداست که سرِ بریده «یحیى» را به خاطر ستم ستیزى و ذلّت ناپذیری اش به دربار زشت کردارى از بنی اسرائیل به ارمغان بردند؟… و با این وصف خدا در کیفر آنان شتاب نورزید، بلکه مهلت هم داد تا شاید به خود آیند و جبران تباهی ها کنند؛ امّا هنگامى که به خود نیامدند و در اصلاح ناپذیرى پافشارى کردند، با شدت و قدرت، گریبان آنان را گرفت و به عذابى سخت گرفتارشان ساخت! اینک که چنین است پرواى خدا را پیشه ساز واز خشم او بترس و از یارى و همراهى ما در مبارزه مسالمت آمیز و خیرخواهانه با بلاى تاریک اندیشى و استبداد ـ براى نجات دین و آزادى و آفرینش عزّت وسرفرازى براى این مردم دربند ـ دست بر مدار.»

بدین سان آن نُماد عزّت و آزادگى انسان، به سان پیامآوران خدا که در ظلمت متراکم و در میان نومیدى و یأس مطلق و در شرایطى که یک ستاره هم در آسمان بشر سوسو نمى زد، برق آسا درخشیدند، در آن فضاى رعب و وحشت که دانشمندان و عالمان جامعه نیز به جاى احساس مسؤولیت و روشنگرى و دمیدن روح عزّت و آزادگى و مقاومت در جامعه و برافروختن مشعل مبارزه با استبداد و اختناق،[۳۶]

برخى تن به ذلّت و تحقیر سپرده و سکوت پیشه ساخته، برخى سر بر آستان استبدادگران ساییده و چهره کریه آنان را با تحریف آیات و روایات بزک می کردند و برخى نیز از سرخیرخواهى پیشنهاد سکوت و سازش می دادند، به ناگاه به سان برقى درخشید و همانند خورشیدى فراراه مردم در بند به نورافشانى پرداخت و خروشید که:

«هان اى مردم! من براى شما در مبارزه با این شرایط برده ساز و ذلیل پرور، نمونه والگو هستم، از چه ایستاده اید و ذلّت و تحقیر را مى پذیرید؟ به پا خیزید.»

«… وَ لَکُمْ فِىَّ أُسْوَهٌ.»[۳۷]

۹ـ اصلاح جامعه و نظامآن از روابط زورمدارانه و حقیرپرور

پیشواى آزادى، نهضت خود را نهضت اصلاح طلبانه عنوان داد و روشنگرى فرمود که در اندیشه اصلاح تمام عیار جامعه و حکومت از راه فکر و فرهنگ و آگاهی بخشى و عزّت آفرینى و مسالمت است.

او در اندیشه اصلاح اندیشه و منش مردم تحقیر شده، سرکوب گردیده و در بند خشونت وبیداد حاکم بود، و می خواست به آنان بفهماند که آنان انسان و داراى حقوق و کرامت و عزّت هستند و باید بر سرنوشت خویش حاکم، و با صاحبان زر و زور داراى حقوق و آزادى و فرصتها وامکانات برابر باشند، و خدا و قرآن و پیامبرِ عزّت آفرین او اجازه نمی دهند که آنان ذلّت و تحقیر وسرکوب و به رهورى ابزارى از دین را به هیچ بهانه اى بپذیرند.

از سوى دیگر، آن ترجمان شکوه و سرفرازى بر آن بود تا مدیریت و حکومت را ـ که عنوان خلافت و اسلام را یدک مى کشید، اما در ماهیت و روش اداره جامعه و شرایط حاکمان و مدیران و رفتار بامردم، به استبداد و اختناقى دهشتناک درغلتیده بود ـ اصلاح ساختارى کند و آن را به اندیشه امانت و امانتدارى از سوى خدا و مردم، بر آمدن قدرت بر اساس مقررات خدا و با خواست و رضایت مردم، نظارت پذیرى و نقد طلبى و محاسبه جویى و قانون گرایى و بشردوستى ـ که سبک و روش پیامبر و امیرمؤمنان بود ـ بر گرداند و با این اصلاح اساسى و معمارى اجتماعى و مهندسى سیاسى، روح عزّت و آزادگى را در مردم بدمد و شکست ناپذیرى و شکوه از دست رفته را به جامعه باز گرداند.

او در وصیتنامه روشنگرش این آرزو و آرمان را این گونه به قلم آورد و به برادرش سپرد تا براى عصرها و نسلها روشنگر راه باشد، که نمی توان از حسین (علیه السلام) و آزادگى و استبدادستیزى او دم زد، امّا در سیاست و مدیریت به سبک نظارت ناپذیر و نهانکارانه و استبدادى و خشونت بار یزید پافشارى کرد و خوارى و اختناق را بر مردم تحمیل و سایه هراس و وحشت را بر آگاهان و آزادی خواهان حاکم کرد:

«وَإنّی لَمْ أَخْرُجْ اَشِراً وَلا بَطِراً وَلا مُفْسِداً وَلا ظالِماً، وَإنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الإصْلاحِ فی اُمَّهِ جَدّی؛ اُریدُ أَنْ آمُرَ بِالمَعْروفِ وَأَنْهى عَنِ المُنْکَرِ، وَأَسیرُ بِسیرَهِ جَدّی وَأَبی.»[۳۸]

«من نه به انگیزه خود بزرگ بینى و حق ناپذیرى بیرون می روم، و نه طغیانگرى وآشوب طلبى؛ نه براى افشاندن بذر تباهى حرکت می کنم، و نه به منظور ظلم؛ بلکه تنها انگیزه ام، سامان دادن حرکت فکرى و فرهنگى و جنبش اصلاحى و انسانى و خیرخواهانه و مسالمت آمیز براى اصلاح امور جامعه و اُمّت نیاى گرانقدرم پیامبر است.

من می خواهم حکومت را به حق و عدالت دعوت کنم و از شیوه هاى ظالمانه هشدار دهم، و همگان را به سبک و سیره مترقى و سرشار از عدل و داد نیاى گرانقدر و پدر ارجمندم فراخوانم و بر آن سبک رفتار کنم.»

۱۰ـ پافشارى دلیرانه بر شایسته سالارى و بیعت و انتخاب آزاد

به هنگام تصمیم پیشواى آزادى براى حرکت به سوى عراق، «محمّد حنفیه» به حضور آن حضرت شرفیاب گردید و از خشونت مرز نشناس رژیم حاکم سخن گفت و از او تقاضا کرد که جان گرامى خویش را بیشتر به خطر نیفکند، امّا آن نُماد آزادگى و جوانمردى ضمن احترام به پیشنهاد خیرخواهانه او، جلوه دیگرى از صلابت و شکست ناپذیرى را در تاریخ آفرید و فرمود:

«یـا اَخى! وَ اللّهِ لَوْ لَمْ یَکُنْ فِى الدُّنْیا مَلجَأٌ وَ لا مَأوى لَمـا بـایَعْتُ یَزیدَ بْنَ مُعاوِیه.»[۳۹]

«برادر عزیز! اگر در کران تا کران گیتى پناهگاه و نقطه امنى برایم پیدا نشود، و دست خشونت و ترور همه جا برسد، و حق زندگى و امنیت مرا پایمال سازد، باز هم با استبداد بیعت نخواهم کرد.»

۱۱ـ نفى امان ها و امان نامه ها

هنگامى که تصمیم گرفت تا از کنار خانه خدا به سوى عراق حرکت کند، شمارى از چهره هاى مخالف استبداد، یکى پس از دیگرى به حضورش شرفیاب شده، و از او تقاضا کردند که از رفتن منصرف شود.

جالب است که همه آنان، قیام انسانى و عزّت خواهانه او را براى جامعه، حیاتى و سرنوشت ساز می نگریستند، امّا با خیرخواهى و دور اندیشى، دلیل مخالفت خود با آن نهضت روشنگر و تاریخ ساز را تزلزل و نا استوارى و بى وفایى مردم کوفه از یک سو، و نقدناپذیرى و خشونت بى مهار حکومت از سوى دیگر عنوان می کردند.

آنان به ظاهر درست هم می دیدند؛ چراکه استبداد اموى فراتر از یک دهه سلطه مطلقه و سیاه خویش بر مردم، به ویژه دوستان آل على (علیه السلام)، به گونه اى دهشتناک آزادی خواهان را گردن زد، شکمها را سفره کرد، دانشمندان و روشنفکران را تنها براى دگراندیشى از نخلها آویزان کرد، و حقطلبان را زنده به گور ساخت و دخمه ها و دهلیزهاى مرگ و بساط شکنجه هاى ددمنشانه را گسترش داد و نیز از عالم نمایان و روایتگران و قاضیان سوداگر و عمله هاى ظلم ودین و آیین مردم به صورت ابزارى بهره جست تا روح جرأت و شهامت و عزّت و آزادگى و حق گویى وحق طلبى و نقد قدرت را در مردم نابود کند؛

به همین جهت بود که آنان با رفتن «مسلم» به کوفه، هزار هزار دست بیعت به سفیر عزّت و آزادى دادند، امّا با آمدن «عبید» و اعلام حکومت نظامى وتشدید شرارت و خشونت، فرار را بر پایمردى و وفا ترجیح دادند؛ چرا که به بیان «بشر بن غالب» ـ که از جامعه شناسان و روان شناسان روزگارش بود و حسین (علیه السلام) دیدگاه دقیق و هوشمندانه او را تصدیق کرد ـ «دلها و قلبهاى مردم، خواهان حسین (علیه السلام) است و راه و رسم عادلانه وآزادمنشانه او را می جوید، امّا شمشیرها با استبداد اموى است!»؛

«خَلَّفتُ القُلُوبَ مَعَکَ وَالسُّیُوفَ مَعَ بَنى أُمَیَّهَ!»

امّا پرسش اساسى این بود که، پس باید چه کسى این شیوه ددمنشانه را ـ که به نام دینِ خداى عزّت بخش و پیامبر عدالت بر مردم تحمیل شده بود ـ شجاعانه و بیدارگر مورد نقد و چون و چرا و نفى و انکار قرار داده و بانیان و عاملان بیدادپیشه و ابلیس منش آن را به باد نکوهش ونفرین بگیرد و معرفى کند، و آن گاه با روشنگرى و دهش فکرى و اخلاقى و عملى، روح عزّت و آزادگى و شجاعت را در کالبد مرده و ذلّت زده و دنباله رو جامعه بدمد و به حکم قرآن با شیطان فریب و استبداد مبارزه کند؟[۴۰]

به هر حال، از چهره هاى سرشناسى که به پیشواى آزادى پیشنهاد انصراف از حرکت به سوى عراق دادند، «عبداللّه»، فرزند جعفر طیّار وهمسر بانوى دانش وشهامت زینب(علیها السلام) بود.

او پس از حرکت کاروان آزادى، نامهاى از مکّه به حسین (علیه السلام) نوشت و به وسیله پسرانش به سوى آن حضرت فرستاد، و خاطر نشان ساخت که از خشونت عنان گسیخته استبداد بر جان او بیمناک است، چرا که نهاد قدرت به گونهاى بى بنیاد و سطحى است که هیچ نقد و چون و چرا و خیرخواهى و دعوت به حق و هشدار از قانون شکنى را بر نمی تابد و با آن، به عنوان خروج بر اسلام، به بدترین شکل ممکن برخورد می کند.

آن گاه بى درنگ با تلاش بسیار، از برخى سران استبداد، امان نامهاى براى بازگشت آن حضرت به مکّه گرفت و یکى از مهره هاى حکومت را نیز با آن فرستاد تا بتواند آن بزرگمنش را به انصراف از ادامه راه قانع سازد.

اما پیشواى آزادى پاسخى قانع کننده به او داد و در پاسخ امان نامه «عمرو بن سعید» استاندار و ریاست مراسم حج ـ که گویى خود سرکرده تروریستهاى اعزامى یزید براى ترور حسین(علیه السلام) بود ـ چنین نوشت:

«… وَقَدْ دَعوتَ اِلى الْإیمانِ وَ الْبِّرِ وَالصّله، فَخَیْرُ الأَمـانِ اَمـانُاللّه … .»[۴۱]

براى من امان نامه فرستاده اى و در آن، وعده نیکى و سازش و مسالمت داده اى، امّا به باور من بهترین امان و امان نامه از آنِ خداست و کسى که در زندگى این جهان از او حساب نبرد، در آن جهان از امان او بهره ور نخواهد شد؛

به همین جهت از بارگاه او توفیق پروا و ترس از عظمت او را داریم تا در سراى آخرت به امنیت او نایل آییم … .»

بدین سان جلوه زیباى دیگرى از عزّت و آزادگى در نهضت آزادی خواهانه عاشورا رقم خورد، چرا که آن نُماد کرامت انسان، جز به امان و اماننامه خدا از راه پرواپیشگى و آزادمنشى وعمل به مقررات او نیندیشید و جز از ذات بى همتاى او نهراسید.

۱۲ـ تندیس صراحت و صداقت

از جلوه هاى عزّت و آزادگى بى نظیر حسین(علیه السلام) روش آزادمنشانه و تفکر انگیز او در یارگیرى براى نهضت، از آغاز تا لحظه شهادت است.

رهبران حرکتها و جنبشها، هماره می کوشند تا با انواع وعده ها و شعر و شعارها وابزارهاى شرافتمندانه و … سربازگیرى کنند و بر شمار طرفداران خویش بیفزایند و اگر بتوانند هر گز اجازه نمی دهند، به ویژه در هنگامه خطر، یکى از آنان ببرد و برود، و او را به دادگاه صحرایى و انقلابى می فرستند، امّا شگفتا از پیشواى آزادى که جز روشنگرى و دعوت و مردمدارى و بزرگ منشى کارى نکرد و نه تنها کسى از آشنا و بیگانه را به همراهى خویش در فشار مذهبى، اخلاقى، سیاسى و نظامى قرار نداد که بارها و بارها آنان را در گزینش راه، آزاد نهاد و در مراحل گوناگون نهضت به آنان فرمود:

اگر بخواهند، می توانند بروند و او مسؤولیت بیعت را نیز از دوش آنان بر می دارد! براى نمونه:

یک: حضرت هنگام حرکت به سوى عراق، چنین نوشت: از حسین بن على، به سوى «بنی هاشم»؛ امّا بعد، به هوش باشید که هر یک از شما در این برنامه اصلاح طلبانه به همراه من باشد، به شرف شهادت مفتخر خواهد گردید…؛

«مَنْ لَحِقَ بِى مِنْکُمْ اُستُشْهِدَ … .»

بدین وسیله بستگان و نزدیکان را در همراهى یا نیامدن، آزاد گذاشت.

دو: هنگامى که خبر شهادت سفیر آن حضرت در راه عراق به وى رسید، ضمن سخنانى صریح و شفاف فرمود: یاران راه! خبرى بسیار دردانگیز به ما رسیده، و آن عبارت است از خبر شهادت «مسلم»، «هانى» و «عبداللّه».

در کوفه، شرایط، دگرگونىِ نامطلوبى یافته ودوستداران ما ناخواسته از یارى ما گسسته اند، و اینک هر کدام از شما بخواهد بازگردد، آزاد است و از سوى ما هیچ مانع و اداى حقى بر عهده او نیست:

«… فَمَنْ اَحَبَّ مِنْکُم الإنصرافَ فَلْیَنْصَرِف، لَیْسَ عَلَیْهِ مِنَّا ذمامٌ.»[۴۲]

سه: شب عاشورا نیز با صراحت و صداقتى عجیب از فردا و فرجام کار، خبر داد و ضمن حق شناسى از یاران، با آزادمنشى شگفتى، مسؤولیت بیعت را از گردنها برداشت و از آنان خواست تا بروند:

«… و هذَا اللَّیلُ قَدْ غَشِیَکُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً وَلْیَأْخُذْ کُلُّ رَجُل مِنْکُمْ بِیَدِ رَجُل مِنْ اَهْلِ بَیْتى، وَ تَفَرَّقُوا فى سَوادِ هذَا اللَّیلِ وَ ذَرُونى وَ هؤلاءِ القَومِ فَاِنَّهُمْ لایُریدُونَ غَیْرى … .»

«واقعیت این است که من، نه یارانى پر مهرتر و بهتر از یاران خویش می شناسم، و نه خاندانى برتر و شایسته کردار تر از خاندان سرفراز خویش سراغ دارم؛ خدا به همه شما پاداش نیک ارزانى دارد.

راستى که شما شایسته عمل کردید و حق و عدالت را نیک یارى دادید و خوش درخشیدید! اینک شب فرارسیده، و تاریکى آن، همه جا سایه گسترده است؛

بر خیزید و از این پوشش مناسب بهره جویید، و آن را مرکبى راهوار سازید، و هر کدام از شما، دست یکى از مردان خاندان مرا گرفته، و در این سیاهى شب به سوى شهر و دیار خویش بروید.

از این جا پراکنده گردید، و مرا با این بیدادگران تنها بگذارید؛ چرا که آنان تنها مرا می خواهند و رأى و بیعت مرا؛ در پى من هستند، و نه دیگرى؛ با من سرِ کار زار دارند، و نه با کس دیگر؛

پس مرا تنها بگذارید و بروید! و آن گاه بار دیگر همه را دعا کرد.»[۴۳]

آیا نمونه اى از چنین صراحت و صداقت و جلوهاى از چنین آزادگى و شکست ناپذیرى را در میان رهبران جنبشها و انقلابها می توان سراغ گرفت؟!

۱۳ـ قلب تپنده عزّت و آزادگى

او به راستى قلب تپنده آزادگى و شکست ناپذیرى بود و به همین جهت هماره پیروز و سرفراز؛ چرا که در اندیشه ارزشها و جهان ماندگار و جاودانه بود، نه فناپذیر و زودگذر، به همین دلیل آنها را به بهاى اینها مبادله نکرد.

هنگامى که راه او به سوى کوفه به فرماندهى «حُرّ» بسته شد و پس از گفت و شنودى، به او هشدار داده شد که اگر پافشارى کند و آغازگر جنگ باشد، کشته خواهد شد، با قلبى هدفدار وشکست ناپذیر فرمود:

«لَیْسَ شأْنِى شأْنُ مَنْ یَخافُ الْمَوتَ، ما اَهْوَنَ الْمَوتِ عَلى سَبِیلِ نِیلِ الْعِزِّ وَاِحْیَاءِ الْحَقِّ؛ لَیْسَ الْمَوتُ فِى سَبِیلِ الْعِزِّ اِلاّ حَیاهً خالِدَهً، وَلَیسَتِ الْحَیاهُ مَعَ الذُّلِ اِلاَّ الْمَوتَ الَّذى لا حَیاهَ مَعَهُ. اَفَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنِى؟ هَیْهاتَ، طـاشَ سَهْمُکَ، وَخابَ ظَنُّکَ. لَسْتُ اَخافُ الْمَوتَ، اِنَّ نَفْسِى لَأَکْبَرُ مِنْ ذلِکَ، وَ هِمَّتى لَأَعْلَى مِنْ أَنْ أَحْمِلِ الضَّیمَ خَوْفاً مِنَ الْمَوتِ، وَ هَلْ تَقْدِرُونَ عَلى اَکْثَرَ مِنْ قَتْلِى؟ مَرْحَباً بِالْقَتْلِ فِى سَبِیلِاللّهِ، وَلکِنَّکُمْ لا تَقْدِرُنَ عَلى هَدْمِ مَجْدِى وَمَحْوِ عِزِّى وَ شَرَفِى، فَإذاً لا اُبـالِى بِالْقَتْلِ.»[۴۴]

«من کسى نیستم که از مرگ بهراسد و چنین چیزى هرگز در شأن من و نهضت آزادی خواهانه من نیست.

راستى مرگ پرافتخار براى آفرینش عزّت و سربلندى و در راه زنده ساختن حق و عدالت چه قدر ناچیز و آسان است؛

چراکه مرگ در راه عزّت و سرفرازى جز زندگى جاودانه نیست و زندگى ذلّت بار نیز جز مرگ چیز دیگرى نیست.

آیا مرا از مرگ می ترسانى؟ راستى که تیرت به خطا رفت و پندارت تباه گردید؛ چرا که من کسى نیستم که از مرگ انتخابى و حکیمانه بهراسم.

سبک و منش من پرشکوهتر و همت و مردانگی ام پر فرازتر از آن است که از ترس مرگ، ذلّت و بیداد را بپذیرم! راستى آیا شما بر چیزى فراتر از کشتن جسم من توانایى دارید؟ درود خداى بر کشته شدن در راه او، اما بدانید که شما ناتوانتر از آن هستید که روح شکست ناپذیر و شرافت والاى مرا نابود سازید، بنا بر این چه باک از کشته شدن در راه عدالت وآزادگى.»

۱۴ـ منش شکوه بار

آن حضرت به راستى نمونه عزّت خواهى و آزادمنشى است و با شهامتى وصف ناپذیر، مردم را به اندیشه و منش زندگی ساز خویش فرامی خواند و با به هیچ انگاشتن شیوه هاى استبداد و اختناق، بر مبارزه با آن پاى می فشارد و در سخن روشنگرش در قانونگریزى و آزادی ستیزى وکرامت شکنى مدیریت بسته و استبدادى، به پیش قراولان سپاه آن، فرمودند:

«… فَأَنَا الْحُسَینُ بْنُ عَلِىِّ وَابْنُ فاطِمَهَ بِنْت رَسُولِا للّهِ نَفْسِى مَعَ اَنْفُسِکُمْ وَ اَهْلِى مَعَ اَهْلِکُمْ وَ لَکُمْ فِىَّ أُسْوَهٌ … .»[۴۵]

«هان اى مردم! اگر به پیمانى که با من بسته اید وفادار بمانید، به نیکبختى وسرفرازى اوج گرفته اید؛ چرا که من حسین هستم، فرزند فاطمه (علیها السلام) دخت سرفراز پیامبر و پسر على (علیه السلام).

در راه عدالت و آزادى و آفرینش عزّت و شکوه براى جامعه استبدادزده و بلادیده، من با شما و پیشاپیش شما هستم و خاندانم به همراه خاندان شما، و براى شما در موضع  گیرى و منش من الگو و سرمشق زیبا و پر جاذبهاى براى گزینش راه شایسته زندگى است.»

۱۵ـ من براى آفرینش عزّت دین و امّت سزاوارترم

آن حضرت آموزگار راستین آزادى و آزادمنشى بود و براى بازگرداندن عزّت و کرامت پایمال شده امّت و زنده کردن هدفها و آرمانهاى دین خدا و نجات و رستگارى مردم دربند، به روشنگرى و مبارزه برخاست و خود در خطرها و آمادگى براى پرداخت هزینه گران نجات دین و جامعه از طاعون استبداد، از همه پیشگامتر بود؛ درست بر خلاف رهبران دنیا که قدرت و امکانات و فرصتها و امتیازات و مدیریت و آسایش را براى خود و خودی ها می خواهند و رنج و دنباله روى را براى دیگران.

او در سخن و عملى جاودانه در ترسیم بخشى از انگیزه ها و هدفهاى نهضت عزت طلبانه خویش، به سپاه «حُرّ» چنین گفت:

«اَیُّهَا النّاسُ! اِنَّ رَسُولَاللّهِ قالَ: مَنْ رَأى سُلْطَاناً جائِراً مُسْتَحِلاًّ لِحَرامِ اللّهِ، ناکِثاً عَهْدَهُ، مُخالِفاً لِسُنَّهِ رَسُولِاللّهِ، یَعْمَلُ فِى عِبادِ اللّهِ بِالْإثْمِ وَالْعُدوانِ فَلَمْ یُغَیِّر عَلَیْهِ بِفِعْل وَ لا قَوْل؛ کانَ حَقّاً عَلَى اللّهِ اَنْ یُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ. اََلا وَ اِنَّ هؤُلاءِ قَدْ لَزِمُوا طاعَهَ الشَّیْطَانِ، وَ تَرَکُوا طاعَهَ الرَّحْمانِ، وَ اَظْهَرُوا الْفَسادَ، وَ عَطَّلُوا الْحُدُودَ، وَ اسْتَأْثَرُوا بِالْفیىءِ، وَ اَنَا أَوْلى مَنْ قامَ بِنُصْرهِ دِینِ اللّهِ، وَ اِعْزازِ شَرْعِهِ، وَالْجَهادِ فِى سَبِیلِهِ لِتَکُونَ کَلِمَهاللّهِ هِىَ الْعُلْیا … .»[۴۶]

«هان اى مردم! پیامبر فرمود: هر کس پیشواى زورمدار و خودکامهاى را ببیند که مقررات خدا را نادیده می گیرد، مرزهاى آن را می شکند، پیمان خدا را زیر پا می نهد و با روش مدیریت و مردمدارى و قانونگرایى و معنویت من مخالفت مى ورزد و به مردم ستم می کند و حقوق و آزادى آنان را پایمال می سازد، و آن گاه به نقد و نفى بیداد او بر نخیزد، بر خداست که او را با همان استبداد پیشه در دوزخ همنشین سازد.

هان! اینک بدانید که استبدادگران اموى مسلک فرمانبردارى شیطان را برگزیده و اطاعت خدا را کنار نهاده اند؛ تبهکارى را آشکار ساخته و مقررات خدا را تعطیل کرده و حقوق خدا و مردم را بر اساس هوا وهوس به انحصار خویش درآورده اند، و من شایسته ترین کسى هستم که باید براى یارى دین خدا و آفرینش عزّت آن و جهاد در راه حق و عدالت به منظور برترى آن بپا خیزم.»[۴۷]

۱۶ـ هدف و روش آزادمنشانه با اقدام بهنگام

پس از بسته شدن راه بر کاروان حسین (علیه السلام) به وسیله پیش قراولان سپاه استبداد، آن حضرت در میان یاران راه به پا خاست، و پس از ستایش خدا و گرامی داشت پیامبر، این گونه جلوه درخشان دیگرى از عزّت و سرفرازى را در برابر عصرها و نسلها به یادگار نهاد:

«إنَّه قَدْ نَزَلَ بِنا مِنَ الأَمرِ ما قَدْ تَرَوْنَ، وَإنَّ الدُّنیا قَدْ تَنَکَّرَتْ وَتَغَیَّرَتْ…اَلا تَرَوْنَ إلى الحقِّ لا یُعمَلُ بِه؟ وَإِلَى الباطِلِ لا یُتَناهى عَنهُ؟ لِیَرْغَب المُؤْمِنُ فی لِقائِهِ مُحِقّاً، فَإنّی لا أَرَى المَوْتَ إلاّ سَعادَهً، وَالْحَیاهَ مَعَ الظالِمینَ إلاّ بَرَماً.»[۴۸]

«هان اى یاران راه! حوادث و رخدادهایى بر ما فرود آمده است که می نگرید. اینک، روزگار ما دگرگونى ناپسندى یافته و ضمن روکردن زشتی ها و خودکامگی ها، زیبایی هاى انسانى از جامعه رخت بر بسته و نیکی ها پشت کرده و روند تاریخ در مسیرى نامطلوب در جریان است.

از فضیلتها و کرامتها، جز اندکى، به سان قطره هایى که به هنگام ریخته شدن آب در اطراف جام مى ماند، بیشتر باقى نمانده، و مردم در یک زندگى ننگین و فاجعه بارى بسان یک مزرعه یا بوستان آفتزده گرفتار آمده اند! آیا نمی بینید به حقّ و عدالت عمل نمی کنند و از باطل و بیداد روى نمی گردانند؟ شایسته است که مردم با ایمان از چنین محیط زورمدارانه و شرایط بسته و ننگینى به ملاقات پروردگار خود بشتابند؟! من مرگ را ـ در چنین شرایطى ـ جز سعادت نمی بینم؛ و زندگى با این ستمگران را ملال انگیز و جان فرسا می دانم!»

بدین سان، پیشواى آزادى در این سخن جاودانه و موضع گیرى عزّت ساز خود، به دو اصل اساسى رهنمون گردید:

یک: نخست، هدف از شهادت راستین و آگاهانه را بیان فرمود، که برپا داشتن حق وعدالت و سرنگون ساختن باطل و بیداد و دگرگون ساختن شیوه ها، سیاستها، هدفها، آرمانها و اصلاح بنیادى جامعه در پرتو درایت و ژرفنگرى و قانونمدارى است، تا مردم به عزّت و آزادگى برسند و بر سرنوشت خود حاکم گردند.

دو: افزون بر آن، هنگامه مناسب و اقدام به موقع و به جاى کار را نشان داد، و روشن ساخت که هنگامه شهادت وقتى است که حق و عدالت پایمال می شود، و فریب و بیداد، بابستن راه هاى گفت و شنود منطقى و روزنه هاى خردورزى و اصلاح پذیرى، باقانون شکنى و خشونت، میداندار می شود؛ آرى، آنگاه است که مرگ هدفدار براى توحیدگرایان آزاده و اصلاح گران فضیلت خواه، نیکبختى و زندگى با تبهکاران رنج آور است.

۱۷ـ این نامه در خور پاسخ نیست

پس از فرود حسین(علیه السلام) در کربلا و گزارش آن به وسیله «حُرّ» به «عبید»، او نامهاى به این مضمون براى پیشواى آزادى نوشت:

«هان اى حسین! فرودت در کربلا به من گزارش شد، امیرمؤمنان! یزید به من نوشته است که سر بر بالش ننهم و سیر نخورم تا تو را به دیدار خداى لطیف بفرستم، و یا به حکم من و او گردن نهى و دست تسلیم بالا برى!»

هنگامى که نامه آن عنصر حقیر و خودکامه به دست آن نُماد جاودانه درایت و آزادگى رسید و آن را خواند، به دور افکند و فرمود:

«لا أفْلَحَ قَوْمٌ اشْتَروا مَرْضاه المخْلوقِ بِسَخَطِ الخالِقِ.»

«گروهى که خشنودى مخلوقى ناتوان را به بهاى ناخشنودى و خشم خداى توانا خریدند،رستگار و سربلند نخواهند شد.»

نامه رسان جواب نامه را طلبید، که آن پیکره صلابت و عزّت فرمود: «مالَهُ عِندی جوابٌ، لاِنَّهُ قَدْ حَقَّتْ عَلَیْهِ کَلِمَهُ العَذابِ.»

«این نامه در خور پاسخ نیست؛ چرا که بر نویسنده اش ـ به خاطر زورمدارى و قانون شکنى ـ عذاب خدا بایسته است.»[۴۹]

۱۸ـ من و پذیرش خوارى

حسین(علیه السلام) روز عاشورا به پاخاست و در برابر سپاه اختناق، با رساترین نداى خویش به روشنگرى و خیرخواهى پرداخت و ریشه و تبار پر افتخار خود را برشمرد و دلیل سیاهکاری هاى آنان را پرسید که:

«فَبِمَ تَستَحِلُّونَ دَمی وَ أَبی الذّائِدُ عَنِ الحَوْضِ غَداً یَذودُ عَنْهُ رِجالاً کَما یُذادُ البَعیرُ الصادِرُ عَنِ الْماءِ؛ وَ لِواءُ الحَمْدِ فی یَدِ اَبى یَوْمَ القِیامَه؟»

«پس چگونه و به کدامین جرم و به چه گناهى ریختن خون مرا روا می شمارید؟ به چه مجوّزى براى کشتن من همدست و همداستان شده اید؟ و چگونه با فرزندان اسلام وپیامبر این گونه رفتار می کنید؟»

ستون فقرات سپاه ساکت بود، امّا مهره هاى پلید آن، که از افشانده شدن بذر بیدارى وآزادگى بر دلها بر خود مى لرزیدند، به منظور شعله ور ساختن آتش جنگ تجاوزکارانه و دمیدن بر کوره تعصب و دنباله روى، فریاد کشیدند:

«قَدْ عَلِمْنا ذلِکَ کُلَّه، وَنَحْنُ غَیْرُ تارِکیکَ حَتّى تَذوقَ المَوْتَ عَطَشاً!»[۵۰]

«همه آنچه را که گفتى می دانیم، امّا تو را رها نخواهیم ساخت، تا یا دست بیعت به امیر امّت بدهى و یا از تشنگى جان به جانآفرین تسلیم دارى!»

این جا بود که آن نُماد عزّت حق و حقطلبان تاریخ خروشید: «لا وَ ا للّهِ لا إُعْطِیْهِم بِیَدِى اِعْطـاءَ الذَّلیلِ وَ لا اَفِرُّ فِرارَ الْعَبیدِ، عِبادَا للّهِ! وَ اِنِّى عُذْتُ بِرَبِّى وَ رَبِّکُمْ اَنْ تَرْجُمُونِ[۵۱] وَ اَعُوذُ بِرَبِّی وَرَبِّکُمْ مِنْ کُلِّ مُتَکَبِّر لَا یُؤْمِنُ بِیَوْمِ الْحِسَابِ.»[۵۲]

«نه! به خداى سوگند نه دست ذلّت به دست استبدادگران خواهم نهاد و نه به سان بردگان و برده صفتان ترسو از میدان عزّت و افتخار خواهم گریخت؛ بندگان خدا! من به پروردگار خود و شما پناه می برم از این که سنگ بارانم کنید.

و من از شرارت هر حق ناپذیرى ـ که به روز حساب ایمان نمى آورد و به خاطر هواى دل خویش به هر فریب وزشتى دست می یازد ـ به پروردگار خود و پروردگار شما پناه می برم.»[۵۳]

راستى تمسک به این آیات ـ که منطق موسى و توحیدگراى آل فرعون است ـ اتفاقى است یا حکیمانه و هدفدار و حساب شده، کدام یک؟

۱۹ـ درخشان ترین جلوه شکوه و شکست ناپذیرى

پس از پافشارى سپاه استبداد بر ادامه جنگ و جنون، آن حضرت بر مرکب پیامبر نشست و در برابر آنان قرار گرفت.

پیش از هرچیز آنان را به سکوت و شنیدن سخنانش فراخواند و آن جا را به دانشگاه آگاهى و آزادگى تبدیل ساخت و با شیواترین و رساترین و حماسی ترین بیان به روشنگرى پرداخت:

«تَبَّاً لَکُمْ أَیَّتُها الجَماعَهُ! وَ تَرْحاً، حِینَ اسْتَصْرَخْتُمُونا وآلِهین فأصْرَخْناکُمْ مُوجِفینَ، سَلَلْتُمْ عَلَینا سَیْفاً فِی أَیْماِنکُمْ، وَحَشَشْتُمْ عَلَیْنا ناراًَاِقْتَدَحْناها عَلى عَدوِّنا وَ عَدوِّکُم، أصْبحْتُم أوْلِیاءَ ِلأَعْدائِکُمْ عَلى أولیائِکُمْ، ویَداً عَلَیْهِم، بِغَیرِ عَدْل أفْشَوْهُ فیکم، ولا أَمَل أصْبحَ لَکُمْ فیهِم … .»

«هان اى گروه دنباله رو! مرگتان باد و ذلّت و اندوه قرینتان. آیا شما پس از اینکه با شور و شوق فراوان دست یارى طلبى به روى ما گشودید، آنگاه که ما به دادخواهى شما پاسخ مثبت داده و بی درنگ و با احساس انسانى به سوى شما شتافته و به یاریتان برخاستیم، اینک شمشیرهاى آختهاى را ـ که براى دفاع از برنامه هاى آزادی خواهانه ما به دست گرفته بودید ـ ضدّ ما به کار گرفتید؟

آیا کمر به کشتن ما بستید، و آتش ستم سوزى را که ما بر ضدّ دشمنان خشونت کیش و سیاهکار مشترکمان برافروخته بودیم، بر ضدّ ما شعله ور ساختید؟! در نتیجه به حمایت دشمنانتان، و به زیان دوستان و پیشوایانتان برخاستید؟ آن هم بىآن که این دشمن خیره سر، عدل و دادى در جامعه شما حاکم ساخته باشد و بىآن که هیچ امید به آینده بهتر یا نیکى و شایستگى برایتان در اندیشه و عملکرد آنان به چشم بخورد؟

واى بر شما! آیا شما سزاوار بلا نیستید؟ که از ما روى برتافته و از یارى ما ـ که براى عدالت و آزادى به پاخاسته و از مرزهاى دین خدا و حقوق و امنیت پایمال شده عصرها و نسلها دفاع می کنیم ـ سر باز زدید و با واپسگراترین و ستمکارترینهاى روزگار همراه شدید؟ آیا نیک اندیشیده اید که چه می خواهید و چرا با ما سر جنگ دارید؟»

یکى از فرماندهان سپاه استبداد گفت: «اَنْزِلْ عَلى حُکْمِ بَنِى عَمِّک!»

«دستور امیر این است که باید به فرمان حکومت گردن گزارى و به مشروعیت آن رأى دهى، و گر نه تو را رها نخواهیم ساخت!»

آن قلّه پرفراز و تسخیرناپذیر فرزانگى و کرامت، هنگامى که در برابر منطق و درایت و خیرخواهى و مهر و مسالمت و مداراى خویش، باز هم آن پاسخ زورمدارانه را شنید، شیرآسا خروشید:

«ألا وَ إِنَّ الدَعیَّ بْنَ الدَّعِیِّ قَدْ رَکَزَ بَیْنَ اثْنَتَینِ: بَینَ السِّلَّهِ والذِّلَّهِ، وَ هَیْهاتَ منَّا الذِّلَّهِ، یَأبَى اللهُ لنا ذلِکَ وَ رَسُولُهُ وَ المُؤمنونَ وَ حُجُورٌ طابَتْ، و طَهُرتْ، وَ أُنُوفٌ حَمیَّهٌ، وَ نفوسٌ أبیَّهٌ مِنْ اَنْ نُؤثِرَ طاعهَ اللِئآمِ على مصارعِ الکِرامِ. ألا و إنّی زاحِفٌ بِهذهِ الأُسْرَهِ مَعَ قِلَّهِ العَدَدِ، وَ خِذلانِ النّاصْرِ.»[۵۴]

«هان اى عصرها و نسلها! به هوش که این فرومایه فرزند فرومایه، اینک مرا میان دو راه و دو انتخاب قرار داده است: بر سر دو راهىِ ذلّت پذیرى و تسلیم خفّت بار در برابر فرومایگان و واپسگرایان حاکم، و یامرگ پرافتخار و باعزتّ و سرفرازى با پایبندى به آرمانها! و چه قدر دور است از ما که خوارى را برگزینیم! خدا و پیامبرش وایمان آوردگان و روشنفکران و دامانهاى پاک و رگ و ریشه هاى پاکیزه و مغزهاى روشناندیش و جانهاى ستم ستیز و باشرافت نمى پذیرند که ما فرمانبردارى فرومایگان و پایمالگران حقوق و امنیت و آزادى مردم را بر شهادتگاه رادمردان وآزادمنشان مقدّم بداریم! از این رو به هوش باشید که من با همین خاندان و با این یارانِ به شمار اندک و با وجود پشت به حقّ و عدالت نمودن پیمان شکنان، راه خویش را برگزیده و براى دفاع از حق، به یارى خدا مقاوم و شکست ناپذیر آماده ام.»

این سان امید پوچ و شقا و تبار رژیم اموى را براى همیشه به باد داد، و نه تنها زورمدارى وتحمیل ذلّت را نپذیرفت، که مارک ننگ و خفّت را بر پیشانى همه استبدادگران قرون و اعصار نواخت و حسرت تسلیم شدن و دست بیعت سپردن را بر دلهاى سیاه و پلیدشان نهاد و این درس بزرگ را به همه آموخت که در برابر شیفتگان قدرت چگونه باید ایستاد و نَه گفت.

گفتنى است که آن نُماد عزّت و افتخار تاریخ بشر، روشن می سازد که به چند دلیل تن به ذلّت و بیعت خواهى زورمدارانه نخواهد داد و مرگ باعزّت و آزادگى را برخواهد گزید:

یک: به دلیل ایمان ژرف به خداى عزیز و عزّتبخش که ذلّت پذیرى را بر بندگانش نمى پذیرد؛ همین گونه پیامبر و یکتاپرستان راستین؛

دو: افزون بر این، آن خانه و خاندان پاک و آن خردها و جانهاى پرشرافت که حسین (علیه السلام) در کنار آنان تربیت یافت و شکوفا شد، به او شیر عزّت و آزادگى و بینش و منش شکست ناپذیرى و عزّت دادهاند، نه ذلّت پذیرى و تحمل تحقیر و زورمدارى؛ «یَأبَى اللهُ لنا ذلِکَ وَ رَسُولُهُ … .»[۵۵]

آن گاه آن پیکره ایمان و اخلاص پس از هشدارى دلسوزانه، این گونه و با این آیات روشنگر سخنان گهربار خویش را پایان داد:

(… فَأجْمِعُوا أمرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُم ثُمَّ لایَکُنْ اَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّهً ثُمًّ اقْضُوا اِلَىَّ وَ لاتُنْظِرونَ،[۵۶] إِنّی تَوَکَّلتُ عَلَى اللهِ رَبّی وَ رَبِّکُمْ، ما مِنْ دابَّه إلاّ هُوَ آخِذٌ بناصِیَتِها إنَّ ربّی عَلى صِراط مُستقیم[۵۷] … وأنْتَ ربُّنا علیک توکّلنا وإلیکَ أَنَبْنا وإلیکَ المَصیرُ)[۵۸]

آیا تلاوت این آیات که بیانگر مبارزه نوح و هود و پدر توحیدگرایان و عزّت طلبان، ابراهیم در برابر سردمداران شرک و استبداد و حقارت است، نمایشگر این حقیقت نیست که عاشورا وپیشواى آزادى، نُماد فضیلت و آزادگى و شکست ناپذیرى و عدالت خواهى همه پیامبران است وطرف مقابل، جرثومه و نماینده استبدادگران آزادی کش تاریخ بشر؟ و آیا این نُمود عزّت وشکست ناپذیرى قرآن در رویداد عاشورا و یا نُمود عزّت و شکست ناپذیرى عاشورا در قرآن نیست؟

۲۰ـ من شیوه استبدادى را براى اداره جامعه نخواهم پذیرفت

یاران فداکار حسین(علیه السلام) بخشى از روز عاشورا را با سپاه استبداد به صورت تن به تن و یا گروهى مبارزه کرده و برخى سر بر بستر شهادت نهاده بودند، که دشمن بر فشار خویش افزود، امّا آن حضرت حماسهاى دیگر آفرید و فرمود:

«اشْتَدّ غَضَبُ اللهِ عَلَى الیَهودِ إذْ جَعَلُوا لَهُ وَلَداً… وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلى قَوْم اتّفَقَت کَلِمتُهُمْ عَلى قَتْلِ ابنِ بِنْتِ نَبیِّهِمْ.

أَما وَ اللّهِ لاأُجیبُهُمْ إِلى شىء مِمّا یُریدونَ حَتّى أَلْقَى اللّهَ وَ اَنَا مُخضَّبٌ بِدَمى.»[۵۹]

«خشم خدا بر یهود آنگاه شدّت یافت که براى خداى یکتا فرزند تراشیدند، و بر این پندار موهوم خویش پاى فشردند، و خشم خدا بر مسیحیان آنگاه سخت گردید، که به جاى توحیدگرایى، به سه گانه پرستى گرایش یافتند و ذات بى همتاى خدا را سومین خدا خواندند! و خشم خدا بر مجوسیان آنگاه شدّت گرفت که به جاى خدا، خورشید و ماه را پرستیدند، و خشم خدا بر این استبدادگران تاریک اندیش وخشونت طلب آنگاه سخت شد که با ادعاى اسلام خواهى و نداى تکبیر و تهلیل بر ریختن خون پسر دخت سرفراز پیامبرشان همدست و هم داستان شدند! هان! به هوش باشید! به خداى سوگند من به ذرّهاى از خواسته هاى ظالمانه و زورگویانه آنان جواب مثبت نخواهم داد، و در برابر ستم، شکست ناپذیر و عزّتمند خواهم ایستاد تا در حالى که در دفاع از حقوق مردم خویش به خون رنگین شده باشم به دیدار خدایم نایل آیم.

آرى، به خداى سوگند استبداد و ذلّت را براى خود و مردم نخواهم پذیرفت.»

۲۱ـ شهادت گاه عزّت و آزادگى

هنگامى که دشمن ددمنش در پیکار نابرابر با آن تجسم آزادگى و پایمردى عاجز ماند و «شمر» به سرکردگى گروهى میان او و سراپرده اش جدایى افکند و سنگر گرفت تا اورا ناگزیر به تسلیم سازد، آن حضرت ندا در داد:

«وَیْحَکُمْ یا شیعَهَ آلِ أبى سُفْیانَ! إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دینٌ وَ کُنْتُمْ لا تَخافُونَ الْمَعادَ فَکُونُوا أَحْراراً فى دُنْیاکُمْ هذِهِ وَارْجِعُوا إِلى أَحْسابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ عَرَباً کَما تَزْعُمُونَ.»[۶۰]

«هان اى دنباله روه اى دودمان بیداد پیشه ابوسفیان! اگر از دین و آیین به رهاى ندارید و از محاسبه روز رستاخیز نمی ترسید، پس در دنیاى خویش اندکى آزادمرد باشید؛ و اگر از آن هم بی بهره اید، اگر خود را از امّت عرب مى پندارید به ریشه و تبار خویش باز گردید، و جوانمردى و غیرت عربى را پاس دارید.»

بدین سان از شهادتگاه الهام بخش خویش، به گونهاى نداى آزادگى و نُمود شکست ناپذیرى را طنین انداز و جلوه  گر ساخت که تاریک اندیش ترین و خشونت کیش ترین مهره سپاه استبداد نیز ناگزیر به پذیرش و تصدیق آن گردید.

۲۲ـ نداى آزادگى و شکست ناپذیرى از فراز نیزه ها

حسین(علیه السلام) نه تنها در زندگى و نهضت و منطق و منش خویش تا لحظه شهادت نُماد شکست ناپذیرى و ترجمان آزادى و در اندیشه آفرینش عزّت و صلابت براى انسان و نفى ذلّت و حقارت در هر شکل و نام و فرمى بود، بلکه آن حضرت سرِ سرفرازش را نیز بر فراز نیزه ها و کاخ بیداد یزید هماره و همیشه به همراه قرآن و آیات ستم ستیز آن، به چشمه سار جوشان عزّت وپرچم هماره در اهتزاز آزادگى و عزّت طلبى انسان تبدیل ساخت و نشان داد که با کشته شدنش، نهضت آزادی خواهانه او از جوشش و موج باز نمی ایستد و شهادتگاه و مزار عطر آگین و عاشورا واربعین و نام و یاد و خاطره هاى او نیز براى مردم شور انگیز و سازنده و براى ظالمان و خودکامگان و دشمنان آزادى و حقوق بشر هراس انگیز و خطرخیز است، چرا که او با شاهکارى که آفرید، دیگر یک فرد نیست تا با کشتن او چراغ راه مردم آزادی خواه خاموش شود؛

نه، بلکه آن حضرت راهى را گشود و حرکتى را آغازید و طرحى را افکند که به یک جریان ماندگار و یک فرهنگ و مکتب آزادی خواهى و عزت طلبى براى بشر تبدیل شد؛

به همین جهت هم استبدادگران قرون و اعصار از مزار او نیز می هراسند و بارها براى ویران کردن و بی رونق ساختن و تحریف روح نهضت او و یا به رهورى ابزارى از نام شور انگیز او، دست به تخریب و شقاوت مىزنند و یابراى آن نُماد شکوه و شکست ناپذیرى، رقیب می تراشند.

راستى چرا سرِ سرفراز او بر فراز نى به تلاوت این آیات پرداخت:[۶۱]

«اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ کانُوا مِنْ ایاتِنا عَجَباً اِذْ اَوىَ الْفِتْیَهُ اِلىَ الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا اتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَهً وَ هَیِّیءْ لَنا مِنْ اَمْرِنا رَشَداً»[۶۲]

«آیا چنین پنداشتى که تنها “اصحاب کهف” و “رقیم” از نشانه هاى شگفت انگیز قدرت بی کران ما بودند؟ هنگامى را به یاد آور که آن جوانانِ حق طلب و آزادی خواه به آن غار پناه بردند، و گفتند:

پروردگارا، از سوى خود رحمت و بخشایشى به ما ارزانى دار، وبراى ما راه نجات و هدایتى در کارمان فراهم آور … .»

آیا تلاوت این آیات، نشانگر این حقیقت نیست که رژیم اموى در پرده مذهب سالارى و ادعاى جانشینى پیامبر، چنان شرک و ظلم و کیش شخصیت و اختناقى را حاکم ساخته بود که دیگر جایى براى آزادى و عدالت و سرفرازى و عزّت و طرفداران آنها نبود و آنان باید به سان «اصحاب کهف» از خشونت و شرارت دژخیمان استبداد به کوه ها و دشتها و غارها پناه برند وطرحى دیگر براى نجات و آزادى بیفکنند؟

راستى چرا آن سرِ سرفراز و موجانگیز در مرکز قدرت و در کاخ استبداد، این آیه را تلاوت کرد:

«وَسَیَعْلَمُ الَّذِیْنَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَب یَنْقَلِبُونَ»[۶۳]

«کسانى که ستم کردند به زودى خواهند دانست که به چه بازگشت گاهى باز خواهند گشت.»

آیا جز این است که به ستم ستیزى نهضت خویش پاى می فشارد و امید می دهد که پیروزى از آنِ منش و روش آن ترجمان عزّت و آزادگى و رهروان راستین راه اوست؟

بدین سان می نگریم که پیشواى آزادى از آغاز نهضت عزّت خواهانه و ستم ستیزش تا روز عاشورا و پس از آن با سرِ سرفرازش به همراه کاروان اسیران آزادی بخش و ذلّت ستیز در کوفه وشام و تلاوت آیات قرآن به مناسبتهاى گوناگون، از سویى از روح شکستناپذیر قرآن و فرو فرستنده آن ـ که سرچشمه عزّتها و قدرتهاست ـ یارى می جوید و به او اعتماد می کند و از دگرسو به همراه آن به سوى هدف بلند و آرمان خدایى خویش گام می سپارد و با تمسک هماره به آن نشان می دهد که کار سِتُرگ او که در حقیقت کارى قرآنى و نبوى و علوى است، از قرآن سرچشمه گرفته و گام به گام بر شاهراه آن پیش رفته، و تنها به هدف آفرینش و پیاده کردن مقررات قرآن و تأمین حقوق و کرامت بندگان او اندیشیده است.[۶۴]

درخشش هماره نهضت عاشورا

دانشمندان در نگرش به راز صعود و سقوط جامعه ها، برترین و پایدارترین سرمایه جنبشها را احساس عزّت و شخصیت و استقلال اندیشه و ابتکار عنوان می کنند، و می دانیم که استبداد سیاه کار اموى، گوهر کمیاب احساس عزّت و آزادگى و شجاعت و ابتکار را در جامعه کشت و از آن مردم زنده و بالنده،[۶۵] به تدریج گورستانى سرد و خاموش پدید آورد!

کار ذلّت پذیرى و واپسگرایى و فقدان آزادى اندیشه و بیان مردم، به جایى رسید که به هر انحصارگر و زورمدارى ـ که خود را جانشین خدا و پیامبر عنوان می داد و منتقد و مخالف خود را مارک کفر و ارتداد و خیانت مىزد ـ تسلیم می شدند و به خواست او، اطاعت از وى و عمالش را واجب، نقد او را حرام، و همکارى و وفاى به بیعت او را لازم پنداشته و او را «اولوا الأمر» و صاحب اختیار مال و جان و ناموس و وطن و دین مردم می خواندند!

نهاد قدرت خود را فراتر از قانون مىپ نداشت و هر آنچه را می خواست، دیکته می کرد ومردم در بند نه تنها دم بر نمى آوردند که ناگزیر، استقبال هم می کردند و به تمام مظاهر خودسرى و زورگویى و اسارت و تحقیر، آفرین هم می گفتند.

یکى از سرایندگان آن زمان در وصف سرطان مرگبار دنباله روى و خفّت پذیرى جامعه از استبداد چنین می سراید:

«فَإنْ تَأْتُوا بِرَمْلَه اَوْ بِهِنْد نُبایِعُها اَمِیْرهَ مُؤْمِنِینا!»

«اگر از زنان و کنیزکان کاخ اموى، به سان “رمله” یا “هند” را هم نامزد رهبرى و خلافت کنند، ما مردم دربند از فرط ذلّت پذیرى و سرکوب شدگى با آنان بیعت می کنیم!»[۶۶]

… امّا نهضت شکست ناپذیر و زندگی ساز عاشورا به مردم ذلّت زده و تحقیر شده و مقهور خشونت و استبداد، جرأت بخشید تا خود را انسان و صاحب حرمت و کرامت بنگرند، خود را به سان حاکمان و مدیران جامعه داراى حقوق و آزادى و امنیت بخواهند، قدرت و حکومت را برخاسته از خواست خدا و نظارت پذیر و تضمینگر حقوق مردم بطلبند، و به خود جسارت و شهامت اندیشه و مقایسه و سنجش و گزینش و نفى آزادانه بدهند.

کار سِتُرگ و عزّت آفرین حسین(علیه السلام) و عاشورا این بود که آن شخصیت عزّتخواه و آن منش آزادى طلب و آن روح و اندیشه استقلال جوى پرورده قرآن و پیامبر را با روشنگرى فکرى و دهش عقیدتى و شور انگیزى و حماسه سازى و الگو دهى عینى و عملى خود و خاندان و شاگردان و یارانش زنده و بالنده و پرطراوت ساخت.

«فَأَنَا الْحُسَینُ، نَفْسِى مَعَ اَنْفُسِکُمْ وَ اَهْلِى مَعَ اَهْلِکُمْ وَ لَکُمْ فِىَّ أُسْوَهٌ … .»[۶۷]

پس از نهضت عزّت ساز عاشورا و رسیدن پیام شکست ناپذیرى و صلابت آن بر جاى جاى قلمرو اسلام و اثرگذارى معجزه آساى آن در زدایش نکبت و حقارت و ترس و ستم پذیرى، و دمیده شدن روح شهامت و آزادگى در کالبد جامعه و تزریق خون شرف و کرامت در رگها، در وصف دگرگونى مطلوب و مترقى دلها و اندیشه ها بر ضدّ استبداد و اختناق، همان شاعر آزادمنش، که پیش از عاشورا از ذلّت پذیرى و حقارت مردم آن گونه در نهان می نالید، این بار بلند و آشکارا چنین سرود:

«حَشَیْنَا الْغَیْظَ حَتّى لَوْ شَرِبْنا دِماءَ بَنِى أُمِیَّه مـا رَوَیْنـا!»

«گستره دلهاى ما به اندازهاى از خشم و کینه استبدادگران اموى مسلک انباشته است، که اگر خون پلید آنان را هم بیاشامیم سیراب نخواهیم شد!»[۶۸]

اگر پس از مبارزه آزاد منشانه امام حسین(علیه السلام) و شهادت انتخابى و حماسه ساز او و خاندان و یاران عزّتمند و شکست ناپذیرش می بینیم به تدریج لبها گشوده و زبانها باز و چهره ها و استعدادها ظاهر شده و مردم منش مترقى و مردم نواز و عادلانه آل على(علیه السلام) را زندگی ساز و احیاگر اسلام و قرآن وصف می کنند و خود آنان را به عنوان سمبل آزادى و آزادگى و بشردوستى می ستایند و تاعرش بالا می برند و در برابر آن، استبداد و اختناق و خشونت و فساد اموى و مهره ها و دژخیمهاى پلید آن را به باد نفى و نکوهش و لعنت و نفرین می گیرند و با شورشها و قیامهاى پیاپى آنان را به دوزخ می فرستند، همه اینها پرتوى از شعله عزّتآفرین و ذلّت ستیز عاشور است.

اگر در راه کربلا، سخن شور آفرین جوان دانشمند امام حسین (علیه السلام)، روح آزادمنشان را می نوازد که جان پدر! با این موضع حق طلبانه، چه باک از مرگ پر عزّت و افتخار انگیز؟ «یا أَبَهِ إِذَنْ لا نُبالى بِالْمَوْتِ»[۶۹] و روز عاشورا با این بینش و منطق شکست ناپذیر، دلیرانه در برابر بیداد قامت بر می افرازد: به خداى سوگند نباید این فرومایه و فرزند فرومایه بر مردم ما حکم براند …

«وَاللّهِ لایَحْکُمُ فیْنَا اَبْنُ الَّدعِىّ …»[۷۰] و دیدگاه و منطق یادگار ارجمند امام مجتبى (علیه السلام) در پاسخ پرسش پیشواى آزادى از مرگ آزادمنشانه، سندِ شکوه و افتخار می گردد که از عسل مصفّا شیرینتر و دلنشین تر است؛ «اَحْلى مِن العَسَلِ!»[۷۱] و اگر در آستانه عاشورا آن موضع گیرى بى همتاى سردار عاشورا و برادرانش را در برابر امان و امان نامه «شمر» می نگریم که دستهاى خیانت بارت بریده باد! و ننگ و نفرین بر امان نامهات اى دشمن خدا! آیا از ما می خواهى که برادر و سالارمان حسین(علیه السلام)، فرزند ارجمند فاطمه (علیها السلام) را رها سازیم و سر بر آستان لعنت شدگان بساییم و ننگ و عار فرمانبردارى آن خودکامگان انحصارگر و سیاه کار را پذیرا شویم؟ «تَبَّت یَداکَ وَ لُعِنَ ما جِئْتَ بِهِ مِنْ أمانِکَ یا عَدُوَّ اللّهِ…»[۷۲] همه این جلوه هاى عزّت و صلابت و درایت، پرتوى از تابش روح ستم ستیز و عزّت آفرین حسین(علیه السلام) و عاشوراى او بر دلهاست.

نیز اگر پس از بسته شدن راه بر کاروان حسین (علیه السلام)، و واکنش آن حضرت که ضمن روشنگرى دلیرانه اى فرمود:

در چنین شرایط ظالمانه اى مرگ را جز سعادت نمی بیند؛ و زندگى با ستمگران خشونت کیش را ملال انگیز و جان فرسا می داند! «فَإنّی لا أَرَى المَوْتَ إلاّ سَعادَهً، وَالْحَیاهَ مَعَ الظالِمینَ إلاّ بَرَماً»، هر کدام از خاندان و یارانش در برابر سهمگین ترین فشار و ددمنشى استبداد، ضمن پاسخهاى لبریز از صفا و وفا، یکصدا با صلابت و قوّت قلب به پا می خیزند وپا فشارى می کنند که:

نه، حسین جان! تو را رها نخواهیم ساخت! زشت باد چهره زندگى پس از تو! «لا أَرانَا اللّهُ ذلِکَ اَبَداً… لا وَاللّهِ لانُفارِقُکَ أَبَداً حتى نَقیکَ بِأسیافِنا وَ نُقْتَلُ بَیْنَ یَدیک …»[۷۳] این موضع شکوه بار، پرتوى از تابش روح سِتُرگ حسین(علیه السلام) بر جانهاى حق طلب و ارواح کمال جوى آنان است.

اگر در گرما گرم آن نهضت ذلّت ستیز، شهامت و شکست ناپذیرى سفیر آزادى را می نگریم که در برابر امان نامه استبداد، نداى آزادگى سر می دهد که:

«أقْسَمْتُ لا أُقْتَلُ اِلاّ حُرّاً وَاِنْ رَایتُ المَوتَ شَیْئاً نُکْراً … .»[۷۴]

«سوگند یاد کرده ام که جز به آزادی خواهى سر بر بستر شهادت نگذارم.»

اگر میزبان دلیرش، «هانى» و نیز «قیس صیداوى»، آن نام هرسان درایت مند و شجاع و نیز زن آزادهاى چون «طوعه» را می نگریم، که خانه گلین خود را به سنگر آزادگى و پناهگاه «مسلم» تبدیل می سازد،[۷۵] و اگر پس از روز سِتُرگ عاشورا و پس از طنین افکن شدن نداى آزادی خواهى حسین(علیه السلام)بر بام گیتى در آن روزگار وحشت و ترور، قیام شجاعانه «عبداللّه بن عفیفه » در مسجد و مجلس دژخیم کوفه و نداى عزّت خواهانه دختر آزاده او را می نگریم؛

اگر صداى اعتراض زنان دگر اندیش و مخالف استبداد، نظیر زن «خولى» و «نوار» خواهر «کعب» ـ از فرماندهان سپاه استبداد ـ و همانندهاى او در خانه ها و کوچه ها ضدّ جنگ و جنون سرداران دین فروش اموى به گوش می رسد و حتى درون خانه هایشان بر آنان ناامن می شود، اگر نهضت شجاعانه توّابین، قیام دلیرانه مختار، انقلاب مدینه، قیام «ابن زبیر» در مکّه و شورش «نجده حنفى» در «یمامه» یکى پس از دیگرى زبانه می کشد؛ اگر فریاد یحیی بن حکمها، زید بن ارقمها، جوان حقجوى شامى، سفیر آزادمنش رومى، عالم نو اندیش مذهبى یهود در مجلس یزید و خروش زنان و دختران بزرگ و آزاده مدینه، نظیر «اُم سلمه»، زینب دختر آزاده عقیل و دیگر زنان و مردان استبداد ستیز مدینه و جاى جاى قلمرو اسلام، به آسمان بر می خیزد، همه و همه پرتوى از خورشید ظلمت سوز و عزّت آفرین حسین(علیه السلام) و عاشوراى اوست.

بالاتر از همه اینها، اگر امام سجّاد(علیه السلام)، زینب(علیها السلام)، فاطمه، اُمّ کلثوم، سکینه، رقیه و دیگر خواهران و دختران دانشمند و عدالت خواه حسین(علیه السلام) توانستند با به دوش کشیدن داغ لاله ها، با فرصت سازى و مدیریت و شجاعت خویش همه جا را به دانشگاه عزّت و آزادگى تبدیل ساخته و از کنار شهادتگاه پیشواى آزادى تا دروازه کوفه، کاخ «عبید»، منزلگاه هاى میان کوفه و شام تا کاخ دمشق و خرابه شام و در هر کوى و برزن، رعد آسا و ظلمت سوز و شعله افکن، شورى دیگر برپا کنند و شعورى تازه بر انگیزند و دنیا را پر صدا سازند، و حتى سراپ رده اموى را نیز به اعتراض وشورش ضدّ استبداد برانگیزند، همه اینها از جلوه هاى عزّت و شکست ناپذیرى عاشورا وثمره دمیده شدن روح همّت و شهامت بر کالبدها و تزریق خون کرامت بر رگهاى مردم بلازده، ومساعد ساختن شرایط و فضابراى تنفس و روشنگرى و تحول مطلوب است.

به راستى آیا مدینه، مکّه و کوفه، آن سه مرکز بزرگ آن روز جهان اسلام، و شام ـ که قلمرو استبداد اموى بود و نیروى تاریک اندیش و خشن آن که به سیاه کاران اموى امکان آن فجایع را می داد[۷۶] ـ پیش از هجرت تاریخ ساز و مبارزه سِتُرگ و شهادت عزّت طلبانه حسین(علیه السلام)، به سان پس از آن بود؟

آیا پیش از عاشورا و در آن فضاى پر اختناق و آکنده از تملق و بت سازى و ظالم پرورى ـ که آگاهان و خیرخواهان جامعه دهانشان دوخته و قلمهایشان شکسته، و اوباش و سگهاى هار استبداد همه جا بى مهار و رها مى لولیدند ـ ممکن بود امام سجّاد آن خطبه روشنگر و رسواساز را در جهت نجات مردم و تزلزل ارکان استبداد، در مکّه یا مدینه و کوفه ایراد کند؟

آیا کسى مى توانست در تالار استاندارى کوفه و در برابر «عبید»، آن دژخیم سیاه رو و یا در کاخ یزید بر سبک استبدادى حاکم و رایج اعتراض کند و آن را نقد نماید؟

اگر این گونه بود، چرا کوفه، مکّه، مدینه، شام و دیگر شهرها پیش از عاشورا، در برابر آن فجایع دهشتناک خاموش و مرده بود؟ چرا نداى اعتراض و پایدارى و شهامت از هیچ جا بر نمی خاست و دعوت به حق و هشدار از بیداد و خشونت و ددمنشى و داغ و درفش و زنده به گور ساختن آزادی خواهان و دریدن حلقوم حق طلبان و بنیاد و گسترش دخمه هاى مرگ و شکنجه و به یک کلام تبدیل سیره و سیستم عادلانه و آزادمنشانه و بشردوستانه پیامبر و على(علیه السلام) به یک مذهب سالارى خشن و هراس انگیز و منحط و عقب مانده، جز از خاندان على(علیه السلام)و برخى رهروان راه آنان، از جایى شنیده نمی شد؟ و چرا پس از جاباز کردن پیام عاشورا در دلها بود که نمایندگان مردم مدینه و برخى شهرهاى دیگر پس از دیدارى از شام و ملاقات با خلیفه و شکایت از عمال خشونت کیش او، وقتى به شهرهاى خود باز گشتند، تازه فریاد اعتراضشان مردم را شوراند که اى واى! ما از نزد رهبر و خلیفه بیدادگر و پلیدى مى آییم که همه مقررات خدا را شکسته و حقوق مردم را پایمال می سازد؟

کار سترگ و معجزه آساى حسین(علیه السلام)

نکته ظریفتر و باریکتر این که، چرا «زینب» با آن شکوه و شهامت و دریادلى، شب عاشورا با احساس خطر جدّى به جان پیشواى آزادى، آن گونه بىقرار می شود،[۷۷] امّا پس از عاشورا با این وصف که در بند اسارت است و زیر برق شمشیرهاى دژخیمان سیاه رو، با درایت وشهامتى وصف ناپذیر در پاسخ فریبکارى و دجّالگرى «عبید»، پاسخ اهانت و تحریف او را می دهد:

«… إِنَّما یَفْتَضِحُ الفاسِقُ وَ یَکْذِب الفاجِرُ وَ هُوَ غَیرُنا.»

«تنها انسان نماهاى خودکامه و پلیدکارند که رسوا می شوند و عناصر بد اندیش وبد کردارند که دروغ می بافند، و فاسق و فاجر، دیگران هستند که حقوق و آزادى وحق حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش را بازیچه مى سازند، نه ما خاندان رسالت که هماره پرچمدار و مدافع و رعایتگر حقوق مردم هستیم.»

در پاسخ پرسش فریبکارانه او که گفت: «دیدى خدا با برادرت، حسین و خاندانت چه کرد؟»

این سان عارفانه و حماسه ساز روشنگرى کرد: «ما رَأَیتُ إِلاّ جَمیلا… فانْظُرْ لِمَن الْفَلَحُ یُومَئِذ، هَبَلَتکَ اُمُکَ یابنَ مَرجانَه!»

«من جز نیکى و سرفرازى چیزى ندیدم! خداى فرزانه از آنان، دفاعِ از حق و عدالت و حمایتِ از آزادى و حقوق پایمال شده مردم را خواسته بود، که آنان فرمان حق را با جان پذیرا شدند، و در این راه به سوى شهادتگاه پرافتخار خود شتافتند و با سرفرازى سر بر بستر شهادت نهادند، و به زودى خداى توانا تو و آنان را در دادگاهى گرد آورده و رویارویى آغاز خواهد شد و آنگاه خواهى دید که در برابر دادگاهى که داورش خداست، رستگارى و پیروزى از آنِ کیست؛ آزادی خواهان و حق طلبان؛ یا بانیان اختناق و پاسداران ظلمت! مادرت در مرگت گریه کند! هان اى پسر مرجانه! چه می گویى؟ تو مى پندارى پیروز شده اى؟!» نیز با منطق و بیانى روشنگر و کوبنده در کاخ استبداد، شیرآسا بر یزید می خروشد:

«فَکِد کَیْدکَ، وَاسْعَ سَعیَکَ، وَ ناصِبْ جُهدَکَ، فَوَ اللّهِ لا تَمحُوَنَّ ذِکرَنا، وَ لا تُمیتُ وَحْیَنا، وَ لا تُدرِکُ اَمَدَنا، وَ لا تَرحَضُ عَنکَ عارَها، وَ هَل رَأیُکَ اِلاّ فَنَداً، وَ اَیّامُکَ اِلاّ عَدَداً، وَ جَمعُکَ اِلاّ بَدَداً ؟ یَومَ یُنادِى المُنادِ: اَلا لَعنَهُ اللّهِ عَلَى الظّالِمینَ.»

«تو اى یزید! هر فریب و نیرنگى دارى ضد ما به کارگیر، و هر اقدام و تلاشى که می توانى دریغ مدار و به آن دست بزن، امّا سوگند به خداىِ پیروزمند که نخواهى توانست نام بلند و پرشکوه دودمان ما را از میان بردارى و نه نورِ روشنگر وحى وفرهنگ خداپسندانه و انسان دوستانه ما را خاموش سازى؛ و نه می توانى به جلال وشکوه دست یابى و نه موفق خواهى شد تا لکه ننگ و عار این ستم و بیدادى را که به آن دست یا زیده اى از دامان و پیشانى خود و رژیم پوشالى و هراس انگیزت بشویى واز پرونده زندگى رسوایت بزدایى! آگاه باش که رأى و دیدگاه تو سخت سست وبی اعتبار است و روزگار میدان دارى و فرصتِ تاخت و تازت بسیار اندک، و دار ودسته کفتارمنشات رو به پریشانى و پراکندگى است.

دور نیست روزى که نداگرى ندا سر دهد که: هان اى مردم! به هوش باشید که لعنت و نفرین خدا بر گروه تاریک اندیشان و دژخیمان بیداد پیشهاى است که حقوق و آزادى انسانها را پایمال می سازند.»

به جاى بى قرارى و گله از روزگار، با آرامشى شگرف به ستایش و سپاس خدا مى پردازد:

«فَالحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمینَ، اَلَّذى خَتَم لاَِوَّلِنا بِالسَّعادَهِ وَ المَغفِرَهِ وَ لاِخِرِنا بِالشَّهادَهِ وَ الرَّحمَهِ… وَ حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعمَ الوَکیلُ.»

«باز هم خداى بی همتا را ستایش می کنم که آغاز کار ما را به نیکبختى و آمرزش، و فرجام کارمان را به شهادت پرافتخار و مهر و رحمت بی کران خویش رقم زد؛

و از بارگاه او می خواهم که پاداش شهیدان پاکباخته و عدالت خواه ما را کاملتر کند و بر اجر و مزدشان بیفزاید و ما را بازماندگان شایسته و حق شناس آنان سازد که او پرمهرترین مهربانان است و ذات بی همتاى او ما را بسنده است و نیکو حمایتگر و کارسازى است.»

در قالب پرسشى اندی شاننده، عدل دروغین اموى مسلکها را به باد نکوهش می گیرد و دلیرانه از رهبرشان مى پرسد:

«أَمِنَ العَدلِ یَابنَ الطُّلَقاءِ! تَخدیرُکَ حَرایِرَکَ وَ اِمائَکَ، وَ سَوقُکَ بَناتَ رَسُولِ اللّهِ سَبایا … .»

«هان اى زاده رها شدگان! آیا این از عدالت و دادگرى است که تو زنان و کنیزکان خود را در امنیّت و آسایش، در پس پرده بنشانى و آنگاه دختران ارجمند و آزاده پیامبر را در بند اسارت و بیداد، به این شهر و آن شهر بکشانى و در این کوى و آن برزن بگردانى؟»

امام سجّاد(علیه السلام) در برابر دژخیمى چون «عبید» جلوهاى دیگرى از عزّت و آزادگى را رقم زد:

«أَ بِالقَتلِ تُهَدِّدُنى یابنَ مَرجانَه! أَ ما عَلِمتَ أَنَّ الْقَتلَ لَنا عادَهٌ وَ کِرامَتُنا الشَّهادهُ!»

«هان اى پسر مرجانه! آیا مرا از بستن و کشتن می ترسانى؟ مگر هنوز نمی دانى که شهادت در راه حق، شیوه دلیرانه ماست و جان را در راه خدا و آزادى تقدیم داشتن مایه سرفرازى و کرامت ما! ما را از چه می ترسانى؟»

یا در آن شرایط حساس و پرخطر با فرصت سازى شگرفى در مرکز استبداد اموى رو به یزید می کند:

«اُنْشِدُکَ اللّهَ یا یَزیدُ!ما ظَنُّکَ بِرَسُولِاللّهِ لَوْ رَآنا عَلى هذِهِ الصِّفَهِ.»

«هان اى یزید! تو را به خدا اگر پیامبر خدا ما را اینگونه در بند اسارت بنگرد، به پندار تو چه خواهد کرد؟» یا بر سر سخنور سوداگر او می خروشد:

«وَیلَکَ اَیُّهَا الْخاطِبُ! اِشتَرَیتَ مَرضاهَ المَخلُوقِ بِسَخَطِ الخالِقِ، فَتَبَوَّأ مَقْعَدَکَ مِنَ النّارِ.»

«هان اى خطیب! واى بر تو! خشنودىِ خاطر آفریدگان نیازمند و ناتوان را به خشم خداى توانا خریدى! اینک جایگاه تو در آتش شعله ور دوزخ است، پس خود را براى آن جا آماده ساز!» آنگاه رو به یزید می کند:

«یا یَزیدُ! إِئذَنْ لى حَتّى اَصعَدَ هذِهِ الاَعواد، فَاَتَکَلَّمَ بِکَلِمات لِلّهِ فِیهِنَّ رِضاً، وَ لِهؤُلاءِ الجُلَساءِ فِیهِنَّ اَجرٌ وَ ثَوابٌ.»

«هان اى یزید! به من امکان بده تا برفراز این چوبها بروم و سخنان درست وشایسته اى بگویم که هم خشنودى خدا و هدفمندى آفرینش در آنها باشد و هم این مردم دربند، بهره ور شوند و به آگاهى و پاداشى پرشکوه برسند.»

به باور ما همه اینها نمودها و جلوه هاى عزّت و شکست ناپذیرى عاشورا و ثمره دمیده شدن روح همّت و بزرگ منشى و شهامت بر کالبدها و تزریق خون کرامت بر رگهاى جامعه ومردم بلا زده و مساعد ساختن شرایط براى درخشش زینب و زین العابدین است.

جلوه هاى آزادگى و شکست ناپذیرى عاشورا در نگاه دانشمندان

نهضت عزّت آفرین عاشورا از آغاز تا انجام و تا هماره تاریخ، دانشگاه عزّت و صلابت وچشمه سار شکوه و آزادگى است، و در منطق و پیام، موضع گیرى و روشنگرى، دیدار و خطبه، سند و نامه و هر پیک و سفیرش گوهر کمیاب عزّت و آزادگىِ مورد نظر قرآن و پیامبر و همه آزادمنشان ـ از هر مذهب و تاریخى ـ موج مى زند.

این دریافت، نه تنها دریافت و باور دوست و آشنا، بلکه هر پژوهشگر بى طرف و بیگانه وحتى مخالف نیز هست؛ براى نمونه:

۱ـ دانشمند نامدار اهل سنت «ابن ابى الحدید» در این مورد نوشته است: «سالار پرشکوه شکست ناپذیران روزگار و قهرمان کسانى که در برابر ذلّت و تحقیر سر فرود نیاورده، و به عصرها و نسلها درس جوانمردى و شرافت و مرگ پر افتخار را زیر سایه شمشیرهاى آخته داد، و آن را بر سازش با بیداد و فریب برگزید، پدر یکتاپرستان گیتى حسین(علیه السلام)، فرزند رشید على(علیه السلام) است.

استبدادگران اموى به آن شخصیت تسخیرناپذیر و یارانش امان دادند، امّا او بدان دلیل که نمی خواست در برابر ذلّت و بیداد سر خم کند، و نیز بیم آن داشت که اگر با پذیرش اماننامه کشته هم نشود، ذلّت بر او و دیگر آزادمنشان رهرو راهش از سوى «عبید» و دیگر خودکامگان سیاهکار و حقیر تحمیل گردد، مرگ پر عزّت و افتخار را بر زندگى ذلیلانه برگزید.»

۲ـ شاعر دانشمند «ابونصر سعدى» از سرایندگان نامدار قرن چهارم در وصف آزادگى و عزّتمندى حسین(علیه السلام) از جمله چنین می سراید:

الْحسینُ الَّذِى رَأى الْمَوتَ فِى الْعِزِّ *** حَیاهً وَالْعِیشَ فِى الُّذلِ قَتْلاً …[۷۸]

«حسین(علیه السلام) همان کسى است که مرگ با عزّت و آزادگى را زندگى حقیقى می نگریست و زندگى باذلّت و حقارت را مرگ.»

۳ـ از «مصعب بن زبیر» آوردهاند که وقتى «سکینه» دخت آزاده حسین(علیه السلام) و همسر ارجمند خویش را اندوه زده دید، گفت: «لَمْ یَبْقِ اَبُوکِ لِابْنِ حُرّه عُذْراً.»[۷۹]

«پدرت حسین(علیه السلام) دیگر براى هیچ آزادمنش و آزادی خواهى عُذر سکوت و سازش با استبداد و ذلّت را باقى نگذاشته است!»

۴ـ نیز پس از فروپاشى یاران و همراهانش هنگامى که دید دیگر یار و یاورى ندارد، به خواندن این شعر حماسى پرداخت:

فإِنَّ الْأُلى بِالطَّفِّ مِنْ آلِ هاشِمِ *** تَأَسَّوا فَسَنُّوا لِلْکِرامِ التّأَسِّیا[۸۰]

«آن پیشتازان راه آزادى و عدالت که در کرانه هاى فرات در برابر استبداد و تحمیل سرفرود نیاوردند، براى همه صاحبان عزّت و شرف، نمونه و الگوى جاودانهاى به یادگار نهادند و به صورت آموزگار و مقتداى شکست ناپذیر براى همه آزادمنشان جلوه کردند.»

۵ـ سراینده و دانشمند بزرگ «شیخ کاظم ارزى» که روزى با تعمق در جلوه ها و نُمودهاى عزّت و آزادگى عاشورا دگرگون شده بود، شعرى سرود که یک بند آن این گونه است:

قَدْ غَیَّرَ الطَّعْنُ مِنْهُمْ کُلَّ جـارِحَه اِلاّ الْمَکارِمَ فِى اَمْن مِنَ الْغِیَرِ …

«نیزه هاى بیداد استبدادِ عنان گسیخته و بى مهار توانست همه اندام و اعضاى پیکر آن آزادمنشان عدالت خواه را دگرگون سازد؛ امّا اراده شکست ناپذیر و منش بزرگوارانه و مترقى و همّت والاى آنان را هر گز نتوانست تغییر دهد!»

هنوز سراینده این شعر، آن را براى کسى نخوانده بود که یکى از آشنایان او در عالم رؤیا ریحانه سرفراز پیامبر فاطمه (علیها السلام) را دید که آن حضرت به او فرمود:

برو و این سروده را از «شیخ کاظم ارزى» بگیر!

او از خواب بیدار شد و شگفت زده راه خانه شاعر را در پیش گرفت و با این که با او میانه خوبى نداشت به در خانه اش آمد و گفت: هان اى دوست عزیز!خوب بشنو ببین تو این شعر را سروده اى؟

قَدْ غَیَّرَ الطَّعْنُ مِنْهُمْ کُلَّ جـارِحَه ِلاّ الْمَکارِمَ فِى اَمْن مِنَ الْغِیَرِ …

او غرق در حیرت شد و پاسخ داد آرى! امّا هنوز آن را براى کسى نخوانده ام، تو را به خدا بگو تو از کجا خبر دارى و آن را از کجا به دست آورده اى؟!

او گفت: من در عالم رؤیا فاطمه (علیها السلام) را دیدم وآن حضرت این شعر را براى من خواند و فرمود: برو این سروده را از «شیخ» بگیر! و من پس از این که از خواب بیدار شدم راه خانه تو را در پیش گرفتم.[۸۱]

شکوه صلابت و آزادگى نهضت عزّت ساز عاشورا در نگاه دشمن

اسناد حماسه ساز عاشورا نشانگر این حقیقت است که حسین(علیه السلام) و یاران آزاده اش در گذر زمان در برابر استبدادى ددمنش و خونخوار و سپاهى دژخیم و بى شمار در بیابانى خشک و سوزان رو به رو شدند.

دشمن هر آن چه در توان و امکان داشت بسیج کرد و با همه امکانات از جنگ روانى وبمباران دروغ و تحریف و کتمان حقایق و ترور شخص و هدف تا بستن آب بر روى کودکان وبیماران، خشونت و بى رحمى بى حد و مرز و کشتن و اسب تاختن بر بدنها و شکنجه و مثله کردنها و با آنچه در تصور نمی گنجد کوشید تا نهضت آزادی خواهانه و ذلّت ستیز عاشورا را به پذیرش تسلیم و تحقیر و رأى دادن به مدیریت به سبک استبدادى و امضاى اسارت مردم مجبور سازد، امّا سرانجام در برابر اراده شکست ناپذیر حسین(علیه السلام) جز شکست و رسوایى ابدى چیزى ندروید!

این حقیقت درخشان حتى در گزارش و سخنان دشمن نیز آمده است؛ به عنوان نمونه: ۱ـ «حُمید بن مسلم» از گزارشگران رویداد عاشورا در وصف شکوه و شکست ناپذیرى پیشواى آن مى گوید: «فَوَاللّهِ لَقَدْ شَغَلَنِى نُورُ وَجْهِهِ وَ جَمالُ هِیْبَتِهِ عَنِ الْفِکْرَهِ فِى قَتْلِهَ.»[۸۲]

«به خداى سوگند که فروغ فروزان سیماى حسین و جمال و هیبت او به گونهاى مرا مجذوب و واله ساخته بود که اندیشه کشتن او را از یاد بردم!»[۸۳]

۲ـ پس از رویداد جانسوز عاشورا، یکى از منتقدان، برخى از سپاه شوم اموى را نکوهش کرد که ننگ و نفرین بر شما! چگونه فرزندان پیامبر را آن گونه ناجوانمردانه قتل عام کردید؟

او پاسخ داد: «دوست من! بیهوده سخن مگو! اگر تو نیز آن روز آنچه را ما با آن روبه رو شدیم می دیدى، جز جنایت و بیدادى که از ما سر زد از تو سر نمى زد؛ چرا که ما باگروهى کم شمار رو به رو شدیم که دستهایشان بر قبضه شمشیر بود و شیر آسا از هر سو، جنگاوران و رزمندگان را به خاک هلاک می افکندند و خودرا بى هیچ هراسى به دریاى مرگ مى زدند! آنان مردمى بودند که نه در برابر ثروت و مقام سر فرود مى آوردند و نه امان و امان نامه و نه زور و خشونت و مرگ! چیزى نمی توانست میان آنان و مرگ هدفدار یا چیرگى بر حکومت مانع شود و اگر ما اندکى در برابر آن اراده هاى مصمم و شکست ناپذیر کوتاه مى آمدیم جان همه سپاه اموى را می گرفتند! با این وصف اى بىمادر! ما تیره بختان چه می توانستیم انجام دهیم؟»[۸۴]

۳ـ پس از ورود کاروان اسیران به کاخ پوشالى «عبید» در کوفه، او بر آن شد تا با تحریف ودجالگرى، ننگ کشتار پیشواى آزادى و یاران آزادی خواه او را از دامان خود و رژیم خودکامه اموى بزداید و کار را به تقدیر و خواست خدا نسبت دهد، که امام سجّاد(علیه السلام) با این که جسم نازنینش در بند بود، با به هیچ انگاشتن خشونت و بیداد حاکم، لب به بیان حقیقت گشود و روشنگرى کرد که آنان را نه خدا، که سپاه استبداد قتل عام کرد!

این جا بود که آتش کینه و خشم «عبید» از منطق ستم ستیز و روح تسخیرناپذیر نهضت عاشورا زبانه کشید و نعره برآورد که تو هنوز هم جرأت و جسارت آن را دارى که در تالار کاخ من، هر چه گویم، پاسخ دهى و از برنامه و راه و رسم پدرت دفاع کنى؟!

بدین سان خشنترین دژخیم استبداد لب به عزّت و شکست ناپذیرى نهضت عاشورا گشود و به واماندگى و شکست خشونت و استبداد، اعتراف کرد.

۴ـ هنگامى که پیشواى آزادى گام به میدان دفاع نهاد، پس از روزها تشنگى و تلاش و بدرقه دردناک یاران راه و تحمل آن شرایط دشوار محاصره و پیکار نابرابر، طبق روال عادى باید خسته و تسلیم پذیر و داراى روحیهاى درهم شکسته باشد و در برابر ده ها هزار نفر دستها را به نشان تسلیم بالا برد، اما شگفتا! که وقتى سپاه استبداد با او رو به رو شد، شهامت و شجاعت و قدرتى را در برابر خود یافت که هرگز تصور نمی کرد! هر کس به انگیزه شرارت پیش رفت، لحظهاى مهلت نیافت؛ از این رو «عمر بن سعد» فریاد کشید: مادرهایتان در مرگتان بگریند، می دانید به جنگ چه کسى رفته اید؟ این فرزند بزرگترین قهرمان اسلام و کشنده عرب است؛ «هذا ابْنُ قَتّالِ الْعَرَبِ.»[۸۵]

بدین سان به شکوه و شکست ناپذیرى آن حضرت اعتراف کرد.

۵ـ «شمر»، خشنترین فرمانده سپاه استبداد در اعتراف به آزادگى و شکست ناپذیرى حسین(علیه السلام) گفت: به خداى سوگند که او روح تسخیرناپذیر پدرش على را در کالبد دارد.[۸۶]

بدین سان نهضت عاشورا نه تنهادر منطق و منش، سربلند و سرفراز درخشید که در جهاد و دفاع نیز شکست ناپذیر شد.

نتیجه گیرى

با بازنگرى و جمع بندى آنچه آمد، به این نتیجه می رسیم: ۱ـ عزّت نفس و کرامت روح و رفتار بزرگوارانه از بنیادی ترین دهشهاى اسلام به انسان، و از هدفهاى بزرگ تربیتى پیامبران و از ویژگی هاى ارجدار اخلاقى و انسانى است.

۲ـ این ویژگى اوج بخش در رشد و بالندگى انسان، و قانونگرایى و سلامت فرد و جامعه ومدیریت آن نقش معجزه آسایى دارد؛ چرا که اگر انسان به گوهر کمیاب عزّت و بزرگ منشى و میوه هاى دلانگیز آن دست یافت و از بلاى ذلّت و احساس پوچى و یا بزرگ پندارى وخودکامگى و ره آورد ویرانگر آن رها شد، تنها سرِ بندگى در برابر خدا ـ که سرچشمه عزّت و توانایى و زیبایى است ـ فرود مى آورد و در برابر غیر او، سربلند و استوار و شکست ناپذیر می ایستد و زمامدار خود وفراتر از خود می شود.

چنین فرد و جامعه اى، نه تاریک اندیشى و ستم و تباهى را بر می تابد و نه به دیگران روا می دارد؛ چه که پیش از هر چیز خود را عزیزتر و برتر از این حقارتها و تباهی ها می نگرد و می یابد.

۳ـ نهضت عدالت خواهانه عاشورا، داراى ابعاد گوناگون و آموزه هاى ارزشمندى براى زندگى سرشار از عزّت و آزادگى است.

این حرکت سِتُرگ با این وصف که از آغازین روزهاى شکل گیرى تاکنون با الهام از بینش و منطق حسین (علیه السلام) و طلایه داران راه او، مورد پژوهش قرار گرفته وهزاران کتاب و مقاله در تحلیل آن نگارش یافته، باز هم گاه به بُعدى از آن می توان راه یافت که اندیشه ها به آن راه نجسته است.

موضوع «جلوه هاى عزّت و شکستن ناپذیرى عاشورا بر اساس آموزه هاى قرآن» یکى از آن مفاهیم جالب است.

۴ـ اگر این نهضت عزّت طلبانه و ذلّت ستیز، در ابعاد گوناگون مورد پژوهش دقیق و همه جانبه قرار گیرد، از همان جرقه هاى آغازین نفى بیعت خواهى زورمدارانه از سوى پیشواى آزادى تا نپذیرفتن پیشنهاد همکارى با استبداد، سکوت و کنار آمدن با آن، دورافکندن امان و امان نامه ها، به هیچ انگاشتن فشارها و تهدیدها، محتواى نامه هاى روشنگر، خطبه هاى شعور آفرین، موضع گیری هاى حماسه ساز، دیدارها و اتمام حجتها، تا لحظه لحظه رشد و شکوفایى و اوج آن در روز عاشورا و شهادت حسین(علیه السلام)، و تا طنین تلاوت قرآنِ سرِ سرفراز او بر فراز نیزه و در کاخ بیداد و پیام رسانى کاروان اسیران آزادی بخش و بازگشت پیروزمندانه آنان به کرانه هاى گلگون فرات و …، سراسر عزّت آفرین و افتخارانگیز و ستمستیز و عدالت خواهانه است.

۵ـ از سوى دیگر نگرش به تمامى اسناد عاشورا نشانگر آن است که این نهضت عزّت خواهانه از آغاز تا ادامه کار هماره و همه جا از قرآن و سیره و منش پیامبر سرچشمه گرفته و پیشوا و یاران وسفیران و پیام رسانان آن هماره در اندیشه و منطق، منش و موضع گیرى، برنامه ریزى ونتیجه خواهى، قرآن را مشعل راه قرار داده اند.

۶ـ از شاهکارهاى سِتُرگ حسین(علیه السلام) این بود که شخصیت عزّتخواه و منش آزادى طلب وروح و اندیشه استقلال جوى پروردگان قرآن و پیامبر را ـ که زیر فشار استبداد دیرپا نابود شده وکار فریب و سرکوب و تحمیل ذلّت به جایى رسیده بود، که اگر یکى از کنیزکان دربار اموى را هم نامزد رهبرى می کردند، با او بیعت می شد ـ با روشنگرى فکرى و شورانگیزى و حماسه سازى والگودهى عینى و عملى خویش، زنده و بالنده و پرطراوت ساخت.

به مردم ذلّتزده و تحقیر شده و مقهور خشونت و استبداد، جرأت بخشید تا خود را انسان وصاحب حرمت و کرامت بنگرند، خود را به سان حاکمان و مدیران جامعه، داراى حقوق و آزادى وامنیت متقابل بخواهند، و به خود جسارت و شهامت اندیشه و مقایسه و سنجش و گزینش و نفى آزادانه بدهند.

۷ـ سرانجام این که عاشورا به مفهوم حقیقى، نه تحریف شده آن، روح همّت و آزادگى در کالبدها دمید، خون شهامت و شجاعت و شکست ناپذیرى و ایمان و عدالت بر بوستان جانها تزریق کرد و با افروزش شعله هاى حیات و حرکت در جنبشها و نهضتهاى اصلاحى و انسانى وسلب امنیت از ستمکاران و خودکامگان راه رسوایى و نابودى استبداد را تا هماره تاریخ وتضمین کرامت و حقوق انسان گشود، تا کدامین جامعه آن درسها را آن گونه که باید فرا گیرد.

پى نوشت:

[۱]ـ سوره فصلت (۴۱) آیه ۴۱.

[۲]ـ الرائد، ج ۲، ص ۱۱۸۳ واژه «عزّت».

[۳]ـ منجد الطلاب، واژه «عزّت».

[۴]ـ مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهانى، واژه «عزّت»، ص ۳۴۴.

[۵]ـ سوره یوسف (۱۲) آیه ۸۸؛ سوره فصّلت (۴۱) آیه ۴۱؛ سوره نمل (۲۷) آیه ۳۴.

[۶]ـ گفتنى است که واژه «عزیز» یکى از صفات خداست، و در قرآن، فراتر از ۹۲ بار، ذات بى همتاى او با این صفت یاد شده و این واژه در این مورد به کار رفته است.

[۷]ـ سوره مائده (۵) آیه ۵۴.

[۸]ـ سوره کهف (۱۸) آیه ۳۴؛ سوره منافقون (۶۲) آیه ۸.

[۹]ـ سوره ص (۳۸) آیه ۲۳.

[۱۰]ـ سوره نساء (۴) آیه ۱۳۹؛ سوره یونس (۱۰) آیه ۶۵؛ سوره صافّات (۳۷) آیه ۱۸۰؛ سوره ص (۳۸) آیه ۸۲؛ سوره شعراء (۲۶) آیه ۲۶؛ سوره فاطر (۳۵) آیه ۱۰؛ سوره مریم (۱۹) آیه ۸۱.

[۱۱]ـ سوره توبه (۹) آیه ۱۲۸.

[۱۲]ـ سوره هود (۱۱) آیه ۹۲.

[۱۳]ـ سوره ص (۳۸) آیه ۲؛ سوره بقره (۲) آیه ۲۰۶.

[۱۴]. میزان الحکمه، ج ۶، ۲۹۰.

[۱۵]ـ همان.

[۱۶]ـ همان.

[۱۷]ـ همان.

[۱۸]ـ این عوامل عزّت ساز، هر کدام از منطق و منش جالب او دریافت می شود، که در ادامه بحث به تدریج به آنها می رسیم.

[۱۹]ـ مثیر الأحزان، ص ۲۴؛ لهوف، ص ۹۷؛ وقعه الطّف لأبى مخنف، ص ۷۵.

[۲۰]ـ تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۴؛ کامل ابن اثیر، ج ۴، ص ۷۴.

[۲۱]ـ مثیر الأحزان، ص ۲۴؛ لهوف، ص ۹۸.

[۲۲]ـ مثیر الأحزان، ص ۲۵؛ لهوف، ص ۹۹.

[۲۳]ـ سوره احزاب (۳۳) آیه ۳۳.

[۲۴]ـ الفتوح، ابن اعثم، ج ۵، ص ۲۴.

[۲۵]ـ سوره قصص (۲۸) آیه ۲۱.

[۲۶]ـ وقعه الطّف، ص ۷۶؛ مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۹۰.

[۲۷]ـ وقعه الطّف، ص ۸۷؛ مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۹۰؛ ارشاد مفید، ص ۲۰۲؛ تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۲۲۲.

[۲۸]ـ سوره قصص (۲۸) آیه ۲۱.

[۲۹]ـ مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۹۰؛ ارشاد مفید، ص ۲۰۲؛ تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۲۲۲.

[۳۰]ـ درست به سان رژیم فرعون که به بهانه دفاع از دین و وطن و امنیت ملى، به آن فجایع دهشتناک دست مىزد. سوره غافر (۴۰) آیات ۲۳ ـ ۲۷.

[۳۱]ـ لهوف، ص ۲۳.

[۳۲]ـ مثیر الأحزان، ص ۲۷؛ تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۲۴۱.

[۳۳]ـ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۳۵؛ مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۹۵؛ ارشاد مفید، ص ۲۰۴؛ تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۲۳۵؛ در رواق چشمهاى اشکبار، ص ۶۴.

[۳۴]ـ لهوف، ص ۱۰۱.

[۳۵]ـ مثیر الأحزان، ص ۴۱؛ لهوف، ص ۱۰۲.

[۳۶]ـ نهج البلاغه، خطبه ۳.

[۳۷]ـ تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۰۰؛ مقتل الحسین، مقرّم، ص ۲۱۸.

[۳۸]ـ مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۸۸.

[۳۹]ـ مقتل ابى مخنف، ص ۱۵.

[۴۰]ـ سوره نساء (۴) آیه ۷۶؛ سوره بقره (۲) آیه ۲۱۶.

[۴۱]ـ تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۲۸۰؛ انساب الأشراف، ج ۳، ص ۱۶۴.

[۴۲]ـ ارشاد، ص ۱۲۳.

[۴۳]ـ مثیر الأحزان، ص ۵۲؛ مقتل الحسین، امین، ص ۸۵.

[۴۴]ـ احقاق الحق، ج ۱۱، ص ۶۰۰.

[۴۵]ـ تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۰۰؛ مقتل الحسین مقرّم، ص ۲۱۸.

[۴۶]ـ وقعه الطّف، ص ۱۷۲؛ تاریخ طبرى، ج ۵، ص ۴۰۳؛ انساب الأشراف، ج ۳، ص ۱۷۰.

[۴۷]ـ کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۷۰.

[۴۸]ـ لهوف، ص ۱۳۸؛ مثیرالأحزان، ص ۴۴.

[۴۹]ـ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۳؛ ناسخ التواریخ، حالات سید الشهداء، ج ۲، ص ۱۷۸.

[۵۰]ـ این منطق ددمنشانه استبداد، اینک منطق پرجاذبه و منش بشردوستانه حسین(علیه السلام) را در این مورد بنگرید تا حضیض ذلّت و فرومایگى استبداد، و اوج عزّت و بزرگ منشى نهضت آزادی خواهانه عاشورا را ببینید: هنگامى که سپاه «حُرّ» به کاروان حسین(علیه السلام) رسید، در آن بیابان سوزان، خود و مرکبهایشان از تشنگى می سوختند و هر چه می جستند آب نمی یافتند. آن حضرت به یاران دستور داد تا آنان و مرکبهایشان را سیراب کردند. شگفت انگیزتر این که «على محاربى» یکى از سپاه دشمن می گوید: من آخرین نفر بودم که رسیدم و آب خواستم. آن حضرت هنگامى که من و مرکبم را از فشار تشنگى به آن حال نگریست، با مهرى وصف ناپذیر فرمود: برادر زاده! شترت را بخوابان، و دهان مشک را بر گردان و هر چه می خواهى بنوش! من نتوانستم، خود آن بزرگوار پیش آمد و دهان مشک را به من داد تا آب نوشیدم! ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا! قمقام، ص ۳۵۰.

[۵۱]ـ سوره دخان (۴۴) آیه ۲۰.

[۵۲]ـ سوره غافر (۴۰) آیه ۲۷.

[۵۳]ـ الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج ۴، ص ۲۶؛ انساب الأشراف، ج ۳، ص ۱۸۸؛ سموّ المعنى، ص ۱۲۰.

[۵۴]ـ لهوف، ص ۱۵۶؛ مثیر الأحزان، ص ۵۵.

[۵۵]ـ مثیر الأحزان، ص ۵۵؛ تحف العقول، ص ۱۷۴.

[۵۶]ـ سوره یونس (۱۰) آیه ۷۱.

[۵۷]ـ سوره هود (۱۱) آیه ۵۶.

[۵۸]ـ سوره ممتحنه (۶۰) آیه ۴.

[۵۹]ـ لهوف، ص ۱۵۸؛ مثیر الأحزان، ص ۵۸.

[۶۰]ـ مقتل خوارزمى، ج ۲، ص ۳۳.

[۶۱]ـ ارشاد مفید، ص ۲۳۰؛ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۲۱؛ ریاض الأحزان، ص ۵۵.

[۶۲]ـ سوره کهف (۱۸) آیات ۹ ـ ۱۶.

[۶۳]ـ سوره شعراء (۲۶) آیه ۲۲۷.

[۶۴]ـ اگر آیاتى را که آن حضرت و خاندان و یارانش از مدینه تا بازگشت دگرباره به آن به مناسبتهاى گوناگون تلاوت کرده و از قرآن نور گرفته اند گردآورى، دسته بندى و تحلیل شود، افزون بر این که در ابعاد گوناگون الهام بخش و راهنماى جالبى خواهد بود، نشان می دهد که حسین(علیه السلام) با عملکرد درخشان خویش، برنامه قرآن را ارائه فرموده و یا عملکرد عدالت خواهانه و عزّت ساز خود را از قرآن گرفته است.

[۶۵]ـ سوره فتح (۴۸) آیه ۲۹.

[۶۶]ـ پرتوى از عظمت حسین(علیه السلام)، ص ۴۲۹.

[۶۷]ـ تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۰۰؛ مقتل الحسین مقرّم، ص ۲۱۸.

[۶۸]ـ همان، ص ۴۴۷.

[۶۹]ـ لهوف، ص ۱۳۱.

[۷۰]ـ در رواق چشمهاى اشکبار، ص ۱۷۵.

[۷۱]ـ همان، ص ۱۷۸.

[۷۲]ـ لهوف، ص ۱۵۰.

[۷۳]ـ لهوف، ص ۱۵۲.

[۷۴]ـ لهوف، ص ۱۲۰.

[۷۵]ـ الشهید مسلم بنعقیل، ص ۱۵۶.

[۷۶]ـ نهجالبلاغه، خطبه ۲۰۶.

[۷۷]ـ مثیرالأحزان، ص ۴۹؛ لهوف، ص ۱۴۱.

[۷۸]ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۳، ص ۲۴۵.

[۷۹]ـ پرتوى از عظمت حسین(علیه السلام)، ص ۴۲۹.

[۸۰]ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۳، ص ۲۴۸.

[۸۱]ـ از مدینه تا کربلا، ص ۲۰۶.

[۸۲]ـ قصّه کربلا، ص ۴۴۹.

[۸۳]ـ آنان که به چشم خویش دیدند تو را

رفتند و به پاى دل رسیدند تو را

و آن کـوردلان که بـر دلت تیـر زدند

دیـدند تـو را ولـى ندیـدند تـو را!

[۸۴]ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۳، ص ۲۶۳.

[۸۵]ـ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۵۰.

[۸۶]ـ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۵۰.

 

فرهنگ جهاد، شماره ۲۹

على کرمى