عبد الله

نوشته‌ها

یار وفادار، عبدالله بن ابى‏یعفور

اشاره:

یکى از اساسى‏ترین رموز موفقیت، پیروى از انسان‏هاى وارسته است؛پیروى از افرادى که از عمر کوتاه خویش، بیش‏ترین بهره‏ها رابردند و با دور اندیشى خاصى، یک زندگى سراسر موفق و همراه باسعادت براى خود برگزیدند، پیروى از آنان که تحت عنایات‏پروردگار، به مراتب عالى انسانى راه یافتند و براى تمام عصرهاو نسل‏ها جاویدان ماندند. خداوند در قرآن از چنین افراد باایمان یاد مى‏کند:

(لقد کان لکم فیهم اسوه حسنه)؛ برشما شایسته است از انسان‏هاى‏نیکوخصلت و خداجو الگو بگیرید. (۱)

یکى از این نیک مردان، عبدالله ابن ابى‏یعفور است.

عبدالله عبدى کوفى، فرزند «ابى‏یعفور واقد» در شهر کوفه به‏دنیا آمد و در عصر امام صادق(ع)، در سال ۱۳۱ ه . زندگى مى‏کرد.او در عصر خویش یکى از دانشوران مهم علم فقه و از اساتید مشهورعلم حدیث و قرائت‏بود و در مسجد کوفه به تدریس مى‏پرداخت.

صفات ممتاز

۱- مراعات حقوق ائمه علیهم السلام

عبدالله نزد امام صادق(ع) مقام والایى داشت و مورد احترام وعنایت‏خاص آن حضرت بود. پیشواى ششم در فرصت‏هاى مناسب ازخصلت‏هاى ستوده وى تجلیل و او را به عنوان یک شیعه کامل معرفى‏مى‏کرد. امام صادق(ع) درباره‏اش فرمود:

«حقوق ما(ائمه علیهم‏السلام ) را آن چنان که خداوند بر افراد واجب کرده است؛ کسى مثل‏عبدالله بن ابى‏یعفور مراعات نمى‏کند.» (۲)

۲- از اصحاب یمین

امام صادق(ع) به زید شحام فرمود: «در پذیرش سخنانم، اطاعت‏دستوراتم و پیروى کامل از اصحاب پدرم دو نفر را یافتم؛ عبدالله‏بن‏ابى‏یعفور و حمران ابن اعین. خدا هردو را رحمت کند. بدانید!آن دو از شیعیان خالص ما هستند. نام‏هاى آن‏ها در پیش ما هست ودر ردیف اصحاب یمین قرار دارند؛ چنان اصحابى که خداوند آنان رابه پیامبراسلام(ص) عطا فرموده است.» (۳)

۳- مورد توجه پیشواى ششم(ع)

امام صادق(ع) به ابى‏کهمس فرمود: «هرموقع پیش عبدالله بن‏ابى‏یعفور رفتى، سلام مرا به او برسان و بگو: جعفر ابن محمدمى‏گوید: اى عبدالله! دقت کن در آن چیزى که حضرت على(ع) را پیش‏رسول الله(ص) سرافراز کرد و به آن مقامات عالى رساند. پس توهم‏آن‏ها را براى خودت لازم بدان وخودت را به آن صفت‏هاى زیبا بیارا.

بدان! مطئنا على(ع) در نزد پیامبر(ص) به آن درجه و عظمت نرسید،مگر با دو چیز:

۱- راستى.

۲- امانت‏دارى. (۴)

امام خمینى(ره) درباره این حدیث مى‏فرماید:« هان! اى عزیز! تفکرکن در این حدیث‏شریف! ببین مقام صدق لهجه و رد امانت تاکجاست که على‏بن ابى‏طالب(ع) را بدان مقام بلند رسانید. از این‏حدیث معلوم مى‏شود که رسول خدا(ص) این دو صفت را از هرچیز بیشتردوست مى‏داشتند که در بین تمام صفات کمالیه مولى(ع) این دو اورا مقرب کرده است و بدان مقام ارجمند رسانده است. جناب صادق(ع)نیز در بین تمام افعال و اوصاف، این دو امر را که در نظرمبارکشان خیلى اهمیت داشته، به ابن ابى‏یعفور که مخلص و جان‏نثار آن بزرگوار بوده، پیغام داده و سفارش فرموده به ملازمت‏آنها.» (۵)

۴- ولایت پذیرى

عبدالله با آن عظمت علمى و فرهنگى و شخصیت نافذى که در شهر ودیار خود داشت، در برابر فرمان امام معصوم(ع) تسلیم محض بود.

در این زمینه کلام مشهورى از وى نقل شده است که نهایت اخلاص وولایت پذیرى‏اش را نشان مى‏دهد. وى روزى در محضر امام صادق(ع)نشسته بود و از وجود مقدس آن حضرت بهره‏مند مى‏شد. عبدالله درضمن سخنانش کلامى را بیان کرد که مورد توجه امام(ع) قرار گرفت؛سخنى که از منتهاى اخلاص وى ریشه گرفته بود و از اعماق جانش برمى‏خواست. او به پیشواى ششم عرضه داشت: «اى مولاى من! قسم به‏خدا! اگر انارى را دو نصف کنى و بفرمایى که نصف آن حلال و نصف‏دیگرش حرام است، مطمئنا شهادت خواهم داد که آن‏چه را گفتى حلال،حلال است؛ و آنچه را که فرمودى حرام، حرام است؛ و هیچ گونه چون‏و چرا نخواهم کرد.» امام صادق(ع) فرمود: «خدا تو را رحمت‏کند، خدا تو را رحمت کند.» (۶)

در دایره امکان، مانقطه تسلیمم راى آنچه تو اندیشى، حکم آنچه تو فرمایى.

۵- امین امام

حماد ابن عثمان مى‏گوید: در یکى از سال‏ها مى‏خواستم به خانه خدامشرف شوم.از تمامى دوستان و آشنایان خدا حافظى کردم تا این که‏نوبت‏به وداع با عبدالله ابن ابى‏یعفور رسید. به منزل وى رفتم وبه عنوان خدا حافظى گفتم: «اى عبدالله! من به سوى حجاز مى‏روم،آیا کارى دارى که من انجام دهم؟» گفت: «بلى. وقتى در مدینه‏به محضر مولایم حضرت صادق(ع) رسیدى، سلام مرا به آقا برسان.»

حماد به سفر رفت و در مدینه به منزل امام صادق(ع) مشرف شده وباآن حضرت دیدار کرد. وى مى‏گوید: «بعد از صحبت‏هاى مقدماتى که باحضرت صادق(ع) داشتم، پیشواى ششم از من سؤال کرد: «ابن‏ابى‏یعفور چه کار مى‏کند و در چه حالى است؟» گفتم: «فدایت‏شوم!حالش خوب است. آخرین بارى که او را دیدم، موقع خدا حافظى بود.وى از من درخواست کرد که سلامش را به محضر شما برسانم.»

امام(ع) فرمود:

«سلام بر او! سلام مرا به وى برسان و بگو:

برهمان عهدى که باهم بسته‏ایم، ثابت‏باش و در تعهدخویش استقامت‏بورز و ایستادگى کن.» (۷)

۶- عاشق اهل‏بیت علیهم السلام در محکمه

خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران

عبدالله علاوه بر نشر معارف اهل‏بیت علیهم السلام‏و بیان احکام شریعت، در رفع مشکلات مردم تلاش مى‏کردو در حل گرفتارى‏هاى آنان از هیچ کوششى فرو گذارى نمى‏کرد. روزى‏براى اداى شهادت در مورد احقاق حق مومنى در محکمه قاضى‏ابویوسف حاضر شد. بعد از انجام شهادت، قاضى ابویوسف با لحنى‏سرزنش‏آمیز گفت: «اى فرزند ابى‏یعفور! دلم نمى‏خواست در مورد توسخنى را به زبان بیاورم، زیرا تو همسایه من هستى. من تو راشخصى بسیار راستگو و اهل‏عبادت و شب زنده‏دارى مى‏دانستم، اما توو این خصلت؟!» عبدالله گفت: «اى قاضى! چه خصلتى؟» ابویوسف‏گفت: «شنیده‏ام در اعتقادات خود تمایل به شیعیان دارى؟!»در این هنگام عبدالله شدیدا گریست و در حالى که قطرات اشک به‏گونه‏هایش مى‏لغزید، با صدایى گرفته و بغض آلودگفت: «اى‏ابایوسف! مرا به گروهى نسبت مى‏دهى که مى‏ترسم از آنهانباشم.» بدین سان قاضى شهادت او را پذیرفت. (۸)

مقام شیعه بودن آن قدر مهم است که شخص با عظمتى مثل عبدالله باآن همه تاییدات ائمه مى‏ترسد که از شیعیان واقعى نباشد.

در اوج سعادت

عبدالله در جهان آخرت، درکنار امام صادق و امام باقرعلیهماالسلام خواهد بود. این سخن را امام کاظم(ع) به اسباط بن‏سالم فرمود: در روز قیامت منادى ندا مى‏کند: کجایند یاران‏محمدبن عبدلله(ص)، فرستاده خداى جهانیان؛ کسانى که تا آخرین‏لحظه زندگى عهد خود را نشکستند و برآن باقى بودند.؟!

در این هنگام سلمان، ابوذر و مقداد به پا مى‏خیزند. بعد ندامى‏رسد: کجایند یاران على بن ابى‏طالب(ع)، جانشین محمدبن‏عبدالله(ص)؟ عمروبن حمق خزاعى، محمدبن ابى‏بکر، میثم ابن یحیى‏تمار، (غلام بنى‏اسد) و اویس قرنى حاضر مى‏شوند. سپس منادى صدامى‏زند: کجایند حواریون حسن ابن على(ع)، فرزند فاطمه، دخترمحمدبن عبدالله(ص) رسول خدا است؟

در این هنگام سفیان ابن‏ابى لیلى همدانى و حذیفه بن اسد غفارى‏به پا مى‏خیزند. بار دیگر منادى حق ندا مى‏دهد: کجایند یاران‏حسین بن على؟ آن موقع تمامى یاران آن حضرت که تا آخرین لحظه‏زندگى با او بودند و از دستوراتش اطاعت کردند و به شهادت‏رسیدند، وارد صحراى محشر مى‏شوند.

سپس منادى ندا مى‏دهد: کجایند یاران مخصوص على‏ابن الحسین(ع)؟

جبیرابن مطعم، یحیى بن ام الطویل، ابوخالدکابلى و سعیدبن مسیب‏ازجاى خود بر مى‏خیزند.

منادى بار ششم اعلام مى‏کند: کجایند یاران و حواریون محمدبن على‏و جعفربن محمد علیهماالسلام ؟

در این هنگام عبدالله بن شریک عامرى، زراره‏بن اعین، برید بن‏معاویه عجلى، محمدبن مسلم، ابوبصیر لیث‏بن بخترى مرادى،عبدالله بن ابى‏یعفور، عامربن عبدالله بن جذاعه، حجربن زایده وحمران بن اعین به پا خاسته، خود را معرفى مى‏کنند. بعدا منادى‏شیعیان خالص سایر ائمه را با بقیه ائمه جدا مى‏کند. اینان اول‏سابقین و اول مقربین و اول حواریون از تابعین هستند. (۹)

در منظر اهل نظر

۱- شیخ مفید (۳۳۶-۴۱۳ ه .ق) بزرگترین زعیم شیعه در علم کلام،حدیث، فقه و تاریخ در رساله عددیه مى‏نویسد: «عبدالله ابن‏ابى‏یعفور از جمله فقهاى بزرگ و روساى دینى است. او اهل نظر وشایسته مقام فتوا در حلال و حرام شریعت مى‏باشد و کسى راتوان آن‏نیست که برچنین دانشمندى انتقاد و بر او طعن وارد کند. کسى دربزرگوارى و لیاقت او تردید ندارد. » (۱۰)

۲- ابوالعباس نجاشى، مهمترین نظریه پرداز علم رجال درقرن‏پنجم، در مورد عبدالله چنین اظهار نظر کرده است: «ابامحمدعبدالله بن ابى‏یعفور عبدى، فرزند ابى‏یعفور واقد مى‏باشد. اومورد اعتماد است. (این کلام را دوبار تکرار مى‏کند.) وى از اصحاب‏بزرگوار ما و مورد عنایت مخصوص حضرت صادق(ع) مى‏باشد.» (۱۱)

۳- ابوجعفر محمدابن شهرآشوب مازندرانى از علماى قرن ششم، درمناقب مى‏گوید: «عبدالله بن ابى‏یعفور از نزدیک‏ترین یاران حضرت‏صادق(ع) مى‏باشد.»

۴- سید حسن صدر در تاسیس الشیعه لعلوم الاسلام، او را یکى ازموسسین و پایه گذاران علم اخلاق مى‏داند.

شیفته علوم آل محمد(ص)

عبدالله در فراگیرى احکام اسلامى و معارف عالى بشرى از هیچ‏کوششى دریغ نمى‏کرد. وى تشنه معرفت‏بود و در هر فرصت مناسبى، به‏دیدار امام صادق(ع) مى‏شتافت و از خرمن دانش آن حضرت خوشه‏مى‏چید.

داستان زیر، گوشه‏اى از تلاش‏هاى علمى وى را نشان مى‏دهد:

عبدالله روزى به حضرت صادق(ع) عرض کرد: «من همیشه نمى‏توانم‏شما را ملاقات کنم و مستقیما پرسش‏هاى خویش را مطرح کنم. امکان‏تشرف به محضر شما همیشه برایم مقدور نیست. براى من سوالاتى مطرح‏مى‏شود و یا این که شیعیان به من مراجعه مى‏کنند و سوالاتى از من‏مى‏پرسند و من جواب همه آن ها را نمى‏دانم.»

امام صادق(ع) فرمود: «چرا به نزد محمدبن مسلم ثقفى نمى‏روى واز او جواب سؤال‏هایت را نمى‏گیرى؟ او از پدرم بهره‏ها برده،سخن‏ها شنیده و یکى از چهره‏هاى ارزشمند و مورد اعتماد نزد پدربزرگوارم بوده است.» (۱۲)

مبارزه بانفس شیطانى

ابن ابى‏یعفور به دردى مبتلا بود که درمان آن برایش سخت‏تر از خوددرد بود، زیرا پزشکان معالج‏براى تسکین مرض وى شراب تجویز کرده‏بودند. وى براى حل این مشکل از کوفه به مدینه شتافت و از محضرمولاى خویش کسب تکلیف کرد. حضرت صادق(ع) فرمود: «از آن مایع‏ننوش!»

عبدالله وقتى به کوفه برگشت، درد به سراغش آمد. بستگانش بااصرار و اجبار اندکى شراب به او نوشاندند. درد آرام شد. او ازاین حادثه تلخ و ناگوار خیلى ناراحت‏شد. دوباره به مدینه منوره‏مسافرت کرد و موضوع واقعه را با امام(ع) در میان نهاد.

امام صادق(ع) فرمود: «اى فرزند ابى‏یعفور! از آن ننوش! حرام‏است! این ناراحتى از شیطان است که بر تو مسلط شده است. اگر اواز تو نا امید شود، تو را رها خواهد کرد و دیگر به سراغت‏نخواهد آمد.»

عبدالله به کوفه برگشت. درد شدید شد. بیش از همیشه او را آزارمى‏داد. بستگانش وقتى ناراحتى او را دیدند، به او گفتند: «توبراى تسکین، ناچارى مقدار کمى از شراب بنوشى!»عبدالله گفت: «به خدا قسم! هرگز یک قطره هم نخواهم نوشید. (هرچند بمیرم.»)

ناراحتى وى مدتى ادامه داشت، تا این که خداوند او را شفا داد و تا زنده بود آن ناراحتى را احساس نکرد. این چنین بود که‏ پیش‏بینى امام صادق(ع) تحقق یافت. (۱۳)

دفاع از یار

روزى جمعى از اصحاب در مجلس پیشواى ششم نشسته بودند. سخن ازعبدالله ابن ابى‏یعفور به میان آمد. مردى از وى بدگویى کرد و اورا دشنام داد. امام(ع) از این سخن شدیدا برآشفت و به آن مردفرمود: «ساکت‏باش!» بعد چهره مبارک از آن مرد برگرداند و به‏حاضران فرمود: «این مرد خیال مى‏کند شخص باتقوا و پرهیزگارى‏است و این چنین از برادر دینى خویش یاد مى‏کند!» سپس امام ازشدت ناراحتى دست مبارک خویش را به محاسن شریفش کشید. از آن‏چندتار مو کنده شد. تارهاى مو در دست‏حضرت، بود. امام(ع)فرمود: «چه زشت عمرى را به پیرى رسانده‏ام! اگر به حرف شما یکى‏را دوست و دیگرى را دشمن بدارم!» (۱۴)

آشنایى با احکام

معلى بن خنیس (۱۵) دوست صمیمى عبدالله بود. آن دو در زمان‏امام صادق(ع) به کشور مصر مسافرت کردند. روزى در کنار رودنیل‏باهم صحبت مى‏کردند تا این که بحث ذبیحه یهود (حیوانات حلال‏گوشتى که یهودى‏ها ذبح مى‏کنند.) مطرح شد. در این مسئله اختلاف‏نظر داشتند. معلى مى‏گفت:گوشت آنان پاک است. ولى عبدالله آن رانجس مى‏دانست. در نتیجه، معلى ازگوشت ذبیحه یهود خورد ولى‏عبدالله به آن‏ها دست نزد. آنان از مسافرت برگشتند و به مدینه‏آمدند و در محضر امام صادق(ع) این مسئله راعنوان کردند. پیشواى‏ششم نظر عبدالله را پسندید و کار او را در نخوردن گوشت ذبیحه‏یهود تحسین کرد و اشتباه معلى را به او گوشزد فرمود. (۱۶)

اساتید و شاگردان

عبدالله در طول زندگى خویش به دنبال کسب علم و دانش بود. وى‏علاوه بر این که از شاگردان ممتاز و بدون واسطه دانشگاه جعفرى‏محسوب مى‏شود؛ از برادر دانشمند خویش، عبدالکریم ابن ابى‏یعفور وهمچنین از ابوالصامت نیز استفاده کرده است. وى آموخته‏هاى خودرا در یک کتاب عرضه کرده است. تعداد احادیث و روایاتى که وى درسلسله سند آن‏ها قرار گرفته است، بالغ برهشتاد و هفت روایت‏مى‏شود که درموضوعات مختلف از جمله: حقوق، ادیان، اخلاق، آداب‏معاشرت و سایر مسائل و احکام مذهبى و اجتماعى مى‏باشد. ابن‏ابى‏یعفور علاوه بر فعالیت‏هاى فرهنگى و اجتماعى یادشده، در پرورش‏شاگردانى دانشمند نقش به سزایى داشت. در این جا به تعدادى ازمشاهیر آنان اشاره مى‏کنیم: هشام بن سالم، حماد بن عثمان، حمادبن عیسى، عبدالله بن سنان، عبدالله بن مسکان، ابوجمیله، ابان‏بن عثمان علاءبن رزین، اسحاق بن عمار، جابر مکفوف، عبدالعزیزعبدى و ده‏ها شخصیت دیگر که از خرمن پرفیض این راوى دانشمند ومحدث خداجو بهره‏ها برده‏اند. (۱۷)

وفات

این دانشمند برجسته جهان تشیع بعد از سالها، تلاش و کوشش در راه‏ترویج مذهب جعفرى و احیاى علوم اهل‏بیت علیهم السلام در حالى‏که آثار زرینى از روایات و شاگردان در صفحه تاریخ از خود به‏یادگار گذاشته بود. در سال ۱۳۱ ه . به علت‏شیوع مرض طاعون،در زمان پیشواى ششم درگذشت. (۱۸) جنازه وى باشکوه فراوان و باشرکت گسترده شیعیان تشیع شد. (۱۹)

پیام تسلیت امام صادق(ع)

بعد از وفات عبدالله، امام صادق(ع) به مفضل بن عمر جعفى درکوفه نامه‏اى نوشت و ضمن تجلیل از شخصیت والاى عبدالله، مفضل رابه جانشینى وى برگزید وفرمود: «اى مفضل! همان عهد و قرارى راکه با عبدالله داشتم، الان به تو واگذار مى‏کنم. او در حالى ازدنیا رفت که به تعهد خود در قبال خداوند و رسول گرامى‏اش و به‏امام زمان خویش وفاکرده بود. درود خدا بر او باد! عبدالله درحالى قبض روح شد که آثارى پسندیده از خود به یادگار گذاشت. تلاشهایش مورد توجه خداوند قرار گرفت و گناهانش بخشوده شد. اوبه جهان باقى شتافت. توشه وى رضایت‏خداوند و رسول(ص) و امام‏زمانش بود. سوگند به رابطه‏ام با رسول الله(ص)! درعصرما کسى‏خاضع‏تر و فرمانبرتر از او نسبت‏به دستورات خداوند و پیامبر وامامش نبود. او در طول زندگى این گونه بود، تا این که خداونداو را قبض روح کرد و در بهشت جاویدان با رسول گرامى(ص) وعلى(ع) همنشین کرد. آرى، خداوند او را بین دو مسکن (جایگاه‏پیامبر و على علیهماالسلام )جاى داد، گرچه مسکن‏ها و درجات آن‏هایکى است. خداوند بر رضایت‏خود از او بیفزاید و از فضل و کرمش‏او را ببخشد که من از او راضى هستم.» (۲۰)

در خاتمه چند حدیث اخلاقى که توسط عبدالله بن ابى‏یعفور به مارسیده است، زینت‏بخش صفحات این مقاله مى‏کنیم و امیدواریم که‏مورد توجه خوانندگان گرامى قرار بگیرد.

دوستدار دنیا

۱- عن ابن ابى‏یعفور، قال: «سمعت اباعبدالله، یقول: من تعلق‏قلبه بالدنیا، تعلق قلبه بثلاث خصال: هم لایفنى، و امل لا یدرک،و رجاء لا ینال‏» (۲۱)

امام صادق(ع) فرمود: هرکس دل به دنیا ببندد به سه خصلت گرفتارخواهد شد:

۱- اندوهى که پایان ندارد.

۲- آرزویى که به آن دسترسى ندارد.

۳- امیدى که بدان نرسد.

پشیمان‏ترین افراد

۲- امام صادق(ع) فرمود:

«ان من اعظم الناس حسره یوم القیامه،من وصف عدلا ثم خالفه الى غیره‏» (۲۲) پشیمان‏ترین شخص در روزقیامت، کسى است که براى مردم از عدالت‏سخن بگوید، اما خودش به‏دیگران عدالت روا ندارد.

انسان دو چهره

۳- امام صادق(ع) فرمود:

«من لقى المسلمین بوجهین و لسانین،جاء یوم القیامه و له لسانان من نار» (۲۳)

هرکس با مسلمانان با دو چهره و دو زبان برخورد کند، روز قیامت‏با دو زبان از آتش وارد عرصات محشر خواهد شد.

پى‏نوشت:

۱- ممتحنه، آیه‏۶٫

۲- معجم رجال الحدیث، ج ۱۰، ص‏۹۹٫

۳- رجال کشى، ص ۱۸۰٫

۴- کافى، ج ۲، ص ۸۵، ح ۵٫

۵- چهل حدیث، امام خمینى(ره)، ص‏۴۷۷٫

۶- معجم رجال الحدیث، ج ۱۰، ص ۹۸؛ کشى، ص‏۲۴۹٫
۷- همان، ص ۱۰۱٫
۸- کافى، ج‏۷، باب شهادات؛ رجال مامقانى، ج ۲، ص‏۱۶۶٫
۹- معجم رجال الحدیث، ج ۱۰، ص‏۹۶٫
۱۰- رجال نجاشى، ص‏۲۱۳٫
۱۱- اختیارمعرفه‏الرجال، ص‏۹ و ۱۰٫
۱۲- همان، ص ۱۶۲٫
۱۳ و ۱۴ همان، ص‏۲۴۷٫
۱۵- وى مورد اعتماد و مامور خرید لوازم منزل امام صادق(ع)بود و به دست داودابن على به شهادت رسید.
۱۶- معجم رجال الحدیث، ج ۱۰، ص ۱۰۱٫
۱۷ همان، ص ۱۰۲٫
۱۸- رجال شیخ، ص‏۲۲۳ و۳۸۳؛ قاموس، ج ۵، ص‏۳۷۹٫
۱۹- معجم، ج ۱۰، ص ۱۰۱٫
۲۰- رجال کشى، ص‏۲۴۹٫
۲۱- چهل حدیث، ص ۱۲۸٫
۲۲- وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۲۹۵٫
۲۳- اصول کافى، ج ۲، ص‏۲۵۷٫
منبع :فرهنگ کوثر – شماره ۴۰
عبدالکریم پاک‏نیا

دفن پدر و خبر از مرگ برادر

یکى از راویان حدیث – و از اصحاب امام موسى کاظم صلوات اللّه و سلامه علیه – حکایت کند:

از آن حضرت شنیدم که فرمود:

هنگامى که نشانه هاى مرگ بر پدرم امام جعفر صادق علیه السلام آشکار گردید، خطاب به من اظهار داشت :

اى پسرم ! کسى غیر از تو مرا غسل نمى دهد، همان طور که من خودم پدرم امام محمّد باقر علیه السلام را غسل دادم ؛ و او نیز پدرش امام سجّاد زین العابدین علیه السلام را غسل داد، چون که حجّت خدا را فقط حجّت او باید غسل دهد؛ و من خود، چشمان پدرم را بر هم نهادم و او را کفن کردم .

سپس پدرم ، امام جعفر صادق علیه السلام افزود: اى فرزندم ! پس از فوت من ، برادرت عبداللّه . ادّعاى امامت و خلافت مرا خواهد کرد، او را به حال خود واگذار؛ زیرا او اوّل کسى است که به من ملحق خواهد شد.

و هنگامى که امام صادق علیه السلام به شهادت رسید، فرزندش حضرت موسى کاظم علیه السلام او را غسل داده و کفن نمود.

ابوبصیر گوید: به حضرتش عرض کردم : یاابن رسول اللّه ! امسال شما و برادرت ، عبداللّه مناسک حجّ را انجام دادید؛ ولیکن عبداللّه یک شتر قربانى و نَحر کرد؟

حضرت فرمود: همین که حضرت نوح علیه السلام سوار کشتى شد، از هر موجودى یک جفت نر و مادّه داخل آن قرار داد؛ مگر زنازاده را که سوار کشتى ننمود.

ابوبصیر گوید: با شنیدن این سخن ، گمان بردم که امام علیه السلام خبر از مرگ خود مى دهد؛ ولى بر خلاف فکر و تصوّر من حضرت موسى کاظم علیه السلام اظهار نمود: برادرم عبداللّه ، بیش از یک سال زنده نمى ماند.

اصحاب ، تاریخ آن روز را یادداشت کردند؛ و عبداللّه فرزند امام جعفر صادق علیه السلام بیش از یک سال ادامه زندگى نداد؛ و بلکه کمتر از آن قبل از پایان یک سال از دنیا رفت .(۱)

۱-دلائل الامامه طبرى : ص ۳۲۸، ح ۲۸۵٫

عبد الله همسر زینب

پرسش:

چرا عبدالله همسر گرامی حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ در وقایع عاشورا همراه امام حسین ـ علیه السلام ـ نبود؟

پاسخ:

«عبدالله» فرزند «جعفر طیار» پسر عمو و همسر زینب کبری ـ سلام الله علیها ـ است. او مردی با شهامت و با سخاوت و گذشت بود. «عبدالله مردی بود بزرگ، جوانمرد، دلیر، پاکدامن و مرکز جود و سخا نامیده می شد»(۱)در زمینه عدم حضور وی در کربلا نقاط مبهم و متفاوتی وجود دارد. اقوال مختلف و پراکنده ای در این زمینه موجود است. اما به نظر می رسد قول صحیح و نزدیک به ثواب این باشد که اختلاف دیدگاه فکری او با امام حسین ـ علیه السلام ـ سبب شد وی به کربلا نرود هر چند اگر امام حسین ـ علیه السلام ـ رفتن را برای او واجب می کرد قطعاً او همراه امام حسین ـ علیه السلام ـ به کربلا می رفت.
برخی قائلند که عبدالله بن جعفر هنگام واقعه کربلا نابینا بوده است. و لذا نتوانسته است در رکاب امام حسین ـ علیه السلام ـ حضور داشته باشد.(۲)امّا به نظر می رسد این قول صحیح نباشد. چرا که منابع تاریخی از حضور عبدالله بن جعفر (بعد از نوشتن نامه) در مکّه خبر داده اند.«عبدالله بن جعفر در مکه خدمت امام حسین ـ علیه السلام ـ رسید و در باز گشتن امام اصرار ورزید اما امام در پاسخ گفت: من جد خود را به خواب دیده ام و او مرا فرموده است تا به این راه بروم»(۳) علاوه بر اینکه در بین محققان تاریخ (که به آن اشاره خواهد شد) این قول، قول پذیرفته شده ای نیست بلکه در نظر آنان قولی ضعیف و بی اساس است.

دکتر علی قائمی می نویسد:

«بعضی قائل شده اند که او در آن زمان در شام بوده و همسرش زینب برای دیدار برادرش حسین به مدینه رفت و سپس همراه برادر به کربلا شتافت. امّا به نظر ما این روایتی ضعیف و مخدوش است. برخی نوشته اند در مدینه ماند تا کارهای خود را سر و سامان دهد و بعداً به کاروان حسین ـ علیه السلام ـ بپیوندد … این روایت نیز آشفته تر و نابسامان تر از قبلی است. و برخی نیز قائلند که ماندنش در مدینه به صلاحدید حسین بن علی ـ علیه السلام ـ بود. که به نظر ما این رأی هم نمی تواند قابل قبول باشد. چرا که برای این کار افراد دیگری هم وجود داشتند».(۴)
باید به این امر نیز توجه داشت که عبدالله بن جعفر قطعاً فردی ترسو هم نبوده است. چرا که منابع تاریخی او را فردی شجاع معرفی کرده اند. او در جنگ های زمان امام علی ـ علیه السلام ـ حضوری فعال داشته است به گونه ای که «در جنگ صفین یکی از سرداران سپاه حضرت علی ـ علیه السلام ـ بوده است».(۵)
دکتر «عایشه بنت الشاطی» بیمار بودن عبدالله را رد می کند و می نویسد:«آیا عبدالله بیمار بود و نمی توانست نزد حسین رود؟ نه زیرا نامه ای که از وی در تاریخ مانده است، بدین موضوع اشارتی ندارد. متن نامه را طبری و ابن اثیر چنین ضبط کرده اند: ترا به خدا سوگند وقتی نامه مرا خواندی از رفتن منصرف شو. که می ترسم هلاکت تو و بیچارگی خاندانت در این سفر باشد. اگر تو امروز هلاک شوی روشنی زمین خاموش می شود. چه تو امیر مؤمنان و نشانه هدایت جویندگانی. در رفتن شتاب مکن که من خود به دنبال نامه می رسم. والسلام. آیا عبدالله از حسین ـ علیه السلام ـ نگرانی داشت که نزد او نرفت. ابداً زیرا در نامه خود حسین را روشنی زمین و نشانه هدایت خواهان و امید مؤمنان می داند».(۶)
به نظر می رسد اختلاف دیدگاه عبدالله بن جعفر، علّت اساسی نرفتن او به کربلا باشد. به خاطر همین اختلاف دیدگاه بود که عبدالله بن جعفر سعی و تلاش وافری از خود نشان داد تا امام حسین ـ علیه السلام ـ را از رفتن به کوفه منصرف کند. او حتی از مدینه به مکه آمد تا امام حسین ـ علیه السلام ـ را از رفتن باز دارد. اما امام حسین ـ علیه السلام ـ که هدفی والا و مقدس در سر داشت، به درخواست عبدالله بن جعفر جواب منفی داد. عبدالله از حسین ـ علیه السلام ـ می خواهد که از حرکت به عراق منصرف شود. و چون حسین ـ علیه السلام ـ را مصمم به حرکت می بیند پسران خود را همراه امام می فرستد و دل او پیوسته با حسین است.»(۷)در همین رابطه «سید محسن امین عاملی» می نویسد: «عبدالله بن جعفر ضمن اینکه با اصل قیام موافق بود ولی درباره روش مبارزه نظر دیگری داشت و از عاقبت آن که به قتل حسین ـ علیه السلام ـ و یاران او منتهی می شد، بیمناک بود. بدین جهت عبدالله بن جعفر روش موعظه گری را پیش گرفت و دو نامه یکی را به فرزندان خود ـ عون و محمد ـ داد تا در مکه به دست حسین ـ علیه السلام ـ برسانند و نامه دیگری را که از «عمرو بن سعید» فرماندار مکه می خواهد آن را برای حسین ـ علیه السلام ـ بنویسد) سعی می کند آن حضرت را از سفر عراق منصرف کند، تا خطر قتل حسین ـ علیه السلام ـ و عوارض آن پیش نیاید».(۸)البته این نکته را نباید فراموش کرد که اگر امام حسین ـ علیه السلام ـ قیام و همراهی را برای عبدالله واجب کرده بود، قطعاً او یکی از همراهان امام حسین ـ علیه السلام ـ بود.

«محمد جواد مغنیه» می نویسد:

«آنچه ما بدان اعتقاد داریم این است که عبدالله بن جعفر پس از شهادت عموی خود امام علی ـ علیه السلام ـ شدیداً مطیع امام حسن و امام حسین ـ علیهما السلام ـ بود. و هیچ گاه آشکار و پنهان مخالف دستور آنان عمل نمی کرد. .. شاید علت نرفتن او به کربلا، اولاً: این بوده که امام ـ علیه السلام ـ قیام را بر وی واجب نکرده بلکه اختیار قیام را به عهده خود عبدالله گذاشته است. ثانیا: شاید عبدالله تشخیص می داد ماندن او در مدینه از جهات مختلفی که برای ما روشن نیست به صلاح و مصلحت نزدیک تر است. ولی در عین حال اگر حسین ـ علیه السلام ـ قیام و خارج شدن وی را واجب می کرد او زود تر از دیگران دستور امام حسین ـ علیه السلام ـ را به مرحله عمل در می آورد».(۹)

نتیجه گیری:

اختلاف دیدگاه عبدالله بن جعفر با امام حسین ـ علیه السلام ـ علت اساسی نرفتن او به کربلا بود. هر چند اگر امام حسین ـ علیه السلام ـ رفتن را برای او واجب می کرد، او در این قیام شرکت می کرد.

پی نوشت ها:

عایشه بنت الشاطی، بانوی کربلا، ترجمه صدر، سید رضا ، تهران: کانون نشر پژوهشهای اسلامی، صفحه ۵۸٫
۲٫ فیض الاسلام، شرح حال زینب ، تهران: سرای امید، صفحه ۵۶٫
۳٫ دکتر ایتی، ابراهیم ، بررسی تاریخ عاشورا، تهران: کتابخانه صدوق، سال ۱۳۴۷، صفحه ۹۷٫
۴٫ دکتر قائمی، علی ، حضرت زینب کبری، چاپ سوم، تهران: انتشارات امیری، سال ۱۳۷۵، صفحه ۴۶ – ۴۵٫
۵٫ عایشه بنت الشاطی، پیشین، صفحه ۵۹٫
۶٫ عایشه بنت الشاطی، بطله کربلا، ترجمه سید جعفر شهیدی، تهران: نشریات کتابفروشی حافظ، ۱۳۳۲، صفحه ۶۴٫
۷٫ همان، صفحه ۶۹٫
۸٫ سید محسن امین عاملی، لوائج الاشجان، بیروت، دارالامیر، ۱۹۹۶، صفحه ۷۴ – ۷۱٫
۹٫ مغنیه، محمد جواد ، بانوی شجاع زینب کبری، ترجمه: صادقی اردستانی، احمد ، تهران: نشر خزر، صفحه ۷۲ –۷۱، در مقدمه همین مطلب آمده است: گروهی از طرف عبدالله عذرهای خیالی و بی اساس می آورند و بعضی هم می گویند وقتی حسین ـ علیه السلام ـ خارج می شد عبدالله نابینا بود. ولی آنچه ما بدان اعتقاد داریم اینست که …». همان ، صفحه ۷۱٫

محمد بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب(علیهم السلام)

پسر حضرت زینب و عبدالله بن جعفر ، که روز عاشورا در رکاب سیدالشهداء (ع) به شهادت رسید . او و برادرش عون ، پس از خروج امام حسین (ع) از مکه ، در میان راه به او پیوستند و در کربلا در نبرد تن به تن با دشمن در محاصره قرار گرفتند و شهید شدند . (1) رجز او در میدان مبارزه اینگونه بود :

نَشکو اِلَی اللهِ مِنَ العُدوانِ

قِتالَ قَومٍ فِی الردی عُمیانِ

قَدْ تَرَکوا مَعالِمَ القُرآنِ

وَ مُحکمَ التنزیلِ وَ التبیانِ

وَ أظهَرُوا الکفرَ مَعَ الطغیانِ(2)

1 – انصارالحسین ، ص 115 .

2- عوالم ( امام حسین ) ، ص 277 .

عبدالله بن حسن بن علی (ع)

نوجوان 11 ساله ، فرزند امام حسن مجتبی (ع) که روز عاشورا ، وقتی دید سیدالشهداء بر زمین افتاده است ، برای دفاع از عمو به سوی میدان شتافت و در دفاع از عموی مظلومش جنگید و عده ای را کشت و با تیغ بحربن کعب به شهادت رسید . برخی هم نقل کرده اند حرمله ، با شمشیر ، دست او را که در آغوش عمویش حسین قرار گرفته بود قطع نموده همانجا شهیدش کرد . (1) رجز او هنگام پیکار ، چنین بود :

اِن تُنکرُونی فَأنَا ابنُ حَیدَرَة

ضَرغامُ آجامٍ وَ لَیثٍ قَسْوَرَة

عَلَی الا عادی مِثلَ ریحٍ صَرصَرة (2)

1 – بحارالانوار ، ج 45 ، ص 54 .

2- عوالم ( امام حسین ) ، ص 279 .

عبدالله بن جعفر طيار، همسر زينب سلام الله عليها (2)

محمد جواد طبسى

دفاع از حريم ولايت و رهبرى

عبدالله بن جعفر در ملاقاتى كه با معاويه و چند نفر از بنى هاشم در مدينه داشت، از اهانت معاويه به حضرت على(ع) برآشفت و به دفاع از ولايت و رهبرى آن حضرت پرداخت. (1)

ابان از سليم نقل مى كند: عبدالله بن جعفر بن ابى طالب براى من نقل كرد: با حسن و حسين(عليهما السلام) نزد معاويه بودم. عبدالله بن عباس نيز آن جا بود. معاويه رو به من كرد و گفت: اى عبدالله! چقدر تعظيم و احترام به حسن و حسين مى كنى؟ در حالى كه اينان بهتر از تو نيستند و پدرشان بهتر از پدر تو نيست و اگر فاطمه دختر رسول الله نبود مى توانستم بگويم مادرت، اسمإ كم تر از او نيست. به معاويه گفتم: قسم به خدا! فهم و معلومات تو نسبت به اينان و به پدر و مادرشان كم است. قسم به خدا! اينان بهتر از من هستند و پدرشان بهتر از پدرم و مادرشان بهتر از مادر من است. اى معاويه! تو از آنچه كه من از رسول الله در باره اينان و پدرانشان شنيده ام و حفظ كرده ام و نگهداشته ام و نقل كرده ام، غافل هستى.

معاويه گفت: اى پسرجعفر! بگو! به خدا قسم! تو دروغگو و متهم نيستى! گفتم: مطلب بزرگ تر از آن است كه تو مى دانى. معاويه گفت: بگو! اگرچه از تمام كوه احد وحرا بزرگ تر باشد! وقتى كه خداوند رفيق تو را (2) كشت و اجتماع شما را پراكنده ساخت و اين امر در خانواده اش قرار گرفت، بنابراين ما باكى نداريم از آنچه شما گفتيد و ضررى به ما نمى رساند. آنچه كه از شما نابود شد. گفتم: از رسول الله(ص) درباره اين آيه سوال شد: آن خوابى را كه به تو نشان داديم و درخت ملعونه را كه در قرآن هست قرار نداديم مگر گرفتارى آزمايش براى مردم.! (3)

آن حضرت فرمود: من دوازده نفر از پيشوايان گمراه را در خواب ديدم كه بر منبرم بالا و پايين مى روند و امتم را به عقب بر مى گردانند. در ميان آنان دو نفرشان از دو طايفه مختلف قريش و سه نفرشان از بنى اميه و هفت نفرشان از فرزندان حكم بن ابى العاص هستند. فرزندان ابى العاص وقتى كه عده شان به پانزده نفر رسيد، قرآن را سرمايه سود جويى و بندگان را غلام و كنيز قرار مى دهند و مال خدا را ميان قوم و خويشان خود تقسيم مى كنند.

اى معاويه! من از رسول الله(ص) شنيدم كه بالاى منبر فرمود: آيا زنان من مادران شما نيستند؟ گفتيم: بلى. يارسول الله! فرمود: كسى كه من مولاى او هستم، على مولاى اوست.

بعد دست به شانه على(ع) زد و گفت: پروردگارا! دوست بدار كسى كه على(ع) را دوست بدارد و دشمن بدار كسى كه على(ع) را دشمن بدارد.

اى مردم! من اولى به مومنين از خودشان هستم. بابودن من، آن ها حق هيچ امرى را ندارند. على(ع) نيز بعد از من، اولى به مومنين از خودشان است. با بودن وى، آنان حق هيچ امرى را ندارند. بعد پسرم، حسن اولى به مومنين ازخودشان است. با بودن او، آنان حق امرى را ندارند. سپس تكرار كرد و فرمود: اى مردم! وقتى كه از دنيا رفتم، على(ع) اولى به مومنين است از خودشان. وقتى على(ع) از دنيا رفت، حسن اولى به مومنين است از خودشان. وقتى حسن از دنيا رفت پسرم، حسين اولى به مومنين است از خودشان. وقتى حسين ازدنيا رفت، پسرم على بن الحسين اولى به مومنين است از خود آنان كه با بودن وى حق هيچ امرى را ندارند. بعد رو كرد به على(ع) و فرمود: ياعلى! تو او را درك خواهى كرد. سلام مرا به او برسان. وقتى كه على ابن الحسين(ع) از دنيا رفت، پسرم، محمد اولى به مومنين است، از خودشان. يا حسين تو او را درك خواهى كرد. سلام مرا به او برسان. بعد در نسل محمد مردانى يكى پس از ديگرى است. هيچ يك از آنان نيست، مگر اولى به مومنين است از خودشان كه با بودن آنان، مردم حق هيچ امرى را ندارند. همه آن ها راهنما و هدايت شده هستند…. معاويه گفت: اى پسر جعفر! با مطالب بزرگ سخن گفتى. اگر آنچه كه گفتى حق و صحيح باشد، امت محمد(ص) مهاجرين و انصار غير از شما، اهل بيت و دوستان وياران شما، همه در هلاك اند. گفتم: قسم به خدا! آنچه گفتم حق بود، از رسول الله(ص) شنيدم. معاويه گفت: اى حسن! اى حسين! اى ابن عباس! پسرجعفر چه مى گويد؟

ابن عباس گفت: اگر به آنچه كه او گفت: ايمان ندارى كسانى را كه اسم برد، از آنان سوال كن. معاويه دستور داد عمربن ابى سلمه و اسامه بن زيد را نزد او آوردند و از آنان سوال كرد. آنان گواهى دادند كه آنچه پسر جعفر مى گويد: همان طور كه او شنيده بود، نيز از رسول الله(ص) شنيديم…. (4)

رابطه صميمى با امام حسن و امام حسين(عليهما السلام)

عبدالله بن جعفر از دوران كودكى ارادت خاص به امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) داشت و هيچ گاه خود را بالاتر از آن ها نمى دانست. حتى در وقت عطا و بخشش اگر آنان مبلغى را به نيازمند مى دادند، عبدالله به احترام آن ها مبلغ كم ترى را به نيازمند عطا مى كرد.

معاويه توسط مروان، حاكم مدينه دختر عبدالله را جهت فرزندش يزيد خواستگارى نمود. عبدالله در جواب گفت: اختيار زنان ما با حسن بن على(عليهما السلام) مى باشد. از او خواستگارى كن. چون امام حسن(ع) جريان خواستگارى را شنيد، فورا دختر عبدالله را به عقد پسر عمويش، قاسم بن محمد بن جعفر در آورد. (5)

عبدالله در دفاع از امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) به معاويه گفت: سيدبنى هاشم فقط حسن و حسين(عليهما السلام) هستند و هيچ كس با آن ها برابرى نمى كند.

محور سخاوت

جود و بخشش عبدالله بن جعفر داستان شگفتى دارد كه هرشنونده اى را حيرت زده مى كند. اگر مى خوانيم كه عبدالله به خاطر عرض حاجتى و يا سروده اى هر آنچه داشت، را در راه خدا مى داد، عجيب نيست; زيرا او فرزند جعفر طيار است. آن پدرى كه نه تنها اموال خود را در راه خدا داد، بلكه جانش را نثار اسلام و قرآن كرد. عبدالله نيز نه تنها اموال خود را در راه خدا داد، بلكه سه فرزندش را در راه خدا، در كربلا هديه كرد كه نشانگر عالى ترين مراتب و درجات گذشت و ايثار اوست.

درباره جود و بخشش عبدالله سخنان فراوان گفته و اشعار زيادى سروده شده است كه به بخشى از آن ها مى پردازيم:

ابن حبان مى گويد: به عبدالله بن جعفر، قطب السخإ گفته مى شد. (6) همچنين مى گويند: سخى ترين افراد بين مسلمانان ده نفر هستند و سخى ترين فرد اهل حجاز عبدالله بن جعفر است. (7)

محدث قمى مى نويسد: مردم مدينه كه تهى دست مى شدند، از يكديگر قرض مى گرفتند و وعده پرداخت عطا و تقسيمى عبدالله بن جعفر مى دادند. (8)

مبادا اين شمشير را از دست دهى

مرد عربى به مروان بن الحكم روى آورد. مروان گفت: چيزى در نزد ما نيست، برتوباد به عبدالله بن جعفر كه نيازت را برآورده خواهد كرد. مرد عرب نزد عبدالله رفت و گفت:

اى ابوجعفر! تو از اهل بيت نبوتى هستى كه در دوستى آنان براى مسلمانان طهارت و پاكى است. اى ابوجعفر! امير مدينه برمالى كه نزد او بود، برمن بخل ورزيد ولى تو برآنچه كه در دست دارى، ايمن مى باشى. اى ابوجعفر! اى فرزند شهيدى كه دوبال دارد و با آن، در بهشت پرواز مى كند! اى ابوجعفر! امروز همانند تو كسى نيست كه ديگرى به او اميد داشته باشد. پس مرا رها مكن كه در صحرا و بيابان براى به دست آوردن مالى سرگردان و حيران باشم. عبدالله گفت: اى اعرابى! مركبى كه زاد و توشه را حمل مى كرد، رفته است. برتوباد به اين مركب و آنچه كه بر آن است ولى مواظب باش كه فريب نخورى و اين شمشيرى كه به هزار دينار آن را خريدارى كرده ام، به مفت از دست ندهى. (9)

هديه فراوان به شاعر سياه پوست

روزى نصيب بن رياح، عبدالله بن جعفر را به قطعه شعرى مدح و ثنا كرد. عبدالله دستور داد تا پول بسيارى به همراه لباس هاى فراوان و مركب هاى متعددى به او بدهند. به وى گفته شد: اين همه اموال را به اين غلام سياه واگذار نكن! پاسخ داد: به خدا سوگند! اگرچه او غلام است، سروده اش آزاد مى باشد. اگرچه سياه است ، مدح و ثنايش سفيد مى باشد. او اموالى را گرفته است كه فنا پذيرند و لباس هايى كه پوشيده خواهند شد و مركب هايى كه از بين خواهند رفت اما مدحى گفت: كه قابل روايت بارى ديگران و ثنايى است جاودانه. (10)

در استيعاب آمده است: عبدالله گفت: او سياه است ولى موى او سفيد است. او استحقاق بيش تر از اين را دارد; چون چيزى گفته كه ماندنى است و چيزى كه دريافت داشته فانى است. من شترى را كه نابود خواهد شد به او دادم و او مدح وثناى ماندگار به من داد. (11)

اتهام رابطه با معاويه و يزيد

برخى مورخان كه با خلفاى جور در ارتباط بودند، مطالب فراوانى درباره عبدالله بن جعفر و رابطه اش با خلفاى جور نوشته اند كه كذب بودن برخى از آن ها آن قدر واضح و روشن است كه هيچ نيازى به توضيح ندارد. چگونه مى توان باور كرد كه شخصيتى مانند عبدالله بن جعفر در كنار اميرمومنان(ع) به جنگ بامعاويه بپردازد ولى با گذشت چند سال از شهادت حضرت على(ع) كاملا رنگ عوض كند و در سر سفره معاويه بنشيند و فرزند خود را به افتخار معاويه، معاويه نامگذارى كند. و يا پس از شهادت امام حسين(ع) و دو يا سه فرزندش; عون و محمد و عبدالله نزد يزيد برود؟!

اگر عبدالله با يزيد رابطه داشت، چرا و چگونه دو فرزندش در واقعه حره (12) به شهادت رسيد؟! آيا از مجموع اين قضايا نمى توان نتيجه گرفت كه اكثر اين اتهام ها بى اساس است.

1ـ پس از شهادت امام حسين(ع) در سال 61 ه’ .ق و بالاگرفتن كفر وطغيان يزيد، مردم مدينه فرماندار شهر را به همراه مروان و ساير اموىها از مدينه بيرون كردند و با عبدالله بن حنظله بيعت كردند. چون اين خبر به گوش يزيد رسيد، مسلم بن عقبه را با لشكرى فراوان براى سركوب كردن مردم مدينه به آن جا گسيل داشت. جنگ عظيمى رخ داد و بسيارى از مردم مدينه كشته شدند. مردم مدينه چون تاب مقاومت را از دست دادند به قبر پيامبر(ع) پناه بردند. لشكر يزيد به قتل عام مردم پرداختند. (13)

آيا فكر نمى كنيد دشمن در صدد مخدوش كردن چهره اين مدافع حريم ولايت و يار باوفاى امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) بوده است، تا بتواند باخدشه دار كردن اين چهره مقدس، روايت و سخنش را از اثر بيندازند. چگونه مى توان باور كرد كه عبدالله كه از دوران كودكى در دامان رسول الله(ص) تربيت يافته و با سه امام معصوم(عليهم السلام) خو گرفته و هيچ گاه خلاف از او سرنزده بود، ناگهان رنگ عوض كند و به دربار يزيد روى آورد؟!

آيا مى توان پذيرفت كه عبدالله با داشتن آن همه سوابق درخشان در عالم اسلام، كه از او به عنوان محور سخاوت ياد مى شود، به خاطر گرفتن پول از خليفه، آن همه عزت و شرف و روح بلند و طبع عالى خود را زير پا بگذارد؟!

ابن ابى الحديد نقل مى كند: روزى معاويه و عمروعاص باهم نشسته بودند، دربان گفت: عبدالله، پسر جعفر طيار اجازه ورود مى طلبد. عمروعاص گفت: در حضور او به على(ع) ناسزا مى گويم و او را عصبانى مى كنم. معاويه گفت: چنين مكن كه مى ترسم نتوانى از عهده آن برآيى و سبب گردى فضائلى را اظهار كند كه دوست نداريم بشنويم. عبدالله وارد شد. معاويه از روى سياست اظهار خوشوقتى كرد و او را نزديك خواند و با وى گرم گرفت ولى عمروعاص نتوانست خوددارى كند. به عبدالله چيزى نگفت ولى باديگران سرصحبت را گشود و ضمنا از اميرمومنان(ع) بدگويى كرد و با صداى بلند ناسزا گفت و بى شرمى را از حد گذراند.

رنگ عبدالله متغيير گرديد، از خشم لرزه براندامش افتاد و ناگهان مانند شير از تخت فرود آمد. عمروعاص كه او را خشمناك ديد، گفت: هان! عبدالله! چه خبر است؟! عبدالله گفت: مرگت باد! خاموش باش! سپس اين شعر را خواند:

اظن الحلم دل على قومى

و قد يتجهل الرجل الحليم.

حلم وبردبارى زبان مردم را برويم گشوده است و خيال مى كنند نمى فهمم.

پس آستين ها را بالا زد و خطاب به معاويه گفت: معاويه! تا كى خشم تو را در دل نگهداريم و بر بدىها و زشتى ها صبر كنيم، گفتار زشت را بشنويم و بى ادبيت را ببنيم و اخلاق ناستوده ات را مشاهده كنيم؟! گريه كنندگان بگريند! مثل اين كه از فحش و ناسزاى به همنشينانت ناراحت نمى شوى. اگر چنين است، معلوم مى شود دين در نظرت موقعيتى ندارد، تا تو را از كردار زشت باز دارد. به خدا قسم! اگر عاطفه خويشاوندى در تو بود، يا به سهم خود از اسلام حمايت مى كردى، نبايد فرزندان كنيزان بى اصل و بردگان پست طبع را در رديف افراد فاميل خود جاى دهى. مردمان ستم پيشه به موقعيت افراد برگزيده جاهلند. معاويه! اين كه كارهاى خطاى تو را تإييد مى كنند و ريختن خون مسلمانان و جنگيدن با اميرمومنان(ع) را صحيح مى دانند، تو را مغرور نكند تا به هر چه فساد و تباهيش برتو روشن است، اقدام كنى، چشم سر و چشم دلت از تشخيص راهت كور شده است. اگر از خطاى خود بر نمى گردى، به ما اجازه بده تا هرچه مى خواهيم از زشتى هايت بگوييم.

مجلس در بهت و حيرت فرو رفته بود و همگى غرق سخنان او شده بودند. معاويه صدا زد: عبدالله! ما از خطا و اشتباهمان برمى گرديم. تو را به خدا! بنشين! خدا لعنت كند آن كه آتش درونى تو را افروخت. هرچه بگويى انجام مى دهم و هر حاجتى دارى بر مى آورم. اگر مقام و موقعيتت نبود، همان روش و اخلاقت كافى بود كه خواسته هايت برآورده شود. آخر تو پسر ذوالجناحين و سيد و بزرگ بنى هاشمى.

عبدالله فرياد زد:… نه، نه، چنين نيست. سيد و آقاى بنى هاشم حسن و حسين(عليهما السلام) هستند. كسى را نرسد كه در مقام با ايشان برابرى كند. معاويه گفت: تو را قسم مى دهم! هرچه مى خواهى بگو. هرحاجتى دارى برآورده است، هرچه با تمام هستى ام برابرى كند.

عبدالله گفت: در اين مجلس چيزى نمى خواهم و حاجتى ندارم. اين جمله را گفت و از مجلس خارج شد. معاويه هم او را بدرقه كرد و گفت: به خدا قسم! تمام حركات و اخلاق و رفتار و راه رفتنش به پيامبر(ص) مى ماند. پس از آن كه عبدالله رفت، معاويه رو به عمر و عاص كرد و گفت: چرا با تو حرف نزد و جوابت را نداد؟ عمروعاص گفت: برتو معلوم است و مى دانى چرا؟ معاويه گفت: خيال مى كنى از جواب هايت ترسيد؟ خير، چنين نيست بلكه تو را قابل و لايق ندانست تا جوابت را بگويد يا با تو طرف شود.

(14) چرا عبدالله بن جعفر در كربلا شركت نكرد؟

يكى از فرازهاى پيچيده زندگانى عبدالله، عدم حضور وى در كربلاست. وى با معرفتى كه نسبت به امام حسين(ع) داشت و با اين كه از حضور همسر و فرزندش دركاروان امام حسين(ع) جلوگيرى ننمود، چرا خودش به يارى امام حسين(ع) نشتافت؟

بيشتر بزرگان عقيده دارند كه عبدالله بن جعفر معذور بود، چنانچه مرحوم مامقانى (15) و ديگران بدان اشاره كرده اند.

برخى ديگر براين عقيده هستند كه او در آن زمان نابينا بود. بدين خاطر نتوانست به كاروان امام حسين(ع) ملحق شود. بنابراين آنچه كه درباره اش گفته مى شود، عارى از هرگونه حقيقت است. (16)

عبدالله بعد از حادثه كربلا، از همراهى نكردن امام حسين(ع) اظهار تإسف مى كرد ممكن است به دلايلى مانند پيرى، امام حسين(ع) از عبدالله نخواسته تا در كاروانش حضور يابد.

آخرين تلاش عبدالله

عبدالله از آن جا كه كشته شدن امام حسين(ع) را ضايعه اى بزرگ براى عالم اسلام مى دانست، سخت در تلاش بود تا امام را از سفر به كوفه بازدارد. اما همين كه در بين راه از زبان امام شنيد كه آن حضرت در انجام مإموريتى است، عبدالله ديگر هيچ سخنى نگفت و فرزندان خود را به همراه امام(ع) فرستاد.

نامه عبدالله به امام حسين(ع)

عبدالله در نامه اى كه به وسيله فرزندانش براى امام حسين(ع) فرستاد عرض داشت: تو را به خدا سوگند مى دهم كه از اين راه برگرد; زيرا مى ترسم تو را بكشند و خاندانت را اسير كنند. اگر شما كشته شويد، نور زمين خاموش مى گردد; زيرا شما چراغ و نشانه هدايت يافتگانيد. اميد مومنان به توست. در رفتن شتاب مكن. خود نيز پشت سرنامه به شما محلق خواهم شد. (17)

عبدالله بى درنگ نزد عمروبن سعيد رفت و از او خواست كه امان نامه براى حضرت سيدالشهدإ(ع) بنويسد و از او بخواهد كه از اين سفر منصرف شود. عمرو امان نامه اى به خط خود نوشت و از آن حضرت خواست برگردد. او نامه را به وسيله برادر خود، يحيى بن سعيد به امام داد. عبدالله نيز همراه يحيى نزد امام رفت. آن ها از امام خواستند تا از ادامه راه منصرف شود. حضرت در پاسخ فرمود: من پيامبر(ص) راe در خواب ديدم. آن حضرت به من دستورى داد كه اينك در پى انجام آن امر، روانه ام. آن ها گفتند: آن خواب چيست؟ امام فرمود: تا به حال براى احدى نگفته ام و بعد از اين هم نخواهم گفت، تا خداى خود را ملاقات كنم. عبدالله كه از برگرداندن امام مإيوس شده بود، فرزندان خود; عون و محمد را را نزد آن حضرت فرستاد. (18)

اظهار تإثر شديد از شهادت امام حسين(ع)

يكى از دلايل محكمى كه تإييد مى كند عبدالله بسيار مايل بود همراه امام حسين(ع) باشد، اما به دلايلى نتوانسته بود. در كربلا حضور يابد، همانا اظهار تإثر و تإلم شديد وى از شهادت امام حسين(ع) و ياران باوفايش است.

هنگامى كه خبر شهادت فرزندانش به وى رسيد، كلمه استرجاع (انا لله و انا اليه راجعون را بر زبان راند. يكى از غلامان عبدالله به نام (ابوسلاسل) درمقام تإسف برآمد و گفت:

اين مصيبت از ناحيه حسين به ما رسيده است، عبدالله از سخن گلايهآميز ابوسلاسل ناراحت شد و بر آشفت و با كفش خود برسراو كوفت و گفت: آيا درباره حسين(ع) چنين مى گويى؟ به خدا سوگند! خودم نيز دوست مى داشتم هرگز از او جدا نشوم و اگر در كربلا حضور داشتم، در ركاب او مى جنگيدم تا شهيد شوم; زيرا او شايسته است كه جان ها فدايش شود.

فرزندان من همراه برادرم و پسر عمويم كشته شدند و مواسات نمودند و به پاداش صابران هم دست خواهند يافت. آن گاه عبدالله متوجه اهل مجلس شد وگفت: راستى شهادت حسين(ع) برمن سخت و دشوار است اما خداى را سپاس مى گويم كه شهادت حسين(ع) به ما عزت بخشيد و اگر خود نتوانستم در ركاب حسين فداكارى كنم، فرزندانم با جانبازى خود، حسين(ع) را خوب يارى كردند. (19)

روزى عبدالله بن جعفر يكى از دوستان همنشين خود را در مجلس نديد، روز ديگر كه ملاقاتش كرد، از او پرسيد: ديروز كجابودى؟ چرا غيبت داشتى؟ او گفت: با يكى از دوستان به حومه مدينه رفته بودم.

عبدالله زبان به نصحيت او گشود و گفت: (اگر چاره اى جز همراهى و رفاقت با مروان را ندارى، برتوباد به همراهى و رفاقت با كسى كه با او دوست شدى، موجب خوبى و صلاح تو شود. و اگرترسيدى تو را نگه دارد و اگر به او نياز پيدا كردى، كمكت كند، و اگر خلااى در تو ديد، پركند و اگر يك خوبى ديد برشمرد، و اگر وعده اى به تو داد، محرومت نسازد و اگر زياد رفت و آمد كردى، رهايت نكند و اگر چيزى از او خواستى، به تو بدهد و اگر دست نگه دارى و چيزى به او ندهى، او شروع كننده باشد.) (20)

رحلت و محل دفن

سرانجام عبدالله بن جعفر پس از يك عمر طولانى و بابركت، در سال 80 ه’ .ق يا 85 ه’ .ق و يا 90 ه’ .ق (21) در مدينه دارفانى را وداع گفت. ابان بن عثمان كه از سوى عبدالملك بن مروان فرماندار مدينه بود، او را غسل داد و كفن كرد و بر او نماز خواند و در قبرستان بقيع، نزديك قبر امام حسن مجتبى(ع) به خاك سپرد. ابان بن عثمان درحالى كه قطرات اشك روى صورتش سرازير بود، گفت: به خدا سوگند! تو مردخوبى بودى! به خدا سوگند! تو مرد شريف و نيكوكار و بخشنده اى بودى! (22)

پى نوشتها:
1 ـ مرحوم نمازى، عبدالله بن جعفر را يكى از راويان حديث غدير مى شمارد. ر.ك: مستدرك علم رجال الحديث، ج 5، ص 500.
2 ـ مقصود معاويه از رفيق عبدالله جعفر همانا اميرالمومنين(ع) است. 3 ـ سوره اسرإ، آيه 60. 4 ـ اسرار آل محمد، ص 221 و احتجاج، ج 2، ص 3. 5 ـ معارف و معاريف، ج 4، ص 1508 و سيره ابن اسحاق، ص 251. 6 ـ تهذيب التهذيب، ج 5، ص 150.
7 ـ الاصابه، ج 2، ص 276. 8 ـ سفينه البحار، ج 2، ص 126.
9 ـ سيراعلام النبلإ، ج 3، ص 458. 10 ـ العقد الفريد، ج 6، ص 143 و ج 1، ص 269. 11 ـ زينب قهرمان دختر على(ع)، ص 45. الاستيعاب، (درحاشيه الاصابه، ج 2، ص 277).
12 ـ منتهى الامال، ج 2، ص 34. 13 ـ پيغمبر و ياران، ج 4، ص 133. 14 ـ تنقيح المقال، ج 2، ص 173.
15 ـ دائره المعارف، ج 12، ص 282.
16 ـ معارف و معاريف، ج 2، ص 1508.
17 ـ ارشاد مفيد، ص 202.
18 ـ منتهى الامال، ج 1، ص ;323 ارشاد مفيد، ص 202 و الكامل، ج 3، ص 402.
19 ـ زينب قهرمان دختر على(ع)، ص ;93 پيامبر و ياران، ج 4، ص ;137 قاموس الرجال، ج 5، ص 413 و منتهى الامال، ج 1، ص 416.
20 ـ سفينه البحار، ج 2، ص 126.
21 ـ سيراعلام النبلإ، ج 3، ص 462.
22 ـ زينب قهرمان، ص 96 و اسدالغابه، ج 3، ص 135.
منبع :ماهنامه كوثر ـ شماره 44 ـ آبان 79

نوادگان و فرزندان حضرت عباس عليه السلام

ابوالفضل هادى منش

اشاره

بى ترديد در بين شيعيان موضوع حادثه عاشورا بيشترين عناوين و پژوهشى را در قالب هاى مختلف و سطوح گوناگون به خود اختصاص داده است. مسأله عاشورا در اذهان عمومى شيعه بيشترين جايگاه را دارد. اما اين، بدان معنا نيست كه ديگر نقطه مبهمى در اين راستا نزد انديشه عمومى جامعه شيعه وجود ندارد، بلكه زواياى بسيارى از اين واقعه و شخصيت هاى آن، هم چنان در هاله ابهام مى باشد. از جمله اين موارد: سن، نام همسر و فرزندان شخصيت هاى برجسته اى در اين حادثه سترگ چون حضرت عباس(ع) است.

همسر و فرزندان حضرت عباس عليه السلام

حضرت ابوالفضل العباس(ع)، با لبابه دختر عبيدالله بن عباس، پسر عموى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، ازدواج نمود.[1] لبابه، از بانوان بزرگ زمان خويش بود و در فضايى آكنده از نور و قرآن و مالامال از عطر روح نواز محبت به خاندان وحي، ديده به جهان گشوده و در سايه سار «قرآن و عترت» تربيت يافته بود. مادر لبابه، ام حكيم جويرى دختر خالد بس قرظ كنانى است.[2]

تاريخ ازدواج چندان مشخص نيست اما از سن فرزندان حضرت عباس(ع) مى توان حدس زد كه ازدواج او بين سال هاى 40 تا 45 هجرى صورت گرفته و اينكه سن او هنگام ازدواج بيست سال بوده است. ثمره اين پيوند فرزندانى به نام هاى عبيدالله، فضل، حسن، قاسم ويك دختر بود.[3] اما بين تاريخ نگاران د رتعداد آنها اختلاف نظر وجود دارد.

برخي، حضرت عباس(ع) را صاحب دو فرزند به نام هاى عبيدالله و فضل دانسته اند[4] و برخى ديگرعبيدالله، حسن و قاسم[5]و برخى نيز عبيدالله و محمد را فرزندان او بر شمرده اند.

پس از شهادت حضرت عباس(ع) و فرزندان او در كربلا، لبابه به عقد زيد بن الحسن(ع) «فرزند امام مجتبي(ع)»در آمد و از او صاحب دخترى به نام نفيسه گرديد. برخى ديگر نوشته اند: او از زيد، فرزند پسرى به دنيا آورد و نام او را  حسن گذاشت. بنابراين،‌ «حسن» پسر حضرت عباس(ع) نبوده بلكه نوه حضرت مى باشدكه از روى اشتباه در رديف فرزندان او ذكر شده است.

شهادت فرزندان حضرت عباس عليه السلام در كربلا

برخى منابع، از شهادت فرزندان حضرت در كر بلا سخن به ميان آوردند اما در نام آنها گوناگونى وجود دارد. نوشته اند: هنگامى كه حضرت عباس(ع) از روى اسب خود بر زمين افتاد و در درگيرى با دشمن به شهادت رسيد، امام حسين(ع) خود را به او رسانيد و وقتى كه حالت او را مشاهده نمودند، فرياد برآورد: ((واغوثاه بِكّ يا الله، وّاقِلَه نا صِراه:فرياد [از بى كسي]، به تو پناه مى برم اى خدا ! واى ازكمى ياران !)) در اين لحظه، محمد و قاسم صداى امام را شنيدند، نزد ايشان رفته ودر پاسخ امام، فرياد زدند: «لّّّّبّيكّ يا

 مّولا”نا، نّحنُ بّينّ يدّ يكّ . در خدمت توايم اى سرور ما».

امام حسين (ع) رو به آنان كرد و فرمودند:

« بِشّهادّةِ اّبيكُمّا الكِفاية: شهادت پدرتان بس است».

اما آنان امتناع ورزيدند و گفتند: «نه به خدا اى عمو!»سپس از امام اجازه گرفته وبه ميدان نبرد شتافتند و پس از او قاسم به شهادت رسيد. علا مه سيد محسن امين- تراجم نويس مشهور عبدالله بن عباس(ع) را نيز در شمار شهيدان كربلا ذكر مى نمايند. اما بنا به گزارش برخى ديگر از تاريخ نگاران، تنها محمد در كربلا به شهادت رسيده است در اين زمينه نوشته اند: د ركربلا سه تن از فرزندان حضرت عباس(ع) با او حضور داشتند كه د ربين آنها، حضرت عباس(ع)، محمد را از همه بيشتر دوست مى داشت و او را از خود جدا نمى كرد. او نوجوانى پارسا و خدا برس بود و در ميان ابروانش اثر سجده ديده مى شد. وقتى حضرت عباس(ع) برادر بزرگوار خويش امام حسين(ع) را بى ياور ديد،‌فرزند خود محمد را صدا زد و با دست خود، لباس جنگ بر تن او پوشاند و شمشير به كمر او بست.سپس دست او را گرفته و نزد امام خويش رفت و خود از امام پيكار او را گرفت. محمد دست امام را بوسيد و پس از خداحافظى با زنان خيمه، به ميدان رفته و مبارز طلبيد و پس از ساعتى نبرد، به شهادت رسيد.

اعقاب و بازمانگان حضرت عباس عليه السلام

آنچه همگى تاريخ نگاران بدان تصريح كرده و اتفاق نظر دارند، اين است كه نسل حضرت عباس(ع) از  طريق فرزند او عبيدالله گسترش يافته است. او در هنگام حركت امام حسين(ع) از مدينه به سوى كربلا در سنين كودكى بود ولى بعدها مردى دانشمند و فرزانه در دين و از فرهيختگان دوره خود گرديد. او با سه زن از زنان پاكدامن و فهيم مدينه به نام هاى رقيه دختر امام مجتبي(ع)، دختر معبد عبدالله تن عباس و دختر مسور بن مخزمه زبيرى ازدواج نمود و صاحب دو فرزند به نام عبدالله و حسن شد كه نسل او نيز از طريق حسن، گسترش يافت.

از اين رو، بايد حسن بن عبيدالله بن عباس(ع) را سرشاخه اصلى نوادگان حضرت عباس(ع) برشمرد. لذا به معرفى و بررسى زندگانى نوادگان حضرت عباس(ع) از نسل حسن بن عبيدالله بن عباس(ع) مى پردازيم.

فرزندان حسن بن عبيدالله بن عباس عليه السلام

حسن بن عبيدالله 67 سال عمر نمودو صاحب پنج فرزند به نام هاى عباس، عبيدالله، ابراهيم، فضل و حمزه گرديد. شايد اين تيره از نسل حضرت عباس(ع) بلند آوازه ترين طايفه از تبار آن حضرت باشد كه به شرح كوتاهى از سرگذشت آنان پرداخته مى شود.

1- عباس بن الحسن

فردى شجاع و صريح بود به گونه اى كه نوشته اند كسى از بنى هاشم در جرأت و صراحت لهجه مانند او وجود نداشت. وى در ايام خلافت هارون الرشيد به بغداد آمد. هارون الرشيد به خاطر فضل، ادب و شجاعت او همواره او را به كنيه مى خواند.

او به اندازه اى شيوا شعر مى سرود كه او را برترين شاعر از فرزندان امام علي(ع) مى دانستند. او ده فرزند داشت، كه از جمله آنان عبدالله بن العباس است. مأمون پس از درگذشت او گفت: «بعد از تو اى فرزند عباس! همه مردم مساوى شدند (تو با ديگران تفاوت داشتي).» مأمون جناره او را پياده تشييع نمود و شيخ بن شيخ خواندش.

محمد بن حمزه از ديگر نوادگان اوست كه به جوانمردى و بخشش، مشهور بود و به نزديكان خود بسيار رسيدگى نمود.نيكى او شامل حال همه مى شد و بخششى گسترده داشت، در طبريه اردن، اموال بسيار داشته و داراى اراضى زيادى بود. طغج بن جفّ فرغانى بر او حسادت كرد و سپاهى براى چپاول اموال او فرستاد. و يد رنتيجه اين درگيرى در باغ خود، در سال 287 ق. به قتل رسيد و شاعران د رسوگ او قصيده ها گفتند. از اين رو، به فرزندان و نوادگان او بنو الشّهيد گفته مى شود.

2- عبيدالله بن الحسن

درباره اش گفته اند: مردى به سان او پرهيبت و شكوه ديده نشده بود. وى امارت حرمين شريفين مكه و مدينه را بر عهده داشت و امر قضاوت در اين دو شهر نيز بر عهده او بود. مأمون، او را در سال 204 ق. به سرپرستى امو رحجاج بيت الله الحرام منصوب كرد و در دوران مأمون نيز از دنيا رفت. به تازماندگان و نوادگان او كه در سرزمين دمياط بودند، بنى هارون و به دسته اى از آنان كه در فساى امروزى بودند،‌بنى هدهد مى گفتند. گروهى از احفاد و دودمان او نيز در يمن سكنا گزيدند. عبيدالله بن الحسن داراى 11 فرزند شد.از جمله آنان قاسم بن عبيدالله بود كه پست جد خويش (امارت و قضاوت در حرمين شريفين) را عهده دار گرديد. او از نزديكان امام حسن عسكري(ع) هم بود.

3- ابراهيم بن الحسن

معروف به جردقة و در شمار پارسايان و اديبان زمان خود بود. وى صاحب نوزده فرزند گرديد و در سال 264 ق. درگذشت. از فرزندان او على بن ابراهيم جردقه، فردى سخاوتمند و والا مقام بوده است. نوه او عبدالله بن على به بغداد آمد و سپس به مصر رفت و در آن جا به بيان حديث پرداخت و كتابى به نام جعفرية نگاشت كه حاوى مطالب عالى در فقه شيعه بود. او در رجب سال 312 ق. وفات يافت.

4- فضل بن الحسن

او مردى دانشمند، سخنور، شجاع و مورد بزرگداشت خلفاى وقت خود و معروف به ابن الهاشميه بود. از او سه فرزند به نام هاى جعفر، عباس الاكبر و محمد به جاى ماند كه آنان نيز داراى جايگاهى ويژه نزد مردم بودند و هر يك، داراى فرزندانى بزرگوار چون خود بودند.از جمله آنان فضل بن محمد است كه مردى سخن دان و شاعر بود كه بازماندگان او د رقم و طبرستان پراكنده هستند. او اشعار زيادى در مدح دلاورى جد خود، حضرت عباس(ع) در كربلا سروده است.

5-حمزه بن الحسن

او بسيار شبيه به امام علي(ع) بود و در روزگار مأمون عباسى مى زيست. از آن جا كه عباسيان خود را از نوادگان عباس (عموى پيامبر صلى الله عليه و آله) مى دانستند، اين موضوع را در بسيارى مواقع، دستاويزى براى توجيه اعمال قرار مى دادند. مأمون بدين منظور، نامه اى با دست خط خود براى حمزه نوشت و در ضمن آن بيان داشت: « به حمزه بن الحسن هزار در هم به جهت شباهت وافرش به امير المؤمنان علي(ع) بخشيده شود». او با زينب از نوادگان عبدالله بن جعفر ازدواج نمود. مردم او را زينبى مى خواندند؛ زيرا او با زينب(ع) دختر امير مؤمنان(ع) نسبت داشت. از نوادگان حمزه بن الحسن مى توان شاعرى بلند آوازه به نام محمد بن على را نام برد كه در بصره مى زيست و احاديثى را هم از امام رضا(ع) و رخى ديگر از امامان روايت كرده است.

از جمله بستگان حمزه بن الحسن، مى توان به برادرزاده اش كه هم نام اوست، اشاره كرد. هم اكنون مقبره او در شهر حلّه است و داراى گنبد و بارگاه با شكوهى مى باشد.

نوشته اند: مدر امام زمان (عج) مدتى در خانه او مهمان بوده است. او را نيز از راويان احاديث آل محمد (ص) و فردى درستكار و محترم و مورد اطمينان ذكر كرده اند. از فرزندان او قاسم بن حمزه مى باشد كه از دانشمندان و فقيهان زمان خود بوده است. او مردى بسيار زيباروى و ثروتمندى بخشنده در يمن بوده كهثروت او به صد هزار دينار مى رسيده است. او بسيار اهل بخشش به مردم بود.

ديگر نوادگان

حمزه بن قاسم

او از جمله نوادگان حضرت عباس(ع) مى باشد كه از مشايخ بزرگ و علماى بنام شيعه دردوره خود بوده است. حضرت عباس(ع) نياى پنجم او مى باشد و نسب كامل او عبارت است از: ابويعلى حمزه بن قاسم بن على بن حمزه بن الحسن بن عبيدالله بن عباس(ع).

درباره او نگاشته اند: ابويعلى از دانشمندان شيعه و بنام و برخاسته از خاندان وحى و درختى تناور در بوستان دانشمندان شيعى است. وى از راويان احاديث اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام بوده و دانشمندان بسياري، شاگردى او را به جاى آورده اند و وى را فردى مورد اعتماد و بلند مرتبه د رنقل روايات معصومان عليهم السلام ذكر كرده اند.

از او كتاب هاى زيادى بر جاى مانده است كه عبارت مى باشد از: التّوحيد، الزّيارات و المناسك، ده محمد بن جعفر اسدى و … او در دست نوشته هاى خود احاديث بسيارى را از امام صادق(ع) نقل نموده است.

او در قرن چهارم هجرى مى زيسته و مرقد شريفش در جنوب شهر حله، بين رود فرات و دجله و در دهكده اى به نام قريه حمزه قرار دارد. پيشتر در مورد محل دفن او اختلاف بوده و مردم مى پنداشتند مرقد او متعلق به حمزه بن موسى كاظم(ع) است و با اين پندار، او را زيارت مى كرده اند اما داستان جالبى سبب بر طرف شدن اين پندار مى شود.

مى گويند: عالمى ربانى و فقيهى بزرگ به نام سيد مهدى قزوينى جهت تبليغ معارف دينى به حله رفت. او گه گاه از كنارمرقد ابويعلى حمزه بن قاسم مى گذشت اما به زيارت مرقد او نمى رفت. اين موضوع، موجب كن رغبتى مردم آن منطقه نسبت به زيارت آن مرقد شريف گرديد. روزى از او خواستند به زيارت مرقد برود، او د رپاسخ گفت به زيارت كسى كه نمى شناسد، نمى رود.

روز بعد، او به دهكده مذكور رفت و در اواخر شب براى خواندن نماز شب برخاست. نزديكى هاى طلوع آفتاب، سيدى از اهل همان روستا كه مورد اعتماد آن عالم ربانى بود، نزدوى رفت و از او دليل زيارت نكردن او را پرسيد؛ ولى همان پاسخ پيشين را شنيد.

آن سيد علوى گفت:

«چه بسيار امور مشهورى هستند كه اصلى ندارند، اين مرقد متعلق به حمزه بن موسى كاظم(ع) نيست كه به اشتباه اين گونه مى پندارند، بلكه اين مرقد متعلق به ابويعلى حمزه بن قاسم از نوادگان حضرت عباس(ع) است كه از علما اجازه حديث داشته و دانشمندان رجال، او را بر وثاقت و پارسايى ستوده اند».

سيد مهدى قزوينى گمان كرد كه او اين سخن را از علما شنيده و هرگز نمى پنداشت كه او از كتاب هاى رجالى و روايى چيزى بداند. از اين رو،‌ به آن سيد علوى چندان توجهى نكرد.

سيد علوي، خارج شد و سيد مهدى قزوينى در سجاده خود به تعقيبات نماز مشغول گرديد تا آفتاب دميد سپس به كتاب هاى رجالى كه در دسترس داشت، مراجعه كرد و ديد گفته آن سيد علوى درست است. فردا در بين جمعيت، همان سيد علوى را يافت. نزد او رفت و پرسيد مطلبى را كه ديشب پيش از سحر به او گفته، از كجا به دست آورده است؟ سيد علوى انكار كرد كه سحر، پيش او بوده و سوگند خورد كه شب گذشته اصلاً در روستا نبوده و بيرون از روستا به سر مى برده است و حتى ادعا كرد اصلاً سيد مهدى قزوينى را نمى شناسد.

  سيد مهدى بى درنگ سوار مركب خود شد و عازم زيارت مرقد ابويعلى گرديد و به مردم گفت:

«اكنون بر من واجب شد كه به زيارت او بشتابم. زيرا شك ندارم آن سيد علوى كه ديشب ديدم، امام زمان(عج) بوده است.»

 از آن پس، مرقد او رونق بيشترى گرفت و مردم توجه بيشترى به زيارت او نشان دادند. سيد مهدى قزوينى بعدها د ركتاب فلكك النّجاه خود تصريح نمود كه مرقد مذكور، متعلّق به ابويعلى حمزه بن قاسم از نوادگان حضرت عباس(ع) است.

پى نوشتها:

[1] .ابوعبدالله المصعب بن عبدالله بن المصعب الزبيري، نسب قريش، دارالمعارف للطباعه و النشر، 1953 م، ج1، ص 79؛ المحبّر، ابو جعفر محمد بن حبيب البغدادي، بيروت، منشورات دار الافاق الجديده؛ بى تا، ج 1، ص 44.

[2] .عبدالرزاق المقرم، العباس(ع)، نجف، مطبعة الحيدريه، بى تا، ص 195.

[3] .همان.

[4] .السيد عبدالمجيد الحائري، ذخيرة الدارين، نجف، مطبعة المرتضوية، 1345 ق، ج 1، ص 145؛ وسيله الدارين، ص 278.

[5] .بطل العلقمي، ج 3، ص 429.

منبع : فصلنامه فرهنگ کوثر ، شماره 64 .

آمنه بنت وهب (س)

 مادر گرامی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و اله)و از دفن شدگان در ابواء میان مکه و مدینه
 آمنه دختر وهب بن عبد مناف بن زهره بن کلاب از تیره بنی‌‌زهره از قبیله قریش بود[۱]که نسب او در کلاب جد پنجم پیامبر(صلی الله علیه و اله) به وی می‌پیوندد. پدرش وهب از بزرگان و شریفان بنی‌‌زهره بود.[۲]مادرش بُرّه دختر عبدالعزی از خاندان بنی‌عبدالدار بود[۳]که در عبدمناف جد سوم پیامبر(صلی الله علیه و اله) به او می‌پیوندد. از این روی، به «زهریه» معروف بوده است.[۴]
 زمان دقیق تولد او مشخص نیست؛ اما گفته‌اند: هنگام خواستگاری عبدالله از وی در سال نخست عام الفیل ۲۴ سال داشته است.[۵]بنا براین، زمان تقریبی تولد او ۶۴ سال قبل از بعثت بوده است. آمنه تنها فرزند پدر و مادرش بود و از این رو معروف است که پیامبر(صلی الله علیه و اله) دایی و خاله ندارد.[۶]برخی منابع از سرپرستی عمویش وهیب و زندگی آمنه در خانه وی گزارش داده[۷]و علت آن را درگذشت پدرش یاد کرده‌اند[۸]؛ اما این خبر قطعی نیست. او را از برترین زنان قریش برشمرده‌اند.[۹]گفته‌اند آن‌گاه که داشتن دختر برای شماری از اعراب مایه ننگ و شرمساری بود، آمنه در میان قوم و خاندان خود احترام ویژه‌ای داشت.[۱۰]
 درباره چگونگی آشنایی و ازدواج آمنه با عبدالله و نیز رخدادهای پس از ازدواج، گزارش‌هاییی مختلف در منابع ذکر شده است. بر پایه یکی از این گزارش‌ها، وهب پدر آمنه پس از دیدن شجاعت عبدالله در برابر یهودیان و نیز لطف ویژه الهی به او، همسرش را برای خواستگاری از عبدالله نزد عبدالمطلب می‌فرستد.[۱۱]اما بر پایه گزارش‌های دیگر، عبدالمطلب خود همراه عده‌ای از خویشان به خانه وهب رفته، از آمنه برای عبدالله خواستگاری می‌کند و سپس خطبه عقد را جاری ساخته، چهار روز ولیمه می‌دهد.[۱۲]برخی منابع این خواستگاری را در خانه وهب، عموی آمنه، ذکر کرده‌اند.[۱۳]میزان مهریه را ۱۰۰۰ مثقال نقره به صورت نقد و ۱۰۰۰ مثقال طلا به صورت مؤجّل دانسته‌اند.[۱۴]برخی از برپایی مراسم عروسی در خانه عبدالمطلب سخن گفته‌اند.[۱۵]
دوران بارداری وی و تولد پیامبر(صلی الله علیه و اله) نیز آمیزه‌ای از گزارش‌های مختلف را در بر دارد. در شماری از گزارش‌های همسو، از وجود نوری خاص در پیشانی عبدالله از آغاز تولدش[۱۶]تا زمان زفاف، سخن به میان آمده که سبب ابراز تمایل برخی از زنان همچون زنی خثعمی[۱۷]، فاطمه خثعمیه[۱۸]، خواهر ورقه بن نوفل[۱۹]یا لیلی عدویه[۲۰]به او شده بود. آن‌ها که خواستار این نور بودند، به عبدالله پیشنهاد ازدواج یا همبستری می‌دادند. پس از ازدواج با آمنه، این نور دیگر در چهره عبدالله دیده نشد و به آمنه منتقل گشت.[۲۱]از این رو، پس از زفاف، آن زنان دیگر خواسته خود را تکرار نکردند. برخی از منابع علت دشمنی یهود با عبدالله و تصمیم آنان برای کشتن او را مشاهده همین نور دانسته‌اند.[۲۲]
برخی از معاصران با ادله و شواهد مختلف، همچون سبک افسانه‌گونه این گزارش‌ها، ضعف سند همه آن‌ها، وجود افرادی مانند کعب الاحبار در سند برخی از این اخبار، تناقض آن‌ها با یکدیگر، وجود رگه‌های یهود ستیزی که بعدها در منابع سیره‌ای راه یافته، نبود یهودیان در مکه، سازگار نبودن برخی از این گزارش‌ها با شأن و مقام عبدالله که در آن‌ها تمایل به خواسته زنان پیشنهاد دهنده مطرح شده است و نیز عدم نقل و شهرت تاریخی این اخبار تا قرن‌ها بعد، به نقد و رد آن‌ها پرداخته‌اند.[۲۳]
 مشاهده نوری به چشم آمنه پس از حمل که در آن کاخ‌های بُصْری، شهری در جنوب شرقی دمشق، نمایان بود[۲۴]؛ باردار شدن همه چارپایان قریش[۲۵]؛ سرنگون شدن تخت همه پادشاهان دنیا و لال شدنشان[۲۶]؛ معرفی آن سال به عنوان سال فتح و شادی[۲۷]و تبریک گویی کوه‌ها، درختان و آسمان‌ها به یکدیگر[۲۸]؛ از دیگر گزارش‌های مربوط به این رخداد و درخور نقد و بررسی سندی و محتوایی هستند.[۲۹]بر پایه گزارش‌های تأیید شده، آمنه پس از ازدواج به خانه عبدالله در شعب بنی‌هاشم منتقل شد که بعدها به شعب ابی‌طالب یا شعب علی معروف گشت[۳۰]و فرزند خود را همان جا در مکانی که بعدها مولد النبی(صلی الله علیه و اله) نام گرفت‌[۳۱]به دنیا آورد.[۳۲]بر پایه برخی نقل‌ها، در آن هنگام، شوهرش عبدالله در بازگشت از سفر تجاری خود از شام، در یثرب وفات یافته بود.[۳۳]گزارش‌هایی از وفات عبدالله دو ماه[۳۴]، یک سال یا ۲۸ ماه[۳۵]پس از تولد فرزندش نیز در دست است. پس از تولد پیامبر(صلی الله علیه و اله) آمنه تنها هفت روز[۳۶]به فرزند خود شیر داد و سپس مدتی کوتاه ثُوَیبه کنیز ابولهب[۳۷]چنین کرد. آن‌گاه به دستور عبدالمطلب، او را به حلیمه سعدیه سپردند تا وی را به عادت بزرگان اهل مکه  در بیابان پرورش دهد.[۳۸]حلیمه محمد را در پنج سالگی به مکه بازگرداند و به مادرش سپرد.[۳۹]محمد شش سال و سه ماه داشت که آمنه او را برای دیدار دایی‌های پدری‌اش از بنی‌النجار به یثرب برد.[۴۰]او در مدت اقامت یک ماهه خود در یثرب، در خانه نابغه، محل وفات و دفن عبدالله، به سر می‌برد.[۴۱]گفته‌اند پیامبر(صلی الله علیه و اله) هنگام هجرت به مدینه، چون نگاهش به محله بنی‌‌النجار افتاد، فرمود: مادرم مرا همراه خود به همین جا آورد و قبر پدرم عبدالله این‌جاست.[۴۲]آمنه در حالی که همراه فرزندش و خادمه‌اش ام ایمن از یثرب بازمی‌گشت و حدود سی سال داشت، در سرزمین ابواء* در ۴۵ کیلومتری راه جحفه از سمت مدینه[۴۳]به سبب بیماری درگذشت[۴۴]و همان جا به خاک سپرده شد.[۴۵]محل دفن وی را مقبره حجون[۴۶]و شعب ابی‌ذر[۴۷]هر دو در مکه نیز دانسته‌اند؛ اما قول نخست مشهورتر است. تا زمان دولت عثمانی بقعه‌ای بر قبر وی در ابواء و نیز بقعه‌ای به نام آرامگاه او در قبرستان حجون موجود بوده که هر دو در روزگار تسلط وهابیان ویران شد.[۴۸]
 از شواهد قول نخست آن است که بر پایه گزارشی، مشرکان مکه در زمان حمله به مدینه برای جنگ احد، هنگام گذر از ابواء بر آن شدند تا قبر آمنه را نبش کنند؛ اما ابوسفیان با این توجیه که ممکن است مسلمانان مقابله به مثل کنند، آنان را از این کار بازداشت.[۴۹]نیز در سال ششم هجری و هنگام حرکت پیامبر(صلی الله علیه و اله) و سپاهش برای انجام عمره، ایشان در ابواء فرمود: خداوند به من اجازه داده است که به زیارت مزار مادرم بروم. سپس کنار قبر مادر رفت و به یاد مهربانی‌های وی گریست.[۵۰]
 این‌گونه شواهد تاریخی که صحت، شهرت و استواری بیشتری دارند، در کنار دیگر قراین تفسیری و حدیثی[۵۱]ادعای برخی از اهل ‌سنت را درباره ایمان نداشتن آمنه باطل می‌سازد. تنها دلیل این گروه، حدیثی از عطیه در شأن نزول آیه ۱۱۳ ‌توبه/۹ است: {مَا کَانَ لِلنَّبِیِّ وَالَّذِینَ آمَنُوا أَن یَستَغفِرُوا لِلمُشرِکِینَ وَلَو کَانُوا أُولِى قُربَى مِن بَعدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُم أَنَّهُم أَصحَابُ الجَحِیمِ}؛ «پیامبر و مؤمنان را شایسته نبود که برای مشرکان آمرزش بخواهند، آن هم پس از این که بر ایشان روشن شد که این گروه اهل دوزخ‌‌اند.» در این حدیث، بر خلاف مشهور[۵۲]قبر آمنه در مکه دانسته شده و آمده است: هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و اله) به مکه رسید، بر قبر مادرش ایستاد، بدان امید که خدا به او اذن دهد تا برای وی آمرزش طلبد؛ ولی خداوند اجازه نداد. مورخانی چون ابن اسعد[۵۳]به نادرستی این گزارش تصریح کرده و برخی همانند ابن‌کثیر آن را حدیثی غریب[۵۴]دانسته و دانشمندانی از اهل سنت در سند و متن این‌گونه روایات مناقشه کرده و آن‌ها را ضعیف شمرده‌اند.[۵۵]باتوجه به این قراین، برخی بر این باورند که گزارش‌های بیانگر ایمان نداشتن آمنه از برساخته‌های امویان است که خود از خاندان و نیاکانی پاک و خوشنام محروم بوده‌اند.[۵۶]
درباره دین آمنه شیعه همواره بر این باور بوده است که وی اعتقادی توحیدی داشته و از مؤمنان به کیش ابراهیمی بوده و در روز قیامت، در زمره مؤمنان محشور می‌شود. علمای شیعه از آیاتی متعدد برای اثبات این سخن بهره برده‌اند؛ از جمله آیه ۲۱۹ شعرا/۲۶: {وَتَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدِینَ}؛ «و به انتقال تو در اهل سجود [آگاه است]» و نیز روایاتی پرشمار از پیامبر(صلی الله علیه و اله) و اهل‌بیت: که خداوند حمل پیامبر(صلی الله علیه و اله) را در بهترین رحم قرار داده[۵۷]و آن را از آتش جهنم دور داشته است.[۵۸]برخی از دانشمندان اهل سنت نیز این دیدگاه را تأیید می‌کنند؛ مانند عبدالرحمن سیوطی (م.۹۱۱ق.) که کتابی در اثبات ایمان آمنه به نام الفوائد الکامنه فی ایمان السیده آمنه و التعظیم و المنه فی انّ ابوی النبی فی الجنه نگاشته و دیدگاه بسیاری از شخصیت‌های بزرگ همانند فخر رازی[۵۹]را با خود همسان شمرده است.[۶۰]
منابع
آثار اسلامی مکه و مدینه:رسول جعفریان، قم، مشعر، ۱۳۸۶ش؛الاحتجاج:ابومنصور الطبرسی (م.۵۲۰ق.)، به کوشش سید محمد باقر، دار النعمان، ۱۳۸۶ق؛اسد الغابه:ابن اثیر علی بن محمد الجزری (م.۶۳۰ق.)، بیروت، دار الکتاب العربی؛اعلام الوری:الطبرسی (م.۵۴۸ق.)، قم، آل‌البیت علیهم السلام، ۱۴۱۷ق؛الامالی:الصدوق (م.۳۸۱ق.)، قم، البعثه، ۱۴۱۷ق؛امتاع الاسماع:المقریزی (م.۸۴۵ق.)، به کوشش محمد عبدالحمید، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۲۰ق؛انساب الاشراف:البلاذری (م.۲۷۹ق.)، به کوشش زکار، بیروت، دار الفکر، ۱۴۱۷ق؛الانوار فی مولد النبی محمدصلی الله علیه و آله:عبدالله بکری (م.۵۲۶ق.)، به کوشش فضال، رضی، قم، ۱۴۱۱ق؛بحار الانوار:المجلسی (م.۱۱۱۰ق.)، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ق؛البدایه والنهایه:ابن کثیر (م.۷۷۴ق.)، به کوشش علی شیری، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۸ق؛تاریخ طبری (تاریخ الامم و الملوک):الطبری (م.۳۱۰ق.)، به کوشش گروهی از علما، بیروت، اعلمی، ۱۴۰۳ق؛تاریخ الیعقوبی:احمد بن یعقوب (م.۲۹۲ق.)، بیروت، دار صادر، ۱۴۱۵ق؛تاریخ مدینه دمشق:ابن عساکر (م.۵۷۱ق.)، به کوشش علی شیری، بیروت، دار الفکر، ۱۴۱۵ق؛التفسیر الکبیر:الفخر الرازی (م.۶۰۶ق.)، قم، دفتر تبلیغات، ۱۴۱۳ق؛جامع البیان:الطبری (م.۳۱۰ق.)، به کوشش صدقی جمیل، بیروت، دار الفکر، ۱۴۱۵ق؛الخصائص الفاطمیه:محمد باقر الکجوری (م.۱۳۱۳ق.)، به کوشش سید علی جمال، الشریف الرضی، ۱۳۸۰ش؛دائره المعارف بزرگ اسلامی:زیر نظر بجنوردی، مرکز دائره المعارف بزرگ، تهران، ۱۳۷۲ش؛دائره المعارف قرآن کریم:مرکز فرهنگ و معارف قرآن، قم، بوستان کتاب، ۱۳۸۶ش؛الدر النظیم:ابن حاتم العالمی (م.۶۴۶ق.)، قم، النشر الاسلامی؛دلائل النبوه:البیهقی (م.۴۵۸ق.)، به کوشش عبدالمعطی، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۰۵ق؛روضه الواعظین:الفتال النیشابوری (م.۵۰۸ق.)، به کوشش سید محمد مهدی، قم، الرضی؛سبل الهدی:محمد بن یوسف الصالحی (م.۹۴۲ق.)، به کوشش عادل احمد و علی محمد، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۴ق؛السیره الحلبیه:الحلبی (م.۱۰۴۴ق.)، بیروت، دار المعرفه، ۱۴۰۰ق؛سیره المصطفی نظره جدیده:هاشم معروف الحسنی (م.۱۴۰۴ق.)، بیروت، دار التعارف، ۱۴۱۶ق؛السیره النبویه:ابن هشام (م.۸-۲۱۳ق.)، به کوشش محمد محیی الدین، مصر، مکتبه محمد علی صبیح و اولاده، ۱۳۸۳ق؛شرف النبیصلی الله علیه و آله:ابوسعید واعظ خرگوشی (م.۴۰۶ق.)، به کوشش روشن، تهران، بابک، ۱۳۶۱ش؛الصحیح من سیره النبیصلی الله علیه و آله:جعفر مرتضی العاملی، بیروت، دار السیره، ۱۴۱۴ق؛الطبقات الکبری:ابن سعد (م.۲۳۰ق.)، به کوشش محمد عبدالقادر، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۸ق؛الفوائد الکامنه:السیوطی (م.۹۱۱ق.)، ریاض، مکتبه الساعی، ۱۴۰۸ق؛الکافی:الکلینی (م.۳۲۹ق.)، به کوشش غفاری، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۷۵ش؛الکامل فی التاریخ:ابن اثیر علی بن محمد الجزری (م.۶۳۰ق.)، بیروت، دار صادر، ۱۳۸۵ق؛معالم الزلفی فی معارف النشأه الاولی و الاخری:سید هاشم بحرانی (م.۱۱۰۷ق.)، تهران؛المغازی:الواقدی (م.۲۰۷ق.)، به کوشش مارسدن جونس، بیروت، اعلمی، ۱۴۰۹ق؛مکه در بستر تاریخ:نعمت الله صفری، قم، مرکز جهانی علوم اسلامی، ۱۳۸۶ش؛مناقب آل‌ ابی‌طالب:ابن شهر آشوب (م.۵۸۸ق.)، به کوشش گروهی از اساتید، نجف، المکتبه الحیدریه، ۱۳۷۶ق؛میقات حج (فصلنامه):تهران، حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت؛نقد و بررسی گزارش‌های زندگانی پیش از بعثت پیامبرصلی الله علیه و آله:رمضان محمدی، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، ۱۳۸۷ش.
 صدیقه شاکری حسین‌آباد
 [۱]. الطبقات، ج۱، ص۴۹؛ انساب الاشراف، ج۱، ص۹۹٫
[۲]. السیره النبویه، ج۱، ص۷۲؛ الطبقات، ج۱، ص۴۹٫
[۳]. السیره النبویه، ج۱، ص۷۲؛ الطبقات، ج۱، ص۴۹٫
[۴]. امتاع الاسماع، ج۴، ص۴۰-۴۱؛ بحار الانوار، ج۱۵، ص۱۱۵٫
[۵]. نک: تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹-۱۰٫
[۶]. اعلام الوری، ج۱، ص۲۸۵٫
[۷]. الطبقات، ج۱، ص۷۶؛ نک: دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج۲، ص۲۱۷٫
[۸]. سیره المصطفی، ص۴۰٫
[۹]. تاریخ طبری، ج۲، ص۲۴۳٫
[۱۰]. البدایه والنهایه، ج۱، ص۳۰۷٫
[۱۱]. بحار الانوار، ج۱۵، ص۹۴-۹۹٫
[۱۲]. اسد الغابه، ج۱، ص۱۳؛ بحار الانوار، ج۱۵، ص۹۹-۱۰۳٫
[۱۳]. الطبقات، ج۱، ص۷۶٫
[۱۴]. الانوار، ص۷۸٫
[۱۵]. تاریخ طبری، ج۲، ص۵٫
[۱۶]. الامالی، ص۳۳۶٫
[۱۷]. الطبقات، ج۱، ص۷۶-۷۷؛ تاریخ دمشق، ج۳، ص۴۰۵؛ مناقب آل ابی طالب، ج۱، ص۲۶٫
[۱۸]. الانوار، ص۷۶؛ امتاع الاسماع، ج۴، ص۳۹٫
[۱۹]. تاریخ طبری، ج۲، ص۶؛ بحار الانوار، ج۱۵، ص۱۱۴٫
[۲۰]. دلائل النبوه، ج۱، ص۱۰۵٫
[۲۱]. الامالی، ص۳۳۶٫
[۲۲]. الانوار، ص۶۲٫
[۲۳]. نقد و بررسی گزارش‌های زندگانی پیش از بعثت پیامبر۹، ص۸۲-۸۸٫
[۲۴]. السیره النبویه، ج۱، ص۱۰۳؛ الکامل، ج۱، ص۴۵۹٫
[۲۵]. شرف النبی، ص۲۸٫
[۲۶]. شرف النبی، ص۲۸٫
[۲۷]. شرف النبی، ص۲۸٫
[۲۸]. نک: معالم الزلفی، ص۳۷۱-۳۸۰٫
[۲۹]. نقد و بررسی گزارش‌های زندگانی پیش از بعثت پیامبر۹، ص۹۲-۹۶٫
[۳۰]. نک: مکه در بستر تاریخ، ص۶۳٫
[۳۱]. میقات، ش۲۱، ص۱۱۰، «محل ولادت رسول خدا۹».
[۳۲]. الکافی، ج۱، ص۴۳۹٫
[۳۳]. تاریخ طبری، ج۱، ص۵۷۹٫
[۳۴]. امتاع الاسماع، ج۱، ص۹٫
[۳۵]. الطبقات، ج۱، ص۸۰؛ اسد الغابه، ج۱، ص۱۳٫
[۳۶]. امتاع الاسماع، ج۱، ص۹٫
[۳۷]. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۹٫
[۳۸]. الطبقات، ج۱، ص۸۹-۹۰؛ بحار الانوار، ج۱۵، ص۳۷۴٫
[۳۹]. الطبقات، ج۱، ص۹۰٫
[۴۰]. السیره النبویه، ج۱، ص۱۰۹؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۰٫
[۴۱]. السیره النبویه، ج۱، ص۱۰۹؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۰٫
[۴۲]. الطبقات، ج۱، ص۹۳-۹۴؛ سبل الهدی، ج۲، ص۱۲۰٫
[۴۳]. آثار اسلامی مکه و مدینه، ص۳۹۲٫
[۴۴]. السیره النبویه، ج۱، ص۱۰۹؛ تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۱۰؛ اعلام الوری، ج۱، ص۵۲٫
[۴۵]. السیره النبویه، ج۱، ص۱۰۹؛ الطبقات، ج۱، ص۹۳-۹۴٫
[۴۶]. الخصائص، ص۴۵۱٫
[۴۷]. تاریخ طبری، ج۱، ص۵۷۹؛ الکامل، ج۱، ص۴۶۷٫
[۴۸]. آثار اسلامی مکه و مدینه، ص۳۹۲٫
[۴۹]. المغازی، ج۱، ص۲۰۶٫
[۵۰]. اعلام الوری، ج۱، ص۵۲-۵۳؛ البدایه والنهایه، ج۲، ص۳۴۱؛ السیره الحلبیه، ج۱، ص۱۷۳٫
[۵۱]. بحار الانوار، ج۱۵، ص۱۱۷؛ ج۳۵، ص۱۰۹٫
[۵۲]. جامع البیان، ج۱۱، ص۵۸٫
[۵۳]. الطبقات، ج۱، ص۹۴٫
[۵۴]. البدایه والنهایه، ج۴، ص۳۴۱٫
[۵۵]. نک: دائره المعارف قرآن کریم، ج۱، ص۳۲۲-۳۲۳٫
[۵۶]. دائره المعارف قرآن کریم، ج۱، ص۳۲۲-۳۲۳٫
[۵۷]. الامالی، ص۷۲۳؛ الاحتجاج، ج۱، ص۲۱۲٫
[۵۸]. الکافی، ج۱، ص۴۴۶؛ الامالی، ص۷۰۳٫
[۵۹]. التفسیر الکبیر، ج۲۴، ص۱۷۴٫
[۶۰]. الفوائد، ص۱۶، ۹۰٫
 منبع :دانشنامه حج