عباسی

نوشته‌ها

علیرضا عباسی

اشاره:

علی‌رضا عباسی تبریزی ملقب به شاهنواز (درگذشت ۱۰۳۸ ق) خطاط، خوشنویس و شاعر ایرانی دوره صفویه است. قرآن بزرگ کتابخانه آستان قدس رضوی و کتیبه‌های سردر بنای خواجه ربیع در مشهد، کتیبه نوشته های حرم امام رضا(علیه‌السلام) از جمله آثار او است. وی از نزدیکان شاه عباس صفوی بود و لقب شاهنواز توسط شاه عباس به وی اعطا شده است.

 

زندگینامه

علی رضا عباسی در تبریز به دنیا آمد از سال تولد و خانواده وی اطلاعاتی در دست نیست. وی نخست در تبریز شاگرد ملامحمد حسین تبریزی و علاءالدین محمد بن محمد تبریزی معروف به علاء بیک بود که خط ثلث و نسخ می‌نوشت. علیرضا عباسی در اثر ناآرامی های تبریز به قزوین رفت و در مسجد جامع آن شهر ساکن شده و به کار کتابت مشغول شد و قسمتی از کتیبه‌های آن مسجد را با چند آیه قرآن کریم نوشت. امضاء یا رقم او در این زمان «علیرضا الکتاب» بوده و بدین رقم از سال ۹۸۱ تا ۹۹۰ کتابت از او دیده شده است. این هنرمند اولین بار هنگامی که مسجد جامع قزوین را با چندین کتیبه تزیین کرد، به شهرت رسید. وی در شروع سلطنت شاه عباس در خدمت سردار فرهاد خان از سرداان مهم آن روزگار بود. [۱]

علی رضا شعر هم می‌گفت و علاوه بر خوشنویسی در نقاشی نیز مهارت داشت. از این رو گاهی وی را با رضا عباسی نقاش پرآوازه هم عصرش اشتباه گرفته‌اند. از آنجایی که علیرضا عباسی، رئیس کتابخانه سلطنتی بوده از این لحاظ موظف بوده است که کلیه کتابهای خطی، مینیاتورها، تذهیب‌ها و قطعات و مرقعات خطی را که به شاه عباس تقدیم می‌شده، نام خود را در روی آنها یادداشت و در دفاتر سلطنتی نیز به ثبت برساند و به علت شباهت اسمی بعضی از مستشرقین اروپایی مانند میتوخ آلمانی و بعضی از مورخین و نویسندگان ایرانی به اشتباه علی رضا عباسی را مینیاتور ساز و تذهیب کار معرفی نموده‌اند در صورتی که این موضوع به احتمال زیاد نباید درست باشد.[۲]

همکاری با شاه عباس صفوی

علی‌رضا عباسی در سال ۱۰۰۱ ه‍.ق به خدمت شاه عباس درآمد و در زمره ندیمان مخصوص وی قرار گرفت شاه جمعی از خوشنویسان مانند محمد رضا امامی و محمد صالح اصفهانی و عبدالباقی تبریزی را به او سپرد تا از او خط ثلث را بیاموزند. علیرضا عباسی تا پایان عمر در زمره نزدیکان شاه بود. شاه عباس به او لقب شاهنواز داد.

علی‌رضا عباسی باید اواخر سلطنت شاه صفی را هم دریافته باشد. اما چون سال وفات وی به درستی معلوم نیست باید به تقریب او را عمری طولانی برخوردار دانسته و به گوئیم تا اواخر سلطنت شاه صفی (۱۰۳۷- ۱۰۵۲ه‍.ق) در قید حیات بوده است. از علی‌رضا دو پسر داشت یکی بدیع‌الزمان که در خط نستعلیق استاد و دارای فضائل و کمالات علمی بوده و محمد رضا که خط نسخ را خوش می‌نوشته است.

شاگردان

۱.عبدالباقی تبریزی

۲.محمد رضا امامی

۳.محمد صالح امامی یا اصفهانی

آثار

۱.قرآن بزرگ کتابخانه آستان قدس رضوی گرانبهاترین اثری که از او باقیست

۲.در مشهد گنبد زرین حرم علی بن موسی‌الرضا در پوشش خارجی آن که طلاکاری است، دارای کتیبه‌ای زیبا و بزرگ به خط علی‌رضا عباسی است، متن این کتیبه که در چهار ترنج و به عربی نوشته شده، حاکی از زیارت شاه عباس از حرم و تزیین آن به دستور وی به سال ۱۰۱۰-۱۰۱۶ ه‍.ق. (۹۷۸-۹۸۴ ه.ش)است. در داخل گنبد، در منتهی‌الیه چهار دیوار حرم که زیر تاق گنبد واقع شده است، سوره جمعه به خط ثلث علیرضا عباسی نوشته شده است. صندوق چوبی و قدیمی قبر مطهر دارای کتیبه‌ای به خط علیرضای عباسی است که در روی آن حک شده است: کلب آستان شاه ولایت عباس الحسینی الموسوی الصفوی تقدیم نمود سنه ۱۰۲۲ همچنین کتیبه‌های طلای درِ سابق حرم علی بن موسی‌الرضا به‌خط اوست که امروزه در موزه آستان قدس رضوی نگهداری می‌شود. کتیبه‌های ضریح مربوط به دوره صفوی نیز به خط علی‌رضا عباسی بوده است. کتیبه طلای این ضریح که شامل تمام آیه الکرسی در شش لوحه هر یک باندازه ۱۹.۵ ×۲۵۴ سانتیمتر می‌باشد و اشعار فارسی خط نستعلیق روی هشت صفحه هر کدام به‌طول ۸۸ سانتیمتر و عرض ۳۰ سانتیمتر طلا . کتیبه خط ثلث علیرضا شامل صلوات کبیر که پائین بعضی حاشیه‌های آن‌ها ریخته شده است.

۳.کتیبه‌های سردر بنای خواجه ربیع در مشهد هم به خط اوست. این دو کتیبه با تاریخ‌های ۱۰۲۶ و ۱۰۳۱ ه‍.ق در داخل گنبد و ساقه خارجی آن سال‌های احداث و تزیین بنا را می‌نمایاند.

۴.کتیبه های سردر و کتیبه بزرگ کمربندی داخل گنبد مسجد شیخ لطف‌الله به خط ثلث مورخ به سال ۱۰۱۲ هجری اثر اوست

۵.کتیبه سردر مسجد امام (شاه)) اصفهان به خط ثلث مورخ به سال ۱۰۲۵ هجری است

۶.کتیبه چهارسوی اصفهان

۷.یک امضاء از علیرضا عباسی نیز در کتیبه مسجد مقصود بیک اصفهان به تاریخ ۱۰۱۱ ه.ق موجود است.

۸.در قزوین کتیبه سردر عالی‌قاپو به خط علی‌رضا عباسی تبریزی است.[۳]

آثار خطاطی

اغلب کتابهای خطی و قطعات و مرقعات وی را به خارج برده و در موزه‌های خارجی و کتابخانه‌های شخصی نگهداری می کنند.

۱.رساله عینیه شیخ احمد غزالی به قلم علیرضای عباسی در مصر در کتابخانه محمد علی پاشا موجود است.

۲.رساله «مرصاد العباد شیخ نجم الدین رازی» که با آب طلا در روی کاغذ خانبالغ نوشته است در اسکندریه نزد یکی از اروپاییان موجود است.

۳.کتاب اسرارالنقطه امیر سید علی ابن شهاب الدین محمد همدانی را به خط نستعلیق به سبک میر علی هروی خوشنویس معروف با قلم خفی (ریز) نوشته که در اسلامبول نزد یکی از مشایخ سلسله جلالی می‌باشد.[۴]

پی نوشت:

۱.کریم زاده تبریزی، محمدعلی، زندگینامه علیرضا عباسی، مجله هنر و مردم ، ۱۳۵۶، شماره ۱۸۰.

۲.کریم زاده تبریزی، محمدعلی، زندگینامه علیرضا عباسی، مجله هنر و مردم ، ۱۳۵۶، شماره ۱۸۰.

۳.دایره المعارف تشیع، ج ۱۱، هزار و سیصد و نود، ص ۴۴۲.

۴.دایره المعارف تشیع، ج ۱۱، هزار و سیصد و نود، ص ۴۴۲.

منابع

۱.کریم زاده تبریزی، محمدعلی، زندگینامه علیرضا عباسی، مجله هنر و مردم ، ۱۳۵۶، شماره ۱۸۰.

۲.دایره المعارف تشیع، ج یازدهم، ۱۳۹۰، انتشارات حکمت.

سیره سیاسی امام رضا علیه السلام در برخورد با حکومت جور.

اشاره:

هنگام بحث از رفتار سیاسی ـ اجتماعی ائمـه بـاید تـوجـه داشـت کـه زنـدگی معصـومان همواره با جهت گیری های سیاسی همراه بـوده و نـوع نـگاه آنها به سیاست، نگاهی الهی اسـت که با خدعه، فریب و تزویر (و هر آنچه امـروزه در هـنگام صـحبت از سیاست به ذهـن متبـادر می شود) پیوندی ندارد.[۱] درواقع سیاست و حکومت در دیدگاه اهل بـیت هـمان ادامـۀ جریـان هدایت بشریت به سوی خیر، فضیلت و سعادت محسوب می شود و بـدیهی اسـت پیـروی از طـریق اهل بیت که «ساسه العباد» (زیارت جامعـه کبیـره ) و «شـجره النبـوه و محـط الرسـاله و مختلف الملائکه ومعادن العـلم و ینـابیع الحکم» (نهج البلاغه/خطبۀ ١٠٩) خوانده شده، تنهـا راه نجات و رستگاری بشریت است.

پس از واقـعۀ عـاشورا، یکـی از حساس ترین مقاطع تاریخ شیعه، زندگانی حضرت رضـا است. شرایط زمانۀ حضرت با ائمه پیش از خـودشان در عـین اشتراک در بسیاری از زمینه هـا، تفاوت های اساسـی دارد. مـثلا رویـارویی دسـتگاه حـاکم (خلیفـه ) بــا امــام در زمــان پـدر بزرگوارشان آشکار است و طرف حق و باطل بر پیروان ایشان پوشیده نیسـت؛ امـا در زمـان امام رضا(ع) از حیث اوضاع کلی جهان اسـلام و وضـعیت شـیعیان، خلفای حاکم و روش هـای امام نوعی پیچیدگی هـای خـاص به چشم می خورد و حوادث این روزگار از برخی جهـت هـا با نرمش قـهرمانانۀ امـام حسن (ع)، موقعیت امام سجاد(ع) و انـقلاب فـکـری، علمـی و فـرهنگـی امـام بـاقر(ع) و امام صادق (ع) مقایسه پذیر و نشان دهنده اهـمیت خـاص و چندبعـدی ایـن مقطـع است.

امام رضا(ع) با سه خلیفۀ عباسی (هارون الرشید، امـین و مـأمون) هم عصر بوده اند و بـه طــور کلی اوضاع سیاسی و خـلافت عـباسی در دوران زندگانی امام رضـا (ع) ـ مـخصوصـا در زمــان مأمون ـ با آشفتگی های فراوانی همراه بوده است. از ویژگی های این مقطع، پیچیدگی شـرایط سـیاسی ـ اجتماعی و شخصیت خاص مـأمون اسـت[۲]کـه بـه گفتۀ شهید مـطهری: «مـأمون، عالم ترین خلفا و بـلکـه شــاید یکـی از عـالم تـرین سلاطین جهان است» (١٣٨۶: ١٧٧). از طرف دیگر، قبول ولایتعهدی از طـرف امـام رضـا(ع) در شـرایطی کـه ائمۀ پیش از ایشان همواره از حکومت هـای وقــت فـاصـله گرفتـه انــد، ســبب طـرح پرسش های اساسی در نـزد شیعیان شده و اهمیت واکاوی این مسـئله را بـیش از پـیش آشکار می کند.

پرسش و محور اصلی این نوشتار، تـوصـیف و اســتخراج نحـوه تعامـل امـام رضـا(ع) بـا حـکومت جـور اسـت و بـه طـور خاص بحث ولایتـعهدی تـحلیل می شود. چارچوب نظـری نیـز بر مبنای «پارادایم امامت» است. [۳] بر اساس این پـارادایم و توجـه بـه سـه اصــل اسـاسـی آن (نـص، نصب و عصمت) هر زعامت سیاسی ـ مذهبی غـیرمعصوم در زمــان مـعصـوم، غـصـب محسوب می شود. از طرف دیگر، بر اساس «اصـل عصـمت»، امـام از احتمـال هـر خطـا و لغزشی به دور است. با توجه بـه این اصــول ثابـت و آنچـه در سـیره امــام رضــا(ع) مشـاهده می شود، سیره [۴] امام به منظور الگوبرداری صحیح، واکاوی می شود.

امام رضا(ع ) درزمان مأمون

١.پیش از ولایتعهدی

شایان ذکر است که حرکت فکری و همۀ فعالیـت هـای سیاسـی ـ فرهنگـی ائمـه اطـهـار حـرکتی مستمر و طولانی است که از سال یازدهم هجرت شروع می شود و به سال ٢۶٠ (کـه سال شروع غیبت صغری است) خاتمه پیـدا مـی کنـد. ایـن بزرگـواران یـک واحـد و یـک شخصیت اند و نمی توان شک کرد هـدف و جـهت آنها یکـی اسـت. در تحلیـل زنـدگی ائمـه نباید در این دام بیفتیم که تفاوت های ظاهری در سیره ائمه به معنی اختلاف یا تعارض مـیـان آنهاست، بلکه باید توجه کنیم ائمه معصـوم در حرکتـی بلندمـدت، تاکتیـک هــا و ابـزارهـای خـاصی را برگزیده اند. گاهی ممکن است حرکت را سریع تر دنبال کنند و گـاهی کنـد و گـاه دست به عقب نـشینی حـکیمانه بزنند؛ اما همان عقب نشینی ظاهری، از نظر کسانی که حرکـت را حکیمانه و هدفمند مـی دانـند، حـرکتی رو به جلو محسوب می شـود. از همـین رو، زنـدگی امیرالمؤمنین (ع) با زندگی امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و ســایر ائمـه حرکتـی مسـتمر اسـت (خامنه ای، ١٣۶۶، ج ١: ٢۴). نکته ای که در سیره ائمه اطهار باید در نظر گـرفتـه شـود، تـداوم جهت گـیری سـیاسی این بزرگواران است؛ چه وقتی حکومت در دست ایشان بـوده و چـه در هنگامی که از قدرت سیاسی دور بوده اند.

در دوران امامت امام رضا(ع) به واسطۀ تلاش و مجاهدت علمی، اخلاقی و فرهنگی ائمـه، تا حدودی از انحراف هـای فکری و اخلاقی بی شمار (که یکی از شاخص ترین عناصـر معـرف عصر امویان است)[۵] کاسته شده، اما مسائل دیگری پیش روی جهان اسلام قرار گرفته اســت.

درگـیری های امویان، عباسیان و علویان شرایطی را برای ائمـه فـراهم کـرد تـا در ایـن میـان ارزش ها نشر یابد، انحراف ها زدوده شود و به واسطۀ سـازمان وکالـت[۶] و تربیـت شـاگردانی گران مایه، گستره شیعیان افزایش یابـد و نـیز شبکۀ ارتباطی آنها با ائمه وضعیت بهتری پیدا کند.

البته پس از استقرار عباسیان شرایط تا حدی بر ائمه و شـیعیان سـخت شـد کـه برخـی، سختی های این دوران را از ظلم و جنایت های بنی امیه بـیشتر مـی دانـند؛ اما به هرحال گسـترش قـلمرو سـرزمین هـای اسلامی (خصوصا در زمان هـارون و مـأمون ) و آغـاز نهضـت ترجمـه، ورود افکار و عقاید انحرافی، التقاطی و شکل گیری فرقه های مذهبی ـ سیاسـی از ویژگـی هـای شـاخص این عـصر اسـت.

دوران امام رضا(ع ) از نظر علمی، اجتماعی و سیاسی بسیار حـساس بـود. در ایـن عصـر بیـان مسائل کلامی، عقلی و فلسفی رونق داشت و جریان هایی مانند معتزله و اشاعره بحـث هـای کلامی خود را داشتند و از سـوی دیگـر، بــا ورود آرای فلاسـفۀ یونـانی و طـرح شـبهه هـای جدید، دفاع از اسلام اهمیت ویژه ای یافــت. در واقـع اگـر بخـواهیم مجاهـدت علمـی امـام رضا(ع ) را در نشر معارف و اصلاحات فکری و اعتقادی دسته بندی کنـیم، بـا انـدکی تـسـاهل مـی تـوانیم بگوییم مباحث علمی ـ عقیدتی امام پیش از دوران ولایتعهدی بر محور رد شـبهه هـا، رفـع اخـتلاف های درون دینی و اشاعۀ معارف مکتب اهل بیت و تشیع سامان یافته بود.

در دوره ولایتعهدی نیز بنا بر مـقتضیات خـاص جـایگاه ولایتعهدی و شـرایط اجتمـاعی ـ سیاسی آن دوران، شاخصۀ دفاع از اسلام در مقابل مکاتب و مذاهب انـحرافی و التـقاطی (کــه از سرزمین های غیراسلامی یا آثار فلاسفه و اندیشمندان غیرمسلمان نشئت گرفته بود) بسـیار پررنگ تر بـوده اسـت. گـسترش قلمرو سرزمین های اسلامی، ورود افکار بیگانگان، ترجمۀ آثار و افکار فلاسفه و دانشمندان یونانی و نیز تقید نـداشتن خـلفای عباسی به شـریعت و احکـام، سبب شکل گیری انحراف های عقیدتی زیادی در جامعۀ مـسلمانان شـده بـود.

در این شرایط امام رضا(ع) در دو بخش بـه اصـلاحات فکـری و دینـی پرداختنـد: ١. رد عقاید باطل و منحرف؛ ٢.بیان افـکار و عـقاید صـحیح و اصولی.

امام رضا(ع) با رد عقایدی کـه خدا را جسم تصور می کرد (صـدوق، ١٣٧٨، ج ١: ١١٧) یا رد عـقاید جبریه و مفوضـه و بیـان صحیح مسئلۀ جبر و اختیار (همان: ١٢۴)، لعـن تحریـف کننـدگان کـلام پیـامبر(ص ) (همـان: ١٢۶)، لعن غـلاه و کـافر دانستن آنها (همان: ٢٠٣) در مقابل انحراف هـای فکـری و عقیـدتی به وجود آمده ایسـتادند. در این مـیان مسئلۀ ولایتعهدی امام در چارچوب بیان مواضع و عـقایـد اصـولی قـرار دارد و دربردارنده اصول سیاسی و کاربردی در برخورد با حـکومت جــور اسـت که در ادامه به آن پرداخته می شود.

٢.زمینه ای طرح ولایتعهدی امام رضـا

از آنـجا که نمی توان از ولایتعهدی امـام رضـا(ع) بدون در نـظـر گــرفتن زمـینـه هـا و شـرایط سیاسی ـ اجتماعی آن سخن بـه مـیان آورد، به اجمال زمینه های طرح ولایتعهدی امام بررسـی می شود. مأمون در آغـاز خـلافت خود در وضعیت بسیار دشواری قرار داشـت و به نظر مـی رســد صـعوبت چنین وضعیتی حتی از آغاز دعـوت عـباسیان علیه امویان سخت تر بوده، زیرا پـس از آن همه ظلم و جنایت (به طور خاص )[۷] علیه عـلویان و خـاندان پیامبر(ص)، دیگـر بـه کـارگیری شـعار «الرضـا مـن آل محمد (ص)»[۸] از سوی عـباسیان عـبث می نمود و ایرانیان هـم بــه دلیـل سـتم علیه خاندان پیامبر(ص) و نیز بدعهدی عباسیان در ارتباط با ایرانیانی نظیر ابومسـلم و خانـدان برمکیان، از عباسیان روی تـافته بـودند. بـرای نـمونه آمـده: «ایرانـیان پس از وقوع جنـگ خـانگی هولناک بین امین و مأمون، از پشتیبانی عباسیان دست کشیدند…» (مرتضی عاملی، ١٣۶۵: ١٧٣).

علاوه بر این، اختلاف های داخلی را هم باید اضافه کرد کـه بـا نبـرد امـین و مــأمون بـر همگان آشکار شد. اکنون مأمون باید برای استقرار و دوام خلافتش بر همۀ این مسـائل غلبـه می کرد. مأمون با وجود سه مشکل اساسی: ١. حمایت نکـردن علویـان؛ [۹] ٢.حمایـت نکـردن ایرانیان؛ ٣. اختلاف هـای داخـلی عباسیان[۱۰] توانست از همان ابزارهایی اسـتفاده کنـد کـه رهبـر عباسیان در ابتدای کار برای رسیدن به قـدرت اسـتفاده کـرده بـود، یعنـی اسـتفاده از پایگـاه اجتماعی، سیاسی و مذهبی علویان و دیگری (که به تـبع آن اتـفاق افتـاد) اسـتفاده از خراسـان به عنوان پایگاه. با استفاده از این دو نیرو توانست اقتدار خـود را بـر عباسـیان بغـداد تحمیـل کند، اما دشواری های زیادی پیش روی او قرار داشت، زیـرا هـمـان طــور کـه گفتـیم، ظلـم و ستم هـای بـی شمار خلفای عباسی دست آنها را برای ایفای نقش های ظاهری رو کـرده بـود و باید تدابیر دیگری اندیشیده می شد. در نظر مأمون حضور امام در دستگاه حـکومت مـی توانسـت چاره ای برای حـل هـمۀ این مسائل باشد.

مواضع سیاسی امام رضا علیه السلام

درباره برخورد امام رضا (ع) با حکومت و مسائل سیاسی (در زمـان مـأمون ) چنـد فـرض مطرح است:

١.(با توجه به بی رحمی و ستمگری دستگاه حکومت) سکوت و مــدارا بــا خلافـت عباسی؛

٢.تلاش برای به دست گرفتن حکومت و قیام علیه دستگاه خلافت عباسی؛

٣.آنچه از دید برخی کـناره گـیری از سیاست تعبیر می شود.

۴.اتخاذ مواضع هوشمندانۀ سیاسی و ادامۀ مسیر راهبردی امامت بـا تـوجه بـه مقتضـیات خاص زمانی و مکانی. البته پیش از شروع بحث باید خاطرنشان کرد از آنجا که امام، حکومت تـشـکیل ندادنـد، نگاه به سیره سیاسی حضرت درباره امر حکومت [۱۱] با توجه احادیث، روایت هــا و نکتـه هـای تاریخی مـعتمد صـورت گرفته است.

١.سکوت و مدارا با خلافت عباسی

با توجه به آنچه در سیره امام رضا(ع ) و سایر ائمه می بینـیم، هـیچ کـدام از ائمـه، حتـی در سخت ترین شرایط، حق امامت و ولایت خود را کتمان نکرده [۱۲] و در هر فـرصـت و شـرایطی آن را به حکام وقت یادآوری کرده اند و این حرف که ائمـه از سیاسـت و مسـائل حکومـت دوری می گزیده اند، عین بی اطلاعی از روش و راهبرد امامان است، زیرا ائمه هیچگاه از حـق خود چشم پوشی نکردند و همواره به مـسائل دینــی و سیاسـی اجتمـاع اهمیـت مـی دادنـد و نبودن حکومت به دست ایشان دلیلی بر بی توجهی به سیاست یا مدارا با خلفای وقت نبـوده، زیرا شیعه، امامت را بالفعل می داند نه بالاستحقاق، درحالی که بـه درسـتی معلوم اسـت پیشـوایان، امکان تأسیس حکومت نیافتند.

از سوی دیگر، گرچه همۀ شئون امامت ظاهری و باطنی از یکدیگر تفکیک ناپـذیر بـوده، تحقق و فعلیت ولایت ظاهری معصومان در گرو عواملی چون: خواست مـردم، مـهیـا بــودن شرایط اجتماعی و غیره است. امام بنیان حکومت خود را در جایی می نهد کـه مـردم مسـئولانه به وظیفۀ خود در مهیا کردن شرایط حکمرانی او قیام کرده باشند. در غیر ایـن صـورت، هـیچ تکلیف فـعلی بـرای تـشکیل حکومت نمی یابد. به بـیان دیگـر، در اسـتقرای تـام راه هـای فعلیـت یافتن حکومت معصوم از چهار راه بیرون نیست:

۱.امام با تکیه بر روش های زورمدارانه و خشـونت آمـیـز بتواننـد بـر مجـاری حکـم مسلط شوند؛

٢.با توسل به روش های فریبکارانه و تردستانه با همدستی جمع محدودی از یـاوران خود بـر امـور غـلبه کنند؛

٣.به روش غیرعادی با تکیه بر معجزه و بهره گرفتن از سـلطۀ تـکـوینی خــویش در امور تصرف و حکومت خود را برپا کنند؛

۴.در مجاهدتی مستمر، سطح شعور و آگاهی مردم را ارتقا دهند تا آنـهـا بــه دلخــواه خود به وظیفۀ خویش قیام کنند و امکان حکومت وی را فراهم کنند.

به یقـین هـیچ کـدام از روش های اول تا سوم در سیره معصوم به چشم نمی خـورد، زیـرا بـا اصول اخلاق و تقوای الهـی مـغایر اسـت و در سنت و سیره هیچ پیشوای الهی معهـود نیسـت.

تفاوت اساسی رهبران الهی که مقتدای بـشریت در اخــلاق و فضـیلت بـوده انـد بـا دشـمنان لجوجشان که به هیچ مرز اخلاقی پایبند نـبوده انـد در هـمیـن جا عیان می گـردد. امـام علـی در گفتاری، فرق خود و معاویه را در مقام تدبیر امور اینـ گـونه بیان می کند: «واللـه مـا معاویـۀ بأدهی منی لکنه یغدر و یفجر و لولا کراهیۀ الغـدر لکـنت مـن أدهی الناس» (نهـج البلاغـه / خطبـۀ ٢٠٠).

روش سوم هم بدان جهت پذیرفته نیست که ضرورت قائم شـده بـر اینکـه ائمـه هیچگـاه بـه روش های غیرمتعارف برای تحقق اهداف و مقاصـد خـود رو نـیـاورده و از ســلطۀ تـکـوینی برای دگرگون نمودن احوال بهره نجسته اند. نتیجه آنکه تنهـا روش چهـارم معـین مـی شـود یعـنی اینـکه حـکومت حق امام در بستر رشد و آگاهی بـا انتخـاب آزادانـه و مسـئولانۀ مـردم فعلیت مـی یابـد.

از آنجا که ولایت کلیۀ معصومان در مبدأ تشریع تام و تمـام اسـت، در سـیره کریمـۀ آن بزرگواران مواردی دیده می شـود کـه حتی در زمان کف ید به اعمال برخـی از شـئون ولایـت ظاهری پرداخته اند؛ از قـبیل: اقـدام به داوری و رفع خصومت ها، نصب قضات، فـرض نـمـودن خـمس و تحلیل آن در مقاطع زمانی مخصوص، تحلیل انفال بــرای شــیعیان و ماننـد آن، کـه جملگی مظاهری از ولایت (سیاسی) الهی پیشوایان بوده اسـت و مـی تـوان از آنهـا بــه مـثابـه ابزارهایی در تثبیت هویت تشیع و حـمایت از شـیعیان در دوره های سـیاه اخـتناق آمـیز خلفا یـاد کرد که با توجه بـه مـسائل یاد شده به هیچ وجه نمی توان این قول را درباره امام معتبر دانـسـت کـه: «….پایبندی به رهبری روحانی و دوری گزیدن از ورود بـه عرصه هـای سیاسـی» (اللیثــی، ۴۲: ۱۳۸۷) زیرا شـأن و مقام امامت با سازش کـاری دربـاره اصول و سکوت و مـدارا در مقابـل حکـام وقت، سازگار نیست و آنچه در سیره ائمه دیده ایم به خـوبی شـاهدی بـر ایـن مدعاسـت و آن بزرگواران حتی در بـدترین شـرایط فـشار و اختناق، به مـدارا و کـناره گیـری از امـور سیاسـی ـ اجـتماعی امـر نکرده اند.

٢.تلاش برای بدست گرفتن حکومت وقیام علیه دستگاه خلافت عباسی

از جمله مـسائلی کـه بعد از نهضت امام حسین (ع) (با تــأثیر گــرفتن از واقعـۀ عـاشـورا) در جـریان هـای سیاسی شیعیان و علویان بـه چشم می خورد، قیام با شمشیر علیه حکومت ظالم و تلاش برای برپایی حکومت بوده اسـت. دربـاره جهت گیری ائمه (به خصـوص از زمــان امــام بـاقر(ع) بـه بـعد ) و درباره این قیام هـا اخـبار و اقوال متعددی وجود دارد که حتی گـاه میـان آنهـا تناقض وجود دارد و البته دلایل آن را می توان چنین برشمرد: ضـعف بـرخی از روایتـ ها به واسطۀ سند ضعیف یا وجود راویانـ غـیرموثق، تـقیۀ امـام، نـداشتن درک صـحیح از قول معصوم و مسائلی از این دست. حال در پی پاسخ به این پرسش هستیم که امام رضا (ع) چرا در برابـر حـاکم جـور قیام نکردند؟

نفی ظلم و ظالم از اصول مسلم و قطعی تعالیم اهل بیت اسـت و ایشان بـه دلیـل پیـروی از امر الهی به سبب«و لا ترکنوا إلی الذین ظلمو فتمسکم النار»[۱۳] (هود/ ١١٣) بر ظلـم نـه اعتمـاد کردند و نه آنان را یاری نمودند و از آنجایی که در ولایت ظالم احیای باطل و از میـان رفـتن حق به طور کلی وجود دارد، بنابراین شیعیان را نیز از همکاری برحذر مـی داشـتند و حتـی از کمک به ظالم در ساختن مسجد ممانعت می فرمودند (حیـدر، ١۴٠٣: ٣٧۴) هـمـان طــور کـه پیش از این گفته شد، در تفکر سیاسی ائمه بر نفی ظالم و حکومت جور بسـیار تأکیـد شـده است. با همۀ احادیث و روایت هایی که در این زمینه وجــود دارد، در تــاریخ سیاسـی شـیعه شاهدیم که ائمـه پسـ از نهضت عاشورا در هیچ قیامی شرکت نداشته اند و گاه نه تنهـا دسـتور به جهاد نداده اند، بلکه به نوعی با جهاد (قیام مسلحانه و آشـکار) مـخالفـت کــرده انـد. بـرای یافتن چـرایی این مـوضوع باید به چند نکته توجه کرد:

ـ شرکت نکردن مستقیم ائمه در قیام های توابین، مختار، زید، زیدبن علی، نفس زکیـه، ابراهیم (برادر نفس زکیه)، حسین بن علی (شهید فخ) به معنی نـفی و مـخالفت (مطلـق) امام معصوم با این قیام ها علیه حاکم ظالم نبوده است. با جمع بندی کلـی احادیـث، حذف احادیث ضعیف و در نظر گـرفتن اصـل تقیـه در احادیـث صـادره از ائمـه می توان گفت کـه شـخصیت برخی از اینـ قیام کنندگان (به طور کلـی) از طـرف امـام تأیید شده بوده و این بزرگواران با نفس مقابله با حکومت جـائر و طاغوت مخـالف نبوده اند و احادیثی که در مدح برخی از قیام کنندگان آمــده، هــیچ تـناقضـی بـا ایـن مطلب ندارد، زیرا دلالت غالب احادیث بر مدح شخصیت فردی آنان و نفس عمل امر به معروف و نـهی از مـنکر است و از سوی دیگر، نمی توان آن را تأیید بر قیام هـا تفسیر کرد.

ـ امـام مـعصوم بـا درایت، بینش وسیع و نگاه عالمانـه بـه مسـائل سیاسـی ـ اجتمـاعی به خوبی از شرایط سیاسی ـ اجتماعی، زمینه هـا و امکانات مـورد نیـاز بـرای قیـام و حتی تشکیل حکومت آگاهی داشتند و با توجه بـه شرایط سیاسی ـ اجتماعی، شـکست قـیام ها را پیش بینی می کردند و از آنجا که در آن شرایط شکست قیام نمـی توانسـت به حرکت ائمه کمک درخور توجهی کند، ائمه ـ در آن مقطع ـ به پیروانشـان تقیـه و استفاده از ابزارهای دیگر (به جز جهاد مـسلحانه) را سفارش می کردند.

ـ ائمه از زمان امام سجاد (ع) به بعد، خط مشی سیاسی خود را تغییـر دادنـد، یعنـی بـه جای مبارزه و قیام مسلحانه، اقدام به کارهای فرهنگـی کردنـد و نهضـتی علمـی ـ فکری را در پیش گرفتند کـه بـه تعلیم و تربیت شـاگردان و نشـر احکـام و معـارف دینی می پرداختند. از این رو، در هیچ قیام و حرکت ضدحکومتی شرکت نکردنـد و حتی برخی یارانشان را نیز از شرکت در چنین حرکت هایی منـع مـی کردنـد، زیـرا این قیام های پراکـنده کـه از سوی شـیعیان صـورت مـی گرفـت، چنـدان سـنجیده و حساب شده نبود و اتفاقا به حرکت حساب شده ائمه که به شکل دیگـری (نهضـت علمی ـ فرهنگی ) نمود پیدا کرده بود، ضربه های سـختی مـی زد و گاه باعـث تفرقـۀ نیروها و از دست رفتن آنها می شد.[۱۴] احادیثی که درباره سفارش به قیـام نکـردن از[۱۵] ائمه روایت شده مؤید همین مسئله است.

سه قیام در زمان امامت امام رضا (ع) در تـاریخ روایت شـده [۱۶] کـه ایشان با دو قیـام مخالفـت صـریح مـی فـرمایند.[۱۷] تنها در قیام ابن طباطبا پس از اینکه از امام تقاضا کردند بـه آنهـا پیونـدد، امام به ایشان فرمود پس از ٢٠ روز به آنها خواهـد پیوسـت کـه ظــاهرا پـس از ١٨ روز (از زمـانی کـه امام را دعوت کرده بودند) این حرکت شکست خورد و قـیام کـنندگان فراری شـدند (صدوق، ١٣٧٨، ج ٢: ٢٠٨) و این مطلب به خوبی درایت سیاسی و آینده نگری امام را نشـان می دهد که ایشان به خوبی از شرایط مـوجود آگـاهی داشـته اند و با اصل قیام علیه حـاکم ظـالم مخالف نبودند، امـا مؤلفه های دیگری نیز مدنظر ایشان بوده است از جمله: مصلحت، به ثمـر نـشستن و تداوم حرکت بر ضدحکومت جور.

٣.اتخاذمواضع هوشمندانۀ سیاسی و ادامۀ مسیر راهبردی امامت با توجه به مقتضـیات خـاص زمـانی ومکانی

مواضع سیاسی ائمه همواره با ملاحظه هایی همراه بوده و در بررسی و واکاوی رفـتارهـای سـیاسی این بـزرگواران توجه به این ملاحظه ها می تواند به فهم مخاطب کمک کنـد. در سـیره سیاسی امام رضـا(ع) نـوع برخورد امام با مسئلۀ ولایتعهدی اتخاذ همین رویکـرد اسـت کـه در ادامه بـه عـلت اهـمیت آن، تحت عنوانی مجزا پرداخته می شود.

مواضع سیاسی امام رضا(ع) دربرابرمأمون

١.ولایتعهدی

امام رضا(ع) در مـقابله بـا اقـدام های مأمون از هر فرصت و مقطعـی اسـتفاده مـی کردنـد تـا ضمن آشکار کـردن نـیات سوء مأمون، وی را در رسیدن بـه اهـدافش ناکـام بگذارنـد. عمـده گزارش ها و برخورد امام با مأمون پس از پیشـنهاد ولایتـعهـدی صــورت گرفتـه کـه در ایـن قسمت تمرکز بحث ما نیز بر همین مقطع است. شـخصیت و نـیت مأمون و سابقۀ عباسیان بر امام پوشیده نـبود و حـتی بـر فرض خیرخواهی و قصد مأمون در واگـذاری ولایتعهـدی، مـسـائل بـسیاری وجود داشت که بر بعید بودن این امر دلالت می کـرد؛ از جملـه: سـاختار حـکومـت عـباسیان بر دشمنی با علویان سـامان یافـته بـود، شــرایط سـیاسـی نـامسـاعد، در میـان علویـان اختلاف های عقیدتی . سـیاسی بـسیاری به وجود آمـده و انحـراف هـای اجتمـاعی، اخلاقـی و سیاسی (که همگی ریشه در رفـتار خـلفای عباسی داشـت) شـرایطی را پدیـد آورده بـود کـه مـردم از عدالت و مفاهیم اصولی اسـلام فـاصله گرفته بودند و شاید یارای تحمـل و هـمراهـی عـدالت امام معصوم را نداشتند.[۱۸]

بـر اسـاس شواهد تاریخی حدیثی، سیاست امام رضا(ع) به هیچ وجـه تشـکیل یـا در اختیـار گرفتن حکومت نـبود، زیرا نـوع برخورد و واکنش ایشان بـا قیـام هــای صــورت گرفتـه و نـیـز مـشارکت و مـداخله نکردن در این حرکت های اعـتراضی حـاکی از ایـن اسـت کـه اهتمـام و اولویت امام در این مقطع، اصلاح انحراف های فکری ـ عقیدتی و نشر معارف اهـل بـیـت بـوده و ایشان در گام نخست به اصـلاح و ایجـاد زمـینۀ مـناسب بـرای تشکیل حکومت مـعتقد بـودند. البته در ادامه در این باره بحث می شود که اصولا بر اساس سیره ائمـه (هرچنـد حکومـت حـق ایشـان بـوده) به دست گرفتن حکومت در اولویـت نبـوده و هیچگـاه حـکومـت بــه مـثابـه ارزش یا هـدف مـطرح نـشده، بلکه از این دیدگاه، حکومت ابزاری اسـت کـه زمینـه را بـرای نیل به اهداف عالی و متعالی ائمه فراهم می کند. بـر همـین مبنـا تشـکیل حکومـت نیازمنـد زمینه هایی است کـه تا وقتی این شرایط و لوازم مهیا نشود، امام معصوم مبادرت بـه ایـن امـر نخواهد کرد.

امام رضا(ع) از ابتدا با پیشنهاد ولایتعهدی مأمون مخالفـت کردنـد و حتـی بـه او توصـیه نمودند که این خبر در جایی منتشر نـشود. دیگـر باره نزد آن حضرت فرستاده (و در مجلسـی خصوصی که فضل بن سـهل هـم حضـور داشـته ) گفـت: «حـال کـه از پـذیرفتن خلافـت خودداری می کنی، به ناچار بایـد ولیعهـدی مـرا بپـذیری.» و حضـرت بــه ســختی از ایـن کـار خودداری فرمودند (محدث اربلی، ١٣٨١ق، ج ٢: ٢٧۵) و (مفید، ١۴١٣، ج ٢: ٢۶١). بر اساس آنچه در منابع تاریخی و روایی آمده،[۱۹] حضرت دلایـل پـذیرش ولایتعهـدی را بیان نموده اند که در همۀ آنها عنصر «ضرورت و اجـبار » بـسیار پررنگ است.[۲۰] البتـه بـا وجــود این، مـوضع انفعالی اتخـاذ نفرمودنـد و بـه راسـتی بـر پیروانشـان روشـن کردنـد کـه ائمـه «ساسۀالعبـاد» هستند. در همین زمینه آمده پس از اینکه مأمون بـه حضـرت اعـلام کـرد قصـد واگذاری خلافت به ایشان را دارد، حضرت در جـوابی صـریح و قـاطع (کـه بـه طـور کلـی اساس خلافت و شخص مأمون را زیر سؤال بـرد) بـه وی چنین فـرمودند: إْن کانت هذه الخلافه لک و جعلها الله لک فلا یجوز أْن تخلَ لباسا ألبسـک الله و تجعلُ لغیرک و إن کانت الخلافُ لیس لک فلا یجـوز لک أْن تجعل لـی مـا لـیس لـک (مجلسی، بی تا، ج ۴٩: ١٢٩).

٢.امام رضا(ع )پس از ولایتعهدی

سیاست های امـام در مـقابل مـأمون طوری طراحی شد که همۀ برنامه ها و اقدام هـای وی را بی اثر کرد. اگر بخواهیم اقدام ها و مـواضع امـام در مقابل مأمون را به اختصار بگوییم، از همـان ابتدای طرح پیشنهاد و حتی بعد از قبول آن، نـوعی مـبارزه مـنفی و مقابله به چشـم مـی خـورد که جای تأمل دارد:[۲۱]

ـ امام در مدینه به نامۀ (یا نامه های ) مـأمون پاسخ ندادند؛

ـ بر خلاف اینکه مأمون دستور داده بود ایشان خانواده شان را بـا خود ببرند، حضـرت هـیچ کـدام از اعضـای خـانواده را همـراه نبردنـد و بـه گونـه ای خـاص بـا خـانواده [۲۲]خداحافظی کردند که به برنگشتن و نارضایتی حضرت از مسافرت دلالت داشت؛ ـ بیان صریح حق ولایت امام معصوم در مسیر (نیشابور) و حتی در ملاقات با مأمون؛ ـ امام در خـراسان نیز همچنان از قبول ولایتعهدی سر باز می زدند؛

ـ استدلال های منطقی امام در برابر اصرار مأمون و تصریح ایشان به اینکـه حکومـت

[۲۳]حق مأمون و خاندانش نیست و او در ارائۀ این پیشنهاد صداقت ندارد؛

ـ پس از پذیرش ولایتعهدی، امام رضا(ع ) به یـاران نزدیـک و حتـی شـخص مـأمون[۲۴] سرانجام این امر را بیان نمودند؛

ـ طرح شرط دخالت نکردن در عزل و نصب و سـایر امـور حـکـومتی (صـدوق، ١٣٧٢، ج ١: ٣٧).

به نظر می رسـد مـأمون مـجبور به پذیرش شرط امام رضا(ع ) شد، زیرا امام پـیش از ایـن بـه صراحت و قاطعیت موضع منفی شان را اعلام کرده بودند. با مطرح شدن شروط از سـوی امــام رضـا(ع )، مـأمون بلافاصله شروط را پذیرفت و خرسند شد که به اهـداف خـود رسیده است.

٣.نتایج ولایتعهدی

درباره قبول ولایتعهدی و نتایج آن تأمل ها و فرضیه هایی وجود دارد که ابتدا فرضیه هـای مربوط بـه ولایتـعهدی بـررسی شده و سپس به نتایج آن پرداخته می شود.

الف.اگر امام ولایتـعهدی راتحت هیچ شرایطی قبول نمی کردند

احتمال داشت مأمون ایشان را به شهادت برسـاند و بـا زیرکـی و فریـب افکـارعمومی، شـهادت ایشـان را مـنتسب به افراد دیگر و خود را بری الذمه کند و حتی با این ادعا کــه قـصـد واگذاری خلافت به امام را داشته، به ادعای خون خواهی ایشان برخیزد و از جریان خون خواهی علویان عـلیه گـروهی خـاص استفاده کند. در ضمن (به دلایل روشن) شهادت امام رضـا در آن مقطع کمکی به جـریان حـرکت ائمـه اطهار نمی کرد.

ب.اگر امام ولایتعهدی را بدون هیچ شرطی قبول می کردند

مأمون بـه اهـدافش مـی رسید و قبول ولایتعهدی امام هیچ فایده ای برای ایشان و پیروانشـان نداشت، زیرا مأمون عملا از دخالت امـام در امـور حکـومتی ممانعـت مـی کـرد و حتـی (بـر فرض محال) اگر مأمون هم متمایل بـه مـشارکت امـام در سـاختار حکومـت بـود:

١.سـاختار حکومت و بدنۀ خلافت عباسیان بر دشمنی با اهل بیت و عـلویان سـامان یافته بـود و همـین مطلب دخالت امام را (در زمان مأمون و حتی پس از آن) غیرممکن می کرد؛

٢.بـدون ایجــاد زمـینۀ مساعد برای حکومت معصوم، مردم آمادگی و تحمل حکومت و عدالت امـام معصـوم را نـداشتند، زیرا بـه واسـطۀ انحراف های فراوانی کـه از زمـان امویـان و عباسـیان در جامعـه و حکومت های مسلمانان اتفاق افتاده بود، مـیان اسـلام اصـیل و اسـلام موجـود فاصـلۀ فراوانـی وجود داشت.

ج. قبول ولایتعهدی با طرح شروط

طـرح شـرط در ضمن قبول ولایتعهدی (پس از انکار فراوان) بر چند مطلب مهـم دلالـت دارد: از یک سو امام نارضایتی خود را اعلام کردند و از سـوی دیگـر، مشروع نبودن حکومـت مأمون را رسما اعلام فرمودند. همچنین، حضور ظـاهری امـام در دســتگاه خـلافـت عباسـی سبب شد تا موقتا فشار عـلیه عـلویان بـرداشته و فراغتی برای آنها حاصـل شـود و در ضـمن، فـرصت هـایی که در این میان پیش می آمد (مانند جلسه هـای منـاظره و نمـاز عیـد[۲۵])، مجـالی برای امـام بـه منظور نشر معارف اهل بـیت، رفـع شبهه هـای جـهان اسـلام، دفاع از اسلام در برابـر سایر ادیان و نیز امـر بـه معروف و نهی از منکر به وجود آورد و این فرصت کم سـابقه ای بـود که از زمان حـضرت عـلی (ع) به بعد چنین شرایطی (از سوی حـکومت ) فراهم نشده بود.

امـام رضـا(ع) در عین حال که رسما در هـیچ مـسئلۀ حکومتی دخالت نمی کردند، امـا بنـا بـه اصل امر به معروف و نهی از مـنکر، بـسیاری از انحراف ها و اشکال ها را بـدون هــیچ مـلاحظـه ای بیان می کـردند کـه برخی معتقدند (محـدث اربـلـی، ١٣٨١ق، ج ٣: ١٠٩) و (مـفیـد، ١۴١٣، ج ٢: ٢۶٩) یکی از عواملی که مأمون تصمیم به شهادت امام رضا (ع ) گرفت، همین انتقادهـای امـام از وی بـود. در ادامـه، برخی از نتایج و برکات سیاست امام رضـا(ع) بـه اجمال بـررسی مـی شــود: ـ با توجه به ظـاهرسازی های مأمون در ارادت به امیرالمؤمنین علی (ع)٢[۲۶]زمینـۀ مسـاعدی مهیـا شـده بود تا فضایل اهل بیت در جلسه های مناظره یا در قالب های دیگر منتشر شود و عـلاوه بر این، احـادیث فـراوانی دربـاره موضوع های گوناگون از امام رضا (ع) روایت شده کـه اگـر هـمـۀ اینـها را در کـنار شـاگردان امام رضا(ع ) و نقـش آنهـا در گسـترش احادیـث، احکـام و مـذهب تشیع بگذاریم، مجموعه ای غنی از معارف شیعه را تشکیل می دهد.

ـ مأمون با ولایتعهدی امام رضا(ع ) به این موضوع که حکومت حـق اهل بیت بـوده اعتـراف نمود و شرایط به گونه ای رقم خورد که وی به ظلم و جنایت های پیشینیانش در حق خانـدان پیامبر (ص ) و غاصب بودن عباسیان اذعان کرد. مأمون در پاسخ نامه ای که به عـباسیان در بـغـداد نوشت، این مطالب را خاطرنشان کرد: «…به اولاد علی (ع ) سخت گـرفتیم و آنهـا را ترسـاندیم و بیشتر از بنی امیه، به کشت و کشتار اولاد علی (ع) پرداختیم…» (مجلسی، بی تا، ج ۴٩: ٢١٠).

نتیجه گیری

بر اساس احادیث و روایت های معصومان از آنجایی کـه حـکومت طـاغوت باطـل اسـت، هر همکاری با آن نیز باطل و حرام است و احادیث فراوانی درباره این مسئله وجود دارد. بـا وجود این، شاهدیم که گاه یاران ائمه در دستگاه خـلفا مـشغول به فعالیت بـوده و حتـی امــام مـعصوم نیز به ادامۀ فعالیت ایشان سفارش کرده اند.[۲۷] بر همین مبنا اندیشـۀ سیاسـی شـیعه در شرایط خاصی و به مثابه حکمی ثانویه و نه اصل، اجازه تـعامل بـا حکومت ظـالم را مـی دهــد. هـمۀ این تعامل ها و همکاری ها، چه در قالب سکوت و دخالـت نکـردن در امـور سیاسـی و خدمات اجتماعی باشد، چه تحت عناوین ولایت، معاونت و خـدمات عمـومی و اجتمـاعی برای جامعۀ اسلامی، با شرایط خاص و با عنوان ثــانوی و احـیانـا موقـت اسـت. در بررسـی برخورد امـام رضـا (ع) بـا مأمون، نکته های ارزشمندی درباره برخورد با حکومت ظـالم حاصـل می شود که دربردارنده مـعارف اصیل و ارزشمندی است که در ادامه به آن می پردازیم.

نفی مطلق حاکمیت طاغوت

درباره این مـوضوع پیش از این مفصل بحث کـردیم کـه حضرت با نپـذیرفتن اصـرار مـأمون برای قبول ولایتعهدی، به طور ضمنی به نامشروع بودن شخص و حکومت او اشاره می کننـد؛ آنجا که حضرت به وی می فرمایند: «اگر حکومت حق توست، نمی تـوانی به کس دیگر ببخشی و اگر متعلق به تو نیست، شایستگی بخشـش آن را نـداری» (همـان: ١٢٩). نفـی حاکمیـت طاغوت از اصول اساسی شیعه است و درباره آن تردیدی وجود ندارد، اما اینکه چـرا حضـرت با وجود این، ولایتـعهدی را پذیرفـتند و حتی در برخی مـوارد مـأمون را راهنمـایی فرمودنـد، باید بررسی کنیم بر چه اساسی بوده که در ادامه، درباره آن بحث می شود.

نکته ای در حاشیۀ این بحث ضروری به نظر می رسد؛ بر اساس سـیره ائمـه نفـی حاکمیـت طاغوت و مقابله با آن (لزوما ) همیشه بـه معنـای جهـاد و رویـارویی مسـتقیم بـا حکومـت طاغوت نیست. سفارش ائمه درباره تقیه، احادیث درباره مجوز نداشـتن بـرای قیـام پـیش از ظهور امام زمان (عــج)[۲۸] و مـهم تر از همه، سیره ائمـه نیـز بـر ایـن مطلـب دلالـت دارد. ایـن از کوته فکری است که مقابله و مبارزه را فقط در شکل جهاد و مبارزه مسلحانه بدانیم و مراتـب آن را در نظر نگیریم.

در سیره سیاسی امام رضا(ع) در عین اینکه همکاری در برخی موارد مجـاز دانـسـته شــده، بـاید دانست همکاری به معنای مشارکت و کمک نیست ١و در همین حال، حضرت با مشارکت در اقدام هـایی کـه بـرای تقویت و تحکیم دستگاه خلافت عباسـی صـورت مـی گرفتـه، مطلقـا مخالفت فرموده اند. مثلا وقـتی مـأمون پس از کشتن فضل بـن سـهل از امـام کمـک خواسـت، حضرت به وی می فرمایند تـدبیر اینـ امـور به دست خـود مـأمون صـورت گرفتـه و مـی گیـرد (همان: ١٧١). در نمونۀ دیگری، مأمون از امام رضـا(ع) تـقاضا می کند برای یک شـهر، فرمانـداری معتمد معرفی کنند٢ که حضرت شروط قبول ولایتـعهدی را مـجددا بــه او یـادآوری کردنـد و در این امر دخالت نکردند (همان: ١۴۴).

همکاری با طاغوت بارعایت برخی ملاحظه ها

پیش از شروع بـحث، ذکـر دو نکته ضروری است: در قواعد فقهی شیعه و اصولی، قاعـده تقدم اهم بر مـهم در مـقام تـزاحم دو حکم حرام و واجب است که در صـورت رجحـان جانـب وجوب، این ولایت حاکم ظلمه از باب مقدمه واجب واجـب مـی شـود، مانند امر بـه معـروف و نهی از منکر و مانند آن.

دوم اینکه روایت های متواتر دال بـر وجـوب امر بـه معـروف و نهـی از منکـر و وجـوب حفظ دین و اصلاح شئون مؤمنان است که به عنوان واجـب مـقدمی یا واجب کفـایی، ولایـت ظالم و تعامل با حکومت غیرقانونی نیز واجب می شـود. مـسلما این اصول فقهی و شرعی نیـز از قرآن و سـیره مـعصومان بـرداشت شده است. از مطالب حضرت در دلایل قبول ولایتعهـدی

مـی تـوان چنین برداشت کرد:

١.باید دانست همکاری به معنای مشارکت وکمک نیست و در واقع لفـظ «هـمکاری » به جای مبارزه صریح و آشـکار بــه عاریـت گـرفتـه شـده و اذعـان مکنیم این الفاظ از حیث بیان و دلالت جـامعیت کـافی ندارند و با اندکی تسامح بکار رفته اند.

٢.طرح این درخواست از دو جنبه متواند صـورت گـرفته باشد: درماندگی مأمون و اعترافش به شـایستگی امام برای امور حـکومـت؛ مـأمون می خواست به هر شـکل مـمکن امام را در امر حکومت مداخله دهد و به اهدافی که در مسئلۀ ولایتعهدی داشت (و با شــروط امـام ناکام ماند) برسد.

الف . عمل بـه تـکلیف الهـی و تلاش در مسیر تـحقق اراده پروردگـار؛

ب . نقش عنصر اجبار و ضـرورت؛ آنـجا که مأمون شرایط حضـرت را بـا شـورای شـش نفره و موقعیت حضرت علی (ع) مقایسه و ایشان را تـهدید بـه قتل کرد؛

ج . وجود چنین سابقه ای از سـوی مـعصوم (حضرت یوسـف (ع))؛ امـام رضـا (ع) در این مـورد چنین می فـرمایند: «خداوند به من دستور داده با تو معارضه نکنم و هرچه انجام می دهـم زیـر نظر تو بـاشد؛ چـنانچه یوسف صدیق مأمور بود زیر نظر فـرعون مـصـر کــار کـنـد» (خـسـروی، ١٣٨٠: ١٧۴)؛

د. با توجه بـه شـرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، اقدام امام رضـا(ع) بـا در نظـر گـرفتن همۀ مصالح بود و حضرت (در مقام رهبر و امـام ) بـه طـور خـاص بـر مصـلحت کـل جامعـۀ اسلامی تـوجه داشـتند.

پس بـر این اسـاس در شـرایطی خـاص، با در نظر گرفتن اصول و برخی مصالح، همکـاری با حاکم ظالم مجاز می شود (البته به عنوان حکمی ثانوی و موقت ).

بر اساس مستندهای تاریخی و روایی، امام رضـا(ع) دربـاره هــر موضـوعی کـه از سـوی مأمون برای همکاری و مشارکت در امـور حکومـت پیشـنهاد شـد، بـه صـراحت مخالفـت کرده اند و در اموری که به طور خاص به تایید و تثبیت حکومت جور منتهی می شـده (مـاننـد عـزل و نصب در حکومت)، حضرت مخالفت کرده اند و در برخی امور مانند نمـاز عیـد، بـا اینکه نفس عمل امری واجب بوده، اما چـون حکومـت از آن بهـره بـرداری مـی کـرده، ابتـدا مخالفت فرموده انـد و سـپس با طرح شروطی قبول کـرده انـد (مفیـد، ١۴١٣، ج ٢: ٢۶۴). ایـن شروط مسئلۀ مهمی در سیره و اندیشۀ امام رضا(ع) است، زیـرا هـر جـا حضـرت شـرطی را مطرح کرده انـد، وضـعیت را به کل تغییر داده اند و حـکومت نـه تنها نتوانسته به اهـدافش برسـد، بلکه جریان امور به نفع امام تغییر کرده است.

بنابراین، چنین نتیجه می گیریم که در شرایط ضروری که مـصلحت، اضـطرار یا تقیه دلیـل همکاری با حـکومت طـاغوت است، نخست باید در نظر داشت که در امـور حـرام و امـوری که به تثبیت و تأیید حکومت منجر می شود، همچنـان ایـن حرمـت وجـود دارد[۲۹] و در امـور حلال و مباح یا اموری که مصلحت عامۀ مسلمانان باشد، بـا رعـایت شرایط، امکان همکـاری محدود وجود دارد، اما در عین حال باید از حداکثر توان و ابزار استفاده کرد تا در اثنـای ایـن همکاری، اهداف باطل حکومت طاغوت محقق نشود.

علاوه بر مواردی که ذکر شد، در بـرخورد امـام رضا(ع) بـا مأمون گاه به مواردی برمـی خـوریم که امام رضا(ع) پیشنهادی به مأمون داده اند یا مـأمون را در مسـئله ای (مربـوط بــه حکومـت) راهنمایی فرموده اند. مثلا حضرت با توجه به موقعیت اسـتراتژیک و مـحوری بـغداد در جهـان اسلام آن روز، به مأمون پیشنهاد دادند پایتخت را به حجاز منتقل کنـد و در آن شـهر مسـتقر شود (مجلسی، بی تـا، ج ۴٩: ١۶۶).

وقـتی مأمون به امام رضا(ع) درباره گسترش سرزمین هـای اسـلامی و فـتح سـرزمین هـای جـدید گـزارش مـی دهد، حضرت به وی خاطرنشان می فرمایند که مسائل داخلی جهان اسـلام (به واسطۀ وجود افـراد ناشایست در رأس امور) در وضعیت مناسـبی قـرار نـدارد و اولویـت خلیفه در درجۀ اول باید سامان بخشیدن به امـور داخلی باشد و از اطمینان بـه افـراد ناشایسـت باید اجتناب شود. امام رضا(ع) آگاهی شان از اوضاع کلی جهان اسلام و امـت مسـلمان را بـه مأمون یادآوری می فرمایند و از وی به خاطر غفلت و بی اطلاعی انتقاد می کنند (همان).در نمونۀ یادشده و موارد دیگـری که در این زمینه وجود دارد، بایـد گفـت اصـل امـر بـه معروف و نهی از منکر، اصلی محوری در رفتار و سیره ائمه به شـمار مـی رود، زیـرا اصـلاح کجی ها، مفاسد، آلودگی ها و نشان دادن راه درست، زمـینه سـاز حرکـت بشـریت بـه سـعادت است. درباره کیفیت و شرایط امر به معروف و نهی از منکر در منابع گوناگون بحـث شـده و آنچه به بحث ما مربوط می شود، این است کـه برخـی ارشـادها و دســتورهای حـضـرت بـه مأمون بر اساس امر به معروف و نهی از منکر صورت گرفته است.

به نظر شیخ مفید یکی از عواملی که باعث شهادت امـام رضـا(ع) شـد، همـین انتقادهـا و سفارش های امام (امر به معروف و نهی از منکر) بوده اسـت (١۴١٣، ج ٢: ٢٧٠ ـ ٢۶٩). اگـر بخواهیم جزئی تـر و خـاص تـر به آن نگاه کنیم، به اصـل مـصلحت حـفـظ انسـجام امـت و نیـز ضرورت وحدت و وجود حکومت برمی خوریم. مجموعه ای از اقدام ها، پـیش نیـاز حـداقلی هر حکومتی است که عقلا و عرفا مـوظف بـه رعـایت و انجام آن هستند و بیاناتی کـه از امـام درباره ضرورت حـکومت، حـفظ انسجام امت و دیگر مسائل رسیده،

١.از باب قاعده کلـی و فراگیر امر به معروف و نهی از منکر صادر شده؛

٢.ناظر به مـصالح کـل جـامعۀ اسـلامی (گـرفتن حق مظلوم، برقراری امنیت، آبادانی و عمران، دفاع از دارالاسـلام در مقابل دارالکفر و…) بـوده و می توان گفت که اینها حداقل هایی است که از هر حکومتی انتظار می رود و امام رضــا(ع) بــا مـشاهده ضعف و انحراف حکومت در همین وظایف اولیه، به دلیل مصالح عالی، فرمایش هـایی را خـطاب بـه مأمون فرموده اند. ارشادهای حضرت را نمی توان به همکاری با ظالم و کمک به حکومت جور تـلقی کــرد.

در انـتها باید توجه کنیم که مبارزه و مخالفت با حکام جـور بـر اسـاس اصــول ثـابـت تـعـالیم شیعه و نیز مقتضیات زمانی و مکانی گوناگون، می تواند شکل هـای مختلفـی داشـته باشـد و اینـ دقـیقا هـمان چیزی است که در سیره اهل بیت تجلی یافته؛ گاه با نهضت امام حسین (ع ) یـا بـا صـلح امام حسن (ع ). مسئله ای که بر مبنای این تعالیم برای ما روشن شده این اسـت کــه بــا وجـود شکل های گوناگون مبارزه با حکومت و حکام جور، هیچگاه توقـف مبـارزه و مخالفـت سفارش نـشده و حـتی در سخت ترین شرایط، سازش با ظالمان مجاز نیست، منتها توجـه بـه شکل و ابـزار مـبارزه و نـیز مصالح و اهداف عالیه از جملـه مسـائلی اسـت کـه همـواره بایـد مدنظر قرار گیرد.

فهرست منابع:

  1. اخـبارالدوله العـباسیه. تصحیح: عبدالعزیز الدوری و عبدالجبار المطلبی، بیـروت: دارالطلیعـه للطباعه و النشر، (١٩٧١ ).
  2. ابن اثیر، عزالدین عـلی، (١٣٧١). الکـامل فـیالتاریخ. ترجمۀ ابوالقاسم حالـت و عبـاس خلیلـی، تهـران: مؤسسه مطبوعاتی علمی.
  3. ابن طقطقی، ابوعبدالله محمدبن علی بـن عـلی بـن طباطبا، (١٣۶٠ ). الفخریفیالاداب السلطانیه و الـدول الاسلامیه. ترجمۀ محمدوحید گلپایگانی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کـتاب.
  4. اصـفهانی، ابوالفرج، (١٣٨٠).مقاتل الطالبین. ترجمۀ سیدهاشم رسولی محلاتی، تهـران: دفتـر نشـر فرهنگ اسلامی.
  5. بشیریه، حسین و ناصر جـمالزاده، (پاییز١٣٧٧). «اشـکال گفتمانی علمای شیعه از صفویه تا مشروطیت ».
  6. مدرس علوم انسانی، شماره ٨.
  7. جباری، محمدرضا، (١٣٨٢). سـازمان وکـالت ونقش آن در عصر ائمـه. چـاپ دوم، قـم: مؤسسـه آمـوزشی و پژوهـشی امـام خمینی.
  8. حیدر، اسد، (١۴٠٣). الامام صادق و المذاهب الاربـعه. بـیروت: منشورات دارالکتب العربی.
  9. خامنه ای، سیدعلی، (١٣۶۶). عنصرمبارزه در زندگانی ائمه. جلـد یکـم، مشـهد: کنگـره جـهـانی حـضرت رضا (ع ).
  10. خسروی، موسی، (١٣٨٠). زندگانی حـضرت عـل بن مـوسیالرضا. تـهران: اسـلامیه.
  11. سید بن طاووس، (١۴٠٠). الطرائف فی معرفۀ مذاهب الطـوائف. قـم: خیام.
  12. صدوق، محمدبن علی (ابن بابویه قمی )، (١٣٧٢ ). عیـون اخبارالرضـا. ترجمـۀ غفـاری و مـسـتفید.
  13. تـهران: صدوق.
  14. صدوق، محمدبن علی (ابن بـابویه قمی )، (١٣٧٨). عیون اخبارالرضا. تـهران: جـهان.
  15. صدوق، محمدبن علی (ابن بـابویه قـمی )، (١۴٠٠).أمالیالصدوق. بیروت: اعلمی.
  16. فرهنگ رضوی » بهار ۱۳۹۲، سال اول . شماره ۱ (صفحه ۳۱)
  17. طبرسی، فضل بن حسن، (١٣٩٠ق ).إعلام الوری بأعلام الهدی. چـاپ سـوم، تـهـران: دارالکـتـب الاسلامیه.
  18. عبداللهی، عبدالکریم، (تابستان ١٣٨٢). «بـررسی روایاتـی دربـاره قیام پیش از ظهور حـضرت مـهدی(عج )».
  19. مشکوه، شماره ٧٩.
  20. عـطاردی، عـزیزالله، (١۴٠۶).مسند امام الرضا. مشهد: آستان قدس.
  21. قرآن کریم.
  22. قرشی، باقرشـریف، (١٣٨٢).پژوهشی دقیق در زندگانی امـام رضــا(ع ). ترجمـۀ سـید محمـد صالحی، تهران: دارالمـکتب الاس لامـیه.
  23. الله اکبری، مـحمد، (١٣٨١). عـباسیان ازبـعثت تا خلافت. قم: بـوستان کتاب.
  24. اللیثی، سمیره مختار، (١٣٨٧).مبارزات شیعیان در دوره نخست خلافت عباسی. ترجمۀ سـیدکاظم طباطبایی، مشهد: آستان قـدس رضـوی.
  25. مجلسی، محمدباقر، (بی تا).بحارالأنوار الجـامعۀ لدررأخـبار الأئمـۀ الأطـهار. تـهران: اسلامیه.
  26. محدث عـاملی، (١۴٠٩ ).تـفصیل وسائل الشیعۀإلیتحصیل مسائل الشریعۀ. قم: آل البیت.
  27. محدث اربلی، ابوالحسن علی بن عیسی، (١٣٨١ق ). کشف الغمۀفی معرفۀالأئمه. تـبریز: بـنی هـاشمی.
  28. محقق الکاظمی، (١٣١۶). کشف القناع فی حجیه الاجـماع. تـهران: بـی نـا.
  29. مـرتضی عـاملی، جعفر، (١٣۶۵). زندگانی سیاسی امام رضا(ع ). بی جا: کنگره جهانی امام رضا (ع).
  30. مسعودی، ابوالحسن علی بن حسین، (١٣٧۴).مروج الذهب. ابوالقاسم پاینده، تهران: علمی و فرهنگی.
  31. مطهری، مرتضی، (١٣٨۶). سیری در سـیره ائمه اطهار. تهران: صدرا.
  32. مفید، محمدبن محمدبن نعمان، (١۴١٣). الارشادفی معرفه حجج الله علیالعباد. تحقیق: مؤسسه آل البیـت لاحیاءالتراث، الطبعه الاولی، قم: المؤتمر العالمی لالفیه الشیخ المفید.
  33. مفید، محمدبن محمدبن نعمان، (١۴١٣ ). الفصول المختاره. قـم: کـنگره شیخ مفید.
  34. مفید، محمدبن محمدبن نعمان، (١۴١٣).أمالی المفید. قم: کنگره شیخ مفید.

دعبل بن على خزاعى(ره)

دعبل[1] که نام اصلی وی محمد بن علی خزاعی و کنیه­اش «ابوعلی» یا «ابوجعفر» به او می­گفتند، که البته بیشتر به ابوعلی شهرت داشت.[2] وی از شعرای مشهور شیعه و در ردۀ اول شاعران عالی در دوره اول عباسی بود[3] که در سال 148ه.ق در عصر امام جعفر صادق(ع)، امام ششم شیعیان (در سال شهادت ایشان)، در عهد خلافت منصور دوانیقی (136ه.ق) در کوفه در خانواده­ای مشهور به علم و فضل و شعر و دوستدار اهل بیت(ع) متولد شد.[4] وی دوران کودکی و نوجوانی را در کوفه گذراند[5] و سپس به بغداد رفت و مشغول تحصیل علم شد.[6] پدرش علی بن رزین بن عثمان بن عبدالرحمن بن عبدالله بن بدیل ورقاء خزاعی بود[7] و جد اعلای او عبدالله بن بدیل، که پیامبر در روز فتح مکه، برای وی دعا نمود که: «خدا تو و فرزندانت را بهرمند گرداند.»[8] صحابه و سفیر پیغمبر اسلام(ص) و از اصحاب امیرالمومنین علی(ع) بود که به همراه قبیله خزاعه در صفین، با معاویه جنگید و با سه برادرش در این جنگ به شهادت رسیدند،[9] خاندانش از بیوتات قدیم شیعه و راوی حدیث، شاعر و برادرش علی و پسر عمویش «ابوالشیص» همگی از شعرای فاضل و شیعه اهل بیت(ع) بودند. شعر و ادب عربی را از مسلم بن ولید انصاری ملقب به «صریح الغوانی» که شاعر هارون الرشید و خاندان برامکه بود، فرا گرفت و از همان جوانی به سرودن شعر پرداخت. [10]

زمامداری مستعجل دعبل بر سمنجان[11] و اسوان مصر
عباس بن جعفر خزاعی که از قبیله بزرگ خزاعه بود، از سال 173 تا 175ه.ق از سوی هارون الرشید خلیفه عباسی، حاکم خراسان شد. او در حیطه اختیار و قدرت خویش، دعبل شاعر، هم نژاد و هم کیش خود را به ولایت و حکومت شهر سمنجان منصوب کرد.[12] وی مدت كوتاهي فرماندار سمنجان شد. دعبل همچنين مدت کوتاهی فرماندار شهر اسوان مصر نیز شد، بنا به گزارشی معتصم عباسی وقتی هجای دعبل را به شنید[13] وی را به قتل تهدید کرد، دعبل بر جان خود ترسید و به سوی مصر گریخت؛[14] ولي در عين حال بني عباس و خلفاي عباسی او را سخت نكوهش مي­كرد.[15]

سفرهای دعبل
دعبل خزاعی سفرهایی به کشورهای آسیایی و آفریقایی، (دمشق، مصر و مغرب، ری و خراسان) داشت و امرای آن بلاد را مدح می­گفت، وی به دليل هجوياتي كه در مورد خلفاي عباسي سروده بود، مأمورين خلفاي عباسي او را همواره مورد تعقیب قرار می­دادند، وی ميان شهرهای مختلف عراق رفت و آمد می­كرد.[16] بخصوص در شهرهاي كوفه، بغداد و دينور (در غرب ايران) و در يكي از روستاهاي اطراف شوش (كه محل شهادت او بود) منزل داشت.[17] وی به قم نیز سفر می­کرده و اهالی قم سالی پنج هزار درهم برای او صله می‌فرستادند.[18]

عشق به اهل بیت(ع) در شخصیت وی  
دعبل از شیعیان و دلدادگان علی بن ابی­طالب(ع) بود،[19] وی  وجود مقدس چهار امام شیعه؛ امام جعفر صادق(ع)، امام موسی کاظم(ع)، امام رضا(ع) و امام جواد(ع) را درک کرد،[20] به دليل شرايط سخت نتوانست خدمت امام علي نقي(ع) برسد؛ ولي شهر سامرا را كه امام در آن زنداني بود را سخت نكوهش كرد.  زندگي پر بركت دعبل تا زمان امام حسن عسكري(ع) ادامه داشت و او در مدح اين امام بزرگوار نيز شعر سروده است و در واقع معاصر با چند خلیفه عباسی (مهدی، هادی، هارون، امین، مأمون، معتصم، واثق، متوکل) نیز بود. خلفا به خاطر مداحیش، او را تحمل و عفو می‌کردند، ولی دیگران به دشمنی او برمی­خاستند. دعبل طبعی ظریف و زودرنج داشت و خیلی زود از اشخاص می‌رنجید و از این جهت، به بعضی افراد بد می‌گفت، و حرف­های هجو می‌زد. دعبل تعصب شدیدی به طرفداری از ائمه اطهار و خاندان علی بن ابی­طالب(ع) داشت، چنانکه معاویه درباره خاندان وی گفته است:
«اگر زنان بنی­خزاعه هم قدرت جنگ با ما را داشتند هر آینه کوتاهی نمی­کردند.»[21]
یاقوت حموی(م626) درباره وی آورده است: «دعبل شاعری گرانقدر و با ذوق بود و از مشاهیر شیعه به شمار می­رفت.»[22]
میرزا محمدعلی مدرس (م1373) در ریحانة الادب درباره شخصیت وی آورده است: «دعبل شاعر نامی عرب، ادیب فاضل، صالح، متدین و مداح اهل­بیت عصمت بود و از اصحاب امام رضا(ع) به شمار می­رفت، بسیار جلیل القدر، عظیم الشأن و ممدوح علمای رجال بود و طبعی روان داشت.»[23]
دعبل مدت ۶۰ سال پیاپی شاعری کرد چنانچه ادیب نامی «ابوعثمان جاحظ» می­گوید: از دعبل شنیدم که می­گفت: «شصت سال است که روزی را بی سرودن شعر نگذراندم».[24]
ابوالفرج اصفهانی در کتاب الاغانی دربارۀ دعبل می­گوید: «دعبل شاعر خوش طبع و هجو گری پلید زبان بود که هیچ یک از خلفا و وزراء و فرزندانشان از شر هجو او در امان نماندند.»[25] وی اراده‌ای قوی و روحی شجاع و گستاخ داشت، تا آخر عمرش، دست از هجو مخالفان نکشید.

ايمان و دانش  دعبل
دعبل دانشمندي است که حدود ده نفر از اديبان و دانشمندان از او روايت كرده­اند، در كتاب «تأسيس شيعه» دعبل را يكي از بزرگان و علماي كلام و اديبان و تاريخ شناسان توصيف كرده­اند كه در زمينه زبان شناسي، فصاحت و تاريخ اعراب، يد طولايي داشته است. در زمان مأمون خلیفه عباسی، هنگامی که _در نزد او _سخن از شعرای بنی خزاعه می­رود، او هیچ یک از شعرای بنی خزاعه را همآورد دعبل نمی­داند.[26] دعبل 4 كتاب تأليف كرده است: 1-الواحده في المثالب العرب و مناقبها؛[27] دعبل در اين كتاب سياست قومي بني اميه را نكوهش كرده است. 2-طبقات الشعرا،[28] اين كتاب يكي از مهم­ترين منابع ادبي مي­باشد، شامل شرح حال شاعران قبل از دعبل است. دعبل در اين كتاب شعر و شاعران را مي­ستايد سيزده تن از اديبان و تاريخ نويسان از كتاب طبقات الشعراي دعبل خزايي مطالبي را نقل كرده­اند.3-كتاب وصايا الملوك؛ اين كتاب تاكنون خطي مي­باشد. 4-ديوان شعر دعبل؛[29] اين كتاب شامل ده هزار بيت شعر از دعبل است، دیوان اشعار او که ابوبکر صولی در ۳۰۰ ورق جمع­آوری و بعد حمزة بن حسن اصفهانی و از متأخرین شیخ محمد سماوی، مجموعه‌های دیگری از آن ترتیب داده‌اند، اشعار او در مدح و رثاء و هجاء و حماسه و عتاب و محاجه و غزل و نصیحت و حکمت است؛ ولی این دیوان هنوز به چاپ نرسیده‌است.[30] ابن عساکر(م571) در تاریخ دمشق آورده است: «دعبل اشعاری نغز و دلنشین دارد، دیوان اشعار  و کتاب طبقات الشعراء.»[31]
قصیده تائید دعبل را که از بهترین و عالی‌ترین نمونه‌های مدح در ادب عرب است عده‌ای از بزرگان شیعه؛ مانند علامه مجلسی[32] و سید نعمت الله جزائری[33] شرح کرده‌اند و مضامین آنها در اشعار سایر شاعران شیعه تکرار شده‌است.

دعبل و ارتباط با امام رضا(ع)
شیخ کلینی ملاقات او را با امام رضا(ع) و امام جواد(ع) در کتاب اصول کافی نقل کرده است.[34] «دعبل خزاعی» شاعر متعهد و شیعه که در زمان امام رضا(ع) می‌زیست، هنر خویش را در راه احیای حق آل محمد(ص) و ذکر و یاد شهدای عترت پیامبر و بیان فضایل «اهل بیت» قرار داده بود و نزد ائمه شیعه منزلتی داشت.  قصیده دعبل که حماسه تاریخ بنی هاشم و منقبت نامه آل علی بود، بسیار مورد توجه قرار گرفت. قصیده بلند بالای دعبل که به «قصیده تائیه» یا «مدارس آیات» معروف است،[35] از پرمحتواترین قصایدی است که در بیان حق و فضایل این دودمان پاک و یادآوری از «شهدای آل محمد» می‌باشد. در این قصیده، که 121 بیت است، در فضایی سرشار از معنویت و خاطره‌های پرسوز و گداز، جریان خاندان پیامبر را از آغاز، همراه با شهادت‌ها و رنج‌ها بیان می‌کند. در بسیاری از منابع شعر دعبل با این عنوان آغاز می­شود:
مَدارِسُ آیات خَلَت مِن تلاوهٍ                   ومنزلُ وحیٍ مُقِفرُ العَرَصاتِ[36]
بدین تفسیر: از خانه‌ها و مدارس و منازلی یاد می‌کند که به خاطر ستم‌های امویان و عباسیان متروک و خالی مانده است، از جمله خانه‌ها و مراکزی در خیف، منی، مسجدالحرام، عرفات و جمرات که پایگاه وحی بوده است، دیاری که برای آل رسول الله، امیرالمؤمنین، حسن و حسین، جعفر و عبدالله و فضل، حمزه و امام سجاد(علیهم السلام)… بوده است. که در اینجا چند بیتی از آن را می­خوانیم: آیا ندیدی که روزگاران چه جورها کرد و مردم عهدهای خود را شکستند و دولتها احکام خدا را به مسخره گرفتند و در ظلمت­های جهل در پی نور گشتند؟ در این دنیای پر آشوب، چگونه می­توان به خدای تعالی نزدیک شد، جز از راه دوستی فرزندان رسول خدا(ص) و بغض کینه فرزندان مروان و فرزندان هند – معاویه.[37]
زمانی هم که علی بن موسی الرضا(ع)، امام هشتم شیعیان، ولایتعهدی مأمون عباسی را قبول کرد و از مدینه به خراسان آمد، دعبل به همراه ابراهیم بن عباس صولی، شاعر دیگر شیعه، عازم زیارت امام رضا(ع) شدند. هر دو شاعر در «مرو» نزد امام رضا(ع) رفتند و قصیده خود را در مرثیه حسین و مناقب آن و سایر بنی هاشم انشا نمودند. اباصلت هروی گوید: دعبل بن علی خزاعی خدمت امام رضا(ع) در مرو رسید و عرض کرد: ای فرزند پیامبر! دربارۀ شما قصیده‌ای سروده‌ام و عهد کرده‌ام که قبل از شما آن را بر کسی نخوانم. حضرت اجازه فرمود تا دعبل شعرش را بخواند، و  او هم خواند. دعبل مطلع چکامه طولانی خود را آغاز نمود:
تَجاوَبن بَالإر نَان و الزَّفَراتِ                           نَوائحُ عُجمُ اللَفظَ و النَّطَقَاتِ[38]
«نوحه گران با مویه ها و آه های مفهوم و گنگ به یکدیگر پاسخ دادند»
وی قصیده­اش را خواند، تا به این بیت رسید:
اَرى فَيْئَهُمْ فى غَيْرِهِمْ مُتَقَسِّما                      وَ اَيْدِيَهُمْ مِن فَيْئِهِمْ صَفَراتٍ
«می­بینم اموال آنان[اهل بیت] به تاراج رفته و در بین افراد بیگانه و نااهل تقسیم شده و دست آنان از غنائم و ارثشان خالی است !

در اینجا حضرت گریستند و فرمودند: «بله راست گفتی ای دعبل!»
دعبل اشعار خود را ادامه داد و در بعضی از اشعار، حضرت کلامی می­فرمود تا رسید، چون رسيد به اين شعر :
اِذا وُ تِرُوا مَدُّوا اِلى واتِريهِمُ                                  اَكُفّا عَنِ اْلاَوْتار مُنْقَبَضاتٍ.
كرد و فرمود: بلى، واللّه منقبضات، و چون رسيد به اين شعر:
لَقَدْ خِفْتُ فِى الدُّنْيا وَ اَيّامَ سَعْيِها                        وَ اِنّى لاَرْجُو اْلاَمْنَ بَعْدَ وَفائى
حضرت فرمود: ايمن گرداند خداوند تو را روز فزع اكبر، پس چون رسيد، به اين شعر:
اَفاطِمَ قَومی یابنَهٌ الخَیِرٍ                           فَاندُبی نُجوم سَمَواتٍ بارِضِ فلاتٍ
قُبِورِ بِکُوفانِ و اُخری بِطَیِبَه                     و اُخری بِفَخ نالَها صَلّواتٍ
واُخری بِارضَ الجُوزجَان مَح                   و قبَر بِباخَمری لَدَی الغُرباتٍ
وَ قَبْرٌ بِبَغْدادَ لِنَفْسٍ زَكِيَّةٍ                           تَضَمَّنَهَا الرَّحْمنُ فِى الْغُرُفاتِ.
این ابیات بدین معناست: هان ای فاطمه! ای دختر بهترین انسانها! برخیز و برای فرزندانت که هر کدام در سرزمینی افتاده­اند، ناله کن! قبری به کوفه و قبری به مدینه و قبری به فخ و قبری به جوزجان… و فرزندت، موسی بن جعفر(ع)، نیز در بغداد مدفون گشته
در اینجا امام رضا(ع) فرمودند: «آیا من دو بیت به اشعار تو ملحق کنم تا قصیده ات تمام و کامل شود؟ دعبل عرض کرد: «بله یا ابن رسول الله!»

حضرت فرمود:
قَبْرٌ بِطُوسٍ يالَها مِنْ مُصيبَةٍ               اَلَحَّتْ عَلَى اْلاَحْشآءِ بِالزَّفَراتِ
اِلَى الْحَشْرِ حَتّى يَبْعَثَ اللّهُ قائِما           يُفَرِّجُ عَنَّا الْهَمَّ وَالْكُرُباتِ
زهرا جان! قبری هم از فرزندان تو در طوس است که مصیبتش جانکاه و سوزنده است تا خداوند قائمی را برانگیزد و همّ و غم ما را بزداید .
دعبل پرسید: یا ابن رسول الله! من چنین قبری نمی­شناسم. در طوس قبر کیست؟
حضرت فرمود: «آنجا قبر من است. چند روزی بیشتر نمی­گذرد که طوس محل رفت و آمد شیعیان و زائران من می­شود.»
دعبل اشعارش را خواند تا به پایان رسید.[39] دعبل گفت: «به خدا برای گرفتن پول نیامده­ام و در گفتن این قصیده طمعی ندارم!» و کیسه را برگرداند و گفت: از آن حضرت لباسی از لباس­های خودشان برایم بگیر تا به آن متبرک و مشرّف شوم.
خادم رفت و برگشت و لباسی از خز برای دعبل آورد و کیسه زر را هم برگرداند و گفت حضرت می­فرمایند: این پولها را بگیر که به آن احتیاج پیدا خواهی کرد.[40]

حمله راهزانان به دعبل در راه بازگشت از دیدار امام رضا(ع)
پس از اين‌كه دعبل از مرو خارج شد و به مكاني به نام «قوهان» رسيد، راهزنان به قافله او حمله كردند و همه اهل قافله را گرفتند و دستان آن‌ها را بستند و اموالشان را مصادره كردند. دعبل پيرامون آن واقعه مي‌گويد: در آن زمان دزدان همه اموال مرا غارت كردند و به جز كهنه قبايي برايم چيزي باقي نگذاشتند، اما من هيچ تأسفي براي اسبابم نمي‌خوردم، مگر آن جامه‌اي را كه امام رضا(ع) به من عطا كرده بود. در همين حال بودم كه ياد فرمايش آن حضرت(ع) افتادم كه به من گفت: اين پيراهن و طلاها را حفظ كن، زيرا روزي به كارت مي‌‎‎آيد، ناگهان يكي از‌ راهزنان نزديك من شد و در حالي كه گريه مي‌كرد اين بيت از شعر خودم را زير لب زمزمه كرد:
أري فيئهم في غيرهم متقسما                   و ايديهم من فيئهم سفرات
من از ديدن يك شيعه در آن جا متعجب شدم، و براي پس گرفتن آن پيراهن فكري به خاطرم رسيد، از اين رو به آن راهزن گفتم: اي سرباز! اين قصيده‌اي كه مي‌‌خواني از كيست؟ گفت: اين مسأله به تو چه ربطي دارد؟ گفتم: اين پرسش من سببي دارد، كه به زودي تو را از آن مطلع مي‌كنم. گفت: شهرت اين قصيده نسبت به شاعرش بسيار زياد است و كسي نمي‌تواند آن را مخفي كند. شاعر آن دعبل بن علي! شاعر آل محمد(ع) است.
پس از آن من گفتم: به خدا سوگند! كه من همان دعبل هستم، و اين قصيده را من سروده‌ام.
آن شخص با شنيدن حرف من متعجب شد و ابتدا باور نكرد، تا اين كه به او گفتم: اگر باور نداري، مي‌تواني از اهل قافله بپرسي. از اين رو عده‌اي از اهل قافله را جمع كرد و درباره من از آنان پرسيد، و همه اهل قافله گفتند:‌ او دعبل بن علي است. پس از‌ آن كه آن راهزن از هويت دعبل آگاه شد، دستور داد تا همه اموال غارت شده او را پس دهند.[41]

شهادت دعبل
هجویات دعبل به خلفای عباسي موجبات شهادت ايشان شد، وی خلفای عباسی را سخت نکوهش کرد. يكي از فرمانداران متوكل خلیغه عباسي، مالك بن طوق فرماندار دمشق بود، که دعبل هم متوكل و هم مالك بن طوق را به سختي نكوهش مي­كرد.[42] مالک بن طوق تغلبی که از افراد بانفوذ عرب بود، در صدد قتل او برآمد، دعبل به بصره فرار کرد و سپس راه اهواز را در پیش گرفت. مالک به شخصی ده هزار درهم داد و او را مأمور قتل دعبل کرد. زمانی که او در یکی از آبادی‌های شوش به نام طیبه بود، آن مرد بعد از نماز عشاء با نوک عصای دشنه مانند زهرآگین خود، زخمی به پشت پای دعبل زد که او را مسموم نمود و روز دیگر بر اثر جراحت آن، در گذشت.[43] سن او در موقع وفاتش بیشتر از 98 سال و تاریخ وفاتش سال ۲۴6 قمری و مدفن او در شوش است. [44]

اختلاف روایات درباب مرگ و محل دفن دعبل
البته درباره تاریخ وفات و چگونگی مرگ و محل قبر او، روایات و افسانه‌هایی در کتب تاریخ ذکر شده که هیچ کدام صحیح بنظر نمی‌رسد. وصيت نامه­اي كه دعبل از خود باقي گذاشت، سراسر معنوي بود و او حتي وصيت كرد كه جبۀ مبارک امام رضا(ع) كه نزديك به 50 سال همراه خود داشت را در كفنش قرار دهند.[45] بعد از وفات دعبل تعدادي از خاندان دعبل  ايشان را به خواب مي­بيند كه براي پيامبر شعر مي­سرايد و پيامبر(ص) نيز پيراهني سفيد به دعبل هديه مي­دهند.[46] براي دعبل خزاعي 5 قبر ذكر شده بود، آن هم به دليل اين كه شيعيان سخت شيفته دعبل و ايثار و مبارزات ايشان بودند و قبر واقعي ايشان كه در شوش بود،[47] را مخفي نگه داشتند[48] تا مورد توهين بني عباس قرار نگيرد و اين شايعه را پخش كردند كه قبر دعبل در خراسان، آفريقا، شادگان، و بين راه اهواز و آبادان قرار دارد.

[1] – دعبل با کسر اول و ثالث به معنی شتر جوان و نیرومند  که لقب این شاعر برزگ است، و نام شجاعترین و پر جهاد ترین شاعران بنی امیه است. ر.ک: دهخدا، علی اکبر، تحت نظر محمدمعین، تهران، انتشارت دانشگاه تهران، 1325، [ذیل واژه دعبل] همچنین ر.ک:امینی، عبدالحسین احمد، الغدیر، بیروت، دارالکتاب العربی، 1983، ج2، ص363.کمالی دزفولی، سیدعلی کمالی، دعبل خزاعی شاعر انقلابی، قم، نشریه کتابخانه سید عالم شاه، 1371، ص7.
[2] – الغدیر، پیشین، ج2، ص368.
[3] – ابراهیم حسن، حسن، تاریخ سیاسی اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران، جاویدان، 1360، ج2، ص144.
[4] – الغدیر، ج2، صص367-366، 386. ابن ندیم، محمدبن اسحاق، الفهرست، با مقدمه رضا تجدد، تهران، بی نا، 1973، ص183، الاصابه، ج1، صص145-146. الاغانی، ج18، ص48. بعضی گفته اند اصل دعبل و خانواده اش از شهر قرقیسا_در کنار نهر فرات_بود الغدیر، پیشین، ج2، ص368. ابن خلکان، ابوالعباس شمس الدین احمدبن محمد، وفیات الاعیان و انبأء أبناالزمان، حققه احسان عباس، بیروت، دارصار، 1977، ج2، ص266.
[5] – بغدادی، خطیب، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتاب العربی، ج8، ص382.
[6] – البراقی، سیدحسین بن احمد، تاریخ الکوفه، مصحح ماجد بن احمد العطیه، بی جا، مکتبة الحدریه، 1424، ص459.
[7] – بغدادی، خطیب، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتاب العربی، ج8، ص382. مرزبانی، ابوعبدالله محمد بن عمران، معجم الشعراء، بیروت، دارالجیل، 1991، ص283. النجاشی الکوفی الاسدی، ابوالعباس أحمدبن علی، رجال النجاشی، تحقیق محمدجواد النائینی، بیروت، دارالاضواء، 1988، ص161. حموی رومی، یاقوت، معجم الدباء، ج11، ص99.
[8] -الغدیر، ترجمه علی شیخ الاسلامی، تهران، نشر بعثت، 1370، ج4، صص266-267.
[9] – ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، پیشین، ج5، صص197-196.
[10] – امینی نجفی، عبدالحسین احمد، الغدیر، بیروت، دارالکتاب العربی، 1983، ج2، صص364-365.امین، سیدحسن، اعیان الشیعه، حققه و اخرجه حسن امین، بیروت، دارالتعاریف، 1983، ج3، ص550، و ج8،، ص47.ابن رضا، ابوالفضل، مداح اهل عصمت (ع) دعبل، بی جا، چاپ اتحاد، بی تا، ص1.
[11] – سمنجان یا سمنگان از شهرهای طخارستان در کشور افغانستان بود که در آن روزگار از توابع خراسان بزرگ به شمار می رفت. ر.ک: یاقوت حموی، شهاب الدین ابوعبدالله، معجم البلدان، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1979، ، ج3، ص252.
[12] – یاقوت حموی معجم البلدان، پیشین، ج3، ص252. و همچنین ر.ک: معجم الشعراء، صص312-311.
[13] -برای اطلاع از این هجویات ر.ک: الفاخوری، حنا، تاریخ ادبیات زبان عربی، ترجمه عبدالمحمد آیتی، تهران، نشر توس، 1374، ص372.
[14] – ابراهیم حسن، حسن، تاریخ سیاسی اسلام، پیشین، ص145
[15] – ابی الفرج اصفهانی، الاغانی، بیروت، دارالاحیا<التراث العربی، ج20، ص161.
[16] – الغدیر، پیشین، ج2، ص368.
[17] -الاغانی، پیشین، ج20، صص200-199.
[18] -الاغانی، پیشین،  ج20، ص163.
[19] -ابی الفرج اصفهانی، الاغانی، بیروت، دارالاحیا التراث العربی، ج20، ص296.
[20] -ابن شهر آشوب، ابی جعفر محمدبن علی السروی المازندرانی، مناقب، الطیه الثانیه، بیروت، دارالاضواء، 1412، ج4، ص139.
[21] – ابن مزاحم، نصر، وقعة صفین، قم، موسسه العربیه الحدیثه افست، 1382، ص126. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، به تحقیق محمدابوالفضل ابراهیم، قم، مؤسسه اسماعیلیان للطباعة و النشر و التوزیع، بی تا، ج1، ص48، و ج5، ص197.
[22] – یاقوت حموی، معجم الادباء، بیروت، دارالفکر، 1980، ج11، ص100.
[23] – مدرس، میرزا محمدعلی، ریحانة الادب، تبریز، خیام، 1349، ج2، ص128.
[24] – جاحظ، ابوعثمان، الاغانی، به تصحیح علی النجدی ناصف، بیروت، ج20، ص151.
[25] – ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین، الاغانی، شرح و کتب هوامشه عبدأ.علی مهنا، بیرئت، دارالفکر، 1986، ج20، ص120.جهت اطلاعات بیشتر اینکه: ابوالفرج دشمنی شدیدی با دعبل داشت وی در آثارش دعبل را شخصی غاصب و خبیث معرفی می کند، به دلیل اینکه ابوالفرج خلفای غاصب عباسی را «ولی امر مسلمین» می دانست و نمی توانست جسارت دعبل نسبت به خلفا را برتابد، از این رو سعی کرد وی را شاعری بددهن و بی ادبو شرور معرفی کند. همچنین خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج8، ص383. دعبل را شاعری پلیدزبان وبی ادب معرفی می کند.
[26] – ابن عساکر، ابوالقاسم علی بن حسن، تاریخ دمشق، دمشق، 1329، ج5، ص299.
[27] – رجال النجاشی، پیشین، ج1، ص372؛ الغدیر، پیشین، ج2، ص371؛ ابن ندیم، الفهرست، پیشین، ص183.
[28] -ابن ندیم، الفهرست، پیشین، ص183. رجال النجاشی، پیشین، ج11، ص112.
[29] – الغدیر، پیشین، ج2، ص372.
[30] – جهت اطلاعات بیشتر در باب دیوان وی ر.ک: حسن احمد، دیوان دعبل بن علی الخزاعی، بیروت، دارالکتاب العزلی، 1994،
[31] -اعیان الشیعه، پیشین، ج6، ص402.
[32] – الغدیر، پیشین، ج2، ص362. علامه مجلسی شرح تأئیۀ علامه در سال 1359ش. در تهران با تصحیح علی محدث چاپ شده است.
[33] – الغدیر، پیشین، ج2، ص362.
[34] – اصول کافی، پیشین، ج1، ص496. الغدیر، پیشین، ج2، ص373.
[35] – جهت اطلاعات بیشتر از این قصیده ر.ک: ابن رضا، ابوالفضل، مداح اهل عصمت (ع) دعبل، بی جا، چاپ اتحاد، بی تا، صص6-14. گوهری، محمدجواد، دعبل بن علی خزاعی، تهران، سپهر، 1368، صص9-22.
[36] -ابن شهرآشوب، مناقب، پیشین،ص366. بغدادی، پیشین، ج8، ص380، عیون اخبار الرضا، پیشین، ج2، ص294.
[37] – ابن رضا، ابوالفضل، مداح اهل عصمت (ع) دعبل، بی جا، چاپ اتحاد، بی تا، ص3-4.
[38] -بحارالانوار، پیشین، ج49، ص245.
[39] – کمالی دزفولی، دعبل خزاعی، پیشین، صص10-12.
[40] – رجال النجاشی، پیشین، ص162.
[41] – الصدوق، ابوجعفر محمدبن علی ین الحسین بن بابویه القمی، عیون اخبارالرضا، به تصحیح سید مهدی الحسینی لاجوردی، تهران، جهان، 1378، ج2، ص268، و صص264-263. ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، رشیدالدین محمد، مناقب آل ابی طالب، به تصحیح هاشم رسولی محلاتی، قم، انتشارات علامه، 1353، ج4، صص338-339.
[42] – الاغانی، پیشین، ج20، ص146.
[43] -الاغانی، پیشین، ج20، ص186. الغدیر، پیشین، ج2، صص385-384؛ العباسی، عبدالرحیم، معاهدالتنصیص، تحقیق نحند محی الدین عبدالحمید، قاهره، سعادة، 1947، ج2، صص206-205. وفیات الأعیان، پیشین، ج1، ص180.
[44] – الغدیر، پیشین، ج2، ص270؛ رجال النجاشی، پیشین، ج2، ص115؛ الخطیب البغدادی، ابوبکر احمدبن علی، تاریخ بغداد، قاهره، مطبعة السعادة، 1931، ج8، ص385.
[45] – عیون اخبارالرضا، پیشین، ج2، ص266.
[46] – عیون اخبار الرضا، پیشین، ج2، ص266. الخوانساری اصبهانی، محمدباقر موسوی، روضات الجنات، تصحیح اسدالله اسماعیلیان، قم، مکتبة السماعیلیان، 1392، ج3، ص325.
[47] –  قاموس الرجال، پیشین، ج4، ص84. کمالی دزفولی، دعبل خزاعی شاعر انقلابی، ص3.
[48] – الاغانی، پیشین، ج20، ص186.

منبع :سایت پژوهه

 

کرخ در دوره آل بویه

کرخ پایگاه مهم تشیع در سراسر قلمرو خلافت عباسى بود. در ابتداى قرن چهارم، آل بویه ى شیعى مذهب، از ضعف قدرت عباسیان استفاده کرده و بر بغداد مسلط شدند. ورود آنها به بغداد موجب شعف و امیدوارى شیعیان کرخ شد مخصوصاً این که آل بویه براى اولین بار مراسم عاشورا و غدیر خم را برگزار کردند. ولى این روند دوامى نداشت و آل بویه نتوانستند از شیعیان حمایت کنند. اهل سنت که از برگزارى این مراسم ناراضى بودند بارها به کمک دیوان سالاران سنّى آل بویه و سپاهیان ترک و عیّاران به محلّه ى کرخ حمله برده و لطمات زیادى به آن جا وارد کردند. این عامل موجب نا امیدى شیعیان از آل بویه و استقبال آنان از سلجوقیان شد.

بغداد شهر هزار و یک شب عباسیان را منصور عباسى در دو سوى شرق و غرب دجله بنا نهاد. از همان ابتدا قسمت غرب دجله را کرخ و قسمت شرق دجله را رصافه یا عسکر المهدى مى گفتند.(۱) قسمت شرق دجله ۱۷ محله داشت(۲) و محله هاى قسمت غرب نیز همین تعداد بودند.(۳) هر محله اى به منزله شهرى بود و براى خود مسجد جامع داشت و از لحاظ امور داخلى نیمه مستقل بود.(۴) مهم ترین محله ى غرب دجله کرخ بود که گاه نام خود را به تمام غرب دجله تعمیم مى داد و محله ى باب البصره رقیب همیشگى کرخ به حساب مى آمد.(۵)

از همان ابتدا شیعیان در محله ى کرخ (۶) و اهل سنت در محله هاى غرب دجله و همین طور در محله هاى باب البصره، باب الشعیر و باب القلائین در غرب دجله ساکن شدند.(۷)

در بدو امر غرب دجله مرکز سیاسى شهر بود، ولى به علت گسترش تشیع در آن جا، عباسیان به تدریج مرکز سیاسى شهر را به شرق دجله منتقل کردند. در این راستا، مکتفى، خلیفه ى عباسى، قصر تاج را در باب الشاطئیه در رصافه و مسجد جامعى در رحبه ایجاد کرد(۸) و سایر خلفا نیز کار وى را ادامه دادند، ولى کرخ هم چنان محله ى مهمى بود و قاضى القضاه و سایر دستگاه قضایى شهر در آن جا بودند.(۹)

کرخ بزرگ ترین و مهم ترین پایگاه تشیع در عراق و سراسر قلمرو خلافت عباسى بود و شیعیان اعتبار خاصى براى آن قایل بودند. آرامگاه امام موسى کاظم علیه السلام، که پیش از شهادت در آن جا زندانى بود،(۱۰) و آرامگاه امام محمدبن على موسى علیه السلام، امام نهم، در آن محله قرار داشت. مسجد براثا که به اعتقاد شیعیان، امام على علیه السلام در آن جا نماز به جاى آورده بود و شیعیان احترام زیادى براى آن قایل بودند نیز در آن محله بود.(۱۱) همین عوامل و نزدیکى آن محله به سایر مقابر ائمه باعث تراکم شیعیان در آن محله مى شد.

هر چه قدرت و جمعیت شیعیان بیش تر مى شد، نزاع آنها با محله هاى اهل سنت زیادتر مى شد. در اوایل قرن چهارم که دستگاه خلافت عباسى به نهایت ضعف خود رسیده بود، این نزاع ها اوج گرفت و بارها محله ى کرخ به آتش کشیده شد.

در سال ۳۲۳ قمرى به خاطر افراط کارى هاى حنبلیان رئیس آنها بربهارى توسط عمال خلیفه دستگیر شد؛ آنها نیز به بهانه ى انتقام این واقعه به محله ى کرخ حمله کردند و آن جا را به آتش کشیدند که در این واقعه دکان هاى زیادى سوخت.(۱۲)

در سال ۳۲۶ قمرى دوباره حنبلیان به محله ى کرخ حمله بردند و مسجد براثا را خراب کردند.(۱۳) این نزاع لطمه هاى زیادى به محله ى کرخ وارد مى کرد. کرخ با این مشکلات دست و پنجه نرم مى کرد که ناگهان به ظاهر گشایشى حاصل شد و آل بویه ى شیعى مذهب وارد بغداد شدند و مهار دستگاه خلافت عباسى را در دست گرفتند. در نگاه اول انتظار مى رفت که کرخ در سایه ى یک دولت هم کیش روزگار آرام و پر رونقى را آغاز کند، ولى بر عکس، به دلایل متعدد که مهم ترین آنها مذهب بود، بیش ترین آتش سوزى ها در کرخ در این دوره رخ داد.

دلایل مذهبى تشدید نزاع میان اهل سنت و شیعیان کرخ

آل بویه ى شیعى مذهب در ابتدا قصد داشتند بساط خلافت عباسى را برچینند و علویان را به قدرت برسانند، ولى از بیم شکست از این کار خوددارى کردند.(۱۴) با وجود این، آل بویه در بدو امر آزادى مذهبى را براى شیعیان به ارمغان آوردند. در اولین سال ورود آنها، شیعیان با آزادى تمام به زیارت قبر امام حسین علیه السلام رفتند و چادرهاى زیادى در محله ى باب الطاق برافراشتند.(۱۵)

اهل سنت این اقدام شیعیان را نمى توانستند تحمل کنند، ولى از ترس سلطان دست به هیچ کارى نمى زدند. اما چیزى نگذشت که جسارت یافتند و دوباره به نزاع با شیعیان پرداختند. سال ۳۳۸ قمرى آغاز این مرحله از نزاع ها بود. در این سال (۱۶) و سپس در رمضان سال ۳۴۰ قمرى (۱۷) و در سال ۳۴۵ قمرى محله ى کرخ مورد حمله ى سنیان متعصب قرار گرفت و به آتش کشیده شد(۱۸) این نزاع ها همگى دلایل مذهبى داشتند.

نزاع هاى شیعه و سنى از سال ۳۵۲ قمرى به اوج رسید؛ زیرا در این سال مکتوبى بر در مسجد جامع کرخ نصب شده بود که در آن، معاویه، کسى که فدک را غصب کرد، کسى که مانع به خاک سپردن امام حسن علیه السلام در کنار قبر جدش شد و آن کس که ابوذر را تبعید کرد و آن کس که عباس را از شورا اخراج کرد لعنت شده بودند و همه، این عمل را کار معزالدوله مى دانستند. شب بعد آن مکتوب را پاک کردند. معزالدوله مى خواست دوباره آن را بر پاى دارد، ولى مهلبى وزیر وى مانع شد و از او خواست تنها معاویه و کسانى که به خاندان پیامبر ستم کردند لعن شوند. مهم تر از آن، در این سال به فرمان معزالدوله براى اولین بار مراسم عید غدیر با شکوه تمام برگزار شد؛ و در سال بعد نیز براى اولین بار مراسم عاشورا بر پا شد. اهل سنت به شدت از این وضع ناراحت شده بودند ولى نمى توانستند کارى انجام دهند؛(۱۹) اما این سکوت چندان طول نکشید.

در سال ۳۵۳ قمرى اهل سنت، که اکثراً از محله ى باب البصره بودند، به دسته هاى عزادار حمله و محله ى کرخ را غارت کردند.(۲۰) این اولین اعتراض نسبت به برگزارى مراسم عاشورا بود و منجر به سلسله نزاع هایى شد که یک قرن ادامه داشت.

تا معزالدوله زنده بود این نزاع ها چندان گسترشى نداشت، ولى با مرگ او در سال ۳۵۶قمرى و به قدرت رسیدن فرزندش عزالدوله این نزاع ها صورت جدى به خود گرفت.

بعد از مرگ معزالدوله شیعیان هم چنان مراسم عاشورا را به پا مى داشتند و تا سال ۳۶۰ و ۳۶۱ قمرى با هیچ گونه مزاحمتى رو به رو نشدند؛(۲۱) ولى در سال اخیر که مردم خود را براى جهاد با روم آماده کرده بودند وقتى به اندازه کافى احساسات مذهبى آنها تحریک شد با تحریکات سنّیان متعصب به محله ى کرخ حمله بردند و آن جا را به آتش کشیدند.(۲۲)

در سال ۳۶۳ قمرى ، چون عزالدوله از شهر خارج شده بود، سنّیان فرصت را غنیمت شمردند و به کرخ حمله بردند. در این حادثه، براى این که به این کار خود رنگ مذهبى بدهند، زنى را بر شتر سوار کردند و او را عایشه نام نهادند و تعدادى نیز خود را طلحه و زبیر نامیدند و شعار مى دادند «با یاران على مى جنگیم».(۲۳)

حساسیت اهل سنت به برگزارى مراسم روز عید غدیر و روز عاشورا باعث شد در سال ۳۸۲ قمرى اهالى محله ى کرخ از برگزارى این مراسم منع شوند؛(۲۴) ولى این فرمان تأثیرى نداشت؛ زیرا در سال ۳۹۳ قمرى دوباره بر اساس فرمان سلطان بویهى هم شیعیان از انجام مراسم عاشورا و هم اهل سنت از برگزارى مراسم روز مصعب بن زبیر، که در مقابل مراسم روز عاشورا به پا مى داشتند، منع شدند. (۲۵) پافشارى شیعیان براى برگزارى مراسم عاشورا ادامه یافت و حتى در سال ۳۹۸ قمرى ، که روز عاشورا با روز عید مهرگان هم زمان شده بود، سلطان بویهى به احترام شیعیان برگزارى مراسم عید مهرگان را یک روز به عقب انداخت.(۲۶)

در سال ۴۰۲ قمرى فخرالملک، وزیر سلطان بهاءالدوله، براى رعایت حال شیعیان، دوباره برگزارى مراسم عاشورا را آزاد اعلام کرد و براى جلوگیرى از وقوع فتنه تدابیرى اندیشید؛(۲۷) ولى ترس از وقوع فتنه باعث شد که خود وى در سال ۴۰۶ قمرى برگزارى مراسم عاشورا را منع کند که اصرار شیعیان به برگزارى آن باعث نزاع آنها با ساکنان محله ى باب الشعیر شد و تعداد زیادى در این نزاع کشته شدند.(۲۸)

هر چه حکومت آل بویه به پایان عمر خود نزدیک مى شد، ضعف آن بیش تر و به طبع نزاع میان شیعه و سنى نیز افزون تر مى شد، و سلاطین آل بویه مى کوشیدند به هر نحو ممکن، برگزارى مراسم عاشورا و عید غدیر را، که خود بانى و باعث آن بودند، ملغى کنند.

در سال ۴۴۲ قمرى سلطان جلال الدوله اهل کرخ را از برگزارى مراسم عاشورا منع کرد، ولى آنها بهایى به فرمان سلطان ندادند و مراسم را بر پا داشتند که منجر به فتنه اى بزرگ و کشته شدن تعداد زیادى شد و کار به جایى رسید که تعدادى از ساکنان کرخ آن جا را ترک کردند و به رصافه در شرق دجله رفتند.(۲۹)

علاوه بر برگزارى مراسم عاشورا و عید غدیر، گاه بهانه هاى دیگرى نیز عامل نزاع شیعیان و سنیان بود؛ به عنوان نمونه در سال ۴۴۳ قمرى اهالى کرخ بر دیوار باب المساکین جمله اى با مضمون « محمد و على خیرالبشر» نوشتند، حنبلیان متعصب برآشفتند و به کرخ حمله کردند و مقابر امام محمد باقر علیه السلام و امام موسى کاظم علیه السلام را در این نزاع ویران کردند، شیعیان نیز به کوى فقهاى حنفى حمله بردند و آن جا را به آتش کشیدند.(۳۰)

در سال ۳۹۸ قمرى اهل سنت، اباعبداللَّه محمدبن نعمان، معروف به ابن معلم فقیه شیعى را متهم کردند که مصحفى از قرآن منسوب به ابن مسعود دارد و او را مورد تعرض قرار دادند و شیعیان نیز به قضات سنىِ محله ى کرخ حمله کردند. در این زمان، خلیفه از ضعف آل بویه استفاده و از سنیان حمایت کرد و سپاهى به سرکوب شیعیان فرستاد.(۳۱)

علاوه بر عوامل مذهبى، نزاع میان شیعیان کرخ و سنیان دلایل اقتصادى نیز داشت.

دلایل اقتصادى نزاع میان اهل سنت و شیعیان کرخ

در قرن چهارم شهر بغداد در بدترین شرایط اقتصادى به سر مى برد و مدام دچار قحطى مى شد. در سال ۳۲۴ قمرى قحطى شدیدى در بغداد رخ داد.(۳۲) در سال ۳۲۹ قمرى نیز شهر دچار قحطى شد و عدّه ى زیادى از گرسنگى مردند، به طورى که تعداد زیادى را بدون غسل و کفن دفن کردند.(۳۳) بعد از ورود آل بویه به بغداد، این روند شدت یافت و بدترین قحطى ها در طى سال هاى ۳۷۳، ۳۷۸، ۴۱۰ و ۴۱۶ قمرى رخ داد.(۳۴) این عوامل باعث انحطاط اقتصادى شهر و پراکنده شدن جمعیت آن شد.(۳۵)

در این زمان کرخ آبادترین محله ى بغداد بود و بازرگانان توانگر در آن جا ساکن بودند.(۳۶) اصولاً از زمان منصور کرخ محل زندگى بازرگانان بود؛ زیرا وى به دلایل امنیتى ترجیح داد بازارها در قسمت غرب شهر متمرکز شوند و از محل اسکان وى دور باشند.(۳۷)

موقعیت مناسب کرخ نیز به رشد آن کمک کرد؛ زیرا نهر عظیم عیسى، که از فرات جدا مى شد و به دجله مى ریخت، تا کرخ پیش مى آمد و از طریق آن کشتى هاى بزرگ که از رقه مى رسیدند انواع کالا از شام و مصر براى بازرگانان کرخ که بازارهاى خود را در دهانه ى این نهر برپا کرده بودند مى آوردند.(۳۸)

گذشته از اهمیت تجارى از زمین هاى حاصل خیز کرخ بر دهانه ى دجله هر ساله میزان زیادى غله تولید مى شد.(۳۹)

با این اوصاف ثروت رشک برانگیز کرخ باعث مى شد محله هاى سنى نشین، که از نظر اقتصادى ضعیف تر بودند، مدام در فکر ضربه زدن به اقتصاد کرخ باشند و گروهى از بى چیزان نیز با استفاده از این فضا دست به غارت مى زدند. در کل انگیزه هاى اقتصادى حمله ى اهل سنت به محله ى کرخ، کم تر از انگیزه هاى مذهبى نبود. انگیزه اصلى عیاران نیز در این حملات بیش تر انگیزه ى اقتصادى داشتند.

نقش عیاران در به آشوب کشیدن محله ى کرخ

عیاران همیشه در دوران آشوب و ضعف حکومت ها عامل بسیار تأثیرگذار و مخربى در حیات جوامع شهرى بودند. شهر بغداد همواره یکى از کانون هاى اصلى اجتماع عیاران بود و دوره ى آل بویه را مى توان دوره ى اوج قدرت عیاران و هرج و مرج هاى ناشى از آن در این شهر دانست که معلول ضعف این سلسله و دستگاه خلافت عباسى بود. این جریان با مرگ معزالدوله و جانشینى عزالدوله ى بى کفایت شروع شد و، به جز دوران عضدالدوله ى قدرتمند، در سراسر دوران حکومت آل بویه ادامه داشت.

دسته هاى عیارى در دوران عزالدوله پدید آمدند و هر یک بر قسمتى از شهر مسلط شدند و براى خود مالیات مى گرفتند و به محله هاى دیگر حمله مى کردند.(۴۰)

معروف ترین رهبران عیاران در این زمان، که داستان هاى زیادى در مورد آنها روایت شده است، ابوالذباب، اسودالزبده، ابن کبرویه و ابوالعلا بودند که پى درپى به کرخ حمله مى کردند و حتى یک بار آب را بر روى آن محله قطع کردند.(۴۱)

این پدیده در تمام دوران آل بویه ادامه داشت و اوج آن در دوره ى بهاءالدوله بود (۳۷۹ – ۴۰۳ ق)(۴۲) . در سال ۳۸۱ قمرى بهاالدوله عراق را براى نبرد با فخرالدوله ترک کرد؛ در این هنگام عیاران فرصت را غنیمت شمردند و مدام به محله هاى شهر، مخصوصاً کرخ ثروتمند حمله مى کردند. این روند تا بازگشت او ادامه داشت و با سرکوب و قتل تعدادى از آنها این فتنه موقتاً فرو نشست.(۴۳) در دوران دیگر سلاطین ضعیف آل بویه، بغداد بارها شاهد این حوادث بود. در سال ۴۱۰ قمرى عیاران به کرخ حمله کردند و خانه ى شریف مرتضى، یکى از بزرگان شیعى کرخ را به آتش کشیدند.(۴۴)

کار عیاران ایجاد نزاع میان محله ها به بهانه هاى مذهبى و بهره بردارى از آن براى غارت بود و هرگاه میان محله ها نزاعى ایجاد نمى شد، دست به غارت محله هاى خودشان مى زدند. در سال ۴۱۳ قمرى که نزاعى میان شیعه و سنى در نگرفت، عیارانِ محله ى کرخ دست به غارت خانه هاى تجار بزرگ آن محله زدند؛ مردم که از دست آنها به ستوه آمده بودند، با کمک سلطان، به آنان حمله کردند؛ (۴۵) ولى بار دیگر در سال ۴۱۶ قمرى عیاران به کرخ حمله و آن جا را غارت کردند(۴۶) و دوباره مردم کرخ در سال ۴۲۴ قمرى بر آنها شوریدند که به قتل آنان و غارت تعداد زیادى از خانه هایشان منجر شد.(۴۷)

هجوم عیاران به کرخ در مجموع زیان هاى زیادى به آن محله وارد آورد. انگیزه ى عیاران در این حملات در واقع غارت بود که در پوشش مذهب جلوه مى کرد؛ همان انگیزه هایى که سپاهیان ترک را به این کار وا مى داشت.

نقش سپاهیان ترک در حمله به محله ى کرخ

سپاهیان ترک از مدت ها پیش مهار دستگاه خلافت را به دست گرفته بودند. زمانى که آل بویه وارد بغداد شدند ترک ها باز هم موقعیت خود را حفظ کردند و در کنار دیلمیان ستون فقرات ارتش آل بویه را تشکیل مى دادند و مدام با همدیگر به رقابت مى پرداختند و چون دیلمیان و مردم کرخ داراى مذهب مشترکى بودند، ترک ها هرگاه به نزاع با دیلمیان مى پرداختند کرخ را هم مورد تعرض قرار مى دادند. دوران حکومت عزالدوله آغاز این جریانات بود.

در سال ۳۶۲ قمرى خمار دیلمى، رئیس شرطه ى بغداد را کشتند و سپس به کرخ حمله و آن جا را غارت کردند.(۴۸) در سال ۳۶۳ قمرى عزالدوله که با مشکل مالى زیادى رو به رو بود، دست به مصادره ى اموال ترکان زد. سبکتگین، سرکرده ى ترک ها، دست به عصیان علیه این کار زد. ترکان خانه ى عزالدوله را محاصره و خانه هاى دیلمیان را غارت و سپس به کرخ حمله کردند و آن جا را هم به آتش کشیدند.(۴۹)

مشکلات دولت آل بویه و ناتوانى آنها در پرداخت حقوق ترکان منجر به شورش هاى پى درپى آنها شد. در سال ۴۱۶ قمرى بر ابوعلى بن ماکولا، وزیر سلطان بهاالدوله شوریدند.(۵۰) سال ۴۱۷ قمرى سال تسلط کامل ترکان بر امور سلطنت بود. در آن سال آنها خودسرانه دست به مصادره ى اموال مردم زدند و بر کرخ یکصدهزار دینار مالیات تحمیل کردند و چون مردم اعتراض کردند، ترک ها دست به غارت خانه هاى آنها زدند و بازار را به آتش کشیدند.(۵۱) بار دیگر در همان سال به بهانه ى سرکوب عیاران به کرخ هجوم بردند و خانه هاى زیادى را به بهانه اسکان عیاران در آنها غارت کردند و دوباره مردم کرخ را به اتهام عصیان مبلغ کلانى جریمه کردند؛(۵۲) این تحمیلات کرخ را دچار فقر و فاقه کرد.

این روند تا سال هاى پایانى حکومت آل بویه ادامه داشت. در سال ۴۴۵ قمرى میان اهالى کرخ و سنى ها آشوب عظیمى برپا شد؛ ترک ها فرصت را غنیمت شمردند و به نفع سنیان در آن شرکت و کرخ را مانند همیشه غارت کردند و، چون سلطان الملک الرحیم نمى توانست کارى بکند، خلیفه دخالت کرد و ترک ها را آرام ساخت.(۵۳)

در سال ۴۴۷ قمرى ترکان که از دریافت نکردن دستمزدشان ناراضى بودند، به دیوان خانه حمله بردند و، چون نتیجه اى عایدشان نشد، سراى خلافت را محاصره کردند. وزیر از ترس آنها گریخت و ترک ها به بهانه ى یافتن او بسیارى از خانه هاى مردم را که بیش تر آنها در کرخ بودند غارت کردند.(۵۴) غیر از ترکان، دیوان سالاران سنى نیز از طراحان و عاملان حمله به محله ى کرخ بودند.

نقش دیوانسالاران سنى در حمله به کرخ

هر چند آل بویه شیعى مذهب بودند، ولى براى رعایت حال اکثریت سنى مذهب، بسیارى از امور حکومت را به دیوان سالاران سنى مذهب واگذار کرده بودند. ابى الفضل شیرازى یکى از این دیوان سالاران بود که دشمنِ شیعیان و بسیار متعصب بود. وى در سال ۳۵۲ قمرى بدون نام وزارت، وزارت معزالدوله را با اشتراک ابا الفرج بن فسانجس شیرازى (۵۵) و در سال ۳۵۷قمرى رسماً وزارت عزالدوله را بر عهده گرفت.(۵۶) او در حمله ى سال ۳۶۱ قمرى به کرخ دست داشت؛ به همین سبب میان او و ابو احمد موسوى، نقیب علویان، نزاع شد.(۵۷)

در سال ۳۶۲ قمرى که ترکان، خمار، رئیس پلیس شهر را کشتند و به کرخ هجوم بردند، وزیر از فرصت استفاده کرد و حاجب خود را به کرخ فرستاد. او نقش عمده اى در این هجوم داشت که در نتیجه ى آن ۳۰۰ دکان، ۳۳ مسجد و ۱۷ هزار انسان از بین رفتند؛ و چون ابو احمد نقیب به او اعتراض کرد، وزیر او را عزل کرد.(۵۸)

البته بعضى از کارگزاران آل بویه از شیعیان حمایت مى کردند، مانند ابونصر سابوربن اردشیر که خانه اى به نام دارالعلم در کرخ بنا نهاد و کتاب هاى زیادى به آن جا برد و آن را براى علماى آن محله وقف کرد.(۵۹) سیاست هاى وى در جهت حمایت از شیعیان باعث خشم ترک ها شد و آنان در سال ۳۹۱قمرى بر او شوریدند و از عراق اخراجش کردند.(۶۰) حسن بن فضل بن سهلان ابومحمد، وزیر سلطان الدوله نیز، از بزرگان شیعه بود که دیوارى بر مشهد امام حسین علیه السلام نهاد.(۶۱)

در مجموع، کرخ در این دوره روزگار پرآشوبى را پشت سر گذاشت و با این همه، تعدادى از بزرگان شیعه را در خود پروراند که در تحکیم پایه هاى این مذهب نقش زیادى داشتند؛ مانند شریف رضى که نقابت شیعیان را در این دوره بر عهده داشت و شریف مرتضى که جانشین وى بود.(۶۲) هر دوى آنها علاوه بر رهبر دینى، از شعراى بزرگ زمان خود بودند و شعرهاى زیادى در مدح اهل بیت و سب دشمنانشان سرودند؛(۶۳) علاوه بر آنها مهیار دیلمى، که شعر را از شریف رضى آموخته بود،(۶۴) در محله ى کرخ ساکن بود و در سب دشمنان اهل بیت شعر مى سرود.(۶۵)

الحسن بن محمدبن اشناس نیز از بزرگان شیعى بود که همیشه مجلسى در کرخ برپا مى داشت و به مدح اهل بیت و سب دشمنان آنها مى پرداخت.(۶۶) ابن سلامى از معروف ترین شعراى عراق، یکى دیگر از بزرگان شیعى کرخ در این زمان بود که به مدح صاحب بن عباد و عضدالدوله مى پرداخت.(۶۷)

با گذشت زمان ضعف آل بویه بیش تر مى شد، تا این که در سال ۴۴۷ قمرى سلطان طغرل سلجوقى بدون مواجه شدن با هیچ گونه مقاومتى وارد بغداد شد و کنترل مهار خلافت را در دست گرفت. شیعیان کرخ ناامید از دولت شیعى هم کیش خود، اکنون خود را با یک حاکم سنّىِ متعصب مواجه مى دیدند. عدم اعتماد و ناامیدى از دولتِ هم کیش باعث شد نه تنها هیچ گونه مخالفتى با طغرل نکنند، بلکه زمانى که اکثر مردم بغداد به رهبرى ملک الرحیم بر سپاهیان طغرل شوریدند و تعداد زیادى از آنها را کشتند، اهالى کرخ براى نزدیک کردنِ خود به طغرل از او حمایت کردند و سپاهیان او را در محله ى خود جاى دادند و از آنها محافظت کردند. طغرل پس از سرکوب شورشیان از اهالى کرخ سپاس گزارى کرد و تعدادى از سپاهیان خود را براى حمایت از آن محله در برابر هجوم احتمالى سنّیان به آن جا اعزام کرد.(۶۸)

یکى دیگر از اقدامات طغرل که به مذاق شیعیان کرخ بسیار خوشایند بود، مصادره ى اموال ترکان، دشمنان خونى شیعیان بود؛(۶۹) ولى این خوشایندى چندان دوام نیافت و اهالى کرخ به زودى متوجه شدند که طغرل متعصب تر از آن است که تصور مى کردند؛ زیرا وى در همان سال دستور داد که شیعیان در نماز صبح جمله ى «الصلوه خیر من النوم» را اضافه و جمله ى «حى على خیر العمل» را حذف کنند.(۷۰) این سخت گیرى ها باعث شد اهالى کرخ از بساسیرى حمایت کنند و در زمان سلطه ى وى دوباره در نماز «حى على خیر العمل» بگویند.(۷۱)

با ورود دوباره ى طغرل به بغداد شورش بساسیرى سرکوب شد و کرخ، تحت سلطه ى سلاجقه ى سنى مذهب، دوران تازه اى از حیات پر ماجراى خود را آغاز کرد.

نتیجه

کرخ پایگاه مهم تشیع در سراسر قلمرو خلافت عباسى بود. آل بویه که در ابتداى قدرت خود تعصب بیش ترى نسبت به مذهب شیعه داشتند، سعى کردند با حمایت از ساکنان آن محله و برگزارى مراسم عید غدیر خم و عاشورا،که پایه هاى مذهب شیعه هستند، به ترویج و تقویت آن مذهب کمک کنند، تا بدین وسیله پایه هاى دینى دستگاه خلافت سنى را متزلزل سازند؛ ولى به دلایل ضعف اقتصادى، اختلافات خانوادگى و مقاومت اهل سنت، نه تنها به اهداف خود نرسیدند، بلکه با دامن زدن بیش تر به اختلافات مذهبى، که منجر به شیوع هرج و مرج و درگیرى در بغداد شد، زمینه هاى سقوط خود را فراهم آوردند.

هر چند آل بویه در رسیدن به اهداف خود ناکام ماندند، ولى برگزارى علنى مراسم دینى توسط شیعیان کرخ در این دوره و ظهور تعدادى از بزرگان و علماى شیعه در آن محله، که خود محصول این فضا بودند، به تقویت پایه هاى فکرى مذهب تشیع کمک زیادى کرد و مراکز مهم تشیع در قرون بعد در عراق، مانند حله، تا اندازه ى زیادى وارث دستاوردهاى محله ى کرخ بودند.
منابع:
– ابن اثیر، عزالدین على، تاریخ الکامل، ترجمه ى دکتر على هاشمى حائرى، (تهران، شرکت سهامى چاپ و انتشارات کتب ایران، ۱۳۵۱).
– ابن بطوطه، رحله، ترجمه ى دکتر محمدعلى موحد، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۸).
– ابن تغرى بردى، جمال الدین ابى المحاسن، النجوم الزاهره فى ملوک مصر و القاهره، (بى جا،وزاره الثقافه و الارشاد القومى، بى تا).
– ابن جبیر، رحله، (بیروت، دارالصادر، بى تا).
– ابن الجوزى، ابى الفرج عبداللَّه، المنتظم فى تاریخ الملوک و الامم، دراسه و تحقیق محمد عبدالقادر عطاء و مصطفى عبدالقادر عطاء، راجع و صححه نعیم زرزور، (بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۹۹۲).
– ابن خلدون، العبر، ترجمه ى عبدالحمید آیتى، (موسسه ى مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ۱۳۶۴).
– ابن طقطقى، محمدبن على بن طباطبا، تاریخ الفخرى، ترجمه ى محمد وحید گلپایگانى، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۰).
– ابن کثیر، البدایه و النهایه، تحقیق مکتب تحقیق التراث، (بیروت، بى نا).
– اصطخرى، ابواسحق ابراهیم، المسالک و الممالک، به اهتمام ایرج افشار، چاپ ۳، (انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۶۸).
– التنوخى، ابى على المحسن بن على، نشوار المحاضره و اخبار المذاکره، تحقیق عبوالشالجى المحامى، (بیروت، دار الصادر، ۱۹۹۵).
– توحیدى، ابوحیان، الامتاع و المؤانسه، صححه احمدامین و احمد زین، (مصر، مطبعه السعاده بجوار محافظه، ۱۹۳۱).
– جیهانى، ابوالقاسم بن احمد، اشکال العالم، ترجمه ى على بن عبدالسلام کاتب، (مشهد، نشر به نشر، ۱۳۶۸).
– الخطیب بغدادى، حافظ ابى بکر احمدبن على، تاریخ بغداد، (مصر، مکتبه الخانجى بالقاهره و المکتبه العربیه ببغداد و مطبعه السعاده بجوار المحافظه، ۱۹۳۱).
– خواند میر، غیاث الدین محمد، دستور الوزرا، به تصحیح سعید نفیسى، چاپ ۲، (انتشارات اقبال، ۱۳۵۵).
– الحنبلى، ابن العماد، شذرات الذهب فى اخبار من ذهب، (بیروت، دارالاحیاء و التراث العربى، بى تا).
– الروذراورى، ظهیر الدین، ذیل تجارب الامم، (شرکت تمدن الصناعیه، مصر المحمیه، ۱۹۱۶).
– الصابى، ابى الحسن الهلال بن محسن، الوزراء، تحقیق عبدالشار احمد فراج، (دارالاحیاء الکتب العربیه، ۱۹۵۸).
– الصولى، ابى بکر محمدبن یحیى، اخبار الراضى و متقى باللَّه، عنى بنشره ج، هیورت، دن، (مصر، مطبعه الصارى، ۱۹۳۵).
– الفاخورى، حنا، تاریخ الادب العربى، چاپ ۲، (تهران، انتشارات توس، ۱۳۸۰).
– مسعودى، ابوالحسن على بن حسن، التنبیه و الاشراف، ترجمه ى ابوالقاسم پاینده، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۵).
– مسکویه رازى، ابوعلى، تجارب الامم، ترجمه ى علینقى منزوى، (تهران، انتشارات توس، ۱۳۷۶).
– مقدسى، ابوعبداللَّه محمدبن احمد، احسن التقاسیم فى معرفه الاقالیم، ترجمه علینقى منزوى، (تهران، شرکت مؤلفان و مترجمان ایران، ۱۳۶۱).
– الهمدانى، محمدبن عبدالملک، تکمله تاریخ الطبرى، تحقیق البرت یوسف کنعان، (بیروت، المطبعه الکاتولیکیه، ۱۹۶۱).
– یاقوت الحموى، شهاب الدین، معجم البلدان، (تهران، انتشارات اسدى، ۱۹۶۵).
– یعقوبى، ابن واضح، البلدان، ترجمه ى محمد ابراهیم آیتى، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۷).
پى نوشت ها:
*) دانشجوى دکترى تاریخ – دانشگاه اصفهان.
۱٫ جیهانى، اشکال العالم، ص ۹۸؛ یعقوبى، البلدان، ص ۲۷٫
۲٫ ابن جبیر، رحله، ص ۲۰۱٫
۳٫ ابن بطوطه، سفرنامه ابن بطوطه، ص ۲۴۱٫
۴٫ ابن جبیر، همان، ص ۲۰۱٫
۵٫ یعقوبى، البلدان، ص ۱۳٫
۶٫ الخطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۸۱٫
۷٫ یاقوت الحموى، معجم البلدان، ج ۴، ص ۲۵۵٫
۸٫ ابن طقطقى، تاریخ الفخرى، ص ۳۵۳؛ الخطیب بغدادى، همان، ص ۹۹٫
۹٫ مسعودى، التنبیه و الاشراف، ص ۳۶۸٫
۱۰٫ ابن طقطقى، همان ، ص ۲۶۹٫
۱۱٫ یاقوت الحموى ،همان، ج ۳، ص ۵۳۳٫
۱۲٫ الهمدانى، تکمله تاریخ الطبرى، ج ۱؛ الصولى، اخبار الراضى و المتقى باللَّه، ص ۶۸٫
۱۳٫ الصولى، همان، ص ۱۹۸٫
۱۴٫ ابن خلدون، العبر، ج ۲، ص ۶۵۲ – ۶۵۳٫
۱۵٫ الهمدانى، همان، ص ۱۵۹٫
۱۶٫ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج ۱۱، ص ۲۵۰٫
۱۷٫ ابن الجوزى، المنتظم فى تاریخ الملوک و الامم، ج ۱۴، ص ۸۴٫
۱۸٫ ابى على المحسن بن على التنوخى، نشوار المحاضره و اخبار المذاکره، ج ۲، ص ۵۰٫
۱۹٫ ابن خلدون، همان، ص ۶۵۸٫
۲۰٫ ابن الجوزى ،همان، ص ۱۲۶٫
۲۱٫ ابن تغرى بردى، النجوم الزاهره فى ملوک القاهره، ج ۳، ص ۵۷ و ۶۲٫
۲۲٫ ابن کثیر، همان، ص ۳۰۷٫
۲۳٫ عزالدین على ابن اثیر، تاریخ الکامل، ج ۱۵، ص ۴۳ – ۴۴٫
۲۴٫ ابن الجوزى، همان، ص ۳۶۱٫
۲۵٫ همان ، ج ۱۵، ص ۳۷٫
۲۶٫ ابن تغرى بردى ، همان، ص ۲۱۸٫
۲۷٫ ابن الجوزى، همان، ص ۸۲ .
۲۸٫ همان، ص ۱۲۵٫
۲۹٫ ابن اثیر، همان، ج ۱۶، ص ۲۶۵؛ ابن خلدون، همان، ص ۶۹۳٫
۳۰٫ ابن اثیر، همان، ص ۲۸۰ – ۲۸۱٫
۳۱٫ ابن الجوزى، همان، ص ۵۸ – ۵۹٫
۳۲٫ الصولى ، همان، ص ۸۳ .
۳۳٫ الهمدانى ، همان، ص ۱۲۰٫
۳۴٫ الحنبلى، شذرات الذهب فى اخبار ذهب، ج ۳، ص ۸۰ و ۹۱؛ ابن الجوزى، همان، ص ۱۷۱؛ ابن اثیر، همان، ص ۶۵٫
۳۵٫ مقدسى، احسن التقاسیم فى معرفه الاقالیم، ج ۱، ص ۱۶۶٫
۳۶٫ اصطخرى، المسالک و الممالک، ص ۸۵؛ توحیدى، الامتاع و المؤانسه، ج ۲، ص ۱۷۱؛ جیهانى، همان، ص ۹۹٫
۳۷٫ یاقوت الحموى، همان، ج ۴، ص ۲۵۴؛ الخطیب بغدادى، همان، ص ۷۹؛ ابن خلدون، همان، ص ۳۰۸٫
۳۸٫ یعقوبى، همان، ص ۲۲٫
۳۹٫ الصابى، الوزراء، ص ۲۸۱٫
۴۰٫ مسکویه رازى، تجارب الامم، ج ۶، ص ۸ و ۳۶۷٫
۴۱٫ توحیدى، الامتاع و المؤانسه، ج ۳، ص ۱۶۰٫
۴۲٫ ابن الجوزى، همان، ص ۱۳۳٫
۴۳٫ الروذراورى، ذیل تجارب الامم، ص ۱۸۹ و ۱۹۹٫
۴۴٫ همان، ص ۱۷۱٫
۴۵٫ همان، ص ۲۲۲ – ۲۲۳٫
۴۶٫ ابن اثیر، همان، ص ۶۵٫
۴۷٫ ابن تغرى بردى، همان، ص ۲۷۸٫
۴۸٫ مسکویه رازى، همان، ص ۸ – ۳۶۷٫
۴۹٫ ابن خلدون، همان، ص ۶۶۲؛ ابن اثیر، همان، ص ۴۸ – ۴۹٫
۵۰٫ خواندمیر، دستورالوزرا، ص ۱۲۳٫
۵۱٫ ابن اثیر، همان، ص ۶۷ – ۶۸٫
۵۲٫ ابن کثیر، همان، ج ۱۲، ص ۲۵٫
۵۳٫ ابن خلدون، همان، ص ۷۰۷ ؛ ابن اثیر، همان، ص ۲۹۶٫
۵۴٫ ابن خلدون، همان، ص ۷۰۷ – ۷۰۸٫
۵۵٫ ابن کثیر، همان، ج ۱۱، ص ۱۸۷؛ مسکویه رازى، همان، ص ۲۵۹٫
۵۶٫ الهمدانى، همان، ص ۱۹۹٫
۵۷٫ ابن اثیر، همان، ج ۱۵، ص ۳۰؛ ابن کثیر، همان، ص ۳۰۷٫
۵۸٫ الهمدانى، همان، ص ۲۱۲؛ ابن اثیر، همان، ص ۴۰ – ۴۱؛ ابن کثیر، همان، ص ۳۰۱٫
۵۹٫ ابن تغرى بردى، همان، ص ۱۶۴٫
۶۰٫ ابن خلدون، همان، ص ۶۸۲٫
۶۱٫ ابن تغرى بردى، همان، ص ۲۵۹٫
۶۲٫ ابن کثیر، همان، ص ۶۶؛ ابن تغرى بردى، همان، ص ۳۰۱٫
۶۳٫ حنا الفاخورى، تاریخ الادب العربى، ص ۶۶۷٫
۶۴٫ همان، ص ۱۷۷٫
۶۵٫ ابن کثیر، همان، ص ۵۲٫
۶۶٫ الخطیب بغدادى، همان، ج ۷، ص ۴۲۶٫
۶۷٫ توحیدى، همان، ج ۱، ص ۱۳۴٫
۶۸٫ ابن اثیر، همان، ج ۱۶، ص ۳۱۴؛ ابن خلدون، همان، ص ۷۱۷٫
۶۹٫ ابن خلدون، همان، ص ۷۲؛ ابن اثیر، همان، ص ۳۱۶٫
۷۰٫ ابن اثیر، همان ص ۳۳۵ و ۳۱۷٫
۷۱٫ ابن کثیر، همان، ص ۹۶٫
منبع :ساسان طهماسبى؛ماهنامه تاریخ اسلام، شماره ۱۳