عباسيان

نوشته‌ها

آل بویه، عباسیان و تشیع

سالها قبل از ورود آل بویه به بغداد، خلفای عباسی، عملا قدرت دنیوی خود را به امیرالامراها منتقل کرده بودند. برادران بویه که گرایش­های شیعی داشتند، پس از فتوح خویش در ایران، متوجه بغداد شدند. معزالدوله پس از ورود به بغداد، در صدد برآمد تا خلافت را از عباسیان به خاندان علی(ع) منتقل نماید، ولی با صلاحدید وزیرش، از این کار منصرف شد و به تغییر خلیفه عباسی اکتفا کرد. انتخاب فردی مطیع به مقام خلافت و خلع آنان در موقع لازم، امتیازی بود که آل بویه در این خصوص به دست آوردند؛ بدین ترتیب، نه تنها اقتدار دنیوی، بلکه اقتدار معنوی خلفای عباسی به تدریج رو به کاستی گذاشت.

اما در دراز مدت، غیبت امیران بویی از بغداد و اختلاف میان آنها در شاخه­های عراق و فارس، زمینه بازیابی قدرت خلفا را فراهم آورد. آنان به تدریج قدرت معنوی خود را افزایش دادند و سپس برای دست‌یابی به قدرت دنیوی، از قدرت نظامی نو پای طغرل سلجوقی، برای شکستن دیلمیان سود جستند. لیکن خلفای عباسی دیگر هیچگاه به جایگاه قدرتمند اوّلیه خود بازنگشتند.

مقدمه

دیلمیان که از دیرباز به علت شجاعت و آگاهی از مهارتهای جنگی، در شاخه نظامی ایران سرآمد بودند، در قرن سوم و چهارم هجری بر مسند قدرت حکومتی ایران و اسلام تکیه زدند. کارآمدی در بخش نظامی، آنان را در تسلط بر قلمرو وسیعی از جهان اسلام یاری کرد. به قدرت رسیدن آل‌بویه که اعتقادات شیعی داشتند، تحولی بزرگ در وضع دیلمیان و شیعیان ایران ایجاد کرد. تسلط آنان بر بغداد و خلفای عباسی ، در جامعه بغداد و سرزمین های اسلامی نیز تحولاتی در پی داشت.

حکومت آل‌بویه، نقطه عطفی سیاسی در تاریخ ایران و بغداد بود؛ آنان اولین حکومت ایرانی بودند که توانستند به آمال بسیاری از امیران ایرانی، از جمله یعقوب لیث صفاری و مردآویج زیاری، دست یابند و بر خلافت عباسی مسلط گردند.

جایگاه و موفقیت خلفای عباسی در دوره قدرت یابی آل‌بویه و در طول حکومت آنان، موضوع مورد بحث مقاله حاضر است.

موقعیت سیاسی خلفای عباسی در دوره آل بویه

با گذشت بیش از سه قرن از سقوط حکومت ساسانیان در ایران، خلافت اموی و سپس عباسی، با تسلط بر امور سیاسی، قدرت خود را بر ایرانیان تحمیل می کردند و تسنن، مذهب غالب دستگاه خلافت و بالطبع مورد پذیرش حاکمان و کارگزاران دستگاه خلافت در قلمرو حکومت اسلامی، از جمله ایران بود.

حکومت آل بویه نقطه عطف سیاسی در روابط ایران و بغداد و آغازی بر ورود خلفای عباسی به دوره ضعف سیاسی و از دست دادن اقتدار معنوی و دنیوی است. تسلط آل بویه بر بغداد ، ضعف خلفای عباسی را که از چندین دهه پیش آغاز شده بود، آشکار ساخت.« از آن پس خلفا را جز لوا و منشور فرستادن و خلعت دادن و پاسخ پادشاهان اطراف، کاری نماند».[۱]

آل بویه، اختیارات معنوی و دنیوی را از خلفای عباسی سلب کردند، به طوری که پس از زوال آل بویه نیز خلفا هیچ گاه به جایگاه قدرتمند اولیه خود بازنگشتند. بیرونی ، رویداد تسلط آل بویه بر بغداد را تغییری بنیادی در امر خلافت میداند و می نویسد: «سلطنت در آخر ایام متقی و آغاز ایام مستکفی از آل عباس به آل بویه انتقال یافت».[۲] ابن خلدون نیز معتقد است: «به راستی که اساس خلافت به کلی روی به ویرانی نهاده بود».[۳]

آنچه موجب جسارت دیلمیان در پیشروی به سوی بغداد و تسلط بر خلافت عباسی شد، پایبندی آنان به فرهنگ ایرانی و گرایش به مذهب تشیع بود. موقعیت جغرافیایی سرزمین دیلم ، موجب شده بود تا کمتر دست خوش تهاجم بیگانگان و تغییر و تحول سیاسی و فرهنگی قرار گیرد. این وضعیت، آنجا را به پناهگاهی امن برای علویان تحت تعقیب و ناراضیان خلافت عباسی تبدیل کرد که در دراز مدت سبب گرایش دیلمیان به مذهب تشیع و تضاد آنان با حکام خلافت عباسی گردید.

با تسلط آل بویه بر بغداد ، موقعیت خلفای عباسی کاملا متزلزل شد. عملکردها ، اندیشه های متفاوت و میزان قدرت امیران بویهی ، جایگاه خلفای عباسی را در طول حکومت آل بویه تعیین می کرد. در مرحله اول ، با ورود معزالدوله به بغداد، اقتدار معنوی و دنیوی خلفای عباسی کاملا محدود گردید. این امر با روی کار آمدن عزالدوله که درباره مذهب تشیع متعصب تر می نمود، تشدید گردید. در مرحله دوم ، عضدالدوله سعی داشت در روابط خویش با خلیفه، موضع معتدل تری در پیش گیرد، ضمن آن که اندیشه دست یابی به مقام معنوی خلافت و جمع آن با قدرت دنیوی امیران و پادشاهان ایرانی را در سر می پروراند. در مرحله سوم، جانشینان عضدالدوله ، خود دچار ضعف شدند و مشکلات داخلی حکومت آل بویه، آنان را از بغداد و خلفای عباسی غافل نمود و خلفا با توسل به قدرتهای موازی و رقیب آل بویه، در صدد برآمدند تا اقتدار معنوی و دنیوی پیشین را بازستانند.

تسلط آل بویه شیعی مذهب بر خلفای عباسی

عباسیان به سبب بهره گیری از ایرانیان و دوستداران آل محمد (صلى الله علیه واله) در رسیدن به قدرت، ناچار بودند در رفتار با مردمان ایران و شیعیان ملایمت نشان دهند. ادامه این وضع به حضور بیشتر ایرانیان و شیعیان در دربار خلافت انجامید. تأثیر مربیان و وزیران شیعی تا آنجا بود که خلفا در مواقع اضطرار سیاسی ، به داشتن گرایشهای شیعی تظاهر می کردند. علی رغم آن که خلافت غالباً سنی مذهب در حدود سه قرن بدون رقیبی نیرومند در اوج قدرت سیاسی قرار داشت، شیعیان با نفوذ تدریجی در دستگاه خلافت و دستیابی به مشاغل کلیدی؛ مانند وزارت، بر قدرت سیاسی مسلط گردیدند. ادامه این وضع خلفا را ضعیف تر و مخالفانشان را قوت می بخشید. در دوره راضی بالله (۳۲۹ – ۳۲۲هـ ) قدرت دنیوی خلیفه، عملاً به امیرالامراها – که اغلب از ایرانیان و شیعیان بودند- منتقل شد؛ خراسان و ماوراءالنهر در دست سامانیان، طبرستان و گرگان در دست علویان و فارس و بلاد مرکزی در دست آل بویه و آل زیار قرار داشت. آنان هر چند به ظاهر مطیع خلیفه بودند ، در واقع ، به طور مستقل حکومت می‌کردند. کرمر معتقد است: «خلفا به امیرالامراها متکی بودند و به دستور آنها منصوب و معزول می شدند».[۴]

ضعف خلفا در دوره های بعد آشکارتر شد ، قدرت آنان راه سراشیبی در پیش گرفت که به تسلط بیشتر سپاهیان بر خلیفه انجامید. مستکفی ( ۳۳۴ – ۳۳۳هـ)، که هم زمان با حکومت آل بویه بر مسند خلافت تکیه زده بود ، هم چون خلفای دیگر دچار ضعف بود ، از اینرو ، بغداد برای ورود افراد تازه نفس ، حتی با گرایش های شیعی آمادگی داشت.

هم زمان ، قدرت سه برادر بویی (علی، حسن و احمد) در ایران ، در حال شکل گیری بود. آنان پس از تسلط بر فارس و قسمتی از جبال ، به تحریک برخی از حکام مخالف خلیفه ، به فکر تسلط بر بغداد افتادند. با توجه به وضع بغداد و ضعف خلفا ، خواسته آنان به زودی جامه عمل پوشید.

با تسلط احمد بن بویه ، معزالدوله ، بر بغداد ( ۳۳۴هـ) ، مستکفی ، برای رهایی از تسلط گستاخانه ترکان ، حضور احمد بن بویه را در بغداد غنیمت شمرد. او گفته بود: «من پنهان شدم تا ترکان بر من تکیه نکنند و قدرتشان فرو ریزد و احمد بن بویه بی رنج پیروز گردد».[۵] با این همه ، عمر خلافت مستکفی نمی‌توانست دوام یابد. معزالدوله نگران اقدامات او و اطرافیانش برای بازیابی قدرت بود. وی می بایست خلافت یا خلیفه را تغییر دهد. ابتدا درصدد برآمد تا خاندان خلافت را تغییر دهد و آن را به آل علی(علیه السلام) منتقل کند. همدانی می‌نویسد: «می‌خواست با اباالحسن محمد‌بن‌یحیی زیدی علوی بیعت کند»،[۶] ولی به صلاحدید وزیرش ، صیمری ، از این کار منصرف شد و خلیفه‌ای مطیع از عباسیان را به فردی از خاندان علی(ع) ترجیح داد. صیمری معتقد بود که اگر خلیفه ، علوی باشد، معزالدوله ناچار خواهد بود از او اطاعت کند و چه بسا فقط به منزله فرمانده لشکر ایفای نقش نماید. صیمری گفته بود: « هرگز چنین مکن و کسی را که قوم تو فرمانبردار او باشند به خلافت منشان چه بسا به فرمان او تو را از میان بردارند».[۷] خطر دیگری که تغییر خاندان خلافت به دنبال داشت، شورش عباسیان بود که در نقاط مختلف قلمرو حکومت در اکثریت به سر می‌بردند و در نظر آنان ، مشروعیت حکومتها با فرمان خلیفه تأمین می گردید‌ و خطر سوم از جانب خلفای فاطمی مصر بود که با از میان رفتن خاندان عباسی، در صدد گسترش قلمرو خود بر می آمدند و چون خود را وابسته به آل علی(ع) می‌دانستند ، مدعی تسلط بر بغداد و آل‌بویه نیز می‌شدند.

پس معزالدوله برای رسیدن به مقاصد آل‌بویه ، تغییر خلیفه را که عملی‌تر و منطقی‌تر می‌نمود ، بر تغییر خلافت از عباسیان به خاندان دیگر ترجیح داد. به زودی بهانه‌های لازم برای انجام این امر نیز فراهم گردید. به احمد ‌بن‌ بویه خبر رسید که مستکفی با حمدانیان علیه او توطئه می‌کند «اخبار و اسرار وی را به آنها نوشته، بعلاوه چیزها که از پیش از او به دل داشت».[۸] دستگیری رهبر شیعیان محله باب الطاق و اقدامات خلیفه در برقراری ارتباط با سرداران بویی ، از جمله اسپهدوست[۹] و روزبهان بن خورشید ، [۱۰] موجب نگرانی معزالدوله شد. ترتیب مهمانی از سوی پیشکار خلیفه و دعوت از سپاهیان ترک و دیلم نیز مزید بر علت گردید. برای همین ، معزالدوله تصمیم گرفت کار را یک سره کند. وی ، در مجلس خلیفه حضور یافت و همراهانش با برنامه‌ای حساب شده ، خلیفه را از تخت به زیر کشیدند و پس از انتقال او به کاخش ، زندانی کردند. منشی و پیش کار خلیفه نیز بازداشت شدند. بویهیان با ابوالقاسم ‌بن‌فضل ، ملقب به المطیع لله ، بیعت کردند(۳۳۴هـ). وی، از رقیبان دیرین مستکفی در امر خلافت بود.

معزالدوله با اینکه خلیفه جدید را سوگند داده بود تا « علیه او کاری نکند و دشمنی نورزد»[۱۱] ، نسبت به او بد گمان بود ، به همین علت ، وقتی برای جنگ از بغداد خارج می‌شد ، خلیفه را نیز همراه خود می‌برد و «مطیع مثل اسیر نزد او بود»[۱۲]. معزالدوله برای مطیع ، مقرری تعیین کرد و این نهایت قدرت آل بویه و تسلط کامل آنان بر خلیفه عباسی را نشان می‌دهد. مسعودی که در این دوره می‌زیست ، می‌نویسد: «هم اکنون احمد ‌بن‌بویه دیلمی ملقب به معزالدوله و دبیرانش بر کار مطیع تسلط دارند و امور دربار خلافت را سرپرستی می‌کنند و به وقت حاضر که سال ۳۴۵هـ است چنانکه به ما خبر می‌رسد؛ زیرا مدتهاست از عراق دوریم و به مصر و شام اقامت داریم ، بیشتر رسوم خلافت و وزارت از میان رفته است».[۱۳] معزالدوله برای تحکیم بیشتر موقعیت حکومت آل‌بویه ، از اقتدار خود نسبت به خلیفه سود می‌جست و در اعطای القاب و فرمان­های حکومتی خلیفه ، اعمال نفوذ می‌کرد. رفتار سازش کارانه خلیفه برای برآوردن خواسته‌های معزالدوله ، ترازوی قدرت را در جانب آل‌بویه سنگین‌تر می‌نمود. در این زمان، تقریبا تمامی حقوق معنوی و دنیوی خلیفه از حیطه قدرت او خارج شده بود. برای خلیفه مقرری محدودی تعیین شد که با گذشت زمان، حتی به بهانه هایی تقلیل یافت.[۱۴] اختیارات خلیفه در انتصاب صاحب منصبان، حتی آنان که به امور معنوی اشتغال داشتند ، از جمله کسانی که منصب نقیب ، امیر الحاج و قاضی القضات داشتند، در زمان عضدالدوله سلب گردید.

پس از مرگ معزالدوله و جانشینی پسرش ، عزالدوله ، رابطه او و خلیفه شکل جدیدی به خود گرفت. عزالدوله، از طرفی در تظاهر به مذهب تشیع تعصب و اصرار نشان میداد و از طرف دیگر، در امر سیاست، توانایی و تدبیر معزالدوله را نداشت. جنگهای متعدد او با همسایگان خارجی، حکومت را با مشکلات مالی و سرکشی عوامل نظامی رو به رو ساخت، در سال ۳۶۰هـ برای رفع مشکل رومیان ـ که پیشرفت­هایی از جانب موصل داشتند ـ از خلیفه تقاضای کمک مادی کرد و جنگ با کفار را از وظایف او دانست، در حالی که از زمان ورود معزالدوله به بغداد ، خلیفه قدرت معنوی خود را از دست داده و از نظر مادی نیز متکی به آل‌بویه بود. خلیفه در پاسخ گفت: « غزا هنگامی بر من واجب است که فرمانروایی به دست من باشد. دارایی و سپاه در اختیار من بود. اکنون که من جز به اندازه بخور و نمیر ندارم، همه آنها در دست شما و فرمانروایان دیگر کشور است، نه غزا نه حج نه هیچ یک از وظایف پیشوا بر من واجب نیست. من برای شما تنها این نام را دارم که خطیبان شما بر منبرها می‌آورند تا مردم را برای شما آرام کنند. هر گاه می‌خواهید از این نیز کناره گیرم ، کنار خواهم رفت و همه کارها را به شما می‌سپارم».[۱۵] سخنان خلیفه موقعیت او را در حکومت آل بویه نشان می دهد. خلیفه خود را فاقد قدرت معنوی و دنیوی می دانست. به هر حال عزالدوله با تهدید بسیار موفق شد مبلغی از خلیفه بگیرد، ولی جهادی صورت نگرفت.

ضعف خلیفه و عزالدوله ، اختلاف میان سپاهیان را که ترکیبی از ترکان و دیلمیان بودند ، شدت بخشید. این اختلاف، بیش­ از آن­که جنبه قومی و نژادی داشته باشد ، اختلافی مذهبی میان ترکان سنی و دیلمیان شیعه بود. تسلط فرمانده ترک، سبکتکین ، بر اوضاع بغداد بدانجا رسید که خلیفه (المطیع لله) را خلع و فرزند او ، الطایع بالله را به خلافت نشاند.

حکومت عزالدوله دو بار مورد تعرض عضدالدوله (پسر رکن الدوله و پسر عموی عزالدوله) قرار گرفت. در بار اول، مهم­ترین اقدام عضدالدوله پس از تسلط بر عزالدوله ، بازگرداندن خلیفه به بغداد بود. خلیفه حدود بیست روز[۱۶] می شد که از بغداد خارج شده بود «در مساجد خطبه خوانده نمی شد».[۱۷] عضدالدوله می‌خواست با حمایت خلیفه، تسلطش را بر بغداد تثبیت کند و از حمایت اهل تسنن بغداد نیز برخوردار شود. لشکرکشی دوم عضدالدوله به شکست کامل عزالدوله انجامید.

عضدالدوله و پیوند خلافت و پادشاهی

وقتی عضدالدوله پیروزمندانه وارد بغداد شد ، مورد استقبال خلیفه عباسی قرار گرفت ( ۳۶۷هـ). او طی مراسمی وارد دربار خلیفه شد. عضدالدوله سعی کرد تا با تلفیق آداب دوره ساسانی و اسلامی نزد خلیفه بار یابد، ضمن آنکه تواضع او به خلیفه، برای اطرافیانش ایجاد سؤال ننماید، ولی وقتی عضدالدوله مجبور به بوسیدن زمین در مقابل خلیفه شد ، زیار بن شهر آکویه ، یکی از همراهانش، با تعجب گفت:« این خداست؟ عضدالدوله شنید و به عبدالعزیز ‌بن ‌یوسف گفت: به او بفهمان که خلیفه خداست در زمین».[۱۸]

خلیفه اختیارات حکومتی خود را به عضدالدوله تفویض کرد. عضدالدوله حتی اختیار خلیفه در انتخاب قاضی القضات بغداد را به خود منتقل کرد. [۱۹] برای خلیفه فقط اداره امور خصوصی خودش باقی ماند. خلیفه دو پرچم که نشانه فرمانروایی شرق و غرب قلمرو حکومتی خلیفه بود به او عطا کرد. «علاوه بر درفش سفیدی که مرسوم بود و به امیران لشکر می دادند، درفش زربفت ویژه ولیعهدان نیز داده شد».[۲۰] از امتیازات دیگری که عضدالدوله کسب کرد، ذکر نام و دعا برای او در خطبه بعد از نام خلیفه بود که در خاندان بویه سابقه نداشت. [۲۱] لقب تاج المله نیز به القاب عضدالدوله افزوده شد و او اولین فرد از آل‌بویه بود که از خلیفه دو لقب دریافت کرد. [۲۲] الطایع بالله دستور داد هنگام نماز پنج گانه، بر در خانه­اش نقاره بکوبند. ابن‌اثیر گفته است: «قبل از آن چنان رسمی جاری نبود».[۲۳]

پیروزی عضدالدوله بر عزالدوله به سود اهل تسنن و خلیفه عباسی بود. عضدالدوله سیاست مصالحه در پیش گرفت. او سعی داشت بر قدرت معنوی خلفا نیز دست یابد و آن را به خاندان بویه منتقل نماید. از اینرو، دخترش را در سال ۳۶۹هـ به ازدواج طایع بالله، خلیفه عباسی، در آورد تا فرزند مشترک آن دو نقش خلیفه ـ پادشاه را برعهده گیرد و مقبول تمامی مسلمانان، اعم از شیعه و سنی گردد.

ابن مسکویه، هدف عضدالدوله از وصلت دخترش با خلیفه را این گونه بیان می‌کند: «دارای پسری شود که ولیعهد باشد و خلافت به آل‌بویه برسد، پادشاهی و خلافت در دولت دیلمی یکی شود»،[۲۴] اما خلیفه عباسی که به تمام خواسته‌های مدبرانه و سیاست مدارانه عضدالدوله به دیده تشریفات درباری می‌نگریست و شاید به علت آگاهی از هدف اصلی عضدالدوله، وصلت با دختر او را نوعی تشریفات و التفات بیش از حد به خاندان بویه تلقی کرد و دختر او را هیچگاه زن رسمی خود ندانست و مسلما فرزندی نیز از او متولد نشد.

تلاش خلفای عباسی در بازیابی اقتدار معنوی و دنیوی

عدم همکاری الطایع بالله با خواسته عضدالدوله، سرآغازی در بازیابی اقتدار گذشته خلیفه عباسی بود. الطایع بالله سرانجام در زمان بهاءالدوله دیلمی خلع و اموالش مصادره شد (۳۸۱هـ). عتبی، علت آن را استقلال خواهی و زیاده طلبی خلیفه ذکر می‌کند و می‌نویسد: «به حکم آنکه امیرالمؤمنین الطایع بالله در مهمات مملکت از مشاورت او (بهاء الدوله) عدول می‌جست و برخلاف رضا و موافقت او کارها می‌راند و از آن سبب خللها روی می‌نمود».[۲۵]

بهاء الدوله با خلع الطایع بالله ، درباره خلیفه جدید به شور نشست. احمد‌ بن ‌اسحاق برای تصدی این سمت مناسب تشخیص داده شد. او که بعد از رسیدن به خلافت، القادر بالله لقب گرفت، در اختلاف با خواهرش بر سر میراث پدر، به علت سعایت او نزد الطایع بالله ، متهم به خیانت درباره خلیفه شد و به همین علت به بطیحه گریخت و در آن­جا به سر ‌برد. افراد بهاءالدوله به بطیحه رفتند و او را به بغداد آوردند. گفته می‌شود چون احمد ‌بن‌اسحاق را با خبر کردند، ادعا کرد که شب گذشته خواب دیده که حضرت علی(علیه السلام) او را کمک کرده و به او گفته است: «من علی بن ابوطالبم، خلافت به تو می‌رسد و عمر دراز خواهی یافت. باید که به شیعه من رحمت کنی».[۲۶] توسل خلفا به رویاهایی از این نوع، از ضعف آنها و نیازشان به حمایت شیعیان حکایت دارد.

از زمان خلع الطایع بالله تا ورود القادر بالله به بغداد، که ۲۳ روز به طول انجامید ، به نام هیچ خلیفه‌ای خطبه خوانده نشد. [۲۷] دیلمیان زمانی حاضر به بیعت با خلیفه جدید شدند که مال البیعه در یافت کردند «چون مال البیعه بستدند، به خلافت قادر رضا دادند».[۲۸] این وضع حاکی از ضعف موقعیت خلیفه عباسی و عدم پای بندی دیلمیان به مقام خلافت بود. القادربالله برای دستیابی به مقام تشریفاتی خلافت، سوگند یاد کرد تا به بهاءالدوله وفادار باشد. [۲۹] او در سال ۳۸۳هـ برای استحکام خلافتش با دختر بهاءالدوله ازدواج کرد.

القادر بالله مردی با هوش و تدبیر بود. برای همین، او را ابن دمنه می خواندند. او از غیبت طولانی بهاءالدوله از بغداد که برای دستیابی به حکومت فارس صورت گرفته‌بود، سود جست و به تدریج اقداماتی برای احیاء و تثبیت مقام معنوی خلافت انجام داد. القادربالله، ابتدا پسرش، ابوالفضل محمد، را با لقب غالب بالله به ولیعهدی انتخاب کرد و حجاج خراسان و بزرگان عراق را بر این انتخاب گواه گرفت. این رسم مدتها بود که به سبب ضعف خلفا رعایت نمی‌شد و امرای بویه، جانشین خلیفه را تعیین می‌کردند.

بهاءالدوله که سعی داشت امور بغداد را در کنترل داشته باشد، در سال ۳۹۴هـ احمد موسوی[۳۰] را بار دیگر به مقام نقابت علویان، قاضی القضاتی و امیر حجاج منصوب کرد و دیوان مظالم را نیز بر عهده او گذاشت. فرمان بهاءالدوله از شیراز به بغداد رسید. خلیفه، بجز مقام قاضی القضاتی، بقیه مناصب را تأیید کرد. [۳۱] این مخالفت نشانه احیاء قدرت معنوی خلیفه عباسی و شروع ضعف امیران آل‌بویه بوده است.

القادربالله ، علاوه بر اقدام برای احیای اقتدار خلیفه ، در صدد تضعیف و حذف شیعیان نیز برآمد. او از برگزاری مجالس مناظره معتزله و شیعه ممانعت و مخالفان را سرکوب می‌کرد. القادر بالله برای حذف رقیب مذهبی اش، در سال ۴۰۲هـ تکفیر نامه‌ای علیه فاطمیان مصر صادر کرد و علمای سنی و شیعه آن را امضاء کردند. [۳۲] ابن اثیر می‌نویسد: انکار فقهای شیعه در خصوص عدم انتساب فاطمیان مصر به علویان« از روی ترس و تقیه و عدم آگاهی به علم انساب بود».[۳۳]

سیاست القادر بالله، سیاستی گام به گام برای بازگشت به قدرت معنوی و دنیوی خلفای عباسی بود. او که می‌خواست موقعیت سیاسی آل‌بویه شیعه مذهب را متزلزل نماید تا بار دیگر قدرت دنیوی با قدرت معنوی خلیفه جمع گردد، ابتدا از فاطمیان شروع کرد تا هم رقیبش را از میان بردارد، هم با شیعیان امامی مسلط بر خلافت و بغداد، به طور مستقیم مخالفتی آغاز نکرده باشد و هم موقعیت خود و شیعیان را بسنجد و دشمنان و مخالفان احتمالی را نیز با اتهام الحاد، وابستگی به فاطمیان و داشتن داعیه خلافت،[۳۴] از سر راه بردارد.

تسلط آل‌بویه بر خلفای عباسی و تضعیف آنان، بار سنگینی بود که از چندین سال پیش بر اهل تسنن تحمیل شده بود و آنان به دنبال دست یابی به موقعیتی برای بازگشت به قدرت بودند. قدرت آل‌بویه هم زمان با بغداد، در ایران نیز رو به ضعف گذاشت و نبود یک حکومت واحد، آنان را با نابودی رو به رو کرد. حکومت آنان، ابتدا در داخل ایران رو به ضعف گذاشت و سپس در بغداد از ریشه کنده شد. محمود غزنوی در سال ۴۲۰هـ بر ری ـ مرکز شاخه جبال آل‌بویه ـ مسلط گردید و به پیروزی خود بر آل‌بویه رنگ مذهبی بخشید و آن را جنگ با الحاد و پیروزی بر ملحدان قلمداد کرد. او در نامه‌ای که به خلیفه ، القادر بالله ، نوشت، مجدالدوله و اطرافیانش را باطنی خواند، [۳۵] در حالی که خلیفه از اعتقادات شیعی آل‌بویه که ارتباط نزدیکی با او داشتند و مدتها بر دستگاه خلافت مسلط بودند، اطلاع کامل داشته است. به گفته بیهقی ، خلیفه خود مشوق محمود غزنوی در حمله به ری بوده است.[۳۶] به هر حال اقدام محمود غزنوی ، خلیفه عباسی و عباسیان را خشنود ساخت و جرأت و جسارت آنان را افزایش داد.

پس از مرگ القادر بالله، پسرش ابوجعفرعبدالله ، ملقب به القائم بامرالله، جانشین او شد. خلافت القائم، پس از بیعت جلال الدوله دیلمی با او، رسمیت یافت. القائم بامرالله نیز سیاست پدر را در بازیابی قدرت خلیفه و تضعیف آل بویه دنبال کرد و در اندام لرزان خلافت عباسی استحکامی پدید آورد، به طوری که درخواست لقب« ملک‌الملوک» از جانب جلال الدوله دیلمی به استفتاء از فقها موکول گردید. خلیفه برای تحکیم بخشیدن به قدرت خلافت و گریز از ضعف احتمالی، سنجیده تر از گذشته عمل کرد. او در جریان اختلاف میان جلال الدوله و اباکالیجار دیلمی، جانب هر دو را رعایت می نمود تا در صورت غلبه هر یک از آنان بر دیگری، موقعیت تثبیت شده‌ای داشته باشد. در این زمان به نظر می‌رسد، خلیفه به تدبیر سیاسی دیگری نیز متوسل شده باشد و آن برقراری ارتباط با طغرل سلجوقی بود. از نوشته ابن‌اثیر چنین بر می‌آید که خلیفه می‌خواسته اختلاف میان دو امیر دیلمی را به اطلاع طغرل برساند و او را به بغداد دعوت نماید. [۳۷]

از شروع حکومت ملک رحیم، آخرین امیر آل بویه در بغداد، ضعف سیاسی آل بویه آشکارتر شد. درخواست لقب از جانب او، ابتدا مورد پذیرش خلیفه واقع نگردید. به گفته ابن‌خلدون، خلیفه گفته بود: «لقب ملک رحیم مانع شرعی دارد»،[۳۸] ولی با رفت و آمد رسولان موافقت صورت گرفت و خلیفه، القائم بامرالله ، دستور داد به نام ملک رحیم خطبه بخوانند. بازیابی قدرت خلیفه، موضع اهل تسنن را در بغداد تقویت کرد. امیر بویی ضعیف­تر از آن بود که واکنشی نشان دهد. فقط مقاومتی از جانب سرداران شیعه و نورالدوله دبیس بن مزید، حاکم شیعی مذهب حله، صورت گرفت. نورالدوله دبیس نام خلیفه را از خطبه انداخت[۳۹] و سپاهیان ترک به فرماندهی بساسیری[۴۰] که گرایشهای شیعی داشت، در حمایت از ملک رحیم و تسلط بیشتر بر خلیفه، به دارالخلافه ریختند(۴۴۷هـ)، به طوری که خلیفه می‌خواست بغداد را ترک کند، ولی حاکم موصل، ابن بدران – که به اطاعت طغرل سلجوقی در آمده بود – سعی کرد میان طغرل و خلیفه ارتباطی برقرار سازد. وزیر خلیفه، رئیس‌الرؤسا[۴۱] نیز در این کار با او همدست شده بود. بساسیری از موضوع با خبر گردید و دستور داد تا مقرری خلیفه و رئیس‌الرؤسا و اطرافیان آنان قطع شود. او گفته بود: «رئیس‌الرؤسا سرزمین را به خرابی کشانده و طمع در غزها انداخته و با آنها مکاتبه کرده است».[۴۲] خلیفه و رئیس‌الرؤسا از بساسیری کینه به دل گرفتند و او را متهم به ارتباط با قرامطه نمودند. خلیفه از ملک رحیم خواست تا بساسیری را تبعید نماید. او تا حدودی به حقوق معنوی و دنیوی خود دست یافته بود، در امور سیاسی دخالت می‌کرد و در تضعیف ملک رحیم اعمال نفوذ می‌نمود. تبعید بساسیری و نبود قدرتی برای حمایت از ملک رحیم، راه را بر طغرل سلجوقی گشود تا به دعوت خلیفه، برای کوتاه کردن دست آل بویه از حکومت بغداد، اقدام نماید.

نتیجه

تضعیف خلافت و خلفای عباسی یکی از پی آمدهای مهم قدرت یابی حکومت ایرانی ـ شیعی آل بویه بود. تسلط آنان بر خلفای عباسی، قدرت دنیوی و معنوی خلفا را رسما” محدود کرد. تنها امتیاز خلفا این بود که به نامشان خطبه خوانده می‌شد؛ امتیازی که آل‌بویه به آنان داده بودند. خلیفه عباسی، بقای خود را مدیون اغماض آل بویه از دست­یابی به خلافت و انتقال آن به خاندان آل علی(ع) بود. اختیارات حکومتی خلیفه به آل‌بویه تفویض شد و حق انتخاب صاحب منصبان دیوانی، قضایی و نظامی از آنان سلب گردید. بوییان، چند بار به دلایل مختلف، خلیفه عباسی را خلع کردند و فردی مطیع را بر مسند خلافت نشاندند.

آل‌بویه، ترازوی قدرت حکومت و جامعه اسلامی را به طرف تشیع سنگین­تر کرده بودند. آنان در صدد تلفیق آداب ایرانی و دیانت اسلامی (از نوع شیعی) بودند. تلاش عضدالدوله در دست یافتن به خلافت عباسی از طریق وصلت دخترش با خلیفه عباسی، حرکتی در همین راستا محسوب می‌شد؛ او می‌خواست منصب جدید خلیفه ـ پادشاه را با داشتن اختیارات کامل معنوی و دنیوی جامعه اسلامی ایجاد کند که موفق نشد.

دوران آل‌بویه، دوره گسستگی از تسلط خلافت عباسی بود و تجربه‌ای مهم برای مردم ایران در رسیدن به استقلال سیاسی و کنده شدن از سیطره خلافت عباسی به همراه داشت. هر چند حکومت آل‌بویه، به دست سلجوقیان ترک – که برای مشروعیت یافتن حکومتشان، بر پایه‌های سست کاخ خلافت عباسی دست آویختند – برافتاد و کوشش ایرانیان شیعی مذهب برای مدتی دیگر متوقف یا کند شد، ولی قدرت خلافت عباسی هیچ­گاه، به جایگاه نخستین خود باز نگشت.

پی نوشتها

[*] استادیار پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
[۱]. مجهول المؤلف، مجمل التواریخ و القصص، تصحیح ملک الشعرای بهار، به همت محمد رمضانی (تهران، چاپخانه، خاور، ۱۳۱۸) ص۳۷۹٫
[۲]. ابوریحان بیرونی، آثارالباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، (تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۳) ص۲۰۳٫
[۳] . ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون: العبر و دیوان المبتداء و الخبر …، ترجمه عبدالمحمد آیتی، (تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۴) ج۲، ص۷۰۸٫
[۴]. جوئل. ت. کرمر، احیای فرهنگی در عهد آل بویه: انسان گرایی در عصر رنسانس اسلامی، ترجمه محمد سعید حنایی کاشانی، (تهران، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۵) ص۷۲٫
[۵]. ابن مسکویه رازی، تجارب الامم، حققه و قدم له ابوالقاسم امامی، (طهران، دارسروش للطباعه و النشر، ۱۳۷۹ش / ۲۰۰۰م) ج۶، ص۱۱۸٫
[۶]. محمد بن عبدالملک همدانی، تکمله تاریخ الطبری، به اهتمام یوسف کنعان، (بیروت، مکتبه الکاتولیکیه، ۱۹۵۸م) ج۱، ص۱۴۹٫
[۷]. ابن خلدون، پیشین، ص۶۵۳٫
[۸]. مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۰) ج۲، ص۷۳۹٫
[۹]. ابن مسکویه، پیشین، ص۱۱۶٫
[۱۰]. حمدالله مستوفی قزوینی، تاریخ گزیده، به اهتمام عبدالحسین نوایی، ص۳۴۶٫
[۱۱] . ابن جوزی، المنتظم: فی تواریخ الملوک و الامم، حققه و قدم له سهیل زکار، (بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵هـ / ۱۹۹۵م) ج۸، ص۲۴۷٫
[۱۲]. جلال الدین السیوطی، تاریخ الخلفا، تحقیق محمد محیی الدین عبدالحمید، ص۳۹۸٫
[۱۳]. مسعودی، التنبیه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹) ص۳۸۶٫
[۱۴]. ابن جوزی، پیشین، ص۲۴۷٫
[۱۵]. ابن مسکویه، پیشین، ص۳۴۹-۳۵۰٫
[۱۶]. از روز جمعه ۲۰جمادی الاول تا ۸ رجب ۳۶۴هـ .
[۱۷]. شمس الدین ذهبی، تاریخ الاسلام، تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، وقایع سال۳۶۴، ص۲۵۸٫
[۱۸]. ابوالحسن هلال بن محسن صابی، رسوم دارالخلافه، تصحیح و حواشی میخائیل عواد، ترجمه رضا شفیعی کدکنی، (تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۶۴) ص۵۹٫
[۱۹]. عضدالدوله، قاضی القضات بغداد را عزل و اباسعد بشر‌بن‌حسین را که در فارس اقامت داشت به منصب قاضی‌القضاتی بغداد منصوب کرد. جایگاه اصلی اباسعد شیراز بود و او چهار قاضی را به نیابت از خود برای قضاوت در بغداد منصوب کرد.
[۲۰]. صابی، پیشین، ص۷۲٫
[۲۱]. ابن مسکویه، پیشین، ص۴۶۷٫
[۲۲]. صابی، پیشین، ص ۷۲٫
[۲۳]. ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، (بیروت، دارصادر. ۱۳۹۹هـ / ۱۹۷۹م) ج۸، ص۶۸۹٫
[۲۴]. ابن مسکویه، پیشین، ص۴۶۴٫
[۲۵]. ابوالشرف ناصح بن ظفر جرفادقانی، ترجمه تاریخ عتبی، به انضمام خاتمه یمینی یا حوادث ایام، به اهتمام جعفر شعار، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۵) ص۲۹۸٫
[۲۶]. میر خواند، تاریخ روضه الصفا، (تهران. خیام، ۱۳۳۹) ج۳، ص۵۲۲٫
[۲۷]. ابوسعید عبدالحی بن الضحاک بن محمود گردیزی، زین الاخبار، مقابله و تصحیح و تحشیه و تعلیق عبدالحی حبیبی، (تهران، بنیاد فرهنگ، ۱۳۴۷) ص۹۰٫
[۲۸]. مستوفی قزوینی، پیشین، ص۳۴۹٫
[۲۹]. ابن اثیر، پیشین، ج۹، ص۹۱٫
[۳۰]. ابواحمد موسوی، پدر شریف رضی و شریف مرتضی است.
[۳۱]. ابن اثیر، پیشین، ص۱۸۲٫
[۳۲]. شریف رضی از امضای تکفیر نامه برضد خلفای مصر امتناع کرد و برای همین، متهم به طرفداری از آنان گردید.
[۳۳]. ابن اثیر، پیشین، ج ۸­ ، ص ۲۷٫
[۳۴]. خلیفه، شریف رضی را متهم کرده بود که می­خواهد بر مسند خلافت تکیه زند (محمد تنکابنی، قصص العلما، (تهران، علمیه اسلامیه، بی­تا) ص ۴۱۳).
[۳۵]. مجهول المؤلف، مجمل التواریخ و القصص، ص ۴۰۴٫
[۳۶]. بیهقی، تاریخ بیهقی، تصحیح و حواشی و تعلیقات دکتر غنی و دکتر فیاض، (تهران، خواجو، ۱۳۶۲) ص۷۹٫
[۳۷]. ابن اثیر، پیشین، ج۹، ص۵۲۲٫
[۳۸]. ابن خلدون، پیشین، ص۷۰۳٫
[۳۹]. همان.
[۴۰]. بساسیری، ترک و غلام مردی از اهالی فسای فارس بود. او بعدها به خدمت بهاءالدوله در آمد و در نزد قائم، خلیفه عباسی، چنان عزیز بود که نامش بر منابر خوانده می‌شد، ر.ک: مستوفی قزوینی، پیشین، ص۳۵۲ و هندو شاه نخجوانی نیز از محبوبیت او نزد مردم بغداد یاد می‌کند که موجب نگرانی خلیفه شده بود، ر.ک: هندوشاه نخجوانی، تجارب السلف، به تصحیح و اهتمام عباس اقبال (تهران، کتابخانه طهوری، ۱۳۴۴) ص۲۵۳٫
[۴۱]. رئیس‌الرؤسا، علی‌بن‌حسین‌بن‌مسلمه، وزیر خلیفه، با دخالت در اختلافات مذهبی بغداد به طرفداری از اهل تسنن بر شیعیان سخت می‌گرفت. اماکن مقدس آنان مورد هجوم و غارت قرار گرفته بود. اقدامات رئیس‌الرؤسا چنان بر شیعیان گران آمد که نورالدین دبیس‌بن‌مزید، حاکم شیعی مذهب واسط، در جواب به عملکرد اهل تسنن که با حمایت وزیر خلیفه صورت گرفته بود، نام قائم را از خطبه انداخت، ر.ک: ابن‌اثیر، پیشین، ج۹، ص۵۷۸٫
[۴۲]. همان، ص۶۰۲٫
منابع
– ابن‌اثیر، عزالدین‌ابی‌الحسن‌علی‌بن‌ابی‌الکرم محمد…، الکامل فی التاریخ، ج۸ و۹، (بیروت، دارصادر، ۱۳۹۹هـ / ۱۹۷۹م).
– ابن‌جوزی، جمال‌الدین‌ابی‌الفرج عبدالرحمان‌بن‌علی؛ المنتظم: فی تواریخ الملوک و الامم، حققه و قدّم له سهیل زکار، ج۸ (بیروت ـ لبنان، دارالفکر، ۱۴۱۵هـ..ق / ۱۹۹۵م).
– ابن خلدون، عبدالرحمان، تاریخ ابن خلدون: العبر و دیوان المبتدا و الخبر فی ایام العرب و العجم و البربر و من عاصر هم من ذوی السلطان الاکبر؛ ترجمه عبدالمحمد آیتی، جلد۲، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۴٫
– ابن مسکویه الرازی، ابوعلی، تجارب الامم، الجزء السادس؛ حققه و قدم له ابوالقاسم امامی، (طهران، دار سروش للطباعه و النشر، ۱۳۷۹ش / ۲۰۰۰م).
– بیرونی، ابوریحان، آثار الباقیه، ترجمه اکبر دانا سرشت، (تهران، امیر کبیر، ۱۳۶۳).
– بیهقی، ابوالفضل محمد بن حسین، تاریخ بیهقی، تصحیح و حواشی و تعلیقات دکتر غنی و دکتر فیاض، (تهران، خواجو، ۱۳۶۲).
– تنکابنی، محمد، قصص العلما، (تهران، علمیه اسلامیه، ‌[بی تا]).
– جرفاذقانی، ابوالشرف ناصح‌بن‌ظفر، ترجمه تاریخ یمینی، به انضمام خاتمه یمینی یا حوادث ایام، به اهتمام جعفر شعار، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۵).
– ذهبی، شمس الدین محمد‌بن‌احمد‌بن‌عثمان، تاریخ الاسلام، تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، (بیروت، دارالکتاب العربی، ۱۴۱۹هـ..ق / ۱۹۹۸م).
– السیوطی، جلال‌الدین عبدالرحمن‌بن‌ابی‌بکر، تاریخ الخلفاء، تحقیق محمد محیی الدین عبدالحمید، (قم، الشریف الرضی، ۱۴۱۱هـ..ق / ۱۳۷۰ش).
– صابی، ابوالحسن هلال‌بن‌محسن، رسوم دارالخلافه، تصحیح و حواشی میخائیل عواد، ترجمه رضا شفیعی کدکنی، (تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۶۴).
– کرمر، جوئل.ت، احیای فرهنگی در عهد آل بویه: انسان گرایی در عصر رنسانس اسلامی، ترجمه محمد سعید حنایی کاشانی، (تهران، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۵).
– گردیزی، ابوسعید عبدالحی‌بن‌الضحاک‌بن‌محمود، زین الاخبار، مقابله و تصحیح و تحشیه و تعلیق عبدالحی حبیبی، (تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۷).
– مجهول المولف، مجمل التواریخ و القصص، تصحیح ملک الشعرای بهار، به همت محمد رمضانی، (تهران، چاپخانه خاور، ۱۳۱۸).
– مستوفی قزوینی، حمد‌الله‌ابی‌بکر‌بن‌احمد‌بن‌نصر، تاریخ گزیده، به اهتمام عبدالحسین نوایی، (تهران، امیر کبیر، ۱۳۶۴).
– مسعودی، ابوالحسن علی‌بن‌حسین، التنبیه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹).
– ـ ، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج۲، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۰).
– میر خواند، محمد‌بن‌برهان‌الدین خواوند‌شاه، تاریخ روضه الصفا، ج۳، (تهران، خیام، ۱۳۳۹).
– همدانی، محمد‌بن‌عبدالملک؛ تکمله تاریخ الطبری؛ جزء اول، به اهتمام البرت یوسف کنعان، (بیروت، مطبعه الکاتولیکیه، ۱۹۵۸م).
– هندوشاه بن سنجر بن عبدالله صاحبی نخجوانی، تجارب السلف، به تصحیح و اهتمام عباس اقبال، (تهران، کتابخانه طهوری، ۱۳۴۴).
منبع : پروین ترکمنى؛پایگاه شارح

حکومت و سياست در سيره امام موسى کاظم (ع)

امامت حضرت امام کاظم (علیه السلام) با دوران خلافت هارون الرشيد، مقارن بود. هارون کسى است که طرفدارانش را که براى استحکام پايه هاى حکومت او، سر از پا نمى شناختند و از هيچ گونه فداکارى اى دريغ نمى کردند، همين که از آينده ى آن‌ها احساس خطر مى کرد، از بين مي‌برد (چون ابومسلم خراسانى و غيره) .

معلوم است که با علويان خصوصاً با حضرت موسى ابن جعفر(علیه السلام) چگونه بايد رفتار نمايد؟ فشار و خفقان، خوف و وحشت بر آل على (علیه السلام) در عصر هارون الرشيد به مرحله اى رسيد که امام موسى بن جعفر و دوستان نزديکش در حال تقيه به سر ميبردند.

حضرت امام کاظم (عليه السلام) در چنين جو خفقان آميزى، مسؤوليت عظيمى را که حداقل آن حفظ شيعيان به صورت يک جمع متشکل و هدفمند بود، به عهده داشت و محوريت آن حضرت براى شيعيان و مرتبط ساختن و شکل دادن به جمع شيعيان براى عباسيان خطر بزرگى به حساب ميآمد.

هارون الرشيد که به صفت يک امپراطور درآمده بود، و به خورشيد خطاب ميکرد که: بتاب، هر جا بتابى در قلمرو حاکميت من ميتابي! و قيام‌هاى ضد دستگاه حکومت را هم سرکوب کرده بود، در عين حال از وجود موسى ابن جعفر(علیه السلام) وحشت داشت و خاطرش ناآسوده بود، و آن حضرت را بزرگ‌ ترين مانع و مزاحم حکومت خود ميدانست، ترس هارون بيشتر از دو جهت بود:

1- خود را در برابر شخصيت انسانى امام (علیه السلام) حقير ميديد.

2- ميدانست که امام کاظم (علیه السلام) خود را اولى و احق به امامت ميداند و شيعيان او نيز با اين عقيده با او در ارتباط و رفت و آمد هستند.

امام موسى ابن جعفر(علیه السلام) در شرايطى قرار داشت که نمى توانست مبارزات علنى و آشکارى داشته باشد، بلکه با مبارزات مخفى و در تقيه و استتار که مهم ترين اصل است براى بيشتر ضربه زدن و کمتر ضربه را متحمل شدن، دست اندرکار براندازى حکومت هارون و ساير خلفاى زمانش بود. شيعيان نيز موظف بودند مطالبى را که از طرف امام و رهبرى و تشکيلات به آن ها گفته ميشد، مخفى نگه دارند و اسرار رهبرى و تشکيلاتى را افشاء نکنند.

در مورد اول، هارون ميکوشيد که با توجيهات دينى، و انتساب خود به پيامبر، ضعف روحى خود را جبران کند و در نظر مردم وجهه و آبرو کسب نمايد، و از اين طريق پايه‌هاى حکومت خود را استحکام بخشد. امام کاظم(علیه السلام) نقشه او را نقش بر آب مى کرد و ماهيت اصلى او را آشکار و بر ملا مينمود. معروف است که هارون يک سال به جنگ ميرفت، و يک سال به حج؛ در سال 197قمرى که نوبت حج بود، از هارون استقبال کردند.

هارون در اين مسافرت خود علاوه بر حج، هدف سياسى ديگرى نيز داشت، و آن اين که ميخواست از همه مردم براى فرزندان خود به عنوان وليعهدهاى بعدى بيعت بگيرد که در راه رسيدن به اين هدف از هيچ شخصيت با نفوذ جهان اسلام وحشت نداشت، فقط امام (علیه السلام) را مانع و مزاحم خود ميديد.

هارون رشيد براى آن که کسب وجهه کند و به حکومت خود مشروعيت دهد، وقتى که وارد مسجد پيغمبر شد، گفت: «السلام عليک يابن عم !» و قرابت خود را به رسول الله (صلی الله علیه و آله) به رخ مردم کشيد، امام موسى ابن جعفر(علیه السلام) که آن جا حضور داشت بلادرنگ فرمود: «السلام عليک يا اباه ! » هارون که رنگش متغير شده بود، در عين حال گفت: واقعاً اين فخر از تو است اى ابوالحسن(علیه السلام)؛ و رو کرد به يحيى ابن جعفر و چنين گفت: اشهد انه ابوه کان حقا. همين بود که هارون در حضور مردم به قبر پيامبر خطاب کرد که يا رسول الله درباره تصميمى که دارم از شما عذر ميخواهم، و آن اين که موسى ابن جعفر(علیه السلام) را دستگير کرده و به زندان مى افکنم، زيرا او سبب تفرقه امت شده است؛ و در همان مسجد پيامبر حضرت را که در حال نماز بود، دستگير کرد.

هارون با آن همه قدرت و عظمت سياسى، تحمل وجود امام را نداشت و براى خاموش کردن شعله هاى خشم مردم، به چنين توجيهاتى دست مى زد، و تفرقه افکنى ميان امت را بهانه و تمسک قرار مى داد تا مورد سرزنش مردم قرار نگيرد. اين سيره هميشگى حکام جور و عناصر ضد مردمى است که سعى ميکنند با اتهام و ترور شخصيت، چهره‌هاى مردان حق را مخدوش و لکه دار نشان دهند.

قرآن ميفرمايد: فرعون، حضرت موسى را به بى دينى و فساد متهم مى کرد تا از چشم مردم بيفتد: «انى اخاف ان يبدل دينکم او ان يظهر فى الارض الفساد

هارون اعتقاد شيعيان را به امامت امام کاظم (علیه السلام) و رفت و آمد شبانه و پنهانى آن‌ها را به نزد آن حضرت ميدانست، و اين را براى بقاى حکومت خود خطر جدى تلقى مى کرد، از اين رو هارون براى آن که از رمز و راز، و اسرار تشکيلاتى امام کاظم (علیه السلام) اطلاع يابد، پرسيد کسى را از نزديکان موسى ابن جعفر(علیه السلام) که خيلى فقير و دست تنگ باشد معرفى کنيد.

على ابن اسماعيل پسر برادر آن حضرت را معرفى کردند. هارون با دادن مال‌هاى هنگفت او را از مدينه به پايتخت خود دعوت کرد و او هم براى اين کار حاضر شد، امام(علیه السلام) براى انصراف او از اين کار، زياد تلاش کرد و پول هاى زيادى به او داد، ولى او به خانه هارون رفت و از امام موسى بن جعفر(علیه السلام) سعايت مى کرد.

امام موسى ابن جعفر(علیه السلام) در شرايطى قرار داشت که نمى توانست مبارزات علنى و آشکارى داشته باشد، بلکه با مبارزات مخفى و در تقيه و استتار که مهم ترين اصل است براى بيشتر ضربه زدن و کمتر ضربه را متحمل شدن، دست اندرکار براندازى حکومت هارون و ساير خلفاى زمانش بود. شيعيان نيز موظف بودند مطالبى را که از طرف امام و رهبرى و تشکيلات به آن ها گفته ميشد، مخفى نگه دارند و اسرار رهبرى و تشکيلاتى را افشاء نکنند.

ولى گاهى اتفاق ميافتاد که مطالبى پيرامون امامت موسى بن جعفر(علیه السلام) و واجب بودن پيروى از آن حضرت را افشاء مى کردند، طبيعى است که اين کار اسباب دردسر براى خود امام (علیه السلام) و آن‌ها را فراهم ميآورد، و مى توان گفت يکى از اسباب زندانى شدن امام کاظم همين بود. هشام ابن حکم که يکى از تربيت يافتگان حضرت امام کاظم بود، از طرف امام مأمور بود که سکوت کند، ولى او سکوت را شکست و در نتيجه از ترس دستگاه متوارى شد،و هارون برادران او را توقيف و زندانى کرد و درباره وى گفت: در صورتى که چنين مردى زنده باشد، حکومت براى من يک ساعت هم ممکن نيست. به خدا که کاربرد زبان او از صدهزار شمشير زن بيشتر است .

مبارزه با علماى خود فروخته و فاسدى که خود را به دربار فروخته بودند، نمونه ديگرى از مبارزات آن حضرت است، زيرا وجود چنين اشخاصى در دستگاه، مشروعيت دادن به آن است. از اين رو چنين اشخاصى محبوبيت خاصى در دستگاه خلافت داشتند. و امام فرمود:

«العلماء امناء الرسل مالم يدخلوا فى الدنيا، قالوا و ما دخولهم فى الدنيا؟ قال: اتباع السلطان فاذا فعلوا ذلک فاحذروا على اديانکم»؛ علما امانتداران پيامبرانند، مادامى که خود را به دنيا نفروخته باشند، گفتند: دخول در دنيا چيست؟ فرمود: متابعت دربار؛ وقتى که چنين کنند، در مورد دينتان از آنان بترسيد.

وقتى امام کاظم (علیه السلام) ديد که مهدى عباسى رد مظالم ميکند، فرمود: چرا آن چه را از ما از راه ستم گرفته ايد، برنميگرداني؟ مهدى پرسيد آن چيست؟ حضرت فدک را مطرح کرد، مهدى گفت: حدود آن را تعيين کن تا برگردانم، امام (علیه السلام) حدود تمام جهان اسلام را به عنوان فدک غصب شده تعيين کرد.

بنابراين امام کاظم (علیه السلام) در قبال مسئله خلافت و زعامت امت بى تفاوت نبوده و خود را از هر کس ديگر اولى و احق براى حکومت و اداره سرزمين اسلامى ميدانست .

مبارزات منفى و کناره گيرى امامان از دستگاه خلافت نيز اعتراضى بود از جانب آن‌ها بر عليه حاکميت‌هاى زمانشان که مشروعيت و لياقت خلفاء را زير سؤال مى برد و خبث باطنى آن‌ها را علنى ميساخت، و مردم را نسبت به آنان بدبين و خشمگين مينمود. شيوع و رسوخ چنين نگرشى، خطر مهمى براى حکومت به شمار ميرفت، زيرا اگر اعتقاد مردم نسبت به مشروعيت يک نظام از ميان برود، هر لحظه ممکن است به منظور براندازى آن به پا خيزند و يا از چنان اقداماتى حمايت کنند. اگر مبارزات منفى ائمه (عليهم السلام) نبود و با اين کار خود ماهيت اصلى خلفاء را افشا نميکردند، خلفاى بنى اميه و بنى عباس با همه آن فسق و فساد و ستمکارى در تاريخ جزء خوبان و قديسين بشرى قرار مى گرفتند.

امامان نه تنها با دور نگه داشتن خود از دستگاه خلافت، مشروعيت آن را زير سؤال ميبردند، که ياران و دوستان خود را نيز اجازه نميدادند به نفع دستگاه کار کنند. امام موسى بن جعفر(علیه السلام) به صفوان جمال که از دوستان آن حضرت است فرمود: همه کارهايت خوب است جز آن يکى. (يعنى چرا شترهايت را به هارون کرايه دادي؟) عرض کرد چه اشکال دارد من براى حمل و نقل اثاثيه او در سفر مکه، سفر اطاعت، کرايه دادم، نه آن که رايگان در اختيار او گذاشته باشم؟ امام (علیه السلام) فرمود: «مگر دوست ندارى هارون زنده برگردد و کرايه تو را بدهد؟»

صفوان گفت: چرا؟ امام (علیه السلام) فرمود: «همين مقدار که به بقاى ظالم راضى هستى، گناه است.» صفوان با آن که با هارون سوابق دوستى داشت، فى الفور پيش از آن که کاروان به طرف مکه حرکت نمايد، همه شترهاى خود را با تمامى وسايل آن فروخت، هارون از قضيه با خبر شد و پرسيد چرا فروختي؟ صفوان گفت: ديگر پير شده ام و اين کار از من ساخته نيست، هارون گفت: ميدانم که موسى بن جعفر(علیه السلام) به تو گفته: اين کار را نکن که خلاف شرع است . به خدا قسم اگر سوابق زيادى که از ساليان دراز با خاندان تو داريم نبود، امر مى کردم ترا گردن زنند.

در عين حال به کسانى که ميتوانست از پست و مقامش حسن استفاده نمايند، و از مظالم و شرور بکاهند، و به نفع جامعه مسلمين همکارى نمايند، اجازه ميداد که وارد دستگاه شوند؛ چنانکه به على ابن يقطين که از تربيت شدگان آن حضرت بود و در تقوا و علم و سياست مقام برجسته داشت، تأکيد ميکرد که به عنوان وزير در دستگاه هارون بماند و تشيع خود را کتمان نمايد و تقيه را شديداً مراعات دارد، تا شيعيان و اموال آنان حفظ شوند . و به او نوشت: «ان لله مع کل طاغية وزيراً من اوليائه يدفع بدعتهم»؛ خداوند با هر حاکم ستمگرى، از دوستان خود وزيرى دارد که به سبب او بدعت‌هاى آنان را دفع مى کند.

يکى از ايرانيها که از شيعيان اهواز بود، ميگويد: من مشمول ماليات‌هاى خيلى سنگين شدم که اگر ميخواستم آن را بپردازم، از زندگى ساقط ميشدم . اتفاقاً والى اهواز معزول شد و والى ديگرى آمد و من خيلى نگران شدم . ولى بعضى از دوستان به من گفتند او باطناً شيعه است و تو هم شيعه هستى با اين همه من جرأت نکردم نزد وى بروم و بگويم که شيعه ام، رفتم به مدينه خدمت امام موسى بن جعفر(علیه السلام) و داستان خود را شرح دادم. امام (علیه السلام) نامه اى نوشت که سه چهار سطر بيشتر نبود، جمله‌هاى آمرانه اما از آن نوع که امامى به تابع خود مينويسد، راجع به آن که قضاى حاجت مؤمن و رفع گرفتارى ها از مؤمن در نزد خدا چنين است والسلام .

نامه را مخفيانه آوردم و شبى به خانه والى اهواز رفتم و نامه را به او سپردم، نامه را گرفت و به چشم ماليد و مرا برد در منزل و مانند کودکى مقابل روى من نشست و پرسيد گرفتاريت چيست؟ گفتم يک چنين ماليات سنگينى برايم بسته اند که اگر بپردازم از زندگى ساقط ميشوم، دستور داد همان شبانه دفاتر را آوردند و اصلاح کردند.

منابع:

1- حيات فکرى و سياسى امامان شيعه، رسول جعفريان، ج 2، ص 41.

2- سيرى در سيره ائمه (ع )، مرتضى مطهرى، ص 176.

3- اصول کافى، ج 4، ص 553 .

4- بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، ج 48، ص 233.

5- انديشه حکومت دينى، ج 1، صص 539 – 546.

منبع : دانا نيوز