ظلم

نوشته‌ها

مراحل مبارزات امام کاظم علیه السلام

اشاره:

آنچه پیشوایان الهى را از دیگران ممتاز ساخته، گستره وجودى و جامعیت ارزش هاى ‏انسانى آنان است. زمانى آنان را در هاله‏اى از عشق دلدار، و دلى بى‏ تاب از حُبّ ‏یار مى‏بینى که زمزمه‏هاى روح ‏نواز آنان طبیعت را میهمان ملکوت و همنواى خلوت انس‏ ساخته است. به تعبیر قرآن کریم کوهها و مرغان را به آهنگ « تسبیح و نغمه تنزیه‏» مسخر داود گردانیدیم. و دیگر بار آنها را مبارزى خستگى‏ ناپذیر مى‏یابى که‏ فریادشان ملتى را حیات و زندگى بخشیده و نامردمى‏ها را به تحقیر کشانده است و این در حالى است که دستان پُر مهر و عاطفه شان جهانى از شکوفه‏هاى امید و رحمت را به درماندگان و بیچارگان هدیه مى‏کند و خود چهار تکبیر بر همه آنچه دنیایى است ‏زده و زاهدانه ‏ترین زندگى را براى خویش برگزیده اند.

کاظم آل محمد (ع) ستاره‏اى از این منظومه است که درخشش وجودیش انعکاس فضیلت هاى‏ همه نیک ‏سیرتان تاریخ مى‏باشد. سجده‏هاى طولانى و چشمان بارانى‏اش، از عشقى پایدار و ایمانى عمیق به ساحت قدس ربوبى حکایت مى‏کند چنان که در زیارت آن بزرگوار مى‏خوانیم: « حلیف السجده الطویله و الدموع الغزیره‏»؛ زندگى‏اش با سجده‏هاى ‏طولانى و چشمان اشکبار همراه بود.

جهانى از شکوفه و حماسه را در صحنه جهاد متجلى ساخته و بى‏اعتنا به قدرتمندان ‏خودخواه، معجزه ایمان و دین را فرا راه حق ‏جویان قرار داده است. ابعاد وجودى ‏آن بزرگوار داستانى زیبا و شنیدنى دارد که در چشم‏اندازهاى محدود انسان هاى‏ معمولى قرار نمى‏گیرد. آنچه وظیفه است این که ساحل ‏نشین دریاى وجودى‏اش گردیم شاید نسیم صبحگاهى به قلب نوازشى دهد و به پیامى آشنا، جان را طراوتى تازه بخشد.

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهى

به پیام آشنایى، بنوازد آشنا را

در راستاى همین وظیفه، بخشى از مبارزات سیاسى آن حضرت را مورد مطالعه قرار مى‏دهیم ‏و آرمان تشکیل حکومت اسلامى را  که در سیره عملى حضرتش جلوه‏اى حماسى  و دل‏انگیز یافته است ‏به نظاره مى‏نشینیم و ظهور این جلوه را در پنج محور یادآور مى‏شویم:

الف- تجلى آرمان حکومت اسلامى در مناظره با هارونامام موسى بن ‏جعفر(ع) مناظرات گوناگونى با هارون الرشید خلیفه عباسى داشته‏اند که در قسمتى از آن طرد حکومت هارونى و آرمان تشکیل حکومت الهى به رهبرى امامان معصوم به صراحت ‏بیان ‏شده است. در تاریخ مى‏خوانیم:

روزى هارون به امام کاظم (ع) مى‏گوید که مرزهاى فدک را معلوم کن تا آن را به تو برگردانم. امام (ع) از جواب امتناع مى‏کند. هارون اصرار مى‏ورزد. امام (ع) مى‏فرماید: من آن را جز با حدود واقعى‏اش نخواهم ‏گرفت. هارون باز اصرار خواستار تعیین حدود مى‏شود. امام مى‏فرماید: اگر من ‏حدود آن را باز گویم مسلماً موافقت نخواهى کرد. هارون سوگند یاد مى‏کند که ” در صورت تعیین حدود آن را برمى‏گردانم.” امام (ع) فرمود: اما حدّ اول آن سرزمین عدن است. در این هنگام هارون چهره‏اش ‏دگرگون گشت و با شگفتى گفت: ادامه بده. امام (ع) فرمود: و حدّ دوم آن سمرقند است. براى بار دوم ناراحتى هارون بیشتر گشت. امام فرمود و حدّ سوم آن آفریقا.

در حالى که صورت هارون از شدت ناراحتى سیاه شده بود، حضرت فرمود:  و  حدّ چهارم‏ آن سواحل دریاى خزر و ارمنستان. حضرت حدود کشور اسلامى را که آن روز، هارون بر آن حکومت داشت‏ بیان کرد.

هارون گفت: ” فلم یبق لنا شى‏ء فتحول الى مجلسى؛

چیزى براى ما باقى نماند برخیز جاى من بنشین.”

امام فرمود: من به تو گفتم که اگر حدود آن را تعیین کنم، هرگز آن را نخواهى داد.

سالى در سفر مکه هنگامى که هارون امام را در کنار کعبه مى‏بیند به حضرت مى‏گوید:

” تو همانی هستى که مردم پنهانى با تو بیعت مى کنند و تو را به پیشوایى برمى‏گزینند؟” امام‏ فرمود: «انا امام القلوب و انت امام الجسوم‏»؛ من بر دل‏ها و قلب‏هاى مردم ‏حکومت مى‏کنم و تو بر تن‏ها و بدن‏ها.

و بر همین مطلب تاکید دارد آنچه را که ‏مرحوم مجلسى نقل مى‏کند؛ روزى امام در کاخ هارون با  او روبرو شد.

هارون از حضرت مى‏پرسد: نظرت در مورد این خانه چیست؟ حضرت در پاسخ مى‏فرماید: «هذا دارالفاسقین‏»؛ این خانه فاسقان است و سپس این آیه شریفه را تلاوت مى‏کند:” به ‏زودى دور خواهم نمود از آیات خود  کسانى را که به ناحق در زمین دعوى بزرگى کنند که هر نشانه از نشانه‏هاى الهى را ببینند و بدان ایمان نیاورند و اگر راه هدایت‏ را بینند آن را نمى‏پیمایند، برعکس اگر گمراهى را مشاهده کنند آن را پیش گیرند و این بدان جهت است که آیات الهى را دروغ مى‏پندارند و از آن غفلت مى‏ورزند.”

هارون مى‏گوید: پس این خانه از کیست؟

امام پاسخ مى‏دهد:” براى شیعیان ما سبب آرامش و براى دشمنان ما آزمایش است.” سپس ‏هارون مى‏گوید: فما بال صاحب الدار لا یاخذها قال اخذت منه عامره ولا یاخذها الا معموره؛ پس چرا صاحب خانه آن را پس نمى‏گیرد؟

حضرت فرمود:” موقعى این خانه به او داده  شده  که آباد بوده است و زمانى آن‏ را پس خواهد گرفت که آباد شده باشد.” بدین معنا که آن را زمانى تحویل خواهیم ‏گرفت که آبادانى آن ممکن باشد و هنوز زمان آن فرا نرسیده است و همین عامل اصلى ‏نگرانى هارون از آن حضرت بود که در جلسات خصوصى از آن پرده برمى‏داشت.

چنان که در پاسخ فرزندش مأمون که مى‏پرسد چرا از کمک مالى که براى امام متعهد شده بود دریغ مى‏ورزد، مى‏گوید به خاطر این که از موسى بن‏ جعفر بر حکومت ‏خویش بیم‏ دارم.

ب- طرد شعار بنى‏عباس، بنى عباسخلفاء بر اساس انتساب به رسول گرامى اسلام به حکومت ‏خویش‏ مشروعیت مى‏بخشیدند. امام نیز در برابر آنان سکوت نمی نمود و  بر اساس  دلایل متقن قرآنى و شرعى ‏اثبات نمود که عترت پیامبر(ص) از این جهت ‏شایستگى بیشترى دارند، زیرا که آنها فرزند پیامبر(ص) محسوب مى‏شوند.

در یکى از این مباحثات، هارون مى‏پرسد چرا شما خود را فرزند پیامبر(ص) قلمداد مى‏کنید در حالى که شما فرزند دختر رسول خدا هستید و فرزند دختر را نمى‏توان در شمار فرزندان به حساب آورد. حضرت از هارون ‏مى‏خواهد که او را از جواب معذور دارد. هارون نمى‏پذیرد. حضرت آیه زیر را تلاوت‏ مى‏کند: «و من ذریته داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسى و هارون و کذالک نجزى ‏المحسنین و زکریا و یحیى و عیسى…» و مى‏فرماید در این آیه عیسى در شمار فرزندان نوح  پیامبر(ص) آمده است ‏با این که براى عیسى پدرى نبوده است و فقط از ناحیه مادرش مریم به نوح نسبت دارد؛ ما نیز از فرزندان پیامبر(ص) هستیم از جهت ‏مادرمان فاطمه(س).

و آنچه که این رویا رویى را بیشتر روشن مى‏کند جریانى است که نویسنده کتاب ‏احتجاج نقل مى‏کند: «چون هارون به مدینه وارد شد به همراه مردم متوجه قبر رسول ‏گرامى اسلام شد.  روبروى  قبر رسول الله قرار گرفت و به قصد فخر و مباهات گفت:

السلام علیک یابن عم؛ سلام بر تو اى پسرعمو، در این هنگام موسى بن ‏جعفر(ع) نزدیک ‏قبر آمد و فرمود: “السلام علیک یا رسول‏الله، السلام علیک یا ابی؛ سلام بر تو اى ‏رسول خدا و سلام بر تو اى پدر. در این هنگام چهره هارون دگرگون گشت و خشم در چهره‏اش نمایان گشت.” به این ترتیب امام (ع) آن ‏چه را که هارون مى‏خواست ‏بدان ‏وسیله خود را شایسته خلافت قلمداد کند از بین برد و دلیل شایستگى خویش دانست.

ج- نفوذ در درون نظام حکومتامام موسى بن‏ جعفر(ع) جهت ‏سامان دادن به مبارزات ‏سیاسى و حمایت از نیروهاى شیعى برنامه‏اى تدارک دید که بر اساس آن نیروهاى فعال ‏و مطمئن در مسوولیت هاى کلیدى حکومت قرار مى‏گرفتند که یکى از اعضاى فعال آن على ‏بن ‏یقطین  بود. على بن ‏یقطین بارها از امام (ع) خواست که اجازه دهد از مسوولیت هاى ‏خویش در حکومت‏ بنى‏عباس کنار رود لکن امام (ع) بدان رضایت نداد و او را با کلمات‏ زیر دلگرم نمود که ” شاید خداوند به وسیله تو شکسته احوالى‏ها را جبران و آتش ‏فتنه مخالفان را از دوستان خویش دفع کند.”

و مرتبه دیگر به او فرمود: “خداوند اولیایى در میان ستمگران دارد که به وسیله ‏آنان از بندگان نیک خود حمایت مى‏کند و تو از اولیاء خدایى.”

کار على بن ‏یقطین در سه جهت متمرکز بود:

۱- رساندن اطلاعات داخلى دربار به امام کاظم(ع)

مرحوم مجلسى مى‏نویسد: زمانى که قیام ‏شهید حسین فخ  سرکوب شد سرهاى آنان به همراه عده‏اى اسیر براى “موسى” فرزند مهدى ‏از خلفاى بنى‏عباس فرستاده شد. او دستور داد که اسرا کشته شوند و از دیگرعلویین سخن به میان آورد تا این که به نام امام موسى بن‏ جعفر(ع) رسید؛ با خشم‏ زیاد اظهار داشت که “حسین به دستور او قیام کرده است زیرا او وصى این خاندان ‏است. خدا مرا بکشد اگر او را زنده نگه دارم.” در این زمان بود که على بن ‏یقطین‏ جریان را به صورت مکتوب به حضور امام تقدیم داشت و آن حضرت را از این تصمیم با خبر نمود. امام عده‏اى از شیعیان و اهل بیت ‏خود را احضار نمودند و در این باره‏ با آنان به گفتگو پرداختند. آنان پیشنهاد نمودند که حضرت خود را براى مدتى‏ مخفى نماید که حضرت به آنها بشارت مرگ «موسى‏» خلیفه عباسى را داد.

۲- پشتیبانى مالى از امام(ع)

مرحوم کشى – رجال شناس معروف-  در کتاب رجال خود مى‏نویسد: على بن ‏یقطین‏ نامه‏ها و اموال فراوانى را توسط دو نفر از معتمدین خویش براى امام ارسال داشت؛ ‏قرار ملاقات در بیرون مدینه در محلى به نام « بطن الرمه‏» بود. امام شخصاً طبق‏ قرار در آن مکان حضور یافت و اموال را از آنان تحویل گرفت. سپس نامه‏هایى از آستین خود بیرون آورد و فرمود اینها جواب نامه‏هاى همراه شماست. آن دو نفر از آن حضرت خواستند که زاد و توشه راه آنان اندک است نیاز بیشترى دارند. حضرت نگاهى به توشه آنان نمود و فرمود: شما را کافى است‏ برگردید. من‏ نماز صبح را در مسجدالنبى (ص) با مردم خوانده‏ام براى نماز ظهر باید خود را به آنجا برسانم. این داستان علاوه بر این که بیانگر رابطه على بن ‏یقطین و پشتیبانى ‏مالى از امام (ع) مى‏باشد حکایت از تدبیر سیاسى عمیق و تشکیلات سازمان یافته بین ‏امام و على بن ‏یقطین نیز دارد.

۳- کمک مالى به شیعیان

على بن ‏یقطین جهت کمک مالى به شیعیان و حمایت از آنان‏ هر ساله عده‏اى را از طرف خود به حج مى‏فرستاد و به این بهانه، پول هاى زیادى به‏ آنها مى‏پرداخت. مرحوم قمى از قول یونس مى‏نویسد: که در یکى از سالها براى على‏ بن ‏یقطین ۱۵۰ حج‏ گزار برشمردند و در مواردى که شیعیان مى‏بایست مالیات بپردازند به ظاهر از آنها مى‏گرفت ولى در پنهان به آنان مسترد مى‏داشت.

د- امام و حمایت از قیام شهید فخجلوه دیگر مبارزات امام موسى بن ‏جعفر(ع) را حمایت از قیام شهید فخ  تشکیل مى‏دهد. او حسین بن‏ على بن‏ حسن المثنى بن ‏الحسن ‏المجتبى(ع) است و نام مادرش زینب دختر عبدالله محض است و از آنجا که در سرزمین‏ فخ واقع در یک فرسخى مکه به شهادت رسید به شهید «فخ‏» معروف گشت.

روایات بسیارى در فضیلت این بزرگمرد نقل شده است از آن جمله این که پیامبر(ص) به هنگام عبور از سرزمین فخ فرمود: جبرئیل بر من نازل شد و گفت اى محمد مردى ‏از خاندان تو در این سرزمین شهید خواهد گشت و شهید با او ثواب دو شهید را خواهد برد.

و از امام صادق(ع) نیز نقل شده است که به هنگام رسیدن به سرزمین فخ ‏ نمازگزاردند و در پاسخ به سؤال راوى که آیا این جزء اعمال حج است، فرمود:

نه ولیکن در این سرزمین مردى از خاندان من به همراه عده‏اى شهید خواهد شد که‏ ارواح ایشان بر اجساد آنان به سوى بهشت پیشى خواهد گرفت.

این بزرگوار از ستم و فشار روحى توسط  فرماندار مدینه براى علویون به ستوه ‏آمد و دست‏ به قیام مسلحانه زد و این جریان در زمانى بود که خلیفه ستمگر بنى‏عباس به نام «هادى‏» حکومت مى‏کرد. قرار شد شبانگاهان قبل از اذان صبح حرکت ‏آغاز شود. حسین که رهبرى قیام را عهده ‏دار بود به خدمت امام موسى(ع) رسید. حضرت‏ توصیه‏هایى به این شرح برایش بیان نمود: ” انک مقتول فاجد الضراب فان القوم فساق ‏یظهرون ایمانا و یضمرون نفاقا و شکا فانا لله و انا الیه راجعون؛ تو شهید خواهى ‏شد ضربه‏ها را نیکو بزن و نهایت تلاش خود را بنما، این مردم فاسق هستند به ظاهرایمان دارند و در باطن خود نفاق و شک را پنهان مى‏دارند. همه ما از خداییم و به سوى او بازمى‏گردیم.”

 آنچه تایید و حمایت امام را از این نهضت ‏بیشتر بیان ‏مى‏دارد جملاتى است که حضرت بعد از شهادت حسین رهبر قیام فخ بیان داشته است‏ فرمود: “به خدا قسم که حسین در حالى از دنیا رفت که مسلمان و نیکوکار و روزه ‏دار و امرکننده به معروف و ناهى از منکر بود و در خاندانش همانند نداشت.”

هادى خلیفه عباسى پس از قیام حسین گفت:” به خدا سوگند که حسین به دستور موسى بن‏ جعفر قیام نمود و دنبال نکرد مگر آنچه ‏را که او دوست داشت زیرا او وصى این خاندان است.‏ خدا مرا بکشد اگر او را زنده ‏نگه دارم.”

 و بالاخره پنجمین جلوه مبارزاتى حضرت امام موسى بن ‏جعفر را مى‏توان در زندان هاى طولانى آن بزرگوار دید که خود نشانه جاودانه از فرهنگ مبارزاتى آن ‏امام همام مى‏باشد و همواره شکوه و عظمت مرزبانان حماسه جاوید را فرا راه ‏حق ‏جویان قرار مى‏دهد و لازم است که در نوشتارى مستقل مورد بحث قرار گیرد. دراینجا جملاتى از زیارتنامه حضرت را یادآور مى‏شویم که مى‏فرماید:

“السلام على المعذب فى قعرالسجون و ظلم المطامیر ذى الساق المرضوض: سلام و درود الهى بر موسى بن ‏جعفر آن که گرفتار شکنجه زندان هاى تاریک بود و با پاهایى مجروح‏ از این جهان رخت‏ بربست.”

آرمان شناسی قیام های شیعی با رویکرد به شعارها و نمادها

اشاره:

شیعیان با توجه به پشتوانه ی معرفتی خود در این زمینه مبارزه با ظلم را همواره مدنظر خود قرار می دادند؛ به گونه ای که یکی از عوامل جذب توده های مردم و گسترش تشیع، موضع ضد ظلم شیعیان، دانسته شده است.(۱)این موضعی بود که با شدت و ضعف در تمامی مدت حکومت امویان و عباسیان وجود داشته و همیشه فضای مبارزه را بر ضد ستم، مشروعیت می بخشیده است.

گفته شده است: رأی شیعه و اکثر معتزله این است که اگر از طریق مسالمت نتوان ستمگر را وادار کرد که از ظلم و جور دست بردارد، باید با استفاده از همه وسایل با او به ستیز پرداخت و در برابر وی ایستادگی کرد. از نظرشیعه، خاموشی و چشم پوشی نسبت به جور وستم او روا نیست.(۲)

مرحوم صاحب جواهر در مورد اقسام جهاد می فرماید:«قتال الباغین ابتدا فضلا عن دفاعهم علی الرجوع الی الحق»؛(۳) یکی از اقسام جهاد، جنگ با یاغیان و ستمگران است تا به حق بازگردند. این در صورتی است که یاغیان علیه امت اسلامی تحرک نکرده باشند. و در صورت هجوم و تحرک یاغیان، به طریق اولی جنگ با آنها واجب است. از این رو، ایشان مبادرت به جنگ با یاغیان و ستمگران را برای اینکه به حق

باز گردند، از اقسام جهاد دانسته اند. واژه «باغی» همه ستمگران و تمامی کسانی را که از راه حق بیرون روند و از اطاعت امام (ع) سرپیچی کنند فرا می گیرد.

همچنین مرحوم صاحب جواهر از حضرت علی(ع) نقل می کنند که پیامبر خدا(ص) فرمودند: «خداوند بر مؤمنان واجب کرده که در فتنه ها جهاد کنند، همان گونه که برآنها واجب کرده به همراه من با مشرکان بجنگند. من پرسیدم: یا رسول الله! فتنه هایی که جهاد در آنها برما واجب شده است کدامند؟ فرمود: فتنه گروهی که بر یگانگی خداوند و پیامبری من گواهی می دهند، در حالی که با سنت من مخالفت می ورزند و از دین من منحرف می شوند. پرسیدم: یا رسول الله! به چه دلیلی با آنها بجنگیم در حالی که آنها به یگانگی خداوند و پیامبری تو گواهی می دهند؟ فرمود: به دلیل بدعت های آنها در دین من و دوری کردن آنها از دستور من و حلال شمردن آنها ریختن خون فرزندان مرا.»(۴)

بدین ترتیب، این مسئله یکی از اهداف قیام های شیعی است. در قیام امام حسین(ع) این موضوع مطرح است. حضرت برروی این مسئله تأکید داشتند و حتی در زمان معاویه، ظلم ها و جنایات او را متذکر می شدند. در مورد حضرت نقل شده است: «امام حسین(ع)در منزل و منطقه بیضه برای اصحابشان و اصحاب حر سخنرانی کرد. پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم! پیامبرخدا(ص) فرمود: هرکس پادشاه ستمگری را بنگرد که حرام خدا را حلال کرده، دین خدا را فروافکنده، با سنت پیامبر خدا مخالفت می کند و در میان مردمان با گناه کاری و ستم حکم می راند، سپس با سخنرانی و اقدام براو نشورد، سزاوار است که خداوند آن کس را نیز به سرانجام (خواری و عذاب) آن پادشاه دچار سازد.»(۵)

در قیام مختار نیز این آرمان مطرح است و یکی از اموری که مختار مردم را بر آن دعوت می کرد عبارت بود از: «والدفع عن الضعفه»؛(۶) یعنی دفاع از مظلومان و ضعیفان. و همین امر یکی از شروط اشراف کوفه در بیعت با او بود.(۷)

یکی از اموری که زید در بیعت با مردم آن را بیان می‌کرد همین موضوع بوده است. او می گفت: «ای مردم! ما شما را به کتاب خدا و سنت رسولش دعوت می‌کنیم. همچنین شما را به جهاد با ظالمان، حمایت از مستضعفان و…دعوت می‌کنیم.»(۸)

مقدسی می نویسد: «چهارده هزار نفر با زید بن علی، به جهاد با ظالمان و دفاع از مستضعفان بیعت کردند.»(۹)

این موارد همه دال بروجود ظلم و ستم در میان مردم است. در واقع این مواضع منعکس کننده نیازهای جامعه است. کارنامه خلفای بنی امیه و بنی عباس، مملو از جور و ستم است.

معاویه به مأموران خود دستور داده بود در شهرها بگردند، و هرکس از شیعیان علی را یافتند بکشند.(۱۰) او همچنین به عمال خود نوشت: در میان شما هرکه را از شیعیان علی و متهم به دوستی اوست، از بین ببرید، حتی اگر شده دلیل و بینه ای برای این کار، هرچند با حدس و گمان از زیر سنگ بیرون بکشید. قتل حجربن عدی و عمروبن حمق، یکی از جنایات بی شمار معاویه است. مأموریت مهم زیاد. یکی از عمال جنایتکار معاویه. سرکوبی شیعیان در کوفه و در سراسر عراق بود. ابن ابی الحدید می گوید: او به طور دایم در پی شیعیان بود و هرکجا آنها را می یافت به قتل می رساند، به گونه ای که شمار زیادی را کشت. اوست او دست و پای مردم را قطع و چشمانشان را کور می کرد.(۱۱)

عبدالملک بن مروان در سال ۷۵حجاج را حاکم عراق کرد. حجاج در همان لحظه ورود خود به بصره گفت:

خلیفه به من دو شمشیر داده است؛ یکی رحمت و دیگری عقوبت.(۱۲) اما شمشیر رحمت در میان راه افتاده و تنها شمشیر عقوبت باقی مانده است.(۱۳) ابن خلکان در مورد رفتارهای او می نویسد: در خونریزی و قتل و شکنجه داستان هایی درباره حجاج نقل شده که مانند آن شنیده نشده است.(۱۴)

سیوطی درباره حجاج می گوید: تعداد غیرقابل شمارش از صحابه و تابعین را کشت؛ چه رسد به دیگران.

علایمی نیز در گردن انس بن مالک و دیگر صحابه نهاد.(۱۵) همچنین نتیجه اقدامات سختگیرانه او در عراق، کشتن بیش از یکصد و بیست هزار نفر بود.(۱۶) بیش از پنجاه هزار مرد و سی هزار زن، که نیمی ازآنها عریان بودند، در زندان های مختلط حجاج به سر می بردند.(۱۷)

عمربن عبدالعزیز وقتی به خلافت رسید به جنایات و ظلم و ستم حاکمان پیش از خود اعتراف کرد ودرصدد جبران برآمد. او طی بخشنامه ای به استانداران و نمایندگان حکومت مرکزی در ایالات مختلف، چنین نوشت: مردم دچار فشار و سختی و دستخوش ظلم و ستم گشته اند و آیین الهی در میان آنها وارونه اجرا شده است. زمامداران و فرمانروایان ستمگر گذشته، با مقررات و بدعت هایی که اجرا نموده اند، کمتر در صدد اجرای حق و رفتار ملایم و عمل نیک بوده و جان مردم را به لب رسانده اند. اینک باید گذشته ها جبران گردد و این گونه اعمال متوقف شود.(۱۸)

طبری نامه ای را نقل کرده است که عمربن عبدالعزیز درباره اهل کوفه به والی آن نوشته است: آنها در معرض بلا و فشار و ستم حکام سوء بوده اند، در حالی که قوام دین به عدل و احسان است. سپس به حاکم کوفه دستور داد تا از مردم بینوا به اندازه طاقتشان[مالیات] گرفته و حتی از ثروتمندان جز خراج چیزی نگیرد. از مردم مزد مالیات بگیران را نگیرند، هدایای نوروز و مهرگان و پول هایی را که تحت عنوان دراهم النکاح یا ثمن الصحف و یا اجور البیوت گرفته می شد، مطالبه نکنند. همچنین از کسانی که مسلمان شده اند خراج نگیرند.(۱۹)نامه فوق نشان می دهد که حکام بنی امیه تحت عناوین مختلفی به غارت مردم می پرداختند و حتی از آیین های محلی زرتشتیان، که جشن نوروز و مهرگان بود، سوء استفاده می‌کردند و از آنها هدایایی در این روزها طلب می کردند. مسئله دیگری که این نامه به آن اشاره می کند، گرفتن خراج و جزیه از کسانی بود که اسلام آورده بودند. این کار را حجاج معمول کرده بود تا جبران کمبودهای بیت المال را بکند؛ زیرا با مسلمان شدن تعداد زیادی از مردم و کاهش خراج، او دچار مشکلات مالی شده بود.

در دوران حکومت بنی عباس نیز، اوضاع بر همین منوال بود. ظلم و ستم و خونریزی نه تنها کم نشد، بلکه بیشتر هم شد. منصور عباسی در یکی از جلسات خصوصی خود به هم نشینانش این گونه گفت: تالله ما رایت رجلاً انصح من الحجاج لبنی مروان(یعنی: ای کاش ما هم مثل او داشتیم) یکی از همنشین ها به نام مسیب بن زهیر گفت: حجاج کاری نکرده که ما آن را برای شما بنی العباس انجام نداده باشیم. عزیزتر از پیامبر را خدا خلق نکرده و تو به ما امر کردی فرزندانش را بکشیم و ما این کار را کردیم.(۲۰) منصور سادات حسنی را در شترها و استرهای بدون سایبان کوچ داد و ایشان را در زندانی حبس کرد که شب و روز را تشخیص نمی دادند. از این رو، قرآن را پنج جز می کردند تا یک وقت تقریبی برای اوقات نماز پنج گانه باشد. آنها در زندان به خاطر عفونت در پاها، و سپس در قلب، جان می دادند.(۲۱)

هادی عباسی، خلیفه معاصر شهید فخ، از دشمنان معروف اهل بیت پیامبر(ص) بود، به گونه ای که این فرد

جانی در مدت کوتاه حکومت خود، دستورهای سختی برای زیرفشار گذاردن علویان صادر کرد. او ابتدا دستور داد تا تمام حقوق و مزایایی که در زمان پدرش. مهدی عباسی. به بعضی علویان داده می شد، قطع کنند و به تمام مناطق و شهرها بخشنامه کرد: هرکس یکی از خاندان علی را بیابد و اطلاع دهد وبه پایتخت(بغداد) بفرستد، جایزه دارد. او با روش های گوناگون درصدد دستگیری و ارعاب و از بین بردن علویان برآمد. این فشارها و جنایات او نسبت به خاندان پیامبر یکی از علل قیام شهید فخ بود.

پی نوشت:

 دانش پژوه کارشناسی ارشد تاریخ تشیع، مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی.

۱. ر.ک: رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، ص۹۹.

۲. هاشم معروف الحسنی، جنبش های شیعی در تاریخ اسلام، ترجمه محمدصادق عارف، ص۱۳۵.۱۳۶.

۳. محمدحسن نجفی، جواهرالکلام، ج۲۱، ص۴.

۴. همان، ج۲۱، ص۳۲۶.

۵. محمدبن جریرطبری، همان، ج۵، ص۴۰۳.

۶. احمدبن یحیی بلاذری، همان، ج۶، ص۳۷۴؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۲۵۵.

۷. ابن کثیر، همان، ج۴، ص۲۲۶.

۸. احمدبن یحیی بلاذری، همان، ج۳، ص۲۳۷؛ محمدبن جریرطبری، همان، ج۷، ص۱۷۲؛ابوعلی مسکویه، تجارب الامم، ج۳، ص۱۳۷؛ ابن اثیر، ج۵، ص۲۳۳.

۹. مطهربن طاهر مقدسی، البدء و التاریخ، ج۶، ص۵۰.

۱۰. جلال الدین سیوطی، همان، ص۴۲۳.

۱۱. ابن ابی الحدید، همان، ج۱۱، ص۴۴.

۱۲. ابن اعثم کوفی، همان، ج۷، ص۶.

۱۳. ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، تحقیق علی شیری، ج۲، ص۴۰.

۱۴. ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج۲، ص۳۱.

۱۵. جلال الدین سیوطی، همان، ص۲۲۱.

۱۶. یاقوت بن عبدالله حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۳۴۹.

۱۷. علی بن حسین مسعودی، همان، ج۳، ص۱۶۶.۱۶۷.

۱۸. احمدبن یعقوب یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۰۵.

۱۹. محمدبن جریرطبری، همان، ج۶، ص۵۶۹.

۲۰. علی بن حسین مسعودی، همان، ج۳، ص۲۹۸.

۲۱. همان، ص۲۹۸و ۲۹۹.

منبع: علی واحدی نشریه معرفت، شماره ۱۵۶

وبال ظلم‏.

اشاره:

خداوند متعال در آیه ۴۳ سوره چهاردهم (ابراهیم) فرموده است: «و خدا را از آنچه ستمگران مى‏کنند غافل مپندار». و در آخرین آیه سوره بیست و ششم (شعراء) فرموده است: «و به زودى آنان که ستم مى‏کنند خواهند دانست به کدام بازگشت گاهى بازمى‏گردند»[۱]. پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: سه خصلت است که در هر کس باشد، ایمانش کامل‏ است، نخست آن کس که چون راضى و خشنود شد، رضایتش او را در گناه و باطل وارد نکند. دوم آن کس که خشم، او را از حق بیرون نبرد. سوم آن کس که چون قدرت یافت، چیزى را که از او نیست به دیگران نبخشد (براى چیزى که به او ارتباط ندارد خشم نگیرد)[۲].

  روایات در باره ظلم

امام صادق (علیه السّلام) فرموده است: من براى افراد این امت که حق ما را بشناسند، آرزوى رستگارى و نجات دارم مگر براى هر یک از این سه گروه، همنشین پادشاه ستمگر، و کسى که از هواى نفس پیروى مى‏کند، و آن کس که آشکارا تبهکارى و بدى مى‏کند[۳].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: عادل‏ترین مردم آن است که براى مردم همان چیزى را خوش بدارد که براى خود خوش مى‏دارد و همان چیز را ناخوش بدارد که براى خود ناخوش مى‏دارد، و سرکش‏ترین مردم کسى است که غیر از قاتل خود را بکشد و غیر زننده خود را بزند.

امام باقر (علیه السّلام) فرموده است: چون مرگ پدرم، امام سجاد، فرا رسید مرا به سینه خود فشرد و فرمود: اى پسرکم! تو را سفارش مى‏کنم به آنچه پدرم هنگام شهادت خویش به من سفارش فرمود و گفت که امیر المؤمنین هم به ایشان سفارش فرموده است و آن سفارش این بود که اى پسرم! پرهیز کنید و بر حذر باشید از ستم کردن نسبت به کسى که نصرت دهنده‏یى غیر از خدا بر تو نمى‏یابد[۴].

امام صادق فرموده است: هر کس عهده‏دار کارى از کارهاى مردم گردد و عدالت کند و در خانه خود را گشوده دارد و پرده‏اش را کنار زند (حاجب نداشته باشد) و در کار مردم بنگرد، بر خداوند متعال است که روز قیامت از بیم در امانش دارد و او را به بهشت درآورد، و نیز فرموده است: چون خداوند به رعیتى اراده خیر فرماید، براى آنان پادشاهى مهربان و وزیرى دادگر برمى‏گمارد[۵].

امام باقر فرموده است: ظلم سه گونه است، ظلمى که خداى آن را مى‏آمرزد و ظلمى که خداى آن را نمى‏آمرزد و ظلمى که خداوند آن را رها نمى‏فرماید. آن ستمى که خداوند آن را مى‏آمرزد، شرک آوردن به خداوند است و آن ستمى که خداوند آن را نمى‏آمرزد، ستمى است که آدمى نسبت به خود در روابط خودش و خداى خودش معمول مى‏دارد، و آن ستمى که خداوند آن را رها نمى‏فرماید وامهاى میان مردم با یک دیگر است. و همان حضرت فرموده است: آنچه که مظلوم از دین ظالم بدست مى‏آورد، بیشتر از آن است که ظالم از دنیاى او مى‏گیرد[۶].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: عیسى بن مریم (علیهما السّلام) براى سخنرانى میان بنى اسرائیل برخاست و فرمود: اى بنى اسرائیل! حکمت را به جاهلان و نااهلان میاموزید که به آن ستم مى‏کنید و آن را از اهل دانش باز مدارید که به آنان ستم مى‏کنید و هیچ ستمکارى را بر ستمش یارى مدهید که فضل خود را باطل مى‏کنید[۷].

امام صادق فرموده است: چون بر کسى ستم شود و شروع به نفرین بر ستمگر کند، خداى جل جلاله به او مى‏فرماید: این جا، کس دیگرى هم هست که بر تو نفرین مى‏کند و مى‏پندارد که تو بر او ستم کرده‏اى. اکنون اگر مى‏خواهى، نفرین تو و نفرین او را برآورده کنم و اگر مى‏خواهى، در باره هر دو به تأخیر اندازم و عفو من شما را فرا گیرد.

امیر المؤمنین على (علیه السّلام) فرموده است: ستم بر بندگان چه بد توشه‏یى براى آخرت است و روز مظلوم بر ظالم، سخت‏تر از روز ظالم بر مظلوم است. براى مردم ستمگر سه نشانه است، نخست اینکه از کسى که از او برتر است (خدا و پیامبر و ائمه) با ارتکاب معصیت و گناه سرپیچى مى‏کند. دوم آنکه به زیر دستان خود با چیرگى ستم مى‏کند. سوم آنکه ستمکاران را پشتیبانى مى‏کند[۸].

از امیر المؤمنین على (علیه السّلام) پرسیده شد: آیا دادگرى برتر است یا بخشندگى؟

فرمودند: دادگرى همه کارها را به جاى خود قرار مى‏دهد و بخشندگى و سخاوت آنها را از جهت خود بیرون مى‏برد. دادگرى، رهبرى همگانى و بخشندگى، عرضى خاص است و دادگرى برتر و شریف‏تر است. از بى‏انصافى بر حذر باش که منجر به آوارگى مى‏شود و ستم، به درگیرى و شمشیر بر روى یک دیگر کشیدن مى‏انجامد[۹].

پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده‏اند: از ستم بر حذر باشید که دلهایتان را ویران مى‏کند[۱۰].

و همان حضرت فرموده‏اند: محبوب‏ترین مردم، روز قیامت، در پیشگاه خداوند، کسى است که امام عادل باشد و مجلس او از همگان به خداوند نزدیک‏تر است. و مبغوض‏تر و سخت عذاب‏تر از همگان در پیشگاه خداوند، پیشواى ستمگر است.

و فرموده‏اند: هر کس صبح کند و همت به ستم بر کسى نبندد، گناهان کوچک او بخشیده مى‏شود[۱۱].

شاعر چنین سروده است:

«براى هر فرماندهى و ولایتى ناچار عزل خواهد بود و گردش روزگار بستن و گشودن است و بهترین روشى که در روزگاران براى والى باقى مى‏ماند، احسان و دادگرى است.»

پی نوشت:

[۱] . براى اطلاع بیشتر از آیات قرآن، به بحث مستوفاى مرحوم علامه مجلسى، در بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۳۰۵، مراجعه شود. م.

[۲] . ضمن حدیث مفصلى، در خصال صدوق، ج ۱، ص ۱۲۴، چاپ آقاى کمره‏یى، آمده است. م.

[۳] . در خصال صدوق، همان چاپ، ج ۱، ص ۵۹، آمده است. م.

[۴] . امالى، صدوق، ص ۱۱۰٫ م.

[۵] . امالى، صدوق، ص ۱۴۸، و به نقل از آن در بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۳۴۰، آمده است. م.

[۶] . به نقل از امالى صدوق، ص ۱۵۳، در بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۳۱۱، آمده است. م.

[۷] . بخشى از آن در معانى الاخبار، ص ۲۵۳، و تمام آن به نقل از امالى صدوق، در بحار الانوار، ج ۱۴، ص ۲۸۶، آمده است. م.

[۸] . نهج البلاغه، ج ۲، ص ۱۸۶، چاپ عمده. م.

[۹] . نهج البلاغه، چاپ مرحوم فیض الاسلام. م.

[۱۰] . به نقل از صحیفه الرضا در بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۳۱۵، آمده است. م.

[۱۱] . اصول کافى، ج ۲، ص ۳۲۵، م.

احادیث در باب ظلم و اثار آن

 اشاره

ظلم در برابر عدل قرار دارد. ظلم یکی از پلید ترین اعمال و رفتاری است که عقل انسان به قبح آن حکم می کند. ظلم به گونه های مختلف از انسان صادر می شود. ظلم به خدا، ظلم به خود، ظلم به دیگران، ظلم به حیوانات از مصادیق ظلم است که انسان ممکن است مرتکب آن بشود. در دین اسلام ظلم از هر نوعش می خواهد باشد بسیار منفور بوده و  از نظر شریع اسلام حرام بوده و  مرتکب آن در قیامت عقاب می شود. در این اینجا احادیثی که درباره ظلم وارد شده نقل گردیده است.

 

     ۱٫ امام على (علیه‌السلام):

    اَلبَغىُ یَصرَعُ الرِّجالَ وَ یُدنِى الآجالَ؛ ظلم و تجاوز، انسان را زمین مى زند و مرگ ها را نزدیک مى سازد.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۳۴۵ ، ح ۷۹۳۷)

۲.پیامبر صلى الله علیه و آله:

    مَن عامَلَ النّاسَ فَلَم یَظلِمهُم وَ حَدَّثَهُم فَلَم یَکذِبهُم وَ وَعَدَهُم فَلَم یَخلِفهُم فَهُوَ مِمَّن کَمُلَت مُرُوءتُهُ وَ ظَهَرَت عَدالَـتُهُ وَ وَجَبَت اُخُوَّتُهُ و حَرُمَت غیبَتُهُ؛ هر کس در معاشرت با مردم به آنان ظلم نکند، دروغ نگوید و خلف وعده ننماید، جوانمردیش کامل، عدالتش آشکار، برادرى با او واجب و غیبتش حرام است.

    (خصال ص ۲۰۸، ح ۲۸)

  1. امام سجاد (علیه‌السلام):

    وَ الذُّنُوبُ الّتى تُنزِلُ النِّقَمَ عِصیانُ العارِفِ بِالبَغىِ وَ التَطاوُلُ عَلَى النّاسِ وَ الاِستِهزاءُ بِهِم وَ السُّخریَّهُ مِنهُم؛ گناهانى که باعث نزول عذاب مى شوند، عبارت اند از: ستم کردن شخص از روى آگاهى، تجاوز به حقوق مردم، و دست انداختن و مسخره کردن آنان.

    (معانى الاخبار ص ۲۷۰ و ۲۷۱ ، ح ۲)

  1. امام صادق (علیه‌السلام):

     الذُّنُوبُ الَّتِی تُغَیِّرُ النِّعَمَ الْبَغْیُ وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُورِثُ النَّدَمَ الْقَتْلُ وَ الَّتِی تُنْزِلُ النِّقَمَ الظُّلْمُ وَ الَّتِی تَهْتِکُ السُّتُورَ شُرْبُ الْخَمْرِ وَ الَّتِی تَحْبِسُ الرِّزْقَ الزِّنَا وَ الَّتِی تُعَجِّلُ الْفَنَاءَ قَطِیعَهُ الرَّحِمِ وَ الَّتِی تَرُدُّ الدُّعَاءَ وَ تُظْلِمُ الْهَوَاءَ عُقُوقُ الْوَالِدَیْن؛‏ گناهی که نعمت ها را تغییر مى دهد، تجاوز به حقوق دیگران است. گناهى که پشیمانى مى آورد، قتل است. گناهى که گرفتارى ایجاد مى کند، ظلم است. گناهى که آبرو مى بَرد، شرابخوارى است. گناهى که جلوى روزى را مى گیرد، زناست. گناهى که مرگ را شتاب مى بخشد، قطع رابطه با خویشان است. گناهى که مانع استجابت دعا مى شود و زندگى را تیره و تار مى کند، نافرمانى از پدر مادر است.

    (علل الشرایع ج ۲، ص ۵۸۴ ، ح ۲۷)

۵.امام على (علیه‌السلام):

     مَنْ ظَلَمَ أَفْسَدَ أَمَرَهُ وَ مَنْ جَارَ قَصُرَ عُمُرُه‏؛ هر کس ظلم کند، امرش فاسد و عمرش کوتاه مى شود.

   (مستدرک الوسایل و مستنبط المسایل  ج ۱۲ ، ص ۹۹ ، ح ۱۳۶۲۹)

۶.امام على (علیه‌السلام):

    شیعَتُنَا المُتَباذِلونَ فى وِلایَتِنا، اَلمُتَحابّونَ فى مَوَدَّتِنا اَلمُتَزاوِرونَ فى اِحیاءِ اَمرِنا اَلَّذینَ اِن غَضِبوا لَم یَظلِموا وَ اِن رَضوا لَم یُسرِفوا، بَرَکَهٌ عَلى مَن جاوَروا سِلمٌ لِمَن خالَطوا؛ شیعیان ما کسانى اند که در راه ولایت ما بذل و بخشش مى کنند، در راه دوستى ما به یکدیگر محبت مى نمایند، در راه زنده نگه داشتن امر و مکتب ما به دیدار هم مى روند. چون خشمگین شوند، ظلم نمى کنند و چون راضى شوند، زیاده روى نمى کنند، براى همسایگانشان مایه برکت  اند و نسبت به هم نشینان خود در صلح و آرامش اند.

    (کافى(ط-الاسلامیه) ج ۲، ص  ۲۳۶ و ۲۳۷ ، ح ۲۴)

۷.امام على (علیه‌السلام):

    اَلصَّدیقُ مَن کانَ ناهیا عَنِ الظُّلمِ و العُدوانِ مُعینا عَلَى البِرِّ و الاحسانِ؛ دوست، کسى است که از ظلم و تجاوزگرى باز دارد و بر انجام خوبى و نیکى یارى کند.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۴۱۵ ، ح ۹۴۷۷)

  1. رسول اکرم صلى الله علیه و آله:

    ثَلاثٌ مَن کُنَّ فیهِ فَهِىَ راجِعَهٌ عَلى صاحِبِها: اَلبَغىُ و المَکرُ و النَّکثُ؛ سه خصلت است که در هر کس باشد (آثارش) به خود او بر مى گردد: ظلم کردن، فریب دادن و تخلّف از وعده.

    (نهج الفصاحه ص ۴۲۲ ، ح ۱۲۸۱)

۹.امام على (علیه‌السلام):

    أَعدَلُ النّاسِ مَن أَنصَفَ مَن ظَلَمَهُ؛ عادل ترین مردم کسى است که با کسى که به او ظلم کرده با انصاف رفتار کند.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۳۹۴ ، ح ۹۱۰۴)

  1. رسول اکرم صلى الله علیه و آله:

    مَن عَفا عَن مَظلَمَهٍ أَبدَ لَهُ اللّه بِها عِزّا فِى الدُّنیا وَ الآخِرَهِ؛ هر کس از ظلمى که در حق او شده گذشت کند، خداوند به جاى آن در دنیا و آخرت به او عزّت مى بخشد.

    (بحار الانوار (ط-بیروت) ج ۶۶ ، ص ۳۸۲)

  1. رسول اکرم صلى الله علیه و آله:

    أَفضَلُ الجِهادِ مَن أَصبَحَ لایَهُمُّ بِظُلمِ أَحَدٍ؛ برترین جهاد آن است که انسان روز خود را آغاز کند در حالى که در اندیشه ستم کردن به احدى نباشد.

    (من لا یحضر الفقیه ج ۴ ، ص ۳۵۳ ، ح ۵۷۶۲ – محاسن ج ۱، ص۲۹۲، ۴۴۹)

۱۲.امام صادق (علیه‌السلام):

    و قَد سُئِلَ عَن مَکارِمِ الخلاقِ فقال اَلعفوُ عَمَّن ظَلَمَکَ وَ صِلَهُ مَن قَطَعَکَ وَ إعطاءُ مَن حَرَمَکَ و قَولُ الحَقِّ و لَو عَلى نَفسِکَ؛ درباره مکارم الاخلاق سئوال شد، فرمودند: گذشت از کسى که به تو ظلم کرده، رابطه با کسى که با تو قطع رابطه کرده، عطا به آن کس که از تو دریغ داشته است و گفتن حق اگر چه بر ضد خودت باشد.

    (مجمع البحرین ج ۶ ، ص ۱۵۳ {شبیه این حدیث در معانی الاخبار ص ۱۹۱ ، ح ۱ })

  1. امام على (علیه‌السلام):

    قُلوبُ الرَّعِیَّهِ خَزائِنُ راعیها فَما اَوْدَعَها مِنْ عَدْلٍ اَوْ جَوْرٍ وَجَدَهُ؛ دلهاى مردم خزانه‏ هاى حاکم است، پس آنچه از عدالت و یا ظلم در آنها بگذارد، همان را خواهد یافت.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۳۴۶ ، ح ۷۹۸۲)

  1. رسول اکرم صلى‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله:

    مَهْدىُّ اُمَّتِى الَّذى یَمْلاُ الاَرْضَ قِسْطا وَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْرا وَ ظُلْما؛ مهدى امت من کسى است که هنگام پر شدن زمین از بیداد و ظلم، آن را پر از قسط و عدل خواهد کرد.

   ( کتاب سلیم بن قیس ص۹۱۰ – کمال الدین و تمام نعمه ص۲۵۸)

  1. رسول اکرم صلى‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله:

    اَلظُّلْمُ ثَلاثَهٌ: فَظُلْمٌ لایَغْفِرُهُ اللّه‏ُ وَ ظُلْمٌ یَغْفِرُهُ وَ ظُلْمٌ لا یَتْرُکُهُ، فَأَمَّا الظُّلْمَ الَّذى لا یَغْفِرُ اللّه‏ُ فَالشِّرْکُ قالَ اللّه‏ُ: «إنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ» و أَمَّا الظُّلْمَ الَّذى یَغْفِرُهُ اللّه‏ُ فَظُلْمُ الْعِبادِ أَنْفُسَهُمْ فیما بَیْنَهُمْ و بَیْنَ رَبِّهِمْ و أَمَّا الظُّلْمَ الَّذى لا یَتْرُکُهُ اللّه‏ُ فَظُلْمُ الْعِبادِ بَعْضُهُمْ بَعْضا؛ ظلم سه قسم است: ظلمى که خدا نمى ‏آمرزد، ظلمى که مى ‏آمرزد و ظلمى که از آن نمى‏ گذرد، اما ظلمى که خدا نمى‏ آمرزد شرک است. خداوند مى ‏فرماید: «حقا که شرک ظلمى بزرگ است» و اما ظلمى که خدا مى ‏آمرزد، ظلم بندگان به‏ خودشان میان خود و پروردگارشان است اما ظلمى که خدا از آن نمى ‏گذرد ظلم بندگان به یکدیگر است.

    (نهج الفصاحه ص ۵۶۱ ، ح ۱۹۲۴)

  1. رسول اکرم صلى‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله:

    اِتَّقوا دَعْوَهَ الْمَظْلومِ و إنْ کانَ کافِرا فَإِنَّها لَیْسَ دونَها حِجابٌ؛ از نفرین مظلوم بترسید اگر چه کافر باشد، زیرا در برابر نفرین مظلوم پرده و مانعى نیست.

    (نهج الفصاحه ص ۱۶۴ ، ح ۴۸)

۱۷.رسول اکرم صلى‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله:

    مَنْ أَخَذَ لِلْمَظْلومِ مِنَ الظّالِمِ کانَ مَعىَ فِى الْجَنَّهِ مصاحُبا؛ هر کس داد مظلوم را از ظالم بگیرد، در بهشت با من یار و هم‏نشین باشد.

    (کنز الفؤاد ج۱ ، ص ۱۳۵ ؛ بحارالأنوار(ط-بیروت) ج ۷۲، ص ۳۵۹، ح ۷۴)

۱۸.رسول اکرم صلى‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله:

    إِنَّ النّاسَ إِذا رَأَوُا الظّالِمَ فَلَمْ یَأْخُذوا عَلى یَدَیْهِ أَوْشَکَ أَنْ یَعُمَّهُمُ اللّه‏ُ بِعِقابٍ مِنْهُ؛ مردم آنگاه که ظالم را ببینند و او را باز ندارند، انتظار مى‏رود که خداوند همه را به عذاب خود گرفتار سازد.

    (نهج الفصاحه ص ۳۲۳ ، ح ۸۳۳)

  1. رسول اکرم صلى‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله:

    لِیَنْصُرِ الرَّجُلُ أَخاهُ ظالِما أَوْ مَظْلُوما إِنْ کانَ ظالِما فَیَنْهیهُ فَإِنَّهُ لَهُ نُصْرَهٌ و َإِنْ کانَ مَظْلوما فَیَنْصُرُهُ؛ انسان باید برادر (دینى) خویش را یارى کند چه ظالم باشد چه مظلوم اگر ظالم باشد او را باز دارد که این به ‏منزله یارى کردن اوست و اگر مظلوم باشد یاریش کند.

    (نهج الفصاحه ص ۶۶۵، ح ۲۴۲۲)

  1. امام باقر (علیه‌السلام):

    مَا انْتَصَرَ اللَّهُ مِنْ ظَالِمٍ إِلَّا بِظَالِمٍ وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ کَذلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظَّالِمِینَ بَعْضاً؛ خداوند هیچگاه از ظالم انتقام نگرفت مگر به وسیله ظالمى دیگر و این سخن خداى عز و جلّ است که: «و بدین سان ظالمان را به سزاى اعمالى که مى ‏کنند بر یکدیگر مسلّط مى ‏کنیم».

    (کافی(ط-الاسلامیه) ج ۲ ، ص ۳۳۴ ، ح ۱۹ ؛ بحارالأنوار(ط-بیروت) ج ۷۲ ، ص ۳۱۳، ح ۲۸)

  1. امام سجاد (علیه‌السلام):

    اَللّهُمَّ إِنّى أَعوذُبِکَ مِنْ… أَنْ نَعْضِدَ ظالِما أَوْ نَخْذُلُ مَلْهوفا أَؤْ نَرومَ ما لَیْسَ لَنا بِحَقٍّ؛ خدایا به تو پناه مى ‏برم… از این که ظالمى را یارى کنیم و یا مظلوم و دلسوخته ‏اى را بى ‏یاور گذاریم و یا آنچه حق ما نیست بخواهیم.

    (صحیفه سجادیه ص ۵۶ ،فرازی از دعاى ۸)

  1. امام على (علیه‌السلام):

    مَنْ طَلَبَ عِزّا بِظُلْمٍ وَ باطِلٍ أَوْرَثَهُ اللّه‏ُ ذُلاًّ بِإِنْصافٍ وَ حَقٍّ؛ هر کس عزّت را با ظلم و باطل طلب کند، خداوند به انصاف و حق ذلّت نصیبش مى‏ نماید.

    (شرح نهج البلاغه (ابن ابى الحدید) ج۲۰، ص۳۰۹، ح۵۳۶)

  1. رسول اکرم صلى‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله:

     استعیذوا باللَّه من الفقر و العیله و من أن تظلموا أو تظلموا؛ به خدا پناه ببرید از فقر و تنگدستی این‏که ظلم کنید و یا زیر بار ظلم بروید.

    (نهج الفصاحه ص ۲۰۸ ، ح ۲۷۸)

  1. امام على (علیه‌السلام):

    خَیْرُ النّاسِ مَنْ اِنْ اُغْضِبَ حَلُمَ وَ اِنْ ظُلِمَ غَفَرَ وَ اِنْ اُسى‏ءَ اِلَیْهِ اَحْسَنَ؛ بهترین مردم کسى است که اگر او را به خشم آورند، بردبارى نماید و چنانچه به او ظلم شود، ببخشاید و چون به او بدى شود، خوبى کند.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۲۸۵ ، ح ۶۳۹۴)

  1. امام على (علیه‌السلام):

    اوصیکُما بِتَقْوَى اللّه‏ِ… وَ کونا لِلظّالِمِ خَصْما وَ لِلْمَظْلومِ عَوْنا؛ شما را سفارش مى ‏کنم به تقواى الهى… و دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید.

    (نهج البلاغه (صبحی صالح) ص ۴۲۱ ، از نامه ۴۷)

  1. امام على (علیه‌السلام):

    مَنْ اَشْفَقَ عَلى نَفْسِهِ لَمْ یَظْلِمْ غَیْرَهُ؛ هر کس دلسوز خود باشد به دیگران ظلم نمى‏ کند.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۴۵۶ ، ح ۱۰۴۰۰)

  1. امام على (علیه‌السلام):

    خَیْرُ الْمُلوکِ مَنْ اَماتَ الْجَوْرَ وَ اَحْیَى الْعَدْلَ؛ بهترین فرمانروا کسى است که ظلم را از بین ببرد و عدل را زنده کند.

    (شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غررالحکم و دررالکلم ج۳، ص ۴۳۱، ح ۵۰۰۵)

  1. امام باقر (علیه‌السلام):

     لیس من شیعتنا من ظلم الناس‏؛ از شیعیان ما نیست ، کسى که به مردم ظلم کند.

    (غرر الاخبار ص ۱۳۶)

  1. رسول اکرم صلى‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله:

    لَیْسَ شَىْ‏ءٌ اُطیعَ اللّه‏ُ فیهِ اَعْجَلَ ثَوابا مِنْ صِلَهِ الرَّحِمِ وَ لَیْسَ شَىْ‏ءٌ اَعْجَلَ عِقابا مِنَ الْبَغْىِ وَ قَطیعَهِ الرَّحِمِ؛ هیچ طاعتى نیست که پاداشش زودتر از صله رحم برسد و مجازاتى سریع‏تر از مجازات ظلم و قطع رحم نیست.

    (نهج الفصاحه ص ۶۶۱ ، ح ۲۳۹۸)

  1. امام على (علیه‌السلام):

    مَنْ باعَ نَفْسَهُ بِغَیْرِ نَعیمِ الْجَنَّهِ فَقَدْ ظَلَمَها؛ هر کس خودش را جز به نعمت بهشت بفروشد، براستى که به خویشتن ظلم کرده است.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۲۳۲ ، ح ۴۶۲۸)

  1. لقمان حکیم (علیه‌السلام):

    یا بُنَىَّ  … اِذا دَعَتْکَ القُدْرَهُ عَلى ظُلْمِ مَنْ هُوَ دونَکَ فَاذْکُرْ قُدْرَهَ اللّه‏ِ عَلَیْکَ؛ فرزندم  … هرگاه قدرت، تو را به ظلم بر زیردستت فرا خواند، قدرت خدا را بر خودت به یادآور.

    (ارشاد القلوب(دیلمى) ج۱، ص ۷۲ و ۷۳)

  1. رسول اکرم صلى‏ الله ‏علیه ‏و ‏آله:

    مَنْ اَصْبَحَ لا یَهِمُّ بِظُلْمِ اَحَدٍ غَفَرَ اللّه‏ُ مَا اجْتَرَمَ؛ هر کس صبح کند و قصد ظلم کردن به کسى را نداشته باشد، خداوند جُرم و گناه او را مى‏ بخشد.

    (کافى(ط-الاسلامیه) ج ۲، ص ۳۳۲، ح ۸)

  1. امام على علیه ‏السلام:

    ظَـلَمَ الْحَقَّ مَنْ نَصَرَ الْباطِلَ؛ هر کس باطل را یارى کند، به حق ستم کرده است.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۷۱ ، ح ۱۰۲۱)

۳۴.امام على علیه ‏السلام:

    مَنْ ظَـلَمَ ظُلِمَ؛ هر کس ستم کند، ستم مى‏ بیند.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۱۰۰ ، ح ۱۷۲۵)

  1. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم:

    مَن أخَذَ لِلمَظلُومِ مِنَ الظّالِمِ کانَ مَعِیَ فی الجَنَّهِ مُصاحِباً؛ هر که داد ستمدیده را از ظالم بگیرد در بهشت با من همنشین خواهد بود.

    (کنز الفؤاد ج۱ ، ص ۱۳۵ – بحارالأنوار(ط-بیروت) ج ۷۲، ص ۳۵۹)

  1. امام على (علیه‌السلام):

    ألظُّلمُ یُزلُّ القَدَمَ وَ یَسلُبُ النِّعَمَ وَ یُهلِکُ الاُمَمَ؛ ظلم قدم را می لرزاند، نعمتها را سلب می کند و امتها را به نابودی می کشاند.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۴۵۶ ، ح ۱۰۴۱۱)

  1. امام على (علیه‌السلام):

    إیّاکَ و الخَدیعَهَ فَإِنَّ الخَدیعَهَ مِن خُلُقِ اللَّئِیم‏؛ از فریب دادن بپرهیز. زیرا فریب، خوى فرومایگان است.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۲۹۱ ، ح ۶۴۹۴)

  1. امام صادق (علیه‌السلام):

    من ظلم مظلمه أخذ بها فی نفسه أو ماله أو ولده؛ هر که ظلمی کند به سبب آن ظلم در جانش یا مالش یا فرزندانش گرفتار شود.

    (وافی ج ۵ ، ص ۹۶۸ ، ح ۳۳۹۳)

منبع:

سایت شهید آوینی.

احادیث گهربار درباره عدالت از امامان معصوم ( صلوات الله علیهم اجمعین)

  1. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) :

مَن عامَلَ النّاسَ فَلَم یَظلِمهُم و َحَدَّثَهُم فَلَم یَکذِبهُم وَ وَعَدَهُم فَلَم یَخلِفهُم فَهُوَ مِمَّن کَمُلَت مُرُوءتُهُ وَ ظَهَرَت عَدالَـتُهُ وَ وَجَبَت اُخُوَّتُهُ وَ حَرُمَت غیبَتُهُ؛ هر کس در معاشرت با مردم به آنان ظلم نکند، دروغ نگوید و خلف وعده ننماید، جوانمردیش کامل، عدالتش آشکار، برادرى با او واجب و غیبتش حرام است.

(خصال ص ۲۰۸، ح ۲۸ ؛شبیه این حدیث در تحف العقول ص۵۷)

  1. امام على (علیه السلام) :

و َابذُل … لِلعامَّهِ بِشرَکَ وَ مَحَبَّتَکَ و َلِعَدُوِّکَ عَدلَکَ وَ إِنصافَکَ … ؛گشاده ‏رویى و دوستى ‏ات را براى عموم مردم و عدالت و انصافت را براى دشمنت بکار گیر.

(خصال ص۱۴۷، ح۱۷۸)

  1. امام على (علیه السلام) :

أَعدَلُ النّاسِ مَن أَنصَفَ مَن ظَلَمَهُ؛ عادل‏ترین مردم کسى است که با کسى که به او ظلم کرده با انصاف رفتار کند.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص۳۹۴ ، ح۹۱۰۴)

  1. امام على (علیه السلام) :

أَنصِفِ النّاسَ مِن نَفسِکَ و َأَهلِکَ وَ خاصَّتِکَ وَ مَن لَکَ فیهِ هَوىً وَ اعدِل فِى العَدُوِّ وَ الصَّدیقِ؛ خودت و خانواده ‏ات و نزدیکانت و کسانى که به آنان علاقه دارى، با مردم منصفانه رفتار کنید و با دوست و دشمن به عدالت رفتار کن.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص۳۹۴ ، ح۹۱۰۱)

  1. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) :

أَوَّلُ مَن یَدخُلُ النّارَ أَمیرٌ مُتَسَلِّطٌ لَم یَعدِل، و َذو ثَروَهٍ مِنَ المالِ لَم یُعطِ المالَ حَقَّهُ وَ فَقیرٌ فَخورٌ؛ اولین کسى که به جهنم مى ‏رود فرمانرواى قدرتمندى است که به عدالت رفتار نمى‏ کند و ثروتمندى که حقوق مالى خود را نمى ‏پردازد و نیازمند متکبر.

(عیون الاخبارالرضا ج۲، ص۲۸، ح۲۰)

  1. امام على (علیه السلام) :

اَلعَدلُ أَفضَلُ مِنَ الشَّجاعَهِ لأَنَّ النّاسَ لَوِ استَعمَلُوا العَدلَ عُموما فى جَمیعِهِم لاَستَغنَوا عَنِ الشَّجاعَهِ؛ عدالت بهتر از شجاعت است زیرا اگر مردم همگى عدالت را درباره همه بکار گیرند از شجاعت بى نیاز مى شوند.

(شرح نهج البلاغه ج۲۰، ص۳۳۳، ح۸۱۶)

  1. امام صادق (علیه السلام) :

ثَلاثَهُ اَشیاءَ یَحتاجُ النّاسُ طُرّا اِلَیها: اَلامنُ و َالعَدلُ و َالخِصبُ ؛ سه چیز است که همه مردم به آنها نیاز دارند: امنیّت، عدالت و آسایش.

(تحف العقول ص ۳۲۰)

  1. امام صادق (علیه السلام) :

اَلعَدلُ اَحلى مِنَ الشَّهدِ وَاَلیَنُ مِنَ الزُّبدِ وَاَطیَبُ ریحا مِنَ المِسکِ؛ عدالت از عسل شیرین‏تر، از کره نرم‏تر و از مُشک خوشبوتر است.

(کافى(ط-الاسلامیه) ج ۲، ص ۱۴۷، ح ۱۵)

  1. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) :

عَدلُ ساعَهٍ خَیرٌ مِن عِبادَهِ سَبعینَ سَنَهً قِیامِ لَیلِها و َصِیامِ نَهارِها؛ ساعتى عدالت بهتر از هفتاد سال عبادت است که شب‏هایش به نماز و روزهایش به روزه بگذرد.

(مشکاه ‏الانوار ص ۳۱۶)

  1. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) :

اَعدَلُ النّاسِ مَن رَضِىَ لِلنّاسِ ما یَرضى لِنَفسِهِ وَ کَرِهَ لَهُم ما یَکرَهُ لِنَفسِهِ؛ عادل‏ترین مردم کسى است که براى مردم همان را بپسندد که براى خود مى‏ پسندد و براى آنان نپسندد آنچه را براى خود نمى ‏پسندد.

(من لا یحضره الفقیه ج ۴ ،ص ۳۹۵ – نهج الفصاحه ص ۲۲۰، ح ۳۴۰)

  1. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) :

اِذا حَکَموا بِغَیرِ عَدلٍ اِرتَفَعَتِ البَرَکاتُ؛ هنگامى که به غیر عدالت حکم کنند، برکت‏ها از بین مى ‏روند.

(معدن الجواهر ص ۷۳)

  1. امام على (علیه السلام) :

اِجعَلِ الدِّینَ کَهفَکَ و َالعَدلَ سَیفَکَ تَنجُ مِن کُلِّ سوءٍ و َتَظفَر عَلى کُلِّ عَدُوٍّ؛ دین را پناهگاه و عدالت را شمشیر (اسلحه) خود قرار ده تا از هر بدى نجات پیدا کنى و بر هر دشمنى پیروز گردى.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص۸۶ ، ح۱۴۲۲)

  1. امام على (علیه السلام) :

اِنَّ العَدلَ میزانُ اللّه‏ِ سُبحانَهُ الَّذى وَضَعَهُ فِى الخَلقِ و َنَصَبَهُ لاِقامَهِ الحَقِّ فَلا تُخالِفهُ فى میزانِهِ وَ لا تُعارِضهُ فى سُلطانِهِ؛ به راستى که عدالت ترازوى (معیار) خداى سبحان است که در میان خلق نهاده است و براى بر پاداشتن حق نصب فرموده، پس در ترازوى خداوند با او مخالفت نکن و با حکومتش مقابله ننما.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص۹۹ ، ح ۱۶۹۶)

  1. امام على (علیه السلام):

قُلوبُ الرَّعِیَّهِ خَزائِنُ راعیها فَما اَودَعَها مِن عَدلٍ اَو جَورٍ وَجَدَهُ؛ دلهاى مردم خزانه‏ هاى حاکم است، پس آنچه از عدالت و یا ظلم در آنها بگذارد، همان را خواهد یافت.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۳۴۶ ، ح ۷۹۸۲)

  1. امام على (علیه السلام):

اِستَعمِلِ العَدلَ و َاحذَرِ العَسفَ و َالحَیفَ فَاِنَّ العَسفَ یَعودُ بِالجَلاءِ و َالحَیفَ یَدعوا اِلَى السَّیفِ؛عدالت را اجرا کن و از زورگویى و ستمگرىبپرهیز زیرا زورگویى مردم را به ترک از وطن وامى‏دارد، و ستم آنان را به قیام مسلّحانه مى‏کشاند.

(نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۵۵۹ ، حکمت ۴۷۶)

  1. امام على (علیه السلام):

اَحسَنُ العَدلِ نُصرَهُ المَظلومِ؛بهترین عدالت یارى مظلوم است.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۴۴۶ ، ح ۱۰۲۱۰)

  1. امام على (علیه السلام):

اِنَّ اللّه‏َ عَزَّوَجَلَّ فَرَضَ عَلى اَئِمَّهِ العَدلِ اَن یُقَدِّروا اَنفُسَهُم بِضَعَفَهِ النّاسِ کَیلا یَتَبَیَّغَ بِالفَقیرِ فَقرُهُ؛ خداوند عزوجل بر پیشوایان عادل واجب کرده که سطح زندگى خود را با مردم ناتوان برابر کنند تا فقیر را، فقرش برآشفته نکند.

(کافی(ط-الاسلامیه) ج۱ ، ص ۴۱۱ ، ح ۳)

  1. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) :

مَهدىُّ اُمَّتِى الَّذى یَملاُ الارضَ قِسطا وَ عَدلاً کَما مُلِئَت جَورا وَ ظُلما؛ مهدى امت من کسى است که هنگام پر شدن زمین از بیداد و ظلم، آن را پر از قسط و عدل خواهد کرد.

(کتاب سلیم بن قیس ص۹۱۰ – کمال الدین و تمام نعمه ص۲۵۸)

  1. امام على (علیه السلام) :

لا عَدلَ اَفضَلُ مِن رَدِّ المَظالِمِ؛ هیچ عدالتى بهتر از بازگرداندن حقوق پایمال شده نیست.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۴۴۶ ، ح۱۰۲۲۲)

  1. امام على (علیه السلام) :

مَن عَمِلَ بِالعَدلِ حَصَّنَ اللّه‏ُ مُلکَهُ؛ هر کس به عدالت رفتار کند، خداوند حکومتش را حفظ خواهد کرد.

(تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۳۴۰ ، ح ۷۷۷۵)

  1. امام على (علیه السلام) :

اِنَّ فِى العَدلِ سَعَهً وَ مَن ضاقَ عَلَیهِ العَدلُ فَالجَورُ عَلَیهِ اَضیَقُ؛ به‏راستى که در عدالت گشایش است و هر کس عدالت بر او تنگ آید، بى‏عدالتى بر وى تنگ‏تر خواهد بود.

(نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۵۷ ، خطبه ۱۵)

  1. فاطمه زهرا علیها السلام :

فَفَرَضَ اللّه‏ُ الایمانَ تَطهیرا مِنَ الشِّرکِ… وَ العَدلَ تَسکینا لِلقُلوبِ؛ خداوند ایمان را براى پاکى از شرک… و عدل و داد را براى آرامش دل‏ها واجب نمود.

(من لا یحضر الفقیه ج۳ ، ص۵۶۸ – علل الشرایع ج۱، ص ۲۴۸، ح ۲)

  1. امام صادق (علیه السلام) :

لَم یَبعَثِ اللّه‏ُ نَبیّا قَطُّ اِلاّ بِالبِرِّ و َالعَدلِ؛ خداوند هیچ پیامبرى را جز به نیکى و عدالت بر نینگیخت.

(بحارالأنوار(ط-بیروت) ج ۲۴، ص ۲۹۲)

  1. امام على (علیه السلام) :

خَیرُ المُلوکِ مَن اَماتَ الجَورَ وَ اَحیَى العَدلَ؛ بهترین فرمانروا کسى است که ظلم را از بین ببرد و عدل را زنده کند.

) شرح آقا جمال خوانسارى بر غرر الحکم و درر الکلم  ج۳، ص ۴۳۱، ح ۵۰۰۵)

  1. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) :

مَن اَصبَحَ لا یَهِمُّ بِظُلمِ اَحَدٍ غَفَرَ اللّه‏ُ مَا اجتَرَمَ؛ هر کس صبح کند و قصد ظلم کردن به کسى را نداشته باشد، خداوند جُرم و گناه او را مى ‏بخشد.

(کافى(ط-الاسلامیه) ج ۲، ص ۳۳۲، ح ۸)

  1. امام سجاد (علیه السلام) :

قُلتُ لِعَلىِّ بنِ الحُسَینِ (علیه السلام) اَخبِرنىِ بِجَمیعِ شَرایِـعِ الّدینِ، قالَ (علیه السلام) : قَولُ الحَقِّ وَ الحُکمُ بِالعَدلِ وَ الوَفاءُ بِالعَهدِ؛ به امام سجّاد (علیه السلام) عرض کردم: مرا از تمام دستورهاى دین آگاه کنید، امام (علیه السلام) فرمودند: حقگویى، قضاوت عادلانه و وفاى به عهد.

(خصال ص ۱۱۳، ح ۹۰)

  1. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) :

 اَلعَدلُ حَسَنٌ وَلکِن فِى المَراءِ اَحسَنُ، وَ السَّخاءُ حَسَنٌ وَلکِن فِى الغنیاءِ اَحسَنُ، اَلوَرَعُ حَسَنٌ وَلکِن فِى العُلَماءِ اَحسَنُ، اَلصَّبرُ حَسَنٌ وَلکِن فِى الفُقَراءِ اَحسَنُ، اَلتَّوبَهُ حَسَنٌ وَلکِن فِى الشَّبابِ اَحسَنُ، اَلحَیاءُ حَسَنٌ وَلکِن فِى النِّساءِ اَحسَنُ؛ عدالت نیکو است اما از دولتمردان نیکوتر، سخاوت نیکو است اما از ثروتمندان نیکوتر؛ تقوا نیکو است اما از علما نیکوتر؛ صبر نیکو است اما از فقرا نیکوتر، توبه نیکو است اما از جوانان نیکوتر و حیا نیکو است اما از زنان نیکوتر.

(نهج الفصاحه ص۵۷۸ ، ح ۲۰۰۶)

  1. امام صادق (علیه السلام):

اِنَّ مِن اَعظَمِ النّاسِ حَسرَهً یَومَ القِیامَهِ، مَن وَصفَ عَدلاً ثُمَّ خالَفَهُ اِلَى غَیرِه؛ پشیمان ترین شخص در روز قیامت، کسى است که براى مردم از عدالت سخن بگوید، اما خودش به دیگران عدالت روا ندارد.

(کافی(ط-الاسلامیه) ج ۲ ، ص ۳۰۰ ، ح۳)

  1. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) :

مَن صاحَبَ الناسَ بالَّذى یُحِبُّ اَن یُصاحِبُوهُ کانَ عَدلاً؛ هر که با مردم چنان رفتار کند که دوست دارد آنها با او آنگونه رفتار کنند، عادل است.

(کنزالفوائد ج۲ ، ص۱۶۲)

  1. امام صادق (علیه السلام) :

اَلْعَدلُ أحلى مِنَ الْماءِ یُصِیبُهُ الظَّمآنُ؛ عدالت، گواراتر از آبى است که تشنه به آن مى‏ رسد.

(الکافی(ط-الاسلامیه) ج ۲، ص  ۱۴۶ ، ح ۱۱)

  1. امام رضا (علیه السلام) :

اسْتِعْمَالُ الْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ مُؤْذِنٌ بِدَوَامِ النِّعْمَهِ؛ به کارگیرى عدل و احسان و نیکویى موجب دوام و باقى ماندن نعمت مى شود .
(عیون اخبار الرضا  ج۲ ، ص۲۴ – مستدرک الوسائل و مستنبط المسایل ج۱۱ ، ص ۳۱۷ ، ح ۱۳۱۴۰)

  1. امام علی (علیه السلام) :

أَعدَلُ النّاسِ مَن أَنصَفَ مَن ظَلَمَهُ؛ عادل‏ترین مردم کسى است که با کسى که به او ظلم کرده با انصاف رفتار کند.
(تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۳۹۴ ، ح ۹۱۰۴)

  1. امام علی (علیه السلام) :

وَ سُئِلَ (علیه السلام)  [أَیُّمَا] أَیُّهُمَا أَفْضَلُ الْعَدْلُ أَوِ الْجُودُ؟ فَقَالَ (علیه السلام) الْعَدْلُ یَضَعُ الْأُمُورَ مَوَاضِعَهَا وَ الْجُودُ یُخْرِجُهَا مِنْ جِهَتِهَا وَ الْعَدْلُ سَائِسٌ عَامٌّ وَ الْجُودُ عَارِضٌ خَاصٌّ فَالْعَدْلُ أَشْرَفُهُمَا وَ أَفْضَلُهُمَا؛از حضرت سوال شد کدام یک بالاتر است عدالت یا بخشش؟ فرمودند عدالت کارها در جایگاهش قرار می دهد و بخشش از جایگاهش خارج می کند و عدالت سیاست عام است و بخشش سیاست خاص پس عدالت شریفتر و بالاتر است.

(نهج البلاغه(صبحی صالح) ص ۵۵۳ ، ح ۴۳۷)

ظلم ستیزی در نگاه امام علی(ع) و مذهب شیعه

امام علی(ع): «لایحمل الناس علی الحقّ الاّ من و رعّهم عن الباطل(۱) مردمان را به عمل بر طبق حق نمی تواند واداشت، مگر آن کسی که ایشان را از باطل پرهیز دهد.»

عدالت گرایی، بدون ظلم ستیزی افسانه ای بیش نیست، و توازن و تعادل طلبی بدون نفی و طردِ تعادل شکنان و امتیاز خواهان پنداری پوچ است. در منطق امام علی(ع)، تلاش برای برقراری عدل، همان اندازه اصولی و لازم است که مبارزه با ظلم. تفکیک ناپذیری عدل گرایی و ظلم ستیزی، با تعبیرهای گونه گونی در کلام امام آمده است که ابعاد مختلف این موضوع را نیک روشن می سازد.

امام علی(ع): «الجور مضاد العدل(۲) ظلم ضد عدل است.»

با اجرای عدالت و با ابزار عدل می توان با ستمها به نبرد برخاست.

امام علی(ع): «ضادوا الجور بالعدل(۳) با قدرت عدالت با ظلم نبرد کنید.»

وجود ظلم در هر بخش از جامعه، و هر عضو از اندام اجتماعی، حاکمیت عدل را در آن بخش ناممکن می سازد و به دیگر بخشها و اعضا نیز سرایت می کند.

امام علی(ع): «من لوازم العدل، التناهی عن الظلم(۳۶) از لوازم عدل، دوری از هرگونه ظلم است.»

پی نوشتها

  1. الحیاه ۵/۳۴۶٫ «برخی نسخه ها به جای «ورعّهم»، «وزعهم» آمده است، یعنی «که ایشان را از باطل باز دارد» ـ (وسائل ۲۷/۲۱۲، مؤسسه ال البیت(ع) قم، ۱۴۱۲) تعبیر نخست (ورعّهم)، مفید معنایی تربیتی است (از راه کار فرهنگی)؛ تعبیر دوم (وزَعَهم)، مفید معنایی اقدامی است (از راه اقدام سریع و برخوردی).
  2. الحیاه ۶/۳۴۸٫
  3. الحیاه ۶/۳۴۸ و ۳۴۷٫

بخشی از مقاله : حکیمی، محمد

منبع : مجله کتاب نقد، تابستان ۱۳۸۰ – شماره ۱۹٫

 

رابطه آیه هدایت با عدالت خداوند

در آیه “فَإِن‌َّ اللَّه‌َ یُضِل‌ُّ مَن یَشَآءُ وَیَهْدِی مَن یَشَآءُ؛(فاطر،۸) این گمراهی و هدایت چگونه است‌؟ و چگونه با عدل الهی سازگار است‌؟

پاسخ:

هدایت دارای پنج مرتبه است‌: ۱٫ هدایت فطری و غریزی‌، هدایت در آیه “۵۰/طه‌” ناظر به این معنا است‌. ۲٫ “هدایت عقلانی‌؛ که با بخشیدن “قوه تفکر” به انسان ارزانی شده و در روایات از آن به “رسول باطنی‌” تعبیر می‌شود. ۳٫ “هدایت برونی‌؛ که از طریق “ارسال پیامبران‌” انجام گرفته و در روایات از آن به “رسول ظاهری‌” تعبیر شده است‌. ۴٫ توفیق و عنایت رحمانی که ویژه بندگان خاص است و در آیه شریفه “و خداوند بر هدایت هدایت یافتگان می‌افزاید.” (مریم‌/۷۶)، به این مرتبه از هدایت اشاره شده است‌. ۵٫ قدرت ایمانی ویژه و فوق‌العاده‌ای که عصمت را به همراه می‌آورد. و مقصود از هدایت در آیه (۹۰/انعام‌) این مرتبه از هدایت است‌.

از بین اقسام پنج گانه هدایت‌، سه قسم نخست فراگیر و عام است و شامل تمام انسانهای مؤمن و کافر می‌شود، امّا هدایت در مرتبه چهارم و پنجم‌، نتیجه شایستگی‌های فردی و عمل صالح بوده و تنها به گروه خاصی از بندگان خداوند اختصاص دارد. مرتبه پنجم هدایت که مرحله عصمت است‌، ویژه پیامبران و ائمه‌: و مرتبه چهارم‌، از آن‌ِ سایر بندگان شایسته خداوند است‌. سایر آیات قرآنی که ظاهر آنها بسان آیات مورد بحث است و از آنها برمی‌آید که خداوند برخی از بندگان را هدایت و برخی دیگر را گمراه می‌کند، مربوط به این مرحله است‌. در این آیات مقصود از هدایت‌، توفیقی افزون‌تر و رهنمونی بیشتر و مقصود از “من یشأ” اراده حکمیانه است‌. یعنی خداوند کسانی را که شایستگی لازم برای بهره‌برداری از هدایت مرحله چهارم را نیافته‌اند، بر شایستگی آنها افزوده و آنها را رهنمون می‌شود. مفهوم ضلالت “و یضّل من یشأ” که در مقابل هدایت است‌، به همین صورت است‌؛ خداوند کسانی را ار هدایت مرحله چهارم محروم می‌کند که در خود شایستگی لازم برای بهره‌برداری از توفیق و عنای ت ویژه الهی فراهم نساخته‌اند. پس معنای حقیقی “یضل‌ّ” گمراهی نیست‌، بلکه به معنای محروم ساختن از مرتبه‌ای از هدایت است که نتیجه این محرومیت گمراهی از هدایت مرحله چهارم است‌. محرومیتی که به انتخاب خود شخص بوده و در حقیقت کیفر انتخاب ناروای خود او به حساب می‌آید. و این خود شخص است که زمینه گمراهی را فراهم کرده و باعث می‌شود که خداوند او را از هدایت محروم کند.( برای کسب اطلاع بیشتر ر.ک‌: التمهید فی علوم القرآن‌، استاد معرفت‌، ج‌، ص‌-۲۵۳، دفتر انتشارات اسلامی‌، الالهیات‌، استاد سبحانی‌، ج‌، ص‌-۳۹۱، نشر مؤسسه امام صادق‌؛ هدایت در قرآن‌، آیه‌الله جوادی آملی‌؛ برای آگاهی از عوامل ضلالت ر.ک‌: “منشور جاوید، استاد سبحانی‌، ج‌، ص‌-۱۶۴، نشر توحید”. )

منبع:  نهاد نمایندگی ولی فقیه در دانشگاهها

تقیه امامان شیعه منافی عصمت آنان

 شبهه

برخی شبهه می کنند که تقیه امامان شیعه با عصمت آنان منافات دارد و آنچه را که امامان شیعه از باب تقیه می گویند چه سودی به حال شیعیان دارد این در حالی است که اجر و پاداش تقیه در مذهب شیعه به اندازه نماز است و نه دهم دین را در مذهب شیعه تقیه تشکیل می دهد و تردیدی نیست که امامان شیعه باید به این نه دهم دین عمل کرده باشند که عصمت آنان را زیر سوال می برد.

پاسخ شبهه

در پاسخ این شبهه توجه به مطالب زیر لازم است:

مطلب اول: تقیه در لغت از ریشه «وقایه» به معنای حفظ چیزی از خطر و ضرر است. چنان که تقوا که به معنای نگه داری نفس از محرّمات است نیز از این ریشه می باشد. تقیه در اصطلاح شرع به معنای حفظ جان یا شرف و آبرو یا مال به وسیله اظهار کردن عقیده یا عملی است که بر خلاف مذهب او و موافق با مذهب کسی باشد که به جان و مال و شرف او ضرر می زند.[۱] و به عبارت دیگر تقیه در اصطلاح شرعی عبارت است از اظهار کردن امری به خلاف حکم دین از طریق قول یا فعل به انگیزه حفظ جان یا مال یا شرف و آبروی خود یا دیگری.[۲]

با توجه به تعریف و تبیین معنای تقیه و موارد اعمال آن، تقیه در اصل یک امری عقلی است و بر قاعده عقلی اهم و مهم استوار است. سیره عقلای بشر اعم از متشرعه و غیر متشرعه، بر این استوار است که هرگاه حفظ جان و مال و آبروی خود را در خطر ببینند و حفظ آن در گرو اظهار قول یا فعلی بر خلاف عقیده و مذهب مورد قبول خود، و موافق با مذهب کسی یا گروهی که از ناحیه او احساس خطر می شود آن را از طریق تقیه دفع می کنند. چنان که اگر در مواردی امری مهم تر از جان یا مال یا عرض و آبرو در خطر قرار گیرد، آن را مقدم داشته و از مال و جان خود دست بر می دارند.

بنابراین تقیه یک اصل و قاعده عقلی و عمومی بوده که اختصاص به شیعیان ندارد و گذشته از سیرۀ عقلاء، قرآن و روایات نیز آن را به عنوان یک قاعده شرعی مطرح نموده و بر آن دلالت روشن دارد:

لا یتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکافِرِینَ أَوْلِیاء مِن دُوْنِ الْمُؤْمِنِینَ وَمَن یفْعَلْ ذَلِک فَلَیسَ مِنَ اللّهِ فِی شَیءٍ إِلاَّ أَن تَتَّقُواْ مِنْهُمْ تُقَاهً وَیحَذِّرُکمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللّهِ الْمَصِیرُ[۳] مفاد آیه این است که نباید مؤمنان به جای این که با یکدیگر پیوند مودّت و نصرت برقرار کنند، کافران را به عنوان یاور و دوست خود برگزینند. هر کس چنین کاری کند در پیشگاه الهی مقام و منزلتی ندارد. یعنی کاری بر خلاف رضای الهی انجام داده است. مگر اینکه از کافران هراس داشته و بر حذر باشد و در شرایط تقیه قرار گیرد، در آن صورت پیوند مودت و نصرت از باب تقیه با آنان مجاز خواهد بود.

مراغی در تفسیر این آیه گفته است: علمای اسلامی از این آیه جواز تقیه را استنباط کرده اند، یعنی این که انسان سخن بگوید یا کاری انجام دهد که بر خلاف حق باشد، برای جلوگیری از ضرری که از دشمن به جان یا آبرو و شرف یا مال او وارد می شود.[۴]

فخر رازی در تفسیر این آیه گفته است: ظاهر آیه بر این دلالت دارد که تقیه مربوط به کفار است ولی بنابرنظر امام شافعی تقیه در برابر مسلمانان به جهت حفظ جان نیز جایز می باشد و حتی برای حفظ مال هم تقیه را ترجیح داده است به دلیل این که پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فرمود: «حرمه مال المسلم کحرمه دمه».[۵]

مَن کفَرَ بِاللّهِ مِن بَعْدِ إیمَانِهِ إِلاَّ مَنْ أُکرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِیمَانِ وَلَکن مَّن شَرَحَ بِالْکفْرِ صَدْرًا فَعَلَیهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ؛[۶] مفاد آیه کریمه این است که هر کسی پس از ایمان آوردن با قصد و اختیار کفر را برگزیند و اظهار کفر کند، مشمول غضب و عذاب الهی خواهد شد. مگر کسانی که مورد اکراه و اجبار واقع شوند، و با این که قلب شان سرشار از ایمان است، برای حفظ جان خویش اظهار کفر کند، چنین افرادی مشمول غضب و عذاب الهی نخواهند بود. و این چیزی جز قاعده و قانون تقیه نیست.

محدثان و مفسران اسلامی، اعم از شیعه و اهل سنت نقل کرده اند که این آیه درباره عمار یاسر نازل شده است که وی و پدر و مادرش (یاسر و سمیه) و عده ای از اصحاب پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مورد شکنجه و آزار مشرکان قریش واقع شدند، یاسر و سمیه در اثر آن شکنجه ها به شهادت رسیدند، و عمار چیزی به زبان آورد که خواست مشرکان بود، بدین جهت از شکنجه مشرکان نجات یافت و جان خود را حفظ کرد، نسبت به این کار خود بیمناک گردید و با چشمان اشکبار نزد پیامبر آمد و جریان را برای آن بزرگوار بازگو کرد. پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در حالی که او را نوازش می کرد فرمود: اگر بار دیگر نیز از تو چنین خواستند، عمل کن. در این هنگام آیه کریمه مورد بحث نازل شد.[۷]

مراغی در تفسیر این آیه گفته است: «مدارا کردن با کافران، ستمگران و فاسقان مشمول حکم تقیه است».[۸]

وَقَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ یکتُمُ إِیمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَن یقُولَ رَبِّی اللَّهُ[۹]؛ مؤمن آل فرعون به حضرت موسی ـ علیه السلام ـ ایمان آورده بود، و با او رابطه پنهانی داشت. و حضرت موسی ـ علیه السلام ـ را از نقشه قتل او توسط فرعونیان آگاه نمود. ولی ایمان خود را از فرعونیان مکتوم می داشت. پنهان داشتن ایمان جز به این نبود که اقوال و افعالی را اظهار کند که با عقاید فرعونیان هماهنگ و بر خلاف حق بود. و این کار را هم برای حفظ جان خود و هم برای کمک به حضرت موسی و حفظ جان او از خطر فرعونیان انجام می داد. بنابراین او به اصل تقیه عمل می کرد و قرآن کریم عمل او را با تکریم و ستایش یاد می کند.

گذشته از آیات یاد شده، عموم یا اطلاق آیات ذیل نیز بر جواز یا وجوب تقیه دلالت می کند: وَلاَ تُلْقُواْ بِأَیدِیکمْ إِلَى التَّهْلُکهِ[۱۰] و لَا یکلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا مَا آتَاهَا[۱۱] و وَمَا جَعَلَ عَلَیکمْ فِی الدِّینِ من حرج[۱۲] آیات سه گانه اخیر که به عموم یا اطلاق آنها بر جواز تقیه استدلال شده، تقیه از کافر و مسلمان را به طور یکسان شامل می شوند.

یعقوبی و دیگران نقل کرده اند که وقتی بسر بن ابی ارطاه به مدینه حمله کرد و جابر بن عبدالله انصاری را احضار کرد، جابر به ام سلمه گفت: بیعت با او گمراهی است، و اگر بیعت نکنم بیم آن دارم که مرا به قتل برساند. ام سلمه همسر گرامی پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به او گفت: «با او بیعت کن، زیرا اصحاب کهف از روی تقیه در مراسم مخصوص قوم خود شرکت می کردند و لباس هایشان چون لباس های مخصوص آنان بر تن می کردند».[۱۳]

تا اینجا ثابت شد که تقیه قاعده و روشی است عقلایی و از ضروریات زندگی به شمار می رود. و در شرایع آسمانی نیز به رسمیت شناخته شده است. و مسلمانان فارغ از گرایش های مذهبی، آن را به کار گرفته اند و هیچ گونه منافاتی با سایر مسایل و احکام دینی و هم چنین عصمت امامان بزرگوار شیعه ندارد. بلکه در راستای حفظ مصالح ناب دینی و کیان اسلام و مذهب انجام گرفته است. و لذا در روایات ائمه معصومین ـ علیه السلام ـ نسبت به تقیه تأکید شده و اهتمام ویژه به چشم می خورد تا آن جا که در روایات متعدد آمده است که «لا دین لمن لا تقیه له»[۱۴] و «و لاایمان لمن لاتقیه له».[۱۵]

اما دلیل این که چرا شیعیان بیشتر معروف به تقیه گردیده اند با این که تقیه همان گونه که ثابت شد یک قاعده عقلی، قرآنی و اسلامی است، تاریخ شیعه نشان دهنده این حقیقت تلخ است که پیوسته از طرف حکومت های ستم کار در جهان اسلام که طرف دار مذاهب غیر شیعی بوده اند، تحت فشار بوده و مورد انواع شکنجه ها و ظلم و ستم ها قرار گرفته اند، این وضعیت در دوران ائمه معصومین ـ علیهم السلام ـ که حکومت های اموی و عباسی برای که قدرت سیاسی قرار داشتند بسیار شدید و هولناک بود. هرگونه آزادی سیاسی و اجتماعی از شیعیان سلب شده بود، و در مواردی حتی ارتباط با خاندان اهلبیت و علوی بزرگترین جرم محسوب می شد.

بدیهی است در چنین شرایطی حفظ تشیع که تبلور اسلام راستین است، جز به کارگیری تقیه، امکان پذیر نبود. کسانی که تأکید بر تقیه را بر مذهب تشیع عیب می شمارند اگر با دیده انصاف به حقایق تاریخی بنگرند، و از تعصب و لجاج و فتنه انگیزی میان مسلمانان دست بردارند، در قضاوت و داوری خود تجدید نظر خواهند کرد و بر حقانیت او در این مساله هم چون مسایل دیگر دینی، اذعان خواهند نمود.

در حقیقت اگر بناست در این باره کسی مورد ملامت و نکوهش قرار گیرد، این حکومت های جابر اموی و عباسی و دیگر حکومت های ستمکار دنیای اسلام اند که باید مورد ملامت و سرزنش واقع شوند، زیرا حکومت هایی که مع الاسف خود را پیرو و طرفدار مذهب اهل سنت می دانستند، بدترین ظلم ها و ستم ها را در حق شیعه اعمال می کردند. هم چنین آن دسته از علمای اهل سنت که بر مباح بودن جان و مال و عرض شیعیان فتوا داده اند و حکومت ها را بر اعمال شکنجه و قتل و غارت شیعیان ترغیب می کردند و وعده ثواب و بهشت را برای آنان می دادند و می دهند.

مطلب دوم: برخی از وهابیان که گویی فلسفه وجودی آنان در خصومت با اهل بیت و شیعیان خلاصه شده است و در این راه هر گفتار و کرداری برای آنان مباح و روا است هر چند با تحریف حقایق و کذب و افترا و دادن نسبت های ناروا باشد، این شبهه را مطرح کرده اند که گفته اند چون در مذهب شیعه تقیه به عنوان یک قاعده کلی پذیرفته شده است، نمی توان بر عقاید و آراء واقعی آنان پی برد، زیرا در همه مسایل و یا بیشتر آن احتمال تقیه داده می شود و در نتیجه اقوال و آرای آنان فاقد اعتبار دینی است و این شبهه همان گونه که در سئوال به آن اشاره شده است گاهی در مورد روایات ائمه معصومین ـ علیه السلام ـ مطرح می شود و گاهی درباره اقوال علماء شیعه.

در پاسخ به این شبهه باید توجه داشت که: اولاً ائمه معصومین ـ علیهم السلام ـ به شیوه های مناسب راه تشخیص احکام واقعی را از احکام تقیه ای بیان کرده اند. مثلاً در مورد روایات متعارض یکی از مرجّحات این است که با اقوال مذاهب مخالف مذهب اهل بیت ـ علیهم السلام ـ مخالفت داشته باشد. و ثانیاً اگر بر فرض، کسی نتوانست حکم واقعی را در مواردی از حکم تقیه ای باز شناسد، مطابق دیگر قواعد شناخته شده و پذیرفته شده با اجتهاد عمل می کند، و از این نظر برای پیروان مذهب اهل بیت ـ علیه السلام ـ هیچ گونه مشکل نظری یا عملی غیر قابل حل پیش نخواهد آمد. دیگران نیز وقتی می خواهند در مورد مذهب اهل بیت ـ علیه السلام ـ داوری کنند، لازم است با در نظر گرفتن همه جوانب امر که اصل تقیه نیز از آن جمله است به داوری بنشینند و از هر گونه پیش داوری و تفسیر به رأی و ناآگاهانه بر حذر باشند.

ثالثاً: چنین نیست که در همه معارف نظری یا احکام عملی و قضایای اخلاقی تقیه راه داشته باشد، تا نتیجه آن این باشد که انسان در فهم مذهب اهلبیت در قلمرو معارف و احکام اسلامی دچار حیرت گردد.

تقیه اگرچه یک اصل عقلایی و شرعی است، ولی اصلی است ثانوی نه اولی. بنابراین اصل اولی در مورد احادیث ائمه ـ علیهم السلام ـ عدم تقیه است، احتمال تقیه در موارد محدود و مخصوص است که شناخت آنها بر اهل معرفت و تحقیق و آشنایان به مبانی اهل بیت ـ علیهم السلام ـ کار دشواری نخواهد بود.

بنابراین رعایت شدید تقیه در تاریخ شیعه و به خصوص توصیه آن از طرف امامان معصوم ـ علیهم السلام ـ نه تنها هیچ منافاتی با عصمت ائمه ندارد بلکه این حکم از مقام عصمت و امامت آنان برای حفظ دین و پیروان حق صادر شده است. و از طرف دیگر شدّت تقیه در میان شیعیان حاکی از سفّاکی، خونریزی و بی رحمی و نهایت درجه دشمنی مخالفان آنان می باشد که شیعیان و طرفداران اهل بیت توسط آنان به صورت دسته جمعی قتل عام شده و متأسفانه در عصر حاضر هم شاهد این پدیده تلخ هستیم که کشتن شیعه در پندار و خیال برخی از علمای بی سواد آنان مساوی با بهشت رفتن است.

پی نوشت ها:

[۱]. رک: شیخ انصاری، التقیه، ص۳۷،قم، موسسۀ قائم آل محمد (عج)، چ۱، ۱۴۱۲ق، تحقیق : الشیخ فارس الحسون.

[۲]. نقص الوشیعه، سید محسن امین، ص۱۸۱٫

[۳]. آل عمران / ۲۸٫

[۴]. تفسیر المراغی، ج۳، ص۱۳۶٫

[۵]. مفاتیح الغیب، ج۶، ص۱۳٫

[۶]. نحل / ۱۰۶٫

[۷]. مجمع البیان، طبرسی، ج۳، ص۳۸۸؛ تفسیر کشّاف، ج۲، ص۴۳۰؛ تفسیر ابن کثیر، ج۴، ص۲۲۸٫

[۸]. تفسیر المراغی، ج۳، ص۱۳۶٫

[۹]. مؤمن / ۲۸٫

[۱۰]. بقره / ۱۹۵٫

[۱۱]. طلاق / ۷٫

[۱۲]. حج / ۸۷٫

[۱۳]. تاریخ الیعقوبی، ج۳، ص۱۰۰٫

[۱۴]. حر عاملی، وسائل الشیعه، ج۶، کتاب الامر بالمعروف و نهی عن المنکر.

[۱۵]. همان.

منبع: نرم افزار پاسخ۲ مرکز مطالعات حوزه علمیه قم

تزاحم دعاها مانع استجابت دعا

 گاهی شخصی که از ستم دیگران به ستوه آمده، علیه ستمگران دعامی کند و از خداوند انتقام خود را می طلبد ولی در همین حال این شخص به ظاهر مظلوم به خاطر ستمی که خود به دیگری کرده، مورد غضب قرار گرفته است. همین تزاحم دعاهامی تواند مانع استجابت گردد. تزاحم در حدیث قدسی یکی از موانع دعا معرفی گردیده است خداوند متعال در این باره می فرماید: «.. اما أن تکون قد ظلمت رجلا فدعا علیک فتکون هذه بهذه لا لک ولا علیک»[۱] یا این است که تو به دیگری ستم کرده ای و او بر ضرر تو دست به دعا برداشته است پس این به واسطه آن دفع می شود. از حضرت صادق علیه السلام روایت شده است که: «هر گاه شخصی مورد ستم دیگری واقع شود، سپس علیه او از درگاه خداوند تقاضای انتقام کند، خداوند می فرماید: شخص دیگری هست که ادعا دارد از سوی تو مظلوم واقع شده و بر تو نفرین می کند، اگر می خواهی تا دعای تو رادر باره او و دعای او را در حق تو به اجابت رسانم و گرنه هیچ یک را برآورده نمی کنم; تا از عفو خود شما را بهره مند سازم».

گاهی هم انسان برای موفقیت خود دعا می کند در حالی که بسیاری از اشخاص دیگر که از دست او دل شکسته اند برای ناکامیش با دل سوزان و اشک ریزان دعا می کنند.   بنابر این دعا کننده باید قبل از دعا، دیگران را از خود راضی سازد. امام صادق علیه السلام  فرمود:« یقول الله : وعزتی وجلالی ، لا أجیب دعوه مظلوم دعانی فی مظلمه ، و لأحد من خلقی عنده مظلمه مثلها».[۲] یعنی خداوند به ذات و عزتش قسم بپاد کرده که دعلی مظلومی را در باره آن ظلم مرا می خواند مستجاب نمی کنم در حالی که مثل آن را در حق یکی از مخلوقات من مرتکب  شده باشد.

امام کاظم(علیه السلام) فرمود: «لا تحقروا دعوه احد فانه یستجاب للیهودی والنصرانی فیکم و لا یستجاب لهم فی انفسهم »[۳]؛ دعای هیچ کس را کوچک نشمارید; زیرا درخواست یهودی و نصرانی در باره شما به اجابت می رسد گر چه در باره خود آنان مستجاب نمی گردد.»

از این فرمایش امام کاظم علیه السلام به دست می آید که یک مسلمان حتی نسب به کفار هم نباید مرتکب ظلم شود.

پی نوشتها

[۱] . ابن فهد حلی، عده الداعی ونجاح الساعی ، ص۳۲،  قم،  مکتبه وجدانی،  تحقیق : تصحیح : احمد الموحدی القمی.

[۲] . قطب الدین الراوندی ، الدعوات ( سلوه الحزین )، ص۲۵،قم، مدرسه الإمام المهدی (ع) ،  چ۱، ۱۴۰۷ش

[۳] . فیض الکاشانی،  الوافی، ج۹، ص۱۵۳۳، اصفهان، مکتبه الامام أمیر المؤمنین علی (ع) العامه ، چ۱، ۱۴۰۶ق / ۱۳۶۵ش. تحقیق : عنی بالتحقیق والتصحیح والتعلیق علیه والمقابله مع الأصل ضیاء الدین الحسینی « العلامه » الأصفهانی

احسان در خانواده از دیدگاه قرآن

یکی از مفاهیم عام اخلاقی، مفهوم احسان است که به عنوان یکی از مفردات حوزه خانواده در قرآن، قابل بررسی و تبیین می‌باشد. این واژه با توجه به آیات ذیل مورد تحقیق قرار می‌گیرد:
«و وصینا الانسانَ بوالدیه حُسنا»(العنکبوت/۸) (۱).
«و بالوالدینِ احسانا»(البقره/۸۳).
احسان، از ریشه حسن می‌باشد و عبارت است از هر چیزی که موجب نشاط و سرور برای انسان شود(الراغب الاصفهانی، ۱۴۱۲: ۱۱۷)، احساس خوشی، رضایت و تحسین را در ما برانگیزد و با غرض و هدف مورد نظر موافقت و سازگاری داشته باشد. بعضی از اهل لغت ضد(ابن منظور، ۱۴۰۵، ج۱۳: ۱۱۴) یا نقیض(طریحی، ۱۳۷۵، ج۶: ۲۳۵) آن را قبح و بعضی سوء(الراغب الاصفهانی، ۱۱۷: ۱۴۱۲) دانسته‌اند. در کاربرد قرآنی، این واژه دارای دو مفهوم دانسته شده است؛ گاه در معنای احسان و بخشش به دیگران «احسِنْ کما احسَنَ اللهُ إلیک»(القصص/۷۷) (۲) و گاه در معنای انجام هر کار نیک و آنچه که بر امت اسلامی به صورت معروف واجب شده(طبرسی، ۱۴۰۶، ج۱: ۲۹۸) به کار رفته است.
«إن الذین آمنوا و عملوا الصالحاتِ إنا لا نُضیعُ اجرَ من احسنَ عملا»(الکهف/۳۰) (۳)
در این صورت، تمام نکات اخلاقی و مثبت را شامل می‌شود و دامنه کاربرد آن، هم امور دنیوی(اعم از خانواده و اجتماع) و هم امور دینی را در برمی‌گیرد، البته اثر و نتیجه عمل هر کسی، چه خوب و چه بد، علاوه بر این که بر غیر اثر می‌گذارد به خود او نیز برمی‌گردد.
«إنْ احسنتمْ احسنتم لانفسکم و إنْ اساتُم فَلها»(الاسراء/۷) (۴)
مقصود از این آیه، همانند آیه «من عملَ صالحا فلنفسه و من أساء فعلیها…» فصلت/۴۶) (۵) این نیست که کار نیک به نفع صاحبش و کار زشت به ضرر او تمام می‌شود؛ بلکه این است که اثر احسان به خود احسان‌کننده و اثر کار سوء نیز به خود او برمی‌گردد.

۱- رابطه‌های معنایی احسان

۱-۱- رابطه معنایی احسان و برّ
با توجه به آیات مرتبط با احسان و برّ و مؤلفه‌های معنایی این دو، از جمله در سوره لقمان و بقره، می‌توان رابطه معنایی برّ و احسان را نیز ترسیم نمود. این دو در برخی از آیات رابطه جانشینی دارند و در معنای مترادف استعمال شده‌اند. در آیات مرتبط با حوزه خانواده می‌توان به این دو آیه استناد نمود: «و بالوالدین احسانا»(البقره/۸۳) و «و برّا بوالدیهِ و لم یکنْ جبّارا عصیّا»(مریم/۱۴) (۶) بر و احسان در این دو آیه، به خیرخواهی در حق پدر و مادر سفارش و تأکید می‌نماید. در آیات دیگر که بعداً متذکر خواهیم شد، مصادیق آنها بررسی می‌گردد.

۱ -۲- رابطه معنایی احسان و تقوی

الف. مؤلفه‌های معنایی محسنین
مؤلفه‌های معنایی محسنین، مشخصه‌هایی هستند که ویژگی‌های ممیز این مفهوم را از دیگر مفاهیم نشان می‌دهد. در آیات زیر این مؤلفه‌ها به تفکیک ارائه شده است.
«و الذین جاهدوا فینا لنهدیّنهم سُبلنا و إن الله لمع المحسنین»(العنکبوت/۶۹) (۷).
«و بُشری للمحسنین إنّ الذین قالوا ربُنا اللهُ ثمّ استقاموا فلا خوفٌ علیهم و لا هم یحزنون»(الاحقاف/۱۲-۱۳) (۸).
«بلی من اسلمَ وجههُ للهِ و هو محسنٌ فلهُ اجرهُ عندَ ربهِ‌ و لا خوفٌ علیهم و لا هم یحزنون»(البقره/۱۱۲) (۹).
«هُدیً و رحمهً للمحسنین الذین یُقیمون الصلاهَ و یؤتون الزکاهَ و هم بالآخره هم یوقنونَ اولئک علی هدیً من ربهم و اولئک هم المفلحون»(لقمان/۳-۵) (۱۰).
«اُعدتْ للمتقین الذین یُنفقونَ فی السّراء و الضّراء و الکاظمینَ الغیظَ و العافین عنِ الناسِ و اللهُ یحبُ المحسنین و الذین إذا فعلوا فاحشهً او ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفرُ الذنوبَ الا اللهُ و لم یُصرّوا علی ما فعلوا و هُم یعلمون»(آل عمران/ ۱۳۳-۱۳۵) (۱۱).
در آیات مذکور مؤلفه‌های محسنین به شرح ذیل آمده است:
۱- اقامه نماز
۲- ایتاء زکات
۳- ایمان به آخرت
۴- استقامت در راه خدا
۵- تسلیم به خداوند
۶- انفاق در سختی و آسودگی
۷-تسلط بر خشم خود
۸- درگذشتن از خطای مردم
۹- جهاد در راه خدا
۱۰- استغفار در صورت ارتکاب گناه

ب. مؤلفه‌های معنایی متقین
مؤلفه‌های معنایی محسنین و متقین در قرآن، دارای نقاط اشتراک فراوانی است که از کنار هم قرار دادن آیات مربوط می‌توان اشتراکات آنها را به دست آورد.
«هُدیً للمتقین الذین یؤمنونَ بالغیبِ و یقیمونَ الصلاه و مما رزقناهمْ یُنفقونَ و الذین یؤمنونَ بما اُنزلَ الیک و ما اُنزلَ من قبلک و بالآخره هم یوقنون اولئک علی هدیً من ربهم و اولئک هم المفلحون»(البقره/۲-۵) (۱۲).
«و سارِعوا الی مغفرهٍ من ربکم و جنهٍ عرضُها السماوات و الارضُ اُعدّت للمتقین الذین یُنفقون فی السّراء و الضّراء و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناسِ و اللهُ یحب المحسنین»(آل عمران/ ۱۳۳-۱۳۴) (۱۳).
«لیس البرّ انْ تولّوا وجوهکم قِبل المشرق و المغربِ و لکن البرّ من آمنَ بالله و الیوم الآخرِ و الملائکه و الکتابِ و النبیین و آتی المال علی حُبه ذوی القربی و الیتامی و المساکینَ و ابن السبیل و السائلینَ و فی الرّقاب و اقام الصلاه و آتی الزکاهَ و الموفون بعهدهم إذا عاهدوا و الصّابرین فی البأساء و الضراء و حین البأسِ اولئک الذین صدقوا و اولئک هم المتقون»(البقره/۱۷۷) (۱۴).
«و الذی جاء بالصدق و صدّق به اولئک همُ المتقون لهم ما یشاءونَ عند ربهم ذلکَ جزاءُ المحسنین»(الزمر/۳۳-۳۴) (۱۵).
مؤلفه‌های مورد بحث به شرح ذیل می‌باشد:
۱- ایمان به خدا
۲- ایمان به غیب
۳- اقامه نماز
۴- ایتاء زکات
۵- انفاق مال
۶- ایمان به کتاب خدا
۷- ایمان به آخرت
۸- ایمان به ملائکه
۹- ایمان به پیامبران
۱۰- وفای به عهد
۱۱- صبر در سختی‌ها
با مقایسه مؤلفه‌های معنایی محسنین و متقین در آیات، می‌توان همپوشانی آنها را به دست آورد و گفت از نظر قرآن، متقین نسبت به محسنین همانند ابرار شمول معنایی دارد. این دو در مؤلفه‌های ایمان به غیب، اقامه نماز، ایتاء زکات، انفاق مال، ایمان به آخرت، صبر در سختی‌ها و استقامت در راه خدا مشترک بوده، در دیگر مؤلفه‌ها متفاوت می‌باشند.
در آیات بالا، محسنین و متقین جانشین هم می‌باشند و در برخی دیگر همنشین هم معرفی شده‌اند. در آیاتی که این دو همنشین هم قرار گرفته‌اند، مکمل معنای یکدیگر می‌باشند. تقوی به عنوان یک عامل بازدارنده و احسان یک عامل حرکت آفرین در کنار هم قرار گرفته‌اند، که مجموعاً ترک گناه و انجام فرایض و مستحبات را شامل می‌شود.(طبرسی، ۱۴۰۶، ج۸: ۷۶۷) «قُل یا عبادِ الذین آمنوا اتقوا ربکم للذین احسنوا فی هذه الدنیا حسنهٌ»(الزمر/۱۰) (۱۶) و «و إن تحسنوا و تتقوا فإنّ الله کان بما تعملون خبیرا»(النساء/ ۱۲۸) (۱۷).

۲-تقابل‌های معنایی احسان

۲ -۱-تقابل احسان و ظلم
ظلم در اصل به معنای انحراف از حد وسط و میانه یا وضع شیء در غیرموضع خود آمده است.(ابن منظور، ۱۴۰۵، ج۱۲: ۳۷۳) در قرآن، ظلم معنای وسیعی دارد که هر گونه شرک، بدکاری و خلافکاری را اعم از ظلم به دیگران یا ظلم بر نفس، به معنای منع حق از مستحق را شامل می‌شود.
«فلا تعتدوها و من یتعدّ حدود اللهِ فاولئک همُ الظالمون»(البقره/۲۲۹) (۱۸).
«إنّ الشرک لظلمٌ عظیم»(لقمان/۱۳) (۱۹) لقمان قبل از هر نصیحتی از توحید، یکتاپرستی و عبادت خداوند متعال بحث می‌کند و شرک را به عنوان بزرگترین ظلم معرفی می‌نماید؛ زیرا در شرک، عبادت در غیر موضع خودش و در غیر وجه الله انجام گرفته است.(فخر رازی، ۱۴۲۰، ج۹: ۱۲۰) عظمت هر عملی به عظمت اثر آن است؛ عظمت معصیت به عظمت کسی است که از او فرمان برده نمی شود. چون نافرمانی در اینجا نافرمانی خداست، پس شرک ستم عظیمی هم به نفس خود است و هم به خدا. (طباطبایی، ۱۴۱۷، ج۱۶: ۲۱۵). اگر پایه‌های ایمان به خدا متزلزل گردد و احساس مسؤولیت در برابر پروردگار از میان برود و عدالت اجتماعی جای خود را به ظلم و ستم بسپارد، امنیت در چنین جامعه‌ای وجود نخواهد داشت، آرامش روحی نیز برای هیچ کس باقی نخواهد ماند. زیرا امنیت و آرامش روحی تنها موقعی به دست می‌آید که دو اصل ایمان و عدالت اجتماعی بر جوامع انسانی حکومت کند.(مکارم شیرازی، ۱۳۷۴، ج۵: ۳۲۱).
«و من یتعدّ حدودَ اللهِ فقد ظلم نفسهُ»(الطلاق/۱) (۲۰) و اگر حدود خدا پاسداری نشود، حقوق مردم نیز مورد تعدی و تجاوز قرار خواهد گرفت؛ زیرا حدود خدا موافق با مصلحت انسان‌هاست و اگر شخصی حقوق دیگران را در معرض تعدی قرار دهد، دیگری نیز حقوق او را در معرض تجاوز قرار خواهد داد.
قرآن با مقابل هم قرار دادن محسنین و ظالمین، خود را بشارتی برای محسنین و انذاری برای ظالمین معرفی می‌کند. در این آیات ظالم و محسن نسبت به هم تقابل معنایی دارند.
«و هذا کتبٌ مصدّقٌ لسانا عربیّاً لینذر الذین ظلموا و بُشری للمحسنین»(الاحقاف/۱۲) (۲۱)
«و بارکنا علیه و علی إسحاقَ و من ذریتهما محسنٌ و ظالمٌ لنفسه مبینٌ»(الصافات/۱۱۳) (۲۲).

۲-۲- تقابل احسان و اسائه
در آیه زیر، احسان و اسائه، با هم تقابل معنایی دارند؛ پس می‌توان مؤلفه‌های مقابل احسان را در اسائه پیدا نمود.
«لیجزی الذین اساءوا بما عملوا و یجزی الذین احسنوا بالحُسنی الذین یجتنبون کبائرالإثم و الفواحش إلا اللمم.»(النجم/۳۱) (۲۳) در این آیه، محسن به کسی اطلاق می‌شود که از گناهان کبیره اجتناب می‌کند و گاهی ممکن است به گناهان صغیره نزدیک شود. بنابراین، مسیء به شخصی اطلاق می‌شود که نه تنها از گناهان صغیره اجتناب نمی کند، بلکه مرتکب گناهان کبیره و فواحش نیز می‌شود. به این ترتیب، احسان و اسائه در بخشی از معنا(لمم) همپوشانی داشته و در بخشی(اثم) ‌با هم تقابل معنایی دارند. با توجه به تقابل معنایی اثم و عدوان با تقوا و برّ، می‌توان با تأکید بیشتری رابطه معنایی تقوا، بر و احسان را ثابت نمود.

۳- مصادیق احسان

۳ -۱- قول کریم
قول کریم یکی از مهم‌ترین مصادیق احسان به والدین و شیوه برخورد با آنان است که قرآن، توجه ویژه‌ای به آن نشان داده و در مواردی که توصیه و تأکید به خیرخواهی نموده، از این واژه یا واژه‌های جانشین استفاده کرده است.
کریم از نظر لغوی به انواع خیر و شرف و فضل گفته می‌شود و اسمی است برای کارهای نیک که ظاهر و مشخص است. قول کریم گفتاری را گویند که سنجیده و بزرگوارانه و در نهایت فروتنی و تواضع باشد. در قرآن کریم” لا تنهر” از ماده نهر به معنای راندن توأم با خشونت، رنجاندن(طریحی، ۱۳۷۵، ج۳: ۵۰۳)، فریاد زدن، درشت حرف زدن و بی احترامی است که با قول کریم تقابل معنایی دارد.(الزمخشری، ۱۴۰۷، ج۲: ۶۵۸) احتمالاً ریشه آن با نهر آب جاری یکی است؛ زیرا در نهر هم آب با شدت رانده می‌شود. «و فجّرنا خلالَهما نهَرا»(الکهف/۳۳) (۲۴).
«و قضی ربک ألا تعبدوا الا ایاهُ و بالوالدین احسانا إما یبلُغنّ عندک الکبرَ احدهما او کلاهما فلا تقل لهما اُفٍّ و لا تنهرهما و قل لهما قولاً کریما»(الاسراء/۲۳) (۲۵).
این آیه یکی از روشن‌ترین مصادیق احسان به والدین و شیوه برخورد با آنان را نام می‌برد و از کمترین اهانتی به آنان حتی به اندازه افّ نهی کرده و آن را بعد از شرک ورزیدن به خدا از بزرگترین گناهان کبیره معرفی می‌کند.(طباطبایی، ۱۴۱۷، ج۱۳: ۱۷۹) چنانکه در روایات آمده است: «کوچکترین عملی که موجب عاق و نفرین پدر و مادر می‌شود گفتن کلمه اف است چنانچه خداوند از این کلمه کوچکتر می‌دانست هر آینه از آن نهی می‌کرد»(کلینی، ۱۳۶۵، ج۲: ۳۴۸) (۲۶).
افّ در اصل به معنای هر چیز کثیف و آلوده است و بعضی به چرکی اطلاق کرده‌اند، که در زیر ناخن جمع می‌شود که هم ناچیز است و هم آلوده.(الراغب الاصفهانی، ۱۴۱۲: ۱۵) بعضی دیگر گفته‌اند این کلمه از آن نشأت گرفته است که هرگاه خاک یا خاکستر مختصری روی بدن یا لباس انسان بریزد، انسان با دمیدن بر آن، آن را از خود دور می‌کند، صدایی که از دهان انسان در این موقع بیرون می‌آید، چیزی است شبیه اوف یا اف که توسعه یافته و در معنی اظهار ناراحتی، تنفر و خشم، مخصوصاً از چیزهای کوچک، به کار رفته است. لذا این کلمه را در اصل، اسم صوت دانسته اند(صدایی که به هنگام اظهار نفرت یا ابراز تألم و درد جزئی، مانند آخ، یا فوت کردن چیز آلوده‌ای از دهان انسان خارج می‌شود). (مکارم شیرازی، ۱۳۷۶، ج۱۲: ۸۴).
این کلمه اصطلاحاً در مقام توهین و تحقیر به کار برده می‌شود. قرآن ابتدا از کوچکترین اهانت و توهینی به پدر و مادر باز می‌دارد. «و الذی قال لولدیه اُفٍ لکما»(الاحقاف/۱۷) (۲۷) سپس قرآن از مخالفت‌های شدید و تند منع می‌کند(الزحیلی، ۱۴۱۸، ج۱۵: ۵۵) «و لا تنهرهما»(الاسراء/۲۳) (۲۸) ؛ و افرادی را که مخالفت می‌ورزند، نقطه مقابل کسانی می‌داند که تسلیم اوامر خداوند هستند و با اخلاص به والدین خود احسان می‌کنند و هم در نهایت تواضع و ادب با آنها سخن می‌گویند. با توجه به آیه فوق نه تنها باید از برخورد تند با پدر و مادر پرهیز کرد، بلکه در محضر آنان باید گفتار کریمانه و بزرگوارانه داشت. یعنی در مقابل پدر و مادر علاوه بر این که حرف خوب باید زد، خوب نیز باید صحبت کرد. این دو، رکن اساسی در حفظ کرامت والدین است.(جوادی آملی، ۱۳۷۹: ۳۳۱).
در آیات دیگر واژه‌هایی مانند قول معروف، قول حسن، قول لین و قول میسور که در بخش‌هایی از معنا با قول کریم مشترک هستند، فراوان دیده می‌شود، برای روشن‌تر شدن معنای کریم، به بررسی واژه‌های این حوزه معنایی و به عبارتی دیگر، واژه‌های جانشین کریم می‌پردازیم.

۳ -۲-قول حسن
واژه حسن نیز مانند کریم، به معنای هر چیز خیر و نیکو آمده است و در آیات دیگر، از جمله در حوزه مسائل اجتماعی، توصیه به گفتاری نیکو دارد. قرآن با دستور به رفق و مدارا در این زمینه می‌فرماید تا زمانی که با تحریک عواطف انسان‌ها و با موعظه و اندرز می‌توان آنان را به طرف حق متوجه ساخت، نباید از راه‌های دیگری وارد شد. قرآن هم در امور دینی، چه در مواجهه با فساق: «ادعُ الی سبیل ربّک بالحکمهِ و الموعظهِ الحسنه»(النحل/۱۲۵) (۲۹)، چه در مواجهه با مردم عادی «و لو کنتَ فظّاً غلیظ القلب لانفضوا من حولک»(آل عمران/۱۵۹) (۳۰) و چه در امور دنیوی «و قولوا للناسِ حُسنا»(البقره/۸۳) (۳۱)، تا زمانی که با تلطف و مهربانی امکان دستیابی به اهداف مورد نظر باشد، توصیه به گفتاری نیکو می‌کند. گفتاری که شاید دشمنان سرسخت را به دوستانی گرم و صمیمی مبدل کند.
«و لا تستوی الحسنهُ و لا السیئهُ ادفع بالتی هی احسنُ فإذا الذی بینکَ و بینهُ عداوهٌ کانهُ ولیٌ حمیمٌ»(فصلت/۳۴) (۳۲).
امام باقر علیه السلام در توضیح آیه «و قولوا للناس حُسنا» می فرمایند: «مقصود از این آیه آن است که بهترین سخنی را که دوست دارید به شما بگویند، به مردم بگویید».(کلینی، ۱۳۶۵، ج۲: ۱۶۵).

۳-۳- قول لیّن
واژه دیگری که در آیات قرآن، جانشین کریم و حسن می‌باشد، لیّن است. لیّن در لغت به معنای نرم و منعطف، و ضد خشونت می‌باشد.(ابن منظور، ۱۴۰۵، ج۱۳: ۳۹۴) و در قرآن کریم نیز به همین معنا در آیات متعددی آمده است:
«و ألنّا لهُ الحدیدَ»(سبأ/۱۰) (۳۳).
«تقشَعرُّ منهُ جلودُ الذین یخشونَ ربهم ثمّ تلینُ جلودهم و قلوبهم الی ذکرالله»(الزمر/۲۳) (۳۴).
این واژه در آیه دیگری در تقابل معنایی با فظ و غلیظ القلب آمده است. چنان که در مورد پیامبرگرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: «فبما رحمه من الله لِنتَ لهم و لو کنتَ فظّاً غلیظ القلبِ لانفضوا من حولک»(آل عمران/۱۵۹) (۳۵).
فظ در لغت به معنی کسی است که سخنانش تند و خشن است(ابن احمد، ۱۴۱۴، ج۸: ۱۵۳) و غلیظ القلب به کسی اطلاق می‌شود که سنگدل و بی رحم باشد و عملاً انعطاف و محبتی نشان ندهد بنابراین، این دو کلمه گر چه هر دو به معنی خشونت است، اما یکی غالباً برای خشونت در سخن و دیگری در مورد خشونت در عمل به کار می‌رود. (مکارم شیرازی، ۱۳۷۴، ج۳: ۱۴۲) در آیه موردنظر نیز بحث از قول ملایم و نرم می‌باشد.
«فقولا لهُ قولاً لینا»(۳۶) (طه/۴۴).
برای نفوذ در قلوب مردم، حتی افراد گمراه و آلوده، نخستین دستور قرآن برخورد ملایم و توأم با مهر و عواطف است. در این آیه حتی در مقابل فرعون دستور به خویشتنداری می‌دهد تا شاید بتوان با این روش این گونه افراد را جذب نمود.

۳ -۴- قول معروف
قول معروف نیز از جمله واژه‌هایی است که در بعضی از آیات، جانشین کریم و واژه‌های هم معنا می‌باشد. معروف، گفتار یا کرداری است که چون از نظر عقل و شرع نیکوست، مردم آن را دوست دارند، و منکر گفتار یا کرداری است که مردم به خاطر زشتی اش نمی پسندند «و إنهم لیقولون منکرا من القولِ»(المجادله/۲) (۳۷) آیه کریمه «و قولوا لهم قولاً معروفا»(النساء/۸) (۳۸) خطاب به کسانی که مسؤولیت ایتام را به عهده می‌گیرند، می‌فرماید: با یتیمان به طور شایسته یعنی با نرمی و خوش زبانی سخن بگوئید. در آیه «فلا تخضَعنَ بالقولِ فیطمع الذی فی قلبهِ مرضٌ و قُلنَ قولا معروفا»(الاحزاب/ ۳۲) (۳۹) که در مورد همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است، «فلا تخضعنَ بالقولِ» اشاره به کیفیت سخن، و عبارت«قُلنَ قولاً معروفا» اشاره به محتوای سخن دارد و هر گونه گفتار باطل، بیهوده، گناه آلود و مخالف حق را نفی کرده، بیانی را توصیه می‌کند که شرع و عقل می‌پسندد.

۳ -۵- قول میسور
میسور از ماده یسر به معنای راحت و آسان است، قول میسور، گفتاری است که گفتنش سهل و آسان می‌باشد.«فقل لهم قولا میسورا»(الاسراء/۲۸) (۴۰). مفسران نیز مفهوم وسیعی برای آن قائل شده‌اند که هر گونه سخن نیک(قول حسن)، برخورد توأم با احترام و محبت(قول لین)، و متعارف را که انسان موجب تکلف نشود؛ (قول معروف)، دربرمی‌گیرد(فخررازی، ۱۴۲۰، ج۷: ۳۲۹).

۳ -۶- قول سدید
بعضی سدید را از ماده سد به معنای محکم و استوار و خلل‌ناپذیر، و موافق حق و واقع دانسته‌اند و قول سدید را سخنی دانسته که همچون سد محکمی جلو امواج فساد و باطل را می‌گیرد. بعضی آن را از ماده سداد به معنای اصابت رأی و داشتن رشاد دانسته‌اند. بنابراین، سدید کلامی است که مطابق واقع است و لغو هم نمی باشد، و اگر فایده دارد فایده اش چون سخن چینی و امثال آن، غیرمشروع نیست.(طباطبایی، ۱۴۱۷، ج۱۶: ۳۴۷) قرآن در این آیه بر مؤمن لازم می‌داند، که به راستی آنچه می‌گوید، مطمئن باشد و گفتار خود را بیازماید تا مایه فساد یا لغو نباشد. «یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و قولوا قولا سدیدا»(الاحزاب/۷۰) (۴۱) و «فلیتقوا الله و لیقولوا قولا سدیدا»(النساء/۹) (۴۲). گاهی می‌توان قول را کنایه از «رفتار» گرفت برای این که غالباً بین گفتار و رفتار ملازمه هست. در این آیه نیز بعید نیست که مقصود رفتار باشد چون کلمه «قول» اگر با صفت«سدید» توصیف شود، بدین معنا خواهد بود که این قول قابل آن هست که به آن معتقد شد و مطابقش عمل کرد.
از مجموعه آیاتی که در آنها واژه قول، همنشین با واژه‌های دیگر است، چنین به دست می‌آید که قرآن در هر موقعیتی با توجه به شرایط موجود، بهترین روش در نحوه بیان و گفتار را توصیه می‌کند؛ توصیه به کلامی که بیشترین تأثیر را در مخاطب داشته باشد. در جایی توصیه به قولی لین می‌کند که توأم با آرامش و تواضع باشد، در جایی توصیه به مدارا و در جایی دیگر سفارش به محکم و استوار بودن بیان می‌کند. در حوزه خانواده بیشترین توصیه، در کلام توأم با احترام متقابل و حفظ کرامت انسانی دیده می‌شود. خود نیز با لحنی متفاوت به بیان احکام اخلاقی بخصوص در حوزه خانواده پرداخته است.

پی‌نوشت‌ها

۱-کسانی را که ایمان آوردند و کردارهای شایسته کردند در زمره صالحان درآوریم.
۲- و هم چنان که خدا به تو نیکی کرده نیکی کن.
۳-کسانی که ایمان آورده‌اند و کارهای شایسته کرده‌اند، بدانند که ما پاداش نیکوکاران را ضایع نمی کنیم.
۴- اگر نیکی کنید به خود می‌کنید، و اگر بدی کنید به خود می‌کنید.
۵- هرکس که کاری شایسته کند، به سود خود اوست و هر که بد کند به زیان اوست. و پروردگار تو به بندگان ستم روا نمی دارد.
۶- به پدر و مادر نیکی می‌کرد و جبار و گردنکش نبود.
۷- کسانی را که در راه ما مجاهدت کنند، به راه‌های خویش هدایتشان می‌کنیم، و خدا با نیکوکاران است.
۸- (و پیش از آن کتاب موسی راهنما و رحمت بود. و این، کتابی است تصدیق‌کننده آن، به زبان عربی، تا ستمکاران را بیمی) و نیکوکاران را مژده‌ای باشد. هر آینه آنان که گفتند که پروردگار ما الله است و سپس پایداری ورزیدند، بیمی بر آنها نیست و اندوهگین نمی شوند.
۹-آری، هر کس که از روی اخلاص رو به خدا کند و نیکوکار بود، پاداشش را از پروردگارش خواهد گرفت و دستخوش بیم و اندوه نمی شود.
۱۰- نیکوکاران را هدایت و رحمتی است: آنان که نماز می‌گزارند و زکات می‌دهند و به آخرت یقین دارند. اینان از جانب پروردگارشان هدایت یافته‌اند و اینان رستگارانند.
۱۱- (بر یکدیگر پیشی گیرید برای آمرزش پروردگار خویش و رسیدن به آن بهشت که پهنایش به قدر همه آسمان‌ها و زمین است) و برای پرهیزگاران مهیا شده است. آن کسان که در توانگری و تنگدستی انفاق می‌کنند و خشم خویش فرو می‌خورند و از خطای مردم در می‌گذرند. خدا نیکوکاران را دوست دارد و آن کسان که چون مرتکب کاری زشت شوند یا به خود ستمی کنند، خدا را یاد می‌کنند و برای گناهان خویش آمرزش می‌خواهند و کیست جز خدا که گناهان را بیامرزد؟ و چون به زشتی گناه آگاهند در آنچه می‌کردند پای نفشرند.
۱۲- این است همان کتابی که در آن هیچ شکی نیست. پرهیزگاران را راهنماست: آنان که به غیب ایمان می‌آورند و نماز می‌گزارند، و از آنچه روزیشان داده ایم انفاق می‌کنند، و آنان که به آنچه بر تو و بر پیامبران پیش از تو نازل شده است ایمان می‌آورند و به آخرت یقین دارند. ایشان از سوی پروردگارشان قرین هدایتند، و خود رستگارانند.
۱۳- بر یکدیگر پیشی گیرید برای آمرزش پروردگار خویش و رسیدن به آن بهشت که پهنایش به قدر همه آسمانها و زمین است و برای پرهیزگاران مهیا شده است. آن کسان که در توانگری و تنگدستی انفاق می‌کنند و خشم خویش فرومی خورند و از خطای مردم درمی‌گذرند. خدا نیکوکاران را دوست دارد.
۱۴- نیکی آن نیست که روی خود به جانب مشرق و مغرب کنید، بلکه نیکوکار کسی است که به خدا و روز بازپسین و فرشتگان و کتاب خدا و پیامبران ایمان آورد. و مال خود را، با آنکه دوستش دارد، به خویشاوندان و یتیمان و درماندگان و مسافران و گدایان و دربندماندگان ببخشد. و نماز بگزارد و زکات بدهد. و نیز کسانی هستند که چون عهدی می‌بندند بدان وفا می‌کنند. و آنان که در بینوایی و بیماری و به هنگام جنگ صبر می‌کنند، اینان راستگویان و پرهیزگارانند.
۱۵- و کسی که سخن راست آورد و تصدیقش کرد، آنان پرهیزگارانند. برایشان هرچه بخواهند در نزد پروردگارشان مهیاست. این است پاداش نیکوکاران.
۱۶-بگو: ‌ای بندگان من که ایمان آورده اید، از پروردگارتان بترسید. برای آنان که در حیات این جهانی نیکی کرده‌اند، پاداش نیک است. و زمین خدا پهناور است. مزد صابران بی حساب و کامل ادا می‌شود.
۱۷- و اگر نیکی و پرهیزگاری کنید خدا به هرچه می‌کنید آگاه است.
۱۸- اینها حدود خدا است. از آن تجاوز مکنید که ستمکاران از حدود خدا تجاوز می‌کنند.
۱۹- (و لقمان به پسرش گفت- و او را پند می‌داد- که: ‌ای پسرک من، به خدا شرک میاور)، زیرا شرک ستمی است بزرگ.
۲۰- و هر که از آن(احکام خدا) تجاوز کند به خود ستم کرده است.
۲۱- و این، کتابی است تصدیق‌کننده آن، به زبان عربی، تا ستمکاران را بیمی و نیکوکاران را مژده‌ای باشد.
۲۲- او و اسحاق را برکت دادیم. و از فرزندانشان بعضی نیکوکار هستند و بعضی به آشکارا بر خود ستمکار.
۲۳- (از آنِ خداست هر چه در آسمانها و هرچه در زمین است)، تا بدکاران را در برابر اعمالشان کیفر دهد و نیکوکاران را به کردار نیکشان پاداش.
۲۴-(آن دو تاکستان، میوه خود را می‌دادند بی هیچ کم و کاست). و نهری بین آن دو جاری گردانیدیم.
۲۵- پروردگارت مقرر داشت که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید. هرگاه تا تو زنده هستی هر دو یا یکی از آن دو سالخورده شوند،‌ آنان را میازار و به درشتی خطاب مکن و با آنان به اکرام سخن بگوی.
۲۶- «ادنی العُقوق افٍّ و لو علم الله عزّ وجل شیئاً اهونَ منهُ لنهی عنهُ».
۲۷- و آن که به پدر و مادرش گفت: اف بر شما.
۲۸- آنان را میازار.
۲۹-مردم را با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت بخوان.
۳۰- اگر تندخو و سخت دل می‌بودی از گرد تو پراکنده می‌شدند.
۳۱- و به مردمان سخن نیک گویید.
۳۲- خوبی و بدی برابر نیستند. همواره به نیکوترین وجهی پاسخ ده، تا کسی که میان تو و او دشمنی است چون دوست مهربان تو گردد.
۳۳- و آهن را برایش نرم کردیم.
۳۴- (خدا بهترین سخن را نازل کرده است. کتابی متشابه و دو تا دو تا)، که از تلاوت آن کسانی را که از پروردگارشان می‌ترسند از خوف تن بلرزد. سپس تن و جانشان به یاد خدا بیارامد.
۳۵- به سبب رحمت خداست که تو با آنها اینچنین خوشخوی و مهربان هستی. اگر تندخو و سخت دل می‌بودی از گرد تو پراکنده می‌شدند.
۳۶-با او به نرمی سخن گویید، شاید پند گیرد، یا بترسد.
۳۷- و سخنی ناپسند و دروغ است که می‌گویند.
۳۸- و با آنان به نیکویی سخن گویید.
۳۹- پس به نرمی سخن مگویید تا آن مردی که در قلب او مرضی هست به طمع افتد. و سخن پسندیده بگویید.
۴۰- پس با آنها به نرمی سخن بگوی.
۴۱-‌ای کسانی که ایمان آورده اید، از خدا بترسید و سخن درست بگویید.
۴۲-باید که از خدای بترسند و سخن عادلانه و به صواب گویند.

منبع: مهدوی کنی، صدیقه؛ (۱۳۸۸) ؛ ساختار گزاره‌های اخلاقی قرآن(رویکردی معناشناختی)، تهران: دانشگاه امام صادق(علیه السلام)، چاپ دوم ۱۳۸۹

قرآن و عدالت در خانواده

یکی از مفاهیم مهم و عام اخلاقی که در حوزه خانواده به خصوص در روابط بین زوجین به آن توصیه شده است، عدل می‌باشد. عدل از نظر لغوی به تسویه دو چیز اطلاق می‌شود (طریحی، ۱۳۷۵، ج۵: ۴۲۱)که بعضی (ابن احمد، ۱۴۱۴، ج۲: ۳۸)نقیض آن را جور و بعضی(ابن منظور، ۱۴۰۵، ج۱۱،۴۳۰)ضد آن را جور دانسته اند. عدالت نیز لفظی است که مساوات(الراغب الاصفهانی، ۱۴۱۲: ۳۳۶)، میانه روی و اجتناب از افراط و تفریط در هر امری را اقتضا می‌کند.بعضی(طریحی، ۱۳۷۵، ج۵: ۴۲۱) عدالت را به قرار دادن هر چیز در جایگاه خودش تعریف نموده اند” یعض الامور مواضعها”(سیدرضی، حکمت ۴۳۷). بعضی به «اعطاء کلّ ذی حقّ حقّه»(طوسی، ۱۳۹۰، ج۴: ۹۹) تفسیر نموده اند. برخی هم به «قسط» تعبیر نموده اند، به این معنا که هرکس به سهم خودش برسد؛ نه از سهم خودش محروم شود و نه سهم دیگران را برداشته، تجاوز و تعدّی کند. به عبارتی کلی تر، اعطاء‌ آنچه شایسته هر امری است تا هر یک در جای واقعی خود که مستحق آن است، قرار گیرد پس همه افراد باید هم حق خود را مراقبت کنند و هم به حقوق دیگران احترام بگذارند. بنابراین هر گونه انحراف، افراط، تفریطف تجاوز از حد و تجاوز به حقوق دیگران برخلاف اصل عدل است. اما میزان این حد و حقوق بستگی به موضوع موردنظر دارد، یعنی ممکن است عدالت در مورد یک شخص، حدی داشته باشد و در شخص دیگر، حدی دیگر. عدل در مفهوم وسیعش حق خدا بر انسان، حق انسان بر انسان، حق انسان بر خود را شامل می‌شود. اما موضوع بحث ما عدالت اجتماعی، یعنی حق انسان بر انسان فقط در حوزه خانواده می‌باشد. قرآن به اجرای عدالت در امور اجتماعی و خصوصاً در امور خانوادگی بسیار توجه کرده و جایگاه ویژه ای برای آن قائل شده است و بعضی از مصادیق آن را بررسی کرده است.
«فانکحوا ما طابَ لکم من النساءِ مثنی و ثُلاثَ و رُباعَ فإنْ خفتم الا تعدلوا فواحدهً»(النساء/۳)(۱)
«و لن تستطیعوا أن تعدلوا بین النساءِ و لو حرصتم فلا تمیلوا کلّ‌المیل فتذروها کالمعلقهِ و إن تصلحوا و تتقوا فإنّ الله کان غفورا رحیما»(النساء/۱۲۹)(۲)
شاید کمتر مسأله ای هست که قرآن تا این حد به آن اهمیت داده باشد، که از آن به عنوان یکی از اهداف رسالت پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) نام ببرد.
«لقد أرسلنا رُسلنا بالبینت و انزلنا معهم الکتاب و المیزانَ لیقومَ الناس بالقسط»(الحدید/۲۵)(۳).
در این آیات، گاه از لفظ عدل و گاه از واژه قسط استفاده شده است؛ این دو کلمه هم معنا هستند، اما مانند همه کلمات مترادف، تفاوت‌هایی هم در آنها دیده می‌شود.
«فإن فاءتْ فاصلحوا بینهما بالعدل و اقسطوا إنّ الله یُحبُ المقسطین»(الحجرات/۹)(۴).
همانطور که گفته شد، عدالت این است که حق افراد پرداخته شود. نقطه مقابل عدل، آن است که ظلم و ستم شود و حقوق افراد از آنها دریغ گردد؛ ولی قسط در لغت، در باب افعال به معنی بهره عادلانه و در باب ثلاثی مجرد به معنای جور و گرفتن بهره دیگران آمده است(الراغب الاصفهانی، ۱۴۱۲: ۴۱۸؛ طریحی، ۱۳۷۵، ج۴: ۲۶۸). و در اصطلاح به این مفهوم می‌باشد که حق کسی را به دیگری ندهد، و به تعبیر دیگر تبعیض روا ندارند، نقطه مقابل قسط آن است که حق کسی را به دیگری دهند. ولی مفهوم وسیع این دو کلمه مخصوصاً هنگامی که جدا از یکدیگر استعمال شوند، تقریباً مساوی است و به معنی رعایت اعتدال در همه چیز و همه کار، و هرچیز را به جای خویش قراردادن می‌باشد.(مکارم شیرازی، ۱۳۷۴، ج۶: ۱۴۳).
«یا ایها الذین آمنوا کونوا قوامینَ لله شهداءَ بالقسطِ و لا یجرمنکم شنئانُ قومٍ علی الا تعدلوا اعدلوا هوَ اقربَ للتقوی و اتقوا الله إنّ الله خبیرٌ بما تعملون»(المائده/۸)(۵).
«یا ایها الذین آمنوا کونوا قوّامین بالقسطِ شهداءَ لله و لو علی انفسکم اوِ الوالدین و الاقربینَ إن یکن غنیا او فقیرا فاللهُ اولی بهما فلا تتبعوا الهوی أن تعدلوا و إن تلوا او تُعرضوا فإنّ الله کان بما تعملون خبیرا»(النساء/۱۳۵)(۶).
قیام به قسط به معنای عمل به قسط و محافظت از آن است. در این دو آیه، قسط به عدل تفسیر شده و هر دو دارای یک مفهوم می‌باشند. قوامین جمع قوام صیغه مبالغه به معنی بسیار قیام کننده است؛ یعنی باید در هر حال و در هر عصر و زمان، مردم را به سوی حق و عدالت فرا خوانید، یا مقصود این است که خود قیام به عدالت کنید(طبرسی، ۱۴۰۶، ج۳: ۲۶۱)، تا این عمل خلق و خوی شما شود، و انحراف از آن برخلاف طبع و روح شما گردد. قائم معمولاً به چیزی گویند که عمود بر زمین بوده، کمترین میل و انحرافی به هیچ طرف نداشته باشد؛(مکارم شیرازی، ۱۳۷۴، ج۴: ۱۶۲) یعنی باید آنچنان عدالت را اجرا کنید که کمترین انحرافی به هیچ طرف پیدا نکند، حتی اگر به ضرر و زیان شما، پدر و مادر و نزدیکان شما باشد. در آیه اول، بار دیگر به دلیل اهمیت موضوع روی مسأله عدالت تکیه کرده، می‌فرماید: عدالت پیشه کنید که به پرهیزگاری نزدیکتر است. چنانکه ملاحظه می‌شود، عدالت را مهمترین رکن تقوا و پرهیزگاری معرفی می‌کند.
«ألا تعدلوا اعدلوا هوَ اقرب للتقوی»(المائده/۸)(۷).
برای دستیابی به تقوا خداوند بارها واژه “لعل” را به کار برده است؛ مانند
«یا ایها الناسُ اعبدوا ربکمُ الذی خلقکم و الذینَ من قبلکم لعلکم تتقونَ»(البقره/۲۱)(۸)
«و لکم فی القصاصِ حیاهٌ یا اولی الالباب لعلکم تتقون»(البقره/۱۷۹)(۹)
«یا ایها الذین آمنوا کُتب علیکم الصیامُ کما کُتب علی الذین من قبلکم لعلکم تتقون»(البقره/۱۸۳)(۱۰) ولی در مورد عدالت، هم کوتاهترین راه را معرفی می‌کند و هم دستور قطعی رسیدن به عدالت را بیان می‌کند.

۱٫ رابطه معنایی عدل و احسان

«إنّ اللهَ یأمرُ بالعدل و الاحسان»(النحل/۹۰)(۱۱)این آیه نه تنها به عدل و داد دستور می‌دهد، بلکه امر به احسان، ایثار و گذشت می‌کند، همانطور که گفته شد، عدل به معنای مساوات در تلافی است؛ اگر خیر است خیر، و اگر شر است شر. هر چند لفظ عدالت مطلق است، هم شامل عدالت اجتماعی می‌شود و هم عدالت فردی؛ و لیکن از ظاهر سیاق آیه به نظر می‌رسد که مراد عدالت اجتماعی است، ‌به این معنا که با هر یک از افراد جامعه طوری رفتار شود که مستحق آن هستند و در جایی جای داده شوند که سزاوار آن باشند. از آنجا که احسان در این آیه، در کنار عدل آمده، مقصود، احسان به غیر می‌باشد نه انجام هر کار نیکی؛ در مقابل کار خیر دیگران خیر و نفعی به دیگران رساندن است؛ به این صورت که خیر دیگران را با خیر بیشتری تلافی کرده، شر آنان را با شر کمتری مجازات کند،(الراغب الاصفهانی، ۱۴۱۲: ۳۳۷)و همچنین به صورت تبرعی به دیگران خیر و نیکی برساند.(طباطبایی، ۱۴۱۷، ج۱۲: ۳۳۲) در حقیقت خداوند فرمان می‌دهد که نه تنها بر حقوق مردم پا نگذارید و به حقوق ایشان تجاوز نکنید، بلکه از حقوق مشروع خود به مردم اعطا کرده، نیکی رسانید.
این آیه با اشاره به این که در طول زندگی انسان‌ها موقعیت‌های خطیری پیش می‌آید که حل مشکلات، تنها به کمک اصل عدالت امکانپذیر نیست؛ بلکه به ایثار، گذشت، فداکاری و تعامل نیاز دارد و تحقق ان جز با استفاده از اصل احسان امکان ندارد. لذا این دو را کنار هم قرار می‌دهد و با فعل مشترکی هم به عدل امر می‌کند و هم به احسان. نمونه عینی این معنا را می‌توان در آیه زیر مشاهده نمود. وقتی برادران حضرت یوسف (علیه السلام) از او تقاضا کردند که یکی از ایشان را به جای برادر کوچکتر بازداشت و او را آزاد کنند؛ برادران انجام این عفو را به منزله احسان او تلقی می‌نمایند؛‌ «قالوا یا ایها العزیزُ إنّ لهُ ابا شیخا کبیرا فخذْ احدنا مکانهُ إنا نراک من المحسنین»(یوسف/۷۸)(۱۲).
عدالت از دیدگاه اخلاق انتخاب و گزینش است؛ اما از نظر حقوق تکلیف است. لذا اگر کسی اخلاقی نباشد، از عدالت فرار می‌کند. اگر کسی از ترس کیفر، عدالت را رعایت بکند، به وظیفه قانونی خود عمل کرده است، ولی از نظر اخلاقی کار مؤثر و مفیدی انجام نداده است؛ زیرا انتخاب عدالت در صورتی که با انگیزه فضیلت خواهی و گذشت توأم باشد، ارزشمند است. فرمانبرداری معمولاً با بیم و امید و اعمال زور همراه است، برخلاف انتخاب و اختیار که با میل و رغبت و عشق و ایثار توأم است. اقتضای فرهنگ انسانی و اسلامی ابتدا حاکمیت احسان و سپس حاکمیت عدالت در جامعه می‌باشد و اگر احسان را امری مستحبی بدانیم، عدالت معنا نخواهد داشت، اگر روح احسان بر انسان‌ها حاکم نباشد، به عدالت هم عمل نمی‌کنند، زیرا عدالت یعنی برای دیگران حق قائل بودن. وقتی روح گذشت در جامعه وجود نداشته باشد، عدالت به تنهایی کارساز نخواهد بود. به همین دلیل، پس از بیان هر حکمی، ‌بحث از گذشت و عفو می‌کند و چنین افرادی را محسن معرفی می‌کند و عمل آنها را به تقوا نزدیکتر می‌شمارد.
«فاعفُ عنهم و اصفح إنّ الله یحبُ المحسنین»(المائده/۱۳)(۱۳).
«و أنْ تعفوا اقربُ للتقوی»(البقره/۲۳۷)(۱۴).
در حدیثی از حضرت علی (علیه السلام) آمده است که فقال فی قوله «إنّ الله یأمر بالعدل و الاحسان؛ فالعدلُ الانصافُ و الاحسانُ التفضلُ»(شعیری، ‌بی تا: ۲۵۷؛ حر عاملی، ۱۴۰۹، ج۱۱: ۴۳۵) عدل آنست که حق مردم را به آنها برسانی، و احسان آن است که بر آنها تفضل کنی.
به همین دلیل مکرر در مورد پدر و مادر و نیز دیگر اقربا و نزدیکان، امر به احسان می‌کند زیرا آنان نه تنها مستحق عدالتند، بلکه محق و نیازمند احسان نیز هستند.
«و إذ اخذنا میثاق بنی اسرائیلَ لا تعبدونَ إلا الله و بالوالدین احسانا و ذی القربی و الیتامی و المساکین و قولوا للناس حُسنا و اقیموا الصلاه و آتوا الزکاه ثمّ تولیتم إلا قلیلا منکم و انتم معرضون»(البقره/۸۳)(۱۵).
چنانکه در مورد مردانی که ناشز هستند و از همسران خود دوری می‌کنند، ابتدا توصیه به صلح و سپس توصیه به احسان و تقوا می‌کند.
«و إنِ امراهٌ خافت من بعلها نشوزا او إعراضا فلا جناحَ علیهما أن یُصلحا بینهما صلحا و الصُلحُ خیرٌ و اُحضرتِ الانفسُ الشّحَ و إن تحسنوا و تتقوا فإن الله کان بما تعملون خبیرا»(النساء/۱۲۸)(۱۶).

۲٫ تقابل معنایی عدل و ظلم

«من جاءَ بالحسنهِ فلهُ عشرُ امثالها و من جاء بالسیئه فلا یُجزی الا مثلها و هُم لا یُظلمون»(الانعام/۱۶۰)(۱۷).
عدل و ظلم از نظر لغوی دو واژه مقابل هستند، ولی در قرآن همیشه مقابل هم قرار نگرفته اند. بدین معنا که هر جا ظلم مورد استفاده قرار گرفته، نمی‌توان در نقطه مقابل از واژه عدل استفاده کرد. در آیات بسیاری ظالمان مورد مذمت قرار گرفته اند «و اللهُ لا یهدی القوم الظالمینَ»(البقره/۲۵۸)(۱۸)، ولی هیچ گاه عادل، در نقطه مقابل آن در جمله ای نظیر «یهدی القوم العادلین» به کار نرفته است. در برخی آیات از واژه عدل استفاده شده ولی نمی‌توان در نقطه مقابل از ظلم استفاده نمود؛ زیرا در بسیاری از آیات مقصود از عدل، عدالت اجتماعی است. «فإن فاءتْ فاصلحوا بینهما بالعدل و اقسطوا إنّ الله یحبُ المقسطین»(الحجرات/۹)(۱۹)در حالی که در مفهوم ظلم همیشه این معنا را نمی‌بینیم. نظیر این که می‌فرماید: «إنّ الشرکَ لظلمٌ عظیم»(لقمان/۱۳)(۲۰). ظلم در این موارد به معنای ظلم در اعتقاد و عمل به کار رفته است. این تضاد، بین قسط و ظلم نیز در بعضی آیات دیده می‌شود.
«و لکلّ امهٍ رسولٌ فإذا جاء رسولهم قُضی بینهم بالقسط و هُم لا یظلمون»(یونس/ ۴۷)(۲۱).

پی‌نوشت‌ها 

۱٫و اگر در اجرای عدالت میان دختران یتیم بیمناکید، هرچه از زنان[ دیگر] که شما را پسند افتاد، دو دو، سه سه، چهارچهار، به زنی گیرید. پس اگر بیم دارید که به عدالت رفتار نکنید، به یک[ زنِ آزاد] [اکتفا کنید].
۲٫ هر چند بکوشید هرگز نتوانید که در میان زنان به عدالت رفتار کنید. لکن یکباره به سوی یکی میل نکنید تا دیگری را سرگشته رها کرده باشید. اگر از در آشتی درآیید و پرهیزگاری کنید خدا آمرزنده و مهربان است.
۳٫ ما پیامبرانمان را با دلیل‌های روشن فرستادیم و با آنها کتاب و ترازو را نیز نازل کردیم تا با مردم به عدالت عمل کنند.
۴٫ پس اگر بازگشت، میانشان صلحی عادلانه برقرار کنید و عدالت ورزید که خدا عادلان را دوست دارد.
۵٫ای کسانی که ایمان آورده اید، برای خدا، حق گفتن را بر پای برخیزید و به عدل گواهی دهید. دشمنی با گروهی دیگر وادارتان نکند که عدالت نورزید. عدالت ورزید که به تقوی نزدیکتر است و از خدا بترسید که او به هر کاری که می‌کنید آگاه است.
۶٫ ای کسانی که ایمان آورده اید، به عدالت فرمانروا باشید و برای خدا شهادت دهید، هر چند به زیان خود یا پدر و مادر یا خویشاوندان شما چه توانگر و چه درویش- بوده باشد. زیرا خدا به آن دو سزاوارتر است. پس، از هوا نفس پیروی مکنید تا از شهادت حق عدول کنید. چه زبان بازی کنید یا از آن اعتراض کنید، خدا به هر چه می‌کنید آگاه است.
۷٫دشمنی با گروهی دیگر وادارتان نکند که عدالت نورزید. عدالت ورزید که به تقوی نزدیکتر است.
۸٫ ای مردم، پروردگارتان را که شما و پیشینیانتان را بیافریده است بپرستید. باشد که پرهیزگار شوید.
۹٫ ای خردمندان، شما را در قصاص کردن زندگی است. باشد که پروا کنید.
۱۰٫ ای کسانی که ایمان آورده اید، روزه داشتن بر شما مقرر شد، هم چنان که بر کسانی که پیش از شما بوده اند مقرر شده بود، تا پرهیزگار شوید.
۱۱٫ در حقیقت، خدا به دادگری و نیکوکاری و بخشش به خویشاوندان فرمان می‌دهد و از کار زشت و ناپسند و ستم باز می‌دارد. به شما اندرز می‌دهد، باشد که پند گیرید.
۱۲٫گفتند:«ای عزیز، او پدری پیر سالخورده دارد بنابراین یکی از ما را به جای او بگیر، که ما تو را از نیکوکاران می‌بینیم.
۱۳٫ پس، از آنان درگذر و چشم پوشی کن که خدا نیکوکاران را دوست می‌دارد.
۱۴٫ و گذشت کردنِ شما به تقوا نزدیکتر است.
۱۵٫ و چون از فرزندان اسرائیل پیمان محکم گرفتیم که:«جز خدا را نپرستید، و به پدر و مادر، و خویشان و یتیمان و مستمندان احسان کنید، و با مردم[ به زبانِ] خوش سخن بگویید، و نماز را به پا دارید، و زکات را بدهید» آن گاه، جز اندکی از شما،[ همگی] به حالت اعراض روی برتافتید.
۱۶٫ و اگر زنی از شوهر خویش بیم ناسازگاری یا رویگردانی داشته باشد، بر آن دو گناهی نیست که از راه صلح با یکدیگر، به آشتی گرایند که سازش بهتر است. و[لی] بخل[و بی گذشت بودن]، در نفوس، حضور[ و غلبه] دارد و اگر نیکی کنید و پرهیزگاری پیشه نمایید، قطعاً خدا به آنچه انجام می‌دهید آگاه است.
۱۷٫ هر کس کار نیکی بیاورد، ده برابر آن[ پاداش] خواهد داشت‌، و هرکس کار بدی بیاورد، جز مانند آن جزا نیابد و بر آنان ستم نرود.
۱۸٫ و خداوند قوم ستمکار را هدایت نمی‌کند.
۱۹٫ پس اگر بازگشت، میان آنها را دادگرانه سازش دهید و عدالت کنید، که خدا دادگران را دوست می‌دارد.
۲۰٫ به راستی شرک ستمی بزرگ است.
۲۱٫ و هر امتی را پیامبری است، پس چون پیامبرشان بیاید، میانشان به عدالت داوری شود و بر آنان ستم نرود.

منبع: مهدوی کنی، صدیقه؛ (۱۳۸۸)، ساختار گزاره‌های اخلاقی قرآن(رویکردی معناشناختی)، تهران: دانشگاه امام صادق(علیه السلام)، چاپ دوم ۱۳۸۹٫

عدم انطباق معناى انسانى عدل و ظلم بر خداوند

عدم انطباق معناى انسانى عدل و ظلم بر خداوند
عدالت به معناى انسانى در مورد بشر کمال است و ظلم نقص؛ و از این رو عدل و ظلم به مفهوم رایج خود، مفاهیمى اخلاقى و مخصوص اجتماع بشرى و به اصطلاح از مفاهیم قراردادى بوده و از شئون حکمت عملى شمرده مى شوند نه حکمت نظرى، بنابراین از حدود حیات بشرى و حوزه اعمال اختیارى انسان پا فراتر نمى گذارند.
عدل و ظلم به مفهوم اخلاقى و انسانى در مورد خداوند صادق نیست و مصداق ندارد. حتى اگر عدالت اخلاقى، صفات ثبوتى خداوند و ظلم اخلاقى صفات سلبى خداوند درباره خداوند شمرده شود، عملا امکان ندارد که ظلم در مورد خداوند مصداق پیدا نماید. این عدم امکان نه از آن جهت است که محال است از خداوند ظلم صادر شود و نیز از آن جهت نیست که حسن و قبح و عدل و ظلم همه مفاهیمى شرعى هستند نه عقلی؛ آنچنانکه اشاعره میگویند، بلکه با قطع نظر از اینکه محال است یا محال نیست که از خداوند ظلم صادر شود و با فرض قبول این جهت که حسن و قبح افعال، ذاتى است و عدل و ظلم معانیى واقعى هستند، از این جهت که عدل، رعایت حق غیر و ظلم تجاوز به حق غیر است، ظلم در مورد خداوند منتفى است؛ چرا که خداوند مالک الملک على الاطلاق است و شریکى در ملک ندارد. از این رو تصرفش در جهان تصرف در چیزى است که از آن خود اوست و هیچ کس در برابر او حقى و مالکیتى ندارد.
به عبارت دیگر، ظلم درباره خداوند منتفى است؛ نه از آن جهت که چون قبیح است، خداوند ظلم نمى کند و نه از آن جهت که حسن و قبح در مورد خداوند معنى ندارد، بلکه از آن جهت که فرضا قبح ظلم، ذاتى ظلم باشد و حسن و قبح هاى ذاتى همچنانکه بر اعمال بشر حاکم است، بر افعال خداوند هم حاکم باشد، عملا در مورد خداوند مصداق پیدا نمى کند، زیرا هیچ کس نسبت به داشته هایش در مقابل خداوند مالکیت ندارد تا با گرفتن یا ندادن آن ها توسط خداوند ظلم محقق شود.
آیا عدل و ظلم به مفهوم رایج؛ یعنى رعایت حقوق غیر، درباره خداوند صادق است؟ اگر عدل و ظلم را به مفهوم رایج بگیریم که مفهومى اخلاقى و مبتنى بر حسن و قبح عقلى است؛ و اگر افعال خداوند را بر محور همین حسن و قبح ها توجیه کرده و بخواهیم این افعال را از نظر رعایت حقوق غیر بسنجیم، باید بگوییم که خداوند به این مفهوم رایج، نه عادل است و نه ظالم؛ زیرا کسى غیر از او که به چیزى اولویت داشته باشد، فرض نمى شود تا رعایت اولویت هاى او، عدل و عدم رعایت آن اولویت ها ظلم محسوب شود.
منبع :عدل الهى، صفحه ۵۴-۵۶

تاریخچه عدل در فرهنگ اسلامى

تاریخچه عدل در فرهنگ اسلامى
در شیعه اصل عدل یکى از اصول دین است. در مقدمه کتاب عدل الهى گفته ایم که اصل عدل در فرهنگ اسلامى تقسیم مى شود به عدل الهى و عدل انسانى. عدل الهى تقسیم مى شود به عدل تکوینى و عدل تشریعى. عدل انسانى نیز به نوبه خود تقسیم مى شود به عدل فردى و عدل اجتماعى. عدلى که از اختصاصات مذهب شیعه شمرده شده است و به همین دلیل و همین معنى جزء اصول دین در مذهب شیعه قرار گرفته است، عدل الهى است و این نوع از عدل است که در متن جهان بینى اسلامى واقع مى شود.
عدل الهى یعنى اعتقاد به اینکه خداوند، چه در نظام تکوین و چه در نظام تشریع، به حق و عدل رفتار مى کند و ظلم نمى نماید. علت اینکه اصل عدل یکى از اصول در مذهب شیعه قرار گرفت، این است که گروهى در میان مسلمین پیدا شدند که آزادى و اختیار انسان را انکار کردند. آنها درباره قضا و قدر الهى نوعى اعتقاد پیدا کردند که با آزادى انسان بکلى منافى بود. آنها اصل علت و معلول و سبب و مسبب را در نظام کلى جهان و در نظام رفتار انسان انکار کردند و معتقد شدند که قضاى الهى مستقیما و بلاواسطه عمل مى کند، بنابراین آتش نمى سوزاند بلکه خدا مى سوزاند، مغناطیس به هیچ وجه تاثیرى در جذب آهن ندارد بلکه خدا مستقیما آهن را به طرف مغناطیس جذب مى کند، انسان کار خوب یا بد نمى کند بلکه خدا مستقیما کارهاى خوب و بد را در پیکر انسان انجام مى دهد.
اینجا بود که مساله مهمى طرح شد و آن اینکه اگر نظام علت و معلول بى حقیقیت است و اگر انسان خودش نقش واقعى در انتخاب کارهایش ندارد، پس تکلیف پاداش و کیفر فردى چه مى شود؟ چرا خداوند به برخى مردم پاداش مى دهد و آنها را به بهشت مى برد و برخى دیگر را کیفر مى دهد و به جهنم مى برد، در صورتى که هم کار خوب را خودش انجام داده است و هم کار بد را؟ کیفر دادن افراد انسان در حالى که کوچکترین اختیار و آزادى از خود نداشته اند ظلم است و برخلاف اصل قطعى عدل خداوندى است.
عموم شیعه و گروهى از اهل تسنن که ” معتزله ” نامیده مى شوند، با استناد به دلایل قطعى عقلى و نقلى، مساله مجبور بودن انسان را و اینکه قضا و قدر الهى در جهان به طور مستقیم عمل مى کند، نفى کردند و آن را منافى اصل عدل شمردند و از این رو به ” عدلیه ” معروف شدند. از اینجا معلوم مى شود که اصل عدل هر چند یک اصل الهى است، یعنى مربوط است به یکى از صفات خدا، اما یک اصل انسانى نیز هست، زیرا مربوط است به آزادى و اختیار انسان. پس اعتقاد به اصل عدل در میان شیعه و معتزله یعنى اعتقاد به اصل آزادى انسان و مسؤولیت انسان و سازندگى انسان. پرسشى که در مورد عدل الهى – غالبا خصوصا در عصر ما – اذهان را به خود متوجه مى سازد در مورد برخى نابرابریهاى اجتماعى است. مى گویند چگونه است که برخى از افراد، زشت و برخى زیبا، برخى سالم و برخى بیمار، برخى افراد مرفه و متمکن و برخى تهیدست و نیازمندند؟ آیا این نابرابریها برخلاف اصل عدل الهى نیست؟ آیا لازمه عدل الهى این نیست که همه افراد از نظر ثروت، عمر، فرزندان، مقامات اجتماعى، شهرت و محبوبیت متساوى باشند و هیچ گونه تفاوت و اختلافى در کار نباشد؟ آیا مسؤول این نابرابریها جز قضا و قدر الهى چیز دیگرى مى تواند باشد؟
ریشه این سؤال و این ابهام دو چیز است: یکى عدم توجه به کیفیت جریان قضا و قدر الهى. سؤال کننده خیال کرده است قضا و قدر الهى مستقیما عمل مى کند، مثلا ثروتها مستقیما بدون وساطت هیچ سبب و عاملى از خزانه غیب الهى حمل مى شود و به در خانه مردم تقسیم مى شود و همچنین سلامتیها، زیبائیها، قدرتها، مقامها، محبوبیتها، فرزندان و سایر موهبتها. به این نکته توجه نشده است که هیچ نوع روزى اى – چه مادى، چه معنوى – مستقیما از خزانه غیب تقسیم نمى شود، بلکه قضاى الهى، یک نظام به وجود آورده است و منشا یک سلسله سنتها و قانونها شده است، هر کسى هر چه بخواهد باید از مجراى همان نظام و همان سنتها و قانونها بخواهد. ریشه دوم این اشتباه عدم توجه به مقام و موقع انسان به عنوان یک موجود مسؤول و تلاشگر براى بهتر کردن زندگى خود و مبارزه با عوامل طبیعت از یک طرف، و مبارزه با عوامل سوء اجتماعى و بدکرداریها و ستمگریهاى افراد انسان از طرف دیگر است. اگر در جامعه ها برخى نابرابریهاست، اگر برخى منعم اند و کشتى کشتى نعمت را در اختیار دارند و برخى مفلس و با دریا دریا محنت دست به گریبان اند، این قضاى الهى نیست که مسؤول آن است، بلکه این انسان آزاد مختار و مسؤول است که مسؤول این نابرابریهاست.
نفوذ عدل در اندیشه مسلمین
طرح علمى مسأله عدل در جو فکرى و علمى جهان اسلام، از قرون اولیه اسلامى وارد علوم اسلامى شد و تا آنجا اهمیت یافت که بعضى فرق، خود را ” عدلیه ” خواندند و عدل را یکى از اصول اعتقادى و مایه امتیاز اعتقادى خود از سایر فرق بشمار آوردند، چنانکه تشیع، در میان اصول اعتقادى اسلامى خود، عدل نام مى برد. علاوه بر طرح علمى، به نوعى دیگر نیز این مسأله از صدر اسلام در جامعه اسلامى و در سطح عامه مردم مطرح بوده است، و آن مرحله اجرایى عدل است. یک نفر مسلمان، از بدیهیات اولیه اندیشه هاى اسلامى اجتماعى اش این بوده که امام و پیشوا و زعیم باید عادل باشد، قاضى باید عادل باشد، شاهد محکمه باید عادل باشد، شاهد طلاق یا رجوع باید عادل باشد، و از نظر یک مسلمان شیعى، امام جمعه و امام جماعت نیز باید عادل باشد. هر مسلمان همواره در برابر پستهایى که یک مقام عادل باید اشغال کند احساس مسؤولیت مى کرده است. این جمله پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم زبانزد خاص و عام بود: «افضل الجهاد کلمه عدل عند امام جائر»؛ برترین جهاد، گفتن عدل نزد پیشواى ستمگر است».
منابع:
۱-جهان بینى توحیدى، صفحه ۶-۱۳۲
۲-عدل الهى مقدمه