طواف

نوشته‌ها

جواهرات فراوان

از امام باقر (علیه‌السلام) روایت شده که حضرت فرمودند: عبدالملک (از خلفای جبار اموی) به دور خانه خدا طواف می‌کرد و حضرت علی بن حسین (علیه‌السلام) در جلوی او طواف می‌کردند و هیچ به او توجهی نداشته و به او نگاه نمی‌کردند و عبدالملک هم ایشان را با صورت‌شان نمی‌شناخت. در این حال عبدالملک گفت: این کیست که در مقابل ما طواف می‌کند و هیچ به ما توجهی ندارد؟ به او گفته شد: این علی بن حسین (علیه‌السلام) است. عبدالملک آمد و در مکان خودش نشست و گفت: او را برگردانید. هنگامی که حضرت به نزد او آمدند، گفت: ای علی بن حسین من که قاتل پدر تو نیستم پس چه عاملی باعث می‌شود که نزد ما نمی‌آیی؟ حضرت علی بن حسین (علیه‌السلام) فرمودند: هر آینه قاتل پدر من با عملکرد خود دنیای پدرم را علیه او فاسد کرد، ولی پدرم با این کار آخرت او را علیه او فاسد و تباه ساخت. پس تو اگر دوست داری بمانند او (قاتل پدرم) باشی پس باش. او گفت: هرگز و لکن تو به نزد ما بیا تا از دنیای ما به تو برسد با شنیدن این سخن حضرت زین‌العابدین (علیه‌السلام) بر روی زمین نشستند و ردای خود را پهن کرده و گفتند: بار پروردگارا به او حرمت و احترام اولیائت را نزد خودت نشان بده!! در این لحظه ناگهان لباس حضرت مملو از دُر گردید: دُرهایی که اشعه تابناک آن چشم‌ها را می‌ربود. بعد حضرت به او فرمودند: کسی که حرمت و احترام او نزد خداوند این چنین است آیا به دنیای تو نیازمند است؟ و سپس عرض کرد: بارالها اینها را بگیر که من هیچ نیازی به آن ندارم.[۱]

پی نوشت:

[۱] . مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج۴۶، ص۱۲۰، ح۱۱؛ راوندی، قطب‌الدین، الخرائج و الجرائح، ج۱، ص۲۵۵.   

امام سجاد و شعر فرزدق

اشاره:

هَمّام بن غالِب معروف به فَرَزدَق از شعرای مشهور عرب در قرن اول و دوم هجری. در منابع اهل سنت، فرزدق شیعه دانسته شده است. فرزدق به خاندان اهل بیت ارادت داشت ولی در عین حال در مدح خلفای اموی نیز شعر می‌سرود و نمی‌توان وی را در ردیف کمیت و دعبل که شیفته اهل بیت بودند قرار داد. قصیده‌ای که به صورت فی‌البداهه در ستایش امام زین العابدین(ع) و در برابر هشام بن عبدالملک سرود، معروف است. در این مقاله به مطلبی اشاره شده که کرامت و معجزه امام سجاد را منعکس نموده است.

هنگامی که هشام بن عبدالملک خلیفه بود، روزی برای طواف خانه کعبه آمد و گروهی از اهالی شام نیز همراه او بودند، هشام هر چه سعی کرد که حجرالاسود را استلام نماید به خاطر ازدحامی که بود نتوانست و رفت در گوشه ای نشست تا در فرصت مناسب دیگری که خلوت باشد طواف و حجرالاسود را لمس نماید. در همین موقع ناگهان امام سجاد (علیه‌السلام) به مسجدالحرام آمد و قصد طواف نمود و به هر طرف که می رفت مردم مانند سایه به دنبال حضرت بودند وقتی عبدالملک ادب و احترام مردم را نسبت به امام سجاد (علیه‌السلام) دید، بسیار ناراحت شد و نفسانیت او بالا گرفت و به غضب آمد. در این موقع یکی از اهل شام از هشام پرسید که این جوان کیست؟ هشام تجاهل ورزید و اظهار اسم و نسب حضرت را به دلیل دشمنی مصلحت ندانست اتفاقا فرزدق شاعر در آنجا بود و بر تجاهل هشام نتوانست صبر کند و گفت: ای هشام این جوان را نمی شناسی؟ این جوان آن کسی است که سنگریزه های بطحا بر جلالت جبینش و کوههای عرفات و منی بر شرافت نسبش شهادت می دهند و اعتراف می کنند و قصیده ای مفصل در مدح امام سجاد (علیه‌السلام) گفت. هشام وقتی این قصیده را از فرزدق شنید شدیدا خشمگین شد و دستور داد فرزدق را زندانی کردند و مقرری او را از دفتر و خزانه بیت المال حذف کردند وقتی این موضوع به اطلاع امام سجاد (علیه‌السلام) رسید به مقدار کافی درهم و دینار برای فرزدق فرستاد. فرزدق آنها را پس فرستاد و گفت: من این قصیده را برای صله و پول نگفتم و وقتی هشام نسبت به اظهار حال حضرت کوتاهی می کند با کمال اخلاص و نهایت اعتقاد آن قصیده را گفتم و نتوانستم به تجاهل هشام صبر کنم.

امام سجاد (علیه‌السلام) مجددا آن درهم و دینار را برای فرزدق فرستاد و فرمود: ما اهل بیت پیامبریم و خازنان بارگاه الهی هستیم به آنچه اخراج می کنیم رد آن بر ما جایز نیست. فرزدق آن پول ها را پذیرفت و وقتی مدت زندانی و حبس او طولانی شد، تهدید و وعده قتلش را از هشام شنید، برای رهایی خود نامه ای خدمت امام سجاد (علیه‌السلام) فرستاد حضرت برای خلاصی او دعا کرد و در اندک مدتی فرزدق از زندان آزاد و نزد حضرت رفت و دست و پای امام را بوسید و گفت: یابن رسول الله آنچه از خزانه بیت المال برای من مقرر شده بود هشام قطع کرد. حضرت فرمود: تامین مایحتاج تو را چهل سال بر خود لازم دانستم و اگر بیشتر از این احتیاج بود باز هم به تو می دادم. راوی می گوید: چهل سال بعد فرزدق فوت نمود و به عالم بقاء واصل شد.

منبع:

کتاب معجزات امام سجاد (علیه‌السلام)

مستجاب الدعوه بودن امام سجاد علیه السلام

امام سجاد علیه السلام از آن روی که محبوب الهی بود، مقام والای مستجاب الدعوه بودن را هم داشت .

ثابت بنانی نقل می کند: من و گروهی از عبادت گران بصره (ایوب سجستانی، صالح مری، عتبة الغلام، حبیب فارسی و مالک بن دینار) به حج رفتیم و دیدیم مردم از شدت تشنگی و بی آبی در مضیقه و فشارند . آنان به ما متوسل شدند و ما به سوی کعبه رفتیم و پس از طواف، با تضرع از خدا تقاضای باران کردیم، اما دعای ما پذیرفته نشد . در همین بین جوانی که اندوه و ناراحتی در چهره اش پیدا بود، آمد و بعد از طواف، رو به ما کرد و گفت: مالک بن دینار و … ! گفتیم: بله! گفت: یک نفر از شما را خدا دوست ندارد!؟ گفتیم: ما دعا کردیم، اجابت با اوست!

او به سوی کعبه رفت و در آنجا به سجده افتاد . در سجده می گفت: خدایا تو را به علاقه ای که به من داری، اینها را از باران سیراب کن . هنوز دعایش تمام نشده بود که باران همچون دهانه مشک باریدن گرفت .

گفتم: جوان! از کجا فهمیدی خدا تو را دوست دارد؟ گفت: اگر دوست نداشت، به خانه اش دعوت نمی کرد . حال که دعوت کرده، فهمیدم مرا دوست دارد; لذا او را به علاقه اش به خودم قسم دادم .

آن جوان از پیش ما رفت … از مردم مکه پرسیدم این جوان که بود؟ گفتند: علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیه السلام بود[1] .

پی نوشت ها:

[1] . بحارالانوار، ج 11 (ترجمه زندگی امام سجاد علیه السلام و امام باقر علیه السلام)، ص 38 .

بی نیازی امام سجاد علیه السلام از مال دنیا

 عبدالملک در دوران خلافت خویش، یک سال در مراسم حجّ طواف می‎کرد و امام علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ  نیز پیشاپیش او سرگرم طواف بود و اصلاً اعتنایی به او نداشت؛ عبدالملک که حضرت را از نزدیک ندیده بود و او را به قیافه نمی‎شناخت، از اطرافیانش پرسید:  «این مرد کیست که جلوتر از ما طواف می‎کند و به ما اعتنایی نمی‎کند؟!»

گفتند: «او علی بن الحسین است». عبدالملک در کناری نشست و گفت: «او را نزد من بیاورید».

وقتی که حضرت نزد او حاضر شد،‌گفت: «ای علی بن الحسین! من قاتل پدر تو نیستم! چرا نزد من نمی‎آیی»؟

امام فرمود: «قاتل پدرم دنیای او را فنا کرد، ولی پدرم آخرت او را تباه ساخت؛ اینک اگر تو هم می‎خواهی قاتل پدرم باشی، باش».

عبدالملک گفت: «نه مقصودم این است که نزد ما بیایی تا از امکانات دنیوی ما برخوردار شوی».
در این هنگام امام ـ علیه السلام ـ روی زمین نشست و دامن لباس خود را پهن کرد و گفت: « خدایا! قدر و ارزش اولیای خود را به وی نشان بده.» ناگهان دیدند دامن حضرت پر از گهرهای درخشانیست که چشم‎ها را خیره می‎کند.آنگاه گفت: «خدایا! اینها را بگیر که مرا نیازی به اینها نیست»! پس ناگهان تمام جواهرات ناپدید شد.  عبدالملک از مشاهده این منظره بهت زده شد و از تطمیع امام ـ علیه السلام ـ ناامید گردید.[۱]

پی نوشت

[۱] . قطب راوندی، الخرایج و الجرایح، قم، انتشارات مصطفوی، ص ۲۲۲؛ الأمین العاملی، السید محسن، الصحیفه الخامسه، دمشق، مطبعه الفیحاء، ۱۲۸۲ هـ.ق، ص ۴۹۲٫ .

نمونه هايى از فضايل وسيره فردى امام محمد الجواد (عليه السلام)‏

از جانب مادرم فاطمه (س) طواف كنيد

1- موسى بن قاسم گويد: به أبى جعفر ثانى (امام جواد) (علیه السلام) گفتم: خواستم به عوض شما و پدرتان طواف كنم، ولى مى گويند از طرف اوصياء، طواف صحيح نيست؛ فرمود: نه، هر قدر بتوانى طواف كن، اين كار جايز است.

بعد از سه سال، به آن حضرت گفتم: من از شما اجازه خواستم كه از جانب شما و پدرتان طواف كنم، اجازه فرمودى، آنچه خدا خواست از طرف شما طواف كردم، بعد چيز ديگرى به نظرم آمد و به آن عمل كردم؟ امام فرمود: آن چيست ؟

گفتم: يك روز از طرف رسول الله (صلّى اللّه عليه و آله) سه بار طواف كردم، در روز دوم از طرف اميرالمؤمنين (علیه السلام) طواف به جاى آوردم، در روز سوم از جانب امام حسن و در روز چهارم از طرف امام حسين، روز پنجم بعوض على بن الحسين، روز ششم از أبى جعفر محمد بن على، روز هفتم از جعفر محمد، روز هشتم از جانب پدرت موسى بن جعفر روز نهم از جانب پدرت على بن موسى، روز دهم از جانب شما اى آقاى من!. اينها آنان هستند كه به ولايتشان عقيده دارم.

فرمود: آن وقت به خدا قسم به دينى اعتقاد دارى كه خداوند از بندگان غير آن را قبول ندارد، گفتم: گاهى هم از جانب مادرت فاطمه (سلام الله علیها) طواف كردم وگاهى نكردم، فرمود: اين كار را زياد كن، اين انشاء الله أفضل اعمالى است كه مى كنى.[1]

نامه امام رضا (علیه السلام) به پسرش امام جواد(علیه السلام)

2- أبى نصر بزنطى فرموده: نامه امام رضا (علیه السلام) را خواندم كه به پسرش امام جواد نوشته بود: به من خبر رسيد كه چون سوار شدى غلامان تو را از در كوچك بيرون مى كنند، اين كار از بخل آنهاست، تا كسى از تو خيرى نبيند، تو را به حق خودم قسم مى دهم دخول و خروجت فقط از در بزرگ باشد و چون سوار شدى مقدارى پول طلا و نقره همراهت بردار تا هر كه سؤال كند چيزى به او بدهى.

هر كه از عموهايت از تو احسانى خواست كمتر از پنجاه دينار نده، بيشتر از آن به اختيار توست، هر كه از عمه هايت چيزى از تو خواست كمتر از بيست و پنج دينار نده، زيادى به اختيار توست، من مى خواهم خدا تو را رفعت بخشد، انفاق كن، از جانب خدا از تنگدستى نترس.[2]

نامه امام جواد (علیه السلام) به حاكم سجستان

3- مردى از بنى حنيفه گويد: در اولين سال خلافت معتصم عباسى كه امام جواد (علیه السلام) به حج رفته بود، با وى رفيق راه بودم روزى در سر سفره طعام كه عده اى از رجال خليفه نيز بودند، گفتم: فدايت شوم، والى ما مردى است كه شما اهل بيت را دوست دارد و من به دفتر او ماليات بدهكارم، اگر صلاح بدانيد نامه اى بنويسيد كه به من ارفاق كند.

امام فرمود: من او را نمى شناسم،گفتم: فدايت شوم، او همانطور است كه گفتم: از دوستان شماست، نامه شما به حال من مفيد است، امام (علیه السلام) كاغذ به دست گرفت و نوشت:

بسم الله الرحمن الرحيم آورنده نامه من از تو مذهب خوبى نقل كرد، از حكومت فقط كار نيك براى تو مى ماند، به برادرانت نيكى كن، بدان خداى تعالى ازاندازه ذره و خردل از تو سؤال خواهد كرد.

آن مرد گويد: چون وارد سجستان شدم، به حسين بن خالد كه والى آن جا بود خبر داده بودند كه از جانب امام صلوات الله عليه نامه اى براى او مى آورم، والى در دو فرسخى شهر خودش را به من رسانيد نامه را به او دادم، گرفت و بوسيد و آن را بر دو چشم خويش گذاشت.

گفت: حاجتت چيست؟ گفتم: در دفتر تو ماليات بدهكارم، آن را از ديوان محو كرد و گفت: تا بر سر كار هستم ديگر ماليات مده، بعد گفت: خانواده ات چند نفر است؟ گفتم: فلان قدر، فرمود به من و آنها احسان كردند، تا او زنده بود ديگر ماليات ندادم، و تا زنده بود مرتب به من احسان مى كرد.[3]

نامه امام جواد (علیه السلام) به على بن مهزيار اهوازى

 4- امام جواد (علیه السلام) به ثقه جليل القدر على بن مهزيار اهوازى چنين نوشتند: بسم الله الرحمن الرحيم يا على! خداوند پاداش تو را نيكو گرداند و در بهشت خودش جاى دهد، و از خوارى دنيا و آخرت بدورت دارد، و با ما اهل بيت محشور فرمايد.

يا على! تو را امتحان كردم و در نصيحت و اطاعت و خدمت و توقير و احترام به امام و قيام به آنچه بر تو واجب است، صاحب اختيارت گردانيدم، اگر بگويم نظير تو را نديده ام اميدوارم راست گفته باشم.

خداوند پاداشت را جنات فردوس قرار بدهد، نه مقامت بر من پوشيده است و نه خدمتت در گرم و سرد و شب و روز، از خدا مى خواهم چون اولين و آخرين را براى قيامت جمع كند، رحمتى بر تو عنايت فرمايد كه بوسيله آن مورد غطبه ديگران باشى كه او شنونده دعاست.[4]

ناگفته نماند: على بن مهزيار اهوازى از امام رضا (علیه السلام) حديث نقل كرده و از خواص امام جواد (علیه السلام) بود و از جانب آن حضرت وكالت داشت و نيز از جانب امام هادى (علیه السلام)، درباره وى توقيعاتى از آن حضرت صادر شد كه مقام و عظمت او را در نزد شيعه روشن كرد، او در روايت، موثق بود و كتابهاى مشهور نوشت. (رجال نجاشى).

دستور به مدارا با پدر ناصبى

5- بكربن صالح گويد: به امام ابى جعفر ثانى (علیه السلام) نوشت: پدرم ناصبى و خبيث الرأى است، از او بسيار سختى ديده ام، فدايت شوم براى من دعا كن و بفرما: چه كنم، آيا افشاء و رسوايش كنم يا با او مدارا نمايم؟

امام (علیه السلام) در جواب نوشت: مضمون نامه ات در باره پدرت فهميدم، پيوسته انشاء الله براى تو دعا مى كنم، مدارا براى تو بهتر از افشاگرى است، با سختى آسانى هست، صبر كن «ان العاقبة للمتقين» خدا تو را در ولايت كسى كه در ولايتش هستى ثابت فرمايد. ما و شما در امانت خدا هستيم خدايى كه امانتهاى خويش را ضايع نمى كند.

بكربن صالح گويد: خدا قلب پدرم را به من برگردانيد بطورى كه در كارى با من مخالفت نمى كرد.[5]

معجزه اى از جواد الائمه صلوات الله عليه

6- شيخ مفيد رحمةالله از محمد بن حسان از على بن خالد نقل كرده: گويد: در سامراء بودم، گفتند: مردى را از شام آورده و زندان انداخته اند چون ادعا كرده كه من پيغمبرم، اين سخن بر من گران آمد، خواستم او را ببينم، با زندانبانان آشتى برقرار كردم تا اجازه دادند پيش او بروم.

بر خلاف شايعه اى كه راه انداخته بودند، ديدم آدم وارسته و عاقلى است، گفتم: فلانى درباره تو مى گويند كه ادعاى نبوت كرده اى و علت زندان رفتنت همين است؟

گفت: حاشا كه من چنين ادعايى كرده باشم، جريان من از اين قرار است:

من در شام در محلى كه گويند: رأس مبارك امام حسين را در آن گذاشته بودند مشغول عبادت بودم، ناگاه ديدم شخصى نزد من آمد و به من گفت: برخيز برويم، من برخاسته و با او براه افتادم، چند قدم نرفته بوديم كه ديدم در مسجد كوفه هستم، فرمود: اين جا را مى شناسى؟

گفتم: آرى، مسجد كوفه است، او در آن جا نماز خواند، من هم نماز خواندم، بعد با هم از آن جا بيرون آمديم، مقدارى با او راه رفتم ناگاه ديدم كه در مسجد مدينه هستيم .

به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) سلام كرد و نماز خواند، من هم با او نماز خواندم، بعد از آن جا خارج شدم، مقدارى راه رفتيم ناگاه ديدم كه در مكه هستيم، كعبه را طواف كرد، من هم طواف كردم.[6]

بعد ازآن جا خارج شدم چند قدم نرفته بوديم كه ديدم در جاى خودم كه در شام مشغول عبادت بودم، هستم. آن مرد رفت، من غرق تعجب بودم كه خدايا او كى بود و اين چه كار؟! يك سال از اين جريان گذشت كه ديدم باز همان شخص آمد، من از ديدن او شاد شدم، مرا دعوت كرد كه با او بروم، من با او رفتم، و مانند سال گذشته مرا به كوفه و مدينه و مكه برد و به شام برگردانيد.

و چون خواست برود گفتم: تو را قسم مى دهم به آن خدايى كه بر اين كار قدرت داده بگو تو كيستى؟! فرمود: من محمد بن على بن موسى بن جعفر هستم:

 «قلت سألتك بالحق الذى أَقدرك على ما رايتُ منك إلاّ أَخْبر تَنى من انت قال: أنا محمد بن على بن موسى بن جعفر (علیه السلام)».

من اين جريان را به دوستان و آشنايان خبر دادم، قضيه منتشر گرديد تا به گوش محمد بن عبدالملك زيات[7] رسيد، او فرمان داد مرا به زنجير كشيده به اين جا آوردند و اين ادعاى محال را به من نسبت دادند، گفتم: جريان تو را به محمد بن عبدالملك زيات برسانم؟ گفت: برسان .

من نامه اى به محمد بن عبدالملك وزير اعظم معتصم عباسى نوشته، جريان او را باز گفتم، وزير در زير نامه من نوشته بود: احتياج به خلاص كردن ما نيست، به آن كس كه تو را از شام به كوفه و از كوفه به مدينه و از مدينه به مكه برد و باز به شام برگردانيد و همه را در يك شب انجام داد، بگو تا تو را از زندان آزاد كند.

على بن خالد گويد: من از ديدن جواب نامه، از نجات او مأيوس شدم، گفتم: بروم و به او تسلى بدهم و چون به زندان آمدم ديدم مأموران زندان همه غرق در حيرتند و بى خود به اين طرف و آن طرف مى دوند، گفتم: جريان چيست؟!

گفتند: آن زندانى در زنجير و مدعى نبوت، از ديشب مفقود شده، درها بسته قفلها مهر و موم است، ولى معلوم نيست به آسمان و يا به زير زمين رفته و يا مرغان هوا او را ربوده اند؛ على بن خالد، زيدى مذهب بود، از ديدن اين ماجرا معتقد به امامت گرديد و اعتقادش خوب شد.[8]

معجزه ای دیگر

7- کلینی رحمةالله در کتاب «کافی» بابی تحت عنوان « آنچه به سبب آن ادعای حقّ و باطل از یکدیگر جدا می گردد» تشکیل داده و در آنجا از محمّد بن ابی العلاء نقل کرده است که گفت:

از یحیی بن اکثم قاضی سامراء – بعد از آن که او را بسیار امتحان نمودم و با او مناظره و گفتگو و مراسله داشتم و از علوم آل محمّد (علیهم السلام) سؤال کردم – شنیدم که گفت: روزی وارد مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شدم تا قبر مبارک او را طواف کنم، حضرت جواد (علیه السلام) را دیدم که در آنجا طواف می کند، درباره مسایلی که در نظر داشتم با آن حضرت گفتگو کردم و او همه را جواب فرمود.

به ایشان عرض کردم: می خواهم سؤالی از شما بپرسم ولی بخدا قسم خجالت می کشم. امام علیه السلام فرمود:

من از آن سؤال به تو خبر می دهم قبل از آن که بپرسی، می خواهی سؤال کنی که امام کیست؟

عرض کردم: بخدا قسم سؤال مورد نظرم همان است.

فرمود: من امام هستم، عرض کردم نشانه ای می خواهم تا یقین کنم.

آن حضرت در دست خود عصایی داشت، وقتی من چنین گفتم فوراً آن عصا شروع به صحبت کرد و گفت:

«إنّ مولای امام هذا الزمان و هو الحجّة.»

به راستی مولا و صاحب من امام این زمان است و او حجت پروردگار است.[9]

(خاندان وحى، سيد على اكبر قريشى، ص 632 – 657)

پى نوشتها:

[1] . كافى: ج 4 ص 314 كتاب الحج باب الطواف والحج عن الائمه (ع).

[2] . عيون اخبار الرضا: ج 2 ص 8.

[3] . كافى: ج 5 ص 111 كتاب المعيشة باب عمل السلطان و جوائزهم.

[4] . بحار: ج 50 ص 105 از غيبت شيخ.

[5] . بحارالانوار : ج 50 ص 55.

[6] . در نقل كافى آمده كه گويد: اعمال حج را با او به جاى آورد.

[7] . محمد بن عبدالملك زيات مردى ناكس و توانائى بود و در تنور ميخ دارى كه براى شكنجه مجرمين به وجود آورده بود كشته شد، ماجراى عبرت انگيزى دارد.

[8] . ارشاد مفيد: ص 305، مرحوم كلينى آنرا در كافى: ج 1 ص 492 باب مولد أبى جعفر محمد بن على الثانى (ع) نقل كرده است، مجلسى رضوان الله عليه آنرا در بحار: ج 50 ص 38 – 40 از بصائرالدرجات نقل مى كند و مى گويد: آنرا شيخ مفيد در ارشاد و طبرسى در اعلام الورى از ابن قولويه از كلينى نقل كرده اند.

[9] . اصول کافی، ج 1، ص 353.

سیره امام صادق (ع) در حج

سیره امام صادق(ع) در حج، معیار و الگویی سازنده در حجِ همه شیعیان و مسلمانان به شمار می رود. آنچه ما در این زمینه بدان دست یافتیم و متون تاریخی و روایی ما را به آن راهنمایی می کند، موارد ذیل است:

۱. مناظرات

حج، کنگره ای عظیم و بستری مناسب برای گفتگو و مناظره با همه اقوام و ادیان است. به همین جهت، امام صادق(ع) از این زمینه برای ارشاد همگان استفاده کرد.

هشام بن حکم می گوید: در مصر زندیقی بود که خبرهای امام صادق(ع) به او رسیده بود. او خود را به مدینه رساند تا با حضرت مناظره کند.

وقتی وارد مدینه شد، حضرت را نیافت. به او گفته شد که آن حضرت در مکه است. او نیز به طرف مکه حرکت کرد. هشام می گوید: ما در خدمت امام صادق(ع) در حال طواف بودیم که با آن زندیق برخورد کردیم. او شانه اش را به شانه امام(ع) زد . امام پرسید: اسمت چیست؟

ـ عبدالملک.

ـ کنیه ات؟

ـ ابوعبدالله.

ـ این ملکی که عبد او هستی، کیست؟ ایا از ملوک آسمان است یا زمین؟ ایا فرزند تو، بنده خدای آسمان است یا زمین؟

زندیق در جواب فرو ماند.

آنگاه حضرت به او فرمود:

ـ طوافم که تمام شد، بیا.

پس از طواف، زندیق نزد امام آمد و رو به روی ایشان نشست و ما (هشام و جمعی از شیعیان) هم در خدمت حضرت بودیم. امام صادق(ع) به زندیق فرمود:

ـ ایا می دانی زمین، تحت و فوق دارد؟

ـ بله.

ـ تو زیر زمین رفته ای؟

ـ نه.

ـ چه می دانی زیر زمین چیست؟

ـ نمی دانم، گمان می کنم چیزی زیر زمین نباشد.

ـ گمان، عجز است. پس تو یقین نداری.

ـ به آسمان رفته ای؟

ـ نه.

ـ می دانی در آسمان چیست؟

ـ نه.

ـ تعجب است از تو! نه به مشرق رفته ای و نه به مغرب، نه درون زمین رفته ای و نه به آسمان، اما وجود چیزی را در آنها انکار می کنی؟ ایا عاقل می تواند چیزی را منکر شود که نمی داند؟

ـ تا کنون کسی با من چنین سخن نگفته بود!

امام(ع) ادامه داد: ـ پس تو، شک داری که شاید آنچه فکر می کنی، همان باشد و شاید نباشد؟

ـ بله، شک دارم.

ـ ای مرد! عالم بر غیر عالم حجت ندارد و برای جاهل حجتی نیست.

ای برادر مصری! بدانکه ما در خدا شک نداریم. مگر نمی بینی خورشید و ماه و شب و روز می روند و به جای خود برمی گردند و اشتباه نمی کنند. اگر اینها به اختیار خود می روند و باز می گردند و از خود توانایی دارند، چرا شب تبدیل به روز و روز تبدیل به شب نمی گردد.

ای برادر اهل مصر! به خدا قسم اختیار آنها به دست دیگری است و او از آنها بزرگ تر و تواناتر است.

ـ راست می گویی.

امام(ع) ادامه داد: ـ اگر گمان می کنید «دهر» این امور را انجام می دهد، پس چرا قادر بر تغییر نیست؟ چرا آسمان مرتفع است و بر زمین فرود نمی اید و زمین گسترده است و بالاتر از سطح خود نمی رود و این دو به یکدیگر متصل نمی شوند؟

زندیق گفت: ـ این دو را خدایشان نگه داشته است!

هشام می گوید: مرد زندیق به دست امام صادق(ع) مسلمان شد. و حمران بن اعین به امام(ع) گفت: جانم فدایت! اگر زنادقه به دست شما مسلمان می شوند، کفار نیز به دست پدر شما مسلمان شدند.

آن گاه زندیق تازه مسلمان شده، به امام صادق(ع) عرض کرد: مرا از شاگردان خودت قرار ده. امام(ع) خطاب به هشام فرمود: «او را تعلیم ده». آن مرد نیز خود معلم اهل شام و اهل مصر گردید و موفقیت او تا بدان حد رسید که مورد رضایت حضرت قرار گرفت.[۱]

مناظره دیگر، میان امام صادق(ع) و ابن ابی العوجاء صورت گرفت. روزی عبدالله بن مقفع و ابن ابی العوجاء در مسجدالحرام نشسته بودند. ابن مقفع به ابن ابی العوجاء خطاب کرد:

این مردم را می بینی؟ (با دست اشاره به طواف کنندگان) کرد. هیچ یک از اینها شایسته نام انسان نیستند، مگر این مردی که نشسته است؛ یعنی امام صادق(ع)، و بقیه، چهارپایان اند.

ابن ابی العوجا: چرا فقط او شایسته نام انسان است و بقیه چنین نیستند؟

ابن مقفع: من چیزی در او می بینم که بقیه ندارند.

ابن ابی العوجاء: باید آنچه را در مورد او می گویی، امتحان کنیم.

ابن مقفع: این کار را نکن (با او مناظره نکن)؛ چرا که عقایدت را از تو سلب می کند.

ابن ابی العوجاء: چنین نیست، تو می ترسی توصیفاتی را که از او کردی، نتوانی برای من اثبات کنی!

ابن مقفع: حال که چنین است، بلند شو و نزد او برو، ولی مواظب باش و عنان خود را رها نکن که تو را به بند خواهد کشید.

ابن ابی العوجاء نزد امام صادق(ع) رفت و پس از مدتی که با ایشان گفتگو کرد، پیش ابن مقفع برگشت و خطاب به وی گفت: ای پسر مقفع! او بشر نیست. اگر در دنیا روحی وجود داشته باشد که هر گاه بخواهد ، در قالب جسد ظاهر شود و هر گاه بخواهد، غایب شود، او همین مرد است.

ابن مقفع: چگونه؟

ابن ابی العوجاء: وقتی نزد او نشستم و دیگران رفتند، او شروع به سخن کرد و گفت: اگر امر چنان باشد که مسلمانان می گویند (یعنی مبدأ و معاد وجود داشته باشد)، آنان در امان اند و شم هلاک خواهید شد و اگر امر چنان باشد که شما می گویید که چنین نیست، شما و موحّدان مساوی هستید.

گفتم: سخن ما و اینها، یکی است.

حضرت فرمود: چگونه گفته شما و اینها یکی است و حال آنکه آنها می گویند: معاد و ثواب و عقاب در کار است و دنیا نظم و نظام و خدایی دارد، ولی شما معتقدید خدایی نیست و جهان بی نظم است.

ابن مقفع: تحویل بگیر!

ابن ابی العوجاء ادامه داد: به او گفتم:

اگر امر چنان است که اینها می گویند، چرا خدا برای خلقش ظاهر نمی شود تا در وجود او اختلاف نشود؟ او خود را مخفی کرده و پیامبران را می فرستد. اگر خود را بنمایاند، بهتر به او ایمان خواهند آورد.

حضرت پاسخ داد: چگونه کسی که قدرتش را به تو نشان داده، از تو مخفی است؟ تو را به وجود آورد، در حالی که نبودی.

آن گاه قدرت خداوند را یک به یک برای من شمرد، آن قدر که نتوانستم از خود دفاع کنم و چنان شدم که گویی الآن خدا در حضور ما ظاهر می شود.[۲]

موردی دیگر از این دست، هنگامی بود که چهار تن از زندیق ها در مسجد الحرام گردآمده و قرآن را به سخره گرفته بودند. هشام بن حکم می گوید:

ابن ابی العوجاء گفت: بیایید هر کدام از ما یک چهارم از قرآن را نقض کنیم. فردا در همین مکان جمع می شویم و تمام قرآن را ابطال می کنیم؛ چرا که با نقض قرآن، نبوت محمد باطل می شود و در ابطال نبوت محمد، مهر بطلان بر اسلام می خورد و سخنان ما هم اثبات می شود.

آنها رفتند و روز بعد، به کنار کعبه آمدند. ابن ابی العوجاء گفت: از دیروز که از یکدیگر جدا شدیم، در این ایه فکر می کنم: )فَلَمّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیّا(.[۳] من نتوانستم در فصاحت و معنای بلند این ایه جمله ای مانند آن را بیابم و تفکر در این ایه، مرا از ایات دیگر بازداشت.

عبدالملک گفت: من از دیروز که از یکدیگر جدا شدیم، در این ایه تفکر می کنم: )یا أَیّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنّ الّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُبابًا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ یَسْلُبْهُمُ الذّبابُ شَیْئًا لا یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ(.[۴] نتوانستم مثل این ایه را پیدا کنم.

ابوشاکر گفت: من از زمانی که از یکدیگر جدا شدیم، در این ایه فکر می کنم: ) لَوْ کانَ فیهِما آلِهَهٌ إِلاّ اللّهُ لَفَسَدَتا(.[۵] ولی نتوانستم مثل آن را بیاورم.

ابن مقفع گفت: این قرآن از جنس کلام بشر نیست و من از زمانی که از شما جدا شدم، این ایه فکرم را مشغول کرده: ) وَ قیلَ یا أَرْضُ ابْلَعی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعی وَ غیضَ الْماءُ وَ قُضِیَ اْلأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیّ ِ وَ قیلَ بُعْدًا لِلْقَوْمِ الظّالِمینَ([۶]. نه به نهایت معرفت این ایه رسیدم و نه توانستم مثل آن را بیاورم.

هشام می گوید: در این هنگام، جعفر بن محمد صادق(ع) از کنار آنان می گذشت که فرمود: ) قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ اْلإِنْسُ وَ الْجِنّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهیرًا(.[۷]

این چهار نفر به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: اگر برای اسلام حقیقتی باشد، امر وصایت محمد نباید منتهی شود، مگر به جعفر بن محمد. به خدا قسم، مانند او را هرگز ندیدیم و به خدا قسم که پوست ما از هیبت او می لرزد. سپس پراکنده شدند؛ در حالی که به عجز خود اقرار می کردند.[۸]

دیگر مناظره، با سفیان ثوری بود که خود را زاهد زمان خویش می دانست. او روزی از مسجدالحرام می گذشت که دید امام صادق(ع) لباس های گران قیمت و زیبا پوشیده است. گفت: نزد او می روم و او را توبیخ می کنم. پس نزد امام آمد و گفت: مثل این لباس را نه رسول الله(ص) پوشید و نه علی(ع) و نه هیچ کس از پدرانت.

امام(ع): رسول الله(ص) در زمان گرفتاری و فقر زندگی می کرد و آن حضرت با اینکه قدرت داشت، ولی ساده می زیست. بعد از ایشان وسعت بر مردم روی آورد و از این رو، سزاوارترین مردم به نعمت ها، ابرار هستند. آن حضرت سپس این ایه را خواند: )قُلْ مَنْ حَرّمَ زینَهَ اللّهِ الّتی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ([۹]. فرمود: برای بهره مند شدن از نعمت های خداوند، ما از همه سزاوارتر هستیم.

آن گاه حضرت، دست سفیان را گرفت و به سمت خود کشید، فرمود: این لباس را به خاطر مردم پوشیده ام و لباس زیر آن را که زبر و خشن است، برای خودم؛ ولی تو لباس رویین را که زبر است، به خاطر مردم (ریا) پوشیده ای و لباس زیرین را که نرم و راحت است، به خاطر خودت.[۱۰]

۲. حاجت مؤمن

پرداختن به نیازهای برادران و خواهران دینی از دستورهای اکید امام صادق(ع) است. این فرمان در سفر و به خصوص سفر حج اهمیت بیشتری می یابد.

ابان بن تغلب می گوید: به همراه امام صادق(ع) در حال طواف بودم که مردی از شیعیان نزد من آمد و درخواست کرد با او به دنبال کاری بروم، ولی من دوست نداشتم که امام(ع) را رها کنم و به سوی او بروم. در حال طواف، آن مرد بار دیگر به من اشاره کرد. امام صادق(ع) دید و فرمود: ای ابان! این شخص با تو کار دارد؟

گفتم: بله.

امام(ع): او کیست؟

عرض کردم: یکی از یاران ماست.

امام: شیعه است؟

گفتم: بله.

امام: برو.

عرض کردم: پس طوافم را قطع کنم؟

حضرت: بله.

گفتم: هر چند طواف واجب باشد؟

امام: بله.

ابان می گوید: به همراه آن مرد رفتم و سپس نزد امام برگشتم و از ایشان در مورد «حقّ مؤمن» سؤال کردم.

حضرت: ای ابان! وارد این مطلب نشو.

عرض کردم: جانم به قربانت! می خواهم بدانم، و پیوسته اصرار کردم.

امام: بخشی (نصفی) از مال خودت را باید با او تقسیم کنی.

حضرت نگاه به چهره من کرد که چگونه متغیر شدم، و فرمود: ای ابان! مگر نمی دانی که خدای عزوجل، ایثارکنندگان را یاد فرموده؟

گفتم: آری، جانم به فدایت!

امام(ع): مالت را که با برادرت تقسیم کنی، هنوز ایثار نکرده ای. ایثار، وقتی است که از نصف دیگر مالت نیز به او بپردازی![۱۱]

در موردی دیگر، امام صادق(ع) اهمیت پرداختن به امر مسلمان (و نه فقط شیعه) را گوشزد کرده است.

یکی از شیعیان آن حضرت به نام ابواحمد می گوید: با حضرت صادق(ع) در طواف بودیم و دست ایشان در دست من بود. در این هنگام مردی نزد من آمد و کاری داشت. با دست اشاره کردم که صبر کن تا طوافم تمام شود.

امام(ع) به من فرمود: موضوع چیست؟

گفتم: شخصی آمده و کاری با من دارد.

امام(ع): مسلمان است؟

گفتم: بله.

امام(ع): برو به کارش رسیدگی کن.

عرض کردم: طوافم را قطع کنم؟

فرمود: بله.

گفتم: حتی طواف واجب؟

فرمود: بله، حتی طواف واجب را.

آن گاه فرمود: «من مشی مع أخیه المسلم فی حاجته کتب الله له ألف ألف حسنه و محی عنه ألف ألف سیئه و رفع له ألف ألف درجه؛ کسی که با برادر مسلمانش برای رفع حاجت او حرکت کند، خداوند یک میلیون حسنه در حق او می نویسد و یک میلیون گناه را از او محو می کند و یک میلیون درجه او را بالا می برد».[۱۲]

۳. حرمت مسجد الحرام و کعبه

سیره امام صادق(ع) و همه امامان معصوم(ع)، بر حفظ حرمت «مسجد الحرام» و اولویت بخشیدن به آن بوده است.

زمانی منصور دوانیقی تصمیم گرفت که خانه های اطراف مسجدالحرام را بخرد و به مسجدالحرام بیفزاید و آن را توسعه دهد، ولی مردم امتناع ورزیدند. او خدمت امام صادق(ع) رسید و مشکل خود را با آن حضرت در میان گذاشت. حضرت فرمود: اندوهگین مباش؛ چرا که حجت تو بر آنها آشکار است.

منصور: چگونه بر آنان احتجاج کنم؟

امام(ع) به کتاب خدا.

منصور: به کدام ایه؟

امام(ع): با این ایه که خدا فرموده: إِنّ أَوّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلّذی بِبَکّهَ مُبارَکًا.

([۱۳] خداوند از اولین خانه به تو خبر داده است. اگر در این سرزمین اول آنان ساکن شدند، خانه های آنان از آنِ خودشان است و اگر اول کعبه بنا شده، پس حق تقدم با کعبه است.

منصور دوانیقی پس از شنیدن سخنان امام(ع)، صاحبان منازل اطراف مسجد الحرام را دعوت کرد و همین دلیل را برای آنها بیان داشت. آنان وقتی حجت را بر خود تمام دیدند، به او گفتند: هر چه دوست داری، انجام ده.[۱۴]

مورد دیگر در این زمینه، این پرسش و پاسخ است.

ابی الصباح کنانی می گوید: از امام صادق(ع) پرسیدم: اسلام برتر است یا ایمان؟ زیرا بعضی می گویند اسلام افضل از ایمان است.

امام: ایمان بالاتر از اسلام است.

ابی الصباح: این مطلب را برای من اثبات کن.

امام: چه می گویی در مورد کسی که عمداً در مسجدالحرام محدث گردد؟

ابی الصباح: به شدت او را می زنند.

امام: درست گفتی. چه می گویی درمورد کسی که در کعبه عمداً محدث گردد؟

ابی الصباح: کشته می شود.

امام: درست گفتی. مگر نمی بینی که کعبه از مسجد الحرام افضل و شریک با مسجدالحرام است، ولی مسجد الحرام شریک کعبه نیست. همین گونه ایمان نیز شریک اسلام است، ولی اسلام (در فضیلت) شریک ایمان نیست.[۱۵]

جمیل بن درّاج از امام صادق(ع) نقل می کند که حضرت فرمود: «للجنب أن یمشی فی المساجد کلّها …إلاّ المسجد الحرام و مسجد الرسول(ص)؛[۱۶] جنب می تواند از همه مساجد عبور کند… مگر از مسجد الحرام و مسجد النبی».

محمد بن یحیی با یک واسطه از امام صادق(ع) نقل می کند: «همگان برای نماز عید فطر و قربان، باید به بیرون شهر بروند، مگر اهل مکه که باید نماز را در مسجدالحرام بخوانند».[۱۷]

حلبی از امام صادق(ع) نقل می کند: از حضرتش در مورد اعتکاف سؤال شد. ایشان فرمود: «اعتکاف صحیح نیست، مگر در مسجد الحرام یا مسجد الرسول(ص) یا مسجد کوفه یا مسجد جامع، و در حال اعتکاف پیوسته باید روزه دار بود».[۱۸]

حماد بن عثمان از امام صادق(ع) حدیث می کند که حضرت فرمود: «یکره الاحتباء للمحرم و یکره فی المسجد الحرام؛[۱۹] نشستن به شکل احتباء (گرفتن زانو در بغل) برای محرم و در مسجد الحرام، مکروه است». شیخ صدوق می گوید: «و انما یکره الاحتباء فی المسجد الحرام تعظیما للکعبه؛[۲۰] علت کراهت احتباء، بزرگداشت کعبه است».

معاویه بن عمار، در مورد کیفیت ورود به مسجدالحرام از امام صادق(ع) نقل می کند که فرمود: «اذا دخلت المسجد الحرام فادخله حافیاً علی السکینه و الوقار و الخشوع…؛ آن گاه که داخل مسجد الحرام می شوی، با پای برهنه و با آرامش روحی و جسمی و خشوع وارد شو. کسی که با خشوع داخل مسجد الحرام شود، خداوند به خواست خودش او را می آمرزد».

به امام عرض کردم: مقصود از خشوع چیست؟

امام فرمود: «السکینه لا تدخله بتکبّر؛ آرامش بدون تکبر است».

سپس فرمود وقتی به در مسجد رسیدی، بایست و بگو: «السلام علیک ایها النبی و رحمه الله و برکاته، بسم الله و بالله و من الله و ماشاء الله…».[۲۱]

امام صادق(ع) فرمود: «یجوز أخذ حصی الجمار من جمیع الحرم الا من المسجد الحرام و مسجد الخیف؛[۲۲] جمع کردن ریگ برای جمرات از تمام حرم جایز است، مگر از مسجد الحرام و مسجد خیف».

صامت می گوید: امام صادق(ع) از پدران بزرگوارش نقل فرمود: «الصلاه فی المسجد الحرام تعدل مأه الف صلاه؛[۲۳] نماز در مسجد الحرام، برابر صدهزار نماز است».

ابوبصیر می گوید: از امام صادق(ع) شنیدم که فرمود: در چهار مکان نماز تمام است: مسجد الحرام، مسجد الرسول، مسجد کوفه و حرم حسین(ع).[۲۴]

اما خوابیدن در مسجدالحرام، در برخی از روایات به طور مطلق جایز شمرده شده؛ مثل روایت معاویه بن وهب که می گوید: از امام پیرامون خواب در مسجدالحرام و مسجد پرسش کردم. فرمود: «نعم فاین ینام الناس؛[۲۵] بله (جایز است)، مردم کجا بخوابند؟»

از امام کاظم(ع) نیز روایاتی در این زمینه نقل شده است.[۲۶] اما با وجود این، در روایت دیگری اسماعیل بن عبدالخالق از امام صادق(ع) درباره خوابیدن در مسجدالحرام می پرسد و آن حضرت می فرماید: «چنانچه چاره ندارد، اشکال ندارد».[۲۷]

این روایت می تواند شاهد بر این باشد که جواز خوابیدن، مختص به صورت اضطرار است. البته می توان بین این روایات به گونه ای دیگر جمع کرد و گفت: عدم جواز خوابیدن مربوط به قسمت هایی از مسجد الحرام و مسجد النبی است که در زمان پیامبر(ص) بنا شده است؛ چنان که زراره می گوید: از امام باقر(ع) پرسیدم که چه می فرمایید در مورد خوابیدن در مساجد؟ آن حضرت فرمود: «اشکالی ندارد، مگر در مسجدین (مسجدالحرام و مسجدالنبی)».[۲۸]

پی نوشت ها
[۱] .الکافی، محمد بن یعقوب کلینی، ج۱، ص۷۲، دار الکتب الاسلامیه؛ بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۳، ص۵۱، مؤسسه الوفاء بیروت؛ التوحید، شیخ صدوق، ص۲۹۳، انتشارات جامعه مدرسین.
[۲] . الکافی، ج۱، ص۷۴؛ بحارالانوار، ج۳، ص۴۲.
[۳] . یوسف/۸۰.
[۴] . حج / ۷۳.
[۵] . انبیاء / ۲۲.
[۶] . هود / ۴۴.
[۷] . اسراء / ۸۸.
[۸] . الاحتجاج، احمد بن علی الطبرسی، ج۲، ص۳۷۷، نشر مرتضی، ۱۴۰۳؛ الصراط المستقیم، علی بن یونس نباطی، ج۱، ص۴۳، کتابخانه حیدریه، نجف.
[۹] . اعراف / ۳۲.
[۱۰] . الکافی، ج۶، ص۴۴۳، باب اللباس.
[۱۱] . همان، ج۲، ص۱۷۱؛ التهذیب، شیخ طوسی، ج۵، ص۱۲۰، دار الکتب الاسلامیه؛ وسائل الشیعه، ج۱۲، ص۲۰۹؛ ج۱۳، ص۳۸۰ ـ ۳۸۳، مؤسسه آل البیت.
[۱۲] . الکافی، ج۴، ص۴۱۴، باب الرجل یطوف فعرض له الحاجه؛ التهذیب، شیخ طوسی، ج۵، ص۱۱۹، دارالکتب الاسلامیه، تهران؛ الاستبصار، شیخ طوسی، ج۲، ص۲۲۴، دارالکتب الاسلامیه، تهران؛ وسائل الشیعه، ج۱۳، ص۳۸۳.
[۱۳] . آل عمران / ۹۶.
[۱۴] . التفسیر، محمد بن مسعود بن عیاش السلمی، ج۱، ص۱۸۵، انتشارات علمیه اسلامیه؛ وسائل الشیعه، ج۱۳، باب وجوب بناء الکعبه ان انهدمت.
[۱۵] . الکافی، ج۲، ص۲۶، باب ان الایمان یشرک الاسلام… .
[۱۶] . همان ،ص۱۹۸؛ من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج۱، ص۵۰۸، انتشارات جامعه مدرسین، قم؛ التهذیب، ج۱، ص۱۲۵؛ وسائل الشیعه، ج۲، ص۲۰۵.
[۱۷] . الکافی، ج۳، ص۴۶۱، باب صلاه العیدین؛ التهذیب، ج۳، ص۱۳۸.
[۱۸] . الکافی، ج۴، ص۱۷۶، باب المساجد التی یصلح الاعتکاف فیها.
[۱۹] . همان، ص۳۶۶، باب ادب المحرم.
[۲۰] . همان. ممکن است این جمله ، بخشی از روایت باشد.
[۲۱] . همان، ص۴۰۱، باب دخول المسجد الحرام.
[۲۲] . همان، ص۴۷۸؛ من لا یحضره الفقیه، ج۲، ص۴۷۳.
[۲۳] . الکافی، ج۴، ص۵۲۶، باب فضل الصلاه فی المسجد الحرام.
[۲۴] . همان، ص۵۸۶.
[۲۵] . التهذیب، ج۳، ص۲۵۸؛ الکافی، ج۳، ص۳۱۹؛ وسائل الشیعه، ج۵، ص۲۱۹.
[۲۶] . قرب الاسناد، عبدالله بن جعفر حمیری قمی، ص۱۲۰، انتشارات کتابخانه نینوا.
[۲۷] . بحارالانوار، ج۹۶.
[۲۸] . علامه مجلسی نیز با این روش میان این دو دسته روایت، جمع کرده است. ر.ک: بحارالانوار ، ج۸۰، ص۳۵۸.
منبع: سید جعفر ربانی؛فرهنگ کوثر؛ پاییز ۱۳۸۷، شماره ۷۵، صفحه ۱۰۵