طب

نوشته‌ها

علوم و فضائل امام صادق علیه السلام.

اشاره:

امام محمّد باقر علیه السّلام پنجمین امام از پیشوایان پاکی است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و اله برای جانشینی خود در امر رهبری امّت اسلام و رساندن امّت اسلام به ساحل امن و آسایش، بر امامت یکایک آنان تصریح فرموده است. چرا که خداوند متعال امنیت و آسایش امّت اسلام را در سایه رهبری معصومانی که هرگونه ناپاکی و پلیدی را از آنان دور کرده و ساحتشان را از هرگونه خطا و اشتباه منزّه و پاک ساخته مقدّر فرموده است. امام صادق علیهالسلام در علوم و فضائل روزگار خوش بوده که در این مقاله به برخی از آنها اشاره خواهد شد.

فقه و فقاهت

فقه عبارت است از فهم و شناخت احکام فرعى از طهارت تا دیات و این احکام از ادله اربعه استنباط مى‏ شود که مفصل‏ترین و مشروح‏ترین آنها سنت مى‏ باشد که نزد شیعه عبارت است از حدیث پیامبر و اهل بیت.

پس کتابهاى شیعه در این زمینه برگرفته از همان ادله چهارگانه است و بیشترین بخش حدیث را حدیث امام صادق (ع) تشکیل مى ‏دهد و هرگاه احادیث مروى از آن حضرت نبود، استنباط احکام بر دانشمندان دشوار بود. و نه تنها فقها و دانشمندان شیعه از بوستان دانش امام جعفر صادق (ع) بهره برده‏اند، بلکه بیشترین فقیهان اهل سنت که معاصر آن حضرت بوده‏ اند، مانند ابوحنیفه، سفیانها، ایوب و غیرهم ریزه خوار خوان پر نعمت دانش امام بوده‏ اند و چنانکه ابن ابى الحدید مى‏ نویسد، فقه مذاهب اربعه اهل سنت به فقه الصادق (ع) بر مى ‏گردد.

آلوسى در مختصر «تحفه اثنى عشریه» مى‏ نویسد: این ابو حنیفه که در میان اهل سنت مایه فخر و مباهات است با صراحت تمام مى ‏گوید: «لولا السّنتان لهلک النعمان» و منطورش همان دو سالى است که به حضور امام آمده و از محضر آن حضرت دانش اندوخته است .

حق آن است که حضرت امام جفعر صادق (ع)، یگانه فیه جهان اسلام شمرده شود و دلیل بر این مدعا همین کثرت راویان و فراوانى حدیث و روایت از آن حضرت است و هر کس کتب حدیثى را بررسى کند به فراوانى احادیث امام صادق و کثرت راویان و محدثان از آن بزرگوار، واقف خواهد شد.

البته فقهاى زیادى هم عصر امام بوده ‏اند که از هیچ یک این اندازه (بلکه خیلى پائین‏ تر از آن) حدیث روایت نشده و در بازار دانش و فرهنگ، هیچکدام این اندازه علم و فقاهت عرضه نکرده‏ اند و هیچ مطلبى از آن حضرت سؤال نشده که در پاسخ مانده باشد.

فقه در حقیقت، آئین زندگى و برنامه حیات انسانى است و دین جز در پرتو فقه شناخته نمى ‏شود( به عبارت دیگر زندگى انسان منهاى دین شکلِ صحیح نمى‏ گیرد و دین هم بدون فقه و فقاهت مفهوم درست پیدا نمى ‏کند).

لذا مشاهد مى ‏کنیم که امام صادق (ع) شاگردان و اصحاب خود را به تفقه در دین (فهمیدن و شناخت دین) امر مى ‏فرمود و در حدیثى چنین فرموده است: حدیثى که راجع به حلال و حرام از یک راوى راستگو مى‏ شنوى ، بهتر است از دنیا و طلا و نقره‏هاى آن. ۲

در حدیثى دیگر: هرگز طلب دنیا تو را از فراگیرى و آموختن دین باز ندارد؛ زیرا طالب دنیا گاهى کامیاب است و دیگر بار ناکام و هلاک. ۳

و در حدیث سوم، به عنوان ترغیب به تفقه و فهم دین فرمود:

لیت السّیاط على روس اصحابى حتّى یتفقهوا فى الحلال و الحرام. ۴

کاش تازیانه بر سر یاران من فرود مى‏ آمد و آنها را وادار مى‏ کرد که در شناخت حلال و حرام فقیه و دانا شوند.

و در حدیث چهارم فرمود:

تفقهوا فى الدّین فانّه من لم یتفقه فى الدین فهوا أعرابى. ۵

از امام جعفر صادق (ع) از تفسیر آیه «و من یوتِ الحکمه فقد أُوتى خیراً کثیراً»۶ و معنى حکمت سؤال مى‏ شود؛ در پاسخ مى‏ فرماید: حکمت یعنى شناخت و فهم دین.

و نیز فقیه در نزد امام صادق (ع) کسى است که حدیث شناس هم باشد:

اعرفوا منازل شیعتنا بقدر ما یحسنون من روایتهم عنّا فانّا لا نعد الفقیه منهم فقیها حتى یکون محدثا.۷

منزلت و مقام شیعیان ما را از میزان نقل کردن احادیث ما بفهمید، چون ما کسى را فقیه نمى‏شناسیم مگر آنکه محدث هم باشد.

اخلاق

علم الاخلاق، در ابتدا دانش مدون و مرتبى نبوده است؛ فقط در زمینه ‏هاى اخلاقى به برخى آیات کریمه از قرآن حکیم و سخنان سرور پیامبران و وصى و خلیفه او و فرزندان بزرگوارشان (درود خدا به روان همه شان) استناد مى ‏شده است.

نخستین تألیف در دانش اخلاق به دست علماى شیعه در اواخر قرن دوم هجرى صورت گرفته و اسماعیل بن مهران فرزند ابونصر سکونى که از اصحاب و یاران امام هشتم على بن موسى الرضا (ع) و از راویان موثق بشمار مى‏ رود، کتابى تحت عنوان «صفه المؤمن و الفاجر» به ریشه تحریر درآورده است و پس از او، ابوجعفر احمد بن محمد بن خالد برقى که پدر و پسر هر دو از روایان مورد وثوق و از اصحاب امام رضا (ع) و از علماى قرن سوم هجرى بوده‏ اند، کتاب «المحاسن» را نوشته است این کتاب از بهترین کتابها است و نویسنده‏ اش به سال ۲۷۴ و یا ۲۸۰ ق. در قم وفات یافته است .

از دیگر علما و دانشمندان این قرن که در زمینه اخلاق دست به نگارش کتاب زده‏ اند، حسن بن على بن شعبه است که کتاب «تحف العقول» را تألیف کرده و این کتاب هم از نفیس‏ترین کتب شیعه و مشتمل بر حکمتها و پندهائى است که از یکایک ائمه اهل بیت روایت گردیده است.

در قرون بعد تألیف و تصنیف درباره اخلاق دامنه پیدا کرد که بهترین آنها کتاب «اصول کافى» از ثقه الاسلام کلینى است که به سال ۳۲۹ ق. درگذشته است. او سالها در تألیف این کتاب زحمت کشیده و گزیده‏اى از روایات و اخبار را در آن گردآورده است و هرگاه نظرى گذرا به صفحات آن بیفکنیم و فصول و ابواب آن را بررسى کنیم، خواهیم دانست که اخلاق نیکو یعنى چه و دانش و علم امام صادق و اهل بیت علیهم السلام پیرامون اخلاق بر چه پایه بوده است !

از ملاحظه مطالب اخلاقى که از امام صادق (ع) در این نوشته آورده‏ ایم، معلوم مى‏ شود که منبع و سرچشمه اخلاق در مرحله نخست قرآن مجید است و بعد سخنان حکمت‏ آمیز رسول اسلام – دارنده خلق عظیم – و سپس بیانات فرزندان گرامى آن حضرت – وارثان علم و دانش ایشان – به ویژه جعفر بن محمد صادق (ع).

تفسیر

در میان روایاتى که به دست ما رسیده است، بخش اعظم آن به تفسیر قرآن مربوط مى‏ شود و حتى برخى مفسران اساس کارشان را بر احادیث قرا داده‏اند و اگر شما بخواهید روایات امام صادق (ع) را پیرامون تفسیر آیات بشناسید، باید به «تفسیر مجمع البیان» مراجعه کنید که بسیارى از احادیث جعفرى در مورد تفسیر، در این کتاب آمده است. مؤلف این کتاب گاهى که مى‏ خواهد به نظر اهل بیت اشاره کند؛ آن را طى ذکر حدیثى خاطر نشان مى‏ سازد.

به علاوه بعضى از دانشمندان شیعى مصنفات متعددى در زمینه آیات الاحکام نگاشته و به شرح و تفسیر آنها پرداخته ‏اند، که در این صدد از روایات و احادیث اهل بیت مایه گرفته‏ اند.

نظر به اینکه مطابق حدیث منقول از رسول خدا (ص) از چندین طریق و چندین مورد: «انى تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتى…» قرآن و عترت ازیکدیگر جدا نیستند، از این معنى در مى‏ یابیم که دانش قرآن نزد اهل بیت است و در هر عصرى تنى از ایشان باید باشند که عالم قرآننند و در این زمینه علاوه بر حدیث ثقلین، احادیث دیگرى هم وجود دارند که با یکدیگر هماهنگند. از جمله امام صادق (ع) مى ‏فرماید: به خدا سوگند من دانش قرآن را از اول تا آخر مى‏دانم و تمام مطالب این کتاب گویا در میان مشت من است و در آن خبر آسمان، خبر زمین، خبر گذشته و خبر آینده وجود دارد که خداى عزوجل گوید: فیه تبیان کل شى‏ء.۸

و در مورد دیگر، امام انگشتان دستش را گشود و برسینه‏ اش نهاد و فرمود: به خدا قسم، همه دانشهاى قرآن در این سینه من است .۹

پس ناگزیر در هر عصر و زمانى باید کسى باشد که عالم به تفسیر قرآن باشد و شاهد بر این، حدیث ثقلین است. وانگهى قرآن رهبر ساکت و بى زبانى است و در آن آیات محکم و متشابه، مجمل و مبین، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقید وجود دارد که بیشتر این مفاهیم براى مردم نامعلوم است. از سوى دیگر هر گروهى از گروههاى اسلامى مدعى ‏اند که عقاید خود را از قرآن گرفته‏اند و مى‏پندارند تنها آنانند که به مفاهیم قرآن دست یافته‏اند و در این مقام شواهدى هم ذکر مى‏ کنند.

پس قرآن مصدر و اساس عقاید همه گروهها و فرقه ‏هاى اسلامى است . پس چه مرجعى وجود دارد که این اختلافها را فیصله بخشد و شبهات این گروه‏ها را برطرف سازد وپندارهاى این فرقه ‏ها را رفع نماید؟

بنابر مضمون حدیث ثقلین، عترت پیامبر، دانایان به قرآنند، و عالم به قرآن در هر عصر و زمانى فقط از این خاندان است و بس. بنابراین در عصر امام جعفر صادق (ع) نیز اگر آن حضرت عالم به قرآن نبوده، پس چه کسى بوده است؟!

بدون تردید، هیچکس مدعى آن نبوده که در میان اهل بیت به روزگار امام صادق (ع)، فردى داناتر از او به تفسیر و دیگر علوم بوده باشد.

علم کلام

مقصود ما از علم کلام، آن دانشى است که از هستى و وحدانیت خدا و صفات او و دیگر موضوعات اعتقادى (و باصطلاح ایدئولوژیکى) مانند نبوت، امامت، معاد، عدل و غیره سخن مى‏گوید؛ آن هم نه هر نوع سخنى، بلکه سخنى بر پایه عقل و منطق صحیح. و هرگز منظور ما از علم کلام آن سلسله بحثهائى نیست که با جدال و نزاع و کشمکش همراه است و بسیارى از انسانها در آن مباحث گمراه مى‏شوند؛ زیرا بر پایه ذهنیات محدود و به قصد غلبه و برترى جوئى و خودنمائى به بحث و سخن مى‏ پردازند، نه به هدف حقیقت جوئى و بهره جستن از سرچشمه راستین و اصیل علم و دانش.

پس اگر ما مى‏ بینیم که در برخى از احادیث، از علم کلام سرزنش شده، منظور آن سلسله بحثها و مشاجرات و مجادلاتى است که فقط به نیتهاى آلوده و به قصد خودنمائى و غلبه، نه به قصد روشن شدن حقایق، و بر پایه توهمات و حدسیات، نه بر مبناى دلیل مسلم قطعى عقلى و منطقى صورت مى‏گیرد؛ زیرا دانشمندانى که مباحث کلامى را بر پایه و اساس عقلى دنبال مى‏کنند و آنها را از سرچشمه اصلى‏اش مى‏گیرند، بى شک زبانهاى گویاى حق و مدافعان راستین حیقیت و راهنمایان شایسته به سوى ایمانند.

اولین کسى که در زمینه هستى و لوازم آن، به برهان توسل جسته و به ادله عقلى و حسى هر دو توجه کرده، امیرالمؤمنین على (ع) بوده است. حتى برخى از آنان که مقام علمى حضرت ابوالحسن على بن ابى طالب (ع) را دانسته یا ندانسته منکر مى ‏شوند و در انتساب اینگونه مباحث (کلامى و فلسفى) به آن حضرت تردید مى ‏کنند، آن هم فقط به این دلیل که دانشى بر این پایه ‏ها و اصول در آن روزگار شناخته نبوده است، غافلند از اینکه حضرت على (ع) از دانش بیکران لدنى بهره‏ مند بوده و از پستان وحى شیر خورده و با منبع و سرچشمه دانش در ارتباط مستقیم بوده است.

مگرنه آن است که پیامبر درباره او فرمود: «انا مدینه العلم و على بابها»؟ و پس از او نیز فرزندان بزرگوارش راه او را پیش گرفتند و از دانش فراوان خود درباره هستى و هستى بخش به مردم فیض رساندند.

آنان در بحثهاى عقیدتى خود براى مردم اثبات کردند که خدائى را که نمى‏ شناسند، پرستش نمى‏ کنند و از پیامبرى که آشنایش نیستند، پیروى نمى ‏نمایند و از امام و رهبرى که مقام و منزلتش را نمى‏ شناسند، اطاعت نمى ‏کنند. بنابراین (در مکتب اهل بیت) شناخت و معرفت پیش از هر دانش و بهتر از هر علم است. چنانکه امام صادق (ع) فرمود: با فضیلترین عبادت، شناخت خداست .۱۰

پس منقول (از این جهت که منقول است) در پى ریزى این اصول و قواعد نقشى ندارد؛ زیرا در نزد خردمندان، تقلید در معقولات روا نباشد.

البته گاهى در میان ادله نقلى، مطالبى درباره هستى‏شناسى آمده است که بدون شبهه ارشاد به حکم عقل و یا برانگیختن و هشدار وجدان و فطرت مى ‏باشد.

مثلاً آیه «افى الله شک فاطر السموات و الارض؟»و امثال این آیه در قرآن مجید نمى‏خواهد اعتقادى را بر انسان تحمیل کند، بلکه با بیدار باشى، وجدان را به سوى خدا و آثار هستى او متوجه مى‏ سازد. همچنین است سخنان منقول ازرسول خدا و عترت پاک او در همین زمینه‏هاى اعتقادى و فکرى که همگى ارشاد به حکم عقل است و آنان در بسیارى از احادیث خود به ارزش عقل و هدایت و راهنمائیهاى آن توجه دارند؛ از جمله امام صادق (ع) فرموده است:

«العقل دلیل المومن» و «دعامه الانسان العقل» و«لایفلح من لایعقل.» ۱۱

و اگر شما، حدیث امام کاظم (ع) را در پیرامون ارزش خرد و خردمندان که با هشام بن حکم در میان گذاشته است بخوانید، پى خواهید برد که امامان چگونه ارزش حقیقى عقل و تعقل را شناخته و مردم را به استفاده از راهنمائیهاى آن دلالت کرده‏اند.

به هر حال در لابلاى احادیث ائمه اهل بیت از این نوع استدلال عقلانى فراوان آمده و همین «نهج البلاغه» جامع شکننده‏ ترین برهانها و دلیلهاست که عقلاى جهان و خردمندان با وجدان را به حیرت وا مى‏دارد؛ همچنان کتب دیگرى نیز اینگونه احتجاجات و مباحثات بر پایه اصول عقلى را گردآورده‏ اند که از جمله آنها مى‏توان از «احتجاج» طبرسى، «اصول کافى»، «توحید»، صدوق و مجلداتى از «بحارالانوار» نام برد و نیز برخى کتابهاى مرحوم مجلسى که طى آنها به شرح حال امامان و نقل احادیث حکمت‏ آمیز آنان پرداخته شده است و اینک ما بخشى از این احادیث و مباحث عقلانى را که از امام صادق (ع) به دست ما رسیده است، مورد بررسى قرار مى‏ دهیم.

هستى‏ شناسى و یگانه پرستى

فصولى از احادیث و سخنان امام صادق (ع)، پیرامون هستى‏ شناسى و وحدانیت خدایتعالى است، که از آن جمله است «توحید مفضل»، و آن سلسله درسهائى است که امام آنها را بر مفضل بن عمرجعفى کوفى یکى از اصحاب و یاران عالم و عامل خویش القاء فرموده و دیگرى رساله‏ اى است به نام «هلیله» که آن نیز از همین مفضل روایت شده است، با این تفاوت که مفضل رساله نخست را مستقیماً و از دو لب مبارک امام شنیده اما رساله دوم را بطور غیر مستقیم و کتباً از امام روایت نموده است.

طب و پزشکى‏

خداوند متعال قرآن را فرو فرستاده و آن را بیان همه چیز قرار داده است. در این کتاب، دانش پزشکى طى دو سه جمله آمده است : «کلوا و اشربوا و لا تسرفوا» . پس جاى شگفتى نیست که دانایان به علوم قرآن یعنى ائمه اهل بیت، دانایان به طب و پزشکى هم باشند. بعلاوه آنان در بیان طبیعت اشیاء و فواید و مضار آنها و خواص مزاجها آنقدر مطلب گفته‏اند که نشانگر اطلاعات گسترده آنها نسبت به این دانش است .

یکى از دانشمندان گذشته کلمات امامان را در مورد طب گردآورى کرده و آن را «طب الائمه» نامیده و من گمان دارم این کتاب از بین رفته است ؛

اما مجلسى در «بحارالانوار » و شیخ حر عاملى در «وسائل الشیعه» گاهگاهى از این کتاب، حدیث روایت کرده‏ اند.

در علم و آگاهى امام صادق (ع) به علم طب و پزشکى ، کافى است مطالبى را که او در رساله «توحید مفضل» در بیان طبیعت اشیاء و فواید دواها و فیزیولوژى و شناخت وظایف الاعضاء که موضوع علم تشریح است، فرموده ، در نظر بگیریم و نیز بحثى که امام با پزشک هندى داشته و مناظره و گفتگوئى که با او انجام داده، نشانه وسعت اطلاع و آگاهى امام ششم نسبت به علم پزشکى است .

سخنان امام در امور بهداشتى و پزشکى در لاب‏لاى کتب حدیثى پخش است و گاهى امام مطالبى را فرموده که تازه دانش پزشکى به آنها دست یافته است و اگر نویسنده‏ اى بخواهد در این زمینه کتابى تألیف کند و در آن مطالبى را که امام طى آنها خواص و فواید اشیاء را مطرح کرده و درمان انواع دردها و بیماریها را ذکر فرموده است، گردآورد کاملاً کارى آسان و در عین حال ابتکارى خواهد بود.

از جمله مطالبى که امام در مورد بهداشت و طبابت بیان کرده و دانش جدید پزشکى از برخى از آنها پرده برداشته ، مطالبى است که امام درباره درمان تب بوسیله شستشوى با آب بیان فرموده است . هنگامى که شخصى راجع به تب با آن حضرت صحبت مى کند، امام در پاسخ مى فرماید که ما خانواده با ریختن آب سرد بر بدنمان تب را معالجه مى‏ کنیم.

و در مورد شستن میوه پیش از خوردن فرمود:

ان لکل ثمره سمّاً فاذا اوتیتم بها فامسوها الماء و اغمسوها فى الماء.۱۲

روى هر میوه‏اى ممکن است سمى (میکرب ) باشد . پس هر موقع خواستید میوه‏اى را تناول کنید، آب روى آن باز کنید و آن را در میان آب بگذارید.

که اصولاً بکار بردن دو کلمه «مس» و «غمس» خالى از نکته نیست .

علم شیمى

بسیارى از دانشمندان اعتراف کرده‏ اند که امام صادق (ع) علم شیمى را مى‏ دانسته و جابربن حیان صوفى طرطوسى نزد او تلمذ مى کرده و این دانش را از وى فرا گرفته است و پانصد رساله در یکهزار برگ در همین مایه تألیف کرده که آنها در واقع متضمن و در بردارنده رساله‏ هاى امام جعفر صادق (ع) مى‏ باشند.۱۳

خاورشناسان قدیم و جدید درباره جابر سخن بسیار گفته‏ اند و ابن ندیم در «الفهرست» ۱۴ بطور مفصل پیرامون شخصیت او داد سخن داده و کتب زیادى را از وى یاد کرده است که جابر در زمینه دانشهاى مختلف بویژه شیمى ، پزشکى ، فلسفه و کلام داراى تألیفات بوده است و عادتاً یک انسان معمولى با عمرى طبیعى گنجایش این همه کار، تألیف و تحقیق را ندارد جز نوابغى از بشر و یگانه‏هائى از انسانهائى که هوشى سرشار و استعدادى فوق‏ العاده دارند و زندگیشان در تألیف ، کتاب و تحقیق خلاصه مى‏ شود.

ابن ندیم تألیف کتابهائى بر مذهب شیعه را به جابر نسبت داده و از همین جا تشیع او را استنباط نموده است و شاید همین زانو زدن او در حضور امام به قصد تعلم و یادگیرى و همچنین اعتماد امام به او در آموزش این علم، شاهد روشنترى است بر تشیع جابر.

مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانى در «الذریعه» او را از مؤلفان شیعه شمرده و از کتب او «ایضاح» در شیمى را نام برده است . ۱۵

تحقیق در جزوه ‏ها و رساله ‏هائى که کراوس خاورشناس انتشار داده روشن مى‏ سازد که جابر از شیعیان امام صادق (ع) بوده و او را امام مفترض الطاعه براى خود مى شناخته و علاوه بر شیمى، دانشهاى دیگر را نیز از امام فرا گرفته است .

خلاصه اینکه مؤلفان و تراجم نگاران اسلامى، جابر را عالمى بلند مرتبه دانسته و او را در عداد مفاخر جهان اسلام بر شمرده‏اند.

جابر غیر از فلسفه و کلام، پیرامون علوم و فنون مختلف اعم از نظرى و طبیعى که بحث و تحقیق درباره آنها نیازمند وقت و فرصت فراوانى است ، بیش از سه هزار نسخه کتاب و رساله تألیف کرده و شخصیتى با این ویژگى ، براستى شایسته تجلیل و بزرگداشت است و از مفاخر و ذخایر گرانبهاى ملت مسلمان تواند بود.

البته پذیرش این امر براى خاورشناسان سنگین است که یک مسلمان عرب زبان در قرن دوم هجرى امتیاز دانستن این آراى استوار علمى را داشته باشد و نظریات او پایه‏هاى کل علم شیمى جدید و قدیم محسوب شود؛ از این رو در بررسى کتب و رسائل علمى جابر دچار خبط شده و همچون آدمى که در تاریکى شب به گردآورى هیزم بپردازد، گرفتار خطا و اشتباهات فراوانى گشته‏ اند.

گاهى اصلاً در وجود خارجى جابر در آن عصر تردید کرده‏اند و گاهى در عصر و زمانى که او در آن مى زیسته است، شک نموده‏ اند و در مرحله سوم، در صحت نسبت این کتب و رساله‏ها به او شبهه نموده‏اند و در چهارمین مرحله، درصحت مطالبى که از او امام صادق (ع) روایت کرده است ، حرف داشته‏اند و بالاخره پنجمین شک و شبهه آنان در شیوه آنان در شیوه نگارش و فصل بندى و ترتیب موضوعى کتابها و رساله‏ هاى جابر است که به زعم مستشرقان، در آن اعصار ناشناخته بوده است .

البته برخى از این شبهه ‏ها را اسماعیل مظهر نویسنده و صاحب امتیازمجله «العصور» در مقاله‏اى که در مجله «المقتطف» نشر داده، مورد انتقاد قرار داده است ۱۶ و نیز احمد زکى صالح در سلسله مقالاتى که در مجله «رساله مصر» سال هشت نوشته، درصدد نقد و بررسى علمى و حکیمانه آن شبهات برآمده است . ۱۷

این نویسنده بارها به تشیع جابر تصریح کرده و در نقد و بررسى نظر استاد کراوس چنین گفته است : نزد همه کسانى که علم الکلام و مباحث آنرا مورد بررسى قرار داده‏اند، واضح و آشکار است که شیعیان فعالترین و پر جنب و جوش ترین فرقه‏هاى اسلامى بوده‏اند و از اولین پایه گذاران مباحثات مذهبى براساس فلسفه شمرده مى شوند و حتى برخى مکتب فلسفى ویژه‏اى به امام على بن ابى طالب (ع) نسبت مى‏دهند . و این حرف احمد زکى براى اثبات صحت آراء و نظرات فلسفى وکلامى منتسب به جابر است .۱۸

و خلاصه سخن آنکه تشیع جابر و پیشرو بودن او در بسیارى از علوم بویژه کلام، فلسفه، پزشکى ، شیمى و طبیعى از واضحات و بدیهیات است و بدون تردید نظرات او پایه‏هاى اساسى دانش شیمى است و این نیست جز آنکه جابر علم شیمى را از منبع و سرچشمه اصلى آن یعنى امام صادق (ع) فرا گرفته است.

دانشهاى دیگر

مقصود ما از علوم و دانشهائى که به برخى آنها اشاره کرده و توضیح دادیم که مردم آنها را از امام صادق (ع) آموخته ‏اند آن نیست که علوم و دانشهاى حضرتش منحصر به همانها بوده است، بلکه امام به عقیده شیعه امامیه همه چیز را باید بداند و داناترین مردم در همه علوم و فنون و زبان و لغت باشد و این حکم عقل است . ۱۹

و اگر به دلیل نقلى نظر افکنیم بى آنکه مسأله امامت و رهبرى الهى رابراى امام اثبات نمائیم ، به این نتیجه مى‏رسیم که در هر عصرى در میان عترت، داناى به کتاب و سنت وجود داشته و دارد ، و این مفاد حدیث ثقلین است. و نیز مى فهمیم داناى به کتابى که خود بیان و توضیح همه چیز است (تبیاناً لکل شى‏ء) باید به همه چیز عالم و دانا باشد، مادامى که این کتاب وجود دارد و در میان بشر است . پس وجود عالم و دانشمندى از اهل بیت و عترت پیامبر تا روز قیامت قطعى و مسلم است و در عصر مورد بحث، این عالم و دانشمند چه کسى جز امام صادق (ع) بوده است ؟

بنابراین در زمان آن حضرت در میان اهل بیت کسى داناتر از او نبوده وآثار علمى بر جاى مانده از امام، بهترین شاهد است .

پس صادق آل محمد (ع) عالم اهل بیت در عصر خویش و داناى به کتاب و جامع علوم و فنون گوناگون بوده است و لذا از ذکر بقیه دانشهائى که امام مى دانسته و شواهد فراوانى که در این زمینه داریم، صرف نظر مى کنیم و از نظر مإ؛ّّ هیچ جاى تعجب نیست که امام صادق (ع) با اهل هر لغت و زبانى به زبان آنان صحبت مى کرد؛ مثلاً با فارسى زبان، فارسى صحبت مى فرموده و با اهل هر علم و فنى بااصطلاح خودشان بحث مى کرده است، مانند بحثهائى که امام با ستاره شناسان و علماى نجوم و طبیعى و پزشکى و غیر اینها انجام داده که همه اینها طى احادیث و روایاتى به دست ما رسیده است .

پى‏ نوشت:

۱. شرح نهج‏ البلاغه ابن ابى الحدید ، ج ۱، ص ۱۸٫

۲. بحار الانوار ، ج ۱، ص ۲۱۳ – ۲۱۵٫

۳. بحار الانوار ، ج ۱، ص ۲۱۳ – ۲۱۵٫

۴. بحار الانوار ، ج ۱، ص ۲۱۳ – ۲۱۵٫

۵. بحار الانوار ، ج ۱، ص ۲۱۳ – ۲۱۵٫

۶. البقره /۲۶۹٫

۷. بحارالانوار ، ج ۲، ص ۸۲٫

۸. اشاره به آیه ۸۹ از سوره النحل، است : «و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شى‏ء»

۹. اصول کافى، ج ۱، ص ۲۲۹ ، حدیث پنجم.

۱۰. بحارالانوار ، ج ۱، ص‏۲۱۵ ، حدیث ۲۱٫

۱۱. اصول کافى ، ج ۱، ص ۲۶، حدیث ۲۹٫

۱۲. در این زمینه نگاه کنید به کتاب «اطعمه و اشربه» از وسائل الشیعه ، ج ۱۷، طبع جدید «مترجم».

۱۳. مراجعه کنید به تاریخ ابن خلکان (وفیات الاعیان، ج ۱، ص ۳۲۷) چاپ دارالثقافه بیروت.

۱۴. نگاه کنید به صفحات ۴۹۸ و ۵۰۳ ، آن کتاب.

۱۵. ج ۲، ص ۴۹۱ طبع دارالاضواء بیروت.

۱۶. شماره ۶۸ : صفحات ۵۵۱ – ۵۴۴ و ۶۱۷ – ۶۲۵ آن مجله.

۱۷. نگاه کنید به صفحات ۱۲۰۴ تا ۱۲۰۶ و ۱۲۳۵ تا ۱۲۳۷ و ۱۲۶۸ تا ۱۲۷۰ و ۱۲۹۹ تا ۱۳۰۲٫

۱۸. همان مجله ، ص ۱۲۹۹٫

۱۹. ما در رساله‏اى به نام «شیعه و امامت» این معنى را توضیح داده‏ایم، مراجعه فرمائید.

صفحاتى از زندگانى امام جعفر صادق (ع) محمد حسین مظفر ، ص

طب الرضا(کتاب)

اشاره:

به طب الرضا، «الرساله الذهبیه» نیز گفته می شود، زیرا امام رضا (ع) این مطالب را به درخواست مأمون خلیفه عباسی فرموده و مأمون دستور داده که آن را با آب طلا بنویسند و به همین دلیل به رساله ذهبیه مشهور شد.[۱]
ترجمه‌ای از طب الرضا
ماجرای نگارش

این کتاب (رساله ذَهَبیّه یا مُذَهّبه) با اسناد مختلفی در کتاب‌های روایات و اخبار نقل شده است. از جمله موسی بن علی بن جابر سلامی می‌گوید:

«استاد بزرگوار ما سدید الدین یحیی بن محمد بن علیان خازن می‌فرمود: ابو محمد حسن بن جمهور برای من نقل کرد که پدرم از ملازمان خاص حضرت علی بن موسی الرضا و اکثرا در خدمت او و از احوالش باخبر بود، از جمله در سفر از مدینه به خراسان ملازم خدمت بود تا وقتی که حضرت در طوس شهید شد. می‌گفت وقتی مأمون به نیشابور مجلسی ترتیب داد و از حضرت رضا (ع) و جماعتی از اطباء و فلاسفه دعوت کرد از جمله یوحنا بن ماسویه و جبرئیل بن بختیشوع و صالح بن سلهمه هندی حضور یافتند، سخن از هر جانب به میان آمد تا به رشته طب و معالجات بدن کشید. مأمون و دانشمندان گرم سخن شدند و سر و صداها بلند شد و در کیفیت ترکیب بدن از عناصر و اضداد و ضرر و نفع غذاها و علل و اسباب مرض‌ها بحث می‌کردند. در میان همه سر و صداها امام(ع) ساکت بود مأمون پرسید: شما در این مورد چه می‌گوئید؟ در سخنان ما و علمی که هر کس ناچار است کما بیش از آن بداند یا اشخاصی معین کاملا و یا بقدر ضرورت از آن اطلاع داشته باشند. امام(ع) فرمود: نزد من نیز تجربیات و اطلاعاتی هست که بر اثر مرور زمان و آزمایش‌های گوناگون به صحت و درستی آنها یقین کرده‌ام به اضافه آنچه از گذشتگان بر آن توفیق یافته‌ام از چیزهایی که انسان نمی‌تواند آن‌ها را ندیده بگیرد و متروک بگذارد، ولی آنها را به صورت یک کتاب جمع آوری خواهم کرد.
مأمون برای کاری که در آن شتاب داشت به بلخ مسافرت کرد و حضرت رضا(ع) در نیشابور بماند. مأمون از بلخ نامه‌ای نوشت و تقاضا کرد فصلی از آنچه مورد نیاز است و از زیر تجربه و آزمایش نیکو بر آمده است بنویسد. امام(ع) تقاضای او را قبول کرد و نامه‌ای را مرقوم فرمود.[۲]

صحت انتساب نامه

علامه عسکری در تحقیق این کتاب می‌نویسد:

برای این رساله سند مشهوری از ابن جمهور که که ملازم حضرت از مدینه تا نیشابور بوده ذکر شده و این شخص تصریح کرده که من حضور داشتم و حضرت این نامه را به مامون نوشت. علما و محدثین هم با اتکا به گفته ابن جمهور این نامه را از حضرت می‌دانند… من نسخه خطی این روایت نوفلی در کتابخانه آیت الله عسکری در سامرا پیدا کردم که دیدیم پس از بسم الله و حمد خداوند چنین می‌نویسد … [متن روایت][۳]

ترجمه‌ای دیگر از طب الرضا
محتوای کتاب

در آغاز این اثر بدن انسان به یک مملکت تشبیه شده که قلب، پادشاه آن است و رگ‌ها کارگران آن و تمام بدن، کشور و محل حکومت اوست و دست و پا و دو چشم و لبها و زبان و دو گوش یاران آن و معده و شکم و سینه گنجینه‌های آن است.

سپس به چگونگی و مقدار خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها، شیوه صحیح خوردن و آشامیدن و راه پیشگیری از بیماری‌هایی که بر اثر تغییر آب و هوا به وجود می‌آیند، دستورات بهداشت عمومی، مزاجهای مختلف بدن، چگونگی خواب و استراحت و بهداشت دهان و دندان و بیان مراحل عمر و شیوه صحیح حجامت و فصد و شرائط صحیح نزدیکی و تناسل بیان شده است.[۴]
شرح و ترجمه

از قدیم برای این کتاب شرح‌ها و ترجمه‌هایی نوشته شده است. چنانکه منتجب الدین در فهرست خود شرحی بر این کتاب از ابوالرضا راوندی با عنوان «ترجمه العلوی للطب الرضوی» یاد می‌کند.[۵] در سالهای اخیر نیز ترجمه‌هایی بر این اثر با عنوان «طب و درمان در اسلام» با تحقیق سید مرتضی عسکری و ترجمه کاظم خلخالی و «طب و بهداشت از امام رضا علیه‌السلام» ترجمه نصیرالدین امیر صادقی نوشته شده است.
پی نوشت ها:

ترجمه طب الرضا، ص۱۴.
ترجمه طب الرضا، ص۱۳و۱۴.
ترجمه طب الرضا، ص۴و۵.
کتابخانه دیجیتال نور.

رازی، فهرست منتجب الدین، ص۹۶.

فهرست منابع

طب الإمام الرضا، قم،‌دار الخیام، ۱۴۰۲ق.
طب و بهداشت از امام رضا، ترجمه نصیر الدین امیر صادقی، تهران، معراجی، ۱۳۸۱ش.
عسکری، مرتضی، طب الرضا و طب الصادق علیهما السلام (طب و درمان در اسلام)، تهران، فواد، ۱۳۶۶ش.
رازی، منتجب‌الدین، فهرست منتجب الدین، قم، مکتبه آیه الله العظمی المرعشی، ۱۳۶۶ش.
کتاب شناخت سیره معصومان، مرکز تحقیقات رایانه‌ای علوم اسلامی نور.

طبّ اسلامی و قرآنی

اشاره:

حدیث هلیله؛ معجزه کلامی امام صادق (علیه السلام) در اثبات منشا وحیانی طبّ

کلام معصومین(علیه السّلام) طبق گفته خود آن بزرگواران، همگی برگرفته از قرآن کریم است و بنابراین تالی تلو آن معجزه جاوید است. امّا بعضی از این گفتارهای درخشان، به سان قمری در میان نجوم کلام حضراتشان(علیهم السّلام) درفشانی می کنند. به نظر حقیر، حدیث هلیله از این دست است. در این حدیث شریف، امام صادق (علیه السّلام) در بیانی کوتاه و ساده و با منطق آمار و احتمالات، اثباتی قطعی و غیرقابل خدشه بر این نکته دارند که منشا علم طب، تنها و تنها وحی است. این متن را که از وبلاگ فخیم طبّ شیعه نقل شده است را تقدیم می کنم تا بخوانید و لذّت ببرید.

مفضل بن عمر جعفی به امام صادق علیه السلام نامه نوشت و به او اطلاع داد که گروه هایی از این مردم پدید آمده اند که ربوبیت خدا را انکار می کنند و در این مساله به مجادله می پردازند. مفضل از امام خواست که سخن این گروه ها را رد کند تا وی بتواند با آن ها محاجه کند. امام علیه السلام در پاسخ مفضل چنین نوشت:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ. اما بعد، خداوند ما و تو را به انجام طاعت خود موفق بدارد و …. …. …. ….

نامه تو به من رسید و برای تو نامه ای می‏ نویسم که در آن با بعضی از اهل ادیان از منکران مباحثه کرده‏ ام و آن چنین است:

پزشکی از هند پیش من آمد و با من در عقیده خود منازعه می‏ کرد و در گمراهی خود مجادله می‏ نمود. روزی او هلیله ‏ای را خرد می‏ کرد تا با دوایی که به آن احتیاج داشت مخلوط کند، این سخن را که همواره در آن با من منازعه می‏ کرد، بر زبان آورد و آن ادعای او بود مبنی بر این که: «دنیا همواره بوده است و همیشه درختی روییده و درختی افتاده است و کسی متولد شده و کسی مرده است»، او گمان می‏ کرد که:« اعتقاد به خداوند ادعایی است که دلیلی ندارد و برای او ثابت نشده است و این مطلبی است که آخری از اولی و کوچک از بزرگ اخذ کرده‏ اند و همانا اشیایی که جدا و یا با هم و آشکار و یا پنهان هستند، تنها با حواس پنجگانه شناخته می‏ شوند. پس به من خبر بده که با چه چیزی به شناخت پروردگارت که او را با قدرت و ربوبیت می‏ شناسی، استدلال می‏کنی؟ در حالی که همه چیز با همان حواس پنجگانه شناخته می‏ شود ….»

امام صادق علیه السّلام به آن طبیب فرمود:

به من اطمینان بده که اگر برای تو از همین هلیله که در دست توست و از همین طب که فن تو و فن پدران و نیاکان توست و از دواهایی که مشابه آن است، دلیل آوردم، تو حق را می‏ پذیری و انصاف می‏ دهی؟

گفت: به تو اطمینان می‏ دهم.

گفتم: آیا مردم را زمانی گذشته است که طب و منافع آن را مانند همین هلیله و امثال آن نمی‏ شناختند؟

گفت: آری.

گفتم: پس از کجا به آن راه پیدا کردند؟

گفت: با تجربه و مقایسه.

گفتم: پس چگونه به این فکر افتادند که تجربه کنند و از کجا فهمیدند که این کار به مصلحت بدن های آنهاست در حالی که جز ضرر در آن نمی‏ دیدند؟ چگونه آن را شناختند و چیزی را فهمیدند که حواس ظاهری به آن هدایت نمی‏ کرد؟

گفت: با تجربه.

گفتم: به من خبر بده از بنیانگزار علم طب و تعریف‏ کننده این گیاهان دارویی که در شرق و غرب عالم پراکنده است مگر چنان نیست که به ناچار مرد حکیمی از این شهرها این علم را وضع کرده است؟

گفت: به ناچار چنین است و مرد حکیمی آن را وضع کرده و دانشمندان دیگر را بر آن گرد آورده و آنها در آن نظر کرده‏ اند و با عقول خود راجع به آن اندیشیده اند.

گفتم: مثل اینکه انصاف را رعایت کردی و به اطمینانی که داده بودی عمل نمودی. اکنون بگو که این حکیم چگونه این مطلب را فهمید؟ فرض کنیم که او دواهایی را که در مملکت خود او بود شناخت مانند زعفران که در بلاد فارس به عمل می‏آید آیا تمام گیاهان زمین را جستجو کرد و درخت به درخت آنها را چشید تا اینکه همه آن بر او معلوم شد؟

آیا عقل تو به تو این اجازه را می‏دهد که بگویی حکیمانی همه بلاد فارس و گیاهان آن را درخت به درخت بررسی کردند و با حواس خود آنها را شناختند و به آن درختی که در آن یکی از ترکیبات این دواها وجود داشت دست یافتند با اینکه حواس آن‏ها آن را درک نمی‏کرد؟

فرض کنیم که آن حکیم پس از جستجوی بسیار و بررسی در همه بلاد فارس، این درخت را شناخت، پس چگونه دانست که آن درخت خاصیت دوایی پیدا نمی‏کند مگر اینکه به آن هلیله از بلاد هند و مصطکی از روم و مشک از تبت و دارچین از چین و بیضه بیدستر از ترک و افیون از مصر و حبر از یمن و بورق از ارمنستان و غیر اینها از ترکیبات دارویی که گیاهانی گوناگونی هستند، مخلوط شود؟ چون تاثیر آن در صورتی است که اینها یک جا جمع شوند و به تنهایی آن منفعت را ندارند. او چگونه به محل روییدن این گیاهان دارویی که اقسام گوناگونی دارند و در شهرهای مختلف قرار دارند پی برد و این در حالی است که برخی از آنها به صورت ریشه و برخی به صورت برگ و برخی بصورت فشرده و برخی به صورت مایع و برخی به صورت صمغ و برخی به صورت روغن و برخی به صورت فشار دادن و برخی به صورت طبخ کردن است و برخی به صورتی است که فشار داده می‏شود ولی طبخ نمی‏شود و این هر کدام با لغت خاصی است و بعضی از آنها جز با ترکیب با بعضی دیگر حالت دوا پیدا نمی‏کند و برخی از آنها اعضاء بدن درندگان و حیوانات خشکی و دریاست.

در همین حال، مردم این شهرها با یک دیگر دشمنی و اختلاف‏ دارند و با زبانهای گوناگونی صحبت می‏کنند و در حال جنگ هستند و همدیگر را می‏کشند و اسیر می‏کنند. آیا به نظر تو این حکیم تمام این شهرها را گشته و تمام زبانها را می‏دانست و در همه جا گردش کرده و این گیاهان را در شرق و غرب با امنیت و سلامت بررسی نموده و هرگز بیمار نشده و نترسیده و همواره زنده بوده و مرگ به سراغ او نیامده و همیشه هدایت یافته و گمراه نشده و خسته نشده تا زمان و محل رشد آنها را دانسته با اینکه آنها صفات و رنگها و نامهای گوناگونی دارند، سپس او هر کدام را به صفت خود شناخته و هر درختی را با رویش و برگ و میوه و بو و طعم آن مشخص کرده است.

آیا این حکیم چاره‏ای جز این داشته که تمام درختان دنیا و سبزیها و ریشه‏های آن را درخت به درخت و برگ به برگ و جزء به جزء بررسی کند؟

فرض کنیم که آن درختی را که می‏خواسته پیدا کرده، پس چگونه حواس ظاهری او را راهنمایی کرده که این درخت صلاحیت دارویی دارد و درخت گوناگون است بعضی از آن شیرین و بعضی تلخ و بعضی ترش و بعضی شور است. اگر بگویی که آن حکیم در این شهرها از این و آن می‏پرسد، او چگونه در باره چیزی که آن را مشاهده نکرده و با حواس خود درنیافته می‏پرسد و اساسا او چگونه از این درخت می‏پرسد در حالی که او زبان آنها را نمی‏داند و به زبانهای دیگر چیزهای بسیاری است.

فرض کنیم که او چنین کرد، او سودها و زیانها و چگونگی تسکین‏ دادن و تحریک و سردی و گرمی و تلخی و تندی و نرمی و شدت آن را چگونه می‏شناسد اگر بگویی از راه گمان می‏شناسد، این درست نیست چون اینها با طبایع و حواس درک نمی‏شوند و اگر بگویی با تجربه و خوردن آنها می‏شناسد، او باید در اولین دفعه‏ای که این دواها را می‏خورد، می‏مرد چون به آنها جهالت داشت و سود و زیان آنها را نمی‏دانست و بیشتر آنها سمّ قاتل است و اگر بگویی که او در تمام شهرها گشته و در میان هر ملتی زندگی کرده و زبان آنها را یاد گرفته و دواهای آنها را با کشتن اولی و دومی تجربه کرده، در چنین حالتی او باید جماعت بسیاری را بکشد تا یک دارو را بشناسد و مردم این شهرها که کسانی از آنها را کشته است خود را فدای او نمی‏کنند و نمی‏گذارند که در میان آنها زندگی کند.

فرض کنیم که او همه اینها را بررسی کرد، ولی بیشتر آنها سمّ قاتل است اگر زیاد بدهد می‏کشد و اگر کم بدهد اثر نمی‏کند. فرض کنیم که او همه این کارها را کرد و در مشرق و مغرب زمین سیر نمود و عمر او هم آنقدر طولانی شد که درخت به درخت و شهر به شهر بررسی نمود، او چگونه چیزهای دیگر مانند پرندگان و درندگان و حیوانات دریا را تجربه کرد. حال که این حکیم به گمان تو تمام گیاهان دارویی را تجربه کرد و همه را جمع آوری نموده است ولی برخی از آنها حالت دارویی پیدا نمی‏کند مگر اینکه به اعضاء بدن حیوانی مخلوط شود، آیا او تمام پرندگان و درندگان دنیا را یک یک به دست آورده و آنها را کشته و تجربه کرده است همان گونه که به گمان تو تمام گیاهان را تجربه کرده است؟ اگر چنین بوده پس چگونه حیوانات باقی ماندند و نسل آنها از بین نرفت و آنها مانند درخت نیستند که اگر یکی را ببری دیگری جای آن را بگیرد.

فرض کنیم که تمام پرندگان را به دست آورد، او با حیوانات دریایی چه می‏کند او باید دریا به دریا و حیوان به حیوان بگردد تا به آن احاطه پیدا کند همان گونه که به فرض به تمام گیاهان احاطه پیدا کرده است. اگر هر چیزی را قبول نکنی حتما این را قبول داری که حیوانات دریایی همگی زیر آب هستند آیا عقل و حواس به تو این اجازه را می‏دهد که گمان کنی که همه اینها را با بررسی و تجربه می‏توان درک کرد؟

طبیب هندی گفت: همه راهها را به روی من بستی، اکنون نمی‏دانم چه جوابی بدهم؟

پس گفتم: بزودی برای تو برهان دیگری می‏آورم که مطلب بیشتر از آنچه گفتم روشن‏تر شود.

آیا نمی‏دانی که این دواها که شامل گیاهان و اعضای بدن پرندگان و درندگان می‏شود، حالت دارویی پیدا نمی‏کنند مگر پس از آنکه با یک دیگر ترکیب شوند؟

گفت: آری چنین است.

گفتم: به من خبر بده که حواس این حکیم چگونه مقدار آن را که چند مثقال و چند قیراط است، درک کرده؟ تو دانشمندترین مردم در این موضوع هستی چون کار تو طب است و تو گاهی در یک دارو از یک قلم چهار صد مثقال و از قلم دیگر سه یا چهار مثقال و قیراط یا کمتر و بیشتر وارد می‏کنی تا به اندازه معلومی دوا به دست می‏آید که اگر آن را به کسی که اسهال دارد بدهی اسهال دارد او بند شود و اگر همان را به کسی بدهی که قولنج دارد شکم او باز می‏شود. چگونه حواس او دریافت که آنچه را که برای سردرد می‏دهد به پاها نمی‏رسد در حالی که پایین رفتن دارو آسانتر از بالا رفتن است و آنچه برای درد پا می‏خورد به سر نمی‏رسد در حالی که آن نزدیک است و همین طور تمام دواهایی که برای عضوهای مخصوص خورده می‏شود در حالی که همه اینها به معده می‏رسد و از آنجا پخش می‏گردد، چگونه آن بالا می‏رود و پایین نمی‏آید حواس چگونه اینها را درک کرد و فهمید که آنچه برای گوش است به چشم فایده ندارد و آنچه برای چشم است درد گوش را ساکت نمی‏کند و همین طور تمام اعضای بدن که دوای هر عضوی به همان عضو می‏رسد. عقلها و حسّها چگونه اینها را فهمید در حالی که حس در داخل بدن و عروق و گوشت و بالای پوست راه ندارد نه با شنیدن و نه با دیدن یا بوییدن یا چشیدن و یا لمس کردن، آنها را درک نمی‏کند.

طبیب هندی گفت: از آنچه می‏دانستم به من سخن گفتی، جز اینکه ما می‏گوییم: حکیمی که این دواها و ترکیبات آنها را وضع کرده وقتی به کسی دوایی می‏داد و او می‏مرد، شکم او را می‏شکافت وعروق او را بررسی می‏کرد و مجاری دوا را می‏دید و آن جاهایی را که دوا به آنها رسیده بود تحقیق می‏کرد.

گفتم: به من خبر بده که آیا تو نمی‏دانی که وقتی دوایی در عروق قرار گرفت با خون مخلوط می‏شود و با آن یکی می‏گردد؟

گفت: آری.

گفتم: آیا تو نمی‏دانی که وقتی انسان می‏میرد، خون او سرد و منعقد می‏شود؟

گفت: آری.

گفتم: پس این حکیم چگونه دوایی را که به مریض داده بعد از آنکه مخلوط شد و رنگی جز رنگ خون پیدا نکرد، می‏شناسد؟

گفت: مرا به جای سختی بردی و تا به حال چنین حالتی پیدا نکرده بودم چیزهایی گفتی که نمی‏توانم آنها را رد کنم … … … …

فهرست منابع:

[ طب النبی و طب الصادق -روش تندرستی در اسلام، ص: ۹۴ – ۱۰۳]

[بحارالانوار ج۳ ص ۱۸۱ – ۱۸۴]

[سید ابن طاووس در کتاب «کشف المحجه لثمره المهجه» (ص ۹) و «فرج المهموم» (ص ۱۱) به این رساله (اهلیلجه) استناد و از آن نقل کرده است]

منبع: http://shiateb.blogfa.com

نقش اهل بیت(ع) و شیعیان در شکل گیری فرهنگ و تمدن اسلامی

نقش اهل بیت(علیهم السلام) و شیعیان در شکل گیری فرهنگ و تمدن اسلامی به نظر می رسد اسلام که داعیه دار کامل ترین دین الهی برای سعادت بشر است؛بایستی بتواند همه ابعاد زندگی مادی و معنوی انسان را پوشش داده و از چیزی فروگذار نکرده باشد؛اما چه شده که اکنون مسلمین و امت های اسلامی با برخورداری از دینی جامع و متکامل،این چنین در ضعف و فرودستی به سر می برند.تسامح مسلمانان در ثبت و ضبط دستاوردهای علمی و فرهنگی خود،سرخوردگی و خود باختگی متفکران اسلامی در برابر اندیشه های نوگرایانه غرب،انکار برتری های علمی و فرهنگی مسلمین توسط غیرمسلمانان و بالاخره باورداشت درجه چندم بودن ملتهای مسلمان به واسطه القائات بیگانگان؛از مصادیق و علل این ظلم عظیمی است که در حق اسلام و مسلمین رفته است. در این مقاله برآنیم تا با نیم نگاهی به سیر تکون فرهنگ و تمدن اسلامی،به بیان نقش برجسته مسلمین- بالاخص اهل بیت(علیهم السلام)و شیعیانشان- در شکل گیری فرهنگ،تمدن و دانش بشری بپردازیم.

مقدمه

هجوم فکری غرب برای استحاله فرهنگی مسلمانان،زمینه دست درازی و هجمه سرزمینی بیگانگان را فراهم کرد و استعمار همه جانبه ملتهای مسلمان را به وجود آورد.این امر– صرف نظر از عوارض آن- همچون شوکی بر پیکره جهان اسلام،سبب شد تا امواجی حیاتی در جهان اسلام به وجود آید و تلاشهای مستمری از سوی دلسوزان و متعهدان مسلمان برای بیداری مسلمین از این خواب گران آغاز گردد.این سلسله حرکات پیوسته تاریخی نهضتی را با نام «بیداری اسلامی» یا «دعوت به بازگشت به اسلام» صورت داد تا مسلمانان را نسبت به سرمایه های عظیم مادی و معنوی خود و میراث گرانبهای باقی مانده از نسلهای گذشته آنان آگاه گرداند.در این راستا مواضع مختلفی شکل گرفت که ماهیت هر یک با دیگری متفاوت می نمود و نام های گوناگونی نیز در این جریانها مورد استفاده قرار گرفت:اصلاح طلبی،سلفی گری،بازگشت به خویش،نوگرایی،بیداری اسلامی و… .

بیدارگران اسلامی کوششهای فراوانی را برای بازگرداندن خودباوری به امم اسلامی و افشای غارتگری های انجام شده نسبت به سرمایه های علمی و فرهنگی مسلمین را آغاز کردند و در سایه این مجاهدتها نشان دادند که بسیاری از آنچه اکنون غرب در اختیار دارد،برگرفته از علوم و معارف خود آنهاست.چنانچه کنکاشی در سیر تکون فرهنگ و تمدن اسلامی از گذشته تا کنون داشته باشیم؛خواهیم دید که مسلمین در طی گذر از مراحل مختلف،علاوه بر افزودن بر غنای علوم زمان،خود مبدع بسیاری علوم دیگر بوده اند و در بسیاری از علوم جدید که غرب مولد آن بوده نیز گوی سبقت را از غربیان ربوده و پیشتاز این عرصه ها شده اند.

برخی بر این باورند که رشد و توسعه فرهنگی مصادف با ظهور اسلام را نمی توان به فرهنگ اصیل اسلامی مستند نمود چرا که مسلمانان در صدر اسلام و پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)التزام عملی و پایبندی لازم به اسلام را نداشته اند و مسلما چنین افرادی نمی توانستند پایه گذار چنین فرهنگی در دنیای بشری باشند.اینان معتقدند این فرهنگ و تمدن به وسیله افرادی شکل گرفته که دارای گرایش های اسلامی بوده و به دین اسلام گرویده بودند و گرنه از میان خود مسلمانان و جامعه اسلامی چنین حرکتی صورت نگرفته است.اما در پاسخ چنین ادعای باطلی می توان گفت: چرا از این تمدن برخواسته از حجاز،پیش از اسلام خبری نبود؟ و یا چرا شخصیت های شهیر و درخشانی مثل ابوعلی سینا،فارابی و دیگران پیش از اسلام ظهور نکردند؟ در ثانی برخی از مظاهر تمدن – مثل سبکهای معماری اسلامی- تنها بر اساس آموزه های فرهنگ اسلامی معنا می شوند و آموزه های دین اسلام نیز بر رشد و توسعه فرهنگ انسانی تاکید داشته و به نیازهای مادی و معنوی انسانها بیشترین توجه را مبذول می داردکه اینها همگی از پشتوانه های ایجاد فرهنگ و تمدن اسلامی به شمار می آیند(1).

عوامل موثر در شکل گیری فرهنگ و تمدن اسلامی:

عوامل مختلفی در شکل گیری فرهنگ و تمدن اسلامی تاثیر داشته و توانسته اند در کنار یکدیگر مجموعه فرهنگ و معارف اسلامی که متشکل از آیینها و باورهای اسلامی است را ارائه نمایند:

الف)عوامل درون دینی:

1) رابطه انسان، خدا و هستی: در این ساحت،نگاه اسلام به خدا،انسان و هستی،نگاهی بی بدیل بوده که فلسفه خلقت و زندگی را متفاوت از دیگران می بیند که به تبع آن،انسان شریف و صاحب کرامت به عنوان مظهر خدا و محور خلقت،در شناسایی جهان پیرامون خود دستآوردهایی عمیق و متمایز از دیگران ارائه خواهد کرد.

2) خردورزی: از نظر قرآن وظیفه شخص پیامبر(صلی الله علیه و آله)و مومنان این است که حقیقت دین را با استدلال برای مردم تشریح کنند(2).بدیهی است که اسلام آزادی در پذیرش دین و سفارش به تعقل در امورات آن را سر لوحه دستورات خود قرار داده و هیچ گاه دیدگاه های خود را بر مردم تحمیل نمی کند که مستشرقین نیز خردمندانه بودن آیین محمد(صلی الله علیه و آله) را اصلی ترین عامل در گسترش زود هنگام آن دانسته اند(3).

3) علم آموزی: حجم عظیمی از آنچه در آیات و روایات درباره فضیلت علم،توصیه به تعلیم و تعلم، جایگاه عالمان در اسلام و اهمیت کتاب و کتابت آمده است،گواه بزرگی بر نقش اسلام در شکل گیری فرهنگ و تمدن عظیم بشری در قرون گذشته است.

4) نوع آموزه های دینی: سادگی،جامعیت،جاودانگی و فطری بودن آموزه های دینی؛مقبولیت خاصی را در دل مسلمانان به وجود آورد که به خودی خود سرعت رشد و گسترش فرهنگ دینی اسلام را فزونی بخشید.

5) سیره عملی مسلمین: از عوامل مهم و تاثیر گذار بر نفوذ فرهنگ اسلام در دیگر جوامع،اعتقاد عملی مسلمانان(رهبران،حاکمان و پیروان)به آموزه های الهی دین بود و نمی توان آن را حاصل جنگ و قدرت قهری فتوحات اسلامی دانست؛در واقع عامل انسانی هر حرکتی است که نقش اول را در پیشبرد آن حرکت ایفا می کند و شاید یکی از موثرترین عوامل نفوذ و گسترش اسلام در طی فتوحات اسلامی،حسن سلوک،ساده زیستی و نیک رفتاری مسلمانان با دیگران بود که بیش از هر چیز دیگری اثرگذار بوده است.

ب)عوامل برون دینی:

1) رفع نقاط ضعف و جذب نقاط مثبت دیگر تمدن ها: فرهنگ برخواسته از اسلام به سبب بروز و ظهور از یک سرزمین خشک و سوزان با مردمی بادیه نشین و بدوی،به خودی خود قدری از دیگر فرهنگها متمایز بود ولی در عین حال آمیزه ای شد متاثر از آنها؛به گونه ای که عناصری را از فرهنگ و تمدن یونانی،هندی و ایرانی جذب و فرهنگی جدید و متکامل با سیمایی مخصوص ارائه نمود؛تمدن و فرهنگی که زیر بنای آن برساخته از آموزه های اصیل دینی بود.

2) نهضت ترجمه: با استقبال اسلام از دیگر اندشه ها و گشودن آغوش باز به روی علوم مختلف دیگر مناطق،جریان عظیمی در شکل گیری علوم در جهان اسلام شد که از آن با نام «نهضت ترجمه» یاد می کنند.اولین گام در این راه،ترجمه آثار تمدنهایی چون یونان،روم،ایران و هند بود که دارای بالاترین پیشرفتهای علمی و فرهنگی آن زمان بودند و در اندک زمانی با یادگیری زبانهای بیگانه به عنوان فنی نادر و پر ارزش؛اشتیاق به ترجمه متون علمی و آگاهی از علوم مختلف بالا گرفت و با تاسیس «بیت الحکمه»ها،هر آنچه از علوم در دسترس بود گردآوری و ترجمه شد و در اختیار دانشمندان اسلامی قرار گرفت.البته این نهضت پس از دو قرن رو به افول نهاد؛چرا که منابع غیر عربی،دیگر چیزی برای ارائه نداشتند و سطح رشته های علمی به سطحی بالاتر از سطح آثار ترجمه شده رسیده بود(4).بسیاری از مورخان بر این باورند،مسلمانان در طی این فرآیند،مهمترین نقش را در انتقال علوم به غرب ایفا کردند؛چرا که آنها با ترجمه علوم از یونانی به عربی،دانش بشری را به مدت چند قرن در خود نگه داشته و در نهایت پس از دوران رنسانس و پیدایش نهضت ترجمه علوم از عربی به لاتین،علوم و معارف نزد خود را به غرب باز پس دادند.در واقع مسلمانان میراث دارانی امین،برای فرهنگ و تمدن غرب بودند؛کما این که بر غنای آن نیز افزودند(5).

3) شکل گیری مراکز و نهادهای علمی: با شکل گیری جامعه اسلامی و تکامل نظام اجتماعی آن،به تدریج نهادها و مراکز آموزشی به و جود آمدند که نقش مهمی در شکل گیری و گسترش علوم و فنون مختلف داشت.نخستین این مراکز که به طور اختصاصی به مباحث علمی ومطالعاتی می پرداخت؛«بیت الحکمه» بود که محل تجمع دانشمندان و به ویژه مترجمانی بود که کتاب های علمی و فلسفی را به عربی و سریانی ترجمه می نمودند؛اولین آنها بیت الحکمه بغداد بود که بیشتر به فلسفه،علوم ریاضی و علوم طبیعی می پرداخت.از جمله مراکز دیگر دارالعلمها بودند که به نوعی کتابخانه های عمومی به حساب می آمدند و مجموعه ای از کتب گردآوری شده در علوم مختلف در آنها موجود بود؛مانند دارالعلم فاطمیون در مصر و دارالعلم موصل.از دیگر مراکز علمی،نظامیه ها بودند که محل تعلیم و تربیت بوده و به نوعی حکم مدرسه و دانشگاه را -به عنوان یکی دیگر از پایگاه های تاسیس کتابخانه در کشورهای اسلامی- داشتند که از جمله مدارس مشهور می توان نظامیه بغداد و نیشابور را نام برد.

شایان ذکر است که از مهم ترین و اولین مراکز علمی و آموزشی در اسلام،مساجد و از صدر اسلام بیشتر امورات دینی و اجتماعی مسلمین در مساجد رسیدگی می شد و حلقه های درس ائمه(علیه السلام)و شاگردان ایشان نیز در مساجد برپا بود.حتی پس از ساخت و توسعه مدارس،مساجد جنبه تربیتی و آموزشی خود را حفظ نمودند.برخی مساجد مانند مسجد اموی دمشق و مسجد جامع الخطیب اصفهان،علاوه بر تشابه در نقشه معماری با مدارس،گاهی کلاسهای درس نیز درآنها تعبیه شده بود و شامل کتابخانه هایی نیز بودند.

سهم اهل بیت(علیهم السلام)در پیدایش و گسترش فرهنگ و تمدن اسلامی

تاریخ اسلام که با دعوت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)آغاز شد؛ نقطه آغازین تکون فرهنگ و تمدن اسلامی است.پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) برای جایگزینی فرهنگ جدید اسلامی به جای فرهنگ عرب جاهلی با مشکلات زیادی روبرو بود،از طرفی بروز مشکلات داخلی نیز نگذاشت تا پایه های این فرهنگ-آن چنان که شایسته بود- به صورت فراگیر مستحکم شده و به سرزمین های دیگر منتقل گردد؛اما به لحاظ کمال دین و فرهنگ نویی که به جامعه انسانی عرضه می کرد،این دین توانست در طول زمان به نیازهای جوامع بشری پاسخ دهد و منبعی جامع برای احتیاجات مادی و معنوی آنان باشد.با تشکیل حکومت اسلامی در مدینه،نخستین گام در مدنیت اسلامی نیز برداشته شد و با گسترش اسلام و در طی فتوحات اسلامی در سده های بعد، مرز این فرهنگ و تمدن،مرزهای حجاز را نیز درنوردید.

از آنجا که در ادامه رسالت پیامبر(صلی الله علیه و آله)،ولایت و امامت مطرح شد تا خط سیر سرچشمه های این فرهنگ و تمدن،در جامعه اسلامی و دیگر جوامع تسری یابد؛ائمه اهل بیت(علیهم السلام)به عنوان پیشگامان حرکت اسلامی و داعیه داران فرهنگ اصیل دینی،به دلیل درک عمیق و دقیق از ارکان فرهنگ اسلامی و با تفسیر صحیح آنها،علاوه بر تقویت پایه های فرهنگ اسلامی،آن را از تحریف و انحراف مصون داشته و با تعلیم علوم نزد خود و تربیت شاگردانی ممتاز در علوم و فنون زمان،بر غنای آن افزودند.در رأس این حرکت امامان معصوم(علیهم السلام)،امام امیرالمومنین(علیه السلام)،قرار داشت؛شخصیتی که نه تنها در طول دوران حیات خویش،بلکه در زمان حیات حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)نیز رتبه ای ممتاز داشت و در پایه گذاری علوم اسلامی نقش به سزایی ایفا نمود.فرزندان علی(علیهم السلام)نیز به پیروی از ایشان،تداوم بخش این نهضت عظیم فرهنگ ساز بودند که این نقش را در زمان صادقین(علیه السلام)و امام رضا(علیه السلام)برجسته تر از دوران دیگر ائمه می بینیم. در ادامه مسیر نیز پیروان ایشان بر این امر اهمام گماشته و در راه بسط و ترویج فرهنگ و معارف اسلامی نقش به سزایی ایفا نمودند که در ادامه تلاش ها و مجاهدت های ائمه اهل بیت(علیهم السلام)بوده است. وجود بی شمار علمای شیعه – به عنوان شاگردان و رهپویان مکتب اهل بیت(علیهم السلام)- در علوم مختلف،نشانگر سهم برجسته و قابل توجه مکتب تشیع در پیدایش و بسط علوم و معارف اسلامی است.

طبقه بندی علوم

نوع نگاه دانشمندان مسلمان به علوم،متمایز از نگاه غیر مسلمانان بود؛ از این رو دانشمندان جهان اسلام در پی تعریف دسته بندی جدیدی در علوم و دستیابی به معارفی بالاتر برآمدند. که دستآورد آن رشته های متعدد علمی است که تا کنون پا برجاست.نگاهی به سیر تکون این طبقه بندی ها،حاکی از نوعی نگاه ماورایی به علوم و همچنین نشان دهنده اهمیت موضوع و محتوای آن علوم نیز می باشد:

  1. دانشی که به سبب اهمیت بر دیگر دانش ها ارجحیت دارد؛مانند علم دین نسبت به پزشکی.
  2. دانشی که واسطه ای است برای رسیدن به دیگر دانش ها؛ مثل علم منطق نسبت به فلسفه.
  3. تقدم بخشی از یک علم بر دیگر بخش ها؛مثل تقدم صرف بر نحو در ادبیات عرب.
  4. مقدمه بودن یک علم برای درک بهتر دیگر علوم؛مثل خواندن ریاضیات برای درک بهتر فلسفه.

از نخستین دانشمندان اسلامی که به طبقه بندی علوم پرداخته،فارابی است که در کتاب «احصاء العلوم» خود به بیان جزئیات و شاخه های علوم پرداخته است.وی در این دسته بندی از نظمی منطقی و فلسفی پیروی نموده و هدف خود از این کار را فهرست نمودن علوم زمان خود اعلام نموده است؛در حالی که عملا با این دسته بندی،به نوعی اهمیت علوم را نشان داده اند(6).خوارزمی نیز در کتاب «مفاتیح العلوم» خود نوعی طبقه بندی ارائه نموده که در آن علوم در دو دسته شرعی(اسلامی)و غیر شرعی(غیر اسلامی)آمده است.وی علومی را که در فرهنگ و تمدن اسلامی به وجود آمده اند؛علوم اسلامی و علومی را که در دیگر تمدن ها(ایران و یونان و هند و…)به وجود آمده اما مسلمانان نیز در آن نقش داشته اند؛ در علوم غیر اسلامی طبقه بندی نموده است.وی از نظم منطقی استفاده نکرده و تنها بر مبنای موضوع و هدف علوم دسته بندی خود را انجام داده است(7).

در تقسیم بندی علوم ملاک های مختلفی را در نظر گرفته می شود؛اما مجموع این دسته بندی ها از پنج حالت کلی زیر خارج نیست(8):

1- به دو دسته نظری و عملی تقسیم می شوند که این طبقه بندی متاثر از فلسفه یونان است.علم نظری(حکمت نظری)خود سه دسته است:علوم الهی،علوم ذهنی،علوم طبیعی.علم عملی(حکمت عملی) نیز بر سه دسته است:علم اخلاق،علم تدبیر،علم سیاست.

2- به سبب وسیله قرار گرفتن برای رسیدن به هدفی دسته بندی می شوند؛اهم و مهم.

3- به جهت خاستگاه و منشا به دو دسته اسلامی و غیر اسلامی نیز قابل تقسیم است.

4- شرعی که شامل علوم شریعت و منقسم بر اصول(قرآن و سنت)،فروع(فقه)،مقدمات(صرف و نحو)و متممات(رجال و درایه)است و غیر شرعی،علوم عقلی محض هستند؛مثل ریاضیات.

5- عقلی و نقلی نیز نوع دیگری از طبقه بندی در علوم است.

علوم و معارف اسلامی

ما در این بررسی علوم را در دو دسته اسلامی و غیر اسلامی مورد بحث قرار داده و در علوم غیر اسلامی،علوم جدید را نیز مطرح خواهیم نمود. منظور از علوم و معارف اسلامی،آن دسته از علومی است که موضوع آن مبنای تشکیل فرهنگ اسلامی است و یا مقدمه این علوم است.این علوم عبارتند از:علوم قرآن(تفسیر،لغت،قرائت و…)،علوم حدیث(رجال،درایه و…)،علم کلام،فقه و اصول،اخلاق،فلسفه و…..در ادامه به برخی از این علوم اشاره خواهد شد.

الف)علوم قرآن: از گذشته تا کنون کتاب های فراوانی درباره مجازات قرآن،لغات مشکله،نقطه ها و شکل قرآن،متشابهات،فضایل قرآن،ناسخ و منسوخ،شان نزول آیات،احکام و تاریخ قرآن و…نوشته شده است.می توان گفت که در این نهضت عظیم قرآنی علی بن ابیطالب(علیه السلام)و شیعیانشان پیشگام بوده اند.اولین کسی که قرآن را نوشته و جمع آوری نموده امیر المومنین علی(علیه السلام)بوده و اولین کسی که قرآن را نقطه گذاری نموده”ابوالاسود دتلی” یکی از اصحاب امیرالمومنین(علیه السلام)بوده است.همچنین اول کسی که در علم قرائت،معانی و توضیح لغات مشکله کتاب نوشت ” ابان بن تغلب” صحابی امام چهارم بود و نخستین کتاب فضایل قرآن را ” ابی بن کعب” صحابی معروف و از شیعیان امیر المومنین(علیه السلام)نوشته است.اولین کتاب در مجازات قرآن را نیز ” فرا” نحوی معروف که یک شیعه ایرانی است،نوشته است و نخستین کسی که در احکام قرآن کتاب تالیف نمود” محمد بن سائب کلبی” شیعه و اولین تفسیر قرآن را ” سیعید بن جبر” شیعی تالیف نموده است(9).

  1. قرائت: از آنجا که قرآن در آن زمان بی نقطه و بدون اعراب نوشته می شد و همچنین لهجه های مختلفی میان قبایل مختلف وجود داشت؛رسول خدا(صلی الله علیه و آله)،نحوه قرائت آن را از همان زمان نزول به صحابه تعلیم فرمودند و آنان نیز به دیگران آموختند؛بنابراین این علم همزاد با نزول قران است.در واقع پایه گذار علم قرائت پیامبر(صلی الله علیه و آله)بوده اند؛زیرا ایشان امر به صحت قرائت و زیبایی صوت در خواندن قرآن می نمودند.پس از علی بن ابیطالب(علیه السلام)،عبدالله بن مسعود و ائمه(علیه السلام)،از جمله امام سجاد(علیه السلام)،جزء قاریان خوش صوت قرآن بوده اند.اولین کسی که قرآن را با الحان موجود در زمان حاضر قرائت نموده،عبیدالله بن ابی بکر ثقفی معروف به ابن حاتم است که جزء طبقه سوم تابعین و قاضی بصره بوده است. اختلاف در قرائات به سبب اختلاف در روایات رسیده از پیامبر(صلی الله علیه و آله)است و در هر یک از بلاد اسلامی قرائت یکی از قراء پذیرفته شد و در نتیجه پنجاه قرائت- که مشهورترین آنها قرائت سبعه است- پدیدار شد(10).بعضی پنداشته اند اول کسی که در علم قرائت کتاب تالیف کرد “ابوعبید قاسم بن سلام”(م224)بوده در حالی که پیش از او “حمزه بن حبیب”(م156)یکی از قراء سبعه و پیش از او نیز ” ابان بن تغلب”(م141)یکی از شیعیان و یاران امام سجاد(علیه السلام)بوده است که در این زمینه کتاب نوشته است(11).
  2. تفسیر: در زمان رسول خدا چون مردم از شان نزول ایات اگاهی داشتند و همچنین قرآن به زبان مادری آنها نازل شده بود،از این رو کمتر دچار مشکل در فهم قرآن می شدند.ولی بعدها احتیاجات فراوان به احکام الهی و فهم حقایق آن نیاز به تعمق بیشتری داشت که علم تفسیر را به وجود آورد. اگر بخواهیم بدانیم اولین مفسر قرآن چه کسی بوده است،بی تردید نام پیامبر(صلی الله علیه و آله)و علی(علیه السلام)می درخشد؛در واقع تفسیر امام علی(علیه السلام)را باید سرآغاز تفسیر عقلی از قرآن کریم دانست.امامان معصوم(علیهم السلام)،نیز به پیروی از پدر بزرگوارشان-علی(علیه السلام)- همواره به تفسیر قرآن اشتغال داشته اند ولی متاسفانه کتاب تفسیری از ایشان باقی نمانده است،بلکه تنها روایات بی شماری از انان-خصوصا امام باقر و صادق(علیه السلام)- در کتابهای تفسیری شیعه باقی مانده است که بیشتر آنها در تفسیر قمی و مجمع البیان گردآوری شده است.از امام علی(علیه السلام)و فرزندانشان که بگذریم،می توان از صحابی ای چون:ابن عباس،ابن مسعود،ابن ابی کعب و جابر بن عبدالله انصاری در شرح و بسط علم تفسیر نام برد.ابن ندیم در کتاب الفهرست اسامی بیش از چهل تن ازصحابی و تابعینی که تفسیر نگاشته اند را آورده است(12).

در پیدایش و گسترش علم تفسیر،مفسرین از روش ها و اسلوبهای مختلفی استفاده نمودند که مهمترین آنها عبارتند از:

– تفسیر قرآن به قرآن:این روش مبتنی بر کمک گرفتن از برخی آیات قرآن کریم برای فهم و تبین دیگر آیات است.گفته می شود این روش همان روش تفسیری پیامبر(صلی الله علیه و آله)و اهل بیت(علیهم السلام)بوده است و این روشی است که قرآن خود برای فهم آیاتش ما را بدان راهنمایی نموده است.

– تفسیر اجتهادی: این روش نیز مبنای قرآنی دارد و به بیان علامه طباطبایی سیصد آیه ای که در قرآن بر تعقل و تفکر تاکید می نماید برای کشف معانی آیات قرآن است.

– تفسیر موضوعی:مفسر برای تبیین یک موضوعی خاص آیاتی از قرآن را که از نظر معنایی با هم مرتبط هستند را استخراج و در کنار هم به عنوان دیدگاه قرآن راجع به آن موضوع مطرح می کند.

تفسیر تطبیقی،عصری،تاریخی،فلسفی،ادبی،نقلی،هدایتی و تربیتی،کلامی،رمزی و عرفانی نیز از انواع دیگر تفسیر است(13).گفته می شود اولین تفسیر مدون قرآن مجید،روایاتی بوده که در شرح برخی آیات وارد گردیده و در این باره عبدالله بن عباس(ابن عباس)،شاگرد امیرالمومنین(علیه السلام)در تفسیر،را نخستین مدون تفسیر دانسته اند و آثار زیادی را به وی نسبت می دهند که بیشتر آنها از شاگردان اوست(14)؛اما در نزد اهل سنت و بیشتر شیعه «سعید بن جبیر» شیعی،از شاگردان ابن عباس،به عنوان اولین مفسر نامبردار است و تفسیر وی که بیشتر جنبه لغوی و تاریخی دارد از مهم ترین منابع در حوزه تفسیر به شمار می رود(15).

  1. ادبیات: منظور از ادبیات صرف،نحو،معانی،بدیع،عروض،لغت و…است و جزء علومی است که به لحاظ اهمیت در دسته علوم مقدماتی قرار می گیرد؛یعنی مقدمه ایست برای یادگیری دیگر علوم و به خودی خود هدف یادگیری نیست.

– لغت:اول کسی که در “علم اللغه” کتاب نوشت “ابوعبدالرحمن خلیل بن احمد”(م170)معروف به «عروضی» و از شاگردان امام جعفر صادق(علیه السلام)است.بعد از وی،” ابن سکیت”،” مبرد” – با کتاب الکامل-  “ابن درید” – با کتاب جمهره اللغه-  می باشند.

– صرف:نخستین کسی که علم صرف را وضع کرد،”ابو مسلم معاذ الهراء”(م 187)،شاگرد امام صادق(علیه السلام)بوده است.بعد از وی نیز ابو عثمان مازنی کتاب مستقلی به نام “التصریف” را نگاشت.(16).

– نحو:همه اتفاق نظر دارند که واضع و موسس علم نحو امیرالمومنین(علیه السلام)بوده که کلیات این علم را به “ابوالاسود دئلی” آموخته است و وی هم به دیگران اموخته است(17).

– شعر:اگر چه ظاهرا اسلام به شعر و شعرا روی خوشی نشان نداده است،اما شعری که اموزنده و حکمت آمیز باشد،نه تنها مذموم نیست بلکه ممدوح و مقبول اسلام نیز هست.از همان ز مان حیات رسول خدا(صلی الله علیه و آله)و پس از ان در زمان اهل بیت(علیهم السلام)،می بینیم که شعرایی که در شعرهایشان معانی اخلاقی و علمی و حماسی وجود داشته مورد عنایت و تکریم بوده اند و برخی همچون فرزدق،شاعر خاص اهل بیت(علیهم السلام)نیز بوده اند.

  1. حدیث: علم حدیث در کنار قرآن،پایه نخست علوم اسلامی است و به عنوان دومین منبع علوم اسلامی است.از آنجا که سنت نبوی در قالب احادیث عرضه می شد،این علم تاثیر چشمگیری در توسعه علومی چون:تاریخ،ادبیات،کلام و فلسفه گذاشت.اگر چه از زمان حیات رسول خدا(صلی الله علیه و آله)،همه مسلمین به حفظ و جمع آوری حدیث اهتمام داشتند اما خاندان پیامبر و پیروانشان در کتابت و تدوین آن پیشگام بوده و عامه به سبب نهی خلفا از کتابت حدیث و به بهانه این که پرداختن به حدیث جای قرآن را نگیرد؛در این امر کوتاهی نمودند.

 این نهی در زمان عمر بن عبدالعزیز شکسته شد و به کتابت حدیث آغاز گردید.نخستین کسی که در اهل سنت به کتابت حدیث پرداخته “ربیع بن صبیح”(م160)و “سعید بن عروبه”(م 156)است.اما در شیعه از همان زمان حیات رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به این امر پرداخته شد.در “صحیح” مسلم و “فتح الباری” ابن حجر آمده که امیر المومنین(علیه السلام)،فزندش امام حسن(علیه السلام)،انس بن مالک،عبدالله بن عمرو بن عاص و دیگران بر خلاف برخی صحابه کتابت حدیث را پسندیده می دانستند.(18).

اولین کتاب حدیثی شیعه،کتابی است به املاء رسول خدا و خط علی(علیه السلام)،که به نام “صحیفه” یا “جامعه” مشهور است و دیگری کتابی است به نام “مصحف فاطمه(س)”.این دو کتاب نزد امامان ما(علیه السلام)موجود بوده و گاهی مسائل خود را با استناد به آنها استدلال می کرده اند.گویا حضرت علی(علیه السلام)نیز کتابی مربوط به دیات داشته که معمولا همراه ایشان بوده است.

کتاب ابورافع،غلام آزاد شده پیامبر(صلی الله علیه و آله)-السنن و الاحکام و القضایای امیرالمومنین(علیه السلام)- نخستین کتاب حدیثی است که در سنن،احکام و قضایا نوشته شده است.بعد از وی کسانی چون:سلمان،ابوذر،اصبغ بن نباته،ابن ابی رافع،حرث بن عبدالله،میثم تمار،ربیعه بن سمیع و عبیدالله بن حر قرار می گیرند که تالیفاتی در حدیث،قضاوت های امیرالمومنین(علیه السلام)،خطابی،گفتگوها و مناظره های حضرت داشته اند.

در طبقه بعد “زبور آل محمد(علیه السلام)” یا “صحیفه سجادیه” قرار دارد و همچنین تالیفاتی از جابر بن یزید جعفی،زید شهید،حسن بن ثور و زیاد بن منذر.در زمان صادقین(علیه السلام)که فضای جدیدی برای نشر معارف الهی ایجاد شده بود،این دانش سیر صعودی پیدا کرد و حدود هفت هزار رساله و کتاب نوشته شد که از آنها اصول اربعمأه به وجود آمد که مصدر جوامع حدیثی بعدی گردید به دنبال علم حدیث،برای شناخت احادیث جعلی از صحیح،علم درایه و رجال به وجود آمد که شیعه در این دو علم نیز پیشتاز بود.

  1. فقه: در زمان حیات رسول خدا(صلی الله علیه و آله)،نسل اول عالمان اسلامی،محدثان بودند که کمتر به استنباط احکام شرعی بر اساس قرآن و حدیث می پرداختند و مسائل از شخص ایشان سوال می شد.و لی پس از رحلت ایشان(صلی الله علیه و آله)،این استنباط(اجتهاد در کتاب و سنت)ضرورت پیدا کرد.نیازمندی های اجتماعی،سیاسی و اقتصادی جامع اسلامی مستلزم بیان احکام جدید و تبیین بیشتر امور جزئیه بود که شکافتن علوم و بیان احکام الهی را از دل کتاب و سنت می طلبید.ائمه(علیه السلام)به عنون وارثان علم نبوی و حافظان دین الهی اولین و بهترین منبع نشر و تبیین احکام الهی برای مردم بودند و در طول حیات ایشان مرجع علمی جامعه در این مسائل به شمار می رفتند.به ویژه در زمان صادقین(علیه السلام)که امام صادق(علیه السلام)،مکتب فقهی مطرح شده از سوی پدر بزرگوار خویش را مدون و منسجم نموده و به عنوان یک مکتب فقهی شیعی ارائه نمودند که به فقه جعفری شهرت گرفت.به جز ائمه(علیه السلام)،دیگرانی هم چون؛یونس بن عبدالرحمن،زراره بن اعین،ابوبصی،فضل بن شاذان و…نیز بودند که در فقه و اجتهاد شهرت داشتند.دسته ای دیگر نیز فقه خود را تنها بر پایه روایات و نقل حدیث استوار نموده و از هر نوع استدلال عقلی در احکام شرعی ابا داشتند.اگر چه در مقابل برخی نیز خود را در عرض خاندان نبوت دانسته و رای و اجتهاد خویش را در استنباط حکم خدا داخل کرده و فقه دیگری به جامعه عرضه داشتند،اما بدیهی است که اتخاذ علم از منبع و مبدأ آن به صواب نزدیک تر بلکه عین صواب است.
  2. اصول فقه: با شکل گیری علم فقه تلاش ها برای تدوین و بیان مبادی این علم آغاز شد و به عنوان علمی مجزا مطرح گردید.از طرفی دیگر با گسترش جامعه اسلامی و پدید آمدن نیازهای جدید و همچنین داخل شدن احادیث مجعول در منابع روایی اسلامی،بیان چگونگی استخراج احکام از قرآن و سنت ضرورت پیدا کرد.در سده های نخستین قواعدی چون؛حجیت دانستن الفاظ ظاهری،حجیت خبر،حجیت اجماع و شهرت،تعارض ادله و….زیربنای علم اصول را تشکیل می دادند.البته عامه در این باره به خاطر گسست از اهل بیت(علیهم السلام)،زودتر احساس نیاز به این علم نمود و راه انحراف(قیاس،استحسان،استصلاح و…)را در پیش گرفت در حالی که شیعه با اتصال به معارف اهل بیت(علیهم السلام)،در این علم قوی تر و متقن تر عمل نموده است.ائمه(علیه السلام)با آموزش اصول استنباط احکام الهی از کتاب و سنت(اصول فقه)مبانی اولیه این علم را بنا گذاشتند؛اگر چه عده ای معتقدند به کار بردن قواعد اصولی از همان صدر اسلام- ولو به صورت ساده- وجود داشته است.در نگاهی دیگر شاید بتوان امام باقر(علیه السلام)و امام صادق(علیه السلام)را موسس علم اصول فقه دانست که ضمن تدوین فقه شیعه،اصول این غلم را نیز برای شاگردان خود بیان نموده اند.در این که نخستین کتاب در این باره را چه کسی تدوین نموده است؛اختلاف است.برخی شافعی،برخی شیبانی و برخی دیگر نیز قاضی ابویوسف را مولف کتاب در این علم می دانند؛اما مرحوم شهید صدر،از هشام بن حکم به عنوان نخستین مولف علم اصول نام می برد که کتاب «الغاظ»،را در مهمترین مباحث اصولی نوشته است.پس از او یونس بن عبدالرحمن با تالیف کتاب«اختلاف الحدیث و مسائله» قابل ذکر است(19).
  3. کلام: عصر رسالت نخستین زمان ظهور علم کلام است،چرا که رسولان الهی به توضیح و دفاع از عقاید دینی خود پرداخته اند.مرحله دوم آن پس از حیات رسول خدا(صلی الله علیه و آله)است که مسلمانان به دلیل ارتباط با غیر مسلمانان برای دفاع از حریم اسلام و مقابله با انحرافات،به روش های نوین فکری و استدلالی روی آوردند.علت دیگری که می توان برای پیدایش علم کلام برشمرد وجود عقاید التقاطی در میان نومسلمانان از اقوام و مذاهب دیگر بود که درصدد تطبیق آموزه های اسلامی با آموزه های سابق خود بودند.برخلاف برخی اظهار نظرها،کلام اسلامی از کلام مسیحی نشأت نگرفته و کلام شیعی نیز متقدم از کلام اهل سنت است و متاثر از کلام معتزلی نیست.علم کلام از ابتدا به عنوان علم منظم و منسجمی مطرح نشده؛بلکه یک سری بحث هایی درباره مسائل مختلف اعتقادی بوده که معمولا به جدل نیز کشیده می شده که این استدلالات و مباحثات در سه قالب آموزش و تعلیم،مناظره و مجادله و پرسش و پاسخ مطرح شده است.

در زمان حیات رسول خدا(صلی الله علیه و آله)با توجه به حضور ایشان و پاسخگویی به مسائل،در این باره کتابی تدوین نشد،اگر چه شخص منحصر به فرد این دوره همچون سایر عرصه های علوم،امیرالمومنین(علیه السلام)است که برای نخستین بار درباره ذات و صفات خداوند،حدوث و قدم،بساطت و ترکیب،وحدت و کثرت و…بحث های عمیقی مطرح نموده اند.امیرالمومنین(علیه السلام)به گسترش و تعمیق مباحث کلامی پرداخته و به عنوان اولین متکلم اسلام می باشند.سایر ائمه(علیه السلام)،به ویژه امام سجاد(علیه السلام)،صادقین(علیه السلام) و اما رضا(علیه السلام)نیز بحث های فراوانی را مطرح و شاگردان زیادی در این زمینه تربیت نموده اند.پس از ائمه(علیه السلام)،شاگردانی چون؛هشام بن حکم،هشام بن سالم،مومن الطاق و فضل بن شاذان در این علم سرآمد بودند.

  1. فلسفه: فلسفه بحث استدلالی در زمینه حقیقت پدیده ها و مولود نگرش آدمی به اصل و سرنوشت هستی است؛از این رو قدمتی به بلندای حیات بشری دارد.با ظهور دین اسلام و ارائه آموزه های قرآنی و روایی،فلسفه به اوج کمال خود رسید.در کنار آن روایات نیز به ذکر مسائل عمیق عقلی درباب مسائل فلسفی پرداختند که از میان ائمه(علیه السلام)؛امام علی(علیه السلام)،صادقین(علیه السلام)،امام کاظم(علیه السلام)و امام رضا(علیه السلام)بیشتر به این مباحث پرداخته اند که در این میان امام علی(علیه السلام)نقش ویژه ای دارند.ایشان اولین کسی است که در باب فلسفه الهی،سخنانی منطقی و توام با برهان در خطبه ها و سخنان خود آورده اند.همچنین ایشان اولین کسی است که واژه های عربی را برای بیان مباحث فلسفی و اصطلاحات حکمی به کار برده اند؛مفاهیمی چون:قدیم و ازلی،وحدت عددی،قوه،استعداد،علت و معلول و…(20).در جهان اسلام اولین فیلسوف مسلمان ابویوسف یعقوب بن اسحاق الکندی،مشهور به فیلسوف العرب،است که در سده دوم و سوم هجری به فراگیری فلسفه از زبان های یونانی و سریانی پرداخت.از وی حدود 270 اثر در هفده رشته علمی همچون: فلسفه، منطق،طب، نجوم،ریاضیات،موسیقی،هندسه و…نام برده اند.او نخستین کسی بود که بین فلسفه و دین آشتی برقرار کرد و تعریفی فلسفی از دین ارائه نمود.
  2. منطق: از آنجا که علم منطق مقدمه فراگیری و پرداختن فلسفه است،بی شک منطق نیز همزاد فلسفه بوده و از ابتدا با به کارگیری قواعد ساده منطقی شکل گرفته است.همان طور که ائمه(علیه السلام)به بیان مسائل فلسفی پراخته اند،از اصول و فنون علم منطق استفاده نموده و به بیان آن پرداخته اند.از طرفی به این علت که در مکتب تشیع،عقل جایگاه والایی دارد و یکی از مستمسکات در تبین علوم و معارف الهی است،حضور پررنگ علوم عقلی را می توان در سراسر معارف شیعی دید و مسلما در راس همه اینها،روایات و آموزه های اهل بیت(علیهم السلام)است که مشحون از این مسائل می باشد و به تبع شیعه نیز پرچمدار و پیشتاز عرصه علوم عقلی بوده و هست.منطق مسلمین را می توان در علم کلام و فقه آنان به خوبی مشاهده نمود؛در واقع اصول فقه فقها،منطق آنان است و متکلمان اسلامی نیز همواره از منطق مخصوص خود استفاده می نموند.اولین کسی که در جهان اسلام به ترجمه متون منطقی مبادرت ورزید ابن مقفع ایرانی است که به دنبال وی اشخاصی چون کندی بر روی این متون کار کرده و تالیفاتی فراهم آوردند.از آثار کندی که 22 مورد آن در فلسفه است،9 اثر در باب منطق به عنوان مقدمه فراگیری فلسفه نوشته شده است.
  3. تاریخ و تاریخ نگاری: اعراب قبل از اسلام به علم انساب(تبارشناسی)و تاریخ اهتمام داشتند؛اما با ظهور اسلام و تاکید ویژه قرآن بر عبرت از تاریخ گذشتگان این علم پررنگ تر شد و اهمیت خاصی پیدا کرد. مهمترین عامل ترغیب مسلمانان به تاریخ و تاریخ نویسی،همانا آموزه های قرآنی و روایی بود که خود به سرگذشت انبیا و امم گذشته اشاره نموده بود.در طی فتوحات اسلامی نیز مسلمانان در رویارویی با اقوام و ملل جددید،خود را نیازمند شناخت اوضاع و احوال آنان دانستند و این امر حجم مطالعات تاریخی را دو چندان نمود و در پی آن کتب تاریخی بسیاری به نگارش درآمد که در میان سایر اقوام بی سابقه بود. با توجه به اینکه در صدر اسلام موارد تاریخی در احادیث نقل می شد، این علم از دل علم حدیث خارج شد و به صورت مستقل و در قالب رشته های مختلفی همچون:سیره نویسی،طبقات روات،طبقات رجال و صحابه،ملل و نحل،جنگ ها و فتوحات و…بروز کرد و از همان صدر اسلام در هر یک از این رشته ها آثاری نگاشته شد.

 امیرمومنان(علیه السلام)،علاوه بر این که خود بر تدوین و بیان حدیث در این باره اهتمام داشتند،به فراگیری این دانش نیز تاکید می ورزیدند.گفته می شود نخستین کسی که در علم تاریخ کتاب نوشته «عبیدالله بن ابی رافع» شاگرد امیر المومنین(علیه السلام)بوده که درباره صحابه ای که در جنگ جمل،صفین و نهروان در رکاب حضرت به شهادت رسیدند نوشته است.نخستین تاریخ نگار مسلمان،ابومخنف است که برخی تک نگاری های موضوعی در تاریخ،از وی باقی مانده است.ابن اسحاق نیز نخستین سیره نویس است که سیره نبوی را به نگارش درآورده است.واقدی نیز نخستین مغازی نویس درباره جنگ های پیامبر(صلی الله علیه و آله)است و شاگرد وی ابن سعد در الطبقات شرح حال پیامبر(صلی الله علیه و آله)،صحابه و تابعین را آورده است.محمد کلبی و فرزندش هشام نیز منبع ارزشمندی به نام الانساب در تبار شناسی اعراب به وجودآوردند.نخستین تاریخ عمومی اسلامی؛تاریخ یعقوبی،نوشته دانشمند شیعی احمد بن یعقوب است که در دو جلد،یکی درباره تاریخ یهود،هند،ایران،روم و یونان و…و دیگری در تاریخ اسلام از آغاز تا عصر معتمد عباسی است(21).

تاریخ نگاری مسلمانان دارای ویژگی های خاصی است که نشان همت والای آنان در به تحریر کشیدن این علم دارد.دقت نظر در نقل جزئیات مطالب و رعایت امانت؛به کار بردن شیوه ها و اسلوب های مختلف در نگارش(براساس سال،نام ها،وقایع و…)؛تجزیه و تحلیل از وقایع و شرح و بسط آن،مانند مقدمه ابن خلدون؛سعه صدر و توقف کافی بر مطالب،مانند تاریخ دمشق(ابن عساکر)و تاریخ بغداد(بغدادی)که در 80 جلد نوشته شده است.

  1. عرفان و تصوف: در صدر اسلام افرادی با اتخاذ مواضع اعرض گونه از دنیا و مظاهر آن و داعیه سلوک الی الله،سلوکی خاص در پیش گرفتند تا به رضای حق دست یابند. تا قرن دوم، عرفان همان اسلام عملی و راستین بود و جنبه علمی نداشت.در این باره،در میان مسلمانان صدر اسلام نمی توان کسی را یافت که همچون علی(علیه السلام)دل در گرو حق داشته و در میان صحابه نیز کسی جز آن حضرت نبود که دنیا را سه طلاقه کرده باشد.پس از ایشان افرادی چون سلمان،ابوذر،کمیل بن زیاد،اویس قرنی،رشید هجری و میثم تمار را می بینیم که عرفای اسلامی اینان را در راس سلسله های خود قرار داده اند.در اصل آنچه به عنوان عرفان و طی طریقت مطرح شد چیزی جز التزام عملی و دقیق به اصول و معارف اهل بیت(علیهم السلام)نبوده و مسلما خود ایشان در این باره سرآمد همگان بوده اند.بعدها افرادی از این میان چون ذوالنون مصری،جنید و شبلی به ذکر مقامات عارفین پرداخته و ضمن دسته بندی مراحل سلوک عرفان را در اعداد علوم اسلامی وارد نمودند.
  2. اخلاق: با توجه به تاکید و اهتمام خاصی که اسلام بر کسب محاسن اخلاق،دفع رذایل و تزکیه نفس نموده است و پیامبر(صلی الله علیه و آله)نیز یکی از انگیزه های بعثت خویش را مکارم اخلاق خوانده اند،مسلمین ترغیب شدند تا در این وادی گام نهند.از این رو مسلمین از همان ابتدای نزول قرآن به تزکیه نفس و تلاش در کسب فضایل اخلاقی پرداختند.باز هم باید گفت نخستین کسی که در این زمینه قدم پیش گذاشته امیرالمومنین(علیه السلام)است و این دانش را به صورت مدون درآورده است؛آن هم در نامه ای که به فرزندش امام حسن(علیه السلام)نوشته و ضمن آن،تمامم ابواب این علم و همه عوامل سعادت و شقاوت را بر می شمارند.در فرمایشات و مأثورات سایر معصومین(علیه السلام)نیز چنین مواردی به وفور مشاهده می شود.از شاگردان معصومین(علیه السلام)،نخستین کسی که در اخلاق کتابی مستقل نگاشته است ” اسماعیل بن مهران” شاگرد امام ششم است که در قرن دوم کتاب صفات مومن و فاجر را نوشت.این چه کسی و در چه زمانی مباحث اخلاقی را با اصول علمی مطرح نموده باید گفت؛ابن مسکویه اولین کسی است که با تالیف کتب متعدد اخلاقی همچون:تهذیب الاخلاق،تجارب الامم،الفوزالاصغر،جاویدان خرد،طهاره الاعراق و…- به ویژه با کتاب طهاره الاعراق- شاهکار علمی خود را به منصه ظهور رسانده است که سایرین در تالیفات خود پیرو وی بوده اند.

علوم غیر اسلامی

مسلمین در رشته های علوم تجربی و حسی نیز تلاش های فراوانی نموده و پیشرفت های قابل توجهی به دست آوردند.اگر چه سر رشته برخی از این علوم در ابتدا در دست غیر مسلمانان بوده ولی آنگاه که به بلاد اسلامی راه پیدا کرده،علاوه بر تکامل و اصلاح،گاهی نیز همچون علم نجوم و طب دچار تحول های عظیمی شده و ابداعات فراوانی در آن صورت گرفته است که امروزه منشا خدمات فراوانی به کل جهانیان است.

  1. شیمی: شاید بتوان گفت که علم شیمی؛علمی است که پایه گذار آن مسلمانان بوده اند و با کشفیات و ابداعات خود در این باره راه وصول به علم شیمی جدید را هموار نمودند.دستآوردهای مسلمانان در این علم به اندازه ای است که می توان پایه صنعت غرب را بر آن استوار دانست و به جرات بیان نمود که و علم شیمی غرب میراث دار دانشمندان مسلمانی چون جابربن حیان،زکریای رازی و ابوریحان بیرونی است.علمی که امروزه ما از آن به عنوان علم شیمی نام می بریم؛ریشه در علمی دیرینه به نام علم کیمیا دارد که در واقع علم تبدیل فلزات پست همچون آهن و مس،به فلزات گرانبهایی همچون طلاست.شخصیت شهیری که کیمیا را از خرافه به علمی تجربی و آزمایشگاهی تبدیل نمود؛«جابر بن حیان» است که از شیعیان ایرانی و از شاگردان امام صادق(علیه السلام)بود.وی در تمام دنیا به پدر کیمیای عرب معروف است و مجموعه آثار وی به عنوان بزرگترین حجت در کیمیاگری به شمار می رود.در مجموعه جابری در موضوعات مختلفی چون:جهان شناسی،نجوم،کیمیا،موسیقی،علم اعداد و حروف و…بحث شده است که نشان از تسلط بالای او بر علوم مختلف است.

در علم شیمی اگر چه خالد بن یزید-ملقب به حکیم آل مروان- نخستین کسی است که نگاشته هایی دارد،اما همان طور که گفته شد،اولین دانشمندی که این علم را بدین معنا پایه گذاری کرد،جابر بن حیان،شاگرد خاص امام صادق(علیه السلام)است که علم شیمی را یک بار برای همیشه در جهان اسلام تاسیس نمود.وی در آثار خود راجع به تصفیه، تقطیر، تبخیر، ذوب، تبلور و…مطالبی نوشته و طرز تهیه برخی مواد شیمیایی را بیان نموده است.وی کربنات سرب را بدست آورد و آرسنیک و آنتیموان را از سولفید آنها جدا نمود.وی در آثار خود درباره پالایش فلزات،تهیه فولاد،رنگ کردن پارچه و چرم،تقطیر سرکه برای بدست آوردن اسید استیک غلیظ و…توضیحاتی داده است که در نوع خود بی نظیر است.گفته می شود در موزه بریتانیا،هشتاد جلد کتاب در مورد کشفیات او وجود دارد که دانشمندان علم شیمی آنها را به زبان انگلیسی ترجمه کرده اند(22).

سرآمد این علم پس از جابر،بزرگترین پزشک بالینی اسلام،محمد زکریای رازی است که در علم کیمیا نیز خود را شاگرد جابر می دانست.کتب کیمیاگری رازی در واقع اولین کتب علم شیمی است؛چرا که وی طبقه بندی دقیقی از اجسام در شیمی ارائه نموده که با اصطلاحات علم کیمیا بیان شده است.وی بسیاری فرآیندهای شیمیایی را شرح نموده که با کشفیات شیمی جدید مطابقت دارد.وی را موسس شیمی جدید در شرق و غرب می نامند(23).

  1. ریاضیات: در صدر اسلام علم ریاضیات و حساب چندان مورد توجه نبود؛چرا که احتیاج مسلمانان به آمار و حساب مالیات و خراج بر عهده موالیان و اهل ذمه بود.با گسترش قلمرو اسلامی،نیاز به حساب نیز احساس شد و در جریان ترجمه علوم بیگانه به عربی،حساب نیز ترجمه شد و در زمره علوم مورد مطالعه جامعه اسلامی راه یافت.مسلمانان با فراگرفتن این علم بر تکامل آن کوشش هایی روا داشته و به نوآوری هایی نیز دست یافتند که بعدها به غربیان انتقال یافت و از آن بهره های فراوانی بردند.محمد بن ابراهیم فزاری که دانشمند شیعی معاصر منصور دوانیقی است،اولین شخصیت موثر در علم ریاضیات است که از راه ترجمه اعداد هندی را در عربی وارد نمود که زمینه استفاده دیگر دانشمندان اسلامی را فراهم نمود(24).اما خوارزمی،معاصر مامون و رییس کتابخانه وی،شخصیتی است که در این علم خوش درخشیده و پایه گذار علم جبر و الگوریتم(محاسبه)شد.کتابهای وی در این زمینه به زبانهای اروپایی ترجمه شد و به عنوان مبنای مطالعات ریاضی،سال ها مورد استفاده آنان قرار گرفت.بوزجانی،ابن سینا و فارابی در مثلثات،ابن هیثم و اخوان الصفا در معادلات و ابوریحان بیرونی در هندسه،حساب،جبر و اعداد سر رشته داشته اند و کتابهای ایشان مورد استفاده دانشمندان غربی بوده است(25).
  2. طب: در اسلام از آنچه که به بدن ضرر می رساند نهی شده و اهمیت این امر تا انجاست که نظافت جزیی از ایمان شمرده شده است.دستورهایی چون وضوء،غسل،تحریم مسکرات و… نیز مبنایی حکمی برای حفظ سلامت روحی و جسمی انسان دارد.در متون اسلامی و روایات نیز دستورالعملهای فراوانی را در این باره می بینیم.در قرن سوم مجموع این مطالب تحت عناوینی چون طب النبی(صلی الله علیه و آله)،طب الائمه(طب الصادق(علیه السلام)و طب الرضا(علیه السلام))گردآوری شد که تا امروز نیز مورد استفاده قرار می گیرد و البته بیشتر مولفین آنها عالمان دین بودند تا پزشک.به دنبال آن علما و دانشمندان اسلامی بر این امر اهتمام نموده و در برخی زمینه های پزشکی پیشگام و سرآمد زمان خود و آینده شدند.

آغاز علم رسمی طب در ممالک اسلامی با ترجمه آثار یونانی،هندی و ایرانی بود که در اختیار حکما و دانشمندان مسلمان قرار گرفت.این بار نیز این دانشمندان اسلامی بودند که با بهره گیری از تعالیم الهی و اسلامی،به شناخت پیچیدگی ها و اسرار جسم آدمی پرداخته و ابتکارات تازه ای را در طبابت و جراحی به وجود آوردند؛ به گونه ای که کتابها و دایره المعارفهای تالیفی آنها سالهای سال در دانشگاههای اروپایی مورد تدریس و تدقیق قرار گرفت و برخی همچنان جایگاه علمی ارزنده خود را حفظ نموده است.

نخستین تالیف در این زمینه را «علی بن ربن طبری» به نام «فردوس الحکمه» انجام داد که حاوی 360 فصل در طب است که در آسیب شناسی،داروشناسی و پرهیز کم نظیر است.بعد از او شاگردش محمد زکریای رازی مشهورترین طبیب در جهان اسلام است که از 220 تالیف وی،نیمی در طب نگاشته شده است.در عظمت او همین بس که کتابی در آبله و سرخک نوشته که در طی چهار قرن چهل بار به زبان های گوناگون ترجمه و چاپ شده است.کتاب معروف او «الحاوی» که حدود بیست جلد است – و اکنون ده جلد آن به ما رسیده- پنج جلد آن در بیماری های مربوط به چشم نوشته شده است.این کتاب که جزء مهمترین کتب مرجع طبی در جهان بوده،در سال 1279.م به لاتین ترجمه تنها در یک سال پنج بار تجدید چاپ شد.از ابتکارات و خدمات بی نظیر رازی می توان به بازشناسی و درمان کامل بیماری آبله،کشف الکل به عنوان گندزدا،انجام بادکش در سکته،استعمال آب سرد در تب دائم،به کار بردن مسهل جیوه،استفاده از روده حیوان در بخیه زخم و…نام برد.وی متاثر از علوم و معارف دینی،سلامت جسم را تابع اخلاق نفسانی می دانست و به تاثیر متقابل جسم و جان معتقد بود؛از این رو کتاب «طب الروحانی» یا «طب النفوس» را نوشت و در طی بیست فصل بیماری های تن و روان را برشمرده است.دیگر پزشک مسلمان نامی؛علی بن عباس مجوسی است به عنوان یک صاحبنظر در طب اسلامی،به خاطر دو کتاب ارزشمندش در طب به نام های «کامل الصناعه الطیبه» و «الملکی» که پیش از آثار ابن سینا متن تدریس علم طب بوده است.با ظهور ابن سینا،نه تنها علم طب بلکه بیشتر علوم تحت الشعاع دانش وی قرار گرفتند.اگر چه ابن سینا را بیشتر به عنوان یک فیلسوف یا فیزیک دان می شناسند؛اما طب او علم پزشکی را در اروپا متحول نمود.از 180 اثر تالیفی ابن سینا که در علوم مختلف به رشته تحریر درآمده است؛15 کتاب در طب است و معروفترین و مهم ترین آنها «قانون» می باشد که به عنوان فرهنگ جامع طب و داروسازی از شاهکارهای پزشکی به شمار می رود.این کتاب تنها در اواخر قرن پانزدهم،16 بار به زبان لاتین چاپ شد و در قرن شانزدهم نیز 20 مرتبه تجدید چاپ گردید و با این همه پیشرفتهای علمی در جهان دانش،هنوز هم مورد استفاده دانشمندان این رشته قرار می گیرد(26).

مسلمانان در این رشته ضمن ابداعات و کشفیات بسیار،خدمات ارزنده ای به جهان بشری ارائه نمودند که از جمله آنها می توان به تالیف نخستین رساله در چشم پزشکی و شناساندن امراض و بیماری های چشم، ارتقاء فن جراحی و ساخت و ابداع ادوات و آلات آن،تاسیس بیمارستان های ثابت و سیار مجهز و منظم،مطالعات گسترده و دقیق گیاهشناسی به عنوان مقدمه داروسازی،تشریح روش های داروسازی،تاسیس اولین داروخانه ها و…اشاره نمود.

  1. نجوم: علاوه بر ترغیب قرآن به نگرش و تفکر در آسمان و صور و وقایع فلکی چون خسوف و کسوف؛نیاز های عبادی همچون یافتن قبله،تعیین اوقات نماز،تعیین وقت طلوع و غروب،تعیین اول و آخر ماه،رویت هلال و…نیز مسلمانان را وامی داشت تا به فراگیری این علم بپردازند.در اینجا نیز همچون دیگر علوم امیر المومنین(علیه السلام)،پیشتاز این علم بود و در خصوص مسائل مختلف نجومی که از ایشان پرسیده شده پاسخ هایی داده اند که صحت و دقت آنها امروز مشخص می شود.از دانشمندان برجسته اسلامی در علم نجوم”ابوعبدالله محمد بن ابراهیم حبیب فزاری”،از علمای بزرگ شیعی است که کتاب”سند هند کبیر” که در مورد عالم افلاک بود را به خواست منصور عباسی به فارسی ترجمه کرد.وی اولین کسی است که اسطرلاب را ساخت و از آن در امور نجومی استفاده نمود و سالنامه هایی نیز مطابق سال های عربی تهیه نمود.وی در علم ریاضیات نیز تبحر داشته و صاحب بدایعی در این علم است(27).ورود علم نجوم به جهان اسلام از راه ترجمه متون یونانی و هندی بود که حاوی فرضیه ها و حدسیاتی درباره زمین و اجرام کیهانی بود.مسلمانان در ابتدا به جای تفکر و تامل در آیات قرآنی که به آسمان ها و زمین پرداخته،به مطالب این کتب توجه نمودند؛که البته بعدها با غیر واقعی یافتن آنها،با جهان بینی خاص اسلامی خود و الهام از آیات قرآنی به تغییر مبانی این علم پرداختند.دانشمندان مسلمانان با شرح کتاب های ترجمه شده و اصلاح محتویات آنها،تالیف کتب جدید و ابداعات تازه؛تحولی شگرف در علم نجوم به وجود آوردند(28).منجمین اسلامی با فراهم آوردن سنت های بابلی،یونانی،ایرانی و هندی و یافتن ترکیبات بدیع از آنها،محاسبات و روش های تازه ای به وجود آوردند که بی سابقه بود و مبانی جدیدی در تاسیس این علم به وجود آورد.در زمینه ستاره شناسی دانشمندان اسلامی با ترجمه کتاب مجسطی بطلیموس که مهمترین کتاب نجومی بود،کار خود را آغاز نمودند.کار عمده آنها رصد نمودن و تهیه جدول ستارگان(زیج)بود که تعداد زیجهایی که منجمین اسلامی به دست آوردند بیش از تعداد آنها در کل مکتب های نجومی جهان است.از دستآوردهای دیگر آنان:تعیین طول سال شمسی،محاسبه سال کبیسه،ساخت ساعت های آفتابی،ساخت انواع ابزار و آلالت رصد،زمان سنج های مکانیکی، ساخت اصطرلاب و…می باشد.میزان دقت اصطرلاب های ساخت دانشمندان مسلمان تنها با رایانه های پیشرفته امروزی قابل مقایسه است و پژوهشهای آنان در زمینه زمان سنجی،مبنای علمی شد که در غرب پیشینه ای نداشته است.یکی از ابداعی ترین روشهای دانشمندان در محاسبه مختصات کره زمین بروز کرده است؛به طوری که ستاره شناسان زمام مامون عباسی به خواست او به محاسبه محیط کره زمین پرداخته اند که بسیار ساده و در عین حال قابل توجه است.(29).ابطال نظریه بطلیموس(مرکزیت زمین)توسط اکثر دانشمندان اسلامی -خواجه نصیر الدین طوسی،ابن سینا،ابوریحان بیرونی،ابن هیثم،ابن شاطر و دیگران- از قدرت نمایی های علمی منجمین اسلامی است که پس از سالیان طولانی نظریه مطرح کیهان شناسی را رد و نظریه مرکزیت خورشید را مطرح نموده و محاسبات صحیحی و دقیق نجومی را بر پایه آن بنا نهادند.اگر چه این نظریه بعدها به نام کپلر و کوپرنیک مطرح شد اما خود غربیان نیز اذعان دارند که دانشمندان مسلمان پیش از آنان به این مهم دست یافته بودند و از نظریات نجومی مسلمانان با عنوان «نظریات پیش کوپرنیکی» یاد می کنند(30).
  2. علوم طبیعی و زمین شناسی: باتوجه به توصیه قرآن به سیر در زمین و تفکر در عالم خلقت و مخلوقات الهی،این دانش مطرح و مقدس شمرده شد.به عنوان نخستین مدارج طی شده در این علم می توان گفت که علوم و معارف رسیده از اهل بیت(علیهم السلام)،مشحون از مطالبی درباره عظمت و شگفتی های خلقت و بیان اسرار افرینش است که به طور بارز در کلام امیرالمومنین(علیه السلام)؛بیان رموز و حقایقی را می بینیم که هنوز دانش بشری به برخی از آنها نرسیده است.توحید مفضل که آموخته های امام صادق(علیه السلام)به شاگردش مفضل است نیز نمونه ای دیگر از این مجموعه هاست.اصمعی از ادیبان قرن سوم نیز کتبی چند در خلقت انسان،حیوانات و گیاهان و همچنین درباره ابو دیگر مظاهر طبیعت تالیف نموده است.پس از وی کندی(یعقوب بن اسحاق)نیز رسائل بیشماری درباره انواع سنگ ها،ارتفاع کوه ها،فلزات،آب،جزر و مد،رعد و برق،آب و هوا،گیاهان دارویی،سموم،حشرات و…تالیف نموده که نشان از تبحر و تسلط وی به ابعاد مختلف علوم طبیعی است.جاحظ نیز دانشمند دیگری است که با کتاب «الحیوان» خود جامع ترین منبع در غرائب جانوران را به جای گذاشته است.رسائل اخوان الصفا که پنجاه و چند رساله در علوم مختلف است؛هفده رساله آن مربوط به زمین شناسی،معدن شناسی،پیاه شناسی،جانورشناسی و…است.ابن سینا و ابوریحان بیرونی نیز از دیگر چهره های مطرح در این حوزه هستند(31).
  3. جغرافیا: پیش از اسلام در نزد اعراب «علم الانواء» با «بادشناسی» مرسوم بوده است و به جهت تجارت و بازرگانی در خشکی و دریا از آن استفاده می نمودند.حرکت گله ها و رمه ها و احیانا جنگ ها از دیگر احتیاجات اعراب به علم جغرافیا و نجوم بوده است.با ظهور اسلام نیز این امر مستدام ماند و جایگاه و اهمیت سفر حج،توصیه به گردش در زمین،توصیه به هجرت برای علم آموزی و لو به چین و…نیز برآن افزون شد.با گسترش اسلام و وسعت قلمرو ممالک اسلامی نیاز به علم جغرافیا یا همان علم البلدان بیشتر احساس شد؛چرا که آگاهی از راهها،سرزمین ها و اراضی،چگونگی تقسیم ولایات و…از مسائل روز شده بود.(32)نخستین چهره شناخته شده مسلمان در علم جغرافیا؛هشام بن محمد کلبی در قرن سوم است که بارزترین تلاش او تحقیقاتی درباره جزیره العرب می باشد.پس از وی می توان به خوارزمی،منجم و ریاضی دان مشهور،اشاره کرد که با تالیف کتاب ارزشمند «صوره الارض» از پایه گذاران علم جغرافیا در میان مسلمانان به شمار می رود.آثار کندی در علوم طبیعی و «البلدان» یعقوبی حاوی اطلاعات مفید و راهگشایی در غنای این علم است.نگارش کتاب های راه شناسی یکی دیگر از ابعاد این علم بود که معروف ترین آن «المسالک و الممالک» ابن حوقل است که برای نگارش آن؛تمام کشورهای پهناور اسلامی را در طول 28 سال طی نموده است.سفرنامه نویسی را نیز می توان شعبه ای دیگر از علم جغرافیا دانست که سلیمان تاجر با گزارش سفر دریایی خود به چین نخستین اثر در این زمینه را ارائه نموده است و این سفر پنج قرن پیش از سفر مارکوپولو به چین صورت گرفته است.به همین ترتیب دیگر دانشمندان و حتی مورخانی چون مسعودی در ضمن تالیف آثار خود،به مطالب فراوانی در حوزه جغرافیا و علم بلدان اشاره نموده اند که مورد استفاده قرون متاخر و جوامع دیگر قرار گرفته است(33).از نشانه های نقش بارز مسلمانان در این رشته علمی می توان به موراد زیر را به مثابه یکی از هزار اشاره نمود:

– انجام مطالعات و تحقیقات منجر به کشف قاره آمریکا به اعتراف خود کریستف کلمب

– کشف مناطق چین،روسیه،ژاپن،هند،کره و…

– نظریه پردازی درباره کرویت زمین و اثبات آن

– ترسیم صور اقالیم،دریاها و اقیانوس ها

– رواج واژگان اسلامی در بازرگانی و کشتیرانی

– به کاربردن قطب نما در کشتی

  1. روانشناسی: فیلسوفان اسلامی در بحث تجرد نفس و تعلقات آن،در چگونگی نفسانیات و ارتباط آنها با یکدیگر نیز مطالبی را ذکر نموده اند که این مجموعه در واقع همان علم النفس یا روانشناسی امروزی است که از فلسفه جدا گردیده و خود دارای شعب مختلفی چون روانشناسی اخلاقی،روانشناسی کودک،روانشناسی بالینی،روانشناسی اجتماعی،روانشناسی صنعتی، و…شده است.از این رو هم در فلسفه نظری و هم در فلسفه عملی،وقتی که از نفس و حالات آن و صحت و سقم آن صحبت می شود؛ریزه کاری های مسائل روانشناسی و روانکاوی به خوبی دیده می شود.همچنین معالجات روانی بیماران شیوه ای است که علمای اسلامی – همچون زکریای رازی- با علم به نفس انسانی و شئون آن،به کرات از آن استفاده نموده اند.

بسیاری پیدایش این علم را توسط غربیان و در قرون اخیر می دانند در حالی که با سیری در منابع اسلامی در می یابیم که در باب معرفت نفس و لزوم توجه به مقتضیات ان روایت بسیاری وارد شده است و یا در مورد عالم رویا(عالم خواب)که روانشناسان و اندیشمندان غربی نظراتی را مطرح نموده اند؛عده ای گمان کرده اند که غیر مسلمانان اولین ها در این زمینه هستند در حالی که در روایتی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)درباره خواب،ایشان به ذکر حقایقی پرداخته اند که دیگران از فهم آن نیز عاجز بوده اند.در باب فطرت انسانی و کشش ها و تمایلات آن نیز مسلما بهترین منبع،روایات رسیده است که علاوه بر تقدم بر علم روانشناسی امروز،از اعتبار بیشتری نیز برخوردار است.به طور مثال برخی گمان می کنند که فروید اولین کسی است که از راه افعال غیر ارادی به ضمیر باطنی پی برده است؛در حالی که از فرمایشات امیرالمومنین(علیه السلام)است که:”هیچ کس در دلش رازی را پنهان نمی دارد؛مگر آنکه در سخنان بی اندیشه و رنگ رخسارش آشکار می شود”(34) و حضرت این چنین این واقعیت علمی را بیان نموده اند.همچنین قول فروید در این که:خواب،امیال سرکوب شده و آرزوهای نابرآورده آدمی است که در باطن آدمی جای گرفته و در وقت خواب بروز می کند؛دقیق تر و مفصل تر در میراث روایی ما به چشم می خورد.در روایتی،پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)خواب را بر سه قسم می دانند که قسم سوم،همان افکار عادی یا اسرار نهانی است که گاهی در خواب به صورت اصلی و یا به صور مناسب دیگر خود نمایی می کند و بدین طریق می توان به ضمیر مخفی اشخاص پی برد و ریشه برخی ناخوشی ها و امراض را نیز از همین راه تشخیص داد.(35)

به همین سیاق می توان در علوم دیگری چون جامعه شناسی،اقتصاد،فیزیک و مکانیک،هنر و معماری و…رگه هایی از علوم اسلامی را یافت که با دنبال کردن آن به سرمنشا ولوی و نبوی آن خواهیم رسید و خواهیم دید که چگونه پایه و مبنای بیشتر علوم گذشته و علوم جدید توسط دانشمندان اسلامی بنا نهاده شده است و این همه پیشرفت های علمی دنیای مدرن مرهون آن همه تلاش ها و استعدادهای اندیشمندان مسلمان است.

نویسنده: محمد احمدی

 پی افزودها:

  1. کاشفی،محمدرضا،تایخ فرهنگ و تمدن اسلامی،مرکز جهانی علوم اسلامی، قم،1384ش، ص54
  2. سوره نحل،آیه 25
  3. حدیدی،جواد،اسلام از نظر ولتر،توس،تهران،1355؛ص15
  4. دانشنامه جهان اسلام،ج7.
  5. آلفونسو نلینو،کرلو،تاریخ نجوم اسلامی،ترجمه احمد آرام،تهران،1343؛ به نقل ولایتی ج1،ص50-30
  6. فارابی،احصاءالعلوم، حسین خدیوجم.- تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ص41-2
  7. خوارزمی،مفاتیح العلوم،باوردان،قم؛ص5
  8. ولایتی،علی اکبر،پویایی فرهنگ و تمدن اسلام و ایران،4جلد،وزارت امورخارجه،تهران،1382ش؛ج1،ص129
  9. صدر،سید حسن،تاسیس الشیعه لعلوم الاسلام،منشورات اعلمی،تهران،[بی تا]؛ص322-316
  10. ولایتی؛ج2،ص26
  11. طباطبایی،محمدحسین،قرآن در اسلام،دارالکتاب الاسلامیه،تهران،1350؛ص123
  12. فهرست ابن ندیم،ص57به نقل ازقربانی،ص78
  13. ولایتی؛ج2،ص35
  14. جبل عاملی،محسن امین،اعیان الشیعه،دارالتعارف للمطبوعات،بیروت،1983؛ص226
  15. عقیقی،عبدالرحیم،فقهای نامدار شیعه،کتابخانه مرعشی نجفی،قم،1405؛ص450
  16. صدر؛ص158-148
  17. همان؛ص65-40
  18. همان؛284-279
  19. همان،ص311
  20. طباطبایی،محمد حسین،فلسفه الهی در بینش علی(علیه السلام)،دار الاسلامیه،بیروت،‌ص255-217
  21. ولایتی؛ج1،ص282
  22. کاشفی،ص135
  23. ولایتی؛ج1،ص246
  24. فهرست ابن ندیم،ص395 به نقل قربانی،ص216
  25. قربانی؛صص219-217
  26. همان؛صص188-185
  27. نصر،سیدحسین، علم و تمدن در اسلام، ترجمه احمد آرام،خوارزمی،تهران،1359؛ص158-9
  28. قربانی؛ص224
  29. آلفونسو،ص156-80 به نقل ولایتی؛ج1،ص182
  30. ولایتی؛ج1،ص183-178.
  31. قربانی؛صص241-238.
  32. ولایتی؛ج1،ص296.
  33. قربانی؛ص247-245.
  34. نهج البلاغه، حکمت 25.
  35. بحارالانوار،ج14،ص441.