ضرورت

نوشته‌ها

بایستگى امامت در پرتو خرد

اشاره:

در این باره باید از دو زاویه به موضوع نگریست، زاویه نخست، به خداوند متعال بستگى دارد و آن این است که امامت لطفى است که پروردگار آن را بر خود فرض فرموده و ممکن نیست که خداى رئوف و مهربان انسان را بیافریند و او را بدون راهنما و رهبر، به خود واگذارد و پیامبر و امامى را براى نشان دادن راه درست به مردم معرفى نکند. عالمان مى گویند: همان گونه که خدا را باید به عدالت خواند و ستود، باید او را به لطف نیز توصیف کرد … آن گاه در بیان معنى لطف مى گویند: لطف الهى فراهم ساختن بستر هدایت و زمینه سازى براى نزدیکى بندگان به عبادت و دورى از گناه است. از آن جا که اگر این زمینه گسترده نشود و این پیش نیاز فراهم نیاید، انسان مى تواند براى راه نیافتن خود دلیل آورد، پس خدا براى آن که این حجّت را از مردم بگیرد، باید به راهنمایى بشر بپردازد.

بدین ترتیب، امامت یکى از ضرورتهاى هدایت مردم و یارى آنان تا رسیدن به فرمانبرى از خداى متعال است. این استدلال در بیان عالمان به قاعده لطف شهرت یافته و پیرامون آن سخنهاى بسیارى گفته شده است.

زاویه دوم، به مردم بستگى دارد، زیرا آنان جز با وجود رهبر نمى توانند به رستگارى رسند و ناگزیر از وجود امامى هستند که راه راست را به آنان نشان دهد و کژراهه ها و ناراستى ها را به آنان بشناساند و ایشان را از بیراهه ها بازدارد.

امام صادق علیه السلام فرمود: همواره در زمین حجّتى از جانب خدا هست که حلال و حرام را بشناساند و مردم را به راه خدا بخواند.

ب: سنّت پیامبران

جست و جوى تاریخ پیامبران نشان مى دهد که هیچ یک از آن راهنمایان، از دنیا نرفتند، مگر آن که جانشینى را براى خویش معرّفى کردند تا پس از ایشان، پیام و رسالت آنان استمرار یابد. این سنّت تا خاتم پیامبران صلوات الله علیه نیز ادامه یافته و آن حضرت براى راهنمایى مردم پس از خود، امام على بن ابى طالب علیه السلام را به نصّ صریح معرّفى فرموده و مردم را به فرمانبرى از وى رهنمون شده اند.

عقل نیز بر درستى و صحّت این امر گواهى مى دهد و تأیید مى کند که هر کس تلاشى و کوششى را به کار بست تا فکر و اندیشه اى را در میان مردم رواج دهد و آنان را به راهى هدایت نماید، براى آینده نیز برنامه ریزى کند و کسى را براى ادامه راهى که آغاز کرده است، به مردم معرفى نماید تا پس از او، عهده دار راهنمایى مردم و تداوم اندیشه هاى وى و تفسیر درست آرا و افکار او باشد و آرمانهاى او را تا مرز تحقق کامل پیاده دنبال کند.

ج: کرامات

همان گونه که معجزات رسولان و پیامبران یکى از دلایل صحّت ادعاى ایشان است، مناقب و کرامات امامان نیز دلیل روشنى بر درستى راهى است که آنان مردم را بدان فرا مى خوانند. داستان زندگى امام شیعه علیه السلام، سرشار از این کرامات است، مناقبى که حتّى پس از شهادت نیز ادامه یافته و اینک مزار و بارگاه ایشان، محلّ رخدادهاى خارق العاده اى است که حکایت هاى فراوان آن در جاى خود آمده است.

منبع : شبکه امام رضا (علیه السلام)

دلایل بر ضرورت وجود امامان دوازده گانه(اهل بیت)

 دلایل عقلی و نقلی و تاریخی وجود دارد که ضرورت وجود امام را، اثبات نموده و وجود امامان را قطعی و یقینی می کند، که اینک به برخی از آنها اشاره می ­شود:

 برهان عقلی

این برهان از سه مقدمه تشکیل می ­یابد:

هدف از آفرینش انسان این است که با انجام دادن افعال اختیاری، مسیر تکامل خود را به سوی کمال نهایی بپیماید، کمالی که جز از مجرای اختیار و انتخاب به دست نمی آید و اراده حکیمانه الهی اصالتاً به کمال و سعادت انسان تعلق گرفته است اما از آن جا که این کمال و سعادت جز از راه انجام دادن افعال اختیاری، حاصل نمی ­شود، مسیر زندگی بشر، دو راهه و دو سویه قرار داده شده تا زمینه انتخاب و گزینش برای وی فراهم شود و طبعاً یک راه آن هم به سوی شقاوت و عذاب خواهد بود که بالتبع (و نه بالإصالة) مورد اراده الهی واقع می ­شود.

اختیار و انتخاب آگاهانه، علاوه بر قدرت بر انجام کار و فراهم شدن زمینه های بیرونی برای کارهای گوناگون و وجود میل و کشش درونی به سوی آنها نیاز به شناخت صحیح نسبت به کارهای خوب و بد و راه های شایسته و ناشایسته دارد و در صورتی انسان می ­تواند راه تکامل خویش را آزادانه و آگاهانه، انتخاب کند که هم هدف و هم راه رسیدن به آن را بشناسد و از فراز و نشیب ها و پیچ و خم ها و لغزشگاه های آن، آگاه باشد. پس مقتضای حکمت الهی این است که ابزار و وسایل لازم برای تحصیل چنین شناخت هایی را در اختیار بشر قرار دهد و گرنه همانند کسی خواهد بود که مهمانی را به مهمانسرایی دعوت کند ولی محل مهمانسرایش و راه رسیدن به آن را به او نشان ندهد! و بدیهی است که چنین رفتاری خلاف حکمت و موجب نقض غرض است.[1]

شناخت های عادی و متعارف انسان ها که از همکاری حس و عقل، به دست می­ آید هر چند نقش مهمی را در تأمین نیازمندی های زندگی، ایفا می ­کند اما برای باز شناختن راه کمال و سعادت حقیقی در همه ابعاد فردی و اجتماعی، و مادی و معنوی و دنیوی و اخروی، کافی نیست و اگر راه دیگری برای رفع این کمبودها وجود نداشته باشد، هدف الهی از آفرینش انسان تحقق نخواهد یافت.[2]

با توجه به این مقدمات، به این نتیجه می ­رسیم که مقتضای حکمت الهی این است که پیامبرانی را مبعوث فرماید تا راه سعادت دنیا و آخرت را به بشر بیاموزند و این نیاز وی را برطرف سازند، و نیز به تربیت افراد مستعد بپردازند و آن را تا آخرین مرحله کمالی که برایشان میسر است برسانند، و هم چنین در صورتی که شرایط اجتماعی، مساعد باشد اجراء قوانین اجتماعی دین را به عهده بگیرند.[3]

از آنجا که دین مقدس اسلام، همگانی و جاودانی و نسخ ناشدنی است و بعد از پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ پیامبری نخواهد آمد و ختم نبوت در صورتی با حکمت بعثت انبیاء وفق می­ دهد که آخرین شریعت آسمانی، پاسخگوی همه نیازهای بشر باشد و بقاء آن تا پایان جهان، تضمین شده باشد.

این ضمانت، در مورد قرآن کریم، وجود دارد و خدای متعال، مصونیت این کتاب عزیز را از هر گونه تغییر و تحریفی تضمین کرده است ولی همه احکام و قوانین اسلام، از ظاهر آیات کریمه استفاده نمی ­شود و فی المثل تعداد رکعات نماز و کیفیت انجام آن و صدها حکم واجب و مستحب آن را نمی ­توان از قرآن کریم به دست آورد و معمولاً قرآن در صدد بیان تفاصیل احکام و قوانین نیست و تعلیم و تبیین آنها را به عهده پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ گذاشته تا با علمی که خدا به او عطا فرموده آن ها را برای مردم بیان کند، اما شرایط دشوار زندگی آن حضرت مانند چند سال محصور بودن در شعب ابی طالب و ده سال جنگ با دشمنان اسلام، اجازه نمی داد که همه احکام و قوانین اسلام را برای عموم مردم بیان کند و همان اندازه هم که اصحاب فرا می­ گرفتند ضمانتی برای محفوظ ماندن نداشت و حتی کیفیت وضو گرفتن آن حضرت که سال ها در مرئی و منظر مردم بود مورد اختلاف، واقع شد.

با توجه به این نکات، روشن می­ شود که هنگامی دین اسلام به عنوان یک دین کامل و پاسخگوی نیازهای همه انسان ها تا پایان جهان، می­ تواند مطرح باشد که در متن دین، راهی برای تأمین مصالح ضروری جامعه، پیش بینی شده باشد. ختم نبوت هنگامی موافق با حکمت الهی خواهد بود که توأم با نصب امام معصوم باشد امامی که همه ویژگی های پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به جز نبوت و رسالت را دارا باشد.[4]

بدین ترتیب، هم ضرورت وجود امام ثابت شد و هم لزوم علم خدادادی و عصمت برای وی، و هم اینکه باید از طرف خدای متعال نصب شود، زیرا اوست که می داند چنین علمی و چنین ملکه ای را به چه کسی عطا فرماید.[5]

دلیل دوم اینکه خداوند دانا و حکیمی که برای بیان و حفظ شرایع انبیای پیشین بر اساس حکمت بالغه خویش تدابیر لازم را اندیشیده و برای آن ها جانشینان و اوصیایی تعیین فرموده است، چگونه ممکن است که تصور کنیم نسبت به آینده آخرین پیامبر خود که بعد از او پیامبری نخواهد آمد و دین و شریعت او کامل ترین شرایع آسمانی است، و باید پاسخگوی همه نیازهای بشر تا روز قیامت باشد، بی تفاوت بوده، و بدون تعیین جانشین برای پیامبرش، امت وی را بدون امام و سرپرست رها نموده باشد، بدون تردید این نحوه عمل بر خلاف حکمت و در تناقض با هدف خلقت خواهد بود، زیرا هدف خلقت رساندن انسان به کمال لایق خویش است، و عدم تعیین جانشین برای پیامبر، رها نمودن انسان در وادی ضلالت است، و صدور کار غیر حکیمانه از خدای حکیم محال است، پس به طور قطع و یقین خدا برای آخرین فرستاده خویش نیز جانشینانی تعیین نموده که اولین آنان علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ است. لذا روی این حساب رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به علی ـ علیه السلام ـ فرمود: «ای علی تو در زندگی و بعد از مرگ من جانشین من بر امتم هستی، تو برای من مانند شیث برای آدم، و سام برای نوح و اسماعیل برای ابراهیم، و یوشع برای موسی و شمعون برای عیسی هستی».[6]

 دلایل نقلی

رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در طول دوران رسالت خویش بارها به صورت های گوناگون جانشینی امیر مؤمنان علی ـ علیه السلام ـ را گوشزد کرده بود و در همان سال های آغازین بعثت هنگامی که آیه «و خویشاوندان نزدیکت را انذار کن»[7] نازل شد. به اتفاق شیعه و سنی علی بن ابن ابی طالب ـ علیه السلام ـ را به عنوان جانشین خود معرفی کرد.[8] تا اینکه آیه شریفه «ای پیامبر آن چه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است کاملاً (به مردم) برسان و اگر نکنی، رسالتت را انجام نداده ای…».[9] و با نزول این آیه پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ دریافت که زمان مناسب فرا رسیده و تأخیر بیش از این روا نیست، از این روی در غدیر خم به انجام این وظیفه مبادرت ورزید و هنگام بازگشت از حجة الوداع همه حجاج را در محل غدیر خم جمع کرد، و ضمن خطبه مفصلی از ایشان سوال کرد: آیا من از خود شما به شما اولی تر نیستم؟ همگی یک صدا جواب مثبت دادند، آن گاه زیر بغل علی ـ علیه السلام ـ را گرفته او را در برابر مردم بلند کرد و فرمود: «هر کس من مولا و سرپرست او هستم، پس علی مولا و سرپرست اوست» بدین ترتیب، ولایت الهی را برای آن حضرت، اعلام فرمود. سپس همه حضار با آن حضرت بیعت کردند و خلیفه دوم ضمن بیعت با امیرالمؤمنین علی ـ علیه السلام ـ به عنوان تبریک و تهنیت گفت: «به به که مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمن و مؤمنه گردیدی».[10]

در این روز بود که آیه شریفه «امروز دین شما را برای شما کامل و نعمتم را بر شما تمام، و دین اسلام را برای شما پسندیدم»[11] نازل شد و پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ تکبیر گفت و فرمود: تمام نبوت من و تمام دین خدا، ولایت علی بعد از من است، در این هنگام ابوبکر و عمر از جا برخاستند و از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ پرسیدند که آیا این ولایت، مخصوص علی ـ علیه السلام ـ است؟ حضرت فرمود: مخصوص علی و اوصیاء من تا روز قیامت است. پرسیدند: اوصیاء شما چه کسانی هستند؟ فرمود: بعد از من برادر و وزیر و وارث و وصی و جانشین من در میان امتم و ولی هر مؤمنی علی ـ علیه السلام ـ است، پس پسرم حسن، پس پسرم حسین سپس نه نفر از فرزندان پسرم حسین یکی پس از دیگری خواهد بود، قرآن با آنها و آنها با قرآن هستند، از هم جدا نخواهند شد تا در کنار حوض بر من وارد شوند.[12]

و نیز هنگامی که آیه «ای کسانی که ایمان آورده اید اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولی الامر را»[13] نازل شد جابر بن عبدالله انصاری از آن حضرت پرسید، این اولی الامر که اطاعت شان مقرون به اطاعت شما شده چه کسانی هستند؟ فرمود: ای جابر، آنها جانشینان من و امامان مسلمانان بعد از من هستند، اول آنها علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ ، پس حسن، سپس حسین، سپس علی بن حسین، سپس محمد پسر علی که در تورات به باقر معروف است، ای جابر تو به زودی او را درک خواهی کرد، هنگامی که او را ملاقات کردی سلام مرا به او برسان. سپس جعفر صادق پسر محمد، سپس موسی پسر جعفر، سپس علی پسر موسی، سپس محمد پسر علی، سپس علی پسر محمد، سپس حسن پسر علی و سپس، هم نام و هم کنیه من، حجت خدا در زمین و بقیة الله در میان بندگانش، پسر حسن پسر علی است.[14]

 دلایل تاریخی

هنگامی که به تاریخ مراجعه می ­کنیم، می ­بینیم تاریخ نگاران، تاریخ زندگی امامان را از جنبه شخصی و فکری و سیاسی و علمی تفصیلاً در حافظه تاریخ خود ثبت و ضبط نموده اند. مثلاً اسامی هر کدام از امامان با ذکر اسامی پدران و مادران و محل تولد و سال تولد و مدت عمر و سال وفات و محل دفن و قبور و بارگاه آنان را تعرض نموده و به ذکر فضایل آنان پرداخته و سیره عملی آنان را گوشزد نموده و به مبارزات سیاسی و جنگ هایی که با ستمگران معاصرین خود داشته اند، پرداخته اند. به عنوان نمونه جنگ های امیر مؤمنان با معاویه و طلحه و زبیر و خوارج و حوادث مربوط به آن، و صلح امام حسن با معاویه و جنگیدن امام حسین ـ علیه السلام ـ با یزید و شهادت وی در کربلا و هم چنین سایر ائمه ـ علیه السلام ـ را با تمام خصوصیات در تاریخ گزارش کرده اند. با توجه به دلایل عقلی و نقلی و تاریخی ای که ذکر شد، با قطع و یقین ثابت است که امامان دوازده گانه یکی از پس از دیگری به عنوان جانشینان پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و حجت خدا در روی زمین وجود داشته و آخرین فرد آنها هم اکنون وجود دارد و تا قیام قیامت هم وجود خواهد داشت، زیرا به فرموده امام صادق ـ علیه السلام ـ اگر زمین بدون امام باقی بماند، زمین و اهل آن نابود خواهند شد.[15]

 پی نوشت ها:

[1] . مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش عقاید (دوره کامل سه جلدی)، شرکت چاپ و نشر بین الملل وابسته به انتشارات امیرکبیر، 1377ش، ص177.

[2] . همان، ص178.

[3] . همان، ص304.

[4] . همان، ص305.

[5] . همان، ص306.

[6] . صدوق، محمد، امالی، مرکز الطباعة و النشر فی مؤسسة البعثة، 1417ق، ص450.

[7] . شعراء / 214.

[8] . حاکم حسکانی، عبیدالله بن احمد، شواهد التنزیل، مؤسسة الطبع و النشر التابعه لوزارة الثقافة و الارشاد الاسلامی، 1411ق، ج1، ص486؛ بغوی، عبدالله بن محمد، تفسیر بغوی، بیروت، دارالمعرفة، ج3، ص400؛ ابن عساکر، علی بن حسن شافعی، تاریخ مدینة دمشق، بیروت، دارالفکر للطباعة و النشر و التوزیع، 1415ق، ج42، ص49؛ طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، بیروت، موسسة الاعلمی للمطبوعات، ج2، ص63؛ ابن اثیر علی بن ابی بکر محمد بن محمد، الکامل فی التاریخ، بیروت، دارصادر للطباعة و النشر و التوزیع، 1386ق، ج2، ص63.

[9] . مائده / 67.

[10] . نقوی، سید حامد حسین، خلاصه عبقات الانوار، تهران، مؤسسه البعثة قسم الدراسات الاسلامیه، 1404ق، ج7، ص134.

[11] . مائده / 3.

[12] . مرعشی، شهاب الدین، شرح احقاق الحق، قم، منشورات مکتبة آیت الله العظمی المرعشی النجفی، ج5، ص35.

[13] . نساء / 59.

[14] . طباطبایی، محمد حسین، تفسیر المیزان، قم، منشورات جامعة المدرسین حوزه علمیه قم، ج4، ص409.

[15] . مازندرانی، مولا محمد صالح، شرح اصول کافی، بیروت، داراحیاء التراث العربی للطباعة و النشر و التوزیع، 1421ق، ج5، ص126.

منبع: نرم افزار پاسخ 2 مرکز مطالعات حوزه.

براهین اثبات معاد

مساله معاد از دو راه قابل اثبات است نخست از راه عقلى مانند برهان حکمت و عدالت دوم راه نقلى مانند آیات در مورد معاد اینک هر دو راه را بررسى مى کنیم:

دلایل عقلى معاد

۱ـ برهان حکمت

براساس اینکه خداوند حکیم است آفرینش الهى بیهوده و بى هدف نیست بلکه محبت به خیر و کمال که عین ذات الهى است بالاصاله به خود ذات و بالتبع به آثار آن که داراى مراتبى از خیر و کمال هستند تعلق گرفته، و از این رو، جهان را به گونه اى آفریده است که بیشترین خیر و کمال ممکن، بر آن مترتب شود و بدین ترتیب صفت حکمت اقتضا ـ مى کند که خداوند مخلوقات را به غایت و کمال لایق به خودشان برساند ولى از آنجا که جهان مادیت، دار تزاحمات است و خیرات و کمالات موجودات مادى با یکدیگر تعارض پیدا مى کند مقتضاى تدبیر حکیمانه الهى این است که به صورتى آنها را تنظیم کند که مجموعاً خیرات و کمالات بیشترى بر آنها مترتب شود، و به دیگر سخن: جهان، داراى نظام احسن باشد.

با توجه به این که انسان، داراى روح قابل بقا است و مى تواند واجد کمالات ابدى و جاودانى گرددد آن هم کمالاتى که از نظر مرتبه و ارزش وجودى، قابل مقایسه با کمالات مادى نیست; اگر حیات او منحصر به همین حیات دنیوى محدود باشد با حکمت الهى، سازگار نخواهد بود. مخصوصاً با توجه به اینکه حیات دنیوى، توام با رنجها و سختیها و ناگواریهاى فراوان است .

راستى، اگر زندگى انسان جز این نمى بود که پیوسته زحمت بکشد و با مشکلات طبیعى و اجتماعى، دست و پنجه نرم کند تا لحظاتى را با شادى و لذت بگذارند و آنگاه از فرط خستگى به خواب رود تا هنگامى که بدنش آمادگى فعالیت جدید را پیدا کند و مجدداً ((روز از نو و روزى از نو)).

بدیهى است نتیجه منطقى چنین نگرشى به زندگى انسان، جز پوچ گرایى نخواهد بود.

از سوى دیگر، یکى از غرایز اصیل انسان، حب به بقا و جاودانگى است که دست آفرینش الهى در فطرت او به ودیعت نهاده است و حکم نیروى محرک فزاینده اى را دارد که او را بسوى ابدیت، سوق مى دهد و همواره برشتاب حرکتش مى افزاید. اکنون اگر فرض شود که سرنوشت چنین متحرکى جز این نیست که در اوج شتاب حرکت، به صخره اى برخورد کند و متلاشى شود آیا ایجاد آن نیروى فراینده با چنین غایت و سرنوشتى متناسب خواهد بود؟! پس وجود چنین میل فطرى، هنگامى با حکمت الهى سازگار است که زندگى دیگرى جز این زندگى محکوم به فنا و مرگ، در انتظار او باشد.

حاصل آنکه: با ضمیمه کردن این دو مقدمه ـ یعنى حکمت الهى، و امکان زندگى ابدى براى انسان ـ به این نتیجه مى رسیم که مى باید زندگى دیگرى براى انسان، و راى این زندگى محدود دنیوى، وجود داشته باشد تا مخالف حکمت الهى نباشد.

و مى توان میل فطرى به جاودانگى را مقدمه دیگرى قرار داد و به ضمیمه حکمت الهى، آن را برهان دیگرى به حساب آورد.

ضمناً روشن شد که زندگى ابدى انسان باید داراى نظام دیگرى باشد که مانند زندگى دنیا مستلزم رنجهاى مضاعف نباشد. و گرنه، ادامه همین زندگى دنیوى حتى اگر تا ابدهم ممکن مى بود با حکمت الهى، سازگار نمى بود.

۲ـ برهان عدالت

در این جهان، انسانها در انتخاب و انجام کارهاى خوب و بد، آزادند: از یک سو، کسانى یافت مى شوند که تمام عمر خود را صرف عبادت خدا و خدمت به بندگان او مى کنند; و از سوى دیگر، تبهکارانى دیده مى شوند که براى رسیدن به هوسهاى شیطانى خودشان، بدترین ستمها و زشتترین گناهان را مرتکب مى گردند. و اساساً هدف از آفرینش انسان در این جهان و مجهز ساختن او به گرایشهاى متضاد و به نیروى اراده و انتخاب، و به انواع شناختهاى عقلى و نقلى، و فراهم کردن زمینه براى رفتارهاى گوناگون و قراردادن وى بر سر دوراهیهاى حق و باطل و خیر و شر این است که در معرض آزمایشهاى بى شمار، واقع شود و مسیر تکامل خود را با اراده و اختیار برگزیند تا به نتایج اعمال اختیارى و پاداش و کیفر آنها برسد. و در حقیقت، سراسر زندگى دنیا براى انسان، آزمایش و ساختن و پرداختن هویت انسانى خویش است و حتى در آخرین لحظات زندگى هم معاف از آزمایش و تکلیف و انجام وظیفه نیست .

اما مى بینیم که در این جهان، نیکوکاران و تبهکاران، به پاداش و کیفرى که درخور اعمالشان باشد نمى رسند و چه بسا تبهکارانى که از نعمتهاى بیشترى برخوردار بوده و هستند. و اساساً زندگى دنیا ظرفیت پاداش و کیفر بسیارى از کارها را ندارد مثلاً کسى که هزاران شخص بى گناه را به قتل رسانیده است نمى توان او را جز یک بار، قصاص کرد و قطعاً سایر جنایاتش بى کیفر مى ماند در صورتى که مقتضاى عدل الهى این است که هر کس کوچکترین کار خوب یا بدى انجام دهد به نتیجه آن برسد.

پس هم چنان که این جهان، سراى آزمایش و تکلیف است باید جهان دیگرى باشد که سراى پاداش و کیفر و ظهور نتایج اعمال باشد و هر فردى به آنچه شایسته آن است نایل گردد تا عدالت الهى، تحقق عینى یابد!

ضمناً از همین بیان، روشن مى شود که جهان آخرت، جاى انتخاب راه و انجام تکالیف نیست .

دوم: معاد درقرآن

آیات قرآن کریم، پیرامون اثبات معاد و احتجاج با منکرین آن را مى توان به پنج دسته، تقسیم کرد:

۱ـ آیاتى که بر این نکته، تاکید مى کند که برهانى بر نفى معاد، وجود ندارد. این آیات، به منزله خلع سلاح منکرین است .

۲ـ آیاتى که به پدیده هاى مشابه معاد، اشاره مى کند تا جلوى استبعاد را بگیرد.

۳ـ آیاتى که شیهات منکرین معاد را رد، امکان وقوع آنرا تثبیت مى کند.

۴ـ آیاتى که معاد را به عنوان یک وعده حتمى و تخلف ناپذیر الهى، معرفى مى کند و در واقع، وقوع معاد را از راه اخبار مخبر صادق، اثبات مى نماید.

۵ـ آیاتى که اشاره به برهان عقلى بر ضرورت معاد دارد.

در حقیقت، سه دسته اول، ناظر بر امکان معاد; و دو دسته اخیر، ناظر به وقوع و ضرورت آن است .

انکار معاد، بى دلیل است

یکى از شیوه هاى احتجاج قرآن با صاحبان عقاید باطل این است که از آنان، مطالبه دلیل مى کند تا روشن شود که عقاید ایشان پایه عقلى و منطقى ندارد، چنان که در چندین آیه، آمده است:

قل هاتوا برهانکم… ۱٫

بگو (اى پیامبر) دلیلتان را بیاورید.

و در موارد مشابهى با این لحن مى فرماید که صاحبان این عقاید نادرست، (علم) و اعتقاد مطابق با واقع و مستند به برهان ندارند بلکه به (ظن) و گمان بى دلیل و مخالف با واقع، بسنده کرده اند.۲

و در مورد منکرین معاد هم مى فرماید:

و قالوا ما هى الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیى و ما یهلکنا الا الدهر و ما لهم بذلک من علم ان هم الا یظنون.۳

و (کافران) گفتند: جز این زندگى دنیا حیاتى نیست که مى میریم و زندگى مى کنیم و جز روزگار، چیزى ما را نابود نمى کند (در صورتى که) به این مطلب، علمى ندارند و تنها گمانى مى برند.

هم چنین در آیات دیگرى بر این نکته، تاکید شده که انکار معاد، تنها گمان بى دلیل و نادرستى است ۴٫ البته ممکن است گمانهاى بى دلیل در صورتى که موافق هواى نفس باشد مورد قبول هوى پرستان، واقع شود ۵ و در اثر رفتارهاى متناسب با آنها و ارتکاب گناهان تدریجاً به صورت اعتقاد جزمى، جلوه کند۶ و حتى شخص بر چنین اعتقادى پافشارى نماید.۷

قرآن کریم، سخنان منکرین معاد رانقل کرده است که غالباً چیزى بیش از استبعاد نیست و احیاناً اشاره به شبهات ضعیفى دارد که منشا استبعاد و شک در امکان معاد شده است ۸٫ از این رو، از یک سو، پدیده هاى مشابه معاد را یادآور مى شود تا رفع استبعاد گردد۹، و از سوى دیگر به پاسخ شبهات، اشاره مى کند تا هیچ گونه شبهه اى باقى نماند و امکان وقوعى معاد، کاملاً تثبیت شود. ولى به این مقدار، اکتفا نمى کند و علاوه بر حتمى بودن این وعده الهى و اتمام حجت بر مردم به وسیله وحى، به برهان عقلى بر ضرورت معاد نیز اشاره مى کند .

پدیده هاى مشابه معاد

الف: رویش گیاه. زنده شدن انسان پس از مرگ، از آن جهت که حیات مسبوق به موت است شبیه روییدن گیاه در زمین، بعد از خشکى و مردگى آنست. از این رو، تامل در این پدیده که همواره در جلو چشم همهانسانها رخ مى دهد کافى است که به امکان حیات خودشان بعد از مرگ، پى ببرند. و در واقع، آنچه موجب ساده شمردن این پدیده و غفلت از اهمیت آن شده عادت کردن مردم به دیدن آن است و گرنه از جهت پیدایش حیات جدید، فرقى با زنده شدن انسان، بعد از مرگ ندارد.

قرآن کریم براى دریدن این پرده عادت، مکرراً توجه مردم را به این پدیده جلب، و رستاخیز انسانها را به آن، تشبیه مى کند۱۰ و از جمله مى فرماید:

فانظر الى آثار رحمه الله کیف یحیى الارض بعد موتها ان ذلک لمحیى الموتى و هو على کل شى قدیر ۱۱٫

پس به آثار رحمت الهى بنگر که چگونه زمین را بعد از مرگش زنده مى کند. تحقیقاً (همان زنده کننده زمین) زنده کننده مردگان (هم) هست و او بر هر چیزى تواناست.

ب: خواب اصحاب کهف: قرآن کریم بعد از ذکر داستان شگفت انگیز اصحاب کهف که حاوى نکته هاى آموزنده فراوانى است مى فرماید:

و کذلک اعثرنا علیهم لیعلموا ان وعد الله حق و ان الساعه آتیه لا ریب فیها… ۱۲٫

بدین سان مردم را برایشان (اصحاب کهف) آگاه ساختیم تا بدانند که وعده خدا راست است و قیامت خواهد آمد و جاى شکى در آن نیست .

بى شک، اطلاع از چنین حادثه عجیبى که عده اى در طول چند قرن (سیصد سال شمسى = سیصد و نه سال قمرى) خواب باشند و سپس بیدار شوند تاثیر خاصى در توجه انسان به امکان معاد و رفع استبعاد آن خواهد داشت زیرا هر چند هر خواب رفتنى شبیه مردن است (النوم اخ الموت) و هر بیدار شدنى شبیه زنده شدن پس از مرگ; لیکن در خوابهاى عادى، اعمال زیستى (بیولوژیک) بدن، بطور طبیعى ادامه مى یابد و بازگشت روح، تعجبى را بر نمى انگیزد اما بدنى که سیصد سال از مواد غذائى، استفاده نکند مى بایست طبق نظام جارى در طبیعت، بمیرد و فاسد شود و آمادگى خود را براى بازگشت روح، از دست بدهد. پس چنین حادثه خارق العاده اى مى تواند توجه انسان را به ماوراى این نظام عادى، جلب کند و بفهمد که بازگشت روح به بدن، همیشه در گروى فراهم بودن اسباب و شرایط عادى و طبیعى نیست. پس حیات مجدد انسان هم هر چند بر خلاف نظام مرگ و زندگى در این عالم باشد، امتناعى نخواهد داشت و طبق وعده الهى، تحقق خواهد یافت.

ج: زنده شدن حیوانات: قرآن کریم هم چنین به زنده شدن غیر عادى چند حیوان اشاره مى کند که از جمله آنها زنده شدن چهار مرغ به دست حضرت ابراهیم (ع) ۱۳ و زنده شدن مرکب سوارى یکى از پیامبران است که به داستان آن، اشاره خواهد شد. و هنگامى که زنده شدن حیوانى ممکن باشد زنده شدن انسان هم ناممکن نخواهد بود.

د: زنده شدن بعضى از انسانها در همین جهان: از همه مهمتر، زنده شدن بعضى از انسانها در همین جهان است که قرآن کریم، چند نمونه از آنها را یادآور مى شود. از جمله، داستان یکى از انبیاى بنى اسرائیل است که در سفرى عبورش به مردمى افتاد که هلاک و متلاشى شده بودند و ناگهان به ذهنش خطور کرد که چگونه این مردم، دوباره زنده خواهند شد! خداى متعال جان او را گرفت و بعد از یک صد سال دوباره زنده اش ساخت و به وى فرمود: چه مدت در این مکان، توقف کرده اى؟ او که گویا از خوابى برخاسته است گفت: یک روز یا بخشى از روز! خطاب شد: بلکه تو یک صد سال در اینجا مانده اى! پس بنگر که از یک سوى، آب و نانت سالم مانده، و از سوى دیگر، مرکب سواریت متلاشى شده است! اکنون بنگر که ما چگونه استخوانهاى این حیوان را بر روى هم سوار مى کنیم و دوباره گوشت بر آنها مى پوشانیم و آنرا زنده مى سازیم .۱۴

مورد دیگر، داستان گروهى از بنى اسرائیل است که به حضرت موسى (ع) گفتند: ما تا خدا را آشکار نبینیم هرگز ایمان نخواهیم آورد! و خداى متعال آنان را با صاعقه اى هلاک کرد و سپس به درخواست حضرت موسى (ع) دوباره آنها را زنده ساخت .۱۵

و نیز زنده شدن یکى از بنى اسرائیل ـ که در زمان حضرت موسى (ع) به قتل رسیده بود ـ به وسیله زدن پاره اى از پیکر یک گاو ذبح شده به او که داستان آن در سوره بقره، ذکر شده و سوره مزبور به همین مناسبت نامگذارى گردیده، و ذر ذیل آن آمده است:

ذلک یحیى الله الموتى و یریکم آیاته لعلکم تعقلون .۱۶

بدین سان خدا مردگان را زنده مى کند و نشانه هایش را به شما مى نمایاند باشد که با خرد دریابید.

هم چنین زنده شدن بعضى از مردگان به اعجاز حضرت عیسى ۱۷(ع) را مى توان نشانه اى بر امکان معاد، قلمداد کرد.

احتجاجاتى که قرآن کریم با منکرین معاد دارد و از لحن پاسخهایى که به سخنان آنان داده است به دست مىآید که شبهاتى در اذهان ایشان بوده که ما آنها را براساس مناسبت پاسخهاى به این صورت، تنظیم مى کنیم:

۱ـ شبهه اعاده معدوم

قبلاً اشاره کردیم که قرآن کریم در برابر کسانى که مى گفتند: ((چگونه ممکن است انسان، بعد از متلاشى شدن بدنش مجدداً زنده شود؟)) پاسخى مى دهد که مفادش این است: قوام هویت شما به روحتان است نه به اندامهاى بدنتان که در زمین، پراکنده مى شود.۱۸

از این گفتگو مى توان استنباط کرد که منشا انکار کافران، همان شبهه اى بوده که در فلسفه به نام ((محال بودن اعاده معدوم)) نامیده مى شود. یعنى آنان مى پنداشتند که انسان، همین بدن مادى است که با مرگ، متلاشى و نابود مى گردد و اگر مجدداً زنده شود انسان دیگرى خواهد بود زیرا برگرداندن موجودى که معدودم شده محال است و امکان ذاتى ندارد.

پاسخ این شبهه از بیان قرآن کریم، روشن مى شود و آن این است که هویت شخصى هر انسانى، بستگى به روح او دارد، و به دیگر سخن: معاد، اعاده (معدوم) نیست بلکه بازگشت( روح موجود) است .

۲ـ شبهه عدم قابلیت بدن براى حیات مجدد

شبهه قبلى، مربوط به امکان ذاتى معاد بود، و این شبهه، ناظر به امکان وقوعى آن است. یعنى هر چند بازگشت روح به بدن ،محال عقلى نیست و در فرض آن، تناقضى وجود ندارد ولى وقوع آن، مشروط به قابلیت بدن است و ما مى بینیم که پدید آمدن حیات، منوط به اسباب و شرایط خاصى است که مى بایست تدریجاً فراهم شود مثلاً نطفه اى در رحم، قرار گیرد و شرایط مناسبى براى رشدآن، وجود داشته باشد تا کم کم جنین کاملى شود و به صورت انسان در آید، ولى بدن که متلاشى شد دیگر قابلیت و استعداد حیات را ندارد.

پاسخ این شبهه آن است که این نظام مشهود در عالم دنیا، تنها نظام ممکن نیست و اسباب و عللى که در این جهان، براساس تجربه، شناخته مى شوند اسباب و علل انحصارى نیستند، و شاهدش این است که در همین جهان، پدیده هاى حیاتى خارق العاده اى مانند زنده شدن بعضى از حیوانات و انسانها رخ داده است .

این پاسخ را مى توان از ذکر چنین پدیده هاى خارق العاده اى در قرآن کریم به دست آورد.

۳ـ شبهه درباره قدرت فاعل

شبهه دیگر این است که براى تحقق یک پدیده، علاوه بر امکان ذاتى و قابلیت قابل، قدرت فاعل هم شرط است و از کجا که خدا قدرت بر زنده کردن مردگان داشته باشد؟!

این شبهه واهى، از طرف کسانى مطرح شده که قدرت نامتناهى الهى را نشناخته بودند، و پاسخ آن این است که قدرت الهى، حد و مرزى ندارد و به هر چیز ممکن الوقوعى تعلق مى گیرد، چنانکه این جهان کران ناپیدا را با آن همه عظمت خیره کننده، آفریده است .

اولم یروا ان الله الذى خلق السموات والارض و لم یعى بخلقهن بقادر على ان یحیى الموتى بلى انه على کل شىقدیر.۱۹

مگر ندیدند (و ندانستند) خدایى که آسمانها و زمین را آفریده و در آفرینش آنها در نمانده است، مى تواند مردگان را زنده کند؟ چرا، او بر هر چیزى تواناست.

افزون بر این، آفرینش مجدد، سختتر از آفرینش نخستین نیست و نیاز به قدرت بیشترى ندارد بلکه مى توان گفت از آن هم آسانتر است زیرا چیزى بیش از بازگشت روح موجود نیست .

فسیقولون من یعیدنا قل الذى فطرکم اول مره فسینغضون الیک روئوسهم..۲۰٫

خواهند گفت: چه کسى ما را باز مى گرداند (و مجدداً زنده مى کند)؟ بگو: همان کسى که شما را نخستین بار آفرید. پس سرهایشان را نزد تو تکان خواهند داد (و از این پاسخ، تعجب خواهند کرد).

و هو الذى یبد الخلق ثم یعیده و هو اهون علیه ۲۱٫

و اوست کسى که آفرینش را آغاز مى کند و سپس آن را باز مى گرداند و آن (باز گرداندن) آسانتر است .

۴ـ شبهه درباره علم فاعل

شبهه دیگر این است که اگر خدا بخواهد انسانها را زنده کند و به پاداش و کیفر اعمالشان برساند باید از سویى بدنهاى بى شمار را از یکدیگر تشخیص بدهد تا هر روحى را به بدن خودش باز گرداند; و ازسوى دیگر، همه کارها خوب و بد را به یاد داشته باشد تا پاداش و کیفر درخورى به هر یک از آنها بدهد. و چگونه ممکن است ابدانى که خاک شده و ذرات آنها درهم آمیخته شده را از یکدیگر باز شناخت؟ و چگونه مى توان همه رفتارهاى انسانها را در طول هزاران بلکه میلیونها سال، ثبت و ضبط کرد و به آنها رسیدگى نمود؟

این شبهه هم از طرف کسانى مطرح شده که علم نامتناهى الهى را نشناخته بودند و آن را به علوم ناقص و محدود خودشان قیاس مى کردند. و پاسخ آن این است که علم الهى حد و مرزى ندارد و بر همه چیز، احاطه دارد و هیچ گاه خداى متعال چیزى را فراموش نمى کند.

قرآن کریم ازقول فرعون، نقل مى کند که به حضرت موسى (ع) گفت:

فما بال القرون الاولى!

اگر خدا همه ما را زنده، و به اعمالمان رسیدگى مى کند پس وضع آن همه انسانها پیشین که مرده و نابود شده اند چه مى شود؟

حضرت موسى (ع) فرمود:

… علمها عند ربى لا یضل ربى و لاینسى .۲۲

علم همه آنها نزد پروردگارم در کتابى محفوظ است و پروردگار من گمراه نمى شود و چیزى را فراموش نمى کند.

و در آیه اى جواب دو شبهه اخیر به این صورت، بیان شده است:

قل یحییها الذى انشاها اول مره و هو بکل خلق علیم ۲۳٫

بگو (اى پیامبر) مردگان را همان کسى زنده مى کند که نخستین بار، ایشان را پدید آورده، و او به هر آفریده اى داناست .

قرآن کریم از یک سو، به عنوان پیامى که از طرف خداى متعال به بندگانش فرستاده شده بر تحقق معاد، تاکید مى کند و آن را وعده حتمى و تخلف ناپذیر الهى مى شمارد و بدین ترتیب حجت را بر مردم تمام مى کند; و از سوى دیگر، به دلایل عقلى بر ضرورت معاد، اشاره مى کند تا رغبت انسان نسبت به شناخت عقلانى را ارضا کند و حجت رامضاعف سازد.

از این رو، بیانات قرآنى درباره اثبات معاد را به دو بخش، تقسیم مى کنیم و در هر بخش به ذکر نمونه اى از آیات مربوط مى پردازیم .

وعده حتمى الهى

قرآن کریم، بر پایى قیامت و زنده شدن همه انسانها در جهان آخرت را امرى تردیدناپذیر دانسته مى فرماید:

(ان الساعه آتیه لا ریب فیها).۲۴ و آن را وعده اى راستین و تخلف ناپذیر شمرده مى فرماید: ((بلى وعداً علیه حقاً)۲۵ و بارها بر تحقق آن، قسم یاد کرده و از جمله مى فرماید: (قل بلى و ربى لتبعثن و لتنبون بما عملکتم و ذلک على الله یسیر)۲۶ و هشدار دادن به مردم، نسبت به آن را از مهمترین وظایف انبیا دانسته چنان که مى فرماید: (یلقى الروح من امره على من یشا من عباده لینذریوم التلاق)۲۷ و براى منکرین آن، شقاوت ابدى و عذاب دوزخ را مقرر فرموده است:

(و اعتدنا لمن کذب بالساعه سعیراً).۲۸

بنابراین، کسى که به حقانیت این کتاب آسمانى، پى برده باشد هیچ بهانه اى براى انکار معاد، شک درباره آن نخواهد داشت .

اشاره به براهین عقلى

بسیارى از آیات کریمه قرآن، لحن استدلال عقلى بر ضرورت معاد دارد و مى توان آنها را ناظر به برهانهاى حکمت و عدالت دانست. از جمله به صورت استفهام انکارى مى فرماید:

افحسبتم انما خلقنا کم عبثاً و انکم الینا لا ترجعون.۲۹

مگر پنداشته اید که شما را بیهوده آفریده ایم و به سوى ما باز گردانده نمى شوید؟

این آیه شریفه به روشنى دلالت دارد بر اینکه اگر معاد و بازگشت به سوى خداى متعال نباشد، آفرینش انسان در این جهان، بیهوده خواهد بود. ولى خداى حکیم، کار عبث و بیهوده، انجام نمى دهد. پس جهان دیگرى براى بازگشت به سوى خودش بر پا خواهد کرد.

این برهان، یک قیاس استثنائى است و مقدمه اول آن ـ که یک قضیه شرطیه است ـ دلالت دارد بر اینکه هنگامى آفرینش انسان در این جهان، هدف حکیمانه خواهد داشت که به دنبال این زندگى دنیا، بازگشت به سوى خدا کند و در جهان آخرت، به نتایج اعمالش برسد. که این ملازمه در تقریر برهان حکمت، توضیح داده شد .

و اما مقدمه دوم (خدا کار بیهوده نمى کند) همان مساله حکمت الهى و عبث نبودن کارهاى اوست که در بخش خداشناسى به اثبات رسید. بنابراین، آیه مزبور کاملاً قابل انطباق بر برهان نامبرده است .

اکنون مى افزاییم: با توجه به اینکه آفرینش انسان به منزله غایت و هدفى براى آفرینش جهان است اگر زندگى انسان در این جهان، بیهوده و فاقد هدف حکیمانه باشد آفرینش جهان هم بیهوده و باطل خواهد بود. و این نکته را مى توان از آیاتى استفاده کرد که وجود عالم آخرت را مقتضاى حکیمانه بودن آفرینش جهان دانسته است. و از جمله در وصف خردمندان (اولوالالباب) مى فرماید:

… و یتفکرون فى خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلاً سبحانک فقنا عذاب النار.۳۰

… و درباره آفرینش آسمانها و زمین مى اندیشند (و آنگاه مى گویند:) پروردگارا، این (جهان) را باطل نیافریده اى، تو منزهى (از اینکه کار باطل، انجام دهى) پس ما را از عذاب آتش نگهدار.

از این آیه، استفاده مى شود که تامل در کیفیت آفرینش جهان، انسان را متوجه حکمت الهى مى سازد، یعنى خداى حکیم از این آفرینش عظیم، هدف حکیمانه اى را در نظر داشته و آن را گزاف و پوچ نیافریده است، و اگر جهان دیگرى نباشد که هدف نهائى از آفرینش جهان، محسوب شود خلقت الهى، پوچ و بى هدف خواهد بود.

دسته دیگرى از آیات کریمه قرآن که اشاره به برهان عقلى بر ضرورت معاد دارد قابل انطباق بر برهان عدالت است.۳۱یعنى مقتضاى عدل الهى این است که نیکوکاران و تبهکاران را به پاداش و کیفر اعمالشان برساند و فرجام آنان را از یکدیگر تفکیک کند و چون در این جهان، چنین تفکیکى نیست ناچار جهان دیگرى برپا خواهد کرد تا عدالت خویش را عینیت بخشد.

از جمله، در سوره جاثیه مى فرماید:

ام حسب الذین اجترحوا السیئات ان نجعلهم کالذین آمنوا و عملوا الصالحات سوا محیاهم و مماتهم سا ما یحکمون. و خلق الله السموات و الارض بالحق و التجزى کل نفس بما کسب و هم لا یظلمون.۳۲

مگر کسانى که مرتکب کارهاى بد شدند چنین پنداشته اند که ما آنان را مانند کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته انجام داده اند قرار خواهیم داد به گونه اى که زندگى و مرگ هر دو دسته، یکسان باشد (و همان گونه که در نعمتهاى و بلاها و شادیها و غمهاى این جها، شریکنند بعد از مرگ هم فرقى نداشته باشند)؟ اینان بد قضاوتى مى کنند! و خداى متعال، آسمانها و زمین را بحق (و داراى هدف حکیمانه) آفریده و تا اینکه هر کس به آنچه به دست آورده جزا داده شود و به ایشان ستم نشود.

پى نوشتها:

۱ـ بقره ۱۱۱، انبیا ۲۴، نمل ۶۴،.

۲ـ موئمنون ۱۱۷، نسا ۱۵۷، انعام ۱۰۰، ۱۱۹، ۱۴۸، کهف ۵، حج ۳، ۸، ۷۱، عنکبوت ۸، روم ۲۹، لقمان ۲۰، غافر ۴۲، زخرف ۲۰، نجم ۲۸،.

۳ـ جاثیه ۲۴،.

۴ـ قصص ۳۹، کهف ۳۶، ص ۲۷، جاثیه ۳۲، انشقاق ۱۴،.

۵ـ القیامه ۵،.

۶ـ روم ۱۰، مطففین ۱۰،ـ۱۴٫

۷ـ نحل ۳۸،.

۸ـ هود ۷، اسرا ۵۱، صافات ۱۶، ۵۳، دخان ۳۴،ـ۳۶، احقاف ۱۸، ق ۳، واقعه ۴۷،ـ۴۸، مطففین ۱۲،ـ۱۳، نازعات ۱۰،ـ۱۱٫

۹ـ امورى که مثل یکدیگرند در همان جهت مماثلت، حکم واحدى خواهند داشت ; خواه حکم به امکان باشد و خواه حکم به عدم امکان ((حکم الامثال فى ما یجوز و مالا یجوز واحد)).

۱۰ـ اعراف ۵۷، حج ۵،ـ۶، روم ۱۹، فاطر ۹، فصلت ۱۹، زخرف ۱۱، ق ۱۱،.

۱۱ـ روم ۵۰،.

۱۲ـ کهف ۲۱،.

۱۳ـ بقره ۲۶۰،.

۱۴ـ بقره ۲۵۹،.

۱۵ـ بقره ۵۵،۵۶٫

۱۶ـ بقره ۶۷،ـ۷۳٫

۱۷ـ آل عمران ۴۹، مائده ۱۱۰،.

۱۸ـ سجده ۱۰،ـ۱۱٫

۱۹ـ احقاف ۳۳، و نیز رجوع کنید به: یس ۸۱، اسرا ۹۹، الصافات ۱۱، النازعات ۲۷،.

۲۰ـ اسرا ۵۱، و نیز رجوع کنید به: عنکبوت ۱۹،ـ۲۰، ق ۱۵، واقعه ۶۲، یس ۸۰، حج ۵، القیام ۴۰، الطارق ۸،.

۲۱ـ روم ۲۷،.

۲۲ـ طه ۵۱،ـ۵۲، و نیز رجوع کنید به: سوره ق ۲،ـ۴٫

۲۳ـ یس ۷۹،.

۲۴ـ غافر ۵۹، و نیز رجوع کنید به: آل عمران ۹، ۲۵، نسا ۸۷، انعام ۱۲، کهف ۲۱، حج ۷، شورى ۷، جاثیه ۲۶، و ۳۲٫

۲۵ـ نحل ۳۸، و نیز رجوع کنید به: آل عمران ۹، ۱۹۱، نسا ۱۲۲، یونس ۴، ۵۵، کهف ۲۱، انبیا ۱۰۳، فرقان ۱۶، لقمان ۹، ۳۳، فاطر ۵، زمر ۲۰، نجم ۴۷، جاثیه ۳۲، احقاف ۱۷،.

۲۶ـ تغابن ۷، و نیز رجوع کنید به: یونس ۵۳، سبا ۳،.

۲۷ـ غافر ۱۵، و نیز رجوع کنید به: انعام ۱۳۰،۱۵۴، رعد ۲، شورى ۷، زخرف ۶۱، زمر ۷۱،.

۲۸ـ فرقان ۱۱، و نیز رجوع کنید به: اسرا ۱۰، سبا ۸، موئمنون ۷۴،.

۲۹ـ موئمنون ۱۱۵،.

۳۰ـ آل عمران ۱۹،.

۳۱ـ ص ۲۸، غافر ۵۸، قلم ۳۵، یونس ۴،.

۳۲ـ جاثیه ۲۱،ـ۲۲٫

منبع : محمد تقى، مصباح یزدى، آموزش عقاید، ج ۳، صص ۶۳ ـ ۳۷

اخلاق ؛ ضرورت عصر حاضر

حسین فرزانه
در میان شاخه های گوناگون فلسفی و معرفتی «علم اخلاق» و «فلسفه اخلاق» جایگاهی خاص دارند و توجه و تأمل در این باب بسیار زیاد است. به قول برخی از فیلسوفان برجسته، دو شاخه از فلسفه های درجه دوم که بیش و پیش از فلسفه های دیگر مورد توجه اند، یکی فلسفه اخلاق است و دیگری فلسفه ذهن. در این میان، توجه خواص و متخصصان علوم گوناگون به فلسفه ذهن زیاد است؛ اما فلسفه اخلاق نه تنها مورد توجه خواص است، بلکه بیشتر افراد جوامع بشری نیز بدان توجه ویژه نشان می دهند. با این حال، باید پرسید چرا فلسفه اخلاق و علم اخلاق و در یک سطح کلی تر اخلاق تا بدین اندازه ذهنها و زبانهای متفاوت را به خود جلب و جذب کرده است؟ آنچه می خوانید، قصد دارد بدین پرسش پاسخ دهد.

۱) با نگاهی به تاریخ فلسفه اخلاق در می یابیم پشت سر گذاشتن دو جنگ جهانی دهشتناک و عواقب و نتایج آنها، در رویکرد فیلسوفان مغرب زمین به فلسفه اخلاق مهم بوده است. این دو حادثه و پدیده باعث شد توجهات و نگاهها به سرشت اخلاقی انسان، موقعیت تراژیک وی و آینده او از نظر اخلاقی جلب شود. بعد از تبلیغات بسیاری که بر علم جدید و عقل جدید تمرکز می کرد و دستاوردهای شگرف و شگفت آن را پررنگ می نمود، طبیعی بود این فجایع (به صورت خاص دو جنگ جهانی)، انسان جدید را به تردید در برخی دستاوردهای علم جدید رهسپار کند و این اتفاقی بود که رخ داد.بعد از این فجایع بود که ما بیش از پیش شاهد واکاوی سرشت اخلاقی بشر جدید هستیم. با این همه، تحولاتی دیگر هم در سده های اخیر رخ دادند که این توجه را به فلسفه اخلاق بیشتر کردند. مشکلات بسیاری که در نسبت انسان و طبیعت رخ دادند و بشر شاهد تخریب محیط زیست به عنوان جایی که در آن زندگی می کرد، بود و… رویکردهای قابل توجهی را در فلسفه اخلاق به وجود آوردند، به طوری که ما با ادبیاتی قوی در این خصوص مواجه ایم. از یک جنبه می توان تصور کرد هر جا بحث رابطه باشد، اخلاق به صورت عام و فلسفه اخلاق به صورت خاص از اهمیت زیادی برخوردارند.بدین ترتیب، قدمت فلسفه اخلاق را می توان به اندازه قدمت تاریخ تفکر بشری دانست و همیشه این نحله از اهمیت درخوری برخوردار بوده است. اگر نگاهی به تاریخ تفکر بشری بیندازیم، در می یابیم اولین فیلسوفان مطرح جهان چون سقراط، افلاطون وارسطو همه دغدغه های جدی اخلاقی داشته اند. این نکته حتی برای سقراط بیش از دو فرد دیگر مطرح است. به نظر برخی از مفسران، سقراط حتی به معرفت از جهت علاقه ای که به اخلاق داشت، دلبستگی داشت. با وجود این، نمی توان از نظر دور داشت که توجه وافر به اخلاق در جهان جدید و بخصوص در مرحله ای که با عنوان «پسامدرن» خود را نشان می دهد، ریشه در بحرانهای شگرفی دارد که بشر معاصر با آن دست و پنجه نرم می کند.

۲) واژه و مفهوم اخلاق بدون ابهام و ایهام نیست، زیرا هر وقت از اخلاق سخن می گوییم؛ هم علم اخلاق، هم فلسفه اخلاق و هم فلسفه علم اخلاق را مدنظر قرار می دهیم. در واقع، ابهام این مفهوم در زبان فارسی بیش از ابهام و ایهام آن در زبان انگلیسی است، زیرا در زبان انگلیسی در برابر ارزشهای اخلاق واژه «Morality» وجود دارد. به همین دلیل، هنگامی که از «Ethics» سخن می گوییم، تنها معارف اخلاقی را مدنظر قرار می دهیم؛ حال خواه این معرفت، علم اخلاق باشد یا فلسفه علم اخلاق. اما در زبان فارسی از آن رو که برای هر سه این معانی واژه و مفهوم اخلاق وجود دارد، ابهامهای بیشتری را شاهدیم. بدین ترتیب، هر وقت با این واژه رو به رو می شویم، باید از خود بپرسیم کدام یک از این معانی را مدنظر داریم. آیا از هنجارها یا ارزشهای اخلاقی سخن می گوییم یا علم اخلاق را به عنوان علمی که باید و نبایدها، درسته او اشتباههایی را برای ما مشخص می کند، در نظر می گیریم؛ یا قصد ما بررسی علم اخلاق از منظر فلسفی یا اخلاق شناسی فلسفی است. هر یک از این معانی که مدنظر ما قرار گیرد، تحلیل و تبیین ما را به سمت و سویی خاص رهسپار می کند. اما طبیعی است، هنگامی که اخلاق را ضرورت این زمانه معرفی می کنیم، هر سه این معانی مدنظر است، یعنی اولاً جامعه و فرهنگها به ارزشها و هنجارهایی نیاز دارند که زندگی خود را در ساحتهای گوناگون سامان دهند و ضرورت توجه به این ارزشها هم اکنون بیش از پیش حس می شود.ثانیاً علم اخلاق زمانه می طلبد که خود را با نیازها و ضرورتهای جدید وفق دهد. به عنوان مثال، ما هم اکنون شاهد فناوریهای شگفت انگیزی هستیم که الزامهای ارزشی فراوانی بر آنها مترتب است و بدین جهت علم اخلاق باید بدانها اندیشه کند.از سوی دیگر، اخلاق زمان کنونی با توجه به گسستهای معرفتی شگرف و عجیبی که با آنها رو به رو است، نیازمند آن است که به مبانی و مبادی جدیدی مجهز و مسلح شود و همچنین تحلیلهای جدیدی را مبتنی بر مفاهیم نوین پی گیرد.از این رو، هنگامی که از ضرورت توجه مجدد به اخلاق سخن می رود، هر سه معنایی که از مفهوم اخلاق در زبان فارسی مدنظر است به دست می آید و باید بدانها توجهی ویژه داشت.

۳) شاعر ایرانی می گفت؛ چراغ رابطه خاموش و ساکت است. حقیقت این است که مسأله رابطه در جهان جدید خود به مسأله ای مضاعف بدل گشته است و همین موضوع تفاوت رابطه در جهان جدید و قدیم را نشان می دهد. تکرار کنیم که اخلاق همیشه از یک رابطه و ارتباط خبر می دهد و تمایل دارد این ارتباط را به بهترین نحو سامان دهد و تنظیم نماید. اما این رابطه با توجه تحولات مهم و عالم اندازی که بشر جدید به خود دیده به کلی دستخوش تغییر شده و ماهیتی کاملاً جدید یافته است. بسیاری در خصوص این که مهمترین تمایز جهان جدید و جهان قدیم تأکید بشر جدید بر فردیت و تأکید بشر قدیم بر جمع باشد، مناقشه کرده اند؛ اما تا اینجا می توان پذیرفت، بسیاری از مشکلاتی که بشر جدید با آنها دست به گریبان است و این مشکلات و مسایل با مسایل جهان قدیم متفاوت هستند، ریشه در رویکرد فردگرایانه بشر جدید دارد.به همین دلیل است که ما در جهان قدیم هیچ وقت با تنهایی به شکل مفرطش آنگونه که در جهان جدید رو به رو می شویم، مواجه نمی شویم. همچنان که طیف وسیعی از یأسها و بی معناییها و بی هویتی های جهان جدید در جهان قدیم قابل ردیابی نیست. این نکته نباید اینگونه تأویل و تفسیر شود که بشر قدیم و جهان قدیم بدون مشکل بوده اند و به تعبیر عده ای ما شاهد جهانی آرمانی بوده ایم که هم اکنون از آن فاصله گرفته ایم.آنچه می گوییم باید بدین معنا باشد که هر یک از منظومه های جهان قدیم و جهان جدید مشکلات خاص خود را داشته و دارند. در این میان اما مسایل جهان جدید هم کم و بیش مشخص هستند که به تعدادی از آنها چون بی معنایی، یأس، تنهایی و بی امید بودن اشاره کردیم.

این وضعیت جدید به تحلیلها و بررسیهای جدید و نوینی نیاز دارد. نمی توان با جوابهای قدیمی با این موقعیت روبرو شد و باید ابزارهای مفهومی پیشرفته تری به خدمت گرفته شوند. بی دلیل نیست که ما در منظومه جدید معرفتی با نحله ای فکری- فلسفی به نام «اگزیستانسیالیسم» روبرو می شویم که به کلی نگاه و رویکردی جدید و نوین را نسبت به سرشت انسانی و به تبع آن اخلاق معطوف به انسان اتخاذ می کند. این رویکردها و دیدگاههای جدید ناشی از الزامهای جدیدی است که بشر را در بر گرفته اند.

۴) شکی نیست، بخشی از اهمیت اخلاق بدان سبب است که معرفتی که آن را به وجود می آورد در جهان جدید خدشه هایی مهم را به خود دیده است. به قول «ریکور» با حمله هایی که افرادی چون هیوم، داروین، فروید، نیچه و هایدگر و حتی ویتگنشتاین به عقل روا داشته اند، عقل به بحرانی دچار شده که شاید تا مدتها نتواند از آن راه برون رفتی بیابد.طبیعی است اخلاق به مبنایی نیازمند است و مهمترین و ضروری ترین مبنا هم عقل به شمار می آید. حال اگر عقلی که بناست مبنای اخلاق باشد مورد هجمه واقع شود، اخلاق هم از آسیب آن در امان نمی ماند. بسیاری از توجهاتی که به اخلاق می نمایند ریشه در ضرباتی دارد که به عقل وارد شده است، زیرا همان طور که گفتیم اخلاق بر اساس ارتباط انسان با محیط و افراد اطراف وی استوار است.با توجه به این تعریف از اخلاق، هیچ انسانی از آن بی نیاز نیست. حال اگر با بحران عقل، اخلاق نیز به بحرانی دچار شود، طبیعی است بخش مهمی از ارتباطهای انسانی به بحران دچار می شود. این بحران انگیزه بسیاری از افراد برای توجه به اخلاق و کاویدن جنبه های مختلف آن و همچنین تأمل به نسبتش با عقل بوده است. به تعبیر متفکری، نسبی اندیشی بیش و پیش از هرجا، در بحث اخلاق اثرات انسانی و اجتماعی اش را نشان می دهد. از این رو در میان انواع و اقسام نسبی گرایی، نسبی گرایی اخلاقی اهمیت بیشتری می یابد و همین نکته توجه بی بدیل به اخلاق در جهان را نشان می دهد.

۵) جدا از همه این رویه ها و جنبه ها، یکی از مهمترین وجوه آدمی، وجه اخلاقی و ارزشی اوست که این سرشت، ریشه در مواجهه دیرین وی با معنویت دارد. آن که به معنویت می اندیشد، نمی تواند دست از اخلاق بشوید و همان طور که تعدادی از ژرف اندیش ترین متفکران قرن به ما گوشزد کرده اند، انسان راهی جز حرکت به سوی معنویت ندارد و هر مشی و شیوه ای که در پیش می گیرد، اگر بهره ای از این معنویت نبرد، ره به خطا برده است.

با توجه به اهمیت و نقش مهم اخلاق در معنویت می توان نیاز ارزش و اخلاق را نیز در زمانه ما بیش از دوره ها و زمانه های پیشین دانست.

منبع:روزنامه قدس