صلح

نوشته‌ها

شهید مطهرى و صلح امام حسن(ع

اشاره:

در این مقاله پرسشهاى خود را بر آثار استاد شهید مطهرى عرضه مى‏کنیم و پاسخ ۸ پرسش مربوط به صلح امام حسن علیه‏السلام و تفاوت دوران ایشان با عصر امام حسین علیه‏السلام را از زبان و قلم استاد مرور مى‏کنیم. ۱. سؤال: ابتدا مناسب است نظرتان را راجع به جایگاه صلح در اسلام جویا شویم؛ بفرمایید آیا اساساً صلح در شرایط خاصّ بر امام مسلمین جایز و لازم خواهد بود یاخیر؟

جواب: به طور کلّى و هم تاریخ اسلام نشان مى‏دهد که براى امام و پیشواى مسلمین، در یک شرایط خاصّى (صلح) جایز است و احیاناً لازم و واجب است که قرارداد صلح امضا کند، هم چنان که پیغمبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم رسماً این کار را در موارد مختلف انجام داد؛ هم با اهل کتاب در یک مواقع معیّنى قرارداد صلح امضا کرد و هم حتّى با مشرکین قرارداد صلح امضا کرد، و در مواقعى هم البته مى‏جنگید…

این مطلب معقول نیست که بگوییم: یک دین یا یک سیستم (هرچه مى‏خواهید اسمش را بگذارید) اگر قانون جنگ را مجاز مى‏داند، معنایش این است که (آن را) در تمام شرایط (لازم مى‏داند) و در هیچ شرایطى صلح و به اصطلاح همزیستى؛ یعنى متارکه جنگ را جایز نمى‏داند؛ کما اینکه نقطه مقابلش هم غلط است که یک کسى بگوید: اساساً ما دشمن جنگ هستیم به طور کلّى و طرفدار صلح هستیم به طور کلّى. اى بسا جنگ‏ها که مقدمه صلح کامل‏تر است و اى بسا صلح‏ها که زمینه را براى یک جنگ پیروزمندانه، بهتر فراهم مى‏کند.۱

۲. سؤال: به نظر مى‏رسد که امام حسن علیه‏السلام در شرایط و وضعیتى قرار گرفت که مجبور شد در آن شرایط صلح کند، ولى امام حسین علیه‏السلام حاضر به صلح نشد. آیا شرایط دوره امام حسین علیه‏السلام با شرایط زمان امام حسن علیه‏السلام تفاوت زیادى داشت که ایشان تن به صلح ندادند؟

جواب: تفاوت خیلى فراوان و زیادى (وجود) دارد. حال من جنبه‏هاى مختلفش را برایتان عرض مى‏کنم، بعد آقایان خودشان قضاوت کنند.

مسند خلافت

اوّلین تفاوت این است که امام حسن در مسند خلافت بود و معاویه هم به عنوان یک حاکم، گو اینکه تا آن وقت خودش را به عنوان خلیفه و امیرالمؤمنین نمى‏خواند؛ و به عنوان یک نفر طاغى و معترض در زمان امیرالمؤمنین قیام کرد؛ به عنوان اینکه من خلافت على را قبول ندارم، به این دلیل که على کشندگان عثمان را که خلیفه بر حقّ مسلمین بوده، پناه داده است و حتّى خودش هم در قتل خلیفه مسلمین شرکت داشته است؛ پس على خلیفه بر حقّ مسلمین نیست. معاویه خودش به عنوان یک نفر معترض ـ و به عنوان یک دسته معترض ـ تحت عنوان مبارزه با حکومتى که بر حق نیست و دستش به خون حکومت پیشین آغشته است (قیام کرد). تا آن وقت ادّعاى خلافت هم نمى‏کرد و مردم نیز او را تحت عنوان امیرالمؤمنین نمى‏خواندند. همین طور مى‏گفت که ما یک مردمى هستیم که حاضر نیستیم از آن خلافت پیروى بکنیم.

امام حسن علیه‏السلام بعد از امیرالمؤمنین علیه‏السلام در مسند خلافت قرار مى‏گیرد. معاویه هم روز به روز نیرومندتر مى‏شود. به علل خاصّ تاریخى، وضع حکومت امیرالمؤمنین در زمان خودش، که امام حسن علیه‏السلام هم وارث آن وضع حکومت بود، از نظر داخلى تدریجاً ضعیف‏تر مى‏شود به طورى که نوشته‏اند بعد از شهادت امیرالمؤمنین، به فاصله هجده روز ـ که این هجده روز هم عبارت است از مدتى که خبر به سرعت رسیده به شام و بعد معاویه بسیج عمومى و اعلام آمادگى کرده است ـ معاویه حرکت مى‏کند براى فتح عراق. در اینجا وضع امام حسن یک وضع خاصّى است؛ یعنى خلیفه مسلمین است که یک نیروى طاغى و یاغى علیه او قیام کرده است. کشته شدن امام حسن علیه‏السلام در این وضع، یعنى کشته شدن خلیفه مسلمین و شکست مرکز خلافت. مقاومت امام حسن علیه‏السلام تا سرحدّ کشته شدن نظیر مقاومت عثمان بود در زمان خودش نه نظیر مقاومت امام حسین علیه‏السلام .

امام حسین وضعش وضع یک معترض بود در مقابل حکومت موجود.۲ اگر کشته مى‏شد، که کشته هم شد، کشته شدنش افتخارآمیز بود، همین طور که افتخارآمیز هم شد. اعتراض کرد به وضع موجود و به حکومت موجود و به شیوع فساد و به اینکه اینها صلاحیّت ندارند و در طول بیست سال ثابت کردند که چه مردمى هستند؛ و روى حرف خودش هم آن قدر پافشارى کرد تا کشته شد. این بود که قیامش یک قیام افتخارآمیز و مردانه تلقّى مى‏شد و تلقّى هم شد.

امام حسن وضعش از این نظر درست معکوس وضع امام حسین است؛ یعنى کسى است که در مسند خلافت جاى گرفته است. دیگرى معترض به او است. و اگر کشته مى‏شد، خلیفه مسلمین در مسند خلافت کشته شده بود.۳

پس اگر امام حسن علیه‏السلام مقاومت مى‏کرد نتیجه نهائیش آن طور که ظواهر تاریخ نشان مى‏دهد، کشته شدن بود اما کشته شدن امام و خلیفه در مسند خلافت؛ ولى کشته شدن امام حسین علیه‏السلام کشته شدن یک نفر معترض بود.۴

۳. سؤال: اینکه مى‏فرمایید «اگر امام حسن علیه‏السلام قیام مى‏کرد و کشته مى‏شد، خلیفه مسلمین در مسند خلافت کشته مى‏شد» مگر چه تالى فاسدى داشت؟

جواب: (کشته شدن خلیفه مسلمین در مسند خلافت) خودش یک مسأله‏اى است که حتى امام حسین هم از مثل این جور قضیه احتراز داشت که کسى در جاى پیغمبر و در مسند خلافت پیغمبر کشته شود. ما مى‏بینیم که امام حسین حاضر نیست که در مکه کشته شود. چرا؟ فرمود: این احترام مکه است که از میان مى‏رود. به هر حال مرا مى‏کشند. چرا مرا در حرم خدا و در خانه خدا بکشند که هتک حرمت خانه خدا هم شده باشد؟!

ما مى‏بینیم امیرالمؤمنین در وقتى که شورشیان در زمان عثمان شورش مى‏کنند،۵ فوق العاده کوشش دارد که خواسته‏هاى آنها انجام شود نه اینکه عثمان کشته شود. (این در نهج البلاغه هست) از عثمان دفاع مى‏کرد، که خودش فرمود: من این قدر از عثمان دفاع کردم که مى‏ترسم گنهکار باشم؛ «خَشیتُ اَنْ اَکُونَ آثِماً».۶ ولى چرا از عثمان دفاع مى‏کرد؟ آیا طرفدار شخص عثمان بود؟ نه، آن دفاع شدیدى که مى‏کرد، مى‏گفت: من مى‏ترسم که تو خلیفه مقتول باشى. این براى عالم اسلام ننگ است که خلیفه مسلمین را در مسند خلافت بکشند. بى‏احترامى است به مسند خلافت. این بود که مى‏گفت: اینها خواسته‏هاى مشروعى دارند، خواسته‏هاى اینها را انجام بده، بگذار اینها برگردند بروند.۷

۴. سؤال: آیا نمى‏توان این عمل على علیه‏السلام را چنین تحلیل نمود که شورشیان حرف‏هاى حق خود را مطرح نکنند و دست خلیفه وقت را بر مظالمش بازتر گردانند؟

جواب: (خیر) امیرالمؤمنین نمى‏خواست به شورشیان بگوید: کار نداشته باشید، حرف‏هاى حق خودتان را نگویید، حالا که این سرسختى نشان مى‏دهد پس شما بروید در خانه هایتان بنشینید که قهراً دست خلیفه بازتر باشد و بر مظالمش افزوده شود. این حرف را هم البتّه نمى‏زد و نباید هم مى‏گفت، اما این را هم نمى‏خواست که عثمان در مسند خلافت کشته شود، و آخرش هم على‏رغم تمایل امیرالمؤمنین (این امر واقع شد).۸

۵. سؤال: آیا به نظر جنابعالى بى‏نتیجه بودن جنگ امام حسن علیه‏السلام با معاویه مى‏تواند به عنوان یک تفاوت اصلى مطرح گردد؟

جواب: (بله) تفاوت دومى که در کار بود این بود که درست است که نیروهاى عراق، یعنى نیروهاى کوفه ضعیف شده بود اما این نه بدان معنى است که به کلّى از میان رفته بود، و اگر معاویه همین طور مى‏آمد یک جا فتح مى‏کرد، بلاتشبیه آن طور که پیغمبر اکرم مکّه را فتح کرد، به آن سادگى و آسانى؛ با اینکه بسیارى از اصحاب امام حسن علیه‏السلام به حضرت خیانت کردند و منافقین زیادى در کوفه پیدا شده بودند و کوفه یک وضع ناهنجارى پیدا کرده بود که معلول علل و حوادث تاریخى زیادى بود.

یکى از بلاهاى بزرگى که در کوفه پیدا شد، مسأله پیدایش «خوارج» بود که خود خوارج را امیرالمؤمنین معلول آن فتوحات بى‏بند و بار مى‏داند، آن فتوحات پشت سر یکدیگر بدون اینکه افراد یک تعلیم و تربیت کافى بشوند، که در نهج البلاغه هست.

مردمى که تعلیم و تربیت ندیده‏اند، اسلام را نشناخته‏اند و به عمق تعلیمات اسلام آشنا نیستند، آمده‏اند در جمع مسلمین، تازه از دیگران هم بیشتر ادّعاى مسلمانى مى‏کنند.

به هرحال، در کوفه یک چند دستگى پیدا شده بود. این جهت را هم، همه اعتراف داریم که دست کسى که پایبند به اصول اخلاق و انسانیّت و دین و ایمان نیست، بازتر است از دست کسى که پایبند این جور چیزهاست.

معاویه در کوفه یک پایگاه بزرگى درست کرده بود که با پول ساخته بود، جاسوس هایى که مرتّب مى‏فرستاد به کوفه، از طرفى پول‏هاى فراوانى پخش مى‏کردند و وجدان‏هاى افراد را مى‏خریدند و از طرف دیگر شایعه پراکنى‏هاى زیاد مى‏کردند و روحیه‏ها را خراب مى‏نمودند. اینها همه به جاى خود، در عین حال اگر امام حسن ایستادگى مى‏کرد، یک لشکر انبوه در مقابل معاویه به وجود مى‏آورد، لشکرى که شاید حدّاقل سى چهل هزار نفر باشد، و شاید ـ آن طور که در تواریخ نوشته‏اند ـ تا صدهزار هم امام حسنمى‏توانست لشکر فراهم کند که تا حدّى برابرى کند با لشکر جرّارِ صد و پنجاه هزار نفرى معاویه. نتیجه چه بود؟ در صفّین امیرالمؤمنین که در آن وقت نیروى عراق بهتر و بیشتر هم بود، هجده ماه با معاویه جنگید، بعد از هجده ماه که نزدیک بود معاویه شکست کامل بخورد، آن نیرنگ قرآن سرنیزه بلند کردن را اجرا کردند.

اگر امام حسن مى‏جنگید، یک جنگ چند ساله‏اى میان دو گروه عظیم مسلمین شام و عراق رخ مى‏داد و چندین ده هزار نفر مردم از دو طرف تلف مى‏شدند بدون آنکه یک نتیجه نهایى در کار باشد.۹

۶. سؤال: آیا از تاریخ نمى‏توان برداشت نمود که اگر امام حسن علیه‏السلام با معاویه به جنگ برمى‏خاست، احتمال پیروزى ایشان بر معاویه بیشتر باشد؟

جواب: احتمال اینکه (امام حسن علیه‏السلام ) بر معاویه پیروز مى‏شدند، آن طور که شرایط تاریخ نشان مى‏دهد، نیست و احتمال بیشتر این است که در نهایت امر، شکست از آنِ امام حسن باشد. این چه افتخارى بود براى امام حسن که بیاید دو سه سال جنگى بکند که در این جنگ از دو طرف چندین ده هزار و شاید متجاوز از صدهزار نفر کشته بشوند و نتیجه نهائیش یا خستگى دو طرف باشد که بروند سرجاى خودشان و یا مغلوبیّت امام حسن و کشته شدنش در مسند خلافت! اما امام حسین یک جمعیّتى دارد که همه آن هفتاد و دو نفر است، تازه آنها را هم مرخّص مى‏کند، مى‏گوید: مى‏خواهید بروید، بروید؛ من خودم تنها هستم. آنها ایستادگى مى‏کنند تا کشته مى‏شوند، یک کشته شدن صد درصد افتخارآمیز.۱۰

۷. سؤال: به نظر جنابعالى آیا مسأله «بیعت»، «دعوت» و «امر به معروف و نهى از منکر» که در قیام امام حسین علیه‏السلام دخالت داشتند، در زمان امام حسن علیه‏السلام نیز وجود داشتند؟

جواب: امام حسن و امام حسین علیهماالسلام در سایر شرایط نیز خیلى با یکدیگر فرق داشتند. سه عامل اساسى در قیام امام حسین علیه‏السلام دخالت داشته است، هرکدام از این عامل را که ما در نظر بگیریم، مى‏بینیم در زمان امام حسن به شکل دیگر است.

مسأله بیعت

عامل اوّل که سبب قیام امام حسین علیه‏السلام شد، این بود که حکومت ستمکار وقت از امام حسین علیه‏السلام بیعت مى‏خواست: «خُذِ الحُسَینَ بِالْبَیْعَهِ اَخْذاً شَدیداً لَیْسَ فیهِ رُخْصَهٌ؛ حسین را بگیر براى بیعت، محکم بگیر، هیچ گذشت هم نباید داشته باشى. حتماً باید بیعت کند.» از امام حسین علیه‏السلام تقاضاى بیعت مى‏کردند. از نظر این عامل، امام حسین جوابش فقط این بود: نه، بیعت نمى‏کنم. و نکرد، جوابش منفى بود.

امام حسن علیه‏السلام چطور؟ آیا وقتى که قرار شد با معاویه صلح کند، معاویه از امام حسن تقاضاى بیعت کرد که تو بیا با من بیعت کن؟ (بیعت، یعنى قبول خلافت) نه، بلکه جزء موادّ صلح بود که تقاضاى بیعت نباشد و ظاهراً احدى از مورّخین هم ادّعا نکرده است که امام حسن یا کسى از کسانِ امام حسن علیه‏السلام یعنى امام حسین، برادرها و اصحاب و شیعیان امام حسن آمده باشد با معاویه بیعت کرده باشد. ابداً صحبت بیعت در میان نیست.

بنابراین «مسأله بیعت» که یکى از عواملى بود که امام حسین را وادار کرد مقاومت شدید بکند، در جریان کار امام حسن نیست.

مسأله دعوت کوفه

عامل دوم قیام امام حسین، «دعوت کوفه» بود به عنوان یک شهر آماده. مردم کوفه بعد از اینکه بیست سال حکومت معاویه را چشیدند و زجرهاى زمان معاویه را دیدند و مظالم معاویه را تحمّل کردند واقعاً بى‏تاب شده بودند که حتى مى‏بینید بعضى۱۱ معتقدند که واقعاً در کوفه یک زمینه صد در صد آماده‏اى بود و یک جریان غیر مترقّب، اوضاع را دگرگون کرد.

مردم کوفه هجده هزار نامه مى‏نویسند براى امام حسین و اعلام آمادگى کامل مى‏کنند. حال که امام حسین علیه‏السلام آمد و مردم کوفه یارى نکردند، البته همه مى‏گویند: پس زمینه کاملاً آماده نبوده؛ ولى از نظر تاریخى اگر امام حسین به آن نامه‏ها ترتیب اثر نمى‏داد، مسلّم در مقابل تاریخ محکوم بود، مى‏گفتند: یک زمینه بسیار مساعدى را از دست داد؛ و حال آنکه در کوفه امام حسن، اوضاع درست برعکس بود. یک کوفه خسته و ناراحتى بود، یک کوفه متفرّق و متشتّتى بود، یک کوفه‏اى بود که در آن هزار جور اختلاف عقیده پیدا شده بود، کوفه‏اى بود که ما مى‏بینیم امیرالمؤمنین در روزهاى آخر خلافتش مکرّر از مردم کوفه و از عدم آمادگى‏شان شکایت مى‏کند و همواره مى‏گوید: «خدایا! مرا از میان این مردم ببر و بر اینها حکومتى مسلّط کن که شایسته آن هستند تا بعد، اینها قدر حکومت مرا بدانند.»۱۲

۸. سؤال: اینکه فرمودید «کوفه آماده» آیا منظورتان این است که کوفه آمادگى واقعى داشت؟

جواب: اینکه عرض مى‏کنم کوفه آماده؛ یعنى بر امام حسین اتمام حجّتى شده بود. نمى‏خواهم مثل بعضى‏ها بگویم: کوفه یک آمادگى واقعى داشت و امام حسین هم واقعاً روى کوفه حساب مى‏کرد. نه، اتمام حجّت عجیبى بر امام حسین شد که فرضاً هم زمینه آماده نباشد، او نمى‏تواند آن اتمام حجّت را نادیده بگیرد.

از نظر امام حسن چطور؟ از نظر امام حسن اتمام حجت، برخلاف شده بود؛ یعنى مردم کوفه نشان داده بودند که ما آمادگى نداریم. آن چنان وضع داخلى کوفه بد بود که امام حسن خودش از بسیارى از مردم کوفه محترز بود و وقتى که بیرون مى‏آمد ـ حتى وقتى که به نماز مى‏آمد ـ در زیر لباس‏هاى خود زره مى‏پوشید براى اینکه خوارج و دست پرورده‏هاى معاویه زیاد بودند و خطر کشته شدن ایشان وجود داشت، و یک دفعه حضرت در حال نماز بود که به طرفش تیراندازى شد. ولى چون در زیر لباس‏هایش زره پوشیده بود، تیر کارگر نشد و الاّ امام را در حال نماز با تیر از پا درآورده بودند.

«پس، از نظر دعوت مردم کوفه که بر امام حسین اتمام حجّتى بود ـ و چون اتمام حجّت بود باید ترتیب اثر مى‏داد ـ در مورد امام حسن، برعکس، اتمام حجّت برخلاف بوده و مردم کوفه تقریباً عدم آمادگى‏شان را اعلان کرده بودند.»

مسأله امر به معروف و نهى از منکر

عامل سومى که در قیام امام حسین علیه‏السلام وجود داشت، «عامل امر به معروف و نهى از منکر» بود؛ یعنى قطع نظر از اینکه از امام حسین بیعت مى‏خواستند و او حاضر نبود بیعت کند، و قطع نظر از اینکه مردم کوفه از او دعوت کرده بودند و اتمام حجّتى بر امام حسین شده بود و او براى اینکه پاسخى به آنها داده باشد، آمادگى خودش را اعلام کرد؛ قطع نظر از اینها، مسأله دیگرى وجود داشت که امام حسین تحت آن عنوان قیام کرد، یعنى… مسأله امر به معروف و نهى از منکر. مسأله اینکه معاویه از روزى که به خلافت رسیده است، در مدت این بیست سال هرچه عمل کرده است، برخلاف اسلام عمل کرده است؛ این حاکم، جائر و جابر است، جور و عدوانش را همه مردم دیدند و مى‏بینید احکام اسلام را تغییر داده است، بیت المال مسلمین را حیف و میل مى‏کند، خون‏هاى محترم را ریخته است، چنین کرده، چنان کرده، حالا هم بزرگ‏ترین گناه را مرتکب شده است و آن، اینکه بعد از خودش پسر شرابخوار و قمارباز و سگباز خودش را (به عنوان ولایتعهد) تعیین کرده و به زور سرجاى خودش نشانده است، بر ما لازم است که به اینها اعتراض کنیم، چون پیغمبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «مَن رَأى سُلطاناً جائراً مُستَحِلاًّ لِحَرامِ اللّهِ، ناکِثاً عَهدَهُ، مُخالِفاً لِسُنَّهِ رسولِ اللّه، یَعملُ فى عِبادِ اللّه بِالاثمِ وَالعُدوانِ، فَلَمْ یُغَیِّر عَلَیْهِ بِفِعْلٍ وَ لاقَولٍ، کانَ حَقّاً عَلَى اللّهِ اَنْ یُدخِلَهُ مُدْخَلَهُ، اَلا وَ اِنَّ هؤُلاءِ قَدْ لَزِموا طاعَهَ الشَّیطانِ…»۱۳؛ اگر کسى حاکم ستمگرى را به این وضع و آن وضع و با این نشانى‏ها ببیند و اعتراض نکند به عملش یا گفته‏اش، آن چنان مرتکب گناه شده است که سزاوار است خدا او را به همان عذابى معذّب کند که آن حکمران جائر را معذّب مى‏کند.

اما در زمان معاویه در اینکه مطلب بالقوه همین طور بود، بحثى نیست. براى خود امام حسن علیه‏السلام که مسأله، محلّ تردید نبود که معاویه چه ماهیّتى دارد ولى معاویه در زمان على علیه‏السلام معترض بوده است که: من فقط مى‏خواهم خونخواهى عثمان را بکنم. و حال (در زمان امام حسن) مى‏گوید: من حاضرم به کتاب خدا و به سنّت پیغمبر و به سیره خلفاى راشدین صد در صد عمل کنم، براى خودم جانشین معیّن نمى‏کنم. بعد از من خلافت مالِ حسن بن على است و حتى بعد از او مالِ حسین بن على است. یعنى به حقّ آنها اعتراف مى‏کند، فقط آنها تسلیم امر بکنند. (کلمه‏اى هم که در مادّه قرارداد بوده، کلمه «تسلیم امر» است)یعنى کار را به من واگذار کنند، همین مقدار؛ امام حسن عجالتاً کنار برود، کار را به من واگذار کند و من به این شرایط عمل مى‏کنم.

ورقه «سفید امضاء» فرستاد، یعنى کاغذى را زیرش امضا کرد، گفت: هر شرطى که حسن بن على خودش مایل است در اینجا بنویسد، من قبول مى‏کنم؛ من بیش از این نمى‏خواهم که من زمامدار باشم و الاّ من به تمام مقرّرات اسلامى صد در صد عمل مى‏کنم. تا آن وقت هم هنوز صابون اینها به جامه مردم نخورده بود.

حال فرض کنیم الآن ما در مقابل تاریخ این جور قرار گرفته بودیم که معاویه آمد یک چنین کاغذ سفید امضائى براى امام حسن فرستاد و چنین تعهّداتى را قبول کرد، گفت: تو برو کنار، مگر تو خلافت را براى چه مى‏خواهى؟ مگر غیر از عمل کردن به مقرّرات اسلامى است؟ من مجرى منویّات تو هستم، فقط امر دائر است که آن کسى که مى‏خواهد کتاب و سنّت الهى را اجرا بکند، من باشم یا تو. آیا تو فقط به خاطر اینکه آن کسى که این کار را مى‏کند، تو باشى مى‏خواهى چنین جنگ خونینى را به پا بکنى؟! اگر امام حسن علیه‏السلام با این شرایط، تسلیم امر نمى‏کرد، جنگ را ادامه مى‏داد، دو سه سال مى‏جنگید، دهها هزار نفر آدم کشته مى‏شدند، ویرانى‏ها پیدا مى‏شد و عاقبت امر هم خود امام حسن علیه‏السلام کشته مى‏شد، امروز، «تاریخ» امام حسن را ملامت مى‏کرد، مى‏گفت: در یک چنین شرایطى (باید صلح مى‏کرد) پیغمبر هم در خیلى موارد صلح کرد، آخر یک جا هم آدم باید صلح کند.

(آرى، اگر ما نیز در آن زمان بودیم مى‏گفتیم:) غیر از این نیست که معاویه مى‏خواهد خودش حکومت کند، بسیار خوب خودش حکومت کند؛ نه از تو مى‏خواهد که او را به عنوان خلیفه بپذیرى، نه از تو مى‏خواهد که او را امیرالمؤمنین بخوانى،۱۴ نه از تو مى‏خواهد که با او بیعت کنى، و حتى اگر بگویى جان شیعیان در خطر است، امضاء مى‏کند که تمام شیعیان پدرت على در امن و امان، و روى تمام کینه‏هاى گذشته‏اى که با آنها در صفّین دارم، قلم کشیدم؛ از نظر امکانات مالى حاضرم مالیات قسمتى از مملکت را نگیرم و آن را اختصاص بدهم به تو که به این وسیله بتوانى از نظر مالى محتاج ما نباشى و خودت و شیعیان و کسان خودت را آسوده اداره کنى. اگر امام حسن علیه‏السلام با این شرایط (صلح را) قبول نمى‏کرد، امروز در مقابل تاریخ، محکوم بود. قبول کرد، وقتى که قبول کرد، تاریخ آن طرف را محکوم کرد.۱۵

پى‏نوشت:

۱. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۸۲ و ۸۳.

۲. حالا من کار ندارم که در این جهت تفاوتى هست که امام حسین معترض بر حق بود و امام حسن امام برحق و معترضش معترض باطل؛ وضع را از نظر اجتماعى عرض مى‏کنم.

۳. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۸۳ـ۸۵.

۴. همان، ص ۸۶.

۵. که به حق هم شورش کرده بودند؛ یعنى اعتراض‏هاى‏شان همه به جا بود. (سنّى‏ها هم اکنون قبول دارند که معترضین به عثمان اعتراض‏هاى‏شان به جا بود) و لذا على(ع) در دوره خلافتش هم، اینها را گرامى مى‏داشت. در میان معترضین و قتله عثمان، افرادى مثل محمد بن ابى‏بکر و مالک اشتر بودند، و اینها بعدها از خواص و از خصّیصین امیرالمؤمنین شدند، چنانکه قبل از آن هم بودند.

۶. نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدى، خطبه ۲۴۰، ص ۲۶۹.

۷. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۸۵ و ۸۶.

۸. همان، ص ۸۶.

۹. همان، ص ۸۶ـ۸۸.

۱۰. همان، ص ۸۸.

۱۱. مثل نویسنده «شهید جاوید».

۱۲. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۸۹ و ۹۰.

۱۳. تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۰۰.

۱۴. قید کردند که معاویه هیچ گاه توقّع نداشته باشد که امام حسن او را «یا امیرالمؤمنین» خطاب کند.

۱۵. سیرى در سیره ائمّه اطهار(ع)، ص ۹۰ـ۹۴.

منبع :کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

صبر در سیره امام مجتبى(ع

اشاره:

زندگى مردان بزرگ خدا همیشه پرحادثه است، حیات درخشان امام حسن(ع) از پرحادثه‏ترین زندگى رادمردان تاریخ است، با این که بیش از ۴۸ سال عمر نکرد، و بر اثر زهرى که مزدوران معاویه به او خوراندند به شهادت رسید، ولى در همین دوران کوتاه، همواره با باطل گرایان حق ستیز در حال نبرد بود، در عصر پدر، دوش به دوش او با منافقان و منحرفان ستیز کرد، در جنگ‏هاى بزرگ جمل و صفّین و نهروان، قهرمانى بی‏بدیل بود، و به طور کلّى نام او در پیشانى قاموس رنج‏ها می‏درخشید. وى در سخت‏ترین و تلخ‏ترین رخدادها پرچم نهى از منکر، مبارزه با نامردمی‏ها و طاغوت زدایى را برافراشت، و براى تثبیت حکومت حق، ایثارها و جانفشانی‏ها کرد.

آنچه بیش از دیگر ویژگی‏هاى امام حسن مجتبى(ع) ـ در زمان حیات و پس از شهادت ـ از برجستگى برخوردار بود، صبورى و حلم آن حضرت بود که تأثیر بسزایى در زندگى وى و پیروانش داشت. امام ـ علیه السلام ـ آن گونه صبور بود که صبورى وى زبانزد عام و خاص شد و ضرب المثل “حِلْمُ الحَسَنیه” درباره وى رواج یافت. در این گفتار برآنیم تا ارجمندى حلم و مفهوم آن را مورد بررسى قرار دهیم، آن گاه نتایج درخشان آن را در زندگى امام حسن(ع) بنگریم.

ارجمندى حلم

خداوند در قرآن، حضرت ابراهیم(ع) قهرمان مبارزه توحیدى را چنین تمجید می‏کند: “اِنَّ اِبْراهیمَ لَحَلیمٌ أَوّاهٌ مُنیبٌ؛۱ همانا ابراهیم داراى صفت حلم و بسیار متوکّل بر خدا و بازگشت کننده به سوى خدا بود.”

در آیه ۱۰۱ صافّات خداوند می‏فرماید: “فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ؛ ما ابراهیم را به نوجوانى داراى حلم بشارت دادیم.”

منظور از این فرزند، حضرت اسماعیل(ع) است، که ابراهیم(ع) از درگاه خدا درخواست فرزندى صالح کرد، و خداوند درخواست او را اجابت نمود، و او را به فرزندى که داراى خصلت والاى حلم است مژده داد، آن فرزند اسماعیل بود، چنان که در ماجراى آن ذبح عظیم، حلم و استقامت و صبر انقلابى خود را به خوبى نشان داد.

واژه “حلیم” پانزده بار در قرآن بیان شده است که در یازده مورد از اوصاف خداوندى برشمرده شده۲ و در دو مورد، از اوصاف ابراهیم(ع) و در یک مورد از وصف اسماعیل(ع) و در موردى دیگر در وصف حضرت شعیب(ع) ذکر شده است.

بنابراین، “حلم” از ارزش‏هاى مهم اخلاقى و اسلامى است، و انسان‏هاى برجسته؛ مانند پیامبران چنین صفتى دارند، و انسان‏هایى که صفت حلم را به طور کامل دارند، مظهر یکى از صفات الهى هستند.

در فرهنگ روایى، روایات بی‏شمارى در تمجید خصلت ارزشمند حلم از پیامبر(ص) و امامان(ع) به ما رسیده که نظر شما را به ذکر چند نمونه جلب می‏کنیم:

امیرمؤمنان على(ع) فرمود: “کَمالُ الْعِلْمِ الْحِلْمُ؛۳ کمال علم به صفت حلم بستگى دارد.”

نیز فرمود: “بِوُفُورِ الْعَقْلِ یتَوَفَّرُ الْحِلْمُ؛۴ آن کس که عقل سرشار دارد، داراى حلم سرشار خواهد شد.”

امام صادق(ع) فرمود:

“اَلْحِلْمُ سِراجُ اللهِ؛۵ حلم، چراغ تابان خدا است.”

مفهوم حلم

لغت شناس معروف قرآن، راغب در کتاب مفردات گوید: “حلم به معناى خویشتن دارى به هنگام هیجان غضب است، و از آن جا که این حالت از عقل و خرد ناشى می‏شود، گاه به معناى عقل و خرد نیز به کار رفته است.”۶

بنابراین، انسان داراى حلم کسى است که در عین توانایى، در هیچ کارى شتاب نمی‏کند، و در کیفر مجرمان شتاب زده نمی‏شود، روحى بزرگ دارد، و بر خشم و احساسات خود، مسلّط است.”

چنان که در روایت آمده، شخصى از امام حسن مجتبى(ع) پرسید: حلم چیست؟ فرمود: “کَظْمُ الْغَیظِ وَ مِلْک النَفْسِ؛۷ فرو بردن خشم، و تسلّط بر خویشتن است.”

بنابراین، آنچه در ترجمه حلم معروف شده و از آن به عنوان “بردباری” یاد می‏کنند، صحیح به نظر نمی‏رسد، زیرا حلم

به معناى تحمّل بار دیگران نیست، بلکه به معناى خویشتن دارى پرصلابت، و نرمش قهرمانانه است، که پایه استوار براى حفظ اخلاق و ارزش‏هاى اسلامى است. بر همین اساس امیر مؤمنان على(ع) فرمود: “لا حِلْمَ کالصَّبْرِ والصَّمْتِ؛۸ هیچ حلمى مانند استقامت و سکوت نیست.” بنابراین، استقامت و کنترل زبان، از شاخه‏هاى مهم حلم است، پس حلم مفهومى ضدّ عجز و تسلیم دارد.

حلم امام حسن (ع)

امام حسن(ع) و سایر امامان(ع) فرهیخته و تربیت شده مکتب قرآن بودند، چنان که در روایت آمده: کنیزى شاخه گلى را به امام حسن(ع) اهدا نمود، آن حضرت او را آزاد کرد، انس بن مالک به آن حضرت عرض کرد: “آیا شما براى یک شاخه گل ناچیز، او را آزاد کردید؟”

“حلم” از ارزش‏هاى مهم اخلاقى و اسلامى است، و انسان‏هاى برجسته؛ مانند پیامبران چنین صفتى دارند، و انسان‏هایى که صفت حلم را به طور کامل دارند، مظهر یکى از صفات الهى هستند.

امام حسن(ع) در پاسخ فرمود: “أَدَّبَّنا اللهُ تَعالى…؛ خداوند ما را چنین تربیت کرده است.” آن جا که می‏فرماید: “اِذا حُییتُمْ بِتَحِیهٍ فَحَیوا بِاَحْسَنِ مِنْها أَوْ رُدُّوها؛ هنگامى که کسى به شما تحیت گوید، پاسخ او را به طور بهتر، یا همان گونه بدهید.”۹ پاسخ بهتر همان آزاد کردن او است.”۱۰

حلم امام حسن(ع) از آیات قرآن نشأت گرفته بود، از جمله از این آیه که خداوند می‏فرماید: “… اِدْفَعْ بِالَّتى هِى اَحْسَنُ فَاِذا الَّذى بَینَکَ وَ بَینَهُ عَداوَهٌ کَاَنَّهُ وَلِى حَمِیمٌ؛ ناپسندى را با نیکى دفع کن، که ناگاه

خصلت حلم امام حسن(ع) در حدّى بود که مروان یکى از دشمنان پرکینه خاندان رسالت، که امام حسن(ع) را بسیار رنج داد و آزرد، گفت: “این کارها را با کسى انجام دادم که حلم و خویشتن‏دارى او با کوه‏ها برابرى می‏کند.”

خواهى دید همان کس که میان تو و او دشمنى است، گویى دوستى گرم و صمیمى است.”۱۱

خصلت حلم امام حسن(ع) در حدّى بود که مروان یکى از دشمنان پرکینه خاندان رسالت، که امام حسن(ع) را بسیار رنج داد و آزرد، گفت: “این کارها را با کسى انجام دادم که حلم و خویشتن‏دارى او با کوه‏ها برابرى می‏کند.”۱۲ به عنوان نمونه نظر شما را به فراز تاریخى زیر جلب می‏کنیم:

پیر مردى ناآگاه از اهالى شام در مدینه، امام حسن(ع) را سوار بر مرکب دید، آنچه توانست از آن حضرت بدگویى کرد، وقتى که فارغ شد، امام حسن(ع) کنار او آمد، و بدو سلام کرد، و در حالى که لبخندى بر چهره داشت به او فرمود: “اى پیرمرد! گمانم غریب هستى، و گویا امورى بر تو اشتباه شده، اگر از ما درخواست رضایت کنى از تو خوشنود می‏شویم، اگر چیزى از ما بخواهى به تو عطا می‏کنیم، اگر از ما راهنمایى بخواهى تو را راهنمایى می‏کنیم، اگر کمک براى باربردارى از ما بخواهى، بار تو را برمی‏داریم، اگر گرسنه باشى تو را سیر می‏نماییم، اگر برهنه باشى، تو را می‏پوشانیم، اگر نیازمند باشى تو را بی‏نیاز می‏کنیم، اگر گریخته باشى به تو پناه می‏دهیم. اگر حاجتى دارى آن را ادا می‏نماییم، اگر مرکب خود را به سوى خانه ما روانه سازى، و تا هر وقت بخواهى مهمان ما باشى، براى تو بهتر خواهد بود، زیرا ما خانه آماده و وسیع، و امکانات بسیار داریم.”

هنگامى که آن پیر ناآگاه این گفتار مهرانگیزِ نشأت گرفته از حلم و صبر انقلابى امام حسن(ع) را شنید، آن چنان دگرگون شد که اشک از چشمانش جارى گردید و گفت: “گواهى می‏دهم که تو خلیفه خدا در زمینش هستى، خداوند آگاه‏تر است که مقام رسالت خود را در وجود چه کسى قرار دهد، تو و پدرت مبغوض‏ترین افراد در نزد من بودید، ولى اینک تو محبوب‏ترین انسان‏ها در نزد من هستی!”

سپس او به خانه امام حسن (ع) وارد شد، و مهمان آن بزرگوار گردید، و پس از مدّتى در حالى که قلبش سرشار از محبّت خاندان رسالت بود، از محضر امام حسن(ع) بیرون رفت.۱۳

فراموش نمی‏کنم هنگامى که حضرت امام خمینى ـ قدّس سرّه ـ در اوایل پیروزى انقلاب در قم تشریف داشتند، روزى جمعى از چماق به دستان بدخواه، از خانه‏اى بیرون آمده و با شعار و داد و فریاد نزدیک بیت امام آمدند، امام اگر اشاره‏اى می‏کرد، مردم به آنها حمله کرده و آنها را تار و مار می‏کردند، ولى امام در عین شجاعت و صلابت بی‏نظیرى که داشت، در این مورد صلاح اسلام را در حلم و صبر انقلابى دید، با حلم کم نظیرى، سکوت کرد، و قریب به این مضمون فرمود: “کارى به آنها نداشته باشید، مسأله به مرور زمان حل خواهد شد.”

همان گونه که امام فرموده بود؛ مسأله به طور طبیعى حل شد. آرى گاهى حلم و صبر انقلابى، این گونه پی‏آمدى درخشان دارد، و کارسازتر از عکس‏العمل‏هاى دیگر خواهد بود.

امام حسن(ع) در عصر حکومت خودکامه معاویه، در وضعیتى قرار گرفت که اگر صلح تحمیلى را (که به معناى آتش بس و متارکه جنگ موقّت، مشروط به شرایط بود) نمی‏پذیرفت، و با خصلت والاى حلم و صبر انقلابى، با آن برخورد نمی‏کرد، کیان تشیع در خطرى عظیم، و جان همه شیعیان در معرض نابودى جدّى قرار می‏گرفت. از این رو، در پاسخ به معترضان فرمود: “واى بر شما! شما نمی‏دانید که من چه کرده‏ام، سوگند به خدا پذیرش صلح من براى شیعیانم بهتر است از آنچه خورشید بر آن می‏تابد و غروب می‏کند….”۱۴

شاید بر همین اساس بود که پیامبر(ص) با بینش جهانى و پیش بینى وسیعى که داشت، در شأن امام حسن(ع) فرمود: “لَوْ کانَ العَقْلُ رَجُلاً لَکانَ الْحَسَن؛۱۵ اگر عقل، خود را به صورت مردى نشان دهد، آن مرد، حسن(ع) است.”

رفتار پرصلابت

پرواضح است که داشتن خصلت حلم، یک قانون غالبى است نه دائمى، باید موارد را شناخت و بر اساس ضوابط اسلامى با آن برخورد کرد، در بعضى از موارد باید سدّ حلم را شکست و فریاد زد و شدّت عمل نشان داد، در آن مواردى که حلم موجب سوء استفاده گمراهان گردد. چرا که همیشه افرادى هستند که از شیوه حلم بزرگان، سوء استفاده می‏کنند، و تا زیر ضربات خردکننده شلاّق مجازات قرار نگیرند، دست از کردار زشت خود برنمی‏دارند، در این گونه موارد باید در برابر آنها شدّت عمل نشان داد، تا ایجاد مزاحمت نکنند، لذا در زندگى امام حسن مجتبى(ع) ملاحظه می‏کنیم، در عین آن که به حلم معروف بود، در بعضى از موارد، فریادى چون صاعقه داشت که تار و پود دشمنان را می‏سوزانید. به عنوان نمونه؛ پس از ماجراى صلح تحمیلى، معاویه به کوفه آمد، و در میان ازدحام جمعیت برفراز منبر رفت، در ضمن گفتارش با گستاخى بی‏شرمانه‏اى از امیرمؤمنان على(ع) بدگویى نمود، هنوز سخن او به پایان نرسیده بود که امام حسن(ع) بر پله آن منبر ایستاد، و خطاب به معاویه فریاد زد: “اى پسر هند جگر خوار! آیا تو از امیرمؤمنان على(ع) بدگویى می‏کنى، با این که

پیامبر(ص) در شأن او فرمود: “مَنْ سَبَّ علیا فَقَدْ سَبَّنى، وَ مَنْ سَبَّنى فَقَدْ سَبَّ الله، وَ مَنْ سَبَّ الله، اَدْخَلَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدا فِیها مُخَلَّدا وَ لَهُ عَذابٌ مُقِیمٌ؛ کسى که به على(ع) ناسزا گوید، به من ناسزا گفته، و کسى که به من ناسزا گوید، به خدا ناسزا گفته، و کسى که به خدا ناسزا گوید، خداوند او را براى همیشه وارد دوزخ می‏کند، و او در آن جا همواره گرفتار عذاب الهى است.”

آن گاه امام حسن(ع) از منبر پایین آمد و به عنوان اعتراض از مسجد خارج شد و دیگر باز نگشت.۱۶

برخوردهاى پرصلابت امام حسن(ع) در برابر معاویه و مزدوران او، بسیار است، که به همین یک نمونه بسنده شد.۱۷

دخالت در سیاست

اینک این سؤال مطرح می‏شود که امام حسن(ع) بعد از شهادت پدر بزرگوارش حضرت على(ع) با آن که آن حضرت ده سال امامت کرد، تنها شش ماه و چهار روز خلافت و حکومت نمود، و سپس از کوفه به مدینه رفت و از سیاست و حکومت دورى نموده و انزوا را برگزید، آیا این روش که نشأت گرفته از حلم او بود، کناره‏گیرى از سیاست نیست؟

پاسخ به طور خلاصه این است که شرایط و جوّى که دشمنان و بدخواهان، و حتّى دوستان، براى آن حضرت ایجاد کردند، آن حضرت را قهرا از سیاست و حکومت دارى کنار زدند، نه این که او خودش کنار رفت، و هرگز حلم او باعث این کار نشد، بلکه شرایط و صلاح اسلام، چنین اقتضا می‏کرد، از این رو در مدینه نیز در فرصت‏هاى مناسب، مطالب را به طور صریح بیان می‏کرد، و با روش معاویه مخالفت می‏نمود، به همین دلیل معاویه نتوانست وجود آن حضرت را تحمّل کند، و با پیام‏هاى محرمانه‏اش، جُعده دختر اشعث را که همسر امام حسن(ع) بود، واداشت تا آن حضرت را مسموم نماید. شهادت جانسوز او بزرگترین دلیل بر دخالت او در سیاست، و صلابت او در طاغوت زدایى است، چنان که حلم او نیز در این راستا بود.

پی نوشت:

۱ ) هود (۱۱) آیه ۷۵٫ در آیه ۱۱۴ سوره توبه نیز نظیر این آیه با اندکى تفاوت آمده است.

۲ ) مانند آیه ۲۲۵ و ۲۳۵ و ۲۶۳ سوره بقره، و ۱۵۵ سوره آل عمران، و… (المعجم المفهرس، ص۲۱۶ و ۲۱۷).

۳ و ۴ ) میزان الحکمه، ج۲، ص۵۱۵ ـ ۵۱۶٫

۵ ) بحار، ج۷۱، ص۴۲۲٫

۶ ) مفردات راغب، واژه حلم.

۷ ) بحار، ج۷۸،، ص۱۰۲٫

۸ ) بحار، ج۷۷، ص۷۸٫

۹ ) نساء (۴) آیه ۸۶٫

۱۰ ) مناقب آل ابی‏طالب، ج۴، ص۱۸٫

۱۱ ) فصّلت (۴۱) آیه ۳۴٫

۱۲ ) منتهى الآمال، ج۱، ص۱۷۱٫

۱۳ ) کشف الغمّه، ج۲، ص۱۳۵؛ بحار، ج۴۳، ص۳۴۴٫

۱۴ ) بحار، ج۴۴، ص۱۹ “واللّه الّذى عَمِلْتُ خَیرٌ لِشِیعتى مِمّا طَلَعَتْ عَلَیه الشَّمسُ اَوْ غَرُبَتْ.”

۱۵ ) فرائد السّمطین، ج۲، ص۶۸٫

۱۶ ) احتجاج طبرسى، ج۱، ص۴۲۰؛ بحار ، ج۴۴، ص۹۱٫

۱۷ ) براى اطلاع بیشتر در این مورد، به کتاب‏هاى زیر مراجعه کنید: احتجاج طبرسى، ج۱، ص۳۹۸ تا ۴۲۰؛ بحار، ج۴۴، ص۷۰ تا ۱۰۹، کشف الغمّه، ج۲، ص۱۴۴ تا ۱۵۲٫

منبع: نشریه پاسدار اسلام ، شماره ۱۸۷

(صلح و آشتى در عصر پیامبر اکرم (ص

اشاره:

«صلح» یکى از دلنشین ترین واژه ها براى همه انسان ها به شمار مى آید. در این حال، برخى از خاورشناسان برآنَند که اسلام را «آیین شمشیر» معرفى کنند. البته، عدم رویکرد به آشتى هاى رسول اکرم(ص)، نیز بستر مناسبى را براى این اتهام فراهم ساخته است. در این سطور، یکایک صلح هاى پیامبر(ص) شناسایى و بررسى مى شود. این مهم، با تکیه بر روش تاریخى، و بر اساس روند حوادث انجام مى یابد. صلح پرآوازه «حدیبیه» تنها یکى از صلح هاى مورد شناسایى است و در این نوشتار، موارد متعدد دیگرى مورد اشاره قرار مى گیرد که از نظر زمانى، در دو بخش «پیش» و «پس» از حدیبیه واقع شده اند.

آغاز سخن

در طول تاریخ، همواره «صلح» و «جنگ» به عنوان پدیده هایى رویارو، آدمیان را به کشاکشى بس دشوار واداشته اند: «زیستن و زنده گذاردن» و یا «مُردن و میراندَن». البته «صلح»باتداوم بخشیدن به هستى و زندگى، گوارنده کام آدمى بوده، این فرصت را به بشر داده است که به دور از تلخى هاى پیکار و کشتار، زمانى را نیز به آسودگى بگذراند. بر این اساس، همیشه «صلح» داراى چشم اندازى جذاب و دلنشین بوده است.

اینک در عصر حاضر که گفتوگو درباره یک صلح فراگیر و جهانى سخنى شایع است، تحقیق درباره پیشینه صلح در بستر تاریخ اسلام (در این جا، دوران رسول خدا(ص)) ضرورتى آشکار دارد. در این رابطه، باید توجه داشت که در تاریخ اسلام، صلح ها و جنگ هاى پرشمارى به وقوع پیوسته است، اما تاکنون بیش ترین بخش از پژوهش ها، با رویکرد به جنگ هاى مسلمانان سامان یافته است و «صلح»هاى ایشان مورد غفلت قرار گرفته و همچنان ناشناخته مانده است. بر این اساس، این زمینه فراهم بوده است که برخى از خاورشناسان، از سرِ «غرض ورزى» اسلام را «دین جنگ و شمشیر» بنامند.۱ لذا، با انجام این پژوهش در پیرامون آشتى هاى رسول خدا(ص)، تلاش مى شود تا رویه اى از تاریخ صدراسلام آشکارتر گردد، و نیز بسترى مناسب براى پاسخ گویى به آن اتهام فراهم آید.

شگفت آن که از عنوان این نوشتار، تنها یک صلح . صلح پرآوازه «حدیبیه» . به اذهان خطور مى کند، و براى بسیارى از مخاطبان بعید مى نماید که به جُز آن، پیامبر اکرم(ص) آشتى هاى دیگرى را نیز برگزار کرده باشند؛ آشتى هایى که در واقع، هم پرشمار بوده اند و هم بسیار با اهمیت.

البته باید دانست که نوشتار حاضر هرگز در تلاش نیست تا اصطلاحات و تعبیراتى رابه تاریخ زندگانى رسول خدا(ص) تزریق و تحمیل نماید، و یا به «جعل کردن» . در این جا، به «صلح سازى» و «صلح . تراشى» . بپردازد. از این رو، براى مصونیت از چنین مسائلى، در آغاز، تعریفى گویا . هر چند کوتاه . از واژه «صلح» ارائه مى گردد و بدین سان، چهارچوب و معیار مشخصى تبیین مى شود. سپس، یکایک صلح هاى پیامبر(ص) مورد شناسایى و بررسى تاریخى قرار مى گیرد. امید آن که این سطور، گامى باشد به سوى تحقیقات تاریخى جامع و «منصفانه» در مورد «صلح جویى» و «صلح پذیرى» در اسلام.

چون این سطور، «چکیده» و خلاصه اى از یافته هاى یک پایان نامه است، پس به ناچار فاقد شرح و تفصیل مطالب (مانند: متن «صلحنامه»ها، «جغرافیا»ى تاریخى مناطق، ارجاعات، و حتى بخش هایى از مطالب محتوایى) است.

«صلح» در بررسى واژگانى

«صلح» که در اصل، کلمه اى عربى است، در نزد پارسى زبانان نیز واژه اى کاملاً مأنوس و آشنا، و به معناى «آشتى» و سازش مى باشد. صلح (آشتى)، هنگامى تحقق مى یابد که عداوت و دشمنى از میان برداشته شود و مسالمت و سازش جایگزین آن گردد. بر این اساس، مى توان اذعان داشت که صلح، به معناى «رفع ستیز» . و به تعبیرى، «پرهیز از کشتار» . است. البته در گویش عربى، به جز واژه «صلح»، واژه هاى «مسالمه»، «موادعه» و «مهادنه» نیز به کار مى روند که همان مفهوم «رفع ستیز» را دربردارند و از این رو، همگى مترادف با صلح مى باشند. همچنین مفهوم یادشده (رفع ستیز)، خود معیارى براى پژوهش حاضر . در شناسایى آشتى هاى پیامبر(ص) . به شمار مى آید؛ معیارى که برگرفته از آگاهى هاى تاریخى است و با اصطلاحات امروزى نیز همسویى دارد. بر اساس همین معیار است که در این نوشتار، گونه هاى متفاوت از آشتى ها، مورد شناسایى قرار مى گیرد.

پیشینه تاریخى

در تاریخ اسلام، با هجرت رسول اکرم(ص) به یثرب، و تشکیل حکومت اسلامى، صلح و جنگ آغاز شد و دیرى نپایید که صلح ها و جنگ هاى بسیارى به وقوع پیوست. در این نوشتار، از آن جا که رویکرد اصلى سخن به صلح هاى پیامبر(ص) است، لذا شایسته است که پیش از آن، سابقه تاریخى صلح در منطقه «جزیره العرب» (و به ویژه «حجاز») . بستر جغرافیایى تاریخ اسلام . مورد بررسى قرار گیرد.

بى گمان، اقوام و قبیله هاى ساکن در جزیره العرب، خواسته یا ناخواسته، به جنگ ها و کشمکش هاى دامنه دارى تن درمى دادند که گاه تا سال ها و دهه ها به درازا مى کشید. در تحلیل این امر، این سخن کاملاً سنجیده است که بسیارى از نزاع ها، ریشه درمسائلى بیهوده و بى اساس داشت واعراب . کمابیش . بااین درگیرى ها، همخوومأنوس بودند.امااین خود،نمى تواند پایان امر به شمار آید؛ زیرا اعراب، رنجور از پیکار و کشتار، و در پىِ صلح و آرامش، به دنبال «فرصت»هایى براى ادامه حیات بودند. در این میان، مهم ترین و بارزترین فرصت، «حرمتِ» ماه هاى حرام۲ و قداست سرزمین مکه۳ بود.

در فرجام بسیارى از جنگ ها، اعراب پس از توافق بر سرِ «پرداخت خون بهاى کشتگان» به «صلح» . البته، صلحى «زودگذر» . روى مى آوردند.۴ افزون بر این، همان گونه که گاه یک سخن «نیش دار»، قبیله هاى عرب را گرفتار جنگى مهیب مى ساخت، در برخى از اوقات، گفتار و یا سروده اى، به سانِ «نوشدارو»یى بود که سبب مى شد گروهى از دام قتل و اسارت رهایى یابند. ماجراهایى به نام «یوم حلیمه» و«یوم الشِّباک»۵ از این شمار بود.

گذشته از این همه، از میان رویدادهاى پیش از اسلام، دو صلح بزرگ و بس مهم وجود دارد که به ترتیب وقوع عبارتند از:

۱. صلح «قُصَىّ» و «خزاعه»: پس از یک رشته از حوادث پرفراز و نشیب در تاریخ کهن شهر مکه، آن گاه که «قصىّ بن کلاب» و متحدان او . از اقوام «قریش»، «کنانه» و «قضاعه» . رویاروى قبیله «خزاعه» . حاکمانِ وقت مکه . قرار گرفتند، دو طرف پس از جنگى خونین، با یکدیگر صلح کردند.

بر اساس این صلح، توافق شد که زمام امور «مکه» به قصىّ واگذار شود و افراد قبیله خزاعه، تنها این اجازه را داشته باشند که در مجاورت آن شهر به سر بَرند.۶ در پى این صلح بود که قصىّ به سازماندهى امورشهرمکه۷پرداخت،وچون قصى،خود یک قریشى بود، از آن به بعد، قبیله قریش نیز به سیادت در مکه دست یافت.۸

۲. صلح «بنى عبد مناف» و «بنى عبد الدار»: با آن که خاندان هاى یاد شده، هر دو از تبار قصىّ بودند، اما بر سر امور مکه به نزاعى شدید پرداختند. در این میان، دو پیمان تاریخى «مطّیّبین» و «اَحلاف» . هر کدام به جانبدارى از یکى از دو خاندان مزبور . شکل گرفت و قریشیان، در دو دسته بزرگ، با یکدیگر رو در رو شدند. اما با وقوع صلح، خصومت پایان یافت و خاندان هاى عبد مناف و عبدالدار بر سر تقسیم امور مکه توافق کردند.۹ حال پس از این بررسى کوتاه درباره پیشینه صلح در «حجاز»، بخش اصلى سخن، با رویکرد به صلح هاى رسول اکرم(ص) ارائه مى شود.

بى گمان، در میان آشتى هاى رسول خدا(ص)، برجسته ترین مورد، «صلح حدیبیه» است. بنابراین، مى توان با معیار قرار دادن ِآن صلح، دیگر موارد را . بر اساس ترتیب وقوع صلح ها، . در دو بخش «پیش» و «پس» از حدیبیه بررسى نمود.

الف . صلح هاى پیش از «حدیبیه»

۱ و ۲. صلح با «بنى ضَمره» و «بنى مُدلج»: در دومین سال از حاکمیت اسلام در یثرب (سال دوم هجرى)، در دو مورد جداگانه، با تعقیب کاروان تجارى قریش از سوى مسلمانان، این فرصت فراهم شد تا پیامبر(ص) و دو خاندان مزبور از «مشرکان»، پیمان «ترک دشمنى» منعقد سازند و روابط خود را بر اساس گونه اى از صلح پایه گذارى نمایند.۱۰ البته هر یک از این دو صلح، به شکل مکتوب . در قالب «صلحنامه» . مضبوط گردید.۱۱

در رابطه با پیامدهاى این دو صلح، صرف نظر از تفصیل حوادث، این اندازه مى توان گفت که بنابر بررسى هاى تاریخى انجام شده، هیچ گونه نزاع و دشمنى در بین مسلمانان و طرفِ مصالحه . در هر یک از دو صلح . وجود نداشته است.

۳. صلح با یهودیان یثرب۱۲: ایشان، گرچه به ظاهر، تنها یک تمایز دینى با مسلمانان داشتند، اما اگر یثرب (مدینه النبى(ص)) از سوى دشمنان مورد یورش قرار مى گرفت، این احتمال وجود داشت که آن تمایز به شکل «رقابت» و «عداوت» نمایان شود. بر این اساس، معاهده پیامبر(ص) با آنان، که این دشمنى احتمالى را از میان برمى داشت، یک موادعه (مصالحه) به شمار مى آمد.۱۳

در این رابطه، با تفکیک و جداسازى دو گروه کلى از یهودیان یثرب، به شناسایى صلح هاى جداگانه پیامبر(ص) با هر یک از آن دو، مى پردازیم:

نخستین گروه، «یهود انصار» بودند که از نظر نَسبى، تابع قبیله هاى اوس و خَزرج به شمار مى آمدند. رسول اکرم(ص) در ضمن پیمان عمومى یثرب، یهودیان مزبور را به عنوان امتى «متحد» با مسلمانان معرفى کردند که مى توانند بر آیین خود باقى باشند، البته به شرط آن که نیرنگ نورزندو در دفاع از یثرب، همکارى نمایند.

گروه دوم، یهودیان قبیله هاى بنى قینقاع، بنى النضیر و بنى قریظه بودند که با رسول خدا(ص) عهد بستند تا در برابر مصونیت جانى و مالى و حفظ آیین خود، نسبت به مسلمانان «بى طرف» باشند و دشمن ایشان را یارى نکنند. و اگر چنین کردند، بر پیامبر(ص) روا باشد که مردانشان را به قتل برساند، فرزندان و زنانشان را به اسارت درآورد و اموالشان را بستاند.

بر این اساس، گروه اخیر . قبیله هاى سه گانه بنى قینقاع، بنى النضیر و بنى قریظه . خود گروهى از یهودیان ساکن در یثرب بودند که افزون بر تمایز «مذهبى» با مسلمانان، از نظر «تبار» و نژاد نیز با اهالى نو مسلمان یثرب (افراد قبیله هاى اوس و خزرج) تمایزى آشکار داشتند که این، خود یک تمایزِ مضاعف بود و سبب مى شد تا رسول اکرم(ص) نسبت به همکارى ایشان با دشمنان اسلام نگران و اندیشناک باشند. بدین جهت، پیامبر(ص) در صلح با این قبیله هاى یهودى، تنها بر «بى طرفىِ» آنان پافشارى کردند.

البته دیرى نپایید که هر سه قبیله یهودى (گروه دوم) . یکى پس از دیگرى . پیمان شکنى کردند، و هر کدام به گونه اى مجازات شدند که حوادث مربوط به ایشان، کمابیش مشهور است. اما نخستین گروه از یهودیان یثرب، که بنا به تعبیر استاد گرانقدر مرحوم آیت الله «على احمدى میانجى» . در کتاب ارزشمند «مکاتیب الرسول(ص)» . «یهود انصار» بودند،۱۴ خود کسانى بودند که تنها از تمایز «مذهبى» با مسلمانان برخوردار بودند، و به جز آن، از نظر «تبار»، در شمار افراد قبیله هاى مسلمان یثرب (اوس و خزرج) بودند و لذا این زمینه . و بلکه، «توقع» و انتظار . وجود داشت تا پیامبر(ص) در صلح، آنان را به عنوان امتى «متحد» با مسلمانان به شمار آورند و از ایشان براى «دفاع از یثرب» (در شرایط دفاعى) تعهد ستانند.

گفتنى است که تفکیک قایل شدن میان دو گروه از یهودیان مزبور، یک استنتاج تاریخى نو و تازه است که بیان مقدمات و مقوّمات آن نیازمند مجالى دیگر است. تنها در این جا، به بیان گویاترین سند تاریخى بسنده مى شود و آن، این است که در میان حوادث غزوه «خیبر» (سال هفتم هجرى)، همین که معلوم شد مسلمانان آماده حرکت به سوى یهودیان خیبر مى باشند، هر کدام از یهودیان مدینه که حق (دِین)ى از یک مسلمان طلب داشت، خواستار استیفاى ان شد، و هم آنان، مسلمانان را از رویارویى با خیبریان بیم دادند.۱۵ این در حالى است که در آن هنگام،به سبب مجازات هر یک از قبیله هاى سه گانه یهودى (گروه دوم)، هیچ یک از ایشان، در مدینه نبودند و اگر از آنان، کسانى نیز در قالب «کنیز» و «غلام» باقى مانده بودند، هرگز یاراىِ آن را نداشتند که چنان موضع سرسختانه اى را اتخاذ کنند.

۴. پیشنهاد صلح در غزوه «خندق»: در سال پنجم هجرى، در غزوه «خندق»، مسلمانان از سوى قبیله هاى مشرک . «احزاب» . به گونه اى سهمگین و هراس انگیز محاصره شدند. از این رو، رسول خدا(ص) تلاش نمود تا از راه صلح با قبیله «غطفان» . یکى از قبیله هاى مهاجم . صفوف دشمن را متزلزل سازد. بر این اساس، آن حضرت به غطفانیان پیشنهاد کرد که در برابر دریافت یک سوم از خرماى یثرب، دست از محاصره بردارند، اما «انصار» (اهالى یثرب) با چنین صلحى مخالفت کردند، پس پیامبر(ص) نیز از پیشنهاد خود صرف نظر نمود و صلح برقرار نشد.۱۶

۵. پیمان با «خُزاعه»: از آن جا که افراد قبیله خزاعه مشرک بودند، این زمینه وجود داشت که ایشان نسبت به رسول خدا(ص) دشمنى بورزند، اما بر خلاف این، افراد خزاعه دوستان وفادارى براى آن حضرت بودند. البته این امر ریشه در معاهده اى داشت که سال ها پیش، قبیله خزاعه و عبدالمطلب . نیاى پیامبر(ص) . آن را منعقد کرده بودند. آن معاهده گرچه در اساس، یک پیمان «دفاعىِ» مشترک بود، اما در زمان پیامبر اکرم(ص) به شکل یک پیمان «صلح» و «دوستى» کارآیى داشت تا آن جا که از نگاه مشرکان قریش، افراد خزاعه، «رازدار»انِ پیامبر(ص) به شمار مى آمدند.۱۷ همچنین پس از صلح حدیبیه، این امکان فراهم شد تا افراد این قبیله، به طور آشکار، هم پیمانىِ خود با پیامبر(ص) را ابراز نمایند.

ب . صلح «حدیبیه»

بى گمان، «صلح حدیبیه» مشتمل بر حوادث بسیارى است که بیان آن ها، خودگفتارى مستقل را اقتضا مى کند. حرکت مسلمانان از «مدینه» تا «حدیبیه»، چه از نظر «منزلگاه ها» و چه به لحاظ «رخداد»ها و «گفتوگو»هاى انجام شده، و همچنین ازجهت چندوچونِ قرارداد «صلح» و مواد صلح نامه و پیامدهاى آن، همگى مستلزم بررسى هاى دقیقى بوده است.

در این میان، این نکته بسیار حائز اهمیت است که در ماجراى حدیبیه، پیامبر اکرم(ص) از یک موضع کاملاً «فعال» برخوردار بودند، و بر خلاف آنچه که در اذهان جاى دارد، قریشیان مشرک در مراحل مختلف صلح، «منفعلانه» عمل مى کردند و موضعى «واکنشى» داشتند. چنان که در آغاز، حرکت پیامبر(ص) و مسلمانان به سوى مکه (به انگیزه انجام حج)، خود اقدامى بود که قریشیان را به مقابله اى «ناخواسته» و ناگزیر . در قالب ممانعت از انجام حج۱۸ . وادار نمود. آن گاه رسول اکرم(ص) پیشنهاد صلح را مطرح نمودند۱۹ که این بار مشرکان بسى شدیدتر به تکاپو افتادند. به هر رو، «صلح» واقع شد؛ البته صلحى که خود، زمینه سازِ «فتح» مکه گردید.۲۰

حال در این جا، با پرهیز از ذکر جزئیات، تنها به بیان ساختار ماجرا و پیامدهاى آن بسنده مى شود:

در سال ششم هجرى، مسلمانان به قصد انجام حج (به فرمان رسول خدا(ص))، از مدینه راهى مکه شدند. اما در برابر، قریشیان بر آن شدند که از ورود ایشان به مکه جلوگیرى کنند و به همین منظور، سواره نظامى را به رویارویى، گسیل داشتند. بنابراین، کاروان مسلمانان در منطقه «حدیبیه» متوقف شد.

در آن هنگام، پرهیز رسول اکرم(ص) از جنگ، و سپس وقوع یک رشته از «میانجى گرى ها» سبب شد تا آتش نبردى هولناک فرو نشیند.قریش بر جلوگیرى از ورود مسلمانان عزمى استوار داشتند، و نیز موضع پیامبر(ص) چنین مستحکم بود: «ما براى جنگیدن با کسى نیامده ایم؛ همانا آمده ایم تا این خانه را طواف کنیم، پس با هر کس که ما را از این کار بازدارد، خواهیم جنگید.»۲۱

قریشیان، در عمل، رفتارى خصمانه در پیش گرفتند. اما در برابر، رسول خدا(ص) از یک سو، پیشنهاد نمودند که با یکدیگر صلح کنند و از سوى دیگر، رفتارى آمیخته از «مدارا» و «قاطعیت» در پیش گرفتند. بر این اساس، مى توان در ماجراى حدیبیه، موضع پیامبر(ص) را واجد دو ویژگى دانست: یکى، فعالانه (کُنشى) بودن، و دیگر، آمیختگى از مدارا و قاطعیت.

در این میان، «بیعت رضوان» که در برابر اقدامات خصمانه قریش، و به نشانه تجدید وفادارى مسلمانان نسبت به پیامبر(ص) برگزار شد، در واقع سبب گشت تا قریش در مورد پایدارى مسلمانان بیمناک شوند و در یک چرخش آشکار، هرگونه تردید در مورد پذیرش صلح را کنار بگذارند.۲۲

البته براى قریشیان این نگرانى وجود داشت که قبیله هاى عرب گمان بَرند ایشان ضعیف و زبون شده اند، پس سرسختانه کوشیدند تا در صلح، شرط کنند که «مسلمانان در آن سال وارد مکه نشوند و از حدیبیه باز گردند».۲۳ همچنین، قریش خواستار آن شدند که «پیامبر(ص) به طور یک جانبه، پناه جویانى را که از مکه به مدینه رو مى آوردند، بازگرداند». افزون بر این، نماینده قریش پاى فشرد که در پیمان نامه، به جاى «بسم الله الرحمن الرحیم»، عبارت «بسمک اللهم» نگاشته شود و نیز وصف «رسول الله» حذف گردد.

در برابر این «امتیاز خواهى»ها، گرچه شخص پیامبر(ص) با نرمش و بردبارى برخورد نمودند و خواسته هاى قریش را پذیرفتند، اما این شرایط بر اصحابِ آن حضرت چنان گران آمد که در ایشان، یک ناخشنودى نسبتاً همگانى را پدیدار ساخت. این در حالى بود که صرف نظر از شرایط یاد شده، صلحنامه، مواردى را دربرمى گرفت که از نظر پیامبر اکرم(ص) بسیاراهمیت داشت؛آن موارد عبارت بود از:

    ۱. ترک مخاصمه و جنگ به مدت ده سال؛

    ۲. تأمین امنیت جانى و مالى؛

    ۳. معتبر دانستن پیمان هاى هر طرف از سوى طرف دیگر؛

    ۴. ورود به مکه و زیارت خانه خدا (از سال واپسین).۲۴

این صلح، نتایج و دستاوردهاى بسیار مهمى نیز در پى داشت که در ذیل به برخى از آن ها اشاره مى شود:

    الف . حکومت اسلامى از سوى مشرکان قریش به رسمیت شناخته شد، تا آن جا که قریشیان پذیرفتند که دیگر نسبت به مسلمانان خیانت نورزند.۲۵

    ب . شمار مسلمانان فزون گردید و آیین اسلام گسترش یافت؛ زیرا با انجام این آشتى، دیگر منعى بر «سخن گفتنِ» رسول خدا(ص) با مردم در میان نبود.۲۶

    ج . دامنه فعالیت هاى پیامبر(ص) در زمینه هاى تبلیغى، سیاسى و نظامى گسترده شد، چنان که آن حضرت پس از این صلح، توانستند «خیبر» . آخرین پایگاه یهود . را فتح نمایند، و نیز با فرستادن سفیر به سوى شاهان و امیرانِ قلمروهاى دیگر، ایشان را به آیین اسلام فرا خوانند.

    د . مسلمانان پیوند خود را با اقوام عرب در برپایى مراسم حج اعلام داشتند. چون این مراسم، در میان عرب رسمى ریشه دار بود، از این رو، انجام آن از سوى مسلمانان سبب مى شد تا دل هاى اعراب به سوى ایشان متمایل گردد.

گفتنى است که روند «پیامد»هاى صلح حدیبیه نیز به گونه اى بود که قریشیان، خود از پیامبر(ص) درخواست نمودند که شرط «بازگرداندنِ پناه جویان» را لغو نماید و آنان را در مدینه پناه دهد؛ زیرا پناه جویان به جاى روى آوردن به مدینه، بر سرِ راه بازرگانى مکه به شام استقرار یافته، آن راه را ناامن کرده بودند.۲۷ همچنین، در سال واپسین، مسلمانان وارد مکه شدند و «عمره القضاء» به جا آوردند. آن گاه، در حالى که تنها بیست و دو ماه از برگزارى صلح مى گذشت، قریشیان با نقض یکى از مواد صلحنامه (شماره سه از موارد فوق الذکر)، در شبیخونى بر ضد هم پیمانانِ پیامبر(ص) قبیله خزاعه .مشارکت ورزیدند و این سبب شد تا مسلمانان به فرمان رسول خدا(ص)، مکه را فتح نمایند و به حاکمیت مشرکان در آن شهر پایان بخشند.

ج . صلح هاى پس از «حدیبیه»

۱. صلح در غزوه «خیبر»: خیبر، مستحکم ترین منطقه یهودى نشین در جزیره العرب بود که ساکنان آن، اندیشه «تهاجم» به مدینه . و نه «قلعه نشینى» . را در سر داشتند۲۸ و از سوى دیگر، پذیراىِ گروه هایى از هم کیشانِ اخراج شده خود از مدینه بودند. بنابراین، خیبر براى مسلمانان تهدیدى بالقوه . و البته، بسیار جدى . بود که این تهدید، در سال هفتم هجرى پس از صلح حدیبیه از میان برداشته شد.

البته شرح حوادث مربوط به فتح خیبر در این مجال نمى گنجد، اما این اندازه باید دانست که فتح و گشایش خیبر، در دو مرحله «غلبه» و «صلح» تحقق یافت که حماسه «قلعه گشایى» امام على(ع) در مرحله «غلبه» روى داد و آن گاه کار به صلح منتهى شد. چرا که خیبر، دژهاى متعددى را در بر مى گرفت و روى هم رفته، مشتمل بر سه بخش بود: «نَطاه»، «شقّ» و «کتیبه». در این غزوه، بخش هاى نطاه و شقّ با غلبه نظامى به تصرف مسلمانان درآمد، اما هنگامى که دامنه جنگ به کتیبه رسید، خیبریان که شکست رادر پیش رو مى دیدند، خواستار صلح شدند، و صلح به وقوع پیوست.۲۹

بر اساس این صلح، جانِ خیبریان در امان بود و ایشان از قتل . و اسارت . مصونیت مى یافتند، اما باید خیبر را ترک مى کردند.۳۰پس از آن، یهودیان تقاضا نمودند که به کار در نخلستان هاى خیبر گماشته شوند. پس پیامبر(ص) پذیرفتند و قرار شد که آنان به کار در آن جا بپردازند و در برابر، نیمى از محصول را دریافت کنند.۳۱

۲. صلح با یهودِ «فدک»۳۲: پیش از وقوع هرگونه درگیرى، اهالى فدک نیز همانند خیبریان در یک مرحله، از پیامبر(ص) درخواست کردند که خود، آن سرزمین را ترک کنند، اما در مرحله دیگر، خواستار ادامه کشت و کار در آن جا و دریافت نیمى از محصول شدند که مورد اجابت پیامبر(ص) قرار گرفت.۳۳

۳. معاهده با یهودیان «وادى القرى»۳۴: پس از آن که وادى القرى با غلبه نظامى به تصرف مسلمانان درآمد، پیامبر(ص) نخلستان هاى یهودیان را به دست همانان سپرد و آنان را به کار در آن جا گماشت.۳۵ بنابراین، آنچه که در وادى القرى به وقوع پیوست، یک «مصالحه» سیاسى و نظامى نبود، بلکه تنها یک معاهده «کار»ى . و شغلى . (مساقاه) بود که البته در نتیجه، به شکل یک مصالحه کارآیى داشت.

۴. صلح بر اساس «جزیه»: جزیه، نوعى مالیات سالانه است که به وسیله حاکم اسلامى بر «اهل کتاب» . مسیحیان، یهودیان و زرتشتیان . مقرر مى گردد. پرداخت این مالیات ویژه، در برابر آن است که ایشان در پناه حکومت اسلامى زندگى مى کنند، و در امنیت به سر مى برند.۳۶ مصالحه بر مبناى جزیه از سال نهم هجرى آغاز شد۳۷ که از آن تاریخ به بعد، رسول اکرم(ص) در موارد زیر به صلح بر اساس جزیه اقدام نمودند:

الف . صلح هایى در غزوه تبوک: مسلمانان که براى رویارویى با سپاه روم تا منطقه «تبوک» پیش آمده بودند، از آن سپاه اثرى نیافتند، اما این فرصت فراهم شد تا رسول خدا(ص) اسلام را بر گروه هایى از یهودیان و مسیحیانِ ساکن در آن سرزمین عرضه کند که البته ایشان به آیین اسلام درنیامدند و بر اساس جزیه، با پیامبر(ص) صلح کردند.

گروه هاى مزبور عبارت بودند از: ۱. اهالى تبوک؛ ۲. مسیحیان «أیله»؛ ۳. یهودیان «أذرُح» و «جَرباء»؛ ۴. یهودیان «مَقنا»؛ ۵. مسیحیان «دومه الجندل»؛ ۶. یهودیان «تَیماء».۳۸

ب . صلح با مسیحیان «نجران»: این صلح پس از آن منعقد شد که هیأتى از مسیحیان نجران به مدینه و به حضور پیامبر(ص) آمدند و با آن که در آغاز، پذیرفتند که با آن حضرت به «مباهله» (نفرین متقابل و رودررو) بپردازند، اما در میعادگاه همین که دیدند على، فاطمه، حسن و حسین:، رسول خدا(ص) را همراهى مى کنند، از مباهله سرباز زدند و به صلح بر مبناى جزیه روى آوردند.۳۹

ج . صلح با زرتشتیان «بحرین»، «هَجَر» و «عمان»: پیامبر(ص) با زرتشتیان ساکن در مناطق مزبور نیز بر مبناى جزیه صلح کردند.۴۰

در این جا، باید یادآور شد که توافق بر اساس «جزیه»، گرچه تعهد مالى یک جانبه اى را در برداشت، اما با وجود این، توافق مزبور، صلحى بود که براى «اهل کتاب»، این امکان را فراهم مى ساخت که بر دین خود باقى بمانند، و جان ها و مال هایشان نیز ایمن باشد. همچنین در این رابطه، در منابع تاریخى نیز تعبیر به صلح وجود دارد.۴۱

کوتاه سخن آن که براى رسول خدا(ص)، دعوت مردمان به اسلام و گسترش آن آیین مبین، و نجات انسان ها از گمراهى اصالت داشت. با وجود این، آن حضرت براى دست یابى به اهداف آیینىِ خود، همواره صلح را بر جنگ، و دوستى را بر دشمنى ترجیح مى داد. و چون این گزینش و ترجیح، به نوبه خود، «اصیل» . و نه شکلى و ظاهرى . بود، پس بسیار ارزشمند بود.

امید آن که با تلاش پژوهش گران، فرایند «صلح جویى» و «صلح پذیرى» در اسلام، و نیز قوانین حاکم بر این فرایند تبیین شود.

پى نوشت:

۱. براى نمونه، خوب است بدانیم که «زیگموند فروید» در کتاب «آینده یک پندار»، در بخشى از تحلیل خود درباره مذهب اسلام مى نگارد: «… تنها هدف جنگ و صلح که مذهب ]اسلام [سخت تجویز مى نمود هجوم و غارت به ملل همسایه و همجوار بود». زیگموند فروید، آینده یک پندار، ترجمه هاشم رضى، چاپ دوم، بى جا، مؤسسه انتشارات آسیا، ۱۳۷۵، ص ۳۶۷٫ همچنین ر. ک. به: ویل دورانت، تاریخ تمدن، ترجمه گروه مترجمان،یازده جلد، چاپ سوم، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، ۱۳۷۱، ج ۴، ص ۲۴۱

۲. این ماه ها، عبارت بودند از: رجب، ذیقعده، ذیحجه و محرم. ر. ک. به: ابومحمد عبدالملک بن هشام، السیره النبویه، تحقیق مصطفى السّقا و دیگران، دو جلد، چاپ دوم، بیروت، دارالمعرفه، ج ۱، ص ۴۴

۳. شهر مکه، پناه و مکانى امن بوده چنان که یکى از اسامى آن شهر، «صَلاح» بوده است. ر. ک. به: یاقوت حموى، معجم البلدان، تحقیق فرید عبدالعزیزالجُندى، هفت جلد، چاپ اول، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۰ / ۱۹۹۰، ج ۳، ص ۴۷۶

۴. از این شمار است صلح در جنگ هاى اوس و خزرج، و نیز صلح در ماجراهایى موسوم به «یوم داحس وغَبْراء»،«یوم طِخنه» و «این ضیا». ر. ک.به: جرجى زیدان، العرب قبل الاسلام، تحقیق حسین مؤنس، قاهره، دارالهلال، بى تا، ص ۲۸۲؛ ابوعبیده معمر بن المثنى التیمى، ایام العرب قبل الاسلام، تحقیق عادل جاسم البیاتى، چاپ اول، بیروت، عالم الکتب، ۱۴۰۷ ه..، ص ۲۷۵، ۲۸۱، ۴۶۱ و ۵۹۳

۵. ر. ک. به: محمد احمد جاد المولى بک و دیگران، ایام العرب فى الجاهلیه، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ۱۴۶۱ / ۱۹۴۲، ص ۵۹ و ۲۲۸

۶. ر. ک. به: ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۱۲۴؛ ابوالولید الأزرقى، اخبار مکه، تحقیق رشدى صالح ملحس، ۲ ج، چاپ سوم، بیروت، دارالاندلس، ۱۴۰۳ / ۱۹۸۳، ج ۱، ص ۱۰۳ و ۱۰۷؛ ابن سعید الاندلسى، نشوه الطرب فى تاریخ جاهلیه العرب، تحقیق نصرت عبدالرحمن، عمان، مکتبه الاقصى، ۱۹۸۲، ج ۱، ص ۳۲۴

۷. مراد از «امور شهر مکه»، امور مربوط به زمامدارى مکه، و امور مربوط به برپایىِ «حج» است که عبارت بود از: «حجابت»، «سقایه»، «رفاده»، «ندوه» و «لواء». گفتنى است که در متن رساله، هر یک از این امور، و چند و چون ساماندهى . و یا «تأسیس» آن ها . توسط قصىّ بررسى شده است.

۸. ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۱۲۴ . ۱۲۵؛ ابن سعید الاندلسى، همان، ج ۱، ص ۳۲۲

۹. ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۱۳۲؛ محمد بن حبیب بغدادى، المحبّر، تصحیح ایلزه لیختن شتیتر، بیروت، منشورات دارالآفاق الجدیده، بى تا، ص ۱۶۶ . ۱۶۷

۱۰. در مورد صلح با «بنى ضمره» ر. ک. به: محمد بن عمر واقدى، کتاب المغازى، تحقیق مارسدن جونز، سه جلد، چاپ سوم، بیروت، موسسه الاعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۹ / ۱۹۸۹، ج ۱، ص ۱۱ . ۱۲؛ و درباره صلح با «بنى مدلج» ر. ک. به: ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۵۵۹؛ احمد بن على مقریزى،امتاع الاسماع، تحقیق محمد عبدالحمید النمیسى و محمد جمیل غازى، چاپ اول، قاهره، دارالانصار، ۱۴۰۱ / ۱۹۸۱، ج ۱، ص ۶۸

۱۱. سهیلى، الروض الانف، تحقیق عبدالرحمن الوکیل، هفت جلد، چاپ اول، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ۱۴۱۲ / ۱۹۹۲، ج ۵، ص ۷۸؛ ابن واضح یعقوبى، تاریخ الیعقوبى، دو جلد، قم، منشورات الشریف الرضى،۱۳۷۳(افست)،ج۲،ص۶۶

۱۲. از نظر زمانى، صلح با «یهودیان یثرب»، پس از ورود پیامبر(ص) به یثرب . و بدون فاصله اى زیاد . رخ داده است، اما از آن جا که صلح مزبور داراى مباحث نسبتاً گسترده اى است، لذا پس از صلح با «بنى ضمره» و «بنى مدلج» بیان گردید.

۱۳. ابن هشام، همان، ج ۱، ص ۵۰۱؛ ابوعبید بن سلّام، کتاب الاموال، تحقیق محمد خلیل هراس، چاپ اول، قاهره، مکتبه الکلیات الازهریه، ۱۳۸۸ / ۱۹۶۸، همان، ص ۲۹۰

۱۴. على احمدى میانجى، مکاتیب الرسول(ص)، سه جلد، چاپ اول، بى جا، دارالحدیث، ۱۹۹۸، ج ۳، ص ۱۲؛ همچنین ر. ک. به: سید جعفر مرتضى عاملى، الصحیح من سیره النبى الاعظم(ص)، ده جلد، چاپ چهارم، بیروت، دارالهادى . دارالسیره، ۱۴۱۵ / ۱۹۹۵، ج ۴، ص ۲۵۵

۱۵. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۳۴ و ۶۳۷

۱۶. واقدى، همان، ج ۲، ص ۴۷۷ . ۴۷۹٫ البته، استاد سیدجعفر مرتضى عاملى حادثه مزبور . پیشنهاد صلح از سوى پیامبر(ص) . را از اساس، موردانکارقرارداده است.ر.ک.به:سیدجعفرمرتضى عاملى، همان، ج ۹، ص ۲۴۶ . ۲۵۲

۱۷. واقدى، همان، ج ۲، ص ۷۴۹

۱۸. بى گمان، «ممانعت از انجام حج» اقدامى بود که قداست مکه وحرمت حج رامخدوش مى ساخت و به همان سان، از وجاهت قریشیان مى کاست.

۱۹. ر. ک. به: واقدى، همان، ج ۲، ص ۵۹۳ . ۵۹۴؛ مقریزى، همان، ج ۱، ص ۲۲۰ . ۲۲۱

۲۰. احمد زینى دحلان، السیره النبویه و الآثار المحمدیه، دو جلد، چاپ دوم، بیروت، دارالمعرفه، بى تا، ج ۲، ص ۴۴ . ۴۵

۲۱. واقدى، همان، ج ۲، ص ۵۹۳ . ۵۹۴؛ مقریزى، همان، ج ۱، ص ۲۲۰ . ۲۲۱

۲۲. گفتنى است که بیعت رضوان درحضور برخى از بزرگان قریش . از جمله «سهیل بن عمرو» . به انجام رسید که آنان با مشاهده شور و اشتیاق مسلمانان دربیعت باپیامبر(ص)،بیمناک شدند و به برگزارى صلح گرایش یافتند. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۰۴

۲۳. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۰۴؛ مقریزى، همان، ج ۱، ص ۲۲۴

۲۴. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۱۱ . ۶۱۲؛ ابن هشام، همان، ج ۲، ص ۳۱۷ . ۳۱۸؛ محمد بن جریر طبرى، تاریخ الامم و الملوک (تاریخ الطبرى)، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، یازده جلد، چاپ دوم، بیروت، روائع التراث العربى، ۱۳۸۷ / ۱۹۶۷، ج ۲، ص ۶۳۵

۲۵. در متن صلحنامه بر این امر تعهد شد که «لااسلال و لااغلال» بدین معنا که «هیچ یک از دو طرف،دیگرى راغارت نکند و به او خیانت نورزد». ر. ک. به: احمد زینى دحلان، همان، ج ۲، ص ۴۴

۲۶. ر. ک. به: واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۲۴

۲۷. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۲۷ . ۶۲۹

۲۸. گفتنى است که مدت زمانى پیش از وقوع غزوه خیبر، رئیس خیبریان . به نام «اسیر بن زارم ». با طرح ریزى نقشه یورش به مدینه، اذعان نمود: «من کارى خواهم کرد که دیگر یارانِ ما نکرده اند». البته این شخص، مقتول شد و هرگز به آمال خود دست نیافت، اما به جرأت مى توان مدعى شد که نقشه و اندیشه او همچنان در میان خیبریان پابرجا بود. ر. ک. به: واقدى، همان، ج ۲، ص ۵۶۶

۲۹. واقدى، همان، ج ۲، ص ۶۷۰ . ۶۷۱

۳۰.۳۱. ر.ک.به: همان،ص۶۶۹.۶۷۰/ص ۶۹۰

۳۲. صلح فدک، پس از صلح خیبر . در سال هفتم هجرى . روى داد.

۳۳. سرزمین فدک، بدون جنگ در اختیار پیامبر(ص) قرار گرفت، و از این روى، «خالصه» پیامبر(ص) بود. ابن هشام، همان، ج ۲، ص ۳۵۳٫ براى آگاهى بیش تر درباره «فدک» . و رنج هاى بانوى عظیم الشأن حضرت فاطمه(س). ر. ک. به: محمدباقر صدر، فدک فى التاریخ.

۳۴. معاهده مزبور، پس از فتح خیبر . پس از صلح با اهالى خیبر و فدک . در سال هفتم هجرى واقع شد. واقدى، همان، ج ۲، ص ۷۰۷؛ احمد بن یحیى بلاذرى، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکّار و ریاض زرکلى، سیزده جلد، چاپ اول، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۷ / ۱۹۹۶، ج ۱، ص ۴۴۵

۳۵. واقدى، همان، ج ۲، ص ۷۱۱؛ بیهقى، دلائل النبوه، تحقیق عبدالمعطى قلعجى، هفت جلد، چاپ اول، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۵ / ۱۹۸۵، ج ۴، ص ۲۷۱

۳۶. ر. ک. به: صبحى الصالح، النُّظُم الاسلامیه . نشأتها و تطورها، چاپ ششم، بیروت، دارالعلم للملایین، ۱۹۸۲، ص ۳۶۲ . ۳۶۳؛ وهبه زحیلى، آثار الحرب فى الفقه الاسلامى . دراسه مقارنه، چاپ سوم،دمشق،دارالفکر،۱۴۰۱/۱۹۸۱،ص ۶۹۲

۳۷. حکم جزیه، بنا به آیه بیست و نهم سوره توبه وضع گردید که این آیه در سال نهم هجرى . قبل از غزوه تبوک . نازل شده است. ابن هشام، همان، ج ۲، ص ۵۴۸؛ طبرسى، مجمع البیان، تحقیق سیدهاشم رسولى محلاتى و سیدفضل الله یزدى طباطبائى، پنج جلد، چاپ دوم، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۸ / ۱۹۹۸، ج ۵، ص ۳۴

۳۸. صلح پیامبر(ص) با هر یک از گروه هاى یاد شده، به طور مفصل در متن پایان نامه مورد بررسى قرار گرفته است.

۳۹. یعقوبى، همان، ج ۲، ص ۸۲ . ۸۳

۴۰. درباره صلح یاد شده و جزئیات آن نیز در متن پایان نامه پژوهش شده است.

۴۱. در مورد توافق بر سر جزیه، این چنین تعبیر به «صلح» شده است: «صالحوا على الجزیه» و یا «صولحوا على الجزیه». ر. ک. به: واقدى، همان، ج ۲، ص ۷۱۱ و ج ۳، ص ۱۰۲۷، ۱۰۳۱ و ۱۰۳۲٫ همچنین در مورد صلح هاى دیگر، تعبیرهاى تاریخى . مذکور در متن منابع . معیار اصلى بوده است که این نکته در آغاز همین نوشتار نیز مورد اشاره قرار گرفت.

 منبع :مجله معرفت ،شماره ۴۰،فروردین ماه ۱۳۸۰

صلح عزّت آفرین، از زبان امام حسن(ع)

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(ع) مشهور به امام حسن مجتبی(۳۵۰ق) دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰۵۰ق.امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(ع) و فاطمه زهرا(س) و نخستین نوه پیامبر(ص) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(ص) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(ص) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

الف) ریشه‏هاى تعارض (تعارض دائمى صالحان و نا صالحان)

عهده دارى مقام رهبرى امت شایستگی‏هایى را می‏طلبد که بدون آن، «نظام امامت» کارآیى لازم براى تداوم مسیر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و حفظ آن را نخواهد داشت. از نظر امام حسن علیه‏السلام اهل‏بیت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم شایسته‏ترین‏ها براى امامت هستند و نیروهاى ناصالحى که در سطح جامعه دینى حضور دارند، فاقد صلاحیت لازم براى رهبری‏اند.

از نگاه امام حسن علیه‏السلام این دو گروه، در طول تاریخ به هم برخورد کرده‏اند و نتیجه تعارض آنان، خروج شایستگان از نظام حاکمیت و استیلاى ناصالحان بر امت بوده است. در برابر این وضعیّت، صالحان همواره از دو راهکار استفاده کرده‏اند:

۱. اقدامات تاکتیکى، براى رعایت مصالح فعلى و به روز جامعه دینى مبارزه اساسى و پیگیرى هدف اصلی؛ ۲. تلاش براى کسب حاکمیت و رهبرى امت. نمونه‏هایى از سخنان امام حسن علیه‏السلام پیرامون تعارض یاد شده را می‏خوانیم:

۱. قبل از آغاز جنگ

بخشى از سخنان امام حسن مجتبى علیه‏السلام که گویاى تعارض مذکور است، چنین است:

امام حسن علیه‏السلام قبل از جنگ، نامه‏اى به معاویه نوشت و ضمن شرح تعارض جبهه حقّ و باطل، از وى خواست به شایستگى امام، جهت حکومت، احترام بگذارد و دست از تعارض بردارد. حضرت نوشت:

«فلمّا توفّى صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم تنازعت سلطانه العرب فقالت قریش نحن قبیلته و اسرته و أولیاؤه و لایحل لکم ان تنازعوا سلطان محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فى الناس و حقّه… فانّک تعلّم انى احقّ بهذا الامر منک عنداللّه و عند کلّ اوّاب حفیظ و من له قلب منیب و اتّق اللّه و دع البغى… و ان انت ابیت الاّ التّمادى فى غیّک نهدتُ الیک بالمسلمین فحاکمتُک حتى یحکم اللّه بیننا و هو خیرالحاکمین؛۱ پس از آنکه محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم وفات یافت، عرب‏ها بر سر فرمانروایى او کشمکش کردند و قریش گفت: ما از قبیله، خویشان و یاران او هستیم. براى شما شایسته نیست که بر سر حق و حکومت او بر مردم، با ما نزاع کنید… عرب‏ها تسلیم شدند. سپس ما با همین دلیل بر قریش استدلال آوردیم؛ ولى آنها همچون عرب‏ها انصاف ندادند… و بر ما با اجتماع به ظلم، مخالفت و با سختى گرفتن چیره شدند… از کشمکش با آنان دست برداشتیم؛ زیرا نگران بودیم که منافقان و آن احزاب از نزاع ما روزنه عیبى در دین خدا بیابند و با آن، دین خدا را بشکنند یا دستاویزى براى فساد خود بیابند.

اى معاویه! امروز انسان از زورگویى تو در شگفت است، چیزى را غصب کرده‏اى که شایستگی‏اش را نداری! نه فضیلت شناخته شده‏اى در دین خدا دارى و نه اثر پسندیده‏اى در اسلام… پس، از ادامه راه باطل دست بکش و مثل مردم با من بیعت کن، چون خودت می‏دانى که من نزد خدا و هر مؤمن توبه کار، خود نگهدار و هرکسى که دل رو به خدا دارد، براى این کار از تو سزاوارترم. از خدا بترس و از شورش دست بردار و خون مسلمانان را نگهدار… در این کار با اهل آن و کسى که شایستگى بیشترى دارد، کشمکش نکن… اگر جز اصرار در گمراهى خود را نخواهى، با مسلمانان براى جنگ تو بشتابم…»

این نامه به خوبى مراحل تعارض صالحان و ناصالحان را از لحظه رحلت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم تا لحظه آغاز تعارض عملى امام حسن علیه‏السلام و معاویه، نشان می‏دهد. جالب اینکه معاویه نیز در مقابل می‏کوشد خود را شایسته‏تر نشان دهد و انتخاب خلفاى سه‏گانه را دلیل شایستگى آنان بر خلافت می‏شمارد. وى موقعیت خود با امام حسن علیه‏السلام را به موقعیت پس از پیامبر میان اهل بیت و ابوبکر تشبیه می‏کند و نتیجه می‏گیرد که چون شایستگی‏هاى خودش بیشتر است، بهتر است امام حسن علیه‏السلام با او بیعت کند.۲

۲. بعد از خیانت کارگزاران و فرماندهان

امام بعد از خیانت لشکریان، در نامه‏اى به معاویه نوشت:

«ان هذا الامر لى و الخلافه لى و لأهل بیتى و انّها لمحرّمهٌ علیک و على اهل بیتک، سمعتُه من رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم لو وجدتُ صابرین عارفین بحقّى غیر منکرین ما سلّمتُ لک…؛۳ ولایت و خلافت، متعلّق به من و خاندان من بوده و بر تو و خاندانت حرام است. این را از رسول خدا شنیدم. اگر افرادى صبور و آگاه به حقّم بیابم، آن را به تو نمی‏سپارم…»

پس از صلح، معاویه بر فراز منبر رفت و گفت: «حسن بن على مرا شایسته خلافت دید و خود را براى این امر، صالح ندید.» امام برخاست و بعد از حمد و ثناى الهى و برشمارى فضائل اهل بیت، مانند آیه تطهیر، مباهله، حدیث کساء و… ـ که هریک اشاره‏اى به شایستگی‏هاى غیر قابل انکار اهل‏بیت بر ولایت و رهبرى دارد ـ فرمود:

«انّ معاویه بن صخر زعم انّى رایتُه للخلافه اهلاً و لم ارنفسى لها اهلاً! فکذب معاویه و ایم اللّه لأنا أولى الناس بالناس فى کتاب اللّه و على لسان رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم غیر انّا لم نزل اهل البیت مخیفین مظلومین مضطهدین منذ قبض رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ایّها الناس انّه لایعاب احد بترک حقّه و انّما یعاب ان یأخذ ما لیس له…؛۴ معاویه فرزند صخر گمان می‏کند من او را شایسته خلافت دیدم و خود را شایسته ندیدم! او دروغ می‏گوید و سوگند به خدا! من بنابر کتاب خدا و فرموده رسول، از همه مردم به خودشان سزاوارترم؛ جز اینکه ما از زمان رحلت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، پیوسته خوفناک و مورد ستم و آزار بوده‏ایم… ما از کسى نام نمی‏بریم؛ ولى پى درپى به خدا قسم می‏خورم که اگر مردم به فرامین خداى سبحان و پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم گوش می‏دادند، آسمان بارانش را به آنان هدیه می‏کرد و زمین برکاتش را می‏داد و در این امت دو شمشیر اختلاف (جنگ) نمی‏کرد و تا قیامت سرسبز و خرّم بهره می‏بردند و دیگر تو اى معاویه! در آن طمع نمی‏کردى. اما چون [خلافت [در گذشته از جایگاه اصلى خود خارج شد و از پایگاه‏هاى خود دور شد، قریش در آن به کشمکش پرداختند و همچون توپ آن را به هم پاس دادند؛ تا آنجا که تو نیز، اى معاویه و یارانت در آن طمع کردید در حالى که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: هیچ امتى کار خود را به کسى که در میان آنان داناتر از او باشد، نسپرد، مگر آنکه امورشان پیوسته در تباهى و فرومایگى افتاد تا برگردند.»۵

۴. هنگام حضور جمعى نزد معاویه

در جمعى که عبداللّه بن جعفر، ابن عباس، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام نزد معاویه بودند، امام حسن علیه‏السلام در پاسخ به سخنان معاویه، چنین فرمود:

«العجب منک یا معاویه و من قلّه حیائک و جرأتک على اللّه حین قلت: قد قتل اللّه طاغیتکم و ردّ الامر الى معدنه. فانت یا معاویه معدن الخلافه دوننا؟ ویل لک یا معاویه و للثلاثه قبلک الذین اجلسوک هذا المجلس و سنّوا لک هذه السنّه. لأقولنَّ کلاماً ما انت اهله و لکنّى اقول لسمعتُه بنو ابى هؤلاء حولى. ان الناس قد اجتمعوا على امور کثیره لیس بینهم اختلاف فیها… واختلفوا فى سنن اقتلوا فیها و صاروا فرقاً للعن بعضهم بعضاً و هى «الولایه» و… نحن نقول اهل البیت انّ الائمّه منّا و انّ الخلافه لاتصلح الاّ فینا… و زعم قوم انّهم اولى بذلک منّا حتّى انت یابن هند تدّعى ذلک…؛۶ کم حیایى و جسارت تو در پیشگاه خدا، جاى تعجب دارد که گفتی: خدا، زورگوى شما را برد و حکومت را به جایگاه اصلی‏اش برگرداند. اى معاویه! آیا تو جایگاه اصلى خلافت پیامبرى و ما نیستیم؟! واى برتو و سه نفر پیش از تو! کلامى می‏گویم که تو اهل آن نیستى، بلکه می‏گویم تا این فرزندان برادرم که در اطرافم هستند، بشنوند. این امت… در موارد بسیارى اجتماع کردند و اختلافى ندارند… و در برخى سنّت‏ها اختلاف کردند و به خاطر آن جنگیدند و فرقه فرقه شدند و برخى برخى، دیگر را لعن کردند و آن طریق ولایت بود… ما خاندان پیامبر می‏گوییم امامان امت از ما هستند و خلافت جز در ما شایسته نیست و خدا در کتاب خود و سنّت پیامبرش ما را اهل آن قرار داده است و علم در ماست و ما اهل آن هستیم و دانش از هر جهت نزد ماجمع است. گروهى پنداشته‏اند که به امامت شایسته‏تر از ما هستند؛ حتى تو اى پسر هند! این ادّعا را دارى…».

در تمام موارد فوق، امام حسن علیه‏السلام بر تعارض تاریخى حقّ جویان و باطل طلبان و صالحان و ناصالحان تأکید و بر جنگ دائمى فاسدان امت، جهت شایسته‏زدایى از مسند حکومت مسلمانان اشاره می‏کند. امام ریشه تعارض خود با معاویه را نیز در همین روند می‏بیند و در واقع، آیندگان را به «جریان‏شناسى» دقیق از دو طیف مذکور فرامی‏خواند.

ب) صلح از زبان امام علیه‏السلام

۱. عوامل بنیادین صلح (دنیا زدگى، عدم دینداری)

اگر در صحنه «عاشورا» دو عامل «دنیازدگى و عدم دیندارى» در نهایت، موجب شهادت امام حسین علیه‏السلام شد و به قول حضرت «مردم بنده دنیایند و شیرینى دین را تنها بر زبان دارند…»۷، همین دو عامل موجب صلح امام حسن علیه‏السلام نیز گردید و امام با همین تعبیر (عبیدالدّنیا) از آنان یاد کرد.۸ امام حسن علیه‏السلام هم دو عامل دنیاگرایى و دین نداشتن را عامل اساسى می‏داند.۹

ما به نقاط اوج این رویکرد مردمى اشاراتى می‏کنیم:

استقبال‏نکردن از حضور در اردوگاه جنگ

امام حسن علیه‏السلام از مردم خواست براى جنگ، راهى «نُخَیله» شوند؛ اما بعد از ۱۰ روز تنها ۴۰۰۰ نفر آمدند. امام به کوفه برگشت و ضمن یک سخنرانى فرمود:

«یا عجباً من قومٍ لاحیاء لهم و لا دین مرّه بعد مرّه ولو سلّمتُ معاویه الامر، فأیم اللّه لانزول فرجاً ابداً مع بنى امیه واللّه لیسومنّکم سوء العذاب حتى تتمنّون ان یلى علیکم جسیّاً. و لو وجدتُ اعواناً ما سلّمتُ له الامر لانّه محرّم على بنى امیه فأفّ و ترحاً یا عبیدالدّنیا…۱۰؛ شگفتا! از مردمى که پی‏درپى، نه حیا دارند و نه دین. اگر کار را به معاویه واگذارم، سوگند به خدا با بنی‏امیه هرگز آسودگى نخواهید دید. آنان چنان شما را بیازارند که آرزو کنید به جاى آنان، زنگى بر شما حکم براند. اگر یاورانى بیایم، خلافت را به او نمی‏سپارم؛ چون حکمرانى براى بنی‏امیه حرام است. اف برشما! اندوه بر شما اى بردگان دنیا…»

بعد از شهادت پدر

امام حسن علیه‏السلام بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه‏السلام براى اصحاب خود سخنرانى کرد و فرمود:

«اَما واللّه ثنانا عن قتال اهل الشام ذلّه و لا قلّه و لکن کنّا نقاتلهم بالسّلامه و الصّبر… ان معاویه قد دعا الى امرٍ لیس فیه عزّ و لا نصفه. فان اردتم الحیاه قبلناه منه و اغضضنا على القذى و ان اردتم الموت بذلناه فى ذات اللّه و حاکمناه اللّه۱۱؛ سوگند به خدا، خوارى و کاستى، ما را از نبرد با شامیان بازنداشت؛ بلکه ما با سلامتى و بردبارى با آنان پیکار می‏کردیم. پس دشمنى، سلامتى را و بی‏تابى بردبارى را فرسوده کرد. شما با ما می‏شتافتید در حالى که دین شما پیش روى دنیایتان بود. اینک دنیاى شما پیش روى دینتان است. ما براى شما بودیم و شما براى ما، ولى امروز علیه ما هستید… همانا معاویه ما را به چیزى فراخوانده که عزّت و عدالت در آن نیست. اگر زندگى دنیا را می‏خواهید، می‏پذیریم و این خار در چشم را تحمل می‏کنیم و اگر مرگ را می‏خواهید، آن را در راه خدا ارزانى می‏داریم و آن را نزد خدا به داورى می‏بریم.»

راوى می‏گوید: همه فریاد زدند: «بل البقیه والحیاه؛ ما ادامه زندگى را می‏خواهیم.»

۲. آثار دنیاگرایى و …

در یک کلام، صلح امام حسن علیه‏السلام معلول دو رویکرد مهمّ دنیاگرایى و ملتزم نبودن به دین توسط مردم، به ویژه خواص است. هر چند این جمله، نقطه ثقل در تصمیم‏گیرى امام است؛ ولى بدان جهت که به مسأله دنیاگرایى مردم و خواص در آن و دوره ـ به مناسبت شهادت امام حسین علیه‏السلام ـ بارها تأکید شده است، ما فارغ از پژوهش در اصل این عوامل، خود را ملزم می‏دانیم که به بررسى آثارى که در پى این دو عامل، در رفتارهاى مردم، به ویژه خواص بروز کرد، بپردازیم.

آثار دنیاگرایى در قالب‏هاى مختلف خود را نشان داد که چهار نمونه از آن را توضیح می‏دهیم:

عمل نکردن به پیمان

ابن اعثم می‏نویسد: سپاه معاویه با لشکر قیس بن سعد به جنگ پرداخت و قیس بعد از حوادثى که براى امام حسن علیه‏السلام اتفاق افتاده بود (زخمى شدن)، در انتظار حضرت بود. بعد از پخش خبر، معاویه پیکى نزد قیس فرستاد و گفت: دست از جنگ بکش تا صحّت گفتار من (زخمى شدن امام تو) برایت ثابت شود. قیس هم دست از جنگ برداشت. پس از آن عراقیان قبیله به قبیله به معاویه می‏پیوستند. قیس جریان را به امام گزارش داد. حضرت به پاخاست و فرمود:

«یا اهل العراق ما اصنع بجماعتکم معى و هذا کتاب قیس بن سعد یخبرنى بان اهل الشرف منکم قد صاروا الى معاویه، اما واللّه ما هذا بمنکر منکم، لانّکم انتم الذین اکرهتم ابى یوم صفّین على الحکمین فلمّا امضى الحکومه و قبل منکم اختلفتم ثم دعاکم الى قتال معاویه ثانیه مکرهین فاخذت بیعتکم و خرجت فى وجهى هذا واللّه یعلم ما نویت فیه. فکان منکم الى ماکان. یا اهل العراق فحسبى منکم لاتفرّونى فى دینى فانّى مسلم هذا الامر الى معاویه۱۲؛ اى اهل عراق! من با شما چه‏کنم؟ این نامه سعد است که می‏گوید بزرگان شما به معاویه پیوسته‏اند. هان! سوگند به خدا! این رفتار از شما ناشناخته نیست؛ زیرا شما همان افرادى هستید که در روز صفّین پدرم را به پذیرش حکمیت واداشتید و بعد از پذیرش، اختلاف کردید. پدرم براى بار دوم شما را به نبرد با معاویه فراخواند؛ ولى سستى کردید، تا او به کرامت خدا (شهادت) پیوست. سپس آمدید و با اختیار با من بیعت کردید، من هم پذیرفتم. و در این راه بیرون آمدم و خدا می‏داند که چه تصمیمى داشتم؛ ولى از شما سرزد آنچه سرزد. عراقیان! دیگر بس است، مرا در دینم فریب ندهید که من این امر را به معاویه واگذار می‏کنم.»

خیانت به امام علیه‏السلام

رویکرد دنیاگرایانه خواص را در «قیام و صلح حسنى» در آینه خیانت‏هایشان می‏توان دید. روح دنیاخواهى چنان در جان لشکر رخنه کرد که معاویه توانست در لحظات آغازین، همه آنها را بخرد. وى به طور پنهانى جاسوسانى را جداگانه نزد عمر بن حریث، اشعث بن قیس، حجر بن حارث و شعب بن ربعى فرستاد و به هریک وعده داد که در صورت کشتن حسن بن على علیهماالسلام بیست هزار درهم، فرماندهى سپاهى از سپاهیان شام و یکى از دخترانش را به او خواهد داد.

امام بعد از آگاهى از این توطئه‏ها بود که زیر لباس خود، «زره» می‏پوشید و یک بار که در نمازتیرى به سویش پرتاب شد، همین زره، جان او را نجات داد. اما بالاخره در نزدیکی‏هاى «ساباط»، شخصى با شمشیر زهرآگین ضربه‏اى به حضرت زد و او را زخمى کرد. به دستور حضرت، او را به «بطن جریحى» که حاکمش عموى مختار بن ابى عبیده بود، بردند. در حقیقت همان روحیه سپاه باطل در ساباط بود که در کربلا نیز حاکم شد و هردو گرفتار یک آسیب تاریخى بودند. امام حسن علیه‏السلام در همان ساباط به مناسبتى فرمود: «واى بر شما! سوگند به خدا! اگر مرا بکشید، معاویه به هیچ یک از وعده‏هایى که براى کشتن من داده است، عمل نخواهد کرد. می‏دانم که اگر دست در دست او بگذارم و با او بسازم، نمی‏گذارد که به دین جدّم بروم و تنها می‏توانم خداى سبحان را بپرستم؛ ولى گویا فرزندان شما را می‏بینم که بر درخانه‏هاى فرزندان آنان ایستاده‏اند و آب و غذا می‏خواهند، ولى آنان دریغ می‏ورزند. پس دورى و دورى بر شما باد با این کردارتان! «کسانى که ستم کرده‏اند، به زودى خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت.»۱۳ بعد از این سخنرانى مردم با بهانه‏هایى که به کار نمی‏آید، شروع به عذرخواهى کردند.»۱۴

حارث همدانى هم نقل می‏کند: پس از شهادت امام على علیه‏السلام مردم نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند و گفتند: تو جانشین و وصى پدرت هستی؛ ما گوش به فرمان تو هستیم. حسن علیه‏السلام فرمود: «دروغ می‏گویید، به خدا سوگند! شما به کسى که بهتر از من بود، وفا نکردید، چگونه به من وفا می‏کنید؟ چگونه به شما اطمینان کنم در حالى که دلم به شما اطمینان ندارد که راست می‏گویید. پس قرار ما و شما لشکرگاه مدائن. آنجا نزد من آیید.» پس از اینکه مردم به سردى از پیشنهاد وى استقبال کردند و عدّه کمى در محل حاضر شدند، فرمود: «شما مرا فریب دادید. همان گونه که امام پیش از مرا فریفتید. شما پس از من، همراه کدام پیشوا به پیکار بر می‏خیزید. آیا همراه آن کافرِ ستمگر به نبرد می‏روید که هرگز به خدا و پیامبرش ایمان نیاورد… او و بنی‏امیه جز از ترس شمشیر اظهار اسلام نکردند و چنانچه از بنی‏امیه جز زن سالخورده دندان ریخته‏اى نماند، دین خدا را تحریف شده می‏خواهد، پیامبر خدا چنین فرمود.»

امام حسن علیه‏السلام بعد از این سخنان، گروهى را به فرماندهى فردى از قبیله کِنده به سوى معاویه فرستاد و دستور داد در «انبار»، لشکر بزند و تا فرمان نرسیده، کارى نکند. وقتى معاویه مطلع شد، در نامه‏اى به او نوشت: اگر نزد من بیایى، فرماندهى بخشى از نواحى شامات یا جزیره را ـ که قابل تو را ندارد ـ به تو می‏سپارم.

وى پانصد هزار درهم نقداً فرستاد. او پول را گرفت و با ۲۰۰ نفر از یاران و خاندانش به معاویه پیوست. امام بعد از آگاهى از این خیانت برخاست و فرمود:

«هذا الکندى توجّه الى معاویه و غدر بى و بکم و قد اخبرتکم مرّه بعد اخرى انّه لا وفاء لکم انتم عبیدالدّنیا …؛ این کِندى است که به سوى معاویه رفت و به من و شما خیانت کرد و من بارها به شما گفتم که وفا ندارید و بندگان دنیایید…»

امام شخصى از قبیله مراد را با ۴۰۰۰ نفر فرستاد و از او در حضور مردم خواست خیانت نکند و به خودش هم گفت که به زودى خیانت خواهى کرد. او با سوگندهایى که کوه‏ها تاب آنها را ندارد، قسم یاد کرد که چنین نمی‏کند. اما وقتى به انبار رسید، پیک‏هاى معاویه آمدند و علاوه بر دادن وعده‏ها، پانصد هزار درهم نیز تقدیم کردند. و او هم به پیمان خود وفادار نماند. امام بار دیگر فرمود:

«من بارها به شما گفتم که براى خدا به هیچ پیمانى وفا نمی‏کنید. اینک، این رفیق شما مرادى است که به من و شما خیانت کرد و به معاویه پیوست!»۱۵

۳. مصمّم نبودن به مبارزه

از دیگر عوارض «دنیاگرایى» که گریبان مردم را گرفت، سستى آنان در مبارزه بود؛ به گونه‏اى که امام انگیزه‏اى جدّى در آنان براى مبارزه نمی‏دید. لذا وقتى جاریه بن قدامه نزد امام آمد و بعد از بیعت گفت: چرا نشسته‏ای؟ خدا تو را رحمت کند! حرکت کن پیش از آنکه دشمن به سوى تو راه افتد، ما را به سوى او ببر. امام حسن علیه‏السلام فرمود: «اگر همه این مردم، مثل تو بودند، رهسپارشان می‏کردم، ولى نصف و یا یک دهم مردم، این عقیده را ندارند.»۱۶

۴. سوء قصد به جان امام

در جبهه امام، روحیه «دنیاگرایى» چنان نظام لشکر را از هم پاشیده بود که آنان حتى آماده تسلیم یا قتل امام خود بودند. طبرانى از ابوجمیله چنین نقل می‏کند:

روزى حسن علیه‏السلام با مردم نماز می‏خواند که مردى به او حمله برد و با شمشیر بر ران او زد. حسن علیه‏السلام به سبب آن ضربه چندین ماه بیمار شد. سپس به منبر رفت و فرمود:

«یا اهل العراق اتّقوا اللّه فینا. فانّا أمراؤکم وضیفانکم و نحن اهل البیت الذى قال اللّه عزّوجلّ «انّما یریداللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیراً۱۷»۱۸؛ اى عراقیان! درباره ما از خدا بترسید که ما امیران و میهمانان شماییم. ما آن خاندانى هستیم که خداى عزّوجلّ فرمود: «همانا خدا می‏خواهد آلودگى را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه سازد.»

امام حسن علیه‏السلام سخن می‏گفت و مردم می‏گریستند. در همین باره طبرسى از زید بن وهب نقل می‏کند:

حسن بن على علیهماالسلام در (راه) مدائن زخمى شد؛ در حالى که درد می‏کشید، نزد او رفتم و عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! به چه فکر می‏کنی؟ مردم سرگردانند! فرمود:

«ارى واللّه انّ معاویه خیر لى من هؤلاء، یزعمون انّهم لى شیعه ابتغوا قتلى و انتهبوا ثقلى و اخذوا مالى و اللّه لئن آخذ من معاویه عهداً احقن به دمى و آمن به فى اهلى، خیر من ان یقتلونى فتضیّع اهل بیتى و اهلى. واللّه لو قاتلتُ معاویه لأخذوا بعنقى حتّى یدفعونى الیه سلماً. فواللّه لإن اسالمه و انا عزیز خیر من ان یقتلنى و انا اسیر…۱۹؛ سوگند به خدا! معاویه برایم بهتر از آنان است؛ می‏پندارند که شیعیان من هستند، ولى در پى قتل من برآمدند و اموالم را به غارت بردند. به خدا قسم! اگر از معاویه پیمان بگیرم که خونم را حفظ کنم و خاندانم را در امان دارم، بهتر است تا اینان مرا بکشند و خاندانم را تباه سازند. سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می‏کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد و این منّت او ننگ بنی‏هاشم تا پایان روزگاران باشد، جنگى که معاویه و نسل او پیوسته بر زنده و مرده ما بر زبان رانند…».

۳. آثار رفتارهاى دنیاگرایانه

الف ـ تنها ماندن امام

هرچند تعارض در جبهه صالحان و فاسدان، از نظر امام حسن علیه‏السلام تاریخى است، اما مسأله اساسى و آنچه سرنوشت این تعارض را رقم می‏زند، مربوط به جبهه داخلى است و آن هم دنیاطلبى و عدم دیندارى است؛ دو نقطه ضعفى که آثار زیانبارى در رفتارهاى عوام و خواص از خود به جاى گذاشت و سرانجام به ضعف شدید جبهه صالحان انجامید. از این منظر است که امام حسن علیه‏السلام تنها و بی‏یاور می‏ماند؛ به گونه‏اى که حضرت بارها به این حقیقت تلخ اعتراف می‏کند؛ از جمله می‏توان به موارد زیر اشاره کرد:

در آغاز جنگ

بعد از حرکت لشکر معاویه به سوى عراق و رسیدن به پل «منیح»، حجر بن عدى از سوى امام مردم را در مسجد گرد آورد. امام بعد از حمد و ثناى الهى آنان را تهییج کرد تا به نخیله بروند؛ اما مردم ساکت ماندند و کسى حرفى نزد. عدى بن حاتم برخاست و گفت: «من فرزند حاتم هستم. سبحان اللّه چقدر سکوت شما زشت است. آیا به امام و فرزند پیامبر خود پاسخ نمی‏دهید؟ سخنوران مُضَر کجایند؟ مسلمانان کجایند؟…» سپس رو به امام حسن علیه‏السلام کرد و آمادگى خود را اعلام نمود و این گونه بود که سپاه به مرور تکمیل شد.۲۰

بعد از صلح

امام حسن علیه‏السلام بعد از صلح با معاویه نیز بر این حقیقت تلخ، حتى نزد معاویه، تصریح نمود و فرمود: «بنی‏اسرائیل، هارون را رها ساختند، با اینکه می‏دانستند او جانشین موسى است، و از سامرى پیروى کردند و این امت نیز پدرم را رها و با غیر او بیعت کردند…رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم با اینکه قوم خود را به خداى متعال فرا می‏خواند، از آنان فرار کرد تا به غار [ثور [رفت، و چنانچه یارانى می‏یافت، فرار نمی‏کرد. پدر من نیز چون آنان را سوگند داد و از آنان یارى خواست و یاری‏اش نکردند… و [خدا] پیامبر را چون داخل غار شد و یارانى نیافت، آزاد گذاشت، به همین سان امّت پدرم و مرا رها و با تو بیعت کردند، از جانب خدا دستم باز است و همانا اینها سنّت‏ها و نمونه‏هایى است که یکى پس از دیگرى می‏آید.»۲۱

در برابر اعتراض‏ها

سالم بن ابى جعد نقل کرده است: یکى از ما نزد حسن بن على علیهماالسلام رفت و گفت: اى فرزند رسول خدا! آیا ما را خوار کردى و برده ساختی؟ دیگر کسى با تو نیست. امام فرمود: چرا؟ گفت: به خاطر سپردن خلافت به این طاغوت. امام فرمود:

«واللّه ما سلّمتُ الامر الیه الاّ انّى لم اجد انصاراً ولو وجدتُ انصاراً لقاتلتُه لیلى و نهارى حتى یحکم اللّه بینى و بینه. ولکنّى عرفتُ اهل الکوفه و بلوتهم و لایصلح لى منهم من کان فاسداً اِنّهم لا وفاء لهم و لا ذمّه فى قول و لا فعلٍ انّهم لمختلفون و یقولون لنا: انّ قلوبهم معنا و انّ سیوفهم لمشهوره علینا۲۲؛ سوگند به خدا! حکومت را به او نسپردم مگر آنکه یارانى نیافتم و اگر یاورانى داشتم، شب و روزم را با او می‏جنگیدم؛ تا خدا میان من و او داورى کند؛ ولى من کوفیان را شناختم و آزمودم. فاسدانشان شایسته من نیستند و آنان وفا ندارند و در سخن و کار خود بی‏تعهدند و نیز دوچهره‏اند؛ به ما می‏گویند: دل‏هاى ما با شماست، و شمشیرهایشان برما آمخته است.»

سخن از بی‏یاورى در آیینه دعا

آن حضرت حتى در دعاهایش نیز از این درد بزرگ، که مانع تحقّق یافتن حکومت به دست وى شد، سخن می‏گوید:

«تشهد الانفعال و تعلم الاختلال و ترى تخاذل‏اهل الخبال و جنوحهم الى ما جنحوا الیه من عاجل فانّ و حطام عقباه حمیم آن و قعود من قعد و ارتداد من ارتدّ و خلوى من النّصّار و انفرادى من الظّهّار و بک اعتصم و…۲۳؛ (خدایا) تو انفعال (درماندگی) را می‏بینى و از هم پاشیدگى و دست کشیدن نابکاران و گرایش انسان به دنیاى فانى و حُطامى که سرانجام آن آتش سوزان است و نیز نشست نشستگان و ارتداد مرتدان و تنها ماندنم از یاران و پشتیبان را می‏دانى. و به تو پناه می‏برم و به ریسمان تو می‏آویزم و برتو توکل می‏کنم. خدایا! تو می‏دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم؛ تا حرمتم شکست و تنها ماندم. سپس راه پیشینیان خود را ـ که باز داشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد ـ پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیاى خود نگهبانى کردم…»

ب. نا امیدى از وصول به هدف (احیاى حق و امحاى باطل)

بی‏گمان، پى آمد تنهایى و بی‏یاور بودن، نا امیدى از ادامه راه بود و امام به ناچار از پیگیرى هدف اصلى خود باز می‏ماند. آن حضرت هنگام امضاى صلحنامه به این واقعیت چنین اشاره می‏کند:

«اما بعد فانّ خطبى انتهى الى الیأس من حق احییته و باطل امیته و…۲۴؛ اما بعد، اینک پیش آمد من، به نا امیدى از حقّى که زنده دارم و باطلى که بمیرانم، رسید…»

ج. اتخاذ موضع تاکتیکى (صلح)

این بخش از تصمیم امام که پیامد طبیعى حوادث قبلى و سرانجام نا امیدى وى از وصول به هدف نهایى با جنگ بود، معرکه آراى صاحب نظران موافق و مخالف است و اساساً داورى ارزشى در این بخش، باعث شده است که مؤلفان و محققان از «طى مسیرى که به صلح انجامید» غافل بمانند و تمام توان خود را تنها به این بخش معطوف دارند. اینکه صلح امام حسن علیه‏السلام یک اقدام تاکتیکى بود، حقیقتى است که جاى شک در آن نیست و تمام روایاتى (از امام حسن علیه‏السلام ) که در آنها می‏گوید «اگر یارانى داشتم، صلح نمی‏کردم…»، گویاى این است که امام صلح را به عنوان تصمیم اصلى اتخاذ نکرده، بلکه طبق وضعیت موجود، ناچار به استفاده از آن شده است. آن حضرت در پاسخ به زید بن وهب جهنیّ این حقیقت را فاش می‏کند و می‏فرماید:

«سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می‏کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد.»۲۵ ما به این موضوع در بحث مشروعیت تصمیم امام بیشتر خواهیم پرداخت.

مبانى مشروعیت صلح

امام حسن علیه‏السلام در برابر پرسشگران، از همان لحظات اولِ تصمیم به صلح، پاسخ‏هاى متفاوتى ارائه کرده است، که برخى به مشروعیت و مبانى پذیرش صلح برمی‏گردد و برخى به آثار آن. در بخش اول نیز حضرت به فراخور حال و مقام، پاسخ‏هاى متناسبى داده است که به چهار مورد از آنها اشاره می‏کنیم:

لزوم تداوم وظیفه امامت (مبارزه با ارتجاع در شکل مقتضی)

روشن است که «نظام امامت» به اذن الهى و دستور رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، جهت مبارزه با مرتجعانى بود که قصد داشتند نظام اسلامى پیامبر را که در همه ابعاد دست به «اصلاحات» زده بود، به همان نظام جاهلى برگردانند. این نظام اگر به حاشیه رانده نمی‏شد، می‏توانست مانع ارتجاع‏هاى مختلف شود، اما در پى همان تعارض تاریخى حقّ و باطل، نظام امامت به حاشیه رانده شد و مدیریت حکومت از دست آنان خارج گشت و مرتجعان (به خصوص بنی‏امیه) در ارکان حکومت، نفوذ اساسى کردند. در این میان روش هر امام در برابر مرتجعان، متناسب با شرایط آنان بود، با حفظ اصل وظیفه یعنى ارتجاع ستیزى.

امام على علیه‏السلام با سه جنگ در برابر ناکثین، قاسطین و مارقین، به شیوه جنگ با مرتجعان روى آورد و وظیفه ارتجاع ستیزى خود را در این شکل انجام داد.۲۶ حال امام حسن علیه‏السلام نیز موظّف است براى انجام وظیفه ارتجاع ستیزى، قالب مناسبى بیابد. ابتدا وى نیز مانند پدر (براى شکست رجعت طلبان) به مبارزه و جنگ روى آورد؛ ولى به دلیل ضعف جبهه داخلى (دو رویکرد عمده دنیاگرایى و باور نداشتن دین و پیامدهاى آن) مجبور شد شیوه خود را عوض کند و براى ماندگارى نظام امامت (نه خود)، شیوه‏اى جدید برگزیند. حقیقت این است دوره‏اى که امام حسن علیه‏السلام در آن به سرد می‏برد، دوران اوج تعارض با حاکمیت امامت بود. و قبل از آن، از ماه صفر سال ۱۱ تا ۳۶ هجرى، به مدت ۲۵ سال نظام ارتجاع توانسته بود، دوران نفوذ در حاکمیت را طى کند و از سال ۳۶ تا ۴۰ هجرى به مدت ۴ سال و اندى در میدان تعارض عملى با «نظام علوى» تجربیات زیادى اندوخته بود. و چنین مرتجعانِ با تجربه‏اى بودند که رویاروى امام حسن علیه‏السلام قرار داشتند. بنابراین، جبهه امام که توان مبارزه نظامى را نداشت، ناچار به یک اقدام هوشمندانه، یعنى صلح شد که نتیجه آن، بقاى نظام امامت جهت مبارزات آتى (به محض فراهم آمدن شرایط) بود. امام حسن علیه‏السلام بارها به این مسأله اساسى (لزوم تداوم وظیفه نهضت ضدّ ارتجاعی) اشاره کرد و در موقعیت‏هاى مختلف از آن سخن گفت؛ از جمله صدوق از ابوسعید عقیصا نقل می‏کند:

به حسن بن على بن ابیطاب علیهم‏السلام عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! چرا با معاویه سازش و صلح کردى، با اینکه می‏دانستى حق با توست نه او، و معاویه گمراه و ستمگر است؟!

امام فرمود: «آیا من حجّت خداى سبحان و پس از پدرم امام بر خلق خدا نیستم؟ گفتم: آرى. فرمود: آیا من همان نیستم که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در حق من و برادرم فرمود: «حسن و حسین دو امامند چه قیام کنند و چه بنشینند»؟ گفتم: آرى. فرمود: پس من امامم، خواه قیام کنم و یا بنشینم… اباسعید! اگر من از سوى خداى سبحان امامم، نباید نظرم را (در صلح یا جنگ) سبک بشمارید، هرچند حکمت کارم روشن نباشد.»۲۷

بر این اساس، اصل «امام بودن» را مورد تأکید قرار می‏دهد. و طبیعتاً کسى که امام است، به حکم وظیفه، تداوم نهضت ضدّ ارتجاعى و… را باید ادامه دهد؛ در هرشکل و صورتى که مقدور باشد و به تعبیر امام و رسول اکرم این وظیفه، گاه با قیام و گاه با قعود.

به عبارت دیگر، جنگ و صلح هردو قالب انجام وظیفه‏اند و به تنهایى موضوعیتى ندارند، آنچه مهم است، اصل وظیفه (امامت) است و قالب‏هاى مبارزه، فرع آن است.

بیعت بر جنگ و صلح

از آنجایى که مسلمانان هنگام بیعت با امام حسن علیه‏السلام برجنگ و صلح بیعت کرده بودند، در واقع از لحاظ حقوقى متعهد شده بودند که تصمیم‏هاى امام را محترم بشمارند. از این رو امام هم هنگام بیعت گرفتن بر این مسأله (بیعت بر جنگ و صلح) توجّه و تأکید داشت و هم در برابر متعرّضان آن را یادآور می‏شد و از لحاظ حقوقى آنان را ملزم به پذیرش عواقب تعهّدپذیرى خودشان می‏کرد. آن حضرت بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه‏السلام فرمود:

«ألا و قد علمتم انّ امیرالمؤمنین علیّاً حیّاً و میتاً، عاش بقدر و مات بأجل و اِنّى أبایعکم على ان تحاربوا من حاربتُ و تسالموا من سالمتُ۲۸؛ هان! دانستید که امیرمؤمنان على علیه‏السلام در زندگى و مرگ به اندازه (الهی) زیست و به اجل (خداوندی) وفات کرد. اینک من با شما بیعت می‏کنم که با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هر کسى آشتى کردم، صلح کنید.»

دینورى می‏نویسد: بعد از شهادت على علیه‏السلام مردم براى بیعت نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند. او دستش را باز کرد و فرمود: آیا با من بیعت می‏کنید که گوش کنید و فرمان برید و با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هرکس آشتى کردم، صلح کنید؟ مردم به تردید افتادند و بیعت نکردند. حسن علیه‏السلام هم دستش را جمع کرد. آنان نزد حسین علیه‏السلام آمدند و گفتند: دست بگشا که با تو بر آنچه با پدرت بیعت کردیم و نبرد با شامیان که حلال کنندگان خون و گمراهانند، بیعت کنیم. حسین علیه‏السلام فرمود: خدا نکند که تا حسن علیه‏السلام زنده است، با شما بیعت کنم. آنان نزد حسن علیه‏السلام برگشتند و طبق شرط او بیعت کردند.۲۹

آن حضرت حتى هنگام گسیل داشتن مردم براى نبرد با معاویه نیز یادآور نوع بیعت شد و فرمود: «اى مردم! شما بامن بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم.»۳۰

و بعد از زخمى شدن در ساباط، فرمود: «با من پیمان بستید که در صلح باشید با هرکه من با او در صلحم و بجنگید با هرکه من با او بجنگم. اینک به من گزارش رسیده است که بزرگان شما نزد معاویه می‏روند و بیعت می‏کنند…»۳۱

و خلاصه براى حاضران در مجلس معاویه بعد از صلح نیز اعلام کرد: «اى مردم! خدا نخستینِ شما را با اوّل ما هدایت کرد و خون شما را با آخر ما حفظ فرمود. و من بر عهده شما بیعتى داشتم که با هر که جنگیدم، بجنگید و با هرکه صلح کردم، صلح کنید. اینک با معاویه صلح و بیعت می‏کنم، شما نیز بیعت کنید.»۳۲

مسأله قضا و قدر الهى

امام حسن علیه‏السلام در موارد متعدّدى نیز با مطرح کردن مسأله «قضا و قدر الهى» کوشید مشروعیت صلح را براى گروه‏هایى از مخاطبان خود تبیین کند. طبیعى است که قضا و قدر الهى به معناى جبر و مجبور بودن انسان نیست و امام علیه‏السلام در عین حال، تمام حوادث را در حیطه و محصول اختیار و عقل انسان‏ها می‏دانست؛ از این رو در جواب حسن بصرى نوشت:

«هرکس به تقدیر خیر و شر ایمان نیاورد، خدا می‏داند که کافر است و هرکس گناهان را به خدا واگذارد (خود را مجبور بداند)، تبهکار است. همانا خدا نه از روى اجبار اطاعت شود و نه از روى شکست نافرمانى گردد. خدا بندگان را در مملکت وجود، بیهوده رها نکرده است؛ بلکه او مالک هرچیزى است که به آنها داده و توانا بر هر قدرتى است که به آنان بخشیده است. خدا بندگان را از روى اختیار فرمان داده و از روى هشدار بازداشته است. پس اگر بخواهند فرمان برند، باز دارنده‏اى نمی‏یابند و اگر بخواهند نافرمانى کنند و خدا بر آنان (بخواهد) منّت نهد و بین آنان و معاصى قرار گیرد، انجام می‏دهد و اگر انجام ندهد، این گونه نیست که آنان را با بازور و اکراه برگناه واداشته است؛ بلکه منّت بر آنان گذاشت که بیناشان ساخت و آگاهشان کرد، هشدارشان داد و امر و نهى کرد. نه بر آنچه فرمانشان داد، مجبورند ـ تا همچون فرشتگان باشند ـ و نه از آنچه بازشان داشت. و خدا حجّت‏هاى رسایى دارد که اگر بخواهد، همه شما را هدایت می‏کند…»۳۳

با این توضیح پیرامون قضا و قدر از زبان امام حسن علیه‏السلام ، نمونه‏هایى از استناد صلح و سپردن حکومت به معاویه، به قضا و قدر را مرور می‏کنیم.

امام باقر علیه‏السلام فرمود: یک نفر از یاران امام حسن علیه‏السلام به نام سفیان بن لیلى که بر شتر خود سوار بود، نزد امام حسن علیه‏السلام ـ که جامه به خود پیچیده و در حیاط نشسته بود ـ آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین…! امام فرمود: توچه می‏دانى که چرا این کار را کردم؟ از پدرم شنیدم که فرمود: رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «روزها و شب‏ها سپرى نمی‏شود مگر آنکه مردى گلو گشاد و سینه فراخ (معاویه) که می‏خورد و سیر نمی‏شود، امر این امت را به دست می‏گیرد.» از این رو چنان (صلح) کردم.۳۴

در جواب سلیمان بن صرد که بزرگ مردم عراق بود، نیز فرمود: «از خدا بترسید و به قضاى او خرسند باشید و امر خدا را بپذیرید.»۳۵

و آن گاه که در برابر سؤال زید بن وهب جهنیّ قرار گرفت، فرمود:… سوگند به خدا! من چیزى از منبعى موثّق می‏دانم (که تو نمی‏دانی). امیرمؤمنان روزى مرا شادمان دید و فرمود: «حسن جان! شادمانى می‏کنى، چگونه خواهى بود وقتى پدرت را کشته ببینى یا فرمانروایى جهان اسلام را بنی‏امیه به دست گیرند؛ امیرشان آن گلو گشادِ روده فراخ است که می‏خورد و سیر نمی‏شود، می‏میرد و در آسمان یاور و در زمین عذرى ندارد. پس بر شرق و غرب آن چیره گردد، در حالى که مردم از او فرمان برند و پادشاهی‏اش به درازا کشد. بدعت‏ها و گمراهی‏ها پدید آورد؛ حق و سنت رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را بمیراند… این گونه خواهد بود تا در آخرالزمان و سختى دوران و نادانى مردمان، خدا رادمردى را برانگیزد…»۳۶

ابن اعثم می‏گوید: «حجر بن عدى گفت: سوگند به خدا! دوست داشتم همه می‏مردیم و این روز را نمی‏دیدیم! زیرا ما به آنچه دوست نداشتیم، خوار و زبون شدیم و آنان به آنچه دوست داشتند، شادمان شدند.

چهره حسن علیه‏السلام برافروخته شد و از مجلس معاویه برخاست و به منزل رفت. سپس سراغ حجربن عدى فرستاد و فرمود: حجر! من در مجلس معاویه سخن تو را شنیدم؛ این گونه نیست که همه چون تو بخواهند… در همین حال، سفیان بن لیلى آمد و گفت: سلام بر تو اى خوار کننده مؤمنان… امام حسن علیه‏السلام فرمود: فلانی! رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم از دنیا نرفت تا برایش از پادشاهى بنی‏امیه پرده برداشتند و او آنان را دید که یکى پس از دیگرى بر منبرش بالا می‏روند و این بر او گران آمد. پس خداى متعال این آیات را فرستاد و فرمود: «انّا انزلناه فى لیله القدر و ما ادراک ما لیله القدر، لیله القدر خیر من الف شهر»خدا می‏فرماید: شب قدر از هزار ماه سلطنت بنی‏امیه بهتر است.

حسین علیه‏السلام به برادرش حسن علیه‏السلام رو کرد و فرمود: سوگند به خدا! اگر همه آفریده‏ها جمع شوند و بخواهند جلوى آنچه را انجام شده است، بگیرند، نمی‏توانند…»۳۷

داشتن حکمت و مصلحت

هرچند اصلی‏ترین عامل مشروعیت صلح، همان عامل پیشین است، اما عوامل دیگرى هم در کلام امام به چشم می‏خورد؛ مانند داشتن مصلحت و حکمت. امام بارها به این موضوع تأکید کرده است که مصلحت و حکمت این کار هرچند پنهان، ولى خیلى مهم است و این، خود عاملى براى مشروعیت صلح است. امام گاه تنها به عنوان حکمت و مصلحت داشتن، اکتفا می‏کرد و گاه برخى از حکمت‏ها و مصلحت‏ها را که در واقع همان آثار مثبت صلح بودند، تشریح می‏کرد؛ مانند سخن حضرت نزد معاویه که فرمود: «اى مردم!… می‏دانید که معاویه در حقّى که متعلّق به من است نه او، با من ستیز کرد و من مصلحت امّت را در نظر گرفتم…. در این کار جز صلاح و دوام شما را نخواستم.»۳۸

آن حضرت در پاسخ به مردم هم فرمود: «شما از کار من آگاه نیستید. سوگند به خدا! آنچه کردم، براى شیعیان من از آنچه آفتاب بر آن می‏تابد یا از آن غروب می‏کند، بهتر است… آیا خبر ندارید که چون خضر آن کشتى را شکافت و آن دیوار را به پا کرد و آن پسر بچه را کشت، باعث خشم موسى بن عمران علیه‏السلام شد؛ زیرا حکمت این امور بر او پنهان بود. با اینکه نزد خداى سبحان از حکمت و حق برخوردار بود؟۳۹

علاوه بر این، آن حضرت گاه به طور مشخص به برخى حکمت‏ها و مصلحت‏ها اشاره کرده است که ما تحت عنوان آثار صلح (سه نمونه از حکمت‏ها) می‏آوریم:

۵. آثار صلح

بقاى شیعیان و اسلام

اصلی‏ترین اثر صلح، بقاى اسلام، شیعیان و به تبع آن نظام امامت بود. لذا حجم وسیعى از دلایل مطرح شده از سوى امام به این عنوان اختصاص دارد. امام در جواب ابو سعید عقیصا فرمود:

«لولا ما اتیتُ لما ترک من شیعتنا على وجه الارض احداً الاّ قتل؛ اگر صلح نمی‏کردم، روى زمین از شیعیان ما کسى نمی‏ماند مگر اینکه کشته می‏شد.»۴۰

همچنین وقتى معاویه از امام حسن علیه‏السلام خواست با حوثره اسدى ـ که علیه معاویه شورش کرده بود ـ بجنگد، فرمود:

«واللّه لقد کففتُ عنک لحقن دماء المسلمین و ما احبّ ذلک یسعنى أن اقاتل عنک قوماً انت واللّه اولى بقتالى منهم۴۱؛ سوگند به خدا! از تو دست کشیدم تا خون مسلمانان مصون بماند. گمان نمی‏کردم اینک چنین شود که از جانب تو به جنگ افرادى بروم که جنگ با تو یقیناً بهتر از جنگ با آنان است».

و در پاسخ جبیر بن نفیر فرمود: «آن را رها کردم تا خشنودى خدا را به دست آورم و خون امت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را نگه دارم.»۴۲

آن حضرت حتى در دعاهایش هم این حکمت را آشکار می‏سازد و می‏فرماید:

«اللّهمّ فقد تعلم انّى ما ذخرتُ جهدى و لا منعتُ وجدى حتى … و تسکین الطاغیه عن دماء اهل المشایعه و حرستُ ما حرسه اولیائى من امر آخرتى و دنیاى…۴۳؛ خدایا! تو می‏دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم تا حرمتم شکسته شد و تنها ماندم. پس راه پیشینیان خود را که بازداشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد، پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیایم نگهبانى کردم…»

ترجیح امنیت و پرهیز از اختلاف

امام حسن علیه‏السلام بعد از چند روز توقف در ساباط، هنگامى که خواست از آنجا کوچ کند، فرمود: «اى مردم! شما با من بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم. سوگند به خدا! اینک آن چنان هستم که بر هیچ یک از این امت، در شرق باشد یا غرب، تاب کینه ورزى و آنچه را در جاهلیت ناگوارتان بود، ندارم. انس، آسودگى و آشتى میان مردم از جدایى، نا امنى، کینه ورزى و دشمنى که شما خواهانید، بهتر است. والسلام».۴۴

امام پس از صلح نیز در پاسخ مسیّب بن نجبه فرمود: «با این بیعت، مصلحت شما و بازداشتن از درگیرى شما را می‏خواستم. به قضاى الهى خشنود باشید و کار را به خدا واگذارید تا نیکوکار آسوده گردد و از شرّ تبهکار در امان ماند.»۴۵

عزّت واقعى، ننگ ظاهرى

هرچند صلح در ظاهر به عنوان عیب شمرده می‏شد و به همین خاطر، حتى در ساباط، عده‏اى به محض شنیدن بوى صلح، به امام حمله‏ور شدند؛ اما این کار در واقع موجب عزّت شیعیان و جلوگیرى از شکست ابدى آنان شد. لذا امام در کلامى، عار ظاهرى را به آتش دائمى ترجیح می‏دهد.

دینورى می‏گوید:

«سلیمان بن صرد نزد امام آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین… امام فرمود: «… امّا قولک یا مذلّ المؤمنین فواللّه لان تذلّوا و تعافوا احبّ الیّ من ان تعزّوا و تقتلوا فان ردّ اللّه علینا فى عافیه قبلنا و سألنا العون على امره و ان صرفه عنار ضیفا…۴۶؛ و اما گفتار تو که گفتى «یا مذلّ المؤمنین»، سوگند به خدا! اگر زیر دست و در عافیت باشید، نزد من محبوب‏تر است از اینکه عزیز و کشته شوید. اگر خدا حقّ ما را در عافیت به ما برگرداند، ما می‏پذیریم و از او بر آن کمک می‏گیریم و اگر بازداشت، نیز خرسندیم…».

حتى اصحاب امام به وى «یا عار المؤمنین» می‏گفتند. که امام در پاسخ می‏فرمود: «العار خیر من النّار؛۴۷ ننگ (ظاهری) بهتر از آتش است». و در جواب حجر بن عدى فرمود: «آرام باش. من خوار کننده نیستم؛ بلکه عزّت بخش مؤمنانم و بقاى ایشان را می‏خواهم».۴۸

پی‏نوشت‏:

منبع ارجاعات مقاله حاضر «موسوعه کلمات الامام الحسن(ع)» پژوهشکده باقرالعلوم(ع) است. ۱. مقاتل الطالبیین، ص ۵۵. ۲. همان. ۳. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۴۴. ۴. همان، ج ۱۰، ص ۱۳۸؛ امالى، طوسى، ص ۵۶۱. ۵. در سخنى دیگر در مدینه (نزد معاویه)، عواقب حکومت ناصالحان بنی‏امیه را برشمرد (شرح ابن ابی‏الحدید، ج ۱۶، ص ۲۸). بعد از آمدن معاویه به مدینه هم او را فاقد صلاحیت دانست (مقتل الحسین، ص ۱۲۵؛ تحف العقول، ص ۲۳۲؛ شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۲)، همین طور با معرفى امام حسین(ع) به جانشینى خود بر حقّانیت و شایستگى خود و اهل‏بیت(ع) بر امامت تأکید کرد. (کافى، ج ۱، ص ۳۰۰؛ کفایه‏الاثر، ص ۲۲۶). ۶. احتجاج، ج ۲، ص ۵۶؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۹۷. ۷. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۳. ۸. براى پرهیز از اطاله کلام از تحلیل و تفسیر مسأله دنیاگرایى مردم در عصر مذکور، صرف نظر و شما را به مطالعه سخنان رهبرى در باره «نقش خواص در عاشورا» و دیگر کتبى که به این موضوع پرداخته‏اند، فرا می‏خوانیم. این رویکردها دقیقاً در زمان امام حسن(ع) هم وجود داشت. ۹. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۱. ۱۰. همان، ص ۴۴؛ الخرائج والجرائح، ج ۲

نگاهى به حکومت امام مجتبى(ع)

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(ع) مشهور به امام حسن مجتبی(۳۵۰ق) دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰۵۰ق.امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(ع) و فاطمه زهرا(س) و نخستین نوه پیامبر(ص) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(ص) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(ص) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

سال چهلم هجرى در حالى که خاندان وحى و امّت اسلامى در سوگ امیرمؤمنان على علیه‏السلام نشسته‏اند، کوفه، مرکز استقرار خلافت علوى، بار دیگر انتخاب و آزمایشى برزگ را تجربه مى‏کند. صبحگاه روز بیست و یکم ماه رمضان، ابن عباس به میان مردم آمده و مى‏گوید: اى مردم! امیرمؤمنان به سراى دیگر سفر کرد و فرزندش را از براى شما به یادگار گذاشت. اگر دوست دارید، فرزندش به سوى شما آید! مردم گریستند و خواستار حضور امام مجتبى علیه‏السلام در میان خود شدند. حضرت، به مسجد کوفه آمد و پس از سپاس الهى و درود بر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم چنین ادامه داد:

«در این شب، مردى از دنیا رفت که پیشینیان بر او در عمل نیک سبقت نگرفتند و آیندگان توان رسیدن به او را نخواهند داشت. او همراه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در راه خدا مى‏جنگید و جان خویش را سپر بلاى وى مى‏نمود. پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم پرچم خویش را به وى مى‏داد، در حالى که جبرئیل از طرف راست و میکائیل از جانب چپ، در کنار او بودند و از جنگ برنمى‏گشت تا خداوند پیروزى را به وى ارزانى مى‏داشت. او در شبى به عالم بقا رفت که حضرت عیسى علیه‏السلام در آن شب به آسمان عروج نمود؛ شبى که یوشع بن نون، وصىّ موسى علیهماالسلام از دنیا رفت. از طلا و نقره چیزى جز هفتصد درهم برایش باقى نماند که از بخشش‏هاى او زیاد آمده بود و مى‏خواست با آن پول، خادمى براى خانواده‏اش خریدارى کند.»

پس از آن گریست و مردمان نیز گریه کردند، آنگاه فرمود:

منم پسر بشارت دهنده «به رحمت خداوند». منم فرزند بیم دهنده «از عذاب الهى» منم پسر دعوت کننده به سوى خداوند به اذن او. منم پسر نور تابناک. منم از اهل بیتى که خداوند، ایشان را پاک و پاکیزه ساخت. و منم از خاندانى که خداوند در قرآن کریم محبّت ایشان را واجب ساخته و خطاب به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرموده است: «بگو از شما پاداشى جز دوستى اهل‏بیت خود نمى‏خواهم و هرکس کار نیکى انجام دهد، برنیکى‏اش مى‏افزاییم.»۱ و این نیکى، دوستى ما اهل‏بیت علیهم‏السلام است.»۲

آنگاه نشست و مردم را غرق جذبه و نور معنویّت خویش نمود.

بیعت با امام مجتبى علیه‏السلام

پس از سخنرانى امام، ابن عباس برخاست و گفت:

«معاشرالنّاس هذا ابنُ نبیّکم و وصىُّ امامکم فبایِعوه؛ اى مردم! این فرزند پیامبر شما و وصىّ امام شماست، با او بیعت کنید.»

مردم گفتند: او را نیک دوست داریم و حقّ او را برخویش واجب مى‏شماریم.۳

به عقیده طبرى، اوّلین کسى که با آن حضرت بیعت کرد، قیس بن سعد بن عباده بود. وى به هنگام بیعت، گفت: با تو بیعت مى‏کنم به حکم خدا و سنّت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و جهاد با دشمنان خدا. امام مجتبى علیه‏السلام فرمود: بیعت کن به حکم خدا و سنّت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم که در بردارنده تمامى شرط‏هاست. و او با این شرط بیعت نمود و مردم نیز با آن حضرت بیعت کردند.۴

قیس بن سعد، اوّلین استاندار امیرمؤمنان على علیه‏السلام در مصر بود و در تمامى جنگ‏ها همراه آن حضرت شرکت داشت. وى تا آخر به پیمانى که با سبط اکبر علیه‏السلام بسته بود، وفادار ماند و زمانى که فرمانده بخشى از لشکریان امام شد، فریب وعده‏هاى معاویه را نخورد و در جواب وى نگاشت:

«لا واللّه لا تَلْقانى ابداً الاّ بینى و بینک الرُّمح؛ سوگند به خدا! مرا دیدار نخواهى کرد، مگر آنگاه که بین من و تو نیزه باشد.»۵

دلائل انحصار خلافت در اهل‏بیت علیهم‏السلام

پس از پایان یافتن بیعت، امام مجتبى علیه‏السلام دیگر بار در سخنانى، دلائل شایستگى خویش براى خلافت و انحصار آن را در اهل‏بیت علیهم‏السلام برشمرد و فرمود:

«ماییم حزب پیروز خدا ماییم عترت پیامبر خدا که از هرکس به وى نزدیک تریم. ماییم اهل‏بیت رسالت که از گناهان و بدى‏ها معصوم و پاکیزه‏ایم. ماییم یکى از دو چیز گرانبها که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در میان امت به یادگار گذاشت. ماییم تلاوت کنندگان قرآن که همه اشیا به تفصیل در آن بیان شده‏اند، کتابى که باطل از هیچ سو در آن راه نمى‏یابد.

در تفسیر قرآن تنها مرجعِ مورد اعتماد، ما هستیم. در قرآن با یقین سخن مى‏گوییم و با گمان، تأویل آیات نمى‏نماییم. از ما اطاعت کنید؛ زیرا اطاعت ما، از جانب خدا بر شما واجب شده است و فرمانبرى ما را با اطاعت خود و رسول خویش همراه نموده و فرموده است: «یا ایّها الذّین آمنوا اطیعوا اللّه و اطعیوا الرّسول و اُولى الأمر منکم فَاِن تنازعتم فى شى‏ء فرُدّوه الى اللّه والرّسول»۶؛ اى کسانى که ایمان آورده‏اید، اطاعت کنید خدا را، و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولوالأمر «اوصیاى پیامبر» را و هرگاه در چیزى نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم باز گردانید (و از آنها داورى بطلبید)

و در آیه دیگر فرمود: «اگر آن را به پیامبر و اولى الأمر بازگردانند، از ریشه‏هاى مسائل آگاه خواهند شد.»۷

امام مجتبى علیه‏السلام در ادامه فرمود:

«شما را از گوش دادن به سخنان شیطان برحذر مى‏دارم؛ زیرا او دشمن آشکار شماست، تا همانند سپاهیان کفر در جنگ بدر نباشید که شیطان به آنان گفت: «امروز هیچ کس از مردم بر شما پیروز نمى‏گردد، و من همسایه «و پناه دهنده» شما هستم؛ اما هنگامى که دو گروه (کافران و مؤمنانِ مورد حمایت فرشتگان) در برابر یکدیگر قرار گرفتند، به عقب برگشت و گفت: من از شما بیزارم، من چیزى مى‏بینم که شما نمى‏بینید».۸

در این خطبه، دلایلى براى انحصار امامت در اهل‏بیت علیهم‏السلام وجود دارد، که در منابع اهل سنّت نیز مورد قبول واقع شده است؛ از جمله:

۱. طهارت و عصمت اهل بیت علیهم‏السلام ؛ که قرآن کریم آن را در آیه تطهیر «انّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت»، بیان داشته است.

۲. آیه اولوالأمر؛ که منظور از آن، امامان معصوم علیهم‏السلام هستند.

۳. حدیث ثقلین؛ که بین شیعه و سنّى متواتر است.

امام علیه‏السلام در کلامى دیگر به حدیث پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم استناد مى‏کند و مى‏فرماید:

«اَلستُ الّذى قال رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم لى وَ لاِءخى: الحسن والحسین امامان قاما او قعدا؛ آیا من همان فرد نیستم که پیامبر گرامى در حقّ من و برادرم فرمود: حسن و حسین هردو امام هستند؛ چه قیام کنند و چه صلح.»۹

راهکارهاى حکومتى امام مجتبى علیه‏السلام

پیشوا و رهبر، حلقه اتصال و سررشته‏دار امور مملکتى است که با فقدان او، نظام جامعه دچار از هم گسیختگى مى‏شود. بر این اساس امام حسن علیه‏السلام پس از شهادت امیرمؤمنان و عهده دارشدن خلافت، بدین امر اهتمام ورزید و در این راستا به اجراى راهکارهایى اقدام نمود که بدین شرح است:

الف) تثبیت نظام مدیریّتى

امام مجتبى علیه‏السلام پس از اوّلین سخنرانى خود، بعد از شهادت امیرمؤمنان، به اداره مملکت پرداخته و کارگزاران سابق را در یمن، حجاز، آذربایجان، خراسان، کرمان و فارس در کار خویش ابقا نمود و عبداللّه بن عباس را به بصره فرستاد.۱۰

شیخ مفید مى‏نویسد: «فرتَّب العّمال و امَّرَ الاُمراء وانفذ عبداللّه بن عباس الى البصره و نظر فى الاُمور؛ کارگزاران خود را به اطراف و نواحى فرستاد و حکّام و امراء را در هر محلّ نصب کرد و عبداللّه بن عباس را به بصره فرستاد و به تدبیر امور پرداخت.»۱۱

بدین ترتیب امام حسن علیه‏السلام ساختار مدیریتى را، که از پیش به وسیله امیرمؤمنان علیه‏السلام پایه ریزى شده بود، حفظ و با همان آهنگ و مقصد بر استمرار آن راه تأکید نمود.

ب) جلوگیرى از نفوذ دشمن

پس از آنکه معاویه از بیعت مردم با امام حسن مجتبى۷ آگاه شد، توطئه‏هاى مختلفى را با هدف ایجاد نابسامانى و از هم گسیختن امور، تدارک دید که فرستادن جاسوس به سوى کوفه و بصره، از آن جمله است. البته به دستور حضرت، جاسوس معاویه در کوفه گردن زده شد و امام نامه‏اى به بصره براى ابن عباس نگاشت و از وى خواست جاسوس معاویه را دستگیر و او را نیز اعدام کند.۱۲

ج) اتمام حجّت با معاویه

معاویه با بهانه‏هاى بى‏اساس، از تسلیم در مقابل حکومت امیرمؤمنان على علیه‏السلام سرباز زد. عملکرد معاویه، حتى طبق مبانى‏اهل سنت ـ که اتفاقِ اهل حلّ و عقد را براى امامت کافى مى‏دانند ـ نیز محکوم است. امام مجتبى علیه‏السلام با یادآورى این اصل، براى اتمام حجّت به معاویه نامه مى‏نویسد و او را از مخالفت با حکومت مرکزى بر حذر مى‏دارد. در بخشى از این نامه چنین آمده است:

«همانا على علیه‏السلام ـ چون از جهان چشم فروبست، که رحمت خداى بر او باد، روزى که به شهادت رسید و روزى که خداوند بر او با انتخاب اسلام منّت نهاد و روزى که در قیامت بر انگیخته شود ـ پس از او مسلمانان مرا به خلافت و امامت برگزیدند. از خداوند خواستارم که عطایاى دنیوى او، چیزى از آنچه مایه کرامت ما، در آخرت است، کم نکند.

آنچه مرا به ارسال این نامه واداشت، این است که برتو اتمام حجّت کنم و نزد خداوند معذور باشم؛ اگر بپذیرى، بهره‏اى بزرگ مى‏یابى و کارى به صلاح مسلمانان مى‏نمایى. پس باطل را رها کن و در آنچه دیگران از بیعت من وارد شدند، تو نیز داخل شو؛ زیرا خود نیک مى‏دانى که من، نزد خدا و نزد آنان که به سوى حق باز مى‏گردند و پیمان‏ها و احکام او را حفظ مى‏کنند، از تو شایسته‏تر به خلافت هستم.»۱۳

حوادث دوران حکومت امام مجتبى علیه‏السلام

۱. ترور امام حسن علیه‏السلام

مرحوم صدوق مى‏نویسد:

معاویه جاسوسى را به سوى تعدادى از منافقان و خوارج مثل عمرو بن حریث، اشعث بن قیس، شبث ابن ربعى و… روانه ساخت و به هریک از آنها وعده داد که در صورت کشتن امام حسن علیه‏السلام دویست هزار درهم، به همراه فرماندهى بخشى از لشکریان شام اعطا کند. امام علیه‏السلام که از توطئه دشمنان آگاهى داشت، حتى در حال نماز از زره استفاده مى‏نمود. روزى یکى از مخالفان، در حال نماز به سوى حضرت تیراندازى کرد که با برخورد به زره، اثر نکرد. و نیز هنگامى که حضرت شبانه از ساباط مداین عبور مى‏کرد، یکى از منافقان خنجرى مسموم بر ران مبارکش زد که موجب شد حضرت در مداین بسترى و مورد معالجه قرار بگیرد.»۱۴

۲. خیانت فرماندهان

یکى از حوادث اسفبار، که زمینه ساز تضعیف روحیه سپاهیان امام مجتبى علیه‏السلام شد، خیانت فرماندهان بود. یکى از آنان، فردى است به نام «حکم» که از بزرگان قبیله «کِندَه» بود. امام علیه‏السلام او را براى فرماندهى چهار هزار نفر، به شهر انبار گسیل داشت. معاویه در نامه‏اى او را تطمیع کرد و پانصد هزار درهم براى وى فرستاد . این فرمانده، دین خود را به دنیا فروخت و روانه شام شد.۱۵

یکى دیگر از فرماندهان خائن، مردى است از قبیله «بنى‏مراد» که او نیز به همان شیوه ذکر شده فریفته شد.

عبیداللّه بن عباس از دیگر فرماندهانى است که فریب معاویه را خورد. او که فرماندهى دوازده هزار نفر را عهده دار بود، شبانه به سوى معاویه گریخت. قیس بن سعد در نامه‏اى به امام مجتبى علیه‏السلام جریان پیوستن وى به معاویه را چنین شرح مى‏دهد:

چون عبیداللّه بن عباس در قریه «حَبّونیَّه»، که مقابل اراضى «مِسکَن» است، سپاه را رو به روى لشکرگاه معاویه مستقر ساخت، معاویه فرستاده‏اى به نزد عبیداللّه روانه کرد و او را به سوى خود دعوت نمود و تعهّد کرد که به او یک میلیون درهم بپردازد؛ نصف آن را نقد و نصف دیگرش را پس از داخل شدن در کوفه. او، شبانه به سوى لشکر معاویه رفت و چون صبح شد، مردم امیر خود را نیافتند و با من (قیس بن سعد) نماز صبح را به جاى آوردند.۱۶

۳. صلح با معاویه

از دیگر حوادث مهم، صلح امام مجتبى علیه‏السلام با معاویه است؛ صلحى که به تعبیر امام باقر علیه‏السلام «براى امت، از آنچه خورشید بر آن مى‏تابد، بهتر بود.»۱۷ و همان گونه که خود فرمود: «بسان صلح حدیبیّه است.» و به نقل بسیارى از مفسران قرآن کریم امام حسن علیه‏السلام از این صلح به «فتح مبین» یاد مى‏کند: «انّا فتحنا لک فتحاً مبیناً». کتاب‏هاى بسیارى در باره صلح آن حضرت نگاشته شده و آن را از ابعاد مختلفى بررسى نموده‏اند. از آنجا که سخنان و پاسخ‏هاى امام علیه‏السلام در این موضوع، روشنى بخش تاریکى‏هاى شبهه‏آمیز است، به صورت اختصار، به بخشى از آنها اشاره مى‏شود:

جواب اجمالى امام علیه‏السلام

امام مجتبى علیه‏السلام خطاب به ابو سعید مى‏فرماید:

«مگر من حجّت خدا بر خلق و امام بعد از پدرم نیستم! مگر من همان نیستم که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در باره من و برادرم فرمود: «حسن و حسین هردو امام هستند، چه قیام کنند و چه صلح»؟ پس من، چه قیام کنم و چه صلح، امام خواهم بود. اى اباسعید! علت صلح من با معاویه همان علتى است که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به خاطر آن با «بنى‏ضمره» و «بنى اشجع» و با اهل مکّه به هنگام بازگشت از «حدیبیّه» صلح نمود. آنان به صراحت حکم قرآن، کافر بودند و اینان به حکم تأویل قرآن کافر نیستند. آیا نمى‏دانى که خضر علیه‏السلام چون کشتى را سوراخ نمود و پسرى را کشت و دیوار را در محلّى که از اطعام آنان خوددارى کردند، تعمیر نمود، موسى علیه‏السلام خشمناک شد؛ ولى بعد از آگاهى به حکمت آن، قانع گردید؟ شما نیز این چنین هستید که به خاطر عدم آگاهى از حکمت صلح، ناخشنود هستید.»۱۸

جواب تفصیلى امام علیه‏السلام

الف) حفظ شیعه

امام علیه‏السلام در سخنى یادآور مى‏شوند:

«وَ لَولا ما اَتَیتُ لَما تُرِکَ مِن شِیعتنا على وجهِ الأرض اَحَدٌ الاّ قُتِلَ؛ اگر صلح نمى‏کردم، هیچ کس از شیعیان ما باقى نمى‏ماند و همه آنان کشته مى‏شدند.»۱۹

و در پاسخ حُجر بن عدى فرمود:

«و انّما فَعَلْتُ ما فَعَلْتُ ابقاءً علیکم؛ انجام صلح براى حفظ بقاى شما بود.»۲۰

ب) اندک بودن یاران صدّیق

اگرچه در ظاهر، تعداد لشکریان امام علیه‏السلام زیاد بود؛ اما یاوران صدّیق و مقاوم اندک بودند. و این عده قلیل توان مقابله با سپاه معاویه را نداشتند. در آغاز وقتى حضرت، مردم را به جهاد دعوت کرد، پاسخى نشنید، در این حال عدىّ بن حاتم به پا خاست و گفت: سبحان اللّه! امام خود را اجابت نمى‏نمایید؟! بعد از آن بود که مردم، یکى پس از دیگرى براى جهاد اعلام آمادگى کردند.۲۱

امام علیه‏السلام در خطبه‏اى این نکته را بیان داشته و در قسمتى از آن مى‏فرماید:

«خداوند، هارون (وصىّ موسى علیه‏السلام ) را، هنگامى که بنى اسرائیل او را ناتوان ساخته و نزدیک بود وى را بکشند، به دلیل نداشتن یاور، در تنگنا نگذاشت. نیز به همین دلیل، پیامبر اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم اجازه یافت که هجرت کند. و این چنین است کار من و پدرم زمانى که مردم، ما را رها نموده و با دیگرى بیعت نمودند و یاورى نیافتیم.

اینها قوانین و سنّت‏هاى ناستوده‏اى است که یکى پس از دیگرى مى‏آید!»۲۲

در راستاى تأکید بر همین نکته، در نقل دیگرى مى‏خوانیم که حضرت در خطبه‏اى فرمود:

«انّ معاویه قد دعا الى امرٍ لیس فیه عزٌّ و لا نَصِفهٌ فاِنْ اَرَدتُمُ الحیوهَ قَبلناه منه و اَغْضَینا على القَذى وَ اِن اَرَدْتُمُ المَوت بَذَلناهُ فى ذات اللّه و حاکمناه الى اللّه؛ معاویه به بیعتى دعوت کرده است که عزّت و انصافى در آن نیست. اگر زندگى و ماندن خویش را مى‏خواهید، ما قبول مى‏کنیم و پلک چشم بر خار فرو نهیم و اگر مرگ را بر زنده ماندن اختیار مى‏کنید، جان را در راه خدا تسلیم کنیم و داورى را از خدا بخواهیم.»

در این هنگام لشکریان به اتقاق فریاد کردند که: ما زندگى و ماندن را مى‏خواهیم.۲۳

در این هنگام امام علیه‏السلام خود را تنها و به ناچار پذیراى «صلح» گشت تا استمرار اسلام و تشیّع علوى را در امتداد تاریخ تضمین کند.

پى‏نوشت‏:

۱. شورى / ۲۳.

۲. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۱؛ مقاتل الطالبیین، ص ۲۰، چ قدیم؛ ناسخ التواریخ، ج ۱، حضرت امام حسن(ع)، ص ۱۷۸.

۳. بحارالانوار، ج ؟، ص ۳۶۲.

۴. تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۱۲۱.

۵. سفینه‏البحار، ج ۲، واژه «قیس».

۶. نساء / ۵۹. ۷. همان / ۸۳.

۸. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۰.

۹. علل‏الشرایع، به‏نقل از بحارالانوار، ج ۴۴،ص۲.

۱۰. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۳.

۱۱. ارشاد، شیخ مفید، ص ۱۶۸.

۱۲.مقاتل‏الطالبیین،ص۲۲؛بحارالانوار،ج۴۴،ص۴۰.

۱۳. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۳.

۱۴. اختیار معرفه الرّجال، ص ۱۱۳.

۱۵. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۴۸.

۱۶. الروضه من الکافى، ص ۳۳۰، به نقل از بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۵.

۱۷. مجمع البیان، ج ۹ـ۱۰، ذیل آیه.

۱۸ و ۱۹. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲ و ۱۹.

۲۰. همان، ص ۲۹.

۲۱. سفینه‏البحار، ج ۲، ص ۱۷۰.

۲۲. احتجاج، ج ۲، ص ۸، انتشارات مطابع نعمان، النجف.

۲۳.الکامل‏فى‏التاریخ،ج۳،ص۴۰۶؛اسدالغابه،ج۲،ص۱۳.

منبع :کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

بحث کوتاهى درباره امام حسن مجتبى علیه السلام

اشاره

امام حسن امام حسن (ع ) فرزند امیرمؤ منان على بن ابیطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه زهرا دختر پیامبر خدا (ص ) است . امام حسن (ع ) در شب نیمه ماه رمضان سال سوّم هجرت در مدینه تولد یافت . وى نخستین پسرى بود که خداوند متعال به خانواده على و فاطمه عنایت کرد. رسول اکرم (ص ) بلافاصله پس از ولادتش ، او را گرفت و در گوش راستش ‍ اذان و در گوش چپش اقامه گفت . سپس براى او گوسفندى قربانى کرد، سرش را تراشید و هموزن موى سرش – که یک درم و چیزى افزون بود – نقره به مستمندان داد. پیامبر (ص ) دستور داد تا سرش را عطرآگین کنند و از آن هنگام آیین عقیقه و صدقه دادن به هموزن موى سر نوزاد سنت شد. این نوزاد را حسن نام داد و این نام در جاهلیت سابقه نداشت . کنیه او را ابومحمّد نهاد و این تنها کنیه اوست .لقب هاى او: سبط، سید، زکى ، مجتبى است که از همه معروفتر (مجتبى ) مى باشد.(۱)

پیامبر اکرم (ص ) به حسن و برادرش حسین علاقه خاصى داشت و بارها مى فرمود که حسن و حسین فرزندان منند و به پاس همین سخن على به سایر فرزندان خود مى فرمود: شما فرزندان من هستید و حسن و حسین فرزندان پیغمبر خدایند.

امام حسن هفت سال و خرده اى زمان جد بزرگوارش را درک نمود و در آغوش مهر آن حضرت بسر برد و پس از رحلت پیامبر (ص ) که با رحلت حضرت فاطمه دو ماه یا سه ماه بیشتر فاصله نداشت ، تحت تربیت پدر بزرگوار خود قرار گرفت .(۲)

امام حسن (ع ) پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصیت آن حضرت ، به امامت رسید و مقام خلافت ظاهرى را نیز اشغال کرد، و نزدیک به شش ماه به اداره امور مسلمین پرداخت . در این مدت ، معاویه که دشمن سرسخت على (ع ) و خاندان او بود و سالها به طمع خلافت (در آغاز به بهانه خونخواهى عثمان و در آخر آشکارا به طلب خلافت ) جنگیده بود؛ به عراق که مقر خلافت امام حسن (ع ) بود لشکر کشید و جنگ آغاز کرد. ما در این باره کمى بعدتر سخن خواهیم گفت .

امام حسن (ع ) از جهت منظر و اخلاق و پیکر و بزرگوارى به رسول اکرم (ص ) بسیار مانند بود. وصف کنندگان آن حضرت او را چنین توصیف کرده اند:

(داراى رخسارى سفید آمیخته به اندکى سرخى ، چشمانى سیاه ، گونه اى هموار، محاسنى انبوه ، گیسوانى مجعد و پر، گردنى سیمگون ، اندامى متناسب ، شانه ایى عریض ، استخوانى درشت ، میانى باریک ، قدى میانه ، نه چندان بلند و نه چندان کوتاه . سیمایى نمکین و چهره اى در شمار زیباترین و جذاب ترین چهره ها). ابن سعد گفته است که (حسن و حسین به رنگ سیاه ، خضاب مى کردند).

کمالات انسانى

امام حسن (ع ) در کمالات انسانى یادگار پدر و نمونه کامل جدّ بزرگوار خود بود. تا پیغمبر (ص ) زنده بود، او و برادرش حسین در کنار آن حضرت جاى داشتند، گاهى آنان را بر دوش خود سوار مى کرد (۳) و مى بوسید و مى بویید. از پیغمبر اکرم (ص ) روایت کرده اند که درباره امام حسن و امام حسین (ع ) مى فرمود: این دو فرزند من ، امام هستند خواه برخیزند و خواه بنشینند (کنایه از این که در هر حال امام و پیشوایند).

امام حسن (ع ) بیست و پنج بار حج کرد، پیاده ، در حالى که اسبهاى نجیب را با او یدک مى کشیدند. هرگاه از مرگ یاد مى کرد مى گریست و هرگاه از قبر یاد مى کرد مى گریست ، هرگاه به یاد ایستادن به پاى حساب مى افتاد آن چنان نعره مى زد که بیهوش مى شد و چون به یاد بهشت و دوزخ مى افتاد؛ همچون مار گزیده به خود مى پیچید. از خدا طلب بهشت مى کرد و به او از آتش جهنم پناه مى برد. چون وضو مى ساخت و به نماز مى ایستاد بدنش به لرزه مى افتاد و رنگش زرد مى شد. سه نوبت دارائیش را با خدا تقسیم کرد و دو نوبت از تمام مال خود براى خدا گذشت . گفته اند: (امام حسن (ع ) در زمان خودش عابدترین و بى اعتناترین مردم به زیور دنیا بود).

در سرشت و طینت امام حسن (ع ) برترین نشانه هاى انسانیت وجود داشت . هر که او را مى دید به دیده اش بزرگ مى آمد و هر که با او آمیزش ‍ داشت ، بدو محبت مى ورزید و هر دوست یا دشمنى که سخن یا خطبه او را مى شنید، به آسانى درنگ مى کرد تا او سخن خود را تمام کند و خطبه اش را به پایان برد. محمّد بن اسحاق گفت : (پس از رسول خدا (ص ) هیچکس ‍ از حیث آبرو و بلندى قدر به حسن بن على نرسید. بر در خانه اش فرش ‍ مى گستردند و چون از خانه بیرون مى آمد و آنجا مى نشست راه بسته مى شد و به احترام او کسى از برابرش عبور نمى کرد و او چون مى فهمید؛ بر مى خاست و به خانه مى رفت و آن گاه مردم رفت و آمد مى کردند). در راه مکه از مرکبش فرود آمد و پیاده به راه رفتن ادامه داد. در کاروان همه از او پیروى کردند حتى سعد بن ابى وقاص پیاده شد و در کنار آن حضرت راه افتاد. ابن عباس که از امام حسن (ع ) مسن تر بود، رکاب اسبشان را مى گرفت و بدین کار افتخار مى کرد و مى گفت : اینها پسران رسول خدایند.

با این شاءن و منزلت ، تواضعش چنان بود که : روزى بر عده اى مستمند مى گذشت ، آنها پاره هاى نان را بر زمین نهاده و خود روى زمین نشسته بودند و مى خوردند، چون حسن بن على را دیدند گفتند: (اى پسر رسول خدا بیا با ما هم غذا شو). امام حسن (ع ) فورا از مرکب فرود آمد و گفت : (خدا متکبران را دوست نمى دارد) و با آنان به غذا خوردن مشغول شد. آنگاه آنها را به میهمانى خود دعوت کرد، هم غذا به آنان داد و هم پوشاک .

در جود و بخشش امام حسن (ع ) داستانها گفته اند. از جمله مدائنى روایت کرده که :

حسن و حسین و عبداللّه بن جعفر به راه حج مى رفتند. توشه و تنخواه آنان گم شد. گرسنه و تشنه به خیمه اى رسیدند که پیرزنى در آن زندگى مى کرد. از او آب طلبیدند. گفت این گوسفند را بدوشید و شیر آن را با آب بیامیزید و بیاشامید. چنین کردند. سپس از او غذا خواستند. گفت همین گوسفند را داریم بکشید و بخورید. یکى از آنان گوسفند را ذبح کرد و از گوشت آن مقدارى بریان کرد و همه خوردند و سپس همانجا به خواب رفتند. هنگام رفتن به پیرزن گفتند: ما از قریشیم به حج مى رویم . چون باز گشتیم نزد ما بیا با تو به نیکى رفتار خواهیم کرد. و رفتند. شوهر زن که آمد و از جریان خبر یافت ، گفت : واى بر تو گوسفند مرا براى مردمى ناشناس مى کشى آنگاه مى گویى از قریش بودند؟ روزگارى گذشت و کار بر پیرزن سخت شد، از آن محل کوچ کرد و به مدینه عبورش افتاد. حسن بن على (ع ) او را دید و شناخت . پیش رفت و گفت : مرا مى شناسى ؟ گفت نه . گفت : من همانم که در فلان روز مهمان تو شدم . و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دینار زر به او دادند. آن گاه او را نزد برادرش حسین بن على فرستاد. آن حضرت نیز همان اندازه به او بخشش فرمود. او را نزد عبداللّه بن جعفر فرستاد او نیز عطایى همانند آنان به او داد.(۴)

حلم و گذشت امام حسن (ع ) چنان بود که به گفته مروان ، با کوهها برابرى مى کرد.

بیعت مردم با حسن بن على (ع )

هنگامى که حادثه دهشتناک ضربت خوردن على (ع ) در مسجد کوفه پیش ‍ آمد و مولى (ع ) بیمار شد به حسن دستور داد که در نماز بر مردم امامت کند، و در آخرین لحظات زندگى ، او را به این سخنان وصى خود قرار داد: (پسرم ! پس از من ، تو صاحب مقام و صاحب خون منى ). و حسین و محمّد و دیگر فرزندانش و رؤ ساى شیعه و بزرگان خاندانش را بر این وصیت گواه ساخت و کتاب و سلاح خود را به او تحویل داد و سپس ‍ فرمود: (پسرم ! رسول خدا دستور داده است که تو را وصى خود سازم و کتاب و سلاحم را به تو تحویل دهم . همچنانکه آن حضرت مرا وصى خود ساخته و کتاب و سلاحش را به من داده است و مرا ماءمور کرده که به تو دستور دهم در آخرین لحظات زندگیت ، آنها را به برادرت حسین بدهى ). امام حسن (ع) به جمع مسلمانان درآمد و بر فراز منبر پدرش ایستاد. خواست درباره فاجعه بزرگ شهادت پدرش ، على علیه السلام با مردم سخن بگوید. آنگاه پس از حمد و ثناى بر خداوند متعال و رسول مکرم (ص ) چنین گفت : (همانا در این شب آن چنان کسى وفات یافت که گذشتگان بر او سبقت نگرفته اند و آیندگان بدو نخواهند رسید). و آن گاه درباره شجاعت و جهاد و کوشش هایى که على (ع ) در راه اسلام انجام داد و پیروزیهایى که در جنگها نصیب وى شد، سخن گفت و اشاره کرد که از مال دنیا در دم مرگ فقط هفتصد درهم داشت از سهمیه اش از بیت المال ، که مى خواست با آن خدمتکارى براى اهل و عیال خود تهیه کند.

در این موقع در مسجد جامع که مالامال از جمعیت بود، عبداللّه بن عباس ‍ بپا خاست و مردم را به بیعت با حسن بن على تشویق کرد. مردم با شوق و رغبت با امام حسن بیعت کردند. و این روز، همان روز وفات پدرش ، یعنى روز بیست و یکم رمضان سال چهلم از هجرت بود.

مردم کوفه و بصره و مدائن و عراق و حجاز و یمن همه با میل با حسن بن على بیعت کردند جز معاویه که خواست از راهى دیگر برود و با او همان رفتار پیش گیرد که با پدرش پیش گرفته بود.

پس از بیعت مردم ، به ایراد خطبه اى پرداخت و مردم را به اطاعت اهل بیت پیغمبر (ص ) که یکى از دو یادگار گران وزن و در ردیف قرآن کریم هستند تشویق فرمود، و آنها را از فریب شیطان و شیطان صفتان بر حذر داشت .

بارى ، روش زندگى امام حسن (ع ) در دوران اقامتش در کوفه او را قبله نظر و محبوب دلها و مایه امید کسان ساخته بود. حسن بن على (ع ) شرایط رهبرى را در خود جمع داشت زیرا اولا فرزند رسول خدا (ص ) بود و دوستى او یکى از شرایط ایمان بود، دیگر آنکه لازمه بیعت با او این بود که از او فرمانبردارى کنند.

امام (ع ) کارها را نظم داد و والیانى براى شهرها تعیین فرمود و انتظام امور را بدست گرفت . امّا زمانى نگذشت که مردم چون امام حسن (ع ) را مانند پدرش در اجراى عدالت و احکام و حدود اسلامى قاطع دیدند، عده زیادى از افراد با نفوذ به توطئه هاى پنهانى دست زدند و حتى در نهان به معاویه نامه نوشتند و او را به حرکت به سوى کوفه تحریک نمودند، و ضمانت کردند که هرگاه سپاه او به اردوگاه حسن بن على (ع ) نزدیک شود، حسن را دست بسته تسلیم او کنند یا ناگهان او را بکشند.(۵) خوارج نیز بخاطر وحدت نظرى که در دشمنى با حکومت هاشمى داشتند در این توطئه ها با آنها همکارى کردند.

در برابر این عده منافق ، شیعیان على (ع ) و جمعى از مهاجر و انصار بودند که به کوفه آمده و در آنجا سکونت اختیار کرده بودند. این بزرگمردان مراتب اخلاص و صمیمیت خود را در همه مراحل – چه در آغاز بعد از بیعت و چه در زمانى که امام (ع ) دستور جهاد داد – ثابت کردند.

امام حسن (ع ) وقتى طغیان و عصیان معاویه را در برابر خود دید با نامه هایى او را به اطاعت و عدم توطئه و خونریزى فرا خواند ولى معاویه در جوانب امام (ع ) تنها به این امر استدلال مى کرد که (من در حکومت از تو با سابقه تر و در این امر آزموده تر و به سال از تو بزرگترم همین و دیگر هیچ !).

گاه معاویه در نامه هاى خود با اقرار به شایستگى امام حسن (ع ) مى نوشت : (پس از من خلافت از آن توست زیرا تو از هر کس بدان سزاوارترى ) و در آخرین جوابى که به فرستادگان امام حسن (ع ) داد این بود که (برگردید، میان ما و شما بجز شمشیر نیست ).

و بدین ترتیب دشمنى و سرکشى از طرف معاویه شروع شد و او بود که با امام زمانش گردنکشى آغاز کرد. معاویه با توطئه هاى زهرآگین و انتخاب موقع مناسب و ایجاد روح اخلالگرى و نفاق ، توفیق یافت . او با خریدارى وجدانهاى پست و پراکندن انواع دروغ و انتشار روحیه یاءس در مردم سست ایمان ، زمینه را به نفع خود فراهم مى کرد و از سوى دیگر، همه سپاهیانش را به بسیج عمومى فرا خواند.

امام حسن (ع ) نیز تصمیم خود را براى پاسخ به ستیزه جویى معاویه دنبال کرد و رسما اعلان جهاد داد. اگر در لشکر معاویه به کسانى بودند که به طمع زر آمده بودند و مزدور دستگاه حکومت شام مى بودند، امّا در لشکر امام حسن (ع ) چهره هاى تابناک شیعیانى دیده مى شد مانند حجر بن عدى ، ابو ایوب انصارى ، و عدى بن حاتم … که به تعبیر امام (ع ) (یک تن از آنان افزون از یک لشکر بود). امّا در برابر این بزرگان ، افراد سست عنصرى نیز بودند که جنگ را با گریز جواب مى دادند، و در نفاق افکنى توانایى داشتند، و فریفته زر و زیور دنیا مى شدند. امام حسن (ع ) از آغاز این ناهماهنگى بیمناک بود. مجموع نیروهاى نظامى عراق را ۳۵۰ هزار نوشته اند.

امام حسن (ع ) در مسجد جامع کوفه سخن گفت و سپاهیان را به عزیمت بسوى (نخیله ) تحریض فرمود. عدى بن حاتم نخستین کسى بود که پاى در رکاب نهاد و فرمان امام را اطاعت کرد. بسیارى کسان دیگر نیز از او پیروى کردند.

امام حسن (ع ) عبیداللّه بن عباس را که از خویشان امام و از نخستین افرادى بود که مردم را به بیعت با امام تشویق کرد، با دوازده هزار نفر به (مسکن ) که شمالى ترین نقطه در عراق هاشمى بود اعزام فرمود. امّا وسوسه هاى معاویه او را تحت تاءثیر قرار داد و مطمئن ترین فرمانده امام را، معاویه در مقابل یک میلیون درم که نصفش را نقد پرداخت به اردوگاه خود کشاند. در نتیجه ، هشت هزار نفر از دوازده هزار نفر سپاهى نیز به دنبال او به اردوگاه معاویه شتافتند و دین خود را به دنیا فروختند.

پس از عبیداللّه بن عباس ، نوبت فرماندهى به قیس بن سعد رسید. لشکریان معاویه و منافقان با شایعه مقتول او، روحیه سپاهیان امام حسن (ع ) را ضعیف نمودند. عده اى از کارگزاران معاویه که به (مدائن ) آمدند و با امام حسن (ع ) ملاقات کردند، نیز زمزمه پذیرش صلح را بوسیله امام (ع ) در بین مردم شایع کردند. از طرفى یکى از خوارج تروریست نیزه اى بر ران حضرت امام حسن زد، بحدى که استخوان ران آن حضرت آسیب دید و جراحتى سخت در ران آن حضرت پدید آمد. بهر حال وضعى براى امام (ع ) پیش ‍ آمد که جز (صلح ) با معاویه ، راه حل دیگرى نماند.

بارى ، معاویه وقتى وضع را مساعد یافت ، به حضرت امام حسن (ع ) پیشنهاد صلح کرد. امام حسن (ع ) براى مشورت با سپاهیان خود خطبه اى ایراد فرمود و آنها را به جانبازى و یا صلح – یکى از این دو راه – تحریک و تشویق فرمود. عده زیادى خواهان صلح بودند. عده اى نیز با زخم زبان امام معصوم را آزردند. سرانجام ، پیشنهاد صلح معاویه ، مورد قبول امام حسن واقع شد ولى این فقط بدین منظور بود که او را در قید و بند شرایط و تعهداتى گرفتار سازد که معلوم بود کسى چون معاویه دیر زمانى پاى بند آن تعهدات نخواهد ماند، و در آینده نزدیکى آنها را یکى پس از دیگرى زیر پاى خواهد نهاد، و در نتیجه ، ماهیت ناپاک معاویه و عهد شکنى هاى او و عدم پاى بندى او به دین و پیمان ؛ بر همه مردم آشکار خواهد شد. و نیز امام حسن (ع ) با پذیرش صلح از برادر کشى و خونریزى که هدف اصلى معاویه بود و مى خواست ریشه شیعه و شیعیان آل على (ع ) را بهر قیمتى هست ، قطع کند، جلوگیرى فرمود. بدین صورت چهره تابناک امام حسن (ع ) – همچنان که جد بزرگوارش رسول اللّه (ص ) پیش بینى فرموده بود – بعنوان (مصلح اکبر) در افق اسلام نمودار شد. معاویه در پیشنهاد صلح هدفى جز مادیات محدود نداشت و مى خواست که بر حکومت استیلا یابد. امّا امام حسن (ع ) بدین امر راضى نشد مگر بدین جهت که مکتب خود و اصول فکرى خود را از انقراض محفوظ بدارد و شیعیان خود را از نابودى برهاند.

از شرطهایى که در قرارداد صلح آمده بود؛ اینهاست :

معاویه موظف است در میان مردم به کتاب خدا و سنت رسول خدا (ص ) و سیرت خلفاى شایسته عمل کند و بعد از خود کسى را بعنوان خلیفه تعیین ننماید و مکرى علیه امام حسن (ع ) و اولاد على (ع ) و شیعیان آنها در هیچ جاى کشور اسلامى نیندیشد. و نیز سب و لعن بر على (ع ) را موقوف دارد و ضرر و زیانى به هیچ فرد مسلمانى نرساند. بر این پیمان ، خدا و رسول خدا (ص ) و عده زیادى را شاهد گرفتند.

معاویه به کوفه آمد تا قرارداد صلح در حضور امام حسن (ع ) اجرا شود و مسلمانان در جریان امر قرار گیرند. سیل جمعیت بسوى کوفه روان شد.

ابتدا معاویه بر منبر آمد و سخنى چند گفت از جمله آنکه : (هان اى اهل کوفه ، مى پندارید که به خاطر نماز و روزه و زکات و حج با شما جنگیدم ؟ با اینکه مى دانسته ام شما این همه را بجاى مى آورید. من فقط بدین خاطر با شما به جنگ برخاستم که بر شما حکمرانى کنم و زمام امر شما را بدست گیرم ، و اینک خدا مرا بدین خواسته نائل آورد، هر چند شما خوش ندارید. اکنون بدانید هر خونى که در این فتنه بر زمین ریخته شود هدر است و هر عهدى که با کسى بسته ام زیر دو پاى من است ). و بدین طریق عهدنامه اى را که خود نوشته و پیشنهاد کرده و پاى آنرا مهر نهاده بود زیر هر دو پاى خود نهاد و چه زود خود را رسوا کرد!

سپس حسن بن على (ع ) با شکوه و وقار امامت – چنانکه چشمها را خیره و حاضران را به احترام وادار مى کرد – بر منبر بر آمد و خطبه تاریخى مهمى ایراد کرد. پس از حمد و ثناى خداوند جهان و درود فراوان بر رسول اللّه (ص ) چنین فرمود:

(… به خدا سوگند من امید مى دارم که خیرخواه ترین خلق براى خلق باشم و سپاس و منت خداى را که کینه هیچ مسلمانى را به دل نگرفته ام و خواستار ناپسند و ناروا براى هیچ مسلمانى نیستم …) سپس فرمود: (معاویه چنین پنداشته که من او را شایسته خلافت دیده ام و خود را شایسته ندیده ام . او دروغ مى گوید. ما در کتاب خداى عزوجل و به قضاوت پیامبرش از همه کس به حکومت اولیتریم و از لحظه اى که رسول خدا وفات یافت همواره مورد ظلم و ستم قرار گرفته ایم ). آنگاه به جریان غدیر خم و غصب خلافت پدرش على (ع ) و انحراف خلافت از مسیر حقیقى اش ‍ اشاره کرد و فرمود: (این انحراف سبب شد که بردگان آزاد شده و فرزندانشان – یعنى معاویه و یارانش – نیز در خلافت طمع کردند). و چون معاویه در سخنان خود به على (ع ) ناسزا گفت ، حضرت امام حسن (ع ) پس از معرفى خود و برترى نسب و حسب خود بر معاویه نفرین فرستاد و عده زیادى از مسلمانان در حضور معاویه آمین گفتند. و ما نیز آمین مى گوییم .

امام حسن (ع ) پس از چند روزى آماده حرکت به مدینه شد.(۶) معاویه به این ترتیب خلافت اسلامى را در زیر تسلط خود آورد و وارد عراق شد، و در سخنرانى عمومى رسمى ، شرایط صلح را زیر پا نهاد و از هر راه ممکن استفاده کرد، و سخت ترین فشار و شکنجه را بر اهل بیت و شیعیان ایشان روا داشت .

امام حسن (ع) در تمام مدت امامت خود که ده سال طول کشید، در نهایت شدت و اختناق زندگى کرد و هیچگونه امنیتى نداشت ، حتى در خانه ، نیز در آرامش نبود. سرانجام در سال پنجاهم هجرى به تحریک معاویه بدست همسر خود (جعده) مسموم و شهید و در بقیع مدفون شد.

همسران و فرزندان امام حسن (ع)

دشمنان و تاریخ نویسان خود فروخته و مغرض در مورد تعداد همسران امام حسن (ع ) داستانها پرداخته و حتى دوستان ساده دل سخنانى بهم بافته اند. امّا آنچه تاریخ ‌هاى صحیح نگاشته اند همسران امام (ع) عبارتند از:

(ام الحق) دختر طلحه بن عبیداللّه – (حفصه) دختر عبدالرحمن بن ابى بکر – (هند) دختر سهیل بن عمر و (جعده) دختر اشعث بن قیس .

بیاد نداریم که تعداد همسران حضرت در طول زندگیش از هشت یا ده به اختلاف دو روایت تجاوز کرده باشند. با این توجه که (ام ولد)هایش هم داخل در همین عددند. (ام ولد) کنیزى است که از صاحب خود داراى فرزند مى شود و همین امر موجب آزادى او پس از مرگ صاحبش مى باشد.(۷)

فرزندان آن حضرت از دختر و پسر ۱۵ نفر بوده اند بنامهاى : زید، حسن ، عمرو، قاسم ، عبداللّه ، عبدالرحمن ، حسن اثرم ، طلحه ، ام الحسن ، ام الحسین ، فاطمه ، ام سلمه ، رقیه ، ام عبداللّه و فاطمه . نسل او فقط از دو پسرش حسن و زید باقى ماند و از غیر این دو انتساب به آن حضرت درست نیست .(۸)

سخنان حضرت امام حسن (ع)

۱ – با نیکوکارى از کارهاى ناپسند جلوگیرى کنید.

۲ – شداید و مشکلات را با صبر چاره کنید.

۳ – دین خود را حفظ و محبت مردم را به خود جلب کنید.

۴ – درد بیچارگان را پیش از آنکه بگویند درمان کنید.

۵ – در کارها از مشورت مضایقه مکنید.

۶ – خویشاوند کسى است که به انسان محبت دارد، اگر چه بیگانه باشد.

۷ – با مردم در زندگى بسازید تا با شما مهربان شوند.

۸ – از سخن بیفایده احتراز کنید.

۹ – مردم حریص فقیرند (زیرا هیچوقت راضى نیستند و همیشه باید تلاش ‍ کنند).

۱۰ – پستى و ناکسى اینست که شکر نعمت نکنى .

۱۱ – چیزى که شرّ ندارد شکر بر نعمت است و صبر بر ناگوار.

۱۲ – هرگاه یکى از شماها به برادر خود برخورد کند باید محل نور پیشانى او را ببوسد (یعنى محل سجده در پیشانى ).

۱۳ – هیچ مردمى با هم مشورت نکنند جز اینکه بدرستى رهبرى شوند.

۱۴ – بکار بردن حرص (در طلب روزى) بکار بردن گناه است .

(تحف العقول )

پی نوشت:

۱-صلح امام حسن نوشته شیخ راضى آل یاسین ترجمه سید على خامنه اى ص ۳۷٫

۲-شیعه در اسلام ، علامه طباطبایى صفحه ۱۳۰٫

۳-ماءخذ قبل صفحه ۱۳۱٫

۴-صلح امام حسن ص ۴۳٫

۵-کتاب ارشاد مفید و ( اعلام الورى ) طبرسى . (به نقل از صلح امام حسن ، ص ‍ ۱۰۰).

۶-صلح امام حسن ، شیخ راضى آل یاسین ترجمه سید على خامنه اى (با تلخیص و تغییر).

۷-صلح امام حسن (ع ) ص ۳۸٫

۸-ماءخذ قبل ص ۳۹٫

منبع: چهارده اختر تابناک ( زندگانى چهارده معصوم علیهم السلام )

احمد احمدى بیرجندى

علل و عوامل صلح امام حسن مجتبى (ع)

اشاره:‏

سال سوّم هجرى قمرى است. نیمى از ماه مبارک رمضان گذشته است، على و زهرا این دو نور چشم رسول خدا(ص) لحظه شمارى مى‏کنند تا اوّلین هدیه الهى و نخستین گل خوشبوى درخت نبوّت و ولایت را از خداى خود در این ماه خجسته دریافت دارند. سرانجام در نیمه ماه و در بهترین زمان و مکان این گل خوشبو به دنیا آمد و به امر پروردگار منّان “حسن” نامگذارى شد.

درباره امام حسن مجتبى(ع) و شخصیت، سیره، تاریخ و زندگى نامه وى بسیار نوشته و گفته‏اند و زوایاى مهمى از زندگى وى را به روى مردم گشوده‏اند. ولیکن درباره صلح آن حضرت با معاویه و علل و عوامل پذیرش آن، گرچه سخن‏هاى زیادى گفته شده است، ولى این مبحث هم چنان باز است و جاى بحث و بررسى بیشترى دارد. به ویژه در این عصر که طرح پرسش‏ها و یا ایجاد شبهه‏ها در میان جوانان و نوجوانان، از سوى مغرضان و بدخواهان به صورت گسترده و همه گیر در جریان است و نیاز به پاسخ‏هاى تازه‏اى دارد.

لازم دیدیم، پرسش‏هایى که درباره صلح آن حضرت در (ربیع الثانى سال ۴۱ قمرى) تا کنون مطرح و یا در آینده مطرح خواهند شد، به بیان علمى و تاریخى بررسى و سپس پاسخ آن را عرضه بداریم.

بررسى پرسش‏

بنابر اعتقاد مذهبى شیعیان و پیروان مکتب اهل بیت(ع)، خلافت و جانشینى پیامبر خدا(ص)، امرى است منصوص و معیّن از جانب پروردگار متعال و خواست و اراده بشرى در آن، راه ندارد و ارتباط بین خدا و جانشین واقعى پیامبر خدا(ص)، خود پیامبر(ص) مى‏باشد.

بدین جهت رسول خدا(ص) بارها این مأموریت را بر عهده گرفت و از جانب پروردگار متعال، جانشین خود را معرفى کرد.

آن حضرت، در ماجراى دعوت اقربین و انذار عشیره خود، در واقعه مباهله، در واقعه غدیر به هنگام بازگشت از سفر حجهالوداع و در مناسبت‏هاى گوناگون دیگر، على بن ابى طالب(ع) را با صراحت به جانشینى خود منصوب کرد و در بسیارى از احادیث و روایات نقل شده از وى، اسامى تمامى امامان معصوم(ع) را به طور مجزّا بیان و امامت آنان را تصریح نمود و علاوه بر شیعیان، بسیارى از علماى اهل سنّت نیز آن‏ها را نقل کرده‏اند.(۱)

امامت بر امت و جانشینى پیامبر خدا(ص)، شؤونى دارد که حکومت و زمام دارى بر مردم، از جمله آن‏ها است. امامان معصوم(ع) تا جایى که امکان داشت و زمینه براى آنان مهیا بود، براى به دست گرفتن حکومت اقدام مى‏کردند. امام على بن ابى طالب (ع) به همراه همسر مهربانش حضرت فاطمه زهرا(س) و یارى برخى از صحابه رسول خدا(ص) پس از رحلت پیامبر خدا(ص) براى به دست گرفتن خلافت اقدام نمود و تلاش‏هاى زیادى به عمل آورد ولى دسیسه‏هاى مخالفان و شرارت دنیا طلبان، مانع از دستیابى وى به حق مسلّم خود شد و به ناچار، از حکومت و زمام دارى دور ماند.

تا این که پس از بیست و پنج سال شکیبایى و بردبارى آن حضرت، مردم به اشتباه خود و پیشى‏نیان خود پى برده و به آن حضرت روى آوردند و حکومت و زمام دارى را با وجود آن حضرت زینت دادند.

امام على(ع) پس از برعهده گرفتن حکومت، براى نیک داشت حکومت و توسعه عدالت تلاش‏هاى زیادى به عمل آورد و با مخالفت‏ها و کار شکنى‏هاى گوناگونى روبه‏رو گردید و در نتیجه، چند جنگ بزرگ را متحمل شد، ولى از پا ننشست و به خلافت خویش ادامه داد، تا این که مورد توطئه و فتنه منافقین و گروه کژ اندیش خوارج قرار گرفت و به دست یکى از آنان به شهادت رسید.

پس از وى امام حسن(ع) به خلافت رسید و پس از شهادت امام حسن(ع) برادرش امام حسین(ع) به امامت نایل آمد. امام حسین(ع) براى کوتاه کردن دست غاصبان و ظالمان از حکومت و برگرداندن خلافت به مجراى اصلى خود، تلاش فراوانى نمود و قیام بزرگى به نام «قیام عاشورا» پدید آورد، ولى به آن دست نیافت و در این راه، به دست سپاهیان خلیفه غاصب، به شهادت رسید.

امّا امام حسن مجتبى(ع) حکومتى که در اختیار داشت، طى صلحى، آن را به دشمن دیرینه پدرش واگذار کرد.

در حالى که امام حسن(ع) پس از شهادت پدرش امام على(ع) با میل و رغبت مسلمانان و بیعت فراگیر آنان، به خلافت رسیده و زمان حکومت را به دست گرفته بود. مناطق بزرگى از عالم اسلام مانند یمن، حجاز،بحرین، سواحل خیلج فارس و دریاى عمان، عراق، ایران و مناطق شرقى و خراسان در تحت حکومت وى قرار داشته و وى را در برابر دشمنانش یارى مى‏کردند.

با این حال، امام حسن مجتبى(ع) پس از حدود شش و اندى حکومت، با معاویه بن ابى سفیان صلح کرد و حکومت را ناباورانه به وى واگذار و از حق طبیعى و مسلّم خود درگذشت و براى همیشه از حکومت و خلافت ظاهرى به دور ماند.

در این جا این پرسش مطرح مى‏گردد که آیا صلح با دشمن و چشم‏پوشى از حق خود و حقوق مؤمنان و مسلمانان با مبانى شیعه و مکتب اهل بیت(ع) منافاتى ندارد؟ اصولاً راز پذیرش صلح امام حسن(ع) چه بوده است؟ علل و عواملى که وى را وادار به پذیرش صلح نموده‏اند، چه بوده است؟

پاسخ‏

پاسخ پرسش‏هاى فوق را در ضمن چند نکته بیان مى‏کنیم:

۱- هر یک از پیشوایان و امامان معصوم(ع) به یک فضیلت و برجستگى ویژه‏اى مشهور و معروف شده‏اند، در حالى که همه آنان، از عصمت و طهارت بهره‏مند و داراى اخلاق و صفات کامل انسانى بودند و در هیچ کدامشان نقص و ضعفى عارض نشده و همگى در قلّه شایستگى و برترى قرار داشتند.

در میان آنان، امام حسن مجتبى (ع) به ویژگى بردبارى و صلح خواهى معروف شده است. وى نه تنها پس ازپذیرش صلح، بلکه پیش از آغاز امامت و بر عهده گرفتن امر خلافت، در دوران کودکى، به این صفت کامل انسانى متّصف بود. رسول خدا(ص) در حالى که امام حسن مجتبى(ع) کودکى خردسال بود، درباره‏اش فرمود: انّ إبنى هذا سیّدٌ یصلح اللّه به بین فئتین عظیمتین، یعنى: این پسرم (حسن بن على) همانا شخصیت و سیّد بزرگوارى است که خداوند سبحان به وسیله او، میان دو گروه بزرگ، صلح و آرامش برقرار مى‏کند.

این حدیث شریف، با عبارت‏هاى مختلف، از سوى راویان شیعه و اهل سنّت نقل شده است.(۲)

امامان معصوم (ع) متناسب با شرایط و اوضاع حاکم بر عصر خویش و بنابر وظیفه‏اى که خداوند متعال بر عهده آنان گذاشته بود، اقدام و به آن پاى‏بند بودند. اوضاع عصر امام حسن مجتبى(ع) و شرایط آن زمان، اقتضا مى‏کرد که آن حضرت، على رغم میل باطنى‏اش، صلح با معاویه را به پذیرد و حکومت را به وى واگذارد و این، وظیفه‏اى بود که از سوى پروردگار متعال بر عهده وى گذاشته شده بود. بى تردید راز بسیارى از کردار و رفتار امامان(ع)، به مرور زمان براى شیعیان و پژوهندگان حقیقت خواه روشن گردیده است، ولى راز و سرّ پاره‏اى از آن‏ها شاید تاکنون شفّاف و روشن نشده و شاید آنچه گفته مى‏شود، تنها گمانه‏اى بیش نباشد و در آینده، ادله روشن‏تر و گویاترى پیدا گردد.

درباره صلح امام حسن مجتبى(ع) نیز علل و فلسفه‏هایى بیان شده است که برخى از آن‏ها منطقى و قانع کننده است، ولى ممکن است در وراى آن‏ها، راز بزرگترى وجود داشته که غیر از خود آن حضرت و امامام معصوم(ع) کسى از آن اطلاعى نداشته باشد.

به بیان دیگر، دانش و اطلاعات امامان معصوم(ع) به مراتب بالاتر و عالى‏تر از اطلاعات و دانش دیگران است و آنچه که آن بزرگواران از طریق الهام آسمانى به آن دست یافته و عمل کرده‏اند، عقل سایر دانشمندان و پژوهندگان عالم در دست یابى به آن‏ها ناتوان است.

۲- در دین مبین اسلام، جهاد و جنگ با دشمنان و بدخواهان، داراى ارج و مقام ویژه‏اى است و از عبادت‏هاى بزرگ خدا شمرده مى‏شود، امّا باید دانست که جهاد، اصالتاً و ذاتاً مطلوب اسلام نیست، بلکه به دلیل ضرورت هایى که اجتناب از آن‏ها غیر ممکن است، واجب و مهم شمرده مى‏شود.

خواسته اصلى اسلام براى بشریت، عبارت است از: آزادگى، حقیقت جویى، رفع محرومیت فکرى و اجتماعى، ستم ستیزى و ظلم ناپذیرى، رفع تبعیض نژادى و قومى، برقرارى قسط و عدالت اجتماعى، تقوا پیشه‏گى و خدامحورى در تمام مراحل زندگى.

چنین ارزش‏هاى والا و آرمان‏هاى بلند و مقدّس، در محیطى أمن و آسایش به دست مى‏آید و پیامبران الهى (ع) همگى پس از رفع ستم کارى‏هاى مستکبران و مستبدان در صدد تشکیل چنین محیطى بودند. دعوت اصلى اسلام، همزیستى مسالمت‏آمیز و صلح و آرامش بین مردم، به ویژه میان مسلمانان است.

قرآن کریم، همه انسان‏هاى موحد و مؤمن را به همزیستى و آرامش کامل فرا مى‏خواند و مى‏فرماید: «یا ایّها الّذین آمنوا ادخلوا فى السّلم کافّه؛(۳) یعنى: اى ایمان آورندگان، همگى به صلح و آرامش در آیید.»

در جاى دیگر فرمود: «انّماالمؤمنون اخوه فاصلحوا بین اخویکم؛(۴) همانا، ایمان آورندگان برادران یکدیگرند، پس میان برادران خود آشتى برقرار نمایید.»

امام حسن مجتبى(ع) که راز دار و سنگربان مقام نبوّت و امامت است، بیش از همه انسان‏ها به پاسدارى از تلاش‏هاى جدّش محمد مصطفى(ص) و عدالت پرورى پدرش على مرتضى(ع) مى‏اندیشید. او خود را در برابر آن‏ها مسؤول مى‏بیند و احساس مى‏کند که با ادامه نبرد و خون ریزى به چنین مقصودى دست نخواهد یافت و راه آسان‏تر و کم خطرترى نیز وجود دارد که آن، صلح است. بنابراین، پذیرش صلح و آرامش، نه تنها منافاتى با مبانى فکرى و عقیدتى مکتب اهل بیت(ع) ندارد، بلکه خواسته اصلى آن مى‏باشد.

۳- صلح امام حسن مجتبى(ع) از انقراض شیعه و نابودى محبان و پیروان مکتب اهل بیت(ع) به دست سپاهیان معاویه پیش‏گیرى کرده است.

معاویه بن ابى سفیان به دلیل کینه‏هاى عصر جاهلیت و نبردهاى خونین قریش بر ضد رسول خدا(ص) که بسیارى از آن‏ها با آتش افروزى و فرماندهى پدرش ابوسفیان شعله ور مى‏شود و از این سو با رهبرى پیامبر اکرم(ص) و مجاهدت‏هاى امیرمؤمنان(ع) به پیروزى سپاه اسلام مى‏انجامید، قلبى آکنده از عداوت و دشمنى نسبت به خاندان پیامبر(ص)و فرزندان امیرمؤمنان(ع) و یاران و شیعیانش در خود احساس مى‏کرد. خلافت امام على بن ابى طالب(ع) و جنگ صفین، آتش کینه نهفته وى را شعله‏ور و او را به تلاش آشکار و پنهان در نابودى مکتب اهل بیت(ع) واداشت.

ادامه نبرد امام حسن(ع) با معاویه و احتمال پیروزى سپاهیان شام بر سپاهیان عراق، آرزوى دیرینه معاویه را برآورده مى‏کرد و او با این بهانه شیطانى، ریشه اسلام ناب محمّدى را مى‏خشکانید و به جاى آن، اسلام تحریف و تفسیر شده امویان را ترویج مى‏نمود.

امام حسن(ع) به این مسئله، فطانت داشت و بدین جهت در برابر گلایه‏ها و انتقادهاى برخى از یاران و شیعیان مى‏فرمود: «ویحکم، ما علمت، واللّه الُّذى عملت خیر لشیعتى ممّا طلعت علیه الشمس او غربت. ألا تعلمون انّنى امامکم مفترض الطّاعه علیکم واحد سیّدى شباب اهل الجنه بنصّ من رسول اللّه(ص) علىّ؟ قالوا: بلى. قال (ع): أما علمتم انّ الخضر(ع) لمّا خرق السّفینه و أقام الجدار و قتل الغلام، کان ذلک سخطالموسى بن عمران، اذ خفى علیه وجه الحکمه فى ذلک،(۵) و کان ذلک عند اللّه تعالى ذکره حکمه و صواباً…(۶)؛واى بر شما، چه مى‏دانید به آنچه که من انجام دادم، به خدا سوگند آنچه که من انجام دادم(یعنى صلح با معاویه) براى شیعیان من، بهتر است از هرچه که بر آن خورشید مى‏تابد و بر آن غروب مى‏کند. آیا نمى‏دانید من امام شما هستم که پیرویم بر شما واجب و فرض است.(آیا نمى‏دانید) من یکى از دو سید و سالار جوانان بهشت، به نصّ رسول خدا(ص) هستم؟ گفتند: بلى، مى‏دانیم. امام (ع) فرمود: آیا دانسته‏اید این موضوع را که حضرت خضر(ع) هنگامى که کشتى را سوراخ، دیوار را بازسازى و پسر بچه‏اى را کشت، موجب ناراحتى و خشم حضرت موسى(ع) گردید؟ زیرا حکمت و فلسفه چنین امورى بر موسى(ع) پنهان و ناآشکار بود، در حالى که آن‏ها در نزد پروردگار متعال، حکیمانه و بر طبق صواب بود.

امام حسن مجتبى(ع) در سخنى دیگر، در پاسخ کسى که وى را پس از پذیرش صلح، با جمله «یا مذلّ المؤمنین» خطاب کرد، فرمود: «ما أنا بمذلّ المؤمنین ولکنّى معزّالمؤمنین. انّى لمّا رأیتکم لیس بکم علیهم قوّه، سلمت الأمر لأبقى أنا و أنتم بین أظهر هم، کما عاب العالم السّفینه لتبقى لأصحابها، و کذلک نفسى و أنتم لنبقى بینهم؛(۷) من، خوار کننده مؤمنان نیستم، بلکه عزّت دهنده آنان مى‏باشم. زیرا هنگامى که دیدم شما(شیعیان) را توان برابرى و ایستادگى با آنان (سپاهیان شام) نیست، أمر حکومت را واگذاردم تا من و شما(على رغم میل آنان) باقى بمانیم. همان طورى که شخص دانایى، یک کشتى را عیب دار مى‏کند تا براى مالکان و سرنشینانش باقى بماند (و از دستبرد غارت‏گران و ظالمان محفوظ بماند). داستان من و شما این چنین است، تا بتوانیم میان دشمنان و مخالفان باقى بمانیم.

هم چنین امام حسن(ع) در پاسخ به پرسش ابوسعید، درباره علت پذیرش صلح با معاویه فرمود:

«ولولا ما أتیت لما ترک من شیعتنا على وجه الأرض احد الّا قتل؛(۸)

اگر من این کار را انجام نمى‏دادم (و با معاویه صلح نمى‏کردم) هیچ شیعه‏اى از شیعیان ما در روى زمین باقى نمى‏ماند و همگى(به دست سپاهیان معاویه) کشته مى‏شدند.

۴- صلح امام حسن(ع) عمل به تقیه بود.

تقیه، یکى از مختصّات و معارف بلند اسلامى، به ویژه مکتب اهل بیت(ع) است. مفهوم تقیه این است که انسان در مواردى از روى ناچارى و ضرورت، خود را مخالف عامه مردم (ناآگاه) و یا حکومت غاصب و ستم کار نشان ندهد و به منظور حفظ اسلام، یا جان و ناموس خود و یا مسلمانى از ابراز و اظهار برخى از معتقدات و یا کردار و رفتار خود چشم پوشى و وضعیت موجود را تحمل کند.

صلح امام حسن(ع) نیز این چنین بود. آن حضرت براى حفظ اسلام و مصون ماندن آن از هرگونه انحراف و اعوجاج و جلوگیرى از کشتار بى‏رحمانه مسلمانان، به ویژه کشتار هدفمند پیروان مکتب اهل بیت(ع)، به ظاهر با قدرت و سلطه زمان خود کنار آمد و حکومت را به وى سپرد. پیداست که تصمیمات تقیه‏اى، تصمیمات اجبارى و لاعلاجى است و تمامى امامان معصوم(ع) در عصر امامت خویش با این مسئله روبه رو بودند، غیر از آخرین آنان، حضرت حجت بن الحسن(ع) که در عصر قیام و حضور وى، هیچ تقیه‏اى جایز نمى‏باشد.

امام حسن مجتبى(ع) نیز در حدیثى به آن اشاره کرد و فرمود: أما علمتم انّه ما منّا أحد الّا و یقع فى عنقه بیعه لطاغیه زمانه، الّا القائم الّذى یصلّى روح اللّه عیسى بن مریم(ع) خلفه، فانّ اللّه عزّ و جلّ – یخفى ولادته یغیب شخصه لئلّا یکون لأحد فى عنقه بیعه اذا خرج؛(۹) آیا دانستید به این که از ما (امامان معصوم(ع) کسى نیست، مگر این که بیعت طاغى زمانش برگردن اوست، مگر قائم (آل محمد(ص) همان امامى که روح خدا، حضرت عیسى بن مریم(ع) در پشت سرش نماز مى‏خواند. چه این که خداوند متعال، ولادتش را پنهان و وجودش را غایب نمود، تا در آن هنگامى که قیام مى‏کند، بیعت هیچ کس بر عهده او نباشد.

امام حسن مجتبى(ع) در جاى دیگر، در پاسخ معترضان به صلح فرمود: «…و انّ أبى کان یقول: و أىّ شى‏ء أقرّ للعین من التّقیّه، انّ التّقیه جنّه المؤمن، ولولا التّقیّه ما عبداللّه…(۱۰) پدرم (امام على بن ابى‏طالب(ع) مى‏فرمود:

چه چیزى چون تقیّه، مایه روشنایى چشم است؟ همانا تقیه سپر مؤمن است و اگر تقیه نبود، خداوند سبحان، پرستش نمى‏شد.

پیش از همه امامان معصوم(ع)، خود امیرمؤمنان(ع) پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) به مدت بیست و پنج سال با این وضعیت روبه رو بود و به اجبار و اکراه، از حق خود چشم پوشى کرد.

امام حسن مجتبى(ع) نیز ناچار بود براى حفظ اسلام و وحدت مسلمانان، چنین امر مکروهى را به پذیرد. خود آن حضرت در این باره فرمود: «و انّ هذا الأمر الّذى اختلفت فیه أنا و معاویه حقّ کان لى، فترکته له، و انّما فعلت ذلک لحقن دمائکم و تحصین اموالکم،(۱۱) و ان ادرى لعلّه فتنه لکم و متاع الى حینٍ؛(۱۲) همانا در این امرى که من و معاویه درباره آن اختلاف داشتیم(یعنى حکومت و خلافت اسلامى) حقّ من بود، ولى ان را ترک و به وى واگذاردم و این کار را به خاطر حفظ جان و خونتان و هم چنین حفظ مال و دارائى هایتان انجام دادم، و نمى‏دانم شاید این آزمایشى براى شماست و مایه بهره‏گیرى تا مدتى (معیّن) مى‏باشد.»

۵ – کوتاهى سپاهیان‏

شاید مهم‏ترین و اصلى‏ترین علت صلح امام حسن مجتبى(ع) یارى نکردن فرماندهان و همراهى نکردن سپاهیان با آن حضرت بود.

از آن سو، معاویه بن ابى سفیان داراى سپاهى یک دست و جرّار بود، که از آغاز ورود اسلام به منطقه شام و پذیرش اسلام توسط اهالى این منطقه، سایه شوم وى را بر بالاى سرشان احساس کرده و او را امیر فاتح مسلمانان و میزان اسلام و کفر مى‏خواندند و مخالفان و دشمنانش را مخالف اسلام و قرآن مى‏دانستند.

امّا سپاهیان امام حسن مجتبى(ع) داراى چنین نظم و تشکلى نبودند. آنان از میان اقوام و ملیت‏هاى مختلفى برخاسته که پس از رحلت رسول خدا(ص)، چهار خلیفه را دیده و در حکومت خلیفه پنجم به سر مى‏بردند. همان مردمى که جرئت و جسارت کرده و سه خلیفه از چهارخلیفه پیشین را (به حق و یا به ستم) کشتند. اینان داراى مرام واحد و اتحاد کلمه نبودند. گرچه به ظاهر در سپاه امام حسن(ع) حضور داشتند و از امکانات و تجهیزات آن برخوردار بودند، ولى در مواقع خطیر و حسّاس، به فکر و سلیقه خودشان عمل مى‏کردند و از فرماندهى کل قوا، پیروى نمى‏کردند. همان طورى که در عصر امام على(ع) نیز چنین مى‏کردند و آن حضرت را در لحظات حساس و سرنوشت ساز تنها مى‏گذاشتند و به أنحاى مختلف، وسیله آزار و رنجش وى را فراهم مى‏نمودند.

چنین مردم و چنین سپاهى، تحمّل و ظرفیت خواسته‏ها و آرمان والاى امام حسن(ع) را نداشته و او را در برابر سپاه عظیم و یک دست معاویه تنها گذاشته و بسیارى از رزمجویان و سربازان و حتى فرماندهان به سپاه شام پیوسته و بسیارى دیگر سپاه طرفین را رها کرده و به شهرهاى خویش برگشتند و عدّه‏اى نیز با جدا شدن از سپاه، به یاغى‏گرى و غارتگرى روى آوردند. تنها عده کمى از سپاه آن حضرت، ثابت قدم مانده و بر بیعت خود باقى ماندند(شرح این ماجرا را در بخش زندگى نامه امام حسن مجتبى(ع) بیان کردیم.)

امام حسن مجتبى(ع) در ضمن خطبه‏اى به این مطلب اشاره کرد و فرمود: ولو وجدت أعواناً ما سلمت له الأمر، لأنّه محرّم على بنى امیّه؛(۱۳) اگر یار و یاورى مى‏یافتم، حکومت را به معاویه واگذار نمى‏کردم. زیرا حکومت بر بنى امیّه حرام است.

آن حضرت درباره علت عدم لیاقت بنى امیه براى تصدى حکومت و خلافت، فرمود: لو لم یبق لبنى امیّه الّا عجوز درداء، لنهضت دین اللّه عوجاً، و هکذا قال رسول اللّه(ص)(۱۴)؛ اگر از بنى امیّه، جز پیر زنى فرتوت نمانده باشد، همان عجوزه براى کج کردن دین خدا و دور ساختن از مسیر الهى، اقدام و تلاش خواهد کرد و این چیزى است که پیامبر اسلام(ص) به آن خبر داده است.

لازم به یادآورى است که امام حسن مجتبى(ع) نه تنها از سستى، ناهماهنگى و ناهمراهى یاران و سپاهیانش رنج مى‏برد، بلکه از جانب طیفى از آنان، احساس ناامنى و خطر مى‏کرد و آن‏ها عبارت بودند از طایفه گمراه و منافق پیشه خوارج، که در میان سپاهیان امام حسن(ع) پراکنده بودند و اگر دستشان به امام(ع) مى‏رسید، از آسیب‏رسانى به وى هیچ إبا و امتناعى نداشتند (که در بخش زندگى نامه آن حضرت به آن اشاره نمودیم.»

ابن عربى، نویسنده کتاب «احکام القرآن» به این مطلب تصریح کرد و گفت: و منها انّه راى الخوارج احاطوا بأطرافه، و علم انّه ان اشتغل بحرب معاویه استولى الخوارج على البلاد، و ان اشتغل بالخوارج استولى علیه معاویه؛(۱۵) یکى از علل صلح امام حسن مجتبى(ع) این بود که وى مى‏دید خوارج، اطرافش را احاطه کرده (و در همه جا حضور پیدا کردند) و دانست به این که اگر او، جنگ با معاویه را ادامه دهد و در آن معرکه مشغول گردد، خوارج بر بلاد اسلامى دست مى‏یازند و بر آن‏ها مستولى مى‏شوند و اگر وى به جنگ با خوارج بپردازد و مشغول دفع آنان گردد، معاویه بر بلاد اسلامى و مناطق تحت حکومت وى مستولى مى‏گردد.»

گروه فتنه جوى خوارج، گرچه در ظاهر براى نبرد با سپاهیان شام به سپاه امام حسن مجتبى(ع) پیوسته و از امکانات وى بهره‏مند مى‏شدند، ولى با حماقت‏ها و افراط کارى‏هاى خود، همیشه آب در آسیاب دشمن مى‏ریختند و موجب تضعیف سپاه کوفه و تقویت سپاه شام مى‏شدند. این گروه، چالش‏هاى بزرگى براى امام على بن ابى طالب(ع) به وجود آورده بودند و جنگ نهروان را بر وى تحمیل کرده و سرانجام در مسجد کوفه، وى را به شهادت رساندند.

هم اینک در سپاه امام حسن مجتبى(ع) به فتنه‏انگیزى و پخش شایعات دروغین و بى اساس بر ضد امام حسن(ع) و یاران وفادارش، مشغول بودند و مترصد فرصتى بودند، تا امام حسن(ع) را از سر راه خویش بردارند و به آمال و آرزوهاى شیطانى خود برسند. امام حسن(ع) اگر از دردسرهاى سپاه شام خلاصى مى‏یافت، از دسیسه‏هاى این گروه ستم پیشه رهایى نداشت و با کید و کین ناجوانمردانه آنان، در مسند خلافت به شهادت مى‏رسید.

۶- احساس خستگى مردم از جنگ‏

از دیگر عوامل پذیرش صلح از سوى امام حسن مجتبى(ع) بود. گرچه برخى از بیعت کنندگان با امام حسن مجتبى(ع) در کوفه انتظار داشتند که آن حضرت، جنگ با معاویه را ادامه دهد تا او را از حکومت خودخوانده سرنگون سازد و شام را از سیطره‏اش بیرون آورد، امّا توده مردم به دلیل پشت سرگذاشتن چند جنگ داخلى و دادن کشته‏هاى زیاد و خسارت‏هاى قابل توجه، رغبت چندانى در ادامه نبرد با شامیان نشان نمى‏دادند. مسلمانان، طى چهل سال که از هجرت رسول خدا(ص) به مدینه منوره و تشکیل حکومت اسلامى مى‏گذشت، علاوه بر غزوات و سریه‏هاى زمان پیامبر اکرم(ص)، در عصر خلفاى سه گانه نیز جنگ‏هاى بزرگ و طولانى مدت با رومیان، ایرانیان و برخى از اقوام و ملل همجوار جزیره العرب را پشت سر گذاشته و در عصر خلافت امام على بن ابى طالب(ع) نیز سه جنگ بزرگ داخلى را تحمّل کرده بودند.

بدین جهت، روحیه رزمى و جنگى چندانى از آنان مشاهده نمى‏شد و جز عده‏اى از شیعیان مخلص و جوانان رزمجو، بقیه در لاک عافیت‏طلبى فرو رفته و به وضع موجود رضایت داده بودند.

به همین لحاظ هنگامى که امام حسن(ع) و یاران نزدیکش چون حجربن عدى و قیس بن سعد انصارى، مردم را به بسیج عمومى و حضور در اردوگاه سپاه دعوت کردند، عده کمى پاسخ مثبت دادند و بقیه رغبتى به آن نشان ندادند.

گردآورى چهل هزار رزمجوى و داوطلب جبهه‏هاى جنگ براى سپاه امام حسن(ع) به آسانى فراهم نگردید، بلکه با تبلیغات و تلاش‏هاى فراوان و همه جانبه امام حسن(ع) و یاران و اصحاب فداکارش مهیا گردید.

شایان ذکر است که با توجه به جمعیت بالاى شهر کوفه و اطراف آن، اگر جنبش عمومى و بسیج سراسرى صورت مى‏گرفت، مى‏بایست بیش از یکصد هزار نفر از این منطقه آماده نبرد مى‏شدند. این غیر از نیروهایى بود که از سایر مناطق عراق، ایران، حجاز، یمن، عمان و ساحل نشینان خلیج فارس مى‏توانستند خود را به سپاه امام حسن(ع) برسانند.

قطب راوندى از حارث همدانى نقل کرد که امام حسن(ع) به مردمى که با وى بیعت کرده و قول مساعدت و همکارى داده بودند، فرمود: ان کنتم صادقین، فموعدما بینى و بینکم معسکر المدائن، فوافونى هناک فرکب، و رکب معه من اراد الخروج، و تخلف عنه خلق کثیر لم یفوا بما قالوه، و بما وعدوه، و غروه کما غروا امیرالمؤمنین (ع) من قبله؛(۱۶) اگر(در گفتارتان) صادقید، وعده گاه من و شما پادگان مدائن است. پس در آن جا به من بپیوندید.

پس آن حضرت، سوار شد و به سوى مدائن حرکت کرد، کسانى که قصد جنگ کرده بودند با وى حرکت نمودند ولى جمعیت زیادى تخلف کرده و به آنچه گفته بودند، وفا نکردند و به آنچه وعده داده بودند، بر سر وعده‏شان نیامدند و او را فریب دادند، همانطورى که پیش از وى پدرش امیرمؤمنان(ع) را فریب داده بودند.

مردم عراق چنان خسته و بى‏رمق بوده و احساس کسالت و بى‏حالى مى‏نمودند، که نشاط و خوشى را از سبط پیامبرخدا(ص) و خلیفه وقت مسلمانان، یعنى امام حسن(ع) سلب نمودند و وى را وادار نمودند تا آنان را با این سخن نکوهش و سرزنش کند: یا عجبا من قوم لاحیاء لهم و لادین مره بعد مره، ولو سلمت الى معاویه الأمر، فایم اللّه لاترون فرجا ابداً مع بنى امیه، واللّه لیسومنّکم سوء العذاب، حتى تتمنّون ان یلى علیکم حبشیا؛(۱۷) شگفت از ملتى که نه حیا دارد و نه هیچ مرتبه‏اى از مراتب دین را. اگر من أمر حکومت را به معاویه تسلیم نمایم، پس به خدا قسم هیچ گاه شما در دولت بنى امیه، فرجى نخواهید یافت(و یا فرح و شادى نخواهید دید). سوگند به خداوند متعال، با بدترین عذاب و آزار با شما بدى خواهند کرد، به طورى که آرزو کنید که (سیاهان) حبشى بر شما حکومت کنند(بهتر است از تحمّل حکومت بنى امیه).

ابن اثیر در این باره گفت: هنگامى که معاویه بن ابى سفیان به امام حسن بن على(ع) پیشنهاد صلح داد، مردم به گرمى آن را پذیرفتند. امام حسن(ع) در خطبه‏اى پیشنهاد معاویه را به اطلاع لشکر خود رسانید و خاطرنشان کرد: ألا و انّ معاویه دعانا الى أمر لیس فیه عزّ و لانصفه. فان اردتم الموت رددناه علیه و حاکمناه الى اللّه – عزّ و جلّ – لظبى السّیوف، و ان اردتم الحیاه قبلناه و أخذنا لکم الرضى؛(۱۸) آگاه باشید، معاویه ما را به امرى فرا مى‏خواند که نه عزّت ما در آن است و نه مطابق با انصاف است. اگر داراى روحیه شهادت‏طلبى هستید، درخواستش را رد کنیم و دست به شمشیر ببریم تا خداوند سبحان میان ما حکم کند، ولى اگر زندگى دنیا را مى‏طلبید، خواسته‏اش اجابت کرده و رضایت شما را فراهم کنیم.

هنگامى که کلام امام(ع) به این جا رسید: فناداه النّاس من کلّ جانب: البقیه، البقیه، فلمّا افردوه أمضى الصلح؛(۱۹) مردم از هر سو فریاد برآوردند که ما زندگى و بقاى دنیایى را مى‏خواهیم، (با این سخن، صلح را بر امام(ع) تحمیل کردندو) امام(ع) پس از آن که از آن‏ها جدا شد، صلح با معاویه را امضاء نمود.

۷- اضمحلال و از هم پاشیدگى کشورهاى اسلامى، خطر دیگرى بود که جامعه مسلمانان را تهدید مى‏کرد.

مسلمانان آن عصر، چه آنانى که در ظلّ حکومت عدالت جویانه امام حسن مجتبى(ع) زندگى مى‏کردند و چه در سیطره حکومت غاصبانه معاویه بن ابى سفیان به سر مى‏بردند با دشمنان مشترکى رو به رو بودند که از هر سو آماده هجوم به مناطق اسلامى و باز پس‏گیرى سرزمین‏هاى آزاد شده بودند. آنان گرچه داراى ملیت، قومیت و دین‏هاى متعدد و مختلف بودند، ولى در یک چیز اتفاق و اتحاد داشتند و آن نابودى اسلام و کشتار بى رحمانه مسلمانان و غارت سرزمین‏هاى اسلامى بود.

از این رو، ادامه اختلاف و کشمش‏هاى داخلى، دشمنان بیرونى، به ویژه رومیان را خوش حال و امیدوار مى‏کرد و زمینه هجوم و تجاوزشان را فراهم مى‏نمود.

امام حسن مجتبى(ع) به عنوان سبط اکبر رسول خدا(ص) و سکان دار اصلى دین و دلسوزترین شخص به مسلمانان و مؤمنان، به این مسئله توجه خاص داشت و اگر معاویه و سپاهیان گمراه وى با بى‏خردى و دنیاطلبى خود زمینه آمال و آرزوى دشمنان خارجى را فراهم مى‏کردند، امام حسن مجتبى(ع) و یاران و شیعیان مخلص او نمى‏توانستند آنان را در این راه مساعدت و همراهى کنند و عقل و شرع حکم مى‏کرد که باید به هر طریق ممکن نبرد میان مسلمانان پایان یابد، تا اصل دین و حیات مسلمانان ادامه یابد.

زیرا اگر امام حسن(ع) نبرد با معاویه را ادامه مى‏داد، یکى از سه اتفاق ذیل روى مى‏داد:

۱- پیروزى سپاه کوفه و سرکوب سپاه شام.

۲- پیروزى سپاه شام و نابودى سپاه کوفه.

۳- عدم پیروزى طرفین و عقب نشینى اجبارى دوسپاه.

در هر صورت، مسلمانان به ضعف و کم توانى مى‏رسیدند و دشمنانشان که سال‏ها خود را تقویت و آماده چنین فرصتى کرده بودند، با هجوم سراسرى و مرگ بار، تومار مسلمانان را پیچیده و جامعه اسلامى را با چالش بزرگ مواجه مى‏نمودند.

در نتیجه، زحمات و تلاش‏هاى پیامبر خدا(ص) و یاران فداکارش به هدر مى‏رفت.

امام حسن(ع) به این أمر فطانت داشت و در سخنى به آن اشاره نموده و فرموده: انّى لمّا رأیت النّاس ترکوا ذلک الّا اهله، خشیت أن تجتثوا عن وجه الارض، فاردت ان یکون للدین فى الارض ناعى؛(۲۰) هنگامى که دیدم مردم جز عده‏اى این کار (جنگ با معاویه) را ترک کردند، ترسیدم که ریشه شما از زمین کنده شود. پس مصمم شدم تا براى دین، در روى زمین فریادگرى باقى بگذارم.

۸ – به وقوع پیوستن خیانتى بزرگ از سوى دنیاپرستان چیزى نبود که بتوان آن را نادیده گرفت. معاویه بن ابى سفیان براى درهم شکستن اتحاد و مقاومت سپاهیان کوفه، رشوه‏ها و جایزه‏هاى زیادى بذل و بخشش کرد و بسیارى از سران و بزرگان قبایل و طوایف و فرماندهان و امیران سپاه را از درهم و دینار و وعده‏هاى کاذب بهره‏مند کرده و آنان را به خود و روى گردانى از امام حسن(ع) جلب نموده بود. به طورى که برخى از آنان، نامه‏هایى براى معاویه نوشته و اظهار پیروى و فرمانبردارى از او نمودند و برخى دیگر، پا را از این فراتر گذاشته به وى نوشتند که اگر وى بخواهد، حسن بن على(ع) را دستگیر و به سپاه شام تحویل دهند و یا بر او شورش نموده و وى را به طورى پنهانى به قتل رسانند.(۲۱)

در حقیقت، اگر امام حسن(ع) صلح را نمى‏پذیرفت این خطر بزرگ وجود داشت که جاه طلبان و منافقان، وى را دستگیر و تسلیم سپاه شام کنند و یا براى تقرّب به دستگاه معاویه و خوش آیند بنى امیه، امام(ع) را ناجوانمردانه ترور و به شهادت برسانند.

در هر صورت، این یک پیروزى براى سپاه شام و فضیلت و منقبتى براى معاویه بود و براى خاندان نبوّت و امامت، شکست به شمار مى‏آمد.

امام حسن(ع) در این باره فرمود: به خدا سوگند، اگر با معاویه نبرد مى‏کردم، مرا مى‏گرفتند و به وى تسلیم مى‏نمودند. به خدا سوگند، اگر با او مسالمت کنم و عزیز باشم، برایم دوستداشتنى‏تر است از این که در حالى که اسیرش باشم مرا بکشد و یا بر من منّت گذارد و تا پایان روزگار این عار بر بنى‏هاشم بماند و معاویه همیشه خودش و أعقابش بر زنده و مرده ما به آن منّت بنهد.(۲۲)

۹- امام حسن(ع) از روش‏هاى غیر اسلامى و شیوه‏هاى سالوسانه پرهیز داشت، بر خلاف معاویه بن ابى سفیان که براى تحکیم و تثبیت حکومت خود دست به هر کارى مى‏زد و هیچ گونه محدودیتى از جهت شرعى و عرفى براى خویش قائل نبود.

به همین انگیزه در دستگاه حکومتى خود از افراد شرور و خدعه گرى چون عمروبن عاص، مغیره بن شعبه، بسربن ارطاه، مروان بن حکم و مسلم بن عقبه، بهره مى‏جست و از شیطنت و جنایت آنان به نحوى استفاده مى‏نمود.

امّا امام حسن مجتبى(ع) که به مانند جدّش محمد مصطفى(ص) و پدرش امام على بن أبى طالب(ع) مظهر تقوا و عدالت بود و هدفش از زمامدارى، جز احقاق حق و اجراى عدالت اسلامى، چیز دیگرى نبود، طبعاً نمى‏توانست به مانند معاویه رفتار نماید.

سیاست اهل بیت(ع) با سیاست معاویه در تضاد و میان آن دو، تفاوت از زمین تا آسمان بود.

معاویه بن ابى سفیان با انتخاب سیاست «رسیدن به هدف از هر راه ممکن» سیطره سیاسى و اجتماعى فزاینده‏اى بر ملت پیدا کرده بود و همین امر باعث شد که صلح را با نیرنگ‏ها و سالوس کارى‏هایش بر سپاهیان عراق و بر امام حسن مجتبى(ع) تحمیل نماید.

او توانست با دادن رشوه و تطمیع متنفذان، وعده به دنیاطلبان، تهدید مخالفان، رواج بى‏بند و بارى، پخش شایعات بى اساس و انجام امور غیر انسانى و غیر شرعى دیگر، زودتر به هدفش برسد.

به هر روى، علل و اسباب متعددى دست به دست هم داد تا در جدال میان نیکى‏ها و زشتى‏ها، خوبى‏ها و بدى‏ها و در حقیقت میان حق و باطل، این بار امام حسن مجتبى(ع) مقهور قهر ناجوانمردانه شیطان صفتان قرار گرفته و از حق طبیعى و الهى خویش محروم بماند و حکومت و زمام دارى مسلمانان با حیله و نیرنگ از اوستانده شود.

بى‏تردید، آنچه درباره اسرار و علل صلح امام حسن(ع) در این جا بیان نمودیم، کافى و وافى نبوده و جاى بحث و بررسى‏هاى بیشتر و عمیق‏ترى دارد و طالبان را به کتاب‏هایى که در خصوص «صلح» امام حسن‏بن على (ع) نگاشته شده‏اند، ارجاع مى‏دهیم.

پى‏نوشت‏:

۱. الارشاد، شیخ مفید، ص ۳۵۶ ، تاج الموالید، مجموعه نفیسه، ص ۲۶ ؛ کشف الغمّه، ج ۲، ص ۱۶۲.

۲. فضائل الخمسه، ج ۲، ص ۳۲ و ج ۳، ص ۳۸۸.

۳. فضائل الخمسه، ج ۳، ص ۳۸۸ ؛ احکام القرآن، (ابن عربى)، ج ۴، ص ۱۷۲۰.

۴. سوره بقره، آیه ۲۰۸.

۵. سوره حجرات، آیه ۱۰.

۶. اشاره به داستان همراهى و مصاحبت حضرت موسى(ع) با حضرت خضر(ع) که در سوره کهف، از آیه ۶۵ تا ۸۲ به آن اشاره شده است.

۷. کمال الدین و تمام النعمه، ج ۱، ص ۳۱۶.

۸. تحف العقول، ص ۲۲۷.

۹. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱.

۱۰. کمال الدین و تمام النعمه، ج ۱، ص ۳۱۶.

۱۱. تحف العقول، ص ۲۲۷.

۱۲. شرح الأخبار فى فضائل الأئمه الأطهار(ع)، ج ۳، ص ۱۰۵، حدیث ۱۰۳۹.

۱۳. اشاره به آیه ۱۱۱ سوره انبیاء.

۱۴. الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۵۷۶.

۱۵. همان، ص ۵۷۴.

۱۶. احکام القرآن، ج ۴، ص ۱۷۱۹.

۱۷. الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۵۷۴.

۱۸. همان، ص ۵۷۶.

۱۹. اسدالغابه، ج ۲، ص ۱۴.

۲۰. همان.

۲۱. ترجمه الامام الحسن(ع)، ص ۲۰۳.

۲۲. الخرائج و الجرائح، ج ۲، ص ۵۷۶.

۲۳. رمضان در تاریخ، ص ۱۵۰.

منبع: ماهنامه پاسدار اسلام ، شماره ۲۹۸

صلح عزّت آفرین، از زبان امام حسن(علیه السلام)

 اشاره:

صُلح امام حسن(علیه السلام)، قرارداد صلحی میان امام حسن(علیه السلام) دومین امام شیعیان و معاویه فرزند ابوسفیان، که در سال ۴۱ قمری بسته شد. این توافقنامه بعد از جنگی صورت گرفت که بر اثر زیاده‌خواهی معاویه و خودداری او از بیعت با امام حسن(علیه السلام) به عنوان خلیفه مسلمانان روی داد. گفته‌اند که خیانت برخی سرداران سپاه امام حسن(علیه السلام)، حفظ مصلحت مسلمانان، حفظ جان شیعیان و خطر خوارج از دلایل تن دادن امام حسن(علیه السلام) به این صلح بوده است. بنابر این صلح‌نامه‌، حکومت از امام حسن(علیه السلام) به معاویه واگذار می‌گشت. صلح چند شرط داشت که از مهم‌ترین آنها منع معاویه از تعیین جانشین پس از خود، خودداری از توطئه علیه امام حسن(علیه السلام) و حفظ جان مسلمانان بود. با این حال، معاویه به هیچ‌یک از شرط‌ها عمل نکرد.

الف) ریشه هاى تعارض (تعارض دائمى صالحان و نا صالحان)

عهده دارى مقام رهبرى امت شایستگی هایى را می طلبد که بدون آن، «نظام امامت» کارآیى لازم براى تداوم مسیر پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم و حفظ آن را نخواهد داشت. از نظر امام حسن علیه السلام اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم شایسته ترین ها براى امامت هستند و نیروهاى ناصالحى که در سطح جامعه دینى حضور دارند، فاقد صلاحیت لازم براى رهبری اند.

از نگاه امام حسن علیه السلام این دو گروه، در طول تاریخ به هم برخورد کرده اند و نتیجه تعارض آنان، خروج شایستگان از نظام حاکمیت و استیلاى ناصالحان بر امت بوده است. در برابر این وضعیّت، صالحان همواره از دو راهکار استفاده کرده اند:

  1. اقدامات تاکتیکى، براى رعایت مصالح فعلى و به روز جامعه دینى مبارزه اساسى و پیگیرى هدف اصلی؛ ۲٫ تلاش براى کسب حاکمیت و رهبرى امت. نمونه هایى از سخنان امام حسن علیه السلام پیرامون تعارض یاد شده را می خوانیم:
  2. قبل از آغاز جنگ

بخشى از سخنان امام حسن مجتبى علیه السلام که گویاى تعارض مذکور است، چنین است:

امام حسن علیه السلام قبل از جنگ، نامه اى به معاویه نوشت و ضمن شرح تعارض جبهه حقّ و باطل، از وى خواست به شایستگى امام، جهت حکومت، احترام بگذارد و دست از تعارض بردارد. حضرت نوشت:

«فلمّا توفّى صلی الله علیه و آله وسلم تنازعت سلطانه العرب فقالت قریش نحن قبیلته و اسرته و أولیاؤه و لایحل لکم ان تنازعوا سلطان محمد صلی الله علیه و آله وسلم فى الناس و حقّه… فانّک تعلّم انى احقّ بهذا الامر منک عنداللّه و عند کلّ اوّاب حفیظ و من له قلب منیب و اتّق اللّه و دع البغى… و ان انت ابیت الاّ التّمادى فى غیّک نهدتُ الیک بالمسلمین فحاکمتُک حتى یحکم اللّه بیننا و هو خیرالحاکمین؛۱ پس از آنکه محمد صلی الله علیه و آله وسلم وفات یافت، عرب ها بر سر فرمانروایى او کشمکش کردند و قریش گفت: ما از قبیله، خویشان و یاران او هستیم. براى شما شایسته نیست که بر سر حق و حکومت او بر مردم، با ما نزاع کنید… عرب ها تسلیم شدند. سپس ما با همین دلیل بر قریش استدلال آوردیم؛ ولى آنها همچون عرب ها انصاف ندادند… و بر ما با اجتماع به ظلم، مخالفت و با سختى گرفتن چیره شدند… از کشمکش با آنان دست برداشتیم؛ زیرا نگران بودیم که منافقان و آن احزاب از نزاع ما روزنه عیبى در دین خدا بیابند و با آن، دین خدا را بشکنند یا دستاویزى براى فساد خود بیابند.

اى معاویه! امروز انسان از زورگویى تو در شگفت است، چیزى را غصب کرده اى که شایستگی اش را نداری! نه فضیلت شناخته شده اى در دین خدا دارى و نه اثر پسندیده اى در اسلام… پس، از ادامه راه باطل دست بکش و مثل مردم با من بیعت کن، چون خودت می دانى که من نزد خدا و هر مؤمن توبه کار، خود نگهدار و هرکسى که دل رو به خدا دارد، براى این کار از تو سزاوارترم. از خدا بترس و از شورش دست بردار و خون مسلمانان را نگهدار… در این کار با اهل آن و کسى که شایستگى بیشترى دارد، کشمکش نکن… اگر جز اصرار در گمراهى خود را نخواهى، با مسلمانان براى جنگ تو بشتابم…»

این نامه به خوبى مراحل تعارض صالحان و ناصالحان را از لحظه رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تا لحظه آغاز تعارض عملى امام حسن علیه السلام و معاویه، نشان می دهد. جالب اینکه معاویه نیز در مقابل می کوشد خود را شایسته تر نشان دهد و انتخاب خلفاى سه گانه را دلیل شایستگى آنان بر خلافت می شمارد. وى موقعیت خود با امام حسن علیه السلام را به موقعیت پس از پیامبر میان اهل بیت و ابوبکر تشبیه می کند و نتیجه می گیرد که چون شایستگی هاى خودش بیشتر است، بهتر است امام حسن علیه السلام با او بیعت کند.۲

  1. بعد از خیانت کارگزاران و فرماندهان

امام بعد از خیانت لشکریان، در نامه اى به معاویه نوشت:

«ان هذا الامر لى و الخلافه لى و لأهل بیتى و انّها لمحرّمهٌ علیک و على اهل بیتک، سمعتُه من رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم لو وجدتُ صابرین عارفین بحقّى غیر منکرین ما سلّمتُ لک…؛۳ ولایت و خلافت، متعلّق به من و خاندان من بوده و بر تو و خاندانت حرام است. این را از رسول خدا شنیدم. اگر افرادى صبور و آگاه به حقّم بیابم، آن را به تو نمی سپارم…»

پس از صلح، معاویه بر فراز منبر رفت و گفت: «حسن بن على مرا شایسته خلافت دید و خود را براى این امر، صالح ندید.» امام برخاست و بعد از حمد و ثناى الهى و برشمارى فضائل اهل بیت، مانند آیه تطهیر، مباهله، حدیث کساء و… ـ که هریک اشاره اى به شایستگی هاى غیر قابل انکار اهل بیت بر ولایت و رهبرى دارد ـ فرمود:

«انّ معاویه بن صخر زعم انّى رایتُه للخلافه اهلاً و لم ارنفسى لها اهلاً! فکذب معاویه و ایم اللّه لأنا أولى الناس بالناس فى کتاب اللّه و على لسان رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم غیر انّا لم نزل اهل البیت مخیفین مظلومین مضطهدین منذ قبض رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم ایّها الناس انّه لایعاب احد بترک حقّه و انّما یعاب ان یأخذ ما لیس له…؛۴ معاویه فرزند صخر گمان می کند من او را شایسته خلافت دیدم و خود را شایسته ندیدم! او دروغ می گوید و سوگند به خدا! من بنابر کتاب خدا و فرموده رسول، از همه مردم به خودشان سزاوارترم؛ جز اینکه ما از زمان رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، پیوسته خوفناک و مورد ستم و آزار بوده ایم… ما از کسى نام نمی بریم؛ ولى پى درپى به خدا قسم می خورم که اگر مردم به فرامین خداى سبحان و پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم گوش می دادند، آسمان بارانش را به آنان هدیه می کرد و زمین برکاتش را می داد و در این امت دو شمشیر اختلاف (جنگ) نمی کرد و تا قیامت سرسبز و خرّم بهره می بردند و دیگر تو اى معاویه! در آن طمع نمی کردى. اما چون [خلافت [در گذشته از جایگاه اصلى خود خارج شد و از پایگاه هاى خود دور شد، قریش در آن به کشمکش پرداختند و همچون توپ آن را به هم پاس دادند؛ تا آنجا که تو نیز، اى معاویه و یارانت در آن طمع کردید در حالى که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: هیچ امتى کار خود را به کسى که در میان آنان داناتر از او باشد، نسپرد، مگر آنکه امورشان پیوسته در تباهى و فرومایگى افتاد تا برگردند.»۵

  1. هنگام حضور جمعى نزد معاویه

در جمعى که عبداللّه بن جعفر، ابن عباس، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام نزد معاویه بودند، امام حسن علیه السلام در پاسخ به سخنان معاویه، چنین فرمود:

«العجب منک یا معاویه و من قلّه حیائک و جرأتک على اللّه حین قلت: قد قتل اللّه طاغیتکم و ردّ الامر الى معدنه. فانت یا معاویه معدن الخلافه دوننا؟ ویل لک یا معاویه و للثلاثه قبلک الذین اجلسوک هذا المجلس و سنّوا لک هذه السنّه. لأقولنَّ کلاماً ما انت اهله و لکنّى اقول لسمعتُه بنو ابى هؤلاء حولى. ان الناس قد اجتمعوا على امور کثیره لیس بینهم اختلاف فیها… واختلفوا فى سنن اقتلوا فیها و صاروا فرقاً للعن بعضهم بعضاً و هى «الولایه» و… نحن نقول اهل البیت انّ الائمّه منّا و انّ الخلافه لاتصلح الاّ فینا… و زعم قوم انّهم اولى بذلک منّا حتّى انت یابن هند تدّعى ذلک…؛۶ کم حیایى و جسارت تو در پیشگاه خدا، جاى تعجب دارد که گفتی: خدا، زورگوى شما را برد و حکومت را به جایگاه اصلی اش برگرداند. اى معاویه! آیا تو جایگاه اصلى خلافت پیامبرى و ما نیستیم؟! واى برتو و سه نفر پیش از تو! کلامى می گویم که تو اهل آن نیستى، بلکه می گویم تا این فرزندان برادرم که در اطرافم هستند، بشنوند. این امت… در موارد بسیارى اجتماع کردند و اختلافى ندارند… و در برخى سنّت ها اختلاف کردند و به خاطر آن جنگیدند و فرقه فرقه شدند و برخى برخى، دیگر را لعن کردند و آن طریق ولایت بود… ما خاندان پیامبر می گوییم امامان امت از ما هستند و خلافت جز در ما شایسته نیست و خدا در کتاب خود و سنّت پیامبرش ما را اهل آن قرار داده است و علم در ماست و ما اهل آن هستیم و دانش از هر جهت نزد ماجمع است. گروهى پنداشته اند که به امامت شایسته تر از ما هستند؛ حتى تو اى پسر هند! این ادّعا را دارى…».

در تمام موارد فوق، امام حسن علیه السلام بر تعارض تاریخى حقّ جویان و باطل طلبان و صالحان و ناصالحان تأکید و بر جنگ دائمى فاسدان امت، جهت شایسته زدایى از مسند حکومت مسلمانان اشاره می کند. امام ریشه تعارض خود با معاویه را نیز در همین روند می بیند و در واقع، آیندگان را به «جریان شناسى» دقیق از دو طیف مذکور فرامی خواند.

ب) صلح از زبان امام علیه السلام

  1. عوامل بنیادین صلح (دنیا زدگى، عدم دینداری)

اگر در صحنه «عاشورا» دو عامل «دنیازدگى و عدم دیندارى» در نهایت، موجب شهادت امام حسین علیه السلام شد و به قول حضرت «مردم بنده دنیایند و شیرینى دین را تنها بر زبان دارند…»۷، همین دو عامل موجب صلح امام حسن علیه السلام نیز گردید و امام با همین تعبیر (عبیدالدّنیا) از آنان یاد کرد.۸ امام حسن علیه السلام هم دو عامل دنیاگرایى و دین نداشتن را عامل اساسى می داند.۹

ما به نقاط اوج این رویکرد مردمى اشاراتى می کنیم:

استقبال نکردن از حضور در اردوگاه جنگ

امام حسن علیه السلام از مردم خواست براى جنگ، راهى «نُخَیله» شوند؛ اما بعد از ۱۰ روز تنها ۴۰۰۰ نفر آمدند. امام به کوفه برگشت و ضمن یک سخنرانى فرمود:

«یا عجباً من قومٍ لاحیاء لهم و لا دین مرّه بعد مرّه ولو سلّمتُ معاویه الامر، فأیم اللّه لانزول فرجاً ابداً مع بنى امیه واللّه لیسومنّکم سوء العذاب حتى تتمنّون ان یلى علیکم جسیّاً. و لو وجدتُ اعواناً ما سلّمتُ له الامر لانّه محرّم على بنى امیه فأفّ و ترحاً یا عبیدالدّنیا…۱۰؛ شگفتا! از مردمى که پی درپى، نه حیا دارند و نه دین. اگر کار را به معاویه واگذارم، سوگند به خدا با بنی امیه هرگز آسودگى نخواهید دید. آنان چنان شما را بیازارند که آرزو کنید به جاى آنان، زنگى بر شما حکم براند. اگر یاورانى بیایم، خلافت را به او نمی سپارم؛ چون حکمرانى براى بنی امیه حرام است. اف برشما! اندوه بر شما اى بردگان دنیا…»

بعد از شهادت پدر

امام حسن علیه السلام بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام براى اصحاب خود سخنرانى کرد و فرمود:

«اَما واللّه ثنانا عن قتال اهل الشام ذلّه و لا قلّه و لکن کنّا نقاتلهم بالسّلامه و الصّبر… ان معاویه قد دعا الى امرٍ لیس فیه عزّ و لا نصفه. فان اردتم الحیاه قبلناه منه و اغضضنا على القذى و ان اردتم الموت بذلناه فى ذات اللّه و حاکمناه اللّه۱۱؛ سوگند به خدا، خوارى و کاستى، ما را از نبرد با شامیان بازنداشت؛ بلکه ما با سلامتى و بردبارى با آنان پیکار می کردیم. پس دشمنى، سلامتى را و بی تابى بردبارى را فرسوده کرد. شما با ما می شتافتید در حالى که دین شما پیش روى دنیایتان بود. اینک دنیاى شما پیش روى دینتان است. ما براى شما بودیم و شما براى ما، ولى امروز علیه ما هستید… همانا معاویه ما را به چیزى فراخوانده که عزّت و عدالت در آن نیست. اگر زندگى دنیا را می خواهید، می پذیریم و این خار در چشم را تحمل می کنیم و اگر مرگ را می خواهید، آن را در راه خدا ارزانى می داریم و آن را نزد خدا به داورى می بریم.»

راوى می گوید: همه فریاد زدند: «بل البقیه والحیاه؛ ما ادامه زندگى را می خواهیم.»

  1. آثار دنیاگرایى و …

در یک کلام، صلح امام حسن علیه السلام معلول دو رویکرد مهمّ دنیاگرایى و ملتزم نبودن به دین توسط مردم، به ویژه خواص است. هر چند این جمله، نقطه ثقل در تصمیم گیرى امام است؛ ولى بدان جهت که به مسأله دنیاگرایى مردم و خواص در آن و دوره ـ به مناسبت شهادت امام حسین علیه السلام ـ بارها تأکید شده است، ما فارغ از پژوهش در اصل این عوامل، خود را ملزم می دانیم که به بررسى آثارى که در پى این دو عامل، در رفتارهاى مردم، به ویژه خواص بروز کرد، بپردازیم.

آثار دنیاگرایى در قالب هاى مختلف خود را نشان داد که چهار نمونه از آن را توضیح می دهیم:

عمل نکردن به پیمان

ابن اعثم می نویسد: سپاه معاویه با لشکر قیس بن سعد به جنگ پرداخت و قیس بعد از حوادثى که براى امام حسن علیه السلام اتفاق افتاده بود (زخمى شدن)، در انتظار حضرت بود. بعد از پخش خبر، معاویه پیکى نزد قیس فرستاد و گفت: دست از جنگ بکش تا صحّت گفتار من (زخمى شدن امام تو) برایت ثابت شود. قیس هم دست از جنگ برداشت. پس از آن عراقیان قبیله به قبیله به معاویه می پیوستند. قیس جریان را به امام گزارش داد. حضرت به پاخاست و فرمود:

«یا اهل العراق ما اصنع بجماعتکم معى و هذا کتاب قیس بن سعد یخبرنى بان اهل الشرف منکم قد صاروا الى معاویه، اما واللّه ما هذا بمنکر منکم، لانّکم انتم الذین اکرهتم ابى یوم صفّین على الحکمین فلمّا امضى الحکومه و قبل منکم اختلفتم ثم دعاکم الى قتال معاویه ثانیه مکرهین فاخذت بیعتکم و خرجت فى وجهى هذا واللّه یعلم ما نویت فیه. فکان منکم الى ماکان. یا اهل العراق فحسبى منکم لاتفرّونى فى دینى فانّى مسلم هذا الامر الى معاویه۱۲؛ اى اهل عراق! من با شما چه کنم؟ این نامه سعد است که می گوید بزرگان شما به معاویه پیوسته اند. هان! سوگند به خدا! این رفتار از شما ناشناخته نیست؛ زیرا شما همان افرادى هستید که در روز صفّین پدرم را به پذیرش حکمیت واداشتید و بعد از پذیرش، اختلاف کردید. پدرم براى بار دوم شما را به نبرد با معاویه فراخواند؛ ولى سستى کردید، تا او به کرامت خدا (شهادت) پیوست. سپس آمدید و با اختیار با من بیعت کردید، من هم پذیرفتم. و در این راه بیرون آمدم و خدا می داند که چه تصمیمى داشتم؛ ولى از شما سرزد آنچه سرزد. عراقیان! دیگر بس است، مرا در دینم فریب ندهید که من این امر را به معاویه واگذار می کنم.»

خیانت به امام علیه السلام

رویکرد دنیاگرایانه خواص را در «قیام و صلح حسنى» در آینه خیانت هایشان می توان دید. روح دنیاخواهى چنان در جان لشکر رخنه کرد که معاویه توانست در لحظات آغازین، همه آنها را بخرد. وى به طور پنهانى جاسوسانى را جداگانه نزد عمر بن حریث، اشعث بن قیس، حجر بن حارث و شعب بن ربعى فرستاد و به هریک وعده داد که در صورت کشتن حسن بن على علیهماالسلام بیست هزار درهم، فرماندهى سپاهى از سپاهیان شام و یکى از دخترانش را به او خواهد داد.

امام بعد از آگاهى از این توطئه ها بود که زیر لباس خود، «زره» می پوشید و یک بار که در نمازتیرى به سویش پرتاب شد، همین زره، جان او را نجات داد. اما بالاخره در نزدیکی هاى «ساباط»، شخصى با شمشیر زهرآگین ضربه اى به حضرت زد و او را زخمى کرد. به دستور حضرت، او را به «بطن جریحى» که حاکمش عموى مختار بن ابى عبیده بود، بردند. در حقیقت همان روحیه سپاه باطل در ساباط بود که در کربلا نیز حاکم شد و هردو گرفتار یک آسیب تاریخى بودند. امام حسن علیه السلام در همان ساباط به مناسبتى فرمود: «واى بر شما! سوگند به خدا! اگر مرا بکشید، معاویه به هیچ یک از وعده هایى که براى کشتن من داده است، عمل نخواهد کرد. می دانم که اگر دست در دست او بگذارم و با او بسازم، نمی گذارد که به دین جدّم بروم و تنها می توانم خداى سبحان را بپرستم؛ ولى گویا فرزندان شما را می بینم که بر درخانه هاى فرزندان آنان ایستاده اند و آب و غذا می خواهند، ولى آنان دریغ می ورزند. پس دورى و دورى بر شما باد با این کردارتان! «کسانى که ستم کرده اند، به زودى خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت.»۱۳ بعد از این سخنرانى مردم با بهانه هایى که به کار نمی آید، شروع به عذرخواهى کردند.»۱۴

حارث همدانى هم نقل می کند: پس از شهادت امام على علیه السلام مردم نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند و گفتند: تو جانشین و وصى پدرت هستی؛ ما گوش به فرمان تو هستیم. حسن علیه السلام فرمود: «دروغ می گویید، به خدا سوگند! شما به کسى که بهتر از من بود، وفا نکردید، چگونه به من وفا می کنید؟ چگونه به شما اطمینان کنم در حالى که دلم به شما اطمینان ندارد که راست می گویید. پس قرار ما و شما لشکرگاه مدائن. آنجا نزد من آیید.» پس از اینکه مردم به سردى از پیشنهاد وى استقبال کردند و عدّه کمى در محل حاضر شدند، فرمود: «شما مرا فریب دادید. همان گونه که امام پیش از مرا فریفتید. شما پس از من، همراه کدام پیشوا به پیکار بر می خیزید. آیا همراه آن کافرِ ستمگر به نبرد می روید که هرگز به خدا و پیامبرش ایمان نیاورد… او و بنی امیه جز از ترس شمشیر اظهار اسلام نکردند و چنانچه از بنی امیه جز زن سالخورده دندان ریخته اى نماند، دین خدا را تحریف شده می خواهد، پیامبر خدا چنین فرمود.»

امام حسن علیه السلام بعد از این سخنان، گروهى را به فرماندهى فردى از قبیله کِنده به سوى معاویه فرستاد و دستور داد در «انبار»، لشکر بزند و تا فرمان نرسیده، کارى نکند. وقتى معاویه مطلع شد، در نامه اى به او نوشت: اگر نزد من بیایى، فرماندهى بخشى از نواحى شامات یا جزیره را ـ که قابل تو را ندارد ـ به تو می سپارم.

وى پانصد هزار درهم نقداً فرستاد. او پول را گرفت و با ۲۰۰ نفر از یاران و خاندانش به معاویه پیوست. امام بعد از آگاهى از این خیانت برخاست و فرمود:

«هذا الکندى توجّه الى معاویه و غدر بى و بکم و قد اخبرتکم مرّه بعد اخرى انّه لا وفاء لکم انتم عبیدالدّنیا …؛ این کِندى است که به سوى معاویه رفت و به من و شما خیانت کرد و من بارها به شما گفتم که وفا ندارید و بندگان دنیایید…»

امام شخصى از قبیله مراد را با ۴۰۰۰ نفر فرستاد و از او در حضور مردم خواست خیانت نکند و به خودش هم گفت که به زودى خیانت خواهى کرد. او با سوگندهایى که کوه ها تاب آنها را ندارد، قسم یاد کرد که چنین نمی کند. اما وقتى به انبار رسید، پیک هاى معاویه آمدند و علاوه بر دادن وعده ها، پانصد هزار درهم نیز تقدیم کردند. و او هم به پیمان خود وفادار نماند. امام بار دیگر فرمود:

«من بارها به شما گفتم که براى خدا به هیچ پیمانى وفا نمی کنید. اینک، این رفیق شما مرادى است که به من و شما خیانت کرد و به معاویه پیوست!»۱۵

  1. مصمّم نبودن به مبارزه

از دیگر عوارض «دنیاگرایى» که گریبان مردم را گرفت، سستى آنان در مبارزه بود؛ به گونه اى که امام انگیزه اى جدّى در آنان براى مبارزه نمی دید. لذا وقتى جاریه بن قدامه نزد امام آمد و بعد از بیعت گفت: چرا نشسته ای؟ خدا تو را رحمت کند! حرکت کن پیش از آنکه دشمن به سوى تو راه افتد، ما را به سوى او ببر. امام حسن علیه السلام فرمود: «اگر همه این مردم، مثل تو بودند، رهسپارشان می کردم، ولى نصف و یا یک دهم مردم، این عقیده را ندارند.»۱۶

  1. سوء قصد به جان امام

در جبهه امام، روحیه «دنیاگرایى» چنان نظام لشکر را از هم پاشیده بود که آنان حتى آماده تسلیم یا قتل امام خود بودند. طبرانى از ابوجمیله چنین نقل می کند:

روزى حسن علیه السلام با مردم نماز می خواند که مردى به او حمله برد و با شمشیر بر ران او زد. حسن علیه السلام به سبب آن ضربه چندین ماه بیمار شد. سپس به منبر رفت و فرمود:

«یا اهل العراق اتّقوا اللّه فینا. فانّا أمراؤکم وضیفانکم و نحن اهل البیت الذى قال اللّه عزّوجلّ «انّما یریداللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیراً۱۷»۱۸؛ اى عراقیان! درباره ما از خدا بترسید که ما امیران و میهمانان شماییم. ما آن خاندانى هستیم که خداى عزّوجلّ فرمود: «همانا خدا می خواهد آلودگى را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه سازد.»

امام حسن علیه السلام سخن می گفت و مردم می گریستند. در همین باره طبرسى از زید بن وهب نقل می کند:

حسن بن على علیهماالسلام در (راه) مدائن زخمى شد؛ در حالى که درد می کشید، نزد او رفتم و عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! به چه فکر می کنی؟ مردم سرگردانند! فرمود:

«ارى واللّه انّ معاویه خیر لى من هؤلاء، یزعمون انّهم لى شیعه ابتغوا قتلى و انتهبوا ثقلى و اخذوا مالى و اللّه لئن آخذ من معاویه عهداً احقن به دمى و آمن به فى اهلى، خیر من ان یقتلونى فتضیّع اهل بیتى و اهلى. واللّه لو قاتلتُ معاویه لأخذوا بعنقى حتّى یدفعونى الیه سلماً. فواللّه لإن اسالمه و انا عزیز خیر من ان یقتلنى و انا اسیر…۱۹؛ سوگند به خدا! معاویه برایم بهتر از آنان است؛ می پندارند که شیعیان من هستند، ولى در پى قتل من برآمدند و اموالم را به غارت بردند. به خدا قسم! اگر از معاویه پیمان بگیرم که خونم را حفظ کنم و خاندانم را در امان دارم، بهتر است تا اینان مرا بکشند و خاندانم را تباه سازند. سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد و این منّت او ننگ بنی هاشم تا پایان روزگاران باشد، جنگى که معاویه و نسل او پیوسته بر زنده و مرده ما بر زبان رانند…».

  1. آثار رفتارهاى دنیاگرایانه

الف ـ تنها ماندن امام

هرچند تعارض در جبهه صالحان و فاسدان، از نظر امام حسن علیه السلام تاریخى است، اما مسأله اساسى و آنچه سرنوشت این تعارض را رقم می زند، مربوط به جبهه داخلى است و آن هم دنیاطلبى و عدم دیندارى است؛ دو نقطه ضعفى که آثار زیانبارى در رفتارهاى عوام و خواص از خود به جاى گذاشت و سرانجام به ضعف شدید جبهه صالحان انجامید. از این منظر است که امام حسن علیه السلام تنها و بی یاور می ماند؛ به گونه اى که حضرت بارها به این حقیقت تلخ اعتراف می کند؛ از جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:

در آغاز جنگ

بعد از حرکت لشکر معاویه به سوى عراق و رسیدن به پل «منیح»، حجر بن عدى از سوى امام مردم را در مسجد گرد آورد. امام بعد از حمد و ثناى الهى آنان را تهییج کرد تا به نخیله بروند؛ اما مردم ساکت ماندند و کسى حرفى نزد. عدى بن حاتم برخاست و گفت: «من فرزند حاتم هستم. سبحان اللّه چقدر سکوت شما زشت است. آیا به امام و فرزند پیامبر خود پاسخ نمی دهید؟ سخنوران مُضَر کجایند؟ مسلمانان کجایند؟…» سپس رو به امام حسن علیه السلام کرد و آمادگى خود را اعلام نمود و این گونه بود که سپاه به مرور تکمیل شد.۲۰

بعد از صلح

امام حسن علیه السلام بعد از صلح با معاویه نیز بر این حقیقت تلخ، حتى نزد معاویه، تصریح نمود و فرمود: «بنی اسرائیل، هارون را رها ساختند، با اینکه می دانستند او جانشین موسى است، و از سامرى پیروى کردند و این امت نیز پدرم را رها و با غیر او بیعت کردند…رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم با اینکه قوم خود را به خداى متعال فرا می خواند، از آنان فرار کرد تا به غار [ثور [رفت، و چنانچه یارانى می یافت، فرار نمی کرد. پدر من نیز چون آنان را سوگند داد و از آنان یارى خواست و یاری اش نکردند… و [خدا] پیامبر را چون داخل غار شد و یارانى نیافت، آزاد گذاشت، به همین سان امّت پدرم و مرا رها و با تو بیعت کردند، از جانب خدا دستم باز است و همانا اینها سنّت ها و نمونه هایى است که یکى پس از دیگرى می آید.»۲۱

در برابر اعتراض ها

سالم بن ابى جعد نقل کرده است: یکى از ما نزد حسن بن على علیهماالسلام رفت و گفت: اى فرزند رسول خدا! آیا ما را خوار کردى و برده ساختی؟ دیگر کسى با تو نیست. امام فرمود: چرا؟ گفت: به خاطر سپردن خلافت به این طاغوت. امام فرمود:

«واللّه ما سلّمتُ الامر الیه الاّ انّى لم اجد انصاراً ولو وجدتُ انصاراً لقاتلتُه لیلى و نهارى حتى یحکم اللّه بینى و بینه. ولکنّى عرفتُ اهل الکوفه و بلوتهم و لایصلح لى منهم من کان فاسداً اِنّهم لا وفاء لهم و لا ذمّه فى قول و لا فعلٍ انّهم لمختلفون و یقولون لنا: انّ قلوبهم معنا و انّ سیوفهم لمشهوره علینا۲۲؛ سوگند به خدا! حکومت را به او نسپردم مگر آنکه یارانى نیافتم و اگر یاورانى داشتم، شب و روزم را با او می جنگیدم؛ تا خدا میان من و او داورى کند؛ ولى من کوفیان را شناختم و آزمودم. فاسدانشان شایسته من نیستند و آنان وفا ندارند و در سخن و کار خود بی تعهدند و نیز دوچهره اند؛ به ما می گویند: دل هاى ما با شماست، و شمشیرهایشان برما آمخته است.»

سخن از بی یاورى در آیینه دعا

آن حضرت حتى در دعاهایش نیز از این درد بزرگ، که مانع تحقّق یافتن حکومت به دست وى شد، سخن می گوید:

«تشهد الانفعال و تعلم الاختلال و ترى تخاذل اهل الخبال و جنوحهم الى ما جنحوا الیه من عاجل فانّ و حطام عقباه حمیم آن و قعود من قعد و ارتداد من ارتدّ و خلوى من النّصّار و انفرادى من الظّهّار و بک اعتصم و…۲۳؛ (خدایا) تو انفعال (درماندگی) را می بینى و از هم پاشیدگى و دست کشیدن نابکاران و گرایش انسان به دنیاى فانى و حُطامى که سرانجام آن آتش سوزان است و نیز نشست نشستگان و ارتداد مرتدان و تنها ماندنم از یاران و پشتیبان را می دانى. و به تو پناه می برم و به ریسمان تو می آویزم و برتو توکل می کنم. خدایا! تو می دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم؛ تا حرمتم شکست و تنها ماندم. سپس راه پیشینیان خود را ـ که باز داشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد ـ پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیاى خود نگهبانى کردم…»

ب. نا امیدى از وصول به هدف (احیاى حق و امحاى باطل)

بی گمان، پى آمد تنهایى و بی یاور بودن، نا امیدى از ادامه راه بود و امام به ناچار از پیگیرى هدف اصلى خود باز می ماند. آن حضرت هنگام امضاى صلحنامه به این واقعیت چنین اشاره می کند:

«اما بعد فانّ خطبى انتهى الى الیأس من حق احییته و باطل امیته و…۲۴؛ اما بعد، اینک پیش آمد من، به نا امیدى از حقّى که زنده دارم و باطلى که بمیرانم، رسید…»

ج. اتخاذ موضع تاکتیکى (صلح)

این بخش از تصمیم امام که پیامد طبیعى حوادث قبلى و سرانجام نا امیدى وى از وصول به هدف نهایى با جنگ بود، معرکه آراى صاحب نظران موافق و مخالف است و اساساً داورى ارزشى در این بخش، باعث شده است که مؤلفان و محققان از «طى مسیرى که به صلح انجامید» غافل بمانند و تمام توان خود را تنها به این بخش معطوف دارند. اینکه صلح امام حسن علیه السلام یک اقدام تاکتیکى بود، حقیقتى است که جاى شک در آن نیست و تمام روایاتى (از امام حسن علیه السلام ) که در آنها می گوید «اگر یارانى داشتم، صلح نمی کردم…»، گویاى این است که امام صلح را به عنوان تصمیم اصلى اتخاذ نکرده، بلکه طبق وضعیت موجود، ناچار به استفاده از آن شده است. آن حضرت در پاسخ به زید بن وهب جهنیّ این حقیقت را فاش می کند و می فرماید:

«سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد.»۲۵ ما به این موضوع در بحث مشروعیت تصمیم امام بیشتر خواهیم پرداخت.

مبانى مشروعیت صلح

امام حسن علیه السلام در برابر پرسشگران، از همان لحظات اولِ تصمیم به صلح، پاسخ هاى متفاوتى ارائه کرده است، که برخى به مشروعیت و مبانى پذیرش صلح برمی گردد و برخى به آثار آن. در بخش اول نیز حضرت به فراخور حال و مقام، پاسخ هاى متناسبى داده است که به چهار مورد از آنها اشاره می کنیم:

لزوم تداوم وظیفه امامت (مبارزه با ارتجاع در شکل مقتضی)

روشن است که «نظام امامت» به اذن الهى و دستور رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ، جهت مبارزه با مرتجعانى بود که قصد داشتند نظام اسلامى پیامبر را که در همه ابعاد دست به «اصلاحات» زده بود، به همان نظام جاهلى برگردانند. این نظام اگر به حاشیه رانده نمی شد، می توانست مانع ارتجاع هاى مختلف شود، اما در پى همان تعارض تاریخى حقّ و باطل، نظام امامت به حاشیه رانده شد و مدیریت حکومت از دست آنان خارج گشت و مرتجعان (به خصوص بنی امیه) در ارکان حکومت، نفوذ اساسى کردند. در این میان روش هر امام در برابر مرتجعان، متناسب با شرایط آنان بود، با حفظ اصل وظیفه یعنى ارتجاع ستیزى.

امام على علیه السلام با سه جنگ در برابر ناکثین، قاسطین و مارقین، به شیوه جنگ با مرتجعان روى آورد و وظیفه ارتجاع ستیزى خود را در این شکل انجام داد.۲۶ حال امام حسن علیه السلام نیز موظّف است براى انجام وظیفه ارتجاع ستیزى، قالب مناسبى بیابد. ابتدا وى نیز مانند پدر (براى شکست رجعت طلبان) به مبارزه و جنگ روى آورد؛ ولى به دلیل ضعف جبهه داخلى (دو رویکرد عمده دنیاگرایى و باور نداشتن دین و پیامدهاى آن) مجبور شد شیوه خود را عوض کند و براى ماندگارى نظام امامت (نه خود)، شیوه اى جدید برگزیند. حقیقت این است دوره اى که امام حسن علیه السلام در آن به سرد می برد، دوران اوج تعارض با حاکمیت امامت بود. و قبل از آن، از ماه صفر سال ۱۱ تا ۳۶ هجرى، به مدت ۲۵ سال نظام ارتجاع توانسته بود، دوران نفوذ در حاکمیت را طى کند و از سال ۳۶ تا ۴۰ هجرى به مدت ۴ سال و اندى در میدان تعارض عملى با «نظام علوى» تجربیات زیادى اندوخته بود. و چنین مرتجعانِ با تجربه اى بودند که رویاروى امام حسن علیه السلام قرار داشتند. بنابراین، جبهه امام که توان مبارزه نظامى را نداشت، ناچار به یک اقدام هوشمندانه، یعنى صلح شد که نتیجه آن، بقاى نظام امامت جهت مبارزات آتى (به محض فراهم آمدن شرایط) بود. امام حسن علیه السلام بارها به این مسأله اساسى (لزوم تداوم وظیفه نهضت ضدّ ارتجاعی) اشاره کرد و در موقعیت هاى مختلف از آن سخن گفت؛ از جمله صدوق از ابوسعید عقیصا نقل می کند:

به حسن بن على بن ابیطاب علیهم السلام عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! چرا با معاویه سازش و صلح کردى، با اینکه می دانستى حق با توست نه او، و معاویه گمراه و ستمگر است؟!

امام فرمود: «آیا من حجّت خداى سبحان و پس از پدرم امام بر خلق خدا نیستم؟ گفتم: آرى. فرمود: آیا من همان نیستم که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در حق من و برادرم فرمود: «حسن و حسین دو امامند چه قیام کنند و چه بنشینند»؟ گفتم: آرى. فرمود: پس من امامم، خواه قیام کنم و یا بنشینم… اباسعید! اگر من از سوى خداى سبحان امامم، نباید نظرم را (در صلح یا جنگ) سبک بشمارید، هرچند حکمت کارم روشن نباشد.»۲۷

بر این اساس، اصل «امام بودن» را مورد تأکید قرار می دهد. و طبیعتاً کسى که امام است، به حکم وظیفه، تداوم نهضت ضدّ ارتجاعى و… را باید ادامه دهد؛ در هرشکل و صورتى که مقدور باشد و به تعبیر امام و رسول اکرم این وظیفه، گاه با قیام و گاه با قعود.

به عبارت دیگر، جنگ و صلح هردو قالب انجام وظیفه اند و به تنهایى موضوعیتى ندارند، آنچه مهم است، اصل وظیفه (امامت) است و قالب هاى مبارزه، فرع آن است.

بیعت بر جنگ و صلح

از آنجایى که مسلمانان هنگام بیعت با امام حسن علیه السلام برجنگ و صلح بیعت کرده بودند، در واقع از لحاظ حقوقى متعهد شده بودند که تصمیم هاى امام را محترم بشمارند. از این رو امام هم هنگام بیعت گرفتن بر این مسأله (بیعت بر جنگ و صلح) توجّه و تأکید داشت و هم در برابر متعرّضان آن را یادآور می شد و از لحاظ حقوقى آنان را ملزم به پذیرش عواقب تعهّدپذیرى خودشان می کرد. آن حضرت بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:

«ألا و قد علمتم انّ امیرالمؤمنین علیّاً حیّاً و میتاً، عاش بقدر و مات بأجل و اِنّى أبایعکم على ان تحاربوا من حاربتُ و تسالموا من سالمتُ۲۸؛ هان! دانستید که امیرمؤمنان على علیه السلام در زندگى و مرگ به اندازه (الهی) زیست و به اجل (خداوندی) وفات کرد. اینک من با شما بیعت می کنم که با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هر کسى آشتى کردم، صلح کنید.»

دینورى می نویسد: بعد از شهادت على علیه السلام مردم براى بیعت نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند. او دستش را باز کرد و فرمود: آیا با من بیعت می کنید که گوش کنید و فرمان برید و با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هرکس آشتى کردم، صلح کنید؟ مردم به تردید افتادند و بیعت نکردند. حسن علیه السلام هم دستش را جمع کرد. آنان نزد حسین علیه السلام آمدند و گفتند: دست بگشا که با تو بر آنچه با پدرت بیعت کردیم و نبرد با شامیان که حلال کنندگان خون و گمراهانند، بیعت کنیم. حسین علیه السلام فرمود: خدا نکند که تا حسن علیه السلام زنده است، با شما بیعت کنم. آنان نزد حسن علیه السلام برگشتند و طبق شرط او بیعت کردند.۲۹

آن حضرت حتى هنگام گسیل داشتن مردم براى نبرد با معاویه نیز یادآور نوع بیعت شد و فرمود: «اى مردم! شما بامن بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم.»۳۰

و بعد از زخمى شدن در ساباط، فرمود: «با من پیمان بستید که در صلح باشید با هرکه من با او در صلحم و بجنگید با هرکه من با او بجنگم. اینک به من گزارش رسیده است که بزرگان شما نزد معاویه می روند و بیعت می کنند…»۳۱

و خلاصه براى حاضران در مجلس معاویه بعد از صلح نیز اعلام کرد: «اى مردم! خدا نخستینِ شما را با اوّل ما هدایت کرد و خون شما را با آخر ما حفظ فرمود. و من بر عهده شما بیعتى داشتم که با هر که جنگیدم، بجنگید و با هرکه صلح کردم، صلح کنید. اینک با معاویه صلح و بیعت می کنم، شما نیز بیعت کنید.»۳۲

مسأله قضا و قدر الهى

امام حسن علیه السلام در موارد متعدّدى نیز با مطرح کردن مسأله «قضا و قدر الهى» کوشید مشروعیت صلح را براى گروه هایى از مخاطبان خود تبیین کند. طبیعى است که قضا و قدر الهى به معناى جبر و مجبور بودن انسان نیست و امام علیه السلام در عین حال، تمام حوادث را در حیطه و محصول اختیار و عقل انسان ها می دانست؛ از این رو در جواب حسن بصرى نوشت:

«هرکس به تقدیر خیر و شر ایمان نیاورد، خدا می داند که کافر است و هرکس گناهان را به خدا واگذارد (خود را مجبور بداند)، تبهکار است. همانا خدا نه از روى اجبار اطاعت شود و نه از روى شکست نافرمانى گردد. خدا بندگان را در مملکت وجود، بیهوده رها نکرده است؛ بلکه او مالک هرچیزى است که به آنها داده و توانا بر هر قدرتى است که به آنان بخشیده است. خدا بندگان را از روى اختیار فرمان داده و از روى هشدار بازداشته است. پس اگر بخواهند فرمان برند، باز دارنده اى نمی یابند و اگر بخواهند نافرمانى کنند و خدا بر آنان (بخواهد) منّت نهد و بین آنان و معاصى قرار گیرد، انجام می دهد و اگر انجام ندهد، این گونه نیست که آنان را با بازور و اکراه برگناه واداشته است؛ بلکه منّت بر آنان گذاشت که بیناشان ساخت و آگاهشان کرد، هشدارشان داد و امر و نهى کرد. نه بر آنچه فرمانشان داد، مجبورند ـ تا همچون فرشتگان باشند ـ و نه از آنچه بازشان داشت. و خدا حجّت هاى رسایى دارد که اگر بخواهد، همه شما را هدایت می کند…»۳۳

با این توضیح پیرامون قضا و قدر از زبان امام حسن علیه السلام ، نمونه هایى از استناد صلح و سپردن حکومت به معاویه، به قضا و قدر را مرور می کنیم.

امام باقر علیه السلام فرمود: یک نفر از یاران امام حسن علیه السلام به نام سفیان بن لیلى که بر شتر خود سوار بود، نزد امام حسن علیه السلام ـ که جامه به خود پیچیده و در حیاط نشسته بود ـ آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین…! امام فرمود: توچه می دانى که چرا این کار را کردم؟ از پدرم شنیدم که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: «روزها و شب ها سپرى نمی شود مگر آنکه مردى گلو گشاد و سینه فراخ (معاویه) که می خورد و سیر نمی شود، امر این امت را به دست می گیرد.» از این رو چنان (صلح) کردم.۳۴

در جواب سلیمان بن صرد که بزرگ مردم عراق بود، نیز فرمود: «از خدا بترسید و به قضاى او خرسند باشید و امر خدا را بپذیرید.»۳۵

و آن گاه که در برابر سؤال زید بن وهب جهنیّ قرار گرفت، فرمود:… سوگند به خدا! من چیزى از منبعى موثّق می دانم (که تو نمی دانی). امیرمؤمنان روزى مرا شادمان دید و فرمود: «حسن جان! شادمانى می کنى، چگونه خواهى بود وقتى پدرت را کشته ببینى یا فرمانروایى جهان اسلام را بنی امیه به دست گیرند؛ امیرشان آن گلو گشادِ روده فراخ است که می خورد و سیر نمی شود، می میرد و در آسمان یاور و در زمین عذرى ندارد. پس بر شرق و غرب آن چیره گردد، در حالى که مردم از او فرمان برند و پادشاهی اش به درازا کشد. بدعت ها و گمراهی ها پدید آورد؛ حق و سنت رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم را بمیراند… این گونه خواهد بود تا در آخرالزمان و سختى دوران و نادانى مردمان، خدا رادمردى را برانگیزد…»۳۶

ابن اعثم می گوید: «حجر بن عدى گفت: سوگند به خدا! دوست داشتم همه می مردیم و این روز را نمی دیدیم! زیرا ما به آنچه دوست نداشتیم، خوار و زبون شدیم و آنان به آنچه دوست داشتند، شادمان شدند.

چهره حسن علیه السلام برافروخته شد و از مجلس معاویه برخاست و به منزل رفت. سپس سراغ حجربن عدى فرستاد و فرمود: حجر! من در مجلس معاویه سخن تو را شنیدم؛ این گونه نیست که همه چون تو بخواهند… در همین حال، سفیان بن لیلى آمد و گفت: سلام بر تو اى خوار کننده مؤمنان… امام حسن علیه السلام فرمود: فلانی! رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از دنیا نرفت تا برایش از پادشاهى بنی امیه پرده برداشتند و او آنان را دید که یکى پس از دیگرى بر منبرش بالا می روند و این بر او گران آمد. پس خداى متعال این آیات را فرستاد و فرمود: «انّا انزلناه فى لیله القدر و ما ادراک ما لیله القدر، لیله القدر خیر من الف شهر»خدا می فرماید: شب قدر از هزار ماه سلطنت بنی امیه بهتر است.

حسین علیه السلام به برادرش حسن علیه السلام رو کرد و فرمود: سوگند به خدا! اگر همه آفریده ها جمع شوند و بخواهند جلوى آنچه را انجام شده است، بگیرند، نمی توانند…»۳۷

داشتن حکمت و مصلحت

هرچند اصلی ترین عامل مشروعیت صلح، همان عامل پیشین است، اما عوامل دیگرى هم در کلام امام به چشم می خورد؛ مانند داشتن مصلحت و حکمت. امام بارها به این موضوع تأکید کرده است که مصلحت و حکمت این کار هرچند پنهان، ولى خیلى مهم است و این، خود عاملى براى مشروعیت صلح است. امام گاه تنها به عنوان حکمت و مصلحت داشتن، اکتفا می کرد و گاه برخى از حکمت ها و مصلحت ها را که در واقع همان آثار مثبت صلح بودند، تشریح می کرد؛ مانند سخن حضرت نزد معاویه که فرمود: «اى مردم!… می دانید که معاویه در حقّى که متعلّق به من است نه او، با من ستیز کرد و من مصلحت امّت را در نظر گرفتم…. در این کار جز صلاح و دوام شما را نخواستم.»۳۸

آن حضرت در پاسخ به مردم هم فرمود: «شما از کار من آگاه نیستید. سوگند به خدا! آنچه کردم، براى شیعیان من از آنچه آفتاب بر آن می تابد یا از آن غروب می کند، بهتر است… آیا خبر ندارید که چون خضر آن کشتى را شکافت و آن دیوار را به پا کرد و آن پسر بچه را کشت، باعث خشم موسى بن عمران علیه السلام شد؛ زیرا حکمت این امور بر او پنهان بود. با اینکه نزد خداى سبحان از حکمت و حق برخوردار بود؟۳۹

علاوه بر این، آن حضرت گاه به طور مشخص به برخى حکمت ها و مصلحت ها اشاره کرده است که ما تحت عنوان آثار صلح (سه نمونه از حکمت ها) می آوریم:

  1. آثار صلح

بقاى شیعیان و اسلام

اصلی ترین اثر صلح، بقاى اسلام، شیعیان و به تبع آن نظام امامت بود. لذا حجم وسیعى از دلایل مطرح شده از سوى امام به این عنوان اختصاص دارد. امام در جواب ابو سعید عقیصا فرمود:

«لولا ما اتیتُ لما ترک من شیعتنا على وجه الارض احداً الاّ قتل؛ اگر صلح نمی کردم، روى زمین از شیعیان ما کسى نمی ماند مگر اینکه کشته می شد.»۴۰

همچنین وقتى معاویه از امام حسن علیه السلام خواست با حوثره اسدى ـ که علیه معاویه شورش کرده بود ـ بجنگد، فرمود:

«واللّه لقد کففتُ عنک لحقن دماء المسلمین و ما احبّ ذلک یسعنى أن اقاتل عنک قوماً انت واللّه اولى بقتالى منهم۴۱؛ سوگند به خدا! از تو دست کشیدم تا خون مسلمانان مصون بماند. گمان نمی کردم اینک چنین شود که از جانب تو به جنگ افرادى بروم که جنگ با تو یقیناً بهتر از جنگ با آنان است».

و در پاسخ جبیر بن نفیر فرمود: «آن را رها کردم تا خشنودى خدا را به دست آورم و خون امت محمد صلی الله علیه و آله وسلم را نگه دارم.»۴۲

آن حضرت حتى در دعاهایش هم این حکمت را آشکار می سازد و می فرماید:

«اللّهمّ فقد تعلم انّى ما ذخرتُ جهدى و لا منعتُ وجدى حتى … و تسکین الطاغیه عن دماء اهل المشایعه و حرستُ ما حرسه اولیائى من امر آخرتى و دنیاى…۴۳؛ خدایا! تو می دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم تا حرمتم شکسته شد و تنها ماندم. پس راه پیشینیان خود را که بازداشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد، پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیایم نگهبانى کردم…»

ترجیح امنیت و پرهیز از اختلاف

امام حسن علیه السلام بعد از چند روز توقف در ساباط، هنگامى که خواست از آنجا کوچ کند، فرمود: «اى مردم! شما با من بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم. سوگند به خدا! اینک آن چنان هستم که بر هیچ یک از این امت، در شرق باشد یا غرب، تاب کینه ورزى و آنچه را در جاهلیت ناگوارتان بود، ندارم. انس، آسودگى و آشتى میان مردم از جدایى، نا امنى، کینه ورزى و دشمنى که شما خواهانید، بهتر است. والسلام».۴۴

امام پس از صلح نیز در پاسخ مسیّب بن نجبه فرمود: «با این بیعت، مصلحت شما و بازداشتن از درگیرى شما را می خواستم. به قضاى الهى خشنود باشید و کار را به خدا واگذارید تا نیکوکار آسوده گردد و از شرّ تبهکار در امان ماند.»۴۵

عزّت واقعى، ننگ ظاهرى

هرچند صلح در ظاهر به عنوان عیب شمرده می شد و به همین خاطر، حتى در ساباط، عده اى به محض شنیدن بوى صلح، به امام حمله ور شدند؛ اما این کار در واقع موجب عزّت شیعیان و جلوگیرى از شکست ابدى آنان شد. لذا امام در کلامى، عار ظاهرى را به آتش دائمى ترجیح می دهد.

دینورى می گوید:

«سلیمان بن صرد نزد امام آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین… امام فرمود: «… امّا قولک یا مذلّ المؤمنین فواللّه لان تذلّوا و تعافوا احبّ الیّ من ان تعزّوا و تقتلوا فان ردّ اللّه علینا فى عافیه قبلنا و سألنا العون على امره و ان صرفه عنار ضیفا…۴۶؛ و اما گفتار تو که گفتى «یا مذلّ المؤمنین»، سوگند به خدا! اگر زیر دست و در عافیت باشید، نزد من محبوب تر است از اینکه عزیز و کشته شوید. اگر خدا حقّ ما را در عافیت به ما برگرداند، ما می پذیریم و از او بر آن کمک می گیریم و اگر بازداشت، نیز خرسندیم…».

حتى اصحاب امام به وى «یا عار المؤمنین» می گفتند. که امام در پاسخ می فرمود: «العار خیر من النّار؛۴۷ ننگ (ظاهری) بهتر از آتش است». و در جواب حجر بن عدى فرمود: «آرام باش. من خوار کننده نیستم؛ بلکه عزّت بخش مؤمنانم و بقاى ایشان را می خواهم».۴۸

پی نوشت:

  1. مقاتل الطالبیین، ص ۵۵٫
  2. همان.
  3. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۴۴٫
  4. همان، ج ۱۰، ص ۱۳۸؛ امالى، طوسى، ص ۵۶۱٫
  5. در سخنى دیگر در مدینه (نزد معاویه)، عواقب حکومت ناصالحان بنی‏امیه را برشمرد (شرح ابن ابی‏الحدید، ج ۱۶، ص ۲۸). بعد از آمدن معاویه به مدینه هم او را فاقد صلاحیت دانست (مقتل الحسین، ص ۱۲۵؛ تحف العقول، ص ۲۳۲؛ شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۲)، همین طور با معرفى امام حسین(علیه السلام) به جانشینى خود بر حقّانیت و شایستگى خود و اهل‏بیت(علیه السلام) بر امامت تأکید کرد.

(کافى، ج ۱، ص ۳۰۰؛ کفایه‏الاثر، ص ۲۲۶).

  1. احتجاج، ج ۲، ص ۵۶؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۹۷٫
  2. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۳٫
  3. براى پرهیز از اطاله کلام از تحلیل و تفسیر مسأله دنیاگرایى مردم در عصر مذکور، صرف نظر و شما را به مطالعه سخنان رهبرى در باره «نقش خواص در عاشورا» و دیگر کتبى که به این موضوع پرداخته‏اند، فرا می‏خوانیم.

این رویکردها دقیقاً در زمان امام حسن(علیه السلام) هم وجود داشت.

  1. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۱٫
  2. همان، ص ۴۴؛ الخرائج والجرائح، ج ۲، ص ۵۷۵٫
  3. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۱٫
  4. الفتوح، ج ۴، ص ۲۹۰٫
  5. شعرا/ ۲۲۷٫
  6. علل الشرایع، ص ۲۲۰؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۳؛ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۸۳٫
  7. الخرائج والجرائح، ج ۲، ص ۵۷۴٫
  8. الغارات، ص ۴۴۳؛ بحارالانوار، ج ۳۴، ص ۱۸٫
  9. احزاب / ۳۳٫
  10. معجم الکبیر، ج ۳، ص ۹۳؛ مجمع الزواید، ج ۹، ص ۱۷۲٫
  11. احتجاج، ج ۲، ص ۶۹؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۰٫
  12. مقاتل الطالبیین، ص ۵۹٫
  13. امالى، شیخ طوسى، ص ۵۵۹٫
  14. احتجاج، ج ۲، ص ۷۱؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۴۷٫
  15. مهج الدعوات، ص ۴۷؛ بحارالانوار، ج ۸۵، ص ۲۱۲٫
  16. علل الشرایع، ص ۲۲۱٫ براى اطلاع از شرایط صلح، ر.

ک: تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۱۶۵؛ الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۲ ـ ۲۹۴؛ اعلام الورى، ج ۱، ص ۴۰۳٫

  1. احتجاج، ج ۲، ص ۶۹٫
  2. ماهنامه فرهنگ کوثر، ش ۵۱ و ۵۲٫

مقاله «اصلاحات نبوى و اقدامات جاهلى» و مقاله «گام‏هاى ارتجاع از رحلت نبوى تا قیام حسینى» از نگارنده.

  1. علل الشرایع، ص ۲۱۱؛ احتجاج، ج ۲، ص ۶۷٫
  2. الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۸۴؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۵۴؛ تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۱۶۴٫
  3. الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳٫
  4. الفتوح، ج ۳، ص ۲۸۹٫
  5. شرح ابن ابی‏الحدید، ج ۱۶، ص ۲۲٫
  6. الامامه والسیاسه، ص ۱۶۳٫
  7. تحف العقول، ص ۲۳۱٫
  8. اختیار معرفه الرجال، ج ۱، ص ۳۲۷٫
  9. الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳٫
  10. احتجاج، ج ۲، ص ۶۹٫
  11. الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۵؛ المعجم الکبیر، ج ۳، ص ۸۹؛ المناقب، ج ۴، ص ۳۵٫
  12. الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۵٫
  13. احتجاج، ج ۲، ص ۶۷؛ علل الشرایع، ص ۲۱۱٫
  14. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱؛ نورالثقلین، ج ۳، ص ۲۹۰؛ الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳٫
  15. کشف الغمّه، ج ۱، ص ۵۷۳؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۰۶٫
  16. حلیه الاولیاء، ج ۲، ص ۳۶٫
  17. مهج الدعوات، ص ۴۷؛ بحارالانوار، ج ۸۵، ص ۲۱۲٫
  18. الفتوح، ج ۳، ص ۲۸۹؛ مقاتل الطالبیین، ص ۶۳، این گونه سخنان را عامل خشم مردم و حمله و اهانت آنها به امام می‏داند.
  19. الفتوح، ج ۳ و ۴، ص ۲۹۵٫
  20. الامامه و السیاسه، ص ۱۶۳؛ نورالثقلین، ج ۵، ص ۱۹۳٫
  21. تاریخ ابن عساکر، ترجمه الامام الحسن(علیه السلام)، ص ۱۷۱؛ ذخائر العقبى، ص ۱۳۹٫
  22. دلائل الامامه، ص ۱۶۶٫

منبع: کوثر : پاییز ۱۳۸۱، شماره۵۵

 محمد عابدى

 

صلح امام حسن علیه السلام  ضامن بقاى اسلام

اشاره:

زندگى سراسر افتخار امام مجتبى(علیه السلام) جلوه‏ه اى زیبا و پرشکوهى داشت. او در روز پانزدهم رمضان سال سوم هجرى پا به عرصه وجود گذاشت. هفت‏ سال در دامن پرفیض رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از چشمه‏ هاى زلال نبوت بهره برد. وحى الهى فکر و اندیشه او را شکل داد و اعماق جانش را جهت ‏بهره دهى به اسلام و مسلمانان آماده ساخت. سپس سى ‏سال حوادث تلخ و شیرین بعد از رحلت پیامبر وى را از تجربه ‏هاى گران بهره‏مند ساخت.

امام حسن علیه السلام در سال چهلم هجرت، هدایت کشتى اسلام، در سخت ‏ترین موقعیت، به عهده او گذاشته شد. آن امام معصوم(علیه السلام) با کمترین آسیب و تلفات امت اسلامى را رهبرى کرد، توطئه‏ هاى بزرگ و خطرناک بنى ‏امیه را نقش بر آب ساخت، مانع نابودى اسلام و برنامه‏ هاى حیات بخش آن شد و پیش بینى پیامبر خدا(ص) را تحقق بخشید.

بر خورد زیباى امام حسن(علیه السلام) در قصه صلح افتخار بزرگى در تاریخ اسلامى بر جاى گذاشت. نویسندگان و تحلیل گران بسیارى به آن پرداخته و ابعاد گوناگون آن را بررسى کرده‏اند. گروهى همانند شیخ راضى آل یاسین(ره) کتابى در ۳۷۴ صفحه تدوین کرده، آن را «صلح الحسن‏» نامیده‏اند و جمعى نیز در صفحات بیشتر یا کمتر به ترسیم تلاش هاى این سرور جوانان بهشت پرداختند.

بیعت‏ با امام مجتبى(علیه السلام)

بیعت‏ یکپارچه مردم کوفه و نمایندگان قبیله ‏هاى مختلف در مسجد کوفه در روز بیست و یکم ماه رمضان سال چهلم هجرت بعد از شهادت مولى الموحدین(علیه السلام) وحشت‏بزرگى در دل معاویه و حاکمان شام پدید آورد. آنان احساس کردند توطئه ترور آن بزرگمرد به طرفداران اهل بیت عصمت و طهارت عزمى راسخ‏تر بخشید و آنان را در استمرار راه خویش مصمم‏تر ساخت.

توطئه هاى معاویه

معاویه، با شنیدن اخبار فوق، یاران و نزدیکان خویش همچون عمروعاص، قیس بن اشعث، ولید بن عقبه و عتبه بن ابى‏سفیان و … را فرا خواند، نشستى تشکیل دادو درباره چگونگى برخورد با حکومت تازه پاى امام حسن(علیه السلام) و براندازى آن با آنان به مشورت پرداخت او گفت: چنانچه اندیشه ‏اى اساسى جهت‏ براندازى حکومت علوى نکنید، براى همیشه با تهدید مواجه خواهیم بود. پس از سخنان معاویه شورا برگزار شد. رهاورد این نشست تصمیم‏ هاى زیر بود که بتدریج جامه عمل پوشید:

۱. فرستادن جاسوس جهت اغتشاش و آشوب و ایجاد نا امنى.

 ۲. تطمیع و تهدید نیروهاى ارشد نظامى و لشکریان امام مجتبى(علیه السلام) مانند

 عبیدالله بن عباس و قیس بن سعد.

 ۳. ارسال گشتى‏هاى رزمى در اکیپ‏هاى کوچک و بزرگ جهت ضربه زدن و ایجاد رعب و وحشت در مرزهاى حکومت علوى مانند حمله به بسر بن‏ارطاه و کشتن دو فرزند کوچک عبید الله بن عباس به

نامهاى عبدالرحمان و قثم در شهرهاى یمن یا مکه،

 ۴. شایعه صلح قبل از تحقق آن و تبلیغات گسترده در این زمینه.

 ۵. انتشار شایعه‏هاى بى‏اساس چون کشته شدن قیس بن سعد بن عباده و افراد دیگر

 ۶. شایعه پناهندگى بعضى از شخصیت‏هاى سیاسى، نظامى حکومت امام حسن مجتبى

 ۷. جنگ روانى تمام عیار علیه کارگزاران صالح و متعهد و دلسوز آن حضرت در شهرهاى مختلف

 ۸. فعال شدن ستون پنجم و نیروهاى وابسته اموى و افراد ناراضى در شهرهاى کوفه، کربلا،

 بغداد، مکه، مدینه.

 انگیزه‏ هاى صلح

توطئه‏ هاى فوق سبب شد تا حکومت تازه نفس امام مجتبى(علیه السلام) گرفتار مقابله و برخورد با آنان گردد، از برنامه ریزهاى دراز مدت و جابجایى نیروهاى خسته و ناتوان و غیر علاقه‏مند منصرف شود و نتواند شالوده محکمى را پى‏ریزى کند. از سوى دیگر، طولانى شدن معرکه صفین به مدت هیجده ماه و کشته شدن حدود ۷۰ هزار تن در لیله الهریر و فقدان نیروهاى ارزشمند و صحابه بزرگ پیامبر(ص) مانند عمار یاسر، هاشم مرقال، ثابت‏بن قیس، ذوالشهادتین و …، که سابقه‏اى درخشان در تاریخ اسلام داشتند، و از همه مهم تر شهادت امیرمؤمنان در فرو پاشى شیرازه حکومت تاثیر بسزا داشت.

مورخان گفته‏ اند: ۳۶ تن از رزمندگان غزوه بدر، که آخرین ستارگان تابناک ایمان و عقیده از زمان پیامبر(ص) بودند، در نبردهاى جمل، نهروان و صفین به شهادت رسیدند که ضربه ‏اى کوبنده بر پیکر لشگریان عراق بود.

امام مجتبى(علیه السلام) فرمود:

سوگند به خدا، من حکومت و خلافت را تسلیم معاویه نکردم، مگر بدان سبب که یارانى براى نبرد با او نیافتم. چنانچه همراهانى مى‏ داشتم، شب و روز با وى(معاویه) جنگ مى ‏کردم و (آنقدر) به نبرد علیه او ادامه مى‏ دادم تا خداوند بین ما حکم کند.

سبط اکبر رسول خدا(ص) چنان مى‏دید که جنگ شروع شود، به شکست نظامیان عراق مى‏ انجامد و معاویه بدین بهانه همه‏ دوستان اهل بیت(علیه السلام) را خواهد کشت. از این رو فرمود:

انى خشیت ان یجتث المسلمون عن وجه الارض فاردت ان یکون للدین ناعى

من ترسیدم ریشه مسلمانان از روى زمین کنده شود، خواستم، براى پاسدارى و حفاظت از دین، نگاهبانى باقى بماند. و در جاى دیگر فرمود:

 فصالحت‏ بقیا على شیعتنا خاصه من القتل، فرایت دفع هذه الحروب الى یوم ما فان الله کل یوم هو فى شان

حفاظت‏ شیعه از نابودى و کشته شدن، مرا ناگزیر به مصالحه ساخت. پس مناسب دیدم جنگ را به روزى دیگر واگذارم. تکلیف انسان براساس اوامر الهى هر روز به گونه‏اى است و باید آن را انجام دهد.

 قرارداد صلح و شرطهاى اساسى آن

به نوشته مورخان در سال ۴۱ ه .ق، در یکى از ماههاى ربیع الاول یا ربیع الثانى و یا جمادى الاولى، معاویه به وسیله عبدالله بن عامر و عبدالرحمان بن سمره نامه‏ اى به عنوان قرارداد صلح، براى حسن بن على(علیه السلام) فرستاد. این نامه کاملا سفید بود و فقط در بالاى آن یک خط نوشته شده بود،

ان اشترط فى هذه الصحیفه التى ختمت اسفلها ما شئت فهو لک،

 این نامه را در خصوص قرارداد صلح فرستادم. من آن را امضاء کرده‏ام هر شرطى را که شما مى‏خواهید و صلاح مى‏ دانید در آن بنویسید. مورد قبول من است.

در پایان نامه، جهت اطمینان بیشتر سوگندهاى بزرگى یاد کرد، به امضاى همه بزرگان دربارش رساند.

نامه فوق به دو گونه نقل شده، ما به جهت اختصار به نقل دوم مى ‏پردازیم که بندهاى آن به صورت جداگانه ذکر شده است.

 بندهاى قرارداد صلح

ماده اول: واگذار کردن حکومت‏ به معاویه به شرط آن که بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر(ص) و سیره و روش خلفاى شایسته عمل کند.

ماده دوم: خلافت‏ بعد از معاویه از آن حسن بن على(علیه السلام) است و چنانچه حادثه‏اى براى او پیش آمد و او موفق نشد، حکومت از آن حسین(علیه السلام) است و معاویه حق ندارد، بعد از خود جانشین تعیین کند.

ماده سوم: دشنام دادن و نفرین به امیرمؤمنان(علیه السلام) در قنوت نماز ترک شود و کسى از آن حضرت جز به نیکى یاد نکند.

ماده چهارم: همه مردم از هر رنگ و نژادى که هستند و در هر جا زندگى مى ‏کنند، باید از امنیت کامل برخوردار باشند و آنچه در گذشته انجام داده‏اند، مورد عفو قرار گیرد افراد به بهانه‏ هاى واهى مورد تعقیب واقع نشوند و با مردم عراق به خشونت رفتار نگردد.

ماده پنجم: یاران و شیعیان على(علیه السلام) در هر جا هستند، در امان باشند و به آنها تعرضى نشود و جان و مال و ناموس و فرزند ایشان از امنیت کامل برخوردار باشد. معاویه باید از تعقیب و سوء قصد به آنها بپرهیزد، حقوق هر صاحب حقى را به خودش برساند و آنچه در دست‏یاران على(علیه السلام) است‏باز پس گرفته نشود.

ماده ششم: هرگز علیه امام حسن و برادرش امام حسین(علیه السلام) و هیچ یک از خاندان اهل بیت(علیه السلام) آشکارا و نهان توطئه‏اى نکند(ستمى و آزارى نرساند) و در هیچ نقطه ‏اى از روى زمین براى آنان وحشتى ایجاد نکند.

ماده هفتم: در حضور معاویه اقامه شهادت نشود و معاویه حق ندارد خود را امیرمؤمنان بنامد.

ماده هشتم: از بیت المال کوفه، مبلغ پنج میلیون درهم مستثناست، آن مبلغ ربطى به قرار داد صلح ندارد. معاویه باید بدهى‏هاى بیت المال را بپردازد و بر اوست هر سال مبلغ دو میلیون درهم به برادرم حسین بدهد. بنى ‏هاشم را در بخشش‏ها و عطاها بر بنى عبد شمس ترجیح دهد و هر سال یک میلیون درهم جهت فرزندان شهداى جنگ‏هاى جمل و صفین و به آنانى که در رکاب امیرمؤمنان(علیه السلام) به شهادت رسیده ‏اند، داده شود، و این مبلغ باید از مالیات مربوط به دار ابجرد باشد.

شروط فوق در نامه‏ هاى رسمى امضاء نشده، رد و بدل گردید. معاویه از شام به مسکن آمد و قرارداد صلح در آنجا به صورت علنى و رسمى در حضور بسیارى از مردم، خوانده شد، بعضى از مورخان گفته‏ اند: عقد صلح در «بیت المقدس‏» و یا «ادرح‏» اجرا گردید. این دو قول قوت چندانى ندارد، زیرا مسکن محل تجمع نیروهاى نظامى دو طرف بود و فرماندهان عالى رتبه نیز حضور داشتند.

 توضیحى پیرامون مواد صلحنامه

بندهاى قرارداد مصالحه. که از سوى سبط اکبر پیامبر مطرح شده، داراى امتیازات بسیارى است که در هر زمان، جایگاه والاى سیاسى . الهى خود را باز مى‏ کند و منشور اصلاح و انقلاب تدریجى را پى ‏ریزى مى‏ نماید. امام(علیه السلام)، در این قرارداد، کوشید پرده از چهره معاویه بردارد و تبلیغات دروغینى که جهت تثبیت موقعیت اجتماعى او انجام گرفته، خنثى کند.

بند اول: اعمال و کردار وى را مخالف قرآن و سیره پیامبر(ص) و خلفاى صالح دانسته و از وى خواسته است تا بعد از واگذارى حکومت، برنامه ‏هاى آینده خویش را بر اساس قرآن و روش پیامبر قرار دهد.

بند دوم: به موقت‏ بودن حکومت معاویه اشاره مى ‏کند و اینکه او نمى‏ تواند سرنوشت آینده مسلمانان را بر عهده گیرد، بلکه آینده از آن خود یا برادرش حسین(علیه السلام) و یا شورایى از مسلمانان است که خط و مشى را تعیین مى‏ کنند.

بند سوم: بیانگر کینه معاویه به اهل بیت پیامبر(ص) است او آغازگر سب و نفرین علیه شخصیتى همچون على بن ابى‏طالب(علیه السلام) بود.

بند چهارم: بر بى‏تقوایى، ستمگرى و نژاد پرستى معاویه اشاره مى‏ کند و از او تعهد مى‏ گیرد امنیت را برقرار سازد و متعرض مردم، بویژه مردم عراق و علاقه‏مندان به اهل بیت(علیه السلام) نگردد، زیرا بسیارى از آنان حامى و یاور پدرش على(علیه السلام) بودند.

بند پنجم: خواستار حفاظت و امنیت ویژه‏اى براى یاران على(علیه السلام) است و سپس تصریح مى‏کند: بر معاویه است پاکباختگانى چون حجربن عدى، میثم تمار، عمرو بن حمق و … را ارج نهد و حقشان را ادا کند، نه اینکه، به خاطر حق‏گویى، آنان را تعقیب کند و ترس و وحشت را حاکم سازد.

بند ششم: تاکیدى است‏بر دو بند پیشین و هشدارى است‏بر ترک توطئه آشکار و پنهانى حاکمان شام علیه امام و اهل بیت(علیه السلام)، زیرا آنان مشعل هدایت این امتند و معلوم بود که معاویه و بنى امیه براى رسیدن به اهداف شوم خود خست ‏سراغ آنان را خواهند گرفت.

امام مجتبى(علیه السلام) در بند هفتم، بالاترین ضربه روحى را بر پیکر معاویه و بنى‏امیه وارد کرده است، زیرا:

اولا: اقامه شهادت باید نزد افراد عادل، مطمئن و مورد وثوق انجام گیرد و معاویه از این خصال نیک به دور است.

 مرحوم مجلسى در این باره مى‏نویسد:

شهادت باید نزد حاکم عادل و قاضى فصل(تمیز دهنده بین حق و باطل) اقامه شود و درباره او اطمینان حاصل شود که حق را احیا و با باطل مبارزه مى‏ کند.

امام با آوردن این قیدها خواسته است، معاویه را فاقد صفات مذکور معرفى کند.

ثانیا: اگر معاویه خود را امیرالمؤمنین نداند، مسلم امام(علیه السلام) که خود یکى از افراد مؤمن است، تحت ولایت و سرپرستى او نخواهد بود، به همین ترتیب، دیگر افراد متدین، متعهد و دلسوز شیعه پس در آن صورت او حقى بر گردن هیچ مؤمنى پیدا نخواهد کرد.

اما بند هشتم، که در برگیرنده مسایل مالى، بیت المال، پرداخت ‏سالانه به حسین بن على(علیه السلام) و پرداخت ‏بدهى‏ هاى حضرت و رسیدگى به بازماندگان شهداى صفین و جمل است، از اساسى ‏ترین شروط قرارداد صلح به شمار مى‏آید.

 نقد و بررسى

علامه باقر شریف قرشى شرط هشتم قرارداد صلح را غیر واقعى مى‏ داند، زیرا طبق استدلال ایشان، بیت المال در اختیار امام مجتبى(علیه السلام) بود و درخواست معنا ندارد و دیگر اینکه این بند با سیره امیرالمؤمنین(علیه السلام) که بیت المال را هر شب مى روبید، سازگار نیست. در پاسخ باید گفت:

اولا: امام(علیه السلام) با این حرکت، صداقت‏ خویش را ثابت کرد و براى همیشه از اتهام اختلاس بیت المال رهایى یافت و هیچ کس نتوانست آن حضرت و برادرش و دیگر دست اندرکاران حکومتش را متهم کند.

ثانیا: مگر مى‏ شود مملکتى که گرفتار جنگ ‏هاى پرهزینه ‏اى همچون صفین و جمل و… بود و پیوسته به اسب، شتر، لباس و شمشیر و سپر و نیزه نیاز داشت پشتوان ه‏اى در بیت المال نداشته باشد؟ آنهم جنگى که بیش از هشتاد هزار نیرو و جنگجو در آن شرکت جسته است.

ثالثا: سیره على(علیه السلام) افزون کردن بیت المال است «توفیر فیئکم علیکم‏» به طورى که پشتوانه‏اى قوى براى مسلمانان باشد و فئ غنائم، مالیات و زکوات را شامل مى‏شود.

رابعا: صدقات و حق فقرا، که على بن ابى‏طالب(علیه السلام) آن را نگه نمى‏داشت و به فقرا مى‏ رساند و سعى مى‏کرد چیزى از آن را نگاه ندارد، جزئى از بیت المال عمومى کشور بود نه همه آن.

و اما در مورد درخواست ۲۰۰۰۰۰۰ درهم در سال براى حسین(علیه السلام)، باید توجه داشت که این مبلغ براى مصرف شخصى خود امام حسین(علیه السلام) نبوده، بلکه جهت فقرا و درماندگان هزینه مى‏شد، زیرا خانواده‏ هاى فقیر و آبرومندى در کوفه بودند که غیر از امام و برادرش(علیه السلام) کسى آنها را نمى‏شناخت.

نکته قابل توجه اینکه چون دین و بدهکارى امام مجتبى(علیه السلام) مربوط به بیت المال بوده از این رو پرداختنش را به معاویه محول مى ‏کند.

بنابراین، روشن شد که شرایط و موراد صلح نامه بسیار دقیق و اساسى بود و با درایت و پیش بینى امام مجتبى(علیه السلام) انجام گرفته است.

قرارداد مصالحه و اعلان آن، چنانچه در پانزدهم ربیع الاول سال ۴۱ ه .ق انجام گرفته باشد، خلافت و حاکمیت آن حضرت پنج ماه و ۲۴ روز به طول انجامیده است و اگر در ۲۵ ربیع الآخر واقع شده باشد، حکومت آن حضرت هفت ماه و چهار روز طول کشیده است. و بالاخره اگر ۲۵ جمادى الاولى باشد، هشت ماه و چهار روز شده است.

منبع:
ماهنامه کوثر شماره ۲۲ به قلم ؛ احمد زمانى

فلسفه صلح با معاویه از زبان امام حسن

اشاره:

پس از آن که نیروهاى رزمى و اکثر فرماندهان لشکر اسلام در جنگ با معاویه نسبت به قرآن و امام حسن مجتبى علیه السلام خیانت کردند؛ و حضرت جهت مصالح اسلام و مسلمین مجبور شد با حکومت معاویه آن هم طبق شرائطى صلح و عهدنامه اى را تنظیم و پذیرا گردد. پس از گذشت مدّتى از این جریان ، عدّه اى از مردم کوفه که مدّعى شیعه و دوستى با اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام بودند، شروع کردند به امام علیه السلام زخم زبان بزنند، و حضرت را به باد ملامت و سرزنش گرفتند.

آن گاه امام مجتبى علیه السلام خطاب به این اشخاص ظاهر مسلمان کرد و اظهار نمود: واى بر شما! آیا مى دانید چرا من چنین کردم ؟

قسم به خداوند، کارى که من انجام دادم ، براى شیعه از هر عملى و از هر برنامه اى بهتر و سودمندتر بود، آیا نمى دانید که من امام و رهبر واجب الا طاعه شما مى باشم .

و مگر نمى دانید که من یکى از دو سیّد جوانان اهل بهشت مى باشم ، که جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله بارها در مجالس مختلف به آن تصریح نموده است ؟

در این هنگام جمعیّت حاضر گفتند: بلى ، قبول داریم .

حضرت در ادامه فرمود: و آیا مى دانید هنگامى که حضرت خضر علیه السلام آن کشتى را سوراخ و معیوب نمود و نیز آن دیوار را تعمیر و اصلاح کرد و آن غلام را به قتل رسانید، موجب سخط و ناراحتى حضرت موسى علیه السلام قرار گرفت ؟

آرى چون در آن لحظه فلسفه و حکمت آن سه کار براى حضرت موسى علیه السلام مخفى بود، ولى در پیشگاه با عظمت پروردگار کارى صحیح و مفید بود.

و سپس افزود: و آیا مى دانید که ما اهل بیت عصمت و طهارت در مقابل طاغوت هاى زمان قرار گرفته و مى گیریم ؛ که باید نسبت به تصمیمات و انجام امور سیاسى و اجتماعى ، مصلحت اندیشى کنیم ؟

و لیکن بدانید هنگام ظهور و قیام مهدى موعود، امام زمان علیه السلام چنین نخواهد بود، و حضرت عیسى مسیح علیه السلام به امامت او نمازش را به جماعت مى خواند.

آرى خداوند متعال زمان و کیفیّت ولادت مهدى موعود علیه السلام را مخفى خواهد داشت ؛ و بعد از ولادت ، از دید افراد غایب و ناشناس مى باشد؛ و هیچکس بر او کوچک ترین حقّى نخواهد داشت .

او عمرى بسیار طولانى دارد؛ ولى در هنگام ظهور، به شکل جوانى شاداب در سنین چهل سالگى خواهد بود.(۱)

پی نوشت:

۱. اکمال الدّین شیخ صدوق : ص ۳۱۵، ح ۲، احتجاج : ج ۲، ص ۶۷، ح ۱۵۷، علل الشّرایع : ص ۲۱۱، ح ۲، با اختلاف در الفاظ.

فعالیتهای سیاسی امام حسن(علیه السلام) پس از صلح

اشاره:

در اغلب جوامع بشری تشکیل حکومت برای حفظ نظم و آرامش و رفاه حال مردم تلقی می‌شود. اما در اسلام برای حکومت علاوه بر آن مسئله هدف‌های عالی‌تر و ارزنده‌تری در نظر گرفته شده است. اسلام علاوه بر این‌که والی و حاکم را مسئول حفظ نظم و آرامش و سلامت جان و مال و آبروی مردم می‌شناسد، مسئول تربیت و پرورش روحی و تعالی انسان نیز می‌داند.

به همین جهت اسلام مسأله حکومت را جدای از مسئله رهبری و امامت نمی‌داند و حق حکومت و ولایت را برای کسی قائل است که سمت امامت و رهبری امت را داشته باشد و بتواند جامعه را در جهت سعادت رهنمون باشد و برای حاکم و زمامدار همان شرایطی که یک رهبر واقعی و راستین باید داشته باشد را شرط کرده است.[۱]

وقتی به زندگانی امام دوم شیعیان پرداخته شود، روشن می‌شود که آن امام در دوره امامت خود تمام وظایف خویش را انجام داده است. زندگانی امام (علیه السلام) را می‌توان به دو بخش قبل از صلح و بعد از صلح تقسیم بندی کرد؛ در بخش دوم که از صلح در ذی العقده سال ۴۰ هجری قمری شروع و تا شهادت ایشان ادامه دارد که به طور دقیق۹ سال و ۴ ماه می‌باشد یعنی امام (علیه السلام) در ربیع الاول ۴۹ هـ. به شهادت رسیدند.[۲] البته مرحوم امین، صلح را در سال ۴۱ هـ . ق می‌داند و معتقد است که هر کس آن را چهلم هجری بداند خطا کرده است.[۳] حاکم نیشابوری نیز آن را سال ۴۱ هـ . ق می‌داند.[۴]

در مشی ائمه هیچ تفکیکی بین سیاست و وظایف آنها نبوده است چنان‌که در زیارت جامعه کبیره ما آنها را «ساسه العباد» می‌خوانیم. ائمه سیاستمدارترین بندگان الهی هستند و تدبیر آنها در تمام امور به صورت کامل و بی‌نقص انجام می‌گیرد. مرحوم عمادزاده در این مورد گفته است: «امام حسن (علیه السلام) در زندگی ۱۰ سال آخر عمر خود بین سلطنت و امامت (یعنی خلافت ظاهری و ولایت مطلقه الهیه) جمع کرد و بر قلوب مردم سلطنت و حکومت می‌فرمود. سلطنت دینی و امامت و پیشوائی مذهبی را با قدرت و نفوذ حکومت دنیوی و سیاسی جمع کرده و همه طبقات را (در حد خود) راضی و خوشنود می‌داشت.»[۵] امام (علیه السلام) وقتی صلح بسته شد، در شرایطی که مجبور به صلح شد یا صلح به ایشان تحمیل گردید، به همه موارد عهد نامه پایبند بودند.

شیخ راضی آل یاسین می‌گوید: «پس از امضای قرارداد صلح نشنیده ام که امام حسن (علیه السلام) در صدد شکستن این شرط بوده یا درباره آن سخن گفته و یا راضی به گفتگو در پیرامون آن شده باشد. بعد از آنکه معاویه صریحاً اعلام کرد که به تعهدات خود پایبند نیست، روسای شیعه نزد امام حسن (علیه السلام) (که به مدینه بازگشته بود) آمدند و اظهار داشتند که خود و پیروانشان حاضرند در رکاب او بجنگند، مردم کوفه قول دادند که استاندار اموی آن شهر را بیرون کنند و تضمین کردند اسب و اسلحه لازم را برای حمله مجدد به شام در اختیار او گذارند. ولی این طوفان احساسات، او را تکان نداد و شور و تحرک دوستان، در او کارگر نشد…»[۶] چون امام با همین سپاه کوفه بود که مجبور به قبول صلح شد.

پایبندی به مواد عهد نامه و نقض نکردن آن خودش یک نوع حرکت و فعالیت سیاسی محسوب می‌شود. زیرا در معادلات سیاسی اجتماعی آن روزگار تأثیر داشته است. از دیگر فعالیتهای سیاسی بعد از صلح می‌توان خطبه‌ها و سخنرانی‌های ایشان را نام برد مخصوصاً آن نکاتی که حاوی مطالب سیاسی بوده است: «… معاویه خطبه کرد و بعد دستور داد که امام حسن (علیه السلام) هم خطبه کند. حسن برخاست و با لبداهه حمد و ثنای خدا را بزبان آورد و گفت: ایها الناس خداوند شما را با نخستین کس از خاندان ما (پیامبر) هدایت کرد و با آخرین کس (که خود حسن باشد) خون شما را حفظ کرد (که بیهوده ریخته نشود). دنیا هم در حال تغییر و تبدیل است…»[۷] این خطبه امام کاملاً سیاسی است که حفظ سلامتی جامعه و مردم را به وجود امام معصوم مشروط می‌نماید و معاویه و حکومت او را برای سلامتی جامعه و مردم خطر آفرین می‌داند.

طبق ماده چهارم متن پیمان نامه بین امام حسن (علیه السلام) و معاویه، او (معاویه) باید از خراج دارابگرد (دارابجرد) مبلغ یک میلیون درهم در میان بازماندگان شهدای جنگ جمل و صفین که در رکاب امیرمؤمنان کشته شدند، تقسیم کند، ولی متاسفانه معاویه همه موارد و ماده‌های پیمان نامه را زیر پا گذاشت. در مورد خراج دارابجرد نیز طبق پیمان رفتار نکرد: «امام حسن (علیه السلام) از معاویه خواسته بود که هر چه در بیت المال کوفه موجود باشد، به او واگذار کند که مبلغ آن پنج هزار هزار (پنج میلیون درهم) بود. و نیز باج و خراج دارابجرد فارس را به او واگذار کند (همه ساله) … خراج دارابجرد هم که اهل بصره مانع تأدیه آن شدند (و گفتند این فیء (حق) ما است و ما هرگز آنرا به کسی نمی‌دهیم) به تحریک و تشویق معاویه بود.»[۸]

برخوردهای امام (علیه السلام) با کارگزاران معاویه بعد از صلح نیز قابل تأمل است. امام (علیه السلام) با طرفداران معاویه مانند: عمر و عاص، عتبه بن ابی سفیان، ولید بن عقبه، مغیره بن شعبه و مروان بن حکم برخوردها و مناظرات کوبنده‌ای داشتند. ولید بن عقبه روزی در مدینه پیش روی امام (علیه السلام) مطالبی ناروا درباره امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) گفت. سبط اکبر رسول خدا(ص) با کمال شجاعت رسوایش نمود و نفرت خود را نسبت به معاویه علنی نمود.[۹]

هدایت یاران توسط امام (علیه السلام) یکی از کارهای مهم ایشان پس از صلح به شمار می‌آید، ایشان وقتی مورد انتقاد دوستان و حتی یاران صمیمی قرار می‌گرفتند، با خوشرویی و مهربانی جواب آنها را می‌دادند. «امام مجتبی (علیه السلام) در پاسخ شخصی که به صلح آن حضرت اعتراض کرد، انگشت روی این حقایق تلخ گذاشته و عوامل و موجبات اقدام خود را چنین بیان نمود: من به این علت حکومت و زمامداری را به معاویه واگذار کردم که اعوان و یارانی برای جنگ با وی نداشتم…»[۱۰]

فشارهای روانی و اقتصادی از سوی امام (علیه السلام) از سوی عده ای که به صلح اعتراض می‌کردند شدیدتر می‌شد. حتی برخی یاران امام (علیه السلام) ایشان را «مُذِل المومنین» خطاب کردند، ولی امام (علیه السلام) به جای تند خویی با مهربانی علل صلح را توضیح دادند. سیاست تهدید و گرسنگی معاویه بر مردم عراق همه گونه فشار و تهدید و قطع حقوق و مزایا را بدنبال داشت. همچنین معاویه فشار بسیار زیادی بر شیعیان در کوفه و بصره اعمال می‌کرد به طوری که دوست با دوست وقتی می‌خواست چیزی بگوید اول قسم می‌گرفت که جایی نگوید، سپس حرف می‌زد.

بنابراین فعالیتهای امام حسن (علیه السلام) بعد از صلح را می‌توان چنین خلاصه کرد:‌۱٫ پایبندی به پیمان صلح. ۲٫ سخنرانی‌ها و خطبه ها. ۳٫ اخذ مالیات از دارابجرد. ۴٫ برخوردهای امام (علیه السلام) با کارگزاران معاویه. ۵٫ هدایت یاران خویش و حفظ جان آنها با تدبیر و تحمل و بردباری در راه اسلام. ۶٫ تربیت شاگردان برای حفظ اصل اسلام. ۷٫ زمینه سازی برای نهضت عاشورای حسینی. ۸٫ مبارزه با زیاده خواهی معاویه و سلطه بی‌قید و شرط او. ۹٫ جلوگیری از انحراف اصول اسلام توسط معاویه و خوارج.

پی نوشت:

[۱] . سید رسول، عمادی، زندگانی و سیره امام حسن مجتبی (علیه السلام)، در مدینه، پایان نامه کارشناسی تاریخ، موسسه باقرالعلوم، خرداد ۸۰، ص ۹۴٫

[۲] . احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ج۲، محمد ابراهیم آیتی، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ هفتم ۱۳۷۴، ‌ص ۱۴۳٫

[۳] . امین، سید محسن، امام حسن و امام حسین ـ علیهما السلام ـ ، ترجمه اداره کل تبلیغات اسلامی، تهران، ۱۳۶۶، چاپ پنجم، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ص۶۹٫

[۴] . همان، به نقل از المستدرک، حاکم نیشابوری.

[۵] . اصفهانی، عمادزاده، زندگانی حضرت مجتبی (علیه السلام)، تهران، شرکت سهامی طبع کتاب،‌۱۳۳۷، ص ۱۸۰٫

[۶] . آل یاسین، شیخ راضی، صلح امام حسن (علیه السلام) ، مترجم سید علی خامنه ای، تهران، آسیا، چاپ دوازدهم، ص ۴۰۵٫

[۷] . ابن اثیر، عزالدین علی، تاریخ کامل، مترجم عباس جلیلی، تهران، شرکت چاپ و انتشارات علمی، ج۴، ص۲۴۸٫

[۸] . ابن اثیر، عزالدین علی، پیشین.

[۹] . عمادی، سید رسول، پیشین.

[۱۰] . پیشوائی، ‌مهدی، شیوه پیشوایان، قم، موسسه امام صادق (علیه السلام)، چاپ هفتم، ۱۳۷۷، ص ۱۱۰٫

سیره عملی امام حسن مجتبی علیه السلام

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(علیه السلام) مشهور به امام حسن مجتبی(۳-۵۰ق) دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰-۵۰ق.) امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(علیه السلام) و فاطمه زهرا(س) و نخستین نوه پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(صلی الله علیه و آله) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

حسن بن علی (علیه السلام) عابدترین و زاهدترین مردم بود. سیره عملی آن حضرت در تمام شئون زندگی می تواند الگوی عملی قرار گیرد که در این جا به خلاصه ای از زوایای مختلف آن اشاره می کنیم:

۱. پیاده به حج می رفت و گاهی نیز پا برهنه راه می رفت.[۱] اما در توضیح دلیل این کار می فرمود: من شرم دارم خداوند را ملاقات کنم در حالی که پیاده به خانه او نرفته باشم.[۲] بنابر نقلی بیست بار و در نقل دیگری بیست و پنج بار با پای پیاده به سفر حج رفت.[۳]

۲. خوف از خدا: امام حسن(علیه السلام) وقتی یاد مرگ می کرد می گریست، و چون یاد قبر می کرد می گریست، و چون ازقیامت و بعث و نشور یاد می کرد می گریست، و چون متذکر عبور از صراط می شد می گریست و هرگاه به یاد توقف در پیشگاه خدای تعالی در محشر می افتاد، فریادی می زد و روی زمین می افتاد … و چون به نماز می ایستاد بند های بدنش می لرزید… و پیوسته در هر حالی که کسی آن حضرت را می دید به ذکر خدا مشغول بود.[۴]

۳. یاد خدا در هر حال: شیوه امام حسن(علیه السلام) این بود که وقتی به بستر خواب می رفت، سوره کهف را می خواند و می خوابید.[۵] حسن بن علی چنان بود که چون از وضو فارغ می شد رنگش تغییر می کرد و می فرمود: حق است بر کسی که می خواهد به محضر خداوند وارد شود، این که رنگ چهره اش تغییر کند.[۶]

۴. رعایت حال و حقوق مردم: امام حسن(علیه السلام) از لحاظ اجتماعی به گونه ای رفتار می کرد که همسایگان و شهروندان و هیچ کس به خاطر شأن والای ایشان از دست یابی به ایشان و دست یابی به حقوق خویش محروم نشوند؛ یعنی آثار جلالت امام بر مردم تحمیل نمی شد و از جبروت آنی امام ضرری به نظم جامعه و حقوق مردم نمی رسید.

تواضع و ادب اجتماعی امام

سیوطی در کتاب تاریخ الخلفا روایت کرده که روزی امام حسن (علیه السلام) در مکانی نشسته بود و چون خواست از آن جا رود فقیری وارد شد، امام به آن مرد فقیر خوش آمد گفت و با او ملاطفت کرد و سپس به او فرمود: ای مرد تو وقتی نشستی که ما برای رفتن برخاستیم، آیا اجازه رفتن به من می دهی؟ مرد فقیر عرض کرد: آری ای پسر رسول خدا.[۷]

روزی گذر امام به جمعی از گدایان افتاد که چند پاره نان خشک در پیش داشتند و مشغول خوردن بودند. چون نظر آنان به حضرت افتاد، تعارفش کردند. امام حسن از اسب فرود آمده و فرمود: خدا متکبران را دوست نمی دارد. آن گاه با آنان نشست و از غذایشان تناول کرد. به برکت وجود آن بزرگوار چیزی از غذا کم نیامد. آن وقت، حضرت آنان را به مهمانی دعوت کرده و ضمن دادن غذای خوب، لباسهای فاخری نیز به آنها هدیه داد.[۸]

مهربانی با تمام موجودات

مردی به نام نجیح می گوید: دیدم امام حسن (علیه السلام) دارد غذا می خورد. در این حال سگی آمد و پیش روی آن حضرت ایستاد. امام مجتبی (علیه السلام) یک لقمه غذا که می خورد یک لقمه هم به سگ می داد. گفتم یابن رسول الله! اجازه می دهی این سگ را دور کنم؟ فرمود نه! زیرا دوست ندارم که جانداری به من بنگرد که غذا می خورم و من چیزی به او ندهم. بگذار باشد وقتی سیر شد خودش می رود.[۹]

حلم و بردباری امام حسن(علیه السلام)

حلم و بردباری امام چنان بود که گاه دشمن کینه توز را که به قصد کشتن آمده بود، به دوستی مخلص و هواداری مؤمن تبدیل می کرد.[۱۰] امام حسن از نمونه های مشهور، به بردباری و نیکی در برابر بدکاران است. و الگوی حقیقی در مکارم اخلاق است. موفق بن احمد خوارزمی روایت کرده که امام حسن(علیه السلام) گوسفندی داشت که به آن علاقه داشت، روزی مشاهده کرد که پای آن گوسفند شکسته به غلامش فرمود چه کسی پای این گوسفند را شکسته؟ پاسخ داد: من! فرمود چرا؟ گفت: می خواستم شما را غمگین کنم! امام فرمود: اما من تو را خوشحال خواهم کرد و تو در راه خدا آزادی![۱۱]

مردی از شامیان گوید: روزی در مدینه شخصی را دیدم با چهره ای آرام و بسیار نیکو و لباسی در بر کرده که به طرز زیبایی آراسته و سوار بر اسب. درباره او پرسیدم. گفتند حسن بن علی بن ابیطالب است. خشمی سوزان سرتاپای وجودم را فرا گرفت و بر علی بن ابیطالب حسد بردم که چگونه او چنین پسری دارد. پیش او رفته و پرسیدم آیا تو فرزند علی هستی؟ وقتی تأیید کرد، سیل دشنام و ناسزا بود که از دهان من به سوی او سرازیر شد. پس از آن که به ناسزاگویی پایان دادم از من پرسید آیا غریب هستی؟ گفتم: آری. فرمود با من بیا اگر مسکن نداری به تو مسکن می دهم و اگر پول نداری به تو کمک می کنم و اگر نیازمندی، بی نیازت می سازم. من از او جدا شدم درحالی که در روی زمین محبوب تر از او نزد من کسی نبود.[۱۲]

شجاعت امام حسن(علیه السلام)

ایشان در دوران کودکی هم از بیان حق و اعتراض به حق کشی ابایی نداشت. در یکی از روزها در حالی که کودکی هفت یا هشت ساله بود خود را به مسجد رسول خدا رسانده و ابوبکر را که در جایگاه جدش پیامبر(صلی الله علیه و آله) نشسته بود مخاطب ساخته و با همان لحن کودکانه، ولی پرمعنی و کوبنده، به او فرمود: «فرود آی و فرود آی از منبر پدرم و به سوی منبر پدرت برو!» امام حسن همه آن چه را که ممکن بود به صورت مناظره و استدلال بیان دارد، با همین دو جمله کوتاه و پرمعنی اظهار فرمود. خلیفه که غافلگیر شده بود در پاسخ فرزند رسول خدا گفت: راست گفتی به خدا سوگند که آن منبر پدر توست نه منبر پدر من.[۱۳] امام حسن تنها کسی بود که در جنگ جمل حامیان شتر سرخ موی را که در حمایت جاهلانه از یک شتر فتنه انگیزی و لجاجت می کردند، پراکنده ساخته و نیزه خود را در شکم بت سرخ فرود آورد.[۱۴] در جنگ صفین نیز وقتی امیر المؤمنین(علیه السلام) تاخت بی باکانه امام حسن(علیه السلام) را دید با نگرانی متوجه اطرافیان شده فرمود: این پسر را نگه دارید… که من از آمدن این دو (حسن و حسین) دریغ دارم مبادا به خاطر (آمدن) این دو نسل رسول خدا(صلی الله علیه و آله) قطع شود.[۱۵]

کنیزکی آمد و شاخه گلی را به آن حضرت هدیه داد. حسن بن علی(علیه السلام) به او گفت: تو در راه خدا آزادی! من که آن ماجرا را دیدم به آن حضرت عرض کردم: کنیزکی شاخه گلی بی ارزش به شما هدیه کرد و شما او را آزاد کردید؟ ایشان در پاسخ فرمودند: این گونه خدای تعالی ما را ادب کرده که فرمود: «وقتی تحیتی به شما دادند، تحیتی بهتر بدهید». و بهتر از آن گل، آزادی اوست.[۱۶]

ابن کثیر از علمای اهل سنت در کتاب البدایه و النهایه روایت کرده که امام (علیه السلام) غلام سیاهی را دید که گرده نانی در پیش خود نهاده وخودش لقمه ای از آن می خورد و لقمه ای دیگر را به سگی که آن جا بود می دهد. امام (علیه السلام) که آن منظره را دید به او فرمود: انگیزه تو در این کار چیست؟ پاسخ داد من از او شرم دارم که خود بخورم و به او نخورانم! امام (علیه السلام) به او فرمود از جای خود بر نخیز تا من بیایم! سپس به نزد مولای آن غلام رفت و او را با آن باغی که در آن زندگی می کرد از وی خریداری کرد، آن گاه آن غلام را آزاد و باغ را نیز به او بخشید![۱۷]

کرامت های آن حضرت

امام حسن مجتبی(علیه السلام) نیز همچون دیگر ائمه ـ علیهم السلام ـ دارای کرامت عدیده ای است که به جهت رعایت اختصار به یک مورد اشاره می گردد:

مردی نامه ای را به دست امام حسن(علیه السلام) داد که در آن حاجت خود را نوشته بود. امام بدون این که نامه را بخواند به او فرمود: حاجتت رواست! شخصی عرض کرد: ای فرزند رسول خدا خوب بود نامه اش را می خواندی و می دیدی حاجتش چیست و آن گاه بر طبق حجتش پاسخ می دادی؟ امام فرمود: بیم آن دارم که خدای تعالی تا به این مقدار که من نامه اش را می خوانم از خواری مقامش مرا مورد مؤاخذه قرار دهد.[۱۸]

پی نوشت:

[۱]. رسولی محلاتی، سید هاشم، زندگانی امام حسن، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ ششم، ۱۳۷۶ش، ص۳۲۵ به نقل از بحارالانوار، ج۴۳، ص ۳۳۱.

[۲]. ابو نعیم اصفهانی، اخبار اصبهان، تهران، النصر، افست، چاپ لیدن، ۱۹۳۴م، ج۱، ص ۴۴.

[۳]. همان و سیوطی، تاریخ الخلفا، تحقیق محمد محیی الدین عبدالحمید، مصر، السعاده، ۱۳۷۱ق، ص ۷۳.

[۴]. سولی محلاتی، همان، ص۲۲۵ ـ ۲۲۶ به نقل از بحارالانوار، ج۴۳، ص ۳۳۱.

[۵]. رسول محلاتی، همان، ص۳۳۰. به نقل از ملحقات، احقاق الحق، ج۱۱، ص۱۱۴. که این روایت از سیر اعلام النبلاء ذهبی روایت شده است.

[۶]. رسولی محلاتی، همان، ص۳۳۱، به نقل ازملحقات احقاق الحق، ج۱۱، ص ۱۱۲.

[۷]. رسول محلاتی، همان، ص ۳۳۰؛ به نقل از تاریخ الخلفاء سیوطی، ص ۷۳.

[۸]. جواد نعیمی، همان، ص ۵۹؛ به نقل از جلاء العیون علامه مجلسی، ص ۲۴۱.

[۹]. جواد نعیمی، همان، ص ۶۰؛ به نقل ازجلاء العیون مجلسی و چهارده معصوم عماد زاده اصفهانی.

[۱۰]. غیاثی کرمانی، رضا، سیره اخلاقی امام حسن (ره توشه راهیان نور ـ ویژه رمضان ۱۴۲۷ق،) قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه، ۱۳۸۵ش، ص۳۱۴.

[۱۱]. رسولی محلاتی، همان، ص۳۵۰؛ به نقل از ملحقات احقاق الحق، ج۱۱، ص۱۱۷؛ باقر شریف قرشی، حیاه الامام حسن(علیه السلام)، ج۱، ص۳۱۴.

[۱۲]. محمد بن یزید مبرد نحوی، الامل فی اللغه و الادب، تحقیق تغارید بیضون، نعیم زرزور، بیروت، بی نام، ۱۴۰۷ق، ج۱، ص ۲۳۵.

[۱۳]. همان، ص۱۰۰ـ۱۰۱؛ به نقل از شرح نهج البلاغه بن ابی الحدید، ج۲، ص ۱۷.

[۱۴]. همان، ص۱۳۶ـ۱۳۷؛ به نقل از مناقب آل ابیطالب، چاپ قم، ج۴، ص ۲۱.

[۱۵]. همان، ص۱۴۶؛ به نقل از حیاه الامام حسن (علیه السلام)، ج۱، ص ۴۹۷.

[۱۶]. رسولی محلاتی، همان، ص۳۳۸؛ به نقل از ملحقات احقاق الحق، ج۱۱، ص ۱۴۹.

[۱۷]. همان، ص ۳۳۶؛ به نقل از البرایه و النهایه، ابن کثیر، چ مصر، ج۸، ص ۳۸.

[۱۸]. رسولی محلاتی، همان، ص ۳۳۹؛ به نقل ازملحقات احقاق الحق، ج۱۱، ص ۱۴۱.

مقاومت در برابر صلح امام حسن (علیه السلام)

دقیقاً روشن کنید چه گروه‌ها و افرادی در برابر صلح امام حسن (علیه السلام ) مقاومت کردند؟ لطفاً توضیح دهید؟

پاسخ :

اگر ما تاریخ اسلام را از متون اصلی و مورد اعتماد به دقت مورد بررسی قرار دهیم خواهیم دید که امام حسن (علیه السلام ) در واقع اقدام به صلح نکرد، بلکه صلح به آن حضرت تحمیل شد. یعنی شرایط جامعه اسلامی به گونه‌ای بود که صلح غیر قابل اجتناب بود. لذا صلح امام حسن (علیه السلام ) با معاویه، از دشوارترین حوادثی بود که اهل‌بیت ( علیهم السلام) پس از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) از ناحیه این امت بدان دچار شدند. امام حسن با این صلح مصائب و دردهای رنج آوری را تحمل کرد که هیچ کس جز امام معصوم به کمک خداوند، قدرت تحمل آن را ندارد. اما در رابطه با جواب سؤال فوق که مخالفین صلح امام چه کسانی و چه گروه‌هایی بودند باید ابتدا به ترکیب نیروهای اردوگاه امام نگاه کرد، که چه افرادی و چه گروه‌هایی با چه هدف‌هایی در این اردو شرکت کرده بودند. بعد ببینیم چه کسانی و چرا مخالفت با صلح می‌کردند.

ترکیب سپاه امام طوری بود که هر گروهی با اهداف خاص خود، در آن شرکت داشتند. گروه اول: جمعی از شیعیان امام و پدرش. گروه دوم: جمعی از طرفداران حکمیت (خوارج) که به هر طریقی در صدد جنگ با معاویه بودند، گروه سوم: طرفداران هرج و مرج و آشوب و طمعکاران غنیمت جنگی و احیاناً شکاک؛ و گروه چهارم: صاحبان عصبیت‌های قبیله‌ای که دنباله‌رو سران قبایل بودند و دین انگیزه آنان نبود.[۱]

لذا با توجه به این ترکیب، معلوم است که هدف همه موافقین مبارزه و جنگ یکی نبود. بلکه برای برخی منافع شخصی یا قبیله‌ای (نه تکلیف شرعی) اهمیت داشت، لذا امام در جواب حجر بن عدی (که خواهان ادامه جنگ بود) فرمود: ای حجر همه مردم آنچه را که تو دوست می‌داری، دوست ندارند و عقیده آنان همچون عقیده تو نیست و آنچه که من کردم فقط برای این بود که تو و امثال تو باقی بمانید و خداوند هر روز در شأنی است.[۲]

معترضان به امام حسن در جریان صلح آن حضرت بیشتر از دو گروه بودند، یکی خوارج که به هر نحو ممکن می‌خواستند به هدف خود که همان کشتن معاویه بود برسند. به همین دلیل با امام علی (علیه السلام ) نیز به مقابله برخاستند. و گروه دوم تعدادی از شیعیان که روحیه انقلابی و‌ آتشین داشتند و با تسامح میانه‌ای نداشتند. آنها با صلح مخالف بوده و گاه و بیگاه به امام اعتراض می‌کردند و حتی با عبارت‌های نامناسب امام حسن (علیه السلام ) را خطاب کرده، «یا مذل المؤمنین» می‌خواندند.[۳] ولی امام این گروه را با بیان هدف خود و تشریح وضع موجود قانع می‌کردند. آنها هم قبول کرده و پیروی از امام می‌نمودند. امام در جواب‌شان می‌فرمود: من مذل المؤمنین نیستم، بلکه معز المؤمنین هستم.

امام در جواب معترضان در جای دیگر فرمودند: که اقدام من شبیه اقدام آن عالم (حضرت خضر) همراه موسی است که کشتی را سوراخ کرد و هدف او حفظ کشتی برای صاحبانش بود و هدف من هم حفظ اصل دین و تشیع است.[۴]

از میان معترضان می‌توان به افرادی همچون حجر بن عدی، مالک بن حمزه، مسیب بن نجبه و سلیمان بن صرد خزائی و قیس بن سعد اشاره کرد که از بزرگان صحابه امیرالمؤمنین (علیه السلام ) و امام حسن مجتبی (علیه السلام ) بودند.

قیس بن سعد که با صلح مخالف بود بعد از صلح مضطرب بود. روزی به مجلسی که معاویه هم در آن بود وارد شد و متوجه حضرت امام حسین (علیه السلام ) شد و از آن حضرت پرسید که بیعت کنم؟ حضرت اشاره به امام حسن کرد و فرمود: او امام من است و اختیار با او است.[۵] این مطلب در منابع اهل‌سنت به صورت مخالفت امام حسین با امام حسن (علیه السلام ) آمده، که البته نمی‌تواند درست باشد زیرا امام حسین (علیه السلام ) تا وقتی که امام حسن (علیه السلام ) زنده بودند، خود را مطیع برادر و امام خویش می‌دانستند و هیچگاه کوچک‌ترین اعتراضی نکرده است. او می‌دانست که برادرش هر تصمیمی بگیرد، بهترین تصمیم است. البته منابع تاریخی که توسط متعصبین سنی مذهب به رشته تحریر در آمده از همان ابتدا سعی دارند که امام حسن (علیه السلام ) را یک فرد صلح طلب معرفی کنند و این طور القا کنند که این امام حسن (علیه السلام ) بود که درخواست صلح کردند و به دنبال این طرز تفکر است که خیلی از یاران و حتی برادر امام حسن (امام حسین (علیه السلام )) را در زمره مخالفین صلح قرار می‌دهند. آنها امام حسن (علیه السلام ) را تبرئه می‌کنند و مظلوم و صلح‌طلب نشان می‌دهند تا به دیگران تهمت بزنند. اما آنچه از منابع معتبر شیعی بر می‌آید این است که معاویه ابتدا درخواست صلح کرده و از طرف دیگر با حیله و ترفند با توجه به اینکه نیروهای موجود در اردوگاه امام از تیره‌های مختلف بودند سعی کرد اختلاف افکنی کند و تا حدودی هم موفق شد و لذا وضعی پیش آمد که امام مجبور به صلح شدند. حضرت در جواب معترض دیگری فرمود: از صلح با معاویه منظوری جز این نداشتم که شما را از کشته شدن برهانم.[۶]

بنابراین در رابطه با مخالفت عده‌ای با صلح امام حسن می‌توان گفت: کسانی که امام را به راحت طلبی و عافیت اندیشی متهم کرده‌اند، اغلب از خوارج و کسانی بودند که به دنبال منافع شخصی خود بودند. هر چند و در این میان گروهی از شیعیان بودند که تحت تأثیر شور و احساس، و داشتن روحیه انقلابی و همچنین برای کسب پیروزی در مقابل معاویه یا گرفتن امتیاز از معاویه با صلح مخالفت می‌کردند. ابن اثیر معتقد است مخالفت قیس بن سعد با صلح و عدم بیعت او با معاویه گرفتن امتیازات بیشتر در رابطه با شیعیان بوده.[۷]

معرفی منابع، جهت مطالعه بیشتر:

۱ـ اخبار الحسن، هیثم بن عدی ثعلبی.

۲ـ صلح حسن و معاویه، احمد بن محمد.

۳ـ مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی.

۴ـ جاودانه‌ترین نرمش قهرمانانه تاریخ، شیخ راضی یاسین، ترجمه سید علی خامنه‌ای.

۵ـ حسن کیست؟، فضل الله کمپانی.

پی نوشت:

[۱] . شیخ مفید، ارشاد، ج ۲، انتشارات اهل بیت، چاپ اول، ۱۴۱۳، قم، ص ۱۳٫

[۲] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۷، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، نشر نی، چاپ اول ۷۴، ص ۹٫

[۳] . جعفریان، رسول، حیات فکری سیاسی ائمه، انتشارات انصاریان، چاپ پنجم ۸۱، ص ۱۵۳٫

[۴] . محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۴، مؤسسه وفا، بیروت، لبنان، چاپ دوم، ۱۴۰۳، ص ۱۹٫

[۵] . بحارالانوار، پیشین، ص ۶۱٫ منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، ج ۱، انتشارات هجرت، چاپ هشتم، ۷۳، ص ۴۳۲٫

[۶] . آل یاسین، شیخ راضی، صلح امام حسن، ترجمه سید علی خامنه‌ای، انتشارات آسیا، چاپ یازدهم، ۶۵، ص ۳۲۴٫

[۷] . ابن اثیر، الکامل، ترجمه عباس خلیفی، ج ۱، انتشارات علمی، ص ۲۵۱٫

حلم و صلح احیاگر دین؛امام حسن مجتبی(علیه السلام).

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(ع) مشهور به امام حسن مجتبی(۳-۵۰ق) دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰-۵۰ق.) امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(ع) و فاطمه زهرا(س) و نخستین نوه پیامبر(ص) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(ص) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(ص) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

 از نگاه دانشمندان اهل سنّت

علاوه بر دانشمندان و نویسندگان بزرگ شیعه، علماء و بزرگان اهل سنت کتب بسیاری در شرح احوال و تاریخ زندگی آن حضرت نوشته شده، و در ده ها کتاب تاریخی، روایی، تفسیر، اخلاقی، تراجم و …، فضایل و مناقب آن بزرگوار را بیان کرده اند؛ کتبی نظیر: «صحیح بخاری»، «صحیح مسلم»، «سنن ترمذی»، «سنن ابن ماجه»، «طبقات ابن سعد»، «سنن ابی داود»، «خصایص نسایی»، «جامع الصّغیر»، «مصابیح السنّه»، «اسعاف الرّاغبین»، «نورالأبصار»، «تذکره الخواص»، «الاتحاف»، «کفایه الطّالب»، «شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید»، «مرآه الجنان»، «ملتقی الأصفیاء»، «نظم درالسمطین»، «فراید السّمطین»، «سیره حلبیه»، «اسد الغابه»، «الاستیعاب»، «الاصابه»، «تاریخ الخلفاء»، «الفصول المهمّه» و ….

اینک برای رعایت اختصار، ترجمه قسمت‌هایی از کتاب «اهل البیت»(۱)، تألیف «توفیق ابوعلم»(۲) که یکی از تازه‌ترین تألیفات اهل تسنّن در سال ۱۳۹۰ هجری قمری است و در مصر نگاشته شده است را با اندک اضافاتی نقل می‌کنیم:

* فضایل بی‌شمار

اهل تشّیع و تسنّن، به اتّفاق بر این عقیده‌اند که آن حضرت، یکی از اصحاب «کساء» است که آیه «تطهیر» در شأن آنان نازل شد؛ و طبق حدیث متواتر «ثقلین»، عدل قرآن، و نیز یکی از چهار نفری است که پیغمبر صلّی‌الله علیه وآله او را برای مباهله با نصارای «نجران»، حاضر فرمود.

«اسامه بن زید» روایت کرده که پیغمبر صلّی الله علیه وآله فرمود: این دو (حسن و حسین)، پسران من، و پسران دخترم هستند. خدایا! من آنها را دوست دارم؛ پس، آنها را دوست بدار و هر که آنها را دوست می‌دارد، دوست بدار.

«عایشه» نقل کرده که: «اِنَّ النَّبِیَّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ کانَ یَأخُذُ حَسَناً فَیَضُمْهُ اِلَیهِ ثُمَّ یَقُولُ: «اللّهُمَّ إنَّ هذا ابْنی وَ اَنَا اُحِبُّهُ فَاَحِبَّهُ وَ اَحِبَّ مَنْ یُحِبُّهُ»(۳)

«انس بن مالک» می‌گوید: حسن علیه السّلام بر پیغمبر صلّی الله علیه وآله وارد شد. خواستم او را از پیغمبر صلّی الله علیه وآله دور سازم که پیامبر صلّی الله علیه وآله فرمود: «وای بر تو‌ای انس! پسرم و ثمره زندگی ام را واگذار. هر که او را اذیّت کند، مرا اذیّت کرده؛ و هر که مرا اذیّت کند، خدا را اذیّت کرده است.»

* مکارم اخلاق

امام حسن علیه السّلام در خانه وحی، پرورش یافت و در مدرسه توحید، و در آغوش لطف و مرحمت جدّش پیغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم مورد تربیت قرار گرفت.

ایشان در مکارم اخلاق و خوی پسندیده و روش نیکو، نمونه بود و یکی از علل محبوبیّت فوق‌العاده آن حضرت، همان اخلاق کریمه‌اش بود که همگان او را به خاطر داشتن صفات حمیده می‌ستودند.

ادب، حِلم، فصاحت، صداقت، سخاوت، شجاعت، تقوا، عبادت، زهد، تواضع و سایر خصایص ستوده، همه در او جمع، و خُلق و خوی محمّدی در او ظاهر و هویدا بود.

* خوف از عذاب الهی

امام حسن علیه السّلام عابدترین مردم عصر خود، و زاهدترین و فاضل ترین ایشان بود. هنگامی که قصد حج می‌کرد با پای پیاده و چه بسا با پای برهنه عزیمت می‌فرمود. وقتی وضو می‌گرفت بدنش به لرزه می‌افتاد، و رنگش زرد می‌شد، و درهیچ حال، ذکر خدا را ترک نمی‌کرد. پارسا و بردبار و با فضل بود و از خدا خوف داشت.

* زهد بی‌نظیر

زهد امام به حدّی بود که تمام اسباب حب و دلگرمی به امور دنیوی و نعم آن را ترک فرمود و به خانه آخرت و منزل‌گاه پرهیزکاران اقبال و توجّه داشت و چنان بود که خود فرمود: «مَنْ عَرَفَ اللهُ اَحَبَّهُ، وَ مَنْ عَرَفَ الدُّنْیا زَهَّدَ فیها، وَ الْمُؤْمِنُ لایَلْهُو حَتّی یَغْفُلَ، اِذا تَفَکَّرَ حَزَنَ»(۴)

امام علیه السّلام از حکومت و زمامداری، به خاطر حفظ مصلحت اسلام و مسلمانان چشم‌پوشی کرد. هر گاه امام، مرگ و جایگاه انسان را در ذهن خویش تداعی می‌کرد، ناخودآگاه می‌گریست و نیز وقتی که ثعب و نشور و گذشتن از صراط را به خاطر می‌آورد، گریه می‌کرد. و زمانی که عَرْضِ بر خدا را در موقف حساب متذکّر می‌شد، در میان ناله و صیحه‌ای که داشت، بی هوش می‌شد.

* نمایش رحمت الهی

امام حسن مجتبی علیه السّلام مانند جدّش پیغمبر صلّی الله علیه وآله نمونه بارز رحمت الهی بود که دل‌های ناامید و اندوهناک را پر از امید و رحمت می‌کرد. او به دیدار ضعیفان می‌رفت؛ بیماران را عیادت می‌کرد؛ در تشییع جنازه‌ها شرکت می‌فرمود؛ دعوت مسلمانان را اجابت می‌کرد و اهتمام او بر این بود که مبادا کسی از ایشان رنجیده خاطر شود. از سوی آن حضرت، به احدی بدی و آزاری نمی‌رسید. با فقیران همنشین می‌شد و بدی را با نیکی پاسخ می‌داد.

* حلم امام

امام حسن علیه السّلام به تمام معنا، انسانی واقعی، و نمونه کامل خلق نیکوی پیغمبر صلّی‌الله علیه وآله بود. غضب، او را به هیجان نمی‌آورد و امور شخصی ناخوشایند، او را تکان نمی‌داد. تحت تأثیر خشم، کاری انجام نمی‌داد و عمل آن حضرت همواره تداعی‌‌گر این آیات شریف بود که: «وَ الْکاظِمینَ الْغَیْظَ وَالْعافینَ عَنِ النّاسِ وَاللهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ»(۵)؛ «وَلا تَسْتَوِی الْحَسَنَهُ وَلاَالسَیِّئَهُ، اِدْفَعْ بِالَّتی هِی اَحْسَنُ»(۶)

آن حضرت، هر چه از دشمنانش می‌دید، با صبر و گذشت و عفو، پاسخ می‌داد؛ تا آنجا که «مروان حکم» یکی از خبیث‌ترین دشمنان اهل‌بیت علیهم السّلام، حلم و بردباری آن حضرت را به کوه تشبیه کرده بود.

او مانند جدّش، در حلم و گذشت و عفو، نمونه جهانیان بود. تاریخ، از اخلاق او نوادری را حفظ کرده است و بر این دلالت دارد که او در طلیعه اخلاقیّین و بنیان‌گذاران ادب و اخلاق، در جهان اسلام قرار دارد.

* محّبت به مردم

آن حضرت، شیرین‌بیان، خوش‌معاشرت و با الفت و محبوب بود. پیر و جوان، و عموم مردم او را برای خصایص حمیده‌ای که داشت، دوست می‌داشتند. همواره به مردم، عطا و بخشش می‌کرد؛ چه از او درخواست می‌کردند و چه تقاضایی نمی‌کردند.

پس از نماز صبح تا طلوع آفتاب، در تعقیب می‌نشست، سپس به دیدار کسانی که می‌بایست می‌رفت، و به آنان مهر و محبّت می‌نمود. وقتی نماز ظهر را می‌خواند، در مسجد می‌نشست و به مردم علم و ادب می‌آموخت.

این بود قطره ای از فضایل و مناقب امام حسن مجتبی علیه السّلام که بیش از آن است که بتوان بیان کرد. در پایان چند بیتی را به محضر آن امام بزرگوار تقدیم می‌دارم:

آن که حریمش حَرَم کبریا است * خاک درش کعبه اهل وفا است

آن که سراپا همه لطف است و مهر * و آن که دلش منبع فیض خدا است

شخص شرف گوهر بحر کَرَم * و آن‌که رُخش آینه حق‌نما است

اُسوه حلم است و مُدارا و صبر * مظهر بخشایش و صلح و صفا است

عین کمالات و خصال نکو * معدن ایثار و گذشت و حیا است

آن‌ که پس از شاه ولایت على * مقصد و مقصود ز دو انّما است

آیه تطهیر و فمن حاجّک * سوره‌اى از منقبتش هل اتى است

عالم تفسیر و بطون کتاب * گواه آن کریمه قل کفى است

در کف امرش همه کون و مکان * تابع فرمان جنابش قضا است

ز ابر عطایش همگان بهره‌مند * غم‌زدگان را کرمش غم‌زدا است

همچو نبى صاحب صفح جمیل * مُلتزم عهد الست و بلى است

صاحب این وصف و علامات کیست؟ * کاین همه‌اش قدر و مقام و بها است

سبط مهین حافظ شرع مبین * سیّد خوبان حسن مجتبى است

پی‌نوشت‌:

۱. صفحات ۴۱۵- ۲۶۳.

۲. رئیس مجلس اداره مسجد «السیّده نفیسه»، وکیل «وزاره العدل» و ازدانشمندان مطّلع.

۳. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حسن را می‌گرفت و به خود می‌چسباند و می‌فرمود: «خدایا به درستی که این پسر من است. من او را دوست دارم، پس تو او و دوستدار او را دوست بدار.»

۴. اهل البیت، توفیق ابو عَلم، ص ۲۹۶؛ هر کس خدا را بشناسد، او را دوست خواهد داشت و هر کس دنیا را شناخت، به آن بی‌میل و رغبت خواهد شد و مؤمن، لهو و لعب تا [از قیامت] غافل شود و چنانکه تفکر کند، غمگین می‌شود.

۵. سوره آل عمران، آیه ۱۳۴؛ و فرو برندگان خشم و در گذرندگان از مردم که خداوند نیکوکاران را دوست دارد.

۶. سوره فصلت، آیه ۳۴؛ نیکی و بدی مساوی نیستند، تو بدی را به روشی که نیکوتر است برطرف نما.

صلح امام حسن مجتبى (ع) ۲۵ ربیع الاول

 سال ۴۱ هجرى قمرى

امام حسن مجتبى (علیه السلام) در ۲۱ رمضان سال ۴۰ قمرى، پس از شهادت پدر ارجمندش حضرت على (علیه السلام) بنا به در خواست یاران امیرمؤمنان(علیه السلام) و سایر مردم، خلافت اسلامى را پذیرفت و ادامه سیره و روش حکومتى امیرمؤمنان(علیه السلام) و سیاست عدالت گسترى وى را سر لوحه کار خویش قرار داد.

“معاویه بن ابى سفیان” که در ایّام خلافت امیرمؤمنان(علیه السلام)، از حکومت مرکزى سرپیچى و اقدام به ایجاد حکومت مستقل و خودخوانده در شام نمود و به برخى از مناطق اطراف، از جمله مصر، چنگ انداخته بود، از آغاز حکومت امام حسن (علیه السلام) اقدام به دشمنى و فتنه انگیزى نمود و با ارسال جاسوسان و نفوذ در میان بزرگان قبیله ها و طایفه ها و تطمیع آنان، زمینه نبرد دیگرى را فراهم ساخت.(۱)

از سوى دیگر، نفاق و خیانت برخى از سران سپاه امام حسن (علیه السلام) و پیوستن آنان به سپاه معاویه و ناخرسندى مردم به ادامه جنگ و خون ریزى، دشمن را جسورتر کرده و وى را به تهاجم همه جانبه نظامى وادار نمود.امام حسن مجتبى (علیه السلام) که به سامان دهى حکومت و امور معیشتى مردم و برقرارى قسط و عدل در جامعه اسلامى پرداخته بود، با دشمنى ها و تهاجم سراسرى سپاه شام روبرو شد. آن حضرت نیز در مقام دفاع برخاست و در میان مردم اعلان بسیج عمومى نمود و رزمندگان کوفه و سایر شهرها را براى دفع تهاجم دشمن فراخواند. هنگامى که دو سپاه در برابر یکدیگر قرار گرفتند و درگیرى هاى پراکنده اى میان آنان به وقوع پیوست، برخى از سران سپاه امام حسن مجتبى (علیه السلام)، از جمله “عبیدالله بن عباس” که فرماندهى کل را بر عهده داشت، به سپاه معاویه پیوست و از این راه، توان روحى و فیزیکى سپاه امام حسن (علیه السلام) را کاهش دادند. نفوذى هاى معاویه، در میان سپاهیان امام حسن (علیه السلام) و در میان عامه مردم شهرها، اقدام به شایعه پراکنى و گمانه زنى هاى خلاف واقع کردند و به تدریج جامعه اسلامى و رزمندگان را از داخل، دچار تردید و تزلزل نمودند. به طورى که برخى از سپاهیان، شبانه از اردوگاه ها و پادگان ها گریخته و صحنه نبرد را ترک مى کردند و برخى از فریب خوردگان “خوارج” در شهرهاى پشت جبهه اقدام به آشوب مى کردند و حتى در “ساباط مداین”، به خیمه گاه امام حسن (علیه السلام) هجوم آورده و اقدام به غارت و بى نظمى نمودند و در یک رویدادى، امام حسن مجتبى (علیه السلام) را ترور کرده و وى را به شدت زخمى نمودند. ریش سفیدان و صاحب نفوذان عراق و حجاز و برخى از فرماندهان سپاه امام حسن (علیه السلام)، مخفیانه نامه هایى به معاویه داده و اظهار اطاعت و پیروى مى نمودند و حتى نوشتند که حاضرند امام حسن (علیه السلام) را تسلیم وى کرده و یا او را به قتل رسانند.

امام حسن مجتبى (علیه السلام) که از تمامى نفاق ها و خیانت هاى سپاه خویش خبردار بود، با گردآورى آنان و ایراد خطبه و روشن نمودن اذهان آنان از دسیسه هاى دشمن، تلاش وافر نمود که روحیه مردانگى و رزم آورى را در آنان، بار دیگر زنده کرده و توطئه هاى دشمن را نقش بر آب کند. ولى رسوخ شرم آور نفاق و خیانت، سپاه آن حضرت را از کارایى لازم انداخته و توازن نظامى را به کلى دگرگون کرده بود و سرانجام، امام حسن (علیه السلام) را وادار به پذیرش صلح ناخواسته کرد (۲) و آن حضرت، بناچار در ۲۵ ربیع الاول و به قولى در نیمه جمادى الاولى سال ۴۱ قمرى بر اساس شرایطى، خلافت را به معاویه بن ابى سفیان وا گذاشت و خود از آن کناره گرفت. (۳)

بدین سان، درگیرى و جنگ میان سپاهیان شام و سپاهیان عراق پایان یافت و آن سال را “عام الجماعه” نامیدند. متن صلح نامه اى که به امضاى طرفین و گواهان از دو سپاه رسید، از این قرار است: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم. هذا ما صالح علیه الحسن بن على بن أبى طالب، معاویه بن أبى سفیان، صالحه على أن یسلم الیه ولایه المسلمین، على أن یعمل فیهم بکتاب اللّه و سنّه رسول اللّه و سیره الخلفاءِ الراشدین المهتدین، و لیس لمعاویه بن أبى سفیان ان یعهد الى أحد من بعده عهداً، بل یکون الأمر من بعده شورى بین المسلمین، على أن النّاس آمنون حیث کانوا من أرض اللّه تعالى فى شامهم و یمنهم و عراقهم و حجازهم، و على أنّ اصحاب على و شیعته آمنون على أنفسهم و أموالهم و نسائهم و اولادهم حیث کانوا، و على معاویه بن ابى سفیان بذلک عهد اللّه و میثاقه، و على أن لا یبغى للحسن بن على و لأخیه الحسین غائله و لا لأحد من اهل بیت رسول اللّه صلىّ اللّه علیه و آله غائله سوء سرّاً أو جهراً، و لا یخیف احداً منهم فى افق من الآفاق. (۴)

گفتنى است که درباره بندهاى صلح نامه، اتفاق چندانى میان مورخان و سیره نویسان نیست و برخى از آنان، موارد ذیل را نیز اضافه نمودند:

۱- حسن بن على (علیه السلام) و برادرش حسین (علیه السلام)، هیچ گاه معاویه را امیرمؤمنان خطاب نکنند.(۵) این شرط به وضوح بیان مى کند که صلح امام حسن (علیه السلام)، نوعى سکوت در حال ناچارى و کناره گیرى مصلحت آمیز از حکومت بود، نه این که معاویه بن ابى سفیان، سزاوار خلافت و حکومت بوده است.

۲- معاویه و اصحابش، هیچ گاه على (علیه السلام) را در نماز و غیر نماز سبّ و لعن نکرده و از او، جز به نیکى یاد نکنند.

۳- پس از معاویه، ولایت مسلمانان با حسن بن على (علیه السلام) باشد و اگر او زنده نباشد، با برادرش حسین بن على (علیه السلام) خواهد بود. (۶)

۴- بیت المال کوفه در اختیار امام حسن (علیه السلام) باشد.

۵- خراج دو منطقه فارس، یعنى بسا)فسا( و دارابجرد در اختیار امام حسن(علیه السلام) باشد.

۶- معاویه در هر سال مبلغ یک میلیون )و یا صد هزار( درهم به صورت مقرّرى در اختیار امام حسن(علیه السلام) قرار دهد.

یادآورى این نکته ضرورى است که مسائل مادى اى که از سوى امام حسن(علیه السلام) در صلح نامه مطرح شده است، به منظور تأمین معاش خانواده هاى بى سرپرستى بود که در جنگ هاى جمل، صفین و نهروان ،کسان خود را از دست داده بودند.

امام حسن مجتبى(علیه السلام)، انسانى کامل و پیشوایى مهربان و عدالت گستر بود که براى از میان بردن اختلاف و تفرقه مسلمانان و جلوگیرى از خون ریزى آنان و نجات شیعیان و یاران پدرش امیر مؤمنان(علیه السلام) از شرارت ها و کینه توزى هاى معاویه و عوامل مزدور وى، صلح با معاویه را پذیرفت و آن را با شرایطى سنگین بر معاویه تحکیم نمود.

“ابن حجر عسقلانى” که از دانشمندان شافعى مذهب اهل سنت است، درباره شخصیت و حکومت امام حسن(علیه السلام) گفت: هو آخر خلفاء الراشدین بنصّ جده(ص)، ولى الخلافه بعد قتل ابیه بمبایعه اهل الکوفه، فاقام بها سته أشهر و أیّاماً، خلیفه حقّ و امام عدل و صدق تحقیقاً؛ او، به نص و تصریح سخن جدش ( حضرت محمد (ص) ، آخرین خلیفه از خلفاى راشدین است که پس از کشته شدن پدرش امیرمؤمنان (علیه السلام) عهده دار خلافت گردید و مردم کوفه با او بیعت نمودند. وى به مدت شش ماه و چند روز زمام خلافت را به دست گرفت. او به حقیقت، خلیفه اى حق و امامى عادل و راست گو بود.(۷)

به هر روى، پس از استیلاى معاویه بر کوفه و سایر سرزمین هاى اسلامى، امام حسن(علیه السلام) على رغم اصرار برخى از شیعیان و بزرگان کوفه مبنى بر باقى ماندن در این شهر، تصمیم به بازگشت به مدینه الرسول(ص) گرفت و به همراه خانواده خود و خاندان پدر ارجمندش (که پس از جنگ جمل به کوفه مهاجرت کرده بودند) رهسپار مدینه شد و به وطن اصلى خویش روى آورد.

در این سفر،مردم کوفه بدرقه اى نیکو و اهالى مدینه، استقبال شایانى از آن حضرت و خاندان امیرمؤمنان (علیه السلام) به عمل آوردند.

امام حسن(علیه السلام) بنا به وظیفه انسانى و ایمانى خویش، تا آخر عمر شریفش به پیمان صلح پاى بند ماند و از آن تخطى نکرد، ولى معاویه با ترفندهاى گوناگون، بارها آن را نقض و خباثت باطنى خویش را بر همگان آشکار کرد.

۱- همان، ص ۳۴۹

۲- همان

۳- اسدالغابه، ج ۲، ص ۱۴؛ تاریخ الطبرى، ج۵، ص ۳۲۴؛ العقد الفرید، ج۴، ص ۳۶۱؛ الثقات، ج ۲، ص ۳۰۵؛ المصنّف(للصنعانى)ج۵، ص ۴۶۱؛ شرح الأخبار فى فضایل الائمه الاطهار، ج۲، ص ۱۲۲

۴- فصول المهه، ص ۱۶۳

۵- بحار الأنوار، ج ۴۴، ص ۸ و۱۳

۶- تاریخ الاسلام، ج ۴، ص ۵؛ تاریخ الخلفاء، ص ۱۹۱

۷- الصواعق المحرقه، ص ۱۳۵

احکام جهاد در فقه شیعه

اشاره

از نظر فقه شیعه جهاد ابتدایی هر چند علیه مشرکین و کفار غیر کتابی بدون اذن امام معصوم جایز نیست. بنابراین در شرایط فعلی از نظر فقه شیعه جهاد ابتدایی جایز نیست. اما جهاد دفاعی که به حکم عقل نیز واجب است نیازی به مجوز از سوی امام معصوم ندارد، بلکه بر طبق شرایط آن بر هر کسی که توانایی دفاع از اسلام و ناموس و مال مسلمانان را دارد واجب است. 

 

جهاد در فقه شیعه

در دین اسلام جهاد در چند مورد وجود دارد. یک مورد، جهاد ابتدایی است یعنی جهاد بر مبنای اینکه اگر دیگران غیر مسلمان باشند و مخصوصا اگر مشرک باشند، اسلام اجازه می دهد که مسلمین ولو اینکه سابقه عداوت و دشمنی هم با آنها نداشته باشند به آنها حمله کنند برای از بین بردن شرک. شرط این نوع جهاد این است که افراد مجاهد باید بالغ و عاقل و آزاد باشند و انحصارا بر مردها واجب است نه بر زنها و در این نوع جهاد است که اذن امام یا منصوب خاص امام شرط است. از نظر فقه شیعه این نوع جهاد جز در زمان حضور امام یا کسی که شخصا از ناحیه امام منصوب شده باشد جایز نیست یعنی از نظر فقه شیعه الان برای یک نفر حاکم شرعی هم مجاز نیست که دست به این چنین جنگ ابتدایی بزند. مورد دوم جهاد آن جایی است که حوزه اسلام مورد حمله دشمن قرار گرفته یعنی جنبه دفاع دارد، به این معنا که دشمن یا قصد دارد بر بلاد اسلامی استیلاء پیدا کند و همه یا قسمتی از سرزمین های اسلامی را اشغال کند یا قصد استیلای بر زمین ها را ندارد، قصد استیلای بر افراد را دارد و می خواهد بیاید یک عده افراد را اسیر کند و ببرد، یا حمله کرده و می خواهد اموال مسلمین را به شکلی برباید، یا به شکل شبیخون زدن یا به شکلی که امروز می آیند منابع و معادن و غیره را می برند که به زور می خواهند بگیرند و ببرند و یا می خواهد به حریم و حرم مسلمین، به نوامیس مسلمین، به اولاد و ذریه مسلمین تجاوز کند. بالاخره اگر چیزی از مال یا جان یا سرزمین و یا اموری که برای مسلمین محترم است مورد حمله دشمن قرار گیرد، در این جا بر عموم مسلمین اعم از زن و مرد و آزاد و غیر آزاد، واجب است که در این جهاد شرکت کنند (شاید حتی غیر بالغ هم جایز باشد که در این جهاد شرکت کند) و در این جهاد اذن امام یا منصوب از ناحیه امام شرط نیست.

“محقق” کتابی دارد به نام «شرایع» که از متون مسلمه فقه تهیه شده است و شهید ثانی آن را شرح کرده به نام «مسالک الافهام» که بسیار شرح خوبی است و شهید ثانی هم از اکابر و بزرگان تقریبا درجه اول فقهاء شیعه است در این مورد می گویند که اجازه امام شرط نیست. تقریبا نظیر همین وضعی که الان بالفعل اسرائیل به وجود آورده که سرزمین مسلمین را اشغال کرده است. در اینجا بر مسلمین اعم از زن و مرد، آزاد و غیر آزاد و دور و نزدیک واجب است که در این جهاد که اسمش دفاع است شرکت کنند و هیچ موقوف به اذن امام نیست. می گویند: «ولا یختص بمن قصدوه من المسلمین بل یجب علی من علم بالحال النهوض اذا لم یعلم قدرش المقصودین علی المقاومه» می گوید: این جهاد اختصاص ندارد به افرادی که خود آنها مورد تجاوز قرار گرفته اند سرزمینشان، مالشان، جانشان، ناموسشان، بلکه بر هر مسلمانی که اطلاع پیدا کند واجب است مگر اینکه بداند که آنها خودشان کافی هستند، خودشان دفاع می کنند یعنی قدرت دشمن ضعیف است و قدرت آنها قوی است و نیازی ندارند، و الا اگر بداند نیاز به وجود او هست واجب است و هر چه که نزدیکتر به آنها باشند واجب تر است یعنی وجوب موکد می شود.

نوع سوم هم نظیر جهاد است ولی جهاد عمومی نیست، جهاد خصوصی است و احکامش با جهادهای عمومی فرق می کند. جهاد عمومی یک احکام خاصی دارد از جمله این که هر کس که در این جهاد کشته شود، شهید است و غسل ندارد، کسی که در جهاد رسمی کشته می شود او را با همان لباسش و بدون غسل با همان خونها دفن می کنند. قسم سوم را هم اصطلاحا «جهاد» می گویند اما جهادی که همه احکامش مثل جهاد نیست، اجرش مثل اجر جهاد است، فردش شهید است و آن این است که اگر فردی در قلمروی اسلام نباشد، در قلمروی کفار باشد و آن محیطی که او در قلمروی آن است مورد هجوم یک دسته دیگر از کفار قرار بگیرد، به طوری که خطر تلف شدن او نیز که در میان آنهاست وجود داشته باشد ( مثلا فردی در فرانسه است، بین آلمان و فرانسه جنگ در می گیرد)، یک آدمی که اساسا جزء آنها نیست در اینجا چه وظیفه ای دارد؟ وظیفه دارد که جان خودش را به هر شکل هست حفظ کند و اگر بداند که حفظ جانش موقوف به این است که عملا باید وارد جنگ شود و اگر نشود جانش در خطر است، نه برای همدردی با آن محیطی که در آنجا هست بلکه برای حفظ جان خودش باید بجنگد و اگر کشته شد اجرش مانند اجر شهید است، کما اینکه موارد دیگری هم دارید که در اسلام اینها را نیز شهید و مانند مجاهد می نامند اگر چه حکم شهید را ندارند در اینکه با همان لباسشان و بدون غسل دفنشان کنند و بعضی احکام دیگر. از جمله این موارد این است که کسی مورد حمله دشمن قرار بگیرد که قصد جانش یا قصد مالش و یا قصد ناموسش را دارد ولو اینکه آن دشمن مسلمان باشد مثلا انسان در خانه خودش خوابیده، یک دزد آمده و حمله کرده به این خانه و می خواهد مال او را ببرد، آیا در اینجا انسان می تواند از مال خودش دفاع کند؟ بله، می گوئید احتمال کشته شدن هم هست.

ولو انسان صدی ده احتمال بدهد، حفظ جان در صدی ده احتمال هم واجب است اما در اینجا چون مقام دفاع از مال است تا حدود صدی پنجاه هم می تواند جلو برود، اما اگر خطر غیر مال مثل ناموس یا جان در کار باشد، با صد در صد یقین به اینکه کشته می شود هم باید قیام کند، باید دفاع کند، باید بجنگد و نباید بگوید خوب او قصد کشتن مرا دارد، من چکار بکنم؟ نه، او قصد کشتن دارد، بر تو واجب است که او را قبلا بکشی یعنی باید مقاوم باشی نه اینکه بگویی او که می خواهد بکشد، من دیگر چرا دست به کاری بزنم، من چرا شرکت کنم؟! دو مورد دیگر هم هست. یک مورد را اصطلاحا می گویند قتال اهل بغی مقصود این است: اگر در میان مسلمین جنگ داخلی در بگیرد و یک طایفه بخواهد نسبت به طایفه دیگر زور بگوید، اینجا وظیفه سایر مسلمین در درجه اول این است که میان اینها صلح بر قرار کنند، میانجی بشوند، کوشش کنند که اینها با یکدیگر صلح کنند، و اگر دیدند یک طرف سرکشی می کند و به هیچ وجه حاضر نیست صلح کند بر آنها واجب می شود که به نفع آن فئه مظلوم علیه آن فئه سرکش وارد جنگ بشوند.

این نص آیه قرآن است: «و ان طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فاصلحوا بینهما فان بغت احداهما علی الاخری فقاتلوا التی تبغی حتی تفی ء الی امر الله» (حجرات،۹)؛ «اگر دو طایفه از اهل ایمان با هم به قتال برخیزند، البته شما (مومنان) بین آنها صلح برقرار دارید و اگر یک قوم بر دیگری ظلم کرد با آن طایفه ظالم قتال کنید تا به فرمان خدا باز آید». قهرا یکی از مواردش آنجایی است که مردمی بر امام عادل زمان خودشان خروج بکنند. چون او امام عادل و به حق است و این علیه او قیام کرده فرض این است که حق با اوست نه با این. پس باید که به له او و علیه این وارد جنگ شد. یکی دیگر از موارد که در آن تا اندازه ای میان فقها اختلاف است، مسئله قیام خونین برای امر به معروف و نهی از منکر است، آن هم یک مرحله و یک مرتبه است.

خداوند در سوره بقره آیات ۱۹۰ تا ۱۹۳ می فرماید: «و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا إن الله لا یحب المعتدین (بقره،۱۹۰) و اقتلوهم حیث ثقفتموهم و أخرجوهم من حیث أخرجوکم و الفتنه أشد من القتل و لا تقاتلوهم عند المسجد الحرام حتى یقاتلوکم فیه فإن قاتلوکم فاقتلوهم کذلک جزاء الکافرین (بقره،۱۹۱) فإن انتهوا فإن الله غفور رحیم (بقره،۱۹۲) و قاتلوهم حتى لا تکون فتنه و یکون الدین لله فإن انتهوا فلا عدوان إلا على الظالمین (بقره،۱۹۳)؛ «و در راه خدا با کسانى که با شما مى جنگند، نبرد کنید! و از حد تجاوز نکنید که خدا تعدى کنندگان را دوست نمى دارد و آنها را هر جا یافتید بکشید و از جایی که شما را بیرون کردند، بیرون کنید و فتنه از قتل بدتر است و با آنها در کنار مسجد الحرام جنگ نکنید مگر اینکه آنها به جنگ پیشدستی کنند، پس اگر با شما جنگیدند آنها را بکشید که سزای کافران همین است. و اگر خوددارى کردند خداوند آمرزنده و مهربان است و با آنها پیکار کنید تا دیگر فتنه ای نباشد و دین، مخصوص خدای یکتا گردد. پس اگر دست برداشتند، دشمنی جز بر ستمکاران روا نیست». در نخستین آیه، قرآن دستور مقاتله و مبارزه با کسانى که شمشیر به روى مسلمانان مى کشند، صادر کرده و به آنان اجازه داده است که براى خاموش ساختن دشمنان دست به اسلحه ببرند و به تعبیر دیگر دوران صبر و شکیبایى مسلمانان تمام شده بود و به قدر کافى قوت و قدرت پیدا کرده بودند که با شجاعت و صراحت، از خود و حقوق خویش دفاع کنند، مى فرماید: «با کسانى که با شما مى جنگند در راه خدا پیکار کنید»، تعبیر به «فی سبیل الله»، هدف اصلى جنگهاى اسلامى را روشن مى سازد که جنگ در منطق اسلام هرگز به خاطر انتقام جویى یا جاه طلبى یا کشور گشایى یا بدست آوردن غنائم و اشغال سرزمین هاى دیگران نیست. اسلام همه اینها را محکوم مى کند و مى گوید: سلاح بدست گرفتن و به جهاد پرداختن فقط باید در راه خدا و براى گسترش قوانین الهى و بسط توحید و عدالت و دفاع از حق و ریشه کن ساختن ظلم و فساد و تباهى باشد. همین نکته است که جنگ هاى اسلامى را از تمام جنگ هایى که در جهان روى مى دهد جدا مى سازد و نیز همین هدف در تمام ابعاد جنگ اثر مى گذارد و کمیت و کیفیت جنگ، نوع سلاح و چگونگى رفتار با اسیران را به رنگ فى سبیل الله در مى آورد. شک نیست که پیمودن راه خدا، یا به تعبیر دیگر راه دین و آیین او با تمام مشکلاتى که دارد، چون موافق روح و جان افراد با ایمان است، کارى است آسان و گوارا، به همین دلیل مؤمنان داوطلبانه و آشکارا از آن استقبال مى کنند هر چند سرانجامش شهادت باشد.

جمله «الذین یقاتلونکم» نیز صراحت دارد که این دستور مخصوص مقابله با کسانى است که دست به اسلحه مى برند و تا دشمن به مقاتله و مبارزه بر نخیزد، مسلمانان نباید حمله کنند و چنان که خواهیم دید این اصل (جز در بعضى موارد استثنایى که خواهد آمد) همه جا محترم شمرده شده است. جمعى از مفسران مفهوم «الذین یقاتلونکم» را در دایره خاصى محدود کرده اند در حالى که آیه مفهوم گسترده اى دارد و تمام کسانى را که به نحوى از انحاء به پیکار بر مى خیزند شامل مى شود. ضمنا از این آیه استفاده مى شود که هرگز غیر نظامیان (مخصوصا زنان و کودکان) نباید مورد تهاجم واقع شوند زیرا آنها به مقاتله بر نخواسته اند بنابراین مصونیت دارند.

سپس توصیه به رعایت عدالت حتى در میدان جنگ و در برابر دشمنان کرده، مى فرماید: «و لا تعتدوا؛ از حد تجاوز نکنید» چرا که خداوند تجاوز کاران را دوست نمى دارد. هنگامى که جنگ براى خدا و در راه خدا باشد هیچگونه تعدى و تجاوز نباید در آن باشد و درست به همین دلیل است که در جنگ هاى اسلامى بر خلاف جنگ هاى عصر ما، رعایت اصول اخلاقى فراوانى توصیه شده است مثلا افرادى که سلاح بر زمین بگذارند و کسانى که توانایى جنگ را از دست داده اند یا اصولا قدرت بر جنگ ندارند همچون مجروحان، پیرمردان، زنان و کودکان، نباید مورد تعدى قرار گیرند، باغستان ها و گیاهان و زراعت ها را نباید از بین ببرند و از مواد سمى براى زهر آلود کردن آبهاى آشامیدنى دشمن (جنگ شیمیایى و میکروبى)، نباید استفاده کنند.

على (ع) طبق آنچه در نهج البلاغه آمده به لشکریانش قبل از شروع جنگ صفین دستور جامعى در این زمینه داده که شاهد گویاى این بحث است: «لا تقاتلوهم حتى یبدؤوکم فانکم بحمد الله على حجه و ترککم ایاهم حتى یبدؤوکم حجه اخرى لکم علیهم، فاذا کانت الهزیمه باذن الله فلا تقتلوا مدبرا و لا تصیبوا معورا و لا تجهزوا على جریح و لا تهیجوا النساء باذى و ان شتمن اعراضکم و سببن امرائکم»؛ «با آنها نجنگید تا جنگ را آغاز کنند چه اینکه شما بحمدالله براى حقانیت خود داراى حجت و دلیل هستید و واگذاشتن آنها تا نبرد را آغاز کنند، حجت دیگرى است به سود شما و بر زیان آنان آنگاه که به اذن خدا آنان را شکست دادید فراریان را نکشید و بر ناتوان ها ضربه نزنید و مجروحان را به قتل نرسانید و با اذیت و آزار، زنان را به هیجان نیاورید هر چند به شما دشنام دهند و به سرانتان ناسزا گویند» (نهج البلاغه، شماره ۱۴ از بخش نامه ها).

این نکته نیز لازم به یادآورى است که بعضى از مفسران طبق پاره اى از روایات، این آیه را ناسخ آیه اى که منع از پیکار مى کند، دانسته اند مانند «کفوا أیدیکم؛ دست به پیکار نزنید» (نساء، ۷۷)، و بعضى آن را منسوخ به آیه «و قاتلوا المشرکین کافه؛ باهمه مشرکان پیکار کنید» (توبه، ۳۶)، شمرده اند ولى حق این است که این آیه نه ناسخ است و نه منسوخ زیرا ممنوع بودن جنگ با کفار متجاوز زمانى بود که مسلمانان از توان کافى برخوردار نبودند و با تغییر شرایط موظف شدند از خود دفاع کنند و نیز مساله پیکار با مشرکان در واقع یک استثناء نسبت به آیه محسوب مى شود، بنابراین تغییر حکم به خاطر تغییر شرایط نه نسخ است و نه استثناء ولى قرائن نشان مى دهد که در روایات و هم چنین کلمات پیشینیان نسخ، مفهومى غیر از مفهوم امروز داشته به طورى که معنى گسترده آن شامل این گونه امور نیز مى شده است. در آیه بعد که تکمیلى است بر دستور آیه قبل با صراحت بیشترى سخن مى گوید، مى فرماید: «آنها (همان مشرکانى که از هیچ گونه ضربه زدن به مسلمین خوددارى نمى کردند) را هر کجا بیابید به قتل برسانید و از آنجا که شما را بیرون ساختند (مکه) آنها را بیرون کنید» چرا که این یک دفاع عادلانه و مقابله به مثل منطقى است. سپس مى افزاید: «فتنه از کشتار هم بدتر است» سپس به مساله دیگرى در همین رابطه اشاره کرده، مى فرماید: «مسلمانان باید احترام مسجد الحرام را نگهدارند و این حرم امن الهى باید همیشه محترم شمرده شود و به همین جهت با آنها (مشرکان) نزد مسجد الحرام پیکار نکنید، مگر آنکه آنها در آنجا با شما بجنگند ولى اگر آنها با شما در آنجا جنگ کردند آنها را به قتل برسانید، چنین است جزاى کافران». چرا که وقتى آنها حرمت این حرم امن را بشکنند دیگر سکوت در برابر آنان جایز نیست و باید پاسخ محکم به آنان گفته شود تا از قداست و احترام حرم امن خدا هرگز سوء استفاده نکنند ولى از آنجا که اسلام همیشه نیش و نوش و انذار و بشارت را با هم مى آمیزد تا معجون سالم تربیتى براى گنهکاران فراهم کند در آیه بعد راه بازگشت را به روى آنها گشوده و مى فرماید: «اگر دست از جنگ بردارند و خوددارى کنند خداوند آمرزنده و مهربان است».

در آیه بعد به هدف جهاد در اسلام اشاره کرده، مى فرماید: «با آنها پیکار کنید تا فتنه از میان برود و دین مخصوص خدا باشد» سپس اضافه مى کند: «اگر آنها از اعتقاد در اعمال نادرست خود دست بردارند، (مزاحم آنان نشوید زیرا) تعدى جز به ستمکاران روا نیست». در ظاهر سه هدف براى جهاد در این آیه ذکر شده، از میان بردن فتنه ها، محو شرک و بت پرستى و جلوگیرى از ظلم و ستم. به این ترتیب جهاد اسلامى نه به خاطر فرمانروایى در زمین و کشورگشایى و نه به منظور به چنگ آوردن غنائم و نه تهیه بازارهاى فروش یا تملک منابع حیاتى کشورهاى دیگر یا برترى بخشیدن نژادى بر نژاد دیگر است.

در سوره انفال آیات ۶۰ تا ۶۴نیز می فرماید: «و أعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخیل ترهبون به عدو الله و عدوکم و آخرین من دونهم لا تعلمونهم الله یعلمهم و ما تنفقوا من شی ء فی سبیل الله یوف إلیکم و أنتم لا تظلمون (انفال،۶۰) و إن جنحوا للسلم فاجنح لها و توکل على الله إنه هو السمیع العلیم (انفال، ۶۱) و إن یریدوا أن یخدعوک فإن حسبک الله هو الذی أیدک بنصره و بالمؤمنین (انفال، ۶۲) و ألف بین قلوبهم لو أنفقت ما فی الأرض جمیعا ما ألفت بین قلوبهم و لکن الله ألف بینهم إنه عزیز حکیم (انفال، ۶۳) یا أیها النبی حسبک الله و من اتبعک من المؤمنین (انفال، ۶۴)؛ در برابر آنها (دشمنان) آنچه توانایى دارید از نیرو آماده سازید (و همچنین) اسبهاى ورزیده (براى میدان نبرد) تا به وسیله آن دشمن خدا و دشمن خویش را بترسانید و (همچنین) گروه دیگرى غیر از اینها را که شما نمى شناسید و خدا مى شناسد و هر چه در راه خدا (و تقویت بنیه دفاعى اسلام) انفاق کنید به شما باز گردانده مى شود و به شما ستم نخواهد شد و اگر تمایل به صلح نشان دهند تو نیز از در صلح درا و بر خدا تکیه کن که او شنوا و داناست و اگر بخواهند تو را فریب دهند خدا براى تو کافى است او همان کسى است که تو را با یارى خود و مومنان تقویت کرد و در میان دلهاى آنها الفت ایجاد نمود، اگر تمام آنچه روى زمین است صرف مى کردى که در میدان دلهاى آنها الفت بیفکنى نمى توانستى ولى خداوند در میان آنها الفت ایجاد کرد او توانا و حکیم است اى پیامبر، خداوند و مؤمنانى که از تو پیروى میکنند براى حمایت تو کافى است.

افزایش قدرت جنگى و هدف آن

به تناسب دستورات گذشته در زمینه جهاد اسلامى، در نخستین آیه مورد بحث به یک اصل حیاتى که در هر عصر و زمان باید مورد توجه مسلمانان باشد اشاره مى کند و آن لزوم آمادگى رزمى کافى در برابر دشمنان است. نخست مى گوید «و در برابر دشمنان هر قدر توانایى دارید از نیرو و قدرت آماده سازید و آن گاه آماده مقابله شوید بلکه از پیش باید به حد کافى آمادگى در برابر هجوم هاى احتمالى دشمن داشته باشید» سپس اضافه مى کند: «و همچنین به اندازه کافى اسب هاى ورزیده براى میدان جهاد فراهم سازید». سیره عملى پیامبر (ص) و پیشوایان بزرگ اسلام نشان مى دهد که آنها براى مقابله با دشمن از هیچ فرصتى غفلت نمى کردند، در تهیه سلاح و نفرات، تقویت روحیه سربازان، انتخاب محل اردوگاه و انتخاب زمان مناسب براى حمله به دشمن و به کار بستن هر گونه تاکتیک جنگى، هیچ مطلب کوچک و بزرگى را از نظر دور نمى داشتند. دستور مهم فقهى اسلام در زمینه «مسابقه تیراندازى و اسب سوارى» که حتى برد و باخت مالى را در زمینه آن تجویز کرده و مسلمانان را به این مسابقه دعوت نموده است، نمونه دیگرى از بینش عمیق اسلام در زمینه آمادگى در برابر دشمن است.

آمادگى براى صلح

آیه بعد پیرامون صلح با دشمن بحث مى کند این حقیقت را روشن تر مى سازد، مى گوید «اگر آنها تمایل به صلح نشان دادند تو نیز دست آنها را عقب نزن و تمایل نشان ده»، و در سوره محمد می فرماید: «فإذا لقیتم الذین کفروا فضرب الرقاب حتى إذا أثخنتموهم فشدوا الوثاق فإما منا بعد و إما فداء حتى تضع الحرب أوزارها ذلک و لو یشاء الله لانتصر منهم ولکن لیبلوا بعضکم ببعض و الذین قتلوا فی سبیل الله فلن یضل أعمالهم» (محمد، ۴)، «وقتى به کفار برخوردید باید با ایشان بجنگید تا وقتى که کشتگانتان زیاد شود آن وقت است که مى توانید دست از کشتار کشیده اسیر بگیرید و درباره اسیران یا این است که منت بر آنان نهاده آزادشان مى کنید و یا این است که فدیه مى گیرید و آزاد مى کنید و به این رفتار خود هم چنان ادامه مى دهید تا جنگ تمام شود و این را بدان جهت گفتیم که اگر خدا مى خواست مى توانست از کفار انتقام بگیرد ولیکن خواست تا بعضى از شما را به وسیله بعضى دیگر بیازماید و کسانى که در راه خدا کشته شدند خداوند هرگز اعمالشان را نابود نمى کند».

منـابـع

مرتضی مطهری- سیری در سیره ائمه اطهار- ص ۶۱-۵۷

مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- ج‏۲ ص ۱۷

منبع: دائره المعارف طهور.