صلح حدیبیه

نوشته‌ها

سخن گفتن با دشمن خدا در کودکی

اشاره:

در قرآن کریم خدای متعال فرموده به هرکسی حکمت بدهد خیر کثیر را به او داده. امامان اهل بیت(علیهم‌السلام) از کسانی هستند که از سوی خداوند به آنان حکمت عنایت شده است. این مطلب از گفته های حکمت آمیز امامان (علیهم‌السلام) و سخنان و پندهای آنان بسیار مشهود و روشن است. در این نوشتار مختصر به یک از گفته های حکمت آمیز امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) اشاره شده است.

 

در سال ششم هجری قراردادی بین پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) و کفار قریش منعقد گردید که بعدها به «صلح حدیبیه » معروف شد. یکی از مواد صلح نامه این بود که هر دو سپاه می توانند با هر قبیله ای که بخواهند پیمان دوستی امضاء کنند. بر این اساس، رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) با قبیله «خزاعه » پیمان دوستی بست.

در سال هشتم هجری یکی از افراد قبیله «بکر» که هم پیمان کفار قریش بود، نسبت به پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) جسارت کرد، و شخصی از قبیله خزاعه او را در مقابل جسارتش سرزنش نمود و از رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) دفاع کرد. آن گاه، با هم درگیر شدند و کفار قریش نیز به کمک قبیله هم پیمان خود «بکر» وارد صحنه گردیده و در نتیجه یک نفر از افراد قبیله «خزاعه » را کشتند و بدین وسیله صلح حدیبیه نقض گردید.

کفار قریش از این نقض معاهده پشیمان گشته، ابوسفیان را برای عذرخواهی و تجدید قرارداد به محضر پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) فرستادند. ابوسفیان به حضور آن حضرت رسید و درخواست امان و تجدید پیمان نمود، ولی آن حضرت به سخنان او ترتیب اثر نداد.

ابوسفیان به ناچار به نزد امیرمؤمنان، علی (علیه‌السلام) شرفیاب شد و از وی درخواست نمود که در نزد پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) شفاعت نماید. علی (علیه‌السلام) در جواب فرمود: پیامبر خدا (صلی‌الله علیه و آله) با شما پیمانی بست و هرگز از پیمانش برنمی گردد… در این هنگام، امام حسن (علیه‌السلام) که کودک خردسالی بود، به حضور پدر آمد و ابوسفیان خواست که علی (علیه‌السلام) اجازه دهد فرزندش حسن، نزد پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) از ابوسفیان شفاعت کند. به نقل تاریخ، امام حسن (علیه‌السلام)، این سخنان را شنید، «فاقبل الحسن (علیه‌السلام) الی ابی سفیان وضرب احدی یدیه علی انفه والاخری علی لحیتیه ثم انطقه الله عزوجل بان قال: یا اباسفیان! قل لا اله الا الله محمد رسول الله حتی اکون شفیعا فقال (علیه‌السلام) الحمد لله الذی جعل فی آل محمد من ذریه محمد المصطفی نظیر یحیی بن زکریا «وآتیناه الحکم صبیا» ؛ [۱] پس امام حسن نزد ابوسفیان رفت و با یک دست بر بینی او و با دست دیگر بر محاسن او زد و خداوند او را به زبان آورد تا بگوید: ای ابوسفیان! بگو جز خدای یکتا خدایی نیست و محمد رسول خداست، تا من شفاعت کنم. سپس آنگاه علی (علیه‌السلام) [که با شنیدن سخنان فرزندش فوق العاده خوشحال شده بود] فرمود: سپاس خداوندی را سزاست که در ذریه محمد برگزیده، مانند یحیی بن زکریا قرار داد [که در کودکی از جانب خداوند به او حکمت عطا گردید و خداوند در مورد ایشان فرمود:] در کودکی به او حکمت دادیم.» [۲]

پی نوشت:

[۱]. مریم،۱۲.

[۲]. ر. ک: کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۲۳۹ – ۲۴۱؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴، ص ۶؛ بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۲۶؛ خرائج راوندی، ج ۱، ص ۲۳۶٫

 منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.

صلح و جنگ در سیره پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)

اشاره

تبیین نادرست صلح ها و جنگ هایى که در تاریخ زندگانى پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) رخ داده، این شبهه را به وجود آورده که اسلام «دین شمشیر» است. این در حالى است که اکنون تکفیرى هاى به ظاهر مسلمان نیز با رفتارهاى غیرانسانى خود پدیده «اسلام هراسى» را رشد داده اند. بر این اساس، در این نوشتار، به روش تاریخى (توصیفى ـ تحلیلى)، سخن بر سر بازشناسى صلح و جنگ در سیره پیامبر اعظم در جایگاه اسوه حسنه است.

 

مقدّمه

     در سیره پیامبر (صلی الله علیه و اله) دعوت به خداى یگانه اصالت داشت؛ البته حضرت در این دعوت، تا جاى ممکن از جنگ دورى مى کرد. در صلح حدیبیه، بیعت رضوان که نشانه اى از استحکام مسلمانان بود، به تحکیم صلح منجر شد. در این صلح، پیامبر (صلی الله علیه و آله) با نرمش قهرمانانه به امنیت دست یافت، و توانست دعوت خود را جهانى کند. جنگ در سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله)، یا در دفاع از کیان اسلام بود و یا در رفعِ موانع دعوت به اسلام؛ ازاین رو، امرى مقدس به شمار مى آمد که توأم با رحمت و مهرورزى بود.

در طول تاریخ، همواره صلح و جنگ، آدمیان را به کشاکشى بس دشوار واداشته اند: زیستن و زنده گذاشتن یا مردن و میراندن. اکنون در این دوران، که گسترش خشونت یک تهدید بزرگ جهانى به شمار مى رود، و در این میان، گروه هاى تکفیرى و افراطى به ظاهر مسلمان، درواقع پدیده اسلام هراسى را رشد مى دهند، بسیار ضرورت دارد که سیره و روش رسول خدا حضرت محمدبن عبداللّه (صلی الله علیه و آله) در دو مقوله صلح و جنگ بازشناسى شود؛ چراکه به تصریح قرآن کریم، حضرت اسوه حسنه مسلمانان است.

در تاریخ زندگانى رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، صلح ها و جنگ هاى متعددى رخ داده است؛ اما تاکنون آثار اندکى درباره صلح هاى ایشان نگاشته شده ـ ازجمله کتاب بررسى تاریخى صلح هاى پیامبر (صلی الله علیه و آله) تألیف نگارنده ـ و بیشتر آثار به جنگ هاى حضرت پرداخته اند. ازاین رو، این زمینه فراهم شده است تا خاورشناسان، اسلام را به ناروا دین جنگ و شمشیر بنامند (فروید، ۱۳۷۵، ص ۳۶۷؛ دورانت، ۱۳۷۱، ج ۴، ص ۲۴۱)؛ به ویژه آنکه درباره جنگ هاى پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز تبیین و تحلیل جامعى انجام نشده است. بر این اساس، در این نوشتار، با امید به پیمودن گامى کوتاه در جهت شناخت صلح و جنگ در سیره رسول اللّه (صلی الله علیه و آله) به این سؤال پاسخ داده شده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، چگونه و چرا به صلح، و چگونه و چرا به جنگ روى مى آورده است؟

در پاسخ گویى به این مسئله، در این نوشتار بر پایه روش تاریخى، سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله) در صلح و جنگ به تفکیک بازشناسى مى شود؛ امید است که در فرصتى بیشتر بتوان این زوایا را به تفصیل بازشناخت.

صلح در سیره پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)

صلح، پدیده اى رویارو با جنگ و کشتار، و بیانگر وضعیتى است که در آن، مسالمت و سازش، تأمین، و از عداوت و دشمنى دورى شود. به بیانى، صلح حالت طبیعى است که با وقوع جنگ به هم مى خورد و پس از آن، کوشش مى شود که دوباره برگردانده شود (ر.ک: تافلر، ۱۳۷۲، ص ۱۷۱). رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پس از هجرت به یثرب و تشکیل حکومت اسلامى، با دشمنان خود صلح هاى متعددى برگزار کرد. در آن میان، حدیبیه، شاخص و بسیار شناخته شده است؛ اما صلح هاى پیامبر (صلی الله علیه و آله)محدود به آن نبود، و پیش و پس از آن نیز صلح هاى دیگرى واقع شد. در این بخش از نوشتار، صلح حدیبیه مورد تأکید است؛ البته پیش از آن سه صلح دیگر نیز بازشناسى مى شود:

صلح با یهودیان یثرب

یهودیان، که در حومه و درون یثرب (مدینه النبى) سکونت داشتند، براى مسلمانان تهدید بالقوه بودند؛ زیرا هنگام هجوم دشمن به مدینه، احتمال داشت که ایشان به یارى دشمن بپردازند. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) با درک این تهدید، با یهودیان یثرب پیمان صلح منعقد کردند (ابن هشام، بى تا، ج ۱، ص ۵۰۱؛ ابن سلام، ۱۳۸۸ق، ص ۲۹۰)؛ البته یهودیان یثرب دو گروه بودند و صلح با هریک جداگانه انجام شد (ر.ک: منتظرى مقدم، ۱۳۸۵، ص ۵۸ـ۷۵).

گروهى، یهودیان تابع قبیله هاى اوس و خَزرج (انصار) بودند (ر.ک: احمدى میانجى، ۱۹۹۸م، ج ۳، ص ۱۲؛ عاملى، ۱۴۱۵ق، ج ۴، ص ۲۵۵). پیامبر (صلی الله علیه و آله) در ضمن پیمان عمومى یثرب، ایشان را متحد با مسلمانان معرفى کرد که مى توانستند بر آیین خود بمانند؛ مشروط به آنکه نیرنگ نورزند و در دفاع از یثرب همکارى کنند.

گروه دیگر، قبیله هاى سه گانه یهودى (بنى قینقاع، بنى نضیر و بنى قریظه) بودند که با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عهد بستند تا در برابر مصونیت جانى و مالى و حفظ آیین خود، نسبت به مسلمانان بى طرف باشند و دشمن ایشان را یارى نکنند، و هرگاه چنین کردند، مجازات شوند. گفتنى است که این سه قبیله یهودى، در سال هاى دوم، سوم و پنجم هجرى، یکى پس از دیگرى پیمان خود را شکستند و هر کدام به گونه اى مجازات شدند(ر.ک:منتظرى مقدم،۱۳۸۵،ص۷۵ـ۸۷).

صلح با بنى ضَمره و بنى مُدلج

در دومین سال از حاکمیت اسلام در یثرب، پیامبر (صلی الله علیه و آله)نخست با خاندان ضمره و سپس با خاندان مدلج، که در دو منطقه نزدیک به یثرب سکونت داشتند و در آن زمان مشرک بودند، پیمان هایى جداگانه مبنى بر ترک دشمنى بست، و هریک را مکتوب کرد (ر.ک: واقدى، ۱۴۰۹ق، ج ۱، ص ۱۱ـ۱۲؛ ابن هشام، بى تا، ج ۱، ص ۵۵؛ مقریزى، ۱۴۰۱ق، ج ۱، ص ۶۸). ازجمله، در پیمان با بنى ضمره نگاشت: ایشان، بر مال ها و جان هایشان در امانند، و در برابر دشمنان ]از سوى مسلمانان [یارى شوند؛ مگر آنکه با دین خدا دشمنى ورزند (سهیلى، ۱۴۱۲ق، ج ۵، ص ۷۸). شایان توجه است که در این پیمان، فراتر از ترک دشمنى، سخن از یارى شدن نیز مطرح است. همچنین بنا به گزارشى، رئیس بنى ضمره خود در برپایى صلح میان پیامبر و بنى مدلج میانجى گرى کرد (یعقوبى، بى تا، ج ۲، ص ۶۶).

صلح حدیبیه

این صلح، مهم ترین نرمش قهرمانانه و نقطه عطفى در تحولات عصر نبوى (صلی الله علیه و آله)، و چه بسا مهم ترین نرمش در طول تاریخ اسلام است. نخست باید بر این نکته پاى فشرد که در این صلح، پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) موضعى کاملاً فعال داشت، و برخلاف آنچه که تصور مى شود، رفتار مشرکان قریش در مراحل مختلف صلح، انفعالى بود؛ چنان که اصل حرکت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و مسلمانان به سوى مکه به قصد انجام حج، اقدامى بود که قریشیان را به مقابله اى ناخواسته در چارچوب ممانعت از انجام حج، وادار کرد. آن گاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پیشنهاد صلح داد، که این بار مشرکان به تکاپوى شدیدترى افتادند. به هر روى، صلح واقع شد؛ البته این صلح فتح بزرگ مکه را به دنبال داشت (ابن زینى دحلان، بى تا، ج ۲، ص ۴۴ـ۴۵). در ذیل، به بازخوانى کلى این ماجراودستاوردها و پیامدهاى آن مى پردازیم:

در سال ششم هجرى، مسلمانان به فرمان پیامبر (صلی الله علیه و آله)براى انجام حج، از مدینه عازم مکه شدند؛ اما مشرکان قریش، پس از آگاهى از این حرکت، مصمم شدند از ورود مسلمانان به مکه ممانعت کنند و سواره نظامى را نیز رویاروى ایشان فرستادند. سرانجام، کاروان مسلمانان در منطقه حدیبیه، در نزدیکى شهر مکه، متوقف شد.

در آن هنگام، خواستِ مسلمانان انجام حج، و خواستِ مشرکان ممانعت از حج مسلمانان بود. تعارض طرفین بسیار جدى و آشکار بود و هر آن، احتمال داشت که میان ایشان نبردى هولناک رخ دهد. در این حال، قریشیان بسیار سرسخت بودند؛ اما پیامبر (صلی الله علیه و آله) با رفتارى آکنده از قاطعیت و مدارا، نخست، موضع مستحکم خود را چنین اعلان داشت: ما براى جنگیدن با کسى نیامده ایم؛ آمده ایم تا این خانه را طواف کنیم؛ پس با هر کس که ما را باز دارد، خواهیم جنگید، و در ادامه، پیشنهاد صلح داد و فرمود: اگر بخواهند، مدتى را تعیین کنیم و در آن مدت در امنیت به سر بریم، و آنان ما را با دیگر مردم آسوده بگذارند… (واقدى، ۱۴۰۹ق، ج ۲، ص ۵۹۳ـ۵۹۴). ناگفته نماند که مسلمانان حاضر در حدیبیه قریب ۱۴۰۰ تا۱۶۰۰ تن بودند (همان، ص ۵۷۴)، که این تعداد در مقایسه با نیرویى که قریش مى توانست فراهم سازد بسیار اندک بود. افزون بر این، مسلمانان به فرمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) براى اینکه قریشیان بدانند ایشان قصد حج دارند، فقط سلاح مسافر که شمشیر بود، با خود آورده بودند، و جز آن، جنگ افزارى نداشتند(همان،ص۵۷۳).ازاین رو،چنانچه جنگى رخ مى داد،آنان بایدفداکارانه واردمیدان مى شدند.

در آغاز، میانجى گرى ها و مبادله سفیران نیز راه به جایى نبرد؛ تا اینکه مسلمانان با انجام بیعت رضوان، وفادارى و همراهى خود را با پیامبر (صلی الله علیه و آله) تا سرحدّ جانفشانى اعلان کردند. بیعت رضوان، همراه با صحنه هاى شور و اشتیاق مسلمانان در اعلان وفادارى به پیامبر (صلی الله علیه و آله)، با حضور هیئتى از سفیران قریش انجام شد، و ایشان از آن شور و اشتیاق بیمناک شدند و به انجام صلح گرایش یافتند. در نهایت، قریشیان با چرخشى آشکار، هرگونه تردید در پذیرش صلح را کنار گذاردند (همان، ص ۶۰۴).

در این حال، مشرکان قریش، نگران وجهه خود نیز بودند. ازاین رو، شرط کردند که مسلمانان در آن سال وارد مکه نشوند و از حدیبیه بازگردند (همان). همچنین آنان خواستار شدند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به طور یک جانبه، پناه جویانى را که از مکه به مدینه رو مى آوردند، بازگرداند؛ نیز نماینده قریش پاى فشرد که در پیمان نامه، به جاى بسم اللّه الرحمن الرحیم، عبارت بسمک اللهم نگاشته و وصف رسول اللّه حذف شود. در برابر این امتیازخواهى ها، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) با نرمش و مدارا، خواسته هاى قریش را پذیرفت؛ اما این شروط بر اصحاب وى بسیار گران بود، و بیشترشان را ناخشنود ساخت. این در حالى بود که صرف نظر از شروط یادشده، این صلح از نظر پیامبر (صلی الله علیه و آله) این موارد بسیار راهبردى را دربر داشت:

  1. ترک مخاصمه و جنگ به مدت ده سال؛
  2. تأمین امنیت جانى و مالى؛
  3. معتبر دانستن پیمان هاى هر طرف از سوى طرف دیگر؛
  4. ورود به مکه و زیارت خانه خدا از سال بعد (ابن هشام، بى تا، ج ۲، ص ۳۱۷ـ۳۱۸؛ طبرى، ۱۳۸۷ق، ج ۲، ص ۶۳۵).

تا آن زمان، مشرکان قریش با توجه به جایگاهى که میان مردم عرب داشتند، در دعوت جهانى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به اسلام همواره مانعى بزرگ به شمار مى آمدند و چنان که گذشت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله)در پى آن بود که آسوده از دشمنى ها و کارشکنى هاى قریش، دیگر مردم را به اسلام، و در اصل به توحید ناب، فراخواند. بر این اساس، صلح حدیبیه نتایج و دستاوردهاى بسیار مهم و ارزشمندى داشت. در ارزیابى این نتایج و دستاوردها در بازه زمانى پس از صلح حدیبیه تا پیش از فتح مکه (سال ششم تا هشتم هجرى)، مى توان به این موارد اشاره کرد:

یک.حکومت اسلامى ازسوى مشرکان قریش به رسمیت شناخته شد؛ تا آنجاکه قریشیان پذیرفتند به مسلمانان خیانت نورزند(ر.ک:ابن زینى دحلان،بى تا،ج۲،ص۴۴).

دو. شمار مسلمانان فزونى و آیین اسلام گسترش یافت؛ زیرا با انجام این آشتى، دیگر از سخن گفتن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با مردم ممانعت نمى شد (ر.ک: واقدى، ۱۴۰۹ق، ج ۲، ص ۶۲۴). ازاین رو، شمار مسلمانان همراه با پیامبر (صلی الله علیه و آله)، که در حدیبیه ۱۴۰۰ تا ۱۶۰۰ تن بود (همان، ص ۵۷۴)، در فتح مکه به ده هزار تن رسید (ابن هشام، بى تا، ج ۲، ص ۳۲۲).

سه. دامنه اقدامات تبلیغى و سیاسى و نظامى پیامبر (صلی الله علیه و آله)گسترده شد؛ چنان که پس از این صلح، حضرت با جهانى کردن دعوت خود، سفیرانى را به سوى فرمان روایان سرزمین هاى دیگر فرستاد و آنان را به اسلام فراخواند (ر.ک: طبرى، ۱۳۸۷ق، ج ۲، ص ۶۴۴ـ۶۵۷). همچنین خیبر، آخرین و مستحکم ترین پایگاه یهود که به کانون فتنه انگیزى بر ضد مسلمانان تبدیل شده بود، به فتح مسلمانان درآمد (ابن هشام، بى تا، ج ۲، ص ۳۲۸ـ۳۳۸).

چهار. مسلمانان اهتمام خود را به برپایى مراسم حج، که رسمى ریشه دار میان اقوام عرب بود، آشکار کردند، و بدین سان، زمینه اى مهم براى تمایل اعراب به پذیرش اسلام فراهم شد.

همچنین دیرى نپایید که قریشیان، خود از پیامبر (صلی الله علیه و آله)خواستند شرط بازگرداندن پناه جویان را لغو کند و آنان را در مدینه پناه دهد؛ زیرا پناه جویان، که بنا به مفاد صلح نمى توانستند به مدینه بروند، با حضور بر سر راه بازرگانى مکه به شام، آن راه را براى قریش ناامن کرده بودند (همان، ص ۶۲۷ـ۶۲۹). همچنین در سال هفتم هجرى، مسلمانان به مکه رفتند و عمره انجام دادند. آن گاه تنها بیست و دو ماه پس از صلح، قریشیان با مشارکت در شبیخون به قبیله خزاعه، که هم پیمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودند، صلح را نقض کردند. پس مسلمانان به فرمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله)به سوى مکه عازم شدند، و با فتح مکه، به حاکمیت مشرکان در آن شهر پایان بخشیدند.

بررسى و تحلیل

آنچه گذشت، شناسایى مهم ترین موارد از صلح هاى نبوى بود؛ حال در تحلیل، نخست باید اذعان داشت که براى رسول خدا (صلی الله علیه و آله)بر پایه قولوا لا اله الا اللّه تفلحوا (لا اله الا اللّه بگویید تا رستگار شوید)، دعوت به اسلام و توحید، و نجات انسان ها از گمراهى اصالت داشت، و حضرت در دستیابى به این هدف آیینى، همواره صلح را بر جنگ، و دوستى را بر دشمنى ترجیح مى داد؛ البته این ترجیح دادن نیز به نوبه خود اصیل بود؛ نه شکلى و ظاهرى. این نکته بسیار مهم است که پیشنهاددهنده صلح حدیبیه ـ که چه بسا مهم ترین صلح در تاریخ اسلام است ـ شخص رسول خدا (صلی الله علیه و آله)بود؛ اما او در همان حال که پیشنهاد صلح مى داد، به گسترش اسلام مى اندیشید و بر این اساس، آشکارا به میانجى صلح گفت: … مدتى را تعیین کنیم و در آن مدت در امنیت ]و عدم دشمنى با یکدیگر [به سر بریم، و آنان ما را با دیگر مردم آسوده بگذارند… و نیز تأکید کرد: به خدا سوگند، در این کار خود (دعوت به اسلام) چنان خواهم کوشید تا سر و جان دهم (واقدى، ۱۴۰۹ق، ج ۲، ص ۵۹۳ـ۵۹۴). در اصل، رسول خدا (صلی الله علیه و آله)هنگامى که از صف آرایى مشرکان و عزم آنان براى جلوگیرى از رسیدن مسلمانان به مکه آگاه شد، دردمندانه شکوه کرد: واى بر قریش! جنگ آنان را فرو خورده است؛ چه مى شد اگر آنان ما را با دیگر اقوام عرب وامى گذاشتند! (ر.ک: ابن هشام، بى تا، ج ۲، ص ۳۰۹؛ قمى، ۱۴۱۲ق، ج ۱، ص ۲۶۲و۲۶۳). حال این پرسش جدى مطرح است که آیا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با انجام صلح در پى فرصت سازى بود؟

در پاسخ به این پرسش، با تکیه بر آنچه گذشت، باید گفت که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هرگز در پى فرصت سازى براى فراهم کردن نیروى نظامى بیشتر و ارتقاى توانمندى جنگى و انجام نبردى غافلگیرانه نبود؛ اما بى تردید، در پى فرصت براى گسترش آیین اسلام و رفع موانع دعوت به یکتاپرستى بود. بر این اساس، مهم ترین هدف رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از صلح، تأمین امنیت بود تا بتواند به دور از تهدید دشمن و با آسودگى، پیام اسلام را به جهانیان ابلاغ کند. شایان توجه است که حضرت، ضمن پایبندى کامل به مفاد صلح،ازفرصت وظرفیت به دست آمده بهترین استفاده راکرد.

نرمش قهرمانانه پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) درواقع، بر پایه نگرشى حکیمانه بود. او در صلح حدیبیه بى توجه به برخى رفتارهاى احساسى و هیجانى اصحاب، امتیازاتى را واگذار کرد؛ اما به هدفى راهبردى دست یافت. این را نیز نباید ناگفته گذاشت که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به طور دو سویه، هم خود به صلح پایبند بود، و هم پایبندى طرف مقابل را پى گیر بود؛ چنان که نقض صلح از سوى مشرکان مکه، به واکنش پیامبر (صلی الله علیه و آله) و فتح مکه انجامید؛ البته در ادامه، به این نکته اشاره خواهد شد که این فتح بسیار بزرگ، با بیشترین رحمت و مهرورزى توأم بود.

جنگ در سیره پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)

جنگ، پدیده اى توأم با کشتار و اسارت و احیانا ویرانى است، و به خودى خود، مطلوب آدمیان نیست؛ اما همین جنگ، در دفع متجاوز، یا رفع ظلم و گشودن راه حق، نه تنها مطلوب، بلکه بسیار مقدس خواهد بود؛ چنان که در آیین اسلام، چنین جنگ هایى عنوان جهاد یافته است و کشتگان آن شهید به شمار آمده و بسیار تعظیم شده اند (ر.ک: بقره: ۱۵۴؛ آل عمران: ۱۶۹؛ توبه: ۵۲).

پیش از این گذشت که براى پیامبر (صلی الله علیه و آله)، اصل، دعوت به بندگى خدا (توحید) بود، و او براى انجام این دعوت، صلح را بر جنگ ترجیح مى داد. حال بر همین اساس، در اینجا باید بر این نکته پاى فشرد که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) هیچ گاه به اختیار خود به جنگ روى نمى آورد. پیامبر (صلی الله علیه و آله)پس از هجرت به مدینه و تشکیل حکومت در آنجا با هدف نمایش اقتدار امت اسلامى و ناامید کردن دشمنان از تجاوز، مأموریت ها و مانورهاى نظامى متعددى را سازمان داد. این مأموریت ها و مانورها، با حضور پیامبر، غزوه، و بدون حضور ایشان سریّه نام یافت (ر.ک: ابن سعد، ۱۴۱۰ق، ج ۲، ص ۳؛ ابن هشام، بى تا، ج ۲، ص ۶۰۸و۶۰۹). گویا چنین تصور مى شود که این غزوه ها و سریه ها همگى جنگ بود؛ درحالى که بسیارى از آنها بدون ستیز و برخورد نظامى، و گاهى حتى با انعقاد پیمان صلح به پایان رسید؛ چنان که غزوه اَبواء به صلح با بنى ضمره منجر شد (واقدى، ۱۴۰۹ق، ج ۱، ص ۱۱و۱۲)؛ غزوه ذوالعُشیره به صلح با بنى مُدلج انجامید (ابن سعد، ۱۴۱۰ق، ج ۲، ص ۶و۷)؛ همچنین غزوه تبوک، که بزرگ ترین غزوه پیامبر (صلی الله علیه و آله) و در نوع خود کم نظیر بود و با همراهى سى هزار مسلمان انجام شد (ر.ک: واقدى، ۱۴۰۹ق،ج۳، ص۹۹۶)، بابرگزارى صلح هایى با چندین گروه و قبیله مسیحى و یهودى مستقر در همان منطقه بر پایه قانون جزیه پایان یافت (ر.ک: منتظرى مقدم، ۱۳۸۵، ص ۱۵۶ـ۱۷۱).

در این حال، تعدادى از سریه ها و نیز نُه مورد از غزوه هاى پیامبر (صلی الله علیه و آله) با قِتال (جنگ و کشتار) همراه بود (ابن سعد، ۱۴۱۰ق، ج ۲، ص ۳؛ ابن هشام، بى تا، ج ۲، ص ۶۰۹). در اینجا باید اذعان داشت که با وجود انجام پژوهش هاى متعدد درباره تاریخ و سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، به نظر مى رسد مسئله جنگ در سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله) همچنان نیازمند پژوهش بیشتر است. در این باره باید اهداف، زمینه ها و عوامل جنگ، دستورها و اقدامات رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آغاز جنگ، حین جنگ و پس از جنگ بررسى شود. حال در ادامه، سعى بر این است که با گشودن برخى از این ابعاد، تصویرى کلى از جنگ در سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله)بازشناسى شود.

دو هدف کلى پیامبر (صلی الله علیه و آله) از جنگ

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به طور کلى، در دو موقعیت و بر پایه یکى از این دو هدف به جنگ تن مى داد:

الف. حفظ کیان اسلام: برخى از جنگ ها، دفاعى، و هدف از آنها، دفعِ تجاوز دشمن به سرزمین یا امت اسلام بود.

ب. دعوت به اسلام: برخى از جنگ ها نیز با هدف رفعِ موانع موجود بر سر راه دعوت به اسلام انجام مى شد (براى مطالعه بیشتر، ر.ک: کاشف الغطاء، بى تا، ج ۲، ص ۳۹۵).

این دو هدف، به لحاظ نظرى، روشن و بى نیاز از تبیین است؛ زیرا همگان معترفند که باید در برابر متجاوز جنگید، و نیز باید موانعى را که بر سر راه حق قرار دارد، برطرف کرد. حال در تبیین مصداقى و تاریخى بحث، براى هدف نخست، باید از جنگ هاى کاملاً دفاعى و نام آشناى احد و خندق یاد کرد. همچنین درباره هدف دوم، و اینکه برخى جنگ ها با هدف رفع موانع دعوت به اسلام بوده است، از یک سو، باید به تعصب ورزى جاهلانه مردم روزگار پیامبر (صلی الله علیه و آله) و دشمنى ها و کینه هاى پنهان و آشکار آنان توجه داشت؛ چنان که در بدر، پیشنهاد صلح از سوى پیامبر (صلی الله علیه و آله) مى رفت که آتش جنگ را خاموش کند؛ اما کینه توزى ابوجهل، مانع، و او خود در این جنگ کشته شد (ر.ک: قمى، ۱۴۱۲ق، ج ۱، ص ۲۶۲و۲۶۳)؛ از دیگر سوى، باید دانست که در اساس، مشرکان عرب مانعِ هرگونه دعوت به اسلام بودند، و اجازه نمى دادند که این دعوت از راه اقدام فرهنگى و تبلیغى انجام شود. در این باره، گواه آشکار، برخوردهاى خشونت آمیز مشرکان مکه با پیامبر (صلی الله علیه و آله) و مسلمانان بود، که پیوسته ایشان را تهدید و سرکوب و شکنجه هاى روحى و جسمى مى کردند، که همین سرکوب ها و شکنجه ها، باعث هجرت مسلمانان به حبشه و یثرب شد. همچنین پیش از این گذشت که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) آرزو داشت وى را با مردم آسوده بگذارند. افزون بر این، گفتنى است که در دو شاهد آشکار دیگر، یکى حادثه رَجیع (ر.ک: واقدى، ۱۴۰۹ق، ج ۱، ص ۳۵۴و۳۵۵؛ ابن هشام، بى تا، ج ۲، ص ۱۶۹) و دیگرى ماجراى بِئر مَعونه (ر.ک: واقدى، ۱۴۰۹ق، ج ۱، ص ۳۴۶و۳۴۷)، به طور هم زمان و تقریبا هم شکل، ده ها تن از مبلّغانِ مسلمان به شبیخون مشرکان گرفتار آمدند، و قتل عام شدند؛ این در حالى بود که از آنان براى تبیین اسلام میان برخى اقوام عرب دعوت شده بود.

با بررسى جنگ هاى پیامبر (صلی الله علیه و آله)، مى توان دو هدف فرعى را نیز بازشناخت: یکى پیش گیرى، و دیگرى واکنش به پیمان شکنى و فتنه انگیزى. براى نمونه، در سال پنجم هجرى، پیامبر (صلی الله علیه و آله) با آگاهى از اینکه قبیله بنى المصطلق در تدارک هجوم به مدینه است، در اقدامى پیش گیرانه به آنان حمله کرد. شایان توجه است که در انتهاى این جنگ، با ازدواج پیامبر (صلی الله علیه و آله) با دختر رئیس آن قبیله، مسلمانان همه اسیران دشمن را آزاد کردند (ر.ک: بلاذرى، ۱۴۱۷ق، ج ۱، ص ۴۲۳ـ۴۲۵). همچنین پیش تر گذشت که یهودیان یثرب در پى نقض صلح، مجازات شدند، و مکه به دنبال پیمان شکنى قریشیان، و خیبر به سبب فتنه انگیزى ساکنانش فتح شد.

ناگفته نماند که در جنگ پیش گیرانه و نیز در جنگى که واکنش به پیمان شکنى و فتنه انگیزى بود، درواقع، طرف مقابل ابتدا قصد هجوم، و یا دشمنى پنهانى داشت. ازاین رو، این گونه جنگ ها را مى توان پاسخ به تهدید کیان اسلامى، و داراى ماهیت دفاعى دانست، که بر پایه عمق تهدید دشمن بود.

اهتمام به موازین انسانى و هدایت گرى

شایان توجه است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هنگامى که سپاهى را مأمور به انجام سریه اى مى کرد، صرف نظر از دستورهاى نظامى موردى، به طور کلى به سپاهیان چنین سفارش مى کرد:

ـ به نام خدا و در راه خدا بجنگید؛

ـ خیانت نورزید و عهدشکنى نکنید؛

ـ مُثْله نکنید (اعضاى بدن دشمن را نبرید)؛

ـ کودکى را نکشید (یعقوبى، بى تا، ج ۲، ص ۷۷؛ مقریزى، ۱۴۰۱ق، ج ۹، ص ۲۲۲)؛

ـ زنى را نکشید (ر.ک: واقدى، ۱۴۰۹ق، ج ۳، ص ۱۱۱۷؛ صالحى شامى، ۱۴۱۴ق، ج ۶، ص ۲۴۸).

براى نمونه، هنگامى که امیرالمؤمنین على علیه السلام از سوى پیامبر (صلی الله علیه و آله) به فرماندهى سریّه اى منصوب، و مأمور شد که عازم یمن شود، از حضرت پرسید: چگونه رفتار کنم؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله) در پاسخ به وى فرمود: شروع به جنگ نکن تا آنها شروع به جنگ کنند، و اگر شروع به جنگ هم کردند و یکى دو نفر از شما هم کشته شدند باز هم تو جنگ مکن! با آنها مدارا کن و گذشت و چشم پوشى خود را به آنها نشان بده، و در نهایت، پاى فشرد: به خدا سوگند، اگر خداوند یک نفر را به دست تو هدایت کند برایت بهتر است از آنچه که خورشید بر آن طلوع و غروب مى کند (واقدى، ۱۳۶۹، ص ۸۲۶و۸۲۷). در این گزارش، در همان حال که از آغاز جنگ نهى شده، به کوشش براى هدایت گرى مردم سفارش شده است.

گفتنى است امیرالمؤمنین علیه السلام خود با تأسى به سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله)، در دوران خلافتش در آغاز هر جنگى به سپاهش دستور مى داد: تا آنان (دشمنان) آغاز به جنگ نکرده اند شما به جنگ با ایشان نپردازید… کشته اى را مُثله نکنید… به هیچ زنى آزار و گزندى نرسانید. ایشان همچنین تصریح مى کرد: در عهد رسول اکرم (صلی الله علیه و آله)، که زنان مشرک بودند، نیز ما مأمور بودیم از آزار رساندن به ایشان خوددارى کنیم (منقرى،۱۳۷۰،ص۲۷۹؛نهج البلاغه،۱۳۸۴،ن۱۴،ص۳۵۲).

بى تردید، براى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هدایت دیگر انسان ها از هر چیزى ارزشمندتر بود. در این باره، در متن گزارش هاى مرتبط با غزوه ها و سریه ها نمونه هاى فراوانى وجود دارد. یک نمونه، رفتار پیامبر (صلی الله علیه و آله) با حَکَم بن کیسان است. حَکَم در سریه اى به اسارت درآمد و نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله)آورده شد. حضرت شروع به فراخواندن او به اسلام کرد، و با اینکه این فراخواندن به درازا کشید، حکم بن کیسان پذیراى اسلام نشد. پس عمربن خطاب با اظهار اینکه حکم هیچ گاه اسلام نمى آورد، از پیامبر (صلی الله علیه و آله)اذن خواست که وى را به قتل برساند؛ اما حضرت اذن نداد، و سرانجام حکم اسلام آورد. اسلام او چنان نیک و استوار بود که او خود در حادثه بئر معونه جزء شهداى راه دعوت به اسلام شد (ابن سعد، ۱۴۱۰ق، ج ۴، ص ۱۰۲). درواقع، آنچه که براى پیامبر (صلی الله علیه و آله) اهمیت داشت، فتح دل هاى دیگران و هدایت آنها بود، و نه فتح سرزمین ها. این اهتمام، خود رفتارهاى انتقام جویانه را از سیره جنگى پیامبر (صلی الله علیه و آله)دور مى کرد، و او را مایه رحمت انسان ها مى ساخت.

در دوران حکومت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تقریباتمام شبه جزیره عربستان فتح شد؛ این در حالى بود که آمار کشته هاى این فتوحات، بسیار اندک، و احتمالاً کمتر از هزار تن یا هزار و اندى بود. در این میان، در فتح مکه، که بى تردید، بزرگ ترین فتح پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود؛ حضرت این سخن را که امروز روز انتقام است، انکار، و تصریح فرمود: امروز روز رحمت است (واقدى، ۱۴۰۹ق، ج ۲، ص ۸۲۱).

نتیجه

در سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نه صلح و نه جنگ، هیچ یک به خودى خود اصیل نبود، و دعوت به توحید اصالت داشت (قولوا لااله الا اللّه تفلحوا)؛ البته پیامبر مى کوشید تا با روش مسالمت آمیز به این دعوت بپردازد، و تا حد امکان از جنگ دورى کند.

در این حال، صلح هاى پیامبر (صلی الله علیه و آله)، به نوبه خود اصیل و واقعى بود. در مهم ترین صلح، یعنى صلح حدیبیه، پیشنهاددهنده صلح، شخص پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود. پیامبر (صلی الله علیه و آله) با نمایش استحکام مسلمانان، در چارچوب بیعت رضوان، به تحکیم پایه هاى صلح پرداخت، و در انعقاد صلح، نرمشى قهرمانانه مبتنى بر نگرشى حکیمانه داشت؛ چنان که بى توجه به برخى رفتارهاى هیجانى، امتیازاتى داد، و به اهدافى راهبردى دست یافت. مهم ترین هدف پیامبر (صلی الله علیه و آله)، دستیابى به امنیت بود تا بتواند به آسودگى پیام اسلام را به جهانیان ابلاغ کند. حضرت ضمن پایبندى کامل به مفاد صلح، از ظرفیت به دست آمده بهترین استفاده را کرد.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) هیچ گاه به اختیار به جنگ روى نمى آورد، بلکه یا در دفاع از کیان اسلام و یا در رفعِ موانع موجود بر سر راه دعوت به اسلام، به جنگ تن مى داد. برخى از جنگ هاى پیامبر (صلی الله علیه و آله)پیش گیرانه و برخى نیز واکنش به پیمان شکنى و فتنه انگیزى بود، که در این موارد، طرف مقابل قصد هجوم، و یا دشمنى پنهانى داشت. جنگ، آن گاه که ضرورت مى یافت، جهاد، و امرى مقدس بود، که مى توانست به یکى از دو نیکى، پیروزى یا شهادت، بینجامد: اِحْدَى الْحُسْنَیَیْن.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) در جنگ ها به رعایت موازین الهى و انسانى پاى مى فشرد. اهتمام پیامبر (صلی الله علیه و آله) به هدایت گرى، سبب مى شد که رفتارهاى جنگى او به دور از انتقام جویى و توأم با رحمت و مهرورزى باشد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) با تلفاتى بسیار اندک، قلمروى بسیار وسیع را گشود؛ البته براى او، هیچ گاه فتح سرزمین اهمیت نداشت، و مهم، فتح دل ها بود.

منابع

  1. نهج البلاغه، ۱۳۸۴، ترجمه محمد دشتى، چ بیست و ششم، قم، مؤسسه فرهنگى تحقیقاتى امیرالمؤمنین علیه السلام.
  2. ابن زینى دحلان، احمد، بى تا، السیره النبویه و الآثار المحمدیه، چ دوم، بیروت، دارالمعرفه.
  3. ابن سعد، ابوعبداللّه محمد، ۱۴۱۰ق، الطبقات الکبرى، تحقیق محمد عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیه.
  4. ابن سلام، ابوعبید، ۱۳۸۸ق، الاموال، تحقیق محمد خلیل هراس، قاهره، مکتبه الکلیات الازهریه.
  5. ابن هشام، ابومحمد عبدالملک، بى تا، السیره النبویه، تحقیق مصطفى السقا و دیگران، چ دوم، بیروت، دارالمعرفه.
  6. احمدى میانجى، على، ۱۹۹۸، مکاتیب الرسول، بى جا، دارالحدیث.
  7. بلاذرى، احمدبن یحیى، ۱۴۱۷ق، انساب الأشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلى، بیروت، دارالفکر.
  8. تافلر، آلوین و هایدى، ۱۳۷۲، جنگ و ضد جنگ، ترجمه شهیندخت خوارزمى، تهران، سیمرغ.
  9. دورانت، ویل، ۱۳۷۱، تاریخ تمدن، ترجمه گروه مترجمان، چ سوم، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى.
  10. سهیلى، عبدالرحمن، ۱۴۱۲ق، الروض الأنف، تحقیق عبدالرحمن الوکیل، بیروت، دار احیاء التراث العربى.
  11. صالحى شامى، محمدبن یوسف، ۱۴۱۴ق، سبل الهدى و الرشاد فى سیره خیرالعباد، تحقیق عادل احمد عبدالموجود و على محمد معوض، بیروت، دارالکتب العلمیه.
  12. طبرى، محمدبن جریر، ۱۳۸۷ق، تاریخ الامم و الملوک، تحقیق محمدابوالفضل ابراهیم، چ دوم، بیروت، روائع التراث العربى.
  13. عاملى، سیدجعفرمرتضى، ۱۴۱۵ق، الصحیح من سیره النبى الاعظم (صلی الله علیه و آله)، چ چهارم، بیروت، دارالهادى دارالسیره.
  14. فروید، زیگموند، ۱۳۷۵، آینده یک پندار، ترجمه هاشم رضى، چ دوم، بى جا، مؤسسه انتشارات آسیا.
  15. قمى، على بن ابراهیم، ۱۴۱۲ق، تفسیر القمى، بیروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات.
  16. کاشف الغطاء، شیخ جعفر، بى تا، کشف الغطاء، بى جا، مهدوى اصفهانى.
  17. مقریزى، احمدبن على، ۱۴۰۱ق، امتاع الاسماع، تحقیق محمدعبدالحمید النمیسى و محمدجمیل غازى، قاهره، دارالانصار.
  18. منتظرى مقدم، حامد، ۱۳۸۵، بررسى تاریخى صلح هاى پیامبر (صلی الله علیه و آله)، چ دوم، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمینى قدس سره.
  19. منقرى، نصربن مزاحم، ۱۳۷۰، پیکار صفین، ترجمه پرویز اتابکى، چ دوم، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى.
  20. واقدى، محمدبن عمر، ۱۳۶۹، المغازى، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، چ دوم، تهران، مرکز نشر دانشگاهى.
  21. ـــــ ، ۱۴۰۹ق، المغازى، تحقیق مارسدن جونز، چ سوم، بیروت، موسسه الاعلمى للمطبوعات.
  22. یعقوبى، احمدبن ابى یعقوب، بى تا، تاریخ الیعقوبى، بیروت، دارصادر.

منبع: سامانه نشریات (موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره))

نویسنده: حامد منتظرى مقدم

فرستاده پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نزد حاکم غسانی.

اشاره:

پیامبر(صلی الله علیه و آله) در اواخر سال ششم هجری[۱] و بنا به برخی از نقل‌ها اوایل سال هفتم هجری[۲] و پس از «صلح حدیبه» حاکمان و امرای کشورها و نواحی مختلف را به دین اسلام دعوت کرد. آن حضرت نامه‌هایی تنظیم کرد و توسط فرستادگان خویش به سوی آنها فرستاد و بدین وسیله دعوت جهانی خویش را اعلام کرد. یکی از کسانی که پیامبر(صلی الله علیه و آله) در همین زمان به او نامه نوشت. حاکم غسانی دمشق “حارث بن ابی‌شمر” و یا طبق برخی نقل‌ها “جبله بن ایهم” بوده است. در این دعوت “شجاع بن وهب” به عنوان سفیر پیامبر(صلی الله علیه و آله) معرفی شده است.

حاکم غسانی

امرای «غسانی» در منطقه «شام» حکومت می‌کردند.[۳] حارث بن ابی شمر عامل “هرقل” پادشاه روم بر دمشق و اطراف آن بود.[۴] محل اقامت او «غوطه» (استانی که دمشق جزء آن بوده) بوده است.[۵] اکثر منابع قائلند مخاطب نامه پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله)، حارث بن ابی شمر بود؛[۶] اما در برخی از منابع نام دیگر حاکم غسانی، «جبله بن ایهم» به عنوان مخاطب نامه پیامبر، به چشم می‌خورد.”خلیفه بن خیاط” می‌نویسد: «پیامبر(صلی الله علیه و آله) “شجاع بن وهب” را به سوی حارث بن ابی شمر و به قولی به سوی “جبله بن ایهم” فرستاد.»[۷] “ابن کثیر” به این اختلاف اشاره می‌کند و می‌نویسد: در برخی از منابع حاکم غسانی، جبله بن ایهم بن جبله بن حارث بن ابی شمر معرفی شده و منابع قائلند، پیامبر(صلی الله علیه و آله) شجاع بن وهب را به سوی او فرستاد، او ملک غسان بود و آنها نصارای عرب در ایام “هرقل” (قیصر) بودند. جبله آخرین حاکم غسانی بود که دعوت پیامبر(صلی الله علیه و آله) را اجابت کرد و مسلمان شد و خبر اسلامش را به رسول‌خدا(صلی الله علیه و آله) داد.[۸] “ابن خلدون” به نقل از “مسعودی” می‌نویسد: «اولین حاکم غسانی، حارث بن عمر و حارث بن ثعلبه و… حارث بن ابی‌شمر بود. در عهد حارث بن ابی‌شمر بود که پیامبر(صلی الله علیه و آله) مبعوث شد و نامه‌ای توسط “شجاع بن وهب اسدی” برای او فرستاد.[۹] سپس بعد از حارث پسرش نعمان و بعد جبله بن ایهم به قدرت رسیدند.[۱۰] بنا بر قولی دیگر پیامبر، “شجاع بن وهب” را هم به سوی حارث بن ابی‌شمر و هم به سوی جبله بن ایهم فرستاد[۱۱] و البته این قول ضعیف دانسته شده است.[۱۲]فرستاده پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله)شجاع بن وهب اسدی فرستاده پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) به نزد حاکم غسانی دمشق، از جمله یاران رسول‌خدا(صلی الله علیه و آله) بود. او در آغاز اسلام مسلمان شد و در هجرت دوم، به حبشه مهاجرت کرد. سپس به مکه برگشت و مدتی بعد به مدینه مهاجرت کرد. شجاع در جنگ بدر و سایر جنگها شرکت داشت و سرانجام در «یمامه» به شهادت رسید.[۱۳]نامه پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله)در نامه رسول‌خدا(صلی الله علیه و آله) به حارث بن ابی‌شمر آمده است: «سلام بر کسی که از هدایت پیروی کند و ایمان آورد. من تو را دعوت می‌کنم که به خدای یگانه که شریکی ندارد، ایمان آوری تا حکومتت باقی بماند.»[۱۴] شجاع بن وهب می‌گوید: وقتی من به دمشق رسیدم، متوجه شدم، حارث مشغول تدارک امکانات برای ورود (استقبال از) قیصر است. قیصر روم از حمص به سوی «ایلیا» (بیت‌المقدس) می‌رفت. شجاع می‌گوید: من دو یا سه روز اجازه ورود به محل اقامت او را نداشتم. بعد از دو سه روز به دربانش گفتم: من فرستاده رسول‌خدا(صلی الله علیه و آله) به سوی حاکم شما هستم. او به من گفت: تا فلان روز نمی‌توانی به حضورش برسی. این حاجب که «مرّی» نام داشت، از من در مورد رسول‌خدا(صلی الله علیه و آله) و دعوت آن حضرت پرسید. من به او سخنانی گفتم قلب او رقت پیدا کرد و اشک در چشمانش حلقه زد، سپس گفت: من انجیل را خوانده‌ام و اوصاف این پیامبر(صلی الله علیه و آله) را می‌دانم، من به او ایمان می‌آورم و او را تصدیق می‌کنم، هر چند از حارث ترس دارم که کشته شوم.[۱۵] “ابن‌سعد” می‌نویسد: «مری مسلمان شد.»[۱۶] شجاع بن وهب ادامه می‌دهد: «حاجب مرا اکرام کرد. … سرانجام حارث هم به من اجازه ورود داد. او تاجی بر سر داشت، من نامه پیامبر(صلی الله علیه و آله) را به او دادم، نامه را خواند، سپس آن را پرت کرد.[۱۷] “احمدی میانجی” می‌نویسد: حارث به خاطر تهدیدی که در نامه بود (که اگر اسلام نیاوری ملکت زائل می‌شود) آنرا پرت کرد[۱۸] و گفت: چه کسی می‌خواهد فرمانروایی من را از من بگیرد، من به سوی او حرکت خواهم کرد.[۱۹] هر چند در یمن باشد. سپس به لشکریانش دستور آماده باش داد[۲۰] و از من خواست به پیامبر(صلی الله علیه و آله) خبر دهم که حارث با لشکریانش به سوی او خواهد رفت[۲۱] و در واقع مشاهداتم را برای پیامبر(صلی الله علیه و آله) گزارش کنم.سپس حارث نامه‌ای در همین رابطه به قیصر نوشت و خبر آمدن فرستاده پیامبر(صلی الله علیه و آله) و تصمیم خودش را (مبنی بر حمله به مسلمانان) به او ابلاغ کرد.[۲۲] “ابن‌سید الناس” به نقل از شجاع بن وهب می‌نویسد: «درست در زمانی که حارث خبر آمدن مرا به قیصر که در “ایلیا” (بیت‌المقدس) بود داد، “دحیه کلبی” فرستاده پیامبر(صلی الله علیه و آله) نزد قیصر بود. وقتی قیصر نامه حارث را خواند به او نوشت لازم نیست، به سوی پیامبر(صلی الله علیه و آله) برود. (لازم نیست به او حمله کند.) نامه قیصر آمد و من هنوز آنجا (دمشق) بودم. حارث مرا خواند و گفت: چه زمانی می‌خواهی به مدینه بر گردی؟ گفتم فردا. سپس او ۱۰۰ مثقال طلا به من داد.»[۲۳] به نظر می‌رسد، تاثیر نامه پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) در قیصر که توسط دحیه کلبی ارسال شده بود، موجب شد به حارث حاکم دست نشانده خودش دستور دهد تا از این تصمیم خود دست بردارد. به هر حال حارث بن ابی‌شمر اسلام نیاورد.[۲۴]و در سال فتح مکه از دنیا رفت.[۲۵] حاجب حارث «مرّی» هنگام باز گشت فرستاده پیامبر(صلی الله علیه و آله) به نزد او آمد و مقداری لباس و نفقه به وی داد و گفت: سلام مرا به او (رسول خدا (صلی الله علیه و آله)) برسان و به او خبر بده که من از دین او تبعیت می‌کنم.شجاع می‌گوید: من نزد رسول‌خدا آمدم و خبر حارث حاکم غسانی را به حضرت دادم. حضرت در خصوص وی فرمود: «باد ملکه» حکومت و فرمانروایی او از دست رفت. سپس خبر سلام مرّی را به حضرت دادم و گزارش آنچه گفته بود را دادم حضرت فرمود: او راست گفت.[۲۶]

پی نوشت :

۱. خلیفه بن خیاط، تاریخ خلیفه، بیروت، دارکتب العلمیه، ۱۴۱۵، چاپ اول، ص۳۵ و طبری، محمد بن جریر؛ الامم والملکوک، بیروت، دارالتراث، چاپ دوم، ۱۳۸۱، ج ۲ ص ۶۴۴

 ۲. صالی شامی، محمد بن یوسف؛ سبل الهدی و الرشاد، بیروت، دار الکتب العلمیه، چاپ اول، ۱۴۱۴، ج۱۱، ص ۳۴۴.

۳. زرکلی، خیر الدین؛ الاعلام، بیروت، دار العلم للملایین، ۱۹۸۹، دوم، ج۲، ص ۱۵۵٫

۴. احمدی میانجی، احمد؛ مکاتیب الرسول، قم، دارالحیث، ۱۴۱۹، اول، ج۲، ص۴۶۰٫

۵. واقدی، محمد بن عمر؛ المغازی، بیروت، موسسه الاعلمی، سوم، ۱۴۰۹، ج ۱، ص۲۰۰ 

۶.  طبری، تارخ طبری، ج۲ ص۶۵۲٫

۷. خلیفه بن خیاط، تاریخ خلیفه بن خیاط، ص ۴۹

۸. اسماعیل بن کثیر، البدایه والنها یه، بیروت، دار الفکر، ۱۴۰۷،ج۸ ص ۶۳٫

۹. ابن خلدون، عبدالرحمن، دیوان المبتدا و الخبر، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۸، چاپ دوم، ج۲، ص ۳۳۶- ۳۳۵٫

۱۰. مقدسی، مطهر بن طاهر؛ البدء و التاریخ، ترجمه محمد رضا شفیعی کدکنی، تهران آگه، ج۲، ص۷۱۳

۱۱. ابن حجر، الاصابه فی تمیز الصحابه، بیروت، دار الکتب العلمیه، ۱۴۱۵، ج۳،ص۲۵۶

۱۴.  ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، ج ۴، ص۲۶۸ .

۱۵.صالحی شامی،سبل الهدی و الرشاد ج ۱۱، ص ۳۵۹٫

۱۶. ابن سعد، طبقات الکبری، ج۳، ص۷۰٫

۱۷. همان، ج۱، ص۲۰۰٫

۱۸. احمدی میانجی، پیشین، ج ۲، ص ۴۶۱٫

۱۹ . صالحی شامی، پیشین، ج ۱۱، ص ۳۵۹

۲۰. احمدی میانحی، پیشین، ج ۲، ص ۴۶۱٫

۲۱. ابن سعد، پیشین، ج۱، ص۲۰۰

۲۲. صالحی شامی، پیشین، ج ۱۱، ص ۳۵۹٫

۲۳. ابن سید الناس، عیون الاثر، بی جا، موسسه عز الدین، ۱۴۰۶، ،ج ۲ ، ص ۳۳۸

۲۴. ابن کثیر، پیشین، ج ۶ ص ۳۳۷ و ابن سعد، پیشین، ج۱ص

۲۵.  ابن سعد، پیشین، ج۱ص۲۰۰٫

۲۶. صالحی شامی، پیشین، ج ۱۱ ص ۳۵۹ و ابن سعد، پیشین، ج ۱، ص ۲۰۰

فتح مکه

بعد از پیمان و «صلح حدیبیه»، مشرکان «مکّه» دست به پیمان شکنى زدند، و آن صلح نامه را نادیده گرفتند، و بعضى از هم پیمانان پیغمبر(صلى الله علیه وآله) را تحت فشار قرار دادند، هم پیمان هاى رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) به آن حضرت شکایت کردند، رسول اللّه(صلى الله علیه وآله)تصمیم گرفت هم پیمانان خود را یارى کند.

از سوى دیگر، تمام شرائط براى برچیدن این کانون بت پرستى، شرک و نفاق که در «مکّه» به وجود آمده بود، فراهم مى شد، و این کارى بود که مى بایست به هر حال انجام گیرد، لذا پیامبر(صلى الله علیه وآله) به فرمان خدا آماده حرکت به سوى «مکّه» شد.

پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در هنگام طى مسیر چنان جاده «مکّه» و «مدینه» را قرق کرد، که خبر این آمادگى بزرگ به هیچ وجه به مکّیان نرسید، لذا به هیچ گونه آمادگى دست نزدند، و کاملاً غافلگیر شدند، و همین امر سبب شد که در آن سرزمین مقدس، در این هجوم عظیم و فتح بزرگ، تقریباً هیچ خونى نریزد.

مسلمانان به نزدیکى «مکّه» رسیدند، در بیرون شهر در بیابان هاى اطراف، در جائى که «مرّ الظهران» نامیده مى شد و چند کیلومتر بیشتر با «مکّه» فاصله نداشت، اردو زدند، شبانه آتش هاى زیادى براى آماده کردن غذا (و شاید براى اثبات حضور گسترده خود) در آن مکان افروختند، جمعى از اهل «مکّه» این منظره را دیده، در حیرت فرو رفتند.

هنوز اخبار حرکت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و لشکر اسلام بر «قریش» پنهان بود، در آن شب «ابوسفیان» سرکرده مکیان و بعضى دیگر از سران شرک، براى پى گیرى اخبار، از «مکّه» بیرون آمدند، در این هنگام «عباس» عموى پیغمبر(صلى الله علیه وآله) به تنهایى به بیرون از خیمه ها و به سراغ ابوسفیان رفت، او یافت و صدا زد، «ابوسفیان»، «عباس» را شناخت، گفت: راستى چه خبر؟

«عباس» پاسخ داد: این رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) است که با ده هزار نفر سربازان اسلام به سراغ شما آمده اند!

«ابوسفیان» سخت دستپاچه شده، گفت: به من چه دستورى مى دهى!

«عباس» گفت: همراه من بیا و از رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) امان بگیر؛ زیرا در غیر این صورت کشته خواهى شد.

هنگامى که چشم «عمر» به «ابوسفیان» افتاد، گفت: شکر خدا را که مرا بر تو (ابوسفیان) مسلط کرد، در حالى که هیچ امانى ندارى! فوراً خدمت پیغمبر(صلى الله علیه وآله)آمده و اجازه خواست تا گردن «ابوسفیان» را بزند.

ولى «عباس» فرا رسیده، عرض کرد: اى رسول خدا! من به او پناه داده ام.

پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمود: من نیز فعلاً به او امان مى دهم، تا فردا که او را نزد من آورى.

فردا که «عباس» او را به خدمت پیغمبر خدا(صلى الله علیه وآله) آورد، رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) به او فرمود: واى بر تو اى «ابوسفیان»! آیا وقت آن نرسیده است که ایمان به خداى یگانه بیاورى؟

عرض کرد: آرى، پدر و مادرم فدایت اى رسول خدا! من شهادت مى دهم که خداوند یگانه است و همتائى ندارد، اگر کارى از بت ها ساخته بود، من به این روز نمى افتادم!

فرمود: آیا موقع آن نرسیده است که بدانى من رسول خدایم؟!

عرض کرد: پدر و مادرم فدایت باد، هنوز شک و شبهه اى در دل من وجود دارد، ولى سرانجام «ابوسفیان» و دو نفر از همراهانش مسلمان شدند.

پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به «عباس» فرمود: «ابوسفیان» را در تنگه اى که گذرگاه «مکّه» است ببر، تا لشکریان الهى از آنجا بگذرند و او ببیند.

«عباس» عرض کرد: «ابوسفیان» مرد جاه طلبى است، امتیازى براى او قائل شوید.

پیغمبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: هر کس داخل خانه «ابوسفیان» شود در امان است، و هر کس به مسجد الحرام پناه ببرد در امان است، و هر کس در خانه خود بماند و در را به روى خود ببندد، او نیز در امان است.

هنگامى که «ابوسفیان» این لشکر عظیم را دید، یقین پیدا کرد هیچ راهى براى مقابله باقى نمانده است، رو به «عباس» کرد و گفت: سلطنتِ فرزندِ برادرت بسیار عظیم شده!

«عباس» گفت: واى بر تو، سلطنت نیست، نبوت است.

سپس «عباس» به او گفت: با سرعت به سراغ مردم «مکّه» برو و آنها را از مقابله با لشکر اسلام بر حذر دار!

آن گاه، پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) با صفوف لشکریان اسلام حرکت کرد تا به نقطه «ذى طُوى» رسید، همان نقطه مرتفعى که از آنجا خانه هاى «مکّه» نمایان است، پیامبر (صلى الله علیه وآله) به یاد روزى افتاد که به اجبار از «مکّه» مخفیانه بیرون آمد، ولى امروز، با این عظمت وارد «مکّه» مى شود، لذا پیشانى مبارک را به فراز جهاز شتر گذاشت و سجده شکر به جا آورد.

سپس، پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در «حُجون» (یکى از محلات مرتفع «مکّه» که قبر «خدیجه» در آن است) فرود آمده، غسل کرد، و با لباس رزم و اسلحه بر مرکب نشست، و در حالى که سوره «فتح» را قرائت مى فرمود، وارد مسجد الحرام شد، تکبیر گفت، سپاه اسلام نیز همه تکبیر گفتند، به گونه اى که صدایشان همه دشت و کوه را پر کرد.

سپس، از شتر خود فرود آمد، و براى نابودى بت ها نزدیک خانه کعبه آمد، بت ها را یکى پس از دیگرى سرنگون مى کرد و مى فرمود: جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً: «حق آمد و باطل زایل شد و باطل زایل شدنى است».(۱)

چند بت بزرگ بر فراز کعبه نصب شده بود که دست پیامبر(صلى الله علیه وآله) به آنها نمى رسید، امیرمؤمنان على(علیه السلام) را امر کرد پاى بر دوش مبارکش نهد، بالا رود، و بت ها را به زمین افکنده، بشکند، على(علیه السلام) این امر را اطاعت کرد.

سپس، کلید خانه کعبه را گرفت و در را بگشود و عکس هاى پیغمبران را که بر در و دیوار داخل خانه کعبه ترسیم شده بود، محو کرد.

بعد از این پیروزى درخشان و سریع، پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) دست در حلقه در خانه کعبه کرد و رو به اهل «مکّه» که در آنجا جمع بودند، فرمود: «شما چه مى گوئید؟ و چه گمان دارید؟! درباره شما چه دستورى بدهم»؟

عرض کردند: ما جز خیر و نیکى از تو انتظار نداریم، تو برادر بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار مائى! و امروز به قدرت رسیده اى، ما را ببخش، اشک در چشمان پیامبر(صلى الله علیه وآله) حلقه زد، صداى گریه مردم «مکّه» نیز بلند شد.

پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرمود: من درباره شما همان مى گویم که برادرم یوسف گفت: «امروز هیچ گونه سرزنش و توبیخى بر شما نخواهد بود، خداوند شما را مى بخشد و او ارحم الراحمین است»(۲) و به این ترتیب، همه را عفو کرد و فرمود: همه آزادید، هر جا مى خواهید بروید.

و به این ترتیب، «مکّه» بدون خونریزى فتح شد و جاذبه این عفو و رحمت اسلامى

که هرگز انتظار آن را نداشتند، چنان در دل ها اثر کرد که مردم گروه، گروه آمدند و مسلمان شدند و صداى این فتح عظیم در تمام جزیره العرب پیچید، و آوازه اسلام همه جا را فرا گرفت. و موقعیت اسلام و مسلمین از هر جهت تثبیت شد.(۳)

۱ ـ اسراء، آیه ۸۱٫

۲ ـ یوسف، آیه ۹۲٫

۳٫ تفسیر نمونه، جلد ۲۷، صفحه ۴۳۴٫

ماجراى صلح حدیبیه

در سال ششم هجرت، ماه «ذى القعده» پیغمبر اکرم(ص) به قصد عمره، به سوى «مکّه» حرکت کرد، و همه مسلمانان را تشویق به شرکت در این سفر نمود، گروهى خوددارى کردند، ولى جمع کثیرى از «مهاجران»، «انصار» و «اعراب بادیه نشین»، در خدمتش عازم «مکّه» شدند.

این جمعیت، که در حدود یک هزار و چهارصد نفر بودند، همگى لباس احرام بر تن داشتند، و جز شمشیر، که اسلحه مسافران محسوب مى شد، هیچ سلاح جنگى با خود بر نداشتند.

هنگامى که به «عسفان» در نزدیکى «مکّه» رسید، با خبر شد که «قریش» تصمیم گرفته از ورود او به «مکّه» جلوگیرى نماید، پیامبر(ص) به «حدیبیه» رسید («حدیبیه» روستائى است در بیست کیلومترى «مکّه»، که به مناسبت چاه، و یا درختى که در آنجا بوده، به این نام، نامیده مى شد،) حضرت فرمود: همین جا توقف کنید، عرض کردند: در اینجا آبى وجود ندارد، پیامبر(ص) از طریق اعجاز، از چاهى که در آنجا بود، آب براى یارانش فراهم ساخت.

در اینجا سفیرانى میان «قریش» و پیامبر(ص) رفت و آمد کردند، تا مشکل به نحوى حل شود، سرانجام «عروه ابن مسعود ثقفى» که مرد هوشیارى بود، از سوى «قریش» خدمت پیامبر(ص) آمد، پیامبر(ص) به او فرمود: من به قصد جنگ نیامده ام و تنها هدفم زیارت خانه خدا است، ضمناً «عروه» در این ملاقات، منظره وضو گرفتن پیامبر(ص) را که اصحاب اجازه نمى دادند، قطره اى از آب وضوى او به روى زمین بیفتد، مشاهده کرد، هنگام بازگشت به «قریش» گفت: من به دربار «کسرى» و «قیصر» و «نجاشى» رفته ام، هرگز زمامدارى در میان قومش را به عظمت «محمّد»(ص) در میان یارانش ندیدم، اگر تصور کنید که آنها دست از «محمّد»(ص) بردارند، اشتباه بزرگى است، شما با چنین افراد ایثارگرى روبرو هستید، تصمیمتان را بگیرید.

پیامبر(ص) به «عمر» پیشنهاد فرمود به «مکّه» رود، و اشراف «قریش» را از هدف این سفر، آگاه سازد، «عمر» گفت: «قریش» با من عداوت شدیدى دارد، من از آنها بیمناکم، بهتر این است: «عثمان» به این کار مبادرت ورزد، «عثمان» به سوى «مکّه» رفت، چیزى نگذشت که در میان مسلمانان شایع شد، او را کشته اند، در اینجا پیامبر(ص)تصمیم بر شدت عمل گرفت، و در زیر درختى که در آنجا بود، با یارانش تجدید بیعت کرد، که به نام «بیعت رضوان» معروف شد، با آنان عهد بست که تا آخرین نفس، مقاومت کنند، ولى، چیزى نگذشت که «عثمان» سالم بازگشت، و به دنبال او «قریش»، «سهیل بن عمرو» را براى مصالحه خدمت پیامبر(ص) فرستادند، و تأکید کردند که امسال، به هیچ وجه ورود او به «مکّه» ممکن نیست.

بعد از گفتگوهاى زیاد، پیمان صلحى منعقد شد که، یکى از موادش همین بود: مسلمانان آن سال را از عمره چشم بپوشند، و سال آینده به «مکّه» بیایند، مشروط بر این که بیش از سه روز نمانند، و سلاحى جز سلاح مسافر، با خود نیاورند، و مواد متعدد دیگرى دائر بر امنیت جانى و مالى مسلمانانى که از «مدینه» وارد «مکّه» مى شوند، همچنین ۱۰ سال متارکه جنگ میان مسلمین و مشرکین، و آزادى مسلمانان «مکّه» در انجام فرائض مذهبى، در آن گنجانیده شد.

این پیمان، در حقیقت یک پیمان عدم تعرضِ همه جانبه بود، که به جنگ هاى مداوم و مکرر بین مسلمانان و مشرکان موقتاً پایان مى داد.

«متن پیمان صلح» از این قرار بود که پیامبر(ص) به «على»(علیه السلام) دستور داد بنویس: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیْم».

«سهیل بن عمرو» که نماینده مشرکان بود، گفت: من با چنین جمله اى آشنا نیستم، بنویس «بِسْمِکَ اللّهُمَّ»!

پیامبر(ص) فرمود بنویس: «بِسْمِکَ اللّهُمَّ».

آن گاه فرمود: بنویس: «این چیزى است که «محمّد» رسول اللّه(ص) با «سهیل بن عمرو» مصالحه کرده».

«سهیل» گفت: ما اگر تو را «رسول اللّه» مى دانستیم، با تو جنگ نمى کردیم، تنها اسم خودت، و اسم پدرت را بنویس.

پیغمبر(ص) فرمود مانعى ندارد، بنویس: «این چیزى است که «محمّد بن عبداللّه» با «سهیل بن عمرو»، صلح کرده، که ده سال متارکه جنگ شود تا مردم امنیت خود را بازیابند».

علاوه بر این: «هر کس از «قریش» بدون اجازه ولیّش نزد «محمّد» بیاید (و مسلمان شود) او را بازگردانند، و هر کس از آنها که با «محمّد» هستند نزد «قریش» بازگردد، بازگرداندن او لازم نیست»!.

«همه قبائل آزادند، هر کس مى خواهد، در پیمان «محمّد» وارد شود، و هر کس مى خواهد در پیمان «قریش»».

طرفین متعهدند: نسبت به یکدیگر خیانت نکنند (و جان و مال یکدیگر را محترم بشمارند).

از این گذشته، «محمّد» امسال، باز مى گردد، وارد «مکّه» نمى شود، اما سال آینده قریش به مدت سه روز از «مکّه» بیرون مى روند تا یارانش به زیارت بیایند، اما بیش از سه روز توقف نکنند (مراسم عمره را انجام دهند و بازگردند)، به شرط این که جز اسلحه مسافر، یعنى شمشیر، آن هم در غلاف، سلاح دیگرى به همراه نداشته باشند.

بر این پیمان صلح، گروهى از مسلمانان و مشرکان گواهى داده، و کاتب عهدنامه «على بن ابیطالب»(علیه السلام) بود.

مرحوم «علامه مجلسى» در «بحار الانوار»، بعضى مواد دیگر این صلح نامه را نیز نقل کرده، از جمله این که:

«اسلام در «مکّه» باید آشکار باشد، و کسى را مجبور در انتخاب مذهب نکنند، و اذیت و آزارى به مسلمانان نرسانند».

این مضمون در تعبیر سابق نیز اجمالاً وجود داشت.

در اینجا پیامبر(ص) دستور داد، شترهاى قربانى را که به همراه آورده بودند، در همانجا قربانى کنند، سرهاى خود را بتراشند، و از احرام خارج گردند.

اما این امر، براى جمعى از مسلمانان سخت ناگوار بود؛ چرا که بیرون آمدن از احرام، بدون انجام مناسک عمره، در نظر آنها امکان پذیر نبود، ولى، پیغمبر(ص)شخصاً پیشگام شد، شتران قربانى را، نحر فرمود، و از احرام بیرون آمد، و به مسلمانان تفهیم نمود که این استثنائى است در قانون احرام و قربانى، که از سوى خداوند قرار داده شده است.

مسلمین، هنگامى که چنین دیدند، تسلیم شدند، و دستور پیامبر(ص) دقیقاً اجرا شد، و از همانجا آهنگ «مدینه» کردند، اما کوهى از غم و اندوه بر قلب آنها سنگینى مى نمود؛ چرا که در ظاهر قضیه، مجموع این مسافرت، یک ناکامى و شکست بود، ولى خبر نداشتند که در پشت داستان «صلح حدیبیه»، چه پیروزى هائى براى مسلمانان و آینده اسلام، نهفته است، و در همین هنگام بود، که سوره «فتح» نازل شد، و بشارتِ فتح عظیمى را به پیامبر گرامى اسلام(ص)داد.(۱)

۱٫ تفسیر نمونه، جلد ۲۲، صفحه ۲۰٫

فلسفه امی بودن پیامبر اسلام

 درست است که خواندن و نوشتن براى هر انسانى کمال محسوب مى شود، ولى گاه، شرائطى پیش مى آید که، نخواندن و ننوشتن کمال است. و این در مورد پیامبران مخصوصاً خاتم انبیاء(صلى الله علیه وآله) کاملاً صدق مى کند، چه این که اگر دانشمندى درس خوانده، و فیلسوفى آگاه و پر مطالعه، ادعاى نبوت کند، و کتابى ارائه دهد به عنوان یک کتاب آسمانى، در چنین شرائطى ممکن است وسوسه و تردیدهائى پیش بیاید که آیا این کتاب و مکتب، مولود اندیشه هاى خود او نیست؟

اما اگر ببینیم، از میان یک قوم عقب افتاده، انسانى که هرگز محضر استادى را درک نکرده، کتابى نخوانده، و صفحه اى ننوشته، برخاست، کتابى به عظمت عالم هستى، با محتوائى بسیار بلند و عالى، ارائه داد، در اینجا به خوبى مى توان درک کرد که این تراوش مغز او نیست، بلکه وحى آسمانى و تعلیم الهى است.

در آیات دیگر قرآن، نیز روى «امّى» بودن پیامبر(صلى الله علیه وآله) تکیه شده، و معنى که از همه روشن تر به نظر مى رسد، تعبیر «درس نخوانده» است.

اصولاً، در محیط «حجاز» درسى نبود که پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) بخواند، و معلمى نبود که از محضرش استفاده کند، تعداد کسانى که فقط سواد خواندن و نوشتن داشتند در تمام «مکّه» در مردان از ۱۷ نفر تجاوز نمى کرد، مى گویند از زنان، نیز تنها یک نفر بود که خواندن و نوشتن مى دانست.

طبیعى است، در چنین محیطى که ابتدائى ترین مرحله علم (خواندن و نوشتن)، این قدر کمیاب و محدود است، ممکن نیست کسى درس خوانده باشد، و مردم از آن آگاه نشوند، و اگر کسى با قاطعیت ادعا کرد: من هیچ درسى نخوانده ام و کسى آن را انکار نکرد، دلیل روشنى بر صدق گفته او است، و به هر حال، این وضع خاص پیامبر(صلى الله علیه وآله) که در آیات قرآن آمده، براى تکمیل اعجاز قرآن و قطع بهانه هاى بهانه جویان، بسیار مؤثر و مفید بود، آرى، او عالم بزرگ و بى نظیرى بود که فقط در مکتب وحى درس خوانده بود.

تنها بهانه اى که براى بعضى مانده، این است که پیامبر قبل از دوران نبوتش یکى دو سفر به شام کرد (براى مدتى کوتاه که مشغول انجام برنامه تجارت بود) مى گویند: شاید در این یکى دو سفر، با علماى اهل کتاب، تماس گرفته و مسائل را از آنها دریافت داشته است!

دلیل سستى این ادعا، در خودش نهفته است، این همه تاریخ پیامبران و احکام و قوانین و مقررات و معارف عالى را چگونه ممکن است، انسان درس نخوانده و مکتب نرفته، به این زودى از افرادى بشنود، و به خاطر بسپارد، و در مدت ۲۳ سال پیاده کند؟ و در برخورد با حوادث بى سابقه و غیر منتظره، عکس العمل لازم نشان دهد، و این درست به آن مى ماند که بگوئیم: فلان طبیب بزرگ، تمام علوم و فنون طب را در آن چند روزى آموخت که در فلان بیمارستان ناظر حال مداواى بیماران به وسیله پزشکان بود، این سخن به شوخى شبیه تر است!

توجه به این نکته نیز لازم است که، پیامبر(صلى الله علیه وآله) بعد از رسیدن به مرحله نبوت، احتمالاً توانائى بر نوشتن و خواندن از طریق تعلیمات الهى داشت، هر چند در هیچ تاریخى دیده نشده است که او از این علم و دانشش استفاده کرده باشد، چیزى را از رو بخواند و یا با دست خود نامه اى بنویسد، و شاید پرهیز پیامبر(صلى الله علیه وآله) در تمام عمرش از این کار، باز براى این بود که دستاویزى به دست بهانه جویان ندهد.

تنها موردى که در بعضى کتب تاریخ و حدیث آمده، که پیامبر(صلى الله علیه وآله) خودش مطلبى را نوشت، در ماجراى صلح حدیبیه است که در «مسند احمد» آمده است: «پیامبر شخصاً قلم به دست گرفت و صلح نامه را نوشت».

ولى جمعى، از علماى اسلام، این حدیث را انکار کرده اند و آن را مخالف صریح آیات قرآن مى دانند، هر چند به عقیده بعضى، صراحتى هم ندارد، زیرا این آیات، ناظر به وضع پیامبر(صلى الله علیه وآله) قبل از نبوت است، چه مانعى دارد که بعد از نیل به مقام نبوت، استثنائاً در یک مورد خطى بنویسد که آن خود معجزه اى محسوب مى شود؟!

ولى به هر حال، در چنین مسأله اى تکیه کردن بر خبر واحد دور از حزم و احتیاط، و مخالف چیزى است که در «علم اصول» اثبات شده، هر چند این خبر چنان که گفتیم مشکلى ایجاد نکند(۱)

 ۱. تفسیر نمونه، جلد ۱۶، صفحه ۳۲۴.