صلحنامه

نوشته‌ها

روز موعود(مباهله)

آفتاب مدینه بالا آمده بود و چشمها به انتظار نشسته بود. مسلمانانى که از قرار این روز اطلاع داشتند جمع شده بودند و مسیحیان نجران چشم دوخته بودند که پیامبر کى و چگونه خواهد آمد به یک باره دیدند که پیامبر از خانه بیرون شد مانند همیشه ساده و با صفا و معنویت و در پیرامون او تنها مرد و زن جوانى به همراه دو فرزند خردسال اما چهره‌هایشان جذاب و گیرا، قدمهایشان استوار و دلهایشان در برابر پروردگار خاشع و بى اعتنا به دنیا و اهل دنیا به میقات خویش مى‌روند.

هیئت خروج پیغمبر با وصى‌اش على‌علیه السلام و دخترش فاطمه زهرا س و دو فرزندش حسن و حسین علیهما السلام چندگونه نقل شده است.
دست على در دست پیامبر بود. حسن و حسین پیش روى آن حضرت مى‌رفتند و فاطمه پشت سر پدر حرکت مى‌کرد. (۱) على سمت راست پیامبر و حسن و حسین سمت چپ و فاطمه پشت سر پیامبر بود. (۲) حسن طرف راست پیامبر و حسین در طرف چپ او و فاطمه پشت سر پیامبر و على پشت فاطمه بود . (۳)
دست حسن در دست پیامبر و حسین در آغوش او و على‌علیه السلام پیش روى او و فاطمه پشت سر پیامبر حرکت مى‌کرد. (۴) دست حسن در دست پیامبر و حسین در آغوش او و فاطمه پشت سر آن حضرت و على پشت سر فاطمه قرار داشت (۵) و رسول‌خدا بدانان فرمود که چون من دعا کردم شما آمین بگویید. (۶)
و در بسیارى منابع دیگر کیفیت خروج این پنج تن به طور مطلق ذکر شده است (۷) و براى هر محقق منصف که اندکى تأملى در منابع تاریخ اسلام دارد این نکته عیان گشته که اصل ماجراى خروج رسول‌خدا با على و فاطمه و حسنین مورد اتفاق فریقین است. بارى پیامبر خدا از مدینه بیرون شد (۸) در حالى که عباى موئین سیاه رنگى بر دوش داشت آمد تا به نزدیکى دو درخت رسید. او فرمود که میان دو درخت را جاروب و مسطح کردند عباى خود را روى آن دو درخت پهن کرد و همراهان خود را در زیر آن جاى داد و خود در پیش ایستاد و دوش چپ خود را در زیر عبا داخل کرد و بر کمانى که در دست داشت تکیه داد و دست راست خود را براى مباهله به سوى آسمان بلند کرد و مردم از دور نظر مى‌کردند که چه خواهد کرد.
سید و عاقب که این حال را دیدند رنگ رخسارهایشان زرد شد و پاهایشان لرزید و نزدیک بود که مدهوش شوند. یکى از آنها به دیگرى گفت آیا با او مباهله مى‌کنیم؟ آن دیگرى گفت مگر نمى‌دانى که هر گروه که با پیغمبر خود مباهله کردند بزرگ و کوچک ایشان هلاک شدند دیگرى گفت رهبانیت برطرف شد. زود دریاب این مرد را که اگر لب او به یک کلمه نفرین بجنبد ما به اهل و مال خود برنخواهیم گشت. پس به خدمت حضرت شتافتند و گفتند تو با این جماعت آمده‌اى که با ما مباهله کنى؟ حضرت فرمود بلى بعد از من اینها مقرب‌ترین خلق نزد خدا هستند. پس لرزه بر بدن آنها افتاد و با آن حضرت مصالحه کردند و راضى به جزیه شدند. پس از آن حضرت فرمود سوگند یاد مى‌کنم که اگر با من و اینهایى که زیر عبایند مباهله مى‌کردید تمام این وادى بر شما آتش مى‌گشت و به قدر یک چشم به هم زدن آتش به قوم شما مى‌رسید و همه را هلاک مى‌کرد.
پس جبرئیل نازل شد و گفت یا محمد حق تعالى سلامت مى‌رساند و مى‌فرماید به عزت و جلال خود سوگند یاد مى‌کنم که اگر به همراه اینها که در زیر عبا ایستاده‌اند با همه اهل آسمان و زمین مباهله کنى هر آینه آسمانها پاره‌پاره شوند و فرو ریزند و زمینها از هم بپاشند و پاره‌پاره بر روى آب جارى شوند و دیگر قرار نگیرند. پس حضرت دستهاى مبارک خود را به سوى آسمان بلند کرد به حدى که سفیدى زیر بغلهاى او پیدا شد و گفت بر کسى که ستم کند بر شما و حق شما را از شما بگیرد و مزد رسالت مرا که خدا براى شما مقرر کرده است که آن مودت شماست کم کند لعنت و غضب خدا پیاپى تا روز قیامت نازل شود. (۹)
و به نقلى سید و عاقب گفتند چرا با بزرگان اهل شأن که ایمان به تو آورده‌اند بیرون نیامده‌اى و تنها با تو همین جوان و زن و دو کودک است؟ حضرت فرمود که من از جانب خداوند مأمور شده‌ام که به همراه اینها با شما مباهله کنم. پس به سوى اصحاب خود بازگشتند و منذربن علقمه برادر ابوحارثه که پیشتر در مجلس مشورتى اهل نجران حاضر نبود و بعد از آن همراه این گروه شده بود بقیه را نصیحت کرد که شما و هر کسى که با کتابهاى الهى آشنا است مى‌داند که ابوالقاسم محمد همان پیامبرى است که همه پیامبران به او بشارت داده‌اند. (۱۰)
و همین گزارش حاکى است که در این وقت علائم نزول عذاب ظاهر شد. آفتاب متغیر شد و کوه‌ها لرزید و با آن که فصل تابستان بود ابر سیاهى پیدا شد درختان سر به زیر آورده بودند و مرغان بر زمین بال گسترده بودند. پس سید و عاقب به منذربن علقمه گفتند نزد محمد و پسر عمویش على را واسطه کن که محمد خاطر او را مى‌خواهد و از گفته او بیرون نمى‌رود و پیمان‌نامه درست کن. منذر به محضر رسول‌خدا رسید و مسلمان شد و پیام آنان را رساند و رسول‌خدا على را براى مصالحه با آنان فرستاد. على‌علیه السلام پرسید که با ایشان چگونه صلح کنم حضرت فرمود هر چه که رأى تو باشد پس على‌علیه السلام با آنان توافق کرد که هر سال دو هزار جامه نفیس بدهند و هر سال هزار مثقال طلا نصف آن را در محرم و نصف دیگر را در رجب. پس چون رسول‌خدا با اهل بیت خود به سوى مسجد بازگشت جبرائیل نازل شد و گفت حق تعالى به تو سلام مى‌رساند و مى‌گوید که بنده‌ام موسى به همراه هارون و فرزندان هارون با دشمن خود قارون مباهله کرد و حق تعالى قارون را با اهل و مالش و یاورانش به زمین فرو برد . به جلالت خود قسم مى‌خورم که اگر تو به همراه اهلت با اهل زمین و همه مردمان مباهله مى‌نمودید هر آینه آسمانها پاره‌پاره و کوهها ریز ریز مى‌شدند و زمین فرو مى‌رفت پس رسول به سجده رفت و پس از آن دستها را بلند کرد سه بار گفت شکرا للمنعم چون از وجه این کار پرسیدند فرمود خداوند جهانیان را شکر کردم به واسطه انعامى که نسبت به اهل بیت من کرامت فرمود و سپس از آنچه جبرئیل آورده بود به ایشان خبر داد. (۱۱)
و به نقل شیخ مفید و شیخ طبرسى چون پیامبر با آن چهار تن آمد اسقف آنان پرسید اینان چه کسانى هستند که همراهش مى‌آیند بدو گفتند این پسرعمویش و دامادش و پدر دو فرزندش و محبوبترین مردمان نزد او على‌بن ابى‌طالب است و این دو طفل دو پسر دخترش از طرف على هستند که نزد او از همه محبوبترند و آن زن دخترش فاطمه است که عزیزترین مردم نزد اوست و علاقه قلبى پیغمبر بدو از همه بیش‌تر است. (۱۲) اسقف آنان گفت ببینید که با خواص خود یعنى فرزندان و اهلش آمده است و مى‌خواهد به وسیله آنان مباهله کند چون به حقیقت کار خویش مطمئن است به خدا قسم اگر مى‌ترسید که چیزى به ضررش تمام شود آنان را نمى‌آورد از مباهله با او بپرهیزید به خدا قسم که اگر موقعیت قیصر نبود مسلمان مى‌شدم (۱۳) ـ (۱۴)
در اینجا سخنان قابل توجه دیگرى به طور جسته و گریخته در کتب تفسیر و تاریخ نقل شده است. از جمله آن که چون حضرت براى مباهله بر دو زانوى خود نشست ابوحارثه گفت بخدا سوگند چنان نشسته است که پیغمبران براى مباهله مى‌نشستند و برگشت و جرأت بر مباهله پیدا نکرد . سید به او گفت به کجا مى‌روى؟ گفت اگر بر حق نمى‌بود چنین جرأت بر مباهله پیدا نمى‌کرد و اگر با ما مباهله کند یک سال نخواهد گذشت که هیچ نصرانى باقى نخواهد ماند (۱۵) من روهایى را مى‌بینم که اگر از خدا بخواهند کوهى را از جاى خود برکند هر آینه خواهد کند پس مباهله نکنید که هلاک مى‌شوید (۱۶) و از سوى دیگر رسول‌خدا فرمود اگر با من مباهله مى‌کردند هر آینه همه به صورت میمون‌ها و خوک‌هایى مسخ مى‌شدند و تمام این وادى برایشان آتش مى‌شد و مى‌سوختند و حق تعالى جمیع اهل نجران را مستأصل مى‌کرد به گونه‌اى که حتى مرغى بر سر درختان آنان باقى نمى‌ماند . (۱۷)
سرانجام آفتاب حقیقت ظاهر شد و هیچکس از عام و خاص، مسلمان و غیرمسلمان در آن صحنه حاضر نبود جز آن که دید رسول‌خداصلى الله علیه وآله وسلم على و فاطمه و حسن و حسین‌علیهم السلام را در زیر عبا جمع کرد و آنگاه فرمود : «اللهم هؤلاء اهلى» (۱۸)
و در حق آنان آیه تطهیر را قرائت فرمود
«انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرهم تطهیرا» (احزاب/ ۳۲) (۱۹)
و از همینجا براى برخى این باور پیدا شده است که آیه تطهیر بار دیگر در واقعه مباهله نازل شد، چنان که پیش از آن در خانه ام سلمه نازل شده بود ولى آنچه درست به نظر مى‌رسد آن است که بگوییم پیامبر خدا آیه تطهیر را پس از نزول در مرتبه اول در موقعیت‌هاى مختلف تکرار و بر مصادیق واقعى آن تطبیق مى‌داد تا براى دیگران در شناخت اهل بیت پیغمبر جاى هیچگونه تردیدى باقى نماند. و شاهد این نظر آن است اهل تاریخ و سیره آورده‌اند که بعد از نزول آیه تطهیر تا مدت شش و یا هفت و یا هشت ماه متوالى آن حضرت به هنگام رفتن به سوى مسجد براى اداى نماز صبح بر در خانه على‌علیه السلام و فاطمه س مى‌ایستاد و ندا مى‌داد که «یا اهل البیت انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» تا دیگران بعدها جرأت پیدا نکنند که زنان پیغمبر را در معناى کلمه «اهل البیت» داخل کنند و اینجا نیز از جمله آن موارد بود که پیامبر اهل بیت خود را در زیر عبا جمع کرده بود و با قرائت آیه تطهیر مصادیق آن را روشن ساخت. (۲۰)
با آن که دانشمندى سنى چون فخر رازى که امام المشککین لقب گرفته است گوید این روایت که رسول‌خداصلى الله علیه وآله وسلم حسنین و فاطمه و على را تحت کساء خود داخل کرد و آیه تطهیر را خواند، روایتى است که صحت آن در میان اهل تفسیر و حدیث همچون امورى است که مورد اتفاق مى‌باشد (۲۱)
و آنگاه که مفسر بزرگى چون زمخشرى گوید در این آیه [یعنى آیه مباهله ]دلیلى بر فضل و برترى اصحاب کساء هست که هیچ دلیلى قوى‌تر از آن یافت نشود (۲۲)
، تعجب است که معدودى از دانشمندان اهل سنت تلاش کرده‌اند واقعه مباهله را کم رنگ کنند یا ابعادى از آن را بى‌اهمیت جلوه دهند و برخى با نقل روایاتى بى‌اساس و غریب خواسته‌اند که دیگران را نیز به همراهى رسول‌خدا در این واقعه مفتخر سازند و بدین سان اگر دلیلى بر فضیلت اهل بیت یافت شده دیگران نیز شریک آن باشند. ولى در مقابل قاطبه اهل سنت در کتب خود اعتراف دارند که چون آیه مباهله نازل شد، پیامبر اسلام تنها على و فاطمه و حسنین (علیهم السلام) را براى مباهله همراه خود کرد و برخى دیگر تصریح دارند که مراد از «ابنائنا» و «نسائنا» و «انفسنا» در آیه مباهله کسى جز حسنین و فاطمه و على (علیهم السلام) نبود .
در اینجا ذکر فهرستى از کتب اهل سنت و مؤلفین آنها، اعم از کتب تفسیر و تاریخ و سیره و حدیث خالى از فائده نیست. (۲۳)
۱ـ مسند احمدبن حنبل
۲ـ تفسیر طبرى
۳ـ احکام القرآن از ابوبکر جصاص
۴ـ مستدرک حاکم نیشابورى
۵ـ معرفه علوم الحدیث از حاکم نیشابورى
۶ـ تفسیر ثعلبى
۷ـ دلائل النبوه از ابونعیم اصفهانى
۸ـ اسباب النزول از واحدى نیشابورى
۹ـ معالم التنزیل از بغوى
۱۰ـ مصابیح السنه از بغوى
۱۱ـ تفسیر کشاف از زمخشرى
۱۲ـ احکام القرآن از ابن عربى
۱۳ـ تفسیر کبیر از فخر رازى
۱۴ـ مطالب السؤول از محمدبن طلحه شامى
۱۵ـ اسدالغابه از ابن‌اثیر
۱۶ـ تذکره الخواص از سبطبن جوزى
۱۷ـ الجامع الاحکام القرآن از قرطبى
۱۸ـ تفسیر بیضاوى
۱۹ـ ذخائر العقبى از محب‌الدین طبرى
۲۰ـ الریاض النضره از محب‌الدین طبرى
۲۱ـ تفسیر القرآن از ابوبرکات عبدالله نسفى
۲۲ـ تبصیرالرحمن و تیسیر المنان از مهایمى
۲۳ـ مشکاه المصابیح از خطیب تبریزى
۲۴ـ تفسیر سراج المنیر از شیربینى
۲۵ـ البحر المحیط از ابوحیان اندلسى
۲۶ـ البدایه والنهایه از ابن‌کثیر
۲۷ـ تفسیر ابن‌کثیر
۲۸ـ الاصابه از ابن‌حجر عسقلانى
۲۹ـ الکاف الشاف فى تخریج احادیث الکشاف از ابن‌حجر عسقلانى
۳۰ـ الفصول المهمه از ابن صباغ مالکى
۳۱ـ تفسیر المواهب از حسین کاشفى
۳۲ـ معارج النبوه از معین‌الدین کاشفى
۳۳ـ الدرالمنثور از جلال‌الدین سیوطى
۳۴ـ تاریخ الخلفا از جلال‌الدین سیوطى
۳۵ـ الاکلیل از جلال‌الدین سیوطى
۳۶ـ تفسیر الجلالین از جلال‌الدین سیوطى
۳۷ـ الصواعق المحرقه از ابن‌حجر هیتمى
۳۸ـ سیره حلبى
۳۹ـ مدارج النبوه از شاه عبدالحق دهلوى
۴۰ـ مناقب مرتضوى از میرمحمد صالح کشفى ترمذى
۴۱ـ الاتحاف بحب الاشراف از شبراوى
۴۲ـ فتح القدیر از شوکانى
۴۳ـ تفسیر روح البیان از آلوسى
۴۴ـ تفسیر الجواهر از طنطاوى
۴۵ـ رشفه الصادى از ابوبکر علوى حضرمى
۴۶ـ التاج الجامع للاصول از شیخ منصور على ناصف
۴۷ـ المناقب از ابن‌مغازلى
۴۸ـ حسن الاسوه از سید صدیق حسن خان
۴۹ـ السیره النبویه از سید احمد زینى دحلان شافعى
۵۰ـ السنن الکبرى از ابوبکر احمدبن حسین بیهقى
۵۱ـ الشفاء بتعریف حقوق‌المصطفى از قاضى عیاض مغربى
۵۲ـ منهاج السنه از احمدبن عبدالحلیم‌بن تیمیه
۵۳ـ مقاصد الطالب از سید احمدبن اسماعیل برزنجى
۵۴ـ نزول القرآن از ابونعیم احمدبن عبدالله اصفهانى
۵۵ـ المنتقى فى سیره المصطفى از سعیدبن محمدبن مسعود شافعى
۵۶ـ الاختلاف فى اللفظ والرد على الجهمیه والمشبهه از ابن‌قتیبه کاتب دینورى
۵۷ـ الصحیح المسند فى تفسیر النبوى القرآن الکریم از ابومحمد سیدبن ابراهیم ابوعمه
۵۸ـ معارج القبول بشرح سلم الوصول الى علم الاصول از حافظبن احمد حکمى
۵۹ـ تفسیر الاعقم از احمدعلى محمدعلى الاعقم
۶۰ـ الانوار القدسیه از شیخ یاسین‌بن ابراهیم سنهوتى شافعى
۶۱ـ غایه المرام فى رجال‌البخارى الى سید الانام از محمدبن داودبن محمد بازلى شافعى
۶۲ـ عیون المسائل از سید عبدالقادربن محمد حسینى
۶۳ـ زهر الحدیقه فى رجال الطریقه از عبدالغنى‌بن اسماعیل نابلسى شامى
۶۴ـ فقه الملوک و مفتاح الرتاح از عبدالعزیزبن محمد رحبى حنفى
۶۵ـ تحفهالاشراف بمعرفه الاطراف از جمال‌الدین ابوالحجاج یوسف‌بن زکى
۶۶ـ توضیح الدلائل از شهاب‌الدین احمد شیرازى شافعى
۶۷ـ تاریخ دمشق از ابن‌عساکر
۶۸ـ الجامع بین الصحیحین از ابونعیم عبیدالله‌بن حسن‌بن احمد حداد اصفهانى
۶۹ـ سیر اعلام النبلاء از شمس‌الدین محمدبن احمدبن عثمان ذهبى شافعى
۷۰ـ مراح لبید از ابوعبدالمعطى محمدبن عمربن على نووى
۷۱ـ البریقه المحمودیه از شیخ ابوسعید خادمى
۷۲ـ تثبیت دلائل نبوه سیدنا محمد از شیخ عبدالجباربن محمدبن عبدالجبار
۷۳ـ تاریخ الاحمدى از احمدحسین بهادر خان حنفى
۷۴ـ العشره المبشرون بالجنه از شیخ قرنى طلبه بدوى
۷۵ـ عیون التواریخ از صلاح‌الدین محمدبن شاکر شافعى
۷۶ـ الدرر و اللآل از محمد على انسى
۷۷ـ الکوکب المضى‌ء از شیخ ابوالجود بترونى حنفى
۷۸ـ الدرر المکنونه فى النسبه الشریفه المصونه از ابوعبدالله محمدبن مدنى مالکى
۷۹ـ صحیح مسلم
۸۰ـ سنن ترمذى
۸۱ـ جامع الاصول از ابن‌اثیر
۸۲ـ مناقب خوارزمى
۸۳ـ الکامل از ابن‌اثیر
۸۴ـ انوار التنزیل از بیضاوى
۸۵ـ کفایه الطالب از کنجى شافعى
۸۶ـ تفسیر قرطبى
۸۷ـ تفسیر الخازن از علاءالدین على‌بن محمد
۸۸ـ تفسیر غریب القرآن از نیشابورى
۸۹ـ ینابیع الموده از شیخ سلیمان
۹۰ـ نورالابصار از شبلنجى
۹۱ـ تفسیر الواضح از محمد محمود حجازى
۹۲ـ على و مناوؤه از دکتر فوزى جعفر (معاصر)
۹۳ـ احسن القصص از على فکرى (معاصر)
۹۴ـ خدیجه ام‌المؤمنین، نظرات فى اشراق فجرالاسلام از عبدالمنعم محمد عمر (معاصر)
۹۵ـ تحریر المرأه فى عصرالرساله از عبدالحلیم ابوشقه (معاصر)
۹۶ـ ریاض الجنه فى محبه النبى‌صلى الله علیه وآله وسلم و اتباع السنه از محمد سلیمان فرج (معاصر)
۹۷ـ عقیله الطهر و الکرم زینب الکبرى از موسى محمد على (معاصر)
۹۸ـ الابتهاج بتخریج احادیث المنهاج از سید عبدالله‌بن محمد صدیق (معاصر)
۹۹ـ صفوه التفاسیر از محمد على صابونى مکى. (۲۴)
با این حال معلوم نیست چگونه صاحب تفسیر «المنار» مى‌خواهد در آیه مباهله سند افتخارى را که خدا و رسول‌خدا براى اهل بیت به جاى گذاشته‌اند مخدوش گرداند و سخن قاطبه علماى اهل سنت را انکار کند. او مى‌گوید حمل کلمه «نساءنا» بر فاطمه و کلمه «انفسنا» فقط بر على از نظر لغت عرب قابل توجیه نیست و تنها این کار ناشى از روایات بسیارى است که از منابع شیعى نقل شده است و معلوم است که مقصود شیعه از نقل این روایات چیست. آنها در ترویج این روایات بحدى کوشش کرده‌اند که بسیارى از اهل سنت را نیز تحت تأثیر قرار دادند وگرنه ما هیچ شخص عرب زبان را نمى‌بینیم که «نساءنا» بگوید و با وجود زنانش دخترش را قصد کند و از این دورتر آن است که از کلمه «انفسنا» فقط على مقصود باشد. (۲۵)
ما گوییم عجیب است که شیعه آن قدر توفیق داشته که تمام علماى اهل سنت را در طول قرون متأثر از افکار و آراء خود کرده و با آن که اخبار واقعه مباهله نسل به نسل توسط محدثین و مفسرین و مورخین نقل مى‌شد و موازین جرح و تعدیل در آن اعمال مى‌شده ولى با این حال علماى اهل سنت نتوانسته‌اند از این روایاتى که به گمان صاحب المنار ساخته و پرداخته شیعه است خود را دور کنند و همه در دام آن افتاده‌اند. (۲۶) واقعا این چه استدلالى است و چه تعصبى است که انسان را از درک واقعیت باز مى‌دارد. اگر این رسول‌خداست که تنها على و فاطمه و دو فرزند آنها را همراه خود کرده پس این تفسیر منسوب به عمل رسول‌خدا است و شیعه در این جهت کافى است که به اعتراف امثال فخر رازى و به روایت اشخاصى چون عائشه (۲۷) استناد کند. علاوه بر این که این مفسر ناآشنایى خود با زبان قرآن و زبان عرب را نیز ثابت کرده است. چرا که کافى بود به آیه ۱۷۶ سوره نساء (و ان کانوا اخوه رجالا و نساء فللذکر مثل حظ الانثیین) و نیز آیه ۱۰ همین سوره (یوصیکم‌الله فی اولاد کم للذکر مثل حظ الانثیین فان کن نساء…) مراجعه کند و ببیند چگونه کلمه «نساء» بر دختران حمل مى‌شود نه بر زنان. (۲۸)
اگر خوشبینانه بنگریم باید گفت منشأ خطاى این مفسر آن بوده که برخى روایات مانند روایت جابر را که گوید «نسائنا فاطمه و انفسنا على» ملاحظه کرده و چنین تصور کرده است که از لفظ «نسائنا» مراد فاطمه و از لفظ «انفسنا» مراد على است. حال آن که ما گوییم رسول‌خدا در مقام امتثال کسى را جز فاطمه و على و حسنین علیهم السلام نیاورد و این یعنى آن که تنها مصداق «انفسنا» على و تنها مصداق «نسائنا» فاطمه بوده است. پس نباید مصداق را با مفهوم اشتباه گرفت. و معناى کلام رسول‌خداصلى الله علیه وآله وسلم که فرمود «اللهم هؤلاء اهل بیتى» آن بود که خدایا من از اهل بیت و خواص خودم جز اینها کسى را نیافتم که براى این کار دعوت کنم.
بدین ترتیب صاحب المنار خواسته است تفسیر مذکور را برخلاف قواعد لغت عرب قلمداد کند بى‌توجه به آن که این زمخشرى صاحب کشاف پیشواى اهل ادب و بلاغت است که در تفسیر خود گوید: «فیه دلیل لاشى‌ء اقوى منه على فضل اصحاب الکساءعلیهم السلام.»
گذشته از این همه باید دید مراد این مفسر از این که گوید مصادر این روایات شیعه است، چه مى‌باشد؟ آیا کسانى را که سلسله اسناد روایات بدانها ختم مى‌شود مانند سعدبن ابى وقاص و جابربن عبدالله و عبدالله‌بن عباس و جمعى دیگر از صحابه و کلبى و شعبى و ابوصالح و جمعى دیگر از تابعین را شیعه به شمار آورده است و همه آنان را به جرم روایتى که مورد پسند او نیست شیعه و متهم به جعل و تزویر دانسته است و یا مقصودش آن است که شیعه این روایات را در جوامع اولیه حدیث و کتب معتبر تاریخ وارد کرده است؟ در هر دو صورت او سخن شیعه را غیرقابل قبول دانسته است ولى به قیمت آن که اساس سنت و شریعت متزلزل گردد واز سنت مأثور چیزى باقى نماند (۲۹) . گرچه قبل از صاحب المنار نیز کسانى بوده‌اند که در مقابل این همه نصوص غیرقابل انکار و توجیه، روایتى شاذ یا سخنى غریب آورده‌اند ولى بحق که او گوى سبقت را بر همه آنان ربوده است. چرا که دیگران به جاى متهم ساختن شیعه به جعل و تزویر یا با حذف نام على از میان همراهان رسول‌خدا به سرعت از آن گذشته‌اند همچون ابن‌کثیر در البدایه و النهایه (۳۰) و یا سعى کرده‌اند که علاوه بر على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام برخى همسران رسول‌خدا یعنى عائشه و حفصه را نیز به همراهى با رسول‌خدا مفتخر سازند همچون حلبى در سیره‌اش (۳۱) و یا در جهت تثبیت موقعیت خلفاى ثلاثه و فضیلت‌سازى براى آنان از امام صادق نقل کرده‌اند که چون آیه مباهله نازل شد رسول‌خدا ابوبکر را با فرزندش و عمر را با فرزندش و عثمان را با فرزندش و على را با فرزندش آورد، همچون ابن‌عساکر در تاریخ دمشق و جلال الدین سیوطى در تفسیر آیه مباهله به نقل از او. (۳۲)
در این مورد معلوم است که راوى حدیث مى‌خواسته ترتیب خلفاى چهارگانه حفظ شود. و گویا ترتیبى را که حوادث بعدى شکل بخشید در زمان رسول‌خدا نیز معهود بود چراکه دست سیاست‌بازان واجب کرده بود که عده‌اى به تلاش و تکاپو بیافتند و سخنى ساز کنند و باورى براى بى‌خبران ایجاد کنند که خلفاى چهارگانه به اندازه فضیلت و شأن و منزلتى که نزد رسول‌خدا داشتند به خلافت رسیدند. به راستى اگر قرار بود رسول‌خدا بزرگان اصحاب و خویشاوندان خود را جمع کند. پس چرا در میان صحابه به مانند سلمان و ابوذر و عمار و مقداد توجهى نکرد و چرا عمویش عباس شیخ هاشمیون و عمه‌اش صفیه دختر عبدالمطلب و دختر عمویش ام‌هانى که از زنان برگزیده هاشمى بودند را همراه خود نکرد. (۳۳) علاوه بر آن که خلفاى چهارگانه در آن زمان همه داراى پسر نبودند (۳۴) پرواضح است که این گونه روایات غریب چرا و چگونه پدید آمده است.
در پایان این بحث جاى آن دارد که به کلام شاگرد دیگر شیخ محمد عبده یعنى ابن عاشور مغربى نیز اشاره کنیم. او مى‌گوید هرگاه لفظ «نساء» به واحد یا جماعتى اضافه شود لامحاله مراد از آن همسران مرد هستند مانند نساء النبى و نساء المؤمنین، بخلاف آنجا که لفظ «نساء» غیرمضاف باشد. پس لا محاله مراد از نساءنا ازواج النبى است و مراد از انفس در آیه شریفه انفس متکلمین و مخاطبین است یعنى ایانا و ایاکم و در مورد ابنائنا دو احتمال است یا جوانان مراد هستند و یا اطفال. آنگاه خود این مفسر از بیهقى در دلائل النبوه نقل کرده است که رسول‌خدا براى مباهله على و فاطمه و حسن و حسین را آورد و زنان و دیگر مردان مسلمان را همراه خود نکرد (۳۵) . پس باید از او پرسید آیا رسول‌خدا آشناتر به لسان وحى بود یا شما و چگونه است که رسول‌خدا برخلاف امر الهى که باید همسران خود را فراخواند. تنها دخترش را همراه خود کرد؟ در نهایت این مفسر چاره‌اى ندارد جز آن که روایات منقول در کیفیت خروج پیامبر را که مشهورترین آنها روایت سعدبن ابى‌وقاص است منکر شود.

امضاء صلحنامه

سرانجام و نقطه پایان این واقعه امضاء صلحنامه‌اى میان رسول‌خدا و مسیحیان نجران بود . گویا در تنظیم این صلحنامه و تعیین شروط آن على‌علیه السلام از جانب پیغمبر اختیار کامل داشت (۳۶) و حتى کاتب آن را نیز على شمرده‌اند. (۳۷) اینک متن این صلحنامه را به نقل از ارشاد مفید مى‌آوریم.
بسم‌الله الرحمن الرحیم
هذا کتاب من محمد النبى رسول‌الله صلى‌الله علیه و آله و سلم لنجران و حاشیتها فى کل صفراء او بیضاء و ثمره و رقیق لایؤخذ منهم شى‌ء غیر الفى حله من حلل الأواقى، ثمن کل حله اربعون درهما فمازاد او نقص فعلى حساب ذلک یؤدون الفا منها فى صفر و الفا منها فى رجب و علیهم اربعون دینارا مثواه رسولى مما فوق ذلک و علیهم فى کل حدث یکون بالیمن من کل ذى عدن عاریه مضمونه ثلاثون درعا و ثلاثون فرسا و ثلاثون جملا عاریه مضمونه لهم بذلک جوارالله و ذمه محمدبن عبدالله فمن اکل الربا منهم بعد عامهم هذا فذمتى منه بریئه.
بسم‌الله الرحمن الرحیم. این صلحنامه‌اى است از محمد پیامبر خدا (ص) براى [اهل‌] نجران و اطراف آن. از آنان چیزى از طلا و نقره و میوه و برده گرفته نشود جز دو هزار حله از حله اواقى که قیمت هر حله چهل درهم باشد و اگر کم و زیادى شد به همان اندازه حساب مى‌شود . هزار حله آن را در ماه صفر و هزار حله دیگر را در ماه رجب بپردازند و بر عهده ایشان که چهل دینار براى خرج منزل فرستادگان من بپردازند و بر عهده ایشان است که هرگاه در یمن حادثه‌اى [یا جنگى‌] از جانب قبیله ذى عدن روى داد به عنوان عاریه مضمونه [که اگر از بین رفت مانند آن پس داده شود] سى زره و سى اسب و سى شتر [به مسلمانان براى جنگ‌] بدهند و در مقابل این تعهدات براى آنان است پناه خدا و ذمه محمدبن عبدالله. پس از این سال هر کس از آنان که ربا خورد من در مقابل او تعهدى ندارم. (۳۸)
متن این صلحنامه در منابع دیگر با تفاوتهاى نه چندان زیاد نسبت به متن مفید نقل شده است و ما در اینجا درصدد بررسى این اختلافات نیستیم ولى گاه زیادتى در ذیل نامه رسول‌خدا دیده مى‌شود که قابل توجه است. این زیادت به نقل ابن‌سعد چنین است:
«و لنجران و حاشیتهم جوارالله و ذمه محمد النبى رسول‌الله على انفسهم و ملتهم و ارضهم و اموالهم و غائبهم و شاهدهم و بیعهم و صلواتهم لایغیروا اسقفا عن اسقفیته ولا راهبا عن رهبانیته ولا واقفا عن وقفانیته و کل ما تحت ایدیهم من قلیل او کثیر و لیس ربا ولادم جاهلیه و من سأل منهم حقا فبینهم النصف غیر ظالمین ولا مظلومین لنجران و من اکل ربا من ذى قبل فذمتى منه بریئه ولا یؤاخذ احد منهم بظلم اخر و على ما فى هذه الصحیفه جوارالله و ذمه النبى ابدا حتى یأتى‌الله بامره ان نصحوا و اصلحوا فیما علیهم غیر مثقلین بظلم . (۳۹)

پی نوشت :

۱) شیخ مفید، الارشاد، ج ۱، ص ۲۵۵ و نیز شیخ طبرسى، مجمع‌البیان، ذیل آیه مباهله.
۲) سیدبن طاووس، سعدالسعود، ص .۹۰
۳) سیدبن طاووس، سعدالسعود، ص .۹۰
۴) فخر رازى، التفسیر الکبیر، ذیل آیه مباهله؛ علامه مجلسى، حیاهالقلوب، ج ۴، ص ۱۲۹۹ به نقل از شیخ طبرسى و در تاریخ یعقوبى، ج ۱، ص ۴۵۱ نیز به همین صورت آمده ولى با این فرق که دست حسین نیز در دست رسول‌خدا بود.
۵) بغوى، معالم التنزیل، ذیل آیه مباهله، ج ۱، ص .۴۸۰
۶) زمخشرى، جارالله، الکشاف، ذیل آیه مباهله؛ تفسیر ثعلبى، ذیل آیه مباهله؛ قرطبى، الجامع الاحکام القرآن، ذیل آیه مباهله؛ جلال الدین سیوطى، الدر المنثور، ذیل آیه مباهله .
۷) چنان که در تاریخ المدینه المنوره از ابن‌شبه و سیره حلبى و تفسیر قمى و تفسیر التبیان دیده مى‌شود.
۸) ناگفته نماند که امروزه مسجد مباهله به عنوان مکان دقیق انجام مباهله رسول‌خدا با مسیحیان نجران شناخته شده است. موقعیت کنونى این مسجد در سمت راست شارع ستین (ملک فیصل کنونى) قرار دارد. این خیابان در مجاورت ضلع شمال شرقى بقیع است. فندق الدخیل در سمت راست و مستشفى الولاده و الاطفال در سمت چپ آن خیابان واقع بوده و مسجد المباهله یا مسجد الاجابه حدود یکصد متر از فندق الدخیل بالاتر است (قائدان، اصغر، تاریخ و آثار مکه و مدینه، ص ۳۱۱) ولى بیشتر منابع از این مکان به عنوان مسجد الاجابه فقط یاد کرده‌اند و در این که مباهله در موقعیت کنونى همین مسجد واقع شده باشد تردیدهایى وجود دارد هرچند در برخى کتب دعا و زیارت، این مکان به عنوان مسجد مباهله خوانده شده است (علامه مجلسى، بحارالانوار، ج ۹۷، ص ۲۲۵) لویى ماسینیون در تحقیق خود آورده است که رفتن به گورستان براى مباهله اشاره به ریشه و پیشینه تاریخى اسلامى آن دارد. در سال دهم هجرى محمد ص در گورستان بقیع از هیئت مسیحى براى مباهله دعوت به عمل کرد. مکان مباهله نقطه‌اى موسوم به کثیب احمر بود. این مکان از سال ۳۵۹ هجرى به بعد به نام جبل المباهله مشهور شد (منبع مذکور، ص ۶۹ به نقل از احمدبن عبدالجلیل السجزى در جامع شاهى، نسخه خطى فارسى، ص ۳۰، سطر ۳) به هر صورت این مطلب نیازمند تحقیق بیشتر است.
۹) سیدبن طاووس، سعدالسعود، ص ۹۰ با تلخیص و نیز علامه مجلسى، حیاهالقلوب، ج ۴، ص .۱۳۰۵
۱۰) سیدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص ۵۱۱؛ علامه مجلسى، حیاهالقلوب، ج ۴، ص .۱۳۴۵
۱۱) سیدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص ۵۱۲ با تلخیص؛ علامه مجلسى، حیاهالقلوب، ج ۴، ص .۱۳۴
۱۲) الارشاد، ج ۱، ص ۲۲۴؛ مجمع‌البیان، ذیل آیه مباهله؛ علامه مجلسى، بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۲۲۷؛ شیخ طبرسى، اعلام الورى، ج ۱، ص .۲۵۴
۱۳) الارشاد، ج ۱، ص .۲۲۴
۱۴) در خصوص عاقبت امر ابوحارثه و سید و عاقب منابع مختلف نوشته‌اند. ابن‌سعد در الطبقات الکبرى، ج ۱، ص ۳۵۸ گوید پس از مدت کوتاهى سید و عاقب به نزد رسول‌خدا بازگشتند و مسلمان شدند رسول‌خدا آن دو را در خانه ابوایوب انصارى جاى داد. علامه طبرسى در مجمع‌البیان در ذیل آیه مباهله نیز از بازگشت آندو و مسلمان شدن آن‌دو خبر مى‌دهد و نیز در تاریخ یعقوبى ج ۱، ص ۴۵۲ آمده است که ایهم مسلمان شد ولى گزارش مفصل سیدبن طاووس از مجلس مشورتى بزرگان نصارى در سرزمین نجران حاکى از آن است که سید و عاقب خبر از درستى نبوت رسول‌خدا داشتند ولى درصدد کتمان آن و گمراه نگاه داشتن مردم بودند. در آن‌جا ابن‌طاووس آورده است که این سید و عاقب در مکر و حیله از جمله شیاطین انس بودند.
۱۵) شیخ طبرسى، مجمع‌البیان، ذیل آیه مباهله و نیز علامه مجلسى، حیاهالقلوب، ج ۴، ص ۱۲۹۹ به نقل از او و بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۲۷۷؛ تاریخ یعقوبى، ج ۱، ص .۴۵۱
۱۶) همان و نیز زمخشرى در تفسیر الکشاف ذیل آیه مباهله و سیدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص .۵۱۳
۱۷) فخر رازى، التفسیر الکبیر؛ شیخ طوسى، التبیان؛ شیخ طبرسى، مجمع البیان؛ علامه طباطبائى، المیزان و تفسیر ثعلبى در ذیل آیه مباهله و نیز سیره حلبى، ج ۳، ص ۲۳۶؛ علامه مجلسى، بحارالانوار، ج ۲۱، ص . ۳۲۶
۱۸) سیره حلبى، ج ۳، ص ۲۳۶؛ رحمانى همدانى، احمد، الامام على، ص ۲۶۷ به نقل از ابوحیان اندلسى در البحر المحیط، ج ۲، ص ۴۷۹ و مسند احمدبن حنبل، ج ۱، ص ۱۸۵ و کنجى شافعى در کفایه الطالب، ص ۱۴۲ و سبط ابن جوزى در تذکره الخواص، ص ۱۸؛ علامه مجلسى بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۲۶۵ با ذکر حدیث سعدبن ابى وقاص که در صحیح مسلم آمده است.
۱۹) فخر رازى، التفسیر الکبیر، ذیل آیه مباهله؛ سیدبن طاووس، اقبال الاعمال، ص ۵۱۳؛ شبلنجى، نورالابصار، ص .۲۲۳
۲۰) شرف الدین، سید عبدالحسین، الکلمه الغراء فى تفضیل الزهراء، ص .۱۵
۲۱) عین تعبیر فخر رازى در ذیل آیه مباهله در التفسیر الکبیر چنین است:
«واعلم ان هذه الروایه کالمتفق على صحتها بین اهل التفسیر و الحدیث» و چنان در بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۲۸۵ آمده است، عین همین تعبیر از نیشابورى در انوار التنزیل دیده شده است.
۲۲) عین تعبیر زمخشرى در الکشاف چنین است: «و فیه دلیل لاشى‌ء اقوى منه على فضل اصحاب الکساء»۸۶) فهرستى که مرحوم آیت‌الله العظمى مرعشى نجفى در تعلیقه مجلداتى از احقاق الحق تهیه کرده است با حذف مکررات به بیش از صد مورد مى‌رسد و فهرستى که مرحوم شیخ قوام الدین وشنوه‌اى در کتاب اهل بیت و آیه مباهله ارائه داده است بالغ بر شصت مورد است ولى حسن کار ایشان آن است که از علماى اهل سنت به ترتیب از قرن سوم تا قرن چهاردهم یاد کرده است. علاوه بر این دو شخصیت بزرگ، سید حسین بحرالعلوم در تعلیقه تلخیص الشافى و نیز آیت‌الله احمدى میانجى در مکاتیب الرسول به معرفى منابع در این زمینه پرداخته‌اند و ما آدرس‌هاى مطلب مورد استشهاد در عمده این منابع را در لابلاى بحث خود آورده‌ایم.
۲۳) احقاق الحق، ج ۳، ص ۴۶ و ج ۹، ص ۷۰ و ج ۲۲، ص ۳۴ و ص ۴۴ و ج ۲۴، ص ۶ و ج ۳۳، ص ۲۲ و نیز قوام‌الدین وشنوه‌اى، اهل البیت و آیه مباهله، ص ۳۴ تا ص ۷۲؛ شروانى، ما روته العامه من مناقب اهل البیت، ص .۸۵
۲۴) محمد رشید رضا، المنار، تقریر درس شیخ محمد عبده، ذیل آیه مباهله؛ علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله به نقل از او
۲۵) سبیتى، عبدالله، المباهله، ص ۱۰۳
۲۶) زمخشرى در الکشاف ذیل آیه مباهله و نیز علامه مجلسى در بحارالانوار، ج ۳۵، ص ۲۲۴ حدیث عائشه را چنین نقل کرده‌اند: «ان رسول‌الله ص خرج و علیه مرط مرحل [مرجل‌] من شعر اسود فجاء الحسن فادخله ثم جاء الحسین فادخله ثم فاطمه ثم على ثم قال انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» و نیز شیعه و سنى در ذیل آیه تطهیر به این حدیث عائشه اشاره کرده‌اند.
۲۷) رحمانى همدانى، احمد، الامام على‌علیه السلام، ص .۲۸۴
۲۸) علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله.
۲۹) منبع مذکور، ج ۵، ص ۶۵ و نیز طبرى در جامع البیان عن تأویل آى القرآن، ج ۳، ص ۴۰۷، در ذیل آیه مباهله در ضمن حدیث شماره ۵۶۶۶ و حدیث شماره ۵۶۷۱ همراهان پیامبر را فقط فاطمه و حسنین معرفى مى‌کند ولى همو در ضمن حدیث شماره ۵۶۷۵ از منذربن ثعلبه از علباءبن احمر الیشکرى نقل مى‌کند که چون آیه مباهله نازل شد رسول خدا به دنبال على و فاطمه و حسنین فرستاد.
۳۰) در سیره حلبى، ج ۳، ص ۲۳۶ آمده است که عمر گوید از رسول‌خدا پرسیدم اگر شما ملاعنه مى‌گردید دست چه کسى را مى‌گرفتید؟ آن حضرت فرمود دست على و فاطمه و حسن و حسین و عائشه وحفصه را مى‌گرفتم. سپس حلبى اضافه مى‌کند که زیادت «عائشه و حفصه» در این روایت شاهدش آن بخش از آیه است که مى‌فرماید: «و نساءنا و نساءکم». و خطاى حلبى در این استشهاد واضح است چون اگر «نساءنا» به معناى همسران رسول‌خدا باشد پس چرا فاطمه همراه رسول‌خدا بود و اگر «نساءنا» بر دختر رسول‌خدا تطبیق کند پس چرا همسران رسول‌خدا حاضر شدند. و از خلال نکاتى که در تفسیر آیه مباهله خواهیم گفت قرائن کذب این خبر واضح‌تر خواهد شد.
۳۱) احمدى میانجى، على، مکاتیب الرسول، ج ۲، ص ۵۰۶؛ سبیتى، عبدالله، المباهله، ص ۱۰۹؛ محمدرشید رضا، المنار، ذیل آیه مباهله به نقل از ابن‌عساکر؛ جلال الدین سیوطى، الدرر المنثور، ذیل آیه مباهله به نقل از ابن‌عساکر.
۳۲) سبیتى، عبدالله، المباهله، ص .۱۰۹
۳۳) علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله ص .۲۴۳
۳۴) محمدبن الطاهر ابن عاشور، التحریر والتنویر، ذیل آیه مباهله.
۳۵) این مطلب از گزارش سیدبن طاووس در اقبال الاعمال، ص ۵۱۲ استفاده مى‌شود که سابقا نقل شد.
۳۶) تاریخ یعقوبى، ج ۱، ص ۴۵۲ ولى بلاذرى و ابن‌کثیر و ابن‌قیم جوزى و عبدالمنعم کاتب این صلحنامه را مغیرهبن شعبه دانسته‌اند. ابویوسف کاتب را عبدالله بن ابى‌بکر دانسته است. و نیز بلاذرى از یحیى بن آدم نقل مى‌کند که مکتوبى از صلحنامه نزد اهل نجران دیدم که زیر آن نوشته شده بود «کتب على‌بن ابى‌طالب». بیهقى در سنن کبرى و نیز یاقوت حموى در معجم‌البلدان آورده‌اند که اهل نجران در دوران زمامدارى آن حضرت به نزد او آمدند و صلحنامه خود را آوردند و گفتند این خط شماست و به نقل دیگرى گفتند این خط شما و املاء رسول‌خدا است. آنگاه اشکهاى على ع به گونه‌اش جارى شد. سپس سربرداشت و گفت اى اهل نجران این آخرین چیزى بود که در پیشگاه رسول‌خدا نگاشتم. احمدى میانجى، على، مکاتیب الرسول، ج ۳، ص ۱۶۹ و .۱۷۰
۳۷) شیخ مفید، الارشاد، ج ۱، ص .۲۲۶
۳۸) ابن‌سعد، الطبقات الکبرى، ج ۱، ص ۲۸۸ و نیز نگاه کنید به تاریخ یعقوبى، ج ۱، ص ۴۵۲؛ ابن‌شبه، تاریخ المدینه المنوره، ج ۲، ص ۵۸۵؛ ابوالفتوح رازى، تفسیر، ذیل آیه مباهله؛ حاجى نورى، مستدرک الوسایل، ج ۱۱، ص ۱۳۳؛ ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، ج ۵، ص ۶۶؛ مرحوم استاد احمدى میانجى در مکاتیب الرسول اختلاف منابع در نقل متن این صلحنامه را به دقت بررسى کرده و لغات مشکل آن را توضیح داده است. ایشان علاوه بر منابع بالا از فتوح البلدان و الاموال لابى عبیده و الاموال لابن زنجویه و الخراج لابى‌یوسف نیز ذکر به میان آورده است.
۳۹) الارشاد، ج ۱، ص .۲۲۷

منبع:رضا اسلامی ؛ مباهله

شرط سیره خلفا و صلح امام حسن علیه السلام

آیا ذکر شرط عمل به سیره خلفا ، در صلح نامه امام حسن علیه السلام صحت دارد ؟

روایت:

و کان الحسن یُجل أبابکر وعمر رضی الله عنهما حتى أنه أشترط على معاویه فى صلحه معه أن یسیر بسیرتهما فمن ضمن شروط معاهده الصلح ” إنه یعمل و یحکم فى الناس بکتاب و سنه رسول الله و سیره الخلفاء الراشدین [۱]

اولاً :

این روایت که در برخی از کتاب‌های شیعه نقل شده است ، مصدر همگی آن‌ها کتاب الصواعق المحرقه ابن حجر هیثمی و شرح نهج البلاغه ابن أبی الحدید و… از کتاب‌های اهل سنت است و حتی در خود صواعق المحرقه و شرح ابن أبی الحدید برای این روایت سندی ذکر نشده است .

ثانیاً :

بدون شک جمله « و سیره الخلفاء الراشدین » از تحریفاتی است که تاریخ نویسان اهل سنت وارد این صلح نامه کرده‌اند ؛ زیرا این صلح نامه در بسیاری از کتاب‌های دیگر نقل شده است ؛ اما این گزینه در آن دیده نمی‌شود ؛ از جمله ابن شهر آشوب در کتاب مناقب آل أبی طالب ، ج۳ ، ص۱۹۵ مواد صلح نامه را این‌گونه می‌نویسد :

أن یعمل فیهم بکتاب الله وسنه نبیه والأمر من بعده شورى ، وأن یترک سب علی ، وأن یؤمن شیعته ولا یتعرض لأحد منهم ، ویوصل إلى کل ذی حق حقه ، ویوفر علیه حقه کل سنه خمسون ألف درهم .

البته وارد کردن جمله « وسیره الخلفاء الراشدین » از تحریفاتی است که در جاهای دیگر نیز سابقه دارد ؛ از جمله ابن اعثم در الفتوح ۵ / ۳۴ ،  و خوارزمی ، در مقتل الخوارزمی ۱ / ۱۸۸ در وصیت نامه امام حسین علیه السلام به برادرش محمد حنفیه ،‌ جمله « وسیره الخلفاء الراشدین المهدیین رضی الله عنهم» اضافه کرده‌اند ؛ در حالی که در هیچ یک از کتاب‌های دیگر این جمله دیده نمی‌شود .

ثالثاً :

« الراشدین » از کلماتی است که بعدا و در زمان حکومت بنی العباس وارد فرهنگ لغت مردم شده است و قبل از آن حتی در زمان بنی امیه سابقه نداشته است ؛ پس چگونه ممکن است که چنین شرطی در آن زمان در معاهده ذکر شده باشد ؟

رابعاً :

امکان ندارد که امام حسن علیه السلام چنین شرطی را وارد صلح نامه کند ؛ چرا پدرش امام علی علیه السلام که اسوه او در تمام امور زندگی بوده است ،‌ در شورای شش نفره بعد از عمر بن الخطاب ، فقط به این خاطر که این شرط را نپذیرد ، دست از خلافت برداشت و قبول نکرد که چنین بدعتی وارد دین اسلام بشود . چگونه ممکن است امام حسن علیه السلام بر خلاف سنت پدر بزرگوارش ، چنین بدعتی را وارد اسلام کند ؟

یعقوبی قضیه امتناع امام علی علیه السلام از پذیرفتن شرط عمل به سیره شیخین را این‌گونه نقل می‌کند :

فقال ( عبد الرحمن بن عوف ) : لنا الله علیک إن ولیت هذا الأمر أن تسیر فینا بکتاب الله وسنه نبیه وسیره أبی بکر وعمر ؟ فقال ( علی ( علیه السلام ) ) : أسیر فیکم بکتاب الله وسنه نبیه ما استطعت . فخلا بعثمان فقال له : لنا الله علیک إن ولیت هذا الأمر أن تسیر فینا بکتاب الله وسنه نبیه وسیره أبی بکر وعمر ؟ فقال : لکم أن أسیر فیکم بکتاب الله وسنه نبیه وسیره أبی بکر وعمر ، ثم خلا بعلی فقال له مثل مقالته الأولى فأجابه مثل الجواب الأول ، ثم خلا بعثمان فقال له مثل المقاله الأولى ، فأجابه مثل ما کان أجابه ، ثم خلا بعلی فقال له مثل المقاله الأولى ، فقال : إن کتاب الله وسنه نبیه لا یحتاج معهما إلى إجیری أحد ! أنت مجتهد أن تزوی هذا الأمر عنی . فخلا بعثمان فأعاد علیه القول فأجابه بذلک الجواب ، وصفق على یده ) .[۲]

اضافه بر این که ، وقتی در نامه شرط شده است که به کتاب خدا و سنت رسول عمل شود ، دیگر سنت خلفا چه ارزشی می‌تواند داشته باشد . اگر آن‌ها بر طبق کتاب و سنت رسول خدا عمل کرده باشند ، نیازی به اضافه کردن این شرط نیست و اگر بر خلاف کتاب خدا و سنت رسول او عمل کرده باشند ، ارزشی ندارد ؛ چنانچه امام علی علیه السلام نیز در جواب ربیعه بن شداد خثعمی که گفته بود من با تو بیعت می‌کنم به شرطی که به سنت ابوبکر و عمر عمل کنی ، به همین نکته اشاره می‌کند :

فجاءه ربیعه بن أبی شداد الخثعمی وکان شهد معه الجمل وصفین ومعه رایه خثعم فقال له بایع على کتاب الله وسنه رسول الله صلى الله علیه وسلم فقال ربیعه على سنه أبى بکر وعمر قال له على ویلک لو أن أبا بکر وعمر عملا بغیر کتاب الله وسنه رسول الله صلى الله علیه وسلم لم یکونا على شئ من الحق فبایعه[۳] … .

همان طوری که در شورای شش نفره حاضر شد که خلافت را ۱۲ سال دیگر از دست بدهد ؛ اما قبول نکند که بر طبق سنت ابوبکر و عمر عمل کند .

آیا امکان دارد که امام حسن علیه السلام سنت پدرش را رها و سنت شیخین را زنده کند ؟

خامساً :

بر فرض صحت روایت ، امام مجتبی علیه السلام این عهد نامه را نوشت و این گزینه‌ها را در آن اضافه کرد تا  معاویه بن أبی سفیان را که ادعا می‌کرد طرفدار سنت عمر و ابوبکر است ، رسوا کند و به مردم بفهماند که این معاویه به هیچ چیز پایند نیست ؛ حتی به سنت ابوبکر و عمر .

شاهد بر این مطلب این است که امام علیه السلام قبل از نوشتن این صلح نامه ، نامه دیگری به معاویه می‌نویسد و او را این‌چنین خطاب می‌کند :

من مى خواستم حق را زنده گردانم و باطل را بمیرانم و کتاب خدا و سنّت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم را جارى گردانم ، مردم با من موافقت نکردند اکنون با تو صلح مى کنم به شرطى چند که مى دانم به آن شرط ها وفا نخواهى کرد ، شاد مباش به این پادشاهى که براى تو میسّر شد به زودى پشیمان خواهى شد چنانچه دیگران که غصب خلافت کردند پشیمان شده اند و پشیمانى بر ایشان سودى نمى بخشد .

امام در این نامه به صراحت تمامی خلفای قبلی را غاصب خطاب می‌کند و این نشان می‌دهد که برای سنت آن دو هیچ ارزشی قائل نیست .

سادساً :

امام مجتبی علیه السلام این عهد نامه را نوشت و این گزینه‌ها را در آن اضافه کرد تا  معاویه بن أبی سفیان را که ادعا می‌کرد طرف دار سنت عمر و ابوبکر است ، رسوا کند و به مردم بفهماند که این معاویه به هیچ چیز پایند نیست ؛ حتی به سنت ابوبکر و عمر .

پی نوشت ها:

[۱] . منتهى الآمال للعباس القمى ج۲/۲۱۲ ط إیران .

[۲] . تاریخ الیعقوبی : ۲ / ۱۶۲ .

[۳] . تاریخ الطبری ، الطبری ، ج ۴ ، ص ۵۶ .

 

افشاى مفاسد معاويه و يزيد در سخنان امام حسين(ع)

هر نهضت و قیامی نیاز به مقدماتی دارد، مخصوصاً قیام هایی که منجر به برخورد نظامی و قتل و کشتار می شود. از مهمترین عامل و مقدّمه هر انقلاب و قیام که نقش کلیدی دارد، آگاهی دهی و اطلاع رسانی است، آگاهی دادن از چهره واقعی دشمنان، آگاهی دادن از اهداف قیام.

امام حسین(علیه السلام) سالها قبل از قیام عاشورا یکی از مسائلی که سخت بر آن تکیه و پافشاری نمود افشاگری علیه چهره فاسد و نقاب دار معاویه و همین طور بیان رسوائی ها و مفاسد یزید ملعون بود، آنچه پیش رو دارید، نگاهی است گذرا به افشاگریهای آن حضرت علیه معاویه و یزید .

الف: افشاگری علیه معاویه

1ـ افشای چهره معاویه و همراهان در جنگ صفین

در یکی از روزهای جنگ صفّین طراحان شام، از جمله معاویه به فکر نفوذ در خاندان عترت افتادند. عبداللّه عمر برای امام حسین(علیه السلام) پیغام ملاقات فرستاد، وقتی در گوشه ای از میدان بسوی او رفت، پسر عمر گفت: من برای جنگ با تو نیامدم، می خواهم تو را نصیحت کنم، امام حسین(علیه السلام) فرمود: چه نصیحتی داری؟ گفت: قریش از پدرت اطاعت نمی کنند، آیا تو می توانی با علی(علیه السلام) مخالفت کنی و او را بر کنار سازی تا ما همه تو را به عنوان رهبر جامعه اسلامی برگزینیم؟!

حضرت، از این سخنان برآشفت و فرمود: «سوگند بخدا! هرگز من به خدا، و پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) و جانشین رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کافر نمی گردم…

گم شو، وای بر تو از شیطان متکبّر به تحقیق که شیطان اعمال زشت تو را زینت داده و تو را فریفته است تا آنکه تو را از دین اسلام خارج ساخته که از قاسطین اطاعت کنی و معاویه این مرد خارج شده از دین را یاری دهی.

همواره معاویه و پدرش ابوسفیان با رسول خدا و مسلمانان در جنگ بودند و از دشمنانشان بحساب می آمدند.

سوگند بخدا! که آن دو مسلمان نشدند بلکه از روی ترس و طمع تسلیم گردیدند، پس امروز تو بی سرزنشی از وجدان، جنگ می کنی، و به میدان جنگ می آیی تا به زنان شامی دسترسی پیدا کنی، پس اندک زمانی لذّت ببر، که من از خداوند عزیز و بزرگ امیدوارم به زودی تو را بکشد»[1]

وقتی عبداللّه بن عمر گزارش سخنان امام حسین(علیه السلام) را به معاویه داد معاویه گفت: حسین فرزند همان پدر است فریب تو را نمی خورد.

2ـ افشاگری بعد از شهادت حجر:

پس از آنکه معاویه جمعی از یاران امیرمؤمنان(علیه السلام) همراه با حجربن عدی را به شهادت رساند، همان سال به سفر حج رفت.

در مجلسی با حضرت اباعبداللّه(علیه السلام) ملاقات نمود با غروری خاص گفت: «ای اباعبداللّه! آیا این خبر به تو رسید که ما با حجر و یاران او که شیعیان پدرت بودند چه کردیم؟

امام پرسید: چه کردید؟ معاویه گفت: پس از آنکه آنها را کشتیم، آنها را کفن کردیم، و بر جنازه شان نماز میّت خواندیم.

حضرت فرمود:«ای معاویه! این گروه در روز رستاخیز با تو مخاصمه خواهند کرد. بخدا سوگند! اگر ما به یاران تو تسلّط می یافتیم نه آنها را کفن می کردیم و نه بر آنان نماز می خواندیم.

ای معاویه! بمن خبر رسیده است که تو به پدر من ناسزا می گویی و علیه او اقدام می کنی و یا عیبجوئی بنی هاشم را مورد تعرّض قرار می دهی، ای معاویه اگر چنین می کنی پس به نفس خویش بازنگر و آن را با حق و واقعیت ها ارزیابی کن، اگر عیب های بزرگ را در آن نیابی بی عیب هم نیستی، درست است که ما با تو دشمنی داریم.

سپس از غیر کمان خود تیر رها می کنی و به هدفی که دیگران برایت تعیین کرده اند نشانه می روی، تو از پایگاه نزدیک به دشمنی و عداوت ما برخاسته ای.

سوگند بخدا! تو از مردی (عمر و عاص) اطاعت می کنی که نه در اسلام سابقه ای دارد، و نه نفاق او تازگی خواهد داشت، و نه رأی تو را خواهد داشت، ای معاویه! نگاهی به خویشتن بیانداز و این منافق را رها کن.»[2]

3ـ افشای سیاست های معاویه

معاویه با اینکه قرار داد نامه صلح امضاء کرد و پذیرفت که حکومت را پس از خود به شورای مسلمین واگذارد، و آن را بصورت موروثی در نیاورد، در اواخر زندگانی خود خیانت کرد و تصمیم گرفت برای ولایت عهدی یزید از مسلمانان بیعت بگیرد.

روزی امام حسین(علیه السلام) را به مجلس عمومی خود طلبید و اظهار کرد با یزید بیعت کند امام بپاخاست و خطابه ای ایراد کرد و فرمود: … ای معاویه! آنچه درباره کمالات یزید و لیاقت وی برای امّت محمّد(صلی الله علیه و آله) بر شمردی شنیدیم، قصد داری طوری به مردم وانمود کنی که گویا فرد ناشناخته ای را توصیف می کنی، یا فرد غائبی را معرّفی می کنی و یا از کسی سخن می گویی که گویا تو درباره او علم و اطلاع مخصوصی داری، در حالی که یزید ماهیّت خود را آشکار کرده و موقعیّت (سیاسی و اجتماعی و اخلاقی) خودش را شناسانده است.

از یزید آنگونه که هست سخن بگو! از سگ بازیش بگو، در آن هنگام که سگهای درنده را بجان هم می اندازد، از کبوتر بازیش بگو، که کبوتران را در بلند پروازی به مسابقه وامی دارد. از بوالهوسی و عیاشی او بگو که کنیزکان را به رقص و آواز وا می دارد. از خوشگذرانیش بگو که از ساز و آواز خوشحال و سرمست می شود.

آنچه در پیش گرفتی کنار بگذار، آیا گناهانی که تاکنون درباره این امّت بر دوش خود بار کرده ای ترا کافی نیست؟

بخدا سوگند! تو آنقدر از روش باطل و ستمگرانه خود و ادامه تجاوز و ظلم دست بر نداشتی تا کاسه های صبر مردم لبریز گردید، اینک بین مرگ و تو بیش از یک چشم بر هم زدن فرصتی باقی نیست پس بسوی عملی بشتاب که برای روز رستاخیز و حضور همگان مفید باشد، روزیکه گریز گاهی در آن نیست. ای معاویه! ترا می بینم که پس از این اعمال ننگین متعرّض ما می شوی، و ما را از میراث پدران خود منع می کنی.

بخدا سوگند! ما وارث پیامبر هستیم، ولی تو همان دلائل را پیش می کشی که به هنگام مرگ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پیش کشیدند، و ناگزیر مردم هم آن را پذیرفتند، و از روی ایمان بدان گردن نهادند آری عذرها تراشیدید و آنچه خواستید انجام دادید، و آنگاه گفتید: «این چنین بود و این چنین هم خواهد بود» تا سرانجام از یک راه باورنکردنی کار بدست تو افتاد، اینجاست که صاحبان بصیرت باید عبرت بگیرند، تو برای توجیه کارهایت از عنوان صحابه ای پیامبر استفاده کردی…

معاویه! تو چگونه مصاحبت کسی (همچون عمرو عاص) را پذیرفته ای که نه صحابی بودنش قابل اعتماد است و نه دین و خویشاوندیش مورد اطمینان؟

تو می خواهی لباس شک و تردید بر اندام مردم پوشانی تا دیگران از لذّتهای دنیا کامیاب شوند، و شقاوت آخرت نصیب تو گردد، این همان خسران آشکار و ضرر واضح و روشن است.[3]

4ـ سخنرانی افشاگرانه در منی

امام حسین(علیه السلام) در اواخر زندگی معاویه که خیانت به صلحنامه با امام حسن(علیه السلام) را آشکارا مطرح و برای یزید بیعت می گرفت، به حج رفت و در «منی» مردان و زنان بنی هاشم و دوستان و یاران خود را جمع و به پاخاست و به افشای سیاست های شیطانی معاویه پرداخت و چنین فرمود:

«امّا بعد فانّ هذا الطاغیه قد فعل بنا و شیعتنا ما قد رأیتم و علمتم و شهدتم…؛ آن چه را که این مرد سرکش (معاویه) بر ما و شیعیان ما روا داشته می نگرید و شاهدید، اینک می خواهم مطلبی را از شما بپرسم اگر راست گفتم تصدیقم کنید و اگر دروغ گفتم تکذیب نمایید.

سخنانم را بشنوید و حرفهایم را بنویسید، آنگاه به شهرها و قبیله های خودتان باز گردید و آنچه در حقّ ما میدانید به دوستان صمیمی و افراد مورد اطمینان خود بگویید.

من اعلان خطر می کنم از اینکه این مطلب کهنه شده و از هم بپاشد، و حق از بین برود، گرچه «خداوند نورش را گسترش خواهد داد و گرچه کافران آنرا نپسندند.»[4]

شما را به خدا سوگند! آیا می دانید که علی بن ابی طالب برادر پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود؟ در آن هنگام که رسول خدا مسلمانان را با یکدیگر برادر کرد میان خود و پدرم پیمان برادری بست و فرمود: «در دنیا و آخرت تو برادر منی، و من برادر تو هستم»…شما را بخدا! ای مردم آیا می دانید که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) على بن ابى طالب را در روز غدیر به جانشینى خود منصوب كرد، و مردم را به ولایت او فرا خواند… آیا مى‏ دانید رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آخرین خطبه خود فرمود: «من دو چیز سنگین و گران قیمت در میان شما نهادم این دو چیز كتاب خدا و اهل ‌بیت من است، بر آن‏ها چنگ بزنید و تمسّك جوئید تا گمراه نگردید.»[5]

5 ـ سخنرانی دیگر در منی

حضرت اباعبداللّه (ع) به میزان تحرّکات سیاسی بنی امیّه و شخص معاویه در روزهای آخر زندگی، به تبلیغات گسترده ای در مدینه، در سفر حج دست زد.

«… شما مصیبت بارترین مردم هستید، زیرا از مسئولیّتها عالمانه و آگاهانه دست کشیدید و علّت همه گرفتاریها آن است که زمام امور و اجرای احکام باید بدست علمای الهی باشد که در رعایت حلال و حرام خدا امین هستند، ولی این مقام و منزلت از شما سلب شده است چرا که از محور حق پراکنده شدید، و با وجود دلائل روشن در سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله) اختلاف کردید، اگر بر رنجها و آزارها شکیبایی داشتید، و سختیهای راه خدا را تحمّل می کردید اجراء امور دین خدا بدست شما می افتاد، ولکن شما ستمگران را در مقام و منزلت خود جایگزین ساختید و امور دین خدا را بدست آنان سپردید، و آنان به اشتباه عمل می کنند، و در شهوات خود گام برمی دارند و بر شما مسلّط شدند.

چون شما از مرگ فرار کردید، و عاشقانه به زندگی گذرا، دل نهادید، و ضعیفان و بی نوایان را بدست ستمگران سپردید تا برخی را برده و مقهور خود ساختند، و برخی را برای لقمه نانی بیچاره و ناتوان کردند، ستمگران در ملک خدا، طبق میل و خواست خودگام برمیدارند، و با تمایلات خود راه پستی و مذمّت را هموار می سازند، از اشرار پست فطری پیروی می کنند، و جسورانه در مقابل خدای متعال می ایستند، در هر شهری بر فراز منبر گوینده ای دارند که فریاد میزند، و با صدای بلند سخن می گوید.

زمین در تسلّط کامل آنان است، و دستشان از هر جهت باز و گشوده است، مردم بردگان آنانند آنگونه که هر دستی بر سر آنان کوبیده شود قادر به دفاع نیستند.

گروهی از این جبّاران کینه توز، سخت بر بینوایان چیره گشته اند، و گروهی فرمانروایانی هستند که نه خدا را می شناسند، و نه روز معاد را باور دارند.

در شگفتم!! و چرا در شگفت نباشم؟! که زمین را مردی حیله گر و مکّار و فردی تیره روز، تصرّف کرده و بار مسئولیّت مؤمنین را کسی بدوش کشیده که هرگز به آنان رحم نمی کند، خدا در این نزاعی که بین ما و او درگرفته، بهترین حاکم است، و در نبرد ما با او، قضاوت خواهد کرد…»[6]

6ـ نامه هشدار دهنده به معاویه:

«…هان ای معاویه! آیا تو آنکس نیستی که حجر کندی را کشتی؟ و مردم نمازگزار و پرهیزکار را که ظلم و بدعت را نمی پسندیدند؟ و در امر دین از سرزنش کسی نمی ترسیدند؟ تو با ظلم و ستم آنها را کشتی با اینکه سوگندهای فراوان خوردی عهد و پیمان استوار نمودی که آنها را نمی کشی، بی آنکه در ملک تو فتنه ای پدید آورند، یا دشمنی آغاز کنند.

هان ای معاویه، آیا تو همان نیستی که عمر و بن حمق خزاعی صحابی رسول خدای را کشتی؟ آن مرد صالح که عبادت اندامش را لاغر و رخسارش را زرد نموده بود، آنهم بعد از زمانی که خط امان دادی، و بعهد خدای محکم نمودی، با آن میثاق و پیمان که اگر مرغی را عطا می کردی از فراز کوههای بلند بنزد تو می آمد، آن گاه بر خدا جرئت کردی، و عهد خدای را کوچک شمردی و بی جرم و جنایت او را کشتی.

آیا تو همان نیستی که زیاد بن سمیّه را که از عبدی از بنی ثقیف متولّد شد با خود برادر خواندی؟ و او را پسر ابوسفیان شمردی؟ و حال آنکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «مولود منسوب بفراش است و بهره زناکار سنگ است».

تو به مصلحت خویش سنّت رسول خدای را پشت پا زدی، و پسر عبید را برادر گفتی، و بحکومت عراقین فرستادی، تا دست و پای مسلمانان را قطع کرد، و چشمهای ایشان را به آهن گداخته نابینا نمود و بدن های ایشان را بر شاخه های درخت خرما آویزان کرد.

گویا از این امّت نبودی، و این امّت را با تو هیچ نسبتی نبود.

آیا تو آنکس نیستی که زیاد بن ابیه برای تو نوشت مردم حضرمیین بر دین علی هستند، و تو دستور دادی که از آنان که بر دین علی میروند یک تن زنده مگذار، و او همگان را کشت و مثله کرد و حال آن که سوگند به خدای علی(علیه السلام) بحکم اسلام تو و پدرت را باید دستخوش شمشیر می ساخت.

و امروز به بهانه همان دین، غصب مسند خلافت کردی و گرنه شرف تو و پدرت آن بود که زمستان و تابستان دنبال شتران کاسبی می کردید…

من هیچ فتنه ای را در این امّت بزرگتر از خلافت و حکومت تو نمی دانم و از برای خود و دین خویش و امّت محمّد (صلی الله علیه و آله) هیچ سودی برتر از آن نمی دانم که با تو جهاد کنم…

قسم بجان خودم که تو به هیچ عهدی و شرطی وفا نکردی، و مسلمانان را بعد از عهد و پیمان و صلح و سوگند کشتی بی آنکه با تو مبارزه ای کنند و نبردی آغاز نمایند، و جرم و گناه ایشان جز ذکر فضایل ما و تعظیم حقوق ما نبود، پس کشتی ایشان را از بیم آنکه مبادا هلاک شوی و ایشان زنده بمانند یا بمیرند و حرارت تیغ تیز تو را نچشند.

بدان ای معاویه که روز حساب می آید و هنگام قصاص فرا می رسد، بدان که خدای را کتابیست که اعمال کوچک و بزرگ را فرو گذار نکرده و تمام اعمال در آن ثبت است و خداوند فراموش نمی کند که مردم را به بهتان گرفتی، و دوستان خدا را به تهمت زدی و جماعتی را کشتی و گروهی را از خانه ها و شهرهای خود بیرون کردی و از برای پسرت یزید که جوانی شراب خوار و سگ باز بود، از مردم بیعت گرفتی…»[7]

7ـ نامه اعتراض آمیز

بعد از آنکه معاویه برای یزید از مردم بیعت گرفت، حضرت در نامه اعتراض آمیز و افشاگرانه، نوشت: «ای معاویه پسرت را جانشین خود قرار دادی، او نوجوانی است که شراب می خورد، و با سگ ها بازی می کند، توبه امانت الهی خیانت کردی و مردم را آلوده ساختی، و پندهای پروردگارت را نپذیرفتی، چگونه ممکن است رهبری امّت محمّد(صلی الله علیه و آله) را کسی بر عهده گیرد که شراب می خورد؟ و با فاسق های شرور زمان، مست کننده می نوشد، شرابخوار بر یک درهم پول امین نمی باشد، چگونه رهبر امّت اسلامی خواهد شد؟

معاویه! بزودی با اعمال خود وارد قیامت خواهی شد که دیگر دفتر توبه بسته خواهد بود»[8]

ب: افشاگری علیه یزید

بعد از مرگ معاویه، سران بنی امیّه یزید را بر تخت حکومت نشاندند و فشار سیاسی بر مخالفان مخصوصاً شخص امام حسین(علیه السلام) را آغاز کردند.

یزید نامه ای به «ولید بن عتبه» فرماندار مدینه نوشت و تأکید کرد که از امام حسین(علیه السلام) بیعت بگیرد. وی در حالی که مروان بن حکم یهودی زاده در کنارش قرار داشت امام را طلبید و دستور یزید را ابلاغ کرد.

امام فرمود: این مسئله یک موضوع اجتماعی و عمومی است باید در میان عموم مردم طرح شود، مهلتی دهید تا فردا به شما پاسخ بگویم.

مروان به فرماندار مدینه گفت: او را زندانی کن اگر از دست ما برود دیگر بیعت نخواهد کرد یا گردن او را بزن.

امام حسین(علیه السلام) فرمود: «ای امیر! مائیم خاندان نبوّت و معدن رسالت، در خاندان ما محل رفت و آمد فرشتگان و محل نزول رحمت خداست. خداوند اسلام را از خاندان ما شروع و افتتاح نمود، و تا آخر نیز همگام با ما خاندان به پیش خواهد برد.امّا یزید مردی شرابخوار است که دستش به خون افراد بیگناه آلوده است، او شخصی است که دستورات الهی را درهم شکسته و در مقابل چشم مردم مرتکب فسق و فجور می گردد، آیا رواست شخصی همچون من با آن سوابق درخشان و اصالت خانوادگی با چنین مردی فاسق بیعت کند؟…»[9]

پاسخ افشاگرانه به شعارهای یزید

طرّاحان سیاسی بنی امیّه پس از مرگ معاویه می خواستند با تهاجم تبلیغاتی چهره مطلوبی از یزید نشان دهند، یزید را واداشتند تا اشعاری در مدح و ستایش بنی هاشم و ارزش صلح و سازش بسراید و آن را در شهر مدینه در میان قریش و بنی هاشم پخش کردند وقتی آن اشعار بدست امام حسین(علیه السلام) رسید اینگونه پاسخ داد: «بنام خداوند بخشنده مهربان، پس اگر به تو دروغ می گویند به آنان بگو، من رفتاری دارم و شما نیز رفتار خودتان را دارید، شما از رفتار من بیزار و من نیز از رفتار شما بیزارم.»[10]

این جملات اشاره به آن دارد که شعارهای یزید کذب و خلاف واقع است و هرگز باعث خوشبینی حسین(علیه السلام) به او و خاندان بنی امیّه نخواهد شد.

از آنچه بیان شد بخوبی می توان نتیجه گرفت که علما و آن کسانی که مردم به آنها به عنوان رهبران جامعه چشم دوخته اند، وظیفه دارند در مقابل ستمگران و

بدعت گزاران و منحرفان، قد علم کنند و حداقل عکس العملی که باید نشان دهند این است که جنایات و بدعت ها و انحرافات آنها را در هر زمانی که فرصت می یابند بیان کنند.

امام حسین(علیه السلام) با اینکه در حال صلح بامعاویه بسر می برد، ] بجهت احترام به پیمان صلح برادر و امامش حسن مجتبی(علیه السلام)[ با این حال در بیان واقعیات و شناساندن چهره پلید معاویه و فرزندش یزید هرگز و لحظه کوتاهی نکرد هر جا زمینه را مناسب دید، با نامه و خطابه، در جلسات عادّی،…افشاگری کرد و زمینه قیام عاشورا آماده نمود.

و امروزه در مقابل جنایات استکبار جهانی و صهیونیست بین الملل، و منحرفان و وابستگان داخلی آن ها، دانشمندان و علما مسئولیت سنگینی دارند، و باید حسین گونه در شناسائی چهره آنها و بیان جنایات آنان بکوشند چرا که خود امام حسین(علیه السلام) فرمود: «فلکم فیّ اسوةٌ؛ برای شما در رفتار من الگو است.»[11]

نویسنده : حجة الاسلام سید جواد حسینی ، صفحه 22

مجله:پاسدار اسلام-اسفند 83 و فروردین 84 – شماره 279 و 280

پی نوشت ها:

[1] . فتوح ابن اعثم کوفی، ج 3، ص 35، و فرهنگ سخنان امام حسین(ع)، محمد دشتی، ص 357 ـ 358.

[2] . بحارالانوار، ج 44، ص 129، حدیث 19 ـ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 213. وسائل الشیعه، ج 2، ص 704، حدیث 3.

[3] . تاریخ طبری، ج 3، ص 248، الغدیر، ج 10، ص 248 ؛ فرهنگ سخنان امام حسین(ع)، همان، ص 256 ـ 257.

[4] . سوره صف، آیه 7.

[5] . الغدیر، ج 1،ص 198، بحارالانوار، ج 33، ص 182 و فرهنگ سخنان امام حسین(ع)، ص 258 ـ 261.

[6] . تحف العقول، ص 168، بحارالانوار، ج 100، ص 79، حدیث 37 و فرهنگ سخنان امام حسین(ع)، ص 268.

[7] . رجال کشی، ص 23، بحارالانوار، ج 44، ص 212 حدیث 9 و فرهنگ سخنان،همان، ص 363 و 364.

[8] . همان، ص 362 و دعائم الاسلام، ج 2، ص 133، حدیث 468.

[9] . فتوح ابن اعثم، کوفی، ج 5، ص 14 ؛ بحارالانوار، پج 44، ص 325.

[10] . مضمون آیه 41 یونس رـ ک فتوح ابن اعثم کوفی، ج 5، ص 75 و فرهنگ سخنان امام حسین(ع)، ص 376.

[11] . بحارالانوار، ج 44، ص 381.