صفین

نوشته‌ها

فتنه خوارج در شهادت حضرت على (علیه‏السلام)

اشاره:

در این مقاله ضمن اشاره به معناى لغوى و اصطلاحى واژه «خوارج»، به زمان و چگونگى پیدایش آن، فتنه انگیزى هاى آنان و نقش این گروه در شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام پرداخته شده است که درضمن بحث به اختصار به برخى ازعقاید این گروه اشاره مى شود. هم چنین تلاش شده است، با استفاده از منابع دست اول تاریخى، عاملان شهادت امام على علیه السلام معرفى شده واین مسئله مورد تجزیه وتحلیل قرارگیرد.

مقدمه

پیدایش فرقه «خوارج» که به ظاهر درجنگ «صفّین» شکل گرفت، زخم تازه اى برپیکر جامعه اسلامى بود. این گروه متعصب و پرخاش گر که نقاب تقوا و دین دارى بر چهره داشت، با عقاید و باورهاى عجیب و دور از منطق خود، همواره براى حکومت نو پاى امام على علیه السلام دردسر ساز بودند و با فتنه انگیزى هاى پى درپى، مشکلات زیادى برسر راه حاکمیتِ اسلام پدید آوردند؛ از این رو امام علیه السلام که آن ها را مردمى کم عقل وآلت دست شیطان مى دانست، در مراحل مختلف، برخوردهاى متفاوتى با آنان داشت و ضمن بیان نظر صریح اسلام در باره حکمیت و برخى مسایل دیگر، توانست گروهى بى غرض از این بى خردان را از سراشیبى سقوط نجات دهد، ولى دسته اى دیگر که هم چنان بر لجاجت و عصیان خود اصرار مى ورزیدند، درنبردى سخت با سپاهیان اسلام، به هلاکت رسیدند و باقى ماندگان این گروه با هم فکرى هم دستان خویش، توطئه قتل امیر مؤمنان علیه السلام را پى ریزى کردند و متأسفانه دراین توطئه شوم موفق شدند.

به دلیل اهمیت موضوع وماندگارى این افکار پلید درتاریخ اسلام ونیزدورنگه داشتن جامعه اسلامى از این تفکرانحرافى، دراین نوشته تلاش شده است تا ضمن شناسایى فرقه خوارج، خطر فتنه گرى ها و نقش آنان در شهادت امام على علیه السلام مورد بررسى وتجزیه و تحلیل قرار گیرد.

خوارج در لغت

بررسى دقیق واژگان «خوارج» و «خارجى» در فرهنگ هاى لغت(۲)، نمایان گر این نکته مشترک است که کلمه خوارج از فعل لازم خَرَجَ، یَخْرُجُ، خُرُوجا مشتق شده و به معناى بیرون رفتن است. این کلمه اگر با «عَلى» متعدى شود، دو معناى نزدیک به هم دارد: ۱. در مقام پیکار و جنگ برآمدن؛ خَرَجَ عَلَیْهِ، أى بَرَزَ لِقِتالِه؛ آماده جنگ شد؛ ۲. تمرد و شورش؛ خَرَجَتِ الرَّعِیَّهُ عَلَى المَلِک، أى تَمَرَّدتْ؛ ملت علیه شاه طغیان کرد.

معادل فارسى خوارج، واژه «شورشیان» است که از خروج به معناى دوم گرفته شده و مفهوم سرکشى در آن نهفته است؛ بنابراین، شورشیان و مخالفان حاکم وقت را «خارجى» مى نامند.

خوارج در اصطلاح

در اصطلاح، خوارج به گروهى از مخالفان کتاب و سنّت اطلاق مى شود که در نبرد صفین علیه امام على علیه السلام شورش کردند وبا عقایدى مخصوص در «حروراء»(۳) ساکن شدند و به علت خروجشان بر امام واجب الإطاعه، اسمِ «خوارج» بر آن ها نهاده شد.گروه پرخاش گرى که در جنگ صفین، نخست پذیرش حَکَمیت را بر على علیه السلام ، خلیفه شرعى و قانونى مسلمانان، تحمیل کردند و سپس با وى به مخالفت برخاستند.

گفتنى است: اگرچه در اصطلاح، از لفظ خوارج، گروهى که در اثناى جنگ صفین بر امام على علیه السلام خروج کردند، متبادر مى شود، ولى امروزه «اباضیان»(۴) را نیز خوارج مى نامند.

برخى از عقاید خوارج

خوارج، حضرت على علیه السلام را به دلیل پذیرش حکمیت کافر قلمداد نموده و هر فردى را که راضى به این کار بود، از دین بیرون دانستند. آنان خلافت ابوبکر، عمر، نیمه اول خلافت عثمان و تا اواسط حکومت على علیه السلام (قبل از پذیرش حکمیت) را باور داشتند و معاویه، عمروعاص و ابوموسى اشعرى را نیز تکفیر مى کردند.(۵) پس از حضرت على علیه السلام با خلفاى اموى و عباسى نیز مخالفتى شدید داشتند؛ به خصوص از بنى امیه با دشنام هاى زشتى یاد کرده، همواره با آنان درگیر بودند.

این گروه به دلیل جمود، تحجّر فکرى، جهل علمى وجهالت عملى، ناخواسته حکومت را به سوى معاویه سوق دادند و هنگام باز گشت امام على علیه السلام از صفیّن، از لشکر آن حضرت جدا شده، با جمعیتى دوازده هزارنفرى در حروراء اردو زدند و به راهزنى و فتنه انگیزى روى آوردند.

این گروه به دلیل جمود، تحجّر فکرى، جهل علمى وجهالت عملى، ناخواسته حکومت را به سوى معاویه سوق دادند و هنگام باز گشت امام على علیه السلام از صفیّن، از لشکر آن حضرت جدا شده، با جمعیتى دوازده هزارنفرى در حروراء اردو زدند و به راهزنى و فتنه انگیزى روى آوردند. على علیه السلام پیوسته با فرستادن سفیرانى آن ها را دعوت به بازگشت مى نمود، ولى متأسفانه مؤثر نمى افتاد؛ ازاین رو چاره اى جز درگیرى با آنان ندید. به هر روى، فتنه خوارج با اتمام جنگ «نهروان»(۶) به ظاهر پایان پذیرفت.

خطر تفکرخارجى گرى

خطر فتنه گرى آن ها در ضربه زدن به اسلام و مسلمانان به اندازه اى بود که امام علیه السلام پس از رویارویى با آن ها وپایان جنگ نهروان، هنگامى که به کوفه بازگشت تا براى نبرد با معاویه آماده شود، در ضمن خطبه اى، قاطعیت برخورد با خوارج را مورد تمجید قرارداد و عکس العمل بجا و شجاعانه خود مقابل خوارج را ستود و فرمود:

«أیُّها الناسُ! فَإنّى فَقَأتُ عَینَ الفِتنَه ولَم یَکُن لِیَجَتَرى ءَ عَلَیها اَحَدٌ غَیْرى بَعدَ أن ماجَ غَیْهَبُها وَاشْتَدَّ کَلَبُها؛(۷) اى مردم! این من بودم که چشم فتنه را در آوردم و کسى جز من جرأت چنین کارى را نداشت؛ آن گاه که امواج تاریک فتنه در همه جا گسترده و به آخرین درجه شدت رسیده بود».

پس از پایان نبرد نهروان و نابودى خوارج، یکى از اصحاب به گمان این که با کشته شدن خارجیان این جریان و طرز تفکّر براى همیشه پایان پذیرفته است خطاب به امام علیه السلام عرض کرد: «یا امیرالمؤمنین! هَلَک َ القومُ بأجْمَعهِم؛ همه خوارج هلاک شدند»، ولى حضرت در جواب فرمود: «کَلاّ وَالله إنَّهم نُطَفٌ فى أصلابِ الرِّجال وَ قَراراتِ النِّساء کُلَََّما نَجَمَ مِنْهُم قَرنٌ قُطِعَ حتّى یَکونَ آخِرُهُم لُصُوصا سَلاّبین(۸)؛ خیر، به خدا سوگند! چنین نیست؛ آن ها نطفه هایى در پشت مردان و رحم زنان خواهند بود و هر زمان که شاخى از آن ها سر برآورد، قطع خواهد شد تا این که سرانجامشان به دزدى و راهزنى پیوند خواهد خورد».

ریشه اصلى انحراف خوارج، جهالت، عناد و تندروى بود و این در تمام دوره هاى تاریخ تداوم دارد؛ بنابراین با کشته شدن چند تن از آنان نباید گمان کرد که کار پایان یافته است، بلکه باید دانست جهالت این گونه افراد همیشه آلتِ دست زیرکان و منافقان قرار مى گیرد و از آن ها علیه مصالح اسلام بهره بردارى مى شود و این همان حقیقتى است که درپیش گویى حضرت از آینده شوم آن ها کاملاً مشهود است.

امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه اى دیگر،ضمن خبر از تحولات سیاسى مصیبت بار، آینده خوارج را چنین وصف کرده است: «أما إنّکُم سَتَلْقَونَ بَعدى ذُلاً شاملاً و سَیْفا قاطِعا و أثَرهً یَتَّخِذُها الظّالِمون فِیکُم سُنَّهً(۹)؛ آگاه باشید! به زودى پس از من خوارى و ذلت سراسر وجودتان را فراخواهدگرفت و گرفتار شمشیر بُرّنده خواهیدشد و استبدادى بر شما حکومت خواهدکرد که براى ستم گران سنت و روش خواهد شد».

این پیش گویى امام علیه السلام ، براى آیندگان روشن شد و دیرى نپایید که فردى به نام مَهْلَب بن ابى صُفره در زمان عبدالله بن زبیر و حَجّاج بن یوسف فرماندهى سپاه را بر عهده گرفت و قتل عام خوارج پرداخت. مَهلَب در پى قتل و غارت گرى و ناامنى هایى که خارجیان در سرزمین هاى اسلامى به وجود آوردند، در شهرهاى تُستَر (شوشتر)، بصره، اهواز، فارس،جرجان (گرگان)، کرمان، سابور (شاهپور)، کازرون، جیرفت و موصل با آن ها درگیرشد و شبانه روز از شهرى به شهر دیگر به دنبالشان مى گشت و هر جا آن ها را مى یافت به قتل مى رساند و اموالشان را مصادره مى کرد. وى به جهت نابود کردن خارجیان مورد تشویق و تحسین حَجّاج قرار گرفت و ضمن دریافت جوایز نفیسى از او(۱۰)، در سال ۷۸ (ه .ق) به استاندارى خراسان منصوب شد.(۱۱)

عملکرد مهلب بر درستى گفتار امیرمؤمنان علیه السلام صحه گذارد و ذلت و خوارى دائمى خوارج را ثابت کرد.

خوارج و شهادت امام على (علیه السلام)

گرچه ردپایى از خارجیان را مى توان درزمان پیامبراکرم صلى الله علیه و آله مشاهده کرد(۱۲)، ولى آن ها در جریان نبردصفین قدرت بروز پیدا کرده و جریان حَکَمیت را بر امام على علیه السلام تحمیل کردند. خوارج بعدازماجراى ننگین داورى حکمین وخیانت عمروعاص و ابوموسى اشعرى، همواره درپى فرصتى بودند تا به حضرت ضربه وارد کنند و به همین علت جنگ نهروان را بر حضرت تحمیل کردند. طبق پیش گویى امام علیه السلام ، در این نبرد کم تر از ده نفر از خوارج جان سالم به دربردند.(۱۳)

باقى ماندگان از این گروه درپى نقشه اى براى قتل امام على علیه السلام بودند و به گفته بسیارى از تاریخ نگاران، گروهى از خوارج بعد از شکست هاى مفتضحانه، توطئه اى بزرگ را پایه ریزى کردند که به قتل حضرت على علیه السلام انجامید؛ آنان در موسم حجّ سال ۳۹ (ه .ق) در مکّه گرد آمدند و درباره زمام داران به بحث پرداختند و از اعمال و رفتارشان انتقاد کردند و براى کشتن آن ها نقشه کشیدند. آن ها با یادآورى کشته هاى خود در نهروان براى آنان اشک ماتم ریختند و هم عهد شدند که دنیا دیگر برایشان خیرى ندارد و باید در راه خدا جانشان را فدا نمایند!

سرانجام، خارجیان به این نتیجه رسیدند که همه فتنه ها از على بن ابى طالب، معاویه بن ابى سفیان و عمرو بن عاص برمى خیزد و باید امت اسلام را از دست این پیشوایان گمراهى نجات داد تا جامعه اسلامى طعم خوشى و راحتى را بچشد؛ از این رو سه خارجى متعصب داوطلب اجراى این نقشه شدند؛ عبدالرحمن بن ملجم مرادى(۱۴) قتل على علیه السلام را به عهده گرفت و بَرَک بن عبیداللّه تمیمى مأمور کشتن معاویه گردید و عمرو بن بکر تمیمى نیز عهده دار قتل عمروعاص شد. این سه ضمن هم قسم شدن با یکدیگر، پیمان بستند که در شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجرى(۱۵) این نقشه را عملى کنند، سپس هر یک راهى مقصد خود شدند.(۱۶)

بَرَک بن عبیداللّه در شام توانست شمشیرى بر ران معاویه فرود آورد و او را مجروح کند و به گفته برخى تاریخ نگاران، معاویه با این ضربت تا ابد مقطوع النسل گردید(۱۷)، ولى عمرو بن بکر در مصر موفق به ترور عمروعاص نشد؛ زیرا عمرو به جهت درد شکم، در آن روز براى نماز حاضر نشد و به جاى خود خارجه بن حذافه رئیس داروغه را براى اقامه نماز فرستاد که وى با شمشیر عمرو بن بکر از پا درآمد.(۱۸)

ابن ملجم نیز به کوفه آمد و با دوستان خارجى خود ملاقات کرد، ولى آنان را از قصد خود آگاه نساخت، تا این که روزى با گروهى از قبیله «تیم الرباب» ملاقات نمود که براى کشته شدگان خود در نهروان نگران بودند. در همین روز وى با دخترى بنام «قطام» آشنا شد که سرآمد جمال و زیبایى بود و پدر و برادرانش در نهروان کشته شده بودند. ابن ملجم، عاشق این دختر شد و به وى پیشنهاد ازدواج داد، ولى قطام یکى از شرط هاى ازدواج با او را قتل امام على علیه السلام قرار داد.(۱۹)

به این ترتیب ابن ملجم از کتمان نمودن قصد خود دست کشید و با همدستى وردان بن الماجد تمیمى (پسرعموى قطام) و شبیب بن بجره و فردى که از طرف عمروعاص وکیل بود و نوشته اى صد هزار درهمى در دست داشت و تحریکات اشعث بن قیس، در سحرگاه نوزدهم رمضان سال چهلم هجرى در محراب مسجد کوفه مولاى متقیان را به شهادت رساند.(۲۰)

نکته قابل توجه این که: به گفته برخى تاریخ نویسان، ابن ملجم با شعار «الحکمُ للّه یاعلى لا لَکَ»؛ حکم فقط از آن خداست نه از طرف تو اى على!»، شمشیرش را مقابل امام علیه السلام بلند کرد؛ یعنى هنوز بر عقیده خارجى گرى خود باقى بوده است.(۲۱)

شناسایى قاتلان واقعى امام

در نگاهى سطحى، به نظر مى رسد سه نفر خارجى در اقدامى شخصى توطئه ترور حضرت على، معاویه و عمروعاص را پى ریزى کردند و حضرت هم به دست ابن ملجم کشته شد، ولى با ژرف نگرى درمى یابیم که این توطئه از سوى گروه خوارج طراحى شده بود که به دست این سه نفر عملى گردید؛ زیرا:

اولاً: بیش تر روایات تاریخى بر این واقعیت تأکید دارند که گروهى از خوارج در مکّه گرد هم آمده، این توطئه را پایه ریزى کردند و این سه نفر داوطلب اجراى نقشه شدند. تاریخ نویسان، ضمن ثبت اجتماع این گروه در مکّه، تصریح کرده اند که اینان از خوارج بوده اند.(۲۲)

ثانیا: به نقل بیش تر تاریخ نگاران، ابن ملجم جزء همان نُه نفر خارجى است که از جنگ نهروان جان سالم به در بردند.

ثالثا: هم چنان که گذشت، خوارج کوفه وقتى از قصد ابن ملجم آگاهى یافتند، او را در این کار شوم یارى کردند.

رابعا: تکرار شعار معروف خوارج از زبان ابن ملجم در لحظه فرود آوردن شمشیر بر فرق امام على، دلیل دیگرى بر خارجى بودن قاتل امام است.

با وجود این شواهد، برخى از محققان، ضمن اجتماع خوارج در مکّه و ترغیب سه نفر براى قتل حضرت على علیه السلام ، معاویه و عمروعاص، مى گویند: «برفرض صحّت این مطلب، این سه نفر داوطلب، اصلاً جزء خوارج نیستند و انتساب آن ها به خوارج درست نیست».(۲۳)

اینان، اشعث بن قیس و معاویه بن ابى سفیان را در توطئه قتل امام على علیه السلام متهم کرده، مى گویند: «خوارج، ابن ملجم را بر این کار ترغیب نکردند، بلکه آن ها از کشتن على مبرّا هستند؛ در حالى که اشعث، بعد از شهادت على همیشه تلاش مى کرد تا خوارج را به این کار متهم کند و در این راه، گام هاى مؤثرى برداشت و توانست تا حدودى نزد افکار عمومى، خوارج را قاتلان اصلى امام معرفى کند».(۲۴)

در جواب این شبهه باید گفت :

اوّلاً: در منافق بودن اشعث و ارتباط مخفیانه وى با معاویه تردیدى نیست، ولى همه اَسناد دست اول تاریخى، قاتل على علیه السلام را از خوارج مى دانند. خوارج به دنبال کینه اى که از حضرت در جریان حکمیت و سپس در جنگ نهروان بر دل داشتند، او را مهدورالدم دانسته، سرانجام او را در محراب مسجد کوفه به شهادت رساندند.

ثانیا: گرچه معاویه آرزوى قتل على علیه السلام را در دل داشت، ولى طبق شواهد تاریخى، وى از توطئه شوم سحرگاه نوزدهم رمضان بى خبر بود و زمانى که «برک بن عبیدالله» را بعد از ترور نافرجام معاویه نزد وى آوردند، او جهت رهایى از بند معاویه راز پلید خود و هم دستانش را در قتل حضرت على علیه السلام و عمرو، فاش کرد و با این خبر، معاویه بسیار شادمان گردید و بعد از آن همیشه سعى داشت تا مقام معنوى ابن ملجم را بالا ببرد؛ به طورى که با اهداى چهار هزار درهم به سمره بن جندب، از وى خواست تا آیه ۲۰۷ سوره بقره(۲۵) را در شأن ابن ملجم تفسیر کند؛(۲۶) در حالى که به شهادت مفسران شیعه و سنى، این آیه در شأن و منزلت حضرت على علیه السلام نازل شده است.(۲۷)

بررسى مجموع شواهد تاریخى نشان مى دهد که توطئه قتل امیرالمؤمنین علیه السلام کارى فردى نبود، بلکه عملى از پیش طرّاحى شده بود که بزرگان خوارج در ترسیم آن نقش بسزایى داشتند و ابن ملجم فقط مجرى آن بود. براى اثبات این ادعا شواهد گوناگون تاریخى در دست است؛ مانند:

  1. ابن ابى الحدید اشعارى را از خوارج نقل مى کند که به روشنى شرکت آن ها را در قتل امام علیه السلام تأیید مى کند:

دَسَسْنا لَهُ تَحْتَ الظِّلامِ ابن مُلجَمٍ جزاءً إذا ما جاءَ نَفْسا کِتابُها

أباحَسن خُذها عَلى الرأس ضَرْبَهً بِکَفّ کریمٍ، بَعد موتٍ ثوابُها(۲۸)

یعنى ما خوارج در تاریکى شب به دست ابن ملجم با دسیسه هایى سرنوشت على را هنگامى که اَجل او فرارسید رقم زدیم. اى على! از دست ابن ملجم کریم ضربه اى را برسرت پذیرا باش که ثواب آن در گرو قتل تو است.

  1. طبرى نیز شعرى را از ابن ابى میاس مرادى نقل مى کند که بر شرکت خوارج در این توطئه دلالت دارد:

و نَحنُ ضَرَبنا یا لک الخیرُ حَیدَرا أباحَسن مأمومَهً فََتَفَطّرا

و نَحن خَلَعْنا مُلکَهُ مِن نظامِهِ بِضَربهِ سیفٍ إذْ عَلا و تَجبَّرا

و نَحنُ کرامٌ فى الصباح أعزَّهٌ إذا الموتُ بالموتِ ارتَدَى و تأزّرا(۲۹)

یعنى اى اباالحسن، حیدر! این ما (خوارج) بودیم که فرق سرت را دو نیم کرده و شکافتیم؛ ما بودیم که رشته سلطنت على را هنگامى که تکبر و عصیان ورزید با ضربه شمشیرى از نظامش پاره کردیم. ما در هنگامه صبح، گرامى و عزیزیم؛ هنگامى که مرگ جز با مرگ پاسخ داده نمى شود (بنابراین ما انتقام خود را گرفتیم).

این اشعار حماسى که توسط شاعران خوارج ایراد شده است، شاهد روشنى بر مدعاى ما است که خوارج از طراحان اصلى قتل امام علیه السلام بودند و پاداش خود را در گرو قتل آن حضرت مى دانسته و همواره بر آن فخر مى کردند.

  1. یکى از مواردى که شرکت خوارج را در شهادت امام تأیید مى نماید، ماجراى دفن شبانه پیکر مطهر امام علیه السلام و مخفى کردن قبر او است؛ فرزندان امام على علیه السلام از بیم آن که مبادا جنازه حضرت به دست خوارج بیفتد و توهینى نسبت به آن روا دارند، بدن مطهر پدر را شبانه به خاک سپردند و قبر آن حضرت را نیز مخفى نگاه داشتند.(۳۰)
  2. در گفت وگویى که ام کلثوم، دختر امام على با ابن ملجم داشت به او گفت: چرا امیرالمؤمنین را کشتى؟ ابن ملجم در جواب گفت: من امیرالمؤمنین را نکشتم، بلکه پدرت را کشتم!(۳۱)

از مجموع این شواهد این نتیجه حاصل مى شود که اولاً: ابن ملجم، بر اساس همان عقاید خارجى گرى امام علیه السلام را به شهادت رساند. ثانیا: بیش تر خوارج در این توطئه شوم شرکت داشتند. ثالثا: گفتار برخى از معاصران در این زمینه، طرفدارى کورکورانه و بدون تحقیق و تفحص بوده و ادعاى دست نداشتن خوارج در شهادت امیرمؤمنان علیه السلام ادعایى گزاف و بى اساس است.

طبق نقل ابن کثیر: «به دلیل ترس از خوارج، هر شب ده نفرمسلح، از اصحاب امام على علیه السلام در مسجد براى حفظ جان وى نگهبانى مى دادند حضرت در ملاقات با آن ها فرمود: چرا در این جا اجتماع کرده اید؟ جواب دادند: براى حفظ جان شما. امام علیه السلام فرمود: خداوند نگهبان خوبى براى من است و براى حفاظت هر فردى دو فرشته را مأمور کرده است؛ هنگامى که قضا و قدر الهى فرا رسد، آن دو این شخص را رها مى کنند».

  پى نوشت:

۱. محقق و نویسنده.
۲. کتاب العین، ج۴، صص ۱۵۸ و ۱۵۹؛ لسان العرب، ج۲، صص ۲۴۹.۲۵۱؛ تاج العروس، ج۵، ص۵۰۸؛ مجمع البحرین، ج۲، ص۲۹۴و۲۹۵؛ مقاییس اللغه، ج۲، صص ۱۷۵ و ۱۷۶؛ المنجد، ص۱۷۳٫
۳. «حروراء» نام دهکده اى است بیرون شهر کوفه که نخستین مکان اجتماع خوارج علیه امام على بود (معجم البلدان، ج۲، ص۲۸۶).
۴. «اباضیه» طرفدارن عبدالله بن اباض تمیمى هستند که معتدل ترین گروه از خوارج اند و تندروى هاى معمول خوارج را ندارند. هم اکنون این مذهب طرفدارانى در کشورهاى مغرب، عمان ومراکش دارد (خوارج در تاریخ، صص ۱۸۹ و ۱۹۰).
۵. مقالات الاسلامیین، ج۱، ص۱۸۰٫
۶. «نهروان» به منطقه پهناورى اطلاق مى شود که میان بغداد و واسط در شرق دجله قرار دارد. داراى شهرها وآبادى هاى متعدد و از زیباترین مناطق بغداد است که شامل سه رود بالایى، وسطى و پایینى است. اسم فارسى آن «جو روان» بود که معرّب به نهروان شد. این سرزمین چون در راه بغداد به خراسان قرار داشت بسیار آباد بود، امّا در زمان سلجوقیان خراب شد (معجم البلدان، ج۵، ص۳۷۵).
۷. نهج البلاغه، خطبه ۹۳٫
۸. همان، خطبه، ۶۰٫
۹. همان، خطبه ۵۸٫
۱۰. الأخبار الطوال، صص ۲۷۱ ۲۸۰٫
۱۱. تاریخ سیاسى صدر اسلام، شیعه و خوارج، ص ۱۰۲٫
۱۲. جهت اطلاع بیش تر ر،ک: المیزان، ج ۹، ص ۳۱۹؛ مجمع البیان، ج۵، ص۶۳؛ الکشاف، ج۲، ص ۲۸۱؛ تفسیر نمونه، ج۷، ص۴۵۴؛ الملل و النحل، ج۱، ص۱۱۶؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۲، ص۲۶۶؛ بحار الأنوار، ج۲۲، ص۳۷و۳۸؛ صحیح مسلم، ج۲، کتاب الزکات، صص۷۵۰.۷۴۳، ح۱۴۸،۱۴۷،۱۵۸و۱۵۶٫
۱۳. نهج البلاغه، خطبه ۵۹٫
۱۴. جهت آگاهى ازسرگذشت و روحیات این فرد ر.ک: خوارج، تندیس فتنه، اثرنگارنده، انتشارات میراث ماندگار، قم، چاپ اول، تابستان۱۳۸۳٫
۱۵. طبرى و بلاذرى، این شب را هفدهم رمضان سال ۴۲ (هجرى قمرى) مى دانند.
۱۶. تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص ۱۱۰؛ أنساب الأشراف، ج۲،ص۴۹۰؛ مناقب آل ابى طالب، ج۳، ص۳۱۱٫
۱۷. انساب الاشراف، ج۲، ص۴۹۰٫
۱۸. همان، ص۴۹۰ و ۴۹۱٫
۱۹. مهریه قطام، غیر از قتل امام على علیه السلام شامل یک بنده، یک کنیز و سه هزار درهم بود؛ هم چنان که ابن ابى میاس مرادى در شعر خویش به آن اشاره کرده است:
وَلَم أرَ مَهرا ساقَهُ ذُوسَماحَهٍ کَمَهرِ قُطامٍ مِن فَصیحٍ وأعجمٍ
ثَلاثَهُ آلافٍ و عَبدٌ و قِینَهٌ وَضَربُ علیٍ بِالحُسامِ المُصَمَّم
فَلا مَهَر أغلى مِن علیٍ وإن عَلا وَ لافَتکَ اِلاّ دونِ فَتک ابن ملجم
درمیان تمامى عرب و عجم هیچ فرد بخشنده اى را ندیدم که همانند مهریه قطام بپردازد: سه هزار درهم، یک غلام و یک کنیز و کشتن على علیه السلام با شمشیربران. هیچ مهریه اى هر چند گران مایه باشد، بالاتر از قتل على نیست و هیچ جنایتى بدتر از جنایت ابن ملجم نیست (بحار الأنوار، ج۴۲، ص۲۶۷و۲۲۹؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص ۱۱۶؛ الأخبار الطوال، ص ۲۱۴؛ مناقب آل ابى طالب، ج۳، ص ۳۱۱؛ الارشاد، ج۱، ص۲۲).
۲۰. تاریخ الأمم و الملوک، ج۴،ص ۱۱۰ و ۱۱۱؛ أنساب الأشراف، ج۲، ص ۴۹۱ ۴۹۳؛ بحار الانوار، ج ۴۲، ص۲۲۹و۲۳۰٫
۲۱. بحار الانوار، ج ۴۲، ص ۲۳۰؛ مناقب آل ابى طالب، ج۳، ص۳۱۲؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۹۳.۴۹۱٫
۲۲. مناقب آل ابى طالب، پیشین؛ الکامل فى التاریخ، ج۳، ص۲۵۵؛ انساب الاشراف، ج۲، ص۴۸۷٫
۲۳. ر.ک: الخوارج هُم انصار على، چاپ الجزایر،۱۴۰۳ق /۱۹۸۳م،اثرسلیمان بن داوودبن یوسف، صص۱۹۶.۱۹۴٫
۲۴. همان.
۲۵. (وَمِن الناسِ مَن یَشرى نَفسَه إبْتِغاءَ مَرضاتِ الله وَاللهُ رَئُوفٌ بِالعِباد)؛ بعضى از مردم (با ایمان و فداکار، هم چون على در «لیله المبیت» به هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر صلى الله علیه و آله جان خود را به خشنودى خدا مى فروشد و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.
۲۶. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۴، ص۷۳٫
۲۷. مجمع البیان، ج۱، ص ۵۳۵؛ المیزان، ج ۱، ص ۱۰۰؛ التفسیرالکبیر، ج ۶، ص ۱۷۴؛ روح المعانى، ج ۱، ص ۴۹۲٫
۲۸. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۱۳، ص۲۴۱٫
۲۹. تاریخ الأمم و الملوک، ج۴، ص ۱۱۵ و ۱۱۶؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج۵، ص۱۸۵؛ ج ۶، ص ۱۱۹ با اندکى اختلاف.
۳۰. تاریخ الخلفاء، ص ۱۹۶؛ أنساب الأشراف، ج۲، ص ۴۹۷٫
۳۱. أنساب الأشراف، ج۲، ص ۴۹۵؛ بحار الأنوار، ج۴۲، ص۲۳۱؛ الأخبارالطوال، ص۲۱۴٫
 منبع: مجله رواق اندیشه، شماره ۴۷

قاطعیت و مدارا از دیدگاه امام على (ع)

چکیده

قاطعیت، به معنای اجرای مناسب و به موقع قانون و بهره گیری از قدرتِ مشروع در جهت اجرای عدالت است و مدارا به معنای سعه صدر و تحمّل آرای دیگران. در این مقاله این دو مفهوم با استفاده از کلام و سیره امام علی(علیه السلام) تجزیه و تحلیل می شوند و مواردی مانند مدارای حضرت با خلفای قبل از خود و ۲۵ سال سکوت، قاطعیت و مدارای ایشان در برابر مخالفان حکومت (اصحاب جمل، صفیّن و خوارج) بررسی می گردد. دعوت کارگزاران به مدارا و قاطعیت، قاطعیت در اجرای عدالت و نفی تبعیض، اجرای عدالت و قاطعیت در برابر تخلف کارگزاران، قاطعیت در اجرای احکام و قوانین الهی، قاطعیت در برابر تخریب کنندگان فرهنگ اسلامی و باورهای دینی و شدت عمل نسبت به معترضان و منتقدان توطئه گر، نمونه های عملی مطرح شده در این خصوص هستند.

مقدمه

دنیاخواهی و افزون طلبی زمامدار، نزدیکان او و افراد موقعیت طلب و سودجو، آفتی است که معمولاً حکومت ها را تهدید می کند. عامل اصلی پیدایش این آفت نوع تصمیمات و برخورد حاکم در مواجهه با موافقان و مخالفان حکومت است. حکّام پس از رسیدن به قدرت، برای وابستگان خود و نیز کسانی که در به قدرت رسیدن آنان نقش داشته اند، امتیازاتی اختصاص می دهند و با نادیده گرفتن تخلفات آنان، زمینه بهره گیری بیشتر آنان را از اموال عمومی فراهم می سازند؛ تا آن جا که حکومت به ابزاری برای رسیدن به تمایلات و خواسته های شخص حاکم و نزدیکان وی تبدیل می شود. طبیعی است که چنین حالتی، تضییع حقوق بسیاری از افراد جامعه را نیز به دنبال دارد و این بدان سبب است که حاکم نسبت به حفظ حقوق افراد عادی جامعه که تأثیر زیادی در حفظ قدرت وی ندارند، از خود شدت عمل بروز نمی دهد. این حاکمان با استفاده از تطمیع و تهدید و اعطای امتیازات خاص، مخالفان خود را به اطاعت وامی دارند و در صورت تسلیم نشدن آن ها هیچ گونه اغماضی ندارند و با شدّت با آنان برخورد می کنند.

امام علی(علیه السلام) از ابتدای ظهور اسلام در دامان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بزرگ شده بود و رحمت و شفقت پیامبر نسبت به انسان ها و مدارای آن حضرت با دشمنان و نیز قاطعیت او را در دفاع از حق مشاهده کرده بود۱ و درنتیجه، از ابتدا حیات سیاسی و اجتماعی آن حضرت بر اساس این دو اصل، یعنی قاطعیت و مدارا، شکل گرفته بود. این دو اصل، که ریشه در قرآن و روایات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دارد، در شخصیت علی(علیه السلام)، که خود قرآن ناطق است، نمود خارجی یافته است. خداوند، پیامبر خود را نرمخو و فردی معرفی می فرماید که از خطای دیگران در می گذرد:

فَبِمَا رَحْمِهٍ مِن اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لأَنفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاْعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْلَهُمْ وَ شَاوِرْهم فِی الأمَرِ… .۲

پس به برکت رحمت خداوندی، با آنان نرمخو شدی، و اگر تندخو و سختدل بودی قطعا از پیرامون تو پراکنده می شدند. پس از آن ها درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کارها با آنان مشورت کن… .

و در جای دیگر می فرماید:

ومَا اَرْسَلْنَاکَ اِلاّ رَحْمهً لِلْعَالَمِینَ۳

تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.

این بدان معناست که رسالت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر اساس رحمت برای تمامی انسان ها چه موافقان و چه مخالفان برنامه ریزی شده است. این رحمت در سایر آیات با امر به شدت و قاطعیت در مقابل گروه هایی خاص مطرح شده است که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با توجه به موقعیت های پیش آمده به آن عمل می نمود. خداوند در معرفی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) او را قاطع و با ملایمت نیز معرفی می کند:

مُحَمّدٌ رَسُولُ اللّهِ والذّینَ اَمَنُوا مَعَهُ اَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ.۴

محمد رسول خداست و کسانی که با اویند، بر کافران سخت گیر و با همدیگر مهربان اند.

فَاِذَا انْسلخَ الاَشهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمُ وَاَحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ کُلَّ مَرْصَدٍ۵

وقتی ماه های حرام تمام شد، مشرکان را در هرجا یافتید بکشید و آن ها را دستگیر و محاصره کرده، راه را بر آنان ببندید.

از طرف دیگر، خداوند پیامبرش را از قصد مشرکان و کفّار آگاه می کند و به وی متذکر می شود که آنان توقع سهل انگاری از تو دارند و می خواهند در مسائل اصولیِ دین مداهنه و سهل انگاری کنی تا آنان نیز اندکی از دین خود مایه بگذارند:

وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ۶

آن ها دوست دارند تو کوتاه بیایی تا آنان نیز کوتاه بیایند.

و این بدان معنا است که در برخی از اصول دین نمی توان با کسی مصالحه و سازش کرد. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و علی(علیه السلام) نیز بر اساس تعالیم قرآن، چه در زمانی که قدرت ظاهری در اختیار داشتند و چه زمانی که قدرت ظاهری در اختیار ایشان نبود، با مخالفان خود و دیگر افراد جامعه بر اساس این دو اصل مدارا و قاطعیت عمل می کردند و از رخدادهای تاریخی می توان به دست آورد که اجرای این دو اصل در پیروزی اسلام و گسترش آن نقش بسزایی داشته است.

علی(علیه السلام) هنگام حیات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مطیع محض آن حضرت بود و هرجا که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) تشخیص می دادند که باید با مخالفان مدارا کرد، علی(علیه السلام) به تبعیت از ایشان، مدارا و سازش می کردند و در مواردی که لازم بود با قاطعیت برخورد کنند، طبق دستور پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) شدت عمل به خرج می دادند. حضرت در تبعیت از پیامبر و اجرای دستورهای ایشان هیچ گونه تردیدی به خود راه نمی داد و در هیچ موردی سستی و سهل انگاری نمی کرد، تا آن جا که وقتی عده ای از قاطعیت و شدت عمل حضرت علی(علیه السلام) درباره بیت المال مسلمین به پیامبر شکایت کردند، حضرت فرمود:

اِرْفَعُوا اَلْسِنتَکم عَنْ عَلّیٍ فَاِنّهُ خَشِنٌ فِی ذَاتِ اللّه عزّوجلّ غَیرُ مُدَاهِنٍ فِی دِینِهِ.

از بدگویی علی دست بردارید که او در اجرای دستور خدا، بی پروا و سخت گیر است و نسبت به دین خدا اهل سازش و مداهنه نیست.(۲)

قاطعیت و مدارا

توضیح مفهومی و مصداقی مدارا

در فرهنگ علوم سیاسی مدارا، رواداری، بردباری، تحمل آرای دیگران، و سعه صدر را معادل لغت انگلیسی (tolerance) قرار داده و آن را بدین شرح تعریف کرده اند:

۱. حالتی که به موجب آن، دو طرفِ اختلاف ناگزیر وجود یکدیگر را تحمل کنند؛ ۲. تحمل هرگونه عقیده و رواداشتن بیان آن، که از ارزش های مهم لیبرالیسم سیاسی است. با شروع عصر روشنگری و رواج این باور که حقیقت، نسبی است، بنیان تساهل و اعتقاد به آزادی استوار شد… ؛ ۳. خصوصیت اخلاقی که بیانگر طرز برخورد با تمایلات، اعتقادات، عادات، عقاید، و رفتار با دیگران است. این خصوصیت، مستلزم پذیرش گرایشات فکری مختلف، وجود بینش آزادیخواهانه و طرد هر گونه خودکامگی است؛ ۴. رواداشتن وجود آرا و عقاید مختلف سیاسی و عقیدتی و اجتماعی در درون یک نظم سیاسی و اجتماعی؛ ۵. پذیرش انفعالی آنچه فرد نتواند مانع بروز آن شود، ولی مورد قبول و تصویب او نیز نباشد.۷

هرچند در مباحث دینی نمی توان تمام موارد فوق را با همان گستردگی که در مباحث علوم سیاسی مطرح شده است پذیرفت و این خود نیازمند بحثی مستقل است تا مشخص شود دقیقا کدام یک از موارد مدارا و تا چه حدّ و مرزی مورد پذیرش اسلام است اما اجمالاً می توان ادعا کرد که بر اساس دستورهای اسلام، در قرآن کریم و سیره پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و معصومین(علیه السلام)، مدارا و نرمش، یکی از ارزش های اصیل در فرهنگ اسلامی است که بسیاری از موارد فوق را قطعا شامل می شود. برخی از مصادیق آن عبارت اند از: گذشت در مسائل شخصی؛ تحمل عقاید رقیب در عین پای بندی و باور به حقانیت اعتقادات دینی؛ سعه صدر علمی و گشودن فضای تعامل و تعاطی افکار و انظار؛ مماشات و مدارا برای تدبیر امور جامعه و تنظیم شؤون حکومت؛ مسامحه با خودی ها و دوستان و زیردستان و ستمدیدگان در چارچوب شرع و قانون؛ نرمش در کیفیت ترویج اسلام و ارزش های دینی؛ مدارا با مخالفان و دشمنان غیرمعاند که برای آرامش و نظم جامعه خطرساز نیستند، و در برخی موارد پذیرش انفعالیِ چیزی که مورد پذیرش انسان نیست ولی نمی تواند آن را تغییر دهد.

مدارا و مداهنه

در کنار اصل مدارا، در آیات و روایات پدیده ای به نام مداهنه مطرح شده است. اگر مدارا حالت افراطی بیابد که انسان در تمام مسائل شخصی و اجتماعی و با تمام گروه ها و در هر مسأله ای سازش کند، مداهنه نامیده می شود. چنین انسانی هیچ اصلی را نمی تواند به عنوان پایه در زندگی خود بپذیرد و هر لحظه روش خود را تغییر می دهد و خود را با خواسته های دیگران هماهنگ می کند. چنان که در مقدمه گذشت، قرآن پیامبر را از مداهنه با کفار منع نمود. آنچه از مدارا در این بحث مدّنظر است و در سیره و کلام حضرت بدان پرداخته شده، یکی پذیرش انفعالی چیزی است که فرد نمی تواند مانع آن شود، ولی مورد قبول او نیز نیست مانند حالتی که حضرت نسبت به کارهای سه خلیفه قبل از خود داشته اند و دیگری، مدارا با مخالفان و تحمل اعتقادات شخصی آنان است، به شرطی که با مبانی اصولی اسلام منافات نداشته باشد و آنان دست به شورش نزنند مانند مدارای حضرت علی(علیه السلام) با مخالفان خود در حکومت و سوم، خصوصیت اخلاقی و گذشت حضرت در مسائل شخصی.

قاطعیت

بر اساس آنچه در مباحث بعدی خواهد آمد، قاطعیت را می توان اجرای به موقع و مناسب قانون و بهره گیری از قدرت مشروع برای اجرای عدالت نسبت به خود و دیگران تعریف کرد و مواردی مانند قاطعیت در استیفای حقوق مردم، برخورد با کارگزاران متخلف حکومتی و قاطعیت در طرد خواسته های غیرمشروع شخصی و… را از موارد آن نام برد. بدین ترتیب قاطعیت ضد خشونت است؛۸ زیرا قاطعیت به کارگیری قدرت است و در مباحث علوم سیاسی «قدرت و خشونت ضد یک دیگرند و آن جا که یکی سلطه مطلق پیدا کند، دیگری وجود نخواهد داشت»۹ و «قانون گذاری، تصمیم گیری، فرمان دادن و مجازات کردن از وظایف اصلی قدرت در داخل همه گروه هاست».۱۰ بنابراین، قاطعیت در اجرای قوانین و مجازاتِ تخلف کنندگانِ از قانون، در حیطه قدرت مطرح می شود، نه در حیطه خشونت؛ زیرا عنصر غیرقانونی بودن۱۱ از ممیزات خشونت است و در اسلام به شدت و در تمام موارد با آن برخورد شده و اجازه خشونت به معنای فوق به هیچ کس و در هیچ شرایطی داده نشده است.

در این مقاله سعی خواهد شد موارد عملی اجرای این دو اصل در سیره حضرت علی(علیه السلام) بررسی گردد و تأکید بیشتر بر مواردی است که حضرت با مخالفان خود به ویژه در زمان به قدرت رسیدن مواجه بوده اند و در کنار این بحث، به قاطعیت ایشان در اجرای عدالت و عدم تبعیض در جامعه و سختگیری در مورد کارگزاران حکومتی نیز اشاره خواهیم کرد.

مدارا با خلفا و ۲۵ سال سکوت

هرچند در کتاب های تاریخی اطلاعات کامل و دقیقی از دوره دوم حیات سیاسی اجتماعی حضرت علی(علیه السلام) فاصله میان رحلت پیامبر و خلافت ظاهری او وجود ندارد، اما همین موارد کمی که مورخان نقل کرده اند، بیانگر آن است که حضرت در این دوره خاص و حساس از تاریخ اسلام، با این که خلافت و جانشینی پیامبر را از حقوق مسلم خود می دانست و آن را حقی الهی برای خود قلمداد می نمود، اما هنگامی که دیگران حکومت را تصاحب کردند، در برابر غصب شدنِ حق خویش، مدارا در پیش گرفت. اگرچه آن حضرت به مناسبت های گوناگون و به افراد مختلف حقانیت خود را گوشزد می نمود، اما از نظر عملی دست به شمشیر نبرد و از راه خشونت در جهت به دست آوردن حق خود بهره نبرد؛ بلکه برای حفظ اسلامِ نوپایی که دشمنان از هر طرف در کمین بودند موقعیتی پدید آید تا آن را ریشه کن سازند، با خلفا از در سازش درآمد۱۲و در موارد مختلفی که مصلحت مسلمین اقتضا می کرد، به عنوان یکی از بزرگ ترین نخبگان جامعه، آنان را از مشورت های خود بهره مند می ساخت.۱۳ به تعبیر خود حضرت، چونان شخصی که خار در چشم و استخوان درگلو داشته باشد، بر فتنه های فتنه انگیزان و جهل ناآگاهان حلم ورزید۱۴ و با آنان نرمش و مدارا نمود. آن حضرت برای پیشبرد اسلام و حفظ اصول ارزشی و کمک به گسترش آن در جهان آن روز همت گماشت و در عمل نشان داد که مدارا همیشه از طرف صاحبان قدرت در برابر زیردستان نیست؛ بلکه در مواردی نیز لازم است نخبگان جامعه و حتی آنانی که بیشترین حق را در جامعه دارند و به عللی ازحق خود محروم مانده اند حرکتی برخلاف مصالح عامه دین و مسلمین انجام ندهند مگر زمانی که حرکت اصلاحی آنان هیچ گونه ضرری برای جامعه نداشته باشد و در عین حال، از طریق ارشادات و راهنمایی های خود، به منظور تقویت مبانی دینی و نظام مسلمین، حکومت را یاری رسانند؛۱۵ بدین معنا که در تمام موارد، منافع عمومی را مدّنظر قرار دهند و نوع برخورد خود را بر اساس آن تنظیم کنند.

حضرت علی(علیه السلام) در زمان عثمان، که بیت المال را در میان بستگان خود تقسیم می کرد و ابوذر را با آن مقام علمی و تقوا به ربذه تبعید نمود، فقط به مشایعت ابوذر اکتفا کرد و در عمل، با حکم خلیفه مخالفت نکرد و در موارد مختلف که افرادی می کوشیدند از خشونت بر ضد عثمان استفاده کنند، آنان را از این عمل برحذر داشت و بارها میان عثمان و مخالفان او میانجیگری نمود و کوشید که واقعه پدید آمده بدون خشونت و خونریزی پایان پذیرد و تا آخرین لحظه هم با فرستادن امام حسن و امام حسین(علیه السلام) به منظور حمایت از عثمان، حسن نیت خود را اثبات نمود. اما این حرکت به معنای تأیید اعمال عثمان نبود؛ زیرا بعد از رسیدن به قدرت با قاطعیت تمام کوشید اموالی را که به ناحق در حکومت عثمان به افرادی خاص رسیده بود، باز گردانَد.

حضرت در دوران خلفا در مواردی که علنا مخالفت با حکم خدا را مشاهده می کرد و به خصوص در مواردی که حاکمان با استفاده از قدرت خود می کوشیدند حدود الهی را بر برخی از نزدیکان خود جاری نسازند، با قاطعیت وارد میدان می شد و از حکم خدا دفاع می کرد. در واقع، این عمل به منظور تثبیت حاکمیت دینی و امیدوار شدن مردم به حکومت صورت می گرفت. برای مثال در جریان شرابخواری ولید بن عقبه، استاندار عثمان در کوفه، که شرابخواری او برای خلیفه ثابت شده بود، آن حضرت وقتی دید دیگران جرأت اجرای حد را ندارند، شخصا اجرای حد را برعهده گرفت. در تاریخ آمده است که کسی جرأت نداشت بر پشت ولید تازیانه ای فرود آورد، علی بن ابیطالب چون اوضاع و احوال را چنین دید، خود تازیانه ای در دست گرفت و بر ولید وارد شد. ولید علی بن ابی طالب(علیه السلام) را به خدا سوگند داد و خویشاوندی خود را با او به یادش آورد. علی(علیه السلام) گفت: ساکت باش! همانا سبب هلاکت بنی اسرائیل آن بود که حدود الهی را تعطیل کردند… بگذارید قریش مرا جلاّد خود بخواند!۱۶

به نقل مسعودی، علی(علیه السلام) او را گرفت و برای حدّ شرعی تازیانه بر پشتش فرود آورد. عثمان، خلیفه وقت، بر علی(علیه السلام) اعتراض نمود و گفت: تو حق چنین رفتاری را با او نداشتی! علی(علیه السلام) در پاسخ فرمود:

حق دارم و بدتر از این هم سزاوار کسی است که فسق ورزد، و از چنگال عدالت و اجرای قانون بگریزد.۱۷

این بدان معناست که اگر نخبگان جامعه در مواردی تعطیلی حکمی را مشاهده کنند و تواناییِ اِعمال قدرت و فشار بر حکومت، برای اجرای آن حکم الهی را داشته باشند، وظیفه دارند که بدون وارد شدن ضرر به جامعه مسلمین، در این جهت حرکت کنند و با استفاده از موقعیت خود و با فشاری که بر حکومت وارد می سازند، آن را وادار به اجرای حدود الهی نمایند. البته این در موردی است که حاکم، مشروعیت الهی نداشته باشد و در اجرای حکم الهی تعلل کند.

قاطعیت و مدارا در برابر مخالفان حکومت

حضرت علی(علیه السلام) پس از رسیدن به قدرت، مبنای انتخاب افراد را برای واگذاری مناصب حکومتی، لیاقت معنوی و کاردانی آنان قرار دادند و در تقسیم بیت المال نیز بر اساس عدالت نسبت به همه افراد جامعه یکسان برخورد نمودند. بدین ترتیب، طبیعی بود افرادی مانند طلحه و زبیر که به پست و مقامی نرسیده بودند۱۸ و تمام آمال و آرزوهای خود را بر باد رفته می دیدند و نیز حاکمان عزل شده که منافع مادی خود را از دست داده بودند با آن حضرت مخالفت کنند و به همراه کسانی که از ابتدای خلافت با حضرت بیعت نکرده بودند، گروه مخالفان حکومت علی(علیه السلام) را تشکیل دهند. در این میان، گروهی نیز از یاران نادان حضرت بر اثر جهل و نادانی، در اواخر حکومت حضرت به گروه مخالفان پیوستند و در تاریخ به خوارج مشهور شدند.

روش حضرت در مقابل این مخالفان، ابتدا نرمش و مدارا بود، امّا هنگامی که تمام راه های مسالمت آمیز بسته شد، برای خاموش کردن فتنه ای که آنان ایجاد کرده بودند با قاطعیت اقدام نمود. حضرت هیچ گاه مخالفان خود را از امتیازات عمومی که حق هر مسلمان در جامعه اسلامی بود، محروم نساخت و سهمیه آنان را از بیت المال قطع نکرد و هیچ گاه مخالفی را به صرف اتهام مخالفت یا اعلام مخالفت، دستگیر یا زندانی نکرد و تا زمانی که با آنان اتمام حجت کامل ننموده و از تمام راه های مسالمت آمیز برای هدایت و بازگشت آنان بهره نبرده بود، از در جنگ و شدت عمل وارد نشد. سطور آتی دلیلی برای اثبات این ادعاست.

مدارا و قاطعیت با اصحاب جمل

علی(علیه السلام) که از قصد شوم طلحه و زبیر آگاه بود، هیچ گاه قبل از رفتنشان به مکه به صرف اتهام این که در آینده قصد مخالفت دارند آنان را دستگیر و زندانی نکرد و یا از حرکتشان به سوی مکه ممانعت ننمود. هنگامی که حضرت از نقشه آنان برای جنگ بر ضد خود آگاه شد، دستور به کشتن آن ها نداد و لشگری را برای جنگ با آنان به مکه نفرستاد؛ بلکه از راه سازش و مسالمت درآمد و با نوشتن نامه با آنان به گفت وگو نشست و بیعت آنان را با خود یادآوری کرد۱۹ و کوشید که غائله از راه مسالمت آمیز پایان یابد. بدین ترتیب سعی حضرت بر آن بود که از طریق گفت گو، مخالفان خود را بر سر عقل آورد و آنان را به اطاعت مجدد از حکومت وادارد و جامعه اسلامی را از گسیختگی نجات دهد. حضرت در این باره می فرماید:

همانا این گروه به سبب نارضایتی از حکومت من به یک دیگر پیوسته اند و من تا هنگامی که بر جامعه و اجتماع احساس خطر نکنم، شکیبایی پیشه می کنم؛ چه این که آنان اگر بر این افکار سست و فاسد باقی بمانند و بخواهند اهداف خود را عملی سازند، نظام جامعه اسلامی از هم گسیخته خواهد شد.۲۰

بدین ترتیب حضرت مرز تساهل و مدارا با مخالفان را تا مرحله ای می دانند که حرکت مخالفان و اقدامات عملی آنان سبب مفسده و گسیختگی نظام جامعه اسلامی نگردد. اما اصحاب جمل بدون توجه به بیانات ایشان، لشکرکشی کردند و در بصره عده ای را به شهادت رساندند و جنگی تمام عیار با امام(علیه السلام) به راه انداختند و عملاً تمام راه های مسالمت آمیز را بستند. در این هنگام حضرت با قاطعیت تمام با فراخواندن نیروهای خود برای دفع فتنه جملیان به سوی بصره حرکت کردند. حضرت در جواب جمعی از سربازان که ایشان را از تعقیب طلحه و زبیر منع می کردند، فرمودند:

به خدا سوگند، من چون کفتار نباشم که با آهنگ به خوابش کنند و فریبش دهند و شکارش کنند. من تا زنده ام، با یاریِ جویندگانِ حق و فرمانبران یکدل، به رویگردانانِ از حق و نافرمانانِ بددل خواهم تاخت.۲۱

ونیز فرمودند:

اگر سر باز زنند، تیغ تیز در کار است، که درمان نابکار است و حق را یار. شگفتا! از من می خواهند به میدان کارزار آیم و در نبرد پایداری نمایم. مادرشان بر آنان بگرید. تاکنون کسی مرا از جنگ نهراسانده و از شمشیر نترسانده، که من به خدای خود یقین دارم و در دین خود شبهه ای ندارم.۲۲

با این که جَمَلیان در بصره جنایات زیادی را مرتکب شده بودند و دیگر جایی برای اتمام حجت برای آنان باقی نمانده بود، امّا حضرت برای آخرین بار از روش گفت گو برای هدایت آنان استفاده کرد و یکی از یاران خود را به عنوان سفیر به همراه قرآن نزدشان فرستاد و آنان را به عمل به قرآن فراخواند تا شاید کلام خدا سبب شود سر عقل آیند و درنتیجه، از خونریزی و خشونت بیشتر در جامعه اسلامی جلوگیری شود. اصحاب جمل به جای پذیرفتن قرآن و گوش دادن به پیام سفیر، با قساوت تمام وی را تیرباران کردند و به شهادت رساندند.۲۳

در این مرحله بود که دیگر جایی برای سازش و تساهل باقی نمانده بود و حضرت باید با قاطعیت این فتنه را خاموش می کرد. بدین جهت پس از شهادت سفیر، دستور حمله به اصحاب جمل را صادر نمود و آنان را شکست داد. اما نکته مهم در جریان جمل این است که حضرت پس از کشته شدن فرماندهان جنگ (طلحه و زبیر) که علت اصلی جنگ بودند، دستور داد در میدان جنگ این اعلامیه را که در ابتدای جنگ برای سربازان خوانده شده بود، دوباره برای آنان بخوانند:

مردم! زخمی های دشمن را نکشید؛ فراری ها را تعقیب نکنید؛ پشیمان شدگان را مورد توبیخ و سرزنش قرار ندهید؛ اگر کسی از افراد دشمن سلاح خود را بر زمین انداخت در امان است. آنان را آزار نرسانید. هر کس وارد خانه خود شد و در را بر روی خود بست، خون و جان او محفوظ است؛ آزارش ندهید. تمام افراد سپاه دشمن از سیاه و سفید، کوچک و بزرگ، زن و مرد، همه در امانند و کسی حق تعرضّ به آنان را ندارد.۲۴

و بدین ترتیب حضرت تمام افراد دشمن را از عفو عمومی و بزرگواری خود برخوردار نمود.۲۵ اما در کنار این عفو که در واقع بازگشت از قاطعیت قبلی به مدارا و سازش دوباره با مخالفان بود برای این که آنان این سازشِ او را حاکی از ترس یا ناتوانی اش نشمارند، در نامه ای خطاب به مردم بصره اعلام کرد که اگر دوباره گوش به حرف آشوبگران دهند و بر ضد حکومت حرکتی کنند، پاسخی شدیدتر از جنگ جمل دریافت خواهند کرد:

من گنهکارانتان را بخشودم و از آن که رو برگردانده بود، شمشیر را برداشتم و آن کس را که روی آورد قبول نمودم؛ لیکن اگر کارهای ناروا و نادرست و اندیشه های نابخردانه و سست، شما را وادارد که راه جدایی در پیش گیرید و اطاعت مرا نپذیرید، بدانید که من آماده به کار، نزدیک شمایم و به یک لحظه سر وقت شما می آیم. اگر مرا از آمدن به سوی خود ناچار سازید، چنان جنگی آغاز کنم که جنگ جمل در مقابل آن بازی کودکانه جلوه کند. با این همه، من فرمانبران شما را ارج می نهم و پاس حرمت خیرخواهان شما را دارم. نه بیگناه را به جای گنهکار می گیرم، و نه پیمان شکن را به جای پیمانگزار و متعهد می پذیرم.۲۶

بدین گونه، امام (علیه السلام) معیار مدارا و سازش یا قاطعیت در مقابل مخالفان حکومت را تعیین فرمودند. مرز آغاز قاطعیت و پایان یافتن مدارا، جایی است که مخالفان شمشیر به دست می گیرند و با راه انداختن جنگ داخلی، نظام جامعه اسلامی را بر هم می ریزند. در این مورد تا زمانی که فتنه خاموش نشده است و سردمدارانِ آن زنده هستند و می توانند به توطئه خود ادامه دهند این قاطعیت باید ادامه یابد؛ امّا همین که سرمداران فتنه کشته شدند و افراد باقی مانده تمایلی به جنگیدن با حکومت نداشتند، باید بخشیده شوند.

مدارا با اهل کوفه

حکومت ها معمولاً کسانی را که از دستورهای شخص حاکم سرمی پیچند خصوصا اگر موارد حساس و مهمی مثل جنگ در میان باشد به شدت تنبیه می کنند و لااقل عده ای را برای عبرت گرفتن دیگران شدیدا مجازات می نمایند؛ اما حضرت علی(علیه السلام) پس از بازگشت از بصره و ورود به کوفه، نسبت به کسانی که از آن حضرت تبعیت نکرده و در جنگ با دشمن با ایشان همکاری نکرده بودند، فقط به توبیخ و عتاب لفظی اکتفا کرد و از درِ مسالمت با آنان درآمد. یکی از فرماندهان حضرت که انتظار حرکتی شدید از حضرت در مقابل تخلف کوفیان را داشت، برخاست و با لحنی اعتراض آمیز گفت: من این مقدار مجازات را برای آنان کم می دانم. به خدا سوگند، اگر دستور بدهی آنان را می کشم. امام با جمله «سبحان الله» او را هشدار داد و فرمود: … از حد و اندازه تجاوز کردی. او دوباره برخاست و در دفاع از گفته قبلی خود چنین استدلال کرد: شدت عمل و تجاوز از حد در جلوگیری از حوادث ناگوار از ملایمت و نرمش با دشمنان مؤثرتر است. حضرت در جواب او فرمود: خداوند چنین دستوری نداده است. وقتی انسان در مقابل انسان کشته می شود، دیگر ستم و تجاوز از حد چه جایی دارد؟ «وَمَنْ قُتِلِ مِظْلوما فقدْ جَعلْنا لِولّیه سُلْطَانا فَلایُسْرِفْ فِی القَتْلِ اِنَّه کَانَ مَنْصُورا»؛(۳) اسراف در قتل آن است که غیرقاتل را به جای قاتل بکشید و خداوند از این عمل نهی نمود و آن را ستم و تعدّی دانست.۲۷

این حرکت اصولیِ حضرت سبب شد متخلفان جرأت یابند و علت شرکت نکردن خود را در جنگ با طلحه و زبیر بیان کنند و در واقع، انتقاداتی را که از حضرت داشتند بر زبان جاری سازند. حضرت نیز فرصت یافت که با بیان کامل، آنان را به اشتباهاتشان آگاه سازد تا هدایت شوند. برای مثال، ابوبرده بن عوف از متخلفانی بود که به جنگ با اصحاب جمل و کشته شدن آنان انتقاد داشت و از علت وقوع نبرد جمل و کشته شدن عده ای در کنار طلحه و زبیر از علی(علیه السلام) سؤال کرد. امام نیز به شورش طلحه و زبیر، و قتل و غارت آنان، و کشته شدن شخصیتی مانند ربیعه بن عبدی و گروهی از مسلمانان و قتل هزارنفر از یاران خود توسط اصحاب جمل اشاره نمود و از نیرنگ و پیمان شکنی آنان با امام خود سخن گفت. آن گاه فرمود: آیا حال در این موضوع تردید داری؟ ابوبرده گفت: من تا به حال در حقانیت تو در تردید بودم، ولی از این بیان، نادرستی روش آنان بر من آشکار شد و دریافتم که تو هدایت یافته و راه یافته ای.۲۸ بدین گونه حضرت با رفتار و گفتار خود نشان داد که می توان افرادی را که مخالفت آنان از روی جهل و ناآگاهی است و عنادی ندارند، با منطق و استدلال به مسیر حق هدایت کرد.

مدارا و قاطعیت با قاسطین

امام علی (علیه السلام) در ابتدای خلافت خود، معاویه را از حاکمیت شام عزل کرد و هیچ گاه او را به عنوان حاکم از طرف خود به رسمیت نشناخت. نتیجه آن شد که سپاه شام و عراق در سرزمینی به نام صفین به نبرد پرداختند.۲۹ حضرت قبل از شروع جنگ، با نامه نگاری کوشیدند معاویه را وادار سازند که با اختیار خود حکومت شام را واگذار کند و از دستور حاکم مسلمین پیروی نماید؛ اما هنگامی که این مذاکرات به نتیجه ای نرسید حضرت با آنان جنگید. روش حضرت پس از اتمام جنگ و به هنگامی که نزدیک بود دشمن شکست بخورد، با روش ایشان در جنگ جمل تفاوت داشت؛ به این معنا که بعد از جنگ جمل عفو عمومی صادر نمود و تمام مخالفان را بخشید و دستور داد فراریان را تعقیب نکنند، ولی در جنگ صفین دستور داد که حتی فراریان از جنگ را نیز بکشند.

امام هادی (علیه السلام) تفاوت روش امام علی(علیه السلام) در مقابل اصحاب جمل و اصحاب صفین را ناشی از آن می دانند که پس از کشته شدن طلحه و زبیر و پشیمانی مردم از جنگ و مراجعت به منازل خود، مخالفان رهبر و فرماندهی نداشتند که دوباره این سربازان و مخالفان را جمع آوری کند و مجددا جنگ را شروع نماید؛ اما در لشکر معاویه هنوز معاویه و متصدیان و برنامه ریزان زنده بودند و در صورتی که فراریان یا مجروحان جنگ بخشیده می شدند، آنان را دوباره سازماندهی می کردند و بر ضد حکومت از آنان استفاده می نمودند.۳۰

بدین گونه در سیره حضرت، قاطعیت در مورد مخالفانی که دست به شمشیر برده اند، تا زمانی جایز است که رهبران آن گروه مخالف و برنامه ریزان آن زنده هستند؛ اما اگر این برنامه ریزان کشته شدند، دیگر جایی برای قاطعیت نیست و نباید نسبت به مخالفانی که نمی توانند گروهی برانداز تشکیل دهند و از افراد عادی جامعه هستند، قاطعیت به خرج داد، بلکه باید آنان را بخشید.

مدارا و قاطعیت با خوارج

سیره علی(علیه السلام) در مواجهه با مخالفان خود این بود که به صرف جدا شدن آنان از حضرت و اعلام مخالفت، اقدامی انجام نمی داد و تا زمانی که قصد براندازی حکومت و انجام اقدامات عملی در این زمینه از آنان بروز نمی داد، با آنان مدارا می کرد. خرّیتِ ناجی یکی از یاران حضرت بود که از بیعت او خارج شده بود و قصد شورش بر حکومت علوی را در سر می پروراند. اصحاب امیرالمؤمنان(علیه السلام)، آن حضرت را از قصد خرّیت آگاه ساختند و متذکر شدند که وی قصد خروج از کوفه و شورش دارد، و از امام خواستند قبل از بیرون رفتن از شهر، او را دستگیر و زندانی کند. آن حضرت فرمود:

اگر ما همه کسانی را که متهم هستند دستگیر کنیم، در این صورت زندان ها پر خواهد شد؛ تا زمانی که مردم تظاهر به خلاف نکرده و وارد عمل نشده اند، آنان را دستگیر و زندان و مجازات نخواهیم کرد.۳۱

بدین گونه، حضرت در مقابل کسی که علنا باایشان مخالفت می کرد و کلام او حاکی از اعلام جنگ بود، ابتدا از راه خشونت وارد نشدند، بلکه کوشیدند راه گفت گو با او را بازکنند تا شاید از این راه به اشتباهات خود پی ببرد و اصلاح گردد. در مرحله دوم، او را در جامعه آزاد گذاشت که زندگی شخصی خود را ادامه دهد و به صرف مخالفت و اتهام شورش، اجازه نداد او را دستگیر و زندانی کنند. سرانجام، وقتی که خرّیت دست به شمشیر برد و عملاً مبارزه ای مسلحانه بر ضد حکومت راه انداخت، دیگر جایی برای تساهل و مدارا باقی نمانده بود، لذا حضرت با قاطعیت وارد عمل شد و به یکی از فرماندهان شجاع کوفه به نام معقل بن قیس ریاحی مأموریت داد تا فتنه خریت را سرکوب کند. معقل نیز در نبردی سخت، خریت را به قتل رسانید.

خوارج مخالفانی بودند که نسبت به حضرت از هیچ تهمت و انتقاد ناروایی کوتاهی نمی کردند، اما حضرت در مواجهه با آنان روش مدارا را برگزید و تا زمانی که مخالفتِ آنان در حدّ کلام بود، واکنش نشان نداد و آنان را از حقوق قانونی و مالی خویش محروم نساخت و از جامعه اسلامی طرد نکرد. در مواردی که خوارج به حضرت تهمت کفر و شرک می زدند، یاران او قصد داشتند که به شدت با آنان برخورد کنند، امّا حضرت فرمود:

آرام باشید! جواب حرف زشت، حرف زشت است یا گذشت از گناه، [نه اعدام].۳۲

و در مواردی که خوارج می کوشیدند با توهین به حضرت سخنرانی او را قطع کنند، باز حضرت از درِ سازش با آنان درمی آمد. روزی امام(علیه السلام) در مسجد در حال سخنرانی بود که ناگهان یک نفر از خوارج از گوشه مسجد فریاد زد: «لاحکم الاّ للّه» و به دنبال او، جمعی دیگر نیز این شعار را سردادند. دقایقی سخن امام(علیه السلام) قطع شد. آن گاه امام در پاسخ فرمود:

سخنی است به ظاهر حق، اما آنان باطلی را دنبال می کنند… تا وقتی با ما هستید از سه حق برخوردارید: از ورود شما به مساجد خدا و نمازگزاردن در آن جلوگیری نمی کنیم؛ شما را از بیت المال محروم نمی سازیم؛ و تا آغاز به جنگ نکرده اید با شما نبرد نخواهیم کرد.۳۳

بدین گونه حضرت نه تنها به سبب توهین و بر هم زدن سخنرانی، آنان را تنبیه نکرد، بلکه از ورود مجدد آنان به مساجد و شرکت در نماز جماعت مسلمین نیز ممانعت به عمل نیاورد و به مانند دیگر مسلمانان حقوق آنان را پرداخت؛ ولی مرز سازش و مدارا را مشخص کرد و فرمود: «تا آغاز به جنگ نکرده اید با شما نمی جنگیم» و این بدان معناست که اگر شروع به جنگ و خونریزی کردید، دیگر نباید انتظار رحمت و رأفت و سازش و مدارا داشته باشید، بلکه باید منتظر قاطعیت و شدت عمل باشید، حضرت فرمود:

اگر سکوت کنند با آنان همچون دیگران معامله می کنیم، و اگر سخن بگویند پاسخ می گوییم، و اگر شورش کنند با آنان می جنگیم.۳۴

بدین ترتیب زمانی که خوارج، جنگ را آغاز کردند، حضرت با قاطعیتِ تمام در نهروان با کشتن بسیاری از آنان این فتنه را، که توسط جاهلان متنسک پدید آمده بود، خاموش کردند.

قاطعیت در برابر همکاری با دشمن

از قاطعیت حضرت در مقابل مخالفان، هم چنین مواردی است که اینان به نحوی با دشمن همکاری می کردند. برخی از این همکاری ها در حد شایعه پراکنی و تضعیف روحیه سربازان خودی و برخی دیگر همکاری مستقیم و جاسوسی برای دشمن بوده است. حضرت در مقابل شخص جاسوسی که بر ضد مسلمانان و به نفع دشمن فعالیت می کرد با شدت برخورد نمود و حتی در موردی دستور داد که دست وی راببرند.۳۵ (که سرانجام آن شخص به واسطه همین قطع شدن دست کشته شد). اما در مواردی که همکاری با دشمن در حد پخش شایعه و تضعیف روحیه سربازان بود، حضرت ابتدا از طریق گفت وگو می کوشید آنان را ارشاد کند و اگر به ارشادات و راهنمایی های حضرت اهمیت نمی دادند، در برخی موارد آنان را تبعید می کرد. برای مثال حنظله بن ربیع، که در لشکر حضرت در جنگ صفین حضور داشت، هنگام حرکت به سوی معاویه، روحیه مردم را متزلزل می کرد و حتی حضرت را از جنگ با معاویه برحذر می داشت. امام در مرحله اول به او فرمود: آیا بر ضد ما هستی یا با ما؟ او اظهار داشت: نه بر ضد تو و نه با تو هستم. حضرت با توجه به زمان خاص و موقعیتی که برای حرکت به سوی معاویه تشخیص داده بودند، حنظله را به رُها (شهری بین موصل و شام) تبعید کرد، ولی وی از اجرای حکم سر باز زد و شبانه از کوفه گریخت و به معاویه پیوست. بعد از این که او به دشمن ملحق شد، حضرت با قاطعیت دستور داد که خانه او را در کوفه خراب کنند،۳۶ تا درس عبرتی برای دیگران باشد.

در موردی دیگر، هنگام جنگ نهروان پس از آن که حضرت از شهر کوفه بیرون آمده بود، نامه ای از جانشین آن حضرت در کوفه به او رسید که دو قبیله از قبایلی که در کوفه زندگی می کنند، شما را نفرین می کنند و برای دشمنان شما آرزوی پیروزی می نمایند. حضرت در این موقعیت حساس با این دو قبیله با قاطعیت برخورد نمود و در جواب نامه به جانشین خود در کوفه نوشت:

آن دو قبیله را از کوفه بیرون کن و اجازه نده کسی از آنان در کوفه زندگی کند.۳۷

دعوت کارگزاران به مدارا و قاطعیت

در موارد مختلف،امام علی (علیه السلام) کارگزاران خود را به سازش و مدارا با مردم و گذشت از تخلفات جزئیِ آنان سفارش نموده اند. برای نمونه حضرت در عهدنامه مالک اشتر هنگام انتخاب او به استانداری مصر می فرماید:

و أَشْعِر قلبَکَ الرّحمهَ للرَّعیّهِ، والمَحبهَ لهم، واللُّطْفَ بِهِمْ، وَلاتَکُونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعا ضَارّیا تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ، فَإِنَّهُمْ صِنْفان: امّا اخٌ لَکَ فِی الدِّینِ، اَوْ نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلقِ. یَفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَل، و تَعْرِضُ لَهُمْ العِلَل، و یُؤتَی عَلَی اَیْدِیهِمْ فِی الْعَمدِ والخَطاء. فَأَعْطِهمْ مِنْ عَفْوِکَ وصَفْحِکَ مِثْلَ الّذِی تُحبُّ و تَرْضَی اَن یُعْطِیکَ اللّهُ من عَفْوِهِ وَ صَفْحِهِ… .۳۸

قلب خویش را نسبت به مردم، سرشار از رحمت و محبت و لطف کن، و در برابر آنان همچون حیوان درنده ای مباش که خوردن آنان را غنیمت شماری؛ زیرا آنان دو گروه بیش نیستند؛ یا برادران دینی تو هستند یا انسان هایی همچون تو که گاه از آنان لغزش سرمی زند و ناراحتی هایی به آنان عارض می گردد و به دست آنان عمدا یا به اشتباه کارهایی انجام می شود. از عفو و گذشت خود، آن مقدار به آن ها عطا کن که دوست داری خداوند از عفوش به تو عنایت کند… .

حضرت خطاب به ابن عباس فرماندار بصره نوشت:

با مردم بصره به نیکی رفتار کن و گره وحشت و ترس از حکومت را از دل هایشان بگشای تا به راه آیند و احساس امنیت کنند.۳۹

در کنار دعوت آنان به مدارا، تذکر داده اند که باید این مدارا در موارد خاص با قاطعیت همراه باشد:

فرمان خدا را برپا ندارد، جز کسی که درباره حق سازش نکند و خود را خوار نسازد و در پی طمع ها نتازد.۴۰

پس در آنچه تو را مهم می نماید، از خدا یاری جوی و درشتی را به اندکی نرمی بیامیز، و آن جا که مهربانی باید، راه مهربانی پوی، و جایی که جز درشتی به کار نیاید، درشتی پیش گیر… .۴۱

قاطعیت در اجرای عدالت و نفی تبعیض

علی(علیه السلام) در اجرای عدالت، چه در موارد اقتصادی مانند تقسیم بیت المال و چه در واگذاری مناصب حکومتی و نیز در برخورد با کارگزاران متخلف، هیچ گونه سهل انگاری و مدارا را جایز نمی دانستند و برای استیفای حقوق مردم، با متخلفان با قاطعیت برخورد می کردند. آن حضرت اموال را به طور مساوی بین همه تقسیم می نمودند و مناصب حکومتی را بر اساس لیاقت و نه خویشاوندی یا نزدیکی به افراد واگذار می کردند.

چنان که در ابتدای بحث گذشت، قوم سالاری و نفوذ خویشاوندان و استفاده از رابطه های نسبی و سببی در رسیدن به قدرت و تقسیم آن، آفتی است که حکومت ها را دائما تهدید می کند؛ اما یکی از ویژگی های حضرت علی(علیه السلام) آن است که کسی نتوانست با استفاده از عنصر خویشاوندی یا برتری نژادی، در آن حضرت نفوذ کند و از این طریق به مطامع و منافع شخصی خود برسد. این بدان علت بود که حضرت از ابتدای به قدرت رسیدن، با قاطعیتِ تمام در مقابل این طمع ورزی ها استقامت نمود و مصلحت مسلمانان را در نظر گرفت و آن را بر مصلحت شخصی افراد و گروه های خاص ترجیح داد.

در تاریخ آمده است که دو تن از نزدیکان حضرت به نام های عباس بن عبدالمطلب و ربیعه بن حارث، فرزندان خود، فضل بن عباس و عبدالله بن ربیعه، را نزد علی(علیه السلام) فرستادند تا از آن حضرت بخواهند که آن دو را به سِمَت کارگزار حکومت در امور صدقات و مالیات بگمارد. حضرت در مقابل خواسته این دو نفر، ردای خویش را افکند و بر روی آن دراز کشید و فرمود: … سوگند به خدا پیوسته در این حال می مانم تا شما دو نفر را ناامید به سوی پدرانتان بازگردانم.۴۲

یعقوبی می نویسد: بعضی روایت کرده اند که علی(علیه السلام) فرمانداری یمن را به طلحه و حکمرانی یمامه و بحرین را به زبیر سپرد. آن دو، هنگام پذیرش این سمت از باب تشکر و قدردانی گفتند: از این صله رحم که انجام دادی و حق خویشاوندی که به جای آوردی جزای خیر بینی! علی(علیه السلام) گفت: آیا شما این را صله رحم حق خویشاوندی می دانید؟! زمامداری بر مسلمان را به حق خویشاوندی چه کار؟ آن گاه حکم را از آن دو پس گرفت. آن دو برآشفتند و گفتند: دیگران را بر ما ترجیح دادی! علی(علیه السلام) فرمود: اگر این حرص و آزمندی در شما پدیدار نمی گشت من درباره شما عقیده ای دیگر داشتم.۴۳

حضرت با این برخورد و قاطعیت خود، به خصوص با افرادی مثل طلحه و زبیر که هم از بستگان حضرت بودند و هم خود را در به قدرت رسیدن حضرت مؤثر می دانستند، نشان داد که جز از طریق کاردانی و تقوا راهی برای رسیدن به مقام در حکومت علی(علیه السلام) وجود ندارد.

حضرت نه فقط در واگذاری مناصب دولتی از عنصر خویشاوندی استفاده نکردند، بلکه در تقسیم بیت المال نیز با قاطعیت تمام عدالت را اجرا کردند و نگذاشتند مانند خلفای سابق، نزدیکانِ حاکم از مواهب بیشتری برخوردار شوند. در مواردی که برخی از بستگان حضرت تقاضای امکانات بیشتری از بیت المال داشتند، ایشان به شدت با آنان مخالفت می کردند.

عبدالله بن جعفر، داماد و برادرزاده علی(علیه السلام)، روزی در عصر خلافت آن حضرت به حضور او آمد و گفت: شایسته است امر فرمایید که برای زندگی روزمره ام به من کمکِ مالی شود. سوگند به خدا برای تأمین زندگی چیزی ندارم جز این که گوسفند یا الاغ خود را بفروشم. امام علی(علیه السلام) به او فرمود: چیزی برای تو نزد من نیست، مگر این که به عموی خود دستور دهی تا از بیت المال دزدی کند و به تو بدهد.۴۴ بدین ترتیب حضرت با این جواب او را محروم ساخت.

طلحه و زبیر که در حکومت علی(علیه السلام) به منصبی نرسیده بودند، لااقل توقع داشتند که حضرت از نظر مالی تفاوتی بین آنان و دیگران قائل شود و مقدار بیشتری از اموال بیت المال را در اختیار آنان قرار دهد. به همین علت، چند روز پس از بیعت با حضرت نزد او آمدند و اظهار داشتند: ای امیرمؤمنان! بر سختی زیاد و مخارج فراوان زندگی در شهر مدینه و نیز بر عیال وار بودن ما آگاهید؛ مستمری ما از بیت المال برای زندگی ما کافی نیست.

امام فرمود: می گویید من چه کنم؟ گفتند: از همین بیت المال به مقدار مخارج به ما ارزانی دارید. امام فرمود: شما از مردم بخواهید؛ اگر آنان همگی پذیرفتند که از حقوق آنان از بیت المال به شما بدهم من انجام خواهم داد. آن دو اظهار داشتند: ما هرگز چنین نخواهیم کرد و اگر بر فرض ما نیز از مردم بخواهیم، آنان نخواهند پذیرفت. امیرمؤمنان(علیه السلام) فرمود: پس من سزاوارترم بر نپذیرفتن خواسته شما؛ چراکه وقتی صاحبان مال اجازه نمی دهند، من چگونه اجازه دهم؟ پس آن دو، از نزد حضرت بیرون رفتند.۴۵

حضرت هیچ گاه در طول حکومت خود سعی نکرد از طریق تطمیع مخالفان و تضییع حقوق مسلمین از مخالفت آنان جلوگیری کند و این عمل را ظلمی در حق سایر مردم می دانست. هنگامی که گروهی از سپاهیان حضرت به سوی معاویه فرار کردند، جمعی از یاران حضرت به او گفتند: ای امیرمؤمنان! به این گروه که به طمع دنیا تو را ترک گفته و به سوی معاویه رفته اند، از بیت المال اندکی بیشتر بدهید و این گروه از اشراف عرب و قریش را بر موالی و عجم برتری دهید. علی(علیه السلام) فرمود:

آیا از من می خواهید که پیروزی را در چهره ظلم و ستم جست وجو کنم و به جهت پیروز شدن و ماندن جمعی، ستم روا دارم؟ به خدا سوگند، تا هنگامی که خورشید می تابد و ستاره ای در آسمان ساطع است، این کار را نخواهم کرد. همانا اعطا و بخشش مال در غیر حق و غیرمجرای آن اسراف و تبذیر است.۴۶

بدین گونه ایشان مدارای با مخالفان را از طریق پرداخت چیزی که حق آنان نیست، نفی نمودند و با قاطعیت بر روی مطلبی که از ابتدای به قدرت رسیدن وعده داده بودند اجرای عدالت و بازگرداندن بیت المال تأکید نمودند. حضرت در ابتدای خلافت فرموده بود:

به خدا سوگند اگر ببینم بیت المال مسلمین حتی مهر زنان یا بهای کنیزکان شده است آن را باز می گردانم. همانا در عدالت گشایش است و آن که عدالت را بر نتابد، ستم را سخت تر یابد.۴۷

و در جای دیگر می فرماید:

به خدا سوگند، اگر شب ها را بر روی خار به صبح رسانم و مرا در طوق های آهنین از این سو به آن سو کشند، برایم خوشتر و بهتر است از این که در روز رستاخیز در حالی که بر یکی از بندگان ستم روا داشته یا اندک چیزی را از کسی ناروا گرفته باشم، در محضر خدا و رسولش حاضر شوم. چگونه به خاطر نفسی که به فرسودگی و کهنگی شتابان، و زمان ماندنش در زیر خاک طولانی و فراوان است، به کسی ستم و ظلم نمایم؟!۴۸

پس از بیان این مطلب نمونه ای عملی از اجرای عدالت را به شرح زیر بیان می فرمایند:

به خدا عقیل را دیدم پریش و سخت درویش. از من خواست که قدری از گندم شما بدو دهم. کودکانش را دیدم که از بیچارگی ناداری موی ژولیده و رنگشان تیره گردیده، گویی بر چهره هایشان نیل کشیده اند. او پی در پی مرا دیدار کرد و گفته خود را تکرار نمود. گوش به گفته اش نهادم. پنداشت دین خود را بدو می دهم و در پی او افتاده، و راه خود به یک سو نهاده ام. پس آهنی بر او گداختم، و به تنش نزدیک ساختم. چنان فریاد برآورد که بیمار از درد چنین ناله زند. نزدیک بود از داغ آن قالب تهی سازد. او را گفتم: نوحه گران بر تو بگریند؛ گریستن مادر در داغ فرزند. از آهنی می نالی که انسان به بازیچه آن را گرم ساخته، و مرا به آتشی می کشانی که خدای جبارش به خشم گداخته؟۴۹

اجرای عدالت و قاطعیت در برابر تخلف کارگزاران

حضرت پس از انتخاب کارگزاران می کوشیدند که با روش های مختلفی بر اعمال آنان نظارت کنند. تمام کارهای حاکمان زیر نگاه تیزبین امام(علیه السلام) بود و در صورت مشاهده خلاف، آنان را مؤاخذه، عتاب یا از کار برکنار و مجازات می نمود.۵۰ اگر از ظلم آنان به مردم یا بی توجهی به آنان یا حیف و میل بیت المال آگاه می شدند به شدت و با سرعت اقدام می کرد. حضرت به یکی از کارگزاران حکومت که در اموال بیت المال خیانت کرده بود، نامه ای نوشت و او را از عواقب شدیدی که در انتظارش بود آگاه ساخت:

… پس، از خدا بیم دار و مال های این مردم را باز سپار، و اگر چنین نکنی و خدا مرا یاری دهد تا بر تو دست یابم کیفرت دهم که نزد خدا عذرخواه من گردد و به شمشیرت بزنم که کس را بدان نزدم جز آن که به آتش در آمد. به خدا اگر حسن و حسین(علیه السلام) چنان کردند که تو کردی، از من روی خوش نخواهند دید و به آرزویی نخواهند رسید، تا آن که حق را از آنان بستانم و باطلی را که به ستمشان پدید شده، نابود گردانم.۵۱

برای مثال می توان به شدت عمل حضرت در مقابل مصقله بن هبیره و تقاضای غرامت بیت المال از او،۵۲ عزل منذربن جارود از حکومت اصطخر شیراز،۵۳ عزل اشعث بن قیس از حکومت آذربایجان،۵۴ نامه عتاب آمیز حضرت به عثمان بن حنیف۵۵ که در جلسه مهمانی ای شرکت کرده بود که مخصوص ثروتمندان بود و فقرا در آن حضور نداشتند توبیخ یکی از والیان که درباره اهل ذمّه آن سامان ستم روا داشته بود۵۶ و توبیخ شریح قاضی۵۷ اشاره کرد. امام علی(علیه السلام) در نامه ای به زیادبن ابیه که جانشین عبدالله بن عباس در فرمانداری بصره بود چنین نوشت:

و همانا به خدا سوگند می خورم، سوگندی راست که اگر مرا خبر رسد که در اموال مسلمانان اندک یا بسیار خیانت کرده ای، چنان بر تو سخت گیرم که اندکْ مال مانی و درمانده به هزینه عیال و خوار و پریشان حال.۵۸

یکی دیگر از موارد قاطعیت حضرت با قضاتی بود که نسنجیده، حکمی را خلاف موازین شرعی صادر می کردند. برای نمونه در تاریخ آمده است که شریح قاضی که در عصر خلافت علی(علیه السلام) از سوی آن حضرت در امر قضا در شهر کوفه اشتغال داشت و سابقه قضاوت در دوران دو خلیفه قبل از حضرت را نیز داشت در یکی از قضاوت ها دچار لغزش شد و قضاوت خلاف شرع انجام داد. امام علی(علیه السلام) از او انتقادکرد هرچند در ظاهر دلیلی بر این که عمدی در کار بوده باشد نیست و فرمود:

سوگند به خدا تو را به بانقیا (روستایی در نواحی فرات کوفه) دو ماه تبعید می کنم تا در آن جا بین یهود قضاوت کنی.۵۹

هرچند این حکم به علت شهادت حضرت علی(علیه السلام) اجرا نشد،۶۰ اما حاکی از این است که حضرت با تخلفات قضات در احکام صادره با شدت بر خورد می کردند و حتی در مواردی که قاضی از روی بی دقتی یا بی توجهی حکمی را برخلاف شرع صادر می نمود، محل مأموریت او را تغییر می داد و در واقع او را به مکانی سختتر تبعید می کرد.

قاطعیت در اجرای احکام و قوانین الهی

چنان که در مقدمه بحث گذشت، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره شخصیت علی(علیه السلام) فرمود: «زبان از بدگویی علی بردارید که او در اجرای دستور خدا بی پروا و سخت گیر است و نسبت به دین خدا اهل سازش و مداهنه نیست»۶۱ و نیز امیرمؤمنان درباره خود فرمود:

واللّه لاأدهَنتُ فی دینی.۶۲

سوگند به خدا، هرگز در دینم مداهنه و تسامح نکرده ام.

هم چنین به هنگام جاری کردن حد بر ولیدبن عقبه در زمان عثمان، هرچند قدرت در اختیار او نبود اما با نفوذ و موقعیتی که داشت حکم الهی را جاری ساخت که بیانگر قاطعیت آن حضرت در اجرای احکام الهی است. با این همه، آنچه حضرت را از دیگر زمامداران ممتاز می سازد این است که حضرت قبل از این که این قاطعیت را نسبت به دیگران داشته باشد نسبت به خودِ اعمال نمود و کوشید تمام قوانین را اجرا کند و با خواسته های نفسانی که ممکن است زمامدار را به این امر سوق دهد که از اجرای قوانینی که بر ضد اوست بپرهیزد به شدت مبارزه کرد و در عمل نشان داد تا زمانی که انسان این قاطعیت را در مورد خود به کار نبرد نمی تواند در رخدادهای سیاسی و اجتماعی آن را به کار گیرد. بدین جهت بود که به یاران خود سفارش می کرد:

عِبادَاللّهِ… و لاتُرخِّصُوا لاِءنْفُسِکُم فَتُداهِنُوا وتَذْهَبُ بکم الرُخَصُ مَذَاهِبَ الظُّلمَه فتُهْلِکُوا وَ لاَتُدَاهِنُوا فِی الحَقِّ اِذَا وَرَدَ عَلَیْکُمْ وَ عَرَّفْتُمُوهُ فَتَخْسِرُوا خُسْرَانَا مُبِینا.۶۳

ای بندگان خدا!… به نفس خویش اجازه مداهنه [آزادی بیش از حد و سهل انگاری] ندهید که شما را به ستم می کشاند و آن گاه که حق را شناختید و حق بر شما رو آورد، هرگز مداهنه نکنید که زیانی آشکار به شما می رسد.

حضرت در نامه ای به عثمان بن حنیف می فرمایند:

همانا من نفس خود را با پرهیزگاری می پرورانم تا در روزی که پربیم ترین روزهاست در امان ماند و بر کرانه های لغزشگاه پایدار ماند. اگر می خواستم می توانستم از عسل پالوده و مغز گندم و بافته ابریشم استفاده کنم، لیکن هوای نفس من بر من چیره نخواهد گردید و حرص من به گُزیدن خوراک ها نخواهد کشید، که شاید در حجاز یا یمامه کسی حسرت گرده نانی برد یا هرگز شکمی سیر نخورد. آیا رواست که من سیر بخوابم و پیرامونم شکم هایی باشند که از گرسنگی به پشت دوخته، و جگرهایی سوخته؟ آیا بدین بسنده کنم که مرا امیرمؤمنان گویند و در ناخوشایندی های روزگار شریک آنان نباشم؟ یا در سختی الگو و نمونه ای بر ایشان نشوم… .۶۴

حضرت در اجرای احکام الهی نسبت به خود آن قدر سخت گیری کرد که حتی از سهمیه ای که به عنوان یک فرد مسلمان از بیت المال داشتند بهره نبرد و حتی زمانی که حاکم و خلیفه مسلمین بود، از دارایی خود (باغی که داشت) در مدینه استفاده می کرد.۶۵آن حضرت هیچ گاه از غذا سیر نخورد و نفس خود را از باب مواسات و همگونی با فقیران و طبقه ضعیف جامعه گرسنه نگه می داشت.۶۶ این شدت عمل آن حضرت نسبت به خود تا آن جا ادامه داشت که حضرت از ترس این که مبادا امام حسن و امام حسین(علیه السلام) از روی ترحم مقداری زیتون یا روغن به نان های خشک اضافه کنند، انبان مخصوص نان های مصرفی خود را مهر و موم می نمود. و در جواب شخصی که از او سؤال کرد: آیا استفاده از این روغن و زیتون بر شما حرام است؟ فرمود: نه، بلکه بر امامان حقّ و پیشوایان راستین لازم است در امور معیشتی خود همانند فقیران و ناداران زندگی کنند تا فقر و ناداری باعث طغیان فقیران نشود و هر وقت فقر بر آنان فشار آورد بگویند: بر ما چه باک! سفره امیرالمؤمنین نیز مانند ماست.۶۷

بدین ترتیب حضرت نه فقط اجرای تمام احکام را بر خود لازم می داند، بلکه به عنوان زمامدار حتی از مواردی که شرعا بر او واجب نیست به لحاظ این که حاکم مسلمانان است اجتناب می کند.۶۸ بدین ترتیب نه تنها به دنبال راهی برای فرار از قانون نسبت به خود نبود، بلکه مواردی را که قانون برای او و دیگران مشروع می دانست از آن رو که زمامدار مسلمانان بود، برای خود مشروع نمی دانست و سخت ترین شرایط را برای زندگی شخصی خود فراهم آورده بود.

طبیعی است فردی که این گونه با نفس خود رفتار می کند و چیزی جز رضای خدا برای او مطرح نیست، در اجرای احکام الهی سخت گیر باشد. حضرت از ابتدای خلافت، مسیر قانون را حکم خدا و پیامبر و فهم خود از آیات و کلام رسول الله قرار دادند و تا پایان عمر بر آن ثابت قدم ماندند و در مواردی که افراد سعی داشتند با استفاده از موقعیت قبیلگی و نژادی وسیله ای برای فرار از قانون بیابند، به شدت با آنان مقابله کرد. برای نمونه می توان به اجرای حد توسط آن حضرت بر نجاشی شاعر که شرب خمر کرده بود اشاره نمود. قیس بن عمرو، معروف به نجاشی، از اصحاب امام علی(علیه السلام) و از شاعران عصر خویش بود. اشعار و قصاید او در تحریک روحیه سپاه امیرمؤمنان در نبرد صفین هم چنان بر صفحات تاریخ می درخشد. نجاشی در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان، به منزل ابوسماک اسدی رفت و به وسوسه او و به اتفاق هم شراب نوشیدند و از حال طبیعی خارج شدند. از سروصدای آنان، همسایه ها از واقعه مطلع شدند. مأموران حکومت علوی نجاشی را دستگیر کردند و ابوسماک از صحنه گریخت. علی(علیه السلام) در اجرای حکم الهی، هشتاد تازیانه به جهت شرب خمر و بیست تازیانه به جهت شکستن حرمت ماه رمضان بر نجاشی زد.

جریان اجرای حد شرب خمر بر نجاشی، شاعر بزرگ کوفه، بر بستگان او گران آمد. گروهی از یمنیان از جمله طارق بن عبدالله نهدی که از قبیله نجاشی بودند و علی(علیه السلام) را نیز در نبرد صفین همراهی کرده بودند، ناراحت شدند. طارق نهدی که از این جریان سخت برآشفته بود نزد علی(علیه السلام) آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! ما هرگز ندیده ایم که در نزد والیان حق و عدل، اهل معصیت و تفرقه با اطاعت کنندگان و مردان فضیلت و تفرقه گریز، یکسان باشند، تا این که امروز تو را دیدیم که با برادرمان نجاشی چنین کردی. تصورمان این بود که نجاشی با آن همه فضیلت و دفاع از تو، مشمول رأفت و مهرت قرار می گیرد. شما با برادر ما نجاشی کاری کردی که دل های ما را به درد آوردی و ما را از هم پراکنده ساختی و ما را به راهی کشاندی که اگر آن راه را در پیش بگیریم ما را به دوزخ خواهد کشانید و معذّب خواهیم شد.

حضرت علی(علیه السلام) در جواب او با استناد به آیه ای از قرآن کریم فرمود:

«و إنّها لکبیرهٌ إلاّ علَی الخاشِعین». آری ای برادر نهدی! حدود الهی بر همگان سنگین است و فقط خاشعان می توانند آن را تحمل کنند… .۶۹

قاطعیت نسبت به تخریب کنندگان فرهنگ اسلامی و باورهای دینی

مقوله فرهنگ و عرصه باورهای مذهبی و دینی یک ملت، جایگاهی خاص و موقعیتی ویژه نزد آنان دارد و از حرمت و قداست ممتازی برخوردار است. تضعیف، سست نمودن و ایجاد وهن و بی تفاوتی در این حریم، پیامدها و آثار منفی و جبران ناپذیری بر پیکره اعتقادات مردم برجای خواهد نهاد.

از این رو، امامان معصوم(علیه السلام) و رهبران مذهبی اسلام سکوت و بی تفاوتی در برابر چنین موضوعی را روا نمی دانستند و به مبارزه با آن برمی خاستند.

امیرمؤمنان(علیه السلام) پس از تصدی امر خلافت، برای تبیین فرهنگ صحیح اسلامی و جلوگیری از انحراف اندیشه اصیل دینی، اولاً دستور داد کسانی که مایل هستند علوم را بنویسند، کاغذ و قلمی فراهم آورند. حارث اعور، وسایل نوشتن را فراهم کرد و آنچه را که آن حضرت می فرمود، می نوشت.۷۰ از این طریق امام(علیه السلام) سیاست عدم کتابت حدیث را که از سوی خلفا اجرا می شد، لغو کرد. علی(علیه السلام) در کنار رواج کتابت حدیث، با پدیده قصه خوانی۷۱ برخورد شدید کرد و از آن جلوگیری نمود و فرمود: اگر کسی قصه حضرت داود(علیه السلام) با اوریا را از منابع یهودی نقل کند او را حدّ خواهم زد.۷۲

امیرمؤمنان(علیه السلام) قصّه گو و داستان سرایی را در مسجد دید که با بیان افسانه ها مردم را سرگرم می کند؛ لذا تازیانه ای بر پیکر او نواخت و او را از مسجد راند.۷۳ هنگامی که علی(علیه السلام) به بصره آمد، قصه خوانان را از مسجد بیرون کرد.۷۴ بعد از آن حضرت، امام حسن(علیه السلام) نیز از پدیده قصه خوانی نهی فرمود.۷۵ امام سجاد(علیه السلام) نیز حسن بصری را که زمانی قصه خوان بود، از این کار نهی فرمود و او نیز پذیرفت.۷۶ پدیده قصه خوانی که مورد نهی شدید بود و گاهی با برخورد معصومان(علیه السلام) مواجه می شد، یک برنامه رمان و قصه عادی و در جهت فرهنگ و اندیشه دینی مردم نبود، بلکه به منظور و اهانت به مقدسات و باورهای دینی جامعه صورت می گرفت.

امام هادی(علیه السلام) با جماعت به ظاهر مسلمان و غُلات که به اسم دین و به نام ائمه(علیه السلام) با اعتقادات و مبانی اصیل دینی مبارزه می کردند، به مبارزه برخاست و علاوه بر فرهنگ سازی در جامعه و پاسخ گویی به شبهات آنان و گوشزد نمودن بدعت ها و گمراهی های افرادی چون «فارس بن حاتم»، دستور قتل وی را صادر فرمود۷۷ و بهشت را برای قاتل او تضمین کرد.۷۸

یکی دیگر از زمینه های انحراف در اعصار پیشین و امروز، سرخوردگی گروهی از مردم و انزواپیشگی از جامعه و روی آوری به صوفی گری است. زهد منفی و دنیاگریزی که شانه خالی کردن از مسؤولیت ها و درنتیجه، به دنبال آن اجتماع ستیزی، منهی و مطرود و در تقابل با روح همزیستی اسلامی است. امام علی(علیه السلام) در این حوزه نیز نسبت به افرادی که درصدد تغییر شکل فرهنگ اسلامی بودند بی تفاوت نبودند بلکه با این افکار و اعمال با شدّت برخورد می کردند.

حسن بصری در مسجد به تبلیغ روش صوفیان و افکار آنان می پرداخت و بدین طریق کسب شهرت می نمود. امام علی(علیه السلام) در برابر انحرافات فکری و عملی وی موضعگیری نمود و او را از مسجد اخراج کرد.۷۹ هم چنین علاء بن زیاد حارثی را به جهت رویگردانی از زندگی و در پیش گرفتن روش صوفیان، مورد سرزنش قرار داد و او را راهنمایی کرد که به خانه و کاشانه خود بازگردد.۸۰

شدت عمل در برابر معترضان و منتقدان توطئه گر

امیرمؤمنان(علیه السلام) در دوران حکومت خود با دو نوع پرسش گری و خرده گیری، روبه رو بود: عده ای از سرِ خیرخواهی، به مواردی از سیاست ها و عملکرد امام اعتراض داشتند و گروهی با غرض ورزی و با مقاصد ناپاک و شوم دست به انتقاد می زدند.

علی (علیه السلام) در قبال این اعتراضات، دو نوع برخورد متفاوت داشت: با منتقدان و معترضان ناآگاه که از سرِ غفلت و کوته نظری زبان به انتقاد می گشودد، برخوردی نرم و ملایم داشت؛ نخست، سخن آنان را می شنید و آن گاه با بیانی متین به انتقاداتشان پاسخ می داد، ولی با منتقدان و معترضانی که قصد توطئه و تضعیف پایه های نظام و تحریک احساسات مردم را داشتند، از کلمات شدید و کوبنده استفاده می کرد و آن گونه عرصه را بر آنان تنگ می نمود که مجال هر نوع تحرکی را سلب و ایشان را از رفتارشان پشیمان می ساخت.

جالب توجه است، که حضرت در این مورد هم فقط به تذاکرات شدید زبانی اکتفا کرده و از روش تنبیه و یا زندان استفاده نکرده اند. در این جا، به دو نمونه آن اشاره می کنیم:

۱. ایشان به «برج بن مسهرطائی» آن هنگام که او صدا به «لاحکم الاّ للّه» بلند کرد، چنین فرمودند:

اُسْکُتْ! قبّحکَ اللّهُ یا أَثْرم! فَوَاللّهِ لَقَدْ ظَهَرَ الحقُّ فَکُنتَ فیه ضَئیلاً شخْصُکَ، خَفِیّا صَوْتُکَ؛ حَتّی اذَا نَعَرَ الباطِلُ نَجَمْتَ نُجُومَ قَرْنِ المَاعِزِه.۸۱

ای کسی که دندان های پیشت افتاده است! خاموش باش. خدا تو را زشت گرداند. به خدا سوگند. تو وقتی که حق به میدان آمد و ظاهر شد، شخصی فرومایه و ضعیف بودی و صدایت پنهان بود، ولی همین که باطل سربرکشید و فریاد کرد، مانند شاخ بز، آشکار شدی.

۲. روزی امیرمؤمنان(علیه السلام) بر منبر مسجد کوفه، ایراد سخن می کرد و جریان حکمیت میان خود و معاویه را شرح می داد. ضمن سخنان خود، جمله ای فرمود. اشعث بن قیس به آن بزرگوار اعتراض کرد و گفت: «این سخن، به ضرر توست نه به سود تو!» حضرت نگاهی به او انداخت و گفت:

مَایُدْرِیکَ مَا عَلیَّ مِمَّا لِی؟ عَلَیْکَ لَعْنَهُ اللّه وَلَعْنَهُ اللاعِنِینَ. حَائِکُ بنِ حَائِکَ، مُنَافِقُ بنِ کَافِر! واللّهِ لَقَدْ أَسَّرَکَ الکُفْرَ مَرّهً والاِسْلاَم اُخْرَی؛ فَمَا فَدَاکَ مِنْ وَاحِدَهِ مِنْهُمَا مَالُکَ وَلاَحَسْبُکَ وَإنّ اِمْرأً دَلَّ عَلَی قَوْمِهِ السَّیْفَ وَسَاقَ اِلَیْهِمْ الْحَتْفَ لَحَرَی أَنْ یَمْقُتَهُ الأقْرَبُ وَلاَیَأْمَنَهُ الاَبْعَدُ۸۲.

تو چه می فهمی که زیان و سود من در چیست. نفرین خدا و نفرین کنندگان بر تو. ای متکبّر فرزند متکبّر، و منافق فرزند کافر! به خدا سوگند، تو یک بار در عهد کفر و یک بار دیگر در دولت اسلام به اسارت درآمدی و در هیچ یک از آن دو واقعه، نه ثروتت نجاتت داد و نه خویشانت. شخصی که شمشیر را به کسان خود هدایت کند و مرگ را به سویشان بکشاند، سزاوار است که نزدیکانش او را دشمن دارند و بیگانگان به او اطمینان نورزند.

نتیجه گیری

مباحث گذشته ما را به این نکته رهنمون می سازد که به کارگیری قاطعیت و مدارا در کنار هم سبب استحکام و تداوم حکومت خواهد بود. امّا آنچه باید مدّنظر قرار گیرد این است که قاطعیت در احکام الهی باید به گونه ای اعمال شود که با عطوفت و مهربانی حاکم بر دستورات دین اسلام تنافی نداشته باشد به گونه ای که درنهایت بتوان تصویری دل نشین، قابل قبول و جامع از دین اسلام به همگان ارائه کرد.

پی نوشت ها:

۱. برای اطلاع بیشتر، ر.ک: سید محسن امین، اعیان الشیعه، (بیروت: دارالتعارف للمطبوعات، ۱۴۰۶ ق.) ج۱، ص۳۷۳۴۲۱؛ ابوعبدالله محمد بن محمد مفید، الارشاد، (چاپ اول، قم: مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث، ۱۴۱۳ ق.) ج۱، ص۵۷.

۲. آل عمران، آیه ۱۵۹ و نیز درباره تعابیر مشابه، ر.ک: آیات توبه/۱۲۸ و ۶، کهف/۶، فاطر/۸ و شعراء/۲۱۵۲۱۴.

۳. انبیاء، آیه۱۰۷ و نیز برای تعابیر مشابه، ر.ک: آیات حجر/۸۸ و اعراف/۱۹۹.

۴. فتح، آیه۲۹.

۵. توبه، آیه۴ و نیز برای تعابیر مشابه، ر.ک: آیات فرقان/۵۲، نجم/۲۹ و هود/۱۱۳ و برای اطلاع بیشتر، ر.ک: محمدحسین طباطبائی، تفسیرالمیزان، (بیروت: مؤسسه الاعلمی للمطبوعات) ج۹، ص۱۵۹؛ مکارم شیرازی و همکاران، تفسیر نمونه، (چاپ سوم، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۴) ج۷، ص۲۹۳.

۶. قلم، آیه۹.

۷. مرکز اطلاعات و مدارک علمی ایران، فرهنگ علوم سیاسی، گردآوری و تدوین علی آقابخشی، (تهران: مرکز اطلاعات و مدارک علمی ایران، ۱۳۷۵) ص۳۹۲ ۳۹۳.

۸. در فرهنگ علوم سیاسی، خشونت معادل واژه انگلیسی Violenceبه کار می رود و «عبارت است از کاربرد نیرو در غیرجای خود یا برخلاف قانون. خشونت وسیله ای است برای اعمال فشار و اجبار و با این خصیصه ممتاز می شود که نیاز به آلات و ادوات دارد. خشونت نزدیک به نیرو است، زیرا آلات خشونت نیز مانند هر ابزار دیگر به این منظور طراحی شده و به کار می روند که نیروی طبیعی را زیاد کنند تا جایی که در مرحله آخر، ممکن است جایگزین آن گردند» (همان، ص۴۱۵).

۹. همان.

۱۰. همان؛ ص۳۰۷.

۱۱. برای اطلاع بیشتر ر.ک: فصلنامه کتاب نقد، شماره ۱۸۱۴.

۱۲. «… به خدا سوگند اگر ترس از ایجاد شکاف و اختلاف در میان مسلمانان نبود و بیم آن نمی رفت که بار دیگر کفر و بت پرستی به سرزمین اسلام بازگردد و اسلام محو و نابود شود، با آنان به گونه دیگری رفتار می کردیم». مهدی پیشوایی، سیره پیشوایان (چاپ هفتم، قم: مؤسسه امام صادق، ۱۳۷۷ ق.) ص۷۰؛ به نقل از: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۳۰۷.

۱۳. ر.ک: سیره پیشوایان، ص۷۱۷۷.

۱۴. رویین ردای خلافت را رهاساختم، و دامن خود را از آن درپیچیدم (و کنار رفتم) در حالی که در این اندیشه فرو رفته بودم که آیا با دست تنها [بدون یاور] بپا خیزم [و حق خود و مردم را بگیرم] یا در این محیط پرخفقان و ظلمتی که پدید آورده اند، صبر کنم؛ محیطی که پیران را فرسوده، جوانان را پیر و مردان باایمان را تا واپسین دم زندگی به رنج وامی دارد. [عاقبت [دیدم بردباری و صبر، به عقل و خرد نزدیک تراست، لذا شکیبایی ورزیدم، ولی به کسی می ماندم که خار در چشم و استخوان درگلو دارد، با چشم خود می دیدم میراثم را به غارت می برند. نهج البلاغه صبحی صالح (مؤسسه الهجره، چاپ پنجم، ۱۴۱۲ ق.) خطبه۳.

۱۵. برای اطلاع بیشتر، ر.ک: سیره پیشوایان، ص۶۴۷۷.

۱۶. سیدمرتضی عسکری، احادیث ام المؤمنین عایشه (چاپ پنجم، التوحید للنشر، ۱۴۱۴ ق.) ج۱، ص۱۲۷.

۱۷. علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب (چاپ دوم، قم: مؤسسه دارالهجره، ۱۴۰۴ ق.) ج۲، ص۳۳۶.

۱۸. سبحانی، جعفر، فروغ ولایت (چاپ دوم، انتشارات صحیفه، ۱۳۷۱) ص۳۴۷۳۵۲ و نیز ر.ک: سیره پیشوایان، ص۸۲.

۱۹. ر.ک: ابن اعثم کوفی، احمد، الفتوح (دارالندوه، بیروت) ج۲، ص۳۰۱؛ ابوعبدالله محمد بن محمد مفید، الجمل (چاپ دوم، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۴۱۶ ق.) ص۳۱۳۳۱۴.

۲۰. نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه ۱۶۹.

۲۱. همان، خطبه۶.

۲۲. همان، خطبه ۲۲.

۲۳. احمد بن اعثم کوفی، الفتوح، ج۲، ص۳۱۶ و نیز ر.ک: الجمل، ص۳۳۶ و درباره تعابیر مشابه: ر.ک: الفتوح، ج۲، ص۳۱۲ و ۳۱۷.

۲۴. احادیث ام المؤمنین عائشه، ج۱، ص۲۴۴؛ سید مرتضی عسکری، نقش عایشه در اسلام، ترجمه نجمی و همکاران (چاپ چهارم، مجمع علمی اسلامی، ۱۳۶۸) ج۲، ص۲۱۳۲۱۴.

۲۵. همان.

۲۶. نهج البلاغه صبحی صالح، نامه ۲۹.

۲۷. نصر بن مزاحم منقری، وقعه صفین (قم: منشورات مکتبه آیه الله العظمی المرعشی) ص۳۵.

۲۸. همان.

۲۹. اما سرِّ اختلاف روش علی(علیه السلام) در جنگ صفین و جمل که آن جا مهاجم و فراری و زخمی را می کشت و این جا فراریان را تعقیب نمی کرد و مجروحان را نمی کشت و آن ها را که سلاح خود می افکندند یا به خانه ها پناه می بردند، امان می داد این بود که فرماندهان و رهبران اهل جمل (طلحه و زبیر) کشته شده بودند، و دیگر پایگاه و جمعیّتی نداشتند که به آن بازگردند و فتنه را از سرگیرند. همه به خانه ها بر گشتند و دیگر نه جنگجو بودند، نه مخالف و نه معارض؛ راضی بودند که کسی با آن ها کاری نداشته باشد و قهرا وظیفه درباره آن ها که دیگر به فکر جمع آوری لشکر و از سرگرفتن جنگ نبودند برداشتن شمشیر و خودداری از آزارشان بود. امّا اهل صفین، به پایگاه و اردویی مجهّز برمی گشتند که فرمانده داشت و اسلحه، زره، نیزه، و شمشیر برایشان فراهم می کرد، جوایزی بینشان پخش می نمود، آذوقه تهیه می دید، بیماران را عیادت، و دست و پاشکستگان را شکسته بندی می کرد، زخمیان را درمان می نمود، پیاده ها را مرکب و برهنگان را جامه می داد، و باز دوباره همه را به میدان می فرستاد، و آماده نبرد می کرد. از این رو علی(علیه السلام) این دو گروه را به یک چشم ننگریست، که وظیفه را در پیکار با گویندگان لااله الاّاللّه به درستی می دانست، حقّ را برایشان شرح می داد و هرکه نمی پذیرفت شمشیر به رویش می کشید؛ جز این که توبه کند. (حر عاملی، محمدبن حسن، وسائل الشیعه (بیروت: داراحیاء التراث العربی) ج۱۵، ص۷۵).

۳۰. سیره پیشوایان، ص۸۳.

۳۱. مورخان نقل کرده اند خرّیت که در جنگ صفین از یاران حضرت علی(علیه السلام) بود و پس از ماجرای حکمیت، در این جنگ منحرف شد. او به همراه یارانش نزد امام علی(علیه السلام) آمد و در حالی که در میان یارانش محافظت می شد، خطاب به حضرت گفت: به خدا سوگند، من دیگر از تو اطاعت نخواهم کرد، با تو نماز نخواهم خواند، از تو جدا خواهم شد و دیگر با شما همکاری نخواهم کرد. علی(علیه السلام) خریت را نصیحت فرمود: که اگر از من جدا شوی مرتکب نقض عهد و پیمان و معصیت خدا خواهی شد، و تنها به خود زیان خواهی رساند، انگیزه تو از این کار چیست؟ خریت در مقابل منطق و کلام نرم امیرالمؤمنین (علیه السلام) پاسخی برای گفتن نداشت و متعهد شد که فردا نزد حضرت بیاید و با او به مناظره و گفت گو بنشیند؛ ولی او به تعهد و پیمان خود عمل نکرد و هیچگاه نزد علی(علیه السلام) برنگشت. ر.ک: ثقفی، ابواسحاق ابراهیم بن محمد، الغارات (انتشارات انجمن آثار ملی) ج۱، ص۳۳۱؛ محمد بن جدیر طبری، تاریخ طبری (بیروت: مؤسسه الاعلمی للمطبوعات) ج۴، ص۸۶؛ ابن اثیر، الکامل، ج۳، ص۳۶۴، دارصادر، بیروت.

۳۲. نهج البلاغه صبحی صالح؛ قصار ۴۲۰ و نیز برای تعابیر مشابه ر.ک: تستری، محمدتقی، قاموس الرجال، (قم: انتشارات جامعه مدرسین) ج۶، ص۵۳؛ مامقانی، عبداللّه، تنقیح المقال، ج۲، ص۲۰۴، چاپ رحلی.

۳۳. تاریخ طبری، ج۴، ص۵۳؛ فروغ ولایت، ص۶۳۰.

۳۴. همان.

۳۵. ر.ک: الغارات، ج۱، ص۳۶۷، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۳، ص۱۴۶؛ الکامل، ج۳، ص۳۷۱ و برای تعابیر مشابه (برخورد شدید پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با جاسوسان و دستور به قتل آن ها) ر.ک: مغازی، ج۲، ص۷۹۷؛ سیره ابن هشام، ج۴، ص۴۰۴۱ (و درباره برخورد امام حسن(علیه السلام) با جاسوسان معاویه و دستور به قتل آنان) الارشاد، ج۲، ص۹.

۳۶. وقعه صفین، ص۹۲۹۷.

۳۷. الغارات، ج۱، ص۱۷۱۸؛ بحارالانوار، ج۳۳، ص۳۵۶.

۳۸. نهج البلاغه صبحی صالح؛ نامه ۵۳ (عهدنامه مالک اشتر).

۳۹. همان، نامه ۱۸ و برای تعابیر مشابه و نامه های حضرت به سایر کارگزاران ر.ک: همان، نامه ۲۷ و نامه ۲۶.

۴۰. همان، کلمات قصار ۱۱۰.

۴۱. همان، نامه ۴۶.

۴۲. محمدباقرمجلسی، بحارالانوار، ج۴۱، ص۱۱۱.

۴۳. یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب ابن واضح الکاتب، تاریخ یعقوبی، (بیروت: دارصادر) ج۲، ص۱۸.

۴۴. الغارات، ج۱، ص۶۶.

۴۵. بحارالانوار، ج۳۲، ص۳۲ و درباره تعابیر مشابه ر.ک: بحارالانوار، ج۴۱، ص۱۱۰. و برای موارد مشابه ر.ک: نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه ۲۲۴ و الکامل ابن اثیر، ج۳، ص۳۹۹.

۴۶. محمدباقرمجلسی، بحارالانوار، ج۴۱، ص۱۰۸.

۴۷. نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه ۱۵ و برای تعابیر مشابه ر.ک: همان، خطبه ۲۳۲.

۴۸. همان، خطبه ۲۲۴.

۴۹. همان.

۵۰. ر.ک: طه حسین مصری، علی و بنوه، (چاپ دوازدهم، مصر: دارالمعارف، [بی تا])؛ مدرسی، سید هادی، الاخلاقیات امیرالمؤمنین، (بیروت: مؤسسه الاعلمی، [بی تا]) ص۳۵۸.

۵۱. نهج البلاغه، صبحی صالح، نامه۴۱.

۵۲. ر.ک: الکامل ابن اثیر، ج۳، ص۳۷۰؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۳، ص۱۴۴؛نوری، میرزاحسین، مستدرک الوسائل، (بیروت: دارالحیاء التراث العربی) ج۱۷، ص۴۰۴.

۵۳. ر.ک: نهج البلاغه صبحی صالح، نامه ۷۱.

۵۴. ر.ک: همان، نامه ۵.

۵۵. همان، نامه ۴۵.

۵۶. همان، نامه ۱۹.

۵۷. همان، نامه ۳.

۵۸. همان، نامه ۲۰.

۵۹. ابن ابی الحدید شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۹۸ و نیز ر.ک: قاموس الرجال، ج۵، ص۴۰۵۴۰۶.

۶۰. شریح قاضی، در سال ۱۸ هجری از جانب خلیفه دوم قاضی کوفه گردید. او از آن زمان تا سال ۷۹ عصر حکومت حجاج بن یوسف در پست قضا باقی ماند و جمعا به مدت ۶۱ سال بین مردم قضاوت کرد. در سال ۶۷ که مختار ثقفی روی کار آمد، شریح را طلبید و به او گفت: امام علی(علیه السلام) در فلان روز به تو چه گفته بود؟ شریح جریان تبعید را بازگو کرد. مختار گفت: سوگند به خدا در کوفه نباید بمانی. آن گاه او را دو ماه به روستای بانقیا تبعید نمود تا در میان یهودیان قضاوت کند. (ابن ابی الحدید شرح نهج البلاغه، ج۴ ص۹۹).

۶۱. محمدباقرمجلسی، بحارالانوار، ج۲۱، ص۳۸۵ و سیره ابن هشام، ج۴، ص۲۴۹۲۵۰.

۶۲. تاریخ خلفا، ص ۵۳۷ به نقل از نهج الصباغه.

۶۳.محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج۷۷، ص۲۹۱.

۶۴. نهج البلاغه صبحی صالح، نامه ۴۵، و نیز ر.ک: بحارالانوار، ج۴۰، ص۳۴۱ و ج۴۱، ص۱۰۲؛ الکامل ابن اثیر، ج۳، ص۴۰۱.

۶۵. الکامل ابن اثیر، ج۳، ص۴۰۰؛ بحارالانوار، ج۴۱، ص۱۳۷.

۶۶. اعیان الشیعه، ج۱، ص۳۳۱.

۶۷. آل کاشف الغطاء، محمدحسین، اصل الشیعه واصولها (چاپ اول، مؤسسه الامام علی(علیه السلام)) ص۱۹۹.

۶۸. حضرت هنگام حکومت در کوفه از زندگی در قصر حکومت (دارالاماره) خودداری کردند و در منزل جعده بن هبیره مخزونی فرزند خواهر خود، سکنی گزیدند. وقعه صفین، ص۳؛ فروغ ولایت، ص۴۳۰).

۶۹. ر.ک: الغارات، ج۴۲، ص۳۳۵؛ بحارالانوار، ج۴۱، ص۹.

۷۰. تاریخ الخلفا، ص۲۵۲.

۷۱. برنامه قصه خوانی از سوی خلفا مجاز شمرده شده بود و قصه خوانان در مسجد برای مردم قصص یهودی را درباره انبیای پیشین و رهبانان مسیحی نقل می کردند.

۷۲. مجمع البیان، ج ۸، ص ۴۷۲؛ تاریخ الخلفا، ص ۲۵۲.

۷۳. تهذیب الاحکام، ج ۱۰، ص ۱۴۹.

۷۴. ر.ک: وسائل الشیعه، ج ۲، ص ۵۱۵.

۷۵. ر.ک: تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۲۷ ۲۲۸.

۷۶. ر.ک: وفیات الاعیان، ج ۱، ص ۷۰.

۷۷. نمونه ای از این قاطعیت در زمان حاضر، فتوای تاریخی امام خمینی(ره) درباره سلمان رشدی، نویسنده کتاب آیات شیطانی است.

۷۸. ر.ک: خوئی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث (قم: مرکز نشر آثار شیعه) ج۱۳، ص۲۳۸۲۴۴.

۷۹. التراتیب الاداریه، ج ۲،ص ۲۷۲.

۸۰. نهج البلاغه، خطبه ۲۰۹.

۸۱. نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه ۱۸۴.

۸۲. همان، خطبه ۱۹.


۱. پژوهشگر حوزه علمیه قم.

۲. حضرت علی(علیه السلام) در مأموریتی که از طرف پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به یمن داشت، هنگام بازگشت مقداری پارچه از اموال مسلمین نزد یکی از فرماندهان به امانت گذاشت و خود جهت انجام مراسم حج به پیامبر ملحق شد، امّا پس از بازگشت، با تقسیم پارچه ها بین سربازان مواجه شد. حضرت از این عمل جانشین خویش سخت ناراحت شدند و او را مورد بازخواست قرار دادند. او در پاسخ گفت: با اصرار سربازان مواجه شدم و این پارچه ها را به عنوان امانت به آنان سپردم تا پس از مراسم حج از آنان پس بگیرم. علی(علیه السلام) فرمود: تو چنین اختیاری نداشتی و آن گاه دستور داد که تمام پارچه ها را پس بگیرید و بسته بندی نمایند. از این فرمان قاطع و سخت علی(علیه السلام) گروهی که از عدالت رنج می بردند، به پیامبر شکایت کردند و از رفتار آن حضرت ابراز ناراحتی نمودند. حضرت پس از این وضعیت بود که کلام فوق را درباره قاطعیت حضرت علی(علیه السلام) در دین بیان فرمودند. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، (بیروت: مؤسسه الوفاء) ج۲۱، ص۳۸۵؛ ابن هشام، سیره ابن هشام، (چاپ دوم، قم: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۴۱۶ ق.)، ج۴، ص۲۵۰.

۳. … و هر کس مظلوم کشته شود، به سرپرست وی قدرتی داده ایم، پس او نباید در قتل زیاده روی کند؛ زیرا او از طرف شرع یاری شده است (اسراء، آیه ۳۳).

منبع : حسینی، سید غلامحسین ؛مجله حوزه و دانشگاه، شماره ۲۶ ،

شخصیّت علمى امام حسن مجتبى(علیه السلام)

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(علیه السلام. مشهور به امام حسن مجتبی(۳-۵۰ق. دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰-۵۰ق.. امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(علیه السلام. و فاطمه زهرا(سلام الله علیها. و نخستین نوه پیامبر(صلی الله علیه و آله. است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(صلی الله علیه و آله. برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(صلی الله علیه و آله. همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

تواضع، فروتنى، خداترسى، روابط حسنه، احترام متقابل و کمک به بینوایان از ابعاد برجسته زندگى آن سرور جوانان بهشتى است. آن بزرگوار بازویى علمى، قضایى و نیرویى بسیار کارآمد براى حکومت علوى و شخص امیرمؤمنان علیه‏السلام بوده است.

امام از جمله کسانى بود که از آغاز تا پایان به دفاع از حریم رهبرى پرداخته و در جنگ‏هاى جمل، صفّین و نهروان فعالانه شرکت جسته، بلکه در بسیج نیروها از کوفه براى مقابله با فتنه طلحه و زبیر، گام‏هاى بسیار مثبت و مؤثرى برداشته است.

زندگى پر رنج و محنت امام، پر از این مسائل است که فقط به یک بُعد آن، که جایگاه علمى امام مجتبى علیه‏السلام باشد، اشاره مى‏کنیم.

الف. امام در نگاه پیامبر صلى ‏الله‏ علیه‏ و‏آله‏ وسلم

امام حسن مجتبى علیه‏السلام کودک بود که پیامبر بزرگوار اسلام از او به عظمت و بزرگى یاد مى‏کرد. به یقین این برخوردهاى محبت‏آمیز که هیچ گاه در زمان خاص و یا در محدوده خاصّى ابراز نمى‏شد، نشان دهنده این بود که آن حضرت مى‏خواست نقاب از چهره امام حسن علیه‏السلام کنار زده و شخصیّت والاى او را بیش از پیش، به مسلمانان معرفى کند.

هادى امت

حذیفه گوید: روزى صحابه رسول خدا صلى ‏الله‏ لیه‏ و‏آله ‏وسلم در نزدیکى کوه حرا ـ یا غیر آن ـ گرد پیامبر جمع شده بودند که حسن در خردسالى با وقار خاصّى به جمع آنان پیوست. پیامبر صلى ‏الله‏ علیه‏و‏آله ‏وسلم با نگاه طولانى که بر او داشت، همه را مخاطب قرار داده و فرمود:

«آگاه باشید که همانا او ـ حسن ـ بعد از من راهنما و هدایتگر شما خواهد بود. او تحفه‏اى است از خداوند جهان براى من؛ از من خبر خواهد داد و مردم را با آثار باقى مانده از من آشنا خواهد کرد. سنت مرا زنده خواهد کرد. و افعال و کردارش نشانگر کارهاى من است. خداوند عنایت و رحمتش را بر او فرو فرستد. رحمت و رضوان خداوند بر کسى باد که حقّ او را بشناسد و به خاطر من به او احترام نموده و نیکى کند.»۱

مصلح بزرگ

مورّخان نوشته‏اند که: روزى رسول خدا صلى‏ الله ‏علیه ‏و‏آله ‏وسلم ضمن اظهار محبت به امام حسن مجتبى علیه‏السلام فرمود:

«انّ هذا ریحانتى و انّ ابنى هذا سید، سیصلح اللّه به بین فئتین من المسلمین؛۲ همانا حسن ریحانه من است. و این فرزندم سیّد و بزرگ است و به زودى خداوند به دست او بین دو گروه مسلمان، صلح برقرار خواهد کرد.»

ناگفته نماند که این سخن، یک پیشگویى از رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله ‏وسلم بود که در آینده بین دو گروه از مسلمانان جنگ و خونریزى خواهد شد و امام حسن علیه‏السلام بین آن دو، صلح و دوستى برقرار خواهد کرد.

طبق نقل تاریخ، امام حسن مجتبى علیه‏السلام با مشاهده خیانت یاران و فراهم نبودن زمینه جنگ با معاویه، خیر و صلاح امت را در این دیدند که از درگیر شدن با معاویه خوددارى کرده و با صلح پیشنهادى معاویه، موافقت کنند. و در اثر این صلح، هم مسلمانان را از شرّ هجوم خارجیان نجات دادند و هم از جنگ و خونریزى جلوگیرى کردند.۳

گواه رسالت نبوى صلى ‏الله‏ علیه ‏و‏آله ‏وسلم

و در ادامه ماجرایى که حذیفه به نقل آن پرداخته بود، آمده است که: ناگاه مرد عربى چماق به دست وارد شد و فریاد برآورد: «کدام یک از شما محمد هستید؟» یاران رسول خدا، با ناراحتى جلو رفته و گفتند: «چه مى‏خواهى؟» رسول خدا صلى ‏الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم فرمود: «آرام بگیرید.» مرد عرب خطاب به پیامبر صلى ‏الله‏ علیه‏ و‏آله‏ وسلم گفت: «تو را دشمن داشتم، و اکنون دشمنى من نسبت به تو بیشتر شد. تو ادّعاى رسالت و پیامبرى کرده‏اى، دلیل و برهانت چیست؟» حضرت فرمود: «چنانچه مایل باشى، عضوى از اعضاى من به تو خبر دهد که برهان و دلیلم روشن‏تر خواهد بود.» مرد عرب گفت: «مگر عضو انسان هم سخن مى‏گوید؟!» پیامبر صلى‏ الله ‏علیه‏ و‏آله‏ وسلم فرمود: «آرى. حسن جان! برخیز.» مرد عرب که گمان مى‏کرد، پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله ‏وسلم او را مسخره مى‏کند، گفت: «خود از عهده پاسخگویى برنمى‏آیى، خردسالى را از جاى بلند مى‏کنى تا با من صحبت کند؟!»

رسول خدا صلى ‏الله‏ علیه‏ و‏آله‏ وسلم فرمود: «به زودى او را آگاه به خواسته‏هاى خویش خواهى یافت.» طبق پیش بینى رسول خدا صلى الله ‏علیه‏ و‏آله ‏وسلم امام حسن علیه‏السلام از جاى برخاسته و از وضعیت آن مرد عرب و چگونگى گرفتارى وى در بین راه سخن گفت؛ به گونه‏اى که باعث تعجب و حیرت او شده و گفت: «اى پسر! تو این مطالب را از کجا مى‏دانى؟! تو اسرار دل مرا برملا ساختى؟ گویى همراه من بوده‏اى! مگر تو غیب مى‏دانى؟» آن گاه مسلمان شد.۴

راستى که امام حسن علیه‏السلام با این بیانات، برهان و دلیل نبوّت پیامبر اسلام صلى ‏الله‏ علیه‏ و‏آله‏ وسلم بوده است؛ چرا که این عضو کوچک پیامبر آنقدر از خود دانش نشان داد که دشمن را وادار به تسلیم و اسلام نمود.

ب. امام در نگاه امیرمؤمنان علیه‏السلام

امام حسن مجتبى علیه‏السلام در نگاه على علیه‏السلام شخصیتى بسیار بزرگ و ممتاز بود. و از همان دوران کودکى که آیات الهى را براى مادرش فاطمه زهرا علیهاالسلام مى‏خواند، به این گوهر گرانبها را شناخت و در طول سالیانى که در کنار یکدیگر بودند، هماره از فرزند خود تعریف، تمجید و تقدیر مى‏کرد. حتى در برخى از موارد، قضاوت و یا پاسخ به سؤالات علمى را به عهده‏اش مى‏گذاشت. نمونه‏هاى زیر، بیانگر شخصیت علمى و جایگاه والاى آن حضرت در نزد پدر بزرگوارش مى‏باشد.

سخنرانى در محضر پدر

روزى امام علی علیه ‏السلام به فرزند خود فرمود: «برخیز و سخن گوى تا گفتارت را بشنوم». امام حسن علیه‏السلام عرض کرد: «پدرجان! چگونه سخنرانى کنم با اینکه رو به روى تو قرار گرفته‏ام؟!» امام خود را پنهان نمود؛ به طورى که صداى حسن را مى‏شنید. امام حسن علیه‏السلام برخاست و خطابه خود را شروع کرد و پس از حمد و ثناى الهى، فرمود:

«على، درى است که اگر کسى وارد آن در شود، مؤمن است و کسى که از آن خارج گردد، کافر است.»

در این هنگام امام على علیه ‏السلام برخاست و بین دو چشم حسن را بوسید و سپس فرمود: «ذریه بعضها من بعض و الله سمیع علیم»؛ آنها فرزندان و دودمانى هستند که بعضى از بعضى دیگر گرفته شده‏اند و خداوند، شنوا و داناست.۵

پاسخ به سؤالات مرد شامى

روز دیگرى یک فرد شامى، که خود را از پیروان امیرمؤمنان معرفى مى‏کرد، حضرت ضمن معرفى وى که: تو از پیروان ما نیستى بلکه براى پادشاه کشور روم سؤال هایى پیش آمده و پیکش را نزد معاویه فرستاده، او که در جواب عاجز مانده، تو را به نزد ما فرستاده است. براى پاسخ به سؤالاتش امام حسن و امام حسین علیه السلام را معرفى کرد. او امام حسن را براى پاسخ به سؤالات خود انتخاب کرد. مرد شامى پیش از آنکه سؤالات خود را مطرح کند، امام حسن علیه‏السلام لب به سخن گشوده، فرمود:

«آمده‏اى که چنین سؤال هایى را مطرح کنى: فاصله بین حق و باطل چه قدر است؟ بین آسمان و زمین چه قدر فاصله است؟ قوس و قزح چیست؟ کدام چشمه و چاه است که ارواح مشرکان در آن جمع هستند؟ ارواح مؤمنان در کجا جمع مى‏شوند؟ خنثى کیست؟ کدام ده چیز است که هریک سخت‏تر از دیگرى است؟»

عرض کرد: یابن رسول اللّه! درست است، پرسش‏هاى من همین هاست که فرمودید. سپس امام در حضور پدر به تمام آن پرسشها پاسخ گفت. وقتى آن مرد شامى این پاسخ‏ها را شنید، گفت:

گواهى مى‏دهم که تو فرزند رسول خدایى و همانا على بن ابى‏طالب سزاوارتر است براى خلافت و جانشینى رسول خدا از معاویه…۶

در مسند قضاوت

از دیگر دلایل شخصیت علمى و جایگاه والایش این است که امیرمؤمنان علیه‏ السلام از او مى‏خواهد تا در جریانى بسیار مشکل، داورى کند. او نیز درباره فردى که چاقو در دست داشت و در خرابه‏اى کنار کُشته‏اى دستگیرش کرده بودند و همچنین درباره فرد دیگرى که خود اقرار کرده بود که مقتول در خرابه را، او کشته است؛ چنین قضاوت کرد:

«قاتل واقعى با اقرار و صداقتش جان متّهم را نجات داد و با این کار، گویى بشریت را نجات داده است و خداوند فرموده: «و من أحیاها فکانّما احیا النّاس جمیعاً»؛ هرکس انسانى را از مرگ رهایى بخشد، چنان است که گویى همه مردم را زنده کرده است. بنابراین، آن دو را آزاد کنید و دیه مقتول را از بیت المال پرداخت نمایید.»۷

ج. در نگاه امام حسین علیه ‏السلام

با توجه به سال شهادت امام حسن مجتبى علیه‏ السلام به یقین هیچ معصومى به اندازه امام حسین علیه‏ السلام در کنار برادر خود نبوده است. این دو امام معصوم نزدیک به پنجاه سال در کنار یکدیگر زندگى مى‏کردند. بدین جهت امام حسین علیه‏ السلام بیشتر از هر مسلمان دیگرى به شخصیت علمى برادرش پى‏برده بود. و به‏ویژه در آن ده سال آخر که امامت و رهبرى را عهده دار بود، با نگرش دیگرى به امام حسن علیه ‏السلام مى‏نگریست.

امام حسین علیه‏ السلام ضمن اینکه برادر خود را شخصیتى بى‏مانند مى‏دانست، او را عالم‏ ترین فرد به تفسیر و تأویل و آشنا به تمام علوم و مسائل حکومت و جهان اسلام مى‏دانست. چنانچه این نظر را مى‏توان از برخورد امام حسین علیه ‏السلام با عایشه در تشییع جنازه برادرش به دست آورد.

در تاریخ آمده است: هنگامى که امام حسین علیه ‏السلام خواست برادر خود را، بنا به توصیه‏اش پیش از دفن براى تجدید عهد نزد قبر رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم ببرد، عایشه به تحریک بنى ‏امیه از ورود جنازه امام حسن علیه‏السلام به داخل حجره پیامبر صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم جلوگیرى کرد. امام در برابر این اهانت به فرزند پیامبر صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم به عایشه فرمود:

«این تو و پدرت بودید که حُرمت و حجاب رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله ‏وسلم را دریدید و کسى را داخل حجره‏اش کردید که پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و‏آله ‏وسلم جوارش را دوست نمى‏داشت و اینکه خداوند در فرداى قیامت از تو بازخواست خواهد کرد. بدان اى عایشه! که برادرم داناترین فرد به خدا و رسول او است. و داناتر است به کتاب خدا از اینکه بخواهد نسبت به رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم پرده درى کند…»۸

امام حسن و نقل حدیث از پیامبر صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم

از جمله افرادى که نامش جزو راویان و محدّثان از رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله ‏وسلم در تاریخ ثبت گردیده، امام حسن مجتبى علیه‏ السلام است. امام که در حیات پیامبر صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم هنوز ده سال نداشت، با دریافت گفته‏هاى پیامبر که گاهى آیات وحى بود و گاهى روایات، آنها را از سینه پیامبر به سینه خودش منتقل کرده و سپس به دیگران انتقال مى‏داد.

امام حسن علیه ‏السلام با شنیدن آیات وحى که بر رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله‏ وسلم فرود مى‏آمد، بى ‏درنگ به منزل آمده و آنها را براى مادرش حضرت فاطمه زهرا علیه السلام قرائت مى‏کرد. که این مسأله باعث تعجب امیرمؤمنان علیه ‏السلام شده بود.

آورده‏اند که: امام مجتبى علیه‏ السلام هفت ساله بود که به همراه پیامبر در مسجد حضور مى‏یافت و آنگاه که آیات جدید بر او نازل مى‏شد، همان‏ها را از زبان جدّش مى‏شنید و آن گاه که به خانه باز مى‏گشت، براى مادرش فاطمه تلاوت مى‏کرد؛ به گونه‏اى که هرگاه امیرمؤمنان وارد خانه مى‏شد، ملاحظه مى‏کرد آیات جدیدى که بر پیامبر نازل گردیده نزد فاطمه است. از آن حضرت جویا مى‏شد؛ فاطمه مى‏فرمود: از فرزندت حسن.

بدین جهت، روزى على بن ابى ‏طالب علیه‏ السلام زودتر به خانه آمد و از دیدِ فرزندش پنهان گشت تا آیات جدید را که بر پیامبر نازل شده بار دیگر از فرزندش بشنود.

امام حسن علیه‏ السلام وارد خانه شد؛ همین که خواست آیات قرآن را براى مادرش بخواند، زبانش به لکنت افتاد و از خواندن سریع باز ماند. مادرش شگفت زده شد. امام حسن علیه ‏السلام گفت: مادرم! تعجب نکن؛ گویا شخصیت بزرگى در خانه است که با شنیدن سخنانم، مرا از سخن گفتن باز مى‏دارد!

در این هنگام، امیرمؤمنان علیه ‏السلام از محلّ اختفا بیرون آمده و فرزندش حسن را به آغوش گرفته و بوسید.۹

گلایه ‏اى از احمد بن حنبل

احمد بن حنبل در مسند خود، ضمن اختصاص فصلى به روایات امام حسن مجتبى علیه ‏السلام از طریق شش نفر به نام‏هاى ابوالحوراء سعدى، هبیره، عمر بن حبشى، محمد بن على، ربیعه بن شیبان و محمد، دوازده روایت از امام حسن علیه ‏السلام از پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله ‏وسلم نقل کرده است.۱۰

در حالى که در همین مسند، از عبداللّه بن عباس صد و شصت صفحه۱۱ روایت نقل کرده است که بدون شک، مجموع آن روایات کمتر از هزار روایت نخواهد بود.

حال سؤال ما این است: با اینکه ابن عباس در مکه یا مدینه به دنیا آمده۱۲ و با امام حسن علیه‏ السلام بیش از دو یا سه سال تفاوت سنّى ندارد، چه شده که از امام حسن علیه ‏السلام دوازده روایت نقل مى‏کند ولى از ابن عباس صد و شصت صفحه روایت؟ در حالى که اگر بخواهیم حضور هریک را به محضر رسول خدا صلى ‏الله ‏علیه و‏آله‏ وسلم حساب کنیم، به یقین با شرایطى که امام حسن علیه‏ السلام داشت، از جمله نوه بودن، حضور وى به مراتب بیشتر از حضور ابن عباس بوده است!

افزون بر این، با در نظرگرفتن اظهار نظر برخى که ابن عباس از پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله‏ وسلم چهار یا نه و یا ده حدیث۱۳ بیشتر نشنیده است؛ شگفت‏آور است که چرا احمد بن حنبل، این همه روایت را به او نسبت داده است؟!

تدریس معارف الهى

یکى از بهترین شواهد و دلایل شخصیت والاى امام حسن مجتبى علیه‏ السلام این است که وى از همان آغاز جوانى، بلکه کودکى، آنچه را که از زبان پیامبر اسلام صلى‏ الله ‏علیه ‏و‏آله‏ وسلم گرفته بود، سخاوتمندانه در اختیار دیگران قرار مى‏داد. ابن الصباغ مالکى درباره این کلاس پرخیر و برکت مى‏نویسد:

«حکى عنه علیه السلام انه کان یجلس فى مسجد رسول اللّه صلى ‏الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم و یجتمع الناس حوله فیتکلّم بما یشفى غلیل السائلین و یقطع حجج المجادلین…؛ درباره حسن بن على ـ که درود بر او باد ـ نقل شده است که در مسجد رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله‏ وسلم مى‏ نشست و تشنگان معارف اسلامى گرداگردش مى‏نشستند. او به گونه‏اى سخن مى‏گفت که تشنگان علم و معرفت را سیراب نموده و ادّله و براهین دشمنان را باطل مى‏کرد…»۱۴

ابن الصباغ سپس به نقل جریان زیر پرداخته تا شخصیت علمى امام حسن مجتبى علیه ‏السلام و جایگاه والاى او را در امت اسلامى بیان کرده باشد:

على بن احمد واحدى در تفسیر خود آورده است که مردى وارد مسجد رسول اللّه شده، ملاحظه کرد که شخصى مشغول نقل حدیث از پیامبر است. مردم اطراف او را گرفته، به سخنانش گوش مى‏دادند. پس آن شخص به نزد وى آمده، گفت: مراد از شاهد و مشهود ـ که در آیه شریفه آمده است ـ چیست؟ پاسخ داد: اما شاهد که روز جمعه است و اما مراد از مشهود، روز عرفه مى‏باشد. پس از او گذشته به دیگرى برخورد کرد که همانند اولى به نقل حدیث پرداخته بود، سؤال خود را تکرار کرده از او پرسید که: مراد از شاهد و مشهود چیست؟ وى پاسخ داد: اما شاهد که روز جمعه است و اما مشهود، روز عید قربان است. آنگاه از کنار آن دو نفر گذشته، گذرش به نوجوانى افتاد که چهره‏اش همانند طلا مى‏درخشید که او هم در مسجد، کلاس درس تشکیل داده بود. پس از او درباره شاهد و مشهود پرسید. وى در پاسخ گفت:

آرى. اما شاهد، حضرت محمد صلى‏ الله ‏علیه ‏و‏آله ‏وسلم است و اما مشهود، روز قیامت مى‏باشد.

آنگاه براى گفته خود، این چنین استدلال کرد:

آیا سخن پروردگار را نشنیده‏اى که مى‏ فرماید: «یا ایها النّبىّ انّا أرسلناک شاهداً و مبشّراً و نذیراً»۱۵؛ اى پیامبر! ما تو را به عنوان شاهد و بشارت دهنده و بیم دهنده فرستادیم. «ذلک یوم مجموع له الناس و ذلک یوم مشهود»۱۶؛ روز قیامت روزى است که همه مردم براى آن جمع مى‏شوند و آن روز، روزى است که مشهود همگان است.

گوید: سپس از نام شخص اوّل پرسید، گفتند: ابن عباس است و از دومى که پرسید، گفتند: ابن عمر است و از شخص سوم که پرسید، گفتند: وى، حسن بن على بن ابى‏طالب است.۱۷

جالب اینجاست که بر طبق نقل علامه مجلسى در بحارالانوار: «این شخص تفسیر امام را از شاهد و مشهود، بر دیگر تفسیرها که از عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن عمر شنیده بود، ترجیح داده و آن را پسندیده بود»۱۸؛ شاید دلیل این پذیرش، استدلال قوى امام حسن به دو آیه شریفه بوده است.

امام حسن علیه ‏السلام و تربیت شاگردان

امام حسن مجتبى علیه ‏السلام از دوران کودکى سفره علمى خود را پهن کرده و با نقل آیات شریفه و سپس نقل حدیث از پیامبر بزرگوار اسلام صلى ‏الله‏ علیه‏ و‏آله ‏وسلم خدمت بزرگى به تشنگان علم و معرفت نمود؛ به ویژه در این ده سال آخر که حوادث دردناکى به مسلمانان، خاصّه پیروان اهل بیت روى آورده بود.

امام با حلم، بردبارى، صبر و حوصله‏اى که از خود نشان مى‏دادند، خویشتن را براى هر نوع پاسخ گویى آماده ساخته بودند.

از این روى، مى‏بینیم که افراد و گروه‏ها و شخصیت‏هاى زیادى در محضر درس امام علیه‏السلام مى‏نشستند که یقیناً تاریخ، نام بسیارى از آنها را ثبت نکرده است. از جمله بسیارى از صحابه رسول خدا و تابعین هستند که از محضر پرفیض امام حسن علیه‏ السلام استفاده کرده‏اند.

در اینجا برخى از بزرگان شیعه همانند شیخ طوسى در رجال خود، نام برخى از این شخصیت‏ها را به عنوان اصحاب امام آورده است که تعداد آنها از چهل و یک نفر نمى‏گذرد.

اگرچه جاى این سؤال هست که: چگونه یاران امام حسن علیه‏ السلام از چهل و یک نفر تجاوز نمى‏کنند در حالى که امام نزدیک پنجاه سال در بین امت اسلامى زندگى مى‏کردند؟ و چرا یک مرتبه از تعداد ۴۵۰ یار که براى امیرمؤمنان علیه ‏السلام ثبت شده به چهل و یک نفر مى‏رسد؟ و چرا این عدد نسبت به امام حسین علیه‏السلام هم به دو برابر، بلکه بیشتر مى‏رسد و چرا با مقایسه با یاران امام زین العابدین علیه‏السلام یاران او یک چهارم مى‏باشد؟! علت چیست و چرا چنین شده است؟

احتمال دارد شیخ طوسى فقط نام راویان از اصحاب امام حسن علیه‏ السلام را آورده باشد؛ به دلیل اینکه در بخش آخر کتاب خود به نام عده‏اى اشاره کرده است که از معصومین علیه ‏السلام روایت نکرده‏اند.

و احتمال دارد امام در زمانى مى ‏زیسته که بیشتر اصحاب پیامبر صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله ‏وسلم بودند، و آنها به هر دلیلى از حضور در پاى درس امام حسن علیه‏ السلام و یا نقل روایت از او، خوددارى مى‏کردند.

و نیز محتمل است که تبلیغات سوء معاویه بن ابى‏سفیان تأثیر خود را گذارده باشد.

یاران امام حسن مجتبى علیه ‏السلام

حال، این ما هستیم و تعداد بسیار کم از یاران امام حسن مجتبى علیه‏ السلام که بخش دیگرى از این نوشتار را به یادآورى نام آنها اختصاص مى‏دهیم:

۱. احنف بن قیس؛ ۲. اصبغ بن نباته؛ ۳. اشعث بن سوار؛ ۴. جابر بن عبداللّه انصارى؛ ۵. جعید همدانى؛ ۶. جارود بن منذر؛ ۷. جارود بن أبى‏بشر؛ ۸. حبیب بن مظاهر؛ ۹. حذیفه بن اسید غفارى؛ ۱۰. حارث اعور؛ ۱۱؛ حجر بن عدى؛ ۱۲. حبّه بن جویر عرنى؛ ۱۳. حبابه والبیه؛ ۱۴. رشید هجرى؛ ۱۵. رفاعه بن شداد؛ ۱۶. زید بن ارقم؛ ۱۷. سلیم بن قیس؛ ۱۸. سفیان بن ابى‏لیلى همدانى؛ ۱۹. سلیمان بن صرد خزاعى؛ ۲۰. سوید بن غفله؛ ۲۱. ظالم بن عمرو؛ ۲۲. عبایه بن عمرو ربعى؛ ۲۳. عمرو بن حمق خزاعى؛ ۲۴. عامر بن واثله؛ ۲۵. عبداللّه بن جعفر بن أبى‏طالب؛ ۲۶. عبیداللّه بن عباس؛ ۲۷. عمرو بن قیس مشرقى؛ ۲۸. قیس بن سعد بن عباده؛ ۲۹. کمیل بن زیاد؛ ۳۰. کیسان بن کلیب؛ ۳۱. لوط بن یحیى؛ ۳۲. مسلم البطین؛ ۳۳. مسعود مولى أبى وائل؛ ۳۴. میثم تمّار؛ ۳۵. مسیب بن نجبه؛ ۳۶. مسلم بن عقیل؛ ۳۷. هلال بن نساف؛ ۳۸. ابواسحاق همدانى؛ ۳۹. ابواسحاق سبیعى؛ ۴۰. ابن کلیب؛ ۴۱. فاطمه والبیه.۱۹

نکته جالب توجّه اینکه یاران امام از نظر عدد، بسیار کم هستند اما بسیارى از آنها از شخصیت‏هاى برجسته عالم اسلام مى‏باشند.

برخى از آنها پیامبر و پنج امام را درک کرده‏اند؛ همانند جابر بن عبداللّه انصارى و برخى دیگر علاوه بر اینکه از یاران امام حسن علیه‏ السلام هستند، جزو یاران امیرمؤمنان بوده‏اند؛ همانند احنف، اصبغ، جابر بن عبداللّه، جعید، حبیب، حبّه، رشید، رفاعه، زید، سلیم، سلیمان، سوید، ظالم، عمرو بن حمق، عامر، کمیل، لوط، میثم، مسیب و ابواسحاق.

و برخى دیگر جزو یاران امام حسین علیه ‏السلام نیز هستند؛ همانند جابر، جعید، حبیب، رشید، زید، سلیم، ظالم، عمرو، کیسان، لوط، میثم و فاطمه. دسته دیگر از آنها جزو یاران امام سجاد علیه‏السلام نیز هستند؛ همانند جابر، رشید، سلیم و ظالم.

و گروهى نیز جزو یاران امام باقر علیه‏ السلام شمرده شده‏اند؛ همانند جابر بن عبداللّه انصارى که در سال ۷۸ ق. به دیدار خدا شتافت.۲۰

نکته دوم اینکه عده‏اى از یاران امام حسن علیه ‏السلام همانند حبیب بن مظاهر اسدى، جزو شهداى کربلا هستند. و برخى همانند کمیل بن زیاد، عمرو بن حمق خزاعى، رشید هجرى و حجر بن عدى در راه ولایت و دفاع از اهل‏بیت علیهم‏السلام به شهادت رسیده‏اند.

پى‏ نوشت‏:

۱. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۳.

۲. الاصابه فى تمییز الصحابه، ج ۲، ص ۱۲؛ ذخائر العقبى، ص ۱۲۵.

۳. ر.ک: صلح الحسن.

۴. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۳.

۵. همان، ص ۳۵۱؛ اثبات الوصیه، ص ۱۵۹.

۶. احتجاج، طبرسى، ج ۱، ص ۳۳۹. (با تلخیص..

۷. کافى، ج ۷، ص ۲۸۹.

۸. همان، ج ۱، ص ۳۰۲.

۹. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۸.

۱۰. مسند احمد، ج ۱، ص ۱۹۹.

۱۱. همان، ص ۲۱۴ ـ ۳۷۴.

۱۲. در بین مورّخان اختلاف است که ابن عباس به هنگام رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله. چند ساله بوده است؟ عده‏اى او را ده ساله، برخى سیزده ساله و گروهى پانزده ساله دانسته‏اند. (تهذیب التهذیب، ج ۵، ص ۲۴۴..

۱۳. همان.

۱۴. الفصول المهمه، ص ۱۳۷.

۱۵. احزاب / ۴۵.

۱۶. هود / ۱۰۳

۱۷. الفصول المهمه، ص ۱۳۷.

۱۸. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۴۵.

۱۹. رجال شیخ طوسى، ص ۶۶.

۲۰. بهجه الآمال، ج ۲، ص ۴۸۰.

منبع :کوثر ، پاییز ۱۳۸۱، شماره ۵۵

 محمد جواد مروّجى طبسى

حرکت حضرت على(ع) به سوى صفین ۵ شوال

۵ شوال سال ۳۶ هجرى قمرى
حضرت على(علیه السلام) پس از رأى قاطع مسلمانان به وى و انتخابش به خلافت اسلامى، در صدد برآوردن انتظارات و درخواست هاى به حق مردم در اجراى عدالت الهى، برآمد و در این راه همت فزاینده اى گماشت و نخستین اقدامات آن حضرت، عزل عاملان و حاکمان غیر صالح از حکومت و نصب افراد شایسته به جاى آنان بود.

تمامى حاکمان و عاملان منصوب عثمان مقتول، در برابر اقدامات حضرت على(علیه السلام)، ناچار به تسلیم و یا فرار از محل حکومت خود شدند و حضرت على(علیه السلام) به جاى آنان افراد صالح، کاردان و دلسوزى منصوب کرد. ولى حاکم شام از تبعیت امام على(علیه السلام) سر باز زد و در صدد کارشکنى و افساد و فتنه جویى برآمد.

معاویه بن ابى سفیان که از زمان خلافت عمر بن خطاب، به حکومت شام منصوب و در خلافت عثمان نیز پایه هاى حکومت خویش را تقویت کرده بود، در برابر رأى مردم و انتخاب حضرت على(علیه السلام)، گردنکشى و یاغى گرى نمود و با بهانه قرار دادن قتل عثمان بن عفان در صدد سرپیچى از فرمان حضرت على(علیه السلام) برآمد(!). آن حضرت نامه هایى براى وى ارسال و او نیز پاسخ هایى براى امام على(علیه السلام) فرستاد، ولى عاقبت بر لجاجت خویش باقى ماند و براى مخالفت و دشمنى آشکارتر با امام على(علیه السلام)، به سوى عراق هجوم آورد.

امام على(علیه السلام) نیز در روز پنجم شوال سال ۳۶ قمرى، یاران و سپاهیان خویش را از کوفه به سوى سرحدات شام گسیل نمود.(۲)

امام على(علیه السلام) در کوفه، ابو مسعود عقبه بن عامر انصارى را جانشین خویش قرار داد و به همراه لشکریان رزمنده و خداجوى خویش از کوفه خارج شد.

آن حضرت، از کوفه به “مدائن”، پس از آن به “أنبار” و آن گاه به “رقّه” رفت و در میان راه سپاهیان جدیدى به وى پیوستند.

اهالى “رقه” به دستور مالک اشتر نخعى، پل بزرگى بر روى رودخانه فرات در محل “منبج” احداث نمودند و سپاهیان حضرت على(علیه السلام) از آن پل عبور کرده و در سرزمین صفین، در برابر سپاهیان معاویه بن ابى سفیان قرار گرفتند و سرانجام نبرد سنگین و بزرگ “صفین” در نخستین روزهاى ماه صفر سال ۳۷ قمرى میان طرفین آغاز گردید.(۳)

۱- أنساب الاشراف – ترجمه امیرالمؤمنین- (احمد بن یحیى بلاذرى)، ص ۱۲۱
۲- مروج الذهب (على بن الحسین المسعودى)، ج۲، ص ۳۸۴؛ وقعه صفین (نصر بن مزاحم)، ص ۱۳۱؛ وقایع الایام (شیخ عباس قمى)، ص ۶۹
۳- أنساب الاشراف – ترجمه امیرالمؤمنین- ص ۲۰۲؛ تاریخ ابن خلدون (ترجمه عبدالمحمد آیتى)، ج۱، ص ۵۹۸

عدی بن حاتم طائی.

چکیده:

عَدِی بن حاتِم طائی (؟-۶۷ق.) از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله) و امیرالمؤمنین و رئیس قیبله طَیء. پدر او حاتم طائی در جاهلیت به سخاوت فراوان مشهور بود. او در دوره خلافت امیرالمؤمنین در همه صحنه‌ها در کنار ایشان بود و در زمان خلافت امام حسن(علیه السلام) نیز در کنار ایشان ماند. او در برابر معاویه آشکارا بر محبت فراوان خود به امیرالمؤمنین تأکید می‌کرد. پدر او حاتم طایی معروف است که در دوره جاهلیت در سخاوت و بخشندگی زبانزد همگان بود.[۱] عدی پس از پدرش رئیسِ قبیله طیّء شد. او چند پسر داشت: طریف بن عدی که در جنگ جمل کشته شد.[ طرفه بن عدی که در جنگ نهروان کشته شد.[۴] زید بن عدی که در جنگ صفین در سپاه امام علی(علیه السلام) بود ولی در بین جنگ از سپاه امام جدا شد و به سپاه معاویه پیوست.[۵] وفات او را برخی در سال ۶۷ قمری[۶] و برخی در سال ۶۸[۷] دانسته‌اند. گفته‌اند او در ۱۲۰ سالگی[۸] در زمان حکومت مختار در کوفه از دنیا رفت.[۹]

اسلام آوردن

او پیش از اسلام آوردن بر آیین نصرانیت بود و رئیسِ قبیله طیّء به شمار می‌آمد.[۱۰]

در ربیع الآخر سال ۹ هجری پیامبر(صلی الله علیه و آله)، امام علی(علیه السلام) را با سپاهی به سوی سرزمین طیّء فرستاد.[۱۱] عدی بن حاتم وقتی از نزدیک شدن سپاه اسلام باخبر شد، خانواده و دارایی خود را به سوی شام فرستاد ولی خواهر او که دختر حاتم طایی بود جا ماند و اسیر سپاهیان اسلام شد.

اسیران را به مدینه بردند و در محلی کنار مسجد جا دادند. وقتی پیامبر از کنار آنها رد شد خواهر عدی به پیامبر گفت: من پدرم را از دست داده‌ام و سرپرستم نیز ناپدید شده است، پس بر من منّت بگذار تا خدا بر تو منّت بگذارد. پیامبر پرسید: سرپرست تو کیست؟ گفت: عدی بن حاتم. پیامبر فرمود: همان که از خدا و رسول او فرار کرده است؟ فردای آن روز وقتی پیامبر از کنار اسیران رد می‌شد خواهر عدی سخن خود را تکرار کرد و پیامبر نیز همان پاسخ روز قبل را داد. روز سوم او از پاسخ مثبت پیامبر ناامید شده بود ولی وقتی پیامبر از کنار او رد می‌شد، امام علی که پشت سر پیامبر راه می‌رفت، به او اشاره کرد که خواسته خود را دوباره به پیامبر بگوید. او نیز خواسته‌اش را تکرار کرد. پیامبر به او لباس و توشه و مرکب داد و او را همراه قافله‌ای مورد اعتماد از طایفه طیء روانه کرد.

وقتی او نزد برادرش عدی رسید او را سرزنش کرد که چرا او را فراموش کرده است. عدی پس از عذرخواهی، از او پرسید نظر تو درباره آن مرد (پیامبر) چیست؟ او گفت به نظر من هر چه زودتر نزد او برو چرا که اگر حقیقتاً پیامبر باشد هر کس زودتر به او ایمان بیاورد برتری دارد و اگر پادشاه باشد از عزت تو کاسته نمی‌شود.

عدی نظر او را پذیرفت و به مدینه رفت و وارد مسجد شد و به پیامبر سلام کرد. پیامبر نام او را پرسید. او گفت: عدی بن حاتم. پیامبر برخاست و او را به خانه خود برد و بر روی تشک خود نشاند و خودش در مقابل او روی زمین نشست و به او فرمود: آیا تو رکوسی (آیینی بین آیین نصاری و صابئیان)[۱۲] نیستی؟ گفت: بله. پیامبر پرسید: آیا تو از قوم خود یک چهارم درآمدشان را به خاطر آن که رییس قوم هستی نمی‌گیری؟ گفت: بله. پیامبر فرمود: ولی در آیین تو گرفتن آن بر تو حلال نیست!

عدی بن حاتم وقتی دید پیامبر از غیب خبر دارد دریافت که او حقیقتا پیامبر است و اسلام آورد.[۱۳] سال اسلام آوردن او را سال دهم هجری ذکر کرده‌اند.[۱۴]

پیامبر او را مأمور جمع‌آوری صدقات (زکات) قبیله طیّء و بنی‌اسد کرد.[۱۵]

پس از پیامبر

او در دوران خلیفه اول و خلیفه دوم در جنگ‌های رده[۱۶] (به‌ویژه مقابله با طلیحه از پیامبران دورغین)[۱۷] و همچنین در فتوحات اسلامی (عراق و ایران)[۱۸] شرکت داشت و در روزگار عثمان به جمع مخالفان عثمان پیوست و عثمان او را چون برخی دیگر از صحابه به شام تبعید کرد.[۱۹]

دوره امام علی

سخن عدی در پاسخ به این سؤال معاویه که

فراق علی را چگونه تحمّل می­کنی؟

«در فراقش به زنی می‌مانم که فرزندش را در دامنش کشته باشند که هرگز اشک چشمش خشک نمی‌شود و یاد فرزند را فراموش نمی‌کند.» قمی، عباس، سفینه البحار، ج۶، ص۱۸۴

او در دوره خلافت امام علی(علیه السلام) در همه صحنه‌ها در کنار ایشان بود.[۲۰]

جنگ جمل

در جنگ جمل به دستور امام علی(علیه السلام)، چند نفر از جمله او مأمور پی کردن شتری که عایشه بر آن سوار بود شدند.[۲۱] او در جنگ جمل[۲۲] (و به قولی در جنگ صفین[۲۳]) از ناحیه چشم زخمی و یکی از پسرانش به نام طریف نیز کشته شد.[۲۴]

جنگ صفین

در جنگ صفین میان عدی بن حاتم و فردی از بنی حزمر برای پرچمداری سپاه رقابت وجود داشت که سرانجام امام علی(علیه السلام) پرچم را به عدی بن حاتم سپرد.[۲۵] همچنین در این جنگ امام علی(علیه السلام) او و چند نفر دیگر را نزد معاویه فرستاد تا او را به سوی خدا و کتاب او و جماعت دعوت کنند.[۲۶]

در اثنای جنگ وقتی زید فرزند عدی، جنازه دایی خود حابس بن سعد طائی را که از سپاهیان معاویه بود، دید، از سپاه امام جدا شد و به سپاه معاویه پیوست.[۲۷]

جنگ نهروان

عدی در جنگ نهروان نیز در سپاه امام علی(علیه السلام) بود[۲۸] و یکی از پسرانش به نام طرفه در این جنگ کشته شد که عدی او را همان جا دفن کرد.[۲۹]

دوره امام حسن

عدی در زمان خلافت امام حسن(علیه السلام) نیز در کنار ایشان بود و مردم را به پیوستن به سپاه ایشان برای جهاد با معاویه تشویق می‌کرد.[۳۰] نام او را در زمره اصحاب مخالف با صلح امام حسن ذکر کرده‌اند.[۳۱]

گفتگوی عدی و معاویه درباره امام علی

پس از شهادت امام حسن(علیه السلام) روزی معاویه از عدی پرسید: پسرانت چه شدند؟ عدی گفت: سه تن از آنان در صفّین کشته شدند.[یادداشت ۱] معاویه گفت: علی با تو منصفانه رفتار نکرد که فرزندان خود را نگاهداشت و فرزندان تو را به دم تیغ فرستاد.

عدی گفت: «نه؛ به خدا من به انصاف رفتار نکردم که علی(علیه السلام) کشته شد و من هنوز زنده‌ام!»[۳۲]

روزی دیگر معاویه در حضور عدی از علی(علیه السلام) به بدی سخن گفت. عدی گفت: به خدا ای معاویه! دلهایی که لبریز از کینه تو بودند، هنوز در سینه‌هایمان می‌تپند و شمشیرهایی که در صف علی با تو جنگید بر دوشمان جای دارند. اگر از روی بدخواهی یک وجب به ما نزدیک شوی، یک گز به تو نزدیک خواهیم شد. و هر آینه بریدن گلو و تنگ شدن نفس در سینه، برای ما آسانتر از آن است که کسی درباره علی(علیه السلام) سخن از روی بی‌ادبی گوید.[۳۳]

معاویه گفت: از علی(علیه السلام) و شیوه حکومتش بگو. عدی گفت: مرا معاف دار! معاویه نپذیرفت. عدی زبان به ستایش امیرمؤمنان(علیه السلام) گشود و گفت:

«به خدا سوگند که او بسیار دوراندیش و پرتوان بود؛ سخنانش برپایه عدل و داوری‌اش همانند حقیقت بود. چشمه‌های حکمت و دانش در اطراف وجودش می‌جوشید و دریای علم در وجودش موج می­‌زد. از دنیا و زرق و برقِ فریبنده‌اش نفرت داشت و با مناجات شبانه مأنوس بود. فراوان می‌گریست، بسیار می­‌اندیشید و در تنهایی، نفس خود را بازخواست می­‌کرد. زندگانی سختی داشت و به حسب ظاهر، با رعیت فرقی نداشت. به تمام پرسش­‌هایمان پاسخ می­‌داد و نیازمان را برمی‌آورد. با اینکه ما را فوق‌العاده به خود نزدیک می­‌ساخت، اما هیبت و شکوه آسمانی‌اش چنان بود که از بزرگی و جلالش جرأت نگاه کردن به چهره­‌اش یا پروای سخن گفتن نداشتیم. هر گاه تبسّم می­‌کرد، گویی از رشته مروارید پرده برداشته است. مؤمنان را بزرگ می‌داشت و یار ستمدیده‌گان بود. در حکومتش قدرتمند از ستم او نمی‌ترسید و ناتوان از عدالتش مأیوس نبود. به خدا سوگند! شامگاهان در محراب عبادت چونان مارگزیده به خود می‌پیچید و بسان انسانی داغ­دیده ضجّه می‌زد و اشک از دیدگانش فرو می‌بارید. هنوز گفتارش در گوشم طنین‌انداز است که می‌گفت: «ای دنیا! از من فاصله­ گیر و دیگری را بفریب، که من تو را سه‌طلاقه کرده‌ام» و می­‌فرمود: «آه از کمی توشه و دوری راه آخرت و تنهایی!»

سخنان عدی چنان معاویه را متأثر کرد که ناخودآگاه گریست و گفت: «خدا، ابوالحسن را غریق رحمت کند، که واقعاً چنین بود. آنگاه پرسید: فراق علی(علیه السلام) را چگونه تحمّل می­کنی؟! عدی گفت: «در فراقش به زنی می‌مانم که فرزندش را در دامنش کشته باشند که هرگز اشک چشمش خشک نمی‌شود و یاد فرزند را فراموش نمی‌کند.»[۳۴]

جایگاه حدیثی

شیخ طوسی او را از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله) و امام علی(علیه السلام) شمرده است. او احادیثی از امام علی روایت کرده است.[۳۵] حدود ۶۰ حدیث نیز از او در صحاح سته اهل سنت نقل شده است.

پانویس

  1. تاریخ طبری، ج۱۱، ص۶۷۵؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۹۹
  2. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۱۳؛ ابن هشام، السیره النبویه، ج۲، ص۵۷۸
  3. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۶۱
  4. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۳۶۵
  5. بلاذری، انساب الاشراف ج۲، ص۳۶۵
  6. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۹۹؛ذهبی، تاریخ الإسلام، ج۵، ص۵۵
  7. نویری، نهایه الأرب، ج۲۱، ص۷۷
  8. تاریخ الطبری، ج۱۱، ص۵۴۳
  9. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۹۹؛ تاریخ طبری، ج۱۱، ص۵۴۳
  10. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۱۳؛ ابن هشام، السیره النبویه، ج۲، ص۵۷۸
  11. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۱۲
  12. ابن هشام، السیره النبویه، ج۲، ص۵۸۰
  13. تاریخ طبری، ج۳، ص۱۱۲-۱۱۵؛ ابن هشام، السیره النبویه، ج۲، ص۵۷۸-۵۸۰؛ واقدی، المغازی، ج۳، ص۹۸۸-۹۸۹
  14. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفه الأصحاب، ج۳، ص۱۰۵۷
  15. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱، ص۵۳۰؛ ابن هشام، السیره النبویه، ج۲، ص۶۰۰
  16. مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۰۱
  17. ابن أعثم، الفتوح، ج۱، ص۱۴
  18. تاریخ طبری، ج۳، ص۴۸۶؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۶، ص۳۴۴
  19. تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۶۵
  20. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۶، ص۹۹؛ ابن حزم اندلسی، جمهره انساب العرب، ص۴۰۲
  21. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۴۹؛ تاریخ طبری، ج۴، ص۵۲۵
  22. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۶۱؛ تاریخ طبری، ج۴، ص۵۲۱
  23. أبو یوسف یعقوب، ابن سفیان البسوی؛ المعرفه و التاریخ، ج۲، ص۴۲۹
  24. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۲۶۱؛ تاریخ طبری، ج۱۱، ص۵۴۳
  25. تاریخ طبری، ج۵، ص۹؛ ابن حزم اندلسی، جمهره انساب العرب، ص۴۰۲
  26. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۳۰۲؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۶
  27. ابن أعثم، الفتوح، ج۳، ص۱۳۷
  28. تاریخ طبری، ج۱۱، ص۵۴۳
  29. بلاذری، انساب الاشراف، ج۲، ص۳۷۵؛ تاریخ طبری، ج۵، ص۸۹
  30. بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۳۲
  31. شریف قرشی، حیاه الحسن، ص۴۹۹-۵۰۷
  32. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج۴، ص۹۸
  33. ابن خلدون، دیوان المبتدأ و الخبر فی تاریخ العرب…، ج۳، ص۵
  34. قمی، عباس؛ سفینه البحار، ج۶، ص۱۸۴
  35. خویی، معجم رجال الحدیث، ج۱۲، ص۱۴۷
  36. ظاهرا این عبارت با دیگر گزارش‌های تاریخی ناسازگار است چرا که یکی از پسران او در جنگ جمل و دیگری در جنگ نهروان کشته شد.

منابع

  1. ابن سعد، الطبقات الکبری، تحقیق محمد عبدالقادر، بیروت،‌دار الکتب العلمیه، ۱۹۹۷م.
  2. بلاذری، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، ج۱، بیروت، دارالفکر، ۱۹۹۶م.
  3. ابن حزم اندلسی، جمهره انساب العرب، بیروت،‌دار الکتب العلمیه، ۱۹۹۷م.
  4. طبری، تاریخ الطبری، ج۱۱، بیروت، دارالتراث، ۱۹۶۷م.
  5. ابن هشام، السیره النبویه، تحقیق مصطفی السقا و دیگران، ج۲، بیروت، دارالمعرفه، بی‌تا.
  6. محمد بن عمر الواقدی، المغازی، ج۳ (بیروت، مؤسسه الأعلمی، ۱۴۰۹ق.
  7. أبو یوسف یعقوب، ابن سفیان البسوی؛ المعرفه و التاریخ، تحقیق اکرم ضیاء العمری، بیروت، مؤسسه الرساله، ط الثانیه، ۱۴۰۱/۱۹۸۱.
  8. مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق اسعد داغر، دوم، قم، دارالهجره، ۱۴۰۹ق.
  9. ابن کثیر، البدایه و النهایه، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۷/۱۹۸۶
  10. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، بیروت،‌دار صادر، بی‌تا
  11. ابن عبد البر، الاستیعاب فی معرفه الأصحاب، تحقیق علی محمد البجاوی، اول، بیروت،‌دار الجیل، ۱۴۱۲/۱۹۹۲
  12. شریف قرشی، باقر، الحیاه الحسن، ترجمه فخرالدین حجازی، انتشارات بعثت، ۱۳۷۶.
  13. ابن عبد ربه، العقد الفرید، بیروت، نشر دارالکتب العلمیه، بی‌تا.
  14. ابن خلدون، دیوان المبتدیأ و الخبر فی تاریخ العرب و البربر و من عاصرهم من ذوی الشأن الأکبر، تحقیق خلیل شحاده، دوم، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۸/۱۹۸۸.
  15. قمی، عباس، سفینه البحار، تهران، فراهانی، بی‌تا.
  16. ٰنویری، نهایه الأرب فی فنون الأدب، اول، قاهره، دارالکتب و الوثائق القومیه، ۱۴۲۳ق.

ابو الهیثم بن تیهان (مالک بن تیهان)

مالک فرزند تیهان فرزند مالک انصاری و معروف به «ابو الهیثم بن تیهان» است. او از چهره‏های سرشناس قبیله اوس و از اصحاب جلیل القدر رسول خداصلی الله علیه و آله و یکی از برجسته ‏ترین یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه‏السلام است. قبل از ظهور پیامبر، از بت و بتکده متنفر بود و به وحدانیت و یگانگی خدا ایمان داشت و اعتقاد خود را آشکارا اظهار می‏ نمود. وی اشعاری در رثای پیامبر و تجلیل از مقام شامخ امیرالمؤمنین علیه‏السلام سروده است. ابن تیهان در تمامی غزوه‏های صدر اسلام در رکاب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله جنگید(۱) و از کسانی است که روایت غدیر را نقل کرده است.(۲) اظهار ایمان و اسلام او در مکه بسیاری از مورخان نوشته ‏اند: ابو الهیثم (مالک بن تیهان) نخستین کسی است که با «اسعد بن زراره» از مدینه به مکه آمد و با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ملاقات کرد، و به آن حضرت ایمان آورد و به مدینه بازگشت و اسلام خود را آشکار نمود، و سپس در میان هیئت بلند پایه انصار مدینه که هفتاد نفر بودند، برای ملاقات با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وارد شهر مکه شده و در عقبه با آن حضرت ملاقات کردند و آیین اسلام را پذیرفتند و به رسول خدا صلی الله علیه و آله گرویدند. او یکی از نقبای دوازده ‏گانه(۳) است و با جهاد خود اسلام را نصرت بخشید. عقد برادری با عثمان بن مظعون پیامبر عالی قدر اسلام صلی الله علیه و آله بعد از هجرت به مدینه و قبل از جنگ بدر (هشت ماه پس از هجرت) در یک آیین و مراسم اسلامی بین هر دو نفر از اصحاب خود عقد اخوت و برادری برقرار کرد تا چون دو برادر مراقب و یار یکدیگر باشند؛ البته آن حضرت در این کار خداپسندانه شخصیت و روحانیت طرفین را مراعات می‏ نمود و از این رو برای خود، علی بن ابی‏طالب را انتخاب کرد و او را برادر خویش قرار داد، و بین ابوبکر و عمر عقد اخوت خواند و «ابو الهیثم بن تهیان» را با «عثمان بن مظعون» برادر قرار داد.(۴) مخالفت ابو الهیثم با خلافت ابوبکر براء بن عازب، صحابی رسول خدا می‏ گوید: پس از مشاهده سقیفه به شدت نگران شدم، ولی اندوه درونی را فرو خوردم و به فکر چاره افتادم. شبانه به سراغ مقداد، سلمان، ابوذر، عباده بن صامت، ابو الهیثم بن تیهان، حذیفه و عمار یاسر رفتم و با آنان برای بازگرداندن خلافت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله صحبت کردم، آنان می‏ خواستند خلافت را به شورایی مرکب از مهاجران برگردانند (که در رأس مهاجران، حضرت علی علیه‏السلام بوده است).(۵) از نقل این جریان روشن می‏ شود که ابو الهیثم چون سایر اصحاب بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله نگران جانشینی خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و در رأس آنان حضرت علی علیه‏السلام بوده است و با خلافت ابوبکر موافق نبوده است. دوازده(۶)نفر از مخالفان خلافت ابوبکر، روز جمعه ‏ای پای منبر پیامبر صلی الله علیه و آله جمع شدند و هر کدام مقابل ابوبکر سخنانی ایراد کردند، «ابو الهیثم بن تهیان» از جمله این جمع بود که پس از «خزیمه بن ثابت» برخاست و گفت: یا أبابکر، انا أشهد علی النبی صلی الله علیه و آله أنه أقام علیاً فقالت الانصار: ما أقامه الا للخلافه، و قال بعضهم: ما اقامه الا لیُعلم الناس أنّه ولیُّ مَن کان رسول اللَّه صلی الله علیه و آله مولاه، فقال صلی الله علیه و آله: ان اهل بیتی نجوم أهل الأرض فَقدِّموهم و لا تُقدّموهم؛ ای ابوبکر، من شاهد بودم که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، حضرت علی علیه‏السلام را (در غدیر خم) بلند کرد، جمعی از انصار گفتند: او را بلند نکرد مگر برای خلافت و جانشینی خود و بعضی دیگر گفتند: او را بلند کرد تا به مردم بفهماند هر کس پیامبر را دوست دارد علی را نیز دوست بدارد. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اهل بیت من چون ستارگان روی زمین هستند، آنها را مقدم بدارید و بر آنان پیشی نگیرید. ابو الهیثم، این حدیث را نقل کرد و نشست و سایرین برخاستند و با ابوبکر درباره تقدم علی علیه‏السلام بر او احتجاج کردند.(۷) پشتیبانی ابو الهیثم از خلافت امیرمومنان اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از کشته شدن عثمان در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله به مشورت و گفت و گو پرداختند تا ببینند چه کسی عهده‏ دار خلافت آنان شود، چون مسجد مملو از جمعیت شد، در آن جمع عمّار یاسر، ابوایوب انصاری، مالک بن عجلان، رفاعه بن مالک و ابوالهیثم بن تیهان نظر دادند که باید امیرالمؤمنین علیه‏السلام را به خلافت و جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله برگزینند و در آن جا فضل و سابقه و جهاد و قرابت آن حضرت را یادآور شدند و مردم را به موقعیّت ممتاز حضرت علی علیه‏السلام آگاه نمودند. از جمله مطالبی که با مردم در میان گذاشتند، این بود که: ما اینک به خلافت امیرالمؤمنین علیه‏السلام راضی و خشنود هستیم و شما ای مهاجرین و انصار و ای دیگر مردم، به خواست خداوند برای خودمان و شما از هیچ خیری فروگذار نیستیم و علی علیه‏السلام چنان است که خود به خوبی او را می‏ شناسید و ما جایگاه و منزلت هیچ کس را مانند او نمی‏دانیم که بتواند این کار مهم را به دوش بکشد و سزاوارتر از او باشد. آن گاه همه مردم گفتند: ما به خلافت علی بن ابی طالب راضی شدیم و او همان است که شما گفتید، بلکه بهتر از آن است و همگان برخاستند و به رسیدند و با آن حضرت بیعت کردند.(۸) پس از آن که مردم به راهنمایی و هدایت بزرگان اصحاب چون عمار یاسر، ابو الهیثم و ابو ایوب انصاری آماده بیعت با امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام شدند، اول کسی که برخاست و دست بیعت با آن حضرت داد، طلحه و زبیر بودند، سپس مهاجرین و انصار برخاستند و بیعت کردند و به دنبال بیعت آنان، سایر مردم بیعت نمودند. عمار یاسر و ابو الهیثم از مردم برای حضرت بیعت می‏ گرفتند و به مردم می‏ گفتند: بیعت می ‏کنیم با شما مردم بر طاعت خدا و سنت رسول خدا و اگر غیر این باشد و ما وفا نکنیم، پس شما اطاعت ما نکنید و بیعتی به گردن شما نداریم و قرآن امام ما و امام شما باشد (تا آخر حدیث). سخنان خیرخواهانه ابو الهیثم در آستانه حرکت به بصره هنگامی که امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام از حرکت طلحه و زبیر و عایشه از مکه به سمت بصره، آگاه گردید، منادی ندا داد و مردم را با فریاد «الصلاه جامعه» به مسجد فرا خواند. اصحاب و یاران امام علیه‏السلام در مسجد تجمع کردند و حضرت امیر علیه‏السلام پس از حمد و ثنای الهی، خطبه‏ ای برای اجتماع کنندگان ایراد نمود، و در عظمت پیامبر صلی الله علیه و آله و برتری خود در امر خلافت و نیز درباره پیمان طلحه و زبیر و نقض آن و رفتن این دو به بصره و ایجاد فتنه و آشوب سخن فرمود و مردم را برای حرکت به جانب بصره و جنگ با ناکثین فراخواند؛ در همین حال «ابوالهیثم بن تیهان» برخاست و عرض کرد: ای امیر مؤمنان، حسادت قریش به شما به دو گونه است: بزرگان و صلحای آنان به فضل و منقبت و به علو درجه معنوی شما رشک می‏ورزند و غبطه می ‏خورند و می‏ کوشند تا فضایل شما را به دست آورند و امّا حسادت اراذل قریش که خطرناک هم هست به گونه‏ای است که کردار نیک‏شان را تباه می‏ کند و بار گناهشان را سنگین ‏تر می‏ سازد، آنان در حسادت به منزلت بلند و جایگاه رفیع شما نزد خدا و رسولش و نزد امت تا جایی پیش رفته‏ اند که حتی راضی نمی‏ شوند که خود را با شما برابر ببینند و در اندیشه آنند که در نیابت از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و اداره امور مسلمین، از شما سبقت گرفته و بر شما تقدم جویند. امیدوارم خداوند متعال آنان را از رسیدن به مقصود بی پایانشان در این میدان واژگون گرداند. ما می‏دانیم که تو شایسته ‏ترین مرد قریش و سزاوارترین آنان به مسند خلافتی، چرا که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را در حیاتش یاری کردی و حقوق او را در مرگش ادا نمودی، به خدا سوگند که آتش فتنه و ظلم قریش، فقط دامان خودشان را خواهد گرفت (و اعمال خودشان را خواهد سوزاند و اعمالشان را تباه خواهد ساخت. و عواقب وخیم این نافرمانی سرانجام دامن‏گیر خودشان خواهد بود)، و ما هم یا امیرالمؤمنین همه انصار و یاران توایم، پس به هر چه که می‏خواهی فرمان بده.» سپس اشعاری در این باره سرود. امیرالمؤمنین علیه‏السلام او را به دعای خیر پاداش داد، سپس دیگران برخاستند و هر کدام مانند ابوالهیثم از حرکت به سوی بصره و جنگ با ناکثین، امام علیه‏السلام را تأیید نمودند.(۹) سخنان آتشین ابو الهیثم در صفین ابوالهیثم در یکی از روزهای جنگ صفین، صفوف سپاه عراق از لشکریان علی علیه‏السلام را منظم کرد و سپس آنان را با سخنان گرم و آتشین برای حمله به شامیان آماده کرد و چنین گفت: ای اهل عراق، اینک میان شما و پیروزی نزدیک و با میعادگاه‏ هایتان در بهشت فاصله‏ای کمتر از یک روز است، پس با قدم‏ های استوار و صفوف منظم به استقبال بهشت بروید، امروز جمجمه‏ های خود را ساعتی به خدایتان عاریت دهید و از او استعانت جوئید و با دشمنان خدا و دشمنان خودتان پیکار کنید و آنان را بکشید، که خدایشان آنها را بکشد، و آنان مضمحل و متواری می ‏گردند و در این راه صبور باشید چرا که زمین از آن خداست و هر که را بخواهد وارث آن می‏ گرداند، اما حُسنِ عاقبت همانا از آنِ پرهیزکاران خواهد بود.(۱۰) شهادت ابو الهیثم بی شک ابو هثیم در جنگ صفین و در راه دفاع از آرمان ولایی خود به دست سربازان و لشکریان فریب خورده معاویه به شهادت رسیده است. محدثان و مورخان معتبری مانند شیخ طوسی، ابن ابی الحدید، نصر بن مزاحم، ابن سعد و ابن اثیر به این مطلب تصریح کرده‏اند. بر خلاف برخی از مورخان معتبر،(۱۱) تعدادی متعصب مثل «ابن قتیبه» تلاش دارند که مرگ ابو الهیثم را قبل از زمان خلافت امیرالمؤمنین علیه‏السلام اعلام نمایند تا بدین وسیله فضایل و مناقب امیر مؤمنان علیه‏السلام و صحابی بزرگی مثل ابو الهیثم را در رکاب آن حضرت در صفین انکار نمایند، ولی با توجه به صراحت کلمات جمعی از محدثان و مورخان و نیز خطبه دردمندانه امام علیه‏السلام [در واپسین روزهای عمر پر برکت خود که به یاد شهدای صفین فرمود: «أین عمار، أین ابن التیهان...؛ کجایند عمار و ابن تیهان و ذوالشهادتین… آنان که پیمان جانبازی بستند و دعوت امام خود را برای جهاد در راه خدا پذیرفتند….»(۱۲) امیرالمؤمنین علیه‏السلام در شهادت این بزرگ صحابی پیامبر صلی الله علیه و آله بسیار اندوهگین شد و نام او را در ردیف عمار یاسر، ذوالشهادتین و مالک اشتر قرار داد و در خطبه‏ ای نام ایشان را با آه و اندوه به زبان آورد؛ زیرا چند روز قبل از آن که امیرالمؤمنین علیه‏السلام توسط اشقی الاشقیاء «ابن ملجم مرادی» به شهادت برسد، خطبه بسیار مهمی برای مردم کوفه ایراد نمود و مردم را برای جنگ با معاویه تشویق کرد، چون حضرت در زمان ایراد این خطبه، سپاه عظیمی تدارک دیده بود و قصد داشت برای خشکاندن ریشه نفاق و تزویر و خیانت، به سوی صفین یا شام حرکت کند و مجدداً با معاویه بجنگد، لذا برای تهییج اصحاب و تحریک غیرت آنان و برای زمینه سازی روحی و معنوی سربازان خود خطبه مهمی ایراد فرمود. امام علیه‏السلام در این خطبه تاریخی، به ضایعه دردناک شهادت ابو الهیثم و بزرگانی چون عمار و ذوالشهادتین اشاره می‏ کند و آنان را اسوه زهد و تقوا و عمل به کتاب خدا و پیروی از سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سمبل یک مجاهد سلحشور و یک رزمنده خستگی‏ ناپذیر معرفی می‏نماید و در فراق و فقدانشان اشک ماتم می ‏ریزد و آه حسرت سر می‏ دهد و می ‏فرماید:أین إخوانی الذینَ رَکِبوا الطریق، و مَضَوا علی الحَقّ، أین عمّار، أین ابن تیهان، أین ذُو الشهادتین؟ و أین نُظرائُهم مِن إخوانِهمُ الذینَ تَعاقَدُوا عَلی المُنیه و أبْردَ بِرؤوسِهم إلی الفجره؟ ثم ضرب علیه‏السلام بیده علی لحیته الشریفه الکریمه، فأطال البکاء ثم قال علیه‏السلام: «أوِّه علی إخوانی الذینَ تَلوا القران فَأحکموه، و تدبَّروا الفُرضَ فأقاموه، أحیوا السّنَّه و أماتُوا البدعه، دُعُوا لِلجهاد فأجابوا، و وَثِقُوا بِالقائِدِ فاتَّبعوه.» ثم نادی بأعلی صوته: «الجهاد، الجهاد، عبادَ اللَّه، ألا و إنّی مُعسکرٌ فی یومی هذا، فَمَن أراد الرَّواح إلی اللَّه فَلْیَ خرجُ. کجایند برادرانم، آنان که به راه افتادند و تا واپسین لحظات عمر بر طریق حق و جاده صواب ماندند، عمّار بن یاسر کجاست؟ ابن تیهان کجاست؟ ذوالشهادتین کجاست؟ کجایند امثال و مانند این بزرگان؟ دیگر برادرانشان چه شدند؟ آنان که پیمان جانبازی و جانفشانی بستند. آنان که سر دادند و سرهایشان چون متاعی نفیس و گرانبها برای ستمگران و از خدا بی‏ خبران فرستاده می ‏شد.» سپس حضرت علیه‏السلام، دست رو محاسن شریفش گذاشت و مدتی بس طولانی گریست پس از آن مجدداً فرمود: «ای وای بر دوستانم، ای دریغ بر برادرانم، آنان که کتاب خدا را خواندند و به کار بستند و فرایض را شناختند و اقامه کردند، سنت پیامبر را احیا نمودند و اساس بدعت را برچیدند، به جهاد خوانده شدند و اجابت نمودند، به امام خود پیوستند و از او اطاعت کردند. آن گاه با صدایی بسیار بلند فرمود: ای بندگان خدا، پیش به سوی جهاد، پیش به سوی جهاد بدانید که من از امروز برای عزیمت به سوی دشمن آماده ‏ام پس هر که می ‏خواهد که به سوی پروردگارش کوچ کند به اردوگاه برود….(۱۳)

پی نوشت ها:

۱- ر. ک: طبقات الکبری، ج ۳، ص ۴۴۸ ؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۱۲۰ ؛ رجال شیخ طوسی، ص ۶۳، ش ۱

۲- الغدیر، ج ۲، ص ۱۹۱

۳- نقیب در لغت به معنای ضامن است، و کسانی را می‏گویند که اسلام قوم خود را ضمانت کرده‏اند (الغدیر، ج ۲، ص ۶۹) و این دوازده نفر، نُه نفر از قبیله خزرج بودند و سه نفر از قبیله اوس که این سه شخصیت از قبیله اوس که همگی از انصار بودند، عبارتند از: ابو الهیثم بن تیهان، اسید بن حضیر و سعد بن خثیمه

۴- طبقات الکبری، ج ۳، ص ۴۴۸ ؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص ۱۲۰ ؛ مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۳۲۳

۵- شرح ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۲۱۹

۶- دوازده نفر عبارتند از: ۱ – خالد بن سعید بن عاص ۲ – مقداد بن اسود ۳ – اُبیّ بن کعب ۴ – عمار یاسر ۵ – ابوذر غفاری ۶ – سلمان فارسی ۷ – عبداللَّه بن مسعود ۸ – بریده اسلمی (از مهاجرین) ۹ – خزیمه بن ثابت (ذو الشهادتین) ۱۰ – سهل بن حنیف ۱۱ – ابو ایوب انصاری ۱۲ – ابو الهیثم بن تیهان (و تعدادی دیگر از انصار بودند)

۷- ر. ک: خصال صدوق، ج ۲، ص ۴۶۱ – ۴۶۴، باب اثنی عشر، ح ۴

۸- ر. ک: شرح ابن ابی الحدید، ج ۴، ص ۸ و ج ۷، ص ۳۶

۹- ر. ک: امالی مفید، ص ۱۵۴، مجلس ۱۹، ح ۶

۱۰- شرح ابن ابی الحدید، ج ۵، ص ۱۰۹

۱۱- رجال طوسی، ص ۶۳ ؛ شرح ابن ابی الحدید، ج ۱۰، ص ۱۰۷ ؛ وقعه صفین، ص ۳۶۵ ؛ طبقات الکبری، ج ۳، ص ۴۴۹ ؛ اسد الغابه، ج ۴، ص ۲۷۴

۱۲- شرح مختصری از خطبه امام علیه‏السلام را ذیلاً در متن آورده‏ایم

۱۳- نهج البلاغه، خطبه ۱۸۲

منبع : سید اصغر ناظم‏ زاده قمی؛ اصحاب امام علی؛ ج ۱

ابو مسعود (عقبه بن عمرو انصاری)

عقبهبن عمرو از انصار اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و از یاران باوفای امیرمؤمنان علیه‏السلام بود که به ابومسعود کنیه داشت. زمانی که حضرت علی علیه‏السلام می‏ خواستند به جنگ صفین بروند، او را به جانشینی خود در کوفه منصوب کردند.(۱)ابن اثیر می ‏گوید: عقبه بن عمرو بن ثعلبه، بدری است و بیشتربه کنیه ‏اش ابومسعود معروف بود. وی در جنگ بدر حضور نیافت، لکندر منطقه بدر سکنا گزید و به «بدری» معروف گشت. وی در عقبه دومحضور داشت و در میان حاضران از همه جوان تر بوده است. بعد از عقبه دوم او یاورپیامبر شد و از زمان جنگ احد در تمام غزوه ‏ها شرکت داشت. گرچه برخی می ‏نویسند:
وی در جنگ بدر نیز حضور داشت اما نزد اکثر مورخان این قول صحیح نیست.ابن اثیر می‏ گوید: عمرو در کوفه سکنا گزید و حضرت علی علیه‏السلام هنگام عزیمت به صفّین او را جانشین خود درکوفه گردانید. او به نقلی در سال ۴۱ یا ۴۲ هجری و به نقل دیگری در سال ۶۰ هجری وفات یافت.(۲) «نصر بن مزاحم» نیزمی ‏گوید: در حالی که وی جوان‏ ترین اصحاب هفتاد نفری عقبه بود، علی علیه‏السلام، او را به عنوان والی کوفه برگزیدو خود همراه مردم عازم جنگ شد.(۳)یعقوبی می‏ نویسد: او بعد از بیعت مردم با امیرالمؤمنین علیه‏السلامسخنرانی کرد و گفت: چه کسی است که برای او روزی همانند
روز عقبه و بیعتی هم چون بیعت رضوان باشد و رهبر هدایت‏ گری که از جور او رسیده نمی ‏شود و ظلمی نمی ‏کند و عالمی
که جاهل نیست و به تمام مسائل آگاهی دارد.(۴)ابومسعود با این سخنرانی اعتقاد و ایمان خود به امیرالمؤمنین علیه‏السلام اظهار داشت و مردم را در امر بیعت تشویق نمود.

پی نوشت ها:

۱- همان،ص ۵۳، ش ۱۱۲

۲- ر. ک:اسدالغابه، ج ۳، ص ۴۱۹ و ج ۵، ص ۲۹۶

۳- وقعهصفّین، ص ۱۲۱ ؛ شرح ابن ابی الحدید، ج ۳، ص ۱۹۱

۴- تاریخیعقوبی، ج ۲، ص ۱۷۹

منبع : سیداصغر ناظم‏ زاده قمی، اصحاب امام علی، ج ۱

ابو لیلی انصاری (عمرو بن هلال)

 شیخ طوسی، ابولیلی را از اصحاب حضرت علی علیه‏السلام به شمار آورده است. (۱) وی از اصحاب رسول اللَّه صلی الله علیه و آله به شمار می ‏آید، و در جنگ احد و همه جنگ‏ های صدر اسلام در رکاب پیامبر بود و بعدها به کوفه نقل مکان کرد و به همراه فرزندش عبدالرحمن در تمام جنگ ‏های امیرالمؤمنین علیه‏السلام نیز شرکت جست. (۲) و برخی گفته‏ اند که وی در جنگ صفّین به شهادت رسید. (۳)

پی نوشت ها:

۱- رجال طوسی، ص ۵۰، ش ۵۹

۲- اسدالغابه، ج ۵، ص ۲۸۶ ؛ تهذیب التهذیب، ج ۱۰، ص ۲۴۱

۳- تهذیب التهذیب، ج ۱۰، ص ۲۴۱

منبع : سید اصغر ناظم‏ زاده قمی، اصحاب امام علی، ج ۱

ابو ساسان (حضین بن منذر رقاشی)

 حضین (حصین) بن منذر از قبیله ربیعه بصره و از انصار رسول خدا صلی الله علیه و آله و اصحاب امیرمؤمنان علیه‏السلام و پرچم دار قبیله «بکر بصری» در جنگ صفّین بود. (۱) از امیرمؤمنان علی علیه‏السلام، عثمان، مهاجرین، قنفذ و… نقل حدیث کرده است. و از شخصیت ‏های مورد وثوق و صادق و در جنگ صفین، پرچم‏دار علی علیه‏السلام بود و پس از صفین از سوی آن حضرت والی اصطخر گردید. (۲) وی از جمله یاران حضرت علی علیه‏السلام بود که از نظر ایمان و اعتقاد به ولایتِ حضرت پس از سلمان، ابوذر، مقداد و عمار به شمار آمده است. ابو ساسان و بازگشت به ولایت علی «عبدالملک بن اعین» خدمت امام صادق علیه‏السلام آمد. سؤالاتی کرد و جواب شنید تا این که در بین سؤال‏ها شنیدم که گفت: بنابراین همه مردم، پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله هلاک شدند؟ امام فرمود: به خدا سوگند آری، ای پسر اعین! همه مردم هلاک شدند. عبدالملک گفت: هر که در شرق و غرب بود، هلاک شد؟ امام فرمود: بله، همه هلاک شدند، مگر سه نفر: سلمان، ابوذر و مقداد. سپس چهار نفر دیگر هم به آنان ملحق شدند: ابوساسان، عمار، شتیره و ابوعمره، بنابراین آنان هفت نفر بودند که هلاک نشدند. (۳) البته در بعضی روایت‏ها به جای کلمه هلاکت، ارتداد آمده است که پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله غیر از پنج یا هفت نفر بقیه مردم مرتد شدند.(۴) توضیح هلاکت و یا ارتداد مردم بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله در بعضی احادیث بیان شده است، که مراد این است حق ولایت و خلافت بلافصل امیرالمؤمنین علیه‏السلام را با این که از رسول خدا صلی الله علیه و آله در غدیر خم شنیدند و در آیات و سخنان پیامبر در موارد دیگر متوجه شدند، اما همه پس از رحلت پیامبر سکوت کردند و حق ولایت آن حضرت را فدای مصالح خیالی کردند و خود را از حق، دور نگاه داشتند پس هلاک شدند و یا مرتد گشتند. دلاوری ابو ساسان در صفین چون پرچم ربیعه چه بصری و چه کوفی نخست در دست خالد بن معمر بود، شقیق بن ثور که از ربیعه کوفه بود با خالد از ربیعه بصره، رقابت داشت و بر سر حمل پرچم گروه در میان خود به گفت‏وگو و مجادله پرداختند و سپس اتفاق کردند که پرچم را به دست «ابوساسان» بدهند. وی جوانی رشید و شرافت‏مند بود که پرچم سرخ‏رنگ قبیله را به دست گرفت و به اهتزاز درآورد و شروع به پیشروی کرد، هنگامی که امیرالمؤمنین این حالت را دید، از دلیری و پایداری او خوشش آمد و در حق او قصیده‏ای سرود که یک بیت آن این است: لِمَن رایهٌ حمراءُ یَخفقٌ ظِلُّها إذا قیلَ قَدِّمها حُضَینُ تَقدَّما – این پرچم قرمز چنین به اهتزاز درآمده برای کیست؟ هنگامی که گفته شود به پیش ببر «حصین» آن را به پیش می‏برد. (۵) «حضین بن منذر» می‏ گوید: هنگامی که در صفّین علی علیه‏السلام پرچمی را به من سپرد، فرمود: «ای حضین! به نام خدا پیش برو، و بدان که بر سر تو پرچمی مثل این پرچم سایه نیفکنده است؛ زیرا این پرچم رسول‏اللَّه صلی الله علیه و آله است».(۶) ابو ساسان تسلیم خواست علی در حکمیت پس از آن که معاویه و یارانش، قرآن ها را بر سر نیزه‏ها کردند و سران قبیله‏ های عراق هرکدام نظری دادند که علی علیه‏السلام به جنگ خاتمه داده و صلح کند و به حکمیّت قرآن تن دردهد و یا آن که به جنگ ادامه دهد، حضین (ابو ساسان) از جمله کسانی بود که در حمایت از نظر امیرالمؤمنین و در ادامه جنگ، برخاست و با آن که در میان سران قبیله‏ ها، از همه جوان‏تر و سنّ کمتری داشت، و درباره فضایل امام علی علیه‏السلام سخنانی بیان کرد. (۷) اما سخنان امیرمؤمنان و یاران با وفایش اثر نکرد و با اصرار اشعث بن قیس و قاریان قرآن و هیاهوی دوچهره‏ ها و افراد نادان در سپاه علی علیه‏السلام کار را به حکمیت کشاند، و آنچه نباید بشود، شد. ابو ساسان پس از شهادت امیرمؤمنان وی پس از شهادت امیرالمؤمنین علیه‏السلام از امامت و پیشوایی سبط اکبر، امام حسن مجتبی علیه‏السلام حمایت کرد و او را چون حضرت امیر علیه‏السلام حمایت نمود و از رفتار ناپسند و کج‏ روی‏های معاویه شدیداً انتقاد می ‏نمود. (۸) «حضین بن منذر» به سال ۹۷ یا ۱۰۰ هجری با دلی پر از ایمان به امیرالمؤمنین علیه‏السلام و خاندان اهل‏بیت ‏علیهم‏السلام درگذشت. (۹)

پی نوشت ها:

۱- رجال طوسی، ص ۳۹، ش ۳۱ ؛ وقعه صفین، ص ۲۰۵

۲- تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۳۶۰

۳- معجم رجال الحدیث، ج ۶، ص ۱۲۶

۴- همان (عن ابی‏بصیر قال قلت لابی عبداللَّه علیه‏السلام: ارتد الناس الا ثلاثه ابوذر و سلمان و مقداد)

۵- شرح ابن ابی الحدید، ج ۵، ص ۲۲۶ ؛ وقعه صفین، ص ۲۸۹ و ۲۹۰

۶- وقعه صفین، ص ۳۰۰

۷- وقعه صفین، ص ۴۸۵

۸- شرح بن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۱۷

۹- ر. ک: تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۳۶۰ ؛ قاموس الرجال، ج ۳، ص ۵۶۹

منبع : سید اصغر ناظم‏ زاده قمی، اصحاب امام علی، ج ۱

ابو قدامه انصاری

ابوقدامه انصاری از اصحاب پیامبر و مجروح جنگ احد و از شیعیان و مخلصین یاران امیرالمؤمنین علیه‏السلام است که درصفین به شهادت رسید. او از جمله شاهدان داستان غدیر خم است که از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنید که امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام را به جانشینی خود معرفی کرد و برآن شهادت داد.ابن اثیر و دیگران از ابوطفیل روایت می ‏کند: روزی امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام در مسجد کوفه از حاضران خواست که هر کسی شاهد روز غدیر بوده، برخیزد و شهادت دهد، هفده نفر از جمله ابو قدامه برخاست و حدیث غدیر را نقل کرد. (۱)

پی نوشت ها:

۱-اسدالغابه، ج ۵، ص ۲۷۵ ؛ الاصابه، ج ۷، ص ۳۳۰

منبع : سیداصغر ناظم‏ زاده قمی، اصحاب امام علی، ج ۱

ابو قتاده انصاری (حارث بن ربعی)

 اسم او، حارث و به قولی نعمان یا عمرو است. او فرزند «ربعی بن بَلدَمه انصاری» و مشهور به کنیه ‏اش «ابو قتاده» بود. او از قبیله خزرج و مادرش کبشه دختر «مطهر بن حرام» است. ابو قتاده در زمره اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و از شجاعان و دلاوران کم نظیر و افاضل یاران آن حضرت به شمار می آید که به «فارس رسول اللَّه صلی الله علیه و آله » (یعنی یکه سوار پیامبر) معروف بود. مورخان معتقدند: «ابو قتاده» در تمامی غزوه ‏ها و جنگ‏ های صدر اسلام همراه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بوده، منتها درباره حضور وی در بدر بر یک رأی و نظرِ واحد نیستند، لذا برخی او را از بدریون می ‏دانند و جمعی بر این عقیده ‏اند که او در جنگ احد به بعد حضور داشته است.(۱) ابو قتاده ملازم رکاب علی ابو قتاده از یاران مخلص و با وفای امیرالمؤمنین علیه‏السلام به شمار می ‏آید، او در تمامی جنگ ‏های زمان خلافت آن حضرت حضور داشته و در جمل و صفین و نهروان ملازم رکاب امام علیه‏السلام بود.(۲) ابو قتاده والی مکه امیرالمؤمنین علیه‏السلام هنگامی که به خلافت رسید، «خالد بن عاصی بن هاشم بن مغیره مخزومی» را که از سوی عثمان والی مکه بود، عزل کرد و «ابو قتاده انصاری» را بر آن شهر گماشت ولی پس از مدتی ابو قتاده را نیز از ولایت مکه برکنار نمود(۳)و قثم فرزند عباس را به جای او منصوب کرد و قثم تا زمانی که امیرالمؤمنین علیه‏السلام به شهادت رسید در مکه ولایت و حکومت داشت.(۴) ابو قتاده و آمادگی برای جنگ جمل موقعی که امیرالمؤمنین علیه‏السلام آماده حرکت به سوی بصره و جنگ با ناکثین بود، ابو قتاده مطالبی گفت که حکایت از ایمان عمیق او به ولایت امیرالمؤمنین علیه‏السلام و وفاداری در راه آن حضرت داشت.(۵) حضور در جنگ نهروان و عزیمت به مدینه امیرالمؤمنین علیه‏السلام در جنگ خوارج (پس از آن که از هدایت آنها مأیوس شد) سپاه خود را آرایش داد و فرماندهی میمنه را به «حجر بن عدی» و میسره را به «شبث بن ربعی» یا «معقل بن قیس ریاحی» و سواره نظام را به «ابو ایوب انصاری» و پیاده نظام را به «ابوقتاده انصاری» سپرد. در این نبرد که هفت صد یا هشت صد تن از صحابی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله از مدینه در رکاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام حضور داشتند، فرماندهی آنان را به «قیس بن سعد بن عباده» واگذار نموده و خود حضرت در قلب لشکر قرار گرفت.(۶) خطیب بغدادی نقل می‏ کند: هنگامی که امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام از جنگ با نهروانیان فارغ شد، ابو قتاده انصاری با شصت یا هفتاد نفر از اصحاب انصار رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدینه مراجعت نمود و ابتدا به دیدار عایشه شتافت. آن دو گفت و گوهای زیادی درباره حضرت علی علیه‏السلام و اقدامات او و سخنان رسول خدا درباره علی علیه‏السلام انجام دادند… در پایان عایشه گفت: ای ابو قتاده، نباید چیزی مانع این شود که من حقی درباره علی بن ابی‏طالب بگویم و آن حق این است که: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می ‏فرمود: تفترق اُمتی علی فرقتین، تمرق بینهما فُرقه مُحَلِّقونَ رؤسهم مُحفّونَ شواربهم… یقرأون القرآن لا یتجاوز تراقیهم، یقتلهم أحبّهم إلیّ و أحبّهم الی اللَّه تعالی؛ امت من به دو گروه تقسیم می‏ شوند: یکی از این دو گروه سرهای خود را می‏ تراشند و سبیل‏ه ای خود را کوتاه می‏ کنند و…، قرآن می‏ خوانند اما قرآن از گلوی آنها تجاوز نمی ‏کند، این گروه را کسانی می‏ کشند که نزد من و نزد خداوند محبوب‏ ترند. چون عایشه اقرار به حق کرد و علی علیه‏السلام و یارانش را که کشندگان خوارج بودند، محبوب‏ترین افراد نزد خدا و رسول اعلام کرد، ابو قتاده گفت: ای عایشه، آیا تو این حقیقت را می‏دانی؟! پس چرا با علی علیه‏السلام چنین کردی؟! (و جنگ جمل را بپا داشتی؟) عایشه از جواب طفره رفت و گفت: ای ابو قتاده، برای امر خدا اندازه و مقدار معینی است و برای این اندازه اسباب و وسایلی است،….(۷) وفات ابو قتاده ابوقتاده در سال ۳۸ یا ۴۰ هجری در کوفه و در زمان خلافت امیرالمؤمنین علیه‏السلام در گذشت. حضرت بر جنازه او نمازگزارد و بر او شش یا هفت بار تکبیر گفت. و قول دیگری هم در وفات او آمده که: وی در سال ۵۴ هجری در مدینه از دنیا رفت و سن او در آن زمان ۷۰ یا ۷۲ سال بوده است.(۸)

پی نوشت ها:

۱- ر. ک: الاصابه، ج ۷، ص ۳۲۷ ؛ اسد الغابه، ج ۵، ص ۲۷۴ ؛ تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۱۶۱ – ۱۵۹

۲- اسد الغابه، ج ۵، ص ۲۷۵ ؛ الاصابه، ج ۷، ص ۳۲۹ ؛ رجال طوسی، ص ۶۳

۳- ظاهراً علت برکناری ابو قتاده از ولایت مکه، جهت فراخوانی او به همراهی با حضرت در جنگ جمل، صفین و نهران بوده است

۴- شرح ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۱۴۰

۵- تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۵۱

۶- همان، ج ۵، ص ۸۵ ؛ شرح ابن ابی الحدید، ج ۲، ص ۲۷۲

۷- تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۱۵۹ – ۱۶۰

۸- ر. ک: اسد الغابه، ج ۵، ص ۲۷۵ ؛ الاصابه، ج ۷، ص ۳۲۹ ؛ تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۱۶۱ ؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۴، ص ۹۲ و ۹۰ ؛ تهذیب التهذیب، ج ۱۰، ص ۲۲۹

منبع : سید اصغر ناظم‏ زاده قمی، اصحاب امام علی، ج ۱

 

محمد بن ابی‌ بکر

 محمد بن ابی بکر بن ابی‌قحافه (ذیقعده۱۰-صفر۳۸ق) از نزدیک‌ترین یاران امام علی (علیه السلام) که از طرف ایشان، به فرمانداری مصر منصوب شد.
او فرزند خلیفه اول و اسماء بنت عمیس بود که بعد از درگذشت ابوبکر و ازدواج مادرش با امام علی (علیه السلام)، در خانه ایشان پرورش یافت. بین او و امام محبت دوجانبه وجود داشت و امام او را فرزند خویش می‌خواند. جایگاه او در نزد امام علی (علیه السلام) را با جایگاه ابوذر در نزد پیامبر(ص) مقایسه کرده‌اند.
او از مخالفان برجسته عملکرد خلیفه سوم به شمار می‌آمد. در دوره امام علی (علیه السلام) جزو شرطه الخمیس بود و در جنگ‌های جمل و صفین فرماندهی بخشی از سپاه امام را به عهده داشت. منابع حدیثی و تاریخی شخصیت او را ستوده‌اند. او در جریان حمله سپاه شام به مصر به شهادت رسید.

تولد، نسب و کنیه

محمد بن ابی بکر در ذی قعده سال حجه الوداع به دنیا آمد  وی در ذی الحلیفه (که در فاصله هشت کیلومتری جنوب غربی مسجدالنبی در مسیر مکه قرار دارد) در هنگام سفر پیامبر(ص) به حج، به دنیا آمده است

پدر او، ابوبکر، نخستین خلیفه مسلمانان بود. هنگامی که محمد دو سال و چند ماه بیشتر نداشت، پدرش درگذشت. مادرش اسماء بنت عمیس از زنان بزرگ صدر اسلام است. وی ابتدا همسر جعفر بن ابی طالب بود، ولی پس از شهادت جعفر، با ابوبکر ازدواج کرد و ثمره این ازدواج محمد بود
کنیه او ابوالقاسم بود و بر این اساس او هم‌نام و هم‌کنیه پیامبر(ص) است.

پرورش در خانه امام علی (علیه السلام)

سخن امام علی (علیه السلام) درباره محمدبن‌ابی‌بکر
مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی بَکْرٍ… وَلَداً نَاصِحاً وَ عَامِلًا کَادِحاً وَ سَیفاً قَاطِعاً وَ رُکْناً دَافِعاً
محمد بن ابی بکر… فرزندی نیک‌خواه، کارگزاری کوشنده، شمشیری برنده و رکنی استوار (در برابر دشمن) بود.
پس از فوت ابوبکر، اسماء به ازدواج حضرت علی درآمد و بدین ترتیب محمد بن ابی بکر به خانه امام علی (علیه السلام) راه یافت او تحت تربیت و پرورش ایشان قرار گرفت و از نزدیک با شیوه‌ زندگی و سیره‌ آن حضرت آشنا شد، و این امر باعث شد که علاقه‌ وافری به ایشان پیدا کند. حضرت علی (علیه السلام) نیز متقابلاً محمد را دوست داشت و او را «فرزند خود از صلب ابوبکر» می‌خواند در نهج البلاغه نیز به نقل از آن حضرت آمده است: «او [محمد] دوست من بود و چون فرزندم او را پرورش داده بودم محمد کم‌کم در خانه‌ امیرالمؤمنین رشد کرد و معارف دین را بی‌واسطه از آن حضرت فرا گرفت.

شخصیت و اعتقادات

بیشتر منابع تاریخ صدر اسلام به صداقت، دیانت و نجابت محمد بن ابی بکر اذعان دارند. در حدیثی آمده است: «[محمد] اگر چه از اهل بیت نبود، ولی مانند آنها نجیب بود و میان خانواده خویش از همه پاک‌تر و نجیب‌تر بود.»  او فردی وظیفه شناس بود که تکالیفش را به درستی انجام می‌داد. امام علی (علیه السلام) درباره او فرمود: «خدا محمد را بیامرزد که هر چه توانست کوشید و تکلیف خویش را انجام داد محمد همواره خیرخواه مردم و شخصی انتقادپذیر بود و به مردم سفارش می کرد که چنانچه عملی خلافِ حق از وی سر زند به وی تذکر دهند.
مقام و منزلت محمد بن ابی بکر نزد امام علی (علیه السلام) را با مقام و منزلت ابوذر غفاری نزد رسول خدا(ص) قابل مقایسه دانسته‌اند. او از حواریون امام علی (علیه السلام)ه السلام به شمار می‌آمد
او در خصوص خلفای سه گانه معتقد بود که آنان حق امام علی (علیه السلام) را در احراز خلافت زیر پا گذاشته‌اند و درباره عثمان معتقد بود او از احکام خدا و سنت پیامبر(ص) عدول کرده است او علی(علیه السلام) را نخستین شخصی می‌دانست که به پیامبر ایمان آورد و در مراحل مختلف به یاری پیامبر شتافت و از جان خویش مایه گذاشت. در همان حال معاویه و بنی سفیان را مردمی غاصب می‌دانست که با دروغ و ریا و زر و زور به جنگ اسلام شتافته‌اند. وی جنگ در مقابل معاویه را جنگ در راه خدا و برای پیشبرد دین خدا می دانست

فعالیت‌های سیاسی
دوره خلافت عثمان

آغاز حضور محمد بن ابی بکر در صحنه فعالیت‌های سیاسی و نظامی در عَهد خلافت عثمان بود. هرچند برخی از نویسندگان غربی او را در زمره توطئه‌گران در قتل خلیفه دوم ذکر کرده‌اند ، ولی به دلایلی این نظر درست به نظر نمی‌رسد از جمله اینکه وی در آن زمان تنها ۱۳ سال داشته و در منابع نخستین تاریخ صدر اسلام نیز اشاره‌ای به این مطلب نشده است.

مخالفت با اقدامات عثمان

محمد بن ابی بکر پس از طی دوره نوجوانی و رسیدن به سن بلوغ، به عنوان رزمنده در جنگ‌های دوره عثمان علیه غیر مسلمانان شرکت کرد و مخالفت‌های وی با عثمان نیز در یکی از همین جنگ‌ها که به جنگ «صواری» معروف است شروع شد. در این جنگ، عثمان فرماندهی نیروی دریایی مسلمانان را به عبدالله بن سعد بن ابی سرح داد، در حالی که پیامبر، ریختن خون این فرد را مباح شمرده و او را از سرزمین حجاز تبعید و قرآن  نیز به کفر وی تصریح کرده بود. محمد بر این اقدام عثمان و کنار گذاشته شدن صحابه راستین پیامبر(ص) خرده می‌گرفت.
افزون بر آن، محمد در اواخر حکومت عثمان نیز به دلایل گوناگون با او مخالف بود: از جمله: رعایت نکردن عدالت در میان صحابه؛ زیرا عثمان بسیاری از اقوام خویش چون مروان بن حکم را بر مسند امور مهم قرار داده و صحابه بزرگ پیامبر را به کار نگرفته بود. همچنین کنار نهادن سنت پیامبر و دو خلیفه پیشین و بی‌تفاوتی نسبت به حکام و امرایی که در نقاط مختلف قلمرو اسلامی به دلخواه خود عمل می کردند. محمد در ملاقات خود با عثمان از این افراد به شدت انتقاد کرد.

حضور در ماجرای قتل عثمان

محمد بن ابی بکر در مدت چهل روز محاصره خانه عثمان که از هفتم ذوالقعده تا هجدهم ذوالحجه سال ۳۵ هجری به طول انجامید  از نزدیک امور را زیر نظر داشت و بر عقیده خود مبنی بر مخالفت با عثمان اصرار می ورزید.
در‌ خصوص قتل‌ عثمان‌ و نقش محمد بن ابـی‌ بـکر، نظریات مختلفی از سوی مورخان ذکر شده است:
برخی معتقدند او با چند نفر‌ دیگر‌ بر عثمان وارد شد و نخستین‌ ضربه‌ را‌ وی‌ بر‌ عثمان وارد آورد و پس از آن «سوران بن حمران» و «عمرو بن حمق» ضربات نهایی را زده، وی را‌ کـشتند.
نظریه‌ دیگر معتقد است که محمد همراه سیزده‌ نفر‌ دیگر‌ بر‌ عثمان‌ وارد‌ شد و پس از اعتراض بر حکمرانانی که او بر مـناطق مختلف گماشته بود، به یکی از آن سیزده نفر اشاره کرد که بـه عـثمان حـمله کند
نظریه سومی نیز معتقد است اگر چه محمد بن ابی‌بکر در تحریک مردم علیه عـثمان ‌ ‌نـقش داشت و در جریان محاصره او نیز به صورت فعال حاضر بود،‌ ولی‌ وی قاتل عثمان نـیست، بـلکه پس از بـیرون رفتن محمد از نزد عثمان، قاتلان بر عثمان وارد شده، وی را به قتل رساندند

در این میان قراین و دلایلی وجود دارد که نظریه سوم را تایید می‌کند.

دوره خلافت امام علی (علیه السلام)

محمد در دوره خلافت امام علی (علیه السلام) در شمار شرطه الخمیس بود

در جنگ جمل

در ماجرای جنگ جمل، محمد بن ابی‌ بکر‌ معتقد‌ بـود که ناکثین، خونخواهی عثمان‌ را‌ بهانه‌ای‌ برای پیشبرد اهداف خویش قرار داده‌اند و در خصوص آنها می‌گفت: «به خدا سوگند کـسی جـز آنـان قاتل عثمان نیست».
در آستانه جنگ که نیروهای دو طرف‌ آماده‌ نبرد می‌شدند، امام علی (علیه السلام)، مـحمد‌ بن‌ ابی بکر‌ را‌ به‌ فرماندهی نـیروی پیاده نظام‌ انتخاب کـرد. او در طـول جنگ رشادت‌های فراوانی از خود نـشان داد و ثـور بن‌ عدی‌ یکی از فرماندهان سپاه جمل را‌ از‌ پا‌ درآورد.  او پس از پایان جنگ، با شکست‌خوردگان‌ جمل‌ رفتار مناسبی در پیـش گـرفت، چنان که عبدالله بن زبـیر را کـه از سـران جمل‌ بود‌ و از مـیدان نـبرد جان سالم به در‌ بـرده‌ بـود،‌ نزد‌ امام علی (علیه السلام)‌ شفاعت کرد و وی را نزد عایشه برد  آن گاه به دستور امام، خواهرش عایشه را بـا احـترام فراوان همراه چهل زن دیگر از زنان بـصره بـه‌ مکه و از آنـجا بـه مدینه برد.

در جنگ صفین

هرچند محمد قبل از شروع جنگ صفین، از سوی امام علی (علیه السلام) به فرمانداری مصر منصوب شده بود، ولی شواهد دال بر این است که محمد بن ابی‌بکر در این جنگ در سپاه‌ امام‌، علیه معاویه جنگید در روایتی از امام صادق(علیه السلام) نیز آمده است که در جنگ صفین، پنج نفر از قریش همراه امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) بودند که محمد بن ابی بکر یکی از آنها بود که نجابتش را از مادرش اسماء بنت عمیس به ارث برده بود  محمد در‌ جریان‌ جنگ همراه حسنین (علیهماالسلام) در رکاب امام عـلی قرار داشت و آن حضرت وی را فرمانده پیاده نظام، و به‌ نقلی،‌ فرمانده‌ میسره سپاه خویش قرار داده بود  یکی از شعرهایی که سپاه امام علی (علیه السلام) علیه شامیان می‌سرودند این بود که: «هان پاک، پسر پاک، محمد بن ابی‌بکر همراه‌ ماست»
به نقل برخی منابع، در جریان جنگ هنگامی که معاویه، عبیدالله بن عمر را با سپاهی منظم به‌ جنگ‌ امـام‌ عـلی فرستاد، امام، محمد را با سپاهی از سواران‌ به‌ سوی او فرستاد که میان آنان جنگی در گرفت و تعداد زیادی از دو طرف کشته‌ شدند.

فرمانداری مصر

فرازی از نامه امام علی (علیه السلام) به مردم مصر:
…أحسنوا أهل مصر مؤازره محمد أمیرکم واثبتوا علی طاعته، تردوا حوض نبیکم صلی الله علیه و آله‏
ای مردم مصر! محمد، امیرتان را نیکو پشتیبانی کنید و در فرمانبری از او استوار باشید تا بر حوض پیامبرتان -درود خدا بر او و خاندانش- وارد شوید.
 امام علی (علیه السلام) در اول رمضان‌ سال‌ ۳۶ هجری محمد بن ابی بکر را به فرمانداری مصر منصوب کرد.  بیشتر‌ منابع بر این عقیده‌اند کـه محمد، قـبل از مالک اشتر برای فرمانداری مصر فرستاده شد. برخی منابع نـیز فـرستاده شدن مالک به مصر را بعد از ‌‌شهادت‌ محمد بن ابی بکر ذکر می‌کنند.  اما با توجه به دلایل و شواهد‌ موجود،‌ حکومت‌ مصر در ابتدای خلافت امـام عـلی، به قیس بن سعد بن عباده و پس‌ از وی به محمد بن ابی بکر رسید و هنگامی که اداره اوضاع مصر‌ بر محمد مشکل شد‌، امام تـصمیم گـرفت مالک اشتر را بر مـصر بـگمارد

 چالش‌ در ساماندهی اوضاع مصر

نخستین‌ مسئله‌ای‌ کـه محمد بن ابی بکر در مصر با آن روبه‌رو گردید، مشکل عزلت‌ نشینان بود. آنان کسانی‌ بودند‌ کـه‌ پس از قتل عثمان به خونخواهی وی‌ و به‌ منظور‌ همدردی در‌ غم کشته شدن او در «خربتا» یکی از مناطق مـصر عزلت پیشه کردند و از بیعت با امام علی (علیه السلام) سر باز زدند. محمد یک ماه پس از ورودش به مصر، به دستور امام علی (علیه السلام)‌، نامه‌ای به عزلت‌نشینان نوشت و از آنان خواست بـه فـرمانش درآمده با‌ او بیعت کنند و یا از مصر خارج شوند. آنان این پیشنهاد‌ را‌ نپذیرفتند و پاسخ دادند: «در جنگ با ما عجله نکن»  محمد مدتی با آنان مدارا کرد تا جنگ صفین به پایان رسید. آنها نیز ابتدا از رویارویی با محمد بیم داشتند، ولی با پایان یافتن جنگ صـفین و مـسئله حکمیت و مـتشنج‌ شـدن اوضـاع خلافت اسلامی جرأت مخالفت یافته، عَلَم طـغیان برافراشتند.
جنگ‌هایی بین آنها و سپاه محمد درگرفت که به شکست سپاه محمد انجامید و ظاهرا محمد، با‌ درک‌ این موضوع که قادر به از بین بردن فتنه آنان نیست با آنها قرارداد صلحی بست و آنان‌ پذیرفتند‌ که‌ به فسطاط، مقر حکومت محمد وارد نشوند. آنها سپس به‌ سرزمین‌های‌ تحت‌ حاکمیت معاویه بن ابی سفیان کوچ کرده، سرانجام به او پیوستند.
با پیچیده‌تر شدن‌ وضـعیت‌ مصر‌ و ناتوانی محمد در سرکوب عزلت‌نشینان و نیز خرده‌گیری برخی از مصریان که او‌ را‌ کم سن و سال می‌دانستند امام علی (علیه السلام) تصمیم گرفت فردی قدرتمندتر و با‌ تجربه‌تر‌ را روانه این منطقه نماید. به همین خاطر مالک اشـتر را راهی مصر کرد.
اگر چه مـالک پس از حـرکت به سوی مصر در منطقه‌ای بـه‌ نام‌ «قلزم» توسط عوامل معاویه به شهادت رسید، اما محمد از اینکه امام شخص دیگری را به‌ جای‌ وی به حکومت مصر گماشته بود دلگیر شد. امام برای دلجویی از محمد در نامه‌ای بـه وی چـنین نوشت:
«خبر یافتم که از فرستادن اشتر برای تصدی کاری که در عهده داری دلتنگ شده‌ای. آنچه کردم نه برای آن است که تو را کُند کار شمردم، یا انتظار کوشش بیشتری بردم، و اگر آنچه را در فرمان توست از دستت گرفتم، بر جایی حکومتت دادم که سر و سامان دادن آن بر تو آسان‌تر است، و حکمرانی‌ات بر آن تو را خوش‌تر.»

 حمله سپاه شام به مصر

معاویه پس از فارغ شدن از جنگ صفین، در صدد حمله به مصر برآمد. او نامه‌ای به سران عزلت‌نشینان نـوشت و آنان را به پیوستن به خود فراخواند  هنگامی که سپاه معاویه به فرماندهی عمرو بن عاص بر‌ مصر‌ حمله‌ برد، نیرویی بالغ بر ده هزار نفر از عزلت‌نشینان عثمانی به آنها پیوست. سرانجام در جنگ نابرابری که میان سپاه شش هزار نفری معاویه‌ و به پشتیبانی عزلت‌نشینان عثمانی صورت‌ گرفت،‌ سپاه دو هزار نفری محمد بن ابی بکر به فرماندهی کنانه بن بشر، در منطقه «المسناه» شکست خورد و فرمانده سپاه‌ محمد‌ نیز به شهادت رسید.

شهادت و آرامگاه

در خصوص چگونگی شهادت محمد بن ابی بکر چند دیدگاه وجود دارد. بیشتر منابع بر این عقیده‌اند که پس از شکست سپاه محمد در مقابل شامیان، اطرافیانش او را تنها گذاشته، متواری شدند و محمد‌ به تنهایی به خرابه‌ای پناه برد و در آنجا توسط معاویه بن حدیج (از سران عزلت نشینان) به شهادت رسید و در دل الاغ مرده‌ای قرار داده و سوزانده شد  برخی گفته‌اند او پس از متواری شدن اطرافیانش، در خانه جبله بن مسروق یا زنی از بنی غافق پنهان شد و پس از آن در جنگ با معاویه بن حدیج و در‌ میدان‌ جنگ به شهادت رسید.  نیز نقل شده که عمرو عاص وی را اسیر کرد و سپس به شهادت رساند
تاریخ شهادت محمد بن ابی بکر را ماه‌ صفر‌ سال ۳۸ هجری دانسته‌اند. وقتی خبر شهادت او به امیرمومنان(علیه السلام) رسید گریان شد و فرمود:
 «کان لله عبداً صالحاً و لنا ولداً صالحاً» (محمد بنده‌ای صالح برای خدا و فرزندی صالح برای ما بود.)
نقل شده پس از شهادت محمد، خواهرش عایشه هیچ گاه کباب نخورد و پیوسته معاویه، عمرو بن عاص و معاویه بن حدیج را نفرین می‌کرد. اسماء بنت عمیس نیز از غم شهادت پسرش، از دنیا رفت.
درباره مـحل دفـن محمد بن‌ ابی‌ بکر‌ نقل شده که وی در‌ محلی که‌ به شهادت رسید، در مسجدی به نام «زمام» در خارج شهر فسطاط به خاک سپرده شد. برخی معتقدند تنها سر‌ او‌ در‌ آن مکان بـه خاک سپرده شده ، ولی‌ برخی‌ دیگر بر این عقیده‌اند که گروهی از مسلمانان پیکر وی را به همراه سرش در مسجد «زمام» به خاک‌ سپرده‌اند

همسر و فرزندان

بنابر نظر مشهور، همسر محمد، دختر یزدگرد، آخرین پادشاه ساسانی بود. بر این اساس گفته شده دو دختر یزدگرد اسیر مسلمانان شدند که یکى به همسرى امام حسین(علیه السلام) درآمد و دیگرى همسر محمد بن ابى‌بکر شد
از‌ بازماندگان محمد بن ابی بکر می‌توان از قاسم بن مـحمد‌ بـن ابی بکر (درگذشت ۹۲ یا ۱۰۸ق)، فقیه و عالم بزرگ مدینه  یاد کرد که پس از‌ شهادت‌ محمد،‌ سرپرستی او بر عهده عمه‌اش عایشه گذاشته شد.  او از اصـحاب و خـواص امام سجاد و امام باقر (علیهماالسلام) بـود. قـاسم‌ دختری به نام ام فروه داشت که با امام محمد باقر ازدواج کرد و امام جعفر صادق(علیه السلام) از وی متولد شد

مکاتبات او و امام علی (علیه السلام)

در دوره حکومت محمد بر‌ مصر‌ چـندین‌ مکاتبه میان او و امام انجام شد که دو فقره از نامه‌های آن حضرت به مـحمد، در‌ نهج البلاغه آمده  و بقیه در کتب تاریخی و فقهی‌ ذکر شده است. این نامه‌ها در موضوعات گوناگونی همچون: توصیه‌های اخلاقی و اجتماعی، مسائل فقهی و حقوقی‌ و نیز‌ مسائل سیاسی است. بافت اجتماعی مصر به گونه‌ای بود که فرقه‌های مختلف مذهبی با مسلمانان‌ درآمیخته بودند و در برخی موارد در روابط اجتماعی آنان‌ با‌ یکدیگر مشکلاتی بـروز می‌کرد و محمد مجبور بود برای حل آنها به امام متوسل‌ گـردد.
همچنین سوالات فقهی و شرعی محمد در مصر باعث شد کـه وی طی نامه دیگری از‌ امام‌ در خصوص مسائل کلی قضاوت، حلال و حرام، سنت‌ها و… راهنمایی بخواهد  امام‌ علی‌ (علیه السلام) از این درخـواست محمد به شگفت آمد و خوشحال شد و نامه مفصلی در‌ جواب‌ وی نوشت
پس از هجوم عمرو عاص‌ به‌ مصر این نامه و نامه‌های‌ دیگر‌ محمد به‌ شام نزد‌ معاویه فرستاده شد. معاویه آنها را‌ حفظ‌ کرد. این نامه‌ها در خزینه‌های بنی امیه ماند تا اینکه عمر بن عبدالعزیز در دوران‌ حکومت‌ خود، آنها را‌ آشکار ساخت

 

منابع:
خویی، ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، منشورات مدینه العلم آیه الله العظمی الخوئی، نجف، ۱۳۹۸ق.
 تستری، محمد تقی، قاموس الرجال، دفتر انتشارات اسلامی، ۱۴۱۰ق.
 ﺷﻮﺷتری، ﻧﻮﺭﺍﷲ، ﻣﺠﺎﻟﺲ ﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ، ﺑﻪ ﻛﻮﺷﺶ ﺳﻴﺪﺍﺣﻤﺪ ﺍﻟﻤﻮﺳﻮﻯ ﺍﻟﺸﻬﻴﺮ ﺑﻪ ﻛﺘﺎﺑﭽﻰ، ﺗﻬﺮﺍﻥ، ﻛﺘﺎﺏ ﻓﺮﻭﺷﻰ ﺍﺳﻼﻣﻴﻪ.
طوسی، محمد بن حسن، رجال الطوسی، تحقیق جواد قیومی اصفهانی، موسسه النشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین بقم، قم، ۱۳۷۳.
علی بن ابیطالب(علیه السلام)، امام اول، نهجج البلاغه، شریف رضی، شارح عبد الحمید بن هبه الله ابن ابی الحدید، تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم، کتابخانه حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی(ره)، قم.
 کشی، محمد بن عمر، اختیار معرفه الرجال المعروف برجال الکشی (مع تعلیقات میر داماد الأسترآبادی)، رجایی، مهدی، طوسی، محمد بن حسن، تصحیح و تعلیق:میرداماد، محمد باقر بن محمد، موسسه آل البیت علیهم السلام، قم، ۱۳۶۳.
 مفید، محمد بن محمد، لأمالی، علیاکبر غفاری،احقیق حسین استاد ولی، حسین، کنگره شیخ مفید، قم.
حـمد بن علی کنانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، بیروت، دارالکتب‌ العلمیه،‌ ۱۸۵۳م
 عبدالرحمان سیوطی، حسن‌ المحاضره‌ فی تاریخ مصر و القاهره، تحقیق‌ محمد‌ ابوالفضل ابراهیم،‌ قـاهره،‌ دار‌ احـیاء الکـتب العربیه،
 ابوالحسن علی بن حسن‌ مسعودی،‌ تنبیه‌ الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پایـنده، تـهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۴۹ش،
 ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آیتی، تهران، مؤسسه‌ مطالعات‌ و تـحقیقات فـرهنگی، ۱۳۶۳ش
  احمد بن علی مقریزی،‌ الخطط‌ المقریزیه، تحقیق محمد زینهم، قاهره، مکتبه مدبولی، ۱۹۹۸م
 احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، بیروت، دار صادر للطباعه و النشر و دار بیروت للطباعه و النشر، ۱۳۷۹ق
  محمد حرزالدین، مراقد المعارف، تحقیق محمد حسین حرز الدین، قم، منشورات سعید بن جبیر، ۱۳۷۱ش
 ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، تهران، انتشارت نی، ۱۳۶۸ش
 ابراهیم بن محمد ثقفی کوفی، الغارات، تحقیق میر جلال الدین حسینی ارموی، تهران، انتشارات انجمن آثار ملی، ۱

ابو الیسر انصاری (کعب بن عمرو)

نام اصلی ابو الیسر، «کعب بن عمرو انصاری» است که از اصحاب رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علی علیه‏السلام به شمار می‏ رود.شیخ طوسی می ‏نویسد: وی همان کسی است که وقتی آیه شریفه « یا أیها الذین آمنوا اتقوا اللَّه و ذَروا ما بقیمِن الرِّبوا إن کنتم مؤمنین » نازل شد، گفت: «ربا خواری را رها کردم»و سپس که آیه « فلکم روؤس أموالکم » نازل شد، گفت: «من راضی شدم به رئوس و اصل اموالم» و چون آیه « و ان کان ذوعسره فنظره الی میسره» نازل شد، گفت: «من به بدهکارانم مهلت می‏ دهم» و هنگام نزول آیه: « وإن تَصدَّقُوا خیرٌ لکم إن کنتم مؤمنین  گفت: «همه اموالم را صدقه دادم».ابوالیسر در بیعت عقبه حضور داشت و از اصحاب بدر است. هم‏چنین او در جنگ ‏های دیگر اسلام رسول خدا صلی الله علیه و آله را همراهی کرد وسپس از یاران علی علیه‏السلام در جنگ صفّین بود، و در سال۵۵ هجری در مدینه دنیا را وداع گفت.

پی نوشت ها:

۱ ر. ک:رجال طوسی، ص ۲۷، ش ۳ و ص ۵۶، ش ۳ و ص ۶۳، ش ۱۳

۲ -همان،ص ۶۴، ش ۲۱

۳ -اسدالغابه، ج ۵، ص ۳۲۳ ؛ ر. ک: وقعه صفین، ص ۵۰۶ و تهذیب التهذیب،
ج ۶، ص ۵۷۷

منبع :سید اصغر ناظم‏ زاده قمی؛ اصحاب امام علی؛ ج ۱

ابو سعید خدری (سعد بن مالک)

فرزند مالک بن سنان بن ثعلبه انصاری و کنیه ‏اش ابوسعید بود وهمگان او را به کنیه می‏ شناسند.«ابوسعید» از بزرگان قبیله خزرج و از اصحاب رسول خداست. وی از فقهای عصر خویش است و در برخی نقل‏ ها آمده که: او از فقها و اهل فتوا و ازاصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده است. هم‏چنین او اخبارو احادیث بی‏ شماری از حضرت علی علیه‏السلام و سایرخلفا و زید بن ثابت و دیگران روایت کرده که در کتاب‏ های حدیث و تاریخ ثبت و به یادگار مانده است.   ابن حجر و ابن سعدنقل می‏ کنند که: در میان جوانان اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله هیچ کس فقیه ‏تر از ابو سعید خدری نبوده است اوهم‏چنین از یاران و اصحاب امیر المؤمنین علیه‏السلام به شمار می ‏آید. پیامبرگرامی اسلام صلی الله علیه و آله به وی اجازه نداد تا درنبردهای اولیه اسلام بر ضد مشرکین شرکت کند، چرا که آن حضرت صلی الله علیه و آله او را برای پیکار، بسیار جوان می ‏دید و از همین رو از فضیلت جهاد در راه خدا محروم ماند. امّا پس از بلوغ در دوازده غزوه حضور یافت و بر ضد کفار و مشرکین وارد جنگ شد ؛ و درزمان خلافت و امامت امیرالمؤمنین علیه‏السلام در جنگ نهروان، درکنار آن حضرت حضور داشت.ابوسعیدو ایمان و اعتقاد به ولایت امیر مؤمنانافرادی که پس از رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بر ایمان راستین خود پایدار مانده و از راه و رسم نبوی عدول نکردند و حضرت علی علیه‏السلام را جانشین بلافصل پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می‏ دانستند، عبارتند از: سلمان فارسی، ابوذرغفاری، مقداد بن اسود کندی، عمار یاسر، جابر بن عبداللَّه انصاری،حذیفه بن یمان، ابوالهیثم بن تیهان، سهل بن حنیف،ابو ایوب انصاری، عبداللَّه بن صامت، عباده بن صامت، خزیمه بن ثابت، ذو الشهادتین و ابو سعید خدری. (۴)ابنابی الحدید از «ابو سعید» نقل می‏ کند که گفت: «کُنّا بنورایماننا نحبُّ علی بن أبی طالب علیه‏السلام فمن أحبّهعرفنا أنه منّا؛ ما به نور ایمان خود علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام را دوست می‏ داشتیم و هر کس هم او را دوست می‏ داشت، می‏دانستیم که او از ماست». بازهم و از «ابو سعید» از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل می‏ کندکه پیامبر فرمود: «خیر الناس حمزه و جعفر و علی؛ بهترین مردم حمزه و جعفر بن ابی‏طالب و علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام هستند.».  ابوسعید تا آخرین لحظه عمر از ارادت و ایمان خود به ساحت مقدس حضرت علی علیه‏السلام دست برنداشت و با ذکر احادیثی که در فضایل امیرالمؤمنین علیه‏السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله به یاد داشت، این حقیقت را بازگو می‏ کرد.اوسرانجام در مصاف امیرالمؤمنین علیه‏السلام با خوارج نهروان دررکاب حضرت حضور یافت و با شرکت در جهاد در راه خدا و یاری ولیّ خدا، بیش از پیش ارادت قلبی و ایمانی خود را به اثبات رساند.خطیب بغدادی می‏ نویسد: ابو سعید از فاضل‏ ترین انصار استو روایات زیادی از رسول خدا صلی الله علیه و آله درحفظ داشت و بسیاری از صحابه مثل «جابر بن عبداللَّه انصاری» و«عبداللَّه بن عباس» از او نقل حدیث کرده ‏اند.

البته در تاریخ نامی از حضور «ابو سعید» در جنگ جمل و صفین دررکاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام نیامده است و علت عدم حضوراو نیز مشخص نیست، شاید عدم حضورش در جنگ‏های جمل و صفین،نابینایی او باشد. و اللَّه اعلم.

پی نوشت ها:

۱- ر. ک:اسد الغابه، ج ۵، ص ۲۱۱ ؛ الاصابه، ج ۳، ص ۷۸ ؛ تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۱۸۰ ؛
تهذیب التهذیب، ج ۳، ص ۲۹۰ ؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۴، ص ۳۲۰

۲-الاصابه، ج ۳، ص ۷۸ ؛ طبقات الکبری، ج ۲، ص ۳۷۴

۳- رجال طوسی، ص ۴۳، ش ۲

۴-بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۳۵۸ ؛ ر. ک: رجال کشی، ص ۳۸، ح ۷۸

۵- شرح ابن ابی الحدید، ج ۴، ص ۱۱۰

۶- همان،ج ۱۵، ص ۷۲

۷- تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۱۸۰

۸- حنش صنعائی می‏ گوید: نزد «ابو سعید» رفتم و نابینا بود.
شرح ابن ابی الحدید، ج ۲، ص ۲۶۱

منبع :سید اصغر ناظم‏ زاده قمی، اصحاب امام علی، ج ۱

برید اسلمى

 برید اسلمى او از یاران پیامبر اسلام، و از پیروان وفادار امیرمؤمنان (ع) است. در جنگ صفین که عده ‏اى از مسلمانان بر اثر تبلیغات و سم پاشى ‏هاى معاویه، وعده‏ اى به بهانه‏ هاى پوچ دست از یارى و پشتیبانى امیر مؤمنان (ع) کشیدند، او از کسانى بود که با اعتقادى راسخ و استوار، در صف على قرار گرفت. او یکى از قاریان قرآن بود که در سپاه امیر مؤمنان (ع) شرکت داشتند

در جنگ صفین، یکى از پرچمداران قهرمان و دلیر سپاه امیر مؤمنان (ع) «هاشم بن عتبه» بود.

در یکى از روزهاى جنگ، امیر مؤمنان (ع) او را احضار نموده مأموریت جنگى به او داد، هاشم که مرد کوه پیکر و فوق العاده شجاع بود،به میدان جنگ شتافته دلاورى ‏هاى درخشانى از خود نشان داد، و با سلحشوران نامدارى از سپاه معاویه، مانند «ذوالکلاع حمیرى» به نبرد پرداخت. او گذشته از فداکارى‏ ها و از جان گذشتگى‏ هاى مهیج، با سلاح منطق و احتجاج نیز با اهل شام به مبارزه مى ‏پرداخت و برخى از شامیان در اثر منطق روشن و استوار او، به اشتباه خود پى بردند و به دست او توبه کرده، به حقانیت على (ع) معترف شدند.

هاشم پس از کشتن عده زیادى طى یک نبرد سختى، نقش زمین شد و به شهادت رسید، شهادت هاشم، یاران على (ع) را به شدت متأثر و اندوهگین ساخت.

على (ع) بر بالین هاشم آمد، دید پیکرهاى آغشته به خون گروهى از سربازان دلیر قبیله «اسلم» و از آن جمله برید اسلمى (که همگى قارى قرآن بودند)، در کنار جسد هاشم افتاده است، على (ع) بشدت افسرده شد و بى اختیار اشعارى سرود که ترجمه آن از این قرار است:

«خداوند گروهى از بنى اسلم را که با چهره‏اى در خشان در کنار هاشم جان سپرده ‏اند، جز اى نیک دهد. آنان عبارتند از «برید»، «عبدالله»، «بشر»،«معبد»، «سفیان» و دو فرزند گرانقدر هاشم.

خداوند به «عروه» نیز که شجاعت و قهرمانى او در روزى که هدف شمشیرهاى برهنه قرار گرفت، فراموش شدنى نیست، پاداش نیک دهد»

پی نوشت ها :
۱- برید (بروزن حسین) اسلمى غیر از بریده بن خضیب اسلمى است که شرح حال او گذشت، چیزى که هست هر دو از قبیله (اسلم) مى ‏باشند/
۲- هاشم بن عتبه، از قبیله بنى عتبه، از قبیله بنى زهره و برادر زاده سعد بن ابى و قاص، و پرچمدار نیروهاى پیاده نظام امیر مؤمنان (ع) در جنگ صفین بود. هاشم هنگام راه رفتن و نبرد، با سرعت و چالاکى حرکت مى ‏کرد از این رو «مرقال» که به معنى راهنورد تندرو مى‏ باشد، لقب داشت.
۳- جزى الله خیراً عصبه أسلمیه صباح الوجوه صرعواحول هاشم
پرید و عبدالله بشر و معبد و سفیان و ابنا هاشم ذى المکارم
و عروه لا یبعد ثناه و ذکره اذا اخترطت یوماً خفاف الصوارم
«الاصابه» جلد ۱ صفحه ۱۵۰ – «صفین» نصربن مزاحم صفحه ۴۰۵ – ۳۹۳ در نسخه کتاب صفین به جاى برید، یزید ضبط شده است.

منبع:
شخصیت‏ هاى اسلامى شیعه، سبحانى – پیشوایى، ص ۱۳۹ – ۱۴۳

ابو برزه اسلمی (نضله بن عبدالله)

 ابوبرزه، از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علی علیه ‏السلام است. نام او نضله فرزند عبداللَّه و به قولی فرزند عبید یا عابد است و در سال ۶۰ هجری قبل از مرگ معاویه، یا سال ۶۴ هجری در زمان حکومت یزید بن معاویه دار فانی را وداع گفته است. به نقل ابن حجر عسقلانی و ابن اثیر و دیگر مورخان، ولی در فتح مکه و فتح خیبر و غزوه حنین و چند غزوه دیگر در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله حضور داشته و سپس در رکاب امیرالمؤمنین علیه‏السلام در جنگ صفین و نهروان جنگیده و بعد در فتح خراسان شرکت کرد و در همان جا وفات نموده است.

۱- ر. ک:اسد الغابه، ج ۵، ص ۱۹ و ۱۴۶ ؛ الاصابه، ج ۶، ص ۴۳۳ ؛ تهذیب التهذیب،ج ۸، ص ۵۱۳ ؛ در رجال طوسی، ص ۶۰، ش ۳ تنها به اسم و کنیه و این که از اصحاب حضرت علی علیه‏السلام بوده، اکتفا نموده است.