صالح

نوشته‌ها

شیخ علی منشار عاملی

اشاره:

شیخ زین ‏الدین على بن احمد بن محمد بن هلال کرکى عاملى – که به نام جدّش شهرت یافته و با عنوان «على بن هلال کرکى» از او نام برده مى‏ شود – از عالمان فرزانه و سترگ عصر صفوى است. زمان و مکان ولادت او معلوم نیست، اما احتمالاً موطن و زادگاهش جبل عامل است. گفته شده که وى سال ها در سرزمین هند مى‏ زیسته و هم چنین در اجازه‏ نامه محقق ثانى به وى، اشاره شده که شیخ على منشار به قصد تحصیل علوم دینى و مجاورت با مرقد حضرت امیر مؤمنان(ع)، مدت زیادى ساکن عراق بوده و نزد او دروس مختلفى را آموخته است.

هنگامى که شیخ على منشار روانه ایران مى‏ شد، چهار هزار جلد کتاب نیز به همراه خود برد و در واقع، او حامل میراث گران‏ بهاى فرهنگى و علمى بوده است. همه این کتاب‏ها پس از مرگ، به تنها فرزندش – که همسر شیخ بهایى بوده – به ارث مى‏ رسد.[۱]

نام پدرش، احمد و به «منشار» مشهور بوده است؛ از این رو شیخ على به منشار، شهرت یافت. اطلاع چندانى از پدرش، در دست نیست. از عناوینى که محقق ثانى در اجازه ‏نام ه‏اش به شیخ على، درباره پدر وى به کار برده، برمى‏آید که احمد منشار گرچه از دانش آموختگان دینى نبوده است؛ اما شخصیتى صالح، پرهیزگار و ایشان را افتخار صالحان دانسته است. این مطلب نشان مى‏دهد که محقق ثانى، پدر شیخ على را مى ‏شناخته که از چهره‏ هاى نام‏ آشناى آن زمان بوده است.

با کاروان فرزانگان‏

چشم گیرترین فراز زندگى شیخ على منشار، مهاجرت او به ایران است. شیخ على، در زمره نخستین گروه از عالمان جبل عامل است که به دعوت استادش، محقق کرکى، آهنگ ایران کرد و به نقش‏آفرینى در تحولات فکرى، دینى و سیاسى ایران پرداخت. راه‏یابى آنان به دربار پادشاهان صفوى، قدرت و نفوذ فوق‏ العاده ‏اى برایشان به ارمغان آورد و البته حضور در مناصب قدرت، که به دعوت و خواست حاکمان صفوى بود، پیامدهاى مثبت فراوانى هم به همراه داشت. در حقیقت، حضور جبل عاملى ها در ایران، نقطه عطفى در تاریخ تشیع ایران به شمار مى‏ رود.

مهاجران نور

هجرت عالمان جبل عامل به ایران، در عصر صفوى، بى تردید یکى از عوامل مهم و انکارناپذیر رسمیت یافتن مذهب شیعه است. اولین و شاخص‏ ترین آنان، استادِ شیخ على منشار، یعنى محقق کرکى است. در واقع، مذهب تشیع در ایرانِ عصر صفوى، بیش از هرکس، مرهون تلاش‏هاى خستگى‏ ناپذیر این عالم برجسته شیعى است. البته این مهاجرت، به تدریج روى داد. ابتدا محقق کرکى راهى ایران شد و آن گاه به دعوت او، عده‏اى دیگر، از جمله شیخ على بن هلال کرکى، به ایران عزیمت نمودند. اینان را مى‏ توان پیشگامان مهاجران جبل عامل دانست.

پیامدها

این هجرت، سه پیامد اساسى به دنبال داشت:

الف. پیامد مذهبى‏ توسعه مذهب اثناعشرى در ایران،

نخستین پیامد این هجرت بود. در سال‏ هاى آغازین استقرار دولت صفوى، تشیع فقط در چند شهر کوچک، مانند:
ساوه، قم، رى و… رواج داشت؛ اما در مدت دو سده پس از حکومت صفویان، این مذهب، در قلمرو حکومت آنان با استقبال عمومى روبه‏رو گردید.[۲]

عالمان جبل عامل براى دست‏یابى به این هدف بزرگ، راه‏ هاى گوناگونى را پیمودند، از جمله این که، از همان آغاز حضور خود در ایران، کتاب ‏ها و رساله ‏هاى مختلفى را در اثبات حقانیت مذهب اثناعشرى و ردّ مذهب سنیان به رشته تحریر درآورند؛ البته ناگفته نماند که تأکید بر نقش جبل عاملى ‏ها در رواج مکتب و مذهب اهل‏ بیت، به معنى انکار یا تأثیر اندک عالمان ایران عصر صفوى نیست؛ به عنوان نمونه، علامه مجلسى از عالمان ایرانى است، اما حضورى بسیار قدرتمند و پرنفوذ در دربار شاهان داشت و وجود او، مانع بسیارى از امور خلاف شرع شاه معاصرش بود. از سوى ، تألیفات وى تأثیرات شگرف معنوى و مذهبى در پى داشت؛ به طورى که گفته‏ اند تنها با تألیف و انتشار کتاب حق الیقین (از علامه مجلسى)، هفتاد هزار تن از سنیان سوریه به مذهب تشیع پیوستند.[۳]

ب. پیامد علمى و ادبى‏

عالمان جبل عامل، در رواج و آموزش علوم شیعى تلاش‏ هاى گسترده‏اى مبذول داشتند و حوزه ‏هاى بحث و تدریس را رونق بخشیدند. شاهان صفوى نیز با پشتیبانى از آنان، مانند: اختصاص دادن مبالغى براى طالبان علم تعیین مقررى براى استادان و هم چنین تأسیس موقوفاتى براى این امور، بر شدّت این روند افزودند. جبل عاملى‏ ها، با تبیین احکام فقهى مختلف و گسترش علم کلام و تفسیر، توانستند عالمانى را بپرورند، که این‏ها نیز خود زمینه ساز تربیت گروه بزرگى از روحانیان دیگر شدند.[۴]

ج. پیامد سیاسى:

نمود آشکار این پیامد، به دست گرفتن قدرت سیاسى و تصدى مناصب مذهبى، اجتماعى، سیاسى و… است. البته نفوذ آنان، در طول سال‏ هاى حکومت صفویان، با افت و خیزها و شدت و ضعف هایى همراه بود. این نفوذ با محقق کرکى آغاز شد. او چنان مورد توجه شاه طهماسب بود که شاه خود را کارگزار او مى‏ دانست.[۵] مناصبى که شاهان صفوى بر عهده عالمان جبل عاملى و ایرانى نهادند، بسیار متنوع است. مناسب است، براى پى بردن به میزان نفوذ سیاسى و اجتماعى عالمان، به برخى از این مناصب اشاره شود.

۱٫ مقام شیخ‏الاسلامى؛[۶]

۲٫ مقام صدارت؛

۳٫ ملاباشى گرى؛

۴٫ امامت جمعه و جماعت؛

۵٫ تدریس و تربیت دانش‏اندوزان و تألیف کتاب و رساله؛

۶٫ قضاوت؛

۷٫ وعظ و ارشاد؛

۸٫ تولیت مساجد و مدارس؛

معمولاً براى مناصب مهمى چون: شیخ الاسلامى، ملاباشى‏ گرى و صدرات، عالمانى برگزیده مى‏ شدند که از جهت علم و عمل، سرآمد و مقبول دیگر روحانیان باشند. وظایف متصدیان این مناصب بسیار گسترده بود.[۷] و حتى بسیارى از اوقات، مورد مشورت شاهان قرار مى‏ گرفتند و به شاهان امر و نهى مى‏ کردند. از جمله وظایف آنان از این قرار است: تعیین حکّام شرع و قاضیان، تعیین مباشران، مدرسان، متولیانِ مدارس، موقوفات، انتخاب پیش‏نمازها و شیخ الاسلام ‏ها و امام جمعه ‏ها، رفع تعدّى از مظلومان و شفاعت نزد شاهان، تعلیم و تحقیق مسائل شرعى و نظارت بر امور روحانیان.

استادان

على بن عبدالعالى کرکى (محقق ثانى) مهم‏ترین استاد شیخ على منشار، محقق ثانى است و هم ایشان بود که شاگردش را به ایران دعوت کرد. احتمالاً وى در روستاى کرکِ نوحِ جبل عامل (در لبنان) به دنیا آمد. کرکى در وطن خود، نزد محمد بن محمد بن خاتون، شمس ‏الدین محمد جزینى، شمس ‏الدین محمد احمد صهیونى و على بن هلال جزایرى دانش آموخت. سپس به مصر رفت و پس از سال ۹۰۹ ه’.ق. به عراق هجرت کرد.[۸] وى در سال (۹۱۶ ه’.ق.) وارد ایران شد. شخصیت علمى و معنوى فوق‏العاده ‏اش موجب گردید تا پس از شاه اسماعیل صفوى، که سلطنت به فرزندش شاه طهماسب رسید، بیش از پیش مورد توجه رجال ایران قرار گیرد. شاه نیز به محقق ثانى ارادت بسیار مى‏ورزید؛ به طورى که به محقق مى‏ گوید: «شما به حکومت و تدبیر امور مملکت سزاوارتر از من مى ‏باشید؛ زیرا شما نایب امام هستید و من یکى از حکام شما و عمل به امر و نهى شما مى‏ کنم.»[۹] شاه طهماسب، از شانزده سالگى به شرابخوارى روى آورده بود؛ اما گویا تحت تأثیر نصیحت و ارشاد عالمان و به خصوص محقق کرکى – که از سال ۹۳۶ ه’.ق.در دربار حضور داشت – در او تحولى پدید آمد و به صلاح و تقید به مذهب روى آورد و طى فرمانى،[۱۰] ز مظاهر فسق و فجور را در قلمرو حکومت خود ممنوع ساخت. البته تأکید مى‏ شود که: محقق کرکى تأثیر بسیارى در اجراى حدود الاهى و منع منکرات در جامعه آن روز ایران و نیز درباریان داشته است. یکى از مورخان معاصر محقق کرکى مى نویسد: «بعد از محقق بارگاه قدسى، خواجه نصیرالدین محمد طوسى، هیچ کس از اعلام مذهب جعفرى و ملت ائمه اثناعشرى، زیاده از آن حضرت (محقق کرکى) سعى نمى ‏کرد و در منع و زجر فسقه و فجره، قلع و قمع قوانین مبتدعه و در ازاله فجور و منکرات و ارائه خمور و مسکرات و اجراى (حدود) و تعزیرات و اقامه فرایض و واجبات و اقامه جمعه و جماعات و احکام صیام و صلوات و تفحص احوال امامان و مؤذنان و اندفاع شرور مفسدان و موذیان و انزجار مرتکبان فجور به حسب المقدور، مساعى جمیله به ظهور رسانید و عامه عوام را به تعلیم شرایع احکام اسلام ترغیب و تکلیف نمود.».[۱۱] او در شهرهاى خراسان، اصفهان، قزوین و عراق اقدامات مهم و مؤثرى به نفع آیین تشیع به سامان رسانید؛ به طورى که مى ‏توان گفت اساس و پایه مذهب شیعه را او در کشور به پا داشت.[۱۲]

محقق ثانى، علاوه بر اقدامات عملى، اقدامات علمى گسترده‏اى نیز در جهت نشر علوم و تربیت شاگردان برجسته و تألیف آثار مکتوب براى مکتب تشیع انجام داد. گفته‏ اند محقق ثانى چهارصد مجتهد را در حوزه درسى خود تربیت کرد.[۱۳] ایشان اولین مجتهد شیعى در عصر صفوى است که رسماً به سِمَت شیخ الاسلامى نصب شد. محقق ثانى، تألیفات گوناگونى داشت، اما مهم‏ترین اثر او، مجموعه فقهى بزرگ «جامع المقاصد» است که هنوز پس از گذشت چند قرن به عنوان یکى از منابع متقن فقه و استنباط شناخته مى‏شود و بارها منتشر شده است. وفات این احیاگرِ تشیع در ایران، روز عید غدیرِ سال ( ۹۴۰ه’.ق.)، در نجف اشرف رخ داد.[۱۴]

شیخ على منشار در اجازه نامه‏اى به شاگردش ملک محمد بن سلطان حسین که به تاریخ (۹۸۴ ه’.ق.) نگاشته، علاوه بر محقق کرکى، چهار تن دیگر از مشایخش را نیز نام برده و نوشته است: «اول آن‏ها آقا و سرور و فائق بر اقران، متبحر در علوم، شخصیت پرهیزگار و عابد، سید تاج‏الدین بن حسن بن سید جعفر اطراوى عاملى… که من بدون واسطه از او نقل مى‏ کنم. دوم و سوم آن‏ها، عالمان فاضل و اعلم و اکمل و پرهیزگار، شیخ احمد بیضاوى عاملى نباطى و شیخ احمد بن خاتون عیناثى عاملى… چهارمین شان شیخ ابراهیم قطیفى… .»[۱۵]

شیخ جمال‏الدین ابوالعباس احمد بن شیخ شمس‏ الدین محمد بن خاتون وى از خاندان معروف بنى خاتون در جبل عامل است. جد این قبیله، گویا از معاصران طبقه علامه و محقق بوده است. شیخ احمد، یکى از مشایخ اجازه مشهور به شمار مى‏رود. وى از شهید ثانى روایت کرده و شهید در یکى از اجازه ‏هایش او را چنین ستوده است:

«امام، فاضل، متقن، خلاصه اتقیا و فضلا.».[۱۶] ابواسماعیل ابراهیم بن سلیمان قطیفى خطى‏ سال ولادت و وفات ابواسماعیل مشخص نیست، اما گفته شده که وى سال (۹۴۴ ه’.ق) زنده بوده و در نجف اشرف درگذشته است. قطیفى، دانشمندى فاضل، فقیه، محدث و محققى دقیق و در غایت فضل، زهد و پرهیزگارى بوده است. او که در عصر محقق کرکى مى‏زیسته، در مسائل متعددى با محقق، اختلاف داشت و رساله‏ هایى در ردّ برخى نظریات محقق به رشته تحریر  درآورد که در مقابل، محقق ثانى نیز به ردّیه ‏هاى او پاسخ داد. یکى از نقاط اختلافى مهم و قابل توجه این دو عالم بزرگوار این بود که شیخ ابراهیم اعتقاد داشت، محقق ثانى نباید از پادشاهان صفوى جایزه دریافت کند و با آنان به همکارى بپردازد؛ محقق نیز به ایراد او، پاسخ‏ هایى مى ‏داد؛ اما شیخ قانع نمى‏ شد.[۱۷]

گویا ریشه این‏ اختلاف، به میزان و حدود اختیارات ولىّ فقیه در عصر غیبت بازمى‏ گشت. محقق ثانى، براى فقیه اختیاراتى در حد امام معصوم قائل بود و از این رو، نه تنها جوایز سلطان، بلکه تصرف در بیت ‏المال را براى فقیه مجاز مى ‏دانست. از آنجا که اختلاف وى با محقق ثانى ابداً در هواهاى نفسانى ریشه نداشت، نمى‏توان وى را بر عدم همکارى با محقق نکوهش کرد. محقق ثانى افق هاى بسیار گسترده‏تر و منافع بسیار عظیمى را در همکارى با شاهان صفویه مى ‏دید که شیخ ابراهیم بدان‏ ها توجه نداشت. این بدان معنا نیست که محقق ثانى بر کژى‏ ها و ناراستى ‏هاى شاهان صفوى واقف نبوده و همه اعمال آنان مورد تأییدش بوده؛ بلکه او در صدد بود تا از آن موقعیت و فرصت تاریخى، به نفع آیین تشیع بهره گیرد، که البته تا حدّ زیادى نیز در این زمینه توفیق یافت. معلوم نیست که اگر کوشش‏ هاى مجدانه ایشان و عالمان همراهش چون: شیخ على منشار و شیخ بهایى و… نبود، اکنون مردم ایران، کدام مکتب و مسلک را برمى ‏گزیدند. اگر آن همه تلاش و همت به منظور رشد و رواج حوزه‏ هاى شیعى صورت نمى‏ گرفت، آیا اثرى از حوزه‏ هاى شیعه در ایران باقى مى‏ ماند؟ به هر حال، یکى از ثمرات مهم همکارى عالمان جبل عامل با شاهان صفوى، رسمیت یافتن مذهب تشیع در قلمرو حکومتشان بود. این ارزش بزرگ، قابل مقایسه با عوارض منفى همکارى عالمان با شاهان صفویه نیست. شیخ ابراهیم، علاوه بر شیخ على بن هلال منشار عاملى،
شاگردان برجسته دیگرى هم داشت؛ مانند: سید معزالدین محمد بن تقى‏الدین محمد حسینى اصفهانى، سید شریف‏الدین بن نورالدین مرعشى تسترى (پدر قاضى نورالدین مؤلف مجالس المؤمنین) و سید نعمت‏ اللَّه حلّى.

شیخ ابراهیم بن سلیمان قطیفى آثار علمى متعدد و متنوعى به جاى گذاشت که از آن جمله است: «رسائلِ خراجیه» (در رد نظر محقق کرکى درباره حلیت خراج)، «الرساله الحائریه فى تحقیق مسأله السفریه» (در ردّ نظر محقق کرکى درباره حکم مسافر)، کتاب «تعیین الفرقه الناجیه من طریق اهل بیت»، «الهادى الى سبیل الرشاد فى شرح الارشاد»، «رساله فى محرمات ذبیحه»، «تعلیقات على الشرایع» و….[۱۸]

شاگردان‏

به یقین، عالم فرزانه‏ اى چون شیخ على منشار – که به علت توجه فراوان محقق کرکى به او، ایران دعوت مى ‏شود – داراى محافل و مجالس تدریس بوده است؛ اما در کتاب‏هاى شرح حال، از شاگردان ایشان، تنها نام کسانى دیده مى‏ شود که از او «اجازه نامه» دریافت داشته‏ اند؛ هر چند مى‏توان حدس زد که احتمالاً صاحباناجازه، در مجلس درس او حضور داشته ‏اند. گذشته از این، دختر شیخ على منشار که زنى فقیه و محدث بوده، به یقین از زلال دانش و اندیشه پدر فرزانه ‏اش، بهره تام برده؛ ولى در کتاب‏هاى شرح حال اشاره‏اى بدان نشده است. نام برخى از شاگردان وى – که به آنها دست یافتیم – از این قرار است:

۱٫ شمس ‏الدین ملک محمد بن سلطان حسین اصفهانى‏

او از شیخ على بن هلال کرکى به سال (۹۸۴ ه’.ق.) اجازه نقل روایت دریافت نمود. و علامه مجلسى در بحارالانوار اجازه او را آورده است. شیخ على، در این اجازه نامه، شاگردش را با القابى چون: «عزیزترین و جلیل‏ ترین برادران نزد من، فاضل یگانه، کامل، در فنون علمى و فقهى و حاکمى کمیاب، مولاى ما، معزّ دنیا و دین» یاد کرده است.

علامه تهرانى مى‏ گوید از تصانیف ملک محمد دو رساله را دیده است:

رساله ‏اى فارسى در جبر و مقابله (که به سال ۱۰۱۰ ه’.ق. استنساخ شد) و رساله ‏اى در استخراج سهام میراث در شرح فصل سوم از مقدمه سومِ کتابِ میراثِ ارشاد از علامه.

وفات ملک محمد اصفهانى، پس از سال (۹۸۴ ه’.ق.) روى داده است.[۱۹]

۲٫ محمد بن حیدر مشهور به میرک (میرکى) اصفهانى‏

ایشان از شاگردان شیخ على منشار شمرده شده است. به نوشته علامه تهرانى، محمد میرک اصفهانى،[۲۰] رساله خراجیه محقق کرکى‏ را، به نام «قاطعه اللجاج فى تحقیق حل الخراج» نسخه بردارى کرد. و به سال (۹۲۸ ه’.ق.) آن را به پایان رسانید. وى در آخر آن آورده است که: این کتاب را فرزندش ابوالقاسم بن محمد نزد او خوانده است.[۲۱]

۳٫ سید حسین بن محمد موسوى کرکى‏

وى از شیخ على منشار و برخى دیگر از بزرگان اجازه روایت داشت. ایشان، عالمى فاضل و کامل و صاحب تصنیفات فراوان بود و از ارکان دین در عصر شاه عباس اول به شمار مى‏ رفت. و پس از فوت او هم چنان شیخ الاسلام قزوین و سپس تا آخر عمر، شیخ الاسلام اردبیل بود. وى آمر به معروف و ناهى از منکر، مرجع علم و دین و حکمش نافذ بوده است.  سید حسین، در جمیع مراتب بر جمیع عالمان معاصرش مقدم وصاحب کراماتى بود. وى زبانى گویا و قلبى قوى داشت. زمانى که شاه اسماعیل دوم به مذهب اهل تسنن مى ‏گراید، تعصب شدیدى نسبت به عالمان شیعه نشان مى‏دهد؛ اما سید حسین به شدت با سلطان به مخاصمه برمى‏خیزد و او را از اذیت شیعیان و عالمان بازمى‏ دارد. یک بار، سلطان اسماعیل به سید حسین دستورى مى‏ دهد، ولى سید مى‏ گوید: «من فرمانبر تو نیستم و تو مى‏توانى دستور قتل مرا صادر کنى؛ اما در این صورت، مردم خواهند گفت که یزید دوم، حسین دوم را کشت و آن گاه تو را لعن خواهند کرد؛ همان گونه که یزید اول را لعن مى‏ کنند.». به هر حال، سلطانِ مذکور دستور داد، تا سید را در حمامى داغ حبس کنند؛ تا بدین طریق او را به قتل رسانند، اما هنگامى که پس از مدتى حبس، حمام را باز کردند، دیدند که او در کمال صحت از حمام خارج شد. از جمله شاگردان روایى سید حسین موسوى، سید حسین بن سیدحیدر کرکى است. سید حسین بن سید حیدر، در اجازه نامه‏اى به یکى از شاگردانش چنین نوشته است: در قرائت و اجازه جمع آن‏ها (آثارى که نام برده)، روایت مى‏ کنم از سید محققین و سَنَد مدققین، وارث علوم انبیا و مرسلین سید حسین بن سید ربانى و عارف صمدانى، سید حسن حسینى موسوى، که وى نیز داراى اجازه از عده‏اى از اصحاب ما بوده است؛ از جمله پدرش و فقیه متکلم شیخ محمد بن حرث منصورى جزائرى وسید سند فاضل سید اسداللَّه حسینى تبریزى و شیخ جلیل، شیخ الاسلام حقاً على بن هلال کرکى و… .».سید حسین موسوى آثار متعددى دارد؛ از جمله: دفع المناواه (در منزلت حضرت امیرمؤمنان(ع) نسبت به دیگر امامان(ع)) رفع البدعه فى حل المتعه، نفحات القدسیه فى اجوبه المسائل الطبریه، اللمعه فى عینیه الجمعه، رساله الطهماسبیه (در امامت)، تعیین قاتل الخلیفه الثانى، رساله فى التوحید، صحیفه الأمان (در دعا)، التعلیقه على الصحیفه السجادیه و… .[۲۲]

جایگاه علمى و اجتماعى‏

پى ‏بردن به جایگاه علمى و منزلت اجتماعى شخصیت‏ هایى چون شیخ على منشار – که بسیارى از زوایاى زندگى‏اش بر ما پوشیده است – دشوار به نظر مى‏ رسد، اما برخى نکات، که در لابه لاى شرح حال وى دیده مى‏ شود، به خوبى ما را به پهنه وسیع دانش و افق بلند فکرى این دانشمند جبل عاملى آگاه مى‏ سازد. این نکات را که در گوشه و کنار برخى کتاب ‏هاى شرح حال آمده و گاهى بارها تکرار شده، و شاید کمتر کسى به اهمیت آن‏ها توجه داشته در اینجا مى‏ آوریم.

۱٫ صاحب ریاض العلما آورده است:

قول شیخ على در مسائل شرعى و جواب فتاوا، معتبر و موثق بوده و در انتظام امور شرعى و عرفى، رأى صائب داشت و بر اقرانش فائق بود. به علاوه، وى پس از درگذشت استادش محقق ثانى، عهده دار شیخ الاسلامى شد و نیز وکالت در حلالیات اصفهان، به وسیله شاه، به او تفویض گشت و در تنظیم معاملات دینى و دنیوى کوشا بود.[۲۳] از این که وى پس از وفات محقق ثانى، عهده ‏دار مقام شیخ ‏الاسلامى شد و از اعتبار و وثاقت قول او در مسائل فقهى، معلوم مى‏ شود که وى داراى توانایى ‏هاى علمى بالا، نفوذ در میان رجال علمى و سیاسى و داراى قدرت تدبیر در امور اجرایى بوده است.

۲٫ نقل شده است که از این عالم ربانى، چهار هزار جلد کتاب به دخترش، که تنها فرزند او به شمار مى‏ رفت به ارث رسید. این تعداد کتاب در آن سال ‏ها، گذشته از آن که علوّ همت او را در جمع‏آورى آثار علمى نشان مى‏ دهد، حاکى از آن است که او شیفته آموختن و پژوهش و تتبع بوده است؛ از این رو، بى راه نیست اگر گمان شود که او قله‏ هاى مختلف دانش را فتح کرده و با علوم گوناگونى آشنا بوده است.

۳٫ از این که استادش محقق کرکى، او را به ایران دعوت مى‏ کند، این نکته به دست مى‏آید که وى شخصیتى متخلق و فرهیخته و با توانایى علمى برتر بوده و مورد عنایت استادش قرار داشته است. اهمیت این نکته آن است که یکى از اهداف محقق کرکى از دعوت عالمان به ایران، رواج معارف و علوم ناب شیعى، در جامعه نوپاى شیعى ایران بوده است. و این که از این افراد در جهت تربیت عالمان دیگر بهره گیرد و مسؤلیت‏ها و مناصب علمى و اجتماعى و مذهبى و سیاسى را بر عهده آنان گذارد.
از این رو محقق کرکى مى ‏بایست عالمانى را به ایران فرا مى‏خواند که واجد چنین شرایطى باشند. مؤید این نظر، جملات آغازین اجازه‏نامه محقق کرکى، به شیخ على منشار است که گفته است: «همانا [شیخ على منشار] از صالحان و پرهیزگاران و فاضلان شریف است که توجه تام به اکتساب فضایل دارد.».[۲۴]

۴٫ در شرح حال دختر شیخ على گفته‏اند که وى زنى محدث و فقیه بود و تدریس مى‏ کرد.

این مطلب کاشف از آن است که شیخ على، خود، بر آن علوم احاطه و تسلط داشته است؛ چرا که بدون تردید، اولین استاد و شاید تنها استادِ دخترش بوده است.

۵٫ شیخ على منشار پس از کوچ به ایران، او مشاهده کرد که زمینه هاى بسیارى فراهم است تا تشیع، پس از سال‏ها غربت و انزوا، رونق گیرد. او تصمیم گرفت تا برخى از عالمان بزرگ دیگر را به ایران دعوت کند، که در میان آنان نام بزرگانى چون پدر شیخ بهایى نیز دیده مى ‏شود. از اینجا معلوم مى‏ شود که نظر و امر شیخ على منشار مطاع و مورد توجه و پذیرش عالمان بوده است.

تألیفات‏

از شیخ على منشار، آثار اندکى به جاى مانده است که عبارتند از:

۱٫ رساله فى النکاح؛ نسخه‏اى از این رساله را آقا بزرگ تهرانى، در نجف دیده است.[۲۵]

۲٫ کتاب الطهاره؛ این کتاب مشتمل بر مباحث مهمِ باب طهارت‏است. وى این اثر را به درخواست شاه طهماسب به رشته تحریر درآورد و فرزند محقق کرکى بر این کتاب حاشیه زده است. شیخ آقا بزرگ تهرانى نسخه‏اى از این اثر را نزد سید ابوالقاسم ریاضى خوانسارى[۲۶] به خط محمدباقر، مکتوب سال ۱۱۳۱ ه’.ق. دیده است.[۲۷]

۳٫ صیع العقود و الایقاعات؛[۲۸]

۴٫ رساله فى صلاه الجمعه؛ شیخ منشار، در این اثر، قائل به عدم وجوب عینى نماز جمعه شده است.[۲۹]

یگانه وارث‏

شیخ على منشار، فقط یک دختر داشته است که پس از ورود به ایران، به همسرى شیخ بهایى درآمد. نام این دختر ذکر نشده است؛ اما چنانکه در ریاض العلما آمده، وى زنى عالم و فقیه بوده و تدریس مى‏ نموده و زنان در درس او شرکت مى‏ کرده ‏اند. سال وفات وى نامعلوم است؛ اما گفته شده که پس از مرگ همسرش (شیخ بهایى) در قید حیات بوده است.[۳۰]

وفات‏

شیخ على منشار عاملى، پس از سال‏ها تلاش در راه گسترش و احیاى مکتب اصیل تشیع، سرانجام، روز دوشنبه سیزدهم ربیع‏الاول (۹۸۴ ه’.ق.) در اصفهان درگذشت. پیکرش به مشهد مقدس انتقال یافت[۳۱] و در دارالسیاده آستان امام رضا(ع)، در خاک لحد آرام گرفت.[۳۲] با موالیانش محشور باد!

پی نوشت:

[۱] ریاض العلما، ج ۴، ص ۲۶۶٫

[۲] مهاجرت علماى شیعه از جبل عامل به ایران در عصر صفوى، مهدى فرهانى منفرد، انتشارات امیرکبیر، ص ۱۵۶٫

[۳] همان، ص ۱۵۷٫

[۴] همان، ص ۱۶۶٫

[۵] همان، ص ۱۴۹٫

[۶] درباره وظایف «شیخ الاسلام»، به قلم نگارنده همین مقاله، مطالبى در شرح حال میر محمدصالح خاتون آبادى
آمده است. ر. ک: گلشن ابرار، ج ۳٫

[۷] خاندان شیخ الاسلام اصفهان، سید مصلح‏الدین مهدوى.

[۸] مهاجرت علماى شیعه…، مهدى فرهانى منفرد، ص ۸۴٫

[۹] مفاخر اسلام، على دوانى، ج ۴، ص ۴۴۱٫

[۱۰] صفویان ؛ نماد اقتدار ایران، محمدباقر پورامینى، دفتر اول، ص ۹۵٫

[۱۱] به نقل از مهاجرت علماى شیعه از جبل عامل به ایران، مهدى فرهانى منفرد، ص ۱۵۱؛ احسن التواریخ، حسن بیک روملو، ص ۲۴۸٫

[۱۲] مفاخر اسلام، على دوانى، ج ۴، ص ۴۲۲٫

[۱۳] حیاه المحقق الکرکى، شیخ محمد حسّون، ج ۲، ص ۱۲۱٫

[۱۴] خاندان شیخ الاسلام اصفهان، سید مصلح‏الدین مهدوى، چاپ اول، اصفهان، ۱۳۷۱ ش، ص ۳۲٫

[۱۵] تکمله امل الآمل، سید حسن صدر، کتابخانه آیهاللَّه نجفى، (۱۴۰۶ ه’.ق)، ص ۳۱۶٫ شایان ذکر این که در اعیان الشیعه، از استادان شیخ منشار، تنها به محقق کرکى و سید حیدر اشاره شده است؛ اما در تکمله امل الآمل تحت عنوان «شیخ على بن هلال کرکى» علاوه بر محقق کرکى، نام این چهار تن نیز به عنوان مشایخ شیخ على آمده است. ضمناً مؤلف تکمله امل الآمل، در جاى دیگر همین کتاب، تحت عنوان «شیخ على منشار زین‏الدین عاملى»، از صاحب شرح حال یاد کرده است و معلوم نیست که آیا وى این دو عنوان را یک شخصیت پنداشته یا دو شخصیت؛ ولى وى سال (۹۸۴ ه’.ق.) را تاریخ وفات على بن هلال کرکى ذکر کرده که این تاریخ مطابق با تاریخى است که بیشتر شرح حال‏نگاران آن را براى شیخ على منشار ذکر کرده‏ اند. مؤلف ریاض العلما نیز همانند مؤلف تکمله امل الآمل عمل کرده است (ر.ک: ریاض العلما، ج ۴، ص ۲۶۶).

[۱۶] روضات الجنات، ج ۱، ص ۷۶٫

[۱۷] جهت اطلاع از ادله این دو عالم وارسته ر.ک: اعیان الشیعه، ج ۲، ص ۱۴۰ به بعد.

[۱۸] اعیان الشیعه، سید محسن امین، (دارالتعارف، بیروت)، ج ۲، ص ۱۴۰ به بعد.

[۱۹] تاریخ تشیع اصفهان، مهدى فقیه ایمانى، ص ۳۶۱٫

[۲۰] اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۳۶۹٫

[۲۱] تاریخ تشیع اصفهان، ص ۳۴۷؛ تشیع و حوزه علمیه اصفهان، سید حجت موحد ابطحى، ج ۱، ص ۳۸۵٫

[۲۲] تکمله امل الآمل، ص ۱۷۴ – ۱۷۷٫

[۲۳] ریاض العلما، ج ۴، ص ۲۶۷، به نقل از کتاب تاریخ عالم آرا.

[۲۴] حیاه المحقق الکرکى، ج ۲، ص ۲۵۶٫ «عمده الصلحاء و الاتقیاء و الفضلاء النبلاء، المتوجّه بکلّییه الى اکتساب الفضائل».

[۲۵] الذریعه، ج ۲۴، ص ۲۹۹٫

[۲۶] طبقات اعلام الشیعه، قرن دهم، ذیل عنوان «على بن منشار».

[۲۷] اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۳۶۹؛ تکمله امل الآمل، ص ۲۶۶؛ الذریعه، ج ۱۵، ص ۱۸۶٫

[۲۸] مقدمه‏اى بر فقه شیعه، ترجمه محمد آصف فکرت، ص‏۱۸۲٫

[۲۹] ذریعه، ج ۱۵، ص ۷۶٫

[۳۰] ریاحین الشریعه،
ذبیح‏اللَّه محلاتى، ج ۴، ص ۲۲۵؛ اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۳۶۹؛ ریاض العلماء، ج ۴، ص ۲۶۶٫

[۳۱] اعیان‏الشیعه، ج ۸، ص ۳۶۹؛ خاندان شیخ الاسلام اصفهان، سید مصلح‏الدین مهدوى، ص ۳۲٫

[۳۲] خاندان شیخ الاسلام اصفهان، ص ۳۲٫

منبع : ابوالقاسم آرزومندى‏

چهل حدیث نورانی از امام حسین علیه اسلام

 ۱- قال َحُسَیْنِ بن علىّ(علیه السلام):

إنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ رَغْبَهً فَتِلْکَ عِبادَهُ التُّجارِ، وَ إنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ رَهْبَهً فَتِلْکَ عِبادَهُ الْعَبْیدِ، وَ إنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ شُکْراً فَتِلْکَ عِبادَهٌ الْأحْرارِ، وَ هِیَ أفْضَلُ الْعِبادَهِ.[۱]

حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمود: همانا عدّه اى خداوند متعال را به جهت طمع و آرزوى بهشت عبادت مى کنند که آن یک معامله و تجارت خواهد بود و عدّه اى دیگر از روى ترس خداوند را عبادت و ستایش مى کنند که همانند عبادت و اطاعت نوکر از ارباب باشد و طائفه اى هم به عنوان شکر و سپاس از روى معرفت، خداوند متعال را عبادت و ستایش مى نمایند; و این نوع، عبادت آزادگان است که بهترین عبادات مى باشد.

۲– قالَ(علیه السلام): إنَّ أجْوَدَ النّاسِ مَنْ أعْطى مَنْ لا یَرْجُوهُ، وَ إنَّ أعْفَى النّاسِ مَنْ عَفى عَنْ قُدْرَه، وَ إنَّ أَوْصَلَ النّاسِ مَنْ وَصَلَ مَنْ قَطَعَهُ.[۲]

فرمود: همانا سخاوتمندترین مردم آن کسى است که کمک نماید به کسى که امیدى به وى نداشته است.

و بخشنده ترین افراد آن شخصى است که ـ نسبت به ظلم دیگرى با آن که توان انتقام دارد ـ گذشت نماید.

صله رحم کننده ترین مردم و دید و بازدید کننده نسبت به خویشان، آن کسى ست که صله رحم نماید با کسى که با او قطع رابطه کرده است.

۳- قیلَ: مَا الْفَضْلُ؟ قالَ (علیه السلام): مُلْکُ اللِّسانِ، وَ بَذْلُ الاْحْسانِ، قیلَ: فَمَا النَّقْصُ؟ قالَ: التَّکَلُّفُ لِما لا یُعنیکَ.[۳]

از حضرت سؤال شد کرامت و فضیلت انسان در چیست؟

در پاسخ فرمود: کنترل و در اختیار داشتن زبان و سخاوت داشتن، سؤال شد نقص انسان در چیست؟ فرمود: خود را وا داشتن بر آنچه که مفید و سودمند نباشد.

۴- قالَ(علیه السلام): النّاسُ عَبیدُالدُّنْیا، وَ الدّینُ لَعِبٌ عَلى ألْسِنَتِهِمْ، یَحُوطُونَهُ ما دارَتْ بِهِ مَعائِشَهُمْ، فَإذا مُحِصُّوا بِالْبَلاء قَلَّ الدَّیّانُونَ.[۴]

فرمود: افراد جامعه بنده و تابع دنیا هستند و مذهب، بازیچه زبانشان گردیده است و براى إمرار معاش خود، دین را محور قرار داده اند ـ و سنگ اسلام را به سینه مى زنند ـ .

پس اگر بلائى همانند خطر ـ مقام و ریاست، جان، مال، فرزند و موقعیّت، … ـ انسان را تهدید کند، خواهى دید که دین داران واقعى کمیاب خواهند شد.

۵- قالَ(علیه السلام): إنَّ الْمُؤْمِنَ لا یُسىءُ وَ لا یَعْتَذِرُ، وَ الْمُنافِقُ کُلَّ یَوْم یُسىءُ وَ یَعْتَذِرُ.[۵]

ضمن فرمایشى فرمود: همانا شخص مؤمن خلاف و کار زشت انجام نمى دهد و عذرخواهى هم نمى کند.

ولى فرد منافق هر روز مرتکب خلاف و کارهاى زشت مى گردد و همیشه عذرخواهى مى نماید.

۶- قالَ(علیه السلام): إعْمَلْ عَمَلَ رَجُل یَعْلَمُ أنّه مأخُوذٌ بِالاْجْرامِ، مُجْزى بِالاْحْسانِ.[۶]

فرمود: کارها و أمور خود را همانند کسى تنظیم کن و انجام ده که مى داند و مطمئن است که در صورت خلاف تحت تعقیب قرار مى گیرد و مجازات خواهد شد.

و در صورتى که کارهایش صحیح باشد پاداش خواهد گرفت.

۷- قالَ(علیه السلام): عِباداللهِ! لا تَشْتَغِلُوا بِالدُّنْیا، فَإنَّ الْقَبْرَ بَیْتُ الْعَمَلِ، فَاعْمَلُوا وَ لا تَغْعُلُوا.[۷]

فرمود: اى بندگان خدا، خود را مشغول و سرگرم دنیا ـ و تجمّلات آن ـ قرار ندهید که همانا قبر، خانه اى است که تنها عمل ـ صالح ـ در آن مفید و نجات بخش مى باشد، پس مواظب باشید که غفلت نکنید.

۸- قالَ(علیه السلام): لا تَقُولَنَّ فى أخیکَ الْمُؤمِنِ إذا تَوارى عَنْکَ إلاّ مِثْلَ ماتُحِبُّ أنْ یَقُولَ فیکَ إذا تَوارَیْتَ عَنْهُ.[۸]

فرمود: سخنى ـ که ناراحت کننده باشد ـ پشت سر دوست و برادر خود مگو، مگر آن که دوست داشته باشى که همان سخن پشت سر خودت گفته شود.

۹- قالَ(علیه السلام): یا بُنَىَّ! إیّاکَ وَظُلْمَ مَنْ لایَجِدُ عَلَیْکَ ناصِراً إلاّ اللهَ.[۹]

فرمود: بپرهیز از ظلم و آزار رساندن نسبت به کسى که یاورى غیر از خداوند متعال نمى یابد.

۱۰- قالَ(علیه السلام): إنّی لا أری الْمَوْتَ إلاّ سَعادَه، وَ لاَ الْحَیاهَ مَعَ الظّالِمینَ إلاّ بَرَماً.[۱۰]

فرمود: به درستى که من از مرگ نمى هراسم و آن را جز سعادت نمى بینم; و زندگى با ستمگران و ظالمان را عار و ننگ مى شناسم.

۱۱- قالَ(علیه السلام): مَنْ لَبِسَ ثَوْباً یُشْهِرُهُ کَساهُ اللهُ یَوْمَ الْقِیامَهِ ثَوْباً مِنَ النّارِ.[۱۱]

فرمود: هرکس لباس شهرت – و انگشت نما از هر جهت – بپوشد، خداوند او را در روز قیامت لباسى از آتش مى پوشاند.

۱۲- قالَ(علیه السلام): أنَا قَتیلُ الْعَبَرَهِ، لایَذْکُرُنى مُؤْمِنٌ إلاّ اِسْتَعْبَرَ.[۱۲]

فرمود: من کشته گریه ها و اشک ها هستم، هیچ مؤمنى مرا یاد نمى کند مگر آن که عبرت گرفته و اشک هایش جارى خواهد شد.

۱۳- قالَ(علیه السلام): لَوْ شَتَمَنى رَجُلٌ فى هذِهِ الاُْذُنِ، وَ أَوْمى إلىَ الْیُمْنى، وَ اعْتَذَرَ لى فىِ الاُْخْرى لَقَبِلْتُ ذلِکَ مِنْهُ، وَ ذلِکَ أَنَّ أَمیرَ الْمُؤْمِنینَ (علیه السلام) حَدَّثَنى أَنَّهُ سَمِعَ جَدّى رَسُولَ اللهِ (صلى الله علیه وآله)یَقُولُ: لا یَرِدُ الْحَوْضَ مَنْ لَمْ یَقْبَلِ الْعُذرَ مِنْ مُحِقٍّ أَوْ مُبْطِل.[۱۳]

فرمود: چنانچه با گوش خود بشنوم که شخصى مرا دشنام مى دهد و سپس معذرت خواهى او را بفهمم، از او مى پذیرم و گذشت مى نمایم، چون که پدرم امیرالمؤمنین علىّ (علیه السلام) از جدّم رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) روایت نمود: کسى که پوزش و عذرخواهى دیگران را نپذیرد، بر حوض کوثر وارد نخواهد شد.

۱۴- قیلَ لِلْحُسَیْنِ بن علىّ(علیه السلام): مَنْ أعْظَمُ النّاسِ قَدْراً؟

قالَ: مَنْ لَمْ یُبالِ الدُّنْیا فى یَدَیْ مَنْ کانَتْ.[۱۴]

از حضرت سؤال شد: با شخصیّت ترین افراد چه کسى است؟

در جواب فرمود: آن کسى است که اهمیّت ندهد که دنیا در دست چه کسى مى باشد.

۱۵- قالَ(علیه السلام): مَنْ عَبَدَاللهَ حَقَّ عِبادَتِهِ، آتاهُ اللهُ فَوْقَ أمانیهِ وَ کِفایَتِهِ.[۱۵]

فرمود: هرکس خداوند متعال را با صداقت و خلوص، عبادت و پرستش نماید; خداى متعال او را به بهترین آرزوهایش مى رساند و امور زندگیش را تأمین مى نماید.

۱۶- قالَ(علیه السلام): احْذَرُوا کَثْرَهَ الْحَلْفِ، فِإنَّهُ یَحْلِفُ الرَّجُلُ لِعَلَل أرَبَعَ: إمّا لِمَهانَه یَجِدُها فی نَفْسِهِ، تَحُثُّهُ عَلى الضَّراعَهِ إلى تَصْدیقِ النّاسِ إیّاهُ. وَ إمّا لِعَىّ فی الْمَنْطِقِ، فَیَتَّخِذُ الاْیْمانَ حَشْواً وَصِلَهً لِکَلامِهِ. وَ إمّا لِتُهْمَه عَرَفَها مِنَ النّاسِ لَهُ، فَیَرى أَنَّهُمْ لایَقْبَلُونَ قَوْلَهُ إلاّ بِالْیَمینِ. وَ إمّا لاِرْسالِهِ لِسانَهُ مِنْ غَیْرِ تَثْبیت.[۱۶]

فرمود: خود را از قسم و سوگند برهانید که همانا انسان به جهت یکى از چهار علّت سوگند یاد مى کند: در خود احساس سستى و کمبود دارد، به طورى که مردم به او بى اعتماد شده اند، پس براى جلب توجّه مردم که او را تصدیق و تأیید کنند، سوگند مى خورد.

و یا آن که گفتارش معیوب و به دور از حقیقت است، و مى خواهد با سوگند، سخن خود را تقویت و جبران کند.

و یا در بین مردم متّهم است ـ به دروغ و بى اعتمادى ـ پس مى خواهد با سوگند و قسم خوردن جبران ضعف نماید.

و یا آن که سخنان و گفتارش متزلزل است ـ هر زمان به نوعى سخن مى گوید ـ و زبانش به سوگند عادت کرده است.

۱۷- قالَ(علیه السلام): أیُّما إثْنَیْنِ جَرى بَیْنَهُما کَلامٌ، فَطَلِبَ أَحَدُهُما رِضَى الاْخَرِ، کانَ سابِقَهُ إلىَ الْجَنّهِ.[۱۷]

فرمود: چنانچه دو نفر با یکدیگر نزاع و اختلاف نمایند و یکى از آن دو نفر، در صلح و آشتى پیشقدم شود، همان شخص سبقت گیرنده، جلوتر از دیگرى به بهشت وارد مى شود.

۱۸- قالَ(علیه السلام): وَ اعْلَمُوا إنَّ حَوائِجَ النّاسِ إلَیْکُمْ مِنْ نِعَمِ الله عَلَیْکُمْ، فَلا تَمیلُوا النِّعَمَ فَتَحَوَّلَ نَقِماً.[۱۸]

فرمود: توجّه داشته باشید که احتیاج و مراجعه مردم به شما از نعمت هاى الهى است، پس نسبت به نعمت ها روى، بر نگردانید; وگرنه به نقمت و بلا گرفتار خواهد شد.

۱۹- قالَ(علیه السلام): یَا ابْنَ آدَم! اُذْکُرْ مَصْرَعَکَ وَ مَضْجَعَکَ بَیْنَ یَدَی اللهِ، تَشْهَدُ جَوارِحُکَ عَلَیْکَ یَوْمَ تَزِلُّ فیهِ الْأقْدام.[۱۹]

فرمود: اى فرزند آدم، بیاد آور لحظات مرگ و خواب گاه خود را در قبر، همچنین بیاد آور که در پیشگاه خداوند قرار خواهى گرفت و اعضاء و جوارحت بر علیه تو شهادت خواهند داد، در آن روزى که قدم ها لرزان و لغزان مى باشد.

۲۰- قالَ(علیه السلام): مُجالَسَهُ أهْلِ الدِّناءَهِ شَرٌّ، وَ مُجالَسَهُ أهْلِ الْفِسْقِ ریبَهٌ.[۲۰]

فرمود: همنشینى با اشخاص پست و رذل سبب شرّ و بد یختى خواهد گشت; و همنشینى و مجالست با معصیت کاران موجب شکّ و بدبینى خواهد شد.

۲۱- قالَ(علیه السلام): إنَّ اللهَ خَلَقَ الدُّنْیا لِلْبَلاءِ، وَ خَلَقَ أهْلَها لِلْفَناءِ.[۲۱]

فرمود: به درستى که خداوند متعال دنیا ـ و اموال آن ـ را براى آزمایش افراد آفریده است.

و همچنین موجودات دنیا را جهت فناء ـ و انتقال از این دنیا به جهانى دیگر ـ آفریده است.

۲۲- قالَ(علیه السلام): لا یَأمَنُ یوم الْقِیامَهِ إلاّ مَنْ قَدْ خافَ اللهَ فی الدُّنْیا.[۲۲]

فرمود: کسى در روز قیامت از شدائد و أحوال آن در أمان نمى باشد، مگر آن که در دنیا از خداوند متعال ترس داشته باشد ـ و اهل گناه و معصیت نگردد ـ .

۲۳- قالَ(علیه السلام): لِکُلِّ داء دَواءٌ، وَ دَواءُ الذُّنُوبِ الإسْتِغْفارِ.[۲۳]

فرمود: براى هر غم و دردى درمان و دوائى است و جبران و درمان گناه، طلب مغفرت و آمرزش از درگاه خداوند مى باشد.

۲۴- قالَ(علیه السلام): مَنْ قَرَءَ آیَهً مِنْ کِتابِ الله عَزَّ وَ جَلَّ فى صَلاتِهِ قائِماً، یُکْتَبُ لَهُ بِکُلِّ حَرْف مِأهُ حَسَنَه.[۲۴]

فرمود: هرکس آیه اى از قرآن را در نمازش تلاوت نماید، خداوند متعال در مقابل هر حرفى از آن یکصد حسنه در نامه اعمالش ثبت مى نماید.

۲۵- قالَ(علیه السلام): سَبْعَهُ أشْیاء لَمْ تُخْلَقْ فى رَحِم: فَأوّلُها آدَمُ((علیه السلام))، ثُمَّ حَوّاء، وَ الْغُرابُ، وَ کَبْشُ إبْراهیم((علیه السلام))، وَ ناقَهُ اللهِ، وَ عَصا مُوسى ((علیه السلام))، وَ الطَّیْرُالَّذى خَلَقَهُ عیسىَبْنُ مَرْیَم (علیهما السلام).[۲۵]

ضمن جواب سؤال هاى پادشاه روم، فرمود: آن هفت موجودى که بدون خلقت در رحم مادر، آفریده شده اند، عبارتند از:

حضرت آدم (علیه السلام) و همسرش حوّاء.

و کلاغى که براى راهنمائى دفن هابیل آمد.

و گوسفندى که براى قربانى، به جاى حضرت اسماعیل(علیه السلام) آمد.

و شترى که خداوند براى پیامبرش، حضرت صالح فرستاد.

و عصاى حضرت موسى (علیه السلام).

و هفتمین موجود آن پرنده اى بود که توسّط حضرت عیسى (علیه السلام)آفریده شد.

۲۶- قالَ(علیه السلام): إنَّ اَعْمالَ هذِهِ الاُْمَّهِ ما مِنْ صَباح إلاّ و تُعْرَضُ عَلَى اللهِ تَعالى.[۲۶]

فرمود: همانا ـ نامه کردار و ـ أعمال این امّت، در هر صبحگاه بر خداوند متعال عرضه مى گردد.

۲۷- قالَ(علیه السلام): إجْتَنِبُوا الْغِشْیانَ فی اللَّیْلَهِ الَّتى تُریدُون فیها السَّفَرَ، فإنَّ مَنْ فَعَلَ ذلِکَ، ثُمَّ رُزِقَ وَلَدٌ کانَ جَوّالَهً.[۲۷]

فرمود: در آن شبى که قصد مسافرت دارید، با همسر خود زناشوئى نکنید، که چنانچه عمل زناشوئى انجام گردد و در آن زمان فرزندى منعقد شود، بسیار متحرّک و افکارش مغشوش مى باشد.

۲۸- قالَ(علیه السلام): الرّکْنُ الْیَمانی بابٌ مِنْ أبْوابِ الْجَنَّهِ، لَمْ یَمْنَعْهُ مُنْذُ فَتَحَهُ، وَ إنَّ ما بَیْنَ الرُّکْنَیْنِ ـ الأسْوَد وَ الْیَمانی ـ مَلَکٌ یُدْعى هُجَیْرٌ، یُؤَمِّنُ عَلى دُعاءِالْمُؤْمِنینَ.[۲۸]

فرمود: رُکن یَمانىِ کعبه الهى، دربى از درب هاى بهشت است و مابین رکن یمانى و حجرالأسود ملک و فرشته اى است که براى استجابت دعاى مؤمنین آمّین مى گوید.

۲۹- قالَ(علیه السلام): إنَّ الْغِنى وَ اْلِعزَّ خَرَجا یَجُولانِ، فَلَقیا التَّوَکُلَّ فَاسْتَوْطَنا.[۲۹]

فرمود: عزّت و بى نیازى ـ هر دو ـ شتاب زده به دنبال پناهگاهى مى دویدند، چون به توکّل برخورد کردند، آرامش پیدا نموده و آن را پناهگاه خود قرار دادند.

۳۰- قالَ(علیه السلام): مَنْ نَفَّسَ کُرْبَهَ مُؤْمِن، فَرَّجَ اللهُ عَنْهُ کَرْبَ الدُّنْیا وَالاْخِرَهِ.[۳۰]

فرمود: هرکس گره اى از مشکلات مؤمنى باز کند و مشکلش را برطرف نماید، خداوند متعال مشکلات دنیا و آخرت او را اصلاح مى نماید.

۳۱- قالَ(علیه السلام): مَنْ والانا فَلِجَدّى (صلى الله علیه وآله وسلم) والى، وَ مَنْ عادانا فَلِجَدّى عادى.[۳۱]

فرمود: هر که ما را دوست بدارد و پیرو ما باشد، پس دوستى و محبّتش به جهت جدّم رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم)مى باشد.

و هرکس با ما دشمن و کینه توز باشد، پس دشمنى و مخالفت او به جهت جدّم رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) خواهد بود.

۳۲- قالَ(علیه السلام): یَا ابْنَ آدَمَ! أُذْکُرْ مَصارِعَ آبائِکَ وَ أبْنائِکَ، کَیْفَ کانُوا، وَ حَیْثُ حَلّوُا، وَ کَأَنَّکَ عَنْ قَلیل قَدْ حَلَلْتَ مَحَلَّهُمْ.[۳۲]

فرمود: اى فرزند آدم، بیاد آور آن لحظاتى را که پدران و فرزندان ـ و دوستان ـ تو چگونه در چنگال مرگ قرار گرفتند، آن ها در چه وضعیّت و موقعیّتى بودند و سرانجام به کجا منتهى شدند و کجا رفتند.

و بیندیش که تو نیز همانند آن ها به ایشان خواهى پیوست ـ پس مواظب اعمال و رفتار خود باش ـ .

۳۳- قالَ(علیه السلام): یَا ابْنَ آدَمَ، إنَّما أنْتَ أیّامٌ، کُلَّما مَضى یَوْمٌ ذَهَبَ بَعْضُکَ.[۳۳]

فرمود: اى فرزند آدم، بدرستى که تو مجموعه اى از زمان ها و روزگار هستى، هر آنچه از آن بگذرد، زمانى از تو فانى و سپرى گشته است ـ بنابراین لحظات عمرت را غنیمت شمار که جبران ناپذیر است ـ .

۳۴- قالَ(علیه السلام): مَنْ حاوَلَ أمْراً بِمَعْصِیَهِ اللهِ کانَ أفْوَتُ لِما یَرْجُو وَ أسْرَعُ لِمَجیىءِ ما یَحْذَرُ.[۳۴]

فرمود: هرکس از روى نافرمانى و معصیتِ خداوند، کارى را انجام دهد، آنچه را آرزو دارد سریع تر از دست مى دهد و به آنچه هراسناک و بیمناک مى باشد مبتلا مى گردد.

۳۵- قالَ(علیه السلام): الْبُکاءُ مِنْ خَشْیَهِ الله نَجاتٌ مِنَ الّنارِ وَ قالَ: بُکاءُ الْعُیُونِ، وَ خَشْیَهُ الْقُلُوبِ مِنْ رَحْمَهِ اللهِ.[۳۵]

فرمود: گریان بودن به جهت ترس از ـ عذاب ـ خداوند، سبب نجات از آتش دوزخ خواهد بود; و فرمود: گریان بودن چشم و خشیت داشتن دل ها یکى از نشانه هاى رحمت الهى ـ براى بنده ـ است.

۳۶- قالَ(علیه السلام): لا یَکْمِلُ الْعَقْلُ إلاّ بِاتّباعِ الْحَقِّ.[۳۶]

فرمود: بینش و عقل و درک انسان تکمیل نمى گردد مگر آن که ـ أهل حقّ و صداقت باشد و ـ از حقایق، تبعیّت و پیروى کند.

۳۷- قالَ(علیه السلام): أَهْلَکَ النّاسَ إثْنانِ: خَوْفُ الْفَقْرِ، وَ طَلَبُ الْفَخْرِ.[۳۷]

فرمود: دو چیز مردم را هلاک و بیچاره گردانده است:

یکى ترس از این که مبادا در آینده فقیر و نیازمند دیگران گردند.

و دیگرى فخر کردن ـ در مسائل مختلف ـ و مباهات بر دیگران است.

۳۸- قالَ(علیه السلام): مَنْ عَرَفَ حَقَّ أَبَوَیْهِ الاْفْضَلَیْنِ مُحَمَّد وَ عَلىّ، و أطاعَهُما، قیلَ لَهُ: تَبَحْبَحْ فى أیِّ الْجِنانِ شِئْتَ.[۳۸]

فرمود: هر شخصى که حقّ والدینش محمّد (صلى الله علیه وآله وسلم) ، و علىّ (علیه السلام) را که با شرافت و با فضیلت ترین انسان ها هستند، بشناسد و ـ در تمام امور زندگى ـ از ایشان تبعیّت و اطاعت کند; در قیامت به او خطاب مى شود: هر قسمتى از بهشت را که خواستار باشى، مى توانى انتخاب کنى و در آن وارد شوى.

۳۹- قالَ(علیه السلام): مَنْ طَلَبَ رِضَى اللهِ بِسَخَطِ النّاسِ کَفاهُ الله اُمُورَ النّاسِ، وَ مَنْ طَلَبَ رِضَى النّاسِ بِسَخَطِ اللهِ وَ کَّلَهُ اللهُ إلَى النّاسِ.[۳۹]

فرمود: هرکس رضایت و خوشنودى خداوند را ـ در أمور زندگى ـ طلب نماید گرچه همه افراد از او رنجیده شوند، خداوند مهمّات و مشکلات او را کفایت خواهد نمود.

و کسى که رضایت و خوشنودى مردم را طالب گردد گرچه مورد خشم و غضب پروردگار باشد، خداوند أمور این شخص را به مردم واگذار مى کند.

۴۰- قالَ(علیه السلام): إنَّ شیعَتَنا مَنْ سَلِمَتْ قُلُوبُهُمْ مِنْ کُلِّ غِشٍّ وَ غِلّ وَ دَغَل.[۴۰]

فرمود: شیعیان و پیروان ما ـ اهل بیت عصمت و طهارت (علیه السلام) ـ آن کسانى هستند که أفکار و درون آن ها از هر گونه حیله و نیرنگ و عوام فریبى سلامت و تهى باشد

پاورقى ها:

[۱] – تحف العقول: ص ۱۷۷، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۷، ح ۵٫

[۲] – نهج الشّهاده: ص ۳۹، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۲۱، ح ۴٫

[۳] – مستدرک الوسائل: ج ۹، ص ۲۴، ح ۱۰۰۹۹ به نقل از مجموعه شهید.

[۴] – محجّه البیضاء: ج ۴، ص ۲۲۸، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۶، ح ۲٫

[۵] – تحف العقول: ص ۱۷۹، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۱۹، ح ۲٫

[۶] – بحارالأنوار: ج ۲، ص ۱۳۰، ح ۱۵ و ج ۷۵، ص ۱۲۷، ح ۱۰٫

[۷] – نهج الشّهاده: ص ۴۷٫

[۸] – بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۲۷، ح ۱۰٫

[۹] – وسائل الشّیعه: ج ۱۱، ص ۳۳۹، بحارالأنوار: ج ۴۶، ص ۱۵۳، ح ۱۶٫

[۱۰] – بحار الأنوار: ج ۴۴، ص ۱۹۲، ضمن ح ۴، و ص ۳۸۱، ضمن ح ۲٫

[۱۱] – کافى: ج ۶، ص ۴۴۵، ح ۴٫

[۱۲] – أمالى شیخ صدوق: ص ۱۱۸، بحارالأنوار: ج ۴۴، ص ۲۸۴، ح ۱۹٫

[۱۳] – إحقاق الحقّ: ج ۱۱، ص ۴۳۱٫

[۱۴] – تنبیه الخواطر، معروف به مجموعه ورّام: ص ۳۴۸، س ۱۱٫

[۱۵] – تنبیه الخواطر: ص ۴۲۷، س ۱۴، بحارالأنوار: ج ۶۸، ص ۱۸۳، ح ۴۴٫

[۱۶] – تنبیه الخواطر، معروف به مجموعه ورّام: ص ۴۲۹، س ۶٫

[۱۷] – محجّه البیضاء: ج ۴، ص ۲۲۸٫

[۱۸] – نهج الشّهاده: ص ۳۸٫

[۱۹] – نهج الشّهاده: ص ۵۹٫

[۲۰] – نهج الشّهاده: ص ۴۷، بحارالأنوار: ج ۷۸، ص ۱۲۲، ح ۵٫

[۲۱] – نهج الشّهاده: ص ۱۹۶٫

[۲۲] – بلاغه الحسین(علیه السلام): ص ۲۸۵، بحار الأنوار: ج ۴۴، ص ۱۹۲، ح ۵٫

[۲۳] – وسائل الشّیعه: ج ۱۶، ص ۶۵، ح ۲۰۹۹۳، کافى: ج ۲، ص ۴۳۹، ح ۸٫

[۲۴] – اصول کافى: ج ۲، ص ۶۱۱، بحارالأنوار: ج ۸۹، ص ۲۰۰، ح ۱۷٫

[۲۵] – تحف العقول: ص ۱۷۴، و بحارالأنوار: ج ۱۰، ص ۱۳۷، ح ۴٫

[۲۶] – بحارالأنوار: ج ۷۰، ص ۳۵۳، ح ۵۴، به نقل از عیون الأخبارالرّضا(علیه السلام).

[۲۷] – وسائل الشّیعه: ح ۲۰، ج ۳، ص ۲۴۳، بحارالأنوار: ج ۱۰۰، ص ۲۹۲، ح ۳۹٫

[۲۸] – مستدرک الوسائل: ج ۹، ص ۳۹۱، ج ۱، بحارالأنوار: ج ۶۹، ص ۳۵۴، ح ۱۱٫

[۲۹] – مستدرک الوسائل: ج ۱۱، ص ۲۱۸، ح ۱۵، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۲۵۷، ح ۱۰۸٫

[۳۰] – مستدرک الوسائل: ج ۱۲، ص ۴۱۶، ح ۱۳، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۲۱، ح ۴٫

[۳۱] – ینابیع المودّه: ج ۲، ص ۳۷، ح ۵۸٫

[۳۲] – نهج الشّهاده: ص ۶۰٫

[۳۳] – نهج الشّهاده: ص ۳۴۶٫

[۳۴] – اصول کافى: ج ۲، ص ۳۷۳، ح ۳، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۲۰، س ۶، وسائل الشّیعه: ج ۱۶، ص ۱۵۳، ح ۳٫

[۳۵] – نهج الشّهاده: ص ۳۷۰، مستدرک الوسائل: ج ۱۱، ص ۲۴۵، ح ۱۲۸۸۱٫

[۳۶] – نهج الشّهاده: ص ۳۵۶، بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۱۲۷، ح ۱۱٫

[۳۷] – بحارالأنوار: ج ۷۵، ص ۵۴، ح ۹۶٫

[۳۸] – نهج الشّهاده: ص ۲۹۳، تفسیرالامام العسکرى (علیه السلام): ص ۳۳۰، بحار: ج ۲۳، ص ۲۶۰، ح ۸٫

[۳۹] – أمالى شیخ صدوق: ص ۱۶۷، مستدرک الوسائل: ج ۱۲، ص ۲۰۹، ح ۱۳۹۰۲٫

[۴۰] – تفسیرالإمام العسکرى(علیه السلام): ص ۳۰۹، ح ۱۵۴، بحارالأنوار: ج ۶۵، ص ۱۵۶، ح ۱۱٫

توسل به مردگان

شبهه

در میان مسلمانان توسل به پیامبر و کسانی كه از دنیا رحلت كرده اند رایج است در حالی که توسل به دعای دیگران در صورتی صحیح است که آنها زنده باشند  اما اگر از دنیا رفته اند و صدایی را نمی شنوند توسل به آنان معنا ندارد؟

برای پاسخ به این شبهه توجه به امور زیر لازم است:

  1. موت انسان به معنای فناء و نیستی او نیست.

وقتی به آیات قرآن مراجعه می كنیم به روشنی نشان می دهد كه موت پایان حیات بشری نیست بلكه پلی است برای عبور به جهان دیگر. تا بدین وسیله انسان در عالم جدید و بالاتری كه ماوراء عالم ماده است قرار گیرد. روشن است كه برابر دانستن مرگ با نیستی، از اموری است که در فلسفه مادیین مطرح است و  انکار ماورای ماده و عالم غیب از ارکان اساسی فلسفه مادی گرایی است. اما بزرگان فلاسفه و علمای الهی تمام آراء فلاسفه مادی را باطل كرده و گفته اند انسان به اضافه نظام مادی كه بر جسم او حاكم است یك گوهر اصیلی را هم داراست كه اسم آن روح است و این گوهر مدتی با این بدن همراه است سپس از او جدا شده و به عالم برزخ منتقل می شود.[1]

پس مرگ به معنای فنا و نیستی نیست در قرآن کریم آیات روشنی بر بقای روح انسان وجود دارد. مثلا در یکی از این آیات می فرماید:« وَ لَا تَقُولُواْ لِمَن يُقْتَلُ فىِ سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتُ بَلْ أَحْيَاءٌ وَ لَاكِن لَّا تَشْعُرُونَ[2]؛ و به آنها كه در راه خدا كشته مى‏شوند، مرده نگوييد! بلكه آنان زنده‏ اند، ولى شما نمى‏فهميد!». یا در جایی دیگر می فرماید: « وَ لَا تحَسَبنَ‏َّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فىِ سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتَا بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ، فَرِحِينَ بِمَا ءَاتَئهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشرِونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُواْ بهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيهْمْ وَ لَا هُمْ يَحْزَنُونَ،يَسْتَبْشرِونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ؛[3] (اى پيامبر!) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زنده‏اند، و نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند،آنها بخاطر نعمتهاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به ايشان بخشيده است، خوشحالند؛ و بخاطر كسانى كه هنوز به آنها ملحق نشده‏اند [مجاهدان و شهيدان آينده‏]، خوشوقتند؛ (زيرا مقامات برجسته آنها را در آن جهان مى‏بينند؛ و مى‏دانند) كه نه ترسى بر آنهاست، و نه غمى خواهند داشت، و از نعمت خدا و فضل او (نسبت به خودشان نيز) مسرورند؛ و (مى‏بينند كه) خداوند، پاداش مؤمنان را ضايع نمى‏كند؛ (نه پاداش شهيدان، و نه پاداش مجاهدانى كه شهيد نشدند)».

این آیات کافی بر این است که یک مسلمان باید به این باور باشد که مرگ مساوی با فنا شدن و نیستی نیست و نفی این عقیده از سوی یک مسلمان پذیرفتنی نیست.

  1. روح حقیقت انسان:

این مسئله ثابت شده است كه از جملۀ آثار موجودات مادی تغییر و تحول است و جسم بشری هم از این قاعده مستثناء نیست. منتهی نكته ای كه باید دانست این است كه با وجود تغییر و تحول جسم، یك حقیقت همیشه در وجود انسان ثابت است و هیچگونه تغییر و تحولی ندارد. بعنوان مثال اگر دوران طفولیت یا كهولت را بررسی نمائید جسم انسان تغییراتی را نشان می دهد اما یك حقیقت ثابت دارد كه تمام حالات این انسان به او مستند است. و ‌آن حقیقت روح اوست كه در تمام تغییرات و تحولات ثابت است.[4] آیات قرآن هم به روشنی ما را به این حقیقت هدایت می كند. در سوره مباركه سجده می فرماید: « قُلْ يَتَوَفَّئكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ الَّذِى وُكلّ‏َِ بِكُمْ ثُمَّ إِلىَ‏ رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ؛ بگو فرشتۀ مرگ كه به شما امر شده «روح» شما را می گیرد. سپس شما را به سوی پروردگارتان باز می گرداند.»[5] روشن است كه توفی در این آیه به معنای میراندن نیست بلكه به معنی اخذ و قبض است لذا اگر حقیقت انسان همان باشد كه در جسد اوست شكی نیست كه جسد او بعد از مدتی متلاشی و به عناصر دیگر تبدیل خواهد شد. در این صورت عالم برزخ كجا خواهد بود!؟[6]

  1. امکان اتصال به عالم ارواح:

در قرآن آیات متعددی وجود دارد كه ثابت می كند اتصال به عالم ارواح یك امر ممكن است. خداوند در قرآن می فرماید: « فَعَقَرُواْ النَّاقَةَ وَ عَتَوْاْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قَالُواْ يَاصَلِحُ ائْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِن كُنتَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ، فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُواْ فىِ دَارِهِمْ جَاثِمِينَ، فَتَوَلىَ‏ عَنهْمْ وَ قَالَ يَاقَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبىّ‏ِ وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لَكِن لَّا تحُبُّونَ النَّاصِحِينَ؛ یعنی قوم صالح بعد از پی كردن ناقه به ایشان گفتند آن وعده ای كه می گفتی بیاور، عذاب الهی آنها را گرفت و پس از هلاكت آنها صالح برگشت و خطاب به آنها گفت ای قوم من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و شما را نصیحت نمودم اما شما نصیحت كنندگان را دوست نداشتید.»[7] همین طور به جریان شعیب در آیات 91-93 سوره اعراف اگر تأمل شود تحقق اتصال به عالم ارواح از آنها به دست می آید یعنی اگر این اتصال واقع نمی شد، پیامبران الهی آنان را خطاب قرار نمی دادند و لازمه نپذیرفتن این اتصال و ارتباط لغویت سخنان پیامبران خواهد بود و پیامبران از لغوگویی منزه و پاک هستند.

  1. روایات صحیح دال بر وجود ارواح و ارتباط با آنها:

وقتی جنگ بدر با پیروزی مسلمانان تمام شد و از سران كفر و شرك 70 نفر كشته شدند اجساد آنها را به چاه ریخته بودند پیامبر بر دهانه چاه توقف كرد و یكایك آنها را مورد خطاب قرار دادند و فرمودند ای اهل چاه ای عتبة بن ربیعه ای اباجهل آیا آنچه پروردگار شما وعده داده بود آنرا یافتید. بدرستی كه من آنچه خدایم وعده داده بود یافتم. در این میان صحابه آن حضرت پرسیدند یا رسول الله با قومی كه از دنیا رفته اند حرف می زنید؟! حضرت فرمودند شما از آنها شنواتر به آنچه می گویم نیستید منتهی آنها توانایی پاسخگوئی را ندارد.[8]

ممكن است گفته شود پس این آیات «انك لا تسمع الموتی‌» و یا «ما انت بمسمع من فی القبور» چه می شود؟ پاسخ این است كه با ملاحظه آیات گذشته روشن می شود كه مراد از اسماع (یعنی صدای خود را به گوش آنها رساندن) در این آیات اسماع مفید و فایده دار است چه این كه معلوم است سماع موتی یا كسانی كه در قبر هستند بعد از اینكه با كفر مردند دیگر فایده ای نخواهد داشت پس مراد اسماع مفید است و الا خود پیامبر می فرماید: «میت در قبر صدای پا را هم می شنود.»[9]

حاصل سخن این كه مرگ پایان زندگی نیست و واقعیت انسان همان روح و روان است و ارتباط انسانهای این دنیا با افراد انسان های آن دنیا امكان پذیر است و ارواح مقدسه سخنان ما و كلمات ما را می شنوند.

[1] . ر.ك: الوهابیة فی المیزان، جعفر سبحانی، ص 190، اول، 1417 هـ ، مؤسسه فكر اسلامی.

[2] .بقره، 154.

[3] . آل عمران، 169-171.

[4] . ر.ك: محاضرات فی الالهیات، جعفر سبحانی، ص 590، چاپ پنجم، 1417 هـ ، انتشارات جامعه مدرسین.

[5] . سجده ، 11.

[6] . الوهابیة فی المیزان، ص 193.

[7] . اعراف ، 77-79.

[8] . رك: بحوث قرآنیة، 114، به نقل از السیرة النبویه، ج 1، ص 649، و السیرة الحلبیة، ج 2، ص 179-180.

[9] . همان، ص116.