شهادت

نوشته‌ها

حکم اعدام امام هادی (ع)

اشاره:

علی بن محمد مشهور به امام هادی یا امام علی النقی (۲۱۲-۲۵۴ق) دهمین امام شیعیان و فرزند امام جواد(ع) است. او از ۲۲۰ تا ۲۵۴ق به مدت ۳۳ سال، امامت را به عهده داشت. امام هادی با چند تن از خلفای عباسی از جمله متوکل همزمان بود و بیشتر سال‌های امامت را در سامرا تحت نظارت حاکمان عباسی گذراند. از امام هادی(ع) احادیثی در امور اعتقادی، تفسیر، فقه و اخلاق روایت شده و بخشی از آنها درباره مباحث کلامی همچون تشبیه و تنزیه و جبر و اختیار است. زیارت جامعه کبیره و غدیریه از امام دهم شیعیان نقل شده است.

ابن اورمه نقل می کند:«در عصر خلافت متوکل ، به سامره رفتم ، اطلاع یافتم که او، حضرت امام هادی (ع) را زیر نظر یکی از درباریانش بنام سعید حاجب زندانی نموده ، و حکم اعدام آن حضرت را به سعید داده است . نزد سعید رفتم ، از روی مسخره به من گفت :« آیا می خواهی خدای خود را بنگری ؟» گفتم :« خداوند پاک و منزه از آن است که چشمها او را ببینند.» گفت : « منظورم این شخص – امام هادی (ع) – است که شما می پندارید او امام شما است» . گفتم : « بی میل نیستم آن حضرت را دیدار کنم» . گفت : « من مامور اعدام او هستم ، فردا او را اعدام می کنم ،»

رئیس پست در نزد سعید بود، واسطه شد تا من به خدمت امام (ع) برسم ، به آن اطاقی که امام در آنجا بود رفتم ، ناگاه دیدم در مقابل آن حضرت قبری کنده اند، سلام کردم و گریه سخت نمودم . حضرت فرمود:« چرا گریه می کنی ؟ » گفتم : «به خاطر آنچه می نگرم ». فرمود: «گریه نکن ، آنها به مراد خود نخواهند رسید،» قلبم آرام گرفت ، دو روز بعد خبر کشته شدن متوکل و همدمش (فتح بن خاقان) را شنیدم ، آری سوگند به خدا، بیش از دو روز از دیدار من با امام نگذشته بود که آنها کشته شدند (عجیب اینکه حادثه کشته شدن متوکل و فتح بن خاقان ، بدست پسر متوکل ، اجرا شد).

 نویسنده:محمد محمدی اشتهاردی.راسخون

منبع:داستانهای شنیدنی از چهارده معصوم(علیهم السلام)

یک نکته از هزاران درس عباس (ع)

اشاره:

عباس(ع)، آموزگار برجسته اخلاق، ادب، تولی، تبری، شجاعت، تبعیت، وفاداری، غیرت، همت، اصالت و عزت است و امروز حتى دشمن هم در مقابل این همه عظمت خاضعانه سر فرو مى اندازد. حضرت اباالفضل العباس(ع) نیز همچون دیگر قهرمانان حماسه عاشورا، شخصیت ناشناخته و بلکه مهجور دارد، متأسفانه طى سنت جارى از قدیم تا بحال غالباً عباس(ع) اختصاص به شب دهم محرم دارد که در این مرحله نیز بیشتر از تعابیر محدود و بعضاً معیوب استفاده مى گردیده است.

پیرایه های دروغینى که توسط دوستان بى توجه و شاید دشمنان دانا بر این بزرگ علمدار مکتب انسان ساز عاشورا بسته شد شاید ظلمى کمتر از قاتلین وى در سنه ۶۱ هجرى در صحراى کربلا نبوده است.

یک جسم فلزی از تیغه هاى فنر یا فولاد به نام علم منتسب به علمدار مکتب حسینی(ع) آنهم به شکل صلیب بلکه کاملا مستند به صلیب، سوغات اروپاى شرقی، از زمان صفویه، از سوى دیگر ترتیب قرار گرفتن شاخه های این علامت بصورت فرد و از کوچک تا بزرگ تداعى کننده شمعدان سلیمان، نماد یهودیت و امروز از نمادهاى سمبلیک رژیم صهیونیستی مى باشد. هیچ سند و هیچ فلسفه اى هم در تاریخ شیعه و عاشورا براى آن نمى یابیم، براى سؤال نسل حاضر در خصوص فلسفه این تحریف آشکار، چه پاسخى وجود دارد.

آیا حضرت ابالفضل العباس(ع) به واقع در صحراى کربلا مأمور حمل چنین جسمی بوده اند؟

اگر اینگونه بود علم ایشان چند شاخه داشت؟ سه، پنج، … بیست و سه؟ موضوع شیر و طاووس، مرغ و اژدها و کلکسیونى از حیوانات که هر ساله اضافه و تغییرات جدید مى کند چیست؟

اگر عباس(ع) می خواست با حمل چنین جسمى در صحراى کربلا بجنگد، آیا میتوانست؟

روشنفکران و متفکرین شیعه، قبل و بعد از انقلاب اسلامى بارها بر تحریف و بدعت بودن این وسیله تذکر داده اند، مرحوم دکتر على شریعتى (در بحث شیعه علوى و صفوی)، آیه الله امامى کاشانى (در عاشورای سال ۱۳۵۹ در میدان امام حسین(ع)، مقام معظم رهبرى (در زمان ریاست جمهورى در خطبه نمازجمعه) به پرهیز از این ابزار تذکر داده اند، لیکن تذکرات ایشان در هیاهوى بدعتها و پیرایه نگرى ها، رنگ باخت و جاى گله دارد که چرا مبلغین متعهد در اصلاح اینگونه موارد سکوت کرده اند.

تذکر این نکته مهم است که براى احیاى فرهنگ و تفکر عاشورا و جهت باز نمودن مسیر تفکر برتر، براى شناخت فلسفه عاشورا و اعمال نقش آفرینان آن باید (علم)ها را فرود آورد و بجاى آن (علم) و آگاهى را توسعه داد.

تنویر افکار عمومى در خصوص فلسفه و هدف عاشوراى حضرت اباعبدالله الحسین(ع) پاسخ لبیک به نداى هل من ناصر آن مظلومى است که تشنه یک لبیک آگاهانه و پایدار بود.

حراست از ابزار آگاهی حماسه حسینی(ع)، ما را بر آن مى دارد که از انحراف آن جلوگیری نمائیم قبل از آنکه ابزار جهلى براى به قهقرا کشیدن تفکر مخاطبان تاریخ، قرار بگیرد.

تاریکى و جهل ثمره اى جز شبهه، انکار و دین گریزى ندارد، آزادگان جهان از هر مکتبى که بوده اند با مطالعه و تعمیق در فرهنگ عاشورا و قهرمانان آن، درس تکامل انسانیت را گرفته اند. جاى تأسف دارد که نسل شیعه خود را وابسته بلافصل اهل بیت(ع) دانسته ولى در بند سیاه تحریفات اسیر بماند. در حالى که جهان از سقایت سقاى کربلا سیراب مى گردد، چرا نسل تشنه شیعه باید در کنار چشمه هدایت عباس(ع) تشنه به هلاکت برسد.

در این مقاله قصد داریم، به تحلیل تنها یک نکته و یک حرکت کوچک عباس (ع) بپردازیم و مدعى هستیم که تنها همین یک نکته از هزاران درس عباس(ع) فلاح و رستگارى را براى بشریت و خصوصاً بقای دولت ها و دولتمردان نظامهاى سیاسى اجتماعى به ارمغان خواهد داشت.

ما زیبایی چهره، بلنداى قامت و قدرت بدنى او را مى ستائیم اما برای لختى خارج از این زوایا به حضور و نقش وی، در بیان پیامى از پیامهاى عاشورا توجه مینمائیم.

توجه را به صحرای کربلا ببریم و عباس(ع) را نظاره کنیم، او را که همه قدرت، هیبت و توانائى خود را در تبعیت مطلق از ولى خود قرار داده و ساکت و مزین به ادب خاص یک مرید مطلق، گوش به فرمان مراد خود، همه وجودش را در راه طاعت حق در خدمت مولا و آقایش قرار داده است.

براى هرچه سیراب شدن از جام ایثار، برادرانش را به مقتل مى فرستد و در سوزش داغ آنان لذت رضا و تسلیم را مزمزه مى نماید.

یکبار خدمت برادر آمد و اذن میدان خواست، در حالى که از عطش وصل به جان آمده بود، با فرمان صبر از سوى مولاى خود بدون هیچ کلامى تنها با یک کلمه اطاعت به جاى خویش باز مى گردد، صبر مى کند تا لحظه نقش آفرینى او فرا مى رسد، باید راهى شطى شود که دوازده هزار نظامى سد راه آن شده اند، ولى عباس تیر طاعت و تبعیت در کمان ولایت است که پس از رها شدن، هیچ میدان و لشگری، قدرت مصاف با او را ندارد.

اکنون عباس(ع) باید مى رفت، نه به شط آب، که آن ظاهر و بهانه اى براى صدور رحمت هدایت واسعه حسین(ع)، به قلب بشریت همه عصرها و نسلها بود.

عباس(ع) مى رفت تا بلندترین اذان خود را از مأذنه جارى فرات براى بیداری خلق خفته و سرگشته تاریخ صلا دهد.

از ابتداى این رفتن تا باز نگشتن هرگز، از تکرار شنیده ها پرهیز مى کنیم، مذلت و خوارى دشمن در مقابل عباس(ع)، فریاد بلند رجزخوانى او را تکرار نمى کنیم… بلکه همه توجهات را به آن «فریاد خاموش» و تفکر عباس(ع)، در میانه شط فرات جلب مى کنیم که اگر از پرده مهجورى بدر آید از همه فریادها و رجزهاى او طنین اندازتر است.

فریادى که از دو لب عباس(ع) و از حنجره ى او خارج نشد و در کنار همه آموزه های بلند او، ادب، وفا، ایثار و…، یکى از ارزشمندترین رسالت هاى وى را براى ابناء بشر، حاضر و غایب، حال و آینده آموزش داد و آن زمانى بود که وارد شریعه ى فرات گردید.

همه دیدند که عباس(ع) تا عمق قابل توجهى وارد رود فرات گردید، آب تا زیر شکم اسب رسیده بود، دست را زیر آب مى برد و جرعه اى از آن را نزدیک صورت مى آورد ولى در کمترین مکث، بلافاصله آب را روی آب مى ریزد و آنانکه نزدیکتر بودند چهره عبوس عباس(ع) را که نشانه یک نهیب و پشیمانى درونى بود دیدند. مشک را پرمیکند و همچنان تشنه با سرعت، براى جبران آن یک لحظه از دست رفته قوى و پرقدرت، از شریعه خارج مى گردد.

تمام «سعی» و «سیاست» خود را بکار مى برد تا آب را به تشنگان حرم برساند.

در مصافى سخت، نابرابر و ناجوانمردانه، آب پس از آنى بر زمین میریزد که عباس (ع) دست خدمت رسانى در بدن نداشت. تیر بر چشم و عمود آهنین بر سر، همراه آب نقش زمین مى گردد و او که نتوانسته آب را به حرم برساند، شرمنده و خشنود از نرسیدن به حرم، با وداعى جانسوز که جان جهان را میکاهد در علقمه و در انتهاى ماموریت خود، جان جاودان می گیرد و عباس (ع) زنده جاوید تاریخ مى گردد.

آنچه گفته شد بیان نقل راویان، از ظاهر نقش آفرینى عباس (ع) بود. لیک در این مجال به تحلیل «فریاد خاموش عباس (ع)» مى پردازیم تا پیام مهجور او را که بر همه فریادهاى برخاسته از ناى و دهان رجحان دارد، دریابیم…

اگر کاروان حسینی (ع) را نمونه یک جامعه یا ملت فرض نمائیم. حضرت اباعبدالله الحسین (ع) را رهبر ولى آن و اصحاب و یاران، خاصه حضرت ابالفضل العباس (ع) را کارگزاران این جامعه (به عنوان عناصر مربوط به دولت و حاکمیت) در نظر بگیریم. عباس (ع) از سوى رهبر و ولى خود و به لفظ امروز، از مسئول مافوق خود، ماموریت مى یابد تا براى برآوردن نیازمندی شدید جامعه، به شارع و منشاء این نیاز رفته، و در جهت خدمت رسانی به ملت، انجام وظیفه نماید.

و لذا براى همین امر نیز حضرت اباعبدالله (ع) وى را از ورود به میدان رزم منع و امر به صبر مینماید.

عباس (ع) عازم محل ماموریت و پست خود مى شود، شرایط سخت است، هوا گرم واحتمالاً نزدیک شط، فضا شرجى است، موانعى چون دوازده هزار مخالف و محافظ در مقابل حرکت اوست. پس از درگیرى شدید، موفق به شکافتن خطوط محاصره مى گردد و وارد شریعه فرات مى شود، هواى گرم بلکه داغ، سنگینى و حرارت زره و ابزار جنگ، درگیرى و تحرک شدید، تعریق شدیدتر و لذا تشنگى مضاعف است.

خیسى و خنکی آب، بدن عباس (ع) را لمس میکند، نیاز منطقى و طبیعی بدن، خاصه در این شرایط ویژه، طلب آب مى نماید، جرعه اى از آب را بر مى دارد، تا نزدیکى صورت آورده و با ناراحتى آنرا باز مى گرداند. مگرچه مى شد، اگر جرعه اى از آن همه آب جارى و عمیق را عباس (ع) مى نوشید؟

دلائل و توجیهات بسیارى مى توانست وى را بدون هیچ ناراحتی مجاب به نوشیدن آب نماید، یا حتى مقدارى را برای شستن سر و صورت استفاده کند.

جرعه اى از آن دریاى مواج، موجب کسر موجودى آب نمى شد، هر کسى هم که مى دید و مى شنید، این حق را به عباس (ع) می داد که از این همه امکان، جرعه اى را براى خودش استفاده نماید تا بلکه قوى تر و پرانرژى تر بتواند باز گردد.

فرات، این خزینه غنى و سرشار از نیاز اجتماع، هرگز از کسر یک جرعه، دچار نقصان حساب و کتاب نخواهد شد، بلکه عباس (ع) خود یکى از نیازمندان واقعى و بحق آن مى باشد…

و بسیار از این گونه توجیهات «عقلی» و «منطقی» میتوانست سقاى تشنه را مجاب به نوشیدن جرعه اى از آب نماید.

اما تمام این «عقل و منطق» از دیدگاه «واقع گرائی» ما، قابل توجیه است…!!

ولیکن از دید عباس (ع)…؟

از دید عباس (ع)، نه به عنوان یک انسان استثنائى عجیب و غریب، بلک به عنوان یک مأمور، کارگزار و یک مسئول متعهد و داراى وجدان عالی کاری، همه این توجیهات «منطقی» تنها به یک استدلال، باطل مى شوند: «و ذکر عطش الحسین (ع)» عباس (ع) ناگهان به یاد نیاز ملتى مى افتد که چشم به خدمت رسانى او دارند. خود را با رهبری مقایسه مى کند که عطش او بیش از همه و حتى خود عباس است.

حسین (ع). حتی براى کام عطشناک على اکبر (ع) زبان نمناکى هم ندارد.

و لذا عباس (ع)، در پشت سر خود، رهبر و ملتى را مى بیند که همه نیازمند خدمت رسانى او هستند… و اینجاست که عباس (ع) را، از این درنگ، ننگ مى آید و چهره در هم مى کشد و آب رابر آب مى ریزد.

عباس (ع)، تشنه و محق، در حالى که آب در کف دارد «فریاد بلند خاموش» خود را از ناى معنی بر مى آورد، که: آى … همه عباس هاى تاریخ، اى … همه آنان که بر شارع و شریعه نیازهاى جامعه و ملتها استیلا مى یابید،… ای… همه کسانى که از سوى ولی و مسئول خود، به ماموریت نهضت خدمت رسانى مفتخر میگردید… اسمع، افهم، بشنوید و بفهمید، قبل از آنکه مرگ دست و پایتان را ببندد، آرزوها و امیدها را از سر برانید، دست و پاى نفس و وسوسه توجیهات «عقلی» و «منطقی» را ببندید …

و هنگامیکه بر خزینه نیازهاى ملت محتاج منتظر و مستأصل، احاطه مى یابید.

«ابتدا خود را سیراب نکنید»

منتظران را فراموش نکنید. درنگ و تن آسائى نکنید، وقت عمر براى خدمت به خلق خدا بسیار کم است، اول براى خود، فامیل خود، براى حزب و گروه خود نباشید… که معلوم نیست از این خودی، که شیطان آنرا لفى خسر کرده چیزى بماند یا نه؟!!

«فرمان حسین (ع) آوردن آب بود نه نوشیدن آن!»

ففروا الى الله به سوى خدا فرار کنید… از شر وساوس «منطقی» و «توجیهات عقلی» و حتى «شرعی». و لذا مى بینیم که رهبر عاشورائیان زمان (مقام معظم رهبری)، مکرر در دیدار با گروه های کارگزار و مسئولین نظام فرموده اند: «شما نه تنها از لذتهاى حرام بلکه از لذتهاى حلال هم باید پرهیز کنید».

و در دیداری دیگر قریب به این مضمون مى فرمایند:

«نگذارید ملت مسئولین خود را در مسابقه امکانات و تجملات مشاهده نمایند».

عباس (ع) پست سقایت را یک غنیمت براى خود نمى بیند، بلکه آنرا مجالی براى خدمت و طاعت تا حد قطعه قطعه شدن مى داند.

و این پیام مستور و بلکه مهجور عباس(ع)، از مأذنه بلند فرات است براى آنانکه اولی الالباب و اولى الابصار هستند، براى آنانکه اهل فهم نکته ها و بصیرت معانى هستند.

منبع: روزنامه کیهان پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۴، ص مقالات

حسین سیاه نورى

صلح عزّت آفرین، از زبان امام حسن(ع)

اشاره:

حسن بن علی بن ابی طالب(ع) مشهور به امام حسن مجتبی(۳۵۰ق) دومین امام شیعیان که ۱۰ سال (۴۰۵۰ق.امام و حدود ۷ ماه خلیفه مسلمانان بود. اهل سنت او را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(ع) و فاطمه زهرا(س) و نخستین نوه پیامبر(ص) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(ص) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(ص) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

الف) ریشه‏هاى تعارض (تعارض دائمى صالحان و نا صالحان)

عهده دارى مقام رهبرى امت شایستگی‏هایى را می‏طلبد که بدون آن، «نظام امامت» کارآیى لازم براى تداوم مسیر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و حفظ آن را نخواهد داشت. از نظر امام حسن علیه‏السلام اهل‏بیت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم شایسته‏ترین‏ها براى امامت هستند و نیروهاى ناصالحى که در سطح جامعه دینى حضور دارند، فاقد صلاحیت لازم براى رهبری‏اند.

از نگاه امام حسن علیه‏السلام این دو گروه، در طول تاریخ به هم برخورد کرده‏اند و نتیجه تعارض آنان، خروج شایستگان از نظام حاکمیت و استیلاى ناصالحان بر امت بوده است. در برابر این وضعیّت، صالحان همواره از دو راهکار استفاده کرده‏اند:

۱. اقدامات تاکتیکى، براى رعایت مصالح فعلى و به روز جامعه دینى مبارزه اساسى و پیگیرى هدف اصلی؛ ۲. تلاش براى کسب حاکمیت و رهبرى امت. نمونه‏هایى از سخنان امام حسن علیه‏السلام پیرامون تعارض یاد شده را می‏خوانیم:

۱. قبل از آغاز جنگ

بخشى از سخنان امام حسن مجتبى علیه‏السلام که گویاى تعارض مذکور است، چنین است:

امام حسن علیه‏السلام قبل از جنگ، نامه‏اى به معاویه نوشت و ضمن شرح تعارض جبهه حقّ و باطل، از وى خواست به شایستگى امام، جهت حکومت، احترام بگذارد و دست از تعارض بردارد. حضرت نوشت:

«فلمّا توفّى صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم تنازعت سلطانه العرب فقالت قریش نحن قبیلته و اسرته و أولیاؤه و لایحل لکم ان تنازعوا سلطان محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فى الناس و حقّه… فانّک تعلّم انى احقّ بهذا الامر منک عنداللّه و عند کلّ اوّاب حفیظ و من له قلب منیب و اتّق اللّه و دع البغى… و ان انت ابیت الاّ التّمادى فى غیّک نهدتُ الیک بالمسلمین فحاکمتُک حتى یحکم اللّه بیننا و هو خیرالحاکمین؛۱ پس از آنکه محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم وفات یافت، عرب‏ها بر سر فرمانروایى او کشمکش کردند و قریش گفت: ما از قبیله، خویشان و یاران او هستیم. براى شما شایسته نیست که بر سر حق و حکومت او بر مردم، با ما نزاع کنید… عرب‏ها تسلیم شدند. سپس ما با همین دلیل بر قریش استدلال آوردیم؛ ولى آنها همچون عرب‏ها انصاف ندادند… و بر ما با اجتماع به ظلم، مخالفت و با سختى گرفتن چیره شدند… از کشمکش با آنان دست برداشتیم؛ زیرا نگران بودیم که منافقان و آن احزاب از نزاع ما روزنه عیبى در دین خدا بیابند و با آن، دین خدا را بشکنند یا دستاویزى براى فساد خود بیابند.

اى معاویه! امروز انسان از زورگویى تو در شگفت است، چیزى را غصب کرده‏اى که شایستگی‏اش را نداری! نه فضیلت شناخته شده‏اى در دین خدا دارى و نه اثر پسندیده‏اى در اسلام… پس، از ادامه راه باطل دست بکش و مثل مردم با من بیعت کن، چون خودت می‏دانى که من نزد خدا و هر مؤمن توبه کار، خود نگهدار و هرکسى که دل رو به خدا دارد، براى این کار از تو سزاوارترم. از خدا بترس و از شورش دست بردار و خون مسلمانان را نگهدار… در این کار با اهل آن و کسى که شایستگى بیشترى دارد، کشمکش نکن… اگر جز اصرار در گمراهى خود را نخواهى، با مسلمانان براى جنگ تو بشتابم…»

این نامه به خوبى مراحل تعارض صالحان و ناصالحان را از لحظه رحلت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم تا لحظه آغاز تعارض عملى امام حسن علیه‏السلام و معاویه، نشان می‏دهد. جالب اینکه معاویه نیز در مقابل می‏کوشد خود را شایسته‏تر نشان دهد و انتخاب خلفاى سه‏گانه را دلیل شایستگى آنان بر خلافت می‏شمارد. وى موقعیت خود با امام حسن علیه‏السلام را به موقعیت پس از پیامبر میان اهل بیت و ابوبکر تشبیه می‏کند و نتیجه می‏گیرد که چون شایستگی‏هاى خودش بیشتر است، بهتر است امام حسن علیه‏السلام با او بیعت کند.۲

۲. بعد از خیانت کارگزاران و فرماندهان

امام بعد از خیانت لشکریان، در نامه‏اى به معاویه نوشت:

«ان هذا الامر لى و الخلافه لى و لأهل بیتى و انّها لمحرّمهٌ علیک و على اهل بیتک، سمعتُه من رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم لو وجدتُ صابرین عارفین بحقّى غیر منکرین ما سلّمتُ لک…؛۳ ولایت و خلافت، متعلّق به من و خاندان من بوده و بر تو و خاندانت حرام است. این را از رسول خدا شنیدم. اگر افرادى صبور و آگاه به حقّم بیابم، آن را به تو نمی‏سپارم…»

پس از صلح، معاویه بر فراز منبر رفت و گفت: «حسن بن على مرا شایسته خلافت دید و خود را براى این امر، صالح ندید.» امام برخاست و بعد از حمد و ثناى الهى و برشمارى فضائل اهل بیت، مانند آیه تطهیر، مباهله، حدیث کساء و… ـ که هریک اشاره‏اى به شایستگی‏هاى غیر قابل انکار اهل‏بیت بر ولایت و رهبرى دارد ـ فرمود:

«انّ معاویه بن صخر زعم انّى رایتُه للخلافه اهلاً و لم ارنفسى لها اهلاً! فکذب معاویه و ایم اللّه لأنا أولى الناس بالناس فى کتاب اللّه و على لسان رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم غیر انّا لم نزل اهل البیت مخیفین مظلومین مضطهدین منذ قبض رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ایّها الناس انّه لایعاب احد بترک حقّه و انّما یعاب ان یأخذ ما لیس له…؛۴ معاویه فرزند صخر گمان می‏کند من او را شایسته خلافت دیدم و خود را شایسته ندیدم! او دروغ می‏گوید و سوگند به خدا! من بنابر کتاب خدا و فرموده رسول، از همه مردم به خودشان سزاوارترم؛ جز اینکه ما از زمان رحلت رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، پیوسته خوفناک و مورد ستم و آزار بوده‏ایم… ما از کسى نام نمی‏بریم؛ ولى پى درپى به خدا قسم می‏خورم که اگر مردم به فرامین خداى سبحان و پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم گوش می‏دادند، آسمان بارانش را به آنان هدیه می‏کرد و زمین برکاتش را می‏داد و در این امت دو شمشیر اختلاف (جنگ) نمی‏کرد و تا قیامت سرسبز و خرّم بهره می‏بردند و دیگر تو اى معاویه! در آن طمع نمی‏کردى. اما چون [خلافت [در گذشته از جایگاه اصلى خود خارج شد و از پایگاه‏هاى خود دور شد، قریش در آن به کشمکش پرداختند و همچون توپ آن را به هم پاس دادند؛ تا آنجا که تو نیز، اى معاویه و یارانت در آن طمع کردید در حالى که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: هیچ امتى کار خود را به کسى که در میان آنان داناتر از او باشد، نسپرد، مگر آنکه امورشان پیوسته در تباهى و فرومایگى افتاد تا برگردند.»۵

۴. هنگام حضور جمعى نزد معاویه

در جمعى که عبداللّه بن جعفر، ابن عباس، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام نزد معاویه بودند، امام حسن علیه‏السلام در پاسخ به سخنان معاویه، چنین فرمود:

«العجب منک یا معاویه و من قلّه حیائک و جرأتک على اللّه حین قلت: قد قتل اللّه طاغیتکم و ردّ الامر الى معدنه. فانت یا معاویه معدن الخلافه دوننا؟ ویل لک یا معاویه و للثلاثه قبلک الذین اجلسوک هذا المجلس و سنّوا لک هذه السنّه. لأقولنَّ کلاماً ما انت اهله و لکنّى اقول لسمعتُه بنو ابى هؤلاء حولى. ان الناس قد اجتمعوا على امور کثیره لیس بینهم اختلاف فیها… واختلفوا فى سنن اقتلوا فیها و صاروا فرقاً للعن بعضهم بعضاً و هى «الولایه» و… نحن نقول اهل البیت انّ الائمّه منّا و انّ الخلافه لاتصلح الاّ فینا… و زعم قوم انّهم اولى بذلک منّا حتّى انت یابن هند تدّعى ذلک…؛۶ کم حیایى و جسارت تو در پیشگاه خدا، جاى تعجب دارد که گفتی: خدا، زورگوى شما را برد و حکومت را به جایگاه اصلی‏اش برگرداند. اى معاویه! آیا تو جایگاه اصلى خلافت پیامبرى و ما نیستیم؟! واى برتو و سه نفر پیش از تو! کلامى می‏گویم که تو اهل آن نیستى، بلکه می‏گویم تا این فرزندان برادرم که در اطرافم هستند، بشنوند. این امت… در موارد بسیارى اجتماع کردند و اختلافى ندارند… و در برخى سنّت‏ها اختلاف کردند و به خاطر آن جنگیدند و فرقه فرقه شدند و برخى برخى، دیگر را لعن کردند و آن طریق ولایت بود… ما خاندان پیامبر می‏گوییم امامان امت از ما هستند و خلافت جز در ما شایسته نیست و خدا در کتاب خود و سنّت پیامبرش ما را اهل آن قرار داده است و علم در ماست و ما اهل آن هستیم و دانش از هر جهت نزد ماجمع است. گروهى پنداشته‏اند که به امامت شایسته‏تر از ما هستند؛ حتى تو اى پسر هند! این ادّعا را دارى…».

در تمام موارد فوق، امام حسن علیه‏السلام بر تعارض تاریخى حقّ جویان و باطل طلبان و صالحان و ناصالحان تأکید و بر جنگ دائمى فاسدان امت، جهت شایسته‏زدایى از مسند حکومت مسلمانان اشاره می‏کند. امام ریشه تعارض خود با معاویه را نیز در همین روند می‏بیند و در واقع، آیندگان را به «جریان‏شناسى» دقیق از دو طیف مذکور فرامی‏خواند.

ب) صلح از زبان امام علیه‏السلام

۱. عوامل بنیادین صلح (دنیا زدگى، عدم دینداری)

اگر در صحنه «عاشورا» دو عامل «دنیازدگى و عدم دیندارى» در نهایت، موجب شهادت امام حسین علیه‏السلام شد و به قول حضرت «مردم بنده دنیایند و شیرینى دین را تنها بر زبان دارند…»۷، همین دو عامل موجب صلح امام حسن علیه‏السلام نیز گردید و امام با همین تعبیر (عبیدالدّنیا) از آنان یاد کرد.۸ امام حسن علیه‏السلام هم دو عامل دنیاگرایى و دین نداشتن را عامل اساسى می‏داند.۹

ما به نقاط اوج این رویکرد مردمى اشاراتى می‏کنیم:

استقبال‏نکردن از حضور در اردوگاه جنگ

امام حسن علیه‏السلام از مردم خواست براى جنگ، راهى «نُخَیله» شوند؛ اما بعد از ۱۰ روز تنها ۴۰۰۰ نفر آمدند. امام به کوفه برگشت و ضمن یک سخنرانى فرمود:

«یا عجباً من قومٍ لاحیاء لهم و لا دین مرّه بعد مرّه ولو سلّمتُ معاویه الامر، فأیم اللّه لانزول فرجاً ابداً مع بنى امیه واللّه لیسومنّکم سوء العذاب حتى تتمنّون ان یلى علیکم جسیّاً. و لو وجدتُ اعواناً ما سلّمتُ له الامر لانّه محرّم على بنى امیه فأفّ و ترحاً یا عبیدالدّنیا…۱۰؛ شگفتا! از مردمى که پی‏درپى، نه حیا دارند و نه دین. اگر کار را به معاویه واگذارم، سوگند به خدا با بنی‏امیه هرگز آسودگى نخواهید دید. آنان چنان شما را بیازارند که آرزو کنید به جاى آنان، زنگى بر شما حکم براند. اگر یاورانى بیایم، خلافت را به او نمی‏سپارم؛ چون حکمرانى براى بنی‏امیه حرام است. اف برشما! اندوه بر شما اى بردگان دنیا…»

بعد از شهادت پدر

امام حسن علیه‏السلام بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه‏السلام براى اصحاب خود سخنرانى کرد و فرمود:

«اَما واللّه ثنانا عن قتال اهل الشام ذلّه و لا قلّه و لکن کنّا نقاتلهم بالسّلامه و الصّبر… ان معاویه قد دعا الى امرٍ لیس فیه عزّ و لا نصفه. فان اردتم الحیاه قبلناه منه و اغضضنا على القذى و ان اردتم الموت بذلناه فى ذات اللّه و حاکمناه اللّه۱۱؛ سوگند به خدا، خوارى و کاستى، ما را از نبرد با شامیان بازنداشت؛ بلکه ما با سلامتى و بردبارى با آنان پیکار می‏کردیم. پس دشمنى، سلامتى را و بی‏تابى بردبارى را فرسوده کرد. شما با ما می‏شتافتید در حالى که دین شما پیش روى دنیایتان بود. اینک دنیاى شما پیش روى دینتان است. ما براى شما بودیم و شما براى ما، ولى امروز علیه ما هستید… همانا معاویه ما را به چیزى فراخوانده که عزّت و عدالت در آن نیست. اگر زندگى دنیا را می‏خواهید، می‏پذیریم و این خار در چشم را تحمل می‏کنیم و اگر مرگ را می‏خواهید، آن را در راه خدا ارزانى می‏داریم و آن را نزد خدا به داورى می‏بریم.»

راوى می‏گوید: همه فریاد زدند: «بل البقیه والحیاه؛ ما ادامه زندگى را می‏خواهیم.»

۲. آثار دنیاگرایى و …

در یک کلام، صلح امام حسن علیه‏السلام معلول دو رویکرد مهمّ دنیاگرایى و ملتزم نبودن به دین توسط مردم، به ویژه خواص است. هر چند این جمله، نقطه ثقل در تصمیم‏گیرى امام است؛ ولى بدان جهت که به مسأله دنیاگرایى مردم و خواص در آن و دوره ـ به مناسبت شهادت امام حسین علیه‏السلام ـ بارها تأکید شده است، ما فارغ از پژوهش در اصل این عوامل، خود را ملزم می‏دانیم که به بررسى آثارى که در پى این دو عامل، در رفتارهاى مردم، به ویژه خواص بروز کرد، بپردازیم.

آثار دنیاگرایى در قالب‏هاى مختلف خود را نشان داد که چهار نمونه از آن را توضیح می‏دهیم:

عمل نکردن به پیمان

ابن اعثم می‏نویسد: سپاه معاویه با لشکر قیس بن سعد به جنگ پرداخت و قیس بعد از حوادثى که براى امام حسن علیه‏السلام اتفاق افتاده بود (زخمى شدن)، در انتظار حضرت بود. بعد از پخش خبر، معاویه پیکى نزد قیس فرستاد و گفت: دست از جنگ بکش تا صحّت گفتار من (زخمى شدن امام تو) برایت ثابت شود. قیس هم دست از جنگ برداشت. پس از آن عراقیان قبیله به قبیله به معاویه می‏پیوستند. قیس جریان را به امام گزارش داد. حضرت به پاخاست و فرمود:

«یا اهل العراق ما اصنع بجماعتکم معى و هذا کتاب قیس بن سعد یخبرنى بان اهل الشرف منکم قد صاروا الى معاویه، اما واللّه ما هذا بمنکر منکم، لانّکم انتم الذین اکرهتم ابى یوم صفّین على الحکمین فلمّا امضى الحکومه و قبل منکم اختلفتم ثم دعاکم الى قتال معاویه ثانیه مکرهین فاخذت بیعتکم و خرجت فى وجهى هذا واللّه یعلم ما نویت فیه. فکان منکم الى ماکان. یا اهل العراق فحسبى منکم لاتفرّونى فى دینى فانّى مسلم هذا الامر الى معاویه۱۲؛ اى اهل عراق! من با شما چه‏کنم؟ این نامه سعد است که می‏گوید بزرگان شما به معاویه پیوسته‏اند. هان! سوگند به خدا! این رفتار از شما ناشناخته نیست؛ زیرا شما همان افرادى هستید که در روز صفّین پدرم را به پذیرش حکمیت واداشتید و بعد از پذیرش، اختلاف کردید. پدرم براى بار دوم شما را به نبرد با معاویه فراخواند؛ ولى سستى کردید، تا او به کرامت خدا (شهادت) پیوست. سپس آمدید و با اختیار با من بیعت کردید، من هم پذیرفتم. و در این راه بیرون آمدم و خدا می‏داند که چه تصمیمى داشتم؛ ولى از شما سرزد آنچه سرزد. عراقیان! دیگر بس است، مرا در دینم فریب ندهید که من این امر را به معاویه واگذار می‏کنم.»

خیانت به امام علیه‏السلام

رویکرد دنیاگرایانه خواص را در «قیام و صلح حسنى» در آینه خیانت‏هایشان می‏توان دید. روح دنیاخواهى چنان در جان لشکر رخنه کرد که معاویه توانست در لحظات آغازین، همه آنها را بخرد. وى به طور پنهانى جاسوسانى را جداگانه نزد عمر بن حریث، اشعث بن قیس، حجر بن حارث و شعب بن ربعى فرستاد و به هریک وعده داد که در صورت کشتن حسن بن على علیهماالسلام بیست هزار درهم، فرماندهى سپاهى از سپاهیان شام و یکى از دخترانش را به او خواهد داد.

امام بعد از آگاهى از این توطئه‏ها بود که زیر لباس خود، «زره» می‏پوشید و یک بار که در نمازتیرى به سویش پرتاب شد، همین زره، جان او را نجات داد. اما بالاخره در نزدیکی‏هاى «ساباط»، شخصى با شمشیر زهرآگین ضربه‏اى به حضرت زد و او را زخمى کرد. به دستور حضرت، او را به «بطن جریحى» که حاکمش عموى مختار بن ابى عبیده بود، بردند. در حقیقت همان روحیه سپاه باطل در ساباط بود که در کربلا نیز حاکم شد و هردو گرفتار یک آسیب تاریخى بودند. امام حسن علیه‏السلام در همان ساباط به مناسبتى فرمود: «واى بر شما! سوگند به خدا! اگر مرا بکشید، معاویه به هیچ یک از وعده‏هایى که براى کشتن من داده است، عمل نخواهد کرد. می‏دانم که اگر دست در دست او بگذارم و با او بسازم، نمی‏گذارد که به دین جدّم بروم و تنها می‏توانم خداى سبحان را بپرستم؛ ولى گویا فرزندان شما را می‏بینم که بر درخانه‏هاى فرزندان آنان ایستاده‏اند و آب و غذا می‏خواهند، ولى آنان دریغ می‏ورزند. پس دورى و دورى بر شما باد با این کردارتان! «کسانى که ستم کرده‏اند، به زودى خواهند دانست که به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت.»۱۳ بعد از این سخنرانى مردم با بهانه‏هایى که به کار نمی‏آید، شروع به عذرخواهى کردند.»۱۴

حارث همدانى هم نقل می‏کند: پس از شهادت امام على علیه‏السلام مردم نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند و گفتند: تو جانشین و وصى پدرت هستی؛ ما گوش به فرمان تو هستیم. حسن علیه‏السلام فرمود: «دروغ می‏گویید، به خدا سوگند! شما به کسى که بهتر از من بود، وفا نکردید، چگونه به من وفا می‏کنید؟ چگونه به شما اطمینان کنم در حالى که دلم به شما اطمینان ندارد که راست می‏گویید. پس قرار ما و شما لشکرگاه مدائن. آنجا نزد من آیید.» پس از اینکه مردم به سردى از پیشنهاد وى استقبال کردند و عدّه کمى در محل حاضر شدند، فرمود: «شما مرا فریب دادید. همان گونه که امام پیش از مرا فریفتید. شما پس از من، همراه کدام پیشوا به پیکار بر می‏خیزید. آیا همراه آن کافرِ ستمگر به نبرد می‏روید که هرگز به خدا و پیامبرش ایمان نیاورد… او و بنی‏امیه جز از ترس شمشیر اظهار اسلام نکردند و چنانچه از بنی‏امیه جز زن سالخورده دندان ریخته‏اى نماند، دین خدا را تحریف شده می‏خواهد، پیامبر خدا چنین فرمود.»

امام حسن علیه‏السلام بعد از این سخنان، گروهى را به فرماندهى فردى از قبیله کِنده به سوى معاویه فرستاد و دستور داد در «انبار»، لشکر بزند و تا فرمان نرسیده، کارى نکند. وقتى معاویه مطلع شد، در نامه‏اى به او نوشت: اگر نزد من بیایى، فرماندهى بخشى از نواحى شامات یا جزیره را ـ که قابل تو را ندارد ـ به تو می‏سپارم.

وى پانصد هزار درهم نقداً فرستاد. او پول را گرفت و با ۲۰۰ نفر از یاران و خاندانش به معاویه پیوست. امام بعد از آگاهى از این خیانت برخاست و فرمود:

«هذا الکندى توجّه الى معاویه و غدر بى و بکم و قد اخبرتکم مرّه بعد اخرى انّه لا وفاء لکم انتم عبیدالدّنیا …؛ این کِندى است که به سوى معاویه رفت و به من و شما خیانت کرد و من بارها به شما گفتم که وفا ندارید و بندگان دنیایید…»

امام شخصى از قبیله مراد را با ۴۰۰۰ نفر فرستاد و از او در حضور مردم خواست خیانت نکند و به خودش هم گفت که به زودى خیانت خواهى کرد. او با سوگندهایى که کوه‏ها تاب آنها را ندارد، قسم یاد کرد که چنین نمی‏کند. اما وقتى به انبار رسید، پیک‏هاى معاویه آمدند و علاوه بر دادن وعده‏ها، پانصد هزار درهم نیز تقدیم کردند. و او هم به پیمان خود وفادار نماند. امام بار دیگر فرمود:

«من بارها به شما گفتم که براى خدا به هیچ پیمانى وفا نمی‏کنید. اینک، این رفیق شما مرادى است که به من و شما خیانت کرد و به معاویه پیوست!»۱۵

۳. مصمّم نبودن به مبارزه

از دیگر عوارض «دنیاگرایى» که گریبان مردم را گرفت، سستى آنان در مبارزه بود؛ به گونه‏اى که امام انگیزه‏اى جدّى در آنان براى مبارزه نمی‏دید. لذا وقتى جاریه بن قدامه نزد امام آمد و بعد از بیعت گفت: چرا نشسته‏ای؟ خدا تو را رحمت کند! حرکت کن پیش از آنکه دشمن به سوى تو راه افتد، ما را به سوى او ببر. امام حسن علیه‏السلام فرمود: «اگر همه این مردم، مثل تو بودند، رهسپارشان می‏کردم، ولى نصف و یا یک دهم مردم، این عقیده را ندارند.»۱۶

۴. سوء قصد به جان امام

در جبهه امام، روحیه «دنیاگرایى» چنان نظام لشکر را از هم پاشیده بود که آنان حتى آماده تسلیم یا قتل امام خود بودند. طبرانى از ابوجمیله چنین نقل می‏کند:

روزى حسن علیه‏السلام با مردم نماز می‏خواند که مردى به او حمله برد و با شمشیر بر ران او زد. حسن علیه‏السلام به سبب آن ضربه چندین ماه بیمار شد. سپس به منبر رفت و فرمود:

«یا اهل العراق اتّقوا اللّه فینا. فانّا أمراؤکم وضیفانکم و نحن اهل البیت الذى قال اللّه عزّوجلّ «انّما یریداللّه لیذهب عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکم تطهیراً۱۷»۱۸؛ اى عراقیان! درباره ما از خدا بترسید که ما امیران و میهمانان شماییم. ما آن خاندانى هستیم که خداى عزّوجلّ فرمود: «همانا خدا می‏خواهد آلودگى را از شما خاندان پیامبر بزداید و شما را پاک و پاکیزه سازد.»

امام حسن علیه‏السلام سخن می‏گفت و مردم می‏گریستند. در همین باره طبرسى از زید بن وهب نقل می‏کند:

حسن بن على علیهماالسلام در (راه) مدائن زخمى شد؛ در حالى که درد می‏کشید، نزد او رفتم و عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! به چه فکر می‏کنی؟ مردم سرگردانند! فرمود:

«ارى واللّه انّ معاویه خیر لى من هؤلاء، یزعمون انّهم لى شیعه ابتغوا قتلى و انتهبوا ثقلى و اخذوا مالى و اللّه لئن آخذ من معاویه عهداً احقن به دمى و آمن به فى اهلى، خیر من ان یقتلونى فتضیّع اهل بیتى و اهلى. واللّه لو قاتلتُ معاویه لأخذوا بعنقى حتّى یدفعونى الیه سلماً. فواللّه لإن اسالمه و انا عزیز خیر من ان یقتلنى و انا اسیر…۱۹؛ سوگند به خدا! معاویه برایم بهتر از آنان است؛ می‏پندارند که شیعیان من هستند، ولى در پى قتل من برآمدند و اموالم را به غارت بردند. به خدا قسم! اگر از معاویه پیمان بگیرم که خونم را حفظ کنم و خاندانم را در امان دارم، بهتر است تا اینان مرا بکشند و خاندانم را تباه سازند. سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می‏کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد و این منّت او ننگ بنی‏هاشم تا پایان روزگاران باشد، جنگى که معاویه و نسل او پیوسته بر زنده و مرده ما بر زبان رانند…».

۳. آثار رفتارهاى دنیاگرایانه

الف ـ تنها ماندن امام

هرچند تعارض در جبهه صالحان و فاسدان، از نظر امام حسن علیه‏السلام تاریخى است، اما مسأله اساسى و آنچه سرنوشت این تعارض را رقم می‏زند، مربوط به جبهه داخلى است و آن هم دنیاطلبى و عدم دیندارى است؛ دو نقطه ضعفى که آثار زیانبارى در رفتارهاى عوام و خواص از خود به جاى گذاشت و سرانجام به ضعف شدید جبهه صالحان انجامید. از این منظر است که امام حسن علیه‏السلام تنها و بی‏یاور می‏ماند؛ به گونه‏اى که حضرت بارها به این حقیقت تلخ اعتراف می‏کند؛ از جمله می‏توان به موارد زیر اشاره کرد:

در آغاز جنگ

بعد از حرکت لشکر معاویه به سوى عراق و رسیدن به پل «منیح»، حجر بن عدى از سوى امام مردم را در مسجد گرد آورد. امام بعد از حمد و ثناى الهى آنان را تهییج کرد تا به نخیله بروند؛ اما مردم ساکت ماندند و کسى حرفى نزد. عدى بن حاتم برخاست و گفت: «من فرزند حاتم هستم. سبحان اللّه چقدر سکوت شما زشت است. آیا به امام و فرزند پیامبر خود پاسخ نمی‏دهید؟ سخنوران مُضَر کجایند؟ مسلمانان کجایند؟…» سپس رو به امام حسن علیه‏السلام کرد و آمادگى خود را اعلام نمود و این گونه بود که سپاه به مرور تکمیل شد.۲۰

بعد از صلح

امام حسن علیه‏السلام بعد از صلح با معاویه نیز بر این حقیقت تلخ، حتى نزد معاویه، تصریح نمود و فرمود: «بنی‏اسرائیل، هارون را رها ساختند، با اینکه می‏دانستند او جانشین موسى است، و از سامرى پیروى کردند و این امت نیز پدرم را رها و با غیر او بیعت کردند…رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم با اینکه قوم خود را به خداى متعال فرا می‏خواند، از آنان فرار کرد تا به غار [ثور [رفت، و چنانچه یارانى می‏یافت، فرار نمی‏کرد. پدر من نیز چون آنان را سوگند داد و از آنان یارى خواست و یاری‏اش نکردند… و [خدا] پیامبر را چون داخل غار شد و یارانى نیافت، آزاد گذاشت، به همین سان امّت پدرم و مرا رها و با تو بیعت کردند، از جانب خدا دستم باز است و همانا اینها سنّت‏ها و نمونه‏هایى است که یکى پس از دیگرى می‏آید.»۲۱

در برابر اعتراض‏ها

سالم بن ابى جعد نقل کرده است: یکى از ما نزد حسن بن على علیهماالسلام رفت و گفت: اى فرزند رسول خدا! آیا ما را خوار کردى و برده ساختی؟ دیگر کسى با تو نیست. امام فرمود: چرا؟ گفت: به خاطر سپردن خلافت به این طاغوت. امام فرمود:

«واللّه ما سلّمتُ الامر الیه الاّ انّى لم اجد انصاراً ولو وجدتُ انصاراً لقاتلتُه لیلى و نهارى حتى یحکم اللّه بینى و بینه. ولکنّى عرفتُ اهل الکوفه و بلوتهم و لایصلح لى منهم من کان فاسداً اِنّهم لا وفاء لهم و لا ذمّه فى قول و لا فعلٍ انّهم لمختلفون و یقولون لنا: انّ قلوبهم معنا و انّ سیوفهم لمشهوره علینا۲۲؛ سوگند به خدا! حکومت را به او نسپردم مگر آنکه یارانى نیافتم و اگر یاورانى داشتم، شب و روزم را با او می‏جنگیدم؛ تا خدا میان من و او داورى کند؛ ولى من کوفیان را شناختم و آزمودم. فاسدانشان شایسته من نیستند و آنان وفا ندارند و در سخن و کار خود بی‏تعهدند و نیز دوچهره‏اند؛ به ما می‏گویند: دل‏هاى ما با شماست، و شمشیرهایشان برما آمخته است.»

سخن از بی‏یاورى در آیینه دعا

آن حضرت حتى در دعاهایش نیز از این درد بزرگ، که مانع تحقّق یافتن حکومت به دست وى شد، سخن می‏گوید:

«تشهد الانفعال و تعلم الاختلال و ترى تخاذل‏اهل الخبال و جنوحهم الى ما جنحوا الیه من عاجل فانّ و حطام عقباه حمیم آن و قعود من قعد و ارتداد من ارتدّ و خلوى من النّصّار و انفرادى من الظّهّار و بک اعتصم و…۲۳؛ (خدایا) تو انفعال (درماندگی) را می‏بینى و از هم پاشیدگى و دست کشیدن نابکاران و گرایش انسان به دنیاى فانى و حُطامى که سرانجام آن آتش سوزان است و نیز نشست نشستگان و ارتداد مرتدان و تنها ماندنم از یاران و پشتیبان را می‏دانى. و به تو پناه می‏برم و به ریسمان تو می‏آویزم و برتو توکل می‏کنم. خدایا! تو می‏دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم؛ تا حرمتم شکست و تنها ماندم. سپس راه پیشینیان خود را ـ که باز داشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد ـ پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیاى خود نگهبانى کردم…»

ب. نا امیدى از وصول به هدف (احیاى حق و امحاى باطل)

بی‏گمان، پى آمد تنهایى و بی‏یاور بودن، نا امیدى از ادامه راه بود و امام به ناچار از پیگیرى هدف اصلى خود باز می‏ماند. آن حضرت هنگام امضاى صلحنامه به این واقعیت چنین اشاره می‏کند:

«اما بعد فانّ خطبى انتهى الى الیأس من حق احییته و باطل امیته و…۲۴؛ اما بعد، اینک پیش آمد من، به نا امیدى از حقّى که زنده دارم و باطلى که بمیرانم، رسید…»

ج. اتخاذ موضع تاکتیکى (صلح)

این بخش از تصمیم امام که پیامد طبیعى حوادث قبلى و سرانجام نا امیدى وى از وصول به هدف نهایى با جنگ بود، معرکه آراى صاحب نظران موافق و مخالف است و اساساً داورى ارزشى در این بخش، باعث شده است که مؤلفان و محققان از «طى مسیرى که به صلح انجامید» غافل بمانند و تمام توان خود را تنها به این بخش معطوف دارند. اینکه صلح امام حسن علیه‏السلام یک اقدام تاکتیکى بود، حقیقتى است که جاى شک در آن نیست و تمام روایاتى (از امام حسن علیه‏السلام ) که در آنها می‏گوید «اگر یارانى داشتم، صلح نمی‏کردم…»، گویاى این است که امام صلح را به عنوان تصمیم اصلى اتخاذ نکرده، بلکه طبق وضعیت موجود، ناچار به استفاده از آن شده است. آن حضرت در پاسخ به زید بن وهب جهنیّ این حقیقت را فاش می‏کند و می‏فرماید:

«سوگند به خدا! اگر با معاویه بجنگم، اینان مرا کتف بسته تسلیم او می‏کنند. پس اگر در حال عزّت با او صلح کنم، بهتر است تا در حال اسیرى مرا بکشد یا بر من منّت نهد.»۲۵ ما به این موضوع در بحث مشروعیت تصمیم امام بیشتر خواهیم پرداخت.

مبانى مشروعیت صلح

امام حسن علیه‏السلام در برابر پرسشگران، از همان لحظات اولِ تصمیم به صلح، پاسخ‏هاى متفاوتى ارائه کرده است، که برخى به مشروعیت و مبانى پذیرش صلح برمی‏گردد و برخى به آثار آن. در بخش اول نیز حضرت به فراخور حال و مقام، پاسخ‏هاى متناسبى داده است که به چهار مورد از آنها اشاره می‏کنیم:

لزوم تداوم وظیفه امامت (مبارزه با ارتجاع در شکل مقتضی)

روشن است که «نظام امامت» به اذن الهى و دستور رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، جهت مبارزه با مرتجعانى بود که قصد داشتند نظام اسلامى پیامبر را که در همه ابعاد دست به «اصلاحات» زده بود، به همان نظام جاهلى برگردانند. این نظام اگر به حاشیه رانده نمی‏شد، می‏توانست مانع ارتجاع‏هاى مختلف شود، اما در پى همان تعارض تاریخى حقّ و باطل، نظام امامت به حاشیه رانده شد و مدیریت حکومت از دست آنان خارج گشت و مرتجعان (به خصوص بنی‏امیه) در ارکان حکومت، نفوذ اساسى کردند. در این میان روش هر امام در برابر مرتجعان، متناسب با شرایط آنان بود، با حفظ اصل وظیفه یعنى ارتجاع ستیزى.

امام على علیه‏السلام با سه جنگ در برابر ناکثین، قاسطین و مارقین، به شیوه جنگ با مرتجعان روى آورد و وظیفه ارتجاع ستیزى خود را در این شکل انجام داد.۲۶ حال امام حسن علیه‏السلام نیز موظّف است براى انجام وظیفه ارتجاع ستیزى، قالب مناسبى بیابد. ابتدا وى نیز مانند پدر (براى شکست رجعت طلبان) به مبارزه و جنگ روى آورد؛ ولى به دلیل ضعف جبهه داخلى (دو رویکرد عمده دنیاگرایى و باور نداشتن دین و پیامدهاى آن) مجبور شد شیوه خود را عوض کند و براى ماندگارى نظام امامت (نه خود)، شیوه‏اى جدید برگزیند. حقیقت این است دوره‏اى که امام حسن علیه‏السلام در آن به سرد می‏برد، دوران اوج تعارض با حاکمیت امامت بود. و قبل از آن، از ماه صفر سال ۱۱ تا ۳۶ هجرى، به مدت ۲۵ سال نظام ارتجاع توانسته بود، دوران نفوذ در حاکمیت را طى کند و از سال ۳۶ تا ۴۰ هجرى به مدت ۴ سال و اندى در میدان تعارض عملى با «نظام علوى» تجربیات زیادى اندوخته بود. و چنین مرتجعانِ با تجربه‏اى بودند که رویاروى امام حسن علیه‏السلام قرار داشتند. بنابراین، جبهه امام که توان مبارزه نظامى را نداشت، ناچار به یک اقدام هوشمندانه، یعنى صلح شد که نتیجه آن، بقاى نظام امامت جهت مبارزات آتى (به محض فراهم آمدن شرایط) بود. امام حسن علیه‏السلام بارها به این مسأله اساسى (لزوم تداوم وظیفه نهضت ضدّ ارتجاعی) اشاره کرد و در موقعیت‏هاى مختلف از آن سخن گفت؛ از جمله صدوق از ابوسعید عقیصا نقل می‏کند:

به حسن بن على بن ابیطاب علیهم‏السلام عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! چرا با معاویه سازش و صلح کردى، با اینکه می‏دانستى حق با توست نه او، و معاویه گمراه و ستمگر است؟!

امام فرمود: «آیا من حجّت خداى سبحان و پس از پدرم امام بر خلق خدا نیستم؟ گفتم: آرى. فرمود: آیا من همان نیستم که رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در حق من و برادرم فرمود: «حسن و حسین دو امامند چه قیام کنند و چه بنشینند»؟ گفتم: آرى. فرمود: پس من امامم، خواه قیام کنم و یا بنشینم… اباسعید! اگر من از سوى خداى سبحان امامم، نباید نظرم را (در صلح یا جنگ) سبک بشمارید، هرچند حکمت کارم روشن نباشد.»۲۷

بر این اساس، اصل «امام بودن» را مورد تأکید قرار می‏دهد. و طبیعتاً کسى که امام است، به حکم وظیفه، تداوم نهضت ضدّ ارتجاعى و… را باید ادامه دهد؛ در هرشکل و صورتى که مقدور باشد و به تعبیر امام و رسول اکرم این وظیفه، گاه با قیام و گاه با قعود.

به عبارت دیگر، جنگ و صلح هردو قالب انجام وظیفه‏اند و به تنهایى موضوعیتى ندارند، آنچه مهم است، اصل وظیفه (امامت) است و قالب‏هاى مبارزه، فرع آن است.

بیعت بر جنگ و صلح

از آنجایى که مسلمانان هنگام بیعت با امام حسن علیه‏السلام برجنگ و صلح بیعت کرده بودند، در واقع از لحاظ حقوقى متعهد شده بودند که تصمیم‏هاى امام را محترم بشمارند. از این رو امام هم هنگام بیعت گرفتن بر این مسأله (بیعت بر جنگ و صلح) توجّه و تأکید داشت و هم در برابر متعرّضان آن را یادآور می‏شد و از لحاظ حقوقى آنان را ملزم به پذیرش عواقب تعهّدپذیرى خودشان می‏کرد. آن حضرت بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه‏السلام فرمود:

«ألا و قد علمتم انّ امیرالمؤمنین علیّاً حیّاً و میتاً، عاش بقدر و مات بأجل و اِنّى أبایعکم على ان تحاربوا من حاربتُ و تسالموا من سالمتُ۲۸؛ هان! دانستید که امیرمؤمنان على علیه‏السلام در زندگى و مرگ به اندازه (الهی) زیست و به اجل (خداوندی) وفات کرد. اینک من با شما بیعت می‏کنم که با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هر کسى آشتى کردم، صلح کنید.»

دینورى می‏نویسد: بعد از شهادت على علیه‏السلام مردم براى بیعت نزد حسن بن على علیهماالسلام آمدند. او دستش را باز کرد و فرمود: آیا با من بیعت می‏کنید که گوش کنید و فرمان برید و با هرکس جنگیدم، بجنگید و با هرکس آشتى کردم، صلح کنید؟ مردم به تردید افتادند و بیعت نکردند. حسن علیه‏السلام هم دستش را جمع کرد. آنان نزد حسین علیه‏السلام آمدند و گفتند: دست بگشا که با تو بر آنچه با پدرت بیعت کردیم و نبرد با شامیان که حلال کنندگان خون و گمراهانند، بیعت کنیم. حسین علیه‏السلام فرمود: خدا نکند که تا حسن علیه‏السلام زنده است، با شما بیعت کنم. آنان نزد حسن علیه‏السلام برگشتند و طبق شرط او بیعت کردند.۲۹

آن حضرت حتى هنگام گسیل داشتن مردم براى نبرد با معاویه نیز یادآور نوع بیعت شد و فرمود: «اى مردم! شما بامن بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم.»۳۰

و بعد از زخمى شدن در ساباط، فرمود: «با من پیمان بستید که در صلح باشید با هرکه من با او در صلحم و بجنگید با هرکه من با او بجنگم. اینک به من گزارش رسیده است که بزرگان شما نزد معاویه می‏روند و بیعت می‏کنند…»۳۱

و خلاصه براى حاضران در مجلس معاویه بعد از صلح نیز اعلام کرد: «اى مردم! خدا نخستینِ شما را با اوّل ما هدایت کرد و خون شما را با آخر ما حفظ فرمود. و من بر عهده شما بیعتى داشتم که با هر که جنگیدم، بجنگید و با هرکه صلح کردم، صلح کنید. اینک با معاویه صلح و بیعت می‏کنم، شما نیز بیعت کنید.»۳۲

مسأله قضا و قدر الهى

امام حسن علیه‏السلام در موارد متعدّدى نیز با مطرح کردن مسأله «قضا و قدر الهى» کوشید مشروعیت صلح را براى گروه‏هایى از مخاطبان خود تبیین کند. طبیعى است که قضا و قدر الهى به معناى جبر و مجبور بودن انسان نیست و امام علیه‏السلام در عین حال، تمام حوادث را در حیطه و محصول اختیار و عقل انسان‏ها می‏دانست؛ از این رو در جواب حسن بصرى نوشت:

«هرکس به تقدیر خیر و شر ایمان نیاورد، خدا می‏داند که کافر است و هرکس گناهان را به خدا واگذارد (خود را مجبور بداند)، تبهکار است. همانا خدا نه از روى اجبار اطاعت شود و نه از روى شکست نافرمانى گردد. خدا بندگان را در مملکت وجود، بیهوده رها نکرده است؛ بلکه او مالک هرچیزى است که به آنها داده و توانا بر هر قدرتى است که به آنان بخشیده است. خدا بندگان را از روى اختیار فرمان داده و از روى هشدار بازداشته است. پس اگر بخواهند فرمان برند، باز دارنده‏اى نمی‏یابند و اگر بخواهند نافرمانى کنند و خدا بر آنان (بخواهد) منّت نهد و بین آنان و معاصى قرار گیرد، انجام می‏دهد و اگر انجام ندهد، این گونه نیست که آنان را با بازور و اکراه برگناه واداشته است؛ بلکه منّت بر آنان گذاشت که بیناشان ساخت و آگاهشان کرد، هشدارشان داد و امر و نهى کرد. نه بر آنچه فرمانشان داد، مجبورند ـ تا همچون فرشتگان باشند ـ و نه از آنچه بازشان داشت. و خدا حجّت‏هاى رسایى دارد که اگر بخواهد، همه شما را هدایت می‏کند…»۳۳

با این توضیح پیرامون قضا و قدر از زبان امام حسن علیه‏السلام ، نمونه‏هایى از استناد صلح و سپردن حکومت به معاویه، به قضا و قدر را مرور می‏کنیم.

امام باقر علیه‏السلام فرمود: یک نفر از یاران امام حسن علیه‏السلام به نام سفیان بن لیلى که بر شتر خود سوار بود، نزد امام حسن علیه‏السلام ـ که جامه به خود پیچیده و در حیاط نشسته بود ـ آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین…! امام فرمود: توچه می‏دانى که چرا این کار را کردم؟ از پدرم شنیدم که فرمود: رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «روزها و شب‏ها سپرى نمی‏شود مگر آنکه مردى گلو گشاد و سینه فراخ (معاویه) که می‏خورد و سیر نمی‏شود، امر این امت را به دست می‏گیرد.» از این رو چنان (صلح) کردم.۳۴

در جواب سلیمان بن صرد که بزرگ مردم عراق بود، نیز فرمود: «از خدا بترسید و به قضاى او خرسند باشید و امر خدا را بپذیرید.»۳۵

و آن گاه که در برابر سؤال زید بن وهب جهنیّ قرار گرفت، فرمود:… سوگند به خدا! من چیزى از منبعى موثّق می‏دانم (که تو نمی‏دانی). امیرمؤمنان روزى مرا شادمان دید و فرمود: «حسن جان! شادمانى می‏کنى، چگونه خواهى بود وقتى پدرت را کشته ببینى یا فرمانروایى جهان اسلام را بنی‏امیه به دست گیرند؛ امیرشان آن گلو گشادِ روده فراخ است که می‏خورد و سیر نمی‏شود، می‏میرد و در آسمان یاور و در زمین عذرى ندارد. پس بر شرق و غرب آن چیره گردد، در حالى که مردم از او فرمان برند و پادشاهی‏اش به درازا کشد. بدعت‏ها و گمراهی‏ها پدید آورد؛ حق و سنت رسول اللّه صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را بمیراند… این گونه خواهد بود تا در آخرالزمان و سختى دوران و نادانى مردمان، خدا رادمردى را برانگیزد…»۳۶

ابن اعثم می‏گوید: «حجر بن عدى گفت: سوگند به خدا! دوست داشتم همه می‏مردیم و این روز را نمی‏دیدیم! زیرا ما به آنچه دوست نداشتیم، خوار و زبون شدیم و آنان به آنچه دوست داشتند، شادمان شدند.

چهره حسن علیه‏السلام برافروخته شد و از مجلس معاویه برخاست و به منزل رفت. سپس سراغ حجربن عدى فرستاد و فرمود: حجر! من در مجلس معاویه سخن تو را شنیدم؛ این گونه نیست که همه چون تو بخواهند… در همین حال، سفیان بن لیلى آمد و گفت: سلام بر تو اى خوار کننده مؤمنان… امام حسن علیه‏السلام فرمود: فلانی! رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم از دنیا نرفت تا برایش از پادشاهى بنی‏امیه پرده برداشتند و او آنان را دید که یکى پس از دیگرى بر منبرش بالا می‏روند و این بر او گران آمد. پس خداى متعال این آیات را فرستاد و فرمود: «انّا انزلناه فى لیله القدر و ما ادراک ما لیله القدر، لیله القدر خیر من الف شهر»خدا می‏فرماید: شب قدر از هزار ماه سلطنت بنی‏امیه بهتر است.

حسین علیه‏السلام به برادرش حسن علیه‏السلام رو کرد و فرمود: سوگند به خدا! اگر همه آفریده‏ها جمع شوند و بخواهند جلوى آنچه را انجام شده است، بگیرند، نمی‏توانند…»۳۷

داشتن حکمت و مصلحت

هرچند اصلی‏ترین عامل مشروعیت صلح، همان عامل پیشین است، اما عوامل دیگرى هم در کلام امام به چشم می‏خورد؛ مانند داشتن مصلحت و حکمت. امام بارها به این موضوع تأکید کرده است که مصلحت و حکمت این کار هرچند پنهان، ولى خیلى مهم است و این، خود عاملى براى مشروعیت صلح است. امام گاه تنها به عنوان حکمت و مصلحت داشتن، اکتفا می‏کرد و گاه برخى از حکمت‏ها و مصلحت‏ها را که در واقع همان آثار مثبت صلح بودند، تشریح می‏کرد؛ مانند سخن حضرت نزد معاویه که فرمود: «اى مردم!… می‏دانید که معاویه در حقّى که متعلّق به من است نه او، با من ستیز کرد و من مصلحت امّت را در نظر گرفتم…. در این کار جز صلاح و دوام شما را نخواستم.»۳۸

آن حضرت در پاسخ به مردم هم فرمود: «شما از کار من آگاه نیستید. سوگند به خدا! آنچه کردم، براى شیعیان من از آنچه آفتاب بر آن می‏تابد یا از آن غروب می‏کند، بهتر است… آیا خبر ندارید که چون خضر آن کشتى را شکافت و آن دیوار را به پا کرد و آن پسر بچه را کشت، باعث خشم موسى بن عمران علیه‏السلام شد؛ زیرا حکمت این امور بر او پنهان بود. با اینکه نزد خداى سبحان از حکمت و حق برخوردار بود؟۳۹

علاوه بر این، آن حضرت گاه به طور مشخص به برخى حکمت‏ها و مصلحت‏ها اشاره کرده است که ما تحت عنوان آثار صلح (سه نمونه از حکمت‏ها) می‏آوریم:

۵. آثار صلح

بقاى شیعیان و اسلام

اصلی‏ترین اثر صلح، بقاى اسلام، شیعیان و به تبع آن نظام امامت بود. لذا حجم وسیعى از دلایل مطرح شده از سوى امام به این عنوان اختصاص دارد. امام در جواب ابو سعید عقیصا فرمود:

«لولا ما اتیتُ لما ترک من شیعتنا على وجه الارض احداً الاّ قتل؛ اگر صلح نمی‏کردم، روى زمین از شیعیان ما کسى نمی‏ماند مگر اینکه کشته می‏شد.»۴۰

همچنین وقتى معاویه از امام حسن علیه‏السلام خواست با حوثره اسدى ـ که علیه معاویه شورش کرده بود ـ بجنگد، فرمود:

«واللّه لقد کففتُ عنک لحقن دماء المسلمین و ما احبّ ذلک یسعنى أن اقاتل عنک قوماً انت واللّه اولى بقتالى منهم۴۱؛ سوگند به خدا! از تو دست کشیدم تا خون مسلمانان مصون بماند. گمان نمی‏کردم اینک چنین شود که از جانب تو به جنگ افرادى بروم که جنگ با تو یقیناً بهتر از جنگ با آنان است».

و در پاسخ جبیر بن نفیر فرمود: «آن را رها کردم تا خشنودى خدا را به دست آورم و خون امت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را نگه دارم.»۴۲

آن حضرت حتى در دعاهایش هم این حکمت را آشکار می‏سازد و می‏فرماید:

«اللّهمّ فقد تعلم انّى ما ذخرتُ جهدى و لا منعتُ وجدى حتى … و تسکین الطاغیه عن دماء اهل المشایعه و حرستُ ما حرسه اولیائى من امر آخرتى و دنیاى…۴۳؛ خدایا! تو می‏دانى که تلاشم را نیندوختم و از توانم دریغ نورزیدم تا حرمتم شکسته شد و تنها ماندم. پس راه پیشینیان خود را که بازداشتن از شرّ تجاوزگران و آرام کردن طغیانگران از ریختن خون شیعیان باشد، پیمودم و امر آخرت و دنیاى خود را چون اولیایم نگهبانى کردم…»

ترجیح امنیت و پرهیز از اختلاف

امام حسن علیه‏السلام بعد از چند روز توقف در ساباط، هنگامى که خواست از آنجا کوچ کند، فرمود: «اى مردم! شما با من بیعت کردید که سازش کنید با هرکه سازش کنم و بجنگید با هرکه بجنگم. سوگند به خدا! اینک آن چنان هستم که بر هیچ یک از این امت، در شرق باشد یا غرب، تاب کینه ورزى و آنچه را در جاهلیت ناگوارتان بود، ندارم. انس، آسودگى و آشتى میان مردم از جدایى، نا امنى، کینه ورزى و دشمنى که شما خواهانید، بهتر است. والسلام».۴۴

امام پس از صلح نیز در پاسخ مسیّب بن نجبه فرمود: «با این بیعت، مصلحت شما و بازداشتن از درگیرى شما را می‏خواستم. به قضاى الهى خشنود باشید و کار را به خدا واگذارید تا نیکوکار آسوده گردد و از شرّ تبهکار در امان ماند.»۴۵

عزّت واقعى، ننگ ظاهرى

هرچند صلح در ظاهر به عنوان عیب شمرده می‏شد و به همین خاطر، حتى در ساباط، عده‏اى به محض شنیدن بوى صلح، به امام حمله‏ور شدند؛ اما این کار در واقع موجب عزّت شیعیان و جلوگیرى از شکست ابدى آنان شد. لذا امام در کلامى، عار ظاهرى را به آتش دائمى ترجیح می‏دهد.

دینورى می‏گوید:

«سلیمان بن صرد نزد امام آمد و گفت: السلام علیک یا مذلّ المؤمنین… امام فرمود: «… امّا قولک یا مذلّ المؤمنین فواللّه لان تذلّوا و تعافوا احبّ الیّ من ان تعزّوا و تقتلوا فان ردّ اللّه علینا فى عافیه قبلنا و سألنا العون على امره و ان صرفه عنار ضیفا…۴۶؛ و اما گفتار تو که گفتى «یا مذلّ المؤمنین»، سوگند به خدا! اگر زیر دست و در عافیت باشید، نزد من محبوب‏تر است از اینکه عزیز و کشته شوید. اگر خدا حقّ ما را در عافیت به ما برگرداند، ما می‏پذیریم و از او بر آن کمک می‏گیریم و اگر بازداشت، نیز خرسندیم…».

حتى اصحاب امام به وى «یا عار المؤمنین» می‏گفتند. که امام در پاسخ می‏فرمود: «العار خیر من النّار؛۴۷ ننگ (ظاهری) بهتر از آتش است». و در جواب حجر بن عدى فرمود: «آرام باش. من خوار کننده نیستم؛ بلکه عزّت بخش مؤمنانم و بقاى ایشان را می‏خواهم».۴۸

پی‏نوشت‏:

منبع ارجاعات مقاله حاضر «موسوعه کلمات الامام الحسن(ع)» پژوهشکده باقرالعلوم(ع) است. ۱. مقاتل الطالبیین، ص ۵۵. ۲. همان. ۳. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۴۴. ۴. همان، ج ۱۰، ص ۱۳۸؛ امالى، طوسى، ص ۵۶۱. ۵. در سخنى دیگر در مدینه (نزد معاویه)، عواقب حکومت ناصالحان بنی‏امیه را برشمرد (شرح ابن ابی‏الحدید، ج ۱۶، ص ۲۸). بعد از آمدن معاویه به مدینه هم او را فاقد صلاحیت دانست (مقتل الحسین، ص ۱۲۵؛ تحف العقول، ص ۲۳۲؛ شرح نهج البلاغه، ج ۱۶، ص ۱۲)، همین طور با معرفى امام حسین(ع) به جانشینى خود بر حقّانیت و شایستگى خود و اهل‏بیت(ع) بر امامت تأکید کرد. (کافى، ج ۱، ص ۳۰۰؛ کفایه‏الاثر، ص ۲۲۶). ۶. احتجاج، ج ۲، ص ۵۶؛ بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۹۷. ۷. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۸۳. ۸. براى پرهیز از اطاله کلام از تحلیل و تفسیر مسأله دنیاگرایى مردم در عصر مذکور، صرف نظر و شما را به مطالعه سخنان رهبرى در باره «نقش خواص در عاشورا» و دیگر کتبى که به این موضوع پرداخته‏اند، فرا می‏خوانیم. این رویکردها دقیقاً در زمان امام حسن(ع) هم وجود داشت. ۹. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۱. ۱۰. همان، ص ۴۴؛ الخرائج والجرائح، ج ۲

درسهایى از واپسین روزهاى عمر امیرمؤمنان على ( علیه السلام )‏

اشاره:‏

على (ع) امام معصوم و انسان کاملى است که تمام رفتار و سخنان و تأییدات او براى ما حجّت و اعتبار دارد او قرآن ناطق و امام مبینى است که به قول جورداق مسیحى: تنها نسخه‏اى است مطابق اصل خود یعنى پیامبر اکرم (ص) که مانند او در شرق و غرب عالم یافت نمى‏شود. بدان جهت تمام لحظات عمر او شنیدنى و درس است.

شاخ گلى زگلشن حسن نگار چیدنى است‏
             
بخواه وصل یار را، که آن جمال دیدنیست‏

لحظه به لحظه عمر او، روایتش شنیدنیست            ‏ناز اگر کند على (ع)، ناز على خریدنیست‏

و دست تقدیر هم آن چنان دقیق طرح ریزى نمود که على (ع) قبله و الگو باشد، و در طول زمان در یادها بماند چرا که او را در درون کعبه، خانه خدا، قبله مسلمانان که در روز لااقل پنج نماز به سوى آن مى‏گذارند به دنیا آورد و از طرف دیگر، مسلمانان از مسجد و محراب جایگ اه شهادت على (ع) رو به سوى کعبه و زادگاه او مى‏کنند تا بدانند که در تمام حالات الگو على (ع) است.

در مکتب لایموت دُردانه علیست‏
                                
در کون و مکان شاهد فرزانه علیست‏

در کعبه ظهور کرد تا بر همه خلق‏
                               
معلوم شود که صاحب خانه علیست‏

با این حال که تمام لحظات عمر او درس‏هاى شنیدنى دارد روزهاى آخر چنین انسان‏هایى باتوجه به ضیقى مقال و مجال از یک طرف و حرف‏ها و سخنان فراوان نگفته و درسهاى بى‏پایان ارائه نشده از طرف دیگر مى‏طلبد که زیباترین و با ارزشمندترین کلمات و رفتارها ارائه شود .

آنچه در پیش رو دارید سیرى است در واپسین روزهاى زندگى امیر موحّدان و مؤمنان تا ره توشه باشد براى کسانى که همیشه دست نیاز به سوى قبله دلها، على(ع) دارند.

۱ – رمضان آخر و سرکشى از فرزندان

غالب انسان‏هاى بزرگ بر اثر اشتغالات بیش از حد و گرفتارى‏ها و مسئولیت‏هاى بزرگ کمتر مجال نشستن با اهل و عیال و فرزندان و شنیدن درد دلهاى آن‏ها را دارند، همین امر گاهى باعث عقده‏اى شدن و انحراف فرزندان آن‏ها مى‏گردد، کم نیست بزرگان و علمایى که در جام عه و تحوّلات آن بیشترین نقش‏ها را داشته‏اند، ولى در رسیدگى به فرزندان و تربیّت آن‏ها کمترین نقش را ایفا نموده‏اند و در نتیجه فرزندان بر خلاف اهداف پدران، و سخنان آن‏ها تربیت یافته‏اند.

على (ع) با همه گرفتارى‏ها، جنگ و جدال‏ها، و مصائب جانکاه و کمرشکن، از تربیت فرزندان غافل نبوده بلکه بهترین و وارسته‏ترین فرزندان را به جامعه تحویل داده است، با این حال در آخرین رمضان عمرش مى‏خواهد فرزندان را از مهر پدرى اشباع کند لذا هر شب را براى افطار ى در منزل یکى از فرزندان سپرى مى‏کند، ابن حجر عسقلانى مى‏گوید:

 «فَلَمّا دَخَل شَهرُ رَمَضانَ اَلَّتى قُتِلَ فیهِ یَفطُرُ علىٌّ لیلَهً عِندَ الحَسَنِ وَ لَیلَهً عِندَ الحُسینِ وَلَیلَهً عِندَ عَبدُ اللّهِ بنِ جَعفَرٍ وَ لا یریدُ عَلى ثَلاثِ لُقَّمٍ، وَ یَ قُولُ اُحِبُّ اَن اَلقىَ اللّهَ وَ انا خِمص(۱)؛

آن گاه که رمضان آخر عمر على (ع) فرا رسید، همان رمضانى که مولا در آن کشته شد، هر شب در یک جا افطار مى‏کرد، شبى در منزل حسن (ع) و شبى در منزل حسین(ع) و شبى نزد دخترش زینب، منزل عبداللّه جعفر و… و بیش از سه لقمه (غذا) میل نمى‏کرد و مى‏فرمود:

دوست دارم خدایم را (با شکم) گرسنه ملاقات کنم.»

این رفتار على (ع) درسى است براى همه پدران که با تمام موقعیّت‏هاى بالاى اجتماعى از فرزندان خویش غافل نباشند و تا آخرین لحظه نیز محبت پدرى را از آن‏ها دریغ نکنند.

۲ – آخرین افطار در منزل دخترش ام‏کلثوم‏

در فرهنگ ناب محمدى (ص) و سیرت خالص علوى دختر، رحمت الهى و پسر نعمت خداوندى است، لذا این هر دو با احترام خاصى که براى دختران خویش قائل شده‏اند و ارجى که به آن‏ها نهاده‏اند سخت با فرهنگ جاهلى آن زمان که براى دختر ارزش و جایگاهى قائل نبودند، و به راحت ى آن‏ها را زنده به گور مى‏کردند، مقابله نمودند پیامبر آن قدر از فاطمه (س) دخترش تعظیم مى‏نمود، که او را لقب «امّ ابیها، مادر پدرش» داد چنان که زینب (س)، «زین الاب» و زینت پدر گشت و آن مادر پدر، و این زینت پدرهم به شایستگى به محبّت‏هاى پدران پاسخ دادند، و به زیبائى تمام ارزش‏هاى انسانى یک زن را به مرحله ظهور و اثبات رساندند.(۲)

برهمان اساس، و براى دلجویى بیشتر از دختر کوچک خویش، آخرین افطار خویش را (با توجّه به اطلاع قبلى از شهادت خویش) در منزل دخترش ام‏کلثوم قرار مى‏دهد، بعد از نماز شب نوزدهم، سر سفره افطارى که غذاى موجود در آن دو قرص نان جو، مقدارى شیر و نمک است مى‏نشیند رو مى‏کند به دخترش ام‏کلثوم تاکنون نشده پدرت با دو خورشت افطار کند، دخترم شیر را بردار، من با همان نان و نمک افطار مى‏کنم، بیش از سه لقمه میل نکرد، وقتى با پرسش دخترش روبرو مى‏شود، که پدر! مگر روزه دار نبودى؟ و چرا غذا کم میل فرمودى؟ پاسخ مى‏دهد که دوست دارم خدایم را با شکم گرسنه ملاقات کنم.

رفت آن شب چو به مهمانى ام کلثوم‏ دخترش را زغم خویش خبر کرد على(ع)

و این خود درس دیگرى است که در بین فرزندان به دختران، و در بین دختران به کم سن‏ترین آن‏ها بیشتر توجّه شود چرا که دختر عاطفه بیشترى دارد و از نظر روحى لطیف‏تر و دل نازک‏تر از دیگران است.

۳ – احترام ویژه به فرزندان زهرا (س)

على (ع) با آن که به همه فرزندان خویش محبّت مى‏کرد و حق پدرى را ادا مى‏نمود بخاطر موقعیّت خاص و ویژه فاطمه زهرا (س) و فرزندانش، احترام ویژه و فوق العاده‏اى براى آن‏ها قائل بود، و فرزندان دیگر را نیز به این امر واقف نموده بود.

شب نوزدهم بچّه‏ها تا پاسى از شب در خدمت پدر بودند، آن گاه به منزل خویش رفتند حسن مجتبى (ع) هنوز صبح طلوع نکرده بود نزد بابا برگشت و مستقیم به مصلّاى پدر رفت على (ع) با احترام خاصى، از حسنش استقبال نمود، آن گاه فرمود:

 «مَلَکَتنى عَینى وَ اَنَا جالِسٌ فَس َنَحَ لِى رَسُول اللّه (ص) فَقُلتُ یا رَسُولَ اللّهِ ماذا لَقبتُ مِن اُمَتِکَ مِن الاَوَدِ وَ الّلدد فقال: اُدعُ عَلیهِمُ، فَقُلتُ اَبدِلینى اَللّهُ بِهِم خَیراً وَ اَبدِلهُم شَرّاً(۳)؛

(پسرم) لحظه‏اى خواب به سراغ چشمانم آمد در حالى که نشسته بودم، ناگهان پیامبر اکرم (ص)را در (عالم رؤیا) دیدم عرض کردم یا رسول اللّه، من از دست امّت تو چه رنجها و خون دل‏ها خوردم، پس حضرت فرمود: بر علیه آن‏ها نفرین کن، پس (نفرین کردم و) گفتم (خدایا مرا از آن‏ها بگیر و) بجاى آن‏ها بهترى براى من قرار ده و بر آنان (نیز) بجاى من (آدم نالایق) شرى را مسلّط گردان.

الهى مردم از من سیر و من هم سیرم از مردم‏

نما راحت مرا اى خالق ارض و سما امشب‏

استاد مطهرى در این زمینه مى‏گوید:

«على یک مصلّى داشت شبها نمى‏خوابید معمولاً وقتى از کارهاى خودش فارغ مى‏شد، کارهاى زندگى و اجتماعى‏اش، مى‏رفت در مصلّى و در خلوت راز با رب الارباب، امام حسن (ع) هنوز صبح طلوع نکرده بود آمد پیش پدر و رفت مستقیم به مصلاى پ در و امیرالمؤمنین براى فرزندانى که از اولاد زهرا (س) بودند احترام خاصى داشت. و احترام زهرا (س) را در این‏ها و احترام پیغمبر را درباره این‏ها حفظ مى‏کردند(۴)…»

۴ – عشق و نشاط على (ع) نسبت به شهادت

پیامبر اکرم (ص) در موارد مختلف خبر شهادت على (ع) را به او داده بود، و على از همان روز به عشق شهادت زنده بود و از یاد آن سرشار و از نشاط و شادى در جنگ احد ۷۰ زخم بر بدن على (ع) وارد شد، حضرت با همان حال زخمى، در صورتى که بیش از ۲۵ سال نداشت عرض کرد یا رسول اللّه (ص) حمزه، و دیگر یاران به شهادت رسیدند ولى شهادت قسمت من نگشت، پیامبر اکرم(ص) فرمود:

على (جان) تو هم به شهادت مى‏رسى منتهى سؤالى دارم: «کَیفَ صَبرُک؟ چگونه در مقابل شهادت صبر خواهى کرد» عرض کرد: یا رَسولُ اللّه لَیسَ هذا مِن مَواطِنِ الصّ َبرِ بَل مِن مَواطِن الشُّکرِ؛ اى رسول خدا این (که انسان لیاقت شهادت پیدا کند) از موارد صبر نیست بلکه جاى شکر و سپاس‏گزارى است (و از من بپرس که چگونه خدا را در مقابل این نعمت سپاس گزارى خواهى کرد؟)

در جنگ خندق، وقتى پیشانى على (ع) توسط عمروبن عبدود مجروح گشت،

«فَجاءَ اِلى رَسُولِ اللّهِ فَشدَّه وَنَفَثَ فیهِ فَبَرءَ وَ قالَ اَینَ اکونُ اِذا خَضِبَ هذِهِ مِن هذِهِ، آمد نزد رسول خدا حضرت پیشانى او را بست (و بر آن دعاى) دمید پس بهبودى یافت آن گاه فرمود:

کجا هستم آن زمانى که این (محاسن) بوسیله این (خون سر) خضاب مى‏شود.(۵)

 در این جاهم به صورت غیر مستقیم خبر شهادت على (ع) را داد.

پرسید بهترین عمل در ماه رمضان چیست:

 «اَىّ الاَعمالِ اَفضَل» پیامبر(ص) فرمود:

 اَلوَرَعُ عَن مَحارِمِ اللّهِ ثُمّ بکى، فَقُلتُ ما یُبکِیکَ یا رَسُولَ اللّهِ فَقال: اَبکى لِما یُنحَلُّ مِنکَ فى هذا الشَّهرِ – کَاَنّى بِکَ وَ اَنتَ تُصَلّى لِرَبِّکَ وَ قَدِ انبَعَثَ اَشقى الاَوَّلینَ وَ الآخِرینَ شَقیقَ عاقِرِ ناقَهَ ثَمُودَ یَضرِبُکَ ضَربَهً على فَرقِک فَخَضَبَ مِنها لِحیتُکَ…

 پرهیرکارى از حرام‏هاى خدا، سپس گریه نمود، عرض کردم چرا گریه مى‏کنى؟ پس فرمود: براى آنچه که در این ماه (رمضان) بر تو روا مى‏دارن د گویا تو را مى‏بینم که در حال نماز براى پروردگارت هستى، که شقى‏ترین انسان روزگار برانگیخته مى‏شود، (بسان) پى کننده ناقه صالح، ضربتى بر فرقت مى‏زند که از اثر (خون) آن ضربت محاسنت با خون سرت خضاب مى‏شود…»(۶) آرى این خبرها عشق و نشاط عجیبى در على (ع) ایج اد کرده بود، بارها و بارها خبرهاى پیامبر را گوشزد مى‏فرمود، و عشق و نشاط خویش را به شهادت بدان وسیله ابراز مى‏نمود. ابن حجر مى‏گوید:

 على (ع) بالاى منبر در مسجد کوفه بود، شخصى از او پرسید، آیه «رجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللّه عَلَیه فَمِنهُم مَن قَضى نَحب َهُ وَ مِنهُم مَن یَنتَظِر ؛ در میان مؤمنان مردانى هستند که بر سر عهدى که با خدا بستند صادقانه ایستاده‏اند، بعضى پیمان خود را به آخر بردند (و شهید شدند) و بعضى دیگر در انتظارند»(۷) درباره چه کسانى نازل شده است، حضرت فرمود:…

هذِهِ الایَّهِ نُزِلَت فِىَّ وَ فِى حَمزَهَ وَ فِى اِبنِ عَمّى عُبَیدَهَ… فَامّا عُبَیدَهُ فقضى نَحبَهُ شَهیداً یَومَ بَدرٍ وَ حَمزَهُ قَضى نَحبَهُ شَهیداً یَومَ اُحُدٍ وَ اَمّا اَنَا فَانتَظِرُ اَشقاها یَخضِبُ هذِهِ مِن هذِهِ وَ اَشارَ بِیَدِهِ اِلى لِحیتِهِ وَ رَأسِهِ، عَهدٌ عَ هِدَه اِلىَّ حَبیبى اَبُوالقاسِم»(۸)

این آیه درباره من و حمزه و پسرعمویم عبیده نازل شد، امّا عبیده پس پیمان خود را با شهادت در جنگ بدر به آخر رساند و حمزه پیمان خودرا با شهادت در روز (جنگ) احد به آخر برد و امّا من منتظر (و چشم براه شهادتم که) شقى‏ترین (انسان‏ها) این (محاسن را) از این (خ ون پیشانى) خضاب کند و با دستش به ریش (مبارک) و سرخویش اشاره نمود(آرى این) عهدى است که حبیبم ابوالقاسم (رسول خدا) با من بسته است (و تخلف بردار نیست)»

هرچه شب نوزدهم نزدیک‏تر مى‏شد عشق و اشتیاق مولا به شهادت شعله‏ورتر مى‏شد، روز سیزدهم ماه مبارک رمضان در مسجد کوفه برفراز منبر رو کرد به حسنش آنگاه فرمود:

 «یا اَبامُحَمَّد کَم مَضى مِن شَهرنا هذا؟ قالَ ثَلاثَ عَشرهٍ یا اَمیرَالمُؤمِنین ثُمَّ اُلتَفَتَ اَ لَى الحُسَینِ (ع) فَقالَ یا اباعَبدِاللّهِ کَم بَقِىَ مِن شَهرِنا یَعنى رَمَضانُ الَّذى هُم فیهِ؟ فَقالَ الحُسینُ (ع) سَبعَ عَشرهَ یا اَمیرَالمُؤمِنین، فَضَرَبَ بِیَدِهِ اِلى لِحیَتهِ وَ هِىَ یُومَئذٍ بَیضاء فَقال: اَللّهُ اَکبرُ، لَیَخضِبَنَّها لِدَمِها اِذ انبَعَثَ اَشقاها(۹)

اى ابا محمد(پسرم حسن) چند روز از این ماه (رمضان) گذشته؟ گفت سیزده روز اى امیرمؤمنان، آن گاه رو کرد به سوى حسین (ع) سپس فرمود: اى اباعبداللّه، چند روز از ماه (رمضان) که مردم در آن قرار دارند باقى مانده؟ حسین (ع) عرض کرد: هفده روز اى امیرمؤمنان سپس دستى به محاسنش کشید در حالى که در آن روز (کاملاً) سفید شده بود. آن گاه فرمود: خدابزرگتر است. (به زودى‏این) محاسن را با خونش خضاب مى‏کند آن گاه که شقى‏ترین آن‏ها برانگیخته شود.»

امّا در شب نوزدهم حال عجیب و غیر قابل توصیفى داشت، آرام و قرار نداشت، هرلحظه بیرون مى‏رفت به آسمان نگاه مى‏کرد و مى‏گفت به من دروغ گفته نشده و من نیز دروغ نمى‏گویم این شب همان شب وصال است، این همان شبى است که حبیبم رسول خدا(ص) به من وعده داده است. چنان که ابن حجر مى‏گوید:

 «فَلَمّا کانَت اللَّیلَهَ الَّتى قتل فى صَبیحَتِها علِى بنِ اَبِى طالبٍ اَکثَرُ الخُرُوجَ وَ اَنظَرُ اِلى السَّماءِ فَقالَ ما کَذِبتُ وَ لا کَذِبتُ وَ انّها هِى اللَّیلَهُ اَلَّتى وُعِدتُ» و گاهى مى‏فرمود:

«اللّهُمَّ بارِک فِى اَلمَوت ِ اِنّا لِلِّه وَ اِنّا اَلیهِ راجِعُون لا حَولَ وَلا قُوَّهَ اِلاّ بِاللّهِ اَلعَلّىِ العَظیم(۱۰)؛

خدایا مرگ را مبارک گردان، ما از خداییم و به سوى او مى‏رویم هیچ یارى و قدرتى نیست مگر از طریق خداى بلند مرتبه با عظمت». لحظه به لحظه بر اشتیاق مولا افزوده مى‏شد و عرضه مى‏داشت «خدایا بین مردم آنچنان رفتار کردم که پیغمبرت دستور داد ولى آن‏ها در حقّ من ستم کردند….

اَللّهُمَّ قَد وَعَدَنى نَبِیُّکَ اَن تَتَوفانى اِلَیکَ اِذاً سَئَلتُکَ اَللّهُمَّ وَ قَد رَغِبتُ اِلَیکَ فى ذلک؛

 خدایا پیامبرت به من وعده داد (که من به شهادت مى‏رسم و) به سوى خودت مرا (فراخوانده) دریافت مى‏کنى. خدایا در این لحظه درخواست مى‏کنم که من مشتاق آمدن به سوى تو هستم». هیجان و اشتیاق به شهادت، و ملاقات الهى حضرت آن قدر زیاد بود که خود مى‏گوید هر کارى کردم راز مطلب را نفهمیدم «ما زِلتُ اَفحَصُ عَن مَکنُونِ هذا اَلاَمرِ وَ اَبى اللّهُ اِلاّ اَخفاهُ؛ خیلى تلاش کردم که سرّ و باطن این امر را (بدست بیاورم)ولى خدا ابا کرد جز این که این را پنهان کرد(۱۱)» نزدیک اذان صبح شد وقت رفتن به مسجد، مرغابى‏ها سر راه مولا را گرفته صدا مى‏کردند حضرت فرمود: «دعو هنّ فانّهنّ صوانح تتبعها نوائح؛ آن‏ها را بحال خود واگذارید زیرا آن‏ها صیحه مى‏زنند(طولى نمى‏کشد) که بد نبال آن نوحه‏گرى (انسان) بلند مى‏شود. ناله‏هاى مرغان کمند و مانع على نگشت، براه خویش ادامه داد، آن گاه کمربند حضرت به قلاب درگیر کرده و باز شد، گویا با زبان بى زبانى مى‏خواست مولا را از تصمیم رفتن به سوى دوست باز دارد، امّا برعکس، فریاد آن عاشق خداوند بلند شد:

اُشدُّد حَیا زیمَک لِلمَوتِ‏

فَاِنَّ المَوتَ لا قِیکا

وَ لا تَجزَع عَن المَوت یُنادیکا

وَلا تَغتَرَّ بِالدَّهرِ وَ اِن کانَ یُوافِیکا

کَما اَضحَککَ الدَّهرُ کَذاکَ الدَّهرُ یُبکیکا(۱۲)

(اى على) کمربندت را براى مرگ (و شهادت) محکم ببند، زیرا مرگ (وشهادت حتمى است به زودى) تو را ملاقات مى‏کند. و از مرگ هنگامى که مى‏آید جزع و ناله مکن. و به دنیا (نیز) مغرور نباش هرچند با تو همراهى مى‏کند (زیرا) روزگار همچنان که تو را بخنده مى‏آورد، همین طو ر مى‏گریاند».

لحظه به لحظه بر سوز آتش عشق مولا افزوده مى‏شد، آرام آرام به سوى مسجد روان گشت، حالت عجیبى داشت، این روحیه شهادت‏طلبى درسى است اساسى براى جامعه ما چرا که شهادت‏طلبى و عشق به آن نیاز همیشگى جامعه علوى است. و سربلندى شیعیان در طول تاریخ مدیون شهادت‏ها و شه ادت‏طلبى‏ها بوده است و خواهد بود و از طرفى زنده بودن روحیه شهادت‏طلبى عاملى است براى جلوگیرى از انحراف جوانان و راهى است براى هدایت به سوى کوى جانان.

آرى على در آن شب حال عجیبى داشت.

آن شب على در سینه سودایى دگر داشت‏

تنها خدا از سوز و حال او خبرداشت

گام زمان آهسته برروى زمین بود

قلب زمین در اضطرابى آتشین بود

آن شب على را حال و روز دیگرى بود

در جان مولا ساز و سوز دیگرى بود

آن شب على عزم سفر کردن به سر داشت‏

زهرا سرشک غم به چشمان زین سفر داشت‏

آن شب محمّد سخت دلتنگ على بود

مشتاق دیدار دل آراى على بود

آن شب حسن را سینه اقیانوس غم بود

جان حسین آن شب پر از درد و الم بود

چشم على چشم انتظار اختران بود

جان على مشتاق رضوان و جنان بود

روى سوى مسجد برد حیدر عاشقانه‏

جان جهانى در پى‏اش گشتى روانه
(۱۳)

لحظه مولا را نگه مى‏داریم تا آخرین اذانش را سر دهد، و با سپیده سحر خداحافظى کند، و افتخارات خویش را بیان دارد.

۵ – بزرگترین افتخار على این است که یک بنده موحّد و رزمنده است‏

على (ع) تمام افتخارش این بود که بنده سرتا پا تسلیم الهى است و هرچه هم افتخار یافت از همین بندگى بود، چنان که خود عرضه مى‏دارد:

کفى بى عِزّاً ان اکون لک عَبداً وکفى بى فخراً اَن تکونَ لى ربّاً(۱۴) در عزّت من همین بس که بنده توباشم و این افتخار مرا کافى است که تو پروردگار من باشى از روز اوّل تا آخرین لحظه براین خط با رفتار و عمل و با گفتار و مناجات باقى ماند، و این درسى است فرامو ش نشدنى براى همه شیعیان راستین او، بدانجهت وقتى رهسپار مسجد شد رفت بالاى مأذنه که اذان بگوید اول با سپیده سحر خداحافظى کرد اى طلوع فجر! از روزى که على بدنیا آمده نشده تو بیدار باشى و چشمان على در خواب، امّا این شب، آخرین شبى است که چشم على را بیدار مى‏یا بى،

 آرى «فجر تا سینه آفاق شکافت‏

چشم بیدار على خفته نیافت»

آنگاه شروع کرد به گفتن آخرین اذان‏

«برخاست تابانگ اذان از کوى جانان‏

آمد خطاب “ارجعى” از سوى جانان‏

تکبیر گفت آن شیر روز و عابد شب‏

بگشود برحمد خداوندى على شب
(۱۵)»

وقتى از بام مسجد پایین مى‏آمد افتخار همیشگى خویش را به زبان جارى ساخت و فرمود:

«خَلُّوا سَبِیلَ المُؤمِنِ المُجاهِدِ فِى اللّهِ لایَعبُدُ غَیرَ الواحِدِ؛

باز کنید راه مؤمن رزمنده در راه خدا را که (افتخار همیشگى‏اش آن است که) جز خداى واحد را نپرستیده است (۱۶)» این همان درس عبودیت و بندگى است که على (ع) تا آخرین لحظه به همه مخصوصاً شیعیانش تعلیم نمود.

۶ – رستگارى از دیدگاه على(ع)

آن گاه که وارد مسجد شد و خفتگان همیشه در خواب را براى نماز بیدار نمود، نماز را بست، سر بر سجده گذاشت:

«در سجده بانگ یا على جان زود بشتاب‏

گویى خدا در انتظارش بود بى تاب‏

نامردى از کین تیغ بر فرق على زد

تیغ ستم برفرق انوار جلى زد

آه از نهاد خاک تا عرش خدا رفت‏

سوز دل افلاک تا عرش خدا رفت‏

پاى زمان روى زمین خشکیده بر جاى‏

گویا قیامت ناگهان گردید بر پاى‏

دیگر على بود و خداوند جلى بود

«فزت و ربّ الکعبه» فریاد على بود

بشکست پشت دین حق یکباره بشکست‏

ابر عزا بر چهره خورشید بنشست‏

دیگر على تنهاترین مرد زمین نیست‏

اى واى بى‏حیدر چگونه مى‏توان زیست»
(۱۷)

هنوز سر از سجده بر نداشته بود که شمشیر ابن ملجم مرادى بر فرق مولى نشست

«فَوَقَعَت الضَّربَهُ عَلى رأسِهِ وَ هُوَ ساجدٌ»(۱۸)؛

 در آن لحظه حساس دو صدا به گوش رسید، یکى بین زمین و آسمان، جبرئیل امین ندا داد:

«تَهَدَّمَت وَاللّهِ اَرکانُ الهُدى وَ انطَمَسَت اَعلامُ التُّقى وَ انفَصَمَت العُروَهُ الوُثقى قُتِلَ ابن عَمِّ المُصطَفى قُتِلَ الوَصِىُّ المُجتَبى قُتِلَ عَلِىٌ المُرتَضى قَتَلَهُ اَشقَى الاَشقِیاءُ(۱۹)؛

 بخدا قسم ارکان هدایت فرو ریخت، و نشانه‏ها و علم‏هاى پرهیزکارى سرنگون گشت، ریسمان محکم الهى از هم گسست، پسر عموى مصطفى کشته شد، وصى برگزیده به قتل رسید، على مرتضى کشته شد، توسط شقى‏ترین افراد به قتل (شهادت) رسید» و صدایى هم از خود على (ع) به گوش رسید:

« بِسمِ اللّهِ وَ بِاللّهِ وَ عَلى مِلَّهِ رَسُولِ اللّهِ‏فُزتُ وَ رَبِّ الکَعبَهِ هذا ما وَعَدنا ا للّه وَ رَسُولُهُ
؛

بنام خدا و بیارى خدا و بردین رسول خدا (از دنیا مى‏روم) رستگار شدم، قسم به پروردگار کعبه این (شهادت) چیزى بود که خدا و رسولش وعده داده بودند».

 آرى از دیدگاه على (ع) رستگارى ابدى، آن است که انسان در راه خدا و براى خدا به شهادت برسد، على آن روز که جاى پیامبر خوابید نگفت رستگار شدم، آن روز که همسر زهراى مرضیه گشت این جمله را به زبان نیاورد، آن روز که در بدر و احد و خیبر و خندق فتح‏هاى عظیم آفرید نگفت که به رستگارى ابدى رسیدم و آن روز که در غدیرخم دستش به عنوان امیرمؤمنان و ولىّ و امام مس لمانان بالا رفت نگفت به فیض عظیمى رسیدم… تنها آن زمانى که شمشیر شهادت بر فرقش اصابت نمود نداى «فزت و ربّ الکعبه» سر داد، و آن اشتیاق چندین ساله و انتظار طولانى خویش را آن گونه به تصویر کشید.

«اى تیغ زهر آلوده مجنون تو هستم‏

چشم انتظارت هر شب این جا مى‏نشستم‏

اى تیغ من لب تشنه دیدار بودم‏

شب‏ها براى دیدنت بیدار بودم‏

عمرى به راهت چشم حسرت دوختم من‏

با آتش دل ساختم من سوختم من‏

هر نیمه شب من گفتگو با ماه کردم‏

فریادهاى سینه را در چاه کردم‏

اى تیغ زهرآگین مرا دل گیر کردى

چون دیر کردى تو على را پیر کردى…»

۷ – على در بستر شهادت، درس عبرت براى دیگران‏

راستى از مرگ و شهادت نمى‏توان فرار کرد، توانمند باشى یا ناتوان، فقیر باشى یا ثروتمند، ارباب باشى یا رعیّت، امام معصوم باشى یا غیر معصوم…. مرگ به سراغت خواهد آمد، على در بستر شهادت با پیشانى خون چکان، این هشدار را به اطرافیان داد که براى مرگ آماده باشید آن جا که فرمود:

اَنا فِى الاَمس صاحِبُکُم وَ فِى الیَومِ عِبرَهٌ لَکُم وَ فى الغَدِ مُفارِقُکُم(۲۰)؛

 من دیروز رفیق و همراه شما بودم (مانند شما راه مى‏رفتم، از غذا استفاده مى‏کردم…) و امروز (که در بستر شهادت افتاده‏ام) درس عبرتى هستم براى شما (ک ه سرانجام مرگ به سراغ من على قهرمان نیز آمد) و فردا (بامرگ) از شما جدا مى‏شوم.

۸ – باز هم عشق به شهادت‏

آتش عشق امام به شهادت با سوزش زخم شمشیر زهرآلود هرگز فروکش نکرد که شعله ورتر نیز شد، لذا به اطرافیان رو کرد و فرمود: «…وَ ما کُنتُ اِلاّ کقارِبٍ وَرَدَ وَ طالِبِ وَجَد(۲۱)… ؛ به خدا سوگند همراه مرگ (و شهادت) چیزى به من روى نیاورده که از آن خشنو د نباشم، و نشانه‏هاى آن را زشت بدانم. بلکه من چونان جوینده آب (در شب) که ناگهان آن را بیابد، یا کسى که گمشده خود را پیدا کند، از مرگ (و شهادت) خرسندم با این جملات حقیقتاً عشق عمیق خویش را به شهادت که از روز اوّل داشت ثابت کرد، اگر در اوائل زندگى مى‏فرمود:

اِنَّکُم اِن لاتَقتُلُوا تَمُوتُوا وَالّذى نَفسُ عَلىٍّ بَیدِهِ لاَلفُ ضَربَهٍ بالسَّیفِ عَلَى الرَّأسِ اَیسَرُ مِن مَوتٍ عَلى فَراشٍ(۲۲)؛

 بحقیقت اگر شما کشته نشوید(و به شهادت نرسید) خواهید مرد، قسم به کسى که جان على (ع) در دست اوست، هزار ضربت با شمشیر بر سر من (در مسیر شهادت) آسان‏تر از (تحمّل مرگى است که) در بستر باشد» و در لحظات پایانى عمر نیز با چهره خون آلود، و سمّى که به مغز و خون او اثر گذاشته مى‏گوید، شهادت برایم چون آب زلال ى است که سالها به دنبال آن بوده‏ام. این حالت درس بزرگى است براى جامعه ما و جوانان عاشق شهادت که در هیچ حال، سختى‏ها، گرفتارى‏ها، رفاهها و رسیدن به مقام‏ها… شهادت، و شهیدان را از یاد نبرند و براى همیشه و در تمام حالات این روحیه را شاداب و با نشاط نگهدار ند.

۹ – قاتلم را فراموش نکنید

راستى:

به جز على که گوید به پسر که قاتل من‏          چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

معجزه‏هاى انسانى على (ع) در این‏جا ظاهر مى‏شود، براى حضرت شیر آوردند، مقدارى از شیر مى‏نوشد آن گاه به یاد قاتل مى‏افتد و شیر را براى او مى‏فرستد و به فرزندان خویش سفارش مى‏کند که با اسیرتان خوشرفتارى و مدارا کنید، وصیّت مى‏کند اى اولاد عبدالمطلب پس از و فات من میان مردم نیفتید از این و آن انتقام بگیرید و به فرزندش امام فرمود: فرزندم، ابن ملجم به من یک ضربت بیشتر نزده است بعد از من اختیار با خودت اگر مى‏خواهى آزادش و یا قصاص بگیر منتهى فقط یک ضربت به او بزنید(۲۳).

۱۰ – پاسخ مثبت به یک ارادت‏

على (ع) که با قاتل خویش آن چنان رفتار مى‏کند. با ارادتمندان و شیعیان خویش چگونه رفتار خواهد کرد؟ براى ما قابل تصوّر و توصیف نیست، تنها حرفى که مى‏توانیم بگوییم این است، که معاذاللّه وحاشا به کرمت که دوستان و محبّان را از خود برانى و دست آنها را نگیرى.

اصبغ بن نباته از دوستان واقعى على(ع) است، او مى‏گوید: براى ملاقات على (ع) رفتم، دیدم عدّه‏اى به دور خانه او حلقه ماتم بر پا نموده‏اند:

« مردم به کنار خانه او

ایستاده نشسته دسته دسته‏

یک عدّه نهاده سر به دیوار

گریان نگران غمین و خسته‏

گاهى زسکوت مرگبارى‏

یکسر لب کائنات بسته‏

در بستر احتضار حیدر

از غصّه روزگار رسته‏

از رنگ رخ على است پیدا

کزجان عزیز دست شسته…
(۲۴)»

من نیز به آن‏ها ملحق شدم و در انتظار ملاقات مولا نشستم، ناگهان در باز شد امام حسن مجتبى (ع) رو به جمعیّت فرمود:

حضرت در حالى نیست که با او ملاقات کنید، لذا این جا را ترک کنید، اصبغ مى‏گوید همه رفتند ولى من دیدم دلم این جا است مولایم را ندیده‏ام، پاها حر کت نمى‏کند، لذا ماندم، با خود آرام آرام گریه مى‏کردم که ناگهان صداى گریه از درون خانه برخاست، من هم صدا را به گریه بلند کردم از صداى گریه من امام حسن (ع) مجدداً بیرون آمد. فرمود:

 مگر نگفتم همه بروید عرض کردم: چرا فرمودید، ولى «وَاَللّهِ یا ابنَ رَسُولِ ا للّه ماتَتَا بَعَنى…؛

قسم بخدا نمى‏توانم بروم، قلبم این جا است. امام حسن (ع) اصرار اصبغ را به مولا امیرالمؤمنین (ع) منتقل نمود، حضرت اجازه ملاقات داد، اصبغ مى‏گوید: وارد خانه شدم دیدم على (ع) یک پارچه زردى را به سر مبارکشان بسته‏اند، و خون هم مرتب از سر مولا ریخته و رخسار شریفشان زرد شده است به گونه‏اى که من بین پارچه و صورت تشخیص ندادم، آن گاه فریاد کشیدم و خود را به دامن حضرت انداختم و او را مى‏بوسیدم و اشک مى‏ریختم.

آن شب به داغ مولا مهتاب گریه مى‏کرد

تصویر ماه در آب بى‏تاب گریه مى‏کرد

شد چهره عدالت گلگون زتیغ فتنه‏

پیش نگاه مسجد محراب گریه مى‏کرد

همچون برادرانش زینب به چشم خون داشت‏

آن آیه ى صبورى بى‏تاب گریه مى‏کرد…

حضرت فرمود:

«لاتَبکِ یا اَصَبغُ فَانَّها وَاللّهِ الجَنهُ

 گریه نکن براستى و قسم بخداوند این (حالتى که مى‏بینى مرا در شرف ورود به بهشت قرار داده است (۲۵)»

 این جریان نشان مى‏دهد که ارادت اگر واقعاً در دل جان گرفت و برقلب و اعضا مسلّط گشت در بسته هم ب ه روى انسان باز مى‏شود.

و به دخترش ام‏کلثوم نیز که به شدت گریه مى‏کرد فرمود:

«اگر مى‏دیدى آنچه را که من مى‏بینم گریه نمى‏کردى عرض کرد شما چه مى‏بینى؟ فرمود: « مى‏بینم که ملائکه و انبیاء عظام صف کشیده‏اند همه منتظرند که من بروم لذا گریه ندارد…»(۲۶)

 ارادت و اظهار محبّت اصبغ به این جا ختم نمى‏شود، آن گاه که کنار قبر مولا آمد، با جملات بسیار زیبایى ارادت قلبى خود را اظهار نمود در حالى که یک دست بر قلب داشت و با دست دیگر خاک بر سر پاشید و گفت: « مرگ گوارایت باد! که تولدت پاک و شکیبایى‏ات نیرومند و جهادت بزرگ بود. براندیشه‏ات دست یافتى و تجارتت سودمند گشت بر آفریننده‏ات وارد گشتى و او تو را با خوشى پذیرفت و ملائکش به گِردَت جمع شدند، در همسایگى پیغمبر جاى‏گزین گشتى و خداوند تو را در قرب خویش جاى داد و به درجه برادرت مصطفى رسیدى و از کاسه لبریزش آشامیدى. از خدا مى‏خواهیم که از تو پیروى کنیم و به روشهایت عمل کنیم، دوستانت را دوست بداریم و دشمنانت را دشمن بداریم و در جرگه دوستانت محشور گردیم… به خدا سوگند که زندگى‏ات کلید خیر و قفل شر بود و مرگت کلید هر شرى و قفل هر خیرى است. اگر مردم از تو پذیرفته بودند، از آسمان و زمین نعمت‏ها برایشان مى‏بارید…»(۲۷)

۱۱ – کودکان یتیم هم جبران مى‏کنند

راستى احسان و نیکى در همین دنیا نیز بى‏جواب نیست، هر چند کوفیان در بیوفایى گوى

سبقت را برده‏اند، آن همه زحماتى که على (ع) براى یتیمان کوفیان تحمل کرد، آن روز که یتیمان على (ع) و اهل بیت (ع) را وارد کوفه کردند، بنحوى آن گذشته‏ها را جبران کردند و با اسراى آل محمّد به خوبى رفتار مى‏کردند، اما برعکس با خاک و خاکروبه استقبال کردند.

«چو درب شهر بر ما باز کردند

سخن با ناسزا آغاز کردند

به دل بغض على را کشته بودند

تمام کینه‏ها ابراز کردند»

یا این حال یتیمان کوفه خدمات مولا و پدر مهربان خویش را بى‏جواب نگذاشتند. آن گاه که خبردار شدند مولاى شان مجروح در بستر افتاده و پزشک معالج تنها غذایى را که براى او تجویز کرده است شیر است همه با ظرف‏هاى پر از شیر در خانه مولا صف کشیدند، یکباره صداى درب خ انه به گوش رسید، گویا امام حسن (ع) در را باز کرد دید یتیمان ظرف‏ها را پر از شیر کرده براى مولا و پدرشان على آورده‏اند.

جالب این است که امام حسن ظرفى (از همان) شیر نزد پدر برد، حضرت مقدارى از آن خورد، فرمود: بقیه را براى اسیرتان (ابن ملجم) ببرید و به حسن فرمود: به آن حقى که برگردن تو دارم، در لباس و غذا، آنچه مى‏پوشید و مى‏خورید به ابن ملجم نیز بپوشانید و بخورانید.(۲۸)

۱۲ – سفارش‏هاى مولا یا درس‏هاى فراموش نشدنى‏

راستى لحظات آخر عمر مردان بزرگ، لحظات حساس و پربهایى است که در آن هنگام سخنان برآمده از دهان و زبان آن‏ها گرانبهاترین گوهرهاى داشتنى و به کار بستنى است، و از طرف دیگر نشان گر اصلى‏ترین دغدغه و نگرانى‏هاى آنان نیز مى‏باشد، على در آن لحظه‏هاى پایانى سفارش‏هاى گران سنگى دارد که گوشه‏هاى آن را بى هیچ شرحى فرا روى مشتاقان کلام شیرین مولا قرار مى‏دهیم:

«اُوصِیکُما بِتَقوَى اللّهِ وَ اَلاّ تَبغِیَا الدُّنیا وَ اِن بَغتکُما، وَ لا تَأسَفا عَلى شَى‏ءٍ مِنها زُویى عَنکما. وَ

قُولا بِالُحَقِّ وَ اعمَلا لِلآخِرَهٍ وَ کُونا لِلظّالِم خَصماً وَ لِلمَظلَوِم عَوناً اُوصیکُما وَ جَمیع وُلدِى وَ اَهلِى

وَ مَن بَل غَهُ کِتابى بِتَقوَى اللّهِ و نظم اَمرِکُم، وَ صَلاحِ ذاتِ بَینِکُم، فَاِنّى سَمِعتُ جَدَّکُما(ص)

یَقُولُ «صَلاحُ ذاتِ البَینِ اَفضَلُ مِن عامَّهِ الصَّلاهِ وَ الصِّیامِ» اَللّهَ اَللّهَ فى الاَیتامِ فَلا تَغبوا اَفواهَهُم

وَ لایَضِیعُوا بِحَضرَتِکُم وَ اَللّهَ اَللّهَ فى جیرانِکم فَاِنَّهُم وَصِّیهُ نَبِیِّکُم مازالَ یُوصى بِهِم حَتّى ظَننت

اَنّه سَیُورِّثُهُم وَ اَللّهَ اَللّهَ لایَسبِقَنَکُم بِالعَمَلِ بِهِ غَیرُکُم وَ اَللّهَ اَللّهَ فى الصَّلاهِ فَاِنَّها عَمُودُ دینِکُم

وَ اَللّهَ اَللّهَ فى الجِه ادِ بِاَموالِکُم وَ اَنفُسِکُم وَ اَلسِنَتِکُم فى سبیلِ اللّهِ وَ عَلیکُم بِالتَّواصُلِ وَ

التَّباذُلِ، وَ اِیّاکُم وَ اَلتَّدابُرَ وَالتَّقاطُعَ لاتَترُکُوا الاَمرَ بِالمَعرُوفِ وَ النَّهىِ عَنِ المُنکَرِ فَیُوَلّى عَلَیکُم

شِرارُکُم ثُمَّ تَدعُونَ فَلا یُستَجابُ لَکُم…»(۲۹)

پس از ضربت ابن ملجم در ماه رمضان ۴۰ هجرى در شهر کوفه، حسنین و شیعیان را این گونه وصیّت و سفارش نمود:

۱- شما را به ترس از خدا (و پروا پیشگى) سفارش مى‏کنم.

۲- به دنیا پرستى روى نیاورید، گرچه به سراغ شما آید.

۳- و بر آن چه از دنیا از دست مى‏دهید اندوهناک نباشید.

۴- حق را بگویید.

۵ – و براى (پاداش الهى و) آخرت عمل کنید.

۶ – شما را و تمام فرزندان و خاندانم را، و کسانى که این وصیّت به آن‏ها مى‏رسد، به ترس از خدا و نظم در امور زندگى سفارش مى‏کنم.

۷ – و ایجاد صلح و آشتى در میانتان سفارش مى‏کنم، زیرا من از جدّ شما پیامبر اکرم (ص) شنیدم که فرمود: «اصلاح دادن بین مردم از نماز و روزه یکسال برتر است».

۸ – خدا را خدا را درباره یتیمان (در نظر بگیرید) نکند آنان گاهى سیر و گاه گرسنه بمانند و حقوقشان ضایع گردد.

۹ – خدا را! خدا را! درباره همسایگان (مد نظر داشته باشید و) حقوقشان را رعایت کنید که وصیّت پیامبر (ص) شماست، همواره به خوشرفتارى با همسایگان سفارش مى‏کرد تا آن جا که گمان بردیم براى آنان ارثى معیّن خواهد کرد.

۱۰ – خدا را خدا را درباره قرآن (ملاحظه کنید) مبادا دیگران در عمل کردن به دستورانش از شما پیشى گیرند.

۱۱ – خدا را خدا را درباره نماز (و حفظ آن در نظر بگیرید) چرا که ستون دین شماست.

۱۲ – خدا را خدا را! درباره جهاد با اموال و جان‏ها و زبان‏هاى خویش در راه خدا (مراعات کنید).

۱۳ – بر شما پیوستن با یکدیگر و بخشش همدیگر، مبادا از هم روى گردانید، و پیوند دوستى را از بین ببرید.

۱۴ – امر به معروف و نهى از منکر را ترک نکنید که بدهاى شما بر شما مسلّط مى‏گردند، آن گاه هرچه خدا را بخوانید جواب ندهد.

پى‏نوشت:

۱. ابن حجر عسقلانى، صواعق، ص ۸۰ و ر.ک شیخ عباس قمى، انوار البهیّه (کتابفروشى اسلامیه، چاپ افست)ص ۳۱.

۲. پاى تا سر عصمت و تقوا تویى

آن که زن با او شود معنا تویى‏

۳. نهج البلاغه صبحى صالح ،ص ۹۹.

۴. مرتضى مطهرى، انسان کامل (کتابخانه عمومى امام امیرالمؤمنان اصفهان) ص ۴۵.

۵. استاد مرتضى مطهرى، انسان کامل (همان) ص ۴۶.

۶. عیون اخبار الرضا(ع)، ج ۱، ص ۲۳۰، و اربعین شیخ بهایى، ص‏۱۶۲.

۷. سوره احزاب آیه ۲۳.

۸. صواعق المحرقه ، ص ۸۰.

۹. رسولى محلّاتى، زندگانى امیرمؤمنان (ع)، ج ۲، ص ۳۳۵.

۱۰. شیخ عباس قمى، منتهى الآمال، کتابفروشى اسلامیه، چاپ افست، ج ۱، ص ۱۲۵.

۱۱. نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه ۷.

۱۲. منتهى الآمال ، ج ۱، ص ۱۲۶.

۱۳. منصور کریمیان روزنامه رسالت ۱۸ رمضان، ۱۴۱۴، ص ۲.

۱۴. میزان الحکمه، محمّدى رى شهرى، ص ۳۴۶، روایت ۴۲۲۸.

۱۵. ادامه شعر منصور کریمیان.

۱۶. زندگانى امیرالمؤمنین، ص ۳۲۱.

۱۷. ادامه شعر کریمیان.

۱۸. رسولى محلّاتى، ج ۱، ص ۳۲۱.

۱۹. منتهى الآمال، ج ۱، ص ۱۲۷.

۲۰. بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۲۰۶.

۲۱. نهج البلاغه محمد دشتى، نامه ۲۳، ص ۵۰۲.

۲۲. منتخب میزان الحکمه، ص ۲۸۱، روایت ۳۳۸۱.

۲۳. انسان کامل، ص ۶۹ – ۷۰ و ر ک نهج البلاغه محمد دشتى، نامه ۴۷، ص ۵۶۰ و ر – ک بحار، ج ۴۲، ص ۲۸۹.

۲۴. دیوان حسان، ص ۴۰.

۲۵. اقتباس از آیه اللّه جوادى آملى، اسرار عبادات، ص ۲۶۵.

۲۶. انوار البهیه، ص ۳۱ و ر – ک خصال شیخ صدوق، ج ۱، ص ۲۶۸.

۲۷. بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۲۹۵ – ۲۹۶.

۲۸. بحارالانوار، ج ۴۲، ص ۲۸۹ و ر – ک سوگنامه آل محمد، محمد استهاردى، ص ۴۷.

۲۹. نهج البلاغه، محمد دشتى نامه ۴۷، ص ۵۵۸.

منبع: مجله پاسدار اسلام ، شماره ۲۶۳ آبان ۸۲ 

به قلم :
حجه الاسلام سید جواد حسینى

تأملى در واژه ثارالله

اشاره:

امروزه بحمدالله هر کوى و برزن حسینیه دلها و کعبه جانها شده است، ترنم الهى و قدسى زیارت عاشورا از منزلها و مسجدها به گوش مى رسد و بزم هاى عاشورا وعده گاه عاشقان پاکباخته است. عاشقان حسین ـ علیه السلام ـ هر بامداد و شامگاه همچون امام غایبشان[۱] اشک خون از دیدگان جارى مى کنند. مگر نه که او ثاراللّه است و این گریه، گریه بر خون جارى در رگهاى دین و جوشیده از صحراى یقین نینواى حسینى ـ علیه السلام ـ است؟! ثاراللّه، پرچم سربداران یالثارات الحسین ـ علیه السلام ـ[۲] از طلوع شهادت آن حضرت تا پهنه ظهور دولت یار است.

 السلام عَلیک یا ثاراللّه وابْنَ ثاره

معرفت ثارالله ىِ حسینى ـ علیه السلام ـ بالاترین معرفت و شناخت از آن حضرت است، و این از امتیازها و ویژگى هاى آن حضرت و پدر بزرگوارش امیرالمؤمنین ـ علیه‌السلام ـ است. گرچه از لحاظ باطنى ائمه ـ علیهمالسلام ـ به تعبیر روایات، همگى یک نور و یک حقیقت اند.

«اَشْهَدُ اَنَّ اَرْواحَکُمْ وَ نُورَکُمْ وَ طینَتَکُمْ واحِدَهٌ.»[۳]

«شهادت مى دهم که روح شما و نور وجود شما و طینت شما معصومان ـ سلام الله علیهم ـ یکى است.»

به تعبیرى همگى مظهر همه اسماء حسناء و صفات عُلیاى الهی اند،[۴] اما به خاطر شرایط زمانى خاصى که هر یک از آنان معصومان ـ [علیهم السلام] ـ داشتند، زمینه ظهور و بروز یک یا چند اسم از اسماى حسناى الهى و صفات عُلیاى رحمانى، براى هر یک محقق شد. در این بین حضرت ابا عبدالله الحسین، سید الشهدا ـ علیه‌السلام ـ به سبب شرایط زمانى و مکانى ویژهاى که داشت و به اقتضاى وظیفه، زمینه ظهور صفات خاص و ممتازى در او فراهم آمد.

مقامات و درجاتى که پروردگار به انبیا و اولیا ـ علیهم السلام ـ و تابعین واقعى آنها در قیامت عطا مى فرماید، تنها به لحاظ حفظ کمالات و عنایات معنوى و فطرى الهى نیست، بلکه حفظ و اظهار آثارى که در عالم عنصرى و مادى از لوازم آن کمالات است، خود نقش جداگانه اى در رسیدن به درجات عالى تر معنوى و آثار بهشتى دارد. مثلاً کسى که قوه شجاعت و سخاوت و ایثار و سایر صفات حسنه را داشته، ولى موقعیت براى پیاده کردن آنها را نیافته باشد با فردِ دیگرى که علاوه بر داشتن آن صفات، آنها را بروز داده باشد، داراى درجه یکسان نیستند و دومى ارزشى فوق اولى دارد.

اکنون با توجه به این مقدمات مى گوییم: اگرچه هر کدام از انبیا و اولیا به اقتضاى امر الهى و نسبت به شرایط زمانى و مکانى و غیره که داشتند، گوشه ا ى از فضایل و کمالات ذاتى خود را آشکار کرده اند، ولى گویا شرایط در زمان حضرت سیدالشهداء ـ علیه‌السلام ـ به گونه اى بوده که موقعیت بیشترى براى اظهار کمالات روحى ایشان فراهم گردیده و خواسته الهى نیز تأکید بیشترى در پیاده شدن آن کمالات (به حسب اقتضاى زمان) داشته و حضرتش به عنایت الهى به آن اقتضا و خواست، پاسخ مثبت داده و به این ترتیب (به حسب روایات) در هر دو عالم واجد خصیصه هایى نسبت به سایر اولیاى دین گردیده است.[۵]

جمله «الْوِتر الْمَوْتُور» در زیارت عاشورا بنابر یک معنى، اشاره به همین امتیاز خاص آن حضرت دارد; زیرا وِتْر به معنى تک و تنهاست و مَوْتور به معنى کسى که تنها و بىبدیل است (وِتر ـ به کسر واو ـ بنابر لغت اهل نجد و وَتر ـ به فتح واو ـ به لغت اهل حجاز).[۶]

بنابر یک معنى، این جمله، تأکید جمله اول (ثاراللّه) است که در این صورت به معنى خون است. یکى از استادان در این باره نوشته است:

«جمله اَلْوِتْرُ الْمَوْتُور، اگرچه ممکن است به معنى جمله گذشته باشد، یعنى کسى که انتقام و خون خواهى از او نشده و تنها خدا مى تواند انتقام خون او را بگیرد، ولى ظاهراً اَلْوِتْرُ الْمَوْتُور به معنى فرد و تنهاى بى همتا و به زبان فارسى خودمانى دُردانه است، و به خصیصه خاص سیدالشهداء ـ علیه‌السلام ـ … اشاره دارد.[۷] اما از لحاظ ظاهرى و به حسب امتیاز خاص صفت ثارالله فقط به حضرت سیدالشهداء و حضرت امیرالمؤمنین ـ علیهم السلام ـ اطلاق شده است، آن هم در غالب زیارتنامه هاى امام حسین ـ علیه‌السلام ـ که در یازده موضع از زیارتنامه ها،[۸] این صفت با اندکى اختلاف[۹] ذکر شده است.»

لفظ ثارَ با مشتقاتش، حدود ۷۰ بار در روایات آمده است.

لغت شناسى ثاراللّه

المنجد، ثَأَرَ و ثَأْر را به معنى انتقام گرفتن دانسته و لفظ ثار را ذکر نکرده است. طریحى در مجمع البحرین، ثَأَرَ را به معنى انتقام گرفتن معنى کرده و ثاراللّه را تصحیف ثَأْراللّه دانسته است.

ابن اثیر در نهایه; ثَأر را به معنى خونبها دانسته و لفظ ثار را ذکر نکرده است. زبیدى در تاج العروس; ثَأر و ثار را به یک معنى دانسته و نوشته است: ثار به معنى خون است و گفته شده به معنى انتقام خون کسى را گرفتن نیز به کار مى رود.

علامه مجلسى ـ رحمه الله علیه ـ ثَأَرَاللّه تلفظ کرده و براى تصحیح معنى مضافى در تقدیر گرفته و نوشته است:

«ثَأَرَ اللّه به معنى خونخواهى است، ثاراللّه و ابن ثاره یعنى تو اهل ثاراللّه هستى، و کسى هستى که خداوند انتقام خونش را از قاتلانش خواهد گرفت.»[۱۰]

در حالى که به نظر مىرسد، با توجه به کاربرد این لفظ در کتابهاى لغت و زیارتنامه ها و روایات و عدم ضرورت و خلاف اصل بودنِ تقدیر گرفتن مضاف، همان سخن زبیدى در تاج العروس متعین بلکه صحیح است که: ثَأْر و ثار، به یک معناست و هر دو به معنى خون است.

امام صادق ـ علیه‌السلام ـ در زیارتنامه حضرت ابى عبداللّه ـ علیه‌السلام ـ فرمود:

«اَنَّکَ ثارُاللّهِ فِى الاَْرْضِ مِنَ الدَّمِ الَّذِى لا یُدْرِکُ ثِرَتَهُ أَحَدٌ مِن أَهْلِ الاَْرْضِ.»[۱۱]

«اى سید الشهداء ـ علیه‌السلام ـ تو خونِ خدا در زمینى، همان خونى که هیچ کس جز خداوند انتقام آن را نمى تواند بگیرد.» البته خونى که این ویژگى را دارد که هیچ کس جز خداوند متعال آن هم به دست اولیایش نمى تواند انتقامش را بگیرد; چون شخص ابى عبداللّه ـ علیه‌السلام ـ از آن چنان جایگاه رفیعى برخوردار است که جز خداوند متعال و اولیایش نمى دانند. در زیارت عرشى عاشورا مى خوانیم:

«أنْ یَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِکَ

«از خداوند متعال مى خواهم به من توفیق دهد، انتقام خون شما را بگیرم.»

همان طور که ملاحظه مى کنید، ترکیب طَلَبَ ثارِک، فقط به همین معنى که ثار به معنى خون باشد قابل تبیین است، وگرنه اگر ثار به معنى ـ خونخواهى (طلب الدم) باشد، جمله این چنین خواهد شد; طَلَبَ طَلَبَ ثارِکَ، که در سخافت نیاز به توضیحى ندارد. همین طور است، جمله «طَلَبَ ثارِکُمْ» یا «طَلَبَ ثارِى» که در جمله هاى بعدى زیارت عاشورا آمده است، یا جمله: «اَشْهَدُ اَنَّ اللّه تَعالى الطّالِبُ بِثارِکَ»[۱۲] و جملاتى شبیه این در سایر زیارتنامه هاى آن حضرت.[۱۳]

معنى ثاراللّه

با توجه به آنچه در معنى لغوى ثاراللّه گفته شد، معانى مختلفى در تفسیر ثاراللّه بیان شده است.

۱ـ گروهى ثاراللّه را به معنى کسى که انتقام خونش را خداوند مىگیرد، مى دانند[۱۴] و ثار را مخفف ثائِر دانستهاند، مثل شاک مخفف شائک[۱۵] یا ثار را مخفف ثَأْر انگاشته اند.[۱۶]

۲ـ بعضى لفظ «أهل» در تقدیر گرفته اند و گفته اند: ثاراللّه یعنى اهل ثاراللّه، اهل خونخواهى الهى که خداوند انتقام خونش را مى گیرد.[۱۷]

۳ـ برخى گفته اند: ثاراللّه یعنى کسى که خودش در دوران رجعت مى آید و انتقام خونش را مى گیرد.[۱۸]

۴ـ گروهى ثاراللّه را به معنى خون خدا دانسته اند.[۱۹]

ظاهر بسیارى از ادله همان طور که در معنى لغوى آن گفته شد مؤید این مطلب است که: ثار به معنى خون است و امام حسین ـ علیه‌السلام ـ ثاراللّه و خون خداست.

پى ‏نوشت‏:

[۱]- امام زمان(عج) در زیارت ناحیه مقدسه مىفرماید: فَلاََنْدُبَنَّکَ صَباحاً وَ مَساءً وَ لاََبْکِیَّنَ لَکَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً.

کنون هر صبح و شامى در عزایت     بریزم اشک و می نالم برایت

به جاى اشک خون از دیده بارم          همیشه دیدهاى خونبار دارم

امام مهدى(عج) در عزاى امام حسین(ع)، زیارت ناحیه مقدسه، ص ۳۰ ـ ۳۱

[۲]- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۸۶ و ج ۵۲، ص ۳۰۸ و ج ۱۰۱، ص ۱۰۳٫

[۳]- مفاتیح الجنان، زیارت جامعه کبیره، ص ۹۸۷٫

[۴]- نهجالولایه، ص ۵۸٫

[۵]- فروغ شهادت، على سعادت پرور، ص ۴۰٫

[۶]- تاج العروس، ذیل لغت وتر.

[۷]- فروغ شهادت، ص ۳۸۹٫

[۸]- بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۲۹۴، ۲۹۱، ۲۶۰، ۲۰۰، ۱۹۹، ۱۸۱، ۱۸۰، ۱۶۹، ۱۶۸، ۱۵۲ و ۱۴۸٫

[۹]- در بعضى از زیارتنامهها این چنین آمده است: السلام علیک یا ثاراللّه وابن ثاره … و در بعضى دیگر، این چنین: السلام علیک یا ثاراللّه فى الأرض … و در برخى این چنین: اشهد انک ثاراللّه فى الأرض وابن ثاره.

[۱۰]- بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۱۵۱٫

[۱۱]- بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۱۶۸٫

[۱۲]- بحارالانوار، ج ۹۴، ص ۷۵٫

[۱۳]- همان، ج ۱۰۱، ص ۲۹۲، ۲۹۰; ج ۴۴، ص ۲۱۸; ج ۴۵، ص ۳۴۳، ۳۵۱٫

[۱۴]- فروغ شهادت، بیشتر مترجمان زیارت عاشورا، ص ۳۸۹٫

[۱۵]- شرح زیارت عاشورا، آیتالله سید احمد میرخانى، ص ۳۰۵٫

[۱۶]- بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۱۵۱٫

[۱۷]- بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۱۵۱٫

[۱۸]- بحارالانوار، علامه مجلسى، ج ۱۰۱، ص ۱۵۱٫

[۱۹]- تعداد اندکى از مترجمان زیارت عاشورا، آیتالله سید احمد میرخانى در شرح زیارت عاشورا، ص ۳۰۸; زیارت در پرتو ولایت، ص ۵۱٫

منبع: فرهنگ جهاد ، شماره ۳۰

على محیطى

آثار و برکات اخلاقى – تربیتى سید الشهداء (ع)

اشاره:

قیام امام حسین علیه‌السلام آثار و برکاتی در جامعه بشری از خود برجا گذاشته است. این آثار در ابعاد مختلف قابل توجه است. از ابعاد انسانی و اخلاقی گرفته تا ابعاد سیاسی و دینی و  اجتماعی و… حتی برخی از مبارزین غیر مسلمان از نهضت امام حسین علیه‌السلام الگو گرفته و در اهداف خود به پیروزی رسیده اند. در این مقاله مختصر به آثار و برکات اخلاقی نهضت عاشورا پرداخته شده است.

 

۱. ایجاد اخلاق جدید در جامعه مسلمین

اگر دیدى که نابینا و چاه است‏

اگر خاموش بنشنیى گناه است

یکى از آثار و برکات سیدالشهدا (ع) در بعد اخلاقى – تربیتى این است که قیام او باعث گردید در جامعه مسلمانان نوعى اخلاق جدید بلند نظرانه پدید آید و نظر انسان را به زندگى خود و دیگران، دگرگون سازد تا بتواند بدین وسیله جامعه را اصلاح نماید . و به عبارت دیگر، با خودسازى به دیگر سازى نیز بپردازد.

آرى، در آن زمانى که بنیاد روانى و اخلاقى مردم در هم ریخته و ویران شده بود و این ویرانى شامل رهبران مسلمین و بزرگان آنان نیز شده بود و با اخلاق و شیوه‏اى وحشتناک زندگى مى ‏کردند ، امام حسین (ع) یگانه درمان آن حالت بیمار گونه را که در مجتمع مسلمانان مورد قبول واقع شده بود، در قیام آشکار و فریاد درآن سکوت مرگبار دید. لذا آن حضرت با خون پاک خود و فرزندان و یارانش و با همه اعتبارات احساسى و تاریخى ، حتى شمشیر و عمامه جدش رسول خدا (ص) ، وارد مبارزه گردید تا همه روزنه ‏ها و راههاى توجیه را فرو بندد.

سیدالشهدا (ع) نیک دریافته بود که وجدان شکست خورده و اخلاق پست امت را نمى ‏توان به وسیله رویارویى ساده دگرگون ساخت، از این رو با قیام و شهادت خویش دیرى نپایید که اخلاق هزیمت و فرار را به نیرویى عظیم درآورد و اخلاق جدیدى به جاى آن جایگزین نمود. براستى شهادت حسین بن على (ع) تأثیر ژرف و شگرفى بر شیعیان ساکن و ساکت بجاى گذاشت ، و سرنوشت غم انگیز نواده پیامبر اکرم (ص) عواطف اخلاقى و مذهبى مردم را بهم ریخت.

در اثر قیام و شهادت امام حسین (ع) موجى در روح مسلمین به وجود آمد، حمیت و عزت، شجاعت و صلابت به وجود آمد،و احساسات بردگى و اسارتى که از اواخر حکومت عثمان و تمام دوره معاویه بر روح جامعه اسلامى حکم فرما بود، تضعیف شد و ترس آنها را فرو ریخت ، خلاصه، ابا عبدالله (ع) به اجتماع اسلامى شخصیت داد.

کربلا و قیام سیدالشهدا (ع) نمایشگاه اخلاق عالى اسلامى و انسانى با همه صفات و طراوت آن بود و این اخلاق را نه به زبان که در عمل به خون پاک خویش بر صفحه ماندگار تاریخ به ثبت رسانید.

از پا حسین افتاد و ما بر پاى بودیم‏

زینب اسیرى رفت و ما بر جاى بودیم

۲. احساس گناه در بین مسلمین

یکى دیگر از آثار نهضت و شهادت سیدالشهدا (ع) این بود که مردم پس از مدت کوتاهى متوجه عدم توانایى و ضعف نفس خود شدند، لذا احساس عمیق ندامت و گناه کرده و چنین اندیشیدند که براى جبران این اهمال کارى و غفلت ، و نیز براى طلب بخشایش الهى، باید جانبازی هاى مشابهى را انجام دهند. و از جمله کارهاى امام زین ‏العابدین (ع) این بود که کوشید این احساس گناه را شعله‏ور سازد. از این رو به گروه انبوهى از مردم کوفه نهیب زده و فرمود:

«اى مردم، شما را به خدا سوگند مى دهم، آیا شما فراموش کردید که نامه‏ ها براى پدرم نوشتید و چون به سوى شما آمد، به او خدعه و نیرنگ زدید؟! شما با پدرم عهد و پیمان بستید و با وى بیعت کردید، اما بیعت خود را شکستید و او را به قتل رساندید پس هلاکت بر شما باد و با این توشه‏اى که به آخرت فرستادید هلاکت بر شما باد . چه رأى زشت و پلیدى را که براى خود پسندیدید! آنگاه که به دیدار پیغمبر خدا (ص) مى‏ شتابید و به شما بگوید: «عترت مرا کشتید ، هتک حرمت مرا کردید.» با چه دیده‏اى به او نظر خواهید کرد؟ و سرانجام به شما خواهد گفت : «از امت من نخواهید بود» ۱.

این احساس گناه عامل همیشه شعله‏ ورى بود که مردم را براى شورش و انتقام جویى همواره به جلو مى ‏راند.

استاد «عادل ادیب» در این باره مى‏ نویسد: شهادت فجیع امام حسین (ع) در کربلا موجى شدید از احساس گناه در وجدان هر مسلمانى برانگیخت . آنان پى بردند که مى‏ توانستند او را یارى دهند. اما از آن پس که با او براى قیام پیمان بستند، او را یارى نکردند . این احساس گناه دو جنبه داشت: از یک طرف انسان را وادار مى ساخت که گناهى را که مرتکب شده با کفاره بشوید، و از طرف دیگر نسبت به کسانى که او را به ارتکاب چنین گناهى واداشته بودند، احساس کینه و نفرت کند. به طورى که انگیزه انقلاب هاى متعددى که در اثر قتل امام (ع) برپا شد، همان کفاره یارى نکردن به حضرت او، و انتقام گرفتن از امویان بود .

مقدر چنین بود که آتش این احساس گناه، پیوسته برافروخته بماند و انگیزه انتقام از بنى امیه در هر فرصت به انقلاب و قیام بر ضد ستمگران منتهى گردد. ۲

بارى ، بر اثر شهادت امام حسین (ع) این آیه شریفه مصداقى روشن یافت:

«و یوم یعض الظالم على یدیه » . ۳ و روزى که ستمکار دستهاى خود را از پشیمانى مى ‏گزد.

۳. ازدیاد محبوبیت سید الشهداء (ع) و خاندان وحى

سؤمین اثر مهم تربیتى قیام و شهادت سیدالشهداء (ع) ، بالا بردن محبوبیت خاندان حضرت على (ع) در اجتماع اسلامى و شناساندن بیشتر و بهتر آنان به مردم بوده است .

مسئله داشتن محبوبیت و قبضه کردن افکار اجتماع از مسائل حیاتى و مهمى است که همواره مورد نظر حکومت ها بوده و هست . حکومتها هر چند به طور اکثر تکیه گاه بزرگى جز قدرت ندارند، اما به خوبى مى دانند که نیرومندتر از قدرت نظامى ، جایگاهى است که در دلهاى مردم مى‏ باشد، وسعى دارند آن را براى خویش به دست آورند . معاویه نیز با همه تلاشهاى شیطانى خود به طور کلى مى خواست دو چیزرا به دست آورد: یکى محبوبیت بخشیدن به خاندان و شجره خبیثه بنى امیه ، و دیگرى سقوط خاندان و شجره طیبه حضرت على (ع) از محبوبیت . متأسفانه معاویه در این تلاش خود موفقیت بسیارى هم کسب کرد. اما با ظهور حماسه حسینى و جانبازیهاى مردان راستین خدا، نفوذ معنوى و اعتبار روحانى عمیقى براى سیدالشهدا و اهل بیت (ع) ایجاد نمود . به طورى که هر چه از آن واقعه مى گذشت مردم بیشترى به خاندان حضرت على (ع) جذب مى‏شدند این محبوبیت رفته رفته چنان بالا گرفت که عده‏اى براى خونخواهى و به نام هوا داران از خاندان رسول خدا (ص) دست به قیام زدند.

آرى ، اگر حسین بن على (ع) پیش از نهضت مردان ه‏اش به عنوان امام وقت و سبط پیغمبر و فرزند على و فاطمه، و بزرگترین شخصیت از خاندان وحى شناخته مى‏شد، پس از قیام با حفظ مقامات سابق، به نام عالی ترین و کامل ترین نمونه مردانگى و مجاهدت و فداکارى در راه خدا و حقیقت شناخته شد.

«مسیوماربین آلمانى» در این خصوص مى‏ نویسد: «مهمترین اثر این نهضت این بود که ریاست روحانى که در عوالم سیاست اهمیت شایانى داشت، مجدداً به دست بنى ‏هاشم افتاد، و به ویژه در بازماندگان حسین (ع) مسلم گردید، و چندى طول نکشید که (حکومت) ظلم و جور معاویه و جانشیان او منهدم شد و در کمتر از یک قرن قدرت از بنى امیه سلب گردید. منهدم شدن (قدرت) بنى امیه به قسمى شد که امروز نام و نشانى از آنها نمودار نیست و اگر در متن کتب تاریخى نامى از این قوم ذکر شده در تعقیب آن هزاران نفرین و ناسزا هم نوشته شده است، واین نیست مگر به واسطه قیام امام حسین (ع) و یاران با وفاى او » ۴

 پى نوشت:

۱- سیرهء امامان , سید محسن امین , ص ۱۸۸

۲- زندگانى تحلیلى پیشوایان ما, عادل ادیب , ص ۱۴۹

۳- سورهء فرقان , آیه ۲۷

۴- نقل از کتاب درسى که حسین به انسانها آموخت شهید هاشمى نژاد, ص ۴۴۵

منبع: کتاب آثار و برکات سید الشهدا

به قلم :علیرضا رجالى تهرانى

جلوه های حماسه سیاسی در زیارت اربعین

اشاره:

زیارت در مفهوم شیعی، عبادتی هدفمند و تعالی‎بخش است که با گره زدن جان به نسیم روح بخش کوی فرحزای بندگان برگزیده خداوند صورت می پذیرد؛ زیرا زائر با تشرّف به مزار آن عبد صالح یا زمزمه زیارت نامه، به تهذیب، تحوّل و تغییر رویه در راستای تبدیل وضعیت موجود به مطلوب و مطلوب تر تلاش می‎کند. این مسئله، به واسطه توجه و ارتباط با نفس قدسی و تحول آفرینی صورت می پذیرد که فیوضات ربّانی به واسطه او جاری است. زائر با زیارت از نزدیک یا دور، به نوعی سبک باری و سبک بالی می رسد و از پوسته غفلت بیرون می آید و گاه با عنایت صاحب مزار، یک شبه ره صد ساله را می‎رود. مرحوم نراقی می‎ گوید:

نفوس نیرومند قدسی، به خصوص انبیا و ائمه پس از آزادی از قفس تن و صعود به عالم تجرّد، در نهایت احاطه و استیلا بر امور جهان هستند و قدرت تأثیرگذاری بر عالم را دارند. هر کس به زیارت شان رود، به او آگاه اند و از زائران مرقدشان و خواسته ها و طلب شفاعت شان اطلاع کامل دارند. بنابراین، نسیم لطف اولیای الهی بر زائران می وزد و لَمَعاتی از فروغ‎شان به آنان می تابد و در رفع نیازها و برطرف شدن گرفتاری ها و بخشش گناهان‎شان در پیشگاه خداوند شفاعت می کنند. ( نراقی، ۱۳۷۴: ۸۸۹)

متن زیارت معصومان، از منابع و ذخایر ارزشمند معرفتی شیعه است که در لابه لای آن، عبارت‎های ژرف و راهبردی قابل تأملی دیده می شود؛ چرا که آن بزرگواران، خود بهتر از هر کس به جایگاه‎شان در عالم هستی آگاه‎اند ودر نتیجه، بهترین معرّف خودشان شمرده می‎شوند. از جمله این زیارت ها که محتوای معرفتی ارزشمندی دارد، زیارت اربعین امام حسین علیه السلام است.

زیارت اربعین، یکی از مهم ترین محورهای حیاتی فرهنگ شیعه است که همواره شیعیان راستین با این نشانه در طول تاریخ شناخته می شدند. با مروری اجمالی بر این زیارت، می‎توان راز این اهمیت را دریافت. این ارادتنامه که از سوی امام صادق علیه السلام، خطاب به حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام صادر شده و «صفوان بن مهران جمال» آن را منتشر ساخته و به دست اهلش رسانده، امروزه می تواند بهترین و کاربردی ترین درس‎ها را برای ما به همراه داشته باشد.

در این مجال به بیان گوشه ای از جلوه های حماسه سیاسی در این زیارت گران‎قدر می پردازیم:

۱. شهادت طلبی و احیای فرهنگ شهادت

در این زیارت کوتاه، چندین بار از واژه های مقدس جهاد و شهادت و جان نثاری در راه احیای ارزش‎های الهی سخن به میان آمده و این نشانه اهمیت موضوع جهاد و شهادت در مکتب حیات‎بخش شیعه است.

در نظام ارزشی اسلام، شهادت در راه خدا، معیاری اصیل و معنوی است که دیگر امتیازهای انسانی و اعمال صالح فرد مسلمان را تحت الشعاع قرار می دهد و در طبقه بندی ارزش‎ها و اصول اسلامی، جایگاهی بس والا دارد. رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در این باره می فرماید: «فَوْقَ کلِّ ذِی بِرٍّ، بِرٌّ، حَتَّی یقْتَلَ الرَّجُلُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ، فَإِذَا قُتِلَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَلَیسَ فَوْقَهُ بِرٌّ؛ بالاتر از هر نیکی، نیکی دیگری است تا اینکه شخص در راه خدا به شهادت برسد. در این هنگام، دیگر بالاتر از آن نیکی وجود ندارد». (کلینی، ۱۴۰۷ق: ج ۲: ۳۴۸)

به هر روی، اگر روحیه شهادت طلبی و جهاد در راه خدا در جامعه نباشد و افراد آن به تن‎پروری و تعلقات مادّی مشغول شوند، سرنوشتی ذلت بار و آینده ای حقارت آمیز خواهند داشت.

امیر مؤمنان علی علیه السلام بزرگ پرچمدار عرصه جهاد و شهادت، در خطبه ۲۷ نهج البلاغه می فرماید:

جهاد [در راه خدا]، دری از درهای بهشت است که خداوند آن را به روی دوستان مخصوص خود گشوده است. جهاد، لباس تقوا و زره محکم و سپر مطمئن خداوند است و کسی که جهاد را ناخوشایند بداند و [آن را] ترک کند، خداوند لباس ذلت و خواری بر او می پوشاند و دچار بلا و مصیبت می شود و کوچک و ذلیل می گردد. در این صورت، دل او در پرده گمراهی می ماند و حق از او روی می گرداند و به دلیل ترک جهاد، به خواری محکوم و از عدالت محروم است».

بر پایه این بینش الهی، مردمانی که روحیه جهاد و شهادت را در وجودشان تقویت کنند و در راه اهداف والای‎شان استقامت ورزند و برای تحقق آرمان‎های مقدس الهی با تمام وجود به استقبال شهادت روند، ملتی عزیز، مورد توجه دیگران، مقتدر، مستقل و جاودانه خواهند بود.

انسان شهادت طلب که شایستگی خویش را برای رسیدن به اهداف مقدس اثبات می کند و با ایستادگی آگاهانه و مقاومت هوشمندانه هستی خود را در راه مکتبش تقدیم می دارد، هرگز روی ذلت و خواری نخواهد دید و با شهادت در راه خدا، به درجات والای معنوی خواهد رسید.

مولای متقیان در خطبه ۱۸۲ نهج البلاغه براین باور وحیانی تأکید می کرد:

آن گروه از برادران ما که در مصاف با دشمن ـ در جنگ صفین ـ خون‎شان ریخته شد و به شهادت رسیدند، هرگز زیان نکردند. آنان امروز نیستند [تا همانند من] خوراک‎شان غم و غصه، و نوشیدنی آنها خون دل باشد. به خدا سوگند! آنها به ملاقات خداوند رفتند و پاداش آنان را به نحو شایسته ای عنایت کرد و پس از گذراندن مرحله خوف و دلهره در سرای امن جای‎شان داد. کجا هستند برادران من که بر راه حق رفتند، و با حق در گذشتند؟ کجاست عمّار؟ و کجاست پسر تیهان (مالک بن تیهان انصاری)؟ و کجاست ذو الشّهادتین (خزیمه بن ثابت که پیامبر شهادت او را دو شهادت دانست)؟ و کجایند همانند آنان از برادران‎شان که پیمان جانبازی بستند، و سرهای‎شان را برای ستمگران فرستادند.

بنابراین، شهادت، معامله عزتمندانه و سودمند انسان‎های وارسته با خداست که با زدودن غبارهای تعلق از تمام مظاهر دنیوی، به مقامات عالی دست می یابند. متفکر شهید، استاد مطهری در تعریف شهادت می نویسد:

شهادت به حکم اینکه عملی آگاهانه و اختیاری است و در راه هدفی مقدس است و از هرگونه انگیزه خودگرایانه منزه و مبراست، تحسین انگیز و افتخارآمیز است و عملی قهرمانانه تلقی می شود. در میان انواع مرگ و میرها، تنها این نوع از مرگ است که از حیات و زندگی برتر و مقدس تر و عظیم تر و فخیم تر است.. .. پس شهادت، قداست خود را از اینجا کسب می کند که فداکردن آگاهانه تمام هستی خود است در راه هدف مقدس. (مطهری، ۱۳۷۴: ۸۴)

شهادت؛ رمز جاودانگی

شهادت برای انسان‎های وارسته و خود ساخته که از دنیا و وابستگی‎های آن رسته و به خدا پیوسته اند، میان‎بُرترین راهی است که آنان را به مقصد نهایی و هدف والای الهی می رساند. شهادت از دیدگاه آیات وحیانی قرآن کریم، خسارت نیست، بلکه حیاتی جاودانی و همیشگی است و این ندای خداوند همواره در گوش مردمان آزاده جهان طنین انداز است که: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ؛ هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگان‎اند، بلکه آنان زنده اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند.» (آل عمران: ۱۶۹) و نیز: «وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ یقْتَلُ فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْیاءٌ وَ لکنْ لا تَشْعُرُونَ؛ و به آنها که در راه خدا کشته می شوند، مرده نگویید، بلکه آنان زنده اند، ولی شما نمی فهمید». (بقره: ۱۵۴)

آری، به حقیقت شهدای راه حق زنده اند و ما از آن زندگی جاودانه بی‎خبریم. آنان در کنار اولیا و انبیای الهی در بهشت برین جای دارند. آنان انسان‎های با فضیلت و کاملی هستند که مقام بس والایی به دست آورده اند: «فَرِحینَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یسْتَبْشِرُونَ بِالَّذینَ لَمْ یلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لا هُمْ یحْزَنُونَ؛ آنها برای نعمت های فراوانی که خداوند از فضل خود به ایشان بخشیده، خوشحال اند و نیز برای کسانی که هنوز به آنها ملحق نشده اند (مجاهدان و شهیدان آینده )، خوشوقت هستند [زیرا مقامات برجسته آنها را در آن جهان می بینند و می دانند] که نه ترسی بر آنهاست، و نه غمی خواهند داشت». (آل عمران: ۱۷۰)

از دیدگاه وحی، شهادت در حقیقت پیروزی و فتح است؛ پیروزی بر شیطان و فتح قلّه های والای کمال و فضیلت: «قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلاَّ إِحْدَی الْحُسْنَیینِ؛ بگو: آیا درباره ما جز یکی از دو نیکی (پیروزی یا شهادت) را انتظار دارید؟» (توبه: ۵۲) برای مسلمان دین باور و خدا محور، هم شهادت و هم کشتن دشمن، هر دو پیروزی است؛ چرا که هدف او از جهاد مقدس، روشن نمودن شاهراه انسانی و پرتو افشاندن در ظلمات استبدادها، ستم ها و فسادهاست. به همین دلیل، او در هر دو صورت به این هدف والا رسیده و موجب استحکام ارزش‎های الهی و انسانی گردیده است.

شهادت؛ گلواژه عاشورا

حضرت امام حسین علیه السلام سرور و سید شهیدان است. عشق به شهادت و جان‎فشانی در راه حق، سراسر وجود آن حضرت را فرا گرفته بود و آن گرامی، شهادت را برگزید و مرامش این بود که: «وَ إِنْ تَکنِ الْأَبْدَانُ لِلْمَوْتِ أُنْش فَقَتْلُ امْرِئٍ بِالسَّیفِ فِی اللَّهِ أَفْضَل؛ اگر بدن‎ها برای مرگ آفریده شده اند؛ پس کشته شدن انسان با شمشیر در راه خداوند، برترین نوع مرگ است». (مجلسی، ۱۳۶۹: ج ۴۴: ۳۷۴)

سالار شهیدان علیه السلام عشق به شهادت را از مکتب پرمایه رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و پدر گرامی‎اش امیرمؤمنان علی علیه السلام آموخته بود. البته شوق شهادت در وجود اولیای الهی، به ویژه امام حسین علیه السلام به این معنا نبود که خود را تسلیم مرگ کنند و هیچ گونه دفاعی از خود نشان ندهند، بلکه آن پیشوایان حقیقت طلب، در برابر غارتگران بیت المال و ستمگران به مسلمانان می‎ایستادند، ولی هنگامی که احساس می‎کردند در راه پی برد هدف مقدس خویش، باید از جان بگذرند، با آغوش باز به استقبال شهادت می رفتند. مردان الهی دراین هنگام زمزمه می کنند:

مرگ اگر مرد است گو نزد من تا در آغوشش بگیرم تنگ

من از او جانی ستانم جاودان او زِ من جسمی بگیرد رنگ رنگ

(پاک نیا تبریزی، ۱۳۸۸: ۱۴)

دعوتنامه شهادت

امام حسین علیه السلام در یکی از سخنرانی‎های عمومی خود برای حاجیان، پس از تبیین فلسفه قیام خویش و تحلیل سیاسی روز، از شهادت خود به دست ستمگران حکومت اموی خبر داد و از مسلمانان آزاده خواست در این حماسه جاویدان، حضرتش را همراهی کنند و آماده شهادت در راه خدا باشند. امام در بخشی از سخنان روشنگرانه خویش فرمود:

ای مردم، مرگ بر انسان‎ها چونان گردن‎بندی که لازمه گردن دختران جوان است، حتمی است و من به دیدار نیاکانم آن چنان اشتیاق دارم که یعقوب علیه السلام به دیدار یوسف علیه السلام داشت و برای من قتلگاهی معین گردیده است که در آنجا به شهادت خواهم رسید. گویا با چشم خود می بینم درندگان بیابان‎ها (لشکریان یزید) در سرزمین کربلا اعضای مرا قطعه قطعه و شکم گرسنه خود را سیر می کنند. از پیش آمدی که با قلم تقدیر نوشته شده، گریزی نیست.

رضایت خداوند، رضایت ما اهل بیت است. بر بلاهای او صبر می کنیم و پاداش صابران را خواهیم داشت. پاره های تن پیامبر از او جدا نخواهند شد و آنان در بهشت در کنار ایشان گرد خواهند آمد. چشمان پیامبر با دیدن آنان روشن خواهد شد و وعده او (گسترش آیین توحیدی اسلام) به دست اهل بیتش تحقق خواهد یافت. هر کس آمادگی جان نثاری در راه ما و تقدیم جان خویش را در راه خدا دارد، پس به همراه ما سفر کند. (دشتی، ۱۳۷۹: ۲۷۴)

استاد شهید مطهری درباره رمز بقای مکتب امام حسین علیه السلام می نویسد:

امام حسین علیه السلام به واسطه شخصیت عالی‎قدرش، به واسطه شهادت قهرمانانه اش، مالک قلب‎ها و احساسات صدها میلیون انسان است. اگر کسانی که بر این مخزن عظیم و گران‎قدر احساسی و روحی گمارده شدند یعنی رهبران مذهبی، بتوانند از این مخزن عظیم در جهت هم شکل کردن و هم رنگ کردن و هم احساس کردن روح‎ها با روح عظیم حسینی بهره برداری صحیح کنند، جهان اصلاح خواهد شد. راز بقای امام حسین علیه السلام این است که نهضتش از طرفی منطقی است، بُعد عقلی دارد و از ناحیه منطق حمایت می شود، و از طرف دیگر در عمق احساسات و عواطف راه یافته است. (مطهری، ۱۳۷۴: ۱۲۲)

در اینجا بار دیگر مهم ترین پیام اربعین را با زمزمه آخرین بند از زیارت اربعین یادآور می شویم و آرزوی همراهی با راهیان مکتب شهادت و ایثار و جهاد می کنیم و خود را در فضای عطر آگین عاشوراییان قرار می دهیم:

شهادت می دهم به شما ایمان و به رجعت شما یقین دارم در شروع به آیین و ختم کارم، و قلبم تسلیم قلب پاک شما و همه کارم پیرو امر شماست و یاری‎ام تا خدا اذن دهد برای شما مهیاست. پس البته با شما هستم، با شما هستم نه با دشمنان شما، درود خدا بر شما و بر جسم و جان پاک شما باد! و درود خدا بر شما باد از حاضر و غایب شما و بر ظاهر و بر باطن شما! ای پروردگار عالمیان این دعای مرا اجابت فرمای.

امام حسن عسکری علیه السلام فرموده است: «پنج چیز از نشانه های مؤمن است: گزاردن ۵۱ رکعت نماز [واجب و نافله در هر شبانه روز]، زیارت اربعین، انگشتر در دست راست کردن، پیشانی بر خاک ساییدن، و بلند گفتن بسم الله الرحمن الرحیم».(مفید، ۱۴۱۳ق: ۵۳)

۲. جهاد فکری و جهاد عملی امام حسین علیه السلام

به یقین پاسداری ازآموزه‎های دین مبین اسلام ضروری است. این ضرورت از آنجا سرچشمه می گیرد که اسلام دین «حق» است که با هر « باطل» سرستیز دارد. طبیعی است وقتی این دین مبین با مجموعه کفر و شرک و نفاق و هر تباهی و فساد و هر نوع ستم و هر شکل از استعمار و استبداد و استثمار در هر زمان و مکان مخالفت ورزد و در نقطه مقابل، ترویج کننده ایمان و پاکی وعدالت و آزادی و حامی محرومان زمین باشد، جبهه کافران و ستمگران و فاسقان در برابر آن پرچم مبارزه بلند و در مسیر نابودی آن حرکت می‎کنند.

مبارزه برضد اسلام همواره دو شیوه داشته است: ۱. شیوه مستقیم و با آشکار شدن ماهیت دشمنان و دشمنی آنها با حق؛ ۲. شیوه غیرمستقیم و منافقانه با مخفی ماندن ماهیت اصلی دشمنان و تظاهر آنها به ایمان و اسلام خواهی که خطر آن از شیوه نخست بسیار بیشتر است.

در این میان، پاسداری از دین نیز در دو جبهه است: جهاد فکری و جهاد عملی.

در جهاد فکری، از یک سو، جامع و برحق بودن اسلام نشان داده می‎شود و آرایه ها و پیرایه هایی که به صورت«بدعت» و «تحریف» اصل دین خدا را به شدت تهدید می کند، نفی می گردد و از سوی دیگر، ماهیت دشمنان آشکار و پنهان نمایانده می شود و برای مردم «بینش آفرینی های معرفتی» و «آگاهی بخشی های سیاسی» درباره اهل کفر و نفاق پدید می آید.

در جهاد عملی، دو جبهه حق و باطل در برابر هم قرار می گیرند و جهادگران اسلام با تکیه بر قدرت بی‎پایان حضرت پروردگار به جبهه باطل یورش می برند و با ایثار جان خود، از دین مبین حق پاسداری می کنند و دشمنان را از رسیدن به اهداف پلید خویش باز می‎دارند.

حضرت امام حسین علیه السلام در هر دو جبهه با دشمنان دین جهادی بی بدیل داشت؛ به گونه ای که برای تمام عصرها و نسل ها، اسوه و الگوی جاودانه گشت و همه دین باوران و دل سوختگان اسلام در عرصه های فعالیت های علمی و عملی راه و روش پاسداری از دین را در عالی ترین مراتب آن، که همراه با تقدیم همه هستی خود و به مسلخ عشق بردن همه عزیزان خویش است، از آن حضرت می آموزند.

ایشان در جهاد فکری خویش با جبهه کفر پنهان و به نفاق گراییده « امویان»، چه پیش از آغاز نهضت مقدس کربلا و چه پس از آغاز این نهضت تا مرحله پایانی آن، به معرفت‎آفرینی درباره اسلام ناب محمدی علیه السلام و حقیقت آموزه های آن پرداخت و مردم را به ژرف اندیشی واداشت تا از نادانی خلاص شوند و به بینش و شناخت های اصیل دینی دست یابند.

آن حضرت در جهاد عملی نیز با امتناع از بیعت با یزید و در مرحله بعد حرکت به سوی کوفه برای تشکیل حکومت اسلامی، بنیان حکومت باطل بنی امیه را لرزاند. ایشان مکتبی را در «جهاد و شهادت» بنا نهاد که نه تنها برای جهان اسلام در همه زمان ها الگویی سترگ و مقصد رسان است و مشتاقان مرزبانی از دین را راه می گشاید و به سرمنزل مقصود می‎رساند، که برای همه ملت‎های آزاده و غیرمسلمان نیز الگوی عزت و ایثار و آزادگی و پایداری و استقلال طلبی است.

۳. ولایت محوری

عاشورا را باید مکتبی بزرگ دانست که تمام تاریخ و همه انسان ها به نوعی شاگرد آن شمرده می‎شوند؛ درس هایی که در قالب این مکتب به نسل دیروز و امروز منتقل می شود، آنچنان گسترده است که جنبه‎های گوناگون زندگی بشر را دربرمی گیرد. برای نمونه، یکی از درس‎های بزرگ عاشورا، درس ولایت پذیری است؛ چراکه کیفیت ولایت پذیری و ولایتمداری یاران امام حسین علیه السلام را در هیچ دوره تاریخی نمی توان یافت؛ چنان که ولایت‎گریزی بیشتر مردم دوران حضرت امام حسین علیه السلام نیز موضوعی قابل تأمل و درس بزرگی برای جامعه امروز ماست تا اولاً جلوه های ولایتمداری عاشورا را بشناسیم و به بصیرت لازم برسیم تا چونان مسلمانی واقعی در برابر ولی زمان خویش عمل کنیم، و ثانیاً با دقت در مصداق‎های ولایت گریزی و شناخت سرنوشت آنان، درس عبرت بگیریم تا مبادا در امتحان ولایتمداری این عصر، سرافکنده شویم.

در این مجال به چند نکته درباره ولایت پذیری در عاشورا می پردازیم:

الف) با تأمل در تاریخ اسلام درمی یابیم که اوج مسئله ولایت پذیری در حادثه کربلا رخ داده است. درسی که می توان و باید از عاشورا گرفت این است که آن گونه که شهیدان کربلا ولایت مدار بودند، ما نیز ولایت مدار باشیم.

ب) با دقت در حادثه عاشورا در می یابیم که تمام رفتارها و گفتارهای شهدای کربلا در مسیر فرهنگ و ادبیات ولایی است. در این زمینه حتی می توان به رجزخوانی های آنان نیز اشاره کرد که سرشار از پشتیبانی از ولایت است. در صحنه کربلا به تعبیری، همه باید فدای ولی خدا شوند تا درخت نوپای دین و ولایت رشد کند.

ج) با تأمل در نهضت عاشورا درمی یابیم که آنچه در کربلا اتفاق افتاد، پیروی بی چون چرا از ولایت بود؛ آن گونه که عاشوراییان کوشیدند به فلسفه اصلی ولایت دست یابند و بر همان اساس هم هویت و حیات جاودان خود را در پیوند با اصل ولایت دیدند. در واقع لازم است ابتدا سخنان ولی را بفهمیم و سپس به طور کامل اجرا کنیم و بدون این کار، سودی از دریافت ظاهری گفتار معصومان نخواهیم برد.

د) یکی از شخصیت‎های اثرگذار در شکل گیری حادثه عاشورا، مسلم بن عقیل است که رفتار و گفتار او، نمونه برجسته ولایت مداری است. او دستور و سفارش ولی امر خود را تا پای جان و حتی با پذیرش با شهادت لبیک گفت. از آن سو، مردم کوفه هم می توانستند با پیروی از فرستاده امام حسین علیه السلام از آزمونی بزرگ سربلند بیرون آیند؛ چرا که در آن مقطع تاریخی، پذیرش شرایط مسلم از سوی کوفیان، به منزله قرار گرفتن آنها زیر چتر ولایت امام حسین علیه السلام بود که متأسفانه در این امتحان مردود و برای همیشه مصداقی برای ولایت‎گریزی مطرح شدند.

۴. بیزاری از دشمنان دین

داشتن موضع در مسائل اجتماعی و سیاسی, دوستی ها و دشمنی ها، و جنگ ها و صلح ها، نشانه انسان متعهد است. البته محور در دوستی ها و دشمنی ها، «ولایت»ها و «برائت»هاست. «حُبِّ فی الله» و «بُغضِ فی الله»، دو عنوانی است که در احادیث اسلامی بیان شده است؛ یعنی خدایی بودنِ دوستی ها و دشمنی ها. در بخشی از زیارت اربعین خطاب به سیدالشهدا علیه السلام می گوییم: «قلبم تسلیم قلب پاک شما و همه کارم پیرو امر شماست…. پس البته با شما هستم نه با دشمنان شما».

باید توجه داشت که شیعه مرتبط با معصومان باید بر اساس دوستی ها و دشمنی هایی که با امام می شود، اهل صلح و جنگ و در خط «ستیز» یا «سازش» باشد. بی تفاوت بودن در این زمینه، به معنای خارج بودن از خطر و برکنار بودن از صحنه و منحرف شدن از «صراط مستقیم» است. در این راه، سستی و مسامحه و سازش و کوتاه آمدن اصلاً مفهومی ندارد. امام علی علیه السلام در خطبه ۲۴ نهج البلاغه می فرماید: «به جانم سوگند!. .. در راه جنگیدن با مخالفان حق و پیروان باطل و رهروان وادی گمراهی، هرگز در من سازش و سستی و نرمش نخواهد بود…».

امکان ندارد یک مسلمان و مؤمن حقیقی به دشمنان خدا و رسول، روی خوش نشان دهد و طرح دوستی و رابطه «مودّت آمیز» بریزد. از قرآن شاهد بیاوریم که خداوند می فرماید: «ای پیامبر،. .. هرگز نمی یابی کسانی را که به خدا و رستاخیز قیامت ایمان دارند، با مخالفان خدا و پیامبر، مودّت و دوستی کنند، حتی اگر آنان، پدران و فرزندان و برادران و قبیله خودشان باشند…» (مجادله: ۲۲) پس مسلمان متعهد و پیرو حسین علیه السلام در مسئله دوستی و دشمنی و جنگ و صلح، باید موضع دار باشد، نه بی خط و بی طرف و بی نظر.

همچنین باید دانست میزان در این جنگ و آشتی معصومان هستند و با همراهان ایشان باید بود و با دشمنان شان باید نبرد کرد. فِلِش تعیین کننده جهت سازش و ستیز، «آنان»اند. دوستی و دشمنی کردن، تنها به کسانی که در زمان ائمه و معاصر آنان بوده و در کربلا حضور داشته اند نیست؛ یعنی ما فقط دوست «علی اکبر» و «قاسم» و «مسلم» و «حبیب بن مظاهر» و دشمن «شمر» و «خولی» و «سنان» و «عمر سعد» و «یزید» و… نیستیم، بلکه با هر کس که با خط ائمه، با فکرشان و با مرام‎شان هماهنگ باشد، در صلح و سازشیم، و با هر که با عقیده، مرام، شیوه عملی، جهت اجتماعی و خط ائمه در ستیز باشد می جنگیم، هر جا که باشد، هر کس که باشد، هر زمان که باشد.. .. مسئله را از انحصار زمان و مکان و اشخاص معین دوره ائمه باید بیرون کشید. به همین دلیل تا نهایت زمان کشیده است.. .. «الی یوم القیامه».

همچنین این دوستی و دشمنی، صرفاً در حد زبان و قلب خلاصه نمی شود، بلکه پای عمل و موضع گیری عملی اجتماعی به میان می آید. سخن از قتال و حرب و جنگ است، نه محبت قلبی! وقتی تعبیر «جنگیدن» با مخالفان ائمه وجود دارد، چه چیزی به ذهن می آید؟ آیا جز شمشیر و سلاح و میدان و خون و شهادت؟! در زاویه خانه و کنج مسجد که صحنه «حرب» وجود ندارد؟ در انزوای تنهایی که «قتال» نیست؟ در این قبیل زیارت ها، «پیمان جهاد و شهادت» موج می زند. تأکید روی این مسئله است که با مخالفان و ستیزکنندگان با شما، در جنگ هستم. (نک: محدثی، ۱۳۷۷: ۳۳ ـ ۳۷)

در حادثه کربلا، کسانی در قتل دست داشتند، کسانی هم راضی ها، ساکت ها، هتک حرمت کنندگان، زمینه سازان و فرمان بُرداران بوده اند. در زیارت اربعین همه اینها ملعون و مطرودند و نیز آنان که حسین بن علی علیه السلام را خوار کردند و ندایش را شنیدند و پاسخ ندادند.

موالات با حسین و برائت از ظالمان به او، پایه تقرب به خدا و رسول اهل بیت علیه السلام است. همه سلام ها و اظهار محبت و دوستی با امام حسین علیه السلام و معصومان که در زیارتنامه هاست، نشانه «تولّی» است و همه لعنت ها، عذاب خواستن ها و ابراز ناخرسندی از دشمنان‎شان، گواه «تبرّی» از آنان است و زیارت ها موج می زند از سلام ها و لعنت ها. این نفرین و لعنت حتی آنان را که با رضا در صف مخالفان امام قرار گرفتند، دربرمی‎گیرد. از جمله می خوانیم: «لعنت خدا بر قاتلان تو، بر آن که تو را خوار کرد، به تو تیر افکند، بر تو نیزه زد، آنان که بر ضدّ تو یاری کردند و به جنگ تو شتافتند. لعنت خدا بر همه یاران و پیروان و کمک کنندگان و دوستداران‎شان باد».

پیام عاشورا این است که در میدان های مبارزه حق و باطل در هر جا و هر زمان، بی تفاوت نباشید، بلکه به یاری حق و تولّای ولی خدا قیام کنید و از پیروان باطل و مخالفانِ امام، تبرّی بجویید تا شهادتی که در زیارت اربعین می دهید، راست باشد، نه دروغ و شعار، آنجا که می گویید: «اللَّهُمَّ انّی اشْهِدُک انّی وَلِی لِمَنْ والاهُ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عاداهُ؛ خدایا، تو را شاهد می گیرم که من دوستدار کسی هستم که با او ولایت داشته باشد و دشمن کسی هستم که با حسین بن علی علیه السلام دشمنی کند».

منابع

پاک نیا تبریزی، عبدالکریم. ۱۳۸۸.«پیام اربعین در زیارت اربعین». مبلغان. ش۱۱۴.

دشتی، محمد، ۱۳۷۹. ترجمه نهج البلاغه. قم: انتشارات مشرقین.

کلینی. ۱۴۰۷ق. الکافی. تهران: دارالکتاب الاسلامیه.

مجلسی، محمدباقر. ۱۳۶۹. بحارالانوار. تهران: کتابفروشی اسلامیه.

محدثی، جواد. ۱۳۷۷. درس هایی از زیارت عاشورا. تهران: دارالحدیث.

مطهری، مرتضی. ۱۳۷۴. قیام و انقلاب مهدی. قم: صدرا.

مفید، محمد بن محمد. ۱۴۱۳. المزار. بی جا: بی‎نا.

نراقی، ملااحمد. ۱۳۷۴. معراج السعاده. قم: انتشارات هجرت.

منبع :اشارات – زمستان سال ۱۳۹۲ شماره ۱۵۳ –

على قدوسى (ره)

اشاره:

مجاهد و مبارزه نستوه شهید قدوسى در سال ۱۳۰۶ در یک خانواده روحانى در نهاوند متولد شد. این شهید والامقام تحصیلات ابتدایى خود را در زادگاهش به پایان رساند و در سال ۱۳۲۳ وارد حوزه علمیه قم شد و بعد از گذراندن دروس مقدماتى و عالیه حوزوى، قبل از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ به درجه اجتهاد رسید، ایشان مورد نظر خاص حضرت امام و روحانیت بود.

اساتید

آیت الله العظمى بروجردى حضرت امام خمینى علامه طباطبایى او که در یادگیرى رموز فلسفه در نزد استاد خود علامه طباطبایى (ره) نبوغ فراوانى داشت در نهایت به قدرى مورد توجه استاد قرار گرفت که استاد او را به دامادى خود پذیرفت. یکى از هم سنگران ایشان مى گوید: مدت زیادى از انتصاب شهید قدوسى به سمت دادستان کل نگذشته بود که ایشان را در خواب دیدم که بر اثر خواندن زیارت عاشورا، به ایشان علوم خاصى اعطا شده، وقتى به ایشان جریان خواب را عرض کردم، متأثر شد و گفت: مدتى است توفیق پیدا نکرده ام و این بر اثر کثرت کار در دادستانى بود از این رو بود که فرمود؟ مدتى است به خواندن زیارت عاشورا موفق نشده ام. شهید آیت الله قدسى (ره) به خاندان عصمت و طهارت عشق مى ورزید و به زیارت عاشورا و جامعه و توسل به خاندان پیغمبر و شرکت در جلسات روضه و سوگوارى حضرت سید الشهدا (ع) مقید بود. او حتى به مستحبات و مکروهات، بسیار اهمیت مى داد. یکى از همدرسان و دوستان دیرینه شهید بزرگوار، آیت الله قدوسى (ره) درباره ایشانمى نویسد: از ویژگى هاى ایشان کمال سعى و کوشش در انجام دادن حوائج مؤمنین و تلاش در حل مشکلات آنان بود. کسى نبود که مشکلى داشته باشد و به ایشان مراجعه کند، مگر آن که هرچه مى توانست در حل آن مى کوشید. فعالیت هاى زیادى در جهت کمک مادى به طلاب مستمند مى کرد، اما کسى مطلع نمى شد حتى گاهى مخارج ازدواج بعضى را خود مى پرداخت. هم چنین بعضى را صاحب و مالک خانه مسکونى مى کرد و کسى مطلع نمى شد و تمام مساعدت ها راپنهانى بدون اطلاع دیگران انجام مى داد، ایشان با تشخص و شهرت طلبى ناسازگار بود و آن را منشأ سقوط انسان مى دانست. در تمام عمرش حتى یک بار هم مسؤولیت امامت جماعت را نپذیرفت. حتى المقدور، آرام و بدون توجه دیگران به مجلس وارد مى شد و در پایین مجلس در بین افراد معمولى مى نشست. اهل وعظ و خطابه رسمى جز بر اساس احساس وظیفه شرعى نبود. کمتر حاضر به مصاحبه هاى رادیو و تلویزیون و مطبوعات مى شد. اگر قرار بود به توجیه کارها یا دفاع از عملکردهاى خویش بپردازد او مى گفت: از چشم مردم افتادن، بهتر است تا اسیر دام نفس شدن، تنها فرا گرفتن یک درس اخلاق شهید قدوسى کافى بود تا کاخ آمال انسان فرو ریزد.

 شهادت

این عالم سرو قامت و آزاده که همه زندگى خود را فداى انقلاب نمود، در نهایت در همین راه به درجه رفیع شهادت نائل شد.

قیام های علویان در زمان امام رضا علیه السلام (۱)

اشاره:

ایستادگی در برابر ستمگران از شاخصه های مردم آزاده ای بوده که همواره برای رسیدن به آرمان های خود و دفاع از ارزش ها و نیز برای رهایی از بند اسارت و تحقیر زورمداران ، دست به اسلحه برده و جان و مال خویش را فدا می کردند . این خود یکی از سنت های تاریخی است که هر گاه حاکمی بر رعیت خود ظلم و ستم روا دارد ، کسانی پیدا شوند که در مقابل این ستم ها دم بر آورده و برای نجات جان مظلومان به سلاح و شمشیر پناه برند . تاریخ اسلام هم از این قاعده مستثنی نیست .
نخستین قیام های مردمی ، از زمان نخستین خلفای اسلامی شروع شد و در دوره های مختلف شورش های مختلفی بر علیه خلفا و حکام کشورهای اسلامی بر پا شد . اگر چه بسیاری از این شورش هابا اهداف خاصی صورت پذیرفته، اما یقینا بعضی از این قیام ها اثرات مثبت زیادی در بر داشته است . در طول تاریخ پر فراز و نشیب اسلام ، بعد از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله و سلم علویان، بیش از همه مورد ظلم و ستم واقع شدند و این طبیعی بود که در هر دوره ای عده ای از علویان برای احقاق حقوق از دست رفته ی خودشان پرچم مخالفت بر افراشته و سر به شورش بردارند. بعد از پیامبراکرم صلی الله علیه و اله و سلم جریان سقیفه باعث انحراف اسلام از مسیر اصلی خود گردید و نسبت به علی علیه السلام و پیروانش ستمی بزرگ روا داشته شد که بدون شک ریشه ی تمامی ظلم و ستم ها در ادوار بعدی را می توان همین جریان دانست . گرچه در این دوران هم قیام هایی بر علیه خلفا صورت گرفت اما به جرات می توان گفت نقطه ی عطف و سر آغاز مهم ترین قیام ها نهضت عظیم عاشوراست که خود الگوی انقلاب ها ی اسلامی خواهد شد . در دوره ی حکومت امویان نیز قیام هایی بر علیه حکام صورت پذیرفت که برخی مورد تایید ائمه ی هدی علیه  السلام بوده و برخی نیز بر خلاف میل آنان بوده و هیچ تاییدی از جانب ایشان نسبت به این قیام ها به دست نیامده است . پس از آن ، عباسیان قیام کرده و با خدعه و نیرنگ حکومت را از چنگ امویان بیرون کشیده و خود را به قدرت رسانیدند . در این زمان بود که قدرت و حکومت چشم آنان را کور کرد و نسبت به رقبای علوی خود ظلم و ستم را از حد گذراندند . در مقابل علویان نیز ساکت ننشسته و هرگاه فرصتی می یافتند سر به شورش بر می داشتند و در مقابل عباسیان قد علم می کردند . دوران امام رضا علیه السلام یکی از حساس ترین دوره های تاریخ شیعه است . از شاخصه های مهم این دوره قیام های متعددی است که از جانب علویان و غیر علویان علیه عباسیان اتفاق افتاده است . در این تحقیق سعی بر آن است تا قیام های علویان در این دوره مورد بررسی قرار گرفته و مواضع امام رضا علیه السلام د راین قیام ها روشن گردد. چهار چوب این پژوهش از سه بخش تشکیل شده است .بخش نخست دور نمایی کلی از روابط علویان و عباسیان را بدست میدهد .بخش دوم دارای سه فصل است که در هر فصل به ترتیب به اوضاع عصر منصور و هادی وهارون عباسی اشاره ای مختصر گردیده و قیامهای مهم هر دوره به صورت مجمل معرفی شده است . بخش پایانی نیز از سه فصل تشکیل یافته که فصل اول مقایسه اوضاع سیاسی، اجتماعی عصر امام کاظم وامام رضا علیه السلام را دربر دارد . در فصل دوم نیز قیامهای علویان در عصر امام رضا علیه السلام ، مواضع عباسیان و موضع امام رضا علیه السلام در هر قیام بیان شده است .در فصل پایانی بخش سوم نیز به مواضع کلی ائمه در برخورد با قیامها اشاره گردیده است .بی گمان در این نوشتار ، خطاها وکاستی های فراوانی وجود داشته ودارد که بسیاری از این اشکالات به مدد استاد گرانقدر ، جناب آقای دکتر اکبری زادگان ، رفع گردیده وبسیاری نیز از جانب این استاد ارجمند به دیده اغماض نگریسته تا موجب رشد نگارنده و تقویت روحیه ی وی گردد .در پایان از زحمات این استاد ارجمند و همه ی کسانی که مرا در این پژوهش یاری رساندند ، قدر دانی می نمایم .موضوع تحقیق ، جایگاه و اهمیت آن یکی ازموضوعات و مباحثی که می بایست در تاریخ بیشتر به آن پرداخته شود ، بررسی مواضع سیاسی امامان معصوم علیه السلام است . برای رسیدن به این مهم لازم است اوضاع سیاسی ،اجتماعی وفرهنگی عصر هر معصوم به صورت جداگانه مورد مطالعه قرار گیرد .طبیعتاً بخشی از این اوضاع سیاسی، اجتماعی به قیام های مردم علیه دستگاه حکومت برمی گردد که با مطالعه همه جانبه ی این قیام ها بخشی از سؤالهای مربوط به سیره ی معصومین علیه السلام جواب داده خواهد شد. از این روی با توجه به گسترده بودن دایره ی موضوع مذکور ، بخش کوچکی از این حجم عظیم را بر عهده گرفته وقیام های علویان در عصر امام رضا علیه السلام را در حد توان خود مورد بررسی قرار می دهیم.

هدف تحقیق

بخشی از قیامهای علویان در ادوار مختلف ، توسط محققین محترم، مورد مطالعه و بررسی قرار گرفته است ، اما آن دسته از قیامها که مربوط به دوره ی امام رضا علیه السلام وامامان پس از ایشان می باشد کمتر مورد مداقه و توجه قرار گرفته است .هدف از این تحقیق بررسی قیام هایی است که در زمان امام هشتم علیه السلام اتفاق افتاده است . البته بررسی این قیام ها با نگرش کلی بر مواضع آن حضرت علیه السلام در این قیام ها همراه خواهد بود. تبیین سطح آگاهی علویان نسبت به مسأله ی امامت نیز ، از مسایلی است که در این تحقیق ، به صورت گذرا پی گیری خواهد شد .

سئوال های تحقیق

این تحقیق سئوال های اساسی زیر را پاسخ می دهد : ۱.در زمان امام رضا علیه السلام چه قیام ها وحرکاتی برعلیه دستگاه خلافت صورت گرفت ؟
۲. موضع امام رضا علیه السلام در قیام هایی که به اسم علویان صورت می گرفت چه بود ؟ آیا امام رضا علیه السلام با قیام کنندگان علوی همکاری می کرد ند ؟ همچنین تحقیق حاضر سئوالهای فرعی دیگری را به صورت گذرا پاسخ می دهد که عبارتند از :۱.واقعیت تاریخی در مورد ماهیت امامت در عصر امام رضا علیه السلام چه بود ؟ به عبارت دیگر توجه شیعیان به مساله امامت در آن عصرچگونه بوده است ؟ ۲.مفهوم اهل بیت یا آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم در دوره امام رضا علیه السلام چه بوده است؟

روش تحقیق

بررسی قیامهای علویان در هر عصری به مطالعه ی اوضاع و شرایط حاکم بر آن عصر ، نیاز دارد که این امر خود نیازمند پژوهش در تاریخ است . از این رو، شیوه ی تحقیق در این پژوهش ، به روش کتابخانه ای است که بنا به اقتضای طبیعی پژوهش های تاریخی ، از منابع ومآخذ معتبر و کهن تاریخ عمومی ،تاریخ ائمه ،و…، فیش برداری شده وپس از تنظیم آن فیشها و ارائه چارچوب ، در نهایت به رشته تحریر در آمده است .هر چند برای تحلیل داده ها و آشنایی با دیدگاه های معاصران از مراجعه به آثار آنها بی نیاز نبوده است .

پیشینه تحقیق

تا کنون تحت عناوین مختلف ، کتابهای متعددی که به نوعی موضوع مورد نظر ما را در بر دارد ، به رشته ی تحریر در آمده است . اما کتابی که منحصراً در مورد قیام های علویان در زمان امام رضا علیه السلام نگارش شده باشد ، یافت نشد. منابع و مآخذی که در تدوین این پزوهش ، براساس قرابت در موضوع ، از آنها استفاده شده است ، به دو گروه تقسیم میشود : الف ـ منابع تاریخی دست اول ، ب ـ مطالعات وتحقیقات معاصر.گروه اول خود به دو دسته تقسیم می شود: منابع تاریخ عمومی وکتاب های رجال وسیره .

الف ـ منابع تاریخ عمومی

۱. تاریخ الرسل والملوک : تألیف ابوجعفر محمد بن جریر طبری ( متوفی۳۱۰ ق ) . به صورت سالنگاری نگارش یافته و وقایع تاریخی از آغاز آفرینش تا سال ۳۰۲ هجری قمری را نقل کرده است .از محاسن تاریخ طبری ذکر تفصیلی رویدادهاست ، اما این بیان تفصیلی چون با اظهار نظر و قضاوت وگزینش مولف همراه نیست گاه در تضاد و تناقض با هم قرار می گیرد . تاریخ طبری در مورد موضوع بحث این تحقیق نیز به خوبی به ذکر وقایع پرداخته است ، اما این توجه کمی با عنایت و توجه کیفی همراه نیست علاوه بر این که مولف این کتاب با اظهار بی طرفی ظاهری ، نه تنها مظلومیت علویان را به تصویر نمی کشد بلکه سعی وتلاشی هم برای محکوم کردن کارهای ناشایست خلفا انجام نمی دهد . ۲.تاریخ یعقوبی : اثر احمد بن ابی یعقوب ، معروف به ابن واضح یعقوبی ( متوفی ۲۷۹ ق ) .در دو جلد تنظیم شده است . جلد اول تاریخ پیش از اسلام ، از آدم وحوا تا تاریخ پیامبر اسلام را بیان داشته است . جلد دوم این کتاب از تولد پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم شروع شده و تا دوران معتمد عباسی ادامه می یابد .یعقوبی بر خلاف طبری با ایجاز و اختصار بیشتری با مطالب بر خورد کرده است ودر نقل اخبار و رویدادها نیز گزینش خویش را دخالت داده است . این مورخ از قیام علویان در مقابل خلفا دفاع کرده است . از محاسن دیگر یعقوبی این است که در نقل ارقام و اعداد ، اشعار و ذکر اسامی اشخاص دقت زیادی داشته است .۳. الکامل فی التاریخ : نوشته ی عز الدین ابوالحسن علی بن محمد معروف به ابن اثیر (۶۳۰ ق) بخش اعظم این کتاب در تاریخ اسلام از آغاز تا سال ۶۲۸ قمری وشامل اخبار سیاسی و نظامی وگاه فرهنگی شرق و غرب جهان اسلام است . این اثر تاریخی نیز به صورت سال نگاری تدوین شده است .مولف الکامل سال ها پس ازطبری و یعقوبی کتاب خود را نوشته است . در نقل حوادثی که به زمان آنها نزدیکتر بوده نظر آنان را ترجیح داده است ودر پاره ای موارد ، چیزی بیش از طبری ندارد و دقیقاً همان مطلب طبری را نقل کرده است . اما روش او در ذکر روایات مختلف در باره یک واقعه کاملاً باروش طبری متفاوت است .زیرا اوکامل ترین روایت را انتخاب کرده و یا روایتی را که به نظر او درست تر بوده ذکر کرده است . موضع گیری ابن اثیر نسبت به قیامها در قیاس با طبری نیز مثبت تر و با محکوم کردن اعمال زشت دستگاه خلافت همراه می باشد .۴. الاخبار الطوال : نوشته ی احمد بن داوود دینوری ( متوفی ۲۸۲ق ).از کهنترین تاریخنامه های عمومی مختصر تاپایان عصر معتصم عباسی است .دینوری آغاز کتاب را مختصراً به تاریخ فرزندان آدم و اختلاف زبان ها واقوام ومهاجرت های سامیان و فرمانروایان مشهور آنان اختصاص داده است .پس از آن به ذکر احوال فرمانروایان ایرانی پرداخته ودر ادامه از دوره ی خلافت خلفا وامام علی وحسنین علیه السلام وواقعه ی کربلا اخباری بیان داشته است .احوال خلفای مروانی از دیگر مسائلی است که دینوری در تاریخ خود به آن پرداخته است .از فصول دیگر این کتاب دعوت عباسی وذکر اخبار عصر عباسی ،به ایجاز ، از دوره ی منصور تا عصر معتصم می باشد . ۵.الامامه والسیاسه( تاریخ الخلفا ) : منسوب به ابن قتیبه دینوری .از دوران خلافت ابوبکر و عمر شروع می شود وبه دوران درگیری امین ومامون ختم می گردد نویسنده در جلد اول آن تا واقعه ی حره را بیان کرده وجلد دوم کتاب خود رابه واقعه حره و اخبار بعد از آن ، تا دوران امین ومامون اختصاص داده است .از این روی جلد دوم این اثر در تحقیق حاضر مورد استفاده بوده است .

ب ـ کتابهای رجال و سیره

۱. مقاتل الطالبیین : تالیف ابوالفرج اصفهانی ( متوفی ۳۵۶ ق ) .این کتاب اثری کم نظیر در اطلاع رسانی پیرامون زندگی فرزندان ابی طالب است که به شهادت رسیده اند یا به طرز مرموزی به قتل رسیده اند . گر چه گرایش های زیدی با تسامح مذهبی ابوالفرج در اثرش آشکار است ، اما باید اعتراف کرد که بیشترین اخبار و اطلاعات در مورد حرکت ها و قیام های شیعه را می توان از این اثر بدست آورد .سعی ابوالفرج در این کتاب بر آن بوده که زندگی اشخاص را به ترتیب زمانی شرح دهد اما معمولاً از ذکر تاریخ حوادث خودداری نموده و همانند طبری اخبار گوناگون را نقل کرده است .یکی از بزرگترین اشکالات اصفهانی این است که امامان شیعه را با دیگر علویان یکسان می داند و هیچ امتیازی بین آنان قائل نیست . ۲.انساب الاشراف : نوشته ی احمد بن یحیی بلاذری ( ۲۷۹ق ) .وی تاریخ وانساب تیره های عرب و مشاهیر آنها را تا روزگار خود ثبت کرده است .کتاب از حضرت آدم آغاز شده وپس از ذکر پیامبران به نسب عرب رسیده و به بررسی انساب عدنان پرداخته وچون به پیامبر اسلام رسیده فصل مفصلی به سیرت حضرتش تا رحلت و ماجرای سقیفه اختصاص داده است .پس از آن به اخبار و انساب صحابه و علویان وعباسیان وامویان پرداخته است .بخشی از این کتاب مربوط به جنگها واحوال خلفاست .از این روی منبع خوبی برای تحقیق در باره موضوع مورد نظر ما به شمار می رود .

ج ـ مطالعات وتحقیقات معاصر

۱. جهاد الشیعه : نوشته ی خانم سمیره مختاراللیثی . این کتاب دارای یک مقدمه و پنج فصل است قیام ها را به ترتیب زمانی مورد بحث قرار داده و ترتیب فصل ها را بر اساس خلافت خلفای عباسی تدوین کرده است .وی در هر فصل درباره ی قیام هایی که در عهد یکی از خلفای عباسی روی داده بحث کرده است .قوت و استحکام علمی ، تحلیل دقیق داده ها و چینش منطقی آن درباز آفرینی تاریخ حرکت ها و نهضت های شیعی در عصر اول عباسی با نثری ساده و روان ، از جمله مزایای این کتاب است .اما نباید از نظر دور ماند که مؤلف ، به اصول اعتقادات مذهب شیعه به استثناء زیدیه ، ( مانند عصمت ائمه ، انتظار مهدی ، غصب حق علی علیه السلام ) به عنوان آراء غلوآمیز ومنحرف ، تاخته وآرای زیدیه را حرکتی جهت اعتدال نظریات افراطی شیعه ، معرفی کرده است ودر بعضی موارد در معرفی ائمه ، تحت تأثیر اعتقادات مذهبی ، از روش علمی تحقیق خارج گردیده است. بعلاوه نویسنده ی این اثر به بیان مواضع امامان شیعه در قیام های عصر خود نپرداخته است و این خود نقص دیگری است که در این کتاب به چشم می خورد .۲. قیام های شیعه در عصر عباسی : نوشته ی محمد کاظمی پوران .دارای یک مقدمه و سه بخش است که در بخش اول ، حکومت های اموی و نهضت های مردمی در این دوره را به صورت خلاصه مورد بررسی قرار داده است .در بخش دوم قیام ها و نهضت های دوره ی عباسی را با تفصیل بیشتری شرح داده است . در بخش پایانی هم ، تاریخ تشیع و دوره های مختلف شیعه را به صورت گذرا بیان داشته و درنهایت نظر ائمه ی اطهار علیه السلام را در مورد قیام ها ی علویان بیان نموده است . با توجه به این که این اثر توانسته حرکتهای انقلابی عصر عباسی را نمایش دهد اما محدوده ی زمانی خاص را مورد مطالعه قرار داده و تنها بخشی از قیام ها را بررسی کرده است. بنا بر این قیام های دوره ی امام رضا علیه السلام راکه مورد بحث تحقیق حاضر است ، در این اثر نمی توان یافت . به همین جهت برآن شدیم تا قیام های این برهه از زمان را به صورت مجمل مورد بررسی قرار دهیم . دسته ی دیگری از کتاب ها وجود دارند که هرچند به طور مستقیم در باره ی قیام های شیعه نگارش نیافته اند ، اما در شناخت موضوع و جوانب آن ، دخالت دارند .از جمله ی این کتاب ها می توان حیات فکری و سیاسی امامان شیعه ، نوشته ی رسول جعفریان ، حیات سیاسی امام رضا علیه السلام ، تألیف جعفر مرتضی عاملی ، امامان شیعه وجنبش های مکتبی اثر محمد تقی مدرسی و… را نام برد.
بخش اول: دور نمائی از رابطه ی علویان و عباسیان
آغاز کار عباسیان( ۱۳۲ق )،وحشت عباسیان از علویان، سیاست های کلی خلفای عباسی برای مقابله با علویان، موضع علویان در مقابل توطئه ی عباسیان، حمایت های مردمی از نهضت های شیعه،عوامل استمرار و تداوم قیام ها ی شیعه

آغاز کار عباسیان ( ۱۳۲ ق )

پیش از آنکه قیام های علویان در ادوار مختلف عصر عباسی مورد بررسی قرار گیرد ، لازم است روابط عباسیان و علویان و اوضاع سیاسی و اجتماعی این دو رقیب مورد مطالعه قرار گیرد تا قضاوت درباره ی قیام های علویان ممکن باشد .از سطور تاریخ حکومت امویان چنین استنباط می شود که امویان برای حفظ حکومت خود و کنار زدن رقبای علوی خود از هیچ جنایتی فرو گذار نکردند . قتل عام شیعیان به هر طریق ممکن جزء لاینفک حکومت امویان به شمار می رفت . این جرم و جنایت در مرحله ای از تاریخ تا جایی پیش رفت که ائمه معصومین شیعیان خود را امر به تقیه می کردند و در مواردی شیعیان هجرت و فرار به سرزمین های امن را برای نجات جان خویش بر می گزیدند .یکی دیگر از رقبای امویان بنی عباس بودند که مترصد فرصتی بودند تا حکومت را به چنگ آورند . در میان ایرانیان به یاری این دو گروه مخالف علوی برخاستندو رشته ی خلافت را از دست امویان گرفته و به دست عباسیان دادند.(۱) هوا خواهان خاندان علی علیه السلام در تحکیم قدرت عباسی کمک شایسته ای کرده و سهمی به سزا داشتند ولی بنی عباس نسبت به آنها از راه حیله و خدعه وارد شدند . اگرچه علنا به فرقه ی شیعه تعرضی نداشتند ولی مخفیانه پیشوایان و رهبران آنها را از سر راه خود بر می داشتند ، عده ای را تبعید و بعضی را می کشتند تا از قدرت معنوی و نفوذ آنان بکاهند.

وحشت عباسیان از علویان

حکومت عباسی در آغاز با تکیه بر تبلیغ به نفع علویان پا گرفت . شعار تبلیغاتیشان الرضا من آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم بود ، اما در پایان کار از این ادعا منحرف شدند و با دعوی خویشاوندی نسبی با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خود را بر امت اسلامی چیره ساختند از این رو طبیعی بود عباسیان خطر واقعی را از سوی عمو زادگان علوی خود احساس کنند . زیرا آنان به لحاظ پایگاه معنوی و استدلال به مراتب نیرومند تر و به لحاظ خویشاوندی به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نزدیک تر بودند . افزون بر این در میان علویان افراد بسیار شایسته ای یافت می شد که با بر خورداری از بهترین صفات ، از علم و عقل و درایت و عمق بینش در دین و سیاست به راستی در خور احراز مقام خلافت بودند . به علاوه احترام و سپاسی که مردم در ضمیر خود نسبت به آنان احساس می کردند و در مقابل آنان سر تعظیم فرود می آوردند باعث وحشت عباسیان از علویان می گردید.(۲)خلفای عباسی میزان نفوذ علویان را درک کرده بودند و از رفتار و گفتار آنان می توان در یافت که تا چه اندازه از نفوذ علویان بیمناک بودند. به عنوان نمونه می توان به موارد زیر اشاره کرد:۱.سفاح از روزی که روی کار آمد از عبدالله بن حسن سراغ پسرانش (محمد و ابراهیم) را می گرفت و از اینکه آن دو به نزد وی نیامده بودند نگران و ناراحت بود و مدام به دنبال آن دو می گشت.(۳) ۲.منصور به فرزندش مهدی چنین سفارش می کند : « فرزندم…من جز دو تن از هیچ کس نمی ترسم ، یکی عیسی بن موسی و دیگری عیسی بن زید ، اما عیسی بن موسی به من آنچنان قول و پیمان داده که از او پذیرفته ام اما عیسی بن زید ، اگر برای پیروزی بر او تمام این اموال را در راهش خرج کنی و تمام این بردگان را نابود کنی و تمام این شهر را به ویرانی بکشی هرگز ملامتت نمی کنم».(۴)۳.هنگامی که منصور سرگرم جنگ با محمدبن عبدالله و برادرش بود ، شب ها خوابش نمی برد. برای سرگرمی اش دو کنیزک به وی تقدیم کرده بودند ولی او به آنها حتی نگاه هم نمی کرد وقتی علت را پرسیدند ، فریاد برآورد که :« این روز ها مجال پرداختن به زنان نیست ، مرا هرگز با این دو کاری نیست مگر روزی که سر بریده ی ابراهیم را نزد من و یا سر مرا نزد او ببرند.(۵) ۴.منصور بار ها امام صادق علیه السلام را دستگیر کرده و نقشه ی قتل او را می کشید(۶)و آن حضرت را مورد عتاب و تهدید قرار می داد و متهم می کرد به این که اندیشه ی قیام بر ضد حکومتش را دارد .(۷) ۵.بیم مهدی نیز از روشنترین مسائلی است که از سطور تاریخ استفاده می شود ، بنا به گفته ی ابن اثیر وقتی مهدی امام کاظم علیه السلام را از زندان آزاد می کند از او می خواهد که نه بر ضد وی و نه بر ضد یکی از فرزندانش قیام نکند(۸). تعقیب عیسی بن زید و حسن بن ابراهیم پس از فرار از زندان که این تعقیب مدت زیادی طول کشید (۹)نیز حاکی از وحشت مهدی از علویان می باشد .۶.ترس رشید از یحیی و علویان دیگر نیز احتیاج به توضیح ندارد . رعب و وحشت این خلیفه را از این روایت می توان به خوبی درک کرد که وقتی رشید به مدینه رفت فقط دویست دینار به امام موسی علیه السلام تقدیم کرد . این در حالی بود که به کسان دیگر که مزاحمش نبودند هزاران دینار می بخشید. علت این کار را برای پسرش مامون چنین بیان کرده که :«اگر پول بیشتری در اختیار امام قرار دهد چه بسا که فردا صد هزار شمشیر از سوی شیعیان و دوستان امام به رویش کشیده شود .»(۱۰) علاوه بر مواردی که ذکر شد ، موارد دیگری که حکایت از وحشت و ترس خلفای بنی عباس از علویان دارد را می توان بر شمرد ، ولی چون سخن به درازا می کشد ما به ذکر همین نمونه ها اکتفا کرده و در گفتاری دیگر به پاره ای از سیاست های ضد علوی عباسیان می پردازیم.

سیاست های کلی خلفای عباسی برای مقابله با علویان

عباسیان به وضوح این حقیقت را دریافته بودند که نفوذ علویان در بین مردم بیشتر از آنان است . از این روی عباسیان به فکر این بودند که چگونه علویان را از صحنه ی سیاست خارج کنند . آنها برای رسیدن به این هدف بزرگ شگرد های مختلفی به کار بردند :۱.اقامه ی دلیل و برهان بر حقانیت خود ؛ از جمله ی این دلایل و براهین ، دگرگون ساختن نظریه ی میراث بود ، آنان برای مقابله با علویان در سلسله ی وراثت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم که مردم مشروعیت خلافت را بدان اثبات می کردند ، تغییر دادند . اینان نخست رشته ی وصایت خود را به امیرالمومنین علیه السلام متصل می کردند که از او بدین ترتیب پایین می آمد : از علی علیه السلام به پسرش محمد حنفیه ، سپس ابو هاشم ، سپس علی بن عبد الله بن عباس ، بعد از آن فرزندش محمد بن علی و پس از آن ابراهیم امام و سپس برادرش سفاح و …(۱۱)۲. شگرد دیگری که عباسیان به وسیله ی آن قصد کوبیدن علویان را داشتند ، سوء استفاده از لقب مهدی بود .این اتفاق در زمان منصور صورت پذیرفت . وی چون می دید مردم گرد محمد بن عبد الله علوی جمع شده اند و او را مهدی می دانند ، تصمیم گرفت که این پدیده راپایمال کند ، بدین منظور فرزند خود را مهدی لقب داد تا وقتی به خلافت می رسد تکرار این لقب ذهن مردم را کم کم از محمد بن عبد الله علوی دور گرداند.(۱۲)۳. تشیع یا ابراز دوستی با علی بن ابی طالب علیه السلام و فرزندانش ، از شگرد های دیگر عباسیان بود که از میان خلفای عباسی ، مامون به این شگرد متوسل شد . این ابراز دوستی به خاطر شرایط خاص سیاسی بود که مامون در یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده خود را طرفدار علی علیه السلام جلوه داد تا به نوعی با قیام های علویان مبارزه کند.(۱۳)۴. مشروعیت بخشیدن به حکومت خود ؛ عباسیان برای سرکوبی مخالفان و تثبیت حکومت و پایگاه اجتماعی خویش به هر نحو ممکن با جعل حدیث و استناد به آن ، می کوشیدند مشروعیت قانونی و حقوقی برای خود به وجود آورند . در این جهت به احادیثی از قول پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اشاره داشتند که بر اساس آن ، حکومت به فرزندان عباس خواهد رسید.(۱۴) پیشتر نیز اشاره گردید که آنان خود را جزو خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معرفی می کردند و بر این موضع سخت پافشاری می کردند . نمونه هایی از این مواضع را می توان در خطبه های منصور و سفاح هنگام رسیدن به حکومت در کوفه مشاهده کرد(۱۵). جواب نامه ی منصور به محمد بن عبدالله بن حسنی (نفس زکیه) نیز این ادعا را ثابت می کند.(۱۶)۵. سختگیری شدید بر گروه های سیاسی و به ویژه علویان و شیعیان در طول دوره ی حکومت عباسی ؛ در آغاز پیروزی عباسیان ، بنی هاشم و به ویژه علویان که سال ها از ستم امویان در رنج و زحمت بودند ، از هر سو به کوفه و حیره سرازیر شدند تا از بهره ی خود در حکومت جدید آگاهی یابند. سفاح سعی داشت علویان را با دادن صله و جایزه آرام کند اما علویان به ویژه فرزندان امام حسن علیه السلام به دریافت جایزه و انعام راضی نمی شدند . از زمان منصور تمام اولاد امام حسن علیه السلام به جز اندکی از آنان دستگیر و زندانی شدند و شکنجه و مرگ نصیب بسیاری از آنان شد ،(۱۷)برخورد های ناروای عباسیان با علویان نه محدود به زمان منصور بود و نه خاص اولاد امام حسن علیه السلام ،بلکه خلفای دیگر نیز شیوه ی منصور را ادامه داده و حتی اولاد امام حسین علیه السلام به ویژه ائمه ی شیعه نیز از این امر مستثنی نبودند .۶. مفتی تراشی و وادار کردن دانشمندان به تالیف کتب حدیثی ؛ زمامداران عباسی با این که در آغاز کار ، شعار طرفداری و حمایت از بنی هاشم را دستاویز رسیدن به اهداف خویش قرار داده بودند ، پس از آن که جای پای خود را محکم دیدند ، کوشیدند همانند زمامداران بنی امیه با وسائل مختلف مردم را از مکتب ائمه علیه السلام دور نگهدارند و میان آنان و پیشوایان بزرگ اسلام فاصله ایجاد کنند. به این منظور مردم را به مفتیان وابسته به حکومت وقت رجوع دادند . این موضوع در زمان امام صادق علیه السلام بیش از هر زمان دیگر به چشم می خورد . در عصر امام ششم علیه السلام حکومت های وقت می کوشیدند افرادی را که خود مدتی شاگرد مکتب آن حضرت بودند ، در برابر مکتب امام بر مسند فتوا و فقاهت نشانده ، مرجع خلق معرفی نمایند. چنان که ابوحنیفه و مالک بن انس را نشاندند .(۱۸) به همین منظور مالک بن انس را فوق العاده مورد تکریم قرار می داد و او را مفتی و فقیه رسمی معرفی می کرد . سخنگوی بنی عباس در شهر مدینه اعلام می کرد که :«جز مالک بن انس و ابن ابی ذئب کسی حق ندارد در مسائل اسلامی فتوا دهد» . او همچنین دستور داد مالک کتاب حدیثی تالیف کرده و در اختیار محدثان قرار دهد . مالک نیز کتابی به نام «موطأ » تالیف کرد . (۱۹)

موضع علویان در مقابل توطئه ی عباسیان

برخورد خشونت آمیز امویان و عباسیان با علویان که از میانه ی سده ی اول هجری آغاز شده بود ، سبب شد که شیعیان برای مقابله ، دو روش متفاوت در پیش گیرند. شیعه ی امامیه فعالیت های علمی و فرهنگی گسترده ای را به صورت نهانی آغاز کرد . فعالیت های علمی و تبلیغی دوره ی امامت امام محمد باقر علیه السلام ، امام جعفر صادق علیه السلام و امام موسی کاظم علیه السلام و تربیت شاگردان ، باعث گسترش تشیع در سرزمین ها ی اسلامی گردید. از طرف دیگر چون خلفای عباسی شدیدا پیشوایان شیعه ی امامیه را تحت نظر داشتند و چندین بار آنها را زندانی کرده یا از مدینه به مرکز خلافت احضار کردند ، آنان سازمان وکالت را تاسیس کردند.(۲۰) و بخشی از وظایف خود را به وکلا واگذار نمودند تا دور از چشم خلفای عباسی رسالت خود را به انجام رسانند . وکلا با گرد آوری وجوهات و به مصرف رساندن آنها و پاسخگوئی به شبهات دینی و ترویج تشیع به اداره ی امور شیعیان پرداختند.زیدیان روش مبارزه ی نظامی را در پیش گرفتند . بدین ترتیب یک رشته قیام های علوی از میانه ی سده ی دوم هجری در عراق ، ایران ، حجاز ، یمن و مصر آغاز شد که تا اواخر سده ی سوم هجری ادامه یافت. این قیام ها باعث گسترش تشیع در سرزمین های یاد شده گردید. رواج مذهب تشیع در اواخر سده ی دوم و اوایل سده ی سوم هجری علویان را امیدوار کرد که پیروزی های بیشتری را کسب کنند. زیدی ها که در خلافت هارون به پیروزی رسیدند و اولین دولت شیعی را به نام ادریسی هابه سال ۱۷۲قمری در مغرب اقصی تشکیل دادند ، درصدد بر آمدند از ناآرامی هایی که در پی قتل امین بوجود آمده بود، بهره برداری کنند . در زمان مامون نیز قیام هایی بر علیه حکومت صورت پذیرفت که در جای خود به توضیح مفصل مهمترین آن قیام ها خواهیم پرداخت.

.حمایت های مردمی از نهضت های شیعه

هدف تشیع برگرداندن حکومت اسلامی به راه و روش مستقیم محمد صلی الله علیه و آله و سلم و مکتب اصیل اسلام بود . بنا بر این هر قیامی که محتوای مکتبی و رنگ مردمی داشت مورد استقبال و توجه مردم بود . توده ها ی مختلف مردم با شیوه های گوناگون از این گونه نهضت ها حمایت می کردند . فقها و دانشمندان در بعضی از این قیا م ها در صف اول حمایت بودند . به عنوان مثال وقتی از مالک بن انس حکم خروج با محمد (نفس زکیه ) را پرسیدند ، وی به بیعت با محمد فتوی داد (۲۱)محمد بن عجلان نیز که از فقهای مدینه بود ، همراه محمد قیام کرد (۲۲۹ابن هرمز از کسانی بود که با محمد خروج کرد . وی را به واسطه ی پیری یا بیماری روی تختی سوار کرده بودند و همراه محمد می بردند ، در حالی که خودش می گفت : « از من کار جنگی ساخته نیست ، ولی می خواهم مردم مرا ببینند و به یاری محمد بیایند ».(۲۳) در قیام ابو السرایا نیز این مطلب قابل ذکر است که در کوفه مردم همانند مور و ملخ بیرون ریختند، این در حالی بود که همه ی آنها افراد نظامی نبودند و سلاح آنها عصا وآجر و چاقو بود(۲۴) این موارد و موارد مشابه دیگر همه حاکی از این است که هر جا قیامی به خون خواهی علویان بر پا می شد ، مردم نیز به حمایت از آن بر می خواستند . علاوه بر این که هیچ گاه دنباله ی این قیام ها در ادوار مختلف قطع نشد و استمرار و تداوم خود را حفظ کرد .

عوامل استمرار و تداوم قیام های شیعه

در هر عصر و زمانی جامعه ی اسلامی شاهد شورش و قیامی بر علیه دستگاه خلافت بوده و همیشه شیعیان نگرانی خود از وضع جامعه ی خویش را به نحوی ابراز کرده اند . این تداوم و استمرار می تواند دلایل مختلفی داشته باشد اما قبل از اینکه عوامل تداوم قیام ها در دوره ی خلفای اموی و عباسی مورد بررسی قرار گیرد ، بهتر است به این سوال پاسخ دهیم که چه چیزی زمینه ی برپایی این قیام ها را به وجود می آورد ؟برای ریشه یابی این قضیه باید به پاره ای از آیات و احادیثی که از مبانی اعتقادی شیعه می باشد ، اشاره کنیم و سپس به سیره ی عملی و گفتار ائمه ی معصومین علیه السلام به خصوص امام علی علیه السلام تمسک جوییم. آیات جهاد و فضیلت های آن به ویژه آیه ی «وَلا تَحسَبَنَّ الذینَ قُتِلوا فیِ سَبیلِ الله اموَاتاً بَل احیَاءٌ عِندَ رَبِهِم یُرزَقُون »(۲۵)وآیاتی با این مضمون و مفهوم که شیعیان را به بذل جان ومال وآبرو در راه دین خدا ترغیب و تشویق می کند ، با مؤیداتی که در احادیث وارد شده ،علویان را به قیام بر علیه ظلم و ستم و احقاق حقوق از دست رفته شان وادار می کرد. زیارت عاشورا که یکی از معتبرترین زیارات شیعه است نیز با عباراتی مثل «اِنّیِ سِلمٌ لِمَن سَالَمَکُم وَ حَربٌ لِمَن حَارَبَکُم وَ وَلِیٌ لِمَن وَالَاکُم وَعَدُوٌ لِمَن عَادَاکُم (۲۶) دوست داران اهل بیت علیه السلام را به خون خواهی و طلب حق و انتقام از دشمنان ترغیب می کند . بنابراین قیام در مقابل جور و ظلم یکی از اصول همیشگی شیعیان بوده و هیچ قدرتی تاکنون نتوانسته مانع این شور و هیجان و ازجان گذشتگی شیعه گردد . به علاوه گفتار معصومین علیه السلام برای پیروان خود خط سیر مشخصی را ترسیم کرده بود که دیگر دشوار می نمود بنی امیه و بنی عباس بتوانند با فریب کاری و قداست های دروغین آن را به انحراف بکشانند. به عنوان نمونه نامه ی امیر المؤمنین علیه السلام به فرماندارش در بصره تا حدودی بیانگر این خط سیر است :«.بدانکه هر رهبری شونده ای را رهبری است که از او پیروی می کند و از چراغ دانش او روشنی می جوید ، بدان امام شما از تمام دنیایش به دوتن پوش کهنه واز همه ی خوراک به دو گرد نان بسنده کرده است ، شما را یارای چنین کاری نیست ، ولی مرا به پرهیز کاری واوکوشش و هم گامی دائم در قول و فعل وپاک دامنی و درست اندیشی و درست کاری و تعهد یاری دهید»(۲۷) این خط سیر و نیز سیره ی عملی امام حسین علیه السلام در واقعه ی عاشورا الگوی بسیار ارزنده ای برای شیعیان و طرفداران اهل بیت علیه السلام بوده و هست ، بنا بر این طبیعی است که هر گاه فریاد مظلومی به گوش شیعه می آید به طرفداری و حمایت از مظلوم به پا می خیزد و آماده است تا آخرین قطره ی خون خود را برای برپایی عدالت نثار کند . در دوره ی معاصر نیز این امر از نظر ها پنهان نیست چه در دوران دفاع مقدس ،که شیعیان با شعار یاحسین و یا زهرا علیه السلام در مقابل تجاوز گران ایستادند و جان خویش را فدا کردند و چه بعد از آن در سال های اخیر که هر گاه ظلمی ازجانب استعمار گران و متجاوزان اسرائیلی متوجه مسلمانان می شد ، اولین گروهی که به همایت از فلسطین و مسلمانان دیگر بر می خاست ، شیعیان به خصوص شیعیان ایرانی بودند و این وضعیت همچنان ادامه خواهد داشت تا مهدی آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم با ظهور خود دولت کریمه را بنا نهد و مردم جهان را از بند اسارت رها کند (ان شاء الله ) .عوامل متعددی می تواند در تداوم قیام شیعه نقش داشته باشد . علاوه بر این مطالبی که ذکر شد ، به چند عامل دیگر اشاره می گردد : ۱.تعدد فرق شیعه و نفوذ و رشد آنان در شهرها و سرزمین ها به گونه ای که اگر نهضتی در شهری شکست می خورد ، در شهری دیگر شروع می شد .(۲۸) به عنوان مثال بعد ازشکست قیام ابو السرایا در کوفه گماشتگان ابو السرایا در شهر های دیگر سر به شورش بر می دارند . در بخش بعدی این قیام و قیام های بعد از آن ، مورد بررسی قرار می گیرد .۲.محبت مسلمانان نسبت به اهل بیت علیه السلام و خاندان علوی از دیگر اسباب استمرار و تداوم قیام ها بود .۳.رعایت اصل تقیه در میان شیعیان سبب می شد تا دشمن تصور کند شیعیان کمترین اقدام سیاسی بر ضد آنها نخواهند داشت.۴.گشایش باب اجتهاد در شیعه کمک شایانی به رشد مردم کرده و در این امر (قیام علیه ظلم ) موثر بود.۵.همگامی شیعه با شرایط زمانی و مکانی هر عصر و مدارا داشتن با فرقه های مذهبی و اهل کتاب.۶. این انقلاب ها در پهنه ی گسترده ی سرزمین های اسلامی بروز و ظهور پیدا می کرد و با محیط طبیعی و فرهنگ هر ناحیه ، برای شوراندن مردم ، هماهنگ می شد . چنانکه نهضت یحیی بن عبد الله در دیلم قیامی بود که از درد ها و آرزو های آن سامان سخن می گفت و قیام حسین بن علی (شهید فخ) به آزادی بردگان مکه کمک می کرد ، چنانکه رهبر قیام بانگ می زد « هر بنده ای سوی ما آید آزاد است.»(۲۹)
بخش دوم: قیام های مهم شیعیِ عصر عباسی تا زمان امام رضا علیه السلام ( ۲۰۳ – ۱۳۶ ق)
فصل اول : دوران منصور ( ۱۵۸ـ۱۳۶ق )
فصل دوم : دوران هادی (۱۷۰ ـ۱۶۹ق )
فصل سوم : دوران هارون ( ۱۹۳ ـ۱۷۰ق )
فصل اول : دوران منصور(۱۵۸ ـ ۱۳۶ق)اوضاع سیاسی ، اجتماعی
رابطه ی عباسیان و علویان در هنگام دعوت عباسی ، حسنه بود . اما هنگامی که انقلاب با انتقال خلافت ، به آل عباس پایان یافت ، علویان به ویژه شاخه ی حسنی به این باور رسیدند که عباسیان آنان را فریب داده اند و خلافتی را که حق آنان بوده به خود اختصاص داده اند ، بنابر این برای آنان آسان نبود که همه ی سختی ها را در زمان امویان تحمل کنند تا بعد از دعوت که به نام ایشان بود ،حقشان غصب شود . از این رو آنان را دشمن شمردند . از سوی دیگر عباسیان در آغاز زندگی سیاسی خود کوشیدند با علویان همکاری کنند تا حکومت نوپای ایشان فرصتی برای تثبیت گام های خود داشته باشد ، سپس دو گروه اندک اندک از هم دور شدند . به ویژه هنگامی که سفاح در خطبه ی خود در کوفه اعلام کرد که خلافت عباسی است و عباسی خواهد ماند و هیچ کس در آن حقی ندارد(۳۰) که منظور او از هیچ کس علویان بودند . اما با این همه روابط میان آنان آرام و مسالمت آمیز بود تا این که در دوران منصور تغییر یافته ، بحرانی شد و آنگاه به درگیری انجامید . زیرا خلیفه احساس کرد مخالفت علوی به دشمنی سختی تبدیل شده است . منصور همه ی کسانی را که ممکن بود بر علیه حکومتش شورش کنند ، تهدید می کرد (۳۱)منصور زمانی عهده دار خلافت شد که پایه های آن مستحکم بود . وی از رقابت عبدالله بن علی که در پی خلافت بود ) وحشت کرد . همچنین از افزایش نفوذ ابومسلم و قیام پسر عموهایش آل ابیطالب علیه السلام در برابرحکومتش هراسان شد.(۳۲) این مشکلات سیاسی، فکرمنصور رابه خود مشغول کرده بود.

مواضع دستگاه خلافت و چگونگی برخورد با مشکلات

منصور برای مقابله با این مشکلات سعی کرد بی باکی ، زیرکی و نیرنگ را با هم در آمیزد . او تصمیم گرفت دشمنانش را به وسیله ی هم نابود کند . تا عرصه ی سیاسی به نفع وی باز گردد . عبد الله بن علی (عموی منصور ) علاوه بر این که به خلافت چشم داشت ، از برادر زادگانش سفاح و منصور ، به علت تمایل شدید آنان به ایرانیان ناراحت بود . وی در راس سپاهی بزرگ از عرب ، به جنگ رومی ها رفته بود که از مرگ سفاح و بیعت با منصور آگاه شد . از این روی از رفتن به جنگ منصرف شد و به حرّان برگشت و از سپاه برای خود بیعت گرفت . بدین گونه از سپاهی که برای جنگ با رومی ها تجهیز شده بود ، برای رسیدن به خلافت استفاده کرد . منصور در مقابل این خطر دست به اقدام حکیمانه ای زد ، او ابو مسلم را به جنگ عبد الله فرستاد .(۳۳) تا بدین وسیله هم دشمنان خود را به دست یکدیگر نابود سازد و هم خراسانی های موجود در سپاه عمویش را از طریق جذب کند . در جنگی که میان ابو مسلم و عبدالله صورت گرفت ، عبدالله شکست خورده و به بصره فرار کرد(۳۴) و در نهایت دستگیر و زندانی شد و در سال ۱۴۷ قمری توسط منصور کشته شد .(۳۵) بعد از شکست خوردن عبد الله ، رابطه ی ابو مسلم با منصور بسیار بد شد و میان آنان مسائلی رخ داد که موجب دوری آن دو از یکدیگر گردید . منصور برای رهایی از ابو مسلم شیوه ی سیاسی خاصی را اتخاذ کرد که بر موارد زیر استوار بود : ۱.دور کردن او از منطقه ی تحت نفوذش در خراسان تا اهالی آن جا به دور او جمع نشوند و حکومت مستقلی ایجاد نگردد ۲.با او تنها دیدار کند ، فارغ از هر گونه نفوذ و قدرتی . ۳تلطیف روابط میان آن دو تا شکی به دل او رخنه نکند . ۴اورا به نزدیکی مرکز خلافت بیاورد تا مراقبت از او آسان شود . (۳۶).عد از پیروزی ابو مسلم بر عبد الله بن علی ، بحران اختلاف میان ابو مسلم و منصور بالا گرفت و منصور با ترفند هایی از قبیل نامه نگاری و تشویق و در نهایت تهدید ، ابو مسلم را به حضور طلبید و با گفت و گویی که شبیه محاکمه بود ، اتهاماتی به ابومسلم زد و سرانجام او را در سال ۱۳۷ قمری از میان برداشت .(۳۷)اما در رابطه با علویان باید گفت ، منصور در تثبیت حکومت خود از هیچ کاری روی گردان نبود. او بیش از صد تن از علویان را بدون هیچ گناه و شاید فقط به خاطر علوی بودن به قتل رسانده ، پیکرشان را محبوس کرده بود در حالی که در کنار هریک از آنها نوشته ای قرار داشت که نام و نسب فرد کشته شده در آن ذکر شده بود و هیچ کس از این امر اطلاع نداشت تا آنکه پس از مرگ منصور همگان از آن اطلاع یافتند.(۳۸) به نقل شیخ صدوق که رحمت خداوند بر او باد ، منصور در بنای ساختمان های بغداد دستور می داد علویان را دستگیر کرده و آنان را فقط به جرم علوی بودن در استوانه ها و ستون های آن ساختمان ها قرار دهند.(۳۹)

روش سیاسی امام صادق علیه السلام

برخی ازنویسندگان اهل سنت بر این عقیده اند که امام صادق علیه السلام با کسی بر سر خلافت به مبارزه بر نخواست ،(۴۰) بلکه بیطرفی اختیار کرد وپیروانش را قانع نمود که اوضاع برای ایجاد خلافت علوی مناسب نیست ، این درحالی بود که علویان شاخه حسنی دست به شمشیر برده وحق خود را مطالبه میکردند.(۴۱)باتوجه به اوضاع سیاسی آن دوره باید روشن شود که این اعلام بی طرفی به معنای تایید حکومت عباسی نبود ، این مطلب از فرمایش امام صادق علیه السلام به خوبی روشن است ،آنگاه که به اصحاب و یاران خود فرمودند :«در خانه های خود بنشینید، هر گاه ما را گرد مردی جمع دیدید با سلاح به سوی ما بشتابید . »(۴۲)همچنین آنجا که فرمودند :«زبانهای خود را نگه دارید ، از خانه های خود بیرون نیایید ، زیرا آنچه به شما اختصاص دارد به این زودی به شما نمی رسد ».(۴۳)حضرت با اجتناب از رفت و آمد به دربار عباسی مگر به اجبار(۴۴)، نهی از همنشینی یارانش با خلفا(۴۵) ، همچنین نهی از مراجعه به طاغوت و قضات عباسی ، دریافت خراج ، زکات و… تبیین مسئله ی تقیه و کتمان اسرار اهل بیت علیه السلام(۴۶)نوعی تشکیلات مستقل را اداره می کرد به گونه ای که حکومت عباسی از آن وحشت داشت. با کمی دقت در گفتار و رفتار امام صادق علیه السلام ، می توان فهمید که آن روش سیاسی که امام صادق علیه السلام پایه گذاری کرد و بعد ها فقه سیاسی شیعه هم بر همان مبنا شکل گرفت همین بود که در عین تقیه و سکوت مشروعیت دولت عباسی را نپذیرفت و ارتباط و پیوند شیعیان را با اهل بیت علیه السلام در بدترین شرایط حفظ کرد. در حقیقت امام با این روش خود هویت فرهنگی و سیاسی جامعه را حفظ کرد و در برابر حاکمیت ، امامت خود را در این جامعه استقرار بخشید و این عین سیاست و مبارزه بر ضد حکومت است. بنابراین می توان به اشتباه فاحشی که شهرستانی مرتکب آن شده پی برد ، جایی که او در مقام وصف برخورد اجتماعی امام علیه السلام می نویسد : «ما تعرض للامامه قط و لا نازع احدا فی الخلافه قط.»(۴۷) «هرگز به فکر امامت نیفتاده و با کسی بر سر خلافت به مبارزه نپرداخت.»

نخستین قیام علوی ( نفس زکیه ۱۴۵ق)

اولین قیام علوی در زمان خلافت منصور ، قیام محمد بن عبد الله بن حسن در سال ۱۴۵ قمری بود که شیعیانش او را نفس زکیه می خواندند . المهدی نیز لقب دیگر او بود . (۴۸)محمد خلافت را حق خود می دانست ، از این رو با گروهی از یارانش از بیعت با سفاح امتناع کرد. وی توانست حمایت گروه زیادی از مردم مکه و مدینه از جمله فقیه انی چون مالک بن انس را به خود جلب کند.(۴۹) نفس زکیه پیش از دستیابی عباسیان به حکومت به خلافت چشم دوخته بود و پیروان او در حجاز ، عراق ، و خراسان برای وی دعوت می کردند و برای روز موعود آماده می شدند. اما وی در ارزیابی خود اشتباه کرد زیرا می پنداشت دعوتی که در خراسان انتشار یافته است و شعار آن «رضا من آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم » است ، چیزی جز دعوت علویان نیست و او هم نامزد آنها برای خلافت است. از این رو وقتی سفاح برای خلافت انتخاب شد وی از بیعت با سفاح خودداری کرد و کوشید تا بر علیه او قیام کند اما پدرش با این قیام مخالفت کرد ولی در زمان منصور و بعد از موافقت پدرش ، توانست نیروهای خود را بر علیه حکومت عباسی بسیج کند.وقتی منصور به خلافت رسید ، محمد و برادرش عبدالله از بیعت با او خودداری کردند و در حجاز مخفی شدند. این کار منصور را نگران و خواب را بر او حرام کرد. وی به طور جدی به جست و جوی آنان پرداخت. محمد در آن زمان شرایط را برای قیام مساعد می دید بنابراین به خاطر دلایلی زمان منصور را برای قیام انتخاب کرد. دلایل قیام محمد نفس زکیه:
۱.در تنگنا قرار گرفتن او توسط عباسیان .
۲.تایید پدرش برای قیام او.
۳.نامه و تأییدیه هایی از امیران مناطق و فرماندهان بزرگ منصور دریافت کرد که او را به قیام تشویق می کردند .
۴.اعتراف بسیاری از مردم به ویژه حجازی ها به امامت محمد. (۵۰)
۵.اصرار یارانش برای قیام او ، به ویژه که انتظار طولانی آنها را خسته کرده بود(۵۱)
۶.منصور به شدت خانواده ی محمد را تحت فشار گذاشت تا او و برادرش را تسلیم کنند(۵۲)
۷.فتوای مالک به جواز بیعت با او و نقض بیعت با منصور(۵۳) .
۸.اعتقاد وی مبنی بر اینکه او از منصور نیرومند تر است(۵۴)

مواضع دستگاه خلافت و مشکلات قیام نفس زکیه

منصور از آنچه وحشت داشت ، پدیدار شد و دانست که مدینه پایگاه محمد است. از این رو برای جلو گیری از گسترش دعوت او ، تلاشش را در حجاز متمرکز کرد. نخست به تدابیر سیاسی روی آورد و از او خواست اختلافات میان خود را با مسالمت حل و فصل کنند. به این منظور نامه نگاری به او را آغاز کرد.(۵۵) هم زمان برای قطع کمک و بازداشتن مردم از پذیرش دعوت او تدابیر لازم را برای جداسازی حجاز از شهرهای دیگر اتخاذ کرد پس از آن به کوفه که مهد شیعیانش بود ، رفت و آنجا را در اختیار گرفت و موفق شد خراسانی ها را از پشتیبانی او باز دارد. منصور ، عیسی بن موسی ، ولیعهد خود را برای جنگ با محمد فرستاد و با فرستادن نامه هایی به مردم مدینه و وعده های دروغین ، آنان را از اطراف محمد پراکنده کرد و موفق به قتل محمد و پیروزی در جنگ با او شد. علاوه بر خودداری اهالی مدینه از همکاری با محمد مشکلات دیگری بر سر راه وی قرار گرفت که منجر به شکست او شد. خطا در زمان بندی قیام (اقدام سریع محمد در خروج در حالی که برادرش ابراهیم مریض شده بود و به همین علت حمله را دیرتر آغاز کرد).و عدم هماهنگی آنان، به منصور فرصت طلائی داد تا از آن فرصت برای سرکوبی دو برادر به صورت جداگانه اقدام کند. مشکل دیگر محمد تردید وی در مقابله با دشمن خود بود . این مشکلات باعث شکست قیام محمد گردید. محمد هنگام شکست حاضر نشد به مکه یا یمن فرار کند و یا خود را پنهان کند ، زیرا نمی خواست خون مردم مدینه ریخته شود.(۵۶) بدین صورت نخستین قیام علوی در دوره ی خلافت عباسی پایان یافت و برای منصور ، تنها مشکل پیروزی بر حرکت ابراهیم در بصره باقی ماند. از سطور تاریخ چنین استفاده می شود که ابراهیم در بصره زمینه ی مساعد برای رشد و انتشار اندیشه های همسو با علویان یافت.زیدیه و معتزله به زیر پرچم او در آمدند و مستضعفان و طبقات محروم جامعه ، به امید رهایی از رنجی که می بردند ، پیرامونش جمع شدند. امویان و عثمانی ها از او پشتیبانی کردند ، زیرا وی پیوند خویشی با عثمان بن عفان داشت (همسروی نبیره ی عثمان بود).(۵۷) فقهای بصره نیز از او حمایت کردند ، به خاطر همین عوامل به راحتی بربصره چیره شد.ابراهیم با دریافت خبر قتل برادرش همگان را به خلافت خویش دعوت کرده امیرالمومنین نام گرفت و پیروانش با او بیعت کردند. سرانجام در باخمرا از روستاهای نزدیک کوفه میان ابراهیم و سپاهیان خلیفه جنگ درگرفت و نزدیک بود پیروزی نصیب ابراهیم شود که ناگهان تیری به گردن وی اصابت کرد و با مرگ ابراهیم نتیجه ی جنگ عوض شد.(۵۸)

موضع امام صادق علیه السلام درقیام نفس زکیه

اختلاف میان فرزندان امام حسن وامام حسین علیه السلام از آنجا پدید آمدکه عبدالله بن حسن بن حسن فرزندش محمد را به عنوان قائم آل محمد معرفی کرد .بعد از آن بود که این اختلاف شدت گرفت.البته عباسیان نیز در طول زمان در تشدید این اختلاف فعالیت مِی کردند.بعد از قیام وشهادت زید، بنی هاشم از عباسی وعلوی ،به جز امام صادق علیه السلام وچند نفر دیگر با محمد بن عبدالله بیعت کردند اما امام علیه السلام مخالفت خود را با قیام اعلام کرد واین مخالفت از طرف عبدالله بن حسن حمل بر حسادت امام علیه السلام شد . اما نظر امام این بود که هنوز موقع قیام فرا نرسیده و نتیجه ی قیام چیزی جز نابودی نیست.(۵۹) بعدها در سال۱۴۵ق.نفس زکیه قیام را از سر گرفت که امام صادق علیه السلام در این جریان از مدینه خارج شده وبه منطقه ی فٌرع در راه مدینه به مکه رفتند وپس از پایان ماجرا به مدینه باز گشتند.

علل شکست قیام نفس زکیه

متأسفانه حکومت محمد در مدینه بیش از چند ماه به طول نینجامید و بیش از آنکه قیامش سامانی بگیرد ، با حمله ی سپاهیان عباسی ، با ناکامی روبرو شد . شاید بتوان علت شکست قیام نفس زکیه را در موارد زیر خلاصه کرد :۱.اقدام و قیام زودرس محمد بدون اعلام آمادگی در سایر شهرها از جمله بصره .۲.عدم برآورد صحیح محمد از سپاه و یاران خود در مقابل تجهیزات و امکانات انسانی و مالی حکومت .۳.انتخاب نابجای مدینه به عنوان مرکز قیام ، در حالی که این شهر از حیث نیرو و امکانات و نیز موقعیت استراتژیک ، آمادگی دفاع در مقابل سپاه عباسی را نداشت
۴.تقسیم سپاه و امکانات محمد بین شهرهای مکه ، مدینه ، شام و یمن .۵.برتری سپاه دشمن از لحاظ تعداد و تجهیزات و نیز برتری سواره نظام دشمن .۶.گزینش شیوه ی قلعه نشینی و صدور اجازه ی خروج برای مردم مدینه از سوی محمد که منجر به تخلیه ی شهر و سهولت حمله ی دشمن به آن شد .۷.استفاده های مکرر دشمن از حیله های جنگی ، همانند برافراشتن پرچم سیاه ، گذر از خندق ، حمله از کوه و پرتاب سنگ از بلندی ها .۸.به کارگیری جنگ روانی و تبلیغاتی علیه مردم مدینه توسط سپاه عباسی .(۶۰)

پی نوشت:

۱ . طبری ، تاریخ طبری ، ترجمه ی ابوالقاسم پاینده ، اساطیر ، تهران ، چ ۵ ، ۱۳۷۵ ش ، ج ۱۱ ، ص ۴۶۲۴.
۲.مرتضی حسینی ، جعفر ، زندگی سیاسی هشتمین امام ، ترجمه ی سید خلیل خلیلیان ، دفتر نشر فرهنگ اسلامی ، بی جا ، ۶۳ ۱۳ ، صص۴۰و۴۱ .
۳. اصفهانی ، ابوالفرج ، مقاتل الطالبین ، ترجمه ی سید هاشم رسولی محلاتی ، نشر صدوق ، تهران ، چ دوم ، ۱۳۴۹ ، ج ۱ ، ص ۱۷۴ .
۴. طبری ، همان ، ج۱۱ ، ص ۵۰۵۲ .
۵. ابن خلدون ، تاریخ ، موسسه اعلمی للمطبوعات ، لبنان ، چ اول ، ۱۳۹۱ ق ، ج ۳ ، ص۱۹۳ .
۶. قمی ، شیخ عباس ، منتهی الامال ، مومنین ، قم ، چ اول ، ۱۳۷۹ش ، ج۲، ص ۲۸۴ .
۷. همان ص ۲۸۹ .
۸. ابن اثیر ، الکامل ، ترجمه ی ابوالقاسم حالت و عباس خلیلی ،موسسه ی مطبوعاتی علمی ، تهران ،۱۳۷۱ ش ، ج۱۶ ص ۳۰ .
۹. طبری ، همان ، ج ۱۲ ، ص ۵۱۲۵ .
۱۰. صدوق ، عیون اخبار الرضا ، رضا مشهدی ، قم ، چ دوم ، ۱۳۶۳ ش ، صص ۹۱و۹۲ .
۱۱. ابن خلدون ، همان ، ج۳ ، ص ۱۷۳ .
۱۲. مرتضی حسینی ، جعفر ، همان ، ص ۵۱ .
۱۳. همان ، ص ۵۰ .
۱۴. طبری ، همان ، ج۱۱ ، ص ۴۹۷۱ .
۱۵. ابن کثیر ، البدایه و النهایه ، دار الفکر ، لبنان ، چ اول ، ۱۳۹۱ق ، ج ۱۰ ، صص۴۰ و۴۱ .
۱۶. برای اطلاع از این نامه ر. ک . طبری ، همان ، وقایع سال ۱۴۵ صص ۴۸۰۸ ـ ۴۸۱۳.
۱۷. بلاذری، انساب الاشراف ، دارالفکر ، بیروت ،چ اول ، ۱۴۱۷ق ، ج۳ ، ص۸۵
۱۸.یشوایی ، مهدی ، سیره پیشوایان ، موسسه امام صادق علیه السلام، قم ، چ سیزدهم ،۱۳۸۱ش ، ص ۴۰۰ .
۱۹. دینوری ، الامامه و السیاسه ، ترجمه ی ناصر طباطبائی ، ققنوس ، تهران ، ۱۳۸۰ش ، ص۳۷۹ .
۲۰. برای اطلاع بیشتر ر.ک. جمعی از نویسندگان ، درسنامه ی عصر غیبت ، مرکز جهانی علوم اسلامی ، قم ، چ هفتم ، ۱۳۸۳ ش ، ص ۱۳۸ .
۲۱. اصفهانی ، ابو الفرج ، همان ، ص ۲۶۷ .
۲۲. همان ، ص ۲۷۱ .
۲۳. همان ، ص ۲۶۴ .
۲۴ همان ، ص ۴۸۳ .
۲۵. سوره ی آل عمران (۳) آیه ی ۱۶۹
۲۶. قمی ، شیخ عباس ، مفاتیح الجنان ، فاطمه الزهراعلیها سلام ، قم ، چ چهارم ، ۱۳۷۹ ش ، فرازی از زیارت عاشورا ، ص ۷۵۰ .
۲۷. دشتی ، محمد ، ترجمه ی نهج البلاغه ، مشرقین، قم ، چ چهارم ،۱۳۷۹ ش ، نامه ی ۴۵ ، ص ۵۵۳ .
۲۸. آیینه وند ، صادق ، قیام های شیعه در تاریخ اسلام ، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، تهران ، ۱۳۶۱ش، ص ۹ .
۲۹. همان ، صص ۹و۱۰ .
۳۰. طبری ، همان ، ج۶ ،صص ۸۲ و۸۳ .
۳۱. طقوش ، محمد سهیل ، دولت عباسیان ، ترجمه ی حجت الله جودکی ، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه ، قم ، ۱۳۸۷ ش ، صص۵۱ – ۴۸ .
۳۲. دینوری ، اخبار الطوال ، ترجمه ی محمود مهدوی دامغانی ، نی ، تهران ، چ چهارم ، ۱۳۷۱ش ، ص۴۱۷
۳۳. مستوفی ، حمد الله ، تاریخ گزیده ، دنیای کتاب ، تهران ، چ دوم ، ۱۳۶۱ ش ، ص ۲۹۱ .
۳۴.طبری ، همان ، ج۱۱ ،ص ۴۶۹۰ .
۳۵. ابن اثیر ، الکامل ، ترجمه ی عباس خلیلی ، کتب ایران ، بی جا ، بی تا ، ج ۹ ، ص۲۷۷ .
۳۶. طقوش ، همان ، صص ۴۵ – ۴۱ .
۳۷. دینوری ، همان ، ص ۴۲۲ .
۳۸. خضری ، سید احمد رضا ، تاریخ تشیع ، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه ، قم ، چاپ دوم ، ۱۳۸۵ ، ج ۲ ، ص ۲۶۰.
۳۹. صدوق ، عیون اخبار الرضا ، مطبعه الحیدریه ، نجف ، ۱۳۹۰ ق ، ص ۹۰ .
۴۰.شهرستانی، محمد ، الملل والنحل ، دارالمعرفه ، بیروت ، ۱۴۰۲ق، ج اول ، ص ۱۶۶.
۴۱. اصفهانی، ابوالفرج، همان، ص ۳۰۰.
۴۲. مجلسی ، سید محمد باقر ،بحار الانوار ، دار احیاء التراث العربی ،لبنان ، چ سوم، ۱۴۰۳ق، ج۵۲ ،ص۱۳۹.
۴۳.همان.
۴۴. نوری طبرسی ، حسین ، مستدرک الوسائل ، موسسه ی آل البیت لاحیاء التراث، بیروت ، چ دوم ، ۱۴۰۸ ق ، ج۱۲، ص۳۰۷ .
۴۵. همان ، ص ۳۱۰ .
۴۶.. همان صص ۲۵۱ و ۲۹۵ .
۴۷. شهرستانی ، همان .
۴۸. ابن خلدون ، تاریخ ، ترجمه ی عبد المحمد آیتی ، موسسه ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی ، چ اول ، بی جا ، ۱۳۶۳ ، ج ۲ ، ص ۲۹۷ .
۴۹. طبری ،همان ، ج ۱۱، ص۴۷۹۶ .
۵۰.طقوش ، محمد سهیل ، همان ، ص ۴۹ .
۵۱. اصفهانی ، ابوالفرج ، همان ، ص ۲۴۸ .
۵۲. همان ، صص ۲۴۷و۲۴۸.
۵۳.طبری ،همان ، ج ۱۱ ، ص۴۷۹۶ .
۵۴..طقوش ، محمد سهیل ، همان ، ص ۵۰ .
۵۵. ابن طقطقی، تاریخ الفخری ، ترجمه ی محمد وحید گلپایگانی ، بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، تهران ، چ دوم ، ۱۳۶۰ ، ص۲۲۵ .
۵۶. ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه ، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم ، دار احیاءالکتب العربی، بی جا ، بی تا.ص ۳۰۷ .
۵۷. طبری ، همان ، ج ۱۱ ، ص ۴۷۸۶.
۵۸. ابن خلدون، همان، ج۲،صص۳۰۳ – ۳۰۶ .
۵۹. اصفهانی ،ابوالفرج ، همان ، صص ۲۴۲و۲۴۳.
۶۰. کاظمی پوران ، محمد ، قیام های شیعه در عصر عباسی ، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی ، تهران ، چ اول ، ۱۳۸۰ ش ،ص ۱۲۸.

روایت روزهاى پایانى زندگانى امام على(ع) در احادیث شیعه و سنى

اشاره:

على آن جوانمردى است که پناه تمام حق‌جویان و عدالت‌خواهان است. او داراى شخصیتى است که از هر جهت براى مردم شگفت‌انگیز است و تمام افرادى که در مورد این شخصیت داد سخن داده‌اند در یک چیز با هم متفق‌القولند که «على علیه‌السلام نمونه والاى فکر و بیان است.»(۱) جبران خلیل جبران على علیه‌السلام را آن موجودى می‌داند که با عالی‌ترین معانى هستى پیوند خورده است و به کمال روحى نائل آمده است. به نظر جبران‌خلیل نه او از روح کلى جهان لحظه‌اى دور می‌شود، و نه روح کلى جهان از او. (۲)

پیش‌بینى شهادت امیرالمومنین (علیه السلام) توسط پیامبر (صللی الله علیه و آله)

پیامبر در گذشته از به شهادت رسیدن حضرت على(علیه السلام) در آینده ایشان را مطلع ساخته بودند که در ذیل به دو مورد از آن اشاره شده است: اولین پیش‌بینى در جنگ احد بود، هنگامى که حضرت على(علیه السلام) پس از پایان جنگ با حسرت به یاران به شهادت‌رسیده‌اش نگاه می‌کرد و تأسف می‌خوردند که چرا شهادت نصیب او نشده است. حضرت محمد(صللی الله علیه و آله) به او فرمودند: «على جان! تو در آینده به شهادت خواهى رسید.»

دومین پیش‌بینى در روز جنگ خندق بود و در آن روزى که سر مبارک حضرت توسط شمشیر عمرو شکافته شد و از سر مبارک‌شان خون می‌رفت. پیامبر در حالى‌ که زخم سر حضرت را پانسمان می‌کردند، می‌فرمودند:

«أینَ أنَا یومٌ یضربک أشقى الاخرین على رأسک و یخضب لَحْیتُک من دَم رأسِک»؛

علی‌جان، آن‌گاه که شقاوت‌پیشه‌ترین انسان‌ها با شمشیر ستم و تجاوز فرق مبارکت را هدف قرار می‌دهد و محاسنت را با خون سرت رنگین می‌سازد، من کجا هستم تا زخم سرت را چون امروز پانسمان کنم؟(۴)

مستدرک‌الصحیحین از حیات اسدى روایت کرده است که گفت: على علیه‌السلام فرمود، رسول خدا صلی‌الله علیه و آله به من خبر داد که به‌زودى بعد از درگذشت من است که با تو نیرنگ خواهند کرد. تو بر ملت و دین من زنده خواهى ماند، و بر سنت من کشته خواهى شد. هرکس تو را دوست بدارد مرا دوست داشته و هرکس دشمنت بدارد، مرا دشمن داشته و به‌زودى این (اشاره به محاسن) به وسیله این (اشاره به فرق سر) خضاب می‌شود.(۵)

در کنزالعمال، ج ۶، ص ۵۷ آمده است که رسول خدا فرمود:

«على(علیه السلام) هرگز نخواهد مرد مگر بعد از آنکه دلش مالامال از غیظ و خشم و اندوه باشد و نمیرد مگر آنکه او را به قتل برسانند.»(۶)

ابن‌جریر در تاریخ طبرى، ج ۲ و متقى در کنزالعمال، ج ۶ روایتى آورده‌اند که روزى رسول خدا فرمودند: شقی‌‌ترین جنس بشر دو نفرند، یکى آنکه در قوم ثمود بود و ناقه صالح را کشت؛ دوم آنکه تو را با خون سرت رنگین می‌کند.(۷)

پیش‌بینى خود حضرت در مورد شهادت خویش

آمده است که امیرالمومنین هر زمان ابن ملجم را می‌دید به این بیت اشاره می‌کردند:

ارید حیاته و یرید قتلى

عذیرک من خلیلک من مرادى

( من خیر او را می‌خواهم و او درصدد کشتن من است، کیست که از جانب این دوست مرادى تو عذرخواهى کند.

زمانى که حضرت على این سخنان را می‌گفتند، دیگران به آن حضرت عرض می‌کردند: براى چه او را نمی‌کشی؟ و ایشان می‌فرمودند:

چگونه قاتل خود را بکشم؟ و این سخن نشان دهنده آن بود که پیامبر قبلاً کشته شدن حضرت على علیه‌السلام را به دست ابن ملجم به ایشان گفته بودند. (۸)

و گفته‌اند که امیرالمومنین همواره نسبت به ابن‌ملجم با مهربانى و نیکى رفتار می‌کردند. در روایات آمده که وقتى ماه رمضان سال چهلم هجرى فرا رسید على علیه‌السلام شبى را نزد امام حسن علیه‌السلام و شبى را نزد امام حسین علیه‌السلام و شبى را نزد دخترانش به‌سر می‌بردند و در هنگام صرف غذا هم بیش از سه لقمه نمی‌خوردند و می‌گفتند: این یک شب یا دو شب، سرانجام فرمان خدا فرامی‌رسد و درون من تهى است و سرانجام هم بعد از سپرى شدن چند شب ایشان به شهادت رسیدند. (۹)

در طبقات ابن‌سعد، ج ۳ آمده که ام‌جعفر سریه روایت کرده است که گفت: «من آب به دست حضرت على علیه‌السلام می‌ریختم، ناگهان سر به آسمان بلند کردند. ریش خود را با دست گرفتند و تا برابر بینى بالا آوردند و به آن خطاب کردند: واهاً لک، واى بر تو، به‌زودى با خون رنگین خواهى شد. این را گفت و روز جمعه همان هفته ضربت به فرق سر مبارکشان فرود آمد. (۱۰)

و آورده‌اند که امیرالمومنین در سال آخر زندگى خویش همواره مردم را از شهادت خویش آگاه می‌ساختند و به آنها می‌فرمودند:

شمایان در سال جارى همگى به طواف خانه خدا می‌روید، اما نشان آن این است که من در میان شما نخواهم بود «و آیت ذلک أنى لست فیکم.» (۱۱)

روایاتى از روز آن اتفاق شوم

اسدالغابه روایتى را درباره حسن بن على علیه‌السلام آورده، و ابن‌عبدالبر هم از عبدالرحمان‌سلمى روایت کرده است که گفته‌اند: صبح آن شبى که على علیه‌السلام شهید شدند، به نزد حسن بن على رفتم و ایشان احادیثى برایم فرمودند که از آن جمله ایشان فرمودند: هنگام سحر از پدرم شنیدم که می‌فرمودند:

پسرم‌، امشب رسول خدا را در خواب دیدم، و برایش نقل کردم که از امتت بعد از رحلتت چه مصیبت‌ها ‌دیدم، پیامبر فرمودند: نفرین‌شان کن. من عرضه داشتم بار‌الها، عوض این مردم چیزى به من بده که بهتر از ایشان باشد و عوض من امیرى بر آنان مسلط کن که بدتر از من باشد. در همین حال موذنش آمد که نماز حاضر است. پدرم برخاست و به مسجد رفت و دو نفر به او حمله کردند که شمشیر یکى بر طاق خورد و ضربت دیگرى فرقش را شکافت. (۱۲)

صواعق محرقه نقل کرده آن شبى که صبحش على علیه‌السلام ضربت خوردند، بسیار از حجره بیرون می‌آمدند و به آسمان نظر می‌انداختند و بسیار می‌فرمودند:

به‌خدا سوگند دروغ به من نگفته‌اند، این همان شب است که به من خبر داده‌اند. همین که هنگام سحر بیرون رفت ابن ملجم او را ضربت زد. (۱۳)

انگیزه ابن‌ملجم مرادى از به قتل رساندن حضرت على (علیه السلام)

ابن‌ملجم از گروه خوارج بود. روزى او با دو نفر از دیگر خوارج گرد‌هم جمع شدند و در باره دوستان و یارانى که در جنگ نهروان به دست حضرت على علیه‌السلام کشته شده بودند گفت‌وگو می‌کردند و می‌گفتند که بعد از رفتن یاران و رفقاى ما زندگى براى ما هیچ سودى ندارد. سپس قرار گذاشتند که ۳ نفر را بکشند که شامل على علیه‌السلام، معاویه و عمروعاص بود. ابن ملجم گفت: من على را به قتل می‌رسانم. دیگرى گفت من معاویه را می‌کشم و سومى گفت: من هم عمرو عاص را می‌کشم. آن دو نفر که مسئول کشتن عمر و عاص و معاویه بودند در کار خود ناکام ماندند و بعد هم به قتل رسیدند و فقط ابن‌ملجم بود که توانست حضرت على علیه‌السلام را به شهادت برساند که او هم بعد از به شهادت رسیدن امیرالمومنین کشته شد. (۱۴)

چگونگى به شهادت‌رسیدن امیرالمومنین (علیه السلام)

آنگونه که نقل شده است حضرت على سپیده دم نوزدهم رمضان به مسجد آمدند، ایشان مدتى را به خواندن نماز گذراندند، سپس بر بام مسجد رفتند و اذان گفتند و بعد از گفتن اذان به درون مسجد آمدند. با مهربانى افرادى که در مسجد خوابیده بودند را بیدار کردند و این آیه شریفه را تلاوت می‌کردند «ان الصلوه تنهى عن الفحشا و المنکر…»(۱۵) و در میان کسانى که در مسجد خوابیده بودند ابن‌ملجم مرادى بود که به رو خفته بود و شمشیرش را هم در زیر لباس پنهان کرده بود. حضرت رو به او کرد و فرمود:

اى بنده خدا، برخیز، چرا اینگونه خوابیده‌ای؟ مگر نمی‌دانى خدا اینگونه خوابیدن را دوست ندارد؟ برخیز که اینگونه خوابیدن شیوه شیاطین است و از این به بعد یا بر پهلوى راست یا چپ و یا بر پشت بخواب که خواب دانشوران و فرزانگان این‌گونه است. سپس بعد از نصیحت ابن‌ملجم، دوباره رو به او کردند و فرمودند:

گویى تو در اندیشه کارى هستى که گناه آن به ‌گونه‌اى است که آسمان و زمین و کوه‌ها نیز توان دیدن آن را ندارند، چرا که در صورت انجام آن چیزى ماند که آسمانها و زمین از هم بشکافند و کوه‌ها از هم بپاشند و اگر بخواهم هم اینک تو را از آن چه زیر جامه‌ات پنهان داشته‌اى آگاه می‌سازم. سپس به طرف محراب رفتند و به نماز مشغول شدند. ابن‌ملجم که تصمیم داشت هنگام برخاستن از رکوع و یا هنگام سر برداشتن از سجده حضرت را مورد هدف قرار دهد، پس از آغاز نماز به صورت مخفیانه خود را به کنار ستونى که حضرت على به نماز ایستاده بودند، رساند تا بتواند در بهترین فرصت بزرگترین جنایت تاریخ را انجام دهد و زمانى که حضرت سر از سجده برداشتند ابن‌ملجم کار پلید خود را به انجام رسانید و فرق مبارک حضرت را با شمشیر زهرآگین خود شکافت.

در همین هنگام حضرت(علیه السلام)  با صورت مبارک‌شان به محراب افتادند. در حالی‌که زمزمه می‌کردند:

«بسم الله و بالله و على ملت رسول الله»، «فزت و رب الکعبه»؛به خداى کعبه رستگار شدم.

سپس حضرت نام قاتل خود را با صداى بلند گفتند تا حقیقت روشن شود و مردم مظلومى را گرفتار نکنند و ایشان در آن حالت درد و فشار می‌فرمودند «فزت و رب الکعبه، هذا ما وعدالله و رسوله! و صدق الله و رسوله»؛

به پروردگار کعبه که رستگار شدم. این رویداد همان است که خدا و پیامبرش به من وعده فرموده بودند و به راستى که خدا و پیامبرش درست وعده داده بودند.» (۱۶) و بعد از آن اتفاق ناگوار مردم به شیون و زارى پرداختند و این مصیبت بیش از همه براى امام حسن علیه‌السلام و امام حسین علیه‌السلام سخت و ناگوار بود. در چهره امام حسن علیه‌السلام در آن موقع غم و ناراحتى موج می‌زد؛ غمى که او را در اوج جوانى به صورت پیرمردى سالمند درآورد و او چه خوب شرایط پدر را درک می‌کرد. موقعى که دیدند پدر به صورت تصنعى خود را طورى نشان می‌دهد که گویى اتفاق خیلى تلخى برایشان پیش نیامده است تا بتوانند محنت این واقعه را از دوش مردم بردارند، سپس در حالی‌ که سعى می‌کردند آرامش خود را حفظ کنند، سوى پدر رفتند تا به او کمک کنند، سپس در همین حال حضرت را به سوى خانه‌شان بردند. (۱۷)

امام حسین علیه‌السلام گریه می‌کردند و می‌فرمودند:

هان اى پدر، ما پس از تو به چه کسى دل خوش داریم؟ پس از رحلت جانسوز پیامبر هیچ سوگ و فاجعه‌اى براى ما سخت‌تر از شهادت تو نیست و اى پدر، گویى که گریه را براى تو و روز شهادت تو آموخته‌ام و پدر جان، به خدا بر من خیلى سخت است که تو را بر این حالت نظاره کنم. سپس حضرت دست مبارک خود را بر قلب مبارک امام حسین گذاشتند و فرمودند:

پسرم، خدا به قلب توفان‌زده‌ات آرامش بخشد و پرشکوه‌ترین پاداش را بر تو و برادران و خواهرانت ارزانى دارد. (۱۸)

این اتفاق ناگوار براى بسیارى از یاران حضرت و مومنین سخت و گران بود. چنانکه بعد از این اتفاق در چهره بعضى از صحابه ناراحتى کاملاً هویدا شد، به عنوان نمونه در چهره پسر ابى الصباح در کنار تعجب و بهت از این اتفاق پشیمانى هم پیدا شد. زیرا او بود که کمى پیش از امام خواست به نماز صبح حاضر شود. اگر او چنین درخواستى نکرده بود و اگر او امام را به نماز نخوانده بود شاید امام از خانه بیرون نمی‌آمدند، زیرا همه می‌دانستند که امام از چند روز پیش بیمار است و همین‌طور صحابه دیگر چون حجربن عدى ، عبدالله بن محمد الازدى، مغیره بن الحارث بن عبدالمطلب … (۱۹)

مردم ابن ملجم (لعنت‌الله علیه) را محاصره کردند. او خاموش ایستاده بود و گمان می‌کرد که باید این همه بلا و آزارى را که از طرف مردم می‌بیند تحمل کند، زیرا او خود را همانند شهیدى می‌دید که از شکنجه احساس لذت می‌کند.(۲۰)

بعد از اینکه حضرت امیرالمومنین را به خانه بردند درخواست نمودند که ابن ملجم را نزد ایشان بیاورند. وقتى ابن ملجم به نزد على علیه‌السلام آمد، حضرت رو به او کرده و فرمودند:

اى دشمن خدا! آیا من بر تو نیکى نکردم؟ گفت: آرى یا امیرالمومنین و حضرت فرمودند: پس چرا دست به این کار زدی؟ ابن‌ملجم گفت: من چهل صبح شمشیر خود را تیز کردم و از خدا خواستم که بدترین خلق خدا با آن کشته شود و حضرت به او گفتند: تو با این شمشیر کشته خواهى شد، زیرا تو از جمله بدترین خلق خدا هستى.(۲۱)

سپس بعد از اینکه پزشکان از درمان حضرت ناامید شدند حضرت فرمودند: «نفس در برابر نفس. اگر مردم او را به همانگونه که مرا کشته است بکشید و اگر سلامت رستم خودم دانم چه کنم.» در همین حال ابن ملجم حالتى داشت که گویى فتح بزرگى کرده است و با اشاره به شمشیر خود گفت: «آن را هزار درهم خریده‌ام و با هزار درهم زهرآگین کرده‌ام، خدا او را دور دارد اگر بخواهد با وجود این به من خیانت کند.» که در این هنگام سر و صداى حاضرین بلند شد و حضرت دستور دادند تا قاتل را بیرون برند و سپس حضرت به دیدار حق و به دیدار محبوبش رسول الله(صللی الله علیه و آله)  شتافت.(۲۲)

در موقع شهادت حضرت امیرالمومنین علیه‌السلام رو به فرزندان بزرگوارش امام حسن علیه‌السلام و امام حسین علیه‌السلام کردند و فرمودند:

سفارش‌تان می‌کنم که از خدا بترسید و به دنیا رو مکنید، اگر چه به شما رو کند. به چیزى که از دست رفته مگریید، جز حق مگویید، به یتیم رحم کنید، درمانده را کمک کنید، با حق مدارا کنید، دشمن ستمکار باشید و یاور ستم کش. به دستورهاى قرآن عمل کنید و در کار خدا از ملامت ملامتگر بیم مکنید. (۲۳)

على علیه‌السلام در سال ۴۰ هجرى شهید شد، در حالی‌که دنیا تا همین روزگار هم در حسرت کسى چون او که پرورش یافته دامان رسول خدا (صللی الله علیه و آله) و محرم او باشد ماند.

کسى که تنها او لایق همسرى زهرا (س) و پدرى حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) سرور جوانان اهل بهشت را دارد و بنده‌اى که خداوند به وجودش سخت افتخار می‌کند.

پی‌نوشت‌:
۱. خسروشاهى، سیدهادى، امام على و قومیت عربى، شروق، تهران، ۱۳۷۹، صص ۲۲۷۲.۲۲۷۳
۲. همان، ص ۲۲۸۱
۳. دشتى، محمد، نهج البلاغه، مومنین، تهران، ۱۳۸۱، ص ۷۳
۴. قزوینى، سیدکاظم، امام على از ولادت تا شهادت، ترجمه على کرمى، دلیل،قم، ۱۳۷۹، صص۶۱۷.۶۱۸
۵. موسوى همدانى، محمدباقر، على در مکتب اهل سنت، محمدى، تهران، ۱۳۶۱، ص ۳۳۰
۶. همان، ص ۳۳۱
۷. همان، ص ۳۳۵
۸. دانشوران اهل سنت، امام على از نگاه دانشوران، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامى، ۱۳۸۰، ص ۲۸۵
۹. همان، ص ۲۸۶
۱۰. همدانى، همان، ص۳۳۲
۱۱. قزوینى، همان، ص۶۲۰
۱۲. همدانى، همان، ص۳۳۰
۱۳. همان، ص ۳۳۲
۱۴. جریر طبرى، محمد، تاریخ طبری،ترجمه ابوالقاسم پاینده، اساطیر، تهران، صص۲۶۸.۲۶۹
۱۵. سوره عنکبوت، آیه ۴۵
۱۶. قزوینى، همان، صص ۶۲۶.۶۲۹
۱۷. عبدالمقصود، عبدالفتاح، على علیه‌السلام ، ترجمه مهدى جعفرى، ج ۸، انتشارات شرکت سهامى، تهران، ۱۳۶۲، ص ۳۳۸
۱۸. قزوینى، همان، ص ۶۴۲
۱۹. عبدالمقصود، همان، ص ۳۳۷
۲۰. همان، صص ۳۳۹.۳۴۰
۲۱. دانشوران اهل سنت، همان، ص ۲۱۶
۲۲. عبدالمقصود، همان، ص ۳۴۱
۲۳. دانشوران اهل سنت، همان، ص ۱۶۹
کتابنامه
۱. ترجمه و توضیحات، خسروشاهی، سیدهادى، امام على و قومیت عربى، انتشارات شروق، ۱۳۷۹، تهران
۲. مرحوم دشتى، على، نهج البلاغه، انتشارات مومنین، سال ۸۱
۳. تألیف علامه قزوینى سیدمحمدکاظم، ترجمه کرمى على، امام على علیه‌السلام از ولادت تا شهادت، انتشارات دلیل، قم، ۱۳۷۹
۴. سیدموسوى همدانى، محمدباقر، على علیه‌السلام در کتب اهل سنت، کانون انتشارات محمدى، تهران ، ۱۳۶۱
۵. دانشوران اهل سنت، خاورشناسان به اهتمام مهریزى مهدى، ربانی،‌هادى، امام على از نگاه دانشوران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ وارشاد اسلامى، چاپ اول، بهار، ۱۳۸۰
۶.  جریر طبرى محمد، ترجمه پاینده ابوالقاسم، تاریخ طبری؛ تاریخ الرسل و الملوک، انتشارات اساطیر، تهران
۷. عبدالمقصود، عبدالفتاح، ترجمه جعفرى سیدمحمدمهدى، على علیه‌السلام ، ج ۸، انتشارات شرکت سهامى انتشارات، تهران، ۱۳۶۲

خطبه امام حسن(علیه السلام) پس از شهادت پدر

اشاره:

حسن بن علی در ۲۱ رمضان سال ۴۰ هجری، و پس از شهادت امام علی(علیه السلام)، به امامت رسید و در همان روز، بیش از چهل هزار نفر با او برای خلافت بیعت کردند. معاویه، خلافت او را نپذیرفت و با لشکری از شام به سوی عراق حرکت کرد. امام مجتبی(علیه السلام) سپاهی به فرماندهی عبید الله بن عباس به سمت معاویه فرستاد و خود به همراه یک گروه دیگر به ساباط رفت. معاویه تلاش کرد با طرح شایعاتی میان سپاهیان امام حسن(علیه السلام)، زمینه را برای برقراری صلح فراهم کند.

عموم راویان حدیث و مورخین نوشته ‏اند شبى که امیر المؤمنین(علیه السلام)به شهادت رسید و حسنین(علیه السلام)جنازه پدر را دفن کردند، فرداى آن شب امام مجتبى(علیه السلام)به مسجد رفت و براى مردم سخنرانى کرد، و طبق روایت امالى صدوق سخنرانى آن حضرت این گونه بود که پس از حمد و ثناى الهى فرمود: «ایها الناس فى هذه اللیله نزل القرآن، و فى هذه اللیله، رفع عیسى بن مریم، و فى هذه اللیله قتل یوشع بن نون، و فى هذه اللیله مات ابى امیر المؤمنین(علیه السلام)، و الله لا یسبق ابى احد کان قبله من الاوصیاء الى الجنه، و لا من یکون بعده، و ان کان رسول الله(ص) لیبعثه فى السریه فیقاتل جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن یساره و ما ترک صفراء و لا بیضاء الا سبعماه درهم فضلت من عطائه کان یجمعها لیشترى بها خادما لاهله‏» (۱) (اى مردم در این شب قرآن نازل شد، و در این شب عیسى بن مریم را به آسمان بردند، و در این شب یوشع بن نون کشته شد، و در این شب پدرم امیر المؤمنین(علیه السلام)از این جهان رحلت کرد، به خدا سوگند هیچ یک از اوصیا بر پدرم در رفتن به بهشت پیشى نجسته، و نه هر کس که پس از اوست، و این گونه بود که رسول خدا(ص)او را در هر ماموریت جنگى که مى‏ فرستاد جبرئیل در سمت راست او و میکائیل در سمت چپ او مى‏ جنگیدند و هیچ درهم و دینارى پس از خود به جاى نگذارد جز هفتصد درهم که از جیره بیت المال او زیاد و اضافه آمده بود و آن را جمع کرده بود تا خادمى براى خانواده خود خریدارى کند.) و شیخ مفید در ارشاد سخنرانى آن حضرت را این گونه نقل کرده: «و روى ابو محنف لوط بن یحیى، قال: حدثنى اشعث‏بن سوار، عن ابى اسحق السبیعى و غیره، قالوا: خطب الحسن بن على(علیه السلام)فى صبیحه اللیله التى قبض فیها امیر المؤمنین(علیه السلام)فحمد الله و اثنى علیه و صلى على رسول الله(ص)ثم قال: لقد قبض فى هذه اللیله رجل لم یسبقه الاولون بعمل و لا یدرکه الآخرون بعمل لقد کان یجاهد من رسول الله فیقیه بنفسه، و کان رسول الله(ص)یوجهه برایته فیکنفه جبرئیل عن یمینه و میکائیل عن شماله، و لا یرجع حتى یفتح الله على یدیه. و لقد توفى(علیه السلام)فى اللیله التى عرج فیها بعیسى بن مریم، و فیها قبض یوشع بن نون وصى موسى(علیه السلام)و ما خلف صفراء و لا بیضاء الا سبعماه درهم، فضلت عن عطائه اراد ان یبتاع بها خادما لاهله. ثم خنقته العبره فبکى و بکى الناس معه. ثم قال: انا ابن البشیر انا ابن النذیر، انا ابن الداعى الى الله باذنه، انا ابن السراج المنیر، انا من اهل بیت اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، انا من اهل بیت فرض الله مودتهم فى کتابه فقال تعالى: «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فى القربى، و من یقترف حسنه نزد له فیها حسنا» (۲) فالحسنه مودتنا اهل البیت‏» (۳) (ابو محنف(به سندش)از ابى اسحق سبیعى و دیگران روایت کرده که گفتند: امام حسن(علیه السلام) در بامداد آن شبى که امیر المؤمنین(علیه السلام)در آن شب از دنیا رفت‏ خطبه خواند، و حمد و ثناى خداى را به جاى آورد و بر رسول خدا(ص)درود فرستاد، آنگاه فرمود: به حقیقت در این شب مردى از دنیا رفت که پیشینیان در کردار از او پیشى نجستند، و آیندگان نیز در کردار به او نرسند، همانا با رسول‏ خدا(ص)جهاد کرد و با جان خویش از آن حضرت دفاع نمود، و رسول خدا(ص)او را با پرچم خود(به جنگها)فرستاد و(جبرئیل و میکائیل)او را در میان مى‏گرفتند، جبرئیل از سمت راستش، و میکائیل از سمت چپ او، و باز نمى‏ گشت تا به دست تواناى او خداوند(جنگ را)فتح کند. و در شبى از دنیا رفت که عیسى بن مریم در آن شب به آسمان بالا رفت، و یوشع بن نون وصى حضرت موسى(علیه السلام)در آن شب از دنیا رفت، و هیچ درهم و دینارى از خود به جاى نگذاشته جز هفتصد درهم که آن هم از بهره‏اش(که بیت المال داشت)زیاد آمده، و مى‏ خواست‏ با آن پول براى خانواده خود خادمى خریدارى کند، (این سخن را فرمود)سپس گریه گلویش را گرفت و گریست، مردم نیز با آن حضرت گریه کردند، آنگاه فرمود: منم فرزند بشیر(مژده دهنده به بهشت، یعنى رسول خدا(ص)که از نامهاى آسمانى او بشیر است) منم فرزند نذیر(ترساننده از جهنم)منم فرزند آن کس که به اذن پروردگار مردم را به سوى او مى‏ خواند، منم پسر چراغ تابناک(هدایت)، من از خاندانى هستم که خداى تعالى پلیدى را از ایشان دور کرده و به خوبى پاکیزه‏شان فرموده، من از آن خاندانى هستم که خداوند دوستى ایشان را در کتاب خویش(قرآن)فرض و واجب دانسته و فرموده است: «بگو نپرسم شما را بر آن مزدى جز دوستى در خویشاوندانم و آنکه فراهم کند نیکى را بی فزاییمش در آن نکویى را»پس نیکى در این آیه دوستى ما خاندان است. و نظیر همین دو سخنرانى با مختصر اختلافى در بسیارى از کتابهاى اهل سنت نیز نقل شده که هر که خواهد مى‏تواند در ملحقات احقاق الحق بخواند. (۴)

پى‏ نوشت:

۱.امالى صدوق، ص ۱۹۲.

۲.سوره شورى، آیه ۲۲.

۳.ارشاد مفید، ج ۲، (مترجم)، ص ۴، و نظیر این روایت از امالى شیخ و تفسیر فرات و غیره نیز نقل شده(بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۳۶۱).

۴.ملحقات احقاق الحق، ج ۱۱، صص ۹۳-۱۸۲.

منبع : زندگانى امام حسن مجتبى علیه السلام، ص. ۱۹۲ به قلم  سید هاشم رسولى محلاتى

وصایاى امام صادق علیه السلام، هنگام شهادت

اشاره:

جعفر بن محمد معروف به امام جعفر صادق(علیه السلام) (۸۳-۱۴۸ق) ششمین امام شیعیان امامی بعد از پدرش امام باقر(علیه السلام) و پنجمین امام اسماعیلیه است. او به مدت ۳۴ سال (۱۱۴ تا ۱۴۸ق) امامت شیعیان را بر عهده داشت که با خلافت پنج خلیفه آخر اموی یعنی از هشام بن عبدالملک به بعد و دو خلیفه نخست عباسی سفاح و منصور دوانیقی هم‌زمان بود. امام صادق(علیه السلام) به جهت ضعف حکومت اموی، فعالیت علمی بسیار بیشتری نسبت به دیگر امامان شیعه داشت. شمار شاگردان و راویان او را ۴۰۰۰ نفر دانسته‌اند. بیشتر روایات اهل بیت(علیه السلام)، از امام صادق(علیه السلام) است و از این‌رو مذهب شیعه امامی را مذهب جعفری نیز می‌خوانند.

امام در لحظه مرگ وصایایى چندى می‌نماید که برخى در امر امامت، برخى در زمینه مسائل خانوادگى و بخشى در مورد عامه است.

. به فرزندان خود فرمود: فَلا تَمُوتُنَّ اِلاُّ وَ اَنتُم مُسلِموُن؛ بکوشید که جز مسلمان نمی‌رید .

. به کسان و خویشان فرمود: اِنَّ شَفاعَتَنَا لاتَنالُ مَستَخِفّاَ بِالصَّلاهِ؛ شفاعت ما به کسى که نماز را کوچک بشمارد نمی‌رسد .

. به خانواده خود وصیت فرمود که پس از مرگش تا چند سال در موسم حج در منا براى ایشان مراسم عزادارى بر پا کنند.

. دستور دادند براى خویشان و کسان هدیه‌اى بفرستند، حتی هفتاد دینار براى حسن افطس از خویشان ایشان. حسن افطس همان کسى است که با خنجر به امام حمله کرده بود و می‌فرمود می‌خواهد آیه قرآن را در مورد صله رحم اجرا کند.

و بالاخره بخشى از وصیت راجع به مردم بود که روؤس آن دعوت به وقار و آرامش، حفظ زبان، پرهیز از دروغ و تهمت و دشمنی، دورى از تجاوزکار، پرهیز از حسادت و ترک معاصى و … بود.

. درباره امام پس از خود، امام کاظم علیه السلام را براى چندمین بار منصوب کرد که ایشان در آن هنگام بر اساس سندى بیست سال داشتند.

. بخشى از سفارش‌هاى ایشان درباره غسل و کفن و قبر خود بود که احکام اسلامى در این زمینه وجود دارد.

. و بالاخره بخشى از وصیت راجع به مردم بود که روؤس آن دعوت به وقار و آرامش، حفظ زبان، پرهیز از دروغ و تهمت و دشمنی، دورى از تجاوزکار، پرهیز از حسادت و ترک معاصى و … بود. (۱)

لحظه مرگ

امام صادق علیه السلام در آخرین لحظات حیات که مرگ را نزدیک دیدند، دستور دادند که تمام خانواده و خویشان نزدیکش بر سر بالینش جمع گردند و پس از آن که همه آنان در کنار امام حاضر شدند، چشم بگشود و به صورت یکایک آنها نظر افکند و فرمود: «انّ شِفاعتنا لاتنال مستخفاٌ بالصلوه.»

این وصیت امام، دلیل آن است که در آئین اسلام، نماز جایگاهى مهم دارد، طورى که امام در آخرین لحظه‌های زندگى از میان هزاران مسئله فقط نماز را سفارش می‌کند و این نیست جز براى این که امام صادق علیه السلام هادى امت و پاسدار دین است و نماز از این دیدگاه از اهمیت فراوانى برخوردار می‌باشد.

ای سالمه! خداوند بهشت را بیافرید و بوى آن را بسیار خوش و مطبوع گردانید که از فاصله‌اى به مسافت دو هزار ساله به مشام می‌رسد، لیکن عاق و کسى که قطع رحم کرده بوى آن را احساس نمی‌کند و درنمی‌یابد.

به نظر من راز این که امام خویشاوندان نزدیکش را به نماز سفارش می‌کنند، آن است که مردم از آنان انتظار ارشاد و راهنمائى دارند، پس تبلیغ و توصیه این فریضه از زبان آنان مؤثرتر است. نکته دوم آن که نزدیکان امام و منسویان عترت نپندارند که به علت قرابت و داشتن نسبت با پیامبر از شفاعت او و اوصیاى گرامی‌اش بهره‌مند خواهند بود، اگرچه در عمل به برخى از احکام سهل انگار باشند.

امام صادق علیه السلام بدین وسیله خواستند بیان کنند که خویشاوندى با پیامبر صلى الله علیه و آله اگر توأم با انجام فرائض و تکالیف دینى نباشد، سودى به آنان نخواهد داشت، بلکه این نسبت مسؤولیت ایشان را سنگین‌تر خواهد ساخت.ام‌حمیده مادر امام موسى کاظم و همسر امام صادق علیهماالسلام از این حال امام در شگفت بوده که چگونه امام به هنگام وفات نیز از این فریضه بزرگ غفلت نداشته است و هرگاه این حال امام را به یاد می‌آورده می‌گریسته است.از کارهاى عجیب امام در ساعت رحلتش آن که دستور دادند براى تمام خویشاوندان نزدیکش صله و تحفه‌اى فرستاده شود و حتی براى حسن افطس مبلغ هفتاد دینار فرستاد.

سالمه کنیز و خدمتکار آن حضرت پرسید: «چگونه به مردى که با دشنه و خنجر به شما حمله آورده و قصد قتل شما را داشته است، چنین مبلغى را عطا می‌فرمائید؟»

امام در پاسخ فرمود: «می‌خواهى مشمول این آیه قرآن نباشم که فرمود: «وَالَّذینَ یَصِلُونَ ما اَمُرَاللهُ بِهِ یُوصَلَ وَ یَخَشونَ رَبَّهُم وَ یَخافُونَ سُوءِ الحِسابِ»؛ و آنان که فرمان خدا را در مورد صله رحم و دلجوئى از خویشاوندان اجرا می‌کنند و از خدایشان می‌ترسند و از محاسبه بدفرجام بیمناکند.

ای سالمه! خداوند بهشت را بیافرید و بوى آن را بسیار خوش و مطبوع گردانید که از فاصله‌اى به مسافت دو هزار ساله به مشام می‌رسد، لیکن عاق و کسى که قطع رحم کرده بوى آن را احساس نمی‌کند و درنمی‌یابد.

این وصیت امام نیز بیانگر اهمیت صله رحم است و رفتار خود امام هم اینگونه بوده که با ارحامش پیوند داشته و حتى با آنان که با او بریده و به قصد کشتنش به طرف او حمله کرده بودند به طریق نیکو رفتار کرد و مبلغى صله فرستاد، و به راستى که این، خلق و خوى انبیاء و اولیاء است. (۲)

پی‌نوشت‌:
۱. به نقل از کتاب صفحاتى از زندگانى امام صادق علیه السلام.

۲. به نقل از کتاب احیاگر تشیع.

کیفیت شهادت امام هادی(علیه السلام)

اشاره:

امام هادى – علیه السلام – از سرکشان بنى عباس رنج و محنت هاى زیادى کشید و در این میان متوکل در ظلم و ستم به حضرت و سنگدلى گوى سبقت را از دیگران ربود و روى سلف خود را سفید کرد. دستور داد حضرت را از مدینه الرسول به سامرّا منتقل کنند و ایشان را کاملا تحت نظر بگیرند و خانه شان را محاصره کرده مانع دیدار شیعیان با ایشان و استفاده دانش پژوهان از آن سرچشمه علم و معرفت گردند حتّى ایشان را در تنگنا و محاصره اقتصادى قرار داد و رساندن حقوق شرعیه و هدایا از داخل و خارج را به حضرت ممنوع کرد و متخلفان را عقوبتى سخت نمود.

گاه بگاه نیز شرطه و ماءموران خود را دستور مى داد تا ناگهانى به خانه امام ریخته آنجا را بازرسى کنند به امید آنکه سلاح و یا مدرکى دال بر فعالیت ایشان علیه حکومت به دست آورد لیکن در این حمله هاى شبانه جز کتاب هاى علمى و ادعیه چیزى یافت نمى شد.
بعضى مواقع نیز فرمان مى داد تا حضرت را در هر حالتى هست به دربار آورند و در یکى از این احضارها امام در حالى بر متوکل وارد گشت که او مست و لایعقل در کنار جام ها و سبوهاى شراب و میان گروه هاى خنیاگر و رقاصه افتاده بود. امام بى توجه به موقعیت خطیر و خطرات احتمالى بشدت او را سرزنش و ملامت نمود و به نصیحت گویى و یادآورى قیامت پرداخت و فسق و فجور و مى خوارگى و بدکارگى او را محکوم ساخت . متوکل که دریافت حضرت هرگز شریک جرم او نمى گردد و همواره در صدد حفظ و استوارتر کردن رشته اتصال به هستى بخش و خداى یگانه است برآشفت و دستور داد ایشان را در زندان محبوس سازند.
راویان نقل مى کنند که شخصى از دهان حضرت شنید که مى فرمودند:
((انا اکرم على اللّه من ناقه صالح ؛ )) من نزد خداوند از ((ناقه صالح )) گرامى تر هستم )).
سپس ایشان این آیه را خواندند:  ((تمتعوا فى دارکم ثلاثه ایام ذلک وعد غیر مکذوب )).  (۱)
((صالح بن کفار قوم خود گفت 🙂 سه روز در خانه هایشان از زندگى بهره مند شوید (که پس از آن عذاب الهى فرود خواهد آمد) و این وعده اى درست و راست است )).
بیش از سه روز از این ماجرا نگذشته که متوکل به دست فرزندش منتصر به هلاکت رسید.(۲)
رنج و مصیبت امام با نابودى دشمن کینه توز او متوکل به پایان نرسید بلکه همچنان حکومت عباسى شبانه روز ایشان را تحت مراقبت شدید داشت و انواع مشکلات را براى ایشان به وجود مى آورد و ترفندهاى جدید بکار مى بست زیرا ایشان مورد توجه و احترام مسلمانان بودند و بخش بزرگى از آنان حقانیت و اولویت ایشان را براى خلافت مسلم و قطعى مى دانستند و حضرت را با سران شهوتران ، شکم باره ، زراندوز، حق ستیز و ستمگر عباسى طرف قیاس ‍ نمى شناختند.
شایسته مى دانیم فصل آخر زندگى پر بار امام را با درنگ و آرامش پیگیرى کنیم و بعضى نکات آن را باز گوییم .

زهر در کام :

تحمل امام بر معتمد عباسى روز به روز سخت تر مى شد زیرا همه جا سخن از فضل ، بزرگوارى ، تقوا و زهد ایشان بود و همگان حضرت را بر دیگر علماى مسلمین مقدم مى داشتند. همه اینها قلبش را فشرده و چهره اش را سیاه مى کرد و:

چو اندر تبارش بزرگى نبود

نیارست نام بزرگان شنود

معتمد که همه راه ها را بسته مى دید آخرین تیر در ترکش خود را – مثل پدران و اجدادش – بیرون کشید و ناجوانمردانه و با نیرنگ حضرت را مسموم ساخت و بزرگترین جنایت را در اسلام به نام خود ثبت کرد. سمّ در امام کارگر شد و ایشان را بسترى کرد و آلام جسمانى بر رنج هاى روحى افزوده شد، شیعیان ، دوستان و سران دولت به عیادت ایشان مى آمدند، از جمله این عیادت کنندگان ابو هاشم جعفرى شاعر آسمانى و زبان رساى اهل بیت و از نوادگان جعفر طیّار بود که با مشاهده حال حضرت متاءثر شد و گریست و قصیده اى سرود که ابیات زیر از آن مى باشد:

(( مادت الارض بى وادت فؤ ادى

و اعترتنى موارد العرواء… )) (۳)

زمین به دور سرم چرخید، چشمانم سیاهى رفت ، قلبم فشرده و سنگین گشت ، تبدار شدم ، لرزش و اضطراب مرا فرا گرفت از اینکه شنیدم امام بیمار و نزار است و گفتم : همه جان و هستى ام فداى او باد. اماما! با بیماریت اسلام بیمار شد و ستارگان آسمان کم نور شدند و فرو نشستند. خیلى عجیب است شما که درمان هر دردى هستید بیمار شوید. شما شفابخش دردهاى دین و دنیا و زنده کننده مردگان و زندگان هستید)).
این اشعار نهایت حزن و اندوه و نگرانى ابو هاشم جعفرى را نشان مى دهد او در تب و تاب امام مى سوزد و مشتاق فداکارى است و مى خواهد خود جان ببازد لیکن محبوب همچنان زنده بماند بیمارى و ناتوانى امام بزرگوار که حقیقت دین است یعنى ناتوانى و بیمارى اسلام . از هول این فاجعه ستارگان از گنبد آسمان کنده شده و سرگردانند، ابو هاشم شگفت زده مى پرسد: امام که داروى هر دردى است و شفابخش هر بیمار، چگونه اسیر ناتوانى و بیمارى مى شود؟!
تعیین ولیعهد
امام قبلا امام حسن عسکرى را به عنوان وصى و امام پس از خود به خواص شیعه معرفى کرده بود لیکن در زمان بیمارى خود رسما، علنا و با صراحت ایشان را امام ، وصى ، جانشین و مرجع همه شیعیان پس از وفاتش تعیین کردند و خواستند تا عهده دار تکفین و نماز بر پدرشان و دیگر امور مربوط به ایشان گردند.

به سوى دوست :

مسمومیت پیشرفت مى کرد و امام را دردى جانکاه فرا گرفته بود و مرگ بسرعت نزدیک مى شد امّا حضرت در این هنگام به طرف قبله دراز کشیده و مشغول تلاوت آیاتى از قرآن شدند و در همان دم روح مبارکشان به آسمان صعود کرد در حالى که آمیخته با آیات الهى بود. خداوند و خالق هستى و آفریدگارش روح پاک ، والا و تابناک ایشان را با خشنودى پذیرفتند و ملائکه به استقبال آمدند، سفر بزرگ ایشان دنیا را تیره کرد و آخرت را روشن ساخت . مردم خیر بسیارى را از کشف دادند زیرا رهبر، مدافع حقوقشان و چهره بزرگ تاریخ را از دست داده بودند.

غسل و کفن :

امام حسن عسکرى – علیه السلام – با قلبى مالامال از اندوه و سینه اى شرحه شرحه جسد مطهر پدر را غسل داد و کفن نمود و بر او نماز خواند سپس آماده تشییع گشت .

شهرى در سوگ

سامرّا از عظمت این فاجعه تکان خورد و همه مردم براى دستیابى با افتخار و ثواب و رستگارى تشییع پیکر مقدس ‍ امام و امانت پیامبر و عصاره نبوت شتافتند و گرد خانه ایشان حلقه زدند. مراکز دولتى و تجارى تعطیل شده بود و افراد خاندان بنى عباس ، سران دولت ، قاضیان ، لشکریان و دیگر صاحب منصبان ، پیشاپیش جسم طاهر امام براه افتاده بودند.
اندوه ، دوست و دشمن نمى شناخت و همگان خود را شریک این مصیبت بزرگ مى دانستند و زبانشان به مدح و منقبت امام گویا بود. شهر سامرّا نه قبل و نه بعد از این تشییع هرگز چنین مراسم پر شکوه و سوگ سراسرى به خود ندیده بود.

آخرین منزل

پس از تشییع ، پیکر امام را به خانه شان بازگرداندند تا همانجا به خاک بسپرند. امام حسن عسکرى با گونه هایى که از اشک خیس شده بود و در میان هاله اى از تکبیر و تهلیل مردم ، پدر را در مقبره خانوادگى جا دادند و جسدشان را با ارزش هاى والاى انسانى ، علم ، تقوا و صلاح در خاک نهان ساختند.
همین که پیکر امام به خاک سپرده شد مردم سوگوار و تشییع کننده به طرف امام حسن عسکرى هجوم آورده و با معصیت و گرمى مراتب همدردى و تاءثر عمیق خویش را نسبت به فقدان پدرشان ابراز داشتند و امام همواره با دیگر اعضاى خانواده از همدلى و محبت آنان اظهار تشکر نمودند.

سن حضرت

برخى منابع تصریح مى کنند که امام هادى چهل سال عمر نمود.(۴)

سال رحلت

حضرت در روز دوشنبه پنج شب مانده به پایان جمادى الا خر به سال ۲۵۴ ه – به شهادت رسید. (۵) البته اقوال دیگرى نیز در این مورد روایت شده است .

پی نوشت:

۱-سوره هود، آیه ۶۵٫

۲-(( اعلام الورى ، )) ص ۳۶۳٫
۳-(( المناقب ، )) ج ۴، ص ۴۰۱٫
۴-(( نورالابصار، )) ص ۱۵۰٫ (( و کشف الغمّه ، )) ج ۳، ص ۱۷۴٫
۵-همان مدرک .

چگونگی به شهادت رسیدن امام حسین علیه السلام

اشاره:

حسین بن علی بن ابی‌طالب(علیه السلام)، مشهور به اباعبدالله و سیدالشهداء (۴-۶۱ق)، امام سوم شیعیان است، که ده سال امامت را بر عهده داشت و در واقعه عاشورا به شهادت رسید. او فرزند دوم امام علی(علیه السلام) و فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و نوه حضرت محمد(صلی الله علیه) است. بنابر گزارش‌های تاریخی شیعه و اهل سنت، پیامبر اسلام(صلی الله علیه) هنگام تولد او از شهادتش خبر داد و نام «حسین» را برای او برگزید. رسول خدا، حَسَنَین (امام حسن و امام حسین) را بسیار دوست داشت و همه را به دوست داشتن آن دو سفارش می‌کرد.

قطب راوندی از حضرت امام صادق (علیه السلام) روایت کرده است: «که حضرت امام حسن (علیه السلام) به اهل‌بیت خویش می‌فرمود که من با زهر شهید می‌شوم مانند رسول خدا . صلی الله علیه و آله و سلم . پرسیدند: چه کسی این کار را خواهد کرد؟ فرمود: این کار را زن من خواهد کرد که جعده باشد دختر اشعث بن قیس. معاویه به طور پنهانی زهری برای او خواهد فرستاد و امر خواهد کرد او را که آن زهر را به من بخوراند. گفتند: او را از خانه‌ی خود بیرون کن و او را از خود دور گردان. فرمود: چگونه او را از خانه بیرون کنم، در حالی که کاری نکرده است; اگر او را بیرون کنم، کسی به غیر او مرا نخواهد کشت و او را نزد مردم عذری خواهد بود، که بی‌جرم و جنایت مرا اخراج کردند; پس از مدّتی معاویه مال بسیاری را با زهر کشنده ای برای جعده فرستاد و به او پیغام فرستاد که اگر این زهر را به امام حسن (علیه السلام) بخورانی، من صد هزار درهم به تو می‌دهم و ترا به ازدواج پسر خود یزید در می‌آورم پس آن زن عزم را جزم نمود که آن حضرت را مسموم نماید. روزی آن حضرت روزه بودند و روز بسیار گرمی بود و تشنگی بر آن جناب اثر کرده و در وقت افطار بسیار تشنه بود، آن زن شربت شیری را از برای آن حضرت آورد و آن زهر را داخل آن کرده بود و به آن حضرت داد، چون امام حسن (علیه السلام) بیاشامید و احساس سمّ نمود، کلمه‌ی استرجاع «انا لله و انا الیه راجعون» گفت و خداوند را حمد کرد که از این جهان فانی به سوی جهان جاودانی رهسپار می‌شود و جدّ و پدر و مادر و عمّ خود جعفر و حمزه را دیدار می‌فرماید; پس روی به جعده کرد و فرمود: کُشتی مرا، خدا بکشد ترا، به خدا سوگند که خَلَفی (جانشینی) بعد از من نخواهی یافت، آن شخص ترا فریب داده، خدا ترا و او را، به عذاب خود خوار فرماید. پس آن حضرت، دو روز در درد و اَلَم ماند و بعد از آن به جدّ بزرگوار و پدر عالی قدر خود ملحق گردید. معاویه از برای آن ملعونه وفا به عهدهای خود نکرد و به روایتی آن مالی که وعده کرده بود، به او داد و لکن او را به ازدواج یزید در نیاورد و گفت کسی که با حسن (علیه السلام) وفا نکرد، با یزید هم وفا نخواهد کرد».[۱] شیخ مفید (ره) هم این مطالب را ذکر کرده و می‌افزاید: «پس مردی از خاندان طلحه جعده را گرفت و فرزندانی برای او آورد. هرگاه میان آن فرزندان و قبائل قریش نزاعی در می‌گرفت، قریش آنان را سرزنش می‌کردند و به آنان می‌گفتند: ای پسران زنی که شوهرش را زهر می‌خوراند».[۲]

در کتاب احتجاج روایت شده است: مردی به خدمت امام حسن (علیه السلام) رفت و گفت: یابن رسول الله ما را ذلیل کردی و ما شیعیان را غلامان بنی امیّه گردانیدی. حضرت فرمود: به چه سبب؟ گفت: به سبب آن که خلافت را به معاویه سپردی. حضرت فرمود: به خدا سوگند که یاوری نداشتم و اگر یاوری می‌یافتم شب و روز با او جنگ می‌کردم تا خدا میان من و او حکم کند. لکن شناختم اهل کوفه را و امتحان کردم ایشان را و دانستم که ایشان به کار من نمی‌آیند. عهد و پیمان ایشان را وفایی نیست و بر گفتار و کردار ایشان اعتمادی نیست و… آن حضرت سخن می‌گفت، که ناگهان خون از حلق مبارکش فرو ریخت. طشتی طلب کرد و پیوسته خون از حلق شریفش می‌آمد تا آن که آن طشت مملوّ از خون شد. راوی گفت: گفتم یابن رسول الله این چیست؟ فرمود: معاویه زهری فرستاده بود که به من خوراندند، آن زهر به جگر من رسیده است و این خون‌ها که در طشت می‌بینی، قطعه‌های جگر من است. گفتم، چرا مداوا نمی‌کنی. فرمود: دو مرتبه دیگر مرا زهر داده‌اند و مداوا شده‌ام، این مرتبه‌ی سوّم است و قابل معالجه و درمان نیست.[۳]

معرفی منابع، جهت مطالعه بیشتر:

۱. حسن کیست؟، فضل اله کمپانی.

۲. منتهی الآمال، شیخ عباس قمی.

۳. الارشاد، شیخ مفید، ترجمه رسولی محلاتی.

[۱] . قمی، شیخ عباس قمی، منتهی الآمال، چاپ کتابفروشی علمیه اسلامیه تهران، ۱۳۷۱، ه.. ق، ج اول، ص ۱۶۸٫ طبرسی، الاحتجاج، انتشارات اسوه، ج۲، ص ۷۳ و شیخ مفید، الأرشاد، با ترجمه‌ی سید هاشم رسولی محلاتی، انتشارات علمیه اسلامیه، ج ۲، ص ۱۲٫ شیخ عباس قمی، همان، ص ۱۶۹٫ ج اول.

[۲] . شیخ مفید، همان، ص ۱۲، ۱۳٫

[۳] . طبرسی، الاحتجاج، همان، ج۲، ص۷۲ و قمی، شیخ عباس، منتهی الآمال، همان، ج اول، ص ۱۶۹٫

جنبه‏ هاى غیبى عاشورا

اشاره:

خداوند کریم مظهر کرامت است و در آیات متعددى از قرآن به این مطلب اشاره شده است. از جمله مى‏فرماید: «تبارک اسم ربک ذى الجلال و الاکرام.»(۱) از مصادیق بارز کرامت امر نبوت پیامبران است که بدینوسیله از اکرام الهى بهره‏مند شده تا در مکتب وحى درس کرامت دهند و بر محور این ویژگى انسانها را به سوى نور و سعادت رهنمون گردند پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در این‏باره مى‏فرماید: «انى بعثت لاتمم مکارم الاخلاق.»(۲)

خداوند بندگان خاص و اولیاء خویش را به مقام مکرّمان رسانید و آنها را به عالى‏ترین درجات و رفیع‏ترین مراتب انسانى نائل گرداند و نفسشان را از هرگونه فرومایگى و پستى منزّه و مبرّا کرد. کرامت در سایه سار تقواى الهى و رستن از وابستگى‏هاى دنیوى و محدودیت‏هاى مادى حاصل مى‏گردد و پیشوایان دین بوسیله آن از مبدأ فیض ربوبى، دلها و چشمهاى عاشق حق را به فراسوى ماده و طبیعت سیر مى‏دهند. کرامت فضیلتى است چون اعجاز که اولیاء الهى بدان متصفند و در پرتو آن توان خرق عادت دارند.

امام حسین(علیه السلام) که در خاندانى کریم پرورش یافت اهل کرامت است و در زندگى جاودانه و مبارزه خالصانه‏اش خوارق عادات بسیارى به چشم مى‏خورد. آن حضرت در دعاى شب عاشورا فرمود: «اللهم انى احمدک على ان اکرمتنا بالنبوه و علّمتنا القرآن و فقّهتنا فى الدین.»(۳)

پیامبران و امامان(علیه السلام) خزانه داران دانش الهى‏

خداوند متعال وجود مقدّس رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) را از نور خویش بیافرید و او را با اخلاقى نیک و خصالى پسندیده براى رهبرى مردم برگزید. قلب پاک آن حضرت را جایگاه وحى الهى و تجلى گاه انوار خدایى قرار داد، مقامش را چنان رفیع گرداند که جز ذات احدى و وصى بر حقش على بن ابیطالب(علیه السلام) کسى او را نشناخت. لطف و اراده پروردگار مهربان بر این تعلق گرفت که بعد از رحلت آن شخصیت یگانه، احکام جاودانى دین اسلام بدون مُبَیّن و مفسّر باقى نماند و جانشینى او را کسى بر عهده گیرد که همانند آن حضرت داراى مقام عصمت و صاحب نفسى پاک و آراسته باشد. از این رو خلافت ائمه معصومین(علیه السلام) که منصبى است الهى در وجود امیرالمؤمنین(علیه السلام) و یازده فرزندش ثابت و منحصر گشت و علم و ایمان و آثار نبوت به آنها واگذار شد. خداوند در باطن آن حضرت نیرویى قرار داد تا به وسیله آن قدرت یابند، از وجود کائنات خبر دهند و از هر اتفاق در عالم خلقت آگاه شده و با نور عظمت خویش راه را بر مشتاقان حق و حقیقت بگشایند و آنان را به سر منزل مقصود برسانند. یکى از یاران امام صادق(علیه السلام) مى‏گوید: روزى در کنار حجر اسماعیل خدمت آن حضرت نشسته بودیم. که فرمود: سوگند به صاحب این خانه اگر من نزد موسى و خضر بودم به آنها مى‏گفتم که من از شما اعلم هستم و به آنان مطالبى را مى‏گفتم که از آن بى‏اطلاع بودند.

زیرا موسى و خضر فقط از گذشته خبر داشتند ولى ما از آینده خبر داریم تا قیام قائم و این علم را ما از پیامبر(صلی الله علیه و آله) به ارث برده‏ایم.(۴) از روایات استفاده مى‏شود که براى خداوند دو علم است یکى آنکه خاص حضرت احدیت است و کسى بر آن اطلاعى ندارد دیگرى آن است که به رسولان و فرشتگان عطا نموده است علم امامان معصوم(علیه السلام) به حالات بندگان و اخبار زمان و مکان از همین نوع است. ائمه اطهار(علیه السلام) بوسیله قوه مقدسى که خداوند از ابتداى خلقت در نهاد آنها گذاشته است، از مکتونات قلبى انسانها مطلع شده و از حوادث حال و آینده خبر مى‏دادند. در زندگى آنها حالات غیبى و خوارق عاداتى بسیار وجود دارد که بنابر مقتضیات زمان گاه بر دیگران آشکار و گاهى مکتوم مانده است.

امام حسین صاحب کرامات‏

زندگى سومین پیشواى شیعیان جهان که براى آحاد بشر مایه فخر و مباهات و تمسک به راه و هدفش موجب قرب پروردگار و رستگارى در دنیا و آخرت مى‏باشد آکنده از پیش بینى‏ها و وقایع خارق العاده‏اى است که براى آن حضرت از هنگام ولادت تا شهادت اتفاق افتاد. جانبازى دلیرانه و خالصانه آن امام همام در عرصه کربلا و در روز عاشورا حماسى‏ترین و بى‏نظیرترین واقعه تاریخى است که پس از گذشت سالیان طولانى نه تنها به بوته فراموشى سپرده نشده بلکه سرّ عمشق دلدادگان مکتب حق شده و شعاع عشق و عظمتش قلب آزادگان عالم را کاویده و آنها را به تجلیل و تکریم از آن همه شجاعت و از خود گذشتگى واداشته است و یادآورى مصائب و مظلومیت او تا ابدیت تاریخ دوستدارانش را به سوگ و ماتم نشانده است.

امام حسین(علیه السلام) در نهضت مقدسش به حفظ ارزشها و زدودن تحریف و بدعت‏هایى که نا اهلان بر دین جدش وارد ساخته بودند پافشارى نمود و با نثار جان خویش و یارانش آیین حیاتبخش الهى را زنده کرد و با رسوا نمودن حیله گران اموى که غاصب حکومت در جامعه اسلامى بودند حقانیت خویش را ثابت نمود. با گذر بر روایات بسیار در شأن امام حسین(علیه السلام) علاوه بر اینکه به مقام شامخ آن حضرت در پیشگاه الهى، انبیاء و اولیاء پى مى‏بریم، از کرامات خاص وى در زندگى و شهادتش مطلع مى‏گردیم.

آدم (علیه السلام) گریست‏

در تفسیر آیه ۳۷ سوره بقره نقل مى‏شود: هنگامى که آدم کلماتى نورانى را دید که بر ساق عرش نوشته شده از جبرئیل پرسید این کلمات چیست؟ جبرئیل گفت: اینها اسامى رسول خدا و خاندان بزرگوارش مى‏باشد، بدانها متوسل شو و خدا را بخوان. آدم چنین گفت: یا حمید بحق محمّد یا عالى بحق على… و آنگاه خدا را به این نامها قسم داد. به نام حسین که رسید قلبش از اندوه گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. علت این گریه و اندوه را از جبرئیل پرسید و او گفت: “حسین” فرزند تو به مصیبتى بزرگ مبتلا مى‏گردد که تمامى مصائب در برابر آن کوچک است. آدم پرسید آن مصیبت کدام است؟ جبرئیل گفت: حسین تشنه و غریب و تنها کشته مى‏شود و یار و یاورى ندارد، اى آدم اگر او را ببینى در حالى که مى‏گوید: آه از تشنگى و آه از بى‏یاورى و از شدت تشنگى بین او و آسمان دود حائل مى‏شود و هیچکس جواب نمى‏دهد مگر با شمشیر و شربت مرگ!(۵)

امام حسین(علیه السلام) محبوب پیامبر و على(علیه السلام)

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بارها در حضور مردم به مقام و عظمت نوادگانش امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) تأکید نمود و به احترام آنها در منبر و محراب مراسم را به اختصار برگزار کرد. پیامبر امام حسین(علیه السلام) را پاره جگر خویش خواند و در کلامى گرانقدر فرمود: «حسین منّى و انا من حسین» وى دوستداران اباعبداللّه(علیه السلام) را دعا مى‏کرد و از مخالفانش تبرّى مى‏جست. گاهى اوقات که آن حضرت در منزل یکى از همسرانش به سر مى‏برد و از آمدن حسین(علیه السلام) که کودک بود به حجره‏اش جلوگیرى مى‏کردند برافروخته مى‏شد و از این کار اعلام ناراحتى مى‏نمود. در یکى از روزها که آن حضرت در منزل ام سلمه بود فرشته‏اى – جبرئیل – با کسب اجازه به محضرش شرفیاب شد. در همین اثنا حسین(علیه السلام) به آغوش پیامبر جست و مورد مهر و محبت واقع شد. جبرئیل که ناظر این صحنه بود عرض کرد: همانا امّت شما این طفل را خواهند کشت. اگر بخواهید به شما نشان خواهم داد سپس خاک سرخى که همراه داشت به پیامبر داد و پیامبر آن را به ام سلمه سپرد و فرمود: از آن نگهدارى کن. ام سلمه گوید: آن خاک را در شیشه‏اى نگه داشتم تا روزى که تبدیل به خون شد فهمیدم در چنین روزى حسین شهید شده است.(۶)

مطلب فوق را ام سلمه در هنگامى که امام حسین(علیه السلام) از عراق خارج شد به وى یادآورى کرد و گفت: با رفتن به سوى عراق ما را محزون نکن، زیرا من از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمود: فرزندم حسین در عراق و در زمین کربلا کشته خواهد شد و اکنون مشتى از آن خاک در شیشه نزد من است. امام فرمود: مى‏دانم کشته مى‏شوم و اراده الهى بر این تعلق گرفته که خویشاوندان و خاندان من اسیر گردند در حالى که صداى استغاثه ما را کسى نمى‏شنود و مى‏دانم در چه ساعتى و چه روزى در کدام سرزمین کشته خواهم شد.

تربت مبارک‏

واقعه شهادت سیدالشهداء یکى از اسرار خلقت است که قضایاى غمبار آن در اندیشه و کلام پیامبران و اوصیاء الهى سارى و جارى بوده به طورى که آنها با بیان گوشه هایى از این حماسه جاوید همواره مغموم و محزون بودند. آدم ابوالبشر بر غمش گریست و ابراهیم خلیل پس از آنکه به قدرت الهى صحنه کربلا را مشاهده نمود قلبش پر از اندوه شد و اشک از دیدگانش فرو ریخت. «زمانى که امیرالمؤمنین(علیه السلام) همراه یارانش عازم نبرد صفین شدند از کربلا عبور کردند. پس در آن سرزمین توقف نموده و با صداى بلند فرمودند: اینجا را مى‏شناسید؟ و آنگاه با دست خود به جایى اشاره کرده و فرمودند: آنجا محل نزول آنهاست و سپس جاى دیگرى را نشان داده و بیان نمودند: اینجا جایى است که خون آنها ریخته خواهد شد و باز فرمود: چه مبارک تربتى هستى که گروهى از خاک تو بر مى‏خیزند و به محشر مى‏آیند و بدون حساب به بهشت داخل مى‏شوند و آنگاه اشک از دیدگان مبارکش جارى شد و افرادى که در خدمتش بودند نیز گریستند.»(۷)

مقامات عالى‏

خداوند متعال براى اهل بیت(علیه السلام) مقاماتى مهیا دیده که با دفاع از حق و شهادت در این راه بدان خواهند رسید.

مسلم اسرار این مطلب را کسى جز پروردگار نمى‏داند. هر فعلى که از طرف ائمه اطهار انجام مى‏پذیرد اعم از سکوت، مبارزه،قیام و قعود طبق برنامه خاصى است که از جانب خداوند بدانها رسیده است. و این مسئله با اختیار و تصمیم آن بزرگان منافاتى نداشته و آنها براى اطاعت از پروردگار عالم به انجام تکلیف همت مى‏گمارند و از سرنوشتى که برایشان مقدر شده سرباز نمى‏زدند و قبول هرگونه مصیبت در راه خدا را سبب تقرب به حق و رسیدن به درجات عالیه‏اى مى‏دانستند که خداوند براى آنها مهیا نموده است. امام حسین(علیه السلام) با قیام جاودانه خویش از توطئه‏ها و حیله‏هاى دشمن پرده برداشت و دیندارى و شجاعت را در بین مسلمانان احیاء کرد و با نثار خون خویش درس ایستادگى در برابر ظلم را با کمى افراد و تجهیزات به دیگران آموخت. آن حضرت از شهادت خویش آگاه بود و مطالبى که در مدت حرکتش از حجاز تا عراق بر زبان راند گویاى این حقیقت است.

در سرزمین ثعلبه هنگام ظهر امام حسین(علیه السلام) اندکى خوابید و وقتى بیدار شد فرمود: در خواب هاتفى را دیدم که مى‏گفت: شما به شتاب مى‏روید و مرگ شما را با شتاب به بهشت مى‏برد. على اکبر(علیه السلام) که چنین سخنى را از پدر شنید گفت: پدر جان مگر ما بر حق نیستیم؟ امام حسین(علیه السلام) فرمود: آرى به خدا قسم ما بر حق هستیم. على اکبر عرضه داشت در این صورت ما از مرگ باکى نداریم و امام حسین(علیه السلام) که از استقبال فرزندش شاد شده بود بیان داشت: فرزندم خدا به تو جزاى خیر دهد.(۸)

اینگونه خبر از آینده دادن مختص اولیاء الهى است و از مصادیق آن مى‏توان وجود مقدس اباعبداللّه (علیه السلام) را نام برد. امام علاوه بر این مورد، بارها در مسیر حرکت به سوى کربلا و خصوصاً شب عاشورا همراهان را از اتفاقاتى که در پیش دارند آگه نمود. در مبارزه نابرابر سپاهیان کفر با امام شهیدان اگرچه دشمن مستانه در شیپور پیروزى دمیدامّا فتح واقعى از آن امام حسین(علیه السلام) و یارانش بود. امام پیروزى را در مبارزه ظاهرى و کشت و کشتار نمى‏دانست، بلکه آن را در رسیدن به هدفهاى مقدسى مى‏دانست که به خاطر آنها قیام کرده و شهادت را انتظار مى‏کشید.

یارى فرشتگان و جنیان‏

حمایت پروردگار و امدادهاى غیبى در اکثر نبردهاى مسلمین آنها را بر دشمن فائق گرداند، در جنگ بدر که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و یارانش به جنگ با کفار پرداختند بیش از سه هزار فرشته آنها را یارى داده تا دشمن را شکست دهند و با پیروزى از میدان جنگ بیرون آیند. «در روزى که امام حسین(علیه السلام) از مکه حرکت نمود، گروهى از فرشتگان آن حضرت را ملاقات کرده و گفتند: اى حجت خدا ذات مقدس باریتعالى در بسیارى از جنگ‏ها به وسیله ما، جدت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را یارى نمود. اینک براى یارى تو آمده‏ایم. امام حسین(علیه السلام) به آنها فرمود: وعدگاه من و شما زمین کربلاست که من در آنجا کشته مى‏شوم. علاوه بر فرشتگان جمعى از جنیان نزد امام آمده و گفتند: ما از شیعیان و یاران تو هستیم، اگر فرمان دهى تمام دشمنانت را نابود خواهیم کرد. امام حسین(علیه السلام) در حق آنها دعا کرد و فرمود: به خدا قسم قدرت ما بر کشتن آنها بیش از شماست. لکن مى‏خواهیم حجت بر همه تمام گردد تا کسانى که هلاک مى‏شوند و یا به سعادت مى‏رسند هر دو از روى دلیل و آگاهى باشد.»(۹)

احسان به دشمن‏

نیکى و احسان به انسانها از خصائص بزرگان دین است. آنها حتى در رویارویى با دشمنان و معاندان رفتارى پسندیده داشتند و دیگران را به رعایت این عمل ترغیب نموده‏اند. بخششهاى سخاوتمندانه رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، از خود گذشتگى‏هاى على(علیه السلام) در جنگها و چشم پوشى و بخشش امام حسن(علیه السلام) در برخوردهاى سخیف مخالفان، مظهر اخلاق و رفتار الهى در مکتب حیاتبخش اسلام است. امام حسین(علیه السلام) که در خاندانى پاک، سخاوتمند و با فضیلت پرورش یافت در مواجهه با لشکر دشمن، زیباترین و پسندیده‏ترین روش را برگزید. بطورى که نکات آموزنده و تربیتى آن تا ابدیت الگو و سرمشق انسانهاى آزاده قرار خواهد گرفت.

در منزل «ذوحسم» که امام و یارانش فرود آمدند، لشکر حر بن یزید ریاحى با هزار سوار رسید. ابن زیاد فرمان داده بود امام حسین(علیه السلام) را هرکجا دیدند محاصره کرده و از رفتن وى به کوفه جلوگیرى کنند. امام حسین(علیه السلام) که حر و لشکریانش را تشنه یافت. ابتدا دستور داد او و افرادش و حتى اسبهایشان را سیراب کنند و پس از آن به «على بن طمان محاربى» که از دشمنان بود و تازه از راه رسیده بود و از همه تشنه‏تر بود آب داد امام او را کمک کرد تا آب نوشید زیرا از شدت تشنگى نمى‏توانست از لب مشک آب بنوشد.(۱۰)

چشمه آب‏

عبیداللّه بن زیاد دورادور جریان جنگ و مقابله با امام حسین را از طریق ابن سعد و دیگر سرداران برگزیده‏اش کنترل مى‏کرد: عمر سعد بنا بر خواسته او سوارانى انتخاب نمود و بر فرات گمارد تا نگذارند امام و اصحابش از آب استفاده کنند. این بزرگترین بى‏رحمى در حق امام و فرزندانش بود. اولین محاصره و بستن آب روز ششم محرم اتفاق افتاد. تشنگى، خاندان و اصحاب امام را آزار مى‏داد و آنها را سخت تحت فشار قرار داده بود. در این هنگام امام حسین(علیه السلام) به بیرون خیمه آمد، سنگى برداشت و به اندازه ۱۹ قدم به طرف قبله حرکت نمود و آن جا چاه آبى خوشگوار هویدا گشت، همگى از آن نوشیدند و پس از آن آب چشمه خشک گردید و از بین رفت. این خبر به گوش ابن زیاد رسید، به عمر سعد نوشت، شنیده‏ام حسین بن على چاه حفر مى‏کند و خود و یارانش از آن مى‏نوشند. از این کار ممانعت کن و اوضاع را بر آنها تنگ گیر. پس از این فرمان، عمر سعد عمربن حجاج را با پانصد سوار فرستاد و جلو آب را گرفتند و نگذاشتند امام دیگر از آب استفاده کند.(۱۱)

محل شهادت‏

کاروان امام حسین(علیه السلام) در کنار دهکده‏اى به نام «عقر» توسط حر و لشکریانش متوقف شده بود، امام از حر خواست آنها را مقدارى جلوتر ببرد تا در کنار فرات رسیدند. اسب امام در این مکان ایستاد و دیگر از جایش حرکت نکرد امام حسین(علیه السلام) از نام این سرزمین پرسید؟ همراهان گفتند: اینجا را ماریه و به قولى کربلا گویند. چشمان امام از اشک پر شد و فرمود: خداوندا از غم و اندوه به تو پناه مى‏برم، این جا محل ریختن خونهاى ماست، بارها را باز کنید و شتران را بخوابانید و خیمه‏ها را بپا کنید.»(۱۲)

نفرین امام

امام حسین(علیه السلام) در تمام منزلگاهها که توقف مى ‏نمود هرکجا موقعیتى پیش مى‏آمد به موعظه سپاه دشمن مى‏پرداخت و آنها را از جنگ باز مى‏داشت، حتى در ملاقاتى با عمر سعد سعى نمود او را از این گمراهى نجات دهد و هر وعده‏اى که ابن زیاد به او داده بود را به بهترین وجه برآورده کند، امّا سخنانش بر قلب قسى او اثرى نبخشید و هربار به بهانه ‏اى واهى از نصایح امام سرباز زد. امام حیسن(علیه السلام) که سخت دلى او و سست پیمانى لشکرش را دید، احتمال هرگونه تعرضى را به خیام حرمش داد. بنابراین فرمان داد اطراف حرم خندقى کنده و از هیزم پرکنند و سپس آتش بزنند.

زمانى که آتش زبانه کشید فردى از لشکر دشمن سوار اسب شد و به سوى خیام امام جلو آمد و گفت: اى حسین، پیش از آتش آن دنیا به خود آتش زدى! حضرت فرمود: کذبت عدو اللّه دروغ گفتى اى دشمن خدا، گمان دارى تو به بهشت مى‏روى و من به دوزخ، پس روى به قبله آورد و فرمود: خدایا او را به آتش دنیا بسوزان قبل از آنکه به آتش آخرت گرفتار آید. نفرین امام در

مورد او به اجابت رسید. پاى اسب به سوراخى رفت و تعادلش به هم خورد و در حالى که پاى آن ملعون در رکاب اسب گیر کرده بود به اینطرف و آنطرف کشیده شد و نهایتاً به خندق آتش افتاد.(۱۳)

لجاجت و قساوت دشمن در کارزار کربلا چنان شد که به تذکرات و سخنرانى‏هاى امام گوش نمى‏دادند و هنگام خطابه امام همهمه مى‏کردند تا صداى آن حضرت به گوش دیگران نرسد، و چنانچه مورد مؤاخذه امام واقع مى‏شدند گفته‏هایش را تصدیق نمى‏کردند و به تکذیب آن مى‏ پرداختند. به سخن امام که فرمود: آیا امروز در شرق و غرب عالم فرزند دختر پیامبرى غیر از من مى‏شناسید. اعتنایى نکردند و با جسارت تمام در مقابل او و خاندانش اسب مى‏راندند، رجز مى‏خواندند و هتاکى مى‏کردند. عبداللّه بن حصین از لشکر ابن سعد به آواز بلند فریاد زد: اى حسین از این آب فرات که مى‏بینى چون شکم ماهى موج مى‏زند قطره‏اى نمى‏چشى تا هلاک گردى. آن حضرت از شنیدن این سخن دیده‏اش گریان شد و فرمود: «اللهم امته عطشانا؛ خدایا او را تشنه بمیران.» در آن حال اسب رمید و برزمینش زد. او برخاسته و بدنبال اسب مى‏دوید و در حالى که تشنگى بر او غالب شده و فریاد العطشش بلند بود، هرچه آب به او رساندند نتوانست آن را بخورد و با تشنگى به هلاکت رسید.(۱۴)

پدر، بر تو سلام‏

بعد از شهادت یاران و نزدیکان امام نوبت به جانبازى فرزند وى حضرت على اکبر(علیه السلام) رسید. او که ریشه‏اش از خاندان نبوت بود، در خلق و خوى شباهت زیادى به پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) داشت و این خصلت دلبستگى امام و دیگران را به وى دو چندان مى‏کرد. امام حسین(علیه السلام) فرمود: هرگاه دلمان براى پیامبر تنگ مى‏شد على اکبر را نظاره مى‏کردیم. بنابراین وداع او براى رفتن به میدان به امام بسیار گران آمد. در لشکر دشمن هماوردى براى على اکبر یافت نشد و او خود را به قلب دشمن زد و با نبردى سنگین تعداد زیادى از آنان را نابود ساخت. شدت حمله تاب و تحمّل را از آن حضرت گرفت و به سوى پدر روانه‏اش کرد، بلکه با قطره آبى عطش خود را فرونشاند و دوباره به رزم ادامه دهد. هنگامى که على اکبر نزد پدر آمد و از تشنگى سخن گفت، امام حسین(علیه السلام) زبانش را مکید و انگشترى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را در دهانش نهاد و او را به طرف میدان بازگرداند. حضرت على اکبر(علیه السلام) پس از مبارزه‏اى سخت پدر را مورد خطاب قرار داد و فرمود: پدر جان سلام بر تو، این جدّم رسولخداست که با جامى پر از آب مرا سیراب کرد، به طورى که بعد از این تشنگى نخواهم دید.(۱۵)

جانبازى یاران‏

۱- به یقین مى‏ توان گفت در عرصه مبارزات جبهه حق و باطل هیچ گروهى به اندازه یاران امام حسین(علیه السلام) از خود ایثار و فداکارى نشان ندادند. با اینکه امام به آنها اجازه داد که وى را تنها گذاشته و به شهرى دیگر پراکنده گردند تا از تعرض و آسیب دشمن مصون بمانند بر پیمان خویش پاى فشردند و قسم یاد کردند تا لحظه آخر از امام و آیین اسلام دفاع کنند. هنگامى که امام حسین(علیه السلام) صدق نیت و اخلاص عمل یارانش را دید آنها را از سرنوشتى که در پیش دارند با خبر ساخت. پس به اذن خدا و خواست امام پرده‏ها کنار رفت و آنها جایگاه خویش را در بهشت دیده به نعمت‏هایى که خداوند برایشان فراهم نموده بود نظر افکندند و براى رسیدن به آن لحظه شمارى مى‏کردند.

در شبى که همه مى‏دانستند فرداى آن سرها جدا مى‏گردد و در ضرب شمشیرها سیلاب خون به راه مى‏افتد و اسیرى آغاز مى‏گردد، نشاط چهره یاران لشکر حق را فرا گرفت. بریر از یاران امام با عبدالرحمن انصارى سخنى به مزاح گفت. عبدالرحمن او را از این کار منع کرد و خواست از شوخى دست بردارد.

بریر در پاسخ به عبدالرحمن گفت: خویشاوندانم مى‏دانند که من هرگز اهل شوخى نبوده‏ام حتى در جوانى بسوى سخن باطل نرفته ‏ام، اما اکنون خوشحالم چون به همین زودى در پیشگاه خدا ظاهر مى‏گردیم و در جوار رحمت او در بهشت برین قرار مى‏ گیریم.(۱۶)

۲- «جون» غلام ابوذر غفارى از امام حسین(علیه السلام) اجازه خواست به میدان رود. امام فرمود: اى جون به تو اذن مى‏دهیم هر طرف مى‏خواهى بروى چونکه تو براى دیدن مشقت دنبال ما نیامدى. جون خود را روى قدمهاى امام انداخت و گفت: در هنگام خوشى در خانه شما بودم و از لطف و کرمتان بهره‏مند شدم، اکنون که هنگام سختى است شما را ترک گویم! گرچه چهره‏ام سیاه و بوى بدنم کثیف و نژادم پست است و لیاقت ندارم خون خود را با خون شما در آمیزم، اجازه دهید به میدان روم تا چهره‏ام سفید و نژادم بزرگ و بدنم خوشبو گردد و در بهشت جاى گیرم. به خدا قسم هرگز شما را ترک نمى‏گویم تا این خون سیاهم با خون شما درآمیزد. امام حسین(علیه السلام) به او اجازه داد به میدان رود. او پس از مبارزه‏اى دلاورانه تعداد زیادى را به هلاکت رساند. و خود بر زمین افتاد. امام در لحظات آخر به بالینش آمد و گفت: خدایا چهره او را سفید و بدنش را خوشبو و با محمّد(صلی الله علیه و آله) و آل محمّد(علیه السلام) محشور گردان، دعاى امام مستجاب شد و بدن او پس از شهادت بسیار خوشبو شد و فضاى اطراف را عطرآگین نمود به طورى که همه با خبر شدند.(۱۷)

خونى که به زمین برنگشت‏

وقتى تمام یاران و نزدیکان امام حسین(علیه السلام) شربت شهادت نوشیدند وى به تنهایى در مقابل آن لشکر عظیم به نبرد پرداخت و بسیارى را کشت. هیبت امام اجازه نمى‏داد کسى رویاروى او بجنگد. بنابراین دسته جمعى به طرفش هجوم برده و با هر وسیله‏اى که در اختیار داشتند بر پیکر شریف و مطهرش ضربه وارد نمودند. از شدت جراحات، توانائیش کم شد و براى لحظاتى بر زمین نشست که ناگاه سنگى بر پیشانیش اصابت نمود و خون فوران کرد، وقتى لباس خود را بالا گرفت تا خون سرش را پاک کند تیرى زهرناک بر سینه‏اش نشست و قلبش را درید. امام در حالى که سر به آسمان گرفته بود فرمود: بسم اللّه و باللّه و على مله رسول اللّه؛ آنگاه تیر را از پشت خود بیرون کشید و همانطور که خون از سینه‏اش مى‏ریخت کفى از آن پر کرد و به آسمان پاشید که قطره‏اى از آن به زمین برنگشت. در ساعات آخر کارزار ملعونى ضربه‏اى به سر مبارک امام زد به طورى که عمامه‏اش بر زمین افتاد و سرش شکافت آن حضرت او را نفرین کرد و فرمود: امیدوارم با این دست نخورى و نیاشامى و خدا تو را با ستمگران محشور کند. نفرین امام او را گرفتار کرد و زمانى که عمامه را به سرقت برد، همسرش او را طرد کرد و از خانه بیرون راند. آن ملعون خواست به صورت زنش سیلى بزند دستش به میخى گرفت و از مرفق قطع شد و همیشه فقیر و گدا باقى ماند.(۱۸)

لحظه شهادت‏

با اینکه در وجود نازنین فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رمقى نبود تا چون ساعات اولیه بر جمیع روباهان بشورد. امّا دشمن از نفس کشیدن او نیز واهمه داشت. به این دلیل تعدادى داوطلب شدند سر آن حضرت را از پیکر جدا کنند و با آرامش خیال براى گرفتن جایزه نزد عبیداللّه بروند. آخرین نگاههاى امام تنى چند از آن گستاخان را با ترس و لرز به عقب راند، آنها در چهره پسر فاطمه(س) چشمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و هیبت على مرتضى(علیه السلام) را مى‏دیدند و توانایى خویش را براى کشتن آن حضرت از دست مى‏دادند شمر ملعون که رجز شهامت سرداده بود قدم به قتلگاه گذاشت و شمشیر بر گلوى آن حضرت نهاد. امام چشمانش را باز نمود و فرمود: تو کیستى؟ شمر گفت: شمر بن ذى الجوشن صبابى هستم. امام فرمود: تو مرا مى‏شناسى که فرزند على (علیه السلام) و فاطمه (س) هستم و جدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و برادرم امام حسن(علیه السلام) است. شمر گفت: آرى مى‏شناسم، امام پرسید: حال که شناختى چرا قصد جان من کردى؟ او گفت: قصد من گرفتن جایزه از یزید است. امام فرمود: واى بر تو که جایزه یزید محبوبتر از شفاعت جدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است. و سپس افزود بحق خدا شکمت را به من نشان ده، شمر بدنش را برهنه کرد. شکمش بیمارى برص داشت مانند شکم سگها و موى آن چون موى خوک‏ها بود. امام فرمود: اللّه اکبر، جدم چه درست فرمود که چنین فردى تو را خواهد کشت.(۱۹)

دستان خشک‏

روز عاشورا براى اهلبیت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) مالامال غم و اندوه بود. هتاکى دشمن و مظلومیت خاندان امام حسین(علیه السلام) دلها را مى‏آزارد و اشکها را روان مى‏سازد. پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) که پیکر مقدسش بر خاک گرم کربلا قرار گرفت شخصى به نام ابحر بن کعب لباس امام را از تن بیرون آورد و بدن او را برهنه روى زمین رها کرد. به گفته تاریخ بر اثر این کار زشت دو دستش در تابستان مانند دو چوب خشک بخشکید و در زمستان‏تر بود و خون و چرک از آن مى‏آمد و به آن حال بود تا هلاک شد.(۲۰)

در غم شهادت امام حسین(علیه السلام) پیامبر گریست و امامان معصوم عزادار شدند و از آن زمان تاکنون حرارت عشق و سوزناکى این واقعه التیام نیافته. بطورى که هر ساله بیش از سال قبل در ایام عزادارى آن حضرت مردم به یاد مصائبش اشک مى‏ریزند و نهضت مقدّسش را گرامى مى‏دارند. حضرت سجاد(علیه السلام) که در حادثه کربلا حضور داشته و در طول سالیان بسیار، با یادآورى آن روز به شدت اشک ماتم مى‏ریخت، به طورى که اصحاب ترسیدند از اینهمه فشار غم و غصه جان دهد، آن حضرت در بیان خاطراتش مى‏فرمود: من با چشمان خود دیدم پدر و برادران و خویشاوندانم را کشتند و آن‏ها را در بیابان افکندند، اینک چگونه آن مصائب را فراموش کنم. من هنگامى که میدان جنگ کربلا و بدن‏هاى متلاشى شده را از نظر مى‏گذرانم گریه گلویم را مى‏گیرد و آن هنگام که خواهران و عمه‏هایم از این خیمه به آن خیمه فرار مى‏کردند را هرگز فراموش نمى‏کنم.

پى‏ نوشت‏:

۱. سوره الرحمن ، آیه ۷۸.

۲. بحار، ج ۱۶، ص ۲۱.

۳. نفس المهموم، شیخ عباس قمى، ص ۱۰۰.

۴. اصول کافى، ج ۲، ص ۳۰۷.

۵. لهوف، سید بن طاووس، ص ۲۳.

۶. ینابیع الموده، ج ۲، ص ۱۱۸ – ۱۱۷.

۷. مقتل الحسین، علامه مقرم، ص ۲۵.

۸. لهوف، ص ۷۰.

۹. همان، ص ۶۸.

۱۰. مقتل الحسین، ص ۲۱۸.

۱۱. همان، ص ۲۲۴.

۱۲. ینابیع الموده، ج ۲، ص ۱۶۱.

۱۳. همان، ص ۶۹.

۱۴. نفس المهموم ص ۱۵۲، روضه الشهداء، ملا حسین کاشفى، ص ۲۶۹.

۱۵. بحار، ج ۴۵، ص ۴۴.

۱۶. امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام)، علامه محسن امین، ص ۱۲۷.

۱۷. مقتل الحسین، ص ۳۱۲.

۱۸. ینابیع الموده، ج ۲، ص ۱۸۱.

۱۹. همان، ص ۱۸۲.

۲۰. لهوف، ص ۷۳.

منبع: ماهنامه پاسدار اسلام، شماره  ۲۹۰

زهرا نساجى زواره

خبردادن امام حسن(علیه‌السلام) از شهادت خویش

اشاره:

ائمه اهل بیت (علیهم‌السلام) هر کدام به نحوی به شهادت رسیده اند. امامان معصوم به دلیل داشتن علم لدنی از چگونگی مرگ و کشته شدن شان اطلاع می یافتند. امام علی(علیه‌السلام) می دانستند که عبدالرحمن بن ملجم قاتل اوست اما به خود اجازه ندادند که درباره او قصاص قبل از جنایت را انجام دهند. امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) نیز می دانستند که همسرش او را مسموم خواهد کرد. در این نوشته کوتاه به این مطلب اشاره شده است.

 

روزی امام حسن (علیه‌السلام) به فرزندان و بستگان خویش فرمود: «انی اموت بالسم؛ من با سم به شهادت می رسم.» اهل بیت ایشان پرسیدند: چه کسی به شما سم خواهد داد؟ فرمودند: «جاریتی او امراتی ؛ کنیزم یا همسرم.» به او عرض کردند: «اخرجها عن ملکک علیها لعنه الله؛ او را – که لعنت خدا بر او باد – از ملک خویش خارج سازید.»

امام (علیه‌السلام) فرمودند: «هیهات من اخراجها و منیتی علی یدها؛ هرگز چنین نمی کنم و حال آنکه آرزوی من به دست او محقق می شود.». «ما لی منها محیص و لو اخرجتها ما یقتلنی غیرها کان قضاء مقضیا و امرا واجبا من الله؛ مرا گریزی از این شهادت نیست و اگر او را خارج کنم کسی غیر از او نیست که مرا بکشد [درحالی که] شهادت من قضای حتمی و امر واجبی از ناحیه خداوند است».

چند روزی از این خبر نگذشته بود که معاویه (لعنهالله علیه) همسر آن حضرت را فریب داد و به واسطه او، آن حضرت را به شهادت رساند. امام (علیه‌السلام) درهنگام شهادت به همسرش چنین فرمود: «یا عدوه الله! قتلتنی قاتلک الله اما والله لاتصیبن منی خلفا و لاتنالین من الفاسق؛ عدو الله خیرا ابدا؛ ای دشمن خدا! تو مرا کشتی، خدا تو را بکشد، آگاه باش که به خدا سوگند! از من فرزندی باقی نخواهی گذاشت و از [معاویه] فاسق و دشمن خدا به تو خیری نخواهد رسید.»[۱]

پی نوشت:

[۱]. مناقب ابن شهر آشوب، همان، ج ۳، ص ۱۷۵.

منبع: مبلغان ، آبان و آذر ۱۳۸۲، شماره ۴۷