شعر

نوشته‌ها

میرزا صادق روشن اردستانى.

اشاره:

میرزا صادق (روشن) اردستانى (متوفاى ۱۳۰۵ ه.  . ق) فرزند محمّدطاهر اردستانى از شعراى بنام عصر ناصرى است. وى ایام جوانى را در اصفهان سپرى کرده، و در آستانه سال خوردگى رهسپار تهران مى گردد و مورد عنایت رضاقلى خان هدایت واقع مى شود و با عنوان کارمند تلگرافخانه سرگرم کار مى شود. وى در هنر صحافى و تجلید دستى به تمام داشته و در طبع آثار به هدایت کمک مى کرده است۱.

روشن داراى مشرب عرفانى بوده و ظاهراً از فقراى سلسله نعمت اللّهى به شمار مى رفته، و اماره اى که این احتمال را قریب صحت مى سازد چاپ مجمعه اشعار وى توسط اسداللّه بن محمّدصادق طبیب کاشانى ملقب به معین الحکماء صورت پذیرفته که از پیروان همین سلسله فقرى بوده است۲.

اگر از روشن اردستانى هیچ اثر منظومى به جز این غزل باقى نمانده بود، براى زنده ماندن نام و یاد او کفایت مى کرد:

غزل

به درِ کعبه سحرگه من و دل دست زدیم *** به امیدى که درین خانه کسى هست، زدیم

لاجرم دست ارادت به درِ پیر مغان *** خادم کعبه چو در بر رخ ما بست، زدیم

تا نگیرند پىِ خون کسى دامنِ مان *** خویش را بر صف پرهیز کنان، مست زدیم …

زیر و بالا همه چون جلوه گه طلعت اوست *** گه سرا پرده به بالا و، گهى پست زدیم

فال بى دولتى و، قرعه بدبختى خویش *** رشته الفت ما دوست چو بگسست، زدیم

آسمان کرد سیه روز و پریشان ما را *** که چرا در خم گیسوى بتان دست زدیم؟!

بنده سرو . چو از راه تو برخاست . شدیم *** گردن شمع . چو در پیش تو بنشست . زدیم

من و (روشن) اگر از خویش نرستیم، ولى *** دست در دامن آن کس که ز خود رست زدیم۳

نه تنها غزلیات روشن بى تردید در شمار بهترین غزلیات دوره قاجاریه به شمار مى رود، بلکه مراثى عاشورایى او نیز از چنان شاکله محکم ساختارى و محتوایى برخوردار است که بى شک از بهترین هاى مراثى عاشورایى این مقطع زمانى و ترکیب بند عاشورایى روشن از ممتازترین آن هاست.

ازوست:

در میلاد حضرت خاتم الأنبیاء(صلى الله علیه وآله)

من کیستم گرفته درین آستان قرار؟: *** مدّاح اهل بیتم و، ممدوح روزگار

بر تاج مهر، سوده کلاه مفاخرت *** بر فرق مه، گذاشته نعلین افتخار

مستم از آن شراب که تا صبح رستخیز *** هوشم همى فزاید، بى زحمت خمار

گوشم به نوشْ باد سروشان بود، بلى *** بى نوشْ باد، مى نخورد مرد میگسار

مستىّ من، ز جام تولاّى مصطفىست *** این باده برده است ز دست من، اختیار

من مست جام احمد و، میناى حیدرم *** جامم لبالب ست دمادم ازین عقار

دارد زمانه چشم به لوح ضمیر من *** بر وى چو مدح ختم رسل کرده ام نگار

تا یافتم که قربْ کدام ست و بُعد چیست؟ *** نى شاکرم ز جنّت و، نى شاکیم از نار

زین بحر بى کرانه، گهرهاى تابناک *** غوّاص آفرینش از آن ریخت بر کنار:

تا من چو مدح خواجه کونین سر کنم *** بر فرق من زشوق، یکایک کند نثار

شنْعَت۴ به قول من نزند، هر که هوشمند *** انگار هوشِ من کند، هر که هوشیار

او را حبیب خویش خدا خواند، لاجرم *** محبوب اوست، هر که مرا وراست و دوستدار

فصل خَریف۵ آمد و، عهد ربیع۶ رفت *** لیک این خزان بِهْ ست به حُرمت از آن بهار

آرى درین، بهارِ وجودِ محمّدست *** و آن یک، بهارِ سرو و گل و جوى و جویبار

بت ها ز طاق کعبه فرو ریخت، تا نهاد *** جمّازه۷ جمالش در خاک مکّه، بار

روزولادت شه «لولاک» احمدست *** کز مولدش حقیقت هستى شد آشکار

احمد، ظهور کرد و اَحد پرده دور کرد *** از روى دلْ فروزِ دلاراىِ دلْ شکار

گر بشنود شمیم نسیم ولاى او *** دیو رجیم۸، گردد مغفور۹ و رستگار!

چون گوهر ثنا برِ نابِخْردانِ گول۱۰ *** باید به پرده سفت به ایجاز و اختصار

کارم به آن رسیده که قالب تهى کنم *** زى۱۱ عالم دگر شوم از شوق، رهسپار

و آن گه در آن فضا به زبانى که در خورست *** رانم سمند۱۲ مدح و، نگویند: باز دار!

تا گوهر ثناى مرا از ره شرف *** روح القُدس۱۳ به گوش کشد همچو گوشوار

مدح پیمبرست چو بیرون ز حدّ من *** آن بِهْ که مدح پاکْ سلیلش کنم نگار …

اندر پىِ مقدمه تا هست خاتمه *** این ختم بر وجود، تو را دفتر فخّار۱۴

بادا کتاب فضل تو، آرایش جهان *** اى کاینات را به وجود تو افتخار۱۵

پی نوشت:

۱ . دیوان روشن اردستانى، به کوشش احمد کرمى، تهران، نشریّات «ما»، ۱۳۶۴، ص ۳٫

۲ . همان، ص ۴٫

۳ . همان، ص ۳۲۰، غزل شماره ۳۱۹٫

۴ . شنعت: ناسزا گفتن، پهلو زدن.

۵ . خَریف: فصل خزان.

۶ . ربیع: فصل بهار.

۷ . جمّازه: شتر تیزرو.

۸ . دیو رجیم: شیطان رانده شده از درگاه رُبوبى.

۹ . مغفور: آمرزیده.

۱۰ . گول: نادان، احمق.

۱۱ . زى: جانب، سمت، طرف.

۱۲ . سمند: اسب تیز پاى و تند رفتار.

۱۳ . روح القُدس: جبرییل امین فرشته وحى.

۱۴ . فخّار: اهل فخر، کسانى که مایه فخرند.

۱۵ . دیوان روشن اردستانى، ص ۵۱۱ . ۵۱۵٫

محمّد بن حُسام خوسْفى.

اشاره:

محمّد بن حُسام خوسْفى (متوفاى ۸۷۵ ه.  . ق) از سخنوران توانا و پرآوازه آیینى در سده نهم هجرى است. وى احتمالا به سال ۷۳۸ ه.  . ق در شهرک خوسف . واقع در ۳۵ کیلومترى جنوب غربى شهر بیرجند . در خانواده اى متدین، ادب دوست و دانشمند، به دنیا آمد. از این شهرک تاریخى در متون جغرافیایى با اسامى مختلف یاد شده، مانند: خُسب، خسف، جسب، جوسف و خوصف۱.

از ایام تحصیل ابن حسام گزارش مستندى در اختیار نداریم، ولى مسلماً از محضر پدر دانشمند خود بهره هاى علمى و معنوى فراوانى برده است، و از بررسى دیوان اشعار او مى توان به این نتیجه قطعى رسید که وى از علوم صرف و نحو و معانى و بیان، نجوم، تفسیر قرآن، حدیث و علم رجال بهره وافى داشته و در تحصیل این علوم رنج هاى فراوان برده است۲.

مرحوم سعید نفیسى در تاریخ نظم و نثر فارسى، وى را از اصحاب صدرالدین رواسى معرفى کرده و طبق نوشته علامه على اکبر دهخدا در لغت نامه، صدرالدین رواسى از خلفاى شیخ زین الدین خوافى بوده و در علوم ظاهرى و باطنى دستى داشته است۳. وى پس از سال ها اقامت در مدینه، مصر و شام و چلّه نشینى ها به زادگاه خود اسفراین  بازمى گردد و به ارشاد خلق مى پردازد، و در زمان سلطان ابوسعید فرزند میرزا سلطان محمّد به هرات مى رود و مورد عنایت وى قرار مى گیرد و سرانجام به سال ۸۷۱ ه.  . ق بدرود حیات مى گوید و در ولایت شغان از توابع هرات به خاک سپرده مى شود.

مورخان و تذکره نگاران در این مطلب متفق القول اند که ابن حسام مردى وارسته، زاهد و با تقوا بوده و با کدِّ یمین و عَرَق جبین با قناعت امرار معاش مى کرده و طبع خدا داده خود را در مناقب حضرات معصومین(علیهم السلام) و نشر معارف شیعى به کار گرفته است۴.

اگر چه ابن حسام از شیوه قصیده سرایان بزرگ زبان فارسى سود جسته و گاه به استقبال و گاه به تضمین اشعار ظهیر فاریابى، حکیم خاقانى، انورى ابیوردى، حکیم سنایى، خواجوى کرمانى، کمال الدین اسماعیل اصفهانى، سلمان ساوجى، حافظ، سعدى، حسن کاشى و کاتبى نیشابورى پرداخته، ولى استادى و قدرت طبع و مهارت خود را در این گونه آثار نشان داده، و با مقایسه اشعار او با بزرگانى که از آنان یاد شد، مى توان به منزلت ادبى و وسعت معلومات وى پى برد.۵

آثار قلمى ابن حسام از این قرارند:

۱ . دیوان اشعار، که در آن اکثر قالب هاى شعرى را مى توان یافت و اشعار مناقبى او در ستایش آل اللّه(علیهم السلام) از بهترین آثار منظوم آیینى در زبان فارسى به شمار مى روند، خصوصاً ترکیب بند مهدوى او که از امّهات شعر مناقبى در زبان فارسى است با اسامى:

الف: مناقب هفت رنگ (سپید، سرخ، زرد، سبز، کبود، بنفش و سیاه).

ب: مناقب هفت معدن (گوهر، لعل، یاقوت، عقیق، پیروزه، مروارید و مرجان).

ج: مناقب هفت گل (نرگس، لاله، گل، نیلوفر، سنبل، سمن و سوسن)

ابن حسام در هر ترکیب بند به تفاوت، هفت رنگ، هفت معدن و هفت گل را ردیف شعرى قرار داده و هر بند از این سه ترکیب بند فاخر مهدوى هشت بیت دارد، و جمعاً داراى ۱۶۸ بیت مى باشد۶.

۲ . منظومه خاوران نامه در ۲۲۵۰۰ بیت در بحر تقارب که به تقلید از شاهنامه حکیم طوس ولى درباره جنگ هاى حضرت علىّ(علیه السلام) و یاران آن حضرت: مالک اشتر، ابوالمحجن، عمرو بن معدى کرب و عمرو بن امیّه با قباد پادشاه خاوران و امراى بت پرستى چون تهماس شاه و صلصال شاه سروده شده است. این منظومه هنوز به چاپ نرسیده و چند نسخه خطى از آن در کتاب خانه هاى داخل و خارج از کشور موجود است۷.

۳ . منظومه نثر اللّئالى در قالب مثنوى، ترجمه منظومى است از کلمات قصار امیرمؤمنان علىّ(علیه السلام)۸.

ابن حسام پس از ۹۲ سال، چشم از جهان بست و در زادگاه خود خوسف بر روى تپه اى سنگى معروف به پایتخت که مشرِف بر مزارع و باغستان هاست به خاک سپرده شد۹.

ابن حسام، داراى اشعار نبوى(صلى الله علیه وآله) بسیارى است و نقل تمامى آن ها از گنجایى این مقال بیرون است، به ناچار به درج نمونه هایى از آن بسنده مى کنیم: ابیاتى از یک قصیده مرصَّع نبوى(صلى الله علیه وآله)

اى جسم تو، پیرایه انواع کمالات *** وى اسم تو سرمایه اوضاع رسالات …

اوصاف تو افزون ز اشارات فصاحت *** الطاف تو بیرون ز عبارات مقالات …

نَقل تو، نهادست براهین مسایل *** عقل تو، گشاده ست قوانین سؤالات

والاتر از امکان بشر، مَنسب۱۰ عالیْت *** بالاتر از ایوان قمر، منصب والات

گه منبر اکرام نهد، ایزد بى چونْت *** گه افسر اِنعام دهد جَلَّ تعالات …

سنبل، سَبق موى تو راند به تطاول *** بلبل، ورق روى تو خواند به خجالات …

آراسته دنیا، صدف دُرِّ یتیمت *** پیراسته عقبى، شرف گوهر والات

تو احمد و محمود، زهى زَیْن زمانه *** تو مقصد و مقصود، زهى عین کمالات

در خلوت «اَدنى» نشدى راست تو را  کار *** گر خلعت «اَوحَى» نبُدى راست به بالا

جاه تو صریح است، به قرآن و به حجّت *** راه تو صحیح است، به برهان و دلالات …

بر دامن قَدرت، نرسد دست توهّم *** پیرامُن صدرت، نرسد دست خیالات …

فکر تو انیس است مرا، در همهْ هنگام *** ذکر تو جلیس است مرا، در همهْ حالات

منظور عطاهاى تو تا (ابن حُسام) است *** منثور ثناهاى تو ریزد ز مقالات۱۱

*    *    *

بادْ مشک آمیز و عنبر بیز۱۲ و بُستان خوش هواست *** بر عِذار۱۳ یاسمین، زلف ریاحین عطرساست

زلف سنبل دلکش ست و، چشم نرگس دل فریب *** طُرّه باد بهارى، غم زُدا و جان فزاست …

یا ز نسرین دامن گل بر میان دارد نسیم؟ *** یا ز سنبل، آستینى در گریبان صباست؟

یا شمیم باغ رضوان، یا عبیر زلف حور؟ *** یا دم مشک ختا۱۴ یا بوى خُلق مصطفىست؟

صدر منشور «اَلم نَشْرَح» که صدر سینه اش *** مَهبَط۱۵ انوار مشکات۱۶ جلال کبریاست

عکس «وَاللَّیل» آیتى از گیسوى مشکین اوست *** سوره اى از صورت خورشید رویش «وَالضُّحى»ست …

مَکّىِ یثربْ۱۷ حرم، کز راه تعظیم و شرف *** کعبه را از سعى او الْحق همه عمره، صفاست …

در شب قُربَش۱۸ که طاووس فلک۱۹ را پر بسوخت *** منتهاى سدرهْ او را، رفعتى از ابتداست …

راى خورشید ضمیرش، آفتابى دیگرست *** روى شرع روشنش، آیینه گیتى نماست …

اى عطاى استقامت بر قدِ قدر تو راست *** وى قباى «فَاستَقِمْ» بر سروِ بالاى تو راست

مرغ زرّینْ بال شاح سِدره، یعنى: جبرئیل *** هُدهُد بلبل سُراى۲۰ باغ تنزیل۲۱ شماست

کرده رضوانش۲۲ به جاى سرمه اندر چشم حور *** هر سوادى کز غبار گَرد نعلین تو خاست

نور پاکت در جبین بوالبشر موجود بود *** زان جهت مسجود سُکّانِ السَّمواتِ العُلاست۲۳

خانه دار بیت حُزنت، پیر کنعانىْحرم۲۴ *** پیشکار ماه حسنت، یوسف زیبا لقاست

بانىِ ارکان شرعت، کارْپرداز قدَر *** کاتب دیوان وَحْیَت، دست منشىّ قضاست

زایران روضه رضوان مآبت، قدسیان *** چاوُشان درگه دولت سرایت، انبیاست

یا شفیعَ المُذنبین۲۵! پیغمبران مُستَشْفِع۲۶اند *** لطف تو عام ست و، خاصان را از و چشم عطاست …

یا رسولَ اللَّه! گذر کن سوى دشت کربلا *** خود تو مى دانى که خاک کربلا، کرب و بلاست

جَعد مشکین حسین، آغشته اندر خاک و خون *** این چنین بیداد و خوارى، موجب خشم خداست

گرنه بر خون شهیدان، خون همى گرید بتول؟ *** نرگس خاتون جنّت۲۷ این چنین گلگون چراست؟

زُهره بین از بهر زهرا در لباس نیلگون *** چشم خَیراتِ حِسان۲۸ گرینده بر خَیرِالنّساست

یا نَسیمَ الصُّبْح! قُم وَ انْزِل بِاَرض الیَثربِ۲۹ *** هیهُنا قبر النّبىِّ المصطفى، خَیرِ الوَرى ست۳۰

اِذْ دَنَوْتَ البَیت اقبِل، ثُمَّ قَبِّل قَبرَهُ۳۱ *** کان همایون بقعه، زُوّار۳۲ ملک را مُلتجا۳۳ست

ثُمَّ بَلِّغ تُحفَهً مِنّى بِرَوضِ السَّیّدِ۳۴ *** بَیْضَهً مَکنونَهً، مَنظومَها دُرُّ الثّناست۳۵

چون به عزِّ عرض آن حضرت رسانى حال من *** خلعتى در خواست کن کز لطف او اینست خواست:۳۶

گر گلیمى یابد از احسان او، (ابن حسام) *** خود چه باشد؟ کو چو حسّان بنده آل عباست۳۷ …

هم بِدان نسبت که: «السَّلمانُ مِنّى» گفته اى *** چشمِ آن دارم که گویى: این گدا هم زان ماست۳۸

*    *    *

حرفى که بر کتابه طاق زبَرْجد است *** نقشى که بر کرانه پیروزهْ گنبد است

آن حرف بر صحیفه دل نقش کن، که آن *** نقش حروف نام شریف محمّد است

او با اَحد یکى است ز روى یگانگى *** فرقى که هست در اَحد از میم احمد است …

آدم که بر ملایکه تفضیل علم یافت *** از درس مکتب تو سَبَق خوان۳۹ ابجد است …

نامى که جز به نام تو، نامى نمى شود *** نام محمَّدِ بن حُسامِ محمّد است

از لوح کاینات به کلى سِتُرده باد۴۰ *** نام رهى اگر نه به نام تو مُسند۴۱ است۴۲

*    *    *

اى رُفته آستان تو رضوان به آستین *** جاروىِ فرش مَسند تو، زلف حور عین

باد صبا ز نَکهَت۴۳ زلف تو، مُشکْ بوى *** خاک عرب ز نزهت۴۴ قبر تو، عنبرین …

موى تو، سایه بان قنادیل آفتاب *** لعلت، خزینه دار بسى گوهر ثمین۴۵

ذات تو، همچو نام شریف تو مصطفى *** حُسن تو، همچو خُلق عظیم تو، نازنین

ماه منیر مملکت آراى طا و ها۴۶ *** شاه سریر مَسند اعلاى یا و سین۴۷

چابکْ عنانِ شُبَّر و «اَسرى بِعَبدِه» *** کاندر رکاب او نرسد شهپر امین …

باباى مهربان بنى آدم و شفیع *** فرزند آدم، از همه لیکن خَلَف ترین

اى بر سریر «کُنْتُ نَبیّاً» نهاده پاى *** و آدم هنوز بوده مُخَمَّر به ماء و طین۴۸

اى رهروان راه حریم اله را *** شرع تو تا به روز ابد شارع مبین

اى نقل کرده رایت۴۹ رأیت به آفتاب *** وى عقل برده، رؤیت رویت ز ناظرین

اى مالک ممالک «ایّاکَ نَعْبُدُ» *** وى سالک مسالک۵۰ «ایّاکَ نستعین»

رویت بر آسمان «لَعَمرک»۵۱ مه تمام *** در باغ «فَاسْتَقِم»۵۲ قد تو سروِ راستین …

از نسل پاک توست که موجود مى شوند *** ابناى۵۳ طیّبین تو، ز آباى طاهرین …

در حال زندگیمْ نُمودى لقاى خویش *** بعد از وفاتم، از تو توقع بود همین …

دین من است منقبت خاندان تو *** بى دین بود کسى که نیاورد دین به دین

گر نعت اهل بیت تو کفرست، کافرم *** هم آسمان گواه بر این قول و، هم زمین

نسبت به کفر مى کندم، خصم خاکسار *** حاشا چه کفر؟ کفر کدام و؟ کدام دین؟!۵۴ …

*    *    *

پی نوشت:

۱ . دیوان محمد بن حسام خوسفى، به اهتمام احمد احمدى بیرجندى و محمدتقى سالک، از انتشارات اداره کل حج و اوقاف و امور خیریه استان خراسان، چاپ اول، ۱۳۶۶، ص ۱۱ و۱۲٫

۲ . همان، ص ۱۳٫

۳ . همان.

۴ . همان، ص ۱۳ و ۱۴٫

۵ . همان، ص ۱۷ و ۱۸٫

۶ . همان، ص ۳۷۸ تا ۳۸۷٫

۷ . همان، ص ۴۶ و ۴۷٫

۸ . همان، ص ۴۷٫

۹ . همان.

۱۰ . مَنْسَب: ریشه نسبى.

۱۱ . دیوان محمد بن حسام خوسفى، ص ۳۷ و ۳۸٫

۱۲ . عنبر بیز: عنبر افشان.

۱۳ . عِذرا: طلعت، صورت.

۱۴ . در متن اشتباهاً «خطا» آمده.

۱۵ . مَهبَط: محل فرود و هُبوط.

۱۶ . مِشکات: چراغ.

۱۷ . یثرب: نام اصلى شهر مدینه.

۱۸ . شب قُرب: اشاره دارد به شب معراج.

۱۹ . طاووس فلک: کنایه از امین وحى خدا جبرئیل. درروایات مأثوره از معصومین(علیهم السلام) از جبرئیل به طاووس ملایکه تعبیر شده است. از همین روى امکان دارد که «طاووس ملک» صحیح باشد نه «طاووس فلک».

۲۰ . هُدهُد بلبل سراى: هدهدى که همانند بلبل، خوش الحان باشد، کنایه از جبرئیل.

۲۱ . تنزیل: وحى، قرآن کریم.

۲۲ . رضوان: فرشته دربان و نگهبان بهشت.

۲۳ . یعنى: به همین خاطر وجود نازنین تو به امر خداوند، مسجود ساکنان آسمان هاى مرتفع شد.

۲۴ . پیر کنعانىْ حرم: کنایه از حضرت یعقوب(علیه السلام) که در کنعان اقامت داشت.

۲۵ . یا شفیعَ المُذنِبین: اى شفاعت گر گناهکاران!

۲۶ . مُستَشفِع: کسى که طلب شفاعت مى کند.

۲۷ . خاتون جنّت: کنایه از حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام) است.

۲۸ . خَیراتُ حسان: کنایه از بانوان بهشتى.

۲۹ . یعنى: اى نسیم صبح برخیز و بر تربت پاک مدینه فرود آى.

۳۰ . یعنى: که آنجا آرامگاه خاتم الأنبیا حضرت محمّد مصطفى(صلى الله علیه وآله) است که بهترین خلق خدا بود.

۳۱ . یعنى: هنگامى که در آن بیت الشَّرف بار یافتى، مزار او را بوسه باران کن.

۳۲ . زُوّار: جمع زایر، زایران.

۳۳ . ملتجا: پناهگاه.

۳۴ . یعنى: سپس تحفه اى از من به آرامگاه آن بزرگوار نثار کن.

۳۵ . یعنى: تحفه اى است پوشیده که در آن گوهرهاى آبدار ثنا است.

۳۶ . خواست: خواسته، آرزو.

۳۷ . حَسّان بن ثابت از شعراى صدر اسلام است که مورد عنایت پیامبر مکرّم اسلام(صلى الله علیه وآله) قرار داشته و به او صله عطا مى کردند، و یک بار به رسم عطا و صله، رداى مبارک خود را بر دوش حَسان نهادند. ابن حسام مى گوید: من اگر قابلیت رداى آن حضرت ندارم، ولى آرزو دارم کهنهْ گلیمى را به رسم هدیه از دستان مبارک آن حضرت دریافت کنم.

۳۸ . دیوان محمد بن حسام خوسفى، ص ۴۲ تا ۴۷٫

۳۹ . سَبق خوان: الفبا خوان، ابجد خوان، نوآموز.

۴۰ . سِتُرده باد!: محو باد! پاک باد!.

۴۱ . مُسنَد: معتبر، در خور استناد.

۴۲ . دیوان محمد بن حسام خوسفى، ص ۵۰ و ۵۱٫

۴۳ . نَکْهَت: بوى خوش، عطر.

۴۴ . نزهت: شادابى، طراوت.

۴۵ . ثَمین: گران بها.

۴۶ . طا و ها: طاها، از اسامى رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله).

۴۷ . یا و سین: یاسین، از اسامى مبارک حضرت پیامبر(صلى الله علیه وآله).

۴۸ . اشاره دارد به این حدیث نبوى(صلى الله علیه وآله): «کُنتُ نبیّاً و آدم بینَ الماء و الطّین».

۴۹ . رایت: پرچم، بیرق.

۵۰ . مَسالک: مَسلک ها، راه ها.

۵۱ . اشاره دارد به آیه ۷۲ از سوره مبارکه «حجر».

۵۲ . اشاره دارد به آیه ۱۱۵ از سوره شریفه «هود».

۵۳ . اَبناء: فرزندان.

۵۴ . دیوان محمد بن حسام خوسفى، ص ۵۴ تا ۵۷٫

۵۵ . در متن دیوان به جاى این کلمه «کمر» آمده که مسلماً ناشى از خطاى کتابت است.

۵۶ . دیوان محمد بن حسام خوسفى، ص ۳۷۵ تا ۳۷۸٫

۵۷ . تُرک خرگه نشین: کنایه از خورشید است.

۵۸ . خَطایر: جمع خطیره.

۵۹ . اِنَّما: به درستى که.

۶۰ . مُصَلّیان: نمازگزاران.

۶۱ . مَضْجَع: مزار، مرقد.

۶۲ . بنده: مرادْ ابن حسام است.

۶۳ . دیوان محمد بن حسام خوسفى، ص ۴۱۱ تا ۴۱۸٫

۶۴ . مُهَیْمَن: صاحب هیمنه و شکوه و جلال.

۶۵ . ذوالمَنّ: خداوندى که بر موجودات عالم منت ها دارد.

۶۶ . فطن: زیرک، باهوش.

۶۷ . زَمَن: زمان، زمانه، روزگار.

۶۸ . این بیت از غضایرى رازى است که ابن حسام آن را تضمین کرده در دیوان او به این مطلب اشاره اى نشده است.

۶۹ . به پنج تن: سوگند به حُرمت پنج تن آل عبا(علیهم السلام).

۷۰ . دیوان محمد بن حسام خوسفى، ص ۴۳۰ تا ۴۳۲٫

۷۱ . همان، ص ۴۳۵ تا ۴۴۰٫

۷۲ . همان، ص ۵۴۷ و ۵۴۸٫

محمّدرضا نوعى خبوشانى.

اشاره:

مولانا نوعى خبوشانى (متوفاى ۱۰۱۸ ه.  . ق)، نامش محمّدرضا و زادگاهش خبوشان از توابع نسا و باوردِ خراسان است۱. وى از شعرایى است که در عصر صفویه به خاطر شرایط ناگوار فرهنگى و ادبى، به همراه پدرش به هند عزیمت کرده است. او پس از دیدار با خواجه ابوالقاسم سیرى که از خویشان وى بوده، با کمک مالى او به همراه پدر به مشهد مقدس باز مى گردد ولى پس از درگذشت پدر بار دیگر رهسپار هند مى گردد و در لاهور اقامت مى کند و به ملازمان میرزا یوسف خان رضوى (از امراى اکبرشاه در کشمیر) مى پیوندد.

وی به خاطر شایستگى هایى که در امر تیراندازى از خود نشان مى دهد، جذب دربار دانیال شاه (پسر کوچک اکبرشاه) مى گردد و به ستایش گرى او مى پردازد، و پس از مرگ وى باقى عمر خود را در خدمت میرزا عبدالرحیم خان خانان مى گذراند و سرانجام در ۴۹ سالگى و به سال ۱۰۱۸ ه.  . ق در برهانپور بدرود حیات مى گوید۲.

بنا به نوشته ملاعبدالنبى فخرالزمانى قزوینى دیوان اشعارى داشته شامل چهار هزار بیت، و به جز ساقى نامه، مثنوى دیگرى دارد با عنوان سوز و گداز که آن را در استقبال از منظومه خسرو و شیرین حکیم نظامى سروده که قریب به پانصد بیت داشته است۳.

در عرفات العاشقین، مآثر رحیمى، خزانه عامره و ریاض الشعراء سال درگذشت او سال ۱۰۱۹ ه.  . ق ثبت شده است۴.

ابیاتى را که به مناسبت از ساقى نامه او برگزیده ایم، با توحید حضرت بارى آغاز مى گردد:

تویى اولین پیر میخانه ها *** به یاد تو، شبگیر پیمانه ها

ز نامت که رنگ لب و آب روست *** لب لعل پیمانه، لبیّک گوست …

تویى مُبدع۵ نقش هاى شگفت *** که نگرفت کس بر شگفتت گرفت۶

ز کُنه تو، دانشور آگاه نیست *** که صنعت ز صنعت گر، آگاه نیست

خسى را برِ موج باشد گذر *** کجا باید از قعر دریا خبر؟

درین پرده کآسیب غمّاز۷ نیست *** نفَس، محرم نکهَت۸ راز نیست

ز شیخ حرم تا به رُهبان دیر۹ *** در اسرار این پرده، غیرند غیر

درین پرده ره انبیا کرده اند *** ولى نقش هستى ز دل برده اند

فصیح عرب۱۰، چون درآمد به گفت *** به جز «ما عَرفْناک»۱۱ دُرّى نَسُفت

خدا آگهان۱۲ را در او راه نیست *** چه جاى کسى؟ کز خود آگاه نیست …

الهى! به باد چمنْ زاد صبح۱۳ *** که شبْ خفتگان را دهد یاد صبح

به بیدارى شبنم و خواب گل *** به آمیزش آتش و آب گل …

که تقصیر مستان به ساقى ببخش *** به تَهْ جرعه جام باقى ببخش

لب ما، که سر چشمه اى بى نَم ست *** چو چشمان یعقوب در ماتم ست

به پا بوس میراب کوثر۱۴ فرست *** به گلگشت آن دست و ساغر فرست …

کف۱۵ دستگاه یداللّهى اش *** پرستنده از ماه تا ماهى اش

سبیل کفَش، آب صد سلسبیل *** خَس روى آبش، پر جبرئیل

گهر گر به بحر و به چرخ اختر ست *** سپند کف ساقى کوثر ست

ز شرمش چو عکس مه نو در آب *** شود مُرتعش پنجه آفتاب

چه دستى! که کونین سرمست اوست *** لب خار و گل، چشم بر دست اوست

لب خشک (نوعى) که مخمور باد *** چو ساغر به آن دست۱۶ محشور باد!۱۷

براى آگاهى بیشتر پیرامون شرح احوال و آثار او مى توان از این منابع بهره برد:

تذکره میخانه، به اهتمام احمد گلچین معانى، ص ۲۵۸ تا ۲۷۹; عرفات العاشقین، تقى الدین اوحدى، مآثر رحیمى، ملاعبدالباقى نهاوندى، ج ۳، ص ۶۳۵; مآثر الامراء، ج ۳، ص ۳۱۴; طبقات اکبرى، ج ۲، ص ۴۳۵; اکبرنامه، ج ۳، ص ۸۳۷; منتخب التواریخ، ج ۳، ص ۳۶۱٫

*    *    *

پی نوشت:

۱ . تذکره میخانه، به تصحیح احمد گلچین معانى، ص ۲۵۸٫

۲ . همان، ص ۲۵۸ و ۲۵۹ و ۲۶۱ و ۲۶۲٫

۳ . همان، ص ۲۶۰٫

۴ . همان: ص ۲۶۲٫

۵ . مُبدِع: آفریننده، پدید آورنده.

۶ . گرفت: در اینجا به معناى ایراد آمده است.

۷ . غَمّاز: سخن چین، نَمّام.

۸ . نکهَت: عطر و بوى.

۹ . رُهبان دیر: کشیش کلیسا، راهب صومعه.

۱۰ . فصیح عرب: مرادْ وجود مبارک رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) است.

۱۱ . اشاره دارد به حدیث نبوى(صلى الله علیه وآله): ما عَرَفناکَ حقّ معرِفَتِک: یعنى کسى تو را (اى خدا!) به گونه اى که شایسته آنى، نشناخت.

۱۲ . خدا آگهان: خدا شناسانِ خدا باور.

۱۳ . باد چمنْ زاد صبح: نسیم که از آغوش چمن برمى خیزد.

۱۴ . میراب کوثر: تقسیم کننده و آبرسان چشمه بهشتى کوثر.

۱۵ . کف: دست.

۱۶ . به آن دست: به وجود نازنین امیرمؤمنان علىّ(علیه السلام) که داراى منصب یداللّهى اند.

۱۷ . تذکره میخانه: ص ۲۶۲، ۲۶۳، ۲۶۴٫

منبع: سیری در قلمرو شعر نبوی

میرزا عبدالوهاب نشاط اصفهانى.

اشاره:

میرزا عبدالوهاب (نشاط) اصفهانى (متوفاى ۱۲۴۴ ه.  . ق) ملقب به معتمد الدوله از غزل سرایان موفق و مشهور نیمه اول سده سیزدهم هجرى است. وى به سال ۱۱۷۵ ه.  . ق در اصفهان به دنیا آمد و دوران کودکى و نوجوانى و جوانى را در زادگاه خود به سر برد و در همان جا علوم متداول زمانه خود را آموخت و در آستانه میانْ سالى در حالى که ۴۳ سال داشت (۱۲۱۸ ه.  . ق) رهسپار تهران شد و به خاطر قابلیّت بالاى او در نگاشتن احکام و فرامین و منشآت به دربار فتحعلى شاه قاجار راه یافت و با سمت منشى گرى مشغول به کار شد و به لقب معتمدالدوله نایل آمد، و پس از آن سرپرستى دیوان رسایل را برعهده گرفت و تا پایان عمر در همین سمَت باقى ماند.

نشاط از محرمان و مقرّبان شاه قاجار بود و او را در سفرها همراهى مى کرد، حتى یک بار در رأس هیأتى از طرف فتحعلى شاه به پاریس رفت و پیام دربار را به اطلاع ناپلئون اول رسانید۱.

نشاط در امر سخنورى، چیره دست بود و از هنر خوشنویسى نیز بهره وافر داشت و از خُلق و خوى ممتازى هم برخوردار بود، و با آن که از دربار حقوق کافى مى گرفت به خاطر بخشندگى هایى که داشت غالباً وامدار بود۲.

وى با آن که در سرودن انواع شعر توانایى داشت ولى در قالب غزل بیشتر درخشید و اگر از او جز این غزل بر جاى نمى ماند، براى زنده ماندن نام و یاد او کافى بود:

غزل

طاعت از دست نیاید، گنهى باید کرد *** در دل دوست به هر حیله رهى باید کرد

منظر دیده، قدمگاه گدایان شده است *** کاخ دل، در خورِ اورنگ شهى باید کرد …

روشنان فلکى را اثرى در ما نیست *** حذر از گردش چشم سیهى باید کرد!

شب که خورشید جهانتاب نهان از نظرست *** قطعِ این مرحله با نور مَهى باید کرد …

نه همین صف زده مژگان سیه باید داشت *** به صف دلشدگان هم، نگهى باید کرد …

گر مجاور نتوان بود به میخانه (نشاط)! *** سجده از دور به هر صبحگهى باید کرد۳

نشاط سرانجام در آستانه ۶۹ سالگى و به سال ۱۲۴۴ ه.  . ق به خاطر ابتلاى به بیمارى سِل درگذشت۴.

ازوست:

قصیده

بزم غیب از شمع ذاتش چون منوّر داشتند *** پرده داران صفاتش، پرده بر در داشتند

خواست برنا محرمان پیدا شود حسن ازل *** محرمانش، صد ره از اوّل نهان تر داشتند

شاهدان غیب را دادند اَطوار۵ ظهور *** روى شان پس در ظهور خویش مُضمَر۶ داشتند

خامه اظهار چون بر لوح امکان نقش بست *** از نخستین صورت نورى مصوّر داشتند

گاه خواندندش محمّد، گاه گفتندش علىّ *** گه به عقل اولین او را مُعبّر۷ داشتند

نفس کُل کز سایه اش طبع هَیولى پایه یافت *** مُقتَبس۸ از نور آن فرخندهْ جوهر داشتند

و اندر آن نور آن چه در نقصان و پستى یافتند *** عرش نامیدند و، زان کرسى فروتر داشتند

وز کفِ دودِ هیولى، از پسِ بگداختن *** چرخ اخضر۹ بر فراز ارض اَغبَر۱۰ داشتند

با زلال عشق، پس آن جمله را آمیختند *** و آن گه از وى طینت آدم مُخَمَّر۱۱ داشتند

بوالبشر۱۲ را بر بشر گر برترى دادند، لیک *** پایه خَیرِ البشر۱۳، برتر ز برتر داشتند

ذات او واجب نشاید گفت و ممکن هم از آنک *** از وجوبش کمتر، از امکان فزون تر داشتند

گه دم عیسى ز فیضش، روح پرور یافتند *** گاه دست موسى از نورش، منوّر داشتند

جودى از بحر سخایش شامل آمد نوح را *** کشتى اش را کوهِ جودى۱۴ جاى لنگر۱۵ داشتند

قهرِ مهرآمیز او را مظهرى جستند باز *** آذر از نمرود و ابراهیم ز آزر داشتند

بر جمالش پرده بستند از جمال یوسفى *** پرده عصمت، زلیخا را ز رخ برداشتند

وز جلال او، چو مرآت وجودش عکس یافت *** تخت او را عرضه بر تخت سکندر داشتند

ز اختلاف روزن آمد تابش یک آفتاب *** سایه را از هر طرف بر شکل دیگر داشتند …

چون در انسان عالم معنى و صورت را نهان *** زِ امتزاج۱۶ خاک و آب و باد و آذر داشتند

در ظهور احمدى، ختم نبوّت خواستند *** سلطنت را، ختم بر شاه مظفّر۱۷ داشتند …

بى قضاى او، قدَر را کى مقرّر یافتند؟! *** بى رضاى او، قضا را کى مقدّر داشتند۱۸؟! …

در سال ۱۳۶۲ چاپ دوم دیوان نشاط اصفهانى با عنوان گنجینه به کوشش دکترحسین نخعى و همت انتشارات شرق چاپ و منتشر شد و مورد عنایت اهل ادب قرار گرفت۱۹.

نشاط از هواخواهان نهضت بازگشت ادبى بوده، مسئولیت انجمنى را در اصفهان برعهده داشته که هفته اى یک بار تشکیل جلسه مى داده و نشاط بر پیروى از سبک متقدمین پاى مى فشرده است۲۰. وى به زبان عربى و ترکى نیز شعر مى سروده و اشعار ملمّع او دلنشین و نمکین است۲۱.

پی نوشت:

۱ . دویست سخنور، ص ۴۲۹ . ۴۳۰٫

۲ . همان، ص ۴۳۰٫

۳ . کلیات دیوان نشاط اصفهانى، انتشارات محمودى، بى جا، بى تا، ص ۸۶٫

۴ . دویست سخنور، ص ۴۳۰٫

۵ . اَطوار: طورها، دَورها.

۶ . مُعبَّر: تعبیر شده.

۷ . مُضمَر: پنهان، مخفى، مُستتر.

۸ . مُقتَبَس: منوّر، نورانى.

۹ . چرخ اخضر: آسمان سبز رنگ.

۱۰ . ارضِ اَغبر: زمینِ غبار آلوده.

۱۱ . بوالبشر: مخفف ابوالبشر، از القاب حضرت آدم(علیه السلام).

۱۲ . مُخمَّر: تخمیر شده، خمیر شده، مخلوط.

۱۳ . خیرُالبشر: یکى از القاب رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله).

۱۴ . کوهِ جودى: نام کوهى که کشتى حضرت نوح(علیه السلام) بر آن فرود آمد.

۱۵ . جاى لنگر: لنگرگاه.

۱۶ . اِمتزاج: مخلوط کردن، درهم آمیختن.

۱۷ . شاه مظفّر: نشاط اصفهانى این قصیده را به نام فتحعلى شاه قاجار به پایان برده و از او به عنوان شاه مظفّر یاد کرده است.

۱۸ . کلیات دیوان نشاط اصفهانى، ص ۸ . ۱۱٫

۱۹ . گنجینه دیوان نشاط اصفهانى، به تصحیح دکتر حسین نخعى، انتشارات شرق، چاپ دوم، ۱۳۶۲٫

۲۰ . همان، ص ۱۸ . ۱۹٫

۲۱ . همان، ص ۲۱٫

توضیح: گنجینه نشاط داراى پنج دُرج است. دُرج نخست: شامل دیباچه هایى بر دیوان فتحعلى شاه و فتحعلى خان صبا و خطبه ها و وقف نامه ها و عقد نامه ها. دُرج دوم: شامل مدیحه ها، قباله ها، قصیده ها و قطعه ها. دُرج سوم: شامل نامه ها و فرمان هاى سلطنتى. دُرج چهارم: شامل نامه هایى که نشاط به شاه قاجار و شاه زادگان نگاشته، و نامه بى نقطه اى نیز در آن موجود است که براى فتحعلى شاه نوشته است. دُرج پنجم: شامل اشعار و قطعات ادبى و حکایت هاى اخلاقى. گنجینه، به کوشش دکتر حسین نخعى، ص ۱۵٫

منبع: سیری در قلمروی شعر نبوی

نظام الدین نظامى گنجوى.

اشاره:

حکیم نظامى گنجوى (متوفاى ۵۹۸ ه.  . ق) ملقّب به نظام الدین در شمار تواناترین و پرآوازه ترین شاعران پارسى گوست و خمسه او از گنجینه هاى گرانْ سنگ شعر فارسى به شمار مى رود. لطفعلى بیک آذر بیگدلى  مؤلّف تذکره آتشکده آذر و تنى چند از تذکره نویسان بر این باورند که قم زادگاه نظامى است ولى اغلب تاریخ نگاران شهر گنجه را زادگاه او دانسته اند.

نظامى از سخنوران منیع الطبعى است که زبان خود را کمتر به مدح این و آن آلوده، و عمر خود را با کفاف و عفاف به سر برده است.

سال تولد و درگذشت این شاعر بزرگ به درستى مشخص نیست. در تذکره هاى گوناگون سال تولد او از ۵۵۳ تا ۵۴۰ه. . ق ذکر شده و استاد ذبیح الله صفا سال ۵۳۰ ه.  . ق را به صواب نزدیک تر دانسته اند. سال فوت نظامى در تذکره دولتشاه سمرقندى سال ۵۷۰ه. . ق; در آتشکده آذر سال ۵۸۹ه. . ق; در مجمع الفصحا سال ۵۷۶ه. . ق; و در تذکره نتایج الافکار سال ۶۰۲ه. . ق آمده است. قدر مسلم این است که حکیم نظامى تا سال ۵۹۷ ه.  . ق در قید حیات بوده است. او تاریخ نظم اسکندرنامه را این گونه به نظم کشیده است:

به تاریخ پانصد، نود، هفت سال *** که خواننده را زو نگیرد ملال

نوشتم من این نامه را در جهان *** که تا دور آخر بود جاودان

بنابراین اقوال دولتشاه و آذر بیگدلى و هدایت طبرستانى در مورد سال درگذشت وى بى اعتبار است. گروه دیگرى از تذکره نگاران سال هاى ۵۹۸ و ۶۰۶ و ۶۱۴ه. . ق را به تفاوت به عنوان سال تاریخ مرگ نظامى نگاشته اند و ما با قراینى سال ۵۹۸ه. . ق را از میان آن برگزیده ایم.۱

نظامى، مَثل اَعلاى شعر تمثیلى در زبان فارسى است و خمسه او بارها در ایران و سایر کشورها به چاپ رسیده است. دیوان قصاید و غزلیات و قطعات نظامى بالغ بر بیست هزار بیت داشته که متأسفانه بسیارى از آنها از میان رفته است.

از حکیم نظامى، منظومه هاى زیر در دست است:

۱.  مخزن الأسرار به وزن «مفتعلن مفتعلن مفتعل» حدود ۲۲۶۰ بیت دارد که در بیست مقاله در اخلاق و مواعظ و حکم تدوین شده و به سال ۵۷۰ ه.  . ق کار سرودن آن پایان یافته است.

۲.  خسرو وشیرین بر وزن «مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل» داراى ۶۵۰۰ بیت است و از زیباترین آثار منظوم بیدلانه در زبان فارسى به شمار مى رود و حکیم نظامى کار آن را در سال ۵۷۶ ه.  . ق به پایان برده است.

۳.  لیلى و مجنون در وزن «مفعولُ مفاعلن فعولن» و حاوى ۴۷۰۰ بیت است و در سال ۵۸۸ ه.  . ق کار آن پایان یافته است.

۴.  هفت پیکر که به بهرام نامه و هفت گنبد نیز موسوم است در وزن عروضى «فاعلاتن مفاعلن فعلان» سروده شده و حاوى ۵۱۳۶ بیت مى باشد.

۵.  اسکندرنامه داراى وزن عروضى «فعولن فعولن فعولن فعول» داراى ۱۵۰۰ بیت است و در دو قسمت شرفنامه و اقبال نامه سامان یافته است.

حکیم نظامى در شعر توحیدى و شعر نیایشى و شعر نبوى(صلى الله علیه وآله) دستى به تمام دارد و سرآغاز منظومه هاى وى با این قبیل اشعار آیینى زینت درخورى یافته است. براى تیمّن و تبرّک به نقل چند نمونه از مثنوى هاى نبوى(صلى الله علیه وآله) او بسنده مى کنیم:

محمّد کافرینش هست خاکش *** هزاران آفرین بر جان پاکش

چراغْ افروز چشم اهل بینش *** طرازِ کارگاه آفرینش

ریاحینْ بخش باغ صبحگاهى *** کلید مخزن گنج الهى

به معنى، کیمیاى خاک آدم *** به صورت، توتیاى چشم عالم

ز شرع خود نبوّت را نُوى داد *** خرد را در پناهش پیروى داد

اساس شرع او، ختم جهان ست *** شریعت ها بِدو، مَنسوخ۲ از آن ست

به معجز، بدگمانان را خجل کرد *** جهانى سنگدل را، تنگدل کرد

سریر۳ عرش را نعلین او، تاج *** امین وحى و صاحبْ سرِّ معراج

خلیل از خلیتاشان۴ سپاهش *** کلیم از چاوشان بارگاهش

من آن تشنه لب غمناک اویم *** که او آب من و، من خاک اویم

به خدمت کرده ام بسیار تقصیر *** چه تدبیر اى نَبىَّ اللَّه! چه تدبیر؟!

کنم درخواستى زان روضه پاک *** که یک خواهش کنى در کار این خاک

برآرى دست از آن بُرد یَمانى۵ *** نمایى دستبرد، آن گه که دانى۶

کِالهى بر نظامى کار بگشاى *** ز نقش کافرش زُنّار۷ بگشاى

دلش در مخزن آسایش آور *** بر آن بخشودنى، بخشایش آور

اگرچه جرم او کوه گران است *** تو را دریاى رحمت بیکران است

بیامرزش، روانْ آمرزى آخر  *** خداى رایگانْ آمرزى آخر۸

*     *     *

اى شاه سوار ملک هستى *** سلطان خرد به چیره دستى

اى ختم پیمبران مُرسَل *** حلواى پسین و مِلح اوّل۹

هرک۱۰ آرد با تو خودپرستى *** شمشیر ادب خورد دو دستى

اى بر سر سدره۱۱ گشته راهت *** وى منظر عرش، پایگاهت

اى خاک تو، توتیاى بینش *** روشن به تو، چشم آفرینش

اى سید بارگاه کونَین۱۲ *** نَسّابه۱۳ شهر «قابَ قَوسَین»۱۴

رفته ز وراى عرش والا *** هفتاد هزار پرده بالا

اى صدرنشین عقل و جان هم *** محراب زمین و آسمان هم

گشته زَمى۱۵، آسمان ز دینت *** نى نى، شده آسمان زمینت

ششْ هفت هزار سال بوده *** کاین دَبدبه را جهان شنوده۱۶

اى عقل نواله پیچ۱۷ خوانت *** جان، بنده نویس آستانت

هر عقل که بى تو، عَقلِ بُرده *** هر جان که نه مرده تو، مرده

اى کُنیَت و نام تو مؤید *** بوالقاسم و، آن گهى محمّد

عقل ارچه خلیفه اى شگرف ست *** بر لوح سخن، تمام حرف ست

هم مُهر مؤیدى، ندارد *** تا مِهر محمّدى، ندارد

اى شاه مقرَّبان درگاه *** بزم تو، وراى هفتْ خرگاه۱۸

صاحب طرف ولایت جود *** مقصود جهان، جهان مقصود

سرْجوش خلاصه معانى *** سرچشمه آب زندگانى

آن کیست که بر بساط هستى *** با تو نکند چو خاک، پستى؟!

اکسیر تو داد خاک را لَون۱۹ *** وز بهر تو آفریده شد کون۲۰

سر خیل تویى و، جمله خیل اند *** مقصود تویى، همه طُفَیل اند

سلطان سریر کایناتى *** شاهنشه کشور حیاتى۲۱

در معراج پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)

اى نقش تو مَعرج۲۲ معانى *** معراج تو، نَقل۲۳ آسمانى

از هفت خزینه۲۴ درگشاده *** بر چارگهر۲۵ قدم نهاده

از حوصله زمانه تنگ *** بر فرق فلک زده، شباهنگ

چون شب علَم سیاه برداشت *** شبرنگ تو، رقص راه برداشت

خلوتگه عرش گشت جایت *** پرواز پرى گرفت پایت۲۶

سر بر زده از سراى فانى *** بر اوج سراى اُمِّ هانى

جبریل رسید، طوق در دست *** کز بهر تو، آسمان کمر بست

برخیز هلا! نه وقت خواب ست *** مه، منتظر تو آفتاب ست

زُهره، طبق نثار بر فرق *** تا نور تو کى برآید از شرق؟

خورشید به صورت هلالى *** زحمت ز ره تو کرده خالى

مرّیخ، ملازم یَتاقت۲۷ *** موکب روُ کمترین وُشاقت۲۸

دَرّاجه مشترى۲۹ بِدان نور *** از راه تو گفته: چشم بد دور

کیوان، علَم سیاه بر دوش *** در بندگى تو، حلقه در گوش

در کوکبه چنین غلامان *** شرط ست برون شدن خرامان

امشب، شب قدرت توست بشتاب *** قدر شب قَدر خویش دریاب۳۰

پی نوشت:

۱ .  سیرى در تاریخ زندگى و برگزیده اشعار نظامى گنجوى، محمد على مجاهدى (پروانه)، قم، انتشارات حضور، ۱۳۸۳، ص ۱۴ تا ۱۷٫

۲ .  مَنسوخ: باطل شده، از میان رفته، بى اعتبار شده.

۳ .  سَریر: تخت سلطنت.

۴ .  خلیتاش: بزرگِ قوم، امیر یک طایفه.

۵ .  بُردِ یمانى: پارچه ظریف و گرانبهایى که در یمن مى بافند.

۶ .  یعنى: به هنگام اجابت دست خود را به دعا بگشایى.

۷ .  زُنّار: کمربندى که مسیحیان بر کمر بندند، رشته اى که پیروان آیین حضرت مسیح(علیه السلام) از گردن مى آویزند.

۸ .  منظومه خسرو و شیرین، با تصحیح و حواشى وحید دستگردى، به کوشش دکتر حمیدیان، تهران، نشر قطره، چاپ اول، ۱۳۷۶، ص ۱۰ تا ۱۲٫

۹ .  یعنى: آخرین حلواى سفره نبوّت و اوّلین نمک خوانِ وجود.

۱۰ .  هَرک: مخفّفِ: هر که.

۱۱ .  سِدره: سدره المنتهى، درختى در بهشت، درختى در آسمان هشتم.

۱۲ .  کونَین: دو عالم، دنیا و آخرت.

۱۳ .  نَسّابه: کسى که در علم رجال و نَسَب شناسى خبره باشد.

۱۴ .  قاب قوسین: اشاره به آیه کریمه دارد پیرامون معراج رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله).

۱۵ .  زَمى: مخفّف زمین.

۱۶ .  کنایه از این که از زمان خلقت حضرت آدم(علیه السلام) تا ظهور حضرت رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)۶ تا ۷ هزار سال طول کشیده است.

۱۷ .  نِواله پیچ: لقمه پیچ.

۱۸ .  هفت خرگاه: کنایه از هفت آسمان.

۱۹ .  لَون: رنگ، فام.

۲۰ .  کَون: عالم آفرینش.

۲۱ .  منظومه لیلى و مجنون، با تصحیح و حواشى حسن وحید دستگردى، به کوشش دکتر سعید حمیدیان، تهران، نشر قطره، چاپ اوّل، ۱۳۷۶، ص ۸ تا ۱۱٫

۲۲ .  مَعرج: عروجگاه، محلّ عروج.

۲۳ .  نَقل: انتقال، جابجایى.

۲۴ .  هفتْ خزینه: کنایه از هفت آسمان.

۲۵ .  چهار گهر: کنایه از عناصر اربعه: آب و باد و خاک و آتش.

۲۶ .  یعنى: پاى مبارک تو همانند بال مرغان، به پرواز درآمد.

۲۷ .  یَتاق: مراقب، نگهبان.

۲۸ .  وُشاق: غلام، بنده.

۲۹ .  دَرّاجه مشترى: برج مشترى.

۳۰ .  منظومه لیلى و مجنون، ص ۱۲ و ۱۳٫

براى اطلاع بیشتر از شرح احوال و آثار حکیم نظامى گنجوى به این منابع مراجعه کنید: دیوان قصاید و غزلیات نظامى گنجوى به کوشش سعید نفیسى، تهران، کتابفروشى فروغى، بى تا; احوال و آثار و شرح مخزن الاسرار نظامى گنجوى، دکتر برات زنجانى، انتشارات دانشگاه تهران، سال ۱۳۷۴; سیرى در تاریخ زندگى و برگزیده اشعار نظامى گنجوى، محمد على مجاهدى (پروانه)، قم، انتشارات حضور، چاپ اول، سال ۱۳۸۳، ص ۱۴ تا ۳۴; تاریخ ادبیات براون، ج ۱، ص ۱۸۱ و ۱۸۲; تاریخ ادبیات دکتر صفا، ج ۲، ص ۷۹۸; تاریخ ادبیات دکتر رضا زاده شفق، ص ۸۹; تاریخ ادبیات هرمان اته، ص ۷۱; ریحانه الادب، ج ۴، ص ۲۱۹; دانشمندان آذربایجان، ص ۳۸۱; قاموس الاعلام، ج ۶، ص ۴۵۸۹; لباب الالباب، ص ۵۲۹; نفحات الانس، ص ۶۰۸; تذکره دولتشاه سمرقندى، ص ۱۴۲; تاریخ گزیده، ص ۸۲۶; تذکره هفت اقلیم، ج ۲، ص ۴۹۳; تذکره آتشکده آذر، ص ۲۴۳; بهارستان جامى، ص ۱۱۴; مجالس النفایس، ص ۳۵۲; مجمع الفصحاء، ج ۳، ص ۱۴۱۲; ریاض العارفین، ص ۲۴۱; طرایق الحقایق، ج ۲، ص ۲۷۹٫

محمّدحسین نظیرى نیشابورى.

اشاره:

مولانا نظیرى نیشابورى (متوفاى ۱۰۳۲ یا ۱۰۲۳ ه.  . ق)، نامش محمّدحسین و زادگاهش نیشابور بوده و از شعراى نام آور نیمه اول سده یازدهم هجرى به شمار مى رود.

وى پس از درگذشت پدر، در اوان جوانى پس از سیر و سفر در نواحى عراق و خراسان به جانب هند رهسپار گردید و گویا اولین شاعر ایرانى بود که به دربار میرزا عبدالرحیم خانْ خانان بار یافت و از عزّت و احترام والایى برخوردار گردید. ولى پس از زیارت حج و بازگشت به هند با کسب موافقت از ممدوح خود (میرزا عبدالرحیم خانْ خانان) در احمد آباد از توابع گجرات سکونت گزید۱.

ملا عبدالباقى نهاوندى درباره او مى نگارد:

]… چون علَم شاعرى در خراسان برافراشت، وصیت سخنورى به گوش نکته شناسان عراق و فارس رسانید، از آنجا به کاشان عراق آمد و در آن بلده جنّت نشان با شعراى آنجا شاعرى ها کرد، و غزلى چند میانه مومى الیه (نظرى) و مولانا حاتم و فهمى و مقصود خرُده و شجاع و رضایى طرح شده، داد شاعرى در آن ها داد، و این بیت از آن غزل هاست که در کاشان گفته:

ز خود هرگز نیازارم دلى را *** که مى ترسم در او جاى تو باشد!۲[

و تقى الدین اوحدى در شرح حال نظیرى مى نویسد:

]… در خدمت شاه جلال الدین اکبر و نورالدین جهانگیر پادشاه و امراى ذیقدر عظیم الشّأن ترقیات نمود … در گجرات منزلى پادشاهانه ساخت و به فراغت و رفاهیت مى گذرانید. همیشه جمعى از اَعِزّه۳، اکابر و اَصاغر۴ در مجمع او حاضر بودند و هنگامه شعر و صحبت در منزل او به غایت گرم بود. در ۱۰۱۶ ه.  . ق که مؤلف (تقى الدین اوحدى) در آن حدود (گجرات هند) واقع شد تا زمان درگذشتن وى، همیشه صحبت اتفاق مى افتاد. او را منفعتى عظیم از تجارت و زراعت و تکلّف حضرات به هم مى رسید و همه را صرف احباب و فقرا مى کرد …۵[

دیوان نظیرى نیشابورى در خرداد ماه ۱۳۴۰ با تصحیح دکترمظاهر مصفا توسط انتشارات امیرکبیر و زوّار مشترکاً منتشر شد و مورد اقبال ادب دوستان قرار گرفت.

در سال تاریخ درگذشت نظیرى در میان تذکره نویسان اختلاف است و از ۱۰۲۰ تا ۱۰۲۳ ه.  . ق نگاشته اند.

نظیرى نیشابورى در انواع قالب هاى شعر فارسى تجربه هاى موفقى دارد و در مقوله هاى مرتبط با شعر آیینى نیز داراى آثار فاخر و سخته اى است که براى نمونه به نقل ابیات۶ برگزیده اى از اشعار نبوى(صلى الله علیه وآله) وى بسنده مى کنیم:

هر شب به ذیل صحبت جان، تن در آورم *** وز دامنش نثار به دامن درآورم

بیرون روم ز ارض جسد در سماى روح *** وحى مبین و کشف مُبَرهن۷ درآورم

انشا کنم به منطق سیمرغ، راز غیب *** شورش به طایران نوازن، درآورم …

از بس بَدم، کفایت جرمم نمى کند *** تاراج اگر به رحمت ذوالمَن درآورم!

آن سالخوردهْ مطرب دیرم که صبح و شام *** انجیل را به نغمه اَرْغَن۸ درآورم

طبع رَحِم، فسرده شد از شهوت زنان *** لب بندم و عقیم به زادن درآورم

دیوان شعر کهنه بشویم ز فکر نو *** از نعت خواجه۹ نظم مُدَوَّن۱۰ درآورم

شهرى ز بیم احمد مرسل کنم بنا *** آفاق را به حصن مُحَصَّن۱۱ درآورم

نعت محمّدى، علَم مغفرت۱۲ کنم *** شمعى به گور از پسِ مردن درآورم

از حُبّ هشت و چار منور کنم لحد *** با چار جو بهشت مُثمَّن۱۳ درآورم …

بینا به پنج اختر آل عبا شدم *** کى سر به پنج حسّ فروتن، درآورم؟

آورده ام ز طوف حرم توبه، همتى *** کاین ارمغان به مولد و مَدفن درآورم …

سوى عراق و فارس ز آثار طبع خویش *** خلدى ز نظم و نثر مزیَّن درآورم

چندى به هم نبردى خاقانى و مجیر۱۴ *** غوغا به شیروان و به اَرْمَن۱۵ درآورم

اَبدال وش، نظیرى اعجازْ شیوه ام *** بهمن به ثور و، ثور به بهمن درآورم!

دلْ تشنه است کان نشابور، مى روم *** تا آب و رنگ رفته، به معدن درآورم۱۶ …

نظیرى در قصیده فاخر دیگرى، نفس نفیس پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را مورد خطاب
قرار داده و به توصیف آن حضرت مى پردازد:

اى وجود از نور تو، ذرات پیدا ساخته *** عقل کل را، پرتو ذات تو بینا ساخته …

سیّد اولاد آدم، جبرییلت خوانده نام *** «رحمهً لِلْعالمینَ»ات، حقْ تعالى ساخته

موج حکمت در دل از عین الیقین کرده جوش *** چشمه از آلایش نموده پاک، دریا ساخته

از کتاب «من لَدُن» علمت ادب آموخته *** در دبیرستان «اَوْ اَدنى»ت، دانا ساخته …

خوانده بر تو صورت امروز را از لوح دى *** فضل حق کآیینه امروز و فردا ساخته

در ره عرفان به رأفت، عقل و حسّ و وَهْم را *** خار خشک شبهه بیرون از کف پا ساخته

یافته از سابقان بزم عزّت برترى *** مَقعد صدق مَلیک مقتدر، جا ساخته

کرده بر کلّ مقامات صفات خود، عروج *** بر درِ خلوتْ سراى ذات، مأوا ساخته

در شهود، آراسته باطن به آثار جمال *** از غبار، آیینه خاطر مصفّا ساخته

حُسن خُلق از قرب خالق گشته سر تا پا تمام *** هر چه مظهر دیده از ظاهر هویدا ساخته  …

حلم تو، در راه دین بار اُحد برداشته *** وز تنومندى ننالیده، به ایذا ساخته

بر ستم گر بازویت نگشاده تیر انتقام *** گوهر نابت به جور سنگِ خارا، ساخته

قوم عاصى، سنگ بر لب هاى معصومت زده *** تو لب خونین به عذر قوم، گویا ساخته

مجرمان را، کرده از عفو و ترحّم توبهْ کار *** کافران را مؤمن، از رِفق و مدارا ساخته …

در شب معراج، برگشته ز ره هفتاد بار *** کار امّت را به نزد حقْ تعالى ساخته۱۷

از کمال مهر و شفْقت در محلّ احتضار۱۸ *** امّتْ امّت گفته، جان تسلیم مولا۱۹ ساخته

تجدید مَطلع

اى تماشا گاه حق، مرآت اشیا ساخته *** در تواضع، قدر حال خویش پیدا ساخته

حق، «حبیب اللّه» از عزّت تو را خوانده ست و تو *** از تواضع نام خود: «عَبْداً شَکوراً» ساخته …

بر مُعانِد۲۰ ظنّ لاف «لا نَبىّ بعدى» زده *** «ما اَنا الاّ بشر» نُزل۲۱ اَحِبّا۲۲ ساخته …

کار عالم را کفایت کرده از یک ماجرا *** وِرد خود در هر دعا «رِزقاً کفافا» ساخته …

اتّصال «لِىْ معَ اللَّه» کرده حاصل در نماز *** «ماسوىَ اللّه» راز استغراق، اِفنا۲۳ ساخته …

آیه «نون وَالقلم» را دیده از انوار خویش *** سرِّ باطن را به لفظِ ظاهر، املا ساخته …

یا «شفیعَ المُذنِبین!» در ظلّ احسانم درآر *** شرمسارم، پیش حق زَلّ۲۴ و خطایا ساخته

طبع عطشان (نظیرى) را صِلَت۲۵ بر نعت توست *** خودْ زبان کوتاه از عرض تقاضا ساخته

اقتدار توبه و اشک سحرگاهیْش ده *** تا کند در جیب «هُم مستغفرین» جا ساخته۲۶

مسلمانى ز کافر مى خرى؟!

بر نیامد یک عزیز از مصرِ مردم پرورى *** پیر شد در چاه، صد یوسف ز قحط مشترى! …

دایه گردون تَنُک شیرست، گوید خاک خور! *** مادر گیتى گرانْ خواب ست، گوید خون گِرىْ!۲۷ …

گوش بر افسانه من تا کجا خواهد نهاد *** آن که نى اعجاز مى گیرد در او، نى ساغرى!۲۸

باطل السِّحرى که بر بازوى استغناى اوست *** بى اثر سازد هزاران معجز پیغمبرى

نطقِ این گوساله ها بسته ست از بهر سخن *** خاک پاک جبرییل آورده ام چون سامرى …

ناخدا گو هر چه اسباب ست در دریا فکن *** کشتى ما را به ساحل مى برد بى لنگرى

بر خط تسلیم گردن نِهْ، که چون راضى شوى *** کى کند در دست ابراهیم خنجر، خنجرى؟!

افسر از خاک درى سازم که در اولْ قدم *** مى برد از سر خیال سجده اش، مستکبرى

ذره افتاده را کى بى نوا خواهد گذاشت؟ *** آن که خاکش کرده خورشید نجف را خاورى

قبله الاسلامِ دنیا، مکّه اللّه الحرام *** آن که چرخ مغفرت را کرده راهش محورى

خطبه اش را جز رسول اللّه نمى زیبد خطیب *** خطّه اى را کاندر او معراج کردى منبرى …

بر بساط مصطفى رفتن به پا، عصیان بود *** تا نجف از کعبه خواهم کرد جِبهتْ۲۹ گسترى

اى نجف! جذبى۳۰ که بسیار آرزومندم به تو *** اى مدینه! شفقتى، بى تو ندارم صابرى

یک کس از کفر و ضلالت ره نیاوردى برون *** گر چراغ شرع پیغمبر نکرده رهبرى

از چه شد شَقّ القمر دانى؟ ز شوق روى او *** سینه را مه چاک زد در وقت پیراهن درى …

گرد نعلین سفر جایى که او افشانده است *** ناید از بال و پر روح الأمین بال و پرى

زان نبودش سایه، کِش۳۱ چون سایه افتادى به پا *** فرق را کى بر قدم دیگر رسیدى سَرورى؟

بر پىِ او رو که آن جایى که جولان گاه اوست *** قهقهه بر طور سینا مى زند کبک دَرى

از بساط سدره هم صدبار بالاتر گذشت *** رفته تا جایى که آن جا محو کرده برترى …

عاجزم، از چنگ این هند جگر خوارم۳۲ برآر *** یا رسول اللَّه! مسلمانى ز کافر مى خرى؟! …

مهدىِ پر ضبطِ حیدر صولتى بیرون فرست *** کعبه را ره مى زنند این کافران خیبرى۳۳ …

نظیرى یک ترکیب بند فاخر نبوى(صلى الله علیه وآله) دارد در هفت بند که با نقل آن حسن ختام این مقال را رقم مى زنیم.

ترکیب بند نبوى(صلى الله علیه وآله)

(۱)

شب، گلابى بر رخ خوابم ز چشم تر زدند *** از سجود درگه عشقم، گلى بر سر زدند

ز اوّل شب بانگ نوشا نوشم از ذرات خاست *** تا نداى اَلصَّلاه آمد، همه ساغر زدند

قبله کردم قصد، در چشمم درِ ترسا نمود *** کعبه بستم نقش، بر رویم بت آزر زدند …

گر شدم مجنون، ز حرفم داستان ها ساختند *** ور شدم منصور، دارم بر سر منبر زدند!

از خرابات محبت یافت، هر کس هر چه یافت *** کعبه را هم حلقه اى پى گم کنان بر در زدند

بولهب در کعبه، ابراهیم از بت خانه خاست *** واژگونْ نعلى است، هر جا گونه اى دیگر زدند

غیر عاشق نیست کس را ره به معراج وصال *** جبرئیلش را گره در راه بر شهپر زدند

آب خضر و چاه اسکندر به پشت پا زدیم *** خیمه ما بر کنار چشمه کوثر زدند

هر کجا رفتم، به دوش روزگارم بار بود *** کعبه را، محمل کجا بر ناقه لاغر زدند؟

کر کشم از مکه سر، ترسانم از کردار خویش *** طایرانش، سنگ غیرت پیل را بر سر زدند

کعبه است اینجا، مَلک حیران کار افتاده است *** آسمان را در گِل این خانه باز افتاده ست

(۲)

دیده ام را از جمال کعبه بینا کرده اند *** توشه راه خراباتم مهیّا کرده اند

خوش تماشایى ست، گبرى سجده مى آرد به دیر *** دامن عرش و نقاب کعبه، بالا کرده اند

بَرهْمن۳۴ گویا همى سوزد که هر سو در منا *** آتشى از خون بسمل۳۵ بر سر پا کرده اند

آتشینْ پایى زوادى مى رسد، کاندر حرم *** ریگ ها را سایه پروردِ مصَلاّ کرده اند

از گل و آبش فرح مى بارد، این آن خانه است *** کش خَضِر: سقّا و، ابراهیم: بنّا کرده اند

نشئه مى سازند رنگین، نغمه مى سازند خوش *** آتش قندیل و آب سُبحه، یک جا کرده اند

بوسه بر سنگ سیاه او به گستاخى مزن *** مردمان دیده را زین سرمه، بینا کرده اند

یوسفان را بر سر چاهش سبو بشکسته اند *** حوریان را در ره وادیْش، سودا کرده اند

قتل اسماعیل رمزى بود، این افشاگران *** لوح صحرا را به خون کشته انشا کرده اند

کعبه را، مستانه لبیّک آرم از میقات عشق *** کز الستم هم به این لبیّک گویا کرده اند

مستى ام تا پیشگاهى برده کز بس وسعتش *** خاک عقبى بر سر مشغول دنیا کرده اند

بر سر هر چشمه، خالى صد سبو مى کرده ام *** خضْر گم کرده ست راهى را که من طى کرده ام

(۳)

این قدَر دانم که با نظّار چشمم آشناست *** آن که حیران رخ اویم، نمى دانم کجاست؟

پاى تا سر محور نظّاره گشتم همچو شمع *** در نظر افزود، چندانى که از جسمم بکاست

سیل دیدار آمد و خاشاک هستى پاک برد *** این که اکنون غوطه در وى مى خورم، بحر فناست

خواب از آن آشفته تر دیدم که تعبیرش کنى *** بر نمى آرد قیامت سر ازین شورى که خاست

جملهْ اجزاى وجودم را منور ساخت عشق *** سایه پیش آفتاب و، مس به نزد کیمیاست

دارم از اقبال عشق، اندیشه آزادگى *** گر هوایى در سرِ سرو است، از باد صباست

بر سر مرغان وادى، گلفشانى مى کنم *** کز سرشکم در کف پا خار در نشو و نماست

در قیامت خونبهاى دیده گریان من *** دستگاه روز بازار شهیدان مناست

اى صبا خیز و، کف خاکى دگرزان کوبیار *** نور شد در دیده آن گردى که گفتى توتیاست

قطع گفتن کن که خاموشى درین صف واعظ ست *** ترک دانش کن که نادانى درین ره مقتداست

تا به صَدر آشنایى حیرت اندر حیرت ست *** دیده اى واکن که بینایى درین ره بینواست

از سرِ اخلاص پا بردار، مقصد در دلست *** از حضور دل زبان بگشا، اجابت در دعاست

طوف و سعى حاجیان، اظهار شوقى بیش نیست *** آن که من مى جویمش، نى در حرم نى در صفاست

از جهان، چندش که جستم هیچ بانگى برنخاست *** خُم که در میخانه پر گردید، از مى بى صداست

خیر بادى کعبه را گفتم که سنگ راه بود *** پى به دل بردم که راهش سوى آن درگاه بود

(۴)

گوشه اى خفتم که راهم را سر و پایان نبود *** لنگر افکندم، که کشتى در خور توفان نبود

مرغ بینش را شکستم پر، که طیْران کُند داشت *** رَخش دانش را بریدم پى، کزین میدان نبود

سر به سر بازار حکمت کور دیدم خلق را *** توتیاى حق شناسى در همه دکان نبود

شیشه بر صد کُه شکستم، باده موسى نداشت *** غوطه در صد بحر خوردم، چشمه حیوان نبود

اهل صحبت را زمعنى سبزه اى از گُل نرُست *** قوم وادى را، ز عرفان تَرّه اى بر خوان نبود

دیده یعقوب بر دیوار و در وا شد، دریغ! *** غیر بوى پیرهن در کلبه اَحزان نبود

دل به حسرت بر در از نظّاره مجلس گداخت *** جان به درگه سوخت کِش زین بیشتر فرمان نبود

تا نگه کردم، عنان بر تافت کز یک جلوه اش *** پارهْ پاره دل چو طور موسى عمران نبود

زخم زد، اما به جولانى ز خاکم بر نداشت *** کاین چنین گو، در خورِ آن دست و آن چوگان نبود

خون ما در گردن بیباک عشق در به در *** حسن تا در پرده بود، این فتنه در دوران نبود

در بُن هر خار، صد لیلىست از دیدار او *** وادى مجنون که مجنونى در او حیران نبود!

این حجاب از بودِ ما شد، ورنه پیش از ما و تو *** بُرقَع صورت به پیش چهره جانان نبود

پرده از عالم برافتد گر بر آید آشکار *** ما عدم بودیم آن روزى که او پنهان نبود

بر نتابد فرّ حق جز کبریاى احمدى *** غیر یک دل در دو عالم قابل جولان نبود

احمد مرسل که باطن، مشرق انوار داشت *** دوست را، آیینه بر اندازه دیدار داشت

(۵)

تا زمین شد مولد و مأواى خیر المرسلین *** صد شرف در منزلت بر آسمان دارد، زمین

این جهان در علم او: شاخ گیا و بوستان *** وین فلک با فضل او: بال مگس در انگبین۳۶

طورِ صد موسى برانگیزد ز خاک آستان *** شمع صد عیسى برافروزد به باد آستین

آب در جو داشت آن فصلى که عالم بود خاک *** دست در گل داشت آن روزى که آدم بود طین۳۷

شکل اول را چو کلک از آفرینش نقش بست *** زاو جوازِ آفرین مى خواست صورت آفرین!

صنع را مشّاطه کل، علم را آیینه دار *** در بر و پهلوى آدم، دیده حوّا را جنین

ذیل قدرش چهره آرا بود از اول خاک را *** گر نبودى سجده او، موى رُستى از جبین

گر نگرداند به آیین شریعت، چرخ را *** پنبه گردد باز تار و پود ایّام و سنین۳۸

منزلت بنگر که اقرارى به او، ایمان ماست *** رسم او ما راست مذهب، کار او ما راست دین

نزد عقل من ز تصدیق نبوّت برترست *** خصم اگر گوید کلام اوست قرآن مبین

گلْ نگار از جلوه اش، فرشِ رخ خُلد نعیم *** عطر روب از روضه اش، جاروب زلف حور عین

صورت شقّ القمر بر چرخ مى دانى چه بود؟ *** خاتمى مى کرد در انگشت، بشکستش نگین!

گر نیفتد سایه اش بر خاک، چندان دور نیست *** بى مکان راهم مکان شد، بى نشان را همنشین

چون سَبق کز طفل مانَد، مانْد ازو لوح و قلم *** چون قفس کز مرغ مانْد، ماند ازو عرش برین

گر به یک دم طى کند هفت آسمان، نبوَد عجب *** جبرییلش در رکاب ست و، بُراقش زیر زین

دیده اش از سرمه «مازاغ» روشن کرده اند *** منزلش در «لا نَبىَّ بعدى» معین کرده اند۳۹

براى آشنایى بیشتر با شرح احوال و آثار این سخنور توانا مى توانید به این منابع مراجعه نمایید:

دیوان نظیرى نیشابورى، و تذکره هاى: مآثر رحیمى، تألیف ملاعبدالباقى نهاوندى، ج ۳، ص ۱۱۵; کلمات الشعراء، تألیف محمّدافضل سرخوش، چاپ لاهور، به تصحیح صادق على دلاورى، ص ۱۱۲; مآثر الکلام، سروِآزاد تألیف میرغلامعلى آزاد بلگرامى، ص ۲۴ تا ۲۶; نتایج الافکار تألیف محمّد قدرت اللّه کوپاموى، چاپ بمبئى، ص ۷۲۳; تذکره الشعراء تألیف عبدالغنى خان فرخ آبادى، ص ۱۳۸; آتشکده آذر تألیف لطفعلى بیگ آذر بیگدلى، به تصحیح دکتر حسن سادات ناصرى، ج ۲، ص ۷۱۱ به بعد; شعرالعجم تألیف شبلى نعمانى، ترجمه محمّدعلى فخرداعى گیلانى، ج ۳٫

پی نوشت:

۱ . تذکره میخانه، به تصحیح گلچین معانى، ص ۷۸۶٫

۲ . مآثر رحیمى، ملا عبدالباقى نهاوندى، ج ۳، ص ۱۱۵ و ۱۱۷٫

۳ . اَعِزّه: عزیزان و بزرگان.

۴ . اکابر و اَصاغر: بزرگان و پایین مرتبگان.

۵ . عرفات العاشقین، تقى الدین اوحدى، تذکره میخانه، ص ۷۸۹ و ۷۹۰٫

۶ . دیوان نظیرى نیشابورى، به تصحیح دکتر مظاهر مصفا، انتشارات امیرکبیر، چاپ اول، ۱۳۴۰، ص ۶۵۲٫

۷ . مُبَرْهن: آشکار و روشن.

۸ . اَرغَن: ارغنون، یک نوع از سازهاى قدیمى ایران.

۹ . خواجه: مراد، وجود نازنین حضرت خاتم الأنبیاء(صلى الله علیه وآله) است.

۱۰ . مُدوَّن: تدوین شده، به نظم و ترتیب در آمده.

۱۱ . حِصن مُحَصِّن: باروى بسیار محکم، قلعه مستحکم.

۱۲ . عَلَم مغفرت: پرچم آمرزش.

۱۳ . بهشت مُثمَّن: کنایه از هشت بهشت.

۱۴ . مُجیر: مجیرالدین بیلقانى از شعراى بلند آوازه شعر فارسى.

۱۵ . اَرْمَن: ارمنستان.

۱۶ . دیوان نظیرى نیشابورى، به تصحیح دکتر مظاهر مصفا، ص ۴۴۷ تا ۴۵۰٫ نظیرى این چکامه شیوا را به هنگام ترک گجرات و عزیمت به ناحیه خراسان و نیشابور سروده و ارادت قلبى خود را نسبت به رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) و خاندان مکرّم آن حضرت به تصویر کشیده است. همان مأخذ، ص ۴۴۷٫

۱۷ . یعنى: وجود نازنین پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در شب معراج بر رستگارى امت خود اصرار ورزیده و مورد قبول حضرت حق قرار گرفته است.

۱۸ . در محلّ احتضار: به هنگام جان سپردن.

۱۹ . مولا: در اینجا کنایه از وجود حضرت بارى تعالى است.

۲۰ . مُعانِد: دشمن، کینه توز.

۲۱ . نُزلْ: روزى، رزق، آن چه در پیش مهمان نهند از براى خوردن.

۲۲ . اَحِبّا: دوستداران.

۲۳ . اِفْنا: فانى ساختن.

۲۴ . زُلّ: لغزش، خطا.

۲۵ . صِلَت: صله، جایزه.

۲۶ . دیوان نظیرى نیشابورى، ص ۴۸۶ تا ۴۹۱٫

۲۷ . خونْ گِرى: خون گریه کن.

۲۸ . ساغرى: تیماج، چرم گرانبها که کتاب را با آن جلد مى کردند، کفش مخصوص، نوعى قماش.

۲۹ . جِبهت: جبهه، پیشانى، جِبهتْ گسترى: پیشانى خود را بر خاک راه مجبوب نهادن.

۳۰ . جذْبى: جذبه اى، کششى.

۳۱ . کِش: که او را.

۳۲ . این هند جگر خوار: کنایه از دنیاى غدّار جفا پیشه است.

۳۳ . دیوان نظیرى نیشابورى، ص ۴۹۴ تا ۵۰۱٫

۳۴ . بَرَهْمن: به ضرورت شعرى در اینجا باید به سکون حرف دوم تلفظ شود.

۳۵ . بسمل: مرغِ سر بریده.

۳۶ . انگبین: شهد، عسل.

۳۷ . طین: گِل.

۳۸ . سنین: سال ها.

۳۹ . دیوان نظیرى نیشابورى، ص ۵۳۹ تا ۵۴۸٫

محمّدتقى حجت الاسلام نیّر تبریزى.

اشاره:

 میرزا محمّدتقى حجت الاسلام (نیّر) تبریزى (متوفاى ۱۳۱۲ ه.  . ق) فرزند مولى محمّد مامقانى از علماى نامدار و سخنوران توانا و پرآوازه آذربایجان به شمار مى رفت۱.

وى به سال ۱۲۴۸ ه.  . ق (۱۲۰۶ ه.  . ش) در شهر تبریز به دنیا آمد و پس از فراگیرى علوم مقدماتى در زادگاه خود، به نجف اشرف رفت و به تکمیل معلومات علمى و حوزوى خود پرداخت۲.

حجت الاسلام نیّر نه تنها در فقه و اصول و حکمت، بلکه در ادبیات فارسى و زبان عربى نیز از چهره هاى شاخص زمانه خود به شمار مى رفت و در نگارش انواع خط مهارت بسیار داشت، خصوصاً شکسته نستعلیق را استادانه مى نوشت و براى او در تحریر خط، دست راست و چپ یکسان بود، و خط راست را با دست چپ به همان مهارت و شگرفى مى نوشت که با دست راست۳.

از مکاتبات منظوم و اخوانیّه هاى نیّر با شعراى بلند آوازه هم روزگار خود از جمله ادیب الممالک فراهانى (امیر)، مى توان به میزان شهرت و معروفیت وى پى برد، و از مطالب ستایش آمیزى که بزرگان شعر و ادب در پاسخ اخوانیّه هاى منظوم وى نگاشته اند، عظمت مقام علمى و منزلت شامخ ادبى او آشکار مى شود.

نیّر در سبک عراقى شعر مى سرود و از شیوه شعرى شیخ اجل سعدى و لسان الغیب حافظ پیروى مى کرد و به استقبال غزلیات آنان مى رفت و به خوبى از عهده این مهم برمى آمد.

معروف ترین آثارى که از وى بر جاى مانده عبارت اند از:

۱ . آتشکده نیّر که شامل غزلیات و مراثى عاشورایى اوست و بارها به چاپ رسیده است. ترکیب بند عاشورایى او در شمار آثار ماندگار ماتمى در شعر آیینى است.

۲ . منظومه اَلْفیّه به زبان عربى در هزار بیت که نیمى از آن سروده میرزامحمّد طسوجى۴ است.

۳ . منظومه صحیفه الأبرار که بنا به نوشته مرحوم تربیت داراى هشتاد هزار بیت بوده است۵. واللّه اعلم.

حجت الاسلام نیّر سرانجام به سال ۱۳۱۲ ه.  . ق (۱۲۷۰ ه.  . ش) در زادگاه خود تبریز به دیدار حق شتافت و جنازه او را در جوار امام زاده سید ابراهیم به خاک سپردند۶. ازوست:

رباعیّات نبوى(صلى الله علیه وآله)

اى ختم رُسل! که بى نظیر آمده اى *** از غیب به مُقبلان، بشیر آمده اى

خوش دلکش و نغز و دلپذیر آمده اى *** اى کوکب صبح! اگر چه دیر آمده اى!

* * *

اى مَحرم پرده نهانْ خانه راز *** وى هِشته رسُل به درگهت روى نیاز

موسى، مدهوش ز «لَن ترانى» در طور *** پیچیده صلاى «مَنْ رَآنى» به حجاز!

* * *

اى نَصِّ «لعَمرک» افسر شاهى تو *** جبریل، فرو مانده ز همراهى تو

اینجا که: محمَّدٌ رسول اللّهى *** آگاه نیَم ز «لِىْ معَ اللّهىِ» تو!

* * *

اى فخر رسُل که دیر باز آمده اى *** شک نیست که از راه دراز آمده اى

از لحن حدیث «لِىْ معَ اللّه» پیداست *** اى خواجه که از کجا فراز آمده اى؟!

* * *

اى عرش برین، سریر سلطانىِ تو *** مهمانىِ بزم دوست، ارزانىِ تو

این مشعله ها که بر رواق فلک ست *** شمعى ست براى شب مهمانى تو!

* * *

از نقطه توحید کسى آگاه ست *** کو را به اَحد، زمیم احمد راه ست

دو پاى على به دوش «اَوْ اَدْنى» چیست؟: *** لائى که به «لا اله الاَّ اللّه»ست۷

*    *    *

پی نوشت:

۱ . دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۴۵۲٫

۲ . همان، ص ۴۵۲ . ۴۵۳٫

۳ . همان، ص ۴۵۳٫

۴ . همان; آتشکده نیّر، میرزامحمّدتقى حجت الاسلام نیّر، به کوشش سیروس قمرى، تبریز، کتابخانه فردوسى تبریز، چاپ دوم، ۱۳۶۴، مقدمه.

۵ . دویست سخنور، ص ۴۵۳٫

۶ . همان، ص ۴۵۳ . ۴۵۴، با نقل از موادّ التّواریخ، تألیف حاج حسن نخجوانى.

۷ . آتشکده نیّر، ص ۱۳۸٫

منبع: سیری در قلمرو شعر نبوی

ملامحمّدرفیع واعظ قزوینى.

اشاره:

ملامحمّدرفیع (واعظ) قزوینى (متوفاى ۱۰۸۹ ه.  . ق) ملقّب به رفیع الدین و مشهور به میرزارفیع و ملارفیعا، به سال ۱۰۲۷ ه.  . ق در صفى آباد از توابع قزوین به دنیا آمد، و پس از تحصیل علوم مقدماتى، از محضر دانشمندان بلند آوازه اى همچون ملاخلیل بن غازى قزوینى معروف به آخوند و آخوند ملاخلیلا مؤلف آثار گرانْ سنگ: شرح اصول کافى به فارسى در ۱۲ مجلد و شرح کافى به عربى و موسوم به الشّافى تا ابواب طهارت و تصانیف دیگر، استفاده ها برد و تا پایان عمر ارتباط خود را با او استوار نگاه داشت.

واعظ قزوینى در امر خطابه در زمان خود نظیرى نداشته و پس از درگذشت نیاى خود ملافتح اللّه، ایراد خطبه در مسجد جامع قزوین را برعهده داشته است۱.

وى نه تنها از سخنورى، بلکه از علوم معقول و منقول و عرفان نیز نصیب وافرى داشته و اثر ارزشمند ابواب الجنان و دیوان اشعار او مؤید این معناست.

مرگ وى و استادش ملاخلیلا در سال ۱۰۸۹ ه.  . ق اتفاق افتاد و جنازه او در سمت چپ سلام گاه امام زاده حسین . برادر یا فرزند حضرت امام رضا(علیه السلام) . در قزوین به خاک سپرده شده است۲.

واعظ قزوینى از چهره هاى موفق سبک اصفهانى (هندى) در شعر فارسى است و غزلیات وى سرشار از مضامین رنگین و آرایه هاى دلنشین است، و اشعار آیینى او در مناقب تنى چند از حضرات معصومین(علیهم السلام) در شمار آثار فاخر و برگزیده مى باشد.

دیوان اشعار این سخنور توانا و غزل سراى نام آشنا با کوشش شادروان دکترسیدحسن سادات ناصرى، در سال ۱۳۵۹ توسط موسسه مطبوعاتى على اکبر علمى چاپ و منتشر شد و با استقبال اهل شعر و ادب مواجه گردید.

ازوست:

در ستایش حضرت محمّد مصطفى(صلى الله علیه وآله)

باد نوروزى دگر پیغام عشرت آورست *** یا جهان پیر را باد جوانى در سرست؟ …

در چنین فصلى که کوه و دشت، باغ دلگشاست *** تن دهد هر کس به زیر سقف، خاکش بر سرست …

در چنین فصلى که عالم دلخوش از لطف هواست *** دلخوشىْ ما را به لطف شاه امّت پرورست

کاروانْ سالار امت، آن که از ظلمات جهل *** عقل ها را مشعل شرعش سوى حق رهبرست

نخل امکان را فلک ها جمله فرع و، اوست اصل *** هیکل نوع بشر را خلقْ پا و، او سرست …

لاله زار سرخْ رویى را، هواى اوست آب *** بوستان زندگانى را ولاى او، برست

سایه بر سر همتش نفکند عالم را، ولى *** عالمى در سایه آن آفتاب انورست

از کلام او قلم ها: جوىِ شیر معرفت *** از حدیث او ورق ها: ابرِ باران گوهرست …

یک شب آن کوه شرف پا بر سر گردون نهاد *** تا قیامت آسمان ها در عرق از اخترست

بود مقصد این ز معراجش که تا بینند خلق *** کز زمین و آسمان ها رتبه او برترست

باشدش چون نسبتى با گنبد پرنور او *** زین شرافت آسمان دایم جهان را برسرست

ذات پاکش کرد اول در سراى او نزول *** این جهان را، زآن تقدّم بر جهانِ دیگرست …

بحر: جوش از علم و، خاک: آرام از حلمش گرفت *** زیر بار منّت احسان او، بحر و برست

کرده گویى بر محیط فیض او روزى گذار *** زین سبب بر کشت عالم، باد باران آورست …

بال افشانى کند تا در ریاض نعت او *** مرغ معنى را ز لفظ و صوت زآن بال و پرست …

در بهشت رستگارى دیده ام خود را ز بس *** دیده ام روشن ز دُرّ مدحتِ آن سرورست

چون نباشد نور چشمم، آن چه زاد از دل مرا *** خانه زاد مهر آلِ حضرت پیغمبرست

نیست (واعظ)! مدح او کار زبان، آید مگر *** از زبان خامُشى، نعتى که او را در خورست

مى رود کلک زبان در حضرت او پُر زِ یاد۳ *** اى ادب زودش خبر کن کاین مقام دیگرست

هست از آن طول سخن کز شوق مى بالد به خود *** چون نبالد؟ هیچ مى دانى کرا مدحتگرست؟!

نطق، قدرى کام خود از شهد نعت او گرفت *** گر به خاموشى دهد مِنْ بَعد نوبت، بهترست

اى زبان! شو پیش نعتش پاى تا سر پشت دست *** معذرت خواه و دعا کن، کاستجابت بر درست

باد نخل عمرها پر بار از اخلاص او *** نخل امکان از وجودِ خلق تا بار آورست

باد زینت طاق دل ها را زنور مهر او *** تا روان آسمان را شَمسه، مهر انوارست

باد حکم شرع او در دفتر ایام ثبت *** کاتب تقدیر تا در پشت این نُه دفترست

خاک ذلّت از درِ خلقم مکن یارب به سر *** کاین نه سر، خاکِ در آل نبىّ و حیدرست۴

*     *     *

در توصیف سرور عالمیان محمّد مصطفى(صلى الله علیه وآله)

و ستایش امیرمؤمنان علىّ(علیه السلام)

فصل دى شد، آتش سوزى هوا را در سرست *** سرد مهرى هاى دوران را، ظهور دیگرست

دوستان با هم نمى جوشند چون بیگانگان *** آتش مهر و محبت را مگر هیزم ترست؟! …

روى گرمى گر ببیند ز آتش، از بى هیزمى *** پشتْ گرمى (واعظ) ما را به چوب منبرست!

ز آتش دل تا سحر، مانند چوبِ نیمْ سوز *** شمع بالین: دود آه و، بسترم: خاکسترست! …

هیزم ما: هستى خود، آتش ما: عشق دوست *** وسعت صحراى همت: دامن و، دل مجمرست

مُهر ما: گمنامى ست و، تخت ما: آسودگى *** افسر ما: خاک پاى حضرت پیغمبرست

آن که لطفش گر شود فردا شفاعتْ خواه ما *** از گناه خویش ترسیدن، گناه دیگرست

گرچه دیر آمد به عالم، نور عالم بود ازو *** جویبار صبح را سرچشمه: مهر انورست

صیت۵ او در هفت گردون، چون صدا در کوهسار *** نام او در شش جهت چون سکّه بر سیم و زرست

سایه اش بر مهر تابان، همچو شمعى بر لگن *** پایه اش بر فرق گردون چون گهر بر افسرست

همچو رنگ از روى عالم رفت و، باز آمد به جا *** رتبه پستى ز رفعت، بعد ازین بالاترست!

دل به جا آمد جهان را، چون به جا باز آمد او *** خاک از برگشتن او آسمان را بر سرست

از فلک مانند شبنم تا برین گلشن نشست *** چشم کوکب تا قیامت از فراق او ترست …

بس که مى کرد از زر و سیم جهان، پهلو تهى *** سکّه از نامش در اندازِ جدایى از زرست

تا به سِلک ریزشِ دستش در آرد خویش را *** لعل را از شوق، چون یاقوتْ آتش در سرست

راه حق را راست نتوان رفت بى ارشاد او *** شاه راه شرع، خطّ بندگى را مَسْطر۶ست

تا ننوشد آب از سرچشمه اخلاص او *** بوستان سینه را، نخل دعاها بى برست …

قائدش۷ سوى سپهر قرب، جبریل امین *** شحنه اش در شهر دین شاه ولایت، حیدرست

حیدر صفدر که او خودْ جانشین مصطفىست *** مِدحتِ۸ او جانشین مدحتِ پیغمبرست

یک الف از نسخه دیندارى او: ذوالفِقار *** یک ورق از دفتر مردیْش، باب خیبرست

هست ختم انبیا یعنى: محمّد شهر علم *** او درِ آن شهر و، (واعظ) از سگان آن درست

باغ جنّت را توان اثبات مِلکیّت نمود *** مهر اوى و آل پاکش در کف دل، محضرست …

خامه با مدّاحى آن مهر تابان چون کند؟ *** کآن چه گوید مهر تابان، خود از آن روشن ترست

مدح او محتاج گفتن نیست، (واعظ)! ختم کن *** بى نیاز آیینه خورشید از روشنگرست

سایه گستر باد بر عالم، لواى شمع او! *** تا جهان زیر لواى آفتاب انورست۹

مثنوى

الهى! به یکتایى وحدتت *** به زَخّارى۱۰ قُلزم۱۱ رحمتت

به پیدایى ذات پنهان تو *** به گیرایى ذیل۱۲ احسان تو

به علمت که همخانه رازهاست *** به حلمت که سیلاب شهر خطاست

به حمدت که سرمایه دولت ست *** به شکرت که سرچمه نعمت ست

به احمد شفیع سیاه و سفید *** کزو پشت بر کوه دارد۱۳ امید

شفیعى که گردد اگر عذر خواه *** زند غوطه در بحر بخشش، گناه

کى افتادگى را پسندد به ما؟ *** که بر سایه خود ندارد روا!

ز سایه فکندن فزون پایه اش *** ولیکن جهانى ست در سایه اش

چنان بر جهان سایه او نشست *** که افتاد بر طاق کسرا شکست

شق خامه، کى باشد او را هنر؟ *** که سازد به انگشت، شقِّ قمر

ز بس حسرت آن کف ارجمند۱۴ *** قلم ها به سینه الف مى کشند

به مهر سپهر ولایت، علىّ *** کزو ظلمت کفر شد منجلى۱۵

امامى که بى نشأه مهر او *** نخیزد کسى از لحد سرخْ رو

به قهرش همین فتح خیبر نمود *** که مهرش بسى قلعه دل گشود

به شمشیر آن شاه والا گهر *** جدا شد حق و باطل از یکدگر

نبىّ و علىّ، هر دو نسبت به هم *** دو تا و، یکى، چون زبان قلم!

دو سر چون قلم، لیکن از جان یکى *** زبانْ شان دو تا و، سخنْ شان یکى

قلم وار بردند از آن سر به سر *** که مو در میانْ شان نگنجد مگر! …

به مهدىِّ هادى، امام زمان *** که نام خوشش نیست حدّ زبان …

نه خورشید و ماه ست بر آسمان *** بود در ره او، دو چشم جهان

ندانم ز بس هست قدرش فزون *** که در پرده غیب گنجیده چون؟!

وجودش چراغى به فانوس دان *** جهانى ازو روشن و، خود نهان

ز ما گردن و، طوق فرمان او *** زما دست امّید و، دامان او

به آبِ رخ۱۶ جملهْ پیغمبران *** که دادند در راه دین تو جان …

که رحمى کنى بر من و زارى ام *** به رویم نیارى گنه کارى ام۱۷ …

براى آشنایى بیشتر با شرح احوال و آثار این شاعر توانا مى توانید از این منابع استفاده کنید:

فهرست کتب خطى کتابخانه مجلش شوراى ملى، ج ۸، تألیف سر کار خانم فخرى راستکار، ص ۲۱۱ و ۲۱۲; الذریعه، ج ۱، ص ۷۶; ریحانه الادب، ج ۴، ص ۲۷۰; سروِ آزاد، ص ۱۰۵; الامل الآمل، چاپ بغداد، قسم ثانى، چاپ ۱۳۸۵ ه.  . ق، ص ۲۹۳; مجله ارمغان، سال ۱۸، شماره ۱، ص ۶۹ تا ۷۴; قصص العلماء، محمّدبن سلیمان تنکابنى، چاپ ۱۳۰۹، ص ۲۰۶ و ۲۰۷; آتشکده آذر، به کوشش سیدحسن سادات ناصرى، ج ۳، ص ۱۲۰۴; کلمات الشعراء، محمّدافضل سرخوش، ص ۱۲۱; ریاض العارفین، هدایت، چاپ اول، ص ۲۳۷ و دیوان ملامحمّدرفیع واعظ قزوینى، دکتر سیدحسن سادات ناصرى، مقدمه.

پی نوشت:

۱ . مقدمه دیوان ملا محمّد رفیع واعظ قزوینى. به کوشش دکتر سیدحسن سادات ناصرى، تهران، موسسه مطبوعاتى على اکبر علمى، ۱۳۵۹٫

۲ . همان.

۳ . پُر ز یاد رفتن: بسیار از خاطر رفتن و زود فراموش شدن.

۴ . دیوان ملامحمدرفیع واعظ قزوینى، به کوشش دکتر سیدحسن سادات ناصرى، تهران، موسسه مطبوعاتى على اکبر علمى، ۱۳۵۹، ص ۴۶۵ . ۴۷۱٫

۵ . صیت: شهرت، آوازه.

۶ . مَسْطر: صفحه مقوایى که بر روى آن به جاى سطرها ریسمان دوزند و کاتبان آن را زیر ورق گذارند و روى سطر سطر ریسمان دست کشند تا جاى آن بر کاغذ بماند، و بر روى آن خط نویسند.

۷ . قائد: رهبر، پیشوا .

۸ . مِدحَت: ستایش.

۹ . دیوان واعظ قزوینى، ص ۴۷۱ . ۴۷۷٫

۱۰ . زَخّار: سرشار، لبریز.

۱۱ . قُلزُم: دریا، اقیانوس.

۱۲ . ذیل: دامان.

۱۳ . پشت بر کوه داشتن: بسیار امیدوار بودن، بسیار اطمینان خاطر داشتن.

۱۴ . فعل درین مصراع حذف شده و در سبک هندى این قبیل موارد سابقه دارد. معناى مصراع: از بس که حسرت آن دست گهربار را مى کشند.

۱۵ . مُنجلى: آشکار، عیان. یعنى: از تابش انوار آفتاب ولایت، ظلمت کفر براى همه آشکار شد.

۱۶ . آبِ رخ: آبرو، اعتبار.

۱۷ . دیوان واعظ قزوینى، ص ۶۲۲ . ۶۲۷٫

منبع: سیری در قلمرو شعر نبوی

وحشى بافقى.

اشاره:

کمال الدین وحشى بافقى (متوفاى ۹۹۱ ه.  . ق) از غزل سرایان بنام سده دهم هجرى است که در زمانه شاه اسماعیل صفوى (۹۱۸ . ۹۳۰ه.  . ق) و شاه طهماسب صفوى (۹۳۰ . ۹۸۴ه.  . ق) مى زیسته ولى در هیچ منبع تاریخى، نشانه اى از حضور وى در دربار صفوى وجود ندارد، اگر چه در دیوان اشعار او دو قصیده و یک قطعه شعر را . که به مناسبت جلوس شاه طهماسب صفوى و مرگ وى سروده شده . ملاحظه مى کنیم.

وحشى بافقى در بافق . زادگاه خود . از نظر امرار معاش سخت در مضیقه بود و همانند مردم روستایى زندگى ساده و بى تکلّفى داشت و سرانجام ناگزیر شد در سنین جوانى ترک وطن کرده و به یزد برود و از آنجا نیز عازم کاشان شود و مدتى به شغل مکتبدارى سرگرم گردد ولى طبع ناآرام او آرامش در خورى نیافت و سفرى نیز به بندر هرمز (جرون) کرد و عاقبت به یزد بازگشت و در تفت به دربار میرغیاث الدین محمّد مشهور به میرمیران . نواده پسرى شاه نعمت اللّه ولى بار یافت و تا پایان عمر در شهر یزد سکونت داشت و در همان جا نیز به سال ۹۹۱ ه.  . ق بدرود حیات گفت.

مؤلّف سفینه خوشگو از سفر وحشى بافقى به هند سخن مى گوید و مى نگارد که در اوایل عهد اکبرشاه به منطقه سند سفر کرده و در میهنه اقامت داشته است، ولى سایر تذکره نگاران به این سفر او اشاره اى نکرده اند و به قول علما به منزله «خبر واحد» است و به عقیده آقاى حسین نجفى . که به تصحیح و مقابله دیوان اشعار وحشى همت گماشته اند . این سفرهاى دور و دراز با طبیعت درون گرا و انزوا طلب این غزل سراى شیفته و بى سر و سامان سازگارى نداشته و نمى توان قول خوشگو را در سفینه پذیرفت، ولى آقاى ابن یوسف بر درستى این سخن پاى فشرده اند۱.

وحشى بافقى فطرت بى دلانه اى داشته و از شصت و دو سال عمر خود حدود چهل سال آن را با اطوار بى دلانه و پریشان حالى سپرى کرده است. در چگونگى مرگ وحشى، تذکره نگاران اتفاق نظر ندارند و به تفاوت از این واقعه یاد کرده اند. تقى الدین اوحدى بلیانى که معاصر با وحشى بافقى بوده، مرگ او را در اثر زیاده روى در باده نوشى گزارش کرده است، و ابوطالب خان تبریزى در تذکره خلاصه الافکار خود نگاشته که: ]مى گویند که شاعر بى نظیر بر دست معشوق بى مروت خود کشته شده است.[ و محمّدمظفر حسین صبا در تذکره روز روشن مرگ او را در اثر ابتلا به بیمارى «حمى محرّقه» دانسته است و سایر تذکره نویسان هر کدام یکى از این اقوال را در مورد مرگ وحشى پذیرفته اند و آقاى حسین نخعى بر این باورند که قول تقى الدین اوحدى بلیانى در تذکره عرفات العاشقین با عنایت به بى بند و بارى هایى که از وحشى بافقى سراغ داریم، به صحّت نزدیک تر است۲ و نوشته آقاى رشید یاسمى در این باب ]که معروف است در جوانى به دست رفیق خود کشته شده[ برگرفته از مقدمه اى است که مرحوم اسماعیل حمید الملک بر چاپ سنگى دیوان اشعار وحشى بافقى نگاشته و با مسلّمات تاریخى سازگارى ندارد و اغلب تذکره نگاران و مورخان در این که مرگ وحشى در آستانه شصت و اند سالگى اتفاق افتاده، تردیدى ندارند۳.

آرامگاه وحشى بافقى در محلّ پیر برج یا پیره برج شهر یزد رو به روى مزار امامزاده فاضل برادر امام رضا(علیه السلام) قرار دارد۴.

وحشى با سخنورانى همچون: فسونى، الفتى، غواصى، ملا غضنفر کلجارى، ملا فهمى کاشانى، ملا یارى و تابعى یزدى معاصر و با غالب آن ها معاشر بوده که در هجو یکدیگر جدّ بلیغى داشته اند۵ و در دیوان اشعار وحشى بافقى نمونه هایى از این هجویّه هاى منظوم وجود دارد که براى پرهیز از طولانى سخن، از نقل آن ها خوددارى مى کنیم.

از وحشى بافقى به جز کلیات اشعار او که بالغ بر پنج هزار بیت است، این منظومه ها به یادگار مانده است:

۱٫ مثنوى خلد برین در موضوعات اخلاقى و تربیتى که شامل شش روضه و داراى ۵۹۲ بیت است.

 ۲ . مثنوى ناظر و منظور بر وزن خسرو و شیرین سروده حکیم نظامى گنجوى، داستان بیدلانه منظومى است در ۱۵۶۹ بیت که وحشى آن را به سال ۹۶۶ ه.  . ق یعنى در سن ۳۷ سالگى از سرودن آن فراغت یافته است.

۳ . مثنوى فرهاد و شیرین که از بهترین آثار منظوم وحشى و در شمار شورانگیزترین منظومه هاى پارسى است که متاسفانه با مرگ او ناتمام مانده است و داراى ۱۰۷۰ بیت است. ملامیرحیدر کاشى در این باب مستزادى سروده و همین امر نشان مى دهد که این منظومه در زمان خودِ وحشى در میان شعرا  مشهور بوده است۶:

«مستزاد»

در مثنوى از ذوق دل آ را (وحشى) *** دُرها افشاند

تا خاتمه نا رسیده امّا (وحشى) *** دَر«ها» دَرماند۷

دوران پىِ مثنوى بى خاتمه اش *** تاریخ چو خواست

گفتیم که: مثنوى (ملاّ وحشى) *** بى خاتمه ماند

بعدها وصال شیرازى (۱۱۹۳ . ۱۲۶۲ه.  . ق) با افزودن ۱۲۵۱ بیت و صابر همدانى با اضافه کردن ۳۰۴ بیت در تکمیل آن کوشیده اند۸.

وحشى بافقى صرف نظر از منظومه فرهاد و شیرین و غزلیات شورانگیزش، مربّع ترکیب بیدلانه اى دارد که در سرودن آن از مؤلفه هاى سبک وقوع و سبک واسوخت بهترین استفاده را برده و در شمار بهترین و شورانگیزترین اشعار ماندگار پارسى است که موجبات شهرت او را فراهم آورده و ما به نقل اولین و آخرین بند آن بسنده مى کنیم:

دوستان! شرح پریشانى من گوش کنید *** داستان غم پنهانى من، گوس کنید

قصّه بى سر و سامانى من گوش کنید *** گفت و گوى من و حیرانى من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کى؟ *** سوختم، سوختم، این سوز نهفتن تا کى؟ …

گر چه از خاطر (وحشى) هوس روى تو رفت *** وز دلش آرزوى قامت دلجوى تو رفت

شد دل آزرده و، آزرده دل از کوى تو رفت *** با دل پر گله، از ناخوشىِ خوى تو رفت

حاشَ لِلَّه که وفاى تو فراموش کند *** سخن مصلحت آمیز کسان، گوش کند۹

به همین جهت است که بسیارى از تذکره نگاران و پژوهش گران، وحشى بافقى را به عنوان بانى سبک واسوخت معرفى کرده اند. براى اطلاع از کمّ و کیف سبک وقوع و واسوخت به اثر ارزشمند سبک وقوع نگاشته شادروان احمد گلچین معانى مراجعه کنید.

وحشى بافقى در انواع شعر آیینى تجربه هاى موفّقى دارد که به اقتضاى موضوع پژوهش این مقال به نقل برگزیده هایى از اشعار نبوى(صلى الله علیه وآله) اکتفا مى کنیم:

ابیاتى از یک قصیده نبوى(صلى الله علیه وآله)

کسى مسیح شود در سراچه افلاک *** که پا چو مهر مجرّد کشد ز عالم خاک …

چرا نمى طلبى مهر دُر ز بحر وجود *** که هست زینت بحر جهان به گوهر پاک

محمّد عربى، منشأ حکایتِ «کُن»۱۰ *** که زیب قامت او گشته خلعت «لولاک»۱۱ …

تو آن بُراق سوارى که در شب اسْرا۱۲ *** گذشته اى ز بیابان لا مکان، چالاک

مَجرّه۱۳ باز شبى خواهد آن چنان عمرى *** که در رکاب تو افتاده بود چون فتراک …

کجا به ملک کمال تو پاى عقل رسد *** که عالمى است از آن سوى کشور ادراک

به سوى من نگراز لطف یا رسول اللّه *** ببین به این دل پر خون و دیده نمناک

شود چو چشم پر آبم هزار کشتى غرق *** دمى که قلزم خوناب دل زند کولاک

در آتشیم چو (وحشى) ز سوز سینه، ولى *** چو هست قطرهْ فشان ابر رحمت تو، چه باک؟!

سحاب لطف بباران به ما سیه کاران *** که حرف نامه عصیان ما بشوید پاک۱۴

            وحشى بافقى در منظومه ناظر و منظور خود پس از ثناى الهى و طلب آمرزش از درگاه ربوبى، پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلى الله علیه وآله) را شفیع خود قرار مى دهد و به منقبت آن حضرت مى پردازد:

الهى! جانب من کن نگاهى *** مرا بنما به سوى خویش راهى

چو (وحشى) جز گنه، کارى ندارم *** تو مى دانى که من خود در چه کارم

اگر بر کرده من مى کنى کار *** عذابى بدتر از دوزخ پدید آر

که جرم من، چو جرم دیگران نیست *** گناهم، چون گناه این و آن نیست

به چشم مرحمت، سویم نظر کن *** شفیع جرم من، خیرالبشر کن۱۵

رقم سازى که این زیبا رقم زد *** نوشت اوّلْ سخن، نام محمّد

چه نام است این که پیش اهل بینش *** شده نقش نگین آفرینش …

بزرگى بین که خم شد چرخ از اکرام *** که همچون دال بوسد پاى این نام

کمال نامدارى بین و عزّت *** که نامش را به این حدّ است حُرمت

شه خیل رسل، سلطان کونین *** جمالش مهر و مه را قُرّه العین

چو رو در قبله دین پرورى کرد *** به دوران دعوى پیغمبرى کرد

شک آوردند گمراهان حاسد *** به صدق دعوى اَش جستند شاهد

پى دفع شکِ آن جمع گمراه *** دو شاهد شد به صدق دعوى اش، ماه

ازین غم سایه دارد رو به دیوار *** که در راهش نشد با خاک هموار

چه جوهر بود آن سرچشمه نور؟ *** که بودش سایه از همسایگى دور!

مگر از خویش بیخود گشت سایه *** چو شد همراه آن خورشیدْ پایه

زهى نور تو بزم افروز عالم *** وجودت، زبده اولاد آدم

خلیل از خوان تو، رایتْ ستانى *** خَضِر، از فیض جامت تشنهْ جانى

ز یکرنگى، مسیحا با تو دم زد *** از آن بر طارم چارم، قدم زد

اگر راه دو رنگى آورد پیش *** نشانندش به گردش بر خرِ خویش

چه شد گر آفتاب عالم آرا *** به صورت، پیشتر گشت از تو پیدا؟

شهى بر خلق، آخر تا به اول *** شهان را پیشْ پیش آرند مشعل

جهان را کار رفت از دست، دریاب *** برآور یا رسولَ اللَّه! سر از خواب

ز هجران تو، پیچد سبحه بر خویش *** به کارش صد گره از دوریَت بیش

به جستوجوى تو، خم گشته محراب *** مصلىّ بر زمین افتاده بى تاب

به یاد مَقدمت اى قبله دین *** ز غم سجاده دارد بر جبین، چین …

ز هجرت جمله را از دست شد کار *** زمان دستگیرى گشت، مگذار۱۶ …

و در منظومه فرهاد و شیرین نیز که با این ابیات شورانگیز در مناجات به درگاه رُبوبى آغاز مى شود:

الهى! سینه اى ده آتش افروز *** در آن سینه دلى، وان دل همه سوز

هر آن دل را که سوزى نیست، دل نیست *** دلِ افسرده غیر از آب و گل نیست

دلم پر شعله گردان، سینه پر دود *** زبانم کن به گفتن آتش آلود

پس از ستایش پروردگار و راز و نیاز با خداوندگار، به ستایش حضرت رسول(صلى الله علیه وآله)پرداخته است که به عنوان تیمّن و تبرّک ابیاتى از آن را نقل مى کنیم:

حکیم عقل کز یونان زمین است۱۷ *** اگر چه بر همه بالا نشین است

به هر جا شرع بر مسند نشیند *** کسش جز در برونِ در نبیند

بلى شرع است ایوان الهى *** نبوّت اندر او، اورنگ شاهى

بساطى کِش۱۸ نبوّت مجلس آراست *** کجا هر بوالفضولى را در او جاست؟

خرد هر چند پوید گاه و بیگه *** نیابد جاى جز بیرونِ درگاه …

محمّد، تاجدار تخت کَوْنَین۱۹ *** دو کون از وى پر از زیب و پر از زَین۲۰

چراغ چشم چرخ انجمْ افروز *** ز نامش حِرز طومار شب و روز

فلکْ میدانْ سوار لامکان پوى *** مَجرَّهْ صولَجان۲۱ آسمانْ کوى

شکست آموز کار لات۲۲ و عُزّى۲۳ *** نگو نسارى ازو، در طاق کسرى

شده ز آب وضوى او به یک مشت *** به گردون دود، از آتشگاه زردشت

شُکوه او، صلیب از پا در افکند *** کزان هیزم بسوزد زند و پازند

عرب را، زو بر آمد آفتابى *** که از وى صبح هستى یافت تابى

نه خورشیدى که چون پنهان کند روى *** گذارد دهر را ظلمت ز هر سوى

فروزان نیّرى کاندر نقاب است *** ازو عالم سراسر آفتاب است

ز شرح او که مهر انور آمد *** جهان را، مهر بالاى سر آمد …

هزاران راه را، یک راه کرده *** سخن بر رهروان کوتاه کرده

سپرده ره به ره داران مقصود *** همه غولان ره را کرده نابود

میان آب و گل، آدم  نهان بود *** که او پیغمبر آخرْ زمان بود۲۴ …

براى آشنایى بیشتر با وحشى بافقى و آثار منظوم او مى توانید از این منابع بهره گیرید:

تاریخ ادبیات ایران، استاد جلال الدین همایى، ص ۵۹; تاریخ ادبیات ایران، دکتر رضازاده شفق، ص ۱۸۷; تاریخ ادبیات ایران ادوارد، براون، ج ۴، ص ۱۸۱; فرهنگ سخنوران، ص ۶۴۶; قاموس الاعلام، ج ۶، ص ۴۶۸۰; ریحانه الادب، ج ۴، ص ۲۷۹; مجمع الخواص، ص ۱۴۲; هفت اقلیم، ج ۱، ص ۱۵۷; مجمع الفصحا، ج ۴، ص ۱۰۷; روز روشن، ص ۸۹۷; تذکره میخانه، ص ۱۸۱; تذکره نصرآبادى، ص ۴۷۲; دویست سخنور، ص ۴۶۶; و مقدمه دیوان کامل وحشى بافقى به قلم حسین نخعى، ص ۱ تا ۱۱۷٫

پی نوشت:

۱ . دیوان کامل وحشى بافقى، ویراسته حسین نخعى، تهران، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، چاپ چهارم، ۱۳۵۳، ص ۲۲ و ۲۳٫

۲ . همان، ص ۲۳ و ۲۴; فهرست کتابخانه مدرسه عالى سپهسالار، ج ۲، ص ۶۹۷ و ۶۹۸٫

۳ . دیوان کامل وحشى بافقى، مقدمه آقاى حسین نخعى، ص ۲۴ تا ۲۶٫

۴ . همان، ص ۲۶ و ۲۷٫

۵ . همان، ص ۲۸ و ۲۹٫

۶ . همان، ص ۸۷ تا ۸۵٫

۷ . یعنى در حرف «ه.» که آخرین حرف کلمه «خاتمه» است درماند و نتوانست این مثنوى شورانگیز خود را به پایان برد.

۸ . دیوان کامل وحشى بافقى، مقدمه، ص ۲۸ ; تذکره نصرآبادى، چاپ تهران، ص ۴۷۵٫

     شیوه استخراج تاریخ آفرینش منظومه فرهاد و شیرین از مستزاد ملامیرحیدر کاشى این گونه است:

معادل عدد ابجدى عبارت «مثنوى ملا وحشى» عدد ۱۰۰۱ مى شود که اگر به تعبیر ملامیرحیدر کاشى آن را بى «خاتمه» کنیم باید حرف «ى» را که آخرین حرف این عبارت است حذف کنیم و چون معادل عدد ابجدى حرف «ى» رقم ۱۰ است از عدد ۱۰۰۱ منها کنیم، سال ۹۹۱ به دست مى آید که سال وفات وحشى نیز هست.

۹ . همان، ص ۲۹۳ و ۲۹۵٫

۱۰ . اشاره دارد به «کُن فَیکون».

۱۱ . منظور حدیث قدسىِ «لولاکَ لَما خَلَقْتُ الأفلاک» است که در شأن رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)وارد شده است.

۱۲ . شبِ اسْرا: شب معراج.

۱۳ . مَجَرَّه: کهکشان.

۱۴ . دیوان کامل وحشى بافقى، ص ۲۲۶ و۲۲۷٫

۱۵ . همان، ص ۴۲۱٫

۱۶ . همان، ص ۴۲۱ تا ۴۴۳٫

۱۷ . کنایه از افلاطون حکیم نامدار یونانى است.

۱۸ . کِش: که آن را.

۱۹ . کونَین: هر دو جهان، دنیا و آخرت.

۲۰ . زَین: زینت، پیرایه، آرایه.

۲۱ . صُولَجان: چوگان.

۲۲ و ۲۳ . نام دو بت از بت هاى معروف عصر جاهلیت.

۲۴ . دیوان کامل وحشى، ص ۴۹۸ تا ۵۰۰٫

منبع: سیری در قلمرو شعر نبوی

وفائى شوشترى.

اشاره:

حاج ملافتح اللّه (وفائى) شوشترى (متوفاى ۱۳۰۳ ه.  . ق) از علما و عرفاى بزرگ سده سیزدهم هجرى است که طبع خدا داده خود را به تمامى در مناقب و مراثى حضرات معصومین(علیهم السلام) به کار گرفته و دیوان اشعار او سرشار از شمیم ولایت آل اللّه(علیهم السلام) است و به جز دیوان اشعار وى که بارها به چاپ رسیده، این عارف دل آگاه آثار دیگرى نیز دارد که: سراج المحتاج (در سیر و سلوک)، الجبرو الاختیار، اطباق الذهب از زمره آن هاست. وى شهاب الثاقبى را نیز به امر آیت اللّه حاج شیخ جعفر متعهد شوشترى (ره) در ردّ صوفیه نگاشته است۱.

این شاعر عارف آل اللّه(علیهم السلام) سرانجام به سال ۱۳۰۳ ه.  . ق در نجف اشرف به دیدار حق شتافت و در جوار بارگاه ملکوتى مراد الموحّدین و کهف العارفین امام امیرالمؤمنین علىّ(علیه السلام) به خاک سپرده شد۲.

ازوست:

در مدح خواجه کاینات(صلى الله علیه وآله)

تا که خدایى کند خداى محمّد *** دست من و، دامن ولاى محمّد

روضه رضوان و حور و جنّت و غلمان *** روز جرا، کمترین عطاى محمّد

عاجز و محتاج و دردمند و فقیرند *** هر دو سرا، بر درِ سراى محمّد

مهر و مه و عرش و فرش و لوح و قلم را *** بود و بقا باشد، از بقاى محمّد

قصّه «لولاک» را بخوان که بدانى *** خلقت افلاک را، براى محمّد

حِجر و حطیم و صفا و مروه و زمزم *** جمله گواهند بر صفاى محمّد

گر چه بسى نارساست خلعت امکان *** بر شرف قامت رساى محمّد

داد به امکان شرف، از آن که خدا بود *** عاشق و مشتاق بر لقاى محمّد

عالم ایجاد، روز و شب همه خوانند *** هر که به آیین خود، ثناى محمّد

بَدر، به هر مه هلال شود از آن *** تا شود نعلِ کفش پاى محمّد

عارف کامل کسى بود که شناسد *** قدر محمّد، ز اوصیاى محمّد

نیست وفایى (وفایى) ار نسپارد *** جان ز وفا به سرِ وفاى محمّد۳

پی نوشت:

۱ . دیوان حاج ملافتح اللّه شوشترى (وفائى)، به اهتمام مهدى آصفى، تهران، انتشارات جمهورى، چاپ اول، ۱۳۷۸، مقدمه ص ۲٫

۲ . همان.

۳ . همان، ص ۱٫

منبع: سیری در قلمرو شعر نبوی

هلالى جُغَتایى

بدرالدین (هلالى) جغتایى (مقتول به سال ۹۳۶ هـ  . ق) از غزل سرایان چیره دست و نامدار زبان فارسى است.

هلالى در استرآباد از توابع خراسان به دنیا آمد ولى چون نیاکان وى از تُرکان جُغَتایى بودند به جُغَتایى مشهور شده است۱.

وى در روزگار سلطان حسین بایقُرا (۹۱۱ ـ ۸۷۳هـ  . ق) و وزیر ادیب و دانشمند او امیرعلى شیرنوایى مى زیست و مورد احترام آنان بود.

این سخنور توانا که در سرودن غزل شیوه بسیار شیرین و پرشور و دلنشینى داشت، هنگامى که ازبکان به خراسان تاختند و آن دیار را به تصرّف خود درآوردند، سپاهیان غیرشیعى و متعصّب ازبک مردم آن منطقه را به جُرم تشیّع از دم تیغ گذرانیدند۲.

هلالى جغتایى که در میان مردم محبوبیت بسیارى داشت و در ترویج مذهب تشیّع بسیار بى پروا بود، در هرات مورد خشم عبیداللّه خان ازبک قرار گرفت، و به دستور وى سیف الله نامى او را به قتل رسانید. میرک حسین ماده تاریخ قتل هلالى را، در جمله (کُشت سیف اللّه) یافته است که ماده تاریخ بسیار مناسب و زبده اى است:

گشت چون در دست سیف اللّه کشته در هرات *** زان سبب تاریخ قتلش: (کُشت سیف اللّه) گشت۳

دیوان هلالى جغتایى تا کنون بارها به چاپ رسیده و قریب به ۴۰۰۰ بیت دارد. در دیوان اشعار وى دو منظومه شیوا وجود دارد که به شاه و درویش و صفات العاشقین موسوم اند۴

از اوست:

در نعت سیّد کاینات(صلى الله علیه وآله)

محمّد کیست؟: جان را قُرَّهُ العین *** کمانْ ابروى بزم «قابَ قَوسَین»

دو چشم روشن ارباب بینش *** گل بستانْ سراى آفرینش

دلش از معرفت بر اوج افلاک *** زبانش در مقامِ «ما عَرفْناک»

از آن مى داشت آدم دانه را دوست *** که از جان، خوشه چین خرمن اوست

به کشتى نوح، اگر شد صاحبِ عهد *** ولى نسبت به او، طفلى ست در مَهد

اگر یعقوب ازو بویى شنیدى *** چو گل، پیراهن یوسف دریدى

به جان شد، یوسف مصرى غلامش *** عزیز مصر از آن گردید نامش

صد ابراهیم را در آذر انداخت *** صد اسماعیل را، قربان خود ساخت

عصاى موسوى را، قدر بشکست *** دمِ عیسىِّ مریم را، فرو بست

زهى سلطان درویشان عالم! *** به سلطانى و درویشى، مسلّم

کشیده از نگین مُلک، انگشت *** فکنده مُهرِ خاتم را، پسِ پشت

چو خاتم در عبادت پشت او خَم *** بدو مُهر نبوّت، مهر خاتم

چنان با نفسْ سرکش بود در جنگ *** که پیش او، حصارى ساخت از سنگ…

از آن رو بر قلم ننهاد انگشت *** که انگشت ششم عیب است در مُشت!

چو گردون، قُرص مه را در طبق کرد *** براى دعوت اسلام، شَق کرد

فتاده سایه زان خورشیدْ رخ، دور *** که با هم راست ناید ظلمت و نور

از آن بالاتر آمد پایه او *** که افتد در تَهِ پا، سایه او!

همانا سایه را، از پیش رانده *** که دایم در پسِ دیوار، مانده!

دمى کان سَروْ را بر غنچه تنگ *** رسید از جانب سنگین دلان، سنگ

به خون آغشته شد بر غنچه شبنم *** هنوز آن غنچه لب، خندان و خرّم!

زهى دریاى لطف و کانِ الطاف! *** تعالى اللَّه چه اخلاق است و اوصاف!

سراسر خاک راهت، جان پاک ست *** خوشا جانى که در راه تو خاک ست

زمین یثرب از فیضت چنان ست *** که او را صد شرف بر آسمان ست

بلى در آسمان ماهى چنین نیست *** در ایوان فلک، شاهى چنین نیست …

اگر طوفت نبودى قصد افلاک *** نمى گشتند گِرد کعبه خاک

فلک چون گردد و وصل تو جوید *** ز سرگردانى ما، خود چه گوید!

به عِصیان تا به کى سرگشته باشیم؟ *** ز راه عافیت، برگشته باشیم؟

علىّ را، هادى راه خدا کن *** به حقّ، خلق جهان را رهنما کن۵

که بى شک، هادى راه خدا اوست *** خلایق را، امام و پیشوا اوست

بده لبْ تشنگان را روز محشر *** ز لطفت یا علىّ! از آب کوثر

پناه ما گنهکاران، همین ست *** که نامت رَحمهٌ لِلْعالَمین ست

ز دست ما نیاید هیچ طاعت *** همین ماییم و، امّید شفاعت

شفاعت کن، درى بگشاى بر ما *** گرین در، بسته گردد واى بر ما!

چه گفتم؟! وَه تو بارى کى پسندى *** که این در، بر گداى خویش بندى

ملولم زین خطا گفتن، چه گفتم؟! *** مرا باید دعا گفتن، چه گفتم؟!

الهى! تا زمین و آسمان هست *** وز آن پس، تا بهشت جاودان هست

ظلال۶ رحمتت، مَمدود بادا! *** «مقام» عزّتت «محمود» بادا!۷

شرح حال و آثار وى در منابعى از قبیل: تاریخ ادبیات ایران دکتر رضازاده شفق، ص ۱۸۷; مقدمه دیوان هلالى جغتایى; قاموس الأعلام، ج ۶، ص ۴۷۴۴; ریحانه الادب، ج ۴، ص ۳۱۹; مجمع الفصحا، ج ۴، ص ۱۱۸; هفت اقلیم، ج ۳، ص ۱۰۹; تذکره آتشکده آذر، ص ۲۴; ریاض العارفین، ص ۴۰۱; روز روشن، ص ۹۲۷; مجالس النّفائس، ص ۲۴۲; تحفه سامى، ص ۹۰ آمده است.

پی نوشت ها:

۱ ـ دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۴۸۳٫

۲ ـ همان، ص ۴۸۳ ـ ۴۸۴٫

۳ ـ همان، ص ۴۸۴٫

۴ ـ همان، ص ۴۸۳٫

۵ ـ همان، ص ۴۸۴٫

به نظر مى رسد که باید «رهنمایى کم» مى آمد تا در معنى خللى بروز نمى کرد.

۶ ـ ظِلال: سایه ها، جمع ظِلِّ.

۷ ـ رک: دیوان هلالى جغتایى، به تصحیح سعید نفیسى.

منبع: سیری در قلمرو شعر نبوی

یغماى جندقى

میرزا ابوالحسن (یغما) جندقى (متوفاى ۱۲۷۶ هـ  . ق) از بزرگ ترین شاعران دوره قاجاریه در سده سیزدهم هجرى است.

وى به سال ۱۱۹۶ هـ  . ق در روستاى خور از توابع بیابانکِ جندق به دنیا آمد. پدرش حاجى ابراهیم خان از معتبرین آن سامان به شمار مى رفت و یغما در آغاز جوانى او را از دست داد و ناگزیر شد براى امرار معاش به منشى گرى اسماعیل خان (حاکم جندق) و دبیرى سردار ذوالفقارخان (حاکم سمنان و دامغان) تن در دهد ولى در اثر درشتْ خویى سردار، عطاى او را به لقاى او بخشید و به گشت و گذار پرداخت و در تهران با عنایت و حمایت حاجى میرزا آقاسى، وزیر تامّ الاختیار محمّدشاه قاجار (۱۲۵۰ ـ ۱۲۶۴ هـ  . ق) به دربار راه یافت و مقام و منزلت در خورى پیدا کرد.۱

یغما هم در نظم و هم در نثر یدِ طولایى داشت و در شکسته نویسى و نگارش منشآت استادى توانا و چیره دست بود. از وى غزلیات دلنشینى به یادگار مانده که در شمار بهترین غزلیات عصر قاجار به شمار مى رود، و در زمینه مراثى عاشورایى خصوصاً نوحه هاى عاشورایى آثار ماندگارى دارد.

این سخنور توانا که طبعى آزاده داشت و نمى توانست روش حکومتى دولتمردان را برتابد، به بهانه هاى مختلف به هجو آنان پرداخت، و در منظومه هجوآمیز سرداریّه او مى توان قدرت سخنورى وى و احاطه اى که در ادب فارسى دارد۲، ملاحظه کرد، اگر چه به مقتضاى مقام، عفت کلام را رعایت نکرده و مخاطبان شعر خود را سزاوار آن دشنام هاى ادبى و غیرادبى! مى دانسته است.

وى سرانجام در سن ۸۰ سالگى و به سال ۱۲۷۶ هـ  . ق در زادگاه خود جان سپرد و در دل خاک آرمید۳. این غزل دلنشین او هنوز خاطر ارباب ذوق حال را مى نوازد:

نگاه کن که نریزد دهى چو باده به دستم *** فداى چشم تو ساقى! به هوش باش که مستم!

کنم مصالحه یک سر به صالحان، مى کوثر *** به شرطِ آن که نگیرند این پیاله ز دستم …

نه شیخ مى دهدم توبه و، نه پیر مغان مى *** ز بس که توبه نمودم، ز بس که توبه شکستم …

ز قامتش چو گرفتم قیاس روز قیامت *** نشست و گفت: قیامت به قامتى است که هستم!…

نداشت خاطرم اندیشه اى ز روز قیامت *** زمانه داد به دست شب فراق تو، دستم …

حرام گشت به (یغما) بهشت روى تو، روزى *** که دل به گندم آدم فریب خال تو بستم۴

ازوست:

مثنوى نبوى(صلى الله علیه وآله)

سرآغاز هر نامه، نام خداست *** که بى نام او، نامه یک سر خطاست

دبیرى که بى دست و لوح و قلم *** بسى مختلفْ نقش ها زد، رقم

یکى را برازنده تاج کرد *** یکى را به دریوزه۵، محتاج کرد

یکى را همه عیش در گِل سرشت *** یکى را، همه رنج بر سر، نوشت

یکى را به بر، خلعت عِزّ۶ و ناز *** یکى را به گردن، پلاس نیاز

ز جامش، یکى باده صاف خورد *** یکى، نیمْ خوردى ولى صاف دُرد

یکى را، خداوندى۷ و تاج داد *** یکى را، چو (یغما) به تاراج داد

یکى را، براندازنده صدر۸ کرد *** یکى را، چو ما خوار و بى قدر کرد

به هر نقش کز کلکِ دلجو نهاد *** چو (یغما) نکو بین، که نیکو نهاد

بسى هوشمندان، خرَد پیشه ها *** درین نکته کردند اندیشه ها

به هر عرصه، رخْش طلب تاختند *** به هر تخته، نرد خرَد باختند

سرانجام، زین عقده پیچ پیچ *** به جز عجز و نقصان، ندیدند هیچ

درین پرده، اندیشه را راه نیست *** وزین ماجرا، عقل آگاه نیست

ادب آن که ما نیز دم درکشیم *** به نعت پیمبر قلم در کشیم

درودى معطّر، چو زلفین یار *** سلامى مفرِّح۹، چو باد بهار

ز صبح ازل تا به عصر شمار۱۰ *** ز ما باد بر خاک احمد نثار

ز بحر شرف، گوهر پاک او *** مطاف۱۱ فلک، توده خاک او

بِدو، نازشِ آفرینش مدام *** بدو، دفتر آفرینش تمام

دویُم چهره جلوه گاه وجود *** خوشْ آینده، تمثال لوح شهود

امینى که گنجور کنْز۱۲ قِدم *** همه نقد اسرار، از بیش و کم

به گنجینه دار ضمیرش سپرد *** وکیل مهمّات خویشش شمرد

تعالىَ اللَّه! این شوکت و پایه چیست؟ *** جز آن ذات والا بدین مایه۱۳، کیست۱۴؟

*    *    *

پی نوشت ها

۱ ـ دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۴۹۱ ـ ۴۹۲٫

۲ ـ همان، ص ۴۹۲٫

۳ ـ همان.

۴ ـ همان، ص ۴۹۲ ـ ۴۹۳٫

۵ ـ دریوزه: گدایى.

۶ ـ عِزّ: عزّت، ارجمندى.

۷ ـ خداوندى: بزرگى، کرامندى.

۸ ـ صَدر: در اینجا به معناى وزارت.

۹ ـ مُفَرِّح: فرح بخش، شادى آفرین.

۱۰ ـ عصر شمار: زمان قیامت.

۱۱ ـ مطاف: محل طواف.

۱۲ ـ کَنزْ: گنج، گنجینه.

۱۳ ـ مایه: قدر و منزلت، بزرگى.

۱۴ ـ مجموعه آثار یغماى جندقى، به کوشش سیدعلى آل داود، تهران، انتشارات توس، جلد اول، چاپ اول، ۱۳۵۷، ص ۲۳۳ ـ ۲۳۴٫

منبع: سیری در قلمرو شعر نبوی

شمس الاُدَباى اوّل

میرزا سیدمحمّد اصفهانى (متوفاى ۱۳۰۲ هـ  . ق) فرزند استاد المتألّهین حاج سیدرضى لاریجانى از عرفاى گرانمایه و سخنوران بلند پایه نیمه دوم سده سیزدهم هجرى است.

وى به سال ۱۲۵۲ هـ  . ق در اصفهان متولد شد و چهار ساله بود که میرزا محمّدجعفر حکیم الهى وى را به تهران برد و با همت و تشویق همو بود که مقدمات علوم حوزوى را در محضر ملامحمّد سیبویّه و ملامحمّدمهدى نجّار به نیکى آموخت و حکمت مَشّاء را از محضر حکیم متألّه میرزا ابوالحسن جلوه فرا گرفت۱.

وى به قول مرحوم عبرت نایینى جمال صورى و کمال معنوى را توأماً دارا و از طبع سلیم و ذوق مستقیم برخوردار بود. در سرودن شعر به دو زبان فارسى و عربى دستى به سزا داشته و در فنون سخن منظوم رقّت لفظ را با دقّت توأم مى ساخته است۲.

وى به مُصاهَرت میرزا محمّدجعفر حکیم الهى نایل مى آید و هنگامى که کمالات او براى ناصرالدین شاه قاجار معلوم مى شود، او را به لقب شمس الاُدَبایى ملقّب مى سازد و سرانجام در سن ۵۰ سالگى به سال ۱۳۰۲ هـ  . ق بدرود حیات مى گوید و جنازه او در آستان مبارک حضرت عبدالعظیم(علیه السلام) به خاک سپرده مى شود۳.

میلادیّه خاتم الأنبیاء(صلى الله علیه وآله)

باز از مینو۴ درین گیتى فرو افکند بار *** کاروان نوبهاران با شکوه و اقتدار

راه آوردش ز مینو: حُله هاى رنگْ رنگ *** از براى باغ و بستان، بستهْ بسته بارْ بار

همرهش حورى نژادان صد رَده اندر یمین۵ *** در پى اش غِلمانْ سرشتان، صد گله اندر یسار۶

بر قدومش، باد نوروزى فرو بیزد عبیر *** مقدمش را ابر آذارى، گهر سازد نثار

مریمِ آبستنِ شاخ، از دَم باد ربیع۷ *** در چمن خورْ بچّگان۸ ماهرو بنهاد بار …

نو عروسان چمن را کرد آرایِش، سحاب *** از رخ هر یک زدود از مرحمت گرد و غبار …

کلک نقاش طبیعت بر صحیفه ى باغ و راغ *** سطرها بنوشت ز آیات مبین کردگار

دو ربیعِ سال و مه، کرده قِران چون ماه و مهر *** چون قِران لفظ و معنى، جسم و جان و نور و نار

در نخستین باغ شد خرّم، پس از پژمان شدن *** در دوم شد سرّ پنهان خدایى آشکار

از ربیع سال، جسم این جهان شد با شکوه *** وز ربیع ماه، جانِ این جهان شد با وقار

در نخستین، گشت گلشن روشن از انوار گل *** کاست از زلف شب و، افزود بر روى بهار

در دوم، گیتى سراسر گشت چون خرّم بهشت *** کاست قدر جهل و، افزون شد خرَد را اعتبار …

در ربیع ماه، از بستان وحدت شد پدید *** نوگل باغ نبوّت، وَز جهان بِستُرد۹ خار …

عید نوروز عجم با عید میلاد نبىّ *** گشته زین: یک دهر خرّم، کرده زان مُلک افتخار

غُرّه۱۰ آن روز مولودست، چون مه نوربخش *** طُرّه این روز مسعودست، چون خور۱۱ نور بار

آن ربیع سال آمد، پرتوى از این ربیع *** کاندرین آمد به گیتى علّت این هفت و چار۱۲

ممکنِ واجب نُما و، واجبِ ممکنْ سلَب۱۳ *** از وراى پرده امکان، شد امروز آشکار

شهسوار عرصه امکان، که اندر بزم قرب *** بود یزدان: میزبان و، جبرییلاش: پرده دار

صولتش خوشاند۱۴ از دریاچه ساوه، ترى *** هیبتش بنشاند۱۵ از آذرکده ى برزین، شرار

شد سماوه، از سحاب رحمت او بحر ژرف *** بر شیاطین بسته شد از آسمان راهِ گذار

تا جهان بر پاست، بادا دوستانش را همى *** شاد کامى برقرار و، شادمانى پایدار۱۶

پی نوشت ها:

۱ ـ تذکره مدینه الادب، عبرت نایینى، ج ۳، ص ۸۱٫

۲ ـ همان.

۳ ـ همان.

۴ ـ مینو: بهشت.

۵ ـ یمین: سمت راست.

۶ ـ یسار: سمت چپ.

۷ ـ ربیع: بهار.

۸ ـ خورْ بچّگان: کودکان خورشیدْ رخسار، کنایه از گل هاى با طراوت بهارى.

۹ ـ بستُرد: پاک کرد.

۱۰ ـ غُرّه: پیشانى.

۱۱ ـ خور: محفف خورشید.

۱۲ ـ هفت و چار: کنایه از هفت آسمان و عناصر چهارگانه: آب، باد، خاک و آتش.

۱۳ ـ سَلَب:

۱۴ ـ خوشانْد: خشکانید.

۱۵ ـ بنشاند: خاموش کرد.

۱۶ ـ تذکره مدینه الادب، عبرت نایینى، ج ۳، ص ۸۹٫

منبع:سیری در قلمرو و شعر نبوی

جویاى تبریزى

میرزا داراب بیگ (جویا) تبریزى (متوفاى ۱۱۱۸ هـ  . ق) فرزند ملاّسامرى از غزل سرایان بنام سبک اصفهانى (هندى) در سده یازدهم و اوایل سده دوازدهم هجرى است.

جویا با دو برادر خود به نام هاى: میرزاکامران «گویا» و فتحلى «مسکین» در کشمیر متولد شدند ولى چون پدر و آبا و اجداد او تبریزى بودند، به تبریزى اشتهار یافتند و هر سه برادر، شاعر و اهل ادب۱ بودند.

جویا از پیروان سبک صائب تبریزى بوده ولى آداب سخندانى را از ملامحمّدسعید اشرف مازندرانى و ملاعلى رضا تجلّى آموخته و با شعراى بزرگى همچون: صائب تبریزى، کلیم کاشانى، سالک قزوینى و سالک یزدى معاصر و احیاناً معاشر بوده و شاگردانى مانند: عبدالعلى (طالع)، عبدالعزیز (قبول) و میرزا ساطع داشته است. بنا به نوشته مورخان و تذکره نگاران جویا شاعرى  شیعى و ولایى بوده و پس از عبدالغنى کشمیرى عنوان بزرگ ترین شاعر خطّه کشمیر به وى اختصاص داشته و در فن رقعه نگارى نیز استاد بوده است۲.

جویا در زمانه سلطنت اورنگ زیب، مورد عنایت على ابراهیم خان والى کشمیر قرار داشته و به خاطر هم کیشى با وى، از حمایت هاى او برخوردار بوده است۳.

دیوان جویا تبریزى در سال ۱۳۷۸ به اهتمام پرویز عباسى داکانى و سرمایه انتشارات برگ منتشر شد و مورد اقبال اهل ادب قرار گرفت.

از جویاى تبریزى اشعار آیینى فاخرى در مناقب و فضایل ذوات مقدس حضرات معصومین(علیهم السلام) به یادگار مانده، و چکامه هاى نبوى(صلى الله علیه وآله) او ملاحت خاصى دارد و ما به خاطر تنگى مجال و رعایت گنجایى مقال ناگزیر از نقل ابیاتى از این اشعار نمکین و دلنشینیم.

در نعت حضرت رسول(صلى الله علیه وآله)

آه تا کى طاقت آرد درد حرمان تو را؟ *** آسمان: دور و، زمین: سخت و، فغانم: نارسا

محتسب! ناحق چه ریزى خون عشرت را به خاک؟ *** در چنین فصلى که دارد چیدن گل، خونبها!

زلف مشکین از بنا گوشت به پشت پا رسید *** آه چون نازل شود از عالم بالا، بلا!…

چون ندیدم تحفه اى شایسته او، غیر او *** داده ام آیینه دل را از آن رو رونما …

اى بهار جلوه! از بس زرد و زارم کرده اى *** کرده عکس چهره ام برگ خزان آیینه را …

پرده را یکباره زان خورشید عارض بر مگیر *** زورق دل را مکن توفانى موج صفا

در غزل گویى شنیدى آفرین از همگنان *** نعت گو (جویا) و، بشنو از ملایک مرحبا

پاک تر از موج کوثر کن زبان خویشتن *** تا توانى بود زین پس نعتْ سنج مصطفى

افتخار دوده آدم، حبیب ذوالجلال *** سَرور دنیا و عقبى، شافع روز جزا

آن که جبریل امینش مى کشیدى غاشیه *** آن که بُد فرمانبرش شاهنشهى چون مرتضى

رتبه قربش تماشا کن که مقدار دو قوس *** بلکه هم نزدیک تر بُد با جناب کبریا …

کبریا بنگر که شاه اولیا خود را به فخر *** گفته: عبدى از عَبید سَرور هر دو سرا

از ادب شوید دهن را خضر با هفتاد آب *** تا تواند برد نام نامى آن پیشوا

فتح کونین۴ از چنین شمشیر و بازویى سزد *** او یداللّه است، باید تیغ او شیرخدا

تیغ او بهر محبّان، موجه آب بقاست *** وز براى دشمنان باشد رگ ابر بلا …

در تن اعداى دین، تیغ هنر پیراى او *** چار عنصر را به یک ضربت کند از هم جدا! …

تا تواند جبهه ساى درگه قدرش شود *** مهر انور گشته پیشانى از آن سر تا به پا!

کافرم، گر باشدم چشم حمایت از کسى *** جز نبىّ و شَبَر۵ و شُبَیْر۶ و شاه اولیا

چون تن انسان که بگرفت از عناصر امتزاج *** شد تن ایمان به پا از چار یار باصفا …

جز خدا و مرتضى، کس حقّ مدحت را نداد *** چون تو را نشناخت کس غیر از خدا و مرتضى

بس رسول اللّه از کردار خود شرمنده ام *** چون توانم در جنابت کرد عرض مدّعا

با وجود روسیاهى از تو مى دارم امید *** عافیت در دین و دنیا اى شه هر دو سرا!۷

در ستایش رسول خدا(صلى الله علیه وآله)

ز فیض وسعت مشرب، تفاوتى نبود *** ز پرده هاى دلم تا به دامن صحرا

نیَم چو آینه صورت پرست، از آن که مدام *** مرا به حسن معانى ست چشم دل بینا

ز فیض صافى طینت، مرا ز سینه بود *** چو شمع خلوت فانوس، راز دل پیدا

ز عشق گر چه چو موج ست جیب صبرم چاک *** به پاکدامنى من قسم خورد دریا

منم که بر سر اقبال خویشتن زده ام *** گل اطاعت سلطان یثرب و بطحا

مُطاع خلق، شفیع امم، حبیب خدا *** رسول خالق کونین، خواجه دو سرا

شهنشهى که کمر بسته در متابعتش *** امام مُفتَرضُ الطّاعه۸، شاه قلعه گشا

شهى که سایه دست حمایتش به سرم *** هزار باز نکوتر بود ز بال هما …

وجودِ اوست نخستین گل حدیقه صُنع *** سزاست بلبل آن گل، جهان و مافیها۹

هزار شکر که باشد به خواب و بیدارى *** به درگه تو مرا روى دل چو قبله نما …

گره شده ست مرا عرض مطلبى بر لب *** تو با اَنامل فیض خود این گره بگشا …

ازین قصیده ام اظهار بندگى ست مراد *** وگرنه نعت تو گفتن کرا بود یارا؟!

چو حقِّ نَعت سرایى ز من نمى آید *** کنون به جاست اگر مختصر کنم به دعا

به شرط مهر تو بادا جزاى خلق، بهشت *** به روزگار بود تا که رسم شرط و جزا۱۰

چکامه نبوى(صلى الله علیه وآله)

تن داد هر آن کو ز غمت سوز و الم را *** چون شمع درین راه ز سر ساخت قدم را

هر دم ز خجالت برَد۱۱ از رنگ به رنگى *** رعنایى رفتار تو، طاووس ارم را …

شادم که امیدم، سپر سهم۱۲ مکافات *** کرده ست شفاعتگرى فخر اُمم۱۳ را

سلطان رسالت که به فرموده عدلش *** ناچار بود گرگ، شبانىِّ غَنَم۱۴ را!

مَخلوق نخستین چو بود جوهر ذاتت *** پهلو زده از قرب، حدوث تو قِدَم را …

اعجاز تو، بر خاک ره بندگى افکند *** اَعیان۱۵ عرب را و، صَنادید۱۶ عجم را …

از فیض فرحناکى عهد تو، عجب نیست *** کز موج، اثر چین نبود جبهه۱۷ یَم۱۸ را …

زین نعمت ایمان که به خلق از تو رسیده ست *** دست تو به معراج رسانیده کرم را …

آنى تو که گوش طلب کس نشنیده ست *** هرگز ز زبان کرمت غیر نعم۱۹ را …

در معرکه زرم، خدنگ تو به اعدا *** داده ست به انگشت نشان راه عدم را …

در حضرتت اِستاده به پا خیل ملایک *** از دست ندادند ره و رسم خدَم۲۰ را …

اى سنگدل! آسان نبود طوف حریمش *** در ساحت کعبه نتوان دید صنم۲۱ را

صد شکر که تا پیشه خود ساخته طبعم *** مدّاحى سلطان عرب، شاه عجم را …

اى ختم رسل! لطف تو بس شاهد (جویا) *** کز توبه کشیده ست به سر جام نَدم۲۲ را

آن روزِ مقدّر که ببازند فلک ها *** از باد فنا دیرک۲۳ خرگاه و خِیَم۲۴ را

خواهم ز تو اى فخر اُمم۲۵! باز نگیرى *** زین بنده عاصى نظر لطف و کرم را۲۶

در نعت پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله)

شده ست ـ بس که گزیدم ز زشتى اعمال ـ *** چو شانه در کفَم انگشت ها، خلالْ خلال! …

درین زمانه هنر جز زبانْ درازى نیست *** دهند خلق به طول کلام عرض کلام!

کدورتم شده از حد فزون، چه چاره کنم؟ *** چنین که روى دلم را گرفته گرد ملال

مگر به راه خدیوى کنم جبین سایى *** که هست درگه او آسمان جاه و جلال

محمّد عربى، برگزیده واجب۲۷ *** که با اراده او ممکن ست هر چه مُحال۲۸

چه جوهرست ندانم، همین قدر دانم *** که آفرینش ازو یافت فیض حسن کمال

بود ز سجده درگاه قدر او محروم *** فرشتگان سماوات را جبین خیال

سحر همیشه پىِ روز یا نه دارانش *** ز آفتاب برون آرد از بغل مِکیال

چشیده اند ز خون عطاش شیره جان *** از آن همیشه سرْانگشت مى مکند اطفال

چو سایه افکند ابر شفاعتش در حشر *** به نیمْ قطره بشوید ز خلق لوث وَبال

اگر به طایر خورشید، منع سیر کنى *** به رنگِ غنچه گل جمع مى کند پر و بال …

چنین که گشته خصومت بدَل به مهر امروز *** بود به عهد تو داغ پلنگ، چشم غزال …

لب طمع به زمان سخاش نگشاید *** به دور بخشش او لال شد زبان سؤال …

فروغ بندگى اش بر جبین هر که بود *** سزد چو سایه دود آفتابش از دنبال …

ازین قصیده مگر مصرعى شنیده؟ که چرخ *** به وجد آمده مانند پیرِ صاحبْ حال …

مدام حال من از روز پیش خوشتر باد *** ز فیض نعت نبىّ، یا مُحوِّلَ الاحوال!۲۹

براى اطلاع بیشتر از شرح احوال و آثار جویاى تبریزى از این منابع مى توان بهره برد:

دیوان جویاى تبریزى، به اهتمام پرویز عباسى داکانى، مقدمه; تاریخ کبیر کشمیر، محیى الدین مسکین، چاپ هند، ص ۳۴۵; تاریخ کشمیر اعظمى، خواجه محمّد اعظم شاه، چاپ بمبئى، ص ۲۰۷; صبح گلشن، سیدعلى حسن خان، چاپ هند، ص ۱۱۰ و ۱۱۱; الذریعه شیخ آغابزرگ تهرانى، بخش دیوان ها، شماره ۱۳۰۳٫

*    *    *

پی نوشت ها :

۱ ـ دیوان جویاى تبریزى به کوشش پرویز عباسى داکانى، تهران، انتشارات برگ، چاپ اول، ۱۳۷۸، ص ۲۳٫

۲ ـ همان، ص ۲۳ ـ ۲۴٫

۳ ـ همان، ص ۲۴٫

۴ ـ کونَین: کنایه از دنیا و آخرت است.

۵ ـ شبَّر: نام عبرى حضرت امام حسن مجتبى(علیه السلام).

۶ ـ شُبَیْر: نام عبرى حضرت امام حسین(علیه السلام).

۷ ـ دیوان جویاى تبریزى، ص ۳۱۳ ـ ۳۱۴٫

۸ ـ مُفتَرضُ الطّاعه: کسى که طاعت او بر مردم واجب باشد.

۹ ـ جهان و مافیها: دنیا و آن چه در اوست.

۱۰ ـ دیوان جویاى تبریزى، ص ۳۱۴ ـ ۳۱۵٫

۱۱ ـ در متن «بوَد» آمده که نادرست به نظر مى رسد، تصحیح قیاسى شد (دیوان، ص ۳۱۶).

۱۲ ـ سَهم: تیر.

۱۳ ـ فخر اُمم: مایه افتخار امت ها، کنایه از وجود نازنین پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله).

۱۴ ـ  غَنَم: گوسفندان.

۱۵ ـ اَعیان: بزرگان، سرشناسان.

۱۶ ـ صَنادید: پهلوانان، نام آوران.

۱۷ ـ جبهه: پیشانى، جبین.

۱۸ ـ یَم: دریا.

۱۹ ـ نعم: بلى، آرى، کنایه از پاسخ مثبت.

۲۰ ـ خَدم: خادمان، خدمت گزاران.

۲۱ ـ صَنم: بت.

۲۲ ـ نَدم: پشیمانى، ندامت.

۲۳ ـ دیرک: عمود وسط خیمه.

۲۴ ـ خِیم: خیمه ها.

۲۵ ـ اُمم: امت ها.

۲۶ ـ دیوان جویاى تبریزى، ص ۳۱۶ ـ ۳۱۸٫

۲۷ ـ واجب: واجبُ الوجود، خداوند.

۲۸ ـ در متن چنین آمده: «که با اراده او ممکن است و بوده مُحال» تصحیح قیاسى شد (دیوان ص ۳۵۱).

۲۹ ـ دیوان جویاى تبریزى، ص ۳۵۰ ـ ۳۵۲٫

نعت اهل بیت (ع)در چکامه جویای تبریزی

جویاى تبریزى

میرزا داراب بیگ (جویا) تبریزى (متوفاى ۱۱۱۸ هـ  . ق) فرزند ملاّسامرى از غزل سرایان بنام سبک اصفهانى (هندى) در سده یازدهم و اوایل سده دوازدهم هجرى است.

جویا با دو برادر خود به نام هاى: میرزاکامران «گویا» و فتحلى «مسکین» در کشمیر متولد شدند ولى چون پدر و آبا و اجداد او تبریزى بودند، به تبریزى اشتهار یافتند و هر سه برادر، شاعر و اهل ادب۱ بودند.

جویا از پیروان سبک صائب تبریزى بوده ولى آداب سخندانى را از ملامحمّدسعید اشرف مازندرانى و ملاعلى رضا تجلّى آموخته و با شعراى بزرگى همچون: صائب تبریزى، کلیم کاشانى، سالک قزوینى و سالک یزدى معاصر و احیاناً معاشر بوده و شاگردانى مانند: عبدالعلى (طالع)، عبدالعزیز (قبول) و میرزا ساطع داشته است. بنا به نوشته مورخان و تذکره نگاران جویا شاعرى  شیعى و ولایى بوده و پس از عبدالغنى کشمیرى عنوان بزرگ ترین شاعر خطّه کشمیر به وى اختصاص داشته و در فن رقعه نگارى نیز استاد بوده است۲.

جویا در زمانه سلطنت اورنگ زیب، مورد عنایت على ابراهیم خان والى کشمیر قرار داشته و به خاطر هم کیشى با وى، از حمایت هاى او برخوردار بوده است۳.

دیوان جویا تبریزى در سال ۱۳۷۸ به اهتمام پرویز عباسى داکانى و سرمایه انتشارات برگ منتشر شد و مورد اقبال اهل ادب قرار گرفت.

از جویاى تبریزى اشعار آیینى فاخرى در مناقب و فضایل ذوات مقدس حضرات معصومین(علیهم السلام) به یادگار مانده، و چکامه هاى نبوى(صلى الله علیه وآله) او ملاحت خاصى دارد و ما به خاطر تنگى مجال و رعایت گنجایى مقال ناگزیر از نقل ابیاتى از این اشعار نمکین و دلنشینیم.

در نعت حضرت رسول(صلى الله علیه وآله)

آه تا کى طاقت آرد درد حرمان تو را؟ *** آسمان: دور و، زمین: سخت و، فغانم: نارسا

محتسب! ناحق چه ریزى خون عشرت را به خاک؟ *** در چنین فصلى که دارد چیدن گل، خونبها!

زلف مشکین از بنا گوشت به پشت پا رسید *** آه چون نازل شود از عالم بالا، بلا!…

چون ندیدم تحفه اى شایسته او، غیر او *** داده ام آیینه دل را از آن رو رونما …

اى بهار جلوه! از بس زرد و زارم کرده اى *** کرده عکس چهره ام برگ خزان آیینه را …

پرده را یکباره زان خورشید عارض بر مگیر *** زورق دل را مکن توفانى موج صفا

در غزل گویى شنیدى آفرین از همگنان *** نعت گو (جویا) و، بشنو از ملایک مرحبا

پاک تر از موج کوثر کن زبان خویشتن *** تا توانى بود زین پس نعتْ سنج مصطفى

افتخار دوده آدم، حبیب ذوالجلال *** سَرور دنیا و عقبى، شافع روز جزا

آن که جبریل امینش مى کشیدى غاشیه *** آن که بُد فرمانبرش شاهنشهى چون مرتضى

رتبه قربش تماشا کن که مقدار دو قوس *** بلکه هم نزدیک تر بُد با جناب کبریا …

کبریا بنگر که شاه اولیا خود را به فخر *** گفته: عبدى از عَبید سَرور هر دو سرا

از ادب شوید دهن را خضر با هفتاد آب *** تا تواند برد نام نامى آن پیشوا

فتح کونین۴ از چنین شمشیر و بازویى سزد *** او یداللّه است، باید تیغ او شیرخدا

تیغ او بهر محبّان، موجه آب بقاست *** وز براى دشمنان باشد رگ ابر بلا …

در تن اعداى دین، تیغ هنر پیراى او *** چار عنصر را به یک ضربت کند از هم جدا! …

تا تواند جبهه ساى درگه قدرش شود *** مهر انور گشته پیشانى از آن سر تا به پا!

کافرم، گر باشدم چشم حمایت از کسى *** جز نبىّ و شَبَر۵ و شُبَیْر۶ و شاه اولیا

چون تن انسان که بگرفت از عناصر امتزاج *** شد تن ایمان به پا از چار یار باصفا …

جز خدا و مرتضى، کس حقّ مدحت را نداد *** چون تو را نشناخت کس غیر از خدا و مرتضى

بس رسول اللّه از کردار خود شرمنده ام *** چون توانم در جنابت کرد عرض مدّعا

با وجود روسیاهى از تو مى دارم امید *** عافیت در دین و دنیا اى شه هر دو سرا!۷

در ستایش رسول خدا(صلى الله علیه وآله)

ز فیض وسعت مشرب، تفاوتى نبود *** ز پرده هاى دلم تا به دامن صحرا

نیَم چو آینه صورت پرست، از آن که مدام *** مرا به حسن معانى ست چشم دل بینا

ز فیض صافى طینت، مرا ز سینه بود *** چو شمع خلوت فانوس، راز دل پیدا

ز عشق گر چه چو موج ست جیب صبرم چاک *** به پاکدامنى من قسم خورد دریا

منم که بر سر اقبال خویشتن زده ام *** گل اطاعت سلطان یثرب و بطحا

مُطاع خلق، شفیع امم، حبیب خدا *** رسول خالق کونین، خواجه دو سرا

شهنشهى که کمر بسته در متابعتش *** امام مُفتَرضُ الطّاعه۸، شاه قلعه گشا

شهى که سایه دست حمایتش به سرم *** هزار باز نکوتر بود ز بال هما …

وجودِ اوست نخستین گل حدیقه صُنع *** سزاست بلبل آن گل، جهان و مافیها۹

هزار شکر که باشد به خواب و بیدارى *** به درگه تو مرا روى دل چو قبله نما …

گره شده ست مرا عرض مطلبى بر لب *** تو با اَنامل فیض خود این گره بگشا …

ازین قصیده ام اظهار بندگى ست مراد *** وگرنه نعت تو گفتن کرا بود یارا؟!

چو حقِّ نَعت سرایى ز من نمى آید *** کنون به جاست اگر مختصر کنم به دعا

به شرط مهر تو بادا جزاى خلق، بهشت *** به روزگار بود تا که رسم شرط و جزا۱۰

چکامه نبوى(صلى الله علیه وآله)

تن داد هر آن کو ز غمت سوز و الم را *** چون شمع درین راه ز سر ساخت قدم را

هر دم ز خجالت برَد۱۱ از رنگ به رنگى *** رعنایى رفتار تو، طاووس ارم را …

شادم که امیدم، سپر سهم۱۲ مکافات *** کرده ست شفاعتگرى فخر اُمم۱۳ را

سلطان رسالت که به فرموده عدلش *** ناچار بود گرگ، شبانىِّ غَنَم۱۴ را!

مَخلوق نخستین چو بود جوهر ذاتت *** پهلو زده از قرب، حدوث تو قِدَم را …

اعجاز تو، بر خاک ره بندگى افکند *** اَعیان۱۵ عرب را و، صَنادید۱۶ عجم را …

از فیض فرحناکى عهد تو، عجب نیست *** کز موج، اثر چین نبود جبهه۱۷ یَم۱۸ را …

زین نعمت ایمان که به خلق از تو رسیده ست *** دست تو به معراج رسانیده کرم را …

آنى تو که گوش طلب کس نشنیده ست *** هرگز ز زبان کرمت غیر نعم۱۹ را …

در معرکه زرم، خدنگ تو به اعدا *** داده ست به انگشت نشان راه عدم را …

در حضرتت اِستاده به پا خیل ملایک *** از دست ندادند ره و رسم خدَم۲۰ را …

اى سنگدل! آسان نبود طوف حریمش *** در ساحت کعبه نتوان دید صنم۲۱ را

صد شکر که تا پیشه خود ساخته طبعم *** مدّاحى سلطان عرب، شاه عجم را …

اى ختم رسل! لطف تو بس شاهد (جویا) *** کز توبه کشیده ست به سر جام نَدم۲۲ را

آن روزِ مقدّر که ببازند فلک ها *** از باد فنا دیرک۲۳ خرگاه و خِیَم۲۴ را

خواهم ز تو اى فخر اُمم۲۵! باز نگیرى *** زین بنده عاصى نظر لطف و کرم را۲۶

در نعت پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله)

شده ست ـ بس که گزیدم ز زشتى اعمال ـ *** چو شانه در کفَم انگشت ها، خلالْ خلال! …

درین زمانه هنر جز زبانْ درازى نیست *** دهند خلق به طول کلام عرض کلام!

کدورتم شده از حد فزون، چه چاره کنم؟ *** چنین که روى دلم را گرفته گرد ملال

مگر به راه خدیوى کنم جبین سایى *** که هست درگه او آسمان جاه و جلال

محمّد عربى، برگزیده واجب۲۷ *** که با اراده او ممکن ست هر چه مُحال۲۸

چه جوهرست ندانم، همین قدر دانم *** که آفرینش ازو یافت فیض حسن کمال

بود ز سجده درگاه قدر او محروم *** فرشتگان سماوات را جبین خیال

سحر همیشه پىِ روز یا نه دارانش *** ز آفتاب برون آرد از بغل مِکیال

چشیده اند ز خون عطاش شیره جان *** از آن همیشه سرْانگشت مى مکند اطفال

چو سایه افکند ابر شفاعتش در حشر *** به نیمْ قطره بشوید ز خلق لوث وَبال

اگر به طایر خورشید، منع سیر کنى *** به رنگِ غنچه گل جمع مى کند پر و بال …

چنین که گشته خصومت بدَل به مهر امروز *** بود به عهد تو داغ پلنگ، چشم غزال …

لب طمع به زمان سخاش نگشاید *** به دور بخشش او لال شد زبان سؤال …

فروغ بندگى اش بر جبین هر که بود *** سزد چو سایه دود آفتابش از دنبال …

ازین قصیده مگر مصرعى شنیده؟ که چرخ *** به وجد آمده مانند پیرِ صاحبْ حال …

مدام حال من از روز پیش خوشتر باد *** ز فیض نعت نبىّ، یا مُحوِّلَ الاحوال!۲۹

براى اطلاع بیشتر از شرح احوال و آثار جویاى تبریزى از این منابع مى توان بهره برد:

دیوان جویاى تبریزى، به اهتمام پرویز عباسى داکانى، مقدمه; تاریخ کبیر کشمیر، محیى الدین مسکین، چاپ هند، ص ۳۴۵; تاریخ کشمیر اعظمى، خواجه محمّد اعظم شاه، چاپ بمبئى، ص ۲۰۷; صبح گلشن، سیدعلى حسن خان، چاپ هند، ص ۱۱۰ و ۱۱۱; الذریعه شیخ آغابزرگ تهرانى، بخش دیوان ها، شماره ۱۳۰۳٫

*    *    *

پی نوشت ها:

۱ ـ دیوان جویاى تبریزى به کوشش پرویز عباسى داکانى، تهران، انتشارات برگ، چاپ اول، ۱۳۷۸، ص ۲۳٫

۲ ـ همان، ص ۲۳ ـ ۲۴٫

۳ ـ همان، ص ۲۴٫

۴ ـ کونَین: کنایه از دنیا و آخرت است.

۵ ـ شبَّر: نام عبرى حضرت امام حسن مجتبى(علیه السلام).

۶ ـ شُبَیْر: نام عبرى حضرت امام حسین(علیه السلام).

۷ ـ دیوان جویاى تبریزى، ص ۳۱۳ ـ ۳۱۴٫

۸ ـ مُفتَرضُ الطّاعه: کسى که طاعت او بر مردم واجب باشد.

۹ ـ جهان و مافیها: دنیا و آن چه در اوست.

۱۰ ـ دیوان جویاى تبریزى، ص ۳۱۴ ـ ۳۱۵٫

۱۱ ـ در متن «بوَد» آمده که نادرست به نظر مى رسد، تصحیح قیاسى شد (دیوان، ص ۳۱۶).

۱۲ ـ سَهم: تیر.

۱۳ ـ فخر اُمم: مایه افتخار امت ها، کنایه از وجود نازنین پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله).

۱۴ ـ  غَنَم: گوسفندان.

۱۵ ـ اَعیان: بزرگان، سرشناسان.

۱۶ ـ صَنادید: پهلوانان، نام آوران.

۱۷ ـ جبهه: پیشانى، جبین.

۱۸ ـ یَم: دریا.

۱۹ ـ نعم: بلى، آرى، کنایه از پاسخ مثبت.

۲۰ ـ خَدم: خادمان، خدمت گزاران.

۲۱ ـ صَنم: بت.

۲۲ ـ نَدم: پشیمانى، ندامت.

۲۳ ـ دیرک: عمود وسط خیمه.

۲۴ ـ خِیم: خیمه ها.

۲۵ ـ اُمم: امت ها.

۲۶ ـ دیوان جویاى تبریزى، ص ۳۱۶ ـ ۳۱۸٫

۲۷ ـ واجب: واجبُ الوجود، خداوند.

۲۸ ـ در متن چنین آمده: «که با اراده او ممکن است و بوده مُحال» تصحیح قیاسى شد (دیوان ص ۳۵۱).

۲۹ ـ دیوان جویاى تبریزى، ص ۳۵۰ ـ ۳۵۲٫

چکامه نبوی در اشعار داوری شیرازی

داورى شیرازى

محمّد داورى شیرازى (متوفاى ۱۲۸۳ هـ  . ق) سومین فرزند سخنور توانا وصال شیرازى (متولد ۱۱۹۷ هـ  . ق) است که به انواع هنر آراسته بوده و از خوشنویسى و نقاشى نیز بهره وافرى داشته است.

داورى برادرانى ادیب و هنرمندى داشته به نام هاى: وقار (احمد)، حکیم (محمود)، فرهنگ (ابوالقاسم)، توحید (اسماعیل) که در نهایت صمیمیت و یگانگى در کنار هم زندگى مى کردند و در واقع جمع المال بودند۱.

داورى با زبان عربى و ترکى نیز آشنا بوده و آثارى به این دو زبان دارد. وى هنر خطاطى را از محضرپدر بزرگوارش آموخت و در خط شکسته و نستعلیق از اساتید زمان خود به شمار مى رفت۲. او که شاهنامه فردوسى و دیوان حافظ و خاقانى را با دو نوع خط شکسته و نستعلیق نگاشته بود، در زمان خود ارزش بسیارى پیدا کرد به طورى که شاهنامه او را محمّدقلى خان قشقایى در ازاى هفتصد تومان و دو طاقه شال کشمیرى ممتاز و دو اسب رهوار خرید۳. داورى به مدت پنج سال در تحریر و نقاشى و تذهیب این نسخه از شاهنامه زحمت کشیده بود و از شاهکارهاى هنر خوشنویسى و تذهیب به شمار مى رفت. از این اثر گرانبهاى هنرى اینک در موزه رضا عباسى نگاهدارى مى شود۴.

آثارى که از داورى بر جاى مانده عبارتند از:

۱ . رساله در معانى و بیان و بدیع به زبان آذرى.

۲ . رساله در علم عروض و آیین سخنورى.

۳ . فرهنگ بزرگ ترکى به فارسى.

۴ . رساله هاى دیگرى که داورى مجال نیافته تا آن ها را به پایان برساند۵.

داورى در آستانه میانْ سالى و در سنّ ۴۴ سالگى در سال ۱۲۸۳ هـ  . ق بدرود حیات مى گوید و در جوار پدر بزرگوارش وصال در حرم شاه چراغ (احمدبن موسى(علیه السلام)) به خاک سپرده مى شود۶.

داورى آثار دلنشینى در مقوله هاى مرتبط با شعر آیینى دارد، و او را باید در زمره شعراى چیره دست آیینى در سده سیزدهم هجرى به شمار آورد.

ازوست:

سه بند از یک ترکیب بند نبوى(صلى الله علیه وآله)

احمد که وجود او، سرمایه اشیا شد *** از پرتو ذات او، گیتى همه پیدا شد

آن را که به دل کینش، در قعر جهنّم رفت *** آن را که به جان مهرش، در جنّت اعلى شد

عیسى به ولاى او از دار یهودان رَست *** موسى به نداى او، در سینه سینا شد

از مکرمتش چو بى بى نامیه۷ خرما داد *** از معجزه اش سنگى بى ناطقه گویا شد

منشور۸ عطاى او، انشا ز عطارد یافت *** میدان بُراق او، برتر ز ثریّا شد

این نقش وجود اول از بخشش او یابد *** در کارگه هستى هر نقش که پیدا شد

نورش به نثار آرد گردون، گهر انجم *** پاداش شبى کز خاک بر چرخ مُعَلّى شد

در راه خدا جویى، از خلق جهان طاق ست *** فرمانبر یزدان ست، فرمانده آفاق ست

اى احمد بطحایى، اى رحمت یزدانى *** اى مَهبط۹ روح القُدس۱۰، اى عالم ربّانى

اى در برِ حُکمت کوه، مشهور به کمْ سنگى۱۱ *** اى در بر علمت عقل معروف به نادانى

در خرگه تو برجیس۱۲، دایم به ثنا گویى *** بر درگه تو کیوان۱۳، هر شب به نگهبانى

محکوم به حکم توست، چه ثابت و چه سیّار *** مأمور به امر توست، چه اِنسى و چه جانى۱۴

از راى تو روشن گشت، خورشید جهان آرا *** از نام تو خاتم یافت انگشت سلیمانى

اى مظهر نور حق، اى مقصد کَوْن خلق۱۵ *** سرّى بگشا بر من از عالم روحانى

فردا که شفاعت را جز سوى تو راهى نیست *** بر ما نظرى، کان روز غیر از تو پناهى نیست

اى گوهر ارزنده گیتى به بهاى تو *** اى جانِ ز جان بهتر! جان ها به فداى تو!

دوزخ، مُتَحَقِّق۱۶ نیست، الاّ به عتاب تو *** رضوان، متعیِّن۱۷ نیست الاّ به رضاى تو

از حادثه گیتى، دایم به امان باشد *** هر کس که نماید جاى در زیر لواى تو

آن راه که بنمودى پاکان خدا جو را *** من نیز طمع دارم از لطف و عطاى تو

جان ها همه روشن گشت از نور جمال تو *** گیتى همه زینت یافت از ذیل رداى تو

از این شعرا، شاها! داد دل من بستان *** کِمْ۱۸ زار و نوان۱۹ کردند در مدح و ثناى تو!

بس رتبه هر کس را در شعر بیفزودند *** نگذاشته اند این قوم چیزى ز براى تو!

تا بهر فساد و کون، گیتى شده بنیادش *** پیوسته درود حق بر احمد و اولادش۲۰!

*    *    *

پی نوشت ها:

۱ ـ دیوان داورى شیرازى، به اهتمام دکتر نورانى وصال، بى جا، چاپ اول، ۱۳۷۰، ص ۹٫

۲ ـ همان، ص ۱۵٫

۳ ـ همان، ص ۱۴ ـ ۱۹٫

۴ ـ همان، ص ۱۷٫

۵ ـ همان، ص ۲۹٫

۶ ـ همان، ص ۳۰٫

۷ ـ بى نامیه: بدون داشتن روح نباتى و قدرت رویِش.

۸ ـ منشور: فرمان.

۹ ـ مَهبَط: محل نزول، جاى فرود.

۱۰ ـ روح القُدُس: یکى از نام هاى جبرییل.

۱۱ ـ کم سنگى: بى ارزشى، سبُکى، کم وزنى.

۱۲ ـ بِرجیس: نام ستاره اى است.

۱۳ ـ کیوان: همان.

۱۴ ـ چه اِنسى و چه جانى: چه آدمى زاده و چه طایفه جِنّ.

۱۵ ـ کوْن خلق: ایجاد و آفرینش انسان.

۱۶ ـ مُتحَقَّق نیست: به حقیقت نمى پیوندد، صورت نمى پذیرد.

۱۷ ـ مُتَعَیَّن نیست: استقرار نمى یابد، پیدا نمى شود.

۱۸ ـ کِم: که مرا.

۱۹ ـ زار و نَوان: زار و خسته، در متن به جاى این دو کلمه، ترکیبِ «سرگردان» آمده است.

۲۰ ـ دیوان داورى شیرازى، ص ۷۰۶ ـ ۷۰۸٫