شعر

نوشته‌ها

میرعلاءالملک مرعشى شوشترى.

اشاره:

میرعلاءالملک مرعشى شوشترى (زنده تا ۱۰۷۸ ه.  . ق) فرزند میرسیدنوراللّه مرعشى۱ و برادر میر ابوالمعالى، از علماى بزرگ سده یازدهم هجرى بوده که به تهذیب نفس و خُلق و خوى سلوکى شهرت داشته است۲. وى در هند از محضر پدر بزرگوار خود بهره ها برد، و پس از درگذشت او براى تکمیل معلومات خود به شیراز رفت و پس از مدتى اقامت در آنجا، باز به هندوستان مراجعت کرد و به تدریس پرداخت.

میرزا محمّدصادق میناى اصفهانى مؤلف تذکره معروف شاهد صادق، در تذکره دیگر خود موسوم به: صبح صادق که به نام شاه زاده شجاع بن شاه جهان والى بنگال تألیف کرده و داراى چهار مجلد است. در جلد سوم آن که به شرح احوال و آثار شخصیت هاى برجسته و علمى و ادبى اختصاص دارد، آمده است:

]… امیر علاءالملک از اکابر علماى روزگار است و به اوصاف انبیا و اولیا اتّصاف دارد … به هندوستان، علم از پدر آموخت و به شیراز رفت و کامل گشت و به هند بازگشت، و چندى به تدریس پرداخت. اکنون به شرف تعلیم شاهزاده سلطان شجاع سرافراز گشته و در آن درگاه منزلتى دارد. و به این حقیر (میرزا محمّدصادق میناى اصفهانى مؤلّف تذکره صبح صادق) عاطفت بى شمار دارد. از تصانیف اوست: مهذّب در منطق; انورالهُدى در علم الهى; صراط الوَسیط در اثبات واجب الوجود و مطالب دیگر. احیاناً به گفتن شعر هم رغبت مى فرماید ….۳[

محمّدعارف شیرازى در تذکره لطایف الخیال خود آورده است:

]… میرعلاءالملک، گرامى گوهرى است یکتا، که گوهر تربیتش صدف بحر طبع میرنوراللّه شوشترى است. در جمیع فنون علوم عقلى و نقلى، اصول و فروع، گوى سبقت از همگنان ربوده ….۴[

از شیوه نگارشى و قراینى که در نوشته عارف شیرازى وجود دارد، پیداست که میرعلاءالملک مرعشى شوشترى تا پایان کار تألیف تذکره لطایف الخیال، یعنى تا سال ۱۰۷۸ ه.  . ق در قید حیات بوده است.

وى ساقى نامه اى دارد موسوم به «کوثر»۵ که ابیاتى از آن را به مناسبت براى ثبت در این اثر انتخاب کرده ایم:

«ساقى نامه»

به نام کریمى که تاک آفرید *** ز بهر خُم باده، خاک آفرید …

حکیم خرد پرور جهلْ سوز *** که داده ست پیوند شب را به روز …

بهار دل افروز ازو، گلفروش *** گل و لاله و مى ازو، سرخْ پوش …

خَضِر، ساقى سبز پوشان اوست *** مسیحا، دم دُرد نوشان اوست …

بیا ساقى بزم مستان، بیا *** بیا، زینت باغ و بستان، بیا

بیا، تا به میخانه ره سر کنیم *** لب از باده گرم و تر، تر کنیم

چه میخانه؟: عرشى ست کرسىْ جناب *** در او جلوه گر روز، بى آفتاب!

فروغ شبش نیست از ماهتاب *** که بى ماه، روشن بود آفتاب …

مگر گردش مى ثباتم دهد *** مگر کشتى مى،نجاتم دهد …

چو از باده بر غم، مظفّر شوم *** ثنا خوان ساقىّ کوثر شوم

گل باغ ایمان، علىِّ ولىّ *** که مست ست از جام مهرش نبىّ

جهان: بزم و، ساقى: علىّ، باده: نور *** نبىّ: باده پیما و، پیمانه: طور

جهان: بحر و، گوهر دراو: مصطفى *** علىّ: آبِ۶ آن گوهر پر بها

علىّ: لنگر او، خدا: ناخدا *** جهان: بحر و، کشتى: رسول خدا

محیطش: خدا و، مُحاطش: نبىّ *** جهان: دایره، مرکز او: على

چو حیدر خلافت نمود آشکار *** گرفت آن زمان حق به مرکز قرار

خدا: باغبان، بوى گل: مرتضى *** جهان ست: باغ و، گلَش : مصطفى

پر از بوى او نافه را، جیب ناف *** زهى نافه ناف عبد مُناف!

فروغ رُخش، تاب نور یقین *** ز ابروى او، آبِ محرابِ دین …

بیا (مرعشى)! قصه کوتاه کن *** به حرف دعا ساز ختم سُخن

به گیتى بود تا وفاق و خلاف۷ *** بود تا به میخانه دُردىّ و صاف

صفا، دُرد پیمانه شاه باد! *** همه دُرد، در جام بدخواه باد!۸

*    *    *

پی نوشت:

۱ . میرسید نوراللّه مرعشى: منظور قاضى نوراللّه شوشترى متخلّص به (نورى)، صاحب کتاب مجالس المؤمنین است.

۲ . تذکره پیمانه، احمد گلچین معانى، انتشارات دانشگاه مشهد، ۱۳۵۹، ص ۴۷۵٫

۳ . همان، به نقل از تذکره صبح صادق، مجلد سوم.

۴ . همان، ص ۴۷۵ و ۴۷۶٫

۵ . تذکره پیمانه، ص ۴۷۶٫

۶ . آب: آبرو، اعتبار.

۷ . وفاق و خلاف: مدارا و اختلاف، مهر و کینه.

۸ . تذکره پیمانه، ص ۴۷۶ تا ۴۸۵٫

منبع: سیری در قلمرو شعر نبوی

 

مشتاق اصفهانى.

اشاره:

میرسیدعلى مشتاق اصفهانى (۱۱۰۱ . ۱۱۶۹ه.  . ق) از سخنوران توانا و نام آور سده دوازدهم هجرى است که نهضت بازگشت ادبى بیشتر به همت و پایمردى او شکل گرفت و او در واقع قافله سالارى این کاروان ادبى را بر عهده داشت. در انجمنى که به نام وى در اصفهان دایر مى شد (انجمن ادبى مشتاق) شاعران بلند پایه اى همانند: صهباى قمى، آذر بیگدلى، هاتف اصفهانى، رفیق اصفهانى، عاشق اصفهانى و دیگران حضور مى یافتند و از محضر او استفاده مى کردند.

وى در عصر زندیّه مى زیست و از استادان مسلم زمانه خود در شعر و ادب به شمار مى رفت۱.

دیوان مشتاق اصفهانى حدود ۴۰۰۰ بیت دارد که بارها چاپ و منتشر شده است. وى پس از یک عمر خدمت به فرهنگ و ادب و تربیت شاعران بزرگ، سرانجام به سال ۱۱۶۹ و در سن ۶۸ سالگى بدرود حیات گفت و در زادگاه خود اصفهان، در تکیه شیخ زین الدین به خاک سپرده شد و مزارش هنوز زیارتگاه اهل شعر و ادب است. ازوست۲:

قصیده نبوى(صلى الله علیه وآله)

محفل افروز جهان۳، باز در ایوان حَمَل۴ *** علَم شعشعه افراخت چو زرّینْ مشعل

وقت آن شد که حریفان به گلستان آیند *** چون گل و غنچه، قدح در کف و مینا به بغل …

شد از آن باده که در ساغر ریخت بهار *** چشم رندان قدح نوش چو نرگس اَشْهَل۵

بهر تسخیر پریزاد گل و لاله، زمین *** کرده از دایره چرخ، مکان در مَندل۶

ز ورق محنت و اندوه، فرو رفت به گل *** کشتى خوشدلى و عیش برآمد ز وَحَل۷

لاله پوشید به هر کوه، لباس اطلس *** سبزه گسترد به هر بادیه، فرش مخمل

کام ها بس که پر از شهد طرب شد، چه عجب *** نیش هم، نوش شود در دم زنبور عسل! …

رند و میخواره و بلبل، گره خاموشى *** از لب خویش گشودند در انشاى غزل

آن، به توصیف خرابات به وجه احسن۸ *** این، به تعریف گلستان به طریق اَجمَل۹ …

عقده هاى دل عشاق که مانند صدف *** بود از سختى طالع همه مالا یَنحَل۱۰

شد مُحَلّى به حُلَل، باغ و گل لاله شدند *** هر دو مشغول به این مشغله از هر مَشغَل

آن، به تهلیل حُلى بند جهان، جَلَّ جلال *** این، به تسبیح خداوند جهان، عزّ و جل …

بلبل مست که گلشن ز نوایش پرشور *** شد، بدان گونه که از قهقهه کبک، جَبل۱۱

ندمد۱۲ جان به تن مرده چرا نغمه او *** که بوَد ز مزمه اش: نَعْت۱۳ نبىّ مرسل

خسرو کشور «لولاک»، محمّد که نهاد *** ایزدش تاج رسالت به سر، از روز ازل

پادشاه مدنى، شاهسوار مَکّى *** راسخ دین مبین، ناسخ۱۴ ادیان و مِلَل

خواهد ار خانه پرشور جهان را، رایَش *** که شود چون دل بى وسوسه خالى ز خلل۱۵

در ره حکم قدَر، پاى قضا لنگ شود *** بر سر امر قضا، دست قدَر گردد شَل

نور او را، نه بدایت نه نهایت باشد *** که بود نور خداوند جهان، عزَّ وَ جل

ز اوّلش هیچ نپرس، آن چه ندارد آخر *** ز آخرش، هیچ مگو آن که ندارد اول …

اى دلت آینه شاهد یکتاى ازل *** هر که جویاى خدا گشت، تو را جُست اول

بود ظلمتْ کده اى، محفل عالم زآن پیش *** که شود مهر جهانتاب تو، سرگرم عمل

ناگهان نور تو از غیب درخشید و، زدود *** زنگ از آیینه تاریک جهان چون صیقل

شب معراج که بهر قدمت، خلوت دوست *** همچو فردوس برین گشت مزیَّن۱۶ به حُلَل۱۷

آن چه در پرده اسرار نهان بود، ایزد *** گفت در گوشَت اِلى آخرِهِ مِنْ اوّل۱۸

انبیا را، که به برج شرف افراخته شد *** علَم شعشعه چون مهر، در ایوان حَمل۱۹

همه نورند، ولى نسبتِ شان هست به تو *** نسبت ذرّه و خورشید و، چراغ و مشعل

سر کوى تو بهشت ست که یابند در او *** عاشقان، چاشنى صحبت معشوق ازل

نه بهشتى که براى دل زاهد، آنجا *** جویى از شیر، روان باشد و جویى ز عسل!

چیست جز حاصل بیحاصل، اعداى تو را *** حاصل از مزرع ایام؟ که این قوم دَغل

در همهْ عمر مُحال ست که گیرند و خورند *** گل و گلزار امیدو، ثمر از باغ اَمل …

دیده و خوانده ام از دفتر ارباب سخن *** چه حدیث نو و چه کهنه و چه مُستعمَل۲۰

زان میان، خاصه نَعْت تو بود نکهت۲۱ فیض *** ندهد رایحه۲۲ لاله و گل، فوم۲۳ و بَصَلْ۲۴

من که باشم خود و، آن گاه چه باشد سخنم؟ *** تا شوم مدح سُراى تو، به این لَیْت لَعَل۲۵ …

سَرورا! تاجورا! دادستانْ دادگرا! *** که شود حل ز تو هر عقده مالایَنْحَل۲۶

منم آن سوخته، کز آتش آهم هر دم *** مى کشد سر به فلک دود، چودود مَشعل …

روزگارى ست که از سیل غم و دور سپهر *** درثناى طرب و عشرتم افکنده خلل

این جفا پیشه که هست از پى اِستیصالم۲۷ *** مپسند این که جفایش کُندَم مُستأصل۲۸ …

وقت آن ست که (مشتاق)! کنى آرایِش *** گوش خویش از گهر نکته ما قَلَّ وَ دَلّ۲۹

بیش ازین نیست روا طول سخن، کاین رشته *** بسى از رشته طول اَمل۳۰ آمد، اَطوَل۳۱

روىْ آلوده به خاک درِ او، رو سویش *** کن دگر باره به عنوان خطاب و، اول:

همه تن گریه و زارى شو و، آن گاه برآر *** ز آستین بهر دعا دست، که تنگ ست محل۳۲:

دشمنت را که درین میکده از شیشه چرخ *** نیست در جام ورا۳۳ غیر مىِ تلخ اجل

تا فلک را مه و مهرند، دو چشم نگران *** آسمان، کج نگرد جانب او چون اَحوَل۳۴

ز آستان تو که باشد ز فلک بالاتر *** هر زمان آیه لطفى شود او را مُنْزَل۳۵

براى آگاهى بیشتر از شرح احوال و آثار این سخنور توانا به این منابع مراجعه کنید:

دیوان سیدعلى مشتاق اصفهانى; تاریخ ادبیات ایران، ادوارد براون، ج ۴، ص ۲۰۸ . ۲۰۹; ریحانه الادب، ج ۴، ص ۲۸; سفینه المحمود، ج ۱، ص ۲۹۵; آتشکده آذر، ص ۴۱۶; دویست سخنور، ص ۳۸۶ . ۳۸۸٫

*    *    *

پی نوشت:

۱ . دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۳۸۶٫

۲ . همان، ۳۸۷٫

۳ . محفل افروز جهان: کنایه از خورشید عالمتاب.

۴ . بُرج حَمَل: ماه اول سال شمسى، فروردین ماه.

۵ . اَشهَل: چشمى که رنگ حدقه آن آبى آمیخته به سرخى است.

۶ . مَندل: به خطى گفته مى شود که معرکه گیران گردا گرد خود مى کشند تا وقتى که سرگرم خواندن عزایم و اوراد مى گردند، اَجِنّه به آنان آزار نرسانند.

۷ . وَحَل: گِل.

۸ . به وجْهِ احسن: به بهترین صورت.

۹ . به طریق اَجمَل: به زیباترین شیوه.

۱۰ . مالا یَنحَل: آنچه ناگشودنى باشد.

۱۱ . جَبَل: کوه.

۱۲ . نَعت: منقبت، مدح.

۱۳ . در متن دیوان «نکند» آمده که چندان ادبى نیست.

۱۴ . ناسخ: باطل کننده، از میان بردارنده.

۱۵ . خلل: رخنه، نقصان، لغزش.

۱۶ . مُزَیّن: آراسته شده.

۱۷ . حُلَل: حُلّه ها، پارچه هاى زر بفت و ابریشمین زینتى، زیورها.

۱۸ . اِلى آخِرِه مِن اوّل: از آغاز تا پایان، از اول تا به آخر.

۱۹ . حَمَل: رک: شماره (۴).

۲۰ . مُستعمل: کهنه، فرسوده.

۲۱ . نَکهَت: عطر، بوى خوش.

۲۲ . رایحه: عطر و بو.

۲۳ . فوم: سیر، گندم، هر دانه خوراکى که از آن نان توان پخت.

۲۴ . بَصَل: پیاز.

۲۵ . لَیتَ و لَعَلَّ: اگر و مگر، شاید و اى کاش.

۲۶ . مالایَنحَل: شماره (۱۰).

۲۷ . استیصال: درماندگى، ناتوانى، عجز، از هستى ساقط شدن.

۲۸ . مُستَأصَل: درمانده و ناتوان.

۲۹ . ماقَلَّ و دَلّ: اشاره دارد به: خَیرُ الکلامِ ما قَلَّ و دَلَّ، به معناى: بهترین سخن کلامى است که کوتاه و گویا و راهنما باشد.

۳۰ . اَمَل: آرزو، امید.

۳۱ . اَطوَل: طولانى تر، دارزتر.

۳۲ . تنگ است محل: فرصت کم است، مجالى نیست.

۳۳ . در متن دیوان (روا) آمده بود که تصحیح قیاسى شد.

۳۴ . اَحوَل: دو بین، لوچ، کسى که دو چشمش به اصطلاح تا به تا و قرینه هاى آن ها به سمت هم نزدیک باشد.

۳۵ . مُنزَل: نازل شده، فرود آمده.

رک: دیوان میرسیدعلى مشتاق اصفهانى، بخش قصاید.

منبع: سیری در شعر نبوی

ملک محمد قمى.

اشاره:

مولانا ملک محمّد قمى (متوفاى ۱۰۲۴ ه.  . ق) متخلّص به (ملک) از شعراى پرآوازه نیمه اول سده یازدهم هجرى که به کاروان شعر فارسى در هند پیوسته است. در شرح حال ملک قمى نگاشته اند که وى در آستانه میان سالى از زادگاه خود (قم) به کاشان رفت و پس از مدتى از آنجا رهسپار شهر قزوین شد و مدت چهار سال در آنجا اقامت گزید سپس در سنه ۹۸۵ ه.  . ق عازم هند شد، و به اختلاف روایت در احمدنگر یا دکن سکونت اختیار کرد و از مرتضى نظام شاه (دیوانه) که از ۹۷۲ تا ۹۹۶ه.  . ق والى احمدنگر بود صله ها گرفت و پس از او به دربار ابراهیم ثانى عادل شاه (۹۸۸ . ۱۰۳۷ه.  . ق) والى بیجاپور بار یافت و از او عنایت ها دید.

ملا عبدالنبى فخر الزمانى قزوینى درباره وى مى نگارد:

]… گویند که: به حکم عادل شاه (۹۷۷ . ۱۰۳۷ه.  . ق) در برابر مخزن اسرار شیخ نامى گرامى شیخ نظامى کتابى بگفت و از نظر عادل شاه گذرانید. شاه یک شتر زر به صله آن به ملک عنایت نمود. میرحیدر ذهنى که یکى از اصحاب نظم است و او نیز مداح ممدوح ملک (عادل شاه) است، شاه به او گفت که: میرذهنى! تو چرا جواب مخزن نمى گویى؟! او به عرض رسانید که الحال چون حکم شد خواهم گفت. روز دیگر به عوض جواب مخزن اسرار، این رباعى گفته به نظر ممدوح خود آورد:

«رباعى»

در مدح و ثنایت اى شهنشاه دکن *** معذورم دار اگر نگفتم مخزن

حیف ست که بهر یک شتر زر، گیرم *** خون دو هزار بیت بد بر گردن!

شاه دکن یک شتر زر به صله این رباعى به آن منصف با انصاف! مرحمت فرمود![۱

مؤلّف مخزن الغرائب از عمل میرحیدر ذهنى در بى ارزش نشان دادن سروده ملک قمى اظهار ناخشنودى کرده و مى گوید:

]… عجب است از ذهنى که در حقّ هر دو شاعر معتبر چنین گوید! با وجودى که مولانا ظهورى وى را بستوده باشد. شاید که این کنایه ذهنى به گوش مولانا ملک نرسیده وگرنه بلایى به سرش مى آورد که به سوراخ مار در مى رفت! به اندک حرف ناملایم که از مولانا مایلى سرزده بود، او را آن قدر رسوا کرده که حد ندارد![۲

ناگفته نماند که ملک قمى با کمک داماد خود مولانا ظهورى ترشیزى این منظومه را در ۹۰۰۰ بیت سروده و با عنوان «نورس» به ابراهیم عادل شاه پیشکش کرده است. برخى از تذکره نگاران از این منظومه با نام «منبع الأنهار» و «گلزار ابراهیم» یاد کرده اند۳.

اگر قول تذکره نگاران را بپذیریم که ملک قمى به سال ۱۰۲۴ ه.  . ق و در سن نود سالگى به قتل رسیده، تولدش باید در ۹۳۴ ه..ق اتفاق افتاده باشد.

ملاعبدالقادر بدائونى در شرح حال ظهورى ترشیزى (داماد ملک قمى) مى نگارد:

]اخلاق حمیده او و ملک قمى را که به «ملک الکلام» مشهور است شیخ فیضى بسیار تعریف مى کرد و این هر دو مى خواستند که همراه شیخ (شیخ فیضى دکنى) به پایتخت لاهور بیایند، اما برهان الملک مانع آمد، و در این ایام شنیده مى شود که دکنیان … بنا بر شیوه نامرضیّه قدیم خود که غریب کُشى باشد، این هر دو بیچاره مرحوم را (ملک قمى و ظهورى ترشیزى) نیز هنگام هرج و مرج به قتل رسانیده اند قاتلَهُم اللّه!۴[

و ملاعبدالباقى نهاوندى که با ملک قمى از نزدیک آشنا بوده، او را فاضلى سخنور و کاملى ثناگستر معرّفى مى کند که آوازه فضیلت و دانشش در سخنورى در همه جا پیچیده و لباس زهد و ورَع بر قامت قابلیت او طراز صبغه اللّهى دارد … و در ادامه مى افزاید:

]الحال که سنه ۱۰۲۴ ه.  . ق بوده باشد به گوشه گیرى و درویشى و فقر و مسکنت مى گذرانند و از اختلاط و از صحبت اهل عالم بى نیاز است … الحق داد سخنورى و ثناگسترى داده، در این زمان، کوس استادى و یکتایى مى زند و اهل عالم اکثر، خصوصاً مستعدّان دکن قایل اند که مثل او در دکن کم به هم مى رسد …۵[. جنازه ملک بنابر وصیت وى در بیجاپور در کنار تال شاپور نزدیک مقبره میرسنجر به خاک سپرده شد.۶

ملک قمى ساقى نامه مشهورى دارد که ابیات آن را به تعداد سوره هاى مبارک قرآنى ترتیب داده که به نقل ابیاتى از آن اکتفا مى کنیم:

خراباتى ام، باده ناب کو؟ *** بیابانى ام، چشمه آب کو؟

خرابم، درِ مى پرستان کجاست؟ *** کبابم، طرب گاه مستان کجاست؟ …

صراحى! نه هنگام گردنْ کشى ست *** سرى بر زمین نِهْ که وقت خوشى ست …

فلک کهنْه گرگى ست در زیر پوست *** خرد را تصوّر که مغزى در اوست …

من آن مرغ محبوس پا در گلم *** که چون غصّه نیشى زند بر دلم

برآرم سرى از شکاف قفس *** صفیرى زنم، باز دزدم نفس

بهارم، ولى برگریزان زمن *** میم، لیک مستى گریزان ز من …

دلیرى مکن با مى لعل رنگ *** که ساغر بزرگ ست و پیمانه تنگ …

اگر آتشم، گل به دست من ست *** وگر خاکم، افلاک پست من ست

به آیین شیرم، به سیماى گرگ *** به صورت حقیر و، به معنى بزرگ …

میالا به انگشت، شهد ترم *** که داغ مگس نیست بر شکّرم

نیى جوهرى، زحمت دُر مده *** محک نیستى، داغ بر زر منه …

میَفشان درین عرصه، گستاخ بال *** که گر رستم آید، خورد گوشمال …

مغنّى! بگو گنج در دست ماست *** سر و افسر خسروان، پست ماست

بگوشم زن آن نغمه آبدار *** که از گنج قارون بر آرم دمار

بُرم کسوَتى در خور راستین *** تواضعْ گریبان و، عذرْ آستین

چو مقراض بر اطلس زر نهم *** کلاهى به خاقان و قیصر دهم

دهم ساغر فکر را یاره اى *** گهر بر تراشم ز گِل پاره اى

چو من شاعرش، محرمان را جواب *** من این منصب از دور یابم خطاب

سگ طوقى آستان وى ام *** اگر نیک اگر بد، از آنِ وى ام

مَلک، رتبه وحى داند که کیست؟ *** محمّد شناسد که جبریل کیست؟

چه شد گر یکى نیک و دیگر بَدست *** نه در هر بُن غار یک احمدست …

بده ساقى! آن ساغر سرمدى *** همه هوشیارى، همه بخردى …

به دستم ده آن جام خورشیدْ چهر *** که بازى کند با کلاه سپهر …

کلید طربخانه کاینات *** که خاک درِ اوست آب حیات

ازو ساغر مى تمنا کنم *** چو بر درگه او تولاّ کنم

نه آن مى که گل گونه خجلت ست *** میى کآبروى مى وحدت ست

ازین لعبتان کآب دل خورده اند *** ز بى پردگى، در پسِ پرده اند!

چو از نسخه گل۷ خبر داشتم *** صد و چارده سوره بنگاشتم

فضولى ز حد رفت، ساقى بیا *** بده جام مى، ختم کن وَالدُّعا

الهى! به فضل خودم دِه پناه *** مصون دار نقدم ز دزدان راه۸

*    *    *

پی نوشت:

۱ . تذکره میخانه، به تصحیح احمد گلچین معانى، ص ۳۵۲٫

۲ . همان، ص ۳۵۳٫

۳ . همان، ص ۳۵۲ و ۳۵۶٫

۴ . منتخب التواریخ، ملاعبدالقادر بدائونى، ج ۳، ص ۲۶۹٫

۵ . مآثر رحیمى، ج ۳، ص ۴۴۶ تا ۴۴۸٫

۶ . تذکره میخانه، ص ۳۵۴ و ۳۵۵٫

۷ . نسخه گل: کنایه از قرآن کریم است.

۸ . تذکره میخانه، ص ۳۵۶ تا ۳۶۲٫

جلال الدین محمد مولوى بلخى.

اشاره:

جلال الدین محمّد مولوى بلخى (متوفاى ۶۷۲ ه.  . ق) معروف به مولانا و ملاّى رومى فرزند بهاءالدین محمّد از بزرگ ترین و پرآوازه ترین عرفا و شعراى پارسى گوست که به سال ۶۰۴ ه.  . ق در بلخ به دنیا آمد و در سن ۶۸ سالگى به سال ۶۷۲ه.  . ق در شهر قونیه خرقه هستى تهى کرد و در آرامگاه پدرش به خاک سپرده شد و مزارش تا هنوز برپا است.

پدر مولانا که از مشایخ زمانه خود بود، در اثر بى مهرى هاى سلطان محمّد خوارزم شاه (۵۹۶ . ۶۱۷ه.  . ق) از زادگاه خود به همراه فرزندش . جلال الدین . رهسپار مکه شد و از آنجا به شهر ملاطیه و لارنده، . مرکز حکومت سلجوقیان در آسیاى صغیر . رفت و پس از یازده سال اقامت در آنجا به دعوت سلطان علاءالدین کیقباد سلجوقى (۶۱۶ . ۶۳۴ه.  . ق) عازم قونیه شد، در حالى که فرزندش جلال الدین در آن هنگام (۶۲۰ه.  . ق) بیش از شانزده سال نداشت.

مولوى بخشى از علوم مرسوم آن زمانه را در محضر پدرش بهاءالدین محمّد آموخت و هنگامى که پدرش به سال ۶۲۸ ه.  . ق در قونیه درگذشت، جوانى بود بیست و چهار ساله که به محضر عارف دل آگاه آن روزگار سیدبرهان الدین ترمذى شتافت و به برکات روحانى فراوانى نایل آمد و به دستور او به مسند تدریس و ارشاد تکیه زد.

نحوه آشنایى مولوى با قلندر شور برانگیزى همچون شمس تبریزى در هاله اى از افسانه و ابهام فرو رفته و روایت افلاکى از این ماجرا با خُرافه و  اغراق آمیخته است. قدر مسلم این است که این ملاقات ناگهانى، چون بلاى آسمانى، شیرازه زندگى مولانا را از هم گسیخت و با  کناره گیرى از تدریس و ارشاد و ترک منبر و محراب، نظر اهالى قونیه را به گونه اى بر ضدّ خود برانگیخت که حتى نزدیک ترین کسانش از پیرامون او پراکنده شدند و تنى چند از آنان به روایت مورّخان به قتل مراد او شمس تبریزى کمر بستند!

از شمس تبریزى . این نادره دوران و نابغه عرفان . جز مقالات او سند مکتوبى در اختیار نداریم که آن هم تقریرات و مشهودات شمارى از مریدان اوست. اگر چه در باره این قلندر شهرآشوب این پرآوازه گمنام . به لحاظ تاریخى . سخن بسیارى در میان آمده ولى هنوز ابعاد زندگى او مبهم و ناشناخته باقى مانده و فقط از سخنان اوست که مى توان به شاکله شخصیتى وى پى برد و عظمت مقامات معنوى او را به تصویر کشید. سخنانى که بافتى مُلتِهب و تب آلوده دارند و بذر شعله را در دل شیفتگان معارف عرفانى مى کارند تا درد بى درمان جستجو را به آنان ارزانى دارند.

مولانا به هنگام قتل و یا غیبت شمس تبریزى در سال ۶۴۵ ه.  . ق، چهل و یک ساله بود و تا بیست و هفت سال پس از او (۶۷۲ ه.  . ق) به حیات خود ادامه داد و با عنایت و تشویق مراد دیگرش حسام الدین چلبى بود که توفیق آفرینش تدریجى اثر گرانسنگ و ماندگار خود . مثنوى معنوى .  را یافت که در شش دفتر تنظیم شده و داراى بیست و شش هزار بیت است، و غزلیات شورانگیز و دیگر اشعار معرفت آمیز او با تخلّص (شمس) که بالغ بر سى هزار بیت است۱، یادگار روزگار شیفتگى و پریشان احوالى اوست که بارها در ایران و سایر کشورها به چاپ رسیده و از شروح مختلفى که پژوهش گران بر مثنوى وى نگاشته اند، مى توان به ژرفاى اندیشه مولانا پى برد.

این عارف بزرگ که خود را ادامه دهنده راه حکیم سنایى غزنوى (متوفاى ۵۴۵ه.  . ق) و شیخ فریدالدین عطار نیشابورى (مقتول به سال ۶۲۷ ه.  . ق) مى داند و مى گوید: «ما از پى سنایى و عطار مى رویم۲» در مثنوى معنوى خود بارها به مناسبت از پیامبر بزرگوار اسلام(صلى الله علیه وآله) با عظمت یاد مى کند، و به تبیین عرفانى برخى از احادیث نبوى(صلى الله علیه وآله)مى پردازد.

ما به نقل ابیاتى از مثنوى او بسنده مى کنیم که به شمیم دل انگیز نبوى(صلى الله علیه وآله)معطّر و به نور نبوّت منوّرند:

بود در انجیل نام مصطفى *** آن سرِ پیغمبران، بحر صفا

بود ذکر حُلیه ها۳ و شکل او *** بود ذکر غَزْو۴ و صوم۵ و اَکْل۶ او

طایفه ى نصرانیان بهر ثواب *** چون رسیدندى بِدان۷ نام و خطاب

بوسه دادندى بر آن نام شریف *** رو نهادندى بر آن وصف لطیف

اندرین فتنه که گفتیم، آن گروه *** ایمن از فتنه بُدند و آن شکوه۸

ایمن از شرّ امیران و وزیر *** در پناه نام احمد، مُستجیر۹

و آن گروه دیگر از نصرانیان *** نور احمد داشتندى مُسْتَهان۱۰

مُستَهان و خوار گشتند از فِتَن *** از وزیر شومْ راى شومْ فن

هم مُخَبَّط۱۱ دین شان و حکم شان *** از پى طومارهاى کژْ بیان۱۲

نام احمد این چنین یارى کند *** تا که نورش چون نگهدارى کند؟

نام احمد چون حصارى۱۳ شد حصین۱۴ *** تا چه باشد ذات آن روح الامین۱۵؟

*    *    *

آن دهان کژ کرد و از تَسْخُر۱۶ بخواند *** مر محمّد را، دهانش کژ بماند

باز آمد کاى محمّد! عفو کن *** اى تو را الطاف و علم مِنْ لَدُن۱۷

من تو را افسوس۱۸ مى کردم ز جهل *** من بُدم افیوس را منسوب و اهل

چون خدا خواهد که پرده ى کس درد *** میلش اندر طعنه پاکان بَرد

ور خدا خواهد که پوشد عیب کس *** کم زند در عیب معیوبان نفس

چون خدا خواهد که مان یارى کند *** میل ما را جانب زارى کند

اى خنک چشمى که آن گریان اوست *** وى همایون دل که آن بِریان اوست

آخرِ هر گریه آخر خنده اى ست *** مردِ آخر بین، مبارکْ بنده اى ست

اشک خواهى۱۹، رحم کن بر اشک بار *** رحم خواهى، بر ضعیفان رحم آر۲۰

*    *    *

گفت پیغمبر که: «نَفْحَت هاى حق *** اندر این ایام، مى آرد سَبق۲۱»

گوش و هُش۲۲ دارید این اوقات را *** در ربایید این چنین نَفْحات۲۳ را

نَفْحه آمد، مرشما را دید و رفت *** هرکه را مى خواست، جان بخشید و رفت

نغمه دیگر رسید، آگاه باش! *** تا ازین هم وانمانى، خواجه تاش۲۴!

*    *    *

گفت پیغمبر: «ز سرماى بهار *** تن مپوشانید یاران! زینهار

زان که با جان شما آن مى کند *** کان بهاران با درختان مى کند

لیک بگریزید از بادِ خزان *** کان کند، که او کرد با باغ و رَزان۲۵»

*    *    *

گفت: صدّیقه۲۶ که: «اى زُبده ى وجود۲۷! *** حکمت بارانِ امروزین چه بود؟

این ز باران هاى رحمت بود؟ یا *** بهر تهدیدست و عدل کبریا؟

این از آن لطف بهاریّات بود؟ *** یا ز پاییزىّ پر آفات بود؟»

گفت: «این از بهر تسکین غم ست *** کز مصیبت بر نژاد آدم ست

گر بر آن آتش، بماندى آدمى *** بس خرابى در فتادىّ و کمى

این جهان ویران شدى، اندر زمان۲۸ *** حرص ها بیرون شدى از مردمان۲۹»

*    *    *

اَسْتُن حَنّانه۳۰ از هجر رسول *** ناله مى زد همچو ارباب عقول

گفت پیغمبر: «چه خواهى اى ستون؟ *** گفت: جانم از فراقت گشت خون!

مَسْندت من بودم، از من تاختى *** بر سر منبر تو مسند ساختى؟

گفت: خواهى که تو را نخلى کنند *** شرقى و غربى ز تو میوه چَنَنْد؟

یا در آن عالم، حقَت سَر وِى کند *** تا تر و تازه بمانى تا ابد؟

گفت: آن خواهم که دایم شد بقاش» *** بشنو اى غافل! کم از چوبى مباش

آن ستون را دفن کرد اندر زمین *** تا چو مردم حشر گردد یوم دین۳۱

تا بدانى هر که را یزدان بخوانْد *** از همه کار جهان بى کار مانْد

هر که را باشد ز یزدان کار و بار *** یافت بار آنجا و، بیرون شد ز کار

آن که او را نبْوَد از اسرار، داد *** کى کند تصدیق او، ناله ى جماد۳۲؟!

*    *    *

گفت پیغمبر، علىّ را که اى علىّ! *** شیر حقّى، پهلوانِ پر دلى

لیک بر شیرى مکن هم اعتماد *** اندر آ در سایه نخل امید

اندرآ در سایه آن عاقلى *** کِش نداند برد از ره ناقلى

ظلّ او اندر زمین چون کوه قاف *** روح او، سیمرغ بس عالىْ طواف

گر بگویم تا قیامت نعْت او *** هیچ آن را مقطع و غایت مجو

در بشر رو پوش کرده ست آفتاب *** فهم کن! وَ اللّه اَعْلَم بِالصّواب

هر کسى در طاعتى بگریختند *** خویشتن را مَخْلَصى۳۳ انگیختند

تو برو در سایه عاقل گریز *** تا رهى زان دشمن پنهانْ ستیز

از همه طاعات، اینَت۳۴ بهترست *** سَبْق یابى بر هر آن سابق که هست۳۵

*    *    *

پیش از عثمان، یکى نَسّاخ۳۶ بود *** کو به نَسْخِ۳۷ وحى،، جدّى مى نمود

چون نبىّ از وحى فرمودى سبق *** او همان را وا نِبشتى۳۸ بر ورق

پرتو آن وحى بر وِى تافتى *** او درون خویش، حکمت یافتى

عین آن حکمت بفرمودى رسول *** زین قَدَر گمراه شد آن بوالفضول

کان چه مى گوید رسولِ مستنیر *** مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر

پرتو اندیشه اش زد بر رسول *** قهر حق آورد بر جانش نزول

هم ز نسّاخى بر آمد، هم زدین *** شد عَدُوِّ مصطفى و دین به کین

مصطفى فرموده کاى گبرِ عَنود! *** چون سیه گشتى اگر نور از تو بود؟!

گر تو یَنْبوع۳۹ الهى بوده اى *** این چنین آب سیه نگشوده اى

تا که ناموسش به پیش این و آن *** نشکند، بر بست این او را دهان۴۰

پی نوشت:

۱ . دویست سخنور، ص ۴۱۱ تا ۴۱۵، براى آگاهى بیشتر از شرح احوال و آثار او مى توانید به این منابع مراجعه کنید: از سعدى تا جامى، ص ۱۵۰، ۱۵۸ و ۱۸۱; تاریخ ادبیات دکتر رضازاده شفق، ص ۱۲۹; تاریخ ادبیات هرمان اته، ص ۱۵۹; قاموس الاعلام، ج ۳، ص ۱۸۳۵; ریحانه الادب، ج ۴، ص ۹۹; مجالس النفائس، ص ۳۲۱; نفحات الانس، ص ۴۵۹; مجالس المؤمنین، ج ۲، ص ۱۰۹; ریاض العارفین، ص ۷۹; طرایق الحقایق، ج ۲، ص ۱۴۰; آتشکده آذر، ص ۳۱۵; هفت اقلیم، ج ۲، ص ۴۷; مثنوى، به اهتمام دکتر محمد استعلامى; شرح مثنوى شریف در ۳ مجلد، بدیع الزّمان فروزانفر; کلیات شمس در ۱۰ مجلد، به تصحیح و تحشیه بدیع الزمان فروزانفر; مثنوى، به تصحیح رینولد.ا.نیکلسون، به اهتمام دکتر نصراللّه پورجوادى; مثنوى معنوى در ۵ مجلد، تألیف کریم زمانى; نثر و شرح مثنوى، تألیف موسى نثرى در ۶ مجلد، بحر در کوزه و سرّ نى تألیف دکتر عبدالحسین زرّین کوب.

۲ . مولوى مى گوید:

عطار: روح بود و سنایى: دو چشم او *** ما از پى (سنایى) و (عطار) مى رویم

۳ . چیله: آرایه، زیور، پیرایه.

۴ . غَزْو: جنگ، غزوه، جهاد.

۵ . صوم: روزه.

۶ . اکل: خورد و خوراک.

۷ . در متن مصحَّح مثنوى به تصحیح آقاى محمد استعلامى به جاى این کلمه «بُدآن» آمده که ظاهراً مناسب نیست.

۸ . شکوه: شکوه مجازى و دروغین نصرانیان که اسلام اختیار نکرده بودند.

۹ . مُسْتَجیر: نیازمند، پناه آورنده، در طلب مأمن و پناه.

۱۰ . مُسْتَهان: خوار و اهانت آمیز.

۱۱ . مُخَبّط: بى عقل کردن، کم فهم و اندک شعور، و نیز: تباه شده، از میان رفته.

۱۲ . کژ بیان: نوشته هاى انحراف آمیز و حق ستیز.

۱۳ . حِصار: قلعه، بارو.

۱۴ . حصین: محکم، پایدار، مقاوم.

۱۵ . مثنوى جلال الدین محمد بلخى، دکتر محمد استعلامى، تهران، کتابروشى زوّار، ج ۱، چاپ اول، ۱۳۶۰، ص ۴۱ و ۴۲٫

۱۶ . تَسخُر: از روى مسخرگى و با بى ادبى.

۱۷ . عِلْم مِنْ لَدُن: علم غیب، علم موهبتى خداوند به انبیاء و اولیاء که اکتسابى نیست.

۱۸ . افسوس کردن : به سُخره گرفتن کسى، کسى را دست انداختن.

۱۹ . اشک خواهى: اگر مى خواهى که حال زارى و نیایش به درگاه خداوند پیدا کنى.

۲۰ . مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۴۵ و ۴۶٫

۲۱ . اشاره دارد به حدیث: اِنَّ لِرَبّکُم فى ایّام دَهرِکُم نَفَحاتٌ، اَلا فَتَعَرَّضُوا لها.

یعنى: به درستى که پروردگارتان در تمامى روزهاى زمانه شما دم هاى جان بخش دارد، بهوش باشید از این انفاس روحانى بهره بگیرید.

۲۲ . هُش: مخفف هوش.

۲۳ . نَفَحات: نفحه ها، نَفَس هاى روح بخش، به ضرورت شعرى باید حرف دوم آن را به سکون تلفظ کرد.

۲۴ . خواجهْ تاش: مرد بزرگوار. مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۹۷٫

۲۵ . رَزان: درختان انگور،این سه بیت اشاره دارد به این حدیث: اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیع ….

۲۶ . صدّیقه: حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام).

۲۷ . زُبده وجود: برگزیده موجودات، مورد خطاب: وجود نازنین رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) است.

۲۸ . اندر زمان: بى درنگ، فوراً.

۲۹ . مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۱۰۲٫

۳۰ . اُسْتُن حَنّانه: مقصود آن نیم تنه درخت خرمایى است که حضرت رسول گرامى(صلى الله علیه وآله) به هنگام سخن بر آن تکیه مى زدند.

۳۱ . یوم دین: روز قیامت.

۳۲ . مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۱۰۵ و ۱۰۵٫

۳۳ . مَخْلَص: راه گریز، راه چاره.

۳۴ . اینَت: این تو را.

۳۵ . مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۱۴۲ و ۱۴۳٫

۳۶ . نَسّاخ: کاتب.

۳۷ . نَسخ وحى: نوشتن وحى. نسخه نویسى از گفتار پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) به هنگام وحى. و آن شخص سعد بن أبى سرح اُموى برادر مادرى عثمان بن عفّان بوده، امّا چون مولوى سنّى حنفى بوده لذا نام او را نبرده است.

۳۸ . وانبِشى: مى نوشت.

۳۹ . یَنبوع: سرچشمه.

۴۰ . مثنوى، دکتر محمد استعلامى، ج ۱، ص ۱۵۴ و ۱۵۵٫

ناصرخسرو قبادیانى.

اشاره:

حکیم ناصر خسرو قبادیانى (متوفاى ۴۸۱ه. . ق) با کنیه ابومعین و لقب و تخلّص حجّت از پرآوازه ترین چکامه سرایان در قلمرو شعر فارسى است. وى به سال ۳۹۴ ه.  . ق در قبادیان از نواحى بلخ به دنیا آمد و سرانجام در سال ۴۸۱ه.  . ق و در سنّ ۸۷ سالگى در قلعه یمگان . از ولایت بدخشان . جان سپرد. ناصر خسرو در اوان جوانى به دربار غزنویان روى آورد و مورد عنایت سلطان محمود غزنوى (۳۸۷.۴۲۱ه. . ق) و فرزندش سلطان مسعود غزنوى (۴۲۱.۴۳۲ه. . ق) قرار گرفت و به کارهاى دیوانى پرداخت ولى از ۴۳ سالگى با ترک امور حکومتى به جستجوى حقیقت پرداخت و پس از سفر حج به مدت ۷ سال در کشورهاى مصر، شام، فلسطین، حجاز، سوریه، هند، سند، ایران، ترکستان، افغانستان و آسیاى صغیر به سیر و سیاحت پرداخت.

او پس از مصاحبت بسیار با ارباب عقل و نقل و عالمان ادیان مختلف و اهل ملل و نحل سرانجام به مذهب اسماعیلیه گروید و از طرف خلیفه فاطمى در مصر، مأموریت یافت تا به ترویج این مذهب در ایران بپردازد.

وى پس از سفر به ایران، شهر بلخ را به عنوان پایگاه تبلیغى خود انتخاب کرد ولى با مخالفت علماى اهل سنّت و جماعت روبه رو شد و به ناگزیر به جانب مازندران و نیشابور حرکت کرد و سرانجام به قلعه یمگان واقع در بدخشان پناه برد و تا آخر عمر به مدت ۲۵ سال در همان جا به تبلیغ مرام دینى خود سرگرم شد و در همان قلعه نیز جان سپرد.

ناصرخسرو هرگز طبع خداداده خود را با مدیحه سرایى سلاطین آلوده نکرد و با مناعت طبع و قناعت و عزّت نفس زیست و عمر خود را در راه مباحثه با مخالفان مکتب اهل بیت(علیهم السلام) و نشر معارف دینى سپرى کرد و براى اثبات خلافت بلافصل امیر مؤمنان على(علیه السلام) با استفاده از براهین عقلى و نقلى، منظومه هاى سخته و شیوایى را به رشته نظم کشید، و هرگز حاضر نشد در برابر پادشاهان و کارگزاران حکومتى آنان سر تعظیم فرود آورد و به ستایش از آنها بپردازد و به این امر هم افتخار مى کرد:

من آنم که در پاى خوکان نریزم *** مر این قیمتى دُرّ لفظ دَرى را

او با اینکه مذهب اسماعیلى داشت ولى هرگز به امامیه و شیعیان اثنى عشرى نتاخت، بلکه در ستایش تنى چند از حضرات معصومین(علیهم السلام) و دفاع از حریم آنان همت گماشت و در طعن و ذمّ مدعیان خلافت از هیچ کوششى فرونگذاشت تا جایى که توسط علماى غیر شیعى مورد تکفیر قرار گرفت.

در دیوان ناصرخسرو مى توان صدها بیت را در مناقب خاندان نبوى(صلى الله علیه وآله) یافت که از تمامى آنها رایحه دل انگیز محبّت و ارادت قلبى این شاعر نام آشنا به مشام مى رسد، و اشعار نبوى(صلى الله علیه وآله) او نیز به حدّى است که نقل تمامى آنها در حوصله تنگ این مقال نمى گنجد، به ناچار ابیاتى را از آن میان براى ثبت در این اثر برگزیده ایم:

بقا به علم و خدا و رسول و قرآن ست *** سراى علم و کلید و دَرست قرآن را

اگر به علم و بقا هیچ حاجت ست تو را *** به سوى در بشتاب و، بجوى دربان را۱

*    *    *

وز قیاس تو، رسول مصطفى مردم بود *** زانکه مردم بود همچون تو رسول مصطفى ….

چون به حُبّ آل زهرا روى شستى، روز حشر *** نشنَود گوشت ز رضوان جز سلام و مرحبا ….

بر طریق راست رو، چون باد گردنده مباش *** گاه با باد شمال و، گاه با باد صبا۲

*    *    *

اَرْجُو که زود سخت به فوجى سپیدپوش *** کینه کشد خداى ز فوجى سیهْ سَلَب۳

وآن آفتاب آل پیمبر کند به تیغ *** خون پدر ز گرسنه عباسیان طلب ….

دعوى همى کند که نبى را خلیفتیم *** در خلق، این شگفت حدیثى ست بوالعجب

زیرا که دل سراى رسول ست و ملک اوست *** کس ملک کس نبرد در اسلام بى سبب۴

*     *     *

تا سخنم مدح خاندان رسول ست *** نابغه طبع مرا مُتابع۵ و یارست

خیل سخن را رهى۶ و بنده من کرد *** آنکه ز یزدان به علم و عدل مُشارست

مشترى اند نمازگاه مر او را *** پیشرو و جبرییل غاشیه دار ست۷

*     *     *

هم زین قیاس بر همه مردم سوى خدا *** مهر پیمبران به شرف مصطفى شده ست

وز مصطفى به امر و به تأیید ایزدى *** مختار از امّتش علىّ المرتضى شده ست۸

*     *     *

بر پى و بر راه دلیلت برو *** نیک دلیلا که تو را مصطفىست

بر ره دین رو که سوى عاقلان *** علت۹ نادانى را دین، شفاست۱۰

*     *     *

اى فتنه بر علوم فلاطونى *** این تاج علم هاى فلاطونست

آن فلسفه ست، وین سخن دینى *** این شکّرست و فلسفه هَپْیون۱۱ ست

از علم خاندان رسول ست این *** نه گفته عمر و فژیغون۱۲ ست

در خانه رسول چو ماه نو *** تأویل روز روز بر افزون ست ….

بحرست علم را به مَثل قرآن *** در بحر علم، امام چو جیحون ست۱۳

*     *     *

گزین کن جوانمردى و خوى نیک *** که این هر دوان، عادت مصطفى ست

سخاوت نشان گر ثنا بایدت *** که بار درخت سخاوت ثناست۱۴

*     *     *

همچنان کاندر گزارش کردنِ فرقان به خلق *** هیچ کس انباز و یار احمد مختار نیست

همچنان در قهر جبّاران به تیغ ذوالفقار *** هیچ کس انباز و یار حیدر کرّار نیست

همچنان کاندر سخن جز قول احمد نور نیست *** تیغ تیزى جز که تیغ میر حیدر، نار نیست

اصل اسلام این دو چیز آمد: قران۱۵ و ذوالفقار *** نه مسلمان و نه مشرک را درین پیکار نیست

عروه الوثقى، حقیقت مهر فرزندان اوست *** شیعت ست آنکو که اندر عهد او بستار۱۶ نیست

بر سر گنجى که یزدان در دل احمد نهاد *** جز علىّ گنجور نبود، جز علىّ بندار۱۷ نیست

وآن که یزدان بر زبان او گشاید قفل علم *** جز علىّ مرتضى اندر جهان دیّار نیست۱۸

*     *     *

ستوده سوى خردمند شو به دانش از آنک *** به حق ستوده رسولست، کش۱۹ خداى ستود

یقین بدان که ز پاکیزگى ست پیوسته *** به جان پاک رسول از خدا و خلق درود۲۰

*     *     *

برگزین از کارها پاکیزگى و خوى نیک *** کز همه دنیا، گزینِ خلق دنیا۲۱ این گزید

نیکخو گفته ست یزدان مر رسول خویش را *** خوى نیک ست اى برادر گنج نیکى را کلید

گر به خوى مصطفى پیوست خواهى جانْت را *** پس بباید دل ز ناپاکان و بى باکان برید۲۲

*     *     *

اینها که همه دشمن اولاد رسول اند *** از مادر اگر هرگز نایند، روایند…

اى امتِ برگشته ز اولاد پیمبر! *** اولاد پیمبر حَکم روز قضایند….

اسلام ردایى ز رسولست و امامان *** از عترت او حافظ این شهره رایند….

ما را که کند عیب چو گوییم که رهبر *** در دین حق از عترت ییغمبر مایند؟۲۳

*     *     *

هنر آن است که پیغمبر خیرالبشرست *** وین ستوران جفا پیشه به صورت بشرند ….

شجر حکمت، پیغمبر ما بود کز او *** هر یک از عترت او نیز درختى به برند

پسران علىّ امروز، مر او را به سزا *** پسرانند چو مر دختر او را پسرند

پسران علىّ، آنها که امامان حقند *** به جلالت به جهان در، چو پدر مُشتَهَرند۲۴

*     *     *

گزینم قُران۲۵ ست و دین محمّد *** همین بود ازیرا۲۶ گزین محمّد

یقینم که گر هر دوان را بورزم *** یقینم شود چون یقین محمّد

محمّد، رسول خداى ست زى ما *** همین بود نقش نگین محمّد….

به فضل خداى ست امیدم که باشم *** یکى امت کمترین محمّد….

به دریاى دین اندرون اى برادر *** قُران ست دُرّ ثمین محمّد….

برین گنج گوهر یکى نیک بنگر *** کرا بینى امروز امین محمّد؟

چو گنج و دفینت به فرزند ماندى *** به فرزند مانْد آن و این محمّد

نبینى که امّت، همى گوهر دین *** نیابد مگر کز بَنین۲۷ محمّد….

قرین محمّد که بود؟ آنکه جفتش *** نبودى مگر حور عین محمّد

ازین حور عین و قرین گشت پیدا *** حسین و حسن، سین و شین محمّد

حسین و حسن را شناسم حقیقت *** به دو جْهان گل و یاسمین محمّد

چنین یاسمین و گل اندر دو عالم *** کجا رُسْت جز در زمین محمّد؟

نیارم گزیدن همى مر کسى را *** برین هردوان نازنین محمّد

نیارم گزیدن کسى را بر ایشان *** که شرم آیدم از جبین محمّد

قُران بود و شمشیر پاکیزه حیدر *** دو بنیاد دین متین محمّد….

چو تیغ علىّ داد یارى قرآن *** على بود بى شک معین محمّد

چو هارون و موسى، علىّ بود در دین *** هم انباز و هم همنشین محمّد

به محشر ببوسند هارون و موسى *** رداى علىّ، و آستین محمّد….

جهان آفرین، آفرین کرد با من *** به حبّ علىّ و آفرین۲۸ محمّد

کنون بافرین۲۹ جهان آفرینم  *** من اندر حصار حصین محمّد۳۰….

*     *     *

گوشْت ار گَنده شود، او را نمک درمان بود *** چون نمک گَنده شود، او را به چه درمان کنند؟۳۱

با سبکساران از آل مصطفى چیزى مگوى *** زان که این جُهّال خود بى ابر، مى باران کنند

در مدینه ى علم ایزد، جُغدَکان را جاى نیست *** جُغدَکان از شارسان ها۳۲ قصد زى ویران کنند

شو سخن گستر ز حیدر گر نیندیشى۳۳ از آنک  *** همچو بر من کوه یمْگان بر تو بر، زندان کنند ….

مر تو را در حصن آل مصطفى باید شدن  *** تا ز علم جَدّ خود بر سرْت دُر افشان کنند۳۴….

*     *     *

دین سرایى ست برآورده پیغمبر *** تا همه خلق بدو در به قرار آید ….

علىّ و عترت اوى ست مر آن را در *** خنک آن را که درین ساخته دار آید۳۵

*     *     *

خطّ خداى، زود بیاموزى *** گر در شوى به خانه پیغمبر….

نَدْهد خداى عرش درین خانه *** راهت مگر به رهبرى حیدر

حیدر کزو رسید ز فخر او *** از قیروان به چین خبر خیبر….

ایزد عطاش داد محمّد را *** نامش على شناس و لقب کوثر….

اى (حجّتِ) زمین خراسان زِه *** مدح رسول و آل چنین گستر۳۶

*     *     *

بشد ز ملت پور خلیل، حمزه پدید *** که بُد به قوّت اسلام احمد و حیدر

به زخم تیر غزا، بیخ کافران برکند *** چو دید روى علىّ را و حال پیغمبر

خداى، مُهر نبوت نمود باز به خلق *** از آن رسول نکو مُخبِر نکو منظر

محمّد اسم ابوالقاسم، آن گزیده خلق *** به جاه و مرتبه از جمله انبیا برتر

چراغ دولت دین محمّدى افروخت *** به شرق و غرب، به آفاق، هم به بحر و به بر ….

بدین بزرگى قدر و به عزّ و جاه و شرف *** به سال شصت و سه شد او ازین دیار به در

اگر به حُرمت و قدر و به جاه در عالم *** کسى بماندى، ماندى رسول نورآور

وگر به جود و سخا و شجاعت و مردى *** کسى بماندى، ماندى ولىِّ حق حیدر

به نسبت و شرف ار در جهان کسى ماندى  *** به زیر خاک نگشتى نهان سرو افسر۳۷

*     *     *

گر دیانت نیست آنْچ۳۸ آموخت ییغمبر به خلق  *** آن چه خصمان۳۹ داشتندش جز دیانت چیست پس؟

چون بدین اندر محمّد را بباشى دوستار۴۰ *** رسم ها بوجهل وار اندر جهالت چیست پس؟

مرد را، در دین روا باشد که جوید دین به عقل  *** بازگوى آخر که بى دین را علامت چیست پس؟

هر که آموزد اصول دین تو گویى مُلحد۴۱ست  *** این سخن را باز بین تا در اجابت چیست پس؟

اصل دین آموخت پیغمبر، اگر منکر شوى  *** کافران را کشتن از بهر شهادت چیست پس؟

گویى از یزدان بترسم، گر نمى گویى دروغ  *** مُلحِدى را بر رسول حق رسالت چیست پس؟۴۲

*     *     *

شمس وجود احمد و، خودْ زهرا *** ماه ولایت ست ز اطوارش

دخت ظهور غیب احد، احمد *** ناموس حقّ و، صندُق۴۳ اسرارش

هم مطلع جمال خداوندى *** هم مشرق طلیعه انوارش

صد چون مسیح، زنده زانفاسش *** روح الامین۴۴، تجلّى پندارش

هم از دَمش مسیح شود پرّان *** هم مریم دسیسه ز گفتارش

هم ماه بارد از لب خندانش *** هم مهر ریزد از کف مهبارش

این گوهر از جناب رسول اللَّه *** پاک ست و، داورست خریدارش

کُفوِى نداشت حضرت صدّیقه *** گر مى نبود حیدر کرّارش

جنّات عدن، خاک درِ زهرا *** رضوان ز هشت خُلد بود عارش

رضوان به هشت خُلد نیارد سر *** صدیقه گر به حشر بود یارش

باکش ز هفت دوزخ سوزان نى *** زهرا چو هست یار و مددگارش۴۵

*     *     *

پشتم قوى به فضل خداى ست و طاعتش *** تا در رسم مگر به رسول و شفاعتش

پیش خداى نیست شفیعم مگر رسول *** دارم شفیع پیش رسول، آل عترتش ….

دین خداى، ملک رسول ست و خلق پاک *** امروز بندگان رسولاند و رَعْیتش۴۶

گر سوى آل مرد شود، مال او چرا *** زى آل او نشد ز پیمبر شریعتش

بر بنده تو، طاعت تو نیست هم از آنک *** پیغامبر تو راست ز طاعت بر امّتش ….

پیغمبرست پیشرو خلق یکسره *** کز قاف تا به قاف رسیده ست دعوتش

آل پیمبرست تو را پیشرو کنون *** از آل او متاب و، نگهدار حرمتش…

آگاه تو نیى که پیمبر کرا سپرد *** روز غدیر خمّ، به منبر ولایتش۴۷….

آن را که در رکوع، غنى کرد بى سؤال *** درویش را به پیش پیمبر سخاوتش

آن را که جود نام نهادش رسول حق *** امروز نیز اوست سوى خلق کُنیَتش

آن را که مصطفى چو همه عاجز آمدند *** در حرب روز بَدْر، بِدو داد رایتش ….

در حَربْگه، پیمبر ما معجزى نداشت *** از معجزات خویش قوى تر ز قوّتش ….

در بود مر مدینه علم رسول را *** زیرا جز او نبود سزاى امانتش

گر علم بایدت، به درِ شهر علم شو *** تا بر دلت بتابد نور سعادتش

او آیت پیمبر ما بود روز حرب *** از ذوالفقار بود وز صمصام، آتشش

گنج خداى بود و رسول وز خلق او *** گنج رسول خاطر او بود و فکرتش

هر کو عدوى گنج رسول ست، بى گمان  *** جز جهل و نحس نیست نشان و علامتش۴۸

دیوان این شاعر توانا حدود یازده هزار بیت دارد، و دو مثنوى پندى و اخلاقى وى با عناوین: روشنایى نامه و سعادت نامه ضمیمه دیوان فعلى اوست. ضمناً آثار گران سنگى هم به نثر دارد که سفرنامه و الإکسیر الأعظم در حکمت از مهم ترین آنهاست.

*    *    *

پی نوشت:

۱ .  دیوان اشعار حکیم ابو معین حمید الدین ناصر خسرو قبادیانى، با تصحیح: حاجى سید نصرالله تقوى، به کوشش مهدى سهیلى، تهران، ۱۳۳۹، ص ۱۰٫

۲ .  همان، ص ۲۵٫

۳ .  سیه سَلَب: کسى که لباس سیاه بر تن کند، کنایه از آل عباس اند که لباس سیاه شعار آنان بود.

۴ .  همان، ص ۴۳٫

۵ .  مُتابع: پیرو.

۶ .  رهى: بنده، چاکر.

۷ .  همان، ص ۵۱٫

۸ .  همان، ص ۵۳٫

۹ .  علّت: بیمارى.

۱۰ .  همان، ص ۵۸

۱۱ .  هَپْیون: افیون، تریاک.

۱۲ .  فَژیغون: نام حکیمى ایرانى الاصل.

۱۳ .  دیوان ناصر خسرو، ص ۶۵ و ۶۶٫

۱۴ .  همان، ص ۷۴٫

۱۵ .  قُران: مخفّف قرآن.

۱۶ .  بِستار: نااستوار، سست.

۱۷ .  بُندار: صاحب مکنت و جاه، صاحبخانه.

۱۸ .  دیوان ناصر خسرو، ص ۷۸٫

۱۹ .  کِش: که او را.

۲۰ .  دیوان ناصر خسرو، ص ۹۱ .

۲۱ .  گزینِ خلق دنیا: مراد وجود نازنین رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) است که برگزیده خلق خدا مى باشد.

۲۲ .  دیوان ناصر خسرو، ص ۹۴٫

۲۳ .  همان، ص ۹۷٫

۲۴ .  همان، ص ۱۰۰ .

۲۵ .  قُران: قرآن .

۲۶ .  ازیرا : از این جهت.

۲۷ .  بَنین :  فرزندان.

۲۸ .  وافرین : و آفرین.

۲۹ .  بافرین: با آفرین.

۳۰ .  دیوان ناصر خسرو، ص ۱۰۲ و ۱۰۳ و ۱۰۴ .

۳۱ .  این مضمون مشابهتى دارد با این بیت که حکم مَثل سایره را پیدا کرده:

هرچه بگندد نمکش مى زنند  *** واى به روزى که بگندد نمک!

۳۲ .  شارسان ها: شهرها، آبادى ها.

۳۳ .  گر نیندیشى: اگر نمى ترسى.

۳۴ .  دیوان ناصر خسرو، ص ۱۰۶٫

۳۵ .  همان، ص ۱۱۰٫

۳۶ .  همان، ص ۱۴۸ و ۱۴۹٫

۳۷ .  همان، ص ۱۸۷ و ۱۸۸٫

۳۸ .  آنچ: مخفّف آنچه.

۳۹ .  خَصمان: دشمنان.

۴۰ .  دوستار: دوستدار، خاطرخواه.

۴۱ .  مُلحِد: کافر.

۴۲ .  دیوان ناصر خسرو، ص ۲۰۶ .

۴۳ .  صندُق: مخفّف صندوق.

۴۴ .  روح الامین: جبرییل.

۴۵ .  دیوان ناصر خسرو، ص ۲۰۹٫

۴۶ .  این کلمه را باید با سکون حرف (ع) و بدون تشدید حرف (ى) تلفظ کرد تا وزن شعر درهم نریزد.

۴۷ .  این مصراع به همین شکل آمد و نسخه بدلى هم ندارد. به نظر مى رسد که باید حرف (م) کلمه (خُم) را به تشدید خواند.

۴۸ .  دیوان ناصر خسرو، ص ۲۱۴ و ۲۱۵٫  براى آگاهى بیشتر از شرح احوال و آثار او به این منابع مراجعه کنید: تاریخ ادبیات دکتر صفا، ج ۲، ص ۴۴۳; تاریخ ادبیات رضا زاده شفق، ص ۶۹; تاریخ ادبیات هرمان اته، ص ۱۴۲; تاریخ ادبیات براون، ج۱، ص ۱۳۳ و ۳۸۸; سخن و سخنوران فروزانفر، ص ۱۵۴; قاموس الاعلام، ج ۶، ص ۴۵۴۸; ریحانه الادب، ج ۴، ص ۱۴۶; مجمع الفصحاء، ج ۳، ص ۱۳۵۹; ریاض العارفین، ص ۳۹۱; تاریخ گزیده، ص ۸۲۶; تذکره دولتشاه سمرقندى، ص ۶۹; هفت اقلیم رازى، ج ۲، ص ۳۴۸; آتشکده آذر، ص ۲۰۲; و تحلیل اشعار ناصر خسرو، مهدى محقق.

محمّد شریف نجیب کاشانى.

اشاره:

نورالدین محمّد شریف (نجیب) کاشانى (متوفاى ۱۱۲۳ه.  . ق) ملقب به «فصاحت خان» از شعراى نام آشنا و تواناى سده یازدهم و نیمه اول سده دوازدهم هجرى است.

نجیب تا حدود بیست سالگى در زادگاه خود کاشان به سر برده و سپس به همراه افراد خانواده خود به پایتخت آن روز ایران، شهر اصفهان کوچ مى کند و در پیشه بزازى دستیار پدر مى شود و سرانجام در حوالى ۲۵ سالگى (۱۰۸۸ ه.  . ق) رهسپار هند مى گردد و به خاطر شایستگى هایى که از خود نشان مى دهد در کشمیر به دربار سلطان جلال الدین اکبر (چهارمین فرزند اورنگ زیب) راه مى یابد و به سمت ملک الشعرایى نایل مى آید۱.

و به خاطر حوادثى که در کشمیر پیش مى آید، ناگزیر از بازگشت به اصفهان مى گردد (۱۰۹۱ ه.  . ق) و پس از آشنایى با میرزا ابراهیم مستوفى الممالک، توسط همو به دربار صفوى راه مى یابد و مورد عنایت شاه سلیمان صفوى (۱۰۷۷ . ۱۱۰۵ه.  . ق) و سلطان حسین صفوى (۱۱۰۵ . ۱۱۳۵ه.  . ق) قرار مى گیرد و در سال ۱۱۱۰ ه.  . ق به مقام ملک الشعرایى مفتخر مى گردد۲.

آثارى که نجیب کاشانى به نظم و نثر نگاشته، عبارتند از:

۱ . مثنوى تعویذ العارفین، که منظومه اى بوده عرفانى در ۲۰۰۰ بیت.

۲ . مثنوى گلدسته نجیب که شاعر آن را بر وزن شاهنامه فردوسى سروده، پیرامون رخدادهاى روزگار سلطان حسین صفوى.

۳ . تاریخ کشیک خانه که آن را نجیب کاشانى به فرمان وحید الزمانى (وزیرشاه سلطان حسین) در تاریخ ۱۱۰۹ه.  . ق نگاشته است۳.

وى در انواع قالب هاى شعرى، خصوصاً غزل، تجربه هاى بسیار موفقى دارد و در شیوه شعرى اصفهانى (معروف به هندى) آثار فاخرى آفریده است.

ازوست:

تو کز این جسم خاکى پا برون نگذاشتى هرگز *** به عرش قرب، معراج محمّد را چه مى فهمى؟!

تو مسکین کز ازل نامحرم عشق ابد بودى *** وصال جاودان، حسن مؤبّد را چه مى فهمى؟ …

تو کز ردّ و قبول اهل عالم شاد و غمگینى *** قبول حضرت دل، معنى رد را چه مى فهمى؟

(نجیب)! از سرّ مدِّ فانى دنیا نیى آگه *** بقاى سرمدى و، سرّ سرمد را چه مى فهمى۴؟

در میلاد نبوى(صلى الله علیه وآله)

بر شرق و غرب مژده، که دیگر از آسمان *** چون صبح، شد گشوده درِ فیض بر جهان

نور محمّدى است که از منبع وجود *** فوّاره مى کشد ز زمین تا به آسمان

بر خاک، سجده واجب از آن شد که آن جناب *** بگذاشت در تولدش اول قدم بر آن

آن صبحِ دولتى که نهان در حجاب بود *** چون آفتاب، کرد طلوع از سپهر جان

آن گوهرى که منشأ هستى بحر بود *** آمد ز موج قلزم ایجاد بر کران

کردند روز و شب ز پى تهنیت نثار *** خورشید و مه طبقْ طبقِ نور بر جهان

گلبانگ تهنیت به زمین و زمان فکند *** مولود با سعادتِ ختم پیمبران

این افتخار بس ز زمین بر نُه آسمان *** کاوّل قدم گذاشت پیمبر قدم بر آن

یک پرده، پرده دار کشید از رخ وجود *** خورشیدْپوش گشت دو کون از فروغ آن

ابر محیط رحمت یزدان، به کاینات *** گردید از وجود پیمبر گهر فشان

سر لوح آفرینش حق، ختم انبیا *** یعنى: محمّد عربى، سَرور جهان

چل سال کرد آمد و شد، تا که بار یافت *** جبریل در حریم درش بال و پر زنان

سر پنجه اى است پنج نمازش، که تا به حشر *** بر تخته بسته دست دعاى مسیحیان

هر جاده اى، دلیل بود بر رونده اى *** باشد دلیل رفتن معراج، کهکشان

رو بر فلک نمود و، زمین پایمال گشت *** پا بر زمین گذاشت و شد رشگ آسمان

تا حشر، زر به مَقدم او مى کند نثار *** خورشید از نیابت عیسى، ز اختران

چون مژده تولد او بر فلک رسید *** از سر قدم نموده، بزرگان قدسیان

چندین هزار صف، همه از کبریاى عرش *** بر هیأت رکوع، سرازیر از آسمان

در سر هواى سجده و، بیعت به روى دست *** تقریبْ جو شدند پىِ پاى بوسِ آن …

طول سخن به عرض دعا ختم کن (نجیب)! *** بگذار روى سجده آمین بر آستان۵

در تهنیت عید غدیر

عیدست ساقیا! دو قدح را چو مهر و ماه *** پر کن به طاق ابروى سلطان حسین شاه! …

یک جام از آن شراب که جانْ داروى۶ غم ست *** وقف دل فسرده من کن به عشق شاه

آن مى که جبرئیل امین و خم غدیر *** پیمود بر پیمبرش از جانب اله

یعنى: مىِ ولاى علىّ، مایه نجات *** آن مى که در دو نشأه، گنه راست عذرخواه

آن مى که هر که کرد به پیمانه امید *** بودش علىّ و آل، شفاعتگر گناه

پیمانه اى بیار که محکم کنیم باز *** پیمان خود به ساقى کوثر، چو مهر و ماه

آرایش حریم خدا، قبله گاه خلق *** کش۷ کعبه، خانه بود و خدا بود خانهْ خواه

محرم پس از رسول در آن خانه مرتضى است *** نه آن که منع کرده رسولش ز نیمهْ راه

صاحبْ سریر عید بزرگ غدیر خم *** مولا و مقتداى جهان، شاه دینْ پناه

عیدى که عیدهاى جهان در غلامى اش *** هر یک نموده نقش نگین: عبده فداه۸!

هستند انس و جن همه این روز را شهود *** هستند وَحش و طیر بر این ماجرا گواه

کان بت شکن که پاى به دوش رسول داشت *** بر روى دست او چو دعا کرد جلوه گاه

روح روانِ «جِسْمُکَ جِسْمى»۹ که مصطفى *** در شأن او نموده بیان «عادِ مَن عَداه»۱۰!

شکّى درین نشد که نبىّ بود با علىّ *** خورشید و ماه را ننمودند اشتباه …

در مصر اعتبار، عزیزى به جا نماند *** اى یوسف امید، برون آ ز قید چاه

چون در کسى ندید امانت به جز علىّ *** خود را به او سپرد پیمبر به خوابگاه

تا حشر، در تمام زمین غدیر خم *** روید به جاى سبزه، زبان هاى عذرخواه

انگشت شاهدى است برآورده سر زخاک *** بر صدق این روایت و آن روز، هر گیاه۱۱ …

رباعى هاى نبوى(صلى الله علیه وآله)

باللّه که آرزوى طاعت دارم *** بر هر چه نبىّ گفته، اطاعت دارم

چون زمزم و حج، قسمت و آبشخور نیست *** این را چه کنم که استطاعت دارم؟!۱۲

* * *

اى صاحب علم انبیا تا آدم *** اى وارث تخت عرب و تاج عجم

از شش جهت است دین اثنى عشرى *** قائم به تو، همچو فتح نصرت به علَم۱۳

* * *

یا رب! به محمّد و امام مظلوم *** یعنى به شکافنده اسرار علوم

کز شوکت این علَم، صف دشمن را *** بشکاف، چنانچه مهر، صف هاى نجوم۱۴

* * *

در مولود نبىّ، لطف خداوند رحیم *** بنشاند به آب مرحمت نار جحیم

امروز فرستاده به خلق این رحمت *** یعنى که: به فردا ندهد وعده کریم۱۵

* * *

مولود نبى چو شد، خداوند کریم *** بخشید به امتش گناهان عظیم

ننمود به او روى سیاهى زین قوم *** هر چند که بود رو نما رسم قدیم۱۶

*    *    *

پی نوشت:

۱ . کلیات نجیب کاشانى، به تصحیح اصغر دادبه و مهدى صدرى، تهران، مرکز نشر میراث مکتوب، چاپ اول، ۱۳۸۲، ص ۴۶ تا ۵۰٫

۲ . همان، مقدمه، ص ۵۲ تا ۵۶٫

۳ . همان، مدمه، ص ۸۴ تا ۸۷٫

۴ . کلیات نجیب کاشانى، ص ۴۷۹ . ۴۸۰٫

۵ . همان، ص ۵۵۵ . ۵۵۹٫

۶ . جانْ دارو: نوش دارو، داروى شفا بخش.

۷ . کِش: که او را.

۸ . عَبْدُه فداه!: اگر این جمله دعایى را دو جمله حساب کنیم در معناى آن خللى وارد نمى شود. عَبده: بنده او باد! فداه: فداى او باد! ولى اگر آن را یک جمله دعایى حساب کنیم معناى درستى پیدا نمى کند: بنده او فداى او باد! و در حکم از کیسه خلیفه خرج کردن و از دیگران مایه گذاشتن است! مگر این که ضمیر «عبدهُ» را به مرجع اعیاد برگردانیم که با مشکل جمعِ اعیاد مواجه مى شویم و ضمیر مفرد (عبدهُ).

۹ . جِسمُکَ جِسْمى: بدن تو بدن من است.

۱۰ . عادِ مَن عداه!: در متن دیوان به این صورت آمده: عاِ من اعداه! که شعر را با اختلال وزنى مواجه مى کند. شاعر اشاره دارد به دعاى رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) در غدیر خم که فرمود: عادِ مَن عاداه! یعنى: خداوندا! دشمنان علىّ را دشمن بدار!

۱۱ . کلیات نجیب کاشانى، ص ۵۷۴ . ۵۷۸٫

۱۲ . همان، ص ۷۰۰٫

۱۳ . همان.

۱۴ . همان، ص ۷۰۱٫

۱۵ . همان، ص ۷۰۲٫

۱۶ . همان.

منبع : سیری در قلمرو شعر نبوی

فرخ حسین ناظم هروى.

اشاره:

ملاّ فرخ حسین (ناظم) هروى (متوفاى ۱۰۸۱ ه.  . ق) فرزند شاه رضاى سبزوارى از سخنوران ممتاز و نکته پرداز خطّه خراسان در سده یازدهم هجرى است.شاه حسین بن محمودى بهارى سیستانى که تذکره خیرالبیان را به سال ۱۰۱۶ ه.  . ق تألیف کرده و در سال هاى ۱۰۳۵ و ۱۰۳۶ ه.  . ق آن را تکمیل کرده درباره ناظم هروى مى نگارد:

مولدش از سبزوار است و در دارالسلطنه هرات نشو و نما یافته، طبیعت عالى دارد و درک صافى، و از علم موسیقى نیز با خبر است و اقسام شعر را مثل قصیده و غزل و رباعى نیکو مى گوید ….۱

ولى قلى بیک شاملو در قصص الخاقانى که به تاریخ سلطنت شاه عباس دوم اختصاص دارد، درباره ناظم هروى مى نویسد:

دیگر از جمله ناظمان دارالإنشاء دانش مَنِشى و ملتزمان دیوان عظیم دارالسلطنه نیکو روشى … حضرت مولانا ناظم است که همیشه در شاهوار سخن به لسان دانش ترجمانش مانند عرض به جوهر قایم است، هر نکته از کلمات عشق و حسن آیاتش به وجود مسعود یوسف و زلیخاى معنى بر مصر کلام عزیزان طعنه زن و هر فقره از نکات نگارستان منشآتش به دلیل بلاغت و برهان فصاحت نفْس ناطقه را معلّم سخن … (وى) خلَف شاه رضا سبزوارى است. مولد و مکان نشو و نماى مشارٌالیه ولایت فردوس آیت هرات است و اَلیوم که سنه ۱۰۷۶ ه.  . ق است در آن صوبه صوابْ آیین توطن دارد. از ابتداى سن شباب الى الحال که سن شریف ایشان از عقد شصت بیش است، در خدمت بیگلر بیگیان (عباسقیلى خان) گذرانیده. ابیات دیوان او … از ۲۵۰۰۰ متجاوز است و در برابر یوسف و زلیخاى لاجامى … مثنویى به اتمام رسانیده تقریباً ۵۰۰۰ بیت ….۲

اگر نوشته ولى قلى خان بیک شاملو را در مورد میزان عمر او معتبر بدانیم، ولادت ناظم هروى باید بین سال هاى ۱۰۱۰ تا ۱۰۱۲ اتفاق افتاده باشد۳.

ناظم هروى، روزگار پادشاهى شاه عباس اول و چند سال از سلطنت شاه سلیمان را درک کرده است. وى در دوره اى به سر مى برد که هرات مرکز خراسان به شمار مى آمد و حکمرانان لایق و هنرمند چون حسن خان و عباسقلى خان شاملو داشت. این پدر و پسر، ممدوحان اصلى ناظم بوده اند. ناگفته نگذاریم که بخش اعظم قصاید و ترکیب بندهاى شاعر در مدح پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و ائمه اطهار(علیهم السلام) است. در دو سه شعر نیز از شاه عباس دوم ستایش کرده. حسن خان شاملو پس از درگذشت پدر خود حسین خان در سال ۱۰۲۷ ه.  . ق همچون او به فرمان شاه عباس اول بیگلر بیگى هرات و امیرالامراى خراسان شد. وى سردارى دلیر بوده و چند بار مهاجمان اوزبک را شکست داده است و ناظم این پیروزى ها را تهنیت مى گفته. حسن خان شعر مى سرود و «حسن» تخلص مى کرد. در خط نستعلیق استاد بود. منشآت او به سال ۱۹۷۱ م در کراچى به چاپ رسیده است. وى مشوّق و مربى شعراى و هنرمندان بود. میرزا ملک مشرقى مشهدى، فیصعى هروى و اوجى نطنزى چند سال در دستگاه او به سر برده اند.

میرزا مقیم جوهرى و درکى قمى نیز اشعارى در توصیف خطّ حسن خان دارند که استاد گلچین معانى در مقاله حسن خان شاملو (مجلّه آینده، دوره ۱۶، ص ۴۱۱) یاد کرده اند … پس از آن که حسن خان چشم از جهان پوشید پسر بزرگ او عباسقلى خان که منصب قورچى گرى شمشیر داشت و در همان سال ۱۰۵۱ ه.  . ق داروغگى قم یافته بود، به دستور شاه صفى جانشین پدر شد و از قم به هرات رفت … عباسقلى خان همانند پدر شعر مى سرود و «عباس» تخلص مى کرد. او نیز خط را خوب مى نوشت و شعر را مى نواخت ….۴[

از ناظم هروى به جز کلیات اشعار او منظومه یوسف و زلیخا بر جاى مانده که تقلید گونه اى از منظومه مشابه عبدالرحمن جامى است. مؤلف قصص الخاقانى تعداد ابیات این منظومه را تقریباً ۵۰۰۰ بیت دانسته است. این مثنوى را ناظم به درخواست عباسقلى خان سروده و چهارده سال از عمر خود را (۱۰۵۸ . ۱۰۷۲ه.  . ق) صرف سرودن آن کرده است۵.

در سال درگذشت ناظم هروى اختلاف است، ولى ظاهراً قول سراج الدین على خان آرزو مؤلف دادِ سخن به حقیقت نزدیک تر است. وى وفات ناظم هروى را به سال ۱۰۸۱ ه.  . ق ثبت کرده که در این صورت به هنگام رحلت حدود هفتاد سال داشته است۶.

شاعر و پژوهشگر توانا آقاى محمّد قهرمان که تصحیح دیوان ناظم هروى را برعهده داشته اند، مطلبى در مقدمه دیوان با عنوان (شعر در روزگار ناظم و سبک سخن او) نگاشته اند که به لحاظ مفید بودن قسمتى از آن را در اینجا نقل مى کنیم:

شعر ناظم به همان شیوه متداول زمان اوست که از آن با عنوان طرز و طرز نو یاد مى کرده اند و نام بخصوصى نداشته. اصطلاح سبک هندى به قرینه خراسانى و عراقى از ساخته هاى اخیر است. این شیوه از هند برخاسته و به هیچ وجه ربطى به ایران ندارد. دلیل این نامگذارى جعلى را مى توان چنین توجیه کرد که: پیشگامان سبک مزبور، یعنى: نظیرى نیشابورى، ظهورى ترشیزى، ملک قمى، نوعى خبوشانى، کفرى تربتى، شکیبى اصفهانى، انیسى شاملو، سنجر کاشانى، طالب آملى و تعدادى دیگر در هند متوطن شده و در همان مملکت چشم از جهان پوشیده اند. گذشته از کسانى که میان دو کشور در رفت و آمد بوده اند، به عنوان مثال: حکیم رکنا. این گویندگان چون مورد توجه شاهان و امراى هندوستان و سلاطین دکن قرار گرفتند و شعرشان قبول عام یافت، شعراى هندى الاصل نیز به پیروى از آنان به همان طرز سخن گفتند. در سال ۱۰۳۴ ه.  . ق که مولانا صائب راهى هند شده است، این شیوه هنوز در میان گویندگان آن دیار . اعم از ایرانى و هندى . کاملا جا باز نکرده بود … پس از جریان بازگشت ادبى در ایران، این طرز در هند به حیات خود ادامه داد اما تحت تأثیر محیط رنگ دیگر گرفت. از نظر معنى، پیچیده و از حیث لفظ، سست و بى مایه شد. بارى براى این شیوه سخن سرایى باید نامى از محدوده هند جست تا لکه بیگانگى از دامان آن زدوده شود. شکى نیست که طرز نو یکباره بروز نکرده است، بلکه ریشه در شعر چند قرن پیش از خود دارد، لذا این عقیده که برخى بابا فغانى یا خواجه حسین ثنایى مشهدى را موجد طرز مذکور دانسته اند، محلّ تأمل است. البته در تأثیرگذارى آن دو بر شاعران بعد حرفى نیست، بخصوص فغانى که گویندگان طرز نو اکثراً غزل هاى او را . گرچه با شیوه خاص خود . استقبال کرده اند، اما ثنایى مشهدى چنین وضعى ندارد و شاید تنها تلاش مضمون یابى و استعاره آفرینى او که نوعى نوآورى بوده، مورد توجه قرار گرفته است. در عین حال از عرفى (درگذشته ۹۹۹ ه.  . ق) نیز نباید غافل بود. بیشتر شعراى این سبک، گوشه چشمى به او داشته اند …۷ طرز نو، میان سال هاى ۱۰۴۰ تا ۱۰۸۶ . که مولانا صائب در گذشت . در اوج بود و شاعرانى چیره دست چون سلیم تهرانى، کلیم همدانى، قدسى، طغرا، دانش (هر سه مشهدى) و نیز غنى کشمیرى داشت. البته مولانا صائب را نمى توان با سایر گویندگان این طرز در یک ردیف گذاشت. شیوه او، خاصّ خود اوست ….۸ [ازوست:

رباعى نبوى(صلى الله علیه وآله)

پیغمبر ما، که جزو و کُل راست پناه *** بر پایه قدر اوست معراج، گواه

در سلسله پیمبران، ممتازست *** چون در صف دل گشاى اسماء اَللّه۹

غزل نبوى(صلى الله علیه وآله)

السّلام اى سرِ شاهانِ سرا پرده سرمد *** که بود نام تو بر خاتم تعظیم، محمّد

سرفراز از شرف گوهرت، این افسر زرین *** پایه دار از قدم قدر تو، این تخت زیر جَد

فیض پیغمبرىَ ات، حسن یقین داد گمان را *** سروِ اسلام شد از قامت دین توسها قد

خادمان تو به آرایش فردوس، موفق *** زائران تو به همکارى جبریل، مؤیّد

سال ها بود که سوداى طواف تو، دلم را *** داشت در سلسله آه جگر تاب، مقیّد

لِلّهِ الحمد که شد سرعت توفیق سمندم *** تا ختم سوى حریم تو زتأخیر، مجرّد

بعد ازینم، چه غم از تندى توفان معاصى *** قصر ایمانِ مرا، خاک درت کرده مُشیَّد

لذّت سجده درگاه تو را، بَیِّنه این بس *** که: دلم آب شد و، چون عرق از جبهه برآمد!

رشگ بر کهنهْ حیات خَضِرش بهر چه باشد؟ *** چیده (ناظم) ز طواف تو، گل عمر مجدّد۱۰

قصیده نبوى(صلى الله علیه وآله)

زهى به نام تو فیروزه سخن، رنگین *** ز آب و رنگ ثنایت دُر خیال ثَمین

بر آستان تو جز «لَم یَلِد» نشد مولود *** ز مادر و پدر عقل، تا بنات۱۱ و بنین۱۲

تو ریختى به دل این معرفت، که هر نفَسش *** زبان کشیده چو بسم اللَّه از کتاب مبین

به گلشن تو ندارد گذر، نسیم خرَد *** ز منزل تو ندارد خبر، گمانِ یقین …

نهان ز چشم مَجازى، وگرنه جز تو ندید *** به هر چه کرد نظر، دیده حقیقت بین …

تو گر شرف ندهى، کعبه در زیارت: دیر *** تو گر نظر نکنى، دود کفر: سرمه دین …

بس ست عالم امکان دلیل قدرت تو *** زاقتدار مُکوِّن۱۳ خبر دهد تکوین

ز حفظ توست که جمع ست خاطر عالم *** ز برشکستن این بزم انقلابْ آیین

وگرنه، روز و شب از سنگریزه هاى نجوم *** پُرست و، در حرکت شیشه سپهر برین …

خیال را چه تجلّى؟ کمال را چه فروغ؟ *** بدون شعشعه مدحتِ رسول أمین

شریف مکّه «لولاکَ»، احمد مرسَل *** کزو چو کعبه به ارکان رسیده دولت دین

محمّد عربى، شاه انبیاء، که بود *** به دست معجزه اش، ماهْ یک شکستهْ نگین

شکست خاتم ادیان، درید حکم ملل *** چو یافت مهر نبوت به نام او تزیین …

زهى به بال و پر دینِ جرأتْ افزایت *** بشر: ملایکه گیر و، آسمانْ شکار: زمین

تو اسم اعظم و، اسما: پیمبران سلَف۱۴ *** تو جان اول و افلاک: جسم هاى پسین …

گر از تو سایه فتادى به خاک تیرهْ نهاد *** به جاى ذره، شدى آفتابِ اخترچین …

اگر چه قائد۱۵ لطف تو از طریق گمان *** کشیده ناقه شوقم به شاهراه یقین

به خطّ یثرب۱۶ و بطحا۱۷، گرفته ام دو رقم *** که بخشى این دو شرف را سعادت از سیُمین

رسانى ام به درِ بارگاه مولایى *** که نسبتش به تو قایم بود چو «یا» با «سین»

همان که تربیتش کرده اى به جیب و کنار *** همان که معرفتش داده اى به علم و یقین

همان که بى مدد مهر او، نبیند کس *** شفاعت از تو در آشوبگاه «یَوْمِ الدّین»۱۸ …

همان که خُلق تو را، ذات اوست مظهر کل *** همان که شرع تو را علم اوست حصن حصین۱۹

امامِ اعظمِ اکرم، علىّ که دارد عار *** حصیر مسجدش از نقش بال روح امین

ز شوق خاک درِ او، به گریه مى شوید *** غبار سرمه ز دامان چشم، حورالعین …

زبانْ درازى ازین بیشتر مکن (ناظم)! *** کزین صفت سرِ سَرو است زیر ارّه سین

سرایتِ سخن از اختصار مى جوشد *** برآر دست دعا، تا اثر کند آمین:

شوند اهل گنه تا به مسجد حرمَین *** امیدوارِ نجات از تَوهُّم۲۰ سِجّین۲۱

دهد سعادت طوف تو، دوستان تو را *** رقم به منصب دارایى بهشت برین

در آن شکفته چمن، عن قریب۲۲ سیر کنم *** که عمرها به خیالش نشسته ام غمگین۲۳

در تشرّف به مکّه و زیارت روضه پاک پیامبر(صلى الله علیه وآله)

چو رویى به من داشت توفیق از اول *** رسانْد آخر آیینه ام را به صیقل

به اوجى پریدم، که ناموس اکبر *** به جایى رسیدم، که آیات مُنْزَل۲۴

شدم زایر کعبه و، دیدم از وى *** قبولى که مژگان ز چشم مُکحَّل۲۵ …

عروس عرب، کرد پاک از گناهم *** به رنگى که خارم به گل شد مبدَّل

عروسان ز عشاق، دین مى ربایند *** ز من کفر برد این عروس مُشَکَّل۲۶

نماز مناسک ادا کرد شوقم *** به دَأبى۲۷ که توفیق گفتش: تَقَبَّل۲۸!

به طوف نبىّ، بستم احرام از آنجا *** چو اِحرام تقصیرش آوردم اول …

کلید طوافش چو آمد به دستم *** گشادم بدین عرض، نطق مفصّل

که: اى نافذ الحُکم شاهان مُرسل *** سرِ دردها را سجود تو، صَندل۲۹ …

ز بس خوش قماش ست دیباى دینت *** درَد دست صورت، گریبان مخمل …

فلک، پیش قصر شُکوه تو باشد *** چو در پاى کوهى یکى مختصرْ تَل۳۰ …

زمان، در زمان تو بالید بر خود *** به حدّى که پیوسته آخر به اوّل …

ره عمرم افتاد بر آستانت *** به وصل تو، مهجورى ام شد مبدّل

گر از ظلم دزدان اَعراب، عریان *** رسیدم به درگاه اى شاه اَعدَل۳۱!

تو دانىّ و ایشان، مرا این شرف بس *** که شد طَرْف دینم به طوفت مُذَیَّل …

چو دادند (ناظم) زبانت برین در *** سخن مختصر بِهْ، که خجلت مُطوَّل۳۲

ندارد بهشت دعا، عندلیبى *** زبان را مدار از ترنّم معطَّل۳۳

شود تا در ایوان تقدیر، هر شب *** پر از اخگرِ اختر، این هفتْ مَنْقَل۳۴ …

زند دامن آن کس که بر شمع دینت *** سرش بر سرِ نیزه بادا چو مشعل۳۵!

*    *    *

پی نوشت:

۱ . دیوان ناظم هروى، به تصحیح محمد قهرمان، مشهد، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى، ۱۳۷۴، ص ۱۹٫

۲ . همان، ص ۲۰ و ۲۱٫

۳ . همان، ص ۱۹٫

۴ . همان، ص ۲۲ . ۲۶٫

۵ . همان، ص ۴۸٫

۶ . همان، ص ۵۱ . ۵۲٫

۷ . همان، ص ۵۲ . ۵۴٫

۸ . همان، ص ۵۹٫

۹ . همان، ص ۵۷۸٫

۱۰ . همان، ص ۱۶۲۰ . ۱۶۱، غزل شماره ۲۴۲٫

۱۱ . بَنات: دختران.

۱۲ . بَنین: پسران.

۱۳ . مُکوِّن: آفریننده، خالق.

۱۴ . سَلَف: گذشته.

۱۵ . قائد: راهنما، رهبر.

۱۶ . یثرب: نام قدیمىِ شهر مدینه.

۱۷ . بَطحا: مکه.

۱۸ . یوم الدین: روز جزا، روز قیامت.

۱۹ . حصن حصین: قلعه بسیار محکم و نفوذ ناپذیر.

۲۰ . توهُّم: خیال، پندار.

۲۱ . سِجّین: جهنم.

۲۲ . عَن قریب: بزودى.

۲۳ . دیوان ناظم هروى، ص ۷۴۴ . ۷۵۵٫

۲۴ . آیات مُنْزَل: آیه هاى نازل شده.

۲۵ . چشم مُکحَّل: چشم سرمه کشیده شده.

۲۶ . عروس مشکَّل: عروس زیبا و شکیل.

۲۷ . دَأب: شیوه، طرز.

۲۸ . تَقَبَّل: کوتاه شده تَقَبَّلَ اللّه: یعنى خدا قبول کند!

۲۹ . صندل: چوب گیاهى که درمان درد سر مى کند.

۳۰ . مختصرْ تَل: تپه کوچک.

۳۱ . اى شاه اَعدَل: اى عادل ترین پادشاه!

۳۲ . که خجلت مُطوَّل: که شرمسارى به طول بینجامد.

۳۳ . مدار از ترنُّم معطَّل: زبان را از دعا باز مدار.

۳۴ . هفت منقل: کنایه از هفت آسمان.

۳۵ . دیوان ناظم هروى، ص ۷۶۹ . ۷۷۲٫

منبع: سیری در قلمرو شعر نبوی

شیخ بهایى.

اشاره:

ظاهراً تاریخ عالم آراى عباسى قدیم ترین منبع تاریخى است که به شرح احوال شیخ بهایى پرداخته است، و مؤلّف آن اسکندر بیک منشى با این نادره علوم معاصر بوده، و در دربار شاه عباس کبیر به شغل منشى گرى اشتغال داشته است و پس از این مأخذ، کتاب سلافه العصر فى محاسن الشعراء بکلّ مصر تألیف سیدصدرالدین على خان معروف به ابن معصوم به لحاظ تاریخى بر سایر منابع قدمت دارد و در هر دو مأخذ، نسب این عالم بزرگوار به بهاءالدین فرزند حسین بن عبدالصمد عاملى حارثى همْدانى مى رسد۱.

یوسف بن احمد بحرانى در لؤلؤتى البحرین فى اجازتى لقرتى العین که آن را به سال ۱۰۹۹ ه.  . ق یعنى ۶۹ سال پس از مرگ شیخ بهائى تألیف کرده مى نگارد:

]جبعى به جیم و باء نقطه دار که نقطه در زیر دارد، قریه اى است از قراء جبل عامل، و حارثى نسبت است به حارث همْدانى که از خواصّ اصحاب امیرالمؤمنین علىّ(علیه السلام)بوده، و همان کسى است که آن حضرت این ابیات را در خطاب به او انشاء فرموده است:

یا حار همْدان! مَنْ یَمُت یَرَنى *** مِن مؤمن اَو منافق قبلا۲

وَانْتَ عندَ الصراط تَعرُفه *** بإسْمِه وَ الکُنى و ما فعلا۳

اَسقَیکَ مِن بارِد على ظمَأء *** تَخالُهُ فى الحَلاوَهِ العَسَلا۴

اَقولُ لِلنّارِ حیْنَ تَعرُضُ لَک *** ذریه و لا تَقربى الرّجلا۵

ذریه و لا تَقْربیه اِنَّ لَهُ *** حَبْلا بِحَبْلِ الْوَصىِّ مُتّصِلا۶[۷

تولد شیخ بهائى به سال ۹۵۳ ه.  . ق در شهر بعلبک اتفاق افتاده و در خردسالى به همراه پدرش عزالدین حسین بن عبدالصمد رهسپار ایران مى شود و مدتى در قزوین اقامت مى کند که در آن زمان پایتخت صفویه بوده است. وى در این اوان ۱۳ ساله بوده  است۸.

شیخ بهائى علوم مقدماتى را نزد پدر آموخت و پس از انتخاب او به عنوان شیخ الاسلام هرات، در قزوین به تحصیلات خود ادامه مى دهد و پس از درگذشت پدرش به سال ۹۸۴ ه.  . ق که حدوداً سى و یک ساله بوده، آهنگ سفر مى کند و گاهى در هرات و گاهى در اصفهان، مشهد، آذربایجان، عراق، سوریه، لبنان، مصر و حجاز اقامت مى گزیند۹ و در ضمن به تکمیل معلومات خود مى پردازد و از محضر مولانا عبداللّه مدرس یزدى، ملاعلى مذهَّب، ملا افضل کاشى، حکیم عمادالدین محمود و علماى بزرگ دیگر در حکمت و کلام و منطق و ریاضى و طب، بهره هاى فراوان مى برد۱۰ و سپس به تدریس روى مى آورد و شاگردان بسیارى از محضر او تلمّذ کرده اند که هر کدام از آن ها از استوانه هاى علوم مختلف اسلامى اند و پرداختن به آن ها در حوصله تنگ این مقال نمى گنجد۱۱.

تألیفات شیخ بهائى بر اساس تحقیق استاد سعید نفیسى حدود ۸۸ عنوان در رشته هاى مختلف علمى که مشهورترین آن ها: جامع عباسى، خلاصه الحساب، کشکول در سه مجلد و دیوان اشعار و آثار فارسى او شامل: غزلیات و اشعار پراکنده دیگر در قالب هاى مختلف، مثنوى هاى: نان و حلوا، شیر و شکر، نان و پنیر و پند نامه منثور گربه و موش مى باشند۱۲.

وفات این عالم پرآوازه شیعى به سال  ۱۰۳۰ ه.  . ق در سن ۷۷ سالگى در شهر اصفهان روى داده و نمازگزاران بر جنازه وى در میدان نقش جهان نما به حدّى زیاد بوده اند که میدان با آن وسعت گنجایش آن را نداشته است. جنازه او پس از انجام مراسم تغسیل در مسجد جامع عتیق به صورت امانت در بقعه منسوب به امام زین العابدین(علیه السلام) که مدفن دو امام زاده است، به خاک سپردند و بعداً طبق وصیت او جنازه اش را به مشهد مقدس انتقال دادند، و در محلّ پایین پا . در همان جایى که هنگام توقف در مشهد در آنجا درس مى گفت . به خاک سپردند۱۳.

در اشعار شیخ بهایى اثرى نیافتیم که مستقلا درباره رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) باشد و در اینجا به نقل دو مثنوى که در شرح و بیان دو حدیث نبوى(صلى الله علیه وآله) سروده شده، اکتفا مى کنیم.

در تأویل فرمایش پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلى الله علیه وآله) که بازمانده غذاى مؤمن شفاست: سُؤْرُ المؤمِن شِفاءٌ:

قد صَرَفْتُ العُمرَ فى قیل و قال *** یا ندیمى قم! فقَد ضاقَ المَجال۱۴

وَاسْقِنى تِلکَ المُدامَ السّلسبیل *** إنّها تَهْدى اِلى خَیرِ السَّبیل۱۵

وَاخْلَع النَّعلَین یا هذا النّدیم! *** اِنَّها نارٌ اضاءت لِلکلیم…

قُل لِشَیخ قَلْبُه مِنها نَفور۱۶ *** لا تَخَف، اَللّهُ تَوّابٌ غَفور۱۷

علم رسمى سر به سر قیل ست و قال *** نه ازو کیفیّتى حاصل، نه حال

طبع را افسردگى بخشد مدام *** مولوى باور ندارد این کلام

وه چه خوش مى گفت در راه حجاز *** آن عرب، شعرى به آهنگ حجاز

کُلُّ مَن لَم یَعشِقِ الوَجهَ الحَسن *** قَرِّبِ الْجُلَّ اِلیه و الرَّسن

یعنى: آن کس را که نبود عشق یار *** بهر او، پالان و اَفسارى بیار …

لوح دل از فضله شیطان بشوى *** اى مدرس! درس عشقى هم بگوى

چند و چند از حکمت یونانیان؟ *** حکمت ایمانیان را هم بدان

چند زین فقه و کلام بى اصول *** مغز را خالى کنى، اى بوالفضول

صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف *** از اصول عشق هم خوان یک دو حرف

دل منوّر کن به انوار جلى *** چند باشى کاسه لیس بوعلى؟!

سَرور عالم، شه دنیا و دین *** سُؤْر مؤمن۱۸ را شفا گفت اى حزین

سُؤْر رسطالیس و سُؤْر بوعلى *** کى شفا گفته نبىِّ منجلى؟!

سینه خود را برو صد چاک کن *** دل ازین آلودگى ها، پاک کن۱۹

در تأویل فرموده رسول خدا(صلى الله علیه وآله) که دوست داشتن وطن از ایمان است: حُبُّ الْوَطَنِ مِنَ الایمان:

اَیُّها المَأسور فى قید الذُّنوب۲۰ *** ایُّها المحروم مِنْ سرِّ الغُیوب

لا تقِم فى اَسرِ لَذّاتِ الجَسد *** انَّها فى الجَید حَبلٌ مِن مَسد۲۱

قُم تَوَجَّه شَطْرَ اِقلیم النَّعیم *** وَاذْکُرِ الاَوْطانَ وَ العَهدِ القدیم۲۲

گنج علمِ «ما ظَهَرْ مَعْ ما بَطَن»۲۳ *** گفت: از ایمان بود حُبُّ الوطن

این وطن، مصر و عراق و شام نیست *** این وطن شهرى ست کان را نام نیست

زان که از دنیاست این اَوطان تمام *** مدح دنیا کى کند خَیرُ الاَنام۲۴؟!

حُبّ دنیا هست رأس هر خطا *** از خطا کى مى شود ایمان عطا؟

اى خوش آن کویا بد از توفیق بهر *** کاوَرد رو سوى آن بى نامْ شهر

تو درین اَوطان۲۵ غریبى اى پسر! *** خو به غربت کرده اى، خاکت به سر!

آن قدَر در شهر تن ماندى اسیر *** کان وطن یک باره رفتت از ضمیر

رو بتاب از جسم و، جان را شاد کن *** موطن اصلى خود را، یاد کن

زین جهان تا آن جهان بسیار نیست *** در میان جز یک نفَس در کار نیست

تا به چند اى شاهباز پر فتوح! *** باز مانى دور از اقلیم روح؟

حیف باشد از تو اى صاحبْ هنر! *** کاندرین ویرانه ریزى بال و پر

تا به کى اى هدهد شهر سبا! *** در غریبى مانده باشى بسته پا؟

جهد کن، این بند از پا باز کن *** بر فراز لامکان، پرواز کن

تا به کى در چاه طبعى سرنگون؟ *** یوسفى، یوسف، بیا از چَه برون

تا عزیز مصرِ ربّانى شوى *** وارهى از جسم و، روحانى شوى۲۶

پی نوشت:

۱ . تاریخ عالم آراى عباسى، اسکندر بیک منشى، تألیف شده به سال ۱۰۲۵ ه.  . ق، تهران، ۱۳۱۴، ص ۱۱۵ . ۱۱۶ و ۶۸۱; سلافه العصر سیدعلى خان صدرالدین معروف به ابن معصوم، تألیف شده به سال ۱۰۸۲ ه.  . ق، قاهره ۱۳۲۴، ص ۲۸۹ . ۳۰۲٫

۲ . یعنى: اى حارث همدانى! هر کس که بمیرد خواه مؤمن و خواه منافق، مرا مى بیند.

۳ . یعنى: و تو در پل صراط، نام و کنیه و اعمال او را عرضه مى کنى.

۴ . یعنى: من تو را به هنگام تشنگى شربت سردى مى نوشانم که پندارى به شیرینى عسل است.

۵ . یعنى: هنگامى که آتش اطراف تو را فرا مى گیرد، به آتش فرمان مى دهم که رهایش کن و به این مرد نزدیک نشو.

۶ . یعنى: (زیرا که) او ریسمانى دارد که به ریسمان وصىّ (جانشین بلافصل حضرت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)) پیوسته است. و صحیح این است که این ابیات شعرى از شعر سید اسماعیل حِمیرى است که خبر مروىّ از آن حضرت را به نظم کشیده است.

۷ . کلیات اشعار و آثار فارسى شیخ بهایى، با مقدمه سعید نفیسى، تهران، نشر چکامه، چاپ سوم، بى تا، ص ۱۲ و ۱۳٫

۸ . همان، ص ۲۳٫

۹ . همان، ص ۲۶٫

۱۰ . همان، ص ۲۶ و ۲۷٫

۱۱ . همان، ص ۶۲ تا ۶۵٫

۱۲ . همان، ص ۶۵ تا ۷۶٫

۱۳ . همان، ص ۵۵ تا ۵۹٫

۱۴ . یعنى: به درستى که عمر خود را در قیل و قال سپرى کردم، اى همدم من برخیز که فرصت بسیار تنگ است.

۱۵ . یعنى: از آن باده سلسبیل به من بنوشان که به سوى نیکوترین راه ها رهنماست.

۱۶ . یعنى: از من به شیخ شهر . که قلبش از این باده روحانى نفرت دارد . بگو که باکى مدار که خداوند توبه پذیر و آمرزنده است.

۱۷ . در بیت بعد، معناى همین بیت به نظم کشیده شده است.

۱۸ . سُؤْر مؤمن: بازمانده غذاى مؤمن.

۱۹ . کلیات اشعار و آثار فارسى شیخ بهایى، ص ۱۵۳ . ۱۵۵٫

۲۰ . یعنى: اى دربند گناهان گرفتار! و اى بى نصیب از راز عوالم غیبى!

۲۱ . یعنى: در اسارت لذت هاى زودگذر جسمانى ممان، که این لذت ها به منزله ریسمان محکمى از لیف خرماست که بر گردن آدمى حلقه زده باشد (این تعبیر وام گرفته شده از مفاد آیه ۵ از سوره تبّت است).

۲۲ . برخیز و به سمت گستره نعمت ها چشم بدوز و از وطن ها و پیمان هاى گذشته یاد کن.

۲۳ . یعنى: وجود نازنین رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) به منزله گنجینه دانشى است از علوم پیدا و ناپیدا.

۲۴ . خَیرُالأنام: بهترین آفریده ها. از القاب اختصاصى پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله).

۲۵ . اَوْطان: جمع وطن.

۲۶ . کلیات اشعار و آثار فارسى شیخ بهایى، ص ۱۶۰ و ۱۶۱٫

منبع:سیری در قلمرو و شعر فارسی

شیخ حسن کاشى.

اشاره:

مولانا شیخ حسن کاشى (زنده تا ۷۰۸ ه.  . ق) زادگاهش آمل نشو و نماى او در مازندران که به خاطر کاشى بودن جدّ و پدر به کاشانى مشهور است. از چهره هاى شاخص روحانیت شیعى در سده هفتم و هشتم هجرى است، وى را مى توان از زنجیره منقبت خوانان آل الله(علیهم السلام) دانست که در زمانه او مقوله منقبت سرایى از تشخّص چشم گیرى توسط وى برخوردار شده و پس از وى نیز راه او توسط سخنوران بزرگى همانند: ابن حسام خوسفى ادامه یافته است۱.

در فتوت نامه سلطانى آمده است:

]… هیچ طایفه اى بلند مرتبه تر از مدّاحان خاندان رسول(صلى الله علیه وآله) نیستند … و مداحان این حال را دارند که پیوسته مناقب اهل بیت(علیهم السلام) خوانند و با یاد و سخن ایشان اوقات گذرانند …۲[

و بر کسانى که با استفاده از متون منثور و غیر منظوم، به ستایش گرى اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) سرگرم بودند، غَرّاخوانان اِطلاق مى شد۳.

البته ناگفته نباید گذاشت که سنگ بناى کاخ ستایش گرى آل اللّه(علیهم السلام) توسط گروهى از شیعیان با اخلاص و آشنا به شیوه شاه نامه خوانى در نیمه دوم سده چهارم هجرى نهاده شد که پس از صدور فرمان تاریخى احمدبن بویه دیلمى به کارگزاران حکومتى خود در عراق و برخى از مناطق ایران، این فرصت به دست آمد. در این فرمان تاریخى آمده بود که: کارگزاران وى در هر کجا که از جانب او مأموریتى دارند باید مردم اهالى آنجا را از عاشوراى سال ۳۵۲ ه.  . ق به بعد به برگزارى مراسم عمومى و فراگیر و عزادارى سراسرى براى سالار شهیدان(علیه السلام) و اصحاب . رضوان الله علیهم . آن بزرگوار تشویق نمایند و اگر مردم از بیم سخت گیرى هاى حاکمان غیر شیعى از این فرمان سر باز زنند، باید آنان را براى برگزارى مراسم عزادارى سراسرى مجبور نمایند و ضمن تعطیل کردن بازار و اماکن عمومى و آشپزخانه ها، زنان را به عزادارى در ملأ عام براى حضرت سیّدالشهدا(علیه السلام) وادار نمایند تا زارى کنان و بر سر و سینه زنان هیأت هاى عزادارى را یارى رسانند۴.

شیخ حسن کاشى بنا به گفته خود در سن شصت سالگى تصمیم مى گیرد که منظومه اى درباره خاندان نبوى(علیهم السلام) بسراید تا پس از مرگ براى او حسناتى در پى داشته باشد و این منظومه که به تاریخ محمّدى موسوم است در سال ۷۰۸ ه.  . ق سروده شد۵. بنابراین سال تولد این عالم بزرگوار شیعى باید سال ۶۴۸ه.  . ق باشد.

از تاریخ محمّدى به عنوان تاریخ دوازده امام(علیهم السلام)، تاریخ رشیدى و تاریخ الأولاد لحضره المصطفى نیز یاد شده است۶.

و آثار دیگرى که از شیخ حسن کاشى بر جاى مانده عبارتند از: معرفت نامه که منظومه اى است در علم کلام و ترکیب بند ماندگار علوى او با عنوان هفت بند که بعدها الهام بخش محتشم کاشانى و سایر سخنوران در خلق آثارى از این دست و در همین قالب شعرى مى گردد. کتاب الانشاء در شعر و ادب و حکمت و بالأخره دیوان حسن کاشانى، حاوى دیگر سروده هاى اوست۷.

در تاریخ محمّدى اسامى، کنیه ها، القاب، تاریخ ولادت و شهادت، محل دفن، نقش خاتم، مدت عمر، و تعداد اولاد حضرات معصومین(علیهم السلام) به تفکیک آمده است۸.

مولانا شیخ حسن کاشانى تا ۷۰۸ ه.  . ق در قید حیات بوده و از تاریخ درگذشت وى اطلاعى نداریم. بقعه او در سلطانیه هنوز زائران و علاقه مندان وى را به زیارت مزار و قرائت فاتحه فرا مى خواند۹.

ازوست:

مثنوى نبوى(صلى الله علیه وآله)

مقصود سراى آفرینش *** لا، بلکه وراى آفرینش …

سجاده کش دعاش، عیسى *** سرهنگِ درِ سراش موسى

بر درگه قدر آن شهنشاه *** نُه چرح به سان حلقه ماه …

آیینه آسمان، جمالش *** پیرایه عرشیان، جلالش …

نامى که جهان به فال دارد *** میم و حِ و میم و دال دارد

سر خیل پیمبران عالم *** او بود نشانه تا به آدم۱۰؟

«نام آن حضرت»

نام ست رسول را: محمّد *** یک جاى دگر خطابش: احمد

«لقب آن حضرت»

ایزد لقبش به مصطفى خواند *** کان تا أبدالأبد بِدو ماند

«کنیه آن حضرت»

بوالقاسم بود، کُنیَت او را *** این شاه جهان راست گو را

«تاریخ میلاد آن حضرت»

بیست و دوم از ربیع الاول *** در روز دوشنبه شاه مرسل

سال چهل و یکم بُد از فیل۱۱ *** از قصّه طیر و، از ابابیل۱۲

کان شاه جهان، جمال بنمود *** بر پرخ، مَهى دگر در افزود

«محل ولادت آن حضرت»

آنجا که بزاد شاهِ والا *** جاى شَعَث است و، جاى انوا

«نام مادر آن حضرت»

نام: آمنه بود مادرش را *** کافراشت ز فرّ خود سرش را

«نقش خاتم آن حضرت»

بالاى نگین آن شهنشاه *** بنوشته که: لا اِله اِلاّه۱۳

«میزان عمر شریف آن حضرت»

عمر نبىّ است شصت و سه سال *** پیوسته، زمانه را شده فال

«علت رحلت آن حضرت»

رنجش، سبب وفات او بود *** کاو را ز سرِ سریر بِرْبود۱۴

«تاریخ رحلت آن حضرت»

یَومُ الاِثْنَیْن، رسول مرسل *** بیست و دوم از ربیع الاوّل

سال هجرى، بیست و یک راست۱۵ *** کان شاه ازین زمانه برخاست

«محل مرقد نورانى آن حضرت»

در خانه خود شده ست مدفون *** از حکم خداى حىِّ بى چون

گنج ست زمین ز مرقد او *** شد گنج عبیر و ناف آهو۱۶

*    *    *

پی نوشت:

۱ . تاریخ محمدى، شیخ حسن کاشى، به کوشش رسول جعفریان، قم، کتابخانه تخصصى تاریخ اسلام و ایران، ۱۳۷۷، ص ۱۲۱۱٫

۲ . فتوت نامه سلطانى، ملاحسین واعظ کاشفى، با تصحیح محمد جعفر محجوب، تهران، ۱۳۵۰، ص۲۸۰ . ۲۸۱٫

۳ . همان; تاریخ محمدى، ص ۱۲٫

۴ . معزالدوله احمدبن بویه دیلمى (۳۲۰ . ۳۵۶ه.  . ق) که بر عراق و خوزستان و فارس و برخى از نواحى دیگر در ایران حکومت مى راند، فرمان تاریخى خود را در اقامه عزادارى عمومى و سراسرى براى سالار شهیدان و شهداى کربلا صادر کرد که از عاشوراى سال ۳۵۲ه.  . ق به بعد لازم الإجرا بود. پیش از صدور این فرمان تاریخى، «فضایلیان» با استفاده از شیوه نقالى، در اماکن عمومى و قهوه خانه ها آزادانه به واگویى فضایل شیخین و خلفاى راشدین مى پرداختند و حمایت هم مى شدند ولى موالیان آل الله(علیهم السلام) عملا به خاطر سخت گیرى ها و تعصبورزى هاى موالیان غیرشیعى قادر به اقامه مراسم جشن و سرور و حتى عزادارى براى خاندان نبوى(علیهم السلام) و دودمان علوى در ایام میلاد و شهادت آنان نبودند، که با صدور این فرمان تاریخى به تدریج ورق برگشت و به تشکل گروهى از موالیان عترت و دودمان ولایت انجامید که با شیوه نقالى و طریقه شاه نامه خوانى به نشر فضایل و مناقب اهل بیت(علیهم السلام)پرداختند و به «مناقبیان» معروف شدند. ظهور مناقبیان به شهادت تاریخ، به حذف تدریجى فضایلیان از عرصه مناقب خوانى انجامید.

ذهبى در تاریخ الاسلام خود، ذیل حوادث سال ۳۵۲ ه.  . ق نگاشته است که:

]یوم عاشورا، قال ثابت، اَلزم معزالدوله النّاس بِغلق الأسواق و منع الهَرّاسین و الطّباخین مِنَ الطّبیخ و نصبوا القباب فى الأسواق و عَلّقوا علیهاالمُسوح، واخرجوا نساءً منشّرات الشُّعور، مُضجّات یلْطَمن فى الشوارع وَ یُقمنَ المَآتم على الحسین(علیه السلام)، و هذا اوّل یوم نیح علیه فى بغداد.[ و ابن وردى همین مطلب را در تاریخ خود ذکر کرده با تأکید بر این نکته که:

]و عجزت السُّنه عن منع ذلک، لکون السلطان مع الشیعه (تاریخ ابن الوردى، ج ۱، ص ۲۸۰، ذیل حوادث سال ۳۵۲ ه.  . ق). و نیز براى آگاهى بیشتر مراجعه کنید به: سیماى مهدى موعود (عج) در آیینه شعر فارسى، تألیف نگارنده این سطور، ص ۴۵ . ۴۷٫[

۵ . تاریخ محمدى، ص ۱۲ . ۱۳٫

۶ . همان، ص ۲۴٫

۷ . همان، ص ۲۴ . ۲۶٫

۸ . براى آگاهى بیشتر در مورد شرح احوال و آثار شیخ حسن کاشى به راهنمایى شادروان دکتر خیام پور (در فرهنگ سخنوران، ج ۲، ص ۷۵۵) مى توان از این منابع استفاده برد.

شمع انجمن تألیف سیدمحمّد صدیق، هند، ۱۲۹۳، ص ۳۹۷; خزانه عامره نگاشته غلامعلى آزاد بگلرامى، کانپور، ص ۳۸۹; خیرالبیان از شاه حسین، برگ ۱۱۸; قاموس الاعلام سامى، ص ۱۹۵۲; و باید منظومه تاریخ محمّدى سروده مولانا شیخ حسن کاشانى را که به کوشش مورّخ پرتلاش آقاى رسول جعفریان در تابستان ۱۳۷۷ توسط کتابخانه تخصصى تاریخ اسلام در ایران چاپ و منتشر شده بر این منابع افزود.

۹ . همان، ص ۳۶ . ۳۷٫

۱۰ . همان، ص ۴۴٫

۱۱ . فیل: کنایه از عام الفیل، سالى که ابرهه با سپاهى مجهز و سوار بر فیل به کعبه تاخت.

۱۲ . در قرآن کریم به این ماجرا اشاره شده است که شمارى از پرندگان، سپاه ابرهه را تار و مار کردند.

۱۳ . مطابق با نوشته مؤلف اَلتّراتیب، ج ۱، ص ۱۸۰٫

۱۴ . از جمله مسایلى که در ارتباط با رحلت رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) وجود دارد، ماجراى مسموم شدن آن حضرت توسط گوشت سَم آلوده اى است که پیرزنى یهودى تدارک دیده بود. واللّه اعلم.

۱۵ . مورّخان در این که رحلت پیامبر مکرّم اسلام(صلى الله علیه وآله) در سال یازدهم هجرى اتفاق افتاده، اختلافى ندارند و معلوم نیست که شیخ کاشى با استناد به چه منبع روایى و تارخى برخلاف دیگران نظر داده است؟!

۱۶ . تاریخ محمدى، ص ۵۸ . ۵۹٫

منبع: سیری در قلمرو و شعر نبوی

 

اهل بیت در سروده های سیّد حسن غزنوى.

اشاره:

سید حسن غزنوى (متوفاى ۵۵۶ ه.  . ق) ملقب به اشرف الدین، مکنّى به ابومحمّد و معروف به اشرف فرزند محمّد حسینى قزوینى، از شعراى پر آوازه سده ششم هجرى است که در شعر گاهى (حسن) و گاهى (سید) تخلص مى کرده و در دربار غزنویان و سلجوقیان از جاه و جلال خاصى برخوردار بوده، خصوصاً یمین الدوله بهرام شاه (۵۱۱.۵۴۸ه. . ق) که حضور او را گرامى مى داشته است.

سخنوران توانا و نام آشنایى چون: جمال الدین عبدالرزاق اصفهانى، کمال الدین اسماعیل، فلکى شروانى و مجیدالدین بیلقانى از سبک شعرى وى پیروى کرده اند که سبکى نزدیک به سبک خراسانى است.

برخى از اهل ادب او را با انورى ابیوردى و رشیدالدین وطواط مقایسه کرده و با آن دو برابر دانسته اند:

اشرف و وطواط و انورى، سه حکیم اند *** کز سخن هر سه، شد شکفته بهارم۱

در دیوان شعر وى انواع قالب هاى شعرى را مى توان یافت که حاوى حدود پنج هزار بیت است. درگذشت وى به سال ۵۵۶ ه.  . ق و در قصبه آزادوار از قصبات جوین اتفاق افتاده است.۲

ازوست:

اى دلت بى خبر از مملکت عالم جان *** چیست چندین هوس از بهر سپنجىْ زندان؟ …

زنده از باد مشو بیهده چون شیر علَم *** تکیه بر خاک مکن خیره چو نقش ایوان ….

زان که تا با اَحد افتد سر و کار، احمد *** زحمت میم منى برد برون هم ز میان

آه و دردا که شد آثار طریقت باطل *** آه و دردا که شد ابواب شریعت ویران۳

*     *     *

بزرگْ جشن همایون و ماه فروردین *** خجسته بادا بر آفتاب روى زمین ….

یمین دولت و، دولت بِدو گرفته کمال *** امین ملّت و، ملّت بدو بمانده متین ….

کسى که دید بیان تو، دید عالَم علم *** کسى که یافت امان تو، یافت حصن حصین ….

تویى ز عالم، چون عالم از صدف مقصود *** تویى ز شاهان، چون مصطفى ز خلقْ گزین۴

*     *     *

شاها! به کعبه رفتم، دانى چرا؟ از آنک  *** گفتند خانه اى است معظم چو جاى شاه!

لبّیک ها به نام مبارک زدم، چنانک  *** کانجا همى رسید به گردون صداى شاه!

موقف نبود، جز ره صدر رفیع مُلک  *** زمزم نبود، جز ره بحر عطاى شاه!

در مروه، جز مروَّت خسرو نیافتم  *** واندر صفا، ندیدم الاّ صفاى شاه!

بگشاد کارها حَجَرُالاَسْود و، سزد *** کآمد به رنگ رایت عالم گشاى شاه!

گفتم که خویشتن را قربان کنم، خرد  *** گفت: اى ضعیف تن! توى نشایى فداى شاه!

امروز سرکشان همه، سرها نهاده اند  *** تا جان فدا کنند براى بقاى شاه

در خانه خداى و به بالین مصطفى  *** گفتم دعاى مُلک و، نُمودم ولاى شاه! …

منّت خداى را، که گرفتم همه جهان  *** بارى بپرس کز چه؟ : ز مدح و ثناى شاه۵

*     *     *

آن گل از بستان شاهى گر نهان شد زیر خاک  *** منّت ایزد را که بارى این گلاب آمد پدید

مصطفى گر کرد هجرت، مرتضى جایش گرفت  *** مشترى گر گشت پنهان، آفتاب آمد پدید۶

*     *     *

در دیوان سید حسین غزنوى یک ترجیع هفت بندى وجود دارد که آن را بر سر تربت رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)سروده و به خاطر رسایى و شیوایى که دارد آن را نقل مى کنیم. این ترجیع بند، اولین اثر منظومى است که در این قالب شعرى در میان آثار منظوم کهن شعر آیینى یافته ایم:

ترجیع بند نبوى(صلى الله علیه وآله)

(۱)

یا رب! این ماییم و، این صدر رفیع مصطفى ست  *** یا رب! این ماییم و، این فرق عزیز مجتبى ست

یا رب! این ماییم و، این روى زمین یثرب ست  *** کاسمان را هفت پشت از رشگ یک رویش دوتاست

خوابگاه مصطفى و کعبهمان از پیش و پس  *** بارگاه و منبر حنّانهمان از چپ وَ راست

یا رب! این راحت که ما دیدیم، در دوران که دید؟  *** یا رب! این دولت که ما داریم، در عالم کراست؟

یا رب! این روضه ست و این گل هاى رنگین زان اوست  *** یا رب! این ماییم و، این دل هاى سنگین زان ماست

در دل سنگ، آب و آتش زین سبب رقّاص گشت  *** اى دل ار سنگى، پس آخر آتش و آبت کجاست؟

سرفراز اى مردم دیده! کزین هر ذرّه اى *** سرمه از خاک کف پاى نبىّ الانبیاست

سَلِّموا یا قَوْمَ بَل صَلُّوا عَلَى الصَّدرِ الأمین *** مصطفى ما جاءَ اِلاّ رَحْمهً لِلعالَمین۷

(۲)

منّت ایزد را بدین گردون اعلى آمدیم *** منت ایزد را بدین درگاه والا آمدیم

اشکباران با دل پر آتش و چشم پر آب *** همچو ابر تیره، از پستى به بالا آمدیم

لب به مدحت برگشاده، چون عطارد تاختیم *** جان به خدمت بر میان بسته، چو جوزا آمدیم

مه بسى بینیم، چون بر اوج گردون برشویم *** دُر بسى چینیم، چون در قعر دریا آمدیم

از رخ خوبان، گل افشان ها کند روح الامین *** بر سرِ ما، چون درین روضه تماشا آمدیم

حاجب: لَوْ اَنَّهُم جاؤک، ما را بار داد *** تا نپندارى که بى دستورى اینجا آمدیم

ذره اى بودیم، زیر سایه اى پنهان شده *** آفتاب دین چو بر ما تافت، پیدا آمدیم

سَلِّموا یا قَوْمَ بَل صَلُّوا عَلَى الصَّدرِ الأمین *** مصطفى ما جاءَ اِلاّ رَحْمهً لِلعالَمین۸

(۳)

اى که هرگز هیچ ملت جز تو پیغمبر نیافت *** هیچ دین در دور عالم چون تو دینْ پرور نیافت

جبرئیل . آن پیک حضرت . با هزاران پَرِّ نور *** سایه گَرد بُراقت را به وَهْم اندر، نیافت

آسمان، کو بر درِ رحمت، معلَّق حلقه اى است *** همچو کرسى، عرش را جز حلقه اى بر در نیافت

هر که از خاک کف پاى تو تاج سر نساخت *** دست چون برکرد تا دستار جوید، سر نیافت

خصمت از بهر جراحت هاى هفت اندام خویش *** گرچه اندر هفت دوزخ جست، خاکستر نیافت

جان شیرین داد و، از تلخى جان کندن نَرست *** شوربختى کز نمکدان لبت شکَّر نیافت

هر که تخم حاجتى در کِشت امیدى فکند *** بى دُرودت هیچ نَدْرود و ز کِشته برنیافت

سَلِّموا یا قَوْمَ بَل صَلُّوا عَلَى الصَّدرِ الأمین *** مصطفى ما جاءَ اِلاّ رَحْمهً لِلعالَمین۹

(۴)

اى دل پر درد تو، مهمانسراى جبرئیل *** جز چنان دل کى تواند بود جاى جبرئیل؟

آشیان طوطى نطقت، برون آسمان *** گلسِتان بلبل نَعْتَت، وراى جبرئیل

آنچه تو بى جبرئیل از راز گفتى با خداى *** کس نداند، هم تو دانى و خداى جبرئیل

گرچه طاووسِ ملایک، جبرئیل آمد ولیک ***  هست دیدار همایونت، هماى جبرئیل

خوب نبْود پاى طاوسى، ز خاک درگهت *** چون سرِ هُد هُد مُتوَّج۱۰ گشت پاى جبرئیل

چون فرود آمد؟ که بود او؟ جبرییلِ مصطفى *** چون تو پَذرُفتى؟۱۱ که بود آن؟ مصطفاى جبرئیل

وحى اگر چه منقطع شد، لیک هر ساعت فتد *** درخم گردون، نداى این صداى جبرئیل:

سَلِّموا یا قَوْمَ بَل صَلُّوا عَلَى الصَّدرِ الأمین *** مصطفى ما جاءَ اِلاّ رَحْمهً لِلعالَمین۱۲

(۵)

اى گزیده سالکان گرمْ رو، راه تو را *** سرکشان، گردن نهاده ربْقه جاه تو را

هر سحرگه، گنبد آیینه گون برداشته *** صد هزاران صیقل پر نور یک آه تو را

آفتاب از کلک زرین بر رخ سیمین ماه *** فتح نامه ساخته، نَصْرٌ مِن اللّهِ تو را

روى مه بشکافتى، این بود جرمت والسَّلام! *** کان سگان بشکافتند آن روى چون ماه تو را

چون مه نَخشب، سوى چاه آمدى هر نیمروز *** چشمه خورشید اگر دریافتى جاه تو را

غرفه هاى خُلد، دهلیزى است ایوان تو را *** حلقه هاى چرخ، زنجیرى است درگاه تو را

شهپر سیمرغ مشرق، بازنگشاید ز هم: *** تا خروس این حرف ناموزد۱۳ نکوخواه تو را

سَلِّموا یا قَوْمَ بَل صَلُّوا عَلَى الصَّدرِ الأمین *** مصطفى ما جاءَ اِلاّ رَحْمهً لِلعالَمین۱۴

(۶)

ابر رحمت، مِهترا! زان دستِ چون فرست *** تشنگان را شربتى گر ممکن ست، اکنون فرست

گر گشایى چشمه اى، زان چشمه پُر نَم گشا *** ور فرستى نافه اى، زان نافه پر خون فرست

قصه این خاکبازان را بخواندستى به راز *** چون پسندیدى به نزد ایزد بیچون فرست

هر دعا کاین جمع کرد و هر ثنا کاین بنده گفت *** بر زمین مگذار و، یک یک را سوى گردون فرست

لاف فرزندى نیارم زد درین حضرت، ولیک *** خدمتى کردم، ز حضرت خلعتى بیرون فرست

سیم و زر قدرى ندارد، نیستم در بند آن *** از قبول خویش زنجیرى بر این مجنون فرست

یا رسول اللَّه! سزاوارى که گویم: اى خدا *** بر رسول اللَّه درود از هر چه هست افزون فرست

سَلِّموا یا قَوْمَ بَل صَلُّوا عَلَى الصَّدرِ الأمین *** مصطفى ما جاءَ اِلاّ رَحْمهً لِلعالَمین۱۵و  ۱۶

(۷)

اى دل پر درد! وقت آمد، بیا درمان بخواه *** بایدت صد گنج شادى، یک غم ایمان بخواه

هر زمان گویى که شد کِشت امیدم سخت خشک  *** ابر رحمت هست بر سر، هین بیا باران بخواه

گر همى خواهى ز دست نفْسِ اَمّاره خلاص  *** هیچ عذرى نیست، هم عدل ست و هم سلطان، بخواه

یا رسولَ اللّه! حدیث بندگان با حق بگوى  *** یا ولى اللّه! گناه امّت از یزدان بخواه

یا نبىَّ اللّه! به رحمت حجّت ایشان بپرس *** یا صفىَّ اللّه! به فرصت حاجت ایشان بخواه

یا حبیبَ اللّه! تو شکر این گرانبارى بگوى  *** یا امینَ اللّه! تو عذر این گنه کاران بخواه۱۷

ما سرِ رشته ى صَلاح خویش را گم کرده ایم  *** هر چه مى باید تو دانى و توانى، آن بخواه

سَلِّموا یا قَوْمَ بَل صَلُّوا عَلَى الصَّدرِ الأمین *** مصطفى ما جاءَ اِلاّ رَحْمهً لِلعالَمین۱۸

این ترجیع هفت بندى، هر بند از آن بدون بیت رابط بندها، هفت بیت است و نشان مى دهد که شاعر براى یکسان بودن تعداد ابیات هفت بند، نظر داشته است.

*    *    *

پی نوشت:

۱ .  این بیت از جمال الدین عبدالرزاق اصفهانى است. رک: دیوان جمال الدین عبدالرزاق اصفهانى; و نیز تذکره دویست سخنور تألیف نظمى تبریزى، ص ۷۹٫

۲ .  براى آگاهى بیشتر از شرح احوال و آثار او به این منابع مراجعه کنید: دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۷۹ و ۸۰; لباب الباب عوفى، ص ۴۳۸; تاریخ ادبیات دکتر صفا، ج ۲، ص ۵۸۶; تاریخ ادبیات دکتر رضا زاده شفق، ص ۱۰۰; ریحانه الادب، ج ۳، ص ۱۵۷; ریاض العارفین هدایت، ص ۳۰۶; هفت اقلیم رازى، ج ۲، ص ۳۱۸; مجالس النفایس، ص ۳۳۰; تاریخ گزیده، ص ۸۱۷; مجمع الفصحاى هدایت، ج ۱، ص ۵۲۵; قاموس الاعلام، ج ۳، ص ۱۹۵۱; آتشکده آذر، ص ۱۰۴; تذکره دولتشاه سمرقندى، ص ۱۱۶ .

۳ .  سید حسن غزنوى این قصیده را در مرثیت جمال الدین احمد قاضى سروده است: دیوان سید حسن غزنوى، به تصحیح سید محمد تقى مدرس رضوى، تهران، انتشارات اساطیر، چاپ اول، سال ۱۳۶۲، ص ۱۳۱ و ۱۳۲ .

۴ .  همان، ص ۱۶۵ و ۱۶۷٫ این قصیده را شاعر در ستایش بهرام شاه غزنوى سروده است.

۵ .  ابیات برگزیده اى از این چکامه را . که در ثناى سلطان سعید علاء الدین سروده شده . بدین جهت نقل کردم که میزان خودباختگى شعراى دربارى در برابر ممدوحان شان بیشتر مشخص شود. سید حسن غزنوى به مکه مى رود و در آنجا به جاى توبه و روى آوردن به درگاه خدا، به نام شاه لبّیک مى زند! موقف و زمزم و مروه و صفا و حجرالاسود همه را فداى ستایش سلطان مى کند! و سروده خود را از مکه به غزنین مى فرستد تا سلطان، این شاعر منقبت سرا و فدایى خود را به خاطر طول سفر، از یاد نبرد! به راستى که روح شعر و ادب و انصاف از این شاعران ژاژخاى یاوه سرا چه رنج ها که نکشیده و چه آزارها که ندیده است! دیوان همو، ص ۱۷۱ و ۱۷۲

۶ .  همان، ص ۲۱۵ و ۲۱۶٫ این دو بیت از ترجیعى ده بندى انتخاب شد که شاعر آن را به سال ۵۴۷ ه.  . ق به مناسبت درگذشت سلطان مسعود و روى کار آمدن سلطان سعید سلجوقى سروده است.

۷ .  اى مردم! سلام و صلوات نثار پیغمبر امینى کنید که به پیامبرى مبعوث نشد مگر براى آنکه براى آفریدگان خدا مایه رحمت باشد.

ر. ک: دیوان سید حسن غزنوى، ص ۲۳۶ .

۸ .  همان، ص ۲۳۶ و ۲۳۷ .

۹ .  همان، ص ۲۳۷ .

۱۰ .  مُتَوَّج: تاج دار.

۱۱ .  پَذرُفتى: مخفّفِ پذیرفتى.

۱۲ .  دیوان سید حسن غزنوى، ص ۲۳۸ .

۱۳ .  ناموزد: نیاموزد.

۱۴ .  در متن دیوان به جاى صدرالأمین اشتباهاً روح الأمین آمده و از نظر مصحّح محترم نیز این خطا به دور مانده است.

۱۵ و ۱۶ . دیوان سید حسن غزنوى، ص ۲۳۸ و ۲۳۹ .

در این مصراع هم همان اشتباه پیشین رخ داده است، روح الأمین به جاى صدرالأمین آمده است.

۱۷ .  باید در معناى این مصراع، کلمه «عذر» یا «بخشش» را افزود. یعنى: اى ولى خدا، عذر گناه امت خود را به پیشگاه خداوند عرضه دار.

۱۸ .  دیوان سید حسن غزنوى، ص ۲۳۵ تا ۲۴۰ .

 

عصمت بخارایى.

اشاره:

خواجه عصمت بخارایى (متوفاى ۸۴۰ ه.  . ق) از شاعران چیره دست سده نهم هجرى است. وى نامش عصمت الله، تخلّص شعرى اش (عصمت)، پدرش خواجه مسعود و زادگاهش بخارا بوده است و بنا به نوشته امیر شیرعلى خان لودى مؤلّف مرآت الخیال نسَب وى به امام جعفر صادق(علیه السلام)مى رسیده۱، و برخى از مورخان نسب او را به جعفر بن ابى طالب «جعفر طیّار» مى رسانند و به این بیت او استناد مى کنند:

گر چه گمنام است (عصمت) لیکن از روى نسَب *** هم ز آل جعفر است و، هم ز نسل مرتضى۲

بنا به نوشته دکتر ذبیح الله صفا، خواجه عصمت بخارایى در شعر از دو تخلّص استفاده مى کرده: یکى (عصمت) که مخفّف نام اوست، و دیگرى (نصیرى) که این تخلّص دوم را از لقب نخستین ممدوح خود نصیرالدین خلیل سلطان فرزند میران شاه و نواده امیر تیمور لنگ اخذ کرده بود. تخلص اول غالباً در غزل که از اوزان نسبتاً کوتاهى برخوردارند، استفاده مى کرده و تخلص دوم را که سه هجایى است اغلب در قصاید به کار مى برده است.

خلیل سلطان شاهزاده اى خوشرو و نیکْ خوى و اهل شعر و ادب بوده و خواجه عصمت بخارایى سمت استادى به وى داشته و از این جهت خواجه را بزرگ مى داشته و در احترام از او مى کوشیده است۳.

 با مرگ نابهنگام خلیل سلطان به سال ۸۱۴ ه.  . ق و در سن ۲۸ سالگى، خواجه عصمت از بیم دشمنان به سمرقند گریخت و زمانى که شاهرخ میرزا عموى خلیل سلطان زمام امور حکومت را در سمرقند و بخارا به دست گرفت، پس از دو سال سرگردانى مجدداً به سمرقند بازگشت و پس از توقفى کوتاه در آن شهر به بخارا رفت تا از امور دیوانى کناره گیرد و به طاعت حق روزگار خود را سپرى کند، ولى الغ بیگ امیرزاده ادیب و دانشمند تیمورى او را به سمرقند دعوت کرد و خواجه دعوت او را پذیرفت و مدتى از عمر خود را در خدمت او به سر برد، ولى باز به بخارا رفت و رابطه خود را با امیرزادگان گسست و تا پایان عمر در همان شهر به سر برد و به سال ۸۴۰ه.  . ق درگذشت۴.

برخى از تذکره نویسان مانند دولت شاه سمرقندى و تقى الدین کاشانى وفات وى را به سال ۸۲۹ ه.  . ق ثبت کرده اند، ولى خواند میر با استناد به این بیت، سال درگذشت وى را در سال ۸۴۰ه.  . ق مى داند:

تاریخ وفات خواجه عصمت *** هر کس که شنید گفت: «تَمَّت»

و کلمه تَمَّت به حساب ابجدى ۸۴۰ مى شود و مؤلّف مخزن الغرایب نیز همین تاریخ را تأیید کرده است۵.

احتمالا مذهب خواجه عصمت بخارایى تشیّع بوده و ارادت قلبى وى را به خاندان نبوى(صلى الله علیه وآله) مى توان از اشعار او دریافت، ولى چون امرا و شاهزادگان تیمورى به مذهب حنفى معتقد بودند و خواجه نیز از ملازمان آنان بوده، لذا على رغم اعتقاد قلبى خود ناگزیر از تقیّه بوده است. از بیت دوم شعر زیر، این امر کاملا آشکار است:

دست در فتراک آل مصطفى باید زدن *** هر دو عالم را به همت پشت پا باید زدن

تا به کى طبل ارادت مى زنى زیر گلیم؟ *** بعد ازین کوس محبّت بر مَلا باید زدن

(عصمت)! از حبّ علىّ چون مست گشتى دم به دم *** تا قیامت گِرد این گلشن نوا باید زدن۶

ابیات برگزیده اى از اشعار نبوى(صلى الله علیه وآله) او را براى ثبت در این دفتر برگزیده ایم:

تعالَى اللّه زهى قیّوم دانا *** تَعالَى اللَّه زهى حَىّ توانا

زهى گوینده بى نطقْ ناطق *** زهى بیننده بى دیدهْ بینا …

خداوندا! گنهکار است (عصمت) *** اجل نزدیک و، مرگش در تقاضا

گنهکار است و گم کرده ره راست *** دلْ افکار است و محروم از مداوا

سیه رویى، بدى، بدْ روزگارى *** نه امروز ایمن از آتش، نه فردا

به حقّ آنکه تشریف تو آورد *** به قدّش خلعت «لولاک» زیبا

خداوندا! به حقّ آنکه پیشش *** حصا۷ تسبیح خوان شد، بَرّه۸ گویا

به حقّ آنکه راند از قاف قربت *** براق عزم در اوج «اَو اَدْنى»

به حق آنکه تا جایى بر آمد *** که جبریل امین وا ماند آنجا …

به حقّ آنکه کز انگشت هلالى *** دو نیمه کرد جِرم مه به ایما

به صدرى کز دَه انگشت جوادش۹ *** به یک دم کرده او ده چشمه اجرا۱۰

به حقّ روى سرخ آل یاسین *** به حقّ آب روى آل طاها

به حقّ روى زیباى محمّد *** به اقبال دو نور چشم زهرا

به حقّ خواجه قنبر که در حشر *** ز کوثر اهل جنّت راست سقّا

که: آن ساعت که با صد نا  امیدى *** همه بار سفر بندم ازین جا

مرا جز نام خود، حرفى میاموز *** مرا جز یاد خود، کارى مفرما۱۱ …

*    *    *

اى واسطه وجود عالم *** کز عالم و آدمى مقدّم

ارواح مقرَّبان قدسى *** جمله به طُفیْل تو مکرّم

یک حرف ز دفتر تو، کونَین *** یک طفل ز مکتب تو، آدم

صد نقش چو خاتم سلیمان *** در مُهر نبوّت تو مُدْ غَم

در معرض معجز کلامت *** موساى کلیم گشته اَبْکَم

از گلشن خُلق تو نسیمى است *** آثار دم مسیح مریم

از لطف تو، نفخه اى است فردوس *** وز قهر تو، لَمعه اى جهنّم

اى آب شفاعت تو شسته *** نقش گنه از بساط عالم …

اى رفته به عالمى که آنجا *** جبریل امین نمانده مَحرم

یک نکته ز سرّ آفرینش *** بر دانش تو نمانده مبهم …

اى مُلک دو کون را سعادت *** بر نام تو داشته مسلّم

سلطان سُرادق حقیقت *** اى بر فلک و مَلک مقدم

سر دفتر انبیا محمّد *** کز توست بناى شرع محکم …

از ذوق وجود خاک پایت *** بگرفته قدِ نُه آسمان خم …

وز مهرِ دو میوه کمالت *** باغ دل و جان خوش ست و خرّم

اى ساقى جام لایزالى *** دل تشنه جام توست، جان هم …

تا هست و به هر دو کون باشد *** فیض تو بر اِنس و جان دمادم

هر ذرّه به جان درود خوان باد *** بر روح تو تا به حشر اعظم۱۲

*    *    *

اى دیده اسرار به دیدار تو بینا *** خورشید در انوار تو چون ذره هویدا

از خجلت آیات کلامت، شده بر باد *** چون دفتر گل نسخه اعجاز مسیحا

چون نور قِدم لوح ضمیر تو بر افروخت *** صد صورت فتح آمد از آن آینه پیدا

بى صیقل خاک قدم نور فزایت *** مرآت حقایق نشد از زنگ، مصفّا

اى در شب اسرى شده پامال بُراقت *** چون سطح زمین کنگره طارم خضرا

خرّم ز صفاى قدمت، روضه فردوس *** روشن ز فروغ نظرت، چهره جوزا …

با آب شفاعتْ نظر لطف تو، امروز *** شسته رقم معصیت از صفحه فردا

گر شهد شفاعت ندهى خسته دلان را *** هرگز نرسد علت۱۳ عصیان به مداوا

اندر کنَف عصمتم از بحر کرم ساز *** سیراب و، چنین تشنه مکُش بر لب دریا۱۴

برگزیده یک مسمّط نبوى(صلى الله علیه وآله)

دوش کاین تخت زمرّد پر ز اختر ساختند *** وز چراغ ماه نو، ایوان منور ساختند

خرگه مشکین شب را قبّه از زر ساختند *** مشک سودند از شب و مجلس معطّر ساختند

خوب رویان، خانهْ پر خورشیدِ انوار ساختند *** مطربان معنوى با یک دگر در ساختند

زین غزل جمله دهان ها پر زشکّر ساختند *** کاى قباى مهترى بر قدّ زیباى تو راست!

تا حقایق را، ز شبنم گنج گوهر کرده اند *** وز شقایق، سایهْ بان بر سنبل تر کرده اند

تا ز بوى گل، مشام جان معطّر کرده اند *** تا کلاه لاله، از یاقوت احمر کرده اند

چشم نرگس تا به روى گل منوّر کرده اند *** تا دهان غنچه را پر خُرده زر کرده اند

سرو را، تا بر سر گل سایهْ پرور کرده اند *** چون تو سروِ جویبار «قُم فَاَنْذِر» برنخاست

روزگارى دم درین زندانِ بى همدم زدم *** سنگ نومیدى بسى بر سینه پرغم زدم

چون ازین گلشن قدم بر فرق نُه طارم زدم *** نا رسیده، دست رد بر روى نامحرم زدم

از دم وحدت، صف کرّوبیان بر هم زدم *** بر کشیدم آه و آتش در همه عالم زدم

تا زنَعْتِ خواجه طاها و یاسین دم زدم *** بِکر فکر من ز معنى دم به دم خورشیدْزاست۱۵

اى فروغ طلعت خورشید اوج اصطفا *** طرّه: شام قَدر و، عارض: آفتاب «وَالضُّحى»

بر صفاى سینه ات، صدر «اَلَم نَشرَح» گوا۱۶ *** پیش از آن کآدم صفى گردد، تو بودى مصطفى

مهتر عالم محمّد، خواجه هر دو سرا *** باز بر معراج «سُبحانَ الَّذى اَسرى» برآ

در چنین نورى تجلّى با دلْ افگاران خوش ست *** کافتاب روى تو آیینه ذات خداست

اى ز روى تو شده آتش، گلستان بر خلیل *** صد چو اسماعیل در قربانگه شوقت قتیل

داده حسن صورتت یعقوب را صبر جمیل *** گشته از شوق جمالت خون صد یوسف سبیل۱۷

با عصاى مهر تو، شق کرده موسى رود نیل *** بر سر خوان کمالت، عیسىِ مریم نزیل۱۸

سوره «وَالشَّمس» بر زیبایى رویت دلیل *** آیت «وَاللَّیل» بر دلبندى مویت گواست …

پیش از آن کآدم برآرد سر ز جیب ماء و طین *** بوده خورشیده جمالت آفتاب ملک و دین

پیش از آن کارد سلیمان، اِنس و جان زیر نگین *** مُهر منشور تو بوده رحمهً لِلعالمین

تا به جایى رفته کز ره مانده جبریل امین *** ابرویت چون در ازل خوانده شفیعُ المُذْنبین۱۹

چشم بگشا و گنهکاران امت را ببین *** تا هدایت یابد از تو هر که بر راه خطاست…..

پادشاها! بر درت بار گناه آورده ام *** بى پناهم (عصمتم)، سویت پناه آورده ام

نامه طاعت چو روى خود سیاه آورده ام *** عاقبت با صد خجالت رو به راه آورده ام

اشک سرخ و روى زردِ همچو کاه آورده ام *** جانِ پر درد و، زبان عذرْخواه آورده ام

بر امیدى، رو سوى این بارگاه آورده ام *** مرهمى نِهْ بر دل ریشم که دردم بى دواست …

یا رب آن ساعت که دهر از نفخ صور آید به جوش *** وز تن هر ذره از هیبت بر آید صد خروش

انبیا و اولیا را، نى خرَد ماند نه هوش *** گردد از حیرت، زبان مردم گویا خموش

آه نومیدى برآرد زاهد طاعتْ فروش *** ناله فرزند را دیگر پدر، نارد به گوش

ذیل عفوى بر گناه (عصمتِ) نادان بپوش *** ورنه سعى او به راه رستگارى برهبا۲۰ست۲۱

*    *    *

پی نوشت:

۱ . دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۲۴۶ و ۲۴۷٫

۲ . دیوان عصمت بخارایى، تهران، انتشارات ما، چاپ اول، ۱۳۶۶، مقدمه آقاى کرمى، ص ۴٫

۳ . همان، ص ۴ و ۵٫

۴ . همان، ص ۶ و ۷٫

۵ . همان، ص ۷٫

۶ . همان، ص ۷ و ۸٫

۷ . حصا: سنگ ریزه.

۸ . بَرّه: بچّه آهو، بچّه گوسفند.

۹ . جواد: بخشنده.

۱۰ . اجرا: جارى ساختن.

۱۱ . دیوان عصمت بخارایى، ص ۱۲، ۱۸ تا ۲۰٫

۱۲ . همان، ص ۱۹۷ تا ۲۰۰٫

۱۳ . علّت: بیمارى، درد.

۱۴ . دیوان عصمت بخارایى، ص ۲۵۶ و ۲۵۷٫

۱۵ . در متن: خورشید راست.

۱۶ . گُوا: گواه .

۱۷ . سبیل: مُباح.

۱۸ . نَزیل: فرود آمده.

۱۹ . شفیع المُذْنبین: شفاعت گر گناه کاران.

۲۰ . برهَباست: بر باد رفته است.

۲۱ . دیوان عصمت بخارایى، ص ۴۹۷ تا ۵۰۲٫

منبع: سیری در قلمرو شعر نبوی

فریدالدین عطّار نیشابورى.

اشاره:

شیخ فریدالدین عطار نیشابورى (متوفاى ۶۲۷ه.  . ق) با کنیه ابو حامد و تخلّص (عطار) و (فرید) از شاعران بنام و عرفاى پرآوازه سده ششم و نیمه اول سده هفتم هجرى است. وى حدود سال ۵۳۰ ه.  . ق در روستاى کدکن از توابع نیشابور به دنیا آمد و چون پدرش به شغل داروفروشى اشتغال داشت، او نیز همین پیشه را در پیش گرفت و ضمناً به درمان بیماران نیز پرداخت و کار دو منظومه مشهور مصیبت نامه و الهى نامه خود را در همان ایام به پایان برد:

مصیبت نامه کاندوه جهان ست  *** الهى نامه، کاسرار عیان است

به داروخانه کردم هر دو آغاز  *** چگونه زود جستم زین و آن، باز

گویند پس از آنکه یکى از اولیاى الهى در مسیر عطار قرار گرفت، کسب و کار خود را رها کرد و در راه تهذیب نفس و خودسازى به سیر و سلوک پرداخت و به سیر و سیاحت روى آورد و از محضر بسیارى از عارفان در شهرهاى مختلف استفاده ها برد و سرانجام حلقه ارادت یکى از مردان راه رفته و وارسته را . که گویا شیخ مجدالدین بغدادى بوده . در گوش کرد. خرقه فقرى خود را ازو گرفت و به ارشاد و هدایت مردم پرداخت.

عطار داراى تألیفات فراوانى است که تعداد آن را تا ۱۱۴ مجلد نوشته اند، ولى بسیارى از منظومه هایى که به او منسوب است، از او نیست و مرحوم سعید نفیسى در تعلیقاتى که بر لباب الألباب عوفى نگاشته اند، فقط تذکره الأولیاء، اسرارنامه، الهى نامه، پندنامه، خسرونامه، مختارنامه، مصیبت نامه، مفتاح الفتوح، منطق الطیر، نزهه الأحباب و دیوان قصاید و غزلیات را از او دانسته و در صحت انتساب سایر آثار به عطار تردید کرده اند.۱

عطار سرانجام در حدود صد سالگى و به سال ۶۲۷ ه.  . ق به دست یکى از سپاهیان مغول در نیشابور به قتل رسید و آرامگاه او از دیرباز زیارتگاه صاحب دلان و روشن ضمیران است.

عطار در این چکامه توحیدى خود، خدا را به «جان پاک محمّد(صلى الله علیه وآله)» سوگند مى دهد که طعم قطره اى از شراب معرفت را . که ویژه مخلصان است . به او بچشاند:

اگر به مدت جاوید، ذره هاى جهان  *** سخن سُراى شوندى به صد هزار زبان

صفات ذات جهان آفرین دهندى شرح  *** ز صد هزار، یکى درنیایدى به بیان ….

مُهَیمِنا! صمدا! خاتم النبیّین گفت  *** که: هست دنیا بر اهل دین من زندان

مرا چو در بُن زندان نکونداشته اند  *** به بوستان بهشتم به خوشدلى برسان

از آن شراب که در جام مخلصان ریزى  *** به جان پاک محمّد، که قطره اى بچشان۲

*     *     *

و در غزل توحیدى دیگرى، قدرت رُبوبى را این گونه به تصویر مى کشد:

دست نمى دهد مرا، بى تو نَفس زدن دمى  *** زان که دمى که با تواَم، قوت من ست عالمى ….

نقطه قاف قدرتت گر قدم و دمى زند  *** هر قدمى و احمدى، هر نَفسى و آدمى۳

عطار در قصیده دیگرى ضمن برشمردن توانایى هاى خود در عرصه سخن، در پایان به خاکسارى روى مى آورد و از پروردگار مهربان مى خواهد که او را در «غوغاى محشر رسوا نسازد» تا باعث راندن او از پیشگاه نبوى(صلى الله علیه وآله) گردد:

نه پاى آن، که از کره خاک بگذرم *** نه دست آن، که پرده افلاک بردَرم ….

خوانى کشیده ام ز سخن قاف تا به قاف۴ *** هم کاسه اى کجاست که آید برابرم؟

نظّاره را،۵ به خوان من آیند جنّ و انس *** من خوان عام همچو سلیمان بگسترم

خوان فلک که هست سیه کاسه، هر شبى *** یک گِرده دارد از مه،۶ چندان که بنگرم

آن گِرده، گاه پاره کند گه درست باز *** یعنى که: هم نمى دهم و هم نمى خورم!….

همچون مسیح گِرده و خوان بر زمین زنم *** گر روح قُدْس،۷ آب نیارد ز کوثرم….

یا رب! بسى فضول بگفتم۸ ز راه رسم *** استغفِرُاللَّه، از همه گردان مطهّرم ….

روزى ز خاک گور شوم، رحمتى بکن *** سختم مگیر، زان که من آن صید لاغرم

روزى که سر ز خاک برآرم به بوى غیب *** رسوا مکن میانه غوغاى محشرم

رویم مکن سیاه در آن روز رستخیز  *** ترسم از آن که باز براند پیمبرم۹

عطار در قصیده توحیدى دیگرى، هنگامى که به نام مبارک پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)مى رسد، با شیفتگى کامل عیار از آن حضرت دم مى زند و از شکوه و جلال نبوى(صلى الله علیه وآله)سخن مى گوید:

سبحان خالقى که صفاتش ز کبریا *** در خاک عجز مى فکند عقل انبیا

گر صد هزار قرن، همه خلق کاینات *** فکرت کنند در صفت عزّت خدا

آخر به عجز، معترف آیند کاى اله *** دانسته شد که هیچ ندانسته ایم ما ….

جاوید در متابعت۱۰ مصطفى گریز *** تا نور شرع او شودت پیر و رهنما

خورشید خُلد و، خواجه دنیا و آخرت *** سلطان عرش و صاحب کونین،۱۱ مصطفى

مفتىِّ کلّ عالم و، مَهدىِّ۱۲ جنّ و اِنس *** در هر دو کون بر کُل و بر جُزو، پادشا۱۳

چشم چراغ سنّت و، نور دو چشم دین *** صاحب قبول هفت قران، صاحب لوا

کان۱۴ بود کلّ عالم و، او بود آفتاب *** مس بود خاک آدم و، او بود کیمیا

چون آفتاب از فلک دین حق بتافت *** تا هر دو کون پر شد از نور «وَالضُّحى»۱۵ ….

کس را نگشت معجزه جز در زمین پدید  *** واو خاص بُد به معجزه بر ارض و بر سما

گویند مه شکافت، تو دانى که آن چه بود؟:  *** گردون،تُرنج دست ببرّید از لقا

یک شب بُراق،۱۶ تاخت چو برق از رواق چرخ  *** از قدسیان خروش برآمد که: مرحبا!

در پیش او که غاشیه کش۱۷ بود، جبرئیل  *** هم انبیا پیاده دویده، هم اصفیا

از انبیا چو مشغله «طَرِّقُوا»۱۸ به خاست  *** در عرش اوفتاد از آن «طَرِّقُوا» ندا

چون نرگس از نظاره گلشن نگاه داشت  *** بشکفت در رخَش گل: «مازاغ»۱۹ و «ماطَغى»۲۰

از دستِ ساقى «وَسَقاهُم»۲۱ شراب خواست  *** حالى شراب یافت ز جام جهان نما

موسى ز بیقرارى خود، در بساط قرب  *** خود را فکند بر درِ او پیش از عصا

موسى به «لَن ترانى»۲۲ جان سوز چربه۲۳ خورد  *** و او توبه زد که: «ماکذِبَ القَلب ما رَآى»۲۴

آن را خداى گفت: ز نَعلَین دور شو۲۵  *** وین را بُراق بین که فرستاد از کجا؟

آن را ز بَعد چل شبِ پیوسته، بار داد *** وین را شبى ببرد به خلوتگه «دَنى»۲۶

آن را، ز طور کرد سراى حرم پدید  *** وین را، ز عرش ساخته ایوان کبریا

اى آفتاب مطلق و، اصحاب تو نُجوم۲۷  *** قَد فازَ بِالهِدایهِ مِنهُم مَن اِقتدا۲۸

*     *     *

زهى سلطان دارالمُلک افلاک *** زهى تخت تو عرش تاج «لولاک»

مَجرّه۲۹ زان پدید آمد، که یک شب *** فلک از دست او جامه بزد چاک

قزح۳۰ زان آشکارا کرد یک روز *** کشیدى از عُلا۳۱  قوسى بر افلاک

ز اولْ حقّه یک شب مهره ماه *** بدو بنمودى و، دست تو زان پاک

تو آن وقتى نبىُّاللّه بودى *** که آدم بود یک کف خاک نمناک

اگر نور وجود تو نبودى *** بماندى در کف او، آن کف خاک

فرو مانده چو خر در گل ز مدحت *** دو اسبه گر بتازد عقل درّاک

ندارد هیچ کس با پشتى تو۳۲  *** ز جُرم جمله روى زمین، باک۳۳

*     *     *

پی نوشت:

۱ . دویست سخنور، نظامى تبریزى، ص ۲۵۳ و ۲۵۴٫

۲ . دیوان عطار، به اهتمام تقى تفضّلى، تهران، شرکت انتشارات علمى فرهنگى، چاپ چهارم، ۱۳۶۶، ص ۸۰۸ و ۸۱۲٫

۳ . همان، ص ۶۵۰ و ۶۵۱٫

۴ . قاف تا به قاف: کنایه از شرق تا به غرب.

۵ . نظّاره را: براى تماشا.

۶ . یک گِرد دارد از مه: قرص ماه را شاعر به قرصه نان تشبیه کرده است.

۷ . روح قُدس: جبرئیل.

۸ . بسى فضول بگفتم: بسیار زبان درازى کردم.

۹ . دیوان فرید الدین عطار نیشابورى، با تصحیح سعید نفیسى، تهران، کتابخانه سنایى، چاپ سوم، بى تا، ص ۵۶ و ۵۸٫

۱۰ . مُتابعت: پیروى.

۱۱ . کونَیْن: دو عالم، دنیا و آخرت.

۱۲ . مَهدى: رهنما، هدایتگر.

۱۳ . پادشا: مخفّف پادشاه.

۱۴ . کان: معدن.

۱۵ . وَالضُّحى: آیه اوّل از سوره مبارکه «الضُّحى»: قسم به روز روشن و تابش آن به ظهر.

۱۶ . بُراق: نام مرکب رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) در شب معراج.

۱۷ . غاشیه کش: کسى که دامنه لباس بزرگان را برمى گیرد تا به زمین کشیده نشود. کسى که پرچم را در پیش لشکر به حرکت درمى آورد.

۱۸ . طَرِّقُوا: راه باز کنید! به کنار روید!

۱۹ . مازاغ: اشاره دارد به آیه ۱۷ از سوره مبارکه النَّجم: ما زاغَ البَصَر و ما طَغى

۲۰ . همان.

۲۱ . سَقاهُم: اشاره دارد به آیه ۲۰ از سوره انسان: وَ سَقاهُم ربّهم شَراباً طَهُوراً.

۲۲ . لَم تَرانى: اشاره دارد به آیه ۱۳۹ از سوره مبارکه اعراف: قال ربّ اَرنى انظر اِلیک، قال لَن ترانى.

۲۳ . چَرْبه: سرشیر، قیماق، پرده اى که بر روشیر مى بندد، کاغذ چربى که نقاشان براى گَرته بردارى بر روى تصاویر گذارند و با قلم مو نقش آنها را بردارند. در واقع مى خواهد بگوید که حضرت موسى از میقات الهى نصیب چندانى نبرد و تنها جرعه اى از دریاى جمال و جلال ربوبى عاید او شد، نه بیشتر.

۲۴ . بر گرفته شده از آیه ۱۱ سوره مبارکه النّجم: ما کذب الفُؤاد مارَأى.

۲۵ . اشاره دارد به آیه ۱۲ از سوره طه: فَاخْلَع نَعلَیک اِنّک بِالوادِ المقدّسِ طُوى.

۲۶ . اشاره دارد به آیه شریفه: ثُمَّ دَنى فَتَدَلّى و کانَ قابَ قَوسَینِ اَو اَدنى.

۲۷ . نُجوم:جمع نجم، ستارگان. اشاره به حدیث نبوى منقول در احادیث اهل سنت: أصحابى کالنجوم بأیّهم افتدیتم اهتدیتم: أصحاب من چون ستارگانند از هرکدام پیروى کنید را هیابید! که به مقتضاى سنّى بودن عطار، این حدیث را قبول دارد، و گرنه صحیح نیست.

۲۸ . دیوان عطار نیشابورى، به اهتمام سعید نفیسى، ص ۱ تا ۴٫

۲۹ . مجرّه: کهکشان.

۳۰ . قزح: قوس و قزَح، رنگین کمان، اژفنداک که به آن کمان رستم نیز گویند.

۳۱ . عَلا: برترى، بزرگى، بلندمنزلتى.

۳۲ . با پشتى تو: با حمایت تو، با کمک تو.

۳۳ . دیوان فریدالدین عطار نیشابورى، سعید نفیسى، ص ۳۳۸ و ۳۳۹٫

براى آگاهى بیشتر از شرح احوال و آثار او مى توانید به این منابع مراجعه کنید:

تاریخ ادبیات هرمان اته، ص ۱۵۴; تاریخ ادبیات دکتر رضازاده شفق، ص ۶۵; تاریخ ادبیات دکتر صفا ج ۲، ص ۸۵۸; قاموس الاعلام، ج ۴، ص ۳۱۹۵; آثار عجم، ص ۷۱; ریحانه الادب، ج ۳، ص ۹۲; تذکره هاى دولتشاه سمرقندى، ص ۲۰۷; هفت اقلیم، ج ۲، ص ۲۲۶; آتشکده آذر، ص ۱۴۲; مجمع الفصحا، ج ۲، ص ۹۲۰; ریاض العارفین، ص ۱۷۲; روز روشن، ص ۵۵۲; تاریخ گزیده، ص ۷۲۳; لباب الالباب، ص ۴۸۰; مجالس المؤمنین، ج ۲، ص ۹۹; طرایق الطّرایق، ج ۲، ص ۲۸۵; دویست سخنور، ص ۲۵۵ و ۲۵۶; دیوان فریدالدین عطار نیشابورى، به اهتمام سعید نفیسى، دیوان عطار، به تصحیح تقى تفضّلى، مقدّمه.

محمّدعلى سروش اصفهانى.

اشاره:

میرزا محمّدعلى (سروش) اصفهانى (متوفاى ۱۲۲۸ ه.  . ق) ملقّب به شمس الشُّعرا، در شمار بزرگ ترین چکامه سرایان سده سیزدهم هجرى است. وى به سال ۱۲۲۸ ه.  . ق در سِده از توابع اصفهان به دنیا آمد. وى پس از مرگ پدر بانامهربانى برادران خود روبه رو شد و به ناگزیر زادگاه خود را به مقصد اصفهان ترک گفت، و در آنجا به فرا گرفتن ادبیات فارسى و عربى و سایر علوم پرداخت و مورد عنایت حاج سیدمحمّدباقر بیدآبادى قرار گرفت که از علماى بزرگ اصفهان به شمار مى رفت و همو موجبات شهرت او را فراهم ساخت۱.

شیوه شعرى سروش پیروى از سبک متقدمین خصوصاً فرخى و امیر معزّى بود و چکامه هاى رسا و شیواى او در این سبک شعرى، از نمونه هاى برگزیده این قالب شعرى در عهد قاجاریه است۲.

سروش قریب به ۱۵ سال از عمر خود را در تبریز به سر برد و در نزد ناصرالدین میرزاى ولیعهد قرب و منزلتى داشت و پس از به سلطنت رسیدن او (سال ۱۲۶۴ ه.  . ق) از تبریز به جانب تهران رهسپار شد و به دربار ناصرى راه یافت و به لقب ملک الشعرایى نایل آمد۳.

سروش سرانجام در سن ۵۷ سالگى و به سال ۱۲۸۵ ه.  . ق در تهران بدرود حیات گفت، و جنازه وى را به قم برده و در آن دیار مقدس به خاک سپردند۴.

ازوست:

چکامه نبوى(صلى الله علیه وآله)

شنیده ام که: زِره بود معجز داود *** زبهر رهبرى خلق، سوى ربِّ وَدود

چرا مرا زِره زلف تو ببرداز راه؟! *** گر از زِره به ره آورد خلق را داود

زِره ز آهن، داود کرد و نیست شگفت *** شگفت باشد کردن زِره ز عنبر و عود!

لبان تو به چه ماند؟! به لاله سیراب *** میان لاله سیراب، لؤلؤ منضود۵

همى زنى ره مردم، همى برى دل خلق *** اَیا بتى که بتان حاسدند و، تو محسود۶

و لیک بُرد نَیارى دل مرا از راه *** که حِرز۷ دارم: نعت خلاصه موجود

برآورنده۸ افلاک، خواجه «لولاک» *** به فرق: تاج «لعَمْرک»، محمّدِ محمود

مقدَّم رسل و بدْر کلّ و صدر سبُل *** مُغیث۹ شیث۱۰ و دلیل خلیل و هادى هود۱۱

حکایتى ست ز حُبَّش، بقاى عیسى و خضر *** کنایتى ست ز بُغضش: بلاى عاد و ثَمود

یکى درخت بود پر شکوفه رحمت *** که سایه اش ز ازل تا ابد بود مَمدود۱۲

غرَض چه بود ز بودش خداى را؟: گهرش *** که باغبان را میوه ست از شجر، مقصود

سرایر۱۳ همهْ عالم به پیش او مکشوف۱۴ *** ضمایر۱۵ همهْ عالم به پیش او مشهود

طریق معرفت ذات و دانش صفتش *** بود هر آینه بر روى انبیا مسدود

شده ست علمش آگاه از درون حجاب *** زده ست ذاتش خرگاه از برون حدود

بِدو سپرد و بدو داد، اختیار همه *** خداى عرش هر آن چِش۱۶ خزاین۱۷ست و جنود۱۸

ز قول اوست کجا عقل را رسوم و سنن؟ *** به حول اوست کجا خَلق را قیام و قعود؟

سُعود۱۹ گردون کردند از و سعادت، وام *** چو کرد در شب معراج سوى عرش صعود

نشد فراشته۲۰ جز با مَعونتش۲۱ افلاک *** چنان که خیمه نشاید فرشت جز به عمود

پیمبرى را مبعوث گشت با شمشیر *** جهان بشست ز خُبْث۲۲و ز رجس و لَوث۲۳ یهود

به جنّت اند همه دوستان او، مخصوص *** به دوزخ اند همه دشمنان او، موعود۲۴

آثارى که از این شاعر بلند پایه بر جاى مانده عبارت اند از:

۱ . دیوان اشعار سروش.

۲ . منظومه روضه الأسرار.

۳ . منظومه اردیبهشت نامه حاوى ۹۲۰۰ بیت در توصیف جنگ هاى امیرمؤمنان علىّ(علیه السلام).

۴ . منظومه شمس المناقب در ۲۰۰۰ بیت.

شرح احوال و آثار وى را مى توان در این منابع یافت۲۵:

تاریخ ادبیات ایران، دکتر رضازاده شفق، ص ۱۹۷; ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۸۹; مجمع الفصحا، ج ۴، ص ۴۰۶; تاریخ ادبیات ایران، ادوارد براون، ج ۴، ص ۱۷۲; دویست سخنور، ص ۱۴۰ . ۱۴۲٫

پی نوشت:

۱ . دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص ۱۴۰ . ۱۴۱٫

۲ . همان، ص ۱۴۱٫

۳ . همان.

۴ . همان، ص ۱۴۲٫

۵ . لؤلؤ مَنضود: مرواریدهاى مرتّب و منظم، کنایه از دندان هاى سپیدنگار.

۶ . مَحسود: کسى که مورد حسد دیگران است.

۷ . حِرز: بازوبند، دعاى مخصوصى که براى در امان ماندن از بلا، بر بازو بندند.

۸ . برآرنده: بالا بَرنده.

۹ . مُغیث: ملجأ و پناه.

۱۰ . شَیث: نام یکى از پیامبران الهى.

۱۱ . هود: نام یکى از انبیاى الهى.

۱۲ . مَمدود: ادامه دار، دنباله دار، کشیده، درازْ دامان.

۱۳ . مَکشوف: آشکار، عریان، پیدا.

۱۴ . ضمایر: اَسرار درونى، جمع ضمیر.

۱۵ . مَسدود: بسته شده.

۱۶ . هر آن چِش: هر آن چه او را.

۱۷ . خَزاین: گنجینه ها، خزینه ها.

۱۸ . جُنود: سپاهیان، جمع جُندْ.

۱۹ . سُعود: سعادتمندى، نیکبختى.

۲۰ . فراشته، برافراشته، در اهتزاز آمده.

۲۱ . مَعونت: یارى، کمک.

۲۲ . خُبْث: خباثت، ناپاکى.

۲۳ . لَوث: آلودگى، نجاست.

۲۴ . مَوعود: وعده داده شده.

۲۵ . دویست سخنور، نظمى تبریزى، ص۱۴۰ . ۱۴۱٫

شمس الاُدَباى اوّل.

اشاره:

میرزا سیدمحمّد اصفهانى (متوفاى ۱۳۰۲ ه.  . ق) فرزند استاد المتألّهین حاج سیدرضى لاریجانى از عرفاى گرانمایه و سخنوران بلند پایه نیمه دوم سده سیزدهم هجرى است.وى به سال ۱۲۵۲ ه.  . ق در اصفهان متولد شد و چهار ساله بود که میرزا محمّدجعفر حکیم الهى وى را به تهران برد و با همت و تشویق همو بود که مقدمات علوم حوزوى را در محضر ملامحمّد سیبویّه و ملامحمّدمهدى نجّار به نیکى آموخت و حکمت مَشّاء را از محضر حکیم متألّه میرزا ابوالحسن جلوه فرا گرفت۱.

وى به قول مرحوم عبرت نایینى جمال صورى و کمال معنوى را توأماً دارا و از طبع سلیم و ذوق مستقیم برخوردار بود. در سرودن شعر به دو زبان فارسى و عربى دستى به سزا داشته و در فنون سخن منظوم رقّت لفظ را با دقّت توأم مى ساخته است۲.

وى به مُصاهَرت میرزا محمّدجعفر حکیم الهى نایل مى آید و هنگامى که کمالات او براى ناصرالدین شاه قاجار معلوم مى شود، او را به لقب شمس الاُدَبایى ملقّب مى سازد و سرانجام در سن ۵۰ سالگى به سال ۱۳۰۲ ه.  . ق بدرود حیات مى گوید و جنازه او در آستان مبارک حضرت عبدالعظیم(علیه السلام) به خاک سپرده مى شود۳.

میلادیّه خاتم الأنبیاء(صلى الله علیه وآله)

باز از مینو۴ درین گیتى فرو افکند بار *** کاروان نوبهاران با شکوه و اقتدار

راه آوردش ز مینو: حُله هاى رنگْ رنگ *** از براى باغ و بستان، بستهْ بسته بارْ بار

همرهش حورى نژادان صد رَده اندر یمین۵ *** در پى اش غِلمانْ سرشتان، صد گله اندر یسار۶

بر قدومش، باد نوروزى فرو بیزد عبیر *** مقدمش را ابر آذارى، گهر سازد نثار

مریمِ آبستنِ شاخ، از دَم باد ربیع۷ *** در چمن خورْ بچّگان۸ ماهرو بنهاد بار …

نو عروسان چمن را کرد آرایِش، سحاب *** از رخ هر یک زدود از مرحمت گرد و غبار …

کلک نقاش طبیعت بر صحیفه ى باغ و راغ *** سطرها بنوشت ز آیات مبین کردگار

دو ربیعِ سال و مه، کرده قِران چون ماه و مهر *** چون قِران لفظ و معنى، جسم و جان و نور و نار

در نخستین باغ شد خرّم، پس از پژمان شدن *** در دوم شد سرّ پنهان خدایى آشکار

از ربیع سال، جسم این جهان شد با شکوه *** وز ربیع ماه، جانِ این جهان شد با وقار

در نخستین، گشت گلشن روشن از انوار گل *** کاست از زلف شب و، افزود بر روى بهار

در دوم، گیتى سراسر گشت چون خرّم بهشت *** کاست قدر جهل و، افزون شد خرَد را اعتبار …

در ربیع ماه، از بستان وحدت شد پدید *** نوگل باغ نبوّت، وَز جهان بِستُرد۹ خار …

عید نوروز عجم با عید میلاد نبىّ *** گشته زین: یک دهر خرّم، کرده زان مُلک افتخار

غُرّه۱۰ آن روز مولودست، چون مه نوربخش *** طُرّه این روز مسعودست، چون خور۱۱ نور بار

آن ربیع سال آمد، پرتوى از این ربیع *** کاندرین آمد به گیتى علّت این هفت و چار۱۲

ممکنِ واجب نُما و، واجبِ ممکنْ سلَب۱۳ *** از وراى پرده امکان، شد امروز آشکار

شهسوار عرصه امکان، که اندر بزم قرب *** بود یزدان: میزبان و، جبرییلاش: پرده دار

صولتش خوشاند۱۴ از دریاچه ساوه، ترى *** هیبتش بنشاند۱۵ از آذرکده ى برزین، شرار

شد سماوه، از سحاب رحمت او بحر ژرف *** بر شیاطین بسته شد از آسمان راهِ گذار

تا جهان بر پاست، بادا دوستانش را همى *** شاد کامى برقرار و، شادمانى پایدار۱۶

پی نوشت:

۱ . تذکره مدینه الادب، عبرت نایینى، ج ۳، ص ۸۱٫

۲ . همان.

۳ . همان.

۴ . مینو: بهشت.

۵ . یمین: سمت راست.

۶ . یسار: سمت چپ.

۷ . ربیع: بهار.

۸ . خورْ بچّگان: کودکان خورشیدْ رخسار، کنایه از گل هاى با طراوت بهارى.

۹ . بستُرد: پاک کرد.

۱۰ . غُرّه: پیشانى.

۱۱ . خور: محفف خورشید.

۱۲ . هفت و چار: کنایه از هفت آسمان و عناصر چهارگانه: آب، باد، خاک و آتش.

۱۳ . سَلَب:

۱۴ . خوشانْد: خشکانید.

۱۵ . بنشاند: خاموش کرد.

۱۶ . تذکره مدینه الادب، عبرت نایینى، ج ۳، ص ۸۹٫

سلمان ساوجى.

اشاره:

خواجه جمال الدین سلمان ساوجى (متوفاى ۷۷۸ ه.  . ق) از سخنوران نامى و چیره دست سده هشتم هجرى است. پدرش خواجه علاءالدین ساوجى از دانشمندان زمانه خود بود و در امور دیوانى و محاسبات دستى به تمام داشت، و فرزند او . سلمان . نیز در این دو رشته کاملا بصیر بود ولى طبع خدا داده خود را با انجام این امور سازگار ندید و ضمن تحصیل علوم و فنون ادبى به سرودن شعر پرداخت و از بسیارى از شعراى هم عصر خود پیشى گرفت.

سلمان ساوجى در دربار سلطان ابوسعید بهادر (۷۱۶ . ۷۳۶ه.  . ق) و وزیرش خواجه غیاث الدین محمّد از منزلت خاصى برخوردار بود و پس از انقراض سلسله ایلخانیان به دربار جلایریان به ایلکانیان روى آورد و بیشتر عمر خود را در خدمت بزرگان این خاندان: امیرحسن بزرگ (۷۳۶ . ۷۵۷ه.  . ق) و پسرش معزالدین سلطان اویس ایلکانى (۷۵۷ . ۷۷۶ه.  . ق) به سر برد و به مقام ملک الشعرایى نایل آمد و سرانجام به سال ۷۷۸ه.  . ق در زادگاه خود ساوه بدرود حیات گفت و در همان شهر به خاک سپرده شد.

سلمان ساوجى در انواع قالب هاى شعرى خصوصاً قصیده آثار شیوا و فاخرى دارد و در انواع شعر آیینى داراى آثار متین و سخته اى است.

وى علاوه بر دیوان اشعار، دو منظومه بیدلانه در قالب مثنوى دارد:

۱) جمشید و خورشید، که آن را در سال ۷۶۳ ه.  . ق به پایان برده.

۲) فراق نامه، که در سال ۷۷۰ ه. . ق یعنى هشت سال پیش از مرگ خود از سرودن آن فراغت یافته و سلمان ساوجى این هر دو منظومه عاشقانه را به نام سلطان اویس ایلکانى (۷۵۷ . ۷۷۶) سروده است.۱

سلمان ساوجى، قصیده اى در ستایش سلطان اویس ایلکانى (۷۵۷ . ۷۷۶ه.  . ق) سروده و در آن به مناسبت از عنایت حضرت بارى درباره رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)سخن گفته و ممدوح خود را نیز مشمول فیض لایزالى حضرت دانسته و او را از یارى دیگران بى نیاز معرفى کرده است:

آمد از مُلک ملایک، دوش مرغى نامور *** بسته بر بال همایون، نامه فتح و ظفر

هم نشاط قلب ارباب قلوبش، بر جناح *** هم فَراغ بال خلق عالمش، بر بال و پر

نامه اى مُعْرَب۲ به کسر۳ دشمن و فتح عجم *** کسر و فتحَش۴ کرده نام دشمنان، زیر و زِبر

نامه اى از خون بدخواهان مُنقَّط۵، و اندر آن *** شرح عزْم و جزْم و حَزْم۶ پادشاه نامور …

دین پناها! شهرتى دارد که در جنگ اُحد *** کس نبود الاّ اَحد با احمدِ پیغامبر

دادش ایزد عزّتى، بى یارى خیل و حشَر *** تا ندارد منّت الا از خداى دادگر

منّت ایزد را که عالى رایتت بر دشمنان *** همچنان پیروز شد بى منت خیل و حشَر

پیش ازین گر بخت را دور از تو بر سر خاک بود *** بر سرش هست این زمان تاج شهان تا جور۷ …

*     *     *

سلمان ساوجى در قطعهْ شعرى ماجراى خواب دیدن جمال نورانى پیامبر رحمت(صلى الله علیه وآله) را روایت مى کند و از آن حضرت مى پرسد که: پس از شما خلعت خلافت بر اندام کدام یک از اصحاب شما زیبا و آراسته است؟ و حضرت لب به سخن مى گشاید ولى سلمان سخن آن حضرت را نمى شنود و از این جهت جنبه نفسانى خود را مقصر مى شناسد که او را از این توفیق باز داشته است:

دوش چون در تُتُق غیب بخوابانیدم *** این دو هندوى جهاندیده نورانى را

کرکس نفْس فرو مانده زپرواز هوس *** خاست شوق طَیران، بلبل روحانى را

غُرّه صبح ازل، نقطه پرگار وجود *** معنى جان و خرد، صورت رحمانى را

سیّد جمع رسُل، احمد مرسل که شده ست *** حاصل هر دو جهان، زمره انسانى را

مى خرامید خرامان قد خوبش، گویى *** راست سروى است سهى، روضه رضوانى را

صبح رخساره اش از مَطلع دولت، طالع *** در بر صبح فکنده، شب ظلمانى را

من ز شادى: طَلَعَ الْبَدْر عَلَیْنا گویان *** تازه کرده به ثنا، شیوه حَسّانى را

بعد حمد و صلوات، از سر جان مالیدم *** بر خطوط خُطُواتش۸، خط پیشانى را

بر سرم، آستىِ لطف فرا کرد که آن *** دستگاهى است قوى، رحمت یزدانى را

پس بِدان آستىِ رحمتم، از چهره جان *** پاک مى کرد غبار ره شیطانى را

گفتمش: یا نبىّ اللَّه! به یقین مى دانى *** که چه اخلاص بود نیّت «سلمانى» را

گفت: اخلاص تو مى دانم، اِنْ شاءَاللّه *** که نیایى به جز از دولت دوجْهانى۹ را

راست چون ذره که خورشید در آرد به کنار *** در کشیدم به بر، آن رحمت سبحانى را

گفتم: اى جان جهان۱۰! در ره دین بعد از تو *** که سزا بود ز اصحاب، جهانبانى را؟

چون شنید این سخن از من به تبسّم۱۱ بگشاد *** از دَر دُرج دُر آن لعل بدخشانى را

لؤلؤ از لعل همى سفت، ولیکن نشنود *** صدف گوش من آن لؤلؤ عمّانى را

من درین حال، که ناگاه در آورد به حال *** غیرت حاسد من، قوّت نفسانى را

خیمه خواب برون زد ز سرا پرده چشم *** در نَوردید فلک، فرش تن آسانى را

یارب امید چنان است که بر ما زکرم *** آشکارا کند این حالت پنهانى را

فرصتِ آن دهدم تا همگى صرف کنم *** در ره باقى حق، باقى این فانى را۱۲

*     *     *

با نقل این ترکیب بند نبوى(صلى الله علیه وآله) شرح حال و آثار سلمان ساوجى را حسن ختام مى بخشیم. این ترکیب بند در شمار بهترین آثار منظوم نبوى(صلى الله علیه وآله) در شعر فارسى است:

ترکیب بند نبوى

(۱)

اى ذروِه۱۳ لامکان، مکانت *** معراج ملایک، آستانت

سلطانى و، عرش تکیه گاهت *** خورشیدى و، ابر سایبانت

طاقى است فلک ز بارگاهت *** مرغى است مَلک ز آشیانت

کوثر، عَرقى است از جبینت *** طوبى، ورقى ز بوستانت

فرزندِ نخست فطرتى تو *** طفلى است، طفیل آسمانت

هر چند که پرورید تقدیر *** در دامن آخر الزّمانت

آن قرطه۱۴ مه که چارده شب *** خور۱۵ دوخت، شکافته بنانت۱۶

تو خانه شرع را، چراغى *** عالم، همه روشن از زبانت

تو گنج دو عالمى، از آن رو *** کردند به خاکْ۱۷ در، نهانت

از توست صلات در حق ما *** وز ما صلوات بر روانت

یا قوم! عَلَى النَّبِىِّ صَلُّوا۱۸ *** تُوبوا وَ تَضَرَّعوا وَ ذَلُّوا۱۹

(۲)

باباى شفیق هر دو عام *** فرزند خلف ترینِ آدم

او خاتم انبیاست، زان سنگ *** بر سینه ببست همچو خاتم

اى پیرو تو، کلیم عمران *** وى پیشروَت، مسیح مریم

در ذیل۲۰ محمدى، زد این دست *** در دولت احمدى، زد آن دم

زان شد دم او چنین مبارک *** زان شد کف او چنان مکرّم

از عیسىِ مریمى، مؤخّر *** بر آدم و عالمى، مقدّم

سلطان دو عالمى و، هستت *** ملک ازل و ابد مسلّم

باغى است فضاى کبریایت *** بیرون ز ریاض سبزْ طارَم

از هر ورقش چو طاق خضرا *** آویخته صد هزار شبنم

عقلى تو بلى، ولى مصوّر *** روحى تو بلى، ولى مجسّم

اى نام تو بر زمین: محمّد *** خوانند بر آسمانت: احمد۲۱

(۳)

تو بحرى و، هر دو کَوْن خاشاک *** خاشاک و درون بحر؟ حاشاک۲۲!

زد معجزه ات، شب ولادت *** بر طاق سراى «کسروى»۲۳، چاک

رفت آتش کفر پارس، بر باد *** شد آب سیاه ساوه، در خاک

در دیده همّتت نیاید *** دریاى جهان به نیمْ خاشاک

تو بحر حقیقتى و، زآن رو *** داراى لب خشک و چشم نمناک

با سیر براق تو چو صَخره *** سنگى شده پاى برق چالاک

از طبع تو، زاده است دریا *** وز نسبت توست گوهرش پاک

این دلقِ هزار میخِ نُه تو۲۴ *** پوشیده به خانقاهت، افلاک

مردود تو شد نبیره رز۲۵ *** زین است سرشک دیده تاک

قطب شش و هفت و سیصداخیار۲۶ *** گردونِ دو شِش۲۷، مه ده چهار۲۸

(۴)

اى سِدره، ستون بارگاهت *** کونَین، غبار خاک راهت

کرده نُه و هفت و چار۲۹ را تَرک *** آن روز که فقر شد کلاهت

نُه چرخ، هزار دانه۳۰ گردان *** در حلقه ذکر خانقاهت

مهر و فلک است، از برایت *** مُلک و مَلک است، در پناهت

در چشم محققان، خیالى است *** نقش دو جهان ز کارگاهت

از منزلتت۳۱ سپهر، نازل *** وز مَسکنت۳۲ است اوج جاهت

ترکان سفید روى بلغار *** هندوى دو نرگس سیاهت

ذى اَجْنَحه، لشکر جناحت *** قلب فقرا بود سپاهت

ما مجرم و عاصییم و، داریم *** امّید به لطف عذرْ خواهت

با آن که هزار کوه، کاه است *** با صَرصَر قهرِ کوهْ کاهت۳۳

سلطان رسل، سراج ملّت *** هادىّ سبُل، شفیع امّت۳۴

(۵)

چیزى تو شنیده اى و دیده *** نادیده کسى و، ناشنیده

تا حشر کسى که مثل او نیست *** مثل تو کسى نیافریده

در عین سفیدى و سیاهى *** ذات تو، خرَد چو نور دیده

قهر تو، حجاب عنکبوتى *** بر دیده دشمنان تنیده

گیتى که نیافت سایه ات را *** در سایه توست پروریده

روزى که شرار شرکِ اشراک *** هر دم ز سرِ سنان جهیده

زآن جاکه ز کیشِ ما رَمَیْتَت *** مرغان چهار پر بریده

آن از کرم تو دیده حَیّه۳۵ *** کانگشت ز حیرتت گزیده

با آنکه کنیز کانْت حورند *** از بندگى تو در قصورند۳۶

(۶)

با آنکه تو راست سدره، منزل *** با قدر تو، منزلى است نازل

عالم همه حقّ توست و، هر چیز *** کان حقّ تو نیست، هست باطل

آن جا که بُراق عزم رانده *** افتاده خرِ مسیح در گل

دین تو به قوّت نبوّت *** ذات تو به مُعجز دلایل

برکنده ز جاى، کفر خیبر *** افکند به چاه، سحر بابل

آن بحر حقیقتى، که آن را *** نه غور پدید شد نه ساحل

در ملک تو صد چو مصر، جامع *** در کوى تو صد چو نیل، سایل

در ملک قلوب مشرکان، رمح۳۷ *** از کدِّ یمین توست، عامل

ماهى است رخَت که نیستش نقص *** سروى است قدت که نیستش ظِل

اى بر خرَدت هزار توجیح۳۸ *** در دست تو، سنگ کرده تسبیح۳۹

(۷)

اى خوانده حبیبِ خود، خدایت *** مُلک و مَلک و فلک، برایت

اوّلْ علَمى کز آفرینش *** افراشت، نبود جز ولایت

اى هفتْ فلک به رسم درخواست *** حلقه شده بر درِ سرایت

تو دیده فطرتى، از آن شد *** در پرده عنکبوت جایت

تو نافه مشکى، آفریده *** بى آهو و بىختا۴۰، خدایت

آراسته، سِدره از وجودت *** برخاسته صَخره از هوایت

شد قرص جُوَت خورِش، اگر چه *** قرص مه و خور شده برایت۴۱

ما را چه مجال نطق باشد؟ *** جایى که خدا کند ثنایت

با آن که عطارد است محرم *** از خطّ بَنان بحرْ زایت۴۲

یک خوشه فلک به توشه دادش *** وان نیز ز خرمن عطایت

سُکّانِ سُرادقات۴۳ عزّت *** محتاج شفاعت و دعایت

هندوى تو چون بلال کیوان *** سلمانْت، غلامِ پارسىْ خوان۴۴

(۸)

ادریس که بر سما رسیده *** از رهگذر شما رسیده

در شارع معجزات، عیسى *** جان داده و در تو نارسیده

از ناف زمین، نسیم مُشکت *** برخاسته، تا ختا۴۵ رسیده

مرغى که نرفت از آشیانت *** پیداست که تا کجا رسیده

از تذکره رسالت توست *** یک رُقعه به انبیا رسیده

وز مملکت ولایت توست *** یک بقعه به اولیا رسیده

بر خلق شده حُطام۴۶ دنیا *** مقسوم و، به تو بلا رسیده

در منزل قرب تو، ملایک *** از شاهره۴۷ دعا رسیده

جُسته مَلکت مقام اَدْنى *** از سدره گذشته تا رسیده

رخسار تو و مه ده و چار *** سیبى است دو نیم کرده پندار۴۸

(۹)

عمرى بزدیم دست و پایى *** در بحر هواى آشنایى

چون بر درش آمدیم امروز *** داریم امید مرحبایى

اى گل چه شود که از تو یابد *** این بلبل بینوا، نوایى؟

وز سفره رحمت تو گردد *** خرّم به نواله اى۴۹، گدایى

از کوى نجات، ناامیدى *** از راه فتاده، مبتلایى

بیمار و هوا رسیدگانیم *** بخش از شَفَتَیْنِ۵۰مان شفایى

درمانده شدیم و، هیچ کس نیست *** غیر از تو، رجاء و مُلْتَجایى۵۱

آورده ام این ثنا و، دارم *** در خواه۵۲ ز حضرتت دعایى

هر چند که ما گناهکاریم *** امّید شفاعت تو داریم۵۳

براى اطلاع بیشتر از شرح احوال و آثار وى، مى توانید، به این منابع مراجعه کنید:

مقدمه کلیات سلمان ساوجى نوشته دکتر عباسعلى وفایى، ص ۱ تا ۴۳; تاریخ ادبیات دکتر رضازاده شفق، ص ۱۴۶; تاریخ ادبیات هرمان اته، ص ۹۶; از سعدى تا جامى، ص ۳۳۴; بهارستان جامى، ص ۱۱۵; مجالس النفائس، ص ۳۵۳; مجالس المؤمنین، ج ۲، ص ۶۵۳; طرایق الحقایق، ج ۲، ص ۲۹۲; ریحانه الادب، ج ۲، ص ۱۵۲; مجمع الفصحا، ج ۴، ص ۳۵; هفت اقلیم، ج ۲، ص ۵۵۲; تذکره دولتشاه سمرقندى، ص ۲۸۶; آتشکده آذر، ص ۲۲۳ و دویست سخنور از نظمى تبریزى، ص ۱۴۸ تا ۱۵۰٫

پی نوشت:

۱ . کلیات سلمان ساوجى، به تصحیح دکتر عباسعلى وفایى، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، چاپ اول، ۱۳۷۶، مقدمه.

۲ . مُعْرَب: داراى اِعراب و نشانه حرکت حروف.

۳ . کسر: شکست.

۴ . کسر و فتحش: کسره و فتحه آن.

۵ . مُنَقَّط: نقطه دار.

۶ . حَزْم: احتیاط، دور اندیشى.

۷ . کلیات سلمان ساوجى، ص ۱۱۳ و ۱۱۴٫

۸ . خُطُوات:  خیالات، اوهام، گام ها، جمع خُطْوَه.

۹ . باید حرف «ج» را جهت رعایت وزن عروضى شعر به سکون تلفظ کرد.

۱۰ . در متن: جان و جهان.

۱۱ . در متن: از من تبسّم!

۱۲ . کلیات سلمان ساوجى، ص ۴۰۱ و ۴۰۲٫

۱۳ . ذروه: اوج هر چیز، فرق، تارک.

۱۴ . قِرطه: آویزگى، آویزه زینتى.

۱۵ . خور: مخفف خورشید.

۱۶ . بنان: انگشتان .

۱۷ . به خاکْ در: در خاک.

۱۸ . یعنى: اى مردم! بر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) صلوات بفرستید.

۱۹ . یعنى: توبه کنید، تضرّع و زارى نمایید، و اظهار فروتنى و خاکسارى کنید.

رک: کلیات سلمان ساوجى، ص ۴۸۰٫

۲۰ . ذَیل: دامن.

۲۱ . کلیات سلمان ساوجى، ص ۴۸۰ و ۴۸۱٫

۲۲ . حاشا از تو.

۲۳ . سراى کسروى: کاخ کسرى انوشیروان.

۲۴ . کنایه از نُه آسمان پرستاره.

۲۵ . رَز: درخت تاک، مو.

۲۶ . یعنى: پیشواى روحانى ۳۱۳ انسان که در زمره اخیارند و تعدادشان در همه زمان ها یکى است.

۲۷ . دو شِش: کنایه از دوازده امام معصوم(علیهم السلام).

۲۸ . کنایه از چهارده معصوم(علیهم السلام).

رک: کلیات سلمان ساوجى، ص ۴۸۱٫

۲۹ . کنایه از: نُه فلک و هفت طبقه زمین و چهار عنصر آب و باد و خاک و آتش.

۳۰ . هزار دانه: تسبیح هزار دانه.

۳۱ . در متن: منزلت، تصحیح قیاسى شد.

۳۲ . مَسکنت: فقر و بینوایى.

۳۳ . کوهْ کاهت: کوه فرسایت.

۳۴ . کلیات سلمان ساوجى، ص ۴۸۱ و ۴۸۲٫

۳۵ . حَیّه: مار، اژدها.

۳۶ . کلیات سلمان ساوجى، ص ۴۸۲٫

۳۷ . رمح: نیزه.

۳۸ . توجیح: رجحان، مزیّت.

۳۹ . کلیات سلمان ساوجى، ص ۴۸۲ و ۴۸۳٫

۴۰ . در متن: خطا.

۴۱ . یعنى: با آنکه قرص ماه و خورشید براى تو آفریده شده اند، تو جز قرص جَوین نان خورشت و غذاى دیگرى نداشتى.

۴۲ . یعنى: با آنکه ستاره عطارد که منشى سپهرست از خطّ انگشتان دریا آفرین تو محروم است.

۴۳ . سُرادِقات: سرا پرده ها، خیمه ها.

۴۴ . کلیات سلمان ساوجى: ص ۴۸۳٫

۴۵ . در متن: خطا.

۴۶ . حُطام: خس و خاشاک، ریزه خشک گیاه، کنایه از مال دنیا.

۴۷ . شاهره: شاهراه.

۴۸ . کلیات سلمان ساوجى، ص ۴۸۳ و ۴۸۴٫

۴۹ . در متن: نواله.

۵۰ . شَفَتَین: دو لب.

۵۱ . مُلتَجا: پناهگاه، کسى که مردم به او پناه برند.

۵۲ . درخواه: درخواست.

۵۳ . کلیات سلمان ساوجى: ص ۴۸۴ و ۴۸۵٫

علاءالدوله سمنانى.

اشاره:

شیخ علاءالدوله سمنانى (متوفاى ۷۳۶ ه.  . ق) به سال ۶۵۹ ه.  . ق در بیابانک از توابع سمنان به دنیا آمد و در خانواده اى بزرگ و صاحب نام پرورش یافت۱. پدرش ملک شرف الدین محمّد در روزگار ارغون خان . از ایلخانان مغول . از سال ۶۸۷ تا ۶۹۵ ه.  . ق امارت بغداد را بر عهده داشت و در آخرین سال حکومت خود به سرنوشت برادرش . ملک جلال الدین . دچار شد و به فرمان غازان خان مغول (۶۹۴ . ۷۰۳ه.  . ق) به قتل رسید۲.

«مَلِک» در دوره ایلخانان مغول عنوانى بوده در ردیف امارت و شحنگى و جنبه اشرافى داشته است۳.

مادر شیخ علاء الدوله سمنانى خواهر رکن الدین صاین بوده که در دوره ایلخانى به امر قضاوت اشتغال داشت و شیخ پس از فراغت از امور دیوانى، علوم فقه و حدیث را در محضر وى آموخت۴.

بنا به نوشته حمداللّه مستوفى . که از معاصران وى است . شیخ در عهد ارغون خان عملْ پیشه بوده، یعنى به امر دیوانى اشتغال داشته است و خواند میر و دولتشاه سمرقندى نیز بر این صحّه نهانده اند. عبدالرحمن جامى ورود او را به امور دیوانى در سن پانزده سالگى نگاشته است که در این صورت شیخ باید در سال هاى پایانى سلطنت اباقاخان (۶۶۳ . ۶۸۰ه.  . ق) یعنى حدود سال هاى ۶۷۴ و ۶۷۵ه.  . ق به امور دولتى پرداخته و پس از او نیز در روزگار سلطنت فرزندش ارغون خان به انجام امور دیوانى ادامه داده باشد۵.

از نوشته شیخ در العروه و نیز مورّخان هم روزگار او بر مى آید که در گیر و دار پیکار ارغون خان و سلطان احمد تکودار در حوالى قزوین، به وى انقلاب حالى دست مى دهد (سال ۶۸۳ ه.  . ق) ولى تا سال ۶۸۵ه.  . ق على رغم میل باطنى اش به حضور خود در اردوى ارغون خان ادامه داده است و از این تاریخ به بعد در حالى که بیش از بیست و شش سال نداشته و پس از ده سال اشتغال به امور حکومتى، ظاهراً به خاطر بیمارى رهسپار زادگاه خود سمنان مى شود و در آنجا ضمن آن که به تحصیلات خود در امور عقلى ادامه مى دهد، از تهذیب نفس و کسب معارف باطنى غافل نمى ماند و براى آن که از زندگى اشرافى خود فاصله بگیرد تا در امر سیر و سلوک به توفیقاتى دست یابد، غلامان و کنیزانى را که در خدمت او بودند، آزاد مى سازد و ذمّه خود را از حقوق اشخاص برى ساخته و با وقف کردن اموال خود، گام هاى اساسى را در مسیر خودسازى و وارستگى بر مى دارد، و بعد از مرمّت خانقاه سکّاکیه . منسوب به شیخ حسن سکّاک سمنانى . در آن جا به چلّه نشینى و عبادت سرگرم مى شود، و بالاخره در طلب اولیاى خدا به بغداد مى رود و به محضر شیخ نورالدین عبدالرحمن اسفراینى شرفیاب مى شود (سال ۶۸۷ ه.  . ق) و در حالى که بیست و هشت بهار از فصول عمر خود را پشت سر نهاده بود، دست ارادت به دامان همو مى زند و پس از چندى با اجازه پیر روحانى خود . عبدالرحمن اسفراینى . براى انجام مناسک حج به مکه شرفیاب مى شود، و پس از بازگشت از این سفر معنوى، باز زیر نظر شیخ به ریاضت هاى خود ادامه مى دهد و در خانقاه وى اقامت مى کند.

شیخ علاءالدوله سمنانى پس از کسب اجازه ارشاد از شیخ عبدالرحمن اسفراینى . که نَسب خرقه او به دو واسطه به شیخ نجم الدین کبرى مى رسید . و بعد از سى و دو سال هم صحبتى با آن عارف بزرگوار (۶۸۷ تا ۷۱۹) و سیرهاى انفُسى، به سیر آفاقى مى پردازد و مدتى از عمر خود را در حوالى شام و قدس سپرى مى کند۶.

از گزارش تاریخى فصیح خوافى بر مى آید که الجایتوخان (۷۰۳ . ۷۱۶ه.  . ق) از کناره گرفتن تدریجى شیخ علاءالدوله سمنانى از امور حکومتى و دیوانى ناخشنود بوده و سرانجام به سال ۷۰۵ ه.  . ق وى را از امور حکومتى معاف داشته است.

وى در حوادث سال ۷۰۵ هجرى مى نویسد:

]انابت فرمودن، استعفا و عزلت گرفتن شیخ رکن الملّه و الدین احمد بن محمّد بن احمد البیابانکى از اَشغال و مهمّات سلطانى، و غضب فرمودن و مبالغه نمودن سلطان محمّد خدابنده (الجایتوخان) چنانچه قریب دو سال شیخ را میسر نشده که با شیخ نورالدین عبدالرحمن الاسفراینى . که شیخ اوست . ملاقات نماید، تا عاقبت سلطان را با سر رضا آورد۷.[

با این همه قرائن کافى در اختیار داریم که شیخ علاء الدوله سمنانى تا سال ۷۲۰ه.  . ق با دربار ایلخانى در ارتباط بوده است و حتى برخى از اشعار خود را در همین سال ها در سلطان آباد . پایتخت سلطان محمّد خدابنده . سروده است، و قول عبدالرحمن جامى که اعتکاف شیخ را در خانقاه سکّاکیه از سال ۷۲۰ه.  . ق به بعد مى داند، معتبر مى باشد:

بر همین اساس، باید حضور شیخ علاءالدوله سمنانى و شیخ صفى الدین اردبیلى بر سر یک سفره با سلطان محمّد خدابنده۸ بعد از ارتباط قطعى او با دربار ایلخانى و ترک امور دیوانى وى اتفاق افتاده باشد:

در کتاب اصول الفصول مسطور است: چون اولجاتیو . سلطان محمّد خدابنده . شهر سلطانیه را تمام کرد، مشایخ و فضلا و علماى ایران را دعوت کرده، چون خوان طعام بگسترانیدند، شیخ صفى الدین اسحق اردبیلى و شیخ رکن الدین علاء الدوله سمنانى هر یک در دو پهلوى سلطان نشسته بودند. شیخ صفى الدین غذا نخورده، رکن الدین خورده. سلطان سبب پرسید که: اگر طعام، حرام بوده، چرا شما میل نفرموده و شیخ رکن الدین خوردند؟ شیخ صفى الدین گفت: شیخ رکن الدین بحرند و بحر به ملاقات هیچ چیز از بحریّت نمى افتد! و شیخ رکن الدین گفت: شیخ صفى الدین به منزله شاهبازند، و شاهباز به هر طعمه اى میل نفرماید! سلطان را جواب هر دو پسندیده افتاده، عذرها خواست۹.

هنگامى که شیخ علاءالدوله سمنانى به سال ۷۲۰ه.  . ق در خانقاه سکّاکیه در سمنان و در آستانه شصت و یک سالگى به اعتکاف مى نشیند و شانزده سال باقى عمر خود را در آنجا به عبادت و ارشاد سپرى مى کند، آوازه فقر و درویشى او همه جا را فرا مى گیرد، به گونه اى که از هر شهر و دیار طالبان راه به زیارت وى مى شتابند و از محضر او بهره هاى روحانى فراوانى مى بردند.

از این رباعى دلنشین . که از سروده هاى اوست . مى توان به موقعیت فقرى و منزلت ارشادى وى پى برد:

«رباعى»

هر رند که در مصطبه مسکن دارد *** بویى ز منِ سوختهْ خرمن دارد

هر جا که سیهْ گلیمِ آشفته دلى ست *** شاگرد من است و خرقه از من دارد

بنا به نوشته دکتر ذبیح اللّه صفا، استاد دانشگاه تهران، شیخ سال هاى پایانى عمر خود را در صوفى آباد واقع در سمنان، در محلى که از آن به برج احرار نام مى برند و در خانقاهى که خود بنا کرده بود، سپرى مى کند و تا به هنگام خرقه نهادن در همان جا اقامت داشته و ضمن هدایت و ارشاد و عبادت به تألیف آثار سرگرم بوده است، و سرانجام به سال ۷۳۶ ه.  . ق در سن هفتاد و هفت سالگى بدورد حیات مى گوید و در خانقاه خود به خاک سپرده مى شود۱۰.

شیخ علاءالدوله سمنانى در تصوف به اعتدال و توجه به اجراى احکام دین و انطباق آن ها با اصول اعتقادى به شدّت پاى بند بوده است و با معتقدان به «وحدت وجود» آشکارا مخالفت مى کرده و محیى الدین ابن عربى و هم باوران وى را به کفر و ضلالت متهم مى ساخته و از همین روى در میان او و شیخ کمال الدین عبدالرزاق کاشى مکاتباتى به فارسى مبادله شده است و به گونه اى که خود نگاشته در پاسخ یکى از نامه هاى عبدالرزاق کاشى نوشته است که در حواشى خود بر کتاب فتوحات تألیف ابن عربى سخنان او را در «وحدت وجود» یاوه و هذیان شمرده است۱۱.

شیخ، شاگردان و مریدان فراوانى داشته که خواجوى کرمانى غزل پرداز پرآوازه سده هشتم (متوفاى ۷۵۳ ه.  . ق) مشهورترین آن هاست. اخى على مصرى، اخى محمّد دهقان و ابوالبرکات تقى الدین على سمنانى نیز از شاگردان ممتاز اویند، و گرد آورى اشعار وى را به خواجوى کرمانى نسبت داده اند۱۲.

از شیخ علاءالدوله سمنانى به غیر از دیوان اشعار فارسى و عربى او، آثار دیگرى نیز در دست است که براى نمونه مى توان از مطلع النُّقَط و مجمع اللُّقط، سرّ البال فى اطوار سلوک اهل الحال، سَلْوَه العاشقین، مشارع ابواب القدس و العروه لاهل الخلوه نام برد.

چاپ اول دیوان کامل اشعار فارسى و عربى شیخ علاءالدوله سمنانى به اهتمام آقاى عبدالرفیع حقیقت (رفیع) به سال ۱۳۶۴ه.  . ق توسط شرکت مؤلّفان و مترجمان ایران چاپ و منتشر شده است و مقدمه جامعى که دکتر ذبیح اللّه صفا، استاد دانشگاه تهران بر آن نگاشته اند، اعتبار خاصى به این اثر بخشیده است.

شعر علاءالدوله سمنانى به لحاظ محتوایى غنى و رنگین است ولى به جهت ساختارى از متانت و وزانت بالایى برخوردار نیست. شیوه شعرى اش بر مؤلّفه هاى سبک عراقى استوار است. وى در شعر از تخلّص واحدى استفاده نمى کند. گاه از «علاءالدوله» و «علاءدوله»، و گاه نیز از «علادوله» و «علا» بهره مى جوید. اگر چه این رباعى ستایش آمیز را . که در منزلت معنوى وى سروده شده . به خواجوى کرمانى نسبت داده اند:

«رباعى»

هر کو به ره علىّ عمرانى شد *** چون خضر، به سرچشمه حیوانى شد

از وسوسه غارت شیطان وارست *** مانند علادوله سمنانى شد۱۳

ولى از بافت سست شعرى مى توان به عدم صحت این انتساب تن در داد. این رباعى شاید از خود علاءالدوله باشد که در مقام مفاخر سروده، و رباعى دیگرى که پیش از این از وى یاد کردیم مى تواند مؤیّد این مطلب باشد، واللّه اعلم.

با نقل دو رباعى از این عارف بزرگوار که حکم مَثل سائره را پیدا کرده اند . اشعار نبوى(صلى الله علیه وآله) او را مرور خواهیم کرد:

«رباعى»

صدخانه اگر به طاعت آباد کنى *** بِه زین نبوَد که خاطرى شاد کنى

گر بنده کنى ز لطف، آزادى را *** بهتر که هزار بنده آزاد کنى۱۴

«رباعى»

این ذوق و سماع ما مَجازى نبوَد *** این وجد که حال ماست، بازى نبوَد

با بى خبران بگو که: اى بى خبران! *** بیهودهْ سخن، به این درازى نبوَد!۱۵

شیخ علاءالدوله سمنانى این قصیده نبوى(صلى الله علیه وآله) را به هنگام سفر حج و در دیدارى که از آرامگاه خاتم الأنبیاء محمّد مصطفى(صلى الله علیه وآله)داشته، سروده است:

این منم، وین حضرت پیغمبر ما مصطفى ست *** این منم، وین حجره خاص نبىّ الانبیا ست

این منم کاندر حضور مصطفى اِستاده ام *** این منم، وین روضه محبوب جان ها: مصطفى ست

این منم کاندر برِ حَنّانه۱۶ خوش بنشسته ام *** موضعى دیگر چنین پرنور در عالم کجاست؟

این منم کاندر حرم گویم ثناى جان او *** هیچ شکّى نیست کاین از غایت لطف خداست

آستان عالى اش را بوسه دِه چون در وِیى *** آستانش بوسهْ گاه اصفیا و اولیاست

بر سر بالین او مى گو ثنا و مدح او *** هر چه مى گویى ز مدحش، ذات پاکش را سزاست …

چون بِدان مَوضع۱۷ رسى کان جا نزول وحى بود *** از خدا در خواه حاجت ها، که آن جاىِ دعاست

در تضرّع۱۸ کوش و زارى از سر اخلاص و صدق *** زان که مردودست هر طاعت که از روى ریاست

گاه مى ترس از گناهان و، گهى از رحمتش *** عفو و غفران۱۹ مى طلب، کان موضع خوف و رجاست

هر که تشریف قبولش یافت، در هر دو جهان *** در نعیم راحت ست و، فارغ از رنج و عناست

کى شود محروم از درگاهِ با جاهِ نبى *** هر که او از جان محبّ صِهرپاک۲۰ مصطفى ست

شهریار اهل معنى، بحر علم و معرفت *** پیشواى اولیاى حق، علىِّ مرتضى ست

گر تو دارى آرزوى فقر، دامانش بگیر *** در فناى فقر باقى شو، که آن کوى رضاست

من خرامان در ره تحقیق خواهم رفت خوش *** چو محمّد سیّد الساداتِ۲۱ ما را مقتداست

سیّدى کز موج احسانش جهان پر نور شد *** آن که او پیغمبران را در دو عالم پیشواست

اى عزیزان! چشم بیناى صاحبْ درد را *** خاک کویش توتیا سازید۲۲ کان عینِ دواست

اى دلا۲۳! در روضه اى از اهل سمنان یاد کن *** زان که اندر روضه اش بى شبهه حاجت ها رواست

اى خداوندا۲۴! بحقّ آب روى مصطفى *** در امان خود نگهْ شان دار، کان جاى بلاست

یا رب از اصحاب من۲۵، تسویل۲۶ شیطان دور کن *** ذکر خود تلقینِ شان دِه، کان دل و جان را شفاست

نعمت دنیا و دنیا، سرد کن بر جانِ شان۲۷ *** روىِ شان در آخرت آور که آن دارُالبقاست۲۸

شکر مى کن اى علاءالدوله! زِ انعام خدا *** چون که در کوى حقیقت مصطفى آن رهنماست

کى توانم شکر گفتن نعمت حق را، از آنک *** شکر گفتن هم یکى از جمله اِنعام هاست

هر دمى از کارگاه غیب تشریفم دهى *** این همه اِنعام ها یا رب! چه حدِّ این گداست۲۹؟

در بخش مقطّعات دیوان شیخ علاءالدوله سمنانى، این غزلواره نبوى(صلى الله علیه وآله) را یافتیم:

مصطفى! ما رو به سوى حضرتت آورده ایم *** ترک خان و مان و یاران و عزیزان کرده ایم

بر لب دریاى فضل، از تشنگى جان کنده ایم *** در بیابان فراقت ما، بسى خون خورده ایم

اى بسا شرک خفى، کاندر درون جا داده ایم *** اى بسا دل هاى مردم را که ما آزرده ایم

اى دریغا عمر ما، کاندر تمنّا شد به باد *** اى دریغا تا کنون ما نفْس مى پرورده ایم

دشمنى دیگر نباشد آدمى را همچو او *** من نمى دانم که با او چون به سر مى برده ایم؟!

اى علاءالدوله! چون معلوم کردى حال خود *** گر میى در خود پدید آور! که بس افسرده ایم

اى خداوندا۳۰! بحقّ آبروى مصطفى *** در گذار از ما گناهان، زان که ما بد کرده ایم۳۱

وى در مواردى دیگر ضمن تبیین بعضى از مؤلّفه هاى اخلاقى و سلوکى، آدمى را به پیروى از شرع پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلى الله علیه وآله) فرا خوانده است:

صادقى چیست؟ جان فدا کردن *** عاشقى چیست؟ خون دل خوردن

دوستى چیست، هیچ مى دانى؟ *** بر سر کوى دوستان، مردن

از حقیقت اگر نشان طلبى *** بى نشان، در طریق پى بردن

پیرو شرع مصطفى بودن *** دل مورى ز خود نیازردن…

اى علادوله! عشق دانى چیست؟ *** ترک دنیا و آخرت کردن۳۲ …

دلا! بیش ازین خود نمایى مکن *** چو هستى توانگر، گدایى مکن

اگر عارفى، گِرد شهرت مگرد *** وگر عاقلى، پیشوایى مکن

وگر راحت جاودان بایدت *** ز خُلق محمّد، جدایى مکن

وگر دعوى بندگى مى کنى *** تو در هیچ کارى خدایى مکن …

علادوله! خود رأى و خود بین مباش *** چو تو شهریى، روستایى مکن۳۳

و در شعرى دیگر در همین وزن و قافیه و ردیف، مى گوید:

اگر عاشقى، پارسایى مکن *** وَگر صادقى، خودنمایى مکن …

ز عهد اَلست ار تو را هست یاد *** وفا کن بِدان، بىوفایى مکن

علادوله! جز بر درِ مصطفى *** زمن پند بشنو، گدایى مکن

اگر عارفى، اقتدا کن بدو *** تو بى امر او، مقتدایى مکن

وگر زان که خواهى رضایش، دمى *** تو از اهل بیتش جدایى مکن۳۴

با نقل شعرى دیگرى از شیخ علاءالدوله سمنانى، به سراغ سخنور دیگرى خواهیم رفت که دیوان اشعارش به رایحه دل انگیز نبوى(صلى الله علیه وآله) معطر و خوشبوست:

سفر در جان و دل کردند مردان *** که داند قدر و قیمت این سفر را؟ …

مُتابع۳۵ باش شرع مصطفى را *** ز حق مى دان همیشه خیر و شرّ را۳۶ …

مکن اندیشه اندر ذات پاکش *** حوالت کن به ذاتش نفع و ضَر۳۷ را …

بهشت و دوزخت با توست این جا *** غنیمت دان به نقد این ماحَضر۳۸ را

گذر کردى به توفیق خداوند *** ز دو غیب و، بدیدى آن قمر را

سیُم غیب ست این، زنهار! زنهار! *** که این جا گوش دارى۳۹ تو نظر را

شمار غیب، هفت ست اى برادر! *** مگو با هیچ اغیار این خبر را …

علاءالدوله! زین پس بر سرِ آب *** خوشى انداختى بى غم، سپر را۴۰ …

پی نوشت:

۱ . دیوان کامل شیخ علاءالدوله سمنانى، مقدمه، ص ۸۹ ; مجمل فصیحى، ذیل حوادث سال ۶۸۷ ه.  . ق. الدُّرر الکامنه فى اعیان المأه الثّامنه، ابن حجر عسقلانى، السّفر الاول، ص ۲۵۰، حبیب السَّیر، خواند میر، چاپ تهران، ج ۳، ص ۱۲۵; دیوان کامل شیخ علاء الدوله سمنانى، به اهتمام عبدالرفیع حقیقت (رفیع)، تهران، شرکت مؤلفان و مترجمان ایران، چاپ اول، سال ۱۳۶۴، مقدمه، ص ۹٫

۲ . دیوان کامل شیخ علاءالدوله سمنانى، مقدمه، ص ۸٫

۳ . همان، ص ۹٫

۴ . همان; حبیب السِّیر، ج ۳، ص ۱۲۵; تذکره الشّعراى دولتشاه سمرقندى، ص ۲۸۱٫

۵ . دیوان کامل شیخ علاءالدوله سمنانى، مقدمه، ص ۱۰ تا ۱۲; نفخات الانس، عبدالرحمن جامى، ص ۴۸۸٫

۶ . سلطان را با سرِ رضا آورد: رضایت سلطان را براى کناره گیرى کلى از امور حکومتى به دست آورد.

رک: دیوان کامل شیخ علاءالدوله سمنانى، مقدمه استادانه دکتر ذبیح الله صفا، ص ۱۳ و ۱۴; مجمل فصیحى به تصحیح محمود فرخ، مشهد، سال ۱۳۳۹، ص ۱۴٫

۷ . طرائق الحقائق، محمد معصوم شیرازى «معصوم على شاه»، به تصحیح محمدجعفر محبوب، تهران، انتشارات کتابخانه سنایى، بى تا، ج ۲، ص ۳۲۴٫

۸ . همان.

۹ . دیوان کامل شیخ علاءالدوله سمنانى، مقدمه دکتر ذبیح الله صفا، ص ۱۵ و ۱۶٫

۱۰ . همان، ص ۱۷ و ۱۸٫

۱۱ . همان، ص ۱۸٫

۱۲ . همان.

۱۳ . دیوان کامل شیخ علاءالدوله سمنانى، ص ۳۵۷٫

۱۴ . همان، ص ۳۹۶٫

۱۵ . همان .

۱۶ . حَنّانه: نام ستونى معروف از نخل خُرما در مسجد النَّبىّ(صلى الله علیه وآله) که در فراق پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) شیون مى کرد و مى نالید.

۱۷ . مَوضِع: محل، جاى.

۱۸ . تَضرُّع: ناله و زارى با حضور قلب و خاک سارى.

۱۹ . غُفران: آمرزش، بخشایش.

۲۰ . صِهْرپاک: داماد معصوم، کنایه از وجود نازنین امیرمؤمنان علىّ(علیه السلام)است. در برخى از نسخه ها به جاى این دو کلمه، چاریار آمده که مراد خلفاى راشدین اند.

۲۱ . سیّدالسّادات: ظاهراً مراد شاعر وجود مبارک علىّ(علیه السلام) است.

۲۲ . در متن دیوان «سازند» آمده که مُخلّ معنى بود، لذا تصحیح قیاسى شد.

۲۳ و ۲۴ . اى دلا! و اى خداوندا! به جهت دستورى خطاست. شاید در زمانه شاعر کاربرد حرف ندا و الف ندا توام با هم مشکلى نداشته است. در آثار متقدمان و هم عصران با او چنین موردى را ملاحظه نکرده ام.

۲۵ . اصحاب من: اشاره به مریدان و همراهان خود دارد.

۲۶ . تَسویل: فریب، وسوسه.

۲۷ . یعنى: دوستداران مرا نسبت به دنیا و مال دنیا دلسرد کن.

۲۸ . دارُ البقا: خانه همیشگى و سراى ماندگار.

۲۹ . دیوان کامل شیخ علاءالدوله سمنانى، ص ۴ تا ۶٫

۳۰ . ترکیب «اى خداوندا!» به لحاظ دستورى اشتباه است، و پیش از این نیز به دو مورد مشابه اشاره داشته ایم.

۳۱ . دیوان کامل شیخ علاء الدوله سمنانى، ص ۳۰۶ و ۳۰۷٫

۳۲ . همان، ص ۳۱۲ و ۳۱۳٫

۳۳ . همان، ص ۳۱۵٫

۳۴ . همان.

۳۵ . مُتابِع: پیرو.

۳۶ . بر اساس آموزه هاى قرآنى، هر چه خیر است از خداست، و آن چه شرّ است ریشه در نفس اهریمنى انسان دارد و نمى توان گفت که شر از جانب خداست.

۳۷ . ضَرْ: ضرر، زیان.

۳۸ . ما حَضَر: هر چیز مهیّا و آماده و در دسترس باشد.

۳۹ . گوش دارى: نگاه دارى، حفظ کنى، مراقبت نمایى.

۴۰ . دیوان کامل شیخ علاءالدوله سمنانى، ص ۲۶۲ و ۲۶۳٫