شایسته سالاری

نوشته‌ها

سیره مدیریتى پیامبر اعظم صلى الله علیه و آله

اشاره:

شناخت اسلوب رفتارى و روش نظرى و عملى پیامبر اعظم اسلام ـ صلى اللّه علیه وآله ـ یکى از مهمترین مسئولیت هاى دینى ـ فرهنگى مسلمانان است؛ زیرا قرآن کریم شخصیت ممتاز او را به عنوان الگوى جاوید نوع بشر معرفى مى کند. بر این اساس، نقش پذیرى جامعه انسانى در ابعاد و زمینه هاى متفاوت فردى و اجتماعى از روش زندگى وى، مى تواند مسیر سعادت و خوشبختى را به آنان نمایانده و دسترسى به ایجاد مدینه فاضله انسانى را تسهیل و تسریع بخشد. اما باید و یادآورى کرد که، تنها بیان جزئیات رفتارى پیامبر اسلام ـ صلى اللّه علیه وآله ـ بدون پرداختن به شیوه رفتارى حضرت، نه عنوان «سیره» دارد و نه مى تواند تأثیر شایسته اى بر جامعه هاى مختلف داشته باشد.

براى بیان «سیره» مى بایست در لابه لاى اوراق به ظاهر گسسته، جزئى و پراکنده مجموعه رفتارهاى آن حضرت، کتابى جامع و اصولى کامل را جست و جو کرد و گرد آوریم که آن اصول و قواعد کلى بتواند پایه گذار مبانى اصیلى براى پى ریزى بنیان هاى اصلى و فرعى جامعه نمونه انسانى باشد. کنش ها و واکنش هاى رفتارى پیامبر ـ صلى اللّه علیه وآله ـ آن قدر اصیل و عمیق است که مى توان از یکایک کارهایش اصول و قواعدى کارآمد ترسیم کرد.

بر اساس این باور، در این مقاله نوع خاصى از سیره کامل آن حضرت که «سیره مدیریتى» نامیده مى شود را مورد اشاره قرار مى دهیم و به اختصار تبیین کنیم.

شاید بتوان گفت این بخش از سیره شخصیتى آن شخصیت والا مى تواند کاربردى ترین بخش سیره بوده و شناخت و به کارگیرى آن مهمترین تأثیر مثبت را بر جامعه امروز و فرداى ما خواهد داشت.

طرح بحث

مدیریت انسان و رهبرى جامعه انسانى، مهمترین و در عین حال پیچیده ترین فرآیند فعالیت اجتماعى انسان است؛ زیرا گردش درست سامانه اجتماع بشرى به این امر تأثیر گذار، گره خورده است.

بر همین اساس، در تعریف مدیریت گفته شده است:

«فرآیند بکارگیرى مؤثر و کارآمد منابع مادى و انسانى در برنامه ریزى، سازماندهى، بسیج منابع و امکانات، هدایت و کنترل است که براى دستیابى به اهداف سازمانى و بر اساس نظام ارزشى مورد قبول صورت مى گیرد.»

از میان مدیریت ها، مدیریت منابع انسانى امرى ویژه و توان علمى و عملى فوق العاده اى مى طلبد، و این بیشتر به سبب خصایص ویژه انسان و گستردگى استعدادهاى اوست که بدون شناسایى این استعدادها نمى توان به استخدام و تربیت آنها پرداخت.

امام على ـ علیه السلام ـ به سختى کار مدیر و ضرورت اتقان و استحکام شخصیتى رهبر این گونه اشاره فرمودند:

«مدیر مانند ستون وسط آسیاب باید ساکن، استوار و محکم باشد تا تشکیلات به درستى حول محور آن طى طریق کند.»

از این رو مراتب تعالى و پیشرفت ملت ها به میزان توفیق رهبر و رهبرانى وابسته است که عهده دار امور آنان بوده و وضع آنها را سامان مى بخشند. به همین سبب امام رضا ـ علیه السلام ـ فرمودند:

«در مطالعه احوال بشر هیچ گروه یا ملیتى را نمى یابیم که در زندگى موفق باشد مگر به وجود مدیر و سرپرستى که امور مادى و معنوى آنان را مدیریت کنم.»

بنابراین، مدیر مى بایست از مبانى نظرى «علمى و پیشرفته» و توان عملى «قدرتمند» برخوردار باشد تا بتواند موفق شود. نماید، چنان که گفته شده است: مدیریت علم «دانستن» و هنر «توانستن» است.

ما در این جا به تبیین مدیریت مدیرى مى پردازیم که از دو قدرت معنوى «عقل» در حد کمال، و «وحى» از کاملترین نوع محتوایى اش برخوردار است، و از سلسله انسان هایى است که آفریدگار انسان، او را به عنوان امانتدارى امین انتخاب و انسان را به عنوان امانت به او سپرده است تا به حقیقت ناب راهنمایى، و استعدادهاى او را شکوفا کند. این نوع مدیریت زیباترین جلوه هاى مدیریتى است که از آن به عنوان «مدیریت الهى ـ انسانى» تعبیر مى کنیم. محور اصلى فعالیت هاى تدبیرى این مدیر که مبتنى بر شناخت کامل انسان به طور خاص و درک واقعى از حقیقت عالم هستى بطور عام است، خارج کردن نوع انسانى از تاریکى ها و وارد کردن او به روشنایى و تحول بخشیدن به اوست.

مدیریتى بر اساس «تکریم» انسان، در مقابل مدیریت هاى مبتنى بر «تحقیر» انسان و آشنایى با این نوع مدیریت منابع انسانى که مدیر، خود انسان تکامل یافته و کاملى است، بیشترین و بهترین تأثیر را بر جان جهان انسانى داشته، و تعمیم دادن به آن در حوزه رفتار مدیریتى جامعه مى تواند سلامت و سعادت اجتماع بشرى را تضمین کند.

چنان که در مقدمه نیز گفتیم ما از شیوه هاى رفتارى پیامبر اسلام ـ صلى اللّه علیه وآله ـ دنبال کشف قواعد و اصولى هستیم که مجموعه این قواعد و قوانین، مبانى اصلى« خلق عظیم محمدى» را در موضوع مدیریت به نمایش مى گذارد. این اصول همه آنچه که در آن وجود شریف آسمانى بوده، نیست و تنها قطره هایى اندک از آن اقیانوس بزرگ است.

۱ ـ مدیریت بر خود قبل از مدیریت بر دیگران در سایه اصلاح رابطه میان خود و خدا

پیامبر ـ صلى اللّه علیه وآله ـ بنده اى پاک و خالص و از عبودیتى کامل بهره مند است. بنابراین، همواره در مقام بندگى در مقابل خداى خویش خاشع و دور از خودبینى و خودخواهى، فرمانبردار اراده حضرت حق است. این انفعال در مقام بندگى، سبب شده است تا خداوند او را مرتبه فاعلیت بخشیده و بدین وسیله در عالم نفس ها و روح ها تأثیر بخشید. وى به اقتضاى مقام تام و کامل بندگى، هیچ گاه سر به برترى جویى بر نداشت و این سِّرِ اصلى مدیریت و رهبرى ایشان بر قلب ها است؛ زیرا اصل و ریشه مدیریت بر قلبها بر اصلاح رابطه انسان با خداى خویش است.

پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و آله فرمودند:

«من احسن فیما بینه و بین الله کفاه الله ما بینه و بین الناس.»

«هر کس میان خود و خدا را اصلاح و نیکو گرداند، خداوند میان او و مردم را اصلاح کند.»

روش پیامبر اسلام در تحول بزرگى که فراهم ساخت بر مبناى تحول رابطه انسان با خدا استوار بود. اثر و نتیجه وجود این رابطه معنوى باعث مى شود که در ایجاد ارتباط با دیگران، به دلیل عدم حجاب خودبینى و خودخواهى، میان او و آنان الفتى حقیقى برقرار شود و از جان و دل مدیریت او را بپذیرند. این نوع پذیرش و تسلیم قلبى راه را بر توسل به ریا و فریب و دروغ و همچنین فشار و استبداد مى بندد. بدیهى است این نوع سلطنت بهترین و ماندگارترین سلطنت هاست که ریشه در همان اصلاح رابطه میان خود و خدا دارد. هم ایشان فرمود:

«من احب ان یکون اعز الناس فلیتق الله.»

اگر انسان در مدار توحید قرار گرفت و زوایاى شرک را از خود زدود و خودخواهى وجود خویش را نادیده گرفت، همه ارزشها را داراست؛ و انسانِ ارزش طلب فطرى، دور این وجود ارزشمند طواف خواهد کرد و به او دل مى سپرد. وجودش از شرک خفى خودخواهى خالى و پر از آواى وحدانیت و توحید است.

او که از لحاظ نسب و منصب و پیش افتادن و تقوى و همچنین سلطنت بر دل ها از همه جلوتر و بر همگان برتر است، مى گوید:

«من نیز بنده اى هستم که همچون دیگر بندگان مى خورم و مانند آنان مى نشینم.»

این دورى از حجاب خودخواهى که شهره اصلاح و پاکى نفس و مدیریت بر خویشتن خویش است، موجب نزدیکى قلب ها به وى و مهیا شدن «قدرت رهبرى و مدیریت بر قلب هاست.» بنابراین، لازمه ابتدایى اداره امور جامعه انسانى، قدرتى است که ابتدا در توانایى انسان بر اراده خویش ظهور و تجلى مى یابد.

۲ ـ شرح صدر

تبیین فلسفى «شرح صدر» به اختصار، همان فعلیت همه جانبه قوا و استعدادهاى متنوع وجود انسانى است؛ زیرا هر چه این استعدادها شکوفاتر شوند، بُعد روحانى وجود انسان بیشترى گستردگى بیشترى پیدا مى کند.این گستردگى، از نشان پذیرى آدمى به اسما و صفات الهى حاصل مى شود، که هر چه از صفات خداوند در یک انسان بیشتر تجلى کند، سعه وجودى او بیشتر خواهد شد.

پیامبر ـ صلى اللّه علیه وآله ـ چون مظهر تام حق و صفات اوست، جلوه تام و تمام شرح صدر ربوبى است، تحقق این ظرفیت عظیم روحى در انسان مربوط به عظمت همان مظروفى است که به وجود انسان اتصال پیدا مى کند و این اتحاد و اتصال، ظرف را به گستردگى مظروف بسط مى دهد. شرح صدر از الطاف خاص خداوند است که دارنده آن قدرتى پیدا مى کند که با ابزارهایى مانند بردبارى و حلم، مقاومت در سختى ها و مشکلات و… تنگناهاى کار در برابرش گشوده مى شود و در نهایت، به هدفهاى خود نایل مى شود. به همین سبب، امام على ـ علیه السلام ـ مهمترین ابزار مدیریت را سعه صدر دانسته و فرموده است:

«آله الریاسه سعه الصدر.»

«ابزار سرورى، شکیبایى در تحمل نامرادى هاست.»

حضرت موسى براى رهبرى قومى نادان و بهانه جو، نخستین چیزى که از خداوند خواست، شرح صدر بود. پروردگار بزرگ این موهبت عظیم را در مقام سپاسگزارى به پیامبر خاتم ـ صلى الله علیه و آله ـ هدیه کرده است:

«الم نشرح لک صدرک»

«آیا ما سینه تو را برایت گشاده نکردیم؟»

اگر او مى تواند آزارهاى مشرکان را که هیچ پیامبرى به اندازه وى آزار ندید، تحمل کند و نه تنها نفرین نکند بلکه دعایشان کند و بر گفته ها و کرده هاى قومى نادان صبر کند، تا به تدریج کار خود را پیش برد، نتیجه همین موهبت الهى است. پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و آله فرمود:

«بعثت للحلم مرکزا و للعلم معدنا و للصبر مسکنا.»

«برانگیخته شدم در حالى که مرکز بردبارى و معدن دانش و جایگاه شکیبایى ام.»

این صفات و صفات مشابه دیگر که مجموعه «خُلق عظیم» ایشان را تشکیل مى دهد، هر کدام شاخه اى از درخت طوباى شرح صدر است که در سرشت طیب آن وجود مقدس نهفته است.

۳ ـ مهربانى و رحمت

تألیف کتاب تکوین بر اساس رحمت طرح و برنامه ریزى شده است و بر همین مبنا نیز تدبیر و اداره مى شود. و از همین روست که پیامبران خدا جلوه هاى رحمت اویند که آخرین آنها جلوه تام این رحمت و محبت الهى است و شیوه اداره اش نیز بر همین اصل استوار است.او ـ به سبب رحمتى از جانب خداـ در مدیریت خود از محبت و ملایمت خاصى برخوردار است. «فبما رحمه من الله لِنتَ لهم و لو کنت فظّاً غلیظ القلب لانفضّوامن حولک» پیامبر با این ویژگى خدادادى به نحو شگفت انگیزى به و در نزدیک کردن قلب ها و در نتیجه تنظیم و آراستگى امر جامعه متحول عصر خویش پرداخت. این نیروى عظیم و مؤثر آن قدر از خود، کارآمدى نشان داد که خداوند راز موفقیت پیامبرش را در عرصه مسائل مربوط به مردم در عشق ورزیدن به آنان و محبت و ملایمت معرفى مى کند.

على ـ علیه السلام ـ فرمودند: «از پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ به (برکت) رحمت الهى، در برابر آنان (مردم) مهربان شدى و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراکنده مى شدند» درباره سنت اش پرسیدم؛ فرمود:

«محبت، بنیاد و اساس (سیره و سنت) من است.»

خداوند پیامبر را (رحمه للعالمین) معرفى کرده است و به اندازه اى بر بى ایمانى کافران و پشت کردن به خوشبختى اندوهگین است که خداوند او را از این همه حرص خوردن بر حذر مى دارد:

«لعلک باخع نفسک الا یکونوا مؤمنین»

«گویى مى خواهى جان خود را از شدت اندوه از دست دهى، براى این که آنان ایمان نمى آورند.»

۴ ـ شایسته سالارى

در نظام مدیریتى پیامبر ـ صلى اللّه علیه وآله ـ، ریاست و مسئولیت، امانت تلقى مى شود و همگان از منطق عملى ایشان دریافته بودند که حکومت کردن به حقیقت مسئولیت داشتن است؛ زیرا «حکومت»، امانت الهى است و حاکم،شایسته ترین مسئول «اداى این امانت».

این باور که منشأ وحیانى «ان الله یأمرکم أن تؤدوا الامانات الى أهلها» «خداوند شما را فرمان مى دهد که امانت ها را به اهلش واگذارید.» سبب مى شود که همگان بدانند که قدرت تصرف بر جغرافیاى جان و مال مردم، ملک شخصى کسى نیست تا طعمه اى براى بهره بردارى باشد، بلکه فرصتى شایسته است براى شایستگان جهت تدبیر امور و اصلاح و سامان دادن کارهاى مردم و تدبیر و مدیریت داشته هاى آنان در مسیر سعادت و خوشبختى شان مى باشد، و اگر غیر از این باشد، به آنچه سبب گردش درست امور و سلامت و صلابت کارهاست پشت مى شود و شمارش معکوس نابودى حکومت آغاز مى شود.

مولاى متقیان امام على ـ علیه السلام ـ فرمودند:

«یُستدلّ على ادبار الدُّول بأربع: تضییع الاصول و التمسک بالفروع و تقدیم الاراذل و تأخیر الافاضل.»

«چهار چیز باعث سرنگونى دولت هاست: نادیده گرفتن اصول، و توجه به جزئیات، پیش انداختن افراد ناشایست و منزوى کردن انسان هاى فاضل و کاردان.»

نمونه هایى از شایسته سالارى در نظام مدیریتى پیامبر ـ صلى اللّه علیه و آله ـ را در واگذارى مناصب و مسئولیت ها، در جریان فرماندهى اسامه بن زید بر لشکر مسلمانان، نصب «عمرو بن حزم» که جوانى هفده ساله بود به فرماندارى نجران در یمن و یا « عتاب بن اسید» که جوانى است در نهایت زهد و پرهیزگارى به فرماندارى مکه مى بینیم. عکس نقیض قضیه را هم شاهدیم، چنان که ابوبُرده از ابوموسى نقل مى کند: من به همراه دو نفر از پسرعموهایم بر پیامبر ـ صلى اللّه علیه وآله ـ وارد شدیم. یکى از آن دو گفت: اى رسول خدا! ما را بر قسمتى از آنچه خداوند تو را بر آن حکومت داده است، زمامدارى ده. دیگرى نیز سخنى شبیه همین گفت: حضرت فرمود:

«به خدا سوگند! ما هرگز به کسى که درخواست حکومت و زمامدارى کند و یا بر تحصیل آن حریص باشد، حکومت نخواهیم داد.»

باید اذعان داشت از عمده ترین ضعف هاى مدیریتى بلکه از مهمترین شاخصه هاى مدیریت ناسالم، عدم توانایى در سپردن کارها به کاردانان شایسته و متخصصان کارآمد و قرار دادن نا اهلان در جایگاه هاى مدیریتى است و علت عمده این روش نامطلوب هم وجود مناسبات ناسالم اخلاقى، اجتماعى، سیاسى در روابط نادرست مدیریتى است و نتیجه آن هم نفوذ فرصت طلبان و انزواى افراد سالم و صالح است.

۵ ـ نظام تبعیت به محوریت رهبر

در تشکیلات سیاسى براى اداره درست جامعه، مى بایست یک «قدرت واحد» براى تصمیم سازى و تصمیم گیرى نهایى، محورى ترین جایگاه را داشته باشد. بدیهى است حلقه مفقوده «محوریت سیاسى» و «وحدت قدرت» در هر نظامى سبب از هم گسیختگى و زوال انسجام مدیریتى خواهد شد که در نهایت به فروپاشى نظام مى انجامد. اما توجه به نحوه شکلى این «ساختار قدرت واحد» مطلبى مهم تر و قابل تحلیل و تبیین است.

در نظام مدیریتى پیامبرـ صلى اللّه علیه وآله ـ ، ساختار تبعیت و اطاعت به گونه اى ترسیم شده است که «حق» محور اطاعت و پیروى است. در این نوع تشکیلات جایى براى قدرت طلبى منتج به استبداد از طرف زمامدار و اطاعت کورکورانه از سوى مردم نمى ماند. مردم بدون تن دادن به ذلت، فرمانبردارند و رهبر بدون تمسک به استبداد و سلطه مستبدانه فرمانرواست. در این نظام، مدیران در سطح مدیریت کلان و خرد از سر نفسانیت تصمیم نمى گیرند و رفتار نمى کنند و هرگز نیز خود را برتر و بالاتر از دیگران نمى دانند. اطاعت از رهبر و کارگزاران، فرمانبرى از خداوند است و تنها در همین حوزه مشروعیت و قابلیت اجرا دارد. چنان که پیامبر خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ خود فرمودند: «لاطاعه لمخلوق فى معصیه الخالق.»

در نظام مدیریتى سالم و مشروع هر گونه خودکامگى و گردن فرازى از اساس و بنیان نفى شده است؛ زیرا «خود کامگى» با «بندگى» ناسازگار است. تا کسى به «بندگى حق» پشت نکند، به «بند آوردن خلق» روى نمى آورد. بندگان صالح خداوند هرگز در روابط اجتماعى و مدیریتى خود نمى خواهند و اجازه نمى دهند مردم، نام و نشانى و عنوانى غیر از بندگى خداوند و خدمتگزارى خلق خدا براى آنان قائل شوند.

رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ همواره به مردم مى فرمود:

«لا ترفعونى فوق قدرى، فتقولوا فى ما قالت النصارى فى المسیح، فانَّ الله اتَّخذنى عبدا قبل ان یتَّخذنى رسولاً.»

«مرا بالاتر از آنچه هستم، قرار ندهید. و آنچه که مسیحیان درباره مسیح سخن گفتند درباره من سخن مگویید، که خداوند پیش از آن که مرا رسول خویش گیرد بنده خود خوانده است.»

منطق عملى حضرت همواره بر همین شیوه و تعلیمات علمى و عملى وى همواره همین گونه بوده است.

انس بن مالک مى گوید: «هیچ شخصیتى نزد مسلمانان محبوبتر از پیامبر خدا نبود با وجود این، هنگامى که او را مى دیدند پیش پایش بر نمى خاستند، زیرا مى دانستند این کار را نمى پسندد.»

فراوانى این نوع گفتارها و رفتارها در زندگى آن حضرت به گونه اى است که به عنوان یک سیره تثبیت شده میان مسلمانان بدیهى مى نمود. این سیره متعالى و معرفت آموز رسول خدا ـ صلى اللّه علیه وآله ـ بر مبناى اصل قرآنى دورى از برترى جویى فرعونى و پرهیز از تفرعن نفسانى است که مى فرماید:

«تلک الدار الآخره نجعلها للذین لایریدون علوا فى الارض و لافسادا»

«ان فرعون لعال فى الارض»

«همین برترى جویى و تفرعن مدیریتى، در نهایت مدیر و همراهان را در دریاى هولناک نفسانیت خود و خشم هلاک کننده خداوند به نابودى مى کشاند.»

این از طرفى، و از طرف دیگر آموزش نظرى و عملى حضرت بر اساس آموزه هاى وحى بر نفى اطاعت کورکورانه و پیروى چشم و گوش بسته مى باشد.

قرآن کریم مى فرماید

«قل هذه سبیلى ادعوا الى الله على بصیره»

«بگو این راه من است که بر اساس بصیرت و بینایى به سوى خدا مى خوانم.»

خداوند نمى پسندد مردم دنباله روى غیر خردمندانه و نامعقول از رهبران خود بلکه از هر کسى داشته باشند، و چنین کارى را سبب تباهى عنصر انسانیت انسان مى داند. استخفاف انسان ها و متابعت حیوانى، ویژه مدیریت فرعونى است فاستخف قومه فاطاعوه.

این، نقطه مقابل فرهنگ مدیریتى موسوى قرار دارد، که پرورش نیروهاى انسانى و بالندگى آنها را بر اساس شناخت و درک صحیح از واقعیات وجود انسانى مدنظر قرار داده و مى دهد.

۶ ـ تفویض اختیار بر اساس قواعد مشخص

در انجام کارها و اداى مسئولیت ها، اصل «تقسیم کار» شیوه و سیره پیامبر است. مباشرت اجرایى مدیریت کلان در همه کارها ضمن فرسایش تدریجى قدرت رهبرى، موجب تعطیل ماندن بسیارى از کارهایى مى شود که مى بایست انجام گیرد. از این رو اصل «تقسیم کار» ضمن ایجاد حس مسئولیت پذیرى در افراد و بروز استعدادهاى همکاران و همیاران، مى تواند نظام مشارکتى نوینى ایجاد کند که انجام صحیح پروژه هاى اجرایى را تضمین کند.

اما اصل اقدام به این امر به همان اندازه که مفید است، عدم ضابطه مندى آن مى تواند مضر و خسارات جبران ناپذیرى را در پى داشته باشد. از این رو، مى بینیم تفویض اختیار از سوى رهبر الهى سیاسى اسلام از قوانین خاصى تبعیت مى کند که سلامت و و صلابت کار را تضمین و تأمین کند.

الف ـ امتحان قبل از اختیار

حضرت در مواردى استاندار و فرماندار تعیین کردند. افرادى را براى گردآورى مالیات و جمع آورى زکات مى فرستاد. براى سریه ها فرمانده تعیین مى کرد. برخى را به عنوان قاضى منصوب کرد و بعضى را جهت آموزش قرآن و احکام به نواحى مختلف اعزام کرد. در همه این امور تناسب همه جانبه افراد با مسئولیت هاى واگذارى را مدنظر داشت. هیچ گاه افراد آزمایش نداده و امتحان نشده را براى کارهاى این چنینى تعیین نمى کرد. با شناختى که از اصحاب و درک درستى که از موقعیت و حساسیت آن مسئولیت داشت افرادى را گزینش و انتخاب مى کرد. یعنى همه این واگذارى مسئولیت ها تابع اصول مشخص و معین خردمندانه و منطبق با قوانین وحیانى بود.

ب ـ مراقبت

پس از به کارگماردن افراد بر اساس معیارهاى مشخص، نظارت و پیگیرى انجام آن مسئولیت در حین انجام کار انجام مى گرفت.

این گونه نبود که به سبب اعتماد و اطمینان به کسى، کار او را پیگیرى نکند و او را در انجام مسئولیت واگذارى مهمل گذارد. شیخ صدوق ـ قدس سره ـ نقل مى کند: حضرت سپاهى را به فرماندهى على ـ علیه السلام ـ به جایى اعزام کرد. پس از انجام مأموریت، از عملکرد فرمانده در طول دوره مسئولیت از زیردستان پرسش کرد.

امام رضا ـ علیه السلام ـ فرمود:

«سیره سیاسى پیامبرـ صلى اللّه علیه وآله ـ همواره بر این بود که هر گاه لشکرى را به منطقه اى گسیل مى داشت، فرماندهى بر آن تعیین مى کرد و به همراه او فردى از افراد مورد اطمینان خود را به عنوان گزارشگر مى فرستاد تا براى او اخبار و اطلاعات کسب و ارسال کنند.»

ج ـ اختیار تفویض به افراد به معنى سلب مسئولیت از رهبر و مدیریت کلان نیست

مدیریت کلان در هر حال باید پاسخگوى اعمال کارگزار خود باشد و حمایت هاى غیر منطقى از مأمور خطاکار در مدیریت موفق و سالم منتفى و مردود است. ماجراى قبیله «بنى جدیمه» پس از فتح مکه نمونه اى از این سیره مدیریتى حضرت در جریان اشتباهات مأموران مى باشد.

د ـ تفویض اختیار به معنى امر مطلق و حکمى غیر قابل برگشت و فسخ ناپذیر نیست

گاه بر اساس مصالحى و یا احیانا بروز مفاسد و وجود نقص و خللى، زمینه هاى نسخ حکم پیش مى آمد، حضرت بدون ملاحظه، حکم تفویضى خود را اخذ و به نوع دیگرى تصمیم مى گرفت. ماجراى ابلاغ سوره برائت که ابتدا ابوبکر را براى انجام این کار اعزام کرد ولى پس از آن به على ـ علیه السلام ـ مأموریت ابلاغ داد، نمونه اى از این نوع مى باشد

۷ ـ انضباط کارى

هیچ سازمان و تشکیلات اجتماعى بدون انضباط به هدف نمى رسد.آراستگى و نظم و ترتیب موجب هماهنگى در امور شده و کارها به سامان مى رسد. مدیریت رسول خدا ـ صلى اللّه علیه وآله ـ از این نوع بود. خود به همه لوازم این شیوه مدیریتى ملتزم بود و به یاران نیز آموزش مى داد. نگاهى به روند مراحل مختلف دعوت ایشان و مواضع مناسب و برخوردهاى منضبط آن حضرت در این دوران متنوع تاریخى بیانگر رعایت این اصل است.

مرحله اول: مرحله سرى دعوت است که سه سال طول مى کشد. در مرحله دوم که مکه کمى آماده تر مى شود اعلان دعوت بدون تمسک به زور و اعمال قدرت است؛ که تا زمان هجرت ادامه مى یابد.

مرحله سوم: دفاع از رسالت خویش با شمشیر کشیدن بر دشمنان و مشرکان که تا صلح حدیبیه ادامه مى یابد.

مرحله چهارم: مبارزه تا تمامى افراد و گروه هایى است که مانع از راه خدایند و سرانجام اقدام به جهانى کردن دعوت خویش و انجام تمهیدات لازم براى این مهم.

مطمئنا اگر این سیر اصولى و منضبط خردمندانه و در عین حال بسیار جدى طى نمى شد، موفقیت بزرگ و فتح مبین براى اسلام و مسلمانان امرى خیالى و دست نیافتنى بود. از مهمترین لوازم انضباط مدیریت سازمانى اقدام به کار متناسب با موقعیت ویژه است. هر گونه تعجیل یا تأخیر در امور از ویژگى یک مدیریت ضعیف و ناتوان است. چنان که خود ایشان فرموده است:

«الامور مرهونه باوقاتها.»

«کارها در گرو وقت و زمان (به خصوص) خودشان مى باشد.»

به برخى دیگر از لوازم و جوانب امر انضباط درامور، مى توان به موارد زیر اشاره کرد:

یک: برنامه ریزى قبل از انجام کار

زیرا برنامه ریزى شالوده و اساس مدیریت است و دورى از اقدامات ناپخته و نسنجیده قبل از انجام تمهیدات و مقدمات لازم

دو: پایدارى تا رسیدن به نتیجه؛

سه: ایجاد شور و نشاط در همراهان و پرهیز از سستى؛

چهار: هماهنگ کردن مجموعه اى که مى بایست آن کار را انجام دهند.

۸ ـ ساختار تصمیم گیرى پیامبر صلى الله علیه و آله :

سرنوشت کارها به تصمیم گیرى ها گره خورده است.

نوع و نحوه تصمیم، چگونگى آن و اصول و مبانى تصمیم گیرى نقش اساسى را در پیروزى یا شکست ایفا مى کند. شالوده اصلى پیکره تصمیم هاى پیامبر ـ صلى اللّه علیه وآله ـ را سه عنصر اصلى:

باورهاى شخصى، وحى و مشورت تشکیل مى دهد.

الف: باورهاى شخصى

پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ بر اساس باورهاى فکرى خویش با توجه به سلامت عقلانى و کمال روحى که لازمه انسان کامل است، بهترین تدبیرها را براى پیشبرد امور اندیشیده و اتخاذ مى کردند. وى با تدبر در امور و عاقبت اندیشى و آینده نگرى، به درستى مسیر حرکت را تبیین و پس از شناسایى همه جانبه امر، زمینه اقدام درست را فراهم مى کردند. مهمترین لازمه حسن تدبیر شخصى ایشان کسب اطلاعات لازم براى تصمیم گیرى بوده است. مشى ایشان براین بود که براى گرفتن تصمیم معقول، نخست اطلاعات کامل از جوانب موضوع به دست مى آورد، سپس با بهره گیرى از آن اقدام مى کردند. استفاده از عناصر و افرادى به نام «عریف» و «نقیب» براى تصمیم گیرى در میان قبیله هاى مختلف و یا بهره گیرى از «عیون» به عنوان امین هایى که به ایشان اطلاعات لازم را مى رساندند، روشنگر اهمیت و حساسیت برخورد آگاهانه با قضایا و اخذ تصمیم بوده است.

این از ویژگى هاى مدیریت نوین و موفق است که قبل از اقدام، جوانب کار را سنجیده و پس از ارزیابى وارد اجرا مى شود، اما در مدیریت هاى غیر علمى و ناپخته ابتدا عمل مى شود و آن گاه براى رفع عوارض منفى و فاسدهاى اقدامات نسنجیده، تلاش مى شود.

ب: وحى و دستورات غیبى

در برخى موارد و مواضع با توجه به حساسیت موضوع و یا احیانا جهت فصل خطاب، بیانات قرآنى وظیفه را تبیین و به بگومگوهاى فردى و گروهى پایان مى داد که این نوع تصمیمات مستقیما از طرف خداى سبحان ابلاغ و در نتیجه همگان امر الهى را پذیرفته و تسلیم مى شدند.

ج: مشورت

مشورت فصل زیبا و نسبتا گسترده اى است که در حوزه مدیریتى پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ مکرر مشاهده مى شود. دیدگاه حضرت در مورد مشورت از گفتار وى بر مى آید که مى فرماید:

«هیچ قومى مشورت نکردند، جز آن که به بهترین امور هدایت شدند.»

امام هشتم ـ علیه السلام ـ نیز فرموده اند:

«ان رسول الله ـ صلى اللّه علیه وآله ـ کان یستشیر اصحابه ثم یعزم على ما یرید.»

«پیامبر خداـ صلى الله علیه و آله ـ همواره با یاران خویش رایزنى مى کردند، سپس تصمیم خود را عملى مى ساختند.»

بدیهى است اقدام به مشورت در بررسى و مطالعه جوانب کار است، اما پس از مشورت، براى تصویب و اجرا، اراده واحدى تصمیم گیرى مى کند، و گرنه موجب هرج و مرج مى شود. بیان قرآن کریم هم مؤید همین معناست:

«و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوکل على الله»

«با آنان مشورت کن؛ سپس هنگامى که تصمیم گرفتى پس بر خداوند توکل کن.»

ضمیر در مشاوره جمع است اما ضمیر در تصمیم گیرى مفرد. پس استنباط مى شود که رایزنى با تصمیم گیرى توسط یک اراده واحد هیچ گونه ناسازگارى با یکدیگر ندارند. برخى از رایزنى هاى مهم حضرت که در کتاب هاى تاریخ آمده است عبارت است از: در غزوه بدر درباره اصل جنگ، تعیین موضع نبرد و اسیران جنگ در جنگ احد شورایى تشکیل داد و در نحوه مقابله با لشکر قریش مشورت و آن گاه تصمیم گیرى کرد؛ در جنگ احزاب(خندق)براى مقابله با سپاه کفر و شرک در پیکارهاى بنى قریظه و بنى نضیر؛ در ماجراى حدیبیه بعد از این که مشرکان مانع ادامه حرکت کاروان زیارتى مسلمانان به مکه شدند؛ هنگام فتح مکه زمانى که حضرت شنید ابوسفیان به اردوگاه مى آید، در غزوه طایف پس از محاصره دشمن درباره ماندن و ادامه محاصره و در موارد گوناگون دیگر با اصحاب به مشورت و رایزنى پرداخت.

این شیوه روشنگر اصل متقن مدیریت نوین است که مى گوید: رهبرى فرمان «به» کارکنان نیست، بلکه کار «با»همکاران است. با این شیوه، مدیر همواره ایجاد«نظام مشارکتى»را جزء استراتژى سازمان و تشکیلات خود قرار مى دهد و از نتایج مثبت آن بهره مند مى شود.

این استراتژى علاوه بر فواید درست اندیشى و پختگى تصمیم مى تواند در رشد و بالندگى یاران و همکاران و کمک به آنان براى کشف خود و آمادگى براى پیدا کردن راه حل هاى مشکلات پیش آمدى بسیار مؤثر افتد، که این خود از ارکان تعریف مدیریت، یعنى: تربیت و پرورش نیروهاى انسانى مى باشد. البته نباید نقش توکل و اهمیت آن که جلب عنایت و امدادهاى الهى است را در تصمیم گیرى هاى حضرت فراموش کرد.

قاطعیت در اجراى تصمیم هم بعد از تصمیم گیرى یکى از ارکان مهم و جوانب اساسى تصمیمات پیامبر خدا ـ صلى اللّه علیه وآله ـ بوده است. وى آن گاه که همه مقدمات انجام کار مهیا و آماده مى شد، براى اجراى تصمیم و عمل به عزم خود هیچ درنگى روا نداشته و با قاطعیتى ویژه یک روح بزرگ و روحیه اى سترگ و با صلابت براى وصول به هدف، توانا و توانمند وارد میدان عمل مى شدند.

۸ ـ توجه به کیفیت بیش از کمیت

ملاک ارزشمندى برنامه ها و رفتارها به کیفیت آنهاست نه به بزرگى اعداد و ارقام ناشى از کمیت زدگى مفرط، چنان که قرآن کریم مى فرماید:

«الذى خلق الموت و الحیوه لیبلوکم ایکم احسن عملا»

«(خداوند) مرگ و زندگى را قرار داد تا شما را آزموده که کدام یک رفتارهاى بهتر و پسندیده ترى از خود نشان مى دهید.»

خداوند نفرمود: «اکثر عملا» بلکه فرمود: «احسن عملا»

امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمودند: وقتى خبر مرگ سعد بن معاذ را به پیامبر ـ صلى اللّه علیه وآله ـ گزارش دادند، برخاستند. دستور دادند مقدمات کار دفن را انجام دادند تا این که او را در قبر گذاشتند. هنگامى که کار ساختن لحد پایان گرفت بر آن خاک مى ریخت و قبر را با گل و خاک تسویه مى کرد. در این حین فرمود:

«من مى دانم که آن جسد فرسوده مى شود و مى پوسد، لیکن خداوند بنده اى را دوست دارد که چون کارى را انجام دهد، آن را درست و با استحکام و اتقان به انجام رساند.»

۹ ـ وفاى به عهد و پاى بندى به پیمان

اساس روابط انسانى و مناسبات اجتماعى بر پایه عهد و پیمان هاست، و در صورت نادیده انگارى این اصل مهم، خلل بزرگى در روابط میان انسانها ایجاد مى شود که نتیجه آن بى اعتمادى، هرج و مرج و نابسامانى در تعامل میان افراد جامعه و گروه هاى اجتماعى است. پیامبر خدا ـ صلى اللّه علیه وآله ـ به دلیل پاى بندى به عهد و پیمان و رعایت اصل وفادارى و اداى امانات بود که پیش از نزول وحى او را «امین» لقب دادند. ایشان به کوچکى و بزرگى عهد و پیمان، به ماهیت و شکل آن نظر نداشتند، بلکه به اصل لزوم وفاى به عهد و پیمان توجه داشتند که در هر حال عهدى است که باید استوار بماند. خواه مکتوب باشد یا نباشد. میان او و فردى باشد یا میان او و قبیله و عشیره اى. جنبه شخصى و خصوصى داشته باشد یا اجتماعى و سیاسى. پیمان مؤثر و مهمى باشد یا کم تأثیر و بى اهمیت. در همه وضعیت هاى مختلف، آن حضرت خود را ملزم به وفا و وفادارى مى دانست.

امام صادق ـ علیه السلام ـ مى فرمودند: رسول خدا ـ صلى اللّه علیه وآله ـ با مردى قرار گذاشت که در کنار صخره معینى در انتظار آن مرد بماند تا وى برگردد.

امام فرمود: شدت گرماى آفتاب پیامبر را در آنجا آزار مى داد. اصحاب از حضرت خواستند: چه مى شود به سایه منتقل شوید تا آن مرد بیاید. پاسخ فرمود: وعده گاه ما همین جاست و باید همین جا بمانم تا بیاید.

امام على ـ علیه السلام ـ در مورد پیامبر فرموده است:

«کان اوفى الناس بذمه.»

«از همه مردم نسبت به آنچه تعهد مى کرد، وفادارتر بود.»

از این عهدهاى کوچک تا پیمان هاى بزرگى چون عمره القضا که مسلمانان بر اساس مفاد صلح نامه حدیبیه تنها سه روز حق داشتند در مکه بمانند، که رسول خداـ صلى اللّه علیه وآله ـ پس از گذشت سه روز لحظه اى درنگ نکرد و مکه را ترک کردند همه و همه در نظر ایشان در ماهیت اصلى لزوم پاى بندى به عهد و پیمان یکسان بود و خود را متعهد به وفاى به عهد مى دانستند.

۱۰ ـ عدم احتجاب از مردم

در نظام مدیریتى پیامبر فاصله گرفتن از مردم و ترس از همپایى با ایشان در حوادث و امور روزمره معنایى ندارد. وى نه تنها با مردم خویش در تماس مستقیم بود بلکه از راه هاى گوناگون و مطمئن همواره از حال و وضع ایشان کسب اطلاع کرده و با خبر مى شدند.قسمتى از وقت شخصى خود در منزل را نیز که به خود اختصاص داشت با مردم براى بیان مشکلات و راهگشایى تقسیم کرده بود از آن حضرت روایت شده است:

«ایما و ال اغلق بابه دون ذوى الحاجه اغلق الله رحمته عنه عند حاجته.»

«هر زمامدارى که درگاه خویش را بر روى ارباب نیاز و حاجت ببندد، خداوند رحمت خود را بر او هنگام نیاز و حاجتش ببندد.»

۱۱ ـ توجیه و تبیین امور و اهداف و برنامه ها براى همراهان

در علم مدیریت جدید گفته مى شود: رهبر «آنچه باید انجام شود» و این که «چرا باید انجام شود» را تعلیم مى دهد. از لوازم اداره صحیح امور و مدیریت درست، آن است که: مجموعه اى که در یک حوزه کارى فعالیت مى کنند نسبت به برنامه ها، اهداف، روش ها و شیوه هاى عملکردى توجیه باشند. این امر باعث مى شود تردیدها و دودلى ها رفع، و در سایه روشنى بستر حرکتى فعالیت ها، حرکت به سوى هدف با سهولت و سرعت بیشترى انجام گیرد؛ زیرا پذیرش قلبى انجام کار، زمینه ساز محیطى توأم با اطمینان و آرامش مى باشد. بنابراین، رهبر و زمامدار هرگز نباید به صرف این که خود به درستى برنامه ها و روش ها و اهداف اطمینان دارد، در توجیه مردم کوتاهى کرده و آن را امرى غیر لازم به حساب آورد. نمونه تاریخى از این نوع توجیهات را ما در تقسیم غنایم بعد از غزوه حنین و هوازن که انصار از غنایم محروم ماندند و ابتدا موجب بدگمانى و تحیر آنان شد را شاهدیم که پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ به تحلیل موضوع پرداختند و در نتیجه انصار با فلسفه ماهیت امر آشنا و با پذیرش حکم و تسلیم در برابر حکم حکیمانه رسول خدا ـ صلى اللّه علیه و آله ـ موضوع خاتمه یافت.

۱۲ ـ انتقاد پذیرى و تن دادن به اصل نظارت همگانى

سلامت سازمان هاى مدیریتى خرد و کلان در گرو باز بودن راه نصیحت به آنان و انتقاد از آنهاست، زیرا در این صورت است که نابسامانى ها، ناتوانى ها و گاهى کجروى ها آشکار و توانمندیها و راهکارهاى درست و بالنده میدان رشد مى یابند.

زمامدار باید بداند براى توفیق در اداره امور مردم، به انتقادهاى سازنده و همچنین روحیه انتقاد پذیرى نیاز مبرم دارد، زیرا با تحقق اصل نظارت همگانى که در قالب امر بمعروف و نهى از منکر و تحت عنوان «نصیحت خیرخواهانه» در معارف دینى آمده است، ضمن آن که عرصه بر متملقان و چاپلوسان طماع و افسونگر که مخربترین عناصر براى تشکیلات مدیریتى هستند، بسته مى شود، راه براى نیکخواهان و دلسوزان باز و در نهایت زمامدار از رهنمودهاى خیرخواهانه و نگاه هاى خرده گیر دلسوزانه بهره گرفته، چشم و نظرش بر ناراستى ها و ناتوانى ها گشوده مى شود و در نهایت، در صدد اصلاح بر مى آید، و این، انتخاب«بهترین گزینه» با «کمترین هزینه»براى حل مشکلات است. این اصل از چنان اهمیتى برخوردار است که پیامبرـ صلى اللّه علیه وآله ـ در ضمن سخنرانى حجه الوداع در مسجد خیف فرمود: سه خصلت است که قلب هیچ مسلمانى نباید در آن باره خیانت کند:

۱ ـ خالص کردن عمل براى خدا؛

۲ ـ نصیحت پیشوایان مسلمان؛

۳ ـ همراه بودن با جماعت مسلمنان.

۱۳ ـ عدالت و انصاف با تکیه بر قانونگرایى و قانونمندى

تمامى حکومت ها اعم از ملل متمدن یا ابتدایى داراى نظام ها و قواعدى هستند تا بر پایه عدالت و اصول دادگسترى همه را تحت نفوذ و سیطره خود قرار داده و جامعه را نظم دهد. این قوانین ثابت که باید به بسط عدالت بیانجامد، محورى ترین ارکان حکومت هاست. تدوین قوانین و قواعد عدالت گستر و اجراى آنها و تسلیم همگان و تساوى عموم در برابر این اصول و قوانین، هماهنگى با عالم تکوین به حساب مى آید که بر اساس عدالت مطلق الهى تدبیر و اداره مى شود و گریز از آن نیز ساز مخالف زدن با آهنگ موزون و مترنم نظام حکیمانه هستى است. از این رو، اساسى ترین شعار در حوزه نظر و مهمترین اقدام در حوزه عمل، سردادن سرود عدالت و اجراى زیباتر این سرود زیباست. پیامبر اسلام از همان ابتدا، با استفاده از هر فرصتى، زمینه تحقق این بزرگترین تکلیف الهى را در حوزه جغرافیایى تاریخ نخستین اسلام مهیا و آماده مى کرد. وى براى اصلاح اوضاع نابسامان و هرج و مرج و بى عدالتى آن روز، ابتدا فکرى به حال شرایط گریز از مرکز عربستان کرد تا نظامى بر اساس« یک حاکم و یک قانون» پى ریزى مى کند. در نخستین گام، مردم را براى پذیرش و قبول قانون عمومى مرکزى آماده کرد و براى پایان دادن به هر بى عدالتى و انتظام جامعه نوپاى سیاسى« سند مکتوب» حکومتى مدینه را تدوین و ابلاغ کرد.

پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ در این سند عالى ترین قوانین حقوقى، جزایى، اجرایى را در دو حوزه سیاست داخلى و خارجى بدون هیچ گونه رنگ و بوى استبداد و خودکامگى و با مداخله دادن عناصر اخلاقى و معنوى در این مکتوب سیاسى ـ حکومتى، آن را به عنوان اولین قانون اساسى مکتوب در جهان ارایه داد.

حضرت در این منشور، احکام و مقرراتى را به مردم ابلاغ کرد، که آن را در حق خودش نیز کاملا مساوى با سایران نافذ دانست و خویش را مانند دیگران مشمول مقررات آن معرفى کرد. بدیهى است وقتى مردم احساس کنند زمامدارشان به عنوان مقتدرترین عنصر جامعه نمى تواند بر خلاف قانون عملى انجام دهد، حساب کار خودشان را در قانون شکنى و احترام به قانون کرده و هر کس مواظب است تا از تخلف دورى کرده و به خواست قانون تن دهد.

اگر به بندبند این سند مکتوب پیامبر ـ صلى اللّه علیه وآله ـ نگاهى بیندازیم، مى بینیم شایع ترین عنصر ترکیبى که ماهیت اصلى آن را در بر مى گیرد، همانا عدالت و عدالت گسترى است.

این اهتمام به عدالت و بسط و اجراى آن در تمام زوایاى زندگى زیباى پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ به روشنى دیده مى شود و همین نیز مهمترین بخش «سیره مدیریتى» او محسوب مى شود. نگاهى به عهدنامه «معاذ بن جبل» فرماندار یمن و همچنین عهدنامه «عمرو بن حزم» که دستورالعمل هاى حکومتى پیامبر به کارگزارانش است روشنگر این امر و مؤید این مطلب است.

پیامبر در اجراى حق و حد هیچ سفارشى را قبول نمى کرد و هیچ کس را فراتر از قانون نمى دید و همواره مى فرمود:

«مردم در برابر قانون نظیر دندانه هاى شانه با هم مساوى اند.»

در اجراى قانون، درست مانند وضع قانون به عدالت فکر مى کرد، و در این راه بسیار جدى بود.

«یکى از زنان مسلمان به نام فاطمه مخزومیه از قبیله و خانواده اى با نام و نشان، مرتکب سرقت مى شود. وقتى جرم بر اساس موازین قضایى به اثبات مى رسد، حضرت دستور اجراى حد مى دهد. اجراى حد به طایفه ایشان گران مى آید و براى رهایى او از حد شرعى تلاش مى کنند و به وسایلى متوسل مى شوند. از جمله اسامه بن زید را براى شفاعت نزد حضرت مى فرستند.

پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ به وى مى فرماید: آیا درباره جارى نشدن حدى از حدود خداوند شفاعت مى کنى؟ و آن گاه فرمود: ملت هاى پیشین را این کردار زشت(عدم اجراى قانون در حق سرشناسان و اجراى آن در حق ضعیفان) به سقوط و تباهى کشاند.

سپس اضافه کرد: در مجازاتى که خداوند مقرر کرده است جاى شفاعت نیست به خدا قسم! اگر دخترم فاطمه ـ علیهاالسلام ـ چنین گناهى را مرتکب مى شد حکم خدا را اجرا مى کردم.

این همان پیامبرى است که در آخرین روزهاى عمرش به زحمت وارد مسجد مى شود و از مردم مى خواهد «هر کسى بر گردن من حقى دارد آماده قصاصم و از هر کس مالى نزد من مانده است بیاید و از مال من بردارد. حق هر که را ضایع کرده ام. در همین دنیا بستاند و یا مرا به بزرگوارى خویش عفو کند.»

سواده بن قیس از میان جمعیت بلند مى شود و آن ادعا را مى کند حضرت ضمن آن که مى فرماید: اى سواد! معاذ الله من هرگز تعمد نداشته ام، ولى در عین حال دستور مى دهد همان عصا را حاضر کرده و به سواده دهند. پیراهن خویش را بالا مى زند و مى فرماید: بیا و قصاص کن…

رهبر آسمانى اهل زمین که على ـ علیه السلام ـ در بیان سیره اش فرمود:

«راه و رسم او معتدل، روش او صحیح، سخنانش روشنگر حق و باطل و حکمش عادلانه بود.»

منبع :فرهنگ جهاد ، بهار و تابستان ۱۳۸۵، شماره ۴۳ و ۴۴

امام علی (ع)زینت خلافت

مقدّمه

پرداختن به زندگی و سیره رهبران و پیشوایان دینی اسلام، که در رفتار و گفتار خود همیشه اصول مسلّم و خدشه ناپذیری داشته و هیچ گاه از آن ها عدول نمی کرده اند، پرداختن به گنجینه ای بسیار گران بهاست؛ گنجینه ای که از حریم دین، مکتب و ارزش های اصیل انسانی و اسلامی و استواری قلّه های بلند معنویت دفاع نموده، در رهنمون ساختن جامعه انسانیت به سوی کمال، نفش مؤثری ایفا می کند.

در این نوشتار، به اجمال به فرازهایی از زندگی آموزنده مولا علی (علیه السلام) پرداخته شده است؛ فرازهایی که در آن، مولا با موضع گیری صحیح، خط مشی و اصول و سیره اسلام ناب محمّدی را ترسیم کرده و با آن ها نام خود را تا ابد جاودانه ساخته است. آنچه در این مختصر می آید، نوع نگاه آن حضرت به قدرت و حکومت، رعایت مصالح امّت اسلامی، شایسته سالاری، برپا داشتن حق و دفع باطل، مبارزه با ضدّ ارزش ها، اجتناب از استفاده ابزاری از مقدّسات، ترجیح ارشاد و هدایت بر جنگ و خون ریزی، رعایت انصاف در مواجهه با مخالفان، اجرای حدود الهی، دنبال کردن سیاست های مالی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و رفع تبعیض و اجرای عدالت اجتماعی است که با استناد به منابع نخستین اسلامی به نگارش درآمده است. مطالعه این قسمت از زندگی امام علی (علیه السلام) الگوی مناسبی است بر همه کسانی که قلبشان برای احیای آرمان ها و ارزش های اصیل اسلامی می تپد و در پی آن هستند که در زندگی به سیره علوی تأسّی نمایند.

ترجیح مصالح امّت اسلامی بر حقوق فردی

از مسلّمات تاریخ اسلام است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در طول دوران رسالت خود در مکّه و مدینه، بارها حضرت علی (علیه السلام) را به عنوان وصی و جانشین خود معرفی نمود، که از این میان می توان به حدیث «یوم الدار»، حدیث «منزلت» و حدیث «غدیر» اشاره کرد. حتی هنگامی که تیره بنی عامر پذیرش اسلام را مشروط به واگذاری حکومت و جانشینی پس از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) نمودند، پیامبر امر خلافت را الهی خواند و درخواست آنان را ردّ نمود.(۱) اما پس از رحلت آن حضرت و برخلاف سفارش ها و وصایای ایشان گروهی با اجتماع در سقیفه بنی ساعده و بی اعتنا به دیگر مسلمانان و صحابه، رهبر و امام واقعی و منتخب خدا و رسول را از صحنه مدیریت و سیاست جامعه اسلامی کنار گذارده، برای ابوبکر بیعت گرفتند.(۲) این کار در حالی صورت می گرفت که بسیاری از صحابه برجسته و ممتاز رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از بیعت با ابوبکر خودداری می کردند و برخی همچون زبیر شمشیر از غلاف بیرون کشیده و گفت جز با علی (علیه السلام) با احدی بیعت نخواهد کرد.(۳) امام علی (علیه السلام) در خطبه «شقشقیه»، ماجرای غصب خلافت و قرار گرفتن رهبری جامعه اسلامی در دست افراد فاقد صلاحیت را شرح داده است. او از این که وی را در ردیف دیگر اعضای شورای شش نفره عمر قرار داده اند نیز شکوه و گلایه می کند.(۴) امام (علیه السلام) با این که می داند حق مسلّم او غصب شده است، فقط برای حفظ مصالح امّت اسلامی و رعایت وحدت در جامعه، از درگیر شدن با غاصبان خلافت خودداری می کند. او می داند که عده زیادی از مردم اطراف مدینه و نیز جزیره العرب تازه با اسلام آشنا شده اند و قدرت تحلیل صحیح مسائل را ندارند و چه بسا بر اساس ذهنیت قبیله ای و ساختار سیاسی عرب، مسأله خلافت را هم حمل بر اختلافات قبیله ای یا ریاست طلبی کنند و در سایه اختلاف جامعه، دستاورد چندین ساله تلاش های رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از بین برود.

امام علی (علیه السلام) در خطبه ای، ضمن بیان شایستگی و اولویت خویش در تصدّی جانشینی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ، علّت سکوت و پرهیز از نزاع را این گونه بیان می کند: «وَ اَیْمُ اللّهِ، فَلَولا مخافَهُ الفرقَهِ بین المسلمینَ اَنْ یعودوا الی الکفرِ لکُنّآ غَیَّرنا ذلک من استطعنا»(۵)؛ اگر ترس از اختلاف و پراکندگی میان مسلمانان نبود، به این که (دوباره) به کفر بازگردند، ما به قدر توان خویش، وضعیت (خلافت) را تغییر می دادیم.

امام (علیه السلام) در جای دیگری، علاوه بر اجتناب از تفرقه میان مسلمانان، علّت سکوت خود را جلوگیری از نابودی دین اسلام معرفی کرده است.(۶) در واقع، می توان گفت: این سکوت و رعایت وحدت امّت اسلامی و ترجیح آن بر حقوق فردی، نخستین و زیباترین ارزشی است که امام پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ، در حیات سیاسی خود به آن عمل نموده است. او این درس را به همه پیروان خود داده است که هرگاه احقاق حقّی در تقابل با اساس اسلام و کیان امّت اسلامی قرار گرفت، باید از آن حق چشم پوشید تا اصل دین و مکتب مصون بماند؛ گرچه در هر حال کنار گذاشتن یک امام و رهبر شایسته برای جامعه اسلامی خسارتی بزرگ و جبران ناپذیر است.

امام (علیه السلام) درباره سپردن رهبری مسلمانان به افراد ناصالح می فرماید: «فصَیَّرَها فی حَوزَهٍ خَشْناء، یغلُظُ کلْمُها و یَخْشَنُ مَسُّها و یَکْثُرُ الْعِثارُ فیها و الاعتِذارُ مِنْها، فَصاحِبُها کراکِب الصَّعْبَه، انْ اَشْنَقَ لَها خَرَمَ وَ اِنْ اَسْلَس لها تَقَحَّمَ، فَمُنِیَ النَّاسُ لَعَمْرُ اللّهِ بِخَبْطٍ وَ شِماسٍ و تَلَونٍ وَاعْتِراضٍ، فَصَبَرْتُ علی طولِ المُدّهِ و شِدَّهِ المِحْنَهِ.»؛(۷) خلافت را در جای درشت و ناهموار قرار داد؛ در حالتی که عمر سخن تند و زخم زبان داشت، ملاقات با او رنج آور بود و اشتباهش بسیار و عذرخواهی اش بی شمار. پس مصاحب با او مانند سوار شدن بر شتر سرکش نافرمان بود که اگر مهارش را سخت نگاه داشته رها نکند، بینی شتر پاره و مجروح می گردد و اگر رها گردد و به حال خود واگذارده شود، به رو در پرتگاه هلاکت خواهد افتاد.

امام علی (علیه السلام) با این که ۲۵ سال از مسند قدرت و حکومت جامعه اسلامی برکنار بود، اما در همین دوران هیچ گاه از خیرخواهی مسلمانان و خلفای ثلاثه خودداری نکرد و هرگاه جامعه به وجود او نیازمند بود، از هدایت و راهنمایی مردم و ایجاد زمینه مناسب برای اجرای احکام اسلام دریغ نورزید. نوع برخورد و سیره عملی و سیاسی ایشان در مواجهه با رقیبان سیاسی خود، الگوی مناسبی است برای همه کسانی که به جدایی ناپذیر بودن دین از سیاست باور دارند. امام (علیه السلام) فقط به حدّی که شایستگی خود را اعلام کند و انحرافات و بدعت گذاری حکّام غاصب را بیان دارد اکتفا می کرد و بیش از حد و به افراط به تخریب شخصیت رقبای سیاسی خود نمی پرداخت.

امام علی (علیه السلام) و حکومت

رهیافت افراد نسبت به حکومت و قدرت، با توجه به انگیزه، بینش و باورهای اعتقادی آنان متفاوت است. گروهی حکومت و قدرت را هدف اصلی می انگارند و برای رسیدن به آن از هر وسیله ای بهره می جویند، و حتی گاه به صراحت به این هدف خود اشاره می کنند. طبیعی است که این قبیل افراد حکومت و قدرت را برای کسب منافع فردی و عیش و نوش چند روزه دنیا طلب می کنند و برای رسیدن به این مقصود، با توجیهات ماکیاولیستی خود، خون هزاران بی گناه را می ریزند و گاه مقدّسات را زیر پا می گذارند. نمونه این قبیل افراد در عصر امام علی (علیه السلام) معاویه پسر ابوسفیان است که شش قرن قبل از ماکیاول، در عمل، اخلاق ماکیاولی را در سیاست اجرا می کرد.

اما گروهی دیگر با توجه به مبانی و باورهای اعتقادی و مذهبی و اصول ثابت انسانی خود، حکومت و قدرت را هدف نمی انگارند و برای رسیدن به آن، جز برای برپاداشتن حق و حقیقت و از بین بردن باطل، تلاش نمی کنند. امام علی (علیه السلام) از شاخص ترین نمونه های این دسته است. او در پاسخ به سؤال ابن عباس از ارزش کفشی که آن را وصله می کرد فرمود: «هِیَ واللّهِ، اَحَبُّ اِلَیَّ مِنْ دُنیاکُم اَوْ اِمْرَتِکُمْ هذِهِ الاَّ اَنْ اُقیمَ حَقّا اَوْ اَدْفَعَ باطِلاً»؛(۸) به خدا قسم، این کفش از دنیا یا حکومت بر شما نزد من محبوب تر است، مگر این که به وسیله آن حقی را برپا دارم یا باطلی را از میان ببرم.

روشن است شخصیتی که نگاه و نگرش او به حکومت و قدرت این گونه است و تنها با این هدف آن را می پذیرد، جز در همان مسیر هم از آن بهره نخواهد جست. گاهی وظیفه الهی و مسؤولیت انسانی بندگان شایسته چنان ایجاب می کند که قدم در عرصه حکومت بگذارند تا از ورود نااهلان در حاکمیت بر سرنوشت مسلمانان، جلوگیری کنند. در واقع، این یکی از مصادیق همان دفع باطلی است که امام (علیه السلام) در پاسخ سؤال ابن عباس بیان فرمود.

یکی از جناح های سیاسی صدر اسلام، که پس از فتح مکه و شکست قریش، در کمین فرصت برای دست یابی به قدرت بود، جناح امویان بود. این هدف از سخنان ابوسفیان در جلسه ای خصوصی خطاب به بنی امیّه، پیداست که می گفت: «تَلَقَّفوها تَلَقُّفَ الکُرَه»؛(۹) حکومت و قدرت را همچون توپ فوتبال به یکدیگر پاس دهید. امام علی (علیه السلام) با آگاهی از همین اهداف امویان، پس از ۲۵ سال، حکومت را پذیرفت و فرمود: «واللّهِ، ما تَقَدَّمْتُ علَیْها الاّ خَوْفا مِنْ اَنْ ینْزو علَی الاَمْر تیسٌ مِنْ بنی اُمیَّه فَیَلْعَبَ بکتابِ اللّهِ عزَّوَ جَلَّ.»؛(۱۰) به خدا قسم، من به حکومت نسبت به دیگران پیشی نگرفتم، مگر از ترس این که عده ای از بنی امیّه قدرت را به دست گیرند و کتاب خدا را بازیچه رسیدن به اهداف خود قرار دهند.

امام علی (علیه السلام) و شایسته سالاری

بیشترینه افراد انسان جاه طلب و در پی کسب قدرت و شهرتند، مگر انسان هایی که جان خود را از آلودگی های دنیا پاک نموده و دنیا و آنچه در آن است در برابرشان حقیر و کوچک باشد. به طور طبیعی، اینان در پذیرش مناصب سیاسی و اجتماعی و پذیرش قدرت و حکومت، هیچ گاه بر افراد لایق تر و شایسته تر پیشی نمی گیرند. امام علی (علیه السلام) دقیقا به این اصل پای بند است. او پس از پذیرش خلافت و بیعت مردم، با این که خود را سزاوارترین فرد برای احراز خلافت و حکومت می داند و این چیزی است که دوست و دشمن به آن معترفند (۱۱) در نامه ای خطاب به مردم کوفه می نویسد: «واللّهُ یَعْلَمُ اَنّی لَمْ اَجِدْ بُدَّا مِنَ الدُّخولِ فی هذا الاَمْرِ، ولَوْ عَلِمْتُ اَنَّ اَحَدا اَوْلی بِهِ مِنّی ما قدَّمْتُ علَیْهِ»(۱۲)؛ خدا می داند که من چاره ای جز ورود در امر حکومت نداشتم و اگر می دانستم کسی از من برتر و سزاوارتر است، هرگز به او پیشی نمی گرفتم.

امام علی (علیه السلام) نه تنها خود به این معیار انسانی و اسلامی باور دارد و به آن تصریح می کند، بلکه برخی یارانش نیز به این مطلب اعتقاد دارند. عثمان بن حنیف، کارگزار امام در شهر بصره، در سخنانی خطاب به مردم آن دیار می گوید: «واللّهِ لَوْ عَلِمَ علِیٌّ (علیه السلام) اَنَّ اَحَدا اَحَقُّ بِهذا الاَمْرِ مِنْهُ ما قبلَه»(۱۳)؛ به خدا قسم، اگر علی (علیه السلام) کس دیگری را می شناخت که از او بر حکومت سزاوارتر بود، هرگز آن را نمی پذیرفت.

این معیار شایسته سالاری و باور به آن چیزی است که یکی دیگر از یاران باوفای امام (علیه السلام) از ژرفای دل بر زبان جاری می سازد. عمّار یاسر در حال سخنرانی در شهر کوفه، در حالی که مردم را به یاری امام و مقتدای خود دعوت می کرد، گفت: «واللّهِ، لَوْ عَلِمْتُ اَنَّ علی وَجْهِ الاَرضِ بشَرا اَعْلَمُ بِکِتابِ اللّهِ وَ سُنَّهِ نَبِیّهِ مِنْهُ، ما اسْتَنْصَرتُکُمْ اِلَیه و لا بایَعتُهُ علَی المَوْتِ»؛(۱۴) به خدا قسم، اگر می دانستم که در روی زمین، انسانی به کتاب خدا و سنّت پیامبرش از او (علی (علیه السلام) ) آگاه تر است، شما را به یاری او فرا نمی خواندم و با او تا حدّ مرگ و جان فشانی بیعت نمی کردم.

عمّار در این سخنرانی، آگاهی بیش تر و بهتر از قرآن و سنّت نبوی را معیار شایستگی و پیشی گرفتن بر دیگران در امر حکومت بیان کرده است.

موضع گیری امام در برابر انحرافات عثمان

با این که از همان آغازِ سقیفه بنی ساعده انحرافات زیادی در جامعه رخ داد، اما اوج بدعت ها، تبعیض ها و انحرافات در عصر خلافت عثمان، که از تبار امویان بود، صورت گرفت. امام علی (علیه السلام) در برابر این ضد ارزش ها و ناهنجاری های به وجود آمده ساکت ننشست و صدای اعتراض خود را به گوش بانیان آن ها و سایر مسلمانان رسانید. در ذیل، با استناد به منابع تاریخی، به چند مورد از این بدعت ها و ناهنجاری ها اشاره می شود و موضع امام در برابر آن ها تبیین می گردد:

۱. پس از کشته شدن عمر، فرزندش عبیدالله، به بهانه خون خواهی پدرش، دست به کشتار چند تن از ایرانیان، از جمله هرمزان زد و مستحق قصاص گردید. عثمان با بهانه ها و استدلال های غیرشرعی و غیرمنطقی، تلاش نمود از اجرای حکم قصاص بر او مانع گردد. امام علی (علیه السلام) با اعتراض به خلیفه سوم به وی فهماند که نباید خلیفه موجب تضییع حدود الهی شود و چنانچه بخواهد او را عفو نماید، باید دیه مقتول را به مسلمانان، که اولیای هرمزان به شمار می روند، پرداخت نماید. آن حضرت می گفت: اگر چشم من بر عبیدالله بیفتد، حق خدا را از او خواهم گرفت. عثمان وقتی قاطعیت امام را در اجرای حکم الهی دید، شبانه او را فراری داد. او علاوه بر این، با یک نامه، کوفه را مِلک خصوصی عبیدالله قرار داد. به همین دلیل به «کُوَیفه ابن عمر» معروف گردید.(۱۵)

۲. خلیفه سوم، که با رسیدن به حکومت سعی در به کار گماشتن خویشان و نزدیکان خود در مناصب و پست های حسّاس داشت، برادر ناتنی خود، ولید بن عقبه بن ابی معیط، را به ولایت کوفه منصوب کرد. والی کوفه در اثر افراط در شراب خواری، نماز صبح را در مسجد با حالت مستی اقامه نمود و به جای دو رکعت، چهار رکعت خواند. او در پاسخ اعتراض مردم گفت: اگر می خواهید، بیش از این می خوانم. وی در اثر مستی در محراب مسجد قی نمود و همان جا خوابش برد. گروهی از کوفیان با ارسال نامه ای اعتراض آمیز، خواستار عزل ولید از ولایت کوفه شدند. عثمان از این نامه خشمگین شد و گواهان شرب خمر را کتک زد. آنان به محضر امام علی (علیه السلام) رسیدند و از خلیفه نزد او شکوه کردند. امام نزد عثمان رفت و ضمن اعتراض، فرمود: تو حدود الهی را تعطیل نموده و گواهان را مجازات کرده ای. در همین زمینه، از خلیفه خواست تا برادرش را از ولایت کوفه عزل نموده، حدّ شرعی بر او جاری کند. در اثر فشار امام و مردم، خلیفه ولید را عزل کرد، اما در اجرای حدّ شرعی بر او سهل انگاری می نمود. امام حسن (علیه السلام) به دستور پدرش، حد را بر او اجرا کرد.(۱۶) ۳. یکی از کسانی که به اعمال ارزش ستیز عثمان به شدت اعتراض می کرد، ابوذر غفاری بود. خلیفه هرچه تلاش کرد نتوانست با تهدید و تطمیع او را ساکت کند. در نهایت، او را ابتدا به شام تبعید کرد. اما ابوذر در آن جا هم به اعمال ضددینی معاویه معترض بود. پس از گلایه معاویه از او، خلیفه ابوذر را به سرزمین خشک و بی آب و علف «ربذه» تبعید نمود. با این که در هنگام تبعید او از مدینه، خلیفه مردم را از بدرقه ابودز ممنوع کرده بود، باز هم امام علی (علیه السلام) بود که در بدرقه او حضور یافت و او را با این عنوان که در راه خدا قدم برداشته است، دل داری داد.(۱۷) چنان که در برخوردی دیگر میان ابوذر و عثمان، با آن که پیامبر (صلی الله علیه و آله) ابوذر را صادق و راستگو خوانده بود، عثمان او را به سبب نقل حدیثی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) که مورد پسند خلیفه نبود، کاذب و دروغگو خواند. در این جا نیز امام علی (علیه السلام) به بحث و مجادله با عثمان پرداخت و ابوذر را تصدیق کرد.(۱۸) ۴. حَکَم بن ابی العاص، عموی عثمان بود. او رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را بسیار اذیّت و آزار می داد. گاهی روی دیوار خانه آن حضرت می رفت تا زنانش را بییند. علاوه بر این، در راه رفتن ادای پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در می آورد و هنگام سخنرانی حضرت، او را مسخره می کرد. پیامبر مدت ها با او مدارا کرد، اما وقتی عناد و لجاج او را دید، وی را به طائف تبعید نمود. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: در صورت مشاهده شدن حَکَم در مدینه، خونش مباح است.

حَکَم، عموی خلیفه سوم، در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و شیخین همچنان در طائف بود و تلاش عثمان برای بازگرداندن او، بی نتیجه ماند. اما وقتی عثمان، به خلافت رسید، بلافاصله بر خلاف دستور رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سیره شیخین، عموی خود را به مدینه بازگرداند و علاوه بر این، اموال فراوانی به او داد. این کار بر مسلمانان گران آمد. آنان این بار هم به تنها پناهگاه خود، امام علی (علیه السلام) روی آوردند و ضمن شکایت از عثمان، از او خواستند که در این مورد با خلیفه سخن بگوید تا حَکَم دوباره به طائف بازگردانده شود. امام در دیدار با عثمان، ضمن یاداوری این که حَکَم مطرود رسول خدا بوده و آن حضرت تا زنده بود او را به مدینه راه نداد و شیخین نیز در این مورد از پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) پی روی کردند، از خلیفه خواست تا عمویش را دوباره به طائف بازگرداند. عثمان با استدلالی توهین آمیز، که پیامبر از دنیا رفته و ابوبکر و عمر هم به رأی خود عمل کرده اند و من می خواهم صله رحم کنم و حقّ عمویم را ادا نمایم، از عمل به درخواست امام (علیه السلام) و مردم، خودداری نمود.(۱۹) او با این که در شورای شش نفره به شرط عمل به سنّت نبوی و سیره شیخین بیعت نموده بود، اما هیچ گونه التزامی در این باره نداشت.

۵. از چشمگیرترین بدعت ها و انحراف های عثمان، تبعیض ها و حاتم بخشی های نابجای او به عده خاصی، به ویژه بنی امیّه، بود. او نه تنها این عمل را پنهانی انجام نمی داد، بلکه با اقدام آشکار و علنی به آن، به کرده خود افتخار هم می کرد. او در مواجهه با اعتراض مردم می گفت: «انّ بنی امیه و عبد شمس اهلی و خاصّتی و انَا اَخصُّهم بما شئتُ من المال، امّا و اللّه لو قدرتُ علی مفاتیح الجنّهِ لَسَلَّمُتها الی بنی امیّه علی رغم انفِ من رغم»؛(۲۰) بنی امیّه و بنی عبد شمس از خاندان و نزدیکان من هستند و از هرچه از بیت المال بخواهم به آن ها اختصاص خواهم داد. به خدا قسم، اگر می توانستم کلیدهای بهشت را هم به بنی امیّه می دادم، گرچه مخالف میل عده ای باشد.

در همین ماجرا، عثمان با اعتراض عمّار یاسر مواجه شد و مردم نیز از شدت ناراحتی پراکنده شدند. خزانه داران بیت المال هم کلیدها را پیش پای عثمان انداخته، گفتند: ما نیازی به این ها نداریم و تو هرکاری که می خواهی با اموال خدا انجام بده.(۲۱)

زیباترین راهکار رهایی از فساد

امام علی (علیه السلام) در طول خلافت دوازده ساله عثمان، با مشاهده اعمال و رفتار غیر انسانی و ضدّ اسلامی او، از نصیحت و خیرخواهی کوتاهی نکرد و بارها اعتراض خود و مردم ناراضی را به خلیفه ابلاغ نمود. اصرار امام در نجات عثمان و اطرافیانش از فساد و تباهی به حدّی بود که عثمان از او خواست وی و اصحابش را به حال خودشان رها کند. وقتی امام علی (علیه السلام) از اصلاح خلیفه و دربارش مأیوس گردید، فرمود:

«قَدْ اَدَّیْتُ ما اَوْجَبَ اللّهُ علَیَّ»؛(۲۲) من وظیفه ای که خدا بر من واجب گردانیده بود انجام دادم.

امیرمؤمنان (علیه السلام) برای رفع مفسده ای که عثمان با رفتار غیراسلامی و انسانی خود به وجود آورده و با این کار موجبات شورش و قیام بر ضد خود را فراهم ساخته بود، زیباترین راهکار را انتخاب کرد. او از طرفی، نهایت توان خود را به کار بست تا خلیفه دست از رفتار غیر اسلامی خود بردارد و با عمل به قرآن و سنّت نبوی، به درخواست های انقلابیان پاسخ مثبت دهد؛ و از سوی دیگر، وقتی می دید که خلیفه هیچ اعتنایی به نصایح او ندارد، انقلابیان را ذی حقّ می دانست، اما سعی می کرد آن ها را از کشتن خلیفه باز دارد. امام (علیه السلام) که به عواقب این کار واقف بود، تلاش می کرد این فتنه به نحو مسالمت آمیزی خاتمه یابد، اما نصایح او بر دل خلیفه تأثیر نداشت و عاقبت او به دست شورشیان کشته شد.(۲۳) ولی با وجود همه تلاش های امام برای حلّ مسالمت آمیز مسأله، مخالفان امام قتل خلیفه را بهانه ای برای دشمنی با او قرار دارند و مانع اجرای اهداف بلند و متعالی اش شدند.

امام علی (علیه السلام) زینت خلافت

پس از کشته شدن عمثان، مردم با اصرار و پافشاری زیاد، خواهان پذیرش خلافت از سوی حضرت علی (علیه السلام) شدند. با گذشت ۲۵ سال از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و خلافت خلفای پیشین، تنها فردی که میان مردم، اعمّ از مهاجر و انصار، مقبولیت داشت، علی (علیه السلام) بود. امام (علیه السلام) در آغاز، از پذیرش خلافت و بیعت مردم پرهیز می کرد و حتی گاهی خود را از آنان پنهان می نمود. شاید سبب امتناع اولیه او این بود که اولاً، مردم احساس نکنند که او تمایلی به امارت و حکومت بر آنان دارد.(۲۴) ثانیا، شبهه همدستی و همکاری در قتل عثمان را دفع نماید. ثالثا، او می دانست مردم، بخصوص کسانی که در طول این مدت به دریافت عطایای نابجا از بیت المال عادت کرده اند، تحمّل عدالت را ندارند. او در خطبه ای، ماجرای قتل عثمان و پافشاری در بیعت با وی و بی میلی او در بیعت با آنان را بازگو کرده، می گوید: شما به حدّی ازدحام نمودید که گمان کردم قصد کشتن مرا دارید.(۲۵)

سرانجام، با ازدحام مردم و اصرار آنان، به ویژه برخی صحابه مانند طلحه و زبیر، امام خلافت را پذیرفت و بیعت صورت گرفت. او در همان روزهای نخست خلافت، در سخنان متعددی، خط مشی سیاسی و خطوط کلی حکومت خود را ترسیم کرد و ضمن ناحق و بی فضیلت خواندن خلفای پیشین، مردم را به رعایت تقوا و این که افراد با فضیلت جایگاه خود را در جامعه بیابند، دعوت نمود.(۲۶) امیرمؤمنان (علیه السلام) در همان ساعات اولیه بیعت با مردم، فرمود: «من اگر درخواست شما را اجابت کردم، شما را بر آنچه خود می دانم وادار خواهم کرد، و اگر مرا رها سازید، مانند یکی از شما خواهم بود. مردم گفتند: ما به حکم تو خشنود هستیم و در بین ما هیچ کس با تو مخالف نیست. پس ما را بر آنچه می خواهی وادار کن. سپس همه با او بیعت کردند.»(۲۷) به راستی، امام متقین با پذیرش حکومت، آن را زینت بخشید و جامعه اسلامی مشتاقانه پذیرای حکومت او بود. روزی که مردم یکایک با آن حضرت پیمان می بستند، صعصعه بن صوحان،(۲۸) از یاران باوفای امام، برخاست و در میان جمعیت، خطاب به امیرمؤمنان گفت: «واللّهِ یا امیرالمؤمنینَ، لَقَد زَیَّنْتَ الخِلافَهَ و ما زانَتْکَ، و رَفَعْتها و ما رَفَعَتْک و لَهِیَ إلیکَ احوج منکَ الیها»؛(۲۹) به خدا قسم، ای امیرمؤمنان، تو خلافت را زینت بخشیدی نه خلافت تو را، و تو باعث سربلندی خلافت شدی نه خلافت باعث سربلندی تو، همانا خلافت به تو نیازمندتر است تا تو به خلافت.

غربت در میان یاران

در دوران کنار بودن امام (علیه السلام) از صحنه مدیریت و سیاست جامعه اسلامی، مسلمانان آسیب های جدّی دیده بودند. با زیر پا نهادن عدالت اجتماعی و مساوات در میان آنان، عده زیادی به ناحق به اموال و ثروت های کلان و بادآورده دست یافته بودند و بخش زیادی از جامعه در محرومیت به سر می برد. انحرافات و بدعت ها و بی عدالتی ها به قدری عمیق و ریشه دار بودند که امام می دانست در صورت اقدام در اصلاح این امور، تنها خواهد ماند.

او در سخنانی می فرماید: «حاکمان پیش از من از روی عمد با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مخالفت کردند و سنّت او را تغییر دادند، به طوری که اگر من بخواهم مردم را به ترک آن ها وادار کنم و هر چیزی را به جایگاه اصلی خود بازگردانم، یا تنها خواهم ماند و یا این که فقط عده اندکی از شیعیانم، که فضل و برتری مرا می شناسند و امامت مرا بر اساس قرآن و سنّت نبوی برخود واجب می دانند، با من همراه خواهند بود.»(۳۰)

امام (علیه السلام) در ادامه همین سخنان، به بیش از ۲۵ مورد از بدعت های خلفای پیش از خود اشاره کرده است.

یکی از ویژگی های امام (علیه السلام) ، به عنوان یک سیاست مدار و حکمران، در مقایسه با بسیاری از سیاست مداران و حاکمان این است که آنان در آغاز حکومت خویش، برای کسب قدرت و تثبیت آن و نیز ایجاد نفوذ و محبوبیت در میان مردم، با تسامح و تساهل برخورد می کنند، اما امام (علیه السلام) در همان روزهای نخستین حکومت، بدون هیچ گونه سهل انگاری و تسامحی، سیاست مالی و اقتصادی حاکمان پیش از خود را زیر سؤال برد، و از احیای سنّت مساوات و برابری مردم در بهره مندی از بیت المال سخن به میان آورد. او در مورد کسانی که ثروت هایی را به دلیل امتیازات نابجا به دست آورده بودند، فرمود: «به خدا سوگند، زمین های بیت المال، که عثمان به ناروا تقسیم کرده است، اگر مهر زنان و مایه خرید کنیزان شده باشد، آن ها را به بیت المال بازخواهم گرداند.»(۳۱)

فردای روز بیعت، وقتی مردم برای دریافت سهم خویش از بیت المال مراجعه کردند، امام به کاتب خویش، عبیدالله بن ابی رافع(۳۲)، دستور داد از مهاجران شروع کند و نامشان را بخواند و به هر کدام که حاضر بودند، سه دینار بدهد و سپس انصار را بخواند و به همین صورت هر کس از مردم که حاضرند چه سرخ باشند، چه سیاه، صدا کرده و به هر کدام همین سه دینار را بدهد.(۳۳) در ادامه همین ماجرا، سهل بن حنیف گفت: ای امیر مؤمنان، این فرد دیروز غلام من بود و امروز او را آزاد نموده ام. امام (علیه السلام) پاسخ داد: به او نیز سهمی چون تو می دهیم.

او به هر یک از آن ها سه دینار داد و هیچ کس را بر دیگری برتری ندارد. جمعی از صحابه همچون طلحه و زبیر، عبدالله بن عمر، سعید بن العاص، مروان بن حکم و چند تن دیگر از قریشیان از این روش امام خوششان نیامد و سهم خود را نپذیرفتند.(۳۴) اینان به قدری در دوران تبعیض آمیز عمر و عثمان، از امتیازهای نابجا برخوردار شده و به این روش عادت کرده بودند که وقتی امام بیت المال را به صورت برابر و مساوی تقسیم نمود، با صراحت در مقابل او ایستادند و گفتند: «ما بر این اساس با تو بیعت می کنیم که همان مقداری را که در زمان عثمان دریافت می کردیم، امروز هم دریافت نماییم.»(۳۵)

امام علی (علیه السلام) با این حاتم بخشی های بی مورد و تبعیض های ناروا، که هیچ وجه شرعی نداشت، به مبارزه برخاست و به یاران خود فرمود: «آگاه باشید که بخشش مال به ناحق و به غیر مستحق، تبذیر و اسراف است و با این که باعث سربلندی بخشنده آن در دنیا می گردد، اما در آخرت او را پایین خواهد آورد؛ گرچه در میان مردم گرامی اش می دارند، اما نزد خداوند خوار و بی مقدار می گردد.»(۳۶) او در خصوص احیای عدالت اجتماعی و سنّت مساوات میان مسلمانان و این که در دین اسلام تبعیض وجود ندارد، با لحن عتاب آمیزی خطاب به مسلمانان و مهاجران و انصار فرمود: «ای مهاجران و انصار و ای مسلمانان، آیا بر خدا و رسولش، به سبب اسلامتان منّت می گذارید؟ در حقیقت، خدا و رسولش بر شما منّت دارند. آگاه باشید هرکس به سوی قبله ما رو کند و ذبیحه ما را بخورد و بر یگانگی و بندگی خداوند و رسالت رسولش گواهی دهد، بر او احکام قرآن را جاری خواهیم کرد و حقوق اسلام بر وی خواهد بود. هیچ کسی بر دیگری جز به تقوای الهی و پی روی او برتری ندارد.»(۳۷)

برکناری کارگزاران عثمان

در جهت شایسته سالاری و اجرای سیاست عدالت اجتماعی و احیای ارزش های انسانی اسلامی، امام (علیه السلام) تصمیم گرفت کارگزاران منصوب از سوی عثمان را، که شایستگی زمام داری و احراز پست های سرنوشت ساز مسلمانان را نداشتند، از کار برکنار نموده، امور حکومتی را به افراد صالح و لایق واگذار کند.(۳۸) این اقدام امام (علیه السلام) از یک سو، آثاری مثبت در میان مردم داشت؛ زیرا شکایات و نارضایتی آنان بیش تر متوجه کارگزاران منصوب عثمان بود و خواهان کنار رفتن آن ها بودند. اما از سوی دیگر، موجب رنجش عده ای می گردید که منافعشان با حفظ سمت آن کارگزاران تأمین می شد.

از جمله کسانی که امام تصمیم جدّی در کنار گذاشتن او داشت، معاویه بود که مدت ها در شام حاکم بود. مغیره بن شعبه با آگاه شدن از تصمیم امام، با آن حضرت دیدار کرد و با ظاهری خیرخواهانه از او خواست که طلحه و زبیر را در کوفه و بصره و معاویه را در شام ابقا نماید. او به امام می گفت: پس از این که حکومتت تثبیت شد، به رأی خود عمل کن. اما امام پیشنهاد مغیره را رد کرد و فرمود: «در مورد طلحه و زبیر ، به زودی نظرم را خواهم گفت، اما معاویه، به خدا قسم تا مادامی که او به این منوال عمل می کند، از او به عنوان کارگزار خود بهره نخواهم جست، بلکه او را به سوی آنچه می دانم دعوت می کنم و در صورت عدم اجابت، با او جنگ خواهم کرد.»(۳۹)

در این میان، طلحه و زبیر، که خود از نخستین کسانی بودند که هم در خانه و هم در مسجد به صورت علنی با امام بیعت کرده بودند،(۴۰) وقتی دیدند امام علی (علیه السلام) حاضر نیست هیچ امتیازی به آن ها بدهد، بنای مخالفت گذاشتند. اینان فقط بر اساس منافع فردی و سیاسی خود بیعت کرده بودند و پس از آن که از رسیدن به پست و مقام و ثروت های کلان از سوی امام (علیه السلام) مأیوس شدند، ساز مخالفت نواختند.

امام در پاسخ به درخواست آنان درباره دریافت سهم بیش تری از بیت المال، فرمود: «از اموال شخصی خود در یَنْبُع هر مقدار که مقدور باشد، حاضرم به شما بپردازم، اما از بیت المال نمی توانم؛ زیرا که از آن مسلمانان است و من امین و خزانه دار آنانم.»(۴۱)

در واقع، طلحه و زبیر خود را شریک در حکومت قلمداد می کردند و در اظهارات خود می گفتند: ما با تو بیعت کردیم که در امر حکومت شریک باشیم.(۴۲) امام حسن (علیه السلام) هم در سخنانی در کوفه اظهار داشت که آن دو وقتی به آرزوهای خود نرسیدند، بدون دلیل نقض بیعت کردند.(۴۳) امام علی (علیه السلام) در جهت اجرای سیاست مساوات در تقسیم بیت المال و برکناری کارگزاران ناصالح، با دو جبهه مخالف روبه رو گردید. اینان دو جنگ «جمل» و «صفّین» را به راه انداختند و با عنوان «ناکثین» و «قاسطین» در تاریخ اسلام شناخته می شدند. وصیّ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای هر عملی که در جامعه اسلامی انجام می داد، معیار و اصل معینی داشت که بر اساس آن رفتار می کرد. او درباره عزل کارگزاران ناشایست و فاسق می گفت: «لَمْ یَکُن اللّهُ یرانی اَتَّخِذُ المُضلّینَ عَضُدا»؛(۴۴) نباید خداوند مرا در حالی که از گم راهان به عنوان بازوی قدرت استفاده می کنم، ببیند.

خیانت در قالب عبادت

پس از به خلافت رسیدن حضرت علی (علیه السلام) و بیعت مردم با ایشان، مخالفان آن حضرت فعالیت خود را آغاز کردند. عائشه در مکّه به بهانه خون خواهی عثمان بر ضدّ حضرت علی (علیه السلام) سخن گفت و از قاتلان او اعلام بی زاری کرد. کارگزاران خلیفه سوم هم با جمع آوری سرمایه های کلان و ثروت های بادآورده، در مکّه اجتماع کردند و مخالفت خود را با سیاست های امام علی (علیه السلام) اعلام نمودند. طلحه و زبیر این فرصت را غنیمت شمرده و درصدد پیوستن به اجتماع کنندگان مکّه برآمدند. آن دو به حضور امام رسیدند و اجازه خروج از مدینه به قصد مکّه را درخواست کردند. بهانه آن ها انجام عمل عبادی عمره بود. امام، که از نیّت درونی ایشان آگاه بود و انجام عمره را بهانه ای برای ایجاد فتنه می دانست، فرمود: «شما قصد عمره ندارید، بلکه می خواهید به بهانه عمره به بصره بروید و فتنه بپا کنید.»(۴۵) طلحه و زبیر سخن امام را انکار کردند و قسم یاد کردند که جز انجام عمره قصد دیگری ندارند و با ایجاد فتنه و شکستن بیعت در امور مسلمانان افساد نخواهند کرد.

با خروج آن دو از مدینه، عبدالله بن عباس به حضور امام رسید. حضرت علی (علیه السلام) او را از نیت درونی طلحه و زبیر خبر داد و افزود که برخی کارگزاران عثمان، مانند یعلی بن منیه،(۴۶) اموال عراق و فارس را به مکّه برده اند تا در جنگ با من از آن ها استفاده کنند. ابن عباس با شنیدن سخنان امام (علیه السلام) گفت چرا آنان را زندانی نکرده و تنبیه ننمودی تا مسلمانان از شرّشان رها شوند.

وصیّ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ، که هیچ گاه از جاده عدل و انصاف خارج نمی شود و قصاص قبل از جنایت را روا نمی شمرد، در پاسخ به ابن عباس فرمود: «یَابْنَ عباس اَتَأمُرْنی اَنْ اَبْدأَ بِالظُّلْمِ وَ بِالسَّیئه قبلَ الحَسَنَهِ و اُعاقِبَ علَی الظَنَّهِ و التُّهمَهِ و آخُذَ بِالفعل قبلَ کونِهِ؟ کلّا! واللّهِ، لا عَدَلْتُ عمّا اَخَذَاللّهُ علَیَّ مِنَ الحُکمِ بِالعَدلِ و لا القَولِ بالفصل»؛(۴۷) ابن عباس آیا از من می خواهی که ستم روا دارم و پیش از نیکی، بدی نمایم و بر اساس ظنّ و گمان، آن ها را مجازات کنم و یا قبل از جنایت، قصاص نمایم؟ هرگز چنین نخواهم کرد. به خدا قسم، هرگز از حکم به عدل و سخن بر اساس قرآن، عدول نخواهم نمود، که خداوند این ها را بر من واجب کرده است.

با این که امام هدفی جز اجرای احکام اسلامی و عمل به سیره رسول خدا نداشت، در عین حال، با بزرگ منشی با مخالفان خود برخورد می نمود، اما عده ای دنیاطلب در مکّه اجتماع کردند و به بهانه خون خواهی عثمان، آتش جنگ بر ضد او برافروختند و خود نیز در آن سوختند. از کسانی که در این ماجرا نقش زیادی در تحریک افکار عمومی بر ضد امام داشت، عائشه بود. با این که وی در ماجرای شورش مردم علیه عثمان، آنان را بر ضد او تحریک می کرد،(۴۸) اما اکنون در مکه برخلاف گذشته عمل کرد و به خون خواهی عثمان برخاست و مدّعی شد که او مظلوم کشته شده است.

پاسخ زید بن صوحان به نامه عائشه

عائشه با اقامت در مکّه، نه تنها مردم را بر ضد حضرت علی (علیه السلام) تحریک می کرد، بلکه با نوشتن نامه و فرستادن به شهرهای گوناگون، از یاران امام علی (علیه السلام) می خواست که از او کناره گیری کرده، امام را تنها بگذارند. او در یکی از نامه های خود به زید بن صوحان(۴۹)، که از یاران علی (علیه السلام) بود و در جنگ جمل به شهادت رسید، با حالت عاطفی و ریاکارانه نوشت: «مِنْ عائِشَهَ اِبْنَهِ اَبی بَکْر اُمِّ المؤمِنینَ، زَوْجَهِ النَبیّ، الی اِبنها المُخلص، زیدبن صوحان. امّا بعدُ، فاذا جاءَکَ کِتابی هذا فاَقْمِ فی بیتِکَ واخذُل النّاسَ عن علیٍّ حتّی یأتیکَ امری و لَیبلُغنی عنکَ ما أُقرُّبِهِ، فانَّک من اوثق اهلی عندی. و السَّلام»؛(۵۰) از عائشه دختر ابوبکر، مادر مؤمنان و همسر پیامبر، به فرزند با اخلاصش، زید بن صوحان، پس از حمد خدا، وقتی نامه من به دستت رسید، در خانه خود بنشین و مردم را از اطراف علی پراکنده ساز تا این که فرمان من برسد. همانا تو از معتمدان من هستی. والسلام.

عائشه در این جا با به رخ کشیدن لقب «امّ المؤمنین» و نیز همسری پیامبر، می خواست با استفاده از مقدّسات، زید را تحریک کرده، به واکنش منفی در برابر حضرت علی (علیه السلام) وا دارد. اما زید در پاسخ او، تنها به دختر ابوبکر بودنش اکتفا کرد و القاب امّ المؤمنین و زوجه النبی را ذکر نکرد.

پسر صوحان در نامه خود، فرمان عائشه را بر خلاف فرمان خدا دانست و در پاسخ به نامه او نوشت: «مِنْ زَیدِ بن صوحانَ الی عائشَهَ بِنْتِ ابی بَکرٍ امَّا بعدُ، فاِنَّ اللّهَ امَرَکِ بِاَمرٍ و اَمَرَنا بِاَمْرٍ اَمَرَکِ اَنْ تقَرّی فی بیتکِ و اَمَرَنا بالجهاد. فَاَتانی کِتابُکَ ضدَّ ما امَرَاللّه بِهِ و ذلکَ خلاف الحقّ. و السّلام»؛(۵۱) از زید بن صوحان، به عائشه دختر ابوبکر. اما بعد، همانا خداوند تو را به کاری و ما را به کار دیگری فرمان داده است: تو را فرمان داده که در خانه بمانی و ما را به جهاد امر کرده است. نامه تو، که بر ضد فرمان خدا بود، به دستم رسید و این بر خلاف حق است. والسلام.

عائشه در مخالفت با حضرت علی (علیه السلام) و حمایت از طلحه و زبیر، دچار یک بام و دو هوا شده بود؛ با این که اکثریت مهاجران و انصار با امام بیعت کرده بودند، دختر ابوبکر طی سخنانی در بصره، در محلّی به نام «مِرْبَد»، درباره بیعت مردم با علی (علیه السلام) گفت: عده ای از قاتلان عثمان، علی را برگزیده اند، در حالی که بزرگان حضور نداشته اند و شوری هم در میان نبوده و بیعت کنندگان مجبور به بیعت شده اند.(۵۲) اما همو، که بیعت کنندگان با علی (علیه السلام) را اندک، مجبور و فاقد تشکیل شورا می دانست، در حالی که هنوز سرنوشت بصره مبهم بود و عثمان بن حنیف(۵۳)، والی امام (علیه السلام) در آن شهر در مقابل اصحاب جمل ایستاده بود، در نامه ای خطاب به مردم مدینه نوشت: مردم بصره زبیر بن عوام را امیر خود قرار داده اند و همه مردم با رضایت از او اطاعت می کنند.(۵۴) معلوم نیست «همه مردم»، که عائشه در نامه خود ادّعا می کرد، کیانند و در بیعت زبیر و مردم بصره چه ویژگی های بود که در بیعت مهاجران و انصار با علی (علیه السلام) در مدینه نبود.

ممنوعیت استفاده ابزاری از مقدّسات

با رسیدن خبر اجتماع ناکثین به مکّه و تحریک مردم به جنگ با حضرت علی (علیه السلام) به بهانه خون خواهی عثمان، امام برخی از یاران خود همچون عبدالله بن عباس، محمد بن ابی بکر، عمّار یاسر و سهل بن حنیف را فرا خواند و با آنان در این باره به رایزنی پرداخت. هریک از آن ها پیشنهادی ارائه کرد. در این میان، ابن عباس ضمن پیشنهاد فرستادن فردی به کوفه برای گرفتن بیعت و نگارش نامه ای به ابوموسی اشعری، فرماندار کوفه، گفت: «نامه ای به امّ سلمه بنویس تا تو را همراهی کند؛ زیرا همراه شدن او با تو نیروی انسانی ات را افزایش خواهد داد (همان گونه که طلحه و زبیر، عائشه را همراه خود ساخته اند).

امام (علیه السلام) در ردّ پیشنهاد ابن عباس، فرمود: «من خود به همراه یارانم حرکت کرده، اصحاب جمل را دنبال می کنم. اگر به آن ها رسیدم، دستگیرشان می کنم و اگر نرسیدم، به مردم کوفه نامه می نویسم و از شهرهای دیگر کمک می خواهم. اما در مورد همراه ساختن امّ سلمه، امّ المؤمنین و همسر پیامبر، با خود، این کار را نخواهم کرد؛ زیرا بیرون آوردن امّ سلمه از خانه اش بر خلاف کتاب خداست و طلحه و زبیر در همراه ساختن عائشه با خود، بر خلاف قرآن عمل کرده اند.»(۵۵) امام علی (علیه السلام) نه تنها امّ سلمه، همسر پیامبر را با خود همراه نساخت، بلکه هیچ کس را مجبور به شرکت در جنگ جمل نکرد. او می خواست کسانی با وی همراه شوند که با آگاهی، شناخت و باور مذهبی این راه را برمی گزینند.

هنگامی که آن حضرت برای جلوگیری از فتنه اصحاب جمل عازم بصره شد، گزارش رسید که سعد ابن ابی وقاص، محمد بن مسلمه، اسامه بن زید، عبدالله بن عمر و برخی دیگر از شرکت در جنگ جمل امتناع دارند.(۵۶) امام به دنبال آنان فرستاد و در دیدار با ایشان فرمود: مگر شما بر بیعت با من نیستید؟ گفتند: آری. فرمود: پس چرا با من همراهی نمی کنید؟ من شما را به شرکت در جنگ مجبور نمی کنم. هر یک از آن ها بهانه ای آورد که مورد قبول قرار نگرفت. امام پس از شنیدن سخن آنان مبنی بر باقی ماندن در بیعت با خود فرمود: «بروید که خداوند مرا از یاری شما بی نیاز خواهد کرد.»(۵۷)

ارشاد و هدایت مخالفان و پرهیز از جنگ

یکی از والاترین ارزش ها در نظام ارزشی اسلام، هدایت و راهنمایی انسان ها به کمال اخلاقی و معنوی است. در جهت تحقق این ارزش، امام علی (علیه السلام) در جنگ های سه گانه «جمل»، «صفیّن» و «نهروان»، هیچ گاه آغازگر جنگ نبود و همه توان خود را برای پرهیز از جنگ و ارشاد و هدایت مخالفان به کار می گرفت. در ماجرای جنگ «جمل»، پیش از رسیدن به بصره و هنگام حرکت از «ذی قار»، صعصعه بن صوحان را به همراه نامه ای به بصره فرستاد و در آن، سران اصحاب جمل (طلحه، زبیر و عائشه) را موعظه نمود. صعصعه با آن ها کنند و پس از این که اصرار آن ها را برای جندیدار کرد، در حالی که زبیر نرم ترین آن ها و عائشه شرورترین آن ها بود. او در بازگشت به سوی امام (علیه السلام) گفت: آنان قصد جنگ دارند و امام از خداوند استعانت طلبید.(۵۸)

امام (علیه السلام) ابن عباس را هم برای نصیحت و ارشاد آنان اعزام کرد، ولی تأثیری در جلوگیری از جنگ نداشت. او سه روز به آن ها مهلت داد تا در این باره تأمّل گردید، یاران خود را برای دفاع آماده ساخت.(۵۹) امام (علیه السلام) با اتمام حجّت بر اصحاب جمل، در برابر آن ها ایستاد. با این وجود، تا از طرف مقابل حمله آغاز نشد و تیراندازی شروع نگردید، به یاران خود اجازه تیراندازی نداد و پس از این که در اثر تیراندازی دشمن، سه تن از یاران امام به شهادت رسیدند، سه بار فرمود: «خدایا، گواه باش»(۶۰) و سپس دفاع از خود و یارانش را آغاز نمود.

امام علی (علیه السلام) که شاگرد مکتب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، به طور قاطع این آموزه را از میان آموزه های پیامبر در نظر دارد که در جنگ خیبر، وقتی پرچم را به دست او داد، فرمود: «واللّهِ، لَاِن یهدی اللّهُ بِکَ رَجُلاً واحدا خیرٌ لَکَ مِنْ حُمْرِ النِّعَم»؛(۶۱) به خدا قسم، اگر خداوند یک نفر را به دست تو هدایت کند، از شتران سرخ مو برایت بهتر است.

در جنگ «صفین» هم، که طرف مقابل او افرادی همچون معاویه، عمروعاص و شامیان بودند، از ارشاد و هدایت غفلت نکرد و تلاش نمود تا با موعظه و اندرز، معاویه را از جنگ منصرف سازد.(۶۲) او با این کار، خواست از ریخته شدن خون مسلمانان جلوگیری کند. در همین زمینه، مدتی جنگ را به تأخیر انداخت؛ چنان که با اعتراض برخی از یارانش مواجه شد. اما درباره علت به تأخیر انداختن جنگ، فرمود: «این بدان سبب نیست که من مرگ را ناپسند می دارم (و از آن هراس دارم)، بلکه من جنگ را به تعویق افکندم، به این امید که عده ای هدایت شوند و به من ملحق گردند و این برای من محبوب تر است از این که گروهی را بر گم راهی بکشم.»

امام (علیه السلام) این رفتار خود را به سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مستند ساخت که فرمود: «اگر خداوند به دست تو فردی را هدایت نماید، از تمام دنیا بهتر است.»(۶۳) امام (علیه السلام) در سخن دیگری، یارانش را از این که آغازگر جنگ باشند، نهی کرد و فرمود: «تا آنان شروع نکرده اند، شما آغازگر جنگ نباشید؛ این کار حجتی به نفع شما و به ضرر آنان خواهد بود.»(۶۴) در جنگ نهروان هم همین اصل رعایت گردید. در سایه رعایت همین اصل، عده زیادی از خوارج از جنگ منصرف گردیدند و از اصحاب جنگ طلب نهروان جدا شدند.(۶۵)

عفو و گذشت در منازعات سیاسی

در درگیری ها، منازعات سیاسی و جنگ ها کم تر دیده می شوند افرادی که اصول انسانی را نسبت به رقیب و دشمن خود رعایت نمایند. برخی با غلبه بر جبهه مقابل خود، ظلم مضاعف نموده، از هر ابزار و وسیله نامقدّسی برای رسیدن به اهداف خود بهره می جویند. اما در این میدان، حضرت علی (علیه السلام) از حریم عدل و انصاف و ملایمت و ملاطفت خارج نگردید و اصول انسانی را رعایت نمود.

در پایان جنگ جمل، که نتیجه آن شکست سپاه ناکثین بود، امام علی (علیه السلام) اوضاع را به دقت بررسی کرد و عفو عمومی اعلام نمود. او به یارانش توصیه کرد که «فراریان را تعقیب نکنند، هیچ مجروحی را نکشند و هرکس سلاحش را بر زمین گذاشت، در امان خواهد بود.»(۶۶) جانشین واقعی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پس از پیروزی بر اصحاب «جمل»، با بازماندگان سپاه دشمن با عطوفت و ملایمت وصف ناپذیری رفتار کرد. او بر کشته های آن ها نماز گزارد. درباره غنایم جنگ جمل، آنچه را در لشگرگاه آنان بود، غنیمت به شمار آورد، اما درباره خانه های اهل بصره فرمود: «آن ها از آنِ صاحبانشان هستند و شما هیچ حقی در آن ها ندارید.» برخی از افراد در سپاه امام در تقسیم غنایم اصرار می کردند. امام برای انصراف آن ها از این کار و دادن پاسخ منفی، با حالت انکاری فرمود: «بر عائشه قرعه بزنید تا معلوم گردد سهم چه کسی خواهد شد.» اصرارکنندگان وقتی این سخن را از امام شنیدند، شرمسار شده، استغفار نمودند و متفرق گردیدند.(۶۷)

شیوه رفتار امام با عائشه، که از سردمداران جنگ جمل و تحریک کنندگان مردم بر ضدّ خود بود و نسبت به آن حضرت بغض و کینه شدیدی داشت، بسیار آموزنده و زیباست. او را به همراه چهل زن، که لباس نظامی مردانه پوشیده بودند، با احترام به مدینه فرستاد. عائشه می پنداشت که همراهیان اعزامی او از سوی حضرت علی (علیه السلام) مرد هستند و به همین سبب می گفت: «علی (علیه السلام) حرمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را در مورد من رعایت نکرده است. اما پس از این که فهمید آن ها زن هستند، برای امام دعا کرد که حرمت پیامبر را در مورد او حفظ کرده است.(۶۸) در جنگ صفیّن، با این که سپاه معاویه زودتر آب را تصرف کرده و سپاه علی (علیه السلام) را از آن محروم کرده بود، پس از این که یاران امام آن را از تصرف دشمن رها کردند، امام با دشمن مقابله به مثل نکرد و استفاده از آب را آزاد گذاشت.(۶۹) دشمن هم علی (علیه السلام) را به عفو و بزرگ منشی می شناخت. برخی از اصحاب معاویه چنین می پنداشتند که با افتادن آب به دست سپاه عراق، آن ها هم همچون سپاه شام رفتار خواهند کرد، اما عمروعاص خطاب به معاویه گفت: «علی مانند تو و یارانت رفتار نخواهد کرد.»(۷۰)

اجرای مساوات و رفع تبعیض

پیش از اسلام، حَسَب و نَسَب نقش مهمی در ساختار سیاسی و اجتماعی عرب داشت. با ظهور اسلام وآموزه های انسانی آن، تا حدی این ساختار متحوّل گردید و اخوّت و برابری اسلامی جانشین آن شد. با رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ، به سبب سیاست های نادرست خلفا، بخصوص عمر و عثمان، دوباره این امتیازطلبی و نژادپرستی در برتری دادن عرب بر عجم، مهاجر بر انصار و مانند آن تجلّی یافت. عده ای خود را تافته جدا بافته دانستند و به همین دلیل، با خلافت امام علی (علیه السلام) ، انتظار اجرای همان سیاست و خطّ مشی را داشتند. عمر چنان به مسأله نژاد و نسب اهمیت می داد که از نبطیان عراق به سبب این که خود را با محل سکونت خویش معرفی می کردند، ناراضی بود و به عرب ها می گفت: «نسب خود را یاد بگیرید و مانند بنطیان عراق نباشید که وقتی از اصل و ریشه خانوادگی آن ها بپرسند، در پاسخ می گویند: ما از فلان سرزمین و منطقه هستیم.»(۷۱)

در عصر جاهلی، تیره ها و قبایل با یکدیگر پیمان می بستند و به اصطلاح «حلیف» یکدیگر به شمار می آمدند. با این که اسلام برخی پیمان های جاهلی را لغو نمود، باز هم ذهنیت گذشته در میان برخی مسلمانان و یا به ظاهر مسلمانان حضور داشت. روزی مروان بن حکم، والی مدینه، از سوی معاویه، عبدالرحمن بن ارطاه را به سبب شرب خمر حدّ زد. معاویه با شنیدن این خبر ناراحت شد؛ زیرا او در زمان جاهلیت حلیف و هم پیمان جدّش، حرب، بود. معاویه در نامه ای اعتراض آمیز به مروان نوشت: اگر عبدالرحمن هم پیمان پدرت حَکَم بود، او را حد نمی زدی؛ اکنون باید به طور علنی به اشتباه خود اعتراف کنی و اعتبار و وجهه حلیف جدّ من را جبران نمایی. در صورت تخلّف، دستور می دهم به عنوان قصاص، هشتاد ضربه تازیانه بر تو بزنند. مروان چاره ای جز اجرای دستور معاویه و اعتراف به اشتباه در حضور مردم نداشت و چنین کرد.(۷۲) یکی از سیاست های امیرمؤمنان پس از پذیرش حکومت، این بود که جامعه را دوباره به سیره و سنّت نبوی بازگرداند. در همین زمینه، در تقسیم بیت المال مساوات را رعایت نمود و امتیازاتی را که در عصر خلفای پیشین به وجود آمده بودند. لغو کرد. روزی دو زن عرب و عجم، هنگام تقسیم بیت المال، به حضور آن حضرت آمدند، امام (علیه السلام) به هر دو سهم مساوی پرداخت. زن عرب با اعتراض گفت: من عرب هستم و او عجم. امام فرمود: «من در میان فرزندان اسماعیل برتری نسبت به فرزندان اسحاق نمی بینم.»(۷۳) برخی اشراف کوفه با مشاهده این سیاست از سوی امام (علیه السلام) ، ناراحت شده، به معاویه گرایش یافتند. برخی از یاران امام علی (علیه السلام) از این که امام با تفاوت قایل نشدن میان عرب و عجم و فقیر و غنی به عدالت عمل کرده، از این سیاست شکوه کردند. مالک اشتر به امام عرض کرد: برای جذب نیروها و جلوگیری از فرار آن ها به سوی معاویه، سهم بیش تری به آن ها پرداخت کن. وصیّ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و مجری سیره آن حضرت سخنان مالک اشتر را با استدلال به قرآن پاسخ داد و حاضر نشد برای جذب چند نفر دنیاطلب، از اصول مسلّم انسانی و الهی عدول کند.(۷۴) مشابه درخواست مالک اشتر را برخی دیگر از یاران امام با صراحت بیش تری بیان کردند. آن ها می گفتند: «یا امیرالمؤمنین، اعطِ هذهِ الاموالَ و فضِّل هؤلاء الاشراف من العربِ و قریشِ علی الموالی و العَجَم و من تخافُ خلافهُ من النّاس و فراره»؛(۷۵) ای امیرمؤمنان، به اشراف عرب، قریش و هر که ترس مخالفت و فرار او می رود اموال بیش تری ببخش و آن ها را بر موالی و عجم مقدّم بدار.»

امام از این که عده ای از عرب و قریش از او جدا شوند واهمه ای نداشت و در پاسخ یارانش فرمود: «آیا از من می خواهید که با ستم کاری پیروزی کسب کنم. به خدا قسم، هرگز چنین نخواهم کرد. اگر اموال از آنِ خودم بود، به طور مساوی در میان آن ها تقسیم می کردم، تا چه رسد به این که مال مردمند.»(۷۶)

این سیاست مالی و اقتصادی امام فراگیر بود و شامل خویشان و نزدیکان او نیز می شد. او به خواهرش، امّ هانی، و کنیز او نیز به طور مساوی از بیت المال پرداخت کرد.(۷۷) داستان درخواست عقیل، برادر امام برای اختصاص دادن سهم بیش تری به او در کتب تاریخی مشهور است. امام در برابر درخواست برادرش، آهنی داغ کرد و نزد دست عقیل برد و به این وسیله، او را به یاد قیامت انداخت.(۷۸) و در همین رابطه می فرماید: «به خدا قسم، اگر شب ها بر روی خار نوک تیز سعدان بیدار بمانم و مرا در زنجیرهای بسته بکشند، برای من محبوب تر است از این که خدا و رسولش را دیدار کنم، در حالی که بر برخی از بندگان ستم کرده و از مال دنیا اندک چیزی غصب نموده باشم.»(۷۹) در طول مدت خلافت، این سیاست ادامه داشت. ایشان به طور کامل به این اصل پایبند بود که درهمی از اموال مسلمانان حیف و میل نگردد. این سیاست از نامه های امام (علیه السلام) به کارگزارانش در مناطق گوناگون اسلامی مشهود است. ایشان در نامه ای به یزید بن قیس ارحبی از علت تأخیر خراج، پاسخ خواست و او را از خیانت به مسلمانان برحذر داشت.(۸۰) در نامه دیگری به سعد بن مسعود، والی مدائن، از او به سبب این که خراج را به طور دقیق فرستاده و به حق عمل کرده است، تمجید نمود.(۸۱) وقتی به او خبر رسید که نعمان بن عجلان اموال بحرین را بناحق برده، در نامه ای از او خواست که در امانت خیانت نکند و در صورت درست بودن گزارشی که به او رسیده، روش خود را تغییر دهد و خراج بناحق برده شده را به جای اصلی آن برگرداند.(۸۲) از این گزارش ها که به امام می رسید و ایشان به کارگزاران خود هشدار می داد، معلوم می شود که امام بازرسان و جاسوسانی داشته که عملکرد والیان را به حضرت گزارش می کرده اند.

پیشوایان دین و اصول ثابت انسانی

این بحث با گفتاری از هانری کربن به پایان می رسد. او درباره ویژگی های پیشوایان دین می نویسد: «رهبران و پیشوایان دین، همیشه اصول مسلّمی داشته اند که هرگز از آن ها عدول ننموده اند: هرگز خیانت نورزیدند، بلکه مطلقا آن را محکوم می دانستند. آن ها هیچ گاه از حق یک قدم منحرف نشدند، تجاوز به حق و حریم آن نکردند، حدود را زیر پا ننهادند، هرگز استرحام نکردند، گردن کج نکردند، هرگز تظلّم ننمودند و تن به ظلم ندادند، از تعادل خارج نشدند، ساده زیستی را ترک نکردند، حریّت و استقلالشان را نشکستند، با ظالمان و ستمگران مداهنه و سازش نکردند و برای رسیدن به مقاصد و اهداف خویش، وسیله نامقدّس به کار نگرفتند و هرگز استبداد اعمال نکردند.»(۸۳)

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) ، از بارزترین کسانی است که اوصاف یاد شده در شخصیت او تجلّی یافته و در طول حیات سیاسی، اجتماعی و فردی خود، آن را رعایت نموده است. آری، او به راستی «زینت خلافت و حکومت» بود.

··· پی نوشت ها

۱ عبدالملک بن هشام، السیره النبویه، بیروت، داراحیاء التراث، ۱۴۱۳ ق، ج ۱، ص ۴۲۴ / محمدبن جریر طبری، تاریخ الطبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالتراث العربی، بی تا، ج ۲، ص ۳۵۰.

۲ ابن قتیبه الدینوری، الامامه و السیاسه، تحقیق علی شیری، قم، منشورات رضی، ۱۳۷۱، ج ۱، ص ۲۶.

۳ احمد بن واضح الیعقوبی، تاریخ الیعقوبی، بیروت، دار صادر، بی تا، ج ۲، ص ۱۲۴ / احمد بن علی الطبرسی، الاحتجاج، مشهد، نشر مرتضی، ۱۴۰۳ ق، ج ۲، ص ۳۸۳ / ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، قم، مؤسسه اسماعیلیان، بی تا، ج ۲، ص ۲۱.

۴ سیدرضی، نهج البلاغه، ترجمه علینقی فیض الاسلام، خطبه سوم.

۵ ابن ابی الحدید، همان، ج ۱، ص ۳۰۷ / شیخ مفید، الجمل و النصره لسید العتره فی حرب البصره، تحقیق سیدعلی میرشریفی، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۴۱۳ ق، ص ۴۳۷ / نصربن مزاحم المنقری، وقعه صفین، قم، کتابخانه آیه اللّه مرعشی نجفی، ۱۴۰۳ ق، ص ۹۱ / شیخ مفید، الامالی، قم، کنگره جهانی هزاره شیخ مفید، ۱۴۱۳ ق، ص ۱۵۴.

۶ ابن ابی الحدید، همان / محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، بیروت، مؤسسه الوفا، ۱۴۰۴ ق، ج ۳۲، ص ۶۱.

۷ ابن ابی الحدید، همان، ج ۱، ص ۱۷۰ / شیخ صدوق، علل الشّرایع، قم، مکتبه الداوری، بی تا، ج ۱، ص ۱۵۰.

۸ سبط بن الجوزی،تذکره الخواص،بیروت،مؤسسه اهل البیت، ۱۴۰۱ ق، ص ۱۱۰.

۹ ابن ابی الحدید، همان، ج ۹، ص ۵۳ و ج ۱۵، ص ۱۷۵ / محمدباقر مجلسی، همان، ج ۳۱، ص ۱۹۷.

۱۰ احمدبن یحیی البلاذری، انساب الأشراف، تحقیق محمدباقر المحمودی، بیروت، مؤسسه اعلمی، ۱۳۹۴ ق، ج ۲، ص ۱۰۳.

۱۱ ابن قتیبه الدینوری، پیشین، ج ۱، ص ۱۱۹ و ۱۲۱.

۱۲ شیخ مفید، الجمل، ص ۲۵۹.

۱۳ ابن قتیبه، همان، ج۱، ص ۸۳.

۱۴ شیخ مفید، همان، ص ۲۶۲.

۱۵ احمد بن واضح یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۱۶۳۱۶۴ / ابن ابی الحدید، همان، ج ۹، ص ۵۴ ۵۵ و ج ۳، ص ۵۹ ۶۲ / شیخ مفید، الجمل، ص ۱۷۵ ۱۷۶.

۱۶ احمد بن واضح یعقوبی، ج ۲، ص ۱۶۵ / علی بن الحسین المسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق محمد محیی الدین عبدالحمید، بیروت، دارالمعرفه، بی تا، ج ۲، ص ۳۴۴ ۳۴۵ / شیخ مفید، الجمل، ص ۱۷۷ / ابن ابی الحدید، همان، ج ۳، ص ۱۸۲۰.

۱۷ ابن ابی الحدید، همان، ج ۳، ص ۵۶۵۷.

۱۸ شیخ مفید، الجمل، ص ۱۷۸.

۱۹ احمد بن واضح یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۱۶۴ / شیخ مفید، همان، ص ۱۸۱ ۱۸۲ / ابن ابی الحدید، همان، ج ۳، ص ۲۹۳۳ و ج ۶، ص ۱۴۹۱۵۰.

۲۰و۲۱ محمدبن سعد، طبقات الکبری، تحقیق محمد عبدالقادر عطاء، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۰ ق، ج ۳، ص ۴۷ / شیخ مفید، همان، ص ۱۸۳ ۱۸۴ / ابن ابی الحدید، همان، ج ۳، ص ۳۳ ۳۹.

۲۲ محمد بن جریر طبری، همان، ج ۴، ص ۳۶۱ ۳۶۲ / ابن قتیبه، همان، ج۱، ص ۳۱ ۳۲ / شیخ مفید، همان، ص ۱۹۱ ۱۹۲ / ابن ابی الحدید، همان، ج ۲، ص ۱۴۵۱۴۶.

۲۳ شیخ مفید، الجمل، ص ۲۰۰.

۲۴ عمر بن شبه نمیری بصری، تاریخ المدینه المنوّره، تحقیق فهیم محمد شلتوت، قم، دارالفکر، ۱۴۱۰ ق، ج ۴، ص ۱۲۰۰ ۱۲۰۱ / محمدبن جریر طبری، همان، ج ۴، ص ۴۳۰ / ابن ابی الحدید، همان، ج ۲، ص ۱۴۸.

۲۵ ابن هلال الثقفی، الغارات، تحقیق السید عبدالزهرا الحسینی، بی جا، دارالکتاب الاسلامی، ۱۴۱۰ ق، ص ۲۰۵.

۲۶ ابن ابی الحدید، همان، ج ۷، ص ۳۶.

۲۷ محمدبن جریر طبری، همان، ج ۴، ص ۴۳۴ / شیخ مفید، الجمل، ص ۱۲۹.

۲۸ درباره شرح حال صعصعه بن صوحان ر.ک: محمد بن سعد، پیشین، ج ۶، ص ۱۲۲ / ابن قتیبه، المعارف، ص ۲۲۷ / عبدالرحمن بن ابی حاتم، الجرح و التعدیل، بیروت، دارالفکر، ۱۳۷۲، ج ۴، ص ۴۴۶ / بان حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۴ ه.، ج ۴، ص ۳۷.

۲۹ احمد بن واضح یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۱۷۹.

۳۰ محمدبن یعقوب الکلینی، الکافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۵، ج ۸، ص ۵۹ ۶۳.

۳۱ نهج البلاغه، ترجمه علینقی فیض الاسلام، خطبه ۱۵، ص ۶۶.

۳۲ درباره شرح حال عبیدالله بن ابی رافع، ر.ک: الطبقات محمد بن سعد، ج ۵، ص ۲۸۲ / احمدبن عبدالله عجلی، تاریخ الثقات، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۵، ص ۳۱۶ / محمدبن اسماعیل بخاری، التاریخ الکبیر، بیروت، دارالکتب العلمیه، ج ۵، ص ۳۸۱ / شیخ طوسی، رجال شیخ طوسی، ص ۴۷ / ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج ۷، ص ۱۰.

۳۳و۳۴و۳۵ ابن ابی الحدید، همان، ج ۷، ص ۳۷۳۸ / ص ۳۹.

۳۶ نهج البلاغه، ترجمه علینقی فیض الاسلام، خطبه ۱۲۶، ص ۳۹۰.

۳۷ ابن شعبه الحرّانی، تحف العقول عن آل الرسول، تصحیح علی اکبر غفاری، تهران، اسلامیه، ۱۴۰۰ ق، ص ۱۸۰ / ابن ابی الحدید، همان، ج ۷، ص ۴۰.

۳۸ احمد بن واضح یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۱۷۹.

۳۹ همان، ص ۱۸۰ / علی بن الحسین مسعودی، همان، ج۲، ص۳۸۲.

۴۰ محمد بن جریر طبری، همان، ج ۴، ص ۴۲۸ / ابن ابی الحدید، همان، ج ۴، ص ۸ / ابن العبری الملطی، تاریخ مختصر الدول، قم، منابع الثقافه الاسلامیه، بی تا، ص ۱۰۵.

۴۱ ابن جوزی، همان، ص ۵۹ / شیخ مفید، الجمل، ص ۱۶۴ ۱۶۵.

۴۲ ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، همان، ج ۱، ص ۸۳ / ابن ابی الحدید، همان، ج ۷، ص ۴۱.

۴۳ ابن قتیبه، همان، ص ۸۷.

۴۴ نصربن مزاحم، همان، ص ۵۲.

۴۵ شیخ مفید، همان، ص ۱۶۶.

۴۶ درباره یعلی بن منیه ر.ک: محمد بن سعد، پیشین، ج ۵، ص ۴۵۶ / الجرح و التعدیل، همان، ج ۹، ص ۳۰۱ / شمس الدین ذهبی، سیر اعلام النبلاء، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۱۰، ج ۳، ص ۱۰۰ / تهذیب التهذیب، همان، ج ۱۱، ص ۳۵۰.

۴۷و۴۸ شیخ مفید، الجمل، ص ۱۶۶ ۱۶۷ / ص ۱۳۸.

۴۹ درباره شرح حال زید بن صوحان ر.ک: محمد بن سعد، پیشین، ج ۶، ص ۲۲۱ / هشام بن محمد کلبی، جمهره النسب، بیروت، عالم الکتب، ۱۴۰۷، ص ۵۸۹ / ابن عبدالله البرّ، الاستیعاب، بیروت، دار صادر، ۱۳۲۸، ج ۱، ص ۵۵۹ / ابن اثیر جزری، اسدالغابه، بیروت، دار احیاء التراث، ج ۲، ص ۲۳۳ / ابن حجر عسقلانی، الاصابه، بیروت، دار صادر، ج ۱، ص ۵۸۲.

۵۰و۵۱ شیخ مفید، الجمل، ص ۴۳۱ / محمدبن جریر طبری، همان، ج ۴، ص ۴۷۶ / ابن ابی الحدید، همان، ج ۶، ص ۲۲۶۲۲۷.

۵۲ ابن قتیبه، همان، ج۱، ص ۶۸۶۹ / محمدبن جریر طبری، پیشین، ج ۴، ص ۴۶۴ / ابن ابی الحدید، پیشین، ج ۹، ص ۳۱۵ ۳۱۶ و ۳۲۰.

۵۳ درباره شرح حال عثمان بن حنیف ر.ک: الاستیعاب، همان، ج ۳، ص ۸۹ / اسدالغابه، همان، ج ۳، ص ۳۷۱ / سیر اعلام النبلاء، همان، ج ۲، ص ۳۲۰ / الاصابه، همان، ج ۲، ص ۴۵۹ / خیرالدین زرکلی، الاعلام،بیروت،دارالعلم للملایین،۱۹۸۴ م، ج ۴، ص ۲۰۵.

۵۴ شیخ مفید، الجمل، ص ۲۹۹۳۰۰.

۵۵ همان، ص ۲۳۹ / محمد بن جریر طبری، همان، ج ۴، ص ۴۴۰.

۵۶ این افراد در تاریخ اسلام به «قاعدین» شهرت یافته اند و همینان زمینه سازان اندیشه «مرجئه» گردیدند. ر.ک: رسول جعفریان، مرجئه،تاریخ واندیشه، قم، خرّم، ۱۳۷۱، ص ۱۹۲۷.

۵۷ ابوحنیفه احمد بن داود الدینوری، الاخبار الطّوال، تحقیق عبدالمنعم عامر، قم، منشورات رضی، ۱۴۰۹ ق، ص ۱۴۲۱۴۳ / ابن ابی الحدید، همان، ج ۱۸، ص ۱۱۹.

۵۸و۵۹ شیخ مفید، الجمل، ص ۳۱۳۳۱۴ / ص ۳۳۴۳۳۵.

۶۰ احمد بن واضح یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۱۸۲.

۶۱ شمس الدین محمد بن طولون، الائمه الاثناعشر، تحقیق صلاح الدین المنجّد، قم، منشورات رضی، بی تا، ص ۵۳.

۶۲ احمد بن واضح یعقوبی، همان، ص ۱۸۸.

۶۳و۶۴ ابن ابی الحدید، همان، ج ۴، ص ۱۲۱۴/ ص ۲۶.

۶۵ احمد بن واضح یعقوبی، همان، ص ۱۹۲۱۹۳.

۶۶ همان، ص ۱۸۳ / شیخ مفید، الجمل، ص ۴۰۵.

۶۷و۶۸ احمد بن واضح یعقوبی، همان / ابن قتیبه، همان، ج ۱، ص ۷۸ / ابن جوزی، همان، ص ۸۱.

۶۹و۷۰ احمد بن واضح یعقوبی، همان، ص ۱۸۸ / علی بن الحسین مسعودی، همان، ج ۲، ص ۳۷۶ ۳۷۷ / ابن ابی الحدید، همان، ج ۳، ص ۳۱۸۳۱۹.

۷۱ عبدالرحمن بن خلدون، مقدمه ابن خلدون، تحقیق خلیل شحّاده و سهیل زکّار، فصل نهم، ص ۱۶۲.

۷۲ سید مرتضی عسگری، مقدمه مرآه العقول، ج ۱، ص ۳۹.

۷۳ ابن هلال ثقفی، همان، ۴۶ / احمد بن واضح یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۱۸۳.

۷۴،۷۵،۷۶ ابن هلال ثقفی، همان، ۴۶ ۴۸ / ص ۴۸ / همان.

۷۷ احمد بن واضح یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۱۸۳.

۷۸ ابن قتیبه، همان، ج ۱، ص ۱۰۱.

۷۹ ابن ابی الحدید، همان، ج ۱۱، ص ۲۵۳۲۵۴.

۸۰ و ۸۱ و ۸۲ احمد بن واضح یعقوبی، همان، ج ۲، ص ۲۰۰ و۲۰۱.

۸۳ مصطفی دلشاد تهرانی، سیره نبوی، تهران، سازمان چاپ و انتشارات ارشاد، ۱۳۷۲، ج ۱، ص ۵۲۵۳.

منبع : مجله معرفت، شماره ۶۵ , علی غلامی دهقی.

نگاهی به روحیات و تمایلات جوانان نسل سوم

 مقدمه

بنا به آمارهای رسمی در ایران، در حدود ٢٠ میلیون نفر از جمعیت کشور در مراکز آموزشی و عالی مشغول به تحصیل هستند که میانگین سنی آن‌ها بین ٢٨ – ۶ سال است. مجموعه فوق تقریبا نزدیک به یک سوم از جمعیت کشور را در بر می گیرد. علاوه بر رقم فوق، بخش بزرگی دیگری از نوجوانان و جوانان کشور مشغول به کار در مراکز دولتی، خصوصی و یا بیکار در جامعه هستند. توجه به خواست ها و تمایلات این نیروی بزرگ اجتماعی بسیار حائز اهمیت است. تمامی مدارک شواهد و نظرسنجی‌های موجود در کشور، گواه بر این واقعیت دارد که در نسل سوم کشور، تغییرات اساسی در خلق و خوی، منش، شخصیت، رفتار و آداب و سلوک بوجود آمده که در واقع بسیار متفاوت با دو نسل پیش از خود است. تغییرات و تفاوت ها در نسل سوم امروزی و بسیار عمیق و بنیادی می باشد. در شرایط امروز ایران، تاثیرگذاری نسل اول و دوم بسیار کاهش پیدا کرده است.

اما در مقابل این، نسل سومی ها هستند که دائم جامعه را تحت تاثیر خود و فشار قرار می دهند زیرا جوانی جمعیت کشور و زمینی و امروزی دیدن مسائل نفوذ و قدرت و تاثیر آن‌ها را در جامعه روز به روز افزایش داده است. نسل اول کشور در برابر این خواست ها، تمایلات و تغییرات به سختی مقاومت می کند در عوض، نسل دوم سعی دارد تا حدودی با کندی خود را به این تغییرات در چارچوب شعارها، خواست‌های دهه ۴٠ و ۵٠ هماهنگ سازد و این هم سازی ها و مقاومت ها رابطه نسل اول و دوم را برای گفتگو با نسل سوم با دشواری مواجه ساخته است. دو نسل گذشته به دلیل نهادینه شدن سنت و مذهب در کشور و تاثیر این نهادها در آن‌ها نتوانسته اند به خوبی زبان امروزی و این دنیایی برای جلب و جذب نسل سوم پیدا کنند.

در عصر کنونی سرعت تحولات، ارتباطات، تغییرات و سپس انتقال آن به سراسر جهان بسیار سریع صورت می گیرد. در واقع فرهنگ جهانی توانسته تاکنون خود را از طریق امکانات و وسائلی چون ماهواره، اینترنت و… به سرعت در سرتاسر جهان انتشار و گسترش دهد. بالطبع نهادهای سنتی که به مقاومت در برابر این تحولات می پردازند تحت فشار قرار می گیرد و اگر چنانچه نتوانند خود را با این روندهای نو هماهنگ سازند به نیروی ماند و یا اقلیتی کم تاثیر در جامعه خود تبدیل خواهند شد و این باعث شکاف هر چه بیشتر آن‌ها با نسل جوان می شود. توجه به مسائل نوجوانان و جوانان در کشوری که ٧٠ درصد جمعیتش نیروی جوان است بسیار حائز اهمیت است.

۱) جوانان و مد در ایران

پدیده مد از موضوعاتی است که همواره می تواند اقشار مختلف جامعه را به شکل‌های گوناگون مورد تاثیر خود قرار دهد. البته نوع نگرش حکومت به این پدیده اجتماعی می تواند نقش آن را در جامعه افزایش یا کاهش دهد. حکومت اسلامی بعد از انقلاب با سرکوب تنوع، آزادی‌های فردی و اجتماعی و… یک نوع نگرش انحصارطلبانه را در جامعه انتشار داد و بدین طریق انواع ممنوعیت ها و محدودیت ها را در جامعه ایجاد شد و متخلفین به اشکال گوناگون تنبیه و سرکوب شده و البته در اوایل انقلاب این نوع محدودیت ها و منبع ها تا حدودی توانست نیروی زیادی از مردم کشورمان را به هماهنگی و تطابق با فرهنگ اسلامی حکومت بکشاند ولی این موضوع با مرور زمان و با افزایش اختناق و سرکوب و عدم موفقیت حکومت در تربیت و پرورش اسلامی نسل جوان کشور به شدت تغییر کرد.

پدیده مد و مدگرایی به الگوهای غیراسلامی شاید بشود گفت «غربی» در ایران در میان نسل نوجوان و جوان افزایش شدیدی یافت. در واقع حکومت اسلامی، در ارائه الگوهای فرهنگی در سال‌های بعد از انقلاب موفق نبوده است. امروزه گرایش نسل جوان کشور روز به روز به مدهای جدید لباس، مدل و رفتارهای تقلیدی گروه‌های موزیک رپ، تکنو، پاپ، راک و… هنرمندان و ورزشکاران خارجی بخصوص از نوع غربی و آمریکایش افزایش بیش از حد یافته است. چنین گرایشاتی در گذشته بیشتر در جوانان مقیم بالای شهر (ثروتمند به لحاظ مالی) دیده می شد ولی امروز بین جوان و نوجوان بالا و پائین شهر در عرصه یک سری تمایلات و خواست‌های اجتماعی و آزادی‌های مدنی برای یک زندگی بهتر، راحت تر و آزادتر توافقی وجود دارد و آن‌ها در این سال‌های اخیر با ارتباط یکدیگر و تبادل امکانات، روابط گسترده با یکدیگر برقرار کرده اند.

نسل سوم کشورمان با وسائلی چون ماهواره، اینترنت، نوار ویدئو، نوار کاست، پوسترها، لباس و شلوارهای لی با مارک‌های مختلف، به شدت تحت تاثیر تغییرات و شرایط جهانی شدن قرار گرفته اند و به اشکال گوناگون از خود عکس العمل نشان می دهند و چنان که می بینیم مد در زندگی آن‌ها نقش مهم و اساسی بازی می کند. مراجعه به کانال‌های موسیقی چونTMF وMTV و… از طریق آنتن‌های ماهواره ای به شدت در نسل جوان کشور رایج است. بسیار دیده شده که یک جوان کارگر با درآمد روزانه ای سه الی چهار هزار تومانی، برای خود پیراهن یا شلواری با مارک خارجی را با قیمت ٢۵ هزار تومان می خرد تا بلکه بدین طریق خود را با شرایط دیگر جوانان وقف دهد و در واقع یک هفته حقوقش را بابت آن پیراهن یا شلوار پرداخت کرده است. نسل سوم کشور لباس‌هایی با نوشته یا مارک‌های معروف را می پوشند تا بلکه بدین طریق با این نوع پوشش اعتراض خود را به وضع موجود جامعه با تمام محدودیت ها و ممنوعیت‌هایش، ابراز کند و این برخورد آن‌ها در واقع می توان نوعی تجددخواهی و نوگرایی به حساب آورد. این روش ها و برخوردها به عبارتی نوعی دفاع از حقوق انسانی و انتخاب فردی جوانان در جامعه و اجتماع است و از این زاویه مترقی می باشد و می بایست از آن حمایت همه جانبه صورت گیرد.

٢) وضعیت روحی و روانی جوانان

در طول ٢۴ سال حکومت جمهوری اسلامی ایران مشکلات روحی و روانی جوانان به شدت افزایش یافته است و آن‌ها در وضعیت بسیار نامطلوبی به سر می برند. وضعیت فوق بیانگر یک واقعیت اجتماعی است. واقعیتی تلخ و فراگیر از سلامت جسمی و روانی نسلی که در حال فروریختن اند. عواملی چون فقدان امنیت شغلی، بی هویتی، عدم اطمینان نسبت به آینده، مشکلات اقتصاد و اجتماعی وجود انواع تحقیرها و تبعیضات، رواج اعتیاد، مشکلات ازدواج، وجود بی عدالتی، نبود آزادی‌های فردی و… از جمله مواردی هستند که باعث بوجود آوردن مشکلات روحی و روانی در جوانان شده است و این مجموعه باعث نارضایتی از وضع موجود و باعث افسردگی شدید در میان نسل جوان کشور می شود. جوان در ایران دائم تحقیر شده است. جامعه به او امکان گریز از عادت ها و پیش داوری ها نمی دهد. گزارشات و آمار و ارقام و تحلیل ها همه گویای این است که روحیه پوچی، افسردگی، رخوت، سستی و بی حالی در جوانان روز به روز افزایش می یابد. شور و شوق، انگیزه خودجوشی در میان نسل جوان کشور به شدت کاهش پیدا کرده است. آن‌ها در بیان علل فقدان انگیزه، شور و زندگی و ایفای نقش مشارکتی فعال و سازنده اجتماعی و شیوع افسردگی حرف ها و سخن‌های بسیار دارند ولی این حرف ها و درددل ها در رسانه ها عمومی کشور منعکس نمی شوند. امروز درصد خودکشی و اعتیاد به دلیل بی توجهی به مشکلات روحی و روانی جوانان به شدت رو به گسترش است و این زنگ خطری برای جامعه است.

این وضعیت با مسائل اجتماعی و از جمله امور سیاسی رابطه تنگاتنگی دارد یعنی این که جوان در شرایط فوق به شدت سلامتی جسمی و روانی، رشد اخلاقی و فرهنگی، اعتلای علمی، شکوفایی شخصیتی و رشد زمینه‌های خلاقیت اش آسیب می بیند و دیگر نمی تواند به ایفای نقش اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و شرکت در تعیین سرنوشت خود و جامعه بپردازد و به نوعی به سستی و پوچی در انجام کلیه امور می رسد. و بدین طریق نشاط و تحرک و سرزندگی از او دور می شود و امید و آرزو به فردای بهتر و شادتر در میان آنان از بین می رود. آن‌ها دنیای پررنگی را برای زندگی می خواهند ولی در حکومت اسلامی ایران آن‌ها چنین چیزی را تجربه نمی کنند و به خاطر همین خیلی از نسل سومی ها از این که کاری برایشان در جامعه صورت نمی گیرد ناامید و مایوس شده اند. بی توجهی به خواست‌ها و تمایلات و مشکلات روحی و روانی نسل جوان کشور می تواند در آینده تاثیرات مخرب و ناهنجاری در جامعه به جا بگذارد. اگر حکومت نتواند به انبوه سئوال‌های بی جواب انباشته شده نسل سوم پاسخی مناسب دهد بی شک باعث سایه انداختن نومیدی و بی‌آیندگی بر ذهن و جان آن‌ها خواهد شد. در حال حاضر دل‌های این قشر بزرگ اجتماعی بی امید و روزهایشان خفته است. باید آن‌ها را به اشکال گوناگون به تحرک نشاط و جنبش درآورد.

٣) جوانان و مهاجرت به خارج کشور

از دهه ۶٠ و بخصوص ٧٠، بخشی از جوانان کشورمان برای کارکردن به یک سری کشورها چون ژاپن و کره جنوبی و… سفر کردند. در این کشورها به دلیل کمبود کارگر، ایرانیان جوان توانستند برای مدتی در آنجا به کارگری بپردازند. درآمد حاصل از این مشاغل کارگری بسیار قابل توجه به پول ایران بود و پس از بازگشت آن‌ها توانستند زندگی متوسطی را از حاصل درآمد خود در خارج تشکیل دهند. در ضمن وزارت کار و امور اجتماعی با بستن قرارداد با کشورهایی چون کره جنوبی و… تعدادی کارگر جوان و متخصص را به آن کشورها فرستاد و آن‌ها به مدت ۶ تا یک سال به کار مشغول شدند و در قیاس با ایران درآمد آن‌ها بسیار بالا بود.

از اواخر سال ١٩٩٩ و بخصوص اول ژانویه سال ٢٠٠٠ موج جدیدی از مهاجرت ایرانیان بخصوص قشر جوان به خارج و به ویژه به اروپا و کانادا دیده می شود. در سال ٢٠٠٠ در حدود ٣۵١۶٩ ایرانی در اروپای غربی تقاضای پناهندگی سیاسی کردند. چنانچه بخواهیم مقایسه ای بین تعداد پناهندگان در سال ٢٠٠٠ با ۵ سال آخر دهه ٩٠ انجام دهیم (١٩٩٩ –١٩٩۵) خواهیم دید که رقم ایرانیان و مهاجر نسبت به گذشته افزایش زیادی را نشان می دهد. در بین سال‌های ١٩٩٩ – ١٩٩۵ در حدود ۶٣٧۵٢ نفر طی ۵ سال به اروپای غربی آمده اند. اما فقط در سال ٢٠٠٠ این تعدا به ٣۵١۶٩ نفر بالغ می شود. از اواسط سال ٢٠٠٠، کشورهای اروپایی برای مقابله با سیل پناهندگان، تلاش‌های زیادی را آغاز کردند. آن‌ها برای مقابله با این موج وسیع، به اتخاذ سیاست‌های جدید پناهندگی روی آوردند تا بلکه بتوانند با اقدامات قانونی جلوی ورود مهاجرین جدید را بگیرند. علاوه بر مورد فوق، دولت‌های مذکور موفق شدند راه بوسنی یا یوگسلاوی سابق را ببندند و بدین طریق جلوی ورود ایرانی‌ها، ترک‌ها، افغان‌ها، روس‌ها و دیگر اقلیت‌های مهاجر را تا حدودی به صورت موقت گرفتند. به عنوان مثال از اول ژانویه سال ٢٠٠١ تا آخر ماه اکتبر سال ٢٠٠٢ تعداد متقاضیان پناهندگی ایرانی به ۴٢١٩ نفر کاهش پیدا کرد. یعنی به یک سوم تعداد پناهندگان ایرانی در سال ٢٠٠٠ رسید. حد متوسط سنی این جوانان متقاضی پناهندگی ٢٧ سال است.

دلایل مهاجرت برای هر فردی می تواند متفاوت باشد ولی در عین حال، نقاط مشترک زیادی هم می تواند در میان این مهاجرین جوان وجود داشته باشد. به عنوان مثال می توانیم بحران اقتصادی، فشار و محدودیت‌های سیاسی و اجتماعی، ناروشن بودن وضعیت آینده ایران، آرزوی یک زندگی بهتر، بیکاری روزافزون جوانان، عدم امکانات رفاهی و تفریحی، چشم انداز روشن برای آینده ندیده، برخوردهای خشونت آمیز و دستگیری وسیع نوجوانان و جوانان به دلیل رعایت نکردن موازین اسلامی یا به جرم شادی کردن در انظار عمومی توسط ارگان‌های انتظامی حکومت، احساس عدم امنیت و به حال خود رهاشدن در جامعه، نگرانی از شرایط جاری و ناامیدی از حمایت جامعه، فشار و توقعات خانوادگی، بی امیدی نسبت به بهبود اوضاع اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را از علل ترک کشور و مهاجرت به کشوری دیگر در نظر گرفت. البته دلایل بیرونی دیگری چون تبلیغات وسیع اروپای غربی، آمریکا و کانادا در مورد وضعیت خوب اقتصادی و رفاه ساکنین این کشورها و نیاز بیش از پیش آن‌ها به مهاجرین و حرفه‌های تحصصی آن‌ها و نیز تجربه کاری بخشی از ایرانیان در کشورهایی چون ژاپن و کره جنوبی و… و درآمد حاصل از این کار در این کشورها، باعث شده است که تصویری نادرست و رویایی از غرب در ذهن جوانان و نوجوانان ایرانی بوجود آید و رفتن به اروپا و آمریکا و کانادا برای زندگی بهتر به عنوان یک آرزو و هدف در آید.

از سال ٢٠٠٠ تا سال ٢٠٠٢ هنوز بخشی از ایرانیان جوان برای کار به کشورهایی چون ژاپن، کره و… به اشکال گوناگون مسافرت می کنند. علاوه بر موارد فوق، بخش زیادی نیز از جوانان تحصیل کرده و متخصص کشور و یا به عبارتی دیگر مغزها، نخبگان علمی و مدیریتی کشور با ثبت نام در لیست کشورهای غربی هم چون کانادا، استرالیا و آمریکا برای گرفتن مهاجرت به این کشورها، چند سال در نوبت باقی می مانند و سپس به یکی از این کشورها و بخصوص کانادا به صورت قانونی و با ویزا برای همیشه برای زندگی می روند. البته پدیده فرار مغزها همواره یکی از مشکلات کشورهای در حال توسعه بوده است و ایران هم نمی تواند از این امر مستثنی باشد. چنانچه دلایل و شرایط اجتماعی، سیاسی و… مهاجرت از بین نرود، مهاجرت مغزها و نخبگان از کشور هم چنان ادامه خواهد یافت. در این زمینه دکتر معین یکی از وزرای دولت آقای خاتمی آماری از سال ٢٠٠٠ میلادی ارائه می دهد که بسیار قابل توجه است. ایشان می گویند که: «٢٢٠هزار نفر از نخبگان علمی و مدیریتی و صاحبان سرمایه کشور، در سال ٢٠٠٠ میلادی فقط به یکی از کشورهای غربی مهاجرت کردند». علاوه بر آمار فوق در یکی از روزنامه‌های داخل کشور (ایران به مورخ ٩/۵/٧٩ ) به نقل از یک منبع آگاه در وزارت علوم تحقیقات و فن آوری، خروج سرمایه فکری از کشور را بالغ بر ٣٨ میلیارد دلار اعلام نمود و بر اساس گزارش صندوق بین المللی پول در سال ١٩٩٩، ایران در بین ۴١ کشور جهان بیشترین میزان خروج مهاجرین تحصیل کرده را داشته است به طوری که گفته می شود فقط در سال مذکور معادل ١١ میلیارد دلار سرمایه فکری از ایران خارج شده است. از خرداد سال ٧۶، با روی کار آمدن خاتمی و اصلاح طلبان، باز تغییری در کاهش این روند انجام نگرفته است بلکه تعداد مهاجرت متخصصین و نخبگان کشور به خارج نیز گسترش یافته است و تمامی شواهد و مدارک گویای این است که در ایران امکانات لازم برای جلوگیری از خروج متخصصین و یا برای ایجاد انگیزه در جذب این نخبگان وجود ندارد. آمار ارائه شده در یکی از روزنامه‌های داخل کشور گویای تایید ادعای فوق می باشد. در سال ١٣٧٨ طبق آمار، روزانه به طور متوسط ١۵ کارشناس ارشد و حدود ٣ دکتر از کشور خارج شده اند. در ضمن بر طبق آمار دیگر بیش از ٨٠ درصد برگزیدگان المپیادهای علمی سال ١٣٨٠ در دانشگاه‌های خارجی جذب شده اند.

گرایش فارغ التحصیلان دانشگاهی و نخبگان کشور بیشتر مراجعه به راه‌های قانونی برای خروج از کشور صورت می گیرد. به عنوان مثال آن‌ها برای مهاجرت در یک نوبت چندساله در لیست کشورهای چون کانادا ثبت نام می کنند. این افراد از سفرهای ماجراجویانه و خطرناک پرهیز دارند. این جوان تحصیل کرده بعد از ورود به کانادا بعد از مدتی به کار یا تحصیل در رشته تحصیلی خود می پردازند. البته لازم است گفته شود دلالان و قاچاقچیان پول‌های هنگفتی از علاقمندان به مهاجرت به خارج دریافت کرده اند. اما جوانان که به اروپا برای پناهندگی آمده اند در شرایط خوبی به سر نمی برند. روند پناهندگی بسیار طولانی و مشقت بار شده است. کشورهای اروپایی با تغییر و سخت کردن قوانین پناهندگی و محدودیت‌های دیگر، تمام آرزوهای این جوانان مهاجر پناهنده را نقش بر آب کرده اند. آن‌ها این متقاضیان پناهندگی را در شرایطی قرار داده اند که در واقع آنان نمی دانند چه برسرشان خواهد آمد! آیا امکان ماندن در یک کشور اروپایی را بعد از چند سال سختی کشیدن خواهند داشت یا خیر؟ این هموطنان جوان تاکنون آسیب‌های روحی و روانی شدیدی را تحمل کرده اند. آن‌ها خواست‌های عجیب و غریبی ندارند. در واقع این جوانان می خواهند در یکی از این کشورها دوران شاد، آرام و خندانی را برای زندگی داشته باشند و این از خواست‌های اولیه و ابتدایی هر انسانی است که در جمهوری اسلامی به شدت لگدمال شده است.

۴) سیاست، جوانان، احزاب قانونی و حکومتی در ایران

در جامعه، همواره از سیاست و تاثیر آن در میان نسل سوم، صحبت بسیار صورت می گیرد. اغلب در تحلیل ها و نظرات و کارهای تحقیقی و پژوهشی در خصوص جوانان این ارزیابی دیده می شود که آگاهی نسل سوم کشور، نسبت به نسل‌های گذشته بسیار بیشتر است و در موارد مشخص، عمل آن‌ها بسیار آگاهانه‌تر است. یعنی این که نگرش جوانان کمتر ایدئولوژیک و بیشتر پراگماتیک شده است. نسل سوم در واقع به طور مشخص به اشکال گوناگون به صورت روزانه با ارزش ها و معیارهای اسلامی حکومت اسلامی ایران درگیر می شود. البته مجموعه توضیحات فوق حاکی از این نیست که سیاست نقش درجه اول اساسی در زندگی آن‌ها بازی می کند و متاسفانه چون اغلب اعتراضات نسل سوم کشور با برنامه و قالب مشخصی صورت نمی گیرد بالطبع به تشکل یابی آن‌ها نیز منجر نمی شود و گاه دیده می شود که به خشونت و برخوردهای تند و کور نیز کشانده شده است. این روشن است که تاکنون در کشور به دلیل فقدان تشکل‌های فوق و کارآمد جوانان برآیند اعتراضات آن‌ها نتوانسته به یک پلاتفرم سیاسی و اجتماعی منجر شود و گاه این امر مورد سوء استفاده جریان‌های ارتجاعی نیز قرار گرفته است.

تمامی شواهد و مدارک گویای این است که نسل امروز کشور، خواهان کنترل خویش بر شیوه و وضعیت زندگی خود در جامعه است و به عبارتی دیگر، خواست‌های اجتماعی و فردی، نقش اساسی در مطالبات اکثریت نسل نوجوان و جوان کشور دارد. آن‌ها می دانند چه شرایط و روابطی را نمی خواهند و این بسیار قابل اهمیت است ولی برای ایجاد تغییرات سیاسی و ساختاری در کشور کافی نمی باشد.

در تاریخ معاصر ایران، هیچ گاه حکومت ها (چه رژیم‌های سلطنتی و چه رژیم کنونی) فرصت و امکان گفتمان بین نوجوانان و جوانان را ایجاد نکرده اند تا بلکه آن‌ها بتوانند از طریق گفتگو و انتقال تجربه میان خود به تعریف مشترکی از مطالبات و خواست خود برسند. از اواسط دهه ٧٠، دو خواست مشخص و اساسی میان بخش‌های مختلف جوانان بوجود آمد. بخش بزرگی از جوانان خواست‌های مشخص اجتماعی و فردی را مطرح کردند و بخش دیگر آن که در دانشگاه ها بودند، علاوه بر تاکید بر خواست‌های فوق، آزادی‌های سیاسی را در اولویت قرار دادند و بدین طریق شکافی بین بخش روشن فکری جوانان (بدنه) آن بوجود آمد. در سال‌های بعد از خرداد ٧۶، همواره اعتراضات و حرکت‌های این دو بخش از جوانان در شرایط گوناگون به هم بستگی نزدیکی و اتحاد آن‌ها منجر نشده است و این امر، برآمد خواست‌ها و تمایلات جوانان را با مشکل مواجه ساخته است.

نسل جوان کشور در اواسط دهه ٧٠ به دلیل نداشتن رهبران سیاسی کارآمد، نتوانست مطالبات سیاسی و اجتماعی خود را در چارچوب یک قالب روشن و مشترک پیش برد. زیرا برای شکل‌دهی مشخص به هویت و خواست‌های خود، نیاز به زمان و تجربه بیشتر داشت. لذا از خرداد ١٣٧۶ به دنباله روی و اعتماد از خواست‌ها و ارزش‌های نسل دوم هم چون مردم‌سالاری دینی، عدالت خواهی و… روی آورد. اما در عین حال، نسل سوم کشور از همان ابتدا، با گفتمان‌های نسل گذشته مشکل داشت. توجه به ادامه حرکت‌ها، اعتراضات اجتماعی و گذشتن پی در پی از خط قرمزها به وسیله نسل سوم، نشانه بارز و مشخص این تفاوت‌ها و اختلافات با نسل گذشته است. در واقع نسل گذشته، هم چنان خواستار حفظ ارزش ها و معیارهای یک حکومت دینی با عناصری معین از مدرنیته می باشد ولی نسل سوم به زندگی و جامعه نگاهی دیگر و هر چه بیشتر امروزی دارد. در تمام این سال ها، این احساس متفاوت بودن توسط نسل سوم کشور به اشکال گوناگون در زندگ روزمره جامعه به نمایش گذاشته شده است. آن‌ها به جامعه نگاهی مدرن و امروزی که انسان محور همه چیز آن باشد، دارند و دیگر به قوانین مقدس و الهی یک حکومت دینی اعتقادی ندارند و بیشتر برای اصالت عقل و تجربه امروزی خود ارزش قائل هستند. زبان امروز نسل سوم کشور زمینی و انسانی است. نسل جوان کشور به دنبال رشد، توسعه، پیشرفت، امنیت و سعادت است. توسعه در واقع کارکرد مادی دارد و تمدن می سازد. تمدن در دنیای کنونی یعنی ماندن در این جهان.

آنچه امروز در کشور بیشتر از هر موردی در برنامه ریزی و سیاست‌گذاری برای جوانان اهمیت اساسی دارد به یک تعبیر، دست‌یابی به شناخت دقیق و تحلیل منطقی و همه جانبه از خصوصیات و نیازهای اولیه جوانان است. چنان که روشن است گرایش به تجربه، تنوع، حرکت، هیجان، استقلال و… از مختصات روحی جوانان است. و باید به آن‌ها اعتماد و باور داشت.

سپس در چنین شرایطی می شود با شناخت از نیازها و توانایی‌های جوانان آن‌ها را در مسیر تکامل، ترقی و پیشرفت یاری رساند. در تمام سال‌های بعد از خرداد ٧۶، احزاب قانونی و حکومتی در ایران نتوانسته یا نخواسته اند خواست ها و تمایلات جوانان را در خود بازتاب دهند. در واقع از یک طرف، محدودیت‌های حزبی، سیاسی و مذهبی این تشکل ها، مانعی در جهت جلب و جذب نسل سوم به آن‌ها می باشد. و از طرفی دیگر بخش‌های روشن فکری جوانان و نیز خود جوانان به عنوان یک مجموعه نتوانسته اند تاکنون تمایلات، اعتراضات و نیازهای خود را به صورت منسجم و متمرکز بیان کنند. البته بخشی از این عدم تشکل را نیز باید در تاریخ تحزب در ایران و خود حکومت ها نیز دید. در واقع در طول تمام این سال‌های سرکوب و فشار سیاسی و امنیتی به تشکل‌های دگراندیش توسط جمهوری اسلامی، امکان هرگونه شکل گیری تشکل‌های دموکراتیک و وسیع از جامعه گرفته شده است. شاید اگر احزاب قانونی و حکومتی در ایران می خواستند بخصوص از خرداد ٧۶، می توانستند تا حدودی با سیاست گذاری هدفمند و برنامه ریزی‌های دقیق، بخش بزرگی از این نیروی جوان را سازماندهی کنند ولی آن‌ها از این موضوع آگاهانه پرهیز کردند زیرا سازماندهی نسل سوم به افزایش آگاهی سیاسی و اجتماعی و نیز برجسته تر شدن هر چه بیشتر خواست ها و تمایلات آنان می گشت و این امر می توانست روند تحولات و اصلاحات را سریع تر کند و بدین طریق ساختارهای سنتی و مذهبی به شدت ضربه پذیر می شدند و امکان تحولات دموکراتیک به صورت واقعی در ایران امکان پذیر می شد. عدم توجه احزاب قانونی و حکومتی به خواست‌های برحق جوانان در طی سال‌های بعد از خرداد ٧۶ به شدت پایه‌های اجتماعی آن‌ها را تضعیف کرده است. زیرا خیلی از نسل سومی ها از این که اصلاح طلبان و خاتمی برایشان کاری انجام نداده اند بسیار ناامید و مایوس می باشند. در حال حاضر این تشکل‌های حکومتی و اسلامی به شدت تحت فشار و اعتراض نسل نوجوان و جوان کشور قرار دارند. عدم توجه به خواست‌های اجتماعی چون اشتغال، آینده بهتر، آزادی‌های اجتماعی و فردی که از خواست‌های اساسی و اولیه جوانان است روز به روز فاصله این تشکل ها با جوانان را بیشتر می کند. در ضمن بخش روشن فکری جوانان نیز روز به روز به سمت استقلال هر چه بیشتر از احزاب قانونی و به یک تعبیر اپوزیسیونی عمل کردن سمت گیری می کنند.

در حال حاضر شرایط برای همکاری بین بخش‌های مختلف نیروی جوانان تا حدودی هموار شده است. ضرورت دارد بخش دانشجویی و روشن فکری جوانان از حرکات و اعتراضاتی که در جامعه توسط دیگر بخش‌های جوانان صورت می گیرد حمایت اساسی کند. تنها از این طریق است که می تواند رابطه خود را هر چه بیشتر با «بدنه» خود تنظیم و مستحکم سازد. در چنین شرایطی امکان جلب و جذب نیروی وسیع جوانان به سمت خواست‌های سیاسی و دموکراتیک بوجود خواهد آمد. در واقع خواست ها و تمایلات فردی و انسانی که بوسیله نسل سوم مطالبه می شود نیز بخشی از نیازها و مطالبات دانشجوان و روشنفکران نسل جوان کشور است. این عرصه اتحاد عمل برای پیشبرد خواست‌های مشترک می تواند پیوند نیروی بزرگ جوانان را هر چه بیشتر متشکل و قوی تر سازد و بدین طریق نسل جوان کشور با بهره وری و استفاده از نیروی متشکل خود می تواند رفته رفته جوانان را از یک مقوله جمعیتی به سمت یک نیروی اجتماعی که خواسته‌های مشخص سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دارند سوق دهد. تنها در چنین شرایطی است که امکان این بوجود می آیند که هر حکومت و حزب و سازمانی را تحت فشار برای ایجاد تغییرات دموکراتیک و انسانی قرار داد.

منبع: علی صمد سایت رسانه

بررسی عدالت از دیدگاه امام علی(ع) با تکیه بر نهج البلاغه

مقدمه:  

عدالت ازجمله  مفاهیمی است که ابعاد  و بزرگی آن، همه افراد بشر را به تحسین واداشته است. انسان از وقتی که خود و جامعه را شناخته است، به ضرورت حضور ارزشمند  عدالت در زندگی، برای تعالی خود و اجتماع اش پی برده است. با آنکه کلمه  عدالت   دارای کاربردی فراگیر است، مع الوصف تعریف آن دارای فراز و نشیب هایی است که دستیابی به یک معنای ,واحد را برای ان  مشکل کرده است.  مسأله عدالت از دیرباز جزء مهمترین مباحث و دغدغه های بشر و ادیان الهی و اندیشمندان سیاسی بوده است.  و در این میان امام علی ( علیه السلام) در میان حکمران و حاکمان تاریخ بیشترین اهتمام را به عدالت داشته است  . مطالعه در تاریخ حکومت علوی و سیاست‌هایی که آن حضرت در مقاطع مختلف به کار بسته است به خوبی بیانگر این موضوع است  که امیرالمؤمنین(ع)، تنها آسیبی را که در مواجهه با آن هرگز تسامح و مماشات نکرد و با و برای ان همه  حوادث و ناملایمات سیاسی را به جان خرید و سرانجام جان خویش را برای آن ایثار کرد ،اصرار و بر اجرای عدالت  بود. عدالت اجتماعی را می توان به عنوان بزرگترین هدف از تشکیل حکومت اسلامی تلقی کرد. همچنین می بایست توجه داشت که  بعثت پیامبران و تشریع ادیان به منظور تحقق قسط و عدل، با مفهوم وسیع کلمه در نظام حیات انسان بوده است، تا آنجا که از رسول خدا(ص) نقل شده که  کشور با کفر می ماند اما با ظلم ماندنی نیست.  انچه مسلم است این است که عدالت اجتماعی و سیاسی به قدری بااهمیت بوده و به سرنوشت ملتها و دولتها پیوند خورده که هیچ ملت و مکتب ومرامی و حتی هیچ  اندیشمند سیاسی و اجتماعی آن را نادیده نگرفته بلکه ان را برای جامعه واجب و لازم دانسته است . تا  انجا ییکه  حتی حکومتها و حکام جور نیز سعی بر آن داشته اند که ریاکارانه خود و نظامشان را مُتّصف به آن دانسته و هدف خود را عدالت اعلام نموده اند . به طور کلی می توان گفت که عدالت در همه سیستم‌های سیاسی، مورد توجه خاص بوده است  و به فراخور منویات و مفاهیم ایدئولوژیک تعریف و تحلیل می‌شوند به گونه‌ای که عدالت عملاً مدینه فاضله‌ای است که نظام سیاسی برای نیل به آن تمام همّ و جهد نظری و عملی خود را به کار می‌بندد. پس عدالت، هدف غایی تمامی تلاش‌های فکری و اجرایی را در عرصه سیاست و حکومت تشکیل می‌دهد. سعی ما در این مقاله بر آن بوده است که با آوردن چند تعریف ارایه شده برای عدالت، ابتدا چشم اندازی از ان را هرچند به صورت اجمالی تبیین و ترسیم کنیم و سپس به به  بررسی جایگاه عدالت در  دیدگاه امام علی علیه السلام بپردازیم . همچنین در این نوشتار تلاش کرده ایم، میزان اهمیت و اعتبار  امام به عدالت را از راه سیره  و گفتار آن حضرت به دست آوریم.

الف) تبار شناسی مفهوم عدالت  

در تعریف لغوی عدل آمده است((العدل: الانصاف و هو اعطاء المرء ماله و اخذ ما علیه))( مصطفی ابراهیم ، ج ۲، ص ۵۹۴ ): عدل یعنی انصاف و این که به هر فرد آنچه اختصاص به او دارد بدهی و از او هر آنچه که باید گرفت بگیری . امام علی (ع) در این زمینه می فرماید ((العدل وضع کل شیء موضعه)): عدالت، آن است که هر چیزی در جای خودش قرار گیرد. و یا ((العدل اعطاء کل ذی حق حقه)): عدالت، آن است که حق هر صاحب حقی، داده شود. ) مرحوم علامه طباطبائی معنای اصلی عدالت را اقامه مساوات میان امور می داند. لذا در تعریف ان می گویند((به هر امری آنچه سزاوار ست بدهی، تا همه امور مساوی شود و هر یک در جای خود که مستحق آن است قرار گیرد) (طباطبائی ، ج ۱۲، ، ص ۲۷۶ ) شهید مطهری نیز عدالت را رعایت حقوق افراد و عطا کردن حق هر ذی حق به او است (مطهری، صص ۶۲- ۵۹)  فلاسفه غربی نیز بسته به دیدگاهی که  دارند برای عدالت تعاریف متفاوت و تا حدی متضاد ارائه کرده اند  به عنوان مثال برتراندراسل معتقد است  که عدالت عبارت از هر چیزی، که اکثریت مردم آن را عادل بدانند (راسل،  ص ۴۳) ا افلاطون نیز  عدالت مادر همه فضایل اخلاقیمی دانست (مطهری، ص ۳۸) در اسلام نیز عدالت همواره یکی از مواردی قابل بحث و جدی بوده است تا جاییکه به عنوان یکی از اصول دین در مکتب تشییع ارایه گردیده است . در فلسفه نیز   عدل و عدالت به عنوان  یکی از اساسی ترین مفاهیم در باب عقل عملی است، چرا که حکیمان با تقسیم عقل – به اعتبار مدرکاتش – به دو قسم عقل نظری و عقل عملی بر این باورند که دامنه عقل عملی محدود به چند مفهوم کلی، همچون: تحسین عدالت و علم و شجاعت و ناپسند شمردن ظلم است ) مظفر،ص ۲۲۲ ;I  .البته حق مطلب نیز این است چرا که علم و شجاعت نیز وقتی پسندیده اند که مطابق عدالت باشند وگرنه علمویرانگرو شجاعت ظالمانه  نیز کم نبوده و نیست. و حتی مفهوم شریفی چون راستگویی وقتی قابل تحسین است که بر طبق عدالت باشد وگرنه صداقتی که به ظلم و تباهی  بیانجامد، ظلمی آشکار است که هیچ ستایش عاقلانه ای را در خور نخواهد بود. با این بیان می توان گفت رکه  عدالت مفهومی در عرض سایر مفاهیم اخلاقی نیست، بلکه اساسا عدالت روشی است که می تواند سنگ محک تمام ارزش های دیگر و سنگ بنای تمامی ابعاد زندگانی انسانی باشد. لذا در یک برایند کلی می توان گفت که عدالت تنها یک مشترک لفظی در جوامع مختلف و فرهنگهای متفاوت با  معنایی جداگانه نیست ، بلکه واژه ای  جهان شمول و جهانگیر است که در هر مکتب و مرامی تعریف جداگانه ای دارد . شاید بتوان  دریک  بحث  کلی و چارت پیرامونی عدالت را عدم تبعیض و رعایت مساوات در اعطای حقوق به دارندگان اختصاصات متساوی، به حساب اورد که  اگر این تعریف جهانشمول نباشدو به عنوان تعریف واحد عدالت پذیرفته نشود، لااقل به عنوان  یکی از لوازم اصلی عدالت مطرح است .  نکته ای که همراه با عدالت قابل بحث است واژه قسط است که  در دیدگاه اسلام  کلمه قسط  نیز همان معنای کلمه عدل را داراست و فرق خاص و چندانی  بین این دو وجود ندارد . مع الوصف در نگاه بعضی از دین پژوهان عدل رعایت استحقاق قانونی هر فرد، در مقابل نقشی است که در اجتماع دارا می باشد به عبارتی اعطای حقوق به اندازه قرار دادهای بسته شده. حال آنکه قسط، اعطا و رعایت حقوق واقعی فرد است که ممکن است از میزان قرار دادی بیشتر و یا کمتر باشد. (شریعتی، صص ۳۳۲- ۳۳۱) شاید بتوان به جرات گفت که کامل ترین تعریف از عدالت در رفتار و سیره امام علی (ع) نقش بسته است . چرا که آن حضرت، با جامع‌نگری تمام، عدالت را صرفاً در قالب اخلاق انسانی و تعاریف مدللول بشری خلاصه نکرده است بلکه آن را در همه  شریان‌های حیات آدمی اعم از سیاست، فرهنگ،‌ حقوق فردی و اجتماعی، اقتصاد و … جاری و ساری  می‌داند. امام  علی(ع)، با یک حساب خارق العاده در ۱۴۰۰ سال پیش اعتقاد داشت  که همه  مسائل و ابعاد انسانی، ارتباطی ارگانیک و حیاتی دارند و اگر هر جزئی از موضع و جایگاه خود خارج شود به همان نسبت، عدالت و اعتدال آسیب می‌بیند و ظلم و کژی جایگزین می‌شود. لذا آن حضرت در کلامی عالمانه و جامع‌نگر می‌فرماید((عدل، بر چهار شعبه است: بر درکی ژرف‌نگر و دانشی محققانه، و قضاوتی نیکو، و استواری در بردباری))( فیض الاسلام، ص ۱۱۰۰) لذا  در یک نگاه اجمالی می توان فرض کرد  که حضرت، دو شعبه از عدالت را به عرصه نظری و بینشی انسان و دو شعبه دیگر را به جنبه‌های علمی و رفتاری او مربوط می‌داند. بدین ترتیب در نگرش و رأی مولا علی(ع) تعریف عدالت، صرفاً در دایره رفتار و عمل انسان محصور نبوده و بنیادهای اصلی آن به اندیشه و تعقل آدمی مربوط است. امام  علی(ع) معتقد است  که عدالت، فقط وقتی ارزشمند ودارای اعتبار است که به عنوان رویکردی مقطعی و عارضی، در رفتار انسان، ظهور و بروزپیدا  نکند بلکه به ملکه‌ای نفسانی ، در نگرش و رفتار انسان، تبدیل گردد. به همین جهت است که ان حضرت ان را  برترین خصلت ها بیان می کنند  ((العدل افضل سجیه))( قزوینی، ص ۱۱۲) در دیدگاه امام علی ، عدالت بر اساس مفهوم حق پایه ریزی شده است، با این حساب می توان تقسیم بندی عدالت برمبنای حق را در موارد ذیل بیان کرد

۱) حقوقی که انسان بما هوانسان داراست. به دلیل تساوی تام و تمام انسان ها در انسانیت، حقوق و اختصاصات انسانی آن ها نیز برابر است. عدالت مبتنی بر این حقوق عبارت است از اعمال و اعطاء بالسویه این حقوق به انسان ها.

۲) حقوقی که انسان به جهت عضویتش در اجتماع داراست، منشا این حقوق اعتباراتی است که عقلا برای اداره جامعه تاسیس می کنند و نمونه بارز آن وضع قوانین است. عدالت مبتنی بر این حقوق، اجرای بالسویه قانون است.

۳)  حقوقی که افراد به دلیل تلاش ها و اختصاصات فردی خود کسب می کنند. همچون حق برخورداری از محصول کار و تلاش، البته عدالت در اینجا دیگر اعطای بالسویه نیست، بلکه اعطای یک جانبه حقوق به صاحبان حقوق است.

ب) مبانی عدالت از دید گاه اسلام  

 اهمیت عدالت در اسلام تا به انجاست که هیچ قانونی در نظام اسلام نیست، مگر این که از عدل سرچشمه گرفته است. لذا  عدالت در اسلام از اصولی است که تخصیص بردار نیست. ) سبحانی، صص ۴۱۹- ۴۱۸) )  در یک محتوای کلی می توان گفت که نیاز به عدالت از دید اسلام دو جهت است اول  این که زندگی اجتماعی در بشر تکامل یافته نیست و این عدالت است که هم راه تکامل را هموار می سازد و هم در نهایت، مقصود این تکامل است. دوم  از این جهت که رفتار بشر تحت تاثیر خواسته های درونی او است و این خواسته ها با رعایت حقوق دیگران تطابق ندارد. بلکه غالبا در خلاف جهت آن است. لذا بر این اساس است  که در  اسلام کنترل فردی و کنترل اجتماعی را در راستای تحقق عدالت، از اهداف اساسی دین بر شمرده است. عدل به مفهوم اجتماعی اش در قرآن هدف نبوت معرفی شده است ((لقد ارسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و

المیزان لیقوم الناس بالقسط ( حدید  ۲۵  ( ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم، و با آن ها کتاب (آسمانی) و میزان (شناسایی حق از باطل) نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند)) و همچنین  به مفهوم فردی اش مبنای معاد است ((و نضع الموازین القسط لیوم القیامه (انبیاء  ۴۷:ما ترازوی عدل را در روز قیامت برپا می کنیم )) لذا بر این اساس است که می گوییم اقامه قسط و عدل در میان مردم طبق بیان قرآن کریم هدف بعثت انبیا بوده است و این هدف بزرگ، تنها با قدرت و حکومت به دست آمدنی است (حکیمی، ج ۲، ص ۴۱۳) اصولا در اسلام عدالت مبتنی بر ایمان است چنانچه  شهید مطهری درباره رابطه بین ایمان و عدالت معتقد است(( ایمان به خداوند زیر بنای اندیشه عدالت و حقوق ذاتی مردم است و بهترین ضامن اجرای عدالت ایمان است))(  مطهری(۱۳۵۴)، ص ۱۲۴)  اهمیت عدالت در اسلام تا به ان حد است که  بعضی عالمان دینی معتقدند هیچ امری در اسلام نیست مگر اینکه هدف آن تحقق عدالت در حیات اجتماعی بشر است. (سبحانی، ص ۴۰۹(  لذا  شهید مطهری در باب اهمیت عدالت در اسلام می گوید((کلام اسلامی بیش از هر چیزی به مساله عدل پرداخت، فقه اسلامی قبل از هر چیزی مساله عدل برایش مطرح شد و در جهان سیاست اسلامی بیش از هر کلمه ای، کلمه عدل به گوش می خورد))( مطهری(۱۳۷۲)، ص ۳۸)

ج) مبانی و بایسته های عدالت از دیدگاه نهج البلاغه  

بحث عدالت در اندیشه های سیاسی امام علی(ع) مبحث بسیار گسترده و عمیقی است،در نگاه امام علی(ع)، عدالت، رأس و هسته اصلی و به مثابه شیره   ایمان و سرچشمه  همه  خوبی‌هاست. ((العدل رأس الایمان و جماع الاحسان.)) خوانساری، ج ۲، ص ۳۰) در واقع در نگاه ان حضرت  از سویی، عدالت با اعتقاد و اندیشه آدمی گره خورده و از سوی دیگر جمع‌کننده خوبی‌ها توصیف شده است. بنابراین،ایشان  محک ایمان، را بر اساس  عدالت می داند واز دیدگاه او  مؤمن، کسی است که الزاماً از خصلت ناب  عدالت برخوردار بوده و همواره بر مرکب عدالت حرکت می‌کند. شخصیتی که نامش قرین عدالت بوده و نه تنها امام معصوم شیعیان است، بلکه در تاریخ بشریت به عنوان یک متفکر، اندیشمند و سیاستمداری موحد  مطرح بوده است. مجسمه عدل و مساوات، شیفته حق و انصاف، نمونه کامل بشردوستی و رحمت و محبت و احسان، است  تا انجا که  حتی دیگران در باره اش گفتند قاتل او همان عدل و مساواتش بود (و قُتل فی محرابه لشدّه عدله)در نگاه اسمانی اوعدالت ارزش و بزگواری است ( قزوینی، ص ۹۷) پیروزی و عزت و کرامت است. (همان  ، ص ۹۸) برترین موهبت‌هاست. (خوانساری، ج ۱، ص۲۱۶٫) محکمترین بنیان است. ( همان ، ج ۳، ص ۲۰۵) سبب دو چندان شدن  برکت‌ها و خیرات، است ( همان  ج ۱، ص ۱۱(مایه پیوند است ( همان  ، ج ۳، ص ۳۷۴) سبب  اصلاح مردم، است ( همان  ، ج ۱، ص ۱۳۳) مایه اصلاح امور است ( قزوینی، ص۱۹۳) و از همه با لاتر ان را میزان و ترازوی خداوند می داند  (محمدی ری شهری ، ج ۶ ، ص ۷۸) اهمیت عدالت در نزد ان حضرت تا انجاست که  وقتی از آن حضرت می‌پرسند آیا عدل برتر است، یا جود؟ می‌فرماید: ((عدالت، کارها را بر موضع خود می‌نشاند و بخشش، کارها را از جهتش خارج می‌کند. عدالت، سیاستگذار و تدبیرکننده‌ای عام‌المنفعه است. اما جود، کاری عارضی به نفع خاصگان. پس عدل، شریفتر و افضل است))(دشتی، ص ۴۰۶) به این ترتیب، می بینیم که  امام (ع) نیز عدالت را آنگونه که مشهور است تعریف می‌فرماید: عدل آن است که هر چیز و هر کاری، در موضع شایسته خودش قرار گیرد اما جود، شیء را از جهت خودش خارج می‌کند. امام(ع) در مقایسه عدل و جُود، عدل را ترجیح داده و استدلال نموده اند که جود و بخشش گرچه خصلتی ممدوح و قابل ستایش است، ولی همه جا کاربرد  ندارد و همیشه نمی توان از ان یاری جست. چه  بسا که جود و بخشش، سبب برهم زدن نظام عدالت در اجتماع شود. و در کنار جود، ممکن است حقی از افرادی دیگر تضییع گردد. اما در عدل چنین نیست. اگر حق واقعی هر انسانی داده شود به احدی ظلم نشده و حقی از کسی ضایع نگشته است. لذا عدل در سیاست، اجتماع، حکم و قضا و مسایل مالی حقوقی، کیفری و غیره، محوری است عام که همگان در پرتو آن در امان بوده و از تضییع حقوق خویش، احساس وحشت و اضطراب نمی نمایند.  در واقع می توان گفت که عدالت  قانون عام و مدبر و مدیری است که شامل همه اجتماع می شود حال آنکه جود  این گونه نیست. پس عدالت برتر است.  اصولا ان حضرت بر اساس نگرش دین شناختى خود  اساس هستى را عادلانه مى دانست ؛ زیرا معتقد بود که خداوند آن را بر پایه حق آفریده است و حق در تفکر حضرت على مظهرو اسطوره  مفاهیم راستى، پایدارى و عدالت است. یعنى هیچ واژه دیگرى همانند حق نمى تواند عصاره عدالت و راستى را نشان دهد. ان حضرت  جهان هستى را جهانى عادلانه تصور کرد، که در آن حق از میان رفتنى نیست و این عدالتِ در هستى و خلقت، باید در رفتار انسانها هم نمود داشته باشد. در قاموس امام، فصل خداوند بر مبناى عدالت است؛ چه در مقام خلقت و چه در مقام رفتار با بندگان خود. اینجاست که امام فرماید: «خداوندى که در هر وعده اى که مى دهد، صادق است و فراتر از آن است که بر بندگان خود ستم روا دارد، با آفریدگان خود به عدالت رفتار مى کند و هر حکمى که مى دهد از روى عدالت است.»( نهج البلاغه، ترجمه عبدالحمید آیتى ، خطبه ۲۲۷٫ص ۵۶۷) در نگاه امام (ع)، منشاء و سرچشمه عدالت، در پرتو ایمان به خداوند است و دیگر فروع، از این اصل نشأت می گیرند. امام در این خصوص جمله ای کوتاه ولی جامع دارند، در خطبه ای که در اوایل خلافت ایراد نموده اند می فرمایند:

«خداوند حقوق مقرره مسلمین را بر اخلاص و توحید استوار ساخته است))(فیض الاسلام ، ص۵۴۴)

و در یکی از خطبه ها در وصف متقین می فرماید((«انسان با تقوا، نفس خویش را به عدل ملتزم ساخته، و نخستین گام عدالت وی این است که هوای نفس را طرد و نفی کند.))( همان ص ۲۱۱) در نظر امام علی (ع) جامعه اى که در آن عدل برقرار باشد، جامعه سالمى است و خداوند از دانشمندان عهد گرفته است که براى ساختن چنین جامعه اى تلاش و کوشش  کنند و ان  را بدون مسئولیت رها نکنند وهمواره در راه دستیابی به ان باشند و در این میان  حکومت عادلانه مهم ترین عنصر در تحقق  چنین جامعه ای  است، به عبارت اخری  اگر حکومت عادلانه نباشد و یا عادلانه رفتار نکند آن جامعه نمى تواتد عدالت را در روابط اجتماعى مراعات کند، در نتیجه سلامت جامعه دچار اشکالات جدی  مى شود، بر این اساس بود که ایشان می فرمود : ((کار مردم به جز به شایستگى زمامداران سامان نمى یابدو در جای دیگری در تبیین حاکمیت این حکومت  مى فرمود((همانا زمامدار امین، خدا در روى زمین و بر پا دارنده عدالت در جامعه، و عامل جلوگیرى از فساد و گناه در میان مردم است».( خوانساری، ج ۶، ص ۲۳۶٫) ان بزرگوار به جد معتقد بود که  عدالت انسانی، سرچشمه الهی و ریشه در ایمان دارد، و یا به عبارت دیگر عدالت اخلاقی را  پایه  و اساس عدالت سیاسی و اجتماعی می دانست ، از طرف دیگر چشم به انتظار تحقق عدالت  را در جامعه ای ،  که ایمان و اخلاق و خداترسی و تقوا در افراد جامعه و رهبران سیاسی آن پرورش داده نشود، خیالی باطل می دانست  همان  مشکل همیشگی جوامع بشری که علت  سلطه جابران و تبعیض و بی عدالتی ها  نیز در طول تاریخ از همین امر  ناشی می گردد امام به جد معتقد بود که  باید به انسان سازی پرداخت، و به تربیت انسان های عادل همت گمارد  و زمام امور جامعه را به دست آنان سپرده تا بتوان به حاکمیت عدل و استقرار عدالت، امیدوار بود.

پس با توجه به قداست عدالت و اهمیتی که امام برای ان قائل بود ، بدیهی است که ان بزرگوار ، نمی تواند در باره این مسأله سکوت نموده و یا در درجه کمتری از اهمیت آن را قرار دهد. از این روست که امام ، تنها هدف پذیرش حکومت را احقاق حق  و ابطال باطل  اعلام فرموده است  چرا که در دیدگاه ان بزرگوار  اصلی که تعادل اجتماع را حفظ می کند و همه را راضی و پیکر اجتماع را قرین سلامت و به روح اجتماع آرامش می دهد عدالت است (مطهری(۱۳۵۴) ص ۱۱۳) )  ان بزرگوار عدالت را  رمز بقای استحکام و ترقی نظام سیاسی و ضامن ثبات و امنیت واقعی و منافی خشونت در جامعه می داند از این رو به جد مصمم به اجرای ان است . ان چنان عدالت برای ان بزرگوار واجد اهمیت و ارزش بود که عدل در رأس ایمان قرار داد و مجموعه احسان را  اعلی مراتب ایمان می باشد.(( العدل رأس الایمان، جماع الاحسان، و اعلی مراتب الایمان ))( محمدی ری شهری(۱۳۶۲) ، ص۸۱) امام نه تنها در مقام بیان بلکه در عمل نیز اهتمام ویژه و خاصی به عدالت داشتند و در دوران حکومت خویش، به گونه ای رفتار کرده که مردم بتوانند عدل را بفهمندبه نحوی که ایشان خود می فرمایند ((کسانی که در حکومت من به سر بردند و سپس به امویان پیوستند، عدل را دیدند و شنیدند و در جان خود قرار دادند ولی آن را نپذیرفتند.( فیض الاسلام ، نامه ۷۰، ص۱۰۷۲)

از این بیان امام می توان اینگونه استنباط کرد  که  یک حکومت دادگر می تواند با نشان دادن مصداقهای عدالت به مردم، آن را به ایشان بشناساند. اهتمام به اجرای عدالت برای امام نه تنها در دستور کار خود ان بزرگوار قرار داشت بلکه همچنان یاران و کار گزاران حکومت خود را به ان دعوت و توصیه می کرد همچنان که امام(ع) در در نامه ای معروف خود  به مالک اشتر می نویسد )) بهترین چشم روشنی والیان برقراری عدل در شهرهایی است که تحت حکومت آن ها است و (در نتیجه) ابراز مودت و علاقه رعیت به آن ها است ))(فیض الاسلام البلاغه، نامه ۵۳ ص ۶۰۷) و خاصه اینکه عدل و عدالتی که امام بر روی ان تکیه و تاکید ویژه دارد همان عدالتی است که مستنبط از قران است. از این روست که  امام(ع)  قرآن را منبع عدالت می داند و عدل را مایه زینت و در رأس ایمان به شمار می آورد (معادیخواه، فرهنگ ،ج هفتم  ص۳۶۰۴)

مبانی و بایسته های عدالت اجتماعی از دیدگاه نهج البلاغه  

عدالت اجتماعی در یک کارکرد کلی  بیشتر به حقوق فردی و اجتماعی افراد جامعه با یکدیگر مربوط می شود. بر اساس این نوع از عدالت  تمام افراد جامعه، جدای از شخصیت حقوقی شان، در حقوقی که عدالت اجتماعی بدانها تکیه دارد، برابرند. تکیه گاه, و نقطه اصلی ثقل  عدالت اجتماعی منبعث از حقوقی است که انسان ها به دلیل انسان بودن و به دلیل عضویت در اجتماع، از آنها برخوردارند. تساوی در حق حیات و تساوی در آزادی از مصادیق مهم عدالت اجتماعی اند. از این رو تساوی در برابر قانون می تواند شاخصه مهم عدالت اجتماعی محسوب شود. عدالت از دید علی(ع) که همان  مفهوم((وضع الشی فی موضعه)) درواقع عدالت اجتماعی است که در یک قالب کلی در برگیرنده تمام ابعاد عدالت است که باعث تعادل اجتماعی در بین جامعه و صنوف آن می گردد؛ همان اصلی که امام کرارا بر ان تکیه و تاکید خاص داشته است و در عهد نامه معروف مالک اشتر نیز به ان اشاره شده است ((بدان که ملت آمیزه ای است از قشرهای گوناگون، که هر جزء آن در پیوند با جزء دیگر سامان می یابد و بخشی بی نیاز از بخش دیگر نیست: بخشی لشگریان خدایند و گروهی دبیران عامه مردم و دبیران دیوانیند، برخی بر پای دارندگان داداند و جمعی کارگزاران انصاف و ارفاق؛ بعضی اهل ذمه اند و جزیه پرداز و برخی دیگر پیشه وران و صنعتگران و سرانجام، گروهی از قشرهای پایین جامعه اند، نیازمند و زمینگیر، و خداوند سهم خاص هر یکشان را در کتاب خود و سنت پیامبرش که درود خدا بر او و خاندانش باد رقم زده و در جایگاه بایسته شان نشانده است که به عنوان پیمانی از او در نزد ما محفوظ است.))( فیض الاسلام ، ص۱۰۰۳ و ۱۰۰۲) مسئله عدالت اجتماعی در منظر امام از جمله مسائلی است که کمتر به ان پرداخته شده است . انچنانکه  شهید مطهری نیز به ان اذعان و توجه دارد ((ما تا کنون به عدل و جود از جنبه اخلاقی در فضایل شخصی و نفسانی نگاه کرده ایم اما جنبه دیگر مهم، جنبه اجتماعی قضیه است و ما تا کنون کمتر از این جنبه فکر می کرده ایم. … آیا یک عدالت صرفاً اخلاق بود، نظیر آنچه می گوییم امام جماعت یا قاضی یا شاهد طلاق یا بیّنه شرعی، باید عادل باشد؟ این جور عدالت ها که باعث قتل کسی نمی شود، بلکه بیشتر باعث شهرت و محبوبیت و احترام می گردد. آن نوع عدالت مولی که قاتلش شناخته شد، در حقیقت فلسفه اجتماعی او و نوع تفکر مخصوصی بود که در عدالت اجتماعی اسلامی داشت … او تنها عادل نبود، عدالتخواه بود. فرق است بین عادل و عدالتخواه، همان طوری که فرق است بین آزاد و آزادیخواه … باز مثل اینکه یکی صالح است و دیگری اصلاح طلب. در آیه کریمه قرآن نساء، ۱۳۵ می فرماید: کونوا قوامین بالقسط  قیام به قسط یعنی اقامه و به پا داشتن عدل، و این غیر از عادل بودن از جنبه شخصی است.))( مطهری، ص۱۲ – ۱۱) مساله عدالت اجتماعی از دیدگاه امام علی انچنان مهم و حایز اهمیت است که ان را اصل و رکن سلامت جامعه می داند  استاد شهید مطهری  در این زمینه می گوید

((از نظر علی(ع) آن اصلی که می تواند تعادل اجتماع را حفظ کند و همه را راضی نگه دارد، به پیکر اجتماع سلامت و به روح اجتماع آرامش بدهد عدالت است، ظلم و جور و تبعیض قادر نیست، حتی روح خود ستمگر و روح آن کسی که به نفع او ستمگری می شود راضی و آرام نگه دارد تا چه رسد به ستمدیدگان و پایمال شدگان. عدالت بزرگراهی است عمومی که همه را می تواند در خود بگنجاند و بدون مشکلی عبور دهد، اما ظلم و جور کوره راهی است که حتی فرد ستمگر را به مقصد نمی رساند))( مطهری، (۱۳۵۴) ص۱۱۳) ودر جای دیگر ی این استاد فرزانه پیرامون ابعاد و اهمیت عدالت اجتماعی امام علی (ع) چنین می نگارد (( بنابراین علی(ع) بیش از آنکه به عدل از دیده فردی و شخصی نگاه کند، جنبه اجتماعی آن را لحاظ می نمود. عدالت به صورت یک فلسفه اجتماعی اسلامی مورد توجه مولای متقیان بوده و آن را ناموس بزرگ اسلامی تلقی می کرده و از هر چیزی بالاتر می دانسته است و سیاستش بر مبنای این اصل تأسیس شده بود. ممکن نبود به خاطر هیچ منظوری و هدفی کوچک ترین انحراف و انعطافی از آن پیدا کند. و همین امر یگانه چیزی بود که مشکلاتی زیاد برایش ایجاد کرد، و ضمناً همین مطلب کلیدی است برای یک نفر مورخ و محقق که بخواهد حوادث خلافت علی را تحلیل کند. علی(ع) فوق العاده در این امر تصلب و تعصب و انعطاف ناپذیری به خرج می داد))( مطهری، ص۱۹) لذا می توان دریافت که عدالت اجتماعی و خاستگاه ان در منظر این امام همام دارای چه ارزش و اعتباری است . در یک حالت کلی می توان تمام مصادیق عدالتی را که امام بر روی ان تکیه و توجه دارند در همین مقوله عدالت اجتماعی جای داد . که  در اینجا به پاره ای از انها اشاره می کنیم .

مقابله با تبعیض، از دیدگاه  نهج البلاغه  

ازجنبه های بارز در سیمای حکومتی امام علی (ع) برابر همگان دربرابر قانون ولزوم  استفاده و بهره مندی  متساوی همگان ازسرمایه های ملی است. درنظام عدل علوی  هیچ یک از مسئولین عالی رتبه حق ندارند که برای خود امتیازات ویژه قایل شوند. شیوه عدل علی (علیه السّلام) درابتدای حکومتش همگان را متعجب ساخت، چون تمام اموال و ثروت های کلانی راکه ازسوی خلفای پیشین به اشخاص بخشش و عطا شده بود به طور کلی مصادره کرد. این یکی از مهم ترین و صریح ترین روش های انقلابی و عدالت خواهانه آن حضرت بود که به مذاق خیلی ها خوش آیند نبود. زیرا با منافع و ثروت های بادآورده آنها کاملا درتضاد بود بر این اساس بود که  امام در دومین روز حکومت خود و در اولین سخنرانی، بعد از بیعت مردم از تساوی حقوق سخن می گویند و مهاجرین و انصار را با مسلمانان متاخر و حتی تازه مسلمانان در حقوق و حدود برابر دانسته و می فرمایند)). مال از آن خداوند است و بین شما به تساوی تقسیم می شود هیچ کس در این تقسیم بر دیگران برتری ندارد و برای متقین در روز قیامت بهترین اجر و ثواب خواهد بود. خداوند دنیا را اجر و ثواب متقین قرار نداد))(ابن ابی الحدید(۱۹۶۷) ص ۲۷(اجرای تساوی درتقسیم بیت المال آن قدر برای مردم عرب و حتی غیر عرب عجیب و غیر منتظره بود که حتی ام هانی خواهر امیرالمؤمنین علیه السلام وقتی متوجه شد که سهم او از بیت المال برابر با سهم کنیز عجمی اش یکسان مقرر شده با عصبانیت نزد امام رفت و به او اعتراض کرد و امام نیز پاسخ داد که در قرآن برتری عرب را بر عجم ندیده است (رسول جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، چاپ اول، قم- انتشارات انصاریان، ۱۳۷۶، ص ۷۰) ) این امر حتی  برای یاران و نزدیکان امام که خیر خواه او بودند قابل قبول نبود، زیرا انان به درستی می دانستند که مساله مساوات و برابری  که امام در پیش گرفته است منشا ابراز مخالفت ها و ایستادگی ها در برابر حکومت بر حق امام می شودد . از این رو از سر خیرخواهی از ایشان می خواستند، در آن شرایط به خاطر مصلحت، موضوع مساوات را مسکوت بگذارد،ولی  امام قاطعانه در پاسخ به انان  می فرمودند((مرا فرمان مى‏دهید تا پیروزى را بجویم به ستم کردن در باره آن که والى اویم؟ به خدا که، نپذیرم تا جهان سرآید، و ستاره‏اى در آسمان پى ستاره‏اى برآید. اگر مال از آن من بود، همگان را برابر مى‏داشتم که چنین تقسیم سزا است- تا چه رسد که مال، مال خدا است. بدانید که بخشیدن مال به کسى که مستحق آن نیست، با تبذیر، و اسراف یکى است. قدر بخشنده را در دنیا بالا برد و در آخرت فرود آرد، او را در دیده مردمان گرامى کند، و نزد خدا خوار گرداند. هیچ کس مال خود را آنجا که نباید نداد، و به نامستحق نبخشود، جز آنکه خدا او را از سپاس آنان محروم فرمود، و دوستیشان از آن دیگرى بود. پس اگر روزى پاى او لغزید، و به یارى آنان نیازمند گردید، در دیده ایشان بدترین یار است و لئیم‏ترین دوستدار))(شهیدی ص ۱۲۴) این حرکت امام از همان روز اول مقدمه ناسازگاری های کسانی را فراهم آورد که به برتری ها و مزایای شخصی خویش خوگرفته بودند. اینان نزد امام می آمدند و با جسارت می گفتند ما بزرگان قوم هستیم و امام در پاسخ می فرمودند: ((ذلیل نزد من عزیز است تا حق او را از ظالم بگیرم و قوی نزد من ضعیف است تا حق مظلوم را از او بستانم (((جرداق، ج ۱، ص ۱۲۰) بخشش های بی حد و حصری که ازسوی عثمان در زمان خلافتش به خویشاوندان و نزدیکانش صورت گرفته بود و که می توان از میان انها ، به بخشش صدها هزار درهم از بیت المال و نیز مقادیر زیادی از جواهر و زیورآلات، زمین های آنچنانی و هزاران غلام و کنیز و مرکب های گرانقیمت را به نور چشمانش خصوصا دامادش (حارث بن حکم) و نیز عبدالله بن خالد و (مروان)، عبدالله بن سعد ابی سرح و صدها نفر دیگر از این قماش افراد، اشاره کرد . زمینه را به وجود اورده بود که اجرای عدالت را برای ان حضرت مشکل ساخته بود تا انجا که  یکی از علل اساسی اعتراض طلحه و زبیر به امام علیه السلام مساله تقسیم بیت المال بود. وقتی امام از آن ها علت ناسازگاری شان را پرسید، گفتند: تو حق ما را در تقسیم بیت المال با غیر ما مساوی قرار دادی! امام در پاسخ فرمودند: این شیوه تقسیم رسول خداصلی الله علیه وآله بود که حکم قرآن نیز همین گونه است و رسول خدا کسانی را که در راه خدا با جان و مال جنگیده بودند در تقسیم بیت المال با دیگران مساوی قرار می داد. (ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه،ج ۷ صص ۴۲-۴۱) امام(ع) بر این دیدگاه مصر بود که مسئله ، احقاق حق و عدالت با گذشت زمان، کهنه و مشمول مرور زمان نمی شود و بایدان را در هر زمانی استیفاء نمود؛ همچنان که راجع به قطایع عثمان، یعنی اراضی ای که متعلق به عامه مسلمین است و عثمان آنها را در تیول اشخاص قرار داده بود، فرمود ((به خدا، اگر بینم که به مهر زنان یا بهاى کنیزکان رفته باشد، آن را باز مى‏گردانم که در عدالت گشایش است و آن که عدالت را برنتابد، ستم را سخت‏تر یابد.))(شهیدی ص ۱۶) انچنان این مساله برای ان حضرت دارای اهمیت و اعتبار بود که پاره ای از اندیشمندان مساله قبول خلافت را از سوی ان حضرت تحقق اصل عدالت اجتماعی می دانند  (جرداق ص۱۵۵) امام بر این باور بود که  حق مردم بر والی عبارت از این که حاکم اموال عمومی را به مصرف مردم برساند و در تعلیم و تادیب و خیرخواهی مردم بکوشد )نهج البلاغه، خطبه ۳۴( و در اثر فضل و افتخاری که بدان نایل شده رفتارش را با مردم تغییر ندهد، بلکه رافتش به آنان افزون شود )نهج البلاغه، نامه ۵۱( و حکومت را امانتی بداند که در دست او است و بداند که خداوند از او رعایت و حفظ حقوق مردم را می خواهد و او نباید به استبداد و مطابق میل بین مردم رفتار کند )نهج البلاغه، نامه ۵(همه اینها به دست توانمند منادی عدل و داد، پیشوای آزادگان علی(علیه السّلام) تحقق می یابد . امام  دراجرای عمل اسلامی و انسانی، به هیچ کس ملاحظه ای نمی کرد و این همان  معنا و مفهوم  اصلی و راهبرد عملیاتی برای مبارزه عدالت و مبارزه با تبعیض و افزون طلبی است انچنانکه   حتی دربرابر برادرش عقیل که نزد آن حضرت آمده بود تا سهم بیشتری از بیت المال به او تخصیص دهد، با قاطعیت تمام، درخواست وی را رد نمود که نقل آن به کرات درتاریخ آمده است. سیره امام  و حکومت او چنان است که خود حضرت و نزدیکان ایشان، مثل مردم عادی دربرابر قانون مساوی و برابرند.

انچنانکه  چنان که به مالک اشتر نخعی  همین مطلب را گوشزد می کند ازمقدم داشتن خود دراموری که مردم در آن مساویند بپرهیز  (شهیدی ۲ص ۳۲۶(و در همان نامه به مالک اشتر چنین بیان می دارد ((مهربانی به رعیت و دوست داشتن آنان و لطف در حق ایشان را شعار دل و جان خود ساز، و چون درنده ای مباش که خوردنشان را غنیمت شمری، زیرا آن ها دو دسته اند یا برادران دینی تواند و یا در آفرینش با تو همسانند… به خطای آن ها نگاه مکن و از گناه شان در گذر، همانگونه که دوست داری خداوند نیز تو را مشمول عفو وبخشایش خود کند… من از رسول خدا بارها شنیده ام که گفت: پاک و آراسته نیست، امتی که در آن امت زیر دست نتواند بدون لکنت زبان حقش را از قوی دست بستاند(همان) امام (ع) در رعایت مساوات و نفی هر گونه تبعیض به زمامدار زیردست خود چنین توصیه می نماید((اما بعد، تو از آنانى که در یارى دین پشتیبانى‏شان را خواهانم، و- یاد- خودستایى گنهکار را به آنان مى‏خوابانم، و رخنه مرزى را که بیمى از آن است بدانها بستن توانم. پس در آنچه تو را مهم مى‏نماید از خدا یارى جوى، و درشتى را به اندک نرمى بیامیز، و آنجا که مهربانى باید راه مهربانى پوى، و جایى که جز درشتى به کار نیاید درشتى پیش گیر، و برابر رعیت فروتن باش، و آنان را با گشاده‏رویى و نرمخویى بپذیر، و با همگان یکسان رفتار کن، گاهى که گوشه چشم به آنان افکنى یا خیره‏شان نگاه کنى، یا یکى را به اشارت خوانى، یا به یکى تحیّتى رسانى، تا بزرگان در تو طمع ستم- بر ناتوان- نبندند، و ناتوانان از عدالتت مأیوس نگردند))(شهیدی ص ۳۲۰) بر این اساس است  که می توان گفت که  دیدگاههای امام علی بن ابی طالب(ع)، که میزان واقعی فکر و عمل انسانهاست،و  در واقع  می تواند به عنوان شاخص ترین الگوی عدالت و رابطه عادلانه دولت با ملت باشد. چه برای آنان که علی(ع) را به عنوان امام معصوم و اعلم و اعدل مردم، بعد از رسول الله(ص) می دانند، و چه برای آنان که وی را از دیدگاه یک انسان کامل و وارسته و خلیفه عادل، نگریسته و رژیم حکومت وی را عادلانه ترین رژیم تاریخ اسلام، پذیرفته اند، که در اینجا حتی ناظران و نویسندگان غیر مسلمان، اعم از مسیحی یا دهری نتوانسته اند از فضایل و ملکات او غمض عین کنند و در این مقوله کتابها نوشته اند؛ مانند جرج جرداق مسیحی که کتاب الامام علی(ع) صوت العداله الانسانیهرا تألیف و علی را آهنگ عدل بشری معرفی نموده است(رهبر، ص۲۴۰) اساس کلی در  حکومت امام ، یک پست و مقام دنیوی که اشباع کننده حس جاه طلبی و به عنوان هدف و آرمان زندگی او نبود چراکه ان بزرگوار  آن را پشیزی نمی شمارد، آن را ، حتی از استخوان  خوکی که در دست انسان جذامی  باشد، بی مقدارتر می شمارد، تنها  حکومت و زعامت را می خواست که ان  را در مسیر اصلی و واقعیش یعنی به عنوان وسیله ای برای اجرای عدالت و احقاق حق و خدمت به اجتماع باشد ((عبد اللّه پسر عبّاس گوید: در ذوقار نزد امیر المؤمنین علیه السّلام رفتم و او نعلین خود را پینه مى‏زد. پرسید بهاى این نعلین چند است؟ گفتم بهایى ندارد فرمود: «به خدا این را از حکومت شما دوست‏تر دارم مگر آنکه حقّى را بر پا سازم یا باطلى را براندزم‏))(شهیدی ص ۳۴) توجه امام  تنها به مسائل صرف حکومتی نبود بلکه به حقوقی که کمتر به چشم جامعه آن زمان می آمد، نیز توجه خاصی داشتند . برای مثال در زمان حکومت آن حضرت، پیر مردی با چشمانی نابینا به تکدی مشغول بود. امام از حال او پرسید، گفتند:

مردی نصرانی است که در جوانی در دوایر حکومت مشغول خدمت بوده، امام سخت متاثر شده و فرمود:

در روزگار جوانی او را به کار گماشتید و چون پیرو عاجز شد از حق خویش محرومش ساختید، پس به خازن بیت المال دستور داد تا امور معیشت او را از صندوق دارایی عمومی بپردازند). (حر عاملی ج ۱۵ ص ۶۶)

اصل شایسته سالاری از دیدگاه نهج البلاغه  

از نظر عدل امام علی(علیه السّلام) تمام مسئولان جامعه اعم از رهبری و تمام مدیران و کارگزاران نظام سیاسی و اجرایی، می بایست مراتبی متناسب با استعداد و ظرفیت و شایستگی و تخصص داشته باشند. از آنجا که یکی از تعابیر عدالت از نظر امام(ع)، قرار گرفتن هر چیز در جای معین خود  است، لذا در مسند حکومت، رهبران و دست اندرکاران و کارگزاران باید از اشخاص صاحب صلاحیت از حیث تقوا، دانش و توانایی انتخاب شوند، زیرا مدیریت و اساساً در دست گیری هر کاری احتیاج به لیاقت و استعداد خاص همان کار را دارد و تنها چنین مستحقین و صاحبان استحقاق بر سبیل عدالت، شایستگی نشستن بر مسند انجام چنین اموری را دارند. در عین حال عدالت ایجاب می کند که تواناترین و باورع و بادانش ترین فرد، در کسب موقعیتها و مراتب عالی از سایرین اولی باشدبر این اساس بود که می فرمود  یا ایها الناس! انّ احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه و اعلمهم بامرالله فیه) فیض الاسلام، خطبه ۱۷۲، ص۵۵۸):همان سزاوار به خلافت کسی است که بدان تواناتر باشد و در آن به فرمان خدا داناتر)) ان بزرگوار به خوبی به  این امر واقف بود که تا هنگامیکه کارگزاران اصلاح نگردند عدل موردنظر وی در جامعه محقق نمی شود،و اصلاح کارگزاران و شایسته گزینی همواره در راس برنامه های ایشان قرار داشت .  لذا پس از پذیرش خلافت، تقریباً تمام استانداران و فرمانداران و نمایندگان عالی رتبه سابق را عزل نمود، هرچند که این امر موجب دشمن تراشی و تضعیف حکومت علی(علیه السّلام) گردید، ولی آن حضرت هیچ گاه به خاطر نارضایتی بعضی از گردنکشان و بیدادگران، از اجرای اصل شایسته سالاری خودداری  نورزید و رضایت گروه کثیری را فدای منافع جامعه نکرد  ، بخش اعظمی از نامه ها ودستورالعمل های حکومتی ایشان به کارگزاران و نمایندگان سیاسی، ناظر به این مطلب است و در همه آنان بر این امر حیاتی تکیه و تاکید خاصی شده است .ایشان بر این عقیده بود که  کار مردم جز به شایستگی زمامداران سامان نمی یابد(شهیدی، ص۲۴۸)

لذا ان بزرگوار در نامه تاریخی خود به مالک  حضرت به مالک اشتر، بر این نکته تاکید بلیغ می کند ((سپس در کار عاملان خود بیندیش و پس از آزمودن، به کارشان بگمار و به میل خود و بدون مشورت، آنان را به کار مخصوص مگمار که به هوای خود رفتن و به رأی دیگران ننگریستن، ستمگری و خیانت است. آنان را از میان کسانی برگزین که تجربه و حیا دارند؛ از خاندان های پارسایی که در مسلمانی، قدمت و دلبستگی بیش تری دارند اخلاقشان گرامی تر، آبروشان محفوظ تر، طمعشان کم تر و عاقبت نگری شان بیشتر است.( نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدی ص ۳۲۹)  عدالت علوی  ایجاب  می کرد هرکسی با توجیه موقعیت و مقام درونی و تخصص و شایستگی می بایست عهده دار پستی در همان سطح شود. این نحوه گزینش یاران در سیستم حکومتی امام علی(علیه السّلام) به قدری دقیق بود که امکان خطا و اشتباه کارگزارانش را به صفر می رساند. نکته ای که توجه به ان می تواند اکثر مشکلات جوامع را حل کند . ان حضرت سخت به این اصل پایبند بود که  ))آفه الاعمال.. العمال  :  افت حکومت کارگزارانش است) از این رو بود که امام،زمانیکه  محمدبن ابی بکر را که از اصحاب لایق و باوفای خود و استاندار مصر بود و ازوی راضی بود، باتوجه به موقعیت ویژه و استراتژیک مصر، عزل و مالک را به جای وی نصب کرد و وقتی که خبر به امام(علیه السّلام) رسید که محمد از این واقعه آزرده خاطر گردیده است، حضرت خطاب به وی چنین نوشت((چون شنید وى از عزل خود و جانشینى اشتر در مصر دلتنگ شده است، و اشتر به هنگام رفتن به مصر پیش از رسیدن بدانجا شهید شد اما بعد، خبر یافتم که از فرستادن أشتر براى تصدّى کارى که در عهده‏دارى دلتنگ شده‏اى. آنچه کردم نه براى آن است که تو را کند کار شمردم، یا انتظار کوشش بیشترى بردم، و اگر آنچه را در فرمان توست از دستت گرفتم بر جایى حکومتت دادم که سر و سامان دادن آن بر تو آسانتر است، و حکمرانى‏ات بر آن تو را خوشتر. مردى که حکومت مصر را بدو دادم مصلحت جوى ما بود، و بر دشمنان سخت دل و ستیزه رو، خدایش بیامرزاد! روزگارش را به سر آورد، و با مرگ خود دیدار کرد، و ما از او خشنودیم. خدا خشنودى خود را نصیب او کناد، و پاداشش را دو چندان گرداناد. پس به سوى دشمن برون شو، و با بینایى به راه بیفت و با آن که با تو در جنگ است آماده پیکار شو- و مردم را- به راه پروردگارت بخوان، و از خدا فراوان یارى خواه تا در آنچه ناآرامت مى‏دارد تو را کفایت کند، و در آنچه به تو رسد یارى‏ات دهد، ان شاء اللّه.! )) (شهیدی ص ۳۰۹) امام (ع) حتی  در نامه خود به استاندارانش نیز مکرر یادآوری فرموده است که افرادی را به عنوان کاتب، کارگزار، قاضی و … انتخاب نمایند که از توانایی و لیاقت بالایی برخوردار بوده و بر اساس اصل عدالت گزینش شده باشند، به گونه ای که امکان دستیابی به بهتر از آنان وجود نداشته باشد باتوجه به این فرمایشات مولای متقیان، به خوبی این نکته بر انسان مکشوف می شود که حضرت به اصل لیاقت و کفایت سیاسی در کنار  تدبیر، تجربه وکارآمدی اشخاص باتوجه به مقتضیات زمان ومکان سخت معتقد است. چون از این طریق و مجرا ست  که می توان امید داشت تا  عدالت را در جامعه پیاده شود

نحوه برخورد با متخلفان از دیدگاه  نهج البلاغه  

لازمه بقا و دوام هرحکومتی پیش گیری از تخلفات است که امام(ع) این روش پیش گیری را درجامعه درنحوه انتخاب مدیران وکارگزاران جامعه دنبال می کرد وبعد از آن ادامه این عمل را درنظارت مستمر و دقیق و برخورد قاطع با متخلفان پی گیری می نمود، زیرا توسعه فراگیر درهرجامعه ای، مشروط به اعمال قاطعیت درمجازات متخلفین ازسوی رهبران ودست اندرکاران عالی رتبه حکومت هاست. بنابر بینش سیاسی آن حضرت قانون گریزی و تمرد از دستورات حکومت، آفت عمده سیاسی است. امام(ع) با صراحت از همگان و علی الخصوص مومنین  می خواهد که در مقابل تعدی و تجاوز و اعمال خلاف بی تفاوت نبوده و با قلب و زبان و حتی شمشیر با آن مخالفت نموده و از آن بیزاری جویند و چنین عملی را مایه هدایت و یقین قلبی می داند (( هان ای مؤمنان! هر آن کس تعدی و تجاوزات را ببیند، و عمل خلافی را که بدان دعوت می شود مشاهده کند و سپس با قلب خویش از آن برائت جوید، به تحقیق به سلامت رسته و از مجازات رهیده است. و هر آن کس با زبان به مخالفت پردازد، مأجور بوده و این از اولی برتر است. و هر که با شمشیر به مخالفت برخیزد، تا کلمه خداوند برافراشته گردد و کلیه ستمکاران پست شوند، همانا چنین کسی راه هدایت را به درستی یافته و در این راه استقامت ورزیده و قلب خویش را با نور یقین فروزان ساخته است. (فیض الاسلام  ص۱۲۶۳، ۱۲۶۲) از منظر امام علی(ع)، هیچ مصلحتی بالاتر از حق و عدالت نیست و سیاست نباید الزاماً توأم با خدعه و دروغ و عوامفریبی باشد و نباید به خاطر هیچ مصلحتی مثل اعمال سیاستهای تاکتیکی، حتی موقتاً از حق و عدالت دست کشید برخی از افراد ظاهراً مصلحت اندیش به امام اعتراض می کردند که چرا امام به مساوات در تقسیم سرانه بیت المال این قدر دقت می کند و سهم بزرگان و نجبای عرب و … با نودینان و فرودستان مالی و طبقه ضعیف را یکی می گیرد، امام(ع) پاسخ می دهد((آیا از من انتظار دارید از راه ستم بر ملت به پیروزی برسم؟! به خدا سوگند هرگز به چنین اقدامی دست نخواهم زد، تا ستاره ای در پی ستاره ای طلوع می کند. اگر مال متعلق به شخص من بود میان آنان به تساوی تقسیم می کردم، اکنون که مال مال خداست. آگاه باشید که صرف مال در جایی که حق آن نیست اسراف است و تبذیر، و این کار، مرتکبین را در دنیا بالا برده و در آخرت فرو می آورد، در میان مردم عزیز می کند و نزد خدا خوار و خفیف می نماید و هیچ کس مال خود را نابجا مصرف نکرد و به نااهل نداد مگر آنکه خداوند او را از سپاسگزاری آن محروم ساخت و محبتشان را به دیگران متوجه ساخت پس اگر روزی زمین خورد و به کمک آنان محتاج شود، بدترین دوستان و پست ترین یاران همینها خواهند بود.»[ شهیدی ص ۱۲۴)  به اعتقاد ان بزرگوار  مقابله با متخلفان ،ضامن  سلامت جامعه و نظام است . ازاین رو است که نهایت قاطعیت را دربرابر متخلفان و قانون گریزان روا می داشتند و قاطعانه با آن برخورد می کردند. این موضوع را می توان دراغلب نامه هایی که حضرت به والیان خود ارسال می فرمودند پی گیری کرد. او حتی مسئولانی را که درمقابله با این پدیده و آفت اجتماعی، کوتاهی می ورزیدند یا از خود سهل انگاری نشان می دادند به شدت مورد ملامت و سرزنش قرارمی دادند. برای نمونه، هنگامی که حضرت متوجه خیانت زیادبن ابیه، جانشین حاکم بصره (عبداله بن عباس) می شود، نامه ای تهدیدآمیزخطاب به وی می نویسد((به خدا سوگند می خورم، سوگندی به راستی که اگر به من خبر دهند که تو در حق مسلمانان خیانت کرده ای چه کم و چه زیاد – چنان برتو سخت گیرم که فقیر و درمانده از مخارج زندگی و ندار و پریشانحال گردی))  ” و یا درمورد دیگر، هنگامی که درباره عبدالله بن عباس – پسر عموی حضرت و از اصحاب پیامبر(ص) و فردی صاحب نفوذ که از نزدیکان حضرت نیز بشمار می رود و ازسوی امام (علیه السّلام) به عنوان حاکم یکی از مناطق منصوب شده بود به حضرت خبر می رسد که وی مرتکب خلافی شده حضرت خطاب به وی نامه ای تند وتهدید آمیز می نویسد((من تو را در امانت شریک خود داشتم، و از هر کس به خویش نزدیکتر پنداشتم، و هیچ یک از خاندانم براى یارى و مددکارى‏ام چون تو مورد اعتماد نبود، و امانتدار من نمى‏نمود. پس چون دیدى روزگار پسر عمویت را بیازارد، و دشمن بر او دست برد، و امانت مسلمانان تباه گردید، و این امت بى تدبیر و بى‏پناه، با پسر عمویت نرد مخالفت باختى و با آنان که از او به یکسو شدند به راه جدایى تاختى، و با کسانى که دست از یارى‏اش برداشتند دمساز گشتى، و با خیانتکاران همآواز. پس نه پسر عمویت را یار بودى، و نه امانت را کار ساز. گویى کوششت براى خدا نبود، یا حکم پروردگار تو را روشن نمى‏نمود، و یا مى‏خواستى با این امت در دنیایشان حیله بازى، و در بهره‏گیرى از غنیمت آنان دستخوش فریبشان سازى. (۱) چون مجال بیشتر در خیانت به امت به دستت افتاد، شتابان حمله نمودى و تند برجستى و آنچه توانستى از مالى که براى بیوه زنان و یتیمان نهاده بودند بربودى. چنانکه گرگ تیز تک برآید و بز زخم خورده و از کار افتاده را برباید. پس با خاطرى آسوده، آن مال ربوده را به حجاز روانه داشتى و خود را در گرفتن آن بزهکار نپنداشتى. واى بر تو گویى با خود چنین نهادى که مرده ریگى از پدر و مادر خویش نزد کسانت فرستادى. پناه بر خدا آیا به رستاخیز ایمان ندارى، و از حساب و پرسش بیم نمى‏آرى؟ (۲) اى که نزد ما در شمار خردمندان بودى! چگونه نوشیدن و خوردن را بر خود گوارا نمودى حالى که مى‏دانى حرام مى‏خورى و حرام مى‏آشامى و کنیزکان مى‏خرى و زنان مى‏گیرى و با آنان مى‏آرامى از مال یتیمان و مستمندان و مؤمنان و مجاهدانى که خدا این مالها را به آنان واگذاشته، و این شهرها را به دست ایشان مصون داشته؟ پس از خدا بیم دار و مالهاى این مردم را باز سپار، و اگر نکنى و خدا مرا یارى دهد تا بر تو دست یابم کیفریت دهم که نزد خدا عذرخواه من گردد، و به شمشیریت بزنم که کس را بدان نزدم جز که به آتش در آمد. به خدا اگر حسن و حسین چنان کردند که تو کردى از من روى خوش ندیدندى، و به آرزویى نرسیدندى، تا آنکه حق را از آنان بستانم و باطلى را که به ستمشان پدید شده نابود گردانم، و سوگند مى‏خورم به پروردگار جهانیان که آنچه تو بردى از مال مسلمانان، اگر مرا روا بود، شادم نمى‏نمود که به دستش آرم و براى پس از خود به میراث بگذارم. پس لختى بپاى که گویى به پایان کار رسیدى و زیر خاک پنهان گردیدى، و کردار تو را به تو نمودند. آنجا که ستمکار با دریغ فریاد برآرد و تباه کننده- عمر- آرزوى بازگشتن دارد. «و جاى گریختن نیست))( شهیدی صص ۳۱۳-۳۱۵)

آنچه که امام بر روی ان اهتمام داشت این بود که  میزان کار کارگزاران و کارمندان حکومت باید به طور دقیق و بدون اعمال سلیقه های شخصی و گروهی بلکه برابر قانون مورد ارزیابی قرارگیردوعدالت درمورد عموم به نحو یکسان رعایت شود. این کار موجب می شود که چنان که از سوی هریک از کارکنان، حس مسئولیت و  ابتکاری مشاهده شود که برای نظام وپیشرفت جامعه سودمند باشد مورد تکریم و تشویق قرارگیرند و بالعکس، چنانچه تخلف و تخطی توسط کسی در هریک از سطوح مدیریت جامعه مشاهده شود، بدون هیچ ملاحظه ای، تنبیه و مجازات اعمال گردد. این شیوه در جامعه سبب می شود که افراد لایق و کوشا در مجموعه نظام سیاسی و اجرایی کشور با دلگرمی و پشتکار به کار خویش ادامه دهند، استعدادهای خود را شکوفا سازند و درنتیجه، زمینه توسعه پایدار در کشور فراهم شود. حضرت، اهمیت این موضوع را در بندهای مختلف نامه ها و بخشنامه های حکومتی خود یادآور شدند. چنان که به مالک اشتر درخصوص نظارت بر عملکرد کارگزاران دولت می نویسند:

((پس مواظب کارهای آنان باش. و مراقبی راستگو و وفاپیشه برایشان بگمار که مراقبت نهایی تو در کارهایشان آنها را به رعایت امانت و مهربانی با رعیت وادار می کند.( شهیدی ص ۳۲۴) ان بزرگوار  مصر به اجرای اصل نظارت به عنوان راهکار اجرایی تحقق عدالت اجتماعی بود از این رو  نه تنها به استانداران و نمایندگان خود در مناطق گوناگون این مطلب را گوشزد می کند و تخلف از آن را هشدار می دهد، بلکه بعضاً از روی دقت بر اجرای عدالت در جامعه، خود، افرادی را به عنوان پی گیری امور مربوط به اداره کشور و چگونگی عملکرد والیان به مناطق مختلف گسیل می دارد که از نمونه های آنان می توان به کعب بن مالک اشاره کرد که به عنوان مأمور تحقیق و تفحص ازسوی حضرت به مناطق و بلاد مختلف اسلامی روانه شد و حضرت به وی سفارش فرمودند که با دقت و رعایت امانت از مراکز دولتی بازرسی نماید و از یکایک کارکنان، طبق موازین شرعی، پرسش هایی را به عمل آورد تا ازنحوه عملکرد ومیزان فعالیت آنهاآشنا شود و مراتب را دقیقاً به حضرت گزارش دهد. طبیعی است که برای بسط عدالت در جامعه و تداوم آن، ازطریق نظارت است که می توان با فساد اداری مبارزه کرد. به دیگر سخن، اساساً تحقق اصلاحات در سیستم اداری کشور منوط به نظارت و پی گیری جدی بر دستگاه های دولتی، بدون لحاظ سلیقه های شخصی و گروهی است و این امری است که امیرمؤمنان(علیه السّلام) کراراً بدان تأکید می نمایند. از دیگر مواردی که امام به ان شدیدا حساسیت داشت بحث رشوه و ارتشا در سیستم حاکمیتی بود شکی نیست که وجود فساد و تقلب اقتصادی و اختلاس و ارتشا و رشد فزاینده آن در سیستم اداری هر کشور، باعث انحطاط جامعه و مانع رشد و توسعه جامعه می گردد ،و عدم مقابله با آن، نظام را از درون با خطری جدی مواجه می سازد. حضرت علی(علیه السّلام) نیز کراراً در بحث های مختلف به آن اشاره نموده اند و از آن به عنوان وسیله تباهی حکومت یاد کرده اند. امام ریشه این امور را در کارگزاران ودست اندرکاران نظام سیاسی که عامل بروز این پدیده هستند می بینند. به این معنا که مسئولان ذی ربط، حقوق مردم را ایفا نمی کنند و مردم، ناگزیر حق خود را با اعطای رشوه می گیرند. امام(علیه السّلام) خطاب به سرداران لشکرها می فرمایند: ((اما بعد، آنان که پیش از شما بودند تباه گردیدند، چون حق مردم را ندادند تا آن را- به رشوت- خریدند و به راه باطلشان بردند، و آنان پیرو آن گردیدند))( شهیدی ص ۳۵۹) آنچه مسلم است این که اگر این روش درمیان مردم رایج شود، به مرور زمان مردم به یک فرهنگ تبدیل می شود و همگان سعی می کنند  که همه خواسته های خود را با رشوه به دست آورند، هرچند حق آنها نباشد و دراینجاست که بازهم قربانی اصلی در جامعه عدالت اجتماعی می شود . چون رواج این پدیده شوم دربین مردم یک جامعه باعث می شود که حقوق افراد پایمال شود. لذا برمبنای نظام حکومتی امام علی(علیه السّلام)، دست اندرکاران حکومت موظفند که به طور زیربنایی و با تنظیم برنامه هایی، تمهیداتی را فراهم آورند تا زمینه پیدایش آن درهمه سطوح جامعه از میان برود. امام نه تنها خود به اعمال و رفتار دیگران نظارت می کرد، بلکه همواره نگهبان و مراقب اعمال خود نیز بود زیرا با توجه به اینکه ایشان درطول مدت کوتاه خلافتشان به چهره برتر سیاسی  محسوب می شدند طبعا از سوی افراد و گروه ها هدایایی برای ایشان آورده می شد که بعضی از آنها از روی حسن نیت بود و امام (علیه السّلام) هم فورا این موضوع را متوجه شده و هدیه را قبول می کرد. ولی بعضی دیگر مربوط به افرادی بود که مقاصد و اهداف شومی را درپس این هدیه پنهان کرده بودند و امام(علیه السّلام) باز هم متوجه این موضوع می شدند و فورا از پذیرفتن آن خودداری می کردند. در زمان خلافت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) شخصی بنام اشعث بن فیس هدیه ای برای حضرت آورد و امام (علیه السّلام) ناراحت وخشمگین شد. خوب است اصل ماجرا را از زبان آن مرد مبارزه با فساد و ارتشای نظام اداری بشنویم. ((و شگفت‏تر از آن این که شب هنگام کسى ما را دیدار کرد، و ظرفى سرپوشیده آورد.- درونش حلوایى- سرشته،- با روغن و قند آغشته- چنانش ناخوش داشتم که گویى آب دهان مار بدان‏  آمیخته با زهر مار بر آن ریخته. گفتم: صله است یا زکات، یا براى رضاى خداست که گرفتن صدقه بر ما نارواست؟ گفت: نه این است و نه آن است بلکه ارمغان است. گفتم: مادر بر تو بگرید! آمده‏اى مرا از راه دین خدا بگردانى یا خرد آشفته‏اى یا دیو گرفته، یا به بیهوده سخن میرانى؟ به خدا، اگر هفت اقلیم را با آنچه زیر آسمانهاست به من دهند، تا خدا را نافرمانى نمایم و پوست جوى را از مورچه‏اى به ناروا بربایم، چنین نخواهم کرد. و دنیاى شما نزد من خوارتر است از برگى در دهان ملخ که آن را مى‏خاید و طعمه خود مى‏نماید. على را چه کار با نعمتى که نپاید و لذتى که به سر آید؟ پناه مى‏بریم به خدا از خفتن عقل و زشتى لغزشها و از او یارى مى‏خواهیم.  ))( شهیدی صص ۲۵۹-۲۶۰)

بحث و نتیجه گیری کلی  

در بیان امام علی(ع)، هیچ فاصله‌ای بین سیاست و عدالت نیست و بهترین سیاست را سیاستی می داند که  بر مبنای عدالت استوار باشد. خوانساری، ج ۳، ص۴۲۰) ان را عامل قدرت به حساب می اورد  (همان ، ج ۵، ص ۷۰) عدالت را برترین سیاست می داند  ( همان ، ج ۱، ص ۸۱) عدالت را برای قوام و استواری مردم در دفاع از نظام سیاسی توصیه می‌نماید (خوانساری، ج ۵، ص۱۴۸) و رعایت آن موجب تداوم قدرت و اقتدار نظام سیاسی می داند.  امام علی(ع)، اعمال عدالت را بهترین روش برای جلب اعتماد مردم و حفظ صیانت از حمایت‌های مردمی توصیه می‌نماید  از منظر علی(ع)، جمال و آبروی حاکمان و پایداری ملت به رعایت عدالت است (خوانساری، ج ۲، ص ۹۰) انچنان عدالت در نظر ان امام همام معنا و مفهوم داشت که  حضرت خطاب به یکی از والیان خود فرمود((کار به عدالت کن و از ستم و بیداد بپرهیز که ستم، رعیت را به آوارگی وا دارد و بیدادگری شمشیر در میان آورد((   (شهیدی، ص۱۳۰۴(و یا ، در نامه‌ای به زیادبن‌ابیه که به جای عبدالله بن عباس به حکومت فارس و شهرهای اطراف آن منصوب کرد فرمود))عدالت را بگستران و از ستمکاری و بیدادگری پرهیز کن. زیرا ستمکاری، مردم را به آوارگی کشاند و بیدادگری آنان را به مبارزه و شمشیر فرا می‌خواند.))( همان  ص ۷۴۲ان امام همام بر این اعتقاذ بود ((همانا برترین نور چشم و روشنایی بصر، برای حاکمان، پایدار شدن عدالت در سرزمین‌ها و بروز عشق و شیفتگی مردم است. و این عشق، ظاهر نمی‌شود مگر به آرامش سینه‌هایشان.))(همان  ص۳۲۷(آن حضرت، در کلامی بسیار گویا، تنها راه نیل به توسعه را اتخاذ عدالت قلمداد فرموده و به کسی که برای توسعه، عدالت را پایمال کرده و از طریق ظلم، توسعه را می‌جوید، اطمینان می‌دهد که دستاوردی جز تنگنا و بن‌بست در انتظارش نیست.(شهیدی ص ۱۷) امام به عدالت اعتقاد راسخ داشت و در تمالم طول حیاتش بر اجرای ان تکیه و تاکید کرد ، حتی در زمانیکه بر اثر ضربت شمشیر ابن مجلم در بستر بیماری افتاده بود ، به حسنین (علیهما السلام  فرمود ((پسران عبد المطلب! نبینم در خون مسلمانان فرو رفته‏اید- و دستها را بدان آلوده- و گویید امیر مؤمنان را کشته‏اند! بدانید جز کشنده من نباید کسى به خون من کشته شود. بنگرید! اگر من از این ضربت او مردم، او را تنها یک ضربت بزنید و دست و پا و دیگر اندام او را مبرید که من از رسول خدا (ص) شنیدم مى‏فرمود: «بپرهیزید از بریدن اندام مرده هر چند سگ دیوانه باشد))( شهیدی ص ۲۲۰) ازمجموعه  رفتار امام بر می آید که عدالت، اصلی است که به هیچ عنوان تخصیص بردار نیست. حکمت حکومت در نگاه امام تنها اجرای عدالت است و حکومت ولو در موارد نادری، اگر به ظلم آلوده شود فلسفه وجودی خود را از بین برده است.

نزد علی علیه السلام حکومت به اندازه لنگه کفشی ارزش ندارد مگر آنکه حقی در پرتو آن اقامه شود و یا از باطلی باز داشته شود.   در اندیشه هاى مکتوب و غیر مکتوب موجود در ادبیات عرب و اسلامى، اولین کسى که به موضوع عدالت نگاه ژرفى و عمیقی  داشته، حضرت على (ع) بوده است. حضرت على (ع)، هم به پیچیدگى و همه به اهمیت عدالت واقف بود. از این رو درباره پیچیدگى عدالت عبارتى دارد که عصاره تمام قیل و قال ها  درباره عدالت است. ایشان مى فرمایند((العدل أوسع الاشیاء فى التواصف و أضیقها فى التناصف)) یعنى عدل در مقام توصیف بسیار فراخ و در مقام عمل، بسیار تنگ است. از فحوای این سخن بر می اید که  سخن گفتن از عدالت بسیار آسان و معمول است ولى عمل به آن با دشوارى هاى بسیارى مواجه است شاید رازِ پیچیدگى و دشوارى تحقق عدالت در عمل هم این است که انسان ها عدالت را بیشتر بر اساس تمایلات درونى خود، و به طور عمده بر اساس منافع خود توصیف مى کنند، یعنى بسیارى چیزى را عدالت مى دانند که خود آن را عادلانه مى دانند، در حالى که پیچیدگى مفهوم عدالت و دشوار بودن تحقق عملى آن، مانع از تلاش براى رسیدن به آن نیست، چرا که حضرت على(ع) معتقد است که به هر حال، عرصه عدالت براى همگان، عرصه فراخ ترى از عرصه و میدان ستمگرى است، و در این بیان زیباى حضرت، نکته بسیار مهمى نهفته است؛ زیرا حضرت على (ع) مى فرمایند که در عدل وسعت و گشایش است و کسى که اجراى عدالت او را در تنگنا قرار مى دهد، ظلم و ستم بر او تنگ تر خواهد آمد! و مخلص کلام اینکه عدالت وجه باقی و چهره همیشگی امام علی (ع) است و سیره ان بزرگوار در طول تاریخ معیار و شاخص مفیدی برای سنجش میزان صدق متولیان امور جوامع گوناگون است

کتابنامه  

۱) مصطفی ابراهیم و…، معجم الوسیط، ، بیروت- دار احیاء التراث العربی

۲) طباطبائی، سید محمد حسین (۱۳۶۳)؛ المیزان  ،مترجم:  سید محمد باقر موسوی همدانی، بنیاد علمی فرهنگی علامه طباطبائی،

۳) مطهری ،مرتضی ؛عدل الهی؛ چاپ دوم- تهران انتشارات صدرا

۴) راسل، برتراند(۱۳۴۱)؛ اخلاق و سیاست در جامعه؛ ترجمه محمود حیدریان، چاپ اول، تهران،

۵) مظفر،محمد رضا (۱۳۷۲)؛ اصول الفقه، ، قم- موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان ،  چاپ چهارم

۶) علی شریعتی، جامعه شناسی ادیان،بی تا بی جا

۷) فیض الاسلام(۱۳۷۵)، سیدعلینقی، ترجمه و شرح نهج‌البلاغه، تهران، انتشارات فیض‌ الاسلام،

۸) قزوینی، عبداالکریم ابن محمدیحیی(۱۳۷۱)، بقا و زوال دولت در کلمات سیاسی امیرمؤمنان(ع) به کوشش رسول جعفریان، قم، انتشارات کتابخانه آیت‌الله‌العظمی مرعشی نجفی،

۹) سبحانی جعفر ، معالم الحکومه الاسلامیه، قم مکتبه الامام امیرالمؤمنین علیه السلام

۱۰) حکیمی محمدرضا(۱۳۵۴) ، الحیات، ، طهران، دائره الطباعه و النشر، الطبعه الثالثه ۱۳۶۰ه ش

۱۱) مطهری، مرتضی (۱۳۵۴)؛سیری در نهج البلاغه،  قم- مرکز مطبوعاتی دارالتبلیغ اسلامی، چاپ دوم

۱۲) مطهری مرتضی(۱۳۷۲) ، عدل الهی، انتشارات صدرا

۱۳) خوانساری، سیدجمال‌الدین(۱۳۶۰) محمد، شرح غررالحکم و دررالحکم، به تصحیح سیدجلال‌الدین ارموی، تهران، انتشارات دانشگاه تهران،

۱۴) محمدی ری شهری محمد(۱۳۶۲)، میزان الحکمه، قم، مکتبه الاعلام الاسلامی،

۱۵) دشتی، محمد(۱۳۷۹)، ترجمه نهج البلاغه، قم، انتشارات مشرقین،

۱۶) آیتى عبدالحمید ترجمه نهج البلاغه،

۱۷) معادیخواه عبدالمجید(۱۳۷۳)، فرهنگ تفصیلی مفاهیم نهج البلاغه،تهران، نشر ذره

۱۸) مطهری مرتضی بیست گفتار انتشارات صدرا

۱۹) ابن ابی الحدید(۱۹۶۷م) ، شرح نهج البلاغه،  بیروت، دارالکتب العربیه، الطبعه الثانیه

۲۰) جعفریان رسول (۱۳۷۶)، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، قم- انتشارات انصاریان،

۲۱) شهیدی ،سید جعفر ؛ ترجمه نهج البلاغه ، تهران انتشارات علمی فرهنگی

۲۲) جرداق جرج) ۱۹۷۰م) ، الامام علی صوت العداله الانسانیه، بیروت- دارالمکتبه الحیاط،

۲۳) رهبر محمدتقی(۱۳۶۴)، درسهای سیاسی از نهج البلاغه، تهران، امیرکبیر

۲۴ حرعاملی محمدبن الحسن ( ۱۴۰۳ )وسایل الشیعه، ، طهران، مکتبه الاسلامی،  الطبعه السادسه

۲۵)  محمد اسماعیل زاده

 

جوانان از دیدگاه امام علی(علیه السلام)

آیا حضرت امیر(علیه السلام) از تیپ جوان هم به عنوان کارگزار نظام در بدنه حکومت اسلامی بکارگیرى داشت؟ چرا؟

آنچه مسلم است، حضرت امیر(علیه السلام) از تیپ جوان به عنوان کارگزار نظام، در بدنه حکومت اسلامى بکارگیرى داشت. آنچه جاى دقت دارد و «چرایی» بحث را تشکیل می‏‌دهد، این است که چرا حضرت امیر(علیه السلام) از تیپ جوان به عنوان کارگزار نظام، در بدنه حکومت اسلامى که یک امر بسیار مهمّ است بکار می‏ گرفت؟! گرچه تا به حال به این پرسش، پاسخ گفته نشد ولى از روح تاریخ اسلام و روح نهج البلاغه می ‏توان نکاتى را استنباط کرد که پاسخ نسبتا مناسبى باشد براى این پرسش.

۱ـ خلاقیّت و نوآورى در جوانان بیشتر است

امام علی(علیه السلام) قلب و استعداد جوانان را تشبیه می‏ کند به زمین ناکِشت ه‏اى که هر چه در آن افکنند بپذیرد. زمین ناکشته (ارض خالیه)، بر خلاف زمین کِشته ـ که خاک آن پیر گشته است ـ از خلاقیّت ویژه‏اى برخوردار است. همیشه ثمرش بیشتر از زمین‏ه اى کِشته است. زمین ‏هاى کِشته نیاز به «آیش» دارند و توانایى ندارند هر نوع بذر را بپذیرند.
ولى زمین ناکِشته گاهى چندین برابر، بیشتر از زمین هاى کِشته و آیش خورده ثمر می ‏دهد. محصولش چشم نواز و چشمگیر است و از ویژگی ها و کیفیت خاصى برخوردار است. کشاورز در کاشت و داشت زمین ناکشت ه‏اى که زیر کشت می ‏برد چندان مشکلى ندارد زیرا خود زمین در درون خود داراى آمادگى است که نیاز به کمک و کود از خارج ندارد…
هم چنین است سرزمین وجودى یک جوان، آن هم جوانى که می‏ خواهد در بدنه حکومت اسلامى، بکارگیرى شود. بدنه حکومت نیاز به کادرى دارد که سرشار از استعداد و آمادگى باشند و از خودشان خلاقیّت نشان بدهند و خستگى ناپذیر باشند.
وقتى زمین ناکشته براى زیر کشت بردن در اختیار زارع قرار دارد چرا زارع زمین کِشته و آیش خورده خسته را زیر کشت ببرد که نتواند از آن، ثمر عالى و فراوان بدست آورد؟

اینجاست که امام علی(علیه السلام) می ‏فرمایند:

«انّما قَلْبُ الْحَدَثِ کالأرضِ الخالیَهِ مَا اُلقِیَ فیهَا مِنْ شی‏ءٍ قَبِلَتْهُ. فَبادَرْتُکَ بِالأدَبِ قَبْل اَنْ یَقْسو قَلْبُکَ وَ یَشتَغِلَ لُبُّکَ…؛

دل جوان هم چون زمین ناکِشته است؛ هرچه در آن افکنند بپذیرد، پس به ادب آموختنت پرداختم، پیش از آنکه دلت سخت شود و خردت هوایى دیگر گیرد، تا با رأى قاطع روى به کار آری…»۱

والدین، مسؤولین فرهنگى و امورتربیتى، دلسوخته ‏گان و در کلّ حکومت اسلامى، باید جوان و توانمندی هاى جوانان را جدّى بگیرند. کوتاهى در این زمینه، دو خسارت بزرگ و جبران ناپذیر را بدنبال خواهد داشت:

۱ـ دشمن دورِ این سرزمین مبارک، «سنگ چین» و سپس تصرف می‏ نماید.
۲ـ و به دنبال آن فرار مغزها را در بر خواهد داشت که «کمر حکومت» را می ‏شکند.

حقیقتا این دو نکته از روح کلام حضرت امیر(علیه السلام) بدست می‏آید و هشدار بزرگى است برای مسؤولین فرهنگى و حکومت اسلامی. تا در حفظ این سرمایه ملّى ـ معنوى کشور کوشا باشند.

۲ـ اولویت نسل جوان و آینده حکومت

مربى نیک‌اندیش، باید جاده صاف کن خوبى براى جوان ها باشد و بعد از راهنمائی ها و راه‏گشائی هاى لازم از نیّت پاک و نهاد بی ‏آک (بی ‏آسیب) جوان ‏ها بهره‏ بردارى نمایدو بهره‏مند گردد.

حضرت امیر(علیه السلام) می ‏فرمایند:
ای جوان! من حاضرم تمام گذشته تاریخ و آینده دور را جلو رویت حاضر و ترسیم سازم و هر چیز زبده آن را جدا سازم و نیکویى آن را برایت جستجو کنم، آن را که شناخته نبود از دسترس تو به دور اندازم… تا تو بتوانى از بهار زندگانى و عنفوان جوانى و نیّت پاک و نهاد پاک خود، درست بهره ببرى و سپس در خدمت خلق خدا باشی.

«یا بُنَیَّ اِنّى و اِنْ لَمْ اکُنْ عُمّرتُ عُمُرَ مَنْ کانَ قَلْبى فَقَدْ نَظَرْتُ فى اعمالِهمْ، و فکّرْتُ فى اخبارِهِمْ، و سِرتُ فى آثارِهِمْ حتّی عُدْتُ کاحَدِهم…؛ پسرکم! هر چند من به اندازه همه آنان که پیش از من بوده ‏اند نزیسته ‏ام، اما در کاره اشان نگریسته ‏ام و در سرگذشته اشان اندیشیده، و در آنچه از آنان مانده، رفته و دیده ‏ام گویى چنان است که با نخستین تا پسینشان به سر برده ‏ام. پس آنچه ـ دیدم ـ روشن را از تار و سودمند را از زیانبار باز شناختم… و بر ادب آموختنت همّت گماشتم.»۲

امام علی(علیه السلام):
«مَنِ‏ اتَّخَذَ اَخا مِنْ غَیْرِ اخْتبارٍ اَلجأهُ الاضْطِرارُ الى مُرافَقَهِ الاَشْرار».(غرر الحکم، ص۲۹۵)
کسى که ناسنجیده با دیگران پیمان دوستى می ‏بندد، بناچار به دوستى اشرار تن در می‏ دهد.

پس هشیارانه باید سرزمین وجود جوان را تصرف کرد و دور آن سنگ چین نمود سپس بر آن زمین ناکِشته، بذر نیک و نیک ‏اندیشى پاشید و به دنبال آن از عنفوان جوانى، بهار زندگانى (نَفْس صافیه)، نیّت پاک و نهاد بی‏آک وى در بدنه حکومت اسلامى استفاده کرد و به دنبال آن، حکومت را از خطرات و خیانت ها بیمه ساخت.
خلاصه روزى باید در بدنه حکومت نوسازى صورت بگیرد و چه بهتر که نیک اندیشان، نیک اندیشانى از میان نسل نو تربیت بکنند و آنها را در بدنه حکومت، بکار گمارند. از این رو می بینیم حضرت امیر(علیه السلام) حکومت مصر را طى یک عهدنامه نسبتا طولانى واگذار می ‏کند به محمد بن ابی‏ بکر در حالى که وى کاملاً در سنین جوانى بسر می ‏برد.۳ و یا این که در جنگ تبوک، پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) دستور دادند تا همه مهاجر و انصار تحت فرماندهی «اسامه بن زید» که بیش از ۱۷ (هفده) سال نداشت راهى این منطقه (منطقه موته) شوند.۴

۳ ـ بر اساس معیار شایسته‌سالاری

هیچ دلیلى وجود ندارد که یک جوان، به صرف جوان بودن، نتواند در پُست‏ هاى کلیدى یک کشور بکار گرفته شود. این منطق کور و کهنه دوران جاهلیت بود که از بکارگیرى تیپ جوان در بدنه حکومت اسلامى اعراض می‏کردند و یکى از مشکلات آنها با خود حضرت امیر(علیه السلام) همین بود که حضرت امیر جوان است و کم تجربه؛ و شایستگى ندارد در مسؤولیت هاى کلیدى حکومت اسلامى بکار گرفته شود.
چندین حدیث زیبا، در همین نوشتار بیان گشت که حضرت امیر(علیه السلام) در این زمینه قایل به شایسته‌سالارى هستند. با توجه به این دیدگاه، امام(علیه السلام) جوانان توانمند، متخصص و متعهد را در بدنه حکومت اسلامى بکارگیرى می‏ کردند و از استعدادهاى سرشار جوانان به نفع مملکت استفاده می ‏نمودند. حضرت امیر(علیه السلام) جایى که کار به کار دان سپرده نشد بسیار می ‏نالد؛ می ‏فرمایند:
«مردى که پشتواره‏اى از نادانى فراهم ساخته، و خود را میان مردم نادان در انداخته. شتابان در تاریکى فتنه‌تازان، کور در بستن پیمان سازش ـ میان مردمان ـ . آدمی نمایان او را دانا نامیده ‏اند و او نه چنان است، چیزى را بسیار فراهم آورده که اندکش بهتر از بسیار آن است. تا آنگاه که از آب بد مزه سیر شود، و دانش بیهوده اندوزد ـ و دلیر شود ـ پس میان مردم به داورى نشیند و خود را عهده ‏دار گشودنِ مشکل دیگرى بیند.»۵

در جاى دیگر حضرت می ‏فرمایند: «فیاللّهِ و للشُّورى، مَتى اعْتَرضَ الرَّیبُ فیَّ مَعَ الاوّلِ مِنْهُم…؛ خدا را چه شورایی! من از نخستین چه کم داشتم، که مرا در پایه او نپنداشتند؛ و در وصف اینان داشتند؛ ناچار با آنان انباز، و در گفتگوشان دم ساز گشتم. امّا یکى از کینه راهى گزید و دیگرى داماد خود را بهتر دید، و این دوخت و آن بُرید، تا سوّمین به مقصود رسید و هم چون چارپا بتاخت، و خود را در کشت زار مسلمانان انداخت.»۶
به هر تقدیر، امام علی(علیه السلام) در جاى جاى نهج البلاغه در زمینه شایسته‌سالارى و واگذارى کار به کاردان مطالب بلندى دارند و فرمودند که در این مختصر به همین مقدار اکتفا می ‏کنیم.
در یک جمع بندى می‏ توان گفت؛ کار باید به کاردان واگذار گردد و در حکومت امام علی(علیه السلام) جوانانى بودند که شایسته و کاردان بودند و در بدنه حکومت اسلامى هم بکار گرفته می‏ شدند.

۴ـ تعهد و عشق به اسلام

از روح تاریخ اسلام بدست می‏ آید که در صدر اسلام، جوانان، گرایش بیشترى در روى آوردن به اسلام داشتند و به دنبال آن از خود عشق و علاقه خاصى نشان می‏دادند.
حضرت امیر(علیه السلام) می ‏فرمایند:
«سپاس خداى را، که راه اسلام را گشود و در آمدن به آبشخورهاى آن را بر تشنگان آن، آسان فرمود؛ و ارکان آن را استوار ساخت تا کس با آن چیرگى نتواند، و نستیزد… راه روشن آن تصدیق آوردن است و نشانه ‏هاى آن کار نیک کردن.»۷
در جاى دیگر می ‏فرمایند:
«گله خود را با خدا می ‏کنم از مردمى که عمر خود را به نادانى به سر می‏برند، و با گمراهى رخت از این جهان به در می‏برند. کالایى خوارتر نزد آنان از کتاب خدا نیست.»۸
شاید به راحتى بتوان استنباط کرد که غالب جمعیت کلان سال در حکومت امام علی(علیه السلام) یا روحیات ابوسفیانى داشتند و یا نفاق پنهان و تعصّب و تقدّس کور جاهلى که بسیار خطرناک و خطرساز بودند. از این رو، حضرت از میان جمعیت کلان سال، مواجه بود با چهار گروه که عبارتند از :
۱ـ ابوسفیان. ۲ـ منافقان پنهان. ۳ـ سال خوردگان متعهد ولى بی ‏تخصص. ۴ـ گروه بسیار اندک هم، متعهد و هم متخصص و کاردان بودند.

از این روى، حضرت باید این خلأ بزرگ را با بکارگیرى تیپ جوان، جبران می ‏کرد و آنها را با توجه به لیاقت ها و توانمندی ها، در بدنه حکومت به کار می‏ گمارد. واقعا اگر اکثر آنها مشکل‏ دار و مشکل ساز بودند و از طرف دیگر در بدنه حکومت نیاز به متخصص متعهد باشد که بتوان گزینش درست از میان جوانان کارآمد و متخصص و متعهد، این خلأ را پر کرد، چرا چنین نکرد؟!

امام علی(علیه السلام):
«قارِنْ أَهْلَ الْخَیْرِ تَکُنْ مِنْهُمْ وَ بایِنْ أَهْلَ الشَّرِ تَبِنْ عَنْهُمْ». (نهج البلاغه، نامه ۳۱)
هم نشین نیکان شو، تا از آنان شوى و از بدکاران دورى کن تا از آنان نباشی.

مگر خود علی(علیه السلام) طى ۲۳ سال حکومت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، با آن همه ایثار و رشادت جوان نبود؟ مگر بر خود حضرت امیر(علیه السلام) خورده نمی‏ گرفتند؟!

جوانان و کارگزاران نظام

در اینجا سؤالى مطرح خواهد گشت و به دنبال آن به پاسخ آن خواهیم پرداخت. سؤال این است:
جوانان در میان کارگزاران نظام حضرت امیر(علیه السلام) چه جایگاهى داشتند؟

علی(علیه السلام) می ‏فرمایند:
«الجاهِلُ صَغیرٌ و اِنْ کانَ شَیْخا، و العالِمُ کبیرٌ و اِنْ کانَ حَدَثا؛ نادان کوچک است هرچند سال خورده و پیر باشد، دانا بزرگ است، هرچند کوچک و خردسال باشد.»۹

از این گفتار گرانسنگ امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‏ توان استنباط کرد که ملاک و محور در تمام امور، بویژه در گزینش نیروهایى که پیکره و هسته مرکزى حکومت اسلامى را تشکیل می‏ دهند، «تعهد، تخصص و شایسته‌سالاری» است. ملاک و محور اصلى در گزینش‏ ها، دانش توأم با دیندارى و شایستگى است و این معیار کلى، هیچ ارتباطى با سنّ و سال اشخاص ندارد.
با یک دقت عمیق می ‏توان چنین استنباط و تصوّر کرد که:
۱ـ ممکن است فردى متخصص باشد ولى دیندار نباشد.
۲ـ ممکن است کسى متعهد و دیندار باشد ولى متخصص نباشد.
۳ـ ممکن است فردى متعهد باشد، متخصص هم باشد امّا شایستگى لازم براى یک امر مهمّ را نداشته باشد. مثلاً فردى که تخصص‏ اش ادبیات زبان فارسى است به او نمی ‏توان امر قضاوت را واگذار کرد.
۴ـ ممکن است فردى هم متعهد باشد، هم متخصص و هم شایستگى لازم براى یک امر مهمّ را داشته باشد، مثلاً فردى که متعهد و متخصص است، تخصص‏ اش هم در حقوق باشد، در این صورت، هم می ‏توان وى را به عنوان قضاوت بکار گرفت و هم او را به عنوان نماینده مردم در مجلس قانون گذارى انتخاب نمود و هم به عنوان وکیل به معناى خاص.

آنچه از «روح اسلام و روح روایات» به دست می‏ آید، قسم چهارم از اقسام چهارگانه فوق است که به طور خلاصه از آن به «شایسته‌سالاری» نام می‏ بریم. این ملاک و مبنا، سنّ و سال، رنگ پوست، چپ و راست و خویشاوندى نمی‏ شناسد. جوان متعهد است، تخصص ‏اش در نیروهاى مسلّح بسیار بالا است، در این صورت، وى شایسته است به عنوان فرمانده لشکر، در نیروهاى زمینى منصوب گردد.

از این رو علی(علیه السلام) فرمودند:
«رُبَّ صَغیرٍ اَحزَمُ مِنْ کَبیرٍ؛ بسا خردسالى از بزرگ دور اندیش‏ تر است.»
در جاى دیگر فرمودند:
«اُنظُرْ فى حال کُتّابکَ فَوَلِّ على اُمورِکَ خَیرَهُمْ، و اخْصُصْ رَسائلِکَ التى تُدْخِلُ فیها مَکائدَکَ و اَسرارَکَ باَجْمَعِهِمْ لِوُجودِ صالحِ الاَخلاق؛ درباره کاتبان خود بنگر، و بهترین شان را بر سر کار بیاور، و نامه هایى را که در آن تدبیرها و رازهایت نهان است، از میان جمع کاتبان به کسى مخصوص دار که صالح تر از دیگران است… .»۱۰

هم چنین در جاى دیگر فرمود:
«فانَّ الرّجالَ یَتَعرّضُونَ لِفَراساتِ الوُلاهِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَ حُسنِ خِدْمَتِهِمْ وَ لَیْسَ وَراءَ ذلکَ مِنَ النّصیحهِ والامانَهِ شَی‏ءٌ…؛ مردمان براى جلب نظر والیان به آراستن ظاهر می ‏پردازند، و خوش خدمتى را پیشه می ‏سازند. امّا در پس آن، نه خیرخواهى است و نه از امانت نشان. لیکن آنان را بیازماى به خدمتى که براى والیان نیکوکار پیش از تو عهده‏ دار بوده‏ اند، و بر آن کس اعتماد کن که میان همگان اثرى نیکو نهاده، و به امانت از همه شناخته ‏تر است.»۱۱

با توجه به این اصل اساسى، یعنى «شایسته‌سالاری» در منابع و مبانى دینى، می‏ توان گفت: از نیروى جوان، در صدر اسلام به نحو شایسته استفاده می‏ شد. اولین کسى که به پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم)، اسلام و ایمان آورد، جوانى بود به نام على بزرگ(علیه السلام). و اوّلین کسى که به عنوان جانشین حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)، منصوب گردید، جوانى بود به نام على بزرگ(علیه السلام). کسى که: عشق بازى که هم آغوش خطر خُفت در خوابگه پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ۱۲جوانى بود به نام على بزرگ(علیه السلام).
پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، علی(علیه السلام) را که چهره‏‌اى بسیار جوان داشت براى امر قضاوت به یمن فرستاد.۱۳
کسى که قالع باب خیبر است، جوانى بنام على بزرگ(علیه السلام)… .
آیا تا به حال فکر کرده ‏اید که تمام عظمت هاى بزرگ زندگى فاطمه زهرا(سلام الله علیها)، در دوران نوجوانى و جوانى به وقوع پیوست و مدّت عمر حضرت زهرا(سلام الله علیها) از هیجده سال تجاوز نکرد؟!
«آئین مقدّس اسلام در چهارده قرن قبل، ضمن برنامه‏ هاى جامع و سعادت بخش خود توجّه مخصوصى به نسل جوان معطوف داشته و جوانان را از نظر مادّى و معنوى، تربیتى و روانى، اخلاقى و اجتماعى، دنیوى و اخروى و خلاصه از کلیه جهات، تحت مراقبت کامل قرار داده است.»۱۴
در دعوت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، آن کسانى که بیشتر از همه استقبال می‏ کردند، جوانان بودند. در مدّت سه سال دعوت پنهانى پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، در حدود بیست و پنج نفر، به پیامبر ایمان آوردند. آن هم با سختی ها و مرارت هایى که تحمل می‏ کردند. امّا اکثر آنها، آن طور که به تاریخ استناد می ‏شود جوانان بودند. بعد از آن هم، در جنگ ها و کارهاى دیگر همین جوانها فعّال بودند.
در زمان پیروزى انقلاب و بعد هم در مسئله جنگ و این هشت سال دفاع مقدّس، همه جوانان بودند. اگر کسى با جبهه سر و کار داشت و می‏رفت آنجا، گاهى پیرمرد آنجا بود، ولى خیلى کم بود.۱۵

امام علی(علیه السلام):
«اَحْبِبْ حَبیبَکَ هَوْنا ما عَسى أَنْ یَکونَ بغیْضَکَ یَوْما ما وَ اَبْغِضْ بَغیضَکَ هَوْنا ما عَسى أَن یَکوُنَ حَبیبَکَ یَوْما ما». (تحف العقول، ص۲۱۰)
در دوست داشتن، میانه رو باش، چه بسا دوست، روزى دشمن گردد و در دشمن نیز میانه رو باش، شاید روزى دشمن، دوست تو گردد.

در عصر کنونى، مزارع سرسبز و خرّم با سعى و کوشش نسل جوان آباد است، چرخه اى عظیم صنایع سنگین با نیروى جوانان در حرکت است، ذخایر طبیعى آن در اعماق معادن نهفته است با همّت نسل جوان استخراج می‏ شود، کاخ هاى مجلّل و آسمان خراش هاى بزرگ جهان را اراده خستگى ناپذیر جوانان بپا داشته است، عمران و آبادی ها، مدیون کار و کوشش نسل جوان است، پایه ‏هاى اقتصادى کشورها بر نیروى فعّاله جوانان استوار است، دفاع از مرزها و حفظ استقلال و امنیت مملکت‏ ها بر عهده نسل جوان است. خلاصه در همه کشورها آثار پُر ارج فعالیت جوانان در تمام مظاهر زندگى مشهود است و نیروى خستگى ناپذیر نسل جوان مایه امیدوارى تمام ملت ها است.۱۶
از میان معصومین(علیهم السلام) ، هم داریم، نوجوان و جوانى که به امامت منصوب گشتند. امام جواد(علیه السلام) در حدود هشت سالگى به امامت رسید و در بیست و پنج سالگى به شهادت رسید. این خود یک استراتژى زیبا است و تفکر برانگیز، تا شایسته‌سالارى زیبا، به نام معصومین(علیهم السلام) در تاریخ ثبت گردد.
امام هادی(علیه السلام)، در حدود ده سالگى به امامت منصوب گشتند و در چهل و سه سالگى به شهادت رسیدند.
امام حسن عسکری(علیه السلام)، در حدود بیست و دو سالگى به امامت منصوب گشتند و در بیست و هشت سالگى به شهادت رسیدند.
امام مهدی(عج)، در حدود پنج سالگى به امامت رسیدند و تاکنون ادامه دارد.
به هر تقدیر، «طرح و برنامه شایسته‌سالاری» از ناحیه معصومین بوده و به نام آنها در تاریخ ثبت و ضبط گشته است و از ناحیه آنها به اجرا هم درآمده است.

امّا کارگزاران حضرت امیر(علیه السلام):
با تحقیق اجمالى که انجام شد، از میان کارگزاران حضرت امیر(علیه السلام):
۱ـ هم گروه سنّى جوان ایفاى نقش می ‏کردند.
۲ـ هم گروه سنّى میان سال.
۳ـ و هم گروه سنّى بزرگسال.

نمونه‌‌هایى چند
محمّد ابن ابى بکر عظیم المنزله از خواص یاران امام(علیه السلام) بوده که در سال حجه الوداع سال دهم هجرت بدنیا آمده و در سال سى و هشت هجرى در زمان خلافت حضرت امیر(علیه السلام)، در مصر به شهادت رسیده است، حضرت امیر(علیه السلام) حکومت مصر را به او واگذار فرموده و در یک عهدنامه نسبتا طولانى او را به عدالت و برابرى بین مردم امر کرده است.
همان طورى که پیدا است، محمّد بن ابى بکر در سنین کاملاً «جوانی» حکومت مصر از ناحیه امام علی(علیه السلام) به وى واگذار شد.۱۷
امام علی(علیه السلام) در نامه سى و پنج می‏ فرمایند:
مصر را فتح کردند (لشگر معاویه آن را گرفتند) و محمد بن ابی‏ بکر که خدایش بیامرزد شهید شد، از خدا مزد و پاداش او را می خواهیم که براى ما فرزندى خیراندیش و مهربان، و کارگردانى رنج کشیده، و شمشیرى برنده، و ستونى جلوگیرنده بود.
محمّد ربیب یعنى پسر زن امام (علیه السلام) بود، مادرش اسماء دختر عُمَیس خثعمیّه است خلاصه چون محمّد را امام(علیه السلام) تربیت نموده بود او را فرزند می ‏خواند… .۱۸
زیاد ابْن ابیه، در طائف سال فتح مکّه یا سال هجرت یا روز جنگ بدر بدنیا آمده، و پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را ندیده، و در همه جا با حضرت امیر(علیه السلام) و بعد از آن حضرت، با امام حسن(علیه السلام) و تا زمان صلح آن بزرگوار با معاویه بوده و پس از آن به معاویه ملحق گردید، و در کوفه در ماه رمضان سال پنجاه و سه هجرى بر اثر نفرین امام حسن(علیه السلام) به مرض طاعون و وباء هلاک گردید.
زیاد ابن ابیه تقریبا در سنّ جوانى بود که حضرت امیر(علیه السلام) وى را طى عهدنامه ‏اى حاکم فارس گردانیده بود که آن دیار را نیکو ضبط کرده، نگهدارى می‏ نمود و از این رو معاویه نام ه‏اى به او نوشت تا او را به برادرى بفریبد. ـ او برادر معاویه بوده است ـ چون به امام(علیه السلام) خبر رسید به زیاد نوشت:
آگاه شدم که معاویه نامه اى به تو نوشته می‏ خواهد دلت را (از راه نیک بختی) بلغزاند، و می ‏خواهد در تیزى و تندى (زیرکی) تو رخنه کند… .۱۹
از آنجایى که ملاک و معیار امام(علیه السلام) شایسته سالارى است، زیاد ابن ابیه را که برادر معاویه می‏ باشد، در بدنه حکومت بکار می‏ گیرد و او را به عنوان حاکم فارس منصوب گردانید.
زیاد ابن ابیه جوان تیز، تند و باکفایتى بوده اگرچه با گذشت زمان از خود بی‏ کفایتی نشان داده است… .
مُنذر بن جارود عَبْدیّ، سال دوّم هجرت تولّد یافت و در سال شصت و یک هجرت، وفات. وى در پنج سال آخر حکومت حضرت امیر(علیه السلام)، فرد میان سال بود که حضرت امیر(علیه السلام) حکمرانی بعضى از شهرهاى فارس را به او واگذار کرد.۲۰
عمر بن ابى سَلَمه مخزومى که تولدش دوم هجرت و وفاتش هشتاد و سه هجرى، وى هم در پنج سال آخر حکومت حضرت علی(علیه السلام) جوان سال بوده که حضرت، طیّ نامه ‏اى او را که از جانب حضرت امیر(علیه السلام)، بر بحرین حاکمیت داشت عزل نمود.۲۱
صعصعه بن صوحان عَبدیّ از یاران بزرگوار مولاى متقیان و کسى است که گفته ‏اند بیش از دیگران و با معرفت کامل به حقّ، علی(علیه السلام) خود را می ‏شناخت. او محضر رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را درک نکرده و در زمان خلیفه دوّم بسیار جوان بود. روزى در محضر آن خلیفه بود که موضوع مشورت در باب مالى پیش آمد. او به خلیفه متذکر شد که مشورت جایز نیست، زیرا قرآن تکلیف را معیّن نموده است. خلیفه تصدیق کرد و او را ستود. صعصعه از جمله کسانى است که امام حسن براى او از معاویه امان گرفت ولى معاویه در دیدار او گفت دلم نمی‏ خواست به تو امان داده باشم. صعصعه گفت: من اصلاً دلم نمی‏ خواست تو عنوان خلیفه داشته باشی. معاویه او را مجبور کرد به منبر برود و علی(علیه السلام) را سبّ کند. او هم به منبر رفت و پس از ایراد مطالبی گفت:
کسى که شرّ خود را به خیر خود مقدّم داشته مرا امر کرد که على را لعن کنم، «خداوند او را لعنت کند.»۲۲
مردم همه آمین گفتند. معاویه گفت مقصودت من بودم و او را دوباره به منبر فرستاد. صعصعه این بار گفت: معاویه مرا دستور داده که على را لعنت کنم. من لعنت می‏ کنم کسی را که على را لعن کند، مردم همه آمین گفتند و معاویه روى این اصل او را تبعید کرد. صعصعه در مرگ امام خود اشعار سوزناکى سروده است. به امام فرمود یا علی! خلافت را زینت دادى و آن تو را زینت نداد.
صعصعه در صفین در رکاب مولاى متقیان بود و همراه ابن عباس براى مناظره با خوارج مأموریت داشت و آنها را پند داد و موفق شدند دو هزار نفر را برحذر داشته و به کوفه بازگردانند. او از طایفه بنی‏ کلب و از نیک مردان کوفه بود.
صعصعه فاضل و در سخن بلیغ بود. برادرش زید هم چون او در دین مخلص بود و با برادر دیگرش به نام سیحان هر دو در صفین کشته شدند.۲۳
می‏ بینیم که یک جوان چقدر در بدنه حکومت حضرت امیر(علیه السلام)، ایفاى نقش کرده است و چقدر می ‏تواند نقش آفرینى بکند.
به هر حال، نمونه هاى بسیارى در تاریخ اسلام ثبت گشته است که جوانان جانانه و در مسیر دین اسلام و براى دفاع از اسلام، جان فشانى و جانبازى می‏ کردند، و ذکر همه آن نمونه‏ ها در این مختصر می سّر نمی‏ باشد.
خلاصه در میان کارگزاران حضرت امیر(علیه السلام)، هم جوان سالان ایفاى نقش می‏ کردند و هم میان سالان و هم بزرگ سالان. ملاک و معیار عزل و نصب حضرت امیر(علیه السلام) تعهد، تخصص توأم با شایسته‏‌سالارى بوده است.
در پایان به این نکته اشاره خواهیم داشت که مراد از بحث جوانان و جوانى، بدین معنا نیست که سالخوردگان مطرود هستند، نه خیر! مراد بحث شایستگی هاست و بحث بر سر این است که هر کس هر چه توان و تجربه دارد، بر «کف» بگذارد و براى خدمت به خلق خدا به میدان آید.
توان توأم با تجربه، تعهّد توأم با تخصّص و سپس توجّه به «شایسته‌سالاری» ملاک و مبناى حکومت اسلامى است و این است ضوابط کلى در حکومت دینى و اسلامی.

نتیجه

آنچه در عصاره بحث باید بدان اشاره شود، عبارت از این است که:
جوانى، «هسته مرکزی» و بهار عمر هر انسان محسوب می ‏شود و در احادیث از جوانى به دوران طلایى و نعمت الهى یاد شده است.
در واقع، جوان خورشید بزرگى است زمینى، منتها خروشان که در درون خویش «شدن و خودشکوفایی» را به همراه دارد.
جوان در اوّل جوانى، گام اوّل را براى ورود در جامعه بزرگ انسانى و جهانی برمی‏دارد که قبل از ورود در آن باید «فنّ و هنر» شناگرى را فرابگیرد تا بتواند خویش و یا انسانیت انسانها را از غرق شدن نجات دهد و گوهر گران بهاى انسانیت را از اعماق اقیانوس ها، بیرون بکشد.
حضرت امیر(علیه السلام)، در گفتارى کوتاه امّا زیبا، خطاب به همه انسان ها به ویژه به جوانان فرمودند: «مَنْ قَلَّ ذَلّ» یعنى خودکوچک‌بینى و خودباختگى، ذلّت محض است و پوچی و پلیدى، پیامد پر خطر آن محسوب می‏ گردد.
به هر تقدیر، جوان نباید منتظر نزول فرشته بنشیند، تا او را بر بال خود بنشانند و به عرش الهى ببرند. براى جوان‏ ها، تمام فرصت ‏ها، فرصت طلایى است، غفلت و از دست دادن آن، خودکشى پنهانى است، بدون آنکه خود بدان مطلع باشد.
حضرت امیر(علیه السلام) در مورد شایستگى جوانان می‏ فرمایند:
رُبَّ صَغیرٍ احْزَمُ مِنْ کبیرٍ؛ یعنى بسا کوچکى که از بزرگتر دوراندیش ‏تر است.
با استفاده از این سخن هنرمندانه، ما به بحث شایسته‏‌سالارى اشاره نمودیم و بدنبال آن به تخصص توأم با تعهد و در عین حال استفاده از توانائی ها توأم با تجربیات که نتیجه آن شایسته سالارى است رسیدیم و در پایان اثبات نمودیم که «شایسته‌سالاری» در حکومت دینى امام علی(علیه السلام) تجربه شده است.

پی‌نوشت‌ها

۱ . نهج البلاغه، نامه۳۱

۲ . همان.

۳ . همان، نامه۲۷

۴ . رسول جعفریان، «تاریخ سیاسی اسلام»، ج۲، تهران: وزارت ارشاد اسلامى، دوم، ۱۳۶۹، ص۲۶۰

۵ . نهج البلاغه، خ۱۷

۶ . همان، خ۳

۷ . همان، خ۱۰۶

۸ . همان، خ۱۷

۹ . بحارالانوار، ج۱، ص۱۸۳

۱۰ . نهج البلاغه، نامه۵۳

۱۱ . همان.

۱۲ . شهریار.

۱۳ . رسول جعفریان، همان.

۱۴ . گفتار فلسفى «جوانان از نظر عقل و احساسات»، ج۱، ۱۳۶۶، ص۶

۱۵ . جوانان و رسالت حوزه، «مجموعه مقالات همایش جوان و رسالت حوزه».

۱۶ . گفتار فلسفى، همان.

۱۷ . نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، نامه۲۷

۱۸ . همان، نامه۳۵

۱۹ . همان، نامه۴۴

۲۰ . همان، نامه۷۱

۲۱ . همان، نامه۴۲

۲۲ . صمیمی «على و نیمرخ هایى از قرن اوّل اسلام»، تابان، ۱۳۷۵، صص ۱۹۳ و ۱۹۴

۲۳ . همان.

شاخص‌های شناسایی خانواده موفق

مقدمه

در مواجهه ی والدین با فرزندان و مسائلی که میان آنان پیش می‌آید، اغلب والدین را می‌توان به سه گروه: برندگان، بازندگان و نوسانی‌ها تقسیم کرد. والدین گروه اول، معتقدند حق به کارگیری قدرت و استفاده از مقام را در برابر بچه‌ها دارند و از این حق دفاع می‌کنند. آنها عقیده دارند باید برای بچه حدودی قایل شد، از او رفتار مشخصی انتظار داشت، به او دستور داد، از او انتظار اطاعت داشت و از تنبیه برای مطیع کردن او استفاده کرد. در این نوع خانواده ها، پدر یا مادر همیشه مسئله را طوری حل می‌کنند که خود، برنده و کودک بازنده باشد. بیشتر این خانواده‌ها وجدان خود را با این جملات آرام می‌کنند: هر چه باشد، عقل پدر و مادر بیشتر است؛ کار ما برای مصلحت خودِ اوست؛ و مسئولیت والدین این است که از قدرت خود در جهت خیر بچه‌ها استفاده کنند.

گروه دوم که از نظر تعداد، کمتر از دسته ی اول هستند، در بسیاری از مواقع به بچه هایشان آزادی کامل می‌دهند، بچه‌ها را محدود نمی‌کنند و با غرور می‌گویند: ما با زورگویی مخالفیم. وقتی کشمکشی میان آنان و بچه‌ها پیش می‌آید، همیشه بچه‌ها برنده هستند، این گروه، معتقدند نباید مقابل بچه‌ها و خواسته هایشان ایستاد.

گروه سوم که بیشتر والدین از این دسته اند، نمی‌توانند همیشه یکی از روش‌های ذکر شده را استفاده کنند؛ در نتیجه، می‌کوشند ترکیبی از این دو را به کار برند؛ و میان جدی بودن و نبودن، سخت گیر بودن و نبودن، محدود گذاشتن و آزاد گذاشتن، برنده بودن و بازنده بودن در نوسان باشند. چنین پدر و مادرانی به بچه هایشان آن قدر آزادی می‌دهند تا آنجا که بد شوند و دیگر نتوان آنها را تحمل کرد؛ در چنین شرایطی، این والدین از زور استفاده می‌کنند و چنان سخت گیر می‌شوند که طاقت تحمل خود را نیز ندارند. در این میان، اگر بتوان از نوعی مهارت بُرد بدون باخت برخوردار شد، فرصت خوبی برای ارتباط مؤثر ایجاد می‌شود؛ لازمه ی این روش، تغییری اساسی در روابط بیشتر والدین با فرزندان و داشتن فرصت کافی است.

خانواده ی موفق، خانواده‌ای است که نگران برنده شدن و بازنده شدن خود یا نوسان میان این دو نیست، بلکه در اصل روشی را انتخاب می‌کند که در آن کسی به فکر مقابله و رقابت نباشد تا بحث برنده و بازنده مطرح شود. در چنین خانواده ای، بدون اینکه از کسی حق سخن گفتن، اظهار نظر کردن و تصمیم گیری گرفته شود، همه اعضای خانواده، در برنامه‌هایی که به آنها مربوط است می‌اندیشند، با انگیزه ی نظر می‌دهند و واقع بینانه به نتیجه‌ای که حاصل می‌شود رضایت می‌دهند. همچنین به کسی بی حرمتی نمی‌شود، کسی مستحق تحقیر نیست و برای رسیدن به تفاهم از مهارت گوش کردن فعال، بسیار استفاده می‌شود. پدر و مادر در چنین خانواده‌هایی بسیار واقع بین اند و با توجه به همین واقع‌بینی از مهارت‌های متناسب با واقعیت استفاده می‌کنند و در نتیجه، امید بیشتری به موفقیت دارند. شاخص‌های شناسایی خانواده ی موفق

خانواده ی موفق خانواده‌ای است که والدین از یک سو موفقیت فرزندان، ویژگی دوره‌های گوناگون سنی آنان و خواسته‌های طبیعی آنها را بشناسند و از سوی دیگر، خواسته‌های خود را اولویت بندی کنند و از نحوه ی ابلاغ آن، به خوبی آگاه باشند. این آگاهی زمینه ی خوبی برای تربیت صحیح فرزندان است. در کنار این آگاهی، همت و اراده ی قوی والدین همراه انعطاف در موقعیت‌های لازم، برای اجرای دانسته‌های خود، ضروری است.

از مهم ترین ویژگی‌های این خانواده می‌توان به این موارد اشاره کرد:

۱- در مسائل مربوط به خانواده، میان اعضای خانواده مشورت حاکم است، هر یک برای استقلال دیگری احترام قایل است، همه به سخنان یکدیگر گوش می‌کنند، آن را درک می‌کنند و اعضای خانواده به تناسب سن، تحصیل، موقعیت و توانمندی شخصیتی خود اظهار نظر می‌کنند.

۲- اعضای خانواده، در همه ی مسائل زندگی مشارکت عمیق و همه جانبه دارند. در سختی‌ها و مشکلات زندگی، احساسات و عواطف خود را همان اندازه بروز می‌دهند که در اوضاع عادی زندگی ابراز می‌کنند.

۳- افراد خانواده برای هم ارزش قایل اند، با دل سوزی و محبت به سخنان یکدیگر توجه می‌کنند و بیش از عشقی که به دیگران می‌ورزند، از آنان انتظار مهرورزی ندارند.

۴- افراد خانواده هدف‌های مشترک و ارزشمندی دارند و همه، به ویژه کسانی که مسئولیت بیشتری دارند، برای تحقق آن اهداف تلاش می‌کنند.

۵- همه در برابر یکدیگر احساس مسئولیت می‌کنند.

۶- همه ی افراد، به تناسب موقعیت، شرایط و مسئولیتی که دارند، اظهار نظر می‌کنند.

۷- در مشورتی که میان اعضای خانواده شکل می‌گیرد، همه تلاش می‌کنند فعالانه گوش کنند و حرف‌های یکدیگر را به خوبی درک کنند.

۸- مقررات خانواده برای همه ی اعضاست، همه این مقررات را قبول کرده اند و نمی‌خواهند آن را نادیده بگیرند. به همین دلیل، انضباط خاصی در خانواده دیده می‌شود.

۹- اعضای خانواده تنها دارای حق نیستند، بلکه هر کس، به تناسب حقی که دارد، تکلیف نیز دارد. همه مکلف اند به حقوق یکدیگر احترام گذارند.

۱۰- قانون اصلی خانواده این است که بزرگ و کوچک حق اظهار نظر دارند و بچه ها، به دلیل کم سن بودن، مورد اهانت قرار نمی‌گیرند، البته بزرگ ترها، در تبیین سخن کوچک ترها و کارهایی که باید انجام دهند، به آنها کمک می‌کنند.

۱۱- کرامت نفس میان اعضای خانواده، به روشنی مشاهده می‌شود و نادیده گرفتن برخی لغزش‌ها نشان دهنده ی همین ویژگی است.

۱۲- شایسته سالاری، ارزش اصلی خانواده است. این اصل جای گزین پدرسالاری، مادر سالاری و فرزند سالاری می‌شود و «حق»، بر تمام افراد حاکمیت دارد.

۱۳- توجه والدین به فرزندان بسیار عادلانه است. فرزندان با یکدیگر مقایسه نمی‌شوند تا بی جهت، فرزندی مبتلا به خود کم بینی نشود و زمینه ی رشد خود را از دست ندهد.

۱۴- مدیریت خانواده مبتنی بر روشی عقلانی است، البته خالی از عطوفت و مهربانی نیست و هماهنگی و همکاری لازم میان اعضای آن چشمگیر است.

۱۵- به جای بدبینی، ساده لوحی و خوش‌بینی افراطی، واقع بینی حاکم است و عامل اصلی تفاهم پایدار میان افراد خانواده، همین واقع بینی است.

۱۶- استعداد فرزندان شکوفا می‌شود و زمینه ی رشد، در خانواده، به وجود می‌آید. فرزندان جایگاه ویژه‌ای دارند و والدین، برای فرزند و شکوفایی استعدادهای او، در برابر همه ی مشکلات ایستادگی می‌کنند.

۱۷- مهربانی بر روابط اعضا حاکم است و هم نوایی و همدردی، به طور کامل حس می‌شود.

۱۸- افراد به نیازهای یکدیگر حساس اند، از آنها آگاه می‌شوند و نیاز یکدیگر را رفع می‌کنند.

۱۹- نشاط، شادابی و روحیه ی مثبت میان اعضای خانواده وجود دارد و همگی این حالت را تقویت می‌کنند.

۲۰- فرزندان، در تجربه ی رفتارهای جدید، نگران تنبیه یا سرزنش والدین نیستند، اما خود را موظف می‌دانند که رفتاری درست داشته باشند و اشتباه نکنند.

۲۱- افراد برای یکدیگر، در هر سن و سالی باشند، محترم هستند و زن و شوهر، قبل از اینکه فرزندان را دوست داشته باشند و به آنها احترام گذارند، برای همدیگر ارزش قایل اند و به یکدیگر احترام می‌گذارند.

۲۲- پدر و مادر الگوی عملی مناسبی برای رفتار فرزندان هستند و رفتار آنان با یکدیگر، سرمشق زندگی فرزندان است.

۲۳- فرزندان، آزادانه، مشکلات خود را با والدین در میان می‌گذارند و تحلیل خود را بیان می‌کنند.

۲۴- فرزندان، چون دید مثبتی به والدین دارند، به راهنمایی آنان توجه می‌کنند و رفتار خود را با خواست درونی کنترل می‌کنند.

۲۵- فرزندان با توجه به فضای عاطفی خانواده، می‌توانند روابط عمومی خوبی داشته باشند و در محیط مدرسه و جامعه، به همسالان خود احترام گذارند.

۲۶- تعصب بیجا میان فرزندان کمتر دیده می‌شود. آنان عقیده ی مخالف را، به آسانی تحمل می‌کنند و به دیگران تجاوز نمی‌کنند.

۲۷- معنای مطلوب بودن رابطه ی اعضای خانواده این نیست که والدین یا فرزندان خواسته‌هایی از یکدیگر نداشته باشند یا از خواسته‌های خود صرف نظر کنند، بلکه باید خواسته‌های روشن و منطقی داشته باشند و در ابراز آن احساس، عاطفه و مهارت داشته باشند.

۲۸- والدین برای داشتن رابطه ی موفق با فرزندان خود، باید آنها را بشناسند و موقعیتشان را درک کنند، انتظارات خود را بررسی کنند و بدانند چگونه آنها را به فرزندان خود منتقل کنند، و از خواسته‌های فرزندان و نحوه ی پاسخ گویی به آنها نیز آگاه باشند.

منبع:خانواده موفق؛ ارتباط والدین و فرزندان (۱۳۹۰)، قم: انتشارات موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(رحمه الله) و دانشگاه کاشان، چاپ اول.

 

امام هادی (ع) و اتحاد پیروان اهل بیت

امام هادی(ع) به طور مفصل به ضرورت رهبری امامان معصوم در زیارت جامعه کبیره پرداخته و جوانب آن را روشن کرده است.

اگر معاشرت صحیح براساس موازین اخلاقی و کمالات انسانی در جامعه صورت گیرد،

امام و اتحاد پیروان اهل بیت

امام هادی(ع) در نیمه ذیحجه سال 212ق.

در اطراف مدینه در محلی به نام صریا به دنیا آمد .

پدر بزرگوارش امام جواد و مادر گرامی اش سمانه مغربیه است که بانویی با فضیلت ، شب زنده دار و با تقوا بود.

امام هادی(ع) در سال 220 ق در هشت سالگی، پس از شهادت پدرش به مقام امامت رسید.

امام در طول 33 امامت خویش با چند تن از خلفای عباسی معاصر بود که به ترتیب عبارت اند از:

1. معتصم، برادر مأمون (217 ـ 227)؛

2. واثق، پسر معتصم (227 ـ232)؛

3. متوکل، برادر واثق (232 ـ 248)؛

4. منتصر، پسر متوکل (6 ماه)؛

5. مستعین، پسر عموی منتصر (248ـ252)؛

6. معتز، پسر دیگر متوکل ( 252 ـ 255).

امام دهم در زمان خلیفه معتز مسموم شد و به شهادت رسید و در شهر سامرا به خاک سپرده شد.

امام هادی(ع)، سخنانی درباره عوامل و موانع وحدت مسلمانان دارد که به برخی از آنها اشاره می کنیم.

چند سند رهبری ائمه

از مهم ترین دلایل مکتب اهل بیت(ع) برای موضوع امامت انسان های صالح و انحصار رهبری امت اسلام در جانشینان مخصوص حضرت رسول(ص)، حفط انسجام و وحدت در جامعه اسلامی است؛ زیرا اگر زمام امور امت به دست رهبران جامع شرایط باشد و امت اسلام تحت چنان رهبری متحد و منسجم شوند، رسیدن به اهداف بلند حضرت محمد(ص) و جامعه ایده آل اسلامی به سهولت انجام خواهد شد و هویت و فرهنگ مسلمانان از دستبرد دشمنان کافر و عوامل نفاق انگیز مصونیت خواهد یافت؛ اما اگر رهبری امت اسلام به دست کسانی باشد که به ارکان مکتب اسلام باور ندارند و ایمان چندان مستحکمی ندارند تا به همه دستور های آن ملتزم باشند، هرگز نخواهند توانست در جامعه اسلامی انسجام و نظم و وحدت ایجاد کنند.

حضرت فاطمه زهرا(س) در جمله ای زیبا این نکته را چنین بیان فرموده است که: «جَعَلَ اللهُ طاعَتَنا نظاماً لِلملَّةِ و اِمامَتَنا اَماناً لِلْفُرَْقَةِ؛

[1] خدای متعال اطاعت ما اهل بیت پیامبر(ص) را وسیله نظم و انسجام جامعه، و امامت ما را مایه در امان ماندن از تفرقه و تشتت جامعه قرار داده است».

ایات متعدد قرآنی نیز همانند ایات انذار تطهیر، مودت، اکمال، ابلاغ، مباهله و هل اتی بیانگر این است که مردم برای حفظ نظام جامعه باید از امامان معصوم(ع) پیروی کنند و از غیر آنان فرمان نبرند؛ چرا که معصومان الگوهای ممتاز انسانی و کامل ترین مروجان معارف الهی در سطح جهان هستند.

به همین جهت، خداوند متعال در کنار اطاعت از خدا و رسولش، پیروی از اولی الامر ـ یعنی امامان ـ را بر همگان واجب گردانیده است.

[2] کمترین اثر این همبستگی، دفع خصومت ها و کینه های دیرینه است.

امام باقر(ع) فرمود: آل محمد(ص) همان حبل الله است که خداوند در قرآن دستور داد که به آن چنگ زده شود و فرمود: )واعتصموا بحبل الله جمیعاً ولاتفرقوا(.

امام هادی(ع) به طور مفصل به ضرورت رهبری امامان معصوم در زیارت جامعه کبیره پرداخته و جوانب آن را روشن کرده است.

در عصر غیبت نیز تداوم ولایت ائمه(ع) به وسیله ولی فقیه جامع شرایط محقق خواهد شد.

حاکم شدن ارزش های واقعی

یکی از موانع انسجام اسلامی، حاکم شدن ارزش های دروغین و غیر انسانی و رذایل در جامعه است.

یقیناً پیوند روابط انسانی و نزدیک شدن دل های افراد جامعه به همدیگر، در اثر اعتماد و علاقه قلبی آنان به همدیگر است.

اگر معاشرت صحیح بر اساس موازین اخلاقی و کمالات انسانی در جامعه صورت گیرد، اتحاد مردم روز به روز بیشتر می شود و اگر ارزش های اخلاقی از میان رود، همه مردم در ظاهر به همدیگر احترام نفاق آمیز خواهند داشت؛ اما در باطن دشمن یکدیگر خواهند بود؛ مثلاً اگر عدالت در جامعه جای خود را به تبعیض و بی عدالتی بدهد و مردم از همدیگر و مسئولان ناراضی باشند، وحدت در آن جامعه معنا نخواهد داشت؛ زیرا با کوچک ترین بحرانی کینه ها بروز می کند، آتش اختلاف شعله می کشد و ناراحتی های درونی افراد آشکار می شود، اما اگر آموزه های وحیانی قرآن و اهل بیت(ع) همانند امانت داری، صله رحم، صداقت راستگویی، عیادت از بیماران، کمک به مستمندان، شرکت در تشییع جنازه مسلمانان، خودداری از تضییع حقوق دیگران، انفاق، احسان، عفو و گذشت و احترام به عالمان ربّانی در میان مردم رواج داشته باشد، اعتماد متقابل تحقق می یابد و پایه های وحدت اسلامی منسجم تر خواهد شد.

در سخنان امام هادی(ع) ترغیب و تشویق به این فضایل و کمالات فراوان دیده می شود.

آن حضرت می فرمود: اگر مردم در دره ها و کوه ها از پی مقاصدشان هستند، من راه کسی را خواهم پیمود که خالص و مخلص راه بندگی خدای را می پیماید.[3]

نمونه های از رفتارهای امام هادی(ع) را در ترویج ارزش های اسلامی ذکر می کنیم.

الف) شایسته سالاری

بدون شک شایسته سالاری عامل وحدت و همدلی، و فامیل سالاری در جامعه موجب اختلاف و کینه خواهد بود.

روزی یکی از فقهای برجسته شیعه که در مناظره ای، مخالفین اهل بیت(ع) را محکوم کرده و او را با براهین واضح رسوا ساخته بود، به مجلس امام هادی(ع) آمد.

امام بسیار به او احترام گذاشت و او را در صدر مجلس نشاند.

هاشمیان به امام اعتراض کردند که چرا آن حضرت عالم غیر علوی و غیر هاشمی را این همه تعظیم و اکرم کرده است.

امام هادی در پاسخ آنان که نسب جز در املاک ارزش گذاری می دانستند، فرمود: مبادا از کسانی باشید که خداوند در مقام مذمت آنان فرمود: اَلم تَرَ اِلی الذَّینَ اوتُوا نصیباً مِنَ الکتابِ یدعَوْنَ اِلی کَتابِ اللهِ لِیحْکُمَ بینَهُم ثُمَّ یتولّی فریقٌ مِنهُمْ وَ هُمْ مُعرِضُونَ

([4]؛ «ایا ندیدی کسانی که بهره ای از کتاب آسمانی داشتند، به سوی کتاب الهی دعوت شدند تا در میان آنها داوری کنند، سپس گروهی از آنان با علم و آگاهی روی می گردانند؛ در حالی که از پذیرش حق اعراض کرده اند؟»

آن گاه امام به دستور خداوند متعال در سوره مجادله اشاره می کند و نکاتی اخلاقی را متذکر می شود و از آنان می پرسد: ایا خداوند رتبه افراد را برحسب درجات علم و تقوا بالا می برد یا بر اساس شرافت فامیلی و نسبی؟![5]

ب) طرد عناصر مفسد و اختلاف افکن

امام هادی(ع) برای حفظ اتحاد جامعه، تفرقه افکنان را طرد و آنان را که دارای اندیشه های منحرف بودند، به جامعه معرفی می کرد.

محمد بن عیسی می گوید: امام علی النقی(ع) در نامه ای به من نوشت: خدا علی حسکه قمی و قاسم یقطینی را لعنت کند! شیطان به نظر قاسم آمده و با القای سخنان فریبنده، او را مغرور کرده است.[6]

در این نامه امام هادی(ع) این دو عنصر تفرقه افکن را لعن و طرد کرد؛ زیرا آنها با ادعاهای غلوّ آمیز و سخنان گزافه، به دنبال ایجاد تفرقه در میان شیعیان بودند.

امام علی(ع) می فرماید: «ایاکُمْ وَ الفُرْقَه اَلا مَنْ دَعا اِلی هذا الشِعار فَاقْتُلُوهُ وَ لَوْ کاَنَ تَحتَ عَمامَتی هذِهِ؛

[7] از پراکندگی و اختلاف بپرهیزید.

آگاه باشید! هر گاه کسی مردم را به تفرقه و جدایی و تکروی دعوت کند، او را بکشید؛ هر چند که زیر عمّامه من باشد».

حضرت هادی(ع) نیز به پیروی از علی(ع)، هر گاه می دید که ارشاد و نصیحت کارساز نیست، با کسانی که با سخنان واهی و تفرقه افکنانه خود، سعی در خدشه دار کردن یکپارچگی مسلمانان بودند، به شدت برخورد می کرد و حتی در برخی موارد، دستور نابودی برخی از آنان را صادر فرمود.

فارس بن حاتم بن ماهویه قزوینی در ابتدا از یاران نزدیک امام هادی(ع) و نماینده آن حضرت بود؛ اما بعدها هواهای نفسانی و حب ریاست و دنیاپرستی باعث خروج او از مسیر حقیقت شد و به ترویج بدعت و اعتقادات کفر آمیز و انحراف مردم از حق پرداخت و عملاً در صفوف شیعیان دو دستگی ایجاد کرد؛ زیرا مردم گمان می کردند که او هنوز در سلک یاران امام علی النقی(ع) باقی مانده و نماینده آن حضرت است.

در این میان ابراهیم بن محمد به امام هادی(ع) نامه ای نوشت و در مورد سخنان اختلاف انگیز وی پرسش کرد.

او نوشته بود: «فدایت شوم! فارس قزوینی با علی بن جعفر یمانی در مسائل اسلامی اختلاف شدیدی دارند.

آن دو چنان از هم متنفرند که از یکدیگر برائت می جویند.

اگر صلاح می دانید، ما را به سوی حق رهنمون شوید و تکلیف ما را مشخص سازید که مسائل دین خود را از کدام یک بپرسیم و ما به رهنمایی بسیار نیازمندیم».

امام در پاسخ نوشت: «اینجا جای شک و تردید و جای پرسش نیست.

مقام علی بن جعفر یمانی بالاتر از این سخنان است که شما او را با فارس قزوینی مقایسه کنید. خداوند مقام او را بزرگ داشته است.

شما هر مشکلی داشتید، از علی بن جعفر بپرسید و از فارس دوری کنید (مبادا با اعمال خود فارس را تقویت کنید) و اجازه ندهید او در کارهای دینی شما دخالت کند.

ان شاء الله تو و تمام همشهریانت که پیرو تو هستند، اطاعت خواهید کرد و من از نیرنگ های او به مردم آگاهم؛ هرگز به فارس اعتنا نکنید».[8]

با وجود آنکه امام هادی(ع)، فارس قزوینی را از اعمال کفر آمیزش برحذر داشت، اما او جسارت را از حد گذرانید و همچنان وجوهات شرعیه را از مردم می گرفت و بر خلاف مصالح دین و بدون رضایت خواسته پیشوای دهم(ع)، در آن تصرف می کرد.

یکی از مهم ترین عوامل لغزش فارس قزوینی، دنیا دوستی و ریاست طلبی بود که او را از امامت دور کرد و به سوی باطل کشانید.

او در این مسیر چنان افراط کرد که حکم ارتداد و کفر وی از سوی امام(ع) صادر شد. متن حکم حضرت امام هادی(ع) در مورد این عنصر فتنه انگیز این گونه بود:

«هذا فارِسْ ـ لعنه الله یعْمَلُ مِنْ قِبَلی فتّاناً داعیاً اِلی اِلبدَعةِ وَ دَمُهُ هَدَرٌ لِکُلِّ مَنْ قَتَلَهُ، فَمَنْ هذا الذّی یریحُنی مِنهُ یقْتُلُهُ وَ اَناَ ضامنٌ لَهُ عَلی اللهِ الْجَنَّةَ؛

فارس بن حاتم ـ که خدا او را لعنت کند ـ خود را نماینده من می داند؛ در حالی که او شخصی فتنه ساز و تفرقه انداز است، مردم را به سوی بدعت می خواند.

قتل او واجب است و هر کس او را بکشد و مرا از شرّ او راحت کند، بهشت را برایش ضمانت می کنم».

مدتی از صدور این حکم گذشت و کسی موفق به قتل او نشد؛ تا اینکه امام(ع) یکی از یاران شجاع و متعهد خود را به نام جنید احضار کرد و به او فرمود: تو مأموریت داری آن مرد تفرقه افکن را به قتل برسانی و شیعیان را از سخنان تفرقه آمیز وی راحت کنی.

بعد مبلغی به وی داد تا سلاحی تهیه کند.

جنید نیز وی را هنگامی که از مسجد خارج می شد، او را به سزای اعمال ننگینش رسانید و به برکت دعای امام، جنید مورد سوء ظن قرار نگرفت.

آن حضرت جنید را که این عامل تفرقه افکن را از میان برداشته بود، مورد تفقد و تشویق قرار داد و جنید تا زمان رحلت امام عسکری(ع) زنده بود و از ائمه(ع) مستمری دریافت می کرد.[9]

ج) تکریم انسان های شریف

برای حفظ انسجام جامعه باید بر شایستگان و افراد شریف ارج نهاد؛ چرا که آنان در هر جا که باشند، می توانند محور وحدت و یکدلی مردم قرار گیرند؛ اما اگر آنان مورد بی مهری قرار گیرند و در جامعه منزوی شوند، افراد نالایق و فتنه گر میدان دار خواهند بود و شعله فتنه و اختلاف و دو دستگی دامن همه را خواهد گرفت.

به این جهت، حاکمان و متولیان و عموم مردم باید برای استحکام جامعه، شایستگان و نخبگان خود را تکریم کنند.

امام هادی(ع) ضمن طرد افراد نالایق و فتنه گر، به شایستگان و انسان های شریف نیز بها می داد.

علی بن مهزیار اهوازی یکی از نیکان عصر خود بود که مورد تکریم حضرت هادی قرار گرفت.

جملات مهرآمیز امام در مورد وی چنین است: «اَسْالُ اللهَ اَنْ یحْفَظَکَ مِنْ بَینِ یدَیکَ وَ مِنْ خَلْفِکَ وَ فی کُلِّ حالاتِکَ فَاَبشِرْ فَاِنّی اَرْجوُ اَنُ یدْفَعَ اللهُ عَنْکَ وَ اللهَ اَسألُ اَنْ یجْعَلَ لَکَ الخیرَة؛

از خداوند مسئلت دارم که تو را از پیش رو و پشت سر و در همه حالات محافظت کند.

خوشحال باش که من امیدوارم خداوند بلاها و فتنه ها را از تو دفع کند و برایت خیر و نیکی مقدر گرداند».[10]

د) ارتباط مداوم با نمایندگان

همچنان که برای حفظ اتحاد جامعه وجود رهبری جامع شرایط ضرورتی انکارناپذیر است، تداوم ارتباط با او نیز ضرورت دارد؛ زیرا اگر در جامعه ای رهبری به طور دائم با پیروانش مرتبط نباشد، عوامل فتنه گر و دشمنان وحدت و استقلال، جامعه به راحتی می توانند در صفوف مردم رخنه کنند.

به این جهت، امام هادی(ع) به نصب نمایندگان شایسته و تقویت شبکه ارتباطی خود با تمام پیروانش در تمام نقاط ممالک اسلامی، اهتمام ویژه داشت.

آن حضرت در سال 232 در نامه ای به علی بن بلال چنین نوشت: «من ابوعلی بن راشد را به جای حسین عبدربُه به عنوان نماینده ام نصب کردم و او را ـ که فضل و ایمان بی نظیرش را می شناسم ـ امین خود قرار دادم و می دانم که تو بزرگ دیار خود هستی.

دوست داشتم تو را تکریم کنم و در این باره برایت نامه بنویسم.

پس، از او پیروی کن و تمام حق و حقوقی را که به عهده داری، به او بسپار و اصحاب و یارانم را نیز بر این نکته ترغیب و تشویق کن و چنان نماینده ام را معرفی کن که همه آنان از او پشتیبانی و حمایت کنند و این کار موجب احترام و جلب محبت ما خواهد بود و تو نیز در برابر آن از خدا پاداش دریافت خواهی کرد».[11]

امام در سخن دیگری به احمد بن اسحاق قمی فرمود: «ابوعمرو (عثمان بن سعید عمری نایب اول از نواب اربعه) مورد اعتماد و امین من است.

آنچه به شما می گوید، از من می گوید و آنچه به شما می رساند، از من می رساند».[12]

پی نوشت ها:
[1] . الاحتجاج، ج1، ص97.
[2] . نساء / 59.
[3] . تفسیر امام عسکری، ص329.
[4] . آل عمران /33.
[5] . مستدرک الوسائل، ج9، ص53.
[6] . رجال کشی، ص518.
[7] . نهج البلاغه، خطبه 127.
[8] . رجال کشی، ص523؛ معجم رجال الحدیث، ج14، ص259؛ شاگردان مکتب ائمه(ع)، ج2، ص5.
[9] . معجم رجال الحدیث، ج14، ص259؛ بحارالانوار، ج50، ص205.
[10] . بحارالانوار، ج56، ص41. البته در بحارالانوار این جملات از امام جواد7 نقل شده است.
[11] . فرهنگ جامع سخنان امام هادی، ص298.
[12] . همان، ص302.

عبدالکریم پاک نیا
منبع :  فرهنگ كوثر ؛ تابستان 1386، شماره 70؛ ص 53