شاگردان

نوشته‌ها

امام صادق (علیه السلام) از نگاه شاگردان

 مقدمه

الگوجویى یکى از غرائز بشر است. انسان همواره در جستجوى الگویی براى زندگى است. از این رو خداوند الگوهایى را معرفى نموده است:

(و لکم فی رسول الله اسوه حسنه).

بهترین اسوه و برترین الگو براى بشریت، حضرت محمد(ص) است. پس از پیامبر(ص)، امامان معصوم والاترین الگوهاى بشریت هستند. باپیروى از آنان انسان مى تواند بر قله سعادت و تکامل گام نهد.سوگمندانه باید پذیرفت که هنوز نتوانسته ایم الگوهاى اسلامى رابه جوانان معرفى کنیم. بدین خاطر جوانان الگوهاى کاذب که ازسوى مطبوعات، تلویزیون، سینما، ماهواره، ویدئو و… مطرح مى شوند، را سرمشق زندگى خود قرار مى دهند.

اینک به معرفى یکى از الگوهاى راستین بشریت، امام جعفر صادق(ع)مى پردازیم. و در این نوشتار به برخى از شیوه هاى تربیتى آن حضرت اشاره مى کنیم. قلم را به دست برخى یاران آن حضرت مى سپاریم وخود نیز از گفتار نغز و شیرین آنان بهره مند مى شویم.

۱- مالک بن انس، فقیه مدینه مى گوید: هرگاه نزد امام صادق(ع) مى رفتم، آن حضرت بالش به من مى داد تا برآن تکیه کنم. او ارج ومنزلتى برایم قائل بود و مى فرمود: مالک! دوستت دارم. من از این گفته او خرسند مى گشتم و به این جهت، حمد و سپاس الهى را به جای مى آوردم. وى هرگز از سه حال بیرون نبود: یا روزه بود، یا به عبادت خدا ایستاده بود و یا به ذکر حق مشغول بود. آن بزرگواراز پرهیزکاران بزرگ و پارسایان والا مقام و خدا ترس بود…مجالسش لذت بخش و سودش به دیگران بسیار بود. هرگاه مى خواست بگوید: «قال رسول الله » رنگ مبارکش گاهى سبز و گاهى زردمى شد، به طورى که دیگر نزد آشنایان خود هم شناخته نمى شد.

در یکى از سال ها با وى حج گزاردم. هنگامى که شتر آن حضرت به محل احرام «میقات » رسید، هرچه مى خواست بگوید: «لبیک اللهم لبیک » نتوانست. به روى زمین بیفتاد. عرض کردم: آقا! ناچارهستید از این که تلبیه را بگویید. آن حضرت فرمود: اى ابن ابی عامر! چگونه به خود جرات دهم و بگویم: «لبیک اللهم لبیک »; در حالى که مى ترسم که پروردگار در جواب بگوید: «لالبیک و لا سعدیک ». (۱)

۲-ابن رئاب گوید: امام صادق(ع) در سجده چنین مى گفت: «اللهم اغفرلى و لاصحاب ابی فانى اعلم ان فیهم من ینقصنى »; خداوندا!

مرا و یاران پدرم را بیامرز. مى دانم در میان آنان کسانى هستندکه بدى من را مى گویند. (۲)

۳- ابن ابی یعفور مى گوید: امام صادق(ع) در حالى که سرمبارک خودرا به طرف آسمان بلند کرده بود، چنین مى گفت: «رب لاتکلنى الی نفسى طرفه عین ابدا لا اقل و لااکثر»; خداوندا! مرا به اندازه یک چشم به هم زدن، به خود وامگذار; نه کمتر و نه بیشتر. آن گاه اشکهاى آن حضرت سرازیر گشت و به طرف ما روى گرداند و فرمود: ای فرزند یعفور! خداوند یونس بن متى را کمتر از یک چشم به هم زدن به خودش واگذار نمود، او آن گناه را مرتکب گشت. عرض کردم: آیابه کفر رسید؟ خداوند کارهاى شما را بهبود بخشد. فرمود: خیر،ولى مرگ در آن هنگام، هلاک و نابودى است. (۳)

۴- مرازم بن حکیم مى گوید: امام صادق(ع) دستور داد تا نامه ای براى او نوشتند. در آن نامه جمله ان شاءالله را ننوشته بودند.نامه را خواند و فرمود: چگونه امیدوارید که این کار (که به خاطر آن این نامه نوشته شده است.) به سرانجام برسد، در حالى که در آن، جمله ان شاءالله وجود ندارد! آن گاه دستور داد آن جمله به نامه اضافه گردد. (۴)

۵- ابن ابی یعفور مى گوید: شخصى نزد امام صادق(ع) میهمان بود.

میهمان برخاست تا برخى از کارهاى منزل آن حضرت را انجام دهد.

وى نپذیرفت و خودش آن کار را انجام داد. آن گاه فرمود:

پیامبر(ص) از به کار گرفتن میهمان نهى نموده است. (۵)

۶- یعقوب سراج مى گوید: براى تسلیت گفتن همراه امام صادق(ع)راهى منزل بعضى از خویشاوندان آن حضرت شدم. در بین راه بند کفش امام صادق(ع) پاره شد. آن حضرت کفش خود را به دست گرفت و باپاى برهنه به راه خود ادامه داد. ابن ابی یعفور کفش خود رادرآورد و تقدیم امام صادق(ع) کرد. اما آن حضرت نپذیرفت وفرمود: صاحب مصیبت سزاوارتر است از صبر برآن. امام صادق(ع) باپاى برهنه به راه خود ادامه داد. (۶)

۷- حماد بن عثمان مى گوید: خدمت امام صادق(ع) بودم. مردى به وی گفت: خداوند کارهاى شما را بهبود بخشد. شما فرمودید که حضرت على(ع) لباس هاى زبر، با قیمت چهاردرهم و… برتن مى کرد ولى شمالباس نو برتن مى کنید! حضرت در پاسخ فرمود: حضرت علی ابن ابی طالب(ع) آن لباس ها را در زمانى مى پوشید که ناپسند نبود وپوشیدن آن نزد مردم ناشایسته نبود ولى هرکس اکنون آن نوع لباس ها را برتن کند، انگشت نما و مشهور مى گردد. پس بهترین ونیکوترین لباس ها در هر زمان، لباس اهل آن زمان مى باشد. البته قائم ما، اهل بیتم(ع) هرگاه قیام کند لباس هاى حضرت امیرالمؤمنین(ع) را مى پوشد و به سیره آن حضرت عمل مى کند. (۷)

۸- عبدالاعلى مى گوید: در کوچه هاى مدینه امام صادق(ع) را ملاقات نمودم و عرض کردم: فدایت شوم! با این (مقام و منزلت) حالى که نزد خدا و خویشاوندى که با پیامبر(ص) دارید، باز تلاش مى کنید ودر چنین روز گرمى خود را در فشار و سختى قرار مى دهید؟! حضرت درپاسخ فرمود: اى عبدالاعلى! جهت طلب روزى بیرون آمدم تا ازافرادى همانند تو بی نیاز شوم. (۸)

۹- ابن عمرو شیبانى مى گوید: به دیدار امام صادق(ع) رفتم. آن حضرت بیلى در دست و روپوشى خشن و ضخیم برتن داشت و در باغ خودمشغول کار کردن بود. عرق از بدن مبارکش سرازیر بود. عرض کردم:

بیل را به من بدهید تا این کار را من انجام دهم. فرمود: من دوست دارم انسان در راه طلب روزى خود از گرماى آفتاب آزارببیند. (۹)

۱۰- عبدالرحمن بن حجاج مى گوید: خدمت امام صادق(ع) بودیم.مقدارى غذا خوردیم. طبقى از برنج آوردند. ما عذر آوردیم. حضرت فرمود: شما کار خوبى نکردید! بدانید هرکه علاقه و محبتش به مابیشتر باشد، نزد ما نیکوتر غذا مى خورد. عبدالرحمن مى گوید: پس مقدارى از آن غذا را خوردم. آن گاه حضرت فرمود: حالا درست شد. در این هنگام شروع کرد براى ما از پیامبر سخن گفتن. فرمود: روزى از سوى انصار طبقى از برنج براى پیامبر(ص) آوردند. آن حضرت مقداد، سلمان و ابوذر را دعوت نمود تا از آن غذا تناول نمایند. آن ها عذر آوردند. حضرت فرمود: شما کارى نکردید. عزیزترین و محبوب ترین شما نزد ما کسانى هستند که نزد ما نیکو وخوب غذا بخورند. آن ها شروع نمودند به نیکو غذا خوردن. آن گاه حضرت فرمود: خداوند آنان را رحمت کند و از آنان راضى بگردد ودرودش برآنان باد. (۱۰)

۱۱- معلى بن خنیس مى گوید: امام صادق(ع) در شبى بارانى از خانه به سوى «ظله بنى ساعده » رفت. به دنبال او رفتم. گویا چیزى ازدست او بر زمین افتاد. حضرت گفت: «بسم الله اللهم رده علینا»; به نام خدا، خداوندا آن را به ما بازگردان. نزدیک آن حضرت رفتم و سلام کردم. فرمود: معلى، توهستى؟ عرض کردم: آرى،فدایت شوم! فرمود: با دست خود زمین را جستجو کن; هرچه یافتى آن را به من باز گردان.

معلى مى گوید: نان هاى خرد شده اى روى زمین افتاده بود. هرچه پیداکردم به آن حضرت مى دادم. انبانى از نان نزد آن حضرت بود. عرض کردم: آیا اجازه مى دهید آن را من بیاورم؟ فرمود: خیر. من شایسته و سزاوارترم از تو، ولى با من بیا. به «ظله بنی ساعده »رسیدیم. گروهى را دیدم که در خواب بودند. آن حضرت یک یا دو قرص از آن نان ها را زیر لباس آنان مى گذاشت. تقسیم نان به آخرین نفرکه تمام شد، بازگشتیم. عرض کردم: فدایت شوم! آیا این ها از حق آگاهى دارند (شیعه هستند)؟ فرمود: اگر از حق آگاه بودند، به طور حتم در نمک طعام نیز با آنان مواسات و از خود گذشتگی مى کردم. (نمک نیز به آنان مى دادم.) (۱۱)

باقر دریاب نجفى

پى نوشتها:

۱- امالى، شیخ صدوق، ص ۱۶۹; بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۱۶٫

۲- قرب الاسناد، ص ۱۰۱; بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۱۷٫

۳- الکافى، ج ۲، ص ۵۸۱; بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۴۷٫

۴- الکافى، ص ۶۶۱، بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۴۸٫

۵- همان، ج ۶، ص ۳۲۸; بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۴۱٫

۶-همان، ص ۴۶۴; بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۴۱٫

۷- همان، ص ۴۴۴; بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۵۵٫

۸- همان، ج ۵، ص ۷۴; بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۵۶٫

۹- همان، ص ۷۶; بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۵۷٫

۱۰- کافى، ج ۶، ص ۲۷۸; بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۴۰٫

۱۱- ثواب الاعمال، ص ۱۲۹; بحارالانوار، ج ۴۷، ص ۲۱.

منبع :کوثر ؛ تیر ۱۳۷۹، شماره ۴۰

شاگردان امام محمد باقر (ع)

شاگردان امام محمد باقر (ع)
احمد ترابى
خاندان رسالت و اهل بيت رسول الله (ص)، از آن جا كه به گواهى قطعى وانكار ناپذير پيامبر اسلام (ص)، عدل و همپا و هماواى قرآنند با حقيقت، محتوا و پيام قرآن، همگونى و سنخيت دارند.
حديث ثقلين از جمله احاديث مهم مورد پذيرش اهل سنت و اماميه است.
در اين حديث، رسول خدا، ثمره تلاشهاى طاقت فرساى خود در مسير ايفاى رسالت و هدايت خلق را، در دو يادگار گرانبها كه پس از خود برجا گذاشته خلاصه كرده و گفته است: من دو شي‏ء گرانبها در ميان شما باقى مى‏گذارم: قرآن و اهل بيتم را، اين دو هرگز از يكديگر جدا نشوند تا در قيامت بر حوض كوثر، بر من وارد شوند… (1)
با توجه به مقام معنوى و الهى پيامبر (ص) كه كمترين خود خواهى و هوا و هوس در او راه نداشته و آنچه او مى‏گفته در حقيقت مورد تأييد خداوند بوده و رأى و سخنى جز به اشاره و تأييد وحى اظهار نمى‏داشته است، (2) مى‏توان بيقين اقرار كرد كه پيامبر (ص)، خاندانش را بر اساس ملاحظات خويشاوندى و روابط نسبى و علايق مادى بشرى، در كنار قرآن، بزرگترين معجزه خويش ننهاده است، بلكه قرين ساختن اهل بيت، با پيام وحى، از آن جهت بوده كه ميان آن دو هماهنگى و سنخيت وجود داشته است .
اگر خداوند قرآن را بدور از كمترين ضعف و كاستى و كجى و نادرستى فرو فرستاده، (3) اهل بيت را نيز از هر انحراف و گناه، پاك گردانيده و مصونيت بخشيده است. (4)
اگر قرآن، داراى حقايقى اصولى و محكم و نيز مسايلى متشابه (5) است كه براى‏فهم آنها بايد به منبعى الهى و آگاه به رموز وحى مراجعه كرد، اهل بيت، همان آگاهان و عالمانى هستند كه مفسر قرآن و مبين احكام و پيامهاى آنند. (6)
هر چند آيات قرآن، روشن و روشنگر است، ولى معناى روشنى مفاهيم قرآن، اين نيست كه تمامى مطالب و مفاهيم آن براى همه انديشه‏ها آشكار و بى‏نياز از توضيح باشد، چه، خداوند به پيامبر (ص) فرمان داده تا آيات وحى را براى مردم توضيح و تبيين كند. (7)
با اين بيان، اهل بيت از آن جهت، قرين قرآن و جدايى ناپذير از آن معرفى شده‏اند كه پس از رسول خدا (ص) به تبيين مفاهيم وحى و حقايق قرآن، براى توده‏ها بپردازند و اين توان و شايستگى در همه اهل بيت رسالت (معصومين عليهم السلام) بوده است.چنانكه على (ع) به سينه‏اش اشاره مى‏كرد و مى‏گفت: در اينجا دانشهاى فراوانى است كه كاش شاگردان شايسته‏اى مى‏يافتم و اين حقايق را بدانها مى‏آموختم. (8)
آن چه پس از وفات رسول اسلام (ص) براى جامعه اسلامى و خاندان پيامبر (ص)، رخ نمود هرگز به آنان، مجال نداد تا آن گونه كه مى‏خواستند و مى‏بايست، به نشر معارف قرآنى بپردازند .
جريانهاى سياسى حاكم بر جامعه، پس از رحلت رسول خدا (ص)، سبب تفكيك قرآن از عترت در باور و انديشه بخش عظيمى از مردم شد.قرآن بظاهر محور نظام دستورى دين و حكومت گرديد، ولى چون نيازمند مفسر و مبين بود، باعث شد تا ميدان تفسير و تأويل بشدت گسترش يابد و چهره‏هايى در محافل علمى و دينى مطرح شدند كه هرگز آيه‏اى در تطهير آنان نازل نشده و سفارشى از ناحيه رسول خدا در تمسك به آنان نرسيده بود.از سوى ديگر، كسانى چون على بن ابى طالب (ع) كه با صداى رسا فرياد بر مى‏آورد:
سلونى قبل از تفقدونى،
يعنى هر چه مى‏خواهيد از من بپرسيد، قبل از اين كه مرا از دست بدهيد، مهجور وناشناخته ماندند.
حسن بن على (ع)، از سوى حكومت معاويه، تحت شديدترين فشارهاى روحى و اجتماعى قرار داشت و هرگز به او فرصت نشر معارف واقعى داده نشد.
حسين بن على (ع) تحت فشار قرار گرفت كه حكومت ضد دينى و ضد بشرى يزيد را بپذيرد و از آنجا كه پذيرش حكومت وى را مايه نابودى اساس شريعت مى‏دانست، از آن اجتناب كرد و در اين راه به شهادت رسيد.
بنى اميه بر جان و مال و ناموس و دين مردم مسلط شدند.و زمينه چنان شد كه فردى چون زين العابدين ناگزير، معارف حقه را در قالب دعا و نيايش اظهار مى‏كرد.در اين ميان، در عصر امام باقر (ع)، شرايط سياسى جامعه به گونه‏اى تغيير يافت كه آن حضرت توانست، مجمعى علمى تشكيل داده، به تعليم و تربيت مردانى دانشمند و متعهد به ارزشهاى شريعت بپردازد.
اين است كه وقتى صفحات تاريخ صدر اسلام مرور شود، در زندگى علمى امام باقر (ع) نام بسيارى از شاگردان آن حضرت و شخصيتهاى ممتاز علمى جهان اسلام جلب نظر مى‏كند.
با اين همه، نبايد تصور كرد كه امام باقر (ع) آسوده و ايمن از محدوديتها و ممنوعيتهايى بوده است كه حكومتها براى اهل بيت (ع) فراهم مى‏آورده‏اند، بلكه بى‏ترديد، جو حاكم بر زندگى امام باقر (ع) به شدت جو تقيه بوده است، زيرا با فرهنگ خاصى كه در نتيجه حكومتهاى ناصالح بر جامعه حاكم شده بود، كنار نهادن تقيه به منزله دست كشيدن از فعاليت علمى و دور ماندن از ترويج معارف اصولى دين بشمار مى‏رفت.
بارى، شرايط زمان، براى امام باقر (ع) و نيز امام صادق (ع) زمينه‏اى را فراهم آورد كه ساير ائمه (ع) هرگز برايشان آماده نشد.آن شرايط مساعد، معلول سستى پايه‏هاى حكومت امويان بود.بحرانهاى درونى نظام سياسى در آن عصر، به حاكمان مجال نمى‏داد تا بر خاندان رسالت مانند حاكمان پيشين، فشار آورند و ايشان را منزوى سازند.بى‏ترديد اگر همين زمينه براى هر يك از امامان (ع) فراهم مى‏آمد، آنان قادر به تأسيس حوزه‏هاى بزرگ درسى بودند و عالمان و فقيهان بيشترى را پرورش مى‏دادند.اين زمينه مساعد، سبب شد تا امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بيشترين آراى فقهى، تفسيرى و اخلاقى را در كتب فقهى و حديثى از خويش بر جاى گذارند.
اين چنين است كه فردى چون محمد بن مسلم مى‏تواند سى هزار حديث از امام باقر (ع) (9) نقل كند.و شخصيتى چون جابر جعفى هفتاد هزار حديث. (10)
در نزد عالمان اماميه، فقيه ترين فقيهان صدر اسلام شش نفرند كه همه آنان از اصحاب امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بوده‏اند.آنان عبارتند از: زرارة بن اعين، معروف بن خربوذ المكى، ابو بصير الاسدى، فضيل بن يسار، محمد بن مسلم الطائفى و بريد بن معاوية العجلى . (11)
شيخ الطائفة، ابو جعفر محمد بن حسن طوسى در كتاب رجال خويش، اصحاب و شاگردان امام باقر (ع) را كه از آن حضرت نقل حديث كرده‏اند 462 مرد و دو زن دانسته است.
در ميان اصحاب و شاگردان امام باقر (ع) برخى از نظر اعتبار و وثاقت مورد اتفاق اهل سنت و اماميه اند، و دسته‏اى به دليل گرايشهاى عميق شيعى، در دايره رجال اهل سنت قرار نگرفته، بلكه تنها مورد اعتماد اماميه مى‏باشند.
براى ارائه نمودارى فهرست گونه از شاگردان امام باقر (ع) با استفاده از چند منبع رجالى، نام گروهى از آنان را يادآور مى‏شويم، بى اين كه ادعاى استقصا داشته باشيم.

1 ـ ابان بن ابى عياش فيروز، تابعى
2 ـ ابان بن تغلب ابو سعيد البكرى الجريرى
3 ـ ابراهيم بن الأزرق الكوفى
4 ـ ابراهيم الجزيرى (الجريرى)
5 ـ ابراهيم بن جميل، برادر طربال الكوفى
6 ـ ابراهيم بن حنان الأسدى الكوفى
7 ـ ابراهيم بن صالح الانماطى
8 ـ ابراهيم بن عبد الله الاحمرى
9 ـ ابراهيم بن عبيد أبو غرة الانصارى
10 ـ ابراهيم بن عمر الصنعانى اليمانى
11 ـ ابراهيم بن مرثد الكندى الأزدى ـ ابراهيم بن معاذ
13 ـ ابراهيم بن معرض الكوفى
14 ـ ابراهيم بن نصر بن القعقاع الجعفى
15 ـ ابراهيم بن نعيم العبدى الكنانى
16 ـ احمد بن عائد
17 ـ احمد بن عمران الحلبى
18 ـ اسحاق بن بشير النبال
19 ـ اسحاق بن جعفر بن على
20 ـ اسحاق بن عبد الله بن ابى طلحة المدنى
21 ـ اسحاق بن الفضل بن يعقوب بن عبد الله بن الحرث…
22 ـ اسحاق القمى
23 ـ اسحاق بن نوح الشامى
24 ـ اسحاق بن واصل الضبى
25 ـ اسحاق بن يزيد بن اسماعيل الطائى
26 ـ اسحاق بن يسار مولى قيس بن مخرمة
27 ـ اسرائيل بن غياث المكى
28 ـ اسلم بن ايمن التميمى المنقرى الكوفى
29 ـ اسلم المكى القواس
30 ـ اسماعيل بن ابى خالد
31 ـ اسماعيل بن جابر الخثعمى
32 ـ اسماعيل بن زياد البزاز الكوفى الأسدى
33 ـ اسماعيل بن سلمان الأزرق معروف به ابو خالد
34 ـ اسماعيل بن عبد الخالق الجعفى
35 ـ اسماعيل بن عبد الرحمان الجعفى الكوفى
36 ـ اسماعيل بن عبد العزيز
37 ـ اسماعيل بن الفضل بن يعقوب بن الفضل بن عبد الله
38 ـ اسماعيل ابو احمد الكاتب الكوفى
39 ـ اسماعيل معروف به ابو العلا از بنى قيس بن ثعلبه
40 ـ اسيد بن القاسم
41 ـ اعين الرازى، معروف به ابو معاذ
42 ـ انس بن عمرو الأزدى
43 ـ ايوب بن ابى تمية كيسان السجستانى العنبرى البصرى
44 ـ ايوب بن بكر بن أبى علاج الموصلى
45 ـ ايوب بن شهاب بن زيد البارقى الأزدى
46 ـ ايوب بن وشيكة
47 ـ بدر بن الخليل الأسدى، ابو خليل الكوفى
48 ـ برد الاسكاف الأزدى الكوفى
49 ـ برد الخياط ـ بريد بن معاوية العجلى، معروف به ابو القاسم.
51 ـ بسام بن عبد الله الصيرفى، معروف به ابو عبد الله
52 ـ بشار الاسلمى
53 ـ بشار بن زيد بن النعمان
54 ـ بشر بن أبى عقبة المداينى
55 ـ بشر، بياع
56 ـ بشر بن جعفر الجعفى، ابو الوليد
57 ـ بشر بن خثعم
58 ـ بشر الرحال
59 ـ بشر بن عبد الله بن سعيد الخثعمى
60 ـ بشر بن عبد الله الخثعمى الكوفى
61 ـ بشر بن ميمون الوابشى الهمدانى النبال الكوفى
62 ـ بشر بن يسار
63 ـ بشير، ابو عبد الصمد بن بشر الكوفى
64 ـ بشير معروف به ابو محمد المستنير الجعفى الأزرق
65 ـ بشير بن سليمان المدنى
66 ـ بكر بن أبى حبيبه
67 ـ بكر بن حبيب الأحمسى البجلى الكوفى
68 ـ بكر بن خالد الكوفى
69 ـ بكر بن صالح
70 ـ بكر بن كرب
71 ـ بكروية الكندى الكوفى
72 ـ بكير بن اعين بن سنسن الشيبانى الكوفى
73 ـ بكير بن جند بن الكوفى
74 ـ بكير بن حبيب الكوفى
75 ـ تميم بن زياد
76 ـ ثابت بن أبى ثابت
77 ـ ثابت بن دينار ابو صيفه الأزدى
78 ـ ثابت بن زائدة العكلى
79 ـ ثابت بن هرمز ابو المقدام العجلى
80 ـ ثوير بن أبى فاخته سعيد بن جهمان غلام ام هانى
81 ـ جابر بن عبد الله بن عمر بن حرام ابو عبد الله الانصارى
82 ـ جابر بن يزيد بن الحرث بن عبديغوث الجعفى
83 ـ جارود، معروف به ابو المنذر
84 ـ جارود بن السرى التميمى السعدى الكوفى
85 ـ جراح المداينى
86 ـ جعدة بن ابى عبد الله
87 ـ جعفر بن ابراهيم الجعفى
88 ـ جعفر الأحمس
89 ـ جعفر بن حكيم بن عباد الكوفى
90 ـ جعفر بن عمرو بن ثابت أبى المقدام بن هرمز الحداد العجلى
91 ـ جعفر بن محمد بن على بن‏الحسين (امام صادق عليه السلام)
92 ـ الحارث بن حصين الأزدى
93 ـ الحارث بن شريح المنقرى
94 ـ الحارث بن المغيرة النصرى
95 ـ حبيب بن أبى ثابت الأسدى الكوفى
96 ـ حبيب ابو عمرة الاسكاف
97 ـ حبيب بن بشار الكندى
98 ـ حبيب بن جرى العبسى الكوفى
99 ـ حبيب بن حسان بن الأشرس الأسدى
100 ـ حبيب السجستانى
101 ـ حبيب العبى الكوفى
102 ـ حبيب بن المعلى السجستانى
103 ـ حجاج بن ارطاة ابو ارطاة النخعى الكوفى
104 ـ حجاج بن دينار الواسطى
105 ـ حجاج بن كثير الكوفى
106 ـ حذيفة بن منصور بن كثير ابو محمد الخزاعى
107 ـ حسان بن مهران
108 ـ الحسن بن أبى سارة النيلى الانصارى
109 ـ الحسن بن حبيش الأسدى
110 ـ الحسن الجعفى الكوفى
111 ـ الحسن بن الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب (ع)
112 ـ الحسن بن رباط
113 ـ الحسن بن زياد البصرى
114 ـ الحسن بن زياد الصيقل ابو محمد الكوفى
115 ـ الحسن بن زياد الصيقل
116 ـ الحسن بن السرى الكاتب
117 ـ الحسن بن شهاب بن يزيد البارقى الأزدى
118 ـ الحسن بن صالح بن حى الهمدانى الثورى الكوفى
119 ـ الحسن بن على الأحمرى الكوفى
120 ـ الحسن بن عمار
121 ـ الحسن بن عمار عامى
122 ـ الحسن بن المغيرة
123 ـ الحسن بن منذر
124 ـ الحسن بن يوسف
125 ـ الحسين بن ابتر الكوفى
126 ـ الحسين بن أبى العلاء الخفاف
127 ـ الحسين بن احمد المنقرى
128 ـ الحسين بن بنت ابى حمزة الثمالى
129 ـ الحسين الجعفى ابو احمد الكوفى
130 ـ الحسين بن حماد
131 ـ الحسين بن عبد الله الأرجانى
132 ـ الحسين بن عبد الله بن عبيد الله بن العباس بن عبد المطلب
133 ـ الحسين بن على بن الحسين بن‏على بن ابى طالب (ع) (برادر امام باقر عليه السلام)
134 ـ الحسين بن مصعب
135 ـ الحسين بن منذر
136 ـ حفص الأعور الكوفى
137 ـ حفص بن غياث
138 ـ حفص بن وهب الأفرعى
139 ـ الحكم بن الصلت الثقفى
140 ـ الحكم بن عبد الرحمان بن أبى نعيم البجلى
141 ـ الحكم بن عتيبة ابو محمد الكوفى الكندى
142 ـ الحكم بن المختار بن ابى عبيده
143 ـ حكيم بن صهيب ابو صهيب الصيرفى ابو شبيب
144 ـ حكيم بن معاوية
145 ـ حماد بن ابى سليمان الأشعرى
146 ـ حماد بن ابى العطارد الطائى الكوفى
147 ـ حماد بن بشر الطنافى الكوفى
148 ـ حماد بن بشر اللحام
149 ـ حماد بن راشد الأزدى البزاز ابو العلاء الكوفى
150 ـ حماد بن المغيرة
151 ـ حمران بن أعين الشيبانى
152 ـ حمزة، ابو الحسين الليثى داماد ابو حمزة الثمالى
153 ـ حمزة بن حمران بن أعين
154 ـ حمزة الطيار
155 ـ حمزة بن عطا الكوفى
156 ـ خازم الاشل الكوفى
157 ـ خالد بن ابى كريمة
158 ـ خالد بن أوفى ابو الربيع العنزى الشامى
159 ـ خالد بن بكار ابو العلاء الخفاف الكوفى
160 ـ خالد بن طهمان الكوفى
161 ـ خيثمة بن عبد الرحمان الجعفى الكوفى ابو عبد الرحمان
162 ـ داود الأبزارى
163 ـ داود بن ابى هند القشيرى السرخى
164 ـ داود بن حبيب ابو غيلان الكوفى
165 ـ داود بن الدجاجى الكوفى
166 ـ داود بن زيد الهمدانى الكوفى
167 ـ دلهم بن صالح الكندى الكوفى
168 ـ دينار ابو عمرو الأسدى الكوفى
169 ـ ربيع بن صبيح
170 ـ ربيع العبسى الكوفى
171 ـ ربيعة بن ابى عبد الرحمان، معروف به ربيعة الرأى
172 ـ ربيعة بن ناجد بن كثير ابو صادق الكوفى
173 ـ رشيد بن سعد المصرى ـ رفيد بن مصقلة العبدى الكوفى
175 ـ رفيد غلام بنو هبيرة
176 ـ زايدة بن قدامه
177 ـ زرارة بن اعين الشيبانى
178 ـ زرين الأبزارى
179 ـ زرين الأنماطى
180 ـ زكريا برادر المستهل، معروف به ابو يحيى
181 ـ زكريا بن عبد الله النقاض الكوفى
182 ـ زهير المدائنى
183 ـ زياد بن أبى الحلال
184 ـ زياد بن أبى زياد المنقرى التميمى
185 ـ زياد الأحلام، غلامى كوفى
186 ـ زياد الأسود
187 ـ زياد بن الأسود النجار
188 ـ زياد بن سوقه البجلى الكوفى
189 ـ زياد بن صالح الهمدانى الكوفى
190 ـ زياد بن عيسى ابو عبيدة الحذاء
191 ـ زياد المحاربى الكوفى
192 ـ زياد بن المنذر ابو الجارود الهمدانى العوفى الكوفى
193 ـ زياد غلام امام باقر عليه السلام
194 ـ زياد الهاشى
195 ـ زيد الآجرى
196 ـ زيد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب (ع) (برادر امام باقر عليه السلام)
197 ـ زيد بن محمد بن يونس ابو اسامة الشحام الكوفى
198 ـ زيد الهاشى
199 ـ سالم بن ابى حفصة
200 ـ سالم الأشل
201 ـ سالم الجعفى
202 ـ سالم المكى
203 ـ سديف بن حكيم الصيرفى
204 ـ سعد بن أبى عمرو الجلاب
205 ـ سعد الحداد
206 ـ سعد بن الحسن الكندى
207 ـ سعد بن طريف
208 ـ سكين المعدنى
209 ـ سلام الجعفى
210 ـ سلام بن سعد الأنصارى
211 ـ سلام بن المستنير
212 ـ سلم بن بشر
213 ـ سلمان بن خالد طلحى قمى (شاعر)
214 ـ سلمة بن الاهثم
215 ـ سلمة بن قيس الهلالى
216 ـ سلمة بن كهيل
217 ـ سلمة بن محرز
218 ـ سليمان بن محرز
219 ـ سليمان بن مروان عجلى
220 ـ سليمان، غلام طربال
221 ـ سليمان بن هارون العجلى ـ سنان ابو عبد الله بن سنان
223 ـ سورة بن كليب بن معاوية الاسدى
224 ـ شجرة، برادر بشير النبال
225 ـ صالح بن سهل الهمدانى
226 ـ صالح بن عقبة
227 ـ صالح بن ميثم الكوفى
228 ـ صامت
229 ـ صلت بن الحجاج
230 ـ ضريس
231 ـ طاهر، غلام امام باقر (ع)
232 ـ طربال
233 ـ طلحة بن زيد بترى
234 ـ ظريف بن ناصح
235 ـ عامر بن أبى الأحوص
236 ـ عباد بن صهيب
237 ـ عبد الجبار بن اعين الشيبانى، برادر زرارة بن اعين
238 ـ عبد الحميد بن عواض الطائى
239 ـ عبد الحميد الواسطى
240 ـ عبد الرحمان، معروف به ابو خينمة
241 ـ عبد الرحمان بن أعين برادر زرارة
242 ـ عبد الرحمان بن سليمان الأنصارى
243 ـ عبد الرحيم القصير
244 ـ عبد الغفار بن القاسم الأنصارى، معروف به ابو مريم
245 ـ عبد الله بن بكير الهجرى
246 ـ عبد الله بن الجارود
247 ـ عبد الله بن جريح
248 ـ عبد الله بن الحسن بن الحسن بن على بن ابى طالب (ع)
249 ـ عبد الله بن زرعه
250 ـ عبد الله بن دينار
251 ـ عبد الله بن سليمان
252 ـ عبد الله بن شريك العامرى
253 ـ عبد الله بن عجلان
254 ـ عبد الله بن عطاء المكى
255 ـ عبد الله بن عمرو
256 ـ عبد الله بن الغالب الأسدى (شاعر)
257 ـ عبد الله بن محمد الأسدى
258 ـ عبد الله بن محمد الجعفى
259 ـ عبد الله بن المختار
260 ـ عبد الله بن الوليد الوصافى
261 ـ عبد المؤمن بن القاسم، برادر ابو مريم الأنصارى
262 ـ عبد الملك بن اعين الشيبانى برادر زرارة
263 ـ عبد الكريم بن مهران
264 ـ عبد الواحد بن المختار الأنصارى
265 ـ عبيد الله بن محمد بن عمر بن أمير المؤمنين (ع)
266 ـ عبيدة الخثعمى ـ عبيدة السكسكى
268 ـ عذافر بن عبد الله
269 ـ عطية أخو عرام
270 ـ عطية بن ذكوان
271 ـ عطية الكوفى
272 ـ عقبة بن بشير الأسدى
273 ـ عقبة بن شعبة، معروف به ابو شبية الأسدى
274 ـ عقبة بن قيس مثيلة
275 ـ عكرمة، معروف به ابو اسحاق
276 ـ العلاء بن الحسين
277 ـ العلاء بن عبد الكريم
278 ـ علباء بن دراع الاسدى
279 ـ علقمة بن محمد الحضرمى، برادر ابو بكر الحضرمى
280 ـ على بن أبى المغيرة الزبيدى الأزرق
281 ـ على بن حنظلة العجلى
282 ـ على بن رباط
283 ـ على بن سعيد بن بكير
284 ـ على بن عبد العزيز
285 ـ على بن عطية
286 ـ على بن ميمون، معروف به ابو الحسن الصايغ
287 ـ عمار بن أبى الأحوص
288 ـ عمر بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب (ع) أبو حفص الأشراف
289 ـ عمر بن شمر
290 ـ عمر بن حنظلة
291 ـ عمر بن هلال
292 ـ عمران بن أبى خالد الفزارى
293 ـ عمران
294 ـ عمر و بن ابى بتان
295 ـ عمر و بن ثابت
296 ـ عمر و بن جميع
297 ـ عمر و بن خالد
298 ـ عمر و بن خالد الواسطى
299 ـ عمر و بن دينار المكى
300 ـ عمرو بن رشيد
301 ـ عمرو بن سعيد بن هلال الثقفى
302 ـ عمرو بن عبد الله الثقفى
303 ـ عمرو بن قيس الماصر
304 ـ عمرو بن معمر بن أبى و شيكة
305 ـ عمرو بن يحيى
306 ـ عنبسة بن بجاد
307 ـ عنبسة بن مصعب
308 ـ عيسى بن أبى منصور القرسى
309 ـ عيسى بن حمزة
310 ـ عيسى بن اعين الشيبانى، برادر زرارة
311 ـ عيسى الطحان
312 ـ عيسى بن عمر
313 ـ غالب أبو هذيل (شاعر كوفى) ـ غالب جهنى
315 ـ غياث بن ابراهيم
316 ـ فرات بن احنف
317 ـ فضيل بن الزبير الرسان
318 ـ فضيل بن سعدان
319 ـ فضيل بن شريح
320 ـ فضيل بن عثمان الأعور المرادى
321 ـ فضيل بن غياث
322 ـ فضيل بن ميسرة
323 ـ فضيل بن يسار بصرى
324 ـ فليح بن أبى بكر الشيبانى
325 ـ قاسم بن عبد الملك
326 ـ قاسم بن محمد
327 ـ قدامة بن سعيد بن ابى زائدة
328 ـ قيس بن الربيع
329 ـ قيس بن رمانة الأشعرى
330 ـ كامل صاحب السابرى
331 ـ كامل بن العلاء
332 ـ كامل النجار
333 ـ كامل الوصافى
334 ـ كثير بن اسماعيل (النواء)
335 ـ كميت بن زيد الأسدى
336 ـ كيسان بن كليب
337 ـ كليب بن معاوية الأسدى
338 ـ كليب بن معاوية الصيداوى
339 ـ ليث بن أبى سليم
340 ـ ليث بن البخترى المرادى
341 ـ مالك بن أعين الجهنى
342 ـ مالك بن عطية
343 ـ محمد بن أبى حمزة
344 ـ محمد بن أبى سارة
345 ـ محمد بن أبى منصور
346 ـ محمد بن اسحاق المدنى
347 ـ محمد بن أسلم الجبلى
348 ـ محمد بن حميد
349 ـ محمد بن رستم
350 ـ محمد بن زيد
351 ـ محمد بن السايب الكلبى
352 ـ محمد بن سعيد بن غزوان
353 ـ محمد بن سليمان القرا
354 ـ محمد بن شر الحضرمى
355 ـ محمد الطيار غلام فزارة
356 ـ محمد بن عجلان
357 ـ محمد بن عجلان المدنى
358 ـ محمد بن قيس الانصارى
359 ـ محمد بن مروان البصرى
360 ـ محمد بن مروان الكلبى
361 ـ محمد بن مسعود
362 ـ محمد بن مسلم الثقفى الطحان الطائفى
363 ـ محمد بن على الحلبى
364 ـ محمد بن الفضل الهاشمى
365 ـ محمد بن يزيد
366 ـ محمد بن اليسع بن حمزة القمى ـ مستهل بن عطاء الكوفى
368 ـ مسعدة بن زياد
369 ـ مسعدة بن صدقة
370 ـ مسكين
371 ـ مسكين بن عبد الله
372 ـ مسمع كردين، معروف به ابو يسار
373 ـ معروف به خربوذ المكى
374 ـ معمر بن رشيد
375 ـ معمر بن عطاء
376 ـ معمر بن يحيى بن بسام دجاجى
377 ـ المفضل بن ابى قرة
378 ـ المفضل بن زيد
379 ـ المفضل بن قيس بن رمانة
380 ـ المفضل بن مزيد
381 ـ مقاتل بن سليمان
382 ـ مقرن السراج
383 ـ منهال بن عمرو الأسدى
384 ـ منصور بن الوليد الصيقل
385 ـ منصور بن حازم
386 ـ منذر بن أبى طريفة
387 ـ منصور بن المعتبر
388 ـ معاذ بن مسلم الهراء
389 ـ موسى أبو الحسن الأشعرى
390 ـ موسى بن اشيم
391 ـ موسى التمار
392 ـ موسى بن خليفة
393 ـ موسى الخياط
394 ـ موسى بن زياد
395 ـ مهزم الأسدى
396 ـ ميسر بن عبد العزيز النخعى المدائنى
397 ـ ميمون البان
398 ـ ميمون القداح غلام بنى محزوم
399 ـ ناحية بن أبى عماره
400 ـ نجم بن الحطيم (أبو حطيم العبدى)
401 ـ نجم الطائى
402 ـ نجيح بن مسلم
403 ـ نصر بن مزاحم
404 ـ نضر بن قراوش الخزاعى
405 ـ نعمان الاحمسى
406 ـ وردان أبو خالد الكابلى الأصغر
407 ـ ورد بن زيد الأسدى، برادر كميت بن زيد
408 ـ وليد بن بشير
409 ـ وليد بن عروة الهجرى
410 ـ وليد بن القاسم
411 ـ هارون الجبلى
412 ـ هارون بن حمزة الغنوى
413 ـ هاشم بن أبى هاشم
414 ـ هاشم الرمانى
415 ـ هلقام
416 ـ هيثم النهدى، ابن أبى مسروق
417 ـ يحيى بن أبى العلاء الرازى
418 ـ يحيى بن أبى القاسم، معروف به‏ابو بصير
419 ـ يحيى بن السابق
420 ـ يحيى بن القاسم الحذاء
421 ـ يزيد، معروف به ابو خالد الكناسى
422 ـ يزيد بن زياد الكوفى
423 ـ يزيد بن عبد الملك الجعفى
424 ـ يزيد بن عبد الملك النوفلى
425 ـ يزيد بن محمد النيسابورى
426 ـ يزيد، غلام حكم بن أبى الصلت الثقفى
427 ـ يعقوب بن شعيب الأزرق
428 ـ يعقوب بن شعيب بن ميثم الأسدى
429 ـ يعقوب بن يونس پدر يونس بن يعقوب
430 ـ يونس بن أبى يعقوب
431 ـ يوسف بن الحارث
432 ـ يونس بن خال أبى المستهل
433 ـ يونس بن جناب
434 ـ يونس بن المغيرة
باب الكنى (شاگردان امام باقر (ع) كه نامشان با كنيه ثبت شده است)
435 ـ ابو البلاد
436 ـ ابو بشر
437 ـ ابو حارم
438 ـ ابو جعفر المدائنى
439 ـ ابو الحجاج
440 ـ ابو حسان الانماطى
441 ـ ابو حسان العجلى
442 ـ ابو خالد الفزارى
443 ـ ابو شبية الفزارى
444 ـ ابو الصحارى
445 ـ ابو صامت الحلوانى
446 ـ ابو العلاء الخفاف
447 ـ ابو عروة الأنصارى
448 ـ ابو عمار
449 ـ ابو عمر البزار
450 ـ ابو عيينة
451 ـ ابو لبيد الهجرى
452 ـ ابو المأمون
453 ـ ابو محمد
454 ـ ابو مخلد الخياط
455 ـ ابو مرهف
456 ـ ابو مسكين السمان
457 ـ ابو موسى
458 ـ ابو النعمان العجلى
459 ـ ابو هارون
460 ـ ابو هارون المكفوف
پى‏نوشت‏ها:
1 ـ مسند احمد 2/14، صحيح مسلم 7/122، سنن الترمذى 2/308، تاريخ البغدادى 8/443، مصابيح السنة 2/ .204
2 ـ ما ضل صاحبكم و ما غوى*و ما ينطق عن الهوى*ان هو الا وحى يوحى*علمه شديد القوى – النجم/5 ـ .2
3 ـ قرانا عربيا غير ذى عوج لعلهم يتقون – الزمر .28
4 ـ انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا – الاحزاب .33
5 ـ منه آيات محكمات هن أم الكتاب و اخر متشابهات- آل عمران .7
6 ـ فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون النحل/ .43
7 ـ و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفكرون النحل .44
8 ـ ان ههنا لعلما جما لو اصبت له حمله.نهج البلاغه.
9 ـ بحار 11/ .83
10 ـ اعيان الشيعة 4 ق، 2/28، ائمتنا 1/ .332
11 ـ مناقب، ابن شهر آشوب 4/ .211
منبع : زندگى سياسى امام باقر (ع)، ص 59

هاشم مرقال

هاشم مرقال
هاشم يكى از ياران با اخلاص و سرداران بي‌باك امام علي(عليه السلام) بود. كسى كه در طرفدارى از حق و حقيقت قدمى استوار و در وفادارى و استقامت نسبت به ساحت پاك ولايت، شهرت فراواني داشت. او همچون عمار، مالك و محمد بن ابي‌بكر از بزرگان بي‌همتاى مكتب امام شمرده مي‌شد.
هاشم در سنين نوجواني به سر مي‌برد كه آوازه ظهور آئين جديد محمد(صلي‌الله عليه‌ وآله) به گوشش رسيد. او با دقت و انديشه‌اى بالا با اين مسأله مواجه شد و هيچ‌گاه مانند ديگران آن را به مسخره نگرفت. آداب و رسوم جاهليت كه در همه دل‌هاى اهل مكه ريشه داشت، در وجود او نيز بي‌اثر نبود، اما اندك و زودگذر بود. او هرچند كه در آغاز نزد پيامبر اسلام(صلي‌الله عليه‌ وآله) نرفت و اظهار ايمان ننمود، اما براى بت‌هاى قبيله نيز ارزشى قائل نمي‌شد و احترامى نمي‌گذاشت.
در نهايت، خورشيد پرفروغ اسلام هرچه بيشتر بالا آمد و برگستره پهناورحجاز پرتو افكند. و درهاى مكه به دست پيامبر گشوده شد. هاشم نيز كه درونش در كشمكش دو نيروى حق و باطل آرام نداشت، سرانجام تصميم خود را گرفت و به نزد پيك رحمت‌ شتافت و با صداقت و اخلاص، اسلام آورد. رسول گرامى نيز چنان به گرمى از او پذيرايى نمود كه گويى از همان نخستين روزهاى نبوتش ايمان آورده بود. تا اين كه پس از گذشت روزگاري، هاشم نزد پيامبر داراى جايگاهى نيكو شد و در موضوعات گوناگون علمي، اجتماعى و سياسى مورد اعتماد ايشان قرار گرفت.
هاشم مرقال، در ميان خصائص بي‌شمارش به مسائل نظامى و ريزه‌كاري‌هاى جنگى بيش از ديگر امور توجه مي‌كرد و در اين زمينه‌ها بيشتر شناخته مي‌شد. پيامبر اكرم(صلي‌الله عليه‌ وآله) نيز پيوسته اين روحيه عالى را در او تقويت مي‌كرد و اين استعداد او را در مسير اهداف حق هدايت مي‌نمود. از اين رو، هاشم در بيشتر نبردهاى اسلامى حضور مؤثرى داشت و دوست و دشمن شاهد و گواه پايمردى و شجاعتش در نبردها بودند.
فاتح دلاور روم و ايران
هنگامى كه ابوبكر به ناحق زمام خلافت را به دست گرفت. تصميم به نبرد با امپراتورى روم گرفت. از اين رو اعلام جهاد كرد و سپاهى بزرگ به سركردگى ابوعبيده جراح تشكيل داد. براى انتخاب فرماندهان اين جنگ بزرگ، گروهى از جنگجويان كارآزموده، نامزد شده بودند. در اين زمينه حساس نيز مانند هميشه، تفكر اميرالمؤمنين(عليه السلام) بود كه راهگشاى حركت روبه رشد اسلام شد، هنگامى كه پيرامون اين مسأله از ايشان نظر خواستند، پاسخ داد:
من پيش از اين هم بسيار يادآورى كردم، اما شما  تيزپا  را ياد نكرديد! او كسى است كه پيشاپيش پيامبر(صلي‌الله عليه‌ وآله) در صحنه‌هاى نبرد با سرعت
مي‌دويد! .
پيشنهاد حضرت علي(عليه السلام) مورد قبول و تأييد همگان قرار گرفت و از اين رو هاشم مرقال، به عنوان سردار لشكر و معاون ابوعبيده انتخاب شد و سپاه عازم شام مركز امپراطورى روم شد. پس از هجوم سپاه اسلام به روم، مقاومت شهرها پشت سر هم فرو ‌ريخت، تا اين كه مسلمانان به پشت حصار شهر  رستن  رسيدند. برج و باروى اين شهر بسيار محكم بود و اگر مسلمانان مي‌توانستند حصار آن را در هم فرو ريزند، ديگر دژها و سنگرها نيز به زودى نابود مي‌شد و در حقيقت گشودن اين حصار گشودن كليد روم به حساب مي‌آمد.
پس از آن‌كه حلقه محاصره به دور  رستن  تنگ شد و براى مدتى بدون نتيجه ادامه يافت، ابوعبيده براي مشورت و حل اين مشكل، سرداران خويش را فرا خواند و شوراى جنگ را تشكيل داد. در بين نظرات آنان تنها نقشه هاشم بود كه نظر ابوعبيده جراح را جلب نمود، هاشم درباره اين مسأله چنين گفت:
بدانيد كه اين كاري بسيار ساده است، نه همراه با كشاكش و درگيري، و راهش خدعه و نيرنگ است، نه صراحت و صداقت. من درباره اين دژ بسيار انديشيده‌ام، اما چون در برابر ضربات جنگ پايدار مي‌ماند، فكر نمي‌كنم كه بتوان به درونش راه يافت و در آن به جولان پرداخت، ضمن اين كه دشمن نيز از تجهيزات كامل و بي‌نياز كننده،‌ و روحيه‌اى عالى برخوردار است. و از سوي ديگر بي‌شك سقوط اين دژ، سقوط تمامى شام است. بنابر اين بايد به هر روشى كه مي‌توان در نابودى اين حصار كوشيد، و اين كار نيازمند فداكارى و از خودگذشتگى است، آيا ما چنين آمادگي‌اى را در خود سراغ داريم؟ .
حاضران همه پاسخ دادند:  سوگند به آن كس كه محمد(صلي‌الله عليه‌ وآله) را براى نجات بشر رسالت داد، از اين‌جا برنمي‌گرديم تا پيروز شويم، يا اين كه به دست دشمن هلاك گرديم .
پس از آن به بيان نقشه خويش پرداخت و اين چنين گفت:
بايد بيست صندوق چوبى به گونه‌اى درست كنيم كه بيست تن از دلاوران ما بتوانند با تمامى تجهيزاتشان در آن‌ها پنهان شوند. سپس آن‌ها را در لشكرگاه جا گذاشته و تنى چند از لشكريان را به نگهبانى آن صندوق‌ها بگماريم و چنين وانمود مي‌كنيم كه اين‌جا را ترك كرده‌ايم.
سپاهيان ما پيش از غروب، به سوى نزديك‌ترين قريه پيش مي‌روند و زمانى كه هوا تاريك شد، گروهى از سواران به نزديكى حصار باز‌ مي‌گردند و در تاريكى شب پنهان مي‌شوند… زمانى كه اهالى دژ دريافتند كه لشكر اين‌جا را ترك گفته و صندوق‌هاى به جا مانده را ببينند، با سرعت مي‌شتابند كه بر آن‌ها دست يافته و نزد فرماندهشان ببرند.
صحنه پيكار از اين‌جا شروع مي‌شود. هنگامى كه صندوق‌ها و نگهبانان را كه اينك اسير شده‌اند نزد فرمانده دشمن مي‌برند، اسيران تكبير مي‌گويند و آن‌گاه جنگجويانى كه در صندوق‌ها پنهان شده‌اند، بيرون مي‌جهند و آن‌ها هم با صداى بلند بانگ تكبير برمي‌دارند. سپس از آن سپاهياني كه در بيرون پنهان شده‌اند نيز فرياد به تكبير برمي‌دارند. و پس از آن‌كه همهمه درمي‌گيرد و در ساكنان دژ سرگشتگى ايجاد مي‌شود، جنگ‌جويان مسلمانى كه داخل دژ قرار دارند،‌ دروازه را مي‌گشايند.
در راه اجراى اين نقشه، خود هاشم اولين كسى بود كه اظهار آمادگى كرد و با داخل شدن در يكى از صندوق‌ها جان خويش را در راه گسترش اسلام به خطر انداخت. اين نقشه و برنامه جنگي، همان گونه كه هاشم پيش‌بينى كرده بود پيش رفت، و سرانجام منجبر به شكسته شدن حصار شهر شد.
پس از اين فتح بزرگ هاشم درنبرد با  هرقل  امپراطور روم، در جايگاه فرماندهى پيادگان سپاه قرار گرفت و با توجه به همه مشكلات وسختي‌هاى آن جنگ بزرگ، در پرتو دلاورى و درايت جنگى او، شام به دست مسلمانان گشوده شد. و در خلال همين جنگ‌ها بود كه هاشم يكى از چشمان خود را از دست داد.
افتخارات و رشادت‌هاي هاشم مرقال به اين‌جا ختم نشد، بلكه به دستور خليفه دوم، هاشم همراه با سعدبن ابي‌وقاص، كه عمويش بود، راهى گشودن دروازه‌هاى ايران و شركت در جنگ‌هاى  مدائن ،  جلولاء  و  قادسيه  شد و ذكر دلاوري‌هايش در آن سلسله‌ جنگ‌ها نيز براى هميشه در صفحات تاريخ جاويدان شد.
دفاع از حريم ولايت
سال‌ها يكى پس از ديگرى مي‌گذشت تا اين كه حكومت به دست عثمان افتاد. بعد از اين رخداد بود كه دست امويان كاملاً در امور كشور باز شد و خيانت‌هاى فراوانى در مورد جان و مال و مسلمانان از آنان سر زد. در آن زمان هاشم مرقال در كوفه به سر مي‌برد، جايى كه وليد به دستور خليفه، در آن ولايت يافته بود. كسى كه عياشى و شهوترانيش براى هميشه لكه ننگى در صفحات تاريخ خلفاى اسلامى به جاى گذاشت.
پس از كشته شدن عثمان و بيعت عمومى مردم با اميرالمؤمنين(عليه السلام)، هاشم مرقال با خبر شد كه امام براى جنگ روانه عراق شده است. از اين رو شتابان به حضرت پيوسته تا در ركاب او شمشير زده، به دفاع از حريم ولايت بپردازد. هاشم در اين صحنه خطير نيز توانست به خوبى در انجام وظايفش موفق باشد و نقش مؤثرى در سركوبى سركشان جمل داشته باشد.
پس از اين پيروزي، هاشم با امام همراه شد و پيوسته در كنار آن حضرت حضور داشت،  تا اين كه معاويه طغيان خود را نمايان ساخت و آماده پيكار با حضرت شد. از اين رو امام ياران برگزيده‌اش را گرد آورد تا درباره اين موضوع با آنان مشورت نمايد. هاشم نيز از آن گروهى بود كه به دليل پايدارى و استقامتش در يارى حضرت مورد اعتماد و مشورت قرار گرفته بود. او در آن جلسه مشورتى از روى اخلاص به حضرت، گفت:
اى اميرمؤمنان، من دقيقاً با مردم شام آشنايى دارم، آن‌ها دشمن تو و پيروانت نيستند و تنها از شدت حرصى كه به دنيا دارند در پيكار با تو از هيچ كوششى فروگذار نمي‌كنند. دروغ مي‌گويند  كه به خون‌خواهى عثمان قيام كرده‌اند. اين حيله، تنها نادانان را مي‌فريبد، بلكه خروج آن‌ها به خاطر دنيا است. از اين رو ما را به نبرد با آنان روانه كن!… .
سرانجام امام با سپاه خود براى پيكار با شاميان رهسپار شد. صفّين آوردگاه دو گروه حق و باطل بود. يكى از پرچمداران سپاه حق, هاشم بود. در يكى از روز‌هاى نبرد دو لشكر در پيكار شديدي درگير شدند. معاويه براى دفع يور‌ش‌هاى بي‌امان هاشم، عمرو عاص را براى روياروئي با او فرستاد. اما عمرو پس از مقدارى درگيري، دريافت كه تاب و توان روياروى با هاشم را ندارد، از اين رو به سرعت به خيمه معاويه بازگشت و عدم توانايى خود را در برابر مرقال به او اطلاع داد.
هنوز جنگ بين دو طرف شدت نيافته بود كه هاشم پرچم به دست با چند تن ديگر از پيكارگران سپاه اسلام، قرارگاه معاويه را هدف گرفتند و با شتاب، صفوف دشمنان را شكافتند و به سوى آن پيش تاختند. معاويه پس از ديدن اين منظره به واهمه افتاد و به عمرو دستور داد كه گروهي از دلاوران جنگ‌‌آزموده را به سركردگى عبدالله ـپسر عمرو عاص ـ براى محاصره و دستگيرى هاشم، روانه كند. اما عبدالله نيز پس از مدت كوتاهى مجبور شد كه با سرافكندگى به نزد پدر بازگردد.
پس از گذشت آن روز و فرا رسيدن روز بعد، امام سران لشكر، يعنى عمار، مالك و هاشم را فرا خواند و براي آن‌ها برنامه جنگى آن روز را تشريح نمود. حضرت، هاشم را در وسط لشكر قرار داد‌، زيرا مي‌دانست كه او در موضع خود استوار و پابرجا است و هر ترسويى را فرارى مي‌دهد و هر پايدارى را به هلاكت مي‌رساند.
هنگام صف‌آرايى پيش از نبرد، امام از روى مهربانى از پشت سر هاشم فرياد زد:  هاشم تا كى نان مي‌خورى و آب مي‌نوشى .
هاشم با شنيدن صداي مولاى خويش، با احترام به سوى آن حضرت رفت و پرچم مخصوص خود را از دست مبارك ايشان دريافت نمود. امام در حالى كه پرچم را به دست او مي‌داد گفت:
مي‌خواهم كه اين پرچم را در قلب سپاه دشمن برافراشته ببينم .
هاشم نيز در پاسخ گفت:
به خدا سوگند اي اميرالمؤمنين! آن اندازه مي‌كوشم كه هرگز به سوى تو باز نگردم!
پس از آن هاشم با سرعت به صفوف شاميان يورش برد و تا پايان روز با رشادت و شهامت هرچه‌تمام به مقابله با سپاه كفر پرداخت، تا اين كه در نهايت، در دشوارترين زمان جنگ، و در بين محاصره همه‌جانبه دشمن، يكى از شاميان ناگهان ضربه‌اى به شكم او وارد آورد. اما هاشم در اوج شهامت با يك دست‌، شكم خود را گرفت و با دست ديگر همچنان پرچم را برافراشته نگاه داشت، و به مقاومت خود در برابر دشمن ادامه داد و نگذاشت تا كسى از جراحت او باخبر شود. اما در نهايت، صبر و توانش را به كلى از دست داد و از يارانش عقب افتاد.
فرزندش عبدالله به سمت او آمد و علت بازماندنش را از او پرسيد. و او دستانش را از روى شكمش برداشت و در همان لحظه، روده‌هايش از شكمش خارج شد. با شهادت هاشم، و فرو افتادن پرچم او درحقيقت ضربه بزرگى به سپاه عراق وارد مي‌شد، از اين رو عبدالله فرزند هاشم، پرچم پدر را به دست گرفت و همچنان با برافراختن آن، به رويارويى با سپاه دشمن پرداخت، تا اين كه او نيز به فيض شهادت و پيوستن به روح گرامى پدرش نائل شد.
امام(عليه السلام) در پايان جنگ، كنار اجساد هاشم و يارانش ايستاد، و در حالى كه با قطرات پرحرارت و پاك اشك‌هايش با آنان وداع مي‌كرد،فرمود:
خدا هاشم و يارانش را رحمت كند، مردانى كه حق را شناختند و در راهش پيكار كردند، و جان را نثارش ساختند .