سیره

نوشته‌ها

سیره امام صادق (ع) در حج

اشاره:

جعفر بن محمد معروف به امام جعفر صادق(ع) (۸۳-۱۴۸ق) ششمین امام شیعیان امامی بعد از پدرش امام باقر(ع) و پنجمین امام اسماعیلیه است. او به مدت ۳۴ سال (۱۱۴ تا ۱۴۸ق) امامت شیعیان را بر عهده داشت که با خلافت پنج خلیفه آخر اموی یعنی از هشام بن عبدالملک به بعد و دو خلیفه نخست عباسی سفاح و منصور دوانیقی هم‌زمان بود. امام صادق(ع) به جهت ضعف حکومت اموی، فعالیت علمی بسیار بیشتری نسبت به دیگر امامان شیعه داشت. شمار شاگردان و راویان او را ۴۰۰۰ نفر دانسته‌اند. بیشتر روایات اهل بیت(ع)، از امام صادق(ع) است و از این‌رو مذهب شیعه امامی را مذهب جعفری نیز می‌خوانند.

سیره امام صادق(ع) در حج، معیار و الگویى سازنده در حجِ همه شیعیان و مسلمانان به شمار مى رود. آنچه ما در این زمینه بدان دست یافتیم و متون تاریخى و روایى ما را به آن راهنمایى می‌کند، موارد ذیل است:

۱. مناظرات

حج، کنگره‌اى عظیم و بسترى مناسب براى گفتگو و مناظره با همه اقوام و ادیان است. به همین جهت، امام صادق(ع) از این زمینه براى ارشاد همگان استفاده کرد.

هشام بن حکم می‌گوید: در مصر زندیقى بود که خبرهاى امام صادق(ع) به او رسیده بود. او خود را به مدینه رساند تا با حضرت مناظره کند. وقتى وارد مدینه شد، حضرت را نیافت. به او گفته شد که آن حضرت در مکه است. او نیز به طرف مکه حرکت کرد. هشام می‌گوید: ما در خدمت امام صادق(ع) در حال طواف بودیم که با آن زندیق برخورد کردیم. او شانه‌اش را به شانه امام(ع) زد . امام پرسید: اسمت چیست؟

ـ عبدالملک.

ـ کنیه‌ات؟

ـ ابوعبدالله.

ـ این ملکى که عبد او هستى، کیست؟ ایا از ملوک آسمان است یا زمین؟ ایا فرزند تو، بنده خداى آسمان است یا زمین؟

زندیق در جواب فرو ماند.

آنگاه حضرت به او فرمود:

ـ طوافم که تمام شد، بیا.

پس از طواف، زندیق نزد امام آمد و رو به روى ایشان نشست و ما (هشام و جمعى از شیعیان) هم در خدمت حضرت بودیم. امام صادق(ع) به زندیق فرمود:

ـ ایا می‌دانى زمین، تحت و فوق دارد؟

ـ بله.

ـ تو زیر زمین رفته‌اى؟

ـ نه.

ـ چه می‌دانى زیر زمین چیست؟

ـ نمی‌دانم، گمان می‌کنم چیزى زیر زمین نباشد.

ـ گمان، عجز است. پس تو یقین ندارى.

ـ به آسمان رفته‌اى؟

ـ نه.

ـ می‌دانى در آسمان چیست؟

ـ نه.

ـ تعجب است از تو! نه به مشرق رفته‌اى و نه به مغرب، نه درون زمین رفته‌اى و نه به آسمان، اما وجود چیزى را در آنها انکار می‌کنى؟ ایا عاقل می‌تواند چیزى را منکر شود که نمی‌داند؟

ـ تا کنون کسى با من چنین سخن نگفته بود!

امام(ع) ادامه داد:

ـ پس تو، شک دارى که شاید آنچه فکر می‌کنى، همان باشد و شاید نباشد؟

ـ بله، شک دارم.

ـ اى مرد! عالم بر غیر عالم حجت ندارد و براى جاهل حجتى نیست. اى برادر مصرى! بدانکه ما در خدا شک نداریم. مگر نمی‌بینى خورشید و ماه و شب و روز می‌روند و به جاى خود برمی‌گردند و اشتباه نمی‌کنند. اگر اینها به اختیار خود می‌روند و باز می‌گردند و از خود توانایى دارند، چرا شب تبدیل به روز و روز تبدیل به شب نمی‌‌گردد.

اى برادر اهل مصر! به خدا قسم اختیار آنها به دست دیگرى است و او از آنها بزرگ‌تر و تواناتر است.

ـ راست می‌گویى.

امام(ع) ادامه داد:

ـ اگر گمان می‌کنید «دهر» این امور را انجام می‌دهد، پس چرا قادر بر تغییر نیست؟ چرا آسمان مرتفع است و بر زمین فرود نمی‌اید و زمین گسترده است و بالاتر از سطح خود نمی‌رود و این دو به یکدیگر متصل نمی‌شوند؟

زندیق گفت:

ـ این دو را خدایشان نگه داشته است!

هشام می‌گوید: مرد زندیق به دست امام صادق(ع) مسلمان شد. و حمران بن اعین به امام(ع) گفت: جانم فدایت! اگر زنادقه به دست شما مسلمان می‌شوند، کفار نیز به دست پدر شما مسلمان شدند.

آن‌گاه زندیق تازه مسلمان شده، به امام صادق(ع) عرض کرد: مرا از شاگردان خودت قرار ده. امام(ع) خطاب به هشام فرمود: «او را تعلیم ده». آن مرد نیز خود معلم اهل شام و اهل مصر گردید و موفقیت او تا بدان حد رسید که مورد رضایت حضرت قرار گرفت.[۱]

مناظره دیگر، میان امام صادق(ع) و ابن ابی‌العوجاء صورت گرفت. روزى عبدالله بن مقفع و ابن ابى العوجاء در مسجدالحرام نشسته بودند. ابن مقفع به ابن ابى العوجاء خطاب کرد:

این مردم را می‌بینى؟ (با دست اشاره به طواف کنندگان) کرد. هیچ‌یک از اینها شایسته نام انسان نیستند، مگر این مردى که نشسته است؛ یعنى امام صادق(ع)، و بقیه، چهارپایان‌اند.

ابن ابى العوجا: چرا فقط او شایسته نام انسان است و بقیه چنین نیستند؟

ابن مقفع: من چیزى در او می‌بینم که بقیه ندارند.

ابن ابى العوجاء: باید آنچه را در مورد او می‌گویى، امتحان کنیم.

ابن مقفع: این کار را نکن (با او مناظره نکن)؛ چرا که عقایدت را از تو سلب می‌کند.

ابن ابى العوجاء: چنین نیست، تو می‌ترسى توصیفاتى را که از او کردى، نتوانى براى من اثبات کنى!

ابن مقفع: حال که چنین است، بلند شو و نزد او برو، ولى مواظب باش و عنان خود را رها نکن که تو را به بند خواهد کشید.

ابن ابى العوجاء نزد امام صادق(ع) رفت و پس از مدتى که با ایشان گفتگو کرد، پیش ابن مقفع برگشت و خطاب به وى گفت: اى پسر مقفع! او بشر نیست. اگر در دنیا روحى وجود داشته باشد که هر گاه بخواهد ، در قالب جسد ظاهر شود و هر گاه بخواهد، غایب شود، او همین مرد است.

ابن مقفع: چگونه؟

ابن ابی‌ العوجاء: وقتى نزد او نشستم و دیگران رفتند، او شروع به سخن کرد و گفت: اگر امر چنان باشد که مسلمانان می‌گویند (یعنى مبدأ و معاد وجود داشته باشد)، آنان در امان‌اند و شم هلاک خواهید شد و اگر امر چنان باشد که شما می‌گویید که چنین نیست، شما و موحّدان مساوى هستید.

گفتم: سخن ما و اینها، یکى است.

حضرت فرمود: چگونه گفته شما و اینها یکى است و حال آنکه آنها می‌گویند: معاد و ثواب و عقاب در کار است و دنیا نظم و نظام و خدایى دارد، ولى شما معتقدید خدایى نیست و جهان بی‌نظم است.

ابن مقفع: تحویل بگیر!

ابن ابى العوجاء ادامه داد: به او گفتم: اگر امر چنان است که اینها می‌گویند، چرا خدا براى خلقش ظاهر نمی‌شود تا در وجود او اختلاف نشود؟ او خود را مخفى کرده و پیامبران را می‌فرستد. اگر خود را بنمایاند، بهتر به او ایمان خواهند آورد.

حضرت پاسخ داد: چگونه کسى که قدرتش را به تو نشان داده، از تو مخفى است؟ تو را به وجود آورد، در حالى که نبودى.

آن‌گاه قدرت خداوند را یک به یک براى من شمرد، آن‌قدر که نتوانستم از خود دفاع کنم و چنان شدم که گویى الآن خدا در حضور ما ظاهر می‌شود.[۲]

موردى دیگر از این دست، هنگامى بود که چهار تن از زندیق‌‌ها در مسجد الحرام گردآمده و قرآن را به سخره گرفته بودند. هشام بن حکم می‌گوید:

ابن ابى العوجاء گفت: بیایید هر کدام از ما یک چهارم از قرآن را نقض کنیم. فردا در همین مکان جمع می‌شویم و تمام قرآن را ابطال می‌کنیم؛ چرا که با نقض قرآن، نبوت محمد باطل می‌شود و در ابطال نبوت محمد، مهر بطلان بر اسلام می‌خورد و سخنان ما هم اثبات می‌شود.

آنها رفتند و روز بعد، به کنار کعبه آمدند. ابن ابى العوجاء گفت: از دیروز که از یکدیگر جدا شدیم، در این ایه فکر می‌کنم: )فَلَمّا اسْتَیأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیا(.[۳] من نتوانستم در فصاحت و معناى بلند این ایه جمله‌اى مانند آن را بیابم و تفکر در این ایه، مرا از ایات دیگر بازداشت.

عبدالملک گفت: من از دیروز که از یکدیگر جدا شدیم، در این ایه تفکر می‌کنم: )یا أَیهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنّ الّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ یخْلُقُوا ذُبابًا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ یسْلُبْهُمُ الذّبابُ شَیئًا لا یسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ(.[۴] نتوانستم مثل این ایه را پیدا کنم.

ابوشاکر گفت: من از زمانى که از یکدیگر جدا شدیم، در این ایه فکر می‌کنم: ) لَوْ کانَ فیهِما آلِهَهٌ إِلاّ اللّهُ لَفَسَدَتا(.[۵] ولى نتوانستم مثل آن را بیاورم.

ابن مقفع گفت: این قرآن از جنس کلام بشر نیست و من از زمانى که از شما جدا شدم، این ایه فکرم را مشغول کرده: ) وَ قیلَ یا أَرْضُ ابْلَعى ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعى وَ غیضَ الْماءُ وَ قُضِى اْلأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِی‏ِ وَ قیلَ بُعْدًا لِلْقَوْمِ الظّالِمینَ([۶]. نه به نهایت معرفت این ایه رسیدم و نه توانستم مثل آن را بیاورم.

هشام می‌گوید: در این هنگام، جعفر بن محمد صادق(ع) از کنار آنان می‌گذشت که فرمود: ) قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ اْلإِنْسُ وَ الْجِنّ عَلى‏ أَنْ یأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهیرًا(.[۷]

این چهار نفر به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: اگر براى اسلام حقیقتى باشد، امر وصایت محمد نباید منتهى شود، مگر به جعفر بن محمد. به خدا قسم، مانند او را هرگز ندیدیم و به خدا قسم که پوست ما از هیبت او می‌لرزد. سپس پراکنده شدند؛ در حالى که به عجز خود اقرار می‌کردند.[۸]

دیگر مناظره، با سفیان ثورى بود که خود را زاهد زمان خویش می‌دانست. او روزى از مسجدالحرام می‌گذشت که دید امام صادق(ع) لباس‌هاى گران‌قیمت و زیبا پوشیده است. گفت: نزد او می‌روم و او را توبیخ می‌کنم. پس نزد امام آمد و گفت: مثل این لباس را نه رسول الله(ص) پوشید و نه على(ع) و نه هیچ کس از پدرانت.

امام(ع): رسول الله(ص) در زمان گرفتارى و فقر زندگى می‌کرد و آن حضرت با اینکه قدرت داشت، ولى ساده می‌زیست. بعد از ایشان وسعت بر مردم روى آورد و از این رو، سزاوارترین مردم به نعمت‌ها، ابرار هستند. آن حضرت سپس این ایه را خواند: )قُلْ مَنْ حَرّمَ زینَهَ اللّهِ الّتى أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطّیباتِ مِنَ الرِّزْقِ([۹]. فرمود: براى بهره‌مند شدن از نعمت‌هاى خداوند، ما از همه سزاوارتر هستیم.

آن گاه حضرت، دست سفیان را گرفت و به سمت خود کشید، فرمود: این لباس را به خاطر مردم پوشیده‌ام و لباس زیر آن را که زبر و خشن است، براى خودم؛ ولى تو لباس رویین را که زبر است، به خاطر مردم (ریا) پوشیده‌اى و لباس زیرین را که نرم و راحت است، به خاطر خودت.[۱۰]

۲. حاجت مؤمن

پرداختن به نیازهاى برادران و خواهران دینى از دستورهاى اکید امام صادق(ع) است. این فرمان در سفر و به خصوص سفر حج اهمیت بیشترى می‌یابد.

ابان بن تغلب می‌گوید: به همراه امام صادق(ع) در حال طواف بودم که مردى از شیعیان نزد من آمد و درخواست کرد با او به دنبال کارى بروم، ولى من دوست نداشتم که امام(ع) را رها کنم و به سوى او بروم. در حال طواف، آن مرد بار دیگر به من اشاره کرد. امام صادق(ع) دید و فرمود: اى ابان! این شخص با تو کار دارد؟

گفتم: بله.

امام(ع): او کیست؟

عرض کردم: یکى از یاران ماست.

امام: شیعه است؟

گفتم: بله.

امام: برو.

عرض کردم: پس طوافم را قطع کنم؟

حضرت: بله.

گفتم: هر چند طواف واجب باشد؟

امام: بله.

ابان می‌گوید: به همراه آن مرد رفتم و سپس نزد امام برگشتم و از ایشان در مورد «حقّ مؤمن» سؤال کردم.

حضرت: اى ابان! وارد این مطلب نشو.

عرض کردم: جانم به قربانت! می‌خواهم بدانم، و پیوسته اصرار کردم.

امام: بخشى (نصفی) از مال خودت را باید با او تقسیم کنى.

حضرت نگاه به چهره من کرد که چگونه متغیر شدم، و فرمود: اى ابان! مگر نمی‌دانى که خداى عزوجل، ایثارکنندگان را یاد فرموده؟

گفتم: آرى، جانم به فدایت!

امام(ع): مالت را که با برادرت تقسیم کنى، هنوز ایثار نکرده‌اى. ایثار، وقتى است که از نصف دیگر مالت نیز به او بپردازى![۱۱]

در موردى دیگر، امام صادق(ع) اهمیت پرداختن به امر مسلمان (و نه فقط شیعه) را گوشزد کرده است.

یکى از شیعیان آن حضرت به نام ابواحمد می‌گوید: با حضرت صادق(ع) در طواف بودیم و دست ایشان در دست من بود. در این هنگام مردى نزد من آمد و کارى داشت. با دست اشاره کردم که صبر کن تا طوافم تمام شود.

امام(ع) به من فرمود: موضوع چیست؟

گفتم: شخصى آمده و کارى با من دارد.

امام(ع): مسلمان است؟

گفتم: بله.

امام(ع): برو به کارش رسیدگى کن.

عرض کردم: طوافم را قطع کنم؟

فرمود: بله.

گفتم: حتى طواف واجب؟

فرمود: بله، حتى طواف واجب را.

آن‌گاه فرمود: «من مشى مع أخیه المسلم فى حاجته کتب الله له ألف ألف حسنه و محى عنه ألف ألف سیئه و رفع له ألف ألف درجه؛ کسى که با برادر مسلمانش براى رفع حاجت او حرکت کند، خداوند یک میلیون حسنه در حق او می‌نویسد و یک میلیون گناه را از او محو می‌کند و یک میلیون درجه او را بالا می‌برد».[۱۲]

۳. حرمت مسجد الحرام و کعبه

سیره امام صادق(ع) و همه امامان معصوم(ع)، بر حفظ حرمت «مسجد الحرام» و اولویت بخشیدن به آن بوده است.

زمانى منصور دوانیقى تصمیم گرفت که خانه‌هاى اطراف مسجدالحرام را بخرد و به مسجدالحرام بیفزاید و آن را توسعه دهد، ولى مردم امتناع ورزیدند. او خدمت امام صادق(ع) رسید و مشکل خود را با آن حضرت در میان گذاشت. حضرت فرمود: اندوهگین مباش؛ چرا که حجت تو بر آنها آشکار است.

منصور: چگونه بر آنان احتجاج کنم؟

امام(ع) به کتاب خدا.

منصور: به کدام ایه؟

امام(ع): با این ایه که خدا فرموده: )إِنّ أَوّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلّذى بِبَکّهَ مُبارَکًا.([۱۳] خداوند از اولین خانه به تو خبر داده است. اگر در این سرزمین اول آنان ساکن شدند، خانه‌هاى آنان از آنِ خودشان است و اگر اول کعبه بنا شده، پس حق تقدم با کعبه است.

منصور دوانیقى پس از شنیدن سخنان امام(ع)، صاحبان منازل اطراف مسجد الحرام را دعوت کرد و همین دلیل را براى آنها بیان داشت. آنان وقتى حجت را بر خود تمام دیدند، به او گفتند: هر چه دوست دارى، انجام ده.[۱۴]

مورد دیگر در این زمینه، این پرسش و پاسخ است.

ابى الصباح کنانى می‌گوید:

از امام صادق(ع) پرسیدم: اسلام برتر است یا ایمان؟ زیرا بعضى می‌گویند اسلام افضل از ایمان است.

امام: ایمان بالاتر از اسلام است.

ابى الصباح: این مطلب را براى من اثبات کن.

امام: چه می‌گویى در مورد کسى که عمداً در مسجدالحرام محدث گردد؟

ابى الصباح: به شدت او را می‌زنند.

امام: درست گفتى. چه می‌گویى درمورد کسى که در کعبه عمداً محدث گردد؟

ابى الصباح: کشته می‌شود.

امام: درست گفتى. مگر نمی‌بینى که کعبه از مسجد الحرام افضل و شریک با مسجدالحرام است، ولى مسجد الحرام شریک کعبه نیست. همین گونه ایمان نیز شریک اسلام است، ولى اسلام (در فضیلت) شریک ایمان نیست.[۱۵]

جمیل بن درّاج از امام صادق(ع) نقل می‌کند که حضرت فرمود: «للجنب أن یمشى فى المساجد کلّها …إلاّ المسجد الحرام و مسجد الرسول(ص)؛[۱۶] جنب می‌تواند از همه مساجد عبور کند… مگر از مسجد الحرام و مسجد النبى».

محمد بن یحیى با یک واسطه از امام صادق(ع) نقل می‌کند: «همگان براى نماز عید فطر و قربان، باید به بیرون شهر بروند، مگر اهل مکه که باید نماز را در مسجدالحرام بخوانند».[۱۷]

حلبى از امام صادق(ع) نقل می‌کند: از حضرتش در مورد اعتکاف سؤال شد. ایشان فرمود: «اعتکاف صحیح نیست، مگر در مسجد الحرام یا مسجد الرسول(ص) یا مسجد کوفه یا مسجد جامع، و در حال اعتکاف پیوسته باید روزه‌دار بود».[۱۸]

حماد بن عثمان از امام صادق(ع) حدیث می‌کند که حضرت فرمود: «یکره الاحتباء للمحرم و یکره فى المسجد الحرام؛[۱۹] نشستن به شکل احتباء (گرفتن زانو در بغل) براى محرم و در مسجد الحرام، مکروه است». شیخ صدوق می‌گوید: «و انما یکره الاحتباء فى المسجد الحرام تعظیما للکعبه؛[۲۰] علت کراهت احتباء، بزرگداشت کعبه است».

معاویه بن عمار، در مورد کیفیت ورود به مسجدالحرام از امام صادق(ع) نقل می‌کند که فرمود: «اذا دخلت المسجد الحرام فادخله حافیاً على السکینه و الوقار و الخشوع…؛ آن گاه که داخل مسجد الحرام می‌شوى، با پاى برهنه و با آرامش روحى و جسمى و خشوع وارد شو. کسى که با خشوع داخل مسجد الحرام شود، خداوند به خواست خودش او را می‌آمرزد».

به امام عرض کردم: مقصود از خشوع چیست؟

امام فرمود: «السکینه لا تدخله بتکبّر؛ آرامش بدون تکبر است». سپس فرمود وقتى به در مسجد رسیدى، بایست و بگو: «السلام علیک ایها النبى و رحمه الله و برکاته، بسم الله و بالله و من الله و ماشاء الله…».[۲۱]

امام صادق(ع) فرمود: «یجوز أخذ حصى الجمار من جمیع الحرم الا من المسجد الحرام و مسجد الخیف؛[۲۲] جمع کردن ریگ براى جمرات از تمام حرم جایز است، مگر از مسجد الحرام و مسجد خیف».

صامت می‌گوید: امام صادق(ع) از پدران بزرگوارش نقل فرمود: «الصلاه فى المسجد الحرام تعدل مأه الف صلاه؛[۲۳] نماز در مسجد الحرام، برابر صدهزار نماز است».

ابوبصیر می‌گوید: از امام صادق(ع) شنیدم که فرمود: در چهار مکان نماز تمام است: مسجد الحرام، مسجد الرسول، مسجد کوفه و حرم حسین(ع).[۲۴]

اما خوابیدن در مسجدالحرام، در برخى از روایات به طور مطلق جایز شمرده شده؛ مثل روایت معاویه بن وهب که می‌گوید: از امام پیرامون خواب در مسجدالحرام و مسجد پرسش کردم. فرمود: «نعم فاین ینام الناس؛[۲۵] بله (جایز است)، مردم کجا بخوابند؟»

از امام کاظم(ع) نیز روایاتى در این زمینه نقل شده است.[۲۶] اما با وجود این، در روایت دیگرى اسماعیل بن عبدالخالق از امام صادق(ع) درباره خوابیدن در مسجدالحرام می‌پرسد و آن حضرت می‌فرماید: «چنانچه چاره ندارد، اشکال ندارد».[۲۷]

این روایت می‌تواند شاهد بر این باشد که جواز خوابیدن، مختص به صورت اضطرار است. البته می‌توان بین این روایات به گونه‌اى دیگر جمع کرد و گفت: عدم جواز خوابیدن مربوط به قسمت‌هایى از مسجد الحرام و مسجد النبى است که در زمان پیامبر(ص) بنا شده است؛ چنان که زراره می‌گوید: از امام باقر(ع) پرسیدم که چه می‌فرمایید در مورد خوابیدن در مساجد؟ آن حضرت فرمود: «اشکالى ندارد، مگر در مسجدین (مسجدالحرام و مسجدالنبی)».[۲۸]

پی‌نوشت‌:

[۱] .الکافى، محمد بن یعقوب کلینى، ج۱، ص۷۲، دار الکتب الاسلامیه؛ بحارالانوار، علامه مجلسى، ج۳، ص۵۱، مؤسسه الوفاء بیروت؛ التوحید، شیخ صدوق، ص۲۹۳، انتشارات جامعه مدرسین.

[۲] . الکافى، ج۱، ص۷۴؛ بحارالانوار، ج۳، ص۴۲.

[۳] . یوسف/۸۰.

[۴] . حج / ۷۳.

[۵] . انبیاء / ۲۲.

[۶] . هود / ۴۴.

[۷] . اسراء / ۸۸.

[۸] . الاحتجاج، احمد بن على الطبرسى، ج۲، ص۳۷۷، نشر مرتضى، ۱۴۰۳؛ الصراط المستقیم، على بن یونس نباطى، ج۱، ص۴۳، کتابخانه حیدریه، نجف.

[۹] . اعراف / ۳۲.

[۱۰] . الکافى، ج۶، ص۴۴۳، باب اللباس.

[۱۱] . همان، ج۲، ص۱۷۱؛ التهذیب، شیخ طوسى، ج۵، ص۱۲۰، دار الکتب الاسلامیه؛ وسائل الشیعه، ج۱۲، ص۲۰۹؛ ج۱۳، ص۳۸۰ ـ ۳۸۳، مؤسسه آل البیت.

[۱۲] . الکافى، ج۴، ص۴۱۴، باب الرجل یطوف فعرض له الحاجه؛ التهذیب، شیخ طوسى، ج۵، ص۱۱۹، دارالکتب الاسلامیه، تهران؛ الاستبصار، شیخ طوسى، ج۲، ص۲۲۴، دارالکتب الاسلامیه، تهران؛ وسائل الشیعه، ج۱۳، ص۳۸۳.

[۱۳] . آل عمران / ۹۶.

[۱۴] . التفسیر، محمد بن مسعود بن عیاش السلمى، ج۱، ص۱۸۵، انتشارات علمیه اسلامیه؛ وسائل الشیعه، ج۱۳، باب وجوب بناء الکعبه ان انهدمت.

[۱۵] . الکافى، ج۲، ص۲۶، باب ان الایمان یشرک الاسلام… .

[۱۶] . همان ،ص۱۹۸؛ من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق، ج۱، ص۵۰۸، انتشارات جامعه مدرسین، قم؛ التهذیب، ج۱، ص۱۲۵؛ وسائل الشیعه، ج۲، ص۲۰۵.

[۱۷] . الکافى، ج۳، ص۴۶۱، باب صلاه العیدین؛ التهذیب، ج۳، ص۱۳۸.

[۱۸] . الکافى، ج۴، ص۱۷۶، باب المساجد التى یصلح الاعتکاف فیها.

[۱۹] . همان، ص۳۶۶، باب ادب المحرم.

[۲۰] . همان. ممکن است این جمله ، بخشى از روایت باشد.

[۲۱] . همان، ص۴۰۱، باب دخول المسجد الحرام.

[۲۲] . همان، ص۴۷۸؛ من لا یحضره الفقیه، ج۲، ص۴۷۳.

[۲۳] . الکافى، ج۴، ص۵۲۶، باب فضل الصلاه فى المسجد الحرام.

[۲۴] . همان، ص۵۸۶.

[۲۵] . التهذیب، ج۳، ص۲۵۸؛ الکافى، ج۳، ص۳۱۹؛ وسائل الشیعه، ج۵، ص۲۱۹.

[۲۶] . قرب الاسناد، عبدالله بن جعفر حمیرى قمى، ص۱۲۰، انتشارات کتابخانه نینوا.

[۲۷] . بحارالانوار، ج۹۶.

[۲۸] . علامه مجلسى نیز با این روش میان این دو دسته روایت، جمع کرده است. ر.ک: بحارالانوار ، ج۸۰، ص۳۵۸.

منبع :کوثر ، پاییز ۱۳۸۷، شماره

سید جعفر ربانى۷۵

بررسی مفهوم «رحمه‌للعالمین» در سیره پیامبر اعظم

اشاره:

شخصیت پیامبر اعظم داراى ابعاد وسیع و والایى است که در جهت معنویت به سدره المنتهى ( و لقد رآه نزله اخرى عند سدره المنتهی)۱ و در پرواز معراجی‌اش به مقام قاب قوسین او ادنی۲ رسیده و خداوند بزرگ اخلاق آن حضرت را با تعبیر عظیم یاد کرده است (انک لعلى خلق عظیم )۳٫ شخصیتى که تمامى ملک و ملکوت ، اماکن و ازمنه به برکت وجود با عظمت او آفریده شده و از ذره تا کرات و انس و جن و مَلَک از سفره پر برکت آن حضرت ، از هستى بهره مند شدند ( لو لاک لما خلقت الافلاک ) ۴٫

خداوند متعال در سند متقنش او را به عنوان اسوه عصرها و نسل ها معرفى نمود ( لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه ) ۵٫ اما جوامع اسلامى با دارا بودن چنین ذخایر عظیم و ارزشمندى نتوانسته از او بهره وافى ببرند، بلکه در مقابل دشمنان کینه توز وکوردلان اهانت به ساحت مقدس آن حضرت را در دستورکارخود قراردادند.

با توجه به اینکه خداوند متعال در قرآن همه امت اسلامى را به سرمشق گرفتن از آن بزرگوار ترغیب نموده و با عنایت به اینکه الگوپذیرى از آن حضرت محدود به حد خاص و زمینه مشخص نشده ، جا دارد هر فرد مسلمانى سیره آن حضرت را در تمام شئون زندگى اعم از معاش و معاد الگوى خود قرار دهند و ازآنجایی‌که ورود به قلمرو سیره آن حضرت بسیار وسیع و گسترده است و نیاز به کتاب ها و مقالات متعدد دارد لذا نگارنده با قلم و فهم ضعیف فقط مفهوم رحمه للعالمین در سیره آن حضرت را مورد بررسی قرار داده است .

ارسال پیامبران

« لقد بعثنا فی کلِّ امَّه رسولا »۶؛ محققاً در هر امتى رسولى را فرستادیم . هیچ امتى در هیچ زمان بدون پیامبر نبوده است . « و ان مِنْ اُمَّه الّا خَلافیها نذیر » ۷ .

در طول تاریخ بشریت هیچگاه ارسال پیامبران و مبلغان دینى قطع نشده است؛

« ثُمَّ أََرسَلْنا رُسُلَنا تترا»۸٫ ما رسولان خود را پى در پى فرستادیم .

براساس آیات الهی و روایات معصومین و براهین عقلى زمین هیچگاه از وجود حجت الهى و نگهبانان و مبلغان دین خدا تهى نبوده است .

یگانگی دعوت انبیا

محتواى دعوت پیامبران الهى علیرغم تفاوتهاى زمانى و مکانى و شرایط اجتماعى و قومى یکسان است. همه آنان مردم را به پرستش خداوند و دورى از اطاعت طاغوت دعوت کرده اند .

« لَقَد بَعَثْنا فی کُلِّ امَّه رَسُولاً اَنِ اعبُدواالله وَاجْتَنِبوا الطاغوت » .۹

همانا درهر امتی رسولى را برگزیدیم که مردم را به پرستش خدا و دورى از طاغوت فرا خواند .

تعداد انبیای الهى

بر اساس اخبار متواتر تعداد پیامبران الهى یکصد و بیست و چهار هزار نفر است که اول آنها حضرت آدم و آخر آنها حضرت محمد بن عبدالله (ص) است .

ابوذر می‌گوید: از رسول اکرم پرسیدم :پیامبران چند نفرند؟ پاسخ فرمودند: صدو بیست و چهار هزارنفر۱۰٫

چنانکه علامه مجلسی (ره) به نقل از شیخ صدوق مى فرماید به اعتقاد ما تعداد انبیا یکصد و بیست و چهار هزار نفرند . ۱۱

مراتب پیامبران

پیامبران از نظر کمالات و مراتب فضل یکسان نیستند بلکه بعضى از آنها بر برخی دیگر برترى دارند . خداوند متعال در قرآن کریم مى فرماید : « تِلکَ الرَّسل فَضَّلنا بعض النَّبیینَ عَلى بَعْض مِنهُم مَنْ کَلَّمَ الله وَ رَفَعَ بَعضهُم درجات وَآتینا عیسى بن مریم البینات وَ اَیدْ ناهُ بِروحِ القدس»۱۲ .

این آیه به روشنى دلالت دارد که همه پیامبران با اینکه ازنظر نبوت و رسالت همانند بودند، از نظر مقام یکسان نمى باشند، زیرا مأموریت آنها متفاوت بوده و با اینکه همه فداکار بودند درجه فداکارى آنها نیز با هم تفاوت داشته؛ بعضى از پیامبران از نطر درجه و مرتبه بر دیگری برترى دارند.

پیامبران اولوالعزم

در قرآن و جوامع روانی بعضى از پیامبران به عنوان پیامبران اولوالعزم از آنها یاد شده است . «اى پیامبر همچون پیامبران اولواالعزم در راه تبلیغ دین صبر و استقامت داشته باش .» ۱۳

ازبعضى آیات استفاده می‌شود که پیامبران اولوالعزم حضرت نوح و ابراهیم و موسی و عیسى و محمد(ص) هستند.۱۴

«شریعت و آیینی که براى شما قرار داده شد همان چیزى که نوح را به آن سفارش کردیم و بر تو نیز وحى کردیم و به ابراهیم و موسى و عیسی آن را سفارش نمودیم .» همچنان که در جاى دیگر فرمود :

«وَ أخَذْ نا مِن النَّبیین میثاقهُم وَ منکَ وَ من نوح و ابراهیم و موسی و عیسى بن مریم» . ۱۵

بیاد آور آنگاه که ما از پیامبران میثاق گرفتیم و از تو و نوح و ابراهیم و موسى و عیسى بن مریم از همه پیمان گرفتیم .

امام صادق (ع) فرمود : ساده النبیین و المرسلین خمسه و هم اولوالعزم من‌الرسل و علیهم دائره‌الوحى نوح و ابراهیم و موسى و عیسى و محمد(ص) ۱۶

«بزرگ پیامبران و رسولان پنج نفرند و آنها پیامبران اولوالعزم هستند و آسیای نبوت و رسالت بر محور وجود آنها دور مى زند و آنها نوح و ابراهیم و موسى و عیسى و محمد (ص) هستند.» جلال الدین سیوطی نیز از ابن عباس نقل کرده که پیامبران اولوالعزم همین پنج نفر هستند .۱۷

پیامبر اعظم

از مطالب گذشته نتیجه گرفته شد که در بین یک صد و بیست و چهار هزار پیامبر ، پنج نفر پیامبر اولوالعزم و بزرگ پیامبران و رسولان بوده اند. این پنج نفر هم از نظر مقام و درجه و کمال یکسان نیستند و بـر اسـاس آیـات و روایـات حضـرت محمد بن عبدالله (ص) اعظم پیامبران است و لذا در زیارت نامه آن حضرت می‌خوانیم – السلام علیک یا سید المرسلین – السلام علیک یا سید الأنبیاء . ۱۸

پیامبر اکرم در یک بیان نورانى فرمود : « أنا اَفْضَلُ النبیین قدرا و اعمهم خطرا و اوضحهم خبراً و اعلامهم مستقراً و اکرمهم امه و اجزلهم رحمه و احفظهم ذمه و ازکاهم مله » . ۱۹

از نظر ارزش از همه انبیا برتر و از نظر عظمت از همه آنها فرا‌گیر‌تر و از نظر مقام و منزلت از همه آنها آشکارتر و از نظر آئین پاکیزه‌ترین هستم .

در دعاى ندبه هم عرض مى کنیم « و صفوه من اصطفیته و افضل من اجتبیته و اکرم من اعتمدته قدمته على انبیائک » در میان بندگان برگزیده ات آن حضرت را زبده و برتر انتخاب کردى و او را گرامى تر از معتمدانت و بر همه پیامبران مقدم داشتى .۲۰

شاهد دیگر بر عظمت پیامبر اکرم این است که در جریان معراج در مسجد الاقصی همه انبیا نماز جماعت را به امامت آن حضرت اقامه نمودند .۲۱

امام سجاد (ع) فرمود : « حتى لا یساوى فى منزله و لا یکافا فی مرتبته و لا یوازیه لدیک ملک مقرب و لا نبى مرسل . »۲۲

هیچ کسی در رتبه با او برابرى نمى کند ودر مقام همانند او نمى باشد و هیچ فرشته عالى مقام و پیامبر مرسلى همپایه او نمى باشد .

معنا و مفهوم رحمت

مشهور در میان گروهى از مفسرین این است که صفت رحمان اشاره به رحمت عامه دارد که شامل دوست و دشمن و مؤمن و کافر ، نیکوکار و بد کار می‌باشد . باران رحمت بى حسابش همه را فرا مى گیرد، همه بندگان از مواهب گوناگون حیات بهره مندند، ولى رحیم اشاره به رحمت خاصه دارد که ویژه بندگان صالح و مؤمن است. لذا رحمان در همه جا مطلق اما رحیم بصورت مقید آمده است «و کان بالمؤمنین رحیما»۲۳

امام صادق نیز فرمود : «الرحمن بجمیع خلقه ، الرحیم بالمؤمنین خاصه . »۲۴

رحمت الهى معنا و مفهوم وسیعى دارد . « رحمتى وسعت کلِّ شَى »۲۵ بلکه خداوند متعال رحمت را برخودش فرض و لازم کرده است «کتب ربکم على نفسه الرحمه »۲۶

رحمت گاهى جنبه معنوى وزمانى جنبه مادى دارد هم دنیا هم آخرت را در بر می گیرد و در آیات قرآن بر معناى زیادى اطلاق شده است. گاهى بر مسئله هدایت و گاهى نجات از دشمن و گاهى باران پر برکت و گاه به نعمتهاى دیگرى همچون نور و ظلمت ، شب و روز و در موارد بسیار نیز به بهشت و مواهب خدا در قیامت اطلاق می‌شود . بخشیدن از گناهان ، قبول توبه و عیب پوشى از آنان ، فرصت دادن براى جبران اشتباهات، همه از مظاهر رحمت و مهربانى اوست .

رحمت الهى گاهی جنبه تشریعى دارد که از طریق بعثت پیامبران و نزول کتب آسمانى و تشریع احکام و بشارتها و انذارهاست وگاهى جنبه تکوینی دارد و از طریق امدادهاى معنوى و الهى است .

رسول اعظم؛ پیامبر رحمت

« وَ ما اَرسَلناکَ الا رحمه للعالمین»۲۷٫ خداوند رب العالمین، رسول اعظم را به عنوان رحمه للعالمین مبعوث کرد .

همانطورى که رحمانیت خداوند صفت عامه اوست و همه انسانها اعم از مؤمن و کافر را شامل می شود، پیامبر اعظم هم براى همه انسانها درهمه اعصار و تمامى مکان‌ها تا پایان جهان رحمت است نه تنها براى پیروان و دوستان بلکه همه اهل عالم ، گویا خوب و بد و دوست و دشمن باید این مهربانی و رحمت را از پیامبر احساس کنند .

دنیای امروز که فساد و تباهى و ظلم و بیداد گرى از در و دیوار آن مى بارد و آتش جنگها از هر سو شعله ور است وچنگال زورمندان ، حلقوم مستضعفان را مى فشارد، در دنیایى که جهل و فساد و جنایت و ظلم و استبداد و تبعیض وجود دارد، در این زمان مفهوم رحمه للعالمین از هر وقت دیگر آشکار تر است. چه رحمتى از این بالاتر که برنامه و آئینى آورده که همه این ظلمها و بدبختی‌ها و سیه روزى ها پایانى است و تداوم این رحمت ، سرانجامش حکومت صالحان است که سیاق آیات به آن اشاره دارد، چونکه ابتدا فرمود : « و لقد کتبنا فى الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون »۲۸٫

ما بعد ازتورات در زبور داود نوشتیم که بندگان نیکوکار من وارثان زمین می شوند .

سپس فرمود : « وَ ما اَرسَلناکَ الا رحمه للعالمین »۲۹ ما تو را جز براى رحمت جهانیان نفرستادیم .

تعبیر به عالمین و استثناء در جمله منفى و نکره آمدن رحمت آنچنان مفهوم وسیعی دارد که تمام موجودات عالم در تمام اعصار و قرون و حتى تمام ملائکه الهی را شامل مى شود . هنگامى که این آیه نازل شد پیامبر از جبرییل پرسید : « هل اصابک من هذه الرحمه شیئى . قال : نعم ، انّى کنتُ اخشى عاقبه الامر فامنت بک ».

آیـا چیـزی از ایـن رحمـت عائـد تو شـد؟ جبرئیل گفت: بله من از پایان کار خویش بیمناک بودم، اما بخاطر شما که رحمت براى جهانیان هستى از وضع خود مطمئن شدم. ۳۰

خود پیامبر اعظم فرمود : «انّما بعثت رحمه »؛ همانا من رحمتى برانگیخته شده ام . ۳۱

عموم مردم دنیا اعم از مومن و کافر ، همه مرهون این رحمت هستند . چرا که نشر آئین اسلام موجب نجات همگان است . حال گروهى از آن استفاده کردند و گروهی نکردند این مربوط به خود افراد است و تأثیرى بر عمومی بودن رحمت پیامبر اکرم نمى گذارد . این درست مثل آن است که بیمارستانی مجزا براى درمان همه دردها با پزشکان ماهر و انواع داروها تأسیس کنند و درهاى آنرا به روى همه مردم بدون تفاوت بگشایند، اما بعضی از بیماران از این مکان استفاده کنند و بعضى نکنند. آیا این در عمومى بودن آن تأثیر منفى دارد؟ به تعبیر دیگر ، رحمت بودن وجود پیامبر براى همه جهانیان جنبه مقتضى و فاعلیت فاعل دارد.

رسول اعظم؛ مظهر رحمت و رأفت الهى

رحمت و رأفت پیامبر اعظم تجلى رحمت و رأفت بیکران الهى است هر آنچه که از رحمت نبوی در دنیا و آخرت نصیب افراد می‌شود پرتوى از رحمت الهی است همه احکام حتى جهاد و حدود و قصاص و سایر کیفر و قوانین جزائى اسلام نیز براى جامعه بشرى رحمت است و اگر رحمانیت خداوند اشاره به لطف عام خداوند دارد که هم دوست و دشمن ، مومن و کافر را شامل می‌شود، پیامبر اعظم هم که در قرآن بعنوان رحمت براى عالمین معرفی شده هم براى مومن وهم غیر مومن رحمت است. از آیات مختلف قرآن به خوبى استفاده مى شود که نبوت ، رحمت و لطف خدا بر جهان بشریت است و براستى چنین است. اگر انبیا نبودند انسانها راه آخرت و دنیا را گم مى کردند، لذا پیامبر اعظم هم مایه رحمت براى انسان هست . « وَ ما ارسلناکَ الا رحمه للعالمین » و هم موجب رأفت . لذا در اوصاف پیامبر اعظم فرمود : « و بالمؤمنین رئوف رحیم »۳۲ رسولی آمده که به مؤمنان رئوف و مهربان است .

قابل توجه اینکه در قرآن کریم هم رحمت بر پیامبر اطلاق شد و هم رحیم بودن یعنی پیامبر اعظم هم براى همه مردم اعم از کافر و مومن رحمت عامه است و هم براى مومنین رحمت خاصه و اگر رحمانیت خداوند اشاره به لطف عام خدا دارد که حتى کافر و دشمنان دین را شامل مى شود یعنی شما چگونه به خدایى که همه افراد حتى دشمنان و کفار را مشمول لطف و رحمت قرار مى دهد ایمان نمى آورید. این نهایت نادانى شماست . پیامبر اعظم هم که رحمت عامه براى جهانیان معرفى شده است معنایش این است. چگونه رسولى که برای همه جهانیان حتى دشمنان و کفار رحمت است به او ایمان نمی آورید. این نهایت بى خردى شماست.

در سیره پیامبر رحمت نقل شده تا آنجا که ممکن بود سائل را رد نمى کرد، حتى روزی زنى فرزند خود را نزد پیامبر فرستاد و گفت به حضرت بگو پیراهن خود را به ما لطف نماید. فرزندش خدمت حضرت رسید و تقاضاى پیراهن نمود. پیامبر رحمت هم پیراهن خود را به او داد. آیه نازل شد« ولا تبسطها کل البسط »۳۳ هر چه دارى در راه خدا انفاق مکن .

در حق اسرا و بردگان فوق العاده سفارش مى فرمود : حتى با زن اسیر ازدواج کرد همینکه شنید زنى را در جبهه اسیر کرده اند و بعد از اسارت او را از کنار جنازه همسرش عبور داده اند تا دل آن زن را بسوزانند به شدت ناراحت شد و به این عمل شدیداً اعتراض نمود . هنگامى که سوار بر مرکب بود اجازه نمی داد کسى همراه او راه برود بلکه او را سوار مى کرد . در غم و شادی همراه مردم بود لذا به تشیع جنازه آنها مى رفت و در دورترین نقطه شهر مدینه به عیادت مریض مى رفت .

یشیع الجنائز و یعود المرضى فى اقصى المدینه۳۴

على (ع) فرمود : هر گاه کسى از برادران دینى را سه روز نمى دید سراغ او را مى گرفت و اگر در سفر بود برایش دعا مى کرد و اگر -بیمار بود به عیادتش مى رفت . ۳۵

همواره مى فرمود هر که رحم نکند به او رحم نمى شود « من لا یرحم وَلا یرحَم »۳۶

حضرت زهرا (س) دختر رحمه للعالمین هم در لحظه افطارى غذاى مورد نیاز خود را به فقیر و مستمندان اعطا نمودند .

« وَ یطعمون الطعام على حبه مسکینا و یتیماً و اسیرا »۳۷

آنها بخاطر حب به خدا به فقیر و اسیر و یتیم طعام مى دهند .

علی(ع) هم در بستر شهادت سفارش قاتل خود را به فرزند ش امام حسن مجتبی(ع) مى کند و می‌فرماید: اطعموه و اسقوه و احسنوا اسارته۳۸ . او را غذا و نوشیدنی بدهید و در حال اسارت با او خوش رفتارى کنید.

پیامبر رحمت؛ مانع عذاب الهى

« وَما کان الله لیعذبهُم وَ أَنتَ فیهم »۳۹

هیچگاه خداوند آنها را عذاب نمى کند مادامی‌که تو در میان آنها هستى . وجود با برکت آن حضرت مانع از عذاب الهى بر گنهکاران و کفار است . در منابع شیعه و اهل تسنن از امیر المومنین (ع) روایت شده که آن حضرت فرمود : « کان فى الارض امانان من عذاب اهله وَ قَد رَفَعَ اَحَدهما فَدونکم الا خره فتمسکوا به وَ قراء هذه الایه » . ۴۰ در روى زمین دو وسیله امان از عذاب الهى است؛ یکى وجود با برکت رسول خدا که از دنیا رحلت کردند و دیگرى استغفار است که به آن تمسک بجویید سپس این آیه شریفه را تلاوت فرمودند : « وَما کان الله لیعذبهُم وَ أَنتَ فیهم » اینکه وجود نازنین آن حضرت مانع از عذاب الهی است از مشخصات پیامبر اعظم است چونکه با وجود دیگر انبیا ، امت آنها مورد عذاب الهى واقع شده اند . از دیگر ویژگى پیامبر رحمت این است که هیچگاه کسى را نفرین نکرد و در هیچ حال از درگاه خداوند عذاب کسى را درخواست نکرد اما حضرت نوح عرضه داشت : « ربِّ لا تذرنى على الارض من الکافرین دیاراً ۴۱پروردگارا کافران را هلاک کن و از آنها کسى بر روى زمین باقى مگذار . و در جایى دیگر عرضه داشت « ولا تَز ِدِ الظّالمینَ اِ لَّا تَبارَا.» ستمکاران جز بر هلاک و عذابشان میفزاى . ۴۲

اما از پیامبر اعظم درخواست مى کردند که در حق مشرکین نفرین کند می فرمود : من براى رحمت آمده ام نه لعنت۴۳ بلکه در حق آنها و براى هدایت آنها دعا مى کرد . همچنانکه پیامبر رحمت در فتح مکه وقتى وارد شهر شد با کفار و مشرکین که از هرگونه اهانت و جسارت و غارت و تجاوز بر پیامبر و یاران او کوتاهى نکردند و انتظار مجازات را داشتند اما همه را مو رد عفو و بخشش قرار داد فرمود : « الیوم یوم المرحمه » امروز روز رحمت و مهرورزى است . « اذهبوا انتم الطلقا » بروید امروز همه شما آزاد هستید . ۴۴

پیامبر رحمت حتی در لحظه مرگ دلواپس عذاب امت گناهکار خود در قیامت بود هنگامى که ملک الموت براى قبض روح آمد پیامبر فرمود صبر کن برادرم جبرئیل بیاید بعد از مدتى که جبرئیل آمد فرمود چرا دیر آمدی؟ جبرئیل عرض کرد یا رسول الله مشغول تزئین بهشت بودیم فرمود : اینها دلم را خوش نمى کند بگو با امت من چه خواهد شد جبرئیل رفت و برگشت و عرضه داشت خداوند سلام مى رساند و مى فرماید آنقدر از امت خود در روز قیامت شفاعت کن تا خودت راضى شوى . ۴۵

علی(ع) نقل کردکه رسول خدا فرمود :در روز قیامت در موقف شفاعت مى ایستم و آنقدر گنهکاران را شفاعت می‌کنم که خداوند مى فرماید : ارضیت یا محمد آیا راضى شدى من عرض مى کنم رضیتُ رضیتُ راضى شدم راضى شدم۴۶ . در روز قیامت همه انبیا و مردم می گویند وَ انفُسَاه اما پیامبر رحمت مى فرماید اُمتی امتى .

عفو وگذشت در سیره پیامبر اعظم

پیامبر رحمت نسبت به مردم با بزرگوارى رفتار مى کرد بد رفتارى و بی حرمتى به خود را نادیده مى گرفت و از خطاى دیگران براحتى مى گذشت. کینه کسى را در دل نگه نمى داشت، در صدد انتقام بر نمى آمد. روح نیرومندش که در سطح بالاتر از انفعالات نفسانى و عقده هاى روحى قرار داشت عفو و بخشایش را بر انتقام ترجیح مى داد .

حضرت امیر (ع) فرمود : « کان رسول الله اجودالناس کفاً و اکرمهم عشره»۴۷

رسول خدا از همه بخشنده تر و از همه مردم در معاشرت بزرگوارتر بود .

«یقبل معذره المعتذر الیه »۴۸

عذر خواهى کسی را که ازاو معذرت مى طلبید قبول مى فرمود .

هرگز بدى را با بدى پاسخ نمى گفت بلکه از بدیها و سیئه مردم به‌راحتی درمیگذشت .

« ولا یجزی السیئه بالسیئه ولکن یعفو و یصفح »۴۹

در برابر جفا و تندی دیگران با بزرگوارى برخورد مى کرد

«یصبر للغریب على الجفوه فى منطقه و مساکنه »۵۰

در مقابل تندی نه تنها با او برخورد نمى کرد و مقابله به مثل نمى نمود بلکه دستور می داد که چیزى به او عطا نمایند .

در جنگ احد با آن همه وحشى گرى و اهانتى که به جنازه عموى ارجمندش حضرت حمزه سیدالشهداء روا داشته اند دست به عمل متقابل با کشتگان قریش نزد و در فتح مکه وقتی که به ابوسفیان و هند و سران قریش دست یافت در مقام انتقام برنیامد حتى ابو قتاده انصارى که مى خواست زبان به دشنام آنان بگشاید از بد گویى منع کرد. بلکه در روز فتح مکه اعلام فرمود : « الیوم یوم المرحمه » امروز روز رحمت و مهربانى است . «اذهبواانتم الطلقا » بروید همگى آزادید . ۵۱

پس از فتح خیبر جمعى از یهودیان که تسلیم شده بودند و غذاى مسموم براى حضرت فرستاده بودند ، اما حضرت آنان را به حال خودشان رها کرد . زن یهودی وقتى که خواست در کام آن حضرت زهر بریزد او را نیز عفو کرد . در مراجعت از غزوه تبوک جمعى از منافقان در سوء قصدى که به جان حضرت کردند و خواستند مرکبش را رم بدهند تا در پرتگاه سقوط کند با این که پیامبر آنان را شناخت با همه اصرار یارانش اسم آنان را فاش نساخت و از مجازاتشان صرف نظر فرمود . ۵۲

با عبدالله بن اُبی سر دسته منافقان که کارشکنى زیاد مى کرد و شایعه سازی بر علیه پیامبر مى کرد یاران پیامبر بارها از آن حضرت خواستند که او را به سزاى اعمالش برسانند اما حضرت اجازه نمى داد بلکه در حال بیمارى به عیادت او رفت . ۵۳

به پیامبر عرض کردند درباره مشرکین نفرین کن فرمود ، نه من براى لعنت نیامدم بلکه براى رحمت فرستاده شده ام .گاهى بعضى از یاران عرض می کردندکه به دشمنان نفرین کند اماحضرت نه تنهانفرین نمى کرد بلکه در حق آنها دعا مى کرد و مى فرمود خداوندا این مردم را هدایت فرما . لذا فرمود «ارحموا من فى الارض یرحمکم من فى السما»۵۴ به انسانهاى روى زمین رحم کنید تا به آنها که درآسمان هستند به شما رحم کنند.

خداوند متعال نیز به پیامبر اعظم فرمود : « فبما رحمه من الله لنت لهم و لو کنت فظاً غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفرلهم »۵۵ در پرتو رحمت خدا با خلق خدا نرم و مهربان شدى و اگر سخت دل بودى مردم از گرد تو متفرق مى شدند، پس چون امت بدکنند از آنان در گذر و از خدا بر آنها طلب آمرزش کن.

دلسوزى و مهربانی در سیره پیامبر اعظم

دلسوزى و مهربانی در سیره پیامبر اعظم کاملاً مشهود بود و خداوند رسول اعظمش را در قرآن این گونه توصیف مى نماید . «حریص علیکم لعلک باخع نفسک الا یکون مؤمنین »۵۶ ؛ اى رسول ما، گویی مى خواهى جان خود را به خاطر اینکه آنها ایمان نمی آورند از شدت اندوه بر باد دهى . باخع به معنى هلاک کردن خویش از شدت غم واندوه است و این تعبیر نشان مى دهدکه پیامبر اعظم تا چه اندازه نسبت به مردم دلسوز و مهربان بود.

در آغاز سوره طه فرمود : « طه ما انزلنا علیک القرآن لتشقى »۵۷

ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که خودت را به زحمت بیفکنى .

بخاطر شدت علاقه ای که به هدایت مردم داشت بقدرى دلسوزى داشت ، که این آیه نازل شد: ما تورا نفرستادیم که خودت را به درد سر بیاندازى .

روزى پیامبر اکرم (ص) دوازده درهم به على (ع) داد و فرمود : براى من لباس بخر. حضرت به بازار رفت و لباسى براى پیامبر تهیه نمود. پیامبر فرمود لباس ارزانتر و ساده‌تر بهتر بود ، اگر فروشنده حاضراست لباس را برگردان . على (ع) لباس را برگرداند و پول را پس گرفت و به خدمت پیامبر برگشت رسول خدا با على (ع) بسوى بازار حرکت کردند در راه کنیزی را دیدند که گریه مى کند از حالش جویا شدند عرض کرد چهار درهم پول براى خرید جنس به من دادند ولى آن را گم کردم و اکنون مى ترسم به خانه برگردم. پیامبر رحمت چهار درهم به او داد وآنگاه به بازار رفتند و پیراهنى به قیمت چهار درهم خریدند. در راه بازگشت برهنه اى را دیدند لباس را به او بخشیدند و دوباره به بازار رفتند و پیراهن دیگرى خریدند هنگام بازگشت به خانه دوباره آن کنیز را دیدند که ناراحت است علت را پرسیدند . گفت : چون برگشتنم به خانه طول کشیده مى ترسم مـرا تـوبیخ کنند پیـامبر اعظم همراه کنیز به منزل صاحبش رفت ، صاحب خانه به احترام پیامبر کنیز را بخشید و او را آزاد نمود . رسول اکرم فرمود چه دوازده درهم با برکتی که دو برهنه را پوشاند و یک نفر را آزاد کرد . ۵۸

رفق و مدارا در سیره پیامبر رحمت

رفق و مدارا و ملایمت همواره در رفتار و سیره اجتماعى آن حضرت کاملاً مشهود بود و یکی از شئون رحمه للعالمین است. چونکه خداوند متعال در قرآن کریم نرم خویی و مداراى پیامبر را رحمت الهى قلمداد نمود و با عظمت از آن یاد فرمود .

« فبما رحمه من الله لنت لهم و لو کنت فظاً غلیظ القلب لا نفضوا من حولک »۵۹

در پرتو رحمت الهی در برابر آنان نرم و مهربان شدى و اگر خشن و سنگدل بودى از اطراف تو پراکنده مى شدند .

مرحوم نراقى در معناى رفق فرمود : مدارا ، ملایمت و خوش برخوردى با مردم و تحمل ناگوارى و آزارهاست . ۶۰ و به تعبیر غزالى : نرم خویی ویژگى پسندیده الهى است که صفت مقابل آن درشتى و تندى است که درشتى در اثر خشم ولى نرم خویى نتیجه اخلاق نیکو و سلامت روح است . ۶۱ واژه کوتاه مدارا بسیارى از فضیلت ها را ( از قبیل انسان دوستى ، فرو بردن خشم ، دورى ازکینه توزى برد بارى و خویشتن دارى ، پرهیز از جفا و ستم ، مقابله به نیکى با آنکه بدى کرد ، دورى از خشونت و سخت گیرى ، آسان گیرى بر مردم و جذب دیگران ) در درون خود جاى داده است . لذا خداوند درقرآن با عظمت از آن یاد فرمود و نشانه رحمت خودش قلمداد نمود . «فبما رحمه من الله لنت لهم » در پرتو رحمت الهی نرم ومهربان شدى .

امام صادق (ع) از پیامبر نقل کرد : « امرنى ربى بمداراه الناس کما امرنى بأداء الفرائض»۶۲ خداوند به من دستور داد به مدارا کردن با مردم همانطورى که به انجام واجبات دستور داد .

پیامبر اعظم فرمود : « ثلاث من لم یکن فیه لم یتم له عمل ، ورع یحجزه عن معاصى الله و خُلق یوارى به الناس و حلم یردّ به جهل الجاهل ».۶۳

سه چیز است اگر در کسى نباشد کارش به پایان نمى رسد؛ ورع و پارسایی که او را از گناهان باز دارد. خُلق و خوئى که بدان با مردم مدارا کند، بردبارى و حلمى که بدان جهل و جاهل را دفع کند .

رسول اعظم هنگام سفر تبلیغى معاذ به یمن سفارش فرمود : «علیک بالرفق والعفو»۶۴ . با مردم مدارا کن و بدى هاى آنان را ببخش.

یکى از مصادیق رفق و مدارا مراعات حال دیگران است لذا خود پیامبر اعظم در نماز و خطبه مراعات اضعف المومنین را می‌کرد: «کان اخف الناس من تمام واقصر الناس خطبه .» نمازش را از همه سبکتر و خطبه اش را از همه کوتاهتر می کرد . حضرت امیر (ع) در سفر تبلیغى اش به یمن از پیامبر رحمت سوال کرد چگونه با مردم نماز بخوانم . فرمود : در حد ناتوان ترین آنها و خود حضرت على به مالک اشتر سفارش فرمود : در نماز جماعت با مردم مدارا کن و با طولانى کردن نماز مردم را پراکنده مساز . ۶۵

نرمش و مداراى پیامبر در پیشرفت اسلام نقش بسزائى داشت لذا خداوند به او فرمود اگر نرم و مهربان نبودى مردم از اطراف تو پراکنده مى شدند همچنانکه برخورد کریمانه حضرت در فتح مکه با کسانى که سالها با او دشمنى کرده بودند در آن روز اعلام فرمود الیوم یوم المرحمه ، توفانى در دلها ایجاد کرد که به فرموده قرآن یدخلون فى دین الله افواجا ، فوج فوج مسلمان شدند.

ارتباط عاطفى و کریمانه پیامبر اعظم(ص)

یکى دیگر از سیره اجتماعى رسول اعظم برقرارى ارتباط کریمانه با مردم است .

خداوند متعال در قرآن کریم به پیامبرش فرمان مى دهد « واخفظ جناحک لمن اتبعک من المومنین »۶۶ پرو بال مرحمت بر پیروان با ایمانت با تواضع بگستران .

این تعبیر کنایه از برخورد توأم با محبت و ملاطفت با مردم است همانگونه که پرندگان هنگامى که مى خواهند به جوجه هاى خود اظهار محبت کنند آنان را زیر بال و پر مى گیرند .

در سیره پیامبر اکرم نقل شده است « کان رسول الله بهم رحیما و علیهم عطوفا »۶۷ لذا پیامبر رحمت اگر کسى به مسجد نمى آمد احوال آنان را مى پرسید و اگر مریض مى شد به عیادت آنان مى رفت و اگر مشکلی برایش پیش مى آمد در صددرفع آن اقدام مى نمود .

« کان رسول الله یتعاهد الانصار و یعود هم و یسأل عنهم » ۶۸

حضرت ابراهیم هم در برخورد با عموى بت پرست خود از واژه عاطفى پدرم استفاده نمود و با لحن ملایمى فرمود : « سلام علیک ساستغفرلک ربى انه کان بی حفیا »۶۹ سلام بر تو ، من از خدا براى تو آمرزش مى طلبم که خدای من بسیار در حق من مهربانست .

حضرت على (ع) درباره سیره پیامبر مى فرماید : « اذا تفقد الرجل من اخوانه ثلاثه ایام سأل عنه فان کان غائباً دعاله و ان کان شاهداً زاره و ان کان مریضاً عاده »۷۰

هر کسى از برادران دینى اش را سه روز نمى یافت سراغ او را می گرفت اگر غائب و در سفر بود برایش دعا مى کرد و اگر شاهد و حاضر در شهر بود به دیدارش مى شتافت و اگر بیمار بود به عیادتش می رفت .

نتیجه‌گیری

صفت رحمانیت خداوند اشاره به رحمت عامه که شامل دوست و دشمن و مؤمن و کافر مى شود و صفت رحیم اشاره به رحمت خاصه ویژه مؤمنین دارد و در قرآن هر دو صفت براى پیامبر اعظم ذکر شده است. براساس آیات قرآن رحمت الهی مفهوم وسیعى دارد « رحمتى وسعت کلُّ شیءٍ » و خداوند آنرا بر خودش واجب کرده است : « کتب ربکم على نفسه الرحمه » در قرآن برای رحمت عامه مصادیق متعددى ذکر شده است خداوند رب العالمین پیامبر اعظم را بعنوان رحمه للعالمین معرفى نمود: « و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین » که پیامبر اعظم براى همه انسانها در همه اعصار تا پایان جهان نه تنها براى پیروان خود بلکه براى همه انسانها رحمت است و این رحمت حتى شامل ملائکه مقرب الهى هم میشود وتا مادامیکه پیامبر رحمت زنده بود خداوند کسى را عذاب نکرد . « و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم »

رسول اعظم دردنیا و آخرت مظهر رحمت و رأفت الهى است و در سیره و رفتار آن حضرت رحمت و رأفت ،دلسوزی، مهربانى ،عفو وگذشت و رفق و مدارا و برخورد کریمانه با دوست و دشمن کاملاً مشهود بود. با توجه به اینکه رسول اعظم بعنوان الگو و اسوه معرفى شد « لقد کان لکم فى رسول الله اسوه حسنه » همه امت اسلامی باید سیره و رفتار آن حضرت را الگو و سرمشق خود قرار دهند. این درسى به همه انسان ها است که در زندگیشان خود را به این اخلاق الهى و سیره نبوى متخلق کنند و بامردم برخورد کریمانه و محبت آمیز داشته باشند و از کینه‌ورزى و دشمنى و تهمت و غیبت ، دورى ورزند و همواره براساس آیه قرآن‌ « تواصوا بالمرحمه » همدیگر را به این سیره نبوى سفارش و توصیه نمایند.

پى‏نوشت:

۱- نجم ۱۴

۲-نجم ۹

۳- قلم ۴

۴- سفینه‌البحار ج ۲

۵- احزاب ۲۱

۶- نحل ۳۶

۷- فاطر ۲۴

۸- مومنون ۴۴

۹- نحل۳۶

۱۰- بحارالانوار ج ۱۱ص ۳۲

۱۱- بحارالانوار ج ۱۱ص ۲۸

۱۲- بقره ۲۵۳

۱۳- احقاف ۳۵

۱۴- شورى ۱۳

۱۵- احزاب ۷

۱۶- اصول کافى طبقات انبیا و الرسول

۱۷- درالمنثور ج ۶ ص ۴۵

۱۸- مفاتیح‌الجنان

۱۹- قطره از دریاى فضایل اهل بیت ج ۲ ص۳۴۵

۲۰- مفاتیح الجنان

۲۱- المیزان ج۱۳ ص ۵

۲۲- صحیفه سجادیه دعاى دوم

۲۳- احزاب ۴۳

۲۴- المیزان ج۱ ص ۲۳

۲۵- اعراف ۱۵۶

۲۶- انعام ۵۴

۲۷ – انبیاء ۱۰۷

۲۸- انبیاء ۱۰۵ و ۱۰۶

۲۹- انبیاء ۱۰۷

۳۰- مجمع البیان ذیل آیه

۳۱- سیره نبوى ج ۳ ص ۷۵

۳۲ – توبه ۱۲۸

۳۳ – اسراء ۲۹

۳۴ – بحارالانوار ج ۱۶ ص ۲۲۸

۳۵ – مکارم الاخلاق ص ۱۷

۳۶- سنن النبى ص ۴۵

۳۷- انسان ۸

۳۸- میزان الحکمه

۳۹ – انفال ۳۳

۴۰ – نهج البلاغه حکمت ۸۸

۴۱- نوح ۲۶

۴۲- نوح ۲۸

۴۳- سیره نبوى ص ۱۳۲

۴۴- تفسیر نمونه ج ۱۰ ص ۶۶

۴۵- سیره نبوى ص ۱۳۲

۴۶ – تفسیر نمونه ج ۲۷ ص ۹۹

۴۷- مکارم الخلاق ص ۱۷

۴۸ – سنن النبى ص ۷۵

۴۹ – سنن النبى ص ۷۵

۵۰- مکارم الخلاق ص ۶۷

۵۱- تاریخ طبرى ج ۳ ص ۵۶

۵۲- سیره نبوى ص ۱۲۷

۵۳- سیره نبوى ص ۱۲۷

۵۴- مستدرک الوسائل ج ۹ ص ۱۵۹

۵۵- آل عمران ۱۵۹

۵۶- شعرا ۳

۵۷- طه۲

۵۸- بحار الانوار ج۱۶ ص۲۱۵

۵۹ – آل عمران ۱۵۹

۶۰ – جامع السادات ج۱ ص ۳۴۰

۶۱ – احیاء علوم دین ص۱۸۴

۶۲ – اصول کافى ج ۲ ص ۱۱۷

۶۳ – اصول کافى ج ۳ ص ۱۸۱

۶۴ – تحف العقول ص۲۶

۶۵ – نهج البلاغه نامه ۵۳

۶۶ – شعرا ۲۱۵

۶۷ – بحار الانوار ج ۸۲ ص۳۲۱

۶۸ – بحارالانوار ج۸۲ ص ۱۱۸

۶۹ – مریم ۴۷

۷۰ – مکارم الاخلاق ص۱۷

منابع و مآخذ

۱-قرآن کریم

۲-نهج البلاغه

۳-صحیفه سجادیه

۴-مفاتیح الجنان

۵- تفسیر مجمع البیان – ابو على طبرسى – مکتبه آیت الله مرعشى نجفی- قم

۶-تفسیر المیزان – سید محمد حسین طباطبایى – منشورات جامعه مدرسین -قم

۷-تفسیر نمونه – ناصر مکارم شیرازی- دارالکتب الاسلامیه – تهران

۸-تفسیر درالمنثور – جلال الدین سیوطى – دارالکفر – بیروت

۹-اصول کافى – محمد کلینى – دارالکتب الاسلامیه – تهران ۱۳۶۵هـ. ش

۱۰-بحار الانوار – محمد باقر مجلسى – موسسه الوفا – بیروت – ۱۴۰۴ هـ . ق

۱۱-مستدرک الوسائل – میرزا حسین نورى – موسسه آل البیت – بیروت – اول -۱۴۰۸هـ. ق

۱۲- سفینه البحار – شیخ عباس قمى – انتشارات فراهانى – تهران

۱۳-تحف العقول – ابن شعبه – داراحیاء التراث العربى – بیروت- پنجم

۱۴-جامع السعادات – محمد مهدى نراقى – مطبعه النجف – نجف – سوم – ۱۳۸۳

۱۵-سنن النبى (ص) – محمد حسین طباطبایى – انتشارات همگرا -قم

۱۶-تاریخ طبرى – ابن جریر طبرى – موسسه عزالدین – بیروت -۱۴۰۷ق

۱۷-میزان الحکمه – محمد مهدى رى شهرى – دارالحدیث – تهران – اول -۱۳۷۷ش

۱۸-قطره اى ازدریاى فضائل اهل بیت – احمد مستنبط- نشر حاذق – قم – سوم ۱۳۸۴ش

۱۹- مکارم الاخلاق – رضى الدین الطبرسى – موسسه انتشارات فراهانى – تهران – ۱۳۸۱ ش

۲۰- سیره پیامبر اکرم – محسن قرائتى – مرکز فرهنگی درسهایى از قرآن – تهران – سوم – ۱۳۸۵ش

۲۱- سیره نبوى – ابوالحسن مطلبى – انتشارات کلیدر – تهران – اول – ۱۳۸۰ش

منبع :سایت سازمان تبلیغات اسلامی. 

ناصر شکریان

چشم اندازى به سیره حکومتى پیامبر اعظم (ص)

اشاره

تشکیل حکومت و به عهده گرفتن زمام اداره امور جامعه از مواردى است که علاوه بر هدایت و نجات انسان‏ها، نقش قابل تأمّلى را در جهت حفظ آیات الهى و آرمان‏هاى جامعه مسلمین ایفا مى‏کند.از این رو نبىّ مکرم اسلام (ص) بلافاصله پس از هجرت براى تشکیل حکومت و دولت اسلامى اقدام نمود.این حکومت اسلامى هر چند بعد از ارتحال آن حضرت (ص) عمرش کوتاه بود، امّانمونه کامل حکومت دینى با ویژگى‏هاى خاص خود بود که در این نوشتار بر جسته آن به عنوان شاخصه‏هاى آموزنده و سازنده اشاره مى‏شود:

عدالت خواهى

مطالعه تاریخ زندگى پیامبر (ص) بیان‏گر این است که آن حضرت (ص) در روزگارى که در مدینه قدرت بزرگى پدید آورد، تمام سعى و تلاشش برقرارى عدالت و احیاى ارزش‏هاى الهى و انسانى بود. ایشان در یک منشور جهانى، عدالت خواهى و تساوى حقوق انسان‏ها را در جوامع اعلام کرده‏و ملاک احترام به حقوق بشر رامعین نمود.

آن منادى راستین عدالت و آزادى هنگامى که مشاهده کرد یکى از اصحاب عرب وى «سلمان فارسى» را به خاطر غیر عرب بودن تحقیر مى‏کند، در کلمات حکیمانه و معروفى مى‏فرمود: «انّ‏الناس من عهد آدم الى یومنا هذا مثل اسنان المشط لافضل للعربى على العجمى و لا للاحمر على الاسودالا بالتقوى؛(۱) همه مردم از زمان حضرت آدم(ع) تا به امروز همانند دانه‏هاى شانه مساوى و برابر هستند. عرب بر عجم و سرخ برترى ندارد مگر با تقوى».

آن حضرت در اجراى قانون عادلانه الهى اهتمام خاصّى داشت و اگر کسى از ایشان تقاضاى غیر قانونى مى‏کرد، شدیداً ناراحت مى‏شد.

بعد از جنگ احزاب در مورد تقسیم غنایم بعضى از همسران پیامبر(ص) تقاضاى غیر معمول کردند، لذا آن‏بزرگوار ناراحت شد و حدود یک ماه از آنان فاصله گرفت. خداوند متعال نیزبه این مناسبت آیاتى را بر آن حضرت نازل کرد وفرمود: «یا ایهّاالنبى قل لازواجک ان کنتن تردن الحیوه الدنیا و زینتها فتعالین امتعکن و اسرحکن سراحا جمیلا؛(۲) اى پیامبر به همسرانت بگو: اگر شما زندگى دنیا و زرق و برق آن را مى‏خواهید، بیایید با هدیه‏اى شمارا بهره‏مند سازم و شما را به طرز نیکویى رها سازم». و به این ترتیب پیامبر اکرم (ص) حتى به نزیک‏ترین افراد خانواده‏اش اجازه نداد از قانون الهى تخطّى کرده و عدالت اجتماعى را در حکومت اسلامى آن حضرت خدشه دار سازند.

قاطعیّت و شهامت‏

در سیره حکومتى رسول گرامى اسلام قاطعیّت و شهامت در مورد اجراى قانون و حدود الهى به بهترین وجه انعکاس یافته است. در فتح مکه زنى از قبیله «بنى مخزوم» مرتکب سرقت شد و از نظر قضایى جرمش محرز گردید . خویشاوندان آن زن که هنوز رسوبات نظام طبقاتى دوران جاهلیت در مغزشان ماند ه بود، اجراى مجازات (حد سرقت) را نسبت به آن زن، ننگ خانواده اشرافى خود مى‏دانستند؛به همین دلیل براى متوقف ساختن اجراى حد سرقت به تلاش افتادند و به همین منظور «اسامه بن زید» را- که مانند پدرش نزد پیامبر (ص) محبوبیت داشت – وادار به شفاعت نمودند. اما همین که اسامه زبان به شفاعت گشود، آن حضرت (ص) خشمگین شد و فرمود: چه جاى شفاعت است ؟مگر مى‏توان حدود و قانون را بلااجراگذاشت و فوراً دستور مجازات صادر نمود.اسامه متوجه لغزش خود شد و عذرخواهى نمود. پیامبر (ص) براى این که فکر تبعیض در اجراى قانون را از ذهن مردم بیرون نماید، عصر همان روز به ایراد خطبه‏اى پرداخت و به مسأله اجراى قانون الهى اشاره نمود وفرمود: «اقوام و ملل پیشین دچار سقوط وانقراض شدند؛ زیرا در اجراى قانون تبعیض روا مى‏داشتند. هرگاه یکى از طبقات بالا مرتکب جرم مى‏شد، او را از مجازات معاف مى‏کردند و اگر کسى از زیر دستان به جرم مشابه آن مبادرت مى‏ورزید، او را مجازات مى‏کردند. قسم به خدایى که جانم در دست اوست در اجراى قانون در باره هیچ کس کوتاهى و سستى نمى‏کنم. اگر چه مجرم از نزدیکان من باشد»(۳) چنان که ملاحظه مى‏شود رسول گرامى(ص) در اجراى قوانین هیچ گونه تبعیضى روا نمى‏داشتند؛ شفاعت احدى را نمى‏پذیرفت و تحت تأثیر نظرات دیگران قرار نمى‏گرفت. آن حضرت به شدّت مسلمانان را از تعطیل شدن حدود الهى نهى مى‏کرد و مى‏فرمود: «انّما هلک بنو اسرائیل لانّهم کانوا یقیمون الحدود على الوضیع دون الشریف؛(۴)بنى اسرائیل نابود شدند از آن جهت که حدود الهى را براى زیر دستان اجرا مى‏کردند نه براى اشراف!»

وفاق اجتماعى

با آغاز دولت رسول خدا(ص) در مدینه، وفاق اجتماعى به عنوان یک ساز وکار مهم از سوى پیامبر(ص) مطرح گردید.

با درنگ در حیات سیاسى آن حضرت پس از تشکیل حکومت اسلامى و هم پاى سامان دهى به ساختار دولت، نمونه‏هاى فراوانى از وفاق اجتماعى را مى‏توان یافت که در جهت یک دلى و سازگارى مسلمانان شکل گرفت ؛ همچون ساختن مسجد، پیمان عمومى میان مسلمانان، یهودیان و مشرکان یثرب، هم دلى با قبایل عرب و قرار داد برادرى.

وفاق اجتماعى در دولت کریمه پیامبر اعظم (ص) بر چند اصل راهبردى و بدون تغییر استوار بود که عبارت است از:

۱- ایمان به خداى یکتا و اعتقاد به آموزه‏هاى دینى و قوّت بخشیدن به گرایش توحیدى که پیامبر(ص) آن را مهم‏ترین رکن وفاق و اتحاد مى‏دانست.(۵)

۲- پیامبر(ص) بهترین و استوارترین راستى را تنها در گروه مؤمنان مى‏دانست و با چنین دیدگاهى وفاق را در محدوده آنان تلقى مى‏نمود. این اصل در سال نهم هجرى و در اوج اقتدار دولت اسلامى و با الهام از آیه: «انّما المؤمنون اخوهٌ…»(۶) نهادینه گردید؛ آیه‏اى که تمامى مؤمنان را بایکدیگر برادر مى‏داند.

۳- سازگارى با غیر مسلمانان به عنوان یک تاکتیک و در جهت پیش برد منافع اسلام وجود داشته است و چنین وفاقى عارى از امتیاز دهى یک سویه بوده و برترى اسلام و مسلمانان در آن لحاظ شده است.(۷)

شایستگى معنوى

معیار مورد نظر پیامبر(ص) در انتخاب مدیران و مسؤولان، تقوا، سابقه خوب و پاى بندى به ارزش‏هاى دینى و سایر ملاک‏هاى شایسته بود.آن چه براى آن بزرگوار در انتخاب مدیران اهمیت نداشت، ملاک خویشاوندى و قوم گرایى بود؛ چنان که اصحاب خاص آن حضرت یعنى ؛ سلمان فارسى، بلال حبشى، ابوذر غفارى و عمّار عربى هر یک از یک منطقه و نژاد بودند و وقتى آیه زکات(توبه – آیه ۱۶۰)نازل شد چون سهمى براى کسانى که زکات جمع آورى مى‏کردند، داده شد، عده‏اى از بنى هاشم نزد پیامبر(ص) آمدند و از ایشان تقاضا کردند که به سبب خویشاوندى جمع آورى زکات را به آنان واگذار نماید. رسول خدا(ص) به آنان فرمود: صدقه و زکات بر من و بنى هاشم حرام است، یعنى نه تنها به سراغ زکات نیایید، بلکه انتظار آن را هم نداشته باشیدکه از کارمندان جمع آورى آن شوید. سپس فرمود: آیا گمان مى‏کنید من دیگران را برشما ترجیح مى‏دهم؟ خیر بلکه من خوبى و صلاح شما را مى‏خواهم.(۸)

خدمت رسانى‏

یکى از برنامه‏هاى زندگى رسول خدا(ص) رسیدگى به کارها و گرفتارى‏هاى مسلمانان بود. آن حضرت در بر آوردن حاجات مردم کوشش بسیار داشت و در این مورد اهل فضل و تقوا را بر دیگران ترجیح مى‏داد و نیازهاى آنان را برآورده مى‏ساخت .

روزى بایکى از یاران خود درصحراى مدینه قدم مى‏زد که پیرزنى رابر سر چاهى مشاهده کرد؛ او مى‏خواست از چاه آب بکشد و به خیمه‏اش ببرد، امّادر کار خود ناتوان بود. پیامبر (ص) نزدیک رفت و فرمود: اى مادر آیا مى‏خواهى برایت از چاه آب بکشم ؟آن بانوى سالخورده از پیشنهاد رسول خدا (ص) خوشحال شد.

حضرت رسول (ص) بر سر چاه آمد و مشک را پر از آب کرد و تا خیمه آن پیرزن حمل نمود. شخصى که همراه پیامبر (ص) بود، هر چه اصرار کرد که مشک را از پیامبر(ص) بگیرد، آن حضرت قبول نکرد و فرمود: من به تحمّل مشقت و زحمات امت خود سزاوارترم!

بعد از این که پیامبر (ص) خداحافظى کرد و به راه افتاد، پیرزن به فرزندانش گفت، مشک را از بیرون خیمه به داخل بیاورید

آن‏ها با تعجب پرسیدند: اى مادر! این مشک سنگین را چگونه به خیمه آوردى؟ او پاسخ داد: جوانمردى زیبا روى و خوش سخن با کمال مهربانى آن را به این جا آورد.

آن‏ها وقتى پیامبر را شناختند، به دنبالش دویدند و به دست وپاى آن حضرت افتادند و عذرخواهى نمودند. پیامبر (ص) آنان را دعا کرد و با لطف ومهربانى خویش نوازش داد.(۹)

آرى! روش زندگى پیامبر اکرم (ص) گره‏گشایى و نیکى و احسان بود، سیره حکومتى آن حضرت نشان مى‏دهد که ایشان پیروان خود را به کارگشایى و برآوردن حاجات برادر مؤمن تشویق و ترغیب مى‏کرد.

آن حضرت مى‏فرماید: «من قضى لاخیه المؤمن حاجه کان کمن عبدالله دهرا؛(۱۰) هر کس یک حاجت برادر خود را برآورد، چنان است که در همه روزگار خدا را عبادت کرده است».

تفقد واحوال‏پرسى

بزرگوارى و عنایت نبى اکرم (ص) به افراد را نباید فقط به خدمت رسانى جهت پیش برد امور جامعه دانست، بلکه تمام اقشار جامعه به نوعى از لطف و بزرگوارى آن حضرت برخوردار بودند و دراین میان تکریم آن رهبر بزرگوار نسبت به اصحاب از همه چشم گیرتر است. سیره کریمانه ایشان با اصحاب باعث ایجاد ارتباط عاشقانه و وحدت فکرى و اجتماعى مى‏شد که همه، خود را وابسته به این کانون عشق و ایثار و کرامت مى‏دیدند.و هیچ‏گاه پیامبررااز خود جدا نمى‏دانستند.

«انس بن مالک» نقل مى‏کند: هرگاه پیامبر(ص) یکى از اصحاب را سه روز نمى‏دید، در باره او سؤال مى‏کرد ؛ اگر آن فرد در شهر نبود برایش دعا مى‏کرد؛ اگر حضور داشت به دیدن او مى‏رفت و اگر مریض بود از او عیادت مى‏نمود.(۱۱)

احترام به نظرات دیگران‏

در مسایل مربوط به جامعه با این که پیامبر (ص) هوش سرشارش در تشخیص امور بر همگان برترى داشت، امّا هرگز با تحکّم و استبداد رأى به افکار مردم بى اعتنایى نمى‏کرد.

نظر مشورتى دیگران را مورد توجه قرار مى‏داد و دستور قرآن مجید را در عمل اجرا مى‏کرد و از مسلمانان مى‏خواست که این سنت را نصب العین قرار دهند.

یکى از نمونه‏هاى مشورت آن حضرت با اصحاب در جنگ «بدر» است. مسلمانان به قصد مصادره کردن اموال کاروان تجارى قریش که از شام برمى‏گشت از مدینه بیرون آمدند،امّادر حال حرکت به سمت بدر خبر رسید که سپاه قریش عازم آن منطقه است. با این خبر اوضاع به کلى دگرگون شد و مسلمانان که خود را براى حمله به کاروان قریش آماده کرده بودند، در مقابل یک لشکر مسلح که در تعداد افراد سه برابر بودند، رو به رو شدند.

رسول خدا (ص) از همراهان پرسید که آیا حاضرند در این شرایط در برابر قریش بایستند یا نه ؟

«ابوبکر» و «عمر» هر کدام برخاستند و سخنانى گفتند که بوى تهدید و ترس مى‏داد، ولى پیامبر(ص) به حرف آن‏ها اعتنایى نکرد.

سپس «مقداد بن عمرو» سخنانى در اطاعت از حضرت بیان کرد، امّا باز پیامبر(ص) از مردم مشورت خواست، مخاطب آن بزرگوار در اصل «انصار» بودند، زیرا آن‏ها در بیرون مدینه نسبت به پیامبر(ص) تعهدى نداشتند. درنهایت با اعلام حمایت انصار، رسول اکرم (ص) دستور حرکت صادر نمود و پرچم جنگ برافراشته شد.(۱۲)

دیگر مشورت رسول خدا(ص) با اصحاب در جنگ «احد» بود. وقتى خبر لشکرکشى قریش درمدینه به پیامبر(ص) و مسلمانان رسید، آن حضرت با مسلمانان مشورت کرد. عده‏اى که تعدادشان اندک بود و درمیان آن‏ها «عبدالله بن ابى» حضور داشت، معتقد بودند در مدینه بمانند و از شهر دفاع کنند، اما عده‏اى از جوانان و کسانى که در بدر نبودند وبرخى بزرگ سالان مانند حضرت «حمزه» و «سعد بن عباده» اصرار داشتند که در بیرون مدینه با دشمن روبرو گردند تا مبادا متهم به ترس شوند.

پیامبر (ص)نظر اکثریت را قبول کرد و زره جنگ پوشید. در این هنگام، صحابه – که احساس کردند با خواست رسول خدا(ص) مخالفت کرده‏اند – پشیمان شدند و نزد حضرت رفتند و اظهار ندامت کردند، ولى پیامبر (ص) فرمود: اکنون که زره به تن کرده‏ایم، سزاوار نیست آن را بیرون بیاوریم.(۱۳)

پس از اتمام جنگ و شکست مسلمانان شبهه‏اى مطرح شد که در این موضوع جاى مشورت نبوده است، لذا آیه «… وشاورهم فى الامر…»(۱۴) نازل شد تااین شبهه را بر طرف کند؛ زیرا در هر صورت فایده مشورت بالا بردن شخصیت و تکریم آن‏هاست .

مهر و عطوفت

راز پیروزى رسول خدا (ص) در مدیریت حکومتى، مهرورزى و عشق به مردم بود.اگر این شیوه کارآمد در مدیریت رسول خدا نبود، هرگز توفیق رفع مشکلات و موانع طاقت فرسا را پیدا نمى‏کرد.به همین جهت خداوند فرمود: «فبما رحمهٍ من اللّه لنت لهم و لو کنت فظّاً غلیظ القلب لا نفضّوا من حولک… ؛(۱۵)به موجب رحمتى که خداوند به تو عنایت کرده بود، براى آنان نرم شدى که اگر تندخو و سخت دل بودى، همه از اطراف تو پراکنده مى‏شدند…» در سال هشتم هجرى که پیامبر گرامى اسلام (ص) با اقتدار و پیروزى کامل به شهر مکه وارد شد و آن را از دست کفّارو مشرکان خارج نمود، طرفداران جبهه باطل به ویژه کسانى که در مدت بیست سال گذشته، بدترین ستم‏ها و جسارت‏ها و دشمنى‏ها را در حق آن حضرت و یارانش کرده بودند، در هاله‏اى از رعب و وحشت گرفتار شدند و بعد از فتح مکه منتظر انتقام و عکس العمل متقابل پیامبر(ص) بودند. این نگرانى و اضطراب هنگامى به اوج خود رسید که اهل مکه از سعدبن عباده (پرچم دار پیامبر) شنیدند که فریاد مى‏زد: امروز روز جنگ و خونریزى و اسارت است.(۱۶)

هنگامى که این شعار به گوش رسول خدا(ص) رسید، آن حضرت ناراحت شد و دستور داد پرچم اسلام را از او گرفته و به دست حضرت على (ع) بسپارند، سپس با سخنان آرام بخش و ملاطفت‏آمیز خود، دشمنان دیرینه خویش را آرامش داد.آن حضرت فرمود: شما در مورد من چگونه مى‏اندیشید؟ مشرکان گفتند: ما جز نیکى و محبّت از تو انتظارى نداریم!ما تو را برادرى بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار خود مى‏دانیم .رسول خدا (ص) فرمود: من آنچه را برادرم یوسف (ع) در مورد برادران ستمگر خود انجام داد، همان مى‏کنم و همانند او مى‏گویم: «… لا تثریب علیکم الیوم…؛(۱۷) امروز ملامت و سرزنشى بر شما نیست…»

هنگامى که آن رهبر مهربان، مردم هراسناک و نگران را آرام نمود، اضافه کرد که امروز روز نبرد و انتقام نیست، بلکه روز رحمت و محبت است و من از تمام جنایات و گناهان شما گذشتم .آن گاه جمله معروفش را فرمود: «اذهبوا فانتم الطّلقاءُ ؛(۱۸) به دنبال زندگیتان بروید که همه شما آزاد هستید».

تمامى آنان گویا دوباره متولد شدند ؛ بنابراین نفس راحتى کشیدند وبه غیر از افراد معدودى، همگى محبت و عشق رسول خدا در اعماق وجودشان نفوذ کرد و مسلمان شدند.

مدارا با مخالفان

عصر نبوى، عصر تأسیس نظام اسلامى و تکوین اعتقادات اسلامى در میان مردم بود. به همین دلیل رفتارهاى پیامبر (ص) بیش‏تر با مدارا همراه بود تا مردم بتوانند اصل دین را در جامعه بپذیرند.

به همین جهت مخالفت‏ها، استهزاها و تمسخرها با گذشت نبى مکرم (ص) همراه بود.

بیش‏ترین تحمل و مداراى پیامبر(ص) با منافقان مدینه بود؛ زیرا برخورد شدید با آن‏ها خطرى جدّى علیه حکومت اسلامى به شمار مى‏آمد. عبد بن ابى رئیس منافقان مدینه بود که به رغم اقدامات و خیانت هایش در مراحل گوناگون، پیامبر(ص) علیه او اقدامى نکرد. او در مدینه از جایگاهى بر خوردار بود و پیامبر(ص) بااو مدارا مى‏کرد. پس از غزوه «بنى مصطلق» او گفت: اگر به مدینه برگردیم، پیامبر را از آن جا بیرون مى‏کنیم!

این خبر به آن حضرت رسید و اصحاب خواستار بر خورد شدید با او شدند تا جایى که مسأله قتل او شایع گردید ؛ بنابراین پسرش از پیامبر (ص) خواست: اگر چنین است، او خود عامل این حکم باشد تا مبادا او بخواهد قاتل پدرش را بکشد و دستش به خون مسلمانى آغشته گردد، امّا رسول خدا(ص) در پاسخ او فرمود: چنین حکمى مطرح نیست.(۱۹)

زهد و ساده زیستى

زهد و ساده زیستى از کردارهاى ستوده‏اى است که موجب بسیارى از کمالات روحى در وجود انسان مى‏باشد.

از بارزترین صفات نبى مکرّم اسلام (ص) که ایشان را در امر تشکیل حکومت موفق ساخت، زهد و ساده زیستى بود.

حضرت على (ع) در تشریح سیره نبوى به این ویژگى آن حضرت مى‏پردازد و مى‏فرماید: «رسول گرامى اسلام همواره بر روى زمین غذا مى‏خوردو همانند بندگان مى‏نشست و بادست خود کفشش را وصله مى‏زد و لباس خود را مى‏دوخت و بر الاغ برهنه سوار مى‏شد و شخص دیگرى را نیز به همراه خود سوار مى‏کرد. روزى متوجه شد که پرده‏اى بر خانه‏اش آویخته شده که نقش ونگاروتصویر داشت. به یکى از همراهانش فرمود:این پرده را از برابر چشمانم دورکن که هرگاه نگاهم به آن مى‏افتد، به یاد دنیا و زینت‏هاى آن مى‏افتم». (۲۰)

«زید بن حارث» روایت کرده است که در یکى از روزها رسول خدا(ص) روى حصیر خوابیده بود و نشانه‏هاى زبرى حصیر بر بدن مبارکش اثر گذاشته بود. عایشه از روى دلسوزى به آن حضرت عرضه داشت: یارسول الله!پادشاهان ایران وروم از همه گونه نعمت دنیوى برخوردار هستند، ولى شما که رسول خدا وپیامبر الهى هستید، از همه چیز تهى دست مى‏باشید تاآن جا که روى حصیر استراحت مى‏کنید و لباس ارزان قیمت مى‏پوشید!حضرت فرمود: عایشه! چه خیال مى‏کنى! هرگاه من بخواهم، کوه‏ها طلا مى‏شوند و با من به حرکت در مى‏آیند .

روزى جبرئیل(ع) بر من نازل شد و کلید خزینه و گنجینه‏هاى جهان را در اختیار من گذاشت، اما من نپذیرفتم. سپس حضرت رسول(ص) براى این که این حقیقت را آشکارا به عایشه نشان دهد، به او فرمود: اى عایشه! حصیر را بلند کن. او نیز دستور آن حضرت را اجرا کرد و مقدار زیادى طلا را مشاهده نمود. سپس به عایشه فرمود: نگاه کن و طلاها را از نزدیک ببین! اما بدان که دنیا و تمام زیبایى‏هاى فریبنده و ظاهرى آن از نظر خداوند متعال ارزش بال یک پشّه را ندارد.(۲۱)

البته بهره گرفتن از دنیابراى آخرت امرى مذموم نیست، بلکه علاقه به دنیا و دوست داشتن آن در مقابل آخرت و ارزش‏هاى معنوى ناپسند است .

فرجام سخن‏

پیامبر (ص) با هجرت به مدینه حکومت و دولت اسلامى را تشکیل داد و وجود خود را وقف اصلاح جامعه مسلمانان نمود، اما متأسفانه عمر این حکومت کوتاه بود و با ارتحال جانگداز آن رسول گرامى، مردم به عقب برگشتند؛ افراد نالایقى روى کار آمدند و جامعه مسلمین را به هر سویى که مى‏خواستند، کشاندند؛ دل‏ها از یاد خدا غافل و احادیث نبوى دستخوش کتمان و تحریف قرار گرفت.

در چنین وضعیّتى جامعه از نور هدایت منقطع گردید و معنویت افول کرد و سرانجام آن باعث شد که حضرت على (ع) خانه‏نشین شده؛ امام مجتبى (ع) مسموم و سر منّور امام حسین(ع) در گودال غربت با تیغ کین ازبدن جدا شد.

پى‏نوشت:

۱ – مستدرک الوسایل، میرزا حسین نورى، ج ۱۲، ص ۸۹٫

۲ – سوره احزاب، آیه ۲۸٫

۳ – صحیح بخارى، محمد بن اسماعیل بخارى، ج ۵، ص ۲۶۹٫

۴ – مستدرک الوسایل، ج ۱۸، ص ۷٫

۵ – سیره رسول خدا، رسول جعفریان، ص ۴۳۶٫

۶ – سوره حجرات، آیه ۱۰٫

۷ – فصلنامه فرهنگ کوثر، شماره ۵۰، تابستان ۱۳۸۱، ص ۱۲۷٫

۸ – اصول کافى، کلینى، ج ۴، ص ۵۸٫

۹ – تفسیر منهج الصادقین، ذیل آیه ۴ سوره قلم .

۱۰ – بحارلانوار، مجلسى، ج ۹۳، ص ۳۸۳٫

۱۱ – همان، ج ۱۶، ص ۲۳۲٫

۱۲ – سیره ابن هشام، ج‏۱، ص ۶۱۵٫

۱۳ – همان، ج‏۳، ص ۶۷ و ۶۸٫

۱۴ – سوره آل عمران، آیه ۱۵۹٫

۱۵ – همان .

۱۶ – شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱۷، ص ۲۷۲٫

۱۷ – سوره یوسف، آیه ۹۲٫

۱۸ – بحارلانوار، ج ۲۱، ص ۱۳۲٫

۱۹ – سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۳۷۲٫

۲۰ – نهج البلاغه، محمد دشتى، خطبه ۱۶۰، ص ۳۰۱٫

۲۱ – حلیه الاولیاء، ابونعیم اصفهانى، ج ۸، ص ۱۳۸٫

منبع: پاسدار اسلام ، شماره ۲۹۴ ،خرداد ۸۵

درآمدى بر سیره مدیریتى پیامبر اعظم (ص)

اشاره:                     

فلسفه رسالت رسول اعظم (ص)، ابلاغ پیام وحى به همه مخاطبان دین ، دعوت آنان به پـذیـرش این پیام و تربیت و هدایت ایشان براساس ارزشهاى وحیانى در جهت رسیدن به (حیاه طیبه) بوده است . در این مـسیر، سیره مدیریتى آن حضرت در دو جنـه کاملاً مجزا و متفاوت قابل بررسى و الگوبردارى است :

الف) جنبه تطبیقى ، که موظف و مکلف بوده اوامر و نواهى خداى متعال را بى کم و کاست ابلاغ نماید و خود نیز با دقت و تعهد تمام بر اقامه (حدود الله) وفـادار بـاشـد.

ب ) جـنـبـه تـدبـیـرى ، کـه به تناسب شرایط و مقتضیات وبـراسـاس مـبـانـى عـلمـى ، عقلى و منطقى و با ملاحظه مصالح کلى جامعه و امت اسلامى در چارچوب شریعت اسلام به تنظیم و ساماندهى امور جامعه بپردازد.

در ایـن رابـطـه ، در تـمـام وظایف اساسى مدیریت که در فرایند عقلایى آن وجود دارد، در سیره مدیریتى پیامبر اعظم نکات ارزشمندى وجود دارد که در این مقاله به فراخور هر یک از مـحـورهـاى آن مـواردى اسـتـخـراج شـده و مـورد تـجـزیـه و تحلیل قرار گرفته است .

مـقـام مـعـظـم رهـبـرى ، در پـیـام نـوروزى خـود سـال ۱۳۸۵ را سـال پیامبر اعظم (ص ) اعلام و تاکید کرد که (ملت ما درس هاى پیغمبر را بـایـد مـرور کـنـد و آنـهـا را بـه درس هـاى زنـدگـى و بـرنـامـه هـاى جـارى خـود تـبـدیل کند.) این سفارش و تاءکید رهبرى اشاره به این نص صریح قرآنى دارد که مى فرماید: (لقد کان لکم فى رسول الله اءسوهٌ حسنهٌ لمن کان یرجو الله والیوم الا خر) (احـزاب / ۲۱) و خـود آن حضرت نیز یادآور مى شود که ؛ (الشریعه اءقوالى والطریقه اءفـعـالى والحـقـیـقـه اءحـوالى …). بـنـابـراین باید براى رهـیـافـت هـاى نـظـرى و مـعـرفـت شـنـاخـتـى خـود، بـه (اقـوال ) پـیـامـبـر و بـراى جـنـبـه هـاى کـارکـردى بـه (افـعـال ) پـیـامـبـر روى آورد تـا بـا حـقـایـقـى کـه آن بـزرگـوار کـمـال مـعـنـوى آن را ادراک نـمـود، آشـنـا شـد، زنـدگـى کـرد و بـه کمال حقیقى نائل گردید.

سیره پیامبر منشاء الهى و ربانى داشت و از هر نوع شائبه نفسانى و تمنّیات و اغراض ‍ غـیـرصـحـیـح مبرّا بود. ساده ، بى پیرایه و کاملاً کاربردى و عملیاتى ، و از هر نوع تشریفات زائد و ظـاهـرى و غـیـر ضـرور بـه دور بـود. نـوع مـحـل کـار، مـنـزل ، معاشرت با زیردستان و دوستان و خانواده ، نوع لباس ، غذا، شیوه فرماندهى و مدیریت پیامبر(ص ) هیچ نوع تکلف و شائبه اى نداشت . روش هاى مدیریتى و زندگى او صـادقـانـه و تـواءم با اخلاص ، خیرخواهى و دوراندیشى بود. روش و منش آن حضرت منطقى ، عقلایى ، عالمانه ، صالحانه و مدبرانه بـود و مهم تر از همه موجب عسر و حرج ، ضرر و زیـان و تـکـلف زیـردسـتـان و مـاءمـوران خـود نـمـى شـد و در هر شرایطى گفتار و کردارش بر پایه عدل و انصاف قرار داشت .

امـروز، در شـرایـطـى که رویکردهاى اصول گرایانه در ابعاد گوناگون مدیریت کلان نظام اسلامى مورد توجه و اقبال عمومى مردم مسلمان ، متدین و انقلابى ایران است ، انطباق کـارکـردهـاى مـختلف مدیریتى نظام با سیره نظرى و عملى پیامبر عظیم الشاءن اسلام در حوزه مدیریت و خط مشى گذارى امرى لازم و ضرورى است . این مقاله در حد بضاعت مزجات خود، در پى بررسى همین موضوع است و با استفاده از روش قیاسى ـ استنباطى و مطالعه اسـناد و مدارک موجود در زمینه سیره شناسى و مقوله بندى محتواى آنها، در دو بخش اصلى تـقـدیم خوانندگان گرامى مى شود. بخش اول تاءملى کوتاه بر مبانى مدیریت دینى با تـکـیـه بـر سـیـره نـبـوى دارد و در بـخـش دوم نـیـز سـیره نظرى و عملى نبى اکرم (ص ) بـراساس فرایند عقلایى و منطقى مدیریت و وظایف اساسى آن به اختصار مورد بررسى و تحلیل قرار گرفته است .

پـرواضـح اسـت که یک مقاله گنجایش پرداختن عمیق و مستوفى به این موضوع را ندارد و عـلى القـاعـده جـامـعـیـت و گـسـتـردگـى آن را نـیـز بـه طـور کامل پوشش نخواهد داد. و این عذر تقصیرى است به پیشگاه آن گرامى ؛ با این امید که با تـلاش هـمـه صـاحـبـان ذوق و نـظـر و پـیـروان راسـتـیـن آن بـزرگـوار بـه کمال خود نزدیک تر شود. ان شاءا…

مفهوم شناسى

ـ سـیـره : در لغت به مفهوم (مشى ) و در اصطلاح ، به معنى شیوه یا حالت نهادینه شده رفتار و روش تدبیر و اداره امور و هدایت مردم براساس ارزش ها و آموزه هاى دینى است .

ـ سیره نبوى : از مفهوم سیره اخذ شده و به آن ، تاریخ غزوات و جنگها و وقایعى که به نـحـوى بـا زنـدگـانـى رسـول اعـظـم (ص ) مـرتـبـط بـوده اضافه شده است .

مهم ترین منابع قابل رجوع و معتبر براى شناخت سیره نبوى عبارت است از قرآن کریم ، ا حـادیـث مـعـتـبـر روایـت شـده از آن حـضرت و یا امامان معصوم علیهم السلام ، شرح مغازى و جـنـگـهـایـى که آن حضرت فرماندهى یا مدیریت کرده ، اسناد و مدارک معتبر تاریخى و یا منابع معتبر دیگرى که به توصیف معجزه ها، ویژگى ها و حالات آن بزرگوار پرداخته است .

ـ مـدیـریـت :

از اصـطـلاحـات نـسـبـتـاً نـوظـهـور اسـت و براى آن در زبان انگلیسى دو واژه معادل وجود دارد.

الف ) Administeration به معناى اداره کردن و کمک کردن ، یارى رساندن .

ب ) Management بـه مـعـنـاى تـرتـیب دادن ، گرداندن ، سامان دادن ، از عهده چیزى یا کارى برآمدن ، درست به کار بردن ، تربیت کردن ، درست کردن ، نگهدارى کردن ، موفق شدن ، تدبیر کردن و مانند آن .

امـّا در مـنـابـع و مـتـون اسـلامـى و ادبـیـات عـرب از ریـشـه فـعـل (ادارَ، یـدیـر، ادارهً) گرفته شده و علاوه بر آن ، مفاهیم و واژگان چندى نیز وجود دارد که به نوعى با ابعاد مختلف مفهوم عام مدیریت مرتبط مى باشند. از جمله این مفاهیم و واژگان به موارد زیر مى توان اشاره کرد:

۱) دائره : بـه مـعـنـاى پـیـشـامـد، واقـعـه ، که به نوعى مفهوم ساختار و سـازمـان امـروزى از آن قـابل استفاده مى باشد.

۲) تـدبـیـر: بـه معنى در فرجام امور اندیشه کردن ، آینده نگرى ، عاقبت اندیشى .

۳) إ مـره : از ریـشه اءمر که امیر (فرمانده ) و ماءمور (فرمانبر) نیز از همین ماده است ، به مـفهوم دستور دادن به چیزى یا کارى و یا بازداشتن از چیزى و کارى است و با مفهوم عموم مـدیـریـت به صراحت مرتبط مى باشد. و در بیانات اولیاى دین و منابع اسلامى نیز با همین معنا وجود دارد.

۴) قـدرت : مـفـهـوم کـلى قـدرت داراى مؤ لفه هاى گوناگونى مانند سیاسى ، اجتماعى ، فرهنگى ، اقتصادى ، نظامى و… است . شیوه کاربست منابع قدرت و چگونگى سازماندهى و رهـبـرى نـیـز یـکـى از مـؤ لفـه هـاى اسـاسـى قـدرت اسـت و بـه ایـن معنا در بیانات و رهنمودهاى اولیاى دین به ویژه پیامبر اعظم (ص ) و امیرالمؤ منین على (ع ) به کار رفته است .

۵) سیادت : به معناى سرورى کردن و برخوردارى از حقِ دستور دادن و امر و نهى کردن ، از جـمـله مـفـاهـیـم مـرتـبـط بـا مـعـنـاى عـمـومـى مـدیـریـت اسـت .

۶) سـیـاسـت : به معناى گروهى از مردم و یا بخشى از امور را براى تحقق هدفى مشخص ‍ هـدایـت کـردن ، و امـور جامعه را بر مبنایى مشخص تدبیر نمودن .

۷) راعـى : از مـفـهـوم راعـى یـا سرپرست ، معناى مراقبت از خویش یا دیگرى اخذ شده و در قـرآن کریم و بیانات پیامبر اکرم (ص ) و سایر اولیاى دین هم به همین معنا مورد توجه بوده و به کار رفته است .

ـ مدیریت از نظر دانش مدیریتى : در یک تعریف جامع مى توان گفت مدیریت عبارت است از: فـرایـنـد مـنـطـقـیِ بـه کـارگـیـرى منابع و امکانات براى تحقق اهداف از پیش تعیین شده بـراسـاس ‍ یـک نـظـام ارزشـى خـاص ، کـه شـامـل بـرنـامه ریزى ، سازماندهى ، هدایت و کنترل مى شود.

ـ سـیـره مـدیریتى پیامبر اعظم (ص ): با توجه به مفهوم لغوى و اصطلاحى (سیره ) و (مـدیریت )، مراد از سیره مدیریتى پیامبر اعظم (ص )، روش هایى است که آن حضرت در فـرایـنـدهـاى انـجـام رسـالت الهـى خـویـش ، بـراى ساماندهى امور جامعه اسلامى و هدایت مـسـلمـانـان در ابـعـاد مـختلف دینى ، فرهنگى ، آموزشى ، تربیتى ، سیاسى ، اقتصادى ، اجـتـمـاعـى ، نـظـامـى ، حقوقى و… به کار مى برده و یا توصیه مى فرموده است . و این روش ها در آیات قرآن کریم ، روایات معتبر و ماءثور از معصوم ـ علیه السلام ـ و اصحاب آن بزرگوار و کتاب هاى مربوط به مغازى وتاریخ زندگى آن حضرت و سایر اسناد و مدارک معتبر اسلامى منعکس گردیده است.

بخش اوّل ) تاءملى در مبانى مدیریت دینى

۱) جنبه هاى دوگانه در مدیریت دینى

اساس شریعت اسلامى متکى بر وحى است و وحى نیز ثابت و لایتغیر است . و این در حالى اسـت که شرایط و مقتضیات امورى که مدیران باید براى مواجهه با آنها خود را آماده کنند و نـیـز در یافتن راهکارها و اتخاذ خط مشى ها و تصمیمات گوناگون مدیریتى ، با آن ها روبرو مى شوند، دائماً در حال تغییر و تحول و دگرگونى اند. بنابراین ، مدیریت به مـفـهـوم بـخشى از مسئولیت هاى مدنى مدیر که باید به اداره امور عمومى بپردازد، روشى اسـت کـاربـردى بـا جـنـبـه هـاى مـنـحـصـراً تـدبـیـرى کـه اقـتـضـاى مـاهیت آن نیز تغییر و تـبـدیـل است ؛ از این نکته مى توان نتیجه گرفت که مدیریت از جهت اخیر، موضوع فقه و اسـتـنـبـاط احکام شرعى نیست ، ولى از جهت تجربه عملى و کاربرد مشروع منابع قدرت و گـزینش رهیافت ها و اتخاذ تصمیمات ، بر اصول و مبانى تشریعى ثابت متّکى است که بـا تـغـییر شرایط و احوال دچار تغییر و تبدیل نمى شود. از هـمـیـن رو، مـدیریت دینى موضوع فقه بوده ، استنباط احکام شرعى از مبادى آن است .

به عبارت دیگر، احکام شرعى (چه به صورت نص فقهى و یا فتواى اجتهادى ) و چه به صورت حکم تکلیفى یا وضعى و یا چه به صورت واجب کفایى یا عینى و یا تعیینى یا تخییرى ، جزء مبانى ثابت و لا یتغیر مدیریت دینى است و مدیر مسلمان و متدین نمى تواند بـراى اداره امـور تـحـت سـرپـرسـتـى و مـدیـریـت خـود در آنـهـا دخل و تصرف نماید.

در نتیجه باید گفت : مدیریت دینى داراى دو جنبه اساسى است :

الف ) (جنبه تدبیرى )که تابع شرایط و مقتضیات زمانى و مکانى امورى است که مدیر بـاید با فراست ، دانش ، تجربه و مهارت خویش براى آنها رهیافت ها و راهکارهاى مناسب پیدا کند.

ب ) (جـنـبـه تـطـبـیـقى )، که تابع احکام ثابت و لایتغیر شرعى است و مدیر باید تمام رهیافت ها، راهکارها، دستورالعمل ها، رویه هاى جارى ، راهبردها و سیاست هاى خود را با این مـسـلمـات شـرعـى کـه (حدود الله ) نام مى گیرد هماهنگ و منطبق سازد و حق ندارد تحت هیچ شرایطى کمترین تخطى از آنها را داشته باشد.

در سـیـره مـدیـریـتـى پـیـامـبـر اعـظـم (ص ) نـیـز رعـایـت دقـیـق ایـن دو جـنـبـه بـه طـور کامل و با صراحت تمام قابل مشاهده است : آنجا که ابلاغ پیام الهى و مراعات حدود الهى در کـار اسـت ، کـمـتـریـن مـلاحـظـه کارى و مماشات و تاءخیر و تاءنّى ، به معناى عدم ابلاغ رسـالت و عـدم انـجـام تـکـلیـف شـنـاخـتـه مـى شـود و خـداى مـتـعـال بـا قـاطـعـیـت تـمـام نـسـبـت بـه آن هـشـدار مـى دهـد. آن بزرگوار خود نیز حتى در برابر این که ماه را در یک دست و خورشید را در دست دیگرش قرار دهند حاضر نیست کمترین تخطى و کوتاهى یا تغییر در این زمینه را بپذیرد. و از جهت دیگر تمام اقوال و احوال و تدابیرى که آن حضرت اتخاذ فرموده ، تجلى روشن و کـامـل احـکـام شـرعـى و اوامـر الهـى در عـیـنـیـت اداره امـور و مـواجـهـه بـا مـسـائل و شـرایـط گـونـاگـون اسـت . بـه هـمـیـن دلیـل اسـت کـه خـداى مـتـعـال بـا صـراحـت اعـلام مـى کند: (و ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا) (النـجـم / ۴) چـرا کـه (و مـا یـنـطـق عـن الهوى إ ن هو إ لا وحى یوحى ) (النجم / ۴) خداى متعال به او فرمان مى دهد که (قل انما اتبع ما یوحى إ لیّ من ربّى ) (اعراف / ۲۰۳) و او نـیز با کمال خشوع و خضوع بیان مى دارد که ؛ (إ ن اتبع إ لاّ ما یوحى إ لیّ و ما اءنا إ لاّ نذیر مبین .) (احقاف / ۹)

۲) موضوع سلطه ادارى

آن چنان که از تعریف مدیریت قابل برداشت است ، موضوع سلطه ادارى دو چیز است :

الف) منابع و امکانات مادى و معنوى .

ب) عـامـل انـسـانـى کـه سـایر عوامل و منابع را در فرایندهاى منطقى ترکیب نموده کالا یا خدمات مورد نظر را تولید و عرضه مى کند.

اعـمـال سـلطـه ادارى بـر انـسـان ، بـه شـکـل اوامـر و نـواهـى ، دسـتـورالعـمـل هـا، بـخـشـنـامـه هـا رویـه هاى جارى ادارى یا هر دستور الزام آور و تدبیر سازمانى خاص آشکار مى شود که آزادى و اختیار کارکنان را در فعالیت هاى مباح و مشروع ، محدود کند. سلطه بر امکانات مادى (طبیعت ) نیز در انواع تصرف ها و کاربردها و تغییر و تبدیل ها و فراورى هایى که آدمى براى تاءمین خواسته ها و نیازهاى خود انجام مى دهد، مـتـجـلى مـى گـردد. در ایـنـجـا ایـن سـؤ ال اسـاسـى مـطـرح اسـت که مبناى جواز و مشروعیت اعمال این سلطه از سوى مدیران و سازمانها بر روى انسان (کارمندان ) و طبیعت چیست ؟

قـاعـده اولى عـقلى و نقلى در خصوص اعمال سلطه انسان بر انسان ، این است که از ناحیه هـر کـس کـه بـاشـد نـامـشـروع اسـت ؛ هـیـچ فـردى بـر فـرد دیـگـر ولایـت و حـق اعـمـال سـلطـه نـدارد. بـه حـکـم عـقـل و نـقـل ، ولایـت مـطـلقـه فـقـط و فـقـط بـراى خـداى متعال است : (إ ن الحکم إ لاّ لِلّه )

(یوسف / ۴۰) (الله ولى الذین امنوا) (بقره / ۲۵۷) ولایت الله نیز هم تکوینى است و هم تـشـریعى و موضوع آن هم مجموعه هستى و کائنات است و هیچ پدیده ، شیئى یا شخصیتى نـیز از این قاعده کلى مستثنى نیست ؛ به تعبیر امیر المؤ منین على (ع ): (و لا یمکن الفرار مـن حـکـومـتـک ). بـنـابـرایـن ، خـروج از ایـن اصـل اولى و اسـاسـى فـراگـیـر، جـز بـا دلیل قطعى شرعى جایز نمى باشد. بر این اسـاس اعمال سلطه ادارى انسان بر انسان جز بر مدار احکام شرعى مشروع و جایز نیست و براى اعمال آن حتماً باید ادله قطعیه شرعیه اقامه نمود.

امـّا در مـورد سـلطـه انسان بر منابع طبیعى و امکان تصرف در آن از جانب انسان ، به حکم عقل و نقل ، اصل اساسى (اصاله الا باحه ) جارى و سارى است .

قرآن کریم در این باره با صراحت تمام اعلام مى کند که :

سخر لکم ما فى السموات و ما فى الا رض جمیعاً (جاثیه / ۱۲)

الم تروا اءن الله سخر لکم ما فى السموات و ما فى الا رض و اءسبغ علیکم نِعَمَهُ ظاهرهً و باطنهً (لقمان / ۲۰)

والا رض وضعها لِلاْ نام (الرحمن / ۱۰)

بنابراین ، انسان ـ بما هو انسان ـ اولاً و اصالهً حق تصرف و بهره گیرى از طبیعت و مواهب گوناگون آن دارد مگر آنکه شرع مقدس دستور خاصى در محدود سازى آن داشته باشد.

با توجه به این دو اصل اساسى که در خصوص مشروعیت سلطه ادارى بر انسان و طبیعت گـفـتـه شـد، بـه نص صریح قرآن کریم ، اعمال سلطه بر انسانها از جانب پیامبر اعظم (ص ) مشروع و در راستاى حاکمیت و سلطه الهى است ؛

یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول (نساء / ۵۹)

النبى اءولى بالمؤ منین من اءنفسهم (احزاب / ۳۳)

و مـا کـان لِمـؤ مـنٍ و لا مـؤ منهٍ إ ذا قضى الله و رسولُه اءمراً اءن یکون لهم الخیره من اءمرهم (احزاب / ۳۶)

بـنـابـرایـن ، هنگامى که پیامبر اعظم (ص ) بر انسانها ولایت دارد و ولایت او نیز دقیقاً در جـهـت ولایت خداى متعال است ، به طریق اولى بر طبیعت و سایر ارکان هستى نیز ولایت و حق تصرف خواهد داشت .

۳) ماهیت سلطه ادارى

حق سلطه و تصرف در اشخاص و اشیاء ـ آن گونه که قبلاً هم اشاره شد ـ به یکى از دو صورت زیر قابل تصور است :

الف ) سلطه از باب ولایت ذاتى و یا جعلى

ب ) سلطه از باب نیابت از جانب کسى که خود یا ولایت ذاتى دارد و یا ولایت جعلى

اگر ولایت شخصى ولایت ذاتى یا جعلى باشد، (ولى ) نامیده مى شود، امّا اگر ولایت او بـه نـیـابـت از جـانب ولیّ باشد، ولایت او (تولیت ) و خود او (متولى ) نامیده مى شود. مـثال براى ولى به ولایت ذاتى ـ براساس اصول مسلم شرعى ـ ولایت پیامبر اعظم (ص ) و امام معصوم (ع ) و ولایت فرد واثق بر خود یا ولایت پدر و جد بر فرد قاصر است .

مـثـال بـراى ولى بـه ولایـت مجعول ـ براساس اصول مسلم شرعى ـ ولایت فقیه جامع الشرایط در عصر غیبت ، و یا ولى وقف به هنگامى است که واقف او را با اختیار تام متولى وقف کرده باشد.

از تـفـاوت مـیـان (ولایـت ) و (تـولیـت ) مـى تـوان دریافت که ماهیت سلطه ادارى براى پیامبر اعظم (ص ) از نوع سلطه ولایت است ، ولى در مورد سایر کارگزاران نظام اسلامى ـ در صدر اول ـ از نوع سلطه (تولیت ) مى باشد. از این رو باید گفت امروز هم مدیران و کـارمـنـدان ادارى ، مـتـولى امور هستند نه اولیاى امور! آنها براساس دو جنبه تدبیرى و تـطـبـیـقـى کـه قـبلاً یادآورى شد، هر جا قوانین و مقررات موضوعه مشروعه و احکام قطعى شرعى و دستورالعمل ها و رویه هاى سازمانى ابلاغى مشروع وجود داشته باشد، صرفاً مجرى قوانین ، دستورالعمل ها و احکام شرعى اند و در مقام تدبیر هم مکلف اند همه تدابیر و رهـیـافـت هـاى خـود را بـا احـکـام و مـسـلمـات شـرعـى و قـوانـین موضوعه مشروعه مطابقت دهند.

بـنـابراین باید گفت مدیریت عمومى (بخش دولتى ) به هیچ عنوان جنبه شخصى ندارد و سیره رسول خدا(ص ) نیز به روشنى بیانگر این حقیقت است .

از آن بزرگوار، روایت هاى متعددى نقل شده که فرموده است :

ـ سـوگـند به خدا، ما به آن کس که به دنبال پست و مقام بوده ، براى به دست آوردن آن حریص ‍ باشد، مسئولیت واگذار نمى کنیم !

ـ خـیـانـت کارترین شما نزد ما کسى است که در پى کسب پست و مقام باشد!

۴) مدیریت و نظام ارزشى

مـدیـریـت کـلاسیک در مفهوم رایج و عمومى خود (از جهت تدبیرى ) ماهیّتى علمى ، مهارتى ، فـنـى و تـنـظـیـمـى مـحـض دارد؛ یـعـنـى امـور مـشـخـّصـى را بـراسـاس فـرایـنـدهـاى مـعـقـول و مـنـطـقـى و عـلمـى خـاصـى سـازمـانـدهـى و رابـطـه مـیـان آنـهـا را تـنـظـیـم و کـنـتـرل مى کند تا اهداف خاصى را محقق سازد. از این نظر، مدیریت امرى روبنایى تلقى مـى شـود کـه بـه مـسـائل اعـتـقـادى و مـعـنـوى ، کـه بـه واقـع زیـربـنـاى اصـلى و عـامـل بـنـیـادین تکوین رفتار کارکنان است ، بى اعتنا و بى توجه بوده ، فضاى حاکم ، فضاى سکولاریسم رفتارى است .

امـّا در سـیـره مـدیـریـتـى پـیامبر اعظم (ص )، مدیران باید نسبت به این ارزشها در حیطه مـسـئولیـت و مـدیـریـت خـود کـامـلاً مـسـئول و مـتـعهد باشند؛ به عبارت دیگر، مدیران باید قـبـل از هـر چـیـز توجه کنند که انسانهاى تحت سرپرستى آنها تکویناً داراى کرامت اند و بـالقـوه شـایـسـتـه پـوشیدن کسوت خلیفه الهى ، و او باید در نقش یک مربى دلسوز و مـهـربـان و خـیـرخـواه و مـتـعـهد، به جنبه هاى تربیتیِ روش هاى مدیریتى خود نیز توجه نـمـایـد و بـیـنـدیـشـد کـه در جـهـت تـربیت ، تزکیه ، ارتقاء و پرورش استعدادهاى ذاتى کـارکنان تحت امر خود چه نقشى برعهده دارد و این نقش را چگونه ایفا مى کند؛ آن چنان که پیامبر عظیم الشاءن اسلام و همه انبیاء سلف ـ علیهم السلام ـ نیز این گونه بوده اند؛

یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب والحکمه (جمعه / ۲)

۵) جایگاه تخصص و تعهد در مدیریت دینى

قـرآن کـریـم بـا صـراحت تمام اعلام مى کند که (و لا تقف ما لیس لک به علم ) (اسراء / ۳۶) و هـرگـز کـسانى را که داراى دانش و تخصص اند با کسانى که از دانش و تخصص بى بهره اند یکسان و برابر نمى داند. (زمر / ۹) امّا، آنجا که دانش و تخصص تواءم با ایمان و تعهد باشد، قطعاً و یقیناً ایـن تـفـاوت بیشتر مى شود. آنجا که خشیت الهى و مراعات (حدود الله ) لازم است ، (انّما یخشى الله من عباده العلماء) (فاطر / ۲۸)، و از این جاست که مؤ منان دانشمند و متخصص در درگـاه الهى به مراتب محبوب تر و مقرب ترند. (مجادله / ۱۱) بنابر آنچه گفته شد و با توجه به جنبه هاى دوگانه تطبیقى و تدبیرى در مدیریت دینى ، پرواضح است که هـم ایـمـان و تـعـهـد دیـنـى در مـدیریت نظام اسلامى مهم است و هم دانش ، تخصص و مهارت تنظیمى (برنامه ریزى و سازماندهى ).

بـر ایـن اسـاس اصـل اولى در سـیـره مـدیریتى پیامبر اعظم (ص )، براى انتخاب مدیران داشـتـن تـعـهـد و تـخـصـص بـا هـم بـوده اسـت . امـّا سـؤ ال ایـنـجـاسـت کـه در جـایـى کـه بـه دلایلى تحقق تواءمانِ دو شرط تعهد و تخصص ممکن نـباشد، چاره چیست ؟ سیره عملى پیامبر اعظم (ص ) در این زمینه ، چنین بوده که پاره اى از مـسـئولیـت هـاى مـالى و عـمومى و والیان شهرهاى نومسلمان ، به مسلمانان نوپا سپرده مى شـد، مـانـند آنچه به گروندگان زمان فتح مکه سپرده شد، در حالى که پیامبر(ص ) مى توانسته از بین مهاجر و انصار و سابقون در اسلام در مسئولیت هاى یاد شده استفاده کند.

جلال الدین سیوطى در (تاریخ الخلفا) نقل مى کند که (پیامبر(ص ) مردى را بر قومى بـه امـیـرى مـنصوب مى فرمود در حالى که در میان آن قوم افراد بهتر از او وجود داشتند. امـّا، آن مـرد بـه لحاظ ذهنى و آگاهى به فنون رزم نسبت به افراد آن قوم برتر و آگاه تـر بـود.)

بـهـتـریـن تـوجـیـه در ایـن رویـه مـدیـریـتـى ، ایـن اسـت کـه بـگـویـیـم بـه دلیـل مـحـدودیـت در وجـود افـراد مـتخصص و کارشناس در امور مدیریت و مملکت دارى در میان مـهـاجـر و انـصـار و سـابـقـون در اسـلام از یـک سـو و اهـمـیـت فـوق العـاده مـسائل مدیریت کلان نظام نوپاى اسلامى در مرکزیت آن یعنى مدینه ، در سایر بلادى که بـه تـدریـج در حـوزه حـاکـمـیـت اسـلامـى قرار مى گرفتند، بناچار از وجود متخصصان و کـارشـنـاسـان تـازه مـسـلمـان اسـتـفـاده مـى شـده ، ولى در عـیـن حـال بـا مـراقبت و نظارت دقیق و شدید مانع از آن مى شدند که احیاناً براساس عادت ها و رویـه هـاى جـاهـلى خـود بـا مـردم رفتار کنند.

بـراسـاس ایـن سیره نبوى ، یک اصل فقهى بنا شده که تخصص بر تعهد مقدم است و تا زمـانـى که فرد متخصص متعهد با تقوا یافت نشود، مى توان براى حفظ شیرازه امور کار را بـه افـراد مـتـخـصـص کاردانى سپرد که برخى ویژگى هاى ارزشى لازم را ـ احیاناً ـ نداشته باشند.

مساءله مهم دیگر جواز یا عدم جواز بهره گیرى از متخصصان و کارشناسان غیر مسلمان در پست هاى مهم و حساس مدیریتى در حکومت اسلامى است ؛ زیرا مدیریت ـ ماهیتاً ـ مستلزم سلطه و اقتدار مدیر غیر مسلمان بر کارمندان مسلمان و بخشى از حوزه حاکمیتى اسلام است .

بـه عـقـیـده علامه سید محمدمهدى شمس الدین ، در این رابطه برداشت کلى فقهاى شیعه از سـیره پیامبر اعظم (ص ) و نص صریح قرآن کریم عدم جواز است ، امّا برخى از فقهاى مسلمان وزارت (مدیریت ) را به دو قسم تقسیم نموده اند:

۱) وزارت تفویض که با اختیارات تام منصوب مى شود تا در جنبه هاى تدبیرى طبق تـشـخـیـص خـود عمل کند.

۲) وزارت تنفیذ که بدون اختیار تام منصوب مى شود و براى هر تـصـمـیـمـى بـایـد از مـافـوق مـسلمان خود دستور بگیرد. براساس این تقسیم ، ـ در مورد اضـطـرار ـ تـنـهـا انـتـصـاب مـدیـر تـنـفـیـذ غـیـر مـسـلمـان جـایـز اسـت .

امـّا در مـورد کـارفـرمـایى غیر مسلمان بر مسلمان ، سیره نبى اکرم و ائمه معصومین ـ علیهم السـلام ـ بـر صـحـت عـقـود اجـاره ، مـزارعـه و مـضـاربه و مانند آن بوده است . در احوالات امـیرالمؤ منین على (ع ) نیز آمده که از آبیارى باغ فردى یهودى اجرت گرفته است . نص صـریـح آیاتى مانند (تجارهٍ عن تراض ) (نساء / ۲۹) یا (اوفوا بعهد الله اذا عاهدتم ) (نـحـل / ۹۱) و آیـه (اوفوا بالعقود) (مائده / ۱) و مانند آن نیز دلالت بر این دارد که اسـتـخدام مسلمانان در شرکت هاى بازرگانى ، صنعتى ، کشاورزى و خدماتى غیر مسلمانان در صورتى که عزت و حرمت اسلامى مؤ منان را مخدوش نکند، صحیح و بلامانع است

بخش دوم ) فرایند منطقى مدیریت و سیره نبوى

۱) برنامه ریزى

اگـر برنامه ریزى را فرایندى بدانیم شامل هدفگذارى ، بررسى شرایط و مقتضیات ، انـتـخـاب راهـبـردهـا و سـیـاسـت هـاى کـلى ، تـعیین طرح ها و برنامه هاى اجرایى جهت تحقق هـدفـهـاى مورد نظر، با مراجعه به سیره نظرى و عملى پیامبر اعظم (ص ) به این نتیجه مى رسیم که این اصل به شدت مورد توجه آن حضرت بوده و براى جزئى ترین امر، با نـظـم و تـرتیب و دقت فوق العاده اى به برنامه ریزى مى پرداخته است . آن حضرت در راسـتـاى انـجـام رسـالت سـنـگـیـن و طـاقـت فـرسـاى تـبـلیـغ دیـن مـبـیـن اسـلام و تـشـکـیـل و اداره جـامـعـه اسـلامـى و مـهم تر از همه ، تربیت انسانهاى مؤ من و ربّانى ، این اصل را از آغاز نزول وحى تا پایان عمر پربرکت خود با دقت مراعات نموده است . شروع تـبـلیـغ از خـانواده خود، بستگان و نزدیکان و هدایت جمع کوچک و بى بضاعت گروه اندک مـسـلمانان به صورت پنهانى ، برنامه ریزى براى مهاجرت مسلمانان به حبشه و سپس ‍ هـجـرت تـاریـخـى خود به مدینه را با برنامه اى دقیق رهبرى و اجرا نمود و پس از آنکه وارد مـدیـنه شد و شرایط را براى تشکیل جامعه اسلامى مساعد یافت اقدامات اساسى زیر را پى ریزى نمود:

اول ) تشکیل هسته اولیه ادارى و تعیین نُقبا:

اوس و خـزرج ، ایـن سـاکـنـان عـمـده مـدیـنـه کـه سـالیـان سـال بـا هـم در نـزاع و جـنـگ بـودنـد، در ذى حـجـه سال ۱۳ بعثت براى بار دوم با رسول خدا بیعت کردند. در این بیعت پیامبر فرمود دوازده نـقـیـب از بـیـن خـود انتخاب نمایند تا مسئولیت ادارى ، سیاسى ، فرهنگى و نشر اسلام در شهر یثرب و زمینه سازى براى هجرت پیامبر به مدینه را برعهده گیرند.

دوم) پیمان برادرى (عقد مؤاخات ):

یـکـى دیگر از اقدامات اساسى و حساب شده در مدیریت نبوى ، این بود که آن حضرت یک بـار پـیـش از هجرت و در مکه ، میان اصحاب قریشى خود و بردگان آزاد شده آنان پیمان بـرادرى بـرقرار کرد و یک بار نیز در ماه هشتم پس از هجرت براى تحکیم این پیمان آن را میان مهاجر و انصار تجدید نمود.

سوم) تاسیس مسجد:

تـاسـیـس مـسجد به عنوان کانون اصلى و مرکزیت ادارى ، سیاسى ، اجتماعى ، قضایى ، فرهنگى و نظامى جامعه اسلامى ، از جمله برنامه هاى موفق و حسابگرانه اى بود که همه امـور جـامـعـه نوبنیاد اسلامى در آن ساماندهى شده و تدابیر گوناگون پیامبر به مورد اجرا گذاشته مى شد.

چهارم) صدور عهدنامه :

پیمان نامه اى که پیامبر در آغاز ورود خود به مدینه صادر کرد و علاوه بر اوس و خزرج یـهـودیان مدینه هم آن را امضا کردند، طرح کلى تشکیلات ادارى و سیاست هاى اصلى حاکم بر اداره جامعه نوپاى مدینه را ترسیم نموده است .

برخى از مهم ترین پیش بینى هاى به عمل آمده در این پیمان نامه به شرح زیر است :

۱) اعـلام تـشـکـیـل امـت اسـلامـى مـبـتـنـى بـر اخـوت و ایـمـان بـه خـدا و رسـول خـدا. و الغاى سایر ملاکها و معیارهاى جاهلى و غیر منطقى در قشربندى و ارتباطات اجتماعى .

۲) تـاءکـیـد بـر مـحـوریـت رسول خدا در مرجعیت و زعامت جامعه نوپاى مدینه و امت نوظهور اسلامى ، به گونه اى که بجز اختلافات جزئى که براساس تفاهم و روش هاى مرضى الطـرفین حل و فصل مى شد تدبیر همه شئون و امور جامعه به شخص آن حضرت واگذار شده است .

۳) پـیـش بـیـنـى ساز و کارهاى امنیت داخلى از طریق تعیین (عَریف ) براى هر قبیله اى به مـنـظـور کـنـتـرل ورود و خـروج و رفـتار افراد غریب . هر قومى عریف خاص خود را داشت و کـسـانـى کـه وارد مـدیـنـه مـى شـدند بر عریف وارد مى شدند و آنها که عریف نداشتند در (صُفّه ) منزل مى کردند. ماءمورانى هم وظیفه کسب اطلاعات از تحرکات و تهدیدهاى غیر مسلمانان را برعهده داشتند.

۴) تعیین حقوق شهروندى پیروان سایر ادیان مانند یهودیان ؛ یعنى ضمن وحدت سیاسى و اجتماعى ، حالت چند مذهبى و چند فرهنگى را به رسمیت شناخته است .

۵) تـعـیـین محدوده جغرافیایى حاکمیت نوپاى اسلامى و گستره اى که احکام و ضوابط این جامعه در آن نفوذ خواهد داشت .

۶) تـعـیـیـن مـسـئولیـت مـدنـى شـهـرونـدان در مـقـابل جرائم و کیفر جرائم ؛ اسلام با اعلام اصـل (و لا تـزر وازرهٌ وزر اءخـرى ) (انـعام / ۱۶۴) و (کلُّ نفسٍ بما کسبت رهینهٌ) (مدثر / ۳۸) اصل جاهلى (مسئولیت کل عشیره در برابر جرائم کیفرى یکى از اعضاى آن ) را ملغى کرد.

پنجم) تاسیس قضاء مظالم :

قـضـاء مـظـالم کـه بـعـدهـا به دیوان مظالم معروف شد، براى رسیدگى به تخلفات و اجحافهاى مسئولان حکومتى و کارمندان و کارگزاران نظام اسلامى نسبت به رعایا تاءسیس شده بود و در سیره مدیریتى پیامبر اعظم (ص ) بدان اشاره شده و برخى نیز با شواهد و قـرائن مـوجـود اسـتـدلال کرده اند که در این دیوان شخص پیامبر(ص ) حکم مى کرده است .

ششم) برنامه ریزى آموزشى :

پیامبر اعظم (ص ) از همان روزهاى نخستین ورود به مدینه و تاءسیس جامعه نخستین اسلامى ، اهـتـمـام ویـژه اى بـه امـر آمـوزش مـعـارف دیـنى ، مهارت آموزى ، تعلیم خط، فراگیرى زبـانـهـاى بـیـگـانـه براى پاسخ به مکاتبات و ارتباطات بین المللى ، آموزش حِرف و مشاغل و امثال آن داشته است .

در سـیره مدیریتى پیامبر اعظم (ص ) آموزش و تعلیم و تربیت از جایگاه بسیار رفیع و از اهمیت فوق العاده اى برخوردار بود تا جایى که مى فرمود: (طالب العلم رکن الا سلام و یـعـطـى اءجـرُه مع النبیّین ) و تاءکید مى کرد که (طلب العلم فریضه على کلِ مسلم ) و معتقد بود که (الحکمه ضاله المـؤ من یاءخذُها اءینما وجدها) و سفارش مى کرد که (اطلبوا العـلم ولو بـالصـیـن ) و زمـانـى بـراى فـراغـت از تحصیل قائل نبود و اصل (آموزش همه به وسیله همه براى همه چیز در همه جا و همه عمر) را تـشـویـق و تـرویـج مـى نـمود.

بـراى آزادى اسـیـران جـنـگـى شـرط گـذاشـت کـه براى آزادى خود به مسلمانان خواندن و نـوشـتن بیاموزند. هر کس قرآن بلد بود موظف بود به دیگران آموزش دهد، همسایه ها به آموزش خانواده هاى همجوار خود توصیه شده بودند و زکات دانایى و آگاهى در هر زمینه اى را در انـتقال آن به دیگران قرار داده بود و به معنى واقعى نهضت فراگیر آموزش را برنامه ریزى و اجرا مى کرد.

هـفـتـم ) هـدف گـذارى دقـیـق ؛ تـعـقـیـب هـدف تـا تـحـقـق کامل :

یکى از ویژگى هاى برجسته پیامبر اعظم (ص ) در مساله برنامه ریزى ، هدف گذارى دقـیق بود. روزمرّگى و بارى به هر جهت کار کردن در روش و منش رفتارى آن بزرگوار راه نداشت و هنگامى که هدف خاصى با دقت انتخاب مى شد، از پرداختن به امور حاشیه اى کـه تـحـقـق هـدف مـزبـور را تحت الشعاع قرار دهد و یا آن را با تاءخیر مواجه سازد به شدت پرهیز مى کرد. به عنوان مثال ، در صلح حدیبیه ، هدف اصلى مورد نظر آن حضرت تـاءثـیـرگـذارى بـر روحـیـّه قـریـش بـدون درگـیـرى نـظـامـى بـود. بـه هـمـیـن دلیـل ، تـمـام تـمـهـیدات و مقدمات لازم را متناسب با این هدفگذارى فراهم ساخت و تحت هیچ شرایطى اجازه بروز درگیرى را نداد و هدف اصلى را با جدیت و قاطعیت تمام تعقیب نمود تـا سـرانـجـام صـلح حـدیـبـیـه بـا شـرایـطـى کـه مـورد نـظـر مـبـارکـش بـود، بـرقرار شد.

هشتم ) اعزام سفیر:

۱) اعـزام سـفـرا بـه دربار پادشاهان و امپراتورى هاى بزرگ ، آخرین برنامه براى تعقیب هدف رسالت جهانشمول آن حضرت بود که وقتى شرایط و زمینه هاى مساعد آن فراهم شد به مورد اجرا گذاشته شد.

۲) سازماندهى

مـدیریتِ امور گسترده ، متعدد، متنوع و پیچیده و نیز دستیابى به هدف هاى والا و بزرگ ، بـدون سـازمـاندهى دقیق ، تعیین وظایف ، تقسیم کار، تعیین مسئولیت ها و اختیارات و تنظیم روابط طولى و عرضى سازمان و ایجاد هماهنگى و انسجام درونى و بیرونى میان عناصر سازمانى ، به هیچ وجه امکان پذیر نخواهد بود.

سـازمـان و سـاخـتـار ادارى جـامـعـه اسـلامـى در زمـان رسـول خـدا داراى سـه چـهـره مـشـخـص و مـتـفـاوت بـوده اسـت :

۱. از آغـاز هـجـرت تـا سـال چـهارم هجرى (جنگ احزاب و شکست اتحاد مشرکان و یهودیان بر علیه اسلام ) ۲. پس از جنگ احزاب تا فتح مکه در سال نهم هجرى ۳. پس از فتح مکه تا رحلت آن حضرت .

در مـرحـله نـخـسـت ، کـه جـامـعـه اسـلامى کوچک و محدود بود، همه امور و شئون ادارى جامعه بـرعهده شخص پیامبر بوده است . در سفرها و جنگ ها هم برخى از اصحاب و یاران خود را به عنوان جانشین خویش معیّن و حدود وظایف و اختیارات وى را تعیین مى کرده است . مسجد نیز مرکزیت ادارى ، سیاسى ، فرهنگى و نظامى جامعه را داشته است .

در مـرحـله دوم ، بـا پـذیـرش اسـلام از سـوى بـرخـى قبایل خارج از مدینه ، اسلام به جغرافیاى بیرون مدینه گسترش یافت و اقتدار نظامى ، سـیـاسـى و اقتصادى نظام نوپاى اسلامى را به همراه آورد. در این مرحله برخى رؤ ساى قـبـایـل تـازه مسلمان مجدداً امور مربوط به قبیله خود را عهده دار مى شدند، امّا این بار به نیابت از پیامبر(ص ) و با نظارت و مراقبت دقیق و شدید آن حضرت .

بـایـد تـوجه داشت که بسیارى از احکام و شرایع دینى تا این زمان تشریع نشده بود و طبعاً مقررات و دستورالعمل خاصى هم از جانب پیامبر(ص ) وضع نگردید. بسیارى از احکام مالى ، تجارى ، اقتصادى و اجتماعى نیز هنوز مشخص نبود.

مـرحـله سـوم کـه بـا فـتـح مـکـه شـروع مـى شـود، بـا چـنـدیـن تحول بزرگ مواجه است :

۱) گستره جغرافیایى حاکمیت اسلامى همه شبه جزیره را در برمى گیرد.

۲) جمعیت مسلمانان در مقایسه با دو مرحله قبل به شدت افزایش مى یابد و در نتیجه ابعاد روابـط مـخـتـلف مـیان آنان هم بیشتر و پیچیده تر مى شود و ما دیگر با یک جامعه بسته ، کـوچـک و مـحـدود کـه هـنـوز بـسـیـارى از روابـط در آن شـکـل نگرفته و یا در بسیارى از زمینه ها و ابعاد اجتماعى ، شریعت اسلامى حکم مشخصى را براى آنان بیان نکرده مواجه نیستیم .

۳) اکـثـر احـکـام و مـعـارف اسـلامـى نـازل شـده و شـریـعـت اسـلامـى در حال تکمیل و تمیم بوده است و بسیارى از موانع ، فشارها، مزاحمت ها و محدودیت هایى که از جـانـب دشـمنان و مخالفان اسلام براى جامعه نوپاى اسلامى فراهم مى کردند دیگر وجود نداشته است .

بـنـابـرایـن ، چـهـره سـاخـتـارى و سـازمـانـى جامعه اسلامى اولاً به تدریج و با زعامت و تـدابـیـر شـخـص پـیـامـبـر اعـظـم (ص ) نـمـایـان مـى شـد و مـرحـله بـه مـرحـله کـامل تر مى گردید، ثانیاً نوع سازماندهى و ضریب پیچیدگى و تنوع روابط طولى و عرضى عناصر تشکیل دهنده این جامعه نوپا و نوظهور که از جمیع جهات با جوامع پیش از خـود و هـم عـصـر خـود مـتـفـاوت بـود، در هـر مـرحـله بـا مراحل دیگر تفاوت داشت .

در ایـن مـرحـله ، مـشـاهده مى شود که تقسیم کارها جزئى تر و دقیق تر و سازمانهاى ادارى نیز متنوع تر و تخصصى تر شده است . به عنوان نمونه به برخى از این موارد اشاره مى شود:

۱) نهاد آموزش عمومى ؛ این نهاد، وظایف زیر را برعهده داشت : آموزش قرآن و معارف دینى ، آمـوزش خـوانـدن و نوشتن ، آموزش مهارت ها و فنون رزم و دفاع ، آموزش فنون و مهارت هـاى تـبـلیـغ و تـرویـج اسـلام ، آمـوزش مـهـارت هـا، فـنـون و حـِرَف و مشاغل مورد نیاز در امور بازرگانى ، خدماتى ، صنعتى ، کشاورزى و… و آموزش زبانهاى بـیگانه بویژه عبرى ، سریانى ، فارسى ، رومى و… هر کس علم ، هنر یا مهارتى داشت مـى بـایـسـت آن را بـه دیـگـران آمـوزش دهد.

۲) کـتـابـت وحـى : مـسـئولان اصلى کتابت وحى امام على بن ابیطالب (ع ) و عثمان بن عفّان بودند و در غیاب ایشان زید بن ثابت به این کار مى پرداخت و عدد کُتّاب وحى را تا ۴۲ نفر هم ثبت کرده اند.

۳) بیت المال (نهاد امور مالى و اقتصادى ): به تدریج که گستره حاکمیتى اسلام توسعه مـى یـافـت و آیـات الا حکام در زمینه هاى مختلف نازل مى شد و منابع درآمدى و موارد هزینه هـاى عـمـومـى دولت اسـلامى هم بیشتر و متنوع تر مى شد، ضرورت تاءسیس نهاد مالى و اقتصادى آشکارتر مى گردید.

در ایـن دوره ، منابع مالى دولت اسلامى عبارت بود از زکات ، خمس ، جزیه ، غنایم جنگى و خـراج . سـازمـان مـالى نـیـز بـه گونه اى بود که کارها به صورت کاملاً تخصصى تـقسیم و سازماندهى شده بودند. این سازمان یک مدیر اصلى داشت که گفته اند ابوعبیده بن الجراح بوده . کارگزاران و کارمندان مالى را (جاءبى ) و حسابداران را (کُتّاب ) و کـارشـنـاسـان و مـتـخـصـصـان امـور زکـات را (خـارِص ) یـا مـُخـَمِّن (تـخـمـیـن زننده ) و مسئول اصلى زکات را (مستوفى ) مى گفته اند.

۴) امـور دفـاعـى ـ امـنـیـتـى : بـراى ارتـش و دفـاع نـظـامـى ، سـازمـان مستقل و دائمى وجود نداشته و بیشتر از طریق بسیج عمومى و سازماندهى حین عملیات انجام مـى گـرفـتـه ولى بـراى آمـادگـى هـاى رزمى ، آموزش فنون نظامى ، انبارهاى توشه ، اصطبل و حتى قُرُق چهارپایان دولتى تمهیدات مشخصى اندیشیده شده بود.

منبع: حصون ، پاییز ۱۳۸۵، شماره ۹

ساده زیستى در سیره نبوى

اشاره:

ساده‌زیستی، پاسخ انسان‌های دانا به زندگی ناپایدار دنیاست که در پرتو آن، آرامش درون و برون حاصل می‌شود. بنابراین، ساده‌زیستی با نوع شناخت انسان و نگرش او به زندگی دنیا مرتبط است.
در عصر حاضر، دو نگاه افراطی و تفریطی به بهره‌مندی از مواهب الهی و مادیات دیده می‌شود. عده‌ای در مادیات دنیا غوطه‌ور شده و اسیر زرق‌و‌برق و تجملات آن گردیده‌اند و برخی مانند راهبان مسیحی و صوفیان مزوّر، تارک دنیا شده و از جهان ماده یا به کلی بی‌خبرند و یا می‌خواهند با زندگی زاهدانه، افکار مردم را به خود جلب کنند. رشد فزاینده عوامل قدرت و ثروت و ترویج مصرف‌گرایی در عصر حاضر، خطر روی آوردن به زندگی تجملاتی و فرو رفتن در مرداب دنیا را افزایش داده است. وضعیت فوق و آثار زیان‌بار زندگی تجملاتی می‌طلبد که ویژگی‌های ساده‌زیستی و آثار مثبت آن را بررسی کنیم تا از خطرات دل‌بستگی تام و تمام به مواهب دنیوی و تجمل‌گرایی در امان بمانیم. ساده‌زیستی مورد نظر اسلام عبارت است از: عدم دل‌بستگی به مظاهر دنیا و رهایی از تجملات و تشریفات زایدِ زندگی و بی‌پیرایه بودن که مقابل آن، تجمل‌گرایی و رفاه‌زدگی است.

پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم: مى‏فرمود: «اللّهمّ احینى مسکینا و امتنى مسکینا واحشُرنى فى زمره المساکین‏۱؛ خدایا! مرا مسکین و فقیر، زنده نگاه‏دار، فقیر بمیران و در زمره فقیران محشورم نما.» به راستى این خواست و پیام رسول اللّه صلى الله علیه وآله وسلم سیره عملى وى در زندگى بابرکت و پررحمتش بود که تجلّى آن در تمام سال‏ها، ماه‏ها، روزها، و… در وجود آن خورشید دو عالَم هم چنان روشن ماند و مى‏توان جلوه این اخلاق حضرت را با یک بررسى مختصر در تمامى شئون زندگانى آن حضرت نظاره کرد. قرآن نیز در تبیین جایگاه واقعى و تکوینى رسول گرامى مى‏آورد:

«اى پیامبر! وجود تو براى تمام عالم هستى، رحمت است.»۲

پیامبر گرامى صلى الله علیه وآله وسلم نه تنها در زندگى، مسکین گونه زیست؛ بلکه در هنگامه وفات هم فقیرانه به دیدار معبود شتافت. چنانچه ابن عباس مى‏گوید:

«انّ رسول اللّه صلى الله علیه وآله وسلم تَوَفَّى و درعه مرهونه عند رجلٍ من الیهود على ثلاثین صاعاً من شعیر اخذها رزقاً لعیاله‏۳؛ حضرت هنگام وفات زره مبارک را در برابر ۳۰ پیمانه‏۴ جو (که براى برآوردن نیازهاى تغذیه‏اى خانواده، قرض گرفته بود) نزد مرد یهودى در گرو نهاده بود.»

عایشه مى‏گوید:

پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم در حالى از دنیا رفت که از خویش دینار، درهم، گوسفند و شترى به جا نگذاشته بود.۵

اگر در درستى آنچه که گذشت، تردیدى به خویش راه ندهیم و به توجیه و تأویل نپردازیم، چه‏بسا بتوان از آنچه که در سیره رفتارى آن حضرت یافت مى‏شود، بهره جست و براى تحقّق آن در زندگى رهروان و الگوپذیران آن حضرت، به تلاش و کوشش پرداخت و با اراده‏اى قاطع و نفى هر توجیه و تأویلى، بدان عمل نمود.

در این راستا به کلامى از امام باقر علیه السلام در بیان نخستین اصلِ اقتصاد در زندگى مى‏پردازیم که مى‏فرماید:

«در بررسى وضعیت اقتصادى خویش ملاک و الگوى خود را آن کس که بیش از تو مال دارد، قرار نده؛ به گونه‏اى که آرزوى داشتن آنچه را او دارد، بنمایى و بر آنچه خود دارى، خشنود نباشى!»

در پى این دستورالعمل، امام باقر علیه السلام به آیاتى از قرآن استناد نموده، و نحوه زندگى رسول گرامى را یادآور مى‏شود:

«فانّما کان قُوتُه الشَّعیر و حلواه التَّمر و وقودُهُ السَّعف اذا وجده‏۶؛ غذاى رسول گرامى، جو و شیرینى ایشان، خرما و سوخت وى براى تهیه غذا و گرما، شاخه‏هاى درخت خرما بوده، البته تهیه این‏ها هم اگر برایش امکان‏پذیر مى‏بود.»

تکیه و تأکید بر جو و خرما۷ به عنوان مهم‏ترین مواد غذایى مورد استفاده حضرت، بیانگر نوع زندگى و سیره تغذیه‏اى ایشان است. در زمانى که پیامبر خدا صلى الله علیه وآله وسلم بالاترین جایگاه اجتماعى را دارا بود و رهبرى یک حکومت و بزرگ‏ترین مسئولیت اجرایى را در دست داشت و ساکنان شهر مدینه، از انواع گوشت‏ها، لبنیات و غذاهاى دیگر استفاده مى‏کردند، خرما و جو، ارزان‏ترین و فراوان‏ترین کالاى موجود بود که تهیه آن براى محروم‏ترین ساکنان مدینه امکان‏پذیر بود.

با بررسى بیشتر در مى‏یابیم که این نوع زندگى تنها ویژه شخص ایشان نبوده، بلکه خانواده آن حضرت نیز همین روش را داشته‏اند.

عایشه مى‏گوید:

«والذى بعث محمّداً بالحقّ ما رأى مُنخلاً ولا اَکَلَ خُبزاً منخولاً منذ بعث اللّه الى ان قُبِضَ صلى الله علیه وآله وسلم …۸؛

سوگند به خدایى که محمّد صلى الله علیه وآله وسلم را به حق برگزید، از آن زمان که خداوند وى را به پیامبرى برگزیده تا آنگاه که فراخوانده شد، آرد جوى نرم شده (الک شده) و نان جوىِ با آرد نرم در منزل ایشان دیده نشده است!»

عروه، تعجّب کنان مى‏پرسد: پس چگونه جوىِ سخت را مى‏خوردید؟

عایشه در پاسخ مى‏گوید: پیوسته آخ، آخ، مى‏گفتیم!

پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم زمانى براى خانواده، چنین برنامه غذایى را اجرا مى‏نماید که توانایى استفاده از هر نوع امکانات و لوازم را براى بهترین زندگى اقتصادى دارد. روزى زنى از انصار براى منزل پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم زیراندازى هدیه مى‏آورد، پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم ضمن آنکه از عایشه مى‏خواهد آن را به وى برگرداند، مى‏فرماید:

«فواللّه لو شئتُ لأجرى اللّه معى جبال الذّهب والفضّه۹؛ به خدا سوگند! اگر اراده مى‏کردم، خداوند براى من کوه‏هاى طلا و نقره را فراهم مى‏نمود.»

پیامبر گرامى به ما مى‏فهماند که این گونه زیستن، بر اساس نداشتن و محرومیت نیست، بلکه تفکّر و خواست قلبى و عملى خاتم پیامبران این چنین بوده است. حضرت در کلامى فرمود:

«والقُربه الى اللّه حُبّ المساکین والدّنو منهم‏۱۰؛ نزدیکى به پروردگار، با عشق ورزیدن و نزدیک شدن به مسکینان به دست مى‏آید.»

رسیدن به این «حُبّ» با استفاده از انواع بهترین خوراکى‏ها، صورت نمى‏گیرد. چگونه مى‏توان انتظار هم نشینى و همراه شدن با مسکین را داشت و از طرف دیگر به مانند آنان زندگى نکرد؟ حضرت فرمودند: دوست داشتن و نزدیک شدن به مسکینان، عاملى در تحقّق قرب به خداوند است. زمانى مى‏توان به مسکین نزدیک شد که مانند او به تغذیه خویش بپردازیم. گروه مسکین علاوه بر ناتوانى مالى، امکان استفاده از مواد غذایى را به طور کمّى و کیفى نیز ندارد. در این راستا پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم فرموده است:

«والتّباعد من اللّه الشّبع‏۱۱؛ سیر خوردن، باعث دورى از خداوند مى‏شود.»

پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم نه تنها خود بر این کلام جامه عمل پوشاند، بلکه در خانواده به چنین سیره‏اى دست یافت، چنانچه عایشه مى‏گوید:

«ما شبع آل محمّد صلى الله علیه وآله وسلم غداءً و لاعشاءً من خبز الشّعیر ثلاثه ایام، متتابعات حتى لحق باللّه عزّوجلّ‏۱۲؛ خانواده محمّدصلى الله علیه وآله وسلم سه روز پى‏درپى از نان جو نیز سیر نخوردند، تا اینکه ایشان به خداوند عزّوجل پیوست و رحلت کرد.»

عایشه در جاى دیگر آورده است:

«خانواده محمّد صلى الله علیه وآله وسلم، یک شب با شکم سیر نخوابیدند.»۱۳

عایشه در مورد زمان شروع این رفتار پیامبر به صراحت مى‏گوید:

از ابتداى ورود به مدینه، این وضعیت موجود بوده است.»۱۴

اگر کارگزاران، رهرو و احیاگر سیره الهى پیامبران علیهم السلام نباشند، چه کسانى توانایى زنده نمودن این تفکّر الهى را دارند، تا بدانسان به سیر نمودن گرسنگان و نجات محرومان دست یازند؟! البته این سخن بدان معنا نیست که این الگو، ویژه مسئولان نظام اسلامى است و بس؛ بلکه هر انسانِ معتقد به خدا و پیرو ادیان الهى باید چنین باشد؛ زیرا پیامبران الهى علیهم السلام نیز در جامعه خویش، این گونه بودند. چنانچه، یاور محرومان و گرسنگان، امیرمؤمنان علیه السلام مى‏فرماید:

«واِن شئتَ ثَنَّیتُ بموسى کلیم اللّه صلّى اللّه علیه و سلّم  اذ یقول:

«ربِّ انّى لِما اَنزلتَ الىّ من خیرٍ فقیر»۱۵ و اللّه ما سأله الاّ خُبزاً یأکُلُهُ لانّه کان یأکُلُ بقله الارض…؛ و اگر خواهى دومین را موسى علیه السلام مَثَل آرم که گفت:

«پروردگارا! من به چیزى که برایم فرستى نیازمندم.» به خدا، که از او نخواست جز نانى که آن را بخورد که موسى علیه السلام از سبزى زمین مى‏خورد، چندانکه به خاطر لاغرى تن و تکیدگى گوشت بدن، رنگ آن سبزى از پوست تُنُکِ شکم او نمایان بود. و اگر خواهى سومین را داود علیه السلام گویم، خداوند (صاحب) مزامیر و زبور و خواننده بهشتیان، که به دست خود از برگ خرما زنبیل‏ها مى‏بافت و مجلسیان خویش را مى‏گفت: کدام یک از شما در فروختن آن مرا یارى مى‏کند؟ و از بهاى آن زنبیل، گرده‏اى نان جوین مى‏خورد. و اگر خواهى از عیسى بن مریم علیه السلام گویم: که سنگ را بالین مى‏کرد و جامه درشت به تن داشت و خوراک ناگوار مى‏خورد و نان و خورشت او گرسنگى بود و چراغش در شب ماه، و در زمستان مشرق و مغرب زمین او را سایبان‏۱۶ بود و جاى پناه، و میوه و ریحان‏۱۷ او آنچه زمین براى چهارپان رویاند از گیاه…»۱۸

به راستى سیره رفتارى پیامبر گرامى و سایر پیامبران بیانگر چگونه زیستن اند.

پى‏نوشت:

۱. مشکاه الانوار، ص ۲۲۸، ح ۶۳۹.

۲. و ما ارسلناک الاّ رحمه للعالمین؛ (انبیاء / ۱۰۷)

۳. مکارم الاخلاق، ج ۱، ص ۶۵، ح ۶۶.

۴. پیمانه‏اى که به اندازه چهار مُد باشد.

۵. توفى رسول اللّه(ص) و ما خَلَّف دیناراً و لادرهماً و لاشاهً و لابعیراً. (سیره ابن عساکر، ج ۴، ص ۷۰).

۶. اصول کافى، ج ۲، ص ۱۳۷، ح ۱، باب القناعه، (با اختلاف اندک در اصول کافى، ج ۸، ص ۱۶۸، ح ۱۸۹.)

۷. دانستنى‏هاى تغذیه براى بهبود رشد کودکان، اداره بهبود تغذیه جامعه، چاپ فروردین ۱۳۸۰ ش.

۸. سیره ابن عساکر، ج ۴، ص ۷۱.

۹. همان، ص ۷۴.

۱۰. مکارم الاخلاق، ج ۱، ص ۳۲۰، ح ۱۰۲۴.

۱۱. همان.

۱۲. سیره ابن عساکر، ج ۴، ص ۷۱.

۱۳. همان.

۱۴. همان، ص ۷۲.

۱۵. قصص / ۲۴.

۱۶. جائى نداشت که آن را پناه گیرد.

۱۷. ریحان: هر گیاه خوشبو.

۱۸. نهج البلاغه، ترجمه دکتر شهیدى، خ ۱۶۰، ص ۱۶۱ و ۱۶۲.

منبع: کوثر ـ شماره ۶۱

وفاق در جامعه دینى پیامبر اکرم صلى‏الله ‏علیه‏ و ‏آله‏ وسلم

اشاره:

وفاق، واژه‏اى سیاسى است که به منظور یک دلى، یک جهتى، سازگارى، سازوارى و همراهى کردن به کار مى‏رود. در ادبیات سیاسى، وفاق را در معانى چون وحدت و معاهده نیز به کار مى‏برند.۱ آنچه که در وفاق مدّ نظر است، سازوارى و یک جهتى تأثیر گذاران در فرهنگ و اندیشه جامعه دینى است؛ آنان که دیگران از ایشان تأثیر پذیرفته و حرکت اجتماعى خود را با نظر آنان سمت و سو مى‏دهند. با آغاز دولت رسول خدا(ص) در مدینه، وفاق اجتماعى به عنوان یک سازوکار مهم سیاسى از سوى پیامبر مطرح گردید. در این نوشتار، ضمن درنگ در چرایى و گونه‏هاى وفاق، اصول و مرزهاى آن را به تحلیل مى‏نشینیم.

چرایى وفاق

رسول خدا در دهه دوم ربیع الاول سال چهاردهم بعثت وارد مدینه شد و پس از حضور در شهر، اولین دولت اسلامى را بنیاد نهاد.از آغاز شکل‏گیرى حکومت نبوى، وفاق به عنوان یک اصل اجتماعى و عاملى براى انسجام مسلمانان طرح گردید.

آن حضرت، هم پاى کاستن از قدرت حلف‏ها و پیمان‏هاى جاهلى، که دایره سازوارى و یک جهتى را در مدار تعصب‏ها و منافع قبیله‏اى خلاصه مى‏کردند، به سمت و سو دهى صحیح وفاق پرداختند و تمام مسلمانان را به عنوان یک امت واحد قلمداد کردند و با چنین مبنایى، به اخوّت و برادرى آنان پاى فشردند. آنچه که نخست در پیمان مدینه آمد، این بود که :

– مؤمنان از بهترین و استوارترین راستى و راهیابى برخوردارند.

– مؤمنان در برابر دیگران، یاور یکدیگرند.

– هیچ مؤمنى نباید با وابسته مومنى دیگر بر ضدّ وى هم پیمان شود.

– محور جنگ و آشتى همه مومنان یکى است و به هنگام پیکار در راه خدا هیچ مؤمنى نباید جدا از مؤمن دیگر و جز بر پایه برابرى و دادگرى در میان مؤمنان، با دشمن از در آشتى در آید.۲

پیامبر اکرم در قرار بردارى نیز بر ایجاد اخوت ناشى از ایمان به خداوند، تأکید داشت. این پیمان بر اساس محور حق بود، و ایجاد روحیه تعاون و همکارى و تاکید بر الفت همگانى و اتحاد جامعه بر اساس برادرى اسلامى، از اهداف محورى چنین روشى بود.۳

گونه‏هایى از وفاق

با درنگ در حیات سیاسى پیامبر اکرم پس از تشکیل حکومت اسلامى و هم‏پاى سامان دهى به ساختار دولت، نمونه‏هاى فراوانى از وفاق اجتماعى را مى‏توان یافت که در جهت یک دلى و سازگارى مسلمانان شکل گرفت. به عنوان مثال، گونه‏هایى از آن را یاد مى‏کنیم:

۱. ساخت مسجد

رسول خدا با ورود خود به مدینه، در نخستین اقدام، با خرید زمینى به ده دینار، مسجدى را بنا نمود. رسول خدا در ساخت این بنا از همه مسلمانان کمک گرفت و بذر همدمى و وفاق را در این مشارکت کاشت. آن حضرت باهمکارى در ساخت مسجد، سبب تشویق آنان شد؛ به گونه‏اى که مهاجران و انصار در موقع ساخت مسجد این سرود را زمزمه مى‏کردند:

لا عیش الاّ عیش الاخره         اللهم ارحم الانصار و المهاجره

رسول خدا چنین مى‏گفت:

لا عیش الاّ عیش الاخره         اللهم ارحم المهاجرین و الانصار

یعنى:

زندگى‏یى جز زندگى آخرت نیست، خدایا! مهاجران و انصار را رحمت کن.۴

به گفته ابن اسحاق، پیامبر از ربیع الاول هجرت تا صفر سال آینده در مدینه اقامت داشت تا مسجد و خانه هایش ساخته شد و انصار همگى به دین اسلام درآمدند و طایفه‏اى از انصار باقى نماند مگر آن که به دین اسلام درآمد به جز طوایف خطمه، واقف، وائل و امیه که بر شرک خود باقى ماندند که این گروه‏ها نیز بعد از بدر، احد و خندق، به دین اسلام درآمدند۵.

۲. پیمان عمومی

مدینه جایگاه ادیان و عقاید مختلفی بود، یهودیان و مشرکان مشهورترین آان بودند.رسول خدا در مدینه دولتی را بنیاد نهاد که برتری ازآن کسی بود که به خدمت اسلام درآمده آن را بر منافع و خواسته های شخصی خود ترجیح دهد. از این  رو یک قانون اساسی مبتنی بر قرآن  را می طلبید که این منشور، همان پیمان عمومی است که رسول خدا در همان سال نخست هجرت  میان مسلمانان، یهودیان و مشرکان یثرب به امضا رساند.۶

آنجه که در یکی از مواد عهدنامه، مهم می نماید این بند است که «در موقع اختلاف و نزاع داور برای رفع اختلاف، شخص رسول خدا است.»۷

۳. قرار برادرى

یک دلى و یک جهتى میان مهاجر و انصار، هماره به عنوان یک راهبرد اساسى در دولت پیامبر تلقى مى‏شد. از این رو هشت ماه بعد از هجرت، رسول خدا میان این دو طیف از مسلمانان، قرار برادرى نهاد که در راه حق، یکدیگر را یارى دهند. اینان نیمى از مهاجران و نیمى از انصار بودند که رسول الله به ایشان فرمود: «تأخوا فى اللّه‏، اخوین اخوین؛ در راه خدا، دو نفر دو نفر با هم برادرى کنید.» پیامبر سپس دست على علیه‏السلام را گرفت و فرمود: این، برادر من است.۸ ایجاد این پیوند که بدان پیمان برادرى مى‏گفتند، بر اساس وجوه مشترک آنان با یکدیگر بود و بعدها همچنان حفظ شد و آثار آن در پیوندهاى سیاسى بعد از رسول خدا نیز نمایان گردید.۹

۴. همدلى با قبائل عرب

شیوه برخورد پیامبر خدا با هیئت‏هاى نمایندگى قبائل مختلف عرب را نیز مى‏توان در دایره وفاق جاى داد. این هیئت‏ها براى اظهار اسلام در سال‏هاى حاکمیت آن حضرت، بخصوص در سال نهم هجرت در مدینه حضور پیدا کردند۱۰. و ضمن صحبت با پیامبر، از مرحمت‏ها و همدلى‏هاى او بهره بردند و اسلام را پذیرفتند ؛ مثلاً نخستین هیئتى که در سال پنجم به مدینه آمد، مردان قبیله مُزینه بودند که رسول خدا به آنان فرمود: شما هر جا باشید، مهاجرید. و با این سخن، آنان را در دایره مسلمانان سخت کوش قرار داد.۱۱

در میان برخى از هیئت‏ها، زیاده‏طلبى و امتیاز جویى‏هایى نیز وجود داشت که سازگارى با آن ممکن نبود؛ از جمله به دو نمونه ذیل نگاه کنید:

در اول سال نهم هجرى، چند مرد از بنى اسد حضور پیامبر آمدند؛ آنان سخنانى منّت‏آمیز بر زبان راندند که این شیوه را خداوند به شدت مذمت نمود؛۱۲ و درباره آنان این آیه نازل شد: «بر تو منّت مى‏نهند که مسلمان شده‏اند، بگو: اسلام خود را بر من منّت مگذارید، بلکه خدا بر شما منت مى‏گذارد که شما را به سوى ایمان هدایت کرد؛ اگر راستگو باشید.»۱۳

نمونه دیگر، چگونگى حضور عامر بن طفیل ـ از مردان بنى عامر ـ است که به رسول خدا گفته: اگر اسلام آورم چه امتیازى خواهم داشت؟ پیامبر فرمود: تو راست آنچه براى مسلمانان است، و بر تو است آنچه بر دیگر مسلمانان است. گفت: این مقام (نبوت) را پس از خود به من وامى‏گذارى؟ رسول خدا جواب منفى داد، او سپس گفت: مى‏شود که شهر وشهر نشینان براى تو باشد و بادیه و بادیه نشینان براى من؟ حضرت فرمود: نه، لیکن چون مرد سوار کارى هستى، تو را مهتر ستوران قرار مى‏دهم. عامر نپذیرفت و با گستاخى رفت و در میان راه به هلاکت رسید.۱۴

۵.برادرى مؤمنان

آنچه که از اهمیت بیش‏ترى برخوردار است، اخوت تمامى مؤمنان با یکدیگر بود که در سال نهم هجرت مورد تأکید قرار گرفت؛ آن جا که خداوند در سوره حجرات مى‏فرماید: «انّما المؤمنون اخوه»۱۵

اصول وفاق

وفاق اجتماعى در دولت پیامبر خدا، بر چند اصل راهبردى و بدون تغییر استوار بود:

۱. ایمان به خداوند و اعتقاد به آموزه‏هاى اسلامى و قوت بخشیدن به گرایش توحیدى در جامعه؛ توحیدى که خداوند را به عنوان حاکم و صاحب ولایت مطرح کرده، و رسولى را نیز براى اعمال این حکم و ولایت به میان مردم بفرستد. مسلمانان باید مطیع خداوند و رسول او باشند. این اطاعت مهم‏ترین ثمره سیاسى عقیده توحید و اساسى‏ترین اصل براى ایجاد وفاق به شمار مى‏رفت. رسول خدا چنین گرایشى را مهم‏ترین رکن وفاق و اتحاد مى‏دانست.۱۶

۲. پیامبر، بهترین و استوارترین راستى را تنها در گروه «مؤمنان» مى‏دانست و با چنین تلقى، وفاق را در محدوده آنان مى‏دانست . این اصل در سال نهم هجرت و در اوج اقتدار دولت اسلامى و با الهام از یک آیه قرآنى، نهادینه گردید ؛ آیه‏اى که تمامى مؤمنان را با یکدیگر برادر مى‏دانست.۱۷

البته درنگ در معناى مؤمنان نیز در تبیین این اصل از وفاق، بایسته است تا سره از ناسره ممتاز گردد و مؤمن نمایان از دایره مؤمنان خارج گردند. در نگاه قرآن، «مؤمنان کسانى اند که به خدا و پیامبر او گرویده و شک نیاورده و با مال و جانشان در راه خدا جهاد کرده‏اند ؛ اینانند که راست کردارند».۱۸

۳. سازگارى با غیر مسلمانان، به عنوان یک تاکتیک و در جهت پیشبرد منافع اسلام وجود داشته است و چنین وفاقى، عارى از امتیازدهى یک سویه بوده، برترى اسلام و مسلمانان در آن لحاظ شده است .

مرزهاى وفاق

وجود دسته بندى‏ها و مجموعه‏هایى از افراد غیر مؤمن در مدینه، زمینه فتنه انگیزى را در برابر اسلام فراهم ساخته بود. این گروه‏ها با پیشرفت و گسترش اسلام، به موضع‏گیرى‏هاى تند و خشن روى آورده، فتنه و آشوب مى‏نمودند. در چنین وضعیت بحرانى، نه تنها وفاق با آنان شایسته نمى‏بود، بلکه پروژه سازگارى با برخى از آنان خاتمه یافته تلقى گردید، و وفاق مجموعه مؤمنان را در برابر آنان مى‏طلبید

دانشمندان یهود از روى حسد و کینه ورزى به دشمنى با رسول خدا برخاستند و عامه آنان نیز به عدم همکارى و جدال با پیامبر مى‏اندیشیدند.

به جز یهودیان، بیماردلان و منافقان را مى‏توان از گروه‏هاى فتنه انگیزى برشمرد که در ایجاد شک و شبهه نسبت به رفتار پیامبر، تلاش کرده و مسلمانان را به تعصب و اعتقاد مطلق در دین متهم مى‏ساختند.۱۹ قرآن کریم در باره آنان مى‏فرماید:

«اذ یقول المنافقون و الذین فى قلوبهم مرض غرّ هؤلاء دینهم»۲۰؛ آنگاه که منافقان و کسانى که در دل‏هایشان بیمارى بود، مى‏گفتند: اینان (مؤمنان) را دینشان فریفته است.

بیماردلان کسانى بودند که با فریب کارى ادعاى ایمان داشته، لیکن در زمین فساد کرده و از دستورات رسول خدا سرپیچى مى‏نمودند و هنگام بازخواست، خود را از نخبگانِ اصلاح گر مى‏انگاشتند و با نخوت و غرور، مؤمنان پیرو پیامبر را مردمانى بى‏ارزش مى‏دانستند. این گروه هماره هم پیمان دشمنان اسلام بودند.۲۱ قرآن مى‏فرماید:

«مى‏بینى کسانى که در دل‏هایشان بیمارى است، در (دوستى) با آنان (کفار از یهودیان و مسیحیان) شتاب مى‏ورزند.»۲۲

منافقان اوس و خزرج نیز گروهى بودند که بر شرک خود باقى ماندند و از روى ناچارى و مصلحت اندیشى، اظهار اسلام کرده بودند. آنان برخى از واجبات اسلام را از روى ریا انجام مى‏دادند. قرآن با فاسق دانستن ایشان، تصریح مى‏فرماید که این گروه، «امر به منکر و نهى از معروف مى‏کردند، دست‏هایشان را (از انفاق) مى‏بستند و خدا را فراموش کردند.»۲۳؛ منافقان در پیش آمدهاى جامعه، موضع‏گیرى خاصى داشتند که هیچ گاه با مصلحت جامعه و امت، یگانگى نداشت. آنان هماره در راستاى آرامش و سلامت جامعه قدم بر نمى‏داشتند بلکه با موضع‏گیرى‏هاى خاص همراه با تشویش و ترس و مخالفت سیاسى با رسول خدا، تلاش مى‏کردند.

موضع رسول خدا با فتنه‏گرى بیماردلان و اذیت و آزار منافقان، نخست صبر و آنگاه اتمام حجت و سرانجام قهر و مبارزه بود. خداوند این گونه به اخلال گران اخطار مى‏دهد:

«اگر منافقان و کسانى که در دل‏هایشان مرضى هست و شایعه افکنان در مدینه (از کارشان) باز نایستند، تو را سخت بر آنان مسلط مى‏کنیم تا جز (مدتى) اندک در همسایگى تو نمانند. از رحمت خدا دور گردیده و هر کجا یافته شوند، گرفته و سخت کشته خواهند شد.»۲۴

مؤمنان نیز در پى پیروى از پیامبر اکرم موظف شدند تا در برابر فتنه‏انگیزى جبهه نفاق و بیمار دل، هم داستان شوند؛ آن گونه که در پیمان مدینه درج گردید:

«همه مؤمنان باید در برابر هر مسلمانى که ستم کند یا از راه ستمگرى چیزى از ایشان بخواهد و یا آهنگ دشمنى و تباهى میان مؤمنان را در سر بپروراند، به ستیز برخیزند، هرچند وى فرزند یکى از ایشان باشد».۲۵

به گفته ابن اسحاق، منافقان به مسجد رسول خدا مى‏آمدند و مسلمانان و دینشان را مسخره مى‏کردند، تا روزى رسول خدا آن‏ها را دید که نزدیک به هم نشسته‏اند و آهسته آهسته با هم سخن مى‏گویند؛ فرمود تا از مسجد بیرونشان کنند، اصحاب رسول خدا بى درنگ به پا خاستند و منافقان را کشان کشان از مسجد بیرون راندند.۲۶

نتیجه‏گیرى

وفاق، یک اصل مهمّ اجتماعى است که بر اساس محور حق و تأکید بر آموزه‏هاى اسلامى سمت و سو یافت و پیامبر خدا با تاکید بر الفت همگانى و اتحاد جامعه بر اساس برادرى اسلامى پاى فشرد. آن حضرت «مؤمنان» را بهترین امّت دانسته، وفاق را در محدوده آنان معنا بخشید و در تلاشى دیگر، بر تبیین مرزهاى وفاق پاى فشرد و مؤمنان را از یک جهتى و سازوارى با بیمار دلان و دورویان ـ که هماره به فتنه‏گرى، دو دستگى و فروپاشى نظام اسلامى مى‏اندیشیدند ـ برحذر داشت. بى شک توجه به چنین تعریف و چهارچوبى، براى تأثیرگذاران سیاسى جامعه دینى ما شایسته و بایسته است تا هم پاى توجه به هم دلى و یک جهتى میان خواص، مرز خود را با بیماردلان فتنه‏انگیز و برانداز هرچه بیشتر آشکار سازند.

پى‏نوشت‏:

۱. لغت نامه دهخدا.

۲. ر.ک: مکاتیب الرسول، على احمدى میانجى، ص ۲۴۱ – ۲۴۸ ؛ نامه‏ها و پیمانهاى سیاسى حضرت محمد (ص)، دکتر محمد حمید اللّه‏، ترجمه دکتر سید محمد حسینى، ص ۱۰۷ و ۱۰۸.

۳. سیره رسول خدا، رسول جعفریان، ص ۴۳۴.

۴. سیره ابن هشام، ج ۲، ۱۱۶.

۵. تاریخ پیامبر اسلام، محمد ابراهیم آیتى، ص ۲۳۳.

۶. السیره‏الحلبیه، ج ۲، ص ۹۶.

۷. سیره ابن هشام ،ج ۲، ص ۱۱۹.

۸. امتاع الاسماع، ص ۴۹ ؛ سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۵۰۴.

۹. سیره رسول خدا، ص ۴۳۲.

۱۰. ر.ک: تاریخ پیامبر اسلام، ص ۶۵۰ – ۶۸۲.

۱۱. طبقات‏الکبرى، ابن سعد، ج ۱، ص ۲۹۱.

۱۲ ـ همان، ص ۲۹۲.

۱۳ ـ حجرات / ۱۷.

۱۴. سیره ابن هشام، ج ۴، ص ۲۱۳.

۱۵. حجرات / ۱۰.

۱۶. سیره رسول خدا، ص ۴۳۶.

۱۷. حجرات / ۱۰.

۱۸. همان / ۱۵.

۱۹. المیزان فى تفسیر القرآن، علامه طباطبایى، ج ۱۰، ص ۱۰۰ و ۱۰۱.

۲۰. انفال / ۴۹.

۲۱. ر.ک: بقره / ۸ – ۱۶.

۲۲. مائده / ۵۲.

۲۳. ر.ک: توبه / ۶۸.

۲۴. احزاب / ۶۰ و ۶۱.

۲۵. ر.ک: مکاتیب الرسول، ص ۲۴۱ – ۲۴۸ و نامه‏ها و پیمانهاى سیاسى حضرت محمد (ص)، ص ۱۰۷ و ۱۰۸

۲۶. سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۱۵۱.

منبع :ماهنامه کوثر،شماره ۵۰

پرتوى از سیره نبوى صلى‏ الله ‏علیه‏ و‏ آله‏ و سلم در آینه آیات قرآن

اشاره:

او ستوده راستگو، محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم است. جذبه‏هاى وجودى‏اش جان‏ها را شیفتگى، دیدگان را روشنایى، و ملت‏ها را حیات معقول و جاودانه مى‏بخشد. بویژه آن که خاتمیّت رسالت، او را در مرتبتى والا و جمالى غیر قابل وصف قرار داده که یک جا فیض رسالت و چشمه‏سارهاى نبوّت را بر انسان و جهان جارى ساخته است. حدیث زیبایى‏هاى محمدى، زمانى دل‏انگیزتر مى شود که آینه آن، وحى الهى باشد و آفاق زندگى و سیره عملى آن بزرگوار در میان گلواژه‏هاى قرآن جستجو شود. در این نوشتار، سیماى رسول خدا را در پرتو کلمات الهى به تماشا مى‏نشینیم و آیات حُسن یار را از زبان دلدار مى‏شنویم.

بشارت به میلاد

مژده وجودش از پیش، به بشریّت داده شده بود. کتاب‏هاى آسمانى زبور، تورات و انجیل او را با نشانه و علامت‏هاى روشن مشخص نموده‏اند. قرآن کریم مى‏فرماید:

«الّذین یتّبعون الرّسول النبىّ الاُمّىّ الّذى یجدونه مکتوباً عندهم فى‏التوریه و الانجیل یأمرهم بالمعروف و ینهیهم عن المنکر و یُحِلّ لهم الطیّبات و یحرّم علیهم الخبائث و یَضَعُ عنهم اِصْرَهم والاَغلال الّتى کانت علیهِم»۱

همان‏ها که از فرستاده «خدا» پیامبر امّى، پیروى مى‏کنند؛ پیامبرى که صفاتش را در تورات و انجیلى که نزدشان است، مى‏یابند. او آن‏ها را به معروف دستور مى‏دهد و از منکر باز مى‏دارد، اشیاء پاکیزه را براى آن‏ها حلال مى‏شمارد و ناپاکى‏ها را تحریم مى‏کند و بارهاى سنگین و زنجیرهاى گران را از دوش و گردنشان برمى‏دارد.

و در آیه دیگر مى‏فرماید:

«و اذ قال عیسى ابن مریم یا بنى‏اسرائیل انّى رسول اللّه الیکم مصدّقاً لما بین یدىّ من التوریه و مبشّراً برسولٍ یأتى من بعدى اسمُهُ احمد فلمّا جاء هم بالبیّنات قالوا هذا سحرٌ مبین»۲

و به یاد آورید هنگامى را که عیسى ابن مریم گفت: اى بنى‏اسرائیل! من فرستاده خدا به سوى شما هستم، در حالى که تصدیق کننده کتابى که قبل از من فرستاده شده «تورات» مى‏باشم، و بشارت دهنده به رسولى که بعد از من مى‏آید و نام او «احمد» است. هنگامى که او با معجزات و دلایل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: این، سحرى آشکار است.

حتى اوصاف پیروان خاتم پیامبران و ویژگى‏هاى آنان، با تمثیل در تورات و انجیل بیان شده و مى‏فرماید:

«محمدٌ رسول اللّه والّذین معه اشدّاء على‏الکفّار رحماء بینهم تریهم رکّعاً سجّداً یبتغون فضلاً من اللّه و رضواناً سیماهم فى وجوههم من اثر السجود ذلک مثلهم فى‏التوریه و مثلهم فى‏الانجیل کزرعٍ اخرج شَطْاَهُ فازره فاستغلَظَ فاسْتَوى على سُوقه یُعجبُ والزرّاع لیغیظ بهم الکفّار»۳

محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرستاده خداست و کسانى که با او هستند در برابر کفّار، سرسخت و شدید و در میان خود، مهربانند. پیوسته آن‏ها را در حال رکوع و سجود مى‏بینى در حالى که همواره فضل خدا و رضاى او را مى‏طلبند. نشانه آن‏ها در صورتشان از اثر سجده نمایان است. این مَثَل آنان در تورات و انجیل همانند زراعتى است که جوانه برآورده سپس به تقویت آن پرداخته تا محکم شده و برپاى ایستاده است و به قدرى نموّ و رشد کرده که زارعان را به شگفتى وا مى‏دارد. این براى آن است که کافران را به خشم آورد.

عالم آل محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، امام رضا علیه‏السلام در یکى از مناظراتى که با دانشمندان مسیحى و یهودى داشت، مستندات آن را چنین برمى‏شمارد:

اى نصرانى! آیا مى‏دانى که عیسى علیه‏السلام در انجیل فرمود: من به سوى پروردگار شما و پروردگار خود خواهم رفت و بارقلیطا (محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ) مى‏آید و او است که به حقانیّت من گواهى دهد، چنان چه من از براى او. و اوست که تفسیر کند از براى شما هرچیزى را و اوست کسى که رسوایى‏هاى امت‏ها را روشن سازد و همان که ستون کفر را درهم شکند.

و خطاب به رأس الجالوت ـ از دانشمندان یهود ـ فرمود: هل تنکر ان التوریه تقول لکم: قدجاء النّور من جبل طور سیناء و اضاء لنا من جبل ساعیر، و استَعلَنَ علینا من جبل فاران؛ آیا انکار مى‏کنى که در تورات است: «آمد نورى از کوه طور سینا و روشنى داد ما را از کوه ساعیر و عیان و آشکار گردید بر ما از کوه فاران»؟

رأس الجالوت گفت: این کلمات را مى‏شناسم ولى تفسیر آن را نمى‏دانم.

حضرت فرمود: منظور از آمدن نور از کوه طور سینا، وحى حق تعالى است که بر موسى علیه‏السلام نازل شده و منظور از روشنى دادن از کوه ساعیر، کوهى است که در آن بر عیسى علیه‏السلام وحى شد در آن زمان که بر بالاى آن کوه قرار داشت، و مقصود از آشکار شدن نور از کوه فاران، کوهى است در [حوالى [مکه که بین آن و مکه معظمه یک روز راه است.

و نیز فرمود: داوود در زبور آورده است: «پروردگارا! مبعوث گردان کسى را که برپا دارد سنّت را پس از محو شدن آثار نبوّت و فرسودگى دین.» آیا غیر از محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم پیامبرى را مى‏شناسى که این چنین باشد؟

رأس الجالوت گفت: مى‏تواند عیسى علیه‏السلام باشد. حضرت فرمود: آیا نمى‏دانى که حضرت عیسى علیه‏السلام مخالفت سنّت ننمود بلکه موافق با سنّت تورات بود تا آن که حق تعالى او را به آسمان بالا برد؟!۴

روشنى نام حضرت محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در کتاب‏هاى آسمانى به حدّى بوده است که قرآن کریم مى‏فرماید: «یعرفونه کما یعرفون ابناء هم»۵؛ او را همانند فرزندان خود مى‏شناسند.

و از طریق همین نشانه‏ها بود که عدّه‏اى به آن حضرت ایمان آورده و حتى قبل از بعثت، او را مى‏شناختند و آینده آن حضرت را گوشزد مى‏نمودند. که به عنوان نمونه، دو مورد را ذکر مى‏کنیم:

الف ـ ایمان سلمان

طبرى در سرگذشت اسلام آوردن سلمان فارسى مى‏نویسد: پس از آشنایى سلمان با یکى از علماى نصرانى، او به سلمان مى‏گوید: در همین ایام در میان ملت عرب پیامبرى ظهور خواهد کرد که از تمام انبیا برتر است. عالم مزبور اضافه مى‏کند: من پیر شده‏ام؛ خیال نمى‏کنم او را درک نمایم. امّا تو جوانى، امیدوارم او را درک کنى ولى این را نیز بدان که این پیامبر نشانه‏هایى دارد از جمله، نشانه خاصّى برشانه اوست؛ او صدقه نمى‏گیرد. سلمان عالم نصرانى را در بیابان گم کرد. دو مرد عرب از قبیله بنى کلب رسیدند. سلمان را اسیر کرده و بر شتر سوار نموده به مدینه آوردند و او را فروختند. سلمان و غلام دیگر ارباب به نوبت، روزها گلّه او را به چرا مى‏بردند. سلمان در این مدت مبلغى پول جمع آورى کرد و انتظار بعثت پیامبر اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را مى‏کشید. در یکى از روزها که مشغول چرانیدن گلّه بود، رفیقش رسید و گفت: خبردارى امروز شخصى وارد مدینه شده و تصوّر مى‏کند پیامبر و فرستاده

این همان پیامبر موعود است که کتاب‏هاى آسمانى از رسالت جهانى و حکومت او خبر داده‏اند. نشانه هایى که من در کتاب‏ها خوانده‏ام، بر او منطبق است.

خداست؟ سلمان به رفیقش گفت: تو این جا باش تا من باز گردم. سلمان وارد شهر شد. در جلسه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم حضور پیدا کرد. اطراف پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم مى‏چرخید و منتظر بود پیراهن پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم کنار برود و نشانه مخصوص را در شانه او مشاهده کند. پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم متوجه خواسته او شد. لباس را کنار زد. سلمان نشانه مزبور یعنى اوّلین نشانه را یافت. سپس به بازار رفت و گوسفند و مقدارى نان خرید و خدمت پیامبر آورد. پیامبر فرمود: چیست؟ سلمان پاسخ داد: صدقه است. فرمود: من به آن‏ها احتیاج ندارم، به مسلمانان فقیر ده تا مصرف کنند. سلمان بار دیگر به بازار رفت، مقدارى گوشت و نان خرید و خدمت رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم آورد. پیامبر پرسید: این چیست؟ سلمان پاسخ داد: هدیه است. فرمود: بنشین. پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و تمام حضّار از آن هدیه خوردند. مطلب بر سلمان آشکار گشت. زیرا هرسه نشانه خود را یافته بود و بدین ترتیب، اسلام را برگزید.۶

ب ـ جریان بُحَیْرا

راهبى به نام بحیرا در سرزمین بُصرى زندگى مى‏کرد. پیامبراکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم که در سنّ دوازده سالگى به شام مسافرت نمود، به این سرزمین مى‏رسد. جذبه سیماى ملکوتى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم راهب را تحت تأثیر قرار مى‏دهد. با نگاه نافذ خویش به آن حضرت خیره مى‏شود. به رازى بزرگ دست مى‏یابد و مى‏گوید: این، کودکِ کیست؟ ابوطالب گفت: او برادرزاده من است. پرسید: پدرش چه شد؟ پاسخ داد: هنوز به دنیا نیامده بود که پدرش وفات نمود. بحیرا گفت: این، همان پیامبر موعود است که کتاب‏هاى آسمانى از رسالت جهانى و حکومت او خبر داده‏اند. نشانه هایى که من در کتاب‏ها خوانده‏ام، بر او منطبق است. این، همان پیامبرى است که من نام او و پدر و فامیل او را درکتاب‏هاى دینى خوانده‏ام. بر شما لازم است او را از چشم یهودیان دور نگه دارید. زیرا اگر آنان بفهمند، او را خواهند کشت.۷

فراق پدر

غروب غم‏انگیز عبداللّه ـ پدر بزرگوارش ـ هاله‏اى از اندوه بر چهره‏اش ترسیم‏نموده است. قرآن کریم مى‏فرماید: «الم یجدک یتیماً فَاوى»۸ راستى چه‏حکمتى است که مى‏بایست خاتم پیامبران صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم با فراق پدر، روزهاى زندگى را استمرار بخشد و از دیدگان پرمهر پدر و فروغ چهره شاداب او، محروم شود؟ در این زمینه، دو جهت مى‏توان براى آن برشمرد:

الف ـ درد آشنایى

رسیدن به مقام خاتمیّت، تجربه‏اى از سختى‏ها و مشکلات را طلب مى‏کند. او که مى‏خواهد براى همیشه تاریخ پاسدار حقوق انسانى و پیام‏آور عدالت اجتماعى باشد، باید خود به صورت ملموس آن را تجربه کند تا دامن پرمهرش بتواند عواطف و احساسات والاى انسانى را متجلّى کند. قرآن کریم پس از یادآورى یتیمى و فقر و نیازهاى معنوى پیامبر، مى‏فرماید: «فامّا الیتیمَ فلاتَقْهَرْ و امّاالسّائل فلا تَنْهَْر و امّا بنعمه ربّک فحدّث»۹؛ پس چون خود این چنین بوده‏اى، یتیم را از خود مران و سؤال کننده را ردّ نکن و نعمت‏هاى پروردگارت را بازگو کن.

در آغاز ورود پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به مدینه، هنگامى که هریک از طوایف مى‏خواستند که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم افتخار میزبانى را به آن‏ها بدهد، پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: از پیشروى مرکب جلوگیرى نکنید؛ هرکجا که زانو بزند، من همان جا پیاده خواهم شد. ناگهان چشمان منتظر و مشتاق ـ که لحظه‏هاى حرکت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را با شور و شوقى وصف‏ناپذیر همراهى مى‏کردند ـ مشاهده نمودند که ناقه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در سرزمین وسیعى که در ملکیت دو طفل یتیم به نام‏هاى سهل و سهیل بود، زانو زد.۱۰ همان جایگاهى که بعدها مسجدالنبى نام گرفت تا باردیگر نقش آفرینى یتیم را در تحوّلات عظیم تاریخى به ظهور رسانده و جلوه‏اى زیبا از انس روحى و عشق پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به یتیم را در تاریخ رقم زند.

ب ـ آمادگى روحى

وحى الهى سرّى است عظیم که هرکس را توان تحمّل آن نبوده و نیست. قرآن کریم مى‏فرماید: «اللّه اعلم حیث یجعل رسالته»۱۱؛ خدا آگاه‏تر است که رسالت خویش را در کدام مکان قرار دهد. و از وحى الهى به عنوان گفتار سنگین یاد مى‏کند و مى‏فرماید: «انّا سنُلقى علیک قولاً ثقیلاً»۱۲

از سویى دیگر، تبلیغ این رسالت و وحى الهى نیازمند استقامت و پایدارى است. چنان که خداوند مى‏فرماید: «فاستقم کما اُمِرتَ و من تاب معک»۱۳؛ به آنچه دستور داده شده‏اى، استقامت کن و همچنین کسانى که با تو به سوى خدا آمده‏اند. آن هم در مقابله با حیله‏هاى انسان‏هاى فاسدى که قرآن کریم در باره آنان مى‏فرماید: «و عنداللّه مکرهم و ان کان مکرهم لتزول منه الجبال»۱۴؛ همه مکرهاى آن‏ها نزد خدا آشکار است هرچند مکرشان چنان باشد که کوه‏ها را از جا برکند.

بدین جهت است که باید از اوّل با مشکلات همراه شده تا بتواند نقش عظیم الهى خویش را ایفا نموده و راه گشایش و پیروزى را در دل سختى‏ها و ناملایمات بگشاید.

پیامبر اُمّى

تقدیر الهى بر این قرار گرفت که پیامبر خاتم فردى درس نخوانده باشد تا خود، سندى محکم بر اعجاز قرآن محسوب شود.

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت    به غمزه مسأله‏آموز صد مدرّس شد

و این مسأله‏اى است که قرآن کریم از آن به صراحت یاد مى‏کند و مى‏فرماید: «و کذلک اوحینا الیک روحاً من امرنا ما کنت تدرى ماالکتاب و لاالایمان و لکن جعلناه نوراً نهدى به من نشاء من عبادنا»۱۵؛ برتو نیز روحى را به فرمان خود وحى کردیم. تو پیش از این نمى‏دانستى کتاب و ایمان چیست ولى ما آن را نورى قرار دادیم که به وسیله آن هرکسى از بندگان خویش را بخواهیم، هدایت مى‏کنیم. و در جاى دیگر از آن حضرت با صفت امّى یاد مى‏کند و مى‏فرماید: «الذین یتّبعون الرّسول النّبىّ الامّىّ.» در آیه دیگر نیز مى‏فرماید: «فامنوا باللّه و رسوله النّبىّ الامّى»۱۶

راغب مى‏نویسد: «الاُمّىّ هوالّذى لایکتب ولایقرأ من کتاب؛ امّى به کسى مى‏گویند که: نمى‏نویسد و نوشته‏اى نمى‏خواند.» دشمنان اسلام که مى‏دیدند این حقیقت در زندگى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم خود گواه بر آسمانى بودن قرآن است، گفتند که آن را از فردى عجمى تعلیم مى‏گیرد. قرآن در پاسخ آنان مى‏فرماید: «ولقد نعلم انّهم یقولون انّما یُعلّمه بشر، لسان الّذى یُلحدون الیه اَعْجمىٌّ و هذا لسانٌ عربىٌّ مبین»۱۷؛ ما مى‏دانیم که آن‏ها مى‏گویند: این آیات را انسانى به او تعلیم مى‏دهد. در حالى که زبان کسى که این‏ها را به او نسبت مى‏دهند، عجمى است ولى این «قرآن» به زبان عربى رسا است.

بعثت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم

حضرت ابراهیم علیه‏السلام از خداى خویش خواست تا پیامبرى را از میان آن‏ها مبعوث کند. قرآن کریم مى‏فرماید: به یاد آورید هنگامى را که ابراهیم و اسماعیل پایه‏هاى خانه «کعبه» را بالا مى‏بردند و مى‏گفتند: پروردگارا! از ما بپذیر که تو شنوا و دانایى… پروردگارا! در میان آن‏ها پیامبرى از خودشان برانگیز تا آیات تو را بر آنان بخواند و آن‏ها را کتاب و حکمت بیاموزد و پاکیزه کند، زیرا تو توانا و حکیمى.۱۸

سرانجام زمان استجابت دعاى ابراهیم علیه‏السلام فرارسید. چنان که از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نقل شده که فرمود: من، استجابت دعاى ابراهیم علیه‏السلام هستم.۱۹

کوه حرا آماده ظهور شکوهمندترین تحوّل تاریخى است. محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در حال عبادت و بندگى و غرق توجّه تام به معبود یکتا بود که فرشته وحى، جبرئیل امین بر او نازل شد و سوره علق را بر او خواند: «اقرأ باسم ربّک الّذى خلق» همه چیز به نام و یاد خدا آمده است تا بشر را رهنمون به توحید نماید و تمامى اعمال و حرکات انسان‏ها را به سمت و سوى خدایى سوق دهد. خواندن و دانش باید رنگ خدایى بگیرد؛ نماز و زندگى و مردن نیز باید در راه خدا باشد: «قل انّ صلاتى و نُسُکى و محیاى و مماتى للّه ربّ العالمین»۲۰

قرآنش به نام خدا، سوره‏هاى آن به نام خدا و پیامبرش دعوت کننده به سوى خدا.

چنان که قرآن مى‏فرماید: «انّا ارسلناک شاهداً و مبشّراً ونذیراً، داعیاً الى اللّه باذنه و سراجاً منیراً»۲۱

او مى‏بایست بشریت را به سوى هدف آفرینش خویش که عبودیت و بندگى است، رهنمون سازد که فرمود:

«و ما خلقتُ الجنّ و الانس الاّ لیعبدون»۲۲ و این، جز در سایه یاد و نام یکتا آفریننده هستى میسّر نخواهد شد. «اقرأ و ربّک الاکرم، الّذى علّم بالقلم، علّم الانسان مالم یعلم»۲۳

این آیات، بیانگر استوارى و استحکام پیام الهى و وحى قرآنى است. او از مردم دانش و خواندن مى‏خواهد و مى‏داند که هرچه بشریّت به سوى فرهیختگى و کمال علمى گام بردارد، جلوه‏هاى زیباى وحى قرآن را بهتر درک مى‏کند.

اوّلین تجلّى وحى الهى، روح بزرگ او را بى‏تاب نموده است. از حرا پایین مى‏آید، احساس مى‏کند که همه موجودات با او همنوایى دارند و او را به رسالت سلام مى‏دهند. به خانه برمى‏گردد.

به خدیجه مى‏گوید: «دثّرینى؛ مرا بپوشان.» بار دیگر آیات وحى روح پاکش را نوازش مى‏دهد و او را به قیام و انذار دعوت مى‏کند و مى‏فرماید: «یا ایّها المدّثّر، قم فانذر، و ربّک فکبّر، و ثیابک فطهّر»؛ اى جامه خواب به خود پیچیده! برخیز و انذار کن و پروردگارت را بزرگ شمار و لباست را پاک ساز. و براى این که او را آماده این رسالت بزرگ نماید و او را هرچه بیشتر مستغرق در عظمت خداى هستى بخش قرار دهد، مى‏فرماید: «یا ایّها المزّمّل، قم اللّیل الاّ قلیلاً، نصفه اَوِ انقُص منه قلیلاً او زِد علیه و رتّل القرآن ترتیلاً، انّا سنُلقى علیک قولاً ثقیلاً»۲۴

اى جامه به خود پیچیده! شب را جز کمى به پا خیز، نیمى از شب را یا اندکى از آن را کم کن یا بر نصف آن بیفزا. و قرآن را با دقّت و تأمّل بخوان چرا که به زودى سخنى سنگین به تو القا خواهیم کرد.

اینک محمد آماده است تا جمال خداى را بنماید و رسالت خویش را اظهار کند. به دستور الهى که فرموده است: «واَنذر عشیرتک الاقربین»۲۵ باید از خویشان و اقوام خود شروع کند. از آنان دعوت مى‏کند و پیام خویش را با آنان در میان مى‏گذارد. اما عمویش ابولهب از همه بیشتر سرسختى نشان مى‏دهد و با عناد، مجلس را ترک مى‏کند. به این مقدار بسنده نمى‏کند، بعدها به همراه همسرش به صورتى گسترده‏تر وارد عمل مى‏شود. قرآن کریم او را براى همیشه خوار مى‏سازد تا همه کافران و عنودان، سرنوشت خویش را دریابند، و مى‏فرماید: «تبّت یدا ابى لهب و تبّ، ما اغنى عنه ماله و ما کسب، سیصلى ناراً ذات لهب، و امرأته حمّاله‏الحطب، فى‏جیدها حبلٌ من مسد.»

به نقل مرحوم مجلسى، پس از دعوت خویشاوندان براى مدتى وحى منقطع مى‏شود.۲۶

کافران آن حضرت را مورد شماتت قرار مى‏دهند که: پروردگارش او را رها کرده و دشمن داشته. هرچه زمان مى‏گذرد، شوق پیامبر به ملاقات جبرئیل شدیدتر مى‏شود که ناگهان جبرئیل نازل مى‏شود و سوره «والضّحى» را برایش مى‏خواند: «سوگند به روز در آن هنگام که آفتاب برآید و قسم به شب در آن هنگام که آرام گیرد، خداوند هرگز تو را وانگذاشته و مورد خشم قرار نداده است. و مسلّماً آخرت براى تو از دنیا بهتر است و به زودى پروردگارت آن قدر به تو عطا خواهد کرد که خوشنود شوى». سه سال مى‏گذرد، دستور مى‏رسد که دعوت عمومى خویش را آغاز کند: «فاصدع بما تُؤمر»؛۲۷ آنچه را مأموریّت دارى آشکارا بیان کن.

بدین جهت برکوه صفا، روى سنگ بلندى قرار گرفت و فرمود:

اى مردم! هرگاه من به شما گزارش دهم که پشت این کوه دشمنان شما قصد جان و مال شما را دارند، آیا قبول مى‏کنید؟ همگى گفتند: آرى! ما در زندگى از تو دروغى نشنیده‏ایم. پس از آن، فرمود: اى گروه قریش! خود را از آتش نجات دهید؛ من براى شما در پیشگاه خدا نمى‏توانم کارى انجام دهم. من شما را از عذاب دردناک مى‏ترسانم. موقعیت من همان موقعیّت دیدبانى است که دشمن را از نقطه‏اى دور مى‏بیند و فوراً به سوى قوم خویش شتافته و با شعار «یا صباحاه» آنان را از این پیشامد باخبر مى‏سازد.۲۸

اینک سال‏هاى سختى را در پیش دارد؛ توطئه‏هاى سنگین، شکنجه‏هاى دوستان، استهزاء و تمسخر و محاصره اقتصادى از آن جمله است. سیزده سال در مکه مى‏ماند؛ دیگر این شهر جاى ماندن نیست، باید هجرت کند و اهداف الهى خویش را در مدینه پى‏گیرى کند. بویژه آن که از سوى آن شهر دعوت شده است و سران آن با حضرتش بیعت کرده‏اند. شبانه حرکت مى‏کند اما نگاه حسرت بارش به مسجدالحرام و شهر ابراهیم علیه‏السلام او را بسیار متأثّر مى‏سازد. پیک وحى نازل مى‏شود و او را به بازگشت، مژده مى‏دهد و مى‏فرماید: «انّ الّذى فَرَضَ علیک القرآن لرادّک الى معاد»۲۹؛ آن کس که بر تو قرآن و تبلیغ آن را واجب ساخت، تو را به جایگاهت باز خواهد گرداند.

پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در حالى هجرت مى‏کند که با معراجى شگفت و عظمتى غیر قابل وصف زیباترین و کامل‏ترین درس‏هاى آفرینش الهى را دیده و ملائک را در حسرت افق والاى پرواز خویش متحیّر ساخته است.

بار دیگر از ملک پرّان شوم     

آنچه اندر وهم ناید آن شوم

ده سال در مدینه ماند. جنگ‏هاى بدر، احد، احزاب و تبوک را پشت سرگذاشت. مکه فتح شد. قدرت‏هاى عنود در سیطره حکومت اسلامى قرار گرفتند و اسلام بر سرتاسر جزیره‏العرب حاکم شد. دین را براى مردم کامل ساخت و با کلام الهى «الیوم اکملتُ لکم دینکم»۳۰ آن را اعلام داشت. سوره «نصر» و در نامى دیگر، «تودیع» نازل مى‏شود؛ دستور مى‏دهد که تسبیح و حمد ۱الهى پیشه سازد و آمرزش الهى را وجهه همت خود قرار دهد. و مى‏فرماید: «اذا جاء نصراللّه والفتح، و رایت الناس یدخلون فى دین اللّه افواجاً، فسبّح بحمد ربّک و استغفره انّه کان توّاباً»

پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم احساس مى‏کند که این دستور، خبر رحلت و سفر به عالم آخرت است. لذا این ذکر را بسیار تکرار مى‏کند:

«سبحانک الّلهمّ و بحمدک، الّلهمّ اغفرلى انّک انت التّوّاب الرّحیم؛۳۱ بار خدایا! منزّهى؛ تو را سپاس مى‏گویم. خدایا! بیامرز مرا که تو توبه‏پذیر مهربانى.»

سرانجام خورشید وجودش به سوى ملأ اعلى پرکشید و دل‏هاى مشتاقان و شیفتگان خویش را در محاق غم فرو برد؛ در حالى که قرآن و عترت را به عنوان دو یادگار گران بهاى خویش باقى گذارد تا آن هنگام که با ظهور دولت حضرت بقیه‏اللّه(عجّ) دین اسلام در تمامى گیتى گسترش یافته و تشنگان حقیقت و پویندگان راه وصال، در جهانى پر از عدل و داد به سوى کمال انسانى و چشمه سارهاى فضیلت و ایمان گام بردارند.

به امید آن روز

پى‏نوشت‏:

۱. اعراف / ۱۵۷.

۲. صف / ۶.

۳. فتح / ۲۹.

۴. بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۳۰۵ و ۳۰۸.

۵. بقره / ۱۴۶.

۶. تفسیر نمونه، ج ۱، ص ۲۸۶ و ۲۸۷ به نقل از تفسیر طبرى.

۷. تفسیر طبرى، ج ۱، ص ۳۳ و ۳۴ و سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۱۸۰ ـ ۱۸۳

۸ و ۹. والضّحى، آیات ۶، ۹ و ۱۱.

۱۰. بحارالانوار، ج ۱۹، ص ۱۰۸.

۱۱. انعام / ۱۲۴.

۱۲. مزّمّل / ۵.

۱۳. هود، / ۱۱۲.

۱۴. ابراهیم / ۴۶.

۱۵. شورى / ۵۲.

۱۶. اعراف / ۱۵۷ و ۱۵۸.

۱۷. نحل / ۱۰۳.

۱۸. بقره / ۱۲۹.

۱۹. ر.ک: مجمع البیان، ج ۲ـ۱، ذیل آیه.

۲۰. انعام/ ۱۶۲.

۲۱. احزاب/ ۴۵ و ۴۶.

۲۲. ذاریات / ۵۶.

۲۳. مدّثر، آیات ۱ـ۴.

۲۴. مزّمّل، آیات ۱ـ۵.

۲۵. شعراء / ۲۱۴.

۲۶. بحارالانوار، ج ۱۸، ص ۱۹۷.

۲۷. حجر/ ۹۴.

۲۸. فروغ ابدیت، ج ۱، ص ۲۱۷، به نقل از سیره حلبى، ج ۱، ص ۳۲۱.

۲۹. قصص / ۸۵.

۳۰. مائده/ ۳.

۳۱. ر.ک: مجمع البیان، ج ۱۰ـ۹، ذیل سوره۱ نصر.

منبع:فرهنگ کوثر،شماره ۵۰

امام حسن (ع) و آموزه‏هاى تربیتى

اشاره:

تربیت امروزه نه تنها در جوامع و خانواده‏هاى مسلمان مورد توجه قرار گرفته و هر پدر و مادرى آرزو مى‏کند که فرزندان خود را طبق رهنمودهاى صحیح و اصول و ارزشهاى والاى انسانى و الهى تربیت نموده و در آینده فرزندى رشد یافته و کارآمد داشته باشد بلکه اهداف عا لى و اخلاقى تعلیم و تربیت از مهم‏ترین دغدغه‏هاى جهانى است. سازمان ملل متحد در بند۲ از ماده ۲۶ اطلاعیه جهانى حقوق بشر مقرر داشته است که: تعلیم و تربیت باید به توسعه شخصیت انسان و تقویت و احترام به حقوق بشر و آزادى‏هاى اساسى متوجه گردد و تفاهم و اغماض و مودت را بین کلّیه ملل و دسته‏هاى نژادى و مذهبى به وجود آورد و موجب پیشرفت فعالیت‏هاى ملل متحد در راه حفظ صلح شود.(۱)

موضوع این نوشتار افزون بر اهمّیتى که در خودمسئله تربیت وجود دارد به نقطه نظرات شخصیتى برمى‏گردد که خود نمونه بارزى از یک انسان کامل و تربیت یافته در مکتب نبوى، علوى و فاطمى است و هم چنین پرورش دهنده فرزندانى است که هر کدام به نوبه خود به عنوان اسوه‏هاى عالى و تجلى ارزشهاى والاى انسانى در تاریخ بشر مى‏درخشند. امام حسن مجتبى(ع) همان شخصیت تربیت یافته در دامان رسالت است که پیامبر اکرم(ص) در مورد وى فرمود: حسن پسر من است ،او از من است. او نور چشم من و روشنائى قلب من مى‏باشد، او میوه جان من است، او سید و آق اى جوانان اهل بهشت است. او حجت خدا بر امت من مى‏باشد. دستورات او دستورات من و سخن او سخن من است، کسى که از او پیروى کند او از من است و کسى که با دستورات او مخالفت کند از من نیست.(۲)

خصلت‏هاى زیبا و کمالات عالى انسانى آنچنان در وجود مقدس وى مى‏درخشد که حتى دشمنانش را نیز به اعجاب و تحسین واداشته است. ابن حجر عسقلانى از دانشمندان اهل سنت مى‏نویسد:

هنگامى که حسن بن على(ع) از دنیا رفت یکى از دشمنان سرسخت آن حضرت در تشییع جنازه او گریه مى‏کرد. حسین بن على(ع) به او گفت: تو با آن همه اذیت و آزار و مخالفت که در مورد برادرم روا مى‏داشتى باز هم گریه مى‏کنى؟ او گفت: انّى کنت افعل ذلک الى احلم من هذا و اشا ر بیده الى الجبل؛(۳) من به کسى بدى مى‏کردم و آزارش مى‏دادم که صبورتر و حلیم‏تر از این کوهها بود.

در مورد مقام ارجمند آن حجت الهى همین بس که حضرت سیدالشهدا(ع) با آن عظمت و جلالت خویش در مقابل دستورات و اوامر امام حسن(ع) تسلیم محض بود. امام باقر(ع) فرمود: ماکلّم الحسین بین یدى الحسن اعظاماً له؛(۴) امام حسین (ع) به خاطر رعایت عظمت امام حسن(ع) هیچ گاه در مقابل سخن او حرفى نمى‏زد.

سیره تربیتى امام حسن(ع)

در سیره تربیتى امام حسن(ع) مسائل تربیتى و نکات باریک روان شناختى قابل توجهى دیده مى‏شود که مى‏تواند به عنوان الگو و روش صحیح تعلیم و تربیت کودکان مطرح شود و بهترین فنون پرورش کودکان براى والدین و مربیان است.

بر اساس روش تربیتى امام مجتبى(ع) بعد از این که به زمینه‏ها و بسترهاى مناسب در تعلیم و تربیت پرداخته شد، با ایجاد ارتباط عاطفى و بکارگیرى شیوه‏هاى صحیح تربیتى به رشد و پروش فرزندان اقدام مى‏شود.

در این شیوه مسائل اساسى و ریشه دار تربیت، عوامل و نقش آفرینان در این صحنه، شیوه‏هاى اصلاح رفتار و جلوگیرى از لغزش‏ها، صفات و شرائط مربیان برتر، راههاى مقابله با مشکلات و حل آنان، تربیت دینى، اهمیت الگو و سرمشق، موانع و آفات تربیت، اهمیت خانواده و نقش بن یادى والدین از جمله مواردى است که مورد توجه قرار گرفته است که برخى از آنان در این مقاله مورد بررسى قرار مى‏گیرد.

اهمیت تربیت‏

انسان موجودى ترقى خواه و داراى استعداد کمال است و براى سیر تکاملى خویش لازم است با پیروى از یک روش تربیتى قوى و کامل تلاش نماید و در کنار پرورش جسم در تعالى روح خود و فرزندانش نیز کوشا باشد و گرنه ماهیت انسانى‏اش را از دست خواهد داد. امام حسن مجتبى (ع) در مورد اهمیت تربیت معنوى و روحى مى‏فرماید: «عجبت لمن یتفکّر فى مأکوله کیف لایتفکّر فى معقوله فیجنّب بطنه مایؤذیه و یودع صدره ما یردیه؛ تعجب مى‏کنم از فردى که در غذاى جسمانى خود فکر مى‏کند (که سالم و بهداشتى و پاکیزه باشد) اما در غذاى روح و جان خویش نمى‏اندیشد»، در نتیجه شکم خود را از غذاهاى زیانبخش حفظ مى‏کند ولى برایش اهمیتى ندارد که افکار پلید و ناپسند در روان او وارد شده و وجودش را در معرض افکار پست و انحرافى قرار دهند.

نقش آفرینان در تربیت‏

والدین:

از منظر امام حسن مجتبى(ع) پدر و مادر در شکل‏گیرى شخصیت فرزندان اساسى‏ترین نقش را دارند به این جهت آن حضرت به مردى که در مورد خواستگاران دخترش از آن حضرت نظرخواهى مى‏کرد، به نقش پدر آینده و مدیر خانواده اشاره کرده و فرمود: «زوّجها من رجلٍ تقّىٍ فانّ ه ان احبّها اکرمها و ان ابغضها لم یظلمها؛(۵) براى همسرى دخترت مردى با تقوا و مؤمن برگزین، زیرا اگر او دختر ترا دوست بدارد وى را احترام خواهد کرد و اگر خوشایند او نباشد به وى ظلم نمى‏کند.»

همچنین آن گرامى به اهمّیت نقش مادر پرداخته و هنگامى که بامعاویه مناظره مى‏کرد در مورد یکى از علل انحراف معاویه از محور حق و انحطاط اخلاقى وى از نقش مادرش هند یاد کرده و گفت: معاویه! چون مادر تو «هند» است و مادر بزرگت «نثیله» مى‏باشد و تو در دامن چنین زن ان فرومایه و پست پرورش یافته‏اى این گونه اعمال زشت از تو سر مى‏زند و سعادت ما اهل بیت پیامبر(ص) در اثر تربیت در دامن مادرانى پاک و پارسا همچون خدیجه و فاطمه مى‏باشد.(۶)

نقش رفیق‏

بدون تردید بعد از خانواده مهمترین عاملى که در خلق و خوى فرزندان تأثیر مى‏گذارد رفقا و دوستان وى هستند. حضرت امام مجتبى (ع) در تربیت فرزندان خویش به نقش مهم رفیق توجه داشته و به داشتن دوستانى سالم عنایت ویژه مبذول کرده است. آن حضرت به فرزندش سفارش م ى‏کند که: فرزندم! با هیچ کس دوستى مکن مگر اینکه از رفت و آمد (ویژگى‏هاى روحى، اخلاقى و رفتارى) وى آگاه گردى، هنگامى که دقیقاً بررسى و تحقیق نمودى و معاشرت و دوستى با او را برگزیدى، آن گاه با او بر اساس گذشت و چشم پوشى از لغزش‏ها و یارى کردن در سختى‏ها هم راه باش!(۷)

مربى و معلم‏

حساسترین دوران رشد کودک در مراکز آموزشى و مدرسه سپرى مى‏شود و مربیان و معلمان با گفتار و رفتار و منش خود صفات و اخلاق روحى و روانى شان را به فرزندان منتقل مى‏کنند و دانش‏آموزان بیشترین تأثیر را از اساتید و مربیان خود مى‏گیرند بنابراین بخش مهمى از ش خصیت فرزندان بستگى به معلمان و اساتید وى دارد. در این راستا امام حسن (ع) تأثیر چشمگیر معلمان و نقش ارزنده آنان در عرصه تربیت را یاد آور شده و آنانرا به تربیت صحیح دانش آموخته‏گان سفارش کرده و فرمود: کسى که یتیم آل محمد(ص) (دانشجو و دانش‏آموز دینى) را سرپ رستى نماید و به جاى پدر و اولیاء دلسوزش وى را تحت مراقبت خویش قرار دهد، یتیمى که در ورطه جهل و ناآگاهى فرورفته است. چنانچه او را از جهل برهاند و امور مشتبه و به هم آمیخته را براى او توضیح دهد و به تأمین نیازهاى مادى او نیز اقدام نماید فضیلت و بلندى مقام وى (در مقایسه با دیگران ) همچون درخشش خورشید به (سها) و ستاره کم نور است.(۸)

محافل عمومى و مذهبى‏

محافل عمومى و مذهبى از دیگر عوامل تربیت در منظر امام حسن مجتبى(ع) است. آن حضرت در گفتارى حکیمانه افزون بر نقش مجالس و کانون‏هاى اجتماعى در اخلاق افراد به شرکت در محافل مفید و سازنده توصیه نموده و مى‏فرماید: کسى که پیوسته به مساجد رفت و آمد داشته با شد یکى از هشت بهره را نصیب خود خواهد کرد: آشنائى با دوستان جدید، استفاده از دانش‏هاى نو و اطلاعات تازه و نایاب، یافتن دلیل محکم و قاطع در راه هدف، رسیدن به رحمتى مورد انتظار از طرف خداوند، آموختن سخنانى که او را از لغزش و خطاها باز مى‏دارد، یاد گرفتن راه هاى صحیح و هدایت بخش، ترک گناه از ترس خداوند، خوددارى از معصیت به خاطر شرم از مردم و ترس از رسوائى.(۹)

در اینجا به برخى از روش‏هاى تربیت در سیره آن حضرت مى‏پردازیم:

الف. تحریک حسّ کمالخواهى‏

انسان ذاتاً شخصیت خود را دوست دارد و سعى مى‏کند که با کسب کمالات محبوبیت و عزّت خود را تقویت کرده و بالا ببرد. مربیان مى‏توانند با استفاده از این خصلت و تحریک حس برترى‏طلبى فرزندان آنان را به سوى اهداف صحیح تربیتى هدایت کنند.

امام حسن(ع) از این شیوه در تربیت فرزندان استفاده مى‏کرد. آن حضرت روزى فرزندان خود و فرزندان برادرش را دعوت کرده و در ضمن یک گفتگوى صمیمى به آنان فرمود: انّکم صغار قومٍ و یوشک ان تکونوا کبار قومٍ آخرین فتعلّموا العلم فمن لم یستطع منکم ان یحفظه فلیکتبه ول یضعه فى بیته؛(۱۰) همه شما کودکان اجتماع امروز هستید و امید است که بزرگان جامعه فردا باشید پس دانش تحصیل کنید و علم بیاموزید. هر کس از شماها توانائى حفظ دانش را ندارد آن را بنویسد و در منزلش نگهدارى نماید.

ب. شناساندن الگوهاى غرب‏

انسان در دوران نوجوانى شدیداً به دنبال الگو مى‏گردد و حس تقلید او را وادار مى‏کند تا از الگوهاى دلبخواهش تقلید نماید. این خواسته درونى وسیله مناسبى است که مربیان و والدین در امر تربیت از آن بهره گیرند و الگوهاى خوب را در معرض دید فرزندان قرار دهند و به او معرفى نمایند. امام مجتبى(ع) در سیره و سخن خویش به الگوى نیکو اشاره کرده و آنان را به پیروانش مى‏شناساند. آن حضرت بعد از شهادت پدر بزرگوارش به معرفى شخصیت ممتاز تاریخ، حضرت امیرالمؤمنین(ع) پرداخته و آن گرامى را به عنوان سرمشق خوبان عالم معرفى کرده و فرمود: اى مردم! در این شب مردى از دنیا رفت که در هیچ کار نیکى پیشینیان بر او سبقت نگرفتند و بندگان خدا در هیچ سعادتى به او نمى‏توانند رسید او به همراه پیامبر(ص) جهاد مى‏کرد و جان خود را فداى او مى‏نمود.(۱۱)

آن حضرت در سخن دیگرى حضرت فاطمه زهرا(س) را مقتداى نیایشگران به شمار آورده و در مورد آن بانوى وارسته فرمود: ما کان اعبد من فاطمه کانت تقوم حتّى تتورّم قدماه؛(۱۲) در دنیا شخصى عابدتر از فاطمه(س) نبود، آن بزرگوار در حالت مناجات و عبادت آنقدر روى پاهاى خود مى‏ایستاد تا آن که پاهاى مبارکش ورم کرد.

ج. شیوه حلم و خویشتن دارى‏

حلم و بردبارى مربیان در ارتباط با متربیان حساسیت خاصى دارد. زیرا نوجوانان و کودکان در اثر بازیگوشى و شیطنت ممکن است دچار خطاها و لغزشهائى شوند و موجبات ناراحتى بزرگترها را فراهم آورند امّا استفاده از این شیوه مربیان را بیشتر یارى خواهد کرد. و طعم ش یرین مدارا و گذشت را در آینده نزدیک خواهند چشید. این شیوه را در رفتار امام حسن(ع) به نظاره مى‏نشینیم:

روزى امام حسن مجتبى(ع) سوار بر مرکب خویش، در یکى از معابر مدینه عبور مى‏کرد. با مردى از اهل شام مواجه شد. آن مرد شامى تا حضرت را شناخت بى‏درنگ به لعن و نفرین امام پرداخته و سخنان ناشایستى را نثار امام کرد. حضرت امام مجتبى(ع) در همان حال با کمال خونسردى و بردبارى تمام سخنان زشت و دشنامهاى نارواى او را با سکوت و صبر تحمّل کرد و خشم خود را فرو مى‏برد. تا این که مرد شامى عقده دل را خالى کرده و خاموش شد. در آن لحظه پیشواى دوم شیعیان با سلام بر آن مرد، سکوت آن چند لحظه خاموشى را شکسته و با لبخندى ملیح که حاک ى از صفاى دل آن جناب بود و در حالى که مهر و عاطفه و محبت در چشمان نافذ و سیماى نورانى اش موج مى‏زد لب به سخن گشوده و به آرامى فرمود: اى مرد! گمان مى‏کنم که در این شهر غریب باشى و شاید هم مرا به اشتباه گرفته‏اى؟ حالا اگر از ما رضایت بطلبى از تو راضى مى‏شو یم و اگر چیزى از ما بخواهى، به تو مى‏بخشیم، اگر راه گم کرده‏اى راهنماییت مى‏کنیم، اگر گرسنه‏اى تو را سیر مى‏نمائیم، اگر لباس ندارى تو را مى‏پوشانیم، اگر نیازمندى تو را غنى مى‏کنیم، اگر از جائى رانده شده یا فرارى هستى تو را پناه مى‏دهیم اگر خواسته‏اى دارى بر مى‏آوریم، اگر توشه سفرت را پیش ما آورى و مهمان ما باشى براى تو بهتر است و تا هنگام رفتن از تو پذیرائى مى‏کنیم. چون که خانه ما وسیع و امکانات مهمان نوازى‏مان فراهم است.

آن مرد وقتى با این برخورد کریمانه حضرت مواجه شد و سخنان شیوا و دلنشین آن بزرگوار را شنید، آرام آرام احساس کرد که ناراحتى خاصى در درون وجدانش او را مى‏آزارد. آثار شرم و حیا بر صورتش ظاهر شده و پیش از آن که سخنى بگوید، اشک ندامت بر گونه‏هایش لغزید و بالحن ى خاضعانه و مؤدبانه عرضه داشت: شهادت مى‏دهم که تو خلیفه خداوند بر روى زمین هستى، خداوند داناتر است که رسالتش را در کدام خانواده قرار دهد: اللّه اعلم حیث یجعل رسالته؛ تا این لحظه شما و پدرتان منفورترین خلق خدا نزد من بودید و اکنون شمارا محبوبترین فرد روى زمین مى‏دانم. آن گاه به همراه امام حسن(ع) راهى خانه آن حضرت شد و تا روزى که در مدینه بود در مهمانسراى حضرت پذیرائى مى‏شد. بعد از آن واقعه در ردیف دوستان و ارادتمندان خاص اهل بیت (ع) قرار گرفت.(۱۳)

د. شیوه‏هاى رفتارى‏

والدین و مربیان مهمترین آموزه‏هاى تربیتى را مى‏توانند با اعمال شایسته خویش در وجود فرزندان پدید آورند. زیرا آموزه‏هاى رفتارى بطور غیر مستقیم و ناخود آگاه در نهاد نونهالان تأثیر مى‏گذارد. اگر آنان فقط به گفتارها و توصیه‏هاى خالى از عمل بسنده کنند مم کن است کودکان در دل خود این ابیات را زمزمه کنند که:

پندم چه دهى نخست خود را

محکم کمرى زپند بربند

چون خود نکنى چنان که گویى‏

پند تو بود دروغ و ترفند

با مرورى کوتاه به سیره عملى امام مجتبى(ع) بهره‏گیرى از این شیوه را بالعیان مشاهده خواهیم کرد که تمام کمالات اخلاقى و معنوى و انسانى در سراسر زندگى آن حضرت به چشم مى‏خورد. عفو و گذشت، حلم و بردبارى، تواضع و فروتنى، عبادت و راز و نیاز کرامت و بخشش و سایر خصلت‏هاى ویژه انسانى در زندگى آن حضرت مشهود است. نمونه‏اى از سیره عملى آن حضرت را با هم بخوانیم:

یکى از غلامان خدمتگزار حضرت امام حسن(ع) مرتکب جنایتى شد که سزاوار کیفر بود. حضرت دستور داد تا وى را تنبیه نمایند. غلام خطاکار در آن لحظه پیشدستى کرد و خطاب به امام (ع) این آیه را قرائت نمود: و العافین عن النّاس؛انسانهاى وارسته از خطاى گنهکاران عفو مى‏کن ند. حضرت فرمود: بخشیدم. غلام ادامه داد و اللّه یحبّ المحسنین؛ خداوند نیکوکاران را دوست دارد. امام فرمود: ترا در راه خدا آزاد کردم.(۱۴)

ه. تشویق‏

از موفق‏ترین شیوه‏هاى تربیتى تشویق و ترغیب افراد است. این شیوه علاوه بر اینکه محرکى بسیار قوى در تغییر رفتار به سوى اهداف مطلوب تربیتى است در شکوفا سازى و استعدادهاى درخشان و نهفته انسانى نقش فوق العاده‏اى دارد. تجربه نشان داده است که تشویق مناسب و بجا مى‏تواند نهفته‏ترین استعدادهاى درونى کودکان و نوجوانان را زنده کرده و در مرحله پیشرفت و سازندگى قرار دهد و آنان را در رسیدن به اهداف مهم و حیاتى و کمالات قوى دل و استوار سازد. نقل دو روایت از امام حسن(ع) اهمیت به نقش ت شویق را در سیره آن بزرگوار روشن مى‏کند:

۱- انس بن مالک مى‏گوید: یکى از کنیزان امام حسن(ع) شاخه گلى را به حضور آن حضرت هدیه نمود، امام حسن(ع) آن شاخه گل را با کمال میل پذیرفته و به او فرمود: ترا در راه خدا آزاد کردم. من به عنوان اعتراض گفتم: در مقابل اهداء یک شاخه گل او را آزاد کردى؟ امام فرمو د: خداوند در قرآن به ما چنین یاد داده و فرموده است: «اذا حیّیتم بتحیّهٍ فحیّوا باحسن منها؛ هرگاه کسى به شما تحیت گوید پاسخ آنرا بهتر از آن بدهید» سپس فرمود: پاسخ بهتر همان آزاد کردن اوست.»(۱۵)

۲- روزى آن حضرت غلام جوانى را دید که ظرف غذائى در پیش دارد او لقمه‏اى از آن مى‏خورد و لقمه دیگر را به سگى که نزدیک او نشسته بود مى‏داد. امام حسن(ع) پرسید:چرا چنین مى‏کنى؟ پسر نوجوان پاسخ داد: من خجالت مى‏کشم که خودم غذا بخورم و این سگ گرسنه بماند. حضرت مجتبى(ع) خواست که به این غلام مهربان پاداشى نیکو عنایت کند به این جهت او را به خاطر این عمل نیک، از مولایش خرید و آزاد کرد و باغى را که در آن کار مى‏کرد خریده و به او بخشید.(۱۶)

و. ورزش و تفریح‏

در امر تربیت توجه به شادى سالم و روحیه بخش و حرکات نشاط آفرین جایگاه ویژه دارد. چرا که تفریح و ورزش کودکان و نوجوانان را پرتوان، فعال و نیرومند مى‏سازد و افرادى که با نشاط باشند آموزه‏هاى اخلاقى و کمالات را بهتر مى‏پذیرند. اساساً تربیت یافتگان مک تب حیات بخش اسلام باید شاداب و روحیه‏هاى قوى داشته باشند. امام مجتبى(ع) یکى از ویژگى‏هاى مؤمنین را پرنشاط بودن آنان مى‏داند و مى‏فرماید: از ویژگى‏هاى انسانهاى با ایمان، شادى و نشاط داشتن در مسیر هدایت و خوددارى از شهوات است.(۱۷)

این روحیه در والدین و کسانى که امر تربیت را به عهده دارند به مراتب باید بیشتر رعایت شود، زیرا کودکان دوست دارند شاد و خندان باشند و از والدین و معلمان عبوس و گرفته در رنج و عذابند.

چون وانمى‏کنى گرهى خود گره نباش‏

ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست‏

براى تربیت فرزندانى پرنشاط و داراى روح و جسمى سالم شایسته است که مربیان و والدین خود از چنین صفاتى برخوردار باشند. در این زمینه نباید از نقش ورزش غافل بود. در سیره امام حسن(ع) ورزش از روش‏هاى تفریح، سرگرمى و تقویت جسم و روح و بالاخره از عوامل رشد و تربیت محسوب مى‏شود آن حضرت ضمن شرکت در ورزشهاى تربیتى و تفریحى از پرورش روحى و معنوى نیز غافل نبود. عاصم بن ضمره مى‏گوید: روزى به همراه حسن بن على(ع) براى گردش و تفریح به ساحل فرات رفته بودیم، عصر آن روز در حالى که روزه بودیم آب صاف و زلال فرات، روى سنگ‏ها و شن‏ها موج مى‏زد و تمام اشیاء داخل آب در مقابل چشمان ما خودنمایى مى‏کردند. حسن بن على(ع) گفت: اگر لباس شنا داشتم داخل آب مى‏شدم و آب تنى مى‏کردم. گفتم: من دارم و آن را در اختیار شما مى‏گذارم. فرمود: پس خودت چه مى‏پوشى؟ گفتم: من همین طورى به داخل آب مى‏ر وم. فرمود: این همان کارى است که من اصلاً دوست ندارم و خوشم نمى‏آید. از رسول خدا(ص) شنیدم که مى‏فرمود: در داخل آب موجودات زنده‏اى است که باید از آن‏ها شرم کنید و به احترام آنان بدون پوشش مناسب به داخل آب نروید.(۱۸)

پى‏ نوشت‏:

۱٫ تربیت اسلامى، کتاب دوم، ص ۲۰۴٫

۲٫ و اماالحسن (ع) فانه ابنى و ولدى، و منى و قره عینى و ضیاء قلبى و ثمره فؤادى و هو سید شباب اهل الجنه و حجه اللّه على الامه، امره امرى و قوله قولى، من تبعه فانه منى و من عصاه فلیس منى. بحار الانوار، ج ۲۸، ص ۳۹٫

۳٫ تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۲۵۹٫

۴٫ المناقب، ج ۳، ص ۴۰۱٫

۵٫ مکارم الاخلاق، ص ۲۳۳٫

۶٫ احتجاج طبرسى، ج ۱، ص ۲۸۲٫

۷٫ تحف العقول، ص ۲۳۳٫

۸٫ منیه المرید، ص ۳۳٫

۹٫ تحف العقول، ص ۲۳۵٫

۱۰٫ ترجمه الامام الحسن (ع)، ص ۱۶۷٫

۱۱٫ مسند احمد، ج ۱، ص ۲۰۰٫

۱۲٫ بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۷۵٫

۱۳٫ مناقب، ج ۳، ص ۱۹٫

۱۴٫ بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۴۲٫

۱۵٫ جلوه هائى از نور قرآن، ص ۲۷٫

۱۶٫ البدایه و النهایه، ج ۸، ص ۳۸٫

۱۷٫ اعلام الدین، ص ۱۳۷٫

۱۸٫ مسند امام مجتبى(ع)، ص ۷۹۷٫

منبع: مجله پاسدار اسلام شماره ۲۷۹ و ۲۸۰ – اسفند۸۳ – فروردین ۸۴

عبدالکریم پاک‏نیا

سیرى در سیره امام صادق علیه السلام

اشاره:

جلوه‏هاى صدق اهل‏بیت‏علیهم السلام در صادق‏این خاندان به صورت ویژه بروز یافته است.این جلوه‏ها را در رفتار آن حضرت بهترمى‏توان درک کرد. آنچه بیش‏تر رواج یافته،ذکر «قال الصادق‏»هاست که به حق زیر ساخت‏فکرى، فقهى و کلامى شیعه را تشکیل داده‏است اما در کنار توجه به گفته‏هاى آن‏حضرت، فصل دیگرى را هم باید گشود; فصلی‏براى تامل وتوجه در رفتارهاى آن امام‏علیه السلام وبهره‏گیرى عملى از این رفتارها.

آنچه دراین نوشتار مى‏آید، بخشى ازکردارهاى امام صادق‏علیه السلام را منعکس مى‏سازد.

۱ – انفاق

هشام بن سالم مى‏گوید: امام صادق‏علیه السلام‏هنگامى که تاریکى شب فرا مى‏رسید، انبانی‏از نان و گوشت و پول را بر مى‏داشت و بردوش‏مى‏نهاد و به سوى نیازمندان شهر مدینه‏مى‏شتافت و آن‏ها را میانشان تقسیم مى‏کرد.آن‏ها او را نمى‏شناختند. زمانى که امام‏صادق‏علیه السلام رحلت کرد و آن انفاق‏هاى شبانه‏ادامه پیدا نکرد، نیازمندان فهمیدند که چه‏کسى هرشب به آن‏ها غذا و پول مى‏داد. (۱)

معلى بن خنیس مى‏گوید: امام صادق‏علیه السلام باانبانى از نان بیرون آمد و من همراه او بودم. به‏اقامتگاه بنى ساعده رسیدیم. در آن جاگروهى خوابیده بودند. آن حضرت یک یا دونان بربالین هرکدام نهاد. به آخرین فرد که‏رسید، برگشتیم. پرسیدم: من به فدایت! آیااین‏ها حق را مى‏شناسند (یعنى شیعه‏هستند)؟ امام‏علیه السلام فرمود: اگر حق رامى‏شناختند، نمک را نیز با آن‏ها به صورت‏مساوى تقسیم مى‏کردم. (۲)

در روایتى آمده است:

«کان الصادق‏علیه السلام یطعم حتى لایبقی‏لعیاله شی‏ء» (۳)میبنه روی

 

امام صادق‏علیه السلام به فقیران اطعام مى‏کرد تاآن جا که براى خانواده‏اش چیزى باقی‏نمى‏ماند.

۲ – میانه روى

امام صادق‏علیه السلام – در ایام قحطى – دستورمى‏داد براى تهیه آرد گندم را با جو مخلوطکنند و مى‏فرمود: من مى‏توانم براى خانواده‏ام‏آرد گندم خالص تهیه کنم ولى دوست دارم درزندگى اندازه و حساب و کتاب را خوب رعایت‏کنم. (۴)

۳ – دورى از بخل

فضل بن ابى قره مى‏گوید:

رایت اباعبدالله‏علیه السلام یطوف من اول اللیل‏الى الصباح و هو یقول: اللهم قنى شح‏نفسى فقلت: جعلت فداک ما سمعتک‏تدعو بغیر هذاالدعاء؟ قال: واى شی‏ء اشدمن شح النفس، ان الله یقول: «و من یوق‏شح نفسه فاولئک هم المفلحون‏» (۵)

امام صادق‏علیه السلام را دیدم که از اول شب تاصبح، خانه خدا را طواف کرد و این دعا راخواند: خدایا! مرا از شر بخل نفسم برهان!گفتم: به فدایت‏شوم! از شما غیر از این دعا رانشنیدم؟ فرمود: چه چیزى بدتر از بخل‏نفس! بعد آیه «و من یوق شح نفسه…» راخواند.

۴ – ادب بیمارى

امام صادق‏علیه السلام هنگام بیمار شدن عرض‏مى‏کرد:

«الله اجعله عله ادب لاعله غضب.» (۶)

بارخدایا! آن را بیمارى ادب (و تنبه) قراربده، نه بیمارى غضب (و خشمت).

۵ – دعا هنگام پیش آمد ناگوار

«کان الصادق‏علیه السلام: اذاحز به امر جمع النساءو الصبیان ثم دعا و امنوا» (۷)

امام صادق‏علیه السلام هرگاه به پیش آمد ناگواری‏برمى خورد، زنان و اطفال را جمع مى‏کرد ودعا مى‏کرد و آن‏ها آمین مى‏گفتند.

۶ – سجده بر تربت‏حسینى

«کان الصادق‏علیه السلام لایسجد الا على تربه‏الحسین‏علیه السلام تذللا لله و استکانه الیه.» (۸)

امام صادق‏علیه السلام جز برتربت‏حسینى سجده‏نمى‏کرد، تا در درگاه خداوند.

۷ – دعا

«کان الصادق‏علیه السلام یدعو بهذاالدعاء: الهی‏کیف ادعوک و قد عصیتک و کیف‏لاادعوک و قد عرفت‏حبک فی‏قلبى…» (۹)

امام صادق‏علیه السلام این دعا را مى‏خواند: خدایا!چگونه تو را بخوانم، در حالى که تو را معصیت‏کرده‏ام و چگونه تو را نخوانم، درحالى که‏محبت تو را در قلبم احساس مى‏کنم…

۸ – روزه

«کان الصادق‏علیه السلام اذا صام لایشم الریحان‏فسئل عن ذلک فقال: انى اکره ان اخلطصومى بلذه.» (۱۰)

امام صادق‏علیه السلام هنگامى که روزه مى‏گرفت،ریحان را بو نمى‏کرد. از او علت این امر راپرسیدند. فرمود: من دوست ندارم که روزه‏ام‏را با لذت درهم آمیزم.

۹ – زیارت امیرالمؤمنین‏علیه السلام

از صفوان جمال روایت‏شده است: با امام‏صادق‏علیه السلام وارد کوفه شدیم. امام فرمود: ای‏صفوان! شتر را بخوابان، که این جا نزدیک‏قبرجدم، امیرالمؤمنین‏علیه السلام است. امام فرودآمد، غسل کرد، جامه را تغییر داد، پا را برهنه‏نمود و فرمود: تو نیز چنین کن. به جانب نجف‏رفتیم. فرمود: گام‏ها را کوتاه بردار و سر را به‏زیر انداز. خداوند متعال براى هر گام که‏بردارى، صد هزار حسنه مى‏نویسد، صدهزارگناه را محو مى‏کند، صدهزار درجه مى‏بخشد،صد هزار حاجت را بر مى‏آورد و ثواب هرصدیق و شهید را براى تو مى‏نویسد. آن‏حضرت با دل آرام، تن آرام، تسبیح، تهلیل وتنزیه به جلو مى‏رفت، تا رسیدیم به تل‏ها… برسر قبر رسید و اشک بر گونه هایش جارى شدوگفت: «انالله و انا الیه راجعون‏»; آن گاه‏برامیرالمؤمنین‏علیه السلام سلام کرد و… (۱۱)

۱۰ – زیارت حسینى

امام صادق‏علیه السلام در مسجد حنانه – که ازمساجد شریفه، نجف اشرف است.- امام‏حسین‏علیه السلام را به گونه‏اى خاص – که در مفاتیح‏الجنان ذکر شده است.- زیارت کرد و سپس‏چهار رکعت نماز خواند.

۱۱ – دعا هنگام سفر

امام صادق‏علیه السلام هنگام سفراین دعا رامى‏خواند:

«اللهم خل سبیلنا و احسن تسییرنا واعظم عافیتنا» (۱۲) ; خدایا! راه را برما بگشاى وگزارش ما را نیکوگردان و عافیت ما را بزرگ‏ساز.

امام صادق‏علیه السلام هرگاه پاى در رکاب مى‏نهاد،مى‏گفت: «سبحان الذى سخرلنا هذا و ما لناله مقرنین‏». نیز هنگام سفر هفت‏بار تسبیح‏مى‏کرد، هفت‏بار حمد خدا مى‏نمود و هفت‏بارلااله الا الله مى‏گفت. (۱۳)

۱۲ – صبح

در روایت آمده که امام صادق‏علیه السلام صبح که‏مى‏شد، مى‏گفت:

«بسم الله و بالله و من الله و الی‏الله وفی‏سبیل الله و على مله رسول الله‏صلى الله علیه وآله‏اللهم الیک اسلمت نفسى و الیک فوضت‏امرى و الیک توجهت وجهى و علیک‏توکلت‏یارب العالمین…» (۱۴)

۱۳ – صدقه

در روایت آمده است:

«انه کان یتصدق بالسکر فقیل له:اتتصدق بالسکر؟ قال نعم انه لیس شی‏ءاحب الى منه و انا احب ان یتصدق با حب‏الاشیاء الى.» (۱۵)

امام صادق‏علیه السلام شکر را صدقه مى‏داد. ازآن‏حضرت سؤال شد: آیا شما شکر را صدقه‏مى‏دهید؟ فرمود: بلى. هیچ چیز نزد من‏دوست داشتنی‏تر از شکر نیست. من دوست‏دارم که محبوب‏ترین چیز را صدقه دهم.

۱۴ – عزادارى براى امام حسین‏علیه السلام

طفلى شیرخوار را در مجلس عزاداری‏امام‏حسین‏علیه السلام نزد امام صادق‏علیه السلام آوردند.امام صادق‏علیه السلام طفل را بغل کرد و گریه‏اش‏شدت یافت. (۱۶)

امام صادق‏علیه السلام به ابوهارون شاعر فرمود:شعرى درباره حسین‏علیه السلام بخوان. او شعری‏درباره آن حضرت خواند. امام فرمود: آن گونه‏که در جمع خود مى‏خوانى، بخوان. ابوهارون‏قصیده‏اى را با سوز خاصى خواند. امام باصداى بلند گریست. صداى زنان نیز از پس‏پرده برخاست. (۱۷)

۱۵ – حضور قلب در نماز

ابوایوب مى‏گوید: «کان ابوجعفرعلیه السلام وابوعبدالله‏علیه السلام اذا قاما الى الصلاه تغیرت‏الو انهما حمره و مره صفره کانما یناجیان‏شیئا یریانه.» (۱۸)

امام باقر و امام صادق‏علیهما السلام آن گاه که به نمازمى‏ایستادند، رنگ چهره آنان تغییر مى‏کرد;گاه سرخ مى‏شد و گاه زرد. گویا با کسى که او رامى‏بینند، سخن مى‏گویند.

امام صادق‏علیه السلام در نماز، قرآن تلاوت کرد وبیهوش شد. بعد از به هوش آمدن، از امام‏سؤال شد: چرا بی‏هوش شدى؟ امام فرمود:معناى آیات مرا بی‏هوش کرد. من آیات راتکرار کردم و در حالتى قرار گرفتم که گویاآیات را از کسى که آن را نازل کرده است،مى‏شنیدم. (۱۹)

امام صادق‏علیه السلام هنگامى که براى نماز خارج‏مى‏شد، مى‏گفت:

«اللهم انى اسالک بحق السائلین لک وبحق مخرجى هذا فانى لم اخرج اشرا و لابطرا و لا رئاء و لا سمعه و لکن خرجت‏ابتغاء رضوانک و اجتناب سخطک فعافنی‏بعافیتک من النار.» (۲۰)

پى‏نوشت:

۱ – میزان الحکمه، ج ۵، ص ۳۳۲٫

۲ – وسایل الشیعه، ج ۹، ص ۴۰۸٫

۳ – کشف الغمه، ج ۲، ص ۴۳۰٫

۴ – فهرست روایات فقهیه، ج ۱، ص ۸۴۱٫

۵ – میزان الحکمه، ج ۵، ص ۳۳٫

۶ – مستدرک، ج ۲، ص ۱۶۲٫

۷ – بحارالانوار، ج ۹۰، ص ۳۹۴٫

۸ – وسایل الشیعه، ج ۵، ص ۳۶۶٫

۹ – امالى، شیخ صدوق، ص ۴۳۸٫

۱۰ – وسایل الشیعه، ج ۷، ص ۶۷٫

۱۱ – ر.ک: مفاتیح الجنان.

۱۲ و ۱۳ – من لایحضره الفقیه، ج ۲، ص ۲۷۱٫

۱۴ – مکارم الاخلاق، ص ۲۷۹٫

۱۵ – وسایل الشیعه، ج ۹، ص ۴۷۱٫

۱۶ – مجله کوثر، شماره ۲۶، ص ۲۶٫

۱۷ – همان، به نقل از وسایل الشیعه، ج ۱۴، ص‏۵۹۳٫

۱۸ و ۱۹ – میزان الحکمه، ج ۵، ص ۳۸۵٫

۲۰ – بحارالانوار، ج ۸۱، ص ۱۹٫

منبع :کوثر ، شهریور ۱۳۷۹،‌ شماره ۴۲

نقش اخلاق در سیره عملى پیامبر اسلام (ص)

اشاره:

یکى از شاخصه هاى پر اهمیت در پیشرفت اسلام اخلاق نیک و کلام‏دلاویز و پرجاذبه پیامبر اکرم (ص) با انسان‏ها بود، این خلق نیکوتا بدان حدى بود که معروف شد سه چیز در پیشرفت اسلام نقش به‏سزایى داشت: ۱- اخلاق پیامبر (ص) ۲- شمشیر و مجاهدات حضرت على (ع) ۳- انفاق ثروت حضرت خدیجه (س) در قرآن مجید، به نقش اخلاق پیامبر (ص) درپیشرفت اسلام و جذب ‏دل‏ها تصریح شده است،

 

آن جا که مى‏خوانیم: «فبما رحمه من الله‏لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم‏و استغفر لهم و شاورهم فى الامر; اى رسول ما! به خاطر لطف ورحمتى که از جانب خدا، شامل حال تو شده، با مردم مهربان‏گشته‏اى، و اگر خشن و سنگدل بودى، مردم از دور تو پراکنده‏مى‏شدند، پس آن‏ها را ببخش، و براى آن‏ها طلب آمرزش کن، و درکارها با آن‏ها مشورت فرما.»

ازاین آیه استفاده مى‏شود که :

۱- نرمش و اخلاق نیک، یک هدیه الهى است، کسانى که نرمش ندارند،از این موهبت الهى محرومند.

۲- افراد سنگ‏دل و سخت‏گیر نمى‏توانند مردم‏دارى کنند، و به جذب‏نیروهاى انسانى بپردازند; ۳- رهبرى و مدیریت صحیح با جذب و عطوفت همراه است.

۴- باید دست‏شکست‏خوردگان در جنگ و گنهکاران شرمنده را گرفت وجذب کرد (با توجه به این که شان نزول آیه مذکور در موردندامت فراریان مسلمان در جنگ احد نازل شده است).

۵- مشورت با مردم از خصلت‏هاى نیک و پیوند دهنده است که موجب‏انسجام مى‏گردد.

پیامبر اسلام (ص) علاوه بر این که ارزش‏هاى اخلاقى را بسیار ارج‏مى‏نهاد، خود در سیره عملى‏اش مجسمه فضایل اخلاقى و ارزش‏هاى والاى‏انسانى بود، او در همه ابعاد زندگى با چهره‏اى شادان و کلامى‏دلاویز با حوادث برخورد مى‏کرد.

به عنوان مثال، درتاریخ آمده‏است:در سال نهم هجرت هنگامى که قبیله سرکش طى بر اثر حمله‏قهرمانانه سپاه اسلام شکست ‏خوردند، عدى بن حاتم که از سرشناسان‏این قبیله بود به شام گریخت، ولى خواهر او که «سفانه‏» نام‏داشت‏ به اسارت سپاه اسلام درآمد.

سفانه را همراه سایر اسیران به مدینه آوردند و آنان را درنزدیک مسجد در خانه‏اى جاى دادند، روزى رسول خدا (ص) از آن‏اسیران دیدن کرد، سفانه از موقعیت استفاده کرده و گفت: «یا محمد هلک الوالد و غاب الوافد فان رایت ان تخلى عنى، و لا تشمت ‏بى احیاء العرب، فان ابى کان یفک العانى، و یحفظ الجار، و یطعم‏الطعام، و یفشى السلام، و یعین على نوائب الدهر;

اى محمد!پدرم (حاتم) از دنیا رفت، و نگهبان و سرپرستم (عدى) ناپدید شدو فرار کرد، اگر صلاح بدانى مرا آزاد کن، و شماتت و بدگویى‏قبیله‏هاى عرب‏ها را از من دور ساز، همانا پدرم (حاتم) بردگان‏را آزاد مى‏ساخت، از همسایگان نگهبانى مى‏نمود، و به مردم غذامى‏رسانید، و آشکارا سلام مى‏کرد، و در حوادث تلخ روزگار، مردم‏را یارى مى‏نمود.»

پیامبر اکرم (ص) که به ارزش‏هاى اخلاقى، احترام شایان مى‏نمود، به‏سفانه فرمود:

«یا جاریه هذه صفه المؤمنین حقا، لو کان ابوک مسلما لترحمناعلیه;

اى دختر! این ویژگى‏هایى که برشمردى، از صفات مؤمنان‏راستین است، اگر پدرت مسلمان بود، ما او را مورد لطف و رحمت‏قرار مى‏دادیم.» آنگاه پیامبر (ص) به مسؤولین امر فرمود:«خلوا عنها فان اباها کان یحب مکارم الاخلاق; این دختر را به‏پاس احترامى که پدرش به ارزش‏هاى اخلاقى مى‏نمود، آزاد سازید.».

آن گاه پیامبر (ص) لباس نو به او پوشانید، و هزینه سفر به شام‏را در اختیار او گذاشت، و او را همراه افراد مورد اطمینان به‏شام نزد برادرش رهسپار کرد.

نمونه‏هایى از اخلاق پیامبر (ص)

در سیره عملى پیامبر (ص) صدها نمونه از اخلاق نیک و زیبا وجوددارد که هر کدام نشانگر قطره‏اى از اقیانوس عظیم حسن خلق آن‏حضرت است، همان گونه که خداوند با تعبیر «و انک لعلى خلق‏عظیم; و همانا تو اخلاق عظیم و برجسته‏اى دارى‏» به این مطلب‏اشاره فرموده است.

نظر شما را به چند نمونه از آن‏ها جلب‏مى‏کنیم: ۱- عدى بن حاتم مى‏گوید: «هنگامى که خواهرم سفانه به اسارت‏سپاه اسلام درآمد و من به سوى شام گریختم، پس از مدتى خواهرم‏با کمال وقار و متانت ‏به شام آمد و مرا در مورد این که‏گریخته‏ام و او را تنها گذاشتم سرزنش کرد، عذرخواهى کردم، پس‏از چند روزى از او که بانویى خردمند و هوشیار بود، پرسیدم:«این مرد (پیامبر اسلام) را چگونه دیدى؟» گفت: «سوگند به‏خدا او را رادمردى شکوهمند یافتم، سزاوار است که به اوبپیوندى که در این صورت به جهانى از عزت و عظمت پیوسته‏اى‏».

با خود گفتم به راستى که نظریه صحیح همین است، به عنوان پذیرش‏اسلام، به مدینه سفر کردم، پیامبر (ص) در مسجد بود، در آن جا به‏محضرش رسیدم، سلام کردم، جواب سلامم را داد و پرسید:کیستى؟ عرض کردم عدى بن حاتم هستم، آن حضرت برخاست و مرا به‏سوى خانه‏اش برد، در مسیر راه با این که مرا به خانه مى‏برد،بانویى سالخورده و مستضعف با او دیدار کرد، اظهار نیاز نمود،پیامبر (ص) به مدتى طولانى در آنجا توقف کرد و آن بانو را درمورد تامین نیازهایش راهنمایى فرمود. با خود گفتم:«سوگند به خدا این شخص پادشاه نیست.»

سپس از آن جا گذشتیم وبه خانه رسول خدا (ص) وارد شدم، پیامبر (ص) از من استقبال وپذیرایى گرمى نمود، زیراندازى که از لیف خرما بود، نزدم آوردو به من فرمود:

بر روى آن بنشین. گفتم: بلکه شما بر آن‏بنشینید. فرمود: نه، شما بر آن بنشین، خود آن حضرت بر روى‏زمین نشست، با خود گفتم: این نیز نشانه دیگر که آن حضرت،پادشاه نیست. سپس مطلبى از دینم را که راز پوشیده بود بیان‏فرمود، دریافتم که او بر رازها آگاهى دارد، و فهمیدم که‏پیامبر مرسل مى‏باشد، بیانات و پیشگوییها و مهربانى‏هایش مراشیفته‏اش کرده و همانجا مسلمان شدم.»

۲- در جنگ خیبر که با حضور شخص پیامبر (ص) در سال هفتم هجرت‏رخ داد، پس از پیروزى سپاه اسلام بر سپاه کفر، جمعى از یهودیان‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، یکى از اسیران، صفیه دختر حى بن‏اخطب (دانشمند سرشناس یهود) بود.بلال حبشى، صفیه را به همراه زنى دیگر به اسارت گرفت و آن‏ها رابه حضور پیامبر (ص) آورد، ولى هنگام آوردن آن‏ها اصول اخلاقى رارعایت نکرد، و آن‏ها را از کنار جنازه‏هاى کشته‏شدگان یهود حرکت‏داد، صفیه وقتى که پیکرهاى پاره پاره یهودیان را دید بسیارناراحت‏شد و صورتش را خراشید، و خاک بر سر خود ریخت، و سخت‏گریه کرد.

هنگامى که بلال آنها را نزد پیامبر (ص) آورد،پیامبر (ص) از صفیه پرسید: «چرا صورتت را خراشیده‏اى و این‏گونه خاک‏آلود و افسرده هستى؟! » صفیه ماجراى عبورش از کنارجنازه‏ها را بیان کرد، رسول اکرم (ص) از رفتار غیر انسانى و خلاف‏اخلاق اسلامى بلال حبشى ناراحت‏ شده و بلال را سرزنش کرده و فرمود: «ا نزعت منک الرحمه یا بلال حیث تمر بامراتین على قتلى‏رجالهما; اى بلال! آیا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رخت‏بربسته که آن‏ها را از کنار کشته‏شدگانشان عبور مى‏دهى؟! چرابى‏رحمى کردى؟»

جالب این که پیامبر اکرم (ص) براى جبران رنج‏ها و ناراحتى‏هاى‏صفیه، با او ازدواج کرد، سپس او را آزاد، و بار دیگر باپیش ‏نهاد صفیه با او ازدواج نمود و به این ترتیب، ناراحتى‏هاى اورا به طور کلى از قلبش زدود.

۳- در ماجراى جنگ حنین که در سال هشتم هجرت رخ داد، شیماءدختر حلیمه که خواهر رضاعى پیامبر (ص) بود، با جمعى از دودمانش‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، پیامبر (ص) هنگامى که شیماء را درمیان اسیران دید، به یاد محبت‏هاى او و مادرش در دوران‏شیرخوارگى، احترام و محبت‏شایانى به شیماء کرد. پیش روى اوبرخاست و عباى خود را بر زمین گستراند، و شیماء را روى آن‏نشانید، و با مهربانى مخصوصى از او احوال‏پرسى کرد، و به اوامر فرمود: «تو همان هستى که در روزگار شیرخوارگى به من محبت‏کردى…» (با این که از آن زمان حدود شصت‏سال گذشته بود).

شیماء از پیامبر (ص) تقاضا کرد، تا اسیران طایفه‏اش را آزادسازد، یامبر (ص) به او فرمود:«من سهمیه خودمرا بخشیدم،و در مورد سهمیه سایر مسلمانان،به تو پیشنهاد مى‏کنم که بعد از نماز ظهر برخیز و در حضورمسلمانان، بخشش مرا وسیله خود قرار بده تا آنها نیز سهمیه خودرا ببخشند.

شیماء همین کار را انجام داد، مسلمانان گفتند: «ما نیز به‏پیروى از پیامبر (ص) سهمیه خود را بخشیدیم.»

سیره‏نویس معروف‏ابن هشام مى‏نویسد:

«پیامبر (ص) به شیماء فرمود: اگر بخواهى باکمال محبت و احترام، در نزد ما بمان و زندگى کن، و اگر دوست‏دارى تو را از نعمت‏ها بهره‏مند مى‏سازم و به سلامتى به سوى قوم‏خود بازگرد؟» شیماء گفت: مى‏خواهم به سوى قوم خود بازگردم.پیامبر (ص) یک غلام و یک کنیز به او بخشید و این دو با هم‏ازدواج کردند، و به عنوان خدمتکار خانه شیماء به زندگى خودادامه دادند.

۴- مهربانى و اخلاق نیکوى پیامبر (ص) در حدى بود که امام صادق (ع)فرمود:روزى رسول خدا (ص) نماز ظهر را با جماعت‏خواند، مردم بسیارى به‏او اقتدا کردند، ولى آن‏ها ناگاه دیدند آن حضرت بر خلاف معمول‏دو رکعت آخر نماز را با شتاب تمام کرد (مردم از خودمى‏پرسیدند، به راستى چه حادثه مهمى رخ داده که پیامبر (ص)نمازش را با شتاب تمام کرد؟!) پس از نماز از پیامبر (ص)پرسیدند: «مگر چه شده؟ که شما این گونه نماز را (با حذف‏مستحبات) به پایان بردى؟» پیامبر (ص) در پاسخ فرمود:«اما سمعتم صراخ الصبى; آیا شما صداى گریه کودک رانشنیدید؟» معلوم شد که کودکى در چند قدمى محل نمازگزاران‏گریه مى‏کرده، و کسى نبود که او را آرام کند، صداى گریه او دل‏مهربان پیامبر (ص) را به درد آورد، از این رو نماز را با شتاب‏تمام کرد، تا کودک را از آن وضع بیرون آورده، و نوازش نماید.

۵- عبد الله بن سلام از یهودیان عصر پیامبر (ص) بود، عواملى ازجمله جاذبه‏هاى اخلاق پیامبر (ص) موجب شد که اسلام را پذیرفت ورسما در صف مسلمانان قرار گرفت، او دوستى از یهودیان به نام‏«زید بن شعبه‏» داشت، عبدالله پس از پذیرش اسلام همواره زیدرا به اسلام دعوت مى‏کرد، و عظمت محتواى اسلام را براى او شرح‏مى‏داد بلکه به اسلام گرویده شود، ولى زید هم چنان بر یهودى‏بودن خود پافشارى مى‏کرد و مسلمان نمى‏شد.

عبدالله مى‏گوید: روزى‏به مسجدالنبى رفتم ناگاه دیدم، زید در صف نماز مسلمانان نشسته‏و مسلمان شده است، بسیار خرسند شدم، نزدش رفتم و پرسیدم «علت‏مسلمان شدنت چه بوده است؟» زید گفت: تنها در خانه‏ام نشسته‏بودم و کتاب آسمانى تورات را مى‏خواندم، وقتى که به آیاتى که‏در مورد اوصاف محمد (ص) بود رسیدم، با ژرف‏اندیشى آن را خواندم‏و ویژگى هاى محمد (ص) را که در تورات آمده بود به خاطر سپردم،با خود گفتم بهتر آن است که نزد محمد (ص) روم و او رابیازمایم، و بنگرم که آیا او داراى آن ویژگى‏ها که یکى از آنها«حلم و خویشتن‏دارى‏» بود هست‏یا نه؟ چند روز به محضرش رفتم،و همه حرکات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقیق خود قراردادم، همه آن ویژگى‏ها را در وجود او یافتم، با خود گفتم تنهایک ویژگى مانده است، باید در این مورد نیز به کند و کاو خودادامه دهم، آن ویژگى حلم و خویشتن‏دارى او بود، چرا که درتورات خوانده بودم: «حلم محمد (ص) بر خشم او غالب است، جاهلان‏هرچه به او جفا کنند، از او جز حلم و خویشتن‏دارى نبینند.»

روزى براى یافتن این نشانه از وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم،دیدم عرب بادیه‏نشینى سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتى که‏محمد (ص) را دید، پیاده شد و گفت: «من از میان فلان قبیله به‏اینجا آمده‏ام، خشکسالى و قحطى باعث‏شده که همه گرفتار فقر ونادارى شده‏ایم، مردم آن قبیله مسلمان هستند، و آهى در بساطندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه مى‏کنند، و امید آن رادارند که به آنها احسان کنى.»

محمد (ص) به حضرت على (ع)فرمود:آیا از فلان وجوه چیزى نزد تومانده است؟ حضرت على (ع) گفت: نه،پیامبر (ص) حیران و غمگین شد، همان دم من به محضرش رفتم عرض‏کردم اى رسول خدا! اگر بخواهى با تو خرید و فروش سلف کنم،اکنون فلان مبلغ به تو مى‏دهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدارخرما به من بدهى، آن حضرت پیشنهاد مرا پذیرفت، و معامله راانجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب بادیه‏نشین داد.

من‏هم چنان در انتظار بودم تا این که هفت روز به فصل چیدن خرمامانده بود، در این ایام روزى به صحرا رفتم، در آنجا محمد (ص)را دیدم که در مراسم تشییع جنازه شخصى حرکت مى‏کرد، سپس درسایه درختى نشست و هر کدام از یارانش در گوشه‏اى نشستند، من‏گستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گریبانش را گرفتم و گفتم:«اى پسر ابو طالب! من شما را خوب مى‏شناسم که مال مردم رامى‏گیرید و در بازگرداندن آن کوتاهى و سستى مى‏کنید، آیا مى‏دانى‏که چند روزى به آخر مدت مهلت ‏بیشتر نمانده است؟»

من با کمال‏بى‏پروایى این گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار کردم (با این که‏چند روزى به آخر مدت مهلت‏باقىمانده بود) ناگاه از پشت‏سر آن‏حضرت، صداى خشنى شنیدم، عمر بن خطاب را دیدم که شمشیرش را ازنیام برکشیده ، به من رو کرد و گفت: «اى سگ! دور باش.» عمرخواست ‏باشمشیر به من حمله کند، محمد (ص) از او جلوگیرى کرد وفرمود:«نیازى به این گونه پرخاش‏گرى نیست، باید او (زید) را به حلم‏و حوصله سفارش کرد، آن گاه به عمر فرمود:«برو از فلان خرمافلان مقدار به زید بده.»

عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد،به علاوه بیست پیمانه دیگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: این زیادى چیست؟ گفت:چه کنم حلم محمد (ص) موجب آن شده است، چون تو از نهیب وفریاد خشن من آزرده شدى،محمد (ص) به من دستور داد این زیادى‏را به تو دهم، تا از تو دلجویى شود، و خوشنودى تو به دست آید.

هنگامى که آن اخلاق نیک و حلم عظیم محمد (ص) را دیدم مجذوب اسلام‏و اخلاق زیباى محمد (ص) شدم، و گواهى به یکتایى خدا، و رسالت ‏محمد (ص) دادم و در صف مسلمانان درآمدم.

این‏ها چند نمونه از سلوک اخلاقى پیامبر اسلام (ص) بود، که هرکدام چون آیینه اى شفاف ما را به تماشاى جمال زیباى اخلاق نیک‏آن حضرت دعوت مى‏کند، و یکى از راز و رمزهاى مهم پیشرفت اسلام‏در صدر اسلام را که بسیار چشمگیر بود، به ما نشان مى‏دهد. در فرازى از گفتار حضرت على (ع) در شان اخلاق پیامبر (ص) چنین‏آمده:«رفتار پیامبر (ص) با همنشینانش چنین بود که دائما خوش‏رو،خندان، نرم و ملایم بود، هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان،عیبجو و مدیحه‏گر نبود، هیچ کس از او مایوس نمى‏شد، و هر کس به‏در خانه او مى‏آمد، نومید باز نمى‏گشت، سه چیز را از خود دورکرده بود; مجادله در سخن، پرگویى، و دخالت در کارى که به اومربوط نبود، او کسى را مذمت نمى‏کرد، و از لغزش‏هاى پنهانى مردم‏جستجو نمى‏نمود، جز در مواردى که ثواب الهى دارد سخن نمى‏گفت،در موقع سخن گفتن به قدرى گفتارش نفوذ داشت که همه سکوت نموده‏و سراپا گوش مى‏شدند… .»

فرا رسیدن ماتم جانسوز رحلت کامل‏ترین انسان، حضرت ختمى مرتبت‏و شهادت سبط اکبرش حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام را در این‏روز و هم چنین شهادت امام على بن موسى الرضا علیه السلام را درآخر این ماه به فرزند دلبندش حضرت ولى الله الاعظم ارواحنافداه، مقام معظم رهبرى و به جهان بشریت، و مسلمانان دنیا وشیعیان و به ویژه امت پاسدار اسلام و پیروان اهل بیت عصمت وطهارت تسلیت عرض مى‏کنیم به این امید که ان شاء الله پیروى ازثقلین را سرلوحه اعمال خود قرار دهیم تا پیامبر و خداى پیامبراز ما خشنود و به شفاعت آن ذوات پاک در روز «وا نفسا» نایل‏آییم.

منبع: ماهنامه پاسدار اسلام شماره ۱۰

تحریف سیره و سنت پیامبر(ص) توسط معاویه

اشاره:

از میان دشمنان اسلام تنها طایفه اى که لحظه اى دست از عداوت و دشمنى با پیامبر و مسلمانان برنداشت، طایفه بنى امیه بود. سرکرده این طایفه ابوسفیان بود؛ او کسى بود که تا پیش از فتح مکه، یکى از دشمنان سرسخت اسلام و مسلمانان به حساب مىآمد. او کسى بود که جنگ بدر، احد و احزاب را به قصد نابودى اسلام راه اندازى کرد و تا فتح مکه لحظه اى عقب ننشست و فرزندش معاویه ـ که در فساد، طغیان و بى دینى، کمتر از پدر خود نبود ـ از همان اول بناى مخالفت با پیامبر و اهل بیت او را گذاشت. پس از شهادت امیرمومنان(ع) بدترین فشارها را علیه شیعیان و پیروان آن حضرت روا داشت.

و مى توان گفت کسى که بیش ترین لطمه را به پیکره اسلام و مسلمانان وارد کرد، معاویه بود؛ چرا که او طى پنجاه سالى که برمسلمانان مسلط شده بود، نه تنها بسیارى از حرمت ها را شکست بلکه در تحریف سیره و سنت پیامبراکرم(ص) تلاش زیادى کرد.

امیرمومنان که بهتر از هرکس دیگرى سابقه دیرینه این طایفه و على الخصوص معاویه را مى دانست، طى نامه اى به مردم عراق به این مسئله اشاره کرده و چنین خاطر نشان مى سازد:

(بدانید که شما مردم عراق با کسانى رو به رو شده اید که طلقإ (آزاد شدگان) و فرزندان طلقإ هستند، و با گروهى مى جنگید که به زور و به اکراه اسلام آورده اند. آنان از دشمنان خدا و سنت پیامبر و قرآن مجید و پیروان احزاب و بدعت ها مى باشند. )(۱)

و در خطبه دیگرى به هنگام تشویق یاران خود به هنگام رفتن به جنگ علیه معاویه فرمود:

(پیش به سوى دشمنان خدا و سنت و قرآن مجید؛ به سوى باقى ماندگان احزاب و قاتلان مهاجران و انصار.)(۲)

روش هاى معاویه در تحریف سیره نبوى

برخوردهاى زشت و زننده معاویه بن ابى سفیان با راویان حدیث نبوى، نشان دهنده عمق کینه توزى و حقد و حسد او نسبت به پیامبر و یارانش مى باشد.

او گاهى با شنیدن حدیثى از پیامبر، با نشان دادن حرکات زشتى از خود، راوى و روایت را به باد مسخره و استهزإ مى گرفت که نمونه هاى زیر بهترین گواه ما است:

تمسخر سعد

علامه امینى از طبرى از ابن إبى نجیح نقل کرده: وقتى که معاویه جهت اداى مراسم حج به مکه آمده بود، پس از طواف به سوى دارالندوه رفت در حالى که سعد بن ابى وقاص او را همراهى مى کرد.

معاویه او را بر تخت در کنار خود نشانیده و شروع به دشنام دادن به على(ع) کرد. سعد گفت: مرا در کنار خود نشانیده و على(ع) را دشنام مى دهى؟! به خدا سوگند اگر یکى از صفات على(ع) در من بود، برایم بهتر بود از آنچه که آفتاب بر آن بتابد… (۳)

علامه امینى در ادامه این ماجرا، از ابن عایشه و دیگران نقل کرده: وقتى سعد چنین گفت، بلافاصله از جاى خود برخاسته تا برود، معاویه بادى از خود خارج کرده و گفت: بنشین تا جواب خود را دریافت کنى، تاکنون در نزد من این گونه پست و فرومایه جلوه نکرده بودى. اگر چنین است که تو مى گویى، پس چرا با او بیعت نکردى در حالى که اگر من چنین چیزى از پیامبر شنیده بودم تا زنده بودم خدمتگزارش مى بودم…(۴)

تمسخر ابوقتاده

و آن روزى که معاویه وارد مدینه شد، ابوقتاده با او رو به رو گشت. معاویه گفت: اى ابوقتاده! به جز شما گروه انصار، همه مردم با من دیدار کردند. چه چیز مانع شد که به دیدنم نیایید؟ ابوقتاده گفت: چهارپایانمان همراه ما نبود. معاویه گفت: پس شتران شما چه شدند؟ ابوقتاده گفت: آن ها را در آن روزى که در پى تو و پدرت در جنگ بدر بودیم، پى کردیم. سپس گفت: پیامبر به ما فرمود که ما پس از او سختى ها و مشکلاتى خواهیم دید. معاویه گفت: در این صورت به شما چه دستورى داده است؟

ابوقتاده گفت: ما را به صبر و شکیبایى دستور داده است.

معاویه گفت: پس صبر کنید تا وى را ملاقات کنید.(۵)

اهانت و اخراج

روزى ابوبکره در مجلس معاویه حاضر شد. معاویه گفت: اى ابابکره! براى ما حدیث بگو. إبوبکره گفت: از رسول خدا شنیدم که مى فرمود: سى سال، خلافت است و سپس، پادشاهى خواهد شد. عبدالرحمن بن ابى بکره گوید: من نیز در آن موقع همراه پدرم بودم، پس معاویه با شنیدن این حدیث، دستور داد تا با پس گردنى ما را از آن جا بیرون کردند.(۶)

تهدید ناقلان حدیث

از جمله کارهایى که معاویه در رابطه با منع و جلوگیرى از احادیث رسول الله انجام داد، این بود که برخى از یاران رسول خدا(ص) را در صورت نقل روایت، به کشتن تهدید کرده بود.

نصربن مزاحم مى نویسد: معاویه کسى را به سراغ عبدالله بن عمر فرستاده، به او گفت: اگر بشنوم که حدیثى را نقل کرده باشى، گردن تو را خواهم زد.(۷)

برخورد با سیره و سنت پیامبر(ص)

حقد و کینه دیرینه معاویه او را وامى داشت که به سخنان درربار پیامبر نیز نگاه دیگرى کند، بدین جهت از همان اول بنا را بر این گذاشت که سخنان و سنت پیامبر(ص) را جعل و تحریف و تغییر و همچنین با تجاهل و تغافل و انکار بلکه اظهار رإى در برابر سنت پیامبر و ده ها برنامه دیگر براى محو سنت، و تلاش مستمر و پى گیر براى از بین بردن سیره و سنت پیامبر(ص) داشته باشد، به عنوان نمونه:

۱. توبیخ راویان و به فراموشى سپردن روایات

معاویه از کسانى بود که بر خلاف سنت رسول الله(ص)، بازار رباخوارى را در شام رواج داده بود و اگر فردى در این باره سخن مى گفت، در برابرش سخت موضع مى گرفت. و در برخى موارد از راوى مى خواست تا از ذکر حدیث نبوى خوددارى کند.

آورده اند که: عباده بن الصامت در شام دید که که شامیان در داد و ستد خود ظرف نقره اى را با دو برابر با ظرف نقره اى دیگر مى فروشند. به نزد آن ها رفته، اظهار داشت: اى مردم! هرکه مرا مى شناسد که مى شناسد و هرکه مرا نمى شناسد، من عباده بن الصامت هستم؛ بدانید که در شب پنج شنبه در آخرین ماه رمضان از پیامبر شنیدم که مى فرمود:

(طلا باید با طلا به وزن یکدیگر بدون هیچ زیادى داد و ستد شود، پس هرچه زیاد باشد ربا مى باشد…)

مردم پس از شنیدن این حدیث از اطراف او پراکنده شده و رفتند. به معاویه خبر دادند که عباده چنین گفته است. معاویه پى او فرستاده و گفت: اگر تو پیامبر را همراهى و مصاحبت کردى، ما نیز از صحابه و یاران او بودیم و نیز از او شنیدیم.

عباده گفت: من او را دیدم و همراهش بودم و از او شنیدم. معاویه گفت: این چه حدیثى بود که از او نقل کردى؟! عباده همان حدیث را که از پیامبر(ص) در باره ربا شنیده بود، نقل کرد. معاویه گفت: از این حدیث چشم پوشى کن و دیگر جایى آن را نقل ننما. عباده گفت: آرى من این حدیث را نقل مى کنم گرچه بر خلاف میل معاویه باشد.(۸)

۲. اظهار رإى در برابر سنت پیامبر(ص)

وقاحت و بى شرمى معاویه به حدى بود که اگر به چیزى که بر خلاف سنت رسول الله بود و او عمل مى کرد، نه تنها به هیچ وجه حاضر نبود از کار خلافش دست بردارد بلکه با اظهار رإى خود در برابر سنت رسول الله(ص) مى گفت: به نظرم این کار اشکالى ندارد.

نسائى در سنن خود از قتیبه از مالک از زید بن إسلم از عطإ بن یسار نقل مى کند که معاویه ظرفى از طلا یا دینارى را به بیشتر از وزن خود فروخت، ابودردإ گفت: از پیامبرخدا(ص) شنیدم که از همانند چنین چیزى نهى مى کرد مگر به مثل خود (بدون هیچ کم و زیادى.)(۹)

روشن نیست که نسائى فقط به همین قسمت اکتفا کرده یا بعدها بخشى از این گفت و گو از کتابش حذف گردیده است. زیرا علامه امینى از مالک و از نسائى همین مطلب را نقل کرده با اضافه مطلبى که در نسخه خطى سنن نسائى موجود نمى باشد.

وى آورده است که وقتى ابودردإ این حدیث را از پیامبر نقل کرد، معاویه گفت: به نظر من این معامله اشکالى ندارد. ابودردإ گفت: چه کسى سخن من را درباره معاویه مى پذیرد؟ (عجیب این است) که من از رسول خدا(ص) به او خبر مى دهم و او از رإى و نظر خود برایم مى گوید! سپس اظهار داشت: هرگز در سرزمینى که تو در آن حکمرانى، زندگى نمى کنم…(۱۰)

۳. تحریف مقصود پیامبر(ص)

بسیارى از یاران پیامبر(ص) از لبان مبارکش در باره عمار بن یاسر(ره) شنیده بودند که مى فرمود: (إما انک ستقتلک الفئه الباغیه)

در جنگ صفین که عمار به دست معاویه و هوادارانش به شهادت رسید، برخى از پیروان معاویه از جمله عمروبن عاص، وحشت زده به نزد معاویه رفته، معاویه پرسید: براى چه آمدى؟ عمرو خبر شهادت عمار را به او داد. معاویه گفت: حال چه شده؟ عمرو گفت: از پیامبر(ص) شنیدم که مى فرمود: (تقتله الفئه الباغیه)

معاویه گفت: آیا ما او را کشتیم؟! بلکه این على و یارانش بودند که او را کشتند. زیرا، عمار را به این جا آورده و در برابر نیزه ها و شمشیرهایمان قرارش دادند.(۱۱)

عجیب این است که این مکار و حیله گر در چند نوبت از شکست حتمى در جنگ، نجات یافت از جمله وقت شهادت عمار بن یاسر بود که مى رفت برخى از دوستان و همفکران و همرزمان خود را از دست بدهد که با تحریف فرمایش رسول الله(ص) همفکران خود را فریب داد.

شبلنجى در نورالابصار اضافه مى کند: وقتى که این سخن به گوش على(ع) رسید، فرمود: اگر من قاتل عمار باشم با این بیان، پس باید پیامبر(ص) حمزه را کشته باشد هنگامى که او را به سوى کفار فرستاده و در این راه کشته شد.(۱۲)

آیه الله فیروزآبادى(ره) پس از نقل این جریان، اظهار مى دارد: اگر چنین باشد که على(ع) قاتل عمار باشد چون او را به جنگ با معاویه فرستاده است؛ پس باید خداوند عده اى از پیامبران را کشته باشد چرا که آن ها را براى ارشاد و هدایت کفار به سوى آنان فرستاده و در این راه کشته شدند.(۱۳)

۴ . صرف بیت المال براى تطمیع

از جمله خیانت هاى معاویه نسبت به سیره و سنت پیامبر(ص) این بود که اموال زیادى را از بیت المال برداشته و در جیب افرادى منحرف و کینه توز سرازیر مى کرد تا با شإن نزول آیات که از زبان پیامبر(ص) شنیده شده، بازى کرده و آن ها را تغییر دهند.

محدث قمى از ابوجعفر اسکافى نقل مى کند که روایت شده: معاویه صدهزار درهم به سمره بن جندب داد تا از پیامبر روایت کند که آیه (و من الناس من یعجبک قوله) در شإن على(ع) نازل شده و آیه (و من الناس من یشرى نفسه ابتغإ مرضاه الله) در شإن ابن ملجم ـ لعنه الله علیه ـ نازل شده است. پس او حاضر نشد که چنین روایتى را به دروغ از زبان رسول خدا(ص) نقل کند. معاویه براى این که او را به چنین کارى حاضر کند، مبلغ را افزوده و دویست هزار درهم به او پیشنهاد کرد. اما بازهم قبول نکرد. معاویه مبلغ سیصدهزار درهم را پیشنهاد کرد. اما بازهم نپذیرفت تا این که به مبلغ چهارصد هزار درهم راضى شد و دست به چنین جنایتى زد.(۱۴)

۵. انکار سنت پیامبر(ص)

هرچیزى را که معاویه نمى پسندید و یا برخلاف ایده اش بود، بى درنگ آن را رد مى کرد، و اگر آن چیز از پیامبر(ص) رسیده و یا سنت و روش او هم بود، فورا انکار مى کرد که چنین چیزى از پیامبر نرسیده است.

در گفت و گویى که میان عباده بن الصامت و معاویه در باره فروش طلا به طلا و گندم به گندم و جو به جو… آمده است، وى با نقل حدیثى از پیامبر(ص) این خرید و فروش را مگر به مساوى نهى کرد. معاویه در مقام انکار این حدیث به خشم آمده، اظهار داشت: چرا برخى از مردان، احادیثى را از پیامبر(ص) نقل مى کنند در حالى که ما نیز از صحابه پیامبر بودیم ولى آن ها را از او نشنیده ایم؟! عباده که این سخن را از معاویه شنید، از جاى برخاسته باردیگر حدیث را نقل کرد و گفت: ما آنچه را که از پیامبر شنیده ایم، نقل خواهیم کرد گرچه برخلاف میل و رغبت معاویه باشد. (۱۵)

۶. میراندن سنت و احیاى بدعت

معاویه بن ابى سفیان در میراندن سنت هاى نبوى و احیاى بدعت ها، اهتمام فراوانى داشت که تاریخ بخشى از آن ها را به ثبت رسانده است.

علامه امینى در کتاب الغدیر بر ۲۷ مورد از آن ها اشاره کرده است؛ از جمله:

۱. معاویه اولین کسى بود که فساد و فحشا را در بین مسلمانان رواج داد.

۲. اولین کسى بود که ربا را حلال کرد و خورد.

۳. اولین کسى بود که نماز را در سفر تمام خواند.

۴. اولین کسى بود که بدعت اذان را در نماز عیدین (فطر و قربان) پایه گذارى کرد.

۵. اولین کسى بود که جمع بین دو خواهر را جایز شمرد.

۶. اولین کسى بود که سنت پیامبر(ص) را در دیات، تغییر داد و آنچه که از سنت نبود، اضافه کرد.

۷. اولین کسى بود که تکبیر گفتن را قبل و پس از رکوع، ترک کرد.

۸. اولین کسى بود که در نماز عید خطبه را بر نماز مقدم داشت.

۹. اولین کسى بود که حکم فرزندان نامشروع را نقض کرد.

۱۰. اولین کسى بود که انگشتر را در دست چپ کرد.

۱۱. اولین کسى بود که سب و دشنام به على(ع) را آغاز کرد و آن را به عنوان سنت برقرار کرد.

۱۲. اولین کسى بود که بیت المال را صرف تحریف کتاب خدا کرد.

۱۳. اولین کسى بود که شرط بیعت کردن با او را سب على بن ابى طالب(ع) قرار داد.

۱۴. اولین کسى بود که سرمقدس صحابى پیامبر(ص) عمروبن حمق را نزد او بردند.

۱۵. اولین کسى بود که یاران عادل رسول الله(ص) را به قتل رسانید.

۱۶. اولین کسى بود که زنان پیروان اهل بیت پیامبر را به قتل رسانید.

۱۷. اولین کسى بود که خلافت اسلامى را به پادشاهى تبدیل کرد.

۱۸. اولین کسى بود که لباس ابریشم به تن کرد و در ظرف طلا و نقره آب نوشید.

۱۹. اولین کسى بود که آواز و غناى حرام شنید و اموال را بر آن صرف کرد.

۲۰. اولین کسى بود که بر شهر پیامبر حمله ور شد و مردم آن دیار را ترساند. (۱۶)

پى نوشت :

۱. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۳۲.

۲. صفین، ص ۱۰۵.

۳. الغدیر، ج ۱، ص ۲۵۷.

۴. همان، ص ۲۵۸.

۵. تاریخ الخلفإ، ص ۱۳۴.

۶. الغدیر، ج ۱۰، ص ۲۸۳.

۷. وقعه صفین، ص ۲۲۰.

۸. الغدیر، ج ۱، ص ۱۸۵ و اسدالغابه، ج ۳، ص ۱۰۷.

۹. سنن نسائى، ج ۷، ص ۲۷۹.

۱۰. الغدیر، ج ۱۰، ص ۱۸۴.

۱۱. سبعه من السلف، ص ۲۸۴.

۱۲. نورالابصار، ص ۸۹.

۱۳. سبعه من السلف، ص ۲۸۹.

۱۴. سفینه البحار، ج ۱، ص ۶۵۴.

۱۵. سنن نسائى، ج ۷، ص ۲۷۵.

۱۶. الغدیر، ج ۱۱، ص ۷۲.

منبع :ماهنامه کوثر،شماره ۵۰

مصلحت اندیشى و تکلیف‎محورى در اندیشه و سیره امام على(ع)

اشاره:

مبحث تکلیف‎محورى و مصلحت‎‎اندیشى، یکى از مباحث مهم در اندیشه سیاسى اسلام است. اهمیت این بحث به این دلیل دو چندان گردیده، که در کشورمان بعد از سالها، حکومت اسلامى برپا شده است. به همین دلیل، گاه در برخى موارد، اختلاف نظر در بعضى احکام پیدا می‎شود. به طور مثال، آیا اجراى حکم قصاص در شرایط کنونى، به مصلحت اسلام و کشور است؟ در هنگام تزاحم احکام بخصوص  در مسائل اجتماعى، ترجیح یک امر بر دیگرى اغلب مشکل است. این امر، باید به وسیله فقیه آشنا به مبانى و احکام فقه صورت گیرد و اهمال و بی‎دقتى در این امر، می‎تواند ضربات جبران ناپذیرى برپیکره دین وارد آورد.

در این تحقیق مختصر، سعى برآن بوده است تا ابتدا کلیات مفهومى دو واژه: مصلحت‎اندیشى و تکلیف‎محورى، بررسى شود. بعد از آن، به خاستگاههاى فقهى و عقلى مصلحت اشاره‎اى می‎شود. سپس، انواع مصلحت بررسى می‎گردد. همچنین، نگاهى گذرا به رابطه میان مصلحت‎اندیشى و تکلیف‎محورى خواهیم داشت. سپس، نمونه‎هایى از مصلحت‎اندیشی‎هاى امامu را ذکر کنیم. بعد از آن، جایگاه و نقش تکلیف محورى را در اندیشه امامu بررسى می‎کنیم. همچنین، نکاتى چند درباره مصلحت و کیفیت بهره‎گیرى از مصلحت را ذکر می‎نماییم. در نهایت، به یک نتیجه‎گیرى کلى از مباحث مطرح شده می‎پردازیم.

الف ـ کلیات مفهومى

تکلیف و تکلفه مصدر باب تفعیل به شمار می‎روند. به لحاظ لغوى، تکلیف به معناى مشقت و سختى و جمع آن تکالیف می‎باشد. معناى اصطلاحى که از آن مدنظر داریم، عبارت است از: «عمل به یک سلسله دستور‎ها و قوانین که از طرف شارع مقدس وضع شده و به وسیله پیامبران به ما ابلاغ شده، که در نتیجه عمل به آن، می‎توان به سعادت دنیا و آخرت رسید.» [۲]

در مقابل تکلیف واژه مصلحت است که وزناً و قیاساً هم بر وزن منفعت می‎باشد. به لحاظ لغوى هم، واژه مصلحت به معناى منفعت، سود و بهره است. معناى اصطلاحى مورد نظر این واژه عبارت است از: «جلب منفعت و دفع ضرر، در حدودى که مقاصد شرع حفظ شود.»

مصلحت، تقسیم‎بندیهاى گوناگونى دارد. به لحاظ زمانى، می‎توان مصلحت را به مصالح دائمى (ثابت) و موقت (متغیر) تقسیم کرد.

مراد از مصلحت ثابت، مصلحتى همیشگى است، که در همه زمانها ارزش آن محفوظ می‎ماند و بدان عمل می‎شود.

مصلحت متغیر، آن است که در صورت تعارض حکم سابق واخیر، به حکم اخیر عمل کنیم.

ازحیث اعتبار شارع، می‎توان مصلحت را به ۳ بخش تقسیم کرد:

۱.مصالح معتبره: شارع دلیل اعتبار حکم را ذکر کرده‎است؛ مثل قصاص براى حفظ نفس.

۲.مصالح ملغاه: شارع به الغاى آن تصریح کرده است؛ مثل ربا.

۳. مصالح مسکوت عنها (مصالح مرسله): شارع نه بر الغاى آن تصریح کرده و نه بر اعتبار آن.

مصالح مرسله که در فقه اهل سنت یکى از منابع استنباط و اخراج حکم است، به ۳ قسمت تقسیم می‎شود:

۱.   ضروریه: هدف و مقصود اصلى شریعت، بر حفظ آن می‎باشد؛ مثل: دین، نفس و عقل.

۲. حاجیه: براساس نیاز جامعه، حکمى جعل گردد، نه براساس ضرورت؛ مانند: احکام بیع و اجاره.

۳. تحسینیه (اخلاقیات): نه در حد ضرورت و نه در حد غیرضرورى است، که رعایت آن باعث کمال می‎شود.[۳]

از حیث دامنه و گستره تأثیر، می‎توان مصلحت را به مصالح فردیه و نوعیه تقسیم کرد

در تلقى شیعه، مصالح مرسله موجب کنار نهاده شدن نصوص دینى است و موجب می‎شود که عامل به آن، بر آراى شخصى خود تکیه کند و احیاناً فتواى خلاف بدهد. از دیدگاه شیعه، حکم ناشى از مصالح مرسله، به خود شارع انتصاب نمی‎یابد و حکم می‎باشد، نه فتواى کاشف از حکم شرع؛ (اگرچه مانند حکم شرعى لزوم اجراى آن محرز است) و به عنوان اختیارات ولى امر محسوب می‎شود.

منظور ما از مصلحت در این تحقیق، آن نوع مصلحتى است که پایه حکم و احکام حکومتى قرار می‎گیرد. البته، در تعریف خود حکم حکومتى هم اختلاف نظر وجود دارد. برخى حکم حکومتى را در طول احکام اولیه و ثانویه می‎دانند. برخى می‎گویند علاوه بر احکام اولیه و ثانویه، شق سومى به نام احکام حکومتى داریم. مراد از حکم حکومتى، حکمى است که فقیه یا  حکومت اسلامى گاهى مصلحت تامه ملزمه یا مفسده تامه ملزمه‎اى را تشخیص می‎دهد و براساس آن، حکمى صادر می‎کند که از نظر قرآن و روایات، همان حکم الله است. و آن مصلحتى که فقیه در نظر می‎گیرد، گاهى ـ مانند قضیه تحریم تنباکو ـ عنوان ثانوى است یا ـ مثل حکم بر اول ماه ـ ثانوى نیست و[۴] همه‌ مصالح یاد شده، در طول تکلیف محورى جا دارند.

ب ـ خاستگاههاى عقلى و فقهى مصلحت

۱. مصلحت و بناى عقلا

بناى عقلا صرفاً در امور اجتماعى و غیرعبادى اهمیت دارد و الا، استحسانات و استنتاجات استقلالى آن، نمی‎تواند تغییر دهنده موضوعات و احکام عبادى باشد؛ چون در احکام عبادى، عقل توان ادراک ندارد. به عبارتى، این نوع احکام حقایق ملکوتى به شمار می‎روند، که ملاکها آن صرفاً الهى است و با عقول عامه درک نمی‎شود. حضرت رسولe و امامان u فقط در امور اجتماعى و در محدوده‌ مصالح بشرى، با مردم مشورت می‎کردند و در هیچ یک از احکام تعبدى و موضوعات عبادى مشورت با مردم صحیح شمرده نمی‎شد. از این‎رو، رابطه بناى عقلا در امور اجتماعى با تکلیف‎محورى، عموم و خصوص مطلق است[۵].

۲. مصلحت و عرف

منظور از عرف، چیزى است که در میان مردم متداول است، با نص شرعى مخالفتى ندارد، مصلحتى را از میان نمی‎برد و مفسده نیز به بار نمی‎آورد. عرف روش عمومى مردم که از مصلحت اندیشى سرچشمه گرفته و براى حفظ فرد یا جامعه سامان یافته باشد، در صورتى معتبر است که برخورد و تعارض با شرع نداشته باشد. رابطه این نوع عرف هم باتکلیف‎محورى، عموم وخصوص مطلق است[۶].

۳. مصلحت و قاعده لاضرر

پیروى از احکام و دستورهاى اسلامى تا جایى لازم است، که مستلزم ضرر و زیان نباشد. در اینجا باید به این نکته اشاره کرد که در ضرر به شخص، مصلحت شخصى و فردى و در ضرر به جمع، مصلحت جمعى منظور است. نفع این قاعده، به کلیت اجتماع مسلمانان برمی‎گردد؛ به طورى که می‎توان گفت که در نهایت، براى «مصالح عمومی» در نظر گرفته شده است. در این موارد، احکام صادره از جانب شرع، براساس لاضرر جمعى ونرسیدن ضرر به جامعه انسانى است. در واقع، مصلحت نوعى لحاظ شده است، نه مصلحت فردی. به طور مثال، پرداخت زکات براساس مصلحت نوعى است، نه فردی.

۴. مصلحت و اصل تقدیم اهم بر مهم (تزاحم احکام)

هرگاه دو حکم لازم‎الاتباع شرعى در یک مقام با هم جمع شوند، با هم برخورد کنند و در مقام تزاحم قرار گیرند به طورى که قدرت اعمال و انجام دادن هر دو حکم شرعى را نداشته باشیم، به حکم عقل می‎بایست امر اهم را انجام دهیم. در این باره، علاوه بر اینکه عقل و اجماع برآن صحه می‎گذارد، روایتى از پیامبرe نقل شده است که فرمودند: «اذا اجتمعت حرمتان طرحت الصغرى للکبری» (هرگاه دو امر محترم در یک مورد جمع شوند، می‎بایست امر کوچکتر را براى امر بزرگتر رها کرد). اقوا بودن مصلحت در امور اجتماعى، سیاسى و حکومتى، کارى است دشوار که فقط از عهده فقیه کارشناس بر‎می‎آید. در تزاحم مصالح نوعیه با شخصیه، مصالح نوعیه تقدم دارد. در دل این قاعده یک قاعده عقلى دیگرى به نام «دفع افسد به فاسد» یا «اصل خیر الشرین» نیز مطرح می‎شود. در تزاحم، چه در انتخاب اهم و مهم و چه در انتخاب افسد و فاسد، مکلف باید:

اولاً، حتماً به یکى از آن دو عمل کند.

ثانیاً، انجام آن یک امر، انجام ندادن دیگرى را در پى دارد. پس، هیچ امکانى براى انجام هر دو حکم نیست. رابطه این نوع مصلحت با تکلیف‎محورى، عموم و خصوص مطلق است.

ب ـ انواع  مصلحت

۱. مصالح واقعى

این گونه مصلحتها، در بطن کلیه‌ احکام شریعت نهفته است، و از آنها به مصالح «نفس الامری» تعبیر می‎شود. این نوع مصالح، در مسائل عبادى فردى و شخصى بیشتر وجود دارد.

۲. مصالح حکومتى

این نوع مصالح تابع ضرورت است و کاشف آن عقل به شمار می‎رود. در حکومت اسلامى، این نوع مصلحت و تشخیص ضرورت، می‎بایست با روح شریعت هماهنگ باشد. اگرچه این نوع حکم حکومتى و تشخیص موارد ضرورى، به عنوان یک حکم «مستنبط» نیست، لیکن از عقل آشناى با مبانى شریعت می‎بایست صادر شود تا همواره در بستر شریعت بوده و با روح شریعت هماهنگى داشته باشد. مصلحت حکومت را یک عقل تزاحم‎شناس می‎تواند تشخیص دهد. در بسیارى از مسائل، چندین مصلحت وجود دارد که باید بهترین را انتخاب کرد. عقل تزاحم‎شناس، باید مصالح مقدر و محقق را درک کند. نه تنها صورتهاى فعلى یک قضیه، بلکه عقل تزاحم‎شناس باید زوایاى پنهان پیشآمدها و تبعات آینده آن را نیز کاوش کند. از این‎رو، مجتهد باید آگاه به زمان باشد. و فقط عقل شریعت‎آشنا و تزاحم‎شناس که با مذاق شارع و انگیزه او از جعل احکام اجتماعى اسلام آشناست، می‎تواند این مصالح حکومتى را تشخیص دهد[۷].

۳. مصالح به معناى منافع

تسرى و انتقال ناصواب این نوع مصلحت به نوع قبلى (مصلحت تابع ضرورت)، باعث نتیجه‎گیریهاى نامیمون، و به دور از حقیقت همچون: «عرفى شدن دین» شده است. علت اصلى این تسرى ناصواب علاوه بر ناآشنایى با مبانى فقهى و حکومتى اسلام و نادیده گرفتن مصلحت، تابع ضرورت وجود مرزهاى نزدیک میان مصلحت به معناى منفعت یا اصالت فایده «utility» است که جرمى بنتام و جان استوارت میل از اصحاب آن به شمار می‎روند. در این مصلحت که به معناى مفید بودن است، دیگر بحث ضرورت نیست، بلکه بحث بود و نبود است؛ به طورى که یک نوع عملیات کاوشگرانه و کارشناسانه‌ محض است، که چه چیزى به سود جامعه بشرى است و چه چیزى به سود آن نیست[۸]. پرسش اصلى این است که آیا اگر عقلاى عالم به این نتیجه رسیدند که امرى به سود آنان است، آیا این امر حجت است؟ آیا در جامعه‌ دینى، چنین امرى پذیرفتنى است؟ در پاسخ به آن، ۲ نظر وجود دارد:

پاسخ اول: رأى اغلب فقیهان این است که سود‎شناسى مردم، به خودى خود حجت نیست. از منفعتها و سودهایى که مردم از خود بروز داده‎اند، فقط منفعتها و سودهایى حجت است که یا شارع آن را امضا یا درباره آن سکوت کرده باشد. بدیهی‎ترین نتیجه این سخن، این است که در این معناى خاص از مصلحت، فقط و فقط موارد و مصالحى که زمان شارع اتفاق افتاده و از سوى شارع تقریر شده، حجت است.

پاسخ دوم: مصلحتهایى را که عقلا از آن جهت که عاقل به شمار می‎روند، آنها را یافته‎اند، حجت و پذیرفتنی‎اند. بر

طبق این مبنا، می‎توان مصالح داخل در این محدوده را در یک جامعه دینى در نظر گرفت و براى آن، کارآمدى و کارآیى قائل شد. البته، این امر مشروط به ۲ امر است:

۱. شرع در این مسائل ساکت باشد؛ چرا که شرع خود رئیس العقلاء است و اگر شرع در خصوص موضوعى سخن بگوید، همان سخن حجت و ملاک است.

۲. فقط در خصوص مسائل اجتماعى باشد، نه در حوزه‌ شخصی؛ زیرا حوزه‌ شخصى و فردیات (عبادات فردی) مناطات ملکوتى دارند و فقط شارع است که این مناطات را می‎داند و می‎شناسد. به همین دلیل، فرموده‎اند: «ان دین الله لایصاب بالعقول»[۹]

در خصوص مصالح فوق و رابطه آنها با تکالیف محورى، می‎توان گفت که مصالح نفس‎الامرى نسبت عموم و خصوص مطلق با تکلیف‎محورى دارند. همچنین درباره مصالح حکومتى و مصلحت به معناى منفعت به نحوى که تأیید شده‌ شرع باشد، می‎توان ‎گفت‎که ‎رابطه آنها با تکلیف‎محورى، عموم و خصوص مطلق است.

خلاصه روابط مصالح مطرح شده را با تکلیف‎محورى، به گونه ذیل می‎توان بیان داشت[۱۰]:

انواع مصلحت دایره مشمول آن رابطه آن با تکلیف‎محورى
مصالح نفس‎الامرى مصالح ثابت، معتبره، ملغاه، لاضرر عموم و خصوص مطلق
مصالح حکومتى عرف، بناى عقلا، مصالح متغیر، مصالح مرسله عموم و خصوص مطلق
مصالح به معنى منافع ۱. منفعتى که شارع امضا یا تقریر کرده باشد.۲. منفعت عقلى به شرطی که شرع ساکت باشد، و نیز در خصوص مسائل اجتماعى باشد. عموم و خصوص مطلق

رابطه میان مصلحت‎اندیشى و تکلیف‎محورى

دین، برنامه‎اى است که خداوند، خالق هستى، براى هدایت انسانها فرستاده است. این برنامه، به گونه‎اى تنظیم شده است، که متناسب با اوضاع و احوال مختلف باشد، در طول زمان کارآیى لازم را داشته باشد و گذشت زمان نتواند عامل به فراموشى سپردن آن باشد.

این برنامه که تضمین کننده سعادت دنیوى و اخروى انسانهاست، در آن مکانیزمهایى براى تطبیق دین با اوضاع و شرایط متنوع تاریخى در نظر گرفته شده است؛ به طورى که سبب حفظ و بقاى دین در طول سالها و زمانهاى متمادى و طولانى خواهد شد. احکام این دین، به ۲بخش: اولیه وثانویه تقسیم می‎شود. احکام اولیه، ثابت و همیشگى است ‌ولى احکام ثانویه، در موارد عسروحرج می‎باشد. در دین، به ولی‎فقیه اجازه داده شده است تا در مقاطع حساس براى حفظ اصل دین، حکم حکومتى صادر کند. و در برخى موارد، حتى براى مدت کوتاهى، ولی‎فقیه می‎تواند برخى فروع همچون: نماز و حج را تعطیل کند. این انعطاف‎پذیرى، نتیجه‌ همان مصلحت‎اندیشى و آینده‎نگرى است، که خداوند علیم و توانا در آیین آسمانى خود لحاظ کرده است. لذا، می‎توان گفت که رابطه میان تکلیف محورى و مصلحت‎اندیشى، همانا عموم و خصوص مطلق است. این مصلحت‎اندیشى، ضامن حفظ دین در شرایط گوناگون است.

بنابراین، مصلحت‎اندیشى، در طول تکلیف‎محورى است. باید توجه داشت که اصالت برتکلیف است. حضرتu با توجه به نگاهى که نسبت به دنیا دارند، در جاهاى مختلف متذکر می‎شوند که دنیا محل امتحان و آزمایش است. در نظر حضرتu، دنیا فی‎ نفسه ارزشى ندارد. حداکثر، دنیا از این جهت که مزرعه آخرت است، با ارزش است حضرتu در مذمت دنیا، سخنان فراوانى دارد؛ چنانکه می‎فرمایند:[۱۱] پس دنیا را خرد مقدار‎تر از پرکاه و خشکیده‌ گیاه ببینید. و از پیشینیان خود پند بگیرید قبل از آنکه  پیشینیان از شما عبرت بگیرند. دنیاى نکوهیده را برانید، چه اوکسانى را از خود رانده است که بیش از شما عاشق و شیفته آن بوده‎اند.

دیدگاه حضرتu نسبت به دنیا بخوبى نشان می‎دهد که ایشان نسبت به حکومت، سیاست و دیگر اسباب دنیوى چگونه نگاه می‎کردند. از نظر امامu این دنیا و اسبابش، وسیله‎اى براى هدف برتر‎ند؛ که همانا اطاعت و بندگى خدا و عمل به تکالیف او است. امامu سیاست را وسیله‎أى براى اجراى حدود، احکام الهى و تکالیف اجتماعى دین می‎دانستند. به همین دلیل، حکومت در نظر امامu فى نفسه ارزش نداشت. هنگامى که عبدالله بن عباس، حضرت u را در حال وصله زدن کفش خود می‎بیند، حضرت علیu از عباس سؤال می‎کنند: ارزش این کفش چقدر است؟

عباس پاسخ می‎دهد:

 ارزشى ندارد.

آنگاه حضرت می‎فرمایند:[۱۲]

 به خدا سوگند که این کفش پاره نزد من، از حکومت بر شما محبوبتر است، مگر آنکه با در دست داشتن حکومت،‌ حقى را بر دارم یا باطلى را سرکوب کنم.

هنگامى که مردم بعد از قتل عثمان براى بیعت نزد امام آمدند، ایشان فرمودند:[۱۳] اگر این حضور حاضران و بیعت‎کنندگان نبود و حجت بر من تمام نمی‎شد و چنانچه خداوند از دانشمندان ربانى آگاه، پیمانى سخت نگرفته بود که در برابر شکمبارگى ستمگر و گرسنگى مظلوم هیچ آرام و قرار نگیرند، بی‎تأمل رشته این کار را از دست می‎گذاشتم و پایانش را چون آغازش می‎انگاشتم و می‎دیدید که دنیاى شما را به چیزى نمی‎شمارم و پشیزى ارزش نمی‎گذارم.

در جایى دیگر، امامu به طلحه و زبیر می‎گویند:[۱۴]  به خدا قسم، نسبت به حکومت رغبتى نداشتم و مرا در حکومت نیازى نبود،‌ شما مرا به آن خواندید و شما بار آن را به دوشم نهادید.

به همین دلیل، حضرت حکومت را امانتى می‎دانستند که باید در حفظ آن کوشید؛ چنانکه فرمودند:[۱۵] همانا حکومت در مسئولیت و کارى که بر عهده تو است، برایت طعمه نیست بلکه امانتى است برگردنت.از جمله مهمترین اهداف حکومت، برقرارى عدالت، مساوات و دفاع از حق مظلوم است. در این موارد، حضرتu به هیچ‎وجه درنگ نمی‎کردند؛ هر چند به قیمت از بین رفتن حکومت می‎شد. در نزد حضرتu اجراى احکام اسلام اصالت دارد، نه حفظ حکومت. لذا، حضرت به خاطر سختگیرى در این امر، مخالفان زیادى پیدا کردند که در اجراى کارهاى امامu مانع تراشى می‎کردند. حضرت درباره برگرداندن اموال بیت‎المال که عثمان به میل خودش به دیگران بخشیده بود، می‎فرمایند:[۱۶]به خدا قسم، اگر آن املاک را بیابم به مسلمانان برمی‎گردانم؛ اگر چه مهریه‌ زنان شده باشد یا با آن کنیزها خریده باشند، زیرا گشایش امور با عدالت است و کسى که عدالت او را در مضیقه اندازد، ظلم و ستم مضیقه بیشترى براى او ایجاد می‎کند.

لذا، حضرت در امر حکومتدارى هیچ وقت تقوا را زیر پا نمی‎گذاردند. از آنجا که حضرتu نمی‎‎توانستند دست به خیلى از کارها بزنند، برخى از مردم نادان گمان می‎کردند که معاویه سیاستمدار‎تر از حضرت است. لذا، آنان در این باره، اعتراض کردند. حضرتu در پاسخ چنین فرمودند:[۱۷] سوگند به خدا، که معاویه از من سیاستمدار‎تر نیست. ولى او نیرنگ می‎کند و گناهکار است. و اگر نیرنگ و حیله ناشایسته نبود، من سیاستمدار‎ترین مردم بودم. اما هر نیرنگى، خود گناهى است و هر گناهى، یک نوع کفر است. و روز رستاخیر براى هر نیرنگ بازى و مکارى، نشانه‎اى است که به آن شناخته می‎شود. به خدا سوگند، من با کید و مکر اغفال نمی‎شوم، و در سختى وگرفتارى عاجز و ناتوان نمی‎گردم.

همچنین، امام روزى از فرار مردم به سوى معاویه، نزد مالک اشتر شکایت کردند. مالک گفت: اینها از عدالت شما به تنگ آمده‎اند. اگر صلاح بدانید، مقدارى سرکیسه را باز کنید. آنان به سوى شما باز خواهند گشت، نسبت به شما حمیت نشان خواهند داد و دوستی‎شان بر شما خالص خواهد گشت.

حضرتu در پاسخ فرمودند: اما از اینکه از طرز عمل و روش ما در باره عدالت سخن گفتى، خداوند متعال می‎فرماید:[۱۸] هر آن‎کس که عمل صالحى انجام دهد و یا به عمل زشتى روى آورد، در حقیقت بر خود کرده است و خدا بر بنده‎اى ظلم نمی‎کند.[۱۹]

امیرمؤمنانu سیاست را در معناى والا والهى می‎شناختند و از سیاستهاى رایج و پیشین که همگى در خدمت قدرت و مکنت سیاستمداران بود، بشدت بیزار بودند. ایشان همه وجود خود و حکومتش را براى هدایت کردن مردمان به سوى خدا می‎خواستند. امام u در نامناسبترین اوضاع و احوال و تحت بیشترین فشارها، اجازه خودکامگى و بهره‎گیرى از استبداد را براى گشودن راهها وحل مشکلات به کسى ندادند و خود از این ‎گونه روشها بشدت پرهیز می‎کردند.[۲۰]

د ـ نمونه‎هایى از مصلحت‎اندیشى در سیره امام‎على ع

۱. خانه نشینى امام علیu

یکى از بزرگترین نمونه‎هاى عمل به مصلحت از سوى حضرت علیu، خانه‎نشین شدن ایشان پس از رحلت پیامبرe بود. حضرتu در این‎باره می‎فرمایند:[۲۱]هان به خدا قسم، ابوبکر، پسر قحافه، جامه خلافت را پوشید در حالى که می‎دانست جایگاه من در خلافت، چون محور سنگ آسیا به آسیاست. سیل دانش از وجودم همچون سیل سرازیر می‎شود، و مرغ اندیشه به قله منزلتم نمی‎رسد. اما از خلافت چشم پوشیدم و روى از آن برتافتم. و عمیقاً اندیشه کردم که با دست بریده وبدون یاور بجنگم یا آن عرصه‎گاه ظلمت کور را تحمل نمایم؛ فضایى که پیران در آن فرسوده و کمسالان در آن پیر ومؤمن تا دیدار حق دچار مشقت می‎شود. دیدم خویشتندارى در این امر عاقلانه‎تر است. پس، صبر کردم در حالى که گویى در دیده‎ام خاشاک و در گلویم استخوان بود. می‎دیدم که میراثم به غارت می‎رود.

همچنین، حضرت علیu در پاسخ به ابوسفیان و عباس که بعد از سقیفه می‎خواستند با امام بیعت کنند، فرمودند:…[۲۲]

اى مردم!‌با کشتیهاى نجات امواج فتنه‎ها را بشکافید، از جاده دشمنى و اختلاف کنار روید، تاجهاى مفاخرت و برتری‎جویى را از سر بیندازید. رستگار گردد آن که با داشتن یار قیام نماید، یا در بی‎قدرتى راه سلامت گیرد و دیگران را راحت گذارد. حکومت بدین صورت، آبى متعفن و لقمه‎اى گلوگیر است. و هر کس میوه را به موقع نچیند، چون کشاورزى است که بذر را در زمین دیگرى بپاشد. اگر از قدر و منزلتم بگویم، تهمتم می‎زنند که برحکومت حریص است و اگر ساکت بمانم، می‎گویند از مرگ ترسیده. هرگز، آنهم با آن مبارزات و جنگها! به خدا قسم، عشق پسر ابوطالب به مرگ، از علاقه کودک شیرخوارى به پستان مادر بیشتر است. سکوتم محض اسرارى است که در سینه دارم که اگر بگویم، همه‌ شما مردم همچون ریسمانهاى بسته در دلو در اعماق چاه، به لرزه خواهید افتاد.

آن زمان، هنوز اسلام واقعى در دل همه مسلمانان وارد نشده بود، و اسلام را هنوز خیلیها به صورت سطحى ‎پذیرفته بودند. همچنین، در آن دوران با ظهور پیامبران دروغین و مرتد شدن گروهى از مسلمانان[۲۳]وقوع جنگ داخلى و محو کلیت دین هر لحظه انتظار می‎رفت. همین امور موجب شد که حضرت با وجود اینکه  می‎دید میراثش به غارت می‎رود و حقش غصب می‎شود، امر اهم (حفظ اصل دین) را بر امر مهم (خلافت و پیشوایى مسلمانان) ترجیح دادند.

۲. عفو مجروحان و آزادى امیران

در روایتى از حضرت امام صادقu درباره‌ اسیران امیرمؤمنانu  آمده است که پس از ورود لشکر سپاه امامu به بصره و اتمام جنگ حمل، امام علیu به عفو مجروحان و آزادى اسراء دستور دادند. امام صادقu مصلحت واقعى در این حکم را چنین بیان می‎دارند که چون امامu می‎دانستند که پس از ایشان حکومت در دست دیگران قرار می‎گیرد و اگر امروز سختگیرى کنند و دستور پیگیرى دهند در آینده به سود شیعیانشان نخواهد بود، بنابراین با در نظر گرفتن این جهت و در چنین شرایطى، فرمان آزادی‎ و بخشش اسرا را صادر کردند. در ادامه روایت، امام صادقu می‎فرمایند:[۲۴] هنگامى که حضرت حجت بیایند با اسراى جنگى به غیراز آن سیره (حضرت علی) رفتار خواهند کرد؛ چرا که دیگر هیچگاه قدرت و دولت به دست دشمنان نخواهد افتاد.

۳. تخریب خانه‎ها و مغازه‎ها

از جمله موارد توجه به مصلحت در امور حکومتى، دستور حضرتu براى تخریب مغازه‎ها و دکانهایى بود، که خارج از محدوده‌ مقرر ساخته شده بودند[۲۵]. همچنین، امامu دستور داد تا منازل کسانى که به سوى معاویه می‎گریختند، خراب شود[۲۶].

۴. ازدواج اجبارى

همچنین، حضرت علیu براى حفظ مصالح جامعه مسلمانان و پالایش جامعه از فساد، به ازدواج اجبارى زنان فاحشه و زناکار دستور دادند، با رهنمون کردن آنان به کانونهاى خانواده، ایجاد علقه و دلبستگى خانوادگى میان آنان و خانواده، هم آنان و هم جامعه، از ورطه هلاکت و فساد خارج شوند.[۲۷]

۵. توقف جنگ در صفین

در ماجراى جنگ صفین و بالا بردن قرآن بر سرنیزه‎ها، در‎خواست کنندگان توقف جنگ، دور امامu را گرفتند و تهدید کردند که او را تنها خواهند گذاشت. حتى آنان تهدید کردند که با تمام نیرو با امامu خواهند جنگید. آنان از علیu خواستند تا به مالک اشتر دستور دهند که حمله را متوقف کند. امام u خود را بر سر دوراهى دیدند، که راه سومى وجود نداشت. امامu یا باید می‎جنگیدند  ـ که در این صورت ناچار به نبرد با دشمنان و جمعى زیاد از سپاه خودى بودند؛ آنهم با اندکى از افراد آگاه، که همواره سر به فرمان او داشتند ـ یا اینکه نبرد را متوقف کنند و پیروزى ا زدست لشکریان حق خارج شود. امام به دلیل اینکه مبادا پیروان بیداردلش پیش از رسیدن به نتیجه‎اى که پایه‎هاى حق استوار گردد محاصره شوند، راه متوقف کردن جنگ را برگزیدند. امامu خود را در مقابل شورش دیدند که به خاتمه قدرت او منجر می‎شد. امامu به مالک اشتر که نزد ایشان برگشت و پیشنهاد کرد تا با افراد زیر فرمانش با عاصیان مبارزه کند، فرمودند: نه، اى مالک! من فرمانده بودم، و اینک فرمانبر شده‎ام.»[۲۸]

نتیجه‎گیرى

به طورکلى، می‎توان گفت که از این جهت که تکلیف محورى اعم از مصلحت‎اندیشى است، پس حضرتu تکلیف‎محور بودند. باید به این نکته توجه کرد که مصلحت‎اندیشیها لازم است در راستاى روح کلى تکلیف و در جهت حفظ اساس و اصل دین باشد. در مقام تزاحم احکام بویژه در مسائل اجتماعى، ترجیح یک مصلحت اغلب دشوار است. یک عقل تزاحم‎شناس و آگاه به مبانى و اصول فقهى، می‎تواند با لحاظ مسائلى که درباره‌ مصالح طولى، تقدم مصالح نوعیه بر شخصیه و مردم سالارى ذکر شد، بهترین گزینه و تصمیم ممکن را انتخاب و اتخاذ کند.

در واقع، مصلحت‎اندیشى وسیله‎اى براى حفظ و بقاى دین در زمانها و مکانهاى گوناگون است که نوعى انعطاف‎‎پذیرى به دین و احکام اسلامى می‎دهد تا در شرایط مختلف و حساس، اصل آن حفظ شود. لذا، اصالت برانجام دادن تکالیف اولیه است. پس، نباید مصلحت به وسیله‎اى براى حفظ حکومت و قدرت تبدیل شود و به بهانه‌ حفظ آن،‌ احکام دین به تعطیلى کشانده شود. در اسلام، حکومت تا جایى معتبر است که عامل و ابزارى براى اجراى احکام باشد. اگر قرار باشد خود آن به تعطیل دین بپردازد، از نظر اسلام مشروعیت ندارد و نقض غرض خواهد شد.

پى نوشت:

[۱] دانشجوى کارشناسى ارشد علوم سیاسى دانشگاه امام صادق ع

[۲] فرهنگ جدید عربى ـ فارسى (ترجمه المنجد الطلاب)، ترجمه محمد بندر ریگى

[۳] نک، سید محمدناصر تقوى، حکومت ومصلحت، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۷

[۴] سید محمد ناصر تقوى، بررسى مصلحت در نظام سیاسى اسلام (پایان نامه)، (تهران: دانشگاه امام صادقu، ۱۳۷۶)، صص۸-۴۷

[۵] نک، رمضان السیوطى، ضوابط المصلحه فى الشریعهالاسلامیه، قاهره، ۱۹۹۶.

[۶] همانجا.

[۷] دراین‎باره ر.ک. اصغر افتخارى، مصلحت و حاکمیت، (مجله) حکومت اسلامى، ش۹.

[۸] دراین‎باره ر.ک. دیوید کلینتون، دو رویه منفعت ملى، ترجمه اصغر افتخارى، تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردى، ۱۳۷۹ ، فصل اول .

[۹]سید محمد ناصر تقوى، بررسى مصلحت در نظام سیاسى اسلام (پایان نامه)، (تهران: دانشگاه امام صادقu، ۱۳۷۶)، صص۱۴۳-۱۴۷

[۱۰] جهت مطالعه بیشتر دراین‎باره ر.ک. اصغر افتخارى ، مصلحت به‎‎‎مثابه روش‎،  در کتاب « مصلحت وحکومت » از مجموعه آثارکنگره بین‎المللى امام‎خمینى،( قم،۱۳۷۸)،ج۷. گفتنى است در این مجموعه، مقالات متعدد دیگرى در همین ارتباط درج شده است.

[۱۱]«فلتکن الدنیا فى اعینکم اصغر من حثاله القرظ و قراضه الجلم و اتعظوا بمن کان قبلکم قبل ان یتعظ بکم من بعدکم و ارفضوها ذمیمه فانها رفضت من کان أشغف بهامنکم» نهج‎البلاغه، ترجمه حسین انصاریان، چاپ اول، (تهران: انتشارات پیام آزادى، ۱۳۷۸)، خطبه ۳۲

[۱۲]«و الله لهى احب الى امرتکم الا ان اقیم حقاً  او أدفع باطلاً» همان، خطبه ۳۳

[۱۳]«لولا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر و ما أخذ الله على العلماء ألایقار و على کظه ظالم و سغب مظلوم لالقیت حبلها على غاربها و لسقیت آخرها بکأس اولها و لالفیتم دنیاکم هذه أزهد عندى من عفطه عنز» همان، خطبه ۳

[۱۴]«والله ما کانت لی‎فى الخلافه رغبه و لا فى الولایه اربه و لکنکم دعوتمونى الیها و حکمتمونى علیها» همان، خطبه ۱۹۶

[۱۵] «وان عملک لیس لک بطعمه‌ و لکنه فى عنقک امانه»همان، نامه ۵

[۱۶]  «والله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملک به الاماء لرددته فان العدل سعه و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق» همان، خطبه ۱۵

[۱۷]«والله ما معاویه بأدهى منى و لکنه یغدر و یفجر و لولا کراهیه الغدر لکنت من أدهى الناس» همان، خطبه ۲۰۰

[۱۸] «من عمل صالحاً فلنفسه  و من اساء فعلیها و ما ربک بظلام  لِلعبید»

[۱۹] سید‎اصغر ناظم‎زاده قمى، تجلى امامت (تحلیلى از حکومت امیرالمؤمنینu)، (قم: الهادى، ۱۳۷۲)، صص ۷۹-۸۰

[۲۰] مصطفى دلشاد تهرانى، دولت آفتاب (اندیشه سیاسى و سیره حکومتى علیu) (تهران: خانه اندیشه جوان،‌۱۳۷۷)، ص۴۵

[۲۱]«اما والله لقد تقمصها ابن ابی‎قحافه و إنه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحی…» نهج‎‎البلاغه، خطبه ۳

[۲۲] «أیها الناس شقوا امواج الفتن بسفن النجاه و عرجوا عن طریق المنافره وضعوا تیجان المفاخره» همان، خطبه ۵

[۲۳] «وان القائم (عج) یسیر منهم بخلاف تلک السیره لأنه لا دوله لهم» همان، نامه ۶۲

[۲۴] کلینى، فروع کافى، ج۵، ص۳۳ کتاب الجهاد .

[۲۵] جعفر مرتضى العاملى، السوق فى ظل دوله الاسلامیه، چاپ اول، (لبنان: الدار الاسلامیه، ۱۴۰۸ق)، صص۱۰-۳۵

[۲۶] بلاذرى، انساب الاشراف، تحقیق محمودى (بیروت: دارالمعارف و مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، ۱۳۹۴ق)، صص ۴۲۰و۴۶۵

[۲۷] شیخ طوسى، التهذیب، ج۱۰، ص۱۵۴

[۲۸] محمد جواد نثرى، امیرالمؤمنین اسوه وحدت،‌ ترجمه: محمدرضا عطائى (مشهد: بنیاد پژوهشهاى اسلامى، ۱۳۶۶) ، ص۴۵۲

  منبع: مجله اندیشه صادق، شماره ۱

سیرى در سیره سیاسى امامان (ع)

اشاره:

امامان شیعه ـ سلام الله علیهم اجمعین ـ هادیان خلق به بهترین شیوه زندگى‏اند آن چنان که قرآن کریم بهترین برنامه را در این زمینه عرضه مى‏کند: «انّ هذا القرآن یهدى للّتى هى اقوم؛۱ همانا این قرآن به بهترین راه هدایت مى‏کند». این دو (قرآن و عترت) عهده‏دار سعادت انسان، در زندگى این جهان و جهان دیگرند. بدیهى است براى ایفاى این رسالت بزرگ باید تمام زمینه‏ها و شرایط مناسب باشد. از جمله مهم‏ترین آنها آشنایى با جلوه‏هاى «سیاست» است. نمى‏توان ادعاى اداره همه شؤون زندگى را بدون آشنایى عمیق با تدبیر و سیاست داشت و امامان(ع) این آشنایى عمیق را در وجود خود دارند، آن چنان که پیامبران بزرگ ـ که عهده‏دار رهبرى مردم بودند ـ و

به ویژه پیامبراکرم(ص) از این خصیصه ارزشمند برخوردار بودند. در روایتى آمده است: «کان بنواسرائیل تسوسهم انبیاءهم» در میان بنى‏اسرائیل این انبیا بودند که مدیریت کرده و سیاستمدارشان بودند۲ و به تعبیر زیباى حضرت امام خمینى(ره): «انبیا ـ علیهم السلام ـ شغلشان سیاست است و دیانت همان سیاستى است که مردم را از این جا حرکت مى‏دهد و به تمام چیزهایى که به صلاح ملت و مردم است هدایت مى‏کند.»۳

در روایتى حضرت امام صادق(ع) پیامبر بزرگ اسلام(ص) را «سیاستمدار» بندگان خدا معرفى مى‏کند:«… ثمّ فوّض الیه امر الدین و الامه لیسوس عباده؛۴ آن گاه خداوند امور دین و امّت را به او واگذاشت تا امور بندگان را تدبیر کند».

همین خصیصه براى امامان ما نیز هست، در زیارت معتبر «جامعه»، امامان را «ساسه العباد» یعنى سیاستمداران بندگان خدا مى‏خوانیم.

در روایتى بسیار جامع پیرامون ویژگى‏هاى امام مى‏خوانیم که حضرت امام رضا(ع) از ویژگى‏هاى امام علم به سیاست را ذکر مى‏کند: «عالم بالسیاسه»۵

پرواضح است سیاستى که از آن سخن مى‏گوئیم به معناى تدبیر درست اداره جامعه اسلامى و راهنمایى مردم به مصالح است که معناى لغوى سیاست نیز چیزى جز این نیست.

ابوالبقاء گوید: «السیاسه استصلاح الخلق بارشادهم الى الطریق المنجى فى العاجل والآجل»؛۶ سیاست عبارت است از یافتن صلاح بندگان و راهنمایى آنان به راه نجات در حال و آینده».

جویرى گوید: «سست الرعیًّه سیاسه وسوس الرجل امورالناس على ما لم یسع فاعله اذا ملک امرهم»۷ رعیت را سیاست کردم یا فلان مرد امور مردم را سیاست کرد، در امورى که توانایى انجام آن را ندارند». (به معناى آن است که اختیار آنان را به دست گرفت).

در روایتى جامع امام حسن(ع)، رعایت حقوق خداوند، حقوق زندگان و حقوق مردگان را سیاست نامیده است و از جمله فرموده است: «… و ان تخلص لولیّ‏الامر ما اخلص لامته و ان ترفع عقیرتک فى وجهه اذا حادّ عن الطریق السوی…»۸ سیاست آن است که نسبت به رهبر جامعه اسلامى اخلاص (علاقه و اطاعت) داشته باشى تا آن گاه که او خیرخواه امت اسلام بود، و آن گاه که از صراط مستقیم بیرون رفت با او برخورد کرده در مقابلش بایستی…».

و در یک کلام داشتن موضع مناسب در مسائل اجتماعى و سیاسى و هدایت مردم به این موضع مفهوم سیاست است.

امام خمینى (ره) سیاست را بردو قسم کرده‏اند: ۱ـ سیاست شیطانی؛ ۲ـ سیاست الهی.

(وقتى رئیس ساواک به امام گفت سیاست عبارت است از دروغ، خدعه، فریب، پدرسوختگی، امام به او فرمود این سیاست مال شما!)

«اما سیاست به معناى این که جامعه را راه ببرد و هدایت کند به آن جایى که صلاح جامعه و افراد است این در روایات ما براى نبیّ‏اکرم(ص) با لفظ سیاست ثابت شده است و در دعا و زیارت جامعه است که «ساسه‏العباد».۹

سیاست الهى از ویژگى‏هاى مردان خداست و امامان این اسوه اولیاى خدا، واجد و عهده‏دار آنند. بررسى سیره سیاسى امامان موضوعى است به یارى خداوند با پایان پذیرفتن مباحث مقدماتى به بحث پیرامون آن خواهیم پرداخت. در این مقاله فهرست‏وار چهار اصل از اصول کلى سیاست امامان(ع) در دوره ۲۵۰ ساله حضور در جامعه را تقدیم مى‏نماییم:

۱ـ اصل تکلیف مدارى

قبله همه اولیاى خدا اداى تکلیف و وظیفه است، براى آنان تنها این سؤال مطرح است که خداوند چه مى‏خواهد؟ همین و بس.

در مسیر اداى وظیفه پیش مى‏روند، در این مسیر نه ترس دارند نه اندوهی! نه خسته مى‏شوند و نه سست! نه خود را بازنده مى‏دانند و نه هرگز خطور چنین چیزى را دارند! و این است تفسیر آیات فراوانى که مى‏گوید: اولیاى خدا خوف و حزنى ندارند: «الا انّ اولیاءالله لاخوف علیهم و لاهم یحزنون».۱۰

با این اصل در قاموس مردان خدا شکست مفهومى ندارد، زیرا هر چه هست «حسن» است، «پیروزی» است: «قل هل تربصون بنا الاّ احدى الحسنیین؛۱۱ آیا جز یکى از دو خوبى چیز دیگرى را براى ما انتظار مى‏کشید». یا پیروزى ظاهرى و یا شهادت! هر دو «نیکو» است. براین اساس است که ما امام بزرگ آزادگان، سرور شهیدان سرافراز ابى عبداله الحسین(ع) را از پیروزمندان جهان مى‏شمریم، با این که فرزندان و برادران او کشته شدند و خاندانش به اسارت رفتند، ولى چون به تکلیف عمل کرد، پیروز است و شکستى در قاموس زندگانى این بزرگ مرد جهان بشریت نیست.

در موضع‏گیرى سیاسى امامان هرگز این مسأله مطرح نبوده است که چگونه عمل کنیم تا «خود» برنده باشیم! بلکه پیوسته این مطرح بوده که چگونه عمل کنیم که «خدا» راضى باشد و به این ترتیب تنوع مواضع سیاسى امامان، تفسیر درست خود را مى‏یابد، روزى تکلیف سکوت است، روز دیگر به دست گرفتن حکومت و در شرایطى دیگر، نرمش قهرمانانه (صلح) و در موقعیتى مناسب قیام خونین و نجات بخش و… .

به این ترتیب، تفسیر صحیح این جمله معروف درباره سیدالشهداء(ع) روشن مى‏شود که: «انّ الله شاء ان یراک قتیلا؛۱۲ خداوند خواسته کشته راهش باشی» «ان الله شاء ان یراهن سبایا؛ خداوند خواسته خاندانم را اسیر راهش ببیند.»۱۳

این اصل، روشنگر راه امام راحل خمینى بزرگ، در طول مبارزات از آغاز تا رحلت بود و پیوسته بر آن تاکید داشت. بعد از پذیرش قطعنامه در سال ۱۳۶۷ کسانى نغمه‏هاى شیطانى را آغاز کردند که مثلاً بازنده شدیم! حیف شهدا! و… امام راحل در پیامى که به تاریخ ۳/۱۲/۱۳۶۷ صادر فرمودند: به این نغمه‏ها پاسخ گفته بر «تکلیف مداری» تأکید کردند:

«… ما در جنگ براى یک لحظه هم نادم و پشیمان از عملکرد خود نیستیم. راستى مگر فراموش کرده‏ایم که ما براى اداى تکلیف جنگیده‏ایم و نتیجه فرع آن بوده است. ملت ما تا آن روز که احساس کرد که توان و تکلیف جنگ دارد به وظیفه خود عمل نمود و خوشا به حال آنان که تا لحظه آخر هم تردید ننمودند، آن ساعتى هم که مصلحت بقاى انقلاب را در قبول قطعنامه دید و گردن نهاد باز به وظیفه خود عمل کرده است. آیا از این که به وظیفه خود عمل کرده است نگران باشد ؟… همه ما مأمور به اداى تکلیف و وظیفه‏ایم نه مأمور به نتیجه…».۱۴

مقام معظم رهبرى نیز پس از انتخابات دور هفتم ریاست جمهورى در پى زمزمه‏هایى که برخى افراد تحت عنوان برنده و بازنده داشتند، فرمودند:

«… بحمدالله آزمایش بسیار خوب و شیرینى بود. همان‏طور که عرض کردم در این آزمایش بازنده‏اى هم وجود ندارد. همه برنده‏اند. من اصرار دارم این تعبیر به کار نرود. متأسفانه بعضى مطبوعات هنوز نتوانسته‏اند تمرین کنند این قدر خود را تحت تأثیر تعبیرات غلط فرهنگى قرار ندهند. شرکت در میدان انجام وظیفه بازنده‏اى ندارد، همه برنده‏اند».

و در پیام خود فرمودند: «برنده اصلى در این پدیده تابناک ملت ایران و نظام جمهورى اسلامى است».

این اولین اصل در سیره سیاسى امامان و رهروان راهشان است.

۲ـ اصل طاغوت ستیزى

طاغوت ستیزى در رأس برنامه‏هاى انبیا قرار داشته است: «و لقد بعثنا فى کل امه رسولاً ان اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت؛۱۵ و البته ما در هر امتى پیام‏آورى را فرستادیم تا به مردم ابلاغ کند که بنده خدا باشید و از طاغوت اجتناب کنید».

و این اصلى بود که امامان در طول زندگى خویش از آن دست بردار نبودند لکن شیوه‏هاى گوناگونى را براى عمل به این اصل برگزیده‏اند، برخى از این شیوه‏ها عبارتند از:

۱ـ ممنوعیت هرگونه رابطه دوستى و همکارى با دستگاه طاغوت‏ها.

امامان شیعه(ع) در این زمینه تمام

تلاش خود را به کار بستند و به شیعیان خود فرمودند:

الف ـ محبّت ستمگران را از دل بیرون کنید.

امام صادق (ع) فرمود: «من احبّ بقاءالظالمین فقد احبّ ان یعصى الله؛۱۶ هر کس بقاى ستمگران را دوست داشته باشد در حقیقت دوست دارد که خداوند معصیت شود».

ب ـ مدح ستمگران ممنوع است

امام صادق(ع) فرمود: آن کس که حاکم ستمگرى را بستاید خود را در برابرش کوچک نموده و براى دنیا در برابر او تواضع کند همنشین او در آتش است».۱۷

ج ـ همنشینى با ستمگران، ورود در دستگاه آنان، نزدیک شدن به آنان نارواست.

رسول گرامى اسلام (ص) فرمود: «ما اقترب عبد من جائر الاّ تباعد من الله…؛۱۸ هیچ بنده‏اى به حاکم ستمگر نزدیک نمى‏شود مگر آن که از خداوند دور مى‏گردد».

د ـ نام نویسى در دستگاه ستمگران ناشایسته است.

امام صادق (ع) فرمود: «من سوّد اسمه فى دیوان الجبّارین من آل فلان حشره الله یوم القیامه حیرانا؛۱۹ آن کس که در دفتر ستمگران آل فلان (بنى عباس) نام نویسى

کند خداوند روز قیامت حیران و سرگشته محشورش مى‏سازد».

هـ ـ مسؤولیت پذیرى در دستگاه طواغیت ناپسند و ممنوع است.

امام صادق(ع) فرمود: «در حکومت ستمگران حق زیر پا گذاشته شده، باطل زنده مى‏گردد، ظلم و جور و فساد جان مى‏گیرد و… و آن کس که در این دستگاه مسؤولیت پذیرد در تمام این گناهان شریک است».۲۰

روایات در زمینه‏هاى فوق فراوان است ما تنها به ذکر یک روایت در هر مورد بسنده کردیم.

۲ـ دومین شیوه امامان در زمینه طاغوت ستیزى تأیید و تقویت قیام‏هاى مخلصانه شیعى که علیه طواغیت صورت مى‏گرفت، مى‏باشد.

در روایتى چنین آمده است که: نزد امام صادق(ع) سخن از قیامگران شیعى شد. حضرت فرمود: «… لایزال انا و شیعتى بخیر ما خرج الخارجى من آل محمد و لوددت ان الخارجى من آل محمد خرج و علیّ نفقه عیاله؛۲۱ خیر من و شیعیانم پیوسته در سایه این قیام‏هاست و من دوست مى‏دارم که قیامگران شیعى علوى قیام کنند و من مخارج خاندانشان را تأمین کنم».

از جمله این قیام‏هاى مخلصانه قیام شهید زید بن على بن الحسین(ع) بود. زید از معتقدان به امامت برادر خود امام باقر و برادر زاده خویش امام صادق(ع) بود. او صریحا مى‏گفت خداوند در هر زمانى حجتى بر بندگان خویش دارد:

«و حجه زماننا ابن اخى جعفرابن محمد لایضل من تبعه و لایهتدى من خالفه؛۲۲ و حجت زمان ما برادر زاده‏ام جعفر بن محمد

است، پیروانش گمراه نمى‏شوند و مخالفانش راه هدایت را نمى‏یابند».

شخصى به نام «فضیل» گوید پس از آن که زیدبن على به شهادت رسید به حضور حضرت امام صادق(ع) رسیدم، حضرت مرا به پستوى خانه برد (که این گویاى شدت خفقان و گستردگى جاسوسان دستگاه خلافت در خانه امام(ع) است که حضرت براى بیان حقیقت به یکى از دوستانش مجبور به این تدبیرهاى حافظتى مى‏شود) و فرمود: فضیل! عمویم زید کشته شد؟! گفتم: بلى جانم به قربانت. امام(ع) فرمود:

«رحمه الله انه کان مؤمنا و کان عارفا اما انه لو ظفر لوفى اما انه لو ملک لعرف کیف یضعها؛۲۳ خدایش رحمت کند او مؤمن و عارف (به حق ما) بود. آگاه باش اگر پیروز مى‏شد وفا مى‏کرد و حکومت در جایگاه شایسته‏اش قرار مى‏داد». (یعنى سراغ من مى‏آمد و خلافت را به من که شایسته آنم مى‏سپرد).

از برکات این قیام‏هاى مخلصانه این بود که امامان فرصتى براى نشر معارف و گسترش فرهنگ اسلام ناب محمدى(ص) مى‏یافتند که خود مبارزه‏اى عمیق و اساسى علیه طواغیت بود. جبهه گشوده مسلّحانه علیه طواغیت سبب مى‏شد آنها مشغول شده و امامان بتوانند با فراغت ذهن، اسلام را تبیین کنند و ابعاد مختلف آن را بازگو نمایند.

۳ـ فرستادن عوامل نفوذى به متن دستگاه طواغیت.

دیگر شیوه مبارزه امامان با طاغوت‏ها فرستادن عوامل نفوذى در دستگاه آنان بوده است. عواملى که با هدایت امامان و به

کار بستن اصول حفاظتى حتى تا بالاترین رده‏هاى حکومتى طواغیت راه پیداکرده و قهراً اخبار دست اول دستگاه را به امامان منتقل کرده و عملاً در حدّ توان، مانع جنایات بیشتر طواغیت مى‏شدند.

یکى از این چهره‏ها «على بن یقطین» از اصحاب امام کاظم(ع) است که از چهره‏هاى ذى نفوذ در دستگاه هارون خلیفه جبار عباسى بود. مامقانى درباره او مى‏گوید: «کان وزیر لهارون و ولیاً من اولیاءالله و مدافعاً عنه کما قال الامام ابوالحسن موسى بن جعفر(ع) فى حقه؛۲۴ او وزیر هارون و از اولیاى خدا و از مدافعان حریم اولیاى حق بود آن چنان که امام کاظم(ع) در حقش گفته است».

او چهره‏اى است فوق العاده محبوب امام کاظم(ع). بارها از امام اجازه خواست که دستگاه خلافت را ترک گوید، ولى امام این اجازه را به او نداد.

چهره دیگر «عبداله بن سنان» است که خزانه‏دار منصور، مهدى و هارون عباسى بوده و از چهره هاى کاملاً مورد اعتماد امام صادق(ع) است. نجاشى درباره او گوید: «ثقه ثقه من اصحابنا جلیل لایطعن علیه فى شى‏ء؛۲۵ او کاملاً مورد اطمینان است. از شیعیان جلیل‏القدر است و هیچ اشکالى بر او وارد نیست».

چهره دیگر «محمد بن اسمعیل بزیع» است که از بزرگان اصحاب امام صادق(ع) و وزیر منصور عباسى است. این بزرگان چهره‏هاى مورد اعتمادى بودند که بى‏تردید به عنوان عوامل و ایادى امام صادق(ع) در دستگاه خلافت جائران عمل مى‏کردند. همان امامانى که هرگونه همکارى و محبّت با ستمگران را منع مى‏کردند، اما از آن جا که اینها چهره‏هاى مطمئنى بوده، و در حفظ کیان سیاسى تشیع حضورشان در دستگاه خلافت طواغیت لازم بود، ائمّه نه تنها اجازه ورود در آن دستگاه را به آنها مى‏دادند، بلکه تمامى تدبیرات حفاظتى را براى حفظ آنها به کار مى‏بستند.

در پایان این قسمت از بحث گفتنى است که امامان تا آن جا که مربوط به شخص طواغیت مى‏شد، پیوسته در مبارزه بودند، گاه مبارزه‏اى آشکار و گاه مبارزه در پوشش تقیّه (که باید در مجالى دیگر از تقیّه در سیره امامان سخن گفت) اما آن جا که مسأله مربوط به کیان اسلام مى‏شد، ولو در ظاهر پاى خلفا در بین بود. همکارى لازم را براى حفظ آبروى اسلام و حفظ اساس اسلام از خطر، مبذول مى‏داشتند.

بر این اساس است که وقتى ابوبکر در مورد جنگ با رومیان با امام على(ع) مشورت مى‏کند. حضرت نظر صائب خود را بیان مى‏کند که با آنان ستیز کن که پیروز مى‏شوی.۲۶ و به هنگامى که گروهى از مسیحیان سؤالاتى از دستگاه خلافت ابوبکر مى‏کنند که از عهده پاسخگویى برنمى‏آید، باز مولى على(ع) پاسخگو مى‏شود.۲۷

وقتى عمر در مسائل بین المللى با امام على(ع) مشورت مى‏کند، همانند فتح ایران، فتح بیت المقدس، باز مولى نظریات صائب خود را بیان مى‏دارد. نیز به هنگامى که با بقیه در صفحه ۳۵

حضرت در مورد مبدأ تاریخ اسلام به مشورت مى‏نشیند، مولى على(ع) مى‏فرماید:

«من یوم هاجر رسول الله و ترک ارض الشرک؛ مبدأ تاریخ را هجرت پیامبر قرارده»۲۸و۲۹٫ و نمونه‏ها از این دست در سیره امامان(ع) فراوان است و راز و رمز این همه آن است که امامان فدایى دین و مکتب‏اند و هر جا که مکتب به خطر افتد آنان پیشگامند و پیش مرگ.

اصل احیاى عاشورا

از اصول سیاسى که امامان شیعه پس از شهادت سالار شهیدان برگزیدند، احیاى عاشورا و فرهنگ آن بود.

عاشورا از دیدگاه امامان پرچم همیشه در اهتزاز کفر ستیزى است.

عاشورا عَلَم پر افتخار عزّت و ذلّت ناپذیرى شیعه است.

عاشورا جلوه برجسته غیرت دین و پاسدارى از آن است.

امامان شیعه با شیوه‏اى گوناگون از جمله:

۱ـ توصیه و ترغیب به زیارت سالار شهیدان امام حسین(ع)؛

۲ـ ترغیب و تشویق دوستانشان به سرودن شعر در مورد حادثه خونین عاشورا و تشویق شاعران متعهد؛

۳ـ توصیه به برپاکردن مجالس عزاى حضرت؛

۴ـ توصیه به گریستن و گریاندن و حالت عزادار به خود گرفتن در عزاى امام حسین (ع)؛

۵ـ توصیه به سجده بر تربت سالار شهیدان ابى عبدالله‏الحسین(ع)؛ نهضت عاشورا را براى همیشه احیاکرده و خاطره این فداکارى بزرگ را جاوید نمودند.

پی نوشت:

۱) اسراء (۱۷) آیه ۹٫

۲) مجمع البحرین، ج ۴، ص ۷۸، (تصحیح سید احمد حسینی).

۳) رساله نوین، امام خمینی، ج۴، ص۴۷٫

 ۴) اصول کافی، ج۱، ص۲۶۶، چاپ آخوندی.

 ۵) اصول کافی، ج۱، ص۲۰۲٫

 ۶) باقر شریف قرشی، النظام السیاسی، ص۴۳ و ص۴۴٫

 ۷) جویری، صحاح اللغه، «سوس».

 ۸) حیاه الامام حسن(ع)، ج۱، ص۱۴۲ و۱۴۳؛ سیره‏الائمه‏الاثنى عشر، ج۱، ص۵۲۵ و سید جعفر مرتضی، الحیاه السیاسه للامام حسن، ص۵٫

 ۹) در جستجوى راه از کلام امام، دفتر هشتم (روحانیت)، ص۱۹۱، ولایت فقیه، ص۱۹۲و۱۹۳، بررسى نهضت امام خمینی، ج۱، ص۶۵۶، و رساله نوین، ج۴، ص۴۶٫

 ۱۰) یونس (۱۰) آیه ۱۷۰٫

۱۱) توبه (۹) آیه ۵۲٫

۱۲ و ۱۳ ) بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۶۴٫

 ۱۴) صحیفه نور، ج۲۱، ص۹۵٫

۱۵) نحل (۱۶) آیه ۳۶٫

۱۶) وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص۱۳۴، (بیست جلدی).

۱۷) همان، ص۱۳۲٫

۱۸) همان، ص۱۳۰٫

۱۹) همان، ص۱۳۵٫

 ۲۰) تحف العقول.

۲۱) وسائل الشیعه، ج۱۳، ص۳۹٫

۲۳) بحارالانوار، ج ۴۷، ص۱۹٫ رجال کشی، ص۲۴۲٫

۲۴) رجال مامقانی.

۲۵) رجال نجاشی.

۲۶) تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۲۳٫

 ۲۷) حلیه الاولیاء، ج۱، ص۷۲ و قضاء امیرالمومنین، ص۹۶٫

۲۸) تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۱۲۳٫

۲۹) نمونه‏هاى بیشترى را در این زمینه مى‏توانید در کتاب على و الخلفاء، از ص۲۱۶ تا ص۲۲۴، ببینید.

 ۳۰) ما در مقاله‏اى جداگانه به تفصیل در مورد روش‏هاى فوق سخن گفته‏ایم که از تکرار آن خوددارى مى‏کنیم و جستجوگران را به مجلّه مسجد شماره ۳۱، از صفحه ۲۷ تا ۳۸ ارجاع مى‏دهیم.

منبع: پاسدار اسلام، ش۱۸۸، مرداد۷۶٫

میرزا ابوالفضل تهرانى ‏ (ره)

اشاره:

ابو الفضل بن ابى القاسم طهرانى در سال ۱۲۷۳ هجرى قمرى متولد شده، دانشمندى ‏فاضل، متبحر در فقه، اصول، رجال، آشنا با حکمت، ریاضى، سیره و تاریخ و شاعرى توانمند ‏که به دو زبان عربى و فارسى شعر مى‏ سروده است‎  مصنف در سنین جوانى نزد پدر، منقول را فراگرفت، معقول را نزد آقا محمدرضا قمشه‏ اى و ‏میرزا ابو الحسن جلوه فراگرفت‎.‎

در سال ۱۳۰۰ قمرى به سمت نجف اشرف هجرت کرده، مدتى در درس علامه میرزا حبیب الله رشتى علیه ‏الرحمه تلمیذ نمود، سپس به سامراء رفته به شاگردى مجدد بزرگ میرزاى شیرازى مفتخر گردید ‏تا این که در سال ۱۳۰۹ قمرى به تهران مراجعت نموده به انجام وظایف شرعى مشغول گردید‏‎.‎

‎ ‎تألیفات‏

‏۱‏‎ . ‎شفاء الصدور فی شرح زیاره العاشور، کتاب مورد بحث‎.‎

‏۲‏‎ . ‎دیوان شعر عربى که در سال ۱۳۶۹ در تهران به اشراف سید جلال الدین محدث ارموى به ‏همراه مقدمه‏ اى در زندگى‏نامه و خصوصیات مصنف به چاپ رسید‎.‎

‏۳‏‎ . ‎صدح الحمامه، در زندگى‏ نامه‏ ى والد ماجدش و زندگى‏ نامه‏ ى خود‎.‎

‏۴‏‎ . ‎قلائد الدرر، در علم صرف‏

‏۵‏‎ . ‎الدر الفتیق، در علم رجال‏

‏۶‏‎ . ‎تمیمه الحدیث، در علم درایه‏

‏۷‏‎ . ‎میزان الفلک، در علم هیئت‏

‏۸‏‎ . ‎منظومه النحو، در علم نحو تا باب حال‏

‏۹‏‎ . ‎حاشیه المتاجر

‎ ‎وفات‏

وفات او در تهران در غره‏ ى شهر صفر سال ۱۳۱۶ هجرى قمرى بوده و در مقبره‏ ى والد ماجدش در ‏صحن امام‏زاده حمزه در بارگاه حضرت عبد العظیم مدفون است رحمه الله علیه .

بررسی سیره های سوگواری عاشورایی

 اشاره

شکل گیری آیین سوگواری عاشورایی به دوران زندگی پیشوایان معصوم شیعه باز می گردد. این سنت همواره مورد تأیید و تشویق آن بزرگواران قرار می گرفته و به جرأت می توان گفت ائمه معصومین(علیهم السلام) در گسترش فرهنگ سوگواری عاشورایی بیشترین نقش را داشته اند. آن بزرگواران با برپایی مجلس های گوناگون عزاداری، یاد و خاطره شهیدان کربلا را زنده نگاه می داشتند. اما امروزه سیل گسترده ای از آسیب ها و آفت ها به مجالس حسینی هجوم آورده است و سلایق مختلف و قرائت های گوناگون از مکتب سرخ عاشورا سبب بروز مشکلاتی در سوگواری های حسینی شده است. این مقاله تلاش دارد تا با نگاهی به سیره سوگواری معصومین(علیهم السلام) فرصتی را برای بازگشت مجالس حسینی به اصل سوگواری صحیح و راستین ایجاد کند.

سیره پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)

خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید: همانا که در پیروی از رسول خدا، سرمشق و الگوی نیکویی وجود دارد.۱ رفتار پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) برای همه انسان ها بهترین الگوی رفتاری و سرمشق زندگی است به گونه ای که پیروی از رفتار و اسوه سازی از کردار نیکوی ایشان، خود، برنامه ای کامل برای رستگاری بشر خواهد بود.

در سیره عملی رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) نمونه هایی از عزاداری وجود دارد که شیعه و سنی در باره آن اتفاق نظر دارند و هر دو، آن را نقل کرده اند. چه بسا در بسیاری موارد، خود ایشان، برپایی عزاداری را دستور داده یا در آن شرکت داشته است. مثلاً، ایشان در پایان جنگ احد دستور داد برای بزرگداشت شهیدان احد، به ویژه حضرت حمزه(علیه السلام)، مجلس عزاداری برپا کنند. «ابن مسعود» می نویسد: «رسول خدا(صلی الله علیه وآله) در جنگ احد به شدت بر جنازه حمزه(علیه السلام) گریست، در حالی که مانند آن را از ایشان ندیده بودیم. جنازه او را به سوی قبله گذاشت، سپس با صدای بلند گریه کرد، به قدری که از هوش رفت. سپس فرمود: ای عموی رسول خدا! ای شیر خدا! و ای شیر رسول خدا! ای حمزه! ای عمل کننده به کارهای ثواب! ای حمزه! ای زداینده غم ها و سختی ها از چهره رسول خدا».۲

همانند این مطلب در کتاب های دیگر اهل سنت، مانند «مستدرک حاکم نیشابوری» نیز به چشم می خورد. افزون بر آن، نمونه های دیگری از عزاداری پیامبر(صلی الله علیه وآله) در تاریخ آمده است از جمله: عزاداری پیامبر(صلی الله علیه وآله) در شهادت حضرت جعفربن ابی طالب(علیه السلام)، عزاداری بر فرزند خردسال شان ابراهیم، عزاداری در کنار قبر مادر بزرگوارشان آمنه (علیهاالسلام)، عزاداری در کنار مزار دخترشان که در مدینه از دنیا رفت، عزاداری بر «سعد بن خوله»، و گریستن در مرگ «عثمان بن مظعون» و… که شیعه و سنی این موارد را نقل کرده اند۳٫

همچنین گریه و عزاداری پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بر ماجراهایی که بعدها رخ داد، نیز نقل شده است. «حافظ بن علی بن بیهقی»، به نقل از امام زین العابدین(علیه السلام) و ایشان نیز از «اسماء بنت عمیس» این گونه نقل می کند:

«من در ولادت حسن و حسین(علیهماالسلام) قابله جده ات، فاطمه(علیهاالسلام) بودم. چون حسین(علیه السلام) به دنیا آمد، رسول خدا(صلی الله علیه وآله) به من فرمود: ای اسماء! فرزندم را بیاور! من نیز حسین(علیه السلام)را در پارچه سفیدی پیچیدم و نزد آن حضرت آوردم. ایشان در گوش راست او، اذان و در گوش چپش، اقامه گفت و آن را در دامن خود گذاشته و گریست. عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت باد! برای چه گریه می کنید؟ فرمود: بر این پسرم می گریم. گفتم: او که هم اکنون به دنیا آمده (و باید شاد باشید). فرمود: ای اسماء! پسرم را گروهی ستمگر خواهند کشت. خدا شفاعتم را به ایشان نرساند. سپس به من فرمود: به فاطمه(علیهاالسلام) چیزی نگویی؛ چون تازه بچه دار شده است.۴»

بدین ترتیب، نخستین مجلس عزاداری بر سالار شهیدان، ساعتی پس از ولادت او برپا شد. در مقتل «ابن جوزی» آمده است:

«پیامبر(صلی الله علیه وآله) برای سفری آماده می شد و امام حسین(علیه السلام) در آن زمان دو سال بیشتر نداشت. حضرت در آغاز حرکت، ناگهان توقف کرد و فرمود: اِنّا للّه وَ انّا اِلَیهِ رَاجِعوُن. آنگاه اشک از چشمان شان سرازیر گردید. اصحاب، دلیل گریه را جویا شدند و ایشان در پاسخ آنان فرمود: هم اکنون جبرئیل بر من نازل شد و مرا از سرزمینی خبر داد که در کنار رود فرات واقع شده و نامش کربلاست و حسین(علیه السلام)، فرزند فاطمه(علیهاالسلام) در آن سرزمین به شهادت می رسد. اصحاب پرسیدند: قاتل او چه کسی است؟ حضرت فرمود: مردی به نام یزید، فرزندم را خواهد کشت. هم اکنون محل دفن فرزندم را می نگرم. آنگاه با حالتی بسیار غمگین از سفر منصرف شد. سپس خطبه ای خواند و پس از پایان خطبه، دست راست خود را بر سر حسن(علیه السلام) و دست چپ خود را بر سر حسین(علیه السلام) گذاشت. بعد دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود: خدایا! محمد(صلی الله علیه وآله)، بنده و پیامبر توست و این دو، برگزیدگان خانواده من و اصل و ریشه من هستند. این دو را جانشین خود در میان امّتم می گذارم. خدایا! شهادت را برای حسین(علیه السلام)، مبارک گردان و او را سرور شهیدان امتم قرار ده و برای قاتل و خوار کننده اش، هیچ برکتی روا مدار!

چون سخن پیامبر(صلی الله علیه وآله) به این جا رسید، صدای حاضران در مسجد به گریه بلند شد. حضرت فرمود: آیا بر او گریه می کنید و او را یاری نمی دهید؟! سپس از مسجد بیرون رفت. پس از چند لحظه، با چشمان اشک بار به مسجد باز گشت و با چهره ای برافروخته فرمود: ای مردم! من دو گوهر گران بها را در میان شما بر جای می گذارم؛ کتاب خدا و عترتم که با آب حیاتم و ثمره وجودم آمیخته اند. این دو از هم جدا نخواهند شد تا هنگامی که در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند و من درباره اهل بیتم، چیزی جز دوستی آنان از شما نمی خواهم و این چیزی است که پروردگارم به من دستور فرموده است. پس به هوش باشید که در روز قیامت، در کنار حوض کوثر، شما را در حالی که با اهل بیتم، دشمنی ورزیده و بر آنان ستم روا داشته باشید، دیدار نکنم.»۵

گفتنی است گریه و سوگواری بر امام حسین(علیه السلام) در تاریخ پیامبران الهی نیز وجود دارد که از آن میان، به عزاداری حضرت آدم(علیه السلام) می توان اشاره کرد. با این حال، نخستین برپا کننده مجلس عزا برای امام حسین(علیه السلام) در اسلام، حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) است.

سیره ائمه معصومین(علیهم السلام)

الف) سیره امام سجاد(علیه السلام)

ایشان را یکی از «بکائون» عالم نامیده اند؛ زیرا در سجده های طولانی خویش، چنان اشک می ریخت که زمین، تر می شد. البته گریه ایشان تنها به خوف الهی خلاصه نمی شد، بلکه با گذشت بیش از بیست سال از جریان کربلا، ایشان هم چنان از گریستن بر مظلومیت خانواده خویش، به ویژه پدر بزرگوارشان دست بر نمی داشت. آن حضرت با این کار، غم ایام را بر خود هموار می کرد و با خنثی ساختن تبلیغات سوء بنی امیه، جنایات های آنان را به مردم یادآور می شد.

روزی یکی از خدمت گزاران ایشان با دیدن این حالت گفت: «فدایت شوم ای پسر رسول خدا! بیمناکم به دلیل این همه گریه و غصه تلف شوید!» حضرت فرمود: «در پیشگاه خداوند، غم و غصه فراوانی دارم و چیزی را دیده ام که تو ندیده ای! هر گاه جریان شهادت فرزندان فاطمه(علیهاالسلام) را به یاد می آورم، بغض به قدری گلویم را می فشارد که نزدیک است خفه شوم…، پسر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را کشتند، در حالی که تشنه بود… .یعقوب، دوازده پسر داشت و خداوند، یکی از آنان را برای مدتی از پیش چشم او دور کرد، در حالی که می دانست فرزندش زنده است. با این حال آن قدر گریست که چشمانش نابینا شد. من چگونه نگریم در حالی که در یک روز، هفده تن از خانواده ام از پدر و برادر و عمویم را پیش چشمم سر بریدند؟ چگونه اندوه من پایان یابد؟ چرا گریه نکنم، در حالی که پدرم را از آبی که برای همه حیوانات و درندگان آزاد بود، باز داشتند؟!»۶٫

ب) سیره امام باقر(علیه السلام)

امام باقر(علیه السلام) در دوران خفقان اموی، شاعران معاصر خویش را، به طور پنهانی فرا می خوانْد و آنگاه با برپایی مجلس عزاداری، نوحه سرایی آنان را می شنید و به همراه دیگر حاضران می گریست.۷ «کمیت بن زید اسدی» یکی از شاعران است که اشعار جان سوزی در توصیف حادثه کربلا سروده است. امام باقر(علیه السلام) درباره ایشان فرمود: «اگر سرمایه ای داشتیم، در پاداش شعر کمیت به او می بخشیدیم، ولی جزای او همان دعایی است که پیامبر درباره حسّان بن ثابت فرموده است و به دلیل دفاع از اهل بیت همواره از پشتیبانی فرشته روح القدس برخوردار خواهد بود»۸٫ همچنین ایشان در تشویق مردم به برپایی این آیین می فرمود: «در روز عاشورا برای امام حسین(علیه السلام) مجلس عزاداری برپا دارید و همراه با خانواده بر مصایب آن حضرت بگریید و شیون و زاری کنید. همچنین هنگام دیدار، بر آن حضرت بگریید و همدیگر را تعزیت دهید و بگویید: اَعظَمَ اللّهُ اُجورَنَا بِمُصابِنا بِالحُسین(علیه السلام) وَ جَعَلَنا و ایّاکُم مِنَ الطّالبینَ بِثَارِهِ مَعَ وَلِیّهِ الامامَ المَهدی مِن آلِ مُحمَّدٍ(صلی الله علیه وآله).۹ هر کس چنین کند، من پاداش دو هزار حج و عمره و جهاد در رکاب رسول الله (صلی الله علیه وآله) و ائمه(علیهم السلام) را برایش تضمین می کنم»۱۰٫ در واقع، امام باقر(علیه السلام)، عزاداری عاشورایی را به شکل امروزی آن پایه ریزی کردند.

ج) سیره امام صادق(علیه السلام)

عصر امام صادق(علیه السلام) به دلیل انتقال قدرت از بنی امیه به بنی عباس، با کشمکش های سیاسی همراه بود. از این رو، رژیم حاکم تا اندازه ای از فعالیت ها و حرکت های مذهبی غافل ماند. به همین دلیل، این گونه فعالیت ها در جامعه گسترش یافت. حضرت صادق(علیه السلام)، نیز با بهره گیری از این فرصت، به پرورش شاگردانی در زمینه های علمی و نیز گسترش شعایر مذهبی به ویژه عزاداری برای سالار شهیدان پرداخت. دوران امام صادق(علیه السلام) را باید دوره تثبیت فرهنگ عزاداری برای امام حسین(علیه السلام) دانست. ایشان با تفقّد و تشویق شاعران، این مجلس ها را به طور آشکار گسترش داد به گونه ای که همگان در آن شرکت می جستند. در تاریخ آمده است: «ابو هارون، شاعر معاصر امام صادق(علیه السلام) که مردی نابینا بود، روزی نزد امام آمد. حضرت به او فرمود: ای اباهارون! از آن اشعاری که در سوگ جدم، حسین(علیه السلام)سروده ای، بخوان! سپس دستور داد زنان در مجلس حضور یابند و پشت پرده بنشینند و بر مصایب اهل بیت(علیهم السلام) گریه کنند. ابوهارون، قصیده معروف خود را در وصف کربلا و توصیف حال عاشقان زیارت آرامگاه حضرت حسین(علیه السلام) خواند به گونه ای که صدای شیون از جمعیت برخاست. حضرت امام صادق(علیه السلام) به شدت می گریست و شانه هایش تکان می خورد».۱۱

ایشان همواره از یادآوری واقعه کربلا اندوهگین می شد و هر گاه نام حسین(علیه السلام) برده می شد، آن روز خنده از لبان ایشان محو می گردید. «ابوبصیر» می گوید:

«در محضر آن حضرت بودم که یکی از نوادگان امام حسین(علیه السلام) وارد مجلس شد. حضرت او را مورد نوازش قرار داد و بوسید. سپس فرمود: خدا خوار کند کسی را که به شما توهین کرد و انتقام شما را بگیرد! خدا لعنت کند کسانی را که پدران شما را به شهادت رساندند… . همانا پیامبران، صدیقان، شهدا و فرشتگان الهی بر حسین(علیه السلام) بسیار گریستند. آنگاه خود حضرت نیز بسیار گریه کرد و فرمود: ای ابابصیر! هرگاه چشمم به یکی از فرزندان و نسل حسین می افتد به یاد آن چه برای پدرشان و یارانش رخ داده است، حالتی به من دست می دهد که نمی توانم تاب بیاورم…».۱۲

د) سیره امام کاظم و امام رضا(علیهماالسلام)

در دوران امام کاظم(علیه السلام) به دلیل خفقان شدید بنی عباس از رونق مجلس های عزاداری کاسته شد، زیرا عمر پربرکت آن حضرت در زندان های عباسیان گذشت. البته این وضع در زمان حضرت رضا(علیه السلام) اندکی بهبود یافت. دلیل آن نیز توطئه ولی عهدی مأمون بود که امام رضا(علیه السلام) این فرصت را غنیمت شمرد، و این سنت را زنده کرد.

«ابو علی دعبل خزاعی» شاعر توانا و علاقه مند به خاندان عصمت و طهارت(علیهم السلام) در دوران امامت امام رضا(علیه السلام) می زیست. وی در سال ۱۹۸ هجری قمری در مرو به حضرت رسید که با استقبال ایشان روبه رو شد. او می گوید:

«در شهر مرو، مولایم علی بن موسی(علیه السلام) را دیدم که با حالتی محزون میان یاران خود نشسته بود. با دیدن من خوشحال شد و فرمود: خوشا به سعادتت ای دعبل که ما را با دست و زبانت یاری می کنی! سپس مرا احترام کرد، نزد خود نشانید و فرمود: دوست دارم برای من، شعری بخوانی. این روزها، روز حزن و اندوه ماست و روز شادی دشمنانمان. من نیز شعری را که تازه سروده بودم، خواندم و حضرت و خانواده و یاران ایشان به شدت گریستند».۱۳

بزرگان دینی و امام خمینی(ره)

با آغاز غیبت کبرای صاحب العصر(عج)، که رهبری جامعه بر عهده علما و فقهای دین قرار گرفت، این روش به گونه دیگر ادامه یافت. این بزرگان با پیروی از شیوه رفتاری پیشوایان معصوم(علیهم السلام) در گسترش این فرهنگ کوشیده اند. آنان چنان رابطه تنگاتنگی با مجالس روضه داشته اند که همواره خود را مدیون روضه اباعبدالله(علیه السلام) می دانستند. به همین دلیل، به همراه دسته جات عزاداری در کوچه و بازار به راه می افتادند و مانند همه مردم بر سر و سینه می زدند. افزون بر آن، برخی از این بزرگان، مجلس درس و بحث خود را نیز با یاد و خاطره شهیدان کربلا آغاز می کردند یا به پایان می رساندند.

در این میان، حضرت امام خمینی(ره)، از نقش ویژه ای برخوردار است. ایشان هنگام اقامت در کربلا، در روزهای تاسوعا و عاشورا، برای امام حسین(علیه السلام)، مجلس عزاداری برپا می کرد و خود از آغاز تا پایان مجلس، با حاضران همراه بود. همچنین در روزهای عاشورا در حسینیه جماران، مجلس روضه برگزار می کرد و به احترام نام مقدس امام حسین(علیه السلام) بر روی زمین می نشست و با فروتنی تمام، اشک می ریخت. ایشان، به قدری دل باخته نام مقدس امام حسین(علیه السلام) بود که با شنیدن صدای مداح و روضه خوان، صدای هق هق گریه هایش برمی خاست.

امام در غم از دست دادن فرزند بزرگ خود «آیت الله سید مصطفی خمینی» حتی قطره ای اشک نریخت، ولی به محض شنیدن روضه روضه خوان، اشک از دیدگانش سرازیر می گشت.

در بعد از ظهر عاشورای سال ۱۳۴۲، او را در مدرسه فیضیه می بینند، در حالی که به حالت نماز، تحت الحَنَک عمامه خود را باز کرده و قدری گل به جلوی عمامه خویش مالیده بود. مردم و طلاب، بزرگ مرد انقلاب اسلامی را در حالی می دیدند که در پیش مقام قدسی حسین(علیه السلام) رخ بر خاک می ساید۱۴٫

همچنین در احوال «ملا آقای دربندی» . از شاگردان مرحوم انصاری(ره) . می نویسند:

«در اقامه مصیبت حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) اهتمامی فراوان داشت و بر آن مواظبت می کرد. در این امر به گونه ای بود که در بالای منبر از شدت گریه، غش کرد و در روزعاشورا لباس های خود را از بدن در می آورد و پارچه ای به خود می بست و خاک بر سر می ریخت. و گِل به بدن می مالید و با همان شکل و صورت بر منبر می رفت و روضه خوانی می کرد».۱۵

حضرت «آیت الله بروجردی(ره)» در شرح حال خود می فرماید:

«دورانی که در بروجرد بودم، یک مدت چشمانم کم نور شده بود و به شدت درد می کرد، تا این که روز عاشورا هنگامی که دسته های عزاداری در شهر به راه افتاده بودند، مقداری گِل از سر یکی از بچه های عزادار دسته . که به علامت عزاداری، گل به سر خود مالیده بود . برداشتم و به چشم خود کشیدم. در نتیجه، چشمانم دید و نور خود را باز یافت و دردش تمام شد».۱۶

به همین دلیل، ایشان تا پایان عمر شریف خود، با وجود سن زیاد، به عینک و یا جراحی چشم نیاز پیدا نکرد. درباره «علامه امینی(ره)» صاحب کتاب الغدیر نیز گفته اند: «او از محبین کامل و عاشق آل محمد(علیهم السلام) بود. می توان گفت کتاب او نیز اثری از آثار این عشق بی کران است. بسیار اتفاق می افتاد که اهل منبر و نوحه خوانان از مشاهده انقلاب حال او به هنگام ذکر مصیبت، منقلب می شدند و چونان خود او، از سرِ درد می گریستند. این حالت هنگامی بیشتر اوج گرفت که گوینده مصیبت به نام بانوی کبری صدیقه زهرا(علیهاالسلام) می رسید. این جا بود که خون در رگ های پیشانی او متراکم شده و گونه هایش برافروخته می گشت و چونان کسی که از ظلمی که بر ناموس او رفته است، در برابرش سخن گویند، از چشمانش همراه اشک بی امان، شعله آتش بیرون می زد»۱۷٫

پی نوشت:

۱. حشر / ۷٫

۲. سیره الحلبیه، ج ۲، ص ۶۰ .

۳. برگرفته از «پاسخ به شبهات عزاداری».

۴. ذخائر العقبی، ص ۱۱۹٫

۵. مقتل ابن الجوزی، ج۱، ص۱۶۴٫

۶. مناقب آل ابی طالب، ج۴، ص۱۸۰٫

۷. مصباح المجتهد، ص۷۱۳٫

۸. همان.

۹. خداوند پاداش ما را در مصیبت حسین(علیه السلام) افزون کند و ما را از خون خواهان او قرار دهد همراه ولّی خدا، امام مهدی (عج) از خاندان پیامبر(صلی الله علیه وآله).

۱۰. کامل الزیارات، جعفر بن محمد قولویه القمی، ص ۱۷۴٫

۱۱. بحارالانوار، ج۴، ص۲۹۱٫

۱۲. همان، ج۴۵، ص۲۰۸٫ کامل الزیارات، ص۸۸٫

۱۳. بحارالانوار، ج۴۵، ص۲۵۷٫

۱۴. آئین ستایشگری، ص۳۱٫

۱۵. همان، ص۲۸٫

۱۶. همان، ص۲۸٫

۱۷. همان، ص۳۱٫

منبع :شمیم یاس – بهمن ۱۳۸۴، شماره ۳۵ –

سیره پیامبر اعظم در روابط خارجی

اشاره:

پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله) به عنوان یک انسان کامل هیچ گاه برطبق هوای نفس کاری را انجا م نمی دا د و در تمام اعمال ورفتار شان از اصول و قواعد ویژه ای، پیروی می نمود که بر گرفته ازمتن قرآن ومنطبق با وحی الهی بود[۲]؛ به همین دلیل خداوند در قرآن مجید می فرماید: لکم فی رسول الله اُسوه حسنه[۳] به همین دلیل رفتار،گفتار وکردار شان درهربعدی الگوی زندگی برای همه انسان ها درهمه زمانهاومکانها می باشد. یکی از آن ابعاد، سیره ی پیامبر در روابط خارجی و راز و رمز موفقیت حضرتش درآن عرصه است.

تعریف واژگان:

پیش از آن که به اصل بحث بپردازیم سزاوار است برخی از واژگان کلیدی را که ارتباط تنگاتنگ با موضوع پژوهش دارد و از مقومات بحث به شمار می رود تعریف نماییم و توضیح دهیم تا از این مباحث نتیجه بهترین گرفته باشیم.

الف) سیره:

«سیره» اسم مصدر از باب «سار یسیر سیرا» به معنای رفتن است و مصدر آن از باب تفعیل «تسیر» به معنای راه انداختن و به راه واداشتن می باشد. [۴].

و نیز گرفته شده «سیره» بر وزن فعله مشتق از «سیر» به معنای حرکت در روز و شب و «سری» به مفهوم حرکت در شب است. [۵].

بعضی، واژه ی« سیر» را به معنای رفتن ،جریان داشتن وحرکت کردن گرفته اند . برخی هم گفته اند به معنای حرکت در روی زمین وبه دیگر سخن: به معنای، راه رفتن گذشتن و عبور کردن است.[۶]

با توجه به معنای«سیر» واژ ه شناسان معنا ومفهوم« سیره» رایک نوع حرکت کردن ، ویک نوع رفتن ، وبه عبا رت بهتر نوع سبک وکردار و رفتار و منش دانسته اند.[۷]

«سیره » در اصطلاح طریقه ،هیئت ، وحالت انسان یعنی نوع رفتار وکردار اوست.[۸]

در اصطلاح تاریخ نویسان صدر اسلام «سیره» به معنای شرح حال وتاریخ زندگی پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده است وبعد ها به روش و مِتُد زندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله) وهمچنین اهل بیت آن حضرت ونوع رفتار وکردار ایشان در زمینه های گوناگون اطلاق شده است.

با توجه به مطا لب فوق ،« سیره پیامبر» یعنی سبک پیامبر، متدی که پیغمبر در عمل وروش برای مقاصد خودش به کار می گرفت[۹] .

ب)روابط خارجی

روابط خارجی به مجموعه ی روابط فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی سیاسی ودیپلماسی میان دولتها وملتها گفته می شود . تفاوت روابط خارجی با سیا ست خارجی درآن است که سیاست خارجی به مفهوم امروزی خود، تنها به سیاست های گفته می شود که مجری آنها وزارت خارجه ی دولتها باشدواز کانال آن وزارت پایه ریزی گردد. به دیگر سخن؛ سیاست خارجی عبارت است از سیا ست یک دولت در کنش متقابل با دیگر دولت ها وخلق ها[۱۰].روابط دیپلماتیک هم عبا رت از روابطی می باشد که بین دولت ها پس از شناسایی یکدیگر وتوافق در برقراری روابط ، با اعزا م نماینده ایجاد می شود . به بیان دیگر؛ روابط دیپلماتیک شامل کلیه ارتباطاتی سیاسی ، اقتصادی وفرهنگی است که بین دو یاچند دولت از طریق نمایندگی های دیپلماتیک دولت ها صورت می گیرد. پس روابط دیپلماتیک به روابط میان دولتها گفته می شود و شامل روابط میان ملتها وسازمان های غیر دولتی نمی گردد.بنا براین روابط خارجی مفهوم وسیع تری از سیاست خار جی وروابط دیپلماتیک دارد وهد ف ما دراین مقاله بررسی رفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله)درعرصه ی روابط خارجی به معنای وسیع کلمه است وشامل هر گونه روابط فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، سیا سی ودیپلماسی می گردد.

طرح بحث

با بررسی سیره ی پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله) در روابط خارجی و اقدامات دیپلماتیک در زمان ها و مکان های مختلف می توان رفتارهای گوناگونی را مشاهده کرد که هر کدام بر طبق اصول مشخصی شکل گرفته و در جای معینی نیز به کار گرفته شده است و همچنین برای اجرای آن مکانیزم های خاص و روش های ویژه ای مورد استفاده ی رسول گرامی قرار گرفته است.

در این پژوهش تلاش شده است برخی از آن اصول و ابزار گردآوری شود. به همین منظور مقاله حاضر در دو بخش ذیل تنظیم و ارائه می گردد:

الف) مبنای سیره ی پیامبر(ص ) در روابط خارجی

ب) ابزار سیره ی پیامبر در روابط خارجی

الف) مبنا ی سیره پیامبراعظم (صلی الله علیه و آله) در روابط خارجی

مبانی رفتار پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در روابط خار جی برگرفته از قرآن مجید است ومهمترین آن اصول ذیل می باشند:

۱. اصل دعوت وجهاد

۲. اصل نفی سبیل وعزت اسلامی

۳. اصل صلح وهمزیستی مسالمت آمیز

۴. اصل التزام به قرار دادها واحترام پیمان ه

۱. اصل دعوت وجهاد

مسئله ی دعوت در آثار دینی مسلمانان از جایگاه والایی برخوردار است ویکی از مهم تر ین عنصر در روابط خار جی اسلام به شمار می اید. در متون دینی آمده است که مسلمانان قبل از دعوت به توحید ونبوت، حق نبردبا کافران راندارندوفقهانیز آن را به عنوان یک اصل مسلم در فقه پذیرفته اند[۱۱].

در متون حدیثی بابی به این موضوع اختصاص یافته وروایات فروانی در اهمیت دعوت ونحوه وکیفیت آن گردآور ی شده است[۱۲].

قرآن مجید نیز ایات فروانی در رابطه بادعوت دارد وحتی در برخی از ایات دعوت به عنوان وظیفه ی اصلی پیامبر گرامی اسلام تلقی شده است . درایاتی از سوره ی احزاب چنین آمده است:

«ی ایهالنبی انَا ار سلنک شاهدا ومبشرا ونذیر ا و داعیا الی اللَه باذنه و سراجا منیرا[۱۳]»

ای پیامبر! ماتورا گواه وبشارت دهنده وانذار کننده فرستادیم وتورا دعوت کننده به سوی خدا به فرمان او و چراغ روشنی بخش قراردادیم .

پیامبر گرامی اسلام نیز درروابط خارجی وبر خورد با سرا ن کشورها به اصل دعوت، ارزش و اهمیت فوق العا ده داده وآن راهمواره به عنوان نخسیتین ومهمترین مبنای روابط خارجی خویش قرارا داده است.

امام علی(ع) درروایتی می فرماید: هنگامی که پیامبر مرا به یمن می فرستاد فرمود یاعلی اگر خداوند یک نفر را به دست تو هدایت کند بهتر از تمام آن چیزی است که آفتاب برآن می تابد[۱۴].

پیامبر گرامی اسلام چنان به اصل دعوت اهمیت می دادکه درجنگ ها نیز ابتدا به دعوت می پرداخت وحتی آنانی را که قبلا دعوت کرده بود مجددا به اسلام فرامی خواند[۱۵].باوجود آن که دعوت پیا مبر اعظم ( ص) قبلا به یهودیان خیبر رسیده بود حضرتش سه روز سفیران ودعوت گران خویش را به نزد آنان فرستاد تا آنان را مجدداً به اسلام فراخوانند[۱۶].

از نامه های که به سرا ن کشورهای جهان توسط رسول اعظم(صلی الله علیه و آله) فرستاده شده است نیزبه خوبی اهمیت دعوت در روابط خارجی آن حضرت روشن می گردد که مابرای نمونه برخی ازاین نامه هارا نقل می کنیم:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در نامه ی به کسری پادشاه ایران زمین چنین می آورد:

بنام خداوند بخشنده ومهربا ن . از محمد ابن عبدالله رسول خدا به خسرو پرویز، بزرگ پارس: درود وایمنی عذاب برکسی که پیروهدایت گردد، به خداو فرستاده ی او، ایمان آور که آفریدگاری جزخدای یگانه بی همتا نیست ومحمد بنده وفرستاده اوست . من تورا به سوی خدا دعوت می کنم ؛زیرا که من پیامبر خدا برهمه ی مردمان هستم تا زنده دلان را هشدار دهم وکلمه ی عذاب بر کافران مسلم گردداز این رو اسلام آور تا ایمن مانی ؛چرا که اگر ایمان نیاوری بی گمان گناه همه مجوسیان برگردن توخواهد بود[۱۷].

ودر نامه ی دیگری به پادشاه روم می نویسد:

بنام خداوند بخشنده ومهربان . ازمحمد رسول الله بنده وفرستاده ی خدا به هر قل بزرگ روم. درود بر کسی که راه هدایت در پیش گیرد . اما بعد : من تورا به سوی دین اسلام دعوت می کنم . اسلام آور تا ایمن مانی اگر اسلام آوری خداوند دوبار به توپاداش خواهد داد وگرنه گناه همه ی رومیان را به گردن خواهی داشت[۱۸].سپس ایه مباهله را ذکرمی کند.[۱۹]

با توجه به آن که در آن روز روم و ایران به عنوان دو ابر قدرت مطرح بودندبه گونه ای که قلمرو امپراتور روم در آن زمان ا ز اروپا تا شمال آفریقا وقسمتی از خاور میانه گسترده بو د،[۲۰] پیامبر اسلام ، چنین فردی را قاطعانه به اسلام دعوت می کند این در قدم نخست بیانگر اهمیت وجایگاه ویژ ه ی دعوت درسیره ی سیاسی پیامبر(صلی الله علیه و آله) در روابط خارجی می باشد.ضمن آن که این نامه ها قواعد وشیوه های دعوت ، مبانی واصول دعوت وهمچنین مراحل دعوت را به ما می آموزد. ما بحث را در رابطه بامراحل دعوت پی می گیریم در نامه های پیامبر گرامی اسلام جمله (اسلم تسلم) به چشم می خورد ؛ یعنی: اگر دعوت براساس تبلیغ مسالمت آمیز را نپذیری ولجاجت نمایی در امان نخواهی بود. از این جمله استفاده می شود که دعوت دارای دومرحله است :

الف) تبلیغ مسالمت آمیز ؛

ب) برخورد قهر آمیز ومسلحانه با جلو گیری کنندگان از تبلیغ اسلامی .[۲۱]

در فرهنگ اسلامی از دومی به عنوان جهاد یاد می شود.جهاد یک اصل جدا گانه ی در قبا ل سایر اصول نیست بلکه از جمله ی مرا حل دعوت به شمار می اید ؛ به همین دلیل فقها در کتاب ها ی فقهی هنگامی که بابی را ویژه جهاد بازنموده اند در مقدمه آن باب دعوت را نیز بحث کرده اند وجهاد بدون دعوت را ممنوع دانسته اند.[۲۲]

مر حوم شیخ بهائی در کتاب جامع عباسی در این باره می گوید:

« قبل از جهاد انجام سه امر واجب است: اول دعوت به اسلام است ؛ زیرا ابتدائاً قتال با کفار جایز نیست مگر بعد از آن که امام یا نایب او، ایشان رابه شهادتین واقرار به وحدانیت خدای تعالی وعدل او و نبوت حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) وامامت حضرت امیر موء منان واولاد معصوم ایشان(ع) وجمیع شرایع واحکام آن دعوت کند واگر بی آن که امام ، کفار را دعوت به اسلام نماید ، مسلمانی یکی از ایشان را بکشد ، معصیت کرده است،اما قصاص ودیه براو نیست.[۲۳]

جهاد در اسلام هدف نیست بلکه وسیله وابزار دعوت است .به وسیله ی جهادموانع دعوت برداشته می شود وجاده برای مرکب راه وار دعوت هموار می گردد .

فلسفه ی جهاد در اسلام ، حاکمیت اصول ارزشمند الهی و انسانی و رفع ستم از مظلومان[۲۴] و مستضعفان است وجنگ برای جلوگیری از آلودگی وفساد در روی زمین[۲۵] و برای مقابله با آنچه مانع کمال وسعادت انسان است مجاز شمرده شده است .به دیگر سخن : درشریعت مقدس اسلام جنگ ابزاری است که در حالت اضطرارو به عنوان آخرین راه چاره کار برد دارد[۲۶].

آری اساس رسالت پیامبر گرامی دعوت به سوی خدا ویکتاپرستی ورساندن پیام خداوند به گوش همه ی جهانیان است . و جهاد نیز مرحله ای از مراحل دعوت است که به منظور برداشتن موانع دعوت تشریع شده است وبه عبارت دیگر جهادهمان دعوت قهرآمیز است ودعوت نیز همان جهادمسالمت آمیز می باشد .

۲.اصل نفی سبیل و عزت اسلامی

یکی از اصولی که اساس وشالوده ی روابط خار جی پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) را تشکیل می دادوحضرتش در گفتار ورفتار خویش برآن تأ کید می ورزید اصل نفی سبیل وعزت مداری بود.

این اصل بر گرفته از آن ایه قرآن مجید است که می فرماید :

« ولن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا .» [۲۷] هرگزخداوند راه تسلط براهل ایمان راباز نگذاشته است.

سیبل در لغت به معنای « راه »وطریق است امادر اصطلاح به معنای شریعت وقانون می باشد .منظور از سبیل در این جا همان معنای اصطلاحی است[۲۸]. واژه ی«نفی» نیز دراین جا به معنای بسته شدن می باشد.سبیل نکره در سیاق نفی است ونکره در سیاق نفی مفید عموم است؛بنا براین معنای نفی سبیل کافران بر مسلمانان ،این است که خداوند در قوانین وشریعت اسلام هیچ گونه راه نفوذ وتسلط کفار بر مسلمانان را باز نگذاشته است وهر گونه راه تسلط بر مسلمانان را بر آن ها بسته است ؛به این تر تیب کافران در هیچ زمینه ای شرعاً نمی توانند بر مسلمانان مسلط شوند[۲۹].

نفی سبیل از قواعد ثانویه فقهی است چنان که می دانیم درفقه اسلامی دونوع قواعد وجود دارد : قواعد اولیه وقواعد ثانویه.قواعد ثانویه همان قواعد حاکم فقهی هستند وبر دیگرمسائل وقواعد فقهی حکومت دارند[۳۰] .

براساس این اصل وقاعده ، راه هرگونه نفوذو سلطه ی کفار برجوامع اسلامی در حوزه های مختلف سیاسی ، نظامی ، اقتصادی وفرهنگی باید مسدود گردد.از نظر سیاسی نپذیرفتن تحت الحمایگی ، نفی ظلم واستبداد واستعمار ، جایز نبودن مداخله بیگانگان در امور داخلی کشور های اسلامی وتصمیم گیری های سیاسی مورد تأ کید می باشد واز نظر نظامی تسلط برمقدرات وتدابیر نظامی ، در ضمن عدم وابستگی اقتصادی وجلو گیری از نفوذ فرهنگی ومنع استشاره ومشورت در حوزه های فرهنگی ونظامی در روابط خارجی مورد توجه است .بنا براین اصل نفی سبیل، بیانگر جنبه ی ایجابی و سلبی است که جنبه ی سلبی آن ناظر بر نفی سلطه بیگانگان برمقدرات و سرنوشت سیاسی و اجتماعی مسلمانان و جنبه ی ایجابی آن بیانگر وظیفه ی دینی امت اسلامی در حفظ استقلال سیاسی وازمیان برداشتن زمینه های وابستگی است[۳۱].

پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) در تما م عرصه های زندگی اجتماعی خویش به ویژه در روابط خارجی به این اصل مهم واساسی توجه جدی می نمود وآن را به عنوان یک مبنا وپایه در روابط خارجی در نظر می گرفت.

سیره ی عملی وقولی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بارز ترین گواه براین مدعاست . از آن حضرت نقل شده است که فرمود:

الاسلام یعلوا ولا یعلی علیه والکفار بمنزله الموتی لا یحجبون ولا یورثون[۳۲].

اسلا م همیشه بر دیگر مکاتب وملل برتری دارد وهیچ چیزی بر اسلام برتری ندارد و کافران ماننداموات نه مانع ارث می شوند ونه ارث می برند .از این حدیث به خوبی برمی اید که آن حضرت هیچگاه راضی به سلطه ی کفار برمسلمانان نبودوتسلط غیرمسلمان را برمسلمان در هیچ عرصه ی نمی پذیرفت.

۳.اصل صلح وهمزیستی مسالمت آمیز

یکی از پرسشهای اساسی در زمینه ی ر وابط خارجی اسلام این است که ایا اصل در روابط خارجی از نگاه اسلام و سیره پیامبر برصلح است یا جنگ؟

هرچندعموم مستشرقان غربی و حتی برخی از دانشمندان مسلمان معتقدند که اصل در روابط خارجی اسلام برجنگ است وصلح یک حالت ویژه واستثنایی دارد[۳۳] از نظر اسلام صلح وهمزیستی مسالمت آمیز اصل وغایت حرکت اجتماع ویکی از مهمترین اهداف بعثت پیامبران می باشد؛ زیرا ازمهمترین هدف بر انگیختن پیامبران ازجانب خداوند ، استقرار عدالت اجتماعی است که از لازمه ی آن صلح وهمزیستی مسالمت آمیز می باشد ؛ چرا که جنگ ودشمنی از تعدی ، برتری جویی و تمامیت خواهی انسان ناشی می شودودر شرایطی که این غرایز تعدیل وکنتر ل شود درجامعه امنیت وهمزیستی مسالمت آمیز حکم فرما می شود [۳۴].

قرآن مجید درایات متعددهمواره مؤمنان را به صلح وآرامش فراخوانده واز دشمنی وکینه توزی آنان رابرحذر داشته است ازجمله در سوره بقره می فرماید:

«یا ایهّاالذین آمنوا ادخلوا فی السلم کافّهولا تتبعوا خطوات الشیطان انه لکم عدومبین[۳۵].»

ای کسانی که ایمان آورده اید! همگی به صلح وهمزیستی مسالمت آمیزدراییدواز گام های شیطان پیروی نکنید که او برای شما دشمن آَشکار است.

افزون بر ایات قرآن و روایات، سیره و رفتار پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نیز برصلح وهمزیستی مسالمت آمیزتأ کید دارد چنان که آن حضرت برای ایجاد انگیزه در مخالفان برای مذاکره وتوافق های اصولی وکشاندن آنان به میز مذاکره هرگز توافق های جزئی را در موردقدر مشترک هانادیده نمی انگاشت ؛ چرا که به خوبی می دانست که دست یا فتن به تمامی هدف ها وتوافق هادر یک مرحله خود مانع بزرگ پیشرفت مذاکرات وادامه ی روابط است ؛ ولی دستیابی به توافق های نسبی وکم اهمیت تر می تواند آغازی بر توافق ها وحتی همکاری های مهم تر و اصولی ترباشد[۳۶].

از نظر تاریخی ، پس از هجرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) به مدینه جنگ هایی رخ داد . پیامبر(صلی الله علیه و آله) پس از این جنگها که حدودشش سا ل به درازا کشید سیاست صلح خواهی را دنبال کرد که بارز ترین آن صلح حد یبیه است. خداونددر سوره ی انفال مسأله صلح را این گونه بیان می دارد : «وان جنحوا للسلم فا جنح لها وتوکل علی الله انّه هو السمیعُ العلیم وان یروید وا ان یخدعوک فانّ حسبکَ الله هوالذی ایدک بنصره وبالمؤ منین[۳۷]» واگر تمایل به صلح نشان دهند تو نیز از در صلح در آو بر خدا تکیه کن که اوشنوا ودانا است واگر بخواهند تورا فریب دهند خد برای تو کافی است او همان کسی است که تو را با یاری خود ومؤ منان تقویت کرد.

پیدا ست که در شریعت اسلام مهم ترین شیوه حل اختلافات در امور داخلی وبین المللی دولت اسلامی ، بهره گیری از شیوه ای مسالمت آمیز است وبه لحاظ تاریخی نیز آن حضرت درحل وفصل اختلافات از شیوه های چون مذاکره وبحث تاریخ اسلام از قبیل منشورمدینه در آغاز هجرت ورود پیامبر به مدینه وانعقاد پیمان دفاعی با بیطرفی با قبایل مختلف وانعقاد صلح حدیبیه ومذاکره با هیأ ت مذهبی مسیحیان نجران مؤ ید این مطلب است[۳۸].

۴.اصل التزام به پیمان ها واحترام به قرار داد ها

یکی دیگر از اصولی که مبنای رفتار پیامبر (صلی الله علیه و آله) در روابط خارجی محسوب می شود، اصل التزام به پیمان ها واحترام به قرار داد هااست. این اصل یکی از مهمترین اصول در روابط بین الملل و یک سیا ست راهبردی وبلند مدت در روابط خارجی اسلام محسوب می شود که درهیچ شرایطی قابل نقض نمی باشد .

در قرآن مجید ایات فراوان در رابطه با این اصل وجود دارد، در برخی ایات به طور مطلق به رعایت پیمان ها اشاره شده است مانندایه ۱۷۷سوره بقره که می فرماید: «یا ایهاالذین آمنوا اوفوا بالعقود.» ای کسانی که ایمان آورده اید به پیمان خود وفانماییدوایه ۱سوره مائده که می فرماید: «والموفون بعهدهم اذا عاهدو ا ».وهرگاه پیمان ببندند به آن وفاکنند .

دربعضی دیگر از ایات التزام به پیمان ها یک تکلیف ویک مسؤ لیت اعلام شده است مانندایه ۳۴ بنی اسرائیل که می فرماید: «الذین یوفون بعهد الله ان العهد کان مسؤ لاً». به پیمان خویش وفاکنید زیراکه از عهد پرسیده می شود. در شماری از ایات، کسانی که نقض پیمان می نمایند بدترین جنبندگان روی زمین معرفی شده است مانندایه ۵۵ و ۵۶ سوره انفال که می فرماید: «انّ شرالدوّاب عندالله الذین کفروا فهم لا یؤمنون ؛ الذین عاهدت منهم ثم ینقضون عهدهم فی کلّ مره وهم لایتقون ».بد ترین جانوران نز د خداکسانی هستند که کافر شدند وایمان هم نخواهندآورد کسانی که چند بار باتو عهد بستند آن گاه عهد تورا در هرمرتبه شکستند و در حفظ آن راه تقوا نپیمودند.

ازمجموع آ یاتی که به وجوب وفای به عهد اشاره دارند چندنکته رابه خوبی می توان استفاده کرد:

۱٫ اصل بقای معاهدات واعتبار آن تا انقضای مدت؛

۲٫ جایز نبودن خدعه وغدر با طرف مقابل؛

۳٫وقتی قرار دادی بسته شد از نظر قرآن تحت هیچ شرایطی نباید آن را شکست؛

به همین دلیل اصل وفای به عهد واحترام به قرار دادها مورد اتفاق عالمان ومفسران است وهمگان بروجوب وفای به عهد والتزام به پیمان ها وحرمت خیانت وغدر در حق مسلمان وغیرمسلمان اذعان نموده اند[۳۹]. پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)در سیره ورفتار خویش به این اصل توجه جدی داشت واهمیت فوق العاده قائل بود . افزون برآن که از پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله) در این رابطه احادیث متواتری نقل شده است که حضرت، مسلمانان را از لزوم پایبندی به پیمان هاوقراردادها آگاه می سازد[۴۰]، سیره عملی پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز به خوبی این مطلب را تأ یید می نماید که یکی از برجسته ترین آن پایبندی حضرت به مفاد صلح حدیبه است .هنگامی که پیمان صلح حدیبه را می نوشتند ابوجندل پسر سهیل ابن عمرو (نماینده قریش) که از دشمن فرارکرده بود باغل وزنجیر رسید وبه پیامبر پناهنده شد ، یاران پیامبر در پیروزی وفتح شک نداشتند؛ زیرا پیامبر در حال رؤ یا ظفر را دیده بود.چون انجام صلح را دیدند دچار حیرت شدند ویک وضع عجیبی پیش آمد که نزدیک بوداز فرط غم واندوه هلاک شوند چون سهیل فرزند خود رادید اورا برد وگفت : « ای محمد عهد چنین است ، فرزند خود را گرفت که دوباره تسلیم قریش کند .ابو جندل که مسلمان شده بودفریاد زد : ای گروه مسلمانان مرا تسلیم قریش می کنید که گمراهم نموده واز دین من مرا باز دارند ؟ این واقعه برهیجان مردم افزود . پیامبر به ابوجندل فرمود: این را سختی وگرفتاری درراه خدا محسوب بدار که خداوند برای تو ناتوانان فرج ونجاتی خواهد داشت زیرا ما باین قوم عهد بسته ایم وخیانت نمیکنیم[۴۱].»

ب) ابزارسیره پیامبراعظم در روابط خارجی

برای تحقق اهداف در روابط خارجی وسیاست خارجی ، دولت ها از ابزار های گوناگونی بهره می گیرند . استفاده ی صحیح از این تکنیک ها، در میزان موفقیت واحدهای سیاسی بسیار مؤ ثر است ؛ تا آنجاکه در بسیاری از موارد جهت گیری هایی که دولت ها در سیاست خارجی اتخاذ میکنند ، بر اساس استفاده از ابزار هایی چون ، دیپلماسی ومذاکره، ابزار های اقتصادی ، فرهنگی ونظامی مورد ارز یابی قرار می گیرد[۴۲].

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نیز برای تحقق آرمان های اساسی اسلام ، در روابط خارجی خویش از راهبرد های متعددی بهره می جست وابزار های گوناگونی را به کارمی بست که ما در ذیل به برخی از آن اشاره می کنیم:

۱. مذاکره با سفیران ونمایند گان (ابزار سیاسی)

۲. اعزام مبلغان وارسال نامه به سران دولتها وقبایل (ابزار فرهنگی.تبلیغاتی)

۳. انعقاد پیمان ها وقرار دادهای سیاسی(ابزار حقوقی)

۴. تأ لیف قلوب (ابزار اقتصادی)

۵. عتق وفک رقبه )ابزار بشر دوستانه(

۶.جنگ(ابزار نظامی)

۱. مذا کره باسفیران ونمایندگان (ابزار سیاسی)

مذاکره به مفهوم چانه زنی ، استدلال ومتقاعد کردن طرف مقابل، یکی از رایج ترین وعمومی ترین ابزارهای ارتباط در روابط خارجی و اقدامات دیپلماتیک محسوب می شود به گونه ی که برخی از صاحب نظران، دیپلماسی را مترادف با آن معنا کرده اند . یکی از مهم ترین دلایل روی آوردن به مذاکره کم هزینه بودن ، ماهیت مسالمت جویانه ی آن وسابقه ی بسیار طولانی آن در حل منازعات ومهارجنگ های قبیله ی وملی است [۴۳].

مذاکره در روابط خارجی پیامبر گرامی وسیره ی سیاسی آن حضرت ازاهمیت قابل توجهی برخوردار بوده است. در اهمیت مذاکره در سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله) همین بس که ایشان سفیرانی را به ممالک غیر اسلامی گسیل می داشت وآنان را موظف می نمود تامذاکره رامقدم برشیوه های خشونت آمیز بدارند[۴۴].وظایف مهم سفیران وفرستادگان پیامبر رامی توان درموارد ذیل خلاصه کرد:

.دعوت به اسلام

. مذاکره صلح وترک مخاصمه بادشمن

مذاکره درباب مبادله اسیران جنگی پس از خاتمه ی جنگ

. مذاکره درموردانعقاد قرار دادهای مربوط به غرامت وامضای آنها

ـ مذاکره در جهت ایجاد حسن تفاهم وجلب دوستی وانعقاد پیمان همکاری در زمینه های مختلف باکشور محل مأ موریت.

به دنبال فتح مکه وفراغت پیامبراعظم(صلی الله علیه و آله) از کار وان قریش حضرت فرصت پیداکرد تامذاکره با سفیران قبیله ها و کشورها را فعال تر نماید. از سال ششم هجری مدینه شاهد ورود هیأت های نمایندگی دولت ها وگروه های مذهبی بود وسال به سال برشمار آنان فزوده می شد . پیامبر با احترام کامل از هیأ ت های نمایندگی استقبال وبا صداقت وقاطعیت تمام باآنان مذاکره می نمودوبه آنان اطمینان می داد که در کنار یکدیگر می توانند از آرامش وامنیت برخوردار گردند .با فرارسیدن سال نهم هجری، آثار فتح مکه با سرازیر شدن اعراب به مدینه آشکار شد . شهر نشینان وبدویان شبه جزیره باشنیدن خبر تسلیم مکیان به مسلمانان و با آگاهی از اقتدار ورأفت پیشوای مسلمانان ، دلیل استواری برای مقاومت خویش در برابر دولت مدینه نداشتند . سیره نویسان سال نهم هجری را به دلیل کثرت حضور اعراب عا م الوفود نامیده اند[۴۵].

۲. اعزام مبلغان وارسال پیام (ابزار فرهنگی ـ تبلیغاتی)

در عر صه ی روابط خارجی فعالیت ها به حوزه ی مذاکرات وچانه زنی محدودنمی شوند ، بلکه هموار ه تلاش برآن است که از راه تبلیغات وفعالیت های فرهنگی رفتار های طرف مقابل را تحت تأ ثیر قرار داده ورفتار های مطلوب را در آنها شکل می دهند.

به همین دلیل یکی از ابزار های روابط خارجی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) اعزام مبلغان ودعوت کنندگان وفرستادن پیغام به بزرگان قبایل وسران کشورها بود .این تبلیغات ودعوت هابه صورت های ذیل انجام می پذیرفت:

الف) تماس مستقیم با افراد ،سران وهیأ ت هایی که به منا سبت حج، به مکه می آمدند. پیامبر به رغم تنهایی وکار شکنی وآزار مشرکان این شیوه را به کار می بست. وی در این ملاقات ها پیام ورسالت خود را مطرح می نمود و به این روش پیام خود را به گوش دورترین افراد دنیا می رساند.

ب) هجرت مسلمانان در دو نوبت به حبشه ، انگیزه وماهیت تبلیغی داشت .

ج) اعزام شخصییت های برجسته مسلمان مانند : معاذ ابن جبل به یمن ، علی (ع)به یمن ، ومالک ابن مراره ، عبدالله مهاجر بن ابی امیه ، اقرع به عبدالله حمیر ، ابوموسی اشعری ، عبدالله بن زید ، مالک ابن عباده ، عقبه ابن زیاد وخالد ابن ولید .

د) اعزام هیأ ت های تبلیغی مانند هیأ ت هایی که به یمن ونجد ورجیع فرستاد[۴۶] .

درکنار اعزام مبلغا ن به ارسال پیام ها ونامه ها به سران قبایل و دولتهای دیگر می پرداخت . پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نامه هاو پیام های متعددی به سران قبایل ،کشورها ورهبران ادیان و مذاهب فرستاده است . برخی از محققان شمار این نامه ها را بیش از سیصد مورد دانسته اند[۴۷].

۳. انعقاد پیمان هاو قرار دادها (ابزارحقوقی)

یکی دیگر از ابزار روابط خارجی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) انعقاد قرار داد ها وپیما ن های سیا سی بود که از جمله ی آن پیمان عقبه ، منشور مدینه[۴۸] وصلح حدیبیه [۴۹] را می توان برشمرد. یکی از معا هدات رسول خد پیمانی است که بین آن حضرت ونصارای نجران منعقد شد . نجران با هفتاد دهکده ی تابع خود ، درمنطقه مرزی حجاز ویمن واقع شده بود و در آغاز ظهور اسلام، تنها منطقه ی مسیحی نشین حجاز محسوب می شد که از بت پرستی دست برداشته وبه ایین مسیح گرویده بود. پیا مبر بافرستادن نامه ی به ابو حارثه اسقف نجران سا کنان آن دیار را به پذیرش دین مبین اسلام فرا خواند وهیأ ت نمایندگی نجران به مدینه آمدند تا با پیامبر (صلی الله علیه و آله)گفت وگونمایند وصحت وسقم نبوت آن حضرت را نیز بررسی نمایند . پس از جروبحث فراوان در باره حقانیت اسلام ونبوت پیامبر نمایندگان نجران مذاکرات خودرا با رسول خدا قانع کننده نیافتند وهردو طرف آمادگی خود رابرای مباهله اعلام نمودند . در این هنگام ایه مباهله ناز ل گردید ورسول خدار ا مأ مور کرد تا با کسانی که بااو به مجادله ومحاجه برمی خیزند وزیر بار حق نمی روند مباهله نمایند

پیامبر اسلام برخلاف انتظار سران هیأ ت نما یندگی نجران، همراه با چهره های نورانی یعنی علی وفاطمه وحسن وحسین (علیهم السلام) در میان آنان آمد . مسیحیان به این نتیجه رسیدند که پیامبر در دعوت وادعای خویش اعتقاد راسخ دارد . سر انجام ، با وحشت مسیحیان از مباهله، پیمان صلح بین آنان ومسلمانان به امضاء رسید ومسیحیان متعهد شدند سالیانه مبلغی برای مالیات به دولت اسلامی بپردازند ودر برابر آن ،پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز مسؤ لیت دفاع وجلوگیری از هر گونه ظلمی را از طرف مسلمانان به مسیحیان نجران وآزادی آنان در مراسم مذهبی رابه عهده گرفت[۵۰].

۴. تألیف قلوب (ا بزار اقتصادی)

یکی از تکنیک های مؤ ثر در اجرای سیا ست خارجی برای تحقق هدف ها و تأمین منافع، استفاده از ابزار های اقتصادی و مالی است.در این راستا دولت استفاده کننده از این ابزار تلاش می نماید که دیگر دولت ها و ملت ها را به تغییر در سیاست های خارجی شان وادار نماید.بهره گیری از این ابزار به عصر کنونی در روابط خارجی منحصر نیست ؛ بلکه در گذشته نیز دولت ها سعی کرده اند از این طریق دیگران را به تسلیم درمقابل خواسته های خود وادار کنند[۵۱].

پیامبر گرامی اسلام در روابط خارجی خویش از ابزاراقتصادی نیزبرای دعوت وهدایت مردم به دین مبین اسلام تحت عنوان« تألیف قلوب» استفاده می نمود.

عنوان تأ لیف قلوب برگرفته از صریح قرآن است وبه معنای اختصاص دادن بخشی از غنایم ومنابع مالی دولت اسلامی برای جذب قلوب وایجاد ذهنیت مثبت در برخی افراد است. قرآن کریم می فرماید: «انّما الصدقاتُ للفقراءِ والمسا کینَ والعاملینَ علیها والمؤ لفه قلوبهم و فی الرقاب و الغا رمین و فی سبیل الله وابن السبیل فریضهً من الله واللهُ علیمٌ حکیم.[۵۲]» بر اساس این ایه، مصرف صدقات منحصر به این هشت گروه است : فقیران، عاجزان، مسکینان، متصدیان اداره ی صدقات وبرای تألیف قلوب وآزادی بندگان وقرض دادن در راه خدا وبرای در راه ماندگان . این مصارف هشت گانه فرض محکم خدا است[۵۳] .

پیامبر گرامی اسلام در مواردمتعددی از این ابزار اقتصادی برای گسترش اسلام بهره گرفت وبه رغم مخالفت دیگران در این جهت سرمایه گذاری کرد . از جمله در جنگ طائف به اشراف وبزرگانی که تازه مسلمان شده بودند یا مشرکانی که به آن حضرت کمک کرده بودند از غنایم جنگی بیش از دیگران سهم داد تا سبب جلب نظرآن ها و قبیله و فامیل شان شود.[۵۴]

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در جواب اعتراض یاران خود به آنان فرمود : ایابرای مختصر گیاه سبزی از مال دنیا که می خواستم به وسیله ی آن دل گروهی را به دست آورم تا شاید به این وسیله اسلام آورند، در دل خویش از من گله مند شدید.[۵۵]

۵. عتق وفک رقبه (ابزار بشر دوستانه)

از جمله مطالب ارزشمندی که در حقوق بین الملل مورد عنایت قرار گرفته وفعالیت های مثمر ثمر ی در رابطه با آن صورت پذیرفته اصل الغای بردگی است که در قوانین اساسی اکثرکشور ها گنجانده شده وتمام دولت های جهان حمایت وپشتیبانی خود را از اجرای آن اعلام نمو ده اند.[۵۶]

هرچند مسأله ی آزاد کردن بردگان و اکثر احکام دیگر که در شریعت اسلامی مطرح است ، قبل از اسلام نیز در برخی از شرایع آسمانی مطرح بوده است، ولی اسلام باسدنمودن راه های بردگی و ترویج فرهنگ تساوی افراد بایک دیگر ، بهترین وموفق ترین شیوه وابزار رامورد استفاده قرار داده است.

بنا براین ، امتیاز اسلام برشرایع دیگر در بینش فلسفی اسلام نسبت به بردگی در طرح ویژه ای است که به صورت طبیعی به آزادی کامل بردگان منتهی می شده است[۵۷].

از نظر اسلام انسان دارای کرامت است وبه عنوان اشرف مخلوقات خلیفه ی خدا در روی زمین، می باشد. در این شریعت مقدس، اصل برآزادی انسان بوده وبرده داری یک امر عارضی تلقی می شودکه برخلاف نظام آفرینش خداوند بوده واسلام به آن به مثابه ی یک بیماری اجتماعی نگریسته وبه مبارزه باآن به پا خاسته است.

یکی از ابزاری را که اسلام برای مبارزه با این بیماری بر گزیده است فک رقبه است.

فک به معنای آزاد کردن ، جدانمودن دوچیزاز هم است و رقبه جمع رقاب به معنای بردگان آمده است . عتق را از آن جهت فک گویند که آزاد کننده است ومیان بنده وملکیت جدایی می اندازد[۵۸].

چنان که گفته شد با شروع جهاد علیه ستمگران و رژیم های کافر، برنا مه ی بسیار منطقی فک رقبه اسلام نیز آغاز شد؛ زیرا پیام اسلام وارتش اسلامی به برده هایی که زیرسلطه ی حکومت کفار ستم گر زندگی می کرده اند این بوده است که برده ها به محض پذیرش اسلام وسرپیچی از اطاعت صاحبان خود آزاد می شوند[۵۹] .

این تنها حلقه ای از مجموعه ی حلقات طرح فک رقبه ی اسلام است . اما برای فهم هرچه دقیق تر برنامه ی آزادی برده در اسلام ، بهتر است به آغاز طلوع خورشید فروزان اسلام در مکه باز گردیم ونزول ایات الهی به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) را مورد بررسی قراردهیم .

یکی از سوره هایی که درمکه قبل از هجرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) ویارانش به مدینه نازل شد ، سوره بلد می باشد . سوره ی بلد از سوره های کوتاه ،کوچک ومکی قرآن است ودقیقاً زمانی نازل شد ه است که پیامبر تعداد انگشت شماری بیش، پیروان مؤمن نداشت.

این سوره رامی توان در آن شرایط ، اعلام برنامه واعلام مواضع اسلام وپیامبر گرامی(صلی الله علیه و آله) آن نسبت به بردگی وبردگان وایتام ومساکین ومحرومان تلقی کرد .

خداوند دراین سوره ابتدا از شهر مکه واهمیت آن سخن می گوید وبه آن سوگند یاد می کند وسپس مسأ له ی تولد وحرکت وتحول رامطرح می کند وبه آن سوگند یادمی کند وبه هدایت وگمراهی انسان وامکانات خدادادی جسمی او اشاره می کند و انسان را به عنوان یک موجودی که زاییده و مولود رنج است نام می برد وآن گاه به عقبه ها یعنی گردنه ها و فرازهای اجتماعی و تاریخی که باید انسان مسلمان از آن عقبه ها بگذرد واقتحام عقبه نماید یاد می کند وشایدبه عنوان نمونه فک رقبه وآزادی بردگان واطعام یتیمان ومسکینان را مصادیق این عقبه هاذکر می کندومی گو ید : اگر انسان مسلمان این عقبه هارا اقتحام وطی نماید ، آن گاه جزء مؤ منان قرار گرفته ودر گروه بندی اجتماعی ویا اخروی ، جزو اصحاب میمنه شمرده خواهد شد[۶۰] .

پیامبرگرامی(صلی الله علیه و آله) بنا به حکم الهی ، سنت حسنه ای را در آزاد سازی بردگان تحکیم بخشید ، شخص آن حضرت از روش های گوناگونی برای آزادی بردگان بهره می گرفتند . به طور مثال : وقتی مکه فتح شد رسول گرامی برای اسرای جنگی فرمود : همه ی شما «طلقاء » (آزاد) هستیدودر جنگ بدر نیز هر اسیر باسوادی قرار شد ده نفر از مسلمانان را سواد بیاموزد وآزاد شود واز شماری نیز فدیه گرفتند[۶۱] .

۶. جنگ (ابزار نظامی)

جنگ در حقوق بین الملل به برخورد میان دو یا چند دولت که در آن نیرو های مسلح طرفین در گیر اقدامات خشونت آمیز تلقی شوند تعریف می شود.هر چند این تعریف شامل جنگ میان افرادوقبایل نمی شود ، چون مصداق دولت نیستنند؛ ولی از آن جاکه از دیر باز جنگ وگریز وجود داشته بنا براین می توان تعریف فوق را باحذف دولت مصطلح امروزی ، به حاکمیت های قرون گذشته نیز تعمیم دادوبر اساس آن، رفتار مبتنی برجنگ پیامبر اسلام رابررسی کرد[۶۲].

پیامبر گرامی اسلام هرچند در ابلاغ رسالت خویش، اصل را بردعوت مسالمت آمیزگذارده بود ، اما درپاره ای از مواقع به سبب شرایط خاص سیاسی واجتماعی شیوه مسالمت آمیز دعوت آن حضرت، به جنگ وشیوه قهر آمیز منجر می شد ، مانند رفتار پیامبر در قبال سران مشرکان قریش که به مخالفت شدید با آن حضرت برخاسته بودند که بابررسی ایات مربوط به جنگ به خوبی می توان در یافت که این رفتار رفتاردفاعی بوده نه تهاجمی وماجرا جویانه ؛ چراکه پیامبر اکرم در طول سیزده سال اقامت خویش در مکه از اصل دعوت بهره جست ودر این راه به رغم اذیت وآزارمشرکان از شیوه های دیگر استفاده نکرد . پس از بیعت بخشی از مردم مدینه در عقبه ی اولی وثانیه ، مسلمانان ازهر لحاظ نیرومند شد ند وپیامبر بامهیا شدن شرایط زمانی ومکانی وهجرت ازمکه به مدینه از سوی خداوند دستور مقابله باکفار قریش واستفاده از رفتار مبتنی بر دفاع رادر یافت کرد. و ایه زیرنازل شد:

«أذِنَ للذین یقاتلون بأ نّ لهم ظلموا وانّ الله علی نصرهم لقدیر[۶۳].» اذن ورخصت دفاع ومقابله با دشمنان اسلام به جنگ جویان داده شد؛ چرا که آنان از دشمن سخت ستم کشیدند وظلم دیده اند وخداوند بر یاری آن ها قادر وتوانا است.

به هر حال ایات قرآن کریم چنین استفاده می شود که جنگ در مکتب اسلام تجویز شده وپیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) نیز آن رابه عنوان یک رفتار ویک ابزار درروابط خارجی پذیرفته واز آن بهره جسته است.ولی دارای شرایط وقواعد خاصی است که می توان آن رادر چند بند ذیل خلاصه کرد :

۱٫ در اکثر ایات قر آن ، جهاد وقتال با کفار ومشرکالن مقید به قید«فی سبیل الله» شده است .به این معنا که خیر ، صلاح ورحمت برای همگان می باشد ودر نهایت تعبد وفرمان بری از خالق یکتا صورت گیرد.

۲٫ باید با کسانی که معترض ومهاجمند مبارزه و جهاد کرد ؛ ایه شریفه« وقاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم[۶۴]» مقید به این معنا است که جهاد در حقیقت دفع ورفع تهاجم است باکسانی که فتنه وآشوب برمی انگیزند وخلق خدارا منحرف می کنند وبه حقوق وحدود تجاوز می کنند :«وقاتلواهم حتی لا تکون فتنه[۶۵]» ودر نهایت مؤمنان وپیروان پیامبر برای استقرار قانون وحکومت الله مبارزه می کنند«ویکون الدین لله[۶۶]»

۳٫ از حدودی که ایات فوق تبیین نموده است نباید هیچ جنگ جوی مسلمان تجاوز کند : «ولا تعتدوا ان الله یحب المعتدین[۶۷]» واگر مهاجمان با مانعان پیشرفت دعوت از فتنه وتعرض ومقاومت باز ایستادند دیگر نباید متعرض آن هاشوند .« فان انتهوا فا ن الله غفور رحیم . فان انتهوا فلا عدوان الاّ علی الظالمین[۶۸] »

۴٫ در نهایت جنگ و جهاد باید در محیط ها وسازمان های امن وصلح ممنوع باشد تا شاید دشمنان ومحاربان به تفاهم وفراگرفتن دعوت اسلامی گرایند . جهاد در حدود مسجدالحرام صورت نمی گیرد ؛ «ولا تقاتلوهم عندالمسجدالحرام[۶۹]» و در ماه های حرام نیز ممنوع است مگر آن که دشمن نقض حدود و پیمان شکنی کند: « الشهر الحرام بالشهر الحرام والحرمات قصاص[۷۰].»[۷۱]

پی نوشت:

[۱]. کارشناسی ارشد فقه ومعارف اسلامی گرایش فقه واصول.

[۲]. وما ینطق عن الهو ی ان هو الاّ وحییو حی. قرآن مجید، نجم، ۳٫

[۳]. احزاب ،۲۱٫

[۴]. محمد ابن یعقوب فیروزآ بادی ، القاموس المحیط ، ج۲، ص۵۴وابن منظور جمال الدبن محمد ابن مکرم ، لسان العرب ،نشرادب حوزه، ۱۴۰۵ق،ج۴ ص۳۸۹٫

[۵]. ابن منظور ، همان ج۶ ، ص۴۵۴٫

[۶]. حسین ابن محمد راغب اصفهانی ، المفردات فی غریب القرآن ،تهران ،مکتبه المرتضویه، ص۲۴۷٫

[۷].پیشین

[۸].علامه سید محمد حسین طبا طبایی ، المیزان،قم،مؤسسه انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،۱۳۶۸ش، ج۱۴ ،ص ۱۴۴٫

[۹]. شهید مرتضی مطهری ، سیری در سیره نبوی، قم، انتشارات صدرا[بی تا] ،ص۵۳٫

[۱۰].علی آقا بخشی باهمکاری مینو افشاری راد، فرهنگ علوم سیاسی ، ویرا یش ششم ، تهران ،نشر چاپار، ۱۳۸۳ش،ص۲۵۰٫

[۱۱].ر.ک :ابوجعفر محمد ابن الحسن طوسی، کتا ب الخلاف، قم ، مؤسسه انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین ،۱۴۱۷ق،ج۵،ص۲۶۵وص۵۲۰ومحمد ابن منصور ابن احمد ابن ادریس حلی ، السرائر، همان ناشر، ۱۴۱۱ق،ج۲ص۱۲٫

[۱۲].ر۰ک :محمد ابن یعقوب کلینی، الکافی ،دار الکتب الاسلامیه ،چ ۳،۱۳۶۷ش،ج ۵ص۳۶(باب الدعا الی الاسلام قبل القتال ).

[۱۳]. احزاب ،(۳۳):۴۵و۴۶٫

[۱۴].همان ، ص ۲۸(باب و صیه الرسو ل الله فی السرایا،ح۴).

[۱۵].سید عبدالقیوم سجادی، اصول سیاست خارجی در قرآن ، مجله علوم سیاسی، فصلنامه تخصصی مؤ سسه آموزش عالی باقرالعلوم،س۴،ش۱۵،ص۱۷۳٫

[۱۶].ابن هشام، السیره النبویه، قاهره ، مکتبه الکلیات الا زهریه ، ۱۹۷۸م،ج۳،ص۲۱۶٫

[۱۷].علی احمدی میانجی ، مکاتیب الرسول،دار الحدیث ، ۱۴۱۹ق،ج۲ ،ص۳۱۶،وابن کثیرالبدایه والنهایه داراحیاء التراث العربی، بیروت ، ، ۱۴۰۸ق،ج۴ص۳۰۶

[۱۸]. محمد باقر مجلسی ، بحار الا نوار ،موئسسه الوفا ، بیروت چ۲، ج۲۰،ص ۳۸۶،وعلی احمدی میانجی پیشین ، ص۳۹۰٫

[۱۹].قل یااهل الکتاب تعالو ا الی کلمه سواء بینناوبینکم الانعبد الاّ الله ولا نشرک به شیئا.(آل عمران،۶۴٫)

[۲۰].ابو الفضل شکوری ، فقه سیاسی اسلام، ویرایش دوم ،مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ص.۳۱

[۲۱]. ر.ک: همان ص۳۲۲٫

[۲۲].ر.ک: ابوجعفر محمد ابن الحسن طوسی، کتا ب الخلاف، قم ، مؤسسه انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین ،۱۴۱۷ق،ج۵،ص۲۶۵وص۵۲۰ومحمد ابن منصور ابن احمد ابن ادریس حلی ، السرائر، همان ناشر، ۱۴۱۱ق،ج۲ص۱۲٫

[۲۳].شیخ بهائی ، جامع عباسی ، موءسسه انتشاراتی فراهانی تهران، ص ۱۵۵٫

[۲۴]. قرآن مجید ، سوره نسا، ایه ۷۵٫

[۲۵].سوره بقره ، ایه ۲۴۶٫

[۲۶].سید محمد موسوی ، دیپلماسی ورفتار سیاسی در اسلام ،مرکز باز شناسی اسلام وایران ،چ۲، ۱۳۸۴،ص۹۲٫

[۲۷]. نساء ،ایه۱۴۱٫

[۲۸].بجنوردی ، قواعدالفقهیه، نشر الهادی چ اول، ج۱،ص۱۸۷٫

[۲۹].ابوالفضل شکوری ، پیشین،، ص۳۲۶٫

[۳۰].همان ص۳۲۷٫

[۳۱].سید عبدالقیوم سجادی ، پیشین،ص۱۷۶٫

[۳۲].شیخ صدوق ، من لایحضره الفقیه، جامعه مدرسین ، چ ۲ ، ج۴ ، ص۳۳۴،( با ب میراث اهل الملل).

[۳۳].سیدعبدالقیوم سجادی ، اصول سیاست خارجی در قرآن ، علوم سیاسی ،فصلنامه تخصصی مؤ سسه آموزش عالی باقرالعلوم فصلنامه تخصصی مؤ سسه آموزش عالی باقرالعلوم ،س۴ش ۱۵ص۱۷۱٫٫

[۳۴]. ،سید محد موسوی ،پیشین،ص۵۵٫

[۳۵]. بقره ، ۲۰۸٫

[۳۶]عمید زنجانی حقوق وتعهدات بین المللی ودیپلماسی در اسلام ، ص۲۷۴٫

[۳۷]. انفال ، ۶۱و۶۲٫

[۳۸]. سیدمحمدموسوی، پیشین، ص۵۶٫

[۳۹]. سید عبدالقیوم سجادی، پیشین،ص۱۷۸٫

[۴۰]. سید محمد موسوی،پیشین ،ص۶۶٫

[۴۱].ابن اثیر کامل ، ترجمه : عباس خلیلی ، تهران ،علمی،ص۲۳۵٫

[۴۲]. سید عبدالعلی قوام ،اصول سیاست خارجی وسیاست بین الملل، ، ویرایش۳، تهران ، سمت،ص۲۰۷٫

[۴۳].سید عبدالقیوم سجادی، دیپلماسی ورفتار سیاسی در اسلام ، مجله علوم سیاسی،فصلنامه تخصصی مؤسسه آموزشی باقرالعلوم ،س۵، ش۲۰ ص۱۷۵٫

[۴۴].سید عبدالقیو م سجادی، سیاست خارجی دولت اسلامی از دیدگاه امام علی(ع) ، همان ، ش۱۱،س۱۳۷۹،ص۹۹٫

[۴۵].سید محمد موسوی،پیشین، ص۱۰۰٫

[۴۶]. همان ص۱۰۱ .

[۴۷]. احمد میانجی ،مقدمه مکاتیب الرسول،قم، انتشارت یس، ۱۳۶۳، ص۵٫

[۴۸]. ر.ک:سید جعفر شهیدی، تحلیلی از تاریخ اسلام ، تهران ، نهضت زنان ایران ،چ۲،ص۴۹.۵۴٫

[۴۹] .ر.ک:سید محمد تقی مدرسی ، هدایت گران راه نور ، نشر بقیع ۱۳۷۵،ص ۴۶. ۴۸٫

[۵۰] . سید محمد موسوی، پیشین،ص۱۱۴٫

[۵۱].سید عبدالعلی قوام، پیشین،ص۲۱۰٫

[۵۲]. توبه ، ۶۰

[۵۳].سید عبدالقیوم سجادی، دیپلماسی ورفتار سیا سی در اسلام ، مجله ی علوم سیاسی ، س۵ ، ش۲۰ ، ص۱۷۹٫

[۵۴]. ا بن هشام، سیره النبی،ترجمه : سید هاشم رسولی محلاتی ، تهران آنتشارت اسلامیه، ۱۳۴۱، ج ۲،ص۳۱۴٫

[۵۵]..سید محمد موسوی، پیشین،ص۱۱۹٫

[۵۶]. دفتر همکاری حوزه ودانشگاه ، اسلام وحقوق بین الملل عمومی،تهران،سمت،۱۳۷۰،ج۲،ص۱۰۱٫

[۵۷].همان ، ص۱۴۱٫

[۵۸]. سید علی اکبر قرشی قاموس قرآن ، تهران، دار الکتب الاسلامیه ، س۱۳۶۴، ج۵، ص۱۹۹٫

[۵۹]. ابوالفضل شکوری ، پیشین، ص۳۹۵٫

[۶۰].همان .

[۶۱].همان،ص۳۹۹٫

[۶۲].علی شیرخانی، دعوت جنگ وصلح در قرآن، مجله علوم سیاسی، پیشین،س۴،ش۱۵،ص۱۸۷٫

[۶۳]. حج ،۳۹٫

[۶۴].ودر راه خدا با کسانی کهبا شما می جنگند بجنگید…(بقره،۱۹۰).

[۶۵].وباآن ها پیکار نماییدتافتنه( بت پرستی ویلب آزادی از مردم ) باقی نماند(بقره،۱۹۳).

[۶۶].همان.

[۶۷].پیشین.

[۶۸].بقره، ۱۹۲و۱۹۳٫

[۶۹].بقره ،۱۹۱٫

[۷۰].بقره،۱۹۴٫

[۷۱].علی شیرخانی، پیشین،ص۱۸۹.۱۹۰٫

[۷۱] .همان ، ص۱۸۸٫

منبع :فقه پژوهان . بهار ۱۳۸۶، شماره ۱ .