سید رضی

نوشته‌ها

نامه های امیر المؤمنین علی (علیه السلام) در نهج البلاغه

اشاره:

یکی از منابع مهمی که مورخان در طول تاریخ در تألیفات خود از آن بهره برده اند منشأت امیران،وزرا،دبیران و کاتبان چیره دست است که تاریخ زمانه خود را درک کرده آگاهانه قلم زده اند.از میان این همه تألیفات،نامه های حضرت علی(علیه السلام)از منزلتی خاص برخوردار است که پس از آنکه شریف رضی در قرن چهارم هجری قمری سخنان امام را گرد آورد،این سرمایه غنی به شکل شایسته تری در دسترس قرار گرفت.

طور مثال عبد الحمید بن یحیی عامری کاتب مروان ابن محمد،آخرین خلیفه اموی که به سال ۱۳۲ هجری قمری کشته شد و درباره او گفته اند کتابت با عبد الحمید آغاز و با ابن عمید پایان یافت و نوشته های او در بلاغت مثل است،گوید هفتاد خطبه از خطبه های اصلح ازبر کردم و این خطبه ها در ذهنم همچون چشمه ای پی درپی جوشید.۱

ابو عثمان عمرو بن بحر الجاحظ که به حق او را ائمه عرب شمرده اند و مسعودی وی را فصیح ترین نویسندگان سلف دانسته در ذیل این فقره از سخنان علی(علیه السلام):«قیمه کل امری ما یحسنه»۲چنین می نویسد:«اگر از این نوشته جز همین نداشتیم،آن را برای مترسلان ۲lو دبیران شافی،کافی،بسنده و بی نیازکننده می یافتیم،بلکه آن را افزون از کفایت و منتهی به غایت می دیدیم.۴

زکی مبارک در کتاب النثر الفنی هنگام بحث از صابی ۵در تحریر رساله ها پس از ذکر عبارت هایی از وی چنین گوید:«اگر ما،این عبارتها را با همانند آن که شریف رضی از گفتار علی(علیه السلام)آورده برابر کنیم می بینیم صابی و شریف رضی هر دو از یک آبشخور که نهج البلاغه باشد سیراب شده اند.۶

اگر خواننده متتبع فرصتی داشته باشد در مضمون رساله های بدیع الزمان همدانی،ابو بکر خوارزمی و صاحب بن عباد دقت کند یا شعرهای ابو الفتح بستی و ابو سعید رستمی و دیگران را به عین عنایت و دور از تعصب بنگرد،خواهد دید هرجا سخن از بحث ماوراء الطبیعه و شناخت خدا یا نشان از موعظت و ارشاد یا گفتار در پند و اندرز و یا بالاخص اثر سیاست و ملک و تدبیر است جلوه ای است از گفتار علی علیه السلام.۷

آنچه مسلم است بسیاری از خطبه ها،نامه ها یا فقره های کوتاه سخنان علی علیه السلام در اسنادی که قرن ها پیش از گردآوری نهج البلاغه نوشته موجود است و ادیبان و مترسلان مستقیم و غیر مستقیم در آرایش نوشته ها و گفته های خود از آن بهره برده اند.۸با اطمینان خاطر می توان گفت که

پس از قرآن کریم گویندگان و نویسندگان ایرانی و غیر ایرانی از هیچ گفته ای به اندازهء گفتار علی(علیه السلام)بهره نبرده اند و هیچ زیور ارزنده ای را چون سخنان او نیافته اند تا آرایش گفته ها و نوشته های خود سازند.۹

نامه های امیر المومنین علی(علیه السلام)در نهج البلاغه ۷۹ فقره بوده که به مناسبت های گوناگون برای کارگزاران،دوستان،خویشاوندان،مردم شهرها و دشمنان نگاشته شده است.نگارنده در این مقال سعی خواهد کرد تا نامه های آن حضرت را از جنبه تاریخی معرفی و مورد بررسی قرار دهد.

۱.نامه به کارگزاران نامه هایی که امیر المومنین علی(علیه السلام)به کارگزاران خود نگاشته را می توان به سه بخش تقسیم نمود:

الف.نامه هایی که مخاطب آنها مشخص است:

۱.نامه ۳ به شریح ابن حارث قاضی است که وی را به سبب خرید خانه هشتاد دیناری سرزنش نموده است.۱۰

۲.نامه ۴ به عثمان ابن حنیف از سرداران لشکر خود می باشد که او را به جنگ با دشمن ترغیب نموده است.۱۱

۳.نامه ۵ به اشعث بن قیس است که از جانب عثمان حکمران آذربایجان بوده و حضرت بعد از خاتمه جنگ جمل برای آگاهی او به حفظ اموال آذربایجان این نامه را به او نگاشته است.۱۲

۴.نامه ۸ به جریر بن عبد الله بجلی است هنگامی که امیر المومنین را نزد معاویه فرستاد تا معاویه را نسبت به جنگ یا بیعت با آن حضرت مخیر سازد.۱۳

۵.نامه ۱۲ به معقل ابن قیس ریاحی است هنگامی که او را با سه هزار تن به عنوان مقدمه لشکر به شام گسیل کرد نگاشته و در آن ضمن توصیه و سفارش به پرهیزگاری روش جنگ با دشمن را به او می آموزد.۱۴

۶.نامه ۱۳ به دو امیر از امیران سپاه به نام های زیاد ابن نصر و شریح ابن هانی است که آنها را در نبرد با معاویه به پیروی از مالک اشتر امر فرموده است.۱۵

۷.نامه های ۱۸،۲۲،۳۳،۳۵،۶۶،۶۷،۷۲،۷۶،۷۷ به عبد الله ابن عباس می باشد که در آن زمان حاکم و فرمانروای بصره بوده است و به ترتیب در این نامه ها به مضامین زیر اشاره شده است:

تشویق و ترغیب ابن عباس به مهربانی نمودن به قبیله بنی تمیم ۱۶، ترغیب و توصیه به کوشش در کار آخرت ۱۷،آگاه ساختن عبد الله بن عباس از وجود جاسوس های معاویه در مک در آن هنگام که وی بر مکه حکمفرما بود،۱۸آگاه ساختن او از شهادت محمد ابن ابی بکر و تسلط عمرو ابن عاص و لشکر معاویه بر مصر،۱۹پند و اندرز به وی در باب شاد نگشتن و افسرده نشدن در دنیا،توصیه و سفارش به برپا داشتن حج و نهی کردن اهل مکه در اجاره گرفتن از حجاج،پند و اندرز به وی نسبت به مقدر بودن روزی و اینکه دنیا سرای گردش خوشی هایی است که دست به دست می گردد،سفارش به وی نسبت به مهربانی با مردم و دوری از خشم و سفارش آن حضرت به وی هنگامی که او را برای احتجاج با خوارج گسیل داشت در این نامه از وی می خواهد با آنها به قرآن مناظره نکند بلکه با سنت احتجاج کند.

۸.نامه های ۲۰،۲۱،۴۴ به زیاد ابن ابیه است هنگامی که در حکومت بصره قائم مقام و جانشین عبد الله ابن عباس بود که به ترتیب در دو نامه نخست او را از خیانت به بیت المال مسلمانان منع کرده می ترساند و او را به اقتصاد و میانه روی و تواضع و فروتنی امر می فرماید.وی در آن زمان که از طرف امیر المؤمنین علی(علیه السلام)حاکم فارس بوده آن دیار را نیکو ضبط کرده نگهداری می نمود از این رو معاویه نامه ای به او نوشت تا او را به برادری بفریبد و آن حضرت در نامه ۴۴ وی را از چنین کاری برحذر می دارد.

۹.نامه های ۲۷ و ۳۴ به محمد بن ابی ابن بکر است.در نامه ۳۷ عهدنامه حضرت است هنگامی که او را به حکومت مصر گماشت در این عهدنامه او را به عدالت و برابری بین مردم امر کرده و پرهیزگاری و سختی مرگ و عذاب رستخیز را یادآوری نموده و در آخر او را به مخالفت هوای نفس و مواظبت نماز اندرز می دهد.نامه ۳۴ را نیز آن حضرت هنگامی که خبر دلگیری محمد بن ابی بکر را از عزلش از حکومت مصر و نصب مالک اشتر به در سعی و کوشش و زیاد کردن تلاش وی عزل نکرده بلکه اشاره می کند که کاری که از مالک اشتر ساخته است از محمد بن ابی بکر ساخته نیست.

۱۰.نامه ۴۱ به عبید الله ابن عباس برادر عبد الله بوده که وی را بر اثر پیمان شکنی و خوردن بیت المال سرزنش نموده است.البته در اینکه این نامه به عبید الله ابن عباس بوده یا شخص دیگری مد نظر اگر خواننده متتبع فرصتی داشته باشد در مضمون رساله های بدیع الزمان همدانی،ابو بکر خوارزمی، صاحب بن عباد دقت کند یا شعرهای ابو الفتح بستی و ابو سعید رستمی و دیگران را به عین عنایت و دور از تعصب بنگرد، خواهد دید هرجا سخن از بحث ماوراء الطبیعه و شناخت خدا یا نشان از موعظت و ارشاد یا گفتار در پند و اندرز و یا بالاخص اثر سیاست و ملک و تدبیر است جلوه ای است از گفتار علی علیه السلام بوده اختلاف نظر هست.

۱۱.نامه ۴۲ به عمر ابن سلمه مخزومی است که از جانب حضرت بر بحرین حاکم بود.در این نامه امیر المؤمنین علی(علیه السلام)او را عزل و به جایش نعمان ابن عجلا زرفی را گماشت تا وی در جنگ با اهل شام در رکاب او باشد.

۱۲.نامه ۴۳ به مصقله ابن هبیره شیبانی است که از جانب حضرت بر اردشیر خره(نام شهری بوده در فارس)حاکم بود و او را بر ستمگری در پخش غنیمت مالی که مسلمانان از دشمن بر اثر پیروزی گرفته اند سرزنش می نماید.

۱۳.نامه ۴۵ به عثمان ابن حنیف انصاری است که از جانب امیر المؤمنین حاکم بصره بود هنگامی که به حضرت خبر رسید که او را گروهی از اهل بصره به مهمانی خوانده اند لذا او را به جهت رفتن بدان مهمانی نکوهش نموده است.قسمتی از این نامه در نکوهش دنیا و ستودن پارسایان و کسانی است که دل بر آن نبسته از کار خدا غافل نمانده اند.

۱۴.نامه ۵۳ دستوری است که حضرت به مالک ابن حارث اشتر در پیمان خود به او امر فرموده و از مفصل ترین عهدنامه ها است هنگامی که او را والی مصر گردانید تا خراج آنها را گرد آورد با دشمن بجنگد و به اصلاح حال مردم آن دیار بپردازد و شهرهای آنجا را آباد سازد.

۱۵.نامه ۵۶ به شریح ابن هانی است هنگامی که حضرت او و زیاد ابن نصر را سردار بر لشکر و فرماندهی مقدمه سپاه خود در شام گماشت و او را از پیروی هوای نفس،فریب دنیا و خشم برحذر داشت.

۱۶.نامه ۵۹ به اسود ابن قطیبه سردار سپاه حلوان است که او را به دادگری امر می فرماید.

۱۷.نامه ۶۱ به کمیل ابن زیاد نخعی که از سوی حضرت عامل هیت بود بر او خرده می گیرد که چرا سپاهیان دشمن را که از منطقه او برای غارت و حمله عبور کرده اند وا گذارده و نرانده است.۳۷

۱۸.نامه ۷۰ به سهل ابن حنیف انصاری است که از جانب آن حضرت بر مدینه حکمفرما بود و درباره گروهی از اهالی آنجا که به معاویه ملحق شده بودند حضرت این پیشامد را امری عادی خوانده است.۳۸

۱۹.نامه ۷۱ به منذر ابن جارود عبدی که او را بر بعضی شهرهای فارس حکمرانی داده بود و چون خیانت در امانت کرد او را پیش خود خواست و او را زندانی نمود.۳۹

ب.نامه هایی که مخاطب آنها مشخص نیست و شامل نامه های ۱۹،۲۵،۲۶،۴۰،۴۶،۵۱،۵۲،۶۰ می باشد که مضامین آنها به ترتیب:توصیه به مماشات با رعیت،۴۰نشان دادن روش گرفتن و جمع آوری زکات و مهربانی به کسانی که زکات می پردازند،۴۱توصیه به پرهیزگاری و مهربانی با رعیت و اداء حقوق زیردستان و مستمندان هنگام جمع آوری زکات،۴۲درخواست حساب و نکوهش یکی از کارگزاران در نادرستی اش،۴۳ترغیب به مدارا و خوشرفتاری با رعیت و سختگیری در هنگام مقتضی،۴۴نهی از آزار رساندن برای گرفتن خراج و وادار نمودن به فروش چیزی که فروشش زیان دارد،۴۵توصیه به انجام نماز با مردم در اوقات خود،۴۶توصیه به نرسانیدن آزار و بدی به لشکریانی که عبور می کنند و به کیفر رساندن سپاهیانی که برای ستمگری به مال مردم دست درازی می کنند.۴۷

ج.نامه هایی که برای لشکریان نگاشته شده است که شامل نامه های ۱۱،۱۴،۱۶،۵۰ و ۷۹ می باشد.نامه ۱۱ در پاسخ نامه زیاد ابن نصر و شریح ابن هانی است که دستور جنگ با دشمن را به آنان گوشزد می نماید.۴۸و در دیگر نامه ها به ترتیب به لشگر خود پیش از روبرو شدن با لشکر شام در صفین راه پیروزی را به آنان نموده و از آزار رساندن به زنان نهی می فرماید.۴۹هنگام آغاز نبرد آنان را ترغیب به کوشش در جنگ می نماید۵۰و حق سران لشکر را به خود و حق خویش را به آنها بیان کرده آنها را به دادگری و پیروزی امر می فرماید۵۱ و به هنگام رسیدن به خلافت آنها را به پیروی از حق وا داشته و از باطل و نادرستی می ترساند.۵۲

۲.نامه به دوستان

امیر المؤمنین علی(علیه السلام)دو نامه برای دوستان خود نگاشته است:

۱.نامه ۶۸ که پیش ازپیش از رسیدن به خلافت به سلمان فارسی نوشته شده و حضرت وی را از فریب دنیا برحذر داشته است.۵۳

۲.نامه ۶۹به حارث همدانی که از اصحاب امیر المؤمنین است و مدار آن بر تعلیم مکارم الاخلاق یعنی خوهای نیکو و محاسن آداب یعنی روش های پسندیده است.۵۴

در اینجا باید به این نکته اشاره نمود که آن حضرت برای دوستان دیگری نیز نامه هایی نگاشته که در مناصب حکومتی از جمله کارگزاران بوده اند که نگارنده در بخش نامه به کارگزاران بدان ها اشاره نمود.

۳.نامه به خویشاوندان

امیر المؤمنین علی(علیه السلام)سه وصیت نامه به خویشاوندان خود نموده و نامه ای را هم در پاسخ برادر خود عقیل ابن ابی طالب نگاشته است که بدانها اشاره می شود.

۱.نامه ۳۱ از وصیت های آن حضرت است که پس از مراجعت از صفین در حاضرین،موضعی در نواحی صفین برای حسن ابن علی(علیه السلام)نوشته و اندرزهای بسیاری داده و راه های سعادت و نیکبختی را نشان داده است.روی سخن امام در این وصیت نامه با افراد بشر است نه صرفا امام حسن(علیه السلام)البته شارح بحرانی رحمه الله از ابو جعفر ابن بابویه قمی علیه الرحمه روایت کند که امام این وصیت را برای فرزند خود محمد ابن حنفیه نوشته است.۵۵

۲.نامه ۴۷ از وصایای آن حضرت به امام حسن(علیه السلام)و امام حسین(علیه السلام)است هنگامی که ابن ملجم که خدا او را از رحمتش دور گرداند به آن بزرگوار ضربت زده بود و در آن از خونخواهی نهی نموده و به کارهای نیکو امر فرموده است.۵۶

۳.نامه ۲۴ از وصایای آن حضرت به خویشان است که با اموال او چه کنند و آن را پس از بازگشت از صفین مرقوم فرموده است.۵۷

۴.نامه ۲۳ از وصایای آن حضرت است که نزدیک بدرود زندگانی فرموده که در آن به اطاعت از خدا و سنت رسول الله سفارش نموده است.۵۸

۵.نامه ۳۶ به برادر خود عقیل ابن ابی طالب(علیه السلام)است درباره لشکری که امام به سوی بعضی دشمنان فرستاده بود و آن در پاسخ نامه عقیل بود به آن حضرت و امام در این نامه از بدرفتاری قریش شکایت و دلتنگی کرده و استقامت و ایستادگی خویش را در راه خدا با تحمل هر پیشامد گوشزد می نماید.۵۹

۴.نامه به مردم شهرها

امیر المؤمنین علی(علیه السلام)سه نامه برای اهالی کوفه،یک نامه به اهل بصره،دو نامه به اهل مصر،یک نامه به اهل یمن و یک نامه برای مردم همه شهرها نگاشته که به شرح زیر است:

۱.نامه ۱ و ۵۷ که حضرت هنگام حرکت از مدینه به بصره برای مردم کوفه نگاشته و آنان را از سبب کشته شدن عثمان آگاه ساخته به کمک و یاری خود طلبید و آن را به وسیله امام حسن(علیه السلام)و عمار ابن یاسر فرستاد.۶۰

۲.نامه ۲ به اهالی کوفه است که از آنان پس از فتح و پیروزی در جنگ بصره قدردانی نموده است.۶۱

۳.نامه ۲۹ به اهل بصره است و آنان را امیدوار ساخته که از کردار زشتشان در جنگ جمل گذشته و از سرباز زدن بیمشان داده است.۶۲

۴.نامه ۳۸ به اهل مصر است که آنان را ستوده به پیروی از مالک اشتر امر فرموده است زیرا هنگامی که مالک اشتر را به جای محمد ابن ابی بکر روانه مصر نمود اهل مصر دو دسته بودند دسته ای هوادار عثمان و معاویه که با محمد مخالفت می نمودند و دسته بیشتری دوستان امیر المؤمنین علیه السلام بود که در کشتن عثمان کوشش نموده بودند و نامه حضرت خطاب به ایشان است.۶۳

۵.نامه ۶۲ به اهل مصر است آنگاه که مالک اشتر را والی و فرمانروای آن سامان کرده شمه ای از سرگذشت خود را بعد از حضرت رسول(ص)بیان می فرماید.۶۴

۶.نامه ۷۶ که در حقیقت عهدنامه آن حضرت است برای قبیله ربیعه و اهل یمن نوشته و در آن آنان را به پیروی از قرآن کریم و اتحاد و یگانگی هم پیمان قرار داده است.۶۵

۷.نامه ۵۸ به مردم همه شهرهاست که در آن امیر المومنین(علیه السلام) سرگذشت خود را با مردم شام در جنگ صفین بیان می فرماید.۶۶

۵.نامه به دشمنان

از میان نامه هایی که حضرت برای دشمنان نگاشته ۱۵ نامه به معاویه،دو نامه به ابو موسی اشعری یک نامه به طلحه و زبیر و یک نامه به عمرو عاص می باشد که به شرح زیر است:

۱.نامه هایی که برای معاویه نگاشته شده دو دسته اند:

الف.نامه های ۷،۹،۱۷،۲۸،۶۴ و ۶۵ که در پاسخ نامه های معاویه نگاشته شده است.

ب.نامه های ۶،۱۰،۳۰،۳۲،۳۷،۴۸،۴۹،۵۵،۷۳ و ۷۵ که به طور مستقیم برای معاویه نگاشته شده است.مضامین نامه ها به ترتیب توبیخ و سرزنش معاویه و گوشزد نمودن نادانی و گمراهی او،۶۷تفاخر حضرت در فضل و بزرگواری و سبقت و پیشی جستن به اسلام و ایمان،۶۸مخالفت در واگذاری شام به معاویه،۶۹نادرست خواندن دعاوی و سخنان بیهوده معاویه،۷۰سرزنش معاویه به خاطر نادرستی گفتارش ۷۱،مخالفت با ولیعهدی معاویه و جانشین قرار دادن او و واگذاری حکومت شام به وی ۷۲،اثبات صحت و درستی خلافت خود و بیزاری از کشتن عثمان که نامه را توسط جریر ابن عبد الله بجلی به شام فرستاد،۷۳سرزنش معاویه به خاطر کردار زشت و پند و اندرز دادن وی،۷۴ترساندن و انذار معاویه از عذاب و بدبختی انجام کار،۷۵سرزنش معاویه از اینکه مردم را گمراه کرده و سفارش وی به تقوی و ترس از خدا،۷۶نکوهش وی در یاری نمودن عثمان،۷۷پند و اندرز به وی ۷۸ و۷۹و۸۰سرزنش وی به خاطر نادرستی نامه اش ۸۱،تقاضا از معاویه مبنی ۲lبر گرفتن بیعت از یاران خود و رفتن به سوی حضرت.۸۲

۲.نامه ۳۹ به عمرو عاص است که او را به سبب گمراهی و پیروی از معاویه سرزنش فرموده است.۸۳

۳.نامه ۶۳ و ۷۸ به ابو موسی اشعری است.در نامه ۶۳ که توسط امام حسن(علیه السلام)روانه کوفه کرد ابو موسی اشعری را نسبت به سخنانش که در جریان صفین گفته بود:«این فتنه و تباهکاری است که بین مسلمانان افتاده و باید از آن کناره گرفت:مورد تهدید و سرزنش قرار داده است.»۸۴و نامه ۷۸ که در پاسخ نامه ابو موسی اشعری است که در آن وی را انذار می دهد که عمرو عاص و مردم شام وی را فریب ندهند که سعادت و نیکبختی دنیا و آخرت را از دست خواهد داد.۸۵

۴.نامه ۵۴ به طلحه و زبیر است که در آن بی حقی آنها را در پیمان شکنی اثبات می نماید.۸۶لازم به یادآوری است مطلبی که سید رضی ذیل شماره ۱۵در بین نامه های حضرت آورده نمی توان جزء نامه های حضرت به حساب آورد همانگونه که از عنوان آن نیز مشخص است که می نویسد:«کان علیه السلام یقول»مطالب این قسمت مناجات گونه ای است که حضرت هنگام برخورد با دشمن و آمادگی به جنگ با خداوند راز و نیاز نموده و از او یاری خواسته است گرچه عنوان نامه شماره ۱۶ نیز به همان صورت یاد شده است اما مضمون آن،مضمون نامه می باشد.

پی نوشت:

(۱).«اصلح آنکه موی پیش سر او ریخته است و مقصود او علی علیه السالم است چه پیش سر آن حضرت مو نداشت.»به نقل از کتاب از دیروز تا امروز ص ۴۱۷٫

(۲).شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدی،ج ۱،ص ۸ به نقل از کتاب از دیروز تا امروز ص ۴۱۷٫

(۳).«ارزش هر انسان همان است که آن را نیکو می داند»به نقل از کتاب از دیروز تا امروز ص ۴۱۷٫

(۴).البیان و التبیین،تصحیح عبد السلام هارون،ج ۱،ص ۸۳ به نقل از کتاب از دیروز تا امروز ص ۴۱۷٫

(۵).ابو اسحاق ابراهیم بن زهرون از بزرگان و نویسندگان و از بلیغان نثر عری است.تولد وی در آغاز قرن چهارم هجری بعد از سال ۳۲۰ هـ.ق مرگ او به سال ۳۸۰ هـ.ق بود چون درگذشت،شریف رضی،نقیب علویان در عصر خویش او را به قصیده ای غرا که شهرتی بسزا دارد ستود.این قصیده در هشتاد و سه بیت است و مضمون هر بیت از دیگری بهتر.و چون بر او خرده گرفتند که:شریفی عالم چون تو،چگونه مردی از صابی را این چنین می ستاید؟گفت:علم او ا ستودم.به نقل از کتاب از دیروز تا امروز ص ۴۱۸٫

(۶).النثر الفنی ج ۲ ص ۲۹۶ به نقل از کتاب از دیروز تا امروز ص ۴۱۸٫

(۷).از دیروز تا امروز،سید جعفر شهیدی ص ۴۲۰.۴۱۹٫

(۸).از دیروز تا امروز،سید جعفر شهیدی ص ۴۲۲٫

(۹).از دیروز تا امروز،سید جعفر شهیدی ص ۴۱۶٫

(۱۰).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۸۳۵.ترجمه شهیدی ص ۲۷۲.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۲۲

(۱۱).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۸۳۶.ترجمه شهیدی ص ۲۷۳

پس از قرآن کریم گویندگان و نویسندگان ایرانی و غیر ایرانی از هیچ گفته ای به اندازهء گفتار علی(علیه السلام)بهره نبرده اند

کتاب ماه تاریخ و جغرافیا » شماره ۴۱ (صفحه ۳۶)

(۱۲.نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۸۳۹.ترجمه شهیدی ص ۲۷۴

(۱۳).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۸۴۴.ترجمه شهیدی ص ۲۷۵

(۱۴).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلامص ۸۵۶.ترجمه شهیدی ص ۲۷۵ جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۱۳

(۱۵).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۸۵۸ ترجمه شهیدی ص ۲۷۹.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۱۴

(۱۶).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۸۶۸.ترجمه شهیدی ص ۲۸۲

(۱۷).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۸۷۳.ترجمه شهیدی ص ۲۸۴

(۱۸).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۹۴۳.ترجمه شهیدی ص ۳۰۸.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۵۳

(۱۹).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۹۴۶ جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۵۷ ترجمه شهیدی ص ۳۱۰

(۲۰).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۱۰۲۶.ترجمه شهیدی ص ۳۵۱

(۲۱).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۱۰۶۳.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۲۰۸

(۲۲).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۱۰۷۵.ترجمه شهیدی ص ۳۵۶

(۲۳).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۱۰۸۰.ترجمه شهیدی ص ۳۵۸

(۲۴).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۱۰۸۱.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۲۲۲ ترجمه شهیدی ی ص ۳۵۸

(۲۵).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۸۷۱.شهیدی ص ۲۸۳.ترجمه شهیدی ص ۲۸۳

(۲۶).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۷۲.شهیدی ص ۲۸۳.ترجمه شهیدی ص ۲۸۳

(۲۷).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۷۲.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۶۹.ترجمه شهیدی ص ۳۱۶

(۲۸).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۸۸.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۴۴.ترجمه شهیدی ص ۲۸۹

(۲۹).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۴۴.شهیدی ص ۳۰۹.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۵۵.

(۳۰).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۵۸.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۶۲.ترجمه شهیدی ص ۳۱۳

(۳۱).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام،ص ۹۶۰.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۶۷.ترجمه شهیدی ص ۳۱۵

(۳۲).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۶۲.ترجمه ۲lشهیدی ص ۳۱۵

(۳۳).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۶۶.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۸۷.ترجمه شهیدی ص ۳۱۷

(۳۴).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۹۱.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۱۸.ترجمه شهیدی ص ۳۲۵

(۳۵).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۴۰.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۴۳.ترجمه شهیدی ص ۳۴۳

(۳۶).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۴۴.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۴۴.ترجمه شهیدی ص ۳۴۴

(۳۷).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۴۷.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۱۴.ترجمه شهیدی ص ۳۴۶

(۳۸).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۲۷.ترجمه شهیدی ص ۳۵۴

(۳۹).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۷۴.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۲۱۶.ترجمه شهیدی ص ۳۵۵

(۴۰).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۷۰.ترجمه شهیدی ص ۲۸۲

(۴۱).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۱۸.ترجمه شهیدی ص ۲۸۶.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۴۳

(۴۲).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۸۵.ترجمه شهیدی ص ۲۸۸

(۴۳).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۵۵.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۶۳.ترجمه شهیدی ص ۳۱۳

(۴۴).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۷۶.ترجمه شهیدی ص ۳۲۰

(۴۵).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۸۵.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۱۸.ترجمه شهیدی ص ۳۲۴

(۴۶).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۸۶.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۱۸.ترجمه شهید ص ۳۲۴

(۴۷).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۴۵.ترجمه شهیدی ص ۳۴۵

(۴۸).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۵۴.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۱۲.ترجمه شهیدی ص ۲۷۸

(۴۹).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۵۹.ترجمه شهیدی ص ۲۸۰.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۱۴

(۵۰).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۶۲.ترجمه شهیدی ص ۲۸۰

(۵۱).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۸۳.ترجمه شهیدی ص ۳۲۳

(۵۲).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۶۲.ترجمه

کتاب ماه تاریخ و جغرافیا » شماره ۴۱ (صفحه ۳۷)

شهیدی ص ۳۵۹

(۵۳).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۶۵.ترجمه شهیدی ص ۳۵۲

(۵۴).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۶۷.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۲۱۴.ترجمه شهیدی ص ۳۵۳

(۵۵).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۰۷.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۱۳۲۹۵.ترجمه شهیدی ص ۵۹۲

(۵۶).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۷۸.ترجمه شهیدی ص ۳۲۰

(۵۷).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۴.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۴۰.ترجمه شهیدی ص ۲۸۵

(۵۸).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۷۵.ترجمه شهیدی ص ۲۸۴.ترجمه شهیدی ص ۲۸۴

(۵۹).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۴۸.ترجمه شهیدی ص ۳۱۰

(۶۰).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۳۱ و ۱۰۴۱. ترجمه شهیدی ص ۲۷۱ و ۲۷۲.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۱

(۶۱).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۳۳.ترجمه شهیدی ص ۲۷۲

(۶۲).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۰۳.ترجمه شهیدی ص ۲۹۴.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱

(۶۳).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۵۲.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۵۸.ترجمه شهیدی ص ۳۱۲

(۶۴).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۴۸.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۴۵.ترجمه شهیدی ص ۳۴۶

(۶۵).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۷۸.ترجمه شهیدی ص ۳۵۷

(۶۶).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۴۲.ترجمه شهیدی ص ۳۴۳

(۶۷).نهج البلاغه،ترجمه شهیدی ص ۸۴۲.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۲۴.ترجمه شهیدی ص ۲۷۴

(۶۸).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۴۶.ترجمه شهیدی ص ۲۷۶.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۲۶

(۶۹).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۶۳.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۲۴.ترجمه شهیدی ص ۲۸۱

(۷۰).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۹۴.ترجمه شهیدی ص ۲۹۱.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج l 26 ص ۳۵۷

(۷۱).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۵۶.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۶۱.ترجمه شهیدی ص ۳۴۹

(۷۲) نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۶۰.ترجمه شهیدی ص ۳۵۰

(۷۳).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۴۱.ترجمه شهیدی ص ۲۷۴

(۷۴).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۸۵۲.ترجمه شهیدی ۲۷۷.جلوه تاریخ در شهر نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۶ ص ۳۱۱

(۷۵) نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۰۶.ترجمه شهیدی ص ۲۹۴

(۷۶).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۴۱.شهیدی ص ۳۰۸

(۷۷).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۵۰.ترجمه شهیدی ص ۳۱۱

(۷۸).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۸۱.جلوه تاری در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۱۶.ترجمه شهیدی ص ۳۲۲

(۷۹).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۸۲.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۱۶.ترجمه شهیدی ص ۳۲۲

(۸۰).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۳۸.ترجمه شهیدی ص ۳۴۲

(۸۱).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۷۷.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۲۱۹.ترجمه شهیدی ص ۳۵۶

(۸۲).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۸۰.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۲۲۱.ترجمه شهیدی ص ۳۵۷

(۸۳).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۹۵۴.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۶۱.ترجمه شهیدی ص ۳۱۲ جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۲۰۸

(۸۴).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۸۳.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۲۲۴.ترجمه شهیدی ص ۳۴۸

(۸۵).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۵۳.ترجمه شهیدی ص ۳۵۸

(۸۶).نهج البلاغه،ترجمه فیض الاسلام ص ۱۰۳۶.جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۷ ص ۱۴۰.ترجمه شهیدی ص ۳۴۱

عدالت در نهج البلاغه

اشاره:

عدالت ازجمله  مفاهیمی است که ابعاد  و بزرگی آن، همه افراد بشر را به تحسین واداشته است. انسان از وقتی که خود و جامعه را شناخته است، به ضرورت حضور ارزشمند  عدالت در زندگی، برای تعالی خود و اجتماع اش پی برده است. با آنکه کلمه  عدالت   دارای کاربردی فراگیر است، مع الوصف تعریف آن دارای فراز و نشیب هایی است که دستیابی به یک معنای ,واحد را برای ان  مشکل کرده است.  مسأله عدالت از دیرباز جزء مهمترین مباحث و دغدغه های بشر و ادیان الهی و اندیشمندان سیاسی بوده است.  و در این میان امام علی (علیه السلام در میان حکمران و حاکمان تاریخ بیشترین اهتمام را به عدالت داشته است  .

مطالعه در تاریخ حکومت علوی و سیاست‌هایی که آن حضرت در مقاطع مختلف به کار بسته است به خوبی بیانگر این موضوع است  که امیرالمؤمنین(علیه السلام)، تنها آسیبی را که در مواجهه با آن هرگز تسامح و مماشات نکرد و با و برای ان همه  حوادث و ناملایمات سیاسی را به جان خرید و سرانجام جان خویش را برای آن ایثار کرد ،اصرار و بر اجرای عدالت  بود. عدالت اجتماعی را می توان به عنوان بزرگترین هدف از تشکیل حکومت اسلامی تلقی کرد. همچنین می بایست توجه داشت که  بعثت پیامبران و تشریع ادیان به منظور تحقق قسط و عدل، با مفهوم وسیع کلمه در نظام حیات انسان بوده است، تا آنجا که از رسول خدا(ص) نقل شده که  کشور با کفر می ماند اما با ظلم ماندنی نیست.  انچه مسلم است این است که عدالت اجتماعی و سیاسی به قدری بااهمیت بوده و به سرنوشت ملتها و دولتها پیوند خورده که هیچ ملت و مکتب ومرامی و حتی هیچ  اندیشمند سیاسی و اجتماعی آن را نادیده نگرفته بلکه ان را برای جامعه واجب و لازم دانسته است . تا  انجا ییکه  حتی حکومتها و حکام جور نیز سعی بر آن داشته اند که ریاکارانه خود و نظامشان را مُتّصف به آن دانسته و هدف خود را عدالت اعلام نموده اند . به طور کلی می توان گفت که عدالت در همه سیستم‌های سیاسی، مورد توجه خاص بوده است  و به فراخور منویات و مفاهیم ایدئولوژیک تعریف و تحلیل می‌شوند به گونه‌ای که عدالت عملاً مدینه فاضله‌ای است که نظام سیاسی برای نیل به آن تمام همّ و جهد نظری و عملی خود را به کار می‌بندد. پس عدالت، هدف غایی تمامی تلاش‌های فکری و اجرایی را در عرصه سیاست و حکومت تشکیل می‌دهد. سعی ما در این مقاله بر آن بوده است که با آوردن چند تعریف ارایه شده برای عدالت، ابتدا چشم اندازی از ان را هرچند به صورت اجمالی تبیین و ترسیم کنیم و سپس به به  بررسی جایگاه عدالت در  دیدگاه امام علی علیه السلام بپردازیم . همچنین در این نوشتار تلاش کرده ایم، میزان اهمیت و اعتبار  امام به عدالت را از راه سیره  و گفتار آن حضرت به دست آوریم.    الف) تبار شناسی مفهوم عدالتدر تعریف لغوی عدل آمده است((العدل: الانصاف و هو اعطاء المرء ماله و اخذ ما علیه))( مصطفی ابراهیم ، ج ۲، ص ۵۹۴ ): عدل یعنی انصاف و این که به هر فرد آنچه اختصاص به او دارد بدهی و از او هر آنچه که باید گرفت بگیری . امام علی (علیه السلام) در این زمینه می فرماید ((العدل وضع کل شیء موضعه)): عدالت، آن است که هر چیزی در جای خودش قرار گیرد. و یا ((العدل اعطاء کل ذی حق حقه)): عدالت، آن است که حق هر صاحب حقی، داده شود. ) مرحوم علامه طباطبائی معنای اصلی عدالت را اقامه مساوات میان امور می داند. لذا در تعریف ان می گویند((به هر امری آنچه سزاوار ست بدهی، تا همه امور مساوی شود و هر یک در جای خود که مستحق آن است قرار گیرد) (طباطبائی ، ج ۱۲، ، ص ۲۷۶ ) شهید مطهری نیز عدالت را رعایت حقوق افراد و عطا کردن حق هر ذی حق به او است (مطهری، صص ۶۲- ۵۹)  فلاسفه غربی نیز بسته به دیدگاهی که  دارند برای عدالت تعاریف متفاوت و تا حدی متضاد ارائه کرده اند  به عنوان مثال برتراندراسل معتقد است  که عدالت عبارت از هر چیزی، که اکثریت مردم آن را عادل بدانند (راسل،  ص ۴۳) ا افلاطون نیز  عدالت مادر همه فضایل اخلاقیمی دانست (مطهری، ص ۳۸) در اسلام نیز عدالت همواره یکی از مواردی قابل بحث و جدی بوده است تا جاییکه به عنوان یکی از اصول دین در مکتب تشییع ارایه گردیده است . در فلسفه نیز   عدل و عدالت به عنوان  یکی از اساسی ترین مفاهیم در باب عقل عملی است، چرا که حکیمان با تقسیم عقل – به اعتبار مدرکاتش – به دو قسم عقل نظری و عقل عملی بر این باورند که دامنه عقل عملی محدود به چند مفهوم کلی، همچون: تحسین عدالت و علم و شجاعت و ناپسند شمردن ظلم است ) مظفر،ص ۲۲۲ ;I  .البته حق مطلب نیز این است چرا که علم و شجاعت نیز وقتی پسندیده اند که مطابق عدالت باشند وگرنه علمویرانگرو شجاعت ظالمانه  نیز کم نبوده و نیست. و حتی مفهوم شریفی چون راستگویی وقتی قابل تحسین است که بر طبق عدالت باشد وگرنه صداقتی که به ظلم و تباهی  بیانجامد، ظلمی آشکار است که هیچ ستایش عاقلانه ای را در خور نخواهد بود. با این بیان می توان گفت رکه  عدالت مفهومی در عرض سایر مفاهیم اخلاقی نیست، بلکه اساسا عدالت روشی است که می تواند سنگ محک تمام ارزش های دیگر و سنگ بنای تمامی ابعاد زندگانی انسانی باشد. لذا در یک برایند کلی می توان گفت که عدالت تنها یک مشترک لفظی در جوامع مختلف و فرهنگهای متفاوت با  معنایی جداگانه نیست ، بلکه واژه ای  جهان شمول و جهانگیر است که در هر مکتب و مرامی تعریف جداگانه ای دارد . شاید بتوان  دریک  بحث  کلی و چارت پیرامونی عدالت را عدم تبعیض و رعایت مساوات در اعطای حقوق به دارندگان اختصاصات متساوی، به حساب اورد که  اگر این تعریف جهانشمول نباشدو به عنوان تعریف واحد عدالت پذیرفته نشود، لااقل به عنوان  یکی از لوازم اصلی عدالت مطرح است .  نکته ای که همراه با عدالت قابل بحث است واژه قسط است که  در دیدگاه اسلام  کلمه قسط  نیز همان معنای کلمه عدل را داراست و فرق خاص و چندانی  بین این دو وجود ندارد . مع الوصف در نگاه بعضی از دین پژوهان عدل رعایت استحقاق قانونی هر فرد، در مقابل نقشی است که در اجتماع دارا می باشد به عبارتی اعطای حقوق به اندازه قرار دادهای بسته شده. حال آنکه قسط، اعطا و رعایت حقوق واقعی فرد است که ممکن است از میزان قرار دادی بیشتر و یا کمتر باشد. (شریعتی، صص ۳۳۲- ۳۳۱) شاید بتوان به جرات گفت که کامل ترین تعریف از عدالت در رفتار و سیره امام علی (علیه السلام) نقش بسته است . چرا که آن حضرت، با جامع‌نگری تمام، عدالت را صرفاً در قالب اخلاق انسانی و تعاریف مدللول بشری خلاصه نکرده است بلکه آن را در همه  شریان‌های حیات آدمی اعم از سیاست، فرهنگ،‌ حقوق فردی و اجتماعی، اقتصاد و … جاری و ساری  می‌داند. امام  علی(علیه السلام)، با یک حساب خارق العاده در ۱۴۰۰ سال پیش اعتقاد داشت  که همه  مسائل و ابعاد انسانی، ارتباطی ارگانیک و حیاتی دارند و اگر هر جزئی از موضع و جایگاه خود خارج شود به همان نسبت، عدالت و اعتدال آسیب می‌بیند و ظلم و کژی جایگزین می‌شود. لذا آن حضرت در کلامی عالمانه و جامع‌نگر می‌فرماید((عدل، بر چهار شعبه است: بر درکی ژرف‌نگر و دانشی محققانه، و قضاوتی نیکو، و استواری در بردباری))( فیض الاسلام، ص ۱۱۰۰) لذا  در یک نگاه اجمالی می توان فرض کرد  که حضرت، دو شعبه از عدالت را به عرصه نظری و بینشی انسان و دو شعبه دیگر را به جنبه‌های علمی و رفتاری او مربوط می‌داند. بدین ترتیب در نگرش و رأی مولا علی(علیه السلام) تعریف عدالت، صرفاً در دایره رفتار و عمل انسان محصور نبوده و بنیادهای اصلی آن به اندیشه و تعقل آدمی مربوط است. امام  علی(علیه السلام) معتقد است  که عدالت، فقط وقتی ارزشمند ودارای اعتبار است که به عنوان رویکردی مقطعی و عارضی، در رفتار انسان، ظهور و بروزپیدا  نکند بلکه به ملکه‌ای نفسانی ، در نگرش و رفتار انسان، تبدیل گردد. به همین جهت است که ان حضرت ان را  برترین خصلت ها بیان می کنند  ((العدل افضل سجیه))( قزوینی، ص ۱۱۲) در دیدگاه امام علی ، عدالت بر اساس مفهوم حق پایه ریزی شده است، با این حساب می توان تقسیم بندی عدالت برمبنای حق را در موارد ذیل بیان کرد ۱) حقوقی که انسان بما هوانسان داراست. به دلیل تساوی تام و تمام انسان ها در انسانیت، حقوق و اختصاصات انسانی آن ها نیز برابر است. عدالت مبتنی بر این حقوق عبارت است از اعمال و اعطاء بالسویه این حقوق به انسان ها.۲) حقوقی که انسان به جهت عضویتش در اجتماع داراست، منشا این حقوق اعتباراتی است که عقلا برای اداره جامعه تاسیس می کنند و نمونه بارز آن وضع قوانین است. عدالت مبتنی بر این حقوق، اجرای بالسویه قانون است.۳)  حقوقی که افراد به دلیل تلاش ها و اختصاصات فردی خود کسب می کنند. همچون حق برخورداری از محصول کار و تلاش، البته عدالت در اینجا دیگر اعطای بالسویه نیست، بلکه اعطای یک جانبه حقوق به صاحبان حقوق است.  ب) مبانی عدالت از دید گاه اسلام اهمیت عدالت در اسلام تا به انجاست که هیچ قانونی در نظام اسلام نیست، مگر این که از عدل سرچشمه گرفته است. لذا  عدالت در اسلام از اصولی است که تخصیص بردار نیست. ) سبحانی، صص ۴۱۹- ۴۱۸) )  در یک محتوای کلی می توان گفت که نیاز به عدالت از دید اسلام دو جهت است اول  این که زندگی اجتماعی در بشر تکامل یافته نیست و این عدالت است که هم راه تکامل را هموار می سازد و هم در نهایت، مقصود این تکامل است. دوم  از این جهت که رفتار بشر تحت تاثیر خواسته های درونی او است و این خواسته ها با رعایت حقوق دیگران تطابق ندارد. بلکه غالبا در خلاف جهت آن است. لذا بر این اساس است  که در  اسلام کنترل فردی و کنترل اجتماعی را در راستای تحقق عدالت، از اهداف اساسی دین بر شمرده است. عدل به مفهوم اجتماعی اش در قرآن هدف نبوت معرفی شده است ((لقد ارسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب والمیزان لیقوم الناس بالقسط ( حدید  ۲۵  ( ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم، و با آن ها کتاب (آسمانی) و میزان (شناسایی حق از باطل) نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند)) و همچنین  به مفهوم فردی اش مبنای معاد است ((و نضع الموازین القسط لیوم القیامه (انبیاء  ۴۷:ما ترازوی عدل را در روز قیامت برپا می کنیم )) لذا بر این اساس است که می گوییم اقامه قسط و عدل در میان مردم طبق بیان قرآن کریم هدف بعثت انبیا بوده است و این هدف بزرگ، تنها با قدرت و حکومت به دست آمدنی است (حکیمی، ج ۲، ص ۴۱۳) اصولا در اسلام عدالت مبتنی بر ایمان است چنانچه  شهید مطهری درباره رابطه بین ایمان و عدالت معتقد است(( ایمان به خداوند زیر بنای اندیشه عدالت و حقوق ذاتی مردم است و بهترین ضامن اجرای عدالت ایمان است))(  مطهری(۱۳۵۴)، ص ۱۲۴)  اهمیت عدالت در اسلام تا به ان حد است که  بعضی عالمان دینی معتقدند هیچ امری در اسلام نیست مگر اینکه هدف آن تحقق عدالت در حیات اجتماعی بشر است. (سبحانی، ص ۴۰۹(  لذا  شهید مطهری در باب اهمیت عدالت در اسلام می گوید((کلام اسلامی بیش از هر چیزی به مساله عدل پرداخت، فقه اسلامی قبل از هر چیزی مساله عدل برایش مطرح شد و در جهان سیاست اسلامی بیش از هر کلمه ای، کلمه عدل به گوش می خورد))( مطهری(۱۳۷۲)، ص ۳۸)  ج) مبانی و بایسته های عدالت از دیدگاه نهج البلاغهبحث عدالت در اندیشه های سیاسی امام علی(علیه السلام) مبحث بسیار گسترده و عمیقی است،در نگاه امام علی(علیه السلام)، عدالت، رأس و هسته اصلی و به مثابه شیره   ایمان و سرچشمه  همه  خوبی‌هاست. ((العدل رأس الایمان و جماع الاحسان.)) خوانساری، ج ۲، ص ۳۰) در واقع در نگاه ان حضرت  از سویی، عدالت با اعتقاد و اندیشه آدمی گره خورده و از سوی دیگر جمع‌کننده خوبی‌ها توصیف شده است. بنابراین،ایشان  محک ایمان، را بر اساس  عدالت می داند واز دیدگاه او  مؤمن، کسی است که الزاماً از خصلت ناب  عدالت برخوردار بوده و همواره بر مرکب عدالت حرکت می‌کند. شخصیتی که نامش قرین عدالت بوده و نه تنها امام معصوم شیعیان است، بلکه در تاریخ بشریت به عنوان یک متفکر، اندیشمند و سیاستمداری موحد  مطرح بوده است. مجسمه عدل و مساوات، شیفته حق و انصاف، نمونه کامل بشردوستی و رحمت و محبت و احسان، است  تا انجا که  حتی دیگران در باره اش گفتند قاتل او همان عدل و مساواتش بود (و قُتل فی محرابه لشدّه عدله)در نگاه اسمانی اوعدالت ارزش و بزگواری است ( قزوینی، ص ۹۷) پیروزی و عزت و کرامت است. (همان  ، ص ۹۸) برترین موهبت‌هاست. (خوانساری، ج ۱، ص۲۱۶٫) محکمترین بنیان است. ( همان ، ج ۳، ص ۲۰۵) سبب دو چندان شدن  برکت‌ها و خیرات، است ( همان  ج ۱، ص ۱۱(مایه پیوند است ( همان  ، ج ۳، ص ۳۷۴) سبب  اصلاح مردم، است ( همان  ، ج ۱، ص ۱۳۳) مایه اصلاح امور است ( قزوینی، ص۱۹۳) و از همه با لاتر ان را میزان و ترازوی خداوند می داند  (محمدی ری شهری ، ج ۶ ، ص ۷۸) اهمیت عدالت در نزد ان حضرت تا انجاست که  وقتی از آن حضرت می‌پرسند آیا عدل برتر است، یا جود؟ می‌فرماید: ((عدالت، کارها را بر موضع خود می‌نشاند و بخشش، کارها را از جهتش خارج می‌کند. عدالت، سیاستگذار و تدبیرکننده‌ای عام‌المنفعه است. اما جود، کاری عارضی به نفع خاصگان. پس عدل، شریفتر و افضل است))(دشتی، ص ۴۰۶) به این ترتیب، می بینیم که  امام (علیه السلام) نیز عدالت را آنگونه که مشهور است تعریف می‌فرماید: عدل آن است که هر چیز و هر کاری، در موضع شایسته خودش قرار گیرد اما جود، شیء را از جهت خودش خارج می‌کند. امام(علیه السلام) در مقایسه عدل و جُود، عدل را ترجیح داده و استدلال نموده اند که جود و بخشش گرچه خصلتی ممدوح و قابل ستایش است، ولی همه جا کاربرد  ندارد و همیشه نمی توان از ان یاری جست. چه  بسا که جود و بخشش، سبب برهم زدن نظام عدالت در اجتماع شود. و در کنار جود، ممکن است حقی از افرادی دیگر تضییع گردد. اما در عدل چنین نیست. اگر حق واقعی هر انسانی داده شود به احدی ظلم نشده و حقی از کسی ضایع نگشته است. لذا عدل در سیاست، اجتماع، حکم و قضا و مسایل مالی حقوقی، کیفری و غیره، محوری است عام که همگان در پرتو آن در امان بوده و از تضییع حقوق خویش، احساس وحشت و اضطراب نمی نمایند.  در واقع می توان گفت که عدالت  قانون عام و مدبر و مدیری است که شامل همه اجتماع می شود حال آنکه جود  این گونه نیست. پس عدالت برتر است.  اصولا ان حضرت بر اساس نگرش دین شناختى خود  اساس هستى را عادلانه مى دانست ؛ زیرا معتقد بود که خداوند آن را بر پایه حق آفریده است و حق در تفکر حضرت على مظهرو اسطوره  مفاهیم راستى، پایدارى و عدالت است. یعنى هیچ واژه دیگرى همانند حق نمى تواند عصاره عدالت و راستى را نشان دهد. ان حضرت  جهان هستى را جهانى عادلانه تصور کرد، که در آن حق از میان رفتنى نیست و این عدالتِ در هستى و خلقت، باید در رفتار انسانها هم نمود داشته باشد. در قاموس امام، فصل خداوند بر مبناى عدالت است؛ چه در مقام خلقت و چه در مقام رفتار با بندگان خود. اینجاست که امام فرماید: «خداوندى که در هر وعده اى که مى دهد، صادق است و فراتر از آن است که بر بندگان خود ستم روا دارد، با آفریدگان خود به عدالت رفتار مى کند و هر حکمى که مى دهد از روى عدالت است.»( نهج البلاغه، ترجمه عبدالحمید آیتى ، خطبه ۲۲۷٫ص ۵۶۷) در نگاه امام (علیه السلام)، منشاء و سرچشمه عدالت، در پرتو ایمان به خداوند است و دیگر فروع، از این اصل نشأت می گیرند. امام در این خصوص جمله ای کوتاه ولی جامع دارند، در خطبه ای که در اوایل خلافت ایراد نموده اند می فرمایند:«خداوند حقوق مقرره مسلمین را بر اخلاص و توحید استوار ساخته است))(فیض الاسلام ، ص۵۴۴)و در یکی از خطبه ها در وصف متقین می فرماید((«انسان با تقوا، نفس خویش را به عدل ملتزم ساخته، و نخستین گام عدالت وی این است که هوای نفس را طرد و نفی کند.))( همان ص ۲۱۱) در نظر امام علی (علیه السلام) جامعه اى که در آن عدل برقرار باشد، جامعه سالمى است و خداوند از دانشمندان عهد گرفته است که براى ساختن چنین جامعه اى تلاش و کوشش  کنند و ان  را بدون مسئولیت رها نکنند وهمواره در راه دستیابی به ان باشند و در این میان  حکومت عادلانه مهم ترین عنصر در تحقق  چنین جامعه ای  است، به عبارت اخری  اگر حکومت عادلانه نباشد و یا عادلانه رفتار نکند آن جامعه نمى تواتد عدالت را در روابط اجتماعى مراعات کند، در نتیجه سلامت جامعه دچار اشکالات جدی  مى شود، بر این اساس بود که ایشان می فرمود : ((کار مردم به جز به شایستگى زمامداران سامان نمى یابدو در جای دیگری در تبیین حاکمیت این حکومت  مى فرمود((همانا زمامدار امین، خدا در روى زمین و بر پا دارنده عدالت در جامعه، و عامل جلوگیرى از فساد و گناه در میان مردم است».( خوانساری، ج ۶، ص ۲۳۶٫) ان بزرگوار به جد معتقد بود که  عدالت انسانی، سرچشمه الهی و ریشه در ایمان دارد، و یا به عبارت دیگر عدالت اخلاقی را  پایه  و اساس عدالت سیاسی و اجتماعی می دانست ، از طرف دیگر چشم به انتظار تحقق عدالت  را در جامعه ای ،  که ایمان و اخلاق و خداترسی و تقوا در افراد جامعه و رهبران سیاسی آن پرورش داده نشود، خیالی باطل می دانست  همان  مشکل همیشگی جوامع بشری که علت  سلطه جابران و تبعیض و بی عدالتی ها  نیز در طول تاریخ از همین امر  ناشی می گردد امام به جد معتقد بود که  باید به انسان سازی پرداخت، و به تربیت انسان های عادل همت گمارد  و زمام امور جامعه را به دست آنان سپرده تا بتوان به حاکمیت عدل و استقرار عدالت، امیدوار بود.پس با توجه به قداست عدالت و اهمیتی که امام برای ان قائل بود ، بدیهی است که ان بزرگوار ، نمی تواند در باره این مسأله سکوت نموده و یا در درجه کمتری از اهمیت آن را قرار دهد. از این روست که امام ، تنها هدف پذیرش حکومت را احقاق حق  و ابطال باطل  اعلام فرموده است  چرا که در دیدگاه ان بزرگوار  اصلی که تعادل اجتماع را حفظ می کند و همه را راضی و پیکر اجتماع را قرین سلامت و به روح اجتماع آرامش می دهد عدالت است (مطهری(۱۳۵۴) ص ۱۱۳) )  ان بزرگوار عدالت را  رمز بقای استحکام و ترقی نظام سیاسی و ضامن ثبات و امنیت واقعی و منافی خشونت در جامعه می داند از این رو به جد مصمم به اجرای ان است . ان چنان عدالت برای ان بزرگوار واجد اهمیت و ارزش بود که عدل در رأس ایمان قرار داد و مجموعه احسان را  اعلی مراتب ایمان می باشد.(( العدل رأس الایمان، جماع الاحسان، و اعلی مراتب الایمان ))( محمدی ری شهری(۱۳۶۲) ، ص۸۱) امام نه تنها در مقام بیان بلکه در عمل نیز اهتمام ویژه و خاصی به عدالت داشتند و در دوران حکومت خویش، به گونه ای رفتار کرده که مردم بتوانند عدل را بفهمندبه نحوی که ایشان خود می فرمایند ((کسانی که در حکومت من به سر بردند و سپس به امویان پیوستند، عدل را دیدند و شنیدند و در جان خود قرار دادند ولی آن را نپذیرفتند.( فیض الاسلام ، نامه ۷۰، ص۱۰۷۲)از این بیان امام می توان اینگونه استنباط کرد  که  یک حکومت دادگر می تواند با نشان دادن مصداقهای عدالت به مردم، آن را به ایشان بشناساند. اهتمام به اجرای عدالت برای امام نه تنها در دستور کار خود ان بزرگوار قرار داشت بلکه همچنان یاران و کار گزاران حکومت خود را به ان دعوت و توصیه می کرد همچنان که امام(علیه السلام) در در نامه ای معروف خود  به مالک اشتر می نویسد )) بهترین چشم روشنی والیان برقراری عدل در شهرهایی است که تحت حکومت آن ها است و (در نتیجه) ابراز مودت و علاقه رعیت به آن ها است ))(فیض الاسلام البلاغه، نامه ۵۳ ص ۶۰۷) و خاصه اینکه عدل و عدالتی که امام بر روی ان تکیه و تاکید ویژه دارد همان عدالتی است که مستنبط از قران است. از این روست که  امام(علیه السلام)  قرآن را منبع عدالت می داند و عدل را مایه زینت و در رأس ایمان به شمار می آورد (معادیخواه، فرهنگ ،ج هفتم  ص۳۶۰۴) مبانی و بایسته های عدالت اجتماعی از دیدگاه نهج البلاغهعدالت اجتماعی در یک کارکرد کلی  بیشتر به حقوق فردی و اجتماعی افراد جامعه با یکدیگر مربوط می شود. بر اساس این نوع از عدالت  تمام افراد جامعه، جدای از شخصیت حقوقی شان، در حقوقی که عدالت اجتماعی بدانها تکیه دارد، برابرند. تکیه گاه, و نقطه اصلی ثقل  عدالت اجتماعی منبعث از حقوقی است که انسان ها به دلیل انسان بودن و به دلیل عضویت در اجتماع، از آنها برخوردارند. تساوی در حق حیات و تساوی در آزادی از مصادیق مهم عدالت اجتماعی اند. از این رو تساوی در برابر قانون می تواند شاخصه مهم عدالت اجتماعی محسوب شود. عدالت از دید علی(علیه السلام) که همان  مفهوم((وضع الشی فی موضعه)) درواقع عدالت اجتماعی است که در یک قالب کلی در برگیرنده تمام ابعاد عدالت است که باعث تعادل اجتماعی در بین جامعه و صنوف آن می گردد؛ همان اصلی که امام کرارا بر ان تکیه و تاکید خاص داشته است و در عهد نامه معروف مالک اشتر نیز به ان اشاره شده است ((بدان که ملت آمیزه ای است از قشرهای گوناگون، که هر جزء آن در پیوند با جزء دیگر سامان می یابد و بخشی بی نیاز از بخش دیگر نیست: بخشی لشگریان خدایند و گروهی دبیران عامه مردم و دبیران دیوانیند، برخی بر پای دارندگان داداند و جمعی کارگزاران انصاف و ارفاق؛ بعضی اهل ذمه اند و جزیه پرداز و برخی دیگر پیشه وران و صنعتگران و سرانجام، گروهی از قشرهای پایین جامعه اند، نیازمند و زمینگیر، و خداوند سهم خاص هر یکشان را در کتاب خود و سنت پیامبرش که درود خدا بر او و خاندانش باد رقم زده و در جایگاه بایسته شان نشانده است که به عنوان پیمانی از او در نزد ما محفوظ است.))( فیض الاسلام ، ص۱۰۰۳ و ۱۰۰۲) مسئله عدالت اجتماعی در منظر امام از جمله مسائلی است که کمتر به ان پرداخته شده است . انچنانکه  شهید مطهری نیز به ان اذعان و توجه دارد ((ما تا کنون به عدل و جود از جنبه اخلاقی در فضایل شخصی و نفسانی نگاه کرده ایم اما جنبه دیگر مهم، جنبه اجتماعی قضیه است و ما تا کنون کمتر از این جنبه فکر می کرده ایم. … آیا یک عدالت صرفاً اخلاق بود، نظیر آنچه می گوییم امام جماعت یا قاضی یا شاهد طلاق یا بیّنه شرعی، باید عادل باشد؟ این جور عدالت ها که باعث قتل کسی نمی شود، بلکه بیشتر باعث شهرت و محبوبیت و احترام می گردد. آن نوع عدالت مولی که قاتلش شناخته شد، در حقیقت فلسفه اجتماعی او و نوع تفکر مخصوصی بود که در عدالت اجتماعی اسلامی داشت … او تنها عادل نبود، عدالتخواه بود. فرق است بین عادل و عدالتخواه، همان طوری که فرق است بین آزاد و آزادیخواه … باز مثل اینکه یکی صالح است و دیگری اصلاح طلب. در آیه کریمه قرآن نساء، ۱۳۵ می فرماید: کونوا قوامین بالقسط  قیام به قسط یعنی اقامه و به پا داشتن عدل، و این غیر از عادل بودن از جنبه شخصی است.))( مطهری، ص۱۲ – ۱۱) مساله عدالت اجتماعی از دیدگاه امام علی انچنان مهم و حایز اهمیت است که ان را اصل و رکن سلامت جامعه می داند  استاد شهید مطهری  در این زمینه می گوید((از نظر علی(علیه السلام) آن اصلی که می تواند تعادل اجتماع را حفظ کند و همه را راضی نگه دارد، به پیکر اجتماع سلامت و به روح اجتماع آرامش بدهد عدالت است، ظلم و جور و تبعیض قادر نیست، حتی روح خود ستمگر و روح آن کسی که به نفع او ستمگری می شود راضی و آرام نگه دارد تا چه رسد به ستمدیدگان و پایمال شدگان. عدالت بزرگراهی است عمومی که همه را می تواند در خود بگنجاند و بدون مشکلی عبور دهد، اما ظلم و جور کوره راهی است که حتی فرد ستمگر را به مقصد نمی رساند))( مطهری، (۱۳۵۴) ص۱۱۳) ودر جای دیگر ی این استاد فرزانه پیرامون ابعاد و اهمیت عدالت اجتماعی امام علی (علیه السلام) چنین می نگارد (( بنابراین علی(علیه السلام) بیش از آنکه به عدل از دیده فردی و شخصی نگاه کند، جنبه اجتماعی آن را لحاظ می نمود. عدالت به صورت یک فلسفه اجتماعی اسلامی مورد توجه مولای متقیان بوده و آن را ناموس بزرگ اسلامی تلقی می کرده و از هر چیزی بالاتر می دانسته است و سیاستش بر مبنای این اصل تأسیس شده بود. ممکن نبود به خاطر هیچ منظوری و هدفی کوچک ترین انحراف و انعطافی از آن پیدا کند. و همین امر یگانه چیزی بود که مشکلاتی زیاد برایش ایجاد کرد، و ضمناً همین مطلب کلیدی است برای یک نفر مورخ و محقق که بخواهد حوادث خلافت علی را تحلیل کند. علی(علیه السلام) فوق العاده در این امر تصلب و تعصب و انعطاف ناپذیری به خرج می داد))( مطهری، ص۱۹) لذا می توان دریافت که عدالت اجتماعی و خاستگاه ان در منظر این امام همام دارای چه ارزش و اعتباری است . در یک حالت کلی می توان تمام مصادیق عدالتی را که امام بر روی ان تکیه و توجه دارند در همین مقوله عدالت اجتماعی جای داد . که  در اینجا به پاره ای از انها اشاره می کنیم . مقابله با تبعیض، از دیدگاه  نهج البلاغهازجنبه های بارز در سیمای حکومتی امام علی (علیه السلام) برابر همگان دربرابر قانون ولزوم  استفاده و بهره مندی  متساوی همگان ازسرمایه های ملی است. درنظام عدل علوی  هیچ یک از مسئولین عالی رتبه حق ندارند که برای خود امتیازات ویژه قایل شوند. شیوه عدل علی (علیه السّلام) درابتدای حکومتش همگان را متعجب ساخت، چون تمام اموال و ثروت های کلانی راکه ازسوی خلفای پیشین به اشخاص بخشش و عطا شده بود به طور کلی مصادره کرد. این یکی از مهم ترین و صریح ترین روش های انقلابی و عدالت خواهانه آن حضرت بود که به مذاق خیلی ها خوش آیند نبود. زیرا با منافع و ثروت های بادآورده آنها کاملا درتضاد بود بر این اساس بود که  امام در دومین روز حکومت خود و در اولین سخنرانی، بعد از بیعت مردم از تساوی حقوق سخن می گویند و مهاجرین و انصار را با مسلمانان متاخر و حتی تازه مسلمانان در حقوق و حدود برابر دانسته و می فرمایند)). مال از آن خداوند است و بین شما به تساوی تقسیم می شود هیچ کس در این تقسیم بر دیگران برتری ندارد و برای متقین در روز قیامت بهترین اجر و ثواب خواهد بود. خداوند دنیا را اجر و ثواب متقین قرار نداد))(ابن ابی الحدید(۱۹۶۷) ص ۲۷(اجرای تساوی درتقسیم بیت المال آن قدر برای مردم عرب و حتی غیر عرب عجیب و غیر منتظره بود که حتی ام هانی خواهر امیرالمؤمنین علیه السلام وقتی متوجه شد که سهم او از بیت المال برابر با سهم کنیز عجمی اش یکسان مقرر شده با عصبانیت نزد امام رفت و به او اعتراض کرد و امام نیز پاسخ داد که در قرآن برتری عرب را بر عجم ندیده است (رسول جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، چاپ اول، قم- انتشارات انصاریان، ۱۳۷۶، ص ۷۰) ) این امر حتی  برای یاران و نزدیکان امام که خیر خواه او بودند قابل قبول نبود، زیرا انان به درستی می دانستند که مساله مساوات و برابری  که امام در پیش گرفته است منشا ابراز مخالفت ها و ایستادگی ها در برابر حکومت بر حق امام می شودد . از این رو از سر خیرخواهی از ایشان می خواستند، در آن شرایط به خاطر مصلحت، موضوع مساوات را مسکوت بگذارد،ولی  امام قاطعانه در پاسخ به انان  می فرمودند((مرا فرمان مى‏دهید تا پیروزى را بجویم به ستم کردن در باره آن که والى اویم؟ به خدا که، نپذیرم تا جهان سرآید، و ستاره‏اى در آسمان پى ستاره‏اى برآید. اگر مال از آن من بود، همگان را برابر مى‏داشتم که چنین تقسیم سزا است- تا چه رسد که مال، مال خدا است. بدانید که بخشیدن مال به کسى که مستحق آن نیست، با تبذیر، و اسراف یکى است. قدر بخشنده را در دنیا بالا برد و در آخرت فرود آرد، او را در دیده مردمان گرامى کند، و نزد خدا خوار گرداند. هیچ کس مال خود را آنجا که نباید نداد، و به نامستحق نبخشود، جز آنکه خدا او را از سپاس آنان محروم فرمود، و دوستیشان از آن دیگرى بود. پس اگر روزى پاى او لغزید، و به یارى آنان نیازمند گردید، در دیده ایشان بدترین یار است و لئیم‏ترین دوستدار))(شهیدی ص ۱۲۴) این حرکت امام از همان روز اول مقدمه ناسازگاری های کسانی را فراهم آورد که به برتری ها و مزایای شخصی خویش خوگرفته بودند. اینان نزد امام می آمدند و با جسارت می گفتند ما بزرگان قوم هستیم و امام در پاسخ می فرمودند: ((ذلیل نزد من عزیز است تا حق او را از ظالم بگیرم و قوی نزد من ضعیف است تا حق مظلوم را از او بستانم (((جرداق، ج ۱، ص ۱۲۰) بخشش های بی حد و حصری که ازسوی عثمان در زمان خلافتش به خویشاوندان و نزدیکانش صورت گرفته بود و که می توان از میان انها ، به بخشش صدها هزار درهم از بیت المال و نیز مقادیر زیادی از جواهر و زیورآلات، زمین های آنچنانی و هزاران غلام و کنیز و مرکب های گرانقیمت را به نور چشمانش خصوصا دامادش (حارث بن حکم) و نیز عبدالله بن خالد و (مروان)، عبدالله بن سعد ابی سرح و صدها نفر دیگر از این قماش افراد، اشاره کرد . زمینه را به وجود اورده بود که اجرای عدالت را برای ان حضرت مشکل ساخته بود تا انجا که  یکی از علل اساسی اعتراض طلحه و زبیر به امام علیه السلام مساله تقسیم بیت المال بود. وقتی امام از آن ها علت ناسازگاری شان را پرسید، گفتند: تو حق ما را در تقسیم بیت المال با غیر ما مساوی قرار دادی! امام در پاسخ فرمودند: این شیوه تقسیم رسول خداصلی الله علیه وآله بود که حکم قرآن نیز همین گونه است و رسول خدا کسانی را که در راه خدا با جان و مال جنگیده بودند در تقسیم بیت المال با دیگران مساوی قرار می داد. (ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه،ج ۷ صص ۴۲-۴۱) امام(علیه السلام) بر این دیدگاه مصر بود که مسئله ، احقاق حق و عدالت با گذشت زمان، کهنه و مشمول مرور زمان نمی شود و بایدان را در هر زمانی استیفاء نمود؛ همچنان که راجع به قطایع عثمان، یعنی اراضی ای که متعلق به عامه مسلمین است و عثمان آنها را در تیول اشخاص قرار داده بود، فرمود ((به خدا، اگر بینم که به مهر زنان یا بهاى کنیزکان رفته باشد، آن را باز مى‏گردانم که در عدالت گشایش است و آن که عدالت را برنتابد، ستم را سخت‏تر یابد.))(شهیدی ص ۱۶) انچنان این مساله برای ان حضرت دارای اهمیت و اعتبار بود که پاره ای از اندیشمندان مساله قبول خلافت را از سوی ان حضرت تحقق اصل عدالت اجتماعی می دانند  (جرداق ص۱۵۵) امام بر این باور بود که  حق مردم بر والی عبارت از این که حاکم اموال عمومی را به مصرف مردم برساند و در تعلیم و تادیب و خیرخواهی مردم بکوشد )نهج البلاغه، خطبه ۳۴( و در اثر فضل و افتخاری که بدان نایل شده رفتارش را با مردم تغییر ندهد، بلکه رافتش به آنان افزون شود )نهج البلاغه، نامه ۵۱( و حکومت را امانتی بداند که در دست او است و بداند که خداوند از او رعایت و حفظ حقوق مردم را می خواهد و او نباید به استبداد و مطابق میل بین مردم رفتار کند )نهج البلاغه، نامه ۵(همه اینها به دست توانمند منادی عدل و داد، پیشوای آزادگان علی(علیه السّلام) تحقق می یابد . امام  دراجرای عمل اسلامی و انسانی، به هیچ کس ملاحظه ای نمی کرد و این همان  معنا و مفهوم  اصلی و راهبرد عملیاتی برای مبارزه عدالت و مبارزه با تبعیض و افزون طلبی است انچنانکه   حتی دربرابر برادرش عقیل که نزد آن حضرت آمده بود تا سهم بیشتری از بیت المال به او تخصیص دهد، با قاطعیت تمام، درخواست وی را رد نمود که نقل آن به کرات درتاریخ آمده است. سیره امام  و حکومت او چنان است که خود حضرت و نزدیکان ایشان، مثل مردم عادی دربرابر قانون مساوی و برابرند.انچنانکه  چنان که به مالک اشتر نخعی  همین مطلب را گوشزد می کند ازمقدم داشتن خود دراموری که مردم در آن مساویند بپرهیز  (شهیدی ۲ص ۳۲۶(و در همان نامه به مالک اشتر چنین بیان می دارد ((مهربانی به رعیت و دوست داشتن آنان و لطف در حق ایشان را شعار دل و جان خود ساز، و چون درنده ای مباش که خوردنشان را غنیمت شمری، زیرا آن ها دو دسته اند یا برادران دینی تواند و یا در آفرینش با تو همسانند… به خطای آن ها نگاه مکن و از گناه شان در گذر، همانگونه که دوست داری خداوند نیز تو را مشمول عفو وبخشایش خود کند… من از رسول خدا بارها شنیده ام که گفت: پاک و آراسته نیست، امتی که در آن امت زیر دست نتواند بدون لکنت زبان حقش را از قوی دست بستاند(همان) امام (علیه السلام) در رعایت مساوات و نفی هر گونه تبعیض به زمامدار زیردست خود چنین توصیه می نماید((اما بعد، تو از آنانى که در یارى دین پشتیبانى‏شان را خواهانم، و- یاد- خودستایى گنهکار را به آنان مى‏خوابانم، و رخنه مرزى را که بیمى از آن است بدانها بستن توانم. پس در آنچه تو را مهم مى‏نماید از خدا یارى جوى، و درشتى را به اندک نرمى بیامیز، و آنجا که مهربانى باید راه مهربانى پوى، و جایى که جز درشتى به کار نیاید درشتى پیش گیر، و برابر رعیت فروتن باش، و آنان را با گشاده‏رویى و نرمخویى بپذیر، و با همگان یکسان رفتار کن، گاهى که گوشه چشم به آنان افکنى یا خیره‏شان نگاه کنى، یا یکى را به اشارت خوانى، یا به یکى تحیّتى رسانى، تا بزرگان در تو طمع ستم- بر ناتوان- نبندند، و ناتوانان از عدالتت مأیوس نگردند))(شهیدی ص ۳۲۰) بر این اساس است  که می توان گفت که  دیدگاههای امام علی بن ابی طالب(علیه السلام)، که میزان واقعی فکر و عمل انسانهاست،و  در واقع  می تواند به عنوان شاخص ترین الگوی عدالت و رابطه عادلانه دولت با ملت باشد. چه برای آنان که علی(علیه السلام) را به عنوان امام معصوم و اعلم و اعدل مردم، بعد از رسول الله(ص) می دانند، و چه برای آنان که وی را از دیدگاه یک انسان کامل و وارسته و خلیفه عادل، نگریسته و رژیم حکومت وی را عادلانه ترین رژیم تاریخ اسلام، پذیرفته اند، که در اینجا حتی ناظران و نویسندگان غیر مسلمان، اعم از مسیحی یا دهری نتوانسته اند از فضایل و ملکات او غمض عین کنند و در این مقوله کتابها نوشته اند؛ مانند جرج جرداق مسیحی که کتاب الامام علی(علیه السلام) صوت العداله الانسانیهرا تألیف و علی را آهنگ عدل بشری معرفی نموده است(رهبر، ص۲۴۰) اساس کلی در  حکومت امام ، یک پست و مقام دنیوی که اشباع کننده حس جاه طلبی و به عنوان هدف و آرمان زندگی او نبود چراکه ان بزرگوار  آن را پشیزی نمی شمارد، آن را ، حتی از استخوان  خوکی که در دست انسان جذامی  باشد، بی مقدارتر می شمارد، تنها  حکومت و زعامت را می خواست که ان  را در مسیر اصلی و واقعیش یعنی به عنوان وسیله ای برای اجرای عدالت و احقاق حق و خدمت به اجتماع باشد ((عبد اللّه پسر عبّاس گوید: در ذوقار نزد امیر المؤمنین علیه السّلام رفتم و او نعلین خود را پینه مى‏زد. پرسید بهاى این نعلین چند است؟ گفتم بهایى ندارد فرمود: «به خدا این را از حکومت شما دوست‏تر دارم مگر آنکه حقّى را بر پا سازم یا باطلى را براندزم‏))(شهیدی ص ۳۴) توجه امام  تنها به مسائل صرف حکومتی نبود بلکه به حقوقی که کمتر به چشم جامعه آن زمان می آمد، نیز توجه خاصی داشتند . برای مثال در زمان حکومت آن حضرت، پیر مردی با چشمانی نابینا به تکدی مشغول بود. امام از حال او پرسید، گفتند:مردی نصرانی است که در جوانی در دوایر حکومت مشغول خدمت بوده، امام سخت متاثر شده و فرمود:در روزگار جوانی او را به کار گماشتید و چون پیرو عاجز شد از حق خویش محرومش ساختید، پس به خازن بیت المال دستور داد تا امور معیشت او را از صندوق دارایی عمومی بپردازند). (حر عاملی ج ۱۵ ص ۶۶)اصل شایسته سالاری از دیدگاه نهج البلاغهاز نظر عدل امام علی(علیه السّلام) تمام مسئولان جامعه اعم از رهبری و تمام مدیران و کارگزاران نظام سیاسی و اجرایی، می بایست مراتبی متناسب با استعداد و ظرفیت و شایستگی و تخصص داشته باشند. از آنجا که یکی از تعابیر عدالت از نظر امام(علیه السلام)، قرار گرفتن هر چیز در جای معین خود  است، لذا در مسند حکومت، رهبران و دست اندرکاران و کارگزاران باید از اشخاص صاحب صلاحیت از حیث تقوا، دانش و توانایی انتخاب شوند، زیرا مدیریت و اساساً در دست گیری هر کاری احتیاج به لیاقت و استعداد خاص همان کار را دارد و تنها چنین مستحقین و صاحبان استحقاق بر سبیل عدالت، شایستگی نشستن بر مسند انجام چنین اموری را دارند. در عین حال عدالت ایجاب می کند که تواناترین و باورع و بادانش ترین فرد، در کسب موقعیتها و مراتب عالی از سایرین اولی باشدبر این اساس بود که می فرمود  یا ایها الناس! انّ احق الناس بهذا الامر اقواهم علیه و اعلمهم بامرالله فیه) فیض الاسلام، خطبه ۱۷۲، ص۵۵۸):همان سزاوار به خلافت کسی است که بدان تواناتر باشد و در آن به فرمان خدا داناتر)) ان بزرگوار به خوبی به  این امر واقف بود که تا هنگامیکه کارگزاران اصلاح نگردند عدل موردنظر وی در جامعه محقق نمی شود،و اصلاح کارگزاران و شایسته گزینی همواره در راس برنامه های ایشان قرار داشت .  لذا پس از پذیرش خلافت، تقریباً تمام استانداران و فرمانداران و نمایندگان عالی رتبه سابق را عزل نمود، هرچند که این امر موجب دشمن تراشی و تضعیف حکومت علی(علیه السّلام) گردید، ولی آن حضرت هیچ گاه به خاطر نارضایتی بعضی از گردنکشان و بیدادگران، از اجرای اصل شایسته سالاری خودداری  نورزید و رضایت گروه کثیری را فدای منافع جامعه نکرد  ، بخش اعظمی از نامه ها ودستورالعمل های حکومتی ایشان به کارگزاران و نمایندگان سیاسی، ناظر به این مطلب است و در همه آنان بر این امر حیاتی تکیه و تاکید خاصی شده است .ایشان بر این عقیده بود که  کار مردم جز به شایستگی زمامداران سامان نمی یابد(شهیدی، ص۲۴۸)لذا ان بزرگوار در نامه تاریخی خود به مالک  حضرت به مالک اشتر، بر این نکته تاکید بلیغ می کند ((سپس در کار عاملان خود بیندیش و پس از آزمودن، به کارشان بگمار و به میل خود و بدون مشورت، آنان را به کار مخصوص مگمار که به هوای خود رفتن و به رأی دیگران ننگریستن، ستمگری و خیانت است. آنان را از میان کسانی برگزین که تجربه و حیا دارند؛ از خاندان های پارسایی که در مسلمانی، قدمت و دلبستگی بیش تری دارند اخلاقشان گرامی تر، آبروشان محفوظ تر، طمعشان کم تر و عاقبت نگری شان بیشتر است.( نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدی ص ۳۲۹)  عدالت علوی  ایجاب  می کرد هرکسی با توجیه موقعیت و مقام درونی و تخصص و شایستگی می بایست عهده دار پستی در همان سطح شود. این نحوه گزینش یاران در سیستم حکومتی امام علی(علیه السّلام) به قدری دقیق بود که امکان خطا و اشتباه کارگزارانش را به صفر می رساند. نکته ای که توجه به ان می تواند اکثر مشکلات جوامع را حل کند . ان حضرت سخت به این اصل پایبند بود که  ))آفه الاعمال.. العمال  :  افت حکومت کارگزارانش است) از این رو بود که امام،زمانیکه  محمدبن ابی بکر را که از اصحاب لایق و باوفای خود و استاندار مصر بود و ازوی راضی بود، باتوجه به موقعیت ویژه و استراتژیک مصر، عزل و مالک را به جای وی نصب کرد و وقتی که خبر به امام(علیه السّلام) رسید که محمد از این واقعه آزرده خاطر گردیده است، حضرت خطاب به وی چنین نوشت((چون شنید وى از عزل خود و جانشینى اشتر در مصر دلتنگ شده است، و اشتر به هنگام رفتن به مصر پیش از رسیدن بدانجا شهید شد اما بعد، خبر یافتم که از فرستادن أشتر براى تصدّى کارى که در عهده‏دارى دلتنگ شده‏اى. آنچه کردم نه براى آن است که تو را کند کار شمردم، یا انتظار کوشش بیشترى بردم، و اگر آنچه را در فرمان توست از دستت گرفتم بر جایى حکومتت دادم که سر و سامان دادن آن بر تو آسانتر است، و حکمرانى‏ات بر آن تو را خوشتر. مردى که حکومت مصر را بدو دادم مصلحت جوى ما بود، و بر دشمنان سخت دل و ستیزه رو، خدایش بیامرزاد! روزگارش را به سر آورد، و با مرگ خود دیدار کرد، و ما از او خشنودیم. خدا خشنودى خود را نصیب او کناد، و پاداشش را دو چندان گرداناد. پس به سوى دشمن برون شو، و با بینایى به راه بیفت و با آن که با تو در جنگ است آماده پیکار شو- و مردم را- به راه پروردگارت بخوان، و از خدا فراوان یارى خواه تا در آنچه ناآرامت مى‏دارد تو را کفایت کند، و در آنچه به تو رسد یارى‏ات دهد، ان شاء اللّه.! )) (شهیدی ص ۳۰۹) امام (علیه السلام) حتی  در نامه خود به استاندارانش نیز مکرر یادآوری فرموده است که افرادی را به عنوان کاتب، کارگزار، قاضی و … انتخاب نمایند که از توانایی و لیاقت بالایی برخوردار بوده و بر اساس اصل عدالت گزینش شده باشند، به گونه ای که امکان دستیابی به بهتر از آنان وجود نداشته باشد باتوجه به این فرمایشات مولای متقیان، به خوبی این نکته بر انسان مکشوف می شود که حضرت به اصل لیاقت و کفایت سیاسی در کنار  تدبیر، تجربه وکارآمدی اشخاص باتوجه به مقتضیات زمان ومکان سخت معتقد است. چون از این طریق و مجرا ست  که می توان امید داشت تا  عدالت را در جامعه پیاده شودنحوه برخورد با متخلفان از دیدگاه  نهج البلاغهلازمه بقا و دوام هرحکومتی پیش گیری از تخلفات است که امام(علیه السلام) این روش پیش گیری را درجامعه درنحوه انتخاب مدیران وکارگزاران جامعه دنبال می کرد وبعد از آن ادامه این عمل را درنظارت مستمر و دقیق و برخورد قاطع با متخلفان پی گیری می نمود، زیرا توسعه فراگیر درهرجامعه ای، مشروط به اعمال قاطعیت درمجازات متخلفین ازسوی رهبران ودست اندرکاران عالی رتبه حکومت هاست. بنابر بینش سیاسی آن حضرت قانون گریزی و تمرد از دستورات حکومت، آفت عمده سیاسی است. امام(علیه السلام) با صراحت از همگان و علی الخصوص مومنین  می خواهد که در مقابل تعدی و تجاوز و اعمال خلاف بی تفاوت نبوده و با قلب و زبان و حتی شمشیر با آن مخالفت نموده و از آن بیزاری جویند و چنین عملی را مایه هدایت و یقین قلبی می داند (( هان ای مؤمنان! هر آن کس تعدی و تجاوزات را ببیند، و عمل خلافی را که بدان دعوت می شود مشاهده کند و سپس با قلب خویش از آن برائت جوید، به تحقیق به سلامت رسته و از مجازات رهیده است. و هر آن کس با زبان به مخالفت پردازد، مأجور بوده و این از اولی برتر است. و هر که با شمشیر به مخالفت برخیزد، تا کلمه خداوند برافراشته گردد و کلیه ستمکاران پست شوند، همانا چنین کسی راه هدایت را به درستی یافته و در این راه استقامت ورزیده و قلب خویش را با نور یقین فروزان ساخته است. (فیض الاسلام  ص۱۲۶۳، ۱۲۶۲) از منظر امام علی(علیه السلام)، هیچ مصلحتی بالاتر از حق و عدالت نیست و سیاست نباید الزاماً توأم با خدعه و دروغ و عوامفریبی باشد و نباید به خاطر هیچ مصلحتی مثل اعمال سیاستهای تاکتیکی، حتی موقتاً از حق و عدالت دست کشید برخی از افراد ظاهراً مصلحت اندیش به امام اعتراض می کردند که چرا امام به مساوات در تقسیم سرانه بیت المال این قدر دقت می کند و سهم بزرگان و نجبای عرب و … با نودینان و فرودستان مالی و طبقه ضعیف را یکی می گیرد، امام(علیه السلام) پاسخ می دهد((آیا از من انتظار دارید از راه ستم بر ملت به پیروزی برسم؟! به خدا سوگند هرگز به چنین اقدامی دست نخواهم زد، تا ستاره ای در پی ستاره ای طلوع می کند. اگر مال متعلق به شخص من بود میان آنان به تساوی تقسیم می کردم، اکنون که مال مال خداست. آگاه باشید که صرف مال در جایی که حق آن نیست اسراف است و تبذیر، و این کار، مرتکبین را در دنیا بالا برده و در آخرت فرو می آورد، در میان مردم عزیز می کند و نزد خدا خوار و خفیف می نماید و هیچ کس مال خود را نابجا مصرف نکرد و به نااهل نداد مگر آنکه خداوند او را از سپاسگزاری آن محروم ساخت و محبتشان را به دیگران متوجه ساخت پس اگر روزی زمین خورد و به کمک آنان محتاج شود، بدترین دوستان و پست ترین یاران همینها خواهند بود.»[ شهیدی ص ۱۲۴)  به اعتقاد ان بزرگوار  مقابله با متخلفان ،ضامن  سلامت جامعه و نظام است . ازاین رو است که نهایت قاطعیت را دربرابر متخلفان و قانون گریزان روا می داشتند و قاطعانه با آن برخورد می کردند. این موضوع را می توان دراغلب نامه هایی که حضرت به والیان خود ارسال می فرمودند پی گیری کرد. او حتی مسئولانی را که درمقابله با این پدیده و آفت اجتماعی، کوتاهی می ورزیدند یا از خود سهل انگاری نشان می دادند به شدت مورد ملامت و سرزنش قرارمی دادند. برای نمونه، هنگامی که حضرت متوجه خیانت زیادبن ابیه، جانشین حاکم بصره (عبداله بن عباس) می شود، نامه ای تهدیدآمیزخطاب به وی می نویسد((به خدا سوگند می خورم، سوگندی به راستی که اگر به من خبر دهند که تو در حق مسلمانان خیانت کرده ای چه کم و چه زیاد – چنان برتو سخت گیرم که فقیر و درمانده از مخارج زندگی و ندار و پریشانحال گردی))  ” و یا درمورد دیگر، هنگامی که درباره عبدالله بن عباس – پسر عموی حضرت و از اصحاب پیامبر(ص) و فردی صاحب نفوذ که از نزدیکان حضرت نیز بشمار می رود و ازسوی امام (علیه السّلام) به عنوان حاکم یکی از مناطق منصوب شده بود به حضرت خبر می رسد که وی مرتکب خلافی شده حضرت خطاب به وی نامه ای تند وتهدید آمیز می نویسد((من تو را در امانت شریک خود داشتم، و از هر کس به خویش نزدیکتر پنداشتم، و هیچ یک از خاندانم براى یارى و مددکارى‏ام چون تو مورد اعتماد نبود، و امانتدار من نمى‏نمود. پس چون دیدى روزگار پسر عمویت را بیازارد، و دشمن بر او دست برد، و امانت مسلمانان تباه گردید، و این امت بى تدبیر و بى‏پناه، با پسر عمویت نرد مخالفت باختى و با آنان که از او به یکسو شدند به راه جدایى تاختى، و با کسانى که دست از یارى‏اش برداشتند دمساز گشتى، و با خیانتکاران همآواز. پس نه پسر عمویت را یار بودى، و نه امانت را کار ساز. گویى کوششت براى خدا نبود، یا حکم پروردگار تو را روشن نمى‏نمود، و یا مى‏خواستى با این امت در دنیایشان حیله بازى، و در بهره‏گیرى از غنیمت آنان دستخوش فریبشان سازى. (۱) چون مجال بیشتر در خیانت به امت به دستت افتاد، شتابان حمله نمودى و تند برجستى و آنچه توانستى از مالى که براى بیوه زنان و یتیمان نهاده بودند بربودى. چنانکه گرگ تیز تک برآید و بز زخم خورده و از کار افتاده را برباید. پس با خاطرى آسوده، آن مال ربوده را به حجاز روانه داشتى و خود را در گرفتن آن بزهکار نپنداشتى. واى بر تو گویى با خود چنین نهادى که مرده ریگى از پدر و مادر خویش نزد کسانت فرستادى. پناه بر خدا آیا به رستاخیز ایمان ندارى، و از حساب و پرسش بیم نمى‏آرى؟ (۲) اى که نزد ما در شمار خردمندان بودى! چگونه نوشیدن و خوردن را بر خود گوارا نمودى حالى که مى‏دانى حرام مى‏خورى و حرام مى‏آشامى و کنیزکان مى‏خرى و زنان مى‏گیرى و با آنان مى‏آرامى از مال یتیمان و مستمندان و مؤمنان و مجاهدانى که خدا این مالها را به آنان واگذاشته، و این شهرها را به دست ایشان مصون داشته؟ پس از خدا بیم دار و مالهاى این مردم را باز سپار، و اگر نکنى و خدا مرا یارى دهد تا بر تو دست یابم کیفریت دهم که نزد خدا عذرخواه من گردد، و به شمشیریت بزنم که کس را بدان نزدم جز که به آتش در آمد. به خدا اگر حسن و حسین چنان کردند که تو کردى از من روى خوش ندیدندى، و به آرزویى نرسیدندى، تا آنکه حق را از آنان بستانم و باطلى را که به ستمشان پدید شده نابود گردانم، و سوگند مى‏خورم به پروردگار جهانیان که آنچه تو بردى از مال مسلمانان، اگر مرا روا بود، شادم نمى‏نمود که به دستش آرم و براى پس از خود به میراث بگذارم. پس لختى بپاى که گویى به پایان کار رسیدى و زیر خاک پنهان گردیدى، و کردار تو را به تو نمودند. آنجا که ستمکار با دریغ فریاد برآرد و تباه کننده- عمر- آرزوى بازگشتن دارد. «و جاى گریختن نیست))( شهیدی صص ۳۱۳-۳۱۵)آنچه که امام بر روی ان اهتمام داشت این بود که  میزان کار کارگزاران و کارمندان حکومت باید به طور دقیق و بدون اعمال سلیقه های شخصی و گروهی بلکه برابر قانون مورد ارزیابی قرارگیردوعدالت درمورد عموم به نحو یکسان رعایت شود. این کار موجب می شود که چنان که از سوی هریک از کارکنان، حس مسئولیت و  ابتکاری مشاهده شود که برای نظام وپیشرفت جامعه سودمند باشد مورد تکریم و تشویق قرارگیرند و بالعکس، چنانچه تخلف و تخطی توسط کسی در هریک از سطوح مدیریت جامعه مشاهده شود، بدون هیچ ملاحظه ای، تنبیه و مجازات اعمال گردد. این شیوه در جامعه سبب می شود که افراد لایق و کوشا در مجموعه نظام سیاسی و اجرایی کشور با دلگرمی و پشتکار به کار خویش ادامه دهند، استعدادهای خود را شکوفا سازند و درنتیجه، زمینه توسعه پایدار در کشور فراهم شود. حضرت، اهمیت این موضوع را در بندهای مختلف نامه ها و بخشنامه های حکومتی خود یادآور شدند. چنان که به مالک اشتر درخصوص نظارت بر عملکرد کارگزاران دولت می نویسند:((پس مواظب کارهای آنان باش. و مراقبی راستگو و وفاپیشه برایشان بگمار که مراقبت نهایی تو در کارهایشان آنها را به رعایت امانت و مهربانی با رعیت وادار می کند.( شهیدی ص ۳۲۴) ان بزرگوار  مصر به اجرای اصل نظارت به عنوان راهکار اجرایی تحقق عدالت اجتماعی بود از این رو  نه تنها به استانداران و نمایندگان خود در مناطق گوناگون این مطلب را گوشزد می کند و تخلف از آن را هشدار می دهد، بلکه بعضاً از روی دقت بر اجرای عدالت در جامعه، خود، افرادی را به عنوان پی گیری امور مربوط به اداره کشور و چگونگی عملکرد والیان به مناطق مختلف گسیل می دارد که از نمونه های آنان می توان به کعب بن مالک اشاره کرد که به عنوان مأمور تحقیق و تفحص ازسوی حضرت به مناطق و بلاد مختلف اسلامی روانه شد و حضرت به وی سفارش فرمودند که با دقت و رعایت امانت از مراکز دولتی بازرسی نماید و از یکایک کارکنان، طبق موازین شرعی، پرسش هایی را به عمل آورد تا ازنحوه عملکرد ومیزان فعالیت آنهاآشنا شود و مراتب را دقیقاً به حضرت گزارش دهد. طبیعی است که برای بسط عدالت در جامعه و تداوم آن، ازطریق نظارت است که می توان با فساد اداری مبارزه کرد. به دیگر سخن، اساساً تحقق اصلاحات در سیستم اداری کشور منوط به نظارت و پی گیری جدی بر دستگاه های دولتی، بدون لحاظ سلیقه های شخصی و گروهی است و این امری است که امیرمؤمنان(علیه السّلام) کراراً بدان تأکید می نمایند. از دیگر مواردی که امام به ان شدیدا حساسیت داشت بحث رشوه و ارتشا در سیستم حاکمیتی بود شکی نیست که وجود فساد و تقلب اقتصادی و اختلاس و ارتشا و رشد فزاینده آن در سیستم اداری هر کشور، باعث انحطاط جامعه و مانع رشد و توسعه جامعه می گردد ،و عدم مقابله با آن، نظام را از درون با خطری جدی مواجه می سازد. حضرت علی(علیه السّلام) نیز کراراً در بحث های مختلف به آن اشاره نموده اند و از آن به عنوان وسیله تباهی حکومت یاد کرده اند. امام ریشه این امور را در کارگزاران ودست اندرکاران نظام سیاسی که عامل بروز این پدیده هستند می بینند. به این معنا که مسئولان ذی ربط، حقوق مردم را ایفا نمی کنند و مردم، ناگزیر حق خود را با اعطای رشوه می گیرند. امام(علیه السّلام) خطاب به سرداران لشکرها می فرمایند: ((اما بعد، آنان که پیش از شما بودند تباه گردیدند، چون حق مردم را ندادند تا آن را- به رشوت- خریدند و به راه باطلشان بردند، و آنان پیرو آن گردیدند))( شهیدی ص ۳۵۹) آنچه مسلم است این که اگر این روش درمیان مردم رایج شود، به مرور زمان مردم به یک فرهنگ تبدیل می شود و همگان سعی می کنند  که همه خواسته های خود را با رشوه به دست آورند، هرچند حق آنها نباشد و دراینجاست که بازهم قربانی اصلی در جامعه عدالت اجتماعی می شود . چون رواج این پدیده شوم دربین مردم یک جامعه باعث می شود که حقوق افراد پایمال شود. لذا برمبنای نظام حکومتی امام علی(علیه السّلام)، دست اندرکاران حکومت موظفند که به طور زیربنایی و با تنظیم برنامه هایی، تمهیداتی را فراهم آورند تا زمینه پیدایش آن درهمه سطوح جامعه از میان برود. امام نه تنها خود به اعمال و رفتار دیگران نظارت می کرد، بلکه همواره نگهبان و مراقب اعمال خود نیز بود زیرا با توجه به اینکه ایشان درطول مدت کوتاه خلافتشان به چهره برتر سیاسی  محسوب می شدند طبعا از سوی افراد و گروه ها هدایایی برای ایشان آورده می شد که بعضی از آنها از روی حسن نیت بود و امام (علیه السّلام) هم فورا این موضوع را متوجه شده و هدیه را قبول می کرد. ولی بعضی دیگر مربوط به افرادی بود که مقاصد و اهداف شومی را درپس این هدیه پنهان کرده بودند و امام(علیه السّلام) باز هم متوجه این موضوع می شدند و فورا از پذیرفتن آن خودداری می کردند. در زمان خلافت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) شخصی بنام اشعث بن فیس هدیه ای برای حضرت آورد و امام (علیه السّلام) ناراحت وخشمگین شد. خوب است اصل ماجرا را از زبان آن مرد مبارزه با فساد و ارتشای نظام اداری بشنویم. ((و شگفت‏تر از آن این که شب هنگام کسى ما را دیدار کرد، و ظرفى سرپوشیده آورد.- درونش حلوایى- سرشته،- با روغن و قند آغشته- چنانش ناخوش داشتم که گویى آب دهان مار بدان‏  آمیخته با زهر مار بر آن ریخته. گفتم: صله است یا زکات، یا براى رضاى خداست که گرفتن صدقه بر ما نارواست؟ گفت: نه این است و نه آن است بلکه ارمغان است. گفتم: مادر بر تو بگرید! آمده‏اى مرا از راه دین خدا بگردانى یا خرد آشفته‏اى یا دیو گرفته، یا به بیهوده سخن میرانى؟ به خدا، اگر هفت اقلیم را با آنچه زیر آسمانهاست به من دهند، تا خدا را نافرمانى نمایم و پوست جوى را از مورچه‏اى به ناروا بربایم، چنین نخواهم کرد. و دنیاى شما نزد من خوارتر است از برگى در دهان ملخ که آن را مى‏خاید و طعمه خود مى‏نماید. على را چه کار با نعمتى که نپاید و لذتى که به سر آید؟ پناه مى‏بریم به خدا از خفتن عقل و زشتى لغزشها و از او یارى مى‏خواهیم.  ))( شهیدی صص ۲۵۹-۲۶۰)

           بحث و نتیجه گیری کلی در بیان امام علی(علیه السلام)، هیچ فاصله‌ای بین سیاست و عدالت نیست و بهترین سیاست را سیاستی می داند که  بر مبنای عدالت استوار باشد. خوانساری، ج ۳، ص۴۲۰) ان را عامل قدرت به حساب می اورد  (همان ، ج ۵، ص ۷۰) عدالت را برترین سیاست می داند  ( همان ، ج ۱، ص ۸۱) عدالت را برای قوام و استواری مردم در دفاع از نظام سیاسی توصیه می‌نماید (خوانساری، ج ۵، ص۱۴۸) و رعایت آن موجب تداوم قدرت و اقتدار نظام سیاسی می داند.  امام علی(علیه السلام)، اعمال عدالت را بهترین روش برای جلب اعتماد مردم و حفظ صیانت از حمایت‌های مردمی توصیه می‌نماید  از منظر علی(علیه السلام)، جمال و آبروی حاکمان و پایداری ملت به رعایت عدالت است (خوانساری، ج ۲، ص ۹۰) انچنان عدالت در نظر ان امام همام معنا و مفهوم داشت که  حضرت خطاب به یکی از والیان خود فرمود((کار به عدالت کن و از ستم و بیداد بپرهیز که ستم، رعیت را به آوارگی وا دارد و بیدادگری شمشیر در میان آورد((   (شهیدی، ص۱۳۰۴(و یا ، در نامه‌ای به زیادبن‌ابیه که به جای عبدالله بن عباس به حکومت فارس و شهرهای اطراف آن منصوب کرد فرمود))عدالت را بگستران و از ستمکاری و بیدادگری پرهیز کن. زیرا ستمکاری، مردم را به آوارگی کشاند و بیدادگری آنان را به مبارزه و شمشیر فرا می‌خواند.))( همان  ص ۷۴۲ان امام همام بر این اعتقاذ بود ((همانا برترین نور چشم و روشنایی بصر، برای حاکمان، پایدار شدن عدالت در سرزمین‌ها و بروز عشق و شیفتگی مردم است. و این عشق، ظاهر نمی‌شود مگر به آرامش سینه‌هایشان.))(همان  ص۳۲۷(آن حضرت، در کلامی بسیار گویا، تنها راه نیل به توسعه را اتخاذ عدالت قلمداد فرموده و به کسی که برای توسعه، عدالت را پایمال کرده و از طریق ظلم، توسعه را می‌جوید، اطمینان می‌دهد که دستاوردی جز تنگنا و بن‌بست در انتظارش نیست.(شهیدی ص ۱۷) امام به عدالت اعتقاد راسخ داشت و در تمالم طول حیاتش بر اجرای ان تکیه و تاکید کرد ، حتی در زمانیکه بر اثر ضربت شمشیر ابن مجلم در بستر بیماری افتاده بود ، به حسنین (علیهما السلام  فرمود ((پسران عبد المطلب! نبینم در خون مسلمانان فرو رفته‏اید- و دستها را بدان آلوده- و گویید امیر مؤمنان را کشته‏اند! بدانید جز کشنده من نباید کسى به خون من کشته شود. بنگرید! اگر من از این ضربت او مردم، او را تنها یک ضربت بزنید و دست و پا و دیگر اندام او را مبرید که من از رسول خدا (ص) شنیدم مى‏فرمود: «بپرهیزید از بریدن اندام مرده هر چند سگ دیوانه باشد))( شهیدی ص ۲۲۰) ازمجموعه  رفتار امام بر می آید که عدالت، اصلی است که به هیچ عنوان تخصیص بردار نیست. حکمت حکومت در نگاه امام تنها اجرای عدالت است و حکومت ولو در موارد نادری، اگر به ظلم آلوده شود فلسفه وجودی خود را از بین برده است.نزد علی علیه السلام حکومت به اندازه لنگه کفشی ارزش ندارد مگر آنکه حقی در پرتو آن اقامه شود و یا از باطلی باز داشته شود.   در اندیشه هاى مکتوب و غیر مکتوب موجود در ادبیات عرب و اسلامى، اولین کسى که به موضوع عدالت نگاه ژرفى و عمیقی  داشته، حضرت على (علیه السلام) بوده است. حضرت على (علیه السلام)، هم به پیچیدگى و همه به اهمیت عدالت واقف بود. از این رو درباره پیچیدگى عدالت عبارتى دارد که عصاره تمام قیل و قال ها  درباره عدالت است. ایشان مى فرمایند((العدل أوسع الاشیاء فى التواصف و أضیقها فى التناصف)) یعنى عدل در مقام توصیف بسیار فراخ و در مقام عمل، بسیار تنگ است. از فحوای این سخن بر می اید که  سخن گفتن از عدالت بسیار آسان و معمول است ولى عمل به آن با دشوارى هاى بسیارى مواجه است شاید رازِ پیچیدگى و دشوارى تحقق عدالت در عمل هم این است که انسان ها عدالت را بیشتر بر اساس تمایلات درونى خود، و به طور عمده بر اساس منافع خود توصیف مى کنند، یعنى بسیارى چیزى را عدالت مى دانند که خود آن را عادلانه مى دانند، در حالى که پیچیدگى مفهوم عدالت و دشوار بودن تحقق عملى آن، مانع از تلاش براى رسیدن به آن نیست، چرا که حضرت على(علیه السلام) معتقد است که به هر حال، عرصه عدالت براى همگان، عرصه فراخ ترى از عرصه و میدان ستمگرى است، و در این بیان زیباى حضرت، نکته بسیار مهمى نهفته است؛ زیرا حضرت على (علیه السلام) مى فرمایند که در عدل وسعت و گشایش است و کسى که اجراى عدالت او را در تنگنا قرار مى دهد، ظلم و ستم بر او تنگ تر خواهد آمد! و مخلص کلام اینکه عدالت وجه باقی و چهره همیشگی امام علی (علیه السلام) است و سیره ان بزرگوار در طول تاریخ معیار و شاخص مفیدی برای سنجش میزان صدق متولیان امور جوامع گوناگون است

کتابنامه:

مصطفی ابراهیم و…، معجم الوسیط، ، بیروت- دار احیاء التراث العربی۲) طباطبائی، سید محمد حسین (۱۳۶۳)؛ المیزان  ،مترجم:  سید محمد باقر موسوی همدانی، بنیاد علمی فرهنگی علامه طباطبائی،۳) مطهری ،مرتضی ؛عدل الهی؛ چاپ دوم- تهران انتشارات صدرا۴) راسل، برتراند(۱۳۴۱)؛ اخلاق و سیاست در جامعه؛ ترجمه محمود حیدریان، چاپ اول، تهران،۵) مظفر،محمد رضا (۱۳۷۲)؛ اصول الفقه، ، قم- موسسه مطبوعاتی اسماعیلیان ،  چاپ چهارم۶) علی شریعتی، جامعه شناسی ادیان،بی تا بی جا۷) فیض الاسلام(۱۳۷۵)، سیدعلینقی، ترجمه و شرح نهج‌البلاغه، تهران، انتشارات فیض‌ الاسلام،۸) قزوینی، عبداالکریم ابن محمدیحیی(۱۳۷۱)، بقا و زوال دولت در کلمات سیاسی امیرمؤمنان(علیه السلام) به کوشش رسول جعفریان، قم، انتشارات کتابخانه آیت‌الله‌العظمی مرعشی نجفی،۹) سبحانی جعفر ، معالم الحکومه الاسلامیه، قم مکتبه الامام امیرالمؤمنین علیه السلام۱۰) حکیمی محمدرضا(۱۳۵۴) ، الحیات، ، طهران، دائره الطباعه و النشر، الطبعه الثالثه ۱۳۶۰ه ش۱۱) مطهری، مرتضی (۱۳۵۴)؛سیری در نهج البلاغه،  قم- مرکز مطبوعاتی دارالتبلیغ اسلامی، چاپ دوم۱۲) مطهری مرتضی(۱۳۷۲) ، عدل الهی، انتشارات صدرا۱۳) خوانساری، سیدجمال‌الدین(۱۳۶۰) محمد، شرح غررالحکم و دررالحکم، به تصحیح سیدجلال‌الدین ارموی، تهران، انتشارات دانشگاه تهران،۱۴) محمدی ری شهری محمد(۱۳۶۲)، میزان الحکمه، قم، مکتبه الاعلام الاسلامی،۱۵) دشتی، محمد(۱۳۷۹)، ترجمه نهج البلاغه، قم، انتشارات مشرقین،۱۶) آیتى عبدالحمید ترجمه نهج البلاغه،۱۷) معادیخواه عبدالمجید(۱۳۷۳)، فرهنگ تفصیلی مفاهیم نهج البلاغه،تهران، نشر ذره۱۸) مطهری مرتضی بیست گفتار انتشارات صدرا۱۹) ابن ابی الحدید(۱۹۶۷م) ، شرح نهج البلاغه،  بیروت، دارالکتب العربیه، الطبعه الثانیه۲۰) جعفریان رسول (۱۳۷۶)، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، قم- انتشارات انصاریان،۲۱) شهیدی ،سید جعفر ؛ ترجمه نهج البلاغه ، تهران انتشارات علمی فرهنگی۲۲) جرداق جرج) ۱۹۷۰م) ، الامام علی صوت العداله الانسانیه، بیروت- دارالمکتبه الحیاط،۲۳) رهبر محمدتقی(۱۳۶۴)، درسهای سیاسی از نهج البلاغه، تهران، امیرکبیر۲۴ حرعاملی محمدبن الحسن ( ۱۴۰۳ )وسایل الشیعه، ، طهران، مکتبه الاسلامی،  الطبعه السادسه۲۵)  محمد اسماعیل زاده

نامه امام علی به امام حسن

 

اشاره:

نامه امام علی به امام حسن نامه‌ای طولانی با مضمونی اخلاقی ـ توحیدی از امیرالمؤمنین به فرزندش امام حسن مجتبی(ع)است که در اواخر عمرش نگاشته است. برخی از مسائل مهم مطرح شده در این نامه عبارتند از: تقوا، دعا، مطالعه و پندگرفتن از تاریخ، شناخت زمانه خویش. این نامه حاوی جمله‌های کوتاه حکیمانه است.

این نامه علاوه بر ترجمه و شرح در ضمن ترجمه‌ها و شرح‌های کامل نهج البلاغه، ترجمه‌ها و شرح‌های مستقلی نیز دارد. شماره ترتیبی این خطبه در نسخه‌های نهج البلاغه، متفاوت است.[۱]

زمان و مکان نگارش

این نامه هنگام بازگشت امیرالمؤمنین از جنگ صفین نگاشته شده است.[۲] آن گونه که در نهج البلاغه آمده، مکان نگارش، «حاضرین» بوده است اما معنای این کلمه چندان روشن نیست که آیا نام منطقه‌ای است یا اصلاً اسم مکان نیست و جمع «حاضر» است.[۳]

مخاطب

سید رضی مخاطب این نامه را امام حسن(ع) معرفی می‌کند ولی برخی عبارات نامه به گونه‌ای است که با عصمت امام حسن سازگاری ندارد مانند: «عبد الدنیا» و «تاجر الغرور»؛ و حتی عباراتی با عصمت امیرالمؤمنین نیز سازگاری ندارد، مانند: «أَوْ أَنْ أُنْقَصَ فِی رَأْیی کمَا نُقِصْتُ فِی جِسْمِی»؛ ابن ابی الحدید می‌گوید این موارد، اعتقاد شیعه به عصمت امام را باطل می‌کند.[یادداشت ۱]

برخی شارحان نهج البلاغه مانند ابن میثم بحرانی معتقدند بر خلاف نقل سید رضی، مخاطب نامه بر اساس نقلِ جعفر بن بابویه، محمد بن حنفیه است،[یادداشت ۲] برخی دیگر معتقدند این وصیت یک سفارش و دستورالعمل کلی است و امام علی به عنوان یک پدر خطاب به امام حسن به عنوان یک فرزند سفارشاتی را بیان کرده است، لذا در وصیت خود می‌نویسد: «مِنَ الْوَالِدِ الْفَانِ» «إِلَی الْمَوْلُودِ الْمُؤَمِّلِ مَا لایدْرِک» نه اینکه «مِنْ علی بن ابی طالب» «الی الحسن بن علی». به عبارت دیگر، از عبارات این وصیت فهمیده می‌شود رابطه پدر و فرزند است نه رابطه امام و جانشین وی.[نیازمند منبع]

مضمون

این نامه با موضوع اخلاق، توسط امام علی(ع) خطاب به فرزندش امام حسن مجتبی(ع) نگاشته شده است. امام(ع) در آغاز این نامه با کلماتی واقع بینانه خود و فرزندش را به مثابه دو انسان طبیعی توصیف می‌کند و سپس به اهمیت چنین نامه‌ای به فرزندش یاد می‌کند و اینکه بدین منظور آن را نگاشته است که چونان پشتیبانی برای فرزندش باشد.[۴]

پس از این، امام(ع) فرزندش را به ترس از خدا و فرمانبری از او و آبادی دل به یاد او فرامی‌خواند. برخی از دیگر نکات یاد شده در این نامه عبارتند از:

سفارش به موعظه و یقین

سفارش به زهد

سفارش به حکمت

یاد مرگ

دیدن سختی‌های روزگار و اندیشه در تاریخ و پندآموزی از آن

امر به معروف و نهی از منکر

جهاد در راه خدا

تفقه در دین

صبر

توحید

توکل

دعا

رزق [روزی]

اوصاف دنیا و فریبندگی آن

دوستی

فروبردن خشم

حجاب

گرامی داشتن خویشاوندان

متن و ترجمه

متن این خطبه و ترجمه آن بر اساس ترجمه مکارم شیرازی به این شرح است:

نامه امام به فرزندش امام حسن علیه‌السلام

لِلْحَسَنِ بْنِ عَلِی(ع)، کَتَبَها إلَیْهِ «بِحاضِرَیْنِ» عِنْدَ انْصِرافِهِ مِنْ صِفین   امام علی(ع) به حسن بن علی(ع) نگاشت به هنگام بازگشت از سرزمین حاضِرَین در جنگ صِفین

مِنَ الْوَالِدِ الْفَانِ، الْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ، الْمُدْبِرِ الْعُمُرِ، الْمُسْتَسْلِمِ لِلدُّنْیا، السَّاکِنِ مَسَاکِنَ الْمَوْتَی، وَالظَّاعِنِ عَنْهَا غَداً;

إِلَی الْمَوْلُودِ الْمُؤَمِّلِ مَا لایدْرِکُ، السَّالِکِ سَبِیلَ مَنْ قَدْ هَلَکَ، غَرَضِ الاَْسْقَامِ، وَ رَهِینَهِ الاَْیامِ، وَ رَمِیهِ الْمَصَائِبِ، وَ عَبْدِ الدُّنْیا، وَ تَاجِرِ الْغُرُورِ،

وَ غَرِیمِ الْمَنَایا، وَأَسِیرِ الْمَوْتِ، وَحَلِیفِ الْهُمُومِ، وَقَرِینِ الاَْحْزَانِ، وَنُصُبِ الاْفَاتِ، وَصَرِیعِ الشَّهَوَاتِ، وَخَلِیفَهِ الاَْمْوَاتِ.

این نامه از سوی پدری (دلسوز و مهربان) است که عمرش رو به پایان است، او به سخت گیری زمان معترف و آفتاب زندگیش رو به غروب (و خواه ناخواه) تسلیم گذشت دنیا (و مشکلات آن) است، همان کسی که در منزلگاه پیشینیان که از دنیا چشم پوشیده‌اند سکنی گزیده و فردا از آن کوچ خواهد کرد.

این نامه به فرزندی است آرزومند، آرزومند چیزهایی که هرگز دست یافتنی نیست و در راهی گام نهاده است که دیگران در آن گام نهادند و هلاک شدند (و چشم از جهان فرو بستند) کسی که هدف بیماری‌ها و گروگان روزگار، در تیررس مصائب، بنده دنیا، بازرگان غرور،

بدهکار و اسیر مرگ، هم پیمان اندوه‌ها، قرین غم‌ها، آماج آفات و بلاها، مغلوب شهوات و جانشین مردگان است.

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ فِیمَا تَبَینْتُ مِنْ إِدْبَارِ الدُّنْیا عَنِّی، وَجُمُوحِ الدَّهْرِ عَلَیَّ، وَإِقْبَالِ الاْخِرَهِ إِلَیَّ، مَا یزَعُنِی عَنْ ذِکْرِ مَنْ سِوَای، وَالاِْهْتِمَامِ بِمَا وَرَائِی، غَیرَ أَنِّی حَیثُ تَفَرَّدَ بی‌دُونَ هُمُومِ النَّاسِ هَمُّ نَفْسِی، فَصَدَفَنِی رَأْیی، وَصَرَفَنِی عَنْ هَوَای، وَصَرَّحَ لِی مَحْضُ أَمْرِی، فَأَفْضَی بی‌إِلَی جِدّ لایکُونُ فِیهِ لَعِبٌ، وَصِدْق لایشُوبُهُ کَذِبٌ.

وَ وَجَدْتُکَ بَعْضِی، بَلْ وَجَدْتُکَ کُلِّی، حَتَّی کَأَنَّ شَیئاً لَوْ أَصَابَکَ أَصَابَنِی، وَکَأَنَّ الْمَوْتَ لَوْ أَتَاکَ أَتَانِی، فَعَنَانِی مِنْ أَمْرِکَ مَا یعْنِینِی مِنْ أَمْرِ نَفْسِی، فَکَتَبْتُ إِلَیکَ کِتَابِی مُسْتَظْهِراً بِهِ إِنْ أَنَا بَقِیتُ لَکَ أَوْ فَنِیتُ.

اما بعد (از حمد و ثنای الهی) آگاهیم از پشت کردن دنیا و چیره شدن روزگار و روی آوردن آخرت به سوی من، مرا از یاد غیر خودم و توجّه به دنیا و اهل آن باز داشته است.

این توجّه سبب شده اشتغال به خویشتن مرا از فکر مردم (و آنچه از دنیا در دست آنهاست) باز دارد و از هوای نفس مانع شود و حقیقتِ سرنوشتم را برای من روشن سازد و همین امر مرا به مرحله‌ای رسانده که سراسر جدی است و شوخی در آن راه ندارد، سراسر راستی است و دروغ به آن آمیخته نیست

و چون تو را جزیی از وجود خود، بلکه تمام وجود خودم یافتم گویی که اگر ناراحتی به تو رسد، به من رسیده و اگر مرگ دامانت را بگیرد دامن مرا گرفته، به این جهت اهتمام به کار تو را اهتمام به کار خود یافتم، از این رو این نامه را برای تو نوشتم تا تکیه گاه تو باشد خواه من زنده باشم یا نباشم.

فَإِنِّی أُوصِیکَ بِتَقْوَی اللهِ أَی بُنَی وَلُزُومِ أَمْرِهِ، وَعِمَارَهِ قَلْبِکَ بِذِکْرِهِ، الاِعْتِصَامِ بِحَبْلِهِ. وَأَی سَبَب أَوْثَقُ مِنْ سَبَب بَینَکَ وَبَینَ اللهِ إِنْ أَنْتَ أَخَذْتَ بِهِ.

پسرم! تو را به تقوای الهی و التزام به فرمانش و آباد کردن قلب و روحت با ذکرش و چنگ زدن به ریسمان (لطف و عنایت) او توصیه می‌کنم و کدام وسیله می‌تواند میان تو و خداوند مطمئن‌تر از «حبل الله» باشد اگر به آن چنگ زنی و دامان آن را بگیری.

أَحْی قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَهِ، وَأَمِتْهُ بِالزَّهَادَهِ، وَقَوِّهِ بِالْیقِینِ، وَنَوِّرْهُ بِالْحِکْمَهِ، ذَلِّلْهُ بِذِکْرِ الْمَوْتِ، وَقَرِّرْهُ بِالْفَنَاءِ، وَبَصِّرْهُ فَجَائِعَ الدُّنْیا، وَحَذِّرْهُ صَوْلَهَ الدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقَلُّبِ اللَّیالِی وَالاَْیامِ،

وَ اعْرِضْ عَلَیهِ أَخْبَارَ الْمَاضِینَ، ذَکِّرْهُ بِمَا أَصَابَ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ مِنَ الاَْوَّلِینَ، وَسِرْ فِی دِیارِهِمْ آثَارِهِمْ، فَانْظُرْ فِیمَا فَعَلُوا وَعَمَّا انْتَقَلُوا، وَأَینَ حَلُّوا وَنَزَلُوا! فَإِنَّکَ تَجِدُهُمْ قَدِ انْتَقَلُوا عَنِ الاَْحِبَّهِ، وَحَلُّوا دِیارَ الْغُرْبَهِ، وَکَأَنَّکَ عَنْ قَلِیل قَدْ صِرْتَ کَأَحَدِهِمْ.

(پسرم) قلب خویش را با موعظه زنده کن و هوای نفس را با زهد (و بی‌اعتنایی به زرق و برق دنیا) بمیران. دل را با یقین نیرومند ساز و با حکمت و دانش نورانی و با یاد مرگ رام نما و آن را به اقرار به فنای دنیا وادار، با نشان دادن فجایع دنیا، قلب را بینا کن و از هجوم حوادث روزگار و زشتی‌های گردش شب و روز آن را برحذر دار.

اخبار گذشتگان را بر او (بر نفس خود) عرضه نما و مصایبی را که به اقوام قبل از تو رسیده به او یادآوری کن. در دیار و آثار (ویران شده) آنها گردش نما و درست بنگر آنها چه کردند، از کجا منتقل شدند و در کجا فرود آمدند. هرگاه در وضع آنها بنگری خواهی دید که از میان دوستان خود خارج شدند و در دیار غربت بار انداختند. گویا طولی نمی‌کشد که تو هم یکی از آنها خواهی شد (و در همان مسیر به سوی آنها خواهی شتافت).

فَأَصْلِحْ مَثْوَاکَ، وَلاَ تَبِعْ آخِرَتَکَ بِدُنْیاکَ; وَدَعِ الْقَوْلَ فِیمَا لاتَعْرِفُ، الْخِطَابَ فِیمَا لَمْ تُکَلَّفْ. وَأَمْسِکْ عَنْ طَرِیق إِذَا خِفْتَ ضَلاَلَتَهُ، فَإِنَّ الْکَفَّ عِنْدَ حَیرَهِ الضَّلاَلِ خَیرٌ مِنْ رُکُوبِ الاَْهْوَالِ.

وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ تَکُنْ مِنْ أَهْلِهِ، وَأَنْکِرِ الْمُنْکَرَ بِیدِکَ وَلِسَانِکَ، وَبَاینْ مَنْ فَعَلَهُ بِجُهْدِکَ، وَجَاهِدْ فِی اللهِ حَقَّ جِهَادِهِ، وَلاَ تَأْخُذْکَ فِی اللهِ لَوْمَهُ لاَئِم. وَخُضِ الْغَمَرَاتِ لِلْحَقِّ حَیثُ کَانَ، وَتَفَقَّهْ فِی الدِّینِ، وَعَوِّدْ نَفْسَکَ التَّصَبُّرَ عَلَی الْمَکْرُوهِ، وَنِعْمَ الْخُلُقُ التَّصَبُرُ فِی الْحَقِّ.

بنابراین منزلگاه آینده خود را اصلاح کن و آخرتت را به دنیا مفروش درباره آنچه نمی‌دانی سخن مگو و نسبت به آنچه موظف نیستی دخالت منما. در راهی که ترس گمراهی در آن است قدم مگذار چه اینکه خودداری کردن به هنگام بیم از گمراهی بهتر از آن است که انسان خود را به مسیرهای خطرناک بیفکند.

امر به معروف کن تا اهل آن باشی و با دست و زبانت منکر را انکار نما و از کسی که کار بد انجام می‌دهد با جدیت دوری گزین. در راه خدا آن گونه که باید و شاید جهاد کن و هرگز سرزنشِ سرزنش گران، تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد، در دریای مشکلات هر جا که باشد برای رسیدن به حق فرو شو. در دین خود تفقه کن (و حقایق دین را به طور کامل فرا گیر) و خویشتن را بر استقامت در برابر مشکلات عادت ده که استقامت و شکیبایی در راه حق، اخلاق بسیار نیکویی است.

وَأَلْجِئْ نَفْسَکَ فِی أُمُورِکَ کُلِّهَا إِلَی إِلَهِکَ، فَإِنَّکَ تُلْجِئُهَا إِلَی کَهْف حَرِیز، مَانِع عَزِیز. وَأَخْلِصْ فِی الْمَسْأَلَهِ لِرَبِّکَ، فَإِنَّ بِیدِهِ الْعَطَاءَ وَالْحِرْمَانَ، أَکْثِرِ الاِسْتِخَارَهَ، وَتَفَهَّمْ وَصِیتِی، وَلاَ تَذْهَبَنَّ عَنْکَ صَفْحاً، فَإِنَّ خَیرَ الْقَوْلِ مَا نَفَعَ وَاعْلَمْ أَنَّهُ لاخَیرَ فِی عِلْم لاینْفَعُ، وَلاَ ینْتَفَعُ بِعِلْم لایحِقُّ تَعَلُّمُهُ.

در تمام کارهایت خود را به خدا بسپار که اگر چنین کنی خود را به پناهگاهی مطمئن و نیرومند سپرده ای. به هنگام دعا، پروردگارت را با اخلاص بخوان (و تنها دست به دامان لطف او بزن) چرا که بخشش و حرمان به دست اوست و بسیار از خدا بخواه که خیر و نیکی را برایت فراهم سازد. وصیتم را به خوبی درک کن و آن را سرسری مگیر، زیرا بهترین سخن دانشی است که سودمند باشد و بدان دانشی که نفع نبخشد در آن خیری نیست و دانشی که سزاوار فراگرفتن نمی‌باشد سودی ندارد.

أَی بُنَی، إِنِّی لَمَّا رَأَیتُنِی قَدْ بَلَغْتُ سِنّاً، وَرَأَیتُنِی أَزْدَادُ وَهْناً، بَادَرْتُ بِوَصِیتِی إِلَیکَ، وَأَوْرَدْتُ خِصَالاً مِنْهَا قَبْلَ أَنْ یعْجَلَ بی‌أَجَلِی دُونَ أَنْ أُفْضِی إِلَیکَ بِمَا فِی نَفْسِی، أَوْ أَنْ أُنْقَصَ فِی رَأْیی کَمَا نُقِصْتُ فِی جِسْمِی، أَوْ یسْبِقَنِی إِلَیکَ بَعْضُ غَلَبَاتِ الْهَوَی وَفِتَنِ الدُّنْیا، فَتَکُونَ کَالصَّعْبِ النَّفُورِ.

وَإِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کَالاَْرْضِ الْخَالِیهِ مَا أُلْقِی فِیهَا مِنْ شَیء قَبِلَتْهُ. فَبَادَرْتُکَ بِالاَْدَبِ قَبْلَ أَنْ یقْسُوَ قَلْبُکَ، وَیشْتَغِلَ لُبُّکَ، لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْیکَ مِنَ الاَْمْرِ مَا قَدْ کَفَاکَ أَهْلُ التَّجَارِبِ بُغْیتَهُ وَتَجْرِبَتَهُ، فَتَکُونَ قَدْ کُفِیتَ مَئُونَهَ الطَّلَبِ، وَعُوفِیتَ مِنْ عِلاَجِ التَّجْرِبَهِ، فَأَتَاکَ مِنْ ذَلِکَ مَا قَدْ کُنَّا نَأْتِیهِ، وَاسْتَبَانَ لَکَ مَا رُبَّمَا أَظْلَمَ عَلَینَا مِنْهُ.

پسرم! هنگامی که دیدم سن من بالا رفته و دیدم قوایم به سستی گراییده، به (نوشتن) این وصیتم برای تو مبادرت ورزیدم و نکات برجسته‌ای را در وصیتم وارد کردم مبادا اجلم فرا رسد در حالی که آنچه را در درون داشته‌ام بیان نکرده باشم و به همین دلیل پیش از آنکه در رأی و فکرم نقصانی حاصل شود آن گونه که در جسمم (بر اثر گذشت زمان) به وجود آمده و پیش از آنکه هوا و هوس و فتنه‌های دنیا بر تو هجوم آورد و همچون مرکبی سرکش شوی به تعلیم و تربیت تو مبادرت کردم

و از آنجا که قلب جوان همچون زمین خالی است و هر بذری در آن پاشیده شود آن را می‌پذیرد، پیش از آنکه قلبت سخت شود و فکرت به امور دیگر مشغول گردد (گفتنی‌ها را گفتم) همه اینها برای آن است که با تصمیم جدی به استقبال اموری بشتابی که اندیشمندان و اهل تجربه تو را از طلب آن بی‌نیاز ساخته و زحمت آزمون آن را کشیده‌اند تا نیازمند به طلب و جستجو نباشی و از تلاش بیشتر آسوده خاطر گردی، بنابراین آنچه از تجربیات نصیب ما شده، نصیب تو هم خواهد شد (بی آنکه زحمتی کشیده باشی) بلکه شاید پاره‌ای از آنچه بر ما مخفی شده (با گذشت زمان و تجربه بیشتر) بر تو روشن گردد.

أَی بُنَی، إِنِّی وَإِنْ لَمْ أَکُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ کَانَ قَبْلِی، فَقَدْ نَظَرْتُ فِی أَعْمَالِهِمْ، فَکَّرْتُ فِی أَخْبَارِهِمْ، وَسِرْتُ فِی آثَارِهِمْ، حَتَّی عُدْتُ کَأَحَدِهِمْ; بَلْ کَأَنِّی بِمَا انْتَهَی إِلَی مِنْ أُمُورِهِمْ قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ أَوَّلِهِمْ إِلَی آخِرِهِمْ، فَعَرَفْتُ صَفْوَ ذَلِکَ مِنْ کَدَرِهِ، وَنَفْعَهُ مِنْ ضَرَرِهِ،

فَاسْتَخْلَصْتُ لَکَ مِنْ کُلِّ أَمْر نَخِیلَهُ، وَتَوَخَّیتُ لَکَ جَمِیلَهُ، وَصَرَفْتُ عَنْکَ مَجْهُولَهُ، وَرَأَیتُ حَیثُ عَنَانِی مِنْ أَمْرِکَ مَا یعْنِی الْوَالِدَ الشَّفِیقَ، وَأَجْمَعْتُ عَلَیهِ مِنْ أَدَبِکَ أَنْ یکُونَ ذَلِکَ وَأَنْتَ مُقْبِلُ الْعُمُرِ وَمُقْتَبَلُ الدَّهْرِ، ذُو نِیه سَلِیمَه، وَنَفْس صَافِیه.

پسرم! گرچه من به اندازه همه کسانی که پیش از من می‌زیستند عمر نکرده‌ام اما در رفتار آنها نظر افکندم و در اخبارشان تفکر نمودم و در آثار بازمانده از آنان به سیر و سیاحت پرداختم تا بدانجا که (بر اثر این آموزش ها) همانند یکی از آنها شدم بلکه گویی بر اثر آنچه از تاریخشان به من رسیده با همه آنها از اوّل تا آخر بوده‌ام (من همه اینها را بررسی کردم سپس) قسمت زلال و مصفای آن را از بخش کدر و تیره باز شناختم و سود و زیانش را دانستم

آن گاه از میان تمام آنها از هر امری گُزیده‌اش را برای تو برگرفتم و از میان (زشت و زیبای) آنها زیبایش را برای تو انتخاب نمودم و مجهولاتش را از تو دور داشتم و همان گونه که یک پدر مهربان بهترین نیکی‌ها را برای فرزندش می‌خواهد من نیز صلاح دیدم که تو را به این وسیله تربیت کنم و همت خود را بر آن گماشتم، چرا که عمر تو رو به پیش است و روزگارت رو به جلو و دارای نیتی سالم و روحی باصفا هستی.

وَأَنْ أَبْتَدِئَکَ بِتَعْلِیمِ کِتَابِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ وَتَأْوِیلِهِ، وَشَرَائِعِ الاِْسْلاَمِ أَحْکَامِهِ، وَحَلاَلِهِ وَحَرَامِهِ، لاأُجَاوِزُ ذَلِکَ بِکَ إِلَی غَیرِهِ. ثُمَّ أَشْفَقْتُ أَنْ یلْتَبِسَ عَلَیکَ مَا اخْتَلَفَ النَّاسُ فِیهِ مِنْ أَهْوَائِهِمْ وَ آرَائِهِمْ مِثْلَ الَّذِی الْتَبَسَ عَلَیهِمْ،

فَکَانَ إِحْکَامُ ذَلِکَ عَلَی مَا کَرِهْتُ مِنْ تَنْبِیهِکَ لَهُ أَحَبَّ إِلَی مِنْ إِسْلاَمِکَ إِلَی أَمْر لاآمَنُ عَلَیکَ بِهِ الْهَلَکَهَ، وَرَجَوْتُ أَنْ یوَفِّقَکَ اللهُ فِیهِ لِرُشْدِکَ، وَأَنْ یهْدِیکَ لِقَصْدِکَ فَعَهِدْتُ إِلَیکَ وَصِیتِی هَذِهِ.

و چنین دیدم که در آغاز، کتاب خدا را همراه تفسیر و اصول و احکامش و حلال و حرام آن، به تو تعلیم دهم و تو را به سراغ چیزی غیر از آن (که ممکن است منشأ گمراهی شود) نفرستم سپس از این ترسیدم که آنچه بر مردم بر اثر پیروی هوا و هوس و عقاید باطل مشتبه شده و در آن اختلاف کرده‌اند، بر تو نیز مشتبه گردد

لذا روشن ساختن این قسمت را بر خود لازم دانستم هرچند مایل نبودم آن (شبهات) را آشکارا بیان کنم ولی ذکر آنها نزد من محبوب‌تر از آن بود که تو را تسلیم امری سازم که از هلاکت آن ایمن نباشم. امیدوارم خداوند تو را در طریق رشد و صلاح، توفیق دهد و به راهی که در خورِ توست هدایتت کند به همین دلیل این وصیتم را برای تو بیان کردم.

وَاعْلَمْ یا بُنَی أَنَّ أَحَبَّ مَا أَنْتَ آخِذٌ بِهِ إِلَی مِنْ وَصِیتِی تَقْوَی اللهِ الاِقْتِصَارُ عَلَی مَا فَرَضَهُ اللهُ عَلَیکَ، وَالاَْخْذُ بِمَا مَضَی عَلَیهِ الاَْوَّلُونَ مِنْ آبَائِکَ، الصَّالِحُونَ مِنْ أَهْلِ بَیتِکَ، فَإِنَّهُمْ لَمْ یدَعُوا أَنْ نَظَرُوا لاَِنْفُسِهِمْ کَمَا أَنْتَ نَاظِرٌ، وَفَکَّرُوا کَمَا أَنْتَ مُفَکِّرٌ،

ثُمَّ رَدَّهُمْ آخِرُ ذَلِکَ إِلَی الاَْخْذِ بِمَا عَرَفُوا، الاِْمْسَاکِ عَمَّا لَمْ یکَلَّفُوا، فَإِنْ أَبَتْ نَفْسُکَ أَنْ تَقْبَلَ ذَلِکَ دُونَ أَنْ تَعْلَمَ کَمَا عَلِمُوا فَلْیکُنْ طَلَبُکَ ذَلِکَ بِتَفَهُّم وَتَعَلُّم، لابِتَوَرُّطِ الشُّبُهَاتِ، وَعُلَقِ الْخُصُومَاتِ.

پسرم! بدان محبوب‌ترین چیزی که از میان وصایایم باید به آن تمسک جویی، تقوا و پرهیزکاری است و اکتفا به آنچه خداوند بر تو فرض و لازم شمرده است و حرکت در راهی که پدرانت در گذشته آن را پیموده‌اند و صالحان از خاندانت از آن راه رفته‌اند، زیرا همان گونه که تو درباره خویش نظر می‌کنی آنها نیز درباره خود نظر کرده‌اند و آن گونه که تو (برای صلاح خویشتن) می‌اندیشی آنها نیز می‌اندیشیدند (با این تفاوت که آنها تجارب خود را برای توبه یادگار گذاشته اند)

سرانجام فکر و اندیشه، آنها را به جایی رسانید که آنچه را به خوبی شناخته‌اند بگیرند و آنچه را (که مبهم است و) به آن مکلف نیستند رها سازند. اگر روح و جان تو از قبول آن ابا دارد و می‌خواهی که تا آگاه نشوی اقدام نکنی می‌بایست (از طریق صحیح این راه را بپویی و) این خواسته با فهم و دقت و تعلم باشد نه از طریق فرو رفتن در شبهات و تمسک جستن به دشمنی‌ها و خصومت‌ها.

وَابْدَأْ قَبْلَ نَظَرِکَ فِی ذَلِکَ بِالاِْسْتِعَانَهِ بِإِلَهِکَ، وَالرَّغْبَهِ إِلَیهِ فِی تَوْفِیقِکَ، وَتَرْکِ کُلِّ شَائِبَه أَوْلَجَتْکَ فِی شُبْهَه، أَوْ أَسْلَمَتْکَ إِلَی ضَلاَلَه.

فَإِنْ أَیقَنْتَ أَنْ قَدْ صَفَا قَلْبُکَ فَخَشَعَ، وَتَمَّ رَأْیکَ فَاجْتَمَعَ، وَکَانَ هَمُّکَ فِی ذَلِکَ هَمّاً وَاحِداً، فَانْظُرْ فِیمَا فَسَّرْتُ لَکَ، وَإِنْ لَمْ یجْتَمِعْ لَکَ مَا تُحِبُّ مِنْ نَفْسِکَ، وَفَرَاغِ نَظَرِکَ وَفِکْرِکَ، فَاعْلَمْ أَنَّکَ إِنَّمَا تَخْبِطُ الْعَشْوَاءَ، وَتَتَوَرَّطُ الظَّلْمَاءَ. وَلَیسَ طَالِبُ الدِّینِ مَنْ خَبَطَ أَوْ خَلَطَ وَالاِْمْسَاکُ عَنْ ذَلِکَ أَمْثَلُ.

(اضافه بر این) پیش از آنکه در طریق آگاهی در این امور گام نهی از خداوندت استعانت بجوی و برای توفیق، رغبت و میل، نشان ده و از هر گونه عاملی که موجب خلل در افکار تو شود یا تو را به شبهه‌ای افکند یا تسلیم گمراهی کند بپرهیز.

هرگاه یقین کردی قلب و روحت صفا یافته و در برابر حق خاضع شده و رأیت به کمال پیوسته و تمرکز یافته و تصمیم تو در این باره تصمیم واحدی گشته (و از هر چه غیر از آن است صرف نظر کرده ای) در این صورت به آنچه برای تو (در این وصیت نامه) توضیح داده‌ام دقت کن (تا نتیجه مطلوب را بگیری) و اگر آنچه را در این زمینه دوست می‌داری (از شرایطی که گفتم) برایت فراهم نشد و فراغت خاطر و آمادگی فکر حاصل نکردی، بدان در طریقی گام می‌نهی که همچون شتری که چشمانش ضعیف است به سوی پرتگاه پیش می‌روی و در میان تاریکی‌ها غوطهور می‌شوی و کسی که گرفتار اشتباه و خلط حق با باطل است نمی‌تواند طالب دین باشد و با این حال اگر وارد این مرحله نشوی بهتر است.

فَتَفَهَّمْ یا بُنَی وَصِیتِی، وَاعْلَمْ أَنَّ مَالِکَ الْمَوْتِ هُوَ مَالِکُ الْحَیاهِ، وَأَنَّ الْخَالِقَ هُوَ الْمُمِیتُ، وَأَنَّ الْمُفْنِی هُوَ الْمُعِیدُ، وَأَنَّ الْمُبْتَلِی هُوَ الْمُعَافِی، وَأَنَّ الدُّنْیا لَمْ تَکُنْ لِتَسْتَقِرَّ إِلاَّ عَلَی مَا جَعَلَهَا اللهُ عَلَیهِ مِنَ النَّعْمَاءِ، وَالاِْبْتِلاَءِ، وَالْجَزَاءِ فِی الْمَعَادِ، أَوْ مَا شَاءَ مِمَّا لاتَعْلَمُ، فَإِنْ أَشْکَلَ عَلَیکَ شَیءٌ مِنْ ذَلِکَ فَاحْمِلْهُ عَلَی جَهَالَتِکَ،

فَإِنَّکَ أَوَّلُ مَا خُلِقْتَ بِهِ جَاهِلاً ثُمَّ عُلِّمْتَ، وَمَا أَکْثَرَ مَا تَجْهَلُ مِنَ الاَْمْرِ، یتَحَیرُ فِیهِ رَأْیکَ، وَیضِلُّ فِیهِ بَصَرُکَ ثُمَّ تُبْصِرُهُ بَعْدَ ذَلِکَ!

فَاعْتَصِمْ بِالَّذِی خَلَقَکَ وَرَزَقَکَ وَسَوَّاکَ، وَلْیکُنْ لَهُ تَعَبُّدُکَ، وَإِلَیهِ رَغْبَتُکَ، وَمِنْهُ شَفَقَتُکَ.

پسرم! در فهم وصیتم دقت نما. بدان مالک مرگ همان مالک حیات است و آفریننده، همان کسی است که می‌میراند و فانی کننده هم اوست که جهان را از نو نظام می‌بخشد و بیماری دهنده همان شفابخش است و دنیا پابرجا نمی‌ماند مگر به همان گونه که خداوند آن را قرار داده است; گاهی نعمت، گاهی گرفتاری و سرانجام پاداش در روز رستأخیر یا آنچه او خواسته و تو نمی‌دانی (از کیفرهای دنیوی) و اگر درباره فهم این امور (و حوادث جهان) امری بر تو مشکل شد، آن را بر نادانی خود حمل کن (و زبان به اعتراض مگشای)

زیرا تو در آغاز خلقت جاهل و نادان بودی و سپس عالِم و آگاه شدی و چه بسیار است اموری که هنوز نمی‌دانی و فکرت در آن متحیر و چشمت در آن خطا می‌کند; اما پس از مدتی آن را می‌بینی (و از حکمت آن آگاه می‌شوی).

بنابراین به آن کس که تو را آفریده و روزی داده و آفرینش تو را نظام بخشیده تمسک جوی و تنها او را پرستش کن و رغبت و محبّت تو تنها به او باشد و تنها از (مخالفت) او بترس.

وَاعْلَمْ یا بُنَی أَنَّ أَحَداً لَمْ ینْبِئْ عَنِ اللهِ سُبْحَانَهُ کَمَا أَنْبَأَ عَنْهُ الرَّسُولُ(صلی الله علیه وآله)فَارْضَ بِهِ رَائِداً، وَإِلَی النَّجَاهِ قَائِداً، فَإِنِّی لَمْ آلُکَ نَصِیحَهً. وَإِنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ فِی النَّظَرِ لِنَفْسِکَ وَإِنِ اجْتَهَدْتَ مَبْلَغَ نَظَرِی لَکَ.

پسرم! بدان هیچ کس از خدا همچون پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) خبر نیاورده (و احکام خدا را همانند او بیان نکرده است) بنابراین او را به عنوان رهبر خود بپذیر و در طریق نجات و رستگاری، وی را قائد خویش انتخاب کن. من از هیچ اندرزی درباره تو کوتاهی نکردم و تو هرقدر برای آگاهی از صلاح و مصلحت خویش کوشش کنی به آن اندازه که من درباره تو تشخیص داده‌ام نخواهی رسید.

وَاعْلَمْ یا بُنَی أَنَّهُ لَوْ کَانَ لِرَبِّکَ شَرِیکٌ لاََتَتْکَ رُسُلُهُ، وَلَرَأَیتَ آثَارَ مُلْکِهِ سُلْطَانِهِ، وَلَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَصِفَاتِهِ، وَلَکِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ کَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ، لایضَادُّهُ فِی مُلْکِهِ أَحَدٌ، وَلاَ یزُولُ أَبَداً وَلَمْ یزَلْ.

أَوَّلٌ قَبْلَ الاَْشْیاءِ بِلاَ أَوَّلِیه، وَآخِرٌ بَعْدَ الاَْشْیاءِ بِلاَ نِهَایه. عَظُمَ عَنْ أَنْ تَثْبُتَ رُبُوبِیتُهُ بِإِحَاطَهِ قَلْب أَوْ بَصَر.

فَإِذَا عَرَفْتَ ذَلِکَ فَافْعَلْ کَمَا ینْبَغِی لِمِثْلِکَ أَنْ یفْعَلَهُ فِی صِغَرِ خَطَرِهِ، وَقِلَّهِ مَقْدِرَتِهِ، وَکَثْرَهِ عَجْزِهِ، و عَظِیمِ حَاجَتِهِ إِلَی رَبِّهِ، فِی طَلَبِ طَاعَتِهِ، وَالْخَشْیهِ مِنْ عُقُوبَتِهِ، وَالشَّفَقَهِ مِنْ سُخْطِهِ: فَإِنَّهُ لَمْ یأْمُرْکَ إِلاَّ بِحَسَن، وَلَمْ ینْهَکَ إِلاَّ عَنْ قَبِیح.

پسرم! بدان اگر پروردگارت شریکی داشت، رسولان او به سوی تو می‌آمدند و آثار ملک و قدرتش را می‌دیدی و افعال و صفاتش را می‌شناختی; ولی او خداوندی یگانه است همان گونه که خودش را به این صفت توصیف کرده است. هیچ کس در ملک و مملکتش با او ضدیت نمی‌کند و هرگز زایل نخواهد شد و همواره بوده است.

او سرسلسله هستی است بی‌آنکه آغازی داشته باشد و آخرین آنهاست بی‌آنکه پایانی برایش تصور شود. بزرگ‌تر از آن است که ربوبیتش در احاطه فکر یا چشم قرار گیرد.

حال که این حقیقت را شناختی، در عمل بکوش آن چنان که سزاوارِ مانند توست از نظر کوچکی قدر ومنزلت و کمی قدرت و فزونی عجز و نیاز شدیدت به پروردگارت. در راه اطاعتش بکوش،ازعقوبتش برحذر باشو از خشمش بیمناک، زیرا او تو را جز به نیکی امر نکرده و جز از قبیح و زشتی باز نداشته است.

یا بُنَی إِنِّی قَدْ أَنْبَأْتُکَ عَنِ الدُّنْیا وَحَالِهَا، وَزَوَالِهَا وَانْتِقَالِهَا، وَأَنْبَأْتُکَ عَنِ الاْخِرَهِ وَمَا أُعِدَّ لاَِهْلِهَا فِیهَا، وَضَرَبْتُ لَکَ فِیهِمَا الاَْمْثَالَ، لِتَعْتَبِرَ بِهَا وَتَحْذُوَ عَلَیهَا.

إِنَّمَا مَثَلُ مَنْ خَبَرَ الدُّنْیا کَمَثَلِ قَوْم سَفْر نَبَا بِهِمْ مَنْزِلٌ جَدِیبٌ، فَأَمُّوا مَنْزِلاً خَصِیباً وَجَنَاباً مَرِیعاً، فَاحْتَمَلُوا وَعْثَاءَ الطَّرِیقِ، وَفِرَاقَ الصَّدِیقِ، خُشُونَهَ السَّفَرِ، وَجُشُوبَهَ المَطْعَمِ، لِیأْتُوا سَعَهَ دَارِهِمْ، وَمَنْزِلَ قَرَارِهِمْ، فَلَیسَ یجِدُونَ لِشَیءٍ مِنْ ذَلِکَ أَلَماً، وَلاَ یرَوْنَ نَفَقَهً فِیهِ مَغْرَماً. وَلاَ شَیءَ أَحَبُّ إِلَیهِمْ مِمَّا قَرَّبَهُمْ مِنْ مَنْزِلِهِمْ، وَأَدْنَاهُمْ مِنْ مَحَلَّتِهِمْ.

وَمَثَلُ مَنِ اغْتَرَّ بِهَا کَمَثَلِ قَوْم کَانُوا بِمَنْزِل خَصِیب، فَنَبَا بِهِمْ إِلَی مَنْزِل جَدِیب، فَلَیسَ شَیءٌ أَکْرَهَ إِلَیهِمْ وَلاَ أَفْظَعَ عِنْدَهُمْ مِنْ مُفَارَقَهِ مَا کَانُوا فِیهِ، إِلَی مَا یهْجُمُونَ عَلَیهِ، یصِیرُونَ إِلَیهِ.

فرزندم! من تو را از دنیا و حالات آن و زوال و دگرگونیش آگاه ساختم و از آخرت و آنچه برای اهلش در آن مهیا شده مطلع کردم و درباره هر دو برایت مثال‌هایی زدم تا به وسیله آن عبرت گیری و در راه صحیح گام نهی.

کسانی که دنیا را خوب آزموده‌اند (می دانند که آنها) همچون مسافرانی هستند که در منزلگاهی بی‌آب و آبادی وارد شده‌اند (که قابل زیستن و ماندن نیست) لذا تصمیم گرفته‌اند به سوی منزلی پرنعمت و ناحیه‌ای راحت (برای زیستن) حرکت کنند، از این رو (آنها برای رسیدن به آن منزل) مشقت راه را متحمل شده و فراق دوستان را پذیرفته و خشونت‌ها و سختی‌های سفر و غذاهای ناگوار را (با جان و دل) قبول نموده‌اند تا به خانه وسیع و منزلگاه آرامشان گام نهند. به همین دلیل آنها از هیچ یک از این ناراحتی‌ها احساس درد و رنج نمی‌کنند و هزینه‌هایی را که در این طریق می‌پردازند از آن ضرر نمی‌بینند و هیچ چیز برای آنها محبوب‌تر از آن نیست که ایشان را به منزلگاهشان نزدیک و به محل آرامششان برساند.

(اما) کسانى که به دنیا مغرور شده‌اند همانند مسافرانى هستند که در منزلى پرنعمت قرار داشته سپس به آنها خبر مى‌دهند که باید به سوى منزلگاهى خشک و خالى از نعمت حرکت کنند (روشن است که) نزد آنان چیزى ناخوشایندتر و مصیبت بارتر از مفارقت آنچه در آن بوده‌اند و حرکت به سوى آنچه که باید به سمت آن روند و سرنوشتى که در پیش دارند، نیست.

یا بُنَیَّ، اِجْعَلْ نَفْسَکَ مِیزَاناً فِیمَا بَینَکَ وَبَینَ غَیرِکَ، فَأَحْبِبْ لِغَیرِکَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِکَ، وَاکْرَهْ لَهُ مَا تَکْرَهُ لَهَا، وَلاَ تَظْلِمْ کَمَا لاتُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ، وَأَحْسِنْ کَمَا تُحِبُّ أَنْ یحْسَنَ إِلَیکَ،

وَاسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِکَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَیرِکَ، وَارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِکَ، وَلاَ تَقُلْ مَا لاتَعْلَمُ، وَإِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ وَلاَ تَقُلْ مَا لاتُحِبُّ أَنْ یقَالَ لَکَ.

پسرم! خویشتن را معیار و مقیاس قضاوت میان خود و دیگران قرار ده. برای دیگران چیزی را دوست‌دار که برای خود دوست می‌داری و برای آنها نپسند آنچه را برای خود نمی‌پسندی. به دیگران ستم نکن همان گونه که دوست نداری به تو ستم شود. به دیگران نیکی کن چنان که دوست داری به تو نیکی شود.

آنچه را برای دیگران قبیح می‌شمری برای خودت نیز زشت شمار. و برای مردم راضی شو به آنچه برای خود از سوی آنان راضی می‌شوی. آنچه را که نمی‌دانی مگو، اگر چه آنچه می‌دانی اندک باشد، و آنچه را دوست نداری درباره تو بگویند، درباره دیگران مگو.

وَاعْلَمْ أَنَّ الاِْعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ، وَآفَهُ الاَْلْبَابِ، فَاسْعَ فِی کَدْحِکَ، وَلاَ تَکُنْ خَازِناً لِغَیرِکَ، وَإِذَا أَنْتَ هُدِیتَ لِقَصْدِکَ فَکُنْ أَخْشَعَ مَا تَکُونُ لِرَبِّکَ.

(پسرم!) بدان که خودپسندی و غرور، ضد راستی و درست اندیشی و آفت عقل هاست، پس برای تأمین زندگی نهایت تلاش و کوششت را داشته باش (و از آنچه به دست می‌آوری در راه خدا انفاق کن و) انباردار دیگران مباش. هرگاه (به لطف الهی) به راه راست هدایت یافتی (شکر پروردگار را فراموش مکن و) در برابر پروردگار خود کاملا خاضع و خاشع باش.

وَاعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ طَرِیقاً ذَا مَسَافَه بَعِیدَه، وَمَشَقَّه شَدِیدَه، وَأَنَّهُ لاغِنَی بِکَ فِیهِ عَنْ حُسْنِ الاِرْتِیادِ، وَقَدْرِ بَلاَغِکَ مِنَ الزَّادِ، مَعَ خِفَّهِ الظَّهْرِ، فَلاَ تَحْمِلَنَّ عَلَی ظَهْرِکَ فَوْقَ طَاقَتِکَ، فَیکُونَ ثِقْلُ ذَلِکَ وَبَالاً عَلَیکَ،

وَإِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الْفَاقَهِ مَنْ یحْمِلُ لَکَ زَادَکْ إِلَی یوْمِ الْقِیامَهِ، فَیوَافِیکَ بِهِ غَداً حَیثُ تَحْتَاجُ إِلَیهِ فَاغْتَنِمْهُ وَحَمِّلْهُ إِیاهُ، وَأَکْثِرْ مِنْ تَزْوِیدِهِ وَأَنْتَ قَادِرٌ عَلَیهِ، فَلَعَلَّکَ تَطْلُبُهُ فَلاَ تَجِدُهُ وَاغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَکَ فِی حَالِ غِنَاکَ، لِیجْعَلَ قَضَاءَهُ لَکَ فِی یوْمِ عُسْرَتِکَ.

(فرزندم!) بدان راهی بس طولانی و پر مشقت در پیش داری. در این راه (پر خوف و خطر) از کوشش و تلاش صحیح و فراوان و توشه کافی که تو را به مقصد برساند بی‌نیاز نیستی، به علاوه باید در این راه سبکبار باشی (تا بتوانی به مقصد برسی) بنابراین بیش از حدِ توانت مسئولیت اموال دنیا را بر دوش مگیر، زیرا سنگینی آن مایه مشقت و وبال تو خواهد بود.

هرگاه در زمانی که قدرت داری نیازمندی را یافتی که می‌تواند زاد و توشه تو را برای روز رستاخیز تو بر دوش گیرد و فردا که به آن نیازمند می‌شوی به تو بازپس گرداند، آن را غنیمت بشمار و (هر چه زودتر) و بیشتر، این زاد و توشه را بر دوش او بگذار، زیرا ممکن است روزی در جستجوی چنین شخصی بر آیی و پیدایش نکنی. (همچنین) اگر کسی را پیدا کنی که در حال غنا و بی‌نیازیت از تو وام بگیرد و ادای آن را برای روز سختی و تنگدستی تو بگذارد، آن را غنیمنت بشمار!

وَاعْلَمْ أَنَّ أَمَامَکَ عَقَبَهً کَئُوداً، الْمُخِفُّ فِیهَا أَحْسَنُ حَالاً مِنَ الْمُثْقِلِ، وَالْمُبْطِئُ عَلَیهَا أَقْبَحُ حَالاً مِنَ الْمُسْرِعِ، وَأَنَّ مَهْبِطَکَ بِهَا لامَحَالَهَ إِمَّا عَلَی جَنَّه أَوْ عَلَی نَار، فَارْتَدْ لِنَفْسِکَ قَبْلَ نُزُولِکَ، وَوَطِّئِ الْمَنْزِلَ قَبْلَ حُلُولِکَ، «فَلَیسَ بَعْدَ الْمَوْتِ مُسْتَعْتَبٌ»، وَلاَ إِلَی الدُّنْیا مُنْصَرَفٌ.

(فرزندم!) بدان پیش روی تو گردنه صعب العبوری هست که سبکباران (برای عبور از آن) حالشان از سنگین باران بهتر است، و کندروان وضعشان بسیار بدتر از شتاب کنندگان است و (بدان که) نزول تو بعد از عبور از آن گردنه به یقین یا در بهشت است و یا در دوزخ، بنابراین پیش از ورودت در آنجا وسایل لازم را برای خویش مهیا ساز و منزلگاه را پیش از نزول، آماده نما، زیرا پس از مرگ راهی برای عذرخواهی نیست و نه طریقی برای بازگشت به دنیا (و جبران گذشته).

وَاعْلَمْ أَنَّ الَّذِی بِیدِهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ قَدْ أَذِنَ لَکَ فِی الدُّعَاءِ، تَکَفَّلَ لَکَ بِالاِْجَابَهِ، وَأَمَرَکَ أَنْ تَسْأَلَهُ لِیعْطِیکَ، وَتَسْتَرْحِمَهُ لِیرْحَمَکَ، وَلَمْ یجْعَلْ بَینَکَ وَبَینَهُ مَنْ یحْجُبُکَ عَنْهُ، وَلَمْ یلْجِئْکَ إِلَی مَنْ یشْفَعُ لَکَ إِلَیهِ، وَلَمْ یمْنَعْکَ إِنْ أَسَأْتَ مِنَ التَّوْبَهِ،

وَلَمْ یعَاجِلْکَ بِالنِّقْمَهِ، وَلَمْ یعَیرْکَ بِالاِْنَابَهِ، وَلَمْ یفْضَحْکَ حَیثُ الْفَضِیحَهُ بِکَ أَوْلَی، وَلَمْ یشَدِّدْ عَلَیکَ فِی قَبُولِ الاِْنَابَهِ، وَلَمْ ینَاقِشْکَ بِالْجَرِیمَهِ

وَلَمْ یؤْیسْکَ مِنَ الرَّحْمَهِ، بَلْ جَعَلَ نُزُوعَکَ عَنِ الذَّنْبِ حَسَنَهً، وَحَسَبَ سَیئَتَکَ وَاحِدَهً، وَحَسَبَ حَسَنَتَکَ عَشْراً، وَفَتَحَ لَکَ بَابَ الْمَتَابِ، وَبَابَ الاِسْتِعْتَابِ،

(فرزندم!) بدان آن کس که گنج‌های آسمان‌ها و زمین در دست اوست، به تو اجازه دعا و درخواست را داده و اجابتِ آن را تضمین نموده است، به تو امر کرده که از او بخواهی تا عطایت کند و از او درخواست رحمت کنی تا رحمتش را شامل حال تو گرداند. خداوند میان تو و خودش کسی را قرار نداده که در برابر او حجاب تو شود و تو را مجبور نساخته که به شفیعی پناه بری و خداوند در صورتی که مرتکب بدی شوی تو را از توبه مانع نشده (و درهای آن را به روی تو گشوده است).

در کیفر تو تعجیل نکرده (و آن را به موجب اینکه ممکن است توبه کنی به تأخیر انداخته) هرگز تو را به سبب توبه و انابه سرزنش نمی‌کند (آن گونه که انتقام جویان توبه کاران را زیر رگبار ملامت و سرزنش قرار می‌دهند) و حتی در آنجا که رسوایی سزاوار توست تو را رسوا نساخته (آن گونه که تنگ نظران بی‌گذشت فوراً اقدام به رسواسازی و افشاگری درباره خطاکاران می‌کنند) و در قبول توبه بر تو سخت نگرفته است (آن گونه که معمول افراد کوتاه فکر است) و در محاسبه جرایمِ تو دقت و موشکافی نکرده (بلکه به آسانی از آن گذشته است).

هیچ گاه تو را از رحمتش مأیوس نساخته (هرچند گناه تو سنگین و بزرگ باشد) بلکه بازگشت تو از گناه را حسنه قرار داده (و از آن مهم‌تر اینکه) گناه تو را یکی محسوب می‌دارد و حسنه‌ات را ده برابر حساب می‌کند و درِ توبه و بازگشت و عذرخواهی را (همیشه) به رویت باز نگه داشته به گونه‌ای که هر زمان او را ندا کنی ندای تو را می‌شنود

فَإِذَا نَادَیتَهُ سَمِعَ نِدَاکَ، وَإِذَا نَاجَیتَهُ عَلِمَ نَجْوَاکَ، فَأَفْضَیتَ إِلَیهِ بِحَاجَتِکَ، وَأَبْثَثْتَهُ ذَاتَ نَفْسِکَ، وَشَکَوْتَ إِلَیهِ هُمُومَکَ، اسْتَکْشَفْتَهُ کُرُوبَکَ، وَاسْتَعَنْتَهُ عَلَی أُمُورِکَ، وَسَأَلْتَهُ مِنْ خَزَائِنِ رَحْمَتِهِ مَا لایقْدِرُ عَلَی إِعْطَائِهِ غَیرُهُ، مِنْ زِیادَهِ الاَْعْمَارِ، وَصِحَّهِ الاَْبْدَانِ، سَعَهِ الاَْرْزَاقِ.

ثُمَّ جَعَلَ فِی یدَیکَ مَفَاتِیحَ خَزَائِنِهِ بِمَا أَذِنَ لَکَ فِیهِ مِنْ مَسْأَلَتِهِ، فَمَتَی شِئْتَ اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعَاءِ أَبْوَابَ نِعْمَتِهِ، وَاسْتَمْطَرْتَ شَآبِیبَ رَحْمَتِهِ،

هرگاه با او نجوا نمایی آن را می‌داند، بنابراین حاجتت را به سویش می‌بری و آن چنان که هستی در پیشگاه او خود را نشان می‌دهی، غم و اندوه خود را با وی در میان می‌گذاری و حل مشکلات و درد و رنج خود را از او می‌خواهی، و در کارهایت از او استعانت می‌جویی، می‌توانی از خزاین رحمتش چیزهایی را بخواهی که جز او کسی قادر به اعطای آن نیست مانند فزونی عمر، سلامتی تن و وسعت روزی.

سپس خداوند کلیدهای خزاینش را با اجازه‌ای که به تو درباره درخواست از او عطا کرده، در دست تو قرار داده است پس هرگاه خواسته‌ای داشته باشی می‌توانی به وسیله دعا درهای نعمت پروردگار را بگشایی و باران رحمت او را فرود آوری

فَلاَ یقَنِّطَنَّکَ إِبْطَاءُ إِجَابَتِهِ، فَإِنَّ الْعَطِیهَ عَلَی قَدْرِ النِّیهِ، وَرُبَّمَا أُخِّرَتْ عَنْکَ الاِْجَابَهُ، لِیکُونَ ذَلِکَ أَعْظَمَ لاَِجْرِ السَّائِلِ، وَأَجْزَلَ لِعَطَاءِ الاْمِلِ. وَرُبَّمَا سَأَلْتَ الشَّیءَ فَلاَ تُؤْتَاهُ، وَأُوتِیتَ خَیراً مِنْهُ عَاجِلاً أَوْ آجِلاً، أَوْ صُرِفَ عَنْکَ لِمَا هُوَ خَیرٌ لَکَ،

فَلَرُبَّ أَمْر قَدْ طَلَبْتَهُ فِیهِ هَلاَکُ دِینِکَ لَوْ أُوتِیتَهُ، فَلْتَکُنْ مَسْأَلَتُکَ فِیمَا یبْقَی لَکَ جَمَالُهُ، وَینْفَی عَنْکَ وَبَالُهُ; فَالْمَالُ لایبْقَی لَکَ وَلاَ تَبْقَی لَه.

و هرگز نباید تأخیر اجابت دعا تو را مأیوس کند، زیرا بخشش پروردگار به اندازه نیت (بندگان) است; گاه می‌شود که اجابت دعا به تأخیر می‌افتد تا اجر و پاداش درخواست کننده بیشتر گردد و عطای آرزومندان را فزون‌تر کند و گاه می‌شود چیزی را از خدا می‌خواهی و به تو نمی‌دهد در حالی که بهتر از آن در کوتاه مدت یا دراز مدت به تو داده خواهد شد یا آن را به چیزی که برای تو بهتر از آن است تبدیل می‌کند.

گاه چیزی از خدا می‌خواهی که اگر به آن برسی مایه هلاک دین توست (و خداوند آن را از تو دریغ می‌دارد و چیزی بهتر از آن می‌دهد) بنابراین باید تقاضای تو از خدا همیشه چیزی باشد که جمال و زیباییش برای تو باقی بماند و وبال و بدیش از تو برود (و بدان مال دنیا این گونه نیست) مال برای تو باقی نمی‌ماند و تو نیز برای آن باقی نخواهی ماند!

وَاعْلَمْ یا بُنَی أَنَّکَ إِنَّمَا خُلِقْتَ لِلاْخِرَهِ لالِلدُّنْیا، وَلِلْفَنَاءِ لالِلْبَقَاءِ، وَلِلْمَوْتِ لالِلْحَیاهِ، وَأَنَّکَ فِی قُلْعَه وَدَارِ بُلْغَه، وَطَرِیقٍ إِلَی الاْخِرَهِ، وَأَنَّکَ طَرِیدُ الْمَوْتِ الَّذِی لاینْجُو مِنْهُ هَارِبُهُ، وَلاَ یفُوتُهُ طَالِبُهُ، وَلاَ بُدَّ أَنَّهُ مُدْرِکُهُ،

فَکُنْ مِنْهُ عَلَی حَذَرِ أَنْ یدْرِکَکَ وَأَنْتَ عَلَی حَال سَیئَه، قَدْ کُنْتَ تُحَدِّثُ نَفْسَکَ مِنْهَا بِالتَّوْبَهِ، فَیحُولَ بَینَکَ وَبَینَ ذَلِکَ، فَإِذَا أَنْتَ قَدْ أَهْلَکْتَ نَفْسَکَ.

(پسرم!) بدان تو برای آخرت آفریده شده‌ای نه برای دنیا، برای فنا نه برای بقا (در این جهان)، برای مرگ نه برای زندگی (در این دنیا) تو در منزلگاهی قرار داری که هر لحظه ممکن است از آن کوچ کنی، در سرایی که باید زاد و توشه از آن برگیری و راه آخرتِ توست.

و (بدان) تو رانده شده مرگ هستی (و مرگ پیوسته در تعقیب توست و سرانجام تو را شکار خواهد کرد) همان مرگی که هرگز فرار کننده‌ای از آن نجات نمی‌یابد و هرکس را او در جستجویش باشد از دست نمی‌دهد و سرانجام وی را خواهد گرفت،

بنابراین از این بترس که مرگ زمانی تو را بگیرد که در حال بدی باشی (حال گناه) در صورتی که تو پیش از فرا رسیدن مرگ با خویشتن گفتگو می‌کردی که توبه کنی; ولی مرگ میان تو و توبه حایل می‌شود و اینجاست که خویشتن را به هلاکت افکنده ای.

یا بُنَی أَکْثِرْ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ، وَذِکْرِ مَا تَهْجُمُ عَلَیهِ، وَتُفْضِی بَعْدَ الْمَوْتِ إِلَیهِ، حَتَّی یأْتِیکَ وَقَدْ أَخَذْتَ مِنْهُ حِذْرَکَ، وَشَدَدْتَ لَهُ أَزْرَکَ، وَلاَ یأْتِیکَ بَغْتَهً فَیبْهَرَکَ.

پسرم! بسیار به یاد مرگ باش و به یاد آنچه به سوی آن می‌روی و پس از مرگ در آن قرار می‌گیری به گونه‌ای که هرگاه مرگ به سراغ تو آید تو خود را (از هر نظر) آماده ساخته و دامن همت را در برابر آن به کمر بسته باشی. نکند ناگهان بر تو وارد شود و مغلوبت سازد.

وَإِیاکَ أَنْ تَغْتَرَّ بِمَا تَرَی مِنْ إِخْلاَدِ أَهْلِ الدُّنْیا إِلَیهَا، وَتَکَالُبِهِمْ عَلَیهَا، فَقَدْ نَبَّأَکَ اللهُ عَنْهَا، وَنَعَتْ هِی لَکَ عَنْ نَفْسِهَا، وَتَکَشَّفَتْ لَکَ عَنْ مَسَاوِیهَا،

فَإِنَّمَا أَهْلُهَا کِلاَبٌ عَاوِیهٌ، وَسِبَاعٌ ضَارِیهٌ، یهِرُّ بَعْضُهَا عَلَی بَعْض، وَیأْکُلُ عَزِیزُهَا ذَلِیلَهَا، وَیقْهَرُ کَبِیرُهَا صَغِیرَهَا. نَعَمٌ مُعَقَّلَهٌ، وَأُخْرَی مُهْمَلَهٌ، قَدْ أَضَلَّتْ عُقُولَهَا، رَکِبَتْ مَجْهُولَهَا. سُرُوحُ عَاهَه بِوَاد وَعْث، لَیسَ لَهَا رَاع یقِیمُهَا، وَلاَ مُسِیمٌ یسِیمُهَا.

و سخت بر حذر باش که دلبستگی‌ها و علاقه شدید دنیاپرستان به دنیا و حمله حریصانه آنها به دنیا، تو را نفریبد و مغرور نسازد زیرا خداوند تو را از وضع دنیا آگاه ساخته و نیز دنیا خودش از فنا و زوالش خبر داده و بدی هایش را برای تو آشکار ساخته است.

جز این نیست که دنیاپرستان همچون سگ‌هایی هستند که پیوسته پارس می‌کنند (و برای تصاحب جیفه‌ای بر سر یکدیگر فریاد می‌کشند) یا درندگانی که در پی دریدن یکدیگرند، در برابر یکدیگر می‌غرند، و زوزه می‌کشند، زورمندان، ضعیفان را می‌خورند و بزرگ ترها کوچک ترها را مغلوب می‌سازند یا همچون چهارپایانی هستند که دست و پایشان (به وسیله مستکبران) بسته شده (و بردگان سرسپرده آنهایند) و گروه دیگری همچون حیواناتی هستند رها شده در بیابان (شهوات) عقل خود را گم کرده (و راه‌های صحیح را از دست داده اند) و در طرق مجهول و نامعلوم گام گذارده‌اند. آنها همچون حیواناتی هستند که در وادی پر از آفتی رها شده و در سرزمین ناهمواری به راه افتاده‌اند نه چوپانی دارند که آنها را به راه صحیح هدایت کندو نه کسی که آنها را به چراگاه مناسبی برساند

سَلَکَتْ بِهِمُ الدُّنْیا طَرِیقَ الْعَمَی وَأَخَذَتْ بِأَبْصَارِهِمْ عَنْ مَنَارِ الْهُدَی، فَتَاهُوا فِی حَیرَتِهَا، وَغَرِقُوا فِی نِعْمَتِهَا وَاتَّخَذُوهَا رَبّاً، فَلَعِبَتْ بِهِمْ لَعِبُوا بِهَا، وَنَسُوا مَا وَرَاءَهَا.

دنیا آنان را در طریق نابینایی به راه انداخته و چشم هایشان را از دیدن نشانه‌های هدایت برگرفته، در نتیجه در وادی حیرت سرگردانند و در نعمت‌ها و زرق و برق‌های دنیا غرق شده‌اند، دنیا را به عنوان معبود خود برگزیده، و دنیا نیز آنها را به بازی گرفته است و آنها هم به بازی با دنیا سرگرم شده‌اند و ماورای آن را به فراموشی سپرده‌اند.

رُوَیداً یسْفِرُ الظَّلاَمُ، کَأَنْ قَدْ وَرَدَتِ الاَْظْعَانُ، یوشِکُ مَنْ أَسْرَعَ أَنْ یلْحَقَ!

وَاعْلَمْ یا بُنَی أَنَّ مَنْ کَانَتْ مَطِیتُهُ اللَّیلَ وَالنَّهَارَ، فَإِنَّهُ یسَارُ بِهِ وَإِنْ کَانَ وَاقِفاً، وَیقْطَعُ الْمَسَافَهَ وَإِنْ کَانَ مُقِیماً وَادِعاً.

آرام باش (و کمی صبر کن) که به زودی تاریکی برطرف می‌شود (و حقیقت آشکار می‌گردد) گویا این مسافران، به منزل رسیده‌اند (و پایان عمر را با چشم خود می‌بینند.) نزدیک است کسی که سریع حرکت می‌کند به منزلگاه (مرگ) برسد.

پسرم بدان آن کس که مرکبش شب و روز است، او را می‌برند و در حرکت است، هرچند خود را ساکن پندارد و پیوسته قطع مسافت می‌کند، گرچه ظاهراً ایستاده است و استراحت می‌کند.

وَاعْلَمْ یقِیناً أَنَّکَ لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَکَ، وَلَنْ تَعْدُوَ أَجَلَکَ، وَأَنَّکَ فِی سَبِیلِ مَنْ کَانَ قَبْلَکَ.

فَخَفِّضْ فِی الطَّلَبِ. وَأَجْمِلْ فِی الْمُکْتَسَبِ، فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَب قَدْ جَرَّ إِلَی حَرَب; فَلَیسَ کُلُّ طَالِب بِمَرْزُوق، وَلاَ کُلُّ مُجْمِل بِمَحْرُوم.

وَأَکْرِمْ نَفْسَکَ عَنْ کُلِّ دَنِیه وَإِنْ سَاقَتْکَ إِلَی الرَّغَائِبِ، فَإِنَّکَ لَنْ تَعْتَاضَ بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِکَ عِوَضاً. وَلاَ تَکُنْ عَبْدَ غَیرِکَ وَقَدْ جَعَلَکَ اللهُ حُرّاً.

وَمَا خَیرُ خَیر لاینَالُ إِلاَّ بِشَرّ، وَیسْر لاینَالُ إِلاَّ بِعُسْر.

و به یقین بدان هرگز به همه آرزوهایت دست نخواهی یافت و (نیز بدان) هرگز از اجلت تجاوز نخواهی کرد (و بیش از آنچه مقرر شده عمر نمی‌کنی) و تو در همان مسیری هستی که پیشینیان تو بودند (آنها رفتند و تو هم خواهی رفت)

حال که چنین است، در به دست آوردن دنیا زیاده روی مکن و در کسب و کار میانه رو باش، زیرا بسیار دیده شده که تلاش فراوان (در راه دنیا) به نابودی منجر گردیده (اضافه بر این) نه هر تلاش گری به روزی رسیده و نه هر شخص میانه روی محروم گشته است.

نفس خویشتن را از گرایش به هر پستی گرامی‌دار (و بزرگوارتر از آن باش که به پستی‌ها تن در دهی) هرچند گرایش به پستی‌ها تو را به خواسته هایت برساند، زیرا تو هرگز نمی‌توانی در برابر آنچه از شخصیت خود در این راه از دست می‌دهی بهای مناسبی به دست آوری و برده دیگری مباش، خداوند تو را آزاد آفریده است.

آن نیکی که جز از طریق بدی به دست نیاید نیکی نیست و آن آسایشی که جز با مشقت زیاد فراهم نشود آسایش نیست.

وَإِیاکَ أَنْ تُوجِفَ بِکَ مَطَایا الطَّمَعِ، فَتُورِدَکَ مَنَاهِلَ الْهَلَکَهِ. وَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَلاَّ یکُونَ بَینَکَ وَبَینَ اللهِ ذُو نِعْمَه فَافْعَلْ، فَإِنَّکَ مُدْرِکٌ قَسْمَکَ، وَآخِذٌ سَهْمَکَ، وَإِنَّ الْیسِیرَ مِنَ اللهِ سُبْحَانَهُ أَعْظَمُ وَأَکْرَمُ مِنَ الْکَثِیرِ مِنْ خَلْقِهِ وَإِنْ کَانَ کُلٌّ مِنْهُ.

بپرهیز از اینکه مرکب‌های طمع، تو را با سرعت با خود ببرند و به آبشخورهای هلاکت بیندازند و اگر بتوانی که میان تو و خداوندت، صاحب نعمتی واسطه نباشد چنین کن، زیرا تو (به هر حال) قسمت خود را دریافت می‌کنی و سهمت را خواهی گرفت و مقدار کمی که از سوی خداوند به تو برسد با ارزش‌تر است از مقدار زیادی که از سوی مخلوقش برسد، هرچند همه نعمت‌ها (حتی آنچه از سوی مخلوق می‌رسد) از ناحیه خداست.

وَتَلاَفِیکَ مَا فَرَطَ مِنْ صَمْتِکَ أَیسَرُ مِنْ إِدْرَاکِکَ مَا فَاتَ مِنْ مَنْطِقِکَ، وَحِفْظُ مَا فِی الْوِعَاءِ بِشَدِّ الْوِکَاءِ، وَحِفْظُ مَا فِی یدَیکَ أَحَبُّ إِلَی مِنْ طَلَبِ مَا فِی یدَی غَیرِکَ.

(فرزندم!) جبران آنچه بر اثر سکوت خود از دست داده‌ای آسان‌تر از جبران آن است که بر اثر سخن گفتن از دست می‌رود، و نگه داری آنچه در ظرف است با محکم بستن دهانه آن امکان پذیر است و حفظ آنچه در دست داری، نزد من محبوب‌تر از درخواست چیزی است که در دست دیگری است.

وَمَرَارَهُ الْیأْسِ خَیرٌ مِنَ الطَّلَبِ إِلَی النَّاسِ، وَالْحِرْفَهُ مَعَ الْعِفَّهِ خَیرٌ مِنَ الْغِنَی مَعَ الْفُجُورِ، وَالْمَرْءُ أَحْفَظُ لِسِرِّهِ، وَرُبَّ سَاع فِیمَا یضُرُّهُ!

تلخی یأس (از آنچه در دست مردم است) بهتر است از دراز کردن دست تقاضا به سوی آنها و درآمد (کم) همراه با پاکی و درست کاری بهتر از ثروت فراوان توأم با فجور و گناه است و انسان اسرار خویش را (بهتر از هر کس دیگر) نگه داری می‌کند و بسیارند کسانی که بر زیان خود تلاش می‌کنند.

مَنْ أَکْثَرَ أَهْجَرَ، وَمَنْ تَفَکَّرَ أَبْصَرَ. قَارِنْ أَهْلَ الْخَیرِ تَکُنْ مِنْهُمْ، وَبَاینْ أَهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ،

بِئْسَ الطَّعَامُ الْحَرَامُ! وَظُلْمُ الضَّعِیفِ أَفْحَشُ الظُّلْمِ! إِذَا کَانَ الرِّفْقُ خُرْقاً کَانَ الْخُرْقُ رِفْقاً.

رُبَّمَا کَانَ الدَّوَاءُ دَاءً، وَالدَّاءُ دَوَاءً، وَرُبَّمَا نَصَحَ غَیرُ النَّاصِحِ، وَغَشَّ الْمُسْتَنْصَحُ.

کسی که پرحرفی کند سخنان ناروا و بی‌معنا فراوان می‌گوید. هر کس اندیشه خود را به کار گیرد حقایق را می‌بیند و راه صحیح را انتخاب می‌کند. به نیکوکاران و اهل خیر نزدیک شو تا از آنها شوی و از بدکاران و اهل شر دور شو تا از آنها جدا گردی.

بدترین غذاها غذای حرام است و ستم بر ناتوان زشت‌ترین ستم هاست. در آنجا که رفق و مدارا سبب خشونت می‌شود خشونت مدارا محسوب خواهد شد;

چه بسا داروها سبب بیماری گردد و چه بسا بیماری‌هایی که داروی انسان است، گاه کسانی که اهل اندرز نیستند اندرزی می‌دهند و آن کس که (اهل اندرز است و) از او نصیحت خواسته شده خیانت می‌کند.

وَإِیاکَ وَالاِتِّکَالَ عَلَی الْمُنَی فَإِنَّهَا بَضَائِعُ النَّوْکَی وَالْعَقْلُ حِفْظُ التَّجَارِبِ، وَخَیرُ مَا جَرَّبْتَ مَا وَعَظَکَ. بَادِرِ الْفُرْصَهَ قَبْلَ أَنْ تَکُونَ غُصَّهً. لَیسَ کُلُّ طَالِب یصِیبُ، وَلاَ کُلُّ غَائِب یئُوبُ.

از تکیه کردن بر آرزوها برحذر باش که سرمایه احمق‌ها است. عقل، حفظ و نگهداری تجربه هاست و بهترین تجربه‌های تو آن است که به تو اندرز دهد، فرصت را پیش از آنکه از دست برود و مایه اندوه گردد غنیمت بشمار. نه هرکس طالب چیزی باشد به خواسته‌اش می‌رسد و نه هرکس که از نظر پنهان شد باز می‌گردد.

وَمِنَ الْفَسَادِ إِضَاعَهُ الزَّادِ، وَمَفْسَدَهُ الْمَعَادِ. وَلِکُلِّ أَمْر عَاقِبَهٌ، سَوْفَ یأْتِیکَ مَا قُدِّرَ لَکَ. التَّاجِرُ مُخَاطِرٌ، وَرُبَّ یسِیر أَنْمَی مِنْ کَثِیر! لاخَیرَ فِی مُعِین مَهِین، وَلاَ فِی صَدِیق ظَنِین. سَاهِلِ الدَّهْرَ مَا ذَلَّ لَکَ قَعُودُهُ، وَلاَ تُخَاطِرْ بِشَیء رَجَاءَ أَکْثَرَ مِنْهُ، وَإِیاکَ أَنْ تَجْمَحَ بِکَ مَطِیهُ اللَّجَاجِ.

تباه کردن زاد و توشه نوعی فساد است و سبب فاسد شدنِ معاد. هر کاری سرانجامی دارد (و باید مراقب سرانجام آن بود.) آنچه برایت مقدر شده به زودی به تو خواهد رسید. هر بازرگانی خود را به مخاطره می‌اندازد. (همواره دنبال فزونی مباش زیرا) چه بسا سرمایه کم از سرمایه زیاد پربرکت‌تر و رشدش بیشتر است. نه در کمک کارِ پست خیری است و نه در دوستِ متهم فایده ای، تا روزگار در اختیار توست به آسانی از آن بهره گیر و هیچ گاه نعمتی را که داری برای آنکه بیشتر به دست آوری به خطر مینداز. از سوار شدن بر مرکب سرکش لجاجت برحذر باش که تو را بیچاره می‌کند.

اِحْمِلْ نَفْسَکَ مِنْ أَخِیکَ عِنْدَ صَرْمِهِ عَلَی الصِّلَهِ، وَعِنْدَ صُدُودِهِ عَلَی اللَّطَفِ وَالْمُقَارَبَهِ، وَعِنْدَ جُمُودِهِ عَلَی الْبَذْلِ، وَعِنْدَ تَبَاعُدِهِ عَلَی الدُّنُوِّ، وَعِنْدَ شِدَّتِهِ عَلَی اللِّینِ، وَعِنْدَ جُرْمِهِ عَلَی الْعُذْرِ، حَتَّی کَأَنَّکَ لَهُ عَبْدٌ، وَکَأَنَّهُ ذُو نِعْمَه عَلَیکَ وَإِیاکَ أَنْ تَضَعَ ذَلِکَ فِی غَیرِ مَوْضِعِهِ، أَوْ أَنْ تَفْعَلَهُ بِغَیرِ أَهْلِهِ.

(فرزندم!) در مقابل برادر دینی خود (این امور را بر خود تحمیل کن:) به هنگام قطع رابطه از ناحیه او، تو پیوند برقرار نما و در زمان قهر و دوریش به او نزدیک شو، در برابر بخلش، بذل و بخشش و به وقت دوری کردنش نزدیکی اختیار کن، به هنگام سخت گیریش نرمش و به هنگام جرم، عذرش را بپذیر، آن گونه که گویا تو بنده او هستی و او صاحب نعمت توست; اما بر حذر باش از اینکه این کار را در غیر محلش قرار دهی یا درباره کسی که اهلیت ندارد به کار بندی.

لاَ تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَدِیقِکَ صَدِیقاً فَتُعَادِی صَدِیقَکَ، وَامْحَضْ أَخَاکَ النَّصِیحَهَ، حَسَنَهً کَانَتْ أَوْ قَبِیحَهً،

وَتَجَرَّعِ الْغَیظَ فَإِنِّی لَمْ أَرَ جُرْعَهً أَحْلَی مِنْهَا عَاقِبَهً، وَلاَ أَلَذَّ مَغَبَّهً.

وَلِنْ لِمَنْ غَالَظَکَ، فَإِنَّهُ یوشِکُ أَنْ یلِینَ لَکَ، وَخُذْ عَلَی عَدُوِّکَ بِالْفَضْلِ فَإِنَّهُ أَحْلَی الظَّفَرَینِ. وَإِنْ أَرَدْتَ قَطِیعَهَ أَخِیکَ فَاسْتَبْقِ لَهُ مِنْ نَفْسِکَ بَقِیهً یرْجِعُ إِلَیهَا إِنْ بَدَا لَهُ ذَلِکَ یوْماً مَا. وَمَنْ ظَنَّ بِکَ خَیراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ.

هرگز دشمن دوست خود را به دوستی مگیر که با این کار به دشمنی با دوست خود برخاسته ای. نصیحت خالصانه خود را برای برادرت مهیا ساز، خواه این نصیحت (برای او) زیبا و خوشایند باشد یا زشت و ناراحت کننده.

خشم خود را جرعه جرعه فرو بر که من جرعه‌ای شیرین‌تر و خوش عاقبت‌تر و لذت بخش‌تر از آن ندیدم.

با کسی که نسبت به تو با خشونت رفتار می‌کند نرمی کن که امید می‌رود به زودی در برابر تو نرم شود. با دشمن خود با فضل و کرم رفتار کن که در این صورت از میان دو پیروزی (پیروزی از طریق خشونت و پیروزی از طریق محبّت) شیرین‌ترین را برگزیده ای. اگر خواستی پیوند برادری و رفاقت را قطع کنی جایی برای آشتی بگذار که اگر روزی خواست باز گردد بتواند. کسی که درباره تو گمان نیکی ببرد با عمل خود گمانش را تصدیق کن.

وَلاَ تُضِیعَنَّ حَقَّ أَخِیکَ اتِّکَالاً عَلَی مَا بَینَکَ وَبَینَهُ، فَإِنَّهُ لَیسَ لَکَ بِأَخ مَنْ أَضَعْتَ حَقَّهُ.

وَلاَ یکُنْ أَهْلُکَ أَشْقَی الْخَلْقِ بِکَ، وَلاَ تَرْغَبَنَّ فِیمَنْ زَهِدَ عَنْکَ، وَلاَ یکُونَنَّ أَخُوکَ أَقْوَی عَلَی قَطِیعَتِکَ مِنْکَ عَلَی صِلَتِهِ،

وَلاَ تَکُونَنَّ عَلَی الاِْسَاءَهِ أَقْوَی مِنْکَ عَلَی الاِْحْسَانِ. وَلاَ یکْبُرَنَّ عَلَیکَ ظُلْمُ مَنْ ظَلَمَکَ، فَإِنَّهُ یسْعَی فِی مَضَرَّتِهِ وَنَفْعِکَ، وَلَیسَ جَزَاءُ مَنْ سَرَّکَ أَنْ تَسُوءَهُ.

هیچ گاه به اعتماد رفاقت و یگانگی که میان تو و برادرت برقرار است حق او را ضایع مکن; زیرا آن کس که حقش را ضایع کنی برادر تو نخواهد بود.

نباید خاندان تو بدبخت‌ترین و ناراحت‌ترین افراد در برابر تو باشند. به کسی که به تو علاقه ندارد (و بی‌اعتنایی یا تحقیر می‌کند) اظهار علاقه مکن و نباید برادرت در قطع پیوندِ برادری، نیرومندتر از تو در برقراری پیوند باشد و نه در بدی کردن قوی‌تر از تو در نیکی نمودن

و هرگز نباید ظلم و ستمِ کسی که بر تو ستم روا می‌دارد بر تو گران آید، زیرا او در واقع سعی در زیان خود و سود تو دارد (بار گناه خود را سنگین می‌کند و ثواب و پاداش تو را افزون می‌سازد) و البتّه پاداش کسی که تو را خوشحال می‌کند این نیست که به او بدی کنی.

وَاعْلَمْ یا بُنَی أَنَّ الرِّزْقَ رِزْقَانِ: رِزْقٌ تَطْلُبُهُ، وَرِزْقٌ یطْلُبُکَ، فَإِنْ أَنْتَ لَمْ تَأْتِهِ أَتَاکَ.

پسرم! بدان که «رزق و روزی» بر دو گونه است: یک نوع آن است که به جستجوی آن برمی‌خیزی (و باید برخیزی) و نوع دیگری آن که او به سراغ تو خواهد آمد حتی اگر به دنبالش نروی خود به دنبال تو می‌آید.

مَا أَقْبَحَ الْخُضُوعَ عِنْدَ الْحَاجَهِ، وَالْجَفَاءَ عِنْدَ الْغِنَی. إِنَّمَا لَکَ مِنْ دُنْیاکَ، مَا أَصْلَحْتَ بِهِ مَثْوَاکَ، وَإِنْ کُنْتَ جَازِعاً عَلَی مَا تَفَلَّتَ مِنْ یدَیکَ، فَاجْزَعْ عَلَی کُلِّ مَا لَمْ یصِلْ إِلَیکَ.

چه زشت است خضوع (در برابر دیگران) به هنگام نیاز و جفا و خشونت به هنگام بی‌نیازی و توانگری، تنها از دنیا آنقدر مال تو خواهد بود که با آن سرای آخرتت را اصلاح کنی و اگر قرار است برای چیزی که از دست رفته ناراحت شوی و بی‌تابی کنی پس برای هر چیزی که به تو نرسیده نیز ناراحت باش.

اِسْتَدِلَّ عَلَی مَا لَمْ یکُنْ بِمَا قَدْ کَانَ، فَإِنَّ الاُْمُورَ أَشْبَاهٌ; وَلاَ تَکُونَنَّ مِمَّنْ لاتَنْفَعُهُ الْعِظَهُ إِلاَّ إِذَا بَالَغْتَ فِی إِیلاَمِهِ، فَإِنَّ الْعَاقِلَ یتَّعِظُ بِالاْدَابِ الْبَهَائِمَ لاتَتَّعِظُ إِلاَّ بِالضَّرْبِ.

با آنچه در گذشته واقع شده، نسبت به آنچه واقع نشده استدلال کن; زیرا امور جهان شبیه به یکدیگرند. از کسانی مباش که پند و اندرز به آنها سودی نمی‌بخشد مگر آن زمان که در ملامت او اصرار ورزی; چرا که عاقلان با اندرز و آداب پند می‌گیرند; ولی چهارپایان جز با زدن اندرز نمی‌گیرند.

اِطْرَحْ عَنْکَ وَارِدَاتِ الْهُمُومِ بِعَزَائِمِ الصَّبْرِ وَحُسْنِ الْیقِینِ. مَنْ تَرَکَ الْقَصْدَ جَارَ، وَالصَّاحِبُ مُنَاسِبٌ، وَالصَّدِیقُ مَنْ صَدَقَ غَیبُهُ. الْهَوَی شَرِیکُ الْعَمَی وَ رُبَّ بَعِید أَقْرَبُ مِنْ قَرِیب، وَقَرِیب أَبْعَدُ مِنْ بَعِید، وَالْغَرِیبُ مَنْ لَمْ یکُنْ لَهُ حَبِیبٌ.

هجوم اندوه و غم‌ها را با نیروی صبر و حسن یقین از خود دور ساز. کسی که میانه روی را ترک کند از راه حق منحرف می‌شود. (و بدان) یار و همنشین (خوب) همچون خویشاوند انسان است.

دوست آن است که در غیاب انسان، حق دوستی را ادا کند. هواپرستی شریک و همتای نابینایی است. چه بسا دور افتادگانی که از خویشاوندان نزدیک‌تر و خویشاوندانی که از هرکس دورترند. غریب کسی است که دوستی نداشته باشد.

مَنْ تَعَدَّی الْحَقَّ ضَاقَ مَذْهَبُهُ، وَمَنِ اقْتَصَرَ عَلَی قَدْرِهِ کَانَ أَبْقَی لَهُ. وَأَوْثَقُ سَبَب أَخَذْتَ، بِهِ سَبَبٌ بَینَکَ وَبَینَ اللهِ سُبْحَانَهُ. وَمَنْ لَمْ یبَالِکَ فَهُوَ عَدُوُّکَ. قَدْ یکُونُ الْیأْسُ إِدْرَاکاً، إِذَا کَانَ الطَّمَعُ هَلاَکاً.

آن کس که از حق تجاوز کند در تنگنا قرار می‌گیرد. و آن کس که به ارزش و قدر خود اکتفا نماید موقعیتش پایدارتر خواهد بود. مطمئن‌ترین وسیله‌ای که می‌توانی به آن چنگ زنی آن است که میان تو و خدایت رابطه‌ای برقرار سازی. کسی که به (کار و حق) تو اهمّیت نمی‌دهد در واقع دشمن توست. گاه نومیدی نوعی رسیدن به مقصد است، در آنجا که طمع موجب هلاکت می‌شود.

لَیسَ کُلُّ عَوْرَه تَظْهَرُ، وَلاَ کُلُّ فُرْصَه تُصَابُ، وَرُبَّمَا أَخْطَأَ الْبَصِیرُ قَصْدَهُ، وَأَصَابَ الاَْعْمَی رُشْدَهُ. أَخِّرِ الشَّرَّ فَإِنَّکَ إِذَا شِئْتَ تَعَجَّلْتَهُ، وَقَطِیعَهُ الْجَاهِلِ تَعْدِلُ صِلَهَ الْعَاقِلِ.

چنان نیست که هر عیب پنهانی آشکار شود. و نه هر فرصتی مورد استفاده قرار گیرد.

گاه می‌شود که شخص بینا به خطا می‌رود و نابینا به مقصد می‌رسد. بدی را به تأخیر بیفکن (و در آن عجله مکن) زیرا هر زمان بخواهی می‌توانی انجام دهی. بریدن از جاهل معادلِ پیوند با عاقل است.

مَنْ أَمِنَ الزَّمَانَ خَانَهُ، وَمَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَهُ. لَیسَ کُلُّ مَنْ رَمَی أَصَابَ. إِذَا تَغَیرَ السُّلْطَانُ تَغَیرَ الزَّمَانُ. سَلْ عَنِ الرَّفِیقِ قَبْلَ الطَّرِیقِ، وَعَنِ الْجَارِ قَبْلَ الدَّارِ. إِیاکَ أَنْ تَذْکُرَ مِنَ الْکَلاَمِ مَا یکُونُ مُضْحِکاً، وَإِنْ حَکَیتَ ذَلِکَ عَنْ غَیرِکَ.

کسی که خود را از حوادث زمان ایمن بداند زمانه به او خیانت خواهد کرد و کسی که آن را بزرگ بشمارد او را خوار می‌سازد. چنین نیست که هر تیراندازی به هدف بزند. هرگاه حاکم تغییر پیدا کند زمانه نیز دگرگون می‌شود. پیش از عزم سفر ببین که هم سفرت کیست و پیش از انتخاب خانه بنگر که همسایه‌ات چه کسی است؟ از گفتن سخنان خنده آور (و بی‌محتوا) بپرهیز هرچند آن را از دیگری نقل کنی.

وَإِیاکَ وَمُشَاوَرَهَ النِّسَاءِ فَإِنَّ رَأْیهُنَّ إِلَی أَفْنٍ، وَعَزْمَهُنَّ إِلَی وَهْنٍ. وَاکْفُفْ عَلَیهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِکَ إِیاهُنَّ، فَإِنَّ شِدَّهَ الْحِجَابِ أَبْقَی عَلَیهِنَّ،

وَلَیسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِکَ مَنْ لایوثَقُ بِهِ عَلَیهِنَّ، وَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَلاَّ یعْرِفْنَ غَیرَکَ فَافْعَلْ.

وَلاَ تُمَلِّکِ الْمَرْأَهَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا، فَإِنَّ الْمَرْأَهَ رَیحَانَهٌ، لَیسَتْ بِقَهْرَمَانَه.

وَلاَ تَعْدُ بِکَرَامَتِهَا نَفْسَهَا، وَلاَ تُطْمِعْهَا فِی أَنْ تَشْفَعَ لِغَیرِهَا. وَإِیاکَ وَالتَّغَایرَ فِی غَیرِ مَوْضِعِ غَیرَه، فَإِنَّ ذَلِکَ یدْعُو الصَّحِیحَهَ إِلَی السَّقَمِ وَالْبَرِیئَهَ إِلَی الرِّیبِ.

از مشاوره با زنان (کم خرد) بپرهیز که رأی آنها ناقص و تصمیمشان سست است و از طریق حجاب، دیده آنها را از دیدن مردان بیگانه باز دار، زیرا تأکید بر حجاب، آنها را سالم‌تر و پاک‌تر نگاه خواهد داشت.

(افراد غیر مطمئن را بر آنها وارد نکن زیرا) بیرون رفتن آنها بدتر از آن نیست که افراد غیر مطمئن را به آنها راه دهی. اگر بتوانی که آنها غیر از تو (از مردان بیگانه) دیگری را نشناسند چنین کن

و به زن بیش از کارهای خودش را وامگذار، زیرا او همچون شاخه گل است نه قهرمان و مسلط بر امور.

به خاطر احترام او، دیگری را (بیگانه‌ای را) احترام مکن و احترامش را به حدی نگه‌دار که او را به این فکر نیندازد که برای دیگران (بیگانگان) شفاعت کند. برحذر باش از اینکه در جایی که نباید غیرت به خرج دهی، اظهار غیرت کنی (و کار تو به سوء ظن ناروا بینجامد) زیرا این غیرت بی‌جا و سوء ظن نادرست زن پاک دامن را به ناپاکی، و بی‌گناه را به آلودگی‌ها سوق می‌دهد.

وَاجْعَلْ لِکُلِّ إِنْسَان مِنْ خَدَمِکَ عَمَلاً تَأْخُذُهُ بِهِ، فَإِنَّهُ أَحْرَی أَلاَّ یتَوَاکَلُوا فِی خِدْمَتِکَ وَأَکْرِمْ. عَشِیرَتَکَ، فَإِنَّهُمْ جَنَاحُکَ الَّذِی بِهِ تَطِیرُ، وَأَصْلُکَ الَّذِی إِلَیهِ تَصِیرُ، وَیدُکَ الَّتِی بِهَا تَصُولُ.

(پسرم!) برای هر یک از خدمتگذارانت کار معینی قرار ده که او را در برابر آن مسئول بدانی; زیرا این سبب می‌شود که آنها کارهای تو را به یکدیگر وا نگذارند (و از زیر بار مسئولیت شانه تهی نکنند) قبیله و خویشاوندانت را گرامی دار، زیرا آنها پر و بال تواند که به وسیله آنها پرواز می‌کنی و اصل و ریشه تواند که به آنها باز می‌گردی و دست و نیروی تو که با آن (به دشمن) حمله می‌کنی.

اِسْتَوْدِعِ اللهَ دِینَکَ وَدُنْیاکَ، وَاسْأَلْهُ خَیرَ الْقَضَاءِ لَکَ فِی الْعَاجِلَهِ وَالاْجِلَهِ، وَالدُّنْیا وَالاْخِرَهِ، وَالسَّلاَمُ.

دین و دنیایت را نزد خدا به امانت بگذار و از او بهترین مقدرات را برای امروز و فردا و دنیا و آخرتت بخواه و سلام بر تو.

ترجمه‌ها

این خطبه علاوه بر اینکه در ترجمه‌های صورت گرفته از کل نهج البلاغه، آمده است، ترجمه‌های مستقلی نیز دارد که برخی از آنها در ذیل ذکر شده‌اند:

ترجمه منظوم وصیت امام علی به امام حسین(علیهماالسلام)(کهن‌ترین ترجمه منظوم فارسی از کلام علوی)، ترجمه و سروده حسن غزنوی ملقب به اشرف؛ مقدمه و تصحیح جواد بشری.[۵]

سفارش مولا: وصیت‌نامه حضرت علی(ع) به امام حسن‌ مجتبی(ع)، ترجمه غلامرضا یاسی‌پور.[۶]

نظم الوصیه. فارسی. ترجمه نامه ۳۱ نهج البلاغه است به نظم از سیدحسین بن ابراهیم قزوینی متوفای ۱۲۰۸ و در ترکیه چاپ شده.[۷]

وصیه امیرالمؤمنین علی (ع‌) الی ولده الحسن الزکی (ع‌)[چاپ سنگی]مترجم صادق‌ بن محمدعلی بن علی‌محمد بن حاج‌الله المدعو به قاضی تبریزی‌ کاتب طاهر بن عبدالرحمن قراجه‌ داغی‌.[۸]

وصیت به امام حسن(ع)، مترجم محمدرضا بندرچی؛ تصویرگر معصومه پورمند.[۹]

وصیت‌نامه حضرت مولای متقیان علی‌بن ابی‌طالب‌(ع‌) به حضرت امام حسن مجتبی علیه‌السلام‌: با متن عربی و ترجمه منظوم فارسی‌، جهانگیر ناظم‌الملک متخلص به بیضایی‌.[۱۰]

هدیه الامم.

شرح‌ها

برخی از شرح‌های مستقل این خطبه از این قرارند:

الاخلاق المرضیه فی شرح خطبه الوصیه (نامه ۳۱ نهج البلاغه).[۱۱]

الأخلاق النفسیه فی شرح خطبه الوصیه.[۱۲]

به سوی مدینه فاضله (شرح‌نامه حیات‌بخش امام علی علیه‌السلام به امام حسن مجتبی علیه‌السلام‌)، کریمی جهرمی‌.[۱۳]

حکمت و معیشت‌: شرح نامه امام علی به امام حسن علیهماالسلام‌،عبدالکریم سروش‌.[۱۴]

دستور زندگانی، شرح وصیت امام به فرزندش امام حسن(ع). فارسی. از غلامعلی بن محمد حسن رئیس یزدی در ۱۳۶۹ق. چاپ شده است.[۱۵]

شرح وصیتنامه علی علیه‌السلام. ظاهرا شرح نامه ۳۱ نهج البلاغه است از حسین بن علی بن محمد شفیع متولد ۱۳۳۱.[۱۶]

منشور الادب الالهی منثور الادب الهی. فارسی. شرح وصیت امام(ع) به فرزندش امام حسن (نامه ۳۱ نهج البلاغه) از ملامحمد صالح روغنی از دانشمندان سده یازدهم.[۱۷]

هدیه الامم. فارسی. شرحی است بر وصیت امام علی(ع) به فرزندش امام حسن (نامه ۳۱) از حاج محمد صادق معروف به غازی تاریخ تألیف ۱۳۲۷ و در همان سال چاپ شده است.[۱۸]

وصیت امیر مؤمنان به امام حسن. فارسی. از جواد فاضل درگذشته ۱۳۴۰ش. در ۴۰ صفحه در تهران چاپ شده است.[۱۹]

وصیتنامه علی(ع) به پسرش.[۲۰]

سند نامه

این وصیت از مشهورترین وصایای امام اول است که عده‌ای از علمای بزرگ قبل از سید رضی نیز آن را نقل نموده‌اند؛ از جمله:

محمد بن یعقوب کلینی (متوفای ۳۲۸ ق.) در کتاب الرسائل.

ابوحامد حسن بن عبدالله عسکری از اساتید شیخ صدوق در کتاب الزواجر و المواعظ.

احمد بن عبد ربه مالکی (متوفای ۳۲۸ ق.) در کتاب عقد الفرید قسمتی از آن رادر دو مورد تحت دو عنوان در باب «مواعظ الآباء للابناء»

شیخ صدوق (متوفای ۳۸۱ ق.) قسمتی از آن را در دو مورد در کتاب من لایحضره الفقیه آورده: در جزء سوم، ص۳۶۲ و در جزء چهارم، ص۲۷۵.

ابن شعبه حرانی، از علمای قرن چهارم، این وصیت را در کتاب تحف العقول، ص۶۸، تحت عنوان «کتابه الی ابنه الحسن علیهما السلام» نقل نموده است.[۲۱]

پی نوشت:

  1. به نقل: محمدی، المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه، جدول اختلاف نسخ انتهای کتاب، ص۲۳۸.
  2. نهج البلاغه، ترجمه شهیدی، ص۲۹۵.
  3. نهج البلاغه، ترجمه شهیدی، ص۵۲۱.
  4. نهج البلاغه، ترجمه شهیدی، صص ۲۹۵-۲۹۶.
  5. سازمان اسناد کتابخانه ملی.
  6. سازمان اسناد کتابخانه ملی.
  7. استادی، کتابنامه نهج البلاغه، ص۶۲.
  8. سازمان اسناد کتابخانه ملی.
  9. سازمان اسناد کتابخانه ملی.
  10. سازمان کتابخانه ملی.
  11. استادی، کتابنامه نهج البلاغه، ص۶.
  12. استادی، کتابنامه نهج البلاغه، ص۶.
  13. سازمان اسناد کتابخانه ملی.
  14. سازمان اسناد کتابخانه ملی.
  15. استادی، کتابنامه نهج البلاغه، ص۲۷.
  16. استادی، کتابنامه نهج البلاغه، ص۵۱.
  17. استادی، کتابنامه نهج‌البلاغه، ص۵۹.
  18. استادی، کتابنامه نهج‌البلاغه، ص۶۵.
  19. استادی، کتابنامه نهج البلاغه، ص۶۵.
  20. استادی، کتابنامه نهج‌البلاغه، ص۶۵.
  21. مصادر نهج البلاغه، ج‌۳، ص۲۰۷

قوله علیه‌السلام: «او ان انقص رایی» هذا یدل علی بطلان قول من قال: انه لایجوز ان ینقص فی رایه وان الامام معصوم عن امثال ذلک، وکذلک قوله للحسن: «او یسبقنی الیک بعض غلبات الهوی وفتن الدنیا» یدل علی ان الامام لایجب ان یعصم عن غلبات الهوی ولا عن فتن الدنیا. شرح نهج البلاغه، ج‌۱۶، ص۶۶

روی جعفر بن بابویه القمی رحمه الله ان هذه الوصیه کتبهاعلیه‌السلام الی ابنه محمد بن حنفیه رضی الله عنه. شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج‌۵، ص۲.

منابع:

  1. نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدی، تهران، علمی و فرهنگی، ۱۳۷۷ش.
  2. استادی، رضا، کتابنامه نهج البلاغه، تهران، بنیاد نهج‌البلاغه، ۱۳۵۹ش.
  3. محمدی، سیدکاظم، دشتی، محمد، المعجم المفهرس لالفاظ نهج‌البلاغه، قم، نشر امام علی(ع)، ۱۳۶۹ش.

مفسران شیعه در قرن پنجم

۱٫شیخ مفید (۳۳۶ – ۴۱۳ ق)

تاریخ  نگار ، فقیه ، متکلم ، مفسر ، محدث ۱درقرن های ۴ و ۵ ق .

محمد بن محمد بن نعمان ، مشهوربه شیخ مفید، اهل بغداد. دربخش های پیش ، درمبحث فقیهان نام دارشیعه ، به شرحی از زندگانی وآثار و عقاید شیخ مفید به تفصیل پرداخته شد. در این جا صرفاً  به این توجه داریم که او از مفسران شیعه نیز بود و تألیف بیش از۲۰۰ کتاب و رساله درعلوم فقه و کلام و حدیث و تفسیر نشان دهندۀ جایگاه والای او در تاریخ اندیشۀ اسلامی و به ویژه نزد شیعیان است . از اصلی ترین استادان او باید به ابن جنید اسکافی و شیخ صدوق اشاره کرد. او شاگردان بسیاری را تربیت کرد که از جملۀ آن هاست بزرگانی چون سید مرتضی و سید رضی و شیخ طوسی و نجاشی و کراجکی .

افزون بر روایات گوناگون تفسیری برجای مانده درآثار بعد از شیخ مفید، او اختصاصاً تألیفاتی در موضوعات قرآنی داشته است که جوابات ابی الحسن سبط المعالی بن زکریا فی اعجازالقرآن یکی ازآن هاست . از دیگر آثار قرآنی و تفسیری او این هاست: تأویل قوله تعالی فاسئلوا اهل الذکر؛ تفسیرآیۀ فاسئلوا اهل الذکر؛ البیان فی تألیف القرآن ؛ امامۀ علی (ع) من القرآن ؛ البیان عن غلظ قطرب فی القرآن (نجاشی ، ص ۳۹۱؛ آقا بزرگ طهرانی ، الذریعه ، ج ۲ ، ص ۳۵۸ ؛ خوبی ، ج ۱۷ ، ص ۲۰۱- ۲۰۲) .

۲٫سید مرتضی علم الهدی (بغداد ۳۵۵ – همان جا ۴۳۶ ق)

فقیه، مفسر ، بزرگ متکلمان مکتب بغداد ، شاعر۲ درقرن های ۴ و ۵ ق .

ابوالقاسم علی بن حسین بن موسی معروف به سید مرتضی وشریف وشیخ مرتضی وعلم الهدی ، ازمردم بغداد. اجداد وی دارای مقامات عالی ومناصب رفیع معنوی بودند واوخود شاگرد بلافصل شیخ مفید وازاصلی ترین ادامه دهندگان اندیشۀ فقاهتی اوبود . هنوز۲۷ سال ازعمرش نگذشته بود به مرجعیت رسید (خوانساری ،  ص ۲۸۳) . سید مرتضی اهل علم بود وچندان به آن اهمیت می داد که خانۀ خود را مرکزتدریس وتعلیم قرارداد ونه تنها به شاگردان خود که شیعه بودند کمک مادی می کرد ، بلکه به غیرمسلمانان هم رسیدگی می کرد (مهدوی دامغانی ، ص ۱۹۸ – ۱۹۹) .

وی آثار بسیاری در زمینۀ کلام تألیف کرده است که از جملۀ آن هاست : جوابات المسائل الموصلیه الثالثه ؛ رساله فی الرد علی اصحاب العدد ؛ رساله فی ابطال العمل باخبارالآحاد ؛ الخلاف فی صول الفقه ؛ المسائل المفرده فی اصول الفقه ؛ مسائل  المنفردات فی اصول الفقه ؛ الذریعه الى اصول الشریعه ؛ حجیت الاجماع ومسائل الخلاف فی الاصول ؛ الانتصار(سید مرتضی ، ص ۷۶ – ۷۷) . طوسی ، الفهرست ، ص ۹۸) . تفسیر القرآن الکریم اوآیات سورۀ حمد و۱۲۵ آیۀ نخست سورۀ بقره را در بردارد.  تفسیرالآیات المتشابهات اثر دیگر اوست ، و چنان که از نام آن بر می­آید ، در آن به آیات متشابه توجه شده است . حکم الباء فی آیه «وامسکوا برؤسکم» ومسئله فی وجه تکرارالآیتین واجوبه المسائل القرانیه سه رسالۀ دیگراوست که همگی در۱۴۰۵ ق ، درقم ، درضمن مجموغۀ رسائل شریف مرتضی ، منتشرشدند . در۱۳۱۲ ق ، المحکم والمتشابه به نام سید مرتضی ، منتشرشدند . ۱۳۱۲ ق ، کتاب المحکم والمتشابه به نان سید مرتضی درتهران چاپ سنگی شد . نام این کتاب را ابن شهرآشوب به وی نسبت داده ، ولی دراصالت انتساب نسخۀ منتشرشده به سید مرتضی تردید است. الموضع عن جهه اعجازالقرآن ، که دربرخی منابع ازآن به نام الصرفه یاد شده است ، ومجالس التأویلات یا الامالی ازدیگرآثارتفسیری اوست (آقا بزرگ طهرانی ، الذریعه ، ج ۲ ، ص ۴۰۱؛ ج ۲۰ ، ص ۱۵۵ ؛ ج ۲۳ ، ص ۲۶۷ ؛ کحاله ، ج ۷ ، ص ۸۱) .

۳٫شریف رضی الدین ، محمد بن حسین (بغداد ۳۵۹ – همان جا ۴۰۶ ق) .

عالم بزرگ ، فقیه عالی قدر ، گردآورندۀ نهج البلاغه ، مفسر ، ادیب ، شاعر۱درقرن ۴ ق .

ابوالحسن محمد بن حسین بن موسی ، معروف به سید رضی یا شریف رضی ، اهل بغداد .

درعهد حکومت آل بویه به دنیا آمد وتحصیلاتش را نزد بزرگانی مانند شیخ مفید و قاضی عبدالجبارمعتزلی و رمانی بسیارسپری کرد . ازمهم ترین آثار او تدوین نهج البلاغه ی امام علی (ع) است . افزون براین ، وی ، که نزد عالم بزرگواری همچون شیخ مفید دانش اندوخته و از محضر برادرش ، سید مرتضی ، بهره ها برده بود ، اثر گران قدری نیز در زمینۀ نفسیرتألیف کرده است . کتاب تفسیری او ، حقایق التأویل ، که بسیار مورد تأیید شهید ثانی قرارگرفته ، در اصل به خواست عبد الصمد بن علی نطنزی تدوین یافته است (موسوی ، میرمحمود ، ص ۲۰۱- ۲۰۹) .

این اثردارای وجوه پنج گانه ای دربیان لغات واعراب و نکته های معانی آیات و تفسیر و تأویل است . سید رضی ، که دراین اثر دراصل به بررسی متشابهات پرداخته ، جداگانه در هر موضوع مباحثی مطرح کرده و درهر مبحث ارتباط را با مبحث پیشین و پسین منقطع کرده است . ازاین رو ، می توان آن را مجموعه ای منفک از هم  قلمداد کرد . از مجموع این اثر فقط بخشی ازآن (درحد یک پنجم) دراختیار است و این درحالی است که برخی آن را تفسیر التبیان شیخ طوسی نیز قطورتر یاد کرده اند سید رضی ، در این اثر، هر جا به آیات متشابه رسیده ، موضوع از پرسش نامه ها می ماند (احمد زاده ، ص ۳۴۶ – ۳۶۸) .

مؤلف از تفسیرآیات واضح دست کشیده و بیش­تر به آیاتی توجه کرده که از منظر قواعد اعتقادی واحکام وشریعت وادب ولغت یا موارد دیگر ، دربادی امرو درنگاهی سطحی ، ظاهراً ناهم خوان است . سید رضی در هر مبحثی نخست با طرح پرسشی تلاش کرده ذهن خواننده را به تکاپو درآورد و حس کنجکاوی او را برانگیزد و سپس ، با بررسی پرسش خویش از زاویای مختلف و بررسی احتمالات مختلف در پاسخ ، سر انجام ادلۀ مخالف و موافق را آوره و با بحث های متنوع پاسخ را بیان کرده است (مثلاً سید رضی ، ص ۳۵ – ۳۶) . او از روش تفسیر قرآن به قرآن نیز بهره برده است . کتاب ارزشمند حقایق التأویل بارها ، از جمله در مشهد مقدس ، با تصحیح متن و مقدمه ای از محمود فاضل در۱۳۶۶ ش انتشاریافته است .

سید رضی ، افزون براثریاد شده ، تفسیردیگری نیزبا عنوان تلخیص البیان عن مجازات ومعانی القرآن تدوین کرده است . تألیف این اثر ، به تصریح منابع ، درحدود ۵۰ روز به طول انجامیده است . ازاین کتاب چاپ های گوناگونی صورت گرفته است ازجمله چاپ سید محمد مشکوۀ در۱۳۶۹ ق و چاپ قاهره در۱۳۷۴ ق و چاپ بغداد در۱۳۷۵ ق . آقا بزرگ طهرانی ازکتاب متشابه القرآن سید رضی هم نام برده که باید دربارۀ اشتراک ویکی انگاری آن با حقایق التآویل بررسی های دقیق صورت گیرد .

۴٫نجاشی ، احمد بن علی (۳۷۲ – ۴۵۰ ق)

کتاب شناس ، عالم رجال ۱درقرن های ۴ و ۵ ق .

ابوالعباس احمد بن علی بن عباس اسدی ، معروف به نجاشی ، اهل بغداد . ازبرجسته ترین عالمان علم رجال وصاحب اثر پر ارج رجال . علی بن احمد ، پدرنجاشی ، از دانشمندان و محدثان کوفه بود . نجاشی علوم اولیه را در کوفه و بغداد نزد مشایخ آن دیارها فراگرفت و از جملۀ مشایخ او این افرادند: شیخ مفید ، سید مرتضی ، از سردمداران گروه متکلمان بغداد در آن عصر بودند ، نجاشی به سوی مباحث کلامی نگرایید وبه مباحث حدیث و رجال آورد و اثر گران قدر الرجال را تألیف کرد . علاوه براین اثر ، ابن شهرآشوب ، که حدود یک قرن بعد از نجاشی می زیسته ، از نام و نشان کتابی ازنجاشی با عنوان تفسیرالقرآن نام برده که طبعاً نسخه ای ازآن را دراختیارداشته است . ابن شهرآشوب ازبرخی موضوعات این کتاب دراثرقرآنی خود ، اسباب النزول ، بهره برده وبدان ارجاع هم داده است (امین ، اعیان الشیعه ، ج ۲ ، ص ۱۰۲ ؛ آقا بزرگ طهرانی ، الذریعه ، ج ۴ ، ص ۳۱۷ ؛ مامقانی ، ج ۱، ص ۶۹ – ۷۱) .

عصراثرگذارشیخ طوسی

درپایان قرن ۴ ق و آغاز قرن ۵ ق ، شیخ طوسی مکتب ، جدیدی پایه ریزی کرد که ازنشانه های مهم آن موضع گیری در زمینۀ اصول ومبانی فقهی بود . اوکتاب ها و مصنفات اولیه وبه ویژه اصول شیعی را ، که پیش تر کلینی وشیخ صدوق در آثارخود آوره بودند ، درآثارخود مورد استفاده قراردارد . افزون برآن ، با بهره گیری ازکتاب خانه های بغداد ودیگرسرزمین اسلامی که می توانست ازآن ها سود ببرد ، مجموعۀ آثارخود را با گزینش این منابع پربار کند .

شیخ طوسی را باید حلقۀ وصل میان آثارمتقدمان وآثارمتأخران دانست ، زیرا مجموعه ای ازروایات به دست شیخ طوسی رسید واو ازطریق فرزندش ، ابو علی طوسی ، ونیزابوالصم صام مروزی وعبدالجبار راضی همۀ سندها وسلسله های حدیثی خود را به نسل های بعدی انتقال داد (افندی ، ج ۱ص ۳۳۴ ؛ حاج منوچهری ، ذیل های « ابوالصمصام مروزی» و« ابوعلی طوسی» . تأثیر مکتب فقهی شیخ طوسی به ویژه با تألیف آثاری مانند تهذیب الاحکام والاستبصاردرفقه پس ازخود چنان بازتابی داشت که محافل فقهی را به بهره گیری ازآن ملزم ساخت ودست کم تا اواخر قرن ۶ ق هیچ عالمی سخن تازه ای نگفت . این مقبول فراگیردرحدی بود که حتی برخی چون سدیدالدین حمصی اظهار کرده که پس ازشیخ طوسی همۀ عالمان ودانشمندان درطی چندین سال پس ازبنیانگذارآن کم ترافراد اندیشمند وصاحب نظربه خود دید (پاکتچی ، مکاتب فقه امامی ، ص ۵۰) .

شیخ طوسی پایه گذارمکتبی بود که درآن میان متکلمان وحدیث گرایان الفت برقرار شد . درواقع ، هنگامی که اوتصمیم گرفت با سبک وسیاق روایی و با التفات تام به احادیث معصومان (ع) به شرح اثری ازشیخ مفید بپردازد ، نخستین گام برقراری الفت میان عقل ونقل را برداشت . هم چنین ، با پذیرش حجیت خبر واحد ، راه ورود احادیث را به بدنۀ اصلی آرای فقهای شیعه بازکرد . وی فقه تطبیقی را درکتاب الخلاف وفقه تفریعی (بررسی موشکافانۀ مباحث فرعی فقه) را درکتاب المبسوط مطرح کرد . به عبارتی ، شیخ طوسی تغییری ماهوی درمسیرحرکت محافل علمی شیعه ، ازمتکلمان ومحدثان ، صورت داد که تا چند قرن ادامه یافت ومکتب اوامکان بروزتبینی دیگررا تا سال ها ازمیان برد واین امرچهرۀ فقه شیعی را کلاً تغییرداد واسباب تکامل آن را مهیا ساخت . پس ازدرگذشت شیخ طوسی . راویان وشاگردانش ادامه دهندۀ مسیراوبودند . چنان که درتاریخ اندیشۀ شیعه ایشان به « مقلده » مشهورشده اند .

۵٫شیخ طوسی (طوس ۳۸۵ – ۴۶۰ ق)

محدث . فقیه . مفسر۱درقرن ۵ ق .

ابوجعفرمحمد بن حسن بن علی طوسی . معروف به شیخ الطایفه . اهل طوس . شیخ طوسی معاصرسلطان محمود غزنوی بود ودوران آل بویه را نیزدرک کرده بود . دربغداد نزد بزرگان آن دیار همچون شیخ مفید . که پس ازدرگذشت شیخ صدوق جانشین او شده بود . وسید مرتضی کسب دانش کرد . پس ازدرگذشت سید مرتضی . رهبری دینی ومرجعیت وریاست علمی آن سرزمین را برعهده گرفت ومدت دوازده سال دراین منصب ماند (شیخ طوسی ، الفهرست ، ص ۱۵۷ ؛ نجف زادۀ بارفروش ، ص ، -۷۸) . وی سال ها درمحافل علمی نجف دانش اندوزان را آموزش داد وسرانجام در۴۶۰ ق از دنیا رفت . برخی ازاستادان ومشایخ بنام او این افرادند : ابن غضائری ، ابن شاذان ، ابن عبدون ، ابن ابی جید ، ابن حسکۀ قمی ، ابومنصور شکری ، ابوعبدالله بزار ، احمد بن محمد جرجانی ، احمد بن علی نجاشی ، احمد بن ابراهیم قزوینی ، قاضی علی بن محسن تنوخی . مهم ترین شاگردان واویان اواین افرادند : فرزندش ، ابو علی حسن بن محمد طوسی ، وابوالصمصام وذوالفقاربن محمد مروزی وابوالوفا عبدالجبارمفید رازی .

شیخ طوسی درمقام علمی جامع الاطراف درعلوم گوناگون آثاربسیاری برجای نهاد . تفسیربسیارمهم وارزشمند اوبا عنوان التبیان یکی ازتفاسیرماندگارومشهوردرمیان تفاسیرشیعی است (کریمان ، ص ۳۸ – ۴۰) التبیان را باید جزء تفاسیر اجتهادی جامع دانست ؛ تفاسیری که ازنظرقدمت پس ازتفاسیرنقلی است ومؤلف درآن همان عصر ، می پردازد طبیعی است که مؤلف تفسیر با توجه به تخصص وتبحرخود به یکی یا برخی ازاین علوم التفات بیش تری می کند . برهمین اساس ، شیخ طوسی دراین تفسیرهیچ بعدی ازابعاد مربوط به تفسیرکلام الهی را فروگذار نکرده ودربارۀ هر یک بحثی کافی و وافی کرده است . التبیان فی تفسیر القرآن نخستین تفسیرکامل شیعه است که دربغداد ودردوران حکومت آل بویه تدوین شده است . اگرچه امروزۀ چنین نوعی ازتفسیر برای خوانندۀ معاصرامری نامتعارف نیست ، درعصرشیخ طوسی تدوین چنین اثری حرکتی شگرف درتاریخ تفسیرنویسی بوده وازهمین رو هم ازهمان زمان تألیف همیشه مورد اقبال ورجوع همگان بوده است . حتی مؤلف خود درکتاب الفهرست (ص ۱۴۲) بیان کرده است که درتفسیرکتابی بی نظیرنگاشته است . هم چنین ، با توجه به ارجاعات شیخ . به دیگرکتاب های فقهی واصولی وکلامی خودش ، مشخص می شود که تفسیررا بعد ازدیگرآثارش تدوین کرده بوده است . بنابراین ، به رغم ارزش فراوان دیگرآثاروی ، پختگی بیش تروعظمت وغنای این تفسیردرمقایسه با دیگرآثاراوکاملاً هویداست.

مؤلف سبب تدوین تفسیرش را در مقدمۀ چنین بیان کرده که ، چون درمیان آثارتفسیری پیش ازخود نمونه ای چامع نیافته که شامل همۀ علوم وفنون وفروع معانی باشد ، به این مهم دست یازیده است . اوبرآن نظر بود که دیگران صرفاً به جمع آوری برخی احادیث وروایات مربوط به تفسیرآیات اقدام کرده اند ودرصدد شرح و توضیح نبوده اند . وی درادامۀ همین بخش ازمقدمۀ تفسیربیان کرده است که درمیان مفسران پیشین برخی به تفصیل سخن رانده اند وهرآنجه ازمعانی ومفاهیم واحادیث واخباردراختیارداشته اند آورده اند وبرخی دیگردرمسیری مخالف گام نهاده وفقط به ذکرغرایب قرآن ومعانی الفاظ اکتفا کرده اند والبته گروهی میانه نیز به وسع خود به تفسیرپرداخته اند . شیخ طوسی درادامه تصریح کرده که تفسیرش را با ایجاز و اختصاروبا توجه به همۀ فنون وعلوم پرداخته است . دوری گزینی اززیاده گویی ملال آور واجتناب ازکم گویی درحد دشوارفهم کردن مطالب دوشاحصۀ اصلی است که مؤلف بدان تصریح کرده است (التبیان ، مقدمۀ) .

شیخ طوسی درتألیف التبیان ازمنابع بسیاری بهره برده است . ازنخستین منابع اوباید به آثارتفسیری شیعه و روایات اهل بیت (ع) ونیزمراجع روایی اشاره کرد . هم چنین نباید ازیاد برد که درآن زمان محافل کلامی پرشورترین محافل بغداد بوده و شیخ طوسی هم درمکتب کلامی شیعی بغداد رشد یافته بود وشاگردی شیخ مفید و سید مرتضی را کرده بود . کلام شیعه درآن دوران داشت به اوج شکوفایی خود می رسید ، اما نباید تلاش های نسل های پیش ازشیخ طوسی را نادیده گرفت .

شیخ مفید درعصرخود توانسته بود جوّ فکری بغداد را ، که یکی ازمهم ترین مراکز حرکت های فکری وعقلانی جهان اسلام بود ، دگرگون کند . جلسات بحث شیخ مفید با قاضی عبدالجبار ، عالم مشهور معتزلی ، ونیز با قاضی ابوبکرباقلانی ، که ریاست اشاعره را برعهده داشت ، نمودی ازهمین دگرگونی محافل شیعی است ؛ حرکتی که التبیان ازمنظرکلامی ادامۀ همین فرایند تکامل است . شیخ طوسی ، دربسیاری مواضع مختلف کلامی وغیره درتفسیرخود ، سخنان استاد خود ، سید مرتضی ، را کامل یاد کرده وآرای او را بارها دراثرخود آورده است . بسیاری ازمباحث جنجالی کلامی ، ازجمله خداشناسی وعدل وتشبیه وتجسیم وامامت وآخرت ، دراثراومطرح شده است . دامنۀ دانش شیخ چندان گسترده بود که دراین موارد کلامی غالباً  ازمنابع کلامی دیگرفرق نیزبهره برده است که آثارمعتزلی ، به سبب فزونی خود آن ها ، از دیگرفرق پرشمارتر است . ازاین دست می توان تفسیرهای ابوالقاسم بلخی و ابو مسلم اصفهانی و علی بن عیسی رمانی را نام برد . منابع مورد استفادۀ شیخ الطایفه به همین جا ختم نمی شود ، بلکه گروه دیگری ازمنابع او کتاب های تفسیری وروایی اهل سنت است که درالتبیان ازآن ها بهرۀ فراوان برده است (کریمی نیا ، ص – ۲۶) .

شیخ طوسی نخست ، با مطرح کردن مباحثی چون محکم ومتشابه ووجوه قرآن و ناسخ ومنسوخ وحروف واسامی سوره ها ، خواننده را با مقدمات تفسیر وتأویل آشنا می ساخت . پس از این مقدمۀ کلی ، درهرمورد تفسیر ، نخست با بیان آیه وشرح لفظ وتوصیف لغوی به اختلاف قرائات وسپس تفاسیر مختلف ودرادامه به بیان اسباب نزول ومفاهیم تاریخی وکلامی وروایی وفقهی واعتقادی وجزآن ها می پرداخت . وی دربارۀ وجوه مختلف قرائات واعراب کلمات ونیز موضوعات صرفی واشتقاقی و معانی کلمات وآیات متشابه نیز بحث کرده است . یکی ازمهم ترین عملکردهای شیخ طوسی درتفسیرالتبیان پاسخ گویی به طاعنان وبددینان است . اوبه اقتضای مبحث خود ، پس ازبیان آرای ناصواب ، به رد نظرآنان وپاسخ گویی به آنان پرداخته است (علوی مقدم ، ص ۸۰ – ۹۱) .

التبیان ازدیربازمورد التفات عالمان شیعه بوده ودرستایش آن درمنابع گوناگون سخن ها گفته اند . این کتاب بارها وازجمله درفاصلۀ سال های ۱۳۶۰ – ۱۳۶۵ ق

در تهران به چاپ رسیده است ، اما انتشارآن طی سال های ۱۳۷۶- ۱۳۸۳ ق درنجف اشرف با مقدمۀ ارزشمند آقا بزرگ طهرانی بارها به صورت افست بازچاپ شد . با توجه به اهمیت این اثردرتاریخ تألیف وتفسیرنویسی ، برخی ازعالمان بعد ازوی آن را تلخیص کرده اند که ازجمله باید به اختصار ابن ادریس حلی با عنوان المنتخب من تفسیر التبیان اشاره کرد که به همت سید مهدی رجایی درقم در۱۴۰۹ ق دردوجلد انتشاریافت (مهدوی راد ، التبیان . . . » ، ص ۱۸۷ – ۱۸۸) .

فهرست منابع

  1. آقا بزرگ طهرانی ، محمد محسن (۱۳۶۶، . الذریعه الى تصانیف الشیعه ، بیروت .
  2. خویی ، ابوالقاسم (۱۴۰۳ق) . معجم رجال الحدیث ، سماعیلیان قم .
  3. مهدوی دامغانی ، مهدی (۱۳۵۱) . «سید رضی وسید مرتضی» ، دانشکدۀ الهیات ومعارف اسلامی دانشگاه مشهد ، ش ۵ .
  4. سید مرتضی ، علی (۱۴۱۵ق) . الانتصار ، قم .
  5. شیخ طوسی ، محمد بن حسن (۱۳۵۶ق) . الفهرست ، به کوشش محمد صادق آل بحرالعلوم ، نجف ، چاپ مرتضویه .
  6. کحاله ، عمرضا (۱۹۶۷) . معجم المؤلفین ، دمشق ، ج ۵ ، ۷ .
  7. موسوی ، میرمحمود (۱۳۸۶) . «حقایق التأویل ، تفسیری نویافته» ، بینات ، ش ۵۴ .
  8. احمد زاده ، سید مصطفی (۱۳۷۹) . « نگاهی به حقایق التأویل سید رضی» پژوهش های قرآنی ، ش ۲۳ . ۲۴ .
  9. نجف زادۀ بارفروش ، محمد باقر(۱۳۷۳) . دانش حدیث ، تهران .
  10. کریمان (۱۳۸۰) . « مقام شیخ طوسی درعلم تفسیر» ، گلستان قرآن ، ش ۸۱٫
  11. کریمی نیا ، مرتضی (۱۳۸۷) . تفسیرطوسی (شیخ طوسی ومنابع تفسیری وی درالتبیان)» خردنامۀ همشهری ، ش ۲۶ .
  12. علوی مقدم ، سید محمد (۱۳۶۶) . « بحثی دربارۀ تفسیرالتبیان» ، کیهان اندیشه ، ش ۱۲ .
  13. مهدوی راد ، محمد علی (۱۳۷۳) .«التبیان فی تفسیرالقرآن» ، بینات ، ش ۳ .
  14. مامقانی ، عبدالله (۱۳۴۹ – ۱۳۵۱) . تنقیح المقال ، نجف ، ج ۱٫
  15. امین ، محسن (بی تا) . اعیان الشیعه ، بیروت ، دارالتعارف للمطبوعات .
  16. افندی ، عبدالله (۱۰۴۱ق) . « ریاض العلماء ، به کوشش احمد حسینی ، قم ، ج ۱- ۵ .

منبع: نقش شیعه در فرهنگ و تمدن اسلام و ایران

سید رضی

استادان  شیخ مفید، ابوعلی فارسی، قاضی سیرافی، قاضی عبدالجبار، ابن نباته، عثمان بن جنی موصلی بغدادی، هارون تلعکبری، سهل بن دیباجی

شاگردان            سید عبداللّه کبایکی حسینی جرجانی، محمد بن علی حلوانی، سید علی بن بندار بن محمد قاضی هاشمی، ابوبکر نیشابوری، ابوالحسن مهیار دیلمی، ابومنصور محمد بن ابی نصر عکبری

نقش‌های برجسته           ادیب، شاعر، نقابت علویان

دین      اسلام

مذهب   شیعه

آثار       نهج البلاغه، تلخیص البیان فی مجازات القرآن، حقائق التأویل فی متشابه التنزیل، المجازات النبویة، خصائص الائمة، دیوان الشریف الرضی

خویشاوندان       سید مرتضی

 

محمد بن حسین بن موسی بن محمد بن موسی بن ابراهیم بن امام موسی کاظم(ع) (۳۵۹ق-۴۰۶ق) ملقب به رضی و معروف به سید رضی و شریف رضی برادر سید مرتضی و از علمای بزرگ شیعه و گردآورنده سخنان امام علی(ع) با عنوان نهج البلاغه.

سید رضی صاحب منصب‌های مهمی از جمله نقابت، قضاوت در دیوان مظالم و امیر الحاج در دوره آل بویه بود. وی همچنین از بزرگ‌ترین شاعران طالبیان و در زهد و تقوا مشهور و مورد احترام خاص و عام بوده است. سید رضی علاوه بر نهج البلاغه آثاری چون حقائق التأویل فی متشابه التنزیل، المجازات النبویة، خصائص الائمة و تلخیص البیان فی مجازات القرآن دارد. وی در بغداد درگذشت و در آنجا به خاک سپرده شد. بعدها برادرش سید مرتضی جسد او را به کربلا منتقل کرد. از مشهورترین استادان وی می‌توان محمد طبری، ابوعلی فارسی، قاضی سیرافی، قاضی عبدالجبار معتزلی، ابن نباته، ابن جنی، شیخ مفید و سهل بن دیباجی را نام برد.

محمد بن حسین بن موسی بن محمد بن موسی بن ابراهیم بن امام موسی کاظم[۱] مشهور به سید رضی و شریف رضی[۲] در ۳۵۹ق متولد شد.[۳] او از خاندانی بزرگ و از ساداتهاشمی و آل ابی طالب بود؛ از این روی به وی شریف می گویند. پدرش با پنج واسطه به امام کاظم(ع) امام هفتم شیعیان می‌رسد، مادرش نیز از نوادگان امام زین العابدین(ع) امام چهارم شیعیان است.[۴]

پدرش ابواحمد حسین بن موسی علوی عالم، زعیم و نقیب طالبیان بود[۵] و سرپرستی همه آنان و قضاوت در مظالم و امیری حج مردم را بر عهده داشت.[۶] ابواحمد مقام و منزلتی بسیار والا نزد خلفای عباسی و امیران بویه داشت.[۷] مادر سید رضی، فاطمه که نسب به امام علی(ع) می‌بُرد[۸] در سال ۳۸۵ق وفات یافت و سید رضی قصیده‌ای در ۶۸ بیت در رثای او سرود.[۹]

پسر سید رضی، ابواحمد عدنان معروف به شریف مرتضی ثانی، نیز ادیبی دانشمند و شاعر و از بزرگان علم و فضیلت و کمال و به لقب جدّش «طاهر ذاالمناقب» ملقب بود. او پس از نیا و پدر و عمویش، نقابت طالبیان در بغداد را بر عهده گرفت.[۱۰]

تولد و وفات

سید رضی در ۶ محرم ۴۰۶ق درگذشت.[۱۱] وی را پس از غسل‌دادن و کفن‌کردن و نماز گزاردن بر پیکرش، در منزلش در محله کرخ دفن کردند. درباره محل دفن او اقوال دیگری نیز وجود دارد. بنابر قولی پس از خراب‌شدن خانهاش، سید مرتضی او را به کاظمین برد و در حرم کاظمین در جوار امام موسی کاظم دفن کرد. طبق قولی دیگر که عبدالحسین حلی آن را قول درست می‌داند،[۱۲] او را به کربلا برده، در کنار قبر پدرش دفن کردند. سید داوودی در کتاب عمدة الطالب،[۱۳] و سید علی خان مدنی در الدرجات الرفیعة در شرح حال سید رضی، و شیخ یوسف بحرانی در لؤلؤة البحرین[۱۴] بدین نکته تصریح کرده‌اند.[۱۵] گفته ابن میثم (متوفای ۶۷۹ق.) نیز مؤید این است که مدفن سید رضی و برادرش مرتضی در کربلاست. ابن میثم در شرح نهج البلاغه‌اش می‌نویسد:

سید رضی به سال ۳۵۹ در بغداد زاده شد و در محرم ۴۰۶ در کرخ بغداد درگذشت و به همراه برادرش مرتضی در کنارش جدش امام حسین(ع) دفن شد.[۱۶]

زمانه و جایگاه علمی

سید محسن امین در کتاب اعیان الشیعه در وصف سید رضی می‌نویسد:

سید رضی از نوادر علمای روزگارش بود و نزد بزرگان فاضلی شاگردی کرد و ادیبی برجسته و شناخته‌شده، فقیهی متبحر، مُتکَلِّمی حاذق، و مُفسِّر قرآن و حدیث نبوی بود که عظمت علمی برادرش مرتضی جایگاه علمی وی را اندکی پوشاند، همچنان که عظمت شعری وی جایگاه شعری برادرش مرتضی را اندکی پوشاند و از این رو بعضی از علما گفته‌اند اگر رضی نبود، مرتضی شاعرترین مردم بود و اگر مرتضی نبود، رضی داناترین مردم بود.[۱۷]

روزگار سید مقارن با دورهای از خلافت عباسیان (۴۴۷-۳۳۴ق) بود که آل بویه (۴۴۷-۳۳۴ق) بر عراق فرمانروایی می‌کردند و به لحاظ تاریخ ادبیات، با شاعرانی چون متنبی(۳۵۴-۳۰۳ق) و ابوالعلاء معرّی(۴۴۹-۳۶۳ق) هم‌عصر بود.[۱۸]

عبداللطیف شراره میگوید:

اگر با نگرشی ژرف به یکصد و پنجاه سال پر تلاطم و حوادث سیاسی و فرهنگی سده‌های چهارم و پنجم هجری بنگریم میبینیم که شریف رضی پنج سال پس از کشته‌شدن متنبی پا بدین جهان میگذارد، و معری چهار سال پس از شریف رضی. این یک عمری کوتاه دارد، لیکن معری ۸۰ سال بزیست. این شاعران سه‌گانه مدت یکصد و پنجاه سال بر صحنه زندگی عرب، پی در پی، ظاهر شدند. هر سه به امور همگانی سرگرم و با سیاستمداران و دولتمردان و بزرگان دین و ارکان قضا پیوندی نزدیک داشتند و تلاش‌های با ارزشی در میدان زبان و ادبیات و تاریخ و آموزش و ارشاد بذل کردند و همهٔ حوادث تاریخی و فرهنگی آن روزگار را در آثار خود بازتابیدند.[۱۹]

آموختن فقه و اصول غیرشیعه

سید رضی علاوه بر تحصیل علوم شیعی، نزد استادان غیرشیعی نیز علم آموخت.[۲۰] عبدالحسین حلّی درباره علت فراگیری فقه و اصولِ غیر شیعه امامیه مینویسد:

برخی از افراد ساده‌اندیش در زیاده‌روی شریف در فراگرفتن فقه و اصول و اصول کلام به شیوه و اعتقاد مخالفان او با مذهب شیعه، اظهار تعجب کرده‌اند؛ زیرا به نظر اینان مهم آن است که انسان احکام شخصی وابسته به مذهب خود را بشناسد و بس، لیکن دانشمندان سده‌های پیشین را هیچ چیزی خرسند نمی‌کرد مگر اینکه بر احادیث، و فقه و اصول فقه هر دو فرقه احاطه پیدا کنند، تا شناخت خویش را به کمال رسانند و برنامه تهذیب و تربیت خویش را ژرف‌تر و گسترده‌تر کنند و مشعل استدلال و احتجاج را برتر برند؛ زیرا بازار مناظره در آن روزگار رواج داشت و میدان جدل درباره امامت و کلام بسی پهناور بود. از اینها گذشته، چون سید رضی مسئولیت قضاوت در دیوان مظالم را نیز بر عهده داشت، و مسئولیت‌ها و وظایف همانند آن، وی را برمی‌انگیخت تا با علاقه و گرایشی شدید، فقه همه مذاهب را فرا گیرد و بدین وسیله قدرت قضاوت و اظهار نظر در آن مسائل را به خوبی کسب کند.[۲۱]

نبوغ شعری

سید رضی کمی پس از ده سالگی سرودن شعر را آغاز کرد[۲۲] و همین که نخستین قصیده خود را در آن سن سرود، ادیبان و سخن شناسان به شگفت آمدند. عدهای به گردآوری اشعار او همت گماشته‌اند. آخرین کسی که آن را گردآوری کرد، ابوحکیم المعلم عبداللّه الخبری (ف ۴۷۶ق) است و این دیوان که اکنون مشتمل بر بیش از ۶۳۰۰ بیت در انواع شعر است، پیوسته در میان مردم دست به دست می‌گردید و آن را میخواندند و اشعارش را حفظ می‌کردند. ادیب و سخن شناس و نویسنده بزرگ، صاحب بن عبّاد قطعهای از شعر سید به دستش میافتد و چنان شیفته می‌شود که کسی را به بغداد می‌فرستد تا از روی دیوان سید رضی نسخه‌ای بر دارد و برایش ببرد. این جریان در سال ۳۸۵ق که سید ۲۶ سال بیشتر نداشت اتفاق افتاده است. چون سید رضی از این کار آگاه شد، نسخه‌ای از دیوان خود را برایش فرستاد، و قصیدهای به همین مناسبت سرود و به همراه دیوان برایش فرستاد.[۲۳]

انگیزه سید رضی در سرودن شیعیات، بیان زندگی علویان یا طالبیان محروم از حق و قدرت است. رثائیات، مراثی اوست برای بزرگان زمان یا دوستان و خویشاوندان و نیز مراثی شهدای کربلا. رضی در فخریات خود از عزت و شرف کهن یاد کرده و بدان بسی بالیده است.[۲۴]

نمونه شعر

رمت المعالی فامتنعن و لم یزل                ابدا یمانع عاشقا معشوق

و صبرت حتی نلتهن و لم اقل                 ضجرا: وداک الفارک التطلیق[۲۵]

نقابت

نوشتار اصلی: نقابت

پس از تسلط عضد الدوله در سال ۳۶۷ق بر بغداد، وی برای کاستن از درگیری بین شیعه و سنی، ابواحمد (پدر سید رضی) و چند تن از دیگر بزرگان شیعه را در سال ۳۶۹ق دستگیر کرد و پس از مصادره اموالشان، آنان را به قلعه اصطخر (در فارس) فرستاد و به زندان انداخت.[۲۶] گرچه حاکمان بعدی او را آزاد کردند، محدودیت او حدود ده سال ادامه یافت. در سال ۳۷۹ق حاکم وقت همه مناصب ابواحمد را به او باز گرداند، لیکن او بر اثر پیری و خستگی و رنج زندان، همه آنها را در سال ۳۸۰ق به فرزندش ابوالحسن (سید رضی) واگذار کرد.[۲۷] بدین ترتیب سید رضی در ۲۱ سالگی نقیب علویان در بغداد شد که بعداً برادرش سید مرتضی جانشین وی شد.[۲۸]

تأسیس مدرسه‌دار العلم

سید رضی برای گروهی از طلاب و شاگردانش که پیوسته به همراه او بودند، خانه‌ای تهیه کرد و آن را به صورت مدرسه‌ای برای شاگردان خود درآورد و نام آن را دارالعلم نهاد و تمامی نیازمندیهای طلاب را فراهم کرد. او برای دارالعلم کتابخانه و خزانه‌ای با همه وسایل فراهم کرد. وی مایحتاج طلاب را در خزانه دارالعلم جمع کرد.[۲۹] سید رضی با اینکه خزانهداری دارالعلم را به ابواحمد عبدالسلام بن حسین بصری که در علم تقویم بلدان بلندآوازه بود سپرده بود،[۳۰] برای اینکه به طلاب و دانشجویان دارالعلم شخصیت و استقلال بدهد، کلیدهایی به تعداد طلاب به آنان داد تا هر وقت چیزی خواستند خودشان مستقیماً در انبار را گشوده، هر چه خواستند بردارند و دیگر منتظر انباردار نباشند.[۳۱]

گرچه بیشتر مورخان و شرح حال نویسان، خواجه نظام الملک طوسی (وزیر نیرومند دو تن از شاهان دوره سلجوقی) مؤسس مدرسه نظامیه بغداد را اولین کسی دانسته‌اند که در اسلام مدرسه جهت تعلیم علوم دینی تأسیس کرد، مطلب بالا نشان می‌دهد نظام الملک (متوفی سال ۴۸۵ ق) تقریباً یکصد سال بعد از رحلت سید رضی دست به این کار زده است و باید سید رضی را پیشگام در تأسیس چنین مدارسی دانست.[۳۱]

گویا دارالعلم سید رضی بعدها توسط برادرش سید مرتضی به حیات علمی خود ادامه داده باشد، و اینکه در بعضی از کتاب‌ها از‌دار العلم سید مرتضی سخن به میان آمده، ادامه کار سید رضی یا مشابه آن از طرف برادرش سید مرتضی بوده است. از‌دار العلم سید مرتضی دانشمندانی همچون شیخ الطائفه حسن بن محمد طوسی به کمال رسیده است.[۳۱]

شیخ مفید و تعلیم فقه به سید رضی

مشهور است شیخ مفید در خواب می‌بیند گویی حضرت زهرا(س) بر او که در مسجد خود در کرخ نشسته بوده وارد می‌شود و دو فرزندش امام حسن و امام حسین علیهما السلام در سن کودکی به همراه اویند. حضرت به او سلام می‌کند و می‌گوید: به این دو فقه بیاموز. شیخ مفید با شگفتی از خواب بیدار می‌شود. بامداد همان روز، شیخ مفید همچنان که در محل درس خود نشسته بود دید فاطمه دختر ناصر وارد مسجد شد و کنیزکانش پیرامون او بودند و دو پسرش محمد رضی (سید رضی) و علی مرتضی هم که کودک بودند پیشاپیش او می‌آیند. شیخ جلوی او برمی‌خیزد و سلام می‌کند. فاطمه می‌گوید: شیخ! این دو، فرزندم هستند. آنان را به حضورت آورده‌ام تا بدانان فقه بیاموزی. شیخ مفید می‌گرید و داستان خواب را برایش بازگو می‌کند و تعلیم فقه بر آن دو را بر عهده می‌گیرد.

نخستین منبع این داستان، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید است که وی از فخار بن معدّ علوی موسوی نقل می‌کند.[۳۲]

استادان

محمد طبری (متوفای ۳۹۳ق):

فقیه مالکی، محدّث و دانشمند اهل تألیف. ابوالفرج بن جوزی در تاریخش می‌نویسد شریف رضی رحمه اللّه در نوجوانی قرآن را نزد او خواند. طبری روزی به او گفت: شریف، کجا منزل داری؟ گفت: در خانه پدرم در کوی «باب محوّل». گفت: کسی مانند تو نباید در خانه پدرش ساکن باشد. خانه خودم در کوی کرخ را که به «دار البرکة» معروف است، به تو بخشیده‌ام. رضی نپذیرفت و به وی گفت: من تاکنون از پدرم نیز هرگز چیزی را نپذیرفتهام. گفت: حقّ من بر تو، بی‌تردید، از حق پدرت بیشتر است، زیرا من کتاب خدای تعالی را حفظ تو کردهام. لذا سید آن هدیه را پذیرفت.[۳۳]

ابوعلی فارسی (متوفای ۳۷۷ق):

ابوعلی فسوی نحوی در میدان علم و ادب توانا بود. او مقصد همه دانش‌پژوهان است که کتاب‌هایش مرجع تحقیقات ژرف و باارزش است. سید رضی علم نحو را نزد وی آموخته و در کتابش المجازات النبویه از او روایت کرده است. سید رضی همچنین از او اجازه نقل از کتاب الایضاح را دارد.[۳۴]

قاضی سیرافی (متوفای ۳۶۸ق):

ابوسعید بغدادی نحوی از بزرگان نحو و ادبیات بود و در بغداد علوم قرآن و نحو و زبان و فرایض درس میداد. سید رضی کمتر از ده سال داشت که نزد او نحو آموخت. چون سیرافی در رجب سال ۳۶۸ در بغداد در گذشت، سید رضی با قصیده‌ای ضمن قدردانی از تلاش‌های استادش در آموزش نحو به او و ستایش از دانش بسیار او، رثای او را گفته است.[۳۵]

قاضی عبدالجبار:

قاضی عبدالجبار بن احمد بغدادی شافعی معتزلی محدث و ادیب و فاضل و از قاضیان بزرگ بغداد به شمار می‌رود. به دینداری و عقیده و زهد مشهور است. سید رضی کتاب قاضی عبدالجبار، شرح اصول الخمسة و کتاب دیگرش العمدة فی اصول الفقه را نزد او خوانده است. سید رضی در کتاب مجازات النبویة چند بار از او نام برده است.[۳۶]

ابن نباته (متوفای ۳۷۴ق):

ابویحیی عبدالرحیم ملقب ابن نباته و خطیب مصری از خطیبان بزرگ شیعه. سید رضی فنون بلاغت و ادبیات را از او آموخت و همواره همراه او بود تا اینکه وی به حلب سفر کرد.[۳۷]

اکفانی قاضی (متوفای ۴۰۵ق):

ابومحمد عبداللّه اکفافی عالم فاضل، از قاضیان پارسا و با فضیلت که مدت‌ها قضاوت بغداد را بر عهده داشت. سید رضی مدتی شاگردی او را کرده و مختصر ابی الحسن کرخی را در نزد او خوانده است.[۳۸]

ابن جنی (متوفای ۳۹۲ق):

عثمان بن جنی موصلی بغدادی از همه اهل ادب استادتر و در نحو عالمتر بود و دانش او در تصریف بیشتر از دانش او در نحو بود. سید رضی نحو را پیش از علی بن عیسی ربعی شیرازی، نزد او خواند. ابن جنّی با اینکه استاد سید رضی بود، قصیده او را در رثای ابوطاهر ناصر الدوله شرح کرده و بدین وسیله اطلاعات وسیع و احاطه شدید سید رضی را به علوم و ادبیات زمان ستایش کرده است. سید رضی پس از اطلاع‌یافتن از این اقدام، قصیدهای بلند و پرمحتوا در سپاسگزاری از استادش سرود. ابن جنّی گوید: «سید رضی کتابی در معانی قرآن کریم تصنیف کرده است که مانند آن کمتر یافت می‌شود».[۳۹]

رَبَعی بغدادی (متوفای ۴۲۰ق):

ابوالحسن علی بن عیسی ربعی بغدادی شیرازی در نحو و زبان عربی امام و در ادبیاتْ ممتاز و در علم عروض و شعر دستی توانا داشت. ابوعلی فارسی می‌گفت به علی بن عیسی بگویید: «اگر از خاور تا باختر را زیر پا نهی از خودت نحویتر نخواهی یافت». گروه بسیاری از دانشمندان نزد او درس خوانده‌اند.[۴۰]

ابوحفص کنانی:

ابوحفص عمر بن ابراهیم بن احمد کنانی، محدّث دانشمند و ثقه و صدوق. سید رضی در کتاب مجازات الآثار النبویه چند بار از او نام برده است.[۴۱] کنانی از جمله استادان قرائت قرآن و حدیث سید بوده است.[۴۲]

ابن جراح بغدادی(متوفای ۳۹۱ق):

ابوالقاسم عیسی بن علی نویسنده و عارف به علوم پیشینیان بود. پدرش از وزیران بزرگ بود و خودش در دیوان رسائل برای الطائع للّه خلیفه به نویسندگی اشتغال داشت. سید رضی از وی استماع حدیث کرده است.[۴۳]

ابوبکر خوارزمی بغدادی (متوفای ۴۰۳ق):

ابوبکر محمد بن موسی خوارزمی بغدادی فقیه و دانای به حدیث بود و گروهی از فقیهان و بزرگان، شاگردی او را کردهاند. سید رضی در فقه شاگرد او بوده است.[۴۴]

شیخ مفید(متوفای ۴۱۳ق):

شیخ مفید از بزرگترین فقیهان و مُتکلّمان شیعه و از احیاکنندگان بزرگ علوم اسلامی و از مروجان سخت‌کوش فرهنگ شیعی و از نشردهندگان فقه امامیه است.

هارون تلعکبری (متوفای ۳۸۵ق):

هارون بن موسی تلعکبری فقیه ثقه و جلیل القدر. سید رضی مانند دانشمندان بسیار دیگر، شاگردی او را کرده و از او به طور مستند، حدیث نقل کرده است. سید رضی دعای کمیل از امیرالمؤمنین را، در کتاب خصائص امیرالمؤمنین علیه‌السلام (ص ۸۱) از قول این استاد نقل می‌کند.[۴۵]

سهل بن دیباجی (متوفای ۳۸۰ق):

ابومحمد سهل بن دیباجی از محدّثان بزرگ شیعه است که در بغداد ساکن بود. او مورد تأیید علمای رجال شیعی است؛ اما علمای رجال سنی، بدان جهت که او با صحابهٔ مخالف با امیرالمؤمنین و علمای سلف آنان مخالف بوده، او را رافضی کذاب یا ضعیف می‌خوانند، لیکن عده‌ای از مشایخ نجاشی و سید مرتضی از او حدیث نقل کرده‌اند[۴۶]

ابوعبدالله جرجانی(متوفای ۳۹۷ق):

ابو عبدالله جرجانی فقیه حنفی، از مردم جرجان و ساکن بغداد بود که در همان جا درس میداد.[۴۷]

شاگردان

ابوزید جرجانی:

سید عبداللّه کبایکی حسینی جرجانی فقیه عالیقدر و مجتهد محقق و عالم فاضل، معروف به ابوزید کبایکی، شاگرد سید مرتضی و سید رضی بود و پس از در گذشت استادش، از هر دو روایت می‌کرد. جرجانی از مشایخ ابن شهرآشوب مازندرانی است.[۴۸]

ابوعبداللّه حلوانی:

شیخ محمد بن علی حلوانی عالم فاضل و ادیب و شاعر که شاگرد سید مرتضی و سید رضی و از بزرگان ادب در قرن پنجم هجری بوده است. وی نیز حوزه تدریس و تعلیم داشته و عده‌ای از فقها و علما در خدمت او درس میخوانده‌اند.[۴۹]

شیخ جعفر عبسی(درگذشته حدود ۴۷۳ق):

ابوعبداللّه شیخ جعفر بن محمد بن احمد دوریستی عبسی از خاندان علم و معروف به فقه و فضل و پاکی بود. وی نزد شیخ مفید و شریف مرتضی و شریف رضی علم آموخت و در همه فنون و علوم اسلامی مشهور و پرتألیف بود.[۵۰]

ابوالحسن قاضی:

سید علی بن بندار بن محمد قاضی هاشمی فقیه، مجتهد، شیوخ مشایخ و از بزرگان مشهور در قرن پنجم بود. او از شیخ مفید و سید مرتضی روایت کرده است. به ثقه بودن و جلالت و فقاهت و علم و صدق و ورع مشهور بود و از قاضیان بزرگ بغداد به شمار میرفت.[۵۱]

مفید نیشابوری(درگذشته ۴۴۵ق):

حافظ ابومحمد عبدالرحمن بن ابی بکر خزاعی نیشابوری معروف به مفید نیشابوری در ری میزیست و از بزرگان شیوخ امامیه، حافظ، واعظ، خطیب و ثقه بود. وی شاگردی سید مرتضی و سید رضی و شیخ مفید را کرده است.[۵۲]

ابوبکر نیشابوری(متوفای حدود ۴۸۰ق):

ابوبکر نیشابوری احمد بن حسین بن احمد خزاعی ساکن ری، حافظ، فقیه، ثقة، محدّث و از بزرگان مشایخ امامیه بود. وی پدر دو عالم مشهور و محدث، حافظ مفید عبدالرحمن بن احمد، و مفید أبی سعید محمد بن احمد، و جد ابوالفتوح رازی نویسنده نخستین تفسیر به زبان فارسی است.[۵۳]

مهیار دیلمی(متوفای ۴۲۸ق):

ابوالحسن مهیار دیلمی پسر مرزویه از زرتشتیان ایرانی و از مردم دیلم (رودبار گیلان) بود که در سال ۳۹۴ق به دست سید رضی مسلمان شد و به مذهب شیعه امامیه در آمد. وی در دوستی اهل بیت و در رثای امام حسین شعر گفته است. مهیار قصیده‌ای در ۷۰ بیت، در رثای سید رضی دارد.[۵۴]

قاضی ابومنصور(درگذشته ۴۷۲ق):

قاضی ابومنصور محمد بن ابی نصر عکبری معدل بغدادی محدث، فقیه، محقق، ثقه و صدوق. در بغداد از شریف مرتضی و شریف رضی حدیث شنید، و از آن دو و از دیگران روایت کرد و عده زیادی از او روایت کرده‌اند. قاضی ابومنصور از رجال اسناد صحیفه سجادیه است.[۵۵]

آثار

احمد بن علی نجاشی (متوفای ۴۵۰) کتاب‌های سید رضی را چنین ذکر می‌کند:[۵۶]

نهج البلاغة

خصائص الأئمة علیهم السلام

حقائق التنزیل

مجاز القرآن

الزیادات فی شعر أبی تمام

تعلیق خلاف الفقهاء

مجازات الآثار النبویة

تعلیقة فی الإیضاح لأبی علی

الجید من شعر ابن الحجاج

الزیادات فی شعر ابن الحجاج

مختار شعر أبی إسحاق الصابی

ما‌دار بینه و بین أبی إسحاق من الرسائل شعر

آقا بزرگ طهرانی، آثار سید رضی را چنین ذکر می‌کند:[۵۷]

نهج البلاغه از آثار مهم سیدرضی

نهج البلاغة

تلخیص البیان

خصائص الائمة

حقائق التنزیل

اخبار قضاة بغداد

دیوان شعر

الرسائل

الزیادات فی شعر الصابی و ابی تمام

طیف الخیال

الحسن من شعر الحسین

المتشابه فی القرآن

المجازات النبویة

آثار چاپ شده

برخی از آثار چاپ شده ذیل به فارسی نیز برگردان شده‌اند.

نهج البلاغة

تلخیص البیان فی مجازات القرآن[۵۸]

حقائق التأویل فی متشابه التنزیل[۵۹]

المجازات النبویة[۶۰]

خصائص الأئمة[۶۱]

دیوان الشریف الرضی[۶۲]

نهج البلاغه

نوشتار اصلی: نهج البلاغه

نهج البلاغه گلچینی از گفته‌ها و نوشته‌های امام علی(ع) است که در اواخر قرن چهارم قمری به کوشش سید رضی گردآوری شده است. معیار انتخاب سخنان، بلاغت ادبی بوده است. بلاغت سخنان گردآوری شده در این کتاب، چنان است که سید رضی، با اینکه شاعری بزرگ و ادیبی سرشناس و دارای آثاری برجسته بود، این اثر را مایه مباهات خود دانسته است. تألیف نهج البلاغه در سال ۴۰۰ق. پایان یافته است. بلاغت سخنان امام علی(ع) نفوذ بسیاری در میان ادیبان طراز اول عرب داشته است.

پانویس

آقابزرگ، بی‌تا،ص۱۶۴.

آقابزرگ، بی‌تا، ص۱۶۴.

آقابزرگ، بی‌تا، ص۱۶۴.

جعفری، سید رضی، ص۲۲.

المحامی، ترجمة الشریف المرتضی، ص۹.

ثعالبی، یتیمة الدهر، ج۳، ص۱۵۵؛ جعفری، سید رضی، ص۲۲.

جعفری، سید رضی، ص۲۳.

المحامی، ترجمة الشریف المرتضی، صص ۱۱-۱۲.

جعفری، سید رضی، ص۲۸.

جعفری، سید رضی،ص۳۳.

آقابزرگ، بی‌تا،ص۱۶۴.

مقدمه حقائق التاویل،ص۱۱۱؛ به نقل جعفری، سید رضی،ص۱۵۰.

ص ۲۰۰ چاپ نجف

ص ۹۷۱

جعفری، سید رضی، صص ۱۵۰-۱۴۹.

ابن میثم البحرانی، شرح نهج البلاغة، ج ۱، ص۸۹.

الأمین، أعیان الشیعة، ج ۹، ص۲۱۸.

جعفری، سید رضی، ص۱۱.

الشریف الرضی، ص۷؛ به نقل جعفری، سید رضی، ص۲۱.

جعفری، سید رضی، صص ۴۳-۴۲.

جعفری، سید رضی، صص ۴۳-۴۲.

ابن خلکان، ج۴، ص۴۱۴.

جعفری، سید رضی، صص ۵۴-۵۳.

آیتی، عبدالمحمد، مقدمه ترجمه نهج البلاغه، ص۱۳.

ابن خلکان، وفیات الاعیان، ص۴۱۵.

جعفری، سید رضی،ص۲۴.

ثعالبی؛ یتیمة الدهر؛ ج ۳،ص۱۵۵؛ جعفری، سید رضی،ص۲۲.

آقابزرگ، بی‌تا،ص۱۶۴.

عمدة الطالب،ص۱۷۱؛ به نقل دوانی، سید رضی مؤلف نهج البلاغه،ص۹۳-۹۴.

کاخ دلاویز، ص۵۸؛ به نقل دوانی، سید رضی مؤلف نهج البلاغه، ص۹۴.

دوانی، سید رضی مؤلف نهج البلاغه،ص۹۴.

رجوع کنید به: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱،ص۴۱؛ جعفری، سید رضی،ص۲۸.

جعفری، سید رضی، ص۳۵.

جعفری، سید رضی، صص ۳۶-۳۵.

جعفری، سید رضی، صص ۳۶-۳۷.

جعفری، سید رضی، ص۳۷.

جعفری، سید رضی، ص۳۷.

جعفری، سید رضی،ص۳۷.

جعفری، سید رضی، صص ۳۸-۳۷.

جعفری، سید رضی، صص ۳۸-۳۹.

رجوع کنید به: مجازات الآثار النبویه، ص۳۳ و ۱۶۶.

جعفری، سید رضی، ص۳۹.

جعفری، سید رضی، صص ۴۰-۳۹.

جعفری، سید رضی، صص ۴۱-۴۰.

جعفری، سید رضی،ص۴۱.

جعفری، سید رضی، صص ۴۲-۴۱.

جعفری، سید رضی، ص۴۲.

جعفری، سید رضی، ص۴۴.

جعفری، سید رضی، ص۴۵.

جعفری، سید رضی، ص۴۵.

جعفری، سید رضی، ص۴۵.

جعفری، سید رضی، صص ۴۵-۴۶.

جعفری، سید رضی، ص۴۶.

جعفری، سید رضی، صص ۴۷-۴۶.

جعفری، سید رضی، ص۴۷.

النجاشی، رجال، ص۳۹۸.

آقابزرگ، بی‌تا، صص ۱۶۴-۱۶۵.

کتابشناسی تلخیص البیان در سازمان اسناد و کتابخانه ملی

کتابشناسی حقائق التأویل در سازمان اسناد و کتابخانه ملی

کتابشناسی المجازات النبویه در سازمان اسناد و کتابخانه ملی

کتابشناسی خصائص الائمه در سازمان اسناد و کتابخانه ملی

کتابشناسی دیوان الشریف الرضی در سازمان اسناد و کتابخانه ملی

منابع

ابن خلکان، احمد بن محمد، وفیان الاعیان و انباء ابناء الزمان، تحقیق؛ احسان عباس، دارالثقافه، بیروت، ۱۹۷۱م.

نهج البلاغه، ترجمه سیدجعفر شهیدی، تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۷۷.

آیتی، عبدالمحمد، مقدمه ترجمه نهج البلاغه، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۷ش.

الأمین، السید محسن، أعیان الشیعة، تحقیق و تخریج: حسن الأمین، ج ۹، بیروت: دارالتعارف للمطبوعات، ۱۴۰۳/۱۹۸۳م.

ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، مصحح: محمدابوالفضل ابراهیم، قم: کتابخانه عمومی آیة الله مرعشی نجفی، ۱۳۳۷.

ابن میثم البحرانی، شرح نهج البلاغة، قم: مرکز النشر مکتب الاعلام الاسلامی، ۱۳۶۲ش.

شریف مرتضی، علی بن حسین موسوی، الانتصار فی انفرادات الامامیة، قم: دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، ۱۴۱۵ه‍.ق.

جعفری، سیدمحمدمهدی، سیدرضی، تهران: طرح نو، ۱۳۷۵.

دوانی، علی، سیدرضی مؤلف نهج البلاغه، تهران: بنیاد نهج البلاغه، ۱۳۵۹.

الطهرانی، آقابزرگ، طبقات اعلام الشیعة، ج ۲، قم: اسماعیلیان، بی‌تا.

النجاشی، احمد بن علی، رجال النجاشی (فهرست أسماء مصنفی الشیعة)، مصحح: سید موسی شبیری زنجانی، قم: دفتر انتشارات اسلامی، ۱۴۰۷ ه‍.ق.

 

تاثیر تقوای مادر بر فرزند

شبی شـیـخ مـفید(ره) در عالم خواب دید: حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) در حالی که دست حسن(علیه السلام) و حسین(علیه السلام) را در دست داشت، پیش آمد و رو به او فرمود: ای شیخ! به این دو کودک، فقه تعلیم بده!
شیخ مفید(ره) از خواب بیدار شد. تعجب کرد از این که حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) به همراه حسنین بیاید و بگوید به آنها تعلیم بده.

روزی شیخ در جلسه درس نشسته بود. ناگهان زنی را دید که دست دو پسرش را در دست داشت و در بـرابـرش ایـستاده بود. زن به شیخ مفید گفت: ای شیخ! به این دو کودک(سید رضی و سید مرتضی)، فقه تعلیم بده. شـیخ مفید(ره) که تعبیر خوابش را دریافته بود، آن دو کودک را به بهترین وجه، پرورش داد تا جایی که سید رضی و سید مرتضی از مفاخر جهان تشیع گردیدند.
روزی شـیـخ مفید(ره) مقداری سهم امام به این دو کودک داد که به مادرشان بدهند. مادر آنها، پول را قـبـول نـکرد و گفت: سلام مرا به شیخ مفید برسانید و بگویید: «پدرمان مغازه‌ای به ارث گذاشته اسـت. مـادرمـان، مال الاجاره این مغازه را می‌گیرد و خرج می‌کند؛ لذا احتیاج زیادی نداریم و با قناعت زندگی می‌کنیم».

(منبع: حسین مظاهری؛ تربیت فرزند در اسلام؛ ص ۹۰)