سیاست

نوشته‌ها

حاکمیت‏ سیاسى پیامبر (ص) در قرآن (۲)

اشاره:

این مطلب درباره آیه «فذکر انما انت مذکر × لست علیهم بمسیطر» (۳۶)

واضح‏تر است؛ زیرا آیه «لست علیهم بمسیطر» تفسیر آیه «فذکر انما انت مذکر» است و در بخش بعدى، درباره حصر وظیفه پیامبر، در تذکر دادن، سخن خواهیم گفت.

از سوى دیگر، اگر این آیات را شامل امور اجتماعى بدانیم و خطاب آن‏ها را شامل مؤمنان در مدینه نیز بگیریم، آن‏چه این آیات از پیامبر (ص) نفى مى‏کنند، صفت زورگویى و تسلط با زور است و چنین اوصافى حتى در صورت قائل شدن به حاکمیت‏سیاسى پیامبراکرم (ص) از ایشان منتفى است؛ زیرا حکومت‏حضرت، چون مبتنى بر حق است‏بر اساس ایمان به خدا و رسول و رفق و مدارا انجام مى‏پذیرد:

«فبما رحمه من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک‏» ، (۳۷)

نه بر اساس جباریت و زورگویى، که خداوند آن را در مقابل حکومت پیامبران (ع) معرفى مى‏کند:

«تلک عاد جحدوا بآیات ربهم و عصوا رسله و اتبعوا امر کل جبار عنید». (۳۸)

اما آیاتى که وکیل و حفیظ بودن پیامبر (ص) را نفى مى‏کنند، با آیات قبل، در این جهت که مختص به هدایتند و در مقابل مشرکان، قبل از ایمان، نازل شده‏اند، یکسانند. آیه ۱۰۷ از سوره انعام، جامع هر دو عنوان است و آیه قبل از آن، با فرمان به پیامبر (ص) که «تنها تابع وحى باش‏» آغاز مى‏شود:

«و اتبع ما یوحى الیک من ربک لا اله الا هو و اعرض عن المشرکین × و لو شاء الله ما اشرکوا و ما جعلناک علیهم حفیظا و ما انت علیهم بوکیل‏».

از این رو، هر چند این آیات، مسؤولیت‏حفاظت و وکالت را از دوش پیامبر (ص) بر مى‏دارند، ولى خطاب آیه در این مورد، متوجه مشرکان است. علامه طباطبایى در این باره مى‏فرماید:

کلام خداوند: «و ما جعلناک علیهم حفیظا و ما انت علیهم بوکیل‏» هم‏چون قسمت‏هاى قبل آیه، براى دلدارى پیامبر (ص) و آرامش نفس او است و مثل این‏که از «حفیظ‏» ، کسى اراده شده است که اداره امور و جور مردم، مثل زنده بودن، رشد، رزق وغیره را بر عهده دارد و از «وکیل‏» ، کسى که موظف به اداره کارهاى موکل‏عنه است تا بدین وسیله، نفعهایى را که او در معرض آن است، برایش کسب و ضررها را از او دور کند. پس معناى آیه به‏طور خلاصه این است که نه امور تکوینى مشرکان و نه امور حیات دینى آنان، هیچ‏کدام بر عهده تو نیست تا رد دعوت تو و عدم قبول آن از سوى آنان تو را محزون کند. (۳۹)

از سوى دیگر، مى‏بینیم که این وضعیت، پس از تشکیل جماعتى مسلمان بر گرد پیامبر (ص) متفاوت مى‏شود و مسؤولیت ایشان براى حفظ و استقامت آنان بر دوش حضرت گذاشته مى‏شود. در روایتى (۴۰) ابن‏عباس مى‏گوید: آیه‏اى سنگین تر از این، بر پیامبر نازل نشد و از این رو، هنگامى که اصحاب به او گفتند: اى پیامبر! پیرى زودهنگام به سراغ شما آمد، فرمود: «سوره هود و واقعه، مرا پیر کرد».

در روایت دیگرى شخصى علت این مساله را مى‏پرسد و پیامبر (ص) به آیه «فاستقم کما امرت‏» اشاره مى‏فرمایند. امام خمینى‏قدس سره خصوصیت اشاره پیامبر (ص) به این آیه از سوره هود، نه از سوره شورا را به علت ذیل آن دانسته‏اند که با خطاب به پیامبر (ص) استقامت امت را نیز از ایشان خواسته و بر دوش حضرت گذاشته است و گرنه، پیامبر (ص) در استقامت‏خویش مشکلى نمى‏دید که به علت آن، زود هنگام پیر گردد. (۴۱)

انحصار وظیفه پیامبر (ص) در بشارت و ترساندن

براى نفى وظیفه پیامبر (ص) براى دخالت در امور اجتماعى، هم‏چنین به آیاتى استدلال شده است که آن حضرت را انحصارا نذیر یا نذیر و بشیر مى‏خوانند:

«ان انت الا نذیر» ، (۴۲) «ان انا الا نذیر و بشیر لقوم یؤمنون‏». (۴۳)

پس پیامبران وظیفه‏اى جز ترساندن و بشارت دادن به مردم ندارند و اطاعت از ایشان نیز در همین حیطه است و ربطى به امور اجتماعى ندارد. (۴۴)

با بررسى آیاتى که داراى چنین محتوایى هستند، مشخص مى‏شود که همه آن‏ها در برابر کافران و مشرکان جهت‏گیرى مى‏کنند، چه آیاتى که در ابتداى بعثت پیامبر (ص) نازل گردیده‏اند و چه آیاتى که در مدینه و پس از هجرت؛ مانند:

«یا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین لکم على فتره من الرسل ان تقولوا ما جاءنا من بشیر و لا نذیر فقد جاءکم بشیر و نذیر…» (۴۵)

و این مطلب درباره همه پیامبران (ع) عمومیت دارد که وظیفه ابتدایى آنان ترساندن و سپس بشارت دادن بوده است. از این‏جا این مطلب آشکار مى‏شود که وظیفه پیامبران – همان‏طور که راه منطقى آن نیز همین‏گونه است و ترتیب نزول آیات قرآن کریم نیز بر آن دلالت دارد – داراى مراحل مختلفى بوده است. در ابتداى بعثت، هنگامى که هنوز یار و یاورى نداشته‏اند، جز ترساندن و بشارت دادن کارى نمى‏توانسته‏اند انجام دهند؛ زیرا مخاطبى جز کافران و مشرکان نداشته‏اند. هر چند این وظیفه، تا پایان رسالت، یعنى تا هنگامى که در محدوده جغرافیایى رسالت آنان افراد غیر مؤمن وجود داشتند، بر عهده ایشان بوده است؛ اما این آیات نمى‏توانند درباره وظیفه آنان در برابر مؤمنان، مطلبى را مشخص کند؛ زیرا در وضعیت جدید، مخاطبان به‏طور کلى متفاوت هستند.

با دقت در آیات قرآن کریم، پى مى‏بریم که وظیفه ترساندن و بشارت دادن پیامبران (ع) تا مرحله ایمان است و از آن به بعد، وظایف مهم دیگرى، هم بر عهده آنان و هم بر عهده پیروانشان گذاشته مى‏شود. در آیات ۸ به بعد از سوره فتح، این مطلب به خوبى آشکار است. خداوند نخست وظیفه شهادت و بشارت و ترساندن پیامبر (ص) را بیان مى‏کند و غایت آن را ایمان مردم به خداوند و رسول او و سپس یارى و تعظیم او قرار مى‏دهد و سپس بیعت کنندگان با پیامبر (ص) را بیعت کنندگان با خداوند معرفى مى‏کند و به مدح کسانى که به عهد و پیمان خویش وفادارند و هیچ‏گاه مخالفت‏با پیامبر (ص) را روا نمى‏دارند و به مذمت تخلف کنندگان مى‏پردازد. از این رو، اطاعت و گوش به فرمان پیامبر (ص) بودن، بعد از مرحله ایمان است و انذار و بشارت، مربوط به مرحله قبل از آن. شاهد بر این مطلب، این است که همه آیاتى که سخن از جهاد و اطاعت و عدم مخالفت‏با پیامبر مى‏گویند، آیاتى مدنى و مربوط به جامعه اسلامى و مخاطبان آن، مؤمنان هستند.

پرسشى که در این‏جا باقى مى‏ماند، درباره آیاتى است که وظیفه پیامبر (ص) را منحصر در ترساندن یا بشارت و ترساندن مى‏دانند.

در پاسخ، نخست‏باید گفت که حصر دو گونه است: حصر حقیقى و حصر اضافى. حصر اضافى در مواردى به کار مى‏رود که چیزى را نسبت‏به اوضاع و احوال و شرایطى خاص نسبت‏به چیز دیگرى مى‏سنجیم که در این صورت، حصر نیز مختص به همان مورد مى‏شود و موارد دیگر را در بر نمى‏گیرد؛ اما حصر حقیقى، بر خلاف آن، شامل همه شرایط و همه چیزها مى‏شود. با دقت در آیه:

«و ما ارسلنا من قبلک من المرسلین الا انهم لیاکلون الطعام و یمشون فى الاسواق‏» (۴۶)

معناى حصر اضافى روشن مى‏شود؛ زیرا اگر حصر حقیقى باشد، لازم مى‏آید تا کار پیامبر (ص) خوردن و راه رفتن در بازار باشد، در حالى که با نظرى اجمالى به آیات بعد، در مى‏یابیم که این حصر، در پاسخ به این ایراد مشرکان بر پیامبر (ص) وارد شده است که چرا بر ما فرشته‏اى نازل نشده است.

از این رو، وقتى به آیات قبل و بعد؛ در مواردى که انحصار وظیفه پیامبران، در ترساندن و بشارت دادن را مى‏رساند، مراجعه کنیم، مى‏بینیم که همه این حصرها در برابر درخواست‏هاى نابه‏جاى کافران و مشرکان بوده است که از پیامبر (ص) مى‏خواستند زمان قیامت را براى آنان مشخص کند یا عذاب را بر آنان نازل کند و یا این‏که چرا گنج‏بر پیامبر (ص) فرود نمى‏آید و فرشته‏اى به همراه ندارد و…:

«فلعلک تارک بعض ما یوحى الیک و ضائق به صدرک ان یقولوا لو لا انزل علیه کنز او جاء معه ملک انما انت نذیر و الله على کل شى‏ء وکیل‏» (۴۷)

و هیچ گاه در صدد حصر وظایف واقعى پیامبر (ص) در این امور نبوده‏اند.

دلیل دیگر بر اضافى بودن حصر در این موارد، اختلاف وظایف پیامبر (ص) است در آیاتى که در آن‏ها حصر وجود دارد و هم‏چنین در همه آیاتى که درباره وظایف ایشان سخن گفته‏اند، به گونه‏اى که بعضى از آن‏ها تنها حضرت را نذیر مى‏دانند و بعضى، نذیر و بشیر و برخى دیگر، که در آن‏ها نیازى به حصر نبوده، این وظایف را به تفصیل بیان کرده اند:

«یا ایها النبى انا ارسلناک شهدا و مبشرا و نذیرا× و داعیا الى الله باذنه و سراجا منیرا». (۴۸)

۲. آیاتى که ولایت پیامبر (ص) و اولویت ایشان نسبت‏به مؤمنان را مطرح مى‏کنند

قبلا [در فصول پیشین تحقیق] درباره معناى ولایت‏سخن گفتیم و نتیجه گرفتیم که این کلمه، همواره مقارن با نوعى تسلط بر امور فردى یا اجتماعى است. از این رو، در این‏جا در محدوده آیاتى که ولایت پیامبر (ص) را مطرح مى‏کنند، به بررسى محدوده ولایت پیامبراکرم (ص) مى‏پردازیم.

از گذشته، کسانى که درباره ولایت پیامبر (ص) با نگرش حاکمیت ایشان بر امور، بحث کرده اند، وجوه گوناگونى را براى محدوده آن مطرح کرده اند که محدودترین آن‏ها اختصاص آن به امور اجتماعى و امور شخصى است؛ ولى اخیرا با برداشتى خاص از معناى ولایت و نگرشى منفى درباره دخالت انبیا (ع) در امور اجتماعى، بحث‏هایى درباره اختصاص ولایت پیامبر (ص) به افرادى که خود توانایى اداره امور خویش را ندارند، مانند کودکان و دیوانگان، مطرح شده است و آن‏گاه که بر طبق آیه:

«النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم‏» (۴۹)

بحث از اولویت پیامبر (ص) نسبت‏به امور مؤمنان از خود آنان، پیش مى‏آید، آن را به موردى اختصاص مى‏دهند که در این امور، بین ولایت مؤمنان و پیامبر (ص) تعارض حاصل شود. (۵۰) آقاى حائرى یزدى در این‏جا صریحا ولایت را به مورد حجر اختصاص مى‏دهد و از این رو، بر تعبیر «ولایت فرزانگان‏» ، که از سوى آیه‏الله جوادى آملى مطرح گردیده، ایراد مى‏گیرد که بین فرزانه بودن و ولایت، تناقض وجود دارد.

به نظر مى‏رسد نقدکننده محترم به اصل مقاله (۵۱) توجه نکرده است؛ زیرا در مقاله به تفصیل در باره تفاوت بین ولایت‏بر محجوران و ولایت‏بر جامعه، که مقتضى آیه «انما ولیکم الله و رسوله و…» است، سخن گفته و احکام هر یک را جداگانه بیان کرده است و در پاسخ به نقد نیز این مطلب، دوباره توضیح داده شده است.

در مورد ولایت تشریعى پیامبراکرم (ص) و براى روشن شدن معناى آن توجه به این نکته ضرورى است که وقتى درباره ولایت تشریعى پیامبر (ص) سخن مى‏گوییم، مقصود قانون‏گذارى و اداره امور اجتماع است و این همان بحث از امارت و ضرورت وجود امیر براى اجتماع است (لابد للناس من امیر..). که ممکن است‏به انتخاب مردم تحقق یابد یا هم‏چون حکومت‏هاى دیکتاتورى، با زور و یا به انتصاب از سوى خداوند باشد که در همه موارد، حاکمیت و ولایت‏بر مردم، از سوى شخص حاکم وجود دارد؛ زیرا حتى در آن‏جا که مردم شخصى را براى اداره امور خویش بر مى‏گزینند و رتق و فتق امور خویش را به او مى‏سپارند، او براى اداره اجتماع، مجبور به وضع قوانین، اجراى آن‏ها و مجازات تجاوزگران است و حتى در بسیارى امور شخصى افراد نیز دخالت مى‏کند که آنان شاید راضى به آن نباشند. بنابراین قبول ضرورت حکومت‏براى جامعه با قبول نحوه‏اى از ولایت‏براى حاکم نسبت‏به امور جامعه ملازم است.

اختصاص ولایت‏به باب حجر، همان‏طور که در پاسخ آیه‏الله جوادى آملى به نقد مقاله ایشان آمده است، نقض‏هاى بسیارى نیز در ابواب فقهى دارد؛ زیرا در باب‏هاى مختلف، مانند قضا، حدود، جهاد، امر به معروف و نهى از منکر و حتى ازدواج دختران و نماز جمعه، به ولایت‏هایى از سوى امام، فقها، پدر و… برخورد مى‏کنیم که هیچ یک ربطى به حجر مولى علیه ندارد. حتى در باب نماز جمعه، عده اى از فقها با برداشت از بعضى روایات، امام معصوم (ع) را متولى برگزارى آن دانسته‏اند و در زمان غیبت، اقامه آن را روا نمى‏دارند.

درباره آیه «النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم‏» ، ظهور آیه – همان‏طور که آیه‏الله جوادى آملى (۵۲) و مفسران دیگر گفته‏اند – ، بر این دلالت دارد که پیامبر (ص) نسبت‏به خود مؤمنان اولویت دارد نه نسبت‏به ولایت مؤمنان، آن گونه که از سخن آقاى حائرى فهمیده مى‏شود و معناى اولویت پیامبر (ص) نسبت‏به آنان، تقدم رتبى در امور و کارهایشان است که اگر در موردى پیامبر (ص) تصمیمى گرفت، حتى اگر مربوط به امور شخصى آنان باشد، دیگر نوبت‏به خودشان نمى‏رسد که بخواهند در آن باره، نظرى داشته باشند؛ ولى اگر پیامبر (ص) نظرى نداشت – همان‏طور که در بیش‏تر امور، که به‏طور صحیح به دست مؤمنان اداره مى‏شود – خود آنان به رتق و فتق امور مشغول مى‏شوند؛ همان‏طور که این مطلب، از آیه «و ما کان لمؤمن و لا مؤمنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم‏» (۵۳) استفاده مى‏شود؛ زیرا شان نزول این آیه شریفه، دخالت و حکم پیامبر (ص) در یک امر شخصى، یعنى ازدواج زینب بنت جحش، براى برطرف کردن یک سنت اجتماعى غلط بود و اولویت‏حضرت را، هم در امور شخصى مؤمنان و هم در امور اجتماعى آنان بیان مى‏کند.

به نظر مى‏رسد با توجه به عصمت پیامبر (ص) بحث از این‏که ایشان تا چه حد بر امور شخصى افراد ولایت دارند، بى مورد است، هر چند در بحث‏هاى دیگر، براى مشخص شدن دایره ولایت‏فقیه، امرى لازم به نظر مى‏رسد. از این رو، در این‏جا از این بحث صرف نظر کرده و با سخن علامه طباطبایى درباره آیه «النبى اولى بالمؤمنین…» این بحث را به پایان مى‏بریم:

انفس مؤمنان، همان مؤمنان است. پس معناى آیه این است که پیامبر (ص) از خود آنان به خودآنان اولویت دارد و معناى اولویت، رجحان جانب پیامبر (ص) است هنگامى که امر دایر بین ایشان و دیگران شود. پس خلاصه این‏که هر چه مؤمن براى خودش قائل است، مانند حفاظت و محبت و مراقبت و بزرگى و قبول دعوتى و به اجرا گذاشتن اراده، پس پیامبر (ص) از خودش به آن امر اولى است و اگر امر بین پیامبر (ص) و خودش در یکى از آن‏ها دایر شود، جانب پیامبر (ص) بر خودش ارجحیت دارد. (۵۴)

در روایات نیز این مطلب به شکل‏هاى گوناگون بیان شده است. بحث روایى درباره آیه «انما ولیکم الله…» را به بخش بعد [تحقیق] موکول مى‏کنیم. درباره آیه «النبى اولى بالمؤمنین…» نیز روایات بسیارى از سوى شیعه و اهل سنت نقل شده که پیامبر (ص) با استشهاد به این آیه شریفه، حضرت على (ع) را به ولایت‏بر مردم نصب فرموده و گفتند: «من کنت مولاه فهذا على مولاه‏». در روایتى از امام موسى بن جعفر (ع) همین مضمون نقل شده است که پیامبر (ص) نوزده روز پیش از وفاتشان این مطلب را سومین بار، براى مردم بیان کردند. (۵۵)

در روایت دیگرى، امام (ع) ولایت پیامبر (ص) را به ولایت پدر بر پسر تشبیه مى‏کنند که بر پسر لازم است از پدر اطاعت کند و اگر پسر، فقیر باشد، پدر نیز مخارج او را بر عهده مى‏گیرد. پس بر مؤمنان نیز لازم است از پیامبر (ص) اطاعت کنند و پیامبر (ص) نیز مؤونه آنان را بر عهده مى‏گیرد. آن گاه همین مقام را براى حضرت على (ع) و دیگر ائمه (ع) بیان مى‏کنند و به آیه «و بالوالدین احسانا» بر پدر بودن ایشان استشهاد مى‏کنند. (۵۶)

۳. آیاتى که درباره حکم پیامبر (ص) سخن مى‏گویند

دسته سوم از آیاتى که به حاکمیت‏سیاسى پیامبر (ص) مى‏پردازند، ایشان را حاکم در میان مردم معرفى مى‏کنند. این آیات، به سه صورت در قرآن کریم مطرح شده‏اند: یک دسته، هدف از فرو فرستادن کتاب بر حضرت را حکم بین مردم معرفى مى‏کند:

«انا انزلنا الیک الکتاب بالحق لتحکم بین الناس بما اریک الله‏». (۵۷)

دسته دیگر، مقتضاى ایمان را حاکم کردن پیامبر (ص) در امور اختلافى بین مؤمنان و تسلیم حکم ایشان بودن، مى‏داند:

«فلا و ربک لا یؤمنون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما». (۵۸)

و دسته سوم، حکم ابتدایى پیامبر (ص) را در امور آنان نافذ دانسته و اختیار آنان را در این موارد، سلب مى‏کند:

«و ما کان لمؤمن و لا مؤمنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم‏». (۵۹)

در مباحث قبل [تحقیق] گفتیم که «حکم‏» در قرآن کریم، مربوط به امر قانون‏گذارى و تشریع است؛ زیرا حکم، به‏طور انحصارى در اختیار خداوند است:

«و ما اختلفتم فیه من شى‏ء فحکمه الى الله‏». (۶۰)

گاهى نیز به کتاب و گاه به پیامبران (ع) نسبت داده شده است. از این رو، تشریع خداوند در قالب کتاب و کلام پیامبران (ع)، احکام کلى مورد نیاز مردم را بیان مى‏کند؛ همان‏طور که این آیه شریفه، بر آن دلالت دارد:

«و انزلنا الیک الکتاب لتبین للناس ما نزل الیهم‏». (۶۱)

و امور حکومتى، که بستگى به شرایط مختلف دارد، و همین‏طور امور قضایى جزئى، که بر طبق قوانین کلى، در موارد مختلف صادر مى‏شود، بر عهده پیامبر (ص) است:

«انا انزلنا الیک الکتاب لتحکم بین الناس بما اریک الله‏». (۶۲)

علامه طباطبائى‏قدس سره در این باره مى‏فرماید:

اطاعت از پیامبر (ص) دو جهت دارد: یکى جهت تشریع آن چه خداوند بدون آوردن در کتاب، بر او وحى مى‏کند که همان تفصیل مجملات قرآن کریم و متعلقات و مرتبطات آن است؛ همان‏طور که خداوند متعال فرموده است: «و انزلنا الیک الذکر…». دوم تصمیمات خودش است که مربوط به امر ولایت‏حکومت و قضاى او است و خداوند متعال فرموده است: «لتحکم بین الناس…» و این شامل تصمیماتى است که بر اساس ظواهر قوانین قضایى، بین مردم حکم مى‏کند و نیز تصمیماتى که در امور مهم، به آن‏ها حکم مى‏کند و خداوند به او دستور داده است که در آن‏ها با مردم مشورت کند: «و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوکل على الله‏» که در مشورت، مردم را داخل کرده است؛ ولى در تصمیم‏گیرى، پیامبر (ص) را تنها ذکر کرده است. (۶۳)

روایات نیز با استشهاد به آیاتى که حکم را به پیامبر (ص) نسبت مى‏دهند، مساله تفویض امور دین و دنیاى مردم را به او، مطرح مى‏کنند. از امام صادق (ع) روایت‏شده است:

لا ولله، ما فوض الى احد من خلقه الا الى رسول الله و الى الائمه. قال عزوجل: «انا انزلنا الیک الکتاب لتحکم بین الناس بما اریک الله‏». (۶۴)

در روایت دیگرى از امام صادق (ع) نقل شده است:

ان الله عزوجل ادب نبیه فلما اکمل له الادب قال: «انک على خلق عظیم‏» ثم فوض الیه امر الدین و الامه لیسوس عباده فقال عزوجل: «ما آتیکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا». (۶۵)

پی نوشت:

۳۶. یونس، آیه ۹۹.

۳۷. غاشیه، آیه ۲۱.

۳۸. آل عمران، آیه ۱۵۹.

۳۹. هود، آیه ۵۹.

۴۰. تفسیر المیزان، ج‏۷، ص‏۳۱۴.

۴۱. بحارالانوار، ج‏۱۷، ص‏۵۳، ح‏۲۸.

۴۲. بحارالانوار، ج‏۱۶، ص‏۱۹۲، ح‏۲۸.

۴۳. فاطر، آیه ۷۳.

۴۴. اعراف، آیه ۱۸۸.

۴۵. آخرت‏وخدا،هدف بعثت انبیا، ص‏۹۷؛ الاسلام و اصول الحکم، ص‏۷۳.

۴۶. مائده، آیه ۱۹.

۴۷. فرقان، آیه ۲۰.

۴۸. هود، آیه ۱۲.

۴۹. احزاب، آیه ۴۵ و ۴۶.

۵۰. احزاب، آیه ۶.

۵۱. مجله حکومت اسلامى، سال اول، ش‏دوم، ص‏۲۲۴.

۵۲. همان، ش اول، ص‏۵۵.

۵۳. همان، ش دوم، ص‏۲۳۹.

۵۴. احزاب، آیه ۳۶.

۵۵. تفسیر المیزان، ج‏۱۶، ص‏۲۷۶.

۵۶. بحارالانوار، ج‏۲۲، ص‏۴۸۹، ح‏۳۵.

۵۷. همان، ج‏۲۷، ص‏۲۴۳.

۵۸. نساء، آیه ۱۰۵.

۵۹. نساء، آیه ۶۵.

۶۰. اعراف، آیه ۳۶.

۶۱. شورا، آیه ۱۰.

۶۲. نحل، آیه ۴۶.

۶۳. نساء، آیه ۱۰۵.

۶۴. تفسیر المیزان، ج‏۴، ص‏۳۸۸.

۶۵. اصول کافى، ج‏۱، ص‏۲۶۷، ح‏۸.

منبع: فصلنامه حکومت اسلامى، شماره ۲۳

موضع گیریهاى سیاسى امام هشتم علیه‏السلام (۱)

اشاره:

علی بن موسی بن جعفر (ع) معروف به امام رضا (۱۴۸–۲۰۳ق) هشتمین امام شیعه اثناعشری. امام رضا ۲۰ سال امامت را بر عهده داشت که با خلافت هارون الرشید(۱۰ سال)، محمد امین (حدود ۵ سال) و مأمون (۵ سال) همزمان شد. در روایتی از امام جواد(ع) آمده است که لقب رضا از سوی خداوند به پدرش داده شده است. او به عالم آل محمد نیز شهرت دارد. مأمون عباسی او را به اجبار به خراسان آورد و به اکراه، ولیعهد خویش کرد. حدیث سلسله الذهب که در نیشابور از ایشان نقل شده معروف است. مأمون میان وی و بزرگان دیگر ادیان و مذاهب جلسات مناظره‌ تشکیل می‌داد که سبب شد همگی به برتری و دانش او اقرار کنند. آن حضرت در طوس به دست مأمون به شهادت رسید. حرم او در مشهد زیارتگاه مسلمانان است.

امام هشتم، على بن موسى الرضا علیه‏السلام همانند دیگر امامان معصوم علیهم‏السلام دارنده تمام کمالات و فضائل اخلاق انسانى در مرتبه اعلى بود. در فضیلت او همین بس که دشمن سرسخت و قاتل جان او درباره آن حضرت چنین گفت:

«یَابْنَ اَبى ضَحّاک هذا خَیْرُ اَهْل الْاَرض وَ اَعْلَمُهُمْ وَ اَعْبَدُهُمْ فَلا تُخْبِرْ اَحَدا بِما شاهَدْتَهُ مِنْه؛(۱)

اى پسر ضحّاک! این شخص بهترین، داناترین و عابدترین انسان روى زمین است. پس آنچه [از فضائل و مناقب و صفات والاى او] مشاهده کردى نزد کسى فاش نکن.»

و درباره اوصاف اخلاقى او، ابراهیم بن عباس چنین گفت:

«هرگز ندیدم امام رضا علیه‏السلام به کسى یک کلمه جفا کند، و ندیدم که سخن شخصى را قطع کند تا سخن او به آخر می‏رسید، و ندیدم که حاجتمندى را در حد امکان، رد نماید.

او هرگز پاهایش را کنار افرادى که در حضورش بودند دراز نمی‏کرد و هرگز در حضور افراد تکیه نمی‏داد… و هرگز او را ندیدم که آب دهانش را بیرون بیندازد، و هرگز او را ندیدم که با صداى بلند خنده کند؛ بلکه خنده‏اش تبسم و لبخند بود. وقتى که خلوت می‏کرد و کنار سفره می‏نشست، همه خدمتکاران و غلامان، حتّى دربانهاى اسطبلها را کنار سفره می‏نشاند.»(۲)

آنچه در پیش رو دارید، گامى است در بیان موضعگیریهاى امام هشتم در مقابل خلفاى زمان خویش؛ بالاخص مأمون عباسى. امید که ره توشه‏اى باشد براى کسانى که می‏خواهند در مسیر زندگى، پیرو امامت و ولایت باشند.

الف. دوران هارون

بعد از شهادت امام موسى بن جعفر علیهماالسلام در سال ۱۸۳ ه . ق در زندان بغداد، امامت به فرزندش على بن موسى الرضا علیهماالسلام رسید، این دوره همزمان با دوران هارون بود. حضرت از همان آغاز صریحا در میان شیعیان امامت خویش را اعلام کرد و فرمود هارون در مقابل من هیچ کارى نمی‏تواند انجام بدهد، و هیچ زیانى هم نمی‏تواند به من برساند. این مطلب را از بیانهاى مختلف آن حضرت می‏توان استفاده کرد:

۱. صفوان بن یحیى می‏گوید: چون ابوابراهیم، موسى بن جعفر علیهما السلام درگذشت و على بن موسى الرضا علیهماالسلام امر امامت و خلافت خود را آشکار ساخت، به حضرت عرض شد: شما امر بزرگ و خطیرى را اظهار می‏دارید و ما از این ستمگر (هارون الرشید) بر شما می‏ترسیم.

حضرت فرمود: «هرچه می‏خواهد تلاش کند. او بر من راهى ندارد.»(۳)

۲. از محمد بن سنان نقل شده است که: به ابى الحسن على بن موسى علیه‏السلام در ایام خلافت هارون، عرض کردم: شما امر امامت خود را آشکار ساخته، به جاى پدر نشسته‏اید؛ در حالى که هنوز از شمشیر هارون خون می‏چکد! حضرت فرمودند: گفتار پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به من نیرو و جرأت بخشیده که فرمود: اگر ابو جهل توانست مویى از سر من کم کند، بدانید من پیامبر نیستم. و من به شما می‏گویم: «اگر هارون مویى از سر من کم کند، بدانید من امام نیستم.»(۴)

۳. اباصلت هروى می‏گوید: روزى حضرت رضا علیه‏السلام در خانه خود بود، قاصد هارون به حضور آن حضرت آمد و گفت: «هم اکنون هارون شما را خواسته است، دعوت او را اجابت کن.»

حضرت برخاست و به من فرمود: اى ابا صلت! در این وقت هارون مرا نخواسته جز اینکه آسیب عظیمى به من برسد.

«فَوَاللّه‏ لا یُمْکِنُهُ اَنْ یَعْمَلَ بى شَیْئا اَکْرَهُهُ، لِکلماتٍ وَقَعَتْ اِلیَّ مِنْ جَدّى رَسُولِ اللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ؛ پس به خدا سوگند، در قدرت او نیست که کارى انجام دهد که خوشایند من نباشد [و نمی‏تواند آسیبى به من برساند] بخاطر کلماتى که از جدّم رسول خدا به من رسیده است.»

ابا صلت می‏گوید: همراه حضرت، نزد هارون رفتیم، وقتى که نگاه امام رضا علیه‏السلام به هارون افتاد، حضرت دعا را خواند و هارون به او نگریست و گفت: «اى ابو الحسن، دستور داده‏ایم، صد هزار درهم در اختیار تو قرار دهند، تا نیازمندیهاى خانواده ات را با آن، تأمین کنى.»

پس هنگامى که امام از نزد هارون بیرون آمد، هارون از پشت سر به امام نگاه کرد و گفت: «اَرَدْتُ وَاَرادَاللّه‏ وَ ما اَرادَ اللّه‏ُ خَیْرٌ؛(۵) من [چیزی] را اراده کردم و خدا [چیز دیگر] را اراده کرد و آنچه خدا اراده کرد خیر بود.»

البته هر چند هارون حضرت را تحت نظر داشت و گاه تصمیم زیان و ضرر نیز علیه آن حضرت داشت؛ ولى به دلایلى که بیان می‏شود، بناى کلّى هارون این بود که آسیبى به حضرت نرساند. برخى از این دلایل عبارتند از:

یکم. شکست در شهادت موسى بن جعفر علیهماالسلام : هارون از جنایات قبلى خود و سخت گیریهاى شدیدى که علیه امام هفتم اعمال کرد و سر انجام او را به شهادت رساند، نتیجه مثبتى نگرفت؛ چنان که خود هارون در پاسخ «یحیى بن خالد برمکى» که خبر داد پس از موسی‏بن جعفر اینک پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت می‏کند چنین گفت: آنچه با پدرش کردیم نتیجه نگرفتیم، می‏خواهى یکبار شمشیر را بردارم و همه علویین را بکشم؟(۶)

همچنین نقل شده است که: هارون وقتى از «رقّه» عازم مکه شد، عیسى بن جعفر به او گفت: بیاد آور سوگندى را که خورده‏اى، که هر کس بعد از موسى بن جعفر علیه‏السلام ادعاى امامت کند، گردنش را بزنى. اکنون پسر او (على بن موسی) چنین ادعائى دارد.

هارون گفت: «وَماتَری؟ تُریدُ اَنْ اَقْتُلَهُمْ کُلَّهُمْ؟؛(۷) چه فکر می‏کنی؟ آیا می‏خواهى همه آنها را بکشم؟»

دوم. نگرانى از عواقب قتل موسى بن جعفر علیه‏السلام : علت دیگر کاهش فشار از طرف هارون به امام هشتم، نگرانى وى از عواقب قتل موسى بن جعفر علیهماالسلام بود؛ زیرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور کتمان این جنایت به عمل آورد، اما سر انجام جریان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم از او گردید، از این رو هارون کوشش می‏کرد خود را از این جنایت تبرئه کند.(۸)

شاهد این امر این است که هارون به عموى خود «سلیمان بن ابى جعفر» که جنازه آن حضرت را از دست حمالان گرفته با احترام به خاک سپرد، پیغام فرستاد که: «خدا سندى بن شاهک را لعنت کند، او این کار را بدون اجازه من انجام داده است.»(۹)

فعالیتهاى فرهنگى

حضرت در این دوران که آزادى نسبى داشت، نه تنها امامت خویش را اعلام کرد، بلکه فعالیتهاى فرهنگى و علمى وسیعى را آغاز نمود و شاگردان زیادى را تربیت کرد. امام به شاگردان خویش دستور می‏داد که روایات را تدوین و نگهدارى کنند.

از جمله، به على بن اسباط فرمود: آیاتى که تفسیر می‏شود، یادداشت کن.(۱۰)

در این عصر هفتاد و هفت تن از شاگردان حضرت، تألیف حدیثى دارند که در مجموع ۲۰۷ کتاب تصنیف کرده‏اند. در میان اینها می‏توان از حسین بن سعید اهوازى، ۳۰ اثر؛ صفوان بن یحیى، ۱۶ اثر؛ محمد بن عمر واقدى، ۲۸ اثر ؛ موسى بن قاسم، ۱۵ اثر نام برد.(۱۱)

علاوه بر کتابهاى خود حضرت مانند صحیفه الرضا علیه‏السلام ، کتاب الاهلبلیجه که حاوى براهین و مطالب بلندى در علم کلام است و… .

راویانى که در این عصر از حضرت روایت نقل کرده‏اند، طبق رجال شیخ طوسى، ۱۳۸ تن می‏باشند.(۱۲)

قابل یادآورى است که بخشى از این فعالیت به دوران امین نیز وصل شده و ادامه داشته است.

ب. دوران امین

هارون در دوران خلافت خود، «محمد امین» را که مادرش زبیده بود به ولیعهدى خود برگزید و از مردم براى او بیعت گرفت. «عبداللّه‏ مامون» را نیز که از مادر ایرانى بود ولیعهد دوم خود قرار داد.

در سال ۱۹۳ ه . ق، به هارون گزارش رسید که شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بى رحمى و درندگى، از خاموش ساختن فریاد مردم عاجز مانده‏اند.

هارون پس از مشاوره با وزیران خود، صلاح را در آن دید که شخصا به آن سامان سفر کند و قدرت خلافت را یکجا براى سرکوبى نهضتهاى خراسان به کار گیرد. وى پسرش محمد امین را در بغداد گذاشت و مأمون را که والى خراسان بود همراه خود به خراسان برد.

هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را تا حدودى آرام کند، ولى نتوانست دوباره به بغداد، مرکز خلافت برگردد؛ چرا که او در سوّم جمادى الاخرى سال ۱۹۳ هـ.ق در طوس درگذشت و دو ولیعهد را در صحنه رقابت سیاسى و قدرت تنها گذاشت.(۱۳)

شبى که هارون درگذشت، مردم با محمد امین در بغداد بیعت کردند. از خلافت امین بیش از ۱۸ روز نگذشته بود که در صدد برآمد مأمون را از ولایتعهدى خلع کند، و آن را به فرزندش «موسى» واگذار کند.

در دوران حکومت امین، در سالهایى که بین مرگ هارون و حکومت مأمون فاصله شد، برخوردى میان امام و مأموران حکومت عباسى در تاریخ به چشم نمی‏خورد؛ البته نه به این جهت که در اندیشه عباسیان نسبت به اهل بیت تغییرى حاصل شده باشد، بلکه به این جهت که آنها گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امین و مأمون بودند، از اینرو فرصتى براى آزار و اذیت علویان عموما و حضرت رضا علیه‏السلام خصوصا نیافتند.

به این جهت می‏توان گفت: سالهاى بین ۱۹۳ ـ ۱۹۸، سالهاى آزادى نسبى براى آن حضرت بوده است و فرصت خوبى براى ادامه فعالیتهاى فرهنگى و توسعه آن و تربیت شاگردان پیش آمده است.

ج . دوران حساس مأمون

جهت درک عمق سیاستهاى امام هشتم علیه‏السلام در زمان مأمون باید نکاتى را درباره ابعاد شخصیتى مأمون بیان کنیم:

۱. تربیت ویژه: مأمون را پدرش به «جعفر بن یحیى برمکى» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند و مربى وى «فضل بن سهل» بود که به «ذوالریاستین» شهرت داشت و بعد هم وزیر مأمون گردید.

۲. آبدیدگى و سخت کوشى: زندگى مأمون سراسر سختى و رنج و کوشش و فعالیت و خالى از رفاه و آسایش بوده است. او مادرش را که کنیزى بود بنام «مَراجِلْ» در کودکى از دست داد و در جوانى نیز از طرف هارون مأمور شد که در خراسان و مرزها مشغول سرکوب قیامها و شورشها باشد؛ از این رو همیشه درگیر جنگ و نزاعها بود، برعکس برادرش امین که با ناز و نعمت و خوشگذرانى و غرق در لذّتها پرورش یافته بود.

۳. تلاش براى کسب موقعیت: مأمون چون مادرش کنیز بود، اصالت چندانى براى خود احساس نمی‏کرد، از طرف دیگر عباسیان فاقد پایگاه مردمى بودند، به همین دلیل آستین همت را بالا زد و براى آینده خود به برنامه ریزى پرداخت و این باعث رشد شخصیتى او گردید.

۴. درس عبرت از اشتباهات امین: او از اشتباهات امین نیز پند و عبرت گرفت. بعنوان نمونه «فضل» با مشاهده امین که خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون می‏گفت که تو پارسایى و دیندارى و رفتار نیکو از خود بروز بده.

۵. آگاهى نسبت به زمان: او خلیفه‏اى زیرک، درس خوانده، آگاه به فقه، و در علوم و فنون مختلف تبحر داشت و بر امثال خویش، و حتى بر تمام عباسیان برترى یافته بود، تا آنجا که معروف شد که در میان عباسیان کسى دانشمندتر از مأمون وجود نداشته است.

ابن ندیم درباره او می‏گوید: آگاه‏تر از همه خلفا نسبت به فقه و کلام بود. سیوطى، چنین می‏گوید: «به لحاظ دور اندیشى، اراده، بردبارى، دانش، زیرکى، هیبت، شجاعت و فتوّت، بهترین مرد بنى عباس بود، هر چند همه این صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لکه دار کرده بود.»

پدرش نیز به برترى وى نسبت به برادرش امین شهادت داده و گفته بود: «تصمیم گرفته‏ام ولایتعهدى را به دست کسى بسپارم که رفتارش را بیشتر می‏پسندم، خط مشیش را می‏ستایم، و به حسن سیاستش اطمینان دارم و از ضعف و سستى اش آسوده خاطرم. و او کسى جز «عبداللّه‏» نمی‏باشد. اما بنى عباس به پیروى از هواى نفس خویش، محمد را می‏طلبند، چه او یکپارچه به دنبال خواهشهاى نفسانى است.(۱۴)

۶. فسق و گناه: در عین حال، مأمون سخت مکّار و شیطان صفت و اهل فسق و فجور بود.

همنشینى او با قاضى یحیى بن اکثم که مرد فاجرى بود، نشانه فسق اوست.

مجموع آنچه گفته شد، از مأمون چهره‏اى زیرک، آگاه به زمان، آشنا با تمام استعدادهاى موجود براى پیشبرد قدرت، عوام فریب و شیطان صفت ساخت. او تلاش می‏کرد با طرحهاى حساب شده، قداست و عظمت امام هشتم علیه‏السلام را درهم بشکند. یکى از نقشه‏هاى شوم وى طرح ولایتعهدى بود که در آن اهداف مختلفى را دنبال می‏کرد.

در بخش بعدى این مقاله به مسئله ولایتعهدى خواهیم پرداخت.

ادامه دارد….

پى نوشت:

۱. عیون اخبار الرضا علیه‏السلام ، ج۲، ص ۱۸۲.

۲. همان، ص۱۸۴، روایت ۷ و ر.ک: منتخب میزان الحکمه، محمدى رى شهرى، سید حمید حسینى، قم، دارالحدیث، ۱۳۸۰، چاپ دوم، ص۵، روایت ۵۳.

۳. صدوق، عیون اخبار الرضا (تهران، دارالکتب الاسلامیه) ج۱، ص۳۲۶ ؛ مجلسى، بحار الانوار، دار احیاء التراث، ج ۴۹، ص۱۱۵ و ۱۱۳.

۴. بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۴ ؛ عیون (همان) ج ۲، ص۱۶۷

۵. همان، ص۱۱۶.

۶. عیون (همان) ج ۲، ص۲۲۶؛ على بن عیسى الاربلى، کشف الغمه، تبریز، مکتبه بنى هاشمى، ۱۳۸۱ ه . ق، ج۳، ص۱۰۵.

۷. همان (عیون) ج۲، ص۲۲۶؛ بحار الانوار، ج۴۹، ص۱۱۳.

۸. سیره پیشوایان، ص۴۶۸.

۹. همان، ص۴۶۹؛ بحار الانوار، ج۴۸، ص۲۲۷؛ عیون (همان)، ج ۱، ص۱۰۰.

۱۰. تدوین السنه الشریفه، ص۱۷۶؛ محجه العلماء، ص۲۵۳.

۱۱. سیر حدیث در اسلام، ص۲۳۶ و ۲۶۳.

۱۲. شیخ طوسى، رجال شیخ (قم، منشورات الرضی) ص۳۶۶ و ۳۹۷.

۱۳. سید على محقق، زندگانى پیشواى هشتم، امام على بن موسى الرضا علیه‏السلام (قم، انتشارات نسل جوان) ص ۵۸ ـ ۵۹؛ مهدى پیشوایى، سیره پیشوایان، (قم، مؤسسه امام صادق علیه‏السلام ، ۱۳۷۴)، ص ۴۷۱، با تغییر و تلخیص.

۱۴. سیره پیشوایان، همان، ص۴۷۴ و ۴۷۵؛ مرتضى الحسینى، زندگى سیاسى هشتمین امام، ترجمه سید خلیل خلیلیان، ص۹۷ و ۱۰۰.

منبع :مبلغان ، آذر و دى ۱۳۸۳، شماره ۶۱

نقش تربیتى و سیاسى امام حسن عسکرى علیه‏السلام

اشاره:

از روزگاران بسیار دور تا به امروز، همواره زندگانى و رفتار مردان بزرگ که در بُعدى از ابعاد انسانى برجستگى داشته‏اند، مورد توجه بوده است. در این میان، پیامبران الهى و پیشوایان مکتب علوى، یگانه افرادى هستند که تمام صفات برجسته را دارا مى‏باشند و از سوى پروردگار به عنوان الگوهایى شایسته براى همگان معرّفى شده‏اند. این نوشتار، نگاهى است گذرا به گوشه‏هایى از تلاش فرهنگى «امام حسن عسکرى علیه‏السلام »، همراه با بررسى کوتاهى از اوضاع سیاسى و اجتماعى آن دوران.

تولّد و شهادت

امام حسن عسکرى علیه‏السلام یازدهمین پیشواى جهان، به سال ۲۳۲ ق. در شهر «مدینه» دیده به جهان گشود. پدر بزرگوارش «امام هادى علیه‏السلام » است.

مادر گرامى آن حضرت، «سوسن»۱ و «حُدَیْثه»۲ مى‏باشد. او بانویى نیکوکار، پارسا و دانشمند بود که پس از شهادت امام هادى علیه‏السلام و امام عسکرى علیه‏السلام چندى مسئولیت امور شیعیان را به عهده داشت و پناهگاه شیعیان شمرده مى‏شد.

از آنجا که امام علیه‏السلام همچون پدرش به دستور خلفاى عبّاسى در محلّه «عسکر» (منطقه نظامى) سامرّا ساکن بود، به «عسکرى» معروف گردید.۳ کنیه‏اش «ابومحمّد» و القاب معروفش: «نقى» و «زکى» مى‏باشد. شش سال امامت نمود و در ۲۸ سالگى به دست «معتمد» عباسى به شهادت رسید.۴

جهاد فرهنگى و سیاسى

امام حسن عسکرى علیه‏السلام در هدایت مردم و دفاع از اسلام، لحظه‏اى قرار نداشت. سراسر عمر کوتاه خود را به جهاد و مبارزه در راه خدا اختصاص داد. اگرچه امام عسکرى علیه‏السلام در اوج جوانى به شهادت رسید، لیکن تلاش و مبارزات فراوان آن حضرت در دو جبهه «فرهنگى» و «سیاسى»، ثمرات گوناگونى به همراه داشت.

در بعد فرهنگى، باعث نجات اسلام از کجروى‏هاى فکرى و بروز عقاید خرافى شد و در بُعد سیاسى نیز چهره شوم حکومت‏هاى عباسى را ـ که به نام امیرالمؤمنین و یا خلیفه مسلمین، ریاست مى‏نمودند ـ آشکار ساخت.

پیکار سیاسى

پیکار امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، از پسوند «عسکر» در نام مبارکشان پیداست. عسکر، در زبان فارسى به معناى لشکر و پادگان به کار برده مى‏شود. آن حضرت به خاطر ترسى که در دل حاکمان بنى‏عبّاس ایجاد شده بود، تمام مدّت امامت خود را در محلّه نظامیان، بالاجبار سکونت داشت. «متوکّل»، خلیفه عباسى به خاطر ترس شدیدى که از امام هادى علیه‏السلام و فرزند بزرگوارش امام حسن علیه‏السلام داشت، آن دو وجود پربرکت را از مدینه به سامرّا تبعید نمود و تا پایان عمر در حلقه و مراقبت لشکریانش نگه داشت.۵ بدین ترتیب، امام حسن عسکرى علیه‏السلام تمام دوران امامت خود را در تبعید، محاصره مأموران عباسى و یا در زندان سپرى نمود. با این همه، در مدار مخالفت حکومت بنى‏عباس گام بر مى‏داشت. نه چون عالمان دربارى براى ماندگارى حکومت، دعا مى‏کرد و نه در اعیاد سلطنتى مانند دیگر شخصیت‏هاى مذهبى،به دست بوسى خلیفه مى‏شتافت. حتى وقتى که خلیفه به مسافرت مى‏رفت، در هنگام بازگشت که همه چهره‏هاى علمى، فرهنگى، نظامى و سیاسى به پیشوازش مى‏رفتند و همه قبایل به ترتیب منزلت خانوادگى بر سر راهش، همراه با پرچم‏هاى ویژه مى‏ایستادند، امام عسکرى علیه‏السلام حضور نمى‏یافت و بدین گونه، مشروعیت حکومت ظالم عباسى را زیر سؤال مى‏برد.

ترس حکومت از امام تا بدانجا بود که جاسوسان مرتّب نزد امام عسکرى علیه‏السلام آمد و شد داشتند و تمام رفتار و گفتار آن حضرت را مو به مو گزارش مى‏کردند. هیچ کس اجازه ورود نزد آن حضرت نداشت. برخى مأموران براى چاپلوسى، امام را نزد پادشاه عباسى خطرناک و در پى دست یازیدن به حکومت، معرّفى مى‏کردند و از فعّالیت‏هاى سیاسى و ارتباط ایشان با برخى شیعیان و مخالفان حکومت خبر مى‏دادند.

مبارزه دلیرانه و تلاش خستگى‏ناپذیر حضرت عسکرى علیه‏السلام باعث شد تا نیمى از شش سال امامتش، در زندان سپرى گردد و در زندان مخوف عباسى زیر شدیدترین شکنجه قرار گیرد.

یکى از روش‏هاى شکنجه، تنورى بود از چوب و پر از میخ؛ بدین گونه که میخ‏ها را از بیرون کشیده بودند، چنانکه نوک تیز آن به مقدار دو یا سه سانتى‏متر از جداره داخل تنور پیدا بود. امام عسکرى علیه‏السلام و برخى شیعیان آن حضرت را درون آن قرار مى‏دادند و درپوشى بر آن مى‏نهادند و آن را به سرعت روى زمین مى‏غلطانیدند. میخ‏ها در بدن فرو مى‏رفت و دردى جانکاه داشت.۶

عوامل دشمنى با امام عسکرى علیه‏السلام

دشمنى بنى‏عباس با امام علیه‏السلام در سه محور کلّى قابل بررسى است:

۱. عزّت نفس، آزاد اندیشى، مسئولیت‏پذیرى و مبارزه خستگى‏ناپذیر امام حسن عسکرى علیه‏السلام بر ضدّ خلفاى ستمگر.

۲. دشمنى دیرینه بنى‏عباس با علویان.

عباسیان کسانى بودند که با شعار «الرّضاء من آل محمّد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم » حمایت مردم را به خود جلب کرده و بر اریکه قدرت تکیه زدند. بزرگ‏ترین دست‏آویز آنان نیز در مدّت شصت سال تلاش و تبلیغ، بهره‏گیرى از خون پاک سرور شهیدان، حضرت امام حسین علیه‏السلام بود. آنان به خوبى مى‏دانستند که وارثان حقیقى خلافت رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم «امامان شیعه» مى‏باشند. از این رو، علویان را همواره یگانه رقیب خویش در حکومت مى‏شمردند و تمام سعى خود را در نابودى آنها به کار مى‏گرفتند. زندان‏هاى خود را از مردان و زنان علوى پر ساخته و حتّى بزم عیّاشى خود را در کاخهایى مى‏چیدند که دیوارهاى آن، مدفن جوانان علوى بود و در زیر سنگ‏فرشهاى ایوان و تالارهاى آن، صدها جوان زیباى علوى زنده به گور شده بودند.

خلفا و کارگزاران بنى‏عبّاس تمام دارائى علویان را گرفته بودند، چنانکه از فقر و نادارى، چهره‏اى رنجور و قامتى ضعیف داشتند. با این همه، آتش دشمنى عباسیان جز با نابودى کامل و حتى زدودن نام و یاد علویان از دلها، خاموش نمى‏شد.

۳. ویژگى‏هاى شخصى امام حسن عسکرى علیه‏السلام .

ویژگى‏هاى برجسته آن حضرت فراوان است، اما دو چیز بیشتر از همه موجب دشمنى بنى‏عباس مى‏شد:

الف) شخصیّت آن حضرت.

امام حسن عسکرى علیه‏السلام در میان مسلمانان آگاه و دیندار، مقامى بلند و منزلتى نیکوداشت. آوازه دانش و فضل وى در سراسر بلاد پهناور اسلام پیچیده بود. مقام معنوى امام در گستره جهان اسلام، براى خلفاى عباسى بسیار گران مى‏آمد؛ به ویژه اینکه مى‏دیدند بسیارى از درباریان، فرماندهان و بزرگان مسلمان از حجاز، عراق و ایران و حتى برخى شخصیّت‏هاى عباسى شیفته آن بزرگوار شده و از ایشان به چشمه‏سار علم، زهد، پارسایى، سخاوت، فتوّت، سیادت و عظمت یاد مى‏نمایند، در آتش رشک و حسد مى‏سوختند. چنانکه حسادت و حسّاسیت نسبت به امام حسن عسکرى علیه‏السلام بر چهره همه پادشاهان عباسى پیدا بود.

ب) وجود مبارک امام زمان علیه‏السلام .

در میان مردم، اخبارى که از وجود مبارک امام زمان علیه‏السلام خبر مى‏داد، به تواتر مى‏رسید. و از اینکه همگان شنیده بودند که به وسیله ایشان جهان پر از عدل و داد مى‏گردد، موجى از شادى و افقى از امیدوارى در میان آگاهان و ستمدیدگان مى‏گشود.

این اخبار، ذهن حاکمان بنى‏عباس را نیز به خود مشغول مى‏نمود. چنانکه جاسوسان فراوانى در اطراف خانه امام گماشته بودند تا بلکه خبر میلاد «مهدى موعود» را به گوش آنان برسانند. با این همه، امام عسکرى علیه‏السلام هم ارتباط خود با شیعیان را حفظ مى‏نمود و هم در پنهان ساختن وجود مبارک امام زمان علیه‏السلام موفّق بود.۷

امام؛ احیاگر اسلام

دوره عباسى ـ به ویژه در زمان امام حسن عسکرى علیه‏السلام ـ از هر نظر بدترین دوره اسلامى بود؛ چرا که به علّت عیّاشى و ستم‏پیشگى حاکمان و منصب‏داران و نیز بى‏خبرى و فقر عمومى در سایر بلاد اسلام، بسیارى از ارزشهاى اسلامى از بین رفته بود و اگر تلاش شبانه‏روزى امام عسکرى علیه‏السلام یارى‏گر اسلام نمى‏گردید، نام و یاد اسلام در ورطه سیاست‏هاى حکومت عباسى به نابودى کشیده مى‏شد.

امام عسکرى علیه‏السلام به حَسَب سختى زمان و اقتضاى شرایط مکان ـ که طوفان بى‏دینى و لاابالى‏گرى بر سرزمین‏هاى اسلامى مى‏وزید ـ از نیروى «کرامت» که خداوند آن را در وجود اولیاى خاصّ خود قرار مى‏دهد، در راه تقویت ایمان شیعیان و دیگر شیفتگان وادى حق، بهره مى‏جست.

معجزات و کراماتى که با نیروى معنوى آن حضرت رخ مى‏نمود، نقش اساسى در هدایت مسلمانان به سوى ارزش‏هاى اسلامى داشت. چنانکه در همان فضاى آلوده و تاریک، که در سراسر سرزمین‏هاى اسلامى جریان داشت، بسیارى از اندیشمندان و آگاهان، امام را به عنوان حقیقت زلال اسلام مى‏دانستند و در مشکلات مادّى و معنوى به امام حسن علیه‏السلام پناه مى‏بردند.

گرچه امام عسکرى علیه‏السلام زیر نظر مستقیم دولت عباسى قرار داشت؛ لیکن درایت و کاردانى آن حضرت چنان بود که در بیشتر سرزمین‏هاى اسلامى «نماینده» داشت و از حال مسلمانان آگاه بود. برخى از مساجد و اماکن دینى در شهرها به امر مبارک ایشان ساخته شد؛ از جمله مسجد امام حسن عسکرى علیه‏السلام (مسجد جامع) در قم. این مطلب، نشانگر آن است که آن بزرگوار به وسیله نمایندگان خود و با نیروى امامت، از تمام کاستى‏ها و مشکلات مردم آگاه بوده است.

دانشگاه مخفى امام علیه‏السلام ، حوزه آگاهى و رشد اسلامى همگان به شمار مى‏رفت که ثمره آن، پرورش صدها دانشمند و اسلام‏شناس بود. چنانکه از کتب رجال و حدیث پیداست، حدّاقل ۵۰۰ نفر از جویندگان و علاقه‏مندان به مسائل اسلامى، از محضر آن حضرت بهره برده‏اند. در کتاب‏هاى رجالى نام ۱۰۷ نفر آمده که به عنوان اصحاب خاصّ امام علیه‏السلام از آن وجود مبارک، روایت کرده‏اند۸ و این، نشانه حجمى گسترده و چشمگیر از تلاش علمى امام علیه‏السلام در بدترین دوران حکومت عباسى است. تا زمانى که آن‏جناب زنده بود، هیچ کس قدرت سوء استفاده و تحریف مسائل اسلامى را نداشت.

آن حضرت در گستره سیاسى نیز میزان حق و باطل بود. از هر قیام ضدّ دولتى که در جهت عدالت و حقوق مردم انجام مى‏گرفت، مخفیانه حمایت مى‏کرد و اگر کسانى در پى بهره‏گیرى از نیروى مردمى براى مقاصد سیاسى خویش دست به فعّالیتى مى‏زدند، حضرت قاطعانه مى‏ایستاد و دسیسه آنان را آشکار و خنثى مى‏نمود.

در زمان امامت آن حضرت، فردى به نام «یحیى بن عمر طالبى» بر ضدّ خلیفه عباسى به پا خاست؛ هدفش چنانکه از لا به لاى سخنان و شعارهایش پیدا مى‏شود، عدالت اجتماعى و تقسیم غنائم میان ضعیفان و تهى‏دستان مسلمان بود. در جنگى که بین «یحیى» و «مستعین»، پادشاه ستمگر عباسى درگرفت، یحیى کشته شد و به دستور مستعین و بعد «معتزّ» جنازه او را بر دروازه بغداد نصب نمودند و مردم را وادار به اظهار بیزارى و بدگویى از قیام کنندگان کردند. در میان بزرگان و چهره‏هاى برجسته اسلامى، تنها امام عسکرى علیه‏السلام است که از زبان مبارکش کلمه‏اى بر ضدّ قیام کنندگان شنیده نشد.۹

رهبرى قیام زنگیان، با فردى به نام «على بن عبدالرّحیم» از قبیله عبدالقیس بود. او خود را علوى و از نوادگان «زید شهید» مى‏نامید. مردم را به یارى فرا مى‏خواند؛ برخى به وى گرویدند و شعار خود را دفاع از مردم قرار دادند. چون از ناحیه‏اى از شامات به نام «زنج» بود، به این نام نیز معروف شد. امام حسن عسکرى علیه‏السلام فرمود:

«صاحب الزّنج لیس منّا اهل‏البیت».۱۰

جمال امامت در آینه کرامت

«ابوهاشم جعفرى»، از یاران امام عسکرى علیه‏السلام ، مى‏گوید:

در زندان بودیم که امام عسکرى علیه‏السلام را به زندان آوردند. برادرش «جعفر» نیز همراه او بود. دورش جمع شدیم و از هر موضوعى پرسش نمودیم. اتفاقاً مردى «جمحى» در زندان بود که خود را علوى معرّفى مى‏نمود. امام، نگاهى به سوى او کرد و فرمود:

«اگر غیر خودى در میان ما نبود، زمان آزادى هر یک از شما را مى‏گفتم.»

گفتم: اى پسر رسول خدا! مگر این، از ما نیست؟ او خود را علوى مى‏نامد!

فرمود: «این مرد، جاسوس است و زیر لباسش کاغذى است که اسامى زندانیان نوشته شده و همه سخنان شما را گزارش مى‏کند.»

ابوهاشم مى‏گوید: لباس او را گشتیم؛ لیستى که امام به آن اشاره فرموده بود را، پیدا کردیم.۱۱

«على بن ابراهیم» مى‏گوید:

در زندان بودیم. امام حسن عسکرى علیه‏السلام هم در زندان با ما بود. هر روز غلام امام از منزل ایشان بسته‏اى مى‏آورد و همه ما روزه خود را با آن افطار مى‏کردیم. چند روز بعد، من به قسمت دیگر زندان منتقل شدم و نمى‏توانستم از غذاى امام افطار کنم. نان خشکى بیش نداشتم و هر روز با آن افطار مى‏کردم. یک روز از شدت ضعف، حالم دگرگون شد. نزد امام عسکرى علیه‏السلام رفتم. هنوز چیزى نگفته بودم که به غلام خود فرمود: «براى على‏بن ابراهیم غذا بیاور که روزه نیست.» سپس به من فرموند: «روزه با نان خالى، بدن را ضعیف مى‏کند و توان آدم را به تحلیل مى‏برد. گاهى از گوشت استفاده کن تا بدین حال دچار نشوى. گوشت، باعث مى‏شود تا بهتر روزه بگیرى و توفیق بیشترى در عبادت پروردگار متعال داشته باشى.»

من از این برخورد امام تعجّب کردم؛ زیرا کسى از وضع من خبر نداشت و به هیچ کس هم حرفى‏نزده بودم. روز بعد، چیزى پیش آمد که بر شگفتى من افزوده شد. امام علیه‏السلام روزها روزه داشت و شب‏ها به عبادت مشغول بود و کمتر سخن مى‏گفت. صبح روز بعد، غلام ایشان به عادت همیشه غذا آورد. امام علیه‏السلام فرمود تا غذاها را به ما تحویل دهد. سپس فرمود: «من امروز آزاد مى‏شوم و این غذاها روزىِ شماست!»

به خدا سوگند! هیچ حرف و سخنى از آزادى نبود. اما آن حضرت عصر همان روز از زندان آزاد گردید.۱۲

روشنى دیدگان

با تولّد امام زمان علیه‏السلام شادى، چهره مبارک امام حسن عسکرى علیه‏السلام را فرا گرفت و فرمود:

«سپاس خداوندى را که به من فرزندى داد که: اشبه النّاس برسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم خَلْقاً و خُلْقاً یحفظه اللّه تبارک و تعالى فى غیبته ثمّ یظهر، یملأ الأرض عدلاً و قسطاً کما مُلِئَتْ جَوْراً و ظُلْماً؛ او از نظر صورت و سیرت، شبیه‏ترین مردم به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم است و خداوند پس از یک غیبت طولانى، آشکارش مى‏نماید و زمین را پر از عدل و داد مى‏کند، در حالى که پر از بى‏عدالتى و ستم پیشگى مى‏باشد.»۱۳

پى‏نوشت‏:

۱. اصول کافى، ج ۱، ص ۵۰۳؛ کشف الغمّه فى‏معرفه الائمه، ج ۳، ص ۲۸۴.

۲. ارشاد، شیخ مفید، ص ۶۵۴، البته نامهاى دیگرى نیز براى مادر آن حضرت نوشته‏اند. (اعلام الورى، علامه طبرسى، ص ۳۶۶.)

۳. معانى الاخبار، شیخ صدوق، ص ۶۵.

۴. دلائل الامامه، محمد بن جریر طبرى، ص ۲۲۳.

۵. مناقب آل ابیطالب، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۲۹؛ اعلام الورى، ص ۳۵۱.

۶. المحاسن و المساوى، ص ۵۳۱؛ تاریخ الفخرى، ابن طقطقا، ص ۲۱۴.

۷. مناقب آل ابیطالب، ج ۴، ص ۱۹۴.

۸. ر.ک: رجال طوسى؛ الغیبه؛ رجال کشّى؛ معجم رجال الحدیث.

۹. منتهى الآمال، ج ۲، ص ۶۶ ـ ۶۴، انتشارات علمى و ایران، تهران.

۱۰. حیاه‏الامام العسکرى(ع)، ص ۲۸۳ ـ ۲۷۷.

۱۱. بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۱۵۹.

۱۲. مناقب آل ابیطالب، ج ۴، ص ۴۶.

۱۳. سیرى در تاریخ تشیّع، به نقل از: کمال الدّین، شیخ صدوق، ج ۲، ص ۴۰۹.

منبع :ماهنامه کوثر ، زمستان ۱۳۸۲، شماره ۶۰

سیاست در حکومت پیامبر(ص)

اشاره:

بهترین راه شناسایى سیاست هاى پیامبر(ص) بازخوانى آیات قرآنى است. هرچند که سیره اى که تاریخ نویسان از آن گزارش مى کنند و یا سنت هایى که فقیهان و دانشمندان حوزه پژوهش هاى قانونى از آن سخن به میان مى آورند مى تواند یکى از راه هاى شناخت سیاست هاى پیامبر(ص) باشد در مقاله حاضر نویسنده سیاست هاى دولت اسلامى و پیامبر را بر پایه گزارش هاى قرآنى بررسى و ارزیابى کرده و شیوه ها و اهداف حکومت ایشان را مورد کنکاش قرار داده است تا الگوى عینى و ملموس از آن به عنوان برترین شکل و شیوه اداره دولت ارائه دهد. اینک با هم آن را از نظر مى گذرانیم.

نگاه قرآن به سیاست هاى پیامبر

بهترین راه شناسایى سیاست هاى پیامبر(ص) بازخوانى آیات قرآنى است. هرچند که سیره اى که تاریخ نویسان از آن گزارش مى کنند و یا سنت هایى که فقیهان و دانشمندان حوزه پژوهش هاى قانونى از آن سخن به میان مى آورند مى تواند یکى از راه هاى شناخت سیاست هاى پیامبر(ص) باشد. اما بى گمان استوارترین و درست ترین گزارش رامى توان از قرآن به دست آورد. قرآن به عنوان کتاب راهنما و مانیفیستى است که هستى شناسى و جهان بینى دولت اسلامى را تبیین مى کند و قواعد کلى و راهبردهاى آن را مشخص مى سازد.

قرآن گاه گزارش هایى را از وضعیت دولت اسلامى مدینه و چالش ها و مشکلات آن بیان داشته و روش ها و سازوکارهاى رهایى از آنرا تبین مى کند. دراین گزارش ها تنها به تحلیل و تجزیه امور نمى پردازد بلکه به چگونگى برخوردها و سیاست هاى پیامبر اشاره مى کند و با توجه به شناختى که از وضعیت اوضاع و شرایط اجتماعى و سیاسى و حتى فرهنگى جامعه به دست مى دهد توصیه هایى را پیشنهاد بلکه فرمان مى دهد تا اجرایى شود.

براین اساس گزارش ها و تحلیل ها و تبیین ها و توصیه هاى قرآن صرفا توصیف پدیده اى به نام دولت و حکومت اسلامى و بیان بینش هاى فلسفى و اندیشه هاى سیاسى و چگونگى کنش ها و واکنش هاى آن نیست بلکه درهمان حال به تجزیه و تحلیل آن پرداخته و با بیان نمونه هاى عینى و ملموس، راهکارهایى را که دولت اسلامى باید اتخاذ کند به دقت تحلیل و موشکافى مى کند. گاه مى شود که قرآن کنش ها و واکنش هاى پیامبر را درباره رخدادهاى سیاسى و اجتماعى به نقد علمى مى کشد و از او مى خواهد که نسبت به برخى از واکنش هاى خویش تجدیدنظر نماید؛ زیرا ادامه سیاست هاى خاصى ممکن است به تشدید بحران و یا ایجاد برخى از چالش ها و موانع تازه در برابر دولت اسلامى بینجامد. از این رو خداوند در برخى از آیات به پیامبر هشدار مى دهد که ادامه سیاست هاى خاص مثلا برخورد با منافقان و دشمنان داخلی، ممکن است سوء استفاده ها را دامن زند و قدرت و اقتدار دولت اسلامى را به تحلیل برد.

سیاست و حکومت

بى گمان میان سیاست و حکومت رابطه تنگاتنگ و استوارى برقرار است. سیاست، بیانگر چگونگى اداره کشور و ملت از سوى حکومت هاست. حکومت ها به عنوان مجموعه اى از اشخاص و تشکیلات سیاسى و اداری، براى اعمال قدرت، سیاست هاى خاصى را در پیش مى گیرد و به مورد اجرا مى گذارند که افزون بر ایجاد مشروعیت ثانوى و مقبولیت مردمی، اعمال قدرت را در راستاى اهداف، تحکیم و استوارى مى بخشد. از این رو سیاست، مجموعه اى از روش هایى است که هر حکومت و حاکمیتى براى مدیریت جامعه و کشور در پیش مى گیرد.

برنامه ها و تصمیمات و شیوه هاى ادارى و ارتباط داخلى و خارجى و تعیین مناصب و مدیران درحوزه سیاست ها معنا و مفهوم مى یابد. براین اساس همواره از سیاست هاى خارجى و یا داخلى و شیوه ها و برنامه هاى دولت و حکومت سخن به میان مى آید.

در ادبیات سیاسی، به اصول قواعد و شیوه هاى هر دولت و حکومت نسبت به روابط با دولت ها و ملت هاى بیرونى و دیگر شهروندان جامعه جهانى سیاست خارجى آن کشور گفته مى شود.

بنابراین میان حکومت و سیاست ارتباط تنگاتنگى است که براى شناخت هر حکومتی، شناخت سیاستهاى آن کشور مى تواند مهم و مفید باشد. حکومت ها برپایه اهداف و ارزش ها و بینش و نگرشى خاص شکل مى گیرد که مى تواند حکومت نژادى و ملى صرف باشد و یا حکومتى برپایه هاى ارزش هاى ملى و یا دینى و یا فرهنگى ایجاد شود. از این رو بینش و نگرش و اهدافى که یک جامعه و دولت را شکل مى بخشد مى تواند در اصول سیاستهاى آن نیز تاثیرگذار و نقش آفرین باشد. دولتى که برپایه اصول نژادپرستى شکل گرفته درتعامل با شهروندى که بیرون از حوزه نژادى اکثریت باشد سیاست ها تحقیرى و مانند آن را درپیش مى گیرد تا گروه هاى نژادى اقلیت به حاشیه رانده شده و در امور کشور به عنوان جامعه منفعل و غیرفعال درآید و درهیچ امرى دخالت نکرده و مشارکتى در حوزه سیاست و عمل سیاسى نداشته باشد و درعین حال در حوزه برخورد با دیگر کشورها نیز همین سیاست را به شکلى دیگر بروز دهد.

حکومتى که برپایه باورهاى مذهبى شکل گیرد ممکن است دیگر مذاهب را به حاشیه عمل سیاسى براند و درحوزه سیاست هاى خارجى رفتارهاى خویش را برپایه مذهب سامان دهد. اندیشه جهانى و بینش انسانى و باورهاى راستین مى تواند جامعه و دولت و سیاستهاى خاص را پدید آورد که در حوزه روابط بین الملل از نوعى برخوردهاى باز و انفتاحى بهره مند باشد و در سیاست داخلى مانند افراد و شهروندان تفاوتى جز به میزان مشارکت و حضور نگذارد.

بنابراین مى توان گفت که میان دولت ها و حکومت ها ازسویى و سیاستهاى اتخاذ شده آنان از سوى دیگر با توجه به بینش و نگرش آنان تفاوت هاى ملموس و روشنى است که نمى توان آن را نادیده گرفت.

معناى حکومت

در کاربردهاى قرآنی، حکومت از حکم به معناى منع براى اصلاح و یا از ظلم مى آید (مفردات راغب اصفهانى ص ۲۴۸ ذیل واژه حکم و نیز معجم مقاییس اللغه ج۲ص۹۱ ذیل همان واژه) از این رو ابن منظور در کتاب لسان العرب (ج۳ص۲۷۰) حاکم را کسى مى داند که از فساد و ظلمى منع مى کند و بازمى دارد. بنابراین دراصل این واژه، معناى مبارزه و مخالفت با فساد و ظلم نهفته است و حکومت مى بایست در راستاى جلوگیرى از ظلم و فساد و اصلاح جامعه حرکت کند؛ زیرا پدیدآمدن آن تنها براى این مقصد و مقصود بوده است.

این واژه در اصطلاح علوم سیاسى روز به معناى فرایند اعمال سیاستها و تصمیمات از سوى مقامات رسمى در دستگاه سیاسى است.

البته برخى ها حکومت را به معناى مجموعه مقامات رسمى مسئول براى اتخاذ تصمیمات سیاسى و برنامه ریزى و سیاست گذارى دانسته اند. از آن جایى که حاکمیت به معناى اقتدار انحصارى است، هرگونه تصمیمات و سیاست هایى که این مسئولان اتخاذ مى کنند ضرورى و لازم الاجرا است. (دایره المعارف تطبیقى علوم اجتماعى ج۱ص۲۳۲)

به هرحال حکومت چه به معناى فرایند تصمیم گرى باشد و مجموعه حاکمان تصمیم گیر، ارتباط نزدیکى با سیاست دارد. مجموعه این افراد و اندیشه هاى آنان است که سیاست را ویژگى خاصى مى باشد و آن را دیگر از حاکمان و حکومت ها بازمى شناسد.

برخى از سیاستهاى قرآنى حکومت پیامبر(ص)

در اندیشه قرآنی، حکومت به خودى خود داراى ارزش ذاتى نیست و دست یابى به آن از نظر قرآن رسیدن به یک چیز ناچیز است. (یوسف آیه ۵۶ و ۵۷) هرکسى که در قدرت و حکومت قرار گرفت مى بایست خود را در مقام آزمون و امتحان ببیند که به سلامت از آن در آمدن بسیار دشوار است. (اعراف آیات ۱۲۸و ۱۲۹) تشکیل حکومت با همه شکنندگى و پدیدارى و سقوط آن در طول تاریخ (نور آیه۵۵ و اعراف آیه۱۲۸) براى داورى و حل اختلاف و مدیریت جامعه امرى پسندیده است و حتى به عنوان یکى از اهداف بعثت پیامبران از سوى خدا و قرآن مطرح شده است. (بقره آیه۲۱۳)

یکى از سیاست هائى که پیامبران در دوران مختلف پیش گرفته بودند، تصحیح مرکزیت قدرت و حاکمیت جامعه با استفاده از راهکار اصلاح گرى و هدایت مردم بوده است که مى توان به نمونه هایى چون سیاست موسى(ع) در برابر فرعون (اعراف آیه۱۰۳ و نیز مؤمنون آیه۴۵ و ۴۶ و قصص آیه۳۲) و سیاست یوسف در دوره پادشاهى (سوره یوسف) اشاره کرد.

قرآن براى حاکمان، ویژگى هایى را بر مى شمارد که مى توان آن را در جامعه برتر و نمونه مدینه یافت. از این ویژگى ها مى توان به مطلب مورد نظر که در این نوشتار مورد توجه است نیز دست یافت. به این معنا که برخى از سیاست هاى دولت پیامبر(ص) از این راه شناسایى و بازخوانى مى شود.

از جمله شرایط و ویژگى هایى که قرآن براى حاکمان برمى شمارد، دورى از استبداد در امور حکومتى است که در آیه۱۵۹ سوره آل عمران به آن اشاره شده است. از ویژگى هاى دیگر دورى از ظلم و ستم (یوسف آیات ۷۸و ۷۹) احسان و نیکى به ملت (یوسف آیه۵۶) عدالت پیشگى و دورى از هواپرستى و گرایش هاى نفسانى (ص آیه۲۶) بهره گیرى از مشورت مردم و استفاده از اندیشه هاى ایشان در مدیریت جامعه (آل عمران آیه۱۵۹) مشاوره با نخبگان و اندیشمندان حوزه هاى مختلف علمى و عملى و کارشناسان هر رشته و علم (نمل آیه۳۲) اجراى قاطع تصمیمات و برنامه ها و سیاست و عدم تعلل و سستى در اجراى مصوبات (آل عمران آیه۱۵۹) است.

این ویژگى ها افزون بر ویژگى هاى فردى چون ایمان به خدا و معاد و حسابرسى (نساء آیه ۱۴۱ و ۱۴۴) و مائده آیه۵۵ و یوسف آیه۵۶و ۵۷)، در پیش گرفتن تقواى الهى در همه حوزه هاى عملى و علمى (اعراف آیه۱۲۸ و یوسف آیه ۵۶و ۵۷)، برخوردارى از توانایى علمى (بقره آیه ۲۴۶و ۲۴۷ و نیز یوسف آیه۵۵) و توانایى جسمى (بقره آیه۲۴۶و ۱۴۷)، انجام کارهاى نیک و پسندیده عقلى و عقلایى و شرعى (نور آیه۵۵) مى تواند سیاست هاى هیئت حاکمه را به گونه اى تثبیت نماید که جز صلاح و اصلاح جامعه و مردم و دورى از فساد را به دنبال نداشته باشد.

سیاستهاى مالى دولت اسلامى

سیاست مالى دولت اسلامى پیامبر(ص) چنان که قرآن گزارش مى کند، جز گردآورى و هزینه کرد آن در راه مصالح عمومى و فقرزدایى نبوده است. (توبه آیه۶۰ و ۱۰۳)

پیامبر (ص) با در اختیار گرفتن زکات و دیگر صدقات و درآمدهاى مالى چون انفال و فى (حشر آیه۷) سیاست هاى خویش را به گونه اى طراحى کرد تا منابع ثروت و تولید به درستى توزیع شود و تنها در دستان شمارى معدود از سرمایه داران باقى نماند. در حقیقت سیاست هاى کلان مالى دولت پیامبر(ص) بر پایه فرمان الهى بر گردش آزاد سرمایه در میان شهروندان و ملت بوده است به گونه اى که تنها در دست گروهى ثروتمند باقى نمانده و در میان آنان به گردش درنیاید. (حشر آیه۷)

از آن جایى که در بینش و نگرش قرآنی، فقر فرهنگى مایه ترویج و پایدارى حکومت هاى استبدادى است (زخرف آیه۵۴) این کتاب آسمانى سیاست هاى فرهنگى جامعه را به گونه اى طراحى مى کند تا همگان نه تنها با قوانین (در اصطلاح قرآنی، کتاب) آشنا شوند بلکه با آموزش و تعلیم و تزکیه (که همان آموزش و پرورش واقعى است) به گونه اى شهروندان را آگاه و خود ساخته که با حکومت و حاکمان استبدادى و استبدادگر همکارى نکرده و حتى با آنان به مقابله برخیزند. (سوره جمعه آیه ۲)

از نظر قرآن همچنان که نپذیرفتن ربوبیت و حاکمیت خدا و پیامبر(ص) زمینه ساز ایجاد نظام استبدادى است، (هود آیه ۵۳ تا ۵۹) پذیرش حکومت و ربوبیت خدا که به شکل عبودیت و ولایت تجلى مى کند زمینه هاى هرگونه استبداد حکومتى را برمى چیند. از این رو سیاست هاى فرهنگى دولت پیامبر(ص) بر این پایه تنظیم شده بود که مردم به ربوبیت و عبودیت خداوند ایمان آورند و از عبودیت و ربوبیت دیگرانى چون خودشان رهایى یابند.

ظلم ستیزى پیامبر (ص)

سیاست دولت پیامبر(ص) در جهت ظلم ستیزى و کفرستیزى بوده است، چنان که همین سیاست از سوى خداوند که از سوى ذوالقرنین اجرا شده بود مورد تایید قرار گرفته است (کهف آیه ۸۳ تا ۸۸)

آن حضرت در سیاست داخلى وخارجى خویش حمایت از محرومان و مظلومان (همان آیات) را در پیش گرفت. ایجاد مرابطه و مراکز نگهبانى مرزى براى دفاع از جغرافیاى سیاسى کشور و ممانعت متجاوزین از تعدى به مرزها و یا حقوق مردم (همان)، حفظ امنیت شهروندان و مرزها (همان) از سیاست هاى پیامبر بود که به پیروى از دیگر حاکمان برگزیده خدا از سوى پیامبر به مردم اجرا گذاشته شده است.

پیامبر(ص) براى امنیت مرزها و مقابله با تجاوزات، از سیاست آمادگى کامل نظامى استفاده مى کرد و به حکم «اعدوالهم ما استطعتم من قوه»؛ همه ابزارهاى نظامى و دفاعى را فراهم آورده و به آموزش عده و نفرات پرداخت بهره گیرى از ابزارهاى جنگى متعارف و تولید آن همانند کارى که حضرت سلیمان(ع) با به کارگیرى جنیان و دیگر جانوران و موجودات انجام داد در دولت پیامبر(ص) نیز از سیاست هاى ثابت و راهبردهاى دایمى شمرده مى شده است. از این رو ساخت منجنیق با بهره گیرى از فن آورى ارتش مقتدر ایرانى مورد توجه قرار گرفت و در جنگ طائف به کار رفت.

اهداف دولت پیامبر (ص)

سیاست هاى دولت پیامبر(ص) در راستاى دست یابى به اهداف بسیارى بوده که در برخى ازآیات به آن ها اشاره شده است. از جمله این اهداف مى توان به حاکمیت دین و دستورها و آموزه هاى وحیانى در جامعه (نور آیه ۵۵)، ایجاد امنیت اجتماعى (همان)، گردش و توزیع منابع تولید و ثروت از راه هاى مختلف مانند گردآورى زکات (حج آیه ۴۱)، ایجاد زمینه ها و بسترهاى مناسب براى رشد و تعالى همه افراد جامعه از طریق جامعه پذیرى و امر به معروف و نهى از منکر (حج آیه ۴۱)، حکومت و حاکمیت دادن به مومنان و اجراى شعایر اسلامى به طور علنى و آزاد (همان)، شرک ستیزى و نمادهاى کفر و نابهنجارى هاى برخاسته از آن (نور آیه ۵۵) و فراهم آورى آسایش و رفاه و اصلاح جامعه و حفظ کشاورزى و نسل هاى بشرى (بقره آیه ۲۰۵) اشاره کرد.

وظایف دولت پیامبر(ص)

دولت پیامبر بر پایه آموزه هاى قرآنی، براى خود وظایفى را مشخص کرده بود.

مسئولیت پذیرى نسبت به اعمال زیردستان (طه آیه ۴۳ تا ۴۷) نظارت بر کارگزاران و بازدید و مراقبت دایمى ازنیروهاى تحت فرمان (نمل آیه ۲۰) اطلاع رسانى درست و به هنگام مسایل روز جامعه و مقابله با شایعات و شایعه پراکنى ها (نساء آیه ۸۳)، برقرارى امنیت، دفاع از جان و مال و عرض مردم (بقره آیه ۲۴۶ تا ۲۵۱ و یوسف آیه ۹۹ تا ۱۰۱) ایجاد و حفظ امنیت راه هاى ترابرى و کاروان هاى بازرگانى در جهت افزایش داد و ستد و رفاه اقتصادى (یوسف آیات ۷۲ و ۷۳) تدبیر امور اقتصادى (نساء آیه ۵۳) و اهتمام به برنامه ریزى و محاسبه و پیش بینى اوضاع اقتصادى و شرایط آن براى مقابله با بحران هاى احتمالى (یوسف آیات ۴۷ و ۴۸) مهار تولید و توزیع ارزاق در شرایط بحرانى (همان) توجه به وضع اقتصادى مردم و نظارت دایم بر آن براى جلوگیرى از فقر و فاقه (نساء آیه ۵۳)

حفظ نیروى انسانى و اصلاح جامعه با اهتمام به مسایل نسل ها (بقره آیه ۲۰۵) گردآورى و تقسیم ثروت و منابع آن (توبه آیه ۶۰) رعایت حقوق کارمندان دولت (همان) و هم چنین رعایت حق در امور دولتى و داورى در میان مردم به ویژه در بخش قضایى (ص آیه ۲۶) پرهیز از مجازات بى گناهان (یوسف آیات ۷۸ و ۷۹) مبارزه با هرگونه ظلم و ستم و مبارزه با عوامل بى ارزش ساختن قوانین و مقررات اجتماعى و حقوقى و مدنى از سوى افراد (کهف آیات ۸۷ و ۸۸) و در سیاست خارجى کمک به مستضعفان براى رهایى از ظلم و ستم حکومت هاى بیدادگر (نساء آیه ۷۵) بخش دیگرى از وظایف دولت اسلامى پیامبر(ص) بود که به مورد اجرا درآمد.

در حوزه هاى آموزشى و قضایى و سیاست خارجى و حقوق مدنى و اجتماعى و حتى حقوق بشر قرآن سیاست ها و برنامه هاى خاصى را تعریف کرده است که مى توان آن را از آیات مختلف قرآنى به دست آورد.

سیاست پیامبر (ص) در تصمیم گیرى ها

سیاست پیامبر در تصمیم گیرى هایشان این گونه بود که جمیع جهات را در نظر گرفته و سپس تصمیمى متناسب با مصلحت اسلام و در جهت اهداف خویش، اتخاذ مى کردند. پیامبر هرگز حاضر نبود از هر وسیله اى براى پیشبرد اهداف خویش و احیاناً کسب محبوبیت در بین مردم استفاده نماید. مثلا وقتى ابراهیم فرزند ایشان در سال ۱۰ هجرى درگذشت، خورشید ساعتى از روز گرفت و مردم گفتند از جهت فوت ابراهیم است اما پیامبر فرمودند خورشید و ماه دو نشانه از نشانه هاى خدایند و براى مرگ یا زندگى کسى نمى گیرند.

پیامبر همواره در تصمیم گیرى ها، جایگاه ارزشها را حفظ مى نمود و این ارزشها را هم از قرآن الهام مى گرفت. مثلا باتوجه به اهتمام بسیار زیاد قرآن و اسلام به علم آموزى و کسب معرفت، پیامبر در غزوه بدر خطاب به اسیران دشمن اعلام نمود: هر اسیرى که یک نفر مسلمان را سواد بیاموزد آزاد خواهد شد. یعنى جایگاه و ارزش علم آموزى در نزد پیامبر آنقدر بالاست که حاضر است به خاطر آن، اسیران دشمن را (که پرواضح است از آنان مى توان بهترین بهره بردارى سیاسی، نظامى یا اقتصادى و… نمود) آزاد نماید.

پیامبر همیشه در کارهاى سیاسى با قدرت عمل مى کردند و همچنین به کارهاى فرهنگى نیز اهتمام ویژه اى داشتند و آنها را در سرلوحه برنامه هاى خود قرار مى دادند. مثلا وقتى به بیعت عقبه اول (با ماهیتى فرهنگی) و بیعت عقبه دوم (با ماهیتى سیاسی) که میان پیامبر و انصار مدینه (البته قبل از هجرت) منعقد گردید مى نگریم، دو نکته مهم را در مى یابیم:

۱) پیامبر (ص) اقدام فرهنگى را بر سیاسى مقدم مى شمارد.

۲) در کارهاى سیاسى با قاطعیت و قدرت عمل مى کند از اینرو در بیعت عقبه دوم صراحتاً به انصار فرمودند: باید همان گونه که از زنان و فرزندان و خود دفاع مى کنید از من نیز دفاع کنید.

نمونه دیگر حکمت و سیاست پیامبر در تصمیم گیریها در جریان تقسیم غنائم غزوه حنین و دلخورى انصار به سال هشتم هجرى جلوه گر شد. پیامبر چون خواست دل افراد تازه مسلمان را به دست آورده و احیاناً برخى را تشویق به مسلمان شدن کند، غنائم جنگ را فقط بین سران قریش و برخى از مشرکین که ایشان را یارى داده بودند، تقسیم نمود. لذا انصار دلگیر شدند.

(این نشان دهنده جایگاه بالاى اسلام آوردن نزد پیامبر (ص) است.) اما درایت پیامبر در نحوه دلجویى از انصار جالب است. ایشان انصار را جمع مى کند و سپس مى فرماید:

من شما را از فقر و گمراهى نجات دادم و دلهایتان را به هم نزدیک کردم. سپس فرمودند:

اى گروه انصار چرا به من پاسخ نمى دهید؟ انصار گفتند: بر ما منت نهادی. پیامبر فرمود:

شما هم مى توانید بگویید، ما شما را پناه دادیم و یاریتان کردیم و… (واضح است که وقتى پیامبر خدا این گونه صحبت کند، مخاطب خود به خود راضى و حتى شرمنده مى گردد). سپس پیامبر فرمودند:

من مال و منال دنیا را به دیگران بخشیدم ولى خودم را براى شما گذاشتم و سپس آنها را دعا کرد. اینجا بود که اشک از چشمان انصار جارى شد.

خلیل جواهردهى

درآمدى بر سیره مدیریتى پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)

اشاره:

فلسفه رسالت رسول اعظم (صلی الله علیه و آله.، ابلاغ پیام وحى به همه مخاطبان دین ، دعوت آنان به پـذیـرش این پیام و تربیت و هدایت ایشان براساس ارزشهاى وحیانى در جهت رسیدن به (حیاه طیبه. بوده است . فلسفه رسالت رسول اعظم (صلی الله علیه و آله.، ابلاغ پیام وحى به همه مخاطبان دین ، دعوت آنان به پـذیـرش این پیام و تربیت و هدایت ایشان براساس ارزشهاى وحیانى در جهت رسیدن به (حیاه طیبه. بوده است . در این مـسیر، سیره مدیریتى آن حضرت در دو جنـه کاملاً مجزا و متفاوت قابل بررسى و الگوبردارى است :

الف. جنبه تطبیقى ، که موظف و مکلف بوده اوامر و نواهى خداى متعال را بى کم و کاست ابلاغ نماید و خود نیز با دقت و تعهد تمام بر اقامه (حدود الله. وفـادار بـاشـد.

ب . جـنـبـه تـدبـیـرى ، کـه به تناسب شرایط و مقتضیات وبـراسـاس مـبـانـى عـلمـى ، عقلى و منطقى و با ملاحظه مصالح کلى جامعه و امت اسلامى در چارچوب شریعت اسلام به تنظیم و ساماندهى امور جامعه بپردازد.

در ایـن رابـطـه ، در تـمـام وظایف اساسى مدیریت که در فرایند عقلایى آن وجود دارد، در سیره مدیریتى پیامبر اعظم نکات ارزشمندى وجود دارد که در این مقاله به فراخور هر یک از مـحـورهـاى آن مـواردى اسـتـخـراج شـده و مـورد تـجـزیـه و تحلیل قرار گرفته است .

مـقـام مـعـظـم رهـبـرى ، در پـیـام نـوروزى خـود سـال ۱۳۸۵ را سـال پیامبر اعظم (ص . اعلام و تاکید کرد که (ملت ما درس هاى پیغمبر را بـایـد مـرور کـنـد و آنـهـا را بـه درس هـاى زنـدگـى و بـرنـامـه هـاى جـارى خـود تـبـدیل کند.. این سفارش و تاءکید رهبرى اشاره به این نص صریح قرآنى دارد که مى فرماید: (لقد کان لکم فى رسول الله اءسوهٌ حسنهٌ لمن کان یرجو الله والیوم الا خر. (احـزاب / ۲۱. و خـود آن حضرت نیز یادآور مى شود که ؛ (الشریعه اءقوالى والطریقه اءفـعـالى والحـقـیـقـه اءحـوالى ….. بـنـابـراین باید براى رهـیـافـت هـاى نـظـرى و مـعـرفـت شـنـاخـتـى خـود، بـه (اقـوال . پـیـامـبـر و بـراى جـنـبـه هـاى کـارکـردى بـه (افـعـال . پـیـامـبـر روى آورد تـا بـا حـقـایـقـى کـه آن بـزرگـوار کـمـال مـعـنـوى آن را ادراک نـمـود، آشـنـا شـد، زنـدگـى کـرد و بـه کمال حقیقى نائل گردید.

سیره پیامبر منشاء الهى و ربانى داشت و از هر نوع شائبه نفسانى و تمنّیات و اغراض ‍ غـیـرصـحـیـح مبرّا بود. ساده ، بى پیرایه و کاملاً کاربردى و عملیاتى ، و از هر نوع تشریفات زائد و ظـاهـرى و غـیـر ضـرور بـه دور بـود. نـوع مـحـل کـار، مـنـزل ، معاشرت با زیردستان و دوستان و خانواده ، نوع لباس ، غذا، شیوه فرماندهى و مدیریت پیامبر(ص . هیچ نوع تکلف و شائبه اى نداشت . روش هاى مدیریتى و زندگى او صـادقـانـه و تـواءم با اخلاص ، خیرخواهى و دوراندیشى بود. روش و منش آن حضرت منطقى ، عقلایى ، عالمانه ، صالحانه و مدبرانه بـود و مهم تر از همه موجب عسر و حرج ، ضرر و زیـان و تـکـلف زیـردسـتـان و مـاءمـوران خـود نـمـى شـد و در هر شرایطى گفتار و کردارش بر پایه عدل و انصاف قرار داشت .

امـروز، در شـرایـطـى که رویکردهاى اصول گرایانه در ابعاد گوناگون مدیریت کلان نظام اسلامى مورد توجه و اقبال عمومى مردم مسلمان ، متدین و انقلابى ایران است ، انطباق کـارکـردهـاى مـختلف مدیریتى نظام با سیره نظرى و عملى پیامبر عظیم الشاءن اسلام در حوزه مدیریت و خط مشى گذارى امرى لازم و ضرورى است . این مقاله در حد بضاعت مزجات خود، در پى بررسى همین موضوع است و با استفاده از روش قیاسى ـ استنباطى و مطالعه اسـناد و مدارک موجود در زمینه سیره شناسى و مقوله بندى محتواى آنها، در دو بخش اصلى تـقـدیم خوانندگان گرامى مى شود. بخش اول تاءملى کوتاه بر مبانى مدیریت دینى با تـکـیـه بـر سـیـره نـبـوى دارد و در بـخـش دوم نـیـز سـیره نظرى و عملى نبى اکرم (ص . بـراساس فرایند عقلایى و منطقى مدیریت و وظایف اساسى آن به اختصار مورد بررسى و تحلیل قرار گرفته است .

پـرواضـح اسـت که یک مقاله گنجایش پرداختن عمیق و مستوفى به این موضوع را ندارد و عـلى القـاعـده جـامـعـیـت و گـسـتـردگـى آن را نـیـز بـه طـور کامل پوشش نخواهد داد. و این عذر تقصیرى است به پیشگاه آن گرامى ؛ با این امید که با تـلاش هـمـه صـاحـبـان ذوق و نـظـر و پـیـروان راسـتـیـن آن بـزرگـوار بـه کمال خود نزدیک تر شود. ان شاءا…

مفهوم شناسى

ـ سـیـره : در لغت به مفهوم (مشى . و در اصطلاح ، به معنى شیوه یا حالت نهادینه شده رفتار و روش تدبیر و اداره امور و هدایت مردم براساس ارزش ها و آموزه هاى دینى است .

ـ سیره نبوى : از مفهوم سیره اخذ شده و به آن ، تاریخ غزوات و جنگها و وقایعى که به نـحـوى بـا زنـدگـانـى رسـول اعـظـم (ص . مـرتـبـط بـوده اضافه شده است .

مهم ترین منابع قابل رجوع و معتبر براى شناخت سیره نبوى عبارت است از قرآن کریم ، ا حـادیـث مـعـتـبـر روایـت شـده از آن حـضرت و یا امامان معصوم علیهم السلام ، شرح مغازى و جـنـگـهـایـى که آن حضرت فرماندهى یا مدیریت کرده ، اسناد و مدارک معتبر تاریخى و یا منابع معتبر دیگرى که به توصیف معجزه ها، ویژگى ها و حالات آن بزرگوار پرداخته است .

ـ مـدیـریـت :

از اصـطـلاحـات نـسـبـتـاً نـوظـهـور اسـت و براى آن در زبان انگلیسى دو واژه معادل وجود دارد.

الف . Administeration به معناى اداره کردن و کمک کردن ، یارى رساندن .

ب . Management بـه مـعـنـاى تـرتـیب دادن ، گرداندن ، سامان دادن ، از عهده چیزى یا کارى برآمدن ، درست به کار بردن ، تربیت کردن ، درست کردن ، نگهدارى کردن ، موفق شدن ، تدبیر کردن و مانند آن .

امـّا در مـنـابـع و مـتـون اسـلامـى و ادبـیـات عـرب از ریـشـه فـعـل (ادارَ، یـدیـر، ادارهً. گرفته شده و علاوه بر آن ، مفاهیم و واژگان چندى نیز وجود دارد که به نوعى با ابعاد مختلف مفهوم عام مدیریت مرتبط مى باشند. از جمله این مفاهیم و واژگان به موارد زیر مى توان اشاره کرد:

۱. دائره : بـه مـعـنـاى پـیـشـامـد، واقـعـه ، که به نوعى مفهوم ساختار و سـازمـان امـروزى از آن قـابل استفاده مى باشد.

۲. تـدبـیـر: بـه معنى در فرجام امور اندیشه کردن ، آینده نگرى ، عاقبت اندیشى .

۳. إ مـره : از ریـشه اءمر که امیر (فرمانده . و ماءمور (فرمانبر. نیز از همین ماده است ، به مـفهوم دستور دادن به چیزى یا کارى و یا بازداشتن از چیزى و کارى است و با مفهوم عموم مـدیـریـت به صراحت مرتبط مى باشد. و در بیانات اولیاى دین و منابع اسلامى نیز با همین معنا وجود دارد.

۴. قـدرت : مـفـهـوم کـلى قـدرت داراى مؤ لفه هاى گوناگونى مانند سیاسى ، اجتماعى ، فرهنگى ، اقتصادى ، نظامى و… است . شیوه کاربست منابع قدرت و چگونگى سازماندهى و رهـبـرى نـیـز یـکـى از مـؤ لفـه هـاى اسـاسـى قـدرت اسـت و بـه ایـن معنا در بیانات و رهنمودهاى اولیاى دین به ویژه پیامبر اعظم (ص . و امیرالمؤ منین على (ع . به کار رفته است .

۵. سیادت : به معناى سرورى کردن و برخوردارى از حقِ دستور دادن و امر و نهى کردن ، از جـمـله مـفـاهـیـم مـرتـبـط بـا مـعـنـاى عـمـومـى مـدیـریـت اسـت .

۶. سـیـاسـت : به معناى گروهى از مردم و یا بخشى از امور را براى تحقق هدفى مشخص ‍ هـدایـت کـردن ، و امـور جامعه را بر مبنایى مشخص تدبیر نمودن .

۷. راعـى : از مـفـهـوم راعـى یـا سرپرست ، معناى مراقبت از خویش یا دیگرى اخذ شده و در قـرآن کریم و بیانات پیامبر اکرم (ص . و سایر اولیاى دین هم به همین معنا مورد توجه بوده و به کار رفته است .

ـ مدیریت از نظر دانش مدیریتى : در یک تعریف جامع مى توان گفت مدیریت عبارت است از: فـرایـنـد مـنـطـقـیِ بـه کـارگـیـرى منابع و امکانات براى تحقق اهداف از پیش تعیین شده بـراسـاس ‍ یـک نـظـام ارزشـى خـاص ، کـه شـامـل بـرنـامه ریزى ، سازماندهى ، هدایت و کنترل مى شود.

ـ سـیـره مـدیریتى پیامبر اعظم (ص .: با توجه به مفهوم لغوى و اصطلاحى (سیره . و (مـدیریت .، مراد از سیره مدیریتى پیامبر اعظم (ص .، روش هایى است که آن حضرت در فـرایـنـدهـاى انـجـام رسـالت الهـى خـویـش ، بـراى ساماندهى امور جامعه اسلامى و هدایت مـسـلمـانـان در ابـعـاد مـختلف دینى ، فرهنگى ، آموزشى ، تربیتى ، سیاسى ، اقتصادى ، اجـتـمـاعـى ، نـظـامـى ، حقوقى و… به کار مى برده و یا توصیه مى فرموده است . و این روش ها در آیات قرآن کریم ، روایات معتبر و ماءثور از معصوم ـ علیه السلام ـ و اصحاب آن بزرگوار و کتاب هاى مربوط به مغازى وتاریخ زندگى آن حضرت و سایر اسناد و مدارک معتبر اسلامى منعکس گردیده است.

بخش اوّل . تاءملى در مبانى مدیریت دینى

۱. جنبه هاى دوگانه در مدیریت دینى

اساس شریعت اسلامى متکى بر وحى است و وحى نیز ثابت و لایتغیر است . و این در حالى اسـت که شرایط و مقتضیات امورى که مدیران باید براى مواجهه با آنها خود را آماده کنند و نـیـز در یافتن راهکارها و اتخاذ خط مشى ها و تصمیمات گوناگون مدیریتى ، با آن ها روبرو مى شوند، دائماً در حال تغییر و تحول و دگرگونى اند. بنابراین ، مدیریت به مـفـهـوم بـخشى از مسئولیت هاى مدنى مدیر که باید به اداره امور عمومى بپردازد، روشى اسـت کـاربـردى بـا جـنـبـه هـاى مـنـحـصـراً تـدبـیـرى کـه اقـتـضـاى مـاهیت آن نیز تغییر و تـبـدیـل است ؛ از این نکته مى توان نتیجه گرفت که مدیریت از جهت اخیر، موضوع فقه و اسـتـنـبـاط احکام شرعى نیست ، ولى از جهت تجربه عملى و کاربرد مشروع منابع قدرت و گـزینش رهیافت ها و اتخاذ تصمیمات ، بر اصول و مبانى تشریعى ثابت متّکى است که بـا تـغـییر شرایط و احوال دچار تغییر و تبدیل نمى شود. از هـمـیـن رو، مـدیریت دینى موضوع فقه بوده ، استنباط احکام شرعى از مبادى آن است .

به عبارت دیگر، احکام شرعى (چه به صورت نص فقهى و یا فتواى اجتهادى . و چه به صورت حکم تکلیفى یا وضعى و یا چه به صورت واجب کفایى یا عینى و یا تعیینى یا تخییرى ، جزء مبانى ثابت و لا یتغیر مدیریت دینى است و مدیر مسلمان و متدین نمى تواند بـراى اداره امـور تـحـت سـرپـرسـتـى و مـدیـریـت خـود در آنـهـا دخل و تصرف نماید.

در نتیجه باید گفت : مدیریت دینى داراى دو جنبه اساسى است :

الف . (جنبه تدبیرى .که تابع شرایط و مقتضیات زمانى و مکانى امورى است که مدیر بـاید با فراست ، دانش ، تجربه و مهارت خویش براى آنها رهیافت ها و راهکارهاى مناسب پیدا کند.

ب . (جـنـبـه تـطـبـیـقى .، که تابع احکام ثابت و لایتغیر شرعى است و مدیر باید تمام رهیافت ها، راهکارها، دستورالعمل ها، رویه هاى جارى ، راهبردها و سیاست هاى خود را با این مـسـلمـات شـرعـى کـه (حدود الله . نام مى گیرد هماهنگ و منطبق سازد و حق ندارد تحت هیچ شرایطى کمترین تخطى از آنها را داشته باشد.

در سـیـره مـدیـریـتـى پـیـامـبـر اعـظـم (ص . نـیـز رعـایـت دقـیـق ایـن دو جـنـبـه بـه طـور کامل و با صراحت تمام قابل مشاهده است : آنجا که ابلاغ پیام الهى و مراعات حدود الهى در کـار اسـت ، کـمـتـریـن مـلاحـظـه کارى و مماشات و تاءخیر و تاءنّى ، به معناى عدم ابلاغ رسـالت و عـدم انـجـام تـکـلیـف شـنـاخـتـه مـى شـود و خـداى مـتـعـال بـا قـاطـعـیـت تـمـام نـسـبـت بـه آن هـشـدار مـى دهـد. آن بزرگوار خود نیز حتى در برابر این که ماه را در یک دست و خورشید را در دست دیگرش قرار دهند حاضر نیست کمترین تخطى و کوتاهى یا تغییر در این زمینه را بپذیرد. و از جهت دیگر تمام اقوال و احوال و تدابیرى که آن حضرت اتخاذ فرموده ، تجلى روشن و کـامـل احـکـام شـرعـى و اوامـر الهـى در عـیـنـیـت اداره امـور و مـواجـهـه بـا مـسـائل و شـرایـط گـونـاگـون اسـت . بـه هـمـیـن دلیـل اسـت کـه خـداى مـتـعـال بـا صـراحـت اعـلام مـى کند: (و ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا. (النـجـم / ۴. چـرا کـه (و مـا یـنـطـق عـن الهوى إ ن هو إ لا وحى یوحى . (النجم / ۴. خداى متعال به او فرمان مى دهد که (قل انما اتبع ما یوحى إ لیّ من ربّى . (اعراف / ۲۰۳. و او نـیز با کمال خشوع و خضوع بیان مى دارد که ؛ (إ ن اتبع إ لاّ ما یوحى إ لیّ و ما اءنا إ لاّ نذیر مبین .. (احقاف / ۹.

۲. موضوع سلطه ادارى

آن چنان که از تعریف مدیریت قابل برداشت است ، موضوع سلطه ادارى دو چیز است :

الف. منابع و امکانات مادى و معنوى .

ب. عـامـل انـسـانـى کـه سـایر عوامل و منابع را در فرایندهاى منطقى ترکیب نموده کالا یا خدمات مورد نظر را تولید و عرضه مى کند.

اعـمـال سـلطـه ادارى بـر انـسـان ، بـه شـکـل اوامـر و نـواهـى ، دسـتـورالعـمـل هـا، بـخـشـنـامـه هـا رویـه هاى جارى ادارى یا هر دستور الزام آور و تدبیر سازمانى خاص آشکار مى شود که آزادى و اختیار کارکنان را در فعالیت هاى مباح و مشروع ، محدود کند. سلطه بر امکانات مادى (طبیعت . نیز در انواع تصرف ها و کاربردها و تغییر و تبدیل ها و فراورى هایى که آدمى براى تاءمین خواسته ها و نیازهاى خود انجام مى دهد، مـتـجـلى مـى گـردد. در ایـنـجـا ایـن سـؤ ال اسـاسـى مـطـرح اسـت که مبناى جواز و مشروعیت اعمال این سلطه از سوى مدیران و سازمانها بر روى انسان (کارمندان . و طبیعت چیست ؟

قـاعـده اولى عـقلى و نقلى در خصوص اعمال سلطه انسان بر انسان ، این است که از ناحیه هـر کـس کـه بـاشـد نـامـشـروع اسـت ؛ هـیـچ فـردى بـر فـرد دیـگـر ولایـت و حـق اعـمـال سـلطـه نـدارد. بـه حـکـم عـقـل و نـقـل ، ولایـت مـطـلقـه فـقـط و فـقـط بـراى خـداى متعال است : (إ ن الحکم إ لاّ لِلّه .

(یوسف / ۴۰. (الله ولى الذین امنوا. (بقره / ۲۵۷. ولایت الله نیز هم تکوینى است و هم تـشـریعى و موضوع آن هم مجموعه هستى و کائنات است و هیچ پدیده ، شیئى یا شخصیتى نـیز از این قاعده کلى مستثنى نیست ؛ به تعبیر امیر المؤ منین على (ع .: (و لا یمکن الفرار مـن حـکـومـتـک .. بـنـابـرایـن ، خـروج از ایـن اصـل اولى و اسـاسـى فـراگـیـر، جـز بـا دلیل قطعى شرعى جایز نمى باشد. بر این اسـاس اعمال سلطه ادارى انسان بر انسان جز بر مدار احکام شرعى مشروع و جایز نیست و براى اعمال آن حتماً باید ادله قطعیه شرعیه اقامه نمود.

امـّا در مـورد سـلطـه انسان بر منابع طبیعى و امکان تصرف در آن از جانب انسان ، به حکم عقل و نقل ، اصل اساسى (اصاله الا باحه . جارى و سارى است .

قرآن کریم در این باره با صراحت تمام اعلام مى کند که :

سخر لکم ما فى السموات و ما فى الا رض جمیعاً (جاثیه / ۱۲.

الم تروا اءن الله سخر لکم ما فى السموات و ما فى الا رض و اءسبغ علیکم نِعَمَهُ ظاهرهً و باطنهً (لقمان / ۲۰.

والا رض وضعها لِلاْ نام (الرحمن / ۱۰.

بنابراین ، انسان ـ بما هو انسان ـ اولاً و اصالهً حق تصرف و بهره گیرى از طبیعت و مواهب گوناگون آن دارد مگر آنکه شرع مقدس دستور خاصى در محدود سازى آن داشته باشد.

با توجه به این دو اصل اساسى که در خصوص مشروعیت سلطه ادارى بر انسان و طبیعت گـفـتـه شـد، بـه نص صریح قرآن کریم ، اعمال سلطه بر انسانها از جانب پیامبر اعظم (ص . مشروع و در راستاى حاکمیت و سلطه الهى است ؛

یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول (نساء / ۵۹.

النبى اءولى بالمؤ منین من اءنفسهم (احزاب / ۳۳.

و مـا کـان لِمـؤ مـنٍ و لا مـؤ منهٍ إ ذا قضى الله و رسولُه اءمراً اءن یکون لهم الخیره من اءمرهم (احزاب / ۳۶.

بـنـابـرایـن ، هنگامى که پیامبر اعظم (ص . بر انسانها ولایت دارد و ولایت او نیز دقیقاً در جـهـت ولایت خداى متعال است ، به طریق اولى بر طبیعت و سایر ارکان هستى نیز ولایت و حق تصرف خواهد داشت .

۳. ماهیت سلطه ادارى

حق سلطه و تصرف در اشخاص و اشیاء ـ آن گونه که قبلاً هم اشاره شد ـ به یکى از دو صورت زیر قابل تصور است :

الف . سلطه از باب ولایت ذاتى و یا جعلى

ب . سلطه از باب نیابت از جانب کسى که خود یا ولایت ذاتى دارد و یا ولایت جعلى

اگر ولایت شخصى ولایت ذاتى یا جعلى باشد، (ولى . نامیده مى شود، امّا اگر ولایت او بـه نـیـابـت از جـانب ولیّ باشد، ولایت او (تولیت . و خود او (متولى . نامیده مى شود. مـثال براى ولى به ولایت ذاتى ـ براساس اصول مسلم شرعى ـ ولایت پیامبر اعظم (ص . و امام معصوم (ع . و ولایت فرد واثق بر خود یا ولایت پدر و جد بر فرد قاصر است .

مـثـال بـراى ولى بـه ولایـت مجعول ـ براساس اصول مسلم شرعى ـ ولایت فقیه جامع الشرایط در عصر غیبت ، و یا ولى وقف به هنگامى است که واقف او را با اختیار تام متولى وقف کرده باشد.

از تـفـاوت مـیـان (ولایـت . و (تـولیـت . مـى تـوان دریافت که ماهیت سلطه ادارى براى پیامبر اعظم (ص . از نوع سلطه ولایت است ، ولى در مورد سایر کارگزاران نظام اسلامى ـ در صدر اول ـ از نوع سلطه (تولیت . مى باشد. از این رو باید گفت امروز هم مدیران و کـارمـنـدان ادارى ، مـتـولى امور هستند نه اولیاى امور! آنها براساس دو جنبه تدبیرى و تـطـبـیـقـى کـه قـبلاً یادآورى شد، هر جا قوانین و مقررات موضوعه مشروعه و احکام قطعى شرعى و دستورالعمل ها و رویه هاى سازمانى ابلاغى مشروع وجود داشته باشد، صرفاً مجرى قوانین ، دستورالعمل ها و احکام شرعى اند و در مقام تدبیر هم مکلف اند همه تدابیر و رهـیـافـت هـاى خـود را بـا احـکـام و مـسـلمـات شـرعـى و قـوانـین موضوعه مشروعه مطابقت دهند.

بـنـابراین باید گفت مدیریت عمومى (بخش دولتى . به هیچ عنوان جنبه شخصى ندارد و سیره رسول خدا(ص . نیز به روشنى بیانگر این حقیقت است .

از آن بزرگوار، روایت هاى متعددى نقل شده که فرموده است :

ـ سـوگـند به خدا، ما به آن کس که به دنبال پست و مقام بوده ، براى به دست آوردن آن حریص ‍ باشد، مسئولیت واگذار نمى کنیم !

ـ خـیـانـت کارترین شما نزد ما کسى است که در پى کسب پست و مقام باشد!

۴. مدیریت و نظام ارزشى

مـدیـریـت کـلاسیک در مفهوم رایج و عمومى خود (از جهت تدبیرى . ماهیّتى علمى ، مهارتى ، فـنـى و تـنـظـیـمـى مـحـض دارد؛ یـعـنـى امـور مـشـخـّصـى را بـراسـاس فـرایـنـدهـاى مـعـقـول و مـنـطـقـى و عـلمـى خـاصـى سـازمـانـدهـى و رابـطـه مـیـان آنـهـا را تـنـظـیـم و کـنـتـرل مى کند تا اهداف خاصى را محقق سازد. از این نظر، مدیریت امرى روبنایى تلقى مـى شـود کـه بـه مـسـائل اعـتـقـادى و مـعـنـوى ، کـه بـه واقـع زیـربـنـاى اصـلى و عـامـل بـنـیـادین تکوین رفتار کارکنان است ، بى اعتنا و بى توجه بوده ، فضاى حاکم ، فضاى سکولاریسم رفتارى است .

امـّا در سـیـره مـدیـریـتـى پـیامبر اعظم (ص .، مدیران باید نسبت به این ارزشها در حیطه مـسـئولیـت و مـدیـریـت خـود کـامـلاً مـسـئول و مـتـعهد باشند؛ به عبارت دیگر، مدیران باید قـبـل از هـر چـیـز توجه کنند که انسانهاى تحت سرپرستى آنها تکویناً داراى کرامت اند و بـالقـوه شـایـسـتـه پـوشیدن کسوت خلیفه الهى ، و او باید در نقش یک مربى دلسوز و مـهـربـان و خـیـرخـواه و مـتـعـهد، به جنبه هاى تربیتیِ روش هاى مدیریتى خود نیز توجه نـمـایـد و بـیـنـدیـشـد کـه در جـهـت تـربیت ، تزکیه ، ارتقاء و پرورش استعدادهاى ذاتى کـارکنان تحت امر خود چه نقشى برعهده دارد و این نقش را چگونه ایفا مى کند؛ آن چنان که پیامبر عظیم الشاءن اسلام و همه انبیاء سلف ـ علیهم السلام ـ نیز این گونه بوده اند؛

یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب والحکمه (جمعه / ۲.

۵. جایگاه تخصص و تعهد در مدیریت دینى

قـرآن کـریـم بـا صـراحت تمام اعلام مى کند که (و لا تقف ما لیس لک به علم . (اسراء / ۳۶. و هـرگـز کـسانى را که داراى دانش و تخصص اند با کسانى که از دانش و تخصص بى بهره اند یکسان و برابر نمى داند. (زمر / ۹. امّا، آنجا که دانش و تخصص تواءم با ایمان و تعهد باشد، قطعاً و یقیناً ایـن تـفـاوت بیشتر مى شود. آنجا که خشیت الهى و مراعات (حدود الله . لازم است ، (انّما یخشى الله من عباده العلماء. (فاطر / ۲۸.، و از این جاست که مؤ منان دانشمند و متخصص در درگـاه الهى به مراتب محبوب تر و مقرب ترند. (مجادله / ۱۱. بنابر آنچه گفته شد و با توجه به جنبه هاى دوگانه تطبیقى و تدبیرى در مدیریت دینى ، پرواضح است که هـم ایـمـان و تـعـهـد دیـنـى در مـدیریت نظام اسلامى مهم است و هم دانش ، تخصص و مهارت تنظیمى (برنامه ریزى و سازماندهى ..

بـر ایـن اسـاس اصـل اولى در سـیـره مـدیریتى پیامبر اعظم (ص .، براى انتخاب مدیران داشـتـن تـعـهـد و تـخـصـص بـا هـم بـوده اسـت . امـّا سـؤ ال ایـنـجـاسـت کـه در جـایـى کـه بـه دلایلى تحقق تواءمانِ دو شرط تعهد و تخصص ممکن نـباشد، چاره چیست ؟ سیره عملى پیامبر اعظم (ص . در این زمینه ، چنین بوده که پاره اى از مـسـئولیـت هـاى مـالى و عـمومى و والیان شهرهاى نومسلمان ، به مسلمانان نوپا سپرده مى شـد، مـانـند آنچه به گروندگان زمان فتح مکه سپرده شد، در حالى که پیامبر(ص . مى توانسته از بین مهاجر و انصار و سابقون در اسلام در مسئولیت هاى یاد شده استفاده کند.

جلال الدین سیوطى در (تاریخ الخلفا. نقل مى کند که (پیامبر(ص . مردى را بر قومى بـه امـیـرى مـنصوب مى فرمود در حالى که در میان آن قوم افراد بهتر از او وجود داشتند. امـّا، آن مـرد بـه لحاظ ذهنى و آگاهى به فنون رزم نسبت به افراد آن قوم برتر و آگاه تـر بـود..

بـهـتـریـن تـوجـیـه در ایـن رویـه مـدیـریـتـى ، ایـن اسـت کـه بـگـویـیـم بـه دلیـل مـحـدودیـت در وجـود افـراد مـتخصص و کارشناس در امور مدیریت و مملکت دارى در میان مـهـاجـر و انـصـار و سـابـقـون در اسـلام از یـک سـو و اهـمـیـت فـوق العـاده مـسائل مدیریت کلان نظام نوپاى اسلامى در مرکزیت آن یعنى مدینه ، در سایر بلادى که بـه تـدریـج در حـوزه حـاکـمـیـت اسـلامـى قرار مى گرفتند، بناچار از وجود متخصصان و کـارشـنـاسـان تـازه مـسـلمـان اسـتـفـاده مـى شـده ، ولى در عـیـن حـال بـا مـراقبت و نظارت دقیق و شدید مانع از آن مى شدند که احیاناً براساس عادت ها و رویـه هـاى جـاهـلى خـود بـا مـردم رفتار کنند.

بـراسـاس ایـن سیره نبوى ، یک اصل فقهى بنا شده که تخصص بر تعهد مقدم است و تا زمـانـى که فرد متخصص متعهد با تقوا یافت نشود، مى توان براى حفظ شیرازه امور کار را بـه افـراد مـتـخـصـص کاردانى سپرد که برخى ویژگى هاى ارزشى لازم را ـ احیاناً ـ نداشته باشند.

مساءله مهم دیگر جواز یا عدم جواز بهره گیرى از متخصصان و کارشناسان غیر مسلمان در پست هاى مهم و حساس مدیریتى در حکومت اسلامى است ؛ زیرا مدیریت ـ ماهیتاً ـ مستلزم سلطه و اقتدار مدیر غیر مسلمان بر کارمندان مسلمان و بخشى از حوزه حاکمیتى اسلام است .

بـه عـقـیـده علامه سید محمدمهدى شمس الدین ، در این رابطه برداشت کلى فقهاى شیعه از سـیره پیامبر اعظم (ص . و نص صریح قرآن کریم عدم جواز است ، امّا برخى از فقهاى مسلمان وزارت (مدیریت . را به دو قسم تقسیم نموده اند:

۱. وزارت تفویض که با اختیارات تام منصوب مى شود تا در جنبه هاى تدبیرى طبق تـشـخـیـص خـود عمل کند.

۲. وزارت تنفیذ که بدون اختیار تام منصوب مى شود و براى هر تـصـمـیـمـى بـایـد از مـافـوق مـسلمان خود دستور بگیرد. براساس این تقسیم ، ـ در مورد اضـطـرار ـ تـنـهـا انـتـصـاب مـدیـر تـنـفـیـذ غـیـر مـسـلمـان جـایـز اسـت .

امـّا در مـورد کـارفـرمـایى غیر مسلمان بر مسلمان ، سیره نبى اکرم و ائمه معصومین ـ علیهم السـلام ـ بـر صـحـت عـقـود اجـاره ، مـزارعـه و مـضـاربه و مانند آن بوده است . در احوالات امـیرالمؤ منین على (ع . نیز آمده که از آبیارى باغ فردى یهودى اجرت گرفته است . نص صـریـح آیاتى مانند (تجارهٍ عن تراض . (نساء / ۲۹. یا (اوفوا بعهد الله اذا عاهدتم . (نـحـل / ۹۱. و آیـه (اوفوا بالعقود. (مائده / ۱. و مانند آن نیز دلالت بر این دارد که اسـتـخدام مسلمانان در شرکت هاى بازرگانى ، صنعتى ، کشاورزى و خدماتى غیر مسلمانان در صورتى که عزت و حرمت اسلامى مؤ منان را مخدوش نکند، صحیح و بلامانع است

بخش دوم . فرایند منطقى مدیریت و سیره نبوى

۱. برنامه ریزى

اگـر برنامه ریزى را فرایندى بدانیم شامل هدفگذارى ، بررسى شرایط و مقتضیات ، انـتـخـاب راهـبـردهـا و سـیـاسـت هـاى کـلى ، تـعیین طرح ها و برنامه هاى اجرایى جهت تحقق هـدفـهـاى مورد نظر، با مراجعه به سیره نظرى و عملى پیامبر اعظم (ص . به این نتیجه مى رسیم که این اصل به شدت مورد توجه آن حضرت بوده و براى جزئى ترین امر، با نـظـم و تـرتیب و دقت فوق العاده اى به برنامه ریزى مى پرداخته است . آن حضرت در راسـتـاى انـجـام رسـالت سـنـگـیـن و طـاقـت فـرسـاى تـبـلیـغ دیـن مـبـیـن اسـلام و تـشـکـیـل و اداره جـامـعـه اسـلامـى و مـهم تر از همه ، تربیت انسانهاى مؤ من و ربّانى ، این اصل را از آغاز نزول وحى تا پایان عمر پربرکت خود با دقت مراعات نموده است . شروع تـبـلیـغ از خـانواده خود، بستگان و نزدیکان و هدایت جمع کوچک و بى بضاعت گروه اندک مـسـلمانان به صورت پنهانى ، برنامه ریزى براى مهاجرت مسلمانان به حبشه و سپس ‍ هـجـرت تـاریـخـى خود به مدینه را با برنامه اى دقیق رهبرى و اجرا نمود و پس از آنکه وارد مـدیـنه شد و شرایط را براى تشکیل جامعه اسلامى مساعد یافت اقدامات اساسى زیر را پى ریزى نمود:

اول . تشکیل هسته اولیه ادارى و تعیین نُقبا:

اوس و خـزرج ، ایـن سـاکـنـان عـمـده مـدیـنـه کـه سـالیـان سـال بـا هـم در نـزاع و جـنـگ بـودنـد، در ذى حـجـه سال ۱۳ بعثت براى بار دوم با رسول خدا بیعت کردند. در این بیعت پیامبر فرمود دوازده نـقـیـب از بـیـن خـود انتخاب نمایند تا مسئولیت ادارى ، سیاسى ، فرهنگى و نشر اسلام در شهر یثرب و زمینه سازى براى هجرت پیامبر به مدینه را برعهده گیرند.

دوم. پیمان برادرى (عقد مؤاخات .:

یـکـى دیگر از اقدامات اساسى و حساب شده در مدیریت نبوى ، این بود که آن حضرت یک بـار پـیـش از هجرت و در مکه ، میان اصحاب قریشى خود و بردگان آزاد شده آنان پیمان بـرادرى بـرقرار کرد و یک بار نیز در ماه هشتم پس از هجرت براى تحکیم این پیمان آن را میان مهاجر و انصار تجدید نمود.

سوم. تاسیس مسجد:

تـاسـیـس مـسجد به عنوان کانون اصلى و مرکزیت ادارى ، سیاسى ، اجتماعى ، قضایى ، فرهنگى و نظامى جامعه اسلامى ، از جمله برنامه هاى موفق و حسابگرانه اى بود که همه امـور جـامـعـه نوبنیاد اسلامى در آن ساماندهى شده و تدابیر گوناگون پیامبر به مورد اجرا گذاشته مى شد.

چهارم. صدور عهدنامه :

پیمان نامه اى که پیامبر در آغاز ورود خود به مدینه صادر کرد و علاوه بر اوس و خزرج یـهـودیان مدینه هم آن را امضا کردند، طرح کلى تشکیلات ادارى و سیاست هاى اصلى حاکم بر اداره جامعه نوپاى مدینه را ترسیم نموده است .

برخى از مهم ترین پیش بینى هاى به عمل آمده در این پیمان نامه به شرح زیر است :

۱. اعـلام تـشـکـیـل امـت اسـلامـى مـبـتـنـى بـر اخـوت و ایـمـان بـه خـدا و رسـول خـدا. و الغاى سایر ملاکها و معیارهاى جاهلى و غیر منطقى در قشربندى و ارتباطات اجتماعى .

۲. تـاءکـیـد بـر مـحـوریـت رسول خدا در مرجعیت و زعامت جامعه نوپاى مدینه و امت نوظهور اسلامى ، به گونه اى که بجز اختلافات جزئى که براساس تفاهم و روش هاى مرضى الطـرفین حل و فصل مى شد تدبیر همه شئون و امور جامعه به شخص آن حضرت واگذار شده است .

۳. پـیـش بـیـنـى ساز و کارهاى امنیت داخلى از طریق تعیین (عَریف . براى هر قبیله اى به مـنـظـور کـنـتـرل ورود و خـروج و رفـتار افراد غریب . هر قومى عریف خاص خود را داشت و کـسـانـى کـه وارد مـدیـنـه مـى شـدند بر عریف وارد مى شدند و آنها که عریف نداشتند در (صُفّه . منزل مى کردند. ماءمورانى هم وظیفه کسب اطلاعات از تحرکات و تهدیدهاى غیر مسلمانان را برعهده داشتند.

۴. تعیین حقوق شهروندى پیروان سایر ادیان مانند یهودیان ؛ یعنى ضمن وحدت سیاسى و اجتماعى ، حالت چند مذهبى و چند فرهنگى را به رسمیت شناخته است .

۵. تـعـیـین محدوده جغرافیایى حاکمیت نوپاى اسلامى و گستره اى که احکام و ضوابط این جامعه در آن نفوذ خواهد داشت .

۶. تـعـیـیـن مـسـئولیـت مـدنـى شـهـرونـدان در مـقـابل جرائم و کیفر جرائم ؛ اسلام با اعلام اصـل (و لا تـزر وازرهٌ وزر اءخـرى . (انـعام / ۱۶۴. و (کلُّ نفسٍ بما کسبت رهینهٌ. (مدثر / ۳۸. اصل جاهلى (مسئولیت کل عشیره در برابر جرائم کیفرى یکى از اعضاى آن . را ملغى کرد.

پنجم. تاسیس قضاء مظالم :

قـضـاء مـظـالم کـه بـعـدهـا به دیوان مظالم معروف شد، براى رسیدگى به تخلفات و اجحافهاى مسئولان حکومتى و کارمندان و کارگزاران نظام اسلامى نسبت به رعایا تاءسیس شده بود و در سیره مدیریتى پیامبر اعظم (ص . بدان اشاره شده و برخى نیز با شواهد و قـرائن مـوجـود اسـتـدلال کرده اند که در این دیوان شخص پیامبر(ص . حکم مى کرده است .

ششم. برنامه ریزى آموزشى :

پیامبر اعظم (ص . از همان روزهاى نخستین ورود به مدینه و تاءسیس جامعه نخستین اسلامى ، اهـتـمـام ویـژه اى بـه امـر آمـوزش مـعـارف دیـنى ، مهارت آموزى ، تعلیم خط، فراگیرى زبـانـهـاى بـیـگـانـه براى پاسخ به مکاتبات و ارتباطات بین المللى ، آموزش حِرف و مشاغل و امثال آن داشته است .

در سـیره مدیریتى پیامبر اعظم (ص . آموزش و تعلیم و تربیت از جایگاه بسیار رفیع و از اهمیت فوق العاده اى برخوردار بود تا جایى که مى فرمود: (طالب العلم رکن الا سلام و یـعـطـى اءجـرُه مع النبیّین . و تاءکید مى کرد که (طلب العلم فریضه على کلِ مسلم . و معتقد بود که (الحکمه ضاله المـؤ من یاءخذُها اءینما وجدها. و سفارش مى کرد که (اطلبوا العـلم ولو بـالصـیـن . و زمـانـى بـراى فـراغـت از تحصیل قائل نبود و اصل (آموزش همه به وسیله همه براى همه چیز در همه جا و همه عمر. را تـشـویـق و تـرویـج مـى نـمود.

بـراى آزادى اسـیـران جـنـگـى شـرط گـذاشـت کـه براى آزادى خود به مسلمانان خواندن و نـوشـتن بیاموزند. هر کس قرآن بلد بود موظف بود به دیگران آموزش دهد، همسایه ها به آموزش خانواده هاى همجوار خود توصیه شده بودند و زکات دانایى و آگاهى در هر زمینه اى را در انـتقال آن به دیگران قرار داده بود و به معنى واقعى نهضت فراگیر آموزش را برنامه ریزى و اجرا مى کرد.

هـفـتـم . هـدف گـذارى دقـیـق ؛ تـعـقـیـب هـدف تـا تـحـقـق کامل :

یکى از ویژگى هاى برجسته پیامبر اعظم (ص . در مساله برنامه ریزى ، هدف گذارى دقـیق بود. روزمرّگى و بارى به هر جهت کار کردن در روش و منش رفتارى آن بزرگوار راه نداشت و هنگامى که هدف خاصى با دقت انتخاب مى شد، از پرداختن به امور حاشیه اى کـه تـحـقـق هـدف مـزبـور را تحت الشعاع قرار دهد و یا آن را با تاءخیر مواجه سازد به شدت پرهیز مى کرد. به عنوان مثال ، در صلح حدیبیه ، هدف اصلى مورد نظر آن حضرت تـاءثـیـرگـذارى بـر روحـیـّه قـریـش بـدون درگـیـرى نـظـامـى بـود. بـه هـمـیـن دلیـل ، تـمـام تـمـهـیدات و مقدمات لازم را متناسب با این هدفگذارى فراهم ساخت و تحت هیچ شرایطى اجازه بروز درگیرى را نداد و هدف اصلى را با جدیت و قاطعیت تمام تعقیب نمود تـا سـرانـجـام صـلح حـدیـبـیـه بـا شـرایـطـى کـه مـورد نـظـر مـبـارکـش بـود، بـرقرار شد.

هشتم . اعزام سفیر:

۱. اعـزام سـفـرا بـه دربار پادشاهان و امپراتورى هاى بزرگ ، آخرین برنامه براى تعقیب هدف رسالت جهانشمول آن حضرت بود که وقتى شرایط و زمینه هاى مساعد آن فراهم شد به مورد اجرا گذاشته شد.

۲. سازماندهى

مـدیریتِ امور گسترده ، متعدد، متنوع و پیچیده و نیز دستیابى به هدف هاى والا و بزرگ ، بـدون سـازمـاندهى دقیق ، تعیین وظایف ، تقسیم کار، تعیین مسئولیت ها و اختیارات و تنظیم روابط طولى و عرضى سازمان و ایجاد هماهنگى و انسجام درونى و بیرونى میان عناصر سازمانى ، به هیچ وجه امکان پذیر نخواهد بود.

سـازمـان و سـاخـتـار ادارى جـامـعـه اسـلامـى در زمـان رسـول خـدا داراى سـه چـهـره مـشـخـص و مـتـفـاوت بـوده اسـت :

۱. از آغـاز هـجـرت تـا سـال چـهارم هجرى (جنگ احزاب و شکست اتحاد مشرکان و یهودیان بر علیه اسلام . ۲. پس از جنگ احزاب تا فتح مکه در سال نهم هجرى ۳. پس از فتح مکه تا رحلت آن حضرت .

در مـرحـله نـخـسـت ، کـه جـامـعـه اسـلامى کوچک و محدود بود، همه امور و شئون ادارى جامعه بـرعهده شخص پیامبر بوده است . در سفرها و جنگ ها هم برخى از اصحاب و یاران خود را به عنوان جانشین خویش معیّن و حدود وظایف و اختیارات وى را تعیین مى کرده است . مسجد نیز مرکزیت ادارى ، سیاسى ، فرهنگى و نظامى جامعه را داشته است .

در مـرحـله دوم ، بـا پـذیـرش اسـلام از سـوى بـرخـى قبایل خارج از مدینه ، اسلام به جغرافیاى بیرون مدینه گسترش یافت و اقتدار نظامى ، سـیـاسـى و اقتصادى نظام نوپاى اسلامى را به همراه آورد. در این مرحله برخى رؤ ساى قـبـایـل تـازه مسلمان مجدداً امور مربوط به قبیله خود را عهده دار مى شدند، امّا این بار به نیابت از پیامبر(ص . و با نظارت و مراقبت دقیق و شدید آن حضرت .

بـایـد تـوجه داشت که بسیارى از احکام و شرایع دینى تا این زمان تشریع نشده بود و طبعاً مقررات و دستورالعمل خاصى هم از جانب پیامبر(ص . وضع نگردید. بسیارى از احکام مالى ، تجارى ، اقتصادى و اجتماعى نیز هنوز مشخص نبود.

مـرحـله سـوم کـه بـا فـتـح مـکـه شـروع مـى شـود، بـا چـنـدیـن تحول بزرگ مواجه است :

۱. گستره جغرافیایى حاکمیت اسلامى همه شبه جزیره را در برمى گیرد.

۲. جمعیت مسلمانان در مقایسه با دو مرحله قبل به شدت افزایش مى یابد و در نتیجه ابعاد روابـط مـخـتـلف مـیان آنان هم بیشتر و پیچیده تر مى شود و ما دیگر با یک جامعه بسته ، کـوچـک و مـحـدود کـه هـنـوز بـسـیـارى از روابـط در آن شـکـل نگرفته و یا در بسیارى از زمینه ها و ابعاد اجتماعى ، شریعت اسلامى حکم مشخصى را براى آنان بیان نکرده مواجه نیستیم .

۳. اکـثـر احـکـام و مـعـارف اسـلامـى نـازل شـده و شـریـعـت اسـلامـى در حال تکمیل و تمیم بوده است و بسیارى از موانع ، فشارها، مزاحمت ها و محدودیت هایى که از جـانـب دشـمنان و مخالفان اسلام براى جامعه نوپاى اسلامى فراهم مى کردند دیگر وجود نداشته است .

بـنـابـرایـن ، چـهـره سـاخـتـارى و سـازمـانـى جامعه اسلامى اولاً به تدریج و با زعامت و تـدابـیـر شـخـص پـیـامـبـر اعـظـم (ص . نـمـایـان مـى شـد و مـرحـله بـه مـرحـله کـامل تر مى گردید، ثانیاً نوع سازماندهى و ضریب پیچیدگى و تنوع روابط طولى و عرضى عناصر تشکیل دهنده این جامعه نوپا و نوظهور که از جمیع جهات با جوامع پیش از خـود و هـم عـصـر خـود مـتـفـاوت بـود، در هـر مـرحـله بـا مراحل دیگر تفاوت داشت .

در ایـن مـرحـله ، مـشـاهده مى شود که تقسیم کارها جزئى تر و دقیق تر و سازمانهاى ادارى نیز متنوع تر و تخصصى تر شده است . به عنوان نمونه به برخى از این موارد اشاره مى شود:

۱. نهاد آموزش عمومى ؛ این نهاد، وظایف زیر را برعهده داشت : آموزش قرآن و معارف دینى ، آمـوزش خـوانـدن و نوشتن ، آموزش مهارت ها و فنون رزم و دفاع ، آموزش فنون و مهارت هـاى تـبـلیـغ و تـرویـج اسـلام ، آمـوزش مـهـارت هـا، فـنـون و حـِرَف و مشاغل مورد نیاز در امور بازرگانى ، خدماتى ، صنعتى ، کشاورزى و… و آموزش زبانهاى بـیگانه بویژه عبرى ، سریانى ، فارسى ، رومى و… هر کس علم ، هنر یا مهارتى داشت مـى بـایـسـت آن را بـه دیـگـران آمـوزش دهد.

۲. کـتـابـت وحـى : مـسـئولان اصلى کتابت وحى امام على بن ابیطالب (ع . و عثمان بن عفّان بودند و در غیاب ایشان زید بن ثابت به این کار مى پرداخت و عدد کُتّاب وحى را تا ۴۲ نفر هم ثبت کرده اند.

۳. بیت المال (نهاد امور مالى و اقتصادى .: به تدریج که گستره حاکمیتى اسلام توسعه مـى یـافـت و آیـات الا حکام در زمینه هاى مختلف نازل مى شد و منابع درآمدى و موارد هزینه هـاى عـمـومـى دولت اسـلامى هم بیشتر و متنوع تر مى شد، ضرورت تاءسیس نهاد مالى و اقتصادى آشکارتر مى گردید.

در ایـن دوره ، منابع مالى دولت اسلامى عبارت بود از زکات ، خمس ، جزیه ، غنایم جنگى و خـراج . سـازمـان مـالى نـیـز بـه گونه اى بود که کارها به صورت کاملاً تخصصى تـقسیم و سازماندهى شده بودند. این سازمان یک مدیر اصلى داشت که گفته اند ابوعبیده بن الجراح بوده . کارگزاران و کارمندان مالى را (جاءبى . و حسابداران را (کُتّاب . و کـارشـنـاسـان و مـتـخـصـصـان امـور زکـات را (خـارِص . یـا مـُخـَمِّن (تـخـمـیـن زننده . و مسئول اصلى زکات را (مستوفى . مى گفته اند.

۴. امـور دفـاعـى ـ امـنـیـتـى : بـراى ارتـش و دفـاع نـظـامـى ، سـازمـان مستقل و دائمى وجود نداشته و بیشتر از طریق بسیج عمومى و سازماندهى حین عملیات انجام مـى گـرفـتـه ولى بـراى آمـادگـى هـاى رزمى ، آموزش فنون نظامى ، انبارهاى توشه ، اصطبل و حتى قُرُق چهارپایان دولتى تمهیدات مشخصى اندیشیده شده بود.

منبع: حصون ، پاییز ۱۳۸۵، شماره ۹

فعالیت ها و مبارزات امام هادی (علیه السلام) در سامراء.

اشاره:

در این موضع، سعی امام (علیه السلام) بر این بود که از راههای مختلف و در برابر افراد و قشرهای گوناگون، موضع بر حق خود را تبیین و تثبیت نماید و به آنان بفهماند که شرایط جانشینی از پیامبر  و رهبری و پیشوایی امت اسلامی تنها در وجود او جمع است و دیگران فاقد آن شرایط و نیازمند آن حضرت هستند. اینک نمونه هایی از این موضع:
۱ در برابر شخص خلیفه

متوکل در جمعی که امام هادی (علیه السلام) نیز حضور داشت از «علی بن جهم» از بهترین شاعران پرسید . وی، برخی از شعرای دوران جاهلیت و اسلام را بر شمرد، ولی متوکل توجهی نکرد. سپس متوجه امام هادی (علیه السلام) شد و همان پرسش را از حضرت کرد. امام (علیه السلام) فرمود: «حمانی» (۱. آنجا که می گوید:

لقد فاخرتنا من قریش عصابه

بمد خدود و امتداد أصابع

فلما تنازعنا المقال قضی لنا

علیهم بما نهوی نداء الصوامع

ترانا سکوتا و الشهید بفضلنا

علیهم جهیر الصوت فی کل جامع

فإن رسول الله أحمد جدنا

و نحن بنوه کالنجوم الطوالع

گروهی از قریش به کشیده بودن گونه ها و بلند بودن انگشتان خود، به تفاخر با ما برخاستند .

زمانی که کار به منازعه کشید، فریاد عبادتگاهها به سود ما آنگونه که ما می خواستیم داوری کرد.

ما را گرچه ساکت می بینی، ولی در هر محفلی با صدای رسا به فضل و برتری ما بر قریش، گواهی داده می شود.

همانا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) جد ماست و ما فرزندان او بسان ستارگان درخشانیم (و در آسمان انسانیت می درخشیم. .

متوکل متوجه امام (علیه السلام) شد و گفت: ای ابوالحسن! «ندای صوامع» چیست؟

فرمود:

«أشهد أن لا إله إلا الله و أشهد ان محمدا رسول الله»

سپس افزود: «این محمد ( صلی الله علیه و آله. جد من است یا جد تو!؟» متوکل با لحنی که حاکی از شکست او بود گفت: «آری، او جد توست و ما منکر این انتساب نیستیم» . (۲.

متوکل، در اقدامی دیگر، «ابن سکیت» دانشمند سرشناس آن دوره را وادار کرد که مسأله مشکلی را آماده کند و در مجلس مهمی که شخصیتهای علمی و سیاسی از جمله خود متوکل حضور داشته باشند از امام (علیه السلام) بپرسد شاید از این طریق بتواند امام (علیه السلام) را شکست دهد.

«ابن سکیت» دست بکار شد و همه مقدمات را فراهم ساخت، سپس پرسش خود را مطرح کرد:

«چرا خداوند موسی را با عصا و «ید بیضا» ، و عیسی را با شفا دادن نابینایان مادرزاد و مبتلایان به پیسی و زنده کردن مردگان، و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) را با قرآن و شمشیر فرستاد؟»

امام (علیه السلام) به تفصیل، فلسفه و حکمت بعثت پیامبران با معجزات یاد شده را بیان کرد و در توضیح معجزات رسول خدا (صلی الله علیه و آله) قرآن و شمشیر و بیان نقش آنها در پیشرفت اسلام، شمشیر را به شمشیر برنده و پیروزمند علی علیه السلام تفسیر کرد و فرمود:

«با شمشیر امام، امیرالمؤمنین علیه السلام بود که سرهای مشرکان و بت پرستان بریده شد و زورمندان عرب از ایستادگی در برابر آن بیمناک بودند و می گفتند: گریز از میدان نبرد ننگ است مگر از شمشیر علی علیه السلام که همچون صاعقه بر دشمن فرود می آید.»

امام (علیه السلام) در این بیان، علاوه بر پاسخ کامل به «ابن سکیت» مسأله امامت و جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله) را نیز پیش کشید و امیرالمؤمنین علیه السلام را به عنوان شمشیر پیروزمند اسلام معرفی کرد که گردن گردنکشان را زد و وحدت گروههای شرک، کفر و نفاق را بر هم زد و اسلام را یاری کرد.

سخنان امام (علیه السلام) زمینه را برای طرح مسأله اصلی آماده کرد، از این رو، «ابن سکیت» پرسید :

«هم اکنون امام کیست؟» امام (علیه السلام) فرمود: «به وسیله عقل، آنکه بر خدا دروغ می بندد، شناخته شده و تکذیب می گردد. در این گونه صحنه ها، داور عقل است و اوست که راستگو را از دروغگو تشخیص می دهد، و حکم خرد نافذ و قاطع است.»

پیشوای دهم (علیه السلام) در این سخن هر چند به ظاهر نامی از خود نبرد و بدین وسیله بهانه ای به دست دشمن نداد، ولی برای تشخیص پیشوای واقعی از مدعی پیشوایی امت، معیاری ارائه داد که با مراجعه به آن، پیشوایی غیر خاندان عصمت و طهارت، بویژه حکمرانان ستمگر عباسی خود به خود نفی می شد. از این رو، دانشمندان درباری حاضر در مجلس در برابر منطق امام (علیه السلام) احساس ناتوانی و شکست کردند. «یحیی بن اکثم» با لحنی سرزنش آمیز، بر سر «ابن سکیت» فریاد برآورد: «ابن سکیت» را چه کار به کار مناظره!؟ او فقط در زمینه نحو و شعر و لغت مهارت دارد. (۳.

متوکل، در اقدام زبونانه دیگری بر ضد امام (علیه السلام) به وزیر خود «فتح بن خاقان» دستور سب آن حضرت را داد. وقتی «فتح» این دستور را به اطلاع امام (علیه السلام) رساند. امام (علیه السلام) فرمود: «به او بگو «تمتعوا فی دارکم ثلاثه أیام..» . (۴. سه روز در خانه تان (از زندگی. بهره بگیرید (سپس هلاک خواهید شد. . وقتی «فتح» پیام امام (علیه السلام) را به آگاهی متوکل رساند: گفت: به (خاطر این تهدیدش. پس از سه روز او را بکشید . ولی در روز سوم خود او همراه «فتح بن خاقان» به قتل رسید. (۵.

وی، در اقدام دیگری برای آنکه توان نظامی خود را به رخ امام (علیه السلام) بکشد و بدین وسیله رعب و وحشتی در دل مخالفان خود بیفکند، دستور داد نیروهای نظامی اش که بالغ بر نود هزار نفر می شدند بر اسبهای خویش سوار شوند و هر کدام توبره اسب خود را پر از خاک قرمز کرده و در یک نقطه خالی کنند، سپس لباس رزم بپوشند و سلاح برگیرند و به بهترین و با شکوهترین شکل نظامی و با استفاده از تمامی نیروها و امکانات، صف آرایی کنند.

هنگامی که مأموریت انجام گرفت و کوه بزرگی از خاک توبره اسبان تشکیل شد و نیروها با نظم و صف آرایی ویژه در جایگاه خود قرار گرفتند، متوکل بر فراز تپه برآمد و امام هادی (علیه السلام) را نیز احضار کرد و گفت: هدف از فراخوانی شما این است که سپاهیان مرا تماشا کنید .

امام (علیه السلام) که به سوء نیت و انگیزه شیطانی متوکل از این حرکت نظامی کاملا واقف بود در صدد مقابله به مثل بر آمد و برای درهم شکستن غرور و قدرت ظاهری او فرمود: «آیا می خواهی من هم سپاهیانم را بر تو عرضه کنم؟»

متوکل که تا کنون سپاهی برای امام نمی شناخت و انتظار چنین سخنی را از امام (علیه السلام) نداشت، با ناباوری و تعجب گفت: «بلی» .

در پرتو دعا و خواست امام (علیه السلام) یکباره بین آسمان و زمین و مشرق و مغرب پر از سپاهیان الهی (ملائکه. که همگی غرق در سلاح بودند شد.

متوکل با دیدن این همه نیروی نظامی از وحشت، مدهوش شد و چون به خود آمد، امام (علیه السلام) خطاب به او فرمود:

«ما در دنیا و مسائل مربوط به آن، با شما به ستیز بر نمی خیزیم، ما به امور مربوط به آخرت مشغولیم، بنابراین از آنچه که گمان می کنی، زیانی به تو نخواهد رسید» . (۶.
۲ در برابر دولتمردان

درباریان و دولتمردان عباسی به پیروی از اربابشان «متوکل» امام هادی (علیه السلام) را به شکلهای مختلف مورد اذیت و آزار قرار می دادند. از جمله این افراد، «احمد بن خصیب» وزیر عباسیان است. وی، که فردی تنگ نظر و ستمگر بود (۷. پیوسته سعی در اذیت و آزار امام (علیه السلام) داشت. نمونه اش مشاجره او با پیشوای دهم (علیه السلام) درباره خانه مسکونی آن حضرت است که به ناحق اصرار می کرد امام (علیه السلام) از خانه خود بیرون رود و آن را به وی تسلیم کند.

امام هادی علیه السلام در برابر خواسته نا بحق او برایش پیغام تهدید آمیزی فرستاد:

«به همین زودی چنان زمین گیرت کنم و در پیشگاه خدا در موقعیتی قرارت دهم که چیزی برایت باقی نماند.»

چند روز طول نکشید که خداوند نابودش کرد. (۸.
۳ در سطح عامه مردم

علی رغم محدودیتهای ایجاد شده از سوی حکومت عباسی، امام (علیه السلام) در هر فرصت و موقعیتی حتی به هنگام گذر از خیابان با افراد و گروههای مختلف مردم دیدار می کرد. مهمترین موضوعی که در این دیدارها مطرح می شد مسأله امامت بود که معمولا به منظور هدایت افراد، یا تقویت ایمان آنان و یا ابلاغ به دیگران صورت می گرفت و به دو شکل اجرا می شد:

عنوان کردن مسأله امامت و بحث درباره آن

«سعید بن سهیل بصری» ملقب به «ملاح» می گوید:

«همراه «جعفر بن قاسم بصری» که واقفی بود در «سامرا» بودیم. هنگام عبور از خیابانی «ابوالحسن» علیه السلام او را دید و فرمود: «تا کی باید در خواب باشی؟ آیا زمان آن نرسیده است که از خواب غفلت بیدار شوی؟»

امام علیه السلام در این دو جمله، مرد واقفی را وادار به تفکر و تجدید نظر در اعتقاد باطلش کرد و زمینه بازگشت به حق را در وجود او فراهم ساخت، و سرانجام در مجلس دیگری با ارائه معجزه ای او را هدایت نمود. (۹.

نمونه دیگر، قصه دیدار فردی نصرانی به نام «یوسف بن یعقوب» با آن حضرت است. وی که از سوی متوکل احضار شده بود، برای رفع بلا از جان خود تصمیم گرفت صد دینار به امام هادی (علیه السلام) بدهد. وقتی به در خانه امام (علیه السلام) رسید خدمتکار آن حضرت بیرون آمد و گفت: تو یوسف بن یعقوب هستی؟ گفت: آری. گفت: داخل شو. و او را در دهلیز خانه نشاند و رفت. نصرانی، از اینکه خدمتکار امام (علیه السلام) نام او و پدرش را برده بود با آنکه کسی او را نمی شناخت و وی، اولین بار بود که به «سامرا» آمده بود تعجب کرد.

خدمتکار مجددا بازگشت و گفت: مبلغ صد دیناری را که لای کاغذ پیچیده و در آستینت پنهان کرده ای بده. این موضوع به تعجب او افزود. سپس به اندرون رفت و به خدمت امام (علیه السلام) رسید . امام (علیه السلام) فرمود: «ای یوسف! چه چیز برایت آشکار شد؟ گفت: سرورم دلایل و براهینی دیدم که برای هر جوینده حقی کافی است که به حق باز گردد. فرمود:

«هیهات، تو اسلام نخواهی آورد، ولی به زودی فرزندت فلانی اسلام آورده از پیروان ما خواهد شد. ای یوسف! گروهی گمان می برند که دوستی ما برای امثال شما سودی ندارد، سوگند به خدا، اینان دروغ می گویند، ولایت ما برای مانند تو نیز سودمند است. دنبال کاری که آمده ای برو و آن را همانگونه که دوست داری خواهی یافت.»

«یوسف» می گوید: به سوی خانه متوکل رفتم و آنچه می خواستم گفتم و بازگشتم.

«قطب الدین راوندی» پس از نقل این داستان می گوید:

«پس از مرگ «یوسف» با پسرش که مسلمان و شیعه ای وارسته بود دیدار کردم.او به من اطلاع داد که پدرش بر آیین مسیحیت مرده و او بعد از مرگ پدرش مسلمان شده است. و می گفت: من بشارت داده شده سرورم (امام هادی (علیه السلام) هستم» . (۱۰.

در جریانی دیگر «فتح بن یزید گرگانی» می گوید:

«در مسافرتی که در محضر امام (علیه السلام) بودم فرمود: هر کس از خدا بترسد دیگران از او بترسند و هر که از خدا اطاعت نماید دیگران از او پیروی خواهند کرد. ای فتح! هر کس خدا را فرمان برد از خشم بندگان نهراسد و هر کس خدا را به خشم آورد باید بداند که روزی دچار خشم بندگان خواهد شد.»

حضرت، با آماده کردن ذهن طرف و با تلاوت آیات: «أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولی الأمر منکم» (۱۱. و «یا لیتنا أطعنا الله و أطعنا الرسولا» (۱۲. مسأله پیروی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و «اولی الامر» را پیش کشید و اطاعت آنان را به اطاعت خداوند پیوند داد.

«فتح» از خدمت امام (علیه السلام) مرخص شد اما سخت تحت تأثیر سخنان آن حضرت قرار گرفته بود، لیکن هنوز مسأله دار بود و شب را به اندیشه و تفکر درباره مسائل مطرح شده سپری کرد.

روز بعد مجددا به خدمت امام (علیه السلام) رسید و گفت:

«اجازه می دهید درباره مسأله ای که از دیشب فکرم را مشغول داشته بپرسم؟»

امام (علیه السلام) اجازه داد و افزود:

«اگر «عالم» بخواهد تو را از آن مسأله آگاه خواهد ساخت. خداوند هیچ کس را بر غیبش آگاه نکرد مگر آن را که برگزید. همچون پیامبر (صلی الله علیه و آله)، و هر آنچه که از اسرار غیب نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) باشد نزد «عالم» نیز هست. و هر آنچه که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از آن آگاهی دارد، جانشینان او نیز آگاهی دارند.

ای فتح! شاید شیطان فریبت داده و با القای مطالبی تو را دچار تردید کرده است تا از راه خدا و «صراط مستقیم» منحرفت کند…»

«فتح» با شنیدن سخنان امام (علیه السلام) به اشتباه خود پی برد و وسوسه های شیطانی را از خود دور ساخت و به امامت آن حضرت معتقد گشت. (۱۳.

امام هادی علیه السلام در این دیدار متناسب با درک و آمادگی طرف، جایگاه امامت در نظام اعتقادی و عملی اسلام را با استناد به قرآن تشریح کرد. و با اعلام آگاهی از علم غیب و آگاه کردن طرف از آنچه که در فکر او می گذرد، شبهه ها و وسوسه های شیطانی را از ذهن او دور ساخت.
ارائه کرامت و معجزه

پیش از این به پاره ای از کرامات پیشوای دهم علیه السلام که در راستای تبیین و تثبیت موضع امامت آن حضرت برای افراد بود اشاره کردیم. اینک چند نمونه دیگر:

احمد بن محمد بن عبد الله می گوید:

«عبد الله بن هلیل قائل به امامت «عبد الله افطح» بود، ولی پس از سفر به «سامرا» از اعتقادش بازگشت. وقتی از علت آن پرسیدم گفت: تصمیم گرفتم از امام هادی (علیه السلام) در این زمینه بپرسم، تا آنکه روزی در یک مسیر باریکی به هم برخوردیم. امام (علیه السلام) خود را به من نزدیک کرد و چون در برابر من قرار گرفت چیزی به طرف من انداخت که بر سینه ام نشست، در آن نوشته شده بود: (عبدالله. در آن مقام نبود و شایستگی آن را نیز نداشت» . (۱۴.

«محمد بن اسماعیل کاتب» به نقل از پدرش می گوید:

«در سامرا»«یزداد» مسیحی، شاگرد «بختیشوع» را دیدم که از خانه «موسی بن بغا» باز می گشت . با هم همراه شدیم و به گفتگو پرداختیم.

وقتی که از کنار خانه ای گذشتیم «یزداد» گفت: صاحب این دیوار را می شناسی؟

کیست؟

جوانی حجازی به نام «علی بن محمد بن رضا علیه السلام» .

مگر چه شده؟

اگر آفریده ای علم غیب بداند اوست.

چطور؟

حادثه شگفتی از او برایت بگویم که هیچکس نه تو و نه دیگران آن را نشنیده است، لیکن خدا را بر تو گواه می گیرم که آن را برای کسی فاش نکنی، چه آنکه من پزشکم و زندگی ام در دست پادشاه است… روزی او را که فردی سیاه چهره بود و لباس و عمامه سیاهی نیز پوشیده بود سوار بر اسب سیاهی دیدم. در دل گذراندم: لباسهای سیاه، مرکب سیاه و مرد سیاه چهره، سیاه در سیاه در سیاه.

هنگامی که امام (علیه السلام) به من رسید، به چهره ام خیره شد فرمود: «قلب تو سیاهتر از چیزی است که چشمانت دید از سیاه در سیاه در سیاه.

خود را باختم و جوابی برای گفتن نداشتم.

از آنچه که دیدی چقدر دلت روشن گشت؟

خدا داناتر است.

این دیدار موجب شد که «یزداد» مسلمان شود. در بستر بیماری که منجر به مرگش شد شهادتین را جاری کرد و افزود:

«گواهی می دهم که «علی بن محمد» حجت خدا بر بندگانش و ناموس بزرگ او می باشد. قلب من (به برکت آن دیدار. سفید شد» . (۱۵.

۴ در قالب زیارت نیاکان خود

محور مهم دیگری که در راستای تبیین و تثبیت موضع امامت، مورد توجه و اهتمام پیشوای دهم علیه السلام بود، زیارت نیاکان خود بویژه امیرمؤمنان علیه السلام بود و همچنین اهمیت ویژه قائل شدن برای «حائر مقدس حسینی» به عنوان یکی از پایگاههای مهم امامت که در ضدیت جور و ستم پیشوایان کفر به پا خاسته و در این راه به شهادت رسیده است.

امام نقی (علیه السلام) در سال نخست تبعید به «سامرا» و در روز عید غدیر به زیارت مرقد جد بزرگوارش امیرمؤمنان (علیه السلام) رفت و با کلماتی که حاکی از مقام والای آن حضرت نزد پروردگار، و همچنین ستمهایی که از سوی قدرت طلبان غاصب بر آن امام معصوم روا داشته شده بود آن حضرت را زیارت کرد:

«ألسلام علیک یا ولی الله، أشهد أنک أول مظلوم و أول من غصب حقه، فصبرت و احتسبت حتی أتاک الیقین. و أشهد أنک لقیت الله و أنت شهید. عذب الله قاتلیک بأنواع العذاب و جد علیهم العقاب. جئتک عارفا بحقک، مستبصرا بشأنک، معادیا لأعدائک و من ظلمک، ألقی علی ذلک ربی إن شاء الله» . (۱۶.

درود بر تو ای ولی خدا! گواهی می دهم که تو نخستین مظلومی و نخستین کسی هستی که حقش غصب شده است. و در این راه پایداری کردی و به حساب خدا گذاشتی تا به حق پیوستی.

گواهی می دهم که تو به ملاقات خدا رفتی در حالی که شهید بودی. خداوند کشندگانت را به انواع عذابها کیفر دهد و آن را پیوسته برایشان فرو فرستد.

من در حالی که عارف به مقام توام و از شأن و منزلتت نزد خدا آگاهی دارم به حضورت رسیدم . دشمنانت و همچنین کسانی را که بر تو ستم کردند دشمن دارم و انشاء الله با این عقیده به ملاقات پروردگارم خواهم شتافت.

در زیارت دیگری، پس از بیان ویژگیهای جدش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و تجلیل از مقام والای او، به معرفی و بیان شمه ای از برجستگیها و خدمات امیرمؤمنان علیه السلام پرداخته است، سپس از حضرت فاطمه (علیه السلام) و ستمهایی که بر آن حضرت رفته یاد کرده و در پایان، نام یکایک پیشوایان علیهم السلام را برده از آنان به عنوان راهنمایان بشر، خزانه داران علم، سرپرستان و ولی نعمتان بندگان خدا، نگهبانان اسلام و حجتهای خدا بر زمین و… یاد کرده است. (۱۷.

علاوه بر زیارتهای یاد شده که اختصاص به امیرمؤمنان (علیه السلام) دارد زیارت دیگری از امام دهم (علیه السلام) به یادگار مانده که به زیارت «جامعه» معروف است و به خواهش یکی از شیعیان برای زیارت همه امامان علیهم السلام تعلیم داده شده است و هر یک از پیشوایان معصوم را می توان با آن زیارت کرد.

این زیارت را که به تعبیر علامه مجلسی از نظر سند صحیح ترین زیارتها، و از جهت محتوا عمیق ترین، و از جهت فصاحت و بلاغت فصیح ترین آنهاست (۱۸. شیخ طوسی و شیخ صدوق در کتابهای خود آورده اند. (۱۹. و شخصیتهای زیادی تا کنون به زبان فارسی و عربی بر آن شرح نوشته اند (۲۰.

امام هادی (علیه السلام) در این زیارتنامه به معرفی جایگاه و شناسایی ابعاد وجودی امامان علیهم السلام در نظام آفرینش و نقش هدایتگرانه آنان در به کمال رساندن استعدادها و سیراب کردن تشنگان از سرچشمه های زلال معرفت و دانش و… پرداخته و در بیانی ژرف و قالبی رسا و عارفانه از گوشه هایی از اسرار نهفته امامت پرده برداشته و تنها راه سعادت و دستیابی به کمال را در پیروی از آنان و چنگ زدن به ریسمان محبتشان و کناره گیری و بیزاری از دشمنانشان دانسته است.

در پیش به مناسبت بخشهایی از زیارت جامعه را آوردیم، اینک فرازهای دیگری از آن:

«أشهد أنکم الأئمه الراشدون، المهدیون، المعصومون، المکرمون المقربون، المتقون، الصادقون، المصطفون، المطیعون لله، القوامون بأمره العاملون بإرادته، الفائزون بکرامته.

اصطفاکم بعلمه، و أرتضاکم لغیبه، و اختارکم لسره… و رضیکم خلفاء فی أرضه، و حججا علی بریته، و أنصار لدینه، و حفظه لسره، و خزنه لعلمه، و مستودعا لحکمته، و تراجمه لوحیه، و أرکانا لتوحیده، و شهداء علی خلقه…»

«گواهی می دهم که شما، پیشوایان راهنما، هدایت یافته، معصوم، بزرگوار، مقرب پرهیزکار، راستگو، برگزیده، فرمانبر خدا، استوار کنندگان امر او و عمل کنندگان بر وفق خواست او هستید که به کرامتش نائل آمده اید.

خداوند شما را به دانش خویش برگزید و برای غیبش پسندید و برای سر خویش انتخاب کرد.. . و پسندید که شما جانشینان او در زمینش و حجتهای او بر مخلوقاتش و یاوران دینش، و حافظان سرش، و خزانه داران علمش (که از آسمان نازل شده.، و امانتداران حکمتش، و ترجمان وحیش، و بنیانهای توحیدش، و گواهان بر خلقش باشید.»

«… فالراغب عنکم مارق، و اللازم لکم لا حق، و المقصر فی حقکم زاهق و الحق معکم و فیکم و منکم و إلیکم، و أنتم أهله و معدنه، و میراث النبوه عندکم، و ایاب الخلق الیکم و حسابهم علیکم…»

«پس روگردان از شما از دین بیرون رفته و ملازم و همراه شما به شما پیوسته است. و کوتاهی کننده در حق شما نابود است. حق با شما در شما، از شما و به سوی شماست. و شما اهل آن و معدن آن هستید، و میراث نبوت نزد شماست، و بازگشت خلق به سوی شما و حسابشان با شماست …»

«… من والاکم فقد والی الله، و من عاداکم فقد عاد الله، و من أحبکم فقد أحب الله، و من أبغضکم فقد أبغض الله، و من أعتصم بکم فقد اعتصم بالله» . (۲۱.

«دوستدار شما دوستدار خداست و دشمن شما دشمن خدا. آنکه به شما محبت ورزد به خدا محبت ورزیده و آنکه به شما کینه ورزد به خدا کینه ورزیده است، و هر که به شما تمسک جوید به خدا تمسک جسته است.»

امام هادی علیه السلام در اقدامی دیگر، گام را از این هم فراتر نهاده و در حرکتی غیر منتظره حتی برای شیعیان افکار را به عظمت و موقعیت استثنایی بارگاه ملکوتی جد بزرگوارش امام حسین علیه السلام متوجه ساخت و نقش الهام دهی و شفابخشی تربت پاک حسینی را به دوستداران مکتب و شیفتگان راهش گوشزد کرد. «ابوهاشم جعفری» می گوید:

«همراه «محمد بن حمزه» به عیادت امام هادی (علیه السلام) که بیمار بود رفتیم. امام (علیه السلام) فرمود : با مال من گروهی را به «حائر حسینی» بفرستید (تا برای شفای من دعا کنند..

ما از نزد امام خارج شدیم. محمد بن حمزه خطاب به من گفت: ما را (برای دعا. به حرم امام حسین (علیه السلام) می فرستد، در حالی که خود او (در شأن و مرتبت. همچون صاحب حرم است!

برگشتم و سخن او را برای امام (علیه السلام) بازگفتم. فرمود: مطلب آنگونه که او می پندارد نیست . خداوند جایگاههایی دارد که دوست دارد در آن جایگاهها عبادت شود و «حائر حسینی» از جمله این مکانهاست» . (۲۲.

در روایتی دیگر، همین مطلب با توضیح بیشتری آمده است: «ابوهاشم» می گوید:

«زمانی که امام هادی (علیه السلام) بیمار بود به نزدش رفتم. فرمود: «ای ابوهاشم! فردی از دوستان ما را به «حائر حسینی» بفرست تا برای (شفای. من دعا کند.»

بیرون آمدم تا فردی را پیدا کنم. به «علی بن بلال» برخوردم. موضوع را با او در میان گذاشتم و از او خواستم به «کربلا» رود و برای امام (علیه السلام) دعا کند.

«علی» شگفت زده شد و گفت: «به جان و دل حاضرم، ولی به اعتقاد من امام هادی (علیه السلام) برتر از «حائر حسینی» است، زیرا او در شمار صاحب حرم است و دعای آن حضرت برای خود بهتر از دعای من برای اوست.»

بازگشتم و آنچه «علی بن بلال» گفته بود به اطلاع امام (علیه السلام) رساندم. فرمود: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برتر از «کعبه» و «حجر الأسود» بود، با این حال به گرد «خانه» طواف می کرد و «حجر الأسود» را استلام می نمود. برای خدا در روی زمین بقعه هایی است که لازم است خداوند در آن بقعه ها خوانده شود، و دعای افراد در این گونه جاها مستجاب است، و «حائر حسینی» از جمله این بقعه هاست» . (۲۳.

پیشوای دهم علیه السلام با آنکه خود، امام معصوم و مستجاب الدعوه است، اما از شیعیان می خواهد که با پول او به «کربلا» روند و در حرم مقدس امام حسین علیه السلام برای بهبودی او دعا کنند.

نکته قابل توجه اینکه در روایت نخست، امام (علیه السلام) دستور داد گروهی را با پول او به کربلا بفرستند. آیا این اقدام امام (علیه السلام) صرفا یک مسأله شخصی و فردی بود؟ شاید استنباط یاران امام (علیه السلام) مثل «ابوهاشم» ، «محمد بن حمزه» و «علی بن بلال» در همین حد بوده است و همین امر موجب تحیر و شگفتی و در نهایت، پرسش آنان از حکمت و فلسفه این اقدام شده بود. در صورتی که امام (علیه السلام) با این عمل، کربلا و مشهد مقدس حسین بن علی (علیه السلام) و یاران او را به عنوان سرزمینی که مورد عنایت و توجه خداست و دعا در آن به اجابت می رسد، مطرح کرد و عملا آموخت که «حائر حسینی» دری از درهای رحمت الهی و نسخه ای شفابخش برای رفع مشکلات و گرفتاریها و بهبود از انواع بیماریهاست که باید بدانجا پناه برد. و از آن کعبه عشق و اخلاص و ایثار و استوره پایداری و مقاومت، برای شکستن بتهای زر و زور و تزویر و به اهتزاز در آوردن پرچم حق و عدالت و آزادی بر فراز بام انسانیت، الهام گرفت.

به نظر می آید این حرکت امام (علیه السلام) پیش از آنکه یک حرکت فردی باشد یک حرکت اعتقادی، سیاسی و مبارزاتی بود که در آن شرایط خفقان و مرگبار حکومت عباسی، با درایت و تدبیر حکیمانه ای از سوی آن حضرت اعمال شد و به اصل مسأله امامت مرتبط می گشت.

در شرایطی که حکمرانان عباسی بویژه متوکل، از «حائر حسینی» به عنوان خطرناکترین و زیانبارترین پایگاهی که خطری جدی برای ادامه حکومت ستمگرانه آنان دارد، یاد می کردند و متوکل آن جنایت بی سابقه را نسبت به آن انجام داد، امام (علیه السلام) دست به این حرکت لازم زد و در پوششی حکیمانه و به ظاهر، غیر متعرضانه نسبت به دستگاه، در برابر تلاشهای مذبوحانه دشمن موضع گرفت و افکار را به سوی خاطره انگیزترین، ستم سوزترین و الهام بخش ترین پایگاه امامت یعنی کربلا جلب کرد.

۵ در سخنان گهربارش

مسأله امامت و تبیین و تحکیم پایه های آن، در سخنان ارزنده امام دهم علیه السلام نیز که معمولا برای عموم القا می شد و در دسترس همگان بود متجلی است.

اینک دو نمونه:

«امام هادی از پدرانش، از جدش امیرمؤمنان (علیه السلام) روایت کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) (خطاب به علی (علیه السلام). فرمود: «ای علی! هر کس دوست دارد که با شادمانی و پاکی و در امان بودن از مصیبت بزرگ روز قیامت، به دیدار خدا بشتابد باید تو را دوست داشته باشد، و نیز دوستدار فرزندان تو: حسن، حسین، علی بن حسین، محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد، حسن بن علی، و مهدی پایانبخش آنان، باشد.

ای علی! در آخر الزمان گروهی تو را دوست خواهند داشت در حالی که (برخی دیگر از. مردم آنان را سرزنش می کنند و اگر آنان نیز دوستی تو را برگزینند برایشان بهتر است، اگر بدانند و تو و فرزندانت را که برترین درودهای خدا بر آنان باد بر پدران، مادران، برادران، خویشان و نزدیکان خود مقدم می دارند. اینان روز قیامت در زیر «لوای حمد» محشور خواهند شد، خداوند از بدیها و گناهانشان می گذرد و درجاتشان را بالا می برد، و این است پاداش کردارشان» . (۲۴.

امام علیه السلام در این روایت، تنها به مسأله تبیین امامت خود بسنده نکرد، بلکه سلسله امامت را آنهم از زبان پدرانش و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مطرح کرد و دوستی آنان را شرط در امان بودن از عذاب الهی و نگرانی روز قیامت دانست.

در سخنی دیگر در پاسخ پرسش «صقر بن أبی دلف» از معنای روایت نقل شده از پیامبر (صلی الله علیه و آله): «لا تعادوا الأیام فتعادیکم» با روزها دشمنی نورزید که به دشمنی شما بر خواهند ساخت، فرمود:

«آری» ، «ایام» ما هستیم و به یمن وجود ما آسمانها و زمین برپاست. شنبه نام رسول خداست، و یکشنبه کنایه از امیرمؤمنان است، و دوشنبه: حسن و حسین هستند، و سه شنبه: علی بن حسین، محمد بن علی و جعفر بن محمد. چهارشنبه: موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی و من .

پنجشنبه: فرزندم حسن بن علی و جمعه نوه ام (حضرت مهدی. و گروه حق طلب نزد او گرد می آیند، و او، زمین را پر از قسط و عدل می کند همانسان که از ستم و جور پر شده است. این است معنای «ایام» پس با آنان در دنیا دشمنی نورزید تا در آخرت با شما دشمنی نورزند» . (۲۵.

پی نوشت:

۱. حمانی به کسر حاء و تشدید میم منسوب به حمان بن عبد العزی و تیره ای از بنی تمیم است، در حالی که مضمون اشعار بیانگر این است که گوینده آن، فردی علوی است. از این رو، نقل شیخ طوسی در امالی (ج ۱، جزء ۱۱، ص ۲۹۳. که به جای «حمانی» ، «فلان بن فلان علوی» دارد، به نظر صحیح تر می آید. در این نقل «حمانی» در کلام راوی آمده و گفته است: به گمان من منظور امام (علیه السلام) حمانی بوده است. و در نقل شیخ به جای «حمانی» ، «جمانی» آمده است.

۲. مناقب، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۴۰۶، و حیاه الامام علی الهادی (علیه السلام)، ص .۲۴۱

۳. حیاه الامام علی الهادی (علیه السلام)، ص ۲۴۲ .۲۴۴

۴. پیام امام (علیه السلام) آیه ۶۵ از سوره هود است که حاوی وعده عذاب به قوم متخلف صالح است.

۵. مناقب، ابن شهرآشوب، صج ۴، ص .۴۰۷

۶. بحار الانوار، ج ۵۰، ص .۱۵۶

۷. در ستمگری و سنگدلی وی نوشته اند: روزی ستمدیده ای از او دادخواهی کرد. وی که سوار بر اسب بود، پا از رکاب برداشت و چنان بر سینه دادخواه زد که در جا کشته شد. شاعری در این زمینه می گوید:

قل للخلیفه یابن عم محمد

اشکل وزیرک إنه رکال

اشکله عن رکل الرجال فان ترد

مالا فعند وزیرک الاموال

به خلیفه بگو ای پسر عم پیامبر! (صلی الله علیه و آله) دست و پای وزیرت را ببند که زیاد لگد می زند.

دست و پایش را ببند که به مردم لگد نزد و (و به او بگو. اگر مال و ثروت می خواهی نزد وزیرت اموال زیادی است. «ر.ک. مروج الذهب، ج ۴، ص ۸۴» .

۸. اعلام الوری، ص ۳۴۲، و مناقب، ابن شهرآشوب، ج ۴، ص .۴۰۸

۹. اعلام الوری، ص .۳۴۶

۱۰. بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۱۴۴ .۱۴۵

۱۱. سوره نساء، آیه ۵۹، «از خدا و پیامبران (صلی الله علیه و آله) و صاحبان امر خویش اطاعت کنید.»

۱۲. سوره احزاب، آیه ۶۶، «روزی که چهره هاشان بر آتش بیفتد گویند:. ای کاش (در دنیا. خدا و پیامبران را اطاعت می کردیم» .

۱۳. اثبات الوصیه، ص ۱۹۸ .۱۹۹

۱۴. الکافی (صلی الله علیه و آله)، ج ۱، ص ۳۵۵، و بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۱۸۴ .۱۸۵

۱۵. ر.ک. دلائل الامامه، ص ۲۲۱، و بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۱۶۱ .۱۶۲

۱۶. کامل الزیارات، ص ۴۱ و حیاه الامام علی الهادی علیه السلام، ص .۲۵۰

۱۷. برای آگاهی بیشتر از متن زیارتنامه به حیاه الامام علی الهادی علیه السلام، ص ۲۵۱، ص ۲۵۱ ۲۵۶ رجوع کنید.

۱۸. بحار الانوار، ج ۹۹، ص .۱۴۴

۱۹. ر.ک. تهذیب الأحکام، ج ۶، ص ۹۵، عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج ۲، ص ۲۷۷، و من لا یحضره الفقیه، ج ۲، ص .۶۰۹

۲۰. برای آگاهی از شرحهای نوشته شده به الذریعه الی تصانیف الشیعه، ج ۱۳، ص ۳۰۵ ۳۰۶ رجوع کنید.

۲۱. مفاتیح الجنان، زیارت جامعه.

۲۲. کامل الزیارات، باب ۹۰، ص .۲۷۳

۲۳. همان مدرک، ص .۲۷۴

۲۴. الغیبه، شیخ طوسی، ص ۹۰ ۹۱ و بحار الانوار، ج ۳۶، ص .۲۵۸

۲۵. کمال الدین، ج ۲، ص ۳۸۳، و بحار الانوار، ج ۵۰، ص ۱۹۴ .

منبع : تحلیلی از تاریخ دوران دهمین خورشید امامت , سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

مقام علمی ـ سیاسی امام جواد (علیه السلام).

اشاره:

امام جواد  بزرگواران چشمه های جوشان معرفت و گنجینه های علوم الهی هستند که چون چراغی پرفروغ و خاموش نشدنی در وادی جهل و ظلمت پرتوافشانی می کنند،به طوری که در عرصه علم و دانش تاریکی را از بین برده و در حوزه سیاست امید حق ستیزان را نومید می سازند. امام جواد(علیه السلام) همانند دیگر امامان معصوم(علیه السلام) دارای کمالات علمی و اندیشه های سیاسی در مرتبه اعلی است که بعد از شهادت پدر بزرگوارش، در کودکی، امامت و رهبری شیعیان را به عهده گرفت و به رغم مشکلات حادّ جامعه مسلمین نقش شایسته ای در راه گسترش دانش و فرهنگ حیات بخش اسلام ایفا نمود.

فضای سیاسی و اجتماعی

امام جواد(علیه السلام) در دوره ای امامت خویش را آغاز کرد که به رغم اقتدار شیعیان، عرصه سیاسی و اجتماعی جامعه گرفتار چالش های عمیق عقیدتی و درگیری های مختلف شده بود.

دوران امامت آن حضرت با خلافت دو نفر از خلفای ستم پیشه عباسی (مأمون و معتصم) مقارن بود.

مأمون به دلیل این که با قتل امام رضا(علیه السلام) دچار بدنامی و تزلزل شده بود، صلاح نمی دید که بیش از آن به آزار امام جواد(علیه السلام) بپردازد. هم چنین به دلیل قدرت شیعیان در آن روزگار تمام سعی خود را بر آرام نگه داشتن اوضاع مصروف می داشت، لذا به منظور دست یابی به چنین هدفی ناچار شد آن حضرت را مانند پدرش امام رضا(علیه السلام) در قدرت سهیم کند. امام ولایتعهدی را قبول کرد، مشروط بر این که هرگز در کاری دخالت نکند و این امر مشروع بودن حکومت خلیفه را با سؤال روبه رو می کرد. امام جواد با گذاشتن شروطی مبنی بر دخالت نکردن در امور، عملاً ناچار شدن خود را به پذیرش ولایتعهدی به نمایش گذاشت و نقشه خلیفه را که با این هدف درصدد کسب مشروعیّت بود، ناکام گذاشت.

مسأله مخاطره آمیزی که در این مقطع حسّاس شیعیان را تهدید می کرد، قدرت گرفتن و پیشرفت «مذهب معتزله» بود. مکتب اعتزال در آن زمان رواج و رونق بسیاری گرفته بود و حکومت وقت از طرفداران آن بسیار حمایت می کرد. آنان دستورات ومطالب دینی را به عقل خویش عرضه می نمودند و آن چه را که عقلشان صریحاً تأیید می کرد، می پذیرفتند و بقیّه را انکار می کردند و چون نیل به مقام امامت در سنین خردسالی با عقل ظاهر بینشان سازگار نبود، پرسش های دشوار و پیچیده ای را مطرح می کردند تا به پندار خویش حضرت جواد(علیه السلام) را در میدان رقابت علمی و سیاسی شکست دهند. امّا آن امام با پاسخ های قاطع و استدلال های قوی از این مناظره ها سربلند بیرون آمد و هرگونه تردید در مورد امامت خویش را از بین برد و اصل امامت را تثبیت نمود و نشان داد که برخورداری از منصب الهی در خردسالی هیچ مشکلی ندارد.

از دیگر مسائل مطرح در این عصر، تهاجم عقیدتی و نیرنگ بازی های دو خلیفه ملعون عباسی(مأمون و معتصم) با مردم بود. به گواهی تاریخ مأمون مکّارترین و منافق ترین خلیفه عباسی بود که برای کسب پیروزی نهایی و قطعی بر اندیشه شیعه بسیار کوشید و هدف نهایی وی از تشکیل مناظره با امامان شیعه شکست ایشان و در نهایت سقوط مذهب تشیّع بود، زیرا او می خواست برای همیشه ستاره تشیّع افول کند و بزرگ ترین مانع در برابر حاکمان غاصب و ستمگر از میان برداشته شود، امّا در چنین عصری امام محمد تقی(علیه السلام) قاطعانه و با اقتدار الهی تمام در برابر انحرافات، مسامحه ها، توهین ها و دیگر مکرهای خلفای باطل ایستاد و از حقانیّت دین اسلام و شیعیان دفاع کرد.(۱) ایشان به رغم محدودیّت های موجود از سوی دستگاه خلافت، از طریق نصب وکلا و نمایندگان، ارتباط خود را با شیعیان حفظ می کرد. در سراسر قلمرو حکومت مأمون و معتصم آن حضرت کارگزارانی را اعزام می کرد و با فعالیّت های سیاسی گسترده از تجزیه نیروهای شیعه جلوگیری می نمود.

از جمله: آن بزرگوار به وکلای خود اجازه می داد که به درون دستگاه خلافت نفوذ کرده و مناصب حسّاس حکومتی را در دست بگیرند. هم چنین برخی از کارگزاران امام نیز به عنوان حاکم شهرها منصوب شدند و همه امور را با دقّت تحت نظر داشتند.(۲) در دوران امامت امام نهم بعضی از انحرافات عقیدتی مطرح بود که ریشه در دوران های قبل داشت، ولی آن بزرگوار به مناسبت هایی با این انحرافات برخورد می کرد و با اعلام موضع خویش، نظر حق و صائب را بیان می نمود و مردم را از باورهای ناصحیح و غلط باز می داشت.

امام جواد(علیه السلام) در برابر فرقه هایی که در دوران امامتش وجود داشت، شیعیان را راهنمایی می کرد. یکی از این فرقه ها اهل حدیث بود که مجسّمی مذهب بوده و خدا را جسم می پنداشتند. امام درباره آنان به شیعیان می فرمود:

که اجازه ندارند پشت سر هر کسی که خدا را جسم می داند، نمازگزارده و به او زکات بپردازند.(۳)

واقفیّه یکی دیگر از فرقه های موجود انشعابی از شیعه بود که به صورت معضلی بزرگ در مقابل شیعیان مطرح شده بود؛ آنان کسانی بودند که پس از شهادت امام کاظم(علیه السلام) بر آن حضرت توقّف کرده و امامت فرزندش علی بن موسی الرضا(علیه السلام) را نپذیرفتند.

زیدیه نیز فرقه ای بود منشعب از شیعه که طعن آنان بر امامان معصوم(علیه السلام)، سبب موضع گیری تند ائمه در برابر این گروه شد، چنانکه در روایتی از امام جواد(علیه السلام) واقفیّه و زیدیّه مصداق آیه: «وجوهٌ یومئذٍ خاشعهٌ عاملهٌ ناصبه»(۴) خوانده شدند و در ردیف ناصبی ها قرار گرفتند.(۵)

منزلت علمی

با این که مناصب الهی وابسته به سن خاص نیست و خداوند مقام نبوّت را در کودکی به بعضی از پیامبران اعطا نموده، ولی با این حال امامت پیشوای نهم و مقام علمی او نه تنها از طرف مخالفان مورد تردید جدّی واقع شد، بلکه افراد عادّی از شیعیان و برخی از بزرگان و علمای شیعه نیز در این مسئله گفت و گو داشتند و در واقع این قضیّه به صورت یک معضل اعتقادی درآمده بود.

ابن رستم طبری از دانشمندان قرن چهارم می نویسد: «زمانی که سن امام جواد(علیه السلام) به شش سال و چند ماه رسید، مأمون پدرش امام رضا(علیه السلام) را به شهادت رساند و شیعیان در حیرت و سرگردانی فرو رفتند و در میان مردم اختلاف نظر پدید آمد و سن ابوجعفر را کم شمردند و شیعیان در سایر شهرها متحیّر شدند.»(۶) به همین جهت شیعیان اجتماعاتی تشکیل دادند و دیدارهایی با آن حضرت به عمل آوردند و به منظور آزمایش و حصول اطمینان از این که دارای علم امامت است، پرسش هایی را مطرح کردند و هنگامی که پاسخ های قاطع و روشن دریافت نمودند، مقام علمی آن بزرگوار را باور کردند و آرامش یافتند.

با طرح پرسش هایی از امام جواد(علیه السلام) نه تنها عظمت علمی آن حضرت در نزد شیعیان به اثبات رسید، بلکه علمای مذاهب دیگر این عظمت علمی را باور کردند. از جمله:

ابن حجر هیثمی می نویسد: «مأمون او را به دامادی انتخاب کرد، زیرا با وجود سن کم از نظر علم و آگاهی و حلم بر همه دانشمندان برتری داشت.»(۷)

هم چنین دانشمندان دیگری که به مقام علمی و والای آن حضرت اعتراف نموده اند، عبارتند از: احمد بن خطیب بغدادی (متوفای ۴۶۳ ق) یحیی بن اکثم (متوفای ۲۴۲ ق)، عزالدّین ابن اثیر جوزی(متوفای ۶۳۰ ق)، ابن تیمیه حرّانی دمشقی (متوفای ۷۵۸ ق) ابن عماد حنبلی دمشقی (متوفای ۱۰۸۹ ق) و دانشمندان دیگر…

از زیباترین و جالب ترین جلوه های علم و فضل امام نهم بازخوانی اندیشه ها می باشد. قاسم بن عبدالرحمان می گوید: به مذهب زیدیّه گرایش داشتم که به شهر بغداد سفر کردم.

مدّتی در آنجا بودم. روزی در یکی از خیابان های آن شهر، مردم را دیدم که با شور و شوق در جنب و جوش هستند. بعضی می دوند و برخی سعی می کنند تا خود را به نقاط بلند برسانند.

بعضی نیز ایستاده و به نقطه ای خیره شده اند، پرسیدم: مگر چه شده؟ گفتند: ابن الرضا(علیه السلام) می آید.

من هم ایستادم و به نظاره پرداختم حضرت سوار بر مرکب به سوی ما می آمد. همان طور که به او نگاه می کردم، با خودم گفتم:خداوند گروه امامیه را از رحمت خود دور کند.

آنان معتقدند که پروردگار سبحان، اطاعت از این جوان را بر مردم واجب گردانیده است. همین که این به ذهنم خطور کرد، حضرت خطاب به من این آیه را تلاوت کرد: «فقالوا ابشراً منّا واحدا نتّبعه انّا اذاً لفی ضلالٍ و سعر؛(۸) قوم ثمود گفتند: آیا ما از بشری از جنس خود پیروی کنیم؟ اگر چنین کنیم، در گمراهی و جنون خواهیم بود. در این هنگام با خود گفتم: مثل این که او ساحر است و از دل من خبر می دهد. بار دیگر حضرت خطاب به من این آیه شریفه را تلاوت کرد: «أالقی الذّکر علیه من بیننا بل هو کذّاب اسرٌ؛(۹) آیا تنها به او وحی نازل شده است؟ نه او آدم بسیار دروغگو و خود پسند است.»

وقتی دیدم آن حضرت از اندیشه های قلبی من خبر می دهد، اعتقادم به آن بزرگوار کامل شد و از مذهب زیدیه دست برداشتم و به امامت ایشان اقرار کردم و اعتراف نمودم که او حجّت خدا بر مردم است.(۱۰)

تربیت شاگردان

در دوره امام جواد(علیه السلام) تا زمان امام حسن عسگری(علیه السلام) به دلیل فشارهای سیاسی و کنترل شدید فعالیّت های آنان از طرف دربار خلافت، شعاع فعالیّت های علمی آن بزرگواران بسیار محدود بود، هر چند از علم وسیعی برخوردار بودند.

پیشوای نهم شیعیان با توجه به این که در سن جوانی به شهادت رسید، در عمر کوتاه و با برکت خویش علاوه بر انجام وظایف سنگین رهبری امّت، به تربیت شاگردانی که بتوانند پیام آسمانی خاندان نبوّت و امامت را به نسل بعدی منتقل سازند، توجه خاص داشت.

دانشمندان علم رجال و تراجم تعداد اصحاب و شاگردان امام محمد تقی(علیه السلام) را یک صدو ده نفر ذکر کرده اند.(۱۱) بیست و شش نفر از آنان مجموعاً هفتاد و هشت اثر نوشته اند که یکی از آنان «علی بن مهزیار» است با تألیف سی و پنج اثر. دیگری «محمد بن عبداللّه بن مهران» است که دارای هفت اثر می باشد و سومی «معاویه بن حکیم» با هفت اثر.(۱۲)

یکی از اصحاب امام جواد(علیه السلام) حضرت عبدالعظیم حسنی(علیه السلام) است که مقدار قابل توجهی حدیث از امام نقل کرده است.(۱۳)

از دیگر چهره های برجسته و درخشان از بین شاگردان و راویان آن حضرت می توان از «احمد بن محمد بن نصر بزنطی»، «زکریا بن آدم»، «حسین بن سعید اهوازی» و «احمد بن محمد بن خالد برقی» که هر کدام در صحنه های علمی و فقهی وزنه ای خاص به شمار می رفتند، نام برد. قابل ذکر است که روایت کنندگان از امام جواد(علیه السلام) منحصر به راویان و محدّثان شیعه نمی باشند، بلکه محدّثان و دانشمندان اهل تسنّن نیز معارف و حقایقی از اسلام را از آن حضرت نقل کرده اند، از جمله: «خطیب بغدادی» احادیثی با سند خود از آن بزرگوار نقل کرده است.(۱۴) هم چنین «ابوبکر احمد بن ثابت» و «ابواسحاق ثعلبی» در کتب تاریخ و تفسیر خویش روایاتی از آن امام نقل کرده اند.(۱۵)

نکته قابل دقت در روایات رسیده از امام جواد(علیه السلام) تنوّع روایات در موضوعات مختلف و مورد نیاز آن زمان بوده است که به عنوان نمونه به این موضوعات می توان اشاره کرد:

  1. توحید و بسیاری از شبهاتی که در این زمینه در آن زمان مطرح بوده است.(۱۶)
  2. تفسیر قرآن، تأویل و بیان بطون آیات.
  3. روایات فقهی در باب نماز، زکات، حج و…
  4. بیان فلسفه و علل احکام.

مناظره های علمی

دولت عباسی به منظور درهم شکستن چهره علمی امامان(علیه السلام) و زیر سؤال بردن دانش و حتی امامت آنان، جلسات مناظره و گفت وگوی علمی تشکیل می داد. البته با این کار عباسیان نه تنها به مقصود خویش نمی رسیدند، بلکه موجب رسوایی و فضاحت خود می شدند.

از آن جا که امام جواد(علیه السلام) نخستین امامی بود که در خردسالی به منصب امامت رسید، آن حضرت مناظرات و گفت و گوهایی داشته است که برخی از آن ها بسیار مهم و مفید بوده است.

راز برپایی آن مناظرات این بود که از یک طرف امامت آن امام به خاطر کمی سن برای بسیاری از شیعیان کاملاً ثابت نشده بود، از این رو برای اطمینان خاطر و به عنوان آزمایش، سؤالات فراوانی از ایشان می کردند. از طرف دیگر مکتب اعتزال و افراطی گری در بهره وری از عقل رونق یافته بود و حکومت وقت نیز از آنان پشتیبانی می کرد، لذا این گروه سؤالات عقلی دشواری مطرح می کردند تا به پندار خامشان حضرت را در میدان رقابت علمی شکست دهند، ولی در همه این مناظرات، امام جواد(علیه السلام) با علم امامت که ناشی از علم خداوندی است، با پاسخ های قاطع هرگونه شک و تردید را در مورد امامت خود از بین برد. به همین جهت است که بعد از ایشان در دوران امامت امام هادی(علیه السلام) که در کودکی به امامت رسید، مشکلی ایجاد نشد و برای همه روشن شده بود که خردسالی مانع منصب امامت نمی شود.

مناظره آن بزرگوار با «یحیی بن اکثرم» و «ابن ابی داود» و غلبه بر آن دو از این نمونه مناظرات است.(۱۷)

پاسدار حریم وحی

نهمین امام شیعیان بر این باور بود که آیات الهی باید در سطح جامعه فراگیر شود و تمام مسلمانان در گفتار و رفتار و استدلال های روزمره خود از قرآن و معارف بلند آن بهره گیرند. به همین جهت سعی می کرد که در گفت و گوها و معاشرت و برخورد با مردم از آیات قرآن استفاده کند.

امام جواد(علیه السلام) به عنوان پاسدار حریم وحی از تفسیرهای نابه جا و غیر عقلانی آیات قرآن جلوگیری کرده و علما و دانشمندان را به سوی فهم صحیح آیات راهنمایی می کرد.

روزی در مجلس معتصم برخی از دانشمندان به آیه ای استناد کرده و یک حکم شرعی صادر نمودند. امام که در آن جلسه حضور داشت، خطای آنان را گوشزد نمود و تفسیر صحیح را برای حاضرین بیان کرد. «محمد بن مسعود عیاشی سمرقندی» در تفسیر خود ماجرای آن مجلس را چینین آورده است: در زمان معتصم عباسی عوامل خلیفه، عدّه ای دزد را دستگیر کرده و از مرکز خلافت در مورد چگونگی مجازات آنان خواستار دستور بودند.

خلیفه در مورد این حادثه حساس مجلس مشورتی تشکیل داد و از دانشمندان عصر، کیفیّت اجرای حدّ شرعی را در مورد آنان خواستار شد. آنان گفتند: قرآن در این مورد بهترین راه کار است، آن جا می فرماید: «انّما جزاء الّذین یحاربون اللّه و رسوله و یسعون فی الارض فساداً ان یقتّلوا او یصلّبوا او تقطّع ایدیهم و ارجلهم من خلافٍ اوینفوا من الارض…؛(۱۸) کیفر کسانی که با خدا و پیامبرش به جنگ بر می خیزند و در روی زمین در اشاعه فساد تلاش می کنند، این است که اعدام شوند یا به دار آویخته شوند یا دست و پای آنان بر عکس یکدیگر قطع شود و یا این که از سرزمین خود تبعید گردند.»

آنان به خلیفه پیشنهاد کردند طبق این آیه یکی از کیفرهای فوق را در مورد تبهکاران انتخاب کند. معتصم عباسی در همان جلسه از امام نیز نظر خواست. آن حضرت اول از اظهار نظر خودداری کرد، امّا وقتی که با اصرار خلیفه مواجه شد، نظر خود را چنین اعلام کرد: ایشان در استدلال به آیه خطا کردند. استنباط حکم شرعی از این آیه دقت بیش تری می طلبد و باید تمام جوانب مسأله در نظر گرفته شود و نسبت به جرم های مختلف کیفرها فرق می کند؛ زیرا این مسأله صورت های مختلف و احکام جداگانه دارد:

۱ـ اگر این راهزنان فقط راه را نا امن کرده اند، و نه کسی را کشته و نه مالی را به غارت برده اند، مجازات آنان فقط حبس است و این همان معنی «نفی الارض» است.

۲ـ اگر راه را نا امن کرده و افراد بی گناهی را کشته اند، امّا به مال دیگران تجاوز نکرده اند، مجازات آنان اعدام است.

۳ـ اگر امنیّت را از راه های عمومی سلب کرده، انسان های بی گناه را کشته و مال مردم را نیز به غارت برده اند، کیفر آنان باید سخت تر باشد، یعنی اول دست و پایشان را به عکس هم دیگر قطع می کنند، سپس به دار مجازات آویخته می شوند. معتصم این نظریه را پسندید و به عامل خود دستور داد که طبق نظر امام جواد(علیه السلام) عمل کند.(۱۹)

استدلال به قرآن

مسئله امامت حضرت جواد(علیه السلام) در خردسالی، در عصر امامت خود ایشان نیز مطرح بود،لذا این مسئله را از خود ان حضرت می پرسند.

مرحوم کلینی می نویسد: شخصی محضر امام جواد(علیه السلام) شرف یاب شد و گفت: یابن رسول اللّه! عدّه ای از مردم نسبت به موقعیت امامت شما شبهه ایجاد می کنند. حضرت در پاسخ چنین فرمود: خداوند متعال به حضرت داود(علیه السلام) وحی کرد که فرزندش سلیمان(علیه السلام) را جانشین خود قرار دهد، با این که سلیمان کودکی خردسال بود.

این موضوع را برخی از دانشمندان بنی اسرائیل نپذیرفتند و در اذهان مردم شک و شبهه ایجاد کردند، به همین جهت خداوند به حضرت داود(علیه السلام) وحی کرد که عصا و چوب دستی اعتراض کنندگان و سلیمان(علیه السلام) را بگیر و هر کدام را با علامتی مشخص کن که از چه کسی است؟ سپس آن ها را شبانگاه در جایی پنهان نما. فردای آن روز به همراه صاحبان آن ها بروید و چوب دستی ها را بردارید. چوب دستی هر کس سبز شده باشد، همان شخص جانشین و حجّت بر حق خدا خواهد بود.

همگی این پیشنهاد را پذیرفتند و چون به مرحله اجرا درآوردند، عصای حضرت سلیمان(علیه السلام) سبز شده بود. پس از آن همه افراد پذیرفتند که او حجّت و پیامبر خداست.(۲۰)

«علی بن اسباط» یکی از یاران امام محمد تقی(علیه السلام) می گوید: روزی به محضر آن حضرت رسیدم در حالی که در مورد امامت ایشان در خردسالی شک و تردید داشتم. در همان لحظه امام در برابر من نشست و فرمود:خداوند درباره امامت حجّت آورده، همان طوری که درباره نبوت حجّت آورده است. قرآن کریم درباره حضرت یحیی(علیه السلام) می فرماید: «…و آتیناه الحکم صبیّاً؛(۲۱) ما به یحیی در کودکی فرمان نبوت دادیم.» و درباره حضرت یوسف(علیه السلام) می فرماید: «و لمّا بلغ اشدّه آتیناه حکماً و علماً…؛(۲۲) هنگامی که به حدّ رشد رسید، به او حکم نبوّت و دانش دادیم» بنابراین همان گونه که ممکن است خداوند علم و حکمت را در سن چهل سالگی به شخصی عنایت کند، ممکن است همان حکمت رادر دوران کودکی نیز عطا کند.(۲۳)

احادیث و کلمات قصار

در منابع تشیّع و تسنّن از امام محمد تقی(علیه السلام) بیش از دویست و بیست حدیث در زمینه های مختلف فقهی، اخلاقی و اجتماعی به ما رسیده است. شایان ذکر است که تعداد یک صد و بیست نفر، احادیث صادره از آن حضرت را روایت کرده اند.

از این مقدار حدیث که از آن بزرگوار نقل شده می توان به عظمت علمی و احاطه ایشان بر مسائل فقهی، تفسیری، عقیدتی و نیز دعا و مناجات پی برد، چنان که در لابلای کلمات قصار زیبایی که از آن حضرت برجای مانده، کمالات اخلاقی ایشان به خوبی نمایان است.

بخشی از کلمات قصار امام را «ابن صبّاغ مالکی» در کتاب «الفصول المهمّه» آورده است. همین طور در کتاب «تحف العقول» و مصادر دیگر نیز این نوع کلمات فراوان یافت

می شود. هم چنین بخش عمده روایات فقهی امام را باید در نامه هایی که در پاسخ به بلاد مختلف اسلامی فرستاده اند، جست و جو کرد.(۲۴) حسن ختام این نوشتار را با حدیثی زیبا و با برکت از آن امام همام زینت می دهیم که فرمود: «ثلاث خصالٍ تجتلب بهنّ المحبّه؛الانصاف فی المعاشره و المواساه فی الشدّه و الانطواع و الرّجوع علی قلبٍ سلیمٍ؛(۲۵) با سه چیز می توان محبت دیگران را جلب نمود: انصاف داشتن در برخوردها، همدردی با دیگران در سختی ها و راحتی ها و داشتن قلب سلیم.» امید است که این حدیث و سایر احادیث نورانی آن حضرت مشعل های فروزانی باشد در دهکده ظلمانی جهان امروز و چراغ هایی در کوره راه های دشوار زندگی.

پی نوشت :

  1. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج ۵۰، ص ۷۴٫
  2. تاریخ غیبت، امام دوازدهم، حسین جاسم، ترجمه سید محمد نقی، آیت اللّهی، ص ۷۸ – ۷۹٫
  3. التوحید، شیخ صدوق، ص ۱۰۱٫
  4. سوره غاشیه، آیات ۲ – ۳٫
  5. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، ص ۴۹۰٫
  6. دلایل الامامه، محمد بن جریر طبری، ص ۲۰۴٫
  7. الصواعق المحرقه، ابن حجر هیثمی، ص ۲۰۵٫
  8. سوره قمر، آیه ۲۴٫
  9. همان، آیه ۲۵٫
  10. منتخب میزان الحکمه، محمد محمدی ری شهری، ص ۵۱٫
  11. نک: رجال طوسی، ابوجعفر محمد بن حسن طوسی، ص ۳۹۷ – ۴۰۹٫
  12. نک: سیر حدیث در اسلام، سید احمد میرخانی، ص ۲۶۶ – ۲۷۸٫
  13. حیات فکری و سیاسی امامان شعیه)ع(، ص ۴۹۱٫
  14. اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج ۲، ص ۳۵٫
  15. مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب مازندرانی، ج ۴، ص ۳۸۴٫
  16. التوحید، ص ۸۲٫
  17. نک: حیات فکری و سیاسی امامان شیعه)ع(، ص ۴۸۲ – ۴۸۶٫
  18. سوره مائده، آیه ۳۳٫
  19. تفسیر عیاشی، محمد بن مسعود عیاشی، ج ۱، ص ۳۱۵٫
  20. اصول کافی، محمد بن یعقوب کلینی، ج ۱، ص ۳۸۳٫
  21. سوره مریم، آیه ۱۲٫
  22. سوره یوسف، آیه ۲۲٫
  23. اصول کافی، ج ۱، ص ۳۸۴٫
  24. حیات فکری و سیاسی امامان شیعه)ع(، ص ۴۸۹ – ۴۹۰٫
  25. کشف الغمّه فی معرفه الائمه، علی بن عیسی اربلی، ج ۲، ص ۳۴۹٫

امام حسن مجتبی(علیه السلام) و سیاستِ صحیحِ اسلامی.

اشاره:

در پانزدهم ماه رمضان‌المبارک سال سوّم هجرت(۱) و در خانه دخت گرامی رسول خدا حضرت فاطمه‌ی زهراء(س) فرزندی چشم به جهان گشود که ولادت او باعث شادی و سرور نبی مکرّم اسلام(صلی الله علیه و آله) گردید. او را « حسن » نام نهادند. از پیامبر بزرگوار، حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله) نقل شده است که خطاب به ایشان فرمودند: « أشبهتَ خَلقی و خُلقی ».(۲)یعنی؛ ای حسن [جان]، تو از جهت آفرینش (صورت) و اخلاق (سیرت و رفتار) شبیه من هستی.

روشن است که مصاحبت با انسان کاملی، همانند پیامبر(صلی الله علیه و آله) و رشد و نموّ نمودن در منزل شخصیتی بزرگ، همانند حضرت امام علیّ(علیه السلام) و زن نمونه و کامل مانند حضرت فاطمه‌ی زهراء(سلام الله علیها)، نتیجه‌اش تولّد انسان کاملی همانند حسن بن علیّ(علیهما‌السلام) است. هیچ انسانی در جهان هستی از جهت کمالات و مقامات انسانی همانند اهل‌بیت عصمت و طهارت(علیه السلام) نبوده و نخواهد بود، سلام الله علیهم اجمعین.

۱. شخصیت علمی، اخلاقی امام حسن مجتبی علیه‌السلام

پیرامون مقام و شخصیت علمی، اخلاقی سبط اکبر پیامبر(صلی الله علیه و آله)، حضرت امام مجتبی(علیه السلام)، سخن بسیار است که فقط به ذکر چند حدیث در این باره اکتفاء می‌شود:

قال الرسول(صلی الله علیه و آله): « لو کان العقل رجلاً لکان الحسن ».

یعنی؛ اگر قرار بود عقل به صورت انسانی مجسم شود، همانا به صورت ” حسن بن علیّ [ع] ” جلوه می‌کرد.

قال الصادق(علیه السلام): « انّ الحسن بن علیّ(علیه السلام) کان اعبد الناس فی زمانه و ازهدهم و افضلهم و کان اذا حجّ، حجّ ماشیاً و…».(۳)

یعنی؛ به راستی که [امام حسن مجتبی(علیه السلام)] در زمان خویش عابدترین، زاهدترین و داناترین مردم بود.

در باره‌ی ابعاد علمی و صفات پسندیده اخلاقی مانند تواضع، جود و بخشش، کرامت، سخاوت، علم و دانش، شجاعت ؛ نقل‌های تاریخی فراوانی وجود دارد که در کتب تاریخ اسلام و تاریخ زندگانی ائمه‌ی معصومین(علیه السلام) مکتوب می‌باشد، مانند داستانی که درباره‌ی تواضع و برخورد شایسته با مردم و به خصوص تهی‌دستان در تاریخ آمده است که امام حسن(علیه السلام) در محلی نشسته بودند، هنگامی که خواستند از آن جا بروند شخص تهی‌دستی وارد شد، امام(علیه السلام)  به او خوش آمد گفت و او را مورد محبت قرار داده و به او فرمود: « انّک جلستَ علی حین قیام منّا افتأذن لی بالإنصراف».  یعنی؛ تو به هنگام بلند شدن ما آمدی آیا اجازه می‌دهی که برویم ؟، مرد گفت: آری، ای فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله).

در روایتی حسن بصری در مورد سیاست از امام حسن مجتبی(علیه السلام) سؤال می‌کند، حضرت چنان با بیان شیرین و کلمات زیبا به او پاسخ می‌دهد که هر خواننده‌ای با شنیدن آن به وجد می‌آید.

قال الحسن بن علیّ(علیه السلام): « هی [السیاسه] أن ترعی حقوق الله و حقوق الأحیاء و حقوق الأموات، فأما حقوق الله. فاداء ما طلب، و الإجتناب عما نهی، و اما حقوق الأحیاء: فهی ان تقوم بواجبک نحو اخوانک، و لاتتأخر عن خدمه أمتک، و ان تخلص لولی الأمر ما أخلص لأمه و أن ترفع عقیدتک فی وجهه اذا ما حاد عن الطریق السوی و اما حقوق الأموات، فهی ان تذکر خیراتهم و تتغاضی عن ساوئهم، فان لهم ربّاً یُحاسبهم». (۴)

یعنی؛ سیاست آن است که حقوق خداوند، و حقوق زنده‌ها، و حقوق مرده‌ها؛ را رعایت کنی. اما حقوق خداوند، پس عبارت است از انجام آن چه که خواسته خداوند است و پرهیز از آن چه که او نهی کرده است. و اما حقوق زنده‌ها آن است که به وظیفه‌ی خود در برابر برادرانت عمل کنی و از خدمت امت خویش بازنمانی و تا زمانی که ولی‌امر مسلمین با امت خود صادق است، با او صادق باشی و هنگامی که وی از راه راست منحرف شد، عقیده‌ات را رو در روی او اظهار کنی و اما حقوق مردگان: این است که نیکی‌های آنان را یاد کنی و از بدی‌های‌شان چشم بپوشی، چرا که آن‌ها را پروردگاری است که از آنان حساب کشی می‌کند.

۲. حضور در کنار پدر بزرگوار

حضرت امام حسن مجتبی(علیه السلام) قبل از آن که عهده‌دار مسئولیت امامت مسلمانان بشود در دوران حکومت پدر بزرگوارشان حضرت علیّ(علیه السلام) در مأموریت‌های مختلف از جمله در جنگ‌های سه گانه زمان ایشان شرکت و با شجاعت و جوان‌مردی بی‌نظیر خود نقش مهمی در نابودی و شکست دشمنان امامت و ولایت حقه امیرالمؤمنین(علیه السلام) ایفاء کرد.

در جنگ با ناکثین، امام علیّ(علیه السلام) او را به نمایندگی از خود به کوفه فرستاد تا مردم منطقه را از شورش دشمن آگاه نماید به طوری که حضرت توانست با سخنان آتشین خود، ده هزار نفر از مردم کوفه را برای حضور در جنگ بسیج کنند. در جنگ صفّین نیز امام حسن مجتبی(علیه السلام) یکی از رزمندگانی بودند که در تحریک مردم علیه قاسطین فعالیت قابل توجهی از خود نشان دادند و خطاب به سربازان کوفه فرمودند: « در جنگ در جنگ با دشمنان (معاویه و سربازان او) که در مقابل شما صف کشیده‌اند دست به دست هم بدهید و هرگز سستی از خود نشان ندهید که سستی ریشه‌های دل را قطع می‌کند». (۵)

۳. حوادث دوران امامت

حضرت امام حسن مجتبی(علیه السلام)، در شامگاه بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجرت که حضرت مولی‌الموحدین، امام علیّ بن ابی طالب(علیه السلام) به دست ابن ملجم (لع) به شهادت رسید، مسئولیت هدایت و امامت مسلمانان را عهده‌دار شد و بالای منبر مسجد جامع شهر، پس از تعریف و ستایس مقام پدر بزرگوارش و حقانیت اهل‌بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) به خلافت، مردم کوفه گروه گروه با وی بیعت نمودند(۶).

مردم کوفه که در بحران روحی عجیبی قرار گرفته بودند در اثر اختلاف، فریب نقشه‌ی معاویه ستمگر و غاصب را خورده و به مرور از پشتیبانی و حمایت امام حسن(علیه السلام) دست برداشتند و گرفتار همان شکست و ذلّت نخستین (عدم حمایت از امام علیّ (علیه السلام) و ذلّت و خواری ناشی از غلبه‌ی سپاه شام بر بصره و عراق) گردیدند.

امام مجتبی(علیه السلام) که با علم امامت، شناخت خود از مردم کوفه و رفتار آنان با پدر بزرگوارش، مردم کوفه را آزموده بود برای اتمام حجت حاضر شد بیعت مشروط مردم را بپذیرد تا این که اگر در آینده‌ی نزدیک صلح و تعهدنامه مشروط با معاویه را امضاء نمایند، کسی دیگر به ایشان اعتراض نکند.

از لحاظ دینی و علمی برای امام مجتبی(علیه السلام) و شیعیان، معاویه و دستگاه نالایق او، عنصر فاسدی بودند که می‌بایست از صحنه‌ی حاکمیت بر جامعه اسلامی کنار روند و این چیزی بود که امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز در هنگام به دست گرفتن خلافت اسلامی خود آن را در رأس برنامه‌های خویش قرار داده بود و اساساً چنین حرکتی موافق با سیره و روش حاکمان واقعی می‌باشد که حاضر نیستند برای لحظه‌ای حاکمیت ستمگران را پذیرا باشند، لذا همه چیز برای جنگ و مبارزه امام(علیه السلام) با حکومت شام آماده بود ولی متأسفانه باطن جامعه از انحراف رنج می‌برد و قادر به تصمیم‌گیری قطعی نبود.

مردم با همان سرعتی که با امام علیّ (علیه السلام) بیعت کرده بودند، در جهت مقابل آماده بیعت با معاویه شدند. لذا وقتی که امام حسن(علیه السلام) از مردم می‌خواهد به میدان بیایند، در خانه‌های خود خزیده و حاضر به پشتیبانی امام(علیه السلام) نشدند و به غیر از عدیّ بن حاتم و گروهی از قبیله‌ی « طیّ » و دیگر قبایل عازم لشکرگاه شدند و تعداد آن‌ها به ۱۲ هزار نفر بیشتر نمی‌رسید !.(۷)

امام مجتبی(علیه السلام) سپاه خود را به فرماندهی ” عبیداله! بن عبّاس ” به سوی سپاه ۶۰ هزار نفری معاویه گسیل داشت و خود در مدائن اقامت فرمود تا به جمع‌آوری نیرو بپردازد.

دوری فرماندهی کل لشگر، از سپاه باعث شد، شایعاتی که از طرف جاسوسان و عوامل معاویه پخش می‌شد مؤثر افتد و سخنانی مانند این که « حسن بن علیّ (علیه السلام) قصد صلح دارد ! » نیروهای حضرت را دل سرد نماید تا این که اخذ رشوه و فریب دنیا خوردن به فرماندهی سپاه حضرت سرایت کرد !(۸).

بازار شایعات داغ بود…، سادگی مردم  مسلمان و فریب شیطان خوردن و غافل از توطئه و دسیسه‌ی معاویه بودن و… همه و همه، باعث شد تا امام مجتبی(علیه السلام) پیشنهاد صلح از طرف معاویه را بپذیرد.(۹)

۴. نیرنگ معاویه (صلح تحمیلی)

پیرامون مسأله‌ی صلح امام حسن(علیه السلام) با معاویه سخن بسیار است و بزرگان و علمای اسلامی در این باره، مقالات و کتب ارزش‌مندی تألیف نموده‌اند.(۱۰)

بسیاری از مورّخان و سیره‌نویسان به نفع سیاست اموی قلم‌زده و حقایق تاریخی را تحریف نموده و یا دست به جعل واقعیات تاریخی زده‌اند. در بررسی چگونگی و روند صلح امام حسن(علیه السلام) به نظر می‌آید، ابتداء متن و موارد قرارداد صلح را بررسی نماییم تا در ادامه به نتایج و سرنوشت صلح اشاره نمائیم.

« بلاذری » و « ابن اعثم » که دو تن از مورّخین قدیمی هستند، متن قرارداد صلح را با اندکی اختلاف به این شرح نوشته‌اند: « هذا ما صالح علیه الحسن بن علیّ بن ابی طالب[ع]، معاویه بن ابی سفیان، صالحه علی ان یسلّم الیه الأمر [ولایه المسلمین] علی ان یعمل [فیهم] بکتاب الله وسنّه نبیّه [رسوله وسیره الخلفاء الصالحین]، و علی انّه لیس لمعاویه ان یعهد لأحدٍ من بعده [عهداً و أن یکون الأمر بشوری] علی أن الناس آمنون حیث کانوا [من ارض الله] علی  انفسهم واموالهم و ذراریهم… و علی أن لا یبغی للحسن بن علی [ع] [عائله. غائله سوء . سراً و لا علانیهً] و علی أن یخلف  احداً من اصحابه [اهل بیت رسول الله]…».(۱۱)

یعنی؛ این عهدنامه‌ای است که حسن بن علیّ [ع] و معاویه بن ابی سفیان بر آن  توافق کرده‌اند: « ولایت امر مسلمین از طرف حسن بن علیّ به او واگذار می‌شود به شرط آن که او به کتاب خدا و سنت رسول الله(صلی الله علیه و آله) و سیره‌ی خلفای صالح عمل نماید. معاویه نباید کسی را به عنوان جانشین خود به خلافت تعیین کند و باید خلیفه پس از وی به نظر و رأی مردم (مؤمنین) تعیین شود. مردم در هر نقطه‌ای از کشور باشند در امنیت کامل بسر ببرند. هم چنین اصحاب و مردم [شیعیان امیرالمؤمنین(علیه السلام)] از نظر جان و مال و فرزندان در امان خواهند بود. معاویه تعهد می‌کند که به طور آشکار و پنهان توطئه‌ای علیه حسن بن علیّ(علیه السلام) و برادرش  نچیند.

اگر چه بعضی از مورّخین شرایط مالی را نیز در موارد قرارداد آورده‌اند ولی درست نیست. چون امام(علیه السلام) شخصاً آن را تکذیب فرموده است و در روایت آمده که شرط مالی به منظور اداره‌ی خانواده‌ی شهدای جمل و صِفّین بوده است(۱۲). در مورد تعیین امام حسن(علیه السلام) به عنوان خلیفه بعد از معاویه نیز اخبار تاریخی زیادی وجود دارد ولی مسأله علاوه بر این که در متن قرارداد ذکر شده (منابع قدیمی) نیامده بود، بعید نیست منشأ آن پیام کتبی معاویه به امام مجتبی(علیه السلام) باشد که ضمن تعهداتی گفته بود، حاضر است، خلافت را پس از خود، به ایشان واگذار نماید.

بدیهی است منظور امام حسن(علیه السلام) از تعیین خلیفه‌ی بعدی با شورای مؤمنین باشد این نیست که امام(علیه السلام) شورای تعیین عمر بن الخطاب (خلیفه‌ی دوم) را تأیید فرموده، بلکه منظور مقبولیت عمومی رهبر و حاکم از طرف مردم می‌باشد و این مسأله با اعتقاد شیعه منافات ندارد، زیرا شیعه معتقد است که هر امام و حاکمی (بر حق و عادل) می‌بایست برای اداره‌ی امور حکومت خود از طرف عموم مسلمانان مورد قبول قرار گیرد تا بسط ید پیدا نموده بتواند وظایف ولایت امر و اداره‌ی جامعه را انجام دهد.

هدف حضرت، از ذکر این مسأله (تعیین جانشین با شورای مؤمنین) از یک طرف، خط بطلان کشیدن به مورثی کردن خلافت و امامت مسلمین از طرف معاویه بوده و از طرف دیگر امام(علیه السلام) می‌خواست چهره‌ی منافقانه‌ی‌ معاویه را با طرح این مسأله بر مردم روشن فرمایند. چنان چه بعداً روشن شد که معاویه به هیچ کدام از این موارد جامعه عمل نپوشانید و بلکه با کمال وقاحت، حتی به ساده‌ترین مواد صلح‌‌نامه که خود او آن‌ها را امضاء کرده بود پشت پا زد !. او (معاویه) در مقابل چشمان مردم کوفه، ضمن سخنانی اظهار داشت: تعهداتی که با حسن بن علیّ(علیه السلام) بر عهده گرفته بودم صرفاً کسب حاکمیت و قدرت‌طلبی خودم بود و هیچ گونه اعتباری ندارد !.(۱۳)

۵. افشای خیانت معاویه از زبان امام مجتبی علیه‌السلام

امام حسن(علیه السلام) در سخنانی که در مسجد بزرگ کوفه در مقابل مردم (با حضور معاویه) ایراد فرمودند، خیانت و چهره‌ی ریاکارانه و منافقانه‌ی او را افشاء فرمودند:

« انما الخلیفه من سارٍ بکتاب الله و سنّه نبیّه[ص] و لیس الخلیفه من سار بالجور…».(۱۴)

یعنی؛ (ای مردم) خلیفه کسی است که مطابق کتاب و سنت پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) عمل نماید، خلیفه آن نیست که با مردم رفتاری ستم‌کارانه داشته باشد، این چنین شخصی، پادشاهی است که سلطنتی به دست آورده و مدت کوتاهی از آن بهره برداری می‌کند، سپس لذت‌های آن از بین رفته و زحمت‌هایش بر جای می‌ماند.

در روایت دیگری، امام حسن مجتبی(علیه السلام) ضمن اشاره به این که خود و برادرش، امام حسین(علیه السلام) لایق و سزاوار امامت و خلافت در روی زمین هستند، با کنایه معاویه را پادشاهی ستم‌کار و غاصب معرفی می‌فرماید: « انّ الله قد هداکم باوّلنا محمّد(صلی الله علیه و آله) و انّ معاویه نازعنی حقّاً هو لی فترکته لصلاح الاُمه و حِقن دماءها ».(۱۵)

یعنی؛ خداوند شما مردم را به وسیله‌ی جدّ ما محمّد(صلی الله علیه و آله) هدایت فرمود. معاویه برای تصاحب حقّی که از آن من بود با من منازعه کرد، من هم به ناچار آن را به خاطر مصالح امّت و برای جلوگیری از خون‌ریزی بی‌نتیجه رها کردم.

از سوی دیگر در روایتی از پیامبر مکرّم(صلی الله علیه و آله) نقل شده که فرموده باشند:« انّ ابنی هذا [الحسن بن علیّ] سیّد و لعلّ [عسی] الله ان یصلح [یبقیه] به بین فئتین عظیمتین من المسلمین».(۱۶)

یعنی؛ همانا فرزندم حسن بن علیّ [ع] آقا و سرور است. خداوند به وسیله او در میان دو گروه بزرگ از مسلمانان صلح برقرار خواهد کرد.

در نتیجه، حضرت امام حسن مجتبی(علیه السلام) سومین امام مظلوم شیعیان، پس از هفت ماه و هفت روز خلافت مجبور شد رهسپار مدینه‌ی جدّش شود و به خاطر مصلحت اسلام و کمی یاران باوفا (در حقیقت نداشتن یاران مقاوم و با بصیرت) از جنگ با معاویه (رهبر لشگر قاسطین و شامیان دنیاطلب و گمراه) کشید و در نهایت با توطئه مرموزانه معاویه (لع) در سال ۴۹ هجری یا به قولی در سال ۵۰ هجری به دست جَعده (همسر خیانت‌کار و بی‌وفای حضرت) دختر اًشعت بن قیس مسموم و به شهادت رسیدند.(۱۷)

البته بسیاری از کج‌اندیشان و طرف‌داران تفکرات بنی‌امیّه و غربی‌ها مانند ابن خلدون، لامنس مسیحی(lammens)، حسن ابراهیم حسن، تلاش کرده‌اند با تحریف چگونگی شهادت امام مجتبی(علیه السلام) بنی‌امیّه را تبرئه کنند که قطعاً این گونه زحمت‌ها غیر از رسوائی بیشتر مخالفان مکتب نورانی اهل‌بیت(علیه السلام) سودی برای آنان نداشته و نخواهد داشت.(۱۸)

۶. تهاجم فرهنگی امویان و عباسیان

تاریخ‌نویسان وابسته به بنی‌امیه و بنی‌عباس و غربی‌های یهودی و مسیحی با تحریف و وارونه نشان دادن حقایق و اتهام زنی به خاندان پاک و مطهر پیامبر(صلی الله علیه و آله) سعی کرده‌اند مزد جیره‌خواری خود را دریافت کنند !. از جمله این سخنان سست و بیهوده، اتهام به ازدواج‌های متعدد امام مجتبی(علیه السلام) و اتهام مِطلاق (زیاد طلاق دادن همسران) می‌باشد.

لامنس مسیحی (۱۳۹۷ میلادی) می‌نویسد:« و یلوح أن الصفات الجوهریه التی بها الحسن[ع] هی المیل الی الشهوات و الإفتقار الی النشاط و الذکاء و لم یکن علی وفاق مع أبیه و إخوته….».(۱۹)

یعنی؛ حسن بن علیّ [ع] بر خلاف پدر و برادرانش به زنان علاقه‌ی زیادی داشت… و این کار بر خلاف سیره‌ی پدر و برادرانش بود !؟.

متأسفانه برخی دیگر از بزرگان شیعی مانند ابن شهر آشوب بدون دقت در سند نقل‌های تاریخی، بهانه به دست مخالفان اهل‌بیت(علیه السلام) و غربی‌ها داده‌اند. او می‌نویسد:«… قال ابو طالب المکی: انّه (الحسن) تزوّج مأتین و خمسین إمرأه و قد قیل ثلاث مأه».(۲۰)

یعنی؛ ابوطالب مکی می‌گوید: امام حسن مجتبی(علیه السلام) ۲۵۰ تا ۳۰۰ همسر داشته‌اند !؟.

در پاسخ به این شبهه می‌بایست گفت:

این اتّهامی بیش نیست که عمدتاً به سیاست‌های خبیثانه‌ی امویان و عباسیان برمی‌گردد. جالب این که در روایتی که مسعودی از زبان منصور دوانیقی نقل کرده به این توطئه اشاره شده است.

منصور عباسی در سال ۱۴۵ هجری با مشاهده قیام سادات حسنی در مناطق مختلف از جمله خراسان، پس از دست‌گیری رهبران آن‌ها در خطابه‌ای که ایراد کرد می‌گوید: « … ثم قام الحسن بن علیّ . رضی الله عنه . فوالله ما کان برجلٍ، عرضت علیه الأموال فقبلها، و دسّ الیه معاویه:… و اقبل علی النساء یتزوج الیوم واحده و یطلق غداً اُخری…».(۲۱)

یعنی؛ ای مردم خراسان و… آل ابوطالب در امر خلافت بهره‌ای نبردند ! تا نوبت حسن بن علیّ [ع] رسید و معاویه او را وعده داد و فریفت. او در مدینه با پول‌هائی که دریافت می‌کرد روی به زنان آورد و امروز با یکی ازدواج می‌کرد و فردای آن روز، یکی را طلاق می‌داد…[!؟].

دقیقاً پس از آن، اتهام‌زدن‌ها با شیوه‌ها و انگیزه‌های مغرضانه ادامه یافت. در حالی که بنا به اقوال درست و صحیح بزرگانی مانند شیخ مفید(ره)، شیخ صدوق(ره)، شیخ طبرسی(ره) و…، تعداد همسران آن حضرت با اوضاع سیاسی و اجتماعی، گرفتاری‌ها و مشکلات شیعیان، زهد و تقوا و تهجدهای شبانه‌روزی که زبان‌زد مردم بود، قبح و کراهت طلاق در شریعت اسلام و احادیت پیامر(صلی الله علیه و آله) توجه به فرزندان و دامادهائی که به ایشان منسوب شده‌اند، از ۸ تا ۱۰ نفر تجاوز نمی‌کند.(۲۲)

سلامٌ علیه یوم وُلد و یوم استشهد و یوم یُبعث حیّاً

پی نوشت‌:

۱. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب ج۲ ص۸۰؛ مفید، الإرشاد فی معرفه حُجَج الله علی العباد ص۱۶۹؛ سبط ابن جوزی، تذکره‌الخواص ص ۱۹۳٫

۲. مجلسی، بحارالأنوار، الجامعه لدرر اخبار الأئمه الأطهار(علیه السلام) ج۴۳ ص۳۳۲؛ طبرسی، إعلام الوری بأعلام الهدی ص۲۱۱؛ القرشی(ره)، باقر شریف، حیاه الإمام الحسن بن علی(علیه السلام) ج۱ ص۲۹٫

۳. جوینی، فرائد السمطین ج۲ ص۶۸ ح۳۹۲؛ جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه(علیه السلام) ج۱ ص۷۹٫

۴. تنبیه الخواطر و نزهه النواظر(مجموعه ورّام) ج۲ ص۳۰۱؛ القرشی، باقر شریف، حیاه الإمام الحسن بن علی(علیه السلام) ج۱ ص۳۴۰٫

۵. نصر بن مزاحم، وقعه الصفّین ص۱۱۴٫

۶. مفید، الإرشاد… ص۱۷۰٫

۷. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی ج ۲ ص ۲۱۴؛ ابن عساکر، تاریخ دمشق(ترجمه امام حسن [علیه السلام]) ص ۱۷۶٫

۸. مفید، الإرشاد… ص ۱۷۰

۹. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی ج ۲ ص ۲۱۵٫

۱۰. شاید به توان گفت بهترین کتاب تألیف شده در این زمینه، کتاب ارزش مند «صلح الحسن(علیه السلام)» تألیف مرحوم شیخ راضی آل یاسین می باشد که توسط حضرت آیت الله العظمی خامنه ای«مُد ظلّه» ترجمه و انتشارات آسیا مکرر آن را منتشر کرده است . هم چنین استاد علاّمه سیّد جعفر مرتضی عاملی، کتابی به نام «الحیاه السیاسیه للإمام الحسن(علیه السلام)» تألیف فرموده اند که توسط آقای دکتر محمّد سپهری به فارسی ترجمه و توسط دفتر انتشارات اسلامی منتشر شده است.

۱۱. ابن اعثم، الفتوح ج ۴ ص ۱۵۸ الی ۱۶۰؛ بلاذری، انساب الأشراف ج ۲ ص ۴۲؛ ابن شهرآشوب، مناقب… ج ۴ ص ۳۳؛ امین عاملی، اهل البیت(علیه السلام) من کتاب: اعیان الشیعه… ج ۴ ص ۵۰٫

۱۲. مجلسی، بحار الأنوار ج ۴۴ ص ۳۰٫

۱۳. بلاذری، انساب الأشراف ج ۲ ص ۴۸؛ ابن اعثم، الفتوح ج۴ ص ۱۶۳٫

۱۴. ابوالفرج الاصفهانی، مقاتل الطالبیین ص ۷۴؛ مفید، الإرشاد… ص ۱۸۶، ابن ابی الحدید، شرح النهج… ج ۱۶، ص ۴۹٫

۱۵. جعفریان، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه(علیه السلام) ج۱ ص ۱۰۳٫

۱۶. سبط ابن الجوزی،تذکره الخواص(محقَّق) ج ۲ ص ۱۱٫

۱۷. مسعودی، مروج الذهب… ج ۲ ص ۴۲۷؛  مفید، الإرشاد… ص ۱۷۴؛ ابن شهرآشوب، مناقب ج ۴ ص ۴۲٫

۱۸. ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون ج ۲ ص ۱۸۷؛ حسن ابراهیم، تاریخ الإسلام السیاسی ج۱ ص ۳۹۸؛ زمانی، حقائق پنهان؛ پژوهشی در زندگانی امام حسن مجتبی(علیه السلام) ص ۲۹۱٫

۱۹. زمانی، حقائق پنهان؛ پژوهشی در زندگانی امام حسن مجتبی(علیه السلام) ص ۳۳۲٫

۲۰. ابن شهرآشوب، مناقب… ج ۴ ص ۳۰؛ زمانی، حقائق پنهان؛ پژوهشی در زندگانی امام حسن مجتبی(علیه السلام) ص ۳۳۲٫

۲۱. مسعودی، مروج الذهب… ج ۳ ص ۳۱۱؛ القرشی(ره)، حیاه الإمام الحسن بن علی(علیه السلام)، ج ۲ ص ۴۵۲٫

۲۲. مجلسی(ره)، بحار الأنوار، ج ۴۴ ص ۱۶۳؛ راضی آل یاسین، صلح الحسن(علیه السلام)، ص ۲۵٫

نامه امام سجاد علیه السلام به زُهری.

 

اشاره:

نامه حضرت امام سجاد علیه السلام به زهری که برای موعظه او نوشته شده است یک بیانیه سیاسی اخلاقی تمام عیار و افشاگری بر علیه نظام اموی و هشدار دهنده مسئولیت خطیر همه کسانی است که به نحوی در تحکیم آن دخالت داشته و به ظالمین یاری رسانده اند. امام با بیانی از سر دلسوزی و نه با انگیزه های مادی این چنین به ارشاد او پرداخته است.

خداوند تو را از فتنه ها و آتش دور بدارد و مورد رحمت خودش قرار دهد.

تو اکنون در موقعیتی گرفتار آمده ای که دل هر که را از آن با خبر باشد، به درد می‌آورد. اما نعمت‌های خداوند بر دوش تو سنگینی می کند. این نعمت ها عبارت اند از:

سلامتی بدنت که خداوند به تو ارزانی داشته و عمرت که آن را طولانی فرموده است؛ حجت‌های الهی بر تو اقامه شده، چرا که خداوند تو را به کتابی مکلّف فرموده و تو را در دینش عالم و آگاه گردانیده و همچنین سنتهای پیامبرش، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله، را به تو شناسانده است.

خداوند در هر نعمتی که به تو انعام کرده و در هر حجتی که به آن بر تو احتجاج فرموده است واجبی را بر تو واجب کرده است، پس آن نعمت ها نگذشت مگر اینکه با شکرگذاری تو در این مورد تو را آزمود و در آن فضلش را برتو ظاهر کرد.

او چنین فرموده است:«اگر در برابر نعمتهایی که به شما دادم شکرگزار باشید نعمت‌هایم را بر شما افزون می‌سازم و اگر کفران و ناسپاسی کنید، عذاب من شدید خواهد بود.»

حال تو نیک نظاره کن!! فردا هنگامی که در محضر خداوند بایستی و او از نعمتهایش بر تو سئوال کند که چگونه شکر آنها را به جا آوردی و از حجت‌هایش بپرسد که چگونه به آنها عمل کردی، چگونه خواهی بود ؟

مبادا گمان کنی که خداوند از تو عذری قبول خواهد کرد و یا از سر تقصیر تو خواهد گذشت.

هرگز، هرگز! هرگز چنین نیست. خداوند در کتابش از همه ما پیمان گرفته و فرموده است:«هر آینه حقایق دین را برای مردم بیان کنید و هرگز آن را پوشیده نگه ندارید.» _سوره آل عمران، ۱۸۷_ و باید بدانی کمترین کاری که در پوشیدن حقایق کرده‌ای نزدیکی تو به ظالمان و اجابت دعوت آنها، همنشینی با آنان در هنگام وحشت‌شان و هموار‌کردن راه تجاوز و ستم به مردم برای آنها بوده است.

با توجه به اینها، من برای تو بسیار بیمناکم که با جرم بزرگ خود، فردا با ستمگران خیانت پیشه در یک جا منزل گیری و از دستمزدت بابت کمک به ظلم ستمگران، مورد بازخواست قرار گیری.

اموالی را که آنان به تو داده اند، برای تو نبوده است. تو به کسی نزدیک شده‌ای که حق هیچ‌کس را پرداخت نمی کند. تو نتوانسته‌ای هیچ کار باطلی را ردّ کنی و مانع آن شوی، تو کسی را دوست داشته‌ای که دشمن خداست. آیا چنین نیست که آنان می‌خواستند با دعوت از تو، از با نیرو و آبروی تو به ظلم و ستم‌ خود مشروعیت ببخشند.

آری، آنها تو را پلی قرار دادند تا با عبور از آن به بلا و شرور خود برسند، تو نردبانی بودی که برای رسیدن به گمراهی‌های آنها مورد سوء استفاده قرار گرفتی. تو دانسته یا ندانسته نقش یک تبلیغات‌چی را برای آنها بازی می کنی که مردم را به گمراهی می خوانی و در همان راه آنان حرکت می کنی. تو وسیله‌ای شده‌ای که حاکمان ستمگر با سوء استفاده از تو سایر عالمان را دچار شک و تردید می کنند.

بنابراین تو با توجیه مفاسد آنها و زمینه‌سازی رفت‌وآمد خواص و عوام به سوی آنها خدمتی به این نظام بیدارگر و سردمداران آنها کرده ای که هرگز از عهده بهترین وزیران و قویترین یارانشان ساخته نبوده است.

با توجه به خدماتت به آنها باید متوجه باشی که با این حساب، آنچه به عنوان مزد به تو عطا می‌‌کنند در برابر چیزی که از تو می گیرند، چه ناچیز و اندک است! آنچه که برای عمران و آبادی زندگی تو هزینه می کنند چه ناچیز است و در مقابل، ببین چگونه تو را و دین و ایمان و سعادت واقعی‌ات را تخریب کرده اند‌؟

پس باید خود به حال خویش بنگری، چرا که جز تو هیچ‌کس به نفع تو در این میدان وارد نمی‌شود و باید به مثابه یک مرد مواخذه به حساب خود رسیدگی نمائی! بنگر سپاس تو در مقابل کسی که در کودکی و بزرگی با نعمتهای خود تو را تغذیه نموده است، چگونه بوده است.

آه، چقدر می ترسم که تو مصداق آن دسته از افرادی باشی که خداوند در کتابش در مورد آنها فرموده است:«گروهی به جای آنان جایگزین شدند که کتاب آسمانی را به ارث بردند و این در حالی است که متاع بی ارزش این عالم پست را برای خود بر می گیرند و چنین می پندارند که به زودی آمرزیده خواهند شد.» (بخشی از آیه ۱۶۸ / اعراف )

تو در سرای جاودان نیستی، تو در منزلی هستی که صدای کوچ از آن به گوش می رسد، مگر بقاء و دوام آدمی که از پی‌اش مرگ می‌آید چقدر می‌تواند باشد؟! خوشا به حال کسی که در دنیا همواره نگران فرجام کار خویش است، و بدا به حال کسی که بمیرد و گناهانش از پس او بر جای بماند.

بر حذر باش! هشدارهای لازم به تو داده شده. زمان رفتنت مشخص است و سر و کار تو با خدایی است که بر تو حافظ و مراقب است و ابدا از تو غافل نمی شود. بار خود را ببند که سفری بسیار دور برای تو نزدیک شده است، و گناه خود را مداوا نما که مرضی شدید است.

نباید گمان بری که انگیزه من در این توصیه ها مادی بوده یا می خواهم تو را توبیخ و ملامت کنم و بر تو عیب بگیرم بلکه می‌خواهم خداوند آنچه را از چشم تو غافل مانده، جبران نماید و آنچه را از دینت از دست رفته به تو بر گرداند.

آری فرمایش خداوند متعال را به خاطر آور که در کتابش می فرماید و « پند بده که تذکر، مومنین را نفع می رساند.» _ ذاریات،آیه ۵۵_ تو از سر گذشت همسالان پیشین خود که درگذشته اند غافل مانده ای و بعد از آنان مانند شاخ شکسته‌ای، تنها باقی مانده‌ای.

بنگر، آیا آنها به مثل آنچه تو به آن مبتلی شده‌ای، مبتلی نبوده‌اند؟ آیا آنها در آنچه تو درگیر شده‌ای درگیر نشدند؟ آیا می پنداری که تو چیزی را می‌دانی که آنها نمی‌دانستند؛ تو در جامعه دارای مقام و منزلت شده‌ای و در نظر مردم موقعیت پیدا کرده‌ای، و آنان مکلف به تبعیت تو شدند، آنها به تو اقتدا می کنند و بر اساس دیدگاه تو عمل می کنند. اگر چیزی را حلال کنی آنها آن را حلال می دادند و اگر به حرمت چیزی فتوی دهی آنان نیز به حرمت آن معتقد می شوند، بهر حال در جامعه برو و بیائی پیدا کرده ای و بدان که این امور به خاطر شخص تو نیست.

ریشه این اقبال مردم به تو و به آنچه که تو از آن بهره‌مندی این است که اولاً عالمان صالح و وارسته از جامعه رخت بر بسته اند و ثانیاً هم تو و هم آنان مبتلی به جهالت واقعی گردیده شده‌اید. مسئله واقعی حب ریاست است و طمع به دنیا در دل تو و آنان است که این مریدبازی را سازمان داده است.

آیا وقت آن نرسیده که به خود برگردی و به کوری و جهالت و غرور فراوان خود واقف شوی؟ از سوی دیگر آیا به فتنه و بلاهای موجود در مردم نمی نگری ؟!! تو آنان را مبتلی نموده‌ای و با فتنه‌انگیزی از جانب تو در پرتو آنچه که دیدند از کسب و کار خود منصرف شدند (و گول معلومات ظاهری تو را خورده) و نفوسشان اشتیاق پیدا کرد که به آن مرتبه ای از علم برسند که تو رسیدی، و نتیجه‌اش این شده که در دریای ژرفی از گمراهی در غلطیده‌اند که عمق آن قابل ادراک نیست، و به بلایی بی‌اندازه مبتلا گردیده‌اند. در این شرائط فقط باید از خدا کمک گرفت.

(حال اگر به دنبال نجات هستی) باید از تمام موقعیت و امکانات ناروای خویش روی برگردانی تا بتوانی به «صالحین» ملحق گردی، همان کسانی که با جامه زاهدانه خویش بدرود حیات گفتند و به قبر وارد رفتند، در حالی که از شدت زهد و دوری از تن‌پروری و زیاده روی، پشتشان به شکمشان چسبیده بود. آری بین آنان و خدایشان هیچ حجاب و پرده ای وجود نداشت. دنیا آنها را نفریفت و در دنیا به فتنه گری مشغول نبودند.

آنان به دنبال وصول به کمالات بلند انسانی بودند و در نتیجه خود را معطل چیزی نکردند تا به آنچه می خواستند رسیدند. پس اگر با این سنّی که از تو گذشته و دیگر پیرمرد شده ای و با توجه به علم تو، دنیا به این درجه از افتضاح و بدبختی می رسد، پس چگونه جوانان جان سالم به در ببرند در حالی که بهره ای از علم نیز ندارند و عقل و قوه تشخیص‌شان نیز ضعیف و خطاپذیر است؟ « انا لله و انا الیه راجعون ».

به چه کسی باید تکیه کرد و به کجا باید پناه آورد؟! ما شدت غم و نگرانی خود را و آنچه در مورد تو شاهدیم به سوی خداوند شکایت می بریم و مصیبت‌های خود را که از ناحیه تو می‌رسد به حساب خداوند می گذاریم. نیک بنگر در برابر کسی که تو را با از کودکی چه تا بزرگسالی تغذیه نموده است؟

چگونه شکرگزار هستی و برای کسی که به وسیله دینش تو را در میان مردم، عزیز قرارداده است چگونه احترام می کنی؟ و چگونه از لباسی که خداوند با آن تو را در میان مردم پوشانیده است، محافظت نموده ای؟ و نزدیکی و دوری تو از کسی که امر نموده به او نزدیک باشی و در مقابلش خود را ذلیل بدانی، چگونه است؟!

تو را چه شده است که از خواب خرگوشی بیدار نمی شوی و از لغزش‌هایت توبه نمی کنی؛ چرا نمی گویی:«سوگند به خدا، من حتی یک کار که باعث احیای دین او یا از بین رفتن باطل گردد نکرده ام.»

چقدر می ترسم از اینکه تو مصداق این سخن خداوند در قرآن باشی که:«نماز را ضایع کردند و شهوت ها و تمایلات نفسانی را تبعیت نمودند. پس به زودی با اعمالشان به گمراهی مطلقی دچار خواهند شد.» _سوره مریم، آیه ۵۹_

خداوند کتاب خدا را بر دوش تو نهاد و عملش را به تو ودیعه سپرد ولی تو آن را ضایع نمودی! اما ما خداوند را سپاس می گذاریم که ما را از آنچه تو را بدان مبتلی نموده است، نجات داده است.

پی نوشت:

۱.بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۱۳۱بحارالانوار، ج ۷۵، ص ۱۳۱

سیرى در سیره سیاسى امامان (ع)

 سید احمد خاتمى

امامان شیعه ـ سلام الله علیهم اجمعین ـ هادیان خلق به بهترین شیوه زندگى اند آن چنان که قرآن کریم بهترین برنامه را در این زمینه عرضه مى کند: «انّ هذا القرآن یهدى للّتى هى اقوم؛۱ همانا این قرآن به بهترین راه هدایت مى کند».

این دو (قرآن و عترت) عهده دار سعادت انسان، در زندگى این جهان و جهان دیگرند. بدیهى است براى ایفاى این رسالت بزرگ باید تمام زمینه ها و شرایط مناسب باشد. از جمله مهم ترین آنها آشنایى با جلوه هاى «سیاست» است. نمى توان ادعاى اداره همه شؤون زندگى را بدون آشنایى عمیق با تدبیر و سیاست داشت و امامان(علیهم السلام) این آشنایى عمیق را در وجود خود دارند، آن چنان که پیامبران بزرگ ـ که عهده دار رهبرى مردم بودند ـ و

به ویژه پیامبراکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) از این خصیصه ارزشمند برخوردار بودند. در روایتى آمده است: «کان بنواسرائیل تسوسهم انبیاءهم» در میان بنى اسرائیل این انبیا بودند که مدیریت کرده و سیاستمدارشان بودند۲ و به تعبیر زیباى حضرت امام خمینى(ره): «انبیا ـ علیهم السلام ـ شغلشان سیاست است و دیانت همان سیاستى است که مردم را از این جا حرکت مى دهد و به تمام چیزهایى که به صلاح ملت و مردم است هدایت مى کند.»۳

در روایتى حضرت امام صادق(علیه السلام) پیامبر بزرگ اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) را «سیاستمدار» بندگان خدا معرفى مى کند:«… ثمّ فوّض الیه امر الدین و الامه لیسوس عباده؛۴ آن گاه خداوند امور دین و امّت را به او واگذاشت تا امور بندگان را تدبیر کند».

همین خصیصه براى امامان ما نیز هست، در زیارت معتبر «جامعه»، امامان را «ساسه العباد» یعنى سیاستمداران بندگان خدا مى خوانیم.

در روایتى بسیار جامع پیرامون ویژگى هاى امام مى خوانیم که حضرت امام رضا(علیه السلام) از ویژگى هاى امام علم به سیاست را ذکر مى کند: «عالم بالسیاسه»۵

پرواضح است سیاستى که از آن سخن مى گوئیم به معناى تدبیر درست اداره جامعه اسلامى و راهنمایى مردم به مصالح است که معناى لغوى سیاست نیز چیزى جز این نیست.

ابوالبقاء گوید: «السیاسه استصلاح الخلق بارشادهم الى الطریق المنجى فى العاجل والآجل»؛۶ سیاست عبارت است از یافتن صلاح بندگان و راهنمایى آنان به راه نجات در حال و آینده».

جویرى گوید: «سست الرعیًّه سیاسه وسوس الرجل امورالناس على ما لم یسع فاعله اذا ملک امرهم»۷ رعیت را سیاست کردم یا فلان مرد امور مردم را سیاست کرد، در امورى که توانایى انجام آن را ندارند». (به معناى آن است که اختیار آنان را به دست گرفت).

در روایتى جامع امام حسن(علیه السلام)، رعایت حقوق خداوند، حقوق زندگان و حقوق مردگان را سیاست نامیده است و از جمله فرموده است: «… و ان تخلص لولیّ الامر ما اخلص لامته و ان ترفع عقیرتک فى وجهه اذا حادّ عن الطریق السوی…»۸ سیاست آن است که نسبت به رهبر جامعه اسلامى اخلاص (علاقه و اطاعت) داشته باشى تا آن گاه که او خیرخواه امت اسلام بود، و آن گاه که از صراط مستقیم بیرون رفت با او برخورد کرده در مقابلش بایستی…».

و در یک کلام داشتن موضع مناسب در مسائل اجتماعى و سیاسى و هدایت مردم به این موضع مفهوم سیاست است.

امام خمینى (ره) سیاست را بردو قسم کرده اند: ۱ـ سیاست شیطانی؛ ۲ـ سیاست الهی.

(وقتى رئیس ساواک به امام گفت سیاست عبارت است از دروغ، خدعه، فریب، پدرسوختگی، امام به او فرمود این سیاست مال شما!)

«اما سیاست به معناى این که جامعه را راه ببرد و هدایت کند به آن جایى که صلاح جامعه و افراد است این در روایات ما براى نبیّ اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با لفظ سیاست ثابت شده است و در دعا و زیارت جامعه است که «ساسه العباد».۹

سیاست الهى از ویژگى هاى مردان خداست و امامان این اسوه اولیاى خدا، واجد و عهده دار آنند. بررسى سیره سیاسى امامان موضوعى است به یارى خداوند با پایان پذیرفتن مباحث مقدماتى به بحث پیرامون آن خواهیم پرداخت. در این مقاله فهرست وار چهار اصل از اصول کلى سیاست امامان(علیهم السلام) در دوره ۲۵۰ ساله حضور در جامعه را تقدیم مى نماییم:

۱ـ اصل تکلیف مدارى

قبله همه اولیاى خدا اداى تکلیف و وظیفه است، براى آنان تنها این سؤال مطرح است که خداوند چه مى خواهد؟ همین و بس.

در مسیر اداى وظیفه پیش مى روند، در این مسیر نه ترس دارند نه اندوهی! نه خسته مى شوند و نه سست! نه خود را بازنده مى دانند و نه هرگز خطور چنین چیزى را دارند! و این است تفسیر آیات فراوانى که مى گوید: اولیاى خدا خوف و حزنى ندارند: «الا انّ اولیاءالله لاخوف علیهم و لاهم یحزنون».۱۰

با این اصل در قاموس مردان خدا شکست مفهومى ندارد، زیرا هر چه هست «حسن» است، «پیروزی» است: «قل هل تربصون بنا الاّ احدى الحسنیین؛۱۱ آیا جز یکى از دو خوبى چیز دیگرى را براى ما انتظار مى کشید». یا پیروزى ظاهرى و یا شهادت! هر دو «نیکو» است. براین اساس است که ما امام بزرگ آزادگان، سرور شهیدان سرافراز ابى عبداله الحسین(علیه السلام) را از پیروزمندان جهان مى شمریم، با این که فرزندان و برادران او کشته شدند و خاندانش به اسارت رفتند، ولى چون به تکلیف عمل کرد، پیروز است و شکستى در قاموس زندگانى این بزرگ مرد جهان بشریت نیست.

در موضع گیرى سیاسى امامان هرگز این مسأله مطرح نبوده است که چگونه عمل کنیم تا «خود» برنده باشیم! بلکه پیوسته این مطرح بوده که چگونه عمل کنیم که «خدا» راضى باشد و به این ترتیب تنوع مواضع سیاسى امامان، تفسیر درست خود را مى یابد، روزى تکلیف سکوت است، روز دیگر به دست گرفتن حکومت و در شرایطى دیگر، نرمش قهرمانانه (صلح) و در موقعیتى مناسب قیام خونین و نجات بخش و… .

به این ترتیب، تفسیر صحیح این جمله معروف درباره سیدالشهداء(علیه السلام) روشن مى شود که: «انّ الله شاء ان یراک قتیلا؛۱۲ خداوند خواسته کشته راهش باشی» «ان الله شاء ان یراهن سبایا؛ خداوند خواسته خاندانم را اسیر راهش ببیند.»۱۳

این اصل، روشنگر راه امام راحل خمینى بزرگ، در طول مبارزات از آغاز تا رحلت بود و پیوسته بر آن تاکید داشت. بعد از پذیرش قطعنامه در سال ۱۳۶۷ کسانى نغمه هاى شیطانى را آغاز کردند که مثلاً بازنده شدیم! حیف شهدا! و… امام راحل در پیامى که به تاریخ ۳/۱۲/۱۳۶۷ صادر فرمودند: به این نغمه ها پاسخ گفته بر «تکلیف مداری» تأکید کردند:

«… ما در جنگ براى یک لحظه هم نادم و پشیمان از عملکرد خود نیستیم. راستى مگر فراموش کرده ایم که ما براى اداى تکلیف جنگیده ایم و نتیجه فرع آن بوده است. ملت ما تا آن روز که احساس کرد که توان و تکلیف جنگ دارد به وظیفه خود عمل نمود و خوشا به حال آنان که تا لحظه آخر هم تردید ننمودند، آن ساعتى هم که مصلحت بقاى انقلاب را در قبول قطعنامه دید و گردن نهاد باز به وظیفه خود عمل کرده است. آیا از این که به وظیفه خود عمل کرده است نگران باشد ؟… همه ما مأمور به اداى تکلیف و وظیفه ایم نه مأمور به نتیجه…».۱۴

مقام معظم رهبرى نیز پس از انتخابات دور هفتم ریاست جمهورى در پى زمزمه هایى که برخى افراد تحت عنوان برنده و بازنده داشتند، فرمودند:

«… بحمدالله آزمایش بسیار خوب و شیرینى بود. همان طور که عرض کردم در این آزمایش بازنده اى هم وجود ندارد. همه برنده اند. من اصرار دارم این تعبیر به کار نرود. متأسفانه بعضى مطبوعات هنوز نتوانسته اند تمرین کنند این قدر خود را تحت تأثیر تعبیرات غلط فرهنگى قرار ندهند. شرکت در میدان انجام وظیفه بازنده اى ندارد، همه برنده اند».

و در پیام خود فرمودند: «برنده اصلى در این پدیده تابناک ملت ایران و نظام جمهورى اسلامى است».

این اولین اصل در سیره سیاسى امامان و رهروان راهشان است.

۲ـ اصل طاغوت ستیزى

طاغوت ستیزى در رأس برنامه هاى انبیا قرار داشته است: «و لقد بعثنا فى کل امه رسولاً ان اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت؛۱۵ و البته ما در هر امتى پیام آورى را فرستادیم تا به مردم ابلاغ کند که بنده خدا باشید و از طاغوت اجتناب کنید».

و این اصلى بود که امامان در طول زندگى خویش از آن دست بردار نبودند لکن شیوه هاى گوناگونى را براى عمل به این اصل برگزیده اند، برخى از این شیوه ها عبارتند از:

۱ـ ممنوعیت هرگونه رابطه دوستى و همکارى با دستگاه طاغوت ها.

امامان شیعه(علیه السلام) در این زمینه تمام

تلاش خود را به کار بستند و به شیعیان خود فرمودند:

الف ـ محبّت ستمگران را از دل بیرون کنید.

امام صادق (علیه السلام) فرمود: «من احبّ بقاءالظالمین فقد احبّ ان یعصى الله؛۱۶ هر کس بقاى ستمگران را دوست داشته باشد در حقیقت دوست دارد که خداوند معصیت شود».

ب ـ مدح ستمگران ممنوع است

امام صادق(علیه السلام) فرمود: آن کس که حاکم ستمگرى را بستاید خود را در برابرش کوچک نموده و براى دنیا در برابر او تواضع کند همنشین او در آتش است».۱۷

ج ـ همنشینى با ستمگران، ورود در دستگاه آنان، نزدیک شدن به آنان نارواست.

رسول گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «ما اقترب عبد من جائر الاّ تباعد من الله…؛۱۸ هیچ بنده اى به حاکم ستمگر نزدیک نمى شود مگر آن که از خداوند دور مى گردد».

د ـ نام نویسى در دستگاه ستمگران ناشایسته است.

امام صادق (علیه السلام) فرمود: «من سوّد اسمه فى دیوان الجبّارین من آل فلان حشره الله یوم القیامه حیرانا؛۱۹ آن کس که در دفتر ستمگران آل فلان (بنى عباس) نام نویسى

کند خداوند روز قیامت حیران و سرگشته محشورش مى سازد».

هـ ـ مسؤولیت پذیرى در دستگاه طواغیت ناپسند و ممنوع است.

امام صادق(علیه السلام) فرمود: «در حکومت ستمگران حق زیر پا گذاشته شده، باطل زنده مى گردد، ظلم و جور و فساد جان مى گیرد و… و آن کس که در این دستگاه مسؤولیت پذیرد در تمام این گناهان شریک است».۲۰

روایات در زمینه هاى فوق فراوان است ما تنها به ذکر یک روایت در هر مورد بسنده کردیم.

۲ـ دومین شیوه امامان در زمینه طاغوت ستیزى تأیید و تقویت قیام هاى مخلصانه شیعى که علیه طواغیت صورت مى گرفت، مى باشد.

در روایتى چنین آمده است که: نزد امام صادق(علیه السلام) سخن از قیامگران شیعى شد. حضرت فرمود: «… لایزال انا و شیعتى بخیر ما خرج الخارجى من آل محمد و لوددت ان الخارجى من آل محمد خرج و علیّ نفقه عیاله؛۲۱ خیر من و شیعیانم پیوسته در سایه این قیام هاست و من دوست مى دارم که قیامگران شیعى علوى قیام کنند و من مخارج خاندانشان را تأمین کنم».

از جمله این قیام هاى مخلصانه قیام شهید زید بن على بن الحسین(علیه السلام) بود. زید از معتقدان به امامت برادر خود امام باقر و برادر زاده خویش امام صادق(علیه السلام) بود. او صریحا مى گفت خداوند در هر زمانى حجتى بر بندگان خویش دارد:

«و حجه زماننا ابن اخى جعفرابن محمد لایضل من تبعه و لایهتدى من خالفه؛۲۲ و حجت زمان ما برادر زاده ام جعفر بن محمد

است، پیروانش گمراه نمى شوند و مخالفانش راه هدایت را نمى یابند».

شخصى به نام «فضیل» گوید پس از آن که زیدبن على به شهادت رسید به حضور حضرت امام صادق(علیه السلام) رسیدم، حضرت مرا به پستوى خانه برد (که این گویاى شدت خفقان و گستردگى جاسوسان دستگاه خلافت در خانه امام(علیه السلام) است که حضرت براى بیان حقیقت به یکى از دوستانش مجبور به این تدبیرهاى حافظتى مى شود) و فرمود: فضیل! عمویم زید کشته شد؟! گفتم: بلى جانم به قربانت. امام(علیه السلام) فرمود:

«رحمه الله انه کان مؤمنا و کان عارفا اما انه لو ظفر لوفى اما انه لو ملک لعرف کیف یضعها؛۲۳ خدایش رحمت کند او مؤمن و عارف (به حق ما) بود. آگاه باش اگر پیروز مى شد وفا مى کرد و حکومت در جایگاه شایسته اش قرار مى داد». (یعنى سراغ من مى آمد و خلافت را به من که شایسته آنم مى سپرد).

از برکات این قیام هاى مخلصانه این بود که امامان فرصتى براى نشر معارف و گسترش فرهنگ اسلام ناب محمدى(صلی الله علیه و آله و سلم) مى یافتند که خود مبارزه اى عمیق و اساسى علیه طواغیت بود. جبهه گشوده مسلّحانه علیه طواغیت سبب مى شد آنها مشغول شده و امامان بتوانند با فراغت ذهن، اسلام را تبیین کنند و ابعاد مختلف آن را بازگو نمایند.

۳ـ فرستادن عوامل نفوذى به متن دستگاه طواغیت.

دیگر شیوه مبارزه امامان با طاغوت ها فرستادن عوامل نفوذى در دستگاه آنان بوده است. عواملى که با هدایت امامان و به

کار بستن اصول حفاظتى حتى تا بالاترین رده هاى حکومتى طواغیت راه پیداکرده و قهراً اخبار دست اول دستگاه را به امامان منتقل کرده و عملاً در حدّ توان، مانع جنایات بیشتر طواغیت مى شدند.

یکى از این چهره ها «على بن یقطین» از اصحاب امام کاظم(علیه السلام) است که از چهره هاى ذى نفوذ در دستگاه هارون خلیفه جبار عباسى بود. مامقانى درباره او مى گوید: «کان وزیر لهارون و ولیاً من اولیاءالله و مدافعاً عنه کما قال الامام ابوالحسن موسى بن جعفر(علیه السلام) فى حقه؛۲۴ او وزیر هارون و از اولیاى خدا و از مدافعان حریم اولیاى حق بود آن چنان که امام کاظم(علیه السلام) در حقش گفته است».

او چهره اى است فوق العاده محبوب امام کاظم(علیه السلام). بارها از امام اجازه خواست که دستگاه خلافت را ترک گوید، ولى امام این اجازه را به او نداد.

چهره دیگر «عبداله بن سنان» است که خزانه دار منصور، مهدى و هارون عباسى بوده و از چهره هاى کاملاً مورد اعتماد امام صادق(علیه السلام) است. نجاشى درباره او گوید: «ثقه ثقه من اصحابنا جلیل لایطعن علیه فى شى ء؛۲۵ او کاملاً مورد اطمینان است. از شیعیان جلیل القدر است و هیچ اشکالى بر او وارد نیست».

چهره دیگر «محمد بن اسمعیل بزیع» است که از بزرگان اصحاب امام صادق(علیه السلام) و وزیر منصور عباسى است. این بزرگان چهره هاى مورد اعتمادى بودند که بى تردید به عنوان عوامل و ایادى امام صادق(علیه السلام) در دستگاه خلافت جائران عمل مى کردند. همان امامانى که هرگونه همکارى و محبّت با ستمگران را منع مى کردند، اما از آن جا که اینها چهره هاى مطمئنى بوده، و در حفظ کیان سیاسى تشیع حضورشان در دستگاه خلافت طواغیت لازم بود، ائمّه نه تنها اجازه ورود در آن دستگاه را به آنها مى دادند، بلکه تمامى تدبیرات حفاظتى را براى حفظ آنها به کار مى بستند.

در پایان این قسمت از بحث گفتنى است که امامان تا آن جا که مربوط به شخص طواغیت مى شد، پیوسته در مبارزه بودند، گاه مبارزه اى آشکار و گاه مبارزه در پوشش تقیّه (که باید در مجالى دیگر از تقیّه در سیره امامان سخن گفت) اما آن جا که مسأله مربوط به کیان اسلام مى شد، ولو در ظاهر پاى خلفا در بین بود. همکارى لازم را براى حفظ آبروى اسلام و حفظ اساس اسلام از خطر، مبذول مى داشتند.

بر این اساس است که وقتى ابوبکر در مورد جنگ با رومیان با امام على(علیه السلام) مشورت مى کند. حضرت نظر صائب خود را بیان مى کند که با آنان ستیز کن که پیروز مى شوی.۲۶ و به هنگامى که گروهى از مسیحیان سؤالاتى از دستگاه خلافت ابوبکر مى کنند که از عهده پاسخگویى برنمى آید، باز مولى على(علیه السلام) پاسخگو مى شود.۲۷

وقتى عمر در مسائل بین المللى با امام على(علیه السلام) مشورت مى کند، همانند فتح ایران، فتح بیت المقدس، باز مولى نظریات صائب خود را بیان مى دارد. نیز به هنگامى که با بقیه در صفحه ۳۵

حضرت در مورد مبدأ تاریخ اسلام به مشورت مى نشیند، مولى على(علیه السلام) مى فرماید:

«من یوم هاجر رسول الله و ترک ارض الشرک؛ مبدأ تاریخ را هجرت پیامبر قرارده»۲۸و۲۹٫ و نمونه ها از این دست در سیره امامان(علیهم السلام) فراوان است و راز و رمز این همه آن است که امامان فدایى دین و مکتب اند و هر جا که مکتب به خطر افتد آنان پیشگامند و پیش مرگ.

اصل احیاى عاشورا

از اصول سیاسى که امامان شیعه پس از شهادت سالار شهیدان برگزیدند، احیاى عاشورا و فرهنگ آن بود.

عاشورا از دیدگاه امامان پرچم همیشه در اهتزاز کفر ستیزى است.

عاشورا عَلَم پر افتخار عزّت و ذلّت ناپذیرى شیعه است.

عاشورا جلوه برجسته غیرت دین و پاسدارى از آن است.

امامان شیعه با شیوه اى گوناگون از جمله:

۱ـ توصیه و ترغیب به زیارت سالار شهیدان امام حسین(علیه السلام)؛

۲ـ ترغیب و تشویق دوستانشان به سرودن شعر در مورد حادثه خونین عاشورا و تشویق شاعران متعهد؛

۳ـ توصیه به برپاکردن مجالس عزاى حضرت؛

۴ـ توصیه به گریستن و گریاندن و حالت عزادار به خود گرفتن در عزاى امام حسین (علیه السلام)؛

۵ـ توصیه به سجده بر تربت سالار شهیدان ابى عبدالله الحسین(علیه السلام)؛ نهضت عاشورا را براى همیشه احیاکرده و خاطره این فداکارى بزرگ را جاوید نمودند.

پاورقیها:

۱) اسراء (۱۷) آیه ۹٫

۲) مجمع البحرین، ج ۴، ص ۷۸، (تصحیح سید احمد حسینی).

۳) رساله نوین، امام خمینی، ج۴، ص۴۷٫

 ۴) اصول کافی، ج۱، ص۲۶۶، چاپ آخوندی.

 ۵) اصول کافی، ج۱، ص۲۰۲٫

 ۶) باقر شریف قرشی، النظام السیاسی، ص۴۳ و ص۴۴٫

 ۷) جویری، صحاح اللغه، «سوس».

 ۸) حیاه الامام حسن(علیه السلام)، ج۱، ص۱۴۲ و۱۴۳؛ سیره الائمه الاثنى عشر، ج۱، ص۵۲۵ و سید جعفر مرتضی، الحیاه السیاسه للامام حسن، ص۵٫

 ۹) در جستجوى راه از کلام امام، دفتر هشتم (روحانیت)، ص۱۹۱، ولایت فقیه، ص۱۹۲و۱۹۳، بررسى نهضت امام خمینی، ج۱، ص۶۵۶، و رساله نوین، ج۴، ص۴۶٫

 ۱۰) یونس (۱۰) آیه ۱۷۰٫

۱۱) توبه (۹) آیه ۵۲٫

۱۲ و ۱۳ ) بحارالانوار، ج۴۴، ص۳۶۴٫

 ۱۴) صحیفه نور، ج۲۱، ص۹۵٫

۱۵) نحل (۱۶) آیه ۳۶٫

۱۶) وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص۱۳۴، (بیست جلدی).

۱۷) همان، ص۱۳۲٫

۱۸) همان، ص۱۳۰٫

۱۹) همان، ص۱۳۵٫

 ۲۰) تحف العقول.

۲۱) وسائل الشیعه، ج۱۳، ص۳۹٫

۲۳) بحارالانوار، ج ۴۷، ص۱۹٫ رجال کشی، ص۲۴۲٫

۲۴) رجال مامقانی.

۲۵) رجال نجاشی.

۲۶) تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۲۳٫

 ۲۷) حلیه الاولیاء، ج۱، ص۷۲ و قضاء امیرالمومنین، ص۹۶٫

۲۸) تاریخ یعقوبی، ج۱، ص۱۲۳٫

۲۹) نمونه هاى بیشترى را در این زمینه مى توانید در کتاب على و الخلفاء، از ص۲۱۶ تا ص۲۲۴، ببینید.

 ۳۰) ما در مقاله اى جداگانه به تفصیل در مورد روش هاى فوق سخن گفته ایم که از تکرار آن خوددارى مى کنیم و جستجوگران را به مجلّه مسجد شماره ۳۱، از صفحه ۲۷ تا ۳۸ ارجاع مى دهیم.

منبع: پاسدار اسلام، ش۱۸۸، مرداد۷۶٫

واکاوی سبک زندگی دینی با تأکید بر اندیشه سیاسی امام رضا(علیه السلام)

جهت مطالعه این مقاله، به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

سیاست و اجتماع در آئینه رفتار امام صادق (ع)

یک نگاه ولو گذرا و اجمالى به گذرگاه هاى حساس تاریخ پس از ارتحال رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) این مدعا را اثبات مى کند که دوران ۲۵۰ ساله امامت ائمه اطهار (علیهم السلام)- تا زمان غیبت کبراى امام زمان (علیه السلام)- در حقیقت تداوم دوران نبوت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) بوده و همان هدف را تعقیب نموده است. خود پیامبر (صلی الله علیه وآله) اگر ۲۵۰ سال از خدا عمر مى گرفت چه مى کرد؟

ابعاد سیاسى ـ اجتماعى سیره امام صادق (علیه السلام) در مبارزه با خطوط انحرافى و الحادى

مقدمه

با حمد و سپاس به درگاه ایزدمنان که ما را به دین مقدس اسلام مفتخر و از نعمت عظماى امامت و و ولایت بهره مند و برخوردار نموده است، نعمتى که نقش بى بدیل آن در حفظ بقاى دین مبین اسلام و مصون نگه داشتن و نجات آن از خطر اضمحلال و نابودى در تمام اعصار و قرون منحصر به فرد بوده و مى باشد.

مسلماً اگر بعد از اتمام دوران رسالت ختمى مرتبت، امامت ائمه معصومین وجود نداشت، امروز سخن گفتن از اسلام ناب محمدى (صلّی الله علیه وآله) ، نیز معنا و مفهومى نداشت. یک نگاه ولو گذرا و اجمالى به گذرگاه هاى حساس تاریخ پس از ارتحال رسول اکرم (صلّی الله علیه وآله) این مدعا را اثبات مى کند که دوران ۲۵۰ ساله امامت ائمه اطهار (علیهم السلام) – تا زمان غیبت کبراى امام زمان (علیه السلام) – در حقیقت تداوم دوران نبوت رسول اکرم (صلّی الله علیه وآله) بوده و همان هدف را تعقیب نموده است. مقام معظم رهبرى در این زمینه مى فرماید:

«امامت براى این است که آن هدفى را که پیامبر (صلّی الله علیه وآله) به خاطر آن مبعوث شده تعقیب کند. خود پیامبر (صلّی الله علیه وآله) اگر ۲۵۰ سال از خدا عمر مى گرفت چه مى کرد؟ هرکارى که پیامبر (صلّی الله علیه وآله) مى کرد در شرایط گوناگون، در اوضاع مختلف، آن کار را ائمه (علیه السلام) انجام دادند.

هدف از امامت به طور کلى ایجاد جامعه اسلامى است، ایجاد جامعه اى برمبناى اصول اسلامى، ایجاد جامعه اى که انسان در آن بتواند به تکامل و تعالى مقدرش، آن تکامل و تعالى که طبق فطرت و سرشت خدادادى براى او امکان پذیر است، برسد.»

ائمه اطهار (علیه السلام) هریک به نوبه خود جهت ایجاد چنین جامعه اى به شیوه متناسب با زمان خود بى وقفه تلاش کردند.

بیشتر ایشان گرچه در زمان خود موفق به تشکیل چنین جامعه اى نشدند، لیکن زمینه فرهنگى و فکرى را به طور کامل در شیعیان خود مهیا نموده و آنان را جهت مبارزه با افکار انحرافى و الحادى پرورش داده اند.

امروزه فرهنگ اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) به عنوان فرهنگ اسلام ناب، غنى ترین، عمیق ترین، اصیل ترین و ناب ترین فرهنگ مذهبى و دینى در دنیاست و به جرأت مى توان گفت نقاط قوت و مثبتى که در فرهنگ سایر فرقه اسلامى، به چشم مى خورد به طور مستقیم یا غیرمستقیم از فیوضات آن معادن علم و حکمت است.

چنانکه امام باقر (علیه السلام) مى فرماید:«اما انه لیس عند احد من الناس حق و لا صواب الا شىء اخذوه منا اهل البیت (علیهم السلام) …»

«همانا و محققاً در نزد احدى از مردم، مطلب حق و حرف درستى نیست مگر آن که آن را از ما اهل بیت گرفته اند». امامان معصوم (علیه السلام) ، در شرایط مختلف به ترویج علوم ومعارف اسلامى وتربیت اندیشمندانى در زمینه هاى علوم مختلف مى پرداختند به طورى که امام صادق (علیه السلام) در حوزه درس خود حدود ۴۰۰۰ دانشمند تربیت نمود که بعض از آنها مانند جابر بن حیان علم شیمى را وضع کرد.

با اینکه أئمه شرایط دشوارى داشتند یکى از آنان بیشتر عمر خود را تحت نظر بود یا در زندان سپرى نمود و دیگرى ناگزیر تا مرحله ولایت عهدى به چنین دستگاهى نزدیک شد و… بدین سان در شرایط مختلف، مشعل هدایت را به طور عینى، پیش روى رهروان حق بر افروختند و آنان را به بهره گیرى از این مشعل پرفروغ دعوت نمودند.

ما در اینجا به پیشواى ششم امام صادق (علیه السلام) و چگونگى مبارزه آن حضرت با خطوط انحرافى و الحادى مى پردازیم.

مذهب جعفرى

قرن دوم هجرى براى اسلام و جامعه اسلامى قرنى پر تلاطم و پرتحول است، بنى امیه آن عاملان فتنه براى جهان اسلام، دوره افول و سقوط را مى گذراندند و بنى عباس حکومت ننگین و سیاه خود را با شیوه بدتر از بنى امیه آغاز مى کردند. در چنین شرایطى مردى از اهلبیت (علیهم السلام) برخاست و با دست قدرت امامت و علم خود; ابرهاى تیره را پس زد و به مردمان غافل فهماند، اسلام آن نیست که زمامداران خیره سر، و مبلغان دربارى و از خداى بى خبر معرفى مى کنند. او، دلهاى پراکنده ولى آماده شنیدن حق را متوجه خود کرد و به احیاى دین و تجدید تعالیم آن پرداخت و قرآن را آنچنان که نازل شده بود براى مردم تشریح و تفسیر کرد.

«خدمتى را که او براى اسلام انجام داده بود از دو طریق صورت گرفت: یکى از راه آموزش علوم اسلامى و دیگر از راه ساختن مدلها و الگوهاى اسلامى. اینکه مذهب شیعه را مذهب جعفرى مى نامند به خاطر همین دو مسأله به ویژه مسأله دوم است.

او حقایقى را در جهان آن روز علنى کرد که بالاتر از زمان آن روز بود. فرهنگ و تمدن اسلامى دیروز و امروز بدهکار وضع و شرایط و اقدام امام صادق (علیه السلام) و ترقى و پیشرفت و بیدارى مسلمانان، مخصوصاً در قرون ۳ و ۴ در گرو بیدارسازى آن امام است.

ما نمى گوییم کار ائمه قبلى کم بهاتر و کم ارج تر از کار امام صادق (علیه السلام) بود، بلکه مى گوییم شرایط و امکانى که براى نشر حقایق جهت امام صادق (علیه السلام) پدید آمد براى دیگر امامان ما وجود نداشت و همچنان که وظیفه و مسئولیت هر امام است او کوشید از این فرصت و امکان براى پیشبرد مقاصد اسلامى به وجهى نیکو استفاده کند.

کار برجسته امام صادق (علیه السلام) احیاى اندیشه ى شیعى، و منسجم کردن خطوط مکتب وتنظیم خط فکرى تشیع علوى بود و به همین جهت پیش از آنکه این مکتب عنوان مذهب علوى، حسینى، سجادى و… را بدنبال خود بکشد مذهب جعفرى نامیده شد.»

مبارزه با مکتب ها و مسلک هاى انحرافى

دوران امامت پیشواى ششم (علیه السلام) دوران تحول فکرها و پیدایش و گسترش فرقه هاى گوناگون اسلامى و غیراسلامى بود. برخى از این فرقه ها که سابقه بیشترى داشتند توانسته بودند تا حدى براى خود چارچوبى تنظیم و افرادى را به تشکیلات خود جذب کنند و نیز جهت گیرى عمومى و کلى تمامى فرقه ها ضدیت با فرقه ناجیه شیعه ومکتب امامت بود.

از این رو امام صادق (علیه السلام) به عنوان پیشواى امت و پاسدار مکتب اسلام نمى توانست در برابر این فرقه هاى نوپا و بى اساس بى تفاوت باشد، بلکه باید در برابر همه آنها به اقتضاى مصالح اسلام موضع بگیرد و نظر قاطع اسلام را ارایه دهد و به شبهات و اشکالات مطرح شده از سوى آنان پاسخ گوید. مکتب ها و مسلک هاى انحرافى موجود در دوران امام صادق (علیه السلام) به دو بخش عمده تقسیم مى شدند: اسلامى و غیراسلامى.

الف- فرق اسلامى

در دوران امامت امام صادق (علیه السلام) فرقه هاى زیادى به نام اسلام، لیکن منحرف از خط امامت و ولایت، پدید آمده و یا رشد کردند و هرکدام عدهاى را به سوى خود جذب کردند مهمترین و مشهورترین این فرقه ها عبارتند از:

1 – معتزله: فرقه معتزله در اوایل قرن دوم هجرى و در دوران امامت امام باقر (علیه السلام) پدید آمد. معبد جهنى، غیلان دمشقى و یونس اسوارى نخسنین کسانى بودند که نسبت افعال انسان را به خداوند انکار کردند و گفتند: انسان درانجام افعال خود توانا و مستقل است و خداوند در افعال بندگانش هیچ نقشى ندارد.

اصحاب و یاران پیامبر (صلّی الله علیه وآله) که هنوز زنده بودند از تفکر غلط آنان بیزارى جسته، به امت اسلامى توصیه مى کردند که با «قدریه» (که بعدها معتزله نامیده شدند) رابطه برقرار نکنند. به آنان سلام نگویند، به عبادت بیمارانشان نروند و بر جنازه مرده هایشان نماز نگزارند.

پس از کشته شدن معبد، واصل بن عطا که از موالى ایرانى و از شاگردان حسن بصرى بود از استاد کناره گرفت و به تبلیغ و نشر آزاد معبد پرداخت. از آن پس پیروان او به نام «معتزله» معروف شدند. امام صادق (علیه السلام) – برغم کشمکش ها و اختلاف فکرى موجود- موفق شد با تعلیمات و راهنمایی هاى لازم، پیروان خود را از فروافتادن در دام جریان هاى فکرى حفظ کند. آن حضرت درگیر و دار جدال فکرى بین جبرى ها و قدرى ها با بیان جمله: «لاجبر و لاتفویض و لکن امر بین امرین»؛ نه جبر درست است و نه تفویض، بلکه امرى است میان آن دو.

هر دو تفکر انحرافى «اشاعره» و «معتزله» را که یکى قایل به جبر و دیگرى قایل به تفویض بود، نفى کرد و با این رهنمود، پیروان خود را از آشفتگى و حیرت و فرو افتادن در دام هریک رهایى بخشید.

2 – مرجئه: فرقه مرجئه در ابتدا با انگیزه اى سیاسى به وجود آمد و امویان در پدید آوردن آن نقش مؤثرى داشتند.

آنان ایمان را تنها اعتقاد قلبى مى دانستند و معتقد بودند با وجود ایمان، هیچ گناهى به انسان زیان نمى رساند. کسى که در دل مؤمن به خدا باشد، هرچند با زبان اظهار کفر نماید یا در عمل بت بپرستند و یا طبق آیین یهود و نصارا رفتار کند، چون از دنیا رود اهل بهشت خواهـد بـود.»[۶] همچنان که آیت الله جعفر سبحانى در ملل و نحل آورده اند: «مرجئی یرى ان العمل لیس جزءاً من الایمان وانه لا تضر معه معصیه کما لا تنفع مع الکفر طاعه.»

مرجئه معتقد بود که عمل جزیى از ایمان نمى باشد و با وجود ایمان معصیت به آن ضررى نمى زند همچنان که با کفر، طاعت پروردگار نفعى نمى رساند.

مرجئه با این اعتقاد سخیف، افراد را در ارتکاب به گناهان جرى مى ساختند و پشتیبان و یاور ستمگران بودند.

امامان (علیهم السلام) در تعلیمات خود، همواره بر این نکته تأکید داشتند که ایمان و اعتقاد قلبى توأم با عمل است و مؤمن واقعى کسى است که گفتار و کردارش تأیید کننده ایمان او باشد. به عنوان نمونه، از امامصادق (علیه السلام) سؤال شد حقیقت ایمان چیست؟

فرمود:«ایمان عبارت است از اقرار به زبان، اعتقاد در قلب و عمل به اعضا و جوارح.»

در تأکید عمل و اینکه حُب به اهل بیت بدون عمل صالح موجب آمرزش نخواهد شد چنین روایت شده است: «در کتاب معانى الاخبار از حضرت صادق (علیه السلام) روایت مى کنند که یکى از اصحاب آن حضرت عرض کرد: ان من موالیکم من یعملون بالمعاصى و یقولون نرجو.

بعضى از دوستان شما اعمال ناشایستى مى کنند و مى گویند امیدواریم به آمرزش. یعنى آمرزش را مرهون دوستى اهل بیت مى دانند و مرتکب زشتکارى مى شوند.

آن حضرت فرمود: کذبوا و الله لیسوا من موالینا فان من رجا شیئا عمل له ومن خاف من شىء هرب منه.

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: «به خدا قسم که دروغ مى گویند از دوستان ما نیستند. زیرا هر که چیزى را بخواهد براى به دست آوردن آن مجاهده نماید و از هر چیز بترسد از او بگریزد و پرهیز کند.» علاوه بر این رهنمودهاى کلى، در خصوص «مرجئه» نیز بیانات صریحى دارند. عمر بن محمد مى گوید: امام صادق (علیه السلام) فرمود:

«خداوند قدریه را لعنت کند، خداوند حروریه (خوارج) را از رحمت خود دور گرداند. خداوند مرجئه را لعنت کند، خدا مرجئه را لعنت کند.»

راوى پرسید: قدریه و خوارج را هرکدام یک بار لعنت کردید ولى مرجئه را دوبار.

فرمود:«به خاطر اینکه اینان مى پندارند کشندگان ما مؤمن هستند. بدین جهت لباس هاى آنان تا روز قیامت آغشته به خون ماست.»

3 – کیسانیه: مذهب شیعه تا پایان دوران امامت پیشواى سوم انشعابى پیدا نکرد. پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) هرچند اکثریت شیعیان به امامت فرزندش امام سجاد (علیه السلام) قایل شدند و لى اقلیتى معروف به «کیسانیه» قائل به امامت «محمدبن حنفیه» فرزند حضرت على (علیه السلام) شدند.

امام صادق (علیه السلام) در برابر این جریان منحرف موضع گرفت و با بیانات و سخنان روشن گرانه خود، ضمن ابطال پندار آنان، افراد گمراه شده را که زمینه اصلاح و بازگشت به حق در آنان وجود داشت، هدایت کرد و کوشید حمیرى از جمله ایشان بود. حیان سراح، یکى از سران کیسانیه به حضور امام صادق (علیه السلام) رسید. امام (علیه السلام) از او پرسید: اى حیان! نظر اصحاب و یارانت درباره محمد حنفیه چیست؟ گفت: مى گویند او زنده است و روزى مى خورد.

فرمود: پدرم براى من نقل کرد که وى جزء افرادى بوده است که به هنگام بیمارى محمد به عیادتش رفته و چشمهایش را بسته و او را در داخل قبر نهاده است…» .

امام (علیه السلام) در سخنى دیگر فرمود: «محمد بن حنفیه نمرده مگر آن که به امامت على بن حسین (علیه السلام) اعتراف کرد.»[۱۳]

4 – زیدیه: فرقه زیدیه، دومین گروه منشعب از شیعه است که در تاریخ اسلام و پس از شهادت امام سجاد (علیه السلام) به وجود آمده است. این گروه اندک به جاى گرایش به امام باقر (علیه السلام) قائل به امامت فرزند امام سجاد (علیه السلام) زید گردیدند و به «زیدیه» معروف شدند.

امام صادق (علیه السلام) در برابر این حرکت انحرافى نیز به شدت موضع گرفت. درگام نخست، سران آن مانند کثیر، سالم بن ابوحنیفه و ابوجارود را افرادى کذاب و دروغگو خواند و آنان را سزاوار لعنت الهى دانست. در گام دوم، اصل تشکیلات زیدیه را منحرف از خط امامت معرفى کرده یارانش را از هرگونه کمک و همکارى با این گروه منع مى کرد. عمربن یزید مى گوید:

از امام صادق (علیه السلام) از صدقه دادن و کمک نمودن به ناصبى ها و زیدیه پرسیدم. امام (علیه السلام) فرمود: «هیچ گونه کمکى به آنها نکن و چنانچه مى توانى حتى آب نیز به ایشان مده، زیدیه همان افراد ناصبى و دشمنان سرسخت ما هستند.»

5 – غلات: در آخر دوران امامت امیرمؤمنان (علیه السلام) و در درون جامعه اسلامى، فرقهاى به نام «غلات» شکل گرفت. این فرقه در اثر پیشگویى ها و معجزاتى که از آن حضرت مى دیدند در دوستى خود نسبت به آن بزرگوار غلو مى کرده، او را به مرتبه خدایى رسانده یا قایل به حلول روح خدایى دراو مى شدند.

در دوران امامت امام باقر و امام صادق علیهما السلام که شرایط براى آزادى نشر اندیشه هاى مختلف بیش از پیش فراهم شده بود. فعالیت هاى این گروه نیز افزایش پیداکرد. و کسانى همچون مغیره بن سعید و ابوالخطاب به نشر این تفکر کفر آمیز پرداختند.

تفکر غلات، از سوى امامان معصوم به شدت مورد نفى و انکار قرار گرفت و آن بزرگواران با صراحت، بی زارى خود را از این فرقه گمراه اعلام کرده، آنان را سزاوار غضب الهى دانستند.

امام صادق (علیه السلام) درباره آنان مى فرماید:

«سمعى و بصرى و بشرى و لحمى و دمى من هؤلاء براء، برئ الله منهم و رسوله، ماهؤلاء على دینى ودین آبائى.»

گوش، چشم، پوست، گوشت و خون (و خلاصه همه وجود) من از غلات بیزار است. خدا و پیامبرش نیز از ایشان بیزارند. آنان با آیین من و پدرانم رابطه اى ندارند.

پیشواى ششم در سخن دیگرى خطاب به شیعیان مى فرماید:«جوانان خود را از خطر غلات برحذر دارید تا مبادا ایشان را فاسد کنند. غلات بدترین خلق خدا هستند، بزرگى خدا را کوچک مى شمارند و نسبت به بندگان خدا ادعاى ربوبیت مى کنند، سوگند به خدا، غلات از یهود، نصارا، مجوس و مشرکان بدترند.»

«امام صادق (علیه السلام) گاهى افراد خاصى از این فرقه را نام مى برد و چهره شیطانى آنان را براى مردم برملا مى ساخت. به عنوان نمونه در تفسیر آیه شریفه: (هل اُنبئکم على من تنزل الشیاطین * تنزل على کل افاک اثیم)آیا به شما خبر دهم که شیاطین برچه کسى نازل مى شدند بر آنها بر هر دروغگوى گنه کار فرود مى آیند.

فرمود: آنان هفت نفرند: مغیره، بیان، صائد، حمزه بن عماره بربرى، حارث شامى، عبدالله بن حارث و ابوالخطاب.»

مبارزه امام (علیه السلام) با غلات به این مقدار که برشمردیم محدود نمى شود. بلکه آن حضرت در موارد زیادى در برخورد خصوصى با افراد، آنان را از خطر این اندیشه کفرآمیز برحذر و به صراط مستقیم رهنمود مى ساخت.

6 – صوفیه: در اوایل قرن دوم هجرى در درون جامعه اسلامى افرادى پیدا شدند که خود را زاهد و صوفى مى نامیدند. این گروه در راستاى اعتقادات باطل و ضد اسلامى خود، در بهره گیرى از نعمت هاى الهى و مواهب طبیعى روش خاصى اتخاذ کردند و چنین وانمود کردند که روش صحیح و راه دین همان است که ایشان مى روند.

آنان مدعى بودند که به طور مطلق و در هر شرایطى باید از نعمتهاى دنیوى دورى جست مؤمن واقعى کسى است که از پوشیدن لباس خوب، خوردن غذاى لذیذ و سکونت در خانه وسیع اجتناب ورزد. طبعاً کسانى که این مواهب را مورد استفاده قرار مى دادند از سوى این گروه به دنیا دوستى و خروج از مسیر ایمان متهم شده مورد تحقیر وملامت قرار مى گرفتند.

امام صادق در برابر این جریان انحرافى نیز موضع گرفت و ضمن تأکید و توصیه بر تهذیب نفس وتوجه به معنویات و دل بستن به دنیا و مظاهر آن، رهبران این گروه را افرادى «فاسد العقیده» و دشمن اهلبیت (علیهم السلام) قلمداد کرد. به نقل امام عسکرى (علیه السلام) از امام صادق (علیه السلام) درباره ابوهاشم کوفى (بنیانگذار فرقه صوفیه) سوال شد. آن حضرت فرمود:

«او فردى فاسد العقیده بود. او کسى بود که مذهبى به نام تصوف وضع کرد و آن را، راه فرارى براى عقیده ناپاک خود قرار داد.»

یکى از یاران امام صادق (علیه السلام) به آن حضرت عرض کرد: این ایام گروهى پیدا شدهاند به نام «صوفیه» درباره آنان چه مى فرمایید؟

امام (علیه السلام) فرمود: «ایشان دشمنان ما هستند، کسانى که به آنان تمایل پیدا کنند جزء ایشان خواهند بود و با آنان محشور مى شوند. به همین زودى ها گروهى که نسبت به ما اظهار محبت مى نمایند، به ایشان تمایل و شباهت پیدا مى کنند و خود را با القاب آنها ملقب مى سازند وسخنان آنها را تأویل مى نمایند. کسانى که متمایل به آنان شوند از ما نیستند و ما از ایشان بیزاریم، و آنان که سخنان ایشان را رد و انکار کنند مانند کسانى هستند که در رکاب پیامبر (صلّی الله علیه وآله) با کفار نبرد مى کردند.»

امام صادق (علیه السلام) در برخورد حضورى با سران صوفیه ایشان را به اشتباه و انحراف خود متوجه کرده و نصیحت و ارشادشان مى فرمود. نمونه بارز آن گفتگویى است که میان آن حضرت و سفیان ثورى در همین رابطـه رخ داد و موجب شکـست و سرافکندگـى وى شده است.»

در این باره در کتاب مغز متفکر جهان شیعه آمده است:«جعفرصادق همانطور که با شدت، نظریه مربوط به سرشت خدایى نسبت به پیغمبر اسلام و ائمه شیعه ( شبیه اعتقاد مسیحیان نسبت به حضرت مسیح) را رد کرد با رهبانیت شیعیان و سایر فرقه هاى اسلامى به طور جدى مخالفت نمود.

امام جعفر صادق (علیه السلام) مى دانست که فکر رهبانیت اگر در مذهب شیعه قوت بگیرد، آن را از بین مى برند. خاصه آن که حکومت هاى وقت که از بنى امیه بودند، با شیعیان خصومت داشتند و گاه خصومت خود را علنى مى نموده و زمانى پشت پرده با شیعیان دشمنى مى کردند.

نفع بنى امیه، در این بود که شیعیان، دست از دنیا بشویند و اعتکاف کنند و رابطه خود را با دنیاى خارج قطع نمایند و کسى از خارج با آنها مربوط نباشد، و نتوانند به وسیله تبلیغ، مذهب شی عه را توسعه بدهند. آنها مى دانستند بعد از این که شیعیان دست از دنیا شستند و تمام عمر خود را در یک دیر، به سر برند، بعد از چندى، بخودى خود از بین خواهند رفت.»

ب ـ مکاتب مادى

از جمله محورهاى اساسى فعالیت هاى فرهنگى امام صادق (علیه السلام) مبارزه با افکار الحادى و اندیشه هاى مادیگرى بود که در دوران امامت آن حضرت به سرعت در حال گسترش بود. فعالیت هاى امام (علیه السلام) در این زمینه شکل هاى مختلف داشت، از قبیل: بیانات و رهنمودهاى کلى در زمینه مسائل مربوط به توحید، مباحثات و مناظرات رسمى میان آن حضرت و سران مادیگرایان مثل ابن ابى العوجاء، ابن مقفع، زندیق مصرى بهنام عبدالملک و…

ونیز بین اصحاب آن حضرت با این افراد، و ارشادها و رهنمودهاى موردى آن حضرت در برخورد با افراد مختلف دیده مى شود. امام (علیه السلام) در تمام این برخوردها و مناظرات، با بیانى روشن و منطقى استوار، مبانى اعتقادى اسلام را تبیین و تشریح و ادعاى خصم را ابطال و او را در برابر حق وادار به اقرار و اعتراف مى کرد.

در این جا به نمونه اى از این مناظرات اشاره مى کنیم: «عصر امام صادق (علیه السلام) بود، شخصى به نام جعدبن درهم به بدعت گذارى و مخالفت با اسلام پرداخت و داراى جمعى طرفدار شد و سرانجام در روز عید قربان اعدام گردید. او روزى مقدارى خاک و آب در میان شیشه اى ریخت و پساز چند روز حشرات و کرم هایى در میان آن شیشه تولید شدند.

او در میان مردم آمد و چنین ادعا کرد: «این حشرات و کرم ها را من آفریدم، زیرا من سبب پیدایش آنها شدم، بنابراین آفریدگار و خداى آنها من هستم.» گروهى از مسلمانان این موضوع را به امام صادق (علیه السلام) خبر دادند، آن حضرت فرمود: «به او بگویید تعداد آن حشرات چقدر است؟ تعداد نر و ماده آنها چقدر است؟ وزن آنها چه مقدار است؟ و از او بخواهید که آنها را به شکل دیگرى تغییر دهد زیرا کسى که خالق آن ها است توانایى براى تغییر شکل آنها را نیز خواهد داشت.»

آن گروه با طرح همین پرسشها با آن شخص، مناظره کردند. او از پاسخ به آن پرسشها فرومـاند، و به ایـن ترتیب نقـشهاش نقش بـر آب گردید و ترفند و حیله اش فرو پاشیـد.

در کتاب زندگى و سیماى امام جعفر صادق (علیه السلام) از علامه سید محمدتقى مدرسى درباره این مکاتب و افکار آمده است: «در اینجا، مناسبت دارد که اجمالاً به موجى الحادى که در دوران زندگى امام صادق (علیه السلام) بر جامعه اسلامى یورش آورده بود، اشارهاى کنیم. این موج با حوزهى علمى امام صادق (علیه السلام) نیز برخورد کرد اما آن را سدى استوار و خلل ناپذیر یافت که از عهده پاسخگویى به آن موج برآمد و آن را از حرکت باز داشت، و به غبارى تبدیل کرد.

از آنجا که ما مى کوشیم زندگى امام بزرگ خود را خلاصه وار بررسى کنیم و خطوط ویژه حوزهى علمى آن حضرت را مشخص سازیم باید مرورى گذرا نیز به این موج فراگیر داشته باشیم. پیش از این گفتیم که فتوحات اسلامى موجب برخوردهاى نیرومندى میان مسلمانان و نومسلمانان شد.

از آنجا که بیشتر مسلمانان درک و بینشى شایسته و استوار از اسلام نداشتند، این برخوردها به نتیجه اى نامطلوب و منفى انجامید، چرا که مسلمانان را به دو گروه تقسیم کرد، گروه اول، محافظه کاران و قشرى گرایانى بودند که تنها جنبه ظاهرى دین را گرفته و از فهم جوهر و حقیقت و کنه آن بازمانده بودند. اینان عقل و خرد خود و همراهى با آن معیارها را گم کرده بودند. گروه خوارج از پیشتازان این گرایش بود، چنان که اشاعره نیز این گونه بودند. البته باملاحظاتى در طوایف آنها از نظر اختلاف در کمیت و کیفیت.

گروه دوم، تندروهایى بودند که شدیداً از وضع موجود در جامعه تأثیر پذیرفته بودند. اینان معیارها را به کنارى افکنده و تنها به آنچه عقل هاى کوته آنها بر حسب اختلاف گرایش ها و دگرگونى شرایط، به آنان الهام مى کرد، اکتفا کرده بودند و پیشا پیش این گروه، ملحدان و پس از آنها با فاصله بسیار معتزله و دیگر فرقه هایى که بدیشان نزدیک بودند، جاى داشتند. بنا به طبیعت وضع اجتماعى موجود در آن روزگار که مرتد بد حالتر از کافر اصیل قلمداد مى شد آنان مجبور به استتار بودند. اگر چه مرتدان در همان هنگام جزء اقلیت به شمار مى آمدند. اما اندیشه هایشان را از آبشخور فلسفه یونان سیراب مى کردند.

عرب ها تا آن روزگار، با اندیشه هاى یونانى هیچ آشنایى نداشتند. آشنایى آنان هنگامى آغاز شد که نهضت ترجمه در عصر امام صادق (علیه السلام) و پس از آن صورت پذیرفت. از این رو تنها شمار اندکى از مسلمانان که تمام ابعاد فلسفه نظرى اسلام را درک کرده و به وجوه متفاوت میان آنها و دیگر تئوری ها پى برده بودند مى توانستند با اقامه دلیل و برهان اصول فکرى اسلام را اثبات کنند و اصول و تئوری هاى دیگر مکاتب را در هم بکوبند.

این عدهى اندک، با کسانى برخورد مى کردند، که معلومات آنها بر مجموعه اى از احادیث ابوهریره و جز او محدود بود و اصلاً به تناقضات فراوانى که در آنها به چشم مى خورد توجه نشان نمى دادند. اینان مى پنداشتند که بر حق هستند از توانایى کافى براى اثبات ادعاى تو خالى و پوچ خود بر خوردارند. از این رو مى بینیم که هر کدام از آنها حزبى راه مى اندازند. مردم را نهانى فرا مى خواندند. بنابراین بر امام (علیه السلام) اثبات شد که در برابر این گروه ها به ستیزه برخیزد و اوهام باطل آنها را بشکافند. امام (علیه السلام) براى رسیدن به این هدف سه طرح خردمندانه ترسیم کرد:

۱ـ او قسمتى از حوزهى علمى خود را به کسانى اختصاص داد که از فلسفه یونان بالاخص و سایر فلسفه ها بالاعم آگاهى داشتند و به خوبى از نظر اسلام درباره آنها و دلایلى که آن فلسفه ها را نقض مى کرد آگاه بودند. کسانى همچون هشام بن حکم، متکلم پرآوازه، و حمران بن اعین وهشام بن سالم و دیگر مشاهیر علم و حکمت و کلام، که به معیارهاى نظرى اسلامى نیز آگاه بودند در میان این گروه جاى داشتند.

۲ـ آن حضرت دستور به نوشتن رساله هایى همچون «توحید مفضل» و «اهلیلجه» و… اقدام کردند.

۳ـ رویارویى مشخص باسران اندیشه هاى الحادى.

در کتاب «در مکتب احیاگر تشیع حضرت امام جعفرصادق (علیه السلام) » در این باره آمده است:

«دشوارى دیگر امام صادق (علیه السلام) درگیرى با مباحث کلامى بود که از سوى فرقه هائى چون مرجئه، اشعریه، جبریون، طبیعیون، یهود، نصارى و حتى زنادقه و ملحدین وادیان دیگر مطرح مى شد. افکار مختلف بود و شگفت این که هر یک به نحوى سعى داشتند سخن و دعوى خود را به کرسى بنشانند.

دربعد اسلامى قضیه، تحول و انقلاب عقیدهاى بزرگى در علم کلام راجع به جبر و تفویض پیدا شده بود که خود دامنه یافته و مباحث وسیع دیگرى را در بعد افکار و اعمال وارد مى کرد. اینان در زمینه مسایل اعتقادى و جنبه هاى اصولى بحث مى کردند، مثلا در مورد صفات خدا، یا قضاء وقدر، جبر و اختیار و…. مهم این بود که در دامن زدن به این بحث ها گاهى دست سیاست را هم در آن داخل مى بینیم و آنها نیز سعى داشتند فکر سخیفى را که به نفع آنها بود وارد دین کرده و به صورت یک باور در میان مردم جا بیندازند.

مثلاً در مسأله جبر و اختیار، بنى امیه اصرار به توسعه اندیشه جبرى داشتند و هدفشان در این زمینه آن بود که قدرت و حکومت خود را به اسم خواست خدا و جبر بر مردم تحمیل کرده و دهان آنها را در اعتراض و انتقاد به دستگاه زمامدار ببندند و مبتکر این اندیشه شخص معاویه بود.

در افکار و آراءو در طرز فکر و عقاید مردم شک و ریب، جدلها، بحثها، پدید آمد که خود دامن زننده به مناقشات بین مردم و درگیرى فکرى آنان و در نتیجه کینه توزى و جدایى از یکدیگر بود و معاویه دوست داشت از این طریق موقعیت خود را تثبیت و وحدت جامعه را متزلزل کند و این خط فکرى توسط همه زمامداران بنى امیه و بعدها بنى عباس اعمال شد. امروز نیز ما همان خط را نزد گروهى عظیم از مسلمانان اهل سنت مى بینیم.

بدین سان مردم در تاریکى زندگى مى کردند، روشنایى و نورى را مى طلبیدند تا راه را برایشان روشن کند و خط فکرى درستى را به آنان نشان دهد. وجود و حضور امام صادق (علیه السلام) و بحث هاى او در این زمینه، الحق نعمتى براى مردم به حساب مى آمد.

در اینجا به نمونه هایى از این مناظرات مختصراً اشاره مى کنیم:

«از امام صادق (علیه السلام) در باره قضا و قدر پرسش ها شده است از جمله آنکه: جمیل بن دراج گوید:از ابوعبدالله (علیه السلام) در بارهى قضا و قدر پرسیدم. فرمود: آفریده هاى خدایند و خدا در آفریده اش چیزى را که مى خواهد مى افزاید. و در پاسخ دیگرى که از قضا و قدر مى پرسد، مى گوید: چون روز رستاخیز آید و خدا آفریدگان را فراهم نماید از آنچه بر آنان عهد بسته است، بپرسد و از آنچه قضاى او بر آن رفته نپرسد.

کسى دیگرى مى پرسد: آیا خدا بندگانش را به حال خود واگذارده؟ مى فرماید: «خدا اجل و اعظم از این است»! آیا آنان را مجبور ساخته؟ «خدا عادل تر از آنان است که بندگان را مجبور سازد، سپس عذابشان کند».

آیا میان این دو منزل هاى است؟

«آرى به وسعت میان آسمان و زمین. آنکه مى پندارد خدا به بدى و فحشاء امر مى کند بر خدا دروغ بسته است، و آنکه مى گوید، خیر و شر به مشیت خدا نیست، خدا را قادر ندانسته و آن که مى پندارد نافرمانى با قدرتى جز قدت خدا سرزده بر خدا دروغ بسته است.»

امام صادق (علیه السلام)و مذاهب فقهى چهارگانه

«امامان مذاهب فقهى، خود از اهل بیت، علم مى آموختند و این امر براى آنان فخر و سبب پیروزى و موفقیت بود. امام ابوحنیفه از آراء امام على (علیه السلام) استفاده کرده، تا آنجا که یکى از امتیازات مذهبش عمل به سخن مشهور نبى اکرم است که فرمود: «انا مدینه العلم و علىٌ بابها» چنان که «مقدسى» در احسن التقاسیم گفته است.

ابو حنیفه در مقام افتخار به استفاده علمى از امام صادق گفت: «لولا السنتان لهلک النعمان» مالک بن انس یکى از شاگردان امام صادق بود، شافعى از او علم آموخت و احمدبن حنبل از شافعى. شافعى جز از على از کس دیگر روایت نکرد، از این رو به تشیع متهم گردید، ولى خود به این اتهام مباهات کرده و مى گوید:من به دین و آیین شیعى هستم. زادگاهم پاک ترین و مایه فخر بسیار است.در مکه زاده شدم ولى در عقیله زیستم، مذهبم نیکوترین و بهترین نامیده شده است.

یحیى بن معین، شافعى را به رافضى بودن متهم کرده و مى گوید: کتابش را در سیره مطالعه کردم و در آن جز یاد على چیزى نیافتم. خود شافعى در این ابیات شیعى بودنش را نشان داده است:

اى سوار در محصب منى توقف کن و به کسانى که در بالاى کوه هنگام سحر نشسته، یا ایستاده اند فریادزن

بر حاجی انى که هنگام حرکت به منى چون آب هاى فرات که موج برمى دارند، متلاطم اند

اگر دوستى آل محمد رفض است اى دو عالم شهادت دهید که من رافضیم

و نیز احمدبن حنبل على را بر دیگر صحابه ترجیح مى داد. یک بار از او سوال شد برترین صحابى پیامبر چه کسى بود؟ او گفت: ابوبکر، بعد عمر و سپس عثمان. کسى گفت: پس على؟ احمد گفت: شما از اصحاب پیامبر پرسیدید، و حال آنکه على خود محمد است. سخنانى از این گونه بسیار است، که نقل جملگى آنها به طول خواهد انجامید.»

مقام معظم رهبرى حضرت آیت ا… خامنه اى در کتاب پیشواى صادق درباره تبیین احکام به شیوه خاص شیعى مى فرمایند:

«… از قدیم ترین ادوار اسلامى، فقه و حدیث و تفسیر به دو جریان کلى تقسیم شد. یکى جریان وابسته به دستگاه هاى حکومت هاى غاصب، که در موارد بسیارى حقیقت ها را فداى مصلحت هاى آن دستگاه ها ساخته و در برابر بهاى ناچیز حکم خدا را تحریف مى کردند.

و دیگرى جریان اصیل و امین که هیچ مصلحتى را بر مصلحت تبیین احکام درست الهى، مقدم نمى ساخت و قهرا در هر قدم، رویاروى دستگاه حکومت و فقاهت مزدورش قرار مى گرفت. و از آن روز در غالب اوقات شکل غیر رسمى داشت.

با این آگاهى، بوضوح مى توان دانست که فقه جعفرى، در برابر فقه فقهاى رسمى روزگار امام صادق (علیه السلام) ، فقط یک اختلاف عقیده دینى ساده نبود. در عین حال، دو مضمون متعرضانه را نیز با خود حمل مى کرد.

نخستین و مهم ترین، اثبات بى نصیبى دستگاه حکومت از آگاهى دینى و ناتوانى آن از اداره امور فکرى مردم یعنى در واقع عدم صلاحیتش براى تصدى مقام «خلافت» و دیگر، مشخص ساختن موارد تحریف در فقه رسمى که ناشى از مصلحت اندیشى فقها در بیان احکام فقهى و ملاحظه کارى آنان در برابر تحکم و خواست قدرت هاى حاکم است. امام صادق (علیه السلام) با گستردن بساط علمى و بیان فقه و معارف اسلامى و تفسیر قرآن به شیوه اى غیر از شیوه عالمان وابسته به حکومت عملاً به معارضه با آن دستگاه برخاسته بود.

آن حضرت بدین وسیله تمام تشکیلات مذهبى و فقاهت رسمى را که یک ضلع مهم حکومت خلفا بشمار مى آمد.تخطئه مى کرد و دستگاه حکومت را از بعد مذهبى اش تهى دست مى ساخت. در این که دستگاه حکومت بنى امیه تا چه اندازه به مفهوم معارضه آمیز بساط علمى و فقهى امام صادق (علیه السلام) توجه داشت، سند روشن و قاطعى در دست نیست.

ولى گمان قوى بر آن است که در زمان بنى عباس و مخصوصاً منصور که از هوش و زیرکى وافرى برخوردار بود و به خاطر این که سراسر عمر پیش از خلافت خود را در محیط مبارزات ضد اموى گذرانیده بود از نکته هاى دقیق در زمینه مبارزات و مبارزان علوى آگاهى داشت، سران دستگاه خلافت به نقش مؤثر این مبارزه غیر مستقیم، توجه داشتند.

از جمله تهدیدها و فشارها و سخت گیرى هاى نامحدود منصور نسبت به فعالیت هاى آموزشى و فقهى امام، ناشى از همین توجه و احساس بوده است. و نیز تأکید و اصرار فراوان وى بر گردآوردن فقهاى معروف حجاز و عراق در مقر حکومت خود که باز مضمون چندین روایت تاریخى است از احساس همین نیاز نشأت مى گرفته است.

در مذاکرات و آموزش هاى امام به یاران و نزدیکانش، عامل «بى نصیبى خلفا از دانش» به عنوان دلیلى بر اینکه از نظر اسلام، آنان را حق حکومت کردن نیست، به وضوح مشاهده مى شود یعنى اینکه امام همان مضمون متعرضانه اى را که درس فقه و قرآن او دارا بوده، صریحاً نیز در میان مى گذارده است.

در حدیثى از آن حضرت چنین نقل شده است: «نحن قوم فرض الله طاعتنا، و انتم تأتمون بمن لا یعذر الناس بجهالته»

(ماییم کسانى که خدا فرمانبرى از آنان را فرض و لازم ساخته است. در حالى که شما از کسانى تبعیت مى کنید که مردم به خاطر جهالت آنان در نزد خدا معذور نیستند.)

یعنى مردم که بر اثر جهالت رهبران و زمامداران نا اهل، دچار انحراف گشته، به راهى جز راه خدا رفته اند، نمى توانند در پیشگاه خدا به این عذر متوسل شوند که: «ما به تشخیص خود راه خطا را نپیمودیم، این پیشوایان و رهبران ما بودند که از روى جهالت، ما را به این راه کشاندند.» زیرا اطاعت از چنان رهبرانى، خود کارى خلاف بوده است، پس نمى تواند کارهاى خلاف بعدى را توجیه کند.

این مفهوم که: رهبرى سیاسى در جامعه انقلابى اسلام، همان رهبرى انقلابى است، لزوماً با رهبرى فکرى و ایدئولوژیک همراه است، در آموزشهاى امامان قبل و بعد از امام صادق (علیه السلام) نیز آشکارا وجود داشته است. در روایتى امام على بن موسى (علیه السلام) از قول جد بزرگوارش امام محمد باقر (علیه السلام) «سلاح» را در سلسله امامت به تابوت درمیان اقوام گذشته بنى اسرائیل، همانند مى کند.

«سلاح» درمیان ما همچون تابوت است درمیان بنى اسرائیل، که نزد هرکس بود نبوت (و در روایتى: حکومت) از آن او بود. درمیان ما نیز سلاح نزد هرکس باشد رهبرى و زعامت متعلق به اوست. (توجه شود به شکل سمبلیک و مفهوم بسیار عمیق این تعبیر)، راوى آنگاه مى پرسد: «فیکون السلاح مزایلاً للعلم؟» یعنى آیا ممکن است سلاح نزد کسى باشد که دانش ایدئولوژیک دین در او نیست؟

امام در پاسخ مى گوید: نه. یعنى زمامدارى جامعه و رهبرى انقلابى امت مسلمان در اختیار کسى است که سلاح و دانش را با هم دارا باشد. پس امام از سویى شرط امامت را، دانش دین و فهم درست قرآن مى داند و از سوى دیگر، با گستردن بساط علمى و گرد آوردن خیل کثیرى از مشتاقان دانش دین در پیرامون خود و تعلیم این شیوه مخصوص که مخالف با روال معمولى فقه و حدیث و تفسیر و به طور کلى مغایر با دین شناسى رایج علما و محدثان و مفسران وابسته به دستگاه خلافت است. عملاً دین شناسى خود و دین نشناسى دستگاه خلافت را با تمامى علماى وابسته و نام ونشاندارش اثبات مى کند. و از این رهگذر با تعرض مستمر و عمیق و آرام به مبارزه. خود بعدى تازه مى بخشد.

نخستین حکمرانان بنى عباس که خود در روزگار پیش از قدرت، سالها در محیط مبارزاتى علوى و در کنار پیروان و یاران آل على گذرانیده و به بسیارى از اسرار و پیچ و خم هاى کنار آنان بصیرت داشتند، نقش متعرضانه این درس و بحث و حدیث و تفسیر را بیش از اسلاف اموى خود درک مى کردند گویا به همین خاطر بود که منصور عباسى در خلال درگیرى هاى رذالت آمیزش با امام صادق (علیه السلام) مدتها آن حضرت را از نشستن با مردم و آموزش دین به آنان و نیز مردم را از رفت و آمد و سئوال از آن حضرت منع کرد.

تا آنجا که به نقل «مفضل بن عمر» چهره درخشان و معروف شیعى، هرگاه مسئله اى در باب زناشویى و طلاق و امثـال آنـها نیـز بـراى کسى پیش مى آمد، به آسانى نمى توانست به پاسخ آن حضرت دست یابد.

ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم

فهرست منابع :

(۱)بحار الانوار، علامه مجلسى، ج ۲، ج ۶۶، ج ۳۷، ج ۲۵.

(۲) در مکتب احیاگر تشیع حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) ، دکتر على قائمى.

(۳) الملل و النحل، شهرستانى.

(۴) کافى، مرحوم کلینى.

(۵) زندگانى امام جعفر صادق (علیه السلام) ، على رفیعى.

(۶) بحوث فى الملل و النحل، جعفر سبحانى.

(۷) الفرق بین الفرق، عبدالقاهربن طاهر البغدادى.

(۸) مجموعه زندگانى چهارده معصوم (علیهم السلام) ، حسین عماد زاده.

(۹) تفسیر عیاشى، جلد ۱.

(۱۰) رجال کشى، جلد ۲.

(۱۱) مغز متفکر جهان شیعه امام صادق (علیه السلام) ، مرکز مطالعات اسلامى استراسبورگ، ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصورى.

(۱۲) زندگانى امام صادق (علیه السلام) ، على رفیعى (نمایدگى ولى فقیه در جهاد سازندگى استان خراسان).

(۱۳) نگاهى به زندگى امام صادق (علیه السلام) ، محمد محمدى اشتهاردى.

(۱۴) زندگى و سیماى امام جعفر صادق (علیه السلام) ، علامه سید محمدتقى مدرسى، مترجم محمد صادق شریعت.

(۱۵) زندگانى امام صادق جعفر بن محمد (علیه السلام) ، سید جعفر شهیدى.

(۱۶) امام صادق (علیه السلام) و مذاهب چهارگانه، استاد اسد حیدر، ترجمه حسن یوسفى اشکورى.

(۱۷) پیشواى صادق (علیه السلام) ، سید على خامنه اى.

(۱۸) حدیقه الشیعه.

تأثیر حضرت خدیجه (سلام الله علیها) بر زندگى سیاسى پیامبر (صلی الله علیه و آله)

اشاره:

نقش تاریخى زنانى نظیر حضرت خدیجه (س) ممکن است نقشى متعارف – چنان که از این عبارت انتظار میرود – نباشد اما هیچکس در اهمیت و تعیین کننده بودن آن تردیدى ندارد و این موضوع با رجوع به متون تارخى و احادیث و روایات – به طور مشخص در مورد زنان صدر اسلام – در همان نگاه اول رخ مینماید و نیز چنین ویژگى شاید با مرور زندگى شخصیتى نظیر حضرت خدیجه (س) به عنوان کسى که ۲۵ سال در بحرانیترین دوران صدر اسلام در کنار پیامبر بود، بیش از پیش جلوه گر شود. از اینرو براى آشنایى بیشتر با زندگى آن حضرت و ویژگیهاى شخصیتى ایشان، گفت و گویى داشتیم با دکتر نهله غروى نائینى استادیار دانشگاه تربیت مدرس در رشته علوم قرآن و حدیث که حاصل این گفت وگو تقدیم حضور خوانندگان گرامى میشود.

با توجه به جایگاه منحط زن در جامعه جهل زده عرب، موقعیت و جایگاه اجتماعى حضرت خدیجه (س) پیش از ازدواج با پیامبر چگونه بود؟ آیا شهرت ایشان – تا پیش از ظهور اسلام – تنها به دلیل ثروت و تجارتشان بود یا اینکه از نظر شخصیتى نیز ویژگیهایى داشتند که ایشان را ممتاز میساخت؟

کتابهاى طبقات و کتابهایى که درباره اصحاب پیامبر یا کتابهایى که در مورد شخصیت افراد صدر اسلام نوشته شده یا کتاب طبقات کبراى کاتب واقدى و یا کتابهاى دیگر نظیر «الکامل فى التاریخ» ابناثیر و کتابهاى شیعى مانند «اعیان الشیعه» یا کتاب «بحارالانوار» که مطالبى در مورد حضرت خدیجه(س) دارند یا کتاب «ریاحین الشریعه» مرحوم محلاتى همه آنچه را که نوشتهاند در واقع از همان کتابهاى معتبر اهل سنت مثل طبقات الکبرى و… گرفتهاند و گزارشى از شرح حال خانم حضرت خدیجه را ارائه دادهاند. طبق آنچه که این کتابها مینویسند و ابن حجر هم در کتاب خود آورده، درباره شرح حال ایشان آمده است که خانم خدیجه کبرى از نوادگان عبد مناف هستند و به این ترتیب هم با حضرت رسول نسبت پیدا میکنند. و نیز مینویسند که بانویى بسیار باشرف، ثروتمند، با آبرو و احترام و عزت در جامعه آن زمان بوده است. در جامعه منحط عرب در آن روز که براى زن ارزشى قائل نبودند و آیات قرآن هم شهادت میدهد به اینکه دختران را به خاطر ننگى که از داشتن دختر داشتند، زنده به گور میکردند و یا اینکه چهره شان در هنگام شنیدن خبر دختر دار شدن سیاه میشد گویاى این است که جامعه آن روز براى زن ارزش ومقام چندانى قائل نبوده و باز هم گزارشهاى تاریخى میگوید که از نظر مسئله ارث و حقوق هم زن آن روز مقام چندانى نداشته اما بسیار به ندرت زنانى در طول جامعه بشرى بودهاند که در دوران زندگیشان درخشیده و بر صفحات تاریخ نام آنها از نظر موقعیتى که داشتند ماندگار شده است که حضرت خدیجه(س) هم یکى از همین بانوان است که در جامعه آن روز با همه مشکلات و کوته فکرى مردم، این خانم به دلیل موقعیتى که داشتند و نیز شرف و منزلت و عفت ایشان باعث میشد که دیگران نتوانند به محضر آن خانم بى حترامى کنند و هم اینکه از نظر اقتصادى گزارش میشود به این که خانمى ثروتمند بودند و مردانى را استخدام میکردند و براى تجارت میفرستادند که باز این هم نفوذ و قدرت اجتماعى و اقتصادى حضرت را نشان میدهد که در آن زمان از گزارشهاى تاریخى کاملاً مشهود است و البته فراتر از آن، از دوران جاهلیت که جلوتر بیائیم مسئله ایمان آوردن حضرت خدیجه (س) به اسلام و به پیامبر اکرم است. از زمانى که ایشان متوجه شخصیت پیامبر اکرم میشوند شیفته این وجود مبارک میشوند که این خود نشانه باز و روشن بودن قلب و ضمیر حضرت خدیجه (س) است است که جذب رسول الله میشوند و از گزارشهاى اهل سنت و حتى در برخى احادیث ما هم که در بحار الانوار آمده چنان برمى آید که حضرت قبل از ازدواج با پیامبر، ازدواج کرده بودند اما در آن دوران بدون همسر بودند ومشغول کار تجارت. با این حال این موضوع که وجود مبارک پیامبر ایشان را شیفته میکند نشان دهنده این است که حضرت خدیجه (س) تصمیم خود را گرفته و مسیر خود را مشخص کرده و اگر فردى بود که فقط به مسائل مادى و اقتصادى میپرداخت هیچ وقت نمیآمد شیفته فردى مثل پیامبر شود که جسته و گریخته – چنان که گزارشها نشان میدهد – از ورقه بن نوفل که پسر عمویشان بوده و یا از برخى از علماى یهود و مسیحى فقط خبر هایى را در مورد حضرت رسول شنیده بودند. شیفتگى ایشان به پیامبر به خاطر گرایش به حق و حق پرستى بوده که در این راه قدم بگذارند و باز در کتابهایى که شرح حال ایشان را مینویسند آمده که ایشان در میان زنان اولین کسى است که در آن جامعه جهل و تاریکى و ظلالت که فقط بت پرستى حاکم بود و دین حق چندان موقعیتى نداشت اسلام را میپذیرند و به پیامبر اکرم ایمان میآورند و از حضرت حمایت میکنند و از دین جدیدى که در آن جامعه تاریک پشتوانهاى نداشت کاملاً حمایت میکنند و سرمایهشان را در این راه خرج میکنند چون میدانستند که براى پا گرفتن یک دین جدید و یک حکومت جدید مسئله اقتصادى بسیار مهم است از این رو ایشان داراییشان را در راه اسلام و پیامبر خرج میکنند و باز در گزارش و شرح حال حضرت داریم که هر امرى که از جانب پیامبر میآمد ایشان اطاعت میکرد و در مسئله ازدواجشان هم با اینکه حضرت خدیجه چنان ثروت و مکنتى داشتند اما طبق گزارشها در مسئله مهریه هم همان مهریهاى را که پیامبربراى همسران بعدیشان هم تعیین میکنند که یک مهریه متوسط و رایج در آن زمان بود ایشان هم همان مهریه را میپذیرند منتها چون رسول اکرم قادر به پرداخت این مهریه نبودند حضرت خدیجه خودشان ضمانت میکنند که این مهریه را بپردازند که باز این هم نشانهاى است از بزرگوارى روح خدیجه (س).

به موضوع نفوذ و نقش اجتماعى حضرت خدیجه (س) اشاره کردید با توجه به خصوصیات جامعه عرب در آن دوره، آیا داشتن نقش اجتماعى – چنان که حضرت خدیجه داشتند – براى زنان امرى رایج و عادى بود؟

در گزارشهاى شرح حال زنان صدر اسلام که قبل از اسلام آوردنشان شرح حالشان را میخوانیم زنانى بودند که شغلهاى اجتماعى داشتند نظیر کار آرایشگرى، کار صنعت دست یا کارهاى تولیدى که اکثراً براى تأمین مخارجشان بوده براى مثال در شرح حال همسر ابن مسعود که ایشان کاردستى میکرده و تمام درآمدش را براى خانوادهاش خرج میکرد چون همسرش نابینا بوده وشغلى نداشت. اما داشتن نقشهاى اجتماعى براى زنان به آن صورت رایج نبوده. همانطور که براى مثال مسئله زنده به گور کردن در قبایل عرب متفاوت بوده و شدت و ضعف داشته و مثلاً در قبیلهاى که ابوذر بود دختر زنده به گور نمیکردند اما موقعیت حضرت خدیجه تا حدودى اختصاصى است و من فکر میکنم که این هم از موهبتهاى الهى است که وقتى نقشه خداوند بر آن است که پیامبرى در این زمان و در جامعه جهل زده شبه جزیره عرب ظهور کند و براى آن که در آن جامعه این دین بتواند رشد کند و رهبر این دین بتواند در بین افرادى که متصل به زر و سیم بودند و متصل به بتها و مسائل مادى بودند ظهور و شرف و موقعیتى داشته باشد و چشم آنها را بگیرد میبایست که یک پشتوانه اقتصادى هم داشته باشد اما خداوند این پشتوانه اقتصادى را در یک مسیر طبیعى قرار داد یعنى دست خداوند از پشت صحنه چنان ترسیم کرده که حضرت خدیجه در آن موقعیت زمانى بتواند بدون اینکه از موقعیت خود عقب نشینى کند چنین نقشى را ایفا کند. البته بعضى گزارشها نشان میدهد که وقتى حضرت خدیجه زنده بودند پدرشان هم زنده بوده ولى برخى از بزرگان ما سعى کردهاند بگویند که حضرت خدیجه قبل از ازدواج با پیامبر ازدواجى نداشتند اما خود من چون در شرح حال حضرت بسیارى از کتابها را ورق زدهام – چه اهل سنت و چه شیعى – به این نتیجه رسیدم که حتماً ازدواجى در گذشته بوده که ایشان در خانه پدرش و با ایشان زندگى نمیکرده و اگر قرار بود ایشان یک دختر خانمى باشد که ازدواج نکرده در جامعه آن روز باید تحت سلطه پدر میبود. اما باز هم گزارشها میگوید که مقدارى از ثروتهاى حضرت خدیجه در نتیجه همان ازدواجها به ایشان رسیده بود و خودشان هم بالاخره نوه عبدمناف بودند و از خانواده بزرگى بودند و به همین دلیل جایگاه خودشان را داشتند. باز موقعیت زن در بین این قبایل همانطور که گفتم مقدارى فرق میکرد. در بین قریشیان زنها بیشتر میتوانستند حضور داشته باشند تا در بین قبایل دیگر. همان طور که هند زن ابوسفیان هم در جاى خودش موقعیت ضعیفى ندارد. حضرت خدیجه هم از موقعیت اجتماعى و اقتصادى خوبى برخوردار بودند و چون بین افراد هم شناخته شده بودند و معمولاً در آن روزگار موقعیت خانوادگى در بین قبایل بسیار اهمیت داشت از این رو افراد معمولى جرات نمیکردند نسبت به ساحت ایشان بى احترامى یا توهین کنند که این خودش خیلى مهم بود.

نقش و تأثیر حضرت خدیجه (س) در زندگى سیاسى پیامبر – به عنوان کسى که ۲۵ سال در کنار پیامبر زندگى کرد ، تا چه حد بود؟

معمولاً براى هر دین وشریعت جدید و براى هر رهبر، داشتن پشتوانه سیاسى و اقتصادى ضرورى است تا یک قدرت ظاهرى داشته باشد تا مردم در برابر دعوتها و سخنان آن رهبر، مطیع باشند و سر تعظیم فرود بیاورند. علاوه بر صفات خود رسول اکرم در درستکارى، امین بودن و راستگویى که در جامعه مشهور بود و اعمال خود پیامبر در طول حیاتشان از نظر دعوتهاى طبقات بالاتر جامعه ، از نظر مالى یا از نظر قدرتى پشتوانه بودن حضرت خدیجه براى پیامبر اکرم بسیار مؤثر بود. در خود کتابهاى اهل سنت از قول عایشه آمده که: «از بس پیامبر از خدیجه یاد میکرد و حتى براى دوستان خدیجه قطعات گوشت قربانى میبرد و همیشه ذکر خیر خدیجه را میکرد گاهى من احساس حسادت میکردم. یک روز گفتم یا رسول الله چقدر اسم این زن را میبرى او که پیرزنى بیش نبود، حالا شما یک همسر جوان و زیبا دارید!» و پیامبر در جواب عایشه میفرمایند: «خدیجه اولین زنى بود که به من ایمان آورد و در زمانى که همه مرا ترک کردند او یاریام کرد» و باز پیامبر میفرمایند که: «خداوند از هیچ زنى به من فرزند نداد و فقط از خدیجه به من فرزند داد» و این هم از نکات جالبى است که داشتن ریشههاى طاهر و پاک تا چه حد اهمیت دارد چنان که در مورد ائمه میبینیم از همسرانى که خداوند نمیخواسته هیچ وقت بچه دار نشدند و در میان همسران پیامبر با اینکه بودند کسانى که از شوهران دیگرشان فرزند داشتند اما از پیامبر بچه دار نشدند و این خود نکته بسیار مهمى است که نشان میدهد حضرت خدیجه بطن و درونشان هم پاک بوده که باید جایگاه پرورش یک موجود پاکى مثل حضرت زهرا (س) باشد و با توجه به گفتههاى قرآن که میگوید سخنان پیامبر از روى هوا و هوس نیست بنابر این پیامبر اگر در مورد حضرت خدیجه و یا هر کس دیگر تمجیدى کردند این تمجید ثابت و همیشگى است و پیامبر در مورد حضرت خدیجه فرمودند که «چهار نفر از زنان هستند که بهترین زنان بهشت هستند» و نام آنها را به ترتیب شمرده و گفتهاند «حضرت خدیجه، حضرت فاطمه، حضرت مریم و آسیه زن فرعون». چنان که میبینیم تمام سخنانى که پیامبر در مورد حضرت خدیجه دارند تماماً تعریف و تمجید از ایشان است. حضرت خدیجه با اینکه در اوج نعمتها زیسته بود اما هنگامى که سه سال در شعب ابوطالب محاصره میشوند پابه پاى رسول اکرم با صبورى کامل زندگى را میگذراند و حتى یک بار شکایت نمیکنند و این از بزرگى روح و عظمت شخصیت ایشان حکایت دارد. در گزارشهاى تاریخى آمده که وقتى حضرت خدیجه – چند روز بعد از ابوطالب – از دنیا میروند براى پیامبر واقعاً مصیبت و سختى بزرگى بود تا حدى که آن سال را «عام الحزن» یعنى سال اندوه نامیدند زیرا پیامبر حامى و پشتیبان خود را از دست دادند.

نقش و جایگاه حضرت خدیجه را به عنوان یک مادر و به عنوان کسى که شخصیتى نظیر حضرت فاطمه (س) را در دامان خود پروردند چگونه ارزیابى میکنید؟

از نظر جایگاه مادر بودن اولاً این که یک مادر در دوران جنینى فرزندش، اعمال و کردارش و همچنین تغذیه و روحش بر روى جنین بسیار مؤثر است. درست است که حضرت زهرا وقتى حضرت خدیجه از دنیا رفت، خردسال بودند اما همانطور که قبلاً هم گفتم بطن حضرت خدیجه (س) پاک بود زیرا میبایست محل حفظ نطفه پاک باشد تا فرزندى پاک مثل فاطمه زهرا (س) که نشانى از نور الله است متولد شود. ما یک حدیثى داریم که بسیار پر معناست در این حدیث آمده است: «السعید سعیدٌفى بطن امه و الشقى شقى فى بطن امه» یعنى هر انسانى در دورانى که در رحم مادر است سعادت یا شقاوتش رقم زده میشود البته نه به این معنا که از آن دوران بر پیشانیاش زده شود و دیگر اعمالش ثابت باشد و نتواند آن را تغییر دهد بلکه عبادتهاى مادر، دعاها و اعمال خیر مادر و حلال خوردن مادر در روح وجسم جنین مؤثر است و این را پزشکى امروز هم ثابت میکند. چطور وقتى سیگار کشیدن مادر یا اطرافیان بر روى جنین اثر منفى میگذارد آیا روح پاک و عبادات مادر بر روى جنین اثر نمیگذارد؟ بدون شک، عبادات و اعمال مادر بر روى فرزند اثر میگذارد و براى همین هم اگر ما تاریخچه زندگى تمام پیامبران و ائمه و سلالههاى پاک را ببینیم خواهیم دید که از پدر و مادر پاک به دنیا آمدهاند. بنابر این همه اینها نقش مؤثرى در وجود پاک حضرت زهرا (س) داشته است. درست است که حضرت زهرا منتخب خداوند بود اما کار الهى بى دلیل نیست و خداوند ترتیب علت را فراهم آورده تا به معلول رسیده است. حضرت خدیجه مهیا شده براى این که کسى مثل حضرت زهرا در درونش پرورش پیدا کند همانطور که حضرت مریم مهیا شد تا عیسى دردرونش پرورش یابد.

آیا در قرآن آیاتى وجود دارد که حتى به طور غیر مستقیم به شأن شخصیتى و مقام معنوى ایشان اشارهاى داشته باشد؟

البته بیشتر آیاتى که تا زمان حیات حضرت خدیجه (س) نازل شده معمولاً درباره دعوتها در محیط در محیط مکه در سالهاى اولیه بوده است و در برخى نقلها گفتهاند حضرت خدیجه سه سال قبل از هجرت و برخى گفتهاند تا پنج سال قبل از هجرت از دنیا رفتهاند و بیشتر آیات در مورد دعوت مشرکین به توحید ومعاد بوده و کمتر در مورد جامعه و خانواده و همسران پیامبر صحبت کرده از این رو این که بخواهیم بگوئیم آیهاى مستقیماً به حضرت خدیجه نسبت داده شود، چنین نیست اما اگر بخواهیم آیه تطهیر را در نظر بگیریم که خطاب پیامبر اکرم به اهل بیتشان است که خداوند اراده کرده که آنها را پاک بگرداند حضرت خدیجه هم جزء اها بیت پیامبر بودند و میتوانیم بگوییم که این آیه شامل حال حضرت خدیجه هم میتواند باشد البته طبق روایاتى که داریم کهام سلمه میگوید آن آیه مخصوص پیامبر است و على و حسنین و حضرت زهرا (س)، باید بگوییم که آیهاى به طور مستقیم در مورد آن حضرت نداریم چون عمر حضرت کفاف نکرد که به مدینه بیایند و ما بتوانیم آیاتى از آیات مدینه را به آن حضرت نسبت دهیم.

در مورد کتب احادیث و روایات چطور؟

مقام حضرت خدیجه را میتوانیم از احادیثى که از قول رسول الله در مورد ایشان آمده در یابیم که یکى از همین احادیث در دو کتاب از کتابهاى معتبر اهل سنت که شیعه هم در شرح حالها به آن اعتماد میکند نقل شده که روزى پیامبر چهار خط بر روى زمین کشیدند و فرمودند: «این چهار خط علامت چهار زن است که بهترین زنان بهشت هستند» و در همین حدیث نام حضرت خدیجه را در صدر آنها یاد میکند و یا در احادیثى که در جواب عایشه میگفتند که پیامبر فرمودند:«حضرت خدیجه از بین همسران، بهترین همسر من بود» و نقلها هم به همین گواهى میدهد که از میان تمام همسرانى که رسول الله اختیار کردند، حضرت خدیجه از جایگاهى والاتر در نزد پیامبر برخوردار بود.

نکته اى را که مایلم بگویم مسئله پذیرش امامت و ولایت امیرالمؤمنین است همان طور که میدانید واقعه غدیر خم و آیه مربوط به مسئله ولایت امیرالمؤمنین در سالهاى آخر رسالت پیامبر اکرم نازل شد اما حضرت خدیجه چند سال قبل از هجرت از دنیا رفتند. پیامبر اکرم در زمان حیات حضرت خدیجه مسئله ولایت امیرالمؤمنین را – چنانکه نقلها روایت می کند – به ایشان گوشزد می کنند و ایشان ولایت امیرالمؤمنین را میپذیرند و با ولایت امیرالمؤمنین از این دنیا میروند کما اینکه هنوز مکلف به این پذیرش نبودند اما از آنجایى که حضرت مطیع پیامبر و مطیع رهبرشان بودند و هر دستور پیامبر را قبول میکردند، مسئله ولایت را هم که هنوز در موردش آیه نیامده بود پذیرفتند.

منبع : پایگاه حضرت خدیجه کبرى سلام الله علیها

سرفصل ‏هايى از حركت سياسى امام سجاد(ع) در نهضت كربلا

 پيش درآمد

امام على بن الحسين (علیه السلام)، مشهور به زين العابدين و سجاد بنا به نقل مشهور در سال 38 هجرى در مدينه به دنيا آمد.[1] در هنگام حادثه كربلا 22 يا 23 سال سن داشته و بنا به نظريه بيشتر دانشمندان اسلامى از برادر شهيدش حضرت على اكبر، كوچك تر بوده است.[2]

حيات اجتماعى، فرهنگى، سياسى و علمى امام سجاد (علیه السلام) از زواياى گوناگون قابل بررسى است. يكى از ابعاد زندگى امام سجاد (علیه السلام) همراهى او در قيام كربلا و پيام رسانى آن نهضت بزرگ است.

اين نوشته تنها از همين زاويه به زندگى امام ساجدان نگريسته و به مرور صحنه هاى حضور و نقش سياسى آن حضرت در حادثه كربلا پرداخته است.

نهضت ماندگار

قيام بزرگ عاشورا ماندگارترين نهضت اسلامى است كه در محرم سال 61 قمرى روى داده است. اين نهضت داراى دو مرحله بود. برهه نخست، آفرينش و شكل گيرى و جهاد و جانبازى و دفاع از كرامت اسلامى و دعوت به اقامه عدل و احياى دين محمدى و سنت و سيره نبوى و علوى بوده كه به رهبرى امام حسين (علیه السلام) از نيمه ماه رجب سال 60 هجرى آغاز و در دهم محرم سال 61 هجرى به فرجام رسيد. مرحله دوم، دوره پيام رسانى و تثبيت ارزشهاى نهضت و عرصه جهاد فرهنگى و تبيين آرمان هاى آن قيام مقدس بود كه به رهبرى امام على بن الحسين (علیه السلام) تداوم يافت.

امامت شيعه و رهبرى نهضت كربلا در عصرى به امام سجاد (علیه السلام) منتهى گشت كه او به همراه نزديك ترين افراد خاندان آل على (علیه السلام) به اسارت مى رفتند. آل على (علیه السلام) آماج تيرهاى ستم و تهمت و افترائات سياستمداران بنى اميه قرار داشتند، ارزشهاى دينى دستخوش تحريف و تغيير امويان قرار گرفته، روحيه شجاعت و حميت اسلامى و باورهاى دينى مردم سست، احكام دينى بازيچه نالايقان اموى شده، خرافه گرى رواج يافته، روحيه شهامت و شهادت طلبى در زير شلاق و شكنجه و ارعاب امويان محو گشته بود. سخت گيرى هاى بى حد و حصر، مصادره اموال و تخريب خانه هاى آل هاشم، محروم ساختن آنها از امتيازات جامعه اسلامى، جلوگيرى مردم از هرگونه ارتباط با خاندان وحى و به انزوا كشاندن امام معصوم (علیه السلام) از مهم ترين سياست هاى حاكمان اموى در مبارزه با اهل بيت عصمت و طهارت(علیهم السلام) بوده است.[3]

امام زين العابدين (علیه السلام) در چنين عصر و جوى رسالت و پيامبرى خود را آغاز كرد. در صورتى كه تنها سه تن پيرو واقعى داشت.[4] حركت جهاد فرهنگى و پرورش شخصيت ها را در دستور كار خود قرار داد و با يك حركت عميق و دامنه دار به ايفاى نقش پيشوايى خود پرداخت اين رويكرد امام سجاد (علیه السلام) زمينه ساز انقلاب فرهنگى امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) گشت. از اين رو برخى از نويسندگان، آن حضرت را «باعث الاسلام من جديد» ناميدند.[5]

شاهد واقعه

در زمينه حضور امام سجاد (علیه السلام) در نهضت حسينى جاى ترديدى نيست. امّا از صحنه هاى اجتماعى و سياسى امام سجاد (علیه السلام) در برهه آغازين نهضت، آگاهى هاى زيادى از تاريخ به دست نمى آيد، يعنى از نيمه رجب، نقطه آغاز نهضت كربلا تا شب دهم محرم، آخرين شب حيات امام حسين (علیه السلام) هيچ گونه گزارشى در منابع تاريخى به چشم نمى خورد؛ آنچه كه هست از اين تاريخ به بعد است.[6]

اولين صحنه گزارش شده حيات اجتماعى و سياسى امام زين العابدين (علیه السلام) در قيام حسينى، مربوط به شب عاشورا است. او خود مى گويد:

شامگاه شب عاشورا پدرم ياران خود را به نزد خويش فراخواند. من در حالى كه بيمار بودم نيز خدمت پدر رفتم تا گفتار او را بشنوم. پدرم فرمود: خدا را ستايش مى كنم و در تمام خوشى و ناخوشى او را سپاس مى گويم…. من يارانى بهتر و با وفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم و اهل بيتى فرمانبردارتر و به صله رحم پاى بندتر از اهل بيتم نمى شناسم. خداوند شما را جزاى نيك عنايت كند. من مى دانم كه فردا كار ما با اينان به جنگ خواهد انجاميد. من به شما اجازه مى دهم و بيعت خود را از شما بر مى دارم تا از سياهى شب براى پيمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنيد و هر يك از شما دست يك تن از اهل بيت مرا بگيريد و در شهرها پراكنده شويد تا خداوند فرج خويش را برايتان مقرر دارد. اين مردم تنها مرا مى خواهند و چون بر من دست يابند با شما كارى ندارند».[7]

امام على بن الحسين (علیه السلام) در آن شب كه بيمار نيز بود، شب غريبى را سپرى مى كرد. و با چشمان خويش عظمت روح حسين بن على (علیه السلام) و شهامت و وفادارى اصحاب را ديد و خود را براى روزهاى واپسين آماده مى ساخت.

در صحنه ديگر از آن شب مى خوانيم كه امام سجاد (علیه السلام) مى فرمايد:

«شبى كه بامداد آن پدرم كشته شد من بيمار بودم و عمه ام زينب پرستار من بود. پدرم در حالى كه اين بيت ها را زمزمه مى كرد نزد من آمد:

يا دهر افٍّ لك من خليل من طالبٍ و صاحبٍ قتيل و انّما الأمر الى الجليل

كَمْ لَكَ فى الاشراق و الأَصيل و الدّهر لايقَنُع بالبديل و كلُّ حىٍّ سالكُ سبيل[8]

من مقصود پدرم را از خواندن اين بيت ها دريافتم و گريه گلويم را گرفت امّا گريه خود را باز داشتم و دانستم كه مصيبت فرود آمده است».[9]

رزم زين العابدين در ميدان كربلا

تقريباً همه مورخان بر اين باورند كه امام سجاد (علیه السلام) در صحنه كربلا بيمار بود و اين بيمارى نيز حكمت و مصلحت الهى براى امت اسلام بوده تا در سايه آن وجود حجت خداوند در زمين حفظ شود و امر خلافت و وصايت رسول (صلی الله علیه و آله) تداوم يابد. و به همين دليل در ميدان رزم كربلا حضور نيافت.[10]

او تنها بازمانده مرد از خاندان حسين (علیه السلام) بود كه از كربلا زنده باز گشت تا پرچم دار هدايت امّت باشد. ولى در برخى از منابع از جهاد و مبارزه امام در ميدان كربلا و مجروحيت وجانبازى آن حضرت سخن به ميان آمده است. فضيل بن زبير اسدى كوفى، از ياران امام محمد باقر(علیه السلام) و امام جعفر صادق(علیه السلام) در كتاب خود «تسمية من قتل من اهل بيته و شيعته»[11] مى نويسد:

«كان على بن الحسين (علیه السلام) عليلاً و ارتثّ يومئذٍ و قد حضر بعض القتال، فدفع اللَّه عنه و اخذ مع النساء».[12]

امام على بن الحسين (علیه السلام) در حالى كه بيمار بود در برهه اى از جنگ كربلا حضور يافت و به مبارزه پرداخت تا مجروح شد و پيكر مجروح وى را از معركه بيرون آوردند. آنگاه خداوند شر دشمن را از وى بازداشت و به همراه زنان به اسيرى برده شد.

لغت شناسان مى گويند واژه «ارتث» بدان معنا است كه شخصى در ميدان رزم جنگيد و سپس مجروح شد و بر زمين افتاد و در حالى كه جان داشت او را از معركه بيرون بردند.[13]

پس از واقعه

حادثه خونين كربلا، عصر روز عاشورا با شهادت امام حسين (علیه السلام) و اصحابش پايان پذيرفت و بخش دوم نهضت حسينى به رهبرى امام على بن الحسين (علیه السلام) آغاز شد.

حال وظيفه امام سجاد (علیه السلام) بود كه آرمان كربلائيان را در لباس جهاد اسارت و در قالب جدال و مواعظ احسن به گوش همگان برساند. و مردمان مقهور سياست جهالت پرورى امويان را به اسلام راستين، اسلام محمد و على (علیه السلام) و اسلام قرآن رهنمون گردد. مسؤوليت سترگ پيام رسانى عاشورائيان بر شانه هاى امام ساجدان و عارفان سنگينى مى كرد.

او مى بايست در عصر نوميدى از پيروزى حركت مسلحانه به روش ديگر به بيان مسأله رهبرى و امامت، لزوم شناخت امام عادل و نشانه هاى امام عدل و نشانه هاى رهبران فاسد و ستم پيشه بپردازد.

و مردم غافل و به جهل واداشته را به وظايف شان در برابر رهبر عادل و همت براى اصلاح جامعه بيدار سازد. تفكر اصيل اسلامى را براى جامعه تبيين نمايد تا اميد به ايجاد حكومت اسلامى توسط خاندان وحى را در دل همگان احيا سازد. از سوى ديگر او خود شاهد واقعه كربلا بود و همت گمارد؛ تا ياد و خاطره حماسه سازان عاشورا را در نهاد جامعه اسلامى بارور سازد.

دشمن نيز همچون تمامى عصرها اين نكته را دريافته بود كه مركز اصلى انقلاب ها و مبارزات عدالت خواهانه مردم، ولايت و امامت است. هدف قطعنامه عبيداللَّه بن زياد كه نوشته بود: «مردى از خاندان حسين (علیه السلام) را زنده مگذاريد».[14] حتى نوشته اند عبيدالله براى دستگيرى و تحويل امام زين العابدين و تحويل او به مأموران پسر زياد، جايزه قرار داد.[15]

حميد بن مسلم، گزارش نويس حادثه كربلا مى گويد: لشكريان به سراغ على بن الحسين رفتند، او بيمار افتاده بود. شمر خواست او را بكشد، چون ابن زياد دستورداده بود تا تمامى مردان خاندان حسين (علیه السلام) كشته شوند. من مانع شدم و گفتم سبحان اللَّه! شما كودك و بيمار را مى كشيد؟ در اين هنگام عمربن سعد رسيد و گفت اين بيمار را آسيب نرسانيد.[16]

يُريدونَ لِيُطفؤا نور اللَّهِ بأفواهِهِم و اللَّه متُّم نوره و لوكره الكافرون؛[17]

مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند و حال آنكه خدا – گرچه كافران را ناخوش آيد – نور خود را كامل خواهد گردانيد.

نقش سياسى امام سجاد (علیه السلام) در عصر اسارت

امام على بن الحسين (علیه السلام) تنها بازمانده مرد از خاندان حسين (علیه السلام) است كه بى شك تداوم وبقاى قيام حسينى مرهون تلاش و مجاهدت او است. اكنون در اين بخش به سرفصل هاى مهمترين عملكرد امام زين العابدين (علیه السلام) در زمينه حادثه كربلامى پردازيم:

الف ـ انتقاد شديد از موضع فريبكاران كوفى

مورخان اسلامى نوشته اند كه اسيران آل محمد (صلی الله علیه و آله) را روز دوازدهم محرم وارد كوفه كردند. كوفه براى خاندان وحى شهرى آشنا بود، برخى از بانوان كاروان اسيران همچون زينب (سلام الله علیها) روزگارى نه چندان دور، خود بانوى گرانقدر اين شهر بود. اين شهر مدتى مركز حكومت امام على (علیه السلام) بود و مردم اين شهر خاندان على (علیه السلام) را از ياد نبرده بودند. على بن الحسين را در حالى كه تنى رنجور و آهن و غلى در گردن داشت وارد شهر كوفه نمودند.

على بن الحسين (علیه السلام) در سرزنش مردم شهر كوفه چنين فرمود:

مردم، آنكه مرا مى شناسد، مى شناسد. آنكه مرا نمى شناسد خود را به او مى شناسانم. من على، فرزند حسين، فرزند على بن ابى طالبم. من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند و نعمت و مال او را به غارت بردند و خاندان وى را اسير كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فرات سر بريدند، در حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه با كسى مكرى به كاربرده بود. من پسر آنم كه او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخرى بزرگ است.

مردم آيا شما به پدرم نامه ننوشتيد؟ و با او بيعت نكرديد؟ و پيمان نبستيد؟ و فريبش نداديد؟ و به پيكار او برنخاستيد؟ چه زشت كارانيد و چه بدانديشه و كرداريد. اگر رسول خدا به شما بگويد: فرزندان من را كشتيد! و حرمت مرا در هم شكستيد! شما از امت من نيستيد، به چه رويى به او خواهيد نگريست؟

سخنان امام سجاد (علیه السلام) تحولى شگفت در كوفيان ايجاد كرد و از هر سو بانگ گريه برخاست. مردم يكديگر را سرزنش كردند. سپس على بن الحسين (علیه السلام) بر اين نكته تأكيد كرد كه سيرت ما بايد چون سيرت رسول خدا باشد كه نيكوترين سيرت است. مردم كوفه كه مجذوب سخنان حماسى و مخلصانه سيد ساجدان قرار گرفته بودند، فرياد برآوردند كه ما فرمانبردار توايم و از تو نمى بريم و با هر كس كه گويى پيكار مى كنيم و با آنكه خواهى در آشتى به سر مى بريم! يزيد را مى گيريم و از ستمكاران بر تو بيزاريم.

امام على بن الحسين (علیه السلام) از موضع سست كوفيان آشنا بود فرمود:

هيهات! اى فريبكاران دغل باز، اى اسيران شهوت و آز. مى خواهيد با من هم كارى كنيد كه با پدرانم كرديد؟ نه به خدا. هنوز زخمى كه زده ايد خون فشان است و سينه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان است. تلخى اين غمها گلوگير و اندوه من تسكين ناپذير است. از شما مى خواهم نه با ما باشيد نه بر ما.[18]

ب ـ مبارزه با حاكمان اموى

مبارزه با ستم و ستم پيشگان و دفاع از حق مظلومان از جمله مشخصه هاى رهبران آسمانى است. اين ويژگى در سيره تمامى پيشوايان شيعه وجود داشته و آنان در اين راه رنج هاى فراوانى را به جان خريدند.

امام على بن الحسين (علیه السلام) نيز همچون ديگر مصلحان آسمانى لحظه اى در راه مبارزه با ستم و گناه از پاى ننشست و در مقابل هيچ ستمگرى كرنش نكرد. او در عصر اسارت به خوبى ثابت كرد كه مى توان حتى در مقابل ستم پيشگانى چون ابن زياد و يزيد كه حتّى از ريختن خون چون حسين، ريحانه رسول، ابايى ندارند، ايستاد و حتى كلمه اى كه رنگ ذلّت داشته باشد بر زبان نراند.

اولين رويارويى و برخورد زين العابدين (علیه السلام) با حاكمان اموى پس از واقعه كربلا، برخورد و گفتگوى امام با پسر زياد حاكم خيره سر كوفه بود. وقتى اسيران آل محمد (صلی الله علیه و آله) را وارد كاخ ابن زياد نمودند، عبيدالله بن زياد از نام او پرسيد. فرمود من على فرزند حسينم.

ابن زياد گفت مگر خداوند على بن الحسين را نكشت؟ امام على (علیه السلام) فرمود: برادرى داشتم كه مردم او را كشتند. پس زياد گفت خداوند او كشت، امام (علیه السلام) فرمود: «اللَّه يتوفى الانفس حين موتها». استدلال امام (علیه السلام) اشاره به اين بوده كه آنها برادرش را كشتند و خداوند او را قبض روح كرد.

ابن زياد كه مست غرور و كينه بود از اين حركت استدلالى سيّد عارفان درمانده گشت و سخت خشم گرفت و دستور داد تا او را بكشند. اين منطق آنان بود كه هر كس در مقابل آنان با شجاعت به افكار و پندارهاى نارواى آنان پاسخ گويد و نقد كند، تهديد به مرگ شود. ولى پسر مرجانه مى بايست دريابد كه على بن الحسين (علیه السلام) چونان بزدلان كوفى نبود كه با يك خروش، خويش را ببازد. او با قاطعيت و شجاعت تمام در پاسخ ابن زياد فرمود:

«أبالقتل تُهِدّدنى؟ أما علمت انّ القتلَ لَنا عادةً و كرامتنا الشَّهادة»؛

آيا من را از مرگ مى ترسانى؟ مگر نمى دانى شهادت ميراث كرامت و افتخار ماست.[19]

نكته مهمى كه در اين گفتگو به چشم مى خورد اولاً قاطعيت و شجاعت و روحيه شهادت طلبى امام سجاد (علیه السلام) است و ديگر آگاهى كامل امام سجاد (علیه السلام) به نوع پشتوانه فكرى حكومت امويان در جوامع بشرى حكومت ها هر اندازه كه توانمند و مقتدر باشند، بى شك نيازمند پشتوانه فلسفى و عقيدتى اند تا تكيه گاه نظام سياسى و اقتصادى آنان بوده و توجيه گر رفتار و مواضع آنها باشد. اين پشتوانه فكرى بر حسب تفاوت جامعه ها مختلف است.

بنى اميه نيز براى تخدير افكار مردم و رام ساختن آنان شگردهاى زيادى داشتند كه يكى از راهكارهاى اساسى آنان جبرگرايى بود. در برابر هر كارى تلقين مى نمودند كه اين كار خدا بود كه اينگونه شد و اگر مصلحت خدايى ايجاب نمى كرد اين گونه نمى شد. و اين خود يكى از حربه هاى سياسى آنان براى ظلم و جنايت بود.[20]

امام على بن الحسين (علیه السلام) با وقوف و آگاهى كامل به اين نيرنگ سياسى امويان، هم در كاخ ابن زياد و هم در قصر يزيد در شام، به مبارزه با اين پندار فكرى امويان پرداخت و آن را نشانه رفت و با استدلال به آيات قرآن آن را مورد حمله قرار داد.

ج ـ هدايت خلق به رهبران راستين اسلام

شام از هنگامى كه به قلمرو مسلمانان در آمد، تا عصر امام سجاد (علیه السلام) تنها حاكمان و فرمانروايان طائفه بنى اميه را در خود ديده بود. مردم اين سرزمين نه محضر پيامبر (صلی الله علیه و آله) را درك كرده بودند و نه روش اصحاب صالح آن حضرت را. شاميان اسلام را در چهره امويان ديده بودند و تنها آنان را بازماندگان و خاندان پيامبر مى دانستند. در عصر حكومت و فرمانروايى چهل ساله معاويه بر ديار شام، بر اين نكته همت شده بود كه مردم شام را در جهل و بى خبرى نگاهدارند.

از اين رو آنان بر خلاف كوفيان تنها همين را مى دانستند كه فردى خارجى به نام «حسين» بر اميرالمؤمنين يزيد!!! شوريده و توسط سپاه خليفه به قتل رسيد و خاندان وى به اسارت گرفته شدند. از اين رو شهر را آراسته و جشن گرفته بودند.

على بن الحسين (علیه السلام) در حالى كه غل جامعه برگردن وى آويخته و دست او را با زنجير بسته بودند وارد آن شهر كردند. امام محمد باقر (علیه السلام) از پدرش على بن الحسين (علیه السلام) روايت مى كند كه حضرت فرمود:

«من را بر شترى كه عريان بود و جهازى نداشت سوار كردند و سر مقدس پدرم حسين را بر نيزه اى نصب نموده بودند… با اين وضع وارد دمشق شديم».[21]

وظيفه خطيرى كه بر دوش امام سجاد (علیه السلام) بود آن بود كه در اين شهر با چنين وضعى كه به خود گرفته بود، خاندان وحى و اهل بيت عصمت كه عدل قرآن بودند را به شاميان بى خبر بشناساند تا مردم رهبران حقيقى اسلام را در يابند. شناساندن اين امر كارى بود كه بايد انجام مى شد، به ويژه كه رخدادهاى بعد از پيامبر (صلی الله علیه و آله) سبب خاموش شدن خاندان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در صحنه سياست شده بود.

امام زين العابدين (علیه السلام) در شام به اين امر همت گمارد هم در برخوردهاى شخصى كه در بين راه و در شام پيش آمد و هم در خطبه معروفش در مسجد اموى شام به معرفى اهل بيت(علیهم السلام) پرداخت. اكنون به خبرى كه در اين زمينه نقل شده توجه مى كنيم:

خاندان پيامبر (صلی الله علیه و آله) را از درى به نام توما وارد دمشق كرده و در آستانه درب مسجد، محلى كه اسرا را نگه مى داشتند، نگه داشتند. در آن هنگام پيرمردى نزديك آنان آمد و گفت: سپاس خداى را كه شما را كشت و مردم را از شوكت تان راحت ساخت و اميرالمؤمنين يزيد را بر شما مسلط كرد.

امام سجاد (علیه السلام) به او گفت: اى پير! آيا قرآن خوانده اى؟ گفت: آرى. فرمود: اين آيه را خوانده اى كه خداوند از قول رسولش گفت: «قل لا أسئلكم عليه اجراً الاّ المودة فى القربى»؛[22]

گفت آرى.

فرمود: اى شيخ! قربى و نزديكان ما هستيم. سپس فرمود آيا آيه «وآت ذى القربى حقّه»[23] را خوانده اى.

گفت آرى.

فرمود: ما ذوى القربى هستيم. آنگاه فرمود: آيا آيه «و اعْلَمُوا انمّا غَنِمتُم من شى ءٍ فانّ لله خُمُسه و للرّسول و لِذِى القربى»[24] را خوانده اى؟

گفت: آرى.

فرمود: اى شيخ! ذوى القربى ما هستيم. فرمود آيا آيه تطهير «انّما يُريد اللَّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً»[25] را خوانده اى؟

گفت آرى.

فرمود: ما اهل بيتى هستيم كه خداوند آيه طهارت را به ما اختصاص داده است. در اين هنگام پيرمرد شامى خاموش و پشيمان ماند و گفت: خدايا من از آنچه كه با او گفتم و از بغضى كه از اينان داشتم به تو پناه مى برم. خدايا من از دشمن محمّد و آل محمد بيزارم.[26]

د ـ افشاگرى چهره بنى اميه و بيدارى افكار عمومى

بنى اميه چهره واقعى خود را در زير پرده ريا و حيله و نيرنگ و حتى مقدس مآبى، مخفى مى داشتند. شهادت امام حسين (علیه السلام) تا حدودى اسرار را بر ملا كرد ولى اسارت امام سجاد (علیه السلام) پرده تزوير و رياكارى را از چهره بنى اميه بالازد، و عدم پاى بندى آنان به تعهدهاى و دينى اخلاقى و رسوائيها و فجايع آنها را روشن ساخت.

مورخان اسلامى نوشته اند كه امام سجاد (علیه السلام) را در حالى كه غل و زنجير بر گردن وى نهاده بودند[27] به قصر يزيد وارد نمودند. او اسيرى سرافراز و آزاده بود كه شكنجه غل جامعه نتوانست وى را به تسليم وا دارد و در اولين گام به هنگام ورود به مجلس يزيد در حالى كه يزيد به شعر حصين بن حمام مرّى تمثل جسته و به شادى پرداخته بود فرمود:

«براى تو قرآن از شعر سزاوارتر است: «ما أصاب من مصيبة فى الارض و لا فى أنفسكم الاّ فى كتابٍ من قبل أن نبرأها انَّ ذلك على اللَّه يسير. لكيلا تأسوا على مافاتكم و لاتفرحوا بما اتاكم و اللَّه لايحبُّ كلَّ مختالٍ فخورٍ»؛[28] هيچ مصيبتى نه در زمين و نه در نفسهاى شما (به شما) نرسد، مگر آنكه پيش از آنكه آن را پديد آوريم، در كتابى است. اين بر خدا آسان است. تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگين نشويد و به (سبب) آنچه به شما داده است شادمانى نكنيد، و خدا هيچ خودپسند فخر فروشى را دوست ندارد.

استدلال قرآنى سيد عابدان، چون پتكى بود كه بر سر يزيد خود پسند فخر فروش فرود آمد. او سخت خشم گرفت و گفت: پدرت خويشاوندى را بريد و حق مرا نديده گرفت و بر سر قدرت با من به ستيز برخاست. خدا با او آن كرد كه ديدى. امام سجاد (علیه السلام) به تمسك به آيه قرآن جواب وى را داد و افزود:

اى پسر معاويه و هند و صخر، پيش از آنكه تو به دنيا بيايى پيغمبرى و حكومت از آن پدر و نياكان من بوده است. در روز بدر و احد و احزاب، پرچم رسول خدا در دست پدر من بود و در همان نبردها پدر تو و جد تو پرچم كافران را در دست داشتند.

آنگاه فرمود: اى يزيد اگر مى دانستى چه كرده اى و بر سر پدر و برادر و عمو زاده هاو خاندان من چه آورده اى به كوهها مى گريختى و بر ريگها مى خوابيدى و ناله سر مى دادى. سر پدرم حسين فرزند على (علیه السلام) و فاطمه (سلام الله علیها) كه وديعت رسول خدا است بر در شهر شما آويزان است؟ روز قيامت كه مردمان جمع شوند، تو جز خوارى و پشيمانى نخواهى داشت.[29]

هـ ـ منشور جاويد در معرفى اهل بيت(ع )

از درخشانترين صفحات زندگى پيام بر كربلا، سخنان شكننده و افشاگرانه او در مسجد اموى شام است. امام على بن الحسين (علیه السلام) در اين سفر و در اين صحنه، در لباس اسارت همان جهاد عظيمى را انجام داد كه حسين بن على (علیه السلام) در كربلا در قالب خون و شهادت به انجام رسانده بود.

او با يك خطبه، انقلاب شگفتى در قلمرو امپراتورى شام به وجود آورد و تحولى بزرگ در مردم آن سامان كه چهل سال در زير تبليغات مسموم معاويه خو گرفته بودند، ايجاد نمود.

روزى يزيد، خطيب دربارى خود را به منبر فرستاد. او در مذمت و نكوهش على (علیه السلام) و حسين (علیه السلام) و نيز در مدح معاويه و يزيد سخن گفت. امام على بن الحسين (علیه السلام) از ميان جمعيت فرياد بر آورد:

واى بر تو اى خطيب! خشنودى خلق را به خشم خداوند خريدى و جايگاهت را در آتش دوزخ قرار دادى.

آنگاه از يزيد خواست تا رخصت دهد بالاى آن چوب برود و سخنى چند كه خشنودى خدا و پاداش براى حاضران را در پى دارد براى مردم بگويد.

يزيد على رغم اينكه هيچ گونه تمايلى به اين كار نداشت و گفته بود كه اگر آن جوان برفراز منبر رود او و خاندان ابوسفيان را رسوا خواهد كرد، با اصرار مردم به على بن الحسين اجازه سخن داد.

امام سجاد (علیه السلام) بر منبر رفت و چنين فرمود:

مردم! خداوند به ما خاندان پيامبر (صلی الله علیه و آله) شش امتياز ارزانى داشته و با هفت فضيلت بر ديگران برترى بخشيده است: شش امتياز ما اين است كه خدا به ما علم، حلم، بخشش و بزرگوارى، فصاحت، شجاعت و محبت مكنون در دلهاى مؤمنان بخشيده است.

هفت فضيلت ما اين است كه پيامبر برگزيده خدا از ماست، صدّيق (على بن ابى طالب(علیه السلام)) از ما است، جعفر طيّار از ما است. شير خدا و شير رسول او (حمزه سيد الشهداء) از ما است، دو سبط اين امت (حسن و حسين (علیه السلام)) از ما است، زهراى بتول (يا مهدى امت) از ما است.

مردم! هر كس مرا مى شناسد كه مى شناسد و كسى كه مرا نمى شناسد خود را به او مى شناسانم.

من پسر مكه و منايم، من پسر زمزم و صفايم، من فرزند آن بزرگوارى هستم كه حجرالاسود را با گوشه عبا برداشت، من فرزند بهترين كسى هستم، كه احرام بست و طواف و سعى به جا آورد، منم فرزند بهترين انسان ها، منم فرزند كسى كه در شب معراج از مسجدالحرام به مسجدالاقصى برده شد، منم فرزند كسى كه در سير آسمانى به سدرة المنتهى رسيده، منم پسر كسى كه در سير ملكوتى آنقدر به حق نزديك شد كه رخت به مقام «قاب قوسين او أدنى» كشيد، منم فرزند كسى كه با فرشتگان آسمان نماز گزارد، منم فرزند كسى كه خداوند بزرگ به او وحى كرد، منم فرزند محمدمصطفى، منم فرزند على مرتضى، منم فرزند كسى كه آنقدر با مشركان جنگيد تا زبان به «لا اله الا اللَّه» گشودند، منم فرزند كسى كه در ركاب پيامبر خدا با دو شمشير و دو نيزه جهاد كرد، دو بار هجرت كرد، دو بار با پيامبر بيعت نمود، در بدر و حنين شجاعانه جنگيد، و لحظه اى به خدا كفر نورزيد، من فرزند كسى هستم كه صالح ترين مؤمنان، وارث گريه كنندگان (از خشيت خدا)، شكيباترين صابران، بهترين قيام كنندگان از تبار ياسين است.

نياى من كسى است كه پشتيبانش جبرئيل، ياورش ميكائيل و خود حامى و پاسدار ناموس مسلمانان بود. او با مارقين (از دين به در رفتگان) و ناكثين (پيمان شكنان) و قاسطين (ستمگران) جنگيد، و با دشمنان كينه توز خدا جهاد كرد.

منم پسر برترين فرد قريش كه پيش از همه به پيامبر گرويد و پيشگام همه مسلمانان بود. او دشمن گردنكشان، نابود كننده مشركان، تيرخدايى براى نابودى منافقان، زبان حكمت عابدان، يارى كننده دين خدا، ولّى امر خدا، بوستان حكمت الهى و كانون علم او بود.

منم پسر فاطمه زهرا، سرور زنان جهان، منم فرزند خديجه كبرى، من پسر آنم كه او را به ستم به خون كشيدند و سرش را از قفا بريدند. من پسر آنم كه تشنه جان داد و تن او بر خاك كربلا افتاد. عمامه و رداى او را ربودند در حالى كه فرشتگان آسمان در گريه بودند… من پسر آنم كه سرش را بر نيزه نشاندند و زنان او را از عراق به شام به اسيرى بردند….

امام زين العابدين (علیه السلام) در معرفى خود كه در حقيقت شناساندن شجرنامه امامت و رسالت بود، آنقدر داد سخن داد كه صداى گريه و ناله مردم بلند شد. يزيد ترسيد يورش برپا شود، به مؤذن دستور داد تا اذان بگويد. مؤذن وقتى به «اشهد انَّ محمداً رسول اللَّه» رسيد، امام از بالاى منبر رو به يزيد كرد و گفت: آيا محمد (صلی الله علیه و آله) جدِّ من است يا جدِّ تو؟ اگر بگويى جد تو است، دروغ گفته اى و حق را انكار كرده اى، و اگر بگويى جد من است، پس چرا فرزندان او را كشتى؟!.[30]

شاميان حاضر در مسجد كه تحت تاثير تبليغات امويان در غفلت به سر مى بردند و خاندان پيامبرى (صلی الله علیه و آله) را نمى شناختند، با اين خطبه امام سجاد (علیه السلام) متوجه واقعيت شدند. به همين دليل در ميانه خطبه يزيد از ادامه آن جلوگيرى كرد و سپس براى كسب وجهه عمومى گناه را به گردن ابن زياد انداخت.

از نكات مهم اين خطبه اين است كه امام سجاد (علیه السلام) خود و پدر و خاندانش را فرزندان پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) ناميد، در حالى كه امويان مى كوشيدند آنها را از ذريه على (علیه السلام) دانسته و اجازه ندهند آنها خود را ذريه پيامبر بنامند.

خون امام حسين (علیه السلام) و پيام رسانى امام زين العابدين و عقيله بنى هاشم حضرت زينب كبرى(سلام الله علیها) چنان امويان را رسوا ساخت كه مجاهدبن جبر يكى از شخصيت هاى اسلامى آن روزگار مى گويد: به خدا سوگند مردم عموماً يزيد را مورد لعن و ناسزا قرار دادند و به او عيب گرفتند و از او روى گرداندند.

ابن اثير خدرى مى نويسد: سر حسين را نزد يزيد بردند، موقعيت ابن زياد نزد او بالا رفت و از اقدام او خوشحال شد و به وى جايزه داد، ولى طولى نكشيد كه به وى گزارش رسيد كه مردم نسبت به او خشمگين شده اند و به او لعن و ناسزا مى گويند، از اين رو از كشتن حسين پشيمان شد[!] و مى گفت: خدا پسر مرجانه را لعنت كند، او حسين را مجبور به اين كار كرد. او حسين را به قتل رساند و با اين كار مرا مورد بغض و نفرت مسلمانان قرار داده و تخم دشمنى مرا در دلهاى آنها افشاند.[31]

و ـ زنده نگه داشتن ياد و خاطره شهيدان كربلا

از جمله راهبردهاى سياسى امام زين العابدين (علیه السلام) در عصر خفقان امويان، زنده نگه داشتن ياد و خاطره شهيدان كربلا كه در واقع زنده نگهداشتن فرهنگ شهادت و ايثار بوده، مى باشد. در مناقب ابن شهرآشوب از امام صادق(ع) آمده است كه على بن الحسين (علیه السلام) مدَّت بيست سال براى پدرش مى گريست و همين كه براى او سفره غذا مى آوردند و آب و نان را مى ديد، بى اختيار اشك از چشمانش سرازير مى گشت، تا آنجا كه روزى يكى از غلامان امام، آن حضرت را از اين عمل، باز داشت و عرض كرد: مى ترسم از شدت اندوه جان سپارى!.

امام زين العابدين (علیه السلام) در پاسخ او فرمود من اندوه خود را به درگاه خداوند مى برم. غم مرا جز او نمى داند و من به او پناه مى برم و آنچه من مى دانم شما نمى دانيد. سپس فرمود: من هر وقت قتلگاه فرزندان فاطمه را به ياد مى آورم، بغض گلويم را مى گيرد و نمى توانم خوددارى كنم.

ابن قولويه در كامل الزيارات روايت كرده است كه يكى از غلامان على بن الحسين (علیه السلام) مى گويد: روزى مولايم در حالى كه اشك از چشمانش سرازير بود سر بر سجده گذاشت. من با حالى آشفته به وى گفتم آيا هنوز وقت آن نرسيده كه گريان نباشيد و از اندوه شما كاسته شود؟

آن حضرت سر از سجده برداشت و از پشت موج اشك نگاهى به من افكند و فرمود:

واى! به خدا سوگند، يعقوب با اين كه اندوه وى به مراتب كمتر از گرفتارى و اندوه من بود، نزد پروردگار خود لب به شكوه گشود… در حالى كه او تنها به فراغ يكى از پسرانش گرفتار گشته بود، ولى من خود ناظر بودم كه پدرم و عده اى از خاندانم را در مقابل چشمان من سر بريدند؛ چگونه محزون نباشم.[32]

ز ـ بر انگيختن نهضت هاى خون خواهى حسينى

بى شك سخنان بيدارگرانه امام سجاد (علیه السلام) و حضرت زينب(سلام الله علیها) در عصر اسارت، وجدان هاى خفته امت اسلام را بيدار ساخت و انگيزه هاى انتقام خواهى و خونخواهى از شهيدان كربلا را در نهاد آنان بارور ساخت تا قيام هاى خون خواهان كوفى در قالب جنبش توابين و سپس قيام مختار شكل گرفت. هر چند با توجه به شرايط حساس و بحرانى و خفقان شگفت آن عصر، امام سجاد (علیه السلام) در هنگام ظهور آن نهضت ها بيان صريحى نداشت ولى نقش سخنرانى هاى امام در كوفه و شام و موضع گيرى هاى پنهانى امام(علیه السلام) را نبايد ناديده گرفت. بررسى اين قيام ها مقاله ديگرى را مى طلبد.

ح ـ تأمين معاش خاندان شهيدان

از ديگر صحنه هاى فعاليت امام سجاد (علیه السلام)، تلاش اقتصادى براى تأمين معاش خاندان حسين (علیه السلام) بوده است. آن حضرت پس از بازگشت از اسارت، در مدينه به فعاليت كشاورزى پرداخت. نقل است كه حسين بن على (علیه السلام) در جريان سفر طولانى مدينه به كربلا، هزينه اى بس سنگين را متحمل شد و از اين باب بدهكار شده بود. امام سجاد (علیه السلام) چشمه جديه (عين جديه)كه آبى جارى براى شرب و كشاورزى بود را فروخت و قرض امام حسين (علیه السلام) را پرداخت كرد.

ذهبى دانشمند معروف اهل سنت مى نويسد: امام زين العابدين (علیه السلام) از محل وابستگى خود به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اعاشه كرد و از خمس و غنايم براى گذراندن زندگى بهره اى نمى گرفت. او سپس از جويرية بن السماء نقل مى كند: «ما أَكَلَ علىّ بن الحسين بقرابته من رسول اللَّه (صلی الله علیه و آله) درهماً قطُّ».[33]

او مزرعه اى داشت و در آن كار مى كرد. و به آبادانى نخلستان مى پرداخت.[34]

نویسنده: سيدغلام حسين حسينى

منبع: مجله حكومت اسلامى ,زمستان 1381

[1] . الارشاد، ج 2، ص 138؛ الطبقات، ج 5، ص 221؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 628.

[2] . قاموس الرجال، ج 7، ص 420، الطبقات، ج 5، ص 211؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 629 و 635؛ سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 487. امالى شيخ مفيد امام سجاد(ع) را بزرگتر از على شهيد دانسته است. (الارشاد، ج 2، ص 135).

[3] . نك: دراسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام، ج 1، ص 77.

[4] . همان، ص 90.

[5] . همان، ص 77.

[6] . زندگانى على بن الحسين، شهيدى، ص 49.

[7] . الارشاد، ج 2، ص 91؛ سيدنا زين العابدين، ص 52؛ اعيان الشيعه، ج 1،ص 635؛ الكامل، ج 4، ص 57 .

[8] . بحارالانوار، ج 45، ص 1، اعيان الشيعه، ج 1 ص 601.

[9] . اعيان الشيعه، ج 1، ص 600 .

[10] . الطبقات، ج 5، ص 221؛ البداية و النهايه، ج 9، ص 109؛ سيراعلام النبلا، ج 4، ص 386؛ تذكرةالخواص، ص 324. اعيان الشيعه، ج 1، ص 635.

[11] . سيد محمد رضا حسينى جلالى در كتاب جهاد الامام السجاد(ع) پس از نقل فضيل بن زبير اسدى مى نويسد: اين كتاب به تحقيق مجله تراثنا در موسسه آل البيت لاحياء التراث در سال 1406 قمرى انتشار يافت. همچنين گفتنى است كه اين اثر پيش از اين در ضمن كتاب امالى خمسيه مرشد بالله و حدائق الورديه محلى، انتشار يافته بود. (جهاد الامام السجاد(ع)، ص 51).

[12] . جهاد الامام السجاد(ع)، ص 50 .

[13] . القاموس المحيط، فيروز آبادى، ج 1، ص 227؛ النهايه، ابن اثير، ج 2، ص 195.

[14] . نفس المهموم، ص 279.

[15] . زندگانى على بن الحسين، 52 به نقل از انساب الاشراف، ج 3، ص 207 .

[16] . تاريخ طبرى، ج 4، ص 347، الكامل، ج 4، ص 79، مقتل الحسين، خوارزمى، ج 2، ص 38؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 636، الطبقات، ج 5، ص 212 و 221؛ منتهى الامال، ج 1، ص 733.

[17] . سوره صف، آيه 8.

[18] . بحارالانوار، ج 45، ص 112؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 613؛ حياة الامام زين العابدين، ص 167 – 168؛ نفس المهموم، ص 217 ؛ الدهوف، ص 157 – 159.

[19] . مقتل الحسين، خوارزمى، ج 2، ص 42؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 614؛ الارشاد، ج 2، ص 116؛ بحارالانوار، ج 45، ص 117؛ سيدنا زين العابدين، ص 21؛ حياة الامام زين العابدين، ص 169. زندگانى على بن الحسين، ص 52.

[20] . سيره پيشوايان، ص 208.

[21] . بحارالانوار، ج 45، ص 145.

[22] . سوره شورى، آيه 23.

[23] . سوره اسراء، آيه 26.

[24] . سوره انفال، آيه 41.

[25] . سوره احزاب، آيه 33.

[26] . مقتل الحسين، خوارزمى، ج 2، ص 61؛ حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، ص 278؛ حياة الامام زين العابدين، ص 172؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 615. بحارالانوار، ج 45، ص 129.

[27] . منتهى الامال، ج 1، ص 791؛ بحارالانوار، ج 45، ص 130؛ الكامل، ج 4، ص 86؛ مقتل الحسين، خوارزمى، ج 2، ص 62.

[28] . سوره حديد، آيه 22 – 23.

[29] . تاريخ طبرى، ج 4، ص 352 – 355؛ الكامل، ج 4، ص 86 – 87؛ بحارالانوار، ج 45، ص 132 – 136؛ مقتل الحسين، خوارزمى، ج 2، ص 63؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 616. سيره پيشوايان، ص 198.

[30] . بحارالانوار، ج 45، ص 137؛ مقتل الحسين، خوارزمى، ج 2، ص 69؛ زندگانى على بن الحسين، ص 74؛ حياة الامام زين العابدين، ص 174؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 617.

[31] . الكامل، ج 4، ص 187.

[32] . بحارالانوار، ج 46، ص 110.

[33] . اعيان الشيعه، ج 1، ص 636.

[34] . سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 391؛ در مكتب پيشواى ساجدان، ص 230.

حكومت و سياست در سيره امام حسن (ع)

حضرت امام حسن مجتبى (علیه السلام ) بعد از شهادت پدرش على (علیه السلام) مدت شش ماه يا هفت ماه و هفت روز، كشور اسلامى را اداره كرد و از مردم بيعت گرفت ؛ بيعت يك سنت عربى بود كه در كارهاى مهم مانند سلطنت و امارت اجراء مى شد، زيردستان بويژه سرشناسان ، بيعت و موافقت به امير يا سلطان مى دادند، و مخالفت بعد از بيعت عار و ننگ قومى بود، و مانند تخلف از امضاى قطعى ، جرم مسلم شمرده مى شد، و در سيره ى پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) نيز در جايى كه به اختيار و بدون اجبار انجام مى يافت ، اعتبار داشت ، و حضرت مجتبى بعد از گرفتن بيعت از مردم كه امامت و حكومتش بحسب ظاهر نيز رسميت يافت ، تمامى واليان و كارگزاران پدرش را از نظر حكومتى ابقاء نمود.

حضرت امام حسن (علیه السلام) هنگامى عهده دار امر خلافت اسلامى گرديد، كه مجتمع آن روز را گروهى آشفته و سست ايمان دنياپرست و دغلكار تشكيل مى داد، و تن آسايى ، تجملّ پرستى و دنياطلبى ، جاى مجاهدت ، پاكبازى ، زهد و ساده زيستى را گرفته بود، و شعله فضليت و تقوا رو به خاموشى مى رفت . امام مجتبى (علیه السلام) بلافاصله براى نابود ساختن رژيم غير اسلامى و ضد انسانى معاويه ، همت گماشت و لشكرى؛ را كه پدر بزرگوارش براى نبرد با رژيم شام آماده كرده بود، براى جنگ سازمان داد.

اما اين ارتش سست اراده و متفرق كه اصلاً روحيه ى جنگى نداشت ، هرگز شايسته ى اداى فريضه ى جهاد نبود. كارشكنى هاى خوارج از سويى ، و سستى و بى ارادگى گروه غارتگرى كه مطيع محض رؤساى قبايل خود بودند، از سوى ديگر ارتش حضرت امام حسن (علیه السلام) را از درون پوك و متلاشى ساخته بود.

امام بناچار با چنان لشكر بى سامان و بى روحيه ، از كوفه بيرون شد، و در اردوگاه نخيله اردو زد، حضرت ، حكَم كندى را با چهار هزار كس بمقابله ى لشكر معاويه فرستاد، ولى اين فرمانده خيانت پيشه ، با دريافت پانصد هزار درهم ، به لشكر دشمن پيوست آنگاه ستون بعدى متشكل از چهار هزار لشكر بفرماندهى يك سردار مرادى از نوگسيل داد، اما كيسه هاى پول معاويه او را هم فريفت و تسليم سپاه شيطان شد.

در اين جا امام پس از مطالعه ى كافى ، پسر عموى پدرش عبيدالله ابن عباس را كه در زمان على (علیه السلام) والى يمن بود، و سپاهيان خونخوار معاويه دو فرزند خردسالش را در دامان مادر كشته بودند، با سپاهى گران به جنگ معاويه فرستاد، و از او براى پايدارى در جنگ پيمان هاى محكم گرفت ، عبيدالله با آن كه قلبش مالامال از كين و عداوت معاويه بود هم در برابر يك ميليون درهم و وعده ى فرماندهى يكى از ولايات شام ، شبانه به اردوگاه معاويه پيوست و لشكريان صبح هنگام خيمه ى فرماندهى را بدون فرمانده ديدند.

اين خيانت هاى پى درپى و تبليغات ستون پنجم دشمن و نفاق افگنى هاى جاسوسان معاويه آن چنان اثرات سوء خود را ظاهر ساخت كه لشكريان امام حسن (علیه السلام) حاضر به جنگ نمى شدند كه هيچ بلكه اردوگاه امام را بغارت گرفتند، و عبا و سجاده ى امام را بردند، و در آن گيرودار، در اثر حمله ى ناگهانى تروريست هاى معاويه ، آن امام زخمى شد، و از توطئه ى دادن آن حضرت به معاويه با خبر گرديد.

در چنين موقعيت خطرناك بود كه نامه ى معاويه به امام حسن (علیه السلام) رسيد، كه فرماندهان قبايل و سران سپاهت همه به من تسليم شده اند، و امام (علیه السلام) كاملاً از بى وفايى و نابكارى ارتش كوفه مطلع گرديد، در اين نامه معاويه از حضرت حسن مجتبى (علیه السلام) تقاضاى صلح كرده بود. در چنين شرايطى كه جان و هسته ى مقاومت در خطر نابودى است ، سياست سالم و معقول اقتضا مى كند كه با امضاى قرارداد صلح خود و آن عده از تربيت يافته گان خود را از خطر نابودى قطعى نجات داده و در انتظار روزى باشند كه زمينه ى مناسب تر فراهم آيد.

اگر چنين شرايطى براى؛ حضرت على (علیه السلام) هم پيش مى آمد، صلح مى كرد،و قواى نظامى على الاكثر، از جنگ و مقاومت سرباز مى زدند، چنان كه حضرت وقتى كه آن ها را به جنگ تحريص مى كرد، مى گفتند البقيه البقيه ، يعنى ما مى خواهيم باقى بمانيم . اگر چنانچه اين نيرو تن بذلت نمى دادند، شكست لشكر شام قطعى بود، زيرا آنان در صفين ضرب ششت لشكر عراق را ديده بودند.

وقتى كه دوره ى 250ساله ى امامت را بررسى نماييم ، طلايى ترين دوره همان چهار سال و نه ماه مدت خلافت اميرالمؤمنين (علیه السلام) است و همين شش يا هفت ماه خلاف امام حسن (علیه السلام) كه با همه ى كوتاهى و دردسرها و موانعى كه ازلازمه ى يك حكومت انقلابى است ، با اعمال روش هاى انسانى و عدالت مطلق ، و رعايت ابعاد گوناگون اسلام در زندگى جامعه ، همراه با قاطعيت و صراحت و جرأت ، در اين دوره درخشيده و نمونه ى بوده است براى حكومت ها و نظام هاى اجتماعى بشر و درقرن هاى بعد همواره همچون خاطره هاى گرمى از آن دوره ياد مى شده ، و دريغ آن روزگار خورده مى شده، و رژيم هاى زمان هاى بعد در مقايسه با آن دوره هميشه محكوم بوده است ، و امامان شيعه در راه زنده كردن چنين حكومتى به اشكال گوناگون تلاش مى كرده اند.

در عين حال درس و تجربه ى آموزنده اى بود كه مى توانست وضع و حال يك انقلاب صددرصد اسلامى را در ميان جامعه و مردمى تربيت نيافته و به انحراف كشانده شده نشان دهد و از آن روز به بعد روش هاى دراز مدت و همراه با تربيت هاى دشوار و سخت گيرانه ى حزبى بر امامان بعدى تحميل گرديد.

پس از صلح امام حسن (علیه السلام) كارهاى نيمه مخفى و برنامه هايى كه هدفش ، تلاش براى بازگرداندن قدرت به خاندان پيامبر در فرصت هاى مناسب بود، آغاز شد كه با پايان يافتن زندگى شرارت آميز معاويه زمينه ى فرار رسيدن چنين آرمانى فراهم بود.

همين بود كه پس از حادثه ى صلح امام حسن (علیه السلام) اقدام بسيار مهمى كه انجام گرفت ، گسترش انديشه ى شيعى و سر و سامان دادن به جمع پيوسته و باور مندى بود كه اكنون بر اثر سلطه ظالمانه اى خلفاى اموى ، و فشارى كه بر آنان وارد مى آمد، مى توانست از تحرك و ديناميسم بيشترى برخوردار باشد و همواره چنين است كه اختناق و فشار بجاى آن كه عامل گسيختگى نيروهاى منسجم و تحت فشار باشد، موجب هرچه پيوسته تر و راسخ تر و گسترده تر شدن آنان مى شود.

جع آورى نيروهاى اصيل و مطمئن شيعى ، و حراست آنان از گزند توطئه هاى بى امان ضد شيعى دستگاه اموى و گسترش تفكر اصيل اسلامى ، در دايره ى محدود ولى پر عمق ، جذب نيروهاى بالقوه و افزودن آنان به جمع شيعيان ، اقدام بموقع و مناسبى بود براى منفجر ساختن نظام جاهلى بنى اميه ، و جايگزين ساختن نظام صحيح اسلامى . استراتيژى امام حسن (علیه السلام) و آخرين علتى كه پذيرش صلح را براى آن حضرت اجتناب ناپذير مى ساخت ، همين بود.

گويا به همين جهت كه مبارزه ى علنى كار به جايى نمى برد، پس از حادثه ى صلح ، وقتى جمعى از شيعيان بسر كردگى مسيب ابن نجبه و سليمان ابن صرد خزاعى به مدينه كه امام تازه از كوفه بدان جا باز گشته بود، و آن شهر را مجدداً پايگاه فكرى و سياسى خود قرار داده بود، نزد آن حضرت رفتند و پيشنهاد بازسازى قواى نظامى و تصرف كوفه و حمله به سپاه شام را مطرح كردند. امام آن دو نفر را از ميان جمع برگزيد و نزد خود به خلوت خواند، و با بيانى كه از هيچ روى از كم و كيف آن اطلاعات در دست نيست ، آنان را به نادرستى اين نقشه قانع ساخت ، و آنان هنگامى كه نزد ياران و همسفران خود، بازگشتند به سخنان سربسته و كوتاه فهماندند كه موضوع قيام نظامى منتفى است و بايد به كوفه برگردند و به كار خود مشغول شوند.

با توجه به اين نكته است كه برخى از مؤرخين هوشيار معاصر عرب ، معتقد شده اند كه نخستين سنگ بناى تشكيلات سياسى شيعه ، در همان روز و در همان مجلس نهاده شد كه اين دو چهره ى معروف ، با امام حسن (علیه السلام) ديدار و مذاكره كرده اند.

يكى از آن سخنان كه امام در جمع دوستان خود مطرح كرده است ، اين است : «آنگاه كه مرا از دست داده باشيد بسيار چيزها خواهيد ديد كه تمناى مرگ كنيد، بى عدالتى ، دشمنى ، انحصارطلبى ، سبك شمردن حق خدا و بيمناكى بر جان و مال خود و… و هنگامى كه چنين شود، بايد خويشتن را بطور جمعى بوسيله ى حفظ كنيد، و به پراكندگى دچار نشويد، مقاومت و نماز و تقيه را پيشه سازيد، و بدانيد كه خداوند هر لحظه به رنگى درآوردن را از بندگانش مبغوض مى دارد، از حق و اهل حق مى گذريد،زيرا هر آن كس كه ديگرى را بجاى ما انتخاب كند، دنيا را از دست خواهد داد، و گناه كار از اين جهان رخت بر خواهد بست».

اين سخن كه آشكارا ترسيمى است از مهمترين نابسامانى هاى دوران اموى ، و فرمانى است داير بر تشكل و]؛ سازمان گيرى و هماهنگى ، در شمار جالب ترين اسناد مربوط به حزب شيعه است و همين طرح است كه در ديدار امام حسن (علیه السلام) و دو نفر از زبده ترين شيعيان شكل عملى و عينى مى يابد، بى گمان همه ى پيروان و شيعيان از اين نقشه ى بسيار هوشمندانه ، مطلع نبوده اند، از اعتراض ها و ايرادهاى هم كه از سوى دوستان بر آن حضرت وارد مى آمد، همين بود ولى پاسخى كه كراراً به اين مضمون : «چه معلوم است شايد اين براى شما آزمونى باشد، و براى دشمن شما بهره ى زوال پذيرى».

از آن حضرت شنيده مى شد، اشارتى پنهان به همين سياست پنهان و تدبير داشت . در طول حكومت جبارانه ى معاويه ، باشرح دردآورى كه مؤرخان ، از جفاها و ستم هاى او نسبت به شيعيان نوشته ، تا آن جا كه لعن بر على ابن ابيطالب (علیه السلام) چون سنتى رايج گشته بود، اما با آن ها رشد انديشه ى شيعى و افزايش آنان رو به تزآيد بود، و حجاز و عراق ، معروف ترين و نام آورترين چهره هاى شخصيت شيعى را در سينه ى خود جاى داده بود كه چون حلقه هاى زنجير به يكديگر متصل و از حال يكديگر مطلع بودند، حجر ابن عدى وقتى كه شهيد شد، در چندين نقطه از كشور، عليرغم اختناق شديد، اعتراض بلند مى شود، و شخصيت معروفى در خراسان بدنبال اعتراض خشم آلودى از شدت اندوه جان مى سپارد.

نامه هاى فراوان از مردم كوفه براى امام حسين براى دعوت به قيام ، و پس از شهادت امام حسين (علیه السلام) پيوستن ده ها هزار نفر به گروه انتقام گيران تحت عنوان توابين ، و يا در سلك سپاه ابراهيم و مختار و شورش برضد حكومت اموى ، اين گرايش ها و پيوندها و حركت ه، جز در سايه ى يك فعاليت حساب شده و تشكيلاتى از سوى گروه شيعيان متحد و يك دل و يك جهت ، ممكن و معقول نيست ؛ زيرا دستگاه مسلط اموى به وسيله ى صدها قاضى و قارى و خطيب و والى اداره مى شد، و با تبليغات حساب شده و فعاليت هاى سرى ديگرى كه از طرف يك جمع پيوسته و يك جهت و وابسته و جهت مى يافت .

فرماندار مدينه در اثر گزارشى كه از فعاليت هاى امام بدست آورده بود، به معاويه نوشت : اما بعد عمر ابن عثمان گزارش داد كه مردانى از عراق و كسانى از سرشناس حجاز، نزد حسين رفت و آمد مى كنند و گمان قيام او هست ، من در اين باره تفحص كردم و خبر يافتم كه حسين قصد برافراشتن پرچم مخالفت دارد، نظر و فرمان خود را بنويس .

«گروه شيعه پيوسته مشغول بودند به جمع آورى سلاح و تهيه ى آمادگى هاى جنگى و دعوت پنهانى مردم ـ اعم از شيعه و غير شيعه ـ براى خونخواهى حسين (علیه السلام) پس گروه از پى گروه بدعوت آنان پاسخ مى دادند و به آنان مى پيوستند و كار بدين شيوه بود تا يزيد بمرد».

از مجموع مطالعات تاريخى بدست مى آيد كه حضرت امام حسن مجتبى (علیه السلام) زمينه ى جنگ روياروى عليه حاكميت نامشروع و استبدادى معاويه ، برايش ميسر نبود، اما در چارچوب يك فعاليت سياسى و در راستاى اهداف بلند مدت حكومت اسلامى ، اساس يك مبارزه ى پنهانى را پى ريزى كرد و شيعه را بصورت يك جمع متشكل و هدفدار براى يك مبازره ى مكتبى دوامدار حفظ كرد و به نسل هاى بعدى سپرد.

نویسنده: محمد مهدی سلیمانی

پى نوشتها:

1 سيرى كوتاه در زندگى ائمه (ع ): طباطبايى ، محمد حسين .

2 ر.ك : صلح امام حسن (علیه السلام) : آل ياسين ، راضى ، ترجمه : خامنه اى ، على ، ص 353ـ 125 چاپ اول ، مصباحى ، مؤسسه انتشارات آسي، خرداد 1351و ر.ك : تاريخ سياسى اسلام : جعفريان ، رسول ، ج 2 ص 368و 373 قم ؛ چاپ مؤسسه الهادى ، چاپ اول ، پائيز 1377

3 پيشواى صادق : خامنه اى ، على ، ص 99 چاپ اول ، انتشارات سيد جمال ، ناصرخسرو.

4 پيشين ، آل ياسين .

5 همان .

6 پيشين ، خامنه اى ، ص 101

7 همان .

8 جهاد الشيعة فى عصر عباسى الاول : مختار الليثى ، سيمرة، ص 28به نقل از تاريخ طبرى : ج 7 ص 46

انديشه حكومت دينى ، ج 1 ، ص 495 – 502

سيره علمى و عملى امام حسن مجتبى (ع)

اشاره؛

زندگي مردان بزرگ خدا هميشه پرحادثه است، حيات درخشان امام حسن(عليه السلام) از پرحادثه ترين زندگي رادمردان تاريخ است، با اين كه بيش از 48 سال عمر نكرد، و بر اثر زهري كه مزدوران معاويه به او خوراندند به شهادت رسيد، ولي در همين دوران كوتاه، همواره با باطل گرايان حق ستيز در حال نبرد بود، در عصر پدر، دوش به دوش او با منافقان و منحرفان ستيز كرد، در جنگ هاي بزرگ جمل و صفين و نهروان، قهرماني بي بديل بود، و به طور كلي نام او در پيشاني قاموس رنج ها مي درخشيد. وي در سخت ترين و تلخ ترين رخدادها پرچم نهي از منكر، مبارزه با نامردمي ها و طاغوت زدايي را برافراشت، و براي تثبيت حكومت حق، ايثارها و جانفشاني ها كرد.

آنچه بيش از ديگر ويژگيهاي امام حسن مجتبي(عليه السلام) – در زمان حيات و پس از شهادت – از برجستگي برخوردار بود، صبوري و حلم آن حضرت بود كه تاثير بسزايي در زندگي وي و پيروانش داشت. امام (عليه السلام) آن گونه صبور بود كه صبوري وي زبانزد عام و خاص شد و ضرب المثل «حلم الحسنية» درباره وي رواج يافت. در اين گفتار برآنيم تا ارجمندي حلم و مفهوم آن را مورد بررسي قرار دهيم، آن گاه نتايج درخشان آن را در زندگي امام حسن(عليه السلام) بنگريم.

ارجمندي حلم؛

خداوند در قرآن، حضرت ابراهيم(علیه السلام) قهرمان مبارزه توحيدي را چنين تمجيد مي كند: «ان ابراهيم لحليم اواه منيب؛[1] همانا ابراهيم داراي صفت حلم و بسيار متوكل بر خدا و بازگشت كننده به سوي خدا بود.»

در آيه 101 سوره صافات خداوند مي فرمايد: «فبشرناه بغلام حليم؛ ما ابراهيم را به نوجواني داراي حلم بشارت داديم.»

منظور از اين فرزند، حضرت اسماعيل(علیه السلام) است، كه ابراهيم(علیه السلام) از درگاه خدا درخواست فرزندي صالح كرد، و خداوند درخواست او را اجابت نمود، و او را به فرزندي كه داراي خصلت والاي حلم است مژده داد، آن فرزند اسماعيل بود، چنان كه در ماجراي آن ذبح عظيم، حلم و استقامت و صبر انقلابي خود را به خوبي نشان داد.

واژه «حليم» پانزده بار در قرآن بيان شده است كه در يازده مورد از اوصاف خداوندي برشمرده شده[2] و در دو مورد، از اوصاف ابراهيم(علیه السلام) و در يك مورد از وصف اسماعيل(علیه السلام) و در موردي ديگر در وصف حضرت شعيب(علیه السلام) ذكر شده است.

بنابراين، «حلم » از ارزش هاي مهم اخلاقي و اسلامي است، و انسان هاي برجسته؛ مانند پيامبران چنين صفتي دارند و انسان هايي كه صفت حلم را به طور كامل دارند، مظهر يكي از صفات الهي هستند.

در فرهنگ روايي، روايات بي شماري در تمجيد خصلت ارزشمند حلم از پيامبر(صلی الله علیه و آله) و امامان(علیهم السلام) به ما رسيده كه نظر شما را به ذكر چند نمونه جلب مي كنيم:

اميرمؤمنان علي(علیه السلام) فرمودند «كمال العلم الحلم؛[3] كمال علم به صفت حلم بستگي دارد.»

نيز فرمود: «بوفور العقل يتوفر الحلم؛[4] آن كس كه عقل سرشار دارد، داراي حلم سرشار خواهد شد.»

امام صادق(علیه السلام) فرمود: «الحلم سراج الله؛[5] حلم، چراغ تابان خدا است.»

مفهوم حلم؛

لغت شناس معروف قرآن، راغب در كتاب مفردات گويد: «حلم به معناي خويشتن داري به هنگام هيجان غضب است، و از آن جا كه اين حالت از عقل و خرد ناشي مي شود، گاه به معناي عقل و خرد نيز به كار رفته است.»[6]

بنابراين، انسان داراي حلم كسي است كه در عين توانايي، در هيچ كاري شتاب نمي كند، و در كيفر مجرمان شتاب زده نمي شود، روحي بزرگ دارد، و بر خشم و احساسات خود، مسلط است.»

چنان كه در روايت آمده، شخصي از امام حسن مجتبي(علیه السلام) پرسيد: حلم چيست؟ فرمود: «كظم الغيظ و ملك النفس؛[7] فرو بردن خشم، و تسلط بر خويشتن است.»

بنابراين، آنچه در ترجمه حلم معروف شده و از آن به عنوان «بردباري » ياد مي كنند، صحيح به نظر نمي رسد، زيرا حلم به معناي تحمل بار ديگران نيست، بلكه به معناي خويشتن داري پرصلابت، و نرمش قهرمانانه است، كه پايه استوار براي حفظ اخلاق و ارزش هاي اسلامي است. بر همين اساس اميرمؤمنان علي(علیه السلام) فرمودند «لا حلم كالصبر والصمت؛[8] هيچ حلمي مانند استقامت و سكوت نيست.» بنابراين، استقامت و كنترل زبان، از شاخه هاي مهم حلم است، پس حلم مفهومي ضدعجز و تسليم دارد.

حلم امام حسن(عليه السلام)؛

امام حسن(علیه السلام) و ساير امامان(علیهم السلام) فرهيخته و تربيت شده مكتب قرآن بودند، چنان كه در روايت آمده: “كنيزي شاخه گلي را به امام حسن(علیه السلام) اهدا نمود، آن حضرت او را آزاد كرد، انس بن مالك به آن حضرت عرض كرد: «آيا شما براي يك شاخه گل ناچيز، او را آزاد كرديد؟» امام حسن(علیه السلام) در پاسخ فرمودند «ادبنا الله تعالي…؛ خداوند ما را چنين تربيت كرده است.» آن جا كه مي فرمايد: «اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها او ردوها؛ هنگامي كه كسي به شما تحيت گويد، پاسخ او را به طور بهتر، يا همان گونه بدهيد.»[9] پاسخ بهتر همان آزاد كردن او است.»[10]

حلم امام حسن(علیه السلام) از آيات قرآن نشات گرفته بود، از جمله از اين آيه كه خداوند مي فرمايد: «… ادفع بالتي هي احسن فاذا الذي بينك و بينه عداوة كانه ولي حميم؛ ناپسندي را با نيكي دفع كن، كه ناگاه خواهي ديد همان كس كه ميان تو و او دشمني است، گويي دوستي گرم و صميمي است.»[11]

خصلت حلم امام حسن(علیه السلام) در حدي بود كه مروان يكي از دشمنان پركينه خاندان رسالت، كه امام حسن(علیه السلام) را بسيار رنج داد و آزرد، گفت: «اين كارها را با كسي انجام دادم كه حلم و خويشتن داري او با كوه ها برابري مي كند.»[12] به عنوان نمونه نظر شما را به فراز تاريخي زير جلب مي كنيم:

پيرمردي ناآگاه از اهالي شام در مدينه، امام حسن(علیه السلام) را سوار بر مركب ديد، آنچه توانست از آن حضرت بدگويي كرد، وقتي كه فارغ شد، امام حسن(علیه السلام) كنار او آمد، و بدو سلام كرد، و در حالي كه لبخندي بر چهره داشت به او فرمود: «اي پيرمرد! گمانم غريب هستي، و گويا اموري بر تو اشتباه شده، اگر از ما درخواست رضايت كني از تو خوشنود مي شويم، اگر چيزي از ما بخواهي به تو عطا مي كنيم، اگر از ما راهنمايي بخواهي تو را راهنمايي مي كنيم، اگر كمك براي باربرداري از ما بخواهي، بار تو را برمي داريم، اگر گرسنه باشي تو را سير مي نماييم، اگر برهنه باشي، تو را مي پوشانيم، اگر نيازمند باشي تو را بي نياز مي كنيم، اگر گريخته باشي به تو پناه مي دهيم. اگر حاجتي داري آن را ادا مي نماييم، اگر مركب خود را به سوي خانه ما روانه سازي، و تا هر وقت بخواهي مهمان ما باشي، براي تو بهتر خواهد بود، زيرا ما خانه آماده و وسيع، و امكانات بسيار داريم.»

هنگامي كه آن پير ناآگاه اين گفتار مهرانگيز نشات گرفته از حلم و صبر انقلابي امام حسن(علیه السلام) را شنيد، آن چنان دگرگون شد كه اشك از چشمانش جاري گرديد و گفت: «گواهي مي دهم كه تو خليفه خدا در زمينش هستي، خداوند آگاه تر است كه مقام رسالت خود را در وجود چه كسي قرار دهد، تو و پدرت مبغوض ترين افراد در نزد من بوديد، ولي اينك تو محبوب ترين انسان ها در نزد من هستي!»

سپس او به خانه امام حسن(علیه السلام) وارد شد و مهمان آن بزرگوار گرديد و پس از مدتي در حالي كه قلبش سرشار از محبت خاندان رسالت بود، از محضر امام حسن(علیه السلام) بيرون رفت.[13]

فراموش نمي كنم هنگامي كه حضرت امام خميني(ره) در اوايل پيروزي انقلاب در قم تشريف داشتند، روزي جمعي از چماق به دستان بدخواه، از خانه اي بيرون آمده و با شعار و داد و فرياد نزديك بيت امام آمدند، امام اگر اشاره اي مي كرد، مردم به آنها حمله كرده و آنها را تار و مار مي كردند، ولي امام درعين شجاعت و صلابت بي نظيري كه داشت، در اين مورد صلاح اسلام را در حلم و صبر انقلابي ديد، با حلم كم نظيري، سكوت كرد، و قريب به اين مضمون فرمود: «كاري به آنها نداشته باشيد، مساله به مرور زمان حل خواهد شد.»

همان گونه كه امام فرموده بود؛ مساله به طور طبيعي حل شد. آري گاهي حلم و صبر انقلابي، اين گونه پي آمدي درخشان دارد، و كارسازتر از عكس العمل هاي ديگر خواهد بود.

امام حسن(علیه السلام) در عصر حكومت خودكامه معاويه، در وضعيتي قرار گرفت كه اگر صلح تحميلي را(كه به معناي آتش بس و متاركه جنگ موقت، مشروط به شرايط بود) نمي پذيرفت و با خصلت والاي حلم و صبر انقلابي، با آن برخورد نمي كرد، كيان تشيع در خطري عظيم، و جان همه شيعيان در معرض نابودي جدي قرار مي گرفت. از اين رو، در پاسخ به معترضان فرمود: «واي بر شما! شما نمي دانيد كه من چه كرده ام، سوگند به خدا پذيرش صلح من براي شيعيانم بهتر است از آنچه خورشيد بر آن مي تابد و غروب مي كند…»[14]

شايد بر همين اساس بود كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) با بينش جهاني و پيش بيني وسيعي كه داشت، در شأن امام حسن(علیه السلام) فرمود: «لو كان العقل رجلا لكان الحسن؛[15] اگر عقل، خود را به صورت مردي نشان دهد، آن مرد، حسن(علیه السلام) است.»

رفتار پرصلابت؛

پر واضح است كه داشتن خصلت حلم، يك قانون غالبي است نه دائمي، بايد موارد را شناخت و براساس ضوابط اسلامي با آن برخورد كرد، در بعضي از موارد بايد سد حلم را شكست و فرياد زد و شدت عمل نشان داد، در آن مواردي كه حلم موجب سوء استفاده گمراهان گردد. چراكه هميشه افرادي هستند كه از شيوه حلم بزرگان، سوء استفاده مي كنند و تا زير ضربات خردكننده شلاق مجازات قرار نگيرند، دست از كردار زشت خود برنمي دارند، در اين گونه موارد بايد در برابر آنها شدت عمل نشان داد، تا ايجاد مزاحمت نكنند.

لذا در زندگي امام حسن مجتبي(علیه السلام) ملاحظه مي كنيم، در عين آن كه به حلم معروف بود، در بعضي از موارد، فريادي چون صاعقه داشت كه تار و پود دشمنان را مي سوزانيد. به عنوان نمونه؛ پس از ماجراي صلح تحميلي، معاويه به كوفه آمد، و در ميان ازدحام جمعيت بر فراز منبر رفت، در ضمن گفتارش با گستاخي بي شرمانه اي از اميرمؤمنان علي(علیه السلام) بدگويي نمود، هنوز سخن او به پايان نرسيده بود كه امام حسن(علیه السلام) بر پله آن منبر ايستاد، و خطاب به معاويه فرياد زد: «اي پسر هند جگرخوار! آيا تو از اميرمؤمنان علي(علیه السلام) بدگويي مي كني، با اين كه پيامبر(صلی الله علیه و آله) در شأن او فرمود: «من سب عليا فقد سبني، و من سبني فقد سب الله، و من سب الله، ادخله نار جهنم خالدا فيها مخلدا و له عذاب مقيم؛ كسي كه به علي(عليه السلام) ناسزا گويد، به من ناسزا گفته، و كسي كه به من ناسزا گويد، به خدا ناسزا گفته، و كسي كه به خدا ناسزا گويد، خداوند او را براي هميشه وارد دوزخ مي كند، و او در آن جا همواره گرفتار عذاب الهي است.»

آن گاه امام حسن(علیه السلام) از منبر پايين آمد و به عنوان اعتراض از مسجد خارج شد و ديگر باز نگشت.[16]

برخوردهاي پرصلابت امام حسن(علیه السلام) در برابر معاويه و مزدوران او، بسيار است، كه به همين يك نمونه بسنده شد.[17]

دخالت در سياست؛

اينك اين سؤال مطرح مي شود كه امام حسن(علیه السلام) بعد از شهادت پدر بزرگوارش حضرت علي(علیه السلام) با آن كه آن حضرت ده سال امامت كرد، تنها شش ماه و چهار روز خلافت و حكومت نمود، و سپس از كوفه به مدينه رفت و از سياست و حكومت دوري نموده و انزوا را برگزيد، آيا اين روش كه نشات گرفته از حلم او بود، كناره گيري از سياست نيست؟

پاسخ به طور خلاصه اين است كه شرايط و جوي كه دشمنان و بدخواهان و حتي دوستان، براي آن حضرت ايجاد كردند، آن حضرت را قهرا از سياست و حكومت داري كنار زدند، نه اين كه او خودش كنار رفت، و هرگز حلم او باعث اين كار نشد، بلكه شرايط و صلاح اسلام، چنين اقتضا مي كرد، از اين رو در مدينه نيز در فرصت هاي مناسب، مطالب را به طور صريح بيان مي كرد، و با روش معاويه مخالفت مي نمود، به همين دليل معاويه نتوانست وجود آن حضرت را تحمل كند، و با پيام هاي محرمانه اش، جعده دختر اشعث را كه همسر امام حسن(علیه السلام) بود، واداشت تا آن حضرت را مسموم نمايد. شهادت جانسوز او بزرگترين دليل بر دخالت او در سياست و صلابت او در طاغوت زدايي است، چنان كه حلم او نيز در اين راستا بود.

نویسنده:  محمد محمدي اشتهاردي

پاورقیها:

[1] . هود آيه 75. در آيه 114 سوره توبه نيز نظير اين آيه با اندكي تفاوت آمده است.

[2] . مانند آيه 225 و 235 و 263 سوره بقره، و 155 سوره آل‌عمران، و… (المعجم المفهرس، ص‏216 و 217).

[3] . ميزان الحكمة، ج‏2، ص‏515 – 516.

[4] . ميزان الحكمة، ج‏2، ص‏515 – 516.

[5] . بحار، ج‏71، ص‏422.

[6] . مفردات راغب، واژه حلم.

[7] . بحار، ج‏78، ص‏102.

[8] . بحار، ج‏77، ص‏78.

[9] . نسأ آيه 86.

[10] . مناقب آل ابي‏طالب، ج‏4، ص‏18.

[11] . فصلت آيه 34.

[12] . منتهي‌ الآمال، ج‏1، ص‏171.

[13] . كشف‌ الغمه، ج‏2، ص‏135؛ بحار، ج‏43، ص‏344.

[14] . بحار، ج‏44، ص‏19 «والله الذي عملت‏خير لشيعتي مما طلعت عليه الشمس او غربت.».

[15] . فرائدالسمطين، ج‏2، ص‏68.

[16] . احتجاج طبرسي، ج‏1، ص‏420؛ بحار، ج‏44، ص‏91.

[17] . براي اطلاع بيشتر در اين مورد، به كتاب‏هاي زير مراجعه كنيد: احتجاج طبرسي، ج‏1، ص‏398 تا 420؛ بحار، ج‏44، ص70 تا 109، كشف‌ الغمه، ج‏2، ص‏144 تا 152.