سکینه

نوشته‌ها

سکینه دختر امام حسین(ع) بانوی ادب و شجاعت

حضرت سکینه، دختر امام حسین(ع) که ما معمولاً وی را به صورت شخصی خردسال می شناسیم. افزون بر حضور در نهضت کربلا از آغاز تا پایان، تلاش های زیادی در صحنه های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی سال های بعد نیز داشته است که در این مقاله بدان می پردازیم.

نگاهی به زندگانی وی این نکته را روشن خواهد کرد که دستگاه خلافت اموی تا آنجا که توان داشته نسبت به خاندان علوی سختگیر و مشکل آفرین بوده است. مناسب می دانم قبل از ذکر برخی فضائل و سیره این بانوی گرامی سخن مرحوم نمازی را که در حدیث و رجال تحقیقاتی دارد و کلامی است جامع در معرفی سکینه نقل می کنیم.

وی می نویسد: سکینه عقیله بنی هاشم و دارای سیره ای نیکو بود، او صاحب فضل و دانش و فضیلت و کرم فراوان و عقل کامل و مکارم اخلاق بزرگوارانه و مناقب عالی و افتخارآمیز بوده است. او سرور زنان عصر خویش و زیباترین، ظریفترین و با اخلاق ترین آنان بود. سکینه در واقعه کربلا پانزده یا دوازده سال داشت که با پسر عمویش عبداللّه بن حسن(ع) که در کربلا شهید شد ازدواج کرده بود….(۱)

موقعیت علمی جناب سکینه

جناب سکینه نه تنها در زمینه شعر و ادب توانمند بود بلکه جزو راویان حدیث و ناقلان اخبار نیز بوده است گرچه اندکی از روایت های وی را ذکر کرده اند اما اخبار نشان می دهد که او توجه زیادی به قرآن و فقه داشته است. و به عنوان راوی حدیث در کتاب های رجالی و حدیثی مطرح است. برابر نقل طبرانی وی حدیثی را که عبارت آن در مجامع روائی با سندهای دیگر نیز گزارش شده از سکینه نقل کرده است. فائده غلام عبیداللّه بن ابی رافع نقل کرده که سکینه دختر امام حسین بن علی(ع) از پدرش نقل می کرد که رسول خدا(ص) فرمود: «حمله القرآن عرفاء اهل الجنه یوم القیامه؛ حاملان قرآن(۲) سروران اهل بهشتند در روز قیامت.»

اگر عرفاء را به معنای مصطلح بدانیم کار آنان نمایندگی مردم نزد حاکمان بوده است و حاکمان دستورات خود را از طریق آنان به مردم می رساندند در نتیجه حاملان قرآن واسطه بین مردم و خداوند در روز قیامت خواهند بود. در مجمع البحرین آمده است که عرفاء جمع عریف است و او مسئول قبیله یا جماعتی است. همچنین از ابن عباس نقل شده که در معنای حدیث گفته است یعنی آنان رئیسان اهل بهشت هستند.(۳)

ابن حیان در کتاب ثقات خود به معرفی جناب سکینه پرداخته و می نویسد: او از اهل بیت خود روایت می کند و از او اهل کوفه روایت می نمایند.(۴)

در کتاب های فقهی از جمله در کتاب های علامه حلی گزارشی از سیره جناب سکینه در رمی جمرات نقل شده و مورد بررسی قرار گرفته است.(۵)

موقعیت ادبی سکینه

گزارش های حضرت سکینه از واقعه کربلا که نقل شده در موارد متعدد همراه با شعر بوده است و این به جهت قریحه ادبی وی بوده است و همچنین از جناب سکینه در زمینه های گوناگون اشعاری نقل شده است که بیانگر توانمندی وی در عرصه ادبیات است. موقعیت ادبی سکینه به آنجا رسید که شاعران برای ارزش گزاری اشعار خود نزد او می آمدند و او را به عنوان ادیبی توانا و داوری منصف می شناختند و این موضوعی است که نمی توان آن را انکار کرد، گرچه برخی گزارش ها در اینباره ممکن است از برساخته های دستگاه اموی باشد که در ادامه به کینه توزی آنان نسبت به اهل بیت(ع) و سکینه و دفاع وی از امام علی(ع) اشاره خواهیم کرد.

شاعران توانمند و مشهور آن زمان به خبرویت وی در شعر معترف بودند و او را حکم قرار می دادند تا درباره اشعار آنان داوری کند زیرا به عقل و هوش و آگاهی های وی از شعر اعتماد داشتند.(۶)

ابن جوزی در منتظم می نویسد: در مهمانی سکینه دختر امام حسین(ع) جریر، فرزدق، کُثیَر، جمیل و نصیب از شاعران شرکت می نمودند، آنان چند روز در مدینه توقف کردند تا به آنها اجازه ورود داده شد و آنها بر سکینه وارد شدند سکینه در جائی نشست که آنها را می دید ولی آنان او را نمی دیدند، سکینه سخنان آنان را شنید، سپس خدمت کار وی که اشعار و احادیث را روایت می کرد آمد، و نظر سکینه را درباره اشعار آنان اعلام کرد.(۷) این گزارش به خوبی موقعیت ادبی و علمی سکینه و توانایی ها و دقت هائی که درباره شعر و شیوه داوری داشته است را نشان می دهد.

بخشندگی سکینه

سخاوت و بخشندگی از ویژگی های خاندان اهل بیت عصمت و طهارت بود امام سجاد(ع) در خطبه خود در شام یکی از خصوصیات برجسته خاندان علوی را بخشش آنان ذکر کرده است. آنچه نقل می شود این مطلب را نشان می دهد.

بخشش به دیگران از ویژگی های جناب سکینه بود او در هنگام داوری درباره اشعار به شعرا صله می داد در نقلی وی یک میلیون صله داده است.(۸) افزون بر این درباره بخشش وی نوشته اند برادرش علی بن الحسین امام سجاد(ع) قصد سفر حج و عمره داشت او هزینه سفر را به مقدار هزار درهم برای امام(ع) ارسال کرد حضرت وقتی که به حدود حره رسید و از مرکز شهر مدینه فاصله گرفت دستور داد آن پول ها را بین فقراء و مساکین حاشیه شهر تقسیم کنند.(۹)

ازدواج های سکینه

اکثر مورخان ازدواج های مکرر سکینه را ذکر کرده اند و شوهران وی عبارتند از: ۱٫ عبداللّه بن حسن که در کربلا شهید شد ۲٫ مصعب بن زبیر ۳٫ عبداللّه بن عثمان حزامی ۴٫ زید بن عمرو بن عثمان بن عفان ۵٫ اصبغ بن عبدالعزیز بن مروان ۶٫ ابراهیم بن عبدالرحمن بن ابی عوف که دو نفر اخیر با وی همبستر نشدند و سخن درباره عبداللّه بن حسن گذشت.

شاید برای بسیاری جای این پرسش باشد که چگونه ازدواج های مکرر رخ داده است پیش از شرح این ازدواج ها توجه به چند نکته لازم است:

۱٫ از زمان پیامبر و در صدر اسلام رسم و سنت بر آن بوده که زنان، بی شوهر نمی ماندند. زنانی که به هر دلیل شوهران خود را از دست می دادند چه آنان شهید می شدند و چه از دنیا می رفتند و چه شوهرانشان آنها را طلاق می دادند ازدواج مجدد می کردند و فرزندان و اقوام زن نسبت به آنان حساس نمی شدند و ازدواج مجدد مردان نیز برای زنان امری طبیعی بوده است. مثلاً اسماء دختر عمیس پس از شهادت جعفر طیار در سال هشتم هجری با ابوبکر که ازدواج کرد و محمد بن ابوبکر از او متولد شد، پس از مرگ ابوبکر در سال سیزدهم هجری با علی(ع) ازدواج نمود و نتیجه آن فرزندی به نام یحیی بود.(۱۰) با اینکه از امام باقر(ع) نقل شده که اسماء از زنان بهشتی است.(۱۱) همچنین بسیاری از همسران پیامبر اکرم(ص) زنانی بودند که شوهر خود را از دست داده بودند و حضرت همسر دوم آنها بود.

۲٫ نسب و موقعیت اجتماعی افرادی مانند سکینه که دارای کمال و زیبایی نیز بودند باعث می شد که برابر فرهنگ حاکم بر آن زمان و سنت پیامبر(ص) عده ای از آنان خواستگاری کنند به ویژه که آنان نسب به پیامبر(ص) می بردند. از این رو می بینیم خاندان پیامبر زنان و مردان خود را به ازدواج همسران خویش پس از مرگ توصیه می کردند و در مواردی افراد خاصی را برای آنان در نظر می گرفتند. مثلاً فاطمه زهرا(س) به حضرت علی(ع) توصیه کرد پس از درگذشت وی با امامه دختر خواهرش زینب، ازدواج نماید. حضرت علی براساس وصیت حضرت فاطمه زهرا(س) نیز پس از شهادت آن بزرگوار(۱۲) با امامه ازدواج کرد.(۱۳)

بعد از شهادت حضرت علی(ع) امامه به توصیه آن حضرت با مغیره بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب ازدواج کرد(۱۴) – و این مطلب در روایت صحیح و منابع معتبر آمده است(۱۵)– چون حضرت می دانست که ممکن است معاویه به خواستگاری وی بیاید. گفته اند این نکته را حضرت به مغیره هم فرموده است .پس از اتمام عده امامه معاویه از او خواستگاری کرد و در نامه ای که به مروان نوشت هزار دینار برای وی فرستاد. امامه به مغیره پیام داد که اگر نیازی به ما داری اقدام کن وی نیز امامه را از امام حسن(ع) خواستگاری کرد.(۱۶)

۳٫ از گزارش های مورخان استفاده می شود که دختران امام حسین(ع) پس از درگذشت شوهرانشان از سوی حاکمان بنی امیه خواستگاری شده اند و چون پاسخ منفی داده اند مورد اذیت و آزار قرار گرفته اند این موضوع را راجع به سکینه و فاطمه نوشته اند. چند سال پس از درگذشت حسن بن حسن شوهر فاطمه، عبدالرحمان بن ضحاک حاکم مدینه از او

خواستگاری کرد و فاطمه به وی پاسخ منفی داد حاکم بر نظر خود اصرار می کرد و می گفت: اگر خواستگاری مرا رد کنی عبداللّه پسرت را به اتهام شرکت در مجلس شراب خواری دستگیر و در جمع مردم گردن می زنم و آبروی تو را می برم از این رو فاطمه به خلیفه که در آن زمان یزید بن عبدالملک بود شکایت کرد و او حاکم مدینه را عزل کرد عزل وی را در سال ۱۰۴ دانسته اند (۱۷) به همین جهت فاطمه پس از حسن بن حسن با عبداللّه بن عمرو بن عثمان بن عفان ازدواج کرد.(۱۸)

ازدواج دوم سکینه

اینک به بیان ازدواج های سکینه می پردازیم اولین شوهر سکینه عبداللّه بن حسن پسر عموی آن بزرگوار بود که در کربلا شهید شد که شرح آن گذشت. دومین شوهر سکینه مصعب بن زبیر بوده است وی مهریه سکینه را یک میلیون درهم قرار داد و امام سجاد(ع) او را نزد شوهر برد سکینه دختری از وی به نام فاطمه داشت(۱۹) برخی نام وی را رباب دانسته اند.(۲۰) در سفر حجی همراه مادرش بوده است(۲۱) و در خردسالی از دنیا رفت.

مصعب بن زبیر حاکم کوفه بود و همو بود که با مختار جنگید و گرفتار جنگ با عبدالملک مروان شد قبل از جنگ که احساس می کرد کشته خواهد شد نامه ای به سکینه نوشت.(۲۲) وقتی که در جنگ کشته شد، مردم کوفه از سکینه خواستند که در کوفه بماند و بر او درود فرستادند پاسخ داد: خداوند می داند که من شما را دشمن دارم شما جدم علی و پدرم حسین و برادرم علی و همسرم مصعب را کشتید پس چگونه به دیدار من آمده اید(۲۳) و گفت:

«لعنکم اللّه یا اهل الکوفه ایتمتمونی صغیره و ارملتمونی کبیره؛ ای اهل کوفه خداوند شما را لعنت کند شما مرا در کودکی یتیم و در بزرگسالی بیوه کردید.»

و حالا از من می خواهید در میان شما باشم.

پس از مدتی عبدالملک مروان از سکینه خواستگاری کرد ولی وی نپذیرفت و این باعث کینه دستگاه خلافت مروانی با سکینه شد.(۲۴)

مسئله ای فقهی:

فقها شیعه از این ازدواج های سکینه استفاده فقهی کرده اند چون این ازدواج سکینه جزو مسلمات تاریخ است و اعتقادات مصعب نیز روشن که امامت را باور نداشته است. از این رو گفته اند: این نشان می دهد که ازدواج زنان شیعه با مردان غیر شیعه از مسلمانان جایز است و باطل نمی باشد.

مرحوم خوانساری در جامع المدارک می نویسد:

آیا می بینی که ازدواج سکینه دختر امام حسین(ع) با مصعب بن زبیر که حالش معلوم است باطل باشد.(۲۵)

یعنی اشکال در صحت چنین ازدواج هایی نیست بنابراین اگر در زمانی از این موضوع نهی شده است و به نفی آن فتوا داده اند به جهت مسائل خاص آن مقطع بوده است.

مرحوم تهرانی هم در کتاب امام شناسی در این ارتباط می نویسد:

«ازدواج سکینه بنت الحسین(ع) با مصعب بن زبیر از مسلمات تاریخیه است، چرا ما باید به واسطه انحراف مصعب آن را رد کنیم؟ در حالی که روی قرائن تاریخیه شاید حال مصعب در آن وقت خراب نبوده است و شاید مسائل جنبی به قدری قوی بوده است که ما اینک نتوانیم درست آن را تجزیه و تحلیل بنمائیم.»

البته واقعیت این است که ازدواج سکینه تا آخرین لحظات زندگی مصعب ادامه داشته است.(۲۶) در کتاب فقه الصادق نیز این ازدواج ها را دلیل بر جواز ازدواج زنان شیعه با مردان عامه می داند.(۲۷)

ازدواج های دیگر سکینه

پس از مصعب، سکینه با عبداللّه بن عثمان بن عبداللّه بن حکیم بن حزام ازدواج کرد و سه فرزند از وی متولد شد عثمان، که لقبش قرین بود و فرزندانی از وی باقی ماند و حکیم و ربیحه.(۲۸)

ازدواج بعدی سکینه با اصبغ بن عبدالعزیز بن مروان برادر عمر بن عبدالعزیز(۲۹) و حاکم مصر بود سکینه گفت مصر آب و هوای خوبی ندارد اصبغ، شهرکی برای وی ایجاد کرد که به آن شهر اصبغ می گفتند ، عبدالملک مروان وقتی متوجه این ازدواج شد به او دستور داد که یا مصر را انتخاب کند یا سکینه را او سکینه را طلاق داد و بیست هزار درهم برای وی فرستاد.(۳۰) برابر نقلی سکینه به طرف مصر حرکت کرد به دمشق که رسید اصبغ از دنیا رفت(۳۱) اصبغ در جوانی در سال ۸۶ درگذشت.(۳۲) شاید دستگاه خلافت در مرگ وی بی تأثیر نبوده است.

از منابع تاریخی استفاده می شود که دستگاه خلافت نقش مهمی در جدائی های سکینه داشته است و کینه توزانه نمی خواسته وی دارای زندگی آرامی باشد.

سکینه و مبارزه با خلافت امویان

او در طول زندگی اش با دستگاه خلافت اموی مخالفت می کرد و کینه ای خاص نسبت به شامیان داشت زیرا بسیاری از مشکلات را از ناحیه آنان می دانست. نوشته اند روزی به رئیس شهربانی مدینه خبر داد که یک مرد شامی به خانه ما وارد شده است پاسبان ها را بفرست تا از ما حمایت کنند او نیز جمعی را فرستاد وقتی آمدند، سکینه در را گشود و رو به کنیزان خود دستور داد که یک حشره ای را که در خانه بود بیاورند و گفت: این مرد شامی است که از او شکایت داریم! آنها خندیدند و رفتند.(۳۳)

در دوره سخت و سیاه بنی امیه که سب علی(ع) در سرتاسر جهان اسلام رایج بود وی با کسانی که در مدینه در حضور وی علی(ع) را سب می کردند به مبارزه می پرداخت. نوشته اند وقتی مروان بن حکم علی(ع) را سب می کرد سکینه هم او را و پدرش را دشنام می داد.(۳۴) در زمانی که در روزهای جمعه ابن مطیر حاکم اموی در خطبه های جمعه علی(ع) را شتم می کرد سکینه و کنیزانش در پیش حاکم، او را شماست و سرزنش می کردند. ابن مطیر نیز به محافظان خود می گفت: کنیزان سکینه را کتک بزنند.(۳۵)

درگذشت سکینه

سکینه در پنجم ماه ربیع الاول سال ۱۱۷ در مدینه درگذشت خلیفه در شام هشام بن عبدالملک بود و حاکم مدینه ابن مطیر، خالد بن عبدالملک بن الحارث بن حکم. پس از درگذشت سکینه حاکم مدینه پیام داد که او را دفن نکنید تا بر او نماز بخوانم و پیش از ظهر از مدینه خارج و به جنگل های اطراف رفت نماز ظهر خوانده شد نیامد، نماز مغرب را خواندن، وی نیامد جنازه را در بقیع قرار داده بودند که بر اثر گرما نگران بودند که جسد دچار بوی بد شود از این رو خواسته شد که عود و بخور در کنار جنازه او دود کنند. محمد بن عبداللّه پسر خواهرش فاطمه دختر امام حسین(ع)، سی دینار بخور خرید و در کنار نعش دود کردند بعد از نماز عشا حاکم مدینه آمد و به شیبه بن نصاح دستور داد بر جنازه نماز بخواند.(۳۶) این نشانه کینه وی نسبت به جناب سکینه است که به عمد این گونه عمل کرد تا از وی انتقام بگیرد. زیرا در برابر سب علی(ع)، با شجاعت و بدون ترس و هراس از حکام ستمگر اموی مروانی او را سب می کرد. برخی نیز گفته اند وقتی که سکینه با اصبغ بن عبدالعزیز بن مروان که در مصر بود ازدواج کرد و از مدینه به طرف مصر حرکت کرد و در دمشق درگذشت.(۳۷) از این رو در قبرستان باب الصغیر، قبری منسوب به سکینه است ولی قول اول درست می باشد. رحمت خدا بر او باد.

پی نوشتها:

۱٫مستدرکات علم الرجال، ج۸، ص۵۸۰، شماره ۱۸۰۹۱٫

۲٫ معجم الکبیر، طبرانی، ج۳، ص۱۳۲، ح۲۸۹۹٫

۳٫مجمع البحرین، واژه عرف.

۴٫ثقات، ج۴، ص۳۵۲٫

۵٫تذکره الفقهاء، ج۸، ۲۱۵؛ چاپ قدیم، ج۱،ص ۳۷۶؛ منتهی المطلب، ج۲، ص ۷۳۰؛ المغنی، ابن قدامه، ج۳، ص ۴۴۶٫

۶٫ عیون الاخبار، ابن قتیبه، ج ۱، ص ۳۱۲، تاریخ مدینه دمشق، ج ۶۹، ص ۲۱۸٫

۷٫المنتظم، ج۷، ص۱۷۸٫

۸٫الوافی بالوفیات، ج۱۵، ص۱۸۳؛ اعیان الشیعه، ج۳، ص۴۹۳٫

۹٫الوافی بالوفیات، ج۱۵، ص۱۸۳؛ اعیان الشیعه، ج۳، ص۴۹۳٫

۱۰٫ر.ک: سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالؤمنین(ع)، ج۲، ص۲۴۷٫

۱۱٫همان، ص۲۴۳٫

۱۲٫بحارالانوار، ج ۴۲، ص۹۲؛ قوت القلوب، ابوطالب مکی، ج۱، ص۴۷۱، دارصادر، بیروت؛ مناقب آل ابی طالب، ج۳، ص۳۸٫

۱۳٫منتهی الآمال، محدث قمی، ج۱، ص۲۳۱؛ منتخب التواریخ، ملاهاشم، ص۱۴۳٫

۱۴٫بحارالانوار، ج۲۲، ص۱۶۶٫

۱۵٫تهذیب الاحکام، ج ۸، ص۲۵۸، ح۱۶۹ و ج۹، ص۲۴۱، ح۲۸؛ من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۱۹۸، ح ۵۴۵۵؛ مستدرک الوسائل، ج۱۴، ص۱۲۶ و ج۱۵، ص۴۷۴؛ بحارالانوار، ج۲۲، ص۲۰۰؛ دعائم الاسلام، ج۲، ص۳۶۲٫

۱۶٫الاصابه، ج ۸، ص۲۵؛ انساب الاشراف ،ج۲،ص ۶۸؛ الاستیعاب،ج۴،ص ۱۴۴۸ و ۱۷۸۹؛ المعارف، ص۱۲۷٫

۱۷٫الکامل، ابن اثیر، ج۵، ص۱۱۳٫

۱۸٫انساب الاشراف، ج۲، ص ۴۷ و ج ۸، ص۲۴۵، البدایه و النهایه، ج۹، ص۲۵۶٫

۱۹٫المنتظم، ابن جوزی، ج۷، ص۱۷۶؛ انساب الاشراف، ج۲ ،ص۴۱۵٫

۲۰٫اعیان الشیعه، ج۳، ص۴۹۱؛ مستدرکات علم الرجال، ج۸، ص۵۸۰٫

۲۱٫طرطوسی، سراج الملوک، ص۲۳۲٫

۲۲٫شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج ۳، ص۲۹۶٫

۲۳٫اعیان الشیعه، ج۳، ص۴۹۲٫

۲۴٫انساب الاشراف، ج۲، ص ۴۱۵٫

۲۵٫جامع المدارک، ج۴، ص۲۵۹

۲۶٫امام شناسی، ج۱۵، ص۳۳۹٫

۲۷٫فقه الصادق، روحانی، ج۲۱، ص۴۷۷٫

۲۸٫جمهره انساب العرب، ص۵۴٫

۲۹٫تذکره الخواص، سبط بن جوزی، ج۲، ص۲۴۴٫

۳۰٫اعلام النساء، ج۲، ص۲۲۱٫

۳۱٫مختصر تاریخ دمشق، ج۱، ص۱۱۲٫

۳۲٫ الاعلام، ج۱، ص۳۳۳٫

۳۳٫اعلام النساء، ج۲، ص۲۲۲٫

۳۴٫الوافی بالوفیات، ج۱۵، ص ۱۸۳٫

۳۵٫اعلام النساء، ج۲، ص۲۲۳٫

۳۶٫انساب الاشراف، ج۱، ص۲۹۸٫

۳۷٫مختصر تاریخ دمشق، ج۱، ص۱۱۲٫

منبع :پیام زن – مرداد ۱۳۸۸ – شماره ۲۰۹ –
 

علاقه دختر امام حسین (علیه‌السّلام) به شعر و موسیقی

شبهه: آیا سکینه دختر امام حسین (علیه‌السّلام) به شعر و موسیقی پرداخته است آیا جایز است دختر امام چنان کند؟

پاسخ :

شعر و موسیقی از نظر شرع مقدس بطور مطلق مذموم نیست و هیچگاه دین اسلام با این دو ابزار و وسیله هنری بطور همه جانبه مبارزه نکرده و آنها را مردود نمی‌داند بلکه درباره شعر از پیامبر چنین حدیثی آمده است: «ان من البیان لَسِحراً و ان من الشعر لَحِکماً…»[۱] و همچنین از آن حضرت درباره شعر نقل شده: «الشعر بمنزله الکلام فَحَسَنُهُ احسن الکلام و قبیحُهُ قبیحُ الکلام»[۲] بنابراین دو روایت شریف، اصل شعر گفتن و شعر شناختن در شرع مقدس و از دیدگاه پیامبر اکرم مذموم نیست. امّا هر هنرورزی را، باید با معیارهای شرعی بسنجیم، اگر با معیارهای شرعی مطابق باشد قابل قبول اهل‌شرع می‌باشد. اشعاری حکمت‌انگیز به ائمه منسوب است و از آنها که بگذریم بسیاری از بزرگان و فقهای اسلام آثار شعری فراوان داشته و دارند امّا شرایط شرعی را باید رعایت نمود اشعاری که از این خصیصه برخوردار باشند قابل تحسین هستند و بسیاری از شعرا در صدر اسلام از پیامبر و ائمه به خاطر سرودن اشعار مذهبی و زیبا و بیان حق در قالب هنری و شعر و دفاع از حق جایزه‌های کلانی گرفته‌اند که در تاریخ مشهودند.[۳] بر این اساس اگر سکینه ـ سلام‌الله علیها ـ دختر امام حسین (علیه‌السّلام) شعرشناس بوده و یا اگر شعری سروده است قطعاً از چهارچوب شرعی خارج نشده است لذا کاری که نسبت به شعر و یا تمایز اشعار از هم و رده‌بندی آنها بصورت اشعار درجه اول و دوم اگر انجام داده است هیچ‌گونه خلاف شرع نبوده و هیچکس نمی‌تواند بر او بخاطر این استعداد و هوش خرده‌گیری کند. زیرا که امام حسین (علیه‌السّلام) و حوادث کربلا بیشتر با اشعار و مراثی زند مانده و نام و یاد حسین (علیه‌السّلام) را برای همیشه در تاریخ زنده داشته است و این یکی از ابعاد تلاش‌های فرهنگی خاندان امام حسین (علیه‌السّلام) می‌تواند باشد و هیچ مانع شرعی ندارد. امّا درباره موسیقی، و موسیقی‌دان بودن جناب سکینه دختر امام حسین (علیه‌السّلام) لازم است بدانیم که موسیقی نیز همانند شعر از انواع و اقسام مختلفی برخوردار است همانطوری که شعر خوب ابزاری برای ترویج حق است، موسیقی غیرغنائی و مشروع هم می‌تواند بعنوان ابزاری برای پیشبرد اهداف مقدس بکار برده شود.

نکته دیگری که درباره موسیقی‌دان بودن حضرت سکینه باید گفت این است که شناختن انواع موسیقی‌ها و برخورداری از علم موسیقی که بسیار پیچیده است و برای هر کس قابل درک نیست در حقیقت معرفت به علم موسیقی در تمام ابعادش برای کسی که می‌خواهد بعنوان کارشناس در علم موسیقی نظر بدهد امر مشروع است مثلاً در فقه شیعه بحث شده است که سحر و جادو و… فعل حرامی است.امّا اگر کسی این علوم را بیاموزد تا در مقابل مشکلات پاسخ‌گو باشد این عمل برای هدف عالی مشروع است، و دانستن علم موسیقی برای شبهه‌یابی و پاسخ به شبهات به خاطر کارشناسی وکاردانی، هیچ منعی ندارد مثلاً منعی نیست که یک فقیه اسلام‌شناس برای تشخیص موسیقی غنائی با غیر آن علم موسیقی را فرا بگیرد چنانکه سابقاً برخی از فقهای شیعه در این علم خُبره بوده‌اند. هیچ منع شرعی برای این امر (یادگیری) مترتب نیست و فی‌نفسه دانستن آن حرام نیست، امّا آنچه را که شرعاً‌منع شده و مذموم است موسیقی غنائی است که مخصوص مجالس لهو باشد که در آن اختلاط زن و مرد صورت گرفته و نوازندگی به جایی برسد که عمل غیر شرعی و خلاف شرع مرتکب شوند که این نوع مجالس در شرع مقدس حرام و این نوع از موسیقی کاملاً غیرمشروع است، چنانکه، پیامبر اکرم فرموده است «الغناء یُنبتُ النفاق فی القلب کما یُنبتُ الماء الزَّرعَ»[۴] موسیقی غنائی نفاق را در دل می‌رویاند چنانکه آب زراعت را. علاوه بر این حرمت موسیقی غنائی از جمله موارد اتفاقی در بین فقهای شیعه است که هیچ‌گونه اختلافی در بین فقهاء در این موضوع وجود ندارد. امّا ریشه اتهاماتی که به جناب سکینه دختر امام حسین (علیه‌السّلام) زده می‌شود به دوران حاکمیت جهل و نادانی (بنی‌امیه) برمی‌گردد زیرا در این دوران بعد از شهادت امام حسین (علیه‌السّلام) تمام جامعه اسلامی بویژه مدینه به خاطر آلوده شدن حاکمان به ابتذالات و استفاده از مغنیان زن (که اشعار شرک‌آمیز و شهوت انگیز را با صدای زیبا می‌خواندند) عموم مردم را به انحراف می‌کشانیدند و در حقیقت می‌توان گفت که این روزگار از نظر آلودگی به موسیقی غنائی بدترین دوران اسلامی بوده است که بسیاری از بدعت‌های تاریخی در این دوران توسط بنی‌امیه در اسلام بوجود آمد در این روزگار امامت الهی را امام سجاد (علیه‌السّلام) عهده‌دار بود که برادر سکینه ـ سلام‌الله علیها ـ می‌باشند، امام (علیه‌السّلام) بعد از شهادت پدر و برادران و عموها عزادار بود و مدام می‌گریست و اساساً خاندان امامت بر اثر این فاجعه دردناک و عمیق عزادار بودند، مخصوصاً آنهائی که از نزدیک شاهد این فاجعه عظیم تاریخی بودند دلشان پر از خون بود و هرگز این داغ دل تا آخر عمرشان آرام نگرفت و گداختگی قلبشان از شدت حزن خاموش نشد، چنانکه دل شیعیان بعد از چندین قرن پر از خون است چون می‌دانند امام عصر (عج) برای این حادثه دلی خونبار دارد (سلام الله علیهم اجمعین) لذا بانوی عظیم القدر سکینه که یکی از شاهدان ماجرا بود مانند برادرش امام سجاد همیشه گریه می‌کرد و با این گریه پیام عاشورا را زنده می‌داشت او نیز عزادار بود و هرگز دلخوشی نداشت، و با توجّه به این‌که همیشه این خانواده تحت نظر بودند تا هیچ فعالیت سیاسی علیه حکومت نداشته باشند، برای حفظ ارزش‌های اسلامی ابتکاری که امام سجاد (علیه‌السّلام) بکار برد طریق دعا و بُکاء و عبادت و مناجات با صدای سوزناک بود چنانکه نقل شد، هرکس صدای آن حضرت را می‌شنید بی‌اختیار جلب صدای او شده و تا آخر به شنیدن مناجات شیفته می‌شد و گاهی از جذابیت آن بیهوش می‌شد.[۵] با این اوضاع که برای خاندان امامت بوجود آمده بود و اوضاع اجتماعی و شیوع فساد که در دوران بنی‌امیه از هر لحاظ حاکم بود، هیچگاه دختر امام به کارهایی که خلاف شأن اوست نمی‌پرداخت و با مفسدان که قاتلان پدر و برادرانش بودند همدست نمی‌شد بلکه از کار آنها بیزار و متنفر بود. بنابراین برخی قصد دارند با استناد به کتاب «الاغانی» ابی‌الفرج اصفهانی، دامن بانوی مخدره سکینه ـ سلام‌الله علیها ـ را با این حرف‌های دروغین که برخاسته از عدم فهم و دقت در این کتاب است آلوده نمایند در حالی که ابوالفرج در هیچ جای کتابش از این بانو به عنوان موسیقی‌دانی که سرگرم ترویج موسیقی حرام در عصر بنی‌امیه باشد یاد نکرده است، امّا ادیب بودن و شعرشناسی آن بانو بر تمام شعرای عرب معلوم بود که اشعار خود را به حضور عرضه نموده و مورد سنجش قرار می‌دادند و تا حدّی نظرش در شعر و ادبیات نافذ بود که مورد قبول تمام اُدَبا و شعرا قرار می‌گرفت چنانکه جد بزرگوارش علی (علیه‌السّلام) نیز در علم خطابه و ادب صاحب‌نظر و استاد اساتید بود و چنین می‌فرمود: «… و اِنّا لَاُمراء الکلام..»[۶] ما خاندان نبوت امیران سخن هستیم. پس شایسته است این علم را بهترین وارث خاندان امامت باشند از جهتی فعالیتی که سکینه داشته می‌تواند به نوعی در ترویج اندیشه اهل‌بیت در مقابل امویان و تبلیغات آنها نتیجه خوبی داشته باشد. بنابراین سکینه هرگز به حمایت از موسیقی نپرداخته است، بلکه به عنوان شعرشناس ماهر درباره اشعار قضاوت می‌نمود و از پشت پرده شعر شاعران را می‌شنید.[۷]

معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

۱٫ نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی.

۲٫ الاغانی، الوالفرج اصفهانی.[۱] . پاینده، ابوالقاسم، نهج‌الفصاحه، تهران، انتشارات جاویدان، چاپ اول، ۱۳۷۴، ص ۳۳۹٫

[۲] . همان، ص۵۴۰٫

[۳] . مانند کمیت بن زید اسدی، فرزدق، و دعبل خزاعی.

[۴] . همان، ص ۵۸۶٫

[۵] . حرّ عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ‌ج ۶، ص ۲۱۱، و فیض کاشانی، محمد حسن، مفاتیح الشرایع، ج ۲، ص ۲۱٫

[۶] . نهج‌البلاغه، ترجمه دشتی، خ ۲۳۳٫

[۷] . اصفهانی، ابوالفرج، الاغانی، بیروت، داراحیاء التراث العربی، بی‌تا، ج ۱۶، صص ۱۶۳، ۱۷۰ و ۱۷۱٫

راههاى کنترل خشم و غضب از نگاه امام باقر(ع)

 عبدالکریم پاک نیا

خداوند متعال یکى از مهم ترین ویژگى هاى انسان هاى الهى و پارسا پیشه را کظم غیظ و عفو از مردم مى شمارد و مى فرماید:

«الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس والله یحب المحسنین؛ آل عمران.۱۳۴ مومنان در هنگام عصبانیت خشم خود را فرو مى برند و ازخطاى مردم در مى گذرند وخدا نیکوکاران را دوست دارد.» «کظم» در لغت به معنى بستن سر مشکى است که از آب پر شده باشد و به طور کنایه در مورد کسانى که از خشم و غضب پر مى شوند ولى از اعمال آن خوددارى مى نمایند، به کار مى رود.

«غیظ» به معنى شدت غضب وحالت برافروختگى و هیجان فوق العاده روحى است، که بعد از مشاهده ناملایمات به انسان دست مى دهد.

حالت خشم و غضب از خطرناک ترین حالات انسان است و اگر جلوى آن رها شود، در شکل یک نوع جنون و دیوانگى و ازدست دادن هر نوع کنترل اعصاب خودنمایى مى کند و موجب مى شود که بسیارى ازجنایات و تصمیم هاى خطرناک از انسان صادر شود که انسان یک عمر باید کفاره و تاوان آن را بپردازد. ۱

در مقاله اى که از نظر خوانندگان عزیز مى گذرد این آموزه قرآنى با توجه به سخنان امام باقر (ع) مورد بررسى و تحقیق اجمالى قرار مى گیرد.

خشم مثبت و منفى

غضب یکى از غرایز انسانى است و بهره هاى فراوانى براى انسان دارد و در دفاع از هویت و باورها و فرهنگ او نقش مهمى ایفا مى کند.

سه گروه متفاوت

در واقع انسان ها را مى توان در مورد این حالت نفسانی، به سه گروه تقسیم کرد:

دسته اول: انسان هایى که در هنگام غضب افراط مى کنند و از حد و مرز ایمان بیرون مى روند. این گونه اشخاص همواره گرفتار اعمال ناپسند خود هستند و بسا که پشیمانى هم سودى به حالشان نخواهد داشت.

دسته دوم: افرادى هستند که اساساً خشمگین نمى شوند و اصلا قوه غضبیه خود را به کار نمى گیرند و در جاهایى که حتى شرع و عقل هم براى آنان خشم را لازم دانسته است، به هیچ وجه حرکتى ندارند. اینان نه تنها عملى ناپسند انجام مى دهند، بلکه از افراد عصبانى بدترند و افرادى بى غیرت و بى هویت تلقى مى شوند.

دسته سوم: کسانى که براساس کمال وجودى خود هرگاه خشمگین شوند، از مرز اعتدال خارج نمى شوند. اینان با ایمان راسخ و اعتماد به نفسى که دارند، هنگام بروز حالت خشم بر وجودشان تسلط کامل دارند و تمام اعضا و جوارح آنان تحت فرمان عقل و ایمانشان قرار دارد.

خشم مقدس

قرآن کریم هرگز اصل خشم را تخطئه نمى کند و خشم هاى مقدس را مى ستاید.اساساً خشم مقدس یکى از صفات الهى است که نام هاى قهار و جبار حضرتش به آن اشاره دارد. خشمگین شدن اگر متعادل و در راه حق باشد، نه تنها ناپسند نیست، بلکه پسندیده و مورد رضاى حق هم خواهد بود.

در سیره رسول خدا (صلى الله علیه و آله) به نقل از امیر مومنان (علیه السلام) آمده است که: آن حضرت براى امور دنیا هرگز عصبانى نمى شد؛ اما هرگاه براى حق غضبناک مى شد، احدى را نمى شناخت و خشم پیامبر آرام نمى شد تا اینکه حق را یارى کند. ۲

علامه طباطبایى (ره) در این زمینه مى فرماید:«هرگاه رسول خدا(ص) خشمگین مى شد- که جز براى خدا غضب نمى کرد- چیزى تاب مقاومت در برابر غضب آن حضرت را نداشت.» (۳)

آرى یک انسان کامل فقط در راه حق و به خاطر پایمال شدن حقوق الهى و حقوق مردم خشمگین مى شود و در این مورد هم از مرز ایمان و حدود الهى خارج نمى شود.

خشم پیامبر (ص)

در این خصوص روایتى زیبا از سیره رسول گرامى اسلام (ص) نقل شده است که حمزه بن عبدالمطلب، عموى بزرگوار و برادر رضاعى حضرت رسول بود؛ زیرا حمزه از ثویبه اسلمیه- دایه پیامبر قبل از حلیمه سعدیه شیر خورده بود،حمزه از رسول خدا چهار سال بزرگتر بود.

او در جنگ احد ۶۰ سال داشت که به دست وحشی- غلام جبیر بن مطعم- به شهادت رسید. وحشى به تحریک و تطمیع هند- دختر عتبه بن ربیعه و مادر معاویه بن ابى سفیان- حضرت حمزه سیدالشهداء را مورد حمله غافلگیرانه قرار داد و به شهادت رساند. هند که از آن بزرگوار به شدت ناراحت بود و از حضرت حمزه به علت کشته هاى جنگ بدر کینه شدیدى داشت، بعد از شهادت حمزه اعضاى بدن آن حضرت را مثله کرد و حتى جگرش را بیرون آورده، از عمق کینه آن را در دهانش مکید.

رسول خدا (ص) وقتى به بالین پیکر قطعه قطعه عمویش آمد آن چنان ناراحت و خشمگین شد که سخن از انتقام گفت. در آن هنگام،جبرئیل علیه السلام نازل شد و براى دلدارى پیامبر (ص) این آیه شریفه را نازل کرد:«و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خیر للصابرین؛ (نحل.۶۲۱)

هرگاه خواستید کسى را مجازات و عقوبت کنید، تنها به مقدارى که به شما تعدى شده کیفر دهید و اگر صبر کنید، این کار براى صبرکنندگان بهتر است.» پیامبر نیز خشم خود را کنترل کرد و فرمود:

«پس من صبر مى کنم.»(۴)

افراط نکردن در حالات خشم

به طور طبیعى هر انسانى بر اثر عوامل و زمینه هایى که برایش پیش مى آید، گاهى خوشحال و گاهى نیز خشمگین و ناراحت مى شود؛ اما اگر این حالات فطرى با معیار دین و

هدایت قرآن و رهنمودهاى اهل بیت علیهم السلام همراه باشد، هرگز در آن افراط و تفریط دیده نخواهد شد.

قرآن خشم هاى بى مورد را به دوران جاهلیت نسبت داده و سکون و آرامش را در هنگام خشم ویژه رسول خدا(ص) و مؤمنین مى داند و خاطرنشان مى کند که این آرامش هم یک موهبت الهى است؛ همچنان که خشم و تعصبات جاهلى را ره آورد افکار نادرست و عملکرد غلط کافران قلمداد مى کند و مى فرماید:

«به خاطر بیاورید هنگامى را که کافران در دل هاى خود خشم و نخوت جاهلیت داشتند و در مقابل خداوند آرامش و سکینه خود را برفرستاده خویش ومؤمنان نازل فرمود.» (فتح.۶۲)

خداوند در این آیه به ما مى آموزد که فرهنگ جاهلیت «حمیت»، «تعصب»، «غضب» و خشم جاهلى است؛ ولى فرهنگ اسلام «سکینه»، «آرامش» و «تسلط برنفس» مى باشد.

کلام امام باقر(ع) در این زمینه رهنمود شایسته اى براى ماست. آن حضرت در مورد ویژگى شیعیان على فرمود:

«الذین أذا غضبوا لم یظلموا و اذا رضوالم یسرفوا؛(۵)

آنان چنان اند که در هنگام خشم و غضب دست به ستم و گناه و حرکات جاهلانه نمى آلایند و هرگاه راضى و خشنود شدند، افراط و زیاده روى نمى کنند.»

آری، غرایز انسانى همانند موتور محرک است که انسان را گاهى همانند طوفان و تندباد چنان به حرکت درمى آورد که اگر مراقبتى صورت نگیرد، خسارت هاى جبران ناپذیرى در پى خواهد داشت؛ اما همین محرک ها اگر به وسیله ایمان و باورهاى قلبى و ارتباط با انسان هاى کامل تعدیل و کنترل شود، از عواقب ناشایست به دور خواهند ماند.

شیوه هاى کنترل خشم

براى فرونشاندن خشم و غضب راهکارهاى مختلفى وجود دارد که با انجام آن مى توان از ضررهاى بعدى عصبانیت جلوگیرى کرد.

وقتى که در حضور امام باقر(ع) سخن از غضب به میان آمد، حضرت فرمود؛ «همانا که مرد خشمگین مى شود و تا خود را داخل آتش نکند و به گناهى دست نیالاید آرامش نمى یابد و خشمش فرو ننشیند. پس براى اینکه در هنگام خشم به کارهاى ناشایست اقدام نکنید هرگاه شخصى خشمگین شد اگر ایستاده است فورا بنشیند تا پلیدى و وسوسه شیطان از او دور شود و هرگاه به خویشاوندش غضب کند، به نزد او برود و بدنش را مس کند؛ چرا که خویشاوند اگر مس شود، آرامش یابد.»(۶)

در توضیح این حدیث، ما براى کنترل خشم و عصبانیت راهکارهاى دیگرى که دانشمندان اخلاق و روان مطرح کرده اند نیز پیشنهاد مى کنیم:

۱- در آن حالت شخص به سیره انبیاء، اولیاء و صلحاء- که خود را پیرو آنان مى داند- توجه کند و در مورد آیات و احادیثى که غضب بى جا را مذمت کرده اند، فکر کرده و از عواقبش برحذر باشد.

۲- در هنگام خشم استعاذه نماید و با گفتن جمله «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» به خداوند عالم پناه ببرد.

۳- با آب سرد وضو بگیرد و یا غسل نماید.

۴- زمینه ها و بسترهاى دیگر خشم را خود یا دیگران از میان بردارند مانند گرسنگی، تشنگی، خستگی، بى خوابى و…

۵- فوائد شیرین و لذت بخش کظم غیظ را- که بارها تجربه کرده- در نظر آورد.

۶- از افراد بدخلق و عصبانى فاصله بگیرد و رفاقت نکند.

۷- اعتقاد به قضا و قدر خداوندى را در وجودش تقویت کند و بداند که گاهى پدید آمدن برخى حوادث ناگوار که با میل باطنى او ناسازگار است، در اثر تقدیر الهى است.

امام باقر(ع) در این زمینه فرمود:

در میان خلق خدا سزاوارترین کس به تسلیم در برابر قضاى خدا کسى است که خداى عزوجل را بشناسد و هر که به قضا راضى باشد، قضا بر او وارد شود و خدا اجر او را بزرگ فرماید و هر که قضا را ناخوش دارد، قضا بر او وارد شود و خدا اجرش را تباه سازد.»(۷)

۸- انسان وقتى که بر فردى ضعیف تر از خودش خشم مى گیرد، فراموش نکند که قدرت خداوند خیلى بالاتر از قدرت اوست و ممکن است مورد قهر و غضب و انتقام خداوند قرار گیرد. قرآن مى فرماید:

«آنها باید عفو کنند و چشم بپوشند، آیا دوست نمى دارید خداوند شما را ببخشد؟ و خداوند آمرزنده و مهربان است.» (نور.۲۲)

۹- سفارش به اطرافیان در مورد یادآورى عواقب شوم عصبانیت و تذکر نکات مؤثر.

نوشته اند که در میان پادشاهان بنى اسرائیل عادتى مرسوم بود که آنان را در حکومت کنترل مى کرد؛ به این صورت که در نزد هر یک از آنان حکیمى دانا بود و صحیفه اى به همراه داشت که هرگاه پادشاه عصبانى مى شد، آن حکیم، صحیفه را در مقابل او گرفته، به دستش مى داد. در آن صحیفه نوشته بود: «بر زیردستان رحم کن! از مرگ بترس! روز جزا را فراموش نکن!» وقتى شاه آن را مى دید، غضبش ساکن مى شد.

چه زیباست افرادى که قادر به کنترل خشم خود نیستند و همیشه بعد از عصبانیت پشیمان مى شوند، چنین صحیفه اى تهیه کنند و به اطرافیان بسپارند که در هنگام غضب آنان، علاوه بر ارائه آن صحیفه، آثار خوش خلقى و عاقب شوم بدخلقى و عصبانیت را به وى یادآور شوند تا در خانواده یا در اجتماع و یا در مراکز مهم به این وسیله خشم خود را کنترل نمایند. حتى یک حدیث، یک نکته و یا عبارتى در موضوع کظم غیظ با خط درشت، در محل زندگى نصب کنند که دیگران او را به آن توجه دهند.

۱۰-آخرین نکته اینکه بدانند انسان هاى عصبانى در میان مردم و عقلاى عالم منفورند و بردباران عزیز و محترم.

آثار و فواید کنترل عصبانیت

وقت خشم و وقت شهوت مرد کو؟

طالب مردى چنینم کو به کو!

کو در این دو حال مردى در جهان

تا فداى او کنم امروز جان
(۸)

اگر انسان بتواند در حالات خشم و غضب، مالک نفس خویش باشد، او را مى توان از افراد نیرومند و توانا برشمرد؛ چرا که کنترل نفس سرکش در آن حالت، ایمان و اراده اى والا و قوى لازم دارد که خیلى از انسان ها نمى توانند از عهده اش برآیند. اگر مرورى به صفحات حوادث در رسانه ها داشته باشیم اکثر حوادث ناگوار ریشه در عدم توانایى مجرمین در کنترل خشم و غضب خود دارد.

به این جهت کنترل غضب امرى مهم به شمار مى آید و هر کس در آن موفق شود، افزون بر بهره هاى فراون دنیوی، داراى مقامى بلند از نظر معنوى خواهد بود. اینک به برخى از آثار و فواید کنترل خشم توجه مى کنیم:

الف. نجات از آتش دوزخ

امام باقر(ع) یکى از مهم ترین برکات خویشتن دارى در حالت خشم را نجات از آتش دوزخ بیان مى کند و مى فرماید: «من ملک نفسه اذا… غضب حرم الله جسده على النار؛(۹) هر کس در هنگام خشم و غضب مالک نفس خویش باشد، خداوند متعال بدن او را بر آتش جهنم حرام خواهد کرد.»

ب. آرامش روز قیامت

آن حضرت پاداش شیرین کظم غیظ را در ضمن تفسیر آیه «و اذا ما غضبوا هم یغفرون» (شوری.۷۳) این گونه بیان مى کند:

من کظم غیظا و هو یقدر على امضائه حشى الله قلبه امنا و ایمانا یوم القیامه (۱۰) هر کس خشم خود را فرو برد، در حالى که مى توانست از طرف مقابل انتقام بگیرد خداوند متعال در روز قیامت قلبش را از ایمان و امنیت و سلامتى پرخواهد کرد.»

ج. روشنى چشم اهل بیت(ع)

فرو بردن خشم و بردبارى در مقابل عصبانیت از لذت بخش ترین لحظاتى است که امامان معصوم(ع) از آن به عنوان روشنى چشم نام مى برند. آن گرامیان این خصلت والاى انسانى را همواره دوست داشتند و شیرینى آن را هرگز فراموش نمى کردند.

حضرت باقر(ع) مى فرماید: «پدرم امام صادق(ع) مى فرمود: پسرم! هیچ چیز مانند عصبانیتى که با صبر پایان مى پذیرد چشم پدرت را روشن نمى کند.» (۱۱)

آرى اگر انسان بتواند در آن لحظه خطرناک و حساس، صبر و بردبارى پیشه کند، لذت و شیرینى آن تا آخر عمر در کامش خواهد ماند و او را مسرور خواهد نمود. در مقابل اگر خود را کنترل نکند تا آخر زندگى در آتش حسرت و ندامت خواهد سوخت.

د. امنیت از خشم خدا

امام باقر(ع) در این مورد فرمود:

«یا موسى امسک غضبک عمن ملکتک علیه: اکف عنک غضبی؛(۱۲)

در کتاب تورات در ضمن مناجات خداى عزوجل با موسی(ع) آمده است: اى موسى خشم خود را از کسى که تو را بر او مسلط ساخته ام، بازگیر تا خشم خود را از تو بازگیرم.»

هـ . داخل شدن در ردیف اهل ایمان

قرآن کریم مومنان را در آیات متعدد به خاطر کنترل خشمشان مى ستاید. در سوره شورى در مورد یکى از ویژگى هاى بارز مومنین مى فرماید: «و اذا غضبوا هم یغفرون؛ (شوری.۷۳) مومنین زمانى که خشمگین مى شوند (با فرو خوردن خشم خود) عفو مى کنند.»

هر انسانى طبیعتا در مقابل پیشامدهاى ناگوار و ناهنجارى ها ناراحت و عصبانى مى شود و آیه فوق مى گوید که اهل ایمان در چنین مواقعى نه تنها خود را به گناه آلوده نمى کنند، بلکه با کنترل خشم خود از صفت عفو و بخشش بهره مى گیرند.

سیره امام باقر(ع)

در سیره اخلاقى امام باقر(ع) آمده است:

روزى یک نفر مسیحى به آن حضرت جسارت کرد و گفت : «انتَ بقر؛ تو گاو هستی.»

امام بدون اینکه خشمگین شود، فرمود: «لا انا باقر؛ نه من باقرم.» مسیحى گفت: تو پسر آن زن آشپز هستی؟ امام فرمود: آرى مادرم یک بانوى آشپز بود. آن مرد براى اینکه امام را عصبانى کند، دوباره گفت: تو پسر زن سیاه چرده، زنگى و دشنام گو هستی. امام پاسخ داد. اگر تو راست مى گویی، خدا مادرم را بیامرزد و اگر دروغ مى گویی، خداوند تو را ببخشد. وقتى آن مرد مسیحى بردبارى و حلم بى پایان امام را مشاهده کرد که با این اهانت ها هرگز خشمگین نشد و کاملا بر نفس خود مسلط بود، زبان بر شهادتین جارى کرد و مسلمان شد.(۱۳)

این رفتار حضرت باقر(ع) دقیقا در تفسیر این آیه شریفه است که مى فرماید:

«هرگز نیکى و بدى یکسان نیست؛ بدى را با نیکى دفع کن! ناگاه  خواهى دید همان کس که میان تو و او دشمنى است، گویى دوستى گرم و صمیمى مى شود و این  خصلت را جزکسانى که شکیبا بوده اند، نمى یابند و آن را جز صاحب بهره اى بزرگ، نخواهند یافت.» (فصلت .۴۳)

دستاوردهاى این حرکت پسندیده از نظر روحى و روانى و معنوی، خیلى بهتر و بیشتر از آن است که انسان خشم و غضب خود را با هیجانات عصبى و رفتارهاى زشت و کینه توزانه فرو نشاند.

دراین باره اشاره به سخن مولوى در مورد علی(ع) خالى از لطف نیست. او بعداز آنکه مولاى متقیان را اسوه بردباران معرفى مى کند و با ستایش از آن حضرت مى گوید که امام(ع) در هنگام خشم و غضب کاملا برخود مسلط بود و هرگز اراده و تدبیر خود را در اختیار احساسات زودگذر قرار نمى داد و تمام اعضا و جوارحش تحت عقل و وحى بود، به نقل داستانى دراین زمینه مى پردازد و در ستایش حلم آن گرامى به زبان حال امام مى گوید.

باد خشم و باد شهوت باد آز

برد او را که نبود اهل نماز

 خشم بر شاهان، شه و ما را غلام

خشم را هم بسته ام زیر لگام

تیغ حلمم گردن خشم زده است

خشم حق، بر من چو رحمت آمده است

 که نیم، کوهم ز صبر و حلم و داد

کوه را کى در رباید تند باد

مضرات غضب

الف- زمینه براى تسط شیطان

ضررهاى فراوانى بر غضب مى توان بر شمرد که مهمترین آن تسلط شیطان بر انسان است. اساساً فرد خشمگینى که قادر به کنترل خشم خود نیست و نمى تواند تصمیمات مثبت بگیرد و وجودش را آتش کینه و انتقام پر کرده است، در آن لحظه وجودش بسترى مناسب براى بهره بردارى شیطان است و شیطان مى تواند به راحتى او را گمراه کند و از همین راه به اهداف شوم خود دست یابد.

امام باقر(ع) دراین زمینه مى فرماید:

«غضب، آتش پاره اى است از شیطان که در باطن فرزند آدم است و چون کسى از شما عصبانى شد، چشم هاى او سرخ مى شود و باد به رگ هاى او مى افتد و شیطان در وجودش داخل مى شود.» (۱۵)

البته اگر انسان تحت تأثیر شیطان قرار گیرد، ممکن است هرگونه گناه و کار ناشایستى مرتکب شود.

ب: دورى از فضائل اخلاقى

انسان درحال عصبانیت از ادب و حیا و عفت فاصله مى گیرد. احترام بزرگان و اطرافیان را نمى تواند نگهدارد. پرده حیا و عفت را مى درد و در نتیجه سخنانى بر زبانش جارى مى شود که در حالت عادى از گفتن وحتى شنیدن آن خجالت مى کشد. دست به کارهایى مى زند که هرگز با اخلاق و انسانیت هم خوانى ندارد.

ج- خوارى و رسوایى

از دیگر مفاسد خشم هاى بى جا، خوارى و ذلت و رسوایى فرد عصبانى است. او معمولا وقتى که حالت خشم برایش عارض مى شود، درمیان جمع، فردى غیرعادی، ناتوان و سبک قلمداد مى شود که قادر به کنترل وجودش نیست و نمى تواند امور زندگى اش را مدیریت کند و تمام کسانى که او را در آن حال مى بینند، به دیده حقارت و یا ترحم به او مى نگرند.

د- سلب اعتماد دیگران

افراد جامعه به ویژه عقلاى قوم و نخبگان، به افراد عصبانى کمتر اعتماد مى کنند؛ چرا که احساس مى کنند او به اندک بهانه اى خشمگین مى شود و تصمیماتى مى گیرد که مبناى عقلانى و منطقى ندارد؛ گرچه بعدا اظهار ندامت کرده ، عذرخواهى هم مى کند.

پى نوشتها:

۱- تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ج ۳، ص: .۹۷

۲- معراج السعاده ، ملا احمد نراقی، ص .۲۲۶

۳- سنن النبی، علامه محمد حسین طباطبایی، ص ۶۷٫

۴- تفسیر نمونه، ج ۱۱، ص ۸۵۴

۵- تحف العقول، ابن شعبه حرانى ، ص .۵۳۴

۶- الکافی، کلینى باب الغضب، ح ۲، ج .۲ ص .۳۰۲

۷- الکافی، ج ۲، ص ۳۶٫

۸- مثنوى مولوی، دفتر اول.

۹- تفسیر البرهان .ج .۴ ص ۸۲۸٫ سیدهاشم بحرانى

۱۰- بحارالانوار، مجلسی، ج: ۶۸ ص .۴۱۱

۱۱- الکافی، باب کظم الغیظ، ح ۱٫

۱۲-همان باب الغضب، ح ۷٫

۱۳- المناقب، محمدبن شهر آشوب ج ۴، ص.۲۰۷

۱۴- مثنوی، دفتر اول.

۱۵- معراج السعاده، ص ۶۲

باران اشک از چشمان سکینه‏

سیدعلى‏ نقى میرحسینى‏

اشاره:

حضرت سکینه از صُلب خورشیدى چون امام حسین‏ علیه السلام و دامن ستاره ‏اى چون رباب – دختر امرى ‏القیس – به دنیا آمد.۱
چند سال از آغازین بهار زندگى‏ اش نمى ‏گذشت که طوفانى خوفناک در سرزمین کربلا پدید آمد. او تا آن هنگام، چون فرشته ‏اى آسمانى در میان کسان خویش زندگى مى‏ کرد.
گرچه او دخترى بود مثل همه دخترها، ولى نقش ثمربخشش در تداوم انقلاب پدر، او را سرمشق دختران جهان ساخت. سرمشق آنهایى که در بحبوحه حوادث ناگوار، آزادى و آزادگى را پیشه خویش مى‏سازند و در زیر درفش ولایت، ثابت قدم مى‏مانند و با حفظ عفّت و وقار خویش، از حریم «ولایت» و «دیانت» پاسدارى مى ‏کنند.
کمتر تاریخ نگارى است که بعد از بیان جزئیات زندگى پرافتخار امام حسین ‏علیه السلام به فرازهایى از سخنان و سروده‏هاى حضرت سکینه نپرداخته باشد. آنچه پیش روى شماست، گزیده از جملات آن بانوى دردمند است که در هنگامه حماسه و خون کربلا، و اشک و صبرِ شام، ایراد نموده است.

بعد از شهادت برادر

هواى گرم، فضاى دَم کرده و سرخ‏رنگى نینوا را فراگرفته است. عطش، ناجوان مردانه، گلهاى بوستان نبوّت را پژمرده کرده است. یاران اندک امام، همه رفته‏ اند؛ جز اندکى از نزدیکانش، کسى باقى نمانده است. خیمه در نزیکى خیمه‏اى «سکینه» برپاست. در داخل آن، یاران سربریده پدر، کنار هم آرمیده‏ اند. لحظه به لحظه بر تعداد آن سرخ جامگان سرمستِ عشق و شهادت، افزوده مى‏ شود. ساعتى است که برادرش حضرت على ‏اکبرعلیه السلام نیز به عرصه نبرد رفته است. اضطراب و عاطفه در در وجودش ریشه داونیده است. پدرش عازم میدان شده است تا از على‏ اکبرعلیه السلام خبرى بیاورد. طول نمى‏ کشد که بر مى‏ گردد؛ تنها و افسرده است. در مقابلش مى ‏ایستد. پدر را در دریاى از ماتم، غرق مى‏ یابد. بى‏ صبرانه لب به سخن مى‏ گشاید:
«پدر! چرا این قدر غمگینى؟»
و قبل از این که جوابى بشنود؛ از برادرِ به میدان رفته‏اش سؤال مى‏ کند. پدر که گویا کوهى از غم، برشانه‏ هاى خسته‏ اش سنگینى مى‏ کند؛ چنین لب به سخن مى‏گشاید:
«دشمنان برادرت را کشتند.»
و غمگینانه ناله سکینه بلند مى ‏شود:
«فَنادَتْ وااخاه! وامُهْجَهَ قلباه!…؛ اى واى برادرم، آه میوه دلم…!»
پدر با دیدن بى‏ صبرى دخترش، لب به اندرز مى‏ گشاید:
«دخترم سکینه! خدا را در نظر داشته باش، صبر و تحمّل پیشه‏ ساز.»
سکینه در حالى که باران اشک، از دیدگانش فرو مى‏ ریزد؛ خطاب به پدر چنین نوحه مى‏ کند:
«یا اَبَتاه! کَیْفَ تَصْبِرُ مَنْ قُتِلَ اَخُوها وَ شُرِّدَ اَبُوها؛»
پدرم! چگونه صبر و بردبارى کند کسى که برادرش کشته و پدرش غریب و تنها مانده است.
پدر نیز با شنیدن کلام غمبار دخترش، بر زبانش جارى مى ‏شود: «انّا للّه و انّا الیه راجعون»۲

پرواز آب آور

خیمه ‏نشینان، در دریاى از عطش غرق شده ‏اند. کودکان ناباورانه به بزرگترها مى‏ نگرند. نگاه‏هاى دردمندانه آنها «عباس ‏علیه السلام» را سوى «فرات» کشانده است. او با مشک خشکیده ‏اش رفته است تا براى گرفتارانِ این دریاى عطش، آب بیارود. ساعتى است که چشمان منتظر و نگران بچه ‏ها به سمت «علقمه» دوخته شده است. امام به میدان رفته است تا خبرى از او بیاورد. و بعد، در حالى که دستش را به کمر گرفته است، باز مى‏ گردد. تنها و اندوهگین است. سکینه به جلوش شتافته، عنان اسبش را مى‏ گیرد و مى ‏گوید:
«یا ابتاه! هَلْ لَکَ عِلْمٌ بِعَمِّىَ العَباس؟!»
پدرم! از عمویم عباس چه خبر؟ او به من وعده آب داده بود!
امام که به سوز دلِ دخترش پى‏مى‏برد، مى‏ گوید:
«یا اِبْنَتاه! اِنَّ عَمَّکَ العباس قُتِلَ وَ بَلَغَتْ روحَهُ الجنان؛»
دخترم! دیگر منتظر عمویت نباش، عمویت عباس کشته شد و روحش به بهشت رسید.
صداى شیون سکینه و نیز عمّه داغدارش، زینب ‏علیها السلام بلند مى‏ شود: «وا اخاه! واعباساه! واقِلَّهَ ناصراه…!»
واى برادر! واى عباس! واى از کمى یار و یاور…!۳

قنداقه خونین‏

عطش، جابرانه بیداد مى‏ کند. گلهاى حسینى یکى بعد از دیگرى در باغستان آتش زده‏اى نینوا، بر زمین مى‏ افتند. و چه زود به خیل سعادتمندان جاویدان مى ‏پیوندند!
به راستى که گرما و عطش چه بى ‏رحمند و سوزاننده! نه بزرگ مى‏ شناسند و نه کوچک. و اینک «على ‏اصغرعلیه السلام» را نیز به مسلخ عشق و میدان کارزار کشانده است. بابا که بر مى‏ گردد، قنداقه کوچکترین سربازش را در بغل دارد. سفیدى قنداقه به رنگ خون درآمده است. چه شده باشد؟!
سکینه به استقبال پدر مى ‏رود و خوشبینانه مى ‏گوید:
«یا اَبَه! لَعَلَّکَ سَقَیْتَ اخى الماء!»
پدرجان! گویا برادرم اصغر را سیراب کردى!
از آسمان دیدگان پدر، بارانِ اشک مى ‏بارد و دردمندانه مى‏ گوید:
– دخترم! بیا قنداقه برادرت را دریاب، که براثر تیر دشمن، سرش جدا شده است.۴

هنگام وداع با پدر

زمان چه زود مى‏ گذرد و درد جانکاه، بردلهاى محزون و ماتم ‏زده نینوائیان، باقى مى‏ ماند. غم را توان شمارش نیست. آغازى دارد و فرجامى؛ و اینک در فرجام آن عصر خونین، نوبت به کاروان سالار زینب و سکینه رسیده است. همان کاروان سالارى که پیکر پاره پاره شاهدانِ عشق را یک تنه در زیر آن خیمه خون گرفته جمع کرد، و بعد از اتمام پویندگان مسیر سرخ شهادت، ستون آن را کشید و سینه مجروح خیمه را بر زمین گرم کربلا خواباند.
سکینه و دیگر بانوان حرم، تنها به او دل بسته بودند. امام بعد از وداع با فرزند دردمندش «سجّادعلیه السلام»، و خواهر صابرش «زینب علیها السلام»، به سوى سکینه مى ‏رود. دختر با نظاره حال پدر، ناباورانه مى ‏گوید:
«یا ابتاه! ءَاِسْتَسْلَمْتَ لِلمَوتِ فَاِلى‏ مَنْ اِتَّکَلُ»؛
پدرم! آیا تسلیم مرگ شده‏اى؟ بعد از تو من به چه کسى پناه ببرم؟
امام که پرده‏اى از اشک، مزاحم دیدگان بى‏قرارش شده است، مى‏ گوید:
نور چشمم! چگونه کسى که یار و یاورى ندارد، تسلیم مرگ نشود؟!
دخترم! بدان که رحمت و یارى خدا، در دنیا و آخرت از شما جدا نگردد.
دخترم! بر قضاى الهى صبر کن و شکایت مبر؛ زیرا که دنیا محل گذر و آخرت خانه همیشگى است.»
گویا دنیاى از یأس و نا امیدى، دل کوچکِ دختر را فرامى ‏گیرد و انبوهى از درد و غم، در سینه پراسرارش فشرده مى‏شود. در آن دم که همه راهها را بسته مى‏ یابد، به پدر خطاب مى ‏کند:
«پدرجان! نمى‏شود ما را به حرم جدّمان بازگردانى؟!»
امام در حالى که نگاه مهرآمیزى به دخترش دارد، مى‏ فرماید:
«اگر پرنده قطا را به حال خود بگذارند، در جایگاه خود آرام مى ‏گیرد.»
امام با بیان این جمله کوتاه، عمق مظلومیت خویش را به دختر خردسال و نسل هاى بعد، بیان مى‏ کند و به آن گل نورسته باغ عصمت مى ‏فهماند که دشمن از ما دست بردار نیست و هرجایى که برویم به تعقیب‏مان خواهند پرداخت.
سکینه با شنیدن کلام غریبانه پدر، اشک مى‏ریزد. امام که یاراى تماشاى گریه ‏هاى سکینه را ندارد، او را به سینه‏اش مى‏ چسباند و اشک از دیدگان غمبار آن بانوى گرامى پاک ساخته و در پایان این وداع جانسوز، شعر زیرا را خطاب به او زمزمه مى ‏کند:
«سَیَطُولُ بَعْدِى یاسَکِینَهُ فَاعْلَمى‏
مِنْکِ الْبُکاءُ اِذِالحِمامُ دَهانى‏
لاتُحْرِقى‏ قَلْبى‏ بِدَمْعِکِ حَسْرَهً
مادامَ مِنّى‏ الرُّوحُ فى‏ جُثْمانى‏
فَاِذا قُتِلْتُ فَاَنْتَ اَولى‏ بِالّذى‏
تَأْتینَهُ یاخَیْرَهَالنِّسْوانِ

سکینه جانم! بدان که بعد از فرا رسیدن مرگم، گریه‏ ات بسیار خواهد شد. تا جان در بدن دارم، دلم را با افسون سرشک خویش مسوزان. اى برگزیده بانوان! تو بعد از کشته شدنم، بر هرکسى دیگر، به من نزدیکترى که کنار بدنم بیایى و اشک بریزى.»۵

غریبانه با اسب بى‏ صاحب‏

دل سکینه نیز همراه بابا به میدان رفته است؛ او همواره با ناله‏ هاى جانسوز و قطرات اشک، یاد و نام پدرش را گرامى مى‏ دارد. ناگهان صداى شیهه ذوالجناح گوش او و عمه‏ اش زینب را به میهمانى فرامى ‏خواند. نگاه اشک آلودش را به چهره غمبار عمه ‏اش گره مى‏ زند، زینب‏ علیها السلام که بى‏ تابى او را درمى‏ یابد، مى ‏گوید:
«سکینه جانم! پدرت با آب برگشته است، به سویش بشتاب و از آبش بیاشام.»
سکینه احساس مى‏کند که دیگر انتظارش به پایان رسیده است. خوشبینانه و شتابان، دامن خیمه را برداشته قدمى به بیرون مى ‏گذارد تا شاید چشمش به جمال ملکوتى امام‏ علیه السلام بیفتد. اما اسب بابا که زینش واژگون شده است، چشم و قلب دخترک را مى ‏گیرد. هماندم کوله ‏بارى از درد و رنج و اسارت، در ذهن کودکانه‏اش تداعى مى‏ گردد. ناله‏اش در فضاى نیلگون و خون رنگ نینوا مى‏ پیچد:
«وامحمداه! واغریباه! واحسیناه! واجدّاه! وافاطمتاه…!»
سپس نگاه مأیوسانه‏ اش را به ذوالجناح مى دوزد و آنگاه با زمزمه ابیات زیر، عقده‏ هاى دل غم‏زده ‏اش را مى ‏گشاید:
«اَمَیْمُونُ! أَشَفَیْتَ العُدى‏ مِنْ وَلِیّنا
وَ اَلْقَیْتَهُ بَیْنَ الأَعادى‏ مُجِدَّلا
اَمَیْمُونُ! اِرْجَعْ لا تُطیلُ خِطابَنا
فَاِنْ عُدْتَ تَرْجُو عِنْدَنا وَ تُؤمِلاهُ

اى اسب پرمیمنت! پدرم را در میان دشمنان، در خاک و خون گذاشتى؛ آنها پیکرش را مجروح مى‏ سازند.
اى اسب! برگرد پدرم را بیاور که در این صورت، نزد ما امیدوار و محترم خواهید بود.»
دیگر زنان خیام نیز ذوالجناح امام را چون نگینى در میان مى ‏گیرند و به دورش حلقه مى‏ زنند. سکینه را در این دمادم غم و ماتم، بابا به سفر برده است. او که توان تماشاى اسب خونین یال پدر را ندارد؛ ناگاه سر به سینه خاکِ گرم و تفتیده نینوا مى‏ گذارد. لحظاتى هرچند کوتاه، از حریم آن همه ظلم و جنایت و درنده ‏خویى، بیرون مى‏ رود. آنگاه که به هوش مى‏ آید، نگاه مأیوسانه خویش را به اسبِ فرو رفته در اقیانوس ماتم، مى‏ دوزد و خطاب به آن «بى ‏زبان» وفادارتر از هزاران «زبان‏ دار» بى‏ وفا، درد دل مى‏کند:
«یا جوادُ هَلْ سُقِىَ اَبى‏ اَمْ قُتِلَ عَطْشاناً؛
اى اسب! آیا پدرم را آب دادند یا بالب تشنه به شهادت رساندند.»۶

کنار پیکر خورشید

طوفانى که از هواهاى نفسانى و شیطانى یزیدیان، برخاسته بود، اینک رو به آرامش و سکوت نهاده است. از چکاچک شمشیرها و دریدن نیزه‏ها کاسته شده است. برکه ‏هاى از خون و اشک، سینه کِدر دشت سوزان بلا را سرخگون و مرطوب نموده است. بخشى از فضاى دم کرده و وحشت‏ زاى کربلا را، گرد و غبارِ کشنده و دلگیرى پرنموده است. اینک صداى دویدن اسبها و ناله‏ هاى جانسوز کودکانِ پنهان شده در بُن خارها به گوش مى‏ رسد. نگاه‏هاى دردمند بچّه‏ ها به بزرگ‏ترها دوخته شده است. بزرگ‏ترها مى‏ گریند و صبر مى‏کنند؛ گه گاهى نیز با بیان جملات آتشین و بیدارگر، تنور این حماسه بزرگِ تاریخ را گرم نگه مى‏دارند. سواران مشعل به دست یزیدى از راه مى ‏رسند و شعله‏ هاى سوزان آتش، خیمه‏ هاى ایثار و مقاومت را فرامى‏ گیرد. دودِ برخاسته از خیمه‏ ها، به آسمان تیره و تار نینوا تَن سایانده، همراه با آه و ناله‏اى خیمه‏ نشینانِ مجروح و غربت کشیده، آفاق دشت و دمن را پُر مى‏ سازد. در چنین لحظاتِ وحشت‏ زا و دلگیر، آن بانوى قامت خمیده – که امّ‏المصائبش خوانند – تاب جدایى از آن خیمه نیم‏ سوخته را ندارد. گویا آن عزیزى باقى‏مانده از دودمانِ پاکان، از درد و رنج، به خود مى‏ پیچد. تنها آن دو مانده‏ اند و دیگران براساس فرمان «عابد عابدان»، مهاجر دشت نینوا شده ‏اند. همین طور بچه‏ ها که با دیدن آن همه سنگدلى و تاراج، به آن سوى بوته خارهاى دشت، پناه برده‏ اند.

ساعتى همچنان به آتش زدن خیمه‏ ها، نواختن سیلى‏ ها، ربودن گوشواره‏ها و برداشتن روسرى‏ها مى‏ گذرد و به ناگاه اقیانوس خروشان نینوائیان، به سکوت و حیرت روى مى‏ آورند. و با گسترده شدن چتر سیاهى شب، دود و غبار دشت نیز فرو مى‏ نشیند. یزیدیان سرمستِ جهل و جمود، در آن واپسین لحظات «آتش و غارت»، زنان و کودکان تشنه را گرد مى‏آورند و با تهدید و ارعاب و پرخاش، رِداى اسارت بر قامت آن ملکوتیان بهشتى‏تبار مى‏پوشانند و آنان را از مسیرى که از قتلگاه شهیدانِ شاهد مى ‏گذرد؛ عبور مى‏ دهند؛ و به مقصد کوفه بى‏ اعتبار و شام فرو رفته در جهنّم جهالت، به پیش مى ‏برند. اسیران زجر کشیده نشسته برکجاوه‏ها، با دیدن کشته‏ هاى رعنا جوانان خویش، چون مرغکان رها شده از قفس، به پایین مى‏ پرند و هرکدام چون مادرى دورمانده از طفل خویش، خونین ‏تنانِ عرصه «عشق و ایثار» را به آغوش مى‏ گیرند. از جمله آنها سکینه است. او با مشاهده پیکر بى‏سر، ناله کنان، خود را روى نعش پدر مى‏ اندازد. چون او را تاب تحمّل آن همه ظلم و بیداد نیست؛ از هوش مى ‏رود. وقتى که به حالت عادّى برمى‏ گردد، از زبان پدر شهیدش چنین مى سراید:
شیعَتى‏ ما اِن‏ شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْکُرُونى‏
اَو سَمِعْتُمْ بِغَرِیبٍ اَو شهیدٍ فَانْدُبُونى‏
وَ اَنَا السَّبطُ الّذى مِنْ غَیْرِ جُرمٍ قَتَلُونى‏
وَ بِجُرْدِ الْخَیْلِ بَعْدَ الْقَتْلِ عمداً سَحِقُونى‏
لَیْتَکُمْ فى‏ یَومِ عاشورا جمیعاً تَنْظُرُونى‏
کَیْفَ اَسْتَسْقى‏ لِطِفْلِ فَاَبَواْ اَنْ یَرْحَمُونى‏
وَسَقُوهُ سَهْمَ بَغْىٍ عَوَضَ الْماءِ المَعینِ‏
یا لَرَزْءِ وَ مُصابٍ هَدَّ اَرْکانَ الْحُجُونى‏
وَیْلَهُمْ قَدْ جَرَحُوا قَلْبَ رَسُولِ الثّقلین‏
فَالْعَنُو هُمْ ما اِسْتَطَعْتُمْ شیعَتى‏ فى‏ کُلِّ حین‏۷

شیعیان من! هرگاه آب خوشگوار نوشیدید، لبان تشنه من را به یاد آورید؛ و هرگاه سخن از غریب و شهیدى شنیدید، به یاد غربت و شهادت من گریه کنید؛ من فرزند پیامبرى هستم که بدون جرم و گناه کشتند و بعد از کشتنم، از روى عمد، بدنم را پایمان ستم ستوران کردند؛ اى کاش در روز عاشورا بودید و مى‏ دیدید که چگونه براى کودکم آب طلبیدم ولى دشمنان به جاى آب، با تیر ستم، او را سیراب کردند! آه، چه فاجعه‏اى غم‏انگیز و دردناکى که براثر آن، کوه‏هاى بلند مکّه به لرزه آمدند و ویران شدند. واى برآنها که با این عمل خویش، قلب مبارک رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم را جریحه‏ دار نمودند؛ شیعیان من! هرچه در توان دارید، در هرزمان، دشمنان ما را لعن و نفرین کنید.»
سکینه سروده‏هاى پدر را به پایان مى‏ رساند. از کشته پدر، توان دل برداشتن ندارد؛ همچنان به پیکر خونین او چسبیده است. ناگهان صداى مردى از آن نامردانِ نابکار – که آنها را به نشستن در کجاوه‏ه اى اسیرى فرامى ‏خواند – در دشت مى‏ پیچد. و سرانجام، جمعى از یزیدیان سنگدل، سر مى ‏رسند و دخترک یتیمِ گریان را، از نعش پدر جدا کرده کشان کشان به کاروان در حالِ حرکت مى‏ رسانند.
مبریدم که در این دشت مرا کارى هست‏
گل اگر نیست ولى صفحه گلزارى هست‏
ساربانان مزنید این همه آواز رحیل‏
آخر این قافله را قافله‏سالارى هست‏
گریه من بر سرنعش پدر، بیجا نیست!
یوسف آنجا که بود گرمى بازارى هست‏
اى پدر! هیچ ندانى که در این انجمنت‏
بال و پر سوخته‏اى، مرغ گرفتارى هست

در راه شام‏

کاروان اسیران تشنه، دل بیابان سوزان را مى‏ کاود. دور نماى سرسبزى، برق چشمهاى سوخته را مى‏ گیرد. کاروانیانِ در جستجوى آب و سایه، بدان سو رهسپار مى‏ شوند. بعد از مدتى راه پیمودن، به منزلگاه «قصربنى‏ مقاتل» مى ‏رسند. اینجا کربلاى دیگر است. عطش و گرما بى‏رحمانه، حنجره‏هاى سوخته کودکان حسینى را به تب و لرز انداخته است. ساربانان سنگدل، براى خود خیمه‏ هاى برپا کرده‏ اند؛ اما اسیران زجردیده دشت بلا، در زیر آن آفتاب سوزان بیابان، بى‏سرپناه مانده‏ اند. زینب‏ علیها السلام، دست برادرزاده تب‏دار و دردمندش را گرفته به سمت سایه شترى مى‏شتابد. با بادبزنى که در دست دارد؛ صورت نحیف سجّادعلیه السلام را باد مى ‏زند. هریک از اسیران اهل‏بیت ‏علیهم السلام، در آرزوى رسیدن به سایه‏ اند. آنها افسرده و ناشاد به آن سوى بوته خارها و درختچه‏ هاى بیابان پناه گرفته ‏اند. در این میان سکینه نیز به دنبال سایه‏اى است. درختى، برق نگاهش را مى ‏رباید. تنها و رنجور، بدان سو مى‏ شتابد. خاکهاى زیر درخت را جمع نموده بالشى از خاک به وجود مى‏ آورد و به دور از سایه شلاّق یزیدیان، اندکى مى‏ آساید. لحظاتى بعد، کاروان آماده حرکت مى‏ شود. خواهرش فاطمه که «هم‏ محمل» اوست؛ جاى خالى سکینه را مى‏ بیند. فریاد زنان، ساربان را آگاه مى ‏کند. ساربان با خون سردى مى‏ گذرد. فاطمه که اندوه ناپدید شدن خواهرش، روى دلش سنگینى مى‏ کند، خطاب به ساربان مى‏ گوید:
«سوگند به خدا! تا خواهرم را نیاورى سوار نمى‏ شوم»؛
ساربان به ناچار رو به بیابان صدا مى‏ زند:
«آهاى سکینه! آهاى سکینه!»
کاروان حرکت مى‏ کند. لحظه به لحظه از نقطه آغازین، فاصله مى‏ گیرد.
سرانجام سایه‏اى که سکینه در زیر آن آرمیده است – با تابش مستقیم آفتاب – ناپدید مى‏ شود؛ گرماى خورشید بیدارش مى ‏کند؛ وقتى چشمانش به جاى خالى قافله مى ‏افتد؛ با پاهاى برهنه مى‏ دود و فریاد مى ‏زند:
«خواهرم فاطمه! مگر من »«هم‏ محمل تو نبودم؟ رفتى و مرا در بیابان تنها گذاشتى!»
کاروان همچنان به پیش مى‏ رود. فاطمه نگران خواهرش سکینه است. چشمان اشکبارش را به دل بیابان مى ‏دوزد تا شاید گم‏کرده‏اش را بیابد. به ناگاه چشمش به سکینه مى‏ افتد که در حال دویدن بر روى خارهاى مغیلان است. رو به سوى ساربان، فریادش دل بیابان را مى‏ کاود:
«ساربان! شتر را نگهدار، سوگند به خدا! اگر خواهرم نرسد، خود را به زمین مى ‏اندازم و فرداى قیامت در نزد جدم رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم خونم را از تو مطالبه مى‏ کنم.»
دل ساربان نیز از مظلومیت آن دو خواهر گرفتار خصم، به رحم مى ‏آید و شتر را نگه مى‏ دارد تا سکینه فرا رسد.
مجروح گشته پاى من اندر مسیر عشق‏
از بس بروى خار مغیلان دویده‏ام‏
ما بین مرگ و زندگى بى ‏حضور باب‏
از این دو، مرگ را ز میان برگزیده‏ام
شاعر دل سوخته عرب نیز چه زیبا مظلومیت سکینه را به تصویر کشیده است:
رَقَّ لَهَا الشَّامِتُ مِمَّا بِها
ما حالُ مَنْ رَقَّ لَهَا الشَّامِتُ دل دشمن شماتت کننده نیز به حال سکینه سوخت؛ به راستى، در چه حال است؛ کسى که دل دشمن براى او مى‏ سوزد!۸

در مجلس یزید

کاروانِ رنج دیده اسیرانِ دیارِ شام، شهرها و قصبات زیادى را پشت سرگذاشته و اینک به کانون ظلم و استبداد رسیده است. فرعونیان شام از دیرباز، شهر را آراسته و مردمان نابخرد را به تماشاى اسیران به اصطلاح «خارجى!»، فراخوانده ‏اند. بلهوسان و ظاهر پسندانِ شام، با پوشیدن جامه‏ هاى فاخر خویش، در دو سوى مسیر عبور اسیران، به تماشا ایستاده‏ اند. لحظه به لحظه کاروان دردمند و بلاکشیده اسیران کربلا، به محاصره نگاه‏هاى زهرآلود شامیانِ فرو رفته در خوابِ مرگ، در مى‏ آیند و سرانجام در مجلس بازمانده ناپاک ابوسفیان وارد مى‏شوند. مجلس را همهمه‏ اى فراگرفته است. رنج آن همه کشتار، اسارت و فرسنگها راه دویدن و هجران کشیدن به جاى خود، که نگاه‏هاى مسموم و هوس‏انگیز آن نامحرمان نامرد، قلب دخترکان خاندان عصمت را مى‏ فشارد و بیش از قبل، بر حجم آلام جان گدازشان مى ‏افزاید.
مجلس، با جملات شورانگیز و گریه‏ هاى مستمر اسیران، به انفجار مى‏ رسد. در لحظه عبور اسیران از مقابل جایگاه، ناگهان چشمهاى جهنّمى حاکم ستم‏ پیشه شام به سکینه مى ‏افتد. هماندم از اطرافیانش مى‏ پرسد:
«این زن کیست؟»
پاسخ مى‏ دهند که «او سکینه، دختر حسین‏ علیه السلام است.»
سکینه بر اثر نداشتن روپوش، مچ دستش را مقابل صورت آفتاب زده و سیلى ‏خورده‏اش قرار مى‏ دهد تا جمال و کمال ملکوتى‏اش را، از نگاه آن جنایت‏کاران «غافل و بى‏درد» پنهان سازد. یزید که باده جاه و جلال، عقل و بصیرتش را ربوده است، به او مى‏ نگرد و مى‏پرسد: «چرا گریه مى‏کنى؟»
دختر پیشواى شهیدان کربلا، نه از شهادت پدر و برادرانش شکوه مى ‏کند و نه از بار اسارت خویش و همراهانش، سخنى بر زبان مى‏ آورد؛ بلکه خطاب به یزید فرورفته در لنجزار کینه و عصیان، مى‏ گوید:
«چگونه گریه نکند دخترى که پوشش ندارد تا در مقابل نگاه‏هاى تو و مردمان پست فطرت شام، صورتش را بپوشاند.»
و چه نیکو است، پیام شایسته‏اش به نوباوگان شیفته و شیداى حقیقت؛ و چه زیباست، فریاد و کردار بیدارگرش، که در آسمان ابرآلود شام طنین افکند و خوابِ جهل و جمود را بر خفتگان و غافلان عالم حرام کرد.
همانجاست که یزید مى‏ گوید: «اى سکینه! پدرت حقّ مرا منکر شد و با من قطع رحم کرد و در ریاست و رهبرى با من ستیز نمود.»
سکینه در حالى که همچنان چشمان گریانش را در فراسوى مجلس مى‏چرخاند، قاطع و پیروزمندانه چنین لب به سخن مى‏ گشاید:
«اى یزید! از کشتن پدرم خوشحال نباش که او مطیع خدا و رسولش بود و دعوت حق را لبیک گفت و به سعادت نائل شد. ولى روزى خواهد آمد که تو را بازخواست کنند؛ خود را آماده پاسخگویى‏نما، از کجا که بتوانى پاسخ دهى؟»
یزید که با شنیدن کلام آن دختر اسیر، پایه‏ هاى ستم خویش را لرزان مى‏ بیند؛ او را از سخن گفتن بازداشته آمرانه دستور مى‏ دهد: «ساکت باش! پدرت حقّى بر من نداشت.»۹

در خرابه شام‏

مدتى است که اسیران را در خرابه‏اى بى ‏سقف و ستون، در جوار کاخهاى ظلم و بیداد، جاى داده‏اند. اسیرانِ وادى غم، جز آه، افسوس، تبلیغ و مقاومت کارى ندارند. پرستوهاى مهاجرى که بر روى خاک‏هاى خرابه، شبانه روز مى‏ گریند و با اشک و ندبه ‏هاى مستمرّ خویش به استحکام پایه‏ هاى انقلابِ سرخ‏فامِ پیشواى شهیدانشان مى‏ پردازند. گه گاهى که از آن سوز و ناله و ارشاد، خسته و فارغ مى‏ شوند؛ مظلومانه سر بر کف خرابه مى گذارند و به خواب فرو مى ‏روند. از همین قبیل است کودکانى که بعد از بهانه گرفتن‏ها و اشک ریختن‏ها، سر به خاک خرابه نهادند و تا ابد خاموش شدند!
ولى خواب سکینه اینگونه نبود. او در چهارمین روزى که در شام، خرابه‏ نشین شده بود، رؤیاى شهد و شیرینى را تجربه کرد که به اسیران خاک‏نشین شام چنین تعریف نمود: «… آدم، ابراهیم، موسى و رسول خداصلى الله علیه وآله وسلم را دیدم. آنگاه چشمم به پنج «هَودَجى» از نور افتاد که در میان هر هودج، بانویى بود که به سوى من مى‏ آمدند. اولى حواء، دومى آسیه، سومى مریم و چهارمى خدیجه‏ علیها السلام بود. چشمم به بانوى پنجم افتاد. دستهایش را روى سرش نهاده بود و اشک مى‏ریخت. پرسیدم: کیستى؟
فرمود: جدّه تو فاطمه، دختر محمّد، مادر پدرت.
با خود گفتم: به خدا سوگند! مصائبى که بر ما وارد شده است را به او مى‏ گویم و با او به درد دل مى ‏پردازم. آنگاه خودم را به او نزدیک کردم، در حالى که باران اشک از دیدگانم جارى بود، گفتم:
یا اُمَّتاه! جَحَدُوا وَاللَّهِ حَقَّنا؛
یا اُمَّتاه! بَدَّدُوا وَاللَّهِ شَمْلَنا؛
یا اُمَّتاه! اِسْتَباحُوا وَاللّهِ حَرِیمَنا؛
یا اُمَّتاه! قَتَلُوا وَاللَّهِ الحُسینُ اَبانا؛
اى مادر! به خدا حق ما را انکار؛ جمعیّت ما را پراکنده؛ حریم ما را مباح و پدرمان حسین را کشتند.
هنگامى که سخنانم به اینجا رسید، دیدم مادرم فاطمه، منقلب شد و در آن حال فرمود:
« کَفّى‏ صَوتَکِ یا سَکِینَهُ، فَقَدْ اَقْرَحْتِ کَبَدى‏ وَ قَطَّعْتِ نِیّاطَ قَلْبى‏، هذا قَمیصُ اَبیکَ الحسینِ مَعى‏ لا یُفارِقُنى‏ حَتّى اَلقَى اللّهَ بِهِ».
اى سکینه! بیش از این مگو که جگرم را سوزاندى و مجروح کردى؛ بند دلم را بریدى؛ این پیراهن پدرت حسین است که از من جدا نشود تا خدا را در روز قیامت ملاقات کنم.»۱۰

انتهاى اسارت

اسیران اهل‏ بیت‏ علیهم السلام، کاخهاى ستم پیشگان شام را، با خطبه‏ هاى آتشین خویش ویران کردند و حقّانیّت و مظلومیت سالار شهیدان را به گوش‏هاى ناشنواى شامیانِ فرو رفته در ظلمت سراى جهل، رساندند و سپس با قلب سوزان و نواى غم، آهنگ شهر پیامبر خداصلى الله علیه وآله وسلم را نموده‏اند.

سکینه در میانه راه، فرصتى مى‏یابد تا سر به گوشه محمل گذاشته لحظه‏ اى به دور از هیاهویِ سفیان‏زادگان بیاساید. کاروان بر سر دوراهى کربلا و مدینه رسیده است. ناگهان دختر دل شکسته دلداده پدر، از خواب مى‏ جهد. نسیم تربت پاک شهیدان کربلا، صورتش را مى‏نوازد و بوى کوى دوست، در مشامش مى‏ پیچد. چشم به عمه‏اش مى‏ دوزد و آنگاه کلماتى بر زبان مى ‏آورد که مضمون آن را جودى خراسانى چنین به نظم آورده است:
شمیم جان فزاى کوى بابم‏
مرا اندر مشام جان برآید
گمانم کربلا شد عمه نزدیک‏
که بوى مشک و ناب و عنبر آید
بگوشم عمه از گهواره گور
در این صحرا صداى اصغر آید
مهار ناقه را یکدم نگهدار
که استقبال لیلا اکبر آید
مران اى ساربان یکدم که داماد
سرِ راه عروس مضطر آید
حسین را اى صبا برگو که از شام‏
بکویت زینب غم پرور آید.
ولى اى عمّه دارم التماسى‏
قبول خاطر زارت گر آید
که چون اندر سر قبر شهیدان‏
تو را از گریه کام دل برآید
در این صحرا مکن منزل که ترسم‏
دوباره شمر دون با خنجر آید
کند جودى به محشر، محشر از نو
اگر در حشر ما این دفتر آید.۱۱*

سکینه مرثیه سراى عشق‏

روزهاست که زائران سیاه‏ پوش نینوا، زانوان غم در بغل دارند. چه جانسوز است قبر به قبر سیرکردن آن کبوترانِ باغستانِ ولایت! و چه زیباست و عبرت‏ انگیز، عشق و وفاى زنان و مردانِ این دودمان!
آنها که هنوز سیلاب خون و دریاى عطش را از یاد نبرده ‏بودند؛ با اشک چشم و سوز دل، غبار از حرم کربلائیان سرافراز، زدودند. و اینک به فرمان سیدعابدان و پیشواى ساجدان، برآنند که با قبور شهیدان وداع کنند.

در آن واپسین لحظات حضور در لال ه‏زار عشق و خون، سکینه بار دیگر، زنان و کودکانِ آماده سفر را در فراسوى قبر شریف پدر، فرا مى‏خواند و در آن گیرودارِ وداع‏هاى جانسوز، محفل سوگوارى برپا مى‏ کند. بانوان شکسته دلِ خاندان وحى، با آه و ناله، قبر کاروان سالار خویش را حلقه مى‏زنند. در آن جمعِ محزون و داغدار، مرثیه‏ هاى سکینه تماشایى است:
اَلا یا کربلا نُودِعُکَ جِسماً
بِلا کَفَنٍ وَ لا غُسْلٍ دَفیناً
اَلا یا کربلا نُودِعُکَ رُوحاً
لاَِحْمَدِ وَالوَصِیِّى مَعَ الاَمیناً هان اى کربلا، با پیکرى وداع مى‏ کنیم که بدون غسل و کفن در این مکان دفن شده است!
هاى اى کربلا، همراه امین مان – امام سجادعلیه السلام– در مورد حسینى با تو وداع مى ‏کنیم که روح و وصیّ پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم بود.۱۲

پى‏نوشت‏ها:

۱٫معالى السبطین فى احوال الحسن و الحسین(ع)، محمد مهدى حائرى، جزء ۲، ص ۱۲۷ و ۱۲۹٫
۲٫ الوقایع والحوادث، شیخ محمدباقر ملبوبى، ج ۳، ص ۱۳۱٫
۳٫سوگنامه آل محمد(ص)، محمد محمدى اشتهاردى، ص ۳۱۰ به نقل از کبریت احمر، ص ۱۶۲٫
۴٫ همان.
۵٫ معالى السبطین، جزء ۲، ص ۱۳؛ الوقایع و الحوادث، ج ۳، ص ۱۹۲٫
۶٫ همان، جزء ۲، ص ۲۹ و ۹۰؛ سوگنامه آل محمد(ص)، ص ۳۷۱؛ به نقل از تذکرهالشهداء، ملاحبیب اللّه کاشانى، ص ۳۴۹٫
۷٫ الوقایع والحوادث، ج ۳، ص ۲۶۹؛ معالى السبطین، جزء ۲، ص ۳۱؛ سوگنامه آل محمد، ص ۳۹۸ به نقل از منتهى الآمال، ج ۱، ص ۲۹۳٫
۸٫ سوگنامه آل محمد(ص)، به نقل از وقایع الایام خیابانى، ص ۲۹۲٫
۹٫ معالى السبطین، جزء ۲، ص ۹۶؛ سوگنامه آل محمد(ص)، ص ۴۵۶٫
۱۰٫ لهوف، سیدبن طاووس، ترجمه محمدطاهر دزفولى، ص ۳۴۴؛ سوگنامه آل محمد(ص)، ص ۴۸۴ به نقل از بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۴۰٫
۱۱٫ سوگنامه آل محمد(ص)، ص ۴۹۸، به نقل از تذکرهالشهداء، ص ۴۳۸٫
* کلیّات جودى خراسانى، ص ۱۵۲٫
۱۲٫ معالى السبطین، جزء ۲، ص ۱۱۸؛ سوگنامه آل محمد(ص)، ص ۵۱۱٫

منبع: کوثر , شماره  ۵۲ .

حضرت سکینه(سلام الله علیها)

سخن نخست

سَکینه، دختر امام حسین علیه السلام و مادرش رباب دختر امری ءالقیس است. نامش را امینه، امنیه و آمنه ذکر کرده اند و لقب وی را سکینه نهاده اند که به معنی وقار و سکون است.

سکینه همسر عبدالله اکبر، فرزند امام حسن و پسر عموی اوست که در روز عاشورا همراه امام حسین علیه السلام به شهادت رسید. از زمان ولادت حضرت سکینه علیها السلام اطلاع دقیقی در دست نیست؛ اما با توجه به فرمایش امام حسین علیه السلام خطاب به وی که فرمود: «تو بهترین بانوانی!» در می یابیم که وی در کربلا بانویی رشیده بوده و بین ده تا سیزده سال، سن داشته است.(1) آن حضرت حدود هفتاد سال عمر کرد و در سال 117 ق. در مدینه و بنابر قولی در راه حجّ عمره از دنیا رفت.(2)

خواهر سکینه، فاطمه و برادرانش امام زین العابدین، حضرت علی اکبر و عبدالله (علی اصغر) علیهم السلام اند.

رباب کیست؟

رباب همسر گرانقدر امام حسین علیه السلام، مادر عبدالله و سکینه و از زنان شایسته و نامدار تاریخ اسلام است. وی بانویی فاضله و محدّثه بود که همراه امام حسین علیه السلام و فرزندانش در کربلا حضور داشت. وی شاهد شهادت همسر و طفل شیرخواره اش بوده و رنج و مشقّات سفر کربلا را تحمّل نموده است. او وظیفه سنگین خویش را آن طور که مورد رضایت خدا و فرزند پیامبر بود، انجام داد. وی پس از آن به عنوان اسیر همراه دیگر زنان و دختران کاروان حسینی به کوفه و شام برده شد و در نهایت، به مدینه آمد و در آنجا اقامت گزید. رباب که از بهترین زنان عصر خویش بود، نزد امام حسین علیه السلام منزلتی عظیم داشت و شدّت علاقه امام به وی، به قدری بود که حضرت فرمود:

«من خانه ای را که سکینه و رباب در آن ساکنند، دوست دارم. علاقه مند به ایشان هستم و مال خود را برایشان خرج می کنم.»(3)

در مقابل، رباب هم که افتخار همسری امام حسین علیه السلام را داشت، این ارزش را حفظ نمود و بعد از واقعه عاشورا و شهادت همسرش با اینکه خواستگاران فراوانی داشت همه را رد کرد و گفت:

«پس از فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم همسری بر نمی گزینم.»(4)

او به تحقیق دریافته بود که هیچ کس نمی تواند همانند امامباشد و درس هایی را که او از مکتب انسان ساز حسینی فرا گرفته بود، دوباره برایش زمزمه کند. رباب به امام حسین علیه السلام بسیار وفادار بود و در حمایت و تبعیت از آن حضرت، زندگی کرد و پس از شهادت جانگدازش همراه دخترش سکینه، خیمه عزا برپا نمود و به اقامه عزای آن امام همام پرداخت. امام صادق علیه السلام در این باره می فرماید:

«هنگامی که امام حسین علیه السلام شهید شد، همسر آن حضرت، رباب، برایش مجلس سوگواری برپا نمود و همراه زنان و خدمتگزارانش چنان گریه کرد که اشک چشمانش خشک گردید.»(5)

غم و اندوه فقدان امام سبب شده تا رباب یک سال پس از واقعه عاشورا از دنیا برود.

علاّمه مامقانی، رباب را در زمره زنان راوی حدیث نام برده و می نویسد:

«نسبت به روایت وی، نهایت اعتماد است.»

یکی از مورّخان معاصر می گوید: او یکی از شاعران عرب و از برترین و برگزیده ترین زنان عصر خویش بود.(6)

رباب وقتی سر امام را در مجلس ابن زیاد مشاهده کرد، به شدّت منقلب شد و بنابر درخواستش هنگامی که سر را به او دادند، در آغوش گرفت و بوسید، از داغ امام گریست و اشعاری را زمزمه کرد که ترجمه اش چنین است:

آه! حسین من که از دستم رفت و داغش تا ابد بر دلم ماند. در کربلا نیزه ها به او هجوم آورده و تنش را به خاک و خون کشید. خداوند، جنایتکاران کربلا را سیراب نگرداند!(7)

مرثیه دیگر رباب در غم از دست دادن همسرش این گونه است:

آنکه را که فروغ بخش عالَمی بود، به خاک و خون افکندند و تنِ بی سر او را دفن کردند. خداوند، پاداش بسیار به تو عطا کند ای نواده رسول خدا! که با عزّت و شرف، سالار شهیدان گشتی و از خسران دور بودی! تو برای من کوهی بلند افراشتی که در پناهت آرام بودم و الطافت نسبت به ما قطع نمی شد. اکنون که تو رفتی، پدر یتیمان چه کسی باشد؟ و دستگیر محرومان که خواهد بود…؟(8)

عبدالله، برادر سکینه

عبدالله فرزند دیگر رباب و برادر سکینه علیها السلام است. امام وقتی یاران و افرادی از خانواده اش به شهادت رسیدند، تنها ماند و دیگر امیدی به یاری کسی نداشت، بنابراین برای خداحافظی به جانب خیمه ها آمد و اهل و عیالش را به صبر دعوت نمود و از آنها خواست قضا و قدر الهی را بپذیرند و از اطاعت پروردگار دل خوش باشند. وی سپس طفل شیرخواره اش را طلبید تا برای آخرین بار او را ببیند. حضرت زینب علیها السلام عبدالله را نزد امام علیه السلام آورد. آن حضرت فرزندش را به آغوش گرفت و گونه هایش را بوسید. هنوز وداع امام به پایان نرسیده بود که ملعونی از لشکر دشمن، گلوی عبدالله را نشانه گرفت و با تیر جفا پیکرش را به خون آغشته کرد. امام که از جسارت دشمن و شهادت مظلومانه آن طفل دل آزرده شده بود، مشتش را از خون گلوی او پر نمود و به طرف آسمان پاشید و فرمود:

«خداوندا! این مصیبت بر من آسان است، چون که در معرض دید تو است.»(9)

امام حسین علیه السلام برای دفن عبدالله قبری حفر کرد و تنِ غرقه به خونش را به خاک سپرد. نگاه پرمهر و غمبار سکینه و مادرش در وداع با قربانی شش ماهه، عظمت این مصیبت را دو چندان نمود.

امام زمان علیه السلام در «زیارت ناحیه مقدّسه» می فرماید:

سلام بر عبدالله شیرخوار که او را هدف تیر قرار دادند و در آغوش پدر به قتلش رساندند. خدا لعنت کند حرملة بن کاهلی را که تیر به سویش انداخت…

گلستان فضایل

سکینه از چشمه زلال دانش و معرفت امام حسین علیه السلام جرعه ها نوشید و به درجه ای از ایمان و باور دینی رسید که امام در توصیفش می فرماید:

غالب (اوقات) بر سکینه چنین است که با تمام وجود محو جمال ازلی است. ایّامش غرق در عبادت و راز و نیاز با پروردگار سپری می گردد.(10)

این تعریف، بیانگر مقام برجسته دختر امام حسین علیه السلام در راستای یقین به پروردگار متعال و گسستن از مشغولیات و دلبستگی های دنیای فانی است.

سکینه، گوهری مستور در صدف عفّت و حیا و آراسته به اخلاق محمّدی است. وی شأنش بالاتر از مدح ستایشگران و مقامش والاتر از وصف دوستداران است؛ زیرا او در کنف حمایت بزرگانی چون پدر و برادر رشیدش امام زین العابدین و حضرت علی اکبر علیهم السلام قرار داشت و راه تعالی روح و مبارزه با نفس را از آنها فرا گرفته بود.

یکی از نویسندگان معاصر آورده است: «سکینه بانویی جلیل القدر، با نجابت و دارای مقام و منزلتی بلند است.»(11)

بانو بنت الشّاطی می گوید:

«به حق که خانم سکینه به سبب اصل و نسب عالی و شرافت و منزلت بالایش، صاحب عزّت بی پایان و آشکاری است.»(12)

مورّخ شهیر، غیاث الدّین میرخواند در کتاب حبیب السّیر می گوید:

«حضرت سکینه دختر امام حسین علیه السلامرا به خاطر جمال ظاهری و کمال باطنی و حسن خلق، عقیلة القریش گفته اند.»

دختر امام حسین علیه السلام از شجاعتی قابل تحسین برخوردار بود. وی در برابر ظالمان سکوت نمی کرد و به انجام تکالیف الهی همّت می گمارد. او از هیاهوی تبلیغاتی هراسی به دل راه نمی داد و با صلابت فاطمی دشمن را خوار و رسوا می نمود، با دلیل و منطق سخن می گفت و حقّانیّت خویش را به اثبات می رساند.

روزهای جمعه، خالد بن عبدالملک، بر بالای منبر می رفت و به بدگویی از علی علیه السلام می پرداخت؛ این خبر به حضرت سکینه علیها السلام رسید، وی همراه خدمتگزارانش نزد خالد می آمد و در مقابلش ایستاده و او را سبّ و لعن می کرد.

نگهبانان خالد جرأت آزار رساندن به سکینه را نداشتند؛ اما همراهانش را اذیّت کرده و آسیب می رساندند. در مجلسی که مروان، امیرمؤمنان علیه السلام را سب نمود، با شهامت، او و اجدادش را لعنت کرد. دختر عثمان که در جلسه حاضر بود، رو به سکینه کرد و گفت: من دختر شهیدم! سکینه علیها السلام سکوت کرد و آنگاه که مؤذّن صدا به اذان بلند کرد و به عبارت: «اشهد انّ محمّداً رسول الله» رسید، خطاب به دختر عثمان فرمود: این، پدر من است یا پدر تو؟ دختر عثمان شرمسار گشت و گفت: «لافخر علیکم ابداً؛ من دیگر هرگز به شما فخر نخواهم کرد.»(13)

عظمت مقام و فصاحت و بلاغت کلام حضرت سکینه، به کسی اجازه گستاخی و توهین نمی داد و همگان را سرجای خود می نشاند. همان طوری که سخن گفتن عمّه اش زینب علیها السلام بر دهان کوفیانِ بی غیرت و بی وفا مهر سکوت زد و آنان را به حیرت واداشت.

راوی حدیث

در منابع تاریخی آمده است که سکینه علیها السلام از پدرش امام حسین علیه السلام و عمّه اش امّ کلثوم روایت نقل کرده و فائد مدنی مولی عبیدالله بن ابی رافع و فاطمه بنت الحسین از او حدیث نقل کرده اند. ابن عساکر به سند خود از فائد مدنی می گوید: سکینه دختر حسین بن علی از پدرش برای من این حدیث را گفت که پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم می فرماید:

حملةالقرآن عرفاء اهل الجنّة؛ (روز قیامت) حاملان قرآن، شناخته شدگان اهل بهشتند.»(14)

علاّمه مجلسی به سند خویش از بکر بن احنف، از فاطمه دختر علی بن موسی الرضا علیه السلام، و از فاطمه و زینب و امّ کلثوم، دختران موسی بن جعفر علیه السلام و آنها از فاطمه دختر امام صادق علیه السلام، از فاطمه دختر امام باقر علیه السلام، از فاطمه دختر امام سجاد علیه السلام، از فاطمه و سکینه دختران امام حسین علیه السلام و آنها از امّ کلثوم دختر علی علیه السلام، از فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم، از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم روایت می کند که فرمود:

در معراج که به آسمان رفتم، وارد بهشت شدم و به قصری از جواهر سفید رسیدم. این قصر دری داشت که با دُرّ و یاقوت تزئین شده بود و بر آن در پرده ای آویخته بود که چون سرم را بلند کردم، دیدم نوشته است: «خدایی جز الله نیست، محمّد صلی الله علیه وآله وسلم پیامبر خدا و علی، ولی و سرپرست مردم است.» بر پرده، این عبارت به چشم می خورد که: «خوشا به حال شیعیان علی!» وارد آن قصر شدم، پس در برابرم قصری دیگر دیدم از عقیق که دری از نقره و پرده ای بر آن قرار داشت. سرم را بلند کردم، این جمله را دیدم: «محمّد، پیامبر خداست و علی، وصیّ مصطفی.» و همچنین نوشته بود: «شیعیان علی را به سرشت پاک بشارت ده!» پس وارد قصر شدم، که ناگاه مقابلم قصری دیگر از زبرجد ظاهر شد که از آن زیباتر ندیده بودم. بر آن قصر دری بود از یاقوت سرخ که بالای آن لؤلؤ به چشم می خورد و روی در پرده ای قرار داشت. پرده را بالا زدم و این جمله را روی آن نوشته شده یافتم: «شیعه علی همان رستگارانند!» به جبرئیل گفتم: این قصر از آنِ کیست؟ او گفت:

ای محمّد! متعلّق به علی، وصی و پسر عمویت! مردم در روز قیامت پابرهنه و عریان محشور می شوند، جز شیعیان علی؛ مردم در صحنه محشر به اسم مادرانشان خوانده می شوند، غیر از شیعیان علی که به نام پدرانشان خوانده می شوند؛ زیرا آنها علی را دوست داشته اند و به این خاطر، سرشتشان پاک گردیده است.(15)

محبوب دل پدر

سکینه در خاندانی بزرگ که خداوند مقامشان را رفعت بخشیده بود، رشد نمود. تمسّک به راه مستقیم الهی و تبعیّت از احکام حیات بخش قرآن، او را به کمال انسانیّت رسانید و سبب شد هم طراز عقیله بنی هاشم، زینب کبری علیها السلام از پیام آوران کربلا گردد؛ به طوری که دشمنان به شخصیّت با صلابتش معترفند و دوستداران اهل بیت علیهم السلام به وجودش مفتخر.

اخلاق نیک و خصال پسندیده این بانوی نمونه، وی را در نظر پدر که مربّی صالح و کاملی بود، عزیز نمود و چون ستاره ای فروزان در آسمان خاندان امام درخشید و همه را شیفته رفتار شایسته خود کرد. امام حسین علیه السلام که آگاه به ضمیر انسان ها و معیار سنجش اعمال است، سکینه را با زیباترین لقب، یعنی «خیرة النّساء» خواند و با عنایتی خاص مقام و منزلت وی را در مواقف بسیار، بر دیگران آشکار نمود.

دلبستگی و مهر امام نسبت به سکینه، در آخرین خداحافظی از خیمه ها، قابل توجّه و تأمّل است. وقتی آن حضرت نزدیک خیمه ها رسید، فرمود:

«ای زینب! ای امّ کلثوم! ای سکینه! علیکنّ منّی السّلام.»

چون اهل بیت صدایش را شنیدند، برای وداع گرداگرد امام حلقه زدند. علاقه فراوان سکینه به پدر، عنان اختیار را از کفش ربود، دست هایش را بر سر فرود آورد و گفت: پدرجان! آیا تن به مرگ داده ای که این گونه خدا حافظی می کنی؟ ما، بعد از تو به چه کسی پناهنده شویم؟

سخنان عاطفه برانگیز دختر، بر قلب پدر، سنگین آمد و از بی تابی فرزندش گریست و فرمود:

«ای نور دیده ام! چگونه تسلیم مرگ نشود کسی که یار و یاوری ندارد؟»

صحبت های امام برای سکینه که بوی فراق و تنهایی می داد، او را از جمع حاضر جدا کرد و در حالی که آرام آرام می گریست، به گوشه خیمه رفت! شاید قصدش این بود که قلب پدر را بیش از این غصّه دار نکند. امام حسین علیه السلام با مشاهده این وضع از اسب فرود آمد و سکینه را نزد خویش خواند و او را به سینه چسباند و اشک هایش را پاک نمود و فرمود:

«ای سکینه! بدان که بعد از من گریه زیادی در پیش خواهی داشت؛ اما تا هنگامی که جان در بدن دارم، با این اشکِ جانگدازت، دلم را آتش نزن! آن زمان که کشته شدم، تو که بهترین زنان هستی، سزاوارترین فرد به گریستن بر منی!»

لفظ جمع در اینجا، بیانگر این است که سکینه جزء بانوانی است که دلیلی واضح بر بالابودن مقامشان وجود دارد، مانند حضرت زهرا علیها السلام و زینب علیها السلام.(16)

کاروان کربلا

سکینه بلایای سنگین روز عاشورا را با دلی استوار و اراده ای پولادین تحمّل نمود. این توان، برخاسته از باطن پاک و توجّه کامل او به ذات احدیّت بود، همان گونه که امام حسین علیه السلام درباره اش فرموده: «دخترم، دائم محو جمال الهی است.» مطمئنّاً اگر امام بردباری او را محک نزده بود و به درجه ایمانش واقف نبود، او را همراه خویش به سفری پرحادثه نمی برد تا مبادا از آن حوادث دهشت بار روحش متزلزل شده و دینش دستخوش دگرگونی گردد. سکینه به مرتبه ای از یقین و رضای الهی رسیده بود که کشته شدن پدر و برادرها و عموها را دید، اما لب به شکایت نگشود و آن مصائب را لطف الهی دانست.

وی نظاره گر وقایع عاشورا بود. او ندای کمک خواهی پدرش را که مظلومانه یار و یاور می طلبید، شنید و با تمام وجود، درد بی کسی مادر، خواهر، عمّه ها و زنان را چشید و با اینکه در اوان جوانی بود، سرپرستی دختران کوچکتر از خود را به عهده گرفت و به دلداری آنها پرداخت. با آنکه عطش تا عمق وجودش پنجه افکنده بود، دلیرانه مقاومت کرد و از بی آبی، شکوه ننمود.

او پس از شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام بالینش حاضر شد و با سوز دل، نوحه سرایی کرد و زمانی که پدرش عمود خیمه عباس علیه السلام را کشید، داغ سنگین این مصیبت را در خود مخفی نگه داشت تا دشمن خیال نکند فرزندان حسین علیه السلام مرعوب شده و شکیبایی را از دست داده اند. او به خدا دل بسته بود، با صبر قرین بود و از راه مستقیم الهی خارج نشد.

سکینه از اوّلین افرادی است که از شهادت امام مطّلع گردید. وقتی اسب بی صاحب امام، با زین واژگون و شیهه زنان به سوی خیمه آمد، او به استقبالش رفت و با زبان حال، احوال پدر را جویا شد. او به این فکر می کرد که: آیا لحظه آخر به امام آب دادند یا خیر؟ بغضِ فروخورده اش یکباره به خروش تبدیل شد و فریاد برآورد که: واقتیلاه! واابتاه! واحسیناه! واحسناه! و واغربتاه!

زمانی که دشمن، او و دیگر زنان را به قتلگاه برد تا از کنار کشتگان عبور دهد، او ناگهان بر پیکر خونین پدر افتاد و او را به آغوش گرفت و طوری گریست که دوست و دشمن گریان شدند. عمر بن سعد فرمان داد با زور و تهدید دختر امام حسین علیه السلام را از بدن پدر جدا نموده و همراه بقیه مصیبت دیدگان به اسارت برند. سکینه می گوید:

وقتی پیکر پدرم را در آغوش گرفتم، از حلقوم بریده اش این ندا را شنیدم که می گفت:

شیعتی ما ان شربتم ماء عذبٍ فاذکرونی

او سمعتم بغریبٍ او شهیدٍ فاندبونی (17)

شیعیان من! هر زمان که آب گوارایی نوشیدید، مرا به یاد آورید و اگر سرگذشت غریب و شهیدی را شنیدید، بر من بگریید!

تبلیغ در اسارت

حفظ ارزش های دینی، جزء اهداف مقدّس رهبران الهی است. آنها در نشر آیین محمّدی به اقتضاء زمان و مکان کوشیده اند. فرزندان اهل بیت علیهم السلام نیز چون اجداد خویش با پیش گرفتن روش صحیح در میدان رویارویی حقّ و باطل، دشمن را رسوا نموده و با پاسداری از خون شهیدان، هدف مقدّس آنها را زنده نگه داشته اند.

دختر امام حسین علیه السلام می دانست پدر بزرگوارش به خاطر امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با بدعت ها و انحرافات دینی و اجتماعی قیام نموده، بنابراین دیدن سر بریده امام بر نیزه، او را نگران نساخت؛ اما وقتی چشم نامحرمان به ساحت مقدّس اهل حرم افتاد، کوشید از آن نگاه ها در امان بماند.

سهل بن ساعد انصاری- از اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم – در چگونگی ورود اهل بیت علیهم السلام به شام می گوید:

من قصد رفتن به بیت المقدّس را داشتم. چون نزدیک شام رسیدم، دیدم مردم، شهر را آذین بسته و به جشن و سرور پرداخته اند. سؤال کردم: آیا برای شامیان عیدی هست که من اطلاع ندارم؟ پاسخ شنیدم: ای پیرمرد! از بیابان آمدی؟ گفتم: من سهل بن ساعدی هستم و رسول خدا را دیده ام. گفتند: عجب است که آسمان، خون نمی بارد و زمین، اهلش را فرو نمی برد! گفتم: مگر چه شده؟ گفتند: این، سر حسین است که از عراق هدیه آورده اند! جلوتر رفتم، پرچم هایی دیدم که در بین آنها سری بر نیزه است. او شبیه ترین افراد به پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم بود و پشت سر آن، بانوانی بر شترانی بی پوشش سوار بودند. نزدیک تر رفتم. از نخستین زن پرسیدم: کیستی؟گفت: من سکینه، دختر حسینم. گفتم: من سهل ساعدی از اصحاب جدّت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم هستم، اگر حاجتی داری برآورم! فرمود: به حامل سر بگو جلوتر رود تا مردم به تماشای آن بپردازند و چشمانشان به حرم پیامبر نیفتد! سهل می گوید: من نزد آن نیزه دار رفتم و مبلغی به او دادم و گفتم: سر را جلوتر از زنان ببر. و او پذیرفت.(18)

آری، همچنان که جدّه اش حضرت زهرا علیها السلام تا لحظه های آخر زندگی به پاسداری از فرامین الهی کوشید و در نظر هیچ نامحرمی ظاهر نشد، او نیز در بحرانی ترین لحظات حیات، تابع دستورات الهی بود؛ گرچه حوادث آن روزها کافی بود تا کوه را از هم بپاشد و زمین و آسمان را درهم کوبد.

اسیران آل رسول را در حالی که به ریسمان بسته شده بودند و از میان جمعیت عبور می دادند، وارد مجلس یزید کردند. جفاکاران شام که از بزرگی، شکوه و ابّهت آنها در شگفت مانده بودند، پرسیدند: شما چه کسانی هستید؟ سکینه فرمود: ما اسیران، از خاندان محمّد صلی الله علیه وآله وسلم هستیم!(19)

تبلیغ روشنگرانه، با بیان موجز و مختصر جهت بیداری خفتگان در غفلت، از رسالت های مهمّ بازماندگان واقعه عاشورا بود. دختر امام حسین علیه السلام با سخن کوتاه «ما اسیران آل محمّدیم»، مردمِ مسخ شده از تبلیغات پوچ و پرهیاهوی یزید را به تفکّر واداشت که: اگر اینها آل محمّدند، چرا اسیر شده اند؟ بنابراین، یزید در مواقف مختلف با اقدامات سنجیده و درستِ وابستگان امام علیه السلام رسوا می شد و جوانه های هوشیاری در دلها و افکار مردم شام روییدن آغاز می کرد.

حضرت سکینه علاوه بر بیدارگری های غیر مستقیم، در برابر دید همگان مقابل ظالمان می ایستاد. وی وقتی سر بریده فرزند زهرا علیها السلام را مقابل یزید مشاهده کرد که او با جسارت بدان هتاکی می کند و شعر پیروزی می سراید، فریاد برآورد و گفت:

به خدا، سخت دل تر از یزید ندیدم و کافر و مشرکی بدتر و جفاکارتر از او نیست.(20)

آنگاه که یزید در مورد پدرش گفت: حسین، حق را منکر شد و قطع رحم نمود و در ریاست و رهبری با من ستیز کرد. در پاسخش فرمود:

ای یزید! از کشتن پدرم خوشحال نباش! او مطیع خدا و رسول بود و دعوت حق را اجابت کرد و به سعادتِ شهادت نائل آمد! ولی روزی خواهد آمد که تو را بازخواست می کنند، خود را برای پاسخگویی آماده کن! ولی تو چگونه می توانی پاسخ دهی؟(21)

دختر امام حسین علیه السلام دریافته بود که ستمگران یزیدی و ناسپاسان کوفی برای اسیران حُرمتی قائل نیستند و یزید ظالم به جز انتقام گیری از امام و ذرّیه اش هدفی ندارد. مصیبت دشت نینوا و شهادت پدر و برادرها عواطف وی را تحت تأثیر قرار داد؛ به ویژه زمانی که یزید ملعون بر لب و دندان امام چوب زد و با آن ضربه ها، روح و روان ریحانه بتول را جریحه دار نمود. او به ناچار همراه خواهرش (فاطمه) به دامن عمّه شان زینب پناهنده شده و گفتند:

«یا عمّتاه انّ یزیداً اینکت ثنایا ابینا بقضیبه؛ عمّه جان! یزید با چوبدستی دندان های پدرمان را می زند.»

و این استمدادطلبی، حکایت از این دارد تا عمّه نگذارد او چنین کند! نفس فاطمی و علوی، دختر علی 7 آنها را به آرامش دعوت نمود و غیورانه در مقابل یزید ایستاد و فرمود: آیا چوب می زنی؟ دستت بشکند! این سر و صورت از چهره هایی است که سال های طولانی برای خدا سجده کرده است!(22)

رؤیای حضرت

حضرت سکینه علیها السلام می گوید:

در یکی از شب ها که در شام بودم، خوابی دیدم طولانی. در آخر آن خواب، زنی را مشاهده کردم که دست بر سر نهاده و نالان است. پرسیدم: این بانو کیست؟ گفتند: فاطمه دختر محمّد رسول خدا و مادرِ پدر تو است! گفتم: به خدا، نزد او می روم و از آنچه با ما کردند، به وی شکایت می کنم. پس نزد او رفته، مقابلش ایستادم و گریستم و گفتم: مادرجان! حقّ ما را منکر شدند، جمع ما را از هم جدا کردند و حُرمت ما را نگه نداشتند! مادرجان! به خدا، پدرم حسین را کشتند!

پس آن بانو به من فرمود:

سکینه جان! دیگر سخن مگو که دلم را سخت لرزاندی و قلبم را پاره کردی! این پیراهن پدر تو است، آن را نگه داشته ام تا زمانی که خدا را ملاقات کنم!(23)

بازگشت به کربلا و مدینه

اوضاع و احوال اجتماعی با سخنرانی ها و بیدارگری های اهل بیت علیهم السلام تغییر یافت؛ یزید سمبل جنایت و غاصب حقّ امام شناخته شد و مورد نکوهش و لعن مردم واقع گردید. ماندن اسیران در شام، سبب سرنگونی حکومت ظالمانه یزید می شد و آبروی بنی امیه را بیش از پیش، از بین می برد؛ بنابراین یزید تصمیم گرفت هرچه زودتر مقدّمات بازگشت خاندان امام علیه السلام را به مدینه فراهم کند. سکینه، همراه با دیگر اسیران به سوی مدینه رهسپار شد. وقتی کاروان اسیران به عراق رسیدند، از راهنما خواستند از کربلا برود تا آنها به زیارت عزیزانشان بپردازند. در مدّت سه شبانه روز که اهل بیت علیهم السلام در کربلا بودند، روز و شب به نوحه خوانی می گذشت و گریه و زاری می کردند و از کنار قبری به کنار قبری دیگر می رفتند.(24)

هنگام ترک آن سرزمین، سکینه بسیار گریست و بانوان را به وداع با مرقد شریف امام فراخواند و چنین نوحه سرایی کرد:

ای کربلا! با تو در مورد پیکری وداع می کنیم که بدون غسل و کفن در این مکان دفن شد! ای کربلا! ما همراه امینمان (امام سجّاد علیه السلام) با تو وداع می کنیم، در مورد حسینی که روح پیامبر و روح وصیّ او حضرت علی علیه السلام بود.(25)

ای کربلا! با تو در مورد پیکری وداع می کنیم که بدون غسل و کفن در این مکان دفن شد!

وقتی سکینه علیه السلام به مدینه رسید، همراه زنان بنی هاشم جامه سیاه پوشید و مجلس عزا برپا نمود و با نقل حادثه خونین کربلا از نهضت جاودانی امام حسین علیه السلام دفاع کرد. مجالس وعظ و سخنرانی او موجب بیداری وجدان های به خواب رفته و شناخت راه سعادت برای انسان های مشتاقِ هدایت شد. دختر امام حسین علیه السلام همراه مادرش رباب، عمّه ها و دیگر بانوان، مورد توجّه مردم مدینه بود. مشکلات مردم به دست آنها حل می گردید و خوشه چینی از خرمن سبز تعالیم حسینی و مکتب رهایی بخش اسلام به وسیله آنها برای مردم محقّق می شد. گذران روزها، ماه ها و سال ها، خاطره سوزناک کربلا را از ذهن مسافران این سفر پربلا پاک نکرد. زنان هاشمی جلسات عزاداری را قطع نکردند و با حزن و اندوه، آن روزها را به یاد می آوردند. امام صادق علیه السلام فرمود:

هیچ بانوی هاشمی، سرمه به چشم نکشید و خضاب نساخت و از خانه هیچ فرد بنی هاشم تا پنج سال دودی بلند نشد تا اینکه عبیدالله بن زیاد به هلاکت رسید.(26)

خانم سکینه علیها السلام در خانه امام سجّاد علیه السلام زندگی می کرد؛ خانه ای که صاحب آن برای گریه بر «سیّدالشّهدا» روز و شب نمی شناخت. زمانی که از امام می خواستند کمتر بگرید تا چشمانش آسیب نبیند، می فرمود:

چگونه نگریم در حالی که دیدم خواهران و عمّه هایم در عصر عاشورا از این خیمه به آن خیمه می دوند؟!

به این ترتیب، حضرت سکینه علیها السلام در مدّت عمرش در شهر پیامبر و در منزل برادرش، امام سجّاد علیه السلام زندگی کرد و به ترویج و نشر راه امام حسین علیه السلام پرداخت.

آرامگاه

سرانجام حضرت سکینه علیه السلام در پنجم ربیع الاوّل 117 ق. دنیا را وداع گفت و روح مطهّرش در بهشت برین سکنا گزید.

آرامگاه آن بانوی گرامی در قبرستان بقیع (مدینه) است؛ وی هنگام انجام عمره، در مکّه رحلت کرده است. و گروهی نیز بر این باورند که: آرامگاه او در مقبره باب الصّغیر (دمشق) می باشد، که هم اکنون زیارتگاه شیعیان می باشد…(27)

پی نوشت ها:

1. حضرت سکینه و…، علاّمه مقرّم، ص 262.

2. همان، ص 263.

3. محدّثات شیعه، دکتر غروی نایینی، ص 210.

4. ریاحین الشّریعه، ج 3، ص 315 و 316.

5. تذکرةالخواص، ص 150.

6. اصول کافی، ج 1، ص 462؛ بحارالانوار، ج 45، ص 17.

7. محدّثات شیعه، ص 176.

8. ریاحین الشّریعه، ج 3، ص 315.

9. نفس المهموم، ص 161.

10. اسعاف الراغبین، در حاشیه نورالابصار، ص 202.

11. اعلام النّساء، ج 2، ص 202.

12. تراجم سیّدات بنت النّبوّه، ص 956.

13. همان، ص 157.

14. همان، ص 155.

15. بحارالانوار، باب فضل الشّیعه، ج 65.

16. نفس المهموم، ص 160.

17. مصباح، کفعمی، ص 376.

18. نفس المهموم، ص 205.

19. همان، ص 206.

20. همان، ص 207.

21. منتخب، طریحی، ص 457.

22. معالی السّبطین، ج 2، ص 156.

23. ریاحین الشّریعه، ج 3، ص 280 – 278؛ نفس المهموم، ص 217.

24. مقتل الحسین(ع)، مقرّم، ص 471.

25. معالی السّبطین، ج 2، ص 198.

26. بحارالانوار، ج 10، ص 293.

27. ریاحین الشریعه، ج 3، ص 280 و 281.

منبع :فرهنگ كوثر – بهار 1384، شماره 61 – نگاهی به زندگی حضرت سکینه(س).