سنی

نوشته‌ها

اختلاف شیعه و سنی در جملات اذان

 

اشاره:

در بین شیعه و سنی در جملات اذان اختلاف وجود دارد . مثلاً در مذهب شیعه شهادت به ولایت امام علی (علیه السلام) و جمله حی علی خیر اعمل وجود دارد امام در اذان اهل سنت این بندها وجود ندارد و در اذان صبح اهل سنت الصلاه خیر من النوم  گفته می شود.  در این نوشته به علت این اختلاف اشاره شده است.

 

دین مبین اسلام برای دعوت پیروان خود جهت انجام فریضه نماز به شعار پرمحتوای اذان و اقامه سفارش نموده، شعاری که با نام خدای بزرگ آغاز می گردد و با شهادت به وحدانیت و یگانگی آفریدگار جهان و گواهی به رسالت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) اوج می گیرد و با دعوت به فلاح و رستگاری و عمل نیک و نماز و یاد خدا پایان می پذیرد.

این شعار توحیدی از طریق وحی و توسط جبرئیل برای پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) آورده شد.[۱]  بر این مطلب، همه شیعه اجماع دارند که اذان از طریق وحی بر پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) رسیده است و حال آنکه اهل سنت بر این باورند که اذان از طریق رؤیا گرفته شده است و اینکه از رؤیای چه کسی گرفته شده است اختلاف نظر دارند. بعضی این رؤیا را به «عبدالله بن زید» و بعضی به «عمر بن خطاب» و بعضی به «ابی بن کعب» نسبت داده اند. ولی همه آنها مردود است. به دلیل روایاتی که از امامان معصوم (علیهم السلام) رسیده است.[۲]

در حدیث صحیح زراره و فضیل بن یسار از امام محمد باقر (علیه‌السلام) آمده است که حضرت فرمودند: «وقتی پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) به معراج رفت و به «بیت المعمور» که رسید وقت نماز، جبرئیل اذان و اقامه گفت، رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) در پیش ایستاد، پیامبران و فرشتگان پشت سر آن حضرت به نماز ایستاده و اقتدا کردند. در این حدیث امام باقر (علیه‌السلام) پس از بیان چگونگی اذان و اقامه فرموده اند: پس پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در زمین دستور داد که بلال اذان گو باشد، او نیز تا هنگام وفات پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) اذان می گفت».[۳]

بعد از اینکه اشاره ای به سابقه تاریخی تشریع اذان از نظر شیعه و اهل سنت شد اشاره ای به محتوای اذان اولیه (که در عصر پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) گفته شده و در احادیث نیز بیان شده است می شود.

از امام صادق (علیه‌السلام) وارد شده است که حضرت فرمودند: وقتی که در معراج وقت نماز شد جبرئیل اذان گفت و گفت: الله اکبر، الله اکبر، سپس ملائکه گفتند: الله اکبر، الله اکبر و وقتی گفت: اشهد ان لا اله الا الله، ملائکه گفتند: خلع الانداد، وقتی که جبرئیل گفت: اشهد انّ محمدا رسول الله ملائکه گفتند: نبی بعث، وقتی جبرئیل گفت: حی علی الصلاه ملائکه گفتند: حث علی عباده ربه، وقتی جبرئیل گفت: حی علی الفلاح، ملائکه گفتند: افلح من اتبعه.[۴]

در روایت دیگر ادامه می دهد که جبرئیل بعد از حی علی الفلاح، حی علی خیر العمل و دو مرتبه الله اکبر و دو مرتبه لا اله الا الله را نیز در اذان گفت.[۵]

بنابراین در اذان اولیه نه «اشهدان ان علیا ولی الله» بوده و  نه الصلاه خیر من النوم. ولی اینکه چرا این دو عبارت در اذان شیعه و سنی وارد شده است باید گفت: فقهای شیعه همگی در کتب فقهی خود، اعم از استدلال و غیره تصریح می کنند که شهادت بر ولایت علی (علیه‌السلام) جزء اذان و یا اقامه نیست و هیچ کس حق ندارد آن را به عنوان جزء آن دو بر زبان جاری کند.[۶] ولی از آنجا که شهادت به ولایت علی (علیه‌السلام) شرط ایمان و ولایت است گفتن آن در اذان بدون قصد جزئیت بلامانع است. چنانکه از برخی روایات استفاده می شود که در زمان خود پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) برخی اصحاب در اذان شهادت به ولایت علی (علیه‌السلام) می دادند.

یکی از اصحاب به خدمت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) رسید و عرض کرد: یا رسول الله، امروزه موضوعی را شنیدم که قبلا نشنیده بودم، حضرت فرمود: آن موضوع چیست؟ عرض کرد: دیدم سلمان در اذان، پس از «شهادتین» به ولایت علی (علیه‌السلام) نیز شهادت داد:

حضرت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در جوابش فرمود: «سمعتم خیرا» چیز خوبی شنیده اید.[۷]

بنابراین شیعه چیزی را اضافه بر آنچه که بر پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) وحی شده به عنوان اذان و اقامه، اضافه نمی کند و اگر در اذان شهادت به ولایت علی (علیه‌السلام) می دهد بدون قصد جزئیت اذان این ذکر را بیان می کند و آن را شرط ایمان و ولایت می داند بر عکس اهل سنت که بعد از رحلت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) جزئی از اذان را حذف کرده و جزء دیگری جایگزین آن نمودند و این امر را به دستور خلیفه دوم انجام دادند. چنانکه تاریخ و روایات صحیح از طریق شیعه و سنی بر این امر که «حی علی خیر العمل» جزء اذان بوده است. گواهی می دهند.[۸] در حالی که در دوران خلافت خلیفه دوم به تصور اینکه مردم با شنیدن آن گمان می برند که نماز بهترین عمل ها است و دیگر به سراغ جهاد نمی روند آن را حذف کرد و به همین حالت باقی ماند.[۹]

و دیگر اینکه جمله «الصلوه خیر من النوم» در زمان رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) جزء اذان نبوده و بعدها بر فصول آن اضافه گردیده است چنانکه شافعی گفته است:

«اکره فی الاذان الصلوه خیر من النوم لأن ابا محذوره لم یذکره».[۱۰] برای من خوشایند نیست که در اذان بگویم الصلوه خیر من النوم (نماز بهتر از خواب است)؛ زیرا ابا محذوره؛ یکی از راویان و محدثان، آن را در حدیث خود نیاورده است.

عمر بن خطاب بر روی منبر مردم را مورد خطاب قرار داد و گفت:

«ای مردم! سه چیز در زمان رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) بود که من آنها را نهی و تحریم می کنم و انجام دهنده آنها را به مجازات می رسانم. آنها عبارتند از: «متعه زنان» «متعه حج» و «حی علی خیر العمل».[۱۱]

بنابراین می توان این گونه نتیجه گرفت که از آنجا که اذان شیعه با توجه به اینکه فصل «اشهد ان علیا ولی الله» طبق نظر همه فقهای شیعه جزء اذان نیست و اگر هم گفته نشود خللی به اذان و اقامه وارد نمی شود ولی بهتر است گفته شود، لذا همه اجزای آن به همان صورت اولی که بر پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) وحی شده است باقی مانده ولی اذانی که اهل سنت می گویند نسبت به اذانی که در زمان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) تشریع شد هم نقیصه دارد، حذف «حی علی خیر العمل» و هم اضافه دارد «الصلوه خیر من النوم» چنانچه برخی از رهبران فرقه های اهل سنت هم به گفتن فصل اضافه در اذان اکراه دارند لذا اذان شیعه صحیح تر و کامل تر است.

پی نوشت:

[۱]. سیوطی، جلال الدین، الدرالمنثور، جده، دارالمعرفه، ۱۳۶۵ش، ج۲، ص۲۹۴.

[۲]. مجلسی، محمد تقی، روضه المتقین، تهران، انتشارات بنیاد فرهنگ اسلامی، بی تا، ج۲، ص۲۱۳ و ۲۱۸.

[۳]. حر عاملی، وسائل الشیعه، قم، آل البیت، ۱۴۱۴ق، ج۵،ص ۳۶۹ و ۴۱۶.

[۴]. شیخ صدوق، معانی الاخبار، تهران، انتشارات اسلامی، ۱۳۶۱ش، ص۳۸۷.

[۵]. شیخ طوسی، الاستبصار، قم، دارالکتب الاسلامی، ۱۳۶۳ش، ج۱، ص۳۰۵ و ۳۰۶.

[۶]. نجفی، محمد حسن، جواهر الکلام، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۶۷ش، ج۹، ص۸۶.

[۷]. نمازی، شیخ علی، مستدرک سفینه البحار، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۱۹ق، ج۶، ص۸۵.

[۸]. متقی هندی، کنزالعمال، بیروت، موسسه الرساله، بی تا، ج۸، ص۳۴۲.

[۹]. الحوشی، سید بدر الدین، رسائل سید بدر الدین، بی جا، بی تا، ص۱۱.

[۱۰]. علامه حلی، نهج الحق و کشف الصدق، قم، موسسه دارالهجره، بی تا، ص۳۵۱.

[۱۱]. طبری، محمد بن جریر، المستر شد، قم، موسسه الثقافه، الاسلامیه، بی تا، ص۵۱۶.

 مقایسه تعصب بین شیعه و سنی نسبت به همدیگر

اشاره:

برخی ممکن است تصور کنند که علمای شیعه نسبت به برادران دینی خود از اهل سنت تعصب نشان می دهند. بدون شک مسلمانان از گذشته تا حال از لحاظ اعتقادی و فقهی در برخی مسائل اختلاف داشته و فرقه های مختلفی را به وجود آورده اند. اما اینکه پیروان کدام مذهب و با چه انگیزه ای علیه همدیگر تعصب می ورزند در این نوشته به این مطالب اشاره شده است.

 

 در مسئله تعصب میان مذاهب دو معضلی که باعث این پدیده شوم شده و می شود بیان می گردد:

۱. اینکه دچار سوء تفاهمات زیادی نسبت به همدیگر و درک نکردن همدیگر آنچنان که هست بوده و هستند و تهدیدی که از ناحیه سوء تفاهمات بیجا و خوب درک نکردن یک دیگر متوجه مسلمانان است بیش از آن است که از ناحیه خود اختلافات مذهبی (کلامی و فقهی) متوجه آن ها است چون مسلمانان از نظر اختلافات مذهبی طوری نیستند که نتوانند وحدت داشته باشند و نتوانند با یک دیگر برادر و مصداق آیه شریفه انما المؤمنون اخوه باشند؛ زیرا خدای همه یکی و همه می گویند لا اله الاّ الله و همه به رسالت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، ایمان داشته و سلسله نبوت را به او پایان یافته می دانند و دین او را خاتم ادیان می شناسند، همه قرآن را کتاب مقدس آسمانی خود می دانند و آن را تلاوت و بر اساس آن تشکیل خانواده داده و اولادشان را تربیت می نمایند و هم‌چنین مثل هم اموات شان را دفن می کنند و در ماه معین روزه می گیرند و به سوی قبله واحد نماز می خوانند و مراسم حج را مثل هم انجام می دهند و جز در امور جزئی، در انجام این کارها با هم تفاوتی نداشته و هم از یکنوع جهان بینی برخوردارند.

و لکن همان طوری که اشاره شد از جمله عواملی که بر اختلافات مسلمانان افزوده و آنان را نسبت به هم دچار کینه نموده و احساسات کینه توزی را در میان آنان به وجود آورده و یا شعله ور نموده است؛ تصورات غلطی بوده که فرقه های مختلف اسلامی درباره یک دیگر دارند و این تصورات وهمی و دروغ را مبنای قضاوت قرار دادن، موجب آن شده که برخی از مسلمانان تهمت، دروغ و مسخره نمودن را نسبت به هم روا داشته و از حدود منطق و انصاف خارج شوند در حالی که کمترین وظیفه یک مسلمان و حق برادران دینیش بر او و همانند او این است که همان امری را که اسلام در دعوت غیر مسلمان به اسلام، لازم دانسته و فرموده «با برهان و موعظه حسنه و جدال احسن به سوی صراط حق دعوت کن».[۱] باید نسبت به مسلمانان دیگر رعایت کند.

و می دانیم ثمره عمل به این دستور قرآن این است که زمینه اتحاد اسلامی را میان مسلمانان فراهم می کند و موجب وحدت اسلامی می گردد که قرآن بر آن تأکید نموده «وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ… [۲]» «و همگى به ریسمان خدا چنگ زنید، و پراکنده نشوید» و از تشتت و اختلاف منع کرده است: «وَ لَا تَکُونُواْ کاَلَّذِینَ تَفَرَّقُواْ وَ اخْتَلَفُواْ مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْبَینَاتُ[۳]» «و چون کسانى مباشید که پس از آنکه دلایل آشکار برایشان آمد، پراکنده شدند و با هم اختلاف پیدا کردند، و براى آنان عذابى سهمگین است‏».

آری نتیجه شناخت صحیح همدیگر و رو آوردن به منطق و خردگرائی همین است که شکاف های موجود میان مسلمانان به حداقل رسیده و وحدت اسلامی حکم فرما می شود چون منظور از وحدت فرقه های مختلف اسلامی و اجتناب از اختلاف نه به این معنی است که از مذاهب اسلامی یکی انتخاب و سائر مذاهب کنار گذاشته شود و نه منظور این است که مشترکات مذاهب اخذ و مفترقات همه آن ها کنار گذاشته شود و مذهبی جدیدی اختراع گردد بلکه منظور اتحاد پیروان مذاهب مختلف در عین اختلافات مذهبی است. چون اختلافات اعتقادی و غیره آن قدر نیست که مانع وحدت شود.

۲. معضل دومی که مسلمانان با آن دست و پنجه نرم می کنند این است که علاوه بر تبلیغات سوء دشمنان اسلام و بد معرفی کردن مذاهب اسلامی و نشان دادن چهره نامطلوب از آنان، متأسفانه در گذشته و حال آتش افروزان و انسان های متعصب و افراطی در میان خود مسلمانان بوده و هستند که کوشش آنان بر این بوده که بر بدبینی های مسلمین نسبت به دیگران روا داشته و تا سر حد تکفیر طرف مقابل پیش رفته اند و این امر خود ناشی از آن است که چنین افرادی از اهداف اساسی و اصولی اسلامی بی خبرند و یا خود را به بی خبری زده و دنبال اهداف شخصی خودشان هستند.

البته نمی توان انکار کرد که افراد متعصب و افراطی و ناآگاه از هویت دیگر مذاهب اسلامی کم و بیش در میان پیروان همه فرق و مذاهب اسلامی وجود داشته و دارد ولی اگر از انصاف دور نشده و خود را پشت پرده تعصب های جاهلی قرار ندهیم این گونه افراد که بدان اشاره شد و این قبیل نظر و دیدگاه در میان شیعیان به مراتب کمتر از انسان هایی است که در میان پیروان اهل سنت وجود دارد که به برخی اتهامات این دسته افراد نسبت به شیعیان و مذهب شیعه اشاره می شود:

۱. سید محمد رشید از علماء اهل سنت می گوید «شیعه از هر شکستی که نصیب مسلمین شود خوشحال می شود تا آنجا که پیروزی روس را بر مسلمین، شیعیان ایران جشن گرفتند». و نیز می گوید به وجود آورنده شیعه و اصول مذهب شیعه عبدالله بن سبا می باشد.[۴]

۲. علامه امینی(ره) از ابن تیمیه، آلوسی و قصیمی تهمت هایی را نسبت به شیعه نقل نموده و از جمله نقل کرده است که اینان می گویند: «شیعه برخی از اهل بیت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را از قبیل زید بن علی بن الحسین (علیه‌السلام) را دشمن می دارد.[۵]

۳. ابن حزم اندلسی می گوید شیعه یک گروه سیاسی بوده و اسلام آوردن شان بدان جهت بوده که جان شان را نجات بدهند و از این طریق شکستی را که از ناحیه اسلام دیده و دماغ شان به خاک مالیده شده بود جبران کنند.[۶]

۴. آلوسی از مفسرین اهل سنت می گوید: «شیعه قائل به جواز ارتکاب مفطرات روزه بعد از طلوع فجر هستند».[۷]

۵. شیعه ائمه را برتر از رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) دانسته و آنان را خدا می دانند و بعد از هر نماز با گفتن جمله «خان الامین؛ جبرئیل امین خیانت کرد» اظهار تأسف می کنند که چرا نبوت به علی (علیه‌السلام) نرسید و جبرئیل در رساندن مقام نبوت و پیامبری، خیانت کرد و آن را به محمد بن عبدالله (صلی‌الله علیه و آله) رساند.[۸]

۶. شهرستانی از علماء اهل سنت در کتاب ملل و نحل خویش با اینکه کتابی است گزارشی، نسبت به هشام بن حکم از متکلمین شیعه و از اصحاب امام صادق (علیه‌السلام) این نسبت ناروا را داده که ایشان قائل به تشبیه بوده و خدا را جسمی می داند به اندازه هفت وجب از وجب های خودش و نیز گفته هشام بن حکم قائل به الوهیت علی بوده و او را خدای واجب الاطاعه می داند.[۹]

۷. و بالاخره ابن عبد ربه از علماء اهل سنت شیعه را این گونه معرفی می نماید: شیعه یهود این امت است آنان اسلام را دشمن می دارند همان طوری که یهود نسبت به نصاری بغض می ورزند، آنان نه از روی علاقه و عمق دل ایمان آورده و نه بخاطر ترس از خدا بلکه ایمان آورده اند تا اسلام را نابود کنند.

آنان همانند یهودند که گفتند حکومت مخصوص آل داود است و اینان می گویند مخصوص آل علی (علیه‌السلام) است یهود گفتند جهاد در راه خدا وجود ندارد تا مسیح منتظر ظهور کند و شیعیان نیز می گویند جهادی وجود ندارد تا مهدی ظهور کند و همان طوری که یهود تورات را تحریف نمودند شیعه قرآن را تحریف کردند و هم چنانکه یهود جبرئیل را دشمن می دارند اینان هم او را دشمن می دارند چون معتقدند در مسأله رساندن وحی خیانت کرده است و…[۱۰]

همان طوری که اشاره شد در میان شیعیان نیز افراد متعصب ممکن است وجود داشته باشد اما در عین حال اگر برخی از مردم عادی و متعصب شیعه را نادیده بگیریم، اکثریت قاطع علماء و به تبع آنان سائر شیعیان بر این باورند که برادران آنان از اهل سنت محترم بوده و هستند و اخوت اسلامی هرگز محدود به جهان تشیع نمی باشند و در این جهت فرقی میان شیعه و سنی نیست لذا حکم به تکفیر اهل سنت به جزء فرقه ناصبی، از ناحیه علماء تشیع صادر نشده در حالی که در میان اهل سنت از گذشته تا حال کسانی چون آقای عادل الکبانی امام جماعت مسجد الحرام بوده و هستند که شیعه را کافر می دانند غافل از اینکه این گونه تکفیرها دشمنان اسلام را به اهداف شان می رساند و نیز غافل از اینکه قرآن به ما دستور می دهد که وحدت داشته باشید و از اختلاف و تشتت و دامن زدن به اختلافات پرهیز کنید.

پی نوشت:

[۱]. نحل / ۱۲۵.

[۲]. آل عمران / ۱۰۳.

[۳]. آل عمران / ۱۰۵.

[۴]. امینی، عبدالحسین، الغدیر، بیروت، دارالکتاب العربی، چاپ چهارم، ۱۳۹۷ق.

[۵]. همان، ص۲۶۸.

[۶]. ابن حزم اندلسی، ابی محمد علی، الفصل فی الملل و الاهوا و النحل، بیروت، دارصادر، چاپ اول، ۱۳۱۷ق، ص۱۱۵، ج۳، ص۲۶۶ و ۲۶۷.

[۷]. آلوسی، سید محمود، تفسیر روح المعانی، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ق، ج۱، ص۴۶۳.

[۸]. صافی گلپایگانی، لطف الله، صوت الحق و دعوه الصدق، بی تا، بی نا، ص۴۸.

[۹]. شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، ص۲۵ به نقل از: الغدیر، ج۳، ص۱۴۲.

[۱۰]. عبد ربه اندلسی، احمد بن محمد، عقد الفرید، بیروت، دارالفکر،بی تا، جزء ۲، ص۲۲۲.

منبع: نرم افزار پاسخ مرکز مطالعات حوزه.

نقش پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله و سلم) در تعیین امام از شیعه و سنی

اشاره:

امامت در لغت به معنای پیشوایی و رهبری است و در اصطلاح علم کلام عبارت است از ریاست همگانی جامعه در امور دین و دنیا(۱) و از نگاه مکتب اسلام از جایگاه خاصی برخوردار است. در قرآن کریم در مورد اعطای مقام امامت به حضرت ابراهیم آمده است «هنگامی که خداوند ابراهیم را با وسایل گوناگون آزمود و او به خوبی از عهده آزمایش برون آمد خداوند به وی فرمود: من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم»(۲)

امام باقر (علیه‌السلام) فرموده است: اسلام بر پنج چیز استوار است، نماز، زکات، حج، روزه و ولایت، زراره می‌گوید پرسیدم از میان آنها کدام برتر است، فرمود: ولایت برتر است زیرا ولایت کلید آنها است و صاحب ولایت راهنمایی به سوی آنها است.(۳)

از دیدگاه مذهب شیعه چنین مقام و ریاستی هنگامی مشروع خواهد بود که از طرف خدای متعال باشد. و کسی که اصالهً دارای چنین مقامی باشد معصوم از خطا در بیان احکام و معارف اسلامی و مصون از گناه خواهد بود. و در واقع امام معصوم همه منصب‌های پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) به جز نبوت و رسالت را دارد.

از دیدگاه شیعه امام برگزیده خدا است و خدا او را به چنین اصالتی شناخته و انتخاب و معرفی کرده است، پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نقش استقلالی در تعیین جانشین خود نداشته بلکه آن را به امر الهی، انجام دادند، زیرا اوست که می‌داند علم خدادادی و ملکه عصمت را به چه کسی عطا فرموده و اوست که اصالهً حق ولایت بر بندگانش را دارد. و می‌تواند چنین حقی را در مرتبه نازلتر به افراد واجدشرایط بدهد.

نقش پیامبر در تعیین امام فقط ابلاغ است زیرا بر حسب روایات متعدد پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) قبلاً مأمور شده بود که امامت امیرمؤمنان را رسماً اعلام کنند ولی بیم داشتند که مبادا مردم این کار را حمل برنظر شخصی آن حضرت کنند و از پذیرفتن آن سر باز زنند از این رو در پی فرصت مناسبی بودند که زمینه این کار فراهم شود. تا اینکه آیه شریفه نازل شد: «ای پیامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، کاملاً (به مردم) برسان و اگر نکنی رسالت او را انجام نداده‌ای خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم نگاه می دارد…»(۴) با نزول آیه، پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) دریافتند که زمان مناسب فرا رسیده و تأخیر بیش از این، روا نیست، از این رو در غدیرخم به انجام این وظیفه مبادرت ورزیدند.

این موضوع را بزرگان اهل سنّت از هفت نفر از اصحاب رسول خدا نقل کرده‌اند: زید بن ارقم، ابو سعید خدری، ابن عباس، جابر بن عبدالله انصاری، براء بن عازب، ابو هریره و ابن مسعود»(۵).

از دیدگاه اهل سنت مسأله امامت به مردم واگذار شده به این معنی که مردم می‌توانند برای اداره جامعه اسلامی از میان خویش شخصی را به عنوان امام انتخاب نمایند. قاضی ابوبکر باقلانی‌ می‌گوید: «اثبات امامت از دو راه امکان دارد نص و انتخاب، اما راه نص تمام نیست زیرا اگر پیامبر (صلی‌الله علیه و آله) کسی را به عنوان خلیفه تعیین می‌فرمود مردم به دستور وی گوش می‌دادند بنابراین امام به وسیله آرای مردم و اهل حل و عقد انتخاب می‌شود.»(۶) غافل از این که اگر قاضی ابوبکر باقلانی به احادیثی همچون غدیر، یوم‌الدار، منزلت و… توجه می‌کرد در مورد نص بر امامت چنین نظر نمی‌داد.(۷)

سعد‌الدین تفتازانی یکی از علمای بزرگ اهل سنت می‌نویسد: «یکی از راه‌های اثبات امامت قهر و غلبه است بدین صورت اگر شخصی دارای شرایط امامت باشد و بدون بیعت بر دیگران غلبه کند به حکومت می‌رسد.»(۸)

اهل سنت ویژگیهایی که شیعیان برای امام قائل‌اند برای خلفا قائل نیستند آنها نه عقیده ای به منصوب بودن امام از طرف خدا و پیامبر دارند و نه ادعای علم خدادادی و ملکه عصمت برای خلفاء قبول دارند.

حاصل سخن این که شیعه معتقد است که تعیین امام از جانب خداست و وظیفه پیامبر ابلاغ آن است اما اهل سنت تعیین امام را از شئون مردم می‌دانند و با این ترتیب رأی مردم را می‌خواهند در برابر اراده الهی قرار دهند.

پی نوشت:

  1. مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش عقاید، ص ۲۴۶، سازمان تبلیغات، یازدهم ۱۳۷۳ ه .
  2. بقره، آیه ۱۲۴٫
  3. ری‌شهری، محمد، میزان الحکمه، ج ۱، ص ۱۱۳، قم، دارالحدیث، اول.
  4. مائده، آیه ۶۷٫
  5. آموزش عقاید، ص ۳۶۰٫
  6. باقلانی، ابوبکر، التمهید، ص ۱۶۷، بی‌تا، بی‌جا.
  7. ر.ک: رهبری امت، سبحانی، جعفر، ص ۲۲-۲۹، ناشر مؤسسه امام صادق (علیه‌السلام) ، قم، چاپ سوم، ونک، القصده الاسلامیه (منشور الشیعه)، ص ۸۳، ۸۶، ۸۷، ۸۸، ۸۹، چاپ مؤسسه امام صادق (علیه‌السلام) .
  8. تفتازانی، سعدالدین، شرح مقاصد، ج ۵، ص ۲۳۲، بی‌تا، بی‌جا.

حجاج شیعی در دوره صفوی

اشاره:

مشکلات ناشی از اختلافات میان سنیان و شیعیان در تاریخ هزار و چهارصد ساله اسلامی کم نبوده است. یکی از مواقع بروز این مشکلات، ایام حج و در حرمین شریفین بوده؛ جایی که بیشتر، سنیان بر آن حاکم بوده و مواقعی نیز شیعیان نفوذ و حتی حکومتی داشته اند. تصادم شیعه وسنی در آن محیط، دلایل تاریخی خود را دارد و اکنون نیز علاوه بر مسایل سیاسی، تعصب موجود بر حاکمان عربستان، هنوز به عنوان عامل تشنج در روابط دو گروه شیعه و سنی مطرح است. در اینجا نگاهی داریم به مشکلات حجاج شیعی در ایام حج، در حرمین شریفین، در دوره صفوی. اما پیش از آن، اشاره به حادثه ای از قرن هفتم داریم و در انتها اشاره ای به عالمان شیعی ساکن در حرمین، در دوره صفوی.

حج اکبر و مشکلات شیعیان

یکی از مشکلات حجاج ایرانی، مربوط به مفهوم حج اکبر در نزد اهل سنت و تفاوت آن با نظر شیعه در این باره است. در دید اهل سنت، اگر روز عرفه با روز جمعه مصادف شود حج آن سال را «حج اکبر» می نامند و طبعا تعداد زیادتری از حاجیان سنی در حج آن سال شرکت می کنند.۱ نتیجه این امر برای حاکمان و اشراف مکه آن بود که سود مالی بیشتری می بردند. طبعا اگر در یک سال، روز عید (دهم ذی حجه) مصادف با روز یکشنبه بود، برای آنکه روز عرفه (نهم ذی حجه) مصادف با جمعه شود، روز شنبه را عید اعلام می کردند و بدین ترتیب در واقع روز عرفه، برابر با روز هشتم ذی حجه می شد؛ امری که هیچ فقیه شیعه یا سنی بدان باور ندارد. ظاهرا منبعی که گزارش این اختلاف را و نیز نتایج و مشکلات ناشی از آن را به دست داده حدیقه الشیعه عبدالحی رضوی۲ است. او فصل هفتم کتاب خود را به بحث از «حج قبل الوقت لاجل المخالف» اختصاص داده و این مسأله را از نظر فقهی مورد بحث قرار داده است. رضوی با اشاره به آنچه در بالا بدان اشاره کردیم می گوید: در مدت عمر ما دفعات زیادی این مسأله تکرار شد. او حتی اشاره می کند که یکبار که جمعی از مغربی ها [مالکی ها [شهادت به رؤیت هلال داده و شیخ حرم نیز حکم به ثبوت داد، شافعی ها، بعدها اعلام کردند که حج آن سال درست نبوده و حکم حاجیان آن سال، حکم الاغ وطی شده است! (که باید او را آتش زد). وی دفعات دیگری را نیز مثال زده که علی رغم حکم اعلام شده فقهای مذاهب اربعه، حج آن سال را فاسد اعلام کردند.۳

در این موارد دو مسأله برای شیعیان مطرح می شد؛ یکی اینکه شیعیان از سنیان متابعت کنند و دیگر آنکه متابعت نکنند.

در صورت اول روشن بود که حج آنها ناقص بوده و حجاج مُحْرم باقی می مانده اند؛ در این وضع، اگر کسی می خواست از حال احرام بدر آید به چه صورت ممکن بود؟ آیا به «هَدْی» می شد (کما اینکه رضوی از مرحوم مجلسی، نقل می کند، برگ ۴۸ . پ) یا به «عمره مفرده» مؤلف ما رأی اول را می پذیرد؛ مگر آنکه از ایام حج بگذرد و هدی نکند که در آن صورت باید عمره مفرده انجام دهد.

بر اساس فتوای کسانی که عمره مفرده را، راه در آمدن از احرام می دانستند، حاجیانی که در این سال ها عمره مفرده انجام نداده بودند هنوز مُحْرم بوده و حق نزدیک شدن به همسر خود را نداشتند. لذا رضوی می گوید: علمای اصفهان، قم و شیراز حاجیان را از ورود به شهر منع می کردند تا اینکه مرتکب زنا نشوند. برای افرادی که نیابتی رفته بودند، پرداخت نصف اجرتِ مقرر را بر ورثه میت لازم می دانستند. او می گوید که وقتی در سال ۱۰۹۹ عازم حج شدم ابتدا [از کاشان [وارد اصفهان شده و در آنجا نزد عالم فاضل ملا میرزا۴ که شیروانی بود رفتم؛ او از من پرسید: آیا قصد سفر حج داری؟ گفتم: آری. گفت: چون امسال ترس از «حج اکبر» و مشتبه شدن امر وجود دارد؛ من شاگردان و نزدیکانم را از رفتن منع کردم. رضوی می گوید آن سال موافق میل سنی ها، حج اکبر رخ داد؛ اما اختلافی در رؤیت نبوده و لذا مشکلی پیش نیامد.۵

فرض دیگر آن بود که شیعیان از سنیان پیروی نکنند. در این صورت مشکل دیگری که برای شیعیان به وجود آمد آزار و اذیت و احیانا کشته شدن آنها بود. رضوی می گوید: تقیّه در این موارد واجب است. او از پدرش نقل می کند که ملا خلیل قزوینی به حج مشرف شده و این مشکل مطرح شد؛ او از آنان پیروی نکرده و زمانی که رؤسای آنان متوجه شدند، حکم به قتل او کردند. ملا خلیل در تنوری مخفی شده و به [نقطه ای از] حجاز رفت و تا موسم آینده در آنجا باقی ماند. در وقت آمدن به موسم، در قیافه هیزم کش و خارکن در میان قافله به مکه درآمده، حج انجام داد و برگشت.

او می افزاید: فاضل دیگری (که در حاشیه همان کتاب، ملا زین العابدین [بن نورالدین [یاد شده) از آنان پیروی نکرده و به قتل رسید. رضوی می گوید: البته فقیهانی نیز بوده اند (مثل ملا هادی در کاشان) که حج این موارد را نیز درست می دانسته اند. موارد دیگری را نیز از این نمونه فقیهان یاد کرده که یکی میر عبدالغنی۶ است. از ابن الخراسانی نیز نقل کرده که وقتی از سفر حج برگشته گفته است که این حج، حج واجب او نبوده و او قبلاً حج واجب خود را انجام داده بوده است.او بعد از حج، عمره مفرده انجام داده و از احرام درآمده است.۷

کشتن علمای شیعه به جرم تلویث کعبه

اتهام تلویث و یا تنجیس بیت اللّه الحرام، یکی از اتهامات دست ساخته ترکان عثمانی است که از روی نابخردی و صرفا برای بی اعتبار کردن مذهب شیعه و به دست دادن بهانه ای برای قتل شیعه، ساخته شده بود. در سال ۱۰۸۸، واقعه ای در مکه رخ داد که نشانگر خبث ذاتی برخی از متعصبان ترک بر ضد شیعیان بود. این حادثه را دو تن از معاصران آن گزارش کرده اند. عصامی (۱۰۴۹ . ۱۱۱۱) که خود در همان زمان در مکه بوده می نویسد: در روز پنجشنبه هشتم شوال ۱۰۸۸ حادثه غریبی در مکه رخ داد و آن اینکه در شب آن روز، حجرالاسود، باب و پرده کعبه، مصلای جمعه به چیزی شبیه عذره، آلوده شده و هر کس می خواست حجر را ببوسد، دست و صورتش آلوده می شد. این سببِ تحریک مردم و ترکان شد. آنان جمع شدند و همه جا را شستشو دادند. در آنجا یکی از فضلای رومی [عثمانی] ملقب به «درس عام»۸ [! [بوده و هر روز جماعتی از رافضه را می دید که به نماز و سجود و رکوع در کنار بیت مشغولند. وقتی این واقعه رخ داد، گفت: این کار جز از رافضه که ملازم بیت اللّه هستند سر نزده است؛ در آن لحظه سید محمد مؤمن رضوی در پشت مقام ایستاده و قرآن می خواند. آنها نزد او آمده قرآن را از دست او گرفته، بر سر او کوفته و به زدن وی پرداختند و او را از «باب الزیاده» به بیرون انداختند و با سنگ بر او زدند تا بمرد. در این حال یکی از سادات رفاعی در این باره لب به اعتراض گشود؛ او را نیز به وی ملحق کردند و نیز سومی، چهارمی و پنجمی را. من خود آنها را دیدم که بر روی هم افتاده و مردم آنان را سب می کردند. عصامی می گوید من از نزدیک آنچه را بر کعبه بود ملاحظه کردم و دیدم که از قاذورات نیست بلکه از سبزیجات و روغن متعفن است که بوی نجاست می دهد. عصامی می افزاید: معلوم نشد که این عمل کار چه کسی بوده اما گمان بر این است که این کار را عمدا برای کشتن این افراد انجام داده بودند.۹

محبی حنفی نیز در ذیل شرح حال «شیخ حر عاملی» (۱۰۳۳ . ۱۱۰۴) این ماجرا را نقل کرده است. او می گوید گروهی از «سدنه البیت» متوجه تلویث کعبه شدند و خبر آن در شهر پخش شد. شریف مکه که در آن وقت «برکات» بود با قاضی آن «محمد میرزا» در این باره به بحث پرداختند؛ به ذهن آنان چنین خطور کرد که کار «رافضه» باشد، پس بر آن یقین کردند و گفتند تا هرکسی که به رفض شهرت دارد او را بکشند. گروهی از ترکان و اهل مکه، به حرم آمده و به پنج نفر برخورد کردند. یکی از آنها سید محمد مؤمن بود که من شنیده ام او فردی مسن، متعبد و زاهد بوده و به تشیّع شهرت داشته است. آنان، او و دیگران را کشتند. وی درباره شیخ حر می گوید: در موقعی که خبر شهرت یافت، به دیگران اخطار کرد تا از خانه خارج نشوند. وقتی این چند تن کشته شدند، آنها در جستجوی دیگران به تفتیش پرداختند، شیخ حر به سید موسی بن سلیمان از شرفای حسنی مکه پناه برده و از او خواست تا وی را به یمن فرستد و او نیز چنین کرد. محبی می گوید: من گمان نمی کنم کسی که بویی از اسلام و یا حتی عقل برده باشد دست به این کار بزند.۱۰

سباعی با اشاره به این نقلها۱۱ می گوید: یکی از توهمات متعصبانه آن عهد در میان عامه این بود که شیعیان بر این باورند که تنها با تلویث بیت، حج آنها درست خواهد بود! سباعی می گوید: این امر به هیچ روی با منطق و عقل سازگار نیست؛ اگر چنین بود، هرساله، به دلیل حضور هزاران شیعه در مکه، نباید جای سالمی برای کعبه می ماند. او تأکید می کند که این باور قدیمی ترکهاست و من نمی دانم چگونه عقل آنان اجازه می دهد که چنین بیندیشند. او از این توهم نامعقول، آن هم زمانی که مسلمانان نیاز به برادری دارند اظهار تأسف می کند.

در واقع این امر ساخته دست «ترکان عثمانی» بود که با «دولت صفوی» درگیر بودند. آنان وقتی می خواستند سنیان را بر ضد شیعیان تحریک کنند، کعبه را ملوث کرده، بر عهده شیعیان می گذاشتند. طبیعی بود که با این اتهام، قلوب ساده عامه ای که به قصد حج، فرسنگها راه آمده اند، چه مقدار بر ضد برادران شیعه شان تحریک می شد!

شخصی که عصامی و محبی از او یاد کرده اند «محمد مؤمن استرآبادی» است. افندی اشاره به شهادت او کرده اما وجه نادرستی را برای شهادت وی یاد کرده و آن اینکه او را متهم کرده که قصد تغوّط در مقام حنفی را داشته است.۱۲ خاتون آبادی نیز نوشته است که محمد مؤمن در سال ۱۰۸۸ به سبب عداوت دینی به دست سنیان مکه به شهادت رسید. به نظر می رسد در میان گزارشهای فوق، گزارش «عصامی» دقیق تر از همه باشد. ما دو نمونه دیگر از این دست حوادث را در سال های پس از آن نیز در تاریخ مشاهده می کنیم، شاید موارد دیگری نیز از این دست باشد:

یکی دیگر از علمای شیعه ایرانی که در مکه مورد ضرب و شتم قرار گرفت شیخ حسین بن ابراهیم تنکابنی از خواص شاگردان ملاصدرا بوده است. او اهل حکمت بوده و مؤلفاتی نیز در این زمینه داشته است. صاحب ریاض که با فرزند وی همدرس بوده، می گوید: او در حالی که خود را به مستجار یا حجرالاسود چسبانده بود، سنیان به گمان آنکه شرمگاه خود را به بیت می مالد بر سر او ریخته و تا سرحد مرگ او را کتک زدند.۱۳ وی با حال ناتوان از دست آنها خلاصی یافته به سمت مدینه حرکت کرد، اما در «ربذه» که اکنون به «رابق» معروف است درگذشته و در نزدیکی قبر ابوذر غفاری به خاک سپرده شد.۱۴ این حادثه در سال ۱۱۰۱ یا ۱۱۰۵ رخ داده است.

در اولین سال حکومت محمد بن عبداللّه بن سعید بر مکّه، در سال ۱۱۴۳، فتنه ای از ناحیه عامه علیه شیعیان مکه برپا گردید. سباعی می نویسد: این یکی از مصایبی است که به نظر من ناشی از تعصبات و سوء تفاهم موجود بین شیعه و برادران سنی آنها بوده است. واقعه از آنجا آغاز شد که کاروان شیعیان اندکی پس از موعد حجِ سال ۱۱۴۳ به مکه درآمد و چون دیر شده بود در مکه باقی ماند تا سال آینده حج را بجای آورد. برخی از عامه گمان کردند که آنان نجاستی را در کعبه گذاشتند و به همین جهت شورش کردند، سپاه نیز به دنبال آن شورش کرد. شورشیان به سراغ قاضی رفتند که او نیز از دست آنان گریخت. پس از آن نزد مفتی رفته، او را همانند برخی از دیگر علما از خانه اش بیرون کشیدند و نزد «وزیر الاماره» برده، بدون آنکه خصمی را معین کنند، از او خواستند اقامه دعوی کند. پس از آن اصرار کردند تا شیعیان را از مکه اخراج کند؛ آنگاه به بازار و دیگر جای ها درآمده بر بیرون راندن آنان فریاد کرده و به غارت خانه هاشان پرداختند… بالاخره وزیر مجبور شد تا شیعیان را از مکه بیرون کند. برخی از آنان از ترس به طائف و یا جده رفته و تنها پس از آنکه فتنه روی به خاموشی نهاد، وزیر در پی آنها فرستاد تا به مکه بازگردند!۱۵

در اینجا بی مناسبت نیست به برخورد دیگری که با شیعیان در مکه شده اشاره کنیم، هرچند ربطی با اتهام تلویث بیت ندارد.

در سال ۱۱۵۷ به دلیل رخدادهای عراق و تسلط نادر شاه بر برخی از مناطق تحت سلطه عثمانی ها، یکی از علمای شیعه نزد شریف مکه که آن زمان امیر مسعود بود آمده و گفت که با خلیفه عثمانی موافقت شده تا «مذهب جعفری» به رسمیت شناخته شده، در کنار ائمه مذاهب چهارگانه، امامی از جعفریه نیز در مسجد نماز بگذارد. به دنبال این ماجرا، اوضاع آشفته شد. و وزیر ترکِ جده، پیغام فرستاد تا آن شخص را تحویل او بدهند؛ اما شریف مکه از این کار خودداری کرد؛ در عین حال برای آنکه متهم به تشیّع نشود، دستور داد تا در آن شب بر تمامی منابر، «روافض» لعنت شوند.۱۶

سومین خاطره از وضع شیعه در مدینه و آن هم نسبت به بقیع، [و این البته مربوط به قرن اخیر است] از ابراهیم رفعت پاشا در مرآه الحرمین آمده است: او ضمن وصف بقیع، پیرامون مدفونین این مکان شریف و تخریب قبه های آن توسط وهابیون، می نویسد: مردم مدینه هر پنجشنبه، برای زیارت قبور، به بقیع آمده و ریحان بر روی قبور می ریزند. اما شیعیانی که می خواهند به ق.به اهل ب.یت . علیه السلام . وارد شوند، تنها با پرداختن ۵ قروش می توانند اجازه ورود بیابند.۱۷

مجاورت علمای شیعه در مکه و مدینه

به عهد صفوی، تعداد زیادی از عالمان شیعه مجاور مکه و مدینه بودند. این عالمان در آنجا حوزه بحث و درس داشته و بعضا نزد علمای عامه نیز تحصیل می کرده اند. وجود شیعه در مکه و مدینه در قرن نهم، که مورد تأیید ابن حجر هیتمی قرار گرفته،۱۸ وجود آنان را در آن محیط ایجاب می کرده است. بسیاری نیز بر اثر جاذبه محیط حرمین شریفین، مجاورت آن دیار را بر نقاط دیگر ترجیح داده در آنجا سکونت می گزیدند. درگیریهای دولت عثمانی با صفوی، مشکلاتی را برای شیعیان ساکن در مناطق تحت سلطه عثمانی ها و نیز حجاج فراهم می کرد؛۱۹ گفته شده که در سال ۱۰۴۲ به دلیل سلطه ایرانیان بر بغداد در فاصله سالهای ۱۰۳۳ تا ۱۰۴۲، از ورود حاجیان ایرانی به مکه جلوگیری شد.۲۰ تبلیغات فراوان عالمان متعصب دیار عثمانی در مکه و مدینه که از حیث سیاسی و مذهبی، قدرت و موقعیت برتری داشته اند فراوان بود. بعدها میرویس افغانی فتوای وجوب جنگ با روافض ایرانی را از علمای سنی حرمین دریافت کرد.۲۱

با این حال کم نبودند علمای شیعه ایرانی، جبل عاملی، بحرینی، و یا از اهالی قطیف و احساء که در مکه و یا مدینه زندگی می کردند. افزون بر آن، تعداد زیادی از علمای ایرانی برای انجام فریضه حج به مکه می رفتند و گاه تا چندین ماه، در آنجا می ماندند. در اینجا به برخی از افراد اشاره می کنیم:

شیخ احمد بن الحسین النباطی (۱۰۷۹) در مکه نزد شیخ نورالدین عاملی درس خوانده است.۲۲ شیخ احمد بن محمد بن مکی شهیدی (از علمای قرن یازه و دوازده) چندین سال در مکه مجاور بوده است.۲۳ افندی، شیخ جعفر ابن کمال الدین بحرانی (م ۱۰۸۸ یا ۱۰۹۱) را در مکه دیده است.۲۴ سید جمال الدین بن نورالدین عاملی نیز چندی در مکه مجاور بوده است.۲۵ شیخ حسین بن عبدالصمد پدر شیخ بهائی نیز در مکه بوده است.۲۶ شیخ حسین بن الحسن عاملی ظهیری که از شاگردان محمد امین استرآبادی بوده نیز در مکه نزد وی تحصیل کرده است.۲۷ شمس الدین حسین بن محمد شیرازی (که افندی او را از علمای عصر خود شمرده) در مکه زندگی می کرده است.۲۸ سید حسین بن سید حیدر عاملی اصفهانی (که در اصفهان مفتی بوده) در سال ۱۰۲۹ اجازه ای از شیخ محمد نواده شهید ثانی دریافت کرده است.۲۹ مولی حسین بن محمد علی نیشابوری نیز از شیعیان متولد مکه و ساکن همانجا و مدفون در همان دیار است. وی اجازه ای به سال ۱۰۵۶ در مکه به شاگرد خود مولی نوروز علی تبریزی داده است.۳۰ سید حیدر بن سید علی موسوی عاملی نیز در مکه بوده؛ شیخ حر او را در سال ۱۰۶۲ در آن شهر مقدس دیده و می گوید یکی دو سال بعد در همانجا درگذشت.۳۱ افندی از سفر ملا خلیل قزوینی عالم معروف عصر صفوی به مکه یاد کرده است.۳۲ همچنین شیخ حر از سفر فرزند ملا خلیل یعنی ملا سلمان به مکه یاد می کند.۳۳ شهید ثانی نیز در مکه دستگیر شده۳۴ و به شهادت رسید. زین العابدین فرزند نورالدین حسینی کاشانی نیز از عالمانی است که در مکه سکونت گزیده و یکی از شاگردان محمد امین استرآبادی است. وی نیز به جرم تشیّع در مکه به شهادت رسیده است.۳۵ متأسفانه درباره کیفیت و دلیل شهادت وی سخنی گفته نشده است اما رضوی در «حدیقه الشیعه» که پیش از این بدان اشاره کردیم کشته شدن او را در ارتباط با مسأله «حج اکبر» سنیان می داند.۳۶ از این عالم رساله ای با عنوان «مفرّحه الأنام فی تأسیس بیت اللّه الحرام» یاد شده که مربوط به خرابی مکه در سیل شعبان سال ۱۰۳۹ و نقش مؤلف در بنای کعبه می باشد.۳۷ همانگونه که اشاره شد، وی شاگر محمد امین استرآبادی دانشمند شیعی اخباری و مؤلف «الفوائد المدنیّه» [تألیف بسال ۱۰۳۱] و آثار دیگر است که یکی از بنیادگزاران گرایش نوین اخباری، در شیعه می باشد. پایگاه اصلی وی در حرمین شریفین بوده و خود نیز در سال ۱۰۳۶ در همانجا درگذشت.۳۸

سید صدرالدین علی خان مدنی، صاحب کتاب با ارزش «ریاض السالکین» در شرح صحیفه و آثار دیگر، نیز از ساکنان مکه بوده است. پدر و جد وی نیز در آن حرم شریف زندگی می کرده و بعدها خود او به ایران آمد و در سال ۱۱۲۰ در شیراز درگذشت.۳۹ شیخ علی بن حسن عاملی برادر شیخ حر عاملی نیز سه سال متوالی به سفر حج رفته که در راه بازگشت از سفر حج در سال ۱۰۷۸ درگذشته است.۴۰ سید نورالدین علی بن علی عاملی مکّی (م ۱۰۶۱ یا ۱۰۶۸) نیز از عالمانی است که قریب بیست سال را مجاور خانه خدا بوده است. افندی با یادآوری این مطلب می افزاید که احفاد و اولادی هنوز در مکه بسر می برند که یکی از آنها علی بن نورالدین (م ۱۱۱۹) است.۴۱ وی کتابی با عنوان «الفوائد المکیه» [یا: شواهد المکیه] در رد بر «الفوائد المدنیه» استرآبادی نوشته است. سید شاه فتح اللّه ، کتابی در امامت نگاشته که مناظرات او با مولی عبدالرحیم لاری در مدینه بوده است.۴۲ درباره شیخ قاسم بن محمد کاظمی مقیم نجف نیز آمده که مشایخی در مکه، طائف و برخی از بلاد دیگر داشته است.۴۳

شیخ محمد بن حسن یکی از عالمان برجسته شیعی و نواده شهید ثانی، در سال ۱۰۳۰ در مکه درگذشته است.۴۴ سید محمد بن حیدر عاملی نیز در مکه سکونت داشته است.۴۵ میرزا محمد بن ابراهیم استرابادی صاحب رجال نیز در سال ۱۰۲۶ در مکه درگذشته است. وی از شاگردان مقدس اردبیلی در نجف بوده که پس از درگذشت وی در مکه سکونت گزیده است.۴۶ شیخ محمد بن علی عاملی کرکی نیز مدتی در مکه نزد سید نورالدین علی عاملی و برخی دیگر از علمای عامه و خاصّه تحصیل کرده است.۴۷ مولی نورالدین نوروز علی در مکه نزد حاج حسین نیشابوری تحصیل کرده، وی اجازه ای با تاریخ ۱۰۵۶ در مکه برای وی نوشته است. ملا مصطفی بن ابراهیم تبریزی (م ۱۰۸۰) که چندی مجاور در مکه بوده، کتابی به نام «تحفه القرّاء» در آنجا تألیف کرده است.۴۸

توجه ایرانیان و شیعیان به امر حج در این دوره از رساله های متعددی که تحت عنوان «مناسک حج» توسط عالمان شیعی این دوره نوشته شده بدست می آید.۴۹

خاطره ای از سختگیری بر شیعیان مدینه

جزایری می نویسد که در سال ۱۰۹۵ هجری به حج و از آنجا به زیارت مدینه رفته است. او دیده است که شیعیان بدون تقیه به زیارت ائمه بقیع می روند. جزایری می نویسد: یکی از ساکنان شیعه مدینه به او گفت که سال پیش علمای مدینه به تفتیش کتبی که در خزانه بقیع بوده رفته و نسخه ای از «المزار» شیخ مفید را در آنجا یافتند که در آن بر خلفا لعنت شده بود؛ کتاب را نزد قاضی آورده و از او اجازه خواستند تا به آنان رخصت دهد قبه ائمه را تخریب کنند؛ او گفت: این قبه را هارون الرشید برای پدرش عباس ساخته و من نمی توانم به خراب کردن این قبه قدیمی فتوا بدهم. علما تصمیم گرفتند تا به استانبول رفته، حکمی از سلطان برای هدم این قبه دریافت کنند؛ زمانی که به استانبول رسیدند، سلطان محمد خبر ورود آنان را شنیده و دستور داد تا آنان را در بناهای باشکوهی به بهترین وجه پذیرایی کردند. در روز جمعه، سلطان از آنان خواست تا اعلم آنها برای اقامه جمعه آماده شود. این عالم که بر مذهب شافعی بود در هنگام قرائت، «بَسْمله» را نخواند. نماز که خاتمه یافت؛ سلطان از امام پرسید: با اینکه خواندن «بسمله» در مذهب شافعی واجب است چرا آن را ترک کردی؟ او گفت چون سلطان ما حنفی بود رعایت مذهب او را کردیم. سلطان گفت: نماز عبادت خداوند است و نباید در آن مراعات سلطان شود؛ با توجه به اینکه شافعی گفتن بسمله را واجب می داند، ترک آن نماز را باطل می کند؛ وقتی نماز امام باطل باشد، نماز مأموم نیز باطل است؛ پس نماز ما نیز باطل است. پس از آن دستور کشتن آنها را داد که با شفاعت وزیر تنها به بیرون کردن آنها به صورت زشتی اکتفا شد؛ آنان در راه بازگشت برخی در کشتی و برخی در راه درگذشتند.۵۰

شاه عباس و مسأله حج

گویا در عهد شاه عباس اول، سفر ایرانیان به حج، قدری با دشواری روبرو شده است. اشاره شد که به دلیل گشوده شدن بغداد توسط صفویان، در سال ۱۰۴۲ از سفر حجاج ایرانی به مکه جلوگیری شد. اما علاوه بر آن رفتن تعداد زیادی از ایرانیان به حج، باعث ریخته شدن پول ایرانیان به جیب عثمانی ها بوده و به همین دلیل شاه عباس کوشید تا از تعداد زائران ایرانی کاهش دهد. متأسفانه بنده در منابع ایرانی مطلبی در این باره نیافتم؛ لذا تنها به یک گزارش از منابع غربی در این باره بسنده می کنیم؛ طبعا صحت و سقم آن به عهده همانهاست.

کروسینسکی می نویسد: در زمان شاه عباس ماضی بنا گذاشتند و قدغن کردند که باید زر نقد از ایران بیرون نرود و به جای زیارت حج به زیارت قبور ائمه . علیه السلام . و سایر مقابر روند. و هر کس آرزوی زیارت کعبه داشت، می باید مبلغ خطیر به پادشاه پیشکش کند و اذن حاصل نماید و ضرری بیشتر از سفر حج نبوده است و به این سبب مستطیعان و ضعفا و عجزه بلاد اسلام، روز و شب بد و نفرین به جان پادشاه عصر و حکام زمان خود می کردند.۵۱

در سفرنامه عیاشی که پیش از این گزارش آن را آوردیم به باج گیری اعراب و دولت عثمانی از زائران ایرانی اشاره کردیم. دوسرسو نیز که کتاب خود را تحت عنوان «علل سقوط شاه سلطان حسین» بر پایه یادداشت های کروسینسکی نوشته درباره سیاست شاه عباس می گوید: «شاه عباس دانست که فریضه حج باعث خروج مبالغ هنگفتی طلا از کشور می شود؛ جز هزینه راه دور، مالیات و باجگیری های دولت عثمانی و اعراب میان راه، مبالغ هنگفتی از کشور خارج کرد». وی در ادامه از سیاست آباد کردن حرم امام رضا(ع) در مشهد و رفتن پیاده برای زیارت آن را بر اساس همین سیاست می داند؛ او بر این باور است که این سیاست تا اواخر عهد صفوی دنبال می شده است.۵۲

پی نوشت:

۱ . در این باره و نظر شیعه نک : مجله میقات، ش ۲، مقاله: حج اکبر، از سید علی قاضی عسکر، ص ۱۸۵ .۱۶۵٫

۲ . در باره کتاب او نک : دین و سیاست در دوره صفوی، ص ۳۵۳ . ۳۳۷٫

۳ . حدیقه الشیعه (نسخه ۱۱۲۴ مرعشی) برگ ۴۵ . پ.

۴ . ظاهرا میرزا محمد بن حسن.

۵ . حدیقه الشیعه، برگ ۴۸ . پ .

۶ . مقایسه کنید با: الکواکب المنتثره، ص ۴۴۱ .

۷ . حدیقه الشیعه، برگ ۴۹ . پ، ر.

۸ . چنین در متن؛ و ظاهرا «مدرس عام».

۹ . سمط النجوم العوالی، ج ۴، صص ۵۲۸ . ۵۲۹ (مصر، المطبعه السلفیه).

۱۰ . خلاصه الاثر، ج ۳، صص ۴۳۲ . ۴۳۳ (بیروت، دار صادر).

۱۱ . تاریخ مکه، احمد السباعی، ص ۳۸۴ . (از زینی دحلان، خلاصه الکلام ص ۹۷)

۱۲ . ریاض العلماء، ج ۵، ص ۱۵۴؛ نک : الروضه النضره، ص ۵۹۲، شهداء الفضیله، صص ۲۰۰ . ۲۰۱ .

۱۳ . ظاهرا این ناشی از استحباب مالیدن شکم به دیوار کعبه است!

۱۴ . ریاض العلماء، ج ۲، ص ۳۴؛ نک : الکواکب المنتثره، ص ۱۹۲، شهداء الفضیله، صص ۲۰۲ . ۲۰۳ (دراین کتاب، از روی ضمن شهدای قرن یازدهم یاد شده است).

۱۵ . تاریخ مکه، صی ۴۲۳، نقل از: خلاصه الکلام، احمد ذینی دحلان، ص ۱۸۴ .

۱۶ . تاریخ مکه، احمد السباعی (طبع ششم، ۱۴۰۴) ص ۴۲۸٫

۱۷ . مرآه الحرمین، ج ۱، ص ۴۲۷ .

۱۸ . الصوامق المحرقه، ص ۳ (قاهره، ۱۳۸۵).

۱۹ . نک : تاریخ ادبیات ایران، از صفویه تا عهد حاضر، براون صص ۸۱ . ۸۲ .

۲۰ . تاریخ مکه، سباعی ص ۳۷۱ .

۲۱ . نک : سفرنامه کروسینسکی، ص ۳۵ .

۲۲ . ریاض العلماء، ج ۱، ص ۳۵ .

۲۳ . همان، ص ۶۷ .

۲۴ . همان، ص ۱۰۹٫

۲۵ . همان، ص ۱۱۵ .

۲۶ . همان، ص ۲۴۰ .

۲۷ . ریاض، ج ۲، ص ۴۴٫

۲۸ . همان، ص ۸۳ .

۲۹ . همان، ص ۸۹ .

۳۰ . همان، ص ۱۷۱ و نک : ۱۹۶ .

۳۱ . امل الامل، ج ۱، ص ۸۱؛ ریاض، ج ۲، ص ۲۲۶ .

۳۲ . ریاض ج ۲، ص ۲۶۱؛ او در طی مجاورت خود در مکه تعلیقات محمد امین استرآبادی بر کافی راگردآوری کرد. نک : ریاض، ج ۲، ص ۲۶۶ .

۳۳ . نک : ریاض، ج ۲، ص ۲۶۴ .

۳۴ . نک : ریاض، ج ۲، صص ۳۷۵، ۳۸۵؛ تعلیقه امل الامل افندی، ص ۵۰، منیه المرید، مقدمه محقق (قم۱۳۶۹).

۳۵ . نک : ریاض، ج ۲، ص ۳۹۹، الروضه النضره، ص ۲۳۸ .

۳۶ . نک : حدیقه الشیعه (نسخه ۱۱۲۴ مرعشی) برگ ۴۹ .

۳۷ . نک : ذریعه ج ۲۱، صص ۳۶۲ . ۳۶۳ .

۳۸ . نک : ریاض، ج ۵، صص ۳۵ . ۳۶؛ الروضه النضره، صص ۵۵ . ۵۶ .

۳۹ . نک : ریاض العلماء، ج ۳، صص ۳۶۳ . ۳۶۷؛ الکواکب المنتثره، صص ۵۲۱ . ۵۲۴ .

۴۰ . نک : امل الامل، ج ۱، ص ۱۱۸؛ ریاض العلماء، ج ۳، ص ۴۱۰ .

۴۱ . ریاض، ج ۴، ص ۱۵۷؛ نک : امل الامل، ج ۲، ص ۱۲۸ .

۴۲ . ریاض العلماء، ج ۳، ص ۴۱۰ .

۴۳ . ریاض، ج ۴، ص ۳۹۹ .

۴۴ . ریاض، ج ۵، ص ۶۱ .

۴۵ . ریاض، ج ۵، ص ۱۰۲ .

۴۶ . ریاض، ج ۵، ص ۱۱۷ .

۴۷ . ریاض، ج ۵، ص ۱۲۸ .

۴۸ . فهرست کتابخانه آیه اللّه مرعشی، ج ۵، ص ۳۳۴ .

۴۹ . مق : ذریعه ج ۲۲، صص ۲۵۳ . ۲۷۴، ش ش ۶۹۱۵ . ۷۰۸۲ .

۵۰ . المقامات (نسخه ۳۳۹۶ مرعشی) صص ۳۵۹ . ر تا ۳۶۰ . پ.

۵۱ . خاطرات کروسینسکی ص ۲۵ .

۵۲ . دوسرسو صص ۹۳ . ۹۴ و نک : ص ۱۴۶ .

منبع :میقات حج – تابستان ۱۳۷۲، شماره ۴ –

فرق بین تصوف شیعه و سنی

 

اشاره:

تصوف در بین شیعیان بعد از قرن هشت نفوذ نموده و فرقه هایی را در میان شیعیان به وجود آورده اند. هرچند صوفیان شیعه مذهب امامت اهل بیت (علیهم‌السلام) را منکر نیستند اما در عقاید و رسومات عملی چندان تفاوتی با صوفیان اهل سنت ندارند. در این نوشته مختصر مطالبی در این خصوص بیان گردیده است.

 

بین تصوف شیعه و سنی در مبانی و عقاید صوفیانه هیچ تفاوتی وجود ندارد. تنها آنانی که شیعه اند در مسائل کلامی و دینی مدعی پیروی از اهل بیت اند وآنانی که سنی مذهب اند، در این امور از خلفا پیروی می‌کنند.

دین اسلام با ارزش‌های بلند انسانی و معنویات مربوط به کمال نفسانی در جهت سیر الی الله و نجات و سعادت ابدی، برای بشر عرضه شده و رهبران الهی و آگاه همراه با علم لدنی مختص به آنان برای هدایت بشر به سوی این معانی در کنار قرآن معرفی شده‌اند و هیچ کسی غیر از آنان هر چند به قلّه و اوج علوم بشری رسیده باشد، بدون پیروی از آنها در بیان امور دینی و معنوی برای کمال انسانی موفق نخواهد بود.

مذهب شیعه ـ که مذهب اهل‌بیت و امامان معصوم و رهبران راستین الهی است ـ در این جهت، هیچ نوع کاستی و خللی ندارد؛ بلکه مسأله‌ی ولایت با انواع گوناگونش که از خداوند ناشی می‌شود، در پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله)و رهبران این مذهب، منحصر است و هیچ کسی دیگری از آن بهره‌مند نیست. حصری که در آیه ولایت[۱] وجود دارد و روایات متعددی که درباره‌ی ولایت وارد شده‌اند[۲] به وضوح بر این انحصار دلالت دارند. پس فقط این تشیع است که در میان مذاهب اسلامی از ولاء امامت، ولاء زعامت و ولاء تصرّف امامان معصوم(علیهم‌السلام) بهره‌مند است و از نفوذ هر نوع انحراف معنوی در این مذهب جلوگیری می‌کند.

بنابراین، مذهب تشیع با داشتن امامان معصوم و بهره‌مندی از راهنمایی‌های آنان، هیچ نیازی در جهت سیر و سلوک معنوی به غیرمعصوم و ایجاد گروه، فرقه و سلسله‌های صوفیانه ندارد و هر راهی غیر از راه امامان معصوم در مبنای شیعه، راه گمراهی شمرده می‌شود؛ چنان‌که پیامبر اسلام(صلی‌الله علیه و آله) در حدیث ثقلین[۳] و حدیث سفینه[۴] عدم تمسک به ثقلین و عترت طاهرین را باعث ضلالت امتش دانسته است؛ از این‌رو عامل اصلی وجود فرقه‌های صوفیه در میان شیعیان، انحراف آنان از مذهب تشیع و دور شدنشان از مسیر اهل‌بیت(علیهم‌السلام) است.

خاستگاه اصلی تصوف جامعه اهل سنت است. به دلیل اینکه اهل سنت زاییده‌ی مجمع سقیفه‌ بنی‌ساعده است و رهبران و پیشوایان غیرالهی و از نوع انسان‌های عادی بلکه در اکثر مقاطع زمانی، پایین‌تر از انسان‌های معمولی را برای خودشان انتخاب کرده‌اند.[۵] این رهبران دینی آنان از هیچ نوع ولایت و تقدّسی که از طرف خداوند به آنان تعلق گرفته باشد، برخوردار نیستند. ماهیت و حقیقت رهبری در مسلک اهل سنت از جریان اولین انتخاب رهبر و خلیفه‌ی مسلمانان و معیارهای خلافت که در کتاب‌های آنان بیان شده[۶] به خوبی به دست می‌آید و دلالت روشنی بر ناتوانی آنان در مقام جواب‌گویی نیازمندی‌های معنوی بشر و امّت اسلامی دارد. بنابراین، مذهب اهل سنت به علت این کاستی و کمبود جدّی، خاستگاه انحراف معنوی و اولیای تقلّبی شده است و طریقه‌های صوفیه به سهولت و بدون مانع توانسته‌اند در درون پیروان این مذهب، لانه‌سازی کنند و عده‌ی زیادی را به سوی پذیرش ولایت غیر معصوم و برنامه‌های معنوی انحرافی بکشانند.

در اینکه تصوف با مبانی تشیع در تضاد است تردیدی وجود ندارد و افزون بر آنچه که بیان شد روایات معصومین(علیهم‌السلام) این مطلب را به اثبات می رسانند مثلا امام صادق(علیه‌السلام) درباره‌ی سفیان ثوری که از بزرگان صوفیه است،  فرموده‌اند: «او از جمله کسانی بوده است که مردم را از دین خدا باز می‌داشته و مانع می‌شده است مردم به سوی اهل‌بیت بروند.»[۷]

یک دانشمند غربی در این رابطه می گوید:

فرقه‌های صوفیه در اوج شکوفایی خود در دوره‌ی پیشامدرن، در جهان اهل سنت، کانونی را برای بعد عاطفی و احساسی حوایج دین مؤمنان، مشابه ایمان و دلبستگی شیعیان به امامان (تشیع)، فراهم کردند و به عنوان یک نیروی منسجم اجتماعی در جامعه به ویژه (و نه البته منحصرا) در میان طبقات پایین‌تر اجتماع، عمل کردند.[۸]

به همین علت است که طبقه‌ی اول مشایخ صوفیه، جملگی، سنی‌مذهب بوده‌اند و این مطلب در کتاب‌های صوفیه مثل تذکره الاولیاء عطار، نفحات الانس جامی، طبقات الصوفیه سلمی، طبقات الصوفیه خواجه عبدالله انصاری و امثال این تذکره‌ها ذکر و بیان شده است.

صوفیه برای اینکه فرهنگ سقیفه، توشه‌ی معنوی برای ادامه‌ی راه نداشت و هیچ فرآورده‌ی معنوی برای گروندگان تهیه نکرده بود، با طرح نقشه‌ی اساسی، اطلاق «ولی» را به غیر معصوم رایج کرد و در عصر امامت معصوم(علیه‌السلام) «ولی بدون امامت» را ـ که تفکر ضد شیعی است ـ ترویج کرده، امثال حسن بصری، حبیب عجمی، داوود طایی، معروف کرخی، جنید بغدادی و سری سقطی را که سنی مذهب بودند «ولی» معرفی کرد و بعدها نیز اکثر آنها در سلسله‌های منسوب به شیعه از اقطاب شمرده شدند.[۹]

وقتی متصوفه نتوانستند ولایت امام علی(علیه‌السلام) و اولاد طاهرینش را پنهان کنند، سعی کردند که بین امامت معنوی و امامت ظاهری تفکیک ایجاد کنند؛ از این‌رو گفتند: امامت باطنی از آنِ علی(علیه‌السلام) است. پس او در امور معنوی، امام بلا فصل بعد از پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) شمرده شد و سایر خلفا در ظاهر، ائمه‌ی مسلمانان بودند و حکومت بر عهده‌ی آنان بود.[۱۰] با این روش، جریان سقیفه و ادامه‌ آن را بدون هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای توجیه کرده‌اند.

فرقه‌های تصوف، تحت هر عنوان و مذهبی که باشند، حقیقت واحد و ارکان مشترک اعتقادی و عملی دارند و به وسیله این عناوین توانسته‌اند راه را در میان پیروان مذاهب مختلف برای خودشان باز کنند؛ بلکه به گفته‌ی نویسنده تاریخ تشیع در ایران، اصولا صوفیان، رنگ مذهبی به عقاید خود نمی‌دادند؛ مگر آنکه در شرایطی ویژه، تحت فشار افراد خاصی قرار می‌گرفتند.[۱۱] این تاکتیک آنان، عقلی نیست؛ ولی برای ادامه‌ی حیات تصوف در میان مسلمانان، نقش اساسی و عمده‌ای را بازی کرده است. صوفیان، این خصیصه‌ی تصوف را از امتیازات تصوف می‌دانند و در هندوستان بر صوفیان ادیان مختلف، یکرنگی کامل، حاکم است.

 بنابراین در همه فرقه‌های اسلامی، متصوفه و اشخاصی به نام عرفا وجود داشته‌اند و تاریخ این ادعا را ثابت می‌کند. شهید مطهری در این رابطه می‌فرماید: «عرفاء و متصوفه در همه فرق و مذاهب اسلامی ظهور دارند.»[۱۲]. به هر صورت این مسلم است که صوفیه بعضی‌شان تحت عنوان سنی و بعضی تحت عنوان شیعه و بعضی هم تحت عناوین مختلف فقهی زندگی کرده و می‌کنند. و علت اینکه این افراد از هیچ فرقه کلامی و پیروان آن تنفر ندارند و با همه می‌سازند، دلیل آن این است که اصل مکتب و مذهب تصوف با همه فرقه‌های کلامی اسلام سازگاری دارد.

تصوف چنانچه که پیداست مکتبی است که دارای اعتقادات و افکار و اندیشه‌های خاص و همچنان دارای آداب و رسوم خاص در تمام ابعاد زندگی‌شان می‌باشد که هیچ‌کدام از این عقاید و آداب ربطی به مکاتب کلامی اسلامی ندارند. بلکه خود صوفیان بعد از ظهورشان در قرن سوم هجری با ممزوج نمودن افکار غریبه و قدیم یونان، ایران، هند و مسیحیت نصاری و تراوشات افکار خودشان مذهبی را به نام تصوف تشکیل دادند. البته این مکتب از روش و رفتار عملی صوفیان که قبل از وجود تصوف بین آنها رایج بوده است نشأت گرفته است و برای این منظور که آداب و رسوم‌شان یک تکیه‌گاه مذهبی داشته باشد این مذهب را اختراع کرده‌اند و نیز با این کارشان از پراکندگی و تشطط فکری و اعتقادی صوفیان جلوگیری نموده‌اند. ولکن صوفیان برای اینکه مذهب‌شان در بین جوامع اسلامی خصوصاً در بنی عوام برای خودش جا باز کند رنگ و روی اسلام را بر آن کشیدند. بعد از بیان این مطالب این نتیجه به دست می آید که عقاید و رسوم صوفیه دارای یک حالت بی رنگی و خنثی بودن است که با هر دینی و مذهبی سازگار است. شهید مطهری در این رابطه می‌فرماید: «متجددین عصر حاضر از هر چیزی که رنگ اباحیت داشته باشد استقبال می‌کنند… و به خاطر همین مسئله از تصوف بر ضد اسلام دفاع می‌کنند و شخصیت‌های نامدار آنها را ضد اسلام وسیله قرار می‌دهند.»[۱۳]

پی نوشت:

[۱]. مائده ، ۵۵:(إِنَّما وَلِیُّکمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکعُونَ)؛ «ولىّ شما، تنها خدا و پیامبر اوست و کسانى که ایمان آورده‌اند؛ همان کسانى که نماز برپا مى‌دارند و در حال رکوع، زکات مى‌دهند.»

[۲]. محمدبن یعقوب کلینی، الکافی، ج۱، ص۲۸۹ و ۴۱۳.

[۳]. صحیح مسلم، ج۷، ص۱۲۳؛ حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۴۰۵: ایها الناس انی تارک فیکم أمرین لن تضلوا ان اتبعتموهما وهما کتاب الله واهل‌بیتی عترتی.

[۴]. المستدرک علی الصحیحین، ج۲، ص۳۷۳: الا ان مثل اهل‌بیتی فیکم مثل سفینه نوح من قومه من رکبها نجا ومن تخلف عنها غرق.

[۵]. هبت‌الله بن حسن، اعتقاد اهل السنه، ج۱، ص۱۶۷.

[۶]. صحیح بخاری، ج۲، ص۲۹۱،  بیروت، دارصعب، بی‌تا. و ابوسعید عبدالرحمن، الغنیه فی اصول الدین، ص۱۸۰ـ۱۸۲.

[۷]. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج۱، ص۳۹۳.

[۸]. جان. آر. هینلز، فرهنگ ادیان جهان، ص۴۶۷.

[۹]. علوی طباطبائی، علی‌رضا، شب‌های قونیه، ص۱۸.

[۱۰]. سید علی میلانی، محاضرات فی الاعتقادات، ج۱، ص۱۴۵.

[۱۱]. رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا طلوع دولت صفوی، ص۷۶۰.

[۱۲] . شهید مطهری، مرتضی، آشنائی با علوم اسلامی (عرفان)، ج۲، ص ۸۴ .

[۱۳] . شهید مطهری، مرتضی، آشنائی با علوم اسلامی، ج۲، ص۹۲.

اختصاصی الشیعه: نویسنده: رفیعی.

اختلاف شیعه و سنی در توحید صفاتی

اشاره:

توحید دارای اقسام مختلف است. مانند توحید در ذات، توحید در صفات، توحید در عبادت، توحید در تشریع، توحید در افعال. در میان فرقه های اسلامی درباره خداوند اراء و نظریاتی مختلفی وجود دارد و در برخی از آنها در بین آنان اختلاف است.  در توحید صفاتی بین شیعه و سنی اختلاف وجود دارد. شیعه قائل به توحید صفاتی است اما اهل سنت چنین اعتقادی ندارد. در این مقاله به این اختلاف و حقیقت توحید صفاتی اشاره شده است.

 

خداوند دارای دو نوع صفات است یکی صفات فعلی مانند خالقیت، رازقیت و امثال اینها و دیگری صفات ذاتی مانند علم، قدرت، حیات، اراده، سمع و بصر. میزان و معیار بین صفات فعلی و ذاتی این است که صفت ذاتی در دایرۀ نفی و اثبات قرار نمی‌گیرد به این معنا که گاهی بر خدا حمل شود و گاهی حمل نشود مثلاً گفته شود خداوند علم دارد خداوند علم ندارد؛ بلکه به طور مطلق خداوند دارای این صفات است، بر خلاف صفات فعلی که دایر بین اثبات و نفی است. مثلا می‌شود گفت خداوند عطا می‌کند و خداوند عطا نمی‌کند.[۱] بنابراین صفات ذاتی از ذات خداوند گرفته می‌شود؛ اما صفات فعلی از فعل خدا انتزاع می‌گردد.

مراد از توحید در صفات این است که صفات ذاتی خداوند عین ذات اوست و چیزی جدایی از ذات نیست که بر خداوند عارض شود. همۀ الهیون اتفاق بر این دارند که خداوند متعال متصف به صفات ذاتی است؛  اما متکلمین اسلامی در کیفیت اجراء و متصف شدن خداوند به این صفات بر سه قول اختلاف کرده‌اند.

نظریۀ معتزلۀ

معتزله که یکی از فرقه‌های اهل سنت بوده است، برای حفظ توحید خداوند متعال و تنزیه او از ترکیب ذات و صفات، بر خلاف اشاعره رفته و این عقیده را پذیرفته اند که ملاک اجراء این صفات بر خداوند خود ذات الهی است و برای این صفات هیچ واقعیتی غیر از ذات خداوند وجود ندارد. حقیقت نظریه معتزله نظریه نیابت ذات از صفات است، بدون اینکه صفتی در خارج وجود داشته باشد تا خداوند به آن متصف گردد. آنان این عقیدۀ خود را این گونه توجیه می‌کنند که اگر بگوییم که خداوند دارای صفت علم است، باید اعتراف کنیم که در اینجا یک ذات و یک صفت وجود دارد؛ زیرا واقعیت صفت این است که مغایر با موصوف باشد و با اتصاف به این صفت ترکیب ذات و صفت در خداوند لازم می‌آید و ترکیب در ذات خداوند محال است. و از طرف دیگر می‌گویند که نمی‌توان علم و قدرت وسایر صفات ذاتی را از خداوند نفی کرد؛ زیرا نفی این صفات از خداوند مستلزم نقص در ذات خداست. پس به ناچار ذات خداوند نیابت از این صفات را دارد و این صفات در خارج وجود ندارند.[۲]

 البته این نظر، نظر همۀ معتزله نیست و گروهی از معتزله بر عقیدۀ امامیه است که بعدا بیان خواهد شد که صفات خداوند عین ذات اوست به معنای اینکه ذات خداوند نفس علم و قدرت و حیات است نه اینکه ذات خداوند از این صفات خالی بوده و ذات او نائب مناب این صفات باشد.

نظریۀ اشاعرۀ

متکلمین اشاعره که امروز اکثریت تام اهل سنت از آنان پیروی می‌کنند، صفات ذاتی خداوند را زائد بر ذات می‌دانند. و توحید در صفات ذاتی را قبول ندارند و در این مسئله با شیعه امامیه مخالف هستند. اهل سنت تنها فرقی را که بین صفت ذاتی و فعلی خداوند قائل هستند در ازلی بودن و عدم ازلی بودن صفات است. اهل سنت که از نظر کلامی پیرو اشاعره و ماتریدی هستند دربارۀ صفات ذاتی خداوند می‌گویند که خداوند متعال موصوف به صفات ذاتی و صفات فعلی است. صفات ذاتی خداوند به صفاتی گفته می‌شود که خداوند از ازل به آنها وصف شده و هیچگاه از او زایل نمی‌گردد. مانند علم و قدرت. صفات فعلی به صفاتی گفته می‌شود که صحیح نیست خداوند از ازل به آنها متصف شده و هیچگاه از او زایل نگردد. مانند خالق و رازق بودن؛ زیرا اگر از ازل به این اوصاف متصف شود، به قدم مخلوق و مرزوق منتهی می‌شود. بنابراین می‌توان گفت که خداوند از ازل تا ابد قادر بر خلق است و یا عالم به مخلوقاتش است اما نمی‌توان گفت خداوند از ازل خالق یا رازق است؛ ولی می‌توان گفت تا ابد خالق و رازق است.[۳]

البته این عقیده اهل سنت که صفات ذاتی خداوند ازلی است کاملا درست است اما آنان توحید در صفات ذاتی را قبول ندارند؛ بلکه صفات ذاتی خدا را هم از حیث مفهوم و هم از حیث مصداق زاید بر ذات خدا می‌دانند. از نظر آنان صفات خداوند به جز در قدم و حدوث با صفات مخلوقین تفاوتی ندارند؛ بنابراین، صفات در خدا و مخلوق(واجب و ممکن) هردو زاید بر ذات اند؛ غیر اینکه در خداوند قدیم اند و در غیر خداوند حادث اند.

ابوالحسن اشعری بر این مدعا این گونه استدلال نموده که اگر علم خدا ذات خدا باشد پس باید بتوان گفت که«یا علم الله اغفر لی و ارحمنی» در حالی که چنین چیزی روا نیست.[۴]

این استدلال اشعری مبتلا به اشکال است. زیرا کسی که قائل به توحید در صفات است مرادش وحدت ذات و صفت در مفهوم نیست و چنین چیزی به ضرورت عقل باطل است. به این معنا که مفهوم الله غیر از مفهوم علم و قدرت و امثال اینهاست؛ بلکه مراد از وحدت این است که  واقعیت علم و واقعیت ذات خداوند یکی است و وجود واحد و بسیط خداوند مصداق هردو مفهوم است. یعنی در خارج بین چیزی که لفظ جلاله بر آن صدق می‌کند با چیزی که عالم است مغایرت وجود ندارد. بنابراین تمام صفات ذاتی خداوند از حیث مفهوم متعدد اند؛ اما از حیث هویت و وجود وحدت دارند.

افزون بر آن، از زاید بودن صفات ذاتی بر خداوند به تعداد اوصاف ذاتی، تعدد قدما لازم می‌آید به این معنا که این اوصاف باید مانند خداوند قدیم باشند تا خداوند به آنها متصف گردد.[۵]

اشعری استدلال دیگری هم بر این عقیده اقامه کرده است. او می‌گوید اینکه خدای سبحان عالم است از دو حالت خارج نیست. ۱. اینکه با نفس و ذات خود عالم باشد. ۲. اینکه عالم به وسیله علمی که محال است نفس و ذات خدا باشد. در صورت اول نفس خدا علم خواهد بود و محال است که علم، عالم باشد و یا عالم، علم باشد در حالی که خداوند عالم است. پس بنا بر قول کسی که می‌گوید علم خدا ذات خدا است، درست نیست که گفته شود خداوند عالم است. وقتی این شق باطل شد، شق دوم صحیح خواهد بود و آن این است که خداوند با علمی عالم است که غیر از ذات اوست.[۶]

ریشۀ این استدلال را مغایرت صفت و موصوف تشکیل می‌دهد به این معنا که ذاتی و موصوفی باشد تا صفت بر آن عارض گردد. یعنی عالم به کسی گفته می شود علم داشته باشد و این علم عارض بر او شده باشد نه اینکه علم در ذات او وجود داشته و هیچ مغایرتی با موصوف ندارد.

اشکال این استدلال این است که دلیلی نداریم که بین صفت و موصوف مغایرت وجود داشته باشد؛ بلکه این قانون بر ممکنات حاکم است. مثلا ذات انسان علم نیست بلکه آن را به مرور کسب می‌کند و زاید بر ذاتش بر او عارض می‌گردد. پس در ممکنات صفت عارض بر موصوف می‌شود. اما اینکه ذات و موجودی باشد که علمش و قدرتش قائم به ذاتش باشد هیچ تعجبی در آن وجود ندارد. و این مسئله برای کسانی جای تعجب دارد که با ممکنات ممارست داشته و همه چیز را با آن مقایسه می‌کنند.[۷]

نظریۀ شیعه امامیه

شیعه امامیه قائل به عینیت صفات ذاتی خدا با ذات اوست. مراد از این نظریه نظریه نیابت معتزله نیست زیرا نظریه نیابت ذات از صفات در حقیقت نفی صفات است. مراد از نظریه عینیت و توحید در صفات در مذهب شیعه امامیه این است که صفات ذاتی مثل علم و قدرت در مقام ذات خداوند هستند. زیرا مسئله عرضیت لازمه علم و قدرت نیست؛ بلکه علم گاهی عرض است و گاهی جوهر است مثل علم نفس به ذات خودش و گاهی هم فوق عرض و جوهر است که واجب و قائم به نفس خودش است. و این مطلب نظریه نفی صفات را مردود می‌شمارد.

دلیل بر عینیت صفت با ذات در خداوند این است که اتحاد ذات خداوند با صفاتش موجب بی‌نیازی خداوند از غیر اوست مثلا خداوند در علم خود، به غیر از ذات خود نیازمند نیست و اگر علم با ذات او مغایرت داشته باشد، نیازمندی خداوند به اموری خارج از ذات او لازم می‌آید. یعنی خداوند در این فرض با علمی، عالم است که خارج از ذات اوست و با قدرتی، قادر است که غیر از ذات اوست و به حیاتی حی است که غیر اوست و این ها همگی مستلزم نیازمندی خدا به غیر اوست. [۸] در حالی که خداوند بی نیاز مطلق است و در هیچ چیزی به غیر محتاج نیست.

پی نوشت:

[۱] . الإلهیات على هدى الکتاب و السنۀ و العقل، ج‏۱ص ۱۷۸.

[۲] . سبحانی، جعفر، الإلهیات على هدى الکتاب و السنۀ و العقل، ج۲ص۳۳-۳۴، قم، ‏المرکز العالمی للدراسات الإسلامیۀ.

[۳]. ابو اسحاق شیرازى، الإشارۀ إلى مذهب أهل الحق‏، ص۳۷۵، بیروت، دارلکتب العلمیه،  اول، ۱۴۲۵ق.

[۴]. ابوالحسن اشعری, علی بن إسماعیل بن أبی بشر ، الإبانۀ عن أصول الدیانۀ، ج۱ص۱۴۴،  قاهره،  دار الأنصار،  اول ۱۳۹۷ق، تحقیق: د. فوقیۀ حسین محمود

[۵] . الإلهیات على هدى الکتاب و السنۀ و العقل، ج‏۲، ص: ۳۷

[۶] . الإلهیات على هدى الکتاب و السنۀ و العقل، ج‏۲، ص: ۳۶

[۷] . همان.

[۸] . الإلهیات على هدى الکتاب و السنۀ و العقل، ج‏۲، ص ۳۸

 منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه.

علی بن حسین مسعودی.

اشاره:

علی بن حسین مسعودی (۲۸۰ق-۳۴۵ یا ۳۴۶ق.) تاریخ نگار و جغرافی‌دان مسلمان سده چهارم هجری قمری که از او کتاب‌هایی همچون مروج الذهب و التنبیه و الاشراف به یادگار مانده است. به دلیل گزارش‌های بی‌طرفانه وی از وقایع تاریخی، مذهبش به روشنی معلوم نیست با این حال از دیرباز در منابع زندگی‌نامه و رجال شیعه، وی را دانشمندی شیعه مذهب شناخته‌اند. امروزه نیز بسیاری از پژوهشگران وی را شیعه به شمار آورده و آثار باقی مانده از وی را حاوی شواهد کافی برای اثبات این مدعا می‌دانند.

در نقطه نظری متفاوت که تا حدودی برآمده از اختلاف نظر در تعیین مصداق شیعه است، برخی از پژوهشگران با فرض شیعه بودن مسعودی مخالفت کرده و وجود شواهد کافی برای اثبات تشیع وی را رد می‌کنند و حداکثر او را سنی متشیع و علاقه‌مند به اهل بیت (ع) و معتقد به برتری امیرالمومنین بر خلفا به شمار می‌آورند.

ابو الحسن علی بن حسین مسعودی احتمالا در سال ۲۸۰ هجری به دنیا آمد. به گفته خود مسعودی در کتاب مروج الذهب، در بابل به دنیا آمده است.[۱] درباره تبار وی تردید‌هایی وجود دارد. برخی اشتهارش به مسعودی را به دلیل انتسابش به محله مسعوده بغداد دانسته‌اند اما بیشتر شرح حال نگاران وی را از نسل عبدالله بن مسعود صحابی پیامبر(ص) به شمار آورده‌اند.[۲] مسعودی اهل بغداد بود و مدتی از عمرش را نیز در مصر گذراند.[۳] برخی تاریخ وفاتش را ۳۳۳ قمری ثبت کرده‌اند اما با توجه به اینکه در کتاب التنبیه و الاشراف، تاریخ پادشاهان روم را تا سال ۳۴۵ هجری آورده است،[۴] زمان وفاتش باید بعد از این تاریخ باشد، از این رو است که برخی منابع تاریخ وفاتش را ۳۴۵ یا ۳۴۶ هجری دانسته‌اند.[۵]

سفرها

از جزئیات زندگی مسعودی گزارش زیادی در دست نیست. از شغل و پیشه وی نیز اطلاعی نداریم.[۶] آنچه بیشتر در منابع انعکاس یافته، سفرهای متعدد وی به شرق و غرب عالم است. گفته‌اند که او در شرق تا سرزمین‌های هند، سیلان، چین و مالزی سفر کرد و در غرب به شمال آفریقا، مغرب و ماداگاسکار رفت. وی در این سفرها با بسیاری از علما نیز دیدار کرد. از آن جمله محمد بن جریر طبری مورخ معروف، ابوبکر صولی، محمد بن خلف وکیع، حسن بن موسی نوبختی، ابو علی جبایی، ابوالحسن اشعری را می‌توان نام برد.[۷]

آثار

مسعودی آثار فراوانی در علوم گوناگون زمان خود داشته که فقط دو کتاب تاریخی مروج الذهب و التنبیه و الاشراف به دست ما رسیده است. در صحت انتساب کتاب اثبات الوصیه به او نیز تردید وجود دارد.

مروج الذهب

مروج الذهب مهم‌ترین اثر علی بن حسین مسعودی است که به دست ما رسیده است. بنابر گفته خود وی در مقدمه کتاب، این اثر خلاصه‌ای از دو کتاب بزرگ دیگر او به نام‌های اخبار الزمان و کتاب اوسط بوده است.[۸] این کتاب از منابع اصلی تاریخ و تمدن اسلامی به شمار می‌رود. مسعودی در این کتاب مشاهدات گسترده جغرافیایی خود را با مطالب تاریخی آمیخته و اطلاعات حائر اهمیتی درباره شرایط اجتماعی، مردم شناختی و عقاید و آداب سرزمین‌های گوناگون ارائه داده است.

مروج الذهب تاریخ عمومی جهان است که با داستان پیدایش آغاز شده و بعد از گزارش تاریخ سرزمین‌ها و ملل مختلف به تاریخ اسلام رسیده و وقایع تاریخ اسلام را تا سال ۳۳۶ پی گرفته است. مسعودی این کتاب را در سال ۳۳۳ نگاشته و بعدها در سال ۳۳۶ آن را تکمیل کرده است. با توجه به اینکه در برخی منابع، وقایع تاریخی تا سال ۳۴۵ از مروج نقل شده است، به نظر می‌رسد مسعودی کتاب خود را بعدها نیز تکمیل کرده اما نسخه‌های آن به دست ما نرسیده است.

التنبیه و الاشراف

ألتّنبیهُ و الإشراف کتابی تاریخی و جغرافیایی و به زبان عربی که آخرین اثر مسعودی مورخ شیعه در قرن چهارم است. مؤلف در بخش اول به مباحث کیهانی و جغرافیایی پرداخته و در بخش دوم به مباحث تاریخی می‌پردازد. وی نوآوری‌های متعددی را در این کتاب تجربه کرده است. این اثر به زبان‌های دیگر نیز ترجمه شده است.

اثبات الوصیه

کتاب اثبات الوصیه، با هدف اثبات وصایت امامان شیعه(ع) نگاشته شده است. نویسنده بعد از اشاره به برخی از روایاتی که بر لزوم امامت تاکید دارند به شرح مختصری از زندگی انبیاء که جانشین یکدیگر می‌شدند پرداخته و بعد از زندگی پیامبر اسلام(ص) نیز زندگی جانشینان وی یعنی امامان دوازده‌گانه را شرح داده است و روایاتی درباره نصوص امامت و مناقب و فضایل آنان نقل کرده‌است.[۹]

این کتاب به سبک و سیاق سایر کتب حدیثی شیعه نگاشته شده و محتوای آن از تشیع نویسنده‌اش حکایت دارد. در منابع رجالی و تراجم‌نگاری شیعه، نویسنده اثبات الوصیه همان نویسنده مروج الذهب یعنی علی بن حسین مسعودی است.[۱۰] اما برخی پژوهشگران معاصر به دلیل اختلاف‌ سبک و روش نگارش این اثر با آثار مسعودی، در انتساب این کتاب به مسعودی تردید کرده‌اند.[۱۱]

سایر آثار

وی در کتاب‌های مروج الذهب و التنبیه و الاشراف به سایر کتابهایی که تألیف کرده اشاره کرده است.[۱۲] این کتابها اکنون در دست نیستند.

لیست سایر آثار

ویژگی‌های تاریخ‌نگاری مسعودی

پژوهشگران به ویژگی‌های مثبت بسیاری در آثار مسعودی اشاره کرده‌اند که برخی از آنان به قرار زیر است[۱۳]:

استفاده از منابع متعدد

نگرش علمی به تاریخ

رویکرد عقلانی در تفسیر و تعلیل پدیده‌ها

توجه به قوانین حاکم بر تاریخ

بهره‌گیری از روش مشاهده مستقیم در موضوعات جغرافیایی

ارائه اطلاعات فراوان اجتماعی و فرهنگی، جغرافیایی، تاریخ اعتقادات و علوم و ادیان افزون بر مطالب تاریخی رعایت بی‌طرفی در معرفی گروه‌های مختلف سیاسی و اعتقادی اسلامی نگارش بی‌پرده و صریح و افشاگری برخی از رفتارهای غلط حاکمان.

مذهب مسعودی

نویسندگان منابع متقدم شیعه و بیشتر محققان و نویسندگان معاصر، مسعودی را از شیعیان و حتی از امامیه شناخته‌اند. با این حال برخی از پژوهشگران مسعودی را شیعه نمی‌دانند و شواهدی از آثار وی در اثبات نظریه خود طرح می‌کنند. ظاهرا نخستین بار در میان نویسندگان شیعه، آقا محمد علی کرمانشاهی نویسنده کتاب «مقامع» در تشیع مسعودی تردید کرده است.[۱۴]

در میان اهل سنت نیز در مورد مذهب مسعودی اختلاف نظر هست. برخی وی را معتزلی[۱۵] و برخی شافعی به شمار آورده و برخی او را شیعه دانسته‌اند. ابن حجر عسقلانی کتاب‌های مسعودی را حاکی از نشانه‌هایی بر تشیع معتزلی وی دانسته است. کتاب‌شناس متاخر اسماعیل پاشا بغدادی نیز در آثار خود مسعودی را شیعه دانسته است. برخی از نویسندگان معاصر اهل سنت و نیز برخی از خاورشناسان نیز به تشیع مسعودی رای داده‌اند.

هر دو گروه موافق و مخالف تشیع مسعودی، ادله‌ای را برای اثبات ادعای خود ذکر کرده‌اند:

در ادامه برخی دلایل تشیع مسعودی همراه با نقد آن از سوی مخالفان، گزارش می‌شود:

دلایل موافقان

بخشی از کتاب مروج‌الذهب در باب منزلت اهل بیت(ع)

«از امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه‌السلام روایت کرده‌اند که فرمود: «وقتی خدا خواست خلقت را بوجود آرد و مخلوق را بیافریند و مبدعات را ابداع کند پیش از گسترش زمین و افراشتن آسمان که در انفراد ملکوت و وحدت جبروت خویش بود مخلوق را چون غباری بیاراست آنگاه شمهای از نور خود را رها کرد تا بدرخشید و شعل های از نور وی پرتو افکند و این نور در میان صورت‌های نهان فراهم شد و به صورت پیمبر ما محمد صلی الله علیه و سلم در آمد و خداوند که گوینده عزیز است فرمود تو برگزیده منتخبی و ودیعه نور و گنجینه هدایت من پیش تو است، به خاطر تو بطحا را مسطح و آب را روان و آسمان را بلند می‌کنم و ثواب و عقاب و بهشت و جهنم بوجود میآورم و خاندان ترا برای هدایت می گمارم و از علم نهان خود بهرهورشان می کنم تا نکتهای برای آنها مشکل نباشد و چیزی از آنها نهان نماند و آن‌ها را حجت خلق و نشانه قدرت و وحدانیت خویش می کنم آنگاه درباره ربوبیت و خلوص و وحدانیت از آن‌ها شهادت گرفت و از پس این شهادت که گرفته شد انتخاب محمد و آل وی را با بصیرت خلق بیامیخت و به آن‌ها وانمود که هدایت با اوست و نور از اوست و امامت در خاندان اوست تا سنت عدل از پیش مستقر شود و عذرها برخیزد»

بخشی از کتاب مروج‌الذهب در باب فضیلت امام علی(ع)

«چیزهائی که مایه فضیلت اصحاب پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم شده تقدم ایمان و هجرت و یاری پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم و خویشاوندی و جانبازی در راه او بوده است با علم به قرآن و تنزیل و جنگ در راه خدا و زهد و قضاوت و فصل دعاوی و فقه و علم که علی[ع] از این همه بهره کامل تر و سهم بیشتر داشته است به علاوه فضائل خاص از جمله گفتار پیمبر صلی الله علیه و سلم که وقتی میان اصحاب خویش برادرخواندگی آورد بدو گفت «تو برادر منی» و او صلی الله علیه و سلم همسنگ و مانند نداشت و هم گفتار او صلوات علیه به علی که «تو نسبت به من همانند هارونی نسبت به موسی» و هم گفتار او علیه الصلاه و السلام که «هر که من مولای اویم علی مولای اوست خدایا با هر که دوست وی باشد دوستی کن و هر که دشمن او باشد دشمنش بدار» و هم دعای او علیه‌السلام هنگامی که انس مرغ بریان را پیش وی آورده بود که «خدایا محبوبترین خلق خویش را پیش من بفرست که با من از این مرغ بخورد» و علی علیه‌السلام بیامد تا آخر حدیث این و فضائل دیگر از اوست و فضایلی داشت که در غیر او نبود»

شناخته شدن مسعودی به تشیع در منابع رجال شیعی

نجاشی در کتاب فهرست خود که از آثار اصلی رجال شیعی است، نام وی را آورده و فهرستی از آثار وی به دست داده است.[۱۶] رجالیان بعدی نیز ظاهرا بر اساس همین گزارش نجاشی، نام مسعودی را در زمره رجال شیعه ثبت کرده‌اند.[۱۷] رای نجاشی درباره وی از دلایل اصلی تشیع مسعودی است چرا که نجاشی نزدیکترین فرد به زمانه زندگی مسعودی بوده است و نظراتش درباره رجال شیعه اعتبار زیادی دارد.[۱۸]

وجود شواهدی بر تشیع مسعودی در آثاری که از او به جای ماندهمانند:

۱-اشاره مسعودی در کتاب مروج الذهب به انتقال نور الهی و وصایت از پیامبران پیشین به پیامبر اسلام و سپس به امامان [۱۹]

۲- طرح اعتقاد به برتری علی(ع) بر سایر صحابه پیامبر(ص) [۲۰]

۳- طرح موضوع تولد علی(ع) در کعبه [۲۱]

نگارش آثاری با مضامین شیعی:

مسعودی، آثاری نگاشته است که هرچند اصل آن‌ها در دسترس ما نیست، اسامی آن آثار حاکی از محتوای شیعی آن‌ها است. مانند: «مزاهر الاخبار و طرائف الآثار للصفوه النوریه و الذریه الزکیه و ابواب الرحمه و ینابیع الحکمه»[۲۲]، «الصفوه فی الامامه»، «الهدایه الی تحقیق الولایه»[۲۳]، «البیان فی اسماء الائمه»[۲۴] و «الاستبصار فی الامامه»[۲۵].

  1. پی نوشت:
  2. مسعودی، مروج الذهب، ج۲، ص۳۸
  3. ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۲۵، ص۳۴۰
  4. ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۲۵، ص۳۴۰
  5. مسعودی، التنبیه و الاشراف، ص۱۳۶
  6. مهدوی دامغانی، ابو الحسین علی بن حسین مسعودی و برخی از آثار او، ص۱۰۰
  7. عسگری، مسعودی و التنبیه و الاشراف، ص۸۹
  8. عسگری، مسعودی و التنبیه و الاشراف، ص۸۸
  9. مسعودی، مروج الذهب، ج۱، ص ۱۷-۱۸
  10. نک: مسعودی، اثبات الوصیه، از ص۱۳ به بعد
  11. نجاشی، رجال، ص۲۵۴؛ ابن داود، رجال، ۲۴۱-۲۴۲؛ طهرانی، الذریعه، ج۱، ص۱۱۰.
  12. جعفریان، منابع تاریخ اسلام، ص؛ شبیری زنجانی، اثبات الوصیه و مسعودی صاحب مروج الذهب، ص۲۱۷-۲۱۹؛ حمود، کتابشناسی مسعودی، ص۹۲
  13. حمود، کتابشناسی مسعودی، ص۸۶-۹۲
  14. جعفریان، منابع تاریخ اسلام، ص۱۷۷-۱۷۸؛ منتظری مقدم، مکتب تاریخی مسعودی، ص۶۳-۶۶؛ ولوی، ویژگی‌ها و روش تاریخ‌نگاری مسعودی؛ ۲۷-۳۱
  15. مهدوی دامغانی، بوالحسن علی بن حسین مسعودی و برخی از آثار او، ص۱۰۳
  16. ذهبی، تاریخ الاسلام، ج۲۵، ص۳۴۱
  17. نجاشی، رجال النجاشی، ص۲۵۴
  18. ابن داود، رجال ابن داود، ص۳۹۰؛ حلی، الخلاصه، ص۱۰۰؛ خویی، معم رجال حدیث، ج۱۱، ص۳۶۶
  19. مهدوی دامغانی، ابو الحسن علی بن حسین مسعودی، ص۱۰۱
  20. مسعودی، مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج ۱، ص۲۳
  21. مسعودی، مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج۱، ص۷۸۵
  22. مهدوی دامغانی، ابوالحسن علی بن حسین مسعودی و برخی از آثار او، ص۱۰۷
  23. طهرانی، الذریعه، ج۲۰، ص۳۲۷
  24. نجاشی، رجال النجاشی، ص۲۵۴
  25. طهرانی، الذریعه، ج۳، ص۱۷۲
  26. طهرانی، الذریعه، ج۲، ص۱۳
  27. کرمانشاهی، مقامع الفضل، ج۲، ص۳۸۳
  28. شبیری زنجانی، اثبات الوصیه و مسعودی صاحب مروج الذهب، ص۲۱۰
  29. شبیری زنجانی، اثبات الوصیه و مسعودی صاحب مروج الذهب، ص۲۱۴-۲۱۵
  30. منتظری مقدم، مکتب تاریخی مسعودی، ص۶۹-۷۱
  31. کرمانشاهی، مقامع الفضل، ج۲، ص۳۸۳
  32. شبیری زنجانی، اثبات الوصیه و مسعودی صاحب مروج الذهب، ص۲۰۷-۲۰۸
  33. شبیری زنجانی، اثبات الوصیه و مسعودی صاحب مروج الذهب، ص۲۱۲
  34. منابع:
  35. حلی، ابن داود،رجال ابن داود، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۸۳
  36. حلی، حسن بن یوسف، خلاصه الرجال، قم،‌دار الذخائر، ۱۴۱۱ق.
  37. حمود، هادی حسین،کتابشناسی مسعودی، ترجمه علینقیان، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، شماره ۱۳۳، خرداد ۱۳۸۸
  38. خویی، ابو القاسم، معجم الرجال الحدیث، قم، نشر آثار شیعه، ۱۴۱۰ق.
  39. ذهبی، شمس الدین محمد بن احمد، تاریخ الاسلام، تحقیق عبدالسلام تدمری، بیروت،‌دار الکتاب العربی، ۱۴۱۳
  40. شبیری زنجانی، سید محمد حسین،اثبات الوصیه و مسعودی صاحب مروج الذهب، مجله انتظار موعود، شماره ۴، تابستان۱۳۸۱
  41. طهرانی، آقا بزرگ، الذریعه الی تصانیف الشیعه، اسماعیلیان قم و کتابخانه اسلامیه تهران، بی‌تا
  42. عسگری، علیرضا، مسعودی و التنبیه و الاشراف، مقالات و بررسی ها، شماره ۶۲، زمستان ۱۳۷۶
  43. کرمانشاهی، آقا محمد علی، مقامع الفضل، قم، موسسه العلامه المجدد الوحید البهبهانی،
  44. مسعودی، علی بن الحسین، اثبات الوصیه، قم، انصاریان، ۱۴۲۶ق.
  45. مسعودی، علی بن الحسین، مروج الذهب، تحقیق اسعد داغر، قم،‌دار الهجره ۱۴۰۹
  46. مسعودی، علی بن الحسین، مروج الذهب، ترجمه ابو القاسم پاینده، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۴
  47. منتظری مقدم، حامد، مکتب تاریخی مسعودی، کیهان اندیشه،شماره ۷۱، فروردین ۷۶
  48. مهدوی دامغانی، محمود، ابوالحسن علی بن حسین مسعودی و برخی از آثار او، مجله مطالعات اسلامی،شماره۱۲، پاییز ۱۳۵۳
  49. نجاشی، احمد بن علی، قم، جامعه مدرسین، ۱۴۰۷ق.
  50. منبع: ویکی شیعه

قراقویونلو.

اشاره

ترکمانان قراقویونلو (۷۸۰ – ۸۷۴ ق /۱۳۷۸ – ۱۴۶۹م) سلسله‌ای از حکمرانان ترکمن بودند که برای مدت نزدیک به یک سده بر مناطقی از غرب و شمال غربی ایران فرمانروایی کردند. قراقویونلو واژه‌ای ترکی (مرکب از: قره + قویون + لو) و به معنی صاحبان گوسفندهای سیاه است. این واژه بسته به لهجه محلی گوینده، قره قویونلو یا قاراقویونلو هم تلفظ و نوشته می‌شود.نام قراقویونلوها نخستین بار در تاریخ در دوره قبل از سلسله صفویه مطرح گردیده‌است. قراقویونلوها که ترکمن بودند ابتدا دست نشاندگان سلسله مغولی جلایری‌ها در تبریز و بغداد بودند. اما در سال ۱۳۷۵ (میلادی) قرا یوسف رهبر قراقویونلوها در پی شورشی علیه جلایری‌ها استقلال خود را از جلایری‌ها اعلام کرد .

دولت قراقویونلو

دولت قراقویونلو در بخش مهمی از سرزمین ایران شامل خوزستان، کرمان، فارس و هرات حضور داشت[۲] واپسین فرمانروای قره‌قویونلو جهانشاه قراقویونلو نام داشت که اوزون حسن از دودمان آق‌قویونلو او را شکست داد و وی را به همراه پسرش کشت.

مذهب قراقویونلوهاشیعه یا سنی بودن قراقویونلوها محل اختلاف است، با این وجود مسلم است که آنها سعی در برقراری تعادل میان پیروان این دو مذهب داشته اند.[۳] مسجد کبود در تبریز از بناهای ساخته شده در دوران قرافویونلوها می‌باشد.

بازماندگان قراقویونلوهادر حال حاضر تیره‌هایی به نام قراقویونلو یا قاراقویونلو در میان بازماندگان ایل شاهسون بغدادی در استان‌های تهران، مرکزی، … و قشقایی‌ها در حوالی استان فارس وجود دارند. (به طور مثال ناصر خان قشقایی از تیره قراقویونلو بوده‌است.) قراقویونلوهای ساوه یکی از طایفه‌های ایل شاهسون بغدادی می‌باشند و گفته می‌شود که در زمان نادرشاه به ایران انتقال داده شده‌اند. منبع یا منابعی که ارتباط این اقوام و گروه‌ها را به قراقویونلوهای دوره قبل از صفویه ذکر کرده باشد در دسترس نیست. امااین فرضیه خیلی دور از حقیقت نیست. به‌ویژه که قراقویونلوها مدتی حاکمان بغداد نیز بوده‌اند.[نیازمند منبع]

فرمانروایان قراقویونلو

قرامحمد      ۱۳۸۰-۱۳۸۹ (میلادی)

قرایوسف                 ۱۳۹۰-۱۴۲۰

قرااسکندر               ۱۴۲۰-۱۴۳۵

جهانشاه (شاه جهان)                ۱۴۳۵-۱۴۶۷

دیوان سالاری قراقویونلوهاالگوی دیوان سالاری قراقویونلوها، دیوان سالاری دوره‌ی ایلخانی بوده است،[۴] اگرچه جزئیات دیوان سالاری ایشان در دست ما نیست. در این دوره از دو دیوان تواجی به معنای فرماندهی نظامی و پروانجی، یعنی ریاست خزانه نام برده شده است.[۵]

کتابنامه :

  1.   شریک امین، شمیس؛ (۱۳۵۷) فرهنگ اصطلاحات دیوانی دوران مغول، تهران، فرهنگستان ادب و هنر ایران.
  2. لمبتون، آن؛ (۱۳۶۳) سیری در تاریخ ایران بعد از اسلام، برگردان یعقوب آژند، تهران، امیر کبیر.V. Minorsky. “Jihān-Shāh Qara-Qoyunlu and His Poetry (Turkmenica, 9)”, Bulletin of the School of Oriental and African Studies, University of London, Vol. 16, No. 2 (1954), p. 277
  3. [ http://www.iranicaonline.org/newsite/articles/v2f2/v2f2a033.html دانشنامه ایرانیکا، مدخل آق قویونلو.]
  4. اعتقادات مذهبی عصر قراقویونلوها
  5. شریک امین، فرهنگ اصطلاحات دیوانی دوران مغول، صص ۸۳-۸۲٫
  6. لمبتون، سیری در تاریخ ایران بعد از اسلام، ص ۱۰۴٫

معنای صفات خبریه در خداوند و دیدگاه دانشمندان شیعی و سنی

اشاره:

مقصود از صفات خبریه، اوصافى است که در آیات قرآن و روایات آمده و مستندى جز دلیل نقلی ندارد. از جمله این صفات می‌توان به صفت «ید الله» و «عین الله» اشاره کرد. شیعه -به پیروى از اهل بیت(علیهم السلام)- معتقد به تنزیه و ابطال تجسیم و تشبیه است. با دقت در آیات یاد شده و نظایر آنها می توان به مفاد حقیقى آنها پى برد؛ مانند این‌که کلمه «ید» کنایه از قدرت خداوند است و مقصود این است که قدرت الهى برترین قدرتها است. در این صفات بین مذاهب اسلامی اختلاف وجود دارد که در این نوشته به آن پرداخته شده است.

صفات خبریه و تعریفی که از آن ارائه شده است و نظراتی که پیرامون آن داده شده است، یکی از مسائل پر تنش در بین فرقه‌های کلامی اسلامی است. مقصود از صفات خبریه، اوصافى است که در آیات قرآن و روایات آمده و مستندى جز نقل ندارد.[۱]  از جمله آیات قرآن که در آن به این صفات اشاره شده؛ می‌توان نمونه‌های ذیل را ذکر کرد:

۱. «ید اللَّه» (دست خدا): «إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ»؛[۲] آنان که با تو بیعت می‌کنند، با خدا بیعت می‌کنند. دست خدا بالاى دست آنان است.

۲. «وجه اللَّه» (روى خدا): «وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»؛[۳] مشرق و مغرب از آنِ خداست. به هر جا که روکنید، آنجا روى خداست.

۳. «عین اللَّه» (چشم خدا): «وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا»؛[۴] کشتى را در برابر چشم ما و به وحى ما بساز.

۴. «استواء بر عرش» (قرار گرفتن بر تخت): «الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏»؛[۵] خداوند رحمان بر عرش (تخت) قرار گرفت و مسلّط شد.

از جایی که واژه‌هاى این آیات، حکایت از آن دارد که خداوند سبحان جسم یا جسمانى است، لذا مورد اتفاق قرار گرفته که در نسبت دادن این گونه از صفات به خداوند؛ باید به آنچه در قرآن و روایات معتبر وارد شده است؛ بسنده کرد، ولی فرقه‌های کلامی اسلامی، در تفسیر و تأویل این گونه صفات که در اخبار وارد شده است به اختلاف افتاده‌اند؛ برخی خداوند را به اجسام و انسان تشبیه کردند که همانند انسان چشم و دست دارد و عده‌ای این صفات را برای خداوند انکار کردند. متکلمان شیعه نیز -با توجه به روایات- نظری دارند که بیان می‌شود.

الف) دیدگاه شیعه

شیعه -به پیروى از اهل بیت(علیهم السلام)- معتقد به تنزیه و ابطال تجسیم و تشبیه است. به اعتقاد شیعه‏ امامیه با دقت در آیات یاد شده و نظایر آنها می‌توان به مفاد حقیقى آنها پى برد. کلمه «ید» کنایه از قدرت خداوند است و مقصود این است که قدرت الهى برترین قدرت‌ها است. مقصود از «وجه» ذات الهى است؛ یعنى همه‏ چیز در معرض فنا و زوال است، جز ذات خداوند متعال. استواء بر عرش نیز کنایه از احاطه‏ علم و قدرت خداوند در تدبیر جهان است.

پس نه تنها در صفات یاد شده -که آنها را صفات خبریّه می‌گویند- باید به اصل تنزیه معتقد بود، بلکه این اصل در همه‏ صفات الهى جارى است؛ مثلاً علم خداوند را نمی‌توان علم حصولى و زائد بر ذات او و محدود دانست، بلکه علم خداوند عین ذات خداوند، و حضورى و نامحدود است. همین گونه است قدرت و حیات خداوند که عین ذات او و نامحدود است.

در روایتی امام رضا(علیهم السلام) می‌فرماید: «مردم در موضوع توحید ]صفاتی[ دارای سه گرایش شدند: نفی [صفات]، تشبیه [صفات خداوند به صفات جسمانی]، اثبات صفات بدون تشبیه. نفی صفات و تشبیه جایز نیست و آنچه راه مستقیم و روش صحیح است؛ اثبات صفات بدون تشبیه است»؛[۶] یعنی این صفات را به گونه‌ای برای خداوند قائل شد، که دچار تشبیه نشویم.

ب) دیدگاه فرقه «صفاتیه»

صفاتیه یکی از فرقه‌های کلامی بوده‌اند، که مشهورترین آنان شامل سه طایفه‌اند: اشاعره، مشبهه، کرامیه.[۷] آنان فرقی بین صفات ذات و صفات فعل قائل نبودند و حداقل عده‌ای از آنان؛ صفات خبریه مانند وجه و ید (صورت و دست) را بدون هیچ تأویلی برای خداوند ثابت می‌دانستند و تا حد تشبیه در اثبات صفات برای خداوند؛ پیش می‌رفتند.[۸]

ج) دیدگاه فرقه «معطله»

در مقابل صفاتیه؛ معتزله قرار دارند که؛ صفات خبرى را از خدا نفى می‌کردند، و آنان را «معطله» نامیدند.[۹] در عقائد آنان چنین ذکر شده است که صفاتی که مخلوقات بدان متصف می‌شوند را بر خداوند انکار می‌کردند.[۱۰]

این، گزارش مختصری بود از نظریات مطرح درباره صفات الهی به ویژه صفات خبریه که مورد سؤال است.

 پی نوشت:

[۱]. سبحانی، جعفر، سیمای عقاید شیعه، ترجمه محدثی، جواد، ص ۶۶، نشر مشعر، تهران، ۱۳۸۶ش.

[۲]. فتح، ۱۰.

[۳]. بقره، ۱۱۵.

[۴]. هود، ۳۷.

[۵]. طه، ۵.

[۶]. «للناس فی التوحید ثلاثه مذاهب: نفی، و تشبیه، و اثبات بغیر تشبیه، فمذهب النفی لا یجوز، و مذهب التشبیه لا یجوز، و السبیل فی الطریقه الثالثه، اثبات بلا تشبیه». شیخ صدوق، التوحید، محقق و مصحح: حسینی، هاشم‏، ص ۱۰۱، دفتر انتشارات اسلامی، قم، چاپ اول، ۱۳۹۸ق.

[۷]. مشکور، محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامی، ص ۳۰۱، آستان قدس رضوی، مشهد، چاپ دوم، ۱۳۷۲ش.

[۸]. شهرستانی، الملل و النحل، تحقیق: بدران‏، محمد، ج ۱، ص ۱۰۵، الشریف الرضی، قم، ۱۳۶۴ش.

[۹]. رضوانی، علی اصغر، شیعه شناسی و پاسخ به شبهات‏، ج ‏۲، ص ۵۱۳، نشر مشعر، تهران، ۱۳۸۴ش.

[۱۰]. ابن عطیه، جمیل حمود، أبهی المراد فی شرح مؤتمر علماء بغداد، ج ۲، ص ۱۵۲، مؤسسه الأعلمی‏، بیروت، ۱۴۲۳ق.

 

استدلال شیعه و سنی برای نوع وضو

 وضوء به عنوان یکی از مقدمات نماز عملی است که برای انجام عباداتی مانند نماز و برای رساندن جایی از بدن به قرآن، نام خداوند…,واجب بوده، و در عین حال خودش یک عمل مستحب است که در اسلام تشریع شده است.

 اختلاف عمده اهل سنت در وضوء بر طبق فتاوی مذاهب شان با شیعیان در دو مورد می باشد و لو در بعضی موارد دیگر مثل مسح کامل سر، مسح گوشها، خلال ریش که در مذهب شیعه مورد قبول نمی باشند نیز اختلاف دارند.

اما دو مورد عمده یکی کیفیت شستن دست ها است که اهل سنت شستن دست ها را در وضوء از سر انگشتان به سوی آرنج واجب می دانند اما شیعیان معتقدند که دستها باید از آرنج به سوی سر انگشتان شسته شوند. و مورد دوم اینست که سنی ها قائل به وجوب شستن پاها و شیعیان قائل به وجوب مسح آنها می باشند.

برای این دو نظر می توان هم با قرآن استدلال کرد و هم با روایات.

 در قرآن کریم فقط یک آیه در مورد وضوء وجود دارد که ظاهر و حتی نص آیه شریفه بر طبق قواعد ادبیات زبان عربی بر کیفیتی از وضوء دلالت دارد که شیعیان انجام می دهند آیه شریفه چنین می فرماید: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاهِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیدِیکُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَى الْکَعْبَینِ ؛ ای کسانی که ایمان آورده اید چون به قصد نماز برخیزید صورت و دستهایتان را تا آرنج بشویید و سر و پاهای تان را تا برآمدگی روی آن مسح کنید.»[۱]

در قرآن کریم این تنها آیه ای است، که شیعه و سنی هر دو بر کیفیت وضو به آن استدلال می کنند. در این آیه شریفه دو کلمه یکی«أَرْجُلَکُمْ » در مورد مسح یا شستن پا مورد تمسک شیعه و سنی قرار گرفته است و دیگری کلمه «إِلَى الْمَرافِقِ» است که اهل سنت آن را بر نحوه شستن دستها دلیل قرار داده اند.

قبل از استدلال طرفین در مورد مسح یا شستن پا لازم است سه قولی که در مورد اعراب کلمه«ارجل» وجود دارد بیان شود:

قرائت به رفع(ارجلُکم): که قرائت نادر و شاذی است، و بنابر ابتدائیت است و خبر آن محذوف است، و آن مغسوله یا ممسوحه است.[۲] یعنی «و ارجلُکم مغسوله و یا ارجلُکم ممسوحه» بوده است

قرائت به نصب (ارجلَکم): نافع ابن عامر و عاصم ـ به روایت حفص ـ آن را منصوب خوانده اند که در این صورت آن را به محل «ِرُؤُسِکُمْ» عطف کرده اندو محل آن منصوب می باشد. و یا منصوب به نزع خافض است به این معنا که هر گاه از روی اسمی حرف جرّ مثل«ب، الی و من…» حذف شود اعراب آن اسم منصوب می شود. بنا بر این در واقع « بأَرْجُلَکُمْ » بوده و حرف «با» از آن کنده شده و «ارجلَکم» شده است.

قرائت به جرّ(ارجلِکم): در این صورت آن را عطف به لفظ برؤوسکم می دانند.

استدلال اهل سنت

از نظر اهل سنت کلمه «ارجلکم» در واقع منصوب است که عامل نصب آن هم «اغسلوا»  می باشد. یعنی این کلمه بر کلمه «وُجُوهَکُمْ» باشد. پس همان گونه که صورت و دستها شسته می شود پاها هم باید شسته شود. این تمام استدلال اهل سنت با ایا آیه می باشد.

استدلال شیعه

قرآئت به رفع نه مطلوب اهل سنت را ثابت می کند و نه مطلوب شیعه را چه این که این قرآئت شاذ و غیر قابل اعتناء می باشد.

اما از میان دو قرآئت دیگر قرآئت به جرّ (ارجلِکم) به دلیل اینکه بر کلمه «بِرُؤُسِکُمْ» عطف شده است مدعای شیعه را به اثبات می رساند. ولی در عین حال شیعه قرائت به نصب(أَرْجُلَکُمْ) را پذیرفته است و بر همین قرائت مدعای خود را ثابت می کند. شیعه می گوید که بر طبق قواعد نحوی ادبیات زبان عرب لازم است که اینکلمه بر محل کلمه  «بِرُؤُسِکُمْ» عطف شود و محل آن به دلیل اینکه در واقع مفعول «امْسَحُوا» می باشد منصوب است و لذا این کلمه هم با نصب قرائت شده است. و نتیجه این می شود که پاها مانند سر مفعول«امْسَحُوا» می باشد و باید مانند سر  مسح شوند. و قول اهل سنت که آن را بر کلم «وجُوهَکُمْ یا أَیدِیکُمْ » عطف کرده اند به دلایل زیر صحیح نمی باشد:

اگر قول اهل سنت را بپذیریم که آن را عطف به« وجُوهَکُمْ یا أَیدِیکُمْ » می گیرند، این برخلاف قواعد نحوی ادبیات زبان عرب است زیرا بین عاطف و معطوف علیه یک جمله کامل با فعل و فاعل و مفعول فاصله واقع شده است و ایجاد چنین فاصله حتی به وسیله یک کلمه جایز نیست ، تا چه رسد که یک جمله فاصله واقع شود.[۳]

در این آیه شریفه همان طور که «اغسلوا» می تواند عامل نصب باشد (که اهل سنت می گویند) «امسحوا» نیز می تواند عامل نصب باشد و از نظر قواعد نحوی هرگاه دو عامل صلاحیت عمل کردن در یک معمول را داشته باشند. عاملی که نزدیک تر است مقدم خواهد بود، بنابراین «امسحوا» مقدم بر «اغسلوا» است.[۴]

این عطفی که اهل سنت می گویند، برخلاف فصاحت است زیرا؛ پیش از استیفای غرض از یک جمله، به جمله ای دیگر منتقل شده، که ربطی به آن ندارد.[۵] و چنین سخن گفتن از یک انسان معمولی صادر نمی شود تا چه رسد که خدای تبارک و تعالی این گونه سخن غیر فصیح و برخلاف قواعد ادبیات عرب بگوید.

 هرچند که بعضی احتمال داده اند که، قرائت به نصب، به خاطر عامل مقدر باشد، که در واقع (ای فاغسلوا ارجلکم)،[۶] بوده است ، ولی این احتمال مردود است، چرا که: اولاً: تقدیر عامل خلاف اصل است، و تا حدامکان باید عامل ذکر شود (نه مقدّر)، ثانیاً: بر فرض تقدیر، می توان به قرینه نزدیکی «ارجلکم» به «برؤوسکم» عامل مقدر آن را، همان «امسحوا» در نظر گرفت، و تقدیر اغسلوا ترجیحی ندارد.

بنابراین، چه قرائت به نصب را بگیریم، که عطف به محل «رؤوسکم» باشد، و عامل نصب آن هم «امسحوا» و چه قرائت جرّ را بگیریم که عطف به لفظ «برؤوسکم» باشد، در هر دو صورت قول شیعه که مسح باشد ثابت می شود، و قول اهل سنت که «أَرْجُلَکُمْ» را بر لفظ «وجُوهَکُمْ یا أَیدِیکُمْ» عطف گرفته است بر خلاف فصاحت و بلاغت و عرف اکثریت عرب است. و توجیهی برای اعمال بزرگانشان می باشد در صورتی که ادبا و خیلی از مفسرین آنان، براساس قواعد عربی و قرائتی، قول شیعه را درست می دانند.

مورد دیگر از اختلاف اساسی اهل سنت با شیعه اینست که آنان شستن دستها را از پایین به بالا واجب دانسته و شیعه آن را از بالا به پایین (آرنج تا سر انگشتان دست) مشروع می دانند. این اختلاف نیز ناشی از تفسیر آیه ششم از سوره مائده می باشد خداوند در این آیه فرموده: «فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیدِیکُمْ إِلَى الْمَرافِقِ»[۷] (صورت و دستهای خود را تا آرنج بشویید)

اهل سنت می گوید: چون آیه گفته دستها را تا مرفق بشویید، پس باید مرفق را انتهای شستشو قرار داده و دستها را از پایین به بالا بشوییم. ولی شیعه می گوید آیه صرفاً در صدد بیان مقدار شستشوی دستها می باشد و طبیعی است که انسان دست های خود را از بالا به پایین می شوید.

کلمه: «ایدى» جمع کلمه «ید» است که نامش به فارسى دست است از شانه شروع شده تا نوک انگشتان ادامه مى‏ یابد، و چون آدمی بیشتر مقاصدش را به وسیله قسمت پائین‏ تر یعنى از مچ دست تا سر انگشتان انجام مى‏دهد، این کلمه را بیشتر در همین قسمت به کار مى ‏برد، بنا بر این کلمه«دست» سه معنا دارد، ۱- از نوک انگشتان تا مچ ۲- از نوک انگشتان تا مرفق ۳- از نوک انگشتان تا شانه.

و این اشتراک در معنا باعث شده که خداى تعالى در کلام خود قرینه‏اى بیاورد تا یکى از این سه معنا را در بین معانى مشخص کند، و آن قرینه کلمه«إِلَى الْمَرافِقِ» است، تا بفهماند منظور از شستن دستها در هنگام وضو، شستن از نوک انگشتان تا مرفق است نه تا مچ دست و نه تا شانه[۸].

اینکه اهل سنت می گویند که مقید شدن جمله «دست ها را بشوئید» به جمله«تا مرفق» دلالت دارد بر اینکه واجب است شستن از ناحیه انگشتان شروع شده، در ناحیه مرفق تمام شود، پاسخ آن این است که « إِلَى الْمَرافِقِ» قید جمله: «فاغسلوا» نیست بلکه قید موضوع حکم، یعنى کلمه«ایدى» است، و در این صورت دستها باید تا مرفق شسته شود، نه اینکه شستن از مرفق شروع شود و به مرفق ختم گردد بلکه برای آن باید قرینه ای دیگری وجود داشته باشد، و دستها تا مرفق را دو جور مى‏ توان شست یکى از مرفق به پائین و دیگرى از انگشتان ببالا، پس باید بگوئیم لفظ«إِلَى الْمَرافِقِ» لفظ مشترکى است که باید قرینه‏اى از خارج یکى از دو قسم شستن را معین کند، و معنا ندارد بگوئیم قید«إِلَى الْمَرافِقِ» قید هر دو قسم است[۹] یعنی هم قیداین باشد که دست ها تا مرفق شسته شود و هم قید این باشد که شستن از سرانگشتان شروع شود و به مرفق ختم گردد.

استدلال با روایات:

آن طوریکه تاریخ گواهی می دهد تا زمان خلیفه سوم عثمان بن عفان در مسئله وضوء اختلافی بین مسلمین وجود نداشته است طبق شواهد تاریخی و روایی عثمان اولین کسی است که در زمان خلافتش در مسئله وضوء اختلاف ایجاد نمود و به کسانی که در دربار او حضور داشته اند مجدداً وضوء را به روش خود تعلیم داده و بعد به آنان می گوید که پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ مثل من وضو می گرفت.[۱۰]

درباره وضوء روایات زیادی در کتاب های روایی اهل سنت نقل شده اند که بعضی از آنها دلیل بر وضویی گرفته شده است که عثمان به مردم آموخته است و بعضی از آنها دلالت بر وضوی پیامبر و علی ـ علیه السّلام ـ که همان وضوی شیعیان باشد می کند که به چند نمونه از این روایات اشاره می شود:

متقی هندی در کنزالعمال از عباد بن تمیم نقل می کند که پدرش گفت: پیامبر را دیدم که وضو می گرفت و روی پاهایش را مسح می کرد.[۱۱]

احمد بن حنبل از امام علی ـ علیه السّلام ـ نقل می کند که فرمود: پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ پاهایش را در وضو مسح می کرده است.[۱۲]

ابن جریر طبری از اوس بن ابی اوس نقل می کند که او گفت: دیدم پیامبر خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ را که وضو گرفت و پاهایش را مسح کرد.[۱۳]

احمد بن حنبل از ابو مالک اشعری نقل کرده است که به قومش گفت جمع شوید تا برای شما نماز رسول اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ را بخوانم، مردم جمع شدند و او پرسید آیا در جمع ما بیگانه است؟ گفتند فقط از خواهر زاده های ما هست، گفت او از خود ما است. سپس او در وضویش بعد از مضمضه و استنشاق و شستن صورت و دست ها، سر و پاهایش را مسح کرد.[۱۴]

این روایاتی که بر روش وضوی شیعیان ذکر گردید در کتاب های اهل سنت ذکر شده اند و کتاب های حدیثی و روایی شیعیان که دیگر جای خودشان را دارند و نیازی نیست که از این کتاب ها حدیثی نقل شود.

اما روایاتی که اهل سنت بر وجوب شستن پاها در وضو اقامه کرده اند بر سه دسته تقسیم می شوند که به طور خلاصه به آنها اشاره می گردد:

دسته اول روایاتی است که نحوه وضوی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را نقل می کند و اکثر این روایات از طریق عثمان بن عفان نقل شده است. و در یکی از نقل ها عثمان می گوید هر کسی این گونه وضو بگیرد تمام گناهان گذشته اش آمرزیده می شود.[۱۵]

دسته دیگر از این روایات روایاتی است که دستور پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ را در مورد شستن پاها بیان می کنند.[۱۶]

و دسته سوم روایاتی است که می گوید هر کسی به جای شستن، پا را مسح کند جایگاهش جهنم است. مثلاً در بخاری از ابن عمر نقل شده است که گفت: در یک مسافرت با پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ بودیم موقع نماز عصر وضوء گرفتیم و روی پاها را مسح کردیم، پیامبر با صدای بلند سه بار فرمود: (ویل للاعقاب من النار) یعنی وای بر پشت ها از آتش.[۱۷]

در این جا درصدد مناقشه این روایات نیستیم و فقط به همین اکتفاء می کنیم که این روایات قطعاً دلیل بر این است که مسلمانان در وضو معمولاًَ پاهایشان را مسح می کرده اند و قطعاً آن را از پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ آموخته اند. ولی این معلوم نیست که چرا پیامبر اسلام آنان را در این واقعه از مسح کردن منع نموده است؟! به احتمال زیاد این روایت که پیامبر مسلمانان را از مسح کردن پا منع کرده است از مجعولات زمان عثمان باشد زیرا معقول نیست که مسلمانان بدون اینکه وضو را از پیامبر اسلام آموخته باشد بر پاهایش مسح کنن و انگهی پیامبر آنان را زاین کار منع کند و جزای آنان را آتش جهنم قرار دهد. و نیز روایتی که از عثمان نقل شده است ظاهرش بر این دلالت دارد که مسلمانان در زمان او یا وضویش را فراموش کرده بوده اند آیا اصلاً تا زمان او مسلمانان وضو نمی گرفته اند و این عثمان است که وضوی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ را از نو برای آنان تعلیم می دهد.!!

به هر حال وضو در صدر اسلام، یعنی زمان پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ و حتی شیخین (عمر و ابوبکر) و قسمتی از زمان عثمان، به شیوه‎ای بوده که امروزه شیعه انجام می دهد، و کسی شک و شبهه ای در نحوۀ اجرای این عمل نداشته است، و این بدان علت بوده است که تمام مسلمانان اعمال خویش را از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ گرفته و در منظر آن حضرت ـ صلی الله علیه و آله ـ انجام می دادند، و آن حضرت مرجع حل کل مسائل مردم بوده است.

ولی این عمل با گذشت دو دهه از رحلت آن حضرت ـ صلی الله علیه و آله ـ در زمان «عمثان بن عفان» خلیفۀ سوم دچار انحراف گردید. و شستن پاها به جای مسح آن ها توسط عثمان، و در منظر عامۀ مردم، به عنوان وضوی رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ بیان شد!! در صورتی که در زمان پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ ، دو خلیفۀ اول و قسمتی از خلافت عثمان، مردم و مخصوصاً صحابۀ بزرگی که از پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ نقل حدیث می کردند، شیوۀ عمل آن حضرت را دیده بودند، چنین نحوه ای سابقه ای نداشت، و لذا خیلی از صحابه هم به مخالفت با این بدعت ها برخاستند، و می توان گفت یکی از علت های قتل عثمان نیز، به وجود آمدن چنین بدعت هایی بود.

پی نوشت ها:

[۱] . مائده، ۶٫

[۲] . روح المعانی: ۳ / ۷۳، از محمود آلوسی بغدادی، متوفی ۲۶۸ هـ ، انتشارات دارالکفر، سال نشر ۱۴۰۸ هـ ، ۱۹۸۷ م.

[۳] . الاعتصام بالکتاب و السنه: ۱۲، جعفر سبحانی، تحقیق و نشر: مؤسسه امام صادق ـ علیه السلام ـ  ، قم، سال نشر ۱۴۱۳ هـ .

[۴] . مفاتیح الغیب: ۱۱ / ۱۶۱، فخر رازی، نشر اساطیر تهران، سال نشر، ۱۳۷۹ ش، ترجمه: علی اصغر حلبی.

[۵] . تذکره الفقهاء، ۱ / ۱۱۸، طبع قدیم، از علامه حلّی، نشر مکتبه الرضویه الاحیاء آثار الجعفریه، (مؤسس شیخ عبدالکریم)، ۲ جلدی، سال نشر ندارد.

[۶] . کنزالعرفان، ۳۸، نویسنده: مقداد بن عبدالله یسوری، چاپ اول، ناشر: مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی، تاریخ نشر ۱۳۸۰ ش.

[۷] . مائده / ۶٫

[۸] . طباطبایی، محمد حسین، المیزان (ترجمه موسوی همدانی)ج۵ص۳۵۷٫

[۹] . ترجمه المیزان، ج۵ص۳۵۸٫

[۱۰] . متقی هندی، کنزالعمال، ۹/ ۴۴۳، بیروت، موسسه الرساله، بی تا.

[۱۱] . همان، ۹/ ۴۲۹٫

[۱۲] . احمد بن حنبل، مسند احمد، ۱/ ۵۸ و ۶۸ و ۵۹، بیروت، دار صادر،‌ بی تا.

[۱۳] . ابن جریر طبری، جامع البیان(تفسیر طبری)،‌۶/ ۱۸۴، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ ق.

[۱۴] . احمد بن حنبل، مسند احمد، ۵/ ۳۴۲، بیروت، دار صادر،‌ بی تا.

[۱۵] . بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، ۱/ ۴۸، بیروت، دارالفکر، بی تا، و نیشابوری مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ۱/ ۱۴۱، بیروت، دارالفکر، بی تا.

[۱۶] . البیهقی، السنن الکبری، ۱/ ۷۱، بیروت، دارالفکر،‌بی تا.

[۱۷] . بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، ۱/ ۲۱ و ۳۳، بیروت، دارالفکر، بی تا.

نویسنده: حمیدالله رفیعی

جنایات وهابیت علیه شیعه و سنی

اساس فرقه وهابیت را بدعت در مسائل اعتقادی و دشمنی با همه مسلمانان در راستای تحقق اهداف دشمنان اسلام تشکیل می دهد. این فرقه نوظهور پس از آن که در قرن دوازدهم هجری توسط محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود جدّ آل سعود جان گرفت، توسط استعمار غرب به خصوص انگلیس، آمریکا و اسرائیل تقویت و تثبیت گردیده و در خدمت آنان برای تخریب اسلام و ایجاد تفرقه در بین مسلمین، بر مسلمانان تحمیل شده و به فعالیت خود ادامه داده است. امروزه فرقه وهابیت مایه دردسر برای همه مسلمانان گردیده و گروه های مختلف به این فرقه اسلام را دین خشن و خونریز و متحجر و مخالف فرهنگ و تمدن معرفی نموده است و خود این فرقه در برابر پیشرفت فرهنگی و علمی مسلمانان یک مانع و سدّ جدّی با رنگ و بوی دینی و مذهبی قرار گرفته است. این فرقه در طول حیات خود به شیوه ها و شگردهای مختلف مردم را به سوی خود دعوت نموده و سران و مبلغان آن از هر راه ممکن و لو غیر مشروع خواسته اند عقاید این فرقه را در بین مسلمانان ترویج و منتشر نمایند.

وهابیت در طول عمر خود اقدامات جنایتگارانه زیادی را بر علیه اسلام اعم از شیعه و سنی انجام داده و در حال حاضر نیز پیروان این فرقه گمراه به شدت مشغول انجام جنایات گوناگون در کشورهای اسلامی هستند. ما در اینجا به برخی از جنایات نظری و عملی این گروه بر علیه شیعه و سنی و در کل بر علیه اسلام اشاره می‌کنیم:

۱٫تکفیر همه مسلمانان: این فرقه از بدو پدید آمدن تا امروز تمام مسلمانان را که وهابی نباشند تکفیر می‌کند و برای این هدف از هیچ دروغ و تهمتی ابا ندارند. وهابی ها می گویند شیعه منافق است، چون اهل تقیه هستند و تقیّه نوعی از نفاق است.[۱]

محمد بن عبد الوهاب پیشوای فرقه وهابیت می گوید: شیعه کافر است، هر کسی در کفر شیعه شک کند، (خودش) کافر است.[۲] بر اساس همین دید و نظر، علما و مفتی های وهابی عربستان، در جنگ ۳۳ روزه حزب الله با اسرائیل، فتوا دادند که کمک به حزب الله به دلیل این که شیعه هستند، حرام است و جایز نیست.

وهابی ها از رهگذر خدمت به استعمار و در راستای تحقق اهداف آن در بدو رسیدن به قدرت در دو مرحله عملی و تبلیغاتی وارد عمل شدند، در مقام عمل در سال ۱۳۴۴ در یک حرکت حساب شده مراقد و قبور امامان شیعه در بقیع را، به بهانه واهی آثار شرک، ویران کرده و با خاک یکسان نمودند. [۳]

سپس در سال ۱۲۱۶ به کربلا حمله کردند و هزاران نفر از مردم کوچه و بازار و زنان و کودکان را به قتل رسانده و حرم مطهر امام حسین ـ علیه السلام ـ را ویران کردند، و هر چه یافتند غارت کرده و با خود بردند، و اسم این کار را جهاد فی سبیل الله و مبارزه برای نشر توحید گذاردند. [۴] و آن گاه در سال ۱۲۲۰ به نجف حمله کردند ولی موفق به تسخیر شهر نشدند و به غارت روستا های اطراف پرداختند. [۵]

در مقام تبلیغات، علما و مفتی های وهابی، در جنگ ۳۳ روزه حزب الله با اسرائیل، فتوا دادند که کمک به حزب الله به خاطر این که شیعه هستند جایز نیست، به دنبال آن به منظور تحریک احساسات اهل سنت و ایجاد نفاق بر علیه شیعه، تبلیغات زهرآگینی تحت عنوان گسترش تشیع در جهان به راه  انداختند. و هم چنین اخیراً وهابی های عربستان ۱۰ میلیون جلد کتاب علیه شیعه چاپ و در میان حجاج پخش کرده اند.  و همه ساله این کار را تکرار می کنند و خطبای آنان از سم پاشی و تبلیغات علیه شیعه در این مراسم، دریغ نمی نمایند. [۶]

قتل عام هزاران شیعه بی گناه در دوران حکومت طالبان در افغانستان، و به خاک و خون کشیده شدن هزاران شیعه، در حال نماز در مساجد و در مراسم عزاداری سید الشهداء، توسط گروه سپاه صحابه در پاکستان، قتل عام بسیار وحشتناک و بی رحمانه شیعیان توسط بمب های القاعده در عراق، دست آورد و محصول مستقیم، فتوا و دیدگاه پیشوای این مذهب است، زیرا همو بود که می گفت: مشرکان ما به دو دلیل از مشرکان زمان پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بدتر اند. و امروز اقدامات جنایت کارانه وخشونت بار وهابیت در سوریه بر علیه شیعه و سنی بر کسی پوشیده نیست.

  1. از دید فرقه وهابیت هر کسی وهابی نباشد کافر و مشرک به شمار می آید. به علت همین اعتقاد انحرافی و موضع دشمنانه وهابیت و اسلاف آن در برابر مذاهب اهل سنت، علماء این مذاهب، وهابیت را یک فرقه منحرف و بدعت گذار و حتی سران آن را کافر و مشرک معرفی نموده اند.[۷] هر چند در سال های اخیر خصوصاً بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران به علت ترس از گسترش و نفوذ مذهب شیعه در بین اهل سنت، وهابی ها تا حدودی از ابراز نظرشان در محافل عمومی نسبت به اهل سنت تقیه کرده و سعی می کنند عقاید شان را نسبت به آنان اظهار نکنند ولی در عین حال کتاب ها و رفتارشان حاکی از دشمنی آنان نسبت به اهل سنت می باشد.

محمد بن عبد الوهاب موسس فرقه وهابیت در ابتداء کار هنگامی که به تبلیغ مذهب خود و دعوت مردم به سوی این مذهب آغاز نمود، کتاب کوچکی را در دست می گیرد و می گوید خدا را شاهد می گیرم که من پیرو این کتاب هستم و هر چه در آن هست حق است. در این هنگام علی بن ربیعه که از قوم تمیمی و اهل سنت بود از او پرسید اگر کسی این کتاب را نپذیرد چه کار کنیم؟ گفت کار را با شمشیر حل می کنیم. علی بن ربیعه سوال کرد چگونه کسی با نپذیرفتن این کتاب مستحق قتل می شود؟ محمد بن عبدالوهاب گفت به خاطر این که آنان مشرک و کافرند. بعد از پراکنده شدن جمعیت محمد بن عبد الوهاب به خانه برگشت و پسر عمویش عبد الله بن حسین پیش او آمد و گفت: آیا این راست است که تو با این مذهب خودت خروج می کنی؟ گفت بلی. پسر عمویش گفت به خدا قسم اگر یک نفر از بنی سنان را به این مذهب دعوت کنی سرت را از بدنت جدا می کنم. در همین روز بین او و پسر عمویش جنگی در گرفت و عده ای کشته شدند.[۸]

محمد بن عبد الوهاب بعد از این که خروجش را بر علیه مسلمین عملی می کند می گوید: شرک مسلمانان غلیظ تر از شرک بت پرستان زمان جاهلیت است.[۹] او می گوید کسی که مشرکین (مسلمانان) را تفکیر نکند و یا شک در کفر آنان داشته باشد از بزرگترین نواقص اسلام است.[۱۰]

وهابی ها به حدّی در تکفیر مسلمانان و اهل سنت افراط نموده اند که حتی عبادات آنان را که قبل از وهابی شدن شان انجام داده بودند باطل می شمارند. زینی دحلان می گوید: محمد بن عبدالوهاب کسانی را که از مذهب او پیروی می کردند و قبلاً فریضه حج را انجام داده بودند، وادار می ساختند که عمل حج را اعاده کند به آن ها می گفت حج اول آنان در حال شرک بوده و باطل است. هم چنان به کسانی که به مذهب او می گرویدند پس از ادای شهادتین می گفت شهادت سوم را هم به زبان جاری کنند و بگویند که قبلاً کافر بوده ایم و پدر و مادر ما نیز در حال کفر از دنیا رفته اند. اگر کسی این شهادت را به زبان جاری نمی ساخت دستور قتلش داده می شد. او به طور آشکار می گفت مسلمانان شش صد سال کافر بوده اند و غیر از پیروان خود بقیه مسلمانان را مشرک و کافر می دانستند و خون و مال شان را حلال و مباح می شمردند.[۱۱]

وهابیت کشتن اهل سنت و علما آنان را مباح می دانند، ابن عابدین یکی از علما معروف حنفی مذهب اهل سنت می گوید: فرقه وهابی تمام اهل سنت را کافر دانسته و فقط خودشان را موحد می پندارند و به طور کلی هر کس با اعتقاد آنان مخالف باشد از دیدگاه آن ها مشرک و کافر است و به همین دلیل کشتار اهل سنت و علمای آنان را مباح دانسته اند.[۱۲]

به گفته احمد امین نویسنده معروف اهل سنت وهابی ها غیر از سرزمین خود سرزمین های دیگر اسلامی را مملکت اسلامی نمی دانند و معتقد اند که باید با ممالک اسلامی دیگر جهاد نمود.[۱۳]

حسن بن علی سقاف می گوید: وهابیت با همه مذاهب اسلامی اعم از فقهی و کلامی به شدت مخالفت نموده و سران  و اتباع آن ها را با القاب زشت هم چون دزد، کافر، ملحد، زندیق، یهود اهل قبله و… نام برده است.[۱۴]

به همین دلیل علماء اهل سنت سخنان قاطعی در انحراف عقاید وهابیت و گمراه بودن وهابیان گفته اند که به عنوان نمونه به برخی از آن ها اشاره می کنیم:

شیخ جمیل صدقی زهاوی در مورد وهابیت می گوید:

خداوند وهابیت را بکشد، زیرا این فرقه به خود جرأت داده که همه مسلمین را تکفیر کند گویا همّ و هدف بزرگ آن فقط تکفیر نمودن است و بس. می بینید که وهابیان کسانی را که توسط پیامبر به خداوند متوسل می شود تکفیر نموده اند.[۱۵] این عالم اهل سنت کتابی به نام «الفجر الصادق فی الرد علی منکری التوسل و الکرامات و الخوارق» در رد وهابیت نوشته است.

زینی دحلان مفتی مکه می‌گوید که سید عبد الرحمن اهدل مفتی زبید می گفت:

هیچ نیازی به تالیف کتاب در ردّ وهابیت دیده نمی شود زیرا در ردّ آنان همین سخن پیامبر که فرمود «سیماهم التحلیق» یعنی چهره و علامت آنان این است که موی سرش را می تراشند، کفایت می کند. زیرا محمد بن عبد الوهاب دستور داده است که پیروان او سرشان را بتراشند.[۱۶]

شیخ خالد بغدادی می گوید: اگرکتاب های وهابی ها را به دقت مطالعه کنیم در می یابیم که مانند کتاب های لا مذهب ها سعی دارند که با افکار باطله شان مسلمانان را مورد خدعه قرار داده و آنان را گمراه کنند.[۱۷]

به هر حال در انحراف و گمراهی وهابی ها از نظر علما اهل سنت هیچ تردیدی وجود ندارد. هر چند ممکن است که در عصر حاضر برخی از علما بی سواد و نا آگاه اهل سنت در برخی از کشورها خصوصاً کشورهایی که از فرهنگ و مبانی اسلام به دور بوده اند، گول وهابیت را خورده و از این فرقه دفاع نمایند اما مبانی اعتقادی اهل سنت کاملاً با اعتقادات وهابیت متضاد می باشد و کارنامه نظری و عملی وهابیت گواه آشکار بر مخالفت و دشمنی این فرقه با مسلمانان شیعه و سنی و جانب داری از دشمنان اسلام می باشد و هیچ تردیدی در آن وجود ندارد.

[۱] .  مکارم شیرازی، ناصر، شیعه پاسخ می گوید، مدرسه الامام امیر المؤمنین علی بن ابی طالب، ۱۳۸۴، ص ۳۴٫

[۲] .  مکارم شیرازی، ناصر، وهابیت بر سر دو راهی، مدرسه الامام علی بن ابی طالب، ۱۳۸۴، ص ۱۵۶٫

[۳] .  مکارم شیرازی، ناصر، شیعه پاسخ می گوید، مدرسه الامام علی بین ابی طالب ـ علیه السلام ـ، ۱۳۸۳، ص ۱۰۲٫

[۴] .  مکارم شیرازی، ناصر، وهابیت بر سر دو راهی، پیشین، ص ۳۴٫

[۵] .  سبحانی، جعفر، وهابیت مبانی فکری و کارنامه عملی، موسسه امام صادق ـ علیه السلام ـ، ۱۳۸۰، ص ۴۱٫

[۶] .  مکارم شیرازی، ناصر، شیعه پاسخ می گوید، پیشین، ص ۱۲٫

[۷] . شوکانی، محمد علی، البدر الطالع ۲/۲۶۲، بیروت، دار المعرفه و هیثمی، احمد بن حجر، الفتاوی الحدیثه، مصر، مطبعه العلمیه، ص ۸۶٫

[۸] . عبد الوهاب، محمد بن، عزیز العظمه (المنتخب من مدونات التراث)، ریاض، ص ۱۱۹٫

[۹] . عبد الوهاب، محمد بن، کشف الشبهات، ریاض، ص ۳۳ـ۳۴٫

[۱۰] . عوبیس، عبد الحلیم، الدعوه علی منهاج النبوه، ریاض، ۱۴۲۳ق، ص ۱۳۵٫

[۱۱] . دحلان، سید احمد بن زینی، خلاصه الکلام فی بیان امراء البلد الحرام، مکتبه الکلیات الازهریه، ۱۳۹۷ق، ص ۳۳۸ـ ۳۴۰٫

[۱۲] . ابن عابدین، حاشیه رد المختار، ۴/۴۴۹، بیروت، دار الفکر ۱۴۱۵ق.

[۱۳] . امین، احمد زعماء الاصلاح فی عصر الحدیث، بی جا بی تا، ص ۲۰ـ ۲۱٫

[۱۴] . سقاف، حسن بن علی، السلفیه الوهابیه، افکارها الاساسیه و جذورها التاریخیه، اردن، عمان، دار الامام النووی، اول، ۴۲۳ق، ص ۷۳ و ۱۱۰٫

[۱۵] . رضوی، سید مرتضی، صفحه عن آل سعود الوهابین، بی تا، بی نا، ص ۱۲۰٫

[۱۶] . همان، ص ۱۲۱٫

[۱۷] . همان، ص ۱۲۵٫

توضیحی در باره عقاید شیعه و اهل تسنن

اشاره:

بعد از رحلت رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مسلمانان به دو دسته کلی شیعه و سنی تقسیم شدند. شیعه و سنی در بسیاری از عقاید باهم متفق و متحد اند مثل توحید و یگانگی خداوند، نبوت و معاد و تمام ضروریات دین ازقبیل نماز، روزه، زکات، حج، امر به معروف و نهی از منکر و… . اما دربرخی از شاخه ها و فروعات با هم اختلاف دارند. ما هم در پاسخ سوال موارد اختلاف را بیان نموده و آن را در دو بخش اصول دین و فروع دین دسته بندی نموده، و نخست به موارد اختلاف در بخش اصول و سپس به موارد آن در بخش فروع، اشاره خواهیم کرد.

الف: توحید در صفات:

خدا پرستان در چگونگی اجراء صفات ذاتی خداوند بر ذات حق سبحان دو قول دارند،

۱. عینیت صفات با ذات:

این اساس توسط ائمه اهل بیت پایه ریزی شده، و لذا شیعه ، این قول را اختیار نموده اند. یعنی عقیده شیعه این است که صفات ذاتی خداوند مثل علم، حیات، اراده و قدرت عین ذات خدا هستند و جدای از ذات تصور ندارند.

۲. زاید بودن صفات بر ذات:

مشبهه و اشاعره که اهل سنت هستند، این قول را اختیار کرده اند یعنی عقیده اهل سنت بر این است که صفات ذاتی زاید بر ذات خدا می باشند.

میان این دو قول، قول اول درست و صحیح است، زیرا لازمه قول دوم این است که خدای سبحان، در علم به اشیاء و خلقت اشیاء نیاز به امری خارج از ذات خویش پیدا کند، چون علم و قدرت خارج و زاید بر ذات او است، در حالی که واجب بالذات منزه از احتیاج به غیر است امیرالمومنین در این رابطه می فرماید: کمال اخلاص آن است که صفات برای خداوند عالم، تصور نشود، زیرا هر صفتی گواهی می دهد که آن غیر از موصوف است، و هر موصوفی گواهی می دهد که آن غیر از صفت است، کسی که خدا را وصف کند، قرینی برای او قرار داده است، و کسی که قرینی برای او قرار دهد او را دو تا دانسته، و کسی که او را دو تا بداند، او را تجزیه و تقسیم کرده است، و کسی که او را تقسیم کند او را نشناخته است.

ب: عدل:

نخستین و مهم ترین مسئله در باب عدالت خداوند متعال، مسئله حسن و قبح عقلی است، اگر کسی این مسئله را بپذیرد، می تواند مسئله عدالت و حکمت خداوند و مسئله تکلیف و آزادی انسان را حل کند، و اگر کسی حسن و قبح عقلی را انکار کند به ناچار باید قائل به جبر گردد، شیعه امامیه می گوید: حسن و قبح افعال عقلی و ذاتی است، یعنی پاره ای از  افعال ذاتاً حسن بوده، و برخی ذاتاً قبیح هستند، و عقل ما با قطع نظر از خطاب شارع می تواند حسن برخی افعال و یا قبح آن ها را ادراک کند، همانند حکم عقل به حسن عدالت و قبح ظلم و … و می گویند شارع مقدس امر  نمی کند مگر به  کارهایی که حسن باشند و نهی نمی کند مگر از کارهایی که قبیح باشند، روی همین اصل شعار عدلیه این است که احکام شرعیه تابع مصالح و مفاسد واقعیه است، یعنی هر چیزی که در واقع دارای مصلحت باشد شارع به آن امر می کند، و از هر چیزی که در واقع دارای مفسده باشد شارع نهی می کند.

اهل سنت می گویند: حسن و قبح افعال ذاتی نبوده، بلکه اعتباری است، یعنی هیچ عملی با قطع نظر از خطاب شرعی حسن یا قبیح نیست، بلکه همه کارها با قطع نظر از بیان شارع، مساوی اند، عدل و ظلم ذاتا  فرقی ندارند، صدق و کذب مثل هم اند و … و می گویند حسن و قبح افعال صددرصد تابع اعتبار شارع است، یعنی هر کاری را که شارع تحسین کند حسن پیدا می کند و لو آن کار ظلم، زنا و قتل نفس باشد، و هر کاری را که شارع تقبیح کند آن کار قبیح می شود ولو عدالت، احسان و نماز باشد، نتیجه و لازمه این تفکر این است که اگر خداوند انبیا و اولیا و صالحان را به جهنم و نمرود و فرعون و کفار را به بهشت ببرد، عین عدالت است،

شیعه امامیه می ­گوید: حسن و قبح بعضی از افعال از بدیهیات است، زیرا با مراجعه به عقلاء عالم می بینیم تمام افراد بشر بدون استثنا از مادیون و خدا پرستان، در سراسر دنیا، عدالت را تحسین نموده و ظلم را تقبیح می کنند، اگر حسن و قبح افعال فقط و فقط شرعی بود، نباید منکرین خدا و شرایع آسمانی چنین قضاوت و حکمی داشته باشند و حال آن که دارند.

مسائلی که ذیلاً ذکر می شود از فروعات مسئله حسن و قبح عقلی است:

۱. یکی از فروعات مسئله حسن و قبح عقلی،  اثبات عدالت خداوند در افعال و احکامش هست، زیرا مقتضای حسن و قبح عقلی این است که عقل مستقلاً درک می کند که این فعل بدون هیچ قید و شرطی، حسن یا قبیح است، در موضوع این حکم عقلی، فاعل عاقل مختار، بدون فرق بین واجب و ممکن اخذ شده است، بنابراین خدای سبحان عادل و منزه از ظلم است، چون ظلم قبیح است، قبیح از نظر عقل بر خدای حکیم محال است.

۲. یکی دیگر از فروعات مسئله حسن و قبح عقلی این است که آیا خداوند در افعال خود غرض دارد یا نه؟ اهل سنت اشعری مذهب بر اساس عدم قبول حسن و قبح عقلی می گویند: خداوند در افعال خود غرض ندارد، شیعه امامیه می گوید: غرض دارد، زیرا اگر فعلی برای غرض معینی انجام نگیرد، از نظر عقلاء عبث و لغو است، و فعل عبث از نظر عقلی قبیح است، و کار قبیح بر خدای حکیم محال است پروردگار من، تو این زمین و آسمان را باطل نیافریدی.

۳. یکی دیگر از مسائل مبتنی بر مسئله حسن و قبح عقلی این است که آیا تکلیف ما لا یطاق، یعنی تکلیف فوق توان انسان جایز است یا نه؟ اهل سنت تکلیف فوق قدرت را جائز می دانند، اما شیعه آن را جایز نمی دانند، زیرا تکلیف خارج از توان و قدرت مکلف ظلم به او است و قبح ظلم از نظر عقل از ضروریات اولیه است، پس بر خدای حکیم محال است که بنده خود را به چیزی مکلف کند که قدرت بر آن ندارد.

ج: نبوت:

در بعثت انبیا به دو مسئله اشاره می شود:

۱. آیا بعثت انبیا ضرورت دارد، اهل سنت می گویند: بر خداوند فرستادن انبیا واجب و لازم نیست، اما شیعه می گوید بر خداوند حکیم واجب است که پیامبرانی را برای هدایت و سعادت بندگانش بفرستد، زیرا فرستادن انبیا لطف است و لطف بر خدا واجب است، پس فرستادن انبیا بر خدا واجب است.

۲. آیا عصمت در انبیا شرط است؟ : اهل سنت می گویند: ممکن است هر گناهی، چه کبیره و یا صغیره، چه سهواً یا عمداً، از انبیا صادر شود، و تنها دو معصیت است که از انبیا صادر نمی شود یکی کفر و دیگری کذب است،شیعه معتقدند که انبیا از همه گناهان صغیره و کبیره چه در حال سهو یا عمد منزه و مبرا، و معصوم اند، زیرا اگر انبیا معصوم نباشند و احتمال کذب و عصیان در مورد آن ها برود، اعتماد از آنان سلب می شود، چون هر امر و یا نهی ای را که از جانب خداوند برای ما ابلاغ کنند، در مورد آن احتمال دروغ می دهیم، و در نتیجه از آنان متابعت نخواهیم کرد وقتی متابعت نکردیم نقض غرض لازم می آید، و نقض غرض قبیح است و از مولای حکیم صادر نمی شود، پس انبیا باید معصوم باشند.

د: امامت:

اولین و مهمترین اختلافی که بعد از رحلت رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بوجود آمد، اختلاف در مسئله امامت و خلافت بود،  شیعه حقیقت امامت را بر خلاف اهل سنت، منصب الهی و ادامه تمام وظائف نبوت، می دانند، یعنی اعتقاد شان بر این است که امام و خلیفه رسول خدا به دستور خداوند و با معرفی و توسط رسول خدا(ص) تعیین گردیده اندو و مردم د ر انتخاب امام هیچ نقشی ندارند. به تبع آن تمام شرائط لازم در پیامبر را در امام معتبر می دانند، بر این اساس راه ثبوت امام را تصریح خداوند و نصب پیامبر یا امام پیشین می دانند، واجد این خصوصیت تنها علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ است که خداوند او را برای امامت تعیین و پیامبر او را به امامت نصب نمود، بدین جهت شیعه او را امام و جانشین پیامبر می دانند، اما اهل سنت می گویند: امامت به بیعت اهل حل و عقد و انتخاب مردم و حتی با زور نیز ثابت می شود، و بر این اساس ابوبکر را جانشین پیامبر می دانند.[۱۰] و بعد از آن عمر و عثمان را و امام علی (ع) را خلیفه چهارم قرار داده اند. و نیز به خلافت بنی امیه و بنی عباس را هم معتقد هستند.

دومین مسئله در امامت، عصمت امام است: اهل سنت بالاتفاق عصمت را در امام شرط نمی دانند، تفتازانی می گوید: اصحاب ما استدلال کرده اند بر عدم وجوب عصمت، به اجماع بر امامت ابوبکر و عمر و عثمان، با این که اجماع دارند که عصمت آن ها واجب نیست نتیجه ی این ادعا اجماع بر عدم اشتراط عصمت در امام است.[۱۱] اما امامیه بالاجماع عصمت را در امام شرط می دانند، شیخ مفید می فرماید: شیعه امامیه اتفاق دارند بر این که امام دین باید معصوم باشد.[۱۲] و نیز می گوید: امامانی که جانشین انبیا در اجرای احکام و اقامه حدود و حفظ شرایع  و تربیت مردم هستند باید مانند انبیاء معصوم باشند.[۱۳]

پی نوشت:

[۱]. سبحانی، جعفر، محاضرات فی الالهیات، ص ۵۹ – ۶۰، موسسه نشر الاسلامی، التابعه جماعه المدرسین بقم.

[۲]. فیض الاسلام، سید علی نقی، نهج البلاغه، ص ۲۳، خطبه ۱.

[۳]. محمدی خراسانی، علی، شرح کشف المراد، ص ۲۰۲، انتشارات دار الفکر، قم، ۱۳۷۳.

[۴]. سبحانی، جعفر، محاضرات فی الالهیات، ص ۲۴۸، موسسه نشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین بقم.

[۵]. همان، ص ۲۳۳.

[۶]. سوره آل عمران، آیه ۱۶۱.

[۷]. سبحانی، جعفر، محاضرات فی الالهیات، ص ۲۵۳، موسسه نشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین بقم.

[۸]. محمدی خراسانی، علی، ترجمه کشف المراد، ص ۳۵۱ – ۳۵۲ ، انتشارات دار الفکر، قم، ۱۳۷۳.

[۹]. علامه حلی، حسن بن یوسف بن المطهر، کشف المراد، ص ۴۷۱ – ۴۷۲.

[۱۰]. سبحانی، جعفر، محاضرات فی الالهیات، ص ۵۲۳، موسسه النشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین بقم.

[۱۱]. تفتازانی، ملا سعد، شرح مقاصد، ج۲، ص ۲۷۹. دار المعارف التسعمانیه، پاکستان، ۱۴۰۱.

[۱۲]. شیخ مفید محمد بن محمد بن نعمان، اوائل المقالات، ص ۴۷، دار المفید للطباعه و النشر و التوزیع، بیروت، ۱۴۱۴.

[۱۳]. همان، ص ۶۵،

دلایل تاریخی حقانیت مذهب شیعه

اشاره:

در جامعه اسلامی مذاهب بی شماری در طول تاریخ اسلام پدید آمده است. مهمترین مذاهب اسلامی که در جهان مطرح است، مذهی شیعه امامیه، مذهب اهل سنت، مذهب وهابت، مذهب اسماعیلیه، مذهب زیدیه، مذهب خوارج هستند و هرکدام از این مذاهب ادعای حقانیت دارد به این معنا که اسلام واقعی است. این مسئله برای همگان روشن است که با صرف ادعا حقانیت هیچ مذهبی قابل اثبات نیست. بنابراین هر مذهبی که ادعای حقاینیت می کند باید دلایل و براهینی را بر این ادعا اقامه کند تا عقل انسان از حقانیت آن مطمئن شود. در این  نوشته به دلیل تاریخی حقانیت مذهب شیعه پرداخته شده است.  

 

برای حقانیت یک مذهب اسلامی باید از آموزه های اسلامی که شامل قرآن و احادیث نبوی می شود و از تاریخ صدر اسلام استفاده جست و بعد از پذیرش اسلام در قالب قرآن و احادیث نبوی نیازی به دلایل عقلی وجود ندارد زیرا این اسلام است که اثبات حقانیت آن، نیاز به دلایل عقلی دارد و اثبات حقانیت آن به وسیله قرآن و احادیث مستلزم دور می باشد مگر اینکه آیات و روایات نبوی منتهی به حکم عقل گردد. در عین حال در مورد اثبات حقانیت مذاهب، عقل این حکم را می تواند بدهد که از میان مذاهب اسلامی آن مذهب حق است که منطبق بر آموزه های قرآن و احادیث نبوی باشد. و نیز این حکم عقل هم غیر قابل تردید است که مذهبی دارای رهبر معصوم و عالم و عادل و منسوب از طرف خدا داشته باشد، آن مذهب حق و قابل پیروی و موضوع برای ایمان داشتن می باشد. و هر مذهبی که از این خصوصیات برخودار نباشد از دیدگاه عقل قابل پیروی نمی باشد و ایمان به آن هیچ ارزشی ندارد زیرا به حکم عقل این نوع مذاهب می تواند از کثرت برخودار باشد و مذهب و دین حق نمی تواند متعدد و کثیر باشد بلکه حق منحصر در یک راه و مذهب است.

 هر چند برای حقانیت مذهب شیعه دلایلی قرآن و روایی متعددی وجود دارد ولی در اینجا می توانی از حوادث  تاریخی زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حقانیت مذهب شیعه را به اثبات رساند. توجه به این مطلب هم ضروری است که مذهب شیعه در مسئله حقانیت و بطلان در برابر مذهب اهل تسنن قرار می گیرد. بنابراین بحث را بر همین  محور متمرکز می کنیم:

این مطلب مسلم است که خدای متعال دین کاملی را با رسالت خاتم الانبیاء ـ صلی الله علیه و آله ـ برای بشر نعمت بزرگی قرار داده است.[۱] در این راستا یکی از برنامه های مهم رسمی و الهی پیامبر خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ بیان و تثبیت نعمت امامت و خلافت بعد از خودش بود[۲] و پیامبر خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به خاطر حساس بودن مسأله امامت و نقش اساسی آن در رهبری امت اسلامی در ابعاد اعتقادی، دینی، علمی و سیاسی در طول مدت رسالت الهی خود تاکیدی زیادی بر آن داشته است و بارها در محافل و مکان های مختلف آن را به مسلمین بیان نمود تا بعد از او امتش در گمراهی بسر نبرند و راه حق را توسط رهبری امامان بر حق و جانشینان واقعی او پیروی نموده و به سعادت و قله کمال برسند. روایات و حوادث تاریخی متعددی از آن جمله حدیث ثقلین[۳]، حدیث منزلت[۴]، حدیث و واقعۀ تاریخی غدیر[۵]، حدیث قلم و دوات[۶] و… دلایل قطعی بر این مطلب می باشند، از پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ در رابطه با امامت و وصایت و جانشینی آن حضرت نقل شده است. اینک به طور خلاصه به برخی از آنها در اینجا از کتابهای اهل سنت اشاره می شود:

 پیامبر خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: اسلام پیوسته با دوازده امام عزیز خواهد بود.[۷]و فرمود: من در بین شما دو چیز گرانبها به جا گذاشتم که تا قیامت از هم دیگر جدا نمی شوند یکی قرآن و دیگری عترت و اهل بیتم می باشد اگر به آنها تمسک کنید هرگز گمراه نخواهید شد.[۸] و نیز از پیامبر اسلام نقل شده است که فرمود: یا علی منزلت تو به من مثل منزلت هارون به موسی  است با این فرق که بعد از من پیامبری نخواهد بود؟[۹] و باز نقل شده است که پیامبر اسلام وقتی که از حجۀ الوداع برمی گشتند همۀ حجاج را در منطقه ای بنام غدیر متوقف نمودند و در مراسم رسمی فرمودند: آگاه باشید هر که من مولای او هستم این علی مولای او خو اهد بود.[۱۰]

 بالاخره آخرین تلاش و تأکید پیامبر اسلام در روز های آخر عمر مبارک آن حضرت صورت گرفت. پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ خواست که در آخرین روز حیات خودش، بعضی از مزاحمین را به عنوان سریه تحت فرماندهی اسامۀ بن زید از مدینه دور کند و مسئله امامت را با نصب علی ـ علیه السّلام ـ در این مقام الهی تثبیت نماید لکن عده ای از اصحاب از آن جمله عمر و ابوبکر از این دستور پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ سر برتافتند و بر حضورشان در مدینه و خانه رسول خدا سماجت ورزیدند تا اینکه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ مجبور شد در حضور آنان مسئله را تمام کند و لذا فرمود:«بیائید کاغذ و دوات برایم بیاورید تا چیزی برای تان بنویسم که هرگز بعد از آن گمراه نشوید» عمر بلافاصله گفت درد بر رسول خدا غلبه کرده است(العیاذ بالله هذیان می گوید) و شما قرآن را دارید و قرآن ما را کفایت می کند. با این سخن عمر اختلاف و مشاجره بین اصحاب در گرفت تا اینکه پیامبر عصبانی شدند و فرمود از خانه من بیرون روید. و بدین سان نامه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ نوشته نشد و ابن عباس همواره با چشم گریان می گفت: بالاترین مصیبت بر اسلام مصیبتی بود که نگذاشتند پیامبر خدا نامه را بنویسد.»[۱۱]

 این قدر مسلّم است که در زمان حیات پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ هیچ نوع اختلاف اعتقادی و سیاسی در بین مسلمین لااقل در ظاهر وجود نداشت و همۀ مسلمانان با یک پرچم و یک هدف و یک عقیده در تحت رهبری و رسالت پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ امت واحد اسلامی را تشکیل می دادند. لکن بعد از رسول الله آنچه که باعث تفرقه دربین مسلمین گردید اختلاف آنان در مسئله امامت و رهبری مسلمین بود. و این اختلاف با توجه به حدیث دوات و قلم، از روز وفات پیامبر خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ بین پیامبر و عمر آغاز گردید. و براساس همین واقعیت نویسنده مقدمه بر کتاب صواعق المحرقه که نوشته ای یکی از عالمان سنی مذهب می باشد، وقتی که این حدیث را از کتاب شرح مواقف نقل می کند می گوید این اختلاف بین رسول الله و عمر در مسئله امامت و منصب خلافت بوده است.[۱۲]

بعد از رحلت رسول خدا آثار جدی و شدید این اختلاف در بین جامعه اسلامی پدیدار شد در کتاب الفرق بین الفرق تالیف عبدالقاهر بغدادی متکلم برجسته اهل سنت می گوید: اختلاف مسلمین برای بار اول در مسئله امامت بوده است. انصار اعتقاد به امامت سعد بن عباده داشته و قریش اعتقاد داشتند که امامت از آن قریش است.[۱۳]

به هر صورت وقتی نامه رسول خدا با مانعیت عمر نوشته نشد این اختلاف به وجود آمد و  فقط عده­ای محدودی از اصحاب بر اساس آیات قرآن کریم هم سخنان و سفارشات رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ را وحی الهی دانسته[۱۴] و هم معتقد به وجوب پیروی از آن حضرت بودند[۱۵]، لذا از سخنان و دستورات آن حضرت در مسئلۀ امامت پیروی نمودند و بر اصل اسلام باقی ماندند و این روایات را سرلوحۀ هدایت خودشان قرار داده و بعد از پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ اعتقاد به امامت امام علی ـ علیه السلام ـ و سایر اهل بیت ـ علیه السلام ـ را در حوزه دینی خودشان حفظ نمودند. این دسته از مسلمین توسط خود پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ شیعه نامیده شدند[۱۶] و بعد از رحلت آن حضرت بر همین نام تا امروز باقی ماندند.

 اما عده دیگری به رهبری عمر و ابوبکر بلا فاصله بعد از رحلت پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرصت را غنیمت شمرده و در سقیفه بنی ساعده که در واقع یک نوع کودتا بر علیه علی ـ علیه السّلام ـ بود با چند نفر دیگر جمع شده و بعد از مشاجرات و مجادلات قبیله ای ابوبکر با بیعت عمر به عنوان خلیفه و امام مسلمین انتخاب شد و زمام سیاسی مسلمین را به دست گرفت.[۱۷]

از همین جا بنیاد اولین مذهب با انشعاب عمر و ابوبکر از مسیر اصلی اسلام و بر اساس مخالفت با سفارشات پیامبر بزرگ خدا ، نهاده شد و به رهبری عمر و ابوبکر اولین مذهب در اسلام به وجود آمد که بعدها به اهل سنت نامیده شد.

این دسته از مسلمین در ابتداء عنوان خاصی نداشتند بلکه به عنوان طرفداران عمر و ابوبکر معروف بودند و بنابر قول ابوحاتم رازی بعد از کشته شدن عثمان در زمان معاویه و بعد از آن به «عثمانیه» نامیده می شدند و شیعیان علی ـ علیه السلام ـ در این زمان به نام علویه معروف بودند تا اینکه در زمان عباسیان نام علویه و عثمانیه نسخ گردیدند و علویه بنام پیشین خود یعنی شیعه برگشتند و بر دیگران اسم اهل سنت گذاشته شد و این اسم تا امروز ادامه دارد.[۱۸]

این واقعیات تاریخی و حدیثی هیچ شبهه ای را در حقانیت مذهب شیعه امامیه و اینکه این مذهب همان اسلام و خواسته پیامبر اسلام است باقی نمی گذارد.

پی نوشت:

[۱] . سورۀ مائده، آیۀ ۳.

[۲] . سورۀ مائده، آیۀ ۶۷.

[۳] . نیشابوری، حاکم محمد بن محمد، المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص ۱۱۰، بیروت، دارالمعرفه، بی تا.

[۴] . نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ج۷ ، ص۱۲۰، بیروت، دارالفکر، بی تا.

[۵] . ابن اثیر، اسدالغابه، ج ۵ ، ص۲۰۵، تهران، اسماعیلیان، بی تا.

[۶] . بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، ج۳، ص۹۱، بیروت، دارصعب، بی تا.

[۷] . متقی هندی، کنز العمال، ج ۱۲، ص ۳۲، بیروت، موسسه الرسالۀ، بی تا؛ مسند ابی داود، ص ۱۰۵، بیروت، دارالحدیث.

[۸] . امام احمد بن حنبل، مسند احمد، ج ۳ص۱۴، ج۵ص۱۸۲ و ۱۸۹، بیروت، دارصادر و ترمزی، محمد بن عیسی، سنن ترمزی، ج ۵ص ۳۲۹، بیروت، دارالفکر، دوم ۱۴۰۳ ق؛ و مستدرک حاکم،ج ۳ ص۱۱۰.

[۹] . صحیح مسلم،ج ۷ ،ص ۱۲۰ و ۱۲۱ .

[۱۰] . ابن اثیر، اسد الغابۀ،ج  ۵، ص ۲۰۵ .

[۱۱] . صحیح بخاری،ج ۳ ، ص۹۱؛ صحیح مسلم، ج ۵ ، ص۷۶.

[۱۲] . هیتمی، احمد بن حجر، الصواعق المحرقه، مقدمه، ص (هـ ) مصر، مکتبۀ القاهره، بی تا.

[۱۳] . ابو منصور، عبدالقاهر بن طاهر، الفرق بین الفرق، ص۱۳، بیروت، دارالوفاق الجدیدۀ دوم، ۱۹۷۷ م.

[۱۴] . نجم، ۳ و ۴.

[۱۵] . نساء، ‌۹۵ و حشر، آیۀ ۷.

[۱۶] . شیخ طوسی، مصباح المتهجد، ص ۱۶، بیروت، موسسه فقه الشیعه، چ۱، ۱۴۱۱ ق و کنز العمال، ج ۱۳ ، ص۱۵۶، حدیث ۳۶۴۸۳.

[۱۷] . صحیح بخاری،ج ۲، ص۲۹۱.

[۱۸] . علی ربانی گلپایگانی، فرق و مذاهب کلامی، ص ۱۶۸، قم، مرکز جهانی علوم اسلامی.

نویسنده حمیدالله رفیعی

عدالت خداوند از نظر شیعه و سنی

اهل تسنن در مسایل اعتقادی به دو گروه کلی اشاعره و معتزله تقسیم می‌شوند، امّا در میان آنها گروه‌هایی به نام های وهابیت، ماتریدی و اهل حدیث نیز وجود دارند که از جهت مبانی و مسایل اعتقادی با دو گروه معتزله و اشاعره دارای مشترکاتی هستند. اشاعره که امروز اکثر اهل تسنن به آن منتسب است، منکر اصل عدل می باشند نه از این نظر که منکر عدالت خدا باشند؛ بلکه از آن جهت که چون او مالک هستی است، ظلم در مورد او تصور نمی‌شود، هر کاری را که انجام دهد عین عدل است و هر چه آن خسرو کند شیرین بود.[۱] یکی از متکلمان اشعری می‌نویسد: «آن چه مورد نهی شارع واقع شده است ناپسند و قبیح است و هر فعلی که شرع به آن امر کند، پسندیده و حسن است، خوبی و بدی کارها به یک امر حقیقی و ذاتی باز نمی‌ گردد تا شرع آن را کشف کند، بلکه خود شرع ایجاد کننده این خوبی و بدی است.»[۲] طبق این نظر، عدل یعنی هر چه خدا انجام دهد. شهید مرتضی مطهری در این زمینه می‌نویسد: «اینها برای عدل تعریفی جز این سراغ ندارند که فعل خداست، پس هر فعلی چون فعل خداست عدل است، نه این که چون عدل است فعل خداست.»[۳]

این تفسیر و تبیین از عدل دارای اشکالات متعددی است، یکی از این اشکالات این است که «از نظر این گروه هیچ ضابطی طبعاً در این کار نیست، مثلاً نمی ‌توانیم با اتکا به اصل عدل جزماً ادعا کنیم که خداوند نیکوکار را پاداش می‌دهد و بدکار را کیفر، و هم نمی‌ توانیم جزماً ادعا کنیم خداوند که چنین وعده ‌ای در قرآن داده است قطعاً وفا خواهد کرد، بلکه اگر خداوند نیکوکاران را پاداش دهد و بدکاران را کیفر دهد، عدل خواهد بود و اگر به عکس رفتار کند باز عدل خواهد بود، اگر خداوند به وعدۀ خود وفا کند عدل است و اگر هم نکند باز عدل است، زیرا عدل آن چیزی است که خداوند انجام دهد. این گروه هر چند خودشان مدعی انکار عدل نیستند، ولی با توجیهی که از عدل کرده ‌اند عملاً منکر عدلند و به همین دلیل مخالفان اشاعره یعنی شیعه و معتزله به «عدلیه» معروف شدند.[۴] یعنی این دو گروه از مسلمانان عدل را قبول دارند و جزء اصول دین خود شمرده‌اند.

شهید مرتضی مطهری در این زمینه می‌نویسد: «متکلمان غیر اشعری، یعنی متکلمان شیعی و معتزلی، عدل را به عنوان حقیقتی واقعی در جریانات عالم، با قطع نظر از انتساب و عدم انتساب جریانات به خداوند مورد توجه قرار می‌دهند و قائل به حسن و قبح عقلی و ذاتی شده‌اند. می‌گویند عدل ذاتاً نیک است و ظلم ذاتاً زشت است، ‌خداوند که عقل نامتناهی است، بلکه فیض بخش همه عقلهاست هرگز کاری را که عقل نیک می‌شناسد ترک نمی‌کند و کاری را که عقل زشت می‌شمارد، انجام نمی‌دهد.»[۵]

بنابراین مقصود از عدل الهی این است که خداوند کارهای پسندیده انجام می‌دهد و از کارهای قبیح و ناپسند منزه است. چنان که شیخ مفید (ره) گفته است: «فاعل عادل و حکیم کسی است که کار قبیح انجام نمی‌ دهد و کار واجب و پسندیده را ترک نمی ‌نماید».[۶] قاضی عبدالجبار معتزلی نیز گفته است: «مقصود ما از این که خدا را توصیف می‌کنیم عادل و حکیم است، این است که او قبیح را انجام نمی ‌دهد یا آن را اختیار نمی‌کند، عمل شایسته را انجام می ‌دهد و آن را ترک نمی ‌کند و تمام کارهای او پسندیده و حسن است.»[۷] اساس این نظریه ـ‌ پس از قرآن کریم و احادیث نبوی ـ سخنان امام علی علیه السلام و سایر ائمه‌ هدی است.

عدل هیچ امتیازی نسبت به سایر صفات الهی ندارد، متکلمین شیعه از این جهت این اصل را جزو اصول اعتقادی شیعه ذکر کرده ‌اند که اشاعره ـ که اکثریت اهل تسنن را تشکیل می‌دهند ـ با تفسیری که از این اصل می ‌کنند، منکر این اصل هستند ولی منکر علم، حیات، اراده و… نیستند. بدین جهت اعتقاد به عدل جزء مشخصات اعتقادی شیعه به شمار می‌رود. هم چنان که جزء مشخصات اعتقادی معتزله نیز هست.

بنا بر این تفسیر که عدل از کلام یا فعل خداوند انتزاع می‌ شود، و هر آن چه اگر از خداوند صادر گردد، پسندیده وعدل است، در این صورت صفت عادل بودن خداوند زیر سؤال می ‌رود و در واقع نفی عدالت از خداوند است. و اکثریت اهل تسنن ـ پیروان مکتب اشاعره ـ بر این عقیده‌اند. و از آن جا که نتیجه تفسیر شیعه و سنی‌های معتزلی تحکیم و اثبات این صفت برای خداوند است، از این رو اعتقاد به عدل جزء مشخصات اعتقادی آنهاست.

فرقه ماتریدیه هر چند عقل گرا تر است اما در مسئله عدل الهی همان عقیده اشاعره را دارد. اهل حدیث و وهابیت که در این مسئله نیز منکر حسن و قبح عقلی است و در نتیجه تشخیص عدل را بر فعل و دستور خدواند مترتب می کنند و در غیر انسان قادر به عدل یا حسن و قبح افعال نیست.

پی نوشتها

[۱] . مکارم شیرازی، ناصر، پیام قرآن، ج ۴، ص ۴۱۸٫

[۲] . عبدالرحمن بن احمد الایجی، المواقت فی علم الکلام، ۳۲۳٫

[۳] . مطهری، مرتضی، عدل الهی، ص ۵۳ و ۵۴٫

[۴] . عدل الهی، ص ۵۳ و ۵۴٫

[۵] . عدل الهی، ص ۵۴٫

[۶] . مصنفات شیخ مفید، ج ۱۰ (النکه الاعتقادیه)، ص ۳۲٫

[۷] . قاضی عبدالجبار، شرح اصول خمسه، ص ۳۰۱٫

مشترکات و تفاوتها بین نماز شیعه و سنی

نماز فریضه ای الهی است كه خواندن و اقامه كردن آن بر تمام مسلمانانی كه به حد تكلیف رسیده باشند واجب می باشد. چنانچه از روایات و اخبار بر می آید مسلمانان صدر اسلام در دوران حیات نبوی همگی به یك شكل نماز می گذاردند و به یك شكل وضو می گرفتند و این اختلاف و تفاوتی كه در وضو و نماز بوجود آمده ناشی از افتراق امت به گروهها و فرقه های متعدد می باشد و عامل اصلی این اختلافات فاصله گرفتن از اهل بیت رسول خداست كه پیامبر(ص) آنان را در حدیث ثقلین و سفینه و احادیث دیگر در كنار قرآن برای هدایت و نجات از گمراهی امت قرار داده بودند. ما در اینجا به اختلافات عمده­ای كه  بین شیعه و سنی در باره نماز و وضو وجود دارد اشاره می كنیم:

  1. وضو: اهل سنت به هنگام وضوء، دستهاي خود را از پايين به بالا شسته و پاهاي خود را مي شويند. برخلاف شيعه كه دستها را از بالا به پايين (آرنج تا سر انگشتان دست) شسته و پاهاي خود را مسح مي كنند.
  2. سجده: اهل سنت سجده بر فرش را جايز مي دانند، ولي شيعه سجده بر زمين و آن چه كه از آن مي رويد، به شرط اين كه خوردني و پوشيدني نباشد، جايز مي داند. و سجده بر غیر اینها را جایز نمی داند.
  3. چگونگی قیام در نماز: يكي ديگر از موارد جدايي اهل سنت از شيعه، نماز خواندن به صورت دست بسته است؛ اما شیعه در حال قیام نماز دست ها رها می کنند به دلیل اینکه علي علیه السلام از بستن دست در حال نماز نهي نموده و مي فرمايد: «لايجمع المسلم يديه في صلاته و هو قائمٌ بين يدي الله يشبه باهل الكفر من المجوس؛[1] مسلمان نبايد دست هاي خود را در نماز، در حالي كه در برابر خداوند ايستاده است، به روي هم قرار دهد، (چه اينكه با اين عمل) شبيه اهل كفر از مجوس شده است».
  4. شیعه و چهار مذهب اهل سنت در اوقات و ركعات نماز اختلاف ندارند. همگی معتقد اند كه نماز صبح دو ركعت ، نماز ظهر چهار ركعت ، ‌نماز عصر چهار ركعت نماز مغرب سه ركعت و نماز عشاء چهار ركعت می باشد. منتهی در مذهب شیعه خواند نماز ظهر و عصر و نماز مغرب و عشاء را می توان با فاصله كم زمانی پش سرهم خواند هر چند بهتر است كه نماز عصر و عشاء‌ در اوقات خاص خود شان خوانده شوند. اما اهل سنت معتقد اند كه جمع خواندن این نماز ها فقط در مزدلفه و عرفه در ایام حج جایز می باشد و در جاهای دیگر جایز نیست.
  5. اهل سنت بعد از نماز عشاء قائل اند كه سه ركعت نماز وتر هم واجب است اما شیعه آن را قبول ندارد.
  6. در نافله ها و نماز های مستحبی نماز های روزانه كه بعد یا قبل از نمازهای واجب خوانده می شود بین شیه و سنی اختلاف وجود دارد. شیعه دو ركعت قبل از نماز صبح و هشت ركعت قبل از نماز ظهر و هشت ركعت قبل از نماز عصر و چهار ركعت بعد از نماز مغرب و یك ركعت بعد از نماز عشاء به نام وتر را مستحب می داند و انجام آنها اختیاری می باشد. هر كه انجام داد كار مستحب را انجام داده و از منفعت و بركت معنوی آن برخوردار می گردد و هركه انجام نداد از این فیض محروم شده و گناه برای او حساب نمی گردد. اما در مذهب اهل سنت دو ركعت قبل از نماز صبح و چهار ركعت قبل از نماز ظهر و دو ركعت بعد از نماز ظهر و دو ركعت بعد از نماز مغرب و دو ركعت بعد از نماز عشاء نافله های روزانه می باشند. و برای نماز عصر نافله ندارند. لكن اهل سنت انجام دادن این نوافل را به عنوان رواتب و سنت واجب می شمارند و ترك آنها را موجب گناه و معصیت و مایه­ی عقاب می دانند. البته در رواتب بین مذاهب اهل سنت نیز اختلاف وجود دارد كه در اینجا مجالی برای بیان آن نیست. آنچه كه بیان شد بر طبق مذهب ابوحنیفه می باشد.
  7. چیزی دیگری كه در نماز اختلاف شیعه و سنی را می رساند حالت دست در حال قیام می باشد. شیعه در حال قیام دستهای شان رها می كند اما سنی های حنفی و حنبلی كف دست راست را بر پشت دست چپ گذاشته منتها حنفی دستها را زیر ناف و حنبلی ها و وهابی ها روی سینه[2] می گذارند ولی شافعی ها آنها را بین سینه و ناف می گذارند.[3] مالكی ها مانند شیعه دستهای شان باز و رها می كنند.
  8. در نیت و تكبیرة الاحرام و ركوع و سجده و تشهد و سلام نماز بین مسلمانان اختلافی نیست اما در برخی ذكرها و خواندن سوره بعد از حمد دارای اختلاف می باشند. شیعه و سنی در دو ركعت اول نماز سوره حمد را واجب می دانند اما شیعه بعد از حمد، خواندن یك سوره كامل را واجب می داند و قبل از سوره بسم الله الرحمن الرحیم هم باید به عنوان جزء سوره خوانده شود. ولی اهل سنت خواندن یك سوره كامل را لازم نمی دانند و خواندن چند آیه را هم كافی می دانند و خواندن بسم الله الرحمن الرحیم را هم در خواندن سوره بعد از حمد جایز نمی دانند. سنی ها در آخر سوره حمد گفتن «آمین» را نیز سنت دانسته اما شیعه گفتن آن را حرام می دانند. در اذكار سجده و ركوع چندان تفاوتی بین این مذاهب وجود ندارد.
  9. اختلاف دیگری كه در بین شیعه و سنی در نماز مورد توجه می باشد تشهد نماز است. شیعه در تشهد می گوید: اشهد ان لا اله الاالله وحده لا شریك له * و اشهد انه محمدا عبده و رسوله * اللهم صل علی محمد و آل محمد. اما اهل سنت در تشهد می گویند: التحیات لله و الصلوات و الطیبات السلام علیك ایهاالنبی [علی النبی][4] و رحمت الله و بركاته * السلام علینا و علی عباد الله الصالحین* اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انه محمدا عبده و رسوله * اللهم صل علی محمد و علی آل محمد كما صلیته علی ابراهیم و علی آل ابراهیم * ‌اللهم بارك علی محمد و علی آل محمد كما باركت علی ابراهیم و علی آل ابراهیم انك حمید مجید. در پایان نماز، هم شیعه و هم سنی بعد از تشهد سلام را واجب می دانند. یعنی السلام علیكم و رحمت الله.
  10. در ركعت سوم و چهارم هم شیعه و هم سنی سوره حمد را بدون سوره می خوانند ولی وهابی ها خواندن یكی دو آیه از سوره ای دیگر را نیز لازم می دانند. شیعه به جای سوره حمد تسبیحات اربعه را هم كافی می دانند و در مذهب حنفی ها هم تسبیحات به جای حمد كافی می باشد.
  11. . یکی از مسائل مورد اختلاف بین شیعه و اهل سنت، مسئله مسح یا شستن پاها در وضو است، علامه حلی می فرماید: همه علمای امامیه قائل به وجوب مسح پا شده و شستن آن دو را در وضو در حال اختیار باطل می دانند.[5] همه اهل سنت شستن پاها را واجب می دانند، متقی هندی می گوید: اختلاف در وضو از زمان خلافت عثمان بن عفان شروع شده است.[6]
  12. شیعه و اهل سنت در نماز تراویح اختلاف دارند، شیخ طوسی می فرماید: نافله های ماه رمضان فرادا خوانده می شود و جماعت در آن بدعت است.[7] بخاری به سندش از عبد الرحمن بنی عبد قاری نقل می کند: در یکی از شبهای ماه رمضان با عمر به مسجد رفتم، دیدیم مردم دسته دسته و پراکنده هستند. هر کسی برای خود یا با گروه خود نماز می خواند، عمر گفت: به نظر من اگر این ها به یک امام اقتدا کنند بهتر است، لذا تصمیم گرفته و دستور داد ابی بن کعب پیش نماز همه باشد، شب دیگر با وی به مسجد رفتیم دیدیم مردم نمازهای مستحبی شبهای رمضان را به جماعت می خوانند، آن گاه عمر گفت این بدعتی خوبی است.[8]

اینها تفاوت های اساسی بین نماز شیعه و سنی می باشد و تفاوتهای جزئی و غیر قابل توجه نیز در نحوه نشستن و به سجده رفتن و بلند شدن و امثال اینها در نماز این دو مذهب وجود دارد چنانچه كه در بین خود مذاهب اهل سنت نیز اختلافات زیادی در جزئیات نماز وجود دارد و تفصیل آنها در كتاب های فقهی بیان شده است.

نویسنده: حمیداله رفیعی

[1] . وسائل الشيعه، اسلاميه، پنجم،1398 هـ ، ج 4، ص 1265، ابواب قواطع الصلاة و ما يجوز فيها، باب 15، حديث 7.

[2] . مختصر الصلاه النبی،‌محمد ناصرالدین البانی، ص38،‌ عربستان، ریاض،‌ اول، 1426ه ق.

[3] . فقه محمدی،‌شیخ محمد مردوخ كردستانی، ص15، انتشارات گفتمان،‌ اول 1378ش.

[4] . وهابی ها چنین می گویند.

[5]. علامه حلی، حسن بن یوسف بن المطهر، تذکره الفقهاء، ج1، ص 168، موسسه آل البیت، ـ علیه السلام ـ لاحیاء التراث، قم.

[6]. متقی هندی، علی، کنزل العمال،ج9، ص 443، ح 26890.

[7]. شیخ طوسی، محمد بن حسن، الخلاف، ج1، ص 529، موسسه النشر الاسلامی، التابعه لجماعه المدرسین، بقم المشرفه، 1407.

[8]. بخاری، محمد ابن اسماعیل، صحیح بخاری، ج2،  ص 252.

خواندن نماز با دست های باز یا بسته

 دست بسته نماز خواندن، از ادیدگاه سه گروه  اهل سنت، یعنی شافعی ها، حنبلی ها، حنفی ها ، مستحب است نه واجب و مالکی ها آن را مکروه می شمارند و می گویند مستحب است در نماز دست ها(مثل شیعیان ) به حالت باز باشد.[1] این عمل در لغت تکفیر یا تکتف گفته می شود.[2] یعنی دو دست را در حال نماز روی شکم یا سینه گذاشتن. اما باید دید که این گونه نماز خواندن ازچه کسی آغاز شد آیا پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نیز، چنین نماز می گذارد؟ یا اینکه بعد از رحلت آن حضرت این عمل ابداع شده است.

ابن رشد اندلسی در این باره می گوید: علما درباره قرار دادن دو دست یکی بر روی دیگری در نماز اختلاف کردند، بنابراین مالک آن را در نماز های واجب مکروه می داند و در نماز مستحبی اجازه می دهد و عده ای معتقدند که این فعل از مستحبات نماز است و آن جمهور علما هستند. سبب اختلاف آنها این است که روایات معتبری در صفت نماز پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در این مورد وارد نشده است و روایت صحیحی نیست که در آن اشاره به دست روی دست گذاشتن پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ اشاره شده باشد[3] و به همین علت علما در این مسئله اختلاف کرده اند.

پس از دیدگاه خود اهل سنت آنچه که دربارۀ دست گذاشتن روی دست در روایات آمده است صحیح و معتبر نیست. و روایات صحیحی که در کیفیت نماز پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نقل شده و از نظر خود اهل سنت هم معتبر و صحیح شمرده می شوند به این عمل از جانب پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ اشاره نشده است.

صرف نظر از روایات فراوانی که از جانب ائمه شیعه در مورد کیفیت نماز پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ وارد شده خود اهل سنت هم روایات معتبر و صحیحی نقل می کنند که اشاره به تکتف پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نکرده اند.

در روایت ابو حمید ساعدی که  که از دیدگاه اکثر علمای اهل سنت صحیح و معتبر و آن را در کتاب های خود نقل کرده اند، و با وجود اینکه راوی تمام جزئیات نماز رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را بیان کرده هیچ اشاره ای به تکتف آن حضرت نمی کند[4]. پس معلوم می شود که این عمل در زمان رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مرسوم نبوده است و بعد از آن حضرت ابداع شده و به نماز که فرمان الهی است اضافه گردیده است.

مهم ترین دلیلی که بخاری برای دست بسته نماز خواندن آورده است این است که می گوید: «الناس یومرون» مردم چنین می گویند. و نمی گوید که پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ چنین امر کرد یا چنین نماز خواند.[5] با توجه به اینکه این عمل از پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ وارد نشده مشاهده می کنیم که حتی خود اهل سنت در این باره اختلاف دارند برخی می گویند که دستها باید روی سینه باشد برخی می گویند زیر سینه و برخی می گویند روی ناف یا زیر ناف، این خود نشان از این امر دارد که اگر پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ این عمل را انجام می داد قطعاً به یک صورت انجام می داد نه به شکل های گوناگون که پیروان مذاهب اهل سنت به آن عمل می کنند.

 اما اینکه این عمل از کی وارد احکام اسلامی شد، در این باره باید گفت که در دوره عمر بن خطاب مسلمانان سرزمین های جدیدی را فتح کردند و به تبع آن مردمان جدیدی وارد قلمرو اسلام شدند. در این راستا تعدادی از اسرای ایرانی را پیش عمر بردند؛ این افراد موقع ورود دست به سینه به عمر احترام کردند و ایشان هم این عمل را پسندید و گفت چه بهتر است که انسان در برابر خدا چنین تواضع کند.[6] غافل از اینکه نماز یک امر تعبدی است و همان طور که پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ انجام داده و به آن امر کرده باید عمل شود نه اینکه در آن بدعت گذاشته شود. لذا با توجه به این اقدام عمر، ائمه شیعه فرمودند: این عمل تشبّه به مجوس است و حرام و نماز را باطل می کند.[7]

بنابراین با توجه به مطالب و روایات گفته شده پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در نماز خود هیچ گاه چنین عملی را انجام نداده و به آن هم دستور نداده است و اهل بیت آن حضرت که از همه مردم به دستورات و فرامین آن حضرت عالم و آگاه هستند در نماز هیچ وقت دست های خود را نبسته اند و حتی از این کار بخاطر مشابهت به کفار ممانعت کردند. پس این عمل بعد از رحلت پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ وارد نماز شده و هیچ گونه مشروعیتی ندارد. بر این اساس و بر اساس گفته های خود اهل سنت که در کتاب هایشان وارد شده، نماز شیعیان مطابق با نماز پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و اهل بیت آن حضرت می باشد. و روایاتی که اهل سنت در باره دست بسته نماز خواندن آورده اند بنا به گفته خودشان ضعیف و غیر معتبر می باشند.

منبع: برگرفته از نرم افزار پاسخ 2 مرکز مطالعات حوزه علمیه قم.

 

[1]. عبدالرحمان جزیری، الفقه علی المذاهب الاربعه، مکتبه الشامله، چاپ اول، ج1، ص251.

[2]. زبیدی، تاج العروس، ج7، ص455.

[3]. ابن رشد. بدایه المجتهد و نهایة المقتصد، بیروت، دارالفکر، 1415ق، ج1، ص112.

[4]. رک: نووی، محی الدین، المجموع، دارالفکر، ج3، ص401، و ابن حجر عسقلانی، تلخیص الحبیر، دارالفکر، ج3، ص271؛ ابن حنبل، احمد، مسند. بیروت، دارصادر، ج2، ص454؛ بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، بیروت، دارالفکر، 1401ق، ج1، ص191.

[5]. بخاری، ج1، ص180.

[6]. محقق حلی، شرایع الاسلام. قم.امیر، 1409ق، ج1، ص72.

[7]. عاملی، شیخ حر، وسائل الشیعه. قم، آل البیت، ج7، ص226؛ کلینی، کافی، دارالکتب الاسلامیه، 1367ش، ج3، ص337.