سنت

نوشته‌ها

اهل بیت یا سنت

 

اشاره:

اهل سنت می گویند پیامبر فرمود من قرآن و سنت را برای شما گذاشتم و شیعه می گویند آن حضرت فرمود من قرآن و اهل بیت را در میان شما گذاشتم. در این نوشته بیان شده است که واقعاً پیامبر گرامی اسلام برای اینکه امتش پس از آن حضرت گمراه نشوند چه چیزی بر جای گذاشته است.

 

حدیث ثقلین به مناسبت های مختلف و در مکان های مختلف از وجود مبارک پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) صادر شده و در هر موردی که حضرت این کلام را ایراد فرموده است راویان متعدد آن را روایت نموده و علماء شیعه و سنی آن را در منابع روائی، تاریخی، تفسیری و کتب سیره ضبط کرده اند.

برخی گفته است چون این حدیث و سفارش را پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در مورد قرآن و اهل بیت (علیهم‌السلام) بارها بیان نموده است در حقیقت می توان گفت یک حدیث نیست بلکه چندین روایت است و روی همین جهت برخی از کلمات آن فرق می کند در برخی «لن یفترقا» و در برخی «لایفترقان»، در برخی «ترکت فیکم» و در برخی دیگر «انی تارک فیکم…» آمده است.[۱]

امّا پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) بعد از واژه ثقلین آیا «کتاب الله و عترتی اهل بیتی» فرموده است یا «کتاب الله و سنتی» در برخی از منابع اهل سنت آمده است که حضرت به جای عترتی «اهل بیتی و سنتی» فرموده است. امّا در بیشتر از منابع معتبر آنان همانند منابع شیعه «عترتی اهل بیتی» و «عترتی» تنها آمده است که در اینجا فقط به ذکر برخی از منابع روائی، تاریخی و تفسیری آنان اکتفاء می شود.

  1. صحیح مسلم، مسلم بن حجاج، بیروت، در احیاء التراث العربی، ج۴، ص۱۸۷۳
  2. الحاکم النیشابوری، محمد بن عبدالله، المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۰۹، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۶ق.
  3. ابن کثیر، اسماعیل، البدایه و النهایه، ج۵، ص۲۲۸، بیروت، داراحیاء التراث العربی، اول، ۱۴۰۸ق.
  4. ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۱۹۴، بیروت، دار صادر، بی تا.
  5. الطبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الکبیر، ج۳،ص ۶۶، قاهره، مکتبه ابن تیمیه، بی تا.
  6. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۶، ص۳۷۵ دار احیاء الکتب العربیه، بی تا.
  7. هندی، متقی، کنز العمال، ج۱، ص۱۸۶، بیروت، موسسه الرساله، بی تا.
  8. ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج۴۲، ص۲۱۶، دارالفکر، بی تا.
  9. السیوطی، جلال الدین، تفسیر الدر المنثور، ج۲، ص۶۰، دار المعرفه، اول، ۱۳۶۵.
  10. فخر رازی، محمد، تفسیر کبیر، ج۴، ص۱۷۶، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵.
  11. النسائی الشافعی، احمد بن شعیب، خصائص امیر المؤمنین علی ـ علیه السلام ـ ص۹۳، مکتبه النینوی، بی تا.
  12. الهیثمی، نور الدین، مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۶۳، بیروت درالکتب العلمیه، ۱۴۰۸.

حاکم نیشاوری در مستدرک، ج۳، ص۱۰۹ روایت را از زید بن ارقم این گونه آورده است که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) فرمود: «… إنی قد ترکت فیکم الثقلین احدهما اکبر من الاخر کتاب الله و عترتی…» دو چیز گرانبها و نفیس را میان شما امتم می گذارم که یکی بزرگتر از دیگری است، کتاب الله و عتره… ایشان می گوید این حدیث طبق شرط مسلم وبخاری صحیح است وسند آن متصل و معتبر بوده و بیش از بیست نفر آن را به طور مستقیم از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) روایت کرده است.[۲]

بنابراین بر اساس منابع معتبر خود اهل سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) عترت و اهل بیت (علیهم‌السلام) خود را قرین قرآن قرار داده و در مورد آن دو به امت سفارش کرده که از آن دو جدا نشوند همان طوری که در قرآن، باطل از پیش رو و پشت سر راه ندارد[۳] عترت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نیز معصوم بوده و از هر گونه خطاء و گناه بدوراند. ثانیا بر فرضی که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در یک موردی در تبیین الثقلین «کتاب الله و سنتی» فرموده باشد و آن دو را ضامن نجات بشر از گمراهی معرفی کرده باشد، باید گفت بین «کتاب الله و سنتی» و «کتاب الله و عترتی» هیچ گونه منافاتی وجود ندارد چون سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) که روایات و سیره آن حضرت می باشد، به تمام و کمال به وسیله عترت آن حضرت بیان شده است و نزد آنان است چون اهل خانه به آنچه در خانه است بیشتر و بهتر آشنا هستند.

ابن حجر یکی از متعصب ترین علما اهل سنت می گوید این فرموده پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در مورد اهل بیت که به آنان نیاموزید که از شما داناترند، دلیل است که عترت آن حضرت دانایان به کتاب و سنت رسول الله (صلی‌الله علیه و آله) هستند و به همین جهت از بقیه علماء ممتازند و نیز به این علت از باقی علما ممتازند که خداوند از آنان رجس را برده و آنان را پاکیزه کرده و تطهیر شان نموده است. بعد ایشان اضافه می کند که امام و عالم اهل بیت علی بن ابی طالب است به جهت زیادی علم او و استنباطات های دقیق او و از این جهت ابوبکر گفت علی عترت رسول خدا است… .[۴]

و البته حفظ و نشر سنت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) به وسیله اهل بیت (علیهم‌السلام) به موجب علم آنان هیچ منافاتی ندارد که برخی از روایات و سخنان پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) به واسطه کسانی دیگری نیز نقل و حفظ شده باشد.

ثالثا: در حدیث ثقلین پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) تأکید نموده است که مردم به این دو چیز گرانبها تمسک نمایند و تأکید و سفارش و اطاعت مطلق از آن دو بر عصمت آن چیزی که قرین قرآن است دلالت دارد و الاّ اگر معصوم نمی بود پیامبر این گونه با قاطعیت به پیروی از آن دو تأکید نمی نمود.

با عنایت به این نکته می توان گفت هر چند با تبعیت از قرآن و سنت رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) ممکن است انسان از ضلالت نجات یابد ولی این مطلب در صورتی است که سنت رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) از آفات جعل و تغییر و تبدیل مصون مانده باشد در حالی که در میان روایات رسیده، به وضوح روایات جعلی دیده می شود و این خود قرینه و شاهد بر این مطلب می تواند باشد که آن چه را پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در کنار قرآن قرار داده است «عترت و اهل بیت» می باشد و نه «سنت»، چون اهل بیت (علیهم‌السلام) در هر حال مصون از خطا و گناه بوده و تحریف و تغییر در مورد آنان معنای درستی نمی تواند داشته باشد و آنها هستند که حافظ دین و سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) می باشند امّا سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) بدون نگهبانی و حراست اوصیاء پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) ممکن است دستخوش تحریف و تغییر به نقیصه و زیاده قرار گیرد و روشن است که سنت تحریف شده نمی تواند عامل نجات انسان از گمراهی و ضلالت باشد.

به بیان دیگر ما مدعی نیستیم که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) حتی در یک موردی هم سفارش به حفظ «کتاب الله و سنت» خود نکرده است بلکه می گوئیم اگر فرضا این سفارش را در یک مورد کرده در قبال آن در چندین مورد سفارش به تمسک به قرآن و عترت خویش نموده است و مسأله تأمین سعادت و نجات انسان از ضلالت، با «کتاب الله و عترت و اهل بیت» تناسب بیشتر دارد چون عترت هم می تواند کتاب الله را معصومانه تبیین نماید و هم سنت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) را به درستی حفظ و نشر کند و هم در مورد عترت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) که خدا آنها را مصون از خطاء و گناه قرار داده،[۵] تغییر و تحریف وجهی ندارد تا گفته شود همان احتمال تحریف که در سنت رسول الله مطرح است در مورد عترت او نیز هست.

رابعا در سند حدیث که واژه «سنتی» آمده است کسانی قرار گرفته اند که از نظر علم رجال متهم به جعل و کذب اند و این مطلبی است که در کتب خود اهل سنت نسبت به راویان این حدیث آمده است بنابراین حدیث ثقلین به آن کیفیتی که در برخی از کتاب های اهل سنت آمده فاقد اعتبار است.[۶]

پی نوشت:

[۱]. مکارم شیرازی، ناصر پیام قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ پنجم، ۱۳۸۱ش، ج۹، ص۶۴.

[۲]. حاکم نیشابوری، المستدرک، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۶ق، ج۳، ص۱۰۹.

[۳]. فصلت / ۴۲.

[۴]. ابن حجر، الصواعق المحرقه، ص۱۵۱، به نقل از: وحید خراسانی، حسین، آشنای با اصول دین، قم، مدرسه باقر العلوم، چاپ سوم، ۱۳۸۸ش، ص۱۳۲.

[۵]. احزاب / ۳۳.

[۶]. ذهبی، میزان الاعتدال، ج۱، ص۲۲۳، ج۲، ص۳۰۲، و ج۳، ص۴۰۷، و ج۲، به نقل از: زکریا برکات، علی درویش، قره العین، بحدیث الثقلین، ص۱۰۴، موسسه الکوثر، ۱۴۲۲ق.

اهل بیت(ع) مفسران قرآن کریم

اشاره:

اگر مراد علم ائمه ـ علیهم السّلام ـ به همه قرآن اعم از ظاهر، باطن، تنزیل و تأویل آن است، باید گفت این امرى مسلم و مورد قبول است از آنجا که قرآن کریم، داراى ظاهر، باطن، تأویل و تنزیل است، علم به باطن و تأویل قرآن کریم در اختیار معصومین ـ علیهم السّلام ـ است و آن بزرگواران احاطه تام بر همه ابعاد قرآن دارند. به تعبیر دیگر پیوند میان قرآن و اهل بیت، پیوند میان نور و بینایى است؛ گرچه نور وحى در ذات خود روشن و روشنگر است، اما بهره‌گیرى از آن، نیاز به چشمانى بصیر و نافذ دارد و راهندازان طریق دیانت به میزان بصیرت و بینایى خویش از آن سود مى‌جویند.

نقش تبیینى و تفسیرى سنت نسبت به قرآن:

بى‌تردید قطعى‌ترین کارکرد سنت نسبت به قرآن، که هیچ کس نمى‌تواند در آن تردید کند، نقش توضیحى و تفسیرى سنت نسبت به قرآن است؛ این حقیقت را مى‌توان از خود قرآن استفاده کرد، آنجا که مى‌فرماید: «وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ»[۱]زیرا بر اساس آیه فوق، نقش پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ شرح ما انزل الله براى مردم است و واقعیت امر نیز بر آن صحه مى‌گذارد. اگر به مجامع روایى‌مان مراجعه کنیم، مى‌بینیم قسمت اعظم روایات، شرح آیات وحى هستند؛ برخى به تفسیر معارف و مفاهیم اعتقادى و نظرى و عملى پرداخته‌اند و مفاهیمى چون عرش، کرسى، صفات الهى، امانت الهى به انسان، عدل، ظلم، خیانت، تبذیر و اسراف، تزکیه، تقوا، تکبر، فسوق…. را شرح داده‌اند و برخى دیگر به تبیین حدود و گستره مفاهیم و معانى قرآن پرداخته‌اند.

منشأ نیاز قرآن به سنت

قرآن کریم، بنابر مصالح چندى که شاید یکى از آنها تضمین جاودانگى و تداوم حیات معارف و قانون‌گذارى‌هاى قرآنى است، به گونه‌اى کلى و بدون طرح جزئیات به بیان مسائل پرداخته است، تا چون آفتاب بر همه لحظات تاریخ بتابد، این سبک، ناگزیر همراه با نوعى اطلاق و کلیت و شمول است که مى‌بایست به وسیله سنت، قیدها و خصوصیات ثابت و متغیر آن بیان شود.

پس نیازمندى قرآن به سنّت در تبیین معارف آن، واقعیتى است که از خود قرآن برخاسته است و به همین لحاظ مى‌توان گفت همان گونه که سنت در اصل اعتبار و حجت بودن خود به قرآن متکى است قرآن نیز در تفهیم و القاى معارف خود به سنت تکیه دارد و به آن محتاج است. جمله پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ که فرمود: «انى تارک فیکم الثقلین لن یفترقا حتّى یروا على الحوض»، نیز همین واقعیت نیازمندى دو سویه کتاب و سنت را که اهل بیت بیانگر آن هستند، تأیید مى‌کند.

تفسیر معنوى، مهم‌ترین ویژگى تفسیر اهل بیت علیهم السّلام

کاوش در روایات تفسیرى اهل بیت بیانگر آن است که اهتمام ایشان و تأکید آنان در زمینه تفسیر معنوى قرآن بوده است و تفسیر لفظى قرآن در روایات تفسیرى ایشان اندک است و این مى‌تواند بدان جهت باشد که تفسیر لفظى، کارى چندان پیچیده و دور از دسترس نبوده، بلکه لغت‌شناسان با اندکى بازکاوى و دقت مى‌توانسته‌اند به آن برسند، ولى این تفسیر معنوى قرآن است که نیاز به آگاهى‌هاى ژرف دینى و آشنایى با روح فرهنگ قرآنى دارد و این چیزى نیست که همواره از منابع دانش و تجربه‌هاى بشرى، ا رتزاق کند، بلکه تفسیر معنوى کتاب الهى، ویژه کسانى است که در قرآن به عنوان «اولوالالباب»، «اهل الذکر»، «مطهرون» یاد شده‌اند و اهل بیت کامل‌ترین و بارزترین نمونه‌هاى این عناوین هستند؛ چه این که پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ در حدیث مشهور، متواتر ثقلین، ایشان را از قرآن و قرآن را از ایشان جدایى‌ناپذیر معرفى کرده است و رهیابى امت به زلال هدایت را بسته به جدا نشدن از قرآن و اهل بیت دانسته است.

صدرالدین محمد شیرازی(ملاصدرا) در ارتباط با ژرفاى مفهومى قرآن و دسته‌بندى انسان‌ها نسبت به درک مفاهیم قرآنى مى‌نویسد:

«… و تمام سخن این که: براى قرآن درجات و منازلى است، چنانکه براى انسان مرتبه‌ها و مقام‌هایى است، پایین‌ترین مرتبه‌هاى قرآن، بسان پایین‌ترین مرتبه‌هاى انسانى است و آن همان قرآن میان دو جلد است، همان گونه که پایین‌ترین درجه‌هاى انسان، پوست و بشره اوست، براى هر درجه از قرآن، حاملانى است که آن درجه را حفظ و کتابت مى کنند و مس نمى‌کنند (و در نمى‌یابند) قرآن را در هر درجه‌اى مگر پس از آن که پاکیزه و پیراسته از آلایش متناسب با همان درجه باشند. توده انسان‌ها تنها به پوسته و خط‌ها و معانى ظاهر قرآن ره مى‌یابند… اما جان و مغز و راز قرآن را جز صاحبان خرد ناب در نمى‌یابند و رسیدن به روح قرآن از راه علوم آموختنى و فراگرفتنى میسّر نیست که علم لدنّى و موهبتى مى‌خواهد.»

تأکید و توجه ویژه پیامبر ـ صلى الله علیه و آله ـ به عترت خویش، نه از سر نگهداشت خویشاوندى است، چه این که ساخت آن گرامى از چنین گمانه‌هایى به دور است و روابط نسبى، در فرهنگ انبیاء نمى‌تواند، مایه برترى باشد، بلکه تعبیر عترت اهل بیت، تنها عنوان مشیر است و آنچه فلسفه و علت اصلى این ارتباط را مى‌نمایاند، تعبیر «لن تضلوا ابدا» است، یعنى آنچه اهل بیت را همراه و نزدیک قرآن ساخته، شأن بیانگرى و تفسیر و تبیین آنان است تا بدان جا که دور ماندن از مکتب تفسیرى آنان و بسنده کردن به تفسیر لغوى و فهم ظاهرى قرآن، مایه گمراهى است.

امام على ـ علیه السّلام ـ با توجه به همین واقعیت بود که در واقعه نهروان به ابن عباس سفارش کرد که وى در بحث و استدلال با خوراج نباید از طریق قرآن وارد شود، زیرا قرآن داراى وجوه گوناگون و در خور حمل بر معانى گوناگون است: «…لاتخاصهم بالقرآن، فان القرآن حمال ذو وجوه…»[۲]

در عرصه تأویل و تفسیر معنوى قرآن است که نااهلان، توجیه‌ها و تأویلات ناروایى که از ساحت ملکوتى آن به دور است، به نام تفسیر مراد کلام الهى به خورد انسان‌ها مى‌دهند، همچون تفسیر «ایمان به غیب» به مبارزه مخفى و پنهانى و تفسیر معاد و سراى دیگر و بهشت به عاقبت تکامل جوامع انسانى و پدید آمدن جامعه بى‌طبقه توحیدى و دیگر یاوه سرایى‌ها. بنابراین هرچند قرآن کریم، ‌در آیات بسیارى، همگان را به، تدبر و تعقل دعوت کرده است: گاهى مى‌فرماید: «یا ایها الناس» گاه می‎فرماید یا اهل الکتاب گاه مى‌فرماید: «یا ایها الذین آمنوا» زمانى مى‌فرماید: «یا اولى الابصار» و یا «اولى الالباب» ولى چون فهم معانى آیات قرآن مراتب دارد؛ مراتب پایین آن از عموم مردم دور نیست و مراتب بالاى آن تنها محدود به «راسخون در علم» مى‌شود.

فهم قرآن کریم در حد تفسیر (و نه تأویل) و فهم ظواهر الفاظ آن منحصر به معصومان ـ علیهم السّلام ـ نیست و نه تنها آنها آن را به خود منحصر نساختند، بلکه مردم را به آن تشویق و ترغیب کردند. خلاصه آنکه: استفاده از ظواهر الفاظ قرآن در حد تبیین کلیات دین با رعایت شرایط ویژه آن، بهره همگان است، چون رسول اکرم ـ صلى الله علیه و آله ـ عهده‌دار تبیین جزئیات و تفصیل کلیات شریعت و معلم الهى قرآن کریم است و آن حضرت نیز به موجب حدیث متواتر ثقلین همین سمت‌ها را به جانشینان خود سپرده است، تبیین حدود و جزئیات معارف و احکام کلى قرآنى بر عهده معصومین ـ علیهم السّلام ـ است و سخنان آنان عمومات قرآنى را تخصیص و مطلقات آن را تقیید مى‌کند و بر همین اساس نیز استناد به قرآن براى معتقد شدن به «اصول اعتقادی» و عمل کردن به «فروع عملی» بدون رجوع به روایات بى‌ارزش است و در حقیقت، سخن «مجموع ثقلین» سخن اسلام است نه آنکه سخن «یکى از دو ثقل» به تنهایى باشد.[۳]

پى نوشت:

[۱] . سوره نحل، آیه ۴۴٫

[۲] . نهج‌البلاغه، صبحى صالح، ۴۶۵، نامه ۷۷٫

[۳] . ر.ک: تسنیم، آیت الله جوادى آمل، ج۱، ص۸۸، نشر اسراء، پژوهش‌هاى قرآنى، شماره ۵و۶، بهار و تابستان ۱۳۷۵، نشر دفتر تبلیغات اسلامى.

منبع:پایگاه اندیشه قم

امام غایب و مُدعیان دروغین

اشاره:

اعتقاد به منجى آخرالزمان یکى از وجوه مشترک تمام ادیان و آیین ها ست. پیروان این ادیان معتقد اند که در زمانى نامشخص فردى از اعقاب پیامبرشان یا آن که خدا در کتاب آسمانى شان وعده داده است ظهور مى کند و دنیا را از داد و برابرى آکنده مى سازد. در کتاب مقدس، مجموعه مزامیر داوود در مزمور ۳۷ و بند ۲۹ آمده است:” نیکان، دنیا را به ارث خواهند برد و تا به ابد در آن سکونت خواهند کرد” بى گمان دین اسلام نیز از این موهبت الهى بى بهره نیست، در قرآن کریم در سوره قصص آیه ۵ آمده است:

” و ما مى خواهیم که بر کسانى که در روى زمین به زبونى کشیده شده اند، منت نهیم( و نعمت دهیم) و ایشان را پیشوا گردانیم و ایشان را وارث گردانیم”

اعتقاد به منجى آخرالزمان را مى توان از پایه هاى اساسى اندیشه و تعالیم شیعى دانست. آنچه “تشیع” را در طول زمان و در شرایط بسیار سختى که توسط “سنت” پیرامون گرفته شده بود، نجات داد و زنده نگاه داشت، همانا اندیشه و اعتقاد به ظهور مهدى آخر الزمان است. اندیشه تشیع از چندین منشا تغذیه مى کند که یکى از آنها بى گمان اعتقاد به ظهور فرزند رسول خدا مهدى(عج) است.

در این نوشتار سعى بر آن داریم تا با نگاهى اجمالى بر تاریخ ایران به بررسى ادعاهاى مهدویت بپردازیم، ولى در همین ابتدا باید متذکر شد که ادعاى مهدویت در تاریخ با ادعاهاى دیگرى نظیر نبوت و در نهایت الوهیت همراه بوده است.

نخستین مدعیان

نخستین نشانه هاى ادعاى مهدویت را مى توان در میان زیدیان یافت.

از فرق متعدد شیعه تنها چهار فرقه در ایران اهمیت خود را همچنان حفظ کردند:

۱. نصیریه که در سده هاى شش و هفت به آن دسته از غلاتى اطلاق مى شد که به على قدرت الهى یا نیمه الهى نسبت مى دادند (کلیه فرق دیگر شیعه، از جمله اسماعیلیان اینان را ملحد و کافر مى دانستند.)

۲. زیدیان

۳. اسماعیلیان

۴. امامیه  (۱)

زیدیان آن دسته از شیعیان بودند که امام پس از امام سجاد(ع) را نه امام محمد باقر، که زید بن على مى دانستند. از این رو به زیدیان شهره شدند. تمرکز این گروه از شیعیان بیشتر در ولایات شمال ایران در گیلان و دیلمان و طبرستان، در شمال افغانستان فعلى و همچنین در یمن بود. علویان طبرستان که ساداتى از خاندان حضرت رسول بودند در میانه دوره عباسیان در طبرستان قدرت را به دست گرفتند و تا عهد سامانیان بر این منطقه و یا مناطق پیرامون آن، عادلانه حکومت کردند. در طول زمان شاخه هاى متعددى در زیدیه پدید آمد که یکى از این شاخه ها جارودیه بود.” جارودیه رهبران امت اسلامى پیش از على را غاصب و کافر مى دانستند. برخى از آنان به مهدویت محمد بن على بن عمر بن على بن حسین (نواده امام زین العابدین) صاحب طالقان (در بدخشان) معتقد بودند که به امر المعتصم(۲۷. ۲۱۸) خلیفه عباسى به محبس افتاد. گروهى دیگر به مهدویت یحیى بن عمر بن یحیى بن حسین بن زید بن على (از اعقاب امام سجاد) صاحب کوفه اعتقاد داشتند که عاقبت در عهد المستعین (۵۲. ۲۴۸) کشته شد.”(۲)

امام منتظر و اعلام قیامت

اسماعیلیان گروه دیگرى از شیعیان بودند که در مصر، بخش هایى از سوریه و ایران، ابتدا در برابر خلفاى عباسى و سپس در برابر ترکان سلجوقى به قدرتى بلامنازع تبدیل شدند. اسماعیلیه ایران اگرچه نتوانستند قلمروى یکپارچه فراهم آورند ولى هسته هایى از دژهاى مستحکم در سراسر ایران آن روزگار ایجاد کردند که مى توانست خطرى بالقوه براى حکومت هاى سنى مذهب متعصب باشد. دژهاى اسماعیلیان در کوههاى البرز، در زاگرس و درارتفاعات افغانستان کنونى از قدرتى انکارناپذیر برخورداربودند.

در آن زمان بیشتر جمعیت ایران سنى مذهب بودند” در “کتاب النقص” “نصیرالدین ابوالرشید قزوینی”، که از آثار جدلى شیعه در ۵۶۰ ق است، کوششى در جهت به دست دادن جغرافیاى نحله اى ایران به عمل آمده. مولف اظهار مى کند که خراسان و ماوراء النهر و بخشى از عراق( عجم = مرکز ایران و محدود به اصفهان تهران و همدان و مشتمل بر شهرهاى اراک(سلطان آباد)،همدان، گلپایگان، اصفهان، ملایر و کرمانشاهان) در کلام حنفى و معتزلى بودند، آذربایجان تا مرزهاى آناتولى و همدان، اصفهان، ساوه و قزوین مذهب شافعى داشتند… نواحى لرستان، خوزستان، کرج(ابودلف در نزدیکى اراک)، گلپایگان، بروجرد و نهاوند پر از مشبهه یا مجسمه(اهل تجسم) بود و مازندران، قم، کاشان و آوه پیرو مذهب شیعه بودند.” (۳)

اگرچه اسماعیلیان در اعتقادات و باورها با شیعیان امامیه اختلاف داشتند ولى به خاطر برخى تشابهات در زمره گروه هاى شیعه قلمداد مى شدند، آنان نیز چون شیعیان امامیه معتقد بودند که امام از سوى امام پیشین انتخاب مى شود. ” اسماعیلیان، اسماعیل پسر امام جعفرصادق (ع) و پسر اسماعیل را امامان منصوص مى دانستند. اما تا سال هاى دراز عقیده داشتند که امامان، غایب وغیر فعال مى باشند.” (۴) ایشان امامان پس از امام جعفر صادق را گمراه مى دانستند.

گروه هاى شیعى در سده هاى نخستین اسلامى براى در امان ماندن از سخت گیرى هاى خلفاى عباسى، در حواشى قلمرو اسلامى به قدرت دست یافتند و حکومت هاى محلى اى چون ادریسیان(در افریقا) را تاسیس کردند. تلاش هاى اقلیت شیعه در نهایت در سال ۲۹۷ ثمر داد و اسماعیلیان از این تاریخ تا ۵۶۷ سلسله قدرتمندى را در مصر تشکیل دادند که اسماعیلیان سایر مناطق قلمرو اسلامى را به نوعى تحت حمایت خود داشت.” اسماعیلیان سراسر ایران، فاطمیان مصر را به عنوان امامان علوى راستین و اخلاف اسماعیل به رسمیت شناختند و در میان کلیه مسلمانان تنها آنان را به عنوان پاسداران میراث روحانى پیامبر شایسته اطاعت و فرمانبردارى دانستند. امام سرانجام با قدرت ظهور کرده بود.”(۵) ولى این وحدت چندات دوام نیاورد و دو دستگى در سال ۴۸۷ پس از درگذشت المستنصر خلیفه فاطمى رخ نمود. ” المستنصر خلیفه فاطمى مصر در سال ۴۸۷ دیده بر جهان فرو بست پسر کهتر المستنصر … با نام المستعلى به خلافت رسید. اما معروف بود که المستنصر پسر مهتر خود نزار را امام آینده تعیین کرده است. نزار به پشتیبانى گروهى از سپاهیان … سر به شورش برداشت و تنها دو سال بعد نایره شورش وى فرو نشانده شد…در داخل مصر و یمن بیشترینه اسماعیلیان … المستعلى را امام راستین شناختند اما در سوریه در میان اسماعیلیان تفرقه شدیدى بروز کرد… اما اسماعیلیان ایران نه در آن هنگام، مداخله فعالى در مصر کردند و نه هیچیک از اخلاف مستعلى را به عنوان مدعى قدرت در مصر به رسمیت شناختند.”(۶) این اختلاف حتى با مرگ نزار خاتمه نیافت چرا که شایع بود که اسماعیلیان ایران پسر خردسال نزار را در الموت نزد خود نگاه مى دارند، اگر چه این شایعه توسط هیچ یک از اسناد به دست آمده تایید نشده است ولى همین احتمال در آن زمان منشا برخى رویدادها شد که مورد بررسى ما است.

روند رو به رشد قدرت اسماعیلیان در ایران با “حسن صباح” آغاز شد و ادامه یافت. به لطف نوشته هاى “عطاملک محمد جوینی” در کتاب “تاریخ جهانگشاى جوینی” که به فتوحات مغولان در ایران مى پردازد، ما هم اینک به برخى اطلاعات موثق درباره اسماعیلیان و حسن صباح و اعقاب او دسترسى داریم. هولاکوخان مغول در سال ۶۵۲ به تخریب و برچیدن تمام قلاع اسماعیلیه مبادرت ورزید. جوینى که در رکاب وى در این فتوحات شرکت جسته بود، بیان مى کند که در ابتدا تصمیم برآن بود که کلیه کتب کتابخانه دژ الموت را در آتش بسوزانند ولى وى از خان مغول درخواست کرد که برخى از کتب را در دسترس وى قرار دهند. از اینجا است که اطلاعاتى از اسماعیلیه از خطر نابودى مى رهد. جوینى دراین باره چنین گفته است: ” آنچ مصاحف ( جمع صحف. کتاب ها) و نفایس کتاب بود بر منوال “یخرج الحى من المیت” از آن میان استخراج مى رفت، مجلدى کتاب یافت مشتمل بر احوال وقایع “حسن صباح” که ایشان آن را “سرگذشت سیدنا” خوانند. آنچ مقصود بود و مناسب لیاقت این تاریخ نقل افتاد.” (۷)

چنین است که ما از آغاز کار حسن صباح اطلاعاتى به دستى مى آوریم. دراین کتاب از قول حسن صباح نقل مى شود: ” من مذهب آباء خویش، مذهب شیعه اثناعشرى داشتم، در رى شخصى بود “امیره ضراب” نام بر مذهب باطنیان مصر و هر وقت ما را با یکدیگر مناظره مى بود و او مذهب مرا کسر مى کرد و من مسلم نمى داشتم، اما در دل من آن سخن جاى گیر بود، در اثناى آن بیمارى مخوف صعب روى نمود، با خویش اندیشه کردم که آن مذهب حق است و از غایت تعصب تصدیق آن نکردم.” (۸)

حسن صباح ازاین طریق به مذهب اسماعیلیه پیوست و مورد وثوق و اطمینان “عبدالملک عطاش” رئیس اسماعیلیان در اصفهان قرارگرفت و پس از وقایعى که در پى جانشینى مستعلى و نزار و مرگ نزار پیش آمد” در مقام برجسته ترین داعیان به عنوان حجت امام شناخته شد. اصطلاح حجت … به عنوان کسى بود که در سلسله مراتب روحانى آرمانى پس از امام قرار داشت.”(۹) بدین ترتیب پایگاه خود را به عنوان رهبر اسماعیلیان ایران تحکیم بخشید و شیوه هایى را به کار گرفت و در آموزه هاى باطنیان تغیراتى ایجاد کرد. وى خواستار آن بود که جنبشى در میان اسماعیلیان ایجاد کند و این جنبش به تغییر نگرش و تغییر در آموزه ها نیاز داشت. ” “حسن صباح” به کلى درِ تعلیم و تربیت دربست و گفت خداشناسى به عقل و نظر نیست به تعلیم امام است چه اکثر خلقِ عالم، عقلا اند و هر کس را در راه دین نظرى است، اگر در خداشناسى نظر عقل کافى بودى اهل هیچ مذهب را برغیر خود اعتراض نرسیدى و همگنان متساوى بودندى، چه همه کس به نظر عقل متدین اند، چون سبیل اعتراض و انکار مفتوح است و بعضى را به تقلید بعضى احتیاج است، این خود مذهب تعلیم است که عقل کافى نیست و امامى باید تا در هر دور، مردم به تعلیم او متعلم و متدین باشند.”(۱۰)

آموزه تعلیم و مرجعیت تنها به باطنیان اختصاص نداشت و گروه هاى دیگر شیعه به ویژه امامیه به این آموزه اعتقاد داشتند. دراین آموزه جدید حسن صباح تعلیم و مرجعیت اندکى دگرگون شد ” آن امامى راستین است که براى اثبات امامت خویش دلایل عارضى و خارجى نمى آورد، بلکه تنها وجود خود او به عنوان برآورنده نیاز و تنها آن نیاز که تعقل ما مى تواند بنمایاند حقانیت وى را تنفیذ مى کند. حسن مى گفت این امام، امام اسماعیلیان است.” (۱۱) حسن صباح از این طریق مى خواست موقعیت امام و بالنتیجه موقعیت خود را به عنوان حجت امام تحکیم بخشد و اطاعت مطلق پیروانش را در جنبش جدید همراه خود سازد. اسماعیلیان براى اثبات امامت تنها به تنفیذ امام از سوى امام پیشین و ادعاى امام اکتفا مى کردند و دلایلى چون حجت عقلى و افضلیت امام و ارائه معجزه را( که مورد قبول شیعیان امامیه است) نادیده مى گرفتند.

حسن صباح بسیار متشرع بود و در عمل به دستورات دین با نهایت دقت و سخت گیرى عمل مى کرد.” “حسن صباح” بنیاد کار و ناموس بر زهد و ورع و امرمعروف و نهى منکر نهاده بود. در مدت سى و پنج سال که در الموت ساکن بود هیچ کس در ملک او آشکارا شراب نخورد و در خم نریخت. تا به حدى که شخصى بر قلعه ناى زده بود او را بیرون کرد و دیگر بار بر قلعه راه نداد، و پسرى داشت “محمد” نام، او را به شراب خوردن متهم کردند، فرمود تا او را بکشتند و قتل هر دو پسر خویشتن را بر آن حمل مى کرد که بعد از وفات او کس را خیال نیفتد که دعوت براى ایشان کردست.” (۱۲)

“حسن صباح” در ۵۱۸ درگذشت و پس از او “بزرگ امید” و سپس” محمدبن بزرگ امید” به ترتیب هر کدام تا سال هاى ۵۳۲ و ۵۵۷ به همان شیوه حسن صباح حکومت کردند. نخستین کس در سلسله اسماعیلیان حسن پسر محمد بن بزرگ امید بود که از راه و رسم حسن صباح تخطى کرد.” ولادت “حسن” در سنه عشرین و خمس مائه (۵۲۰) بود، چون به سن بلوغ نزدیک رسید هوس تحصیل و بحث اقاویل(جمع قول) مذهب حسن صباح واسلاف خویش کرد و سخن دعوت را در آن شیوه صباحى و الزامات او نیک تتبع نمود و در تقریر آن بارع(نیکو. کسى که در فضل و دانش بر همگان برترى دارد) گشت. چون آن نوع کلمات را به مواعظ و نکت (نکته)متصوفه در آمیخته بود و از تخریجات(آموخته ها) خویش به غث و سمین(سخن عالی) درین قالب ریخته، سخن هاى خطابى و امثال آن که به نظر… عوام و مردم ناتمام اعجابى نمایند… پدرش از این شیوه عارى بود. پسرش بدین تلبیسات و تزویقات(حیله) در جنب او عالمى متفوق مى نمود از آن سبب ضلالت اهل جهالت بالا مى گرفت و عوام به متابعت او رغبت مى کرد و چون از پدرش آن مقالات شنیده بودند در گمان مى افتادند که امامى که حسن صباح وعده داده است این است.” (۱۳)

حسن بن محمد در زمان حیات پدر ادعا مى کرد که همان امام غایبى است که اسماعیلیان بدان معتقد اند. ولى پدرش که همچنان بر راه شرع و روش حسن صباح ره مى سپرد، در نزد مردم این ادعاى پسر را دروغ خواند.” محمد(بزرگ امید) چون این حال بشنید و بر ظنون مردم واقف شد… بر پسر انکار بلیغ کرد و مردم را جمع آورد و گفت این حسن پسر من است و من امام نیستم بل از دعاه امام یکى داعى ام و هر کس که این سخن مسموع و مصدق دارد کافر باشد و بى دین. برین موجب قومى را که امامت پسرش را تصدیق کرده بودند به انواع مطالبات و عقوبات مثله مى گردانید و به یک نوبت دویست و پنجاه نفس را بر الموت بکشت. … حسن نیز از تبعه این خایف گشت و از پدر هراسان شد و… بر ابطال این اقوال و اثبات و استحکام مذهب پدر مبالغت ها نمود”(۱۴) محمدبن بزرگ امید جمعى از جوانان را که گرد پسرش جمع شده بودند دستگیر و به شدت مجازات کرد و حسن از بیم، تن به اطاعت پدر داد و منتظر ماند تا مرگ پدر او را به مقصود برساند. حسن پس از مرگ پدر بر جاى او بنشست و در آموزه هاى حسن صباح تغییراتى عظیم پدید آورد”(حسن بن محمد بزرگ امید) در اوایل جلوس به جاى پدر به هر وقت رسوم شرعى و قواعد اسلامى را که از عهد حسن صباح التزام آن نمودندى مسخ و فسخ جایز مى داشت… و در رمضان سنه تسع و خمسین و خمس مائه(۵۵۹) بگفت تا در میدانى که به پاى الموت است منبرى بساختند، چنانک روى به سمت قبله داشت. بر خلاف آنچ قاعده اهل اسلام و چون هفدهم رمضان رسید اهالى ولایات خود را که در آن روزها به الموت استحضار کرده بود فرمود تا در آن میدان مجتمع شدند… او بر منبر رفت و با آن سرگشتگان روز برگشتگان به اغوا… چنان نمود که از نزدیک مقتدى … امام موهوم که مفقود غیرموجود بود در خفیه نزدیک او کس رسیده است… که امام ایشان درِ رحمت و ابواب رافت خود بر اسلامیان و بریشان نیز گشوده و ایشان را ترحم فرستاد و بندگان خاص گزیده خویش خوانده و آصار و اوزار(دستورات) و رسوم شریعت از ایشان برگرفته و ایشان را به قیامت رسانیده.” (۱۵)

منظور از قیامت در باورهاى اسماعیلیه قیامت بزرگ و آخرالزمان بود. ” این قیامت پایان یک دوره مذهبى و آغاز گسترش روحانى کمال اخلاقى نه جسمانى بود. پایان زندگى زمینى، زوال نمود ظاهرى واقعیت، دست کم آنقدر که برخوردار از معنى و مفاد دینى است، و نیز پایان شریعت زمانى فرارسید که معنى باطنى واقعیت مشهود و آشکار گشت و آنچه از آن پس مى بایست اهمیت داشته باشد صرفا حیات روحانى حالات باطنى نفس بود “(۱۶)

حسن بر سر منبر پس از اعلام قیامت خطبه بلیغى به عربى ایراد کرد که فردى آن را به فارسى ترجمه مى کرد و براى مردم مى خواند. “مضمون خطبه آن بود که حسن بن محمد بن بزرگ امید خلیفه و حجت و داعى ماست و شیعه ما در امور دینى و دنیاوى مطیع و تابع او باشند و حکم او محکم دانند و قول او قول ما شناسند و بدانند.” (۱۷)

اعلام قیامت مستلزم شرطى بود که حسن از پیش ادعا کرده بود که داراى آن است. وى ادعا داشت که نه فرزند محمد بن بزرگ امید که فرزند یکى از اعقاب نزار است که پنهانى در الموت نگاه داشته مى شد. وى ادعا مى کرد” و امروز من که حسن ام مى گویم خلیفه خداى بر روى زمین منم.”(۱۸) ولى همین اعلام قیامت وسیله اى براى قتل او شد جوینى روایت مى کند” از جمله کسانى که هنوز از خداى ترسى و دیانت رایحه اى به مشام ضمایر ایشان مى رسیده است یکى برادر زن حسن بود که او را “حسن بن نام آور” گفته اند… چنانک در تواریخ مسطور است او بر افشاى آن فضایح و اضالیل(گمراهى ها) صبر نتوانسته است کردن… روز یکشنبه ششم ربیع الاول سنه احدى و ستین و خمس مائه(۵۶۱) بر قلعه لمسر حسن مضل را به کارد زد. “(۱۹)

حسن نخستین فرد از میان اسماعیلیان ایران است که ادعا کرد که امام غایب است و ظهور کرده است. لازم به ذکر است که امام آخرالزمان از نظر اسماعیلیان نه مهدى پسر امام حسن عسگرى که یکى از اعقاب نزار بن المستنصر بود. از این رو حسن با ادعاى اینکه از اعقاب نزار است و با اعلام قیامت بر این باور تاکید داشت. پس از حسن پسرش محمدبن حسن به همان شیوه پدر ادامه داد.” پسر او( حسن) محمد… که نص امامت بروکرده بود نوزده ساله بود که به جاى پدر نشست… در اظهار بدعت که دعوت به قیامت مى خواندند و اباحت از لوازم آن مى افتاد از پدر غالى تر بود.” (۲۰) ولى او نیز در سال ۶۰۷ به زهر کشته شد. این دو، تنها امراى اسماعیلى هستند که به مرگ طبیعى نمرده، بلکه به قتل رسیده اند.

با مرگ این دو تن، داستان قیامت در میان اسماعیلیه نیز به پایان رسید. پسر محمد دوم “جلال الدین حسن” با پذیرش مذهب سنت به تقابل میان اسماعیلیه و دنیاى اهل سنت که با اعلام قیامت، شدت یافته بود، خاتمه داد.” بعد از او به حکم ولایت عهد پسرش “جلال الدین حسن” به جاى او بنشست و هم از ابتداى جلوس اظهار مسلمانى کرد و قوم و شیعت خود را به توبیخ و تشدید از الحاد منع کرد و بر التزام اسلام و اتباع رسوم شرع داشت.” (۲۱)

اعجاز صاحب الزمانى

چنانکه پیش از این آمد ادعاى مهدویت در تاریخ با ادعاهایى چون نبوت و الوهیت همراه بود. حروفیان گروهى هستند که رهبر آنان در کنار ادعاهایى چنین، باور داشت که صاحب اعجاز صاحب الزمان است. نخستین نشانه هاى ظهور و بروز این گروه در اواخر قرن هشت بود. ” بنیانگذار آن “فضل الله”( که به احتمال در آغاز به عبدالرحمن معروف بود) در سال ۷۴۰ در استرآباد متولد شد. جزئیات زندگى او حاکى از بحران هاى اوست. او فردى سید و از کودکى عارف بود و معبر خواب و رویا و نیز زائر پرشور و مفسر شریعت؛… در خلال خوابى از نور بود که ماموریتش بدو ابلاغ شد و چشمش( عین که در ضمن معنى ذات یا منشا نیز مى دهد) به نور ستاره اى که در شرق در مقاطعى از قرون طلوع مى کند، روشن شد: چیزى نگذشت (که) ابلاغیه او حالت دوگانه کشف اشیاء فرا انسانى و حجت در مسائل مادون انسانى به خود گرفت. او نخستین مریدان خود را از راه تعبیر رویا و القاى آنها به درونشان به دست آورد. وى ادعا مى کرد که مانند سایر انبیا قادر به فهمیدن زبان پرندگان است و ادعا مى کرد که گنجینه اسرار جهان اسلام است. فضل الله وقتى به میانسالى رسید به تجلى خدایى نزدیک شد و از کشف و شهود واقعى مفهوم نبوت به شان و عزت صاحب الزمانى رسید و سرانجام به مجد و شوکت الوهیت دست یافت.” (۲۲)

اساس اعتقادات و باورهاى حروفیه چنان که از نامشان مشهود است، باور به ارزش واعتبار بنیادین حروف بود.” در حروفیگرى نوع جدیدى از تأویل قرآن وجود داشت که بیشتر مادى بود تا نمادین و سمبولیک و درآن کلمه به گونه مکشوف با کتاب مقدس همبسته بود….حروفیگرى با بهره گیرى از تفسیر رازآمیز، ارزش حروف را به درجه اى رساند که دوگانگى بین ماده و صورت به طور مساوى و موازى قرار گرفت. یعنى حقیقت ماده = ارزش متعین حروف.” (۲۳)

از مهدویت تا الوهیت

تقریباً هفت دهه پیش از قدرت گیرى صفویان در ایران اوضاع نابسامانى در بخش هاى از ایران حاکم بود، از یک سو، بخش هاى شرقى ایران تحت حکومت تیموریان بود و بخش هاى غربى تحت سیطره ترکمانان ( درابتدا قراقویونلوها و سپس آق قویونلوها). در این میان مناطق مرکزى و جنوبى ایران مورد منازعه دو قدرت غربى و شرقى بود و هر از گاهى میان این قدرت ها دست به دست مى شد. این اوضاع نابسامان سیاسى سبب شکل گیرى نیروهاى افراطى اى شد که در صدد به دست آوردن قلمرو مستقلى براى خود بودند. یکى از این گروه ها مشعشعیان بودند. مشعشیان اولین گروه از شیعیان امامیه هستند که ادعاى مهدویت در میان آنان دیده شد. درباره قومیت آنان نظرات متفاوتى است، برخى نویسندگان ایرانى آنان را از اعراب مستقر در واسط مى دانند ولى نویسندگان غربى آنان را ایرانى مى نامند. در هر صورت قومیت این گروه تاثیرى بر ادعا آنان برجاى نمى گذارد.

آغاز شکل گیرى این گروه افراطى با ادعاى مهدویت محمدبن فلاح همراه بود. احمد کسروى در کتاب “تاریخ خوزستان” و سپس در کتاب” مشعشعیان مدعیان دروغین امام زمان” به دقت نحوه شکل گیرى این گروه را از آغاز آن در سال ۸۴۰ قمرى مورد بررسى قرار داده است. ” سید محمد(مشعشع) چون به هفده سالگى رسید از پدر خود سید فلاح دستور گرفت که از واسط که زادگاه و نشیمن او بوده به حله رفته در مدرسه شیخ احمدبن فهد به درس بپردازد … سید محمد سال ها در مدرسه شیخ احمد مى زیست… در این میان گاهى سیدمحمد بر زبان مى رانده که من مهدى موعودم و بیرون خواهم آمد. این سخنان چون به گوش شیخ احمد رسید به سید محمد برآشفت و او را نکوهش کرد ولى سید محمد دنبال کار خود را داشت و در مسجد آدینه کوفه یک سال به اعتکاف نشسته همیشه گریه مى نمود و چون از علت آن گریه مى پرسیدند مى گفت به آن کسانى مى گریم که به دست من کشته خواهند شد…. سید محمد به واسط بازگشته در آنجا نیز گاهى سخن از مهدیگرى رانده و به خویشان و کسان خود وعده مى داد که برخاسته سراسر جهان را خواهم گشود و شهرها و کشورها را به کسان خود تقسیم مى کرد. چون این سخن ها دوباره به شیخ احمد رسید حکم به کفر سید نموده به یکى از امیران واسط نوشت که او را بکشند. آن امیر، سید محمد را دستگیر کرده … سید قرآن درآورد، سوگند یاد کرد که من سید سنى صوفیم و از این جهت است که شیعیان با من دشمنى مى ورزند و با این سوگند دروغ جان خود را آزاد ساخت.” (۲۴)

سید محمد با این حیله از بند رست و براى فرار از کیفر خود به میان اعراب بادیه نشین گریخت و در آنجا دعوى خود را از سر گرفت و به کارهاى شگفتى دست زد واز این طریق پیروانى گرد خود جمع کرد. ” از جمله آنکه ذکرى مشتمل به نام على ساخته به پیروان خود یاد مى داد که چون چند بار مى خواندند حالى پیدا مى کردند که درون آتش رفته گزند از آتش نمى دیدند و دسته شمشیر را بر زمین تکیه داده شکم خود را به روى آن مى انداختند و شمشیر به شکم آنان فرو نمى رفت. این شگفت کارى ها مایه کار او بود و عشایر بسیارى به او بگرویدند … پیروى سید محمد را پذیرفتند و او به پشتیبانى ایشان بنیاد کار خود را گذاشت.”(۲۵)

سید محمد با این پیروان در صدد برآمد حوزه قدرتى براى خود فراهم سازد از این رو به هر جا مى تاخت و از کشته پشته مى ساخت. او مى کوشید در منطقه اى میان واسط و حویزه حکومت خود را بنیان گذارد از این رو دست به تاراج و کشتار مردم گشود. حکمران حویزه به قتل چند تن از بزرگان آن شهر دست گشوده، و این امر به نارضایتى مردم آن شهر دامن زده بود. محمد بن فلاح از این نارضایتى سود جست و بر آن شهر دست یافت.

در این زمان غرب ایران زیر نفوذ جهانشاه قراقویونلو بود و برادر او میرزا اسپند که شاخه ى نسبتاً مستقلى از آن خاندان را در بغداد تاسیس کرده بود، با دریافت این خبر راهى حویزه شد. سید محمد از در فروتنى درآمد و نامه و هدایایى براى میرزا اسپند ارسال کرد و در نتیجه حویزه را به دست آورد. در همیت اثنا از دل ادعاى مهدویت سید محمد، ادعاى خدایى پسرش مولاى على سر برداشت و مجال از پدر ربود.

” مولا على پسر او(سیدمحمد) رشته کارها را در دست گرفت، دخالت به پدر پیر خود نمى داد. سید محمد به گفته خود ناچار شده بود از او تقیه کند. چون سید محمد گفته هاى باطنیان را گرفته و پایه مهدیگرى خود را بر روى آن نهاده بود و از روى همان گفته ها امام على ابن ابیطالب را خدا مى خواند، مولا على پسرش آن سخن را گرفته مدعى بود که روان آن امام یا آن گوهر خدایى که در کالبد او بوده این زمان به کالبد این، درمانده و بدینسان دعوى خدایى مى کرد.” (۲۶)

باطنیان در این زمان به گونه اى از تناسخ روح معتقد بودند، از این رو مولاعلى با درآمیختن اندیشه هاى پدر و باطنیان، خود را بر این قیاس خدا خواند” على … براى این کار از یکى از قیاس هاى صورى خاص نهضت هاى افراطى بهره جست: مهدى، على است؛ على، خداست؛ من مهدى هستم، على هستم، من خدایم.”(۲۷)

سید محمد با ادعاى مهدویت چند هدف را دنبال مى کرد، در ابتدا این ادعا به او اجازه مى داد که رهبرى مذهبى پیروان خود را به دست گیرد، دوم اینکه مى توانست ادعاى حکومت کند و سوم و مهمتر از همه آنکه این ادعا به او اجازه مى داد که اعلام جهاد کند و هر کس را به بهانه ضدیت با مهدى قائم از دم تیغ بگذراند. محمد بن فلاح، با این ادعا، خیال سلطان کامل و دولت مذهبى را در سر مى پروراند.

این تمهید به خوبى کارگر افتاد و خوزستان در اوج قدرت قراقویونلوها همچنان در دست آل مشعشع باقى ماند و چون قراقویونلوها خود تمایلات شیعى داشتند بر آنان سخت نمى گرفتند.

بغداد تا مدت ها در اختیار میرزا اسپند بود؛ و جهانشاه پس از او، حکومت آن ناحیه را به پسر خود پیربداق سپرد. مولاعلى در سال ۸۵۸ از درگیرى میان پیربداق و پدرش جهانشاه استفاده کرد و به سمت واسط لشکر برد آنجا را گرفت و راهى نجف شد. ” در آنجا نیز کشتارها و ویرانى هاى بسیار کرده بارگاه امام على بن ابیطالب را بکند و معجر(پارچه یمانى روى ضریح) آن را بسوخت. تا شش ماه که در آن درنگ داشت کسان او بارگاه را مطبخ کردند بدین عذر که امام على خدا بود و خدا هرگز نمى میرد.” (۲۸)

مولاعلى در ۸۶۱ در کردستان به قتل رسید و راه را براى پدرش بازگذاشت. اندیشه سیدمحمد در ادعاى مهدویت بسیار سودجویانه بود و گاه که بیم خطر مى رفت ادعاى خود را تغییر مى داد. از وى نامه هایى نقل شده است که به ” امیرپیرقلی”(غلام پیربداق و حاکم بغداد) نوشته است و در آن چنین بیان مى کند” من اى امیر، مرد ناتوانم و بنده و چاکر آن امام مى باشم. نه من و نه کس دیگرى نسبتى به آن امام نداریم و والاتر از آن است که کسى از مردم این زمان با وى نسبتى پیدا کند. چیزى که هست من در زمان ناپدیدى آن امام جانشین او هستم.” (۲۹) سید محمد در ادامه نامه تصریح مى کند که امام عصر داراى چنان قدرت برترى است که دیگر نیازى به جنگ پیدا نخواهد کرد؛ و در این ضمن خود را جایگاه، پرده و حجاب و یا جانشین امام مهدى مى نامد.

سید محمد در سال۸۶۶ درگذشت و “سید محسن” پسر دیگراو تا ۹۰۵ حکومت کرد. آل مشعشع در زمان “سیدفیاض” یکى از اعقاب سید محمد به فرمان شاه صفوى گردن نهادند. گروه هاى تندرو هیچگاه یکدیگر را تحمل نمى کنند و نمى توانند به صورت مسالمت آمیز در کنار یکدیگر به سر برند. در زمان شکل گیرى قدرت صفویه، سید فیاض و سپس سید فلاح رهبران آل مشعشع از ادعاى مهدویت دست شسته و به ادعاى الوهیت روى آورده بودند. این درحالى است که پیروان شاه اسماعیل صفوى نیز اعتقاداتى مشابه آن نسبت به وى داشتند و قدرت او را الهى مى دانستند. خود شاه اسماعیل نیز نشانه هایى از افراط گرایى همچون اعمال بدعت آمیز ادعاى على یا خدا بودن و یا اکراه از انجام فرایض شرعى را بروز مى داد. از این رو نمى توانست حضور رقیبى را با چنین ادعاهاى مشابهى تحمل کند؛ لذا در” ۹۱۴ منطقه حویزه به وسیله امیرنجم، لـله بیک و بیرام بیک، فتح و طومار مشعشعیان برچیده شد.” (۳۰)

ولى اعقاب آل مشعشع بر خوزستان و در حویزه به صورت امیران دست نشانده صفویان حکومت کردند.

کلام آخر

چنانکه مى بینید در خلال سال هاى پس از حملات مغول افراطى گرایى و تمایل به مذاهبى غیر از مذهب رسمى دنیاى اسلام یعنى مذهب تسنن افزایش یافته بود. شاید بتوان دلیل آن را چنین پنداشت که در حملات مغول و با انقراض خلافت عباسى توسط هولاکو خان مغول، کارآمدى مذهب به زیر سوال رفته بود و علاوه بر این سلطه مغولان بودایى مذهب بر جهان اسلام، اختلافات گذشته را کمرنگ کرده بود و مردم ایران به ویژه به سوى نوعى اتحاد مذهبى پیش وى رفتند که رفته رفته در قامت مذهب تشیع شکل مى گرفت. گذار از جامعه اهل سنت به جامعه ى دوره صفویه که اکثریت آنها شیعه بودند، به آرامى طى نشد و در این میان گونه ها و دستجاتى افراطى چون مشعشعیان و حروفیان رخ نمودند. تشیع که در اصل باور به برترى، جانشینى و عصمت اعقاب رسول خدا دارد، دراین دوره با برخى از باورهاى غلط بازمانده از باطنیان درآمیخته بود. گروه هاى افراطى با بهره گیرى از تناسخ ارواح معتقد بودند که در باورهاى شیعه این امام عصر نیست که ظهور مى کند بلکه جانشین، پرده و یا حجاب او است و براى این باور از تناسخ روح بهره مى گرفتند. به هر صورت اوضاع اجتماعى و سیاسى در آن زمان بستر مناسب این اندیشه ها را فراهم مى کرد، ولى با آغاز حکومت صفویان، و یکپارچگى قدرت در سراسر فلات ایران و همچنین با همه گیر شدن مذهب تشیع در این مناطق مرکزى این فلات و آغاز تعلیمات رسمى دراین زمینه، رفته رفته از دامنه این انحرافات کاسته شد.

پی نوشت:

۱. جی. آ بویل. ت: حسن انوشه . تاریخ ایران از آمدن سلجوقیان تا فروپاشى دولت ایلخانان. پژوهش دانشگاه کمبریج. امیرکبیر ۱۳۸۱. ص ۲۷۷

۲. همان منبع

۳. منبع. ص۲۷۱

۴. همان منبع. ص ۴۰۰

۵. همان منبع. ص ۴۰۱

۶. همان منبع. ص ۴۱۲

۷. علاءالدین عطا ملک محمد جوینى در سال ۶۵۸ق. تصحیح: محمدبن عبدالوهاب قزوینی. تاریخ جهانگشاى جوینى . دنیاى کتاب. ۱۳۸۲. ص۱۸۶

۸. همان. ص ۱۸۸

۹. جى آ بویل. از آمدن سلجوقیان تا…. ص ۴۱۳

۱۰. جوینی. تاریخ جهانگشا. ص۱۹۶

۱۱. جى آ بویل. از آمدن سلجوقیان تا…. ص ۴۱۱

۱۲. جوینی. تاریخ جهانگشا. ص۲۱۰

۱۳. همان. صص۲۲۳ و ۲۲۲

۱۴. همان. ۲۲۴

۱۵. همان.صص ۲۲۶و۲۲۵

۱۶. جى آ بویل. از آمدن سلجوقیان تا…. ص ۴۳۲

۱۷. جوینی. تاریخ جهانگشا. ص۲۲۷

۱۸. همان منبع. ص۲۲۹

۱۹. همان منبع. ص۲۳۹

۲۰. همان منبع. ص۲۴۰

۲۱. همان منبع. ص ۲۴۳

۲۲. پژوهش از دانشگاه کمبریج. ت: دکتر یعقوب آژند. تاریخ ایران دوره تیموریان. جامی. ۱۳۸۲. صص۳۱۰و ۳۰۹

۲۳. همان منبع. صص ۳۱۱و۳۱۰

۲۴. کسروى احمد. مشعشعیان مدعیان دروغین امام زمان. انتشارات فردوس۱۳۷۸. صص۳۱ و۳۰

۲۵. همان منبع. صص۳۲و۳۱

۲۶. همان منبع. ص ۴۰

۲۷. پژوهش از دانشگاه کمبریج. تاریخ ایران دوره تیموریان. ص۳۱۴

۲۸. کسروی. مشعشعیان مدعیان دروغین…. ص۴۱

۲۹. همان منبع. ص ۴۵

۳۰. قاضى احمد غفارى قزوینی. تاریخ جهان آرا۹۷۵ ق. ص۲۷۲

۳۱. فریبا کاظم نیا

آرمان شناسی قیام های شیعی با رویکرد به شعارها و نمادها

اشاره:

شیعیان با توجه به پشتوانه ی معرفتی خود در این زمینه مبارزه با ظلم را همواره مدنظر خود قرار می دادند؛ به گونه ای که یکی از عوامل جذب توده های مردم و گسترش تشیع، موضع ضد ظلم شیعیان، دانسته شده است.(۱)این موضعی بود که با شدت و ضعف در تمامی مدت حکومت امویان و عباسیان وجود داشته و همیشه فضای مبارزه را بر ضد ستم، مشروعیت می بخشیده است.

گفته شده است: رأی شیعه و اکثر معتزله این است که اگر از طریق مسالمت نتوان ستمگر را وادار کرد که از ظلم و جور دست بردارد، باید با استفاده از همه وسایل با او به ستیز پرداخت و در برابر وی ایستادگی کرد. از نظرشیعه، خاموشی و چشم پوشی نسبت به جور وستم او روا نیست.(۲)

مرحوم صاحب جواهر در مورد اقسام جهاد می فرماید:«قتال الباغین ابتدا فضلا عن دفاعهم علی الرجوع الی الحق»؛(۳) یکی از اقسام جهاد، جنگ با یاغیان و ستمگران است تا به حق بازگردند. این در صورتی است که یاغیان علیه امت اسلامی تحرک نکرده باشند. و در صورت هجوم و تحرک یاغیان، به طریق اولی جنگ با آنها واجب است. از این رو، ایشان مبادرت به جنگ با یاغیان و ستمگران را برای اینکه به حق

باز گردند، از اقسام جهاد دانسته اند. واژه «باغی» همه ستمگران و تمامی کسانی را که از راه حق بیرون روند و از اطاعت امام (ع) سرپیچی کنند فرا می گیرد.

همچنین مرحوم صاحب جواهر از حضرت علی(ع) نقل می کنند که پیامبر خدا(ص) فرمودند: «خداوند بر مؤمنان واجب کرده که در فتنه ها جهاد کنند، همان گونه که برآنها واجب کرده به همراه من با مشرکان بجنگند. من پرسیدم: یا رسول الله! فتنه هایی که جهاد در آنها برما واجب شده است کدامند؟ فرمود: فتنه گروهی که بر یگانگی خداوند و پیامبری من گواهی می دهند، در حالی که با سنت من مخالفت می ورزند و از دین من منحرف می شوند. پرسیدم: یا رسول الله! به چه دلیلی با آنها بجنگیم در حالی که آنها به یگانگی خداوند و پیامبری تو گواهی می دهند؟ فرمود: به دلیل بدعت های آنها در دین من و دوری کردن آنها از دستور من و حلال شمردن آنها ریختن خون فرزندان مرا.»(۴)

بدین ترتیب، این مسئله یکی از اهداف قیام های شیعی است. در قیام امام حسین(ع) این موضوع مطرح است. حضرت برروی این مسئله تأکید داشتند و حتی در زمان معاویه، ظلم ها و جنایات او را متذکر می شدند. در مورد حضرت نقل شده است: «امام حسین(ع)در منزل و منطقه بیضه برای اصحابشان و اصحاب حر سخنرانی کرد. پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم! پیامبرخدا(ص) فرمود: هرکس پادشاه ستمگری را بنگرد که حرام خدا را حلال کرده، دین خدا را فروافکنده، با سنت پیامبر خدا مخالفت می کند و در میان مردمان با گناه کاری و ستم حکم می راند، سپس با سخنرانی و اقدام براو نشورد، سزاوار است که خداوند آن کس را نیز به سرانجام (خواری و عذاب) آن پادشاه دچار سازد.»(۵)

در قیام مختار نیز این آرمان مطرح است و یکی از اموری که مختار مردم را بر آن دعوت می کرد عبارت بود از: «والدفع عن الضعفه»؛(۶) یعنی دفاع از مظلومان و ضعیفان. و همین امر یکی از شروط اشراف کوفه در بیعت با او بود.(۷)

یکی از اموری که زید در بیعت با مردم آن را بیان می‌کرد همین موضوع بوده است. او می گفت: «ای مردم! ما شما را به کتاب خدا و سنت رسولش دعوت می‌کنیم. همچنین شما را به جهاد با ظالمان، حمایت از مستضعفان و…دعوت می‌کنیم.»(۸)

مقدسی می نویسد: «چهارده هزار نفر با زید بن علی، به جهاد با ظالمان و دفاع از مستضعفان بیعت کردند.»(۹)

این موارد همه دال بروجود ظلم و ستم در میان مردم است. در واقع این مواضع منعکس کننده نیازهای جامعه است. کارنامه خلفای بنی امیه و بنی عباس، مملو از جور و ستم است.

معاویه به مأموران خود دستور داده بود در شهرها بگردند، و هرکس از شیعیان علی را یافتند بکشند.(۱۰) او همچنین به عمال خود نوشت: در میان شما هرکه را از شیعیان علی و متهم به دوستی اوست، از بین ببرید، حتی اگر شده دلیل و بینه ای برای این کار، هرچند با حدس و گمان از زیر سنگ بیرون بکشید. قتل حجربن عدی و عمروبن حمق، یکی از جنایات بی شمار معاویه است. مأموریت مهم زیاد. یکی از عمال جنایتکار معاویه. سرکوبی شیعیان در کوفه و در سراسر عراق بود. ابن ابی الحدید می گوید: او به طور دایم در پی شیعیان بود و هرکجا آنها را می یافت به قتل می رساند، به گونه ای که شمار زیادی را کشت. اوست او دست و پای مردم را قطع و چشمانشان را کور می کرد.(۱۱)

عبدالملک بن مروان در سال ۷۵حجاج را حاکم عراق کرد. حجاج در همان لحظه ورود خود به بصره گفت:

خلیفه به من دو شمشیر داده است؛ یکی رحمت و دیگری عقوبت.(۱۲) اما شمشیر رحمت در میان راه افتاده و تنها شمشیر عقوبت باقی مانده است.(۱۳) ابن خلکان در مورد رفتارهای او می نویسد: در خونریزی و قتل و شکنجه داستان هایی درباره حجاج نقل شده که مانند آن شنیده نشده است.(۱۴)

سیوطی درباره حجاج می گوید: تعداد غیرقابل شمارش از صحابه و تابعین را کشت؛ چه رسد به دیگران.

علایمی نیز در گردن انس بن مالک و دیگر صحابه نهاد.(۱۵) همچنین نتیجه اقدامات سختگیرانه او در عراق، کشتن بیش از یکصد و بیست هزار نفر بود.(۱۶) بیش از پنجاه هزار مرد و سی هزار زن، که نیمی ازآنها عریان بودند، در زندان های مختلط حجاج به سر می بردند.(۱۷)

عمربن عبدالعزیز وقتی به خلافت رسید به جنایات و ظلم و ستم حاکمان پیش از خود اعتراف کرد ودرصدد جبران برآمد. او طی بخشنامه ای به استانداران و نمایندگان حکومت مرکزی در ایالات مختلف، چنین نوشت: مردم دچار فشار و سختی و دستخوش ظلم و ستم گشته اند و آیین الهی در میان آنها وارونه اجرا شده است. زمامداران و فرمانروایان ستمگر گذشته، با مقررات و بدعت هایی که اجرا نموده اند، کمتر در صدد اجرای حق و رفتار ملایم و عمل نیک بوده و جان مردم را به لب رسانده اند. اینک باید گذشته ها جبران گردد و این گونه اعمال متوقف شود.(۱۸)

طبری نامه ای را نقل کرده است که عمربن عبدالعزیز درباره اهل کوفه به والی آن نوشته است: آنها در معرض بلا و فشار و ستم حکام سوء بوده اند، در حالی که قوام دین به عدل و احسان است. سپس به حاکم کوفه دستور داد تا از مردم بینوا به اندازه طاقتشان[مالیات] گرفته و حتی از ثروتمندان جز خراج چیزی نگیرد. از مردم مزد مالیات بگیران را نگیرند، هدایای نوروز و مهرگان و پول هایی را که تحت عنوان دراهم النکاح یا ثمن الصحف و یا اجور البیوت گرفته می شد، مطالبه نکنند. همچنین از کسانی که مسلمان شده اند خراج نگیرند.(۱۹)نامه فوق نشان می دهد که حکام بنی امیه تحت عناوین مختلفی به غارت مردم می پرداختند و حتی از آیین های محلی زرتشتیان، که جشن نوروز و مهرگان بود، سوء استفاده می‌کردند و از آنها هدایایی در این روزها طلب می کردند. مسئله دیگری که این نامه به آن اشاره می کند، گرفتن خراج و جزیه از کسانی بود که اسلام آورده بودند. این کار را حجاج معمول کرده بود تا جبران کمبودهای بیت المال را بکند؛ زیرا با مسلمان شدن تعداد زیادی از مردم و کاهش خراج، او دچار مشکلات مالی شده بود.

در دوران حکومت بنی عباس نیز، اوضاع بر همین منوال بود. ظلم و ستم و خونریزی نه تنها کم نشد، بلکه بیشتر هم شد. منصور عباسی در یکی از جلسات خصوصی خود به هم نشینانش این گونه گفت: تالله ما رایت رجلاً انصح من الحجاج لبنی مروان(یعنی: ای کاش ما هم مثل او داشتیم) یکی از همنشین ها به نام مسیب بن زهیر گفت: حجاج کاری نکرده که ما آن را برای شما بنی العباس انجام نداده باشیم. عزیزتر از پیامبر را خدا خلق نکرده و تو به ما امر کردی فرزندانش را بکشیم و ما این کار را کردیم.(۲۰) منصور سادات حسنی را در شترها و استرهای بدون سایبان کوچ داد و ایشان را در زندانی حبس کرد که شب و روز را تشخیص نمی دادند. از این رو، قرآن را پنج جز می کردند تا یک وقت تقریبی برای اوقات نماز پنج گانه باشد. آنها در زندان به خاطر عفونت در پاها، و سپس در قلب، جان می دادند.(۲۱)

هادی عباسی، خلیفه معاصر شهید فخ، از دشمنان معروف اهل بیت پیامبر(ص) بود، به گونه ای که این فرد

جانی در مدت کوتاه حکومت خود، دستورهای سختی برای زیرفشار گذاردن علویان صادر کرد. او ابتدا دستور داد تا تمام حقوق و مزایایی که در زمان پدرش. مهدی عباسی. به بعضی علویان داده می شد، قطع کنند و به تمام مناطق و شهرها بخشنامه کرد: هرکس یکی از خاندان علی را بیابد و اطلاع دهد وبه پایتخت(بغداد) بفرستد، جایزه دارد. او با روش های گوناگون درصدد دستگیری و ارعاب و از بین بردن علویان برآمد. این فشارها و جنایات او نسبت به خاندان پیامبر یکی از علل قیام شهید فخ بود.

پی نوشت:

 دانش پژوه کارشناسی ارشد تاریخ تشیع، مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی.

۱. ر.ک: رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، ص۹۹.

۲. هاشم معروف الحسنی، جنبش های شیعی در تاریخ اسلام، ترجمه محمدصادق عارف، ص۱۳۵.۱۳۶.

۳. محمدحسن نجفی، جواهرالکلام، ج۲۱، ص۴.

۴. همان، ج۲۱، ص۳۲۶.

۵. محمدبن جریرطبری، همان، ج۵، ص۴۰۳.

۶. احمدبن یحیی بلاذری، همان، ج۶، ص۳۷۴؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۲۵۵.

۷. ابن کثیر، همان، ج۴، ص۲۲۶.

۸. احمدبن یحیی بلاذری، همان، ج۳، ص۲۳۷؛ محمدبن جریرطبری، همان، ج۷، ص۱۷۲؛ابوعلی مسکویه، تجارب الامم، ج۳، ص۱۳۷؛ ابن اثیر، ج۵، ص۲۳۳.

۹. مطهربن طاهر مقدسی، البدء و التاریخ، ج۶، ص۵۰.

۱۰. جلال الدین سیوطی، همان، ص۴۲۳.

۱۱. ابن ابی الحدید، همان، ج۱۱، ص۴۴.

۱۲. ابن اعثم کوفی، همان، ج۷، ص۶.

۱۳. ابن قتیبه دینوری، الامامه و السیاسه، تحقیق علی شیری، ج۲، ص۴۰.

۱۴. ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج۲، ص۳۱.

۱۵. جلال الدین سیوطی، همان، ص۲۲۱.

۱۶. یاقوت بن عبدالله حموی، معجم البلدان، ج۵، ص۳۴۹.

۱۷. علی بن حسین مسعودی، همان، ج۳، ص۱۶۶.۱۶۷.

۱۸. احمدبن یعقوب یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۳۰۵.

۱۹. محمدبن جریرطبری، همان، ج۶، ص۵۶۹.

۲۰. علی بن حسین مسعودی، همان، ج۳، ص۲۹۸.

۲۱. همان، ص۲۹۸و ۲۹۹.

منبع: علی واحدی نشریه معرفت، شماره ۱۵۶

شمیم ولایت

اشاره:

امامت رهبری و پیشوایی جامعه اسلامی به نصب الهی و جانشینی پیامبر اکرم(ص) در امور دینی و دنیوی است. این آموزه، از اصول مذهب شیعه و از اختلافات اعتقادی میان شیعه و اهل سنت است. اهمیت امامت نزد شیعیان باعث شده که آنان امامیه لقب گیرند. بنابر آموزه‌های شیعه، پیامبر اکرم(ص) از ابتدای دوران رسالت به معرفی خلیفه خویش و امام مسلمانان پس از وفات خود، اهتمام جدی داشت. اقدامات آن حضرت در این مسیر، از نخستین دعوت علنی، با معرفی امام علی(ع) به عنوان خلیفه و جانشینِ بعد از خود آغاز شد و تا آخرین روزهای زندگانی ایشان، در راه بازگشت از حجه الوداع در ۱۸ ذی‌الحجه در غدیر خم و همچنین لحظات آخر عمرشان که دوات و قلمی درخواست کردند ادامه یافت.

گفتارى کم مانند و فراگیر از امام علی ‏ابن‏ موسی ‏الرضا(علیه السلام) درباره فضیلت و ویژگى‏هاى امامت.

عبدالعزیز بن مسلم مى‏گوید:

ما همراه امام رضا(علیه السلام) در مرو بودیم. در آغاز ورود، روز جمعه در مسجد جامع گرد آمدیم. حاضران در مسجد مسأله امامت را پى‌ش کشیده، اختلاف‏هاى بسیارِ مردم را در این زمینه بازگو مى‏کردند. پس آن‏گاه نزد مولایم امام رضا(علیه السلام) رفتم و وى را از فرو رفتنِ مردم در این بحث آگاه ساختم. او لبخندى زد و فرمود:

اى عبدالعزیز! این مردم، ندانسته، فریب پندارهاى خود را خوردند. همانا خداوند عزّوجل پى‌ش از ستاندنِ جانِ پى‌امبرش(صلی الله علیه و آله) دین را براى وى کامل ساخت و قرآن را بر او نازل فرمود که بیان هر چیزى در آن است. خداوند در قرآن، حلال و حرام، حدود و احکام، و تمام نیازمندی‏هاى مردم را بیان کرده و فرموده است:

ما فَرَّطْنا فِى الْکِتابِ مِنْ شَی‏ءٍ.۱

در این کتاب هیچ چیزى را فروگذار نکردیم.

و در حجه‏الوداع نیز که در واپسین سال زندگى پى‌امبر(صلی الله علیه و آله) تحقق یافت، این آیه را نازل فرمود:

اَلیَومَ اَکمَلْتُ لَکُم دینَکُم وأَتْمَمتُ عَلَیکُم نِعمَتى وَرَضیتُ لَکُم الاِسلامَ دینا.۲

امروز دین شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را دین شما برگزیدم.

امامت کامل کننده دین است؛ ازاین‏رو پى‌امبر(صلی الله علیه و آله) پى‌ش از رحلت، نشانه‏هاى دین مردم را براى امّتش تبیین کرد؛ راه ایشان را برایشان روشن ساخت؛ آنان را به راهسپارى در مسیر حق واداشت؛ علی(علیه السلام) را به رهبرى و امامت منصوب کرد؛ و همه مسائلى را که یک امّت نیازمند آن‏هاست براى آنان بیان فرمود. پس کسى که گمان نماید خداوند عزّوجل دینش را کامل نساخته است، کتاب خدا را انکار کرده؛ و کسى که کتاب خدا را انکار کند، به خود او کفر ورزیده است.

آیا مردم جایگاه و منزلت امامت را در میان امّت مى‏شناسند تا روا باشد که در این مسأله، داراى حق انتخاب گردند؟ همانا ارزش امامت والاتر، مرتبه‏اش بزرگ‏تر، جایگاهش برتر، موقعیّتش عالی‏تر، و ژرفایش بیش‏تر از آن است که مردم با اندیشه‏هاى خود بدان دست یابند؛ یا با آراى خویش آن را دریابند؛ یا به انتخاب خود، امامى را برگزینند. همانا امامت مقامى است که خداى متعال آن را در وهله سوم، پس از پى‌امبر شدن و «خلیل» گشتن، به ابراهیم خلیل عطا فرمود و او را به این برترى، شرف بخشید و بدین‏سان نامش را برافراشت و فرمود:

اِنّى جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِماما.۳

همانا من تو را پى‌شواى مردم گردانیدم.

ابراهیم خلیل(علیه السلام) شادمان از این مقام بزرگ، گفت: «آیا این مقام فرزندانم را هم خواهد رسید؟»

خداوند تبارک و تعالى فرمود:

لایَنالُ عَهْدِى الظّالِمینَ.۴

پى‌مان من ستمکاران را دربرنگیرد.

این آیه، امامت هر ستمگرى را تا روز قیامت باطل دانست و بدین‏سان، امامت در میان برگزیدگان و پاکان قرار گرفت. سپس خداوند متعال او را گرامى داشت؛ بدین‏گونه که امامت را در میان فرزندان برگزیده و پاکش قرار داد و فرمود:

وَوَهبْنا لَهُ اِسْحقَ وَیَعْقُوبَ نافِلَهً کُلاًّ جَعَلْنا مِنَ الصالِحینَ. وَجَعَلْناهم اَئِمَّهً یَهْدُونَ بِاَمْرِنا وَاَوْحَیْنا اِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَاِقامَ الصَّلاهِ وَایتاءَ الزَّکاهِ وَکانُوا لَنا عابِدینَ.۵

و به او اسحاق و فرزندزاده‏اى چون یعقوب را بخشیدیم، و همه را از شایستگان گردانیدیم، و همه را پى‌شوایانى ساختیم که به امر ما هدایت مى‏کردند، و انجام دادن کارهاى نیک و برپاى داشتن نماز و دادنِ زکات را به آنان وحى کردیم. و همه پرستنده ما بودند.

سپس همواره و در قرون پى‌اپى، بعضى از خاندان وى امامت را از یکدیگر میراث مى‏بردند تا آن هنگام که خداوند متعال آن را به پى‌امبر اسلام(صلی الله علیه و آله) سپرد و فرمود:

اِنَّ اَوْلَى النّاسِ بِاِبْراهیمَ لَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِیُّ وَالَّذینَ آمَنُوا وَاللّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنینَ.۶

نزدیک‏ترین کسان به ابراهیم، همانا پى‌روان او و این پى‌امبر و مؤمنان هستند. و خدا یاور مؤمنان است.

پس امامت ویژه پى‌امبر(صلی الله علیه و آله) بود و او به فرمان خداى تعالى و به شیوه‏اى که خداوند واجب فرموده، آن را بر عهده علی(علیه السلام) نهاد. سپس امامت درمیان فرزندان برگزیده او جریان یافت که خداوند به ایشان علم و ایمان بخشیده و با فرمایش خویش به آن تصریح کرده است:

وَقالَ الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ وَالاْیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فى کِتابِ اللّهِ اِلى یَوْمِ الْبَعْثِ.۷

آنان که علم و ایمان داده شده‏اند، گفتند: «شما بر وفق کتاب خدا، تا روز قیامت در گور آرمیده‏اید.

پس امامت تا روز قیامت، تنها در میان فرزندان علی(علیه السلام) خواهد بود؛ زیرا پس از محمّد(صلی الله علیه و آله) پى‌امبرى نمى‏آید تا امامت از آنِ او گردد یا به امامى وصیّت کند. اکنون این نادان‏ها از کجا و به چه دلیل، براى خود، امام انتخاب مى‏کنند؟ همانا امامت مقام پى‌امبران، میراث اوصیاء، جانشینى خدا و رسول(صلی الله علیه و آله) مقام امیرالمؤمنین(علیه السلام) و میراث حسن و حسین(علیه السلام) است.

همانا امامت، به دست گرفتنِ سررشته دین و موجب سامان یافتن کار مسلمانان، و تأمین کننده صلاح دنیا و سربلندى مؤمنان است. امامت ریشه رشدکننده اسلام و شاخه بلند آن است. کامل شدن نماز، زکات، روزه، حج، و جهاد؛ و نیز فراوانى غنیمت‏ها و صدقات، اجراى حدود و احکام، و پاسدارى از مرزها و قلمروها به دست امام صورت مى‏پذیرد. امام، با اجراى احکام حلال خدا را حلال و حرامش را حرام مى‏کند؛ حدود خداوند را به پا مى‏دارد؛ از دین خدا دفاع مى‏نماید؛ و مردم را با حکمت، اندرز نیکو، و دلیلِ رَسا به مسیر پروردگار خویش فرا مى‏خواند.

امام همانند خورشیدِ تابان است که با نورش بر همه جهان پرتو مى‏گسترد و خودش در افق جاى دارد؛ به گونه‏اى که دست‏ها و دیدگان مردم به او راه ندارد. امام ماه رخشان، چراغ فروزان، نور درخشان، و ستاره‏اى راهنما در شدّت تاریکی‏هاى فتنه و در رهگذر آبادی‏ها و بیابان‏ها و گرداب دریاهاى آشوب و بلاست. امام آب گوارایِ گاه تشنگى، راهبر مردم به سوى هدایت، و نجات‏بخش آنان از نابودى است. امام آتش روشن بر فرازِ بلندی‏هاست که هر کس را از او گرمى خواهد، گرما بخشد. امام راهنمایى است در هلاکت‏گاه‏ها که هر کس از او جدا گردد، به هلاکت درافتد.

امام ابرى باران‏زا، بارانى درشت‏دانه، خورشیدى نوربخش، آسمانى سایه‏گستر، زمینى پهناور، چشمه‏اى جوشان، و برکه‏اى پرآب است. امام همدمى نرمخو، پدرى دلسوز، برادرى همدل، مادرى احسان‏ورز به فرزند خردسالش، و پناه بندگان در گرفتارى سخت است.

امام امین خدا در میان خلق او، حجّت او بر بندگانش، جانشین او در زمینش، فراخواننده به سوى خدا، و پاسدار حریم خداوند است. امام از گناهان، پاک و از زشتی‏ها، پى‌راسته است.

علم حقیقى و خاص ویژه او و شکیبایى راستین نشانه اوست. وى مایه استوارى دین، سربلندى مسلمانان، خشم منافقان، و هلاکت کافران است. امام، یگانه روزگار خویش است که هیچ‏کس همپایه او نیست؛ هیچ دانشمندى با او برابرى نمى‏کند و جایگزین و همانند و نظیرى ندارد. فضیلت کامل، ویژه اوست، بی‏آن‏که وى در جست‏وجوى آن برآمده، آن را کسب کرده باشد؛ بلکه این فضیلت امتیازى است از جانب خداوند فضیلت‏بخش بخشایشگر.

پس کیست که امام را حقیقتا بشناسد یا بتواند او را انتخاب کند؟ هیهات! هیهات! در این وادى خِرَدها گم گشته، شکیبایی‏ها به حیرت افتاده، عقل‏ها سرگردان شده، دیده‏ها بی‏نور گشته، بزرگان کوچک شده، حکیمان متحیّر مانده، خردمندان از پاى افتاده، سخن‏پردازان درمانده، هوشمندان در جهل فرورفته، شاعران وامانده، ادیبان ناتوان گشته، و سخندانان درمانده‏اند که فقط یکى از مقام‏ها و فضیلت‏هاى او را در وصف آورند و به ناتوانى و کوتاهى خویش اقرار کرده‏اند. پس چگونه ممکن است امام با تمام ویژگی‏هایش وصف شود یا حقیقتش بیان گردد یا چیزى از حقیقت مسأله امامت فهمیده شود یا کسى یافت گردد که در جاى او نشیند و مایه بی‏نیازى از او باشد؟ نه هرگز چنین نیست. چگونه و از کجا چنین باشد، در حالى که او همانند ستاره‏اى است فرادستِ چنگ‏اندازان و وصف ثناگویان که هرگز بدان نمى‏رسند. او کجا و انتخاب مردم؟ او کجا و خِرَد بشر؟ او کجا و همانندى براى وی؟ آیا گمان مى‏کنند که امام در غیرخاندان پى‌امبر، محمّد(صلی الله علیه و آله) یافت مى‏شود؟ به خدا سوگند که آنان به خویشتن دروغ گفتند و آرزوى بیهوده کردند و به گردنه‏اى بلند و لغزنده فرا رفتند که از آن به زیر مى‏افتند. خواستند با عقل‏هاى سرگشته و فاسد و ناقص، و آراى گمراه‏کننده خویش، امام را برگزینند، در صورتى که با این تلاش بیهوده بیش‏تر از امامِ حقیقى فاصله گرفتند. خدا آنان را بکشد، به کجا منحرف مى‏شوند؟ کارى سخت را قصد کردند، دروغ گفتند، به گمراهى دورى دچار گشتند، و در سرگردانى فرو افتادند؛ زیرا امام حقیقى را آگاهانه ترک نمودند:

وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ اَعْمالَهُمْ، فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبیلِ وَکانُوا مُسْتَبْصِرینَ.۸

شیطان کارهایشان را در نظرشان بیاراست و آنان را از راه بازداشت و حال آن‏که مردمى صاحب بصیرت بودند.

آنان از آن چه خدا و پى‌امبر(صلی الله علیه و آله) و اهل بیتش(علیه السلام) برگزیده بودند، روى گرداندند و نظر خود را مقدّم داشتند. قرآن به ایشان خطاب مى‏کند:

وَرَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ ویَختار. ما کانَ لَهُم الْخیرَهُ سُبْحانَ اللّهِ وتَعالى عَمّا یُشْرِکُونَ.۹

پروردگار تو هر چه را که بخواهد، مى‏آفریند و برمى‏گزیند؛ ولى ایشان را توان اختیار نیست. منزّه است خدا و از هر چه برایش شریک مى‏سازند، برتر است.

و نیز خداوند عزّوجلّ فرموده است:

وَما کان لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَهٍ اَذا قَضَى اللّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرا اَنْ یَکُون لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ.۱۰

هیچ مرد و زن مؤمنى را نرسد که چون خدا و پى‌امبرش در کارى حکمى کردند، ایشان را در آن کارشان اختیارى باشد.

و هم‏چنین فرموده است:

ما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ. أَمْ لَکُمْ کِتابٌ فیهِ تَدْرُسُونَ. اِنَّ لَکُمْ فیهِ لَما تَخَیَّروُنَ. أَمْ لَکُمْ اَیْمانٌ عَلَیْنا بالِغَهٌ اِلى یَوْمِ الْقِیامَهِ اِنَّ لَکُمْ لَما تَحْکُمُون. سَلْهُمْ أَیُّهُمْ بذلک زَعیمٌ. أَمْ لَهُمْ شُرَکاءُ فَلْیَأْتُوا بِشُرَکائِهِمْ إِنْ کانُوا صادِقین.۱۱

شما را چه مى‏شود؟ چه‏سان داورى مى‏کنید؟ آیا شما را کتابى است که از آن مى‏خوانید؛ و هر چه اختیار کنید، در آن هست؟ یا با ما پى‌مانى که به روز قیامت کشد، بسته‏اید که به هر چه حکم کنید، حق با شما باشد. از ایشان بپرس کدامشان ضامن چنین پى‌مانى است. یا آنان را بُتانى است؟ اگر راست مى‏گویند، بُتان خود را بیاورند.

و نیز خداوند عزّوجل فرموده است:

أَفَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها.۱۲

آیا در قرآن نمى‏اندیشند یا بر دل‏هایشان قفل‏هاست؟

یا:

طَبَعَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لایَفْقَهُونَ.۱۳

خداوند بر دل‏هاشان مهر نهاده است؛ پس ایشان نمى‏فهمند.

یا:

قالُوا سَمِعْنا وَهُمْ لایَسْمَعُونَ إِنَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِنْدَاللّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذینَ لایَعْقِلُونَ وَلَوْ عَلِمَ اللّهُ فیهِمْ خَیْرا لاَءَسْمَعَهُمْ وَلَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَهُمْ مُعْرِضُون.۱۴

گفتند: «شنیدیم»؛ در حالى که نمى‏شنوند. بدترین جانوران نزد خدا این کران و لالان هستند که درنمى‏یابند. و اگر خدا خیرى در آنان مى‏یافت، شنواشان مى‏ساخت. و اگر هم آنان را شنوا ساخته بود، باز هم برمى‏گشتند و رویگردان مى‏شدند.

یا:

قالُوا سَمِعْنا وَعَصَیْنا.۱۵

گفتند: «شنیدیم و سرپى‌چیدیم».

چنین نیست که منصب امامت اختیارى باشد بلکه آن چنین است:

فَضْلُ اللّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ وَاللّهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظیمْ.۱۶

بخشایشى است از جانب خدا که به هر کس خواهد ارزانی‏اش مى‏دارد؛ که خدا صاحب بخشایشى بزرگ است.

پس چگونه ایشان مى‏توانند امام برگزینند، در صورتى که امام دانشمندى است که هیچ‏گاه نادان نمى‏شود و سرپرستى است که هرگز بیم به دل راه نمى‏دهد. او کانون قدس، پاکى، طاعت، زهد، علم و عبادت است. تنها او است که پى‌امبر(صلی الله علیه و آله) مردم را به سویش فرا خوانده است و از نسل فاطمه پاکیزه پاکدامن است. در دودمانش جاى سرزنش نیست و هیچ پاک‏نژادى همرتبه او نباشد. از خاندان قریش، برترینِ دودمانِ هاشم، اهل‏بیت پى‌امبر(صلی الله علیه و آله) و پسندیده خداوند عزّوجل است. مایه شرافتِ شریفان و زاده عبد مناف است. علمش بالنده، شکیبایی‏اش کامل، در امامت نیرومند، در سیاست دانا، و فرمانبرداری‏اش واجب است. به فرمان خداى عزّوجل قیام مى‏کند. خیرخواه بندگان خدا و نگهبان دین خداوند است.

همانا خداوند به پى‌امبران و امامان(علیه السلام) توفیق عطا کرده و از خزانه علم و حکمتش به آنان چیزهایى بخشیده که به دیگران عطا نکرده است. به همین جهت، دانش ایشان بالاتر از دانش مردم روزگار است و این حقیقت در سخن خداوند متعال آمده است:

أَفَمَنْ یَهْدى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لایَهْدِى إِلاّ أَنْ یُهْدى فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُون.۱۷

پس آیا آن که به حق راه مى‏نماید، به پى‌روى سزاوارتر است یا آن که به حق راه نمى‏نماید و خود نیز نیازمند هدایت است؟ شما را چه مى‏شود؟ چگونه حکم مى‏کنید؟

و نیز خداوند تبارک و تعالى فرموده است:

وَمَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَهَ فَقَدْ اُوتِیَ خَیْرا کثیرا.۱۸

و به هر که حکمت عطا شده، نیکى فراوان داده شده است.

و هم‏چنین درباره طالوت فرموده است:

إِنَّ اللّهَ اصطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَزادَهُ بَسْطَهً فِى الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللّهُ یُؤْتى مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَاللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ.۱۹

همانا خدا او را بر شما برگزیده و به دانش و توان او بیفزوده است. و خدا پادشاهی‏اش را به هر که خواهد، دهد؛ که خدا دربرگیرنده و داناست.

و نیز به پى‌امبرش(صلی الله علیه و آله) فرموده است:

أنْزَلَ اللّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَهَ وَعَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَکانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکَ عَظیما.۲۰

خداوند بر تو کتاب و حکمت نازل کرد و چیزهایى به تو آموخت که از این پى‌ش، نمى‏دانسته‏اى و خدا لطف بزرگ خویش را به تو ارزانى داشت.

و درباره امامان که از خاندان و فرزندان و دودمان پى‌امبر او هستند، فرموده است:

أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ، فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهیمَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَهَ وَآتَیْناهُمْ مُلْکا عَظیما. فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَمِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَکَفى بِجَهَنَّمَ سَعیرا.۲۱

یا بر مردم به خاطر نعمتى که خدا از فضل خویش به آنان ارزانى داشته، حسد مى‏برند؟ در حالى که ما به خاندان ابراهیم، کتاب و حکمت دادیم و فرمانروایى بزرگ ارزانى داشتیم، بعضى از ایشان به آن ایمان آوردند و برخى از آن روى گرداندند. دوزخ، آن آتش افروخته، ایشان را بس!

هنگامى که خداوند عزّوجل بنده‏اى را براى اصلاح کارهاى بندگانش برگزیند، سینه او را براى آن کار گشاده کند؛ چشمه‏هاى حکمت را در قلبش جاى دهد؛ و دانشى به او الهام کند که از آن پس، از پاسخى درنماند و از راه راست منحرف نگردد. او از هر خطا و گناهى در اَمان، از جانب خدا تأیید شده، با توفیق، و استوار قدم است. هر آینه از خطاها، لغزش‏ها، و شُرور در امان است. خداوند او را به آن ویژگی‏ها امتیاز مى‏بخشد تا حجّت رساى او بر بندگانش و گواه او بر آفریده‏هایش باشد. این بخشش خداست که به هر کس خواهد، عطا نماید و خدا داراى بخشش بزرگ است.

آیا مردم توان انتخاب چنین فردى را دارند؟ یا ممکن است فرد انتخاب‏شده آنان این ویژگی‏ها را داشته باشد تا او را پى‌شواى خود سازند؟ به خانه خدا سوگند که این مردم از حق تجاوز کردند و کتاب خدا را پشت سر انداختند؛ گویى که حق را نمى‏دانند. در حالى که هدایت و شفا در کتاب خداست، ایشان آن را به سویى افکندند و از هواها و هوس‏هاى خود پى‌روى نمودند. پس خداى ـ جلّ و تعالى ـ ایشان را نکوهش کرد و دشمن شمرد و نابود ساخت و فرمود:

وَمَنْ أَضَلَّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّهِ إِنَّ اللّهَ لایَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمینَ.۲۲

و کیست گمراه‏تر از آن کس که بی‏آن‏که راهنمایى از خدا خواهد، از پى هواى نفس خویش رود؟ همانا خدا مردم ستمکار را هدایت نمى‏کند.

و نیز فرمود:

فَتَعْسا لَهُمْ وَأَضَلَّ أَعْمالَهُمْ.۲۳

هلاکت و شوربختى باد بر ایشان و خدا اعمالشان را باطل کرده است.

و هم‏چنین فرمود:

کَبُرَ مَقْتا عِنْدَاللّهِ وَعِنْدَ الَّذینَ آمَنُوا. کَذلِکَ یَطْبَعُ اللّهُ عَلى کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبّارٍ.۲۴

کار آنان نزد خدا و مؤمنان سخت ناپسند است. خدا بر دل هر متکبّر سرکشى چنین مُهر مى‏نهد.

درود و سلام فراوان خداوند بر پى‌امبر، حضرت محمّد، و خاندان او باد!

پى‌‏نوشت‏:

۱ . انعام، آیه ۳۸.

۲. مائده، آیه ۳.

۳. بقره، آیه ۱۲۴.

۴. همان.

۵. انبیاء، آیات ۷۲ و ۷۳.

۶. آل عمران، آیه ۶۸.

۷. روم، آیه ۵۶.

.۸ عنکبوت، آیه ۳۸.

۹. قصص، آیه ۶۸.

۱۰. احزاب، آیه ۳۶.

.۱۱ قلم، آیات ۳۶ تا ۴۱.

۱۲. محمّد، آیه ۲۴.

.۱۳ توبه، آیه ۹۳. البته در قرآن کریم به جاى «لایفقهون»، «لایعلمون» آمده است.

۱۴. انفال، آیات ۲۰ تا ۲۳.

۱۵. بقره، آیه ۹۳.

۱۶. حدید، آیه ۲۱.

۱۷. یونس، آیه ۳۵.

۱۸. بقره، آیه ۲۶۹.

۱۹. بقره، آیه ۲۴۷.

۲۰. نساء، آیه ۱۱۳.

۲۱. همان، آیات ۵۴ و ۵۵.

۲۲. قصص، آیه ۵۰.

۲۳. محمّد، آیه ۸.

۲۴. مؤمن، آیه ۳۵.

۱-کلینى، یعقوب، اصول کافى، (تهران: مکتبه الاسلامیه، ۱۳۸۸ ه .ق.) ج۱، ص۱۵۴ـ۱۵۸، و مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، (لبنان: دار احیاء التراث العربى، چ۳)، ج۲۵، ۱۲۰ـ۱۲۸.

ترجمه: سیدابوالقاسم حسینى (ژرفا)

منابع:مجله، حوزه و دانشگاه، شماره ۲۶

سفارشات پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در امور همسرداری و خانواده

اشاره:

سیرت و یا سنّت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شامل سه بخش عمده است که عبارتند از: گفتارها، رفتارها و تقریرات آن بزرگوار. بر هر مسلمانى که خواهان رستگارى و سعادت است، سزاوار است که به آنها تمسّک و تأسّى جوید و از آنجا که خانواده‏ها هسته‏ هاى تشکیل دهنده جوامع بشرى مى ‏باشند، فلاح و سعادت جامعه را باید در بنیاد استوار خانواده جستجو نمود. از این رو با الهام گرفتن از بخشى از «سیرت نبوى» که شامل گفتارهاى دُرَرْ بار حضرت ختمى مرتبت صلى‏ الله ‏علیه‏ و‏آله‏ وسلم است، به قدر میسور و محدود و در چارچوب یک مقاله، تحفه‏ هایى ارزشمند از سیره نبوى درباره خانواده را زینت بخش این اوراق مى‏ گردانیم:

۱. تشویق به ازدواج یکى از سنّت‏هاى نبوى، تشویق و ترغیب به ازدواج و تسهیل در این امر و فراهم سازى بسترى مناسب براى آن است. «ازدواج» مایه صیانت دین، بقا و پاکسازى نسل و خیرات و برکات دیگر است. در این جا به نمونه ‏هایى از رهنمودهاى رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم در این باره تبرّک و تیمّن مى ‏جوییم: ۱. «أیُّما شابٍّ تَزَوَّجَ فى حَداثَهِ سِنّه عَجَّ شَیْطانُهُ یا وَیْلَهُ عَصَمَ مِنّى دینَه؛۳ هر جوانى که در آغاز جوانى زن بگیرد، شیطان وى بانگ بر آورد: اى واى! دین خود را از دستبرد من محفوظ داشت.» ۲. «مَنْ تَزَوَّجَ فَقَدِاسْتَکْمَلَ نِصْفَ الایمانِ فَلْیَتّقِ اللّهَ فى النّصْفِ الباقى ؛۴ هرکه زن بگیرد، یک نیمه ایمان خویش را کامل کرده، از خدا درباره نیم دیگر بترسد.» ۳. «مَنْ رَزَقَهُ اللّهُ امْرَأهً صالِحَهً فَقَدْ اَعانَهُ عَلى شَطْرِ دینِهِ فَلْیَتَّقِ اللّهَ فِى الشَّطْرِالْباقى ؛ ۵ هرکه را خداوند زنى پارسا داده، وى را بر نصف دین خویش یارى کرده و باید درباره نصف دیگر آن از خدا بترسد. ۴. «تَزوَّجوا الوَدُودَ الوَلُودَ فَاِنّى مُکاثِر بِکُمُ الاَنْبِیاء ؛ ۶ زن مهربان و بچه آور بگیرید، زیرا من به کثرت شما بر سایر پیغمبران افتخار مى‏ کنم.» ۵. «تَزوّجوا ولا تُطَلِّقوا فَانَّ اللّهَ لایُحِبُّ الذّوّاقین ولا الذّوّاقاتِ؛ ۷ زن بگیرید و طلاق مدهید،زیرا خداوند مردانى را که مکرّر زن گیرند، و زنانى را که مکرّر شوهر کنند، دوست ندارد. ۶. «مِن افضل الشَّفاعه اَنْ تَشْفَعَ بَین اثنین فى النکاح؛ ۸ از جمله بهترین وساطت‏ها، واسطه شدن میان دو نفر در کار ازدواج است.» ۷. «ما بنى فى الاسلام بناءً احبّ الى اللّه عَزَّوَجَلَّ، و اعزّ من التزویج ؛۹ هیچ بنیانى در اسلام، نزد خداوند عزّوجل، محبوب‏تر از ازدواج نیست.» ۸. «المتزوّج النّائم افضل عند اللّه من الصّائم القائم العزب۱۰؛ خواب شخص همسردار، در پیشگاه الهى، از روزه و شب زنده دارى شخص عزب برتر است.» پر واضح است که منظور روایت، عبادات مستحبّى است و شارع مقدّس هرگز ترخیص نفرموده که همسردار تا طلوع آفتاب آسوده بخوابد و هر روز نماز صبحش قضا شود! ۹. «شرارکم عزابکم، رکعتان من متأهل خیر من سبعین رکعه من غیر متأهل۱۱؛ بدترین شما، عزب‏هاى شما هستند. دو رکعت نماز از متأهّل بهتر از هفتاد رکعت از غیر متأهّل است!» ۲. وسعت رزق و روزى در سایه ازدواج خداوند در سوره نور مى ‏فرماید: «وَانْکِحُوا الأیامى منکم والصّالِحینَ مِن عِبادِکُمْ وَ اِمآئِکُمْ إنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَاللّهُ وَاسِعٌ علیمٌ»۱۲ مردان و زنان عزب خود را همسر دهید، همچنین غلامان و کنیزان صالح و درستکارتان را؛ اگر فقیر و تنگدست باشند،خداوند از فضل خود آنان را بى‏ نیاز مى ‏سازد؛ خداوند گشایش دهنده و آگاه است. برخى از ترس فقر و تنگدستى، تن به ازدواج نمى‏دهند ولى باید توجّه داشت چنان که در آیه به تصریح گذشت ،خداوند سبحان وعده فرموده کسانى را که قصد ازدواج دارند در مال شان گسترش دهد و آنان را بى‏نیاز کند. روایاتى هم که از رسول خدا صلى‏ الله ‏علیه‏ و‏آله‏ وسلم رسیده مؤیّد این نوید است: ۱. «اتّخذوا الأهل فإنّه ارزق لکم ؛۱۳  زن بگیرید، که آن مایه روزى بیشتر برایتان است.» ۲. «مَن ترک التزویج مخافه العیله فلیس منّا ؛۱۴ هرکه از ترس تهیدستى ازدواج نکند، از ما نیست.» ۳. «مَن ترک التزویج مخافه الفقر فقد أساء الظن باللّه عزّوجلّ إنّ اللّه عزّوجلّ یقول: اِنْ یکونوا فقراءَ یُغنِهِمُ اللّه من فضله ۱۵؛ کسى که از ترس تنگدستى ازدواج نکند، به خداى عزّوجلّ سوء ظن نموده است؛ خداوند عزّوجلّ مى ‏فرماید: «اگر نیازمند باشند خداوند از فضل خود آنان را بى‏نیاز مى‏کند.» ۴. «ثلاثٌ مَن فَعَلَهُنَّ ثقهً باللّه واحتِساباً کانَ حقّاً على اللّه تعالى أنْ یُعینَهُ و أنْ یُبارِکَ له: مَن سَعى فى فَکاکِ رقبته ثقهً باللّه واحتِساباً کان حقّاً على اللّه تعالى أنْ یُعینَه و أنْ یُبارِکَ لَهُ، و مَن تزوّج ثقهً باللّه واحتساباً کان حقّاً على اللّه أنْ یُعینَه وَ أنْ یُبارِکَ لَهُ، و مَن أَحْیا أرضاً مَیْتَهً ثقهً باللّه واحتِساباً کان حقّاً على اللّه أنْ یُعینَه و أنْ یُبارِکَ لَه ۱۶؛ سه کار است که هرکس به اعتماد خدا و به انتظار ثواب انجام دهد، برخدا لازم است که وى را یارى کند و او را برکت دهد: ۱. هرکس در آزاد ساختن خود به اعتماد خدا و به امید ثواب بکوشد، برخدا لازم است که وى را یارى کند و او را برکت دهد. ۲. و هرکه به اعتماد خدا و به امید ثواب ازدواج کند، برخدا لازم است که وى را یارى کند و او را برکت دهد. ۳. و هرکه به اعتماد خدا و به امید ثواب، زمین بایرى را آباد کند، بر خدا لازم است که وى را یارى کند و او را برکت دهد.» ۵. «ثلاثه حقّ على اللّه تعالى عَونُهُم »: المجاهد فى سبیل اللّه، والمکاتِب الذى یرید الأداء، والناکح الذى یرید العفاف ؛۱۷ سه نفرند که یارى آنها بر خدا ( تفضّلاً ) لازم است: ۱. آن که در راه خدا جهاد کند. ۲. و بنده‏اى که براى آزادى خود قرارداد بسته و مى ‏خواهد قیمت آن را بپردازد. ۳. و کسى که به منظور عفّت، زن مى‏گیرد. ۶. «تزوّجوا النساءَ فإنّهنّ یأتین بالمال ؛ ۱۸ زن بگیرید که زنان، توانگرى مى ‏آورند.» ۳. انتخاب همسر براى انتخاب همسرى شایسته، سزاوار است که انسان به صفات کسى که مى‏خواهد با او ازدواج کند، توجّه نموده به آن اهمیت دهد و همسرى برگزیند که خوشنام و خوش اخلاق باشد و تنها به زیبایى و مال او بسنده نشود. بهترین همسر از نگاه رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم خانمى با این ویژگى‏ ها است:

۱. ولود و زایا ؛ ۲. ودود و با محبت ؛ ۳. عفیف و پاکدامن ؛ ۴. عزیز در میان خانواده خود ؛ ۵. متواضع نسبت به شوهر خود ؛ ۶. براى همسرش زینت و آرایش کند ؛ ۷. نسبت به غیر همسر، نجیب و پاکدامن باشد ؛ ۸. حرف شنوى از شوهر داشته، از او اطاعت کند. ۱۹   در انتخاب همسر، اصالت و نجابت خانوادگى، کفویت و مسائل ژنتیکى را نیز باید در نظر داشت. ژنها به عنوان عوامل انتقال صفات از نسلى به نسل دیگر اند که در برخى روایات تلویحاً بدان اشاره شده است؛ در روایتى از پیامبر خدا صلى ‏الله ‏علیه‏ و‏آله ‏وسلم آمده است: «أُنْظُر فى اَىِّ نصابٍ تَضَعُ وَلَدَکَ فإنّ العِرْقَ دسّاسٌ ؛ ۲۰   بنگر فرزند خود را در کجا قرار مى ‏دهى؛ زیرا رگ (ژن) تأثیر خود را باقى مى‏ گذارد.» در این زمینه به روایت جالب دیگرى از رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله‏ وسلم تیمّن مى‏جوییم که مى‏فرمایند: «تخیّروا لنطفکم فإنّ النّساء یلدن أشباه اخوانهنّ و اخواتهنّ».۲۱ براى انتخاب همسر، تحقیق و بررسى و شناخت برادران و خواهران کسى که مى ‏خواهد از او خواستگارى کند، خود یک معیار و ملاک مى ‏تواند باشد؛ چه این که همسران همانند برادران و خواهران خویش فرزند مى ‏آورند. مسأله کفویت نیز این چنین مورد توجّه قرار گرفته است: «تخیَّروا لنطفکم فأنکحوا الأکفاء و أنکحوا إلیهم ؛۲۲ در گزینش همسر براى خود، محلّ مناسب انتخاب کنید و از اشخاص هم شأن خود زن بگیرید و به آنها زن بدهید.» خواستگارى از دختران شایسته و واجد شرایط فامیل در لسان برخى از روایات در شمار یک اولویت است، چنان که در این روایت آمده است: « النّاکح فى قومه کالمُعْشب فى داره ؛۲۳ آن که از خاندان خویش زن گیرد، چنان است که در خانه خویش علف چیند.» از مهم‏ترین معیارهاى انتخاب همسر، دین دارى اوست، در روایاتى که از رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه ‏و‏آله ‏وسلم و سایر ائمه اطهار علیهم‏السلام به یادگار مانده، مى ‏توان بهترین ملاک‏ها و معیارهاى انتخاب را به دست آورد و در پرتو آن رهنمودهاى والا و ارجمند، زندگى سعادتمندانه‏اى پى ریخت. در ذیل، برخى از آن روایات را به عنوان راهکارهایى بس ارزشمند به خانواده‏هاى مؤمن تقدیم مى‏کنیم: ۱. «تُنکَحُ المرأهُ لأرْبَعٍ: لمالها، ولحسبها ولجمالها و لدینها فَاظفر بذات الدین تربت یداک ؛ ۲۴ زن را براى چهار چیز گیرند: مال، شرف، جمال و دین. و تو زن دین دار بجوى.» ۲. «إذا جاءکم مَن ترضون دینه و أمانته یخطب [الیکم] فزوّجون…۲۵؛ اگر کسى به خواستگارى (دختر) شما آمد که از دیندارى و امانت دارى او راضى هستید، به او زن دهید…» ۴. تربیت فرزند خانواده، نقش مهم و مؤثرى در تربیت فرزند ایفا مى‏ کند. شخصیتِ آدمى عمدتاً در سنین کودکى و از طریق امر و نهى‏ هاى والدین و دیگر اعضاى خانواده شکل مى ‏گیرد. به طور کلّى والدین، فرزندان خود را با آموزش مستقیم و غیر مستقیم تربیت مى‏ کنند. فرزندان، بسیارى از الگوهاى رفتارى، خصوصیات اخلاقى، انگیزه ‏ها و نگرشها و ارزشهاى والدین خود را از طریق فرایندهاى تقلید و همانند سازى کسب کرده و زمان بسیارى را براى مشاهده رفتار والدین و الگوبردارى از آن صرف مى‏کنند. هنگامى که والدین، با اشتیاق، تعهد و قاطعیت معقولى به وظایف خویش روى مى ‏آورند، کودکان تمایل پیدا مى‏ کنند که خود را با این جنبه از منش آنان وفق دهند. اصولاً کودکان موجوداتى پاک و خدا جوى هستند. محیط مناسب خانواده مى‏ تواند این فطرت توحیدى را در آنان بارور و شکوفا سازد؛ در حالى که محیط نامناسب، سدّى در برابر رشد و تعالى آنها خواهد بود و یا موجب رشد معیوب، منحرف یا یک بُعدى آنان خواهد شد. شاکله وجودى انسان و اساس خصوصیات اخلاقى وى از ابتداى کودکى به خصوص در سالهاى اولیه عمر در خانواده پى ریزى مى ‏شود. علاقه فراوان به فراگیرى و انعطاف پذیرى عمیق در برابر تأثیرات رفتار و عکس العملهاى والدین و اطرافیان، ویژه مرحله خردسالى و قبل از ورود به دبستان است. به همین دلیل، همه معلومات، عادتها، عکس العمل ها و ویژگی هاى اخلاقى‏ اى که در این دوران تحصیل مى ‏گردد، به طور ریشه ‏دار و مستحکم و عمیق، در روح کودک باقى مانده و بناى اصلى شخصیت و سازمان و شاکله وجودى او را تشکیل مى ‏دهد و بر اساس آن، شخصیت او شکل مى‏گیرد. اعضاى بزرگتر خانواده ‏ها ـ به ویژه پدران محترم و مادران گرانقدر ـ مسئولیت دارند که با طرح ارزشهاى والاى اخلاقى در قالب قصه‏ ها و داستان‏ها و مثل‏ هایى از تاریخ زندگى ائمه معصومین علیهم‏السلام و بزرگان و با زبانى ساده و دلنشین، کودک را با پاکى‏ها، صداقت‏ها، رشادت‏ها، کرامت‏ها، ایثارها و گذشت‏ها آشنا ساخته و روح و روان او را صیقل دهند. کودکان از همان اوّلین سال‏هاى زندگى خود داراى استعداد قابل توجّهى براى مشاهده، یادگیرى و الگوسازى هستند. پدر و مادر آگاه باید اوّلین تقلیدها و همانند سازى‏هاى مثبت فرزند خود را به فال نیک بگیرند و او را در مسیر مطلوب، هدایت و تشویق کنند. در متون اسلامى ما نقل شده است: زمانى که پیامبر اسلام صلى ‏الله‏ علیه ‏و‏آله ‏وسلم به سجده مى ‏رفتند، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام بازى‏کنان سوار بر دوش رسول اللّه صلى‏ الله ‏علیه ‏و‏آله ‏وسلم مى‏ شدند و آن بزرگوار به قدرى سجده خود را طولانى مى‏کرد که آنان خسته شده، پایین بیایند. اى کاش ما نیز در رفتار و گفتار خود، کودکان را جذب کنیم تا آنان نیز به اخلاق و مذهب علاقه‏ مند شوند! در هر حال، پدر و مادر باید توجه داشته باشد که اوّلین الگوهاى فرزندان هستند و اگر آنان در وظایف دینى صادق و جدّى باشند فرزندان خود را نیز مى‏ توانند مذهبى بار بیاورند. این نکته نیز در خور توجه است که هرچه پدر و مادر در تربیت مذهبى فرزندان خود هماهنگ ‏تر باشند و کسانى که با کودک سروکار دارند هماهنگ عمل کنند، رشد گرایش‏هاى اخلاقى و مذهبى در کودکان و نوجوانان سریع‏تر خواهد بود. هماهنگى بعدى باید میان خانه و مدرسه و سرانجام مطلوب‏ترین نتیجه، هنگامى حاصل خواهد شد که خانواده، مدرسه و فرهنگ اجتماعى با یکدیگر هماهنگ باشند و انتظارات‏شان از کودکان و نوجوانان نیز هماهنگ، واقع بینانه و در حدّ توان کودک یا نوجوان باشد.۲۶ یکى از آموزه‏هاى تربیتى در «سیره نبوى» توزیع عادلانه محبت بین فرزندان است! در این باره روایاتى از آن حضرت نقل شده است از جمله: «اعدلوا بین اولادکم کما تحبّون ان یعدلوا بینکم فى البرّ و اللطف ؛۲۷ بین فرزندانتان به عدالت رفتار کنید، چنان که مى‏ خواهید (مردم و فرزندان) در نیکى و لطف، با شما به عدالت رفتار کنند.» نقل است شخصى که دو فرزند پسر داشت، در حضور حضرت یکى را بوسید و به دیگرى توجهى نکرد، پیامبر با نگرانى به او فرمود: چرا میان دو فرزندت فرق گذاشتى!؟۲۸ و در کلامى گهربار فرمود: «انّ اللّه تعالى یحبّ ان تعدلوا بین اولادکم حتّى فى القُبل ؛۲۹ خداوند دوست دارد که میان فرزندان خود حتّى در بوسیدن آنها، به عدالت رفتار کنید».

پى ‏نوشت‏:

۱. تقریر پیامبر(صلی الله علیه و آله) و یا ائمه(ع) یعنى کسى کارى انجام دهد و آن بزرگواران ـ در شرایط عادى، نبودن ضیق وقت و به دور از ترس و تقیه و مأیوس نبودن از تأثیر ـ بر کار او صحّه گذارند. ر.ک: اصول الفقه، ج ۲، ص ۶۶.

۲. همان، ص ۶۱.

۳. نهج الفصاحه، ص ۲۰۸، ح ۱۰۳۴.

۴. همان، ص ۶۰۰، ح ۲۹۳۶.

۵. همان، ص ۶۱۵، ح ۳۰۱۶.

۶. همان، ص ۲۲۹،ح۱۱۴۴و۱۱۴۵وص۲۳۶،ح۱۱۷۹.

۷. همان، ص ۲۲۹، ح ۱۱۴۶.

۸. همان، ص ۶۲۴، ح ۳۰۷۳.

۹.بحارالانوار،ج۱۰۳،ص۲۲۲؛میزان‏الحکمه،ج۴،ص۲۷۱.

۱۰.بحارالانوار،ج۱۰۳،ص۲۲۱؛میزان‏الحکمه،ج۴،ص۲۷۳.

۱۱. میزان الحکمه، ج ۴، ص ۲۷۵.

۱۲. نور / ۳۲.

۱۳.بحارالانوار،ج۱۰۳،ص۲۱۷؛میزان‏الحکمه،ج۴،ص۲۷۳.

۱۴. میزان الحکمه، ج ۴، ص ۲۷۴.

۱۵. نور / ۳۲؛ نوادر راوندى، ج ۳، ص ۵۹۷، نقل از میزان الحکمه، ج ۴، ص ۲۷۴، از امام صادق(ع).

۱۶. نهج الفصاحه، ص ۲۶۴ و ۲۶۵، ح ۱۲۷۲.

۱۷. همان، ص ۲۴۷، ح ۱۲۱۹.

۱۸. همان، ص ۲۲۹، ح ۱۱۴۳.

۱۹. رساله نوین، ج ۳، ص ۶۷، با اندکى تصرّف.

۲۰. نهج الفصاحه، ص ۱۱۲، ح ۵۶۴.

۲۱. میزان الحکمه، ج ۴، ص ۲۸۰.

۲۲. همان؛ نهج الفصاحه، ص ۲۲۷.

۲۳. نهج الفصاحه، ص ۶۳۵، ح ۳۱۴۷.

۲۴. همان، ص ۲۳۷.

۲۵. میزان الحکمه، ج ۴، ص ۲۸۰.

۲۶. ر.ک: راهنماى والدین و معلّمان در تربیت و آموزش کودکان، ص ۲۵، ۳۳ ـ ۳۵ و ۸۲.

۲۷ و ۲۸. مکارم الاخلاق، ص ۲۲۰.

۲۹. نهج الفصاحه، ص ۱۵۲، ح ۷۵۴.

امامت در قرآن و سنت

اشاره

در این مقاله به بررسی تعدادی از آیات و روایات در مورد امامت در قرآن و سنت که بین شیعه و اهل سنت اختلافاتی در این بین هست، می‌پردازیم.
با توجه دلائل متقن، راه تعیین امام منحصر در «نص» است. به این ترتیب، امام را خدا تعیین نموده و پیامبر اکرم (صلّی‌الله‌علیه‌وآله) معرفی کرده است. البته پس از اثبات نخستین امام، امامان دیگر، هم با معرفی پیامبر تعیین می‌شوند، و هم با معرفی امام پیشین. اکنون باید ببینیم نصوص امامت کدامند؟

بیان قرآنى امامت

در جلسه پیش درباره آیه «الیوم‏اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام‏دینا»(۱) بحث کردیم و عرض کردیم که قرائن داخلى آیه و هم شواهد خارجى -یعنى اخبارى که از طرق شیعه و سنى در شان نزول این آیه وارد شده است – نشان مى‏ دهد که این آیه درباره موضوع غدیرخم بوده است.چون بحث ما در آیات قرآن در این زمینه است‏یعنى آیاتى که شیعه در این باب استدلال مى‏کنند، دو سه آیه دیگررا نیز که مورد استدلال علماى شیعه هست عرض مى‏کنیم براى اینکه درست روشن بشود که سبک استدلال چیست.

یکى از آن آیات، آیه دیگرى‏است از سوره مائده و تقریبا شصت آیه بعد از این آیه.آن آیه این است: یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک وان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس (۲) .

لازم است مقدمه ‏اى را عرض بکنم تا مفاد این آیه‏ را توضیح بدهم.این مقدمه،کمکى هم به مطلبى که ‏در آیه پیش گفتیم مى ‏کند.

وضع خاص‏ آیاتى که درباره اهل بیت است

مطلبى که واقعا رمز مانند است این است که به طورکلى در قرآن آیاتى که در مورد اهل بیت پیغمبر است و مخصوصا آیاتى که لااقل از نظر ما شیعیان در مورد امیرالمؤمنین‏است، یک وضع خاصى دارد و آن اینکه در عین اینکه دلائل و قرائن بر مطلب در خود آیه وجود دارد ولى گویى یک کوششى ‏هست که این مطلب در لابلاى مطالب دیگر یا در ضمن مطلب دیگرى گفته شود و از آن گذشته شود.این جهت راآقاى محمد تقى شریعتى در کتاب خلافت و ولایت در ابتداى بحثشان نسبتا خوب بیان کرده‏ اند.البته دیگران هم این مطلب را گفته ‏اندولى در فارسى شاید اول بار بیانى باشد که ایشان ذکر کرده‏اند.رمز مطلب چیست؟ضمن پاسخ این سؤال جواب‏ کسانى هم که مى‏گویند اگر خدا مى‏ خواست که[جانشینى پیغمبر(ص)]بر على(ع)تنصیص بشود چرا اسمش در قرآن به صورت صریح نیست، داده مى‏ شود.

آیه تطهیر

مثلا آیه‏اى‏ داریم به نام آیه تطهیر: انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا (۳) .

اگر ما باشیم و همین آیه و همین قسمت، مى‏ گوییم‏ مفاد خیلى آشکارى دارد: خدا چنین اراده کرده است و مى‏ کند که از شما اهل البیت پلیدى را زایل کند، پاک و منزهتان بدارد«یطهرکم تطهیرا» شما را به نوع خاصى تطهیر و پاکیزه کند.تطهیرى که خدا ذکر مى‏ کند معلوم است که تطهیر عرفى ‏و طبى نیست که نظر به این باشد که بیماریها را از شما زایل مى‏ کند، میکروبها را از بدن شما بیرون مى‏ کند.نمى ‏خواهم بگویم‏این، مصداق تطهیر نیست، ولى مسلم تطهیرى که این آیه بیان مى‏کند، در درجه اول،از آن چیزهایى است که خود قرآن آنها را رجس مى ‏داند.رجس و رجز و اینجور چیزها در قرآن یعنى‏ هر چه که قرآن از آن نهى مى‏ کند، هر چه که گناه شمرده مى‏ شود،مى‏ خواهد گناه اعتقادى باشد یا گناه اخلاقى و یا گناه عملى.اینها رجس و پلیدى است.این‏است که مى‏ گویند مفاد این آیه، عصمت اهل بیت‏ یعنى منزه بودن آنها از هر نوع آلودگى است.

فرض کنید ما نه شیعه هستیم و نه سنى،یک مستشرق مسیحى هستیم که از دنیاى مسیحیت آمده ‏ایم و مى‏ خواهیم ببینیم کتاب مسلمین چه مى‏ خواهد بگوید.این‏ جمله را در قرآن مى‏ بینیم، بعد مى‏ رویم سراغ تاریخ و سنت و حدیث مسلمین. مى ‏بینیم نه تنها آن فرقه‏ اى که شیعه نامیده‏ مى‏ شوند و طرفدار اهل بیت هستند، بلکه آن فرقه‏ اى هم که طرفدارى بالخصوصى از اهل بیت ندارند، در معتبرترین ‏کتابهای شان هنگام بیان شان نزول آیه، آن را در وصف اهل بیت پیغمبر دانسته ‏اند و در آن جریانى که مى‏ گویند آیه در طى آن نازل شد، على(ع) هست و حضرت زهرا و حضرت امام حسن و حضرت امام حسین و خود رسول اکرم. و در احادیث اهل تسنن است که وقتى ‏این آیه نازل شد، ام سلمه(۴) که یکى از زنهاى پیغمبر است مى ‏آید خدمت‏ حضرت و مى‏ گوید: یا رسول الله!آیا من هم جزء اهل البیت ‏شمرده مى ‏شوم ‏یا نه؟مى ‏فرماید: تو به خیر هستى ولى جزء اینها نیستى.[مدارک] این[مطلب]هم‏ یکى و دو تا نیست، عرض کردم در روایات اهل تسنن زیاد است.

همین آیه را ما مى ‏بینیم که در لابلاى آیات دیگرى ‏است و قبل و بعدش همه درباره زن هاى پیغمبر است.قبلش این است: «یا نساءالنبى لستن کاحد من النساء»(۵) اى زنان پیغمبر!شمابا زنان دیگر فرق دارید(البته نمى‏ خواهد بگوید امتیاز دارید)، گناه شما دو برابر است زیرا اگر گناهى بکنید اولا آن‏ گناه را مرتکب شده‏ اید و ثانیا هتک حیثیت ‏شوهرتان را کرده‏ اید، دو گناه است، کار خیر شما هم دو برابر اجر دارد چون هرکار خیر شما دو کار است، همچنان که اینکه مى ‏گویند ثواب کار خیر سادات و گناه کار شرشان مضاعف است نه از باب این است که‏ مثلا یک گناه درباره اینها با دیگران فرق دارد، بلکه بدین جهت است که یک گناه آنها مى ‏شود دو گناه.به عنوان مثال اگر یک سید – العیاذ بالله – مشروب بخورد، غیر از اینکه‏ شراب خورده یک کار دیگر هم کرده و آن این است که چون منسوب به پیغمبر و ذریه پیغمبر است، هتکى هم از پیغمبر کرده‏ است.کسى که مى‏ بیند فرزند پیغمبر این طور علنى بر ضد پیغمبر عمل مى‏ کند، در روح او اثر خاصى پیدا مى‏ شود.

در این آیات ضمیرها همه مؤنث است: «لستن کاحدمن النساء ان اتقیتن‏» .معلوم است که مخاطب، زن هاى پیغمبرند.بعد از دو سه آیه یک مرتبه ضمیر مذکر مى‏ شود و به همین آیه ‏مى‏ رسیم: «انما یرید الله لیذهب عنکم(نه عنکن)الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» .بعد دو مرتبه ضمیر مؤنث مى‏ شود.قرآن‏ هیچ کارى را به گزاف نمى ‏کند.اولا در اینجا کلمه «اهل البیت‏» آورده و قبلا همه ‏اش نساء النبى است: «یا نساء النبى‏» .یعنى‏ عنوان نساء النبى تبدیل شد به عنوان اهل البیت پیغمبر.و ثانیا ضمیر مؤنث تبدیل شد به ضمیر مذکر.[اینها]گزاف ‏و لغو نیست، لابد چیز دیگرى است، مطلب دیگرى مى‏ خواهد بگوید غیر از آنچه که در آیات پیش بوده است.آیات قبل و بعداز این آیه، همه تکلیف و تهدید و خوف و رجاء و امر است راجع به زنان پیغمبر: «و قرن فى بیوتکن و لا تبرجن تبرج الجاهلیه‏»در خانه‏ هاى خودتان بمانید و مانند زمان جاهلیت تظاهر به زینت نکنید.همه ‏اش امر است و دستور و تهدید، و ضمناخوف و رجاء که اگر کار خوب بکنید چنین مى‏شود و اگر کار بد بکنید چنان مى ‏شود.

این آیه[یعنى آیه تطهیر]بالاتر از مدح است، مى‏ خواهد مساله‏ تنزیه آنها از گناه و معصیت را بگوید.مفاد این آیه غیر از مفاد آیات ماقبل و مابعد آن است.در اینجا مخاطب ‏اهل البیت است و در آنجا نساء النبى.در اینجا ضمیر، مذکر است و در آنجا مؤنث.ولى همین آیه‏اى که مفاد آن این همه باماقبل و مابعدش مختلف است، در وسط آن آیات گنجانده شده، مثل کسى که در بین صحبتش مطلب دیگرى را مى ‏گوید و بعد رشته‏ سخنش را ادامه مى‏ دهد.این است که در روایات ما ائمه علیه السلام خیلى تاکید دارند که آیات قرآن ممکن ‏است ابتدایش در یک مطلب باشد، وسطش در مطلب دیگر و آخرش در یک مطلب سوم.اینکه‏ در مساله تفسیر قرآن این قدر اهمیت قائل شده ‏اند براى همین است.

نه تنها روایات و ائمه ‏ما گفته ‏اند که «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس…» با ماقبل ‏و مابعدش فرق دارد و مخاطب و مضمونش غیر از آنهاست و مربوط به همان هایى است‏که آن داستان(۶) در ارتباط با آنهاست، بلکه اهل تسنن نیز همه،این مطلب را روایت کرده ‏اند.

نمونه دیگر: آیه «الیوم اکملت…» در آیه « «الیوم اکملت لکم‏دینکم‏» هم مى‏بینیم عین همین مطلب هست و بلکه در مورد این آیه عجیب ‏تر است.قبل از این آیه همه ‏اش صحبت از یک‏ مسائل خیلى فرعى و عادى است: «احلت لکم بهیمه الانعام‏»(۷) گوشت چارپایان بر شما حرام است و تذکیه چنین بکنیدو اگر مردار باشد حرام است و آنهایى را که خفه مى‏ کنید(منخنقه) حرام است و آنهایى که با شاخ زدن به یکدیگر کشته ‏مى‏ شوند گوشتشان حرام است و…یکدفعه مى ‏گوید: «الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم واخشون الیوم اکملت لکم‏دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا» .بعد دوباره مى ‏رود دنبال همان مسائلى که قبلا مى ‏گفت.اساسا این‏ جمله‏ ها به ماقبل و مابعدش نمى‏ خورد یعنى نشان مى‏ دهد که این، مطلبى است که در وسط و شکم مطلب دیگرى گنجانده‏ شده و از آن رد شده‏ اند.آیه‏اى هم که امروز مى‏ خواهیم بگوییم عین همین سرنوشت را دارد، یعنى آیه‏اى است در وسط آیات ‏دیگر که اگر آن را برداریم، رابطه آنها هیچ با همدیگر قطع نمى ‏شود کما اینکه اگر «الیوم اکملت…» را از وسط آن آیات ‏برداریم، رابطه ماقبل و مابعدش هیچ قطع نمى ‏شود.آیه‏اى است در وسط آیات دیگر به طورى که نمى‏ شود گفت دنباله ماقبل‏ یا مقدمه مابعد است، بلکه مطلب دیگرى است.در اینجا نیز قرائن خود آیه ‏و نقل هاى شیعه و سنى همه از همین مطلب حکایت مى ‏کنند،ولى این آیه را نیز قرآن در وسط مطالبى قرار داده که به آنها مربوط نیست.حال رمز این کار چیست؟ این باید یک رمزى داشته باشد.

رمز این مساله

رمزى که براى این کار هست، هم از اشاره خودآیه قرآن استفاده مى‏ شود و هم در روایات ائمه ‏ما به همین مطلب اشاره شده است و آن این است که در میان تمام دستورات‏ اسلامى هیچ دستورى نبوده است مثل امامت امیرالمؤمنین و خصوصیت‏ خاندان ‏پیغمبر که این همه کم شانس اجرا داشته باشد، به این معنا که به دلیل تعصباتى که در عمق روح مردم عرب وجود داشت،آمادگى بسیار کمى براى این مطلب به چشم مى‏ خورد.با اینکه به پیغمبر اکرم راجع به امیرالمؤمنین دستور مى‏ رسید، حضرت همیشه‏ این بیم و نگرانى را داشت که اگر بگوید، منافقینى که قرآن پیوسته از آنها نام مى ‏برد مى‏ گویندببینید! – به اصطلاح معروف – دارد براى خانواده خودش نان مى ‏پزد.

در صورتى که رسم و شیوه پیغمبر(ص)در زندگى‏ این بود که در هیچ موردى براى خودش اختصاص قائل نمى‏ شد و اخلاقش این بود و دستور اسلام هم همین بود که فوق ‏العاده‏ اجتناب داشت از اینکه میان خودش و دیگران امتیاز قائل بشود و همین جهت عامل بسیار بزرگى بود براى موفقیت پیغمبر اکرم.

این مساله[یعنى ابلاغ اینکه جانشین من على(ع)است]امرو دستور خدا بود اما پیغمبر(ص)مى‏ دانست که اگر آن را بیان کند عده ‏اى ضعیف الایمان که همیشه بوده‏ اند خواهندگفت ببینید!دارد براى خودش امتیاز درست مى‏ کند.در آیه «الیوم اکملت لکم دینکم‏» دیدیم که قبلش این بود: «الیوم یئس الذین‏کفروا من دینکم فلا تخشوهم واخشون‏» مى ‏گوید دیگر کافران امیدى به این دین ندارند یعنى آنها دیگر از اینکه از آن راهى‏ که بر علیه اسلام مبارزه مى‏ کردند بتوانند بر این دین پیروز شوند مایوسند، فهمیدند که دیگر کارشان پیش نمى‏ رود «فلاتخشوهم‏» دیگر از ناحیه کافران نگرانى نداشته باشید «واخشون‏» ولى از من بیم داشته باشید، که عرض کردم مقصوداین است که بیم داشته باشید زیرا اگر در داخلتان خراب بشوید، به حکم سنتى که من دارم که هر قومى چنانچه[در جهت فساد]تغییرکند من هم نعمت‏ خویش را از آنها سلب مى‏ کنم، [نعمت اسلام را از شما سلب مى‏ نمایم.]در اینجا «واخشون‏» کنایه‏است از اینکه از خودتان بترسید، از من بترسید از باب اینکه از خودتان بترسید، یعنى بیم از داخل است، دیگر از خارج بیمى ‏نیست.از طرفى هم مى‏دانیم که این آیه در سوره مائده است و سوره مائده آخرین سوره‏ اى است که بر پیغمبر نازل شده ‏یعنى این آیه در همان دو سه ماه آخر عمر پیغمبر در وقتى که اسلام قدرتش بسط یافته بود نازل گردیده است.

در آیه ‏اى‏ که قبلا عرض کردم نیز همین مطلب را که از داخل مسلمین بیم هست ولى از خارج‏ بیم نیست مى ‏بینیم.مى‏ گوید: یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک‏من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس‏».

اصلا ما غیر از این آیه، دیگر آیه ‏اى در قرآن نداریم ‏که بخواهد پیغمبر را[به انجام کارى]تشویق کند. مثل این است که شما مى‏ خواهید کسى را به کارى تشویق کنید، او یک ‏قدم جلو مى ‏گذارد و یک قدم عقب، بیم دارد.در این آیه پیغمبر را دعوت مى ‏کند که ابلاغ کن، از یک طرف تهدیدش‏ مى‏ کند و از طرف دیگر تشویق مى‏ نماید یعنى تسل ى‏اش مى ‏دهد.تهدیدش مى ‏کند که اگر این موضوع ابلاغ نشود تمام‏ رسالت تو بیهوده است، و تسلى‏اش مى‏ دهد که نترس!خدا تو را از این مردم نگهدارى مى‏ کند (و الله یعصمک من الناس).در آیه «الیوم‏یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم‏» فرمود دیگر از کافران نترسید.مسلما پیغمبر(ص)در درجه اول نباید از کافران‏ بترسد ولى آیه «یا ایها الرسول…» نشان مى ‏دهد که پیغمبر نگرانى دارد.پس این نگرانى از داخل مسلمین است.حالا من‏کار ندارم که آنهایى که از داخل مسلمین[پذیراى این موضوع یعنى جانشینى على(ع)نبودند]کافر باطنى بودند یا نبودند،بالاخره این موضوع به گونه‏ اى بود که آمادگى آن را نداشتند و حاضر به پذیرش آن نبودند.

شواهد تاریخى

اتفاقا جریان هاى تاریخى هم همین را حکایت مى ‏کند،یعنى جامعه‏ شناسى مسلمین را همین‏طور نشان مى‏ دهد.لهذا عمر گفت: ما که على را به خلافت انتخاب نکردیم حیطه‏على الاسلام بود یعنى براى اسلام احتیاط کردیم، زیر بارش نمى ‏رفتند، قبول نمى کردند.یا در جاى دیگر که با ابن عباس‏ صحبت مى‏ کرد به او گفت: قریش این کار را صحیح نمى‏ دید که امامت در همان خاندانى باشد که نبوت هم در همان خاندان‏ بوده، یعنى گفت نبوت که در خاندان بنى هاشم پیدا شد طبعا براى بنى هاشم امتیاز شد. قریش حساب کرد که اگرخلافت هم در این خاندان باشد همه امتیازات از آن بنى‏ هاشم مى‏ شود.از این جهت بود که قریش نسبت به این مطلب کراهت داشت.

ابن عباس هم جوابهاى خیلى پخت ه‏اى به او داد.آیاتى‏ را از قرآن در این زمینه خواند که جوابهاى بسیار پخت ه‏اى است.

بنابراین در جامعه مسلمین یک وضعى بوده است که‏به عبارتها و زبانهاى مختلف بیان شده است.قرآن به آن صورت مى‏ گوید، عمر همان را به بیان و صورت دیگرى مى ‏گوید.یامثلا مى‏ گفتند على(ع)از باب اینکه در جنگهاى اسلامى خیلى از افراد و سران عرب را کشته است و مردم عرب هم مردم کینه‏ جویى هستند و بعد از آنکه مسلمان شدند نیز کینه پدرکشى و برادرکشى آنها نسبت به على محفوظ بود، [براى‏خلافت مناسب نیست.]عده‏اى از اهل تسنن هم مى ‏خواهند همین ها را عذر درست کنند، مى ‏گویند درست است که افضلیت ‏و مقام و ارجحیت على(ع)روشن بود ولى این جهت هم بود که خیلى دشمن دار بود.

بنابراین یک نوع نگرانى در زمان پیغمبر وجودداشته است براى تمرد از این یک دستور.شاید سر اینکه قرآن این آیات را با قرائن و دلائل ذکر کرده این است که هر آدم بى ‏غرضى ‏مطلب را بفهمد ولى نخواسته مطلب را به صورتى درآورد که آنهایى که مى‏ خواهند تمرد کنند، تمردشان به صورت تمرد در مقابل ‏قرآن و اسلام درآید.کانه مى‏ خواهد بگوید: آنها که به هر حال تمرد مى‏ کنند پس تمردشان به شکلى در نیاید که‏ به معنى طرد قرآن در کمال صراحت باشد، اقلا یک پرده ‏اى بتوانند برایش درست کنند.

این است که ما مى ‏بینیم ‏آیه تطهیر را در وسط آن آیات قرار مى ‏دهد ولى هر آدم فهیم و عاقل ‏و مدبر و متدبرى مى‏ فهمد که این، چیز دیگرى است.آیه «الیوم اکملت‏» را آنطور قرارمى‏ دهد و آیه «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک‏» را این طور.

آیه «انما ولیکم الله…» آیات دیگر دراین زمینه نیز به گونه ‏اى هستند که فکر و اندیشه را برمى‏ انگیزدبراى اینکه انسان بفهمد که در اینجا چیزى هست، و بعد هم به کمک نقل هاى متواتر قضیه ثابت مى ‏شود، مثل آیه «انما ولیکم الله و رسوله و الذین امنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه و هم‏راکعون‏» (۸) .تعبیر عجیبى است: ولى امر شما خداست و پیغمبر و کسانى که ایمان آورده‏ اند، آنها که نماز را بپا مى‏ دارند و در حال رکوع زکات

مى دهند.زکات ‏دادن در حال رکوع یک کار عمومى نیست که بشود آن را به صورت یک اصل‏ کلى ذکر کرد، بلکه این مطلب نشان مى‏ دهد که اشاره به یک واقعه معین ‏است.هم تصریح نکرده است تصریحى که تمرد از آن نزد دوست و دشمن تمرد از قرآن شمرده شود، و هم تفصیح کرده است‏ یعنى ‏طورى بیان نموده که هر آدم بى‏ غرضى مى‏ فهمد که در اینجا یک چیزى هست و اشاره به یک قضیه‏ اى است. «الذین…یؤتون‏الزکوه و هم راکعون‏» (در حال رکوع زکات مى‏ دهند)یک امر معمولى نیست، یک قضیه استثنائى است که اتفاقا رخ مى‏ دهد.این ‏قضیه چه بوده است؟مى‏ بینیم همه اعم از شیعه و سنى گفته ‏اند که این آیه درباره على بن ابیطالب است.

پى نوشت ها:

۱٫مائده/۳٫

۲٫مائده/۶۷٫

۳٫احزاب/۳۳٫

۴٫او زنى است که در میان ما شیعه‏فوق‏العاده احترام دارد، بعد از خدیجه مجلل‏ترین زن پیغمبر است.در میان اهل تسنن‏هم خیلى محترم است.از نظر آنها بعد از خدیجه و عایشه، ام سلمه است.

۵٫احزاب/۳۲٫

۶٫[ظاهرا مقصود داستان مباهله است.]

۷٫مائده/۱٫

۸٫مائده/۵۵٫

منبع :استاد شهید مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد ۴، ص ۹۰۹-۹۱۷

مناظره با خوارج.

اشاره:

خَوارِج، گروهی از سپاه امام علی(ع) در جنگ صفین که علی بن ابیطالب را متهم به کفر کردند و علیه او شوریدند. آنها که به دلیل خروج علیه خلیفه مسلمین، خوارج نامیده شدند، همه کسانی که حکمیت را پذیرفتند و معتقد به کفر علی نبودند، را کافر می‌شمردند. شعار دادن علیه امام علی در مسجد کوفه، و تهدید وی به قتل، از کارهای خوارج شمرده شده است. آنان پس از اجرای حکمیت، در مخالفت با امام علی سرسخت‌تر شدند،

 

و من وصیه له (علیه السلام) لعبد الله بن العباس [أیضا] لمّا بَعَثَه للإحتجاج على الخوارج:

لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ، فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ، تَقُولُ وَ یَقُولُونَ …، وَ لَکِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّهِ، فَإِنَّهُمْ لَنْ یَجِدُوا عَنْهَا مَحِیصاً.

فرهنگ لغت

حَمَّال: در بر دارنده.

مَحِیص: محل فرار.

حَمّال: بردارنده احتمالات بسیار

حاجِج: مناظره و مباحثه کن

مَحِیص: جاى فرار

از سفارشات آن حضرت است باز هم به عبد اللّه بن عباس، زمانى که او را براى گفتگو با خوارج فرستاد:

با آنان با قرآن به مناظره برنخیز، چرا که قرآن تحمل معانى گوناگون دارد، تو چیزى از قرآن مى گویى آنان چیز دیگر، ولى با کمک سنّت پیامبر (ص) با آنان احتجاج کن، که در برابر آن جز پذیرش گزیرى ندارند.

نامه در یک نگاه:

امیرمؤمنان على(علیه السلام) در این توصیه که خطاب به ابن عباس بیان فرموده در آن زمان که او را براى سخن گفتن با خوارج فرستاد روش استدلال در برابر آنان را به او یاد مى دهد و مى فرماید: به آیات متشابه قرآن که ممکن است تفاسیر مختلفى براى آن داشته باشند احتجاج نکند، بلکه با سنّت که بسیار شفاف و روشن است با آنها استدلال کند.

مى دانیم خوارج آیه شریفه (إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّه) (۲) را بهانه کرده بودند و مى گفتند حکمیت که على(علیه السلام) در مقابل شامیان آن را پذیرفته بر خلاف این آیه است، زیرا این آیه حکمیت را فقط براى خدا مى داند. در حالى که مى دانیم آیه ناظر به این معنا نیست و حاکمیت خداوند را در احکام کلّى بیان مى کند نه موارد جزئى و شخصى، و تطبیق آن کلیات بر موارد شخصى باید به وسیله حکمین انجام گیرد; ولى آنها بر پندار باطل خود اصرار داشتند. اما اگر ابن عباس مثلاً به حدیث معروف «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِیّ یَدُورُ حَیْثُمَا دَارَ»(۳) یا حدیث «اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاَهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ»(۴) که از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به طور مسلم نقل شده استدلال کند، دیگر آنها نمى توانند پاسخى به آن بگویند.

در برابر خوارج با سنت پیامبر استدلال کن:

از تواریخ به خوبى استفاده مى شود على(علیه السلام) هرگز مایل نبود خوارج به قتل برسند، بلکه حد اکثر کوشش را براى هدایت آنان اعمال کرد، زیرا آنها با معاویه و یارانش تفاوت روشنى داشتند; آنها عمدا و از روى هواى نفس به دنبال باطل بودند و به آن رسیدند; ولى خوارج به دنبال حق مى رفتند و بر اثر نادانى و تعصب گرفتار باطل شدند، از این رو هم خود امام با آنها صحبت کرد و هم ابن عباس را براى سخن گفتن با ایشان فرستاد و مى دانیم سخنان امام تأثیر زیادى گذاشت و اکثریت آنها از راه باطل برگشتند و اقلیتى ماندند و به مبارزه برخاستند و از بین رفتند.

امام در آغاز این سخن مى فرماید: «با آیات قرآن با آنها بحث و محاجّه نکن، زیرا (بعضى از آیات) قرآن تاب معانى مختلف و امکان تفسیرهاى گوناگون دارد تو چیزى مى گویى و آنها چیز دیگر (و سخن به جایى نمى رسد)»; (لاَ تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ، فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ(۵) ذُو وُجُوه، تَقُولُ وَ یَقُولُونَ).

این یک واقعیت است که بعضى آیات قرآن متشابه اند که آنها را مى توان بر معانى مختلف و گاه متضاد حمل کرد در حالى که آیات محکمات و غیر متشابه را مى توان تفسیر کرد; ولى افرادى که دنبال اغراض خاصى هستند بدون مراجعه به آیات محکمات، آیات متشابه را بر اهداف انحرافى خود تطبیق مى کنند; مثلاً قرآن مجید در آیه ۲۲ و ۲۳ سوره قیامت مى فرماید: «(وُجُوهٌ یَوْمَئِذ ناضِرَهٌ * إِلى رَبِّها ناظِرَهٌ); (آرى) در آن روز صورت هایى شاداب و مسروراند و به (الطاف) پروردگارشان مى نگرند» گروهى این آیه را چنین تفسیر کرده اند که روز قیامت خدا را با چشم سر مى توان دید در حالى که قرآن در آیه محکمش مى گوید: «(لا تُدْرِکُهُ الاَْبْصارُ); چشم ها او را نمى بینند».(۶) و در داستان موسى پس از آن که عرضه داشت: «(رَبِّ أَرِنی أَنْظُرْ إِلَیْکَ); پروردگارا! خودت را به من نشان ده تا تو را ببنیم» فرمود: «(لَنْ تَرانی); هرگز مرا نخواهى دید».(۷)

بدون شک قرآن به لسان عربى مبین نازل شده ولى از آنجا که آیات قرآن جنبه عمومیت و کلیت دارد و غالباً دست روى مصادیق نگذاشته افراد مغرض که اهداف خاصى دارند با استفاده از روش تفسیر به رأى آن را بر مقاصد خود حمل مى کنند و سبب گمراهى خود و دیگران مى شوند; ولى سنّت پیغمبر در بسیارى از موارد انگشت روى مصداق ها گذارده; مصداق هایى که حتى افراد لجوج و بهانه جو نمى توانند بر آن خرده بگیرند که نمونه آن را در پایان همین وصیت نامه ملاحظه خواهیم کرد.

لذا امام(علیه السلام) در ادامه این سخن مى فرماید: «ولى با سنّت صریح (پیامبر) با آنها گفتوگو و محاجه کن که راه فرارى از آن نخواهند یافت (و ناچار به تسلیم در برابر آن هستند)»; (وَلَکِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّهِ، فَإِنَّهُمْ لَنْ یَجِدُوا عَنْهَا مَحِیصاً(۸)).

شاهد این سخن داستانى است که طبرى (نویسنده کتاب المسترشد) از امیرمؤمنان على(علیه السلام) نقل کرده است و عصاره اش چنین است: هنگامى که امام ابن عباس را براى گفتوگو با خوارج فرستاد آنها گفتند: ما چند ایراد به على(علیه السلام) داریم:

  1. هنگامى که در صلح نامه حکمین عنوان امیر المؤمنین را براى او نوشتند و عمرو عاص اعتراض نمود آن را محو کرد.
  2. به حکمین گفت: نگاه کنید اگر معاویه از من سزاوارتر به خلافت است او را تثبیت کنید.
  3. او خودش در قضاوت از همه آگاه تر بود، چرا کار را به دست حکمین سپرد؟
  4. اصولاً چرا حکمیت را در دین خدا پذیرفت; حاکم فقط خداست.
  5. چرا سلاح ها و حیوانات آنها را روز جنگ بصره در میان ما تقسیم کرد ولى زنان و فرزندان آنها را به عنوان برده تقسیم نکرد؟
  6. او از سوى پیغمبر وصى بود چرا مقام خود را ضایع کرد و مردم را دعوت به سوى خود ننمود؟

ابن عباس خدمت امیرمؤمنان آمد و سخنان آنها را بازگو کرد. امام فرمود: تو به آنها بگو آیا راضى به خدا و رسول خدا هستید یا نه؟ آنها مى گویند: آرى. سپس تمام ایرادهاى آنها را به این طریق پاسخ بگو: اما اینکه من اجازه دادم عنوان امیرمؤمنان را حذف کنند این در واقع اقتدا به پیغمبر اکرم بود که در روز حدیبیه در صلح نامه اى که با مشرکان داشتیم من نوشتم: «هذا ما صالَحَ بِهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ» نماینده مشرکان ایراد کرد ما او را رسول خدا نمى دانیم حذف کن پیغمبر(صلى الله علیه وآله) به من امر فرمود چنین کن و این عنوان محو شد و به من فرمود: اى على تو هم گرفتار شبیه همین موضوع خواهى شد. این پاسخ براى خوارج مطرح شد و آنها پذیرفتند.

اما اینکه گفتید: من در خودم شک کردم چون به حکمین گفتم: آن کس را که شما صالح تر مى دانید تثبیت کنید، این شبیه چیزى است که قرآن مجید به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) دستور داده که بگوید: «(إِنّا أَوْ إِیّاکُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فی ضَلال مُبین); و ما یا شما بر (طریق) هدایت یا در گمراهى آشکارى هستیم».(۹) در حالى که به یقین پیغمبر بر حق بود. خوارج این را شنیدند و پذیرفتند.

اینکه گفتید: من با اینکه در داورى از همه برترم چرا داورى حکمین را پذیرفتم، این همانند کار پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) است که درباره یهود بنى قریظه حکمیت را به سعد بن معاذ داد در حالى که خودش در داورى از همه برتر بود و قرآن مى گوید: «(لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ); به یقین براى شما در زندگى پیامبر خدا سرمشق نیکویى بود».(۱۰) من به آن حضرت تأسى کردم. هنگامى که خوارج این را شنیدند پذیرفتند.

اما اینکه مى گویید: چرا سلاح ها و حیوانات دشمن را پس از پیروزى در جنگ جمل تقسیم کردم اما زنان و فرزندانشان را برده شما نساختم، من خواستم منّتى بر اهل بصره بگذارم همان کارى که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) با اهل مکه کرد. به علاوه کدام یک از شما حاضر بودید عایشه را جزء سهم خود بپذیرید و کنیز خود بدانید؟ هنگامى که خوارج این را شنیدند پذیرفتند.

سپس در آخرین اشکال فرمود: اینکه به من ایراد مى کنید من وصى منصوب پیغمبر(صلى الله علیه وآله) بودم چرا مردم را به سوى خود دعوت نکردم، دلیلش این بود که شما مرا نپذیرفتید و دیگرى را بر من مقدم داشتید. شما مقام وصى بودن مرا ضایع کردید نه من; امام و وصى همچون پیغمبران نیست که دعوت به خویش کند او بعد از تعیین پیغمبر بى نیاز از دعوت به خویشتن است. او در واقع همچون کعبه است که مردم باید به سراغ او بروند نه آنکه کعبه به سوى آنها بیاید.

هنگامى که خوارج این پاسخ را شنیدند آن را نیز پذیرفتند و به همین دلیل چهار هزار نفر از آنها بازگشتند (و طبق روایتى دوازده هزار نفر بودند که هشت هزار نفر از آنها بازگشتند و اقلیت چهارهزار نفرى باقى ماندند که سپاه على(علیه السلام) آنها را درهم کوبیدند).(۱۱)

نکته:

چرا استدلال به سنّت؟

اینکه امام(علیه السلام) در این نامه به ابن عباس مى فرماید: «هنگامى که مى خواهى با خوارج سخن بگویى با سنّت به آنها جواب ده نه با آیات قرآن، زیرا قرآن ذو وجوه (داراى تفسیرهاى گوناگون) است» ممکن است اشاره به دو مطلب باشد:

  1. قرآن محکمات و متشابهات دارد; یعنى آیاتى کاملا روشن و آیاتى که ممکن است معانى مختلف براى آن ذکر شود. هرگاه این آیات در کنار هم چیده شود عربى مبین است و مفاهیمى کاملا روشن دارد; مثلاً آیه «(إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ); حکم تنها از آنِ خداست»(۱۲) هنگامى که در کنار آیه شریفه (فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَحَکَماً مِّنْ أَهْلِها)(۱۳) گذارده شود معلوم مى شود که معناى حاکمیت و داورىِ خدا این است که هرکس مى خواهد حکمیت کند باید طبق قرآن و فرمان خدا باشد و لازم نیست خداوند درباره هر قضیه شخصیه اى آیه اى نازل کند.

ولى بیماردلان و کسانى که به تعبیر قرآن (الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ)(۱۴) مى باشند متشابهات را مى گیرند و محکمات را رها مى کنند و آیات قرآن را مطابق میل و خواسته نادرست خود تفسیر مى نمایند. به همین دلیل امام(علیه السلام) به ابن عبّاس مى فرماید: «براى رهایى از بحث هاى منافقان و کوردلان به سراغ قرآن نرود، زیرا بحث هاى دامنه دارِ محکم و متشابه پیش مى آید و آنها که فقط به دنبال متشابهات اند به خواسته خود مى رسند».

  1. قرآن چون به منزله قانون اساسى اسلام است. طبعا مسائل را غالباً به صورت کلى بیان مى کند و تطبیق کلیات بر مصداق ها گاه بر اثر لجاجت و یا کج فهمى مورد سوء استفاده قرار مى گیرد در حالى که سنّت در بسیارى از موارد به صورت فعل شخصى پیامبر است و هیچ جاى انکار و گفتوگو در آن نیست. مثل اینکه در داستان «بنى قریظه» پیامبر داورى را به «سعد بن معاذ» داد! این خود جواب دندان شکنى براى خوارج است که مى گفتند: داورى مخصوص خداست.

آرى بخش مهمى از سنّت پیامبر افعال اوست که در موارد خاصى از آن حضرت سر مى زد در حالى که قرآن تنها سخنان خداست و این سخنان هرچند براى حق جویان ابهامى ندارد ولى براى افراد مغرض و لجوج قابل سوء استفاده است.

پی نوشت:

  1. سند توصیه: نویسنده کتاب مصادر نهج البلاغه مى گوید: این کلام از على(علیه السلام) مشهور است; ابن اثیر در کتاب نهایه به مناسبت واژه «حمّال» آن را با تفاوتى آورده است و زمخشرى نیز در ربیع الابرار آن را با اختلاف دیگرى ذکر کرده و همه اینها نشان مى دهد که آنان منابع دیگرى جز نهج البلاغه در دست داشته اند (مصادر نهج البلاغه، ج ۳، ص ۴۶۷).
  2. یوسف، آیه ۴۰٫
  3. بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۴۵۰٫
  4. همان مدرک، ج ۲۳، ص ۱۰۳، ح ۱۱٫
  5. «حمّال» چیزى که تاب معانى مختلفى دارد.
  6. انعام، آیه ۱۰۳٫
  7. اعراف، آیه ۱۴۳٫
  8. «مَحِیص» به معناى راه فرار از ریشه «حیص» بر وزن «حیف» در اصل به معناى بازگشت و عدول از چیزى است و «محیص» اسم مکان به معناى مکان فرار یا پناهگاه است.
  9. سبأ، آیه ۲۴٫
  10. احزاب، آیه ۲۱٫
  11. شرح نهج البلاغه علاّمه شوشترى، ج ۱۰، ص ۴۲۳، این حدیث با تفاوت هایى در تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۱۹۲ آمده است.
  12. یوسف، آیه ۴۰٫
  13. نساء، آیه ۳۵٫
  14. آل عمران، آیه ۷٫

احادیث درباب حق و باطل

اشاره

حق و باطل از اموری است که در عقاید، عمل و گفتار انسان راه پیدا می کند. در دنیا ادیان و مذاهب متعددی وجود دارد که همه آنها ادعای حقانیت می کنند اما در واقع فقط یکی از آنها حق است. حق بالذات فقط خدای متعال است و سایر امور حقانیت خود را ز خداوند می گیرند. در برابر حق باطل قرار دارد. باطل بر اموری اطلاق می شود که یا وجود نداردّ یا عمل و گفتاری است که از سوی خداوند مورد تأیید نیست. در اینجا به احادیثی اشاره می شود که از حق و باطل سخن می گوید.

 

 (۱) پیامبر صلى الله علیه و آله:

    یا اَیُّهَا النّاسُ اِنَّما هُوَ اللّه  وَ الشَّیطانُ وَ الحَقُّ وَ الباطِلُ وَالهُدى وَ الضَّلالَهُ وَ الرُّشدُ وَ الغَىُّ وَ العاجِلَهُ وَ الآجِلَهُ وَ العاقِبَهُ وَ الحَسَناتُ وَ السَّیِّئاتُ فَما کانَ مِن حَسَناتٍ فَلِلّهِ وَ ما کانَ مِن سَیِّئاتٍ فَلِلشَّیطانِ لَعَنَهُ اللّه ؛ اى مردم! جز این نیست که خداست و شیطان، حق است و باطل، هدایت است و ضلالت، رشد است و گمراهى، دنیاست و آخرت، خوبى هاست و بدى ها. هر چه خوبى است از آنِ خداست و هر چه بدى است از آنِ شیطان ملعون است.

    (کافى(ط-الاسلامیه) ج ۲، ص ۱۶)

 (۲) امام على علیه السلام :

    لا یعابُ المَرءُ بِتَاخیرِ حَقهِ اِنمَا یعابُ مَن اَخَذَ ما لَیسَ لَهُ؛ برای انسان عیب نیست که حقش تاخیر افتد، عیب آن است که چیزی را که حقش نیست بگیرد.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص ۵۰۰)

 (۳) امام على علیه السلام :

    ظَـلَمَ الْحَقَّ مَنْ نَصَرَ الْباطِلَ؛ هر کس باطل را یارى کند، به حق ستم کرده است.

    (تصنیف غررالحکم و درر الکلم ص۷۱)

 (۴) امام على علیه السلام :

    لا یُؤنِسَنَّکَ اِلاَّ الْحَقُّ وَ لا یوحِشَنَّکَ اِلاَّ الْباطِلُ؛ مبادا جز حق، با تو اُنس بگیرد و جز باطل، از تو بهراسد.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص ۱۸۸)

 (۵) امام على علیه السلام :

    اَما اِنَّهُ لَیْسَ بَیْنَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ اِلاّ اَرْبَعُ اَصابِـعَ – فَسُئِلَ عَنْ مَعْنى قَولِهِ هذا، فَجَمَعَ اَصابِعَهُ وَ وَضَعَها بَیْنَ اُذُنِهِ وَ عَیْنِهِ – ثُمَّ قالَ: اَ لْباطِلُ اَنْ تَقولَ: سَمِعْتُ وَ الْحَقُّ اَنْ تَقولَ: رَأَیْتُ؛ هان! میان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نیست. از آن حضرت درباره معناى این فرمایش سؤال شد. امام انگشتان خود را به هم چسباند و آنها را میان گوش و چشم خود گذاشت و آن گاه فرمودند: باطل این است که بگویى: شنیدم و حق آن است که بگویى: دیدم.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۱۹۸)

 (۶) امام على علیه السلام :

    فَلَوْ اَنَّ الْباطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزاجِ الْحَقِّ لَمْ یَخْفَ عَلى المُرتادینَ وَ لَوْ اَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْباطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ اَلْسُنُ الْمُعانِدینَ وَلکِنْ یُوْخَذُ مِنْ هذا ضِغْثٌ وَ مِنْ هذا ضِغْثٌ؛ اگر باطل با حق درنیامیزد، بر حقیقت جویان پوشیده نمى مانَد و اگر حق با باطل آمیخته نشود، زبان دشمنان آن بریده مى شود، لیکن مشتى از آن برداشته مى شود و مشتى از این. (و بدین ترتیب حق و باطل درهم آمیخته مى شود و شبهه پیش مى آید).

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۸۸)

 (۷) امام صادق علیه السلام :

    اَبَى اللّه  اَنْ یُعَرِّفَ باطِلاً حَقّا اَبَى اللّه  اَنْ یَجْعَلَ الْحَقَّ فى قَلْبِ الْمُؤْمِنِ باطِلاً لا شَکَّ فیهِ وَ اَبَى اللّه  اَنْ یَجْعَلَ الْباطِلَ فى قَلْبِ الْـکافِر الْمُخالِفِ حَقّـا لا شَکَّ فیهِ وَ لَوْ لَمْ یَجْعَلْ هذا هکَذا ما عُرِفَ حَقٌّ مِنْ باطِلٍ؛ خداوند اِبا دارد از این که باطلى را حق معرفى نماید، خداوند اِبا دارد از این که حق را در دل مؤمن، باطلى تردیدناپذیر جلوه دهد، خداوند اِبا دارد از این که باطل را در دل کافر حق ستیز به صورت حقى تردیدناپذیر جلوه دهد، اگر چنین نمى کرد، حق از باطل شناخته نمى شد.

    (محاسن، ج ۱، ص ۲۷۷)

 (۸) امام صادق علیه السلام :

    لا یَسْتَیْقِنُ الْقَلْبُ اَنَّ الْحَقَّ باطِلٌ اَبَدا وَ لا یَسْتَیقِنُ اَنَّ الْباطِلَ حَقٌّ اَبَدا؛ هرگز دل به باطل بودن حق و به حق بودن باطل یقین نمى کند.

    (تفسیر العیاشى، ج ۲، ص ۵۳)

 (۹) پیامبر صلى الله علیه و آله :

    اَمّا عَلامَهُ التّائِبِ فَاَرْبَعَهٌ: اَلنَّصیحَهُ لِلّهِ فى عَمَلِهِ وَ تَرْکُ الْباطِلِ وَ لُزومُ الْحَقِّ وَ الْحِرْصُ عَلَى الْخَیْرِ ؛ نشانه توبه کننده چهار است: عمل خالصانه براى خدا، رها کردن باطل، پایبندى به حق و حریص بودن بر کار خیر.

    (تحف العقول، ص ۲۰)

 (۱۰) امام على علیه السلام :

وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ تَفسیرِ السُّنَّهِ وَ الْبِدْعَهِ وَ الْجَماعَهِ وَ الْفُرْقَهِ : اَلسُّنَّهُ ـ و اللّه  ـ سُنَّهُ مُحمِّدٍ صلى الله علیه و آله وَ الْبِدْعَهُ ما فارَقَها وَ الْجَماعَهُ ـ وَ اللّه  ـ مُجامَعَهُ اَهْلِ الْحَقِّ وَ اِنْ قَلّوا وَ الْفُرقَهُ مُجامَعَهُ اَهْلِ الْباطِلِ وَ اِنْ کَثُروا؛ در پاسخ به پرسش از معناى سنّت، بدعت، جماعت و تفرقه فرمودند: به خدا سوگند، سنّت، همان سنّت محمّد صلى الله علیه و آله است و بدعت آنچه خلاف آن باشد و به خدا قسم، جماعت، همدست شدن با اهل حق است هر چند اندک باشند و تفرقه، همدستى با اهل باطل است هر چند بسیار باشند.

    (کتاب سلیم بن قیس الهلالی،ج۲، ص۹۶۴)

 (۱۱) امام على علیه السلام :

    اَلا وَ مَنْ اَکَلَهُ الْحَقُّ فَاِلَى الجَنَّهِ وَ مَنْ اَکَلَهُ الباطِلُ فَاِلَى النّارِ؛ بدانید که هر کس در راه حق از دنیا برود، به بهشت و هر کس در راه باطل از دنیا برود، به جهنم مى رود.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۳۷۴)

 (۱۲) امام على علیه السلام :

     الْحَقُّ سَیْفٌ قَاطِع؛‏ حق شمشیر برنده ایست.

     الْحَقُّ سَیْفٌ عَلَى أَهْلِ الْبَاطِل‏؛ حق شمشیری است بر اهل باطل.

    (تصنیف غررالحکم و درر الکلم ص ۶۸ حکمت های ۹۱۶ و ۹۲۱)

 (۱۳) امام على علیه السلام :

    قَلیلُ الْحَقِّ یَدْفَعُ کَثیرَ الباطِلِ کَما اَنَّ الْقَلیلَ مِنَ النّارِ یُحْرِقُ کَثیرَ الْحَطَبِ؛ اندکى حقّ، بسیارى باطل را نابود مى کند، همچنان که اندکى آتش، هیزم هاى فراوانى را مى سوزاند.

   (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص۶۸)

 (۱۴) امام صادق علیه السلام :

    لَیْسَ مِنْ باطِلٍ یَقومُ بِاِزاءِ الْحَقِّ اِلاّ غَلَبَ الْحَقُّ الْباطِلَ وَ ذلِکَ قَولُهُ: «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الباطِلِ فَیَدْمَغُهُ…»؛ هیچ باطلى نیست که در برابر حق بایستد مگر آن که حق بر باطل چیره مى شود و این سخن خداوند است: «بلکه حق را بر سر باطل مى زنیم که آن را در هم مى کوبد…».

    (کافى(ط-الاسلامیه) ج ۸ ، ص ۲۴۲)

 (۱۵) پیامبر صلى الله علیه و آله :

    اَلْحَقُّ ثَقیلٌ مُرٌّ وَ الْباطِلُ خَفیفٌ حُلْوٌ وَ رُبَّ شَهْوَهِ ساعَهٍ تورِثُ حُزْنا طَویلاً؛ حق، سنگین و تلخ است و باطل، سبک و شیرین و بسا خواهش و هوا و هوسى که لحظه اى بیش نمى ماند، اما غم و اندوهى طولانى به دنبال مى آورد.

    (الامالی(طوسی) ص ۵۳۳)

 (۱۶) امام على علیه السلام :

    اِصْبِرْ عَلى مَرارَهِ الْحَقِّ وَ ایّاکَ اَنْ تَنْخَدِعَ لِحَلاوَهِ الباطِلِ؛ تلخى حق را تحمل کن، و مبادا که فریب شیرینى باطل را بخورى.

    (شرح آقا جمال الدین خوانساری برغررالحکم و درر الکلم   ج۲،ص۲۳۷)

 (۱۷) امام کاظم علیه السلام :

    قُلِ الْحَقَّ وَ اِنْ کانَ فیهِ هَلاکُکَ فَاِنَّ فیهِ نَجاتَکَ… اِتَّقِ اللّه  وَ دَعِ الْباطِلَ وَ اِنْ کانَ فیهِ نَجاتُکَ فَاِنَّ فیهِ هَلاکَکَ؛ حق را بگو اگر چه نابودى تو در آن باشد، زیرا که نجات تو در آن است… تقواى الهى پیشه کن و باطل را فرو گذار هر چند [به ظاهر] نجات تو در آن باشد، زیرا که نابودى تو در آن است.

    (تحف العقول ص ۴۰۸)

 (۱۸) امام على علیه السلام :

    عُبیدُاللّه  بْنُ اَبى رافِعٍ : اِنَّ الحَروریَّهَ لَمّا خَرَجَتْ وَ هُوَ مَع عَلِىِّ بنِ اَبى طالِبٍ قالوا: لا حُکْمَ اِلاّ لِلّهِ، قالَ عَلىٌّ: کَلِمَهُ حَقٍّ اُریدَ بِها باطِلٌ؛ عبیداللّه  بن ابى رافع : زمانى که حروریه (خوارج) سر به نافرمانى برداشتند، او با على بن ابى طالب بود. آنها مى گفتند: داورى جز از آنِ خدا نیست. على علیه السلام فرمودند: این سخن حقى است براى نیّت باطلى.

    (الاخبار فی مناقب امام الابرار ص۴۶۳)

 (۱۹) امام على علیه السلام :

    اِنَّ مَنْ لا یَنْفَعُهُ الْحَقُّ یَضُرُّهُ الْباطِلُ وَ مَنْ لا یَسْتَقیمُ بِهِ الْهُدى تَضُرُّهُ الضَّلالَهُ وَ مَنْ لا یَنْفَعُهُ الْیَقینُ یَضُرُّهُ الشَّکُّ؛ براستى که هر کس را حق سود ندهد، باطل زیانش رساند و هر کس به راه هدایت نرود، به کجراهه گمراهى افتد و هر کس یقین، او را سود نبخشد، شکّ زیانش رساند.

    (تحف العقول ص ۱۵۲)

 (۲۰) امام على علیه السلام :

    اِنَّ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ لا یُعْرَفانِ بِالنّاسِ، وَ لکِنِ اعْرِفِ الْحَقَّ بِاتِّباعِ مَنِ اتَّبَعَهُ وَ الْباطِلَ بِاجْتِنابِ مَنِ اجْتَنَبَهُ؛ حق و باطل به مردم (و شخصیت افراد) شناخته نمى شوند بلکه حق را به پیروى کسى که از آهن (حق) پیروى مى کند بشناس(یعنی افراد-به غیر از معصوم- حجت نیستند مگر اینکه به سوی حق حرکت کنند) و باطل را به دورى کردن کسى که از آن (باطل) دورى مى کند.

    (امالى(طوسى) ص ۱۳۴)

 (۲۱) امام على علیه السلام :

    لا تُقاتِلوا (تَقْتُلوا) الخَوارِجَ بَعْدى، فَلَیسَ مَنْ طَلَبَ الحَقَّ فَاَخْطَـأَهُ کَمَنْ طَلَبَ الْباطِلَ فَأدْرَکَهُ؛ بعد از من با خوارج نجنگید (آنان را نکشید)؛ زیرا کسى که طالب حق باشد و به آن نرسد، با کسى که جویاى باطل باشد و به آن دست یابد، یکسان نیست.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۹۴)

 (۲۲) امام باقر علیه السلام :

    ما بَیْنَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ اِلاّ قِلَّهُ الْعَقْلِ. قیلَ: وَ کَیْفَ ذلِکَ یَابْنَ رَسولِ اللّه ؟ قالَ: اِنَّ الْعَبْدَ یَعْمَلُ الْعَمَلَ الَّذى هُوَ لِلّهِ رِضا فَیُریدُ بِهِ غَیْرَ اللّه  فَلَو اَنَّهُ اَخْلَصَ لِلّهِ لَجاءَهُ الَّذى یُریدُ فى اَسْرَعَ مِنْ ذلِکَ؛ میان حق و باطل جز کم عقلى فاصله نیست. عرض شد: چگونه، اى فرزند رسول خدا؟ فرمودند: انسان کارى را که موجب رضاى خداست براى غیر خدا انجام مى دهد، در صورتى که اگر آن را خالص براى رضاى خدا انجام مى داد، زودتر به هدف خود مى رسید تا براى غیر خدا.

    (محاسن ج ۱، ص ۲۵۴)

 (۲۳) پیامبر صلى الله علیه و آله :

     ایّاکُمْ وَ التَّلَوُّنَ فى دینِ اللّه  فَاِنَّ جَماعَهً فیما تَـکْرَهونَ مِنَ الْحَقِّ خَیْرٌ مِنْ فُرْقَهٍ فیما تُحِبّونَ مِنَ الْباطِلِ وَ اِنَّ اللّه  سُبْحانَهُ لَمْ یُعْطِ اَحَدا بِفُرْقَهٍ خَیْرا مِمَّنْ مَضى وَ لا مِمَّنْ بَقىَ ؛ از چند رنگى و اختلاف در دین خدا بپرهیزید، زیرا یکپارچگى در آنچه حق است ولى شما آن را ناخوش مى دارید، از پراکندگى در آنچه باطل است اما خوشایند شما مى باشد، بهتر است. خداى سبحان به هیچ یک از گذشتگان و باقى ماندگان بر اثر تفرقه و جدایى خیر و خوبى عطا نکرده است.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۲۵۵)

 (۲۴) امام على علیه السلام :

     اَلْکَـیِّسُ صَدیقُهُ الْحَقُّ وَ عَدُوُّهُ الْباطِلُ؛ انسان زیرک، دوستش حق است و دشمنش باطل.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۶۸)

 (۲۵) امام على علیه السلام :

    ثَلاثٌ فیهِنَّ النَّجاهُ: لُزومُ الْحَقِّ وَ تَجَنُّبُ الْباطِلِ وَ رُکوبُ الْجِدِّ؛ نجات و رستگارى در سه چیز است: پایبندى به حق، دورى از باطل و سوار شدن بر مرکب جدّیت.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص ۶۹)

 (۲۶) حضرت مسیح علیه السلام :

    خُذُوا الْحَقَّ مِنْ اَهْلِ الْباطِلِ وَ لا تَأْخُذُوا الْباطِلَ مِنْ اَهْلِ الْحَقِّ، کونوا نُقّادَ الْکَلامِ؛ حق را از اهل باطل فراگیرید و باطل را از اهل حق فرا نگیرید. سخن سنج باشید.

    (بحارالانوار(ط-بیروت) ج ۲، ص ۹۶)

 (۲۷) امام سجاد علیه السلام :

    اللّهُمَّ اِنّى اَعوذُ بِکَ مِنْ… ایثارِ الْباطِلِ عَلَى الْحَقِّ…؛ خدایا به تو پناه مى برم از این که باطل را بر حق ترجیح دهم.

    (صحیفه سجّادیه ص۵۶)

 (۲۸) امام سجاد علیه السلام :

    اَللّهُمَّ… وَ اَزْهِقِ الْباطِلَ عَنْ ضَمائِرِنا وَ اَثْبِتِ الْحَقَّ فى سَرائِرِنا، فَاِنَّ الشُّکوکَ وَ الظُّنونَ لَواقِحُ الْفِتَنِ وَ مُکَدِّرَهٌ لِصَفْوِ الْمَنائِحِ وَ الْمِنَنِ؛ بار الها… باطل را از درون ما محو نما و حق را در باطن ما جاى ده. زیرا که تردیدها و گمان ها فتنه زایند و بخشش ها و نعمت ها را تیره مى سازند.

    (الوافی ج۱، ص ۳)

 (۲۹) پیامبر صلى الله علیه و آله :

    ثَلاثُ خِصالٍ مَنْ کُنَّ فیهِ فَقَدِ اسْتَـکْمَلَ خِصالَ الاْیمانِ: اَلَّذى إذا رَضىَ لَمْ یُدْخِلْهُ رِضاهُ فى باطِلٍ وَ اِنْ غَضِبَ لَم یُخرِجْهُ مِنَ الحَقِّ وَ لَو قَدَرَ لَمْ یَتَعاطَ ما لَیْسَ لَهُ؛ سه ویژگى است که در هر کس یافت شود، ویژگى هاى ایمان کامل مى گردد: آن که وقتى خشنود گردد، خشنودى اش او را به باطل نکشاند و خشمش او را به هنگام خشم، از حق برون نبرد و هر گاه توان یافت، به آنچه از او نیست، دست درازى نکند.

    (الاصول السته عشر(ط-دارالحدیث) ص ۱۷۳)

 (۳۰) امام باقر علیه السلام :

    اِتَّقُوا اللّه  وَ اسْتَعینوا عَلى ما اَنْتُمْ عَلَیْهِ بِالْوَرَعِ وَ الاْجْتِهادِ فى طاعَهِ اللّه  فَاِنَّ اَشَدَّ ما یَکونُ اَحَدُکُمْ اغْتباطا ما هُوَ عَلَیْهِ لَوْ قَدْ صارَ فى حَدِّ الآْخِرَهِ وَ انْقَطَعَتِ الدُّنْیا عَنْهُ فَاِذا کانَ فى ذلِکَ الحَدِّ عَرَفَ اَنَّهُ قَدِ اسْتَقْبَلَ النَّعیمَ وَ الْکَرامَهَ مِنَ اللّه  وَ الْبُشْرى بِالْجَنَّهِ وَ اَمِنَ مِمَّنْ کانَ یَخافُ وَ اَیْقَنَ اَنَّ الَّذى کانَ عَلَیْهِ هُوَ الْحَقُّ وَ اَنَّ مَنْ خالَفَ دینَهُ عَلى باطِلٍ هالِکٍ؛ تقواى خدا پیشه کنید و در راهى که برگزیده اید از پارسایى و تلاش در اطاعت فرامین الهى کمک بجویید، که اگر چنین کردید بیشترین غبطه به حال یکى از شما آنگاه خواهد بود که به سر حدّ آخرت برسد و ارتباط وى از دنیا قطع شده باشد، پس آنگاه که به چنین منزلگاهى رسید ، مى فهمد (مى بیند) که نعمت و کرامت از طرف خداوند به وى رو نموده و بشارت بهشت به وى داده مى شود و ایمن مى شود از آنچه مى ترسید و یقین مى کند که راهش بر حق بوده و هر کس بر خلاف راه او بوده بر باطلى هلاک کننده بوده است.

    (بحارالانوار(ط-بیروت) ج ۶، ص ۱۸۷)

 (۳۱) امام صادق علیه السلام :

    اِنَّ مِنْ حَقیقَهِ الاْیمانِ اَنْ تُؤْثِرَ الْحَقَّ وَ اِنْ ضَرَّکَ عَلَى الْباطِلِ وَ اِنْ نَفَعَکَ وَ اَنْ لا یَجوزَ مَنْطِقُکَ عِلْمَکَ؛ از حقیقت ایمان این است که حق را بر باطل مقدم دارى، هر چند حق به ضرر تو و باطل به نفع تو باشد و نیز از حقیقت ایمان آن است که گفتار تو از دانشت بیشتر نباشد.

    (محاسن ج ۱، ص ۲۰۵)

 (۳۲) امام صادق علیه السلام :

    اِنَّ لِلْحقِّ دَوْلَهً وَ لِلْباطِلِ دَوْلَهً وَ کُلُّ واحِدٍ مِنْهُما فى دَوْلَهِ صاحِبِهِ ذَلیلٌ؛ براستى که حق را دولتى است و باطل را دولتى، و هر یک از این دو، در دولت دیگرى ذلیل است.

    (کافى(ط-الاسلامیه) ج ۲، ص ۴۴۷)

 (۳۳) امام صادق علیه السلام :

    لَنْ تَبْقَى الاَرْضُ اِلاّ وَ فیها عالِمٌ یَعْرِفُ الْحَقَّ مِنَ الباطِلِ؛ هرگز زمین باقى نمى ماند مگر آن که در آن دانشمندى وجود دارد که حق را از باطل مى شناسد.

    (محاسن ج ۱، ص ۲۳۴)

 (۳۴) امام صادق علیه السلام :

    قُلْتُ لاَبى عَبْدِ اللّه  علیه السلام : اُطْعِمُ سائِلاً لا اَعْرِفُهُ مُسْلِما؟ فَقالَ: نَعَمْ اَعْطِ مَنْ لا تَعْرِفُهُ بِوِلایَهٍ وَ لا عَداوَهٍ لِلْحَقِّ اِنَّ اللّه  عَزَّوَجَلَّ یَقولُ: «و قولوا لِلنّاسِ حُسْنا» و لا تُطْعِمْ مَنْ نَصَبَ لِشَىْ ءٍ مِنَ الْحَقِّ اَوْ دَعا اِلى شَىْ ءٍ مِنَ الْباطِلِ؛ آیا به فقیرى که نمى دانم مسلمان است غذا بدهم؟ حضرت فرمود: آرى، به کسى که نمى دانى دوست است یا دشمن حق، غذا بده؛ زیرا خداوند مى فرماید: «با مردم به نیکى سخن بگویید» ولى به کسى که با حق دشمنى مى کند و یا به باطلى دعوت مى کند غذا مده.

    (کافى(ط-الاسلامیه)ج ۴، ص ۱۳)

 (۳۵) پیامبر صلى الله علیه و آله :

    لا یُکْمِلُ الْمُؤمِنُ ایمانَهُ حَتّى یَحتَوىَ عَلى مِائَهٍ وَ ثَلاثِ خِصالٍ:… لا یَقْبَلُ الْباطِلَ مِن صَدیقِهِ وَ لا یَرُدُّ الْحَقَّ مِنْ عَدُوِّهِ…؛ ایمان مؤمن کامل نمى شود، مگر آن که ۱۰۳ صفت در او باشد:… باطل را از دوستش نمى پذیرد و در مقابله با دشمن، حق را پایمال نمى کند.

    (مستدرک الوسائل، ج ۱۱،ص۱۸۰)

 (۳۶) امام صادق علیه السلام :

    کَلامٌ فى حَقٍّ خَیرٌ مِن سُکوتٍ عَلى باطِلٍ؛ سخن گفتن درباره حق، از سکوتى بر باطل بهتر است.

    (من لا یحضره الفقیه ج ۴، ص ۳۹۶)

 (۳۷) امام على علیه السلام :

    اِتَّقوا خِداعَ الاْآمالِ فَکَمْ مِنْ مُؤَمِّلِ یَوْمٍ لَمْ یُدْرِکْهُ وَ بانى بِناءٍ لَمْ یَسْکُنْهُ وَ جامِعِ مالٍ لَمْ یأکُلْهُ وَ لَعَلَّهُ مِنْ باطِلٍ جَمَعَهُ وَ مِنْ حَقٍّ مَنَعَهُ اَصابَهُ حَراما وَ احْتَمَلَ بِهِ اَثاما؛ از خدعه و حیله آرزوها بپرهیزید. چه بسیار آرزومندِ روزى که به آن روز نمى رسد و چه بسیار سازنده اى که در ساخته اش ساکن نمى شود و چه بسیار جمع کننده مالى که از آن استفاده نمى کند و شاید آن مال را از باطل به دست آورده و یا از حق کسى جلوگیرى کرده، تا به آن مال رسیده است و باید بار همه آن گناهان را به دوش کشد.

    (شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غررالحکم و دررالکلم ج۲ ، ص۲۶۵)

 (۳۸) امام على علیه السلام :

    اَیُّهَا النّاسُ لَوْ لَمْ تَـتَخاذَلوا عَنْ نَصْرِ الْحَقِّ وَ لَمْ تَهِنوا عَنْ تَوْهینِ الْباطِلِ، لَمْ یَطْمَعْ فیکُمْ مَنْ لَیْسَ مِثْلَکُمْ وَ لَمْ یَقْوَ مَنْ قَوىَ عَلَیْکُمْ… ؛ اى مردم! اگر در یارى حق کوتاهى نمى کردید و در خوار ساختن باطل سستى نمى نمودید، کسانى که همپایه شما نیستند، در شما طمع نمى کردند و هیچ قدرتى بر شما مسلط نمى شد.

    (نهج البلاغه(صبحی صالح) ص۲۴۱)

 (۳۹) امام على علیه السلام :

    مَنْ رَکِبَ الْباطِلَ اهلکهُ مَرْکَبُهُ؛ کسى که بر باطل سوار شود، مَرکبش او را هلاک خواهد کرد.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص۷۱ ، ح۱۰۳۲)

    مَن تَعَدَّى الحَقَّ ضاقَ مَذْهَبُهُ؛ کسى که از راه حق منحرف شود راه بر او تنگ خواهد شد.

    (تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص۷۰ ،ح۱۰۰۷)

 (۴۰) امام على علیه السلام :

    نَحْنُ اَقَمْنا عَمودَ الْحَقِّ و هَزَمْنا جُیوشَ الْباطِلِ؛ ما (اهل بیت) ستون هاى حق را استوار و لشکریان باطل را متلاشى کردیم.

    (تصنیف غررالحکم و درر الکلم ص۱۲۰)

 (۴۱) امام صادق علیه ‏السلام :

    اِنَّ الْقَلْبَ لَیَـتَجَلْجَلُ فِى الْجَوْفِ یَطْلُبُ الحَقَّ فَاِذا اَصابَهُ اطْمَاَنَّ وَ قَرَّ؛ به راستى که دل در درون سینه بى قرار است و به دنبال حق مى‏ گردد و چون به آن رسید، آرام و قرار مى‏ گیرد.

    (کافى(ط-الاسلامیه) ج ۲، ص ۴۲۱)

 (۴۲) امام حسن مجتبی علیه السلام :

    إنّا أهلُ بَیتٍ إذا عَلِمنَا الحَقَّ تَمَسَّکَنا بِهِ؛ ما خاندانى هستیم که هرگاه حق را شناختیم ، بدان چنگ در مى‏زنیم .

    (بحار الانوار(ط-بیروت)ج۴۴،ص۶۰)

 (۴۳) امام حسین علیه السلام:

    لا یکمل العقل إلا باتباع الحق؛  عقل کامل نمی شود مگر با پیروی از حق.

    (بحار الانوار(ط-بیروت) ج ۷۵، ص ۱۲۷)

حجت قول و فعل صحابه و تابعین

علماء فقهی و کلامی اهل سنت به صراحت در کتابهای شان بر حجیت سخن و عملکرد اصحاب و تابعین در کنار و عرض قرآن و سنت نبوی تصریح نموده و آن را از عقاید مسلم و ضروری اهل سنت می دانند و همین اعتقاد است که ساختار اعتقادی و فقهی اهل سنت را تشکیل می دهد و آنان را از شیعه امامیه جدا می کند.

احمد بن سالم یکی از علمای اهل سنت می گوید: مِمَّا یَجِبُ على الْمُکَلَّفِ ایضا اتِّبَاعُ السَّلَفِ الصَّالِحِ وَهُمْ الصحابه رضی اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُمْ فی أَقْوَالِهِمْ وافعالهم وَفِیمَا تَأَوَّلُوهُ وَاسْتَنْبَطُوهُ؛[۱] یعنی از چیزهای که بر مکلفین(مسلمانان) واجب است متابعت از سخنان و افعال سلف صالح که عبارت اند از صحابه، می باشد  و نیز در چیزی که آنان  تأویل و استنباط کرده متابعت از آنان واجب است.

 و نیز می گوید:  پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) از دنیا نرفت مگر پس از آنکه دین را آماده نمود و اساس قواعد آن را گذاشت و تمام آنچه را توضیح داد که به آن احتیاج است و سپس بعد از فوتش امور را به اصحاب خود حواله داد و فرمود «عَلَیْکُمْ بِسُنَّتِی وَسُنَّهِ الْخُلَفَاءِ الرَّاشِدِینَ من بَعْدِی؛ یعنی بر شما باد که بعد از من از سنت من و از سنت خلفاء راشدین پیروی کنید. » … پس هر چیزی که با کتاب یا سنت و اجماع  یا قیاس یا عمل یکی از صحابه ثابت شده باشد پس آن دین خداست.[۲]

در کتاب کلامی الاعتصام آمده که: أن السلف الصالح رضی اللّه عنهم- و أعلاهم الصحابه- قد عملوا بما لم یأت به کتاب و لا سنّه مما رأوه حسنا و أجمعوا علیه، و لا تجتمع أمه محمد صلّى اللّه علیه و سلّم على ضلاله، و إنما یجتمعون على هدى و ما هو حسن.[۳] یعنی سلف صالح که اصحاب در صدر آنان قرار دارند، به اموری که نه در کتاب آمده بود و نه در سنت بلکه خود شان آن چه را خوب می دانستند و بر آن اجماع می نمودند عمل می کردند و دلیل آن این است که امت محمد(صلی الله علیه و آله) بر گمراهی اجماع نمی کنند بلکه بر هدایت و چیزی که نیکو است اجماع می کنند.

اما سؤالات:

  1. صحابه و تابعین پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) که تعداد آنان از نظر اهل سنت به هزاران نفر می رسند چه خصوصیتی دارند که قول و فعل آنان بر مسلمان دیگر حجت است و پیروی از آنان بر دیگران واجب است؟
  2. آیا قول و فعل سلف صالح که حد و مرزی هم برای آن مشخص نیست در عرض کتاب و سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله) باعث هرج و مرج در احکام شرعی نمی شود؟ و ایا این همه اختلافات بین مسلمانان از همینجا ناشی نشده است؟
  3. با توجه به اینکه سخن و عملکرد سلف صالح از قرآن و سنت پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) ناشی نشده بلکه هر چیزی را که خود شان خوب می دانستند به آن عمل کرده و یا فتوا داده اند، چه فرقی با عملکرد و سخن دیگران دارد؟
  4. بسیار است که بین اقوال و عمل کرد سلف صالح تضاد و تناقض وجود دارد در این صورت این امور متناقض چگونه بر امت اسلامی حجت است؟

پی نوشتها

[۱] .احمد بن سالم النفراوی المالکی، الفواکه الدوانی، ج۱ص۱۰۷، بیروت، دارلفکر، ۱۴۱۵ق.

[۲] . همان، ص۱۰۹.

[۳] . ابو اسحاق شاطبی ، الاعتصام ،  ص ۱۴۴ ، دار المعرفه.   

 

جسارت به مقام شامخ حضرت فاطمه(سلام الله علیها)

شبهه

از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده است: «نابودى مردمان گذشته از آن‌جا بود که اگر سرشناسى دزدى می‌کرد، رهایش می‌ساختند و چون مرد ناتوانی دزدی می‌نمود، مجازاتش می‌کردند، اما من دست دخترم فاطمه را نیز در صورت دزدی قطع خواهم کرد»! آیا سند این روایت صحیح است؟؟! آیا مطرح کردن چنین موضوعی، جسارت به مقام شامخ بانوی اول اسلام نیست؟

پاسخ شبهه

سرقت چه آشکار باشد و چه پنهان، چه از مردم باشد و چه از بیت المال، چه سارقان افراد فرودستی باشند و چه صاحب منصب و خانواده‌دار و …، موضوعی است که در قرآن و سنت بر حرمت و زشتی آن بارها تأکید شده است. [۱]

این موضوع تا اندازه‌ای مهم است که بر اساس برخی گزارش‌ها پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) اعلام کرده که حتی نزدیک‌ترین فرد به او – یعنی دخترش فاطمه س – نیز در صورت ارتکاب چنین گناهی از مجازات آن مصون نخواهد ماند.

عائشه می‌گوید: زنی در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) دزدی کرد. قوم او نزد اسامه بن زید رفتند تا او نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) برای آن فرد مجرم شفاعت کند، اما پیامبر(صلی الله علیه و آله) به اسامه فرمود:

«اِنَّما اَهلَکَ الَّذینَ مِن قَبلِکُم[۲] اَنَّهُم کانوا اِذا سَرَقَ فیهِمُ الشَّریفُ تَرَکوهُ وَ اِذا سَرَقَ فیهِمُ الضَّعیفُ[۳] اَقاموا عَلَیهِ الحَدَّ. [۴]

وَ أَیمُ اللهِ لَو أَنَّ فَاطِمَهَ بِنتَ مُحَمَّد سَرَقَت لَقَطَعتُ یَدَهَا»؛[۵]

گروه‌هایی قبل از شما نابود شدند. (یکی از دلایلش این بود) هنگامی که انسان اصل و نسب‌داری (که طبیعتاً از هوادارانی نیز برخوردار بود) مرتکب دزدی می‌شد، از مجازاتش صرف نظر کرده، اما سارقان ضعیف و بی‌سر و پا را مجازات می‌کردند. به خدا سوگند اگر دخترم فاطمه(س) دزدی کند، دستش را قطع می‌کنم.

اما در ارتباط با سند این گزارش باید گفت؛ در بیشتر موارد برای موضوعاتی تاریخی از این دست، سندی ذکر نشده و اعتبار کتاب، معیار اعتبار گزارش است و حتی اگر سندی هم وجود داشته باشد، بر اساس مبانی رجالی شیعه، سند صحیح ارزیابی نمی‌شود، اما با این وجود،‌ مشکلی در محتوای روایت وجود ندارد تا پذیرش آن‌را دچار مشکل کند و آنچه گفته شده با دیگر آموزه‌های اسلامی نیز همخوان می‌باشد؛[۶] زیرا بیان می‌کند که اگر دین امری را واجب می‌کند، متصدیان دین نباید بر خلاف آن عمل کنند[۷] و نباید تبعیضی بین افراد وجود داشته باشد.[۸]

در تعبیرات موجود در این گزارش، جسارتی به وجود مقدس حضرت زهرا(سلام الله علیها) وجود ندارد؛‌ زیرا اجرای حد را مشروط بر رخدادی نموده که به نظر شیعه و اهل‌سنت هرگز اتفاق نخواهد افتاد. این تعبیر پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) در مورد دخترشان مانند تعبیر پروردگار نسبت به شخص پیامبر(صلی الله علیه و آله) است که در آیات پایانی سوره حاقه می‌فرماید:

وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاویل‏. لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمین‏. ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتین‏! اگر او (پیامبر) به دروغ‌ سخنانی را به ما نسبت می‌داد، ما از او انتقام گرفته و رگ گردنش را قطع خواهیم کرد!

ما مطمئنیم که نه پیامبر(صلی الله علیه و آله) به خدا دروغ خواهد بست و نه فاطمه(سلام الله علیها) دست به دزدی خواهد زد و تمام اینها تنها برای نشان دادن اهمیت اطاعت از خدا و خودداری از گناه است و این‌که منتسب بودن به بزرگان به تنهایی نمی‌تواند عاملی برای جلوگیری از مجازات باشد.

 پی نوشتها

[۱]. ر. ک: «دزدیدن مال خود از دیگران»، ۱۸۶۶۱؛ «دزدی از پدر ومادر»، ۲۱۱۴۱؛ «دزدی از غیر مسلمان»، ۵۱۸٫

[۲]. در بیانی «هلک بنو إسرائیل» و یا «الّذین من قبلکم» وارد شده است.

[۳]. در بیان دیگر لفظ «الوضیع» وارد شده است.

[۴]. در بیان دیگر لفظ « قطعوه» وارد شده است.

[۵]. ابن سعد کاتب واقدی، محمد بن سعد‏، الطبقات الکبری‏، ج ۴، ص ۵۲، بیروت، دار الکتب العلمیه، چاپ دوم، ۱۴۱۸ق؛ ثعلبی نیشابوری، ابو اسحاق احمد بن ابراهیم، الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، ج ۴، ص ۶۲، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، چاپ اول، ۱۴۲۲ق.

[۶].«عدم اجرای حد سرقت در ایران»، ۱۰۸۹۹؛ «منافات نداشتن حبس سارق با حکم به رد اموال مسروقه»، ۵۲۲۴۷٫

[۷]. فخرالدین رازی، ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج ۲۳، ص ۳۱۷، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بیروت، چاپ سوم، ۱۴۲۰ق.

[۸]. « فضایل حضرت زهرا (س) و برداشتن دستبند از خزانه بیت المال»، ۹۷۶۷٫

منبع: اسلام کوئیست

شخصیت و شکل گیری شخصیت از دیدگاه روانشناسی قرآن و سنت

جهت مطالعه مقاله، به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

حدیث ثقلین و مسأله عصمت ائمّه (علیه السلام)

اساس مساله در باب امامت، آن جنبه معنوی است.امامان یعنی انسان های معنوی مادون پیغمبرکه از طریقی معنوی اسلام را می دانند و می شناسند و مانند پیغمبر،معصوم از خطا و لغزش و گناه اند.امام، مرجع قاطعی است که اگر جمله ای از او بشنوید، نه احتمال خطا در آن می دهید و نه احتمال انحراف عمدی، که اسمش می شود «عصمت » .آن وقت شیعه می گوید اینکه پیغمبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی »(۱) من بعد از خود دوشی ء و زین باقی می گذارم: قرآن و عترت خودم نص در چنین مطلبی است.

اما آیا پیغمبر چنین چیزی گفته یا نگفته؟ قابل انکار نیست. این حدیث، حدیثی نیست که فقط شیعه روایت کرده باشد بلکه حدیثی است که حتی اهل تسنن از شیعه بیشتر روایت کرده اند.درایامی که ما در قم بودیم، اوایلی بود که «رساله الاسلام » – که رساله ای است که دار التقریب منتشر می کند- منتشر می شد.در آنجا یکی از علمای اهل تسنن در مقاله ای این حدیث را به این شکل نقل کرده بود که پیغمبر فرمود: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و سنتی » مرحوم آیه الله بروجردی که مردی بود واقعا و به تمام معنا عالم و روحانی و در این گونه مسائل بسیار عاقلانه فکر می کرد، طلبه فاضلی به نام آقا شیخ قوام وشنوه ای را – که خیلی اهل کتاب و تتبع بودو نسبتا مرد خوبی هم هست – راهنمایی کردند که این حدیث را از کتب اهل تسنن استخراج کنند که شاید در بیش از دویست کتاب از کتب معتبر و مورد اعتماد اهل تسنن نوشته اند که پیغمبر فرمود: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی » .واین حدیث در مقامات متعدد بوده، چون پیغمبر(صلی الله علیه و آله)این مطلب را در جاهای مختلف به همین شکل فرموده است.البته منظوراین نیست که پیغمبر(صلی الله علیه و آله)حتی یک بار هم نگفته است که من دو چیز در میان شما می گذارم: کتاب و سنت، چون منافاتی نیست بین «کتاب و سنت » و «کتاب و عترت » زیرا عترت برای بیان سنت است.صحبت این نیست که ما به سنت رجوع کنیم یا به عترت؟مثل اینکه سنت موجودی از پیغمبر داریم و یک عترت در کنار آن، یا باید به سنت مراجعه کنیم یا به عترت!بلکه سخن این است که عترت است که مبین واقعی سنت است و تمام سنت نزد آنهاست. «کتاب الله و عترتی » یعنی شما باید سنت مرا از عترت من تلقی کنید.علاوه بر این، خود همین که می گوییم پیغمبر فرمود: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی » سنت است چون حدیث پیغمبر است. منافاتی میان این دو نیست.تازه اگر در یک جا – که آن هم قطعی نیست – پیغمبر فرموده باشد: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و سنتی » در چندین جای دیگر به آن صورت فرموده.

اگر در یک کتاب به این صورت نوشته شده، لا اقل در دویست کتاب دیگربه آن صورت نوشته شده است.

به هر حال آن شخص رساله ای در این زمینه تهیه کرد و آن را فرستادند به دار التقریب مصر.دار التقریب هم بی انصافی نکرد و همان کتاب را چاپ و پخش کرد چون مستندبود و نمی توانستند آن را رد کنند و بگویند چنین چیزی نیست، قابل رد کردن نبود.حالا اگر مرحوم آیه الله بروجردی می خواست مثل دیگران عمل کند، جار و جنجال و هیاهو راه می انداخت که اینها چه می گویند؟!می خواهندحقوق اهل بیت را از بین ببرند، این ها سوء نیت دارند و…

بنابراین آن روح اصلی امامت این است که اسلام که دینی است جامع و کلی و پرفروغ، آیا بیان آن همان مقداری است که در قرآن اصول و کلیاتش ذکر شده و در کلمات پیغمبراکرم – که خود اهل تسنن هم روایت کرده اند – توضیحاتش بیان گردیده است؟هر چه اسلام بود، همین بود؟البته نازل شدن اسلام بر پیغمبر تمام شد ولی آیا اسلام بیان شده همان بود؟، [تمام اسلام نازل شده بود؟]یا اینکه بعد از پیغمبر(صلی الله علیه و آله)اسلام نازل شده بر ایشان که هنوز خیلی از مسائل آن از باب اینکه باید حاجت پیش بیاید، زمان بگذرد و تدریجا بیان شود بیان نشده بود، نزد علی(علیه السلام)بود که ایشان می بایست برای مردم بیان کند. در این صورت همین حدیث «کتاب الله و عترتی » عصمت را هم بیان می کند زیرا پیغمبر می فرماید دین را از این دو منبع بگیرید.

همان طور که قرآن معصوم است یعنی در آن خطا وجود ندارد، آن دیگری هم معصوم است. محال است که پیغمبر به این قاطعیت بگوید بعداز من دین را از فلان شخص بگیرید ولی آن شخص برخی از سخنانش اشتباه باشد.

اینجاست که فرضیه شیعه با فرضیه اهل تسنن در مساله بیان و اخذ دین در اساس فرق می کند.آنها می گویند همان طور که با رفتن پیغمبر وحی منقطع شد، بیان واقعی دین یعنی آن بیانی که معصوم از خطا و اشتباه باشد هم تمام شد.هر چه از قرآن و احادیثی که از پیغمبر رسیده استنباط کردیم، همان است و دیگر چیزی نیست.

منع کتابت حدیث

جریانی را خود اینها به وجود آوردند که فرضیه شان را ضعیف کرد و آن این است که عمر کتابت حدیث پیغمبر را منع کرد و این یک واقعیت تاریخی است.ما اگر نخواهیم از زبان یک شیعه با بدبینی صحبت کنیم خودمان را می گذاریم به جای یک مستشرق اروپایی که نه شیعه است و نه سنی.اوخیلی هم بخواهد خوشبین باشد اینطور خواهد گفت که عمر از باب اینکه اصرار زیاد داشت که تنها مرجع، قرآن باشدو رفتن زیاد مردم دنبال حدیث سبب می شد که مراجعه شان به قرآن کم شود، جلوی کتابت حدیث را گرفت.این از قطعیات تاریخ است و فقط حرف ما شیعیان نیست.در زمان عمر جرئت نمی کردند حدیثی از پیغمبر بنویسند و بگویند این را پیغمبر گفته،یا بنشینند و روایت حدیث از پیغمبر کنند(البته نقل حدیث ممنوع نبود)، تا زمان عمر بن عبد العزیز که در سال ۹۹ هجری به خلافت رسید و در سنه ۱۰۱ هجری از دنیا رفت و دستور به تابت حدیث داد.تازه بعد از آنکه عمر بن عبد العزیزاین سنت عمری را بهم زد و گفت احادیث پیغمبر باید نوشته شود، افرادی که سینه به سینه چیزی از احادیث پیغمبرضبط داشتند آمدند و روایت کردند و نوشته شد.این جریان سبب شد که قسمتی از احادیث پیغمبر از میان برود.

می دانیم احکامی که در قرآن بیان شده خیلی مختصر و جزئی است و قرآن همه اش کلیات است.مثلاقرآن که اینهمه بر نماز اصرار دارد، درباره آن از «اقیموا الصلوه » و «ارکعواو اسجدوا» (رکوع کنید، سجود کنید)تجاوز نکرده و حتی توضیح نداده است که نماز را به چه شکلی باید خواند.همچنین درباره حج که این همه دستور دارد و پیغمبر(صلی الله علیه و آله)خودشان به آن دستورات عمل می کردند، در قرآن چیزی بیان نشده.سنت پیغمبرهم که عملا به این شکل درآمد.حالا اگر به این شکل هم در نیامده بود، پیغمبر(صلی الله علیه و آله)مگر چقدر فرصت پیدا کرد که حلال و حرام را بیان کند.در سیزده سال مکه مردمی که با وجود فشارها و تضییقات بسیار مسلمان شدند، شاید چهارصد نفر نمی شدند.در آن مضیقه ها ملاقات با رسول اکرم قاچاقی صورت می گرفت و یک عده هفتاد خانواری که شاید نصف یا بیشتر جمعیت مسلمانان را تشکیل می دادند به حبشه مهاجرت کردند. البته مدینه از این نظر فرصتی بود اما گرفتاری های پیغمبر در مدینه نیز زیاد بود.اگر رسول اکرم در همه این بیست و سه سال مثل یک معلم می بود که فقط می رفت سر کلاس و به مردم تعلیم می داد شاید وافی نبود برای اینکه همه آنچه را که اسلام دارد بیان کند، تا چه رسد با این تاریخ موجود، خصوصا که اسلام در تمام شؤون زندگی بشر حکم دارد.

استفاده از قیاس

نتیجه این حرفی که اهل تسنن گفته اند این شد که عملا نارسایی هایی در احکام اسلام مشاهده کردند.مساله ای پیش می آمد، می دیدند در قرآن حکم این مساله بیان نشده است.به سنت(آن مقدار نقل هایی که دارند)مراجعه می کردند، می دیدند هیچ حکمی درباره آن وجود ندارد.بی حکم هم که نمی تواند باشد، چه کار باید کرد؟گفتند «قیاس » .قیاس یعنی ما بر اساس مشابهت میان مواردی که درباره آنها حکمی در قرآن یا سنت موجود است و مساله مورد نظر، حکم کنیم بگوییم در فلان جا این طور گفته، اینجا هم که بی شباهت به آنجانیست، همان حکم را دارد.شاید در آنجا که پیغمبر(صلی الله علیه و آله)فلان دستور را داده به این مناط و علت و فلسفه بوده، این فلسفه در اینجاهم وجود دارد، پس اینجا هم آنطور می گوییم.بر اساس «شاید» است.بعلاوه آنجا که سنت نارسا بود، یکی و دو تا نبود.دنیای اسلام مخصوصا در زمان عباسیان توسعه پیدا کرد و کشورهای مختلف فتح شد و احتیاجات، مرتب مساله می آفرید.نگاه می کردند به کتاب و سنت، می دیدند حکم این مسائل وجود ندارد.مرتب قیاس می کردند.دو فرقه شدند، یک فرقه منکر قیاس شدند نظیر احمد بن حنبل و مالک ابن انس(که می گویند در تمام عمرش فقط در دو مساله قیاس کرد)، فرقه دیگر جلوس قیاس را باز گذاشتند رفت تا آسمان هفتم، مثل ابو حنیفه.ابو حنیفه می گفت این سنتهایی که از پیغمبر رسیده اصلا قابل اعتماد نیست که واقعا پیغمبر گفته باشد.می گویند گفته است فقط پانزده حدیث بر من ثابت است که پیغمبر فرموده،بقیه ثابت نیست.در بقیه قیاس می کرد.شافعی موضعی بینابین داشت، در بعضی موارد به احادیث اعتماد می کرد ودر بعضی دیگر قیاس می نمود.یک فقه شلم شوربای عجیبی به وجود آمد.

می گویند ابو حنیفه چون اصلا ایرانی بود و ذهن ایرانی ها بیشتر به مسائل عقلی توجه داردو نیز در عراق سکونت داشت و از اهل حدیث که مرکزشان مدینه بود دور بود، خیلی قیاس بود، می نشست و باخیال خودش قیاس درست می کرد.حتی اهل تسنن هم نوشته اند که روزی رفت به سلمانی، ریشش جو گندمی بود و هنوز موی سفیدش زیاد نبود.به سلمانی گفت این موهای سفید را بکن.می خواست از ریشه در بیاورد که اصلا در نیاید.سلمانی گفت اتفاقاخاصیت موی سفید این است که اگر بکنی بیشتر در می آید.گفت پس موهای سیاه را بکن.این، قیاس است.قیاس گرفت: اگر این درست باشد که چنانچه موی سفید را بکنی بیشتر در می آید، پس موهای سیاه را بکن که بیشتر در بیایند.در صورتی که اگر چنین قاعده ای باشد، فقط در موی سفیداست و دیگر در موی سیاه جاری نیست.در فقه هم همین طور عمل می کرد.

قیاس از نظر شیعه

وقتی ما به روایات شیعه مراجعه می کنیم می بینیم ریشه این مطلب را از اینجا می زنند که اصلاریشه این فکر، خطا و اشتباه است که کتاب و سنت وافی نیست.

مساله رجوع به قیاس از اینجا ناشی می شود که می گویند کتاب و سنت برای بیان احکام وافی نیست، چون وافی نیست، برویم دنبال قیاس.نه، آنقدر از پیغمبر به طورمستقیم یا غیر مستقیم به وسیله اوصیای ایشان سنت رسیده است که با مراجعه به کلیات این سنت، نیازی به قیاس نیست.این است روح امامت از نظر دینی.اسلام فقط یک مسلک نیست که بعد از آنکه مبتکر آن مسلک ایدئولوژی اش را پدیدآورد بگوید حالا این مکتب برای اجرا حکومت می خواهد، حکومت را چکار کند. اسلام یک دین است.وضع یک دین آنهم دینی مانند اسلام را باید در نظر گرفت.

باوجود معصوم جای انتخاب نیست

مساله امامت از جنبه زعامت و حکومت این است که حالا که بعد از پیغمبر مانند زمان ایشان معصوم وجود دارد و پیغمبر وصیی برای خود معین کرده است که او در سطح افراد دیگر نیست و از نظر صلاحیت مثل خود پیغمبر استثنائی است، دیگر جای انتخاب و شورا و این حرفها نیست.همان طور که در زمان پیغمبر نمی گفتند که پیغمبر فقط پیام آور است و وحی به او نازل می شود، تکلیف حکومت با شوراست و مردم بیایند رای بدهند که آیا خود پیغمبر را حاکم قرار دهیم یا شخص دیگر را، بلکه اینطور فکر می کردند که با وجود پیغمبر، این بشر فوق بشر که در مرحله ای است که با عالم وحی اتصال دارد، اصلا این مساله مطرح نیست، بعد از ایشان نیز جای این سخنان نیست، زیرا پیغمبر(صلی الله علیه و آله)اوصیای دوازده گانه ای داشته است که اینها باید در طول دو سه قرن پایه اسلام را محکم کنند و اسلام از یک منبع صاف و خطا ناپذیری بیان شود.با وجود چنین کسانی برای بیان احکام اسلامی، دیگر جای انتخاب و شورا و این حرفها نیست.آیا ما شخص معصوم از خطا و عالم به تمام معنا داشته باشیم که حتی امکان اشتباه هم برایش وجود ندارد و با این حال برویم شخص دیگری را به جای او انتخاب کنیم؟! گذشته از اینکه چون علی(علیه السلام)به مقام امامت – به این معنی که عرض می کنم – تعیین شده است قهرا مقام زعامت دنیوی هم شان او خواهد بود، پیغمبر برای همین مقام هم تصریح کرده است.اما پیغمبر که علی را برای این مقام تصریح کرده به خاطر این است که علی(علیه السلام)آن مقام دیگر را واجد است.بنابراین در زمان غیبت امام زمان(علیه السلام)که دیگر مساله امام معصوم حاضری که مبسوط الید باشد مطرح نیست، یا اگر فرضا حوادث صدر اسلام پیش نمی آمدو امیر المؤمنین خلیفه می شد و بعد امام حسن و بعد امام حسین تا زمان حضرت حجت و موجبی هم برای غیبت پیش نمی آمد، بعد که امام معصومی در میان مردم نبود، مساله حکومت مساله دیگری می شد و آنوقت باید گفت تکلیف مساله حکومت چیست؟آیا حاکم حتما باید فقیه جامع الشرایط باشد یا چنین چیزی لازم نیست؟آیا حاکم را مردم انتخاب کنند؟و…

بنابراین ما نباید مساله امامت را از اول به صورت یک مساله خیلی ساده دنیاوی یعنی حکومت مطرح کنیم بعد بگوییم آیا از نظر اسلام حکومت، استبدادی و تنصیصی است یا[انتخابی]؟و سپس بگوییم چطور شده که شیعه می گوید حکومت باید اینچنین باشد؟نه، مساله به این شکل مطرح نیست.در شیعه امامت مطرح است.یک شان امام حکومت است و البته با وجود امام معصوم جای حکومت کردن کس دیگری نیست همین طور که با وجود پیغمبر اکرم جای حکومت کردن کس دیگری نیست، و پیغمبر اکرم علی(علیه السلام)را برای امامت تعیین کرده است که لازمه امامت حکومت کردن هم هست و گذشته از این، در مواقعی به خود حکومت هم تصریح کرده ولی بر مبنای اینکه امام بعد از من اوست.

۱٫صحیح مسلم، جزء هفتم، ص ۱۲۲٫

منبع : مجموعه آثار جلد ۴ , مطهری، مرتضی؛صص ۸۶۱-۸۶۵

معرفی اجمالی شیعه

 شیعه در لغت به معنی پیروان و یاران و تابعان شخص معینی است و چون شیعیان به لایت حضرت علی بن ابی طالب(علیه السلام) و به پیروی از مکتب روحانی آن حضرت اعتقاد داشتند از این جهت ایشان را شیعه علی(علیه السلام) یعنی پیروان علی(علیه السلام) گفته اند، که بعدها در اثر کثرت استعمال مضاف الیه علی(علیه السلام) را از آخر آن حذف کردند و معروف به شیعه شدند.

پیش از این که از اختلاف شیعه و مخالفان اموی ایشان بعد از قتل عثمان سخن گوئیم، بهتر است به عقب برویم و اختلاف بین بنی هاشم و بنی عبد شمس را در روزگار جاهلیت جستجو نمائیم.

چنان که می دانیم نفوذ و سلطه قریش بر مکّه و خانه کعبه از زمان قصی بن کلاب نیای بزرگ رسول خدا آغاز می شود. قصی قبیله قریش را در مکّه و پیرامون کعبه جای داد و برای آنان انجمنی به نام دار الندوه ساخت و منصب کلیدداری و سقایت و رفادت (آب دادن و پذیرایی از زائران) را به عهده گرفت، تا این که نوبت به هاشم بن عبد مناف نواده او رسید. هاشم با وجود آن که از برادرش عبد شمس خردسال تر بود ولی چون توانگر و بخشنده بود و برادرش عبد شمس غالبا به سفر می رفت فرصت آن را یافت که مناصب سقایت و رفادت و کلیدداری کعبه و ولایت بر قریش را بخود اختصاص دهد.

برادرش عبد شمس به گمنامی درگذشت، امّا پسر او امیه بن عبد شمس از عموی خود هاشم اطاعت ننمود و دعوی ریاست بر قریش کرد. اختلاف در میان آن دو بالا گرفت و کار به داوری کاهنی خزاعی انجامید. وی امیه را محکوم ساخت و حق را به جانب هاشم داد، در نتیجه این داوری امیه ناگزیر شد که مدت ده سال از مکّه تبعید شود و به شام رود. این نخستین دشمنی بین خاندان عبد مناف بود که حاصل آن منتهی به کینه دیرینه و اختلاف بین بنی هاشم و بنی عبدمناف گردید. این دشمنی تا زمان بعثت رسول خدا ادامه داشت.

به قول مقریزی: هاشم و عبد شمس دو پسر توامان (دوقلو) بودند و عبد شمس پیش از هاشم سر از زهدان مادر درآورد در حالی که انگشت یکی از آن دو به پیشانی دیگری چسبیده بود. برای آن که آن دو بچه توامان را از یکدیگر جدا کنند شمشیر کشیده و انگشت یکی را از پیشانی دیگری جدا کردند. از آن روز عرب درباره آنان تطیّر زده و گفتند: جنگ و ستیز در بین فرزندان آن دو تا ابد ادامه دارد.

چون رسول خدا به پیغمبری مبعوث شد، ابو سفیان بن حرب بن امیه بن عبد شمس که در آن هنگام از بزرگان قریش به شمار می رفت و پس از درگذشت جناب ابوطالب ریاست آن طایفه را بر عهده داشت تا آن جا که توانست با رسول خدا دشمنی ورزید و چون طالع حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) را بلند یافت و آینده سیاسی او را درخشان دید، عباس بن عبد المطلب عموی آن حضرت را وسیله قرار داد و به خاطر دنیا و نه دین، قبول اسلام کرد تا بتواند برای خود و فرزندانش در دستگاه محمدی مقام و منصب جدیدی پیدا کند.

گویند: در زمان خلافت عثمان، روزی وی از مسجد به سرای خود می شد و بنی امیه در گرد او بودند. ابو سفیان در آمد و گفت: «یا بنی امیه تلقفوها تلقف الکره فوالذی یحلف به ابوسفیان ما من عذاب و لا حساب و لا جنه و لا نار و لا بعث و لا قیامه. » یعنی: ای بنی امیه (منظور عثمان و خویشاوندان اوست) این پادشاهی را چون گوی در دست گیرید و به یکدیگر دهید، سوگند به کسی که ابوسفیان به او قسم می خورد عذاب و حساب و بهشت و دوزخ و آتش و رستاخیز و قیامتی نیست.

چنان که می دانیم با حیله هایی که بنی امیه بکار بردند پس از حضرت علی(علیه السلام) خلافت به معاویه بن ابوسفیان رسید و امویان بنی عبد شمس انتقام خود را از بنی هاشم گرفتند.

هنگامی که معاویه در می گذشت به پسرش یزید وصیت کرد که بکوشد بنی امیه و آل بنی عبد شمس را بر آل ابوتراب یعنی علی بن ابی طالب(علیه السلام) مقدم دارد.

زمانی که سر مبارک حضرت حسین بن علی(علیه السلام) را به مجلس یزید در دمشق بردند او به سر بی تن آن حضرت نگریسته و این ابیات را بخواند:

لیت اشیاخی ببدر شهدوا

وقعه الخزرج من وقع الاسل

لست من عتبه ان لم انتقم

من بنی احمد ما کان فعل

لعبت هاشم بالملک

فلاخبر جاء و لا وحی نزل

کاش بزرگان قریش که در بدر (واقعه خزرج) به شمشیر محمدی شهید شدند در اینجا حاضر بودند (و این سر بی تن حسین بن علی هاشمی را می دیدند)، من از خاندان عتبه بن ربیعه بن عبد شمس نباشم اگر انتقام آنان را از فرزندان احمد نگیرم. (باید دانست که عتبه بن ربیعه بن عبد شمس از بنی امیه و کفار قریش بود که در سال دوم هجری در جنگ بدر کشته شد. )

هاشم با پادشاهی و ملک بازی کرد حال آن که نه خبری رسیده است و نه وحی نازل شده است.

مقریزی گوید: چون خلافت به عثمان بن عفان بن ابوالعاص بن امیه رسید ابو سفیان سخت شادمان شد و بر سر قبر حمزه بن عبدالمطلب عموی رسول خدا و نخستین شهید اسلام رفت و پای بر آن کوفت و گفت: «بیهوده با ما جنگیدی و خود را به کشتن دادی، دیدی سرانجام فرمانروایی به بنی امیه رسید!»

همین اختلاف دیرین بین بنی هاشم و بنی امیه بود که پس از قتل عثمان موجب تجاوز معاویه به ابوسفیان به حق مسلم علی(علیه السلام) در خلافت گردید که به عکس العمل منطقی و حقانی به نام مذهب شیعه انجامید.

حدیث غدیر: بنا بر سیره ابن هشام و تاریخ طبری، در اواخر ذیقعده سال دهم هجری رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) با زنان و یاران و کسان خود به زیارت کعبه رفت و چون این سفر در آخرین سال زندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) روی داد، آن را «حجه الوداع » خوانده اند. حضرت علی(علیه السلام) در این هنگام از یک ماموریت جنگی فرا رسیده بود. کسی را به جای خود بر لشکریان گمارد و به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پیوست. لشکریان که با وی از یمن آمده بودند، غیبت آن حضرت را مغتنم داشته و از غنائم جنگی چند دستی جامعه برداشته و بی اجازت آن حضرت بر تن کردند.

پس از ادای مراسم حج حضرت علی(علیه السلام) بازگشت، چون لشکریان را در آن حال دید برآشفت و به گمارده خود گفت: چرا این جامه ها را پوشیده اند؟

وی گفت: برای آن جامه ها را به او پوشانیدم تا آراسته باشند.

حضرت علی(علیه السلام) گفت: جامه ها را برکنند تا آنها را بین مستحقان واقعی قسمت کنند.

لشکریان او سخت برنجیدند و شکایت پیش رسول خدا بردند. پیغمبر برای فرونشاندن این فتنه برخاست و فرمود:

«ایها الناس لا تشکوا علیا فو اللّه انه لا خشن فی ذات اللّه او فی سبیل اللّه من یشکی. »

یعنی ای مردم از علی(علیه السلام) شکوه نکنید، به خدا سوگند وی در امری که مربوط به خدا باشد سخت گیرتر از آنست که از او گله توان کرد.

پس از مراسم حج رسول خدا با لشکریان خود به مدینه بازگشت و در هجدهم ذیحجه همان سال در راه آبگیری به نام غدیرخم که نزدیک محلی به نام جحفه بود رسید. مسلمانان با رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) از ستوران خود فرود آمدند تا چندی بیاسایند.

در اخبار شیعه آمده که آیه

«یا ایّها الرّسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لّم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه یعصمک من النّاس. . . » مائده/۶۷٫

یعنی ای پیغمبر برسان آنچه را بر تو از رسول پروردگار نازل شده و اگر چنین نکنی پیغام خدایت نرسانیده باشی، خداوند ترا از مردم نگاه می دارد، نازل شد.

سپس پیغمبر بر منبری از جهاز شتر بالا رفت و علی را با خود بالا برد و پس از خواندن خطبه ای که محدثان عامّه و خاصه آن را خطبه «حجه الوداع » گویند، دست حضرت علی(علیه السلام) گرفت و فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. » یعنی هر که من سرور اویم علی(علیه السلام) سرور اوست، خدایا دوست بدار دوستش را و دشمن بدار دشمن او را. . .

همه مورّخان عامه و خاصه این حدیث را نقل کرده اند، منتهی مورخان عامه آن را مربوط به نارضایی لشکریان حضرت علی(علیه السلام) از او می دانند ولی محدّثان خاصّه بنابه آیه

«. . . الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا. . . » مائده/۳٫

یعنی امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را بر شما پسندیدم، حدیث غدیر را دلیل جانشینی علی(علیه السلام) می دانند. (۱)

مقارن رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) هنگامی که علی(علیه السلام) و ابن عباس مشغول غسل دادن جسد و کفن و دفن آن حضرت بودند. انصار یا مسلمانان مدینه در زیر سقفی که آن را «سقیفه بنی ساعده » می گفتند گردآمدند و خواستار امارت سعد بن عباده خزرجی شدند، سپس ابوبکر و عمر با ابوعبیده جراح و گروهی از مهاجران به «سقیفه » رفتند.

ابوبکر برخاست و گفت: ای انصار همین مهاجران بودند که پیش از شما به دین اسلام درآمدند و برای فرونشاندن اختلاف این حدیث را از پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرد که فرمود: «الائمه من قریش » یا «الخلیفه من قریش » یعنی امامان و جانشین رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) باید از قریش باشند.

بر اثر حسن عقیدتی که مهاجر و انصار به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) داشتند بدون آن که در صحت و سقم این سخن تحقیقی کرده باشند آن را پذیرفتند و ابوبکر را که پدر زن رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بود به خلافت برداشتند.

در این هنگام مسلمانان به چهار دسته شده بودند، گروهی کثیر طرفدار بیعت با ابوبکر بودند، دسته ای از انصار از امارت سعد بن عباده حمایت می کردند و عدّه ای قلیل از بنی هاشم و انصار طرفدار خلافت علی(علیه السلام) بودند و گروه چهارم عثمان و بنی امیه بودند که هنوز در امر خلافت تردید داشتند و نمی دانستند که به کدام دسته روی آورند.

بنی هاشم و چند تن از انصار در خانه علی(علیه السلام) و فاطمه(س) جمع شدند و از بیعت با ابوبکر خودداری کردند و می خواستند علی(علیه السلام) را به امامت برگزینند.

به قول ابن قتیبه: حضرت علی(علیه السلام) به نزد ابوبکر آمد و گفت که: من به این امر از شما سزاوارترم و بر شماست که با من بیعت کنید و در این مورد به من ستم روا داشته اید.

ابوبکر گفت: ای علی(علیه السلام) تو هیچگاه از خلافت دور نیستی و نوبت تو فرا خواهد رسید.

حضرت علی(علیه السلام) از بیم شکاف در بین مسلمانان قصد بیعت داشت ولی حضرت فاطمه(س) او را از این کار مانع می شد و تا آن حضرت در حیات بود با ابوبکر بیعت نکرد و پس از رحلت حضرت فاطمه(س) برای این که اختلافی در میان مسلمانان روی ندهد با ابوبکر بیعت کرد. (۲)

دلایل امامت علی(علیه السلام): شیعه امامیه به روایات متواتر به حدیث غدیر و نص جلی پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره جانشینی علی(علیه السلام) استناد کنند و این آیات را دلیل ولایت آن حضرت دانند:

«انّما ولیّکم اللّه و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزّکوه و هم راکعون. » مائده / ۵۵٫

«. . . الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا. . . » مائده/۳٫

«یا ایّها الرّسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه یعصمک من النّاس. . . » مائده/۶۷٫

«و ان تظاهرا علیه فانّ اللّه هو مولیه و جبریل و صالح المؤمنین. . . » تحریم / ۴٫

دیگر آیه مباهله است:

«. . . تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثمّ نبتهل فنجعل لعنت اللّه علی الکاذبین. » آل عمران / ۶۱٫

گویند مقصود همه این آیات ولایت حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) است.

همچنین به احادیثی از این قبیل استناد جویند: انت الخلیفه من بعدی و انت وصیّی و قاضی دینی.

انت منّی بمنزله هارون من موسی الاّ انه لا نبی بعدی.

انا مدینه العلم و علی بابها.

انّ علیا منی و انا منه و هو ولیّ کل مؤمن بعدی، مثل اهل بیتی کمثل سفینه نوح من رکبها نجی و من تخلف عنها غرق.

اهل سنت و جماعت بدون این که حق خلافت را از خلفای سه گانه پیش علی(علیه السلام) سلب کنند، علی(علیه السلام) را مردی صاحب فضیلت و معرفت و از حیث تقوی برتر از دیگر اصحاب می دانند. (۳)

اهل سنت و جماعت به دنبال نام صحابه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و سه خلیفه اوّل عبارت رضی اللّه عنه، یعنی خداوند از او راضی باشد، ذکر کنند و تنها در مورد حضرت علی بن ابیطالب(علیه السلام) از جهت فضل و علوّ مقامی که دارد به مناسبت آن که در جاهلیت کودک بوده و مانند دیگر اصحاب بت نپرستیده است و روی بر بتان نمالیده از این جهت برای وی عبارت کرّم اللّه وجهه یعنی خداوند رویش را درخشان سازد و قدر و منزلتش را بیفزاید بکار برند.

پس از قتل عثمان سرانجام مسلمانان حضرت علی(علیه السلام) را به خلافت برداشتند و با او بیعت کردند (ذیحجه سال ۳۵ ه. ).

حضرت علی(علیه السلام) زیربار خلافت نمی رفت، ولی او را بدینکار ناگزیر ساختند و مشکلات بسیاری برایش ایجاد کردند.

چنان که می دانید پس از مدت کوتاهی حضرت علی(علیه السلام) با زبیر و طلحه که در بصره بر او شوریده بودند به جنگ برخاست و چون عایشه در این جنگ با ایشان همراه بود و بر اشتری سوار گشته بود، آن جنگ را «جنگ جمل » گفتند. این جنگ در جمادی الاخر سال ۳۶ هجری به شکست طلحه و زبیر انجامید.

پس از آن معاویه سر به شورش آورد و در محلی به نام «صفین » جنگی بین او و حضرت علی(علیه السلام) روی داد (ذیحجه سال ۳۶ ه. )، سرانجام در رمضان سال ۳۷ به داوری عمرو بن عاص و ابو موسی اشعری خاتمه یافت.

سپس خوارج بر او شوریدند و پس از شکستهای پی در پی سرانجام یکی از ایشان به نام عبد الرحمن بن ملجم آن حضرت را در سر نماز در نوزدهم رمضان سال ۴۰ هجری با شمشیر زهرآگین ضربت زد و آن حضرت در ۲۱ همان ماه از آن زخم به شهادت رسید.

پس از رحلت آن حضرت شیعیان کوفه با حسن بن علی(علیه السلام) بیعت کرده ولی در عهد خود وفادار نماندند چنان که آن حضرت ناچار شد با معاویه صلح کند و او بدون مصلحت دید و شورای مسلمانان به این امر خطیر، خود را به عنف و زور بر مسند خلافت نشانید و خلافت را در خاندان خود موروثی کرد.

معاویه بر خلاف قرارداد صلحی که با حسن بن علی(علیه السلام) بسته بود پس از نشستن بر مسند خلافت، دستور داد علی(علیه السلام) را بر سر منابر دشنام دهند و برای توهین به وی او را با کینه ابوتراب سبّ می کردند غافل از این که این کنیه را رسول خدا به آن حضرت داده بود.

در این زمان بنی امیه و معاویه بن ابوسفیان انتقام دو صد ساله خود را از بنی هاشم گرفتند.

معاویه دستور داد: هر کس دوستدار علی(علیه السلام) باشد نامش را از دیوان عطا و بیت المال حذف کنند و او را مورد شکنجه و آزار قرار دهند.

از مظالم بنی امیه بر شیعه آن بود که چون عبید اللّه بن زیاد بر مسلم بن عقیل ست یافت هر که را که گمان می کرد از شیعیان و هواخواهان علی(علیه السلام) است او را به زندان می افکندند چنان که دوازده هزار تن از شیعیان در زندان او بودند.

شهادت حسین(علیه السلام): پس از معاویه پسرش یزید خلافت یافت. وی جوانی فاسق و فاجر بود و مسلمانان از خلافت آن جوان هوسباز راضی نبودند، از این جهت مردم کوفه که بیشتر شیعه و پیرو علی(علیه السلام) بودند در نامه هایی به حسین بن علی(علیه السلام) نوشته او را از مدینه به کوفه طلب کردند و به آن حضرت وعده یاری دادند.

حضرت پسر عم خود مسلم بن عقیل را برای تحقیق به کوفه فرستاد. مسلم در آغاز پیشرفت زیادی داشت و گروه زیادی با او بیعت کردند، امّا بزودی یزید عبیداللّه را که والی بصره بود به کوفه گسیل داشت. عبیداللّه با حیله و تزویر مسلم بن عقیل و هانی بن عروه حامی او را بکشت.

امام حسین(علیه السلام) بر اثر نامه هایی که قبلا مسلم به او نوشته بود با اهل و عیال خود از مدینه بیرون آمد و پس از زیارت کعبه به کوفه رهسپار شد و چون آلات و عدتی نداشت با هفتاد و دو تن از فرزندان و نزدیکانش به شهادت رسید.

این واقعه غم انگیز در نزدیکی بابل قدیم در کربلا (۴) نزدیک رود فرات واقع شد. دهم محرم ۶۱ هجری مطابق با دهم اکتبر سال ۶۸۰ میلادی و هجدهم مهرماه ۵۸ شمسی. به قول الفخری: «محققا فاجعه ای ننگین تر از شهادت امام حسین(علیه السلام) در اسلام روی نداده است. » این واقعه دردناک موجب عکس العمل مثبتی در تقویت شیعه و جاودانی آن مذهب گردید.

بعد از شهادت حضرت حسین بن علی(علیه السلام) مردم کوفه سخت اندوهگین شدند و از یاری نکردن به آن حضرت پشیمان شده و توبه کردند و خود را توّابین خواندند و با پیشوایی سلیمان بن صرد خزاعی قیام کردند.

سلیمان بن صرد (۲۸ – ۶۵ ه. ) از اصحاب پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و علی(علیه السلام) بود با یاران خود خلع مروان بن حکم را خواستار شدند. مروان عبید اللّه بن زیاد را به جنگ ایشان فرستاد و با کشته شدن سلیمان شورش کوفیان فرونشست (۶۵ ه. ).

بعد از شکست قیام توّابین، مختار بن ابو عبید ثقفی هواخواهان علی(علیه السلام) را در کوفه گرد کرد و به خونخواهی برخاست (۶۶ ه. )، سپس قاتلان و کسانی را که در کشتن امام حسین(علیه السلام) دست داشتند دستگیر کرده همه را بکشت و سرانجام خود وی در ۶۸ هجری از مصعب بن زبیر شکست خورد در مذار میان واسط و بصره به قتل رسید و از لشکریان او قریب هفت هزار تن اسیر شدند که اغلب ایشان ایرانی بودند و همه از دم تیغ لشکر مصعب گذشتند.

مختار برای پیشرفت کار خود نخست شیعیان را دعوت به پیشوایی علی بن حسین (علیه السلام) (زین العابدین) و سپس محمد بن حنفیه برادر امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) نمود و پیروان او را «حنفیه » یا «کیسانیه » گویند. کیسانیه.

بزرگترین قیام پس از شهادت حسین بن علی(علیه السلام)، قیام زید بن علی بن الحسین بود. وی در سال ۱۲۲ هجری بر عامل عبد الملک بن مروان در کوفه خروج کرد و در آن واقعه به شهادت رسید. زیدیه.

زیدیه بر خلاف امامیه که قائل به «نص جلی » درباره خلافت حضرت علی(علیه السلام) هستند، قایل به «نص خفی » شدند و گفتند: نصی را که پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) درباره علی(علیه السلام) کرد «نص خفی » یا تعیین پنهان است و آن حضرت بنابر مصالحی راز امام علی(علیه السلام) را به بعضی از پیروانش فرموده است، از این جهت بر خلاف شیعه امامیه، خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را شرعی دانند.

بعد از زید فرزندان و نوادگان او یکی پس از دیگری بر علیه امویان قیام کردند تا تنی چند از ایشان به گیلان و مازندران گریخته و در پناه کوه های بلند آن سرزمین حکومت هایی برای خود تشکیل دادند که آنان را علویان گیلان و طبرستان خوانند.

شیعه جعفری: تا زمان حضرت امام محمد باقر(علیه السلام) و فرزند ارجمند او امام جعفر صادق(علیه السلام)، شیعیان بیشتر جنبه سیاسی (۵) داشت و پیروان خلافت حضرت علی(علیه السلام) و فرزندانش را شیعیان علی(علیه السلام) می گفتند، ولی از زمان این امامین همامین شیعه جنبه مذهبی پیدا کرد و در مقابل سنت و جماعت قرار گرفت.

در مجلس درس آن دو امام بسیاری از روات حدیث و بزرگان تلمذ می کردند و بر اثر درک محضر آن دو امام چهارصد رساله در شرایع اسلام نگاشته شد که آنها را «اصول اربعمائه » یعنی ریشه های چهارصد گانه نامیدند.

از آن زمان تا سال ۳۰۰ هجری که تقریبا دویست سال باشد، شیعیانی که از ائمه دور و یا بواسطه غیبت صغری از امام غایب مهجور بودند به این چهارصد رساله که هر کدام محتوی بابی از ابواب «فقه شیعه » بود عمل می کردند.

به قول شیخ مفید (در گذشته در ۴۱۳ ه. )، محدثان امامیه از زمان حضرت علی(علیه السلام) تا عهد امام حسن عسگری(علیه السلام)، چهارصد کتاب تالیف کرده بود و آنها را «اصول » می خواندند تا این که در حدود سال ۳۰۰ هجری، ثقه الاسلام محمد بن یعقوب کلینی (در گذشته در ۳۲۸ ه. ) بر مسند فقاهت نشست و با کمال دقت در مدت بیست سال توانست آن چهارصد رساله اصل را جمع نموده و در پنج مجلد یکی در اصول و سه در فروع دین و یکی مواعظ تبویت نماید و هر یک را در چند کتاب و چند باب ترتیب دهد و آن را «الکافی » نام نهاد. جمله اخبار کافی بالغ بر ۱۶۱۹۹ حدیث است و جمله کتب آن سی و دو جلد است.

پس از کلینی، ابو جعفر محمد بن علی بن بابویه قمی (در گذشته در سال ۳۸۱ ه. ) معروف به شیخ صدوق بر اساس همان رسائل چهارصد گانه کتب «من لا یحضره الفقیه » را تالیف کرد که جمله اخبار آن بالغ بر ۵۹۶۳ حدیث است.

پس از شیخ صدوق به فاصله چند سال شیخ ابو جعفر محمد بن حسن طوسی (۳۸۵ – ۴۶۰ ه. ) ظهور کرد و بر اساس همین اصول چهارصد گانه دو کتاب معروف «الاستبصار فی ما اختلف من الاخبار» و «تهذیب الاحکام » را تالیف کرد.

شیعه در مسائل اختلافی فقهی خود بر اساس حدیث «خذ ما خالف العامه و فیه الرشاد» حدیث و رایی را که بر خلاف عامه یعنی اهل سنت و جماعت باشد اختیار (۶) کرده اند و از این جهت موجودیت و شخصیتی در برابر آن طایفه برای خویش ایجاد نموده اند.

فقه جعفری منسوب به ششمین امام شیعه حضرت امام جعفر صادق(علیه السلام) است. چون روزگار زندگی آن حضرت مصادف آخرین دوره بنی امیه و اوایل بنی عباس بود و به سبب اختلاف، کمتر مزاحم «شیعه امامیه » می شدند، مضافا بر این که عمر امام جعفر صادق(علیه السلام) از دیگر ائمه طولانی تر بود و آن حضرت موفق شد نظم و ترتیبی به شیعه بدهد و فقه شیعه را ترتیب دهد.

بیشتر احادیث فقهی شیعه از آن حضرت روایت شده و بدین جهت فقه شیعه را فقه جعفری گفته اند و مذهب شیعه را مذهب «جعفری » نام نهادند. جعفریه.

در امر نکاح «زیدیه » بیش از چهار زن مانند دیگر اهل سنت و جماعت اختیار نمی کنند ولی شیعه امامیه بر اساس ازدواج «متعه » به شرط استطاعت مالی و جسمی هر قدر که بخواهند می توانند زن اختیار کنند.

یکی از اعتقادات اکثر شیعه انتظار ظهور مهدی آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) است. هر کدام از فرق شیعه بنا به اختلافاتی که میان خود دارند آخرین امام فرقه خود را مهدی دانند که در آخر الزمان ظهور کرده و گیتی را پس از پر شدن از ظلم و جور پر از عدل و داد می فرماید.

غیر از فرق بسیار کم اهمیتی که در شیعه وجود دارد چهار فرقه از میان آن فرق مهمترند و عبارتند از: زیدیه – امامیه – اسماعیلیه – غلاه هستند. به فرق مزبور.

کلام شیعه بر «امامت » استوارست و این طایفه آن را بر پنج اصل بنیاد نهادند:اول «قاعده لطف » و وجوب عقلی نصب امام. گویند: امامت امری الهی است و به همان دلیل که بر خداوند عقلا لازم است که برای هدایت بندگان خود برایشان پیغمبری بفرستد باید پس از درگذشت پیغمبرش نیز امامی برایشان نصب کند که احکام دین او را به طریقی صحیح اجرا فرماید و از افتادن مردم در گمراهی جلوگیری کند. وجود امام «لطف الهی » بر مردم است و خداوند باید چنین لطفی را درباره ایشان برقرار سازد.

دیگر این که امام باید «معصوم » باشد زیرا مجری امر الهی و برگزیده پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) اوست.

دیگر این که امام باید «افضل » و برتر از مردم باشد و اگر کمتر از دیگران باشد مقدم داشتن کسی که فضلش کمتر است بر کسی که فضلش بیشتر است قبیح خواهد بود از این جهت حضرت علی(علیه السلام) از خلفای ثلاثه افضل و اعلم بود.

دیگر این که امام باید از طریق «نصّ » معین شود و چون امام معصوم از گناه ست بر خداوند واجب است که چنین شخصی را از راه نصّ بر مردم بنمایاند.

دیگر این که پس از حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) امام بلا فصل امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) است.

چنانکه درباره فرقه «ادریسیه » گفتیم ادریسیه، اولین دولت مستقل شیعه علوی را ادریس بن عبد اللّه حسنی در سال ۱۷۲ در مراکش تاسیس کرد. پس از آن در قرن سوم دولتی «زیدی » به زعامت قاسم بن ابراهیم بن طباطبا الرسی (در گذشته در ۲۴۶ ه. ) در یمن بنیاد نهاده شد و در زمان نواده او یحیی بن الحسین در سال ۲۸۸ تاسیس گردید و پیش از آن یعنی در سال ۲۵۰ هجری دولتی زیدی در کنار دریای خزر تاسیس شد.

در سال ۲۶۸ هجری نخستین دعوت مسلح اسماعیلیه به دست یکی از دعاه آن فرقه به نام حسین بن حوشب که در اصل ایرانی بود در یمن پدید آمد.

در سال ۳۰۳ هجری عبید اللّه المهدی سلسله «فاطمیان » مصر را در مهدیه در جزیره الخلفا در تونس تاسیس کرد و سپس فاطمیان مصر را تسخیر کرده و قاهره را ایتخت ساختند.

در سال ۳۱۷ ه. آل حمدان که از شیعه به شمار می رفتند در موصل و حلب سلطنت داشتند.

معز الدوله دیلمی که از شیعیان اثنی عشری بود و در سال ۳۳۴ بغداد را تسخیر کرد و حکومتی شیعی در ایران و عراق بنا نهاد.

چون طغرل بیک سلجوقی که از ترکان سنی مذهب بود در سال ۴۴۷ به بغداد رفت و بساط حکومت شیعه را برچید و دولت شیعه اثنی عشریه آل بویه بر افتاد.

در اواخر قرن سوم هجری طرفداران حمدان قرمط از طرف رئیس فرقه پنهانی خود که صاحب الظهور نامیده می شد و محل اقامتش مجهول بود دولتی در بحرین که مرکز آن الاحساء بود تاسیس کردند (سال ۲۸۳ ه. ).

در زمان خلافت المستنصر فاطمی از کسانی که به دین اسماعیلی در آمدند مردی به نام حسن صباح از مردم ری بود. وی در سال ۴۷۳ ه. به دعوت مردم ایران به مذهب نزاریه اسماعیلی پرداخت و در سال ۴۸۷ ه. بر قلعه الموت در نزدیکی قزوین دست یافت و دولت نزاری اسماعیلی را در قلاع آن طایفه که از خراسان تا شام امتداد داشت تاسیس کرد. دعوت حسن صباح را به مذهب اسماعیلی «دعوت جدید» خواندند.

دولت نزاری اسماعیلیه در زمان رکن الدین خورشاه آخرین امیر آن سلسله در ۶۵۴ هجری به دست هلاکوی مغول برانداخته شد و اسماعیلیه نزاری از بیم سلاطین مغول در پرده استتار رفتند. از آن زمان شیعه اثنی عشریه تقویت شد و اکثر اسماعیلیه نزاریه به آن مذهب در آمدند.

در زمان ایلخانان مغول، الجایتو یا سلطان محمد خدابنده به هدایت ابن المطهر علاّمه حلی (در گذشته در ۷۲۶ ه. ) مذهب شیعه را پذیرفت. الجایتو بر اثر ملول شدن از مباحثات شافعیان و حنفیان و تبلیغات اطرافیان شیعی خود به مذهب تشیع گروید، و دستور داد تا نام خلفای ثلاثه را از خطبه و سکه بیاندازند.

علاّمه حلی به رسم تحفه دو کتاب در اصول عقاید شیعه تالیف کرد و نزد الجایتو برد، یکی کتاب «نهج الحق و کشف الصدق » و دیگری کتاب «منهاج الکرامه فی باب الامامه » است.

در دولت ترکمانان قراقویونلو در سده نهم هجری در آذربایجان توسعه عقاید شیعه به حدی رسید که جهانشاه بن قرایوسف ترکمان به داشتن آن مذهب، مباهات می کرد.

تا آغاز قرن نهم هجری بیشتر مردم ایران سنی مذهب بودند و به جز چهار شهر سبزوار و کاشان و قم و آوه (آوج) باشد همگی سنی بودند.

حمد اللّه مستوفی در «نزهه القلوب » می نویسد که: شیعیان امامیه در عراق عرب در نواحی کوفه و بصره و حلّه اکثریت داشتند و در غرب ایران در نواحی ری و آوه و قم و اردستان و فراهان و نهاوند بسیاری شیعه بودند. در اطراف ساوه مردم شیعه امامی بودند. در کاشان شیعیان امامی در شهر و سنیان در روستاهای اطراف اکثریت داشتند.

یکی از قیام های شیعه در ایران، قیام سربداران یعنی از جان گذشتگان در خراسان بود که از سال ۷۳۸ – ۷۸۳ ه. در ناحیه سمرقند، و در سال ۷۶۷ ه. در کرمان، و در سال ۷۷۵ ه. نهضت های مشابهی در مازندران، و از سال ۷۵۱ تا ۷۶۲ ه. و سالهای بعد در گیلان، از سال ۷۷۲ به بعد و قیام سربداران در سبزوار تا سال ۷۸۳ ادامه یافت و هضت حروفیه که در قرن نهم هجری پهنه عظیمی از خراسان تا ترکیه عثمانی را فرا گرفت و قیام شیخ مولوی بدر الدین سماوی و برکلیوجه مصطفی در ترکیه در سال ۸۱۹ و قیام مشعشعیان در خوزستان در سال ۸۴۵ همه نهضت های شیعی علیه سنیان بود.

از لحاظ تاریخی نهضت سربداران خراسان از دیگر نهضت های مهمتر بوده است. شیخ خلیفه مازندرانی که مؤسس سلسله ویژه ای از دراویش بود، در سبزوار ناحیه بیهق در حجره مسجد جامع شهر مسکن گزید و به تبلیغ عقاید شیعی خود پرداخت و سرانجام به فتوای فقیهان سنی مذهب مرتد شمرده شد و در سال ۷۳۶ ه. به قتل رسید.

در میان شاگردان شیخ خلیفه مردی به نام حسن جوری از همگنان پیشی جست. وی مدرسه ای تاسیس کرد و به تبلیغ و تدریس عقاید شیعه امامیه پرداخت. اکثر پیروان او صاحبان حرفه یعنی پیشه وران بودند و هر یک از مریدان که وارد سلسله او می شد سوگند می خورد تا سلاح آماده نگاهدارد.

این فرقه به نام حسن جوری «حسنیه » نامیده شدند. حسن جوری مدت سه سال در نیشابور و بلاد خراسان از قبیل مشهد و ابیورد و خبوشان و هرات به تبلیغ پرداخت و سپس به فرمان ارغونشاه از مغولان صحرانشین خراسان گرفتار گشت. مدتها پیش از این واقعه دو برادر روستایی از قریه باشتین از ناحیه بیهق ایلچی مغولان را که بر زنان ایشان دست تعدی گشاده بودند به قتل رسانیدند. مردم باشتین به سرکردگی عبدالرزاق نامی بر مغولان قیام کردند، این شورش در شعبان سال ۷۳۷ ه. آغاز شد. بیشتر روستائیان از مریدان شیخ حسن جوری بودند. در سال ۷۳۷ ایشان شهرهای جوین و اسفراین را به زیر فرمان خود آوردند. امیر عبد الرزاق پیشوای این انقلاب به نام خویش سکه زد و دولتی به نام سربداران که از ۷۳۷ تا ۷۸۳ بر پا بود، تاسیس یافت.

در قلمرو دولت سربداران که از مغرب به مشرق از دامغان تا تربت جام و از شمال به جنوب از قوچان تا کاشمر امتداد داشت مذهب شیعه امامیه رایج گشت و نام دوازده امام را در خطبه ها ذکر می کردند.

نهضت مشابهی در حدود سال ۷۵۹ ه. در مازندران نیز آغاز گشت. سید قوام الدین مرعشی که شیعی امامی بود پس از مرگ حسن جوری به مازندران رفت و آن مذهب را در آن دیار رواج داد. کیا افراسیاب امیر مازندران بر اثر غلبه آنان ناچار شد که به وی دست ارادت دهد. سرانجام بین کیا افراسیاب و پیروان سید قوام الدین نزاع درگرفت و به شکست و هلاک کیا افراسیاب پایان یافت.

بعد از سید قوام الدین اخلاف او که سادات شیعه مرعشی بودند در آن ناحیه حکومت می کردند.

در سال ۷۶۸ ه. قیام سربداران سمرقند وقوع یافت که به دست امیرتیمور گورگانی سرکوب شد.

در سال ۷۷۵ ه. در کرمان نهضتی از نوع جنبش سربداران پدید آمد. این نهضت گذشته از یک نهضت مذهبی، جنبشی اشتراکی بود. شورشیان زمینهای مالکان بزرگ را تصرف کردند و فقیهان سنی مذهب را اعدام نموده یا به زندان افکندند تا سرانجام لشکریان شاه شجاع از آل مظفر پس از نه ماه محاصره کرمان، شورشیان را سرکوب و آتش فتنه را خاموش کردند.

در سال ۷۸۳ لشکر تیمور سبزوار را اشغال کرد و به موجودیت دولت سربداران پایان داد.

در قرن نهم هجری در زمان شاهرخ پسر تیمور فرقه تازه ای از شیعه به نام «حروفیه » پدید آمدند. – حروفیه.

در سال ۸۴۵ ه. قیامی شیعی به پیشوایی سید محمد مشعشع در خوزستان پدید آمد. وی از غلاه شیعه بود و خویشتن را باب امام غایب یعنی مقدمه ظهور مهدی آل محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) می دانست. مشعشعیان.

صفویه: از میان نهضت های شیعی در ایران، نهضت شیعیان صفوی از همه مهمتر بود. صفویه از نوادگان شیخ صفی الدین اسحاق اردبیلی (۶۵۰ – ۷۳۵ ه. ) بودند. وی از صوفیان بزرگ قرن هفتم و هشتم هجری به شمار می رفت. تاریخ زندگی او را ابن بزازیا درویش توکل در حدود سال ۷۶۰ هجری در کتاب «صفوه الصفا» نوشته است.

ظاهرا این خاندان در اصل آذربایجانی نبوده بلکه از کردان مهاجر به آذربایجان بودند و در اردبیل می زیستند و به زبان فهلوی آذری تکلم می کردند و مذهب سنی شافعی داشتند.

بر اثر ارادتی که مردم ایران به شیخ صفی الدین و طریقه صوفیه صفوی داشتند، نفوذ ایشان در این کشور بسیار گشت و حتی عده ای از بزرگان و حکام به آن خاندان دست ارادت دادند.

جانشینان شیخ صفی الدین یعنی شیخ صدر الدین موسی (۷۳۵ – ۷۹۵ ه. ) و شیخ خواجه علی یا سلطانعلی (۷۹۵ – ۸۳۳ ه. ) در اردبیل زندگی می کردند.

شیخ ابراهیم (۸۳۳ – ۸۵۱ ه. ) که خود را شاه می خواند، فرمانروای اردبیل بود. بنا به گفته حمد اللّه مستوفی، شیخ صفی الدین سنی شافعی بود و شیخ ابراهیم به فکر آن افتاد که تخته پوست درویشی را تبدیل به تخت سلطنت کند، پس بر آن شد که مریدان شمشیر زنی بیابد تا بتواند به مقصود خود برسد. چون شنید که در آسیای صغیر عدّه بسیاری از ایلات ترک صحرانشین که شیعه مذهب بودند ساکنند. برای جلب توجه آنان خود مذهب شیعه امامیه را پذیرفت و پیشوای طریقت و شریعت شیعیان شد.

فرزند شیخ ابراهیم، شیخ جنید و فرزند او شیخ حیدر مذهب شیعه اثنی عشری داشتند. جنید به قدری در میان ایلات شیعه آسیای صغیر نفوذ معنوی داشت که به قول فضل اللّه روزبهان، آن ترکان او را مانند مسیحیان، ثالث ثلاثه می دانستند و شیخ جنید را اللّه و فرزند او حیدر را ابن اللّه می خواندند.

قبایل ترک صحرانشین آسیای صغیر تکیه گاه و نیروی اصلی سلسله صفویان بودند. نام این قبایل عبارت است از: شاملو، استاجلو، روملو، تکلّو، افشار، قاجار، ذوالقدر. ولی از قرن نهم هجری به بعد دیگر قبایل ترک به صفویان پیوستند که عبارتند از: ترکان بیات، کرمانلو، بایبورتلو و صوفیان قراچه داغ. این قبایل غالبا از «غلاه » شیعه و علی اللّهی بودند.

شیخ حیدر پسر شیخ جنید سازمان استوارتری برای ایشان ایجاد کرد و آنان را وادار کرد که به جای کلاه ترکمن پیشین خود، کلاهی با دوازده ترک سرخ به نام دوازده امام شیعه اثنی عشر بر سر گذارند و از آن زمان این ایلات صحرانشین را بطور اخص و دیگر مریدان شیخ صفی را بطور اعم «قزلباش » نامیدند که به معنی کله سرخ می باشد. قزلباشان ریش را می تراشیدند و سبیلها را دراز کرده می تابیدند و کاکلی بر سر تراشیده خویش باقی می نهادند و چون جنگی آغاز می شد به زبان ترکی به آواز بلند می گفتند: «ای پیرو مرشد جانم به فدایت ».

پس از شیخ حیدر در پایان سال ۹۰۵ هجری هفت تن از جنگجویان قزلباش در زیر پرچم شاه اسماعیل جوان گرد آمدند و در ییلاق ارزن جان امرای ایالات جلسه ای تشکیل داده، تصمیم گرفتند نخست علیه شروانشاه اقدام به حمله کنند و در بهار سال ۹۰۵ ه. شهر بادکوبه را مسخر ساختند و در سال ۹۰۶ ه. لشکریان الوند پادشاه آق قویونلو را مغلوب کرده وارد تبریز شدند.

اسماعیل جوان را که ظاهرا در آن زمان چهارده سال داشت به پادشاهی برداشتند. اکثر مردم تبریز در آن زمان شافعی مذهب بودند و چون اسماعیل قدرت یافت به قول حسن روملو فرمانی صادر کرد تا در میدانهای تبریز مردم زبان به لعن ابوبکر و عمر و عثمان بگشایند و هر که مخالفت کند سر از تنش جدا سازند.

به قول روملو در «احسن التواریخ » شاه اسماعیل پس از تاجگذاری خطیبان کشور را مامور ساخت که دو شهادت مخصوص شیعه یعنی «اشهد ان علی ولی اللّه » و «حی علی خیر العمل » را در اذان و اقامه وارد کنند. شعارهای مذکور از زمان طغرل سلجوقی از آنگاه که وی آل بویه و بساسیری را در عراق از میان برداشت یعنی ۵۲۸ سال در طاق نسیان مانده بود.

نظر به کمیابی کتب مذهبی شیعه در آن زمان، شیعیان بر اثر بی اطلاعی از احکام آن مذهب دچار مشکلاتی شدند، لیکن قاضی نصر اللّه زیتونی جلد اول «قواعد الاسلام » تالیف جمال الدین علی مطهر الحلّی را از کتابخانه خود بیرون آورد و کتاب مذکور اساس تعلیمات دینی آن مذهب گردید.

شاه اسماعیل دو چیز را بر آذربایجان تحمیل کرد: یکی مذهب شیعه و دیگری زبان ترکی قبایل قزلباش بود که بر اثر مهاجرت آن قبایل از آسیای صغیر به آذربایجان به تدریج زبان ترکی جای زبان فهلوی آذری را گرفت و چون شاه اسماعیل و شاهان صفوی زبان ترکی را زبان درباری خود قرار داده بودند به تدریج مردم آذربایجان زبان ایرانی پیشین خود را فراموش کرده با زبان ترکی سخن گفتند.

سپس به همت شاه اسماعیل مذهب شیعه در سراسر ایران زمین رواج یافت و تنها کردان ایران در مغرب و مردم طالش در شمال گیلان و عدّه ای از قبایل فارس و لار و سواحل خلیج فارس به مذهب شافعی و ایرانیان شرقی از قبیل بلوچان و افغانان و مردم ماوراء النهر در مذهب حنفی خویش باقی ماندند.

این عقیده که مورّخان غرب صفویه را یک دولت ایرانی خوانده اند، کاملا بی مورد است. مینورسکی صفویه را مرحله سوم حاکمیت ترکمانان در ایران و سرزمینهای مجاور آن می داند.

تدوین مجدّد معارف شیعه: شاه طهماسب صفوی که بالغ بر پنجاه سال سلطنت کرد به فکر آن افتاد که برای مردم شیعه مذهب که تا روزگار او علی اللهی و از غلاه بودند بر طبق «فقه جعفری » معارف جدیدی ایجاد کند، از این جهت بر آن شد که از جبل عامل در لبنان و بحرین و احساء که مردمان آن از قدیم شیعه بودند و معارف درستی برای خود داشتند دعوت کند تا مردم ایران را که مذهب جدیدی پذیرفته بودند هدایت نمایند.

جبل عامل ناحیه حاصلخیزی در لبنان جنوبی است و از قدیم جزء مراکز عمده تشیع به شمار می رفته است و عدّه ای از علما از قبیله کهن عامله در این ناحیه بود که از این بزرگان می توان از شیخ محمد حسن حرّ عاملی (در گذشته در ۱۱۰۴ ه. ) صاحب «وسائل الشیعه » و شیخ علی بن عبدالعالی عاملی کرکی را نام برد، که در تربیت علمای ایرانی و گسترش معارف شیعه در ایران سهم بزرگی دارند.

سرسلسله این طایفه علاّمه زمان خود، محقق کرکی است که نام او را نورالدین علی بن عبدالعالی عاملی کرکی (در گذشته در ۹۳۷ ه. ) نوشته اند. وی در زمان خود «ولایت فقیه » داشت و همه فقهای شیعه در سراسر ایران تحت نظر او بودند و حق عزل و نصب ایشان با وی بود و به اجرای حدود و تعزیرات و اقامه فرایض می پرداخت.

شیخ حرّ عاملی از علمای سابق الذکر در اصفهان با ملاّ محمد باقر مجلسی و شاه سلیمان صفوی ملاقات کرد و عنوان قاضی و شیخ الاسلام داشت.

از دیگر علمای جبل عامل لبنان عز الدین حسین بن عبدالصمد بن محمد عاملی (در گذشته در ۹۸۴ ه. ) و پسرش شیخ الاسلام محمد بن حسین بن عبدالصمد معروف به «شیخ بهایی » است که در دو زبان عربی و فارسی استاد بود و دارای تالیفات بسیاری است. وی در سال ۱۰۳۱ ه. در اصفهان درگذشت و جنازه او را به مشهد برده در آنجا مدفون ساختند.

مراجع تقلید: علمای شیعه امامیه گویند که: عمل به تقلید به دلایل عقلی و نقلی لازم است. عقل دستور می دهد که فرد نادان از عالمی دانا راهنمایی بجوید و از او تقلید کند. دانشمندترین علمای هر ناحیه شیعه نشین عنوان مرجع تقلید دارند و او محل مراجعه مقلدان خود می باشد.

مرجع تقلید مجتهد است و قوانین اسلام را بر اساس «قرآن » و «سنت » و «اجماع » و «عقل » استنباط می کند. سلسله مراجع بزرگ تقلید از رحلت چهارمین نایب ویژه امام غایب یعنی ابوالحسن علی بن محمد سمری در سال ۳۲۹ هجری ببعد آغاز می شود. در این سلسله نام محمد بن یعقوب کلینی و محمد بن علی بن بابویه قمی و ابوجعفر محمد بن حسن طوسی تا امام خمینی که همه از مجتهدان شیعه و مراجع تقلید می باشند باید ذکر شود.

از مراجع تقلید عرب شانزده تن اهل عراق و هفده تن اهل لبنان و یک تن اهل بحرین بوده اند.

نجف اشرف از زمان شیخ طوسی مرکز دانشگاهی شیعه قرار گرفت و مجتهدان بزرگ بیشتر در آن جا به تحصیل علم پرداختند.

به نظر نمی رسد که نهاد مرجع تقلید جنبه مرکزیت عام – تا پیش از زمان شیخ محمد حسن اصفهانی نجفی (درگذشته در ۱۲۶۶ ه. ) – یافته باشد.

جانشین بلا فصل شیخ محمد حسن اصفهانی نجفی صاحب کتاب «الجواهر»، شیخ مرتضی انصاری (درگذشته در ۱۲۸۱ ه. ) است که بزرگترین مجتهد زمان خود به شمار می رفت. از آخرین مراجع تقلید که به رحمت ایزدی پیوسته اند و در زمان خود قبول عام داشتند مرحومین آقا سید ابوالحسن اصفهانی (درگذشته در ۱۳۲۶ شمسی) و حاج آقا حسین بروجردی (درگذشته در ۱۳۴۰ شمسی) را می توان نام برد.

کتاب النزاع و التخاصم فی ما بین بنی امیه و بنی هاشم.

تاریخ اعثم کوفی.

اسلام در ایران، ص ۳۷۱ – ۳۹۹٫

ادبیات معاصر ایران، ادوارد براون، ص ۲۷ – ۴۳٫

الکنی و الالقاب.

تشیع و مشروطیت در ایران، ص ۸۱ – ۸۴٫

تاسیس الشیعه لعلوم الاسلام.

عقاید الامامیه.

تاریخ شیعه و فرق اسلام تا قرن چهارم.

دول الشیعه فی التاریخ.

اصل الشیعه و اصولها.

دائره المعارف اسلامیه، ج ۱۴، ص ۵۷ – ۸۱٫

شیعه در اسلام.

سیره ابن هشام، ص ۲۴۸ – ۲۵۲٫

Shorter Encyclopedia of Islam p . 534 – 541 .

پی نوشت ها:

(۱) علمای اهل سنت در معنی مولی (که به عقیده شیعه به معنی صاحب ولایت و ذی تصرف است) تصرّف می کنند و آن را به معنی محب (دوست دارنده) یا معانی دیگر مولی گرفته اند ولی شیعه علاوه بر اشکالاتی که در آن معانی است، قرینه مقامیه را (که پیغمبر مردم را در غدیر و گرمای روز نگهداشته و این خطبه را انشاء فرموده است) دلیل معنی اعلام ولایت گرفته اند.

(۲) این قسمت مخالف عقیده شیعه است، بلکه علی(علیه السلام) خلافت را به نص رسول حق خود می دانست و واگذاری آن را خلاف تکلیف الهی می شمرد، منتهی تا حضرت فاطمه(س) حیات داشت، دیگران جرات تهدید وی را نداشتند، بعدا به ناچار تسلیم گردید.

(۳) اکثر اهل سنت فضیلت را بر حسب مرتبه خلافت (یعنی به ترتیب ابو بکر و عمر و عثمان و سپس علی) می دانند و فقط معتزله بغداد که مفضله اند علی را از سایرین مقدم می شمارند.

(۴) کلمه «کربلا» در اصل به زبان اکدی «کرب ایلا» یعنی مزرعه خداوند ایلا خدای بابلیان قدیم بوده است.

(۵) ظاهرا شیعه در این زمانها دو اطلاق داشته یکی شیعه علی در مقابل شیعه عثمان یا آل ابوسفیان که این جمع با اعتقاد به خلافت شیخین، علی را بر عثمان یا آل ابوسفیان ترجیح می دادند. دیگر شیعه بمعنی واقعی آن که معدودی بیش نبودند و به هر حال هر دو فریق جنبه اعتقادی داشته است.

(۶) این اختیار طرف مخالف عامه فقط در مورد دو حدیث متعارض است که از جهات دیگری ترجیح نداشته باشد ولی اینطور نیست که هر رایی که بر خلاف عامه باشد شیعه اختیار کند، زیرا شیعه در اکثر احکام با اهل سنت موافقند.

منبع : فرهنگ فرق اسلامی , مشکور، محمد جواد

 

شیوه های اجتهاد پویا در آموزه های امامان معصوم

اشاره:

یکی از شبهاتی که در مبانی اجتهاد شیعی مطرح می گردد، این است که فقه شیعی، با وجود محدودیت منابع، چگونه توانایی پاسخگویی به مسائل مستحدث را درمسیر توسعه داراست؟در پاسخ به چنین سوالاتی برآنیم که به ارائه اسلوب اجتهاد در آموزه های امامان معصوم بپردازیم. و اهمیت نظام اجتهادی غنی را که در عین برخورداری از اصول و قواعد خاص، قابلیت رشد و پویایی و انطباق با مقتضیات و متغیرات زمان در ناحیه موضوعات را داراست، از منظر امامان معصوم تبیین نماییم و نتایج این اسلوب کارآمد را در حل مسائل زنان مورد ارزیابی قرار دهیم.

لازمه دین باوری و تفکر نظام مند در قوانین اسلام، توجه به کار آمدی آن در پاسخگویی به نیازهای بشر، افزایش مشکلات جوامع انسانی بواسطه بریدگی از وحی و بی اعتنایی به دستورات اجتماعی و سیاسی دین، مد نظر داشتن توسعه و تعاملات نظری و عملی در جهان امروز، اندیشمندان دنیای اسلام را به دغدغه مندی در پاسخگویی صحیح و مناسب فرا می خواند، تا بدور از هر گونه افراط و تفریط، التقاط و جمود، و بر اساس آموزه های وحی و تعلیمات حکیمانه از سوی معصومان به تعامل علمی و منطقی بپردازند و رسالت خویش را در جهت جهانی سازی فرهنگ حق و اعتلای آن عملی سازند.

ضرورت تحقق چنین اهدافی، با توجه به اصولی اساسی چون اصل خود باوری و استقلال فرهنگ دینی و ملی، اصل عزت مسلمین و نفی سلطه بیگانگان در تمامی عرصه ها، اصل اتکال بر نیروی ایمان و اعتصام بحبل الله، اصل مسؤولیت پذیری و نفی بی تفاوتی و… ما را بر این می دارد که در تحقیق و ارزیابی موضوعات، ابعاد و زوایای مختلف آنها را به لحاظ مبانی اندیشمند، مسائل و ارائه راهکار دقیقاً مورد توجه قرار دهیم.

در راستای تحقق این هدف و در پی مطالب پیشین خویش تحت عنوان کلی «اجتهاد، توسعه، مسائل زنان»  این بار موضوع نوشتار ما، ارزیابی «شیوه های اجتهاد پویا در آموزه های امامان» است. موشکافی در مختصات کلی موضوع برخاسته از اندیشه و تحقیق در شیوه امامان معصوم در زمینه اهمیت بخشی ایشان در ارائه اسلوب صحیح اجتهاد و صدور فتوی، ما را به واقعیاتی علمی و عملی می رساند که در عرصه های بحران زای معضلات فقهی و حقوقی نوید و اطمینان می بخشد و این واقعیت را بخوبی روشن می سازد که ایشان با ساماندهی صحیح شیوه های اجتهاد، اساس اجتهادی پاسخگو، جامع و جاودانه را برای زندگی بشر بنیان نهاده اند.

شیوه امامان برخاسته از قرآن کریم و رهنمودهای پیامبر اکرم(ص) و بر محور تأکید حضرتش بر «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی ان تمسکتم بهما لن تضلوا ابداً» (عاملی، ۱۴۰۳ ه ،  ج ۱۸، ص ۱۹) بود.

دستمایه این اسلوب کار آمد از دو خصیصه ارزشمند برخوردار بود، که آن را از دستبرد حوادث محفوظ می داشت و در تمامی آموزه های امامان تأکید بر آن آشکار بود:

الف: حفظ سرمایه های غنی وحی که در قرآن کریم و سنت نبوی بر اساس «ما آتاکم الرسول فخذوه و مانهاکم عنه فانتهوا (حشر، ۷) جمع آوری  گردیده بود و پایبندی به آن ضرورت قطعی داشت و همه امامان تمام سعی خود را بر محافظت از آن به کار گرفتند و از ورود تمایلات و آراء غیر مبتنی بر وحی بشدت پیشگیری کردند.

ب: تعلیم و ارائه قواعد کارآمد و ابزارهای لازم اجتهاد و اسلوب صحیحی که فقیه بتواند احکام شرعی را از آن استنباط و استخراج کند. در طی دویست و اندی سال حضور مشهود معصوم، تمام ابعاد و زوایای این نوع اجتهاد ارائه گردید. و اکمال و اتمام سیره نبوی در این زمینه بواسطه امامان محقق گردید و زمینه ای کارآمد و گره گشا برای تاریخ اجتهاد شیعی از سوی ایشان فراهم شد، تا در برخورد با مسائل جدید و موضوعات مستحدث نه به بلیه «انسداد باب اجتهاد» دچار گردد و نه به نقیصه و کمبود دستمایه و نیازمندی به «اجتهاد به رأی» و قیاس و تأویل و استحسان و… مبتلا شود. بلکه بدور از افراط و تفریط، و جمود و التقاط بتواند مسیر تحول گرا و پویای خویش را با زبانی گویا بگشاید و نمودی از جامعیت و جهان شمولی قوانین اسلامی باشد.

اجتهادی که قابلیت گشایش گره های کور و پاسخگویی به «حوادث واقعه» را در عصر عدم حضور معصوم و دوران پر تلاطم غیبت کبری داشته باشد. و با سرمایه های بی نظیری چون «اصول اربع مأه» و قواعدی کار گشا چون ید، سوق، اتلاف، نفی سبیل، نفی ضرر، حرمت بخشی به جان و مال و حیثیت انسانها و… و تصمیماتی در جهت اقسام حکم و موضوع، بتواند مسیر اجتهاد شیعی را ترسیم نماید و در عصر بحران معنویت و اضطرار بشر راه امیدی به سوی «و ان هذا صراطی مستقیماً فاتبعوه و لا تتبعوا السبیل فتفرق بکم عن سبیله» (انعام، ۱۵۳) بگشاید.

مکانیسم چنین اجتهادی بر اساس یافته های تحقیقی ارائه می گردد:

اهمیت امر اجتهاد در زمان حضور معصوم

برخی معتقدند که شیعه در زمان حضور معصوم(ع) بواسطه عدم ضرورت اجتهاد دارای اسلوب و شیوه اجتهادی خاص نبود و با وجود دسترسی به ادله قطعی نیازی به تمسک بر ادله ظنی برخاسته از اجتهاد نداشت. لذا توسعه اجتهاد را در قرون اولیه به مذاهب اهل سنت نسبت می دهند. حال این سؤال مطرح است که رویکرد ائمه شیعه به مسأله اجتهاد چگونه بوده است؟

و با توجه به مقتضیات زمان و حضور معصوم آیا برای طرح موضوع فقاهت و اجتهاد در بین صحابه زمینه ای وجود داشته یا خیر؟  برای پاسخ به این مسأله در دو عصر باید به جستجو پرداخت: الف: زمان پیامبر(ص). ب: زمان ائمه اطهار

 الف – عصر پیامبر اکرم(ص)

آنچه از مطالعه تاریخ و متون مربوط به حوادث زمان رسول خدا(ص) به دست می آید متفقاً مشتمل بر این معناست که با تحقق بعثت پیامبر اکرم(ص) و تشکیل حکومت اسلامی در جزیره العرب، یکباره نهضت و جهش علمی، فرهنگی عظیمی در این منطقه از جهان رخ داد که نه تنها بازتاب منطقه ای داشت، بلکه تحولی چشمگیر و گسترده ایجاد شد که   ملتها و مناطقی چون یونان، مصر باستان، ایران، رم را معطوف به خود ساخت. در حین چنین تحولی یکی از رسالتهای خاص مسلمین، انتقال این فرهنگ الهی بصورت سفیران و نمایندگان رسمی و غیررسمی برای ابلاغ پیام جهانی اسلام بود. دینی که آموزه های نوینی را برای جهانیان داشت و با خطابهای بین المللی «یا ایها الناس»، «یا بنی آدم»، «یا ایها الانسان» مرزهای جغرافیایی را در می نوردید و پیام وجدان بیدار و فطرت و طبیعت بی آلایش انسانها را برای نفی تبعیض، سلطه و ظلم به گوش بشریت می رساند.

مکتبی که مبنای بعثت پیامبرش بر «یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه»  (جمعه، ۳) استوار گردیده بود و نمایندگان آن مأمور به «ادع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی احسن» ( نحل، ۲۵) بودند و بیشترین تاکید را ترویج علم و فقاهت بر پایه بصیرت داشت و تفقه در دین مفتاح کمال و «الفقهاء امناء الرسل ما لم یدخلوا فی الدنیا» (کلینی، ۱۴۱۱ ه ، ج ۱، ص ۵۸)، در کلام پیامبرش معرفی می شدند و پیام پیامبرش این بود که «علم بیاموزید اگر چه در چین باشد» و «آموختن علم بر هر زن و مرد مسلمان واجب است» و «حکمت گمشده مؤمن است» و «از گهواره تا گور دانش بیاموزید» (مطهری، ۱۳۷۲، ص ۴۴۹) . این قراین و موارد مشابه نشانگر آن است که عصر پیامبر(ص) زمان تشریع بود و با واقعه غدیر اکتمال و تمامیت و جامعیت آن اعلام و ابلاغ گردید و با وجود منشأ قانونگذاری و مبلغ پیام وحی، اجتهاد به صورت دستیابی و استنباط کلیه احکام ضرورتی نداشت، لیکن رسالت این دین جامع و جهانی و تداوم آن متضمن یک سلسله امور و تمهیداتی بود که دقیقاً مورد توجه پیامبر اکرم(ص) قرار داشت و تدارک جهت حل معضلات زمانهای بعدی در آن به خوبی قابل رؤیت است؛ چنانکه امر به ضبط و کتابت آیات و احادیث برای پیشگیری از دستبرد در ازمنه بعدی در عصر پیامبر(ص) و با تأکید فراوان ایشان صورت گرفت و توصیه به تمسک به کتاب و سنت با بیانات مختلف حامل همین معنا بود. اضافه بر آنکه در همان زمان حضور پیامبر اکرم(ص) هم می بینیم وقتی صحابه امکان وصول به ایشان را نداشتند و در حل بعضی مسائل دچار مشکل می شدند و بر اساس آموزه های وحی استنباط حکم می نمودند و وقتی به محضر رسول خدا(ص)می رسیدند، تأیید یا رد آن را کسب می کردند. این گونه عملکرد در لابلای گزارشهای تاریخ آمده است، از جمله اینکه رسول خدا(ص)  جمعی از مسلمانان را همراه یکی از صحابه به مأموریتی فرستاد. صحابی مزبور پس از بازگشت ضمن بیان احوال سفر گفت: «در راه دچار احتلام شدم و از سرمای زیاد و بیم جان بر انجام غسل ترسیدم. تیمم نمودم. حضرت فرمود: آیا در این حال بر همراهانت نماز گزاردی؟ او می گوید: خواستم غسل کنم این آیه یادم آمد «لا تقتلوا انفکسم» (نساء، ۹) در این هنگام رسول خدا لبخندی زدند و چیزی نفرمودند (آلوسی بغدادی، ۱۴۱۲ ه ، ج ۵، ص ۱۶)  اگر چه این واقعه به لحاظ سند قابل تأمل است اما اینگونه وقایع نشانگر آن است که در بدو امر مسأله اجتهاد با غموضت و زحمات امروز همراه نبود؛ ثانیاً در صورت عدم دسترسی به پیامبر اکرم  (ص) با اطلاعات دینی خود از کتاب و سنت عمل می کردند.

شهید محمد باقر صدر در این زمینه می گوید: هر چه فاصله زمانی میان فقیه و عصر نص (حضور معصوم) بیشتر شد، پیچیدگی در فهم مطالب و استخراج حکم از مدارک شرعی افزون گردید و مشکلات بر سر راه استنباط تعدد یافت (صدر، ۱۳۸۱، ج ۱، ص ۱۱۲)

لیکن آنچه روشن است، شدت اهتمام رسول خدا(ص) در آموزش امامان معصوم بالاخص امیر المؤمنین و پرده برداری از رخدادهای زمان بعدی برای «اهل بیت» و توجه دادن به عدم گرایش انحراف و عوامل انحراف زا  در امت اسلامی، تدبیر و تحکیم مایه های قوام و یکپارچگی، آموزش ساز و کارهای دوام و ثبات آموزه های وحی و پیشگیری از دستبرد و هر گونه دخل و تصرف، همگی نشان از آن دارد که رسول خدا(ص) تمامی زمینه های لازم را برای بقای این دین جهانی تدارک کرده بودند.

 در حدیثی معتبر از امیر مؤمنان (ع) نقل شده است: پیوسته هر صبح و شام با رسول خدا(ص) خلوتی علمی داشتیم و آنچه لازمه انتقال و آموزش بود، حضرت در آن لحظات منتقل می نمودند اصحاب رسول خدا(ص)  می دانستند که ایشان با شخص دیگری غیر از من چنین خلوتی ندارد… و اینگونه بود که وقتی من سؤال می کردم، حضرتش پاسخ می فرمود و وقتی من خاموش می شدم و سوالاتم تمام می شد، ایشان آغاز می فرمود. پس هیچ آیه ای بر رسول خدا نازل نگشت، مگر آنکه پیامبر(ص) آن را برای من تلاوت و املا نمود، پس من می نوشتم و پیامبر تفسیر و تأویل آن را برایم بیان می کرد و ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه، و خاص و عام آن را روشن می ساخت و بر فهم و حفظ آن مرا دعا می فرمود و من همچنان مأمور حفظ و یادگیری بودم… و هیچ چیزی از آموختن نبود از حلال و حرام و امر و نهی که خدا بر او تعلیم نموده باشد یا از کتب انبیاء قبل از او، از طاعت و معصیت، مگر آنکه همه را به من تعلیم فرمود و من حفظ نمودم و حتی یک حرف را به فراموشی ندادم (کلینی، ۱۴۱۱ه ، ج ۱، ص ۶۴).

ب: عصر امامان معصوم

از دیدگاه شیعه زمان پیامبر(ص) عصر تشریع بود و اکمال و اتمام آن در غدیر صورت پذیرفت. و عصر ائمه(ع) دوره صیانت و حفاظت  و توسعه دستاوردهای عصر نزول وحی بود و طی حدوداً ۲۵۰ سال زمان حضور قابل دستیابی و دوران ۷۰ ساله غیبت صغری تمامی آموزشهای مختلف و تدابیر لازم با اسلوبهای متنوع ارائه گردید، که از آن جمله شیوه اجتهادی صحیح، تحول گرا، نظام مند، پاسخگو و روش دار است که همه امامان بر این امر اقدام و تاکید نموده اند. امیر مؤمنان(ع)  در آموزشهای خود به فرماندار خویش در مکه قثم بن عباس می فرماید: ای فرماندار تو هر صبح و شام مجلسی را با حضور خود برای مردم فراهم کن. پس کسانی که از تو استفتا می کنند، برایشان فتوی بده، جاهلان را آموزش ده و با عالمان شهر به مذاکره و مباحثه علمی بپرداز (ترجمه دشتی، نامه ۶۷).

این عبارت نمودی از اهتمام خاص حضرت به ارائه فتوی و نظر علمی بر اساس اسلوب دینی است و چند نکته اساسی از این پیام خردمندانه به دست می آید:

۱٫ فرمانداران در دوران حاکمیت علی(ع) از صاحبنظران و علمای دین انتخاب می شدند و «قثم» فردی آشنا به رموز فتوی و آموزش احکام دین بوده و حضرت به نظر و دیدگاه او اطمینان و احترام قائل بوده اند. و فقیه پروری از جمله امور مورد توجه ایشان بوده است.

۲٫ فرماندار در حاکمیت علی(ع) فقط مأمور امور اجرایی نبود، بلکه مسؤولیت امور علمی و دینی مردم را هم بر عهده داشت.

۳٫ حضور او از سوی علی(ع) در میان مردم به صورت مستمر بود و استنباط با عامی و جاهل و آموزش آنان بر وی لازم شمرده می شد.

۴٫ فرماندار باید در چنین حکومتی در رشد علمی خود از طریق مشاوره و محاوره با اهل علم بکوشد و بر آگاهی خود بیفزاید تا در پاسخگویی به امور دینی مردم از توانایی لازم برخوردار باشد.

۵٫ کسی که در مقام افتاست باید بطور مستمر با مردم مرتبط باشد تا سوالات، ابهامات و نیازهای روزمره آنان را بداند و در پاسخ آنان تدابیر علمی لازم را اتخاد بنماید. و این آموزش شیوه ای علمی و عملی در نخبه پروری و اجتهاد گستری است. در تعبیر دیگری امام علی(ع) می فرماید: من اکثر الفکر فیما تعلم اتقن علمه و فهم ما لم یکن یفهم کسی که در آموخته هایش تفکر و تأمل نماید علم او از استحکام برخوردار، و به آنچه برای وی قابل فهم نبوده، دست می یابد (آمدی، ، ۱۳۷۷، ج ۲، ص ۲۹۸)، اشاره به اینکه: صرف آموزش علم کافی نیست، بلکه ساماندهی، تفکر در آموخته ها و اسلوب بخشی به آن، علم را بارور و کارآمد می سازد.

لیکن از آن جهت که از همان زمان برای اجتهادی ناصواب و مبتنی بر تأویل و رأی زمینه سازی می شد، حضرتش در مقام اخطار به عالمانی که درست فتوی نداده اند و بر اساس رأی و مخالفت با کتاب و سنت اقدام نموده اند، بشدت اعتراض می نماید و می فرماید «یک حکمی از احکام بر یکی از قضات حکومتی ارائه شده و عین همان حکم بر قاضی دیگری عرضه گردیده و دو حکم مخالف هم داده اند و قاضی القضاه شهر هم نظر هر دو را تصویب نموده؟ این چه رفتار نادرستی است! آیا خدا ایشان را به اختلاف (در احکام قطعی دین) امر کرده؟ در حالی که خدای آنها و پیامبر ایشان و کتابشان واحد است، چگونه مخالف کتاب و سنت نبوی رأی داده اند؟ آیا خدا آنان را از این عمل باز داشته (چنانچه حق هم همین است)  ولی آنان به مخالفت برخاسته اند!! یا اینکه دین خدا ناقص بوده و اینان می خواهند آن را کامل کنند؟! در حالیکه حق جعل و تشریع ندارند و دین خدا کامل است یا اینکه اینان شریکان خدا در جعل حکمند؟! تا هر چه می خواهند به نام حکم دینی بگویند و خداوند به گفته آنان رضایت دهد؟ یا اینکه خدا دینش را کامل فرستاده لیکن پیامبرش در ابلاغ کوتاهی کرده است؟! و حال آنکه خداوند می فرماید ما از بیان هیچ چیزی فروگذار نکرده ایم و بیان کامل هر امری در قرآن کریم است و این آیات قرآن است که بعضی بعض دیگر را تصدیق و کامل می نماید و در آن اختلافی نیست.» (ترجمه دشتی، خطبه ۱۸).

با توجه به شیوه نادرستی که بعد از رسول گرامی اسلام راجع به اجتهاد در برابر نص، ابتدا در مسأله حکومت و جانشینی و سپس در بعضی از قضاوتها و نظرات از سوی خلفا یا قضات مطرح می گردید، از همان ابتدا امیر مؤمنان(ع) با دقت و مراقبت ویژه ای در امر استخراج حکم. و فتوی اهتمام می نمودند تا بدانجا که به مالک اشتر می فرماید: «خوف اینکه اگر به یاری اسلام نشتابم و طرفدارانش را یاری نکنم، رخنه ای در آن ببینم یا شاهد نابودی آن باشم که مصیبت آن بر من سخت از رها کردن حکومت بر شماست که آن کالای چند روزه دنیاست  و به زودی ایام آن سپری گردد چونان سراب یا بمانند ابرهای زودگذر و پراکنده. پس با احساس مسؤولیت در حفظ دین به پا خاستم و به یاری حق شتافتم، تا باطل از میان رفت و دین حق استمرار یافت و آرامش مستقر گردید (ترجمه دشتی، نامه ۶۲)

و تعبیر «لو لا علی لهلک عمر» و قضاوتهای مکرر ایشان در پیشگیری از فتوای بدون مبنا و صدور حکم مخالف با حکم خدا، همه حاکی از آن است که توجه و دغدغه حضرت به ممانعت از اجتهاد به رأی، و انحراف در مسیر استنباط احکام، از مسائل عمده در نظر ایشان بوده است تا مبادا در مسیر تاریخ اجتهاد، به عنوان اصلاح در روش فهم دین یا توسعه و قبض و بسط آن، در غیر روش نظامدار کتاب، سنت و سیره معصومان مداخله و التقاط و انحراف صورت پذیرد.

کلام امام خمینی درباره دور اندیشی و بصیرت تام ائمه این گونه است: اصل رجوع عالم به جاهل یک اصل عقلایی است و ائمه می دانستند که در آینده، شیعه به سبب محرومیت از دسترسی به ائمه(ع) باید به اخبار و اصول و جوامعی تمسک جویند تا در اجتهاد بدان استناد کنند. و نیز در آینده تاریخ خبر از آمدن زمان غیبت کبری و اینکه مردم دچار هرج و مرج می شوند، پیوسته می دادند و اینکه در آن زمان لا محاله عوام مردم به علما رجوع می کنند و این امر یک نوع ارتکاز عقلایی است و علماء هم برای پاسخگویی به مردم نیازمند کتابهای اصحابند، از این جهت ائمه به ضبط و کتابت احادیث و نگارش آنها در کتب و حفظ تام آن اهتمامی خاص داشتند، تا متون احادیث دست نخورده به دست علمای متأخر برسد.» (الخمینی، ۱۴۱۰ ه ، ج ۲، ص ۱۳۰)

 این روش مراقبت در شیوه صحیح اجتهاد و آموزش آن اختصاص به زمان امیرالمؤمنین(ع) نداشت و حتی در دوران خفقان امام سجاد(ع) و دوران زمامداری بنی امیه«سعید بن مسیب» در شمار فقیهانی بود که مورد اعتماد حضرت بودند و در مدینه فتوی می داد. (مخلصی، ۱۳۷۲، ص ۱۴۷) لذا از سویی مردم را به پرسش و سؤال از علما فرا می خواندند و از سویی شیوه های اجتهاد صحیح را آموزش می دادند و از طرف دیگر از ورود هر گونه بدعت و نوآوری بدون مبنای علمی و مستند بر کتاب و سنت ممانعت می کردند. لازم به ذکر است که در ارائه اسلوب اجتهاد از سوی ائمه گاه به مبانی اجتهاد شیعی پرداخته اند و گاه به روشها که ما در این گفتار به هر دو قسمت خواهیم پرداخت.

ضرورت توجه به مبانی علمی اجتهاد

توجه به شیوه های علمی در اجتهاد از اهمیت ویژه ای برخوردار است که در کلمات امامان معصوم به طور متواتر به چشم می خورد. اصل مسلم قرآن این است که تمامی امور باید از پشتوانه علم و علمی برخوردار باشد.: «ولا تقف ما لیس لک به علم» (اسراء، ۳۶) اشاره به همین مطلب است در کتب اصول فقه راجع  به پشتوانه «ظنون معتبره و امارات شرعیه» و شیوه استناد بدان، ضرورت حمایتهای قطعی و علمی از سوی شارع لازم و قطعی دانسته شده است. اما آنچه در باب این موضوع در روایات به چشم می خورد، از جهات مختلف قابل ارزیابی است که ذیلاً بدان می پردازیم:

الف – مفهوم علم از دیدگاه کتاب و سنت جدا از مفهوم علم در آموزه های اکتسابی و کلاسیک متعارف است. در اینجا علم یک حقیقت نوری است که از تابش ایمان و علم و حکمت بر دل نشأت می گیرد «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء»  و برخاسته از «یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه» (جمعه، ۲) می باشد که مراد از حکمت را بنا بر مستنداتی سنت دانسته اند و همان کلمات حکیمانه امامان معصوم که در معارف دین، ارائه گردیده است از این منظر بیشترین خشیت از آن علماست: انما یخشی الله من عباده العلماء (فاطر، ۲۷) لذا در تصدی امر اجتهاد، اعلمیت، اعدلیت و اورعیت از ضرورتهای لازم قطعی است و صاحب علمی از دیدگاه قرآن متبع و مرشد است که دستاورد علم او حرکت در صراط مستقیم باشد، لذا ابراهیم خلیل به پدرش می گوید: یا ابت انی قد جاءنی من العلم ما لم یاتک فاتبعنی اهدک صراطاً مستقیماً (مریم، ۴۳) ای پدر برای من بهره ای از علم است که تو از آن بی نصیبی و حاصل آن صراط مستقیم است؛ پس مرا در علم دین متابعت نما.

ب – مراد از علم فقط علمی سطحی نگر و متن گرا نیست بلکه در موارد عدیده ورود عمقی و رسوخ علمی مورد انتظار ائمه است. مثلاً امام صادق می فرماید: «اگر درباره یک حدیث به درایت و تعمق بپردازید، بهتر است از هزار حدیث که فقط به نقل و روایت آن بپردازید. هیچ یک از شما به فقاهت نمی رسد مگر اینکه رموز کلام را بفهمد؛ زیرا یک کلمه از معارف ما این قابلیت را دارد که بر ۷۰ معنا حمل شود و در تمامی آنها یک معنای صحیح  مورد نظر ما وجود داشته باشد.» (مجلسی،۱۴۰۳ ه ،  ج ۲، ص ۱۸۲) در کلام دیگری می فرماید[۱]:  فقیه ترین مردم در میان شما کسی است که معانی کلام ما را دریابد و وجوه انصراف و جهت کلام را بفهمد. (حر عاملی، ۱۴۰۳ ه ، ج ۱۸، ص ۸۴) امام خمینی(ره)  در این باره می فرماید: مراد از درک کلام ائمه آن است که مجتهد طالب مطلب و اهل استنباط بقدری با کلمات ائمه انس و مراوده داشته باشد که بتواند از نفس کلمات، مفهوم لازم را استخراج کند که این امر بمنزله محور علم و اجتهاد است و مأنوس بودن با کلمات ائمه و کیفیت محاوره و مراد ایشان در تخاطب از مهمترین اموری است که برای تحصیل اجتهاد لازم است (خمینی، ۱۴۱۰ ه ،  ج ۲، ص ۹۸).

ج – روایاتی از فتوای بدون علم دین شدیداً نهی می نماید، چنانکه نهی از حکم بغیر حکم خدا در آیات هم مکرراً آمده «و من لم یحکم بما انزل الله فأولئک هم الفاسقون (مائده، ۴۷)

امام صادق(ع) می فرماید[۲]: از دو خصلت شما را حذر می دارم که در ورطه آن بسیاری هلاک شدند اول: پرستش خدا را بر شیوه باطل اختیار کنی دوم: بدون علم و استناد فتوی صادر نمایی (حر عاملی، ۱۴۰۳ ه ، ج ۱۸، ص ۱۰، ح ۲).

در بیان دیگری از رسول خدا(ص) آمده: کسی که برای مردم بدون مبنای علمی فتوی دهد ملائکه آسمان و زمین او را لعنت کنند(همو، ص ۱۶، ح ۳۲). و نیز امام صادق(ع) فرمود: کسی که بر مبنای شک یا ظن پایه اجتهاد خود را گذارد همانا اعمالش در معرض سقوط و حبوط است. (همو، ص ۲۵، ح ۱۸)

د- روایاتی که اهمیت توجه فقیه و عالم را به آشنایی با مسائل زمان خود و داشتن بصیرت لازم و دفاع از حق بیان می نماید مثل «العالم بزمانه لا یهجم علیه اللوابس (کلینی، ۱۳۵۰، ج ۱، ص ۳۳۶)

خذوالحق من اهل الباطل و لا تأخذو الباطل من اهل الحق و کونوا نقاد الکلام (مجلسی، ۱۴۰۳ه ، ج ۲، ۹۶)

اذا ظهرت البدع فعلی العالم ان یظهر علمه و الا فعلیه لعنه الله (کلینی، ۱۴۱۱ق، ج ۱، ص۵۴)

روایاتی که جایگاه عالم و فقیه و رسالت آنان را بیان می کند مثل الفقهاء حصون الاسلام (خمینی، ج ۲، ص ۱۰۲) یا مجاری العلوم و الاحکام بید العلماء بالله الامناء علی حلاله و حرامه (حرانی،۱۴۰۳ ه، ص ۲۳۷)،  العلماء ورثه الانبیاء (حرعاملی، ۱۴۰۳ه ، ج ۱۸، ص ۵۸) و الفقهاء امناء الرسل (همو)

و- روایاتی که شرایط و صفات مجتهد و فقیه را بیان می کند.

در بیان مبسوطی امام صادق(ع) در فرق بین عوام و علماء یهود و عوام و فقهای امت اسلامی به عامه مردم هشدار می دهند که مبادا شما مانند عوام یهود از فقهایی پیروی کنید که بدون مبنای علمی و متکی بر عصبیت و قومیت نظر می دهند و متظاهر بر فسق و حریص بر دنیا هستند. لذا می فرماید: کسی از مردم عوام ما که مانند آنان عمل کند در مقام مذمت مانند یهودیان است که خداوند بواسطه تقلید نادرستشان آنان را مذمت می کند لذا بدنبال آن بیان معروف «فاما الفقهاء من کان صائنا لنفسه حافظا لدینه مخالفا لهواه مطیعا لامر مولاه فللعوام ان یقلدوه» را ارائه دادند. و در حدیث بلندی از امیر مؤمنان است که وقتی سؤال می شود که: بعد از ائمه هدی چراغهای روشن راه زندگی چه کسی بهترین خلق است (برای پیروی) قال : «العلماء اذا صلحوا» و وقتی از بدترین خلق بعد از ابلیس و فراعنه سؤال می شود، حضرت می فرماید: «العلماء اذا افسدوا» (طبرسی، ج ۲، ص ۲۶۳).

و وقتی از حوادث و مسائل جدید سؤال می شود که مردم در مسائل و حوادث مستحدث چه کنند، امام عصر عج در توقیعشان می فرماید: اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواه احادیثنا (حر عاملی، ۱۴۰۳ ه ، ج ۱۸، ص ۱۰۱، ح ۹)

در مقبوله عمر بن حنظله، امام صادق(ع) می فرماید: … و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا فانی قد جعلته علیکم حاکماً (همو).  فانهم حجتی علیکم و انا حجه الله علیهم. این همان نصب عام از سوی ائمه است در زمان غیبت. و در بسیاری از متون، ائمه در زمان خودشان هم مردم را به فقها رجوع می دادند تا این سیره حسنه و تقلید از مجتهد زنده و گرفتن احکام از فقها در گره گشایی  معضلات تداوم یابد. وقتی به امام صادق(ع) عرض می شود: از ما سؤالاتی می شود که نمی دانیم از چه کسی بپرسیم، می فرماید علیک بالاسدی (ابا بصیر) یا می فرماید: عن محمد بن مسلم ثقفی. در روایتی دیگر از امام رضا(ع) سؤال می شود «فمن اخذ معالم دینی؟ قال من ذکریا بن آدم القمی المأمون علی الدین و الدنیا» (همو)

در تمامی این موارد ائمه تعامل متقابل بین مردم و فقها را بر پایه علم، تقوی، گفت و شنود علمی، حل مسائل مردم با توجه به شرایط و مقتضیات زمانی، بصیرت و تیزبینی طرفین برقرار می سازند و این همان پایه گذاری مبانی مستحکم از برای اجتهادی پویا، مقاوم و پاسخگوست. در ارائه شیوه ها استقراء ما بر اساس موضوعات ذیل است:

 پرورش نیروی متخصص در گرایشهای علوم دین

یکی از مسائل عمده و مورد توجه همه ائمه توجه به تخصص گرایی در رشته های مختلف علمی بود که  از روشهای علمی در اجتهاد، متداول ساختن همین مسأله است؛  توجه به سیره ائمه این مسأله را به اثبات می رساند که در عصر هر یک از امامان نه تنها در آموزش علوم و فنون بلکه در واگذاری مسؤولیتها روحیات و تخصصها مورد توجه بوده است. مثلاً در سیره امام علی(ع) نوع آموزش کمیل با مالک اشتر یا عثمان بن حنیف متفاوت و نوع واگذاری کارها به ایشان نیز به همین صورت است.

در دانشگاه جعفری هم که چهار هزار شاگرد تربیت می شود، همه یک سبک و یک روش تحصیلی ندارند. بلکه نیازها و شرایط زمانی و مکانی، در زمینه های مختلف فکری، عقیدتی، کلامی، فقهی، ادبی، و علوم طبیعی کاملا مورد توجه است و افراد مختلف با مهارتهای گوناگون در این دانشگاه تعلیم و تربیت می شوند. حضرت به رغم مخالفت دانشگاه حاکم و بروز مکاتب متعدد فکری و ظهور حرکتهای انحرافی و بدعتها و تحریفات و افراط و تفریطها که در زمان ایشان به اوج خود می رسد، در ارائه کارآمدی مکتب شیعه و توجه به اعتدال و عقلانیت برخاسته از آموزه های دینی مدبرانه عمل می نماید و، با پرورش نیروهای متعهد و علمی در زمینه های گوناگون حدیث، تفسیر، کلام، فقه، رجال، علوم طبیعی و ریاضی و حتی علوم آزمایشگاهی، علوم اسلامی را در سراسر جهان آن روز گسترش می دهد. اینجاست که به رغم ورود اندیشه های نادرست هیچیک از سردمداران مکاتب، توان مقابله با شاگردان مکتبش را نمی آورند، علاوه بر آن، مدینه تبدیل به مهد علم و تمدن اسلامی می شود و همه علوم از اقصی نقاط عالم در اینجا پالایش و تنقیح و تقسیم می گردد و به سراسر مناطق علمی دنیا سرازیر می شود و در سایه این تبادلات، فن ترجمه از رونق بالایی برخوردار می گردد. از آن جمله در عرصه فقاهت و اجتهاد افرادی چون زراره بن اعین، محمد بن مسلم، یزید بن معاویه، ابو بصیر اسدی پرورش می یابند. نمونه ای از این امر را در نقلی از هشام بن سالم که خود فقیه و متلکم توانایی بود می بینیم.

او می گوید: روزی در محضر امام صادق(ع) نشسته بودیم که مردی از شام وارد شد. امام(ع) از او سؤال کرد: به چه منظوری آمده ای؟ گفت: شنیده ام در اینجا شما به تمام پرسشها و مشکلات مردم پاسخ می دهید و من برای بحث و مناظره آمده ام. امام (ع) فرمود: درباره چه موضوعی می خواهی سخن بگویی؟ گفت: درباره کیفیت قرائت قرآن. امام(ع) رو به حمران فرمودند: حمران جواب وی با توست.

مرد شامی گفت: من آمده ام با شما مباحثه کنم نه با حمران. امام(ع) فرمود: اگر حمران را محکوم کردی مرا محکوم نموده ای. مرد با حمران وارد بحث مستوفی شد و در حالیکه از ادامه بحث احساس عجز می کرد، از ادامه سخن دست کشید. امام(ع) به او فرمود: حمران را چگونه یافتی؟ گفت: خیلی زبر دست؛ هر چه پرسیدم شایسته جواب داد. مرد شامی درباره لغت و ادبیات سؤال کرد امام(ع) روبه أبان بن تعلب نمود و فرمود: با او مناظره کن… تا مرد درباره فقه سؤال کرد، امام(ع) به زواره بن اعین فرمود: جواب این قسمت با توست سپس وارد بحث کلام شد. حضرت به مومن الطاق، محمد بن علی بن عمان او را واگذار نمود. و سپس در توحید و کلام او را با حمزه طیار، هشام بن سالم، و هشام بن حکم مصاحب نمود. و هر کدام به بهترین صورت رسالت خود را انجام دادند (تستری، ۱۴۱۰ق،ج ۳، ص ۴۱۶).

شواهد متعددی از متون روایی و تاریخی حاکی از تأکید بر این شیوه در مکتب ائمه خصوصاً صادقین است. و در عرصه اجتهاد و فقاهت تاکیدات فراوان است از آن جمله درباره أبان بن تغلب که از شخصیتهای فقهی و ممتاز زمان امام سجاد، امام باقر و امام صادق علیهم السلام است و مردم در مدینه برای سوالات فقهی بسیار به او مراجعه می کردند و هنگامی که وارد مسجد می شد، استقبال از او بقدری زیاد بود که بغیر ستونی که پیامبر(ص) بر آن تکیه می داده اند، جای دیگری باقی نمی ماند، و زراره یک تنه بدان ستون تکیه داده پاسخ سوالات مردم را می داد (الغروی، ۱۴۰۳ ه ، ج ۱، ص۹)

در دوران امام باقر(ع) که نسبت به زمانهای قبل زمینه مساعدتری برای ترویج مکتب تشیع به وجود آمد، امام(ع) به ابان فرمود: اجلس فی مسجد المدینه و افت للناس فانی احب ان یری فی شیعتی مثلک (شیخ طوسی، ص ۴۰) ای ابان در مسجد مدینه بنشین و برای مردم فتوی ده که من دوست دارم مانند تو در شیعیان من افرادی دیده شوند .

در این کلام از طرفی اهمیت مجتهدپروری و از سوی دیگر پاسخگویی به نیازهای مردم از سوی مجتهدان و تأکید بر این امر حتی در زمان انقتاح علم و دسترسی به معصوم کاملاً مشهود است، حال وقتی در زمان حضور این اهتمام وجود دارد، در زمان غیبت به طریق اولی ضرورتش از سوی ایشان قطعی است.

نکته قابل ذکر درباره ابان این است که مهارت علمی وی بعنوان مجتهد از عمده ترین عوامل کارگشاست. درباره ابان می نویسند او پاسخ هر صاحب مکتبی را در ابتدا مطابق مکتب خود آنها می داد و سپس نظر ائمه اطهار را بعنوان فصل الخطاب و جواب کامل بیان می کرد و حقانیت «آل الله» را در پاسخگویی به اثبات می رساند، (علیدوست، ۱۳۷۷ش، ص ۲۲۱) یعنی شیوه او یک شیوه تطبیقی بین مکاتب و اثبات برتری مکتب راستین تشیع بود. امام خمینی در این باره می گویند: دو چیز بر سبیل منع خلو باید اثبات شود. اول اینکه اجتهاد به معنای متعارف در اعصار ما یا قریب به آن در زمان ائمه اطهار هم بوده است و در آن زمان هم رجوع علمی به فقها متداول و ائمه مردم را به آنها ارجاع می داده اند. دوم اینکه این مسأله مورد رضایت و عنایت ایشان بوده است. سپس در جواب این دو مسأله می گویند: با مراجعه به اخبار این مسأله روشن می شود که هر دو امر مورد توجه ائمه بوده است. (خمینی، ۱۳۶۸، ج ۲، ص ۱۲۶)

نکته قابل اهمیت در این زمینه آن است که در عرصه تخصصی شدن فقه در عصر ما قریب به صد سال است که فقیهان و اندیشمندان پیوسته بر آن اصرار ورزیده اند.

از جمله آیه الله اراکی(ره) از قول استادشان حاج شیخ عبدالکریم حائری نقل می کند که ایشان می فرمود: فقه پنجاه باب دارد… و هر بابی از ابواب یک متخصص لازم دارد. چون ابواب فقه، تشبث و اقوال و ادله عقلی و نقلی و اجماعاتش تتبع زیادی می خواهد، و افراد سریع الذهن لازم دارد و این عمر انسانی کفایت نمی کند که پنجاه باب به طور شایسته تحقیق شود،… مثل اینکه در طب یکی متخصص گوش، یکی متخصص اعصاب، یکی متخصص چشم می شود. خوب است در فقه هم متخصص داشته باشیم آن وقت هر سوالی و استفتائی که می آید به متخصص آن ارجاع دهیم تا او جواب دهد. و مرحوم شهید مطهری در تاکید این امر می گوید: … باید به پیشنهاد متین شیخ عبدالکریم عمل کنند، رشته های تخصصی به وجود بیاورند و مردم هم در تقلید تبعیض کنند همانطور که در رجوع به طبیب تبعیض می کنند. (حق پناه، اندیشه حوزه، ش ۳۴) چنانکه فقهایی چون شیخ انصاری در مکاسب و معاملات این شیوه را بکار بردند و موفقیت چشمگیری در نتایج فقهی به دست آوردند.

تأکید بر اعتدال و پرهیز از افراط و تفریط

یکی دیگر از مبانی عمده مکتب اهل بیت که دوام و پویایی و توسعه آن را به دنبال داشته آموزشهای جامع عقلانی، علمی و منطقی برخاسته از اعتدال است؛ لذا هر گونه تعصب، جمود، جهل، خرافه یا برائت از توجه به زندگی دنیوی یا عکس آن در اندیشه و روش امامان معصوم کاملاً مطرود است و توجه به حقایق زندگی در ابعاد عادی و معنوی و رعایت اعتدال از اموری بوده که پیوسته شیعیان و صحابه را به سوی آن دعوت می نموده اند. این تفکر هم در مباحث خود ائمه  و هم در سامان بخشی به زندگی صحابه و نیز در نوع آموزش اجتهاد کاملاً مشهود است. بدین معنا که مجتهد باید توان پاسخگویی همه احکام مربوط به زندگی انسان را داشته باشد و به تمامی نیازهای مردم زمان خود وقوف داشته باشد.

در احتجاج امام صادق(ع) با سفیان ثوری و عده ای از طرفداران او که دم از زهد و صوفی گری می زدند و حضرت را به پوشیدن لباس تمیز و آراسته مورد ایراد قرار می دادند، فرمود: گوش جان بسپار به آنچه برای تو می گویم که هم برای دنیا و هم برای آخرتت خیر است. اگر بر مسیر اعتدال و میانه روی باشی و بمیری، بر سنت پیامبر و در مسیر حق مرده ای و بر مسیر بدعت نیستی (حرانی، ۱۴۰۳ ه، ص ۳۶۳) اشاره به اینکه اسلام راه میانه و اعتدال است و زهد و  خشن پوشی و سخت گیری از آن بدور است. سپس به بیان مقتضیات زمان پیامبر(ص) و تفاوت آن با زمان خویش می پردازد و می فرماید: زندگی عقلانی من هیچ صبح و شامی را نگذرانده که در آن آنچه را که خدا در عالم قرار داده باشد به مصرف صحیح نرسانده باشم و حقی را ضایع نموده باشم (همو).

نیز در برخورد با مردمی که خود را اهل تزهد و دوری جستن از لذایذ وانمود می کردند و از مردم می خواستند که مثل آنها باشند، فرمود: دلیلتان را از این کار و اندیشه بگویید. و وقتی ایشان آیاتی را که مربوط به ایثار و اطعام است، ارائه کردند بدون آنکه جامع نگری و بصیرت داشته باشند، امام(ع) فرمود آنچه را که سودی ندارد رها کنید و به افراط دست نزنید و به من بگویید آیا شما ناسخ و منسوخ محکم و متشابه و رموز جمع ادله و استنباط را می دانید؟ کسانی از این امت به همین سبب گمراه شدند و به هلاکت افتادند…

سپس در تأکید بر میانه گزینی و جامع نگری فرمود: خداوند نهی کرده بندگان را از افراط و تفریط تا اینکه موجب ضرر خود و عائله خود نشوند زیرا خردسالان و مردان و زنان سالخورده توانایی گرسنگی ندارند… هذا ما نطق به الکتاب ردا لقولکم و نهیا عنه مفروض من الله العزیز الحکیم قال: و الذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواماً (فرقان، ۶۷) (حرانی، ۱۴۰۳ ه، ص ۳۶۵) خدا شیوه افراطی شما را هرگز نمی پسندد و آن را نهی کرده است، زیرا در صفات عباد الرحمن می فرماید یک وجه کمال گرایی آنان اعتدال است که نه دچار اسراف و نه دچار سخت گیری می شوند بلکه از تعادل و قوام برخوردارند. پس می فرماید لکن امر بین الامرین. درست مانند اعتدالی که امام(ع) در مسأله جبر و تعویض قائلند و می فرماید نه آنگونه که اشاعره قائل به جبر هستند و نه آنگونه که معتزله قائل به تفویض هستند «بل امر بین الامرین».

سپس امام(ع) بعد از یک مباحثه طولانی به افراط گرایان می فرماید: آیا اگر قضات امر به وجوب نفقه همسر بر مرد بنمایند و مرد بگوید من زاهدم پس چیزی از امور دنیوی بر عهده ام نیست (آنگونه که شما معتقدید) اگر این حکم منصفانه را درست ندانید و بگویید شما حکم ظالمانه داده اید و اگر عدل بدانید زیرا شما قائل به کناره گیری از دنیا هستید. سپس می فرماید: اگر مردم بخواهند آنگونه که شما می خواهید زندگی کنند، باید بسیاری از امور واجب مالی مثل کفاره، صدقه و زکات تعطیل شود، اینها همه بواسطه جهل به کتاب خدا و سنت نبوی است که شما با تأمل و دقت در غرایب قرآن نمی نگرید و تفسیر صحیح آن را نمی دانید. سپس حضرت به آیات سلطنت سلیمان و عظمت حکومت داوود و یوسف (ع) تصریح می نماید و اینکه یوسف فرمود: اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم (یوسف،۵۵) یا ذوالقرنین که بنده محبوب خدا بود. اینها همه طرفدار حق بودند و خداوند این امور را بر آنان و نیز مؤمنان عیب ندانست.(همان منبع)

در کلام دیگری راجع به داشتن تعادل در شیوه تجارت و نحوه بهره مندی از حرفه ها و صناعات ضمن آموزش رموز تعلیم و تعلم آنها به بیان فلسفه فقه می پردازد و ملاکات و مصالح و مفاسد را مبنای حلیت یا حرمت معرفی کرده می فرماید: ممکن است کاری یا عملی از جهتی حلال و همان عمل و موضوع از جهتی دیگر حرام باشد؛ لیکن قاعده کلی حکم این است که آنچه را بندگان خدا در زندگی به لحاظ قوام و صلاح و رعایت منافع و حوایج خود لازم دارند، فعل و تعلیم آن حلال است. همان چیز اگر در جهت مفسده و ضرر خود و دیگری به کار ببرند عملی است حرام باشد.

در کلام حکیمانه دیگری می فرماید: شما در صدد آن باشید که علم ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه(و رموز علمی) را فرا گیرید تا بتوانید با قدرت علمی حلال را از حرام تشخیص دهید و اینگونه سلوک علمی برای دریافت احکام دین نزد خدا اقرب است و شما را از جهل دور می سازد، و شیوه های برخاسته از جهل و بیخردی را کنار گذارید و به اهلش بسپارید که همانا اهل جهل و نارسایی در دین زیادند ولی اهل بصیرت علمی کم هستند. (حرانی، ۱۴۰۳ ه، ص ۳۶۹).

تمامی این قیود مربوط به شیوه بیان، جمع ادله و روشهای اصولی در شیوه های اجتهاد و استخراج حکم است و اینکه کلام مجتهد منبعث از آموزه های دقیق علم دین باشد و نقاط تاریک و جهل و ابهام در کار او مذموم و مطرود باشد.

 توجه به عقلانیت در آموزه های دینی و سبک اجتهادی

نگاه اندیشمندانه به احکام دینی و بکارگیری عقل بعنوان ابزار اجتهادی که افتخار فقه شیعی محسوب می گردد، بحثی است مبسوط که نیاز به نوشتار جداگانه ای دارد. بحث علمی و مبسوط امام موسی بن جعفر(ع) با هشام در جایگاه عقل و تأثیر آن در شیوه های علمی و اینکه عقل مورد نظر در استنباط و اجتهاد چیست که در اصول گفته می شود نه مدرکات جرئی است، نه احساسات، نه عاطفیات نه عادات، نه نفسانیات چنانچه در شیاطینی چون معاویه شیطنت معنای عقلانیت داشته، نیست اما ذکر این نکته لازم است که در سیر تحولات فقه شیعی پیوسته گریز از جمود و ظاهرگرایی و ترغیب به عقل گرایی از نکات چشمگیر و بارز و زمینه ساز پویایی اجتهاد شیعی بوده است عقل نقش تماشاگر ندارد بلکه فاعل و بازیگر است و شرایط زمان و مکان را می یابد و از منابع بر اساس آن نیاز تعیین حکم می کند.

 تأکید بر رد متشابهات بر محکمات در اسلوب اجتهاد

یکی از روشهای مذمومی که عده ای در زمان ائمه بدان تمسک می جستند و در طول تاریخ اسلام مورد سوء استفاده بوده استناد به ظواهر بعضی آیات بدون توجه به دیگر نصوص روشن بوده که حاصل این روش یا به انحراف منجر می شد، یا به خشکی و انجماد. قرآن کریم به صراحت از اهداف و اغراض کسانی که به متشابهات تمسک می جویند، پرده بر می دارد و می فرماید: منه آیات محکمات هن ام الکتاب و أخر متشابهات فاما الذین فی قلوبهم زیغ فیتبعون ما تشابه منه ابتغاء  الفتنه و ابتغاء تأویله  ما یعلم تأویله الا الله و الراسخون فی العلم (ال عمران، ۶) آیات قرآن کریم قسمتی محکماتند که در آن احتمال خلاف معنا و شبهه نمی رود و در معنای ظاهری آن ابهامی نیست که مورد سوء استفاده قرار گیرد. قرآن بعنوان «ام الکتاب» از آن یاد می کند که همان اصول محکمه آیات وحی هستند و باید متشابهات را بر آن عرضه داشت. اما آنان که در دلشان تمایل به انحراف است متشابهات را می گیرند تا به آنچه از تأویل گرایی و اهداف مبتنی بر فتن خویش است برسند. تأویل تفسیر اینگونه آیات با کسانی است که به بطن حقایق پی برده اند و جز خدا و بندگان خاص یعنی معصومان  از آن آگاهی ندارند.

مرحوم علامه طباطبایی در این زمینه می فرماید: سبب وقوع متشابهات در قرآن که بعنوان بینه روشن و برهان و هدایت است، از آن جهت می باشد که خضوع و نزول قرآن در بیان و القاء معارف عالی در قالب الفاظ و اسلوبهای محدود گاه موجب می شود که تمام مقصود و معانی والا برای هر کسی روشن نباشد، پس موجب تشابه و مخفی ماندن وجه مطلوب می گردد، مگر بر کسانی که بصیرت نافذی دارند و مقام علمی رفیعی. چنانچه در آیه «انزل من السماء ماء فسالت اودیه بقدرها… ( رعد، ۱۶) اشاره به این معنا دارد که ظرفهای وجودی انسانها متفاوت است. و فهم های متعدد به اندازه توان و استعدادشان از آن بهره می برند، لذا برای اهل تعمق و تفکر و علم و اندیشه همه اش محکم است، ولی برای ناتوانان بخشی متشابه است لذا ایشان می گوید: فیبقی  القرآن کله محکماً مع الابد بسلام (طباطبایی، ج ۳، ص ۵۸). شیخ محمد عبده در این باب می گوید: انبیا برای همه مردم مبعوث شده اند شریف و دانی، عالم و جاهل، هوشمند و بلیه. بعضی از معانی قابلیت فهم مکان را ندارد و دارای حکم دقیق و معانی رفیعی است که از آن خواص است و به صورت کنایه و تعریض می باشد. (معرفت، ۱۴۱۵ ه ، ج ۳، ص ۲۲). امام رضا(ع) می فرماید: کسی که رد متشابه قرآن بر محکمات آن نماید همانا در طریق مستقیم گام برداشته. در کلمات ما هم محکمات و متشابهاتی است که مانند قرآن باید اهل نظر و تحقیق در برگرداندن و جمع و رد متشابه بر محکم بکوشند زیرا در غیر این صورت به گمراهی می افتند (حر عاملی، ج ۱۸، ص ۸۲، ح ۲۲). این همان جامع نگری در اجتهاد شیعی است که منبعث از کتاب و سنت است. لذا امام خمینی(ره) در این باره می گویند: معلوم است که رد متشابه بر محکم و قرینه قرار دادن یک کلام برای دیگری صورت نمی گیرد مگر بواسطه اجتهاد ( الخمینی، ۱۴۱۰ ه ، ج ۲، ۱۲۶) و این همان رد فروع بر اصول است که فرمودند علینا القاء الاصول و علیکم بالتفریع.

تنوع مبتنی بر اصول در کارآمدی اجتهاد

یک نکته قابل توجه در نگاه جامع به شیوه های اجتهاد شیعه، بکارگیری روشهای متنوع مبتنی بر اصول و قواعد مدون و برخاسته از کتاب و سنت است. اینکه هر یک از ائمه نسبت به امور دینی زمان زمان خود و شیوه بیان و اسلوب ارائه آن روشهای متعدد یا متعارضی را به کار گرفته اند، ابهامی در اذهان ایجاد می کند، که ممکن است در قالب این اشکال را که شیعه روش ثابت و کلی در برخورد با مسائل دینی و احکام ندارد، القا نماید. برای رفع این گونه ابهامات توجه به عواملی چون تاریخچه صدور حکم، شرایط سؤال کننده، مقتضیات زمان و مکان، حضور امام معصوم(ع)، تنقیح بیان حکم کلی از جزئی و جدا سازی موارد «قضیه فی الواقعه» تفکیک میان قضایای حقیقیه و خارجیه جهت گیری مخالفان در برابر آن حکم و… ضرورت قطعی دارد.

لذا استاد مرتضی مطهری در این باب می گوید: این افتخاری است برای شیعه و به همین دلیل خود را محتاج به قیاس و استحسان ندیده است. همین چیزی که نقطه قوت شیعه شمرده شده، ممکن است با اشکال بالا نقطه ضعف شمرده شود، گفته شود شیعه چون یک معصوم و یک پیشوا ندارد و چهارده پیشوا دارد و چون از هر یک از این پیشواها راه و رسمهای مختلف نقل شده در نتیجه نوعی حیرت، ضلالت و سرگیجه پیدا می شود… آنوقت این خود یک وسیله خوبی می شود برای مردمی که دین را وسیله مقاصد خودشان قرار می دهند و فساد را با نیروی مقدسی می خواهند مجهز نمایند، نتیجه اینها تشتت است و هرج و مرج… وای به حال ملتی که اصول ثابت و واحدی نداشته باشند و هر کسی از خود فکری داشته باشد (مطهری، ۱۳۷۳ ه ، ص ۱۴)

ایشان در جواب این اشکال می گوید: در سیره پیشوایان دین شک نیست که آنها هر کدام در زمانی بوده اند و محیط آنها اقتضا آتی داشته است و هر فردی بناچار  از مقتضیات زمان خود پیروی می کند. حال در زمینه تعدد پیشوای معصوم و یا طول عمر یک پیشوا انسان بهتر می تواند روح تعلمیات دینی را از آنچه مربوط به مقتضیات زمان است تشخیص دهد. روح را بگیرد و امور مربوط به مقتضیات زمان را رها کند(همو، ص ۱۷).

… اگر ۲۵۰ سال یک پیشوای معصوم داشته باشیم که با انواع صورتهای قضایا مواجه شود و طریق حل آن قضایا را به ما بنمایاند ما بهتر با روح تعلیمات دین آشنا می شویم و از جمود و خشکی و به اصطلاح منطق «اخذ ما لیس بعله» یا «خلط ما بالعرض بما بالذات» نجات پیدا می کنیم (همو).

بنابراین، تنوع در روشها که امامی قیام می فرماید، امام دیگر صلح را می پذیرد، امامی سکوت را در زمانی اختیار می کند و  اعتراض و مخالفت را در زمانی دیگر، گاه با مبارزه علنی و گاه با مقابله مخفیانه و تقیه، گاه با فریاد شمشیر و گاه با انقلاب فکری و فرهنگی، گاه در قالب دعا و نیایش و نیز بعضاً با بیان حق در قالب عبادت و نیایش، گاه با قوام بخشی به نیروهای فکری و گاه با بسیج نیروی مردمی، همه و همه گویای کارآمدی مکتبی است که برای بیان حق جلوه های متعدد دارد. لیکن در حفظ ارزشها از هیچ تلاشی دریغ ندارد. فعال و پویاست نه مفصل و ساکن، جامعیتی به گستره نیازهای بشر و پیامبر به بلندای تاریخ بشریت و رسالتی جهانی که به دست تربیت یافتگانی بی نظیر و اسطوره ای چون علی، و فرزندانش و فاطمه و خدیجه و زینب علیهم السلام قصد تحقق دارد.

ارائه اصول و قواعد راهبردی در اجتهاد

این آموزش گاه با بیان اصول کلی استنباط یا ارائه قواعد فقهی بود، گاه با عرضه روایات به کتاب خدا، گاه آموزش مرجحات؛ و گاه کلیدهای تعادل و تراجیح عرضه می شد. که تمامی اینها در کتب مفصل اصولی بیان گردیده است. قدر مسلم اینکه طرح «اصول اربع مأه» از سوی امامان معصوم معروف و بیان اصلی عملی (محرزه و غیر محرزه) چون برائت و استصحاب، احتیاط و تخییر به صورتهای مختلف و بیانات گوناگون در متون روایی ما موجود است. که از ارزیابی دقیق و تأمل در مجموعه این راهنمایی ها کلیدهای فهم و استنباط بخوبی مشهود و ملموس است و نکاتی راهبردی در امر اجتهادی پویا به دست می آید. در چند روایت به صورتهای مشابه از ائمه اینگونه آمده «علینا القاء الاصول و علیکم بالتفریع» (حر عاملی، ۱۴۰۳ه ، ج ۱۸، ح ۵۱). فرمودند بر ماست که اصول کلی را بر شما القا کنیم و تفریع و مشتمل نمودن آن اصول بر مصادیق و فروع و موضوعات بر اساس نیازهای زمان و مکان بر عهده شماست.[۳]

امام خمینی در تبیین این گونه متون می فرماید: مراد از تفریع بر اصول همان آموزش اجتهاد است و اجتهاد در زمان غیر از این نیست مثلا وقتی می فرماید: «لا تنقض الیقین بالشک» این بیان اصل است و احکام مصادیق آن را که مجتهد بر محور آن اصل استنباط می کند فروع می باشد. این غیر از قیاس و حکم به اشباه و نظایر امامان در کلماتی مثل «علی الید ما اخذت حتی تودیه» و «لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام» و «رفع عن امتی تسع» کبریات کلیه را برای استنباط مصادیق فرعی به مجتهد ارائه نموده اند و در ابواب عبادات، معاملات، عقود، ایقاعات تمامی کلیدهای کارآمد را به دست مجتهد داده اند و مانند این اصول همگی اموری است که در کتب فقها بسیار بدان استناد شده و فروع کثیری را در مسائل مستحدث بواسطه آن بیان داشته اند. و بین زمان امام صادق(ع) و امام رضا(ع) که «علینا القاء الاصول و علیکم بالتفریع» را فرمودند و بین زمان ما تفاوت در قلت و کثرت تفریعات و موارد است نه در نفس کاربرد و اصل اجتهاد (خمینی، ۱۴۱۰ه ، ج ۲).

ممارست عملی در آموزش اجتهاد مبتنی بر قرآن و سنت

در یک مباحثه  علمی زراره بن اعین  از امام باقر(ع) سوال می کند: الا تخبرنی من أین علمت و قلت: ان المسح ببعض الرأس و بعض الرجلین؟ فضحک و قال یا زراره: قال یا رسول الله و نزل به الکتاب … لان الله عزوجل قال : «فاغسلوا وجوهکم» (مائده، ۶) فعرفنا ان الوجه کله ینبغی ان یغسل، ثم  قال: «و ایدیکم الی المرافق»… (همان منبع) فقال: وامسحوا بروسکم (همان) فعرفنا … ان المسح ببعض الر أس لمکان الباء ثم وصل الرجلین بالرأس.

در این بحث علمی کاملاً آموزش شیوه اجتهاد از آیات قرآنی است و در این کلام امام(ع) تأکید دارند بر اینکه حتی یک «باء» مثل «بروسکم» در آیه وضوء حامل بار معنایی است و راهبرد اجتهادی دارد. لذا می فرماید اگر در مورد صورت و دستها شستن آمده چون واژه «غسل» در آیه است و اگر تمامی صورت در شستن واجب شمرده شده چون «فاغسلوا وجوهکم» آمده و آیه دستها تا مرفق باید شسته شود چون قید «مرافق» آمده و اگر در سر و پاها مسح لازم است که چون آیه قید مسح داد و اگر بعض سر و پا مسح می شود چون «باء» در «بروسکم» برای تبعیض است و حامل مسح بر بعض سر است و از عطف «ارجلکم» به عبارت قبل مسح بعض پا به دست می آید و از قید «و ارجلکم الی الکعبین» میزان و مقدار مسح روشن می شود و دقیقاً رسول خدا(ص) در سنت خویش شیوه وضو گرفتن را مطابق قرآن بیان کردند اما گروههای انحراف گرا آن شیوه را ضایع نمودند (حر عاملی، ۱۴۰۳ه ، ج ۱، ص ۲۹۱).

در جای دیگر امام صادق(ع) به یکی از صحابه که ناخن انگشت پایش قطع شده و پارچه ای بر آن گذاشته وقتی از چگونگی مسح سؤال می کند، امام می فرماید: تعرف هذا و اشباهه من کتاب الله عزوجل قال الله تعالی: ما جعل علیکم فی الدین من حرج (حج، ۷۷) امسح علیه (حر عاملی، ۱۴۰۳ ه ، ج ۱، ص ۳۲۷) در این کلام هم امام(ع) به گونه ای عملی و جزئی در صدد بیان القاء اصول بر فروعند و نحوه تطبیق آن اصول و کبریات کلی را بر مصادیق و فروعات بیان می نمایند. در تمامی این موارد اهتمام ائمه بر آن است که شیعه و فقه پویا و اجتهاد کار آمد آن، مستقل از هر گونه وابستگی و اجتهاد به رای و مصونیت از دستبرد نامحرمان و مدعیان دروغین دانش دین محفوظ و حرکت پویا و تحرک آفرین خود را بر مبنای آموزشهای راهبردی ائمه ادامه دهند و تا قیامت از این بالندگی و پویایی که در مکتب اهل بیت بعنوان کوثر محمدی و چشمه سار عترت سیراب گردند.

جدا سازی اجتهاد صحیح از اجتهاد به رأی و ناصواب

 از آنجا که اعتدال و طی طریق مستقیم و دوری از خودرایی و خودکامگی از عمده ترین اصول مطروحه از سوی امامان معصوم بوده، تا قوام، تداوم، تحرک، نظاممندی و ارزش محوری به تشیع راستین ببخشند، لذا در آموزش سبک و اسلوب اجتهاد هم این اهداف بصورت محور آموزش شیوه ها مورد توجه بوده است، بنابراین در راستای قد تبین الرشد من الغی» (بقره، ۲۵۶) اجتهاد رشید از اجتهاد بر انحراف و رأی در سیره امامان معصوم کاملا جدا شده و با بیاناتی مستدل مبانی یکی تأیید و دیگر ممنوع و مذموم معرفی گردیده.  و روشن بینی و مآل اندیشی برخاسته از مشرب وحی از سوی امامان معصوم، راه هر گونه انحراف و انسداد را برای اجتهاد شیعی مسدود نموده است. و ابزارهایی که برای اجتهاد در سایر فرق متداول گردیده بود و از اجتهاد چهره ای ناصواب و آمیخته به رأی و التقاط درست کرده بود، همه از سوی ایشان با منطقی آمیخته به وحی و عقلانیت ناکارآمد معرفی گردید. لذا قیاس، استحسان، استصلاح، تأویل، تاول و اجتهاد به رأی شدیداً نهی گردید و در مباحثات علمی چه با طرفداران سایر مکاتب و چه در بیان نقاط انحراف در محافل خودی و صحابه کاملاً مورد نقد و رد قرار می گرفت. ایشان بعنوان عدول کنندگان اصول و ضوابط ارائه شده در کتاب و سنت معرفی می شدند. حاصل این انحراف انقراض بسیاری از این مذاهب بود که پس از مدتی ظهور، به افول می انجامیدند و یا در مذاهبی چون مذاهب اربعه باب اجتهاد به تأویل و تکثرگرایی و تفرقه محکوم گردید و عاقبت به انسداد منجر شد.

 نگاهی به اساس اجتهاد در فرق غیر شیعی

پیشوای مکتب حنفی نعمان بن ثابت ابو حنیفه متوفای ۱۵۰ ه ق معاصر امام صادق(ع)  بود و اساس و پایه علمی خود را از مکتب آن حضرت می دانست. اعتراف می کرد «لولا السنتان لهلک النعمان» (حیدر اسد، ج ۱، ص ۷۰) او مدرسه ای را در کوفه تحت عنوان «مدرسه الرأی» تأسیس نمود و اصول اجتهادی خود را بر کتاب و سنت و قیاس نهاد و او اخذ به قیاس و وسعت در اجتهاد به رأی را مقدم بر نص غیر متواتی می دانست. عبدالمحسن فضل الله در مذهب مالکی که منتسب به اهل مدینه بود و پیشوای آن مالک بن انس ابن عامر الاصبحی  (متوفی ۱۷۹) بود و او فقهش غیر از کتاب و سنت مستند بر استحسان و استصحاب و مصالح مرسله و ذرایع و عرف و عادت استوار گردیده بود و قیاس در دیدگاه او جایگاهی برای اجتهاد نداشت و لذا مذهب حنفی را بواسطه قیاس مطرود می نمود. او معتقد بود استحسان نه دهم علم را تشکیل می دهد

اما در مذهب حنبلی که احمد بن حنبل (۱۶۴ –۲۴۱ه ) بود. او مقداری از علوم را از شافعی گرفته بود و در فتوی میانه خوشی با قیاس و رأی نداشت و اعتماد زیادی به متون روایی و نقل و نص داشت و در این تفکر بمانند اخباریان از علمای شیعی نظر داشت. و در اجتهاد اعتماد بر کتاب و سنت و فقط استصلاح داشت. (همو).

مذهب شافعی که محمد بن ادریس شافعی (متوفی ۲۰۴) پیشوای آن بود که او را بر پایه کتاب و سنت و اجماع فقهاء و قیاس استوار می دانست و قیاس را بر استحسان برتری می داد و قول صحابه را در مرتبه بعد از اجماع مورد توجه قرار می داد و در صورت اختلاف بین صحابه، قول کسی را که به کتاب و سنت نزدیک می دید، ترجیح می داد و سپس به قیاس روی می آورد ( ابوزهره، ص ۱۸۹).

شهید مطهری و نگاه به اجتهاد در میان اهل سنت

ایشان اول اجتهاد ممنوع و اجتهاد به رأی را تعریف می نمایند و سپس مصادیق آن را در قیاس و استحسان و استصلاح و تأویل و تأول ترسیم کرده سبب عدم مشروعیت آن را مستند به بیان ائمه می دانند:

اجتهادی که از نظر ما ممنوع است، به معنای تقنین و تشریع قانون است. یعنی مجتهد حکمی را که در کتاب و سنت نیست با فکر خودش و رأی خودش وضع کند، این را در اصطلاح «اجتهاد رأی» می گویند. اینگونه اجتهاد از نظر شیعه ممنوع است، ولی اهل تسنن آن را جایز می دانند…   در این زمینه احادیثی هم از رسول خدا(ص) روایت کرده اند که هنگامی که معاذ بن جبل را به یمن می فرستاد از او پرسید در آنجا چگونه حکم می کنی؟ گفت: مطابق کتاب خدا. فرمود: اگر حکم را در کتاب نیافتی چگونه حکم می کنی؟ گفت: از سنت پیغمبر خدا. فرمود اگر در سنت پیغمبر خدا نیافتی چه خواهی کرد؟ گفت: اجتهد رأیی (مطهری، ۱۳۷۳، ص ۹۸-۹۷)

و بدین گونه اهل سنت برای خود مستمسکاتی می آوردند و هر کدام به شکلی از اجتهاد به رأی بهره می جستند. سپس استاد مطهری می گوید: … بعضی دیگر از فقهای اهل تسنن اجتهاد رأی را منحصر به قیاس ندانسته اند، استحصان را نیز معتبر شمرده اند. استحسان یعنی مستقلاً بدون اینکه موارد مشابه که در قیاس مورد توجه است در نظر بگیریم، ببینیم اقرب به حق و عدالت از نظر ما چیست و ذوق و عقل ما چگونه می پسندد، همانطور رأی بدهیم. همچنین است استصلاح، یعنی تقدیم مصلحتی بر مصلحت دیگر و همچنین است تأول یعنی به رغم وجود نص، به واسطه بعضی مناسبات، حق داشته باشیم از مدلول نص صرف نظر کنیم و رأی اجتهادی خود را مقدم بداریم (همو). اینها همه مصادیق اجتهاد به رأی است که استاد در این کلام آن را بر می شمارد و ممنوعیت آن را از دیدگاه شیعه بیان می نماید سپس علت انسداد باب اجتهاد و تعطیل شدن آن را در بین اهل سنت ارزیابی کرده می گوید: «حق اجتهاد در میان اهل سنت دوام پیدا نکرد. علت شاید اشکالاتی بود که عملاً به وجود آمد زیرا اگر چنین حقی ادامه پیدا کند خصوصاً اگر تأول و تصرف در نصوص را جایز بشماریم و هر کسی مطابق رأی خود تصرف و تأولی بنماید چیزی از دین باقی نمی ماند، شاید به همین علت بود که تدریجاً حق اجتهاد سلب شد و نظر علماء اهل تسنن بر این قرار گرفت که مردم را سوق بدهند فقط به تقلید از چهار مجتهد و امام معروف…. این کار ابتدا در مصر و بعد در سایر کشورهای اسلامی عمل شد (همو، ص ۱۰۰).

ابن خلدون در سد باب اجتهاد می گوید …. مردم (عالمان) باب اختلاف و طرق آن را مسدود کردند. چون علوم، اصطلاحات و شعب فراوانی یافته و مانع رسیدن به رتبه اجتهاد گردید و هم بدین سبب که بیم آن می رفت که این مقام به کسی نسبت داده شود که شایسته نباشد و به رأی یا دین او بتوان اعتماد کرد… (ابن خلدون، ۱۴۱۰ ه ، ص ۴۵۵).

اقبال لاهوری این مسأله را به گونه ای دیگر ارزیابی می کند. او می گوید: متفکران محافظه کار اسلام از ترس تجربه و تلاشی بیشتر که در این گونه اوضاع آشفته (وضعیت مسلمین در قرن ۷ و زمان حمله مغول) طبیعی به نظر می رسد، تمام توجه خود را به این معطوف داشتند که با جلوگیری شدید از هر گونه نوآوری در فقهی که علمای اوایل اسلام تأسیس کرده بودند، حیات اجتماعی یکنواختی برای توده های مردم تأمین کنند. اندیشه اصلی ایشان حفظ نظم اجتماعی بود (اصغری، ۱۳۷۰، ص ۱۱۸).

اسد حیدر می گوید شیعه خاضع و تسلیم نظام ستم نشد و غلق باب اجتهاد را نپذیرفت. زیرا که نظام تعلیم و آموزشی آنها تحت سلطه و فرمان سیستم دولتی نرفت…  آنها بر منهج اهل بیت پیش رفتند و پشتیبانی از دولتها و حکمرانان را با تأسی و پیروی از اهل بیت فرو گذاشتند و لا گفتند… هم اکنون نیز علمای شیعه باب اجتهاد را مفتوح می دانند. این نویسنده در همین کتاب از قول محمد ابو زهره نویسنده کتاب شافعی می گوید: هذا مما تفاخر به الشیعه سایر جماعات المسلمین الیوم (حیدر اسد، ۱۴۰۳ ه ، ج ۲، ص ۱۴۲ و ۱۵۸).

لازم به ذکر است که عوامل دیگری چون به انزوا کشاندن فقه امامیه، کوتاه بودن دست آنان از عترت و معصوم، و سرمایه عظیم عالمان شیعی، اخذ مقام اجتهاد توسط افراد ناصالح، ترس از خارج شدن از حدود شریعت و گرایش به تسامح و تساهل، محافظه کاری و عدم مسؤولیت پذیری در پاسخگویی به مسائل زمان و مکان از جمله علل و عوامل انسداد باب اجتهاد محسوب می شود[۴].

موضعگیری ائمه در برابر اجتهاد به رأی

نطفه اجتهاد به رأی بلافاصله بعد از پیامبر اکرم(ص) در ماجرای سقیفه بسته شد و کم کم بصورت روش فقهی در میان اهل سنت قوت گرفت، از طرفی بنابر سیاستهای متخذه از سوی غاصبان حکومت، مسأله منع کتابت احادیث رایج شد و همه اینها زمینه ساز اجتهاد ناکار آمد و ناصواب بود، لذا امامان معصوم از همان ابتدا چه در ناحیه اعتقادات و چه در ناحیه تدوین قوانین و احکام به مخالفت اساسی با این مسأله پرداختند رسالت ایشان که حفاظت از دستاوردهای غنی کتاب و سنت بود، اجازه مسامحه و نادیده انگاری را هرگز نمی داد، تا در برابر اندیشه های التقاطی و آمیخته با تمایلات از موضع سکوت یا انفعال بر آیند. بلکه اندیشه سیاسی ائمه شیعه  که جامعیتی خاص برای دین قایل بود و به رسالت جهانی و جاودانی این دین در سایه «هدی للعالمین» و «لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین» (انعام ۵۹) می اندیشید و فرهنگ «لیقوم الناس، بالقسط» (حدید ۲۵) و «لیظهره علی الدین کله و لو کره المشرکون» (صف، ۹) را باور داشت، آنان را پیوسته بر آن می داشت که جلوی انحرافات فکری، سیاسی، اجتماعی و اجتهادی بایستند و مقابله نمایند و راه و منش اجتهاد صحیح را به شیعیان بیاموزند. راهی که برخاسته از تزکیه و تعلیم باشد چون بنیانی مرصوص و پیکره ای اصیل و ریشه دار مصداقی بر اصلها ثابت و فرعها فی السماء توتی اکلها کل حین باذن ربها» ( ابراهیم، ۲۵) لذا در بسیاری از کلمات گهربار امیرمؤمنان(ع) این هشدار به چشم می خورد، چنانکه می فرماید: ای مردم همانا آغاز وقوع فتن، پیروی از هواهای نفس، بدعت گذاری در احکام، مخالفت با کتاب خدا که مردمی بدنبال مردم دیگر این شیوه را به دست گیرند و اگر باطل خالص شود در زمان فتنه ها خردمند هرگز فریب نمی خورد و اگر حق را آلوده نمی ساختند اختلافی پیش نمی آمد[۵] (کلینی، ۱۴۱۱ ه ، ج ۱، ص ۷۰). ولی مردم دنیا طلب این دو را به هم می آمیزند. اینجاست که شیطان چیره می شود. در کلام دیگری موسی بن جعفر(ع)  به یکی از خواص صحابه می فرماید: من نظر برأیه هلک و من ترک اهل بیت نبیه(ص) ضل و من ترک کتاب الله و قول نبیه کفر (همو، ص ۷۳).

در کلام دیگری امام باقر(ع)  اینگونه می فرماید: آنکس که مردم را فتوی بر اساس رأی خویش دهد، بواسطه نادانستگی و جهالت پرستش خدا نموده و چنین کسی با خدا در حلال و حرام مخالفت نموده است (همو، ص ۷۵).  و در کلام دیگری فرمود: هر کسی بر کرسی قیاس خود را قرار دهد، همیشه عمرش در تباهی است.

در بیان دیگری آمده که ابو حنیفه  بر امام صادق(ع) وارد شد حضرت فرمود: بلغنی انک تقیس؟! قال نعم. قال لا تقس فان اول من قاس ابلیس حین قال  «خلقتنی من نار و خلقته من طین» … و لو قاس نوریه آدم بنوریه النار عرف ما بین النورین و صفاء احد هما علی الاخر شنیده ام که قیاس می کنی! ابوحنیفه می گفت بله. می فرمود: دست از این کار بردار که کاری است شیطانی چون اولین قیاس کننده شیطان بود که به خدا اعتراض نمود که تو مرا از آتش آفریده ای و آدم را از خاک، حال به من می گویی بر او سجده کنم، او قیاس کرد بین آتش و خاک، غافل از آنکه حقیقت نوریه آدم و برتری آن نسبت به نور آتش قابل قیاس نبود و اگر اینگونه توجه داشت فضیلت و تفاوت بین این دو را می فهمید و صفای یکی را نسبت به دیگری .» (همو، ص ۷۴، ح ۲۰)

سپس حضرت در تأکید بر عرضه دانشها و روشها بر قرآن می فرماید: خداوند قرآن را تبیان برای هر چیزی قرارداد و بخدا سوگند که: هیچ چیزی نیست که بندگان بدان نیازمند باشندو خداوند بیان آن را ترک کرده باشد. تا اینکه بنده ای در مقام احتجاج بگوید: کاش این مطلب در قرآن می بود!! (همو، ص ۷۷). امام صادق(ع) در کلامی به معلی بن خیس می فرماید: ما من امر یختلف فیه اثنان الا وله اصل فی کتاب الله عزوجل و لکن لا تبلغه عقول الرجال هیچ امر مشکل و اختلافی وجود ندارد که دو نفر درباره آن متفاوت نظر دهند مگر آنکه برای حل آن اصلی در کتاب خداست اما عقول غیر رشید مردم به آن دست نمی یابند. (کلینی، ۱۴۱۱ ه ، ج ۱، ص ۷۹) اینجاست که می فرماید: القاء آن اصول از کتاب بر عهده ماست لذا در کلام دیگری می فرماید «علینا القاء  الاصول و علیکم بالتفریع» که از جمع بین روایت، ضرورت تمسک به شیوه و سیره ائمه در اجتهاد بخوبی روشن می گردد. بدین معنا که استخراج کلیدها و اصول، از سرچشمه زلال وحی به دست راسخان در علم و پاکانی که به دلیل «لا یمسه الا المطهرون» دست سایران از بدان کوتاه است، صورت می پذیرد و فقها و اهل اجتهاد با تکیه بر کتاب و تبیین اصول از ناحیه معصوم و تفریع فروع در احکام و موضوعات به پاسخگویی نیازها و مسائل مستحدث می پردازند. و این همان اجتهادی است که به رغم تحول و پویایی از ثبات در اصول و قواعد برخوردار است و اینجاست که تفاوت بین اجتهاد پویای مبتنی بر کتاب و سنت و اجتهاد بر اثر التقاط و رأی روشن می شود.

توجه ائمه به توانمند سازی بانوان در مسائل علمی و فقهی

یک مسأله عمده که در مشکلات و معضلات فقهی و حقوقی زنان امروزه مطرح است کمبود نیروی کارآمد و متخصص در «فقه زنان» است که به رغم احساس ضرورت آن در نظام اسلامی، تلاش جدی و لازم صورت نپذیرفته است. پس از وقوع انقلاب اسلامی، زنان مسلمان ایران در رشته های متعدد و تخصصهای متنوع که بعضاً مردانه هم بود، پیش رفتند و به موفقیتهایی چشمگیر نایل آمدند، اما در عرصه اهتمام به رشد نگرش فقهی زنان در سطوح بالا، و تمرین و ممارست و تحقق لازم در امور فقهی – حقوقی توسط دانش آموختگان حوزه و دانشگاه برنامه ریزی و حمایت حساب شده و لازمی صورت نگرفت. برای بسیاری از امور شورایی از متخصصان تدارک گردید تا به حل معضلات و نیازهای مربوط به آن امر بپردازند. لیکن در زمینه حل مشکلات و معضلات فقهی – حقوقی زنان، کاری متمرکز و سامان یافته شکل نگرفت، اگر چه سازمانها و نیروهای پراکنده هر یک به گونه ای در صدد برآمدند که به این معضلات بپردازند، لیکن از آن جهت که بسیاری از سؤالات به پاسخگویی دقیق و متین فقهی عودت داشت، و دغدغه خاص و کارآمدی متخصصان زن را در این امور می طلبید تا پاسخ مستند فقهی و اجتهادی بدهند، این خلأ روزبروز بیشتر افزایش یافت، که باید متأسفانه پذیرفت که این بی توجهی، دستاوردش یا القاء و ضرورت پذیرش کنوانسیونهایی چون «کنوانسیون رفع تبعیض علیه از زنان» شد و یا شبهه اینکه قوانین اسلامی کار آمدی برای حل معضلات حقوقی زنان را ندارد از سوی معاندان ترویج گردید؟ و نکته بدتر آنکه در تبلیغات اینگونه وانمود شد که اسلام دین مردسالاری است و حقوق زنان در آن نادیده گرفته شده و اسلام به نیمی از انسانها توجه لازم را ندارد. حتی در بعضی از سمینارهای داخلی که با تولیت بالاترین سازمانهای دولتی صورت گرفت گفته شد که: «تبعیض بین زن و مرد در متن قوانین اسلامی نهادینه شده». این سخن یک حقوقدان مسلمان ایرانی بود!!! آیا واقعاً اینچنین است؟ آیا پس از دو دهه و اندی از گذشت انقلاب اسلامی چنین رویکردی شایسته این انقلاب و قوانین ارزشمند و غنی و کامل است؟

دینی که دانش زن از جایگاهی برخوردار است که در آستانه ورود به زندگی مشترک مهریه زن آموزش دانش باو در ۱۴ قرن قبل قرار گرفته و با خلقت اولین زن در جهان (حواء) رضایت خداوند بر اولین تزویج بر آن است که فقال عزوجل «رضای ان تعلمها معالم دینی» (صدوق، ج ۳، ص ۳۷۹) یعنی اولین مهریه در عالم، تعلیم سرمایه علمی قرار می گیرد تا اینکه آدم ابوالبشر آموخته های دینی خود را به همسرش بیاموزد. دینی که در میان قبایل عرب که مردان هم امی و بی سواد بودند در خطاب به زنان پیامبر(ص) امر می فرماید: و اذکر ما یتلی فی بیوتکن من آیات الله و الحکمه (احزاب ۳۴). دینی که همسران پیامبرش چون ام سلمه مامور نقل حدیث و انتقال آموخته های آن به دیگران می شود که این مسأله اختصاص به همسران رسول خدا(ص) هم نداشت. چنانکه شیخ طوسی در کتاب رجال خویش ۳۴ زن را در زمان پیامبر(ص) معرفی می کند که اینها ناقل و راوی حدیث بوده اند، دینی که «اطلبوا العلم من المهد الی اللحد» را فریضه هر مسلمانی می شمارد. دینی که در مباحثات علمی و خلوتهای خاص میان پیامبر(ص) و وحیش فاطمه(س) پیوسته حضور دارد و امیر مؤمنان(ع) می فرماید: و اذا آتانی للخلوه معی فی متولی لم تقم عنی فاطمه (س)… (کلینی، ۱۴۱۱ ه ، ج ۱، ۶۴، ح ۱) دینی که پیامبرش نه تنها علوم را از زنان دریغ نمی دارد بلکه به علی(ع) می فرماید تعلمها انت و علمها اهل بیتک (مجلسی، ۱۴۰۳ ه ، ج ۱۰۰، ص ۱۹۴) و روایات مصحف فاطمه(س) و استنادات ائمه به کلمات مادرشان و نیز ابعاد مختلف خطبه فدکیه نمونه ای از این اهتمام نبوی است.

و این نه تنها شیوه پیامبر(ص) و علی(ع) که شیوه راستین همه ائمه بوده است و لذا زنانی چون اسماء همسر امیر مؤمنان، ام فروه همسر امام باقر(ع)، حمیده همسر امام صادق(ع) نجمه یا تکتم همسر امام کاظم(ع) سمانه همسر امام جواد، سلیل همسر امام هادی(ع) از زنان عارف و عالمی بوده اند که در مکتب ائمه پیوسته به تعلیم و تعلم اشتغال داشتند. تاریخ نقل می کند که ام فروه در جواب مردی که به نحوه طواف ایشان اعتراض کرده بود می فرماید: ما دارای چنان دانشی هستیم که از علم تو بی نیاز می باشیم. (همو، ج ۴، ص ۴۲۸) امام صادق(ع) با همسر خود عهد می بندد که در آموزش فقه دین به زنان مسلمین و آموزش احکام شرعی هرگز دریغ نورزند عهد الیها (حمیده) الامام الصادق بتفقیه نساء المسلمین و تعلمهن الاحکام الشرعیه (قمی، بی تا، ص ۷۸). در مورد امام کاظم(ع) و اهتمام ایشان به آموزش زنان و دختران نکات عجیبی در تاریخ است در روایتی آمده که نجمه همسر امام هفتم(ع): کانت من افضل النساء فی عقلها و دینها (صدوق ص ۱۶ و ۱۴) و کراراً در روایات داریم که رشد عقلی در سایه رشد علمی است چنانچه امیر مؤمنان فرمود: العلم مصباح العقل (آمدی، ۱۳۷۷،  ج ۲، ص ۱۶۲) العلم عنوان العقل یا الفهم آیه العلم (همو)یا اینکه قرآن کریم می فرماید: و ما یعقلها الا العالمون. از این نمونه ها در زندگانی ائمه به وفور مشاهده می شود چنانکه درباره فاطمه معصومه(س) نقل شده که وقتی عده ای از شیعیان برای حل مسائل فقهی خود به مدینه می آیند و امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) حضور نداشتند ایشان به جواب مسائل فقهی و علمی مردم می پردازند در یک واقعه وقتی امام هفتم(ع) جوابهای متین و صحیح فاطمه معصومه(س) را به شیعیان مشاهده فرمودند همان سخنی را گفتند که پیامبر(ص)، راجع به فاطمه زهرا(س) فرمود که «فداها ابوها» (محلاتی، ۱۳۶۸، ج ۳؛ مهدوی، ۱۳۷۴، ص ) بسیاری از بزرگان از آن جمله: صاحب الغدیر در میان فرزندان امام هفتم(ع) از جهت جایگاه معنوی و علمی ایشان را بعد از امام هشتم بالاتر از همه می دانند. (امینی ، ۱۳۶۶، ج ۱، ص ۱۹۶). لذا امام هفتم(ع) فرمودند قم خانه و پایگاه آل محمد(ص) و شیعیان آنان است (مجلسی،۱۴۰۳ ه ، ج ۲، ص۴۴۶) در روایت دیگری امام صادق(ع) فرمودند «قم پایگاه علوم و فضایل می گردد به گونه ای که در زمین مستضعفی در دین یافت نمی شود حتی زنان خانه دار به دانش دین دست می یابند و این زمان نزدیک ظهور است و از این منطقه علم به مشرق و مغرب زمین سرازیر می گردد (حکیمی، ۱۳۷۶،  ص ۳۷).

حال با این پیشینه درخشان زنان در خانه اهل بیت و نیز در خانه های اندیشمندان علوم اسلامی که کتابها بر آن نوشته اند آیا حق است که در جمهوری اسلامی و انقلاب عظیم ما که خوف آن، همه دنیای استکبار را نگران کرده، ما در زمینه سازی برای اجتهاد زنان و استفاده از توانایی علمی آنان در مسیر حل مسائل خودشان دریغ بورزیم، و بعضا بی توجهی ها یا عدم برنامه ریزی صحیح به ما اجازه چنین اقدامات پویایی را ندهد؟ حال آنکه تاریخ ایران اسلامی در دوره خفقان رضا خانی شاهد حضور بانویی متقی و مجتهد چون بانوی «امین» را داشته و امروز هم هستند کسانی که در اقصی بلاد این مرز و بوم خالصانه تلاش می کنند و به واسطه عدم انسجام و برنامه ریزی لازم نتایج کارشان به صورت شایسته و مطلوب بازتاب ندارد. امید است که در این زمینه بتوان به سیره ائمه اقتدا نمود و در عرصه پاسخگویی درون دینی و برون دینی به حل این معضل پرداخت.

از مجموعه مطالب تحقیقی و استقراء موضوعات مورد بحث نتایج ذیل حاصل می گردد.

الف: پی ریزی صحیح در اسلوب اجتهاد شیعی قدمتی به بلندای تاریخ اسلام و آغاز این نهضت و عصر پیامبر اکرم(ص) دارد و شکل گیری اجتهاد امری نیست که پس از زمان غیبت توسط فقهای شیعه شکل گیرد. بلکه پیامبر اکرم(ص) که رسالت بیان دین و اکمال و اتمام آن را داشت، با بصیرت تام  برخاسته از وحی، مسیر اجتهادی پویا و با قوام و منبعث از وحی و نظاممند را در طی ۲۳ سال به اهل بیت آموزش داد و بر تمسک به کتاب و سنت مبنای اساسی این اجتهاد تأکید نمود.

ب : در دوران حضور معصوم این مسأله بصورت جدی تداوم یافت و بدون اغماض در تنقیح افکار در این زمینه امر نفی و نهی و جدا سازی اجتهاد ناپایدار و مقرون به رأی و خطا، تلاشی روشمند و پی در پی تحقق یافت. بنابراین شاکله اجتهاد صحیح چه در تبیین مبانی آن و چه در ارائه شیوه های آن به صورتی روشن، علمی و مبتنی بر اصول و قواعد کار آمد ارائه گردید.

ج : مبانی این اجتهاد را، علم برخاسته از تزکیه، تعلیم با محوریت کتاب و سنت، اعتدال گرایی، واقع نگری به ابعاد زندگی بشر و تعقل به معنای صحیح آن که بدور از تمایلات، نفسانیات، عادات،  جزئیات و عاطفیات تشکیل می گردد و چون ابزاری کارآمد در دست فقیه و مجتهد او را مهیای استخراج و استنباط حکم می نماید، و اصول و قواعد راهبردی و تنوع در انواع حکم اولیه و ثانویه و حکومتی و بصیرت در تشخیص موضوعات بر اساس رهنمود معصومان همگی دستمایه های این اجتهاد قویم و پویا، متحول، پاسخگو و مناسب با شرایط زمان و مکان است.

د: در این نوع اجتهاد تفکر جدایی دین از سیاست و دنیا از آخرت مذموم شمرده می شود و جامعیت آن به جامعیت پاسخگویی دین تا قیامت و رسالت مجتهد و فقیه به بلندای نیاز زندگی مادی و معنوی انسانهاست.

ه: لازمه این نوع اجتهاد توجه به تفکر سیستمی حاکم بر قوانین دین و عدم انفکاک بین جنبه های فردی و اجتماعی و برنامه ریزی دقیق و عمیق در گستره توسعه نیازمندی جوامع انسانی از زن و مرد است و نادیده انگاری و تسامح در آن با اصل جامعیت و جاودانگی و   اکمال دین منافات دارد.

و: لازمه این نوع تفکر اجتهادی حرمت گذاری بر خودباوری، استقلال فکری و ارزشگذاری بر توانمندی ها، تخصصهای مورد نیاز جامعه، سرمایه های علمی و عملی و تعهدات انسانی و اخلاقی و دینی افراد و جهت دهی این سرمایه ها در بارورسازی اهداف دینی و الهی و بی نیازی از قوانین غیر دینی است، که از آن جمله اهتمام بر حل معضلات فقهی – حقوقی زنان در تمامی عرصه ها، آنچنانکه در آیات الهی و سیره معصومان در کارآمدی زنان، الگو سازی شایسته علمی- اخلاقی بر اساس آموزه های کامل دینی، توجهی بی بدیل و بدون کم و کاست و افراط و تفریط صورت گرفته، تا بدانجا که زن را منشاء چنان تحولی می بیند که می تواند به رغم شرایط حاکم بر خویش، الگو سازی مناسبی را برای جهت دهی حرکت تاریخی انسانها فراهم سازد. لذا در خانه طاغوتی چون فرعون که داعیه «انا ربکم الاعلی» دارد، زنی اندیشمند و متدین را معرفی می کند که در حمایت و پاسداری حریم حق الگوی هر مرد و زنی قرار می گیرد.

لذا مسیر فقه پویا و اجتهاد تحول آفرین شیعی که پیوسته در بین ملل اسلامی و غیر اسلامی افتخار داشته، شایسته است که با توانمندی و کارآمدی و استغنای خاص خود، خودکفایی را در همه مسائل اعلام بدارد و با برنامه ریزی مناسب به گره گشایی مورد انتظار بپردازد.

 منابع و مآخذ

قرآن کریم

  1. آلوسی بغدادی، محمود بن عبدالله، تفسیر روح المعانی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، موسسه التاریخ العربی، ۱۴۱۲ ه ، چاپ اول.
  2. آمدی، عبدالواحد، غرر الحکم و درر الکلم ، ترجمه سید رسول هاشمی محلاتی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۷ش.
  3. ابن بابویه، الصدوق، محمد بن علی، عیون اخبار الرضا، ترجمه و شرح آقا نجفی، انتشارات علمیه، بی تا.
  4. ابن بابویه، الصدوق، محمد بن علی، من لا یحضره الفقیه، علی اکبر الغفاری، الجماعه المدرسین فی الحوزه العلمیه، چاپ دوم.
  5. ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد، مقدمه ، تهران ۱۴۱۰ ه ، چاپ چهارم.
  6. اصغری، سید محمد، قیاس و سیر تکوین آن در حقوق اسلام، مؤسسه کیهان، زمستان ۱۳۷۰ش، چاپ دوم.
  7. الامینی النجفی، عبدالحسین احمد، الغدیر فی الکتاب و السنه، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ۱۳۶۶ش، چاپ دوم.
  8. تستری، محمدتقی، قاموس الرجال، قم، موسسه النشر الاسلامی، التابعه لجماعه المدرسین، ۱۴۱۰ ه.
  9. حر عاملی، محمد بن الحسن، وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ه ، چاپ پنجم.
  10. حق پناه، رضا، «گستره فقه و لزوم تخصصی شدن آن»، مجله اندیشه حوزه، شماره ۳۴، خرداد و تیر ۱۳۸۱.
  11. حکیمی، محمد، حضرت معصومه و شهر قم، قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، بهار ۱۳۷۶، چاپ دوم.
  12. حیدر اسد، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، بیروت، منشورات الکتب العربی،۱۴۰۳ه، چاپ اول.
  13. الخمینی، روح الله، الرسائل، قم، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، ۱۴۱۰ ه ، چاپ سوم.
  14. دشتی، محمد، نهج البلاغه، انتشارات موعود اسلام، زمستان ۱۳۷۹، چاپ اول.
  15. شعبه الحرانی، ابی محمد حسن بن علی بن حسین، تحف العقول عن آل الرسول، تصحیح علی اکبر غفاری، کتابفروشی الاسلامیه، بی تا.
  16. صدر، محمدباقر، قواعد کلی استنباط، قم ، دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۳۸۱ش، چاپ دوم.
  17. طباطبایی، علامه سید محمد حسین، المیزان(عربی)، تهران، دار الکتب الاسلامیه، تابستان ۱۳۶۲، چاپ چهارم.
  18. طبرسی، ابی منصور احمد بن علی، الاحتجاح، نجف، دار الضمان، طبع فی مطابع، ۱۳۸۶ه.
  19. الطوسی، محمد بن الحسن، الفهرست، قم، منشورات الشریف الرضی، بی تا.
  20. علیدوست، ، نور الله، پرتوی از زندگانی امام صادق(ع)، با مقدمه آیه الله جعفر سبحانی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۷ش، چاپ اول.
  21. الغروی، محمد بن علی اردبیلی، جامع الرواه، اخذ الشبهات عن الطرق و الاسناد، مکتبه آیه الله المرعشی، ۱۴۰۳ه ، چاپ اول.
  22. فضل الله، السید عبدالمحسن، الاسلام و أسس التشریع بحث مقارن، بیروت، دار الاضواء، ۱۴۰۷ه ، چاپ دوم.
  23. قمی، عباس بن محمد رضا، الانوار البهیه، مکتبه الشفیعی.
  24. قمی، عباس، البحار و مدینه الحکم و الآثار، تهران، انتشارات فراهانی، ۱۳۶۳ش، چاپ اول.
  25. کلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافی، بیروت، ۱۴۱۱ه.
  26. مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی، بحارالانوار، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۳ه ، چاپ سوم.
  27. محلاتی، ذبیح الله، ریاحین الشریعه، تهران، دار الکتب الاسلامیه، بهار ۱۳۶۸، چاپ پنجم.
  28. مخلصی، عباس، مجله کاوشی نو در فقه و علوم وابسته به آن، تاریخ تطور اجتهاد، بهمن ۱۳۷۲.
  29. مطهری، مرتضی، خدمات متقابل اسلام و ایران، انتشارات صدرا، پاییز ۱۳۷۲، چاپ نوزدهم.
  30. مطهری، مرتضی، ده گفتار، «اصل اجتهاد در اسلام»، انتشارات صدرا، تابستان ۱۳۷۳، چاپ نهم.
  31. مطهری، مرتضی، سیری در سیره ائمه اطهار، انتشارات صدرا، زمستان ۱۳۶۸، چاپ چهارم.
  32. معرفت، محمدهادی، التمهید فی علوم القرآن، الجامعه المدرسین، قم، موسسه النشر الاسلامیه، ۱۴۱۵ ه ، چاپ دوم.
  33. مهدی پور، علی اکبر، کریمه اهل بیت، قم، موسسه نشر و مطبوعات حاذق ، بهار ۱۳۷۴.

پی نوشت:

 [۱]  انتم افقه الناس اذا عرفتم معانی کلامنا لنتصرف علی وجوه .

[۲] انهاک عن خصلتین فیهما هلک الرجال، انهاک ان تدین الله بالباطل و تفتی الناس بما لا تعلم .

[۳]  در کلام دیگری از امام صادق(ع) است که هشام بن سالم از ایشان نقل می کند که فرمود: انما علینا ان نلقی الیکم الاصول و علیکم ان تفرعوا (همو، ج ۵۲)

[۴] لازم به ذکر است که سد باب اجتهاد مورد اعتراض بعضی از علمای اهل سنت نیز واقع گردید و بزرگانی چون امام فخر رازی، بعضی از حنابله و زورقانی حقوقدان مالکی ابن تیمیه، ابن حزم، شهرستانی صاحب ملل و نحل، ابن قثم نویسنده اعلام الموقعین، سیوطی از علمای قرن دهم که رساله ای در رد نظر انسداد نوشت و شوکانی اینها همه از مخالفان بوده اند از اوایل قرن ۱۴ بسیاری از اندیشمندان چون سید جمال الدین اسدآبادی و شاگرد او شیخ محمد عبده در راه شکستن این سد اقدام نمودند و با طرح شعار وحدت بین ملل اسلامی دعوت به انفتاح باب اجتهاد نمودند و بعضاً تقلید جمهور را از علمای تشیع صحیح شمردند.

[۵] ایها الناس انما بدء وقوع الفتن اهواء تتبع و احکام تبتدع یخالف فیها کتاب الله. یتولی فیها رجال رجالا فول ان الباطل خلص لم یخف علی ذی حجی و لو ان الحق خلص لم یکن اختلاف

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه. ( فصلنامه ندای صادق، شماره ۲۹ , میرخانی، عزت السادات)

 

منابع اجتهاد در فقه شیعه

منابع اجتهاد در فقه شیعه

منابع و مآخذی که صاحبنظران مسائل اسلامی و کارشناسان علوم دینی یعنی فقها و مجتهدین جامع الشرایط، احکام و قوانین الهی را از آن استنباط و استخراج می نمایند عبارتند از:

ا . کتاب.

ب . سنت.

ج . اجماع.

د . عقل.

اما توضیح هر یک بطور اختصار این چنین است:

ا . کتاب خدا

اولین و مهمترین وسیله فهم و استنباط احکام الهی، کتاب خدا «قرآن » است:

«و نزلنا علیک الکتب تبینا لکل شی ء و هدی و رحمه و بشری للمسلمین.»؛«[و ای پیامبر! ] بر تو کتابی نازل کرده ایم که بیان کننده هر چیز و مایه هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان است.» (۱)

بطور نمونه فقها و مجتهدین از آیه زیر حکم «خمس » را استخراج می نمایند:

«و اعلموا انما غنمتم من شی ء فان لله خمسه و للرسول و لذی القربی و الیتمی و المسکین و ابن السبیل…»؛«و بدانید هر گاه چیزی به غنیمت گرفتید خمس آن از برای خدا و پیامبر و خویشاوندان یتیمان و مستمندان و در راه ماندگان است.» (۲)

و از این آیه حکم «حج » را استنباط می نمایند:

«و لله علی الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا.»؛ «و برای خدا، حج آن خانه بر کسانی است که قدرت و توانایی رفتن به آن را داشته باشند.» (۳)

البته باید توجه داشت که «قرآن » منبع و ماخذ اصلی برای استنباط احکام شرعی و مقررات الهی است بطوری که هیچ حکمی نباید مخالف قرآن باشد، چنان که پیغمبر اکرم – صلی الله علیه و آله – می فرمایند:

«ما وافق کتاب الله فخذوه و ما خالف کتاب الله فدعوه.»؛ «آنچه موافق کتاب خدا (قرآن) است بگیرید و آنچه را مخالف آن است رها کنید.» (۴)

ب . سنت

سنت در لغت یعنی راه، روش، طریقه و آیین و در اصطلاح فقهی به معنی قول، فعل و تقریر معصوم – علیه السلام – است. (۵)

۱- قول معصوم

گفته ها و سخنان معصومین – علیهم السلام – را که احادیث و روایات حاکی از آن است «قول معصوم » می گویند.

بنابر این در مواردی که احکام الهی در گفتار و لسان معصومین بیان شده باشد برای فقیه و مجتهد کافی است که طبق شرایطش به آن استناد نماید.بطور نمونه مقدار شستن صورت در وضو را می توان از حدیث زیر که یکی از احادیث این موضوع است استنباط نمود:

شخصی از امام رضا – علیه السلام – از مقدار شستن صورت در وضو سؤال می کند، حضرت برای او چنین می نویسد:

«من اول الشعر الی آخر الوجه و کذلک الجبینین.»؛ «از جایی که مو روییده می شود تا انتهای صورت و همچنین اطراف پیشانی، مقدار شستن صورت است.» (۶)

۲- فعل معصوم

اعمال و افعالی را که معصومین – علیهم السلام – انجام می داده اند اگر چه در سخنانشان نفرموده باشند «فعل معصوم » می نامند.

پس در مواردی که احکام و قوانین الهی در عمل و کردار معصوم متجلی شده باشد، فقها و مجتهدین می توانند طبق شرایطش به آن استناد نمایند و بر اساس آن فتوا دهند.مثلا انجام فعلی از سوی معصوم حداقل بر حرام نبودن آن دلالت دارد، چنان که ترک عملی از جانب ایشان حداقل دلیل بر واجب نبودن آن است.بطور کلی هر عملی را که معصوم – علیه السلام – انجام می داده است ما هم می توانیم آن را انجام دهیم، مگر در مواردی که آن عمل، مخصوص شخص ایشان باشد، مانند وجوب نماز شب که برای سایرین مستحب است و نباید به نیت وجوب آن را بخوانند.

برای نمونه از پیامبر گرامی اسلام سؤال می کنند، چگونه نماز بخوانیم؟ حضرت در جواب می فرمایند:

«صلوا کما رایتمونی اصلی.»؛ «همان گونه که می بینید من نماز می خوانم، شما نیز به همان صورت بخوانید.»

یا از امام باقر – علیه السلام – از کیفیت وضوی رسول خدا سؤال می کنند، امام در جواب می فرمایند: ظرف آبی را بیاورند و سپس حضرت به صورت «عملی » چگونگی وضوی پیامبر اسلام را به مردم نشان می دهند. (۷)

بنابر این فعل و عمل معصوم نیز در استنباط احکام شرعی میزان و حجت است.

۳- تقریر معصوم

تایید و امضای گفتار یا عمل دیگران از سوی معصومین – علیهم السلام – را «تقریر معصوم » می گویند.

کیفیت تقریر بدین صورت است که اگر سخنی در حضور معصوم گفته می شد و یا عملی در محضرشان صورت می گرفت که مورد تایید و رضایت آنان بود، به گونه ای رضایت و تائید خویش را در مقابل آن ابراز می داشتند.مثلا چنانچه در حضور معصوم به شکلی وضو می گرفتند یا نماز می خواندند، یا سخنی را می گفتند و یا نسبتی را می دادند و حضرت در برابر آن سکوت می کردند، این سکوت نشانه تایید و رضایت معصوم از آن عمل یا سخن می باشد که بدان «تقریر» گفته می شود.زیرا اگر آن سخن و یا آن عمل از نظر شرعی اشتباه می بود معصوم باید از آن جلوگیری می فرمودند، چون امر به معروف و نهی از منکر واجب است و معصوم هیچ گاه واجبی را ترک نمی کنند.

از مثالهای تاریخی برای تقریر معصوم می توان سکوت حضرت امیر المؤمنین علی – علیه السلام – در برابر نظریات و موضع گیریهای ابوذر علیه حکومت عثمان و سکوت امام باقر – علیه السلام – در مقابل قیام برادرش زید بن علی را ذکر کرد.

باید توجه نمود عملی که در محضر معصوم انجام می گیرد گاهی یک عمل «شخصی » و «فردی » و در مورد مساله معینی است مانند اینکه فردی مسح سرش را از پایین به بالا انجام می دهد و امام چیزی نمی گوید.و گاهی یک عمل «نوعی » است مثل اینکه سیره و روش عقلا بر این اصل قرار گرفته است که ظاهر سخن گوینده را ملاک و میزان قرار می دهند، و شرع مقدس اسلام و معصومین – علیهم السلام – نیز از این سیره و عمل جلوگیری نکرده و سکوت نموده اند.این سکوتها خود نوعی «تقریر» است که بر صحت مسح سر و سیره عقلا دلالت می کند.

شرایط تقریر

تقریر معصوم – علیه السلام – در صورتی برای فقیه و مجتهد حجت است که شرایط مخصوص به خود را دارا باشد، برخی از آن شرایط عبارتند از:

۱- آن گفتار و یا آن عمل در حضور معصوم گفته شده و یا انجام گرفته باشد.

۲- معصوم نسبت به آن گفتار و یا آن عمل توجه و علم داشته باشند.

۳- معصوم توانایی آگاه نمودن فرد و جلوگیری کردن از شخص را در صورتی که خطا می کند داشته باشند، مثلا در حال تقیه به سر نبرند.

پس تقریر معصوم نه سخنی است که فرموده اند و نه عملی است که انجام داده اند، بلکه «تایید» سخن یا عمل دیگری است.چنین تقریری نیز برای مجتهد حجت و دلیل است و می تواند طبق شرایطش بدان استناد نماید.

پس «سنت » که دومین منبع استنباط احکام الهی است از نظر شیعه، شامل سنت پیامبر و اهل البیت – علیهم السلام – هر دو می شود:

«و مآء اتکم الرسول فخذوه و ما نهکم عنه فانتهوا و اتقوا الله ان الله شدید العقاب.» ؛«هر آنچه پیامبر برای شما آورده بستانید و از هر چه شما را منع کرده اجتناب کنید، و از خدا بترسید که خدا سخت عقوبت می کند.» (۸)

«یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم.» ؛«ای مؤمنان! خدا را اطاعت کنید و از پیامبر و صاحبان امر خویش (اهل البیت «ع ») فرمان برید.» (۹)

«انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا و انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض.»؛ «من دو چیز گرانبها و ارزنده در نزد شما می گذارم: کتاب خدا و عترت و خاندانم را.تا هنگامی که به آن دو متمسک می شوید هرگز گمراه نخواهید شد، و این دو یادگار من هیچ گاه از هم جدا نمی شوند، تا در کنار حوض بر من وارد گردند.» (۱۰)

رابطه کتاب و سنت

احادیث و سنتهای رسیده از سوی معصومین – علیهم السلام – را می توان در مقایسه با کتاب خدا (قرآن) به سه دسته تقسیم کرد:

۱- احادیث و سنتهای تاکیدی و تاییدی

دسته اول احادیث و سننی است که مضامین آن، احکام عام و کلی قرآن را عینا تایید و تاکید می کند مانند روایاتی که به نماز، روزه، خمس، زکات و حج امر می نماید و یا از رباخواری، ارتکاب قتل و نوشیدن شراب نهی می کند.

۲- احادیث و سنتهای توضیحی و تبیینی

دسته دوم سنتها و روایاتی است که در جهت تبیین و توضیح و تفسیر آیات قرآن وارد شده است مانند احادیثی که مبین و مفسر اصل آیات نماز، روزه، خمس، زکات و حج می باشد و اجزاء، شرایط، موانع، مبطلات و کیفیت آنها را بیان می نماید.یا روایاتی که آیات عام را تخصیص زده و آیات مطلق را مقید نموده است.

۳- احادیث و سنتهای تشریعی

دسته سوم سنن و احادیثی است که بطور قطعی و یا ظنی (معتبر) به دست ما رسیده و در بر گیرنده احکامی است که کتاب خدا در مورد آنها ساکت می باشد و به هیچ وجه متعرض آنها نشده است مانند حرمت پوشیدن لباس ابریشم برای مردان و یا محروم شدن وارث از ارث پدر در صورتی که پدر خویش را به قتل برساند.

عمل به این سه دسته از احادیث و روایات نه تنها جایز، بلکه در برخی از موارد که شارع مقدس معین کرده واجب است.ولی به احادیث و روایاتی که مضامین آن مخالف صریح احکام و معانی قرآن است و هیچ گونه توضیحی برای هماهنگی آن با قرآن یافت نمی شود نمی توان عمل نمود.زیرااین احادیث یا جعلی است و یا صدور آنها از جانب معصومین – علیهم السلام – مورد تردید است. (۱۱)

ج – اجماع

یکی از معانی اجماع در لغت اتفاق نظر یک گروه معین است، ولی در اصطلاح فقه شیعه اجماع عبارت است از:

«اتفاق نظر فقهای شیعه در یک عصر بر یکی از احکام شرعی که فاقد دلیلی آشکار و معتبر است به گونه ای که بتواند کاشف از رای و نظریه معصوم – علیه السلام – باشد» .

بطور مثال اگر معلوم شود در یک مساله ای همه مسلمانان عصر پیامبر گرامی اسلام بدون استثنا یک نظریه داشته و یک نوع عمل می کرده اند، و یا چنانچه همه اصحاب یکی از ائمه اطهار – علیهم السلام – که جز از حضرت دستور نمی گرفته اند در یک حکمی وحدت نظر داشته اند، دلیل بر این است که آن را از معصوم فرا گرفته اند و از این اتفاق نظر کشف و استنباط می شود که دستور و حکمی از سوی شارع مقدس در آن مورد بوده که به دست ما نرسیده است.

پس از نظر شیعه اجماعی حجت و میزان است که به گفتار معصوم – علیه السلام – مستند باشد و از این مطلب دو نتیجه گرفته می شود:

۱- از نظر شیعه تنها اجماع علمای معاصر پیغمبر و یا امام حجت است.پس اگر در این زمان همه علمای اسلام بدون استثنا بر یک مساله ای اجماع نمایند به هیچ وجه برای علمای زمان بعد حجت نخواهد بود.

۲- از نظر شیعه اجماع اصالت ندارد، یعنی حجیت و اعتبار آن به این جهت نیست که اتفاق آراست، بلکه از آن نظر خواهد بود که کاشف از رای و نظریه معصوم است.

البته نظریات دیگری در باب اجماع و حجیت آن نیز وجود دارد.

بنابراین اجماع را نمی توان به عنوان منبع و ماخذ مستقلی برای استنباط احکام شرعی در عرض کتاب و سنت قرار داد.زیرا اجماع مستقلا و به خودی خود دارای اعتبار و حجیت نیست، بلکه چون کاشف از سنت معصوم – علیه السلام – می باشد معتبر است و ذکر آن در کنار منابع دیگر تنها به منظور پیروی از روش پیشینیان در تنظیم این مباحث است.

د- عقل

حـجـیـت عـقـل از نـظـر شـیـعـه بـه ایـن مـعـنـى اسـت کـه اگـر در مـوردى عقل یک حکم قطعى داشت ، آن حکم به حکم اینکه قطعى و یقینى است حجت است .

گـروه اخـبـاریـیـن شـیـعـه چـنـانـکـه قـبـلا هـم بـدان اشـاره کـردیـم عقل را به هیچ وجه حجت نمى شمارند.

در مـیـان نـحـله هـاى فـقهى اهل تسنن یعنى مذاهب حنفى ، شافعى ، مالکى ، حنبلى ، ابوحنیفه قیاس را دلیل چهارم مى شمارد. از نظر حنفیها منابع فقه چهار است : کتاب ، سنت ، اجماع ، قیاس .

قیاس همان چیزى است که در منطق به نام تمثیل خواندیم .

مالکیها و حنبلیها، خصوصا حنبلیها، هیچگونه توجهى به قیاس ‍ ندارند، اما شافعیها به پـیـروى از پـیـشوایشان محمدبن ادریس شافعى حالت بین بین دارند، یعنى بیش از حنفیها به حدیث توجه دارند و بیش ‍ از مالکیها و حنبلیها به قیاس .

در اصـطـلاح فـقـهـاء قدیم گاهى به قیاس ((راءى )) یا ((اجتهاد راءى )) هم اطلاق مى کرده اند.

از نـظـر عـلمـاء شـیـعـه ، بـه حـکـم ایـنـکـه قـیـاس صـرفـا پـیـروى از ظـنّ و گـمـان و خـیـال اسـت ، و به حکم اینکه کلیاتى که از طرف شارع مقدس اسلام و جانشینان او رسیده است وافى به جوابگوئى است ، رجوع به قیاس به هیچ وجه جایز نیست .

پی نوشت ها:

۱- سوره نحل (۱۶): آیه ۸۹٫

۲- سوره انفال (۸): آیه ۴۱٫

۳- سوره آل عمران (۳): آیه ۹۷٫

۴- اصول کافی، ج ۱، ک فضل العلم، ب ۲۳، ح ۱، ص ۶۹٫

۵- بر سنت معانی دیگری از قبیل: بدعت، استحباب و نماز نافله نیز اطلاق می شود.

۶- فروع کافی، ج ۳، ک الطهاره، ب ۱۸، ح ۴، ص ۲۸٫

۷- فروع کافی، ج ۳، ک الطهاره، ب ۱۷، ح ۴، ص ۲۵٫

۸- سوره حشر (۵۹): آیه ۷٫

۹- سوره نساء (۴): آیه ۵۹٫

۱۰- وسائل الشیعه، ج ۱۸، ک القضاء، ب ۵، ح ۹، ص ۱۹٫

۱۱- با اقتباس از: مبادی اصول الفقه، عبد الهادی فضلی، ص ۸۲- ۸۱٫

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حوزه.( احکام تقلید و اجتهاد , موگهی، عبدالرحیم)