سرنوشت انسان

نوشته‌ها

سرنوشت انسان و اراده خداوند

اشاره:

موضوع سرنوشت انسان از مسائل دیرینه ای است که همواره بشر با آن روبه رو بوده است. پس از ظهور اسلام در همان قرن اوّل هجری، در میان متکلمین اسلامی و حکماء بحث و گفت‌وگو در این مسئله رواج داشته است. از آن زمان تا به حال، عقاید و آراء متفاوت و متضادی در این زمینه سبب صف بندیها و پیدایش فرقه های مختلف در جهان اسلام گردید، تا آنجا که برخی از منتقدین اسلام بزرگ‌ترین علّت انحطاط مسلمین را اعتقاد به قضاء و قدر و مسئله سرنوشت قبلی دانسته اند. این نوشته به توضیح و بررسی این مطلب پرداخته است.

در نیمه دوّم قرن اوّل دو طرز تفکر در این زمینه رواج پیدا کرد:

یک گروه قائل به اختیار و آزادی انسان شدند و به مفوّضه معروف گردیدند. در برابر این گروه، جمعی دیگر از متکلمین (اشاعره و اهل حدیث) معتقد به جبر شدند و اختیار و آزادی در اعمال و تعیین سرنوشت را از انسان سلب کردند. البته نظر حکماء اسلامی و علمای امامیه در این باب که دیدگاه حق و صحیح و کاملی است و برگرفته از منابع دینی و معارف اهلبیت (علیهم‌السلام) است، عبارت است از «امر بین الامرین»، یعنی نه جبر به تنهایی و نه اختیار به تنهایی بلکه هر دوی این‌ها. یعنی این‌که انسان در حدی مجبور و در حدی مختار است. به این معنا که انسان، فاعل بالاستقلال نیست بلکه قدرت و حیات او از طرف خداوند افاضه شده است، به نحوی که اگر این فیض الهی از انسان در یک لحظه قطع شود، حیات و قدرت انسان از بین میرود، امّا انسان، بالتبع فاعل مختار است.

مسئله قضاء و قدر و شبهه جبربرای این‌که بحث بهتر تبیین و تحلیل شود، خوب است که ما با دو واژه قضاء و قدر آشنایی اجمالی پیدا کنیم، تا معنای صحیح قضاء و قدر را از معنای عامیانه آن تشخیص بدهیم.

قبل از ورود به بحث اصلی، تذکر این نکته لازم است که بحث ما درباره افعال اختیاری انسان است نه امور غیر اختیاری.

توضیح آن‌که. بسیاری از امور مربوط به انسان کاملاً خارج از دایره اختیار انسان قرار دارند، اموری مثل به دنیا آمدن، از دنیا رفتن، زن و مرد بودن، این که پدر و مادرمان چه کسانی باشند، سیاه و سفید بودن و … . ولی باید توجه داشت که این بحث ارتباطی به بحث جبر و اختیار ندارد، زیرا خداوند انسان را در این موارد مورد سؤال قرار نمی‌دهد. بلکه آنچه معیار مجبور و مختار بودن انسان است عبارت است از اعمالی که می‌تواند متصف به جبر یا اختیار شود که به طور مبسوط به آن می‌پردازیم(۱).

معنای عوامانه قضاء و قدرمعنای رایج و متداول این دو واژه که نه تنها در اندیشه و ذهن مردم عادی، بلکه در اندیشه برخی از خواص نیز دیده می‌شود، این است که قضاء و قدر به عنوان یک عامل نامرئی و مرموز و قدرتی مافوق بر جمیع وقایع عالم، گسترده شده است. به نحوی که جریان کارهای آفرینش همواره طبق یک برنامه و طرح قبلی و از پیش تعیین شده و غیرقابل تخلف صورت می گیرد. لذا انسان هم مقهور و مجبور به دنیا آمده و هم از بدو تولد تا لحظه مرگ، نیرویی خاصی او را به همان جهتی که می‌خواهد، هدایت می‌کند و انسان خواه ناخواه همان مسیر را طی می‌کند و هیچگونه حق انتخابی، برخلاف آن را ندارد. و به قول شاعر:

گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه

به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد

از این اندیشه عامیانه و تفسیر نادرست از قضاء و قدر در میان مردمی که عقاید دینی ضعیف دارند به مشیت و سرنوشت و خواست خداوندی تعبیر آورده شده است.

معنای صحیح قدر تقدیر به معنای اندازه گرفتن یا ایجاد اندازه کردن است. گاهی قضاء و قدر به صورت مترادفین به معنای «سرنوشت» به کار میرود. و با توجّه به مفهوم این دو، مرحله قدر مقدم بر قضاء است. مرحله قدر، مرحله اندازه گیری و فراهم کردن اسباب و زمینه هااست و مرحله قضاء مرحله پایان کار و یکسره شدن کار است.(۲)

با توجّه به این معنا، منظور از تقدیر الهی این است که خداوند متعال برای هر پدیده ای اندازه و حدود کمی و کیفی و زمانی و مکانی خاصی قرار داده است که تحت تأثیر علل و عوامل تدریجی، تحقق می یابد.(۳) در قرآن، مراد از تقدیر، در بعضی از آیات تقدیر عام است که شامل جمیع مخلوقات خدا می شود. خلق کل شیء، فقدّر تقدیرا(۴) و همه چیز را آفریده و به اندازه اش مقرر داشته است. در جایی دیگر: انّا کلّ شیءٍ خلقناهُ بِقدرٍ(۵) ما همه چیز را به اندازه آفریدیم.

امّا در بسیاری از آیات، حتی تقدیرات خاص را هم بیان فرموده است: انزلنا من السماء ماءً بقدرٍ(۶) نزول آب از آسمان با قدر و اندازه خاص است. و یا خیلی جزئی تر و شخصی تر قدّرنا انها لمن الغابرین(۷) یعنی مقرر کردیم که همسر لوط از هلاک شدگان باشد.

و دهها آیه ی دیگر که از آن‌ها فهمیده می‌شود که همه چیز مشمول تقدیر الهی است. لکن تقدیر الهی تنها شامل امور غیر اختیاری و اشیاء خارجی نمی‌شود بلکه شامل افعال اختیاری انسان هم می‌شود برای روشن تر شدن بحث دانستن این مطالب ضروری است که: تقدیر دو معنا می‌تواند داشته باشد: یکیث ایجاد اندازه و چیزی را به اندازه ایجاد کردن، یا اندازه برای چیزی قرار دادن.  دوم سنجش اندازه. این دو معنا متناسب با دو نوع تقدیر است: ۱. تقدیر علمی. ۲. تقدیر عینی.

تقدیر علمی: منظور از این تقدیر این است که خدا میداند که هر چیزی در چه زمان و مکان و به چه صورت تحقق مییابد. به عبارتی، علم داشتن خدا به فراهم شدن مقدمات و اسباب و شرایط پیدایش پدیدهها و نیز علم به وقوع حتمی آن‌ها را قضاء و قدر علمی گویند. این معنا از قضاء و قدر علمی، منافاتی با اختیار انسان ندارد، چرا که خداوند از همان ابتدا هم مقدر کرده و هم علم دارد که انسان با اختیار و اراده خود فلان فعل و عمل را چه خوب و یا بد، در فلان ساعت و مکان انجام میدهد. یعنی چون خداوند میداند که هر انسانی چه چیزی را انتخاب میکند، به همان صورت که انتخاب میکند در علم الهی آمده است و چون آن فعل به اختیار انجام میگیرد، در علم الهی هم به صورت اختیاری آمده است.

تقدیر عینی: به این معنا که برای هر شیء در خارج اندازهای ایجاد شود و حدودهای معین شود. این‌جا دیگر علم مطرح نیست، منظور مشخص کردن حدود و اندازههای وجودی هر شی است و این‌که در چه شرایط و خصوصیاتی و از چه مجرایی باید تحقق یابد. مثلاً سخن گفتن باید از طریق دهان و به وسیله زبان و لبها صورت گیرد نه از طریق چشم. این قسم از تقدیر الهی هم منافاتی با اختیار آدمی ندارد زیرا همه موجودات عالم دارای حدود و قیود و مشخصههایی هستند و هیچ پدیده نامحدود نداریم و همینطور افعال اختیاری و غیراختیاری همگی دارای حدود و شرایطی هستند. همین سخن گفتن انسان نیز، نیاز به جهاز خاص خودش را دارد و باید شش و حنجره و زبان و لب و دندان و … همگی سالم باشند. گرچه این حرف زدن فعل اختیاری است امّا به این معنا نیست که هیچ قید و شرطی نداشته باشد. زیرا اگر خدا یکی از این‌ها را از ما بگیرد قدرت بر همین امر اختیاری هم نداریم. و همین طور است سایر اعمال و افعال اختیاری بشر که تحت تقدیر الهی هستند و حتی همین قدرت و اختیار و انتخاب و آزادی و تصمیمگیری از قبل پیش خداوند معین و مقدر شده است و افعال و اعمال انسانها را از طریق اختیار خود انسان مقدر کرده است(۸).

معنای صحیح قضاء:  قضاء به معنای یکسره کردن و به انجام رساندن و فیصله دادن است(۹)به این معنا که از آن‌جا که هر فعلی محتاج به یک سری اسباب و مقدمات و علت خاص است، لذا هرگاه تمام اسباب و مقدمات و علل (اعم از علل ناقصه و علل تامه) یک شیء فراهم شد، حتماً‌ آن شیء محقق می‌شود و آن فعل از فلان فاعل حتماً صادر و ایجاد می‌شود. و این همان معنای قضاء تکوینی الهی است. این معنای از قضاء الهی هم با افعال و اعمال اختیاری آدمی هیچ منافاتی ندارد. زیرا ضرورت و یکسره شدن کار بدین معنا نیست که اختیار و اراده فاعل هیچ نقشی و دخلی نداشته باشد، بلکه به این معنا است که آنچه از مقدمات برای تحقق این فعل لازم است و از آن جمله اراده و اختیار انسان، در این صدور فعل نقش دارند، همگی از جانب خداوند متعال هستند.

توضیح این‌که. اراده و قدرت انسان در انجام هر فعلی با فاعل الهی قابل جمع است. چرا که این دو فاعل در طول هم هستند نه در عرض هم. به این معنا که انسان بی نیاز از خدا نیست و وابسته به اوست، لذا چنانچه انسان در اصل وجودش استقلال ندارد، در افعالش هم هیچ استقلالی ندارد. امّا با این وجود، این به معنای سلب اختیار از انسان نیست. چرا که جبر این است که جایی که من میتوانم اختیار کنم کسی جلوی مرا بگیرد و اگر نخواهم کسی به زور آن را بر من تحمیل کند. ولی ما بالوجدان می دانیم که هر کاری که خود اراده کردیم انجام می دهیم وقتی بخواهیم حرف می زنیم و یا دستمان را تکان میدهیم و هر موقع خواستیم و احساس گرسنگی کردیم و یا تشنگی، غذا و آب می خوریم و هیچ کس ما را در انجام دادن یا ترک کردن آن‌ها مجبور نمی‌کند و این امر بر هر عاقلی واضح و بدیهی است چون آن را بالفطره و بالوجدان درک می‌کند و هیچ کس نمی‌تواند منکر این اختیار آدمی شود، مگر انکار زبانی. همین انسانی که به زبان منکر اختیار خود و دیگران است، اگر در جایی مورد ضرب و شتم فردی دیگر واقع شد، خیلی ناراحت می‌شود و فرد خاطی را مورد سرزنش قرار میدهد و حتی به دادگاه و قاضی مراجعه کرده و از آن فرد شکایت می‌کند، در حالی که اگر طبق عقیده خودش عمل می کرد که انسان اختیاری در کارهایش ندارد و مجبور است، نمی بایست از فرد خاطی شکایت کند و از او انتقام بگیرد.

علاوه بر این دلیل وجدانی، ادله عقلی دیگری هم وجود دارد که دلیل وجدانی ما را تقویت می‌کند از باب نمونه به این موارد توجّه کنید: برای اختصار و زیبایی کلام به این ابیات مولانا در مثنوی معنوی اکتفا میکنیم:

۱.تصمیم گیری:اینکه گویی، این کُنم یا آن کُنم

خود دلیل اختیار است ای صَنَم

در تردد ماندهایم اندر دو کار

این تردد کی بود بیاختیار

۲. وعده و وعید و ثواب و عقاب:جمله قرآن امر و نهی است و وعید

امر کردن سنگ مَرمَر را که دید؟

پس این ثوابها و وعدههای الهی به انسانهای خوب و صالح و عقابها و وعیدها به گنهکاران نشانه اختیار انسان است، چرا که اگر مجبور به افعال خود، چه خوب و یا بد، بودند نه آن خوب ارزش ثواب داشت و نه آن خطاها جای سرزنش و عقاب داشت.

جمله عالم مقر در اختیار

امر و نهی این بیار و آن بیار

اوستادان و کودکان را میزنند

آن ادب سنگ سیه را کی کنند؟

۳. احساس لذت در افعال خودمان: وقتی انسان نسبت به برخی افعال و اعمال خویش احساس خوشبختی و لذت می‌کند و یا از انسان بزرگواری که اعمال شایسته انجام میدهد خوشش می آید و او را تکریم و احترام می کند همگی دلالت بر اختیار انسان در افعالش دارد چرا که در جبر و اکراه لذت و خشنودی معنا ندارد.

۴. شرم و پشیمانی از کارهای ناشایست و بد:

زاری ما شد دلیل اختیار

خجلت ما شد دلیل اختیار

گرنبودی اختیار، این شرم چیست

این دریغ و خجلت و آزرم چیست؟

جبرکردی، کی پشیمان بودی

ظلم بودی کی نگهبان بودی؟

۵. انزال کتب و ارسال و بعثت انبیاء (علیهم‌السلام) همه این لطف و نعمتهای الهی از ارسال رسل و انزال کتب و تکالیف برای رشد و هدایت و تربیت انسانها بوده است و این نشان از اختیار و اراده انسان در اعمال و رفتار خویش دارد والا اگر انسان در اعمال و رفتارش مجبوربود و یا از قبل نزد خدا بدون دخالت و اختیار خودش سرنوشتش معلوم و معین بود، این همه امور لغو و بیفایده بود و هیچ کدام معنا نداشت و اصلاً فرقی بین انسان صالح و سعادتمند و متدین و غیر آن از خاطی و کافر و مشرک نبایست باشد.

نتیجه آن‌که: درست است که همه مخلوقات و افعال و کارهایشان به تقدیر الهی و قضاء الهی است لکن این هیچ منافاتی با اراده و اختیار و آزادی آدمی در کارها و اعمالش و تعیین سرنوشتش ندارد چرا که همین قدرت انتخاب و تصمیمگیری و اختیار به تقدیر و قضاء الهی است.

پی نوشت:

  1. رک: مصباح یزدی، محمد تقی، معارف قرآن، ج ۱-۳، ص ۲۰۶.
  2. طباطبایی، سید محمد حسین، نهایه الحکمه، ترجمه علی شیروانی، ج ۳، ص ۲۸۲ ـ ۲۸۳.
  3. ر. ک: مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش عقاید، ج ۱، ص ۱۸۰.
  4. فرقان، ۲.
  5. قمر، ۴۹.
  6. مؤمنون، ۱۸.
  7. حجر،۶۰.
  8. ر. ک: مصباح یزدی، محمد تقی، معارف قرآن انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، چاپ سوم، ۱۳۸۰، ج۱- ۳، ص۲۰۵.
  9. ر. ک: مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش فلسفه، ج ۲، ص ۴۰۸ و آموزش عقاید، ج ۱، ص ۱۴۸۰.

منبع: نرم افزار پاسخ ۲ مرکز مطالعات حوزه

دوستى خدا با جوانان

پروردگار عالمیان تمام بندگان خود را دوست مى ‎ دارد و نشانه ‎ هاى فراوانى از این دوستى پایدار در قرآن مجید به چشم مى ‎ خورد. قرآن با بیان این که خداوند محسنین [۱] و توابین [۲] و متطهرین [۳] و متقین [۴] و صابرین [۵] و متوکلین [۶] و مقسطین [۷] و مطهرین [۸] را دوست مى ‎ دارد، این حقیقت را به خوبى روشن کرده است. اما در عین حال نسبت به جوانان، به خاطر جایگاه خاصى که در نظام عالم هستى دارند، دوستى و علاقه دیگرى دارد.

خداوند جوانان را به خاطر جوانى دوست داشته و احترام مى ‎ کند. محمد بن سلیمان از پدرش نقل کرده که در خدمت امام صادق(علیه السلام) ـ بودم که ابوبصیر وارد شد، در حالى که نفس ‎ هاى عمیقى مى ‎ کشید. همین که در جاى قرار گرفت، امام به او فرمود: علّت این نفس بلند و عمیقى که مى ‎ کشى چیست؟
گفت: اى فرزند رسول خدا، سن من بالا رفته و استخوان ‎ هایم کوبیده گشته و مرگم فرا رسیده و این در حالى است که نمى ‎ دانم سرنوشت آخرتم چگونه خواهد شد. امام فرمود: اى ابا محمد تو نیز که چنین مى ‎ گویی؟!
گفت : فدایت شوم، چرا چنین نگویم.
امام فرمود: اى ابا محمد، آیا نمى ‎ دانى که خداوند متعال جوانان شما را اکرام مى ‎ کند و از بزرگسالان شرم و حیا مى ‎ کند؟
گفت: فدایت شوم، چگونه خدا جوانان را اکرام کرده و از بزرگسالان و پیرمردان شرم مى ‎ کند؟
حضرت فرمود: خداوند جوانان را به احترام جوانى عذاب نخواهد کرد و از پیرمردان شرم نموده، آن ‎ ها را حسابرسى نمى ‎ کند.[۹]
از این رو است که خداوند تمام پیامبران را در جوانى به پیامبرى برانگیخت [۱۰] و به خاطر همین دوستى است که تمام بهشتیان جوان [۱۱] خواهند بود و قرآن در روز محشر به صورت جوانى نشان داده مى ‎ شود [۱۲] و به همین جهت است که اصحاب کهف با این که بزرگسال بودند، امّا قرآن آنان را جوان خطاب کرد [۱۳] و امام زمان (عج) نیز در چهره یک جوان ظاهر مى ‎ گردد [۱۴] و یارانش همه جوان هستند [۱۵] و سرانجام ملک الموت در چهره جوانى سفید روى خواهد آمد.[۱۶]
آری، این کمال بى ‎ انصافى است که جوان بداند خداوند چه قدر او را دوست دارد به او مهر و محبت مى ‎ ورزد، اما او با گناه در محضر خالق خود، راه دوستى متقابل را بر خود ببندد.

پی‌نوشت‌ها

[۱] . سوره‌ بقره، آیه ۱۹۵.
[۲] . همان، آیه ۲۲۲.
[۳] . همان.
[۴] . سوره ال عمران، آیه ۱۶۷.
[۵] . همان، آیه ۱۴۶.
[۶] . همان، آیه ۱۵۹.
[۷] . سوره مائده، آیه ۴۲.
[۸] . سوره توبه، آیه ۱۰۸.
[۹] . کافی، ج ۸، ص ۳۴.
[۱۰] . میزان الحکمه؛ ج ۴، ص ۳۰۲۰، کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۴۷۵.
[۱۱] . بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۲۹۲.
[۱۲] . کافی، ج ۳، ص ۶۰۳.
[۱۳] . کافی، ج ۸، ص ۳۹۵.
[۱۴] . بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۸۷ و ج ۴۴، ص ۱۹.
[۱۵] . همان، ص ۳۴۴ .
[۱۶] . کافی، ج ۸، ص ۳۹۲

رابطه لعن و سرنوشت انسان

چرا پیامبر اسلام فرمودند لعنت خدا بر حکم بن عاص و هر که از صلب او خارج شود (مروان بن حکم)چگونه ممکن است ما سرنوشتى محتوم براى کسى که هنوز پا به دنیا نگذاشته است قائل شویم. مگر دوران طفولیت دوران معصومیت نیست پس چرا ایشان در دوران کودکى او را به شکل وزغ دیدند آیا این گونه قضایا با عدل خدا و اختیار تفویضى تنافر دارد؟

پاسخ:

۱٫ لعن  مطرح شده در پرسش، در منابع گوناگون از جمله در کتاب شریف «الغدیر» آمده است:

«… لعن على ابیه و على من یخرج من صلبه؛ پیامبر(ص) بر پدر مروان؛ یعنى حکم بن عاص و بر کسى که از صلب او خارج شود؛ یعنى مروان بن حکم، لعنت کرده است»  (الغدیر، احمد الامینى، ج ۸، ص ۳۶۷، مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیه).

نیز درباره تشبیه یاد شده آمده است: «… کان لا یولد لاحد بالمدینه ولد الا اتى به الى النبى(ص) [فدعاله] فادخل علیه مروان بن حکم فقال: هو الوزغ ابن الوزغ، الملعون ابن الملعون؛ هیچ بچه اى در مدینه به دنیا نمى آمد، مگر آن که نزد پیامبر(ص) آورده مى شد و آن حضرت هم براى او دعا مى کرد، زمانى که مروان را نزد او آوردند فرمود:

او، وزغ، فرزند وزغ، ملعون، فرزند ملعون است»  (همان، ص ۳۶۸).

۲٫ درباره این عبارت پیامبر(ص)، نکاتى قابل تأمل است:

الف) حضرت رسول و نیز ائمه(ع) داراى علم لدنى بوده و از گذشته، حال و آینده با خبرند  (اصول کافى، ج ۱، ص ۳۸۸).

ب ) حضرت رسول(ص) به دلیل علم لدنى خویش، آینده مروان بن حکم را مى دانست و نظر او در خصوص طینت مروان مرتبط با دوران پس از بلوغ او بوده است نه دوران طفولیت وى.

ج ) آگاهى پیامبر(ص) بر رویدادهاى آینده دنیا که در باور ما مسلمانان، امر مسلمى است، هیچ گاه به معناى سلب اختیار از کسانى نخواهد بود که آن حوادث، از آنها سر مى زند. او به دلیل علم خدادادیش، تا بى کران هستى را نظاره مى کند، ولى چنین امرى، چه ارتباطى به سلب اختیار از انسان ها دارد. او به دلیل ذکر شده، مى داند که مثلا مروان بن حکم، با اختیار آزاد، و به دور از هر عامل کنترل قهرى، راه سرکوب مسلمین خالص را در پیش خواهد گرفت و جامعه اسلامى را از روند تکاملى خود باز خواهد داشت. نیز براى دست یابى به قدرت حکومت و سلطه نا به حق بر جامعه، حمام خون به راه خواهد انداخت و… آیا مشاهده افق آینده سرنوشت یک انسان به وسیله پیامبر(ص) که سینه مالامال از علوم الهى او بر مى خیزد، راه را بر حرکت اختیارى وى مى بندد؟

د ) لعنت اشاره شده در سخن پیامبر(ص) نیز متوجه چنین مجموعه انسان هاى متوحشى است که براى دستیابى به سلطه بى منطق خود بر آحاد جامعه از هیچ رفتار غیر انسانى، خوددارى نمى کردند، به راستى، بنى امیه، با جنایات خود روى تاریخ را سیاه کرده اند. آیا لعنت فرستادن بر خاندان اینچنین، عین انصاف، حقیقت و واقعیت نیست؟ و اساسا جز لعن و نفرین، چه چیزى زیبنده چنین عملکرد ظالمانه است؟

منبع :نهاد نمایندگى ولى فقیه در دانشگاهها

سرنوشت انسان در قیامت

زندگی دنیوى انسان، فرصتى مناسب و منحصر به فرد براى پیمودن راه کمال و نایل شدن به سعادت ابدى است.

خداوند متعال براى سهولت وصول انسان به این امر مهم پیامبران را مبعوث فرمود تا انسان‌ها را به وسیله آنها راهنمایى نماید. اما، انسان‌ها از آنجا که مختار و انتخابگر آفریده شده‌اند در برابر دعوت انبیاى الهى واکنش‌هاى متفاوتى داشته‌اند و به همین علت، سرنوشت‌هاى متعددى دارند.

در این مقاله، نویسنده سعى کرده است به تبیین این موضوع بپردازد مطلب را با هم از نظر می‌گذرانیم:

فرآیند تکاملى انسان

انسان فرآیند تکاملى را در طول یک زمان مشخص و معینى می‌پیماید. هرچند که برخى از محققان و اندیشمندان بنابر آیات مربوط به عالم ذر، از وجود علمى و عینى (عین ثابته عارفان) در مقام فیض اقدس و فیض مقدس سخن گفته و بر این باورند که هر انسانى پیش از وجود خارجى مادی‌اش، در عامل و نشئه‌هاى دیگرى به سر برده و در آن عالم است که از مردمان پیمان گرفته شد و امانت را پذیرفت و بار آن را به دوش کشید و سپس در یک حرکت دورى من الله و الى الله عوالم برزخ نزولى و جهان ماده و برزخ صعودى و عالم ملکوتى و الهى را طى کرده و خواهد کرد؛ با این همه هیچ شک و شبهه‌اى نیست که آدمی در جهان ماده دو گونه زندگى داشته است؛ یکى زندگى جنینى و دیگرى زندگى پس از تولدش در روى زمین که هر یک خود به تعبیرى عالمى خاص خود و نشئه‌اى ویژه‌اى با خصوصیات و ویژگی‌هاى استثنایى است.

هر کسى وارد این دنیا می‌شود، از عالم جنینى خود اطلاعات کامل و درستى ندارد و تنها از طریق دستگاه و سازه‌هاى فناورى نوین اطلاعاتى از چگونگى شکل‌گیرى جنین و رشد مادى آن به دست می‌آورد ولى از همه آن چه واقع می‌شود اطلاعى ندارد. از این رو از چگونگى دمیدن روح، آدمى جز توهم و تخیلات تیره و تار چیزى به ذهن ندارد.

پس از زاد و زایش نیز این فرآیند ادامه می‌یابد و آدمى در میان مشکلات و کشاکش درد و رنج، آسایش و آرامش، نیازها و خواسته‌ها، از طریق آموزش‌هاى تجربی، علمی، وحیانى و پرورش‌ها و تربیت‌هاى خاص خود و دیگران، قوا و ظرفیت‌هاى وجودى خودش را آشکار می‌کند. در این مقطع زمانى اززندگى هر چند به عنوان یک فرزانه و فیلسوف به آینده و پس از مرگ نمی‌نگرد ولى همانند زندگى جنینى خود اطلاعات درستى ندارد و آینده به شکل مبهم و تیره‌اى پیش روى او نمایان می‌شود. ازا ین رو بیشتر به اقتضاى طبیعت مادى خود با زندگى مادى روزمره درگیر می‌شود و کمتر به آینده مبهم خود می‌نگرد و در راه شناخت آن گام برمی‌دارد.

واکنش انسان‌ها نسبت به آینده

تنها عده‌اى خاص هستند که با بهره‌ گیرى از داده‌ها و اطلاعات وحیانى نسبت به گذشته و آینده خود به نوعى آگاهى می‌رسند. این دسته نیز به دو دسته تقسیم می‌شوند: نخست کسانى که با شناخت کلى از وضعیت کنونى خود، با بهره‌گیرى از روش‌ها و شیوه‌هایى که از بیرون از عقل بشرى و از راه وحى به دست آورده‌اند، دست به اعمال و کارهایى می‌زنند تا نوعى آمادگى در اندیشه و وجود خود پدید آورند و نسبت خود را با آینده بازسازی کنند و خود را به آن نزدیک سازند. آنان به این باور رسیده‌اند که این مقطع، مقطع کوتاهى از زندگى بشر است و هدف از خلقت و آفرینش آدمى چیزى فراتر و برتر از زندگی مادى دنیوى است. با اعمال و کارهایى که انجام می‌دهند به نوعى ظرفیت و توانمندی دست می‌یابند که آینده را از وراى ماده می‌بینند و یا دست کم به بخشى از آینده آگاهى و حتى دسترسى می‌یابند. آینده‌اى که از وراى مرگ می‌آید و به شکل «عالم برزخ» خودنمایى می‌کند.

دسته دوم با آن که از طریق وحى شناخت اجمالى و کلى نسبت به وضعیت کنونى و آینده خود یافته‌اند ولى به دستورها و پیام‌هاى وحیانى عمل نمی‌کنند و یا تنها به برخى عمل می‌کنند و در عمل برخى از ظرفیت‌ها و توانمندی‌هاى خویش را آشکار می‌سازند. دست کم می‌توان گفت بیشتر مردمان مؤمن به خدا، وحى و آموزه‌هاى هدایتى وحیانی، این گونه هستند.

اینان به نوعى تردید، دست کم می‌توان گفت در حوزه عمل به سر می‌برند و در میان نوسانات ماده و گرایش‌ها و جاذبه‌هاى آن و تمایلات آخرتى حرکت می‌کنند و پاندول‌وار به هر یک از دو سوى آخرت و یا ماده کشیده می‌شوند. از این رو می‌توان دست کم آنان را در حوزه عمل مذبذبین دانست که در نوسان تردید به سر برده و عمل می‌کنند. پس به برخی از اعمال اقدام و از برخى سرباز می‌زنند. حتى می‌توان درباره برخى گفت که به برخی از آموزه‌ها و گزاره‌هاى وحیانى ایمان و به برخى دیگر کافر هستند؛ از این روست که در عمل نیز چنین برخورد و کنش و واکنشى از خود بروز می‌دهند. به هر حال انسان‌ها به این سه دسته اصلى تقسیم‌بندى می‌شوند که قرآن از آنان به کافران که ایمان ندارند، مسلمانان (که خود به دو دسته منافقان که ایمان ندارند ولى در ظاهر مومن هستند و فاسقانى که ایمان دارند ولى در عمل خلاف آن باور کار می‌کنند. ناگفته نماند که مراد از مسلم در اینجا اهل تسلیم در برابر خدا و آموزه‌هاى وحیانى است) و دسته سوم مومنان یاد می‌کند که هم به آموزه‌هاى وحیانى ایمان دارند و هم براساس آن عمل می‌کنند.

مومنان واقعى از آن چه در گذشته اتفاق افتاده و آن چه در عوالم دیگر و یا دست کم در برخی از عوالم اتفاق می‌افتد آگاه و باخبرند، اما بیشتر مردمان از آن آگاه نیستند و در محدود چشم‌انداز دنیا می‌بینند، می‌اندیشند و عمل می‌کنند. از این رو هنگامى که مرگ به سراغ ایشان می‌رود تازه چشم‌هایشان باز می‌شود: فبصرک الیوم حدید (معارج) و بهشت و یا دوزخ برزخى در جلوى چشمانشان نمایان می‌شود و در آن حالت است که لترون الحجیم؛ دوزخ را به راستى می‌بینند.

عالم برزخ و قیامت

عالم برزخ نیز زمان و مقطعى از زندگى انسان است. این عالم که فاصله میان مرگ و قیامت کبرا است، بخشى از فرآیند تکاملى انسان را شکل می‌بخشد. (مومنون آیه ۱۰۰) پس از آن است که قیامت کبرا آغاز می‌شود و انسان به بخشى دیگر از زندگى خود وارد می‌شود.

قرآن درباره واکنش ابتدایى مردگان نسبت به عالم جدید مطالب زیبایى را بیان می‌دارد که در اینجا جایگاه بیان و تبیین آن نیست. همین گونه و یا زیباتر و شگفت‌تر را نسبت به زندگى قیامتى از خود بروز می‌دهد. قرآن در آیه ۱ تا ۳ سوره زلزال با اشاره به مسئله زلزله شدید رستاخیز و واکنش انسان‌ها نسبت به اتفاقات و روبه‌رو شدن با عالم رستاخیز می‌فرماید: اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها و قال الانسان مالها؛ هنگامى که زمین به شدت می‌لرزد و بارهاى سنگینش را بیرون می‌ریزد، در آن هنگامه است که انسان می‌پرسد: زمین را چه شده است؟

این نخستین واکنش آدمى با عالم قیامت و رستاخیز آدمى است. بیشتر مردمان که درباره قیامت با تردید برخورد می‌کردند و گاه با تعجب و شگفتی، از یکدیگر می‌پرسند که آیا پس از دنیا و مرگ، دنیا و عالم دیگرى هست: یقول الانسان اذا ما مت لسوف اخرج حیا (مریم آیه ۶۶) اکنون از خاک بیرون می‌آیند و ناگهان خود را در حالتى می‌یابند که زمین به شدت می‌لرزد و همه آن چیزهایى را که در درون خود داشت بیرون می‌ریزد. این اتفاق و بارسنگینى که از درون زمین بیرون می‌آید، انسان و جن است که پیش از این مرده و در درون خاک جاى گرفته بودند؛ زیرا چنان که می‌دانیم هر یک از انسان و جن را ثقل خوانده‌اند و اینان اکنون آن بار سنگینى است که زمین از خود بیرون می‌ریزد. همین که این انسان‌ها مرده از درون زمین با تکان‌هاى شدید و لرزش‌هاى بی‌امان بیرون ریخته می‌شوند (مانند تکان‌هایى که براى جدا کردن داخل سرند انجام می‌شود)، شگفت زده و هراسان از یکدیگر می‌پرسند: زمین را چه شده است؟

تصویر قرآن از انسان‌ها مرده‌اى که سر از خاک برمی‌دارند این است که آنان گویى به خواب رفته بودند و اکنون با لرزش‌هاى زمین بیدار شدند. از این رو از به هم ریختگى و آشوب و لرزش زمین شگفت زده می‌شوند و در پى چاره‌جویى هستند. قرآن بیان می‌دارد که اکنون زمان آشکار شدن حقایق آن چنان که باید و شاید است. اخبار همگان معلوم می‌شود و هرکس درمی‌یابد که چه شده است و در فرآیند تکاملى به کجا رسیده است و سیر وجودی خود را چگونه پیموده است.

خداوند پیش از این به انسان‌ها هشدار داده بود که زندگى مادى دنیوی، همه زندگى نیست و انسان بیهوده آفریده نشده است (قیامت آیه ۳۶) تا پس از زندگى کوتاه از میان برود و هیچ و فوت شود؛ بلکه به جاى فوت و هیچ شدن، توفى و گرفتن جان‌هاست که مدتى را در زمین به سر برده و سپس به عالم برزخ رفته و اکنون دوباره به حالتى بازمی‌گردد که هم جسم و هم جانش با اوست، چیزى شبیه زندگى مادى دنیایى با تغییرات گسترده و زیربنایى که خداوند از آن به تبدیل زمین و آسمان یاد می‌کند: یوم تبدلت الارض غیرها.

در سوره قیامت به چگونگى برچیده شدن این نظام کنونى و تبدیل زمین و آسمان اشاره می‌شود. سپس در همان جا به حالتى که انسان با آن روبه‌رو می‌شود توجه می‌دهد که می‌کوشد تا خود را از وضعیت موجود آن زمان برهاند. ولى با حالتى مواجه می‌شود که گریزگاهى را نمی‌جوید و نمی‌یابد. پس رو به یکدیگر می‌کنند و ناتوان می‌گویند: یقول الانسان یومئذ این المفر؛ اکنون کدام گریزگاهى است که بدان سو بگریزیم. (قیامت آیه ۱۰) و خداوند پاسخ می‌دهد که دیگر گریزگاهى نیست و این جا قرارگاه و مستقر آدمى است و باید در آن بماند. (همان آیه ۱۱ و ۱۲)

وقتی آدمى خود را در این وضعیت می‌یابد به همه چیزهایى که پیش از این با اعمال خود ساخته بود و وجودش را به آن شکل و شاکله داده بود آگاه می‌گردد. البته قرآن بیان می‌کند که انسان به دو دسته از اعمال خود آشنا می‌شود. اعمالى که از آن به (پیش فرستاده) یاد می‌کند که به نظر می‌رسد همان‌هایى است که خود در زندگى بدان عمل کرده است و اعمال (پس فرستاده) که بیانگر اعمالى است که از طریق باقیات و سنت‌ها و سیره به جا گذاشته است. این اعمال خیر یا شر، اعمالى است که از طریق باقیات صالحات و یا سیئات مانند اعمال عام المنفعه، فرزندان نیک و یا بد و سیره و سنت‌های پسندیده و ناپسند از خود به جا گذاشته است.

انسان در آن هنگامه به همه اعمال و وجود و شاکله خود آگاهى کامل و تمامى دارد که از آن به بصیرت یاد می‌شود و می‌فرماید: الانسان على نفسه بصیره (قیامت آیه ۱۳ و ۱۵) بنابراین دیگر عذرخواهى و توجیه اعمال نمی‌تواند مفید و مؤثر باشد؛ زیرا انسان خودش را نمی‌تواند فریب دهد. وقتى خودش را با اعمال ناپسند کور کرد و نابینایی قیامتى شد، نمی‌تواند این شاکله و شخصیت وجودى خودش را انکار کرده و بگوید که بینا و بصیر است.

بنابراین انسان در قیامت با اعمال خود مواجه و روبه‌رو می‌شود که به شکل وجودى و تحقق خارجی ظهور و بروز می‌کند و کارنامه اعمال وى همان شخصیت و شاکله وجودی‌اش می‌باشد که می‌تواند گرگ و یا هر جانور دیگرى باشد و یا پست‌تر و فروتر از جانوران: کالانعام بل هم اضل. این که قرآن می‌فرماید کارنامه عمل فرد بر گردن او آویخته است (اسراء آیه ۱۳) بیانگر آن است که انسان با آن خود را شکل بخشیده و کاملاً بر پایه آن تبدیل و تغییر کرده است. چنان که وقتى برخى از قوم یهود با تجاوز حدود الهى به شکل میمون و بوزینه و یا خوک درآمدند به این معناست که شاکله وجودى ایشان این چنین تغییر ماهیت و هویت می‌دهد. استاد حسن‌زاده آملى می‌فرماید که انسان برخلاف تصور نوع الانواع نیست بلکه جنس الاجناس است که می‌تواند به نوع‌ها و یا انواع متفاوتى تغییر شکل دهد.

به این معنا که انسانى می‌شود که گاو شتر پلنگ است و یا گرگ و میش و خر است و مانند آن. وى در ادامه از این نیز فراتر رفته می‌فرماید که هر شخص انسانى خود نوع منحصر به فرد است. به این معنا که اگر جبرئیل خود یک نوع است و عزرائیل خود نوع دیگر می‌باشد. انسان هم چنین است که هر فرد و شخصى از انسان می‌تواند به یک نوع خاص تغییر شکل و ماهیت دهد. از این رو هر شخص آدمى در این فرآیند زندگى خود به نوعى تکامل در جهت صعود و سقوط دست می‌یابد که می‌تواند نوع منحصر به فرد شود که با دیگران تفاوت‌هاى ماهوى و هویتى خواهد داشت. هیچ دو انسانى از همه جهات به هم شبیه و همانند نخواهد شد و در قیامت می‌بینیم که وحوش‌هاى مختلف و متنوع محشور می‌شوند. این وحوشى که حشر می‌شوند، همین انسان‌ها هستند که به شکل جانورانى محشور می‌شوند.

چنان که پیش از این برخى از یهودیان خوک، میمون و بوزینه شده‌اند، دیگر افراد و اشخاص امت‌ها و ملل نیز تغییر ماهیت و شکل می‌دهند و این گونه است که روز قیامت، روز حشر جانوران و انسان‌هاست؛ زیرا در صحنه کبراى قیامت انسان آن چه را به کدح و سعى به دست آورده است، نشان می‌دهد. مگر نه این است که لیس للانسان الا ما سعی؛ براى انسان جز آن اعمال و تلاش‌ها و سعی‌ها نیست. اکنون روز حادثه کبراى قیامت است که این سعى به شکل واقعى و وجودى خودش را نشان می‌دهد و انسان آن چه را سعى کرده است درمی‌یابد و متذکر می‌شود: فاذا جائت الطامه الکبرى یوم یتذکر الانسان ما سعی (نازعات آیه ۳۴ و ۳۵) این تذکر از آن جایى که بیانى نیست بلکه وجودى و خارجى است سودى ندارد که بتواند خود را تغییر دهد. از این روست که دیگر این ذکر نمی‌تواند تأثیر در تغییر شخصیت آدمى پدید آورد. چون جایى ذکر در دنیا بوده است که به سر آمده است: و جیء یومئذ بجهنم یومئذ یتذکر الانسان و انى له الذکری؛ آن روز دوزخ آورده می‌شود و آن روز انسان متذکر می‌شود ولى زمان تذکر گذشته است. (فجر آیه ۳۳) این دوزخ ذات اوست که در درون اوست و نمی‌تواند از آن خارج شود و دوزخ را بیرون راند. از این روست که در درون آن آتش است نه در بیرون او. از این روست که از درون می‌سوزد و آتش در درونش لهیب می‌کشد.

اگر این گونه است، پس بهشتیان نیز این گونه از نعمت وجودى خود بهره می‌برند و از نعمت‌های وجودى که رضوان جانشان است سود می‌جویند. آیات قرآنى درباره واکنش مؤمنان نیز تصویر و ترسیم زیبایى آورده است که می‌توان در آیات سوره الرحمن و الواقعه و مانند آن یافت.

باشد با پیشگیرى و تقواى الهى خود را در مسیر بالندگى و تکامل و روضه رضوان بسازیم و در دنیا که کارخانه انسان‌سازى است، به درستى و بر پایه آموزه‌هاى قرآنى و وحیانى عمل کنیم.

منبع:سنیه آقاخانى؛روزنامه کیهان۸۶/۵/۱۶