سبط اکبر

نوشته‌ها

سبط اکبر

اشاره:

طبق روایات مشهور، امام حسن(علیه السلام) در نیمه رمضان سال سوم هجرت به دنیا آمد و تا روزى که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از دنیا رفت( بیست و هشتم صفر سال یازدهم ) هفت ‏سال و شش ماه از عمر شریف خود را در کنار جدش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و دامان پر مهر آن بزرگوار گذراند. و چنانکه از روایات استفاده میشود، شاید بهترین دوران زندگى آن امام مظلوم همان چند سال بوده که از هر جهت مورد محبت افراد خانواده و به خصوص جد بزرگوار خود قرار داشته است.

و حتى از برخى روایات استفاده میشود که محبت و علاقه رسول خدا نسبت ‏به این کودک و برادرش حسین(علیه السلام) از حد عادى گذشته و بیش از حد معمول بود.

«روى البراء بن عازب قال‏«رایت النبى-صلى الله علیه و آله-و الحسن على عاتقه یقول: اللهم انى احبه فاحبه‏» (۲)

“براء بن عازب” روایت کرده گوید:

«پیغمبر(صلی الله علیه و آله) را دیدم که حسن را بر شانه خود داشت و میفرمود: خدایا من او را دوست دارم تو هم او را دوست ‏بدار.»

به راستى که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را دیدم حسن را بر گردن خود سوار کرده بود و میفرمود: هر کس مرا دوست دارد، باید او را دوست‏ بدارد، هر که حاضر است این گفتار را به آنکه غایب است‏ برساند، و اگر این دستورصریح رسول خدا نبود، من براى شما آن را نمیگفتم.

“زهیر بن اقمر” گوید: پس از داستان شهادت امیر المؤمنین(علیه السلام) هنگامى که فرزندش حسن بن على(علیه السلام) سخنرانى میکرد، مردى گندم گون و بلند قامت از قبیله ازد برخاست و گفت:

« لقد رایت رسول الله واضعه فى حبوته یقول: من احبنى فلیحبه فلیبلغ الشاهد الغائب و لولا عزمه من رسول الله(صلی الله علیه و آله) ما حدثتکم‏ » (۳)

( به راستى که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را دیدم حسن را بر گردن خود سوار کرده بود و میفرمود: هر کس مرا دوست دارد، باید او را دوست‏ بدارد، هر که حاضر است این گفتار را به آنکه غایب است‏ برساند، و اگر این دستورصریح رسول خدا نبود، من براى شما آن را نمیگفتم.)

و از عایشه روایت‏ شده که گوید:

«ان النبى-صلى الله علیه و آله-کان یاخذ حسنا فیضمه الیه ثم یقول: اللهم ان هذا ابنى و انا احبه فاحبه، و احب من یحبه‏» (۴)

( به راستى که رسم پیغمبر(صلی الله علیه و آله) چنان بود که حسن را میگرفت و به خود میچسباند، سپس میگفت: خدایا این پسر من است و من او را دوست میدارم، پس او را دوست‏ بدار و هر کس او را دوست میدارد دوست‏ بدار.)

و از“کشف الغمه مرحوم اربلى” و بیش از بیست کتاب از کتابهاى اهل سنت نقل شده که”ابو هریره” گفته است: من هیچ گاه حسن را ندیدم، جز آنکه اشکهایم جارى شده، و جهت آن این است که روزى او را دیدم که آمد و میدوید تا اینکه در دامان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نشست.

وى دنباله حدیث را ادامه داده چنین گفت:

«…و رسول الله یفتح فمه ثم یدخل فمه و یقول: اللهم انى احبه، و احب من یحبه-یقولها ثلاث مرات‏» (۵)

(در آن حال رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دهان خود را باز کرده و در دهان حسن برد و میگفت: خدایا من او را دوست دارم و هر که او را دوست میدارد نیز دوست میدارم-سه بار این سخن را گفت-.)

و این محبت تا بدان جا رسیده بود که آن دو کودک را ریحانه( و گل خوشبوى خود) میخواند، و به این مضمون نیز روایت زیادى در کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده، مانند این حدیث که از ابو ایوب انصارى و یا سعد بن ابى وقاص[این تردید در خود حدیث است] نقل شده که گفته است:

«دخلت على رسول الله-صلى الله علیه و آله-و الحسن و الحسین رضى الله عنهما یلعبان بین یدیه و فى حجره، فقلت: یا رسول الله اتحبهما؟قال: و کیف لا احبهما و هما ریحانتاى من الدنیا، اشمهما» (۶)

( من به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) رفتم و حسن و حسین رضى الله عنهما در کنار او و پیش روى آن حضرت بازى میکردند.من عرض کردم: اى رسول خدا آیا ایشان را دوست دارى؟ فرمود: چگونه دوست ندارم ایشان را که آن دو، گلهاى خوشبوى من از دنیا هستند، و من آن دو را میبویم.)

و در حدیث دیگرى که از ابو بکر نقل شده این گونه است که گوید:

«رایت الحسن و الحسین یثبان على ظهر رسول الله و هو یصلى فیمسکهما بیده حتى یرفع صلبه و یقومان على الارض، فلما انصرف اجلسهما فى حجره و مسح رؤسهما ثم قال: ان ابنى هذین ریحانتاى من الدنیا» (۷)

( حسن و حسین را دیدم در حالى که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نماز میخواند بر پشت آن حضرت میپریدند و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نماز میخواند، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن دو را با دست‏ خود نگه میداشت تا برخیزد و پشت آن حضرت راست ‏شده و آن دو کودک به راحتى روى زمین بایستند، و چون نمازش به پایان رسید، آن دو را در دامان خود نشانید و دست ‏بر سرشان ‏کشید، سپس فرمود: این دو پسر من دو گل خوشبوى من از دنیا هستند.)

و در حدیث دیگرى است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«الولد ریحانه، و ریحانتى الحسن و الحسین‏» (۸)

( فرزند گل خوشبوست، و گل خوشبوى من حسن و حسین هستند.)

و از ذخایر العقباى محب الدین طبرى از سعید بن راشد روایت ‏شده که گوید:

«جاء الحسن و الحسین یسعیان الى رسول الله-صلى الله علیه و آله-فاخذ احد هما فضمه الى ابطه، و اخذ الآخر فضمه الى ابطه الاخرى و قال: هذان ریحانتاى من الدنیا» (۹)

( حسن و حسین آمدند و به طرف رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میدویدند، حضرت یکى از آن دو را گرفت و در بغل خود چسبانید، و آن دیگرى را گرفت و در بغل دیگر خود چسبانید و فرمود: این دو، گلهاى خوشبوى من از دنیا هستند.)

و از کتاب مقتل خوارزمى از جابر بن عبد الله انصارى روایت‏ شده که گوید: از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) شنیدم که سه روز پیش از رحلت‏ خود به على(علیه السلام) میفرمود:

«سلام الله علیک ابا الریحانتین، اوصیک بریحانتى من الدنیا، فعن قلیل ینهد رکناک و الله خلیفتى علیک، فلما قبض رسول الله-صلى الله علیه و آله-قال على علیه السلام: هذا احد رکنى الذى قال رسول الله، فلما ماتت فاطمه علیها السلام قال على علیه السلام: هذا الثانى الذى قال لى رسول الله-صلى الله علیه و آله‏»(درود بر تو اى پدر دو گل خوشبو، تو را به آن دو گل خوشبوى من از دنیا سفارش میکنم که به زودى دو رکن و اساس و پایه زندگیت ‏شکسته خواهد شد، و خداوند پس از من نگهبان تو؛ و چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از دنیا رفت، على(علیه السلام) فرمود: این بود یکى از آن دو رکن و پایه‏اى که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به من فرمود، و چون فاطمه(علیه السلام) از دنیا رفت على(علیه السلام) فرمود: و این هم دومى بود که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرموده بود.)

 روایاتى در خصوص امام حسن(علیه السلام)

“ذهبى” در کتاب تذکره الحفاظ از ابى بکره روایت کرده که گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چنان بود که هرگاه نماز میگذارد، حسن میآمد و بر پشت ‏یا گردن آن حضرت بالا میرفت و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را با آرامى بلند میکرد که نیفتد، و این کار بارها اتفاق افتاد، و چون نماز آن حضرت تمام میشد عرض میکردند: اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ما ندیدیم این کارى را که با حسن کردى با هیچ کس دیگرى بکنى! فرمود:

«انه ریحانتى من الدنیا و ان ابنى هذا سید» (۱۰)

(آرى به راستى که او گل خوشبوى من است در دنیا، و به راستى که این پسر من سید و آقاست.)

حاکم در مستدرک، و احمد بن حنبل در مسند، به سند خود از مردى به نام شداد بن هاد، روایت کرده‏اند که گوید:

«خرج علینا رسول الله(صلی الله علیه و آله)فى احدى صلاتى العشى: الظهر او العصر و هو حامل احد ابنیه الحسن او الحسین فتقدم رسول الله(صلی الله علیه و آله)فوضعه عند قدمه الیمنى فسجد رسول الله(صلی الله علیه و آله) سجده اطالها قال ابى: فرفعت راسى من بین الناس فاذا رسول الله(صلی الله علیه و آله) ساجد و اذا الغلام راکب على ظهره فعدت فسجدت فلما انصرف رسول الله(صلی الله علیه و آله)قال الناس: یا رسول الله لقد سجدت فى صلاتک هذه سجده ما کنت تسجدها، افشیء امرت به او کان یوحى الیک؟ قال: کل ذلک لم یکن و لکن ابنى ارتحلنى فکرهت ان اعجله حتى یقضى حاجته‏» (۱۱)

(رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در هنگام یکى از دو نماز ظهر یا عصر به نزد ما آمد و یکى از دو فرزندش حسن و حسین(علیه السلام) را به همراه خود داشت، پس آن حضرت در جلوى صفوف ایستاد و آن دو کودک را نزد پاى راست‏ خود گذارد، سپس به سجده رفت و سجده را طولانى کرد.

راوى گوید: پدرم گفت: من از میان مردم سرم را از سجده بلند کردم و دیدم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در سجده است و آن کودک بر پشت آن حضرت سوار شده، من به حال سجده برگشتم و چون نماز آن حضرت تمام شد مردم عرض کردند: اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در این نمازى که امروز خواندى سجده‏اى طولانى داشتى که در نمازهاى دیگر نداشتى، آیا دستورى به شما در این باره رسیده بود یا وحى بر شما نازل گردید؟ فرمود: هیچ یک از اینها نبود، بلکه پسرم بر پشت من سوار شده بود و نخواستم او را ناراحت کنم تا هر کارى که میخواهد انجام دهد.)

بار خدایا تو میدانى که حسن و حسین در بهشت هستند، و پدرشان در بهشت و مادرشان در بهشت و جدشان در بهشت و جده‏شان در بهشت و دایى شان در بهشت و خاله‏شان در بهشت، و عمویشان در بهشت و عمه‏شان در بهشت هستند. و هر کس ایشان را دوست دارد در بهشت است و هر کس دشمنشان دارد در جهنم است.

 یک درس آموزنده 

نگارنده گوید: این حدیث و نظایر آن که در باب محبت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نسبت‏ به حسنین(علیه السلام) پیش از این گذشت، و سوار کردن آنها بر دوش خود، و بردن آنها بر فراز منبر و امثال آن، گذشته از اینکه حکایت از شدت علاقه و محبت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نسبت ‏به آن دو بزرگوار میکند، یک درس آموزنده تربیتى هم براى مسلمانان در باره تربیت فرزند و احترام و تکریم نسبت ‏به کودک و ایجاد شخصیت در وى از این طریق میباشد، که این خود نیاز به بحثى جداگانه دارد که باید در کتاب هاى آموزشى و تربیتى از آن به تفصیل بحث کرد. از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و فرزندان معصوم آن حضرت در این باره روایت دیگرى هم نقل شده که حتى نسبت‏ به فرزندان دیگران نیز گاهى بدین گونه رفتار میکردند، و بزرگان را از تحقیر و اهانت کودکان نهى فرموده و بازمیداشتند، که ما فقط براى تذکر این چند جمله را ذکر کرده و شما را به کتابهاى مفصل دیگرى که در این باره نوشته شده و جنبه‏هاى تربیتى کودک را از نظر اسلام مورد بحث قرار داده‏اند، راهنمایى میکنیم. حدیث دوم محب الدین طبرى در کتاب ذخائر العقبى، و نیز على بن عیسى اربلى در کتاب کشف الغمه از جنابذى به سندشان از ابن عباس روایت کرده‏اند که گوید:

«بینا نحن ذات یوم مع النبى صلى الله علیه و آله اذ اقبلت فاطمه(علیه السلام) تبکى: فقال لها رسول الله صلى الله علیه و آله: فداک ابوک، ما یبکیک؟قالت: ان الحسن و الحسین خرجا، و لا ادرى این باتا؟فقال لها رسول الله صلى الله علیه و آله: لا تبکى فان خالقهما الطف بهما منى و منک، ثم رفع یدیه، فقال: اللهم احفظهما و سلمهما، فهبط جبرئیل، و قال: یا محمد لا تحزن، فانهما فى حظیره بنى النجار نائمان، و قد وکل الله بهما ملکا یحفظهما، فقام النبى صلى الله علیه و آله و معه اصحابه حتى اتى الحظیره فاذا الحسن و الحسین علیهما السلام معتنقان نائمان، و اذا الملک الموکل بهما قد جعل احد جناحیه تحتهما و الآخر فوقهما، یظلهما، فاکب النبى صلى الله علیه و آله علیهما یقبلهما، حتى انتبها من نومهما، ثم جعل الحسن على عاتقه الایمن، و الحسین على عاتقه الایسر، فتلقاه ابوبکر، و قال: یا رسول الله! ناولنى احد الصبیین احمله عنک!فقال صلى الله علیه و آله: نعم المطى مطیهما، و نعم الراکبان هما، و ابوهما خیر منهما.

حتى اتى المسجد فقام رسول الله-صلى الله علیه و آله-على قدمیه و هما على عاتقیه ثم قال:

معاشر المسلمین، الا ادلکم على خیر الناس جدا و جده؟

قالوا: بلى یا رسول الله.

قال: الحسن و الحسین، جدهما رسول الله صلى الله علیه و آله خاتم المرسلین، و جدتهما خدیجه بنت‏خویلد، سیده نساء اهل الجنه.

الا ادلکم على خیر الناس ابا و اما؟

قالوا: بلى یا رسول الله.

قال: الحسن و الحسین، ابوهما على بن ابیطالب، و امهما فاطمه بنت محمد.ثم قال صلى الله علیه و آله: الا ادلکم على خیر الناس عما و عمه؟

قالوا: بلى یا رسول الله.

قال: الحسن و الحسین عمهما جعفر بن ابى طالب، و عمتهما ام هانى بنت ابى طالب.

ثم قال: ایها الناس، الا ادلکم على خیر الناس خالا و خاله؟

قالوا: بلى یا رسول الله.

قال: الحسن و الحسین، خالهما القاسم بن رسول الله، و خالتهما زینب، بنت رسول الله.

ثم قال: اللهم انک تعلم ان الحسن و الحسین فى الجنه، و اباهما فى الجنه و امهما فى الجنه، و جدهما فى الجنه و جدتهما فى الجنه، و خالهما فى الجنه و خالتهما فى الجنه، و عمهما فى الجنه و عمتهما فى الجنه، و من احبهما فى الجنه و من ابغضهما فى النار» (۱۲)

(روزى ما در خدمت پیغمبر(صلی الله علیه و آله) بودیم که ناگهان فاطمه(علیه السلام) در حالى که میگریست آمد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: پدرت به فدایت! چرا میگریى؟

عرض کرد: حسن و حسین بیرون رفته و نمیدانم کجا آرمیده‏اند!

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به او فرمود: گریه نکن که آفریدگارشان نسبت ‏به آن دو از من و تو مهربانتر است، آنگاه دست هاى خود را بلند کرد و گفت: بار خدایا آن دو را نگهدارى کن و سالم بدار.

در این وقت جبرئیل نازل شد و گفت: اى محمد محزون مباش که آن دو در باغ بنى النجار خوابیده‏اند و خداوند فرشته‏اى را بر ایشان موکل ساخته تا ایشان را نگهبانى کند.

آنگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالى که اصحاب و یاران همراه آن حضرت بودند برخاسته به باغ بنى النجار آمدند و حسن و حسین را در حالى ‏که دست ‏به گردن یکدیگر انداخته و در خواب بودند مشاهده کردند، و فرشته‏اى که موکل بر ایشان بود یک بال خود را زیر ایشان و بال دیگر را بر سر ایشان گشوده و [ آنجا را براى ]آنها سایه میکرد.

در این وقت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خود را روى آن دو انداخته آنها را میبوسید تا وقتى که از خواب بیدار شدند، سپس حسن را بر دوش راست ‏خود و حسین را بر دوش چپ خود سوار کرد. پس ابوبکر آن حضرت را دیدار کرده، عرض کرد: اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) یکى از این دو کودک را به من بدهید تا در آوردن آن دو به شما کمک نمایم.

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: مرکب این دو مرکب خوبى است، و سواران هم سواران خوبى هستند، و پدرشان بهتر از آن دو است.

پس همچنان آمد تا به مسجد رسید، سپس همان گونه که آن دو کودک روى شانه ‏هاى آن حضرت بودند، سر پا ایستاد و فرمود:

اى گروه مسلمانان! آیا شما را به کسى که جد و جده‏اش بهترین مردم هستند راهنمایى نکنم؟

عرض کردند: چرا اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)!

فرمود: حسن و حسین هستند، که جدشان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) خاتم پیامبران مرسل، و جده‏شان خدیجه دختر خویلد سیده زنان بهشت است.

آیا شما را راهنمایى نکنم به کسى که پدر و مادرش بهترین مردم‏اند؟

عرض کردند: چرا اى رسول خدا!

فرمود: حسن و حسین که پدرشان على بن ابیطالب و مادرشان فاطمه دختر محمد(صلی الله علیه و آله) است.

سپس فرمود: آیا شما را راهنمایى نکنم به کسى که عمو و عمه‏شان بهترین مردم هستند؟

عرض کردند: چرا اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)!

فرمود: حسن و حسین هستند که عمویشان جعفر بن ابیطالب و عمه ‏شان ام هانى دختر ابى طالب است. سپس فرمود: اى مردم آیا شما را راهنمایى نکنم به کسى که دایى و خاله‏شان بهترین هستند؟

عرض کردند: چرا اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)!

فرمود: حسن و حسین، که دایى شان قاسم فرزند رسول خدا(صلی الله علیه و آله) و خاله‏شان زینب دختر رسول خدایند.

سپس فرمود: بار خدایا تو میدانى که حسن و حسین در بهشت هستند، و پدرشان در بهشت و مادرشان در بهشت و جدشان در بهشت و جده‏شان در بهشت و دایى شان در بهشت و خاله‏شان در بهشت، و عمویشان در بهشت و عمه‏شان در بهشت هستند. و هر کس ایشان را دوست دارد در بهشت است و هر کس دشمنشان دارد در جهنم است.

و از جمله خاطرات آن حضرت با جدش رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در کودکى حدیثى است که علامه مجلسى(ره) از کتاب بشاره المصطفى نقل کرده که به سندش از یعلى بن مره روایت کرده، گوید:

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را به غذایى دعوت کرده بودند و ما در خدمت آن بزرگوار براى صرف غذا میرفتیم که ناگاه حسن را دیدیم که در کوچه بازى میکرد، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) که او را دید در جلوى مردم دوید و دست‏ خود را گشود تا آن کودک را بگیرد و کودک نیز از این طرف و آن طرف میگریخت، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را میخنداند تا اینکهحضرتکودک را گرفت و یک دست‏ خود را بر چانه حسن گذارد و دست دیگر را بر بالاى سر او نهاد آنگاه صورتش را نزدیک صورت کودک برده و او را بوسید، آنگاه فرمود:

«حسن منى و انا منه احب الله من احبه…» (۱۳)

(حسن از من است و من از اویم، خدا دوست دارد هر کس که او را دوست دارد…) و از کتاب “ لفتوانى” از علماى اهل سنت روایت کرده که روزى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرزندش حسن را طلبید و آن کودک در حالى که گردن‏بندى از گل میخک در گردنش بود به نزد آن حضرت آمد، و راوى حدیث گوید: من گمان کردم مادرش او را نگهداشته بود تا آن گردن ‏بند را به گردنش بیندازد.

پس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آغوش خود را براى گرفتن آن کودک باز کرد و کودک نیز آغوش خود را باز کرد و چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله) او را در بر گرفت ‏سه بار فرمود:

«اللهم انى احبه فاحبه و احب من احبه-ثلاث مرات‏» (۱۴)

(خدایا من او را دوست دارم پس تو هم او را دوست ‏بدار و دوست دار هر کس که او را دوست دارد.)

  رسول خدا حسن را میبوسید و میبویید

“حاکم نیشابورى” در مستدرک به سند خود از“عروه” نقل کرده که گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرزندش حسن را بوسید و به سینه چسبانید و او را میبویید و مردى از انصار مدینه نزد آن حضرت بود، آن مرد انصارى که این ماجرا را دید، گفت: من پسرى دارم که به حد بلوغ رسیده و تاکنون هیچ گاه او را نبوسیده‏ام!

«فقال رسول الله: ارایت ان کان الله نزع الرحمه من قلبک فما ذنبى؟»(رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: اگر خداوند رحم را از دل تو گرفته، گناه من چیست؟) (۱۵)

و در روایت دیگرى که”بخارى” از “ابوهریره” در کتاب”الادب المفرد” روایت کرده، این گونه است:

«قبل رسول الله حسن بن على و عنده الاقرع بن حابس التمیمى جالس فقال الاقرع: ان لى عشره من الولد ما قبلت منهم احدا؟ فنظر الیه رسول الله(صلی الله علیه و آله) ثم قال: من لا یرحم لا یرحم‏» (۱۶)

(رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در حالى که ” اقرع بنحابس تمیمى”- یکى از سران قریش- نزد او نشسته بود (فرزندش) حسن بن على را بوسید،”اقرع” که آن منظره را دید گفت: من ده فرزند دارم و تاکنون یکى از آنها را نبوسیده‏ام! رسول خدا(صلی الله علیه و آله) که این سخن را شنید رو به او کرده فرمود: هر کس رحم نکند مورد ترحم(خدا) واقع نشود!)

و در”مناقب ابن شهر آشوب” است که در روایت‏“حفص فراء” این گونه است که:

«فغضب رسول الله حتى التمع لونه و قال للرجل: ان کان قد نزع الرحمه من قلبک فما اصنع بک؟ من لم یرحم صغیرنا و یعزز کبیرنا فلیس منا» (۱۷)

(در این وقت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) غضب کرد، به گونه‏اى که رنگ مبارکش دگرگون شد و به آن مرد فرمود: اگر مهر و محبت از دل تو گرفته شده من با تو چه کنم؟ کسى که به کوچک ما رحم نکند و بزرگ ما را محترم نشمارد از ما نیست.)

 روایتى که درباره حسنین(علیه السلام)آمده است

“ترمذى” در صحیح خود از“انس بن مالک” روایت کرده که گوید:

«سئل رسول الله- صلى الله علیه و آله- اى اهل بیتک احب الیک؟ قال: الحسن و الحسین و کان یقول لفاطمه: ادعى ابنى، فیشمهما و یضمهما الیه‏» (۱۸)

(از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) پرسیدند: کدام یک از خاندانتان نزد شما محبوبتر هستند؟ فرمود حسن و حسین، و رسم آن حضرت این بود که به فاطمه میفرمود: دو پسرم را نزد من بخوان، پس آن دو را میبویید و به خود میچسبانید.)

 چه خوب سوارانى و چه خوب مرکبى؟

“زرندى” در کتاب“نظم درر السمطین” از امیر المؤمنین على بن ابیطالب(علیه السلام) روایت کرده که روزى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از خانه بیرون آمد و حسن بر شانه راست آن حضرت و حسین بر شانه چپ آن حضرت سوار بودند، عمر که چنان دید عرض کرد:

«نعم المطیه لهما انت‏یا رسول الله؟قال رسول الله: و نعم الراکبان هما» (۱۹)

(چه خوب مرکبى هستى شما براى این دو، اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)؟ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نیز فرمود: و چه خوب سوارانى هستند آن دو!)

نگارنده گوید: به این مضمون و با مختصر اختلافى روایت ‏بسیارى در کتابهاى شیعه و اهل سنت آمده (۳)و”سید حمیرى” نیز این مضمون را به نظم ‏در آورده و گفته است:

اتى حسنا و الحسین الرسول

و قد برزا ضحوه یلعبان

فضمهما و تغذاهما

و کانا لدیه بذاک المکان

و مرا و تحتهما منکباه

فنعم المطیه و الراکبان

  رفتار خاص پیامبر با امام حسن(علیه السلام)

“حاکم” در “مستدرک” به سند خود از ابن عباس روایت کرده که گوید: رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به نزد ما آمد در حالى که حسن بن على را بر گردن خود سوار کرده بود، در این وقت مردى آن منظره را دید و به حسن بن على گفت:

«نعم المرکب رکبت‏یا غلام؟ قال: فقال رسول الله(صلی الله علیه و آله): و نعم الراکب هو»!

(اى پسرک! خوب مرکبى سوار شده‏اى؟ رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نیز فرمود: و او نیز سوار خوبى است!)

و به دنبال آن گفته: این حدیثى است که سندهاى آن صحیح و درست است (۲۰)

اى مردم، من(به دیدار خدا) خوانده شده‏ام و آن را پذیرفته‏ام، و من دو چیز سنگین در میان شما میگذارم: کتاب خدا و عترتم. کتاب خدا ریسمان کشیده‏اى است از آسمان به زمین، و عترت من خاندانم هستند؛ و به راستى که خداى لطیف خبیر به من خبر داده که این دو از یکدیگر جدا نشوند تا در کنار حوض(کوثر) بر من وارد شوند، پس بنگرید تا چگونه سفارش مرا پس از من در باره آن دو به جاى آورید.

 ارثى را که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به حسنین(علیه السلام)عطا فرمود .

“هیتمى” در “مجمع الزوائد” از “ابى رافع” روایت کرده که گوید: فاطمه(س) حسن و حسینعلیها السلام را در هنگام بیمارى رسول خدا(صلی الله علیه و آله)-همان بیمارى که منجر به رحلت آن بزرگوار گردید- نزد آن حضرت آورد و عرض کرد:

«هذان ابناک فورثهما شیئا.»

(این دو پسران تو هستند به آن دو چیزى به ارث عطا فرما!) رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:

«اما الحسن فله ثباتى و سوددى، و اما الحسین فان له حزامتى وجودی» (۲۱)

(اما به حسن ثبات و سیادت خود را بخشیدم، و اما به حسین دوراندیشى و انضباط و جود و بخشش را دادم.)

و در ربیع الابرار”زمخشرى” این گونه است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حسن را در بر گرفت و او را بوسیده روى زانوى راست‏خود نشانید و فرمود:

«اما ابنى هذا فنحلته خلقى و هیبتی»(اما این پسرم را خوى خود و هیبتم را به او بخشیدم.)

و آنگاه حسین را در بر گرفت و بوسید و روى زانوى چپ خود نشانید و فرمود:

«نحلته شجاعتى و جودی» (۲۲)

(و به او نیز شجاعت وجود و سخاوت خود را بخشیدم)

و در“کنز العمال” این گونه است که فرمود:

«اما الحسن فله هیبتى و سؤددى و اما الحسین فله جراتى و جودی» (۲۳)

و در حدیث دیگرى فرمود:

«اما الحسن فقد نحلته حلمى و هیبتى، و اما الحسین فقد نحلته نجدتى و جودی» (۲۴)

و بالاخره رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن دو فرزند محبوب خود را به خدا و مؤمنان صالح سپرد.

“ابن حجر هیثمى” در کتاب“الصواعق المحرقه” از “ابى الدنیا” روایت کرده که گوید:”زید بن ارقم” در مجلس عبید الله هنگامى که مشاهده کرد آن فاسق، قضیب (۲۵)خود را بر لبهاى حسین(علیه السلام) میزند رو به او کرده گفت:

«ارفع قضیبک فو الله لطالما رایت رسول الله(صلی الله علیه و آله) یقبل ما بین هاتین الشفتین، ثم جعل زید یبکى، فقال ابن زیاد: ابکى الله عینیک لولا انک شیخ قد خرفت لضربت عنقک‏»

(قضیب خود را بردار، که به خدا سوگند چه بسیار زیاد دیدم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) میان این دو لب را میبوسید، زید این سخن را گفته و گریست.”ابن زیاد” گفت: خدا چشمت را بگریاند، اگر پیرمردى نبودى که عقلت تباه گشته، هم اکنون گردنت را میزدم.)

“زید بن ارقم” این سخنان را گفته، سپس برخاست در حالى که میگفت:

«ایها الناس انتم العبید بعد الیوم قتلتم ابن فاطمه، و امرتم ابن مرجانه و الله لیقتلن خیارکم و یستعبدن شرارکم، فبعدا لمن رضى بالذله و العار»

(اى مردم شما پس از امروز بردگانى خواهید بود. پسر فاطمه را کشتید و پسر مرجانه را فرمانروا کردید. به خدا سوگند که وى خوبانتان را میکشد، بدانتان را تحت فرمان گیرد، پس دورى از رحمت‏ حق بر کسى باد که تن به خوارى و ننگ دهد.)

آنگاه به”ابن زیاد” رو کرده و گفت:

«لاحد ثنک بما هو اغیظ علیک من هذا، رایت رسول الله اقعد حسنا على فخذه الیمنى، و حسینا على الیسرى، ثم وضع یده على یا فوخهما ثم قال: اللهم انى استودعک ایاهما و صالح المؤمنین‏» (۲۶)

(اکنون براى تو حدیثى گویم که خشم تو را بیش از این برانگیزاند. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را دیدم که حسن را بر زانوى راست‏ خود نشانیده بود و حسین را بر زانوى چپ نهاده بود، آنگاه دست ‏خود را بر جلوى سر آنها نهاده بود و میگفت: بار خدایا من این دو را به تو و مؤمنان شایسته میسپارم.)

و بالاخره در پایان عمر پر برکت‏ خود نیز سفارش آنها را به طور کلى و تحت عنوان‏«عترت‏» فرمود و بارها با بیانات گوناگون و در جاهاى مختلف و از آن جمله این گونه فرمود:

«ایها الناس انى اوشک ان ادعى فاجیب و انى تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتى، کتاب الله حبل ممدود من السماء الى الارض، و عترتى اهل بیتى، و ان اللطیف الخبیر اخبرنى انهما لن یفترقا حتى یردا على الحوض فانظروا کیف تخلفونى فیهما» (۲۷)

(اى مردم، من(به دیدار خدا) خوانده شده‏ام و آن را پذیرفته‏ام، و من دو چیز سنگین در میان شما میگذارم: کتاب خدا و عترتم. کتاب خدا ریسمان کشیده‏اى است از آسمان به زمین، و عترت من خاندانم هستند؛ و به راستى که خداى لطیف خبیر به من خبر داده که این دو از یکدیگر جدا نشوند تا در کنار حوض(کوثر) بر من وارد شوند، پس بنگرید تا چگونه سفارش مرا پس از من در باره آن دو به جاى آورید.)

 ذکاوت و استعداد فوق العاده امام حسن(علیه السلام)

این حدیث جالب را نیز در مورد استعداد خارق العاده و ذکاوت این کودک بشنوید:

“ابن شهر آشوب” در کتاب”مناقب آل ابیطالب” از فضایل“ابوالسعادات” روایت کرده که حسن بن على(علیه السلام) هفت ‏ساله بود که در مجلس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) حضور مییافت و آنچه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) وحى میشد میشنید و آن را حفظ میکرد و نزد مادرش فاطمه(س) میآمد و آنچه را حفظ کرده بود براى مادر باز میگفت.

و هنگامى که على(علیه السلام) به نزد فاطمه(س) میآمد، آن علوم را از فاطمه میشنید و چون از آن بانوى بزرگوار میپرسید: از کجا این علوم را فرا گرفته‏اى؟ پاسخ میداد که از فرزندت حسن!

به دنبال این ماجرا روزى على(علیه السلام) در خانه پنهان شد، و حسن که قسمتى از وحى را شنیده بود به خانه آمد و همین که خواست آنچه را شنیده بود مانند روزهاى دیگر به مادر خود باز گوید، دچار لکنت زبان شد، و نتوانست آنچه را شنیده بود بیان کند.

فاطمه(س) در شگفت‏ شد، و علت را از او پرسید؟ و کودک در جواب گفت:

«لا تعجبین یا اماه فان کبیرا یسمعنى و استماعه قد اوقفنی»

(اى مادر تعجب مکن که بزرگى (اکنون) به سخن من گوش میدهد، و همان گوش دادن اوست که مرا از گفتار بازداشته!)

ابن شهر آشوب دنباله حدیث را این گونه نقل کرده که گوید:

«فخرج على فقبله‏»

یعنى در این وقت على(علیه السلام) از مخفیگاه بیرون آمد و حسن را بوسید.

و در روایت دیگرى است که در پاسخ مادر این گونه گفت:

«یا اماه قل بیانى وکل لسانى، لعل سیدا یرعانی» (۲۸)

(مادرجان! بیانم کوتاه شده، و زبانم از گفتار باز مانده، شاید بزرگى مرا تحت نظر گرفته!)

و به دنبال این حدیث‏ شریف و جالب، این را هم بد نیست ‏بدانید که قوه حافظه و حفظ حدیث در آن بزرگوار به حدى بوده که روایات بسیارى از آن بزرگوار-بدون واسطه- از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) نقل شده، و در کتابهاى حدیثى“فریقین” آمده است، مانند این حدیث که امام حسن(علیه السلام) میفرماید:

«علمنى رسول الله(صلی الله علیه و آله) کلمات اقولهن فى الوتر»

(رسول خدا(صلی الله علیه و آله) کلماتى را به من یاد داد که در نماز وتر میخوانم)

و آنگاه آن کلمات را این گونه بیان کرد:

«اللهم اهدنى فیمن هدیت، و عافنى فیمن عافیت، و تولنى فیمن تولیت، و بارک لى فیما اعطیت، و قنى شرما قضیت، فانک تقضى و لا یقضى علیک، و انه لا یذل من والیت، تبارکت ربنا و تعالیت‏» (۲۹)

(خدایا مرا در زمره آنها که هدایت میکنى هدایتم کن، و در زمره آنها که عافیت میدهى عافیت ده، و در زمره آنها که دوست میدارى دوست ‏بدار، و در آنچه به من عطا میکنى مبارک گردان، و از شر آنچه را مقدر کرده‏اى مرا نگهدارى فرما، که تو حکم فرمایى و کسى را بر تو حکومتی نیست، و به راستى که خوار نگردد کسى که تواش دوست دارى، چه با برکتى تو، اى پروردگار ما و چه برترى!)

و از جمله این حدیث است که”جزرى” در “اسد الغابه” درباره همین دوران کودکى آن حضرت از“ابى الحوراء”، یکى از اصحاب آن بزرگوار، نقل کرده که به آن حضرت عرض کرد:

«ما تذکر من رسول الله؟»(از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) چه چیز به یاد دارى؟)

امام حسن(علیه السلام) فرمود:

«اخذت تمره من تمر الصدقه، فترکتها فى فمى فنزعها بلعابها، فقیل: یا رسول الله ما کان علیک من هذه التمره؟ قال: انا آل محمد لا تحل لنا الصدقه!» (۳۰)

(خرمایى از خرماهاى صدقه برگرفتم و در دهانم گذاردم، و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آن خرما را که مخلوط به لعاب دهانم بود برگرفت! کسى عرض کرد: اى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از این یک دانه خرما چه باکى بر شما بود (و چه میشد که آن را از دهان کودک بیرون نمیکشیدى؟) فرمود: صدقه بر ما خاندان محمد حلال نیست.)

 کار این مرد عرب رسول خدا(صلی الله علیه و آله) را به خنده انداخت

“ابن شهر آشوب” در کتاب“مناقب” از “اسماعیل بن یزید” به سندش از امام باقر(علیه السلام) روایت کرده که فرمود: مردى در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله) مرتکب گناهى شد، و براى جبران آن خود را مخفى کرد تا هنگامى که حسن و حسین(علیه السلام)را در کوچه خلوتى مشاهده کرد.

پس نزدیک رفته و آن دو را برگرفت و بر دوش خود سوار کرده به نزد رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آورده گفت:

«انى مستجیر بالله و بهما»

(من به خداوند تعالى و به این دو پناهنده شدم!)

رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آنقدر خندید که دست مبارکش را جلوى دهان گرفت.

سپس به آن مرد فرمود: «اذهب و انت طلیق‏»

(برو که تو آزادى.)

و به حسن و حسین نیز فرمود: شما را در باره این مرد شفیع قرار دادم! و به دنبال این ماجرا این آیه نازل گردید:

«و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما» (۳۱)

(و اگر ایشان هنگامى که بر خود ستم میکنند نزد تو بیایند و از خداوند آمرزش خواسته و رسول خدا براى ایشان آمرزش خواهى کند حتماً خداى را توبه پذیر و مهربان خواهند یافت) (۳۲)

پى نوشت:

۱.صحیح ترمذى، ج ۲، ص ۳۰۶ و صحیح نسائى، ج ۱، ص ۲۰۹، ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۸۶-۶۷۶.

۲.صحیح بخارى، «کتاب بدء الخلق‏»، صحیح ترمذى، ج ۲، ص ۳۰۷، صحیح مسلم، «کتاب فضائل الصحابه‏»، بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۲۶۶.

۳.تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۲۹۷، مسند احمد بن حنبل، ج ۵، ص ۳۶۶.

۴.مجمع الزائد هیتمى، ج ۹، ص ۱۷۶، کنز العمال، ج ۷، ص ۱۰۴.

۵.بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۲۶۶، الادب المفرد بخارى، ص ۳۰۴، صحیح مسلم، ج ۷، ص ۱۲۹، مسند احمد بن حنبل، ج ۲، ص ۵۳۲، سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۶۴، مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۶۹، حلیه الاولیاء، ج ۲، ص ۳۵، و بیش از بیست کتاب دیگر که در ملحقات احقاق الحق، ج ۱۱، صص ۲۵-۱۳ نام آنها دقیقا ذکر شده است.

۶.معجم طبرانى، ص ۲۱۰ و مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۸۲، و کتابهاى بسیار دیگرى که در ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۱۴-۶۱۰ ذکر شده و مناقب، ج ۳، ص ۳۸۳.

۷.مقتل الحسین موفق ابن احمد، ص ۱۳۰، ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۱۰ و ۶۱۵، و قسمت آخر حدیث را شیخ مفید(ره) نیز در ارشاد (ج ۲، ص ۲۵) روایت کرده است.

۸ و ۹.ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۶۰۹، ۶۲۱، ۶۱۹، ۶۲۳.

۱۰.تذکره الحفاظ، ج ۱، ص ۱۶۷.

۱۱.مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۶۵، مسند احمد بن حنبل، ج ۳، ص ۴۹۳.

۱۲.ذخائر العقبى، ص ۱۳۰، بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۳۰۲، احقاق الحق، ج ۹، صص ۱۸۱، ۱۸۵ و ۱۸۷.

۱۳.بحار الانوار، ج ۴۳، ص ۳۰۶.

۱۴.همان، ص ۳۰۴.

۱۵.مستدرک، ج ۳، ص ۱۷۰.

۱۶.نقل از الادب المفرد بخارى، (چاپ بیروت)، ص ۳۴.

۱۷.مناقب ابن شهرآشوب، ج ۳، ص ۳۸۴.

۱۸.صحیح ترمذى، ج ۱۳، ص ۱۹۴، ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۶۰-۶۵۵.

۱۹.ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، ص ۷۲۰.

۲۰.بحار الانوار، ج ۴۳، ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۲۷-۷۱۴.

۲۱.مستدرک، ج ۳، ص ۱۷۰، و مضمون آن نیز در بیش از ۲۵ حدیث دیگر در کتاب هاى اهل سنت آمده که در ملحقات احقاق، ج ۱۱، صص ۸۰-۷۵ نقل شده است.

۲۲.مجمع الزوائد هیتمى، ج ۹، ص ۱۸۵.

۲۳.ربیع الابرار، ص ۵۱۳.

۲۴.کنز العمال، ج ۷، ص ۱۹۲.

۲۵.منتخب کنز العمال-حاشیه مسند-ج ۵، ص ۱۰۶.

۲۶.«قضیب‏»به معناى شاخه بریده و شمشیر بران نیز آمده، و ظاهرا برخى از امیران قدیم مانند عبید الله حرام زاده عصاهایى داشته‏اند که ظاهر آن مانند چوبدستى و عصا بوده، ولى مجوف و تو خالى بوده، و داخل آن شمشیرهاى نازک و تیزى قرار داشته که در موقع لزوم آن را بیرون آورده و از آن استفاده شمشیر میکرده‏اند، و بدانها قضیب میگفتند.

۲۷.الصواعق المحرقه، ص ۱۹۶.و قسمت ذیل آن را نیز در کنز العمال و کتابهاى دیگر از زید بن ارقم روایت کرده‏اند.ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، ص ۷۴۶.

۲۸.بحار الانوار، ج ۴۳، صص ۶۶-۱۰۴، ملحقات احقاق الحق، ج ۱۰، صص ۷۶-۳۰۹، اثبات الهداه، ج ۳ و ۴.

و عترت را خود اینان به‏«نسل‏»معنى کرده و برخى نیز ادعاى اتفاق امت را کرده‏اند که مراد از عترت در این حدیث على و فاطمه و حسن و حسین(علیه السلام)هستند.(ملحقات، ص ۳۰۹) و مرحوم سید مرتضى(ره) در معناى عترت تحقیق جالبى دارد که میتوانید در کتاب الشافى(ص ۱۷۷ به بعد) بخوانید و در بحار الانوار، (ج ۴۳، ص ۱۵۷ به بعد) از آنجا نقل شده است.

۲۹.مناقب ابن شهرآشوب، ج ۴، (چاپ قم)، صص ۸-۷.

۳۰.صحیح ترمذى، ج ۱، ص ۹۳، مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۷۲، تاریخ ابن عساکر، ج ۴، ص ۲۰.

۳۱.اسد الغابه، ج ۲، ص ۱۱.

۳۲.سوره نساء، آیه ۶۴.

۳۳.مناقب ابن شهرآشوب، ج ۳، ص ۴۰۰.

بر سر سفره با برکت امام حسن(علیه السلام)

اشاره:

آن سبط اکبر نبوى، آن ارشد اولاد مرتضوى، آن زاده زهراى اطهر، آن بالیده در ساحل کوثر، آن سیّد جوانان جنّت، آن امام ثانى امّت، آن خلیفه برحق رسول، آن پور پارساى بتول، آن آیت ایمان و جهاد، آن رایت سلم و سداد. آن آفتاب هیبت و سیادت، آن دریاى بیکران جود و سخاوت، آن نور ابهر، آن سراج انور، آن قره العین نبى، آن میوه دل وصّى، آن پیشواى معصوم، آن شهید مسموم، آن صابر ممتحن حضرت ابومحمد حسن، یگانه اعصار بود و اسوه ابرار و محبوب کردگار، زندگى اش موضوع این نوشتار است.  در اینجا  بر سر سفره ضیافت و معرفت آن حضرت نشسته باشد تا توشه ای از این سفره با برکت برداریم:

یکم: امام و خداباورى

شیخ صدوق در کتاب شریف «امالى» از امام جعفر صادق علیه السلام نقل مى کند:

حضرت مجتبى علیه السلام عابدترین مردم روزگار خویش بود و زاهدترین و برترین. وقتى وضو مى گرفت، بند، بندش مى لرزید و رنگ چهره آسمانیش به زردى مى گرائید. وقتى از راز این حالت مى پرسیدند، فرمود: کسى که در برابر پروردگارعرش مى ایستد، شایسته است که از دلهره رنگش زرد شود و اندامش بلرزد.۱

وقتى به آستان مسجد مى رسید، سر را به سوى آسمان بلند مى کرد و چنین مى گفت:۲

«الهى ضیفک ببابک، یا محسن قداتاک المسى، فتجاوز عن قبیح ما تعلم منّى بجمیل ماعندک یاکریم؛ خدایا! مهمانت بردرخانه است، اى نیکوکار! بدرفتار، به سویت آمده است، اى خداى کریم به زیبایى هایى که دارى از زشتیهاى که از من مى دانى درگذر.

دوم: امام و عزّت طلبى

زندگى پیشوایان اهل بیت علیهم السلام اسوه حیات طیّبه و برتر است و هرکدام به تنهایى در اسوه بودن، کامل اند؛ گرچه آگاهى ما از اهداف و ابعاد وجودى و اقدامات آنان محدود و ناقص است و هرکس به یک زاویه یا چند بعد، از سیماى آنان نظاره مى کند و بر اساس نیازهاى جامعه در هر عصر، یکى از ویژگى هاى آنان بیشتر مى درخشد.

این فکر که مجموعه معصومین علیهم السلام مقتداى کامل بشریت هستند. ولى هر کدام فقط در میدانى مشخص، اسوه اى شایسته و نیکویند؛ نه اسوه اى جامع و تمام عیار، اندیشه اى ناتمام است. این فرضیه مى گوید امام حسین علیه السلام فقط اسوه جهاد و مبارزه است و امام مجتبى علیه السلام اسوه حلم، نرمش و بردبارى. امام صادق علیه السلام اسوه دانشورى و امام هشتم الگوى رضا به رضاى الهى و…

ما این تحلیل و تفکّر را نادرست مى دانیم همه ائمه در تمام ابعاد زندگى، برترین انسان روزگار خویش بوده اند، و نه تنها در یک بخش از باب نمونه تنها امام حسین علیه السلام سمبل عزّت مندى و عزّت گرایى و عزّت گسترى نبوده و نیست. سبط اکبر پیامبر هم امام عزّت و سرافرازى براى همه عصرها و نسل هاست. او انگشترى عقیق سرخ داشت که نقش نگین آن عبارت «العزّه للّه» بود.۳ و امام باقر علیه السلام نیز همین انگشترى را در دست مى کرد.۴

تنها سیدالشهداء پیشواى آزاده و آزادى خواه نیست، بلکه همان آزادگى و آزادیخواهى در روح بلند امام حسن مجتبى علیه السلام هم موج مى زند. امامان معصوم علیهم السلام ، رهبران منطقه و زمان خاص و داراى صلاحیت هاى محدود نیستند که در یک یا چند جهت حجّت و مرجع امّت شناخته شوند. علم و عصمت آنان، ضامن نقش هدایت گرى در کل آفاق گیتى، در تمام اعصار و در جمیع ابعاد زندگى است. اینکه برخى خیال مى کنند، پیشوایان بزرگ اسلام هر کدام در یک رشته تخصص داشته و همچون استادان مراکز علمى همان ماده آموزشى را به بشریت آموخته اند، دریافتى نادرست و ناقص است. دانش و عصمت آنان تمام نیاز بشریت را در بر مى گیرد.

امام در تفکر شیعى، امام زمانِ خاص، مکان ویژه و موضوع خاص نیست. هرکدام از چهارده معصوم علیهم السلام پیشواى زمان خویش و مقتداى تمام اعصار؛ امام جنّ و انس اند و گفتار و رفتار و اندیشه هاى آنان از خطا و لغزش مصون است.

سوم: امام و قیامت باورى

او پاى پیاده به سوى خانه خدا مى رفت و گاهى پاى برهنه، چون به یاد مرگ مى افتاد، مى گریست و چون قبر را یاد مى کرد، مى اشکهایش جارى مى شد؛ وقتى روز قیامت و محشر را به یاد مى آورد، گریه مى کرد. وقتى عبور از صراط را به خاطر مى آورد اشک مى ریخت. وقتى به حضور انسان در محضر ربوبى مى اندیشید، آنچنان صیحه مى زد که مدهوش مى شد، و چون به نماز برمى خاست در برابر خداى عزّوجل اندامش مى لرزید. وقتى بهشت و جهنّم را یاد مى کرد، چون مارگزیده پریشان مى شد و از خداوند، تمنّاى بهشت مى کرد و از جهنّم به او پناه مى برد.۵

چهارم: امام و عدالت اجتماعى

او بیست و پنج بار پیاده به حجّ مشرّف شد و سه یا دو بار کلّ ثروت خویش را با نیازمندان تقسیم کرد.۶

البته مورّخان اهل سنّت گفته اند، آن پیشواى بزرگ دوبار کل دارایى خویش را در راه خدا بخشید و سه بار تمام آنچه را داشت حتى کفش و لباس خویش را با فقیران عادلانه تقسیم کرد.

پنجم: امام و دفاع از مظلوم

آن روزهاى دشوار که امیرمؤمنان علیه السلام آماج تبلیغات معاویه قرار داشت، امام حسن علیه السلام روزى پیرامون خانه خدا در حال طواف بود، شنید که مردى مى گوید: این شخص فرزند فاطمه زهرا علیهاالسلام است. امام رو به وى کرد و فرمود: بگو او فرزند على بن ابى طالب علیه السلام است. به راستى که پدرم از مادرم بهتر است.۷ و این اقدام امام سندى براى دفاع از مظلوم در حال طواف است.

ششم: اعتکاف و خدمت رسانى

ابن عباس مى گوید: همراه با امام حسن علیه السلام در مسجدالحرام بودم، آن بزرگوار معتکف بود و در همان حال دورخانه خدا طواف مى کرد، یکى از شیعیانش نزد وى آمد و گفت: فلانى از من طلبکار است، اگر ممکن است شما آن را بپردازید. حضرت فرمود: سوگند به خداى این خانه امروز چیزى نزدم نیست، وى گفت اگر مقدور است از او مهلت بخواهید، زیرا مرا به زندان تهدید مى کند.

ابن عباس مى گوید: امام طواف را قطع کرد و همراه وى حرکت کرد. گفتم: فرزند پیامبر! آیا فراموش کرده اى که در حال اعتکاف هستى؟ فرمود: آرى مى دانم ولى من از پدرم شنیدم که مى فرمود: از پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم شنیدم که: هرکس حاجت برادر مؤمنش را برآورد، بسان کسى است که نه هزار سال خداى را عبادت کرده است، عبادتى که روزها در حال روزه باشد و شبها در حال نماز.۸

هفتم: امام و تلاوت قرآن

قطب الدین راوندى نقل کرده است که امام مجتبى علیه السلام فرمود:

«من قرأ القرآن کان له دعوه مستجابه ایّا معجّله و امّا مؤجّله؛۹

هرکس قرآن تلاوت کند، یک دعاى مستجاب نزد خدا دارد، حال یا زود و سریع یا پس از فرا رسیدن وقت مناسب آن. آن بزرگوار با قرآن انس فراوان داشت همیشه هنگام، تلاوت «یا ایّهاالّذین آمنوا»مى گفت: «لبّیک اللّهمّ لبّیک»، او همیشه و در همه احوال، به یاد خدا بود؛ راستگوترین و سخنورترین مردم بود.۱۰

هشتم: امام و سخنورى

روزى به معاویه گفتند: اى کاش دستور مى دادى حسن بن على بن ابى طالب علیهم السلام بر منبر برآید، تا ناتوانى وى در خطابه بر مردم آشکار شود، معاویه در پى این پیشنهاد، روزى به امام گفت: بر منبر نشین و ما را موعظه کن. حضرت بر منبر بالا رفت و خدا را حمد و ثنا گفت، سپس فرمود:

«هان اى مردم! هرکس مرا مى شناسد، که مى شناسد و هرکس نمى شناسد، من حسن فرزند على بن ابى طالب و فرزند سرور بانوان جهان، فاطمه، دختر پیامبر خدایم. من فرزند بهترین آفریدگان خدا و فرزند پیام آور اویم. من داراى فضیلت ها و معجزات و دلایل فراوان حقانیّت هستم. فرزند امیرمؤمنانم که حقّم را از من گرفتند. من و برادرم حسین دو مهتر جوانان اهل بهشتیم.

من فرزند رکن و مقامم، فرزند مکّه و منایم، فرزند مشعر و عرفاتم.»

معاویه از بیم تأثیر گذارى خطابه امام، سخن آن بزرگوار را قطع کرد و گفت: ابا محمد! از این موضوع بگذر و در باره خرماى تازه «رطبّ» سخن بگو.

حضرت فرمود: باد آن را بارور مى کند، گرما آن را مى پزد و سرما آن را دلپذیر و خوشبو مى سازد. سپس ادامه داد:

من امام خلق خدایم و فرزند رسول خدا، معاویه از آشوب مردم ترسید، گفت: اى ابا محمد! همین مقدار کافى است و بدین گونه امام از منبر فرود آمد.۱۱

نهم: امام و انفاق

ابوهشام قنّاد مى گوید: من از بصره براى حسن بن على علیه السلام کالا مى بردم، هنگام خرید با من چانه مى زد و متاع را خریدارى مى کرد ولى گاه من هنوز نشسته بودم که تمام آن را در راه خدا مى بخشید و مى گفت: پدرم از رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم نقل کرده است که فرمود: «المغبون لا محمود و لا مأجور؛ فریب خورده نه ستوده است و نه داراى اجر و پاداش.»۱۲

دهم: عصر امام و شرائط امروز

شرائطى که به کناره گیرى امام مجتبى علیه السلام و صلح تحمیلى بر آن بزرگوار انجامید، تلخ ترین حوادث تاریخ اسلام است صلح با معاویه جام زهرى بود که فرزند فرزانه زهرا علیهاالسلام براى پاسدارى از دین و حفظ خون مسلمانان نوشید، و محرومیت جامعه اسلامى از حکومت الهى و آزادى بخش و عزت آفرین امام حسن علیه السلام را در پى داشت.

این محرومیت به هیچ وجه مولود، ناآگاهى، ضعف روحى، سستى و نعوذ باللّه راحتى طلبى، و عدم مدیریت امام و رهبرى امام مجتبى علیه السلام نبود؛ بلکه عوامل این «درد جانکاه تاریخى» را باید در اوضاع فکرى، فرهنگى، اخلاقى و اعتقادى مسلمانان و شهروندان جامعه اسلامى از یک سو و در تلاشهاى نظامى، اقتصادى و سیاستهاى تبلیغاتى معاویه جستجو کرد، باید توجه داشت که «رهبرى صالح و شایسته» براى دست یابى به استقلال و آزادى و اجراى قوانین الهى کافى نیست، یارانى بیدار و فداکار و متّحد به میزان مورد نیاز، لازم است و ملتى که از نظر روحى و عقیدتى، آخرت را بر دنیا و ارزشها را بر رفاه، ورزشها ترجیح دهد. هجوم فرهنگى در عصر معاویه سبب شد تا برخى از یاران امام و سران قبایل، در آرزوى رفاه و زندگى بهتر، به معاویه پیوستند، برخى مدال گرفتند و برخى مقام و برخى زن و زندگى. البته «مدرک دانشگاهى» و «جوایز بین المللى» آن روز مرسوم نبود و گرنه بسیارى از روشنفکران عصر امام حسن علیه السلام براى تدریس، به دانشگاههاى معتبر شام! دعوت مى شدند و جوایز علمى، هنرى! آن روز را تصاحب مى کردند.

فساد فرهنگى، اخلاقى و «دنیازدگى» «خواص» و جهل و غفلت «عامه مردم»، بزرگترین مشکلات فرا روى امام مجتبى علیه السلام بود. امروز از این دو مشکل، اولى با همان شدّت وجود دارد و ولى به لطف الهى آگاهى و هوشیارى و دیندارى مردم، سرمایه اى است که هنوز هم دشمنان اسلام از آن بیم مى برند و رسانه هاى وابسته در محو و تضعیف آن مى کوشند. امروز اگر «خواص» بتوانند توده هاى مردم را به رنگ خویش در آورند، بار دیگر امویان عصر بر ایران و دیار اسلام سلطه خواهند یافت. و اگر مردم از کانال هاى قانونى و با جرأت و شهامت، برخى مسئولان غافل و فاسد را به راه امام بازگردانند، نظام اسلامى، تداوم خواهد یافت.

پى نوشت:

  1. عیون اخبارالرضا، ج ۲، ص ۵۰۶٫
  2. معالى السبطین، ص ۶٫
  3. سفینه البحار، ج ۲، ص ۱۸۴٫
  4. بحارالانوار، ج ۴۳، ص ۳۳۹٫
  5. سفینه البحار، ج ۲، ص ۱۸۴٫ ۶٫ همان، ص ۱۸۵٫
  6. موسوعه کلمات الامام الحسن(ع)، ص ۲۳۸٫
  7. مسندالامام المجتبى، ص ۶۷۲٫
  8. موسوعه کلمات الامام الحسن(ع)، ص ۲۱۴٫

۱۰ و ۱۱٫ مسند الامام المجتبى(ع)، ص ۱۲۶٫

  1. موسوعه کلمات الامام الحسن(ع)، ص ۲۶۲٫

 

صلح امام حسن علیه السلام  ضامن بقاى اسلام

اشاره:

زندگى سراسر افتخار امام مجتبى(علیه السلام) جلوه‏ه اى زیبا و پرشکوهى داشت. او در روز پانزدهم رمضان سال سوم هجرى پا به عرصه وجود گذاشت. هفت‏ سال در دامن پرفیض رسول خدا(صلی الله علیه و آله) از چشمه‏ هاى زلال نبوت بهره برد. وحى الهى فکر و اندیشه او را شکل داد و اعماق جانش را جهت ‏بهره دهى به اسلام و مسلمانان آماده ساخت. سپس سى ‏سال حوادث تلخ و شیرین بعد از رحلت پیامبر وى را از تجربه ‏هاى گران بهره‏مند ساخت.

امام حسن علیه السلام در سال چهلم هجرت، هدایت کشتى اسلام، در سخت ‏ترین موقعیت، به عهده او گذاشته شد. آن امام معصوم(علیه السلام) با کمترین آسیب و تلفات امت اسلامى را رهبرى کرد، توطئه‏ هاى بزرگ و خطرناک بنى ‏امیه را نقش بر آب ساخت، مانع نابودى اسلام و برنامه‏ هاى حیات بخش آن شد و پیش بینى پیامبر خدا(ص) را تحقق بخشید.

بر خورد زیباى امام حسن(علیه السلام) در قصه صلح افتخار بزرگى در تاریخ اسلامى بر جاى گذاشت. نویسندگان و تحلیل گران بسیارى به آن پرداخته و ابعاد گوناگون آن را بررسى کرده‏اند. گروهى همانند شیخ راضى آل یاسین(ره) کتابى در ۳۷۴ صفحه تدوین کرده، آن را «صلح الحسن‏» نامیده‏اند و جمعى نیز در صفحات بیشتر یا کمتر به ترسیم تلاش هاى این سرور جوانان بهشت پرداختند.

بیعت‏ با امام مجتبى(علیه السلام)

بیعت‏ یکپارچه مردم کوفه و نمایندگان قبیله ‏هاى مختلف در مسجد کوفه در روز بیست و یکم ماه رمضان سال چهلم هجرت بعد از شهادت مولى الموحدین(علیه السلام) وحشت‏بزرگى در دل معاویه و حاکمان شام پدید آورد. آنان احساس کردند توطئه ترور آن بزرگمرد به طرفداران اهل بیت عصمت و طهارت عزمى راسخ‏تر بخشید و آنان را در استمرار راه خویش مصمم‏تر ساخت.

توطئه هاى معاویه

معاویه، با شنیدن اخبار فوق، یاران و نزدیکان خویش همچون عمروعاص، قیس بن اشعث، ولید بن عقبه و عتبه بن ابى‏سفیان و … را فرا خواند، نشستى تشکیل دادو درباره چگونگى برخورد با حکومت تازه پاى امام حسن(علیه السلام) و براندازى آن با آنان به مشورت پرداخت او گفت: چنانچه اندیشه ‏اى اساسى جهت‏ براندازى حکومت علوى نکنید، براى همیشه با تهدید مواجه خواهیم بود. پس از سخنان معاویه شورا برگزار شد. رهاورد این نشست تصمیم‏ هاى زیر بود که بتدریج جامه عمل پوشید:

۱. فرستادن جاسوس جهت اغتشاش و آشوب و ایجاد نا امنى.

 ۲. تطمیع و تهدید نیروهاى ارشد نظامى و لشکریان امام مجتبى(علیه السلام) مانند

 عبیدالله بن عباس و قیس بن سعد.

 ۳. ارسال گشتى‏هاى رزمى در اکیپ‏هاى کوچک و بزرگ جهت ضربه زدن و ایجاد رعب و وحشت در مرزهاى حکومت علوى مانند حمله به بسر بن‏ارطاه و کشتن دو فرزند کوچک عبید الله بن عباس به

نامهاى عبدالرحمان و قثم در شهرهاى یمن یا مکه،

 ۴. شایعه صلح قبل از تحقق آن و تبلیغات گسترده در این زمینه.

 ۵. انتشار شایعه‏هاى بى‏اساس چون کشته شدن قیس بن سعد بن عباده و افراد دیگر

 ۶. شایعه پناهندگى بعضى از شخصیت‏هاى سیاسى، نظامى حکومت امام حسن مجتبى

 ۷. جنگ روانى تمام عیار علیه کارگزاران صالح و متعهد و دلسوز آن حضرت در شهرهاى مختلف

 ۸. فعال شدن ستون پنجم و نیروهاى وابسته اموى و افراد ناراضى در شهرهاى کوفه، کربلا،

 بغداد، مکه، مدینه.

 انگیزه‏ هاى صلح

توطئه‏ هاى فوق سبب شد تا حکومت تازه نفس امام مجتبى(علیه السلام) گرفتار مقابله و برخورد با آنان گردد، از برنامه ریزهاى دراز مدت و جابجایى نیروهاى خسته و ناتوان و غیر علاقه‏مند منصرف شود و نتواند شالوده محکمى را پى‏ریزى کند. از سوى دیگر، طولانى شدن معرکه صفین به مدت هیجده ماه و کشته شدن حدود ۷۰ هزار تن در لیله الهریر و فقدان نیروهاى ارزشمند و صحابه بزرگ پیامبر(ص) مانند عمار یاسر، هاشم مرقال، ثابت‏بن قیس، ذوالشهادتین و …، که سابقه‏اى درخشان در تاریخ اسلام داشتند، و از همه مهم تر شهادت امیرمؤمنان در فرو پاشى شیرازه حکومت تاثیر بسزا داشت.

مورخان گفته‏ اند: ۳۶ تن از رزمندگان غزوه بدر، که آخرین ستارگان تابناک ایمان و عقیده از زمان پیامبر(ص) بودند، در نبردهاى جمل، نهروان و صفین به شهادت رسیدند که ضربه ‏اى کوبنده بر پیکر لشگریان عراق بود.

امام مجتبى(علیه السلام) فرمود:

سوگند به خدا، من حکومت و خلافت را تسلیم معاویه نکردم، مگر بدان سبب که یارانى براى نبرد با او نیافتم. چنانچه همراهانى مى‏ داشتم، شب و روز با وى(معاویه) جنگ مى ‏کردم و (آنقدر) به نبرد علیه او ادامه مى‏ دادم تا خداوند بین ما حکم کند.

سبط اکبر رسول خدا(ص) چنان مى‏دید که جنگ شروع شود، به شکست نظامیان عراق مى‏ انجامد و معاویه بدین بهانه همه‏ دوستان اهل بیت(علیه السلام) را خواهد کشت. از این رو فرمود:

انى خشیت ان یجتث المسلمون عن وجه الارض فاردت ان یکون للدین ناعى

من ترسیدم ریشه مسلمانان از روى زمین کنده شود، خواستم، براى پاسدارى و حفاظت از دین، نگاهبانى باقى بماند. و در جاى دیگر فرمود:

 فصالحت‏ بقیا على شیعتنا خاصه من القتل، فرایت دفع هذه الحروب الى یوم ما فان الله کل یوم هو فى شان

حفاظت‏ شیعه از نابودى و کشته شدن، مرا ناگزیر به مصالحه ساخت. پس مناسب دیدم جنگ را به روزى دیگر واگذارم. تکلیف انسان براساس اوامر الهى هر روز به گونه‏اى است و باید آن را انجام دهد.

 قرارداد صلح و شرطهاى اساسى آن

به نوشته مورخان در سال ۴۱ ه .ق، در یکى از ماههاى ربیع الاول یا ربیع الثانى و یا جمادى الاولى، معاویه به وسیله عبدالله بن عامر و عبدالرحمان بن سمره نامه‏ اى به عنوان قرارداد صلح، براى حسن بن على(علیه السلام) فرستاد. این نامه کاملا سفید بود و فقط در بالاى آن یک خط نوشته شده بود،

ان اشترط فى هذه الصحیفه التى ختمت اسفلها ما شئت فهو لک،

 این نامه را در خصوص قرارداد صلح فرستادم. من آن را امضاء کرده‏ام هر شرطى را که شما مى‏خواهید و صلاح مى‏ دانید در آن بنویسید. مورد قبول من است.

در پایان نامه، جهت اطمینان بیشتر سوگندهاى بزرگى یاد کرد، به امضاى همه بزرگان دربارش رساند.

نامه فوق به دو گونه نقل شده، ما به جهت اختصار به نقل دوم مى ‏پردازیم که بندهاى آن به صورت جداگانه ذکر شده است.

 بندهاى قرارداد صلح

ماده اول: واگذار کردن حکومت‏ به معاویه به شرط آن که بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر(ص) و سیره و روش خلفاى شایسته عمل کند.

ماده دوم: خلافت‏ بعد از معاویه از آن حسن بن على(علیه السلام) است و چنانچه حادثه‏اى براى او پیش آمد و او موفق نشد، حکومت از آن حسین(علیه السلام) است و معاویه حق ندارد، بعد از خود جانشین تعیین کند.

ماده سوم: دشنام دادن و نفرین به امیرمؤمنان(علیه السلام) در قنوت نماز ترک شود و کسى از آن حضرت جز به نیکى یاد نکند.

ماده چهارم: همه مردم از هر رنگ و نژادى که هستند و در هر جا زندگى مى ‏کنند، باید از امنیت کامل برخوردار باشند و آنچه در گذشته انجام داده‏اند، مورد عفو قرار گیرد افراد به بهانه‏ هاى واهى مورد تعقیب واقع نشوند و با مردم عراق به خشونت رفتار نگردد.

ماده پنجم: یاران و شیعیان على(علیه السلام) در هر جا هستند، در امان باشند و به آنها تعرضى نشود و جان و مال و ناموس و فرزند ایشان از امنیت کامل برخوردار باشد. معاویه باید از تعقیب و سوء قصد به آنها بپرهیزد، حقوق هر صاحب حقى را به خودش برساند و آنچه در دست‏یاران على(علیه السلام) است‏باز پس گرفته نشود.

ماده ششم: هرگز علیه امام حسن و برادرش امام حسین(علیه السلام) و هیچ یک از خاندان اهل بیت(علیه السلام) آشکارا و نهان توطئه‏اى نکند(ستمى و آزارى نرساند) و در هیچ نقطه ‏اى از روى زمین براى آنان وحشتى ایجاد نکند.

ماده هفتم: در حضور معاویه اقامه شهادت نشود و معاویه حق ندارد خود را امیرمؤمنان بنامد.

ماده هشتم: از بیت المال کوفه، مبلغ پنج میلیون درهم مستثناست، آن مبلغ ربطى به قرار داد صلح ندارد. معاویه باید بدهى‏هاى بیت المال را بپردازد و بر اوست هر سال مبلغ دو میلیون درهم به برادرم حسین بدهد. بنى ‏هاشم را در بخشش‏ها و عطاها بر بنى عبد شمس ترجیح دهد و هر سال یک میلیون درهم جهت فرزندان شهداى جنگ‏هاى جمل و صفین و به آنانى که در رکاب امیرمؤمنان(علیه السلام) به شهادت رسیده ‏اند، داده شود، و این مبلغ باید از مالیات مربوط به دار ابجرد باشد.

شروط فوق در نامه‏ هاى رسمى امضاء نشده، رد و بدل گردید. معاویه از شام به مسکن آمد و قرارداد صلح در آنجا به صورت علنى و رسمى در حضور بسیارى از مردم، خوانده شد، بعضى از مورخان گفته‏ اند: عقد صلح در «بیت المقدس‏» و یا «ادرح‏» اجرا گردید. این دو قول قوت چندانى ندارد، زیرا مسکن محل تجمع نیروهاى نظامى دو طرف بود و فرماندهان عالى رتبه نیز حضور داشتند.

 توضیحى پیرامون مواد صلحنامه

بندهاى قرارداد مصالحه. که از سوى سبط اکبر پیامبر مطرح شده، داراى امتیازات بسیارى است که در هر زمان، جایگاه والاى سیاسى . الهى خود را باز مى‏ کند و منشور اصلاح و انقلاب تدریجى را پى ‏ریزى مى‏ نماید. امام(علیه السلام)، در این قرارداد، کوشید پرده از چهره معاویه بردارد و تبلیغات دروغینى که جهت تثبیت موقعیت اجتماعى او انجام گرفته، خنثى کند.

بند اول: اعمال و کردار وى را مخالف قرآن و سیره پیامبر(ص) و خلفاى صالح دانسته و از وى خواسته است تا بعد از واگذارى حکومت، برنامه ‏هاى آینده خویش را بر اساس قرآن و روش پیامبر قرار دهد.

بند دوم: به موقت‏ بودن حکومت معاویه اشاره مى ‏کند و اینکه او نمى‏ تواند سرنوشت آینده مسلمانان را بر عهده گیرد، بلکه آینده از آن خود یا برادرش حسین(علیه السلام) و یا شورایى از مسلمانان است که خط و مشى را تعیین مى‏ کنند.

بند سوم: بیانگر کینه معاویه به اهل بیت پیامبر(ص) است او آغازگر سب و نفرین علیه شخصیتى همچون على بن ابى‏طالب(علیه السلام) بود.

بند چهارم: بر بى‏تقوایى، ستمگرى و نژاد پرستى معاویه اشاره مى‏ کند و از او تعهد مى‏ گیرد امنیت را برقرار سازد و متعرض مردم، بویژه مردم عراق و علاقه‏مندان به اهل بیت(علیه السلام) نگردد، زیرا بسیارى از آنان حامى و یاور پدرش على(علیه السلام) بودند.

بند پنجم: خواستار حفاظت و امنیت ویژه‏اى براى یاران على(علیه السلام) است و سپس تصریح مى‏کند: بر معاویه است پاکباختگانى چون حجربن عدى، میثم تمار، عمرو بن حمق و … را ارج نهد و حقشان را ادا کند، نه اینکه، به خاطر حق‏گویى، آنان را تعقیب کند و ترس و وحشت را حاکم سازد.

بند ششم: تاکیدى است‏بر دو بند پیشین و هشدارى است‏بر ترک توطئه آشکار و پنهانى حاکمان شام علیه امام و اهل بیت(علیه السلام)، زیرا آنان مشعل هدایت این امتند و معلوم بود که معاویه و بنى امیه براى رسیدن به اهداف شوم خود خست ‏سراغ آنان را خواهند گرفت.

امام مجتبى(علیه السلام) در بند هفتم، بالاترین ضربه روحى را بر پیکر معاویه و بنى‏امیه وارد کرده است، زیرا:

اولا: اقامه شهادت باید نزد افراد عادل، مطمئن و مورد وثوق انجام گیرد و معاویه از این خصال نیک به دور است.

 مرحوم مجلسى در این باره مى‏نویسد:

شهادت باید نزد حاکم عادل و قاضى فصل(تمیز دهنده بین حق و باطل) اقامه شود و درباره او اطمینان حاصل شود که حق را احیا و با باطل مبارزه مى‏ کند.

امام با آوردن این قیدها خواسته است، معاویه را فاقد صفات مذکور معرفى کند.

ثانیا: اگر معاویه خود را امیرالمؤمنین نداند، مسلم امام(علیه السلام) که خود یکى از افراد مؤمن است، تحت ولایت و سرپرستى او نخواهد بود، به همین ترتیب، دیگر افراد متدین، متعهد و دلسوز شیعه پس در آن صورت او حقى بر گردن هیچ مؤمنى پیدا نخواهد کرد.

اما بند هشتم، که در برگیرنده مسایل مالى، بیت المال، پرداخت ‏سالانه به حسین بن على(علیه السلام) و پرداخت ‏بدهى‏ هاى حضرت و رسیدگى به بازماندگان شهداى صفین و جمل است، از اساسى ‏ترین شروط قرارداد صلح به شمار مى‏آید.

 نقد و بررسى

علامه باقر شریف قرشى شرط هشتم قرارداد صلح را غیر واقعى مى‏ داند، زیرا طبق استدلال ایشان، بیت المال در اختیار امام مجتبى(علیه السلام) بود و درخواست معنا ندارد و دیگر اینکه این بند با سیره امیرالمؤمنین(علیه السلام) که بیت المال را هر شب مى روبید، سازگار نیست. در پاسخ باید گفت:

اولا: امام(علیه السلام) با این حرکت، صداقت‏ خویش را ثابت کرد و براى همیشه از اتهام اختلاس بیت المال رهایى یافت و هیچ کس نتوانست آن حضرت و برادرش و دیگر دست اندرکاران حکومتش را متهم کند.

ثانیا: مگر مى‏ شود مملکتى که گرفتار جنگ ‏هاى پرهزینه ‏اى همچون صفین و جمل و… بود و پیوسته به اسب، شتر، لباس و شمشیر و سپر و نیزه نیاز داشت پشتوان ه‏اى در بیت المال نداشته باشد؟ آنهم جنگى که بیش از هشتاد هزار نیرو و جنگجو در آن شرکت جسته است.

ثالثا: سیره على(علیه السلام) افزون کردن بیت المال است «توفیر فیئکم علیکم‏» به طورى که پشتوانه‏اى قوى براى مسلمانان باشد و فئ غنائم، مالیات و زکوات را شامل مى‏شود.

رابعا: صدقات و حق فقرا، که على بن ابى‏طالب(علیه السلام) آن را نگه نمى‏داشت و به فقرا مى‏ رساند و سعى مى‏کرد چیزى از آن را نگاه ندارد، جزئى از بیت المال عمومى کشور بود نه همه آن.

و اما در مورد درخواست ۲۰۰۰۰۰۰ درهم در سال براى حسین(علیه السلام)، باید توجه داشت که این مبلغ براى مصرف شخصى خود امام حسین(علیه السلام) نبوده، بلکه جهت فقرا و درماندگان هزینه مى‏شد، زیرا خانواده‏ هاى فقیر و آبرومندى در کوفه بودند که غیر از امام و برادرش(علیه السلام) کسى آنها را نمى‏شناخت.

نکته قابل توجه اینکه چون دین و بدهکارى امام مجتبى(علیه السلام) مربوط به بیت المال بوده از این رو پرداختنش را به معاویه محول مى ‏کند.

بنابراین، روشن شد که شرایط و موراد صلح نامه بسیار دقیق و اساسى بود و با درایت و پیش بینى امام مجتبى(علیه السلام) انجام گرفته است.

قرارداد مصالحه و اعلان آن، چنانچه در پانزدهم ربیع الاول سال ۴۱ ه .ق انجام گرفته باشد، خلافت و حاکمیت آن حضرت پنج ماه و ۲۴ روز به طول انجامیده است و اگر در ۲۵ ربیع الآخر واقع شده باشد، حکومت آن حضرت هفت ماه و چهار روز طول کشیده است. و بالاخره اگر ۲۵ جمادى الاولى باشد، هشت ماه و چهار روز شده است.

منبع:
ماهنامه کوثر شماره ۲۲ به قلم ؛ احمد زمانى

مکاتبه امام حسن(علیه السلام)

اشاره:

نامه ‏هایى که میان امام(علیه السلام)و معاویه رد و بدل شده زیاد نیست و جمعا-طبق آنچه ابو الفرج و دیگران نوشته‏ اند-از پنج نامه تجاوز نمى‏ کند، و سبب آن نیز همان بود که از آغاز کار روشن بود که معاویه با آن سابقه سویى که داشت، حاضر به تسلیم در برابر حق و واگذارى آن به اهلش نبود، و تازه پس از شهادت امیر المؤمنین(علیه السلام)در عناد و لجاجت، و سرپیچى از فرمان خدا جرى‏تر و بى‏ پرواتر نیز شده بود، و به گرفتن مقامى که کوچکترین لیاقت و اهلیتى را براى آن از نظر اسلام و شرع مقدس نداشت امیدوارتر شده شود…

و این مطلب از نامه ‏هایى که به اطراف و به هواداران بى‏ دین همچون خودش نوشته، بخوبى معلوم مى ‏شود، که نامه زیر یکى از آنهاست:

«من معاویه امیر المؤمنین الى فلان بن فلان و من قبله من المسلمین.سلام علیکم، فانى احمد الیکم الله الذى لا اله الا هو.اما بعد، فالحمد لله الذى کفا کم مؤنه عدوکم و قتله خلیفتکم، ان بلطفه، و حسن صنعه، اتاح لعلى بن ابى طالب رجلا من عباده، فاغتاله فقتله، فترک اصحابه متفرقین مختلفین، و قد جاءتنا کتب اشرافهم و قادتهم یلتمسون الامان لانفسهم و عشائرهم، فاقبلوا الى حین یاتیکم کتابى هذا بجهدکم و جندکم و حسن عدتکم، فقد اصبتم بحمد الله الثار، و بلغتم الامل، و اهلک الله اهل البغى و العدوان‏».(این نامه ‏اى است از امیر المؤمنین معاویه به فلانى و هر که از مسلمانان که فرمانبردار اویند، درود بر شما.سپاس مى‏ کنم خداى بى همتا را، و همانا حمد براى خدایى سزاست که دشمن شما و کشندگان خلیفه شما(عثمان) را کفایت فرمود، و همان خداوند به لطف و عنایت‏ خاص خویش مردى از بندگان خود را براى على بن ابیطالب برانگیخت تا او را غافلگیر کرده و کشت و یاران او را پراکنده و متفرق کرد، و از طرف بزرگان آنها و رؤساى ایشان نامه ‏هایى به نزد من آمده که درخواست امان براى خود و قبیله ‏شان نموده ‏اند، و از این رو به محض رسیدن نامه من با لشکر خود و آنچه آماده کارزار کرده ‏اید به سوى من کوچ کنید که بحمد الله انتقام خون خویش را گرفته و به آرزوى خویشتن رسیدید، و خداوند ستم‏ پیشگان و ستیزه‏ جویان را هلاک ساخت.) (۱)

و چنین شخصى که توطئه قتل شریف ترین مردم روى زمین را به خدا نسبت داده…و بر خلاف آنچه پیش از آن به امام(علیه السلام)نوشته بود تا به این حد در مرگ آن حضرت خوشحالى و رقص و پایکوبى مى‏کند…، مجسمه تقوى و عدالت را که حتى دشمن درباره‏اش گفته:

«قتل فى محراب عبادته لشده عدله‏»

(او را به خاطر شدت عدل و دادش در محراب عبادتش کشتند.)

در زمره اهل ستم و دشمنى به حساب آورده، و خود را که ظلم و جنایت‏ سراسر وجودش را در طول عمر ننگینش فرا گرفته بود طرفدار حق و عدالت‏بداند…

و براى چندمین بار این دروغ بزرگ را تکرار نموده و على(علیه السلام)و یاران پاکش را قاتل عثمان معرفى کرده و خود و همفکران جنایتکارش را-که عموما دستشان به خون عثمان آلوده بود-خونخواهان عثمان قلمداد نموده است…و اگر نامى هم در نامه از خدا برده، روى همان عادت جاهلیت و یا عوامفریبى و اغفال مسلمانان مقدس مآب و قشرى بود که رشد و درک این گونه مسائل و جریانات خطرناک را نداشتند، و از اسلام و دین همین ظواهر خشک و صورت نماز و روزه و حج و تسبیح و تقدیسهاى بى ‏محتوا را فهمیده بودند. ..

و بالاخره براى چندمین بار بزرگترین سند تاریخى را براى جرم و گناه خود-یعنى قیام بر ضد حکومت اسلامى را-به نام خویش ثبت کرده…و مردم را بر ضد حکومت اسلامى شورانده و به قیام مسلحانه دعوت کرده است…

و از چنین شخصى بیش از این هم نمى‏توان انتظار داشت…

کسى که سر تا پاى عمر ننگینش جز قتل و غارت و تهمت و افترا و دروغ و خدعه و نیرنگ و امثال آن، یادگارى از خود به جاى نگذارده بدان گونه که قسمتى از آن را از زبان دوست و دشمن و موافق و مخالف در شرح زندگانى امیر المؤمنین(علیه السلام)(جلد دوم) نوشته‏ایم، بارى اینچنین جنایتکارى قابل موعظه و اندرز نبود و خیلى سنگدل تر از آن بود که پندهاى سبط اکبر رسول خدا(ص)در او اثر کند.کسى که سخنان حیات‏ب خش امیر المؤمنین(علیه السلام)در دلش اثرى نداشته باشد چگونه سخنان فرزندش حسن(علیه السلام)مى‏تواند او را از انحراف و سرکشى باز دارد؟اگر چه همه آن سخنان همگى از یک منبع سرچشمه گرفته بود.

اما با تمام این احوال، امام حسن(علیه السلام)همانند پدر بزرگوارش-و طبق دستور الهى-به منظور اتمام حجت چند نامه به معاویه مرقوم داشته که ما متن یکى از آنها را که مشروحتر و جامعتر از دیگران است‏با ترجمه‏اش براى شما نقل مى‏کنیم:

بسم الله الرحمن الرحیم

«من الحسن بن على امیر المؤمنین الى معاویه بن ابى سفیان، سلام علیک، فانى احمد الیک الله الذى لا اله الا هو، اما بعد فان الله جل جلاله بعث‏محمدا رحمه للعالمین، و منه للمؤمنین، و کافه للناس اجمعین، «لینذر من کان حیا و یحق القول على الکافرین‏»، فبلغ رسالات الله، و قام بامر الله حتى توفاه الله غیر مقصر و لا و ان، و بعد ان اظهر الله به الحق، و محق به الشرک، و خص به قریشا خاصه فقال له: «و انه لذکر لک و لقومک‏».فلما توفى تنازعت‏سلطانه العرب، فقالت قریش: نحن قبیلته و اسرته و اولیاؤه، و لا یحل لکم ان تنازعونا سلطان محمد و حقه، فرات العرب ان القول ما قالت قریش، و ان الحجه فى ذلک لهم على من نازعهم امر محمد، فانعمت لهم، و سلمت الیهم.ثم حاججنا نحن قریشا بمثل ما حاججت‏به العرب، فلم تنصفنا قریش انصاف العرب لها، انهم اخذوا هذا الامر دون العرب بالانتصاف و الاحتجاج، فلما صرنا اهل بیت محمد و اولیاءه الى محاجتهم، و طلب النصف منهم باعدونا و استولوا بالاجماع على ظلمنا و مراغمتنا و العنت منهم لنا، فالموعد الله، و هو الولى النصیر؟

و لقد کنا تعجبنا لتوثب المتوثبین علینا فى حقنا و سلطان نبینا، و ان کانوا ذوى فضیله و سابقه فى الاسلام، و امسکنا عن منازعتهم مخافه على الدین ان یجد المنافقون و الاحزاب فى ذلک مغمزا یثلموا به، او یکون لهم بذلک سبب الى ما ارادوا من افساده، فالیوم فلیتعجب المتعجب من توثبک یا معاویه على امر لست من اهله، لا بفضل فى الدین معروف، و لا اثر فى الاسلام محمود، و انت ابن حزب من الاحزاب، و ابن اعدى قریش لرسول الله صلى الله علیه و آله و لکتابه، و الله حسیبک، فسترد فتعلم لمن عقبى الدار، و بالله لتلقین عن قلیل ربک، ثم لیجزینک بما قدمت‏یداک، و ما الله بظلام للعبید.

ان علیا لما مضى لسبیله-رحمه الله علیه یوم قبض و یوم من الله علیه بالاسلام، و یوم یبعث‏حیا-و لانى المسلمون الامر بعده، فاسال الله الا یؤتینا فى الدنیا الزائله شیئا ینقصنا به فى الآخره مما عنده من کرامه، و انما حملنى على الکتاب الیک الاعذار فیما بینى و بین الله عز و جل فى امرک، و لک فى ذلک ان فعلته الحظ الجسیم، و الصلاح للمسلمین، فدع التمادى فى الباطل، و ادخل فیما دخل فیه الناس من بیعتى، فانک تعلم انى احق بهذا الامر منک‏عند الله و عند کل اواب حفیظ، و من له قلب منیب.و اتق الله ودع البغى، و احقن دماء المسلمین، فو الله مالک خیر فى ان تلقى الله من دمائهم باکثر مما انت لاقیه به، و ادخل فى السلم و الطاعه، و لا تنازع الامر اهله و من هو احق به منک، لیطفى‏ء الله النائره بذلک، و یجمع الکلمه، و یصلح ذات البین، و ان انت ابیت الا التمادى فى غیک سرت الیک بالمسلمین فحاکمتک، حتى یحکم الله بیننا و هو خیر الحاکمین‏» (۲)

و این هم ترجمه آن که به قلم نگارنده چاپ شده:

بسم الله الرحمن الرحیم

(این نامه ‏اى است از بنده خدا حسن بن على امیر مؤمنان به سوى معاویه پسر ابى سفیان سلام بر تو، خداوندى را سپاس کنم که معبودى جز او نیست، و بعد همانا خداى تعالى محمد(ص)را براى عالمیان رحمتى قرار داده و بر مؤمنین منتى نهاده، و او را به سوى همگى مردم فرستاد«لینذر من کان حیا و یحق القول على الکافرین‏»(تا بترساند آن کس را که زنده است و فرو گیرد سختى و عذاب کافران را)، او نیز رسالتهاى خداوند را ابلاغ فرمود و به امر پروردگار قیام نموده تا گاهى که خداوند جانش برگرفت در حالى که هیچ گونه تقصیر و سستى در انجام کار و ماموریت الهى نکرده بود، و تا اینکه خداوند به وسیله او حق را آشکار کرد، و شرک و بت‏پرستى را از میان برد، و مؤمنان را به وسیله او یارى فرمود، و عرب را به سبب آن حضرت عزیز کرد، و بویژه قریش را شرافتى مخصوص بخشید که فرمود: «و انه لذکر لک و لقومک‏»(آن یادآوریى است‏براى تو و قومت)(سوره زخرف، آیه ۴۴).

و چون آن جناب(ص)از دنیا رفت، عرب درباره زمامدارى اختلاف کردند، قریش گفتند: ما فامیل و خانواده و دوستان اوییم و دیگران را جایز نیست که درباره سلطنت و زمامدارى و حقى که حضرت‏ محمد(ص)در میان مردم داشت‏با ما به نزاع و ستیزه برخیزند، عرب که این سخن را از قریش شنیدند دیدند که سخن قریش صحیح است، و در مقابل سایرین که با آنان به نزاع برخاسته‏اند حق به جانب ایشان است و از همین رو به فرمان آنان گوش داده و در برابرشان تسلیم شدند، پس از اینکه کار بدین صورت خاتمه یافت ما نیز همان سخن را به قریش گفتیم که قریش به سایر اعراب گفته بودند، یعنى به همان دلیل که قریش خود را سزاوارتر به جانشینى و زمامدارى پس از رسول خدا(ص)مى‏دانستند، ما نیز به همان دلیل خود را از سایر قریش بدین منصب سزاوارتر مى‏دانستیم، زیرا ما از همه کس به آن حضرت نزدیکتر بودیم.

ولى قریش چنانکه مردم با آنها از روى انصاف رفتار کرده بودند، اینان با ما به انصاف رفتار نکردند، با اینکه قریش به وسیله همین انصاف مردم بود که به حیازت این مقام نایل آمدند، ولى هنگامى که ما خاندان رسول خدا(ص)و نزدیکانش با آن احتجاج کردیم و از ایشان خواستیم انصاف دهند، ما را از نزد خویش رانده و به طور دسته‏جمعى براى ظلم و سرکوبى ما اقدام نموده و دشمنى خود را با ما اظهار کردند، بازگشت همه به سوى خداست، و در پیشگاه با عظمتش دادخواهى خواهیم نمود، و او بزرگوار و نیکو یاورى خواهد بود.

و ما براستى در شگفتیم از کسانى که در ربودن حق ما بر ما یورش بردند، و خلافت پیامبر را که به طور مسلم حق ماست از چنگ ما ربودند و اگر چه در اسلام داراى فضیلت و سابقه نیز مى‏باشند، و ما به خاطر اینکه دیدیم اگر در گرفتن حق خویش به منازعه با ایشان اقدام کنیم ممکن است منافقان و سایر احزاب مخالف دین وسیله ‏اى براى خرابکارى و رخنه در دین به دست آورند و نیتهاى فاسد خویش را عملى سازند، دم فرو بسته، سکوت اختیار کردیم.

ولى امروز اى معاویه براستى جاى شگفت است که تو به کارى دست زده‏اى که به هیچ وجه شایستگى آن را ندارى، زیرا نه به فضیلتى در دین معروفى و نه در اسلام داراى اثرى پسندیده مى ‏باشى، تو فرزند دسته‏اى‏از احزاب هستى که در جنگ احزاب به جنگ رسول خدا(ص)آمدند و پسر دشمن‏ترین قریش نسبت‏به پیغمبر خدا(ص)مى‏باشى، ولى بدان که خداوند تو را ناامید خواهد گردانید و بزودى به سوى او بازگشت‏خواهى کرد، و آنگاه خواهى دانست که عاقبت و فرجام نیکوى آن سراى از آن کیست، به خدا سوگند بزودى پروردگار خویش را دیدار خواهى کرد و تو را به کردار زشتت کیفر خواهد داد و خداوند هیچ گاه نسبت‏به بندگان، ستمکار نخواهد بود.

همانا پدرم على رضوان الله علیه-که در روز رحلت، و نیز روزى که به پیروى آیین اسلام مفتخر گردید، و روزى که در قیامت ‏برانگیخته شود در همه حال رحمت‏خدا بر او باد-همین که از دنیا رفت مسلمانان امر خلافت را پس از او به من واگذار کردند، و من از خداوند مى ‏خواهم که در این دنیاى ناپایدار چیزى که موجب نقصان نعمتهاى آخرتش گردد به ما ندهد و بدانچه بر ما عنایت کرده چیزى نیفزاید، و اینکه من اقدام به نامه‏نگارى براى تو کردم چیزى مرا وادار نکرد جز همین که میان خود و خداى سبحان درباره تو عذرى داشته باشم، و این را بدان که اگر دست از مخالفت‏با من بردارى بهره و نصیب بزرگى خواهى داشت و مصلحت مسلمانان نیز مراعات شده و از این رو من به تو پیشنهاد مى‏کنم که بیش از این در ماندن و توقف در باطل خویش اصرار مورزى و دست‏باز دارى و مانند سایر مردم که با من بیعت کرده‏اند تو نیز بیعت کنى زیرا تو خود مى‏دانى که من در پیشگاه خدا و هر مرد دانا و نیکوکارى به امر لافت‏شایسته‏تر از تو مى‏باشم، از خدا بترس و ستمکارى مکن و خون مسلمانان را بدین وسیله حفظ نما چون به خدا سوگند براى تو در روز ملاقات پروردگارت سودى بیش از این خونها که ریخته‏اى نخواهد داشت.

پس راه مسالمت پیش گیر و سر تسلیم فرود آر، و درباره خلافت‏با کسى که شایستگى آن را دارد و از تو سزاوارتر است‏ستیزه مجوى تا بدین وسیله خداوند آتش جنگ و اختلاف را فرو نشاند و تیرگى برداشته و وحدت کلمه پیدا شود و میانه مردمان اصلاح و سازش پدید آید، و اگر درخودسرى و گمراهى خود پافشارى دارى و سر سازش ندارى، ناچار با مسلمانان و لشکر بسیار به سوى تو کوچ خواهم کرد و با تو مخاصمه و پیکار نمایم تا خداوند میان ما حکم فرماید و او بهترین داوران است) (۳)

و پاسخ این نامه را بهتر است‏خودتان در مقاتل الطالبیین و یا در ترجمه آن بخوانید و مشاهده کنید که چگونه معاویه در صدد محاجه و پاسخگویى با امام حسن(علیه السلام) در مورد ماجراى خلافت‏بر آمده و بالاخره در پایان نیز با کمال وقاحت و بى‏شرمى خود را از فرزند رسول خدا(ص)به خلافت ‏سزاوارتر دانسته و در صدد مدیحه‏سرایى خویش برآمده گوید:

«…تو خود مى‏دانى که من بیش از تو حکومت کرده و تجربه‏ام در کار مردم بیش از تو و سیاستمدارتر و سالمندتر از تو مى‏باشم، و از این رو تو سزاوارترى که دعوت مرا درباره آنچه مرا بدان خوانده‏اى بپذیرى، پس بیا و در تحت اطاعت من درآى، و من در عوض، خلافت را پس از خود به تو وا مى‏گذارم، و از این گذشته هر چه از اموال که در بیت المال عراق است‏به هر اندازه که باشد به تو وا مى‏گذارم، آنها را بردار و به هر جا که مى‏خواهى برو، و نیز خراج هر یک از استانهاى عراق را که مى‏خواهى از آن تو باشد که در مخارج و هزینه زندگى خود صرف نمایى که آن را حسابدار و کفیلتان(هر که هست)براى شما ماخوذ دارد، و دیگر آنکه اجازه داده نخواهد شد که کسى بر شما حکومت کند.و نیز کارها جز به فرمان شما انجام نشود و هر کارى که منظور در آن اطاعت‏خداوند باشد طبق دلخواه شما انجام پذیرد و در آن نافرمانى نشوى…»

و چنانچه مشاهده مى‏کنید معاویه در اینجا بدون پروا از خدا و خلق خدا، گذشته از اینکه صریحا خود را براى خلافت‏شایسته‏تر دانسته و براى خود فضیلت ‏تراشى مى‏ کند، این منصب مقدس و الهى را در حد یک کالاى تجارتى‏تنزل داده و براى خرید آن از بیت المال مسلمانان بذل و بخشش مى‏کند، و از کیسه خلیفه مى‏بخشد و…

و به دنبال آن نیز اهل تاریخ نوشته ‏اند که معاویه نامه دیگرى به امام نوشت‏ بدین مضمون:

اما بعد همانا خداى عز و جل آن خدایى است که نسبت‏ ببندگانش آنچه بخواهد انجام مى‏دهد لا معقب لحکمه و هو سریع الحساب(تبدیل کننده براى حکم او نیست و او زود به حساب هر کس مى ‏رسد)بترس از اینکه مرگ تو به دست مردمانى پست و فرومایه باشد، و مایوس باش از اینکه بتوانى بر ما خرده‏گیرى و اگر از آنچه در سر مى‏پرورانى(یعنى خلافت)دست‏بازداشته و با من بیعت کنى، من بدانچه وعده کردم از مال و مقام وفا خواهم کرد و آنچه شرط نموده‏ام بى ‏کم و کاست ادا خواهم نمود، و من همانند کسى هستم که اعشى شاعر گوید:

و ان احد اسدى الیک امانه

فاوف بها تدعى اذا مت وافیا

 و لا تحسد المولى اذا کان ذا غنى

و لا تجفه ان کان فى المال فانیا

و اگر کسى به تو امانتى سپرد آن را به اهلش بازگردان تا چون از این جهان رفتى ترا امانت دار نامند.

بر بزرگتر از خویش که مال دار است رشک مبر، و اگر دیدى در بذل مال بى‏دریغ است‏به او جفا مورز.

و پس از من خلافت از آن تو باشد زیرا تو از هر کس بدین مقام سزاوارتر باشى و السلام.

امام(علیه السلام) نیز در پاسخش نوشت

بسم الله الرحمن الرحیم

اما بعد نامه‏ات رسید و از مضمونش اطلاع حاصل شد، و چون از ستمکارى و زورگویى بر تو بیمناک بودم آن را بدون پاسخ گذاردم و من از زورگویى تو به خدا پناه مى‏برم، بیا و از حق پیروى کن زیرا تو مى‏دانى که من اهل و سزاوار آن هستم، و اگر سخن به دروغ‏گویم گناه به گردن من است(و من هرگز دروغ نمى‏ گویم).

پى‏ نوشت:

۱.مقاتل الطالبیین، صص ۶۰-۵۹.

۲.مقاتل الطالبیین، صص ۵۶-۵۵.

۳.مقاتل الطالبیین، ص ۴۷.

منبع :  زندگانى امام حسن مجتبى علیه‏السلام، ص. ۲۰۲ به قلم  سید هاشم رسولى محلاتى

امام حسن مجتبى(ع) و یاران خائن

حجت الله فضلى

بیست و هشتم صفر یادآور شهادت بزرگ مردى از تبار آینه هاست. یادآور مظلومیت جانسوز سبط اکبر پیامبر اکرم(ص) و میوه دل زهراى اطهر (س) و على مرتضى(علیه السلام) است. مظلومیت حسن(علیه السلام) فراتر از مظلومیت پدر بزرگوارش بود چون علاوه بر یارانش همسرش نیز به او خیانت نمود.

یکی از علل اصلى ناموفق بودن قیام­ها و حتى جنگها، خیانت افراد خودى است که امروزه آن را با اصطلاح سیاسى، نظامى و امنیتیِ” ستون پنجم دشمن” مى ­نامند. نقش ستون پنجم در دوره امام حسن(علیه السلام) بسیار واضح است. اگر خیانت برخى از یاران و سپاهیان آن حضرت نبود، معاویه هرگز فرصت آن را پیدا نمى­کرد که به اهداف شوم و ضد اسلامى خود برسد. در این میان اقدامات برخى از یاران و سپاهیان امام حسن مجتبى (علیه السلام) نه تنها جلوى معاویه را نگرفت، بلکه او را در رسیدن به اهداف شومش تحریض نمود.

خلافت امام حسن مجتبى(علیه السلام)

امام حسن(علیه السلام)  امام دوم شیعیان در سال چهلم هجرى پس از شهادت امام على(علیه السلام) به خلافت ظاهرى رسید.[۱] دوره کوتاه مدت خلافت آن حضرت، همچون دوره خلافت امام على (علیه السلام) آکنده از فعالیت ستون پنجم دشمن است، که با فعالیتشان مانع از پیروزى قاطع امام على(علیه السلام) در برابر معاویه ستمگر شدند.

دوره خلافت امام حسن(علیه السلام)، دوره اى بود که فعالیت منافقان، خیانت کاران و جاسوسان در آن به حد اعلاى خود رسیده بود. از طرفی معاویه به مقابله با امام حسن(علیه السلام) برخواسته بود و از سوى دیگر، در پى جنگ­هاى سه گانه امام على(علیه السلام) و به شهادت رساندن بیشترین یاران با وفاى اهل البیت(علیه السلام) در غارات مانند مالک اشتر و محمد بن ابى بکر و افراد دیگر اوضاع براى سپاه اسلام بسیار دشوار شده بود.

با وجود تمام این شرائط، امام حسن(علیه السلام) تصمیم نهایى برای جنگ با معاویه را در سخنرانى خود در مسجد کوفه اعلام نمود. اما مردم کوفه آنقدر در رفتن به جنگ سستى نمودند، تا اینکه عدى بن حاتم که پیرمردى بود به پا خواست و جملاتى به کوفیان گفت و به تنهایى و به اطاعت از فراخوان امام  عازم (پادگان) نخیله شد و به دنبال او عده اى به ناچار از قبیله طى و دیگر قبایل به راه افتادند.[۲]

امام پس از فراخوان نبرد بر علیه شامیان،  متوجه جاسوسانى از سوى معاویه در کوفه و بصره شد، که پس از شناسایی این دو نفر دستور قتل آنان را صادر کرد و به دنبال آن در نامه اى به معاویه این چنین نوشت:

… گویا خواهان جنگ هستى، بزودى آن را دیدار خواهى کرد پس چشم به راه باش…[۳]

اما برنامه معاویه به طور دیگرى طراحى شده بود. گرچه در ظاهر او نیز سپاهى فراهم ساخته و به سوى کوفه حرکت کرده بود. نقشه معاویه  آن بود که حضرت را مخفیانه به قتل برساند و بدون دردسر به هدف شوم خود برسد، به همین منظور چهار نفر تروریست منافق به نام­هاى، عمرو بن حریث و اشعث بن قیس و حجر بن الحارث و شبث ربعى را اغوا کرد و جداگانه به این کار مامور نمود. امام حسن(علیه السلام) خیلى زود از این توطئه آگاه شد و در زیر لباس­هایش زره پوشید. یکى از منافقین، امام را در موقع نماز هدف قرار داد نتوانست کارى از پیش ببرد چون زره از نفوذ تیر در بدن امام جلوگیرى نمود.[۴] طرح دیگر معاویه استفاده از شگردى بود که در صفین او را به پیروزى رساند. به همین منظور سعى کامل نمود تا در میان یاران امام و سپاهیانش نفوذ کند.

یاران خائن

یاران امام در پیروزى بدون دردسر معاویه نقش اساسى را ایفاء نمودند. در این میان عملکرد یکى از کسانى که امام حسن (علیه السلام) به او اطمینان کامل نموده و فرماندهی سپاهش را به او واگذار کرده بود از دیگران به مراتب پررنگتر است. او کسى جز عبیدالله بن عباس نبود.

عبیدالله بن عباس فرمانده لشگر امام حسن (علیه السلام) نتوانست در برابر پیشنهادهای معاویه مقاومت کند و به راحتى فریب خورد و با عده ای زیادى از زیردستان خود در حدود هشت هزار نفر شبانه  به اردوگاه معاویه پیوست و سپاهیان امام را بدون فرمانده رها نمود.[۵] این درحالى بود که در دوره امام على (علیه السلام) فرستاده معاویه به مکه دو فرزند خردسال عبیدالله بن عباس را سر بریده بود.[۶] انتظار آن بود که عبیدالله نه به خاطر امام بلکه به خاطر دو فرزندى که معاویه از او کشته بود به معاویه نپیوندد، ولى دنیا طبى او تمام خاطرات تلخش را نیز به فراموشى سپرد.

صبحگاه وقتى سپاه امام براى نماز حاضر شدند، عبیدالله بن عباس غایب بود. ناچار شخص دومى که از سوى امام(علیه السلام) به عنوان جانشین عبیدالله منصوب شده بود و  قیس بن سعد بن عباده انصارى نام داشت، فرماندهى سپاه را به عهده گرفت و نماز جماعت را به جا آورد. وسوسه­هاى معاویه در خصوص قیس سازگار نشد. ولی معاویه که به مقصود نهایى خود نرسیده بود با شایعه سازى توسط جاسوسان خود در میان سپاه قیس باعث  سردرگمى و کلافگى آنان شد.[۷]

با فرار عبیدالله ابن عباس و دیگر فرماندهان سپاه امام حسن(علیه السلام) شرایط بسیار نامطلوبى پدید آمد، امام(علیه السلام) که براى جمع آوری سپاه به مدائن رفته بود نه تنها موفق به انجام این کار نشد، بلکه عده ای از سپاهیانش بر او شوریدند و به خیمه اش ریخته به غارت پرداختند، آنان حتى سجاده زیرپاى حضرت را ربودند و عبدالرحمن ازدى رداى آن حضرت را از دوشش کشید،‌ حضرت بدون اینکه ردایی بر تن داشته باشد، سوار اسب شده و در ساباط به راه افتاد. همینکه به جاى تاریکى که مظلم ساباط خوانده­اند رسید نااگاه یکى از خوارج به نام جراح بن سنان پیش آمد،‌ لگام اسب حضرت را گرفت و گفت حسن تو نیز همانند پدرت کافر شدى و خنجرى مسموم به ران مبارک حضرت زد که تا استخوان شکافته شد. [۸] این ضربت به طوری سهمگین بود که حضرت بسیار رنجور و بیمار گشت.[۹]

بالاخره همان عواملى که امام على (علیه السلام) و سپاهش را در مقابل معاویه متوقف ساخت دوباره کارساز شد و صلح را بر امام حسن(علیه السلام) تحمیل ساخت. گرچه امام مقاومت زیادى نمود، ولى آن حضرت موقعى تن به صلح داد که یارانش از پیرامونش متفرق شدند و او را تنها گذارند.[۱۰] امام حسن(علیه السلام) پس انجام صلح با معاویه، حکومت کوفه را رها نموده و در مدینه پیامبر رحل اقامت افکند. با این حال معاویه آن حضرت را به حال خود رها نکرد و با تمام توان او را با جاسوسان و عمال خود زیر نظر گرفت و در نهایت با اغواى یکى از زنان آن حضرت بنام جعده، زهر به آن حضرت خورانید و دردانه زهراى اطهر را در بیست هشتم صفر به شهادت رساند.[۱۱]

منابع:

[۱] – محمد بن نعمان شیخ مفید، الارشاد فى معرفه حجج الله على العباد، سیدهاشم رسولى محلاتى، تهران، علمیه اسلامى، ج۲، ص ۵
[۲] -ابى الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبیین، کاظم المظفر،قم، دارالکتاب، چاپ دوم، ص ۳۹
[۳] – شیخ مفید، همان
[۴] – مجلس، محمد باقر؛ بحارالانوار بیروت ، الوفا، چاپ دوم ۱۴۰۳ ،ج۴۴ ،ص۳۳
[۵] – همان ،ص۵۱ و یعقوبى، احمدبن ابى یعقوب؛ تاریخ یعقوبى، محمد ابراهیم آیتى، تهران، انتشارات علمى فرهنگى، چاپ هشتم، ۱۳۷۸، ج۲، ص۱۴۱
[۶] – یعقوبى، همان، ج۲، ص۱۰۷
[۷] – ابوالفداء اسماعیل بن عمره بن کثیردمشقى، البدایه والنهایه، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۷، ج۸، ص۱۵
[۸] – شیخ مفید، همان، ص۸  و ابوجعفر محمد بن جریر طبرى، تاریخ الامم و الملوک، محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالثراث۱۳۷۸، ج۵ ص۱۹۵
[۹] – یعقوبى، همان، ص۱۴۲
[۱۰] – طبرى ، همان
[۱۱] -شیخ مفید، همان، ص۱۲
منبع: پژوهشکده باقرالعلوم (علیه السلام)

حضرت مهدی (عجّ) در نگاه سبط اکبر(ع)

مقدمه

ارتجاع همه جانبه پس از رحلت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم و لزوم حضور جریانی روشنی بخش و راهنما در عرصه های گوناگون، عاملی بود که «نظام امامت» را فلسفه وجودی بخشید و طبق آن، نظام امامت بعد از رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم عهده دار مدیریت جامعه اسلامی می شد و خطر هر نوع ارتجاع به نظام فاسد قبل از پیامبر را منتفی می ساخت و آیه «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی» نیز بر این اساس تحقق می یافت؛ زیرا با وجود ناظری عالم و توانا و کارگزاری مقتدر و اصولگرا، دین الهی برای همیشه محفوظ می ماند. اما سرنوشت به گونه ای رقم خورد که سیستم امامت به حاشیه رانده شد و از کارکرد اصلی خود بازماند. از این روی منصوبان این نظام یکی پس از دیگری، چشم به راه آخرین امامی بودند که با قدرت الهی کارکرد واقعی این نظام را به آن بازگرداند و او کسی نیست جز موعود آل محمد. حجم گسترده روایات امامان معصوم علیهم السلام ، بخصوص امام علی علیه السلام که حتّی خود موفق به تشکیل حکومت اسلامی شد، گویای این واقعیت است. به این ترتیب انتظار معصومان، از جمله امام حسن علیه السلام ، برای ظهور مهدی موعود علیه السلام را باید از این زاویه دید؛ یعنی ظهور امامی که با قدرت الهی به یکباره همه موانع را به کنار خواهد زد و جریان اصولی ای را که به حاشیه رانده شده، به متن جامعه بازخواهد گرداند و تمام ارتجاعهای سیاسی، اقتصادی، اعتقادی، فرهنگی و… را نابود و پرچم جامعه نبوی را بر خواهد افراشت و به تمام معنا، اکمال دین و اتمام نعمت تحقّق خواهد یافت. با این رویکرد به موضوع مهدویت، برساحل احادیث امام حسن مجتبی علیه السلام پیرامون آخرین موعود آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم می نشینیم.

سخنان امام حسن علیه السلام پیرامون حضرت مهدی علیه السلام

از مجموع 438 روایتی که برای امام حسن مجتبی علیه السلام بر شمرده اند1، 10 روایت پیرامون حضرت مهدی علیه السلام است و این غیر از روایتهایی است که به طور غیر مستقیم در باره آن حضرت است و می توان به روایات رجعت، روایات کلی پیرامون ائمه دین و… اشاره کرد. از مجموع 10 روایت مورد نظر ما، 6 روایت از خود امام حسن علیه السلام و 2 روایت به نقل از امام حسن علیه السلام از رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ، یک روایت به نقل از امام علی علیه السلام و یک روایت از حضرت خضر علیه السلام در حضور امام حسن علیه السلام است.

الف) روایات نبوی صلی الله علیه و آله وسلم

1. آخرین حجّت خدا

عبداللّه بن حسین (حسن) بن حسن، از پدرش، از امام حسن علیه السلام نقل کرد:

روزی پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم خطبه خواند و پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: «مردم! بزودی فراخوانده می شوم و باید اجابت کنم ومن در میان شما دو چیز گرانبها ـ کتاب خدا و عترت و خاندانم ـ را به جا می گذارم که اگر به آن دو تمسک جویید، هرگز گمراه نمی شوید. پس از آنان یاد بگیرید و به آنان یاد ندهید، چون از شما داناترند. زمین از آنان خالی نمی ماند وگرنه اهل خود را به کام می کشد.» سپس فرمود: «خدایا! من می دانم که دانش نابود نمی شود و پایان نمی یابد و تو زمین خود را از حجّت بر بندگانت ـ که یا آشکار است و پیروی نمی شود و یا بیمناکِ غائب است ـ خالی نمی گذاری تا حجّتت تباه نگردد و اولیایت پس از هدایت، گمراه نشوند که ایشان در شمار اندک ولی نزد خدا بزرگ ترین منزلت را دارند.» وقتی از منبر پایین آمد، عرض کردم: ای رسول خدا! تو حجّت بر همه آفریده هایی. فرمود: «حسن جانم! خداوند می فرماید: «همانا تو بیم دهنده ای و برای هر قومی هدایتگری است!2 من بیم دهنده ام و علی هدایتگر است.» عرض کردم: یا رسول اللّه! فقولک انّ الارض لاتخلو من حجّة؛ ای رسول خدا! پس این سخن شما که «زمین خالی از حجت نمی ماند» منظورتان چیست؟ فرمود: «نعم علیٌّ هو الامام والحجة بعدی، و انت الحجة والامام بعده والحسین الامام والحجة بعدک و… یخرج اللّه تعالی من صلب الحسن الحجة القائم امام شیعته زمانه و منقذ اولیائه یغیب حتّی لایری فیرجع عن امره قوم و یثبت آخرون «و یقولون متی هذا الوعد ان کنتم صادقین»3 و لولم یبق من الدنیا الاّ یوم واحد لطوّل اللّه عزّوجلّ ذلک حتی یخرج قائمنا فیملأها قسطاً و عدلاً کما ملئت جوراً و ظلماً فلاتخلوا الارض منکم اعطاکم اللّه علمی و فهمی و لقد دعوت اللّه تبارک و تعالی ان یجعل العلم والفقه فی عقبی و عقب عقبی و مزرعی (زرعی) و زرع زرعی»4؛ آری، علی آن امام و حجّت پس از من است و تو حجّت و امام پس از اویی و حسین امام و حجّت پس از تو است… و خدا از صلب حسن، حجّت قائم را می آورد، که امام پیروان خود (امام زمان خود) و نجات بخش دوستان خود خواهد بود. او غائب می شود؛ تا آنجا که دیگر دیده نشود. پس گروهی از او برمی گردند و گروهی پایدار می مانند و می گویند: «متی هذا الوعد ان کنتم صادقین»آن وعده چه شد اگر راستگویید» و اگر از عمر دنیا جز یک روز نماند، خدای عزّوجلّ آن را روز را چنان بلند گرداند که قائم ما ظهور کند و زمین را پر از عدل و داد سازد، همان گونه که از ظلم و جور پرشده است. پس، زمین (از شما که حجّت خدا هستید) خالی نمی ماند و خدا به شما دانش و حکمت مرا داده است و من از خداوند ـ تبارک و تعالی ـ خواسته ام که علم و فقه را در نسل و نژادم به میراث گذارد.»

2. دوازده امام از اهل بیت علیهم السلام

خزّاز قمی، از هشام بن محمد و او از پدرش نقل کرد: بعد از شهادت امیرمؤمنان علیه السلام ، حسن بن علی بر منبر رفت و خواست سخن بگوید که گریه گلویش را گرفت. لحظاتی نشست. بعد برخاست و فرمود:

«الحمد للّه الذی احسن الخلافة علینا اهل البیت و عند اللّه نحتسب عزاءنا فی خیر الآباء رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم و عنداللّه نحتسب عزاءنا فی امیرالمؤمنین و قد اصیبت (لقد اصبت) به الشرق و الغرب… و لقد حدّثنی جدّی رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم : «انّ الامر یملکه اثناعشر اماماً من اهل بیته و صفوته ما منّا الاّ مقتول او مسموم؛5 سپاس خدایی را که جانشینی خود را بر ما خاندان نبوت ارزانی داشت. ما غمگساری خود را در (فراق) بهترین پدرمان ـ رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ـ به حساب خدا می گذاریم. ما غمگساری خود را در (فراق) امیرمؤمنان به حساب خدا می گذاریم. شرق و غرب عالم با او و داغدار شد… جدّم، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به من فرمود: «این امر (ولایت) را 12 امام از برگزیدگان خاندانش دارا شوند. همه ما کشته یا مسموم خواهیم شد».

ب) روایت علوی علیه السلام

1. عدالت گستر زمین

طبرسی از زید بن وهب جهنی نقل کرده است: حسن بن علی علیهماالسلام در (راه) مدائن زخمی شد. در حالی که درد می کشید، نزد او رفتم و عرض کردم:… ای فرزند رسول خدا! آیا شیعیان خود را همچون گوسفندان بی چوپان رها می کنی؟ فرمود: ای برادر جهنی! من چیزی از منبعی موثق می دانم. امیرمؤمنان علیه السلام روزی مرا شادمان دید، فرمود:

«حسن جان! شادمانی می کنی؟ چگونه خواهی بود وقتی پدرت را کشته ببینی؟ یا چگونه خواهی بود وقتی فرمانروایی جهان اسلام را بنی امیه به دست گیرند؟ امیرشان آن حلقوم گشادِ روده فراخ است که می خورد و سیر نمی شود، می میرد و در آسمان یاور و در زمین عذری ندارد، پس بر شرق و غرب آن چیره شود. در حالی که مردم از او فرمان برند و پادشاهی اش به درازا کشد؛ بدعت ها و گمراهی ها پدید آورد. حق و سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را بمیراند. اموال مسلمانان را در میان هواداران خود تقسیم کند و آن را از سزاوارانش باز دارد… فکذلک حتی یبعث اللّه رجلاً فی آخر الزمان و کلب من الدّهر و جهل من الناس یؤیّده اللّه بملائکته و یعصم انصاره و ینصره بآیاته و یظهره علی الارض حتّی یدینوا طوعاً و کرهاً یملأ الارض عدلاً و قسطاً و نوراً و برهاناً یدین له عرض البلاد و طولها حتّی لایبقی کافراً الاّ آمن و لا طالح الاّ صلح و تصطلح فی ملکه السّباع و تخرج الارض نبتها و تنزل السّماء برکتها و تظهر له الکنوز، یملک ما بین الخافقین اربعین عاماً فطوبی لمن ادرک ایّامه و سمع کلامه؛6 این گونه خواهد بود تا در آخر الزمان و سختی دوران و نادانی مردمان، خدا رادمردی را برانگیزد که با فرشتگان خود به او یاری رساند و یارانش را عصمت دهد و با آیات خود به او کمک کند و او را بر زمین چنان چیره سازد که خواه ناخواه فرمانش برند. زمین را پر از عدل، نور و برهان کند. تمام طول و عرض سرزمین ها مطیعش گردند؛ تا جایی که کافری نماند مگر ایمان آورد و بدکاری نماند مگر سامان گیرد. در حاکمیت او درندگان آشتی کنند و زمین، سبزه های خود را برآورد و آسمان، برکات خود را فرو ریزد و گنج ها برایش آشکار شوند. او تا 40 سال در شرق و غرب عالم حکم می راند. پس خوش به حال کسی که روزگار او را دریابد و سخنش را بشنود.»

ج) روایت از حضرت خضر علیه السلام

امام هادی علیه السلام فرمود: امیرمؤمنان علیه السلام در حالی که به دست سلمان تکیه کرده و حسن بن علی علیهماالسلام با او بود، آمد و وارد مسجد الحرام شد و نشست. در این هنگام مردی خوش اندام با لباسی آراسته آمد و بر امیرمؤمنان علیه السلام سلام کرد… گفت: ای امیرمؤمنان! در باره سه چیز از تو پرسش می کنم؛ اگر پاسخ دادی، پی خواهم برد که این مردم از امر تو برچیزی مسلط شده اند (که شایسته آن نیستند). داوری من برایشان این است که در دنیا و آخرت خود در امان نخواهند بود… امیرمؤمنان به حسن بن علی علیهماالسلام رو کرد و فرمود: ابا محمد! به او پاسخ بده. حسن علیه السلام فرمود:… وقتی جواب داد، آن مرد گفت: شهادت می دهم که هیچ معبودی جز خدا نیست و «… اشهد علی رجل من ولد الحسین لا یکنّی و لا یسمّی حتّی یظهر امره فیملأها عدلاً کما ملئت جوراً…7؛ شهادت می دهم بر مردی از فرزندان حسین علیه السلام که کنیه و نام او را نمی گویند تا امرش آشکار شود و زمین را از عدل پرکند، آن گونه که از ظلم پر است.» امیرمؤمنان به حسن علیه السلام فرمود: ابا محمد! دنبالش برو ببین کجا می رود؟ حسن بن علی علیهماالسلام به دنبالش رفت و گفت: بود تا گام در بیرون مسجد نهاد، پس دیگر ندانستم کجای زمین خدای سبحان، او را ربود، برگشتم* و به امیرمؤمنان علیه السلام گزارش دادم. حضرت علی علیه السلام فرمود: ابا محمد! آیا او را شناختی؟… او خضر علیه السلام بود.

د) روایات امام حسن علیه السلام

1. آزاد از بیعت با طاغوت

طبرسی از ابوسعید عقیصا نقل کرده است، وقتی امام حسن علیه السلام با معاویه صلح کرد، مردم نزد او آمده، برخی نکوهش کردند. امام حسن علیه السلام فرمود:

«… أما علمتم اَنّه ما منّا الاّ و یقع فی عنقه بیعة لطاغیة زمانه الاّ القائم الذی یصلّی خلفه روح اللّه عیسی بن مریم علیهماالسلام فان اللّه عزّوجلّ یخفی ولادته و یتغیّب شخصه لئلایکون لأحد فی عنقه بیعة اذا خرج. ذلک التّاسع من ولد اخی الحسین ابن سیدة الإماء یطیل اللّه عمره فی غیبته ثمّ یظهره بقدرته فی صورة شابّ دون اربعین سنة، ذلک لیعلم انّ اللّه علی کلّ شی ءٍ قدیر8؛ آیا خبر ندارید که هیچ یک از ما نیست مگر آنکه بیعت طاغوت زمان خود را به گردن دارد؛ جز قائم ما(عجّ) که روح خدا ـ عیسی بن مریم ـ پشت سر او نماز می گزارد. زیرا خدای سبحان ولادت او را پنهان و شخص او را غایب می کند تا وقتی ظهور کرد، کسی بر عهده اش پیمانی نداشته باشد. او نهمین فرزند برادرم حسین علیه السلام و فرزند سرور کنیزان عالم است که خدا غیبتش را طولانی می کند، بعد با قدرت خود در شکل جوانی کمتر از چهل سال آشکار می کند تا بدانند که خدا بر هر چیزی تواناست.»

2. مهدی امت از ماست

امام محمدباقر علیه السلام به نقل از امام زین العابدین علیه السلام فرمود: «قال الحسن بن علی علیهماالسلام : الائمّة عدد نقباء بنی اسرائیل و منّا مهدیّ هذه الأمّة9؛ امامان به شمار نقیبان بنی اسرائیل هستند و مهدی این امت از ما است.»

3. دوازده امام شهید

خزّاز قمی، با سند خود از جنادة بن ابی امیه، نقل کرد:

خدمت حسن بن علی علیهماالسلام ، در آن بیماری که با آن از دنیا رفت، تشرّف یافتم. جلو آن حضرت تشتی بود، فرمود:

«واللّه انّه لعهد عهده الینا رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم انّ هذا الامر یملکه اثنا عشر اماماً من ولد علیّ علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام ما منّا الاّ مسموم او مقتول10؛سوگند به خدا! رسول اللّه صلی الله علیه و آله وسلم این عهد را به ما سپرد که این ولایت خداوندی را دوازده امام که یازده نفر آنان از فرزندان علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام است، مالک خواهند شد، که هیچ یک جز با زهر یا قتل از دنیا نخواهند رفت.

4. قائم منتظَر

ابن حمزه از علی بن رئاب نقل کرد که امام صادق علیه السلام فرمود: «کسی نزد حسن بن علی علیهماالسلام آمد و عرض کرد: در داستان خضر علیه السلام ، موسی علیه السلام از چه چیز ناتوان بود؟ فرمود: از بزرگ ترین گنج. سپس دست به شانه او زد و فرمود: باز بپرس. آنگاه پیش روی او دوید. ناگاه دو انسان بر صخره ای آشکار شدند. از زهر کشنده بر می خاست و در گردن هریک زنجیری شیطانی همراه بود و می گفتند: یا محمد! یا محمد! و آن دو شیطان پاسخ می دادند: دروغ گفتید.

ثمّ قال: «انطبقی علیهما الی الوقت المعلوم. الذی لایقدّم و لا یؤخّر» و هو خروج القائم المنتظر11؛ سپس به صخره فرمود: آنان را تا روز معیّنی که پیش و پس نیفتد. یعنی روز ظهور قائم(عجّ) که انتظارش را می کشند، نگهدار.»

و آن مرد گفت: این سحر است. پس رفت تا بر ضدّ آن خبر دهد که لال شد».

5. خیر کامل

شیخ طوسی از عمیر، دختر نفیل نقل کرد: حسن بن علی علیهماالسلام می فرمود:

«لایکون هذا الامر الذی تنتظرون حتّی یبرأ بعضکم من بعض و یلعن بعضکم بعضاً و یتفل بعضکم فی وجه بعض و حتّی یشهد بعضکم بالکفر علی بعض؛این امری را که انتظار می کشید، واقع نخواهد شد، تا برخی از شما از بعض دیگر برائت جوید و یکی از شما دیگری را لعنت کند و در چهره دیگری آب دهن اندازد و یکی از شما بر کفر دیگری شهادت دهد.»

گفتم: این که خیری ندارد! فرمود: « الخیر کلّه فی ذلک. عند ذلک یقوم قائمنا فیرفع ذلک کلّه؛12 همه خیر در آن است. در آن زمان قائم ما قیام می کند و همه آنها را بر می دارد.»

6. شمار امامان

خزّاز قمی با سند خود از سلیمان قصری نقل کرد: از حسن بن علی علیهماالسلام پرسیدم: امامان چند نفرند؟ فرمود: «عدد شهور الحول13؛ به تعداد ماه های سال.»

پی نوشت ها:
1. موسوعة کلمات الامام الحسن، معهد تحقیقات باقرالعلوم. (منبع ارجاعات این مقاله کتاب مذکور است.)
2. رعد / 7.
3. این جمله قرآنی در شش سوره تکرار شده است.
4. بحارالانوار، ج 36، ص 338، ح 201؛ کفایة الاثر، ص 162.
5. بحارالانوار، ج 43، ص 363، ح 6؛ العوالم، ج 16، ص 140، ح 5؛ کفایة الاثر، ص 160.
6. بحارالانوار، ج 44، ص 20، ح 4 و ج 52، ص 280، ح 6 (مختصر)؛ احتجاج، طبرسی، ج 2، ص 69، ح 158.
7. علل الشرایع، ص 96، ح 6.
* از این بخش روایت آشکار می شود که امام حسن(ع)، خود این روایت را نقل کرده و امام هادی(ع) به واسطه پدرانش از امام حسن(ع) نقل می کند.
8. احتجاج، ج 2، ص 67، ح 157؛ بحارالانوار، ج 44، ص 19، ح 3.
9. بحارالانوار، ج 36، ص 383، ح 2؛ العوالم، ج 23، ص 53، ح 3؛ کفایة الاثر، ص 224.
10. بحارالانوار، ج 44، ص 138، ح 6؛ العوالم، ج 16، ص 280، ح 5؛ کفایة الاثر، ص 226.
11. الثاقب فی المناقب، ص 31، ح 259؛ مدینة المعاجز، ج 3، ص 259، ح 879.
12. کتاب الغیبة، ص 437، ح 429؛ الخرائج و الجرائح، ج 3، ص 3، و 115، ح 59.
13. بحارالانوار، ج 36، ص 383، ح 3؛ کفایة الاثر، ص 224.

منبع :فرهنگ كوثر – پاییز 1381، شماره 55.